ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 3 از 5 نخست 12345 آخرین
نمایش نتایج: از 31 به 45 از 66
  1. #31
    دخترك ژولیده
    مسئول ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    17,212
    13,326
    21,459

    پیش فرض

    کم کم دارد یادم می رود
    که روسری تو کجا جا مانده است
    جایی بین مرز شالیزارهای کودکی و خیال
    جایی که پسری بر پشت باران می نشست
    می ریخت روی صورت سبز شالیزار ..
    زنی خاطره نشا می کرد
    دختری بر پوست خورشید
    روغن ِ داستانی نانوشته می مالید ..

    راهی می رفت
    بین همه ی خواب درخت
    میان تنهایی شالیزاری
    روی نگاه سبز شاخه ای
    وامانده از لمس تن تو.
    بوی چشمانت
    لابلای این ازدحام
    میان این همه کودکی
    می رسید گاه به گاه
    مست می شد
    کودک درون ، فکر می کرد
    به ساعتی که سینه ات بوی انتظار می داد ...

    روسری تو
    بین بوی این همه خاطره پنهان است
    بین این همه آبی ِ منتظر در ایستگاه زمین
    بین این همه سبزی ِ نشسته در راهروی بیمارستان خلقت
    و من نمی دانم که چه کسی بوی تو را
    در ششیه عطری ریخته است
    که آویزان است از بند رختی
    که روی آن خورشید را خشک می کرد
    مادری که سالها پیش
    روسری تو را بافته است ..


    +

    غافل مشو زِ سنگ مکافات روزگار ..
    در عمر خویش اگر دل موری شکسته ای !
  2. 2
  3. #32
    دخترك ژولیده
    مسئول ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    17,212
    13,326
    21,459

    پیش فرض

    نه در خیال ، که رویاروی می بینم

    سالیانی بارآور را که آغاز خواهم کرد .

    خاطره ام که آبستن ِ عشقی سرشار است

    کیف ِ مادر شدن را

    در خمیازه های انتظاری طولانی

    مکرر می کند.

    خانه یی آرام و

    اشتیاق ِ پُر صداقت ِ تو

    تا نخستین خواننده ی هر سرود ِ تازه باشی

    چنان چون پدری که چشم به راه ِ میلاد ِ نخستین فرزند ِ خویش است ؛

    چرا که هر ترانه

    فرزندی ست که نوازش ِ دست های گرم ِ تو

    نطفه بسته است ….

    میزی و چراغی ،

    کاغذهای سپید و مدادهای تراشیده و از پیش آماده ،

    و بوسه یی

    صله ی هر سروده ی نو .

    و تو ای جاذبه ی لطیف ِ عطش که دشت ِ خشک را دریا کنی ،

    حقیقتی فریبنده تر از دروغ ،

    با زیبایی ات ــ باکره تر از فریب ــ که اندیشه ی مرا

    از تمامی ِ آفرینش ها بارور می کند !

    در کنار ِ تو خود را

    من

    کودکانه در جامه ی نودوز ِ نوروزی ِ خویش می یابم

    در آن سالیان ِ گم ، که زشت اند

    چرا که خطوط ِ اندام ِ تو را به یاد ندارند !

    خانه یی آرام و

    انتظار ِ پُر اشتیاق ِ تو تا نخستین خواننده ی هر سرود ِ نو باشی .

    خانه یی که در آن

    سعادت

    پاداش ِ اعتماد است

    و چشمه ها و نسیم

    در آن می رویند .

    بام اش بوسه و سایه است

    و پنجره اش به کوچه نمی گشاید

    و عینک ها و پستی ها را در آن راه نیست .

    بگذار از ما

    نشانه ی زنده گی

    هم زباله یی باد که به کوچه می افکنیم

    تا از گزند ِ اهرمنان ِ کتاب خوار

    ــ که مادر بزرگان ِ نرینه نمای خویش اند ــ امان ِ مان باد .

    تو را و مرا

    بی من و تو

    بن بست ِ خلوتی بس !

    که حکایت ِ من و آنان عم نامه ی دردی مکرر است :

    که چون با خون ِ خویش پروردم ِ شان

    باری چه کنند

    گر از نوشیدن ِ خون ِ من ِ شان

    گزیر نیست ؟

    تو و اشتیاق ِ پُر صداقت ِ تو

    من و خانه مان

    میزی و چراغی …

    آری

    در مرگ آورترین لحظه ی انتظار

    زنده گی را در رویاهای خویش دنبال می گیرم .

    در رویاها و

    در امید های ام !

    از : احمد شاملو


    +

    غافل مشو زِ سنگ مکافات روزگار ..
    در عمر خویش اگر دل موری شکسته ای !
  4. 1
  5. #33
    دخترك ژولیده
    مسئول ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    17,212
    13,326
    21,459

    پیش فرض

    تو را دوست می دارم.
    نمی خواهم تو را با هیچ خاطره ای از گذشته و با خاطره قطارهای درگذر قیاس کنم.
    تو آخرین قطاری که ره می سپارد شب و روز در رگهای دستانم،
    تو آخرین قطاری،
    من آخرین ایستگاه.

    تو را دوست دارم.
    نمی خواهم تو را با آب یا باد،
    با تقویم میلادی یا هجری،
    با آمد و شد موج دریا،
    با لحظه های کسوف و خسوف قیاس کنم.
    بگذار فال بینان یا خطوط قهوه در ته فنجان هرچه می خواهند بگویند.
    چشمان تو تنها پیشگویی است برای پاسداری از نغمه و شادی در جهان.



    (نزار قبانی)


    +

    غافل مشو زِ سنگ مکافات روزگار ..
    در عمر خویش اگر دل موری شکسته ای !
  6. 1
  7. #34
    دخترك ژولیده
    مسئول ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    17,212
    13,326
    21,459

    پیش فرض

    من پیر شدم ،دیر رسیدی،خبری نیست
    مانند من آسیــمه سر و دربـدری نیست
    بســـیـار برای تـو نـوشـتـم غـم خـود را
    بســـیـار مرا نامه ،ولی نامه بری نیست
    یک عمر قفس بست مسیر نفســــم را
    حالا که دری هست مرا بال و پری نیست
    حـالا کـه مـقـــدر شــده آرام بگـیـــــرم
    سیـــلاب مرا بـرده و از مـن اثری نیست
    بگـذار که درها هـمگـی بسـته بـمانـنـد
    وقتی که نگاهی نگران پشت دری نیست
    بگــذار تبـــر بـر کـــمــر شـــاخه بکـــوبد
    وقتی که بهـار آمد و او را ثمــــری نیست
    تلخ است مرا بودن و تلـخ است مرا عمر
    در شهر به جز مــرگ متـاع دگری نیست



    ناصر حامدی


    +

    غافل مشو زِ سنگ مکافات روزگار ..
    در عمر خویش اگر دل موری شکسته ای !
  8. 1
  9. #35
    دخترك ژولیده
    مسئول ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    17,212
    13,326
    21,459

    پیش فرض

    می خواستی آنقدر حرف های عاشقانه بزند


    تا به انتهای خیابان برسی


    آرام بگوید: "دوستت دارم"


    او مغرور نبود


    در دنیای لال ها


    "دوستت دارم" با چند حرکت ساده ی دست


    و نگاهی مهربان، اتفاق می افتد


    از کنارش رد شدی، بی اعتنا!


    مثل عابران معمولی


    در پیاده روی برفی آن زمستان!




    "عباس پورعلمداری"


    +

    غافل مشو زِ سنگ مکافات روزگار ..
    در عمر خویش اگر دل موری شکسته ای !
  10. 1
  11. #36
    دخترك ژولیده
    مسئول ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    17,212
    13,326
    21,459

    پیش فرض

    این تنها پست خانه ای ست که می توانم نامه ام را پست کنم وامید داشته باشم که به دستت می رسد...
    من نمی توانم مثل شهریها و با سوادها بنویسم...
    هرچه می گردم جز کلمات محدودی که در دایره ی لغاتم هست کلمه های اثر گذارتری پیدا نمی کنم ...
    من فقط بلدم وقتی دلتنگم بدون لفافه و آسمان ریسمان بافتن، بنویسم دلتنگی ات از من یک موجود بینوای طفلکی ساخته...
    من فقط بلدم ساده و بی شیله پیله بنویسم غرور نداشته ام فدای شکوه هرچه دوست داشتن...
    من فقط بلدم صادقانه بنویسم هرگز نرود از یادم، یاد ِقشنگت...و مدام اعتراف کنم خاطره هایت تنها نقطه ی زیبای این زنده بودن پر دردم است...
    از حالم که نپرسیده ای اما من مثل همه ی خیال کردنهایم خیال می کنم جویای حالم شده ای و دلم می خواهد خیالم را جدی بگیرم وبگویم ملال های زیادی هست...
    ملالی مثل همین جای خالی ات که نه با اینهمه اشک پر می شود ونه با اینهمه واژه...نه با هیچ کس دیگری...
    مثل همین دوری، همین دوری غیر منصفانه، همین دوری بی نهایتی که در مسافتها وکیلومترها نمی گنجد...
    مثل همین تنهایی که دلم با همه ی تعلقاتش در آن اتراق کرده...مثل همین مریضی هایی که در جسمم می چرخد و هربار طبیب ها یک جور تازه ای تشخیص اش می دهند...
    مثل همین دل شکسته ای که هر کسی از راه می رسد یک تَرَک به تَرَکهایش اضافه می کند...
    اینجا هوا بس ناجوانمردانه سرد است وسرمایش تقصیر این زمستان بهارگونه ی بی برف وباران نیست...
    تقصیر این همه دوستت دارم ودلتنگی ست که روی دستم مانده...تقصیر فراموشی ست که سراغ من نمی آید تا تو را بدهم دستش ببرد.
    اصلاً چرا باید تنها دارایی ام را بدهم دستش ببرد...تقصیر آدمهایی ست که با بی مهریشان هوای دلم را سردتر می کنند...
    تقصیر این فعل ِ نامهربان ِ رفتن است که به تنهایی های من دامن زده...خواستم بگویم خوش به حال آنجایی که تویی وخوش به حال همه ی آنهایی که تو را دارند و تو را می بینند و می شنوند...
    می دانی چقدر سخت است دیدار آدم، آدمی که برایش، به عشقش می مرده ای وزنده می شده ای بی افتد به قیامت؟!
    میدانی انتظار برای رسیدن به چند لحظه که از نظر همه شاید ساده باشد چقدر طاقت فرساست؟
    میدانی صبر کردن برای چیزی که دل شوره ها و چراها وچمچاره ها نمی گذارند به پایان سپیدش امید داشته باشی چقدر درد دارد؟
    هیچ میدانی شبها با یک بغض ثابت توی گلو خوابیدن آنهم خوابی که انگار روی آبی وهر لحظه ازش بپری وتنت بلرزد و اشکت بشود ستاره ی سیاهی اتاق چقدر جانکاه است؟
    کاش می شد دنیا را یکجای خوب متوقف کرد...کاش می شد دنیا را وسط خوشبختی،وسط خنده ها،وسط ِ آرامش،وسط لحظه های ناب وخالص دوست داشتن،نگه داشت...
    کاش می شد دنیا را کنار دستهای گرم تو، وسط آغوش تو،وسط روزهای با تویی نگه داشت...
    کاش لااقل زودی قیامت بشود ودیدار وبوس وکنار میسر شود...
    کاش یوم الحساب، میزان، سنجش ِ صبر وانتظار بر مصیبتها وبلاهاباشدوحجم دلتنگیهاو تنهایی کشیدن ها باشد...
    کاش پایان دنیا،آغوش ِپر از دوستت دارم های تو باشد که منتظر نشسته تا انتظار تلخ وکشنده ام را پایان دهد...!!


    اینجا که منم لحظه ها تلخ اند...امیدوارم آنجا که تویی لحظه ها شیرین باشدو مورد ِعلاقه و خوشایندت...!!
    کاشکی می توانستم دلتنگیهام را ضمیمه کنم به این نامه ...!!


    +مهديه لطيفي


    +

    غافل مشو زِ سنگ مکافات روزگار ..
    در عمر خویش اگر دل موری شکسته ای !
  12. 1
  13. #37
    دخترك ژولیده
    مسئول ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    17,212
    13,326
    21,459

    پیش فرض

    يک جايي از متن پيچيده بودم به هم. داشتم دعوا راه مي*انداختم.
    گلايه*هام را چسبانده بودم به پاراگراف بعد و آدمک*هاي خشمگين فرستاده بودم پي*اش.
    نمي*دانم از دستم دررفت يا از روي عمد آدمک آخري را مأمور کردم ببوسدش
    از همه*ي نامه*ي چهل*وهشت خطي*ام، جواب همان يک*تکه را برايم پست کرد.


    + رقیه خدابنده* اویلی


    +

    غافل مشو زِ سنگ مکافات روزگار ..
    در عمر خویش اگر دل موری شکسته ای !
  14. 1
  15. #38
    دخترك ژولیده
    مسئول ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    17,212
    13,326
    21,459

    پیش فرض

    شب چشم هایت
    بهترین بهانه برای گم شدن است.
    اصلا" لازم نیست چیزی بگویی
    تو همین که پلک می زنی
    یعنی همه چیز !

    من در تاریکی محض هم
    با صدای نفس هایت عاشقی می کنم !
    نگران هیچ چیز نباش
    همچون نسیم به گیسوی تو پیچیدن
    عادت دست های من است،
    این خانه در و پنجره می خواهد چکار ؟

    تو فقط آرام بگیر
    به خدا هیچ اتفاق ناگواری
    تلخ تر از یک شب، بی تو
    سحر کردن نیست

    ناز بانو
    دوستم داشته باش
    همه ی عمر بیداری می کشم
    جای تو در آغوش این مرد هزار سال دیگر هم
    هنوز جای توست
    نگاه کن من زیباترین لباسهایم را فقط به خاطر تو نپوشیده ام ...


    { امیر ساقریچی }


    +

    غافل مشو زِ سنگ مکافات روزگار ..
    در عمر خویش اگر دل موری شکسته ای !
  16. 1
  17. #39
    دخترك ژولیده
    مسئول ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    17,212
    13,326
    21,459

    پیش فرض

    به اين كافه هرگز نرفته ام
    گذاشته ام براى وقتى كه باز زنگ مى زنى
    با تو اينجا قرار بگذارم
    دلخورى ها را بگذاريم كنار
    بعد هم برويم
    به كوچه ى بغلى ش
    كه از آن هم عمدن نرفته ام
    تا به ديوارش كه تازگى دارد
    فشارت دهم
    لبهات را چنان بدوزم
    كه نگويى نه!
    و باز با هم برويم
    به همان بارى كه از هم جدا شديم
    تو گيلاسى شراب سفارش دهى
    من هم چنان سياه مست شوم با تكيلا
    كه ليلاى بارمن
    دوباره دستم بگيرد و درست
    دو ساعت زومبا برقصيم
    كه وقتى برمى گردم سرِ ميزمان
    تو نباشى
    باز هم جدا شده باشى
    به اين كافه هنوز نرفته ام
    زنگ بزن!


    +

    غافل مشو زِ سنگ مکافات روزگار ..
    در عمر خویش اگر دل موری شکسته ای !
  18. 1
  19. #40
    دخترك ژولیده
    مسئول ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    17,212
    13,326
    21,459

    پیش فرض

    همه ی دوئل های دنیا یک رسم دارند...

    قبل ازآنکه قدم دهم را برداری

    به تو شلیک میشود!!

    این را میدانم

    اما دیگر برای همه چیز دیر شده

    ...تو هفت تیرت را هم آماده کردی

    پس...بیا به هم پشت کنیم

    من رو به آپارتمانم قدم برمی دارم


    تو به سمت ایستگاه قطار...


    +

    غافل مشو زِ سنگ مکافات روزگار ..
    در عمر خویش اگر دل موری شکسته ای !
  20. 1
  21. #41
    دخترك ژولیده
    مسئول ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    17,212
    13,326
    21,459

    پیش فرض

    همیشه وقتی که موهایم را از روی ابروهایم کنار می*زنم
    آن*جا نشسته*ای
    بر روی برگ*ها و در«درکه»
    و باد می*وزد
    و برف می*بارد
    و من نیستم
    هر روز
    از گل*فروشی «امیر آباد»
    یک شاخه گل می*خریدم
    تنها یک شاخه
    -اما چه چشم*هایی، هان !
    انگار یک جفت خرما-
    و موهایم را از روی ابروهایم کنار می*زنم
    آن*جا نشسته*ای
    سیگار می*کشم
    می*خندی
    هر روز
    یک شاخه گل
    آن*گاه یاد زمان*هایی می*افتم که یک الف بچه بودم ...


    { رضا براهنی }


    +

    غافل مشو زِ سنگ مکافات روزگار ..
    در عمر خویش اگر دل موری شکسته ای !
  22. 1
  23. #42
    دخترك ژولیده
    مسئول ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    17,212
    13,326
    21,459

    پیش فرض

    عشق یک عکس ِ یادگاری نیست ؛
    یک مزاح شش ماهه یا یک ساله نیست ،
    محصولِ ترس از تنها مـــاندن نیست .
    عشق آویختن به نخستین میخـــی که دستمان به آن می رسد ؛ نیست .

    ما از زندگی مشترک مثل یک لباس استفاده کردیم .
    ما زندگی را ، عشق را ، یک دست لباس دانستیم .
    زمانی که خریدیمش نـو بـود ، زیبا و مناسب ، جذاب و توجه انگیز ؛
    خیره کننده در هر محفل و مهمانی .
    آهسته آهسته اما کهنـه شد ساییـده شد ، رنگ و رویش رفت .
    از شکل افتاد ، مستعمل و بی مصرف شد... چـرا !؟
    چرا فرصت دادیم که زمان با عشق ؛ با زندگی همان گونه رفتار کند که
    با آن پیـراهن سرمـه ای تـو کرد کـه من آن قدر دوستش داشتم ...!!



    واقعیت عشق در بقای آن است، حقیقت عشق در عمق آن؛
    و این هر دو، در اراده انسانی*ست که می*خواهد رفعت زندگی را به زندگی باز گرداند.



    عشق، قیام پایدار انسانهای مقتدر است در برابر ابتذال.
    با این وجود، عشق یک کالای مصرفی ست؛
    نه پس انداز کردنـــی.


    +یک عاشقانه ی آرام/ نادر ِ ابراهـــیمی


    +

    غافل مشو زِ سنگ مکافات روزگار ..
    در عمر خویش اگر دل موری شکسته ای !
  24. 1
  25. #43
    دخترك ژولیده
    مسئول ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    17,212
    13,326
    21,459

    پیش فرض

    عذر ماهی ها را بخواه ..
    این حوض دستش به ماه که برسد
    دلش / آب می شود ... هوای رویا می کند
    که از آسمان / جزرش به او برسد
    مَد ش بماند برای کشیدن ِ / بادبان ِ ناخدا ...
    از دوش ِ رگبار / بارش را بردار
    رگش بماند برای شاه
    شاهرگش برود / زیر ِ قول ِ کولی ها
    که بی چپق / صلح میکنند
    بی پرچم / سفید میپوشند
    بی دلیل / دل می دهند
    بی دل / دوئل می کنند ...
    قبیله یعنی ، ستارۀ شمال پشت ِ خرس قطبی / تا نهایت ایستاده
    بی آنکه برای خورشید ، دلیل بیاورد
    عروس ماهی ها / زیرآب ِ جزیره را هم بزنند
    به نقشه های گنج بر نخواهد خورد
    وقتی که یک کشتی ِ شکسته پناه می خواهد ...
    .
    .
    عذر ِ ماهی ها را بخواه
    این سیاره به زور ِ آبشش / آب از سرش نخواهد گذشت
    چه یک وجب ... چه یک فانوس دریایی ...
    ناخدا که باشی ، درک میکنی
    فانوس ِ دریایی بین دزد ِ دریایی و مردان ِ باخدا ، فرقی نمی گذارد
    و اگر حقیقتی وضوح داشته باشد
    جفتشان را / به یکسان روشن می کند ...




    { هومن شریفی }


    +

    غافل مشو زِ سنگ مکافات روزگار ..
    در عمر خویش اگر دل موری شکسته ای !
  26. 1
  27. #44
    دخترك ژولیده
    مسئول ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    17,212
    13,326
    21,459

    پیش فرض

    دوست دارم گوشی را بردارم و یک شماره بگیرم و تو آن طرف باشی
    و گوشی را برداری ، من بگویم سلام مهربان ! تو بگویی سلام !
    من بگویم کجایی مرد ؟
    تو مثل همیشه بخندی و به رویم نیاوری که من تو را خوب صدا نمی کنم ..
    من بگویم مگر نمی بینی دلم برایت تنگ شده است !
    بی تو کم می آورم خودم را ..

    دلم می خواهد باز هم بگویم کجایی مرد ؟
    اما این بار جلوی احساسم را می گیرم ، می گویم دلم برایت تنگ شده است ..
    دوستت دارم .. می گویم باور کن کسی جای تو را نمی گیرد ..

    چقدر دوست دارم این لحظه ها را که من مدام رد پای دل تنگی هایم را دنبال می کنم
    و تو بردبارانه تماشا می کنی ، من نفس های شماره دارم را به نخ می کشم
    و کمی آرام می گیرم و می گویم خوبی مهربان ؟
    آن بالا ها چه خبر؟ حال همه خوب است؟ آسمان آبی ست ؟
    بادها دست از بی تابی کشیده اند ؟ فرشته ها خوبند ؟
    یا هنوز آدم را انکار می کنند ؟

    بگذریم مهربان خودت خوبی ؟ خسته که نیستی ؟ پشیمان که نیستی از آفرینش آدم ؟
    راستی می ارزید این همه بالا و پایین کردن آسمان ؟
    می بینی مهربان ؟ دارم گریه می کنم ، همیشه همینطور است ..
    وقتی می ایستم در تیررس تو ، اشک بهانه می گیرد و چشمانم را در آغوش گرمش می فشارد ..

    می بینی مثل بچه ها مدام خود را مچاله می کنم تا تو لرزش صدایم را نشنوی
    و نگاه پریشانم را نشماری ..
    وقتی با تو حرف می زنم دست و پایم را گم می کنم ..

    اما حرف زدن طعم دیگری دارد . شنیدن لحن تو به زندگی من نبض می دهد
    مرا پر می کند از حس زندگی ..
    دوستت دارم مهربان .. دلم برایت تنگ شده .. پریشان است حس هایم ..
    چقدر دلم یک تکه از آسمان هوس کرده !


    { دکتر حسین اسکندی }


    +

    غافل مشو زِ سنگ مکافات روزگار ..
    در عمر خویش اگر دل موری شکسته ای !
  28. 1
  29. #45
    دخترك ژولیده
    مسئول ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    17,212
    13,326
    21,459

    پیش فرض

    یکبار دزدکی با هم رفتیم سینما
    و من 2 ساعت تمام به جای فیلم، او را تماشا کردم.
    2 سال گذشت.
    جیبهایم خالی بود و من هنوز عاشق فروغ بودم.
    گرسنگی از یادم رفته بود.
    یک روز فروغ پرسید: کی ازدواج می کنیم؟
    گفتم: اگر ازدواج کردیم،
    دیگر به جای تو، باید به قبضهای آب، برق، تلفن، قسطهای عقب افتاده بانک، تعمیر کولر آبی، بخاری، آبگرمکن، اجاره نامه و اجاره نامه و اجاره نامه و شغل دوم و سوم و دویدن دنبال یک لقمه نان از کله سحر تا بوق سگ و گرسنگی و جیبهای خالی و خستگی و کسالت و تکرار و تکرار و تکرار و مرگ فکر کنم
    و تو به جای عشق، باید دنبال آشپزی، خیاطی، جارو، شستن، خرید و میهمانی و نق و نوق بچه و ماشین لباسشویی و جاروبرقی و اتو و فریزر و فریزر و فریزر باشی.
    هر 2مان یخ می زنیم.
    بیشتر از حالا پیش همیم، اما کمتر از حالا همدیگر را می بینیم؛ نمی توانیم ببینیم.
    فرصت حرف زدن با هم را نداریم.
    در سیاله زندگی دست و پا می زنیم، غرق می شویم و جز دلسوزی برای یکدیگر، کاری از دستمان ساخته نیست.
    عشق از یادمان می رود و گرسنگی جایش را می گیرد.



    (مصطفی مستور)


    +

    غافل مشو زِ سنگ مکافات روزگار ..
    در عمر خویش اگر دل موری شکسته ای !
  30. 1
صفحه 3 از 5 نخست 12345 آخرین
نمایش نتایج: از 31 به 45 از 66

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •