ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 5 از 25 نخست 1234567891015 ... آخرین
نمایش نتایج: از 61 به 75 از 368
  1. #61
    Sonami021
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار

    تاریخ عضویت
    March 2007
    محل سکونت
    سیدخندان تهران
    نوشته ها
    9,439
    4,074
    5,562

    پیش فرض

    [SIZE=3:5818334754]دست تقدیر

    این اواخر دردهای پی در پی امانش را بریده بود.
    باورش نمی شد که قلبی به بدنش پیوند شده باشد.
    - «تو رو خدا بگید کی قلب عزیزش رو به من هدیه کرده؟»
    نامزدش امیر در حالی که دست او را در دست داشت گفت:«جوانی که بر اثر تصادف دچار مرگ مغزی شده بود.»
    بعد عکسی را از جیبش بیرون آورد.عکس محمد بود ،خواستگار قبلی اش.
    همان که برای خوشبختی او حاضر بود با ماشین قراضه اش صبح تا شب مسافرکشی کند و
    حالا با همان ماشین تصادف کرده بود.
    دستش را روی قلبش گذاشت.خیلی تند می تپید.
    گریه امانش نداد...[/SIZE]
  2. #62
    Sonami021
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار

    تاریخ عضویت
    March 2007
    محل سکونت
    سیدخندان تهران
    نوشته ها
    9,439
    4,074
    5,562

    پیش فرض

    [SIZE=3:da625bac73]
    لبخند بر لبهای کمرنگ مرد نشست:
    «اکنون من و توایم و همان خنده و نگاه.حرف بزن.
    دلم واسه صدات تنگ شده.دو ساله نشنیدمش!»
    قطره اشک از صورت زن روی بالش مرد چکید.
    مرد گفت:«میدونی سحر!؟می خواستم جبران کنم!اما دیگه دیره...
    میگن قلبم دیگه نمی خواد کار کنه، بی معرفت رفیق نیمه راه شده»
    لبهای زن از فرط بغض لرزید.آرام سر بلند کرد.اشک پهنه صورتش را پر کرده بود.
    -حمید!به خاطر من زنده بمون!می خوام همه چی رو از نو بسازم.بهم یه فرصت دیگه بده.»و
    آرام خواند:«ما گرچه در کنار هم نشسته ایم...
    بار دگر به چشم هم چشم بسته ایم...دوریم هر دو دور...»
    پرستار سرم را از دست مرد خارج کرد:
    «متأسفم!تموم کرد...»

    مطمئن باشید زندگی تکرار نمیشود
    لحظه ها در گذرند [/SIZE]
  3. #63
    jooje
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    May 2008
    محل سکونت
    مسافر شب های تنهایی
    نوشته ها
    5,245
    1,504
    994

    پیش فرض

    دادگاه عشق :


    جلسه محاكمه عشق بود و قاضي عقل ، وعشق محكوم بود به تبعيد به دورتريند نقطه مغز يعني فراموشي .

    قلب تقاضاي عفو عشق را داشت ولي همه اعضا با او مخالف بودند.
    قلب شروع كرد به طرفداري از عشق، آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدنش را داشتي، اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي و شما پاها كه هميشه منتظر رفتن به سويش بوديد حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟

    همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند ، تنها عقل و قلب در جلسه ماندند .

    عقل گفت : ديدي قلب همه از عشق بي زارند، ولي متحيرم با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده چرا هنوز از او حمايت ميكني ؟

    قلب ناليد و گفت : من بي وجود عشق ديگر نخواهم بود و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند و فقط با عشق ميتوانم يك قلبي واقعي باشم ...
    در گذر از جاده ی زندگی آموختم
    کسانی را که بیشتر دوست می داری
    زودتر از دست می دهی
  4. #64
    khorshideshabane2000

    کوچولو در حال راه افتادن

    تاریخ عضویت
    July 2008
    محل سکونت
    کویر
    نوشته ها
    23
    0
    0

    پیش فرض

    دنيا كه شروع شد زنجير نداشت. خدا دنيا را بي زنجير آفريد.
    آدم بود كه زنجير را ساخت. شيطان كمكش كرد.
    دل زنجير شد؛ عشق زنجير شد ؛ دنيا پر از زنجير شد؛ و آدم ها همه ديوانه
    زنجيري.
    خدا دنياي بي زنجير مي خواست. نام دنياي بي زنجير اما بهشت است.
    امتحان آدم همين جا بود. دست هاي شيطان از زنجير پر بود.
    خدا گفت: زنجيرت را پاره كن. شايد نام زنجير تو عشق است.
    يك نفر زنجيرهايش را پاره كرد . نامش را مجنون گذاشتند . مجنو ن اما نه
    ديوانه بود و نه زنجيري . اين نام را شيطان بر او گذاشت . شيطان آدم را در
    زنجير مي خواست .
    ليلي مجنون را بي زنجير مي خواست. ليلي مي دانست خدا چه مي خواهد .
    ليلي كمك كرد تا مجنون زنجيرش را پاره كند . ليلي زنجير نبود . ليل ي
    نمي خواست زنجير باشد.
    ليلي ماند؛ زيرا ليلي نام ديگر آزادي است.
    دوره ارزانیست..شرف اینجا ارزان..تن عریان ارزان..آبرو قیمت 1تکه نان..ودروغ ازهمه چیز ارزانتر..و چه تخفیفی خوردست قیمت هرانسان..
  5. #65
    khorshideshabane2000

    کوچولو در حال راه افتادن

    تاریخ عضویت
    July 2008
    محل سکونت
    کویر
    نوشته ها
    23
    0
    0

    پیش فرض

    گفت : كسي دوستم ندارد. مي داني چقدر سخت است اين كه كسي دوستت
    نداشته باشد؟ تو براي دوست داشتن بود كه جهان را ساختي . حتي تو هم
    بدون دوست داشتن... !
    خدا هيچ نگفت.
    گفت : به پاهايم نگاه كن ! ببين چقدر چندش آور است . چشم ها را آزار
    مي دهم. دنيا را كثيف مي كنم. آدم هايت از من مي ترسند. مرا مي كشند براي
    اينكه زشتم. زشتي جرم من است.
    خدا هيچ نگفت.
    گفت: اين دنيا فقط مال قشنگ هاست.مال گل ها و پروانه ها، مال قاصدك ها،
    مال من نيست.
    خدا گفت: چرا مال تو هم هست.
    دوست داشتن يك گل ، دوست داشتن يك پروانه يا قاصدك كار چندان
    سختي نيست . اما دوست داشتن يك سوس ك، دوست داشتن تو كاري
    دشوار است.
    دوست داشتن كاري است آموختني و همه رنج آموختن را نم يبرند.
    ببخش كسي را كه تو را دوست ندارد . زيرا كه هنوز مؤمن نيست . زيرا كه
    هنوز دوست داشتن را نياموخته. او ابتداي راه است.
    مؤمن دوست دارد . همه را دوست دارد . زيرا همه از من است . و من زيبايم .
    من زيبائيم ، چش م هاي مؤمن جز زيبا نمي بينند. زشتي در چشم هاست . در
    اين دايره هرچه كه هست ، نيكوست. آن كه بين آفريده هاي من خط كشيد
    شيطان بود. شيطان مسئول فاصله هاست.
    حالا قشنگ كوچكم! نزديك تر بيا و غمگين نباش.
    قشنگ كوچك حرفي نزد و ديگر هيچگاه نينديشيد كه نازيباست.
    دوره ارزانیست..شرف اینجا ارزان..تن عریان ارزان..آبرو قیمت 1تکه نان..ودروغ ازهمه چیز ارزانتر..و چه تخفیفی خوردست قیمت هرانسان..
  6. #66
    khorshideshabane2000

    کوچولو در حال راه افتادن

    تاریخ عضویت
    July 2008
    محل سکونت
    کویر
    نوشته ها
    23
    0
    0

    پیش فرض

    پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت :
    اما من درخت نيستم. تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.
    پرنده گفت : من فرق درخ ت ها و آد م ها را خوب مي دانم. اما گاهي پرنده ه ا
    و انسان ها را اشتباه م يگيرم.
    انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود.
    پرنده گفت: راستي، چرا پر زدن را كنار گذاشتي؟
    انسان منظور پرنده را نفهميد، اما باز هم خنديد.
    پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر
    نخنديد. انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست
    چيست. شايد يك آبي دور، يك اوج دوست داشتني.
    پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از
    يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ،
    اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود.
    پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش
    به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش
    آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .
    ...
    دوره ارزانیست..شرف اینجا ارزان..تن عریان ارزان..آبرو قیمت 1تکه نان..ودروغ ازهمه چیز ارزانتر..و چه تخفیفی خوردست قیمت هرانسان..
  7. #67
    AGHADANIAL
    کوچولو در حال تلاش فعال شدن

    تاریخ عضویت
    August 2008
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    190
    0
    2

    پیش فرض

    گنهكار و عفو پروردگار
    شيخ بهائى مى گويد : از مردى مورد اطمينان شنيدم، گنهكارى از دنيا رفت . همسرش براى انجام مراسم تغسيل و تكفين و تدفين از مردم درخواست كمك كرد ، ولى شدت نفرت مردم نسبت به آن گنهكار به اندازه اى بود كه كسى براى انجام مراسم حاضر نشد ، به ناچار كسى را اجير كرد كه جنازه را به مصلاى شهر ببرد ، شايد اهل ايمان به انجام مراسم اقدام كنند، ولى يك نفر براى حضور در مراسم حاضر نشد! پس جنازه را به وسيله ى اجير به صحرا برد تا آن را بى غسل و كفن و نماز دفن كند.
    نزديك آن صحرا كوهى بود كه در آن كوه زاهدى مى زيست كه همه ى عمر به عبادت گذرانده بود و ميان مردمى كه در آن نزديكى مى زيستند مشهور به زهد و تقوا بود . همين كه جنازه را ديد از صومعه ى خود به سوى جنازه رفت تا در مراسم او شركت كند ، اهل آن اطراف وقتى اين مطلب را شنيدند به سرعت خود را به آنجا رساندند تا همراه عابد در مراسم مربوط به ميت حاضر شوند .
    مردم سبب شركت كردن عابد را در مراسم آن گنهكار از شخص عابد پرسيدند ، گفت : در عالم رؤيا به من گفتند فردا از محل عبادت خود به فلان موضع از صحرا برو، در آنجا جنازه اى است كه جز يك زن كسى همراه او نيست، پس بر او نماز گذار كه او مورد آمرزش و عفو قرار گرفته است .
    مردم از اين واقعه تعجب كردند و در دريايى از حيرت فرو رفتند . عابد همسر ميّت را خواست و از احوالات ميت پرسيد، همسر ميت گفت : بيشتر روزها دچار يكى از گناهان بود. عابد گفت : آيا عمل خيرى از او سراغ دارى ؟ گفت : آرى سه عمل خير از او مى ديدم :
    1 ـ هر روز پس از ارتكاب گناه ، جامه هايش را عوض مى كرد و وضو مى گرفت و خاشعانه به نماز مى ايستاد .
    2 ـ هيچ گاه خانه اش از يتيم خالى نبود و بيش از مقدارى كه به فرزندان خود احسان مى كرد به يتيم احسان مى نمود .
    3 ـ هر ساعت از شب بيدار مى شد مى گريست و مى گفت : پروردگارا ! كدام زاويه از زواياى دوزخ را با اين گنهكار پُر خواهى كرد ؟!
    هرگاه بنده ای مرا بخواند چنان به سخن او گوش میسپارم که گویی بنده ای جز او ندارم
    اما شگفتا بنده ام همه را چنان می خواند که گویی همه خدای اویند
  8. #68
    AGHADANIAL
    کوچولو در حال تلاش فعال شدن

    تاریخ عضویت
    August 2008
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    190
    0
    2

    پیش فرض

    گنهكار و عفو پروردگار
    شيخ بهائى مى گويد : از مردى مورد اطمينان شنيدم، گنهكارى از دنيا رفت . همسرش براى انجام مراسم تغسيل و تكفين و تدفين از مردم درخواست كمك كرد ، ولى شدت نفرت مردم نسبت به آن گنهكار به اندازه اى بود كه كسى براى انجام مراسم حاضر نشد ، به ناچار كسى را اجير كرد كه جنازه را به مصلاى شهر ببرد ، شايد اهل ايمان به انجام مراسم اقدام كنند، ولى يك نفر براى حضور در مراسم حاضر نشد! پس جنازه را به وسيله ى اجير به صحرا برد تا آن را بى غسل و كفن و نماز دفن كند.
    نزديك آن صحرا كوهى بود كه در آن كوه زاهدى مى زيست كه همه ى عمر به عبادت گذرانده بود و ميان مردمى كه در آن نزديكى مى زيستند مشهور به زهد و تقوا بود . همين كه جنازه را ديد از صومعه ى خود به سوى جنازه رفت تا در مراسم او شركت كند ، اهل آن اطراف وقتى اين مطلب را شنيدند به سرعت خود را به آنجا رساندند تا همراه عابد در مراسم مربوط به ميت حاضر شوند .
    مردم سبب شركت كردن عابد را در مراسم آن گنهكار از شخص عابد پرسيدند ، گفت : در عالم رؤيا به من گفتند فردا از محل عبادت خود به فلان موضع از صحرا برو، در آنجا جنازه اى است كه جز يك زن كسى همراه او نيست، پس بر او نماز گذار كه او مورد آمرزش و عفو قرار گرفته است .
    مردم از اين واقعه تعجب كردند و در دريايى از حيرت فرو رفتند . عابد همسر ميّت را خواست و از احوالات ميت پرسيد، همسر ميت گفت : بيشتر روزها دچار يكى از گناهان بود. عابد گفت : آيا عمل خيرى از او سراغ دارى ؟ گفت : آرى سه عمل خير از او مى ديدم :
    1 ـ هر روز پس از ارتكاب گناه ، جامه هايش را عوض مى كرد و وضو مى گرفت و خاشعانه به نماز مى ايستاد .
    2 ـ هيچ گاه خانه اش از يتيم خالى نبود و بيش از مقدارى كه به فرزندان خود احسان مى كرد به يتيم احسان مى نمود .
    3 ـ هر ساعت از شب بيدار مى شد مى گريست و مى گفت : پروردگارا ! كدام زاويه از زواياى دوزخ را با اين گنهكار پُر خواهى كرد ؟!
    هرگاه بنده ای مرا بخواند چنان به سخن او گوش میسپارم که گویی بنده ای جز او ندارم
    اما شگفتا بنده ام همه را چنان می خواند که گویی همه خدای اویند
  9. #69
    AGHADANIAL
    کوچولو در حال تلاش فعال شدن

    تاریخ عضویت
    August 2008
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    190
    0
    2

    پیش فرض

    دست نايافتني بزرگ
    در دهكده مجاور مدرسه شيوانا زن و مرد فقيري بودند كه يك پسر كوچك بيشتر نداشتند. به خاطر بيماري و فقر زن و مرد به فاصله كمي از دنيا رفتند و پسر كوچكشان را با يك جفت گوسفند نر و ماده تنها گذاشتند. پسر كوچك نمي توانست شكم خود را سير كند به همين خاطر گوسفندانش را برداشت و نزد شيوانا آمد. شيوانا در يكي از غرفه هاي مدرسه براي پسرك جايي درست كرد و محلي نيز براي گوسفندانش در اختيار او گذاشت. اهالي دهكده شيوانا اين پسر بچه فقير را جدي نمي گرفتند و اغلب او را مسخره مي كردند و بعضي از كودكان به او سنگ مي زدند. اما شيوانا با اين كودك بسيار مودب بود و با نام " دست نايافتني كوچك" او را صدا مي كرد. لقب " دست نايافتني" براي كودك فقير براي شاگردان مدرسه سنگين و بي معنا جلوه مي كرد. آنها بارها سعي كردند اين عنوان را در غياب شيوانا مسخره كنند. اما به محض اينكه سر و كله شيوانا پيدا مي شد هيچ كس جرات نزديك شدن به دست نايافتني را پيدا نمي كرد. سال ها گذشت. دست نايافتني كوچك بزرك شد و براي ادامه تحصيلات علمي به پايتخت رفت. سال ها از اين واقعه گذشت و روزي خبر دادند كه صنعت گري بزرگ كه تخصص خاص در درگاه امپراطور دارد،*وارد دهكده شيوانا شده و سراغ استاد شيوانا را مي گيرد. يك گروه محافظ صنعت گر را همراهي مي كردند و مردم دهكده با احترام در مسير راه او تا مدرسه ايستاده بودند. صنعت گر وقتي به مدرسه رسيد و شيوانا را ديد بلافاصله با فروتني مقابل او روي زمين نشست و به او تعظيم نمود. شيوانا تبسمي كرد و دستانش را روي شانه صنعت گر گذاشت و خطاب به شاگردانش گفت: اين جوان قبلاً نامش دست نايافتني كوچك بود. اما از امروز به بعد من به او مي گويم دست نايافتني بزرگ! او با تلاش و پشتكار خود نشان داد كه دست نايافتني شدن حتي اگر تدريجي باشد باز هم شدني است!
    هرگاه بنده ای مرا بخواند چنان به سخن او گوش میسپارم که گویی بنده ای جز او ندارم
    اما شگفتا بنده ام همه را چنان می خواند که گویی همه خدای اویند
  10. #70
    khorshideshabane2000

    کوچولو در حال راه افتادن

    تاریخ عضویت
    July 2008
    محل سکونت
    کویر
    نوشته ها
    23
    0
    0

    پیش فرض

    مردي دختر سه ساله اي داشت. روزي مرد به خانه آمد و ديد كه دخت رش
    گران ترين كاغذ زرورق كتابخانه اورا براي آرايش يك جعبه كودكانه هدر
    داده است . مرد دخترش را به خاطر اينكه كاغذ زرورق گرانبهايش را يه
    هدر داده است تنبيه كرد و دخترك آن شب را با گريه به بستر رفت
    وخوابيد.
    روز بعد مرد وقتي از خواب بيدار شد ديد دخترش بالاي سرش نشسته
    است و آن جعبه زرورق شده را به سمت او دراز كرده است. مرد تازه
    متوجه شد كه آن روز، روز تولش است و دخترش زرورق ها رابراي هديه
    تولدش مصرف كرده است. او با شرمندگي دخترش را بوسيد و جعبه رااز
    او گرفت و در جعبه را باز كرد. اما با كمال تعجب ديد كه جعبه خالي است
    مرد بار ديگر عصباني شد به دخترش گفت كه جعبه خالي هديه نيست
    وبايد چيزي درون آن قرار داد. اما دخترك با تعجب به پدر خيره شد وبه او
    گفت كه نزديك به هزار بوسه در داخل جعبه قرار داده است تا هر وقت
    غمگين بود يك بوسه از جعبه بيرون آورد و بداند كه دخترش چقدر
    دوستش دارد!!
    دوره ارزانیست..شرف اینجا ارزان..تن عریان ارزان..آبرو قیمت 1تکه نان..ودروغ ازهمه چیز ارزانتر..و چه تخفیفی خوردست قیمت هرانسان..
  11. #71
    khorshideshabane2000

    کوچولو در حال راه افتادن

    تاریخ عضویت
    July 2008
    محل سکونت
    کویر
    نوشته ها
    23
    0
    0

    پیش فرض

    يك چكاوك آواز خواند ولي مرد ،« خدايا با من صحبت كن » : مرد نجوا كرد
    نشنيد.
    آذرخش در آسمان ،« خدايا با من صحبت كن » : پس مرد با صداي بلند گفت
    غريد ولي مرد متوجه نشد.
    يك زندگي متولد شد ،« خدايا يك معجزه به من نشان بده » : مرد فرياد زد
    ولي مرد نفهميد.
    « خدايا مرا لمس كن و بگذار تو را بشناسم » : مرد نااميدانه گريه كرد و گفت
    پس خدا نزد مرد آمد و او را لمس كرد.
    ولي مرد بالهاي پروانه را شكست و در حالي كه خدا را درك نكرده بود از
    آنجا دور شد!!
    دوره ارزانیست..شرف اینجا ارزان..تن عریان ارزان..آبرو قیمت 1تکه نان..ودروغ ازهمه چیز ارزانتر..و چه تخفیفی خوردست قیمت هرانسان..
  12. #72
    khorshideshabane2000

    کوچولو در حال راه افتادن

    تاریخ عضویت
    July 2008
    محل سکونت
    کویر
    نوشته ها
    23
    0
    0

    پیش فرض

    آن ها در كنار يكد يگر بودند و همه به يك اندازه مي دانستند و باور د اشتند
    كه آن چه مي دانند بسيار است . يكي در ميا نشان بود كه به اندازه ديگران
    نمي دانست و به او نادان مي گفتند . او تريبول نام داشت . هنگامي كه شنيد
    نادان است، فروتن شد و خود را پنهان كرد تا ديگر كسي او را نبيند.
    اما ديگران با او همدردي نداشتند و او را دنبال كرد ند و نگاهش كردند و با
    او از آن چه نمي توانست بفهمد حرف زدند . آن ها مي ديدند تريبول چه
    رنجي مي برد و خشنود بودند از اين كه م يتوانند او را برنجانند.
    اما جهان دگرگون گشت و ناگهان تريبول دانا شد و بقيه نادان، بسيار
    نادان تر از او . تريبول هم مي خواست براي آنچه ديگران بر سرش آورده
    بودند، انتقام بگيرد . اما آ نها او را تحسين ك ردند و هيچ كس به خاطر آن چه
    نمي دانست و تريبول مي دانست، خجالت نمي ك شيد و تريبول با آن ها
    همدردي مي كرد و نمي توانست آنها را برنجاند . او مي دانست كه هميشه به
    گونه اي تنها بوده است و در انتظار ز ماني بود كه روزگاري بازخواهد گشت.
    او دقيقأ مي دانست زما ني كه در آن جهان بار ديگر دگرگون شود ، د يگران
    باز هم او را خواهند رنجاند.
    دوره ارزانیست..شرف اینجا ارزان..تن عریان ارزان..آبرو قیمت 1تکه نان..ودروغ ازهمه چیز ارزانتر..و چه تخفیفی خوردست قیمت هرانسان..
  13. #73
    khorshideshabane2000

    کوچولو در حال راه افتادن

    تاریخ عضویت
    July 2008
    محل سکونت
    کویر
    نوشته ها
    23
    0
    0

    پیش فرض

    دوستان ببخشيد اگه دل به دل راه داره و يه تعداد متنا تكرارشده.. :oops:
    دوره ارزانیست..شرف اینجا ارزان..تن عریان ارزان..آبرو قیمت 1تکه نان..ودروغ ازهمه چیز ارزانتر..و چه تخفیفی خوردست قیمت هرانسان..
  14. #74
    IRAN
    کوچولو تازه فعال

    تاریخ عضویت
    April 2008
    محل سکونت
    تبعیدی غربت زمینم!
    نوشته ها
    974
    0
    28

    پیش فرض

    پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
    پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
    پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
    پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
    او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !
    يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
    پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
    پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
    پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !
    نمی دانم که می دانی که انسان بودن و ماندن چه دشوار است؟!!!چه رنجی میکشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است!!!
    شمع!!!
  15. #75
    Fereshte

     

    معاون کل کوچولو
    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    پایتخت
    نوشته ها
    14,890
    8,808
    7,618

    پیش فرض

    زن وشوهر جواني سوار بر موتورسيکلت در دل شب مي راندند.
    آنها از صميم قلب يکديگر را دوست داشتند.
    زن جوان: يواشتر برو من مي ترسم
    مرد جوان: نه ، اينجوري خيلي بهتره!
    زن جوان: خواهش مي کنم ، من خيلي ميترسم
    مردجوان: خوب، اما اول بايد بگي دوستم داري
    زن جوان: دوستت دارم ، حالامي شه يواشتر بروني
    مرد جوان: مرا محکم بگير
    زن جوان: خوب، حالا مي شه يواشتر بروني؟
    مرد جوان: باشه ، به شرط اين که کلاه کاسکت مرا برداري و روي سرت بذاري، آخه نمي تونم راحت برونم، اذيتم مي کنه.
    روز بعد روزنامه ها نوشتند،برخورد يک موتورسيکلت با ساختماني حادثه آفريد.در اين سانحه که بدليل بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد، يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود پس بدون اين که زن جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند
    عاشقانه هایت را نشانم بده!
    مگر یک زن چقدر می تواند حسرت ِ لمس ِ دستانتْ ميان ِ موهايش را ، در رمان ها بخواند ....!؟
صفحه 5 از 25 نخست 1234567891015 ... آخرین
نمایش نتایج: از 61 به 75 از 368

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •