ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 9 از 25 نخست ... 456789101112131419 ... آخرین
نمایش نتایج: از 121 به 135 از 368
  1. #121
    reza1362
    معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    12,356
    7,798
    4,885

    پیش فرض

    [SIZE=3:1f6b3fe392]عشق و ثروت و موفقیت[/SIZE]



    زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد..
    به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
    آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
    زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
    آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.»
    عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
    شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
    زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
    زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»
    زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»
    فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
    مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
    عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»
    پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست! »
    آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید.

    اگر یک روز از زندگی من باقی مانده باشد

    از هر جای دنیا چمدان کوچکم را می بندم راه می افتم

    ایستگاه به ایستگاه…

    مرز به مرز…

    پیدایت می کنم ، کنارت می نشینم

    بهت میگم تا بی نهایت دوستت دارم…



    من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت،
    من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد،
    زیرا شادمانی او شادمانی من است.

    کوروش بزرگ
  2. #122
    saita

     

    پیشکسوت کوچولو
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    March 2008
    محل سکونت
    هر کجا باشم آسمان مال من است
    نوشته ها
    32,549
    6,791
    9,119

    پیش فرض

    رابعه و بکتاش

    رابعه یگانه دختر کعب امیر بلخ بود. چنان لطیف و زیبا بود که قرار از دلها می ربود و چشمان سیاه و جادوگرش با تیر مژگان در دلها می نشست. جانها نثار لبان مرجانی ودندانهای مروارید گونش می گشت. جمال ظاهرولطف ذوق به هم امیخته او را دلبری بی همتا ساخته بود. رابعه چنان خوش زبان بود که شعرش از شیرینی لب حکایت میکرد.
    پدر نیز چنان دل به او بسته بود که آنی از خیالش منصرف نمیشد وفکر آینده دختر پیوسته رنجورش می داشت. چون مرگش فرا رسید پسر خود حارث را پیش خواند و دلبند خویش را بدو سپردوگفت:
    ((چه شهریارانی که این دّر گرانمایه را از من خواستند و من هیچکس را لایق او نشناختم،اما تو چون کسی را شایسته او یافتی خود دانی تا به هر راهی که میدانی روزگارش را خرم سازی))
    پسر گفته های پدر را پذیرفت و پس از اوبر تخت شاهی نشست و خواهر را چون جان گرامی داشت.


    ****************************


    روزی حارث جشنی خجسته برپا ساخت. بساط عیش در باغ با شکوهی گسترده شد که از صفاوپاکی چون بهشت برین بود. چاکران و کهتران چون رشته های مروارید دورادور وی را گرفته و کمر خدمت بر میان بسته بودند.همه نیکرو و بلند قامت،اما از میان همه انها جوانی دلارا و خوش اندام چون ماه در میان ستارگان می درخشید و بیننده را به تحسین وا میداشت، نگهبان گنجهای شاه بود و بکتاش نام داشت
    چون رابعه از شکوه جشن خبر یافت به بام قصر امد تا از نزدیک انهمه شادی و شکوه را ببیند. لختی از هرسو نظاره کرد.
    ناگهان نگاهش به بکتاش افتاد که به ساقی گری در برابر شاه ایستاده و جلوه گری میکند.
    رابعه که بکتاش را به ان دلفروزی دید،اتشی از عشق به جانش افتاد.از ان پس خواب شب،وارام روز از او رخت بربست و طوفانی سهمگین در وجودش پدید امد. پس از یک سال رنج و اندوه چنان ناتوانش کرد که او را یکباره از پا دراورد و بر بستر بیماریش افکند.



    چنان دردی کجا درمان پذیرد ***** که جان درمان هم ازجانان پذیرد

    رابعه نامه ای بر غلام نوشت و پس از نوشتن چهره خود را بر ان نقش کردو به سوی محبوب فرستاد.بکتاش چون نامه را دید از ان لطف طبع و نقش زیبا در عجب شد و چنان یکباره دل به او بست که گویی سالها اشنای او بوده است. پیغام مهر امیزی فرستادو عشق را با عشق پاسخ داد.
    چون رابعه به عشق محبوب پی برد دلشاد گشت و از ان پس با طبع روان غزلها می ساخت و به سوی دلبر می فرستاد. بکتاش هم پس از خواندن هر شعر عاشقتر و دلداده تر میشد.

    مدتها گذشت.روزی بکتاش دختررا در محلی دید و همان دم به دامانش آویخت. اما رابعه با خشونت و سردی روی برگرفت.عاشق نا امید برجای ماند و گفت:
    ((ای بت دلفروز،این چه حکایت است که در نهان شعرم می فرستی و دیوانه ام میکنی و اکنون روی میپوشی و چون بیگانگان از خود می رانیم؟))
    دختر با مناعت پاسخ داد که ( از این راز اگاه نیستی و نمیدانی که چه اتشی در دلم زبانه میکشد.چیزی نیست که با جسم خاکی سروکار داشته باشد.جان غمدیده من طالب هوسهای پست و شهوانی نیست.دست از دامانم بردار که با اینکار چون بیگانگان از استانه ام دور شوی)
    پس از این سخن غلام را شیفته تر از پیش بر جای گذاشت و خود همچنان به شعر گفتن پرداخت.


    *************************


    رابعه روزی در راهی به رودکی شاعر برخورد.شعرها برای یکدیگر خواندند و سوالها و جوابها کردند.رودکی از طبع دختر در تعجب ماند و چون از عشقش اگاه گشت راز طبعش را دانست و چون از انجا به بخارا رفت به درگاه شاه بخارا،رسید.از قضا حارث همان روز به دربار شاه وارد گشت.جشن شاهانه ای برپا شد و بزرگان وشاعران بار یافتند.
    شاه از رودکی شعر خواست.او هم بر پا خاست و چون شعر های دختر را به یاد داشت همه را برخواند.شاه چنان مجذوب شد که نام گوینده شعر را از او پرسید.رودکی هم مست می و گرم شعر،بی خبر از وجود حارث، زبان گشاد و داستان را چنانکه بود بی پرده نقل کرد و گفت از دختر کعب است که مرغ دلش دردام غلامی اسیر گشته.چنان که نه خوردن میداند و نه خفتن وجز شعر گفتن و غزل سرودن و نهانی برای معشوق نامه فرستادن کاری ندارد.
    حارث داستان را شنیدو خودرا به مستی زد چنانکه گویی چیزی نشنیده است.اما چون به شهر بازگشت دلش از خشم می جوشید ودر پی بهانه ای میگشت تا خون خواهر را فرو ریزد و ننگ را از دامان خود بشوید



    ابتدا بکتاش را به بند آورد و درچاهی مبحوس ساخت،سپس نقشه قتل خواهر را کشید.فرمود تا حمامی بتابند و آن سیمین تن را در آن بیفکنند وسپس رگزن هر دوستش را رگ بزند وآن را باز بگذارد.رابعه را به حمام بردند و از سنگ و اهن در رامحکم بستند.دختر فریادها کشید، آهسته خون از بدنش می رفت و دورش را فرا میگرفت. دختر شاعر انگشت درخون فرو می برد و غزل های پرسوز بر دیوار نقش میکرد.همچنان که دیوار با خون رنگین میشد،چهره اش بی رنگ میگشت وهنگامی که در گرمابه دیواری نانوشته نماند در تنش نیزخونی باقی نماند.دیوار از شعر پر شد وآن ماه پیکر چون پاره ای از دیوار برجای خشک شدوجان شیرینش میان خون و عشق وآتش واشک از تن بر آمد.
    روز دیگر گرمابه راگشودند و آن دلفروز را در خون دیدند. پیکرش را شستند ودر خاک نهفتند و سراسر دیوار گرمابه را از این شعر جگرسوز پر دیدند






    چون بکتاش از این واقعه آگاه گشت،نهانی فرار کرد و شبانگاه به خانه حارث آمد و سرش را از تن جدا کرد. و هم آنگاه به سر قبر دختر شتافت و با دشنه دل خویش شکافت.

    نبودش صبر بی یار یگانه ****** بدو پیوست و کوته شد فسانه


    عشق یعنی منو دخترم مثل هم لباس بپوشیم ...
    باباش تا چشمش بهمون بیفته بگه: ای جووووونم.. تو رو خدا دخترامو ببین ...
    حالا اول کدومتونو ببوسم؟!
    ما هم یه چشمک به هم بزنیم و دوتایی بپریم بغلش ...


  3. #123
    saita

     

    پیشکسوت کوچولو
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    March 2008
    محل سکونت
    هر کجا باشم آسمان مال من است
    نوشته ها
    32,549
    6,791
    9,119

    پیش فرض

    [align=justify:a643742054]قاعده سوم کاینات

    شیوانا استاد معرفت از کوچه ای می گذشت.پسر جوانی را دید که روی تخته سنگی نشسته و غمگین وافسرده چوبی در دست گرفته و باخاک بازی می کند.

    کنارش نشست و دستی روی شانه های پسرک زد و گفت:" وقتی یک جوان غمگین است زمین و آسمان باید از خودخجالت بکشد!؟ همه دنیا و کاینات ماندگاری شان برای این است که کودکی دنیا بیاید و جوان شود و شور و شوق زندگی بیابد! چرااینقدر غمگینی!؟"

    پسرک آهی کشید و درب منزلی را در انتهای کوچه نشان داد و گفت:" دختری را بسیار دوست داشتم! امروز سرراهش ایستادم و از او خواستم با من ازدواج کند. اما او هیچ نگفت. پشتش را به من کرد و درون خانه رفت و در را محکم به رویم بست.

    من او را از هر چیزی در این دنیا بیشتر دوست می داشتم!

    اما امروز فهمیدم اشتباه می کردم!"

    شیوانا با حیرت پرسید:"تو دو بار گفتی دوستش می داشتم! یعنی الآن دیگر

    دوستش نمی داری! چرا چنین اتفاقی افتاده است!؟"

    پسرک لختی سکوت کرد و ادامه داد:" او با اینکارش به من توهین کرد!؟

    چگونه دوستش داشته باشم!؟"

    شیوانا سری تکان داد و گفت:" تو راست نمی گویی واو را از هر چیزی در این دنیا بیشتر دوست نمی داشتی!! تو خودت را از همه بیشتر دوست داری و چون احساس می کنی این حرکت او باعث اهانت به دوست داشتنی ترین موجود زندگی ات یعنی خودت شده، امتیاز دوست داشتن را از اوگرفته ای!! اسم این دوست داشتن نیست!

    اسم این احساس خودخواهی است!

    چه کسی گفته است همه موجودات عالم که دوستشان داریم ، الزاما باید ما را

    دوست داشته باشند!!؟"

    شیوانا از جا برخاست تا برود!

    پسرک با پوزخند به شیوانا گفت:" چه شد استاد!!؟ آیا زمین و آسمان دیگر نباید به خاطر اندوه و غم من ناراحت باشد و از خجالت بمیرد!؟؟"

    شیوانا با لبخند گفت:" آن قاعده اول کاینات است.

    قاعده دوم کاینات این است که همه خودخواهان چه کودک باشند چه جوان و چه پیر محکوم به تنهایی و فنا هستند.

    کاینات به دنبال تکثیر و ماندگاری نسلی فاقد خودخواهی و خودپرستی است.

    نشستن من به خاطر قاعده اول بود و رفتنم به واسطه ترس از قاعده دوم است. "

    پسرک آهی کشید و گفت: " بسیار خوب ! شاید حق با شما باشد!!؟

    شاید این دختر حق داشته چنین برخوردی را با من داشته باشد؟! کسی چه می داند ! شاید رفتار من هم چندان مودبانه نبوده است!؟ حتی اگر در آینده این دختر بازهم عشق من را بر زمین زد آن را در وجود خودم پنهان می کنم و تا آخر عمر دیگر با کسی در مورد آن صحبت نمی کنم.

    شیوانا که در حال دور شدن از پسرک بود سرجایش ایستاد. به سوی پسرک برگشت و دستش را روی شانه اش گذاشت

    و گفت:" و قاعده ای است به نام قاعده سوم که کاینات تنها

    اسرارش را بر کسی آشکار می کند که عشق هایش را به هیچ قیمتی واگذار نکند و تا ابد آنها را تازه و زنده در وجود خود نگه می دارد. از همراهی با تو افتخار می کنم."

    می گویند آن پسر چند سال بعد یکی از محبوبترین استادان معرفت در سرزمین شیوانا شد.

    نام این استاد
    "قاعده سوم" بود
    [/align:a643742054]


    عشق یعنی منو دخترم مثل هم لباس بپوشیم ...
    باباش تا چشمش بهمون بیفته بگه: ای جووووونم.. تو رو خدا دخترامو ببین ...
    حالا اول کدومتونو ببوسم؟!
    ما هم یه چشمک به هم بزنیم و دوتایی بپریم بغلش ...


  4. #124
    saita

     

    پیشکسوت کوچولو
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    March 2008
    محل سکونت
    هر کجا باشم آسمان مال من است
    نوشته ها
    32,549
    6,791
    9,119

    پیش فرض

    [SIZE=3:c20520b0b3][align=justify:c20520b0b3]«موفقیت نتیجه من می توانم هاست»

    سالها پیش دختری در یک کلبه محقّر دور از شهر و در یک خانواده فقیر بدنیا آمد. زایمان زودتر از زمان مقرر انجام شد و او نوزاد زودرس ، ضعیف و شکننده ای بود. همه شک داشتند که زنده بماند.

    وقتی چهار ساله شد بیماری ذات الریه و مخملک را با هم گرفت. ترکیب خطرناکی که پای چپ او را از کار انداخت و فلج کرد. اما او خوش شانس بود. چون مادری داشت که او را تشویق و دلگرم می کرد.

    مادرش به او می گفت:«علیرغم مشکلی که در پایت داری با زندگیت هر کاری که بخواهی می توانی بکنی، تنها چیزی که احتیاج داری ایمان، مداومت در کار ، جرأت و یک روح سرسخت و مقاوم است.»

    بدین ترتیب در 9 سالگی دختر کوچولو بستهای آهنی پایش را کنار گذاشت و برخلاف آنچه دکترها می گفتند که هیچ گاه نمی تواند بطور طبیعی راه برود ، راه رفت و 4 سال طول کشید تا قدمهای منظم و بلندی را برداشت و این یک معجزه بود.

    او یک آرزوی باور نکردنی داشت ، آرزو داشت بزرگترین دونده زن جهان شود ، اما با پاهایی مثل پاهای او این آرزو چه معنایی می توانست داشته باشد؟

    در 13 سالگی در یک مسابقه دو شرکت کرد و نفر آخر شد. در تمام مسابقات دبیرستان شرکت کرد و در همه آنها آخرین نفر بود . همه به او اصرار می کردند که این کار را کنار بگذارد. اما روزی فرا رسید که او قهرمان مسابقه شد. از آن به بعد «ویلما» در هر مسابقه ای شرکت کرد برنده شد.

    در سال 1960 او به بازیهای المپیک راه یافت و آنجا در برابر اولین دونده زن دنیا که یک دختر آلمانی بود ، قرار گرفت . تا بحال کسی نتوانسته بود او را شکست دهد.

    اما

    ویلما پیروز شد و در دو 100 متر و 200 متر و دو امدادی 400 متر 3 مدال طلای المپیک گرفت. آن روز او اولین زنی بود که توانست در یک دوره 3 مدال طلا کسب کند ، در حالیکه گفته بودند او هیچ وقت نمی تواند دوباره راه برود.


    نمی توانم بپذیرم که کسی آنقدر آگاه باشد که بگوید چه چیزی ممکن و چه چیزی غیر ممکن است.

    می گویند بزرگترین لذت زندگی انجام دادن کارهایی است که دیگران معتقدند از عهده ما بر نمی آید. شما تا بحال این لذت را تجربه کردید؟؟؟

    اگه نکردید نمی خواید از همین حالا این تجربه قشنگ رو حس کنید؟!!!
    [/align:c20520b0b3]
    [/SIZE]


    عشق یعنی منو دخترم مثل هم لباس بپوشیم ...
    باباش تا چشمش بهمون بیفته بگه: ای جووووونم.. تو رو خدا دخترامو ببین ...
    حالا اول کدومتونو ببوسم؟!
    ما هم یه چشمک به هم بزنیم و دوتایی بپریم بغلش ...


  5. #125
    trash
    معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    April 2008
    محل سکونت
    021
    نوشته ها
    2,760
    2,368
    5,614

    پیش فرض

    پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد .

    مادر که در حال آشپزی بود ،دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند.

    او نوشته بود :



    صورتحساب !!!

    کوتاه کردن چمن باغچه 5.000 تومان

    مراقبت از برادر کوچکم 2.000 تومان

    نمره ریاضی خوبی که گرفتم 3.000 تومان

    بیرون بردن زباله 1000 تومان

    جمع بدهی شما به من :12.000 تومان !



    مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد،چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این را نوشت:



    بابت 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ

    بابت تمام شبهائی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم هیچ

    بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ

    بابت غذا ، نظافت تو ، اسباب بازی هایت هیچ

    و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی دید که : هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است



    وقتی پسر آن چه را که مادرش نوشته بود خواند چشمانش پر از اشک شد ودر حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد. گفت:



    مامان ... دوستت دارم



    آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت:

    قبلاً بطور کامل پرداخت شده !!!





    قابل توجه اونهائی که فکر میکنند مرور زمان انها را بزرگ کرده و حالا که هیکل درشت کردند خدا را هم بنده نیستند.

    بعضی وقتها نیازه به این موارد فکر کنیم ...

    کسانی که از خانواده دور هستند شاید بهتر درک کنند.




    البته یک نکته انحرافی داره هر کی فهمید پیام کنه برام :x
    .
    .
    .
    شاید خیلی ازخندههایی که در گذشته از سر پیروزی کرده ایم
    آغازی از همین بد بیاری ها بوده اند
    ما بیچاره گی خود را جشن گرفته بوده ایم.

  6. #126
    00salomeh
    کوچولو رسمی
    کوچولو تازه فعال

    تاریخ عضویت
    July 2008
    محل سکونت
    آسمان
    نوشته ها
    735
    190
    55

    پیش فرض

    در جزيره اي زيبا تماس حواس زندگي مي کردند.شادي،غم،غرور،عشق و ...

    روزي خبر رسيد که به زودي جزيره زير آب خواهد رفت.همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند.

    اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند.

    چون او عاشق جزيره بود.وقتي جزيره کاملا به زير آب فرو مي رفت ... عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بود کمک خواست.

    غرور گفت : ( نه . من نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف مي کني )

    غم در نزديکي عشق بود.پس عشق به او گفت:اجازه بده تا من با تو بيايم.غم با صداي حزن آلودي گفت آه ... عشق.من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تنها باشم. )

    عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد.اما او آنقدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را هم نشنيد.

    آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نا اميد شده بود که ناگهان صداي سالخورده اي گفت :

    بيا عشق من تو را خواهم برد

    عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد.و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کردند.وقتي به خشکي رسيدند پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسي که نجاتش داده چقدر بر گردنش حق دارد.

    عشق نزد عالمي رفت و از او پرسيد ( آن پيرمرد که بود ؟ )

    عالم پاسخ داد ( زمان )

    عشق با تعجب گفت : ( زمان ؟؟ اما چرا او به من کمک کرد ؟! )

    عالم لبخندي زد و گفت : زيرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است ... !
    در بیکران زندگی دو چیز افسونم می کند:
    آبی آسمان را که می بینم و میدانم که نیست وخدایی را که نمی بینم و می دانم که هست.............!
    .
  7. #127
    00ghogha
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    December 2008
    محل سکونت
    جنوب - بندر گناوه
    نوشته ها
    1,263
    32
    6

    پیش فرض

    دلقك
    يك دكتر روانشناسي بود كه هر كس مشكلات روحي و رواني داشت به مطب ايشان مراجعه مي كرد و ايشان با تبحر خاصي بيماران را مداوا مي كرد و آوازه اش در همه شهر پيچيده بود.
    يك روز يك بيماري به مطب اين دكتر آمد كه از نظر روحي به شدت دچار مشكل بود. دكتر بعد از كمي صحبت به ايشان گفت در همين خياباني كه مطب من هست، يك تئاتري موجود هست كه يك دلقك برنامه هاي شاد و خيلي جالبي اجرا مي كند. معمولا بيماراني كه به من مراجعه مي كنند و مشكل روحي شديدي دارند را به آنجا ارجاع مي دهم و توصيه مي كنم به ديدن برنامه هاي آن دلقك بروند و هميشه هم اين توصيه كارگشا بوده و تاثير بسيار خوبي روي بيماران من دارد. شما هم لطف كنيد به ديدن تئاتر مذكور رفته و از برنامه هاي شاد آن دلقك استفاده كرده تا مشكلات روحي تان حل شود.
    بيمار در جواب گفت: آقاي دكتر من همان دلقكي هستم كه در آن تئاتر برنامه اجرا مي كنم.
    نبودن هیچکس سخت نیست ، فراموش کردن یک بودن سخت است
  8. #128
    mahsam
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    June 2008
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    1,866
    1
    90

    پیش فرض

    << عشق را شما چگونه تفسیر می کنید؟ >>

    Once a Girl when having a conversation with her lover, asked
    یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید

    Why do you like me..? Why do you love me?
    چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

    I can't tell the reason... but I really like you
    دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"*دوست دارم

    You can't even tell me the reason... how can you say you like me?
    تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان كنی... پس چطور دوستم داری؟

    How can you say you love me?
    چطور میتونی بگی عاشقمی؟

    I really don't know the reason, but I can prove that I love U
    من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم

    Proof ? No! I want you to tell me the reason
    ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی

    Ok..ok!!! Erm... because you are beautiful,
    باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،

    because your voice is sweet,
    صدات گرم و خواستنیه،

    because you are caring,
    همیشه بهم اهمیت میدی،

    because you are loving,
    دوست داشتنی هستی،

    because you are thoughtful,
    با ملاحظه هستی،

    because of your smile,
    بخاطر لبخندت،

    The Girl felt very satisfied with the lover's answer
    دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

    Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in coma
    متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت

    The Guy then placed a letter by her side
    پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون

    Darling, Because of your sweet voice that I love you, Now can you talk?
    عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟

    No! Therefore I cannot love you
    نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

    Because of your care and concern that I like you Now that you cannot show them, therefore I cannot love you
    گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

    Because of your smile, because of your movements that I love you
    گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم

    Now can you smile? Now can you move? No , therefore I cannot love you
    اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم

    If love needs a reason, like now, There is no reason for me to love you anymore
    اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

    Does love need a reason?
    عشق دلیل میخواد؟

    NO! Therefore!!
    نه!معلومه كه نه!!

    I Still LOVE YOU...
    پس من هنوز هم عاشقتم

    True love never dies for it is lust that fades away
    عشق واقعی هیچوقت نمی میره

    Love bonds for a lifetime but lust just pushes away
    این هوس است كه كمتر و كمتر میشه و از بین میره

    Immature love says: "I love you because I need you"
    "عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم

    Mature love says "I need you because I love you"
    "ولی عشق كامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم

    "Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who Stays"
    "سرنوشت تعیین میكنه كه چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما قلب حكم می كنه كه چه شخصی در قلبت بمونه"
    یک لبخند کمترین و ارزانترین روش برای تغییر در ظاهر آدما ست !
  9. #129
    selina
    كوچولو رسمي
    کوچولو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    گوشه ای از گیتی
    نوشته ها
    4,711
    0
    10

    پیش فرض

    [SIZE=3:d75056672a]سم[/SIZE]

    [SIZE=3:d75056672a]دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جرو بحث می کردند.

    عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!

    داروساز گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهر بریزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند.

    دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداری از آن را در غـذای مادر شوهـر می ریخت و با مهربانی به او می داد.

    هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقای دکتر عزیز، دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد که بمیرد، خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند.

    داروساز لبخندی زد و گفت: دخترم ، نگران نباش. آن معجونی که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بین رفته است.
    [/SIZE]
    هیچکس حیرانی ام را حس نکرد
    وسعت پنهانی ام را حس نکرد

    در میان خنده های تلخ من
    دیده ی بارانی ام را حس نکرد
  10. #130
    saita

     

    پیشکسوت کوچولو
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    March 2008
    محل سکونت
    هر کجا باشم آسمان مال من است
    نوشته ها
    32,549
    6,791
    9,119

    پیش فرض

    [SIZE=3:85c629f49b]کرگدن ها هم عاشق می شوند


    پرنده گفت:این که امکان ندارد.همه قلب دارند.

    کرگدن گفت:کو؟کجاست من که قلب خود را نمی بینم.

    پرنده گفت:خوب چون از قلبت استفاده نمی کنی,قلبت را نمی بینی.ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری.

    کرگدن گفت:نه.من قلب نازک ندارم.من حتما یک قلب کلفت دارم.

    پرنده گفت:نه,تو حتما یک قلب نازک داری چون به جای اینکه پرنده را بترسانی,به جای اینکه لگدش کنی,به جای اینکه دهن گشاد و گنده ات را باز کنی و اورا بخوری,داری با او حرف می زنی.

    کرگدن گفت:خوب این یعنی چه؟

    پرنده گفت:وقتی کرگدن پوست کلفت یک قلب نازک دارد یعنی چه؟یعنی اینکه میتواند عاشق شود.

    کگدن گفت :اینکه می گویی یعنی چه؟

    پرنده گفت:یعنی......بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم.....

    کرگدن چیزی نگفت.یعنی داشتدنبال یک جمله ی مناسب میگشت.فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید.

    اما پرنده پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند.

    کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید.اما نمی دانست از چی خوشش می آید.

    کرگدن گفت:اسم این دوست داشتن است؟اسم اینکه من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟

    پرنده گفت:نه.اسم این نیاز است.من دارم به تو کمک می کنم و تو از اینکه نیازت برطرف می شود احساس خوبی داری.یعنی احساس رضایت داری.اما دوست داشتن از این مهمتر است.

    کرگدن نفهمید که پرنده چه می گوید.

    روزها گذشت,روزها و ماهها وپرنده هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست و هر روز پشتش را می خاراندو کرگدن هرروز احساس خوبی داشت.

    یک روز کرگدن به پرنده گفت:به نظر تو این موضوع که کرگدنی از اینکه پرنده ای پشتش را می خاراند احساس خوبی داشته باشد برای یک کرگدن کافی است؟

    پرنده گفت:نه کافی نیست.

    کرگدن گفت:درست است کافی نیست.چون من حس می کنم چیز های دیگری هم دوست دارم.راستش من بیشتر دوست دارم تو را تماشا کنم.

    پرنده چرخی زد و پرواز کردو چرخی زد و آواز خواند.جلوی چشم های کرگدن.

    کرگدن تماشا کرد.اما سیر نشد.کرگدن می خاست همین طور تماشا کند.با خودش گفت:این پرنده قشنگ ترین پرنده ی دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن دنیا روی زمین است.وقتی کرگدن به اینجا رسید احساس کرد یک چیز نازک از چشمش افتاد.

    کرگدن ترسید و گفت:پرنده...پرنده ی عزیزم من قلبم را دیدم.همان قلب نازکی را که می گفتی.اما قلبم از چشمم افتاد.حالا چه کنم؟

    پرنده برگشت و اشک های کرگدن را دید.آمد و روی سر او نشست و گفت:غصه نخور دوست عزیز تو یک عالم از این قلیهای نازک داری.

    کرگدن گفت:راستی انکه کرگدنی دوست دارد پرنده ای را تماشا کند و وقتی تماشایش می کند قلبش از چشمانش می اتد یعنی چه؟

    پرنده گفت: یعنی کرگدن ها هم عاشق می شوند.

    کرگدن گفت: عاشق یعنی چه؟

    پرنده گفت:یعنی کسی که قلبش از چشمش می چکد.

    کرگدن باز هم منظور پرنده را نفهمید.اما دوست داشت پرنده باز هم حرف بزند,باز پرواز کند و او باز تماشایش کند وباز قلبش از چشمش بیفتد.

    کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشمش بریزد یک روز تمام می شود.

    آن وقت لبخند زد و با خودش گفت:من که اصلا قلب نداشتم.حالا که پرنده به من قلب داد چه اشکال دارد.بگذار قلبم برای او بریزد.
    [/SIZE]


    عشق یعنی منو دخترم مثل هم لباس بپوشیم ...
    باباش تا چشمش بهمون بیفته بگه: ای جووووونم.. تو رو خدا دخترامو ببین ...
    حالا اول کدومتونو ببوسم؟!
    ما هم یه چشمک به هم بزنیم و دوتایی بپریم بغلش ...


  11. #131
    jooje
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    May 2008
    محل سکونت
    مسافر شب های تنهایی
    نوشته ها
    5,245
    1,504
    994

    پیش فرض

    زن وشوهر جواني سوار برموتورسيکلت در دل شب مي راندند. انها از صميم قلب يکديگر را دوست داشتند.
    زن جوان: يواشتر برو من مي ترسم
    مرد جوان: نه ، اينجوري خيلي بهتره!
    زن جوان: خواهش مي کنم ، من خيلي ميترسم
    مردجوان: خوب، اما اول بايد بگي دوستم داري
    زن جوان: دوستت دارم ، حالامي شه يواشتر بروني
    مرد جوان: مرا محکم بگير
    زن جوان: خوب، حالا مي شه يواشتر بروني؟
    مرد جوان: باشه ، به شرط اين که کلاه کاسکت مرا برداري و روي سرت بذاري، اخه نمي تونم راحت برونم، اذيتم مي کنه
    روز بعد روزنامه ها نوشتند
    برخورد يک موتورسيکلت با ساختماني حادثه آفريد.در اين سانحه که بدليل بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد، يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت
    مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود پس بدون اين که زن جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند و اين است عشق واقعي. عشقي زيبا

    در گذر از جاده ی زندگی آموختم
    کسانی را که بیشتر دوست می داری
    زودتر از دست می دهی
  12. #132
    commander
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    دریای بیکران اندوه
    نوشته ها
    5,013
    1
    3

    پیش فرض

    [SIZE=3:f3fb54507f]ازم پرسيدمنوبيشتردوست داري يازندگيتو؟گفتم زندگيمو!نپرسيدچرا؟بغض کرد،گريه کرد .....رفت!اماهيچ وقت نفهميدکه همه زندگيم خودش بود [/SIZE]
    تنها یک تنها می داند که تنهایی تنها درد یک تنهاست
  13. #133
    AGHADANIAL
    کوچولو در حال تلاش فعال شدن

    تاریخ عضویت
    August 2008
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    190
    0
    2

    پیش فرض

    پادشاهي مي خواست نخست وزيرش را انتخاب كند. چهار انديشمند بزرگ كشور فراخوانده شدند.
    آنان را در اتاقي قرار دادند و پادشاه به آنان گفت كه: «در اتاق به روي شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلي نيست و با يك جدول رياضي باز خواهد شد، تا زماني كه آن جدول را حل نكنيد نخواهيد توانست قفل را باز كنيد. اگر بتوانيد مسئله را حل كنيد مي توانيد در را باز كنيد و بيرون بياييد».
    پادشاه بيرون رفت و در را بست. سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به كار كردند. اعدادي روي قفل نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به كار كردند.
    نفر چهارم فقط در گوشه اي نشسته بود. آن سه نفر فكر كردند كه او ديوانه است. او با چشمان بسته در گوشه اي نشسته بود و كاري نمي كرد. پس از مدتي او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد، باز شد و بيرون رفت!
    و آن سه تن پيوسته مشغول كار بودند. آنان حتي نديدند كه چه اتفاقي افتاد! كه نفر چهارم از اتاق بيرون رفته.
    وقتي پادشاه با اين شخص به اتاق بازگشت، گفت: «كار را بس كنيد. آزمون پايان يافته.
    من نخست وزيرم را انتخاب كردم». آنان نتوانستند باور كنند و پرسيدند:
    «چه اتفاقي افتاد؟ او كاري نمي كرد، او فقط در گوشه اي نشسته بود. او چگونه توانست
    مسئله را حل كند؟» مرد گفت: «مسئله اي در كار نبود. من فقط نشستم و نخستين
    سؤال و نكته ي اساسي اين بود كه آيا قفل بسته شده بود يا نه؟ لحظه اي كه اين احساس را كردم فقط در سكوت مراقبه كردم. كاملأ ساكت شدم و به خودم گفتم كه از كجا شروع كنم؟
    نخستين چيزي كه هر انسان هوشمندي خواهد پرسيد اين است كه آيا واقعأ مسأله اي وجود دارد، چگونه مي توان آن را حل كرد؟ اگر سعي كني آن را حل كني تا بي نهايت به قهقرا خواهي رفت؛
    هرگز از آن بيرون نخواهي رفت. پس من فقط رفتم كه ببينم آيا در، واقعأ قفل است يا نه و ديدم قفل باز است».
    پادشاه گفت: «آري، كلك در همين بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم كه يكي از شما پرسش واقعي را بپرسد و شما شروع به حل آن كرديد؛ در همين جا نكته را از دست داديد. اگر تمام عمرتان هم روي آن كار مي كرديد نمي توانستيد آن را حل كنيد.
    اين مرد، مي داند كه چگونه در يك موقعيت هشيار باشد. پرسش درست را او مطرح كرد».
    این دقیقا مشابه وضعیت بشریت است، چون این در هرگز بسته نبوده است!
    خدا همیشه منتظر شماست.انسان مهم ترین سوال را از یاد برده است... و سوال این هست: "من که هستم...!؟"
    هرگاه بنده ای مرا بخواند چنان به سخن او گوش میسپارم که گویی بنده ای جز او ندارم
    اما شگفتا بنده ام همه را چنان می خواند که گویی همه خدای اویند
  14. #134
    AGHADANIAL
    کوچولو در حال تلاش فعال شدن

    تاریخ عضویت
    August 2008
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    190
    0
    2

    پیش فرض

    [SIZE=3:2ab3ab9fa4]زمین خوردن بار سوم
    مردی صبح زودازخواب بیدار شدتا نمازش را درخانه خدا(مسجد)بخواند.لباس پوشیدو راهی خانه خدا شد.
    در راه به مسجد، مرد زمین خورد ولباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.
    مردلباسهایش را عوض کرد ودوباره راهی خانه خدا شد. درراه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد!
    اودوباره بلند شد،خودش را پاک کردوبخانه برگشت.یکباردیگر لباسهایش راعوض کردو راهی خانه خدا شد.
    در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما درراه بمسجد دوبار به زمین افتادید.))،ازاین روچراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرداول ازاو بطور فراوان تشکرمیکند و هردو راهشان را بطرف مسجد ادامه میدهند. همین که بمسجد رسیدند،مرد اول از مرد چراغ بدست درخواست می کند تا بمسجد وارد شود و با او نماز بخواند.مرد دوم از رفتن بداخل مسجد خودداری می کند.
    مرداول درخواستش را دوباردیگرتکرار میکند ومجدداً همان جواب رامیشنود. مرد اول سوال میکندکه چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.
    مرد دوم پاسخ دادمن شیطان هستم.)مرداول با شنیدن این جواب جاخورد. شیطان ادامه میدهد:
    (من شما را درراه بمسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.) وقتی شما بخانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افرادخانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.
    نتیجه اخلاقی داستان:
    کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد.
    این کار را انجام دهید و پیروزی خدا را ببینید.

    ستایش خدایی را است بلند مرتبه!
    [/SIZE]
    هرگاه بنده ای مرا بخواند چنان به سخن او گوش میسپارم که گویی بنده ای جز او ندارم
    اما شگفتا بنده ام همه را چنان می خواند که گویی همه خدای اویند
  15. #135
    jooje
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    May 2008
    محل سکونت
    مسافر شب های تنهایی
    نوشته ها
    5,245
    1,504
    994

    پیش فرض

    یه داستان واقعی که خودم دیدم رو واستون تعریف می کنم,البته این اتفاق فروردین افتاد ولی نامشو نداشتم که واستون بنویسم.
    نمی دونم خبدر دار شدید که داخل مسجد رهپویان وصال در شیراز بمب گذاشتن و چند تا مرد و یه دختر شهید شدن که اون دختر در مدرسه ی ما بود کلاس دوم دبیرستان که متاسفانه نتونست به سوم برسه,اسمش راضیه کشاورز بود.یه نامه بعد از شهادتش مادرش در وسایلش پیدا کرد که واستون می نویسم:
    یه چیز محرمانه هست فقط خدا کنه هیچ کس نخونه.دوست دارم 40 روز تمام کارامو خالصانه انجام بدم تا خدای مهربون از سر تقصیرات من بگذره و گناهامو ببخشه.دوست دارم تو این 40 روز مقدس که از مورخ 5/3/1385 شروع می شود هر روز صبح به یاد آقام امام زمان (عج) و زیارت آقا امام رضا (ع) و پابوس ایشان دیدار چهره ی دلگشای آقا و ناز قدمای ایشون وقتی صبح ها پا می شم اول از همه روز خودمو با دعا و مناجات و سلام به ائمه شروع کنم.بعدش هم که اول نمازمو بخونم بعدهم یه زیارت خالصانه و نصوح امین الله آقا امام رضا (ع) که قربون صفاش برم بخونم اونم چه زیارتی.تا بعد هم خالصانه با آقا امام زمان صحبت کنم و اذن دخول به حرم ائمه معصومین و همچنین آقا امام رضا,حضرت علی (ع) و امام حسین و امام حسن و اولاد ایشون و همچنین دیدار روی آقا امام زمان,در راه توفیق به این سفرها,باقی اگر خدا توفیق بده که مشرف بشیم و آقا خلاصه می خوام هر روز صبح تا 40 روز ایشالله تا مادام العمر دعای عهد و زیارت امین الله بخونم و گریه کنم.آقا تو رو خدا توفیق اشک ریختن تو این دعاها به من بده هر شب هم به یاد خانم حضرت فاطمه زهرا (س) شبی 5 صفحه قرآن بخونم.
    تکرار آیه الکرسی هم توی بیشتر اوقاتم نصیبم بشه و همچنین شکر خدا و نعمت های خدا و توفیق آلوده نشدن به گناه و نابود کردن نفس اماره و تقویت نفس لوامه داشته باشم و تسبیحات خانم حضرت فاطمه زهرا (س) را همراه با الگوبرداری از حجاب و عفاف و ادب و اخلاق سرلوحه ی زندگی خود قرار دهم.(خدایا امیدوارم هر چی گفتم نصیب بنده های صالح و نیکوکارتون بشه بعدهم توفیق برای گمراهان و برگشت آن ها به راه راست و معنویت انجام بشه بعد خودم.)
    راضیه در 11/4/85 به مشهد رفت.هم در مسابقات قرآن اول بود هم در کاراته و عضو فعال بسیج بود.
    خلاصه این اتفاق برای همه جالب بود که بین این همه زن و دختر فقط راضیه شهید شد.
    در گذر از جاده ی زندگی آموختم
    کسانی را که بیشتر دوست می داری
    زودتر از دست می دهی
صفحه 9 از 25 نخست ... 456789101112131419 ... آخرین
نمایش نتایج: از 121 به 135 از 368

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •