ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 3 از 25 نخست 123456781323 ... آخرین
نمایش نتایج: از 31 به 45 از 368
  1. #31
    maryana
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    February 2008
    محل سکونت
    بی سرزمین تر از باد...
    نوشته ها
    1,257
    57
    132

    پیش فرض

    دنيا كه شروع شد . زنجير نداشت . خدا دنياي بي زنجير آفريد .

    آدم بود كه زنجير را ساخت . شيطان كمكش كرد .

    دل زنجير شد ؛ عشق زنجير شد ؛ دنيا پر از زنجير شد ؛ و آدم ها همه ديوانه زنجيري .

    خدا دنياي بي زنجير مي خواست . نام دنياي بي زنجير اما بهشت است .

    امتحان آدم همين جا بود . دست هاي شيطان از زنجير پر بود .

    خدا گفت : زنجيرت را پاره كن . شايد نام زنجير تو عشق است .

    يك نفر زنجيرهايش را پاره كرد . نامش را مجنون گذاشتند . مجنون اما نه ديوانه بود و نه زنجيري . اين نام را شيطان بر او گذاشت . شيطان آدم را در زنجير مي خواست .

    ليلي مجنون را بي زنجير مي خواست . ليلي مي دانست خدا چه مي خواهد . ليلي كمك كرد تا مجنون زنجيرش را پاره كند . ليلي زنجير نبود . ليلي نمي خواست زنجير باشد .

    ليلي ماند ؛ زيرا ليلي نام ديگر آزادي است .
  2. #32
    maryana
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    February 2008
    محل سکونت
    بی سرزمین تر از باد...
    نوشته ها
    1,257
    57
    132

    پیش فرض

    تنهايي



    بریدا داستان دختر جوانی است که می خواهد با سنت جادو آشنا شود ! و کوئلیو

    در اینجا به 2 سنت جادوگری اشاره میکند: سنت ماه (همان جادوگری به شیوه ی

    کهن است) و استاد آن ویکا است و سنت دیگر حورشید است! و چون بریدا عطیه

    اش با سنت ماه مناسب بود به آموختن آن روی آورد.....

    بریدا : بخش دیگر چیست؟


    ویکا : بخش دیگر اولین چیزی است که مردم می خواهند با آن آشنا شوند!فقط با

    درک بخش دیگر می توانی بفهمی که معرفت در طول زمان منتقل میشود!


    ویکا گفت : ما ابدی هستیم . چون جلوه ایی از خدایم! برای همین ازمیان مرگ ها

    و زندگی های بسیاری میگذربم و از نقطه ایی سر در می آریم که کسی نمی

    شناسد و به سویی می رویم که هیچ کس نمی شناسد و وقتی مردم به حلول

    روح فکر میکنند همواره با یک سوال سختی روبه رو می شوند: ( با توجه به آنکه

    در بدو پیدایش تعداد کمی روح روی زمین وجود داشته است این همه روح جدید از

    کجا آمده است؟)


    جواب آن بسیار ساده است. روح ما نیز تقسیم می شود به دو روح دیگر و همین

    گونه به تقسیم ادامه می دهد تا بر روی کره زمین پخش شود.


    بریدا : و تنها یکی از این بخش ها از هویت خودش آگاه است؟!


    ویکا: ما بخشی از چیزی هستیم که کیمیاگران آن را انیما موندی یا روح جهان

    مینامند . در حقیقت همانطور که روح جهان تقسیم می شود ضعیفتر هم میگردد.

    و همانگونه که تقسیم می شوند دوباره با هم ملافات هم می کنند و نام این

    ملاقات دوباره عشق است!


    بریدا : من چگونه می توانم بدانم کی بخش دیگر من است ؟


    ویکا: بخش دیگر را با درخشش چشمها می توان تشخیص داد!


    بریدا: شهامت خطر داشتن و به خطر شکست تن دادن و خطر نومیدی و

    سرخوردگی از پذیرفتن اما هرگز دست از جستحوی عشق نکشیدن.


    امکان دارد در زندگی با بیش از یک بخش از وجودمان ملاقات کنیم!؟؟


    ویکا: بله . وقتی اینطور شود قاب تکه تکه میشود و نتیجه آن درد و رنج است . ما

    می توانیم با 3و4 و.. بخش دیگرمان نیز ملاقات کنیم چون بسیاریم......


    ویکا: اما بالاتر از هر چیز مسئول آنیم که در زندگی دست کم یکبار با بخش دیگر

    خود که سر راه ما تجلی می کند یگانه شویم ویا می توانیم بگذاریم همین طور

    بخش دیگرمان به راهش ادامه دهد بی انکه حقیقت را قبول کند یا حتی درکش

    کند.به خاطر خودخواهی مان به بدترین عذاب دچار میشویم عذابی که خود خلق

    کردیم " تنهایی


    ".....
  3. #33
    fletcher
    کوچولو رسمی

    کوچولوووووو فعال

    تاریخ عضویت
    March 2008
    محل سکونت
    sHz
    نوشته ها
    2,134
    7
    8

    پیش فرض

    (خوش خيال كاغذي)
    دستمال كاغذي به اشگ گفت:

    «قطره قطره ات طلاست

    يك كم از طلاي خود حراج مي كني؟

    عاشقم

    با من ازدواج مي كني؟»

    اشك گفت:

    «ازدواج اشك و دستمال كاغذي!

    تو چه قدر ساده اي

    خوش خيال كاغذي!

    توي ازدواج ما

    تو مچاله مي شوي

    چرك مي شوي و تكه اي زباله مي شوي

    پس برو و بي خيال باش

    عاشقي كجاست

    تو فقط دستمال باش»

    دستمال كاغذي دلش شكست

    گوشه اي كنار جعبع اش نشست

    گريه كرد و گريه كرد و گريه كرد

    از تن سفيد و نازكش دويد

    خون درد

    آخرش

    دستمال كاغذي مچاله شد

    مثل تكه اي زباله شد

    او ولي شبيه ديگران نشد

    چرك و زشت،مثل اين و آن نشد

    رفت اگر چه توي سطل آشغال

    پاك بود و عاشق و زلال

    او با تمام دستمال هاي كاغذي فرق داشت

    چون كه در دلش

    خودش

    دانه هاي اشك كاشت.
  4. #34
    golak
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2007
    نوشته ها
    3,574
    22
    458

    پیش فرض آدم ومداد....

    پدر بزرگ، درباره چه مي نويسيد؟

    -درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه مي نويسم، مدادي است که با آن مي نويسم. مي خواهم وقتي بزرگ شدي، مثل اين مداد بشوي.
    پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چيز خاصي در آن نديد:
    -اما اين هم مثل بقيه مداد هايي است که ديده ام !
    پدر بزرگ گفت: بستگي دارد چطور به آن نگاه کني، در اين مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بياوري ، براي تمام عمرت با دنيا به آرامش مي رسي :

    صفت اول: مي تواني کارهاي بزرگ کني، اما هرگز نبايد فراموش کني که دستي وجود دارد که هر حرکت تو را هدايت مي کند. اسم اين دست خداست، او هميشه بايد تو را در مسير اراده اش حرکت دهد.

    صفت دوم: بايد گاهي از آنچه مي نويسي دست بکشي و از مداد تراش استفاده کني. اين باعث مي شود مداد کمي رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تيز تر مي شود (و اثري که از خود به جا مي گذارد ظريف تر و باريک تر) پس بدان که بايد رنج هايي را تحمل کني، چرا که اين رنج باعث مي شود انسان بهتري شوي.

    صفت سوم: مداد هميشه اجازه مي دهد براي پاک کردن يک اشتباه، از پاک کن استفاده کنيم. بدان که تصحيح يک کار خطا، کار بدي نيست، در واقع براي اينکه خودت را در مسير درست نگهداري، مهم است.

    صفت چهارم: چوب يا شکل خارجي مداد مهم نيست، زغالي اهميت دارد که داخل چوب است. پس هميشه مراقب باش درونت چه خبر است.

    و سر انجام پنجمين صفت مداد: هميشه اثري از خود به جا مي گذارد. پس بدان هر کار در زندگي ات مي کني، ردي به جا مي گذارد و سعي کن نسبت به هر کار مي کني، هشيار باشي وبداني چه مي کني
  5. #35
    maryana
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    February 2008
    محل سکونت
    بی سرزمین تر از باد...
    نوشته ها
    1,257
    57
    132

    پیش فرض

    یکی بود یکی نبود وقتی خورشید طلوع کرد از پشت پنجره

    کلبه ای قدیمی،شمع سوخته ای را دید که از عمرش لحظاتی بیش نمانده بود.

    به او پوزخندی زد و گفت:

    دیشب تا صبح،خودت را فدای چه کردی؟

    شمع گفت:

    خودم را فدا کردم تا که او در غربت شب غصه نخورد.

    خورشید گفت:

    همان پروانه که با طلوع من تو را رها کرد!

    شمع گفت:

    یک عاشق برای خوشنودی معشوق خود همه کار می کند و برای کار خود

    هیچ توقعی از او ندارد زیرا که شادی او را شادی خود می داند

    خورشید به تمسخر گفت:

    آهای عاشق فداکار،حالا اگر قرار باشد که دوباره به وجود آیی،دوست داری که چه

    چیزی شوی؟ شمع به آسمان نگریست و گفت: شمع...دوست دارم دوباره شمع شوم

    خورشید با تعجب گفت:شمع؟؟

    شمع گفت:

    آری شمع...دوست دارم که شمع شوم تا که دوباره در عشقش بسوزم و

    شب پروانه را سحر کنم،خورشید خشمگین شد و گفت:

    چیزی بشو مانند من تا که سالها زندگی کنی،نه این که یک شبه نیست و نابود شوی!

    شمع لبخندی زد و گفت:

    من دیشب در کنار پروانه به عیشی رسیدم که تو در این همه سال زندگیت به آن

    نرسیدی...من این یک شب را به همه زندگی و عظمت و بزرگی تو نمی دهم.

    خورشید گفت:

    تو که دیشب این همه لذت برده ای پس چرا گریه می کنی؟

    شمع با چشمانی گریان گفت:

    من از برای خودم گریه نمی کنم،اشکم از برای پروانه است که فردا شب در آن همه

    ظلمت و تاریکی شب چه خواهد کرد و گریست و گریست تا که برای همیشه آرامید
    کاشکی زندگی زودتر لود شه و
    خلاص .....!
  6. #36
    berganet
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    May 2007
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    1,524
    0
    7

    پیش فرض سرگذشت واقعی شماره 1

    سا ل 1378 بود که با هم آشنا شدیم اون هم چه جوری از طریق پشت بام خیلی باحاله مگه نه اولش من هیچ نظری در مورد دوستی با اون نداشتم اون هم اگه می خواست با من رفیق بشه فقط به خاطر گذراندن وقتش بود.
    خُب یک روز که داشتم می رفتم مدرسه اون اُومد سر راهم و شماره تلفنش را به من داد اولش یک کمی ترسیدم ولی به روی خودم نیاوردم ولی یک اشتباه کردم من آن ورقه را گرفتم اون به من گفت:با من تماس می گیری؟
    من به او گفتم: حالا ببینم!
    دستانم یخ کرده بود. چند روز بعد با او تماس گر فتم کمی که با هم آشنا شدیم من از پشت تلفن به اون گفتم : محسن تو معتادی اون خیلی ناراحت شد بعد به من گفت : من سیگار هم نمی کشم تو به من میگی که معتادم؟
    بعد فهمیدم که اون ورزشکار هم هست در رشته کاراته......خیلی بد شد که اون حرف را به او زدم ولی بی خیال.
    کم کم بچه بازی هامون تبدیل به دوستی شد اون عاشق من شده بود ومن اونو دوست داشتم .
    هر وقت که دلم برای اون تنگ می شد میرفتم بالا ی پشت بام اول یک تک زنگ می زدیم بعد هم جیم می شدیم پشت بام درست مثل زندونی ها ولی برای ما مهم نبود مهم این بود که همدیگر رو ببینیم .
    یک بار صبح که داشتم می رفتم مدرسه اونو دیدم من هم با تمام شجاعت رفتم جلو بهش گفتم: سلام اون خندید داشت نگام می کرد و لبخند می زد که یک دفعه لبخندش قطع شد و به من گفت بدو برو ؟من هم با تعجب بدون اینکه برگردم رفتم یکمی که اونورتر رفتم برگشتم دیدم مادرش به همراه خاله اش پیشش ایستاده بودند خندم گرفت تو دلم گفتم: ترسو؟شب همون روزش با من تماس گرفت و گفت:مادرم به من گفت: این دختره چی می گفت ها؟من هم گفتم: هیچی بابا ساعت ازمن پرسید ....مامانم گفت: آره جون خودت تو که ساعت نداری؟...من هم گفتم: آره خُب من هم همینو به اون گفتم............ ......... ..
    خلاصه اون دوستم داشت عاشقم شده بود.اون به مادرش گفت که..... من می خواهم با دختر همسایه ازدواج بکنم...ولی مادرش با اون مخالفت کرد حالا به دلایلی که شاید به نظر اون مهم بود . یک شب محسن به من تلفن زد و گفت :من با تو فقط دوستم و قرار نیست که باهم ازدواج بکنیم ولی اون داشت گریش می گرفت من هم به اون گفتم ولی من تورا دوست دارم اون هم به من گفت من هم تو را خیلی دوست دارم ولی مامانم میگه زن داداشت که همسایه بود واسه هفت پشتمان بس بود دیگه تو حرفش را هم نزن.من هم دیگه هیچی به اون نگفتم اُخه حرفی نمونده بود.
    محسن ومن همدیگه را دوست داشتیم اما خانواده ها مون چی؟ پدر و مادرم وپدر ومادرش؟
    ما تاسال 79باهم ارتباط داشتیم اما یک ارتباط پاک وسالم نمی گم من دختر خوبیم .... من توی اون سنم هیچی نمی دونستم ولی اون خیلی پاک بود یک پسر متفاوت من اولین کسی بودم و آخرین کسی که با او دوست بودم.
    پاییز1379 بود که من ارتباطم را با اون قطع کردم
    دیگر نمی خواستم با اون تماس بگیرم چون هر چه بیشتر باهم بودیم بیشتر به یکدیگر علا قه مند می شدیم ......تا یک ظهر بهاری با من تماس گرفت من گوشی رو برداشتم اون می خواست با من صحبت بکنه از من خواهش کرد تا قطع نکنم ولی من گوشی رو گذاشتم می دونم خیلی بی رحمی کردم ولی چاره دیگری نداشتم هر دو خانواده مخالف بودند أصلاً دوستی ما از اول هم أشتباه بود. محسن تاریخ تولد من یادش بود همون روزِ تولدم برام کادو خریده بود.........
    الان بعداز 7سال هنوز بوی اون عطری که برام خریده بود یادمه حتی بعضی وقتها بوش رو حس می کنم شاید باورتان نشه ولی باور کنید.
    من تو همون سال دست به کاری زدم که شاید به نظر شما احمقانه باشه ولی کسی که واقعا عاشق باشه می فهمه من کار درستی کردم.......

    27 مهر1379 روزی بود که عمه ام مرا برای پسر ش خواستگاری کرد اول من این خواستگاری را به مسخرگی گرفتم ....عمه حرفاش رو زد و رفت که آره پسرم اله و بله و(عاشق من) چه نکته جالبی !

    29مهر.... دوباره عمه آمد این دفعه با یک لباس برای من و شکلات خنده دار بود نه....اون وقت بود که این رو توی دفتر خاطراتم نوشتم............ ..
    پروردگارا!ای بخشنده وای مهربان
    ای رحمن و ای رحیم
    ای کریم وای داور!
    مهربانا قلب مرا آکنده از مهربانی و خوبی کن و قلبی صاف مانند آینه به من عطا کن.
    خداوندا دلی مانند دریا به من بده تا بتوانم تو را بشناسم و دلم را از مهر تو لبریز کنم.
    ای بهترین نقاش
    به هر چیز رنگ خودش را بخشیدی و به خاک هم رنگی دادی تا بتواند بدن مرا تشکیل دهد.
    بهترینا!
    ای بی شریک و ای بی همتا که سبزی را به وجود آوردی تا بتوانیم به همه جا طراوت و پاکی ببخشد.
    ای آفریننده اقیانوس ها و دریا ها دل مرا مانند اقیانوس ها بزرگ و بزرگتر کن تا در آن خوبی و مهربانب و عشق الهی باشد.
    سازنده جان!
    تنی به من ببخش که سلامت و تندرست باشد.
    سَری به من بده که از عشق الهی سرشار باشد تا بتوانم تو را با چشم دل ببینم............. ......... ............. ......... ..................... ......... ......... ......... .........

    امروز 4آبان 1379
    یک فامیل دور من را برای پسرش خواستگاری کرد این جوری بگم من خیلی خواستگار داشتم ولی پدرم مرد فهمیده و با شعوری هست مرا که به هرکس نمی داد.
    6آبان دوباره عمه و پسرش آمدند خانمان........8آبان هم پسر عمه ام با پسر خالهاش اومده بودند ولی من از اون خوشم نمی اومد.11آبان 2تا از عمه هام آمدند و با پدرم صحبت کردند که آره اون دخترت را دوست داره
    اون داره دیوونه میشه و از همین حرف ها............ ........توی این مدت دیگه محسن با من تماس نگرفت من هم با اون تماس نگرفتم....فقط چند با ر اون رو در خونشون دیدم.با چشمان اشکی و بغض نترکیده می تونستم که قلبش و چشمانش را بخوانم که چقدر دوستم داره ولی نمی تونست به من بگه اون قلبش شکسته بود نه از دست من بلکه از دست خانواده خودش...با چشمانش مرا التماس می کرد اما من هم از دستم کاری بر نمی اومد. ما از اون خانواده های نبودیم که دست در دست بگیریم و از خانواده خودمان فرار بکنیم.ما می خواستیم بهم برسیم ...ولی با احترام طوری که هم خانواده من محسن رو دوست داشته باشند و هم خانواده ی محسن دوستم داشته باشند.من و محسن یک ازدواج موفق می خواستیم.
    28آبان دوباره دوتا عمه هام آمدند با پدرم صحبت کردند و رفتند.....هیچ کس نظر من را نمی خواست... خنده داره نه ......نه.
    29آبان عمه و پسرش اومدن خونمون داشتن من را زجر کش می کردند کفرم داشت در می اومد تا اینکه30آبان بزرگترهای فامیل جمع شدند و در مورد من و پسر عمه ام صحبت بکنند باور نکردنی بود شوخی شوخی داشت جدی می شد... آخ محسن چقدر در این لحظه به تو احتیاج داشتم... کاش که چشمام رو باز می کردم و به جای پسرعمه ام تو بودی ولی اینطوری نبور... دلم داشت می ترکید ولی دهانم بسته شده بود ... نمی خواستم بگم نه می خواستم ببینم آخرش چه می شود.....وقتی همه حرف هایشان تمام شد پدرم رو به من کرد و گفت: خب دختر گلم تو چی میگی؟ توی دلم گفتم چقدر زود از من پرسیدن بهر حال من به پدرم گفتم:هرچی که شما بگین؟
    اصلا من توی اون موقعیت مغزم کار نمی کرد... اگه پدرم بگه مبارکه چی؟محسن چی میشه؟همین طور که داشتم فکر می کردم سرم را بالا بردم چشم تو چشم پسر عمه ام افتاد که از خوشحالی اشکش از چشماش ریخت باورش نمی شد که به همین راحتی باشه که ... من زن اون بشم؟اون عاشقم بود ولی من فقط به عنوان پسر عمه ام دوستش داشتم.2آذر.... من به همراه پسر عمه ام رفتیم خرید هرچی که خریدیم به سلیقه اون بود اون هم سعی کرد بهترین چیز رو برام بخره.

    4آذر.... امروز ما باهم نامزد کردیم اون روز خیلی گریه کردم می دونم محسن اگه بفهمه چه حالی به اون دست می ده می دونم...... تمام اون روز من به فکر محسن بودم ولی بایداون رو فراموش بکنم.
    من و پسر عمه ام 6ماه نامزد بودیم توی این شش ماه اون بیشتر اوقات خانه ما بود و با چشمانش می خواست به من بفهماند که چقدر دوستم دارد ولی مگه عشق زوری...........
    مادر... مادر ......اگر تو نبودی
    آسمان یک بیشه تاریک بود.
    وزمین هم یک جهنم بود........این رو تقدیم می کنم به مادر عزیزم که بیشتر از جانم دوستش دارم.
    بیشتر اوقات شبها که دلم می گرفت پیش مادرم می رفتم و تا می توانستم گریه می کردم ........مادرم می دونست که یک مدت من و محسن دوست بودیم ولی نمی دونست که ما به یک دیگر علاقه داریم.
    تا یک شب من تصمیم گرفتم که به مادم بگم که دوست ندارم با پسر عمه ام ازدواج بکنم
    وقتی داشتم به مادرم می گفتم اشک مادرم در اومد محکم بغلم کرد و گفت : چرا به من زودتر نگفتی؟ ولی من جوابی نداشتم!
    روز بعد مادرم با پدرم صحبت کرد ولی بابام هیچی نگفت فقط یک نگاه به من کرد و رفت...خیلی ترسیده بودم از اینکه بابام از من بپرسه که چرا ؟ومن چه جوابی به او بدهم.
    17 آذر 10 رمضان 79 بود
    خانواده عمه ام را برای افطاردعوت کرد یم ولی آنها از عصر آمدند من توی آشپز خانه بودم داشتم سبزی می شستم
    اول یک چیز در مورد پسر عمه ام بگم اون یکی یدونه بود عمه ام تا می تونست لوسش کرده بود تا حدی که توی فامیل هیچکس به اون نمی گفتند تو به اون می گفتند شما تو خونه هم هیچ کاری نمی کرد .......
    داشتم سبزی می شستم که یک دفعه دیدم پسر عمه ام کنارم ایستاده وداشت نگاهم می کرد یهو هول شدم نمی دون چرا...من هم هرچی میوه بابام خریده بود دادم به اون تا میوه ها رو بشوره اون هیچی نگفت تازه لبخند زد و گفت: با کمال میل خانم خانما شما فقط امر بکنید . عمه ام از تعجب 4تاشاخ در آورد......... تازه توی سالاد درست کردن هم به من کمک کرد...اون با این کاراش می خواست به من بگه که چقدر دوستم داره من هم می فهمیدم ولی به روی خودم نمی آوردم.اون شب به خیر و خوشی تمام شد.البته یکمی عمه دلخور شد.اونهم بی خیال............ .
    20 آذر ... 13 رمضان
    امروز خانه عمه دعوت بودیم برای افطار ما هم از ظهر رفتیم تا به عمه کمک کنم هر چی باشه اون یک پیره زن هست کمک کردن به اون ثواب داره. من با عمه ام زیاد راحت نبودم زیاد ازش خوشم نمی اومد ولی اون منو دوست داشت البته تا موقعی که من نامزدیم را با پسر عمه ام بهم نریخته بودم.....آره درست خوندید...مادرم این جمله را به من گفت ومن شجاعت نه گفتن را پیدا کردم...مادرم گفت:بیا و تا داور صوت مرگ را نزده تلاش کن شاید بتونی آخرین گل را بزنی..........یک بارهم پسر عمه ام یک شعری برایم خواند ...این بود....شیطنت از چشم سیاهت می ریزه...خانه خرابم می کنه وقتی که زلف سیاهت روی شون هات می ریزه....دیونه بود دیونه من....
    12 دی...6 شوال
    امروز بابا رفت ومن و خواهر کوچکترم و خودش را برای حج واجب ثبت نام کرد. اسم هر ستایمون در اومد.من وخواهرم و پدرم...
    8 اسفند...2 ذیحجه
    ساعت3:30 صبح ما فرودگاه بودیم عمه وپسرش و بیشتر فامیل مان آمده بودند فرودگاه من اینقدر خوشحال بودم که اصلا حواسم به پسر عمه ام نبود ولی بر عکس اون تمام حواسش به من بود....آره .....خلاصه با همه خدا حافظی کردیم.
    و رفتیم تا سوار هوا پیما بشیم..من اینقدر خو شحال بودم که انگار داشتم پرواز می کردم.وقتی داشتم می رفتم از دور به پسر عمه ام نگاه کردم اون یک جوری به من نگاه کرد که انگاری دیگه هیچ وقت نه اون و نه من همدیگر رو نمی بینیم اشک توی چشماش جمع شده بود ولی من با دلسنگی تمام صورتم را بر گرداندم و رفتم.ساعت 7:30 هوا پیما به سمت جده حرکت کرد. ما تقریبا کمتر از یک ماه مکه بودیم.آره...حاج خانم شدیم و برگشتیم. به من گفته بودند که وقتی برای اولین بار خانه خدا را ببینی هر آرزوی که بکنی دیگه رد خور نداره....خب من هم تنها آرزوی که کردم این بود که دیگه هیچ وقت نمی خوام پسر عمه ام را ببینم تا آخر عمرم.
    وقتی از حج برگشتیم اون هم اومده بود با یک دسته گل اومد جلو و به من سلام کرد اول نگاش کردم بعد گفت:علیک سلام ...اون گفت تو خوبی و دسته گل را به طرفم آورد...من هم سرم را انداختم پائین و گفتم:هی بد که نیستم بعد از کنارش گذشتم اون هم دسته گل را روی ماشین بابام گذاشت و رفت و سوار ماشین شد و رفت.
    من هم با خودم گفتم بهتر قهر کن !مثل اینکه دُعایم مستجاب شد.همه به طرف منزل حرکت کردیم......
    وقتی آنجا رسیدیم اولین نفر که پیاده شد من بودم می خواستم زودتر برم داخل خانه ...یهو پسر عمه از ماشین پیاده شد اشک توی چشماش جمع شده بود شاید هم گریه کرده بود..در ماشین رو محکم بست اومد جلوم ایستاد اگه خانواده ام آنجا نبودند نمی دانم اون چکار می کرد....اون گفت:فقط موقعی از زندگیت بیرون میام که به من بگی نمی خواهی با من زندگی بکنی...خب....من مات و مبهم از جلوش رد شدم برگشتم و به پدرم نگاه کردم چشمان پدرم داشت از کاسه ی چشمش بیرون می زد.خلاصه اون شب هم به خیر و خوشی تمام شد.

    1380/2/9.... 5 صفر 1422

    امروز پسر عمه ام رفت مشهد..من حوصله دیدن اون را نداشتم به همین خاطر رفتم بیرون... توی خیابون محسن رو دیدم قلبم داشت از جاش میزد بیرون ولی ما انگار نه انگار که همدیگر را بشناسیم از کنار هم رَد شدیم محسن همین جوری داشت نگاهم می کرد من هم بی تفاوت رد شدم ...من به حرکتم ادامه دادم ولی اون ایستاد و در عین نا باوری به من نگاه می کرد من یک لحظه بر گشتم و نگاش کردم اون می خواست یک چیزی به من بگه ولی من بر گشتم و به راهم ادامه دادم..خیلی برامون سخت بود ولی.... چه کار باید می کردیم.
    وقتی رسیدم خونه دیدم پسر عمه داشت می رفت ...اون به من گفت:خب دارم می رم مشهد چیزی می خواهی برایت بیاورم...من یک نگاه بی رحمانه به او کردم و نا گهان گریه ام گرفت..اون خندید و به من گفت واسه چی گریه می کنی من که تا آخر عمرم آنجا نمی مانم 5 روز وبر می گردم خب دیگه گریه نکن باشه......داشتم دیوونه می شدم من به خاطر یه چیز دیگه گریه می کنم اونوقت اون فکر کرد که من به خاطر اون دارم گریه می کنم.
    اون نمی دونه دوست دارم سر به تنش نباشه......؟
    ............ ..15 اردیبهشت
    امروز عمه با پسرش آمدند خانمان و درباره عروسی من و پسر عمه ام صحبت کردند.
    ............ .18 اردیبهشت
    امروز یک روز خیلی خاصی بود .عمه تنها آمده بود منزلمان باعث تعجب بودکه پسرش نیا مده بود عمه رفت و پیش بابام نشست و با جدیت تمام درباره موضوع عروسی با او صحبت کرد بابا به عمه گفت باید دوسال نامزد بمانند.عمه هم چیزی نگفت شام پیشمان ماند و رفت.

    ...........20 اردیبهشت
    امروز سر و کله عمه و پسرش پیدا شد.پسر عمه ام خیلی ناراحت بود و به پدرم گفت: چرا باید دو سال نامزد باشیم...پدرم گفت دخترم هنوز آمادگی ازدواج را ندارد..اون هم گفت :من نمی تونم تا اون موقع صبر کنم....
    پدرم هم یک دفعه گفت:گوش کن ببین چی می گم حالا که این طور شد دگه از دخترم خبری نمی گیره اون دیگه نامزد تو نیست...پشت گوشت رو دیدی دختر من رو هم دیدی...!؟ البته هر چی که پسر عمه ام خریده بود پدرم پولش را داد....
    مدت ها گذشت و دیگر نه محسن را دیدم و نه پسر عمه ی بیچاره ام ... عمه هم به خاطر اینکه از من و پدرم انتقام بگیره به همه گفته بود که پسرش با من ازدواج کرده....ولی ماه که پشت ابر نمی مونه...مگه نه..؟

    .........8 مهر
    عصر امروز خانواده ای آمدند خوا ستگاری ....زیاد مهم نبود چون توی این مدت خواستگارهای زیادی آمدند ولی من به همه آنها جواب منفی داده بودم این اواخر هم پدرم تصمیم گرفته که از ایران بریم برای همین می گم مهم نیست.14 مهر... هم یک خواستگار کنه دیگه داشتم......اه اه اه
    به هر دو خواستگارها گفتیم که در یک روز بیاینداون خواستگار کنه عصری آمد فورا جواب منفی را دادم.
    اون دومی هم ساعت نه شب آمدند یکمی خواستم سر به سر این یکی بذارم گفتم باید در موردش فکر بکنم.
    کلان خانواده ام از این خانواده خوششون اومد...خلاصه پسره اومد و ما هم رفتیم پائین و طرف را دیدم...باورتون نمی شه اول یک لحظه فکر کردم که محسن بود ولی نه اون محسن نبود یک کسی شبیه محسن بود...من در اولین نگاه مات و مبهم ماندم ونمی دانستم چی بگم ولی خدایش ازش خوشم اومد....پدرم به اون ها گفت:ما یک سفر خارج از کشور داریم.ولی خانواده پسره گفتند :هیچ اشکالی نداره تا هر وقت
    که بخواهید ما منتظر شما می مونیم تا شما بر گردید.ما رفتیم و بعد از مدتی پدرم تصمیمش را عوض کرد و گفت: ما فردا به ایران بر می گردیم.به محض اینکه برگشتیم آنها آمدند این دفعه من یک تصمیم جدی گرفتم...
    یک بار نه تا به حال دو بار اشتباه کردم نمی خواستم دوباره اشتباه بکنم.اگه یک تصمیم بگیرم باید تا آخرش باشم
    نباید جا بزنم.
    من تمام فکرهایم را کردم پدرم هم در مورد آن تحقیق کردو قرآن را باز کردم واستخاره........خیلی خوب درآمد.
    آن ها آمدندو ما باهم نامزد شدیم...زیاد طول نکشید...یازدهم آبان ما به عقد دائم هم درآمدیم.ما هرروز باهم تلفنی صحبت می کردیم ویک روز در میان همدیگر رو می دیدیم ...اون پسر خیلی خوبی بود و من کم کم به اون
    علاقه مند می شدم.اولین روزی که اومد به دیدنم همه چیز را درمورد خودش را به من گفت.یک چیزی هم به من گفت که تعجب کردم. اون گفت:ببینم تو می دونستی که وقتی تو با پسر عمه ات نامزد بودی من به خواستگاری تو آمدم ولی مامانت گفت:تو هم نامزد داری و هم اینکه الان خونه نیستی چون رفته بودی مکه ......من ساکت شدم..........بعد دوباره گفت:خنده دار نیست؟من هم به اون گفتم :چی خنده داره من یا سرنوشتم...بنده خدا دیگه هیچی نگفت.
    چند روز بعد یک خبر از پسر عمه ام آمد یک خبر بد....وقتی که من به پسر عمه ام جواب منفی دادم اون هم می ره خارج می خواست که به استرالیا بره که توی راه کشتی که اون سوارش بود غرق می شه و اون جزو غرق شدگان بود....پسر عمه ام فوت کرده بود.حالا ما با دوتا از عمه هایم قطع رابطه کردیم و تمام فامیل مرا به عنوان قاتل پسر عمه ام می دانند.من هر مدت به یاد اون یک فاتحه می خوانم.
    خب حالا بقیه داستان....من وعشق آخرم
    ما زیاد باهم نامزد نماندیم ولی عاشقم شد توی همین مدت کوتاه اون اینقدر دوستم داشت که به خاطر من ازدواجمون را زودتر گرفت....اخه قرار بود دو سال نامزد بمانیم ولی من به اون گفتم اگه بعد ماه رمضان ازدواج نکنیم دیگه باید مرا فراموش بکند....آره...اون هم خانواده اش را اجبار کرد که مراسم ازدواج بعد ازرمضان باشه.

    ومن و عشق آخرم درسال 1380/7/13 ازدواج کردیم من با اون خیلی خوشبخت هستم.
    بعد از ازدواج شنیدم که مادر محسن فوت کرده و این خانواده از کوچه ما رفتند. کجا؟ هیچ کس نمی دانست!
    بعد ازیازده ماه ازازدواج مان می گذشت...که روز که داشتم با همسرم به منزل پدرم می رفتیم برای آخرین بار

    محسن را دیدم دست ایاد را محکم گرفتم و به اون نگاه کردم محسن هم فهمید که من مَرد زندگیم را پیدا کردم
    یک لبخند کوتاهی زد و رفت و قصه ی زندگی محسن از دفتر زندگی من پاک شد.
    وحاصل ازدواج من یک دختر ناز و یک عشق پاک بین من واون هست.ما همدیگر را خیلی دوست داریم.
    ما الان پنج سال هست که یک زندگی مشترک آروم و زیبا و بدون دقدقه داریم.
    امید دارم که همه دختر و پسرهای جوان بتونند درسترین راه برای یک زندگی سالم و شیرین را با توکل به خداوند متعال پیدا کنند.
    فکر میکنم محسن هم الان خوشبخت باشه اون هم بعد از دوسال از ازدواج من ازدواج کرد.
    امید دارم هر جا که باشه خوشبخت باشه.
    این هم قصه زندگی من.........خدا نگهدار.
    اینجا ستونهای عشق را از بلور بدل ساخته اند.چه فروریزنده است ایمان...چه عابر است دوستی....
  7. #37
    berganet
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    May 2007
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    1,524
    0
    7

    پیش فرض داستان واقعی شماره 2

    داستان من از دو سال و نیم پیش شروع شد! زمانی که رفتم دانشگاه! البته من 3 سال دیر رفتم دانشگاه! یعنی در واقع سال سوم قبول شدم و اگه اون دفعه قبول نمی شدم باید میرفتم سربازی.

    از موضوع پرت نشم! من بالاخره با هر بدبختی که بود قبول شدم و رفتم که ثبت نام کنم!

    البته دانشگاهی که من قبول شدم نزدیک تهران نبود اما میشد که بری و بیایی! فقط حدود 3 ساعت از خونمون تا اونجا راه بود! دانشگاه سراسری هم قبول شدم اما چون دور بود (کرمان) نرفتم! هیچی رفتم ثبت نام کردم و موقع برگشت به خودم فحش می دادم که کی میخواد این همه راه رو هر روز بره و بیاد؟ پیش خودم میگفتم یا انتقالی میگیرم میام تهران یا انصراف میدم! بالاخره به زور مامان و بابام مجبور بودم که برم و بیام! ترم شروع شده بود منم به 3 دلیل مجبور بودم که برم و بیام! چون اولا که به خاطر مامان و بابام باید میرفتم و میومدم چون سنشون بالا است و منم تنها بچه تو خونه و به قول معروف همه کاره. همه کارای خونه با من بود!(همه خریدها ؛کارای خونه؛بردن بابا و مامان به دکتر؛یک کلام همه کارا) البته خودم می خواستم چون از خذمت به بابا و مامانم لذت میبرم! هرچی که باشه اونا واسه من عمری زحمت کشیدن که حالا من کمک حالشون باشم. و علت دیگشم این بود که نمی تونستم خونه بگیرم چون من آدم تنبلی هستم و اگه خونه می گرفتم دیگه درس نمی خوندم ! و دلیل دیگشم اینه که من تو تهران کار هم میکنم و اگه میرفتم اونجا دیگه نمی رسیدم که کار کنم و این واسم بد بود! چون من از همون اولا با اینکه نیاز مالی نداشتم دوست داشتم رو پای خودم باشم!

    در هر حال ترم اول با هر بدبختی بود میرفتم و میومدم . و مثل همه ترم اولیا (البته من نسبت به همه 2 سالی بزرگتر بودم) سرم داغ بود! همه جور اذیتی کردم! من به شخصه مشکل تو زندگیم واقعا زیاد هست اما هر کس منو میبینه بهم میگه که خداییش کاشکی من جای تو بودم اما نمی دونن که من بیرونم همه را کشته داخلم خودمو! کسی فکرشو نمی کنه که آدمی که این همه شر هست و شلوغه با همه شوخی میکنه از کسی کینه نمی تونه به دل بگیره همیشه داره میخنده توش چی میگذره! باور کنید اگه 1 هفته جای من باشید میبرید! من همه جوره فشار رومه! البته نه فشار از طرف پدر و مادرم (حتی دلیلی که تاحالا هم دوام آوردم این هست که همیشه میگم دعای خیرشون پشتمه) بلکه فشارهایی که به خاطر کارهایی باید انجام بدم!

    من همیشه سرم شلوغه! هیچ وقت نرسیدم یه روز ماله خودم باشه! یا دانشگام ( روزایی که دانشگام کامل می پره چون 3 ساعت برم 3 ساعت هم بیام داغون میشید از خستگی!) بقیه روز ها هم که هیچی یه عالمه کار رو دوشمه تازه سر کار هم باید برم! شاید باور نکنید اما من بعضی وقتها ساعت 11 شب میرم حموم چون وقت دیگه ای ندارم! از صبح ساعت 6 من باید پاشم و برم بیرون و به کارام برسم و ساعت 12 شب بخوابم! اما با این وضع بازم همیشه آدم شاد و شنگولی هستم! همه فکر میکنند که من تو زندگیم غم ندارم اما .....!
    شرمنده از موضوع پرت شدم! داشتم می گفتم ترم اول مثل همه شنگول بودم و فکر میکردم که به به این دانشگاه که میگن اینجاس! اولا کسی رو نمی شناختم اما کم کم با بعضی ها آشنا شدم با هاشون جور شدم! کمکم با پسر ها جور شدم و چون هم بزرگتر بودم هم خیلی شاد و شنگول خیلی باهام جور شدن! یه مدت گذشت و از پسر خسته شدیم گفتیم بریم تو کار دختر بازی (البته بگم که من خودم زیاد اهلش نبودم و همیشه سرم به کار خودم بود و یه دلیلش این بود که وقت این کار هارو نداشتم دلیل دیگشم اینکه گفتیم بریم دختر بازی این بود که مگه میشه آدم بیاد دانشگاه و چشم و گوشش بسته بمونه؟! البته چشم و گوش من خیلی وقت بود که باز بود! و اکثرا هم واسه سر گرمی بود و اصلا نمی خواستم که دوست دختر داشته باشم و این حرفها)

    یه مدت تو نخ دخترای جور وا جور بودیم که مثلا یکی رو مخ بزنیم (البته همش شوخی بود) که من شنیدم یکی از بچه ها میخواد با یکی دوست بشه اما نمی خواد که باهاش بمونه بلکه میخواد باهاش دوست بشه که چون اون دختره تا حدی چشم و گوشش بسته هست (به قول معروف دست راستش رو از چپ تشخیص نمی ده) بتونه یه جوری به اون خواسته های نامشروعش ( همه می دونید چی میخوام بگم) برسه! منم رفتم دختر رو دیدم گفتم بابا خیلی نا مردید! اون یه دختری بود که اصلا قیافش نشون میداد که بار اولشه که با یه پسر حرف میزنه و معلوم که اگه دست اون رفیق نامردم بیفته 1 ماه نمیشه که به آرزوش میرسه!

    این دختر قدش نسبتا کوتاه بود (البته خیلی نه اما نسبت به بقیه دختر ها کمتر بود) و خوشگل نبود البته از حق نگذریم یه صورت دوست داشتنی و ساده داشت . منم اول به دوستام گفتم که درسته ما آدمهای هفت خطی هستیم اما این دیگه خیلی نامردیه! بعد چند روزی رفتم رو مخ همون پسری که میخواست باهاش دوست بشه و وقتی مطمئن شدم که میخواد به اون دختره اونجوری رفتار کنه شاکی شدم و اولش سر و صدا کردم که این نامردیه و اقلا برو سراغ کسی که این کاره هست ولی وقتی دیدم که نمی تونم راضیش کنم گفتم که اصلا من میخوام با این دوست بشم! اولش خیلی از بچه ها بهم خندیدن و بهم گفتن که این چی داره که میخوای باهاش دوست بشی! صبر کن یه مورد خوب گیرت میاد و اقلا به یه چیزی میرسی! اما من تصمیم رو گرفته بودم و نمیخواستم که هیچ جوره دست اون پسر نامرد به اون دختر پاک برسه! (البته دختره را دوست نداشتم چون نه تیپ داشت نه اخلاق! چون با پسر زیاد نگشته بود خیلی از رفتارهاش واقعا بد بود)

    اما نمی تونستم بشینم و نیگا کنم که یه پسر عوضی میخواد آبروی یه دختر را ببره واسه همین کم کم خودمو نزدیک کردم بهش و جلوی همه طوری رفتار کردم که خیلی ازش خوشم اومده و روش غیرت دارم (سر همین غیرت زمانی که اصلا خود دختره نمی دونست من چند بار با بعضی ها سر اون دعوام شده بود که اگه کسی چپ بهش نیگا کنه با من طرفه و از این حرفها) و کم کم همه فهمیدن که اون دوست دختر من شده اما خودش هنوز نفهمیده بود و جالب اینجاس که اصلا به ذهنشم خطور نمی کرد! همیشه سعی میکردم که برنامه هامو طوری بچینم که با اون برگردم و بگم که آره بیا باهم بریم و حالا تو اتوبوس که میومدیم باهم کم کم آشنا شدیم! دیگه همه میدونستن که من با اون دوستم و کسی دیگه کاری بهش نداشت (چون میدونستن که من پشتشم و اگه کسی مزاحمش بشه من پدر طرف رو در میارم) دیگه طوری شده بود که باهم میرفتیم و میومدیم! همش باهم حرف میزدیم و من تو این مدت فهمیدم که این بشر تاحالا BF نداشته و اصلا بلد نیست که با یه پسر چه جوری باید رفتار کنه! بعضی وقتها رفتارهاش

    واقعا ناراحتم می کرد اما همیشه به خودم میگفتم که بابا این که نمیدونه چه جوری باید رفتار کنه! پس چرا از دستش شاکی میشی؟ از عمد که نیست!نمی دونه! منم نمی گم فرشته بودم اما یه جوری رفتار میکردم که بفهمه که مثلا کارش اشتباه بوده اما هیچ وقت بهش نگفتم که چرا این کارو کردی بلکه میگفتم رفتارت خوب نبود! اون اولا که سریع موضع میگرفت و منم سعی میکردم که کوتاه بیام تا خودش فکر کنه که رفتارش خوب بوده یا نه اما کم کم بهتر شد!

    کم کم همه چیزو بهش یاد دادم بهش فهموندم که چه جوری باید با یه پسر رفت و آمد داشت چه جوری باید رفتار کرد و خیلی چیزای دیگه! فقط بگم که این بنده خدا خیلی چیزای پیش پا افتاده را هم بلد نبود! چیزایی که خندتون میگیره و دیگه همه کسانی که به سن 15-16 میرسن بلدن (البته علتشم این بود که تک بچه بود و همیشه با مامان و باباش میرفت و میومد و همیشه خونه بوده و هیچ وقت سختی نکشیده و هیچ وقت مثل ما با رفیق زیاد نبوده!خودتون میدونید خیلی چیزا رو رفیق یاد آدم میده نه مامان وبابا) یه مثال جالبش این بود که اوایل اصلا نمی دونست که معنی خیلی از تیکه هایی که ما بهم میندازیم چیه! اونم نه تیکه های سنگین بلکه تیکه های خیلی ساده! یا معنی خیلی از جوک هارو نمی دونست! اما من صبر کردم و قدم به قدم باهاش پیش رفتم! طوری که دیگه ابرو ورمیداشت ،خوش تیپ شده بود،موهاشو مد روز درست میکرد ، مانتوهای مد میپوشید،جک های تیکه دار یاد گرفت،.........منم خیلی راضی بودم که دیگه داره وارد میشه . 1 سال باهاش بودم همه چیزو بهش یاد دادم طوری که اونی که تو جواب دادن کم می آورد و منم از اینکه کم بیاره بدم میومد به جایی رسید که من جلوش کم می آوردم و دیگه شده بود یه پا خانوم! اونم خانومی که همه ازش تعریف میکردند و همونایی که منو مسخره میکردن سر این کم کم طوری شد که همه به من حسودی میکردن! طوری شده بود که دوستام باورشون نمی شد که این دختر همون دختر باشه! کسی که همیشه بد اخلاق بود و کسی جرات نداشت بهش سلام کنه راحت با همه گرم میگرفت و شوخی میکرد و شاد و خوشحال بود و طوری که همیشه داشت میخندید و با پسرها و دخترها میرفت و میومد .و منم خیلی خوشحال بودم که تونستم طوری درستش کنم که از اون حالت خشک در بیاد و به قول معروف مثل بچه ها به نظر نیاد.البته من از اون آدمهای غیرتی بیخود نیستم که بگم GFحق نداره با کسی بره و بگو بخند کنه! برعکس همیشه بهش میگفتم که آدم باید با همه بجوشه که طریقه زندگی رو یاد بگیره! البته اونم بی معرفت نبود و خیلی واسم معرفت گذاشت و طوری شده بود که مطمئن بودم که بهم نارو نمیزنه.

    کم کم حس کردم که دارم بهش عادت میکنم و طوری شده که دوسش دارم! نمیخواستم که اینجوری بشه چون اولا که اون مثل من تو زندگیش سختی نکشیده بود(دقیقا برعکس من) بعدشم که من همیشه میگفتم که تو باید راحت زندگی کنی نه با منی که مشکلات زندگیش قابل شمارش نیست.(البته همیشه میگفت که من از پسر هایی خوشم میاد که مثل تو سختی زندگی رو کشیدن و میشه به عنوان یه کسی بهشون نیگا کرد که مشکلات زندگی باعث نمی شه که زیر فشار خرد بشن) واسه همین تصمیم گرفتم که رابطمون رو بهم بزنم که اون بره کسی رو پیدا کنه که مثل خودش باشه و منم که از اول نظرم این بود که نذارم در حقش نامردی بشه واسه همین وقتی دیدم که دارم بهش وابسته میشم خواستم بهم بزنم که دیدم نمیذاره! حالا از من اصرار از اون انکار! هر کاری کردم هرچیزی گفتم قبول نکرد! دلایل آوردم که من نمی خواستم GF من باشی فقط میخواستم که دست اون پسره نامرد نیفتی اما اون میگفت اگه بری من میمیرم و دیگه نمی تونم زندگی کنم و از این حرفها! تا اینکه یه شب تلفنی 3 ساعت حرف زدیم و دیدم که نمی خواد ازم جدا بشه منم فکر کردم و دیدم که واقعا دوسش دارم و اگه بهم بزنم فکر میکنه که چون مثلا قدش کوتاه یا چیزای دیگه بهم زدم ( یه دفعه بهم گفت چون من قدم یه کم کوتاه یا زیاد خوشگل نیستم می خوای ترکم کنی منم گفتم که اینجوری نیست چون قدش هم کوتاه نبود اما خوب بلند قد هم نبود و منم زیاد به قیافه اش اهمیت نمی دادم) واسه همین گفتم باشه اما اگه من عاشق بشم تنهام نذاری! اونم گفت که نامردم اگه تنهات بذارم و اگه تو نری من هیچ وقت تنهات نمی ذارم! بهم گفت تو در حق من خیلی بزرگی کردی منم نمی تونم تورو فراموش کنم! منم گفتم پس از این به بعد عاشقتم! گفتم از این به بعد ماله منی!از این به بعد می خوام به خاطر تو زندگی کنم!از این زمان به بعد عاشقش شدم! همه فهمیدن! میخواستم بیارمش تو زندگیم!همه تو دانشگاه میگفتن که شما دو تا کی شام عروسی به ما میدید؟ اگه تا دیروز به همه میگفتم که دوست دخترمه از اون روز به همه میگفتم زنمه!(تیکم هم عیال بود! هر وقت میومد میگفتم سلام عیال!جلو همه میگفتم خانومم اومد) ما هم که دل تو دلمون نبود.

    تا اینکه سر یه مساله ای مامانش فهمید(آخه مامانش از اونایی بود که میگفت پسر ها بدن و اصلا نمیشد که مامانش را راضی کرد و میدونستیم اگه مامانش بفهمه زندگیمون تمومه واسه همین همه چیز یواشکی بود و میخواستیم که کمکم بهش بگیم که زودتر فهمید) بعد از اون دیگه بدبختی های ما شروع شد! این دفعه را به زور جمش کردیم و با یه عالمه طرحی که با کمک هم ریختم کاری کردیم که مامانش فکر کنه بهم زدیم اما قرار شد دیگه از این به بعد مواظب باشیم که دوباره سوتی نشه تا کامل بهش کنیم!

    اما از شانس بد ما دوباره مامانش فهمید و اونم این دفعه خیلی راحت (باور کنید فقط بار اولش یه کم ناراحت بود از فرداش انگار نه انگار که بهم زدیم!!!!) بهم زنگ زد و گفت که تو لیاقت منو نداری و تو زندگی منو بهم ریختی!!! اول فکر کردم الان ناراحته که اینو می گه اما بعدا که دوباره دیدمش علاوه بر این حرف ها یه عالم دری وری بارم کرد! به من گفت تو از اول منو دوست نداشتی و فقط منو واسه خوش گذرانی هات میخواستی! تو زندگی منو بهم ریختی و باعث شدی که من اذیت بشم! (حالا این ها یه قسمت از حرفاشه! شاید باورتون نشه اما چیزایی به من گفت که اصلا نمی تونستم که واقعا اون داره این حرف هارو میگه.) موقعی که اون داشت یه عالمه دری وری بارم میکرد من فقط نیگاش میکردم اما اون انگار نه انگار که یه زمانی خودش بود که به من گفت "اگه تو بری من هیچ وقت به هیچ پسری اعتماد نمی کنم و تو همه زندگی من هستی.من بدون تو میمیرم" اما حالا جلوم واستاده بود و میگفت تو لیاقت منو نداری!! تو لیاقت زندگی با منو نداری! تو باعث بدبختی های منی! تو خانوادت به ما نمیخوره و من نمی تونم به خاطر تو زندگیم و خراب کنم! تا خالا هم اشتباه کردم که واسه تو وقت گذاشتم! خالا میخوام دیگه از این اشتباه ها نکنم!

    منم اوایل چیزی به کسی نگفتم (چون میگفتم که این الان شاکیه و درست میشه از همه مهمتر که من پیش خودم میگفتم که همه چیز درست میشه و خوب نیست کسی از مشکلات ما خبر دار بشه) اما هر چی که گذشت دیدم که حتی دیگه کلاس هاشو یه جوری گرفته که منو نبینه و منو که میبینه انگار من باعث همه بدبختیهاشم. منم همه چیزو ریختم تو خودم! چند بار رفتم بهش گفتم که بیا برگرد منم به مامانم میگم که بیاد خواستکاری اما اون به من گفت " من و تو اصلا بهم نمی خوریم و از همون اول هم اشتباه کردم که با تو دوست شدم حالا می خوام راحت زندگی کنم!" )

    بعد از این مسائل من دیگه از همه چیز بریدم! منی که همیشه تو زندگیم به اندازه 10 نفر مشکل داشتم اما همیشه می خندیدم اما الان مدتهاست که دیگه به زور میخندم ...همه شر و شوری که داشتم از سرم پریده دیگه حال اینکه بخوام مثل قبل باشم رو ندارم. باز معرفت دوستای پسرم که تو این وضع منو تنها نذاشتن و همیشه همه جا منو میبرن و شوخی میکنن که من داغون نشم اما باز نمی تونم این مساله را فراموش کنم!

    همیشه سوالم اینه که من همه چیزمو واسه تو گذاشتم حقم این بود؟ تو که میخواستی بری چرا منو به خودت عادت دادی؟ حالا بعد از 2سال و نیم منو تنها گذاشت و رفت! هنوزم وقتی میبینمش دلم آشوب میشه اما میدونم که دیگه ماله من نیست! شاید یه پسر بهتر از من پیدا کرده! نمی دونم! اما این داستان زندگی من بود! حالا بعد از رفتنش من دیگه دل و دماغ واسه درس خوندن ندارم! میخوام یه لحظه خودتون رو بزارید جای من تا بفهمید من چی می کشم! اما میدونم که هیچ وقت نمی تونم این نامردی رو در حقم فراموش کنم! منی که همه چیزمو واسش گذاشتم اما اون اینجوری کرد! حتی دوستام باورشون نمیشه! خیلی هاشون بهم میگن که بر میگرده اما الان 4 ماه گذشته و برعکس اون که اصلا عین خیالش نیست من داغون شدم! کم کم دارم باور می کنم که یه پسر بهتر از من پیدا کرده مگر نه کسی نمی تونه به این راحتی از یکی دل بکنه!بعضی وقتها فکر میکنم که کاشکی گذاشته بودم همون پسره اون بلا رو سرش بیاره که قدر منو بدونه اما بعدش دلم دوباره واسش تنگ میشه! نمی دونم چی شد اما این دختر اون دختر قبلی نیست! شاید منو دوست نداشته بلکه فقط بهم عادت کرده بوده نمی دونم اما هرچی که هست اون باعث شد من تو زندگیم از این به بعد به هیچ کس اعتماد نکنم!

    اینم داستان زندگی من بود! ببخشید که طولانی شد. منتظر میل های شما هستم! میخوام بدونم که چرا این کارو با من کرد! من که چیزی براش کم نذاشتم! اما اون......
    اینجا ستونهای عشق را از بلور بدل ساخته اند.چه فروریزنده است ایمان...چه عابر است دوستی....
  8. #38
    admin
    "مدير كل سايت كوچولو"

     

    مدیر کل (سعید)
    تاریخ عضویت
    February 2007
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    23,828
    16,508
    20,494

    پیش فرض

    berganet عزيز يادشون رفت كه ذكر كنند كه اين داشتان ها واقعي ميباشند
  9. #39
    berganet
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    May 2007
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    1,524
    0
    7

    پیش فرض سلام

    سعيد جان سلام
    من موضوع مطلب رو داستان واقعي ذكر كردم اگر جاي ديگه اي هم بايد اين مطلب رو ذكر كنم بهم بگو كه حتما به اين مطلب توجه داشته باشم
    اینجا ستونهای عشق را از بلور بدل ساخته اند.چه فروریزنده است ایمان...چه عابر است دوستی....
  10. #40
    berganet
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    May 2007
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    1,524
    0
    7

    پیش فرض داستان واقعی (شماره 3)

    ساعت 5 صبح روز چهارم ماه مبارک رمضان، 21 سال پیش پسری به دنیا آمد وقتی که متولد شد همه تعجب کرده بودند چون خیلی جالب بود پسری با وزن 5 کیلو و 500 گرم متولد شده بود اسمش را علیرضا گذاشتند تا وقتی که هنوز مدرسه نرفته بودم چیزی از مشکل و سختی نمی فهمیدم یا شاید هم متوجه می شدم ولی الان یادم نیست ولی کم کم متوجه مشکلاتی شدم پدر و مادرم با هم دعوا داشتند مثل تمام زن و شوهرهای دیگه تو آن زمان نمی فهمیدم که یعنی چه فقط فکرای کودکانه می گفت که اونها هم مثل تو که بازی می کنی و بعضی موقع ها با بچه های دیگه تو دبستان یا مهدکودک دعوا می کنی اونها هم همینطور هستند پدرم دختری به نام فاطمه را دوست داشته که با اون نتوانسته بود ازدواج کنه و یک جوانی به نام محمد مادرم را به تمام معنا دوست داشت که نتوانست به اون برسه با اینکه تقریبا بیش از35 سال از آن زمان می گذرد ولی آن جوان دیروزی که الان سنی از اون گذشته و پدر بزرگ شده و نوه دارد هنوز که هنوزه عاشقانه مادرم را می پرسته البته عشق های آن زمان با حالا خیلی فرق داشت پدرم 18 ساله و مادرم 9 ساله بود که به عقد همدیگر در اومدند فاطمه معشوقه ی پدرم به عقد اجباری حامد در اومد که از اون 15 سال بزرگتر بود حامد وقتی که فاطمه را دیده بود به خانواده اش گفته بود که یا اون را به من می دهید یا شبانه اون را می دزدم این کار از اون بر میومد هرچی مادر فاطمه التماس می کرد که اون بچه است و 10 سال سن دارد و شما جای برادر بزرگش هستید و اختلاف سنی زیادی دارید ولی حامد حرفش یک کلام بود،به عقد همدیگر در اومدند و حامد تا وقت مرگش حتی یکبار هم اسم اون را سبک صدا نزد و از جون و دل دوستش داشت در سن 11 سالگی که فاطمه بچه دار شد اصلا نمی دونست باید چی کار کنه خودش تعریف می کرد که با اون مثل عروسک بازی می کرد و پسرش را فکر می کرد عروسکی است که حامد برای اون خریده است 20سال بعد اون را با همین پسرش توی پارک گرفته بودند به عنوان دوست دختر و پسر هرچی فاطمه می گفت که من مادرش هستم اونها باور نمی کردند چون فاطمه هم خیلی جوان بود هم خوشگل تا اینکه زنگ زدند و ثابت شد که مادر و پسر هستند مردم فکر می کردند که حامد پدر فاطمه است فاطمه دو تا پسر و دو تا دختر داشت و زندگی خیلی آرام و خوبی داشتند که متاسفانه دختر 19 ساله اش سرطان گرفت و به دیار حق رفت چند سال بعد هم شوهرش سرطان گرفت و فوت کرد این دو داغ کمر فاطمه را شکست و اون را خیلی پیرش کرد و از یک دختر جوان و خوشگل یک زن مسن ساخت.محمد خاطر خواه مادرم وقتی که دید مادرم ازدواج کرده با یک نفر دیگه عروسی کرد و زندگی خوبی داشت و الان هم داره ولی باز هم مادرم را عاشقانه دوست داره بله اون دو نفر تقریبا زندگی خوبی داشتند ولی پدر و مادرم نه. پدرم زیاد به فکر خانواده نبود نه که اصلا نبود ولی آنطور که باید باشه نبود و آدم خوش گذرانی بود ولی مادرم تمام عمرش را فدای اون و بچه هایش کرد و هیچگاه اون ها را تنها نذاشت اوضاع مالی ما خوب بود ولی به خاطر تصمیم های غلط پدرم و نیز سر و سامان دادن به زندگی سایر اعضا کم کم سخت تر می شد پدرم فورا یک کار را بدون مشورت کردن و فکر کردن انجام می داد و بعد که از اون کار ضرر می دید می گفت: ای کاش این کار را نکرده بودم ولی از این ضررها هیچگاه درس نگرفت و به کاراش ادامه می داد حتی بعضی اوقات مادرم مجبور می شد که ضررهای اون را بده مادرم کار می کرد اعضای خانواده من انتخاب های درستی برای زندگی نکردند مشکلات مالی و دعواهای مادر و پدرم کم بود تازه اون ها هم اضافه می شدند پدرم می توانست یکی از پولدارترین و سرشناسترین افراد بشه ولی خودش نمی خواست همیشه خودم، مادرم یا دیگران باهاش صحبت می کردیم و خیلی دوستانه به اون پیشنهاد می دادیم ولی اون یا حوصله نداشت یا اینکه می گفت دردسر داره و من حوصله این کارا را ندارم علیرضا خودت وقتی بزرگ شدی هر کاری دوست داشتی انجام بده اینقدر راه برای بهتر شدن اوضاع مالی به اون دادیم ولی کجا بود گوش شنوا همیشه هرچی می خواستم با سختی به اون می رسیدم یا با اینکه خیلی دوست داشتم که اون را به دست بیارم ولی قیدش را می زدم تا بتونم به چیزهای با ارزش تری برسم.15 سالم که بود با پول های تو جیبی و پس انداز هایی که کرده بودم یک کار بسیار کوچیکی واسه خودم دست و پا کردم که تابستان را بیکار نمانم شاید کار کم در آمدی بود ولی به قول یکی از اقوام خیلی فکر جالبی بود که پسری از این سن سعی کنه کسب درآمد کنه حدود دو سال کارگری کردم تا تونستم پول خرید یک کامپیوتر را برای خودم محیا کنم البته یک مقدارش را هم کمک گرفتم و همیشه به کم قانع بودم خرج زیاد نمی کردم با دوستام تفریحی که خرج زیاد داشته باشه نمی رفتم چون دوستام هرچی پول داشتند با بیرون رفتن و تفریح کردن خرج می کردند ولی من برای چیزهای با ارزش تری پس انداز می کردم دقیقا تو زمان حساس زندگی من که همون کنکور و دانشگاه بود همه ی مشکلات دو برابر شد چه مالی چه روحی و عاطفی به خاطر اینکه خانواده ام به سختی نیفتند خیلی مراعات آن ها را کردم کلاس کنکور نرفتم حتی دفترچه دانشگاه آزاد را خریداری کردم ولی پست نکردم چون گفتم: حالا بهترین رشته هم که قبول شم چه فایده وقتی که پولش را ندارم هر بار آمدم درس بخونم یک مشکل پیش میومد و حواسم پرت می شد و تمرکز فکری نداشتم خانواده ام اصلا من را درک نمی کردند وقتی که از جلسه ی کنکور برگشتم همه پرسیدند: چطور بود خوب بود؟ کنکور را خراب کردم و گفتم به هیچ وجه قبول نمی شم مادرم دلداریم می داد و می گفت: مگه همه سال اول قبول می شند ناراحت نباش سال دیگه حتما قبول می شی ولی کلی به خاطر همه چیز ناراحت بودم فقط علت های ناکامی جلوی چشمم میومد و عذابم می داد چون من کسی بودم که درسم خیلی خوب بود همه من را یک مهندس فرض می کردند ولی به خاطر مشکلات روحی دو سال آخر درسم خیلی افت کرد حتی یک درس پیش دانشگاهی را تجدید شدم دقیقا یک هفته بعد از کنکور بهترین کسم و مشوق اصلیم که مادر بزرگم بود از دست دادم اولش باور نمی شد مثل اینکه یک خواب بود ولی بعدا فهمیدم که چه کسی را از دست داده ام مادر بزرگم همیشه می گفت: علیرضا خیلی دلم به حالت می سوزه می دونم که داری چه جوری زندگی می کنی به خصوص با اخلاق پدر و مادرت وقتی که دلم می گرفت مادربزرگم بهترین سنگ صبورم بود همین که او را می دیدم اینقدر آرامش پیدا می کردم که یادم می رفت که چی ها کشیدم جواب کنکور آمد و من یک رشته ای و دانشگاهی قبول شدم که به هیچ وجه دوست نداشتم برم ولی به هر صورت و به خاطر مجبوری رفتم و ثبت نام کردم چون مطمئن بودم که آرامش فکری به هیچ وجه ندارم که بخوام یک سال دیگه درس بخونم وسال دیگه هم امکان دارد که همین رشته را هم نتونم قبول بشم و مجبورم سربازی برم (برای اینکه سربازی را معاف بشم باید حداقل دو سال دیگه درس می خوندم) واگرهم بشود که درس خوند می تونم دانشگاه آزاد قبول شوم که بودجه اون را ندارم پس چه بهتر که همین را ادامه بدهم و برای سال بعد نیز دفترچه دولتی بگیرم و کنکور شانسی شرکت کنم از همون روز ثبت نام که وارد دانشگاه شدم به هیچ وجه خوشم نیومد ولی به هر شکل ثبت نام کردم حداقلش این بود که یک مقدار از خانواده و مسائل دور بودم و فکرم راحت بود همین طور که پیش رفت کم کم از رشته ام خوشم اومد و با سختی ها می ساختم و دوست داشتم که ادامه بدهم رشته ی بدی نیست ولی جا و مکانش و محیطش به هیچ وجه خوب نیست اگر از دانشجویان این دانشگاه آمار بگیرید بیش از 95 درصد از اونها راضی نیستند همشون درد مجبوری اونجا می یاند و مشکلات اونجا را تحمل می کنند ترم اول را با هر سختی که بود تمام کردم تصمیم گرفتم که تو این فرصت کم باقیمانده فقط به کنکور فکر کنم تا شاید از اون دانشگاه و اون محیط یکجوری رها بشم با ذوق و شوق درس می خوندم ولی افسوس که مشکلات نگذاشت هر روز یک مشکل تازه تا اینکه یک اتفاقی افتاد که توی خواب هم فکرش را نمی تونستم بکنم بله اتفاقی که به جرات می تونم قسم بخورم که اگر هر کدام از شما جای من بودید خود کشی می کردید حتی از تعریف کردن اون شرم دارم گناهی اتفاق افتاد که جبران این گناه خیلی ساده نبود فقط اگر از خدا نمی ترسیدم و به خدا اعتقاد نداشتم خود کشی می کردم چون خود کشی بهتر تا این ننگ بود مشکلات و بد بختی ها یک طرف این گناه یک طرف دیگر نمی دونستم باید چی کار کنم خود کشی کنم،داد بزنم،گریه کنم،شکایت کنم یا ....
    فقط گریه می کردم و به خدا می گفتم: خدایا چرا ؟ چرا باید اینطور بشه ؟ خدایا من دارم خواب می بینم اگه خوابه من را بیدار کن. چطور دیگه می تونم سرم را جلوی کسانی که این موضوع را فهمیدند بلند کنم؟ چرا باید آبروی چند ساله ما به این راحتی بره؟من در این موضوع هیچ کاره بودم و نقش و حضوری نداشتم فقط یک حدس هایی پیش خودم می زدم که انگار داره یک اتفاقاتی می یوفته ولی مطمئن نبودم لعنت به من که اینقدر خوش خیال بودم و مثل چشمام بهش اعتماد داشتم چون بزرگترین گناه تهمت زدن است ولی نمی دونستم که این تهمت نیست بلکه حقیقت است از یک طرف باز طاقت نیاوردم و یکی دو بار این موضوع را بطورغیر مستقیم مطرح کردم ولی کجا بود گوش شنوا و کسی برای حرف من ارزشی قائل نشد الان عذاب وجدان دارم و احساس گناه می کنم چرا که من می تونسم جلوی این گناه را زود تر بگیرم ولی لعنت به من که فکر می کردم تهمت است حتی خیلی هم سعی کردم که اگر حقیقت داره جلویش را بگیرم ولی نشد خدایا خودت خوب شاهدی که اگر من ذره ای در دلم مطمئن بود جلوی این کار را می گرفتم به هر صورت جلوی تکرار اون گناه گرفته شد ولی مشکلات و آثارات اون دست بردار نبود بعد از ایام عید دوباره سعی کردم که برای کنکور درس بخونم ولی نمی شد چون همه انگار دست به دست هم داده بودند تا من را عذاب بدهند حتی تو این زمان عاشق هم شدم و آخرش به کجا کشید شکست. پدرم اصلا موقعیت من را درک نکرد و به یک مسافرت با مادرم رفت اون هم کی دقیقا موقعی که حساس ترین موقع برای کنکور بود یک ماه به خاطر مسافرت اونها نتونستم درس بخونم صبح تا شب توی خونه کار می کردم تا وقتی که از مسافرت برمی گردند خونه مرتب باشه پس از امدن آنها و تمام شدن مهمانی هاشون شروع به درس خوندم کردم خیلی از درسا عقب بودم نمی دونستم کدام کتاب را بخونم درسای دانشگاه را حذف اجباری کردم. کنکور خیلی راحت تر نسبت به سال قبل بود ولی برای من که مفیدش دو ماه هم درس نخوندم فایده نداشت بیشتر از پارسال نارحت بودم و اعصابم بهم ریخته بود تو همین اوضاع حرفای پدرم شروع شد که باید رو پای خودت باستی درسته راست هم می گفت چون من دیگه بزرگ شده بودم ولی باور کنید که کاری که متناسب و نیمه وقت باشه و بتونم هم کار کنم هم درس بخونم پیدا نکردم با اینکه من همیشه مراعات حال اون را می کردم و همیشه به کم قانع بودم و هیچگاه یادم نمی یاد که چیزه زیادی از اون خواسته باشم و خرج آنچنانی نداشتم و می تونست راحت خرجم را بده از اون مهمتر من تک پسرش بودم و فرزندی دیگر توی خونه نداشت بله اون کسی که باید جر و بحث و دعوا می کرد من بودم نه پدرم به خاطر همه چی،به خاطر دعواهای اون و مادرم،به خاطر کارایی که ندونسته می کرد،به خاطر اخلاقش به خاطر اون گناه خدایا نمی خوام همه چیز را فاش کنم درستش هم نیست که فاش کنم ولی تو دلم بد جوری داره سنگینی می کنه درسته که بعدش توبه حقیقی کنار خانه خدا کرد و قسم خورد و سعی کرد که جبران اشتباهش را بکنه و واقعا گول کسی را خورده بود که صد تا شیطان را درس می داد ولی می خواست یک لحظه فکر خانواده اش و آبروی پسرش را بکنه حالا که فکر اینجا را نکرده بود و ما کمکش کردیم که از اون منجلاب بیرون بیاد دیگه حداقل اخلاقش را باید عوض می کرد و کمتر جر و بحث و دعوا می کرد مادرم هم اخلاقش بد نیست ولی خوب هم نیست. من هیچ چیزی نمی گفتم و همه چیز را تو خودم می ریختم و توی تنهایی گریه می کردم تو این موقعیت که دلم می خواست یکی من را درک کنه،یکی کمکم کنه که شکست عشقم را فراموش کنم،یکی بهم محبت کنه،یکی بگه که تو این وسط گناهی نداشتی تازه نمک رو زخمم می پاشیدند تا اینکه رشته ای و دانشگاهی قبول شدم که ترجیح دادم همون قبلی را با همه ی مشکلاتش ادامه بدم. وقتی دانشگاه می رفتم به هم می ریختم ولی به روی خودم نمی آوردم وقتی که با خوشحالی و لب خندون وارد خونه می شدم شب باید با گریه می خوابیدم وقتی که شب را با رفقا می گذراندم و با خوشحالی برای شروع فردای بهتر می خوابیدم صبح چشمام را باز نکرده باید رنج می کشیدم هر چند که از دوستی صمیمی نیز خاطره خوشی ندارم و نامردی دیدم دلم می خواست از خونه و از همه فرار کنم ولی کجا را داشتم که برم حتی به سرم زده بود حالا که یه چیزهایی به نامم سند خورده شکایت کنم و بگیرم و برم تنها واسه خودم یک زندگی خوب را شروع کنم و پشت سرم هم نگاه نکنم تا از دسته همه راحت بشم ولی وجدانم قبول نمی کرد
    خدایا خودت خوب شاهدی که من 1000 بار خواستم که از اول زندگی را شروع کنم و انگار که گذشته ای وجود نداشته است،انگار که سختی مالی نکشیدم،در حقم نامردی نشده،غرورم را کسی خرد نکرده، توی اون گناه من هیچ تقصیری نداشتم،شکست عشقی نخوردم،همراز نداشتم ،محبت واقعی ندیدم و............ .....ولی نشد دقیقا همون روزی که تصمیم می گرفتم از اول زندگی را شروع کنم و انگار که تازه متولد شده ام نشانه های گذشته جلوی چشم ظاهر می شدند و تمام خاطرات تلخ انگار دوباره تکرار می شد روزی که با ذوق و شوق می خواستم درسهای عقب افتاده ی دانشگاه را بخونم و گذشته را فراموش کنم همون کسی که در حق من نامردی کرده بود و خیلی عذابم داده بود جلویم سبز می شد شبی که با دوستام بیرون رفته بودم و از ته دل می خندیدم و شاد بودم تا مشکلات چند روز قبل را فراموش کنم وقتی که ساعت یک شب با هزار شور و شوق و خوشحالی برای شروع صبح شنبه خوب خوابیدم ساعت هفت صبح شنبه باید با ناراحتی و اعصاب خوردی روانه کتابخانه شوم و نتونم درس بخونم و یا وقتی که خواستم با خوشحالی بیرون برم درست باید مقصر اصلی اون گناه جلوی چشمم در بیاد و عذابم بده،وقتی که برای تفریح بیرون می رفتم همون موقع باید دختری که از اون شکست عشقی خوردم از بغل من رد بشه یا نشانه هاش ظاهر شود و.....
    خدایا قبول دارم که من آدم خوبی نبودم ولی فقط من یک انسانم مثل تمام انسان های دیگر طاقت این همه عذاب را ندارم درسته که هر چقدرآدمی سختی بکشه انسان بار می یاد واز ته دل به این موضوع افتخار می کنم که سردی و گرمی روزگار را چشیدم ولی چرا خنده واقعی و حقیقی روی لب من فقط چند ساعت یا چند دقیقه باید ادامه داشته باشه؟ منی که همیشه دوستانم را خندوندم وقتی که دوستم با نامزدش دعوا کرده بود و داشت گریه می کرد با اینکه دلم خون بود ولی کاری کردم که از ته دل خندید و اشک هاش را پاک کرد ،منی که همه دوستام می گن: خوش بحال تو چه غمی داری می خوری و می خوابی و راست راست راه می ری و فقط می گی و می خندی تک پسر هم هستی و نونت توی روغن است بله حق هم دارند چون همیشه جلوی اونها شاد بودم دلم نمی خواست که از مشکلات خانوادگیم بدونند و همیشه نیز به این جمله اعتقاد داشتم و دارم ((موهبت عظيمي است که بتوانيم به ديگران شادي ببخشيم عليرغم اين که خودمان در زندگي رنج ها و سختي هاي زيادي را تحمل مي کنيم در ميان گذاشتن مشکلات زندگي با ديگران شايد کمي از رنج ما بکاهد اما زماني که شادي ها تقسيم شوند اثري مضاعف را خواهد داشت))
    خدایا سعی کردم که همیشه نگاه به کسانی و افرادی کنم که از من بیشتر مشکل داشتند ولی بعضی اوقات صبرم تمام شده بود و گله و شکایت کردم چون تنها مونس من و کسی که حرفام را تو تنهایی می شنید تو بودی خدایا دیگه دلم نمی خواد که صحنه های عذاب گذشته جلوی ذهنم بیاد ای خدای مهربان من نه گنج قارون نمی خوام نه مدرک مهندسی از دانشگاه معتبر فقط می خوام آرامش فکری و روحی داشته باشم خدایا من حسرت دارم حسرت پرواز نه پرواز به آسمون هفتم ، بلکه حسرت پرواز از ته یک چاه تاریک و وحشتناک به سطح زمین همین و بس.
    دوست عزیزی که درد و دل های علیرضا را که از همه و از همه کس رنج کشیده را خوندی خواهش می کنم که به من بگو که خوشبختی چه رنگی است؟ صداقت کجاست؟ مردی کجاست؟ عاطفه و احساس کجاست؟محبت کجاست؟ چرا از اعتمادت سوء استفاده می کنند؟
    غیرت کجاست؟ دوست واقعی کجاست؟ مروت و جوانمردی کجاست؟ چرا دوست صمیمی
    از پشت سر بهت خنجر می زنه؟
    فقط یک حرف به کسانی که توی مسائل عشقی شکست خوردند: باور کنید این شکست بعضی اوقات شاید کوچکترین شکست توی زندگی شما باشد درک می کنم که خیلی سخته چون خودم هم تجربه کردم خوب هم تجربه کردم ولی باور کنید شکست های بزرگتری وجود داره درک کنید و ببینید که شکست عشقی چقدر سخت است ولی برای من یک قطره در برابردریا بود
    ببخشید که خیلی طولانی شد ولی خوشحالم که چهره حقیقی پسرهمیشه شاد و خندان آشکار شد
    خداحافظ

    اين داستان واقعي است دوستان اگر نظر يا راهكاري دارند محبت بكنين اعلام كنين
    اینجا ستونهای عشق را از بلور بدل ساخته اند.چه فروریزنده است ایمان...چه عابر است دوستی....
  11. #41
    trash
    معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    April 2008
    محل سکونت
    021
    نوشته ها
    2,760
    2,368
    5,613

    پیش فرض

    هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند. پسرك پرسید:«ببخشین ! شما كاغذ باطله دارین»



    كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم یك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپایى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود.

    گفتم: «بیایین تو یه فنجون شیركاكائوى گرم براتون درست كنم.»

    آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم كنند. بعد یك فنجان شیركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زیر چشمى دیدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه كرد. بعد پرسید: «ببخشین ! شما پولدارین»؟!

    نگاهى به روكش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه... نه!»

    دختر كوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره.»

    آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یك شغل خوب و دائمى، همه اینها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن كوچك خانه مان را مرتب كردم.

    لكه هاى كوچك دمپایى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم همیشه آنها را همان جا نگه دارم كه هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.
    .
    .
    .
    شاید خیلی ازخندههایی که در گذشته از سر پیروزی کرده ایم
    آغازی از همین بد بیاری ها بوده اند
    ما بیچاره گی خود را جشن گرفته بوده ایم.

  12. #42
    berganet
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    May 2007
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    1,524
    0
    7

    پیش فرض داستان واقعی (شماره 4)

    از چند سال پيش كه باهم آشنا شديم ، تقريبا همه ي روز و شبمون رو باهم گذرونديم ، همه ي روز و شبا . . .بعد از اينكه سال 82 كنكورمو دادم ، شروع كردم به چت كردن ( چه كار احمقانه اي ! ) تا اينكه مهر همون سال ، كه تازه كلاسامون شروع شده بود ، تو چت با محمد آشنا شدم . اون تهران بود و من شهرستان . واي خداي من ! اصلا فكر نمي كردم كه كار به جايي برسه كه من شبا بخاطر نبودنش گريه كنم . . . اولش فقط خنده و مسخره بازي بود ، اما بعد . . . كم كم واسم يه عادت شده بود. اگه يه شب نميومد چت ، عصبي مي شدم . تا اينكه . . . بعد از 7-8 ماه ازم خواستگاري كرد . گفتش كه : اكه يه چيزي بگم ، نمي خندي؟ گفتم : خب بگو ، شايد اصلا خنده دار نباشه . گفت : با من ازدواج مي كني ؟ يهو تموم تنم مث كوره داغ شد . بارها بهش گفته بودم دوستش دارم اما به عنوان يه دوست . راستش اصلا به ازدواج با اون فكر نمي كردم. واقعا دوستش داشتم . ديگه شروع كرديم به حرفاي عاشقونه زدن . با اينكه اون تازه چندتا واحد مونده از پيش دانشگاهيشو گذرونده بود اما نشستيم باهم ديگه يه آينده ساختيم ، چه روياي شيريني ! اينو بگم كه ما هنوز همو نديده بوديم. فقط عكساي همو ديده بوديم.تا اينكه سال 83 ، يه خواستگار اومد واسم كه همه جوره شرايطش خوب بود . همينكه بهش گفتم ، زنگ زد، حتي پشت تلفن گريه هم كرد ، با اين وجود مي گفت كه دوست نداره من آيندمو بخاطر اون خراب كنم . آخه چطوري مي تونستم ازش دل بكنم ؟ من تموم آيندمو با اون ساخته بودم . . . با اينكه همه ي خونواده م با اون خواستگار موافق بودن ، اما من ، نداشتن آمادگي واسه ازدواج رو بهونه كردم . از خونواده ي ما فقط خواهرم كه چند سالي ازمن بزرگتره ، جريانو مي دونه و از خونواده ي اونا فقط يكي از خواهراش . خواهرم تو اين مدت بارها بهم گفت كه كارم اشتباست و نبايد به اون وابسته شم اما من راه خودمو رفتم . فقط اونو مي ديدم و عشق پاكش . . . سال 83 اون دانشگاه قبول شد. يكي از شهراي اطراف تهران .اما درس نمي خوند.از اونجا نا راضي بود ، 2 ترم مشروط شد تا اينكه الان بعد از 2 سال ميگه مي خواد دانشگاشو رها كنه . . .من چندتا خواستگار ديگه هم داشتم اما هركدومو با بهونه اي رد كردم ، حتي به 2تاشون به دروغ گفتم كه نامزد دارم .چندبار تصميم گرفتيم از هم جدا شيم ، چون اون ميگه تا 2-3 سال ديگه نمي تونه اقدامي واسه ازدواج با من كنه .اما باز نتونستيم . الان همه ي خونوادش مي دونن كه اون منو واسه ازدوا ج انتخاب كرده . اما خب ، ميگن كه شرايط پسرشون واسه ازدواج مناسب نيست نه كار، نه خدمت ، . . .چند شب پيش قرار شد كه ديگه راجع به ازدواج حرفي نزنيم . اگه خواستگار مناسب واسه من اومد، من برم پي زندگي خودم .البته اگه تونستم و اگه نه ، صبر كنم كه شرايط اون واسه ازدواج جور بشه .قرار شده مثل 2تا دوست فقط از حال هم خبر بگيريم . اما مگه ميشه ؟ اونم واسه من كه يه آدم فوق العاده عاطفي هستم .اصلا نمي تونم فكر كنم كه با يه آدم ديگه ازدواج كنم . . . هنوزم شبا باهم چت مي كنم .

    اين داستان واقعي بود منتظر نظرات شما دوستان هستم
    اینجا ستونهای عشق را از بلور بدل ساخته اند.چه فروریزنده است ایمان...چه عابر است دوستی....
  13. #43
    sana
    مدير و معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    November 2007
    محل سکونت
    دیار یار
    نوشته ها
    11,699
    94
    733

    پیش فرض

    چهار شمع به آرامی می سوختند، محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید.اولین شمع گفت: « من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد. فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد.»


    شمع دوم گفت: « من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد برای همین من دیگر رغبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم . » حرف شمع ایمان که تمام شد ،نسیم ملایمی وزید و آن را خاموش کرد.
    وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه کفت: « من عشق هستم توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند، آنها حتی فراموش کرده اند که به نزدیک ترین کسان خود محبت کنند و عشق بورزند. » پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد. کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند. او گفت: « شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید، پس چرا دیگر نمی سوزید؟» چهارمین شمع گفت: « نگران نباش، تا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم. من امید هستم. » چشمان کودک درخشید، شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد



    ♥ وتو چون مصرع شعری زیبا ♥
    ♥ سطر برجسته ای از زندگی من هستی ♥

  14. #44
    jojooo
    کوچولو رسمی
    کوچولو تازه فعال

    تاریخ عضویت
    April 2008
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    709
    0
    6

    پیش فرض

    روزهاي قديم وقتي كه هنوز به زمين نرسيده بود، فضيلت ها و تباهي ها دور هم جمع شده بودند. ذكاوت گفت: بياييد بازي كنيم. مثلا قايم باشك بازي كنيم. ديوانگي گفت: قبوله من هم چشم ميزارم!
    چون هيچ كس دلش نم خواست دنبال ديوانگي بگردد، همه قبول كردند.
    ديوانگي چشم هايش را بست و شروع كرد به شمردن: 1......2.....3.... همه دنبال جايي بودند كه قايم بشوند. نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان كرد. خيانت داخل انبوهي از زباله ها پنهان شد. اصالت
    به ميان ابر ها رفت. هوس به مركز زمين رهسپار شد. دروغ كه ميگفت به اعماق دريا خواهد رفت، به اعماق كوير رفت. طمع داخل يك چاه عميق رفت. كم كم همه پنهان شده بودند و ديوانگي همچنان ميشمرد: 72.....73......74..... اما عشق هنوز معطل بود. تعجبي هم ندارد، پنهان كردن عشق خيلي سخت است. ديوانگي داشت به عدد صد مي رسيد كه عشق پريد وسط دسته گل رز نشست.
    ديوانگي فرياد زد: دارم ميام........
    همان اول كار تنبلي را پيدا كرد، بعد هم نظافت را، كم كم همه را پيدا كرد. اما از عشق خبري نبود. ديوانگي گفت: من خسته شدم كه در اين موقع حسادت حسودي اش گل كرد و آرام در گوش
    ديوانگي گفت: عشق پشت گل رز مخفي شده است.
    ديوانگي با هيجان زيادي يك شاخه از درخت كند و آن را با قدرت در گلها فرو برد. صداي ناله اي بر خاست. عشق از پشت گلها بيرون آمد. دستش جلوي صورتش بود و خون از لاي آن ميچكيد. بله شاخه هاي درخت چشمهاي عشق را كور كرده بود. ديوانگي كه بد جوري ترسيده بود با شرمندگي گفت: حالا چكار كنم؟ چطوري جبران كنم؟ عشق جواب داد: دوست من تو ديگر نمي تواني كاري انجام دهي. فقط خواهش ميكنم يار من باش. همه جا همراه من باش تا راه را گم نكنم.
    و از آن روز تا هميشه عشق و ديوانگي همراه يكديگر به احساس تمام آدم هاي عاشق پيشه مرگ ميكشند.
    من مقیم روستای ساده عشقم هنوز
  15. #45
    samsayeh

    کوچولوو راه افتاده

    تاریخ عضویت
    March 2008
    نوشته ها
    39
    0
    2

    پیش فرض

    جای پا
    شبی از شبها مردی خواب عجیبی دید او دید که در عالم رویا پا به پای خداوند روی ماسه های ساحل دریا قدم می زند و در همان حال در اسمان بالای سرش خاطرات دوران زندگیش به صورت فیلمی در حال نمایش است . او که محو تماشای زندگیش بود ناگهان متوجه شد که گاهی فقط جای پای یک نفر روی شنها دیده می شود و ان هم وقت هایی است که او دوران پر درد و رنج زندگیش را طی کرده است. بنابراین با ناراحتی به خدا که در کنارش راه می رفت رو کرد و گفت پروردگارا.... تو فرموده بودی که اگر کسی به تو روی اورد و تو را دوست بدارد در تمام مسیر زندگی کنارش خواهی بود و او را محافظت خواهی کرد پس چرا در مشکل ترین لحظات زندگیم فقط جای پای یک نفر وجود دارد چرا مرا در لحظاتی که به تو نیاز داشتم تنها گذاشتی ؟؟ خداوند لبخندی زد و گفت : بنده عزیزم من دوستت دارم و هرگز تنهایت نگذاشتهام زمنانهایی که در رنج و سختی بودی من تو را روی دستانم بلند کرده بودم تا به سلامت از موانع و مشکلات عبور کنی.
صفحه 3 از 25 نخست 123456781323 ... آخرین
نمایش نتایج: از 31 به 45 از 368

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •