ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 4 از 25 نخست 1234567891424 ... آخرین
نمایش نتایج: از 46 به 60 از 368
  1. #46
    samsayeh

    کوچولوو راه افتاده

    تاریخ عضویت
    March 2008
    نوشته ها
    39
    0
    2

    پیش فرض

    درس بزرگ
    روزی مردی سعی داشت تا بره مورد علاقه اش را داخل ببرد او را از پشت هل میداد ولی بره پاهایش را محکم به زمین فشار می داد و از دست او فرار می کرد .خدمتکار منزل وقتی این وضع را دید نزدیک رفت و انگشتش را داخل دهان بره گذاشت بره شروع به مکیدن انگشتش کرد . خدمتکار داخل خانه رفت و بره هم به دنبالش راه افتاد مرد از این اتفاق ساده درس بزرگی اموخت .فهمید که برای تاثیر گذاشتن بر دیگران ابتدا باید خواسته های انها را درک کرد.
  2. #47
    samsayeh

    کوچولوو راه افتاده

    تاریخ عضویت
    March 2008
    نوشته ها
    39
    0
    2

    پیش فرض

    فقدان
    به جهان می اییم تا رویاها وارمان ها مان را بجوییم .اغلب ان چه را که در دسترسمان هست دست نیافتنی می کنیم هنگامی که به اشتباه خود پی می بریم احساس می کنیم وقت خود را تلف کردهایم و در دور دست ها به جستو جوی همسایه مان رفته ایم خود را به خاطر این اشتباه سرزنش می کنیم به خاطر تلاش بی حاصلمان و به خاطر مشکلاتی که ایجاد کردهایم .استاد می گوید: هر چند ممکن است گنجینه در خانه تان مدفون باشد اما تنها هنگامی انرا می یابید که در جستو جوی ان به راه افتاده باشید اگر پطروس فداکار رنج انکار را تجربه نکرده بود رهبر کلیسا نمی شد اگر پسر اسراف کار همه چیز را ترک نگفته بود پدرش برای او جشن نمی گرفت .در زندگی ما چیزهای مشخصی است که مهری بر خود دارند که می گوید : تنها هنگامی قدر مرا می دانی که مرا از دست داده باشی ....... و دوباره مرا بازیابی «تلاش برای کوتاه کردن راه هیچ حاصلی ندارد.»
    پائلو کوئلیو
  3. #48
    badboy
    كوچولوي بد - اخراج شده كوچولو بد - اخراج شده
    تاریخ عضویت
    September 2007
    محل سکونت
    همین حوالی!!!
    نوشته ها
    3,043
    0
    74

    پیش فرض

    [align=justify:e4a93388dc]روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته
    و گوشه ای غمگین نشسته است.
    شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و از بی وفایی یار صحبت کرد
    و اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است.
    شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود
    و بارفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می کند باید برای همیشه با عشقش خداحافظی کند.

    شیوانا با تبسم گفت:" اما عشق تو به دخترک چه ربطی به دخترک دارد!؟

    شاگرد با حیرت گفت:" ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود!؟

    شیوانا با لبخند گفت:" چه کسی چنین گفته است. تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی
    و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است.
    این ربطی به دخترک ندارد. هرکس دیگر هم جای دختر بود تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی.
    بگذار دخترک برود!
    این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست.
    مهم این است که شعله این عشق را در دلت خاموش نکنی .
    معشوق فرقی نمی کند چه کسی باشد!

    دخترک اگر رفت با رفتنش پیغام داد که لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد.

    چه بهتر!

    بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان فرصت جلوه گری و ظهور پیدا کند!

    به همین سادگی.
    [/align:e4a93388dc]
  4. #49
    jooje
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    May 2008
    محل سکونت
    مسافر شب های تنهایی
    نوشته ها
    5,245
    1,504
    994

    پیش فرض

    مترسک داشت فکر میکرد که خوشبخت ترین مترسک دنیاست
    چون تازه با یک کلاغ کوچولو دوست شده بود:
    - من خیلی تنهام آخه فقط شبیه آدمام ولی اونا من و از خودشون نمی دانن آخه فکر می کنن من جون
    ندارم.پرنده ها هم فکر می کنن من آدمم می ترسن و پیشم نمی آن.
    - خوب من هم خیلی تنهام چون سیاهم پرندهای دیگر باهام دوست
    نمی شن.
    - باز هم می آی بهم سر بزنی؟ آخه خیلی تنهام.....
    - آره هر روز می آم ما خیلی خوشبختیم که هم دیگر را پیدا کردیم...
    ولی صدای کشاورز تمام رویای مترسک و کلاغ را خراب کرد:
    -خانم فردا یادم بنداز این مترسک را بسوزونیم هم سرما داره شروع می
    شه هم پرندها ازش دیگر نمیترسن.
    بعد هم با چوب افتاد دنبال کلاغ ولی اشک کلاغ برای مترسک اولین و
    آخرین هدیه عمرش بود که روی لباسش باقی مونده بود.
    در گذر از جاده ی زندگی آموختم
    کسانی را که بیشتر دوست می داری
    زودتر از دست می دهی
  5. #50
    samsayeh

    کوچولوو راه افتاده

    تاریخ عضویت
    March 2008
    نوشته ها
    39
    0
    2

    پیش فرض

    از خود گذشتگی عشق به همراه دارد


    موسي مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهير آلماني، انساني زشت و عجيب الخلقه بود. قدّي بسيار كوتاه و قوزي بد شكل بر پشت داشت. موسي روزي در هامبورگ با تاجري آشنا شد كه دختري بسيار دوست داشتني به نام فرومتژه داشت. موسي در كمال نااميدي، عاشق آن دختر شد، ولي فرمتژه از ظاهر و هيكل از شكل افتاده او منزجر بود. زماني كه قرار شد موسي به شهر خود بازگردد، آخرين شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرين فرصت براي گفتگو با او استفاده كند. دختر حقيقتاً از زيبايي به فرشته ها شباهت داشت، ولي ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسي از اندوه به درد آمد. موسي پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساري پرسيد:
    - آيا مي دانيد كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته مي شود؟
    دختر در حالي كه هنوز به كف اتاق نگاه مي كرد گفت:
    - بله، شما چه عقيده اي داريد؟
    - من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسري مقرر مي كند كه او با كدام دختر ازدواج كند. هنگامي كه من به دنيا آمدم، عروس آينده ام را به من نشان دادند، ولي خداوند به من گفت:
    - «همسر تو گوژپشت خواهد بود.»
    درست همان جا و همان موقع من از ته دل فرياد برآوردم و گفتم:
    «اوه خداوندا! گوژپشت بودن براي يك زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چي زيبايي است به او عطا كن.»
    فرومتژه سرش را بلند كرد و خيره به او نگريست و از تصور چنين واقعه اي بر خود لرزيد.
    او سالهاي سال همسر فداكار موسي مندلسون بود
  6. #51
    jooje
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    May 2008
    محل سکونت
    مسافر شب های تنهایی
    نوشته ها
    5,245
    1,504
    994

    پیش فرض

    خانمی* از منزل* خارج* شد

    و در جلوی* در حیاط با سه* پیرمرد مواجه* شد.

    زن* گفت*: شماها رانمی*شناسم* ولی* باید گرسنه* باشید.

    لطفا به* داخل* بیایید و چیزی* بخورید.

    پیرمردان* پرسیدند: آیا شوهرت*منزل* است*؟

    زن* گفت*: خیر، سركار است*.

    آنها گفتند: ما نمی*توانیم* داخل* شویم*.

    بعد از ظهر كه* شوهر آن*زن* به* خانه* بازگشت*

    همسرش* تمام* ماجرا را برایش* تعریف* كرد.

    مرد گفت*: حالا برو به* آنها بگو كه* من* درخانه* هستم* و آنها را دعوت* كن*.

    سپس* زن* آنها را به* داخل* خانه* راهنمایی* كرد ولی* آنها گفتند:

    ما نمی*توانیم*با هم* داخل* شویم*.

    زن* علت* را پرسید و یكی* از آنها توضیح* داد كه*:

    اسم* من* ثروت* است* و به* یكی* دیگرازدوستانش* اشاره* كرد و گفت*:

    او موفقیت* و دیگری* عشق* است*.

    حالا برو و مسئله* را با همسرت* در میان*بگذار

    و تصمیم* بگیرید طالب* كدامیك* از ما هستید!

    زن* ماجرا را برای* شوهرش* تعریف* كرد.

    شوهر كه*بسیار خوشحال* شده* بود با هیجان* خاص* گفت*:

    بیا ثروت* را دعوت* كنیم* و منزلمان* را مملو از دارایی*نماییم*.

    اما زن* با او مخالفت* كرد و گفت*: عزیزم* چرا موفقیت* را نپذیریم*!

    در این* میان* دخترشان* كه* تا این*لحظه* شاهد گفت* و گوی* آنها بود گفت*:

    بهتر نیست* عشق* را دعوت* كنیم* و منزلمان* را سرشار از عشق*كنیم*؟

    سپس* شوهر به* زن* نگاه* كرد و گفت*:

    بیا به* حرف* دخترمان* گوش* دهیم*،

    برو و عشق* را به* داخل*دعوت* كن*،

    سپس* زن* نزد پیرمردان* رفت* و پرسید كدامیك* از شما عشق* هستید؟

    لطفا داخل* شوید ومهمان* ما باشید

    در این* لحظه* عشق* برخاست* و قدم* زنان* به* طرف* خانه* راه* افتاد.

    سپس* آن* دو نفر هم* بلندشده* و وی* را همراهی* كردند.

    زن* با تعجب* به* موفقیت* و ثروت* گفت*:

    من* فقط عشق* را دعوت* كردم*!

    دراین* بین* عشق* گفت*:

    اگر شما ثروت* یا موفقیت* را دعوت* می*كردید

    دو نفر از ما مجبور بودند تا بیرون*منتظر بمانند

    اما زمانی* كه* شما عشق* را دعوت* كردید،

    هر جا كه* من* بروم* آنها نیز همراه* من* می*آیند.

    هر كجا عشق* باشد در آنجا ثروت* و موفقیت* نیز حضور دارد
    در گذر از جاده ی زندگی آموختم
    کسانی را که بیشتر دوست می داری
    زودتر از دست می دهی
  7. #52
    jooje
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    May 2008
    محل سکونت
    مسافر شب های تنهایی
    نوشته ها
    5,245
    1,504
    994

    پیش فرض

    پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.

    پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "

    پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.

    پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند:

    او گفت: همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود!

    يكي از پرستاران به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند.

    پیرمرد با اندوه ! گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد!

    پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟

    پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است!
    در گذر از جاده ی زندگی آموختم
    کسانی را که بیشتر دوست می داری
    زودتر از دست می دهی
  8. #53
    badboy
    كوچولوي بد - اخراج شده كوچولو بد - اخراج شده
    تاریخ عضویت
    September 2007
    محل سکونت
    همین حوالی!!!
    نوشته ها
    3,043
    0
    74

    پیش فرض

    [SIZE=3:bb663176ba]پسر كوچولو[/SIZE]

    خواستن تو نه عشقه و نه عادته

    دیدن تو به حرمت زیارته

    اما میخوام تو دستای تو گم بشم

    فنا شدن در تو برام نهایته

    نیاز تو چراغ خونه منه

    هر جا باشی چراغ خونت روشنه

    یادت باشه حتی اگه من نباشم

    یکی تو رو تو خونه فریاد می زنه

    حرفای من زمزمه ی یه خواهشه

    نه التماس نه خواهشه نوازشه

    فقط تویی حرفه تمومه وجودم

    فقط دعا زمزمه ی سجود من

    ازت میخوام حتی اگه اون ور لحظه ها بری

    یادت بشه چراغه خونمون واسه تو روشنه

    حتی اگه من نباشم چراغش تو خونمون

    تا تو بیای همیشه سوسو میزنه




    [SIZE=3:bb663176ba]يه روز یه پسر کوچولو کنج یه دیوار نیمه فرو ریخته لم داده بود و از میان روزنه های فراوان دیوار تک پرتوهای خورشید امیدش رو نگاه میکرد . فکر میکرد دیگه دنیا واسش تموم شده . همه به نگاه ترحم بهش نگاه میکردن . گویی بدبخترین پسر کوچولوی دنیاست . قطره های اشک یکی یکی از میون چشمای کوچیکش میچکید پایین و زمین خدا رو خیس میکرد . پسر کوچولو همش میگفت خدا بهم بد کردی ؟ چرا دوسم نداری ؟ ......... خدا میگفت پسر کوچولوی من دوست دارم . تو چیزی میخوای که من بهترش رو بهت میدم . پسر کوچولو میگفت نمیخوام ..... نمیخوام . خدا از حرف پسر کوچولو ناراحت نشد و بازم عشقش رو به پسر کوچولو نشون داد . صدایی اومد . پسر کوچولو رو صدا میزد . پسر کوچولو جواب نداد. بازم صدا اومد . بازم پسر کوچولو ساکت موند . پسر کوچولو یه نگاهی به پشت سرش کرد . باورش نمیشد . دختر کوچولو . پسر کوچولو دوید و دوید تا به دختر کوچولو رسید . دستاشو تو دست خودش گرفت . حالا پسر کوچولو یه دختر کوچولو داره ماله خودش . یه دختر کوچولو که اونو دوست داره و پسر کوچولو هم اونو خیلی دوست داره . حالا هر روز پسر کوچولو صد بار خداجونش رو شکر میکنه که تقدیرای قبلی رو واسش رقم نزده و دختر کوچولوی قصه اش رو بهش داده . [/SIZE]

    [SIZE=3:bb663176ba]پسر کوچولو حالا من چند تا چیزه میخوام بهت بگم :

    قدر دختر کوچولوتو بدون که در بدترین شرایط تو رو قبول کرد .

    هیچوقت یادت نره که دختر کوچولو به تو و حرفات اعتماد کرد .

    هیچوقت یادت نره که دختر کوچولو تو رو واسه خودش میدونه .

    پسر کوچولو حالا نوبت توست که ثابت کنی لیاقته دختر کوچولو رو داری .

    پسر کوچولو فرصت زیادی واسه دوست دارم گفتن ها نیست .

    پسر کوچولو عشق یه بخته که زود میاد و زود هم میره .

    پسر کوچولو عشق رو خدا میذاره تو دلت اما بعدش نوبت خودته که بگیریش .


    حالا نوبت توست دختر کوچولو :

    دختر کوچولو این پسر کوچولو خیلی دوست داره .

    تنها دلخوشی دنیای کوچیک پسر کوچولوی ما تو هستی و بس .


    از طرف پسر کوچولو : خیلی دوست دارم . [/SIZE]
  9. #54
    berganet
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    May 2007
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    1,524
    0
    7

    پیش فرض داستان واقعی (شماره 5)

    اسمم نازنين هستش و 24 سالمه. نميدونم داستانه زندگيمو از كجا شروع كنم ولي بهتر از همون 9 سال پيش يعني زماني كه من 16 ساله بودم شروع كنم. در كل دختر خيلي پر جنب و جوشي بودم تا دلتون بخواد از مدرسه فرار مي كردم و شيطون بودم ولي با پسر جماعت هيچ كاري نداشتم تا اينكه يه روز بهد از ظهر مي خواستم برم كلاس كه يه پسر كه رنگ چشماشم به رنگ دريا بود افتاد دنبالم من خيلي ترسيدم راستشو بخوايين انقدر هول كرده بودم كه كم مونده بود چند بار زمين بخورم خلاصه با هر بد بختي كه بود خودمو رسوندم مدرسه و چون با دوستم قرار داشتم ديگه نرفتم داخل و سر كوچه منتظر موندم تا دوستم بياد و اون پسر اومد و شمارشو به من داد يعني گذاشت رو ماشيني كه پشت سرم بود بعد كه دوستم اومد كلي مسخره ام كرد. اون روز و چند روز ديگه هم گذشت ولي من همه جا چشماي اونو مي ديدم نمي دونم چي شده بود ولي مثل اينكه با همون يه نگاه من اصير اون چشماي آبي شده بودم بالاخره بعد از يك مدت كلنجار رفتن با خودم ديگه نتونستم تحمل كنم و يه روز كه تو خونه كسي نبود با اون شماره تماس گرفتم بعد از چند بوق آزاد يه صداي خيلي قشنگ و مردانه تو گوشي پيچيد و من از ترس و خجالت گوشي رو گذاشتم روش ولي بازم نتونستم و دوباره همون شماره رو گرفتم صورتم گر گرفته بود و قلبم تو دهنم مي زد شايدم علت اصليش خجالت بود و اينكه اولين باري بود كه مي خواستم با يه پسر به اسم bf آشنا بشم اينو گفتم چون من اكثر دوستام پسر بودن و خودم هم مثل پسرا بزرگ شده بودم و برقراري ارتباط با پسرا خيلي راحت بودم ولي اين با بقيه فرق داشت چون هر بار كه بهش فكر مي كردم يه جوري مي شدم. دوباره صداي بوق آزاد اومد ولي اينبار خيلي زود جواب داد در حالي كه صدام مي لرزيد گفتم الو چند ثانيه مكس كرد و بعد گفت مي دونستم كه بالاخره زنگ مي زني و بعد آشنايي ما از اينجا شروع شد ما فقط 5 شنبه شب ها با هم حرف مي زديم و جمعه صبح ها من كلاس داشتم كه مسير رو با هم مي رفتيم.
    يه شب 5شنبه من بي صبرانه منتظر بودم كه مامانم و بابام بخوابن كه من بتونم به سروشم زنگ بزنم كه بالاخره خوابيدن و منم زود پريدم و شماره سروش رو گرفتم و ما گرم صحبت بوديم بي خبر از همه جا كه بابا بيداره و داره به حرفاي ما گوش مي ده ما براي فردا صبحش قرار گذاشتيم صبح كه شد وقتي از خواب بيدار شدم ديدم بابا زودتر از من بيدار شده و اصرار كرد كه خودم مي برمت منم ديگه نتونستم چيزي بگم. با بابا سوار ماشين شديم و سر كوچه كه رسيديم ديدم بله سروش منتظر منه يه لحلظه به خودم اومدم و ديدم بابا محكم ترمز گرفت و از ماشين پياده شد نمي تونم بگم تو اون لحظه چقدر ترسيدم و فكر كردم الانه كه بابا سروشمو بكشه ولي برخلاف تصورم ديدم بابا باهاش گرم صحبت شده و بعد از چند دقيقه ديدم با هم اومدن سمت ماشين و بابا اونو به من معرفي كرد كه اين سروش پسر* هستش تو اون لحظه كل دنيا رو سرم چرخيد و به احمق بودن خودم تاسف خوردم بچه ها مي دونين اون كي بود عشق دوران بچه گي من تنها همبازي من و پسر دوست صميمي باباو كه وقتي من دوم دبستان مي خوندم از ايران رفته بودن. ما چقدر احمق بوديم كه تو مدت يكماهي كه با هم حرف مي زديم فاميليه همديگرو نپرسيديم خلاصه اون اومد نشست تو ماشين وبا با منو برد مدرسه حالم خيلي بد بود هم خوشحال بودم هم ناراحت نمي تونستم نفس بكشم بيخيال كلاس شدم و تو حياط نشستم و يه دل سير گريه كردم.
    از اون ماجرا به بعد ديگه به سروش زنگ نزدم اونم به من زنگ نزد تا اينكه يه روز كه از مدرسه رسيدم مامانم گفت كه درساتو بخون شام مهمون داريم هر چقدر پرسيدم كيه مامانن فقط گفت كه يكي از دوستاي بابا با خوانوادش ميان من كه اصلا حوصله مهمون نداشتم به مامان گفتم بي خيال من شين كه مامانم قبول نكرد. خلاصه ساعت 8 شد و در زدن بابا گفت درو باز كن بچه ها چشمتون روز بد نبينه درو باز كردن همانا با سروش روبرو شدن همانا كم مونده بود سكته كنم چي مي ديدم خلاصه اونا اومدن داخل و من تمام شب حالم خراب بود و بابا هم يكاري مي كرد كه من با سروش روبرو باشم من كه ديگه تحمل نداشتم معذرت خواستم و برگشتم تو اطاقم ديگه مطمئن شدم كه بابا همه چيز رو فهميده خلاصه اون شب بعد از رفتن مهمونا بابا اومد اطاقم و نشست كنارم و بهم گفت خيلي خجالت كشيدي نه.
    من نتونستم چيزي بگم و با با گفت كاش زودتر اينو بهم مي گفتي من از تو همچين انتظاري نداشتم و بعد ازم پرسيد كه خيلي دوسش دارم.
    مي دونين چيه بچه ها من از بچگي با مامانم و بابام خيلي راحت بودم و هميشه همه حرفامو بهشون مي گفتم.
    خلاصه از اون روز دوستيه من و سروش شروع شد هر روزي كه مي گذشت ما بيشتر عاشق هم مي شديم حالا ديگه خيلي راحت بوديم چون خانواده هامونم از رابطه ما اطلاع داشتن حتي يكبار كه 5 شنبه با هم رفته بوديم بيرون مارو با هم گرفتن من خيلي ترسيدم ولي وقتي خانواده هامون اومدن و گفتن كه ما خبر داريم اينا نامزدن خيلي بهمون چسبيد.
    5 سال همينطوري خيلي خوب گذشت و چه خاطره هاي شيريني كه تو اين سالها با هم نداشتيم حالا من از دانشگاه قبول شده بودم وسروش هم كارشناسي ارشد ميخوند تو فرانسه. عيد اون سال يعني 82 كه من ترم 6 بودم با سروش نامزد كرديم چه مراسمي بود الانم وقتي به اون چند تا عكس باقي مونده نگاه مي كنم فكر مي كنم خواب ديدم چقدر بهمون خوش گذشت. فرداي عقدمون من و سروش با هم بدون اينكه كسي با خبر شه رفتيم كيش و از اونجا زنگ زديم و گفتيم ما كيش هستيم خانواده هامون كمي عصباني شدن ولي ديگه كاري از دستشون بر نمي اومد. بعد از تعطيلات سروش برگشت فرانسه و منم دانشگاه تا اين جاش خوب بود و همه چيز به خوبي پيش مي رفت با اينكه دوري سروش برام سخت بود ولي چون ما هر روز با هم ارتباط داشتيم زياد بي تابي نمي كردم تا 23شهريورماه سال 82 از اون روز من هر چقدر به سروش زنگ مي زدم جواب نميداد به ايميل هامم جواب نمي داد وقتي از خوانوادش سراغشو گرفتم اونا هم مثل من بي اطلاع بودن خيلي نگران بودم هزار جور فكر به ذهنم مي رسيد تا اينكه بعد از سه هفته بيخبري بهم زنگ زد ولي اين سروشي كه به من زنگ زد سروشه مهربون خودم نبود خيلي عوض شده بود و بعد از يك مدت گفت نازي من ديگه نمي تونم با تو باشم من اينجا يكي ديگه پيدا كردم.
    تو اون لحظه ديگه نفهميدم چي شد فقط وقتي بيدار شدم حس كردم زير آوار له شدم نمي تونستم باور كنم كه سروش من با اون همه عشقي كه نسبت به من تو دلش داشت يك دفعه خيلي راحت بهم بگه ديگه نمي خوامت عجيب اينكه خوانوادشم با خونسردي گفتن خوب ديگه نشد فراموشش كن يا حتي خانواده خودم چرا نمي رفتن به اونا چيزي بگن كه اين چه كاري بود كه پسرتون با دخترمون كرد. گيج شده بودم انگار تو حوا بودم فقط مي ديدم كه مامانم اينا دارن برام دلسوزي مي كنن من ديگه كاملا به اين موضوع شك كرده بودم تا اينكه نتونستم تحمل كنم و به خواهر سروش كه تو كانادا بود زنگ زدم كلي گريه و التماس كردم بالاخره چيزي رو كه اصلا فكر نمي كردم رو مهرانه بهم گفت دنيا رو سرم خراب تر شد انقدر داد زدم و خودمو كتك زدم كه بيهوش شدم وقتي به هوش اومدم ديدم همه بالاي سرم هستن و دارن گريه مي كنن بعدها هميدم كه من 2 روز بيهوش بودم و بعدشم كه به هوش اومدم نمي تونستم حرف بزنم. اصلا باورم نمشد كه سروش من مي خواد منو برا هميشه ترك كنه اون مبتلا به سرطان شده بود اونم خيلي پيش رفته ديگه شيمي درماني هم فايده اي براش نداشت.
    من ديگه انقدر رنجور شده بودم كه اون سالو بيخيال دانشگاه و درس شدم بعد از كلي اصرار و گريه و زاري من بالاخره خانوادم موافقت كردن كه من برم فرانسه.
    من 4 فروردين سال 83 روزي رو كه رسيدم فرانسه و رفتم خونه سروش و اونو با اون قيافه ديدم رو هرگز فراموش نمي كنم كجا بود اون سروش من ازش جز استخون هيچ چي نمونده بود همه موهاش ريخته بود چقدر ضعيف شده بود حتي وقتي بغلش كردم احساس كردم كه اگه يه كمي هم بهش فشار بيارم استخوناش خورد مشه. داشتم ديونه مي شدم مجبور بودم تو روش بخندم ولي دلم چي.
    بيچاره مادر و پدرش در عرض چند ماه چند سال پير شده بود من 7 ماه تو فرانسه بودم و سروش هر روز ضعيف تر از ديروز مي شد تا اينكه مهر ماه من و سروش و خانوادش همگي برگشتيم ايران چون ديگه كاري از دست كسي بر نمي اومد سرطان تمام وجود سروش منو گرفته بود تا چند ماه پيش چه آرزوهائي داشتيم ولي الان...
    وقتي رسيديم ايران چون ديگه مي دونستم اين روزهاي آخريه سروش رو كنارم دارم سعي كردم حتي يك ثانيه هم امنو از خودم دور نكم ما دوتايي يه خونه گرفتيم و رفتيم اونجا يه پرستارم پيشمون بود تو اون چند ماه انقدر گريه كرده بودم كه چشمام يك دفه چند شماره ضعيف شده بود. حال سروشم رفته رفته وخيمتر مي شد رنگ پوستش ديگه كبود كبود بود. همش ازم مي خواست كه درسمو ادامه بدم ولي مگه مي تونستم ولي به هر زحمتي بود درسم هم تموم كردم چون فقط چند واحدم برا ترم 7 مونده بود.
    چند روز آخر حال سروش خيلي بد بود و تو بيمارستان بستري بود تا اينكه اون روز كه همش ازش مي ترسيدم رسيد 31 فروردين ساعت 3 صبح بود كه ديدم ضربان قلب سروش رو مانيتور داره كم ميشه و وقتي دكتر اومد كه ديگه هيچ كاري نمشد كرد و سروش به خواب ابدي فرو رفت منو تنها گذاشت با دنيايي از خاطرات و آرزو هاي قشنگ من حتي گريه هم نكردم فقط دست سردشو گرفته بودم تو دستم.
    سروش من رفت و منو تنها گذاشت الان درست يك ساله كه من بدون اون دارم به زندگيم ادامه ميدم و تنها چيزي كه منو سرپا نگه داشته عكسها، لباسها و بوي سروشه.
    ازتون ميخوام يعني خواهش مي كنم كه براش دعا كنين آخه 31 فروردين سالگردشه. و ببخشين اگه قصم طولاني شد تو اين يك سال من يادم نمي ياد با كسي حتي يك كلمه حرف زده باشم ولي الان كمي سبكتر شدم.منتظر ميل هاي گرم شما هستم.
    به اميد روزي كه خدا هيچ وقت عاشقارو از هم جدا نكنه.
    موفق باشين
    نازي
    Surush_nazi_love@yahoo.com
    [SIZE=3:4f0d0d1e8b] [/SIZE]

    دوستان داستاني رو كه خوندين يك داستان واقعي است كه در سال 1385 به دست من رسيد .
    مدتهاي مديد فكرم مشغول اين سرگذشت تلخ بود . بارها و بارها براي نازنين عزيز ميل زدم كه اگر ممكنه آدرس مزار سروش عزيز رو برام بفرسته تا سر مزارش برم اما هيچوقت جوابي نداد
    نميدونم نازنين عزيز الان كجاست اين آدرس ميلي كه ميبينيد هم بسته شده چون گويا مدت زمان زيادي هست كه به سراغ ميلش نرفته .هميشه براي نازنين دعا كردم كه بتونه زندگي جديدي رو شروع كنه اما عشق افسانه اي خودشو فراموش نكنه.
    براش دعا كنين كه باشه . براش دعا كنين كه خوب باشه . براش دعا كنين كه زندگي بازم به روش لبخند بزنه.براش دعا كنين كه....
    مرسي از همتون.
    اینجا ستونهای عشق را از بلور بدل ساخته اند.چه فروریزنده است ایمان...چه عابر است دوستی....
  10. #55
    AGHADANIAL
    کوچولو در حال تلاش فعال شدن

    تاریخ عضویت
    August 2008
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    190
    0
    2

    پیش فرض

    مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيباترين قلب را در آن شهر دارد. جمعيت زيادي گرد آمدند قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده اند. مرد جوان در كمال افتخار با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت، ناگهان پيرمردي جلوي جمعيت آمد و گفت اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست. مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين آن شده بود. اما آنها بدرستي جاهاي خالي را پرنكرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فكر مي كردند اين پيرمرد چطور ادعا مي كند كه قلب زيباتري دارد. مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و با خنده گفت: تو حتماً شوخي مي كني قلبت را با قلب من مقايسه كن قلب تو تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است. پيرمرد گفت: درست است قلب تو سالم بنظر مي رسد اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي كنم. مي داني، هركدام از اين زخمها نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام، من بخشي از قلبم را جدا كردم و به او بخشيده ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده كه بجاي آن تكه بخشيده شده قرار داده ام. اما چون اين تكه ها مثل هم نبوده اند، گوشه هاي دندانه دندانه در قلبم دارم كه برايم عزيزند، چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي ها از قلبم را به كساني بخشيده ام اما آنهاچيزي از قلب خود به من نداده اند. اينها همين شيارهايي عميق هستند. گرچه دردآورند، اما يادآور عشقي هستند كه داشته ام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با تكه اي كه من در انتظارش بوده ام پركنند. حالا مي بيني زيبايي واقعي چيست؟ مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد. درحاليكه اشك از گونه هايش سرازير بود، به سمت پيرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود تكه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم كرد پيرمرد آن را گرفت و درقلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را جاي زخم مرد جوان گذاشت مرد جوان به قلبش نگاه كرد، ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود. عشق از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ كرده بود.
    هرگاه بنده ای مرا بخواند چنان به سخن او گوش میسپارم که گویی بنده ای جز او ندارم
    اما شگفتا بنده ام همه را چنان می خواند که گویی همه خدای اویند
  11. #56
    Mostafa_SiSi
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    July 2008
    محل سکونت
    0511
    نوشته ها
    1,913
    0
    10

    پیش فرض

    سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟

    هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و

    گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟

    لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟

    دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟

    معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم

    لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید

    و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری...

    من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای عشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو بهخاطرش از دست بدی عشق یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع غشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش

    دوستدار تو (ب.ش)

    لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان می کنم جوابم واضح بود

    معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی

    لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از بستگان

    لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟

    ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان

    دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد

    آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن...

    لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد

    خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

    خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان تو باشد
    (¯`·.¸مادرم چاقو را در حوض نشست ؛ ماه زخمی می شد ¸.·´¯)

  12. #57
    jooje
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    May 2008
    محل سکونت
    مسافر شب های تنهایی
    نوشته ها
    5,245
    1,504
    994

    پیش فرض

    یکی بود یکی نبود .

    یک مرد بود که تنها بود . یک زن بود که او هم تنها بود .زن به آب رودخانه نگاه میکرد و غمگین بود . مرد به آسمان نگاه میکرد و غمگین بود .خدا غم آنها را میدید و غمگین بود . خدا گفت : شما را دوست دارم ، پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید . مرد سرش را پایین آورد . مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید . زن به آب رودخانه نگاه کرد و مرد را دید . خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند . خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید . مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا خیس نشود . زن خندید . خدا به مرد گفت : به دستهای تو قدرت میدهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن زندگی کنید . مرد زیر باران خیس شده بود . زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت . مرد خندید . خدا به زن گفت : به دستهای تو همه زیباییها را می بخشم تا خانه ای که او میسازد را زیبا کنی . مرد خانه ای ساخت و زن آن را گرم کرد . آنها خوشحال بودند . خدا خوشحال بود ... یک روز زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا میداد . دستهایش را به سوی آسمان بلند كرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند . اما پرنده نیامد و دستهای زن رو به آسمان ماند . مرد او را دید . کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد . خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بود . فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند . خدا خندید و زمین سبز شد . خدا گفت : از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد . فرشته ها شاخه ای گل به مرد دادند . مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت . خاک خوشبو شد . پس از آن کودکی متولد شد که گریه میکرد . زن اشکهای کودک را میدید و غمگین بود . فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگیرد و از شیره جانش به او بنوشاند . مرد زن را دید که میخندد ، کودکش را دید که شیر مینوشد. بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت . خدا شوق مرد را دید و خندید . وقتی خدا خندید ، پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست . خدا گفت : با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی بیاموزد . راست بگویید تا راستگو باشد . گل و آسمان و رود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد . روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت . زمین پر شد از گلهای رنگارنگ و لابه لای گلها پر شد از بچه هایی که شاد و خندان دنبال هم میدویدند . خدا همه چیز و همه جا را میدید . میدید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است که خیس نشود . زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه گلی میکارد . دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند . و پرنده هایی که ... خدا خوشحال بود ، چون دیگر غیر از او هیچ کس تنها نبود
    در گذر از جاده ی زندگی آموختم
    کسانی را که بیشتر دوست می داری
    زودتر از دست می دهی
  13. #58
    jooje
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    May 2008
    محل سکونت
    مسافر شب های تنهایی
    نوشته ها
    5,245
    1,504
    994

    پیش فرض

    گفت:كسي دوستم ندارد.ميداني چهقدر سخت است اين كه كسي دوستت نداشته باشد؟
    تو براي دوست داشتن بود كه اين جهان را ساختي.
    حتي تو هم بدون دوست داشتن...!
    خدا هيچ نگفت.
    گفت:به پاهايم نگاه كن!ببين چهقدر چندش اَور است.
    چشم ها را اَزار مي دهم.دنيا را كثيف مي كنم.
    اَدمهايت از من مي ترسند.
    مرا ميكشند براي اينكه زشتم.زشتي جرم من است.
    خدا هيچ نگفت.
    گفت:اين دنيا فقط مال قشنگ هاست.
    مال گل ها و پروانه ها٬مال قاصدك ها٬مال من نيست.
    خدا گفت:چرا مال تو هم است.
    دوست داشتن يك گل٬دوست داشتن يك پروانه يا قاصدك
    كار چندان سختي نيست.
    اما دوست داشتن يك سوسك٬دوست داشتن تو كاري دشوار است.
    دوست داشتن كاري است اَموختني؛و همه رنج اَموختن را نمي برند.
    ببخش كسي را كه تو را دوست ندارد.
    زيرا كه هنوز مومن نيست.
    زيرا كه هنوز دوست داشتن را نياموخته.او ابتداي راه است.
    مومن دوست دارد.همه را دوست دارد.زيرا همه از من است.
    و من زيبايم٬چشم هاي مومن جز زيبا نمي بينند.
    زشتي در چشم هاست.
    در اين دايره هر چه كه هست نيكوست.
    اَن كه بين اَفريده هاي من خط كشيد٬شيطان بود.
    شيطان مسئول فاصله هاست.
    حالا قشنگ كوچكم!نزديكتر بيا و غمگين نباش.
    قشنگ كوچك حرفي نزد و ديگر هيچگاه نينديشيد كه نازيباست.

    در گذر از جاده ی زندگی آموختم
    کسانی را که بیشتر دوست می داری
    زودتر از دست می دهی
  14. #59
    berganet
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    May 2007
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    1,524
    0
    7

    پیش فرض داستان واقعی (شماره 6)

    حدود سال 77 بود که من به کلاسهای تقويتی می رفتم اون موقع من 17 سال بیشتر نداشتم خیلی بچه شاد و موفقی بودم اما حیف که زود گذشت. اون زمان من یه دوست داشتم که اسمش سمیرا بود خیلی با هم عیاق بودیم تو کلاس بیرون همش شیطونی می کردیم کلی استادا رو سر کار می ذاشتیم و خیلی از کارها ی دیگه که سنمون ایجاب می کرد. تو همون هول و هوش بودیم که یک روز تو خونه داشتم درس می خوندم که یهو تلفن زنگ زد. گوشی برداشتم دیدم صدای یک پسری که خودش رو پویا معرفی کرد. گفت که شما رو دیدم می خوام باهاتون دوست بشم. من هم که تا به حال با هیچ پسری در رابطه دوستی صحبت نکرده بودم هول شدم و باهاش دعوا کردم که من علاقه ای ندارم. صداش یه آهنگ خاصی داشت خیلی برام جذاب بود اما پیش خودم گفتم که نه من اصلا" خودمو درگیر این مسائل نمی کنم. اما زنگهاش شروع شد صحبتاش خیلی شیرین بود برای منی که تا به حال عشق رو تجربه نکرده بودم. گذشت تا اینکه به تلفن زدناش عادت کردم تو ذهنم شکل زیبایی از اون تصویر می کردم یه دفعه به سرم زد گفتم که می خوام ببینمت اما نمی خوام باهات حرف بزنم خلاصه گفت باشه و یه جایی که من تو مسیر آموزشگاه می خواستم برم گفتم بیا تا ببینمت اومد خوشتیپ بود اما زیاد خوشکل نبود از دور فقط سلام کردم و راهمو کج کردم و رفتم البته با دوستم سمیرا بودم. سمیرا خیلی از تتیپش تعریف می کرد بهم می گفت خوش به حالت خیلی خوبه و از این جور حرفها .... منم ساده بهم می گفت شما رو وقتی می رفتید کلاس دیدم ازتون خوشم اومد افتادم دنبالتون شمارتون رو هم از بچه های محلتون با یه بدبختی گیر آوردم. دیگه کم کم بهش عادت کردم روز به روز درس خوندنم ضعیفتر می شد همش تو رویام اون رو می ديدم شده بود شب و روزم با هم قرار گذاشتيم رفتیم بیرون برای دفعه اول بد نبود دیگه پشت تلفن یه حرفهایی می زد که من تا به حال به گوشم نرسیده بود می گفت ما آدمها باید بهم کمک کنیم باید هر جوری که می تونیم از خودگذشتگی کنیم خدا اینکار ما رو تحسین می کنه از این جور حرفها. منم که تحت تاثیر جرفاش قرار گرفته بودم یک روز من رو به خونشون دعوت کرد اولش برام جالب نبود اما بعدا با دلخوریهای که از خودش در می آورد تسلیم شدم و رفتم که ای کاش نمی رفتم. وضعشون زیاد خوب نبود رفتم برام چایی آورد میوه و شروع کرد صحبت کردن از حس نوع دوستی آدمها من هم ساده تمام حرفهشو تایید کردم تا اینکه گفت "اگه قبول داری بیا نیازهای همو برطرف کنیم" اولش نفهمیدم گفتم خوب چه نیازی اومد جلو دستش رو گذاشت دور کمرم شروع کرد لب گرفتن ازم منم نمی دونستم چی کار کنم از یه طرف شوکه شده بودم از طرف دیگه سفت منو گرفته بود کلی تو ذوقم خورد آخه اون موقع من زیاد تو این وادیها نبودم. در گوشم گفت اجازه بدم که اون خودش رو ارضاء کنه منم سریع هولش دادم و لباسامو پوشیدمو رفتم. تو راه کلی گریه کردم یه حس بدی داشتم ترس . از یه طرف ازش خیلی بدم اومد از طرف دیگه کلی فحشش می دادم که خیلی نامردی . دو هفته نه من به اون زنگ زدم نه اون به من. تا اینکه خودش زنگ زد و گفت فقط تماس گرفتم حالت رو بپرسم و گفت تو به من بد کردی من دوست داشتم از روی دوست داشتنم اینکارو کردم و می خوام خودمو بکشم و از این جور حرفها. من هم که خام و پختگی الان رو نداشتم که سریع باز تسلیم شدم . باز منو به خونشون دعوت کرد من هم تسلیم احساسات رفتم و باهاش هم عقیده شدم و ............... دیگه ماجرا پشت ماجرا.... دیگه بیرون نمیرفتیم کار من شده بود هفته ای یکبار خونشون رفتن خیلی اما اصلا" به من خوش نمیگذشت سکس رو اصلا" دوست نداشتم چون اون رو دوست داشتم تن به اینکار می دادم. من حتی یک فیلم مبتذل هم ندیده بودم . شروع کرد به آموزش دادن من که اینکار بکن و اون کارو تو سکس نکن یه جوایی حرفه ایم کرد تا اینکه 4 سال گذشت و اون غروب لعنتی اومد. هیچ کس خونشون نبود اون هم مشروب خورده بود و افتاد به جون من دیگه خیلی آزادانه تو سکس رفتار می کرد و هیچ توجهی به من نمی کرد یعنی مراقبم نبود که یکدفعه به خدم اومدم که درد شدیدی تو دستگاه تناسلیم اومد. هولش دادم با هر زوری که داشتم دست زدم به اونجا دیدم لکه خون رو دستام بود. دنیا رو سرم خراب شد دیگه بدبخت شده بودم از یه طرف اون نه قول ازدواج به من داده بود از یه طرف خانواده ام چی آینده چی دیگه تموم شد. شروع کردم به گریه کردن و بدبختی های بعدی تنها بودم اون هم به دنیای سکس خودش فکر می کرد لباسامو پوشیدمو با درد رفتم خونه اون دلداریم می داد کلی هم ناراحت بود که چرا اینطور شد البته برای من نه برای خودش که سر خر نشم خلاصه ماجرا گذشت و پی گشتن کسی که پردم رو بدوزه تازه با این شرط که می گفت من پول ندارم و از این جور حرفها من هم ترس داشتم هر دکتری که می رفتم تازه خودم نه با اون، می گفتن که یا انجام نمی دیم یا اینکه 400 یا 500 هزار تومان پلش می شه که من نه اون این پول رو داشتیم. دیگه رفتم تو نخ بی خیالی اون هم اومد و گفت ما که آخرش این پولو باید بدیم بیا یه استفاده ای حداقل ببریم تو هم کلی کیف می کنی منم که زده بودم رگ بی غیرتی تن دادم به هر چی کثافت بازی با اون نامرد بود. دیگه به این فکر می کردم که هیچ وقت ازدواج نکنم و همیشه تنها باشم البته دوستم سمیرا می دونست خیلی دلدلریم داد اما بعدها فهمیدم این دختره فلان شده بی همه کس بود که این آش رو تو کاسه من گذاشته بود نگو سميرا دختر خاله اون کثافته که من رو با سمیرا دیده بود و شمارمو گرفته بود که بعدا" از طریق یکی از دوستام که نزدیک خونشون بود فهمیدم اما هیچ وقت به روش نیاوردم و همیشه نفرینش می کنم که بدبخت بشه. تا اینکه 1 سال گذشت دیدم خیلی رفتارش عوض شده اما بهم بدجوری عادت کرده بود هم می خواست باهام نباشه هم نمی تونست ازم دست بکشه نمی دونم چرا، خونشون که نزدیکای ما بود اسباب کش کردن و رفتن یه جای دورتر اما انقدر نامرد بود که حتی 1 روز مونده بود اسباب کشی کنن به من گفت. دیدم داره حرف از جدایی می زنه میگفت که هر کسی یه زندگی و سرنوشتی داره و این جور حرفها بعدا" فهميدم آقا 3 ماه نامزد داره و به من نگفته اما با من بود که بعدا دیگه واقعا" گذاشتمش کنار. دیگه من موندم و تنها یی و بدبختی البته سر کار می رفتم و حقوقم خوب بود پس اندازی هم داشتم. اما اون خودشو به اون راه زد و گفت که من پولی ندارم و از این جور حرفها منم گفتم باشه خودم هستم اما تا آخر عمر یه نفرینت می کنم که خدا جای حق نشسته. الان از اون موضوع 2 ساله که م گذره و هنوز هم تو چت برام پی ام می ذاره و التاسم می کنه که باهاش باشم اما من فقط با نفرین جوابشو می دم رفتم با یه بدبختی و فلاکت پرده ام را دوختم که نمی دونید من تو اون هفته چقدر زجر و درد کشيدم و چقدر لعنت بهش فرستادم . این داستان رو گفتم که اونهایی که عاشق شدن و خودشونو راحت می سپارن به سرنوشت که هر چی شد شد مثل من که آینده مبهم با ترس دارم . نکنید من را ببینید و نکنید .


    دوستان اين سرگذشت يك داستان واقعي است.
    اینجا ستونهای عشق را از بلور بدل ساخته اند.چه فروریزنده است ایمان...چه عابر است دوستی....
  15. #60
    berganet
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    May 2007
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    1,524
    0
    7

    پیش فرض داستان واقعی(شماره7)

    قصه از اونجا شروع ميشه که دختری به اسمه دريا همراه با خانوادش برای مسافرت به بابلسر ميرن ، اون دختر 16 سالش بيشتر نبود(سال 77) 1 دختره فوق العاده شاد و شنگول که هيچ غمی تو دنيا نداشت .هميشه هرچی خواسته بود بدون هيچ محدوديتی در دسترسش بود و از اونجايی که بچه اول خانواده بود هميشه و همه جا حرف ، حرف اون بود.(اينا رو گفتم که بدونين تو زندگيم هيچی کم نداشتم نه از لحاظه عاطفی و نه از نظره مالی )خلاصه 1 هفته ای از مسافرتشون ميگذشت،دريا با خواهرش کناره ساحل نشسته بودن که ديدن يک پسره که خيلی هم خوش تيپ هستش با خانوادش اومدن کناره ساحل ، از همون لحظه شيطنته دريا و خواهرش گل کرد و رفتن تو نخه پسره که اسمش اميد بود . اميد هم که بدش نيومده بود هی اشاره ميزد که اونا باهاش برن اونطرف و صحبت کنن ولی دريا و خواهرش که فقط ميخواستن بگن و بخندن محلش ندادن و رفتن . بعد از ظهرش که برای ديدنه غروبه افتاب اومده بودن دوباره اميد اومد وخلاصه سره صحبت باز شد اون خودشو معرفی کرد و دريا و خواهرش هم همين طور.اميد پرسيد کجايی هستن واونها هم گفتن مشهدی و از اونجای که همشهری بودن خيلی اظهار خوشحالی کرد ، اميد 2 سال از دريا بزرگتر بود اونا با هم قرار گذاشتن تا رسيدن مشهد با هم تماس داشته باشن .اينطوری شد که دوستی اونا شروع شد .دوستی که 8 سال طول کشيد .ولی چه فوايده که يا اميد دور بود و يا دريا چون هنوز 6 ماهی از دوستيشون نگذشته بود که دريا برای زندگی همراه با خانوادش رفت کيش. و از اونجای که خيلی عاشقه اميد شده بود تو اين مدت سعی کرد واحد های درسيشو پاس نکنه تا بتونه به بهانه امتحاناش هر 3 ماه يک بار بره مشهد . و يا اميد هر 6 ماه بياد کيش.اينجوری بود که 5 سال از دوستيشون گذشت و دريا هر روز عاشق تر از روزه قبل ميشد و با اينکه تو کيش بهترين موقعيتها رو داشت ولی به عشق اميدش پايبند بود تا روزی که از دوست اميد شنيد که اميد و با چند نفر تو خونه تيمی گرفتن ، دنيا رو سرش خراب شد اخه چرا بايد کسی که اين همه ادعاش ميشد که هيچ کاری نميکنه اين همه بی معرفت باشه .دريا هرچی تماس ميگرفت اميدو پيدا نکرد تا واقعيتو متوجه بشه و تصميم گرفت از اميد بکنه .......تا چند وقت جوابه تلفون هاشو نداد ولی اميد دست بردار نبود و کارشو توجيح ميکرد و ميگفت اون مدتی که نبودم تهران بودم و دسترسی به تلفن نداشتم.از اونجايی که دريا هنوز هم عاشقه اميد بود خطاشو ناديده گرفت و با اميد بعد از گذشت 1 سال دوباره دوست شد. دريا هم تصميم گرفت فکره ازدواج با اميد نباشه ولی باهاش دوست بمونه چون خودش هم نميتونست دوری اميد و تحمل کنه اخه تمامه زندگيش بود.ولی اميد کلی عاشق تر شده بود و دنيای قشنگی رو برای دريا ترسيم ميکرد اينقدر گفت و گفت تا دريا بيچاره خر شد حرفاشو باور کرد با اينکه از لحاظه شغلی بهترين موقعيتو داشت (کارمنده 1 شرکته دولتی با ماهی 400 تومان حقوق سال 81)ولی بخاطره عشقش به اميد استعفاء داد چون اميد دوست نداشت کيش زندگی کنه و ميگفت فقط مشهد، بماند که دريا چه سختی های کشيد تا خانواده رو راضی کرد که اجازه بدن با اميد ازدواج کنه (چون ميگفتن اميد نه تحصيلات داره و نه آينده معلوم )ولی آدمه عاشق کوره،دريا خودشو اينجوری قانع ميکرد که با عشق همه چی درست ميشه نميدونست.......... اونا با هم ازدواج کردن 6 ماه خيلی خوش بودن جفتشون با هم کار ميکردن تا بتونن فردای بهتری بسازن ولی 1 دفعه همه چيز بهم ريخت اميدی که شبا با دريا 2 تا فيلمو تماشا ميکرد اول فيلم چرتش ميگرفت به دريا کم توجه شده بود اميدی که ميگفت من اگه دست رو تو بلند کنم خودمو ميکشم دريا رو پرت کرد تو شيشه های ويترين مغازه و پاش 5 تا بخيه خورد .اميدی که ميدونست دريا برای مامانش جونش در مياد ولی فقط بخاطره اميد که تک پسره و دوريش برای خانوادش سخته حاظر شد بره مشهد ، مامانه دريا رو فحش ميداد جلوی ديگران دريا رو بخاطره کوچک ترين حرف کتک ميزد.اميد داشت خودشو از چشمه دريا مينداخت ولی دريا همه چی رو تحمل ميکرد شايد که درست بشه ولی بعد از 2 ماه فهميد که نه اين اميد ديگه اميد دريا نيست اميد معتاد شده بود اون هم به چی به کريستال يا همون شيشه . باورش خيلی سخت بود .ولی کاری از دسته دريا بر نميومد بايد ميذاشتش ميرفت و همين کار رو هم کرد . اومد کيش درخواسته طلاق داد 2 سال با اميد جنگيد تا تونست طلاقشو بگيره . ولی 1 چيزی بهش ثابت شد که هرکی ميگه عاشقته دورغ ميگه هرکی ميگه دوست داره دروغ ميگه و الان تنها آرزويی که داره اينه که روزه عذاب اميدو ببينه چون هيچ بدی در حقش نکرد ولی خيلی بدی ديده خيلی دلشو شکوندن و اين رسمش نبود چرا آدما قدره 1 عشقه پاکو نميدونن دريا برای اميدش جونشو ميداد ولی چرا اينطوری شد کی ميتونه جوابشو بده دريا در حقه هيچ کسی بدی نکرده بود اين نتيجه چی ميتونه باشه .....خواهش ميکنم از همه، با ديده باز انتخاب کنين طرفه مقابلتونو چون عشق همه چيز نيست تو زندگی منطق حرفه اولو ميزنه پس زود تصميم نگرين. اميدوارم اميد هيچکسی نا اميد نشه


    دوستان عزيز داستاني رو كه خوندين يك سرگذشت واقعي است .
    اینجا ستونهای عشق را از بلور بدل ساخته اند.چه فروریزنده است ایمان...چه عابر است دوستی....
صفحه 4 از 25 نخست 1234567891424 ... آخرین
نمایش نتایج: از 46 به 60 از 368

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •