ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 4 از 5 نخست 12345 آخرین
نمایش نتایج: از 46 به 60 از 66
  1. #46
    دخترك ژولیده
    مسئول ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    17,232
    13,339
    21,488

    پیش فرض

    نطفه تمام سمفونی ها در نگاه تو بسته می شوند.
    آن زمان که به صرافت نوشتن ملودی عشقت می افتم،
    آنقدر دور تو می گردم تا ایمان بیاوری به رسالت عشقی که روی شانه های خیالم سنگینی می کنند.
    می خوانم تو را در گام ماژور، یک اکتاو بالاتر از 7 نت خیال.
    می خوانم تو را با صدای سوپرانو تا تمام فاصله ها از ادا کردن نت به نت عشقت کر شوند.
    در تصوف نگاهت به سلوک می رسم،
    تا لاجرعه بالا بروم از دیوار یقین دوست داشتن تو،
    تا رسیدن به ارتفاع سینه هایی که سایه گسترده است از فلق نگاه تو،
    تا شفق ادراک من.
    دوباره ریتم می گیرم روی نگاه موزیکال تو.
    موزون می شوم از غنای صدایت
    و ارتعاش خنده هایت همان حس سیالی است که همیشه در عمق جانم جریان دارد.
    ملودی بودن تو اگر نباشد،
    حرف حساب زندگی در سر هیچ سازی فرو نمی رود.



    (حمیدرضا هندی)


    +

    غافل مشو زِ سنگ مکافات روزگار ..
    در عمر خویش اگر دل موری شکسته ای !
  2. 1
  3. #47
    دخترك ژولیده
    مسئول ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    17,232
    13,339
    21,488

    پیش فرض

    امروز وقتی دلتنگ لحظه های نبودنت ، بودم
    وقتی لبریز شده بودیم از نبودنهای بی دلیل این روزها
    تمام هستیت را درون سه نقطه های همیشگی ات جای دادی و به سویم نشانه رفتی
    بی آنکه بدانی
    من این روزها
    هیچ نمی فهمم از سه نقطه ها و سکوت و بی صداییت ...
    بی آنکه بدانی
    من بودنم را در همان نگاه اول و همان سلام اول متوقف کرده ام
    آخر تمام بودنت میان یک سلام و خداحافظ جای گرفته است
    پس من به همان سلام بسنده می کنم
    تا هیچ گاه پایانی در کار نباشد
    براستی
    ما چه ساده به هم پیوند زدیم ثانیه هامان را ...
    به سادگی ...
    من ناباورانه به باور بودنت رسیده ام
    تو باور لحظه های من شده ای ...
    ...
    وقتی تمام بودنم را مال خود می کنی
    دیوانه می شوم
    خیال سفر نداری ! ؟


    +

    غافل مشو زِ سنگ مکافات روزگار ..
    در عمر خویش اگر دل موری شکسته ای !
  4. 1
  5. #48
    دخترك ژولیده
    مسئول ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    17,232
    13,339
    21,488

    پیش فرض

    بله درست است!

    من از پله ی پنجم پل هوایی می پرم پایین

    با مسواکم حرف می زنم

    نوک دماغم را می چسبانم به نوک دماغ بچه گربه ای که از توی باغچه پیدا کرده ام

    موبایلم را تهدید می کنم

    قاب پنجره را می بوسم

    گل داوودی توی موهایم می گذارم

    شامپو که توی چشمم می رود، با چشم های قرمز پف کرده بطری شامپو را دعوا می کنم

    کنار مامان می ایستم و برای کتاب های درسی پارسال که می گذاردشان توی کیسه ي بازیافت، گریه می کنم

    با چیزهایی حرف می زنم که نمی توانند جوابم را بدهند

    و تو هنوز من را دوست داری

    فکر کنم خیلی طاقــت داری!



    روژان سری


    +

    غافل مشو زِ سنگ مکافات روزگار ..
    در عمر خویش اگر دل موری شکسته ای !
  6. 1
  7. #49
    دخترك ژولیده
    مسئول ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    17,232
    13,339
    21,488

    پیش فرض

    گفتی: سالهای سرسبزیِ صنوبر را،
    فدای فصل سرد فاصله مان نکن!
    من سکوت کردم!
    گفتی: یک پلک نزده، پرنده ی پندارم
    از بامِ خیال تو خواهد پرید!
    من سکوت کردم!
    گفتی: هیچ ستاره ای،
    دستاویز تو در این سقوط ِبی سرانجامم نخواهد شد!
    من سکوت کردم!
    گفتی: دوریِ دستها و هم*کناریِ دلها، تنها راهِ رها شدن است!
    من سکوت کردم!
    گفتی: قول می دهم هر از گاهی،
    چراغ یادِ تو را در کوچه ی بی چنار و چلچله روشن کنم!
    من سکوت کردم!
    سکوت کردم ، اما
    دیگر نگو که هق هقِ ناغافلم را
    از آنسوی صراحت سیم و ستاره نشنیدی!!



    "یغما گلرویی"


    +

    غافل مشو زِ سنگ مکافات روزگار ..
    در عمر خویش اگر دل موری شکسته ای !
  8. 1
  9. #50
    دخترك ژولیده
    مسئول ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    17,232
    13,339
    21,488

    پیش فرض

    در این هستی غم انگیز
    وقتی حتی روشن کردن یک چراغ ساده ی "دوستت دارم"
    کام زندگی را تلخ می کند،
    وقتی شنیدن دقیقه ای صدای بهشتی ات
    زندگی را
    تا مرز های دوزخ
    می لغزاند،
    دیگر نازنین من
    چه جای اندوه
    چه جای اگر
    چه جای کاش
    و من
    این حرف آخر نیست
    به ارتفاع ابدیت دوستت دارم..
    حتی اگر به رسم پرهیزکاری صوفیانه
    از گفتنش امتناع کنم...




    مصطفی مستور


    +

    غافل مشو زِ سنگ مکافات روزگار ..
    در عمر خویش اگر دل موری شکسته ای !
  10. 1
  11. #51
    دخترك ژولیده
    مسئول ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    17,232
    13,339
    21,488

    پیش فرض

    بازهم نشسته ایم رو به روی هم ، در سکوت
    این بار سر به زیر نینداخته ام سر بلند ،
    من هم زل زده ام به تو ، چشم در چشم هم ،
    تو با نگاهت به من می گویی من با تو چه کنم ؟!
    من هم با نگاهم جواب می دهم
    با این "من" من چه کنم ؟!
    دیگر نگاهم را نمی دزدم ،
    خودم را به دوش کشیده ام آورده ام تا رو به روی تو ،
    انداخته ام رو به رویت ، با سکوتم که تحویل بگیر
    این "من" مانده روی دستانم را ،
    من شاکی ام از خودم..
    از این "من"
    حالا این تو و این "من" مانده روی دست های من




    حسین اسکندری


    +

    غافل مشو زِ سنگ مکافات روزگار ..
    در عمر خویش اگر دل موری شکسته ای !
  12. #52
    دخترك ژولیده
    مسئول ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    17,232
    13,339
    21,488

    پیش فرض

    اصلا من دوست دارم تمام کارهایم را برای تو توضیح بدهم حتی اگر نخواهی بشنوی
    اصلا دلم میخواهد یک جور خاصی روی من غیرت داشته باشی دوست دارم با تو لج کنم صورتت قرمز شود اخم کنی و با صدای بم و مردانه ات داد بزنی یعنی همین که من میگم
    اصلا دلم میخواهد ماتیک قرمزم را بردارم و ازادانه روی لب هایم بکشم و تا بخواهیم از در خانه خارج شویم دستم را از پشت سر بگیری و با تشر بگویی یا پاکش کن یا خودم پاکش میکنم
    و من لجبازانه ابرو بالا بیاندازم و بگویم میتونی پاکش کن و بعد از چند ثانیه گرمای لب هایت را روی لبم حس کنم
    اصلا دلم میخواهد موهایم را همیشه با گیره سفت بالای سرم جمع کنم تا وقتی که هواسم نیست بی هوا از پشت سر گیره موهایم را باز کنی و سرت را لای موهایم فرو کنی
    و بگویی میگم عطر گل کم شده توی هوای خونه نگو خانوم خونه موهاشو بسته دوست دارم همیشه عطر تورا بزنم تا همیشه بوی عطر سردت همراهم باشد تا همه جا حست کنم توی ایستگاه اتوبوس توی مترو توی فروشگاه توی گل فروشی همه جا با خودمم ببرمت وقتی که نیستی هم باید باشی و وقتی خواستی عطر بزنی و ببینی شیشه عطرت خالی است و بگویی مگه من چقدر میخوام ازت دور باشم که همیشه عطر منو تموم میکنی و تو نمیدانستی که قرار است چقدر از من دور شوی وگرنه قبل از رفتن حتما عطرت را جا میگذاشتی

    اصلا دوست دارم لج کنم با دنیا لج کنم با همه لج کنم با دلم که اینهمه دلم میخواهد را از من گرفته است لج کنم با تویی که نیستی
    اصلا دلم میخواهد موهایم را تا ته بزنم ماتیک قرمزم را گم و گور کنم جایی که دست لب هایم بهش نرسد انقدر نیستی که دستم حتی به رویاهایت هم نمیرسد از من فقط یک زن دیوانه در این خانه جا مانده است که موهایش کوتاه است حالش از ماتیک قرمز بهم میخورد و همیشه با عطر تلخ خودش را خفه میکند تا دیگر عطر سردی خاطراتش را خفه نکند...!


    ؞ جیران لنگران ؞


    +

    غافل مشو زِ سنگ مکافات روزگار ..
    در عمر خویش اگر دل موری شکسته ای !
  13. 1
  14. #53
    دخترك ژولیده
    مسئول ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    17,232
    13,339
    21,488

    پیش فرض

    بی هوا داریم تا بی هوا!
    این بی هوا که میروی
    که ماسک اکسیژن از سقف پایین باید بیافتد
    که نمی افتد
    که نمی افتی از سرم
    ...
    یا آن بی هوا که ببوسی ام
    بی هوا که بگویی: شام کتلت درست می کنی برایم؟
    بی هوا که صدایم کنی
    که برگردم
    که نمی کنی
    که نمی گردم
    این بی هوا ها را چه به آن بی هوا ها!؟
    ها!؟
    ...
    این بی هوا ماندن
    بلاتکلیف و بی چیزی که از سقف پایین بیافتد
    با آن بی هوا که ببوسی ام
    که نمی بوسی ام
    کجایش یکی ست!؟؟
    ...
    کلمه کم دارد این زبان!

    .

    .

    .

    پ.ن: برای مردِ آویشن و پیراهن هایش و شازده کوچولو


    +

    غافل مشو زِ سنگ مکافات روزگار ..
    در عمر خویش اگر دل موری شکسته ای !
  15. #54
    mahta007
    مدير بخشهای عاشقانه

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    January 2011
    محل سکونت
    تــبـریــز ♥
    نوشته ها
    25,269
    10,703
    26,362

    پیش فرض



    من هرگز بلد نبودم معشوقه ی خوبی باشم ، چون معشوقه های خوب مدام ناخن هایشان را سوهان میکشند و با لاک های رنگی تزئینشان میکنند ،حواسشان به پوست دستشان هست که مبادا زبر باشد و خشک ، من اما ناخن های یکی درمیان کوتاه و بلندم را هرگز سوهان نمیکشم ، حتی گاهی که یکیشان میشکند خودم را لوس نمیکنم و ناراحت نمیشوم ، اضافه هایش را با ناخن گیر میگیرم و بی تفاوت منتظر بلند شدنش می مانم!!
    خب معشوقه ی خوب نبودن از همین چیزها شروع میشود دیگر ، از بلد نبودن خیلی کارهای دخترانه و ظریف !! مثلأ فکر کن بلد نباشی جوری خط چشم بکشی که به صورتت بیاید ، فقط محض تنوع یک خط کج بیندازی پشت چشمت و ریملت را جوری بزنی که مژه هایت بهم بچسبد و حوصله نداشته باشی جدایشان کنی !! مدام ماسک های جور واجور روی صورتت نگذاری و نگران ریزش مژه و ابروهایت نباشی !
    اسم عطرهای مارک و برند های مختلف را بلد نباشی و عطر ساده ی قدیمی ات را بزنی و عین خیالت هم نباشد !!
    راستی یک چیز مهمتر هم وجود دارد ، اینکه بلد نباشی غذایت را اضافه بیاوری و نصفه نیمه رهایش کنی ...!
    اصلأ شاید یکی از ویژگی های بارز معشوقه های خوب باکلاس بودن باشد ، اینکه خاکی نباشند و لباس های اتو کشیده و روشن بپوشند ، آرام صحبت کنند ، آرام بخندند ! وقتی آفتاب افتاد توی چشمشان عینک بزنند و بعد که آفتاب رفت عینک را بگذارند روی موهای مرتب و صافشان !!
    نه مثل من که آفتاب را برای روشن تر شدن رنگ چشمانم دوست دارم و عینک های آفتابی أم گوشه ی خانه خاک میخورد مثل انگشترها و دستبند های مانده در صندوقچه ی کوچکم!
    من معشوقه ی خوبی نیستم چون حرف های عاشقانه أم کم و کسری زیاد دارد و خیلی چیزها همیشه کنج گلویم قایم میشود که شیشه ی خاص بودنم نشکند !
    اصلأ خوب یا بد چه فرقی میکند ، خاصیت آدمها همین است ، بعضی ها بلد هستند معشوقه باشند بعضی ها نه !! اما نابلد ها ، هم خصوصیات مخصوص خودشان را دارند ، ذوق کودکانه و بیخیالی ، خنده های از ته دل و گریه های سریع...سورپرایزهای کوچک و بدون دلیل ، گاهی هم پرخاشگری های از سر دلتنگی و غم .نابلد ها رفتارهای عجیبی دارند !
    .....
    من معشوقه ی خوبی نیستم اما یک نفر
    من را با تمام نابلدی هایم
    خیلی دوست دارد ... خیلی !!
    .
    | نازنین عابدین پور |


    همــه اش تمــــام دقیقــ ه های بــی دغدغـــ ه ام

    با تــــــو گـذشـت . . .


    أَلا بِــذِكــــرِ اللَّهِ تَطْمَئِــنُّ القُـلُــــوبُ





  16. 2
  17. #55
    دخترك ژولیده
    مسئول ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    17,232
    13,339
    21,488

    پیش فرض

    من اینجا بس دلم تنگ است،

    وهر سازی که می بینم بد آهنگ است!

    بیا ره توشه برداریم،

    قدم در راه بی برگشت بگذاریم،

    ببینیم آسمان هرکجا آیا همین رنگ است..؟!


    من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم....

    ز سیلی زن، ز سیلی خور،

    وزین تصویر بر دیوار ترسانم..


    بیا ای خسته خاطر دوست! ای، مانند من دلکنده و غمگین!

    من اینجا بس دلم تنگ است،

    بیا ره توشه برداریم..

    قدم در راه بی فرجام بگذاریم..





    مهدی اخوان ثالث


    +

    غافل مشو زِ سنگ مکافات روزگار ..
    در عمر خویش اگر دل موری شکسته ای !
  18. #56
    دخترك ژولیده
    مسئول ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    17,232
    13,339
    21,488

    پیش فرض

    من چگونه توانستم
    عطر گُل را از گُل سرخ
    جدا بدانم
    و همراه گل سرخ
    عطر گُل سرخ را
    فراموش کنم
    این اتفاقات بود
    که می خواست
    عمر را بی حاصل جلوه
    دهد

    چنان از حافظه ی ما
    بر کف خیابان مروارید
    می ریخت
    که من متعجب
    می خواستم
    آبشار را
    به نقطه ی اولش
    که شاید برف های کوه
    بود
    ببرم
    ساده دلی بود
    اما
    می دانستم
    به من امید می دهد
    اندکی پس از آفتاب غروب
    عروسان بر کف خیابان
    رها
    به دنبال مرواریدها بودند
    خونسرد و خاموش
    از عابران
    احوال مرواریدها را
    می پرسیدند
    در آن غروب
    هیچ چیز تعجب نداشت
    نه اسبی که از گله ی اسبان
    رها شده بود
    و به دنبال سیب سرخی
    مدام می دوید
    یا از چشمه ی زیر درختان
    افرا
    شیر فوران می کرد
    لحظه ای خواستیم
    حدس و گمان را
    درباره ی آینده
    ادامه دهیم
    که باران آمد
    و ذهن همه ی ما شسته
    شد
    باران تا صبح جمعه
    ادامه داشت.




    احمدرضا احمدی


    +

    غافل مشو زِ سنگ مکافات روزگار ..
    در عمر خویش اگر دل موری شکسته ای !
  19. #57
    دخترك ژولیده
    مسئول ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    17,232
    13,339
    21,488

    پیش فرض

    ندارمت اما...

    دوست داشتنت را عاشقم.

    اینکه شب ها با خیال خامی بخوابم
    و صبح با امید مضحکی چشم باز کنم

    من به این ناعلاجی خود معتادم
    و خیال عاقل شدن هم ندارم.

    آه !اگر بدانی درد تو چه لذتی دارد..!

    ندارمت افسوس..!
    اما ...دوستت دارم!

    و من؛
    این دوست داشتن تو را هم
    دوست دارم...!


    یاشار_عبدالملکی..


    +

    غافل مشو زِ سنگ مکافات روزگار ..
    در عمر خویش اگر دل موری شکسته ای !
  20. #58
    دخترك ژولیده
    مسئول ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    17,232
    13,339
    21,488

    پیش فرض

    ﺍﻧﺴﺎﻥ، ﺁﻫﺴﺘﻪ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﻋﻘﺐ ﻧﺸﯿﻨﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ .
    ﻫﯿﭽﮑﺲ ﯾﮑﺒﺎﺭﻩ ﻣﻌﺘﺎﺩ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ
    ﯾﮑﺒﺎﺭﻩ ﺳﻘﻮﻁ ﻧﻤﯿﮑﻨﺪ
    ﯾﮑﺒﺎﺭﻩ ﻭﺍ ﻧﻤﯽ ﺩﻫﺪ
    ﯾﮑﺒﺎﺭﻩ ﺧﺴﺘﻪ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ،
    ﺭﻧﮓ ﻋﻮﺽ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ،
    ﺗﺒﺪﯾﻞ
    ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻧﻤﯽ ﺭﻭﺩ
    ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﺷﮑﻞ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﺪ
    ﻭ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺧﺴﺘﮕﯽ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻣﻮﺫﯾﺎﻧﻪ ﻭ ﭘﺎﻭﺭﭼﯿﻦ ﺭﺧﻨﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ.
    ﻗﺪﻡ ﺍﻭﻝ ﺭﺍ، ﺍﮔﺮ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﺣﺬﻑ ﭼﯿﺰﻫﺎﯼ ﺧﻮﺏ ﺑﺮﺩﺍﺭﯾﻢ،
    ﺷﮏ ﻣﮑﻦ ﮐﻪ ﻗﺪﻡ ﻫﺎﯼ ﺑﻌﺪﯼ ﺭﺍ ﺷﺘﺎﺑﺎﻥ ﺑﺮ ﺧﻮﺍﻫﯿﻢ ﺩﺍﺷﺖ.


    نادر ابراهیمی..


    +

    غافل مشو زِ سنگ مکافات روزگار ..
    در عمر خویش اگر دل موری شکسته ای !
  21. #59
    moh@mad
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار

    تاریخ عضویت
    December 2015
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    10,903
    2,400
    2,729

    پیش فرض

    دوباره تنها شده ام دوباره دلم هواي تو را کرده
    خودکارم را از ابر پر مي کنم و برايت از باران مي نويسم
    به ياد شبي مي افتم که تو را ميان شمع ها ديدم دوباره مي خواهم به سوي تو بيايم
    تو را کجا مي توان ديد؟
    در آواز شباويزهاي عاشق، در چشمان يک عاشق مضطرب، در سلام کودکي که تازه واژه را آموخته
    دلم مي خواهد وقتي باغها بيدارند، براي تو نامه بنويسم
    و تو نامه هايم را بخواني و جواب آنها را به نشاني همه غريبان جهان بفرستي
    اي کاش مي توانستم تنهاييم را براي تو معنا کنم و از گوشه هاي افق برايت آواز بخوانم
    کاش مي توانستم هميشه از تو بنويسم
    مي ترسم روزي نتوانم بنويسم و دفترهايم خالي بمانند و حرفهاي ناگفته ام هرگز به دنيا نيايند
    مي ترسم نتوانم بنويسم و کسي ادامه سرود قلبم را نشنود
    مي ترسم نتوانم بنويسم وآخرين نامه ام در سکوتي محض بميرد وتازه ترين شعرم به تو هديه نشود
    دوباره شب، دوباره طپش اين دل بي قرارم دوباره سايه حرف هاي تو که روي ديوار روبرو مي افتد
    دلم مي خواهد همه ديوارها پنجره شوند و من تو را ميان چشمهايم بنشانم
    دوباره شب، دوباره تنهايي و دوباره خودکاري که با همه ي ابرهاي عالم پر نمي شود
    دوباره شب، دوباره ياد تو که اين دل بي قرار را بيدار نگه داشته
    دوباره شب، دوباره تنهايي، دوباره سکوت، دوباره من و یک دنیا خاطره ....




  22. 1
  23. #60
    دخترك ژولیده
    مسئول ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    17,232
    13,339
    21,488

    پیش فرض

    می دانم حالا سالهاست که دیگر هیچ نامه ای به مقصد نمی رسد.
    حالا همه می دانند که همه ما یک طوری غریب، یک طوری ساده و دور وابسته دیرسال بوسه و لبخند و علاقه ایم.
    آن روز، همان روز که آفتاب بالا آمده بود،
    دفتر مشق ما هنوز خواب عصر جمعه را می دید.
    ما از اول کتاب و کبوتر تا ترانه دلنشین پریا، ری را و دریا را دوست می داشتیم.
    دیگر سراغت را از نارنج رهاشده در پیاله آب نخواهم گرفت.
    دیگر سراغت را از ماه، ماه درشت و گلگون نخواهم گرفت.
    دیگر سراغت را از گلدان شکسته بر ایوان آذرماه نخواهم گرفت.
    دیگر نه خواب گریه تا سحر،
    نه ترس گمشدن از نشانی ماه،
    دیگر نه بن بست باد و نه بلندای دیوار بی سؤال.
    من، همین من ساده، باور کن برای یکبار برخاستن هزار*هزار بار فروافتاده ام.
    دیگر می دانم نشانی ها همه درست،
    کوچه همان کوچه قدیمی
    و کاشی همان کاشی شب شکسته هفتم،
    خانه همان خانه و باد که بیراه و بستر که تهی.
    ها ری را،
    می دانم حالا می دانم همه ما جوری غریب ادامه دریا و نشانی آن شوق پرگریه ایم.
    گریه در گریه،
    خنده به شوق،
    نوش، نوش... لاجرعه لیالی.
    در جمع من و این بغض بیقرار،
    جای تو خالی.


    +

    غافل مشو زِ سنگ مکافات روزگار ..
    در عمر خویش اگر دل موری شکسته ای !
صفحه 4 از 5 نخست 12345 آخرین
نمایش نتایج: از 46 به 60 از 66

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •