ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 8 از 25 نخست ... 34567891011121318 ... آخرین
نمایش نتایج: از 106 به 120 از 368
  1. #106
    reza1362
    معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    12,356
    7,798
    4,885

    پیش فرض

    [SIZE=3:fccc3ba676]فشار سنج و ارتفاع يک ساختمان[/SIZE]



    دانشجويي سر امتحان فيزيک به سوال زير برخورد کرد:
    "چگونه مي توان با استفاده از يک فشارسنج ارتفاع يک ساختمان را حساب کرد"؟
    او جواب زير را براي اين سوال نوشت:
    "يک فشار سنج (ترجيحا خراب) را از بالاي ساختمان به پايين مي اندازيم و زمان رسيدن آن را به زمين محاسبه مي کنيم ( t ) . با استفاده از فرمول h=1/2 at^2 + V0 t
    و قرار دادن a=g=9.8 و V0=0 مي توان ارتفاع ساختمان ( h ) را با دقت خوبي حساب کرد". وي در ادامه نحوه اندازه گيري دقيق زمان و جزئيات ديگر را توضيح داد.
    استاد درس که انتظار چنين جوابي را نداشت مساله را با همکارانش در ميان گذاشت. تصميم بر اين شد که طي يک امتحان شفاهي از دانشجو بخواهند که جواب درست سوال را پيدا کند.
    دانشجو 15 دقيقه وقت داشت تا به سوال جواب دهد. او با عصبانيت کاغذ و قلمي برداشت و شروع به نوشتن کرد و توضيح داد که به دليل جوابهاي متفاوتي که در ذهن دارد بايد به نحوي آنها را مرتب کند و بدون اينکه حرف ديگري بزند 10 دقيقه تمام نوشت و بعد نوشته هايش را تحويل داد و رفت. پاسخ او چنين بود:

    1- جوابي که شما مي خواهيد اين است که فشارهوا را در پايين و بالاي ساختمان حساب کرده، از روي اختلاف فشار در واحد طول ارتفاع ساختمان را حساب کنبم، ولي دقت اين روش بسيار پايين است و روشي که در امتحان نوشتم و روشهاي ديگري که در ادامه مي آيند، دقيق تر هستند.

    2- فشارسنج را با طنابي از بالاي ساختمان به پايين آويزان مي کنيم تا نزديک سطح زمين برسد. اگر آنرا مانند يک پاندول با دامنه کم به نوسان درآوريم با محاسبه پريود نوسان پاندول مي توان فاصله بام ساختمان تا مرکز ثقل فشارسنج را حساب کرد.

    3- فشارسنج را مانند روش قبل از بالاي ساختمان آويزان مي کنيم تا به سطح زمين مماس شود. با متر کردن طناب مصرفي مي توان ارتفاع ساختمان را محاسبه نمود.

    4- در يک روز آفتابي فشارسنج را روي زمين مي گذاريم. با اندازه گيري طول سايه فشارسنج و سايه ساختمان و با معلوم بودن ارتفاع فشارسنج، جواب مساله با يک تناسب ساده حل مي شود.

    5- طول فشارسنج را با خط کش اندازه مي گيريم و بعد ساختمان را با همان فشارسنج متر مي کنيم.

    6- يک ستون آب به ارتفاع ساختمان درست مي کنيم و فشار آب موجود در عمق انتهايي ستون را اندازه مي گيريم. محاسبات بعدي بديهي هستند.

    7- فشارسنج را مي فروشيم و با مقداري از پول بدست آمده، يک متر به اندازه کافي بلند مي خريم.

    8- ولي بهترين روشي که پيشنهاد مي کنيم اين است که به سرايداري ساختمان مراجعه کنيد و از او بخواهيد در ازاي گرفتن يک فشارسنج نو، ارتفاع ساختمان را به شما بگويد.

    نتيجه اخلاقي: دانشجو نمره سوال را گرفت.
    نتيجه منطقي: سعي کنيد همان جوابي را که از شما مي خواهند بنويسيد، چون ممکن است به اندازه اين دوستمان خوش شانس نباشيد!
    اگر یک روز از زندگی من باقی مانده باشد

    از هر جای دنیا چمدان کوچکم را می بندم راه می افتم

    ایستگاه به ایستگاه…

    مرز به مرز…

    پیدایت می کنم ، کنارت می نشینم

    بهت میگم تا بی نهایت دوستت دارم…



    من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت،
    من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد،
    زیرا شادمانی او شادمانی من است.

    کوروش بزرگ
  2. #107
    reza1362
    معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    12,356
    7,798
    4,885

    پیش فرض

    [SIZE=3:8c105fd25d]چرا ابن*سینا ادعای پیامبری نكرد؟![/SIZE]


    مى گویند روزی بهمنیار، شاگرد بوعلی سینا به استاد خود گفت: شما از افرادى هستید كه اگر ادعاى پیغمبرى بكنید، مردم مى*پذیرند و واقعا از خلوص نیت ایمان مى*آورند.

    بوعلى گفت: این حرفها چیست؟ تو نمى*فهمى !

    بهمنیار گفت: نه مطلب حتما از همین قرار است.

    بوعلى خواست عملا به او نشان بدهد كه مطلب چنین نیست...

    گذشت تا آنكه در یك شب زمستانی سرد كه آن دو با یكدیگر در مسافرت بودند و برف زیادى هم آمده بود، نزدیك صبح كه مؤذن اذان مى*گفت، بوعلى بهمنیار را صدا كرد و گفت: برخیز.

    بهمنیار گفت : چه كار دارید؟!

    بوعلى گفت : خیلى تشنه ام. یك ظرف آب به من بده تا رفع تشنگى كنم .

    بهمنیار شروع كرد استدلال كردن كه استاد، خودتان طبیب هستید. بهتر مى دانید معده وقتى در حال التهاب باشد، اگر انسان آب سرد بخورد معده سرد مى*شود و ایجاد مریضى مى*كند.



    بوعلى گفت: من طبیبم و شما شاگرد هستید. من تشنه*ام شما براى من آب بیاورید، چكار دارید.

    باز شروع كرد به استدلال كردن و بهانه آوردن كه درست است كه شما استاد هستید و لكن من خیر شما را مى*خواهم من اگر خیر شما را رعایت كنم ، بهتر از این است كه امر شما را اطاعت كنم .

    پس از آنكه بوعلى سینابراى شاگردش اثبات كرد كه برخاستن براى او سخت است نه اینکه طلب خیر برای استاد داردگفت: من تشنه نیستم . خواستم شما را امتحان كنم . آیا یادت هست به من مى گفتى: چرا ادعاى پیغمبرى نمى كنى؟! اگر ادعاى پیغمبرى بكنى مردم مى پذیرند...

    شما كه شاگرد من هستى و چندین سال است پیش من درس * خوانده*اى، مى*گویم ، آب بیاور، نمى*آورى و دلیل براى من مى*آورى ، در حالى كه این شخص مؤذن پس از گذشت چند صد سال از وفات پیغمبر اكرم بستر گرم خودش را رها كرده و بالاى مناره*ی به آن بلندى رفته است تا آن كه نداى "اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله " را به عالم برساند. او پیغمبر است ، نه من كه بوعلى سینا هستم ...
    اگر یک روز از زندگی من باقی مانده باشد

    از هر جای دنیا چمدان کوچکم را می بندم راه می افتم

    ایستگاه به ایستگاه…

    مرز به مرز…

    پیدایت می کنم ، کنارت می نشینم

    بهت میگم تا بی نهایت دوستت دارم…



    من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت،
    من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد،
    زیرا شادمانی او شادمانی من است.

    کوروش بزرگ
  3. #108
    reza1362
    معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    12,356
    7,798
    4,885

    پیش فرض

    [SIZE=3:f481ebab00]كليد شكست ها[/SIZE]


    ۱_ د*ست از مقایسه خود* با د*یگران برد*ارید*. هیچ کس و مطلقاً هیچ کس نیست که بتواند* د*ر شما بود*ن بهتر از شما باشد*!

    ۲ _ سعی نکنید* همه را راضی نگهد*ارید*. وقتی تلاشتان راضی نگه د*اشتن همهٔ افراد* باشد*، د*ر واقع محتاجید* که مورد* تأیید* آنها قرار بگیرید* و این به خاطر آن است که هنوز مورد* تایید* خود*تان قرار نگرفته*اید*! راضی نگهد*اشتن همه آد*م*ها غیرممکن است. عزت نفس را نمی*توان از تایید د*یگران به د*ست آورد*، اصولاً ارزشی که به تایید* د*یگران وابسته باشد*، ارزش محسوب نمی*شود*. نیاز به تأیید* د*یگران مثل این است که بگویید* «من به تأیید* شما بیشتر اهمیت می*د*هم تا به نظری که خود*م د*رباره خود*م د*ارم«!
    بیل گازیی، کمد*ین مشهور، د*ر این باره می*گوید*: تلاش برای خشنود* سازی همه آد*م*ها، کلید* همه شکست*هاست!

    ۳_ د*ست از ملامت د*یگران برد*ارید*. توجه د*اشته باشید* که همهٔ انسان*ها د*ر زند*گی اشتباه می*کنند*. نباید* به خاطر خطا*های کوچک، آن*ها را سرزنش کرد*.

    ۴ _ مسئولیت زند*گی را به گرد*ن بگیرید*. انسان*های مسئولیت*پذیر گام*های موفقیت*را زود*تر می*پیمایند*.

    ۵ _ با خود* منطقی باشید*. زند*گی همین است که هست! خود* را با شرایط موجود* وفق د*هید* تا بتوانید* راحت*تر زند*گی کنید*.
    اگر یک روز از زندگی من باقی مانده باشد

    از هر جای دنیا چمدان کوچکم را می بندم راه می افتم

    ایستگاه به ایستگاه…

    مرز به مرز…

    پیدایت می کنم ، کنارت می نشینم

    بهت میگم تا بی نهایت دوستت دارم…



    من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت،
    من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد،
    زیرا شادمانی او شادمانی من است.

    کوروش بزرگ
  4. #109
    reza1362
    معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    12,356
    7,798
    4,885

    پیش فرض

    [SIZE=3:fdb3739b03]طلبه و دختر جوان [/SIZE]







    نيمه شب طلبه جوانی به نام محمد باقردر اتاق خود در حوزه علمیه مشغول مطالعه بود به ناگاه دختری وارد اتاق او شد در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که ساکت باش.

    دختر گفت : شام چه داری ؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر در گوشه ای از اتاق نشست و محمد به مطالعه خود ادامه داد.

    از آن طرف چون این دختر شاهزاده بود و بخاطر اختلاف با زنان دیگر از حرمسرا خارج شده بود لذا شاه دستور داده بود تا افرادش شهر را بگردند ولی هر چه گشتند پیدایش نکردند .

    صبح که دختر از اتاق خارج شد ماموران شاهزاده خانم را همراه محمد باقر به نزد شاه بردند شاه عصبانی پرسید چرا شب به ما اطلاع ندادی و ....

    محمد باقر گفت: شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطائی کرده یا نه ؟ و بعد از تحقیق از محمد باقر پرسید چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمائی؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه دید که تمام انگشتانش سوخته و ... لذا علت را پرسید طلبه گفت : هنگامی که آن دختر وارد حجله من شد با خودنمایی وافسونگریهای پی در پی خود می کوشید تا توجه مرا به سوی خویش معطوف سازد. نفس اماره نیز مرا مدام وسوسه می نمود اما هر بار که نفسم وسوسه می کرد یکی از انگشتان خود را بر روی شعله سوزان شمع می گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از سر شب تا صبح بدین وسیله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ایمان و شخصیتم را بسوزاند.

    شاه عباس از تقوا و پرهیز کاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده را به عقد میر محمد باقر در آوردند و به او لقب میرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وی به عظمت و نیکی یاد کرده و نام و یادش را گرامی می دارند. از مهمترین شاگردان وی می توان به ملا صدار اشاره نمود .

    نفس اماره یکی از عواملی است که انسان را به ارتکاب گناه وسوسه می کند .

    قران کریم می فرماید : نفس اماره به سوی بدیها امر می کند مگر در مواردی که پروردگار رحم کند ( سوره یوسف آیه 53) انسانهایی که در چنین مواردی به خدا پناه می برند خداوند متعال آنها را از گزند نفس اماره حفظ می کند و به جایگاه ارزشمندی می رساند .
    اگر یک روز از زندگی من باقی مانده باشد

    از هر جای دنیا چمدان کوچکم را می بندم راه می افتم

    ایستگاه به ایستگاه…

    مرز به مرز…

    پیدایت می کنم ، کنارت می نشینم

    بهت میگم تا بی نهایت دوستت دارم…



    من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت،
    من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد،
    زیرا شادمانی او شادمانی من است.

    کوروش بزرگ
  5. #110
    reza1362
    معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    12,356
    7,798
    4,885

    پیش فرض

    [SIZE=3:eb0883ebb6]وقتی مردی شما را بخواهد...[/SIZE]



    این توصیه ها را یک مشاور روانشناس برایم گفته است؛ آنقدر جالب بودند که بد ندیدم به شما هم منتقلشان کنم.

    وقتی مردی شما را بخواهد، هیچ چیز نمی تواند جلوی او را بگیرد.

    اگر شما را نخواهد، هیچ چیز نمی تواند نگهش دارد.

    دست از بهانه گیری برای یک مرد و رفتار او بردارید.

    هیچوقت خودتان را برای رابطه ای که ارزشش را ندارد تغییر ندهید.

    رفتار آرامتر همیشه بهتر است.

    قبل از اینکه بفهمید واقعاً چه چیز خوشحالتان می کند، با کسی ارتباط برقرار نکنید.

    اگر رابطه تان به این خاطر که مردتان آنطور که لیاقتش را دارید، با شما رفتار نمی کند، به اتمام رسید، هیچوقت سعی نکنید که با هم دو دوست معمولی باشید.

    یک دوست با دوست خود بدرفتاری نمی کند.

    پاگیر نشوید. اگر فکر می کنید که شما را در حالت تعلیق نگه داشته است، مطمئن باشید که حتماً اینکار را کرده است.

    هیچوقت به خاطر اینکه فکر می کنید گذر زمان ممکن است اوضاع را بهتر کند، در یک رابطه نمانید. ممکن است یکسال بعد به خاطر اینکار از خودتان عصبانی شوید، چون اوضاع هیچ تغییری نکرده است.

    تنها کسی که در رابطه می توانید کنترلش کنید، خودتان هستید.

    از مردانی که پیش از ازدواج تقاضای رابطه جنسی میکنند دوری گزینید.

    برای رفتاری که با شما دارد، حد و مرز بگذارید.

    اگر چیزی ناراحتتان می کند، حتماً با او درمیان بگذارید.

    هیچوقت اجازه ندهید، طرفتان همه چیزتان را بداند. ممکن است بعدها بر ضد شما از آن استفاده کند.

    شما نمی توانید رفتار هیچ مردی را تغییر دهید. تغییر از درون ناشی می شود.

    هیچوقت نگذارید احساس کند او از شما مهمتر است...حتی اگر تحصیلات یا شغل بهتری نسبت به شما داشته باشد. او را به یک بت تبدیل نکنید.

    او یک مرد است، نه چیزی بیشتر، و نه کمتر.

    اجازه ندهید مردی هویت و وجود شما را توصیف کند.

    هیچوقت مرد کس دیگری را هم قرض نگیرید.

    اگر به کس دیگری خیانت کرد، مطمئن باشید که به شما هم خیانت خواهد کرد.

    مردها طوری با شما رفتار می کنند که خودتان اجازه می دهید رفتار کنند.

    همه مردها بد نیستند.

    نباید فقط شما همیشه انعطاف از خودتان نشان دهید...هر مصالحه ای دو جانبه است.

    بین از دست رفتن یک رابطه و شروع یک رابطه جدید، به زمانی برای ترمیم و التیام نیاز دارید....قبل از شروع کردن یک رابطه تازه، مسائل قبلیتان را باید به کل فراموش کنید.

    هیچوقت نباید دنبال کسی باشید که مکمل شما باشد. یک رابطه از دو فرد کامل تشکیل می شود. دنبال کسی باشید که مشابهتان باشد نه مکملتان.

    شروع رابطه و قرار ملاقات با اشخاص مختلف جهت یافتن بهترین فرد خوب است. نیازی نیست که با هر کس که دوست می شوید همان فرد موردنظر شما برای ازدواج باشد.

    کاری کنید که بعضی وقت ها دلش برایتان تنگ شود. وقتی مردی همیشه بداند که کجا هستید و همیشه در دسترسش باشید، کم کم نادیده تان می گیرد.

    هیچوقت به مردی که همه آن چیزهایی که از رابطه می خواهید را به شما نمی دهد، به طور کامل متعهد نشوید.

    این مطالب را برای بقیه خانم ها هم مطرح کنید.

    بااینکار لبخند به لبان بعضی ها می آورید، بعضی ها را درمورد انتخابشان به فکر می اندازید و خیلی های دیگر را هم آماده می کنید.

    می گویند یک دقیقه طول می کشد که یک فرد خاص را پیدا کنید، یک ساعت طول می کشد که او را تحسین کنید، یک روز تا دوستش بدارید و یک عمر تا فراموشش کنید
    اگر یک روز از زندگی من باقی مانده باشد

    از هر جای دنیا چمدان کوچکم را می بندم راه می افتم

    ایستگاه به ایستگاه…

    مرز به مرز…

    پیدایت می کنم ، کنارت می نشینم

    بهت میگم تا بی نهایت دوستت دارم…



    من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت،
    من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد،
    زیرا شادمانی او شادمانی من است.

    کوروش بزرگ
  6. #111
    reza1362
    معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    12,356
    7,798
    4,885

    پیش فرض

    [SIZE=3:dfadb9bf59]بگذارعشق خاصیت تو باشد !![/SIZE]


    دست هايي كه با خداي خود خلوت كرده و او را ميخواند





    از خدا پرسيدم:خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟

    خدا جواب داد

    گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير،با اعتماد زمان حال ات را بگذران و

    بدون ترس براي آينده آماده شو.ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .

    شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن.

    زندگي شگفت انگيز است فقط اگربدانيد که چطور زندگي کنيد

    مهم این نیست که قشنگ باشی ، قشنگ اینه که مهم باشی! حتی برای یک نفر

    مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است با تمام. توان شروع به دویدن کنی .

    كوچك باش و عاشق... كه عشق می داند آئین بزرگ كردنت را

    بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو باکسی

    موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن

    فرقى نمي كند گودال آب كوچكى باشى يا درياى بيكران... زلال كه باشى، آسمان در توست
    اگر یک روز از زندگی من باقی مانده باشد

    از هر جای دنیا چمدان کوچکم را می بندم راه می افتم

    ایستگاه به ایستگاه…

    مرز به مرز…

    پیدایت می کنم ، کنارت می نشینم

    بهت میگم تا بی نهایت دوستت دارم…



    من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت،
    من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد،
    زیرا شادمانی او شادمانی من است.

    کوروش بزرگ
  7. #112
    reza1362
    معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    12,356
    7,798
    4,885

    پیش فرض

    [SIZE=3:a2f3089e3c]معجزه:[/SIZE]

    كاترين هشت ساله بود.شبي در اتاق آرام خوابيده بود که از صحبت هاي پدرو مادرش فهميد که برادر کوچکش سخت مريض است و پولي هم براي مداواي آن ندارند.
    پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نميتوانست هزينه جراحي پر خرج برادرش را بپردازد.
    كاترين شنيد که پدر آهسته و گريان به مادر گفت فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد؛
    كاترين با ناراحتي بلند شد و از زير تخت قلک کوچکش را درآورد.
    قلک را شکست.
    سکه ها را روي تخت ريخت و آنها رو شمرد .....

    فقط پنج دلار.....

    بعد آهسته از در عقبي خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوي پيشخوان انتظار کشيد تا داروساز به او توجه کند ولي داروساز سرش به مشتريان گرم بود .بالاخره كاترين حوصله اش سر رفت و سکه ها را محکم روی شيشه پيشخوان ريخت.

    داروساز جا خورد و با تعجب گفت : چه ميخواهي؟!!
    دخترک با نگراني جواب داد : برادرم خيلي مریضه مي خوام براش معجزه بخرم قيمتش چقدره ؟؟؟؟
    دارو ساز با تعجب پرسيد: چي بخري عزيزم!!؟
    دخترک توضيح داد: برادر کوچکم چيزي در سرش رفته و بابام ميگه:

    "فقط معجزه ميتونه اون رو از مرگ نجات بده" من هم مي خواهم معجزه بخرم...

    قيمتش چقدره ؟
    داروساز گفت:متاسفم دخترم ولي ما اينجا معجزه نمي فروشيم..!!!!
    چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت شما رو به خدا برادرم خيلي مريضه و بابام پول نداره
    و همه پول من همينه.... من... از کـــــجــا مي توانم معجزه بخرم؟؟؟؟
    مردي که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبی داشت از دخترک پرسيد:

    دخترم چقدر پول داري؟

    دخترک پولها را کف دستش ريخت و به مرد نشان داد.مرد لبخندي زد وگفت:

    آه چه جالب!!!
    فکر ميکنم اين پول براي خريد معجزه کافي باشه.بعد به آرامي دست او را گرفت و گفت : من ميخوام برادر و پدر و مادرت را ببينم فکر ميکنم معجزه برادرت پيش من باشه.

    آن مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود .

    فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت.
    پس از جراحي پدر نزد دکتر رفت و گفت از شما متشکرم نجات پسرم يک معجزه واقعي بود،

    مي خواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحي چقدر بايد پرداخت کنم؟

    دکتر لبخندي زد و گفت:..... فقط پنج دلار.....
    اگر یک روز از زندگی من باقی مانده باشد

    از هر جای دنیا چمدان کوچکم را می بندم راه می افتم

    ایستگاه به ایستگاه…

    مرز به مرز…

    پیدایت می کنم ، کنارت می نشینم

    بهت میگم تا بی نهایت دوستت دارم…



    من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت،
    من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد،
    زیرا شادمانی او شادمانی من است.

    کوروش بزرگ
  8. #113
    wise

    کوچولوو راه افتاده

    تاریخ عضویت
    January 2009
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    33
    0
    6

    پیش فرض

    یک داستان واقعی و تکان دهنده

    این یک داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده.شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد. خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند. این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش فرو رفته بود.دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد. وقتی میخ را بررسی کرد متعجب شد؛ این میخ ده سال پیش، هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود!!!
    چه اتفاقی افتاده؟در یک قسمت تاریک بدون حرکت، مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مانده!!!چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است.متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.در این مدت چکار می کرده؟ چگونه و چی می خورده؟

    همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر، با غذایی در دهانش ظاهر شد!!! مرد شدیدا منقلب شد. ده سال مراقبت. چه عشقی! چه عشق قشنگی!!! اگر موجود به این کوچکی بتواند عشقی به این بزرگی داشته باشد پس تصور کنید ما تا چه حد می توانیم عاشق شویم.......
    برتر نیستیم ... برترمان می کنند ... و وقتی باور کردیم ... بال هایمان را می شکنند
  9. #114
    mahsam
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    June 2008
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    1,866
    1
    90

    پیش فرض

    [SIZE=3:13baf771d6]شخصی را به جهنم می بردند .
    در راه بر می گشت و به عقب خیره می شد . ناگهان خدا فرمود :
    او را به بهشت ببرید .
    فرشتگان پرسیدند
    چرا ؟
    پروردگار فرمود :
    او چند بار به عقب نگاه کرد ...
    او امید به بخشش داشت....[/SIZE]

    یک لبخند کمترین و ارزانترین روش برای تغییر در ظاهر آدما ست !
  10. #115
    reza1362
    معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    12,356
    7,798
    4,885

    پیش فرض

    [SIZE=3:413a720048]مزد يك دلاري[/SIZE]

    در يک سحرگاه سرد ماه ژانويه، مردي وارد ايستگاه متروي واشينگتن دي سي شد و شروع به نواختن ويلون کرد.

    اين مرد در عرض ۴۵ دقيقه، شش قطعه از بهترين قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترين ساعات صبح بود، هزا ران نفر براي رفتن به سر کارهايشان به سمت مترو هجوم آورده بودند.

    سه دقيقه گذشته بود که مرد ميانسالي متوجه نوازنده شد. از سرعت قدم*هايش کاست و چند ثانيه*اي توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد.

    يک دقيقه بعد، ويلون* زن اولين انعام خود را دريافت کرد. خانمي بي*آنکه توقف کند يک اسکناس يک دلاري به درون کاسه*اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.

    چند دقيقه بعد، مردي در حاليکه گوش به موسيقي سپرده بود، به ديوار پشت* سر تکيه داد، ولي ناگهان نگاهي به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد،

    کسي که بيش از همه به ويلون زن توجه نشان داد، کودک سه ساله*اي بود که مادرش با عجله و کشان کشان بهمراه مي *برد. کودک يک لحظه ايستاد و به تماشاي ويلون*زن پرداخت، مادر محکم تر کشيد وکودک در حاليکه همچنان نگاهش به ويلون*زن بود، بهمراه مادر براه افتاد، اين صحنه، توسط چندين کودک ديگرنيز به همان ترتيب تکرار شد، و والدين*شان بلا استثنا براي بردن*شان به زور متوسل شدند.



    در طول مدت ۴۵ دقيقه*اي که ويلون*زن مي نواخت، تنها شش نفر، اندکي توقف کردند. بيست نفر انعام دادند، بي*آنکه مکثي کرده باشند، و سي و دو دلار عايد ويلون*زن شد. وقتيکه ويلون*زن از نواختن دست کشيد و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسي متوجه شد. نه کسي تشويق کرد، ونه کسي او را شناخت.

    هيچکس نمي*دانست که اين ويلون*زن همان (جاشوا بل ) يکي از بهترين موسيقيدانان جهان است، و نوازنده*ي يکي از پيچيده*ترين فطعات نوشته شده براي ويلون به ارزش سه ونيم ميليون دلار، مي*باشد.

    جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در يکي از تاتر هاي شهر بوستون، برنامه*اي اجرا کرده بود که تمام بليط هايش پيش*فروش شده بود، وقيمت متوسط هر بليط يکصد دلار بود.

    اين يک داستان حقيقي است،نواختن جاشوا بل در ايستگاه مترو توسط واشينگتن*پست ترتيب داده شده بود، وبخشي از تحقيقات اجتماعي براي سنجش توان شناسايي، سليقه و الوويت *هاي مردم بود.

    نتيجه: آيا ما در شرايط وساعات نا*مناسب، قادر به مشاهده ودرک زيبايي هستيم؟ لحظه*اي براي قدر*داني از آن توقف مي*کنيم؟ آيا نبوغ وشگرد ها را در يک شرايط غير منتظره مي*توانيم شناسايي کنيم؟

    يکي از نتايج ممکن اين آزمايش ميتواند اين باشد،

    اگر ما لحظه*اي فارغ نيستيم که توقف کنيم و به يکي از بهترين موسيقيدانان جهان که در حال نواختن يکي از بهترين قطعات نوشته شده براي ويلون، است، گوش فرا دهيم ،چه چيز هاي ديگري را داريم از دست ميدهيم؟
    اگر یک روز از زندگی من باقی مانده باشد

    از هر جای دنیا چمدان کوچکم را می بندم راه می افتم

    ایستگاه به ایستگاه…

    مرز به مرز…

    پیدایت می کنم ، کنارت می نشینم

    بهت میگم تا بی نهایت دوستت دارم…



    من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت،
    من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد،
    زیرا شادمانی او شادمانی من است.

    کوروش بزرگ
  11. #116
    reza1362
    معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    12,356
    7,798
    4,885

    پیش فرض

    [SIZE=3:16dd15faf1]فروشگاه شوهر[/SIZE]





    یک فروشگاهی که شوهر می فروشد تنها در نیویورک باز شده جائیکه یک زن ممکن برای انتخاب یک شوهر آنجا برود.

    مابین دستورالعمل ها در وروی یک توضیحی در مورد عملکرد فروشگاه وجود دارد.(شما ممکن فروشگاه را فقط یک بار ویزیت کنید)

    6 طبقه موجود است با ویزگیهای مردان که هر چه خریدار بالا می رود ویزگیها افزایش می یابد.
    اما یه شرطی است:شما ممکن مردی را از یک طبقه ویزه انتخاب کنید یا ممکن شما رفتن به طبقه بالاتر رو انتخاب کنیداما شما نمی توانید به طبقه پایین تر بر گردید مگر برای خروج از ساختمان .

    طبقهءیک:این مردان شغل دارند و خدارو دوست دارند.

    طبقهءدو:این مردان شغل دارند-خدا وبچه هارو دوست دارند.

    طبقهءسه:این مردان شغل دارند-خدا و بچه هارو دوست دارند وخیلی خوش قیافه هستند.

    طبقهءچهار:این مردان شغل دارند-خدا و بچه هارو دوست دارند-خوش قیافه هستند و در کار خانه کمک می کنند.
    قبولش برام واقعا سخته...باورم نمیشه

    هنوز او می رود به طبقهء پنج و شرایط را می خواند.

    طبقهء پنج:این مردان شغل دارند-خدا و بچه هارو دوست دارند-مجلل هستند-در کار خانه کمک می کنند و حرکات قوی رمانتیک دارند.

    او خیلی فریفته شد اما به طبقهء ششم رفت وشرایط رو خواند.

    شما 4363012 مین بازدید کننده ی این طبقه هستید...در این طبقه هیچ مردی وجود ندارد و این طبقه فقط برای این ساخته شده که ثابت کنه راضی کردن زنان غیر ممکن است

    با تشکر از خرید شما از فروشگاه شوهر ...لطفا هنگام خروج مراقب باشید که زیاد از کوره در نرید...روز خوبی داشته باشید.



    [SIZE=3:16dd15faf1]نتیجه اخلاقی:بابا به اون چیزی که داری راضی باش.
    (نویسنده این مطلب قصد توهین به هیچکسی را ندارد)[/SIZE]

    اگر یک روز از زندگی من باقی مانده باشد

    از هر جای دنیا چمدان کوچکم را می بندم راه می افتم

    ایستگاه به ایستگاه…

    مرز به مرز…

    پیدایت می کنم ، کنارت می نشینم

    بهت میگم تا بی نهایت دوستت دارم…



    من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت،
    من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد،
    زیرا شادمانی او شادمانی من است.

    کوروش بزرگ
  12. #117
    reza1362
    معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    12,356
    7,798
    4,885

    پیش فرض

    [SIZE=3:85701c16ca]این مشکلات هستند که ما را می*سازند[/SIZE]



    یک دختر مراکشی همراه پدرش که شغل او نخ ریسی بود زندگی می کرد. از بخت خوب پیرمرد پولدار می شه و تصمیم می گیره دخترش رو یک سفر با کشتی به دریای مدیترانه ببره. اما کشتی با طوفان مواجه می شن و کشتی غرق می شه. پدر می میره و دختر به ساحل مصر می رسه.


    یک خانواده مصری که کارشون نساجی بوده میان و اون دختر رو با خودشون به خونه می برن و بهش نساجی یاد می دن. اما این آخر خوش این داستان نبود. یک روز یک دزد دریایی که کارش برده فروشی و برده دزدی بود اون دختر رو می دزده و در بازار استانبول به یک مرد که شغلش دکل سازی بود می فروشه. مرد خوشحال بود اما یکی از محموله های دکل این مرد رو دزد دریایی می دزده و اون مرد دیگه قادر به خریدن برده دیگری نبود. به خاطر همین دختر مجبور می شه تنهایی تمام کار دکل سازی رو انجام بده. بعد از اینکه تمام کار رو یاد گرفت مرد دکل ساز اون دختر رو از بردگی آزاد می کنه و چون از اون دختر راضی بود با اون شریک می شه.

    اما این بازم پایان خوش قصه نبود. یک روز وقتی که دختر داشت محموله ای رو به جاوه می برد کشتی دوباره دچار طوفان می شه و اون دختر دوباره به سواحل غریب می رسه. وقتی که روی ماسه های ساحل چین نشسته بود و داشت به بخت بد خودش فکر می کرد، یک نگاهی به آسمان انداخت و شروع کرد به غرغر کردن. ولی خدا داشت از اسمون به اون لبخند می زد. در همین لحظه مأموران امپراطور اون رو می گیرن و به قصر می برن.

    توی چین یک افسانه ای بوده که یک روز یک زن خارجی می آد و برای امپراطور یک خیمه می سازه. امپراطور هم هر سال افرادش رو برای جمع آوری زنان خارجی می فرستاده تا خیمه رو بسازن. وقتی اون دختر به دربار امپراطور رسید امپراطور جوان بهش گفت آیا می تونی یه چادر بسازی؟ دختر که خیلی ترسیده بود پیش خودش فکر کرد که این نمی تونه کار سختی باشه. گفت شاید بتونم.

    اول از پادشاه طناب خواست. اما در آنجا طناب نبود. پس دختر با به یاد آوردن حرفه پدر شروع به بافتن طناب کرد..

    دوم گفت پارچه لازم دارم. اما پارچه هم نبود. بعد دختر به فکر فرو رفت و باز با یاد آوردن حرفه خانواده مصری شروع به بافتن پارچه کرد.

    سوم از امپراطور درخواست دیرک کرد. ولی دیرک هم نبود. این بار به یاد کار سخت دکل سازی که از آن مرد استانبولی یاد گرفته بود شروع به ساخت دیرک کرد و بعد با به یادآوردن تمام چادرهایی که در طول زندگیش دیده بود خیمه رو بر پا کرد.

    امپراطور خوشحال شد و به دختر گفت هر آرزویی داری بگو تا من برآورده کنم و هر چیز مکه می خواهی بگو تا به تو بدهم.

    اما دختر به امپراطور گفت که من نه خانواده دارم نه خانه. پادشاه جوان هم که از صنعت دست دختر بسیار راضی بود و از آنجایی که دختر زیبا هم بود تصمیم گرفت تا با اون ازدواج کنه.

    و اون دختر سالهای سال در کنار همسر و فرزندش که خدا به اون بخشید با خوبی و خوشی در سلامت کامل زندگی کرد.

    شاید کسی توی زندگیش انقدر سوار کشتی نشه و این همه بدشانسی نیاره ولی این داستان یک درس بزرگ رو به ما می ده و اون اینه که اگر چه مشکلات و سختی ها باعث ناراحتی ما می شه ولی اونها ما رو می سازن. در زبان چینی کلمه بحران از دو کلمه (وی-چی) تشکیل می شه. که به معنای خطر و فرصته. یعنی شخصیت ما در نقاط امن زندگی شکل نمی گیره. بلکه در دل خطر فرصتی برای پیروزی و یاد گیری ما وجود داره.

    هلن کلر می گه: در دنیا رنجهای بسیاری وجود داره، ولی راههای بسیاری هم برای برطرف کردن اون رنجها وجود داره.

    همون طوری که دیدیم اون دختر در تمام مشکلات و بد شانسی ها درسهایی رو گرفت که یکروز به دردش خورد.

    شاید امروز نوبت من باشه که توی بهرانهای زندگی غرق بشم. ولی در دل اون حتماً یک پیروزی وجود داره.
    اگر یک روز از زندگی من باقی مانده باشد

    از هر جای دنیا چمدان کوچکم را می بندم راه می افتم

    ایستگاه به ایستگاه…

    مرز به مرز…

    پیدایت می کنم ، کنارت می نشینم

    بهت میگم تا بی نهایت دوستت دارم…



    من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت،
    من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد،
    زیرا شادمانی او شادمانی من است.

    کوروش بزرگ
  13. #118
    reza1362
    معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    12,356
    7,798
    4,885

    پیش فرض

    [SIZE=3:4c902e8681]امین باشید[/SIZE]




    در یک دهکده*ای دور افتاده دو تا دوست زندگی می*کردند. یکی از اونها سیلاس و دیگری آلپای بود. این دو تا از کودکی با هم بزرگ شده بودن. انقدر این دو رابطه خوبی با هم داشتن که نصف اهالی دهکده فکر می*کردن که این دو نفر با هم برادرن. با این حال که هیچ شباهتی به هم نداشتن. اما این حرف اهالی نشون از اوج محبتی بود که بین این دو نفر بود. همیشه آلپای و سیلاس راز دلشون رو به همدیگه می*گفتن و برای مشکلاتشون با هم فکر میکردن و یه راه چاره پیدا می*کردن. اما اکثر اوقات سیلاس این مسائل رو بدون اینکه آلپای بدونه با دوستای دیگش در میون می*ذاشت.

    وقتی آلپای متوجه این کار سیلاس می*شد ناراحت می*شد اما به روش هم نمی*آورد. چون انقدر سیلاس رو دوست داشت که حاضر نبود حتی برای یک دقیقه تلخی این رابطه رو شاهد باشه. به خاطر همین احترام سیلاس رو نگه می*داشت و باز هم مثل همیشه با اون درد دل می*کرد. سالها گذشت و آلپای ازدواج کرد و رفت سر خونه زندگیش، اما این رابطه همچنان ادامه داشت و روز به روز عمیق*تر می*شد. یه روز آلپای می*خواست برای یه کار خیلی مهم با خانوادش بره به شهر. به خاطر همین اومد و به سیلاس گفت من دارم می*رم شهر، اما اگه امکان داره این کیسه پول رو توی خونت نگهدار تا من از شهر برگردم. سیلاس هم پول رو گرفت و رفیقش رو تا دروازه خروجی بدرقه کرد. وقتی داشت به خونه برمی*گشت، سر راه رفت پاتوق خودش و شروع کرد با دوستاش تفریح کردن. هوا دیگه داشت کم*کم تاریک می*شد و سیلاس با دوستاش می*خواست خداحافظی کنه. اما دوستاش گفتن هنوز که زوده چرا مثل هر شب نمی*ری؟ اونم گفت که پولهای آلپای توی خونست و باید زودتر بره خونه و از پولها مراقبت کنه. خلاصه خداحافظی کرد و رفت. وقتی رسید خونه سریع غذاشو خورد و رفت توی اتاقش. پولها رو هم گذاشت توی صندوقش و گرفت تخت تخت خوابید.. بی*خبر از اتفاقی که در انتظارش بود.

    بله درست حدس زدید. چند نفر شبونه ریختن توی خونه و پولها رو با خودشون بردن. سیلاس صبح که از خواب بیدار شد متوجه این موضوع شد و از ناراحتی داشت به قول خودمون آنفاکتوس می*زد.



    تمام زندگیش رو هم اگه می*فروخت نمی*تونست اون پول رو آماده کنه. از ناراحتی لب به غذا هم نزد. دم دمای غروب بود که دید صدای در می*آد. در رو که باز کرد دید آلپای اومده تا پولها رو با خودش ببره. وقتی سیلاس ماجرا رو براش تعریف کرد، آلپای به جای اینکه ناراحت بشه و از دست سیلاس عصبانی باشه، شروع کرد به خندیدن و گفت می*دونستم، می*دونستم که بازم مثل همیشه نمی*تونی جلوی زبونت رو بگیری. اما اصلاً نترس. چون من فکرشو می*کردم که این اتفاق بیافته. به خاطر همین چند تا سکه از آهن درست کردم و توی اون کیسه ریختم و اصل سکه*ها رو توی خونه خودم نگه داشتم و چون می*دونستم که کسی از این موضوع با خبر می*شه و تو به همه می*گی که سکه*ها پیش تو بوده، خونه من امن تر از تو بود. الآن هم اصلاً نگران و ناراحت نباش شاید از دست من و این رفتارم ناراحت بشی، اما این درسی برات می*شه که همیشه مسائلی رو که دیگران با تو در میون می*ذاره توی قلبت محفوظ نگه داری.



    سالها گذشت و سیلاس از اون اتفاق یه درس بزرگ گرفت. اینکه راز دیگران مثل راز دل خودش می*مونه و باید برای حفظ اون راز تلاش کنه. همونطور که خودش از فاش شدن راز دلش ناراحت می*شه دیگران هم از این موضوع ناراحت می*شن.

    حضرت سلیمان در کتاب امثال این چنین می گه:

    خبرچین هر جا می*رود اسرار دیگران را فاش می*کند. ولی شخص امین اسرار را در دل خود مخفی نگاه می*دارد.

    بسا کسانند که هر یک احسان خویش را اعلام می*کنند، اما مرد امین را کیست که پیدا کند. فرزند شخص امین و درستکار در زندگی سعادتمند خواهد شد.

    وقتی با همسایه*ات دعوا می*کنی رازی را که از دیگری شندید فاش مکن. زیرا دیگری به تو اطمینان نخواهد کرد و تو بدنام خواهی شد.


    پس دوستان خوبم. سعی کنید راز دیگران رو همیشه در دل خودتون مخفی کنید. شاید یه روزی شما به اسم امین شهر یا محله معروف بشید.

    شاد و پیروز باشید و امین مردم
    اگر یک روز از زندگی من باقی مانده باشد

    از هر جای دنیا چمدان کوچکم را می بندم راه می افتم

    ایستگاه به ایستگاه…

    مرز به مرز…

    پیدایت می کنم ، کنارت می نشینم

    بهت میگم تا بی نهایت دوستت دارم…



    من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت،
    من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد،
    زیرا شادمانی او شادمانی من است.

    کوروش بزرگ
  14. #119
    reza1362
    معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    12,356
    7,798
    4,885

    پیش فرض

    [SIZE=3:932196b0f5]مثــل مــداد بــاش ![/SIZE]




    پسرک از پدر بزرگش پرسید :
    - پدر بزرگ درباره چه می نویسی؟

    پدربزرگ پاسخ داد :
    درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، تو هم مثل این مداد بشوی !

    پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید :
    - اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام !

    پدر بزرگ گفت : بستگی داره چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی :

    صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.

    صفت دوم : باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیزتر می شود ( و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر) پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.

    صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.

    صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.

    و سر انجام پنجمین صفت مداد : همیشه اثری از خود به جا می گذارد. پس بدان هر کار در زندگی ات می کنی، ردی از تو به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی، هشیار باشی و بدانی چه می کنی.
    اگر یک روز از زندگی من باقی مانده باشد

    از هر جای دنیا چمدان کوچکم را می بندم راه می افتم

    ایستگاه به ایستگاه…

    مرز به مرز…

    پیدایت می کنم ، کنارت می نشینم

    بهت میگم تا بی نهایت دوستت دارم…



    من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت،
    من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد،
    زیرا شادمانی او شادمانی من است.

    کوروش بزرگ
  15. #120
    reza1362
    معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    12,356
    7,798
    4,885

    پیش فرض

    [SIZE=3:7b91dbd40b]یک داستان جذاب و عبرت انگیز[/SIZE]


    یه بنده خدایی میگفت :

    همه چیز رو ردیف کرده بودم

    بابا و مامانم رو فرستادم خونه ی خاله و عمّه

    خونه برای دوست دخترم آماده ی آماده بود

    حساب همه چی رو هم کرده بودم

    رفتم دنبال دوست دخترم

    دیدم زودتر از من ، جایی که باهم قرار گذاشته بودیم ؛ منتظرمه

    خدائیش دختر پایه ایه

    خیلی دوسش دارم

    من و اون وقتی همدیگرو دیدیم ، آروم و قرار نداشتیم

    تو ذهن من فقط یه چیز میگذشت

    اونم این که وقتی رفتیم خونه چطور ....

    احتمالا اونم به همین چیزا فکر می کرد ...

    چون اولین بار بود که می خواستیم ... رو تجربه کنیم

    هم من و هم اون

    سوار ماشین شدیم

    دربست گرفتم

    رسیدیم در خونه

    با موبایل دوست دخترم زنگ زدم خونه که ببینم همه چی ردیفه یا نه

    نکنه کسی خونه باشه !

    دیدم کسی خونه نیست

    با خودم گفتم : ایول

    دیگه دل تو دلم نبود

    می دونستم سه ساعت زمان داریم

    وباید از این سه ساعت بهترین استفاده رو کرد

    در حیاط رو باز کردم

    از راه پله ها رفتیم بالا

    حواسم به واحدهای همسایه بود که مارو نبینن که یه وقت آمار منو به بابام اینا ندن

    سریع دو طبقه رو رفتیم بالا

    نفهمیدم از در حیاط چطور رسیدیم در آپارتمان

    کلید رو انداختیم توی در ورودی آپارتمان که بریم تو

    چشمت روز بد نبینه

    خیلی برام عجیب بود

    یه اتفاقی افتاد که اصلا فکرش رو نمی کردم

    یعنی محال بود که یه همچین اتفاقی بیفته

    کلید توی در شکست

    هر چی تلاش کردم که یه جوری کلید رو در بیارم نشد که نشد

    کلی برا این لحظه برانامه ریزی کرده بودم

    کلی براش فکر کرده بودم

    مدتها بود تو آرزوهام این لحظه رو تصور می کردم

    لحظه ای که من و اون با هم تنها بشیم....

    گفتم عیب نداره

    تو این سه ساعت وقت هست

    می رم کلید ساز میارم

    به دوست دخترم گفتم : بریم کلید ساز بیاریم

    اونم که پایه تر از من بود گفت : بدو بریم که به لاقل برسیم بریم یه حالی ببریم

    وقتی انرژی مثبتش رو دیدم

    انگیزم برای پیدا کردن کلید ساز چند برابر شد

    سریع از پله ها اومدیم پایین

    اومدیم سر خیابون

    روزجمعه

    حالا کلید ساز از کجا گیر بیاریم

    سریع یه دربست دیگه گرفتم

    بعد از یک ساعت چرخیدن تو خیابون

    یه کلید ساز پیدا کردیم

    گفتم : آقا داستان از این قراره که کلید توی در شکسته

    گفت : بریم درستش کنیم

    اومدیم در خونه

    به دوستم گفتم : تو برو تو ایستگاه اتوبوس سرکوچه بشین تا وقتی هم من بت زنگ

    نزدم نیا

    اگه یکی از همسایه ها تو رو تو آپارتمان ببینه خیلی ضایع میشه

    اونم که همیشه منو شرمده می کرد گفت :

    اشکالی نداره عزیزم، من تو ایستگاه نشستم و منتظر زنگتم

    دردسرت ندم

    کلید ساز گفت باید قفل عوض بشه

    دوباره یه دربست دیگه تا قفلسازی و آوردن یک قفل جدیدبرای در خونه

    اومدیم و قفل رو عوض کردیم

    همین که لحظات آخر کار کلید ساز بود

    مادرم زنگ زد موبایلم که ما با خالت اینا داریم میاییم خونه

    برو یه سری خرید کن و ....

    ای تف به این شانس

    همه ی نقشه هام نقس بر آب شد

    و نشد که آرزوم به واقعیت بپیونده...

    اون روز کلی پول از تو جیبم رفت

    کلی هم حساب کتاب که جرا قفل خونه عوض شده به ننه بابام دادم

    آخرشم شرمنده روی دوست دخترمون شدیم

    از اون رو زتا به حالا همش این سوالم تو ذهنمه که :

    من حساب همه چی رو کرده بودم

    چی شد که نشد بریم خونه و کلید آهنی(میفهمی چی میگم ، کلید آهنی)

    توی در شکست

    کجای کارم اشتباه بود که همین یه دونه موقعیت رو هم که پیش اومده بود از دست دادم

    ...................

    وقتی همه ی حرفاش تموم شد ، اونجایی که محاسبه نکرده بود رو براش توضیح دادم

    بهش گفتم :

    گاهی اوقات می شود که که محبی از محبای اهل بیت قصد گناه می کنه ، تمام

    مقدمات گناه رو هم برای خودش فراهم می کنه و خودش رو آماده ی گناه می کنه .

    دیگه قدمی تا گناه فاصله نداره

    فقط یک قدم می خواهد تا گناه به ثمر بنشینه

    یه دفه میبینه تمام صحنه عوض شده و دیگر موفق به انجام گناه نشد

    با خودش فکر می کنه که چی شد که نتونست گناه کنه

    تو محاسبات خودش که اشتباهی نکرده بود

    پس چرا موفق به انجام گناه نشد ؟؟

    کمی فکر ....

    کمی فکر ………….

    کمی فکر …………………..

    آره داداش من

    تو اون لحظه مشمول دعای مستجاب حضرت ولی عصر ارواحنا فداه قرار گرفته

    و دعای امام شامل حالش شده….



    [SIZE=3:7b91dbd40b] امام زمان همیشه و همیشه ما را به یاد داره

    حتی لحظه ی گناه ما را فراموش نمی کنه .....[/SIZE]



    وقتی حرفام تموم شد ، دیدم دانه های درّ مانند اشک به روی صورت صاف و زیباش

    روان شدن و داره زیر لب زمزمه می کنه :

    امام زمان !

    غلط کردم

    امام رمان !

    ممنونم که تنهام نذاشتی ، حتی لحظه ی گناه
    اگر یک روز از زندگی من باقی مانده باشد

    از هر جای دنیا چمدان کوچکم را می بندم راه می افتم

    ایستگاه به ایستگاه…

    مرز به مرز…

    پیدایت می کنم ، کنارت می نشینم

    بهت میگم تا بی نهایت دوستت دارم…



    من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت،
    من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد،
    زیرا شادمانی او شادمانی من است.

    کوروش بزرگ
صفحه 8 از 25 نخست ... 34567891011121318 ... آخرین
نمایش نتایج: از 106 به 120 از 368

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •