ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 25 از 25 نخست ... 515202122232425
نمایش نتایج: از 361 به 368 از 368
  1. #361
    دخترك ژولیده
    مسئول ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    15,907
    11,590
    19,818

    پیش فرض

    آن مرد آمد…
    داسش را دم در آویزان کرد ، خستگی اش را مخفی !
    چند شاخه گل در آورد از بساطش و زنگ در خانه را باعشق زد …
    .
    زن تمام تنهایی اش را در سطل زباله ریخت
    خستگی را از پنجره دک کرد !
    در را با عشق باز کرد
    یک سیب لبخند در دست !
    .
    کودک ،همان حوالی ، هم معنی محبت را می نوشت و هم خانواده مهربانی را !
    .
    .
    نبودن عشق فقط نبودن عشق نیست !
    نبودن خیلی چیزهاست ..
    عاشق باشیم و زندگی را با عشق جاری کنیم ..

    نیست در دیده ی ما منزلتی دنیا را
    ما نبینیم کسی را که نبیند ما را
    ...

  2. 1
  3. #362
    دخترك ژولیده
    مسئول ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    15,907
    11,590
    19,818

    پیش فرض

    وقتی از او پرسیدند که چطور است که او غمگین نیست، او جواب داد: «چرا باید احساس بدی داشته باشم؟

    جوانی بود که عاشق دختری بود. دختر خیلی زیبا و زرق و برق دار نبود، اما برای این جوان همه چیز بود. جوان همیشه خواب دختر را می*دید که باقی عمرش را با او سپری می*کند. دوستان جوان به او می*گفتند: «چرا اینقدر خواب او را می بینی وقتی نمی*دانی او اصلاً عاشق تو هست یا نه؟ اول احساست را به او بگو و ببین او تو را دوست دارد یا نه.»

    جوان فکر می*کرد دختر او را دوست دارد. دختر از اول می*دانست که جوان عاشق اوست. یک روز که جوان به او پیشنهاد ازدواج داد، او رد کرد. دوستانش فکر کردند که او به هم خواهد ریخت و به مواد اعتیادآور روی خواهد آورد و زندگیش تباه خواهد شد. اما با تعجب دیدند که او اصلاً افسرده و غمگین نیست.

    وقتی از او پرسیدند که چطور است که او غمگین نیست، او جواب داد: «چرا باید احساس بدی داشته باشم؟ من کسی را از دست دادم که هرگز عاشق من نبود و او کسی را از دست داده است که واقعاً عاشق او بود.»
    به دست آوردن عشق واقعی سخت است. عشق یعنی خود را فدای دیگری کردن بدون هیچگونه چشم*داشتی، و اگر فردی این را رد می*کند، اوست که مهم*ترین چیز در زندگی را از دست داده است. پس هرگز احساس افسردگی و دل*شکستگی نداشته باشید.


    # عشقِ منطقي

    نیست در دیده ی ما منزلتی دنیا را
    ما نبینیم کسی را که نبیند ما را
    ...

  4. 1
  5. #363
    یسنا
    کوچولو پرتلاش برای فعال شدن

    تاریخ عضویت
    August 2015
    محل سکونت
    در آغوش خدا
    نوشته ها
    471
    43
    141

    پیش فرض

    متنی ازپروفسور سمیعی
    دانشجویی میگفت :
    یک روز استاد دانشگاه به هر کدام از دانشجویان کلاس یک بادکنک باد
    شده و یک سوزن داد و گفت یک دقیقه فرصت دارید بادکنکهای یکدیگر را
    بترکانید هرکس بعد از یک دقیقه بادکنکش
    را سالم تحویل داد برنده است.
    مسابقه شر وع و بعداز یک دقیقه من و چهار نفر دیگه با بادکنک سالم
    برنده شدیم.
    سپس استاد رو به دانشجویان کرد و گفت :من همین مسابقه را در کلاس
    دیگری برپا کردم و همه کلاس برنده شدند زیرا هیچکس بادکنک دیگری را
    نترکاند چرا که قرار بود بعداز یک دقیقه هرکس بادکنکش سالم ماند برنده
    باشد که این چنین هم شد...!
    ما انسانها دراین جامعه رقیب یکدیگر نیستیم و قرار نیست ما برنده
    باشیم و دیگران بازنده!!!!
    قرار نیست خوشبختی خود را با تخریب دیگران تضمین کنیم.
    میتوانیم باهم بخوریم، باهم زندگی کنیم، باهم شاد باشیم، باهم… باهم…
    پس چرا بادکنک دیگری را بترکانیم؟

    این روزها نبضم کند می زند قلبم تیر می کشد دارم صدای خورد شدن احساسم را لا به لای چرخ دنده های زندگی می شنوم
  6. 2
  7. #364
    NaZaniiin
    مدیر بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    May 2012
    محل سکونت
    زیر آسمان شهر!!!
    نوشته ها
    5,248
    3,787
    4,593

    پیش فرض

    فرض کنید که . . .






    اولین بار که کلمه ی فرض را یاد گرفتم اول ابتدایی بود ، خانم معلم مان می گفت فرض کنید دو تا سیب دارید ، یکی اش را میخورید ، حالا چندتا سیب باقی مانده ؟ آنقدر این کلمه برایم نامانوس و عجیب بود که نمیدانی، فرض؟ فرض بگیرم که دو تا سیب دارم ؟ چطور فرض بگیرم؟ فرض را از کجا باید بگیرم؟

    یکبار از خانوم معلم مان پرسیدم ، خانوم ما نمیدانیم چطور و از کجا فرض بگیریم.خانوم معلم مان خیلی خوشگل بود ، چهره ای دقیق از او در ذهن ندارم اما یادم می آید چشمانی روشن داشت ، سفید و بور بود و مهربان ، جوری مقنعه میگذاشت که همیشه چند تار مویش بیرون میریخت ،انگار که میدانست آن چند تار مو چقدر به چهره اش مزه میدهد.خندید و گفت: پسرم فرض را از جایی نمیگیرند ، فرض گرفتن یعنی خیال کردن ،یعنی فکر کنی که چیزی را داری در حالی که واقعن نداری اش ، مثل همین سیب،فرض یعنی این ، یعنی خیال کنی که سیب داری ، هرچند که سیبی اینجا نیست.
    حالا بیست سال گذشته است و من این روزها تنها کاری که بلدم به خوبی انجامش دهم فرض کردن است.وقتی میخواهم بروم خرید فرض میکنم تو کنار من نشسته ای و با کنترل ضبط طبق معمول درگیری برای پیدا کردن آهنگ مورد علاقه ات.
    وقتی فیلم میبینم فرض میکنم تو همینجایی و مثل همیشه با همان عجول بودن شیرینت ، دلت میخواهد زودتر بدانی که بالاخره ته فیلم چه میشود.
    فرض میکنم وقتی که بنزین زدم طبق معمول تو پول را از کیف پول به من بدهی و مثل همیشه عشق حساب و کتاب داشته باشی.
    فرض میکنم که قبل اینکه بخواهم از ماشین پیاده شوم برگردم سمت تو و دستی به عادت لای موهایم بکشی و یقه ام را صاف و شق و رق کنی و بعد اجازه ی رفتن صادر کنی.
    فرض میکنم هستی و موقعی که پشت ترافیک اعصابم بهم میریزد مثل همان موقع ها برایم شعر میخوانی و کم کم مجاب میشوم که باباجان ترافیک آنقدر ها هم بد نیست.
    خانم معلم نمیدانم کجایی ، اما این روزها که میگذرد آنچنان فرض گرفتن را یاد گرفته ام که شما هم باورتان نمیشود.اما میدانی.فرض گرفتن دو عدد سیب کجا و فرض گرفتن او را داشتن کجا؟
    فرض گرفتن یعنی که او را داشته باشم ، در حالی که به شدت هر چه تمام تر ندارم اش . . .
    گاهی او که
    جواب عاشقانه اش
    به همه ی "
    تو" ها، شماست
    و به همه ی دلتنگی ها،
    نظر لطف شماست
    بی احساس نیست
    دلش خسته است
    حرف نمی خواهد
    دوستت دارم های تایپ شده،
    دیگر دلش را نمی برد...

  8. 1
  9. #365
    دخترك ژولیده
    مسئول ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    15,907
    11,590
    19,818

    پیش فرض

    "مرگ بدتره یا جدایی؟"
    وقتی داشتم چشمامو از شکلات داغ توی ماگ تیره می گرفتم و به روشنی چشماش می دوختم، با خودم فکر کردم مزخرف ترین سوال ممکن رو پرسیده. مگه مرگ خودش یه نوع جدایی نبود؟ و مگه جدایی، یه جور مرگ...؟
    "نگفتی"
    بازدم محکمم تو بخارای سردرگم مایع داغ لیوانم گم شد. بی رحمانه گفتم: "تو ترجیح میدی کسی که دوسش داری بمیره یا یه جایی بدون تو زیر آسمون این شهر نفس بکشه؟"
    گفت "نه، منظورم بعدشه، حس تو به عنوان یه بازمانده. به یه سال بعد مرگ عزیزت و یه سال بعد جدایی از عزیزت فکر کن. کدومش بهتره؟"
    گفتم "به هیچ کدومش نمیخوام فکر کنم. حالمو بد میکنه. فقط میدونم هیچکس تحمل مرگ عزیزشو نداره. پس همه ترجیح میدن درد جدایی یا حتی ترک شدن و ترد شدنو به جون بخرن اما عزیزشون زنده باشه" و سرمو با حباب های ریز روی هات چاکلتم گرم کردم.
    صدای "هه" گفتنشو شنیدم.
    - آره، اگه اونی که دوسش داری بمیره، تا یه مدت همه ی این حرفا رو میزنی. که کاش من مرده بودم. کاش باهام بدرفتاری میکرد ولی زنده بود. کاش ترکم می کرد ولی زنده بود. از فکر کردن به این که دیگه هیچوقت هیچوقت نمیتونی بغلش کنی، یا حتی صداشو بشنوی قلبت میترکه. ولی همه ی اینا یه دوره ای داره. بعدش تموم میشه. بعد از چندماه مرگشو می پذیری. تهش یه آه میمونه. بعدم میری پی زندگیت و فقط هر از گاهی یادش میفتی، از عمق وجودت یه آه می کشی و دوباره سرت با باقی زندگیت گرم میشه. ولی وقتی بعد از کلی خاطره ی خوب، یهو از هم جدا میشین و میره یه جا دور از تو، با آدمای دیگه زندگی شو بسازه چی؟
    سکوت کرد و زل زد تو چشمام. انگار منتظر بود تاییدیه ی حرفاش رو از چشمام بگیره. اخم کردم و هاتچاکلتمو هم زدم. بعد از چندماه فقط یه آه میمونه؟! این همه بی رحمی رو از کجا اورده بود؟
    لب باز کردم: "واسه کسی که با مرگ انقدر راحت کنار میاد، پذیرفتن جدایی نباید خیلی سخت باشه".
    گفت " بهترین راه حل بعد از جدایی هم همینه. این که خودت رو به این باور برسونی که اون آدم مهربون و دوست داشتنی که حالا ازش فقط یه حفره ی بزرگ درست وسط زندگیت مونده، مرده. تموم شده و رفته. تموم لحظه های بدی که برات ساخته رو به خودت یادآوری کنی و بگی "ببین! این اون آدمی که من دوسش داشتم نیست" تو اونو به خاطر خوبی های گذشته ش دوست داری. نه به خاطر بدی های الانش. وقتی هرچقدر بگردی و دیگه اثری از اون آدم سابق تو وجودش پیدا نکنی، مرگش باورت میشه. اون وقت راحت تر با نبودنش کنار میای. دیگه این حس رو که یه چیز خوبی تو دنیا هست و تو رو از داشتنش محروم کردن نداری. باورت میشه که اون خوب ِ مهربون اصلا توی دنیا وجود نداره. نه مال توئه، نه مال هیچ آدم دیگه ای".
    داشتم حساب می کردم اون خوب مهربون من الان چند وقته مرده، که گفت "هات چاکلتت سرد نشه!"

    | آنا جمشیدی |

    نیست در دیده ی ما منزلتی دنیا را
    ما نبینیم کسی را که نبیند ما را
    ...

  10. 1
  11. #366
    moh@mad
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار

    تاریخ عضویت
    December 2015
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    10,903
    2,400
    2,728

    پیش فرض

    امید ایمان صلح عشق .
    چهار شمع به آرامی می سوختند
    محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آن ها را شنید

    اولین شمع گفت : من صلح هستم هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد
    فکر می کنم که به زودی خاموش شوم
    هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله ی آن کم و بعد خاموش شد
    شمع دوم گفت : من ایمان هستم
    واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد، برای همین من دیگر رغبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم
    حرف شمع ایمان که تمام شد، نسیم ملایمی وزید و آن را خاموش کرد.
    وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه گفت :
    من عشق هستم. توانایی آن را ندارم که روشن بمانم چون مردم مرا به کناری انداخته اند
    و اهمیتم را نمی فهمند. آن ها حتی فراموش کرده اند که به نزدیک ترین کسان خود محبت کنند و عشق بورزند
    پس شمع عشق نیز بی درنگ خاموش شد.
    کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند
    او گفت :شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید، پس چرا دیگر نمی سوزید؟
    چهارمین شمع گفت :نگران نباش
    تا وقتی من روشن هستم به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم
    من امید هستم
    چشمان کودک درخشید، شمع امید را برداشت و بقیه ی شمع ها را روشن کرد
    شعله ی امید هرگز نباید خاموش شود
    ما باید همیشه امید و ایمان و صلح و عشق را در وجود خود حفظ کنیم.






  12. #367
    دخترك ژولیده
    مسئول ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    15,907
    11,590
    19,818

    پیش فرض

    خدا وقتی میخواست آدم رو خلق کنه گفت یه عالمه درس باید پس بدی حاضری...؟
    آدم که دقیقا نمی دونست چه درسایی، فوری گفت بله حاضرم
    ذوق زده دیدن دنیا بود که از هول حلیم افتاد توو دیگ...
    حلیم توی دیگ واسه یکی حلیم عشق بود، واسه یکی حلیم پول، واسه یکی حلیم بیماری و... و... و...
    حالا سال هاست آب اون دیگ جوشه و آدم قصه ما در حال پخته شدن...
    خواستم بگم همه توو اون دیگیم، خیال نکنی تو فقط اون توویی و بقیه بیرون... فقط محتوای دیگ فرق داره، کلیتش همونه...
    و کسی که حلیمو هم میزنه آشپزه ماهریه، شک نکن
    غذای خام یا سوخته رو دست دنیا نمیذاره...
    تو بی شک به این درجه حرارت نیاز داری،
    گرچه الان بدجور در حال قل قل زدنی

    | پریسا زابلی پور |

    نیست در دیده ی ما منزلتی دنیا را
    ما نبینیم کسی را که نبیند ما را
    ...

  13. #368
    دخترك ژولیده
    مسئول ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    15,907
    11,590
    19,818

    پیش فرض


    آیدا...!!!
    آنچه به تو می*دهم عشق من نیست؛ بلکه تو خود، عشق منی.
    تویی که عشق را در من بیدار می*کنی و اگر بخواهم این نکته را آشکارتر بگویم، می*بایست گفته باشم که من "زنی" نمی*جویم، من جویای آیدای خویشم.
    آیدا را می*جویم تا زیباترین لحظات زندگی را چون نگین گران*بهایی بر این حلقه*ی بی*قدر و بهای روزان و شبان بنشاند.
    آیدا را می*جویم تا با تن خود رازهای شادی را با تن من در میان بگذارد.
    آیدا را می*جویم تا مرا به "دیوانگی" بکشاند؛ که من در اوج "دیوانگی" بتوانم به قدرت*های اراده*ی خود واقف شوم؛ که من در اوج غرایز برانگیخته*ی خود بتوانم شکوه انسانیت را بازیابم و به محک زنم؛ که من بتوانم آگاه شوم.
    آیدا! این که مرا به سوی تو می*کشد عشق نیست، شکوه توست؛ و آنچه مرا به انتخاب تو برمی*انگیزد، نیاز تن من نیست، یگانگی ارواح و اندیشه های ماست.

    | مثل خون در رگ های من / احمد شاملو |

    نیست در دیده ی ما منزلتی دنیا را
    ما نبینیم کسی را که نبیند ما را
    ...

صفحه 25 از 25 نخست ... 515202122232425
نمایش نتایج: از 361 به 368 از 368

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •