ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 7 از 25 نخست ... 2345678910111217 ... آخرین
نمایش نتایج: از 91 به 105 از 368
  1. #91
    saita

     

    پیشکسوت کوچولو
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    March 2008
    محل سکونت
    هر کجا باشم آسمان مال من است
    نوشته ها
    32,549
    6,791
    9,119

    پیش فرض

    اشک




    قطره* دلش* دريا مي*خواست. خيلي* وقت* بود كه* به* خدا گفته* بود.
    هر بار خدا مي*گفت: از قطره* تا دريا راهي*ست* طولاني. راهي* از رنج* و عشق* و صبوري. هر قطره* را لياقت* دريا نيست.
    قطره* عبور كرد و گذشت. قطره* پشت* سر گذاشت.
    قطره* ايستاد و منجمد شد. قطره* روان* شد و راه* افتاد. قطره* از دست* داد و به* آسمان* رفت. و هر بار چيزي* از رنج* و عشق* و صبوري* آموخت.
    تا روزي* كه* خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره* را به* دريا رساند. قطره* طعم* دريا را چشيد. طعم* دريا شدن* را. اما...
    روزي* قطره* به* خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري* از دريا بزرگتر هم* هست؟
    خدا گفت: هست.
    قطره* گفت: پس* من* آن* را مي*خواهم. بزرگترين* را. بي*نهايت* را.
    خدا قطره* را برداشت* و در قلب* آدم* گذاشت* و گفت: اينجا بي*نهايت* است.
    آدم* عاشق* بود. دنبال* كلمه*اي* مي*گشت* تا عشق* را توي* آن* بريزد. اما هيچ* كلمه*اي* توان* سنگيني* عشق* را نداشت. آدم* همه* عشقش* را توي* يك* قطره* ريخت. قطره* از قلب* عاشق* عبور كرد. و وقتي* كه* قطره* از چشم* عاشق* چكيد، خدا گفت: حالا تو بي*نهايتي، چون كه* عكس* من* در اشك* عاشق* است


    عشق یعنی منو دخترم مثل هم لباس بپوشیم ...
    باباش تا چشمش بهمون بیفته بگه: ای جووووونم.. تو رو خدا دخترامو ببین ...
    حالا اول کدومتونو ببوسم؟!
    ما هم یه چشمک به هم بزنیم و دوتایی بپریم بغلش ...


  2. #92
    reza1362
    معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    12,356
    7,798
    4,885

    پیش فرض

    [SIZE=3:1ff1f74bdf]شما [/SIZE][SIZE=3:1ff1f74bdf]كداميك را سوار مي*كنيد ؟![/SIZE]



    يك شركت بزرگ قصد استخدام تنها يك نفر را داشت. بدين منظور آزموني برگزار كرد كه تنها يك پرسش داشت. پرسش اين بود :
    شما در يك شب طوفاني سرد در حال رانندگي از خياباني هستيد. از جلوي يك ايستگاه اتوبوس در حال عبور كردن هستيد. سه نفر داخل ايستگاه منتظر اتوبوس هستند. يك پيرزن كه در حال مرگ است. يك پزشك كه قبلاً جان شما را نجات داده است. يك خانم/آقا كه در روياهايتان خيال ازدواج با او را داريد. شما مي*توانيد تنها يكي از اين سه نفر را براي سوار نمودن بر گزينيد. كداميك را انتخاب خواهيد كرد؟ دليل خود را بطور كامل شرح دهيد :

    پيش از اينكه ادامه حكايت را بخوانيد شما نيز كمي فكر كنيد ...

    ..........

    .........

    ........

    .......

    ......

    .....

    ....

    ...

    ..


    قاعدتاً اين آزمون نمي*تواند نوعي تست شخصيت باشد زيرا هر پاسخي دليل خاص خودش را دارد.
    پيرزن در حال مرگ است، شما بايد ابتدا او را نجات دهيد. هر چند او خيلي پير است و به هر حال خواهد مرد.
    شما بايد پزشك را سوار كنيد. زيرا قبلاً او جان شما را نجات داده و اين فرصتي است كه مي*توانيد جبران كنيد. اما شايد هم بتوانيد بعداً جبران كنيد.
    شما بايد شخص مورد علاقه*تان را سوار كنيد زيرا اگر اين فرصت را از دست دهيد ممكن است هرگز قادر نباشيد مثل او را پيدا كنيد.

    از دويست نفري كه در اين آزمون شركت كردند، تنها شخصي كه استخدام شد دليلي براي پاسخ خود نداد. او نوشته بود :
    [SIZE=3:1ff1f74bdf]سوئيچ ماشين را به پزشك مي*دهم تا پيرزن را به بيمارستان برساند و خودم به همراه همسر روياهايم متحمل طوفان شده و منتظر اتوبوس مي*مانيم.[/SIZE]

    پاسخي زيبا و سرشار از متانتي كه ارائه شد گوياي بهترين پاسخ است و مسلما همه مي*پذيرند كه پاسخ فوق بهترين پاسخ است، اما هيچكس در ابتدا به اين پاسخ فكر نمي*كند. چرا؟
    زيرا ما هرگز نمي*خواهيم داشته*ها و مزيت*هاي خودمان را (ماشين) (قدرت) (موقعيت) از دست بدهيم. اگر قادر باشيم خودخواهي*ها، محدوديت ها و مزيت*هاي خود را از خود دور كرده يا ببخشيم گاهي اوقات مي*توانيم چيزهاي بهتري بدست بياوريم.

    تحليل فوق را مي*توانيم در يك چارچوب علمي*تر نيز شرح دهيم: در انواع رويكردهاي تفكر، يكي از انواع تفكر خلاق، تفكر جانبي است كه در مقابل تفكر عمودي يا سنتي قرار مي*گيرد. در تفكر سنتي، فرد عمدتاً از منطق، در چارچوب مفروضات و محدوديت*هاي محيطي خود، استفاده مي*كند و قادر نمي*گردد از زواياي ديگر محيط و اوضاع اطراف خود را تحليل كند. تفكر جانبي سعي مي*كند به افراد ياد دهد كه در تفكر و حل مسائل، سنت شكني كرده، مفروضات و محدوديت ها را كنار گذاشته، و از زواياي ديگري و با ابزاري به غير از منطق عددي و حسابي به مسائل نگاه كنند.
    در تحليل فوق اشاره شد اگر قادر باشيم مزيت*هاي خود را ببخشيم مي*توانيم چيزهاي بهتري بدست بياوريم. شايد خيلي از پاسخ*دهندگان به اين پرسش، قلباً رضايت داشته باشند كه ماشين خود را ببخشند تا همسر روياهاي خود را به دست آورند. بنابراين چه چيزي باعث مي*شود نتوانند آن پاسخ خاص را ارائه كنند. دليل آن اين است كه به صورت جانبي تفكر نمي*كنند. يعني محدوديت ها و مفروضات معمول را كنار نمي*گذارند. اكثريت شركت*كنندگان خود را در اين چارچوب مي*بينند كه بايد يك نفر را سوار كنند و از اين زاويه كه مي*توانند خود راننده نبوده و بيرون ماشين باشند، درباره پاسخ فكر نكرده*اند.
    اگر یک روز از زندگی من باقی مانده باشد

    از هر جای دنیا چمدان کوچکم را می بندم راه می افتم

    ایستگاه به ایستگاه…

    مرز به مرز…

    پیدایت می کنم ، کنارت می نشینم

    بهت میگم تا بی نهایت دوستت دارم…



    من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت،
    من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد،
    زیرا شادمانی او شادمانی من است.

    کوروش بزرگ
  3. #93
    reza1362
    معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    12,356
    7,798
    4,885

    پیش فرض

    [SIZE=3:4cfc1213d1]نجس ترين چيز دنيا !!![/SIZE]


    گویند ( من نمیگم ) روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و می خواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست. برای همین کار وزیرش را مامور میکند که برود و این نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند و در صورتی که آنرا پیدا کند و یا هر کسی که بداند تمام تخت و تاجش را به او بدهد.
    وزیر هم عازم سفر می شود و پس از یکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به این نتیجه رسید که با توجه به حرفها و صحبتهای مردم باید پاسخ همین مدفوع آدمیزاد اشرف باشد.

    عازم دیار خود می شود در نزدیکی های شهر چوپانی را می بیند و به خود می گوید بگذار از او هم سؤال کنم شاید جواب تازه ای داشت بعد از صحبت با چوپان، او به وزیر می گوید من جواب را می دانم اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط را می پذیرد چوپان هم می گوید تو باید مدفوع خودت را بخوری وزیر آنچنان عصبانی می شود که می خواهد چوپان را بکشد ولی چوپان به او می گوید تو می توانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده ای غلط است تو این کار را بکن اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من را بکش.

    خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت هم که شده قبول می کند و آن کار را انجام می دهد سپس چوپان به او می گوید: " کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدی آنچه را فکر می کردی نجس ترین است بخوری" !!!!
    اگر یک روز از زندگی من باقی مانده باشد

    از هر جای دنیا چمدان کوچکم را می بندم راه می افتم

    ایستگاه به ایستگاه…

    مرز به مرز…

    پیدایت می کنم ، کنارت می نشینم

    بهت میگم تا بی نهایت دوستت دارم…



    من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت،
    من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد،
    زیرا شادمانی او شادمانی من است.

    کوروش بزرگ
  4. #94
    reza1362
    معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    12,356
    7,798
    4,885

    پیش فرض

    [SIZE=3:d740368315]در اوج نا اميدي[/SIZE]



    روزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم. شغلم را، دوستانم را، مذهبم را و خلاصه تمام وابستگي هاي زندگی ام را !
    به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خداوند صحبت كنم و اگر نتوانستم دليلي براي ادامه ي زندگيم بيابم به آن نيز خاتمه دهم !
    به خدا گفتم: آیا می توانی دلیلی برای ادامه این زندگی برایم بیاوری ؟ و جواب او مرا شگفت زده كرد.
    او گفت: آیا سرخس و بامبو را می بینی ؟
    پاسخ دادم : بلی.
    خداوند فرمود: هنگامیكه درخت بامبو و سرخس را آفریدم، به خوبی از آنها مراقبت نمودم. به آنها نور و آب و غذای كافی دادم. دیر زمانی نپایید كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمین را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع امید نكردم. در دومین سال سرخس ها بیشتر رشد كردند و زیبایی خیره كننده ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. من بامبوها را رها نكردم.
    در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نكردند. اما من از آنها قطع امید نكردم.
    در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمایان شد. در مقایسه با سرخس بسیار كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت رسید.
    5 سال طول كشیده بود تا ریشه های بامبو به اندازه كافی قوی شوند. ریشه هایی كه بامبو را قوی می ساختند و آنچه را برای زندگی بدان نیاز داشت را فراهم می كردند.
    خداوند در ادامه فرمود: آیا می دانی در تمام این سالها كه تو درگیر مبارزه با سختیها و مشكلات خودت بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحكم می ساختی ؟ من در تمامی این مدت تو را رها نكردم همانگونه كه بامبوها را رها نكردم.
    هرگز خودت را با دیگران مقایسه نكن. بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر كدام به نوبه خود به زیبایی جنگل كمك می كنند. زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می كنی و قد می كشی !
    از او پرسیدم : من چقدر قد می كشم.
    در پاسخ از من پرسید: بامبو چقدر رشد می كند؟
    جواب دادم : هر چقدر كه بتواند.
    گفت: تو نیز باید رشد كنی و قد بكشی. هر اندازه كه بتوانی.
    ولي به یاد داشته باش كه من هرگز تو را رها نخواهم كرد. و در هر زمان پشتيبان تو خواهم بود !
    پس هرگز نا امید نشو !


    آنچه امروز یک درخت را تنومند، سایه گستر و پر ثمر ساخته است، ریشه دواندن دیروز بذر آن در تاریکی های خاک بوده است. در هنگامه ی رنج های بزرگ، ملال های طاقت فرسا، شکست ها و مصیبت های خورد کننده، فرصتهای بزرگی برای تغییر، گام نهادن به جلو و تصوري براي خلق آینده ایجاد می شود. ماموریت شما در زندگی بی مشکل زیستن نیست، بلكه با انگیزه زیستن و اميدوار زيستن است ...

    پس زندگی را باور کن همانگونه که هست، با همه دردها و رنجهایش، با همه شادیها و غمهایش، با همه ملال ها و دلفریبی هایش، باهمه شکستها و پیروزی هایش و با همه خاطرات تلخی ها و شیرینی هایش، و زندگی را دوست بدار و به سرنوشت امیدوار باش، هر روز را با امید و ایمان به خدا و فردايی بهتر به شب برسان، اینگونه باش تا زندگی برایت سهل تر و زیبا تر شود، یقین داشته باش که از دید خداوند پنهان نخواهی ماند و همواره از مراقبت و همراهي او نيز بي بهره نخواهي ماند ...
    اگر یک روز از زندگی من باقی مانده باشد

    از هر جای دنیا چمدان کوچکم را می بندم راه می افتم

    ایستگاه به ایستگاه…

    مرز به مرز…

    پیدایت می کنم ، کنارت می نشینم

    بهت میگم تا بی نهایت دوستت دارم…



    من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت،
    من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد،
    زیرا شادمانی او شادمانی من است.

    کوروش بزرگ
  5. #95
    reza1362
    معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    12,356
    7,798
    4,885

    پیش فرض

    [SIZE=3:d18691dc11]نیار به خدا[/SIZE]




    روزی مرد جوانی نزد شری راما کریشنا رفت و گفت: می*خواهم خدا را همین الآن ببینم.

    کریشنا گفت: قبل از آنکه خدا را ببینی باید به رودخانه گنگ بروی و خود را شستشو بدهی.

    او آن مرد را به کنار رودخانه گنگ برد و گفت: بسیار خوب حالا برو توی آب.



    هنگامی که جوان در آب فرو رفت، کریشنا او را به زیر آب نگه داشت.

    چیه فکر کردید داره این مرد رو می*کشه تا زودتر بره پیش خدا؟ نه صبر کنید



    عکس*العمل فوری مرد این بود که برای بدست آوردن هوا مبارزه کند. وقتی کریشنا متوجه شد که آن شخص دیگر بیشتر از این نمی*تواند در زیر آب بماند به او اجازه داد از آب خارج شود. در حالی که آن مرد جوان در کنار رودخانه بریده بریده نفس می*کشید، کریشنا از او پرسید: وقتی در زیر آب بودی به چه فکر می*کردی؟ آیا به پول، زن، بچه یا اسم و مقام و حرفه؟

    مرد پاسخ داد: نه به تنها چیزی که فکر می*کردم هوا بود.

    کریشنا گفت: درست است. حالا هر وقت قادر بودی به خدا هم به همان طریق فکر کنی فوری او را خواهی دید.



    خداوند همیشه در کنار ما هست. اما ما نیاز به خدا رو کم حس می کنیم به خاطر همینه که خیلی وقتها اصلاً یادمون می*ره که خدایی وجود داره. شاید این یکی از دلایلی باشه که باعث می*شه انسان به راحتی گناه کنه. دنیا اونقدر مشغله و فکر مشغولی برای آدمها می*تراشه که وقتی باقی نمی*مونه تا به خدا فکر کنیم. اما این اصلاً توجیحی نیست برای اینکه ما خدا رو یاد نکنیم. مگه می*شه که ما وقت برای خدا نداشته باشیم؟ چطور فرصت می*کنیم غذا بخوریم، آب بخوریم، با مردم معاشرت کنیم، کار کنیم، تفریح داشته باشیم اما وقت نداریم که برای چند دقیقه با خدا گفتگو کنیم؟ من فکر نمی*کنم نیاز به خدا کمتر ارزش*تر از نیاز به آب و غذا باشه. می*دونم شاید برای خیلی*هاتون این حرفها تکراریه. اما یکم به این موضوع فکر کنید. شاید دوست نداشته باشید نماز بخونید یا دعاهای تکراریه دیگران. عیب نداره شما می*تونید به هر زبانی که دوست دارید با خدا صحبت کنید و هر چیزی رو که دوست دارید بهش بگید. خداوند به همه زبانها تسلط داره.
    احتیاج نداره از کلمه*های مخصوصی استفاده کنی، اون فقط می*خواد آن چیزی که از قلب شما بیرون می*آد رو بشنوه. هر چند که قبل از اینکه شما بگید خودش می*دونه. اما مثل پدری که دوست داره فرزندش از اون چیزی رو بخواد تا به اون بده دوست داره صدای شما رو بشنوه.

    فکر کنم با خدا راحت صحبت کنیم بهتر از اینه که به خاطر قید و بندها از خدا دور باشیم. چون هیچ لذتی به نزدیکی با معبود نمی*رسه.

    [SIZE=3:d18691dc11]من آزمودم مدتی، بی تو ندارم لذتـــــی

    کی عمر را لذت بود بی*ملح بی پایان تو

    مولوی[/SIZE]
    اگر یک روز از زندگی من باقی مانده باشد

    از هر جای دنیا چمدان کوچکم را می بندم راه می افتم

    ایستگاه به ایستگاه…

    مرز به مرز…

    پیدایت می کنم ، کنارت می نشینم

    بهت میگم تا بی نهایت دوستت دارم…



    من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت،
    من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد،
    زیرا شادمانی او شادمانی من است.

    کوروش بزرگ
  6. #96
    reza1362
    معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    12,356
    7,798
    4,885

    پیش فرض

    [SIZE=3:1b4555bd00]داستان رز[/SIZE]

    در اولین جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست كه كسی را بیابیم كه تا به حال با او آشنا نشده ایم، برای نگاه كردن به اطراف ایستادم، در آن هنگام دستی به آرامی شانه*ام را لمس نمود، برگشتم و خانم مسن كوچكی را دیدم كه با خوشرویی و لبخندی كه وجود بی*عیب او را نمایش می*داد، به من نگاه می*كرد.


    او گفت: "سلام عزیزم، نام من رز است، هشتاد و هفت سال دارم، آیا می*توانم تو را در آغوش بگیرم؟"پاسخ دادم: "البته كه می*توانید"، و او مرا در آغوش خود فشرد.پرسیدم: "چطور شما در چنین سن جوانی به دانشگاه آمده اید؟"به شوخی پاسخ داد: "من اینجا هستم تا یك شوهر پولدار پیدا كنم، ازدواج كرده یك جفت بچه بیاورم، سپس بازنشسته شده و مسافرت نمایم."پرسیدم: "نه، جداً چه چیزی باعث شده؟" كنجكاو بودم كه بفهمم چه انگیزه*ای باعث شده او این مبارزه را انتخاب نماید.

    به من گفت: "همیشه رویای داشتن تحصیلات دانشگاهی را داشتم و حالا، یكی دارم."پس از كلاس به اتفاق تا ساختمان اتحادیه دانشجویی قدم زدیم و در یك كافه گلاسه سهیم شدیم،* ما به طور اتفاقی دوست شده بودیم، *برای سه ماه ما هر روز با هم كلاس را ترك می*كردیم، او در طول یكسال شهره كالج شد و به راحتی هر كجا كه می*رفت، دوست پیدا می*كرد، او عاشق این بود كه به این لباس درآید و از توجهاتی كه سایر دانشجویان به او می*نمودند، لذت می*برد، او اینگونه زندگی می*كرد، در پایان آن ترم ما از رز دعوت كردیم تا در میهمانی ما سخنرانی نماید، من هرگز چیزی را كه او به ما گفت، فراموش نخواهم كرد، وقتی او را معرفی كردند، در حالی كه داشت خود را برای سخنرانی از پیش مهیا شده*اش، آماده می*كرد، به سوی جایگاه رفت، تعدادی از برگه*های متون سخنرانی*اش بروی زمین افتادند، آزرده و كمی دست پاچه به سوی میكروفون برگشته و به سادگی گفت: "عذر می*خواهم، من بسیار وحشتزده شده*ام بنابراین سخنرانی خود را ایراد نخواهم كرد، اما به من اجازه دهید كه تنها چیزی را كه می*دانم، به شما بگویم"، او گلویش را صاف نموده و* آغاز كرد: "ما بازی را متوقف نمی*كنیم چون كه پیر شده*ایم، ما پیر می*شویم زیرا كه از بازی دست می*كشیم، تنها یك راه برای جوان ماندن، شاد بودن و دست یابی به موفقیت وجود دارد، شما باید بخندید و هر روز رضایت پیدا كنید.


    ""ما عادت كردیم كه رویایی داشته باشیم، وقتی رویاهایمان را از دست می*دهیم، می*میریم، انسانهای زیادی در اطرافمان پرسه می*زنند كه مرده اند و حتی خود نمی*دانند، تفاوت بسیار بزرگی بین پیر شدن و رشد كردن وجود دارد، اگر من كه هشتاد و هفت ساله هستم برای مدت یكسال در تخت خواب و بدون هیچ كار ثمربخشی بمانم، هشتاد و هشت ساله خواهم شد، هركسی می*تواند پیر شود، آن نیاز به هیچ استعداد خدادادی یا توانایی ندارد، رشد كردن همیشه با یافتن فرصت ها برای تغییر همراه است.""متأسف نباشید، یك فرد سالخورده معمولاً برای كارهایی كه انجام داده تأسف نمی*خورد، كه برای كارهایی كه انجام نداده است"، او به سخنرانی اش با ایراد «سرود شجاعان»پایان بخشید و از فرد فرد ما دعوت كرد كه سرودها را خوانده و آنها را در زندگی خود پیاده نماییم.در انتهای سال، رز دانشگاهی را كه سالها قبل آغاز كرده بود، به اتمام رساند، یك هفته پس از فارغ التحصیلی رز با آرامش در خواب فوت كرد، بیش از دو هزار دانشجو در مراسم خاكسپاری او شركت كردند، به احترام خانمی شگفت*انگیز كه با عمل خود برای دیگران سرمشقی شد كه هیچ وقت برای تحقق همه آن چیزهایی كه می*توانید باشید، دیر نیست.
    اگر یک روز از زندگی من باقی مانده باشد

    از هر جای دنیا چمدان کوچکم را می بندم راه می افتم

    ایستگاه به ایستگاه…

    مرز به مرز…

    پیدایت می کنم ، کنارت می نشینم

    بهت میگم تا بی نهایت دوستت دارم…



    من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت،
    من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد،
    زیرا شادمانی او شادمانی من است.

    کوروش بزرگ
  7. #97
    f_hoseini2007
    کوچولو در حال تلاش فعال شدن

    تاریخ عضویت
    November 2008
    محل سکونت
    اندیشه
    نوشته ها
    220
    0
    8

    پیش فرض

    مرد با عجله سوار اتومبیلش شد و راه افتاد. سرعتش تقریبا زیاد بود. باید سریع به فرودگاه می رسید. در یکی از خیابان ها هنگام دور زدن، به خاطر سرعت زیادش نزدیک بود که با یک اتومبیل دیگر تصادف کند. راننده ی آن اتومبیل فورا توقف کرد و با توقفش باعث شد که راه برای مرد بسته شود و ناگزیر، وی هم متوقف شد. راننده ی آن اتومبیل سرش را از پنجره آورد بیرون و مرد را با صدای بلند به باد ناسزا گرفت. مرد از او پوزش خواست اما آن راننده همینطور به ناسزاگویی و عصبانیت ادامه می داد. سپس از اتومبیلش پیاده شد و به سمت اتومبیل مرد آمد و سرش را از پنجره داخل کرد و باز هم ناسزا گفت.
    مرد بار دیگر عذر خواهی کرد، اما راننده گفت که قصد دارد درسی به مرد بدهد! مرد سعی کرد که از درب سمت شاگرد پیاده شود و از او فاصله بگیرد. تصمیم داشت که با آن راننده کاری نداشته باشد مگر اینکه او وارد “دایره” وی بشود! راننده با کمی فاصله از مرد ایستاد و او را برانداز کرد. مرد گفت: “من به شما گفتم که متاسفم.”
    راننده گفت: “می خواهی زبانت را از دهانت بیرون بیاورم و در حلقومت فرو کنم؟!”
    مرد به آرامی پرسید: “حال با این کار چه چیزی گیرت می آید؟! من تقریبا دو برابر سن تو را دارم و مجادله بین ما صحیح نیست.”
    راننده به آرامی شروع به نزدیک شدن کرد. مرد به بدنش یک تغییر مکان جزیی داد، به طوری که پای راستش را به آرامی پیش گذاشت و وزن بدنش را متمرکز کرد و دستانش را به صورت متقاطع روی سینه اش قرار داد، چنان که نوک انگشتان دست راستش، تماس اندکی با چانه اش داشتند. مرد به راننده خیره شده بود و بر تمامی بدنش کنترل داشت. یک حالت کلاسیک “آماده باش” به خود گرفته بود که به سرعت قادر به حرکت و واکنش باشد. ذهنش آرام بود و از تمامی قابلیت هایش برای رویارویی با هر اتفاقی مطمئن بود.
    راننده با حالتی که کمتر حاکی از حالت تهاجمی بود گفت: “من مجبور بودم برای اینکه به شما برخورد نکنم، محکم ترمز کنم!”
    مرد حرفش را تصدیق کرده و گفت: “اشتباه از من بود.”
    راننده گفت: “بَعله که بود.” همین را گفت و به سوی اتومبیلش حرکت کرد.
    مرد از این بابت خوشحال بود. چرا که توانسته بود با نشان دادن رفتاری ملایم از خود، عصبانیت آن راننده را فرو بنشاند و این رفتار او باعث شده بود که راننده نخواهد با حمله به مرد چیزی را ثابت کند. در حقیقت، پیروزی ِ مرد در باخت ِ مرد بود!
    شاید جالب باشد دانستن اینکه آن مرد یک استاد ماهر کونگ فو بود!
    تار و پود هستی ام بر باد رفت اما نرفت

    عاشقی ها از دلم ،دیوانگی ها از سرم
  8. #98
    saita

     

    پیشکسوت کوچولو
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    March 2008
    محل سکونت
    هر کجا باشم آسمان مال من است
    نوشته ها
    32,549
    6,791
    9,119

    پیش فرض

    [align=justify:9809d5e501]روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد.

    جمعيت زياد جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه*اي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستی زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده*اند. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت.

    ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست. مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام مي*تپيد اما پر از زخم بود. قسمت*هايي از قلب او برداشته شده و تكه*هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستی جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشه*هايی دندانه دندانه درآن ديده مي*شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه*اي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي*گفتند كه چطور او ادعا مي*كند كه زيباترين قلب را دارد؟

    مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي مي*كني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است .

    پير مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر مي*رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي*كنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده*ام، من بخشي از قلبم را جدا كرده*ام و به او بخشيده*ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه*ي بخشيده شده قرار داده*ام؛ اما چون اين دو عين هم نبوده*اند گوشه*هايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه ياد*آور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده*ام اما آنها چيزی از قلبشان را به من نداده*اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآور هستند اما ياد*آور عشقي هستند كه داشته*ام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه*ای كه من در انتظارش بوده*ام پركنند، پس حالا مي*بيني كه زيبايي واقعي چيست؟

    مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه*هايش سرازير مي*شد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه*ای بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشه*اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت .

    مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود...[/align:9809d5e501]


    عشق یعنی منو دخترم مثل هم لباس بپوشیم ...
    باباش تا چشمش بهمون بیفته بگه: ای جووووونم.. تو رو خدا دخترامو ببین ...
    حالا اول کدومتونو ببوسم؟!
    ما هم یه چشمک به هم بزنیم و دوتایی بپریم بغلش ...


  9. #99
    reza1362
    معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    12,356
    7,798
    4,885

    پیش فرض

    [SIZE=3:327c9dca02]عقاب[/SIZE]

    عمر عقاب از همه پرندگان نوع خود درازتر است
    عقاب می تواند تا 70 سال زندگی کند.
    ولی برای اینکه به این سن برسد باید تصمیم دشواری بگیرد.
    زمانی که عقاب به 40 سالگی می رسد:
    چنگال های بلند و انعطاف پذیرش دیگر نمی توانند طعمه را گرفته را نگاه دارند..
    نوک بلندو تیزش خمیده و کند می شود
    شهبال های کهن سالش بر اثر کلفت شدن پرها به
    سینه اش می چسببند و پرواز برای عقابل دشوار می گردد.
    در این هنگام عقاب تنها دو گزینه در پیش روی دارد..
    یاباید بمیرد و یا آن که فراینددردناکی را که 150 روز به درازا می کشد پذیرا گردد.
    برای گذرانیدن این فرایند عقاب باید به نوک کوهی که در آنجا آشیانه دارد پرواز کند.
    در آنجا عقاب نوکش را آن قدر به سنگ می کوبد تا نوکش از جای کنده شود.
    پس از کنده شدن نوکش ٬ عقاب باید صبر کند تا نوک تازه ای در جای نوک کهنه رشد کند ٬ سپس باید چنگال 4 پیش را از جای برکند.
    زمانی که به جای چنگال های کنده شده ٬ چنگال های تازه ای در آیند ٬ آن وقت عقابل شروع به کندن همه پرهای قدیمی اش می کند.
    سرانجام ٬ پس از 5 ماه عقاب پروازی را که تولد دوباره نام دارد آغاز کرده ...
    و 30 سال دیگر زندگی می کند.


    چرا این دگرگونی ضروری است؟؟؟

    بیشتر وقت ها برای بقا ٬ ما باید فرایند دگرگونی را آغاز کنیم.

    گاهی وقت ها باید از خاطرات قدیمی ٬ عادتهای کهنه و سنتهای گذشته رها شویم.

    تنها زمانی که از سنگینی بارهای گذشته آزاد شویم می توانیم از فرستهای زمان حال بهره مند گردیم.


    حال شما در چه فکری هستید؟
    اگر یک روز از زندگی من باقی مانده باشد

    از هر جای دنیا چمدان کوچکم را می بندم راه می افتم

    ایستگاه به ایستگاه…

    مرز به مرز…

    پیدایت می کنم ، کنارت می نشینم

    بهت میگم تا بی نهایت دوستت دارم…



    من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت،
    من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد،
    زیرا شادمانی او شادمانی من است.

    کوروش بزرگ
  10. #100
    reza1362
    معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    12,356
    7,798
    4,885

    پیش فرض

    [SIZE=3:0b4e461f75]دانشگاه از نگاه يک عاشق[/SIZE]



    شنبه:

    همون لحظه که وارد دانشگاه شدم منوجه نگاه سنگينش شدم.
    هر جا که مي رفتم اونو مي ديدم. يکبار که از جلوي هم در اومديم نزديک بود به هم بخوريم صداشو نازک کرد و گفت:*? ببخشيد? من که مي دونستم
    منظورش چي بود. تازه ساعت ?:?? هم که داشتم برد را مي خوندم آمد و پشت سرم شروع به خوندن بُرد کرد.
    آره دقيقآ مي دونم منظورش چيه اون مي خواد زن من بشه. بچه ها مي گفتن اسمش مريمه. از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون، تصميم گرفتم باهاش ازدواج کنم

    يکشنبه:

    امروز ساعت ? به دانشگاه رفتم. موقع رفتن تو سرويس يه خانمي پشت سرم نشسته بود
    و با رفيقش مي گفتن و مي خنديدن. تازه به من گفت:? ببخشيد آفا مي شه شيشه ي پنجرتونو ببندين.
    من که مي دونستم منظورش چي بود. اسمش رو مي دونستم اسمش نرگسه.? مثه روز معلوم بود که با اين خنديدن مي خواد دل منو نرم کنه که بگيرمش.
    راستيتش منم از اون بدم نمي آد از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون، تصميم گرفتم با نرگسم ازدواج کنم

    دوشنبه:

    امروز به محض اينکه وارد دانشگاه شدم سر کلاس رفتم.
    بعد از کلاس، مينا يکي از هم کلاسيهام جزوه ي منو ازم خواست. من که مي دونم منظورش چي بود.
    حتمآ مينا هم علاقه داره با من ازدواج کنه.
    راستيتش منم از مينا بدم نمي آد. از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون، تصميم گرفتم با مينا هم ازدواج کنم

    سه شنبه:

    امروز روز خوبي نبود نه از مريم خبري بود نه از نرگس نه از مينا.
    فقط يکي از من پرسيد:? آقا ببخشيد امور دانشجويي کجاست؟.? من که مي دونم منظورش چيه. ولي تصميم نگرفتم باهاش ازدواج کنم چون کيفش آبي رنگ بود احتمالا استقلاليه وقتي جريانو به دوستم گفتم به من گفت:? اي بابا بدبخت منظوري نداشته. ?
    ولي من مي دونم رفيقم به ارتباط بالاي من با دخترا حسوديش مي شه. حالا به کوري چشم دوستم
    هم هر جور که شده با اين يکي هم ازدواج مي کنم.

    چهارشنبه:

    امروز وقتب که داشتم وارد سلف مي شدم يه مرتبه متوجه شدم که از دانشگاه آزاد ساوه به دانشگاه
    ما اردو اومدن. يکي از دختراي اردو از من پرسيد:? ببخشيد آفا! دانشگاه پرستاري کجاست؟?
    من که مي دونستم منظورش چيه. اما تو کار درستيه خودم موندم که چه طور دختر ساوجي هم منو شناخته
    و به من علاقه پيدا کرده. حيف اسمش رو نفهميدم. از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون.
    تصميم گرفتم هر طور شده پيداش کنم و باهاش ازدواج کنم. طفلکي گناه داره که از عشق من پير بشه

    پنج شنبه:

    يکي از دوستاي هم دانشگاهيم به نام احمد منو به تريا دعوت کرد.
    من که مي دونستم از اين نوشابه گرفتن منظورش چيه! مي خواد که من بي خيال مينا بشم. راستيتش از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون عمرآ قبول کنم.

    جمعه:

    امروز صبح در خواب شيريني بودم که داشتم خواب عروسيه بزرگ خودمو مي ديدم.
    عجب شکوه و عظمتي بود داشتم انگشتمو تو کاسه ي عسل فرو مي بردم که ... مادرم يهو از خواب بيدارم
    کرد و بهم گفت که برم چند تا نون بگيرم. وقتي تو صف نونوايي بودم دخترخانمي ازم پرسيد:
    ?ببخشيد آقا صف ? تايي ها کدومه؟? من که مي دونم منظورش چي بود اما عمرآ باهاش ازدواج کنم.
    راستش از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون من از دختري که به نونوايي بياد خيلي خوشم نمي آد.

    شنبه:

    امروز صبح زود از خواب بيدار شدم صبحانه را خوردم و اومدم که راه بيافتم که مادرم گفت:
    ? نميخواد دانشگاهبري. امروز جواب نوار مغزت آمادست. برو از بيمارستان بگير.?... وقتي به آزمايشگاه رسيدم
    از خانم مسئول آزمايشگاه جواب نوار مغزم رو خواستم. به من گفت: ?آقا لطفآ چند دقيقه صبر کنيد.?
    من که مي دونستم منظورش چيه .... حتما ميذونه ميرم دانشگاه واز من خوشش اومده...
    اگر یک روز از زندگی من باقی مانده باشد

    از هر جای دنیا چمدان کوچکم را می بندم راه می افتم

    ایستگاه به ایستگاه…

    مرز به مرز…

    پیدایت می کنم ، کنارت می نشینم

    بهت میگم تا بی نهایت دوستت دارم…



    من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت،
    من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد،
    زیرا شادمانی او شادمانی من است.

    کوروش بزرگ
  11. #101
    reza1362
    معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    12,356
    7,798
    4,885

    پیش فرض

    [SIZE=3:6f2021e40b]خدا چه رنگيه ؟[/SIZE]



    [SIZE=3:6f2021e40b]مامان!یه سوال بپرسم؟

    زن کتابچه ی سفید را بست. آن را روی میز گذاشت: بپرس عزیزم.

    - مامان خدا زرده؟

    زن سر جلو برد: چطور؟

    - آخه امروز نسیرین سر کلاس می گفت خدا زرده.

    - خوب تو بهش چی گفتی؟

    - خوب،من بهش گفتم خدا زرد نیست. سفیده.

    مکثی کرد: مامان،خدا سفیده؟ مگه نه؟

    زن،چشم بست و سعی کرد آنچه دخترش پرسیده بود در ذهن مجسم کند. اما،هجوم رنگ های مختلف به او اجازه نداد.

    چشم باز کرد : نمی دونم دخترم. تو چطور فهمیدی سفیده؟

    دخترک چشم روی هم گذاشت.دستانش را در هم قلاب کرد و

    لبخند زنان گفت: آخه هر وقت تو سیاهی به خدا فکر می کنم،یه نقطه ی سفید پیدا میشه.

    زن به چشمان بی فروغ دخترک نگاه کرد

    و

    دوباره چشم بر هم نهاد.[/SIZE]
    اگر یک روز از زندگی من باقی مانده باشد

    از هر جای دنیا چمدان کوچکم را می بندم راه می افتم

    ایستگاه به ایستگاه…

    مرز به مرز…

    پیدایت می کنم ، کنارت می نشینم

    بهت میگم تا بی نهایت دوستت دارم…



    من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت،
    من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد،
    زیرا شادمانی او شادمانی من است.

    کوروش بزرگ
  12. #102
    fletcher
    کوچولو رسمی

    کوچولوووووو فعال

    تاریخ عضویت
    March 2008
    محل سکونت
    sHz
    نوشته ها
    2,134
    7
    8

    پیش فرض

    یک روز پسری با دختری آشنا میشه،ولی از هر لحاظ دختر به پسر برتری داشت .

    دختر اون رو بعنوان یه دوست خوب انتخاب میکنه و بعد از مدتی پسر عاشق دختر میشه ولی هیچ وقت جرات نمیکنه که به اون ابراز احساسات کنه و بهش حقیقت رو بگه.

    یه روز دختر از پسره می پرسه که عشق واقعی رو برام معنی کن.پسرخوشحال میشه و فکر میکنه که دخترهم به اون علاقه مند شده و حدود نیم ساعت در مورد عشق براش توضیح میده.

    دختر به دوستش میگه :من دنبال یه عشق پاک می گردم یه عشق واقعی،کمکم میکنی پیداش کنم.

    تا بحال هر چی دنبالش گشتم سراب دیدم و همه عشقها دروغ و واهی بود.

    پسر بهش قول میده تو این راه کمکش کنه .

    هر روز محبت و عشق پسر به دختر بیشتر میشد ولی دختر بی اعتنا می گذشت.

    هر کاری دختر بهش می گفت پسر چند برابرش رو انجام می داد تا دختر متوجه عشق اون بشه.

    تا اینکه یه روز که با هم زیر بارون تو خیابون قدم میزدند دختر به پسر میگه: میدونی عشق واقعی وجود نداره؟

    پسر می پرسه چطور و دختر جواب میده: عشق واقعی اونه که واسه معشوقش جونش رو هم بده.

    پسر بهش گفت : به اطرافت با دقت نگاه کن و مطمئن باش پیداش میکنی ولی باید اول قلبت رو مثل آینه کنی.

    دختر خندید و گفت: ای بابا این حرفا توی قصه هاست،واقعیت نداره.

    بعد دختر خواست که با هم به رستوران برن و چیزی بخورند وپسر قبول کرد.

    در حالیکه از خیابون عبور می کردند یه ماشین با سرعت تمام به اونها نزدیک شد،انگار ترمزش بریده بود و نمی تونست بایسته. پسر که این صحنه رو می بینه دختر رو به اونطرف هول میده و خودش با ماشین برخورد میکنه و نقش زمین میشه.

    دختر برمیگرده و سر پسر رو که غرق خون بود تو دستاش میگیره و بی اختیار فریاد میکشه عشقم مرد.

    آره اون تازه متوجه شده بود که اون پسر قربانی عشق دختر شده،ولی حیف که دیگه دیر شده بود.

    دختر بعد این اتفاق دیگه هیچ وقت دنبال عشق نرفت و سالهای سال بر لبانش لبخند واقعی نقش نبست.
  13. #103
    reza1362
    معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    12,356
    7,798
    4,885

    پیش فرض

    [SIZE=3:38ccd93ef3]ب[/SIZE][SIZE=3:38ccd93ef3]هترین راه حل[/SIZE]




    پادشاهي مي خواست نخست وزيرش را انتخاب كند...

    چهار انديشمند بزرگ كشور فراخوانده شدند.
    آنان را در اتاقي قرار دادند و پادشاه به آنان گفت كه:

    «در اتاق به روي شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلي نيست و با يك جدول رياضي باز خواهد شد، تا زماني كه آن جدول را حل نكنيد نخواهيد توانست قفل را باز كنيد. اگر بتوانيد مسئله را حل كنيد مي توانيد در را باز كنيد و بيرون بياييد»...


    پادشاه بيرون رفت و در را بست...

    سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به كار كردند. اعدادي روي قفل نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به كار كردند.


    نفر چهارم فقط در گوشه اي نشسته بود!

    آن سه نفر فكر كردند كه او ديوانه است. او با چشمان بسته در گوشه اي نشسته بود و كاري نمي كرد. پس از مدتي او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد،باز شد و بيرون رفت!!!



    و آن سه تن پيوسته مشغول كار بودند. آنان حتي نديدند كه چه اتفاقي افتاد كه نفر چهارم از اتاق بيرون رفته!


    وقتي پادشاه با اين شخص به اتاق بازگشت، گفت: «كار را بس كنيد. آزمون پايان يافته و من نخست وزيرم را انتخاب كردم».



    آنان نتوانستند باور كنند و پرسيدند: «چه اتفاقي افتاد؟ او كاري نمي كرد، او فقط در گوشه اي نشسته بود. او چگونه توانست مسئله را حل كند؟»



    مرد گفت: «مسئله اي در كار نبود. من فقط نشستم و نخستين
    سؤال و نكته ي اساسي اين بود كه آيا قفل بسته شده بود يا نه؟ لحظه اي كه اين احساس را كردم فقط در سكوت مراقبه كردم. كاملأ ساكت شدم و به خودم گفتم كه از كجا شروع كنم؟
    نخستين چيزي كه هر انسان هوشمندي خواهد پرسيد اين است كه آيا واقعأ مسأله اي وجود دارد، چگونه مي توان آن را حل كرد؟ اگر سعي كني آن را حل كني تا بي نهايت به قهقرا خواهي رفت؛
    هرگز از آن بيرون نخواهي رفت. پس من فقط رفتم كه ببينم آيا در، واقعأ قفل است يا نه و ديدم قفل باز است».


    پادشاه گفت: «آري، كلك در همين بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم كه يكي از شما پرسش واقعي را بپرسد و شما شروع به حل آن كرديد؛ در همين جا نكته را از دست داديد. اگر تمام عمرتان هم روي آن كار مي كرديد نمي توانستيد آن را حل كنيد. اين مرد، مي داند كه چگونه در يك موقعيت هشيار باشد. پرسش درست را او مطرح كرد».




    این دقیقا مشابه وضعیت بشریت است، چون این در هرگز بسته نبوده است!
    خدا همیشه منتظر شماست.انسان مهم ترین سوال را از یاد برده است...

    و سوال این هست: من که هستم...!؟
    اگر یک روز از زندگی من باقی مانده باشد

    از هر جای دنیا چمدان کوچکم را می بندم راه می افتم

    ایستگاه به ایستگاه…

    مرز به مرز…

    پیدایت می کنم ، کنارت می نشینم

    بهت میگم تا بی نهایت دوستت دارم…



    من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت،
    من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد،
    زیرا شادمانی او شادمانی من است.

    کوروش بزرگ
  14. #104
    reza1362
    معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    12,356
    7,798
    4,885

    پیش فرض

    [SIZE=3:16daad9850]اعتماد به خداوند[/SIZE]





    شهسواری به دوستش گفت:بیا به کوهی که خدا آنجا زندگی می*کند برویم. می*خواهم ثابت کنم که او فقط بلد است به ما دستور بدهد و هیچ کاری برای خلاص کردن ما از زیر بار مشقات نمی*کند.

    دیگری گفت: موافقم. اما من برای ثابت کردن ایمان می*آیم.

    وقتی به قله رسیدند شب شده بود. در تاریکی صدایی شنیدند: سنگ*های اطرافتان را بار اسبانتان کنید و آنها را پایین ببرید.

    شهسوار اولی گفت: می*بینی؟ بعد از چنین سعودی او از ما می*خواهد که بار سنگین*تری را حمل کنیم! محال است که اطاعت کنم.

    دیگری به دستور عمل کرد. وقتی به دامنه کوه رسیدند، هنگام طلوع بود و انوار خورشید، سنگ*هایی را که شهسوار مؤمن با خود آورده بود، روشن کرد.

    آنها خالص*ترین الماسها بودند.



    خیلی وقتها در زندگی ما خداوند برنامه*های بسیار عالی رو تدارک می*بینه که شاید ما خرابش می*کنیم.

    برای رسیدن به اون هدایای عالی فقط نیاز به ایمان داریم.







    [SIZE=3:16daad9850]هان مشو نومید چو واقف نه ای از سر غیب

    باشد اندر پرده بازی*های پنهان غم مخــــــور[/SIZE]




    [SIZE=3:16daad9850]بزرگترین شکست از دست دادن ایمان است، متبرک کسی است که علیرقم رویدادها قلب خود را به سوی خدا می*گیرد و می*گوید: به تو توکل می*کنم.[/SIZE]



    [SIZE=3:16daad9850]تصمیمات خداوند مرموزنداما همواره به نفع ما هستند. پائولوکوئلیو[/SIZE]
    اگر یک روز از زندگی من باقی مانده باشد

    از هر جای دنیا چمدان کوچکم را می بندم راه می افتم

    ایستگاه به ایستگاه…

    مرز به مرز…

    پیدایت می کنم ، کنارت می نشینم

    بهت میگم تا بی نهایت دوستت دارم…



    من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت،
    من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد،
    زیرا شادمانی او شادمانی من است.

    کوروش بزرگ
  15. #105
    reza1362
    معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    12,356
    7,798
    4,885

    پیش فرض

    [SIZE=3:9e98e03ad6]نجات عشق[/SIZE]



    [SIZE=3:9e98e03ad6]در جزیره *ای زیبا تمام حواس زندگی می*کردند. شادی، غم، غرور، عشق و حتی علم و ثروت.

    روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواد رفت. همه ساکنان جزیره قایق*های خود را آماده کردند و شروع را ترک کردن جزیره کردند. اما عشق می*خواست تا آخرین لحظه بماند، چون او عاشق جزیره بود. وقتی جزیره به زیر آب فرو می*رفت عشق از ثروت که با قایقی باشکوه جزیره را ترک می*کرد کمک خواست و گفت: آیا مرا با قایق خود می*بری؟

    اما ثروت گفت: قایق من پر از طلا و نقره است و جایی برای تو وجود ندارد.

    پس عشق از غرور که با یک کرجی در حال دور شدن از جزیره بود کمک خواست.

    غرور گفت: من نمی*توانم تو را به قایق خود راه بدهم چون تو خیس و کثیف شده*ای و قایق قشنگ مرا کثیف می*کنی.

    غم در نزدیکی عشق بود و عشق از او کمک خواست.

    اما غم با صدای حزن*آلود گفت: آه عشق، من خیلی ناراحتم و احتیاج به این دارم که تنها باشم.

    عشق به سراغ شادی رفت و از او خواست تا به او کمک کند.

    اما شادی آنقدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را نشنید.

    آب هر لحظه بالاتر می*آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت: بیا عشق من تو را خواهم برد.

    عشق آنقدر خوشحال بود که فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد. وقتی به خشکی رسیدند، پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که نجاتش داده بود، چقدر بر گردن او حق دارد.

    عشق نزد علم که در حال حل کردن مسئله*ای بر روی شن*های ساحل بود رفت و از او پرسید: آن پیرمرد که بود؟

    علم پاسخ داد: زمان

    عشق با تعجب گفت: زمان؟ اما او چرا به من کمک کرد؟

    علم لبخندی خردمندانه و زد و گفت: زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.



    گاهی اوقات ما تا با کسی آشنا می*شیم سریع دل می*بندیم و خودمون رو عاشق می*دونیم. شاید هم واقعاً عاشق شده باشیم. اما این زمانه که واقعاً مشخص می*کنه که آیا عاشق بودیم یا فقط یک هوس زود گذر بوده..

    حتماً این ضرب*المثل رو شنیدید که می*گه همه چیز نوش خوبه به غیر از دوستی.

    در حقیقت این زمانه که ثابت می*کنه مقدار علاقه یک نفر به ما یا برعکس چقدره. چون به این زودی*ها نمی*شه به عمق یک رابطه پی برد.



    البته جا داره اینجا یک مسئله*ای رو هم بگم. تا به حال به یک طناب دقت کردید؟ چرا رشته*های طناب به این راحتی*ها از هم جدا نمی*شن. دلیلش واضحه چون طناب از سه رشته تشکیل می*شه که به هم پیچیده شدن. در واقع رشته سوم باعث می*شه تا دو رشته به هم بافته بشن.

    عشق هم می*تونه به این صورت باشه. اگر بین دونفر که احساسی برقراره رشته سوم یعنی خدا قرار بگیره، هیچوقت از هم جدا نمی*شن. اگر توی عشقتون اجازه بدید که خدا وارد بشه و ناظر بر روابط شما باشه مطمئن باشید می*تونه ضامن دوام و رسیدن شما به هم باشه.

    نترسید ضرری نداره. امتحان کنید. فکر کنم حداقل به امتحانش بیارزه.[/SIZE]
    اگر یک روز از زندگی من باقی مانده باشد

    از هر جای دنیا چمدان کوچکم را می بندم راه می افتم

    ایستگاه به ایستگاه…

    مرز به مرز…

    پیدایت می کنم ، کنارت می نشینم

    بهت میگم تا بی نهایت دوستت دارم…



    من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت،
    من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد،
    زیرا شادمانی او شادمانی من است.

    کوروش بزرگ
صفحه 7 از 25 نخست ... 2345678910111217 ... آخرین
نمایش نتایج: از 91 به 105 از 368

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •