ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 5 از 5 نخست 12345
نمایش نتایج: از 61 به 63 از 63
  1. #61
    دخترك ژولیده
    مسئول ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    15,907
    11,590
    19,820

    پیش فرض

    چند ماه پیش جایی دعوت بودم، دعوت به مناسبت رسیدن سومین سالگرد ازدواج دوستانی که اتفاقا ساقدوش عروسی شان هم بودم.
    از آن دست آدم هایی که حضورشان در زندگی هر آدمی میتواند یک نعمت بزرگ باشد
    از آن دست آدم هایی که در حال بد روزگار و دنیا به فاصله چشم بر هم زدنی میتوانند طعم چیزهای خوب را به یادت بیاورند
    از آن دست آدمهایی که نمیگذارند فراموشت شود که دوست داشتن چه معجزه هایی که نمیتواند خلق کند.
    جایی که باید میرفتم را از حفظ بودم، پنج-شش سال پیش هروقت که میخواستیم از زندگی مان مرخصی بگیریم - دم مان را بگذاریم روی کولمان و از دست دنیا فرار کنیم معبدگاه مان آنجا بود، همیشه پنج شنبه ها برگه مرخصی مان را میدادیم دست دنیا تا امضایش کند و بعدازآن برای خرید میرفتیم آنجایی که همیشه بزرگترین سوپر مارکت خلوت شهر بود، خریدی که هیچوقت نمیشد با متود "مثل بچه ی آدم بودن" به سرانجام برسد، انگار که داستان خرید کردن از آن سوپر مارکت هم قسمتی لذت بخش از مرخصی یک روزه مان بود.
    حاضر و آماده ی رفتن بودم اما خیلی دیر شده بود. برای خیلی از آدم های دنیا منطقی نیست که یک آهنگ برای چندین هفته درون ماشین ات تکرار شود اما خب اینکار برای من همیشه بی اندازه منطقی و واجب بوده است.
    با خودم مسیر را مرور میکردم،
    آن زیر گذر را دور میزنی و بر میگردی
    ترافیک را که رد کردی اولین خیابان فرعی را باید بروی سمت راست
    از آن نمایندگی بزرگ ماشین که رد میشوم در سمت چپ باید آن مسجد نیمه کاره را ببینم
    حتما نمای بیرونش را تا به حال درست کرده اند
    بعد از همه اینها به یک سه راهه میرسم و این درست اصل ماجراست.
    سه راهه ای که یک میدان مثلثی شکل با جدول های بتونی سفید و زرد پر رنگ دارد. میدانی این میدان مثلثی زرد و سفید در حکم آدرس برایمان کل ماجرا بود، دیده اید برای پیدا کردن بعضی مسیر ها یک نشان میگذارید، آن سال ها این سه راهه نشان اصلی ما بود، همیشه وقتی به این سه راه میرسیدیم انگار که در خانه را باز کرده بودیم و لم داده روی مبل منتظر چایی تازه دم مان بودیم.
    آنجایی به خودم آمدم که احساس کردم هیچ کجای این جاده تاریک برایم ذره ای هم آشنا نیست، از مرحله شک گذشته بودم و اطمینان داشتم که راه را اشتباه آمده ام.
    سه راهه مثلثی
    جدول های بتونی سفید و زرد رنگ
    اصلی ترین نشانه مان در آن سال ها را گم کرده بودم .
    مسیر را دور زدم ، چشمانم را هم درشت تر کردم . بعد از چند کیلومتر میدان مثلثی را پیدا کردم، از جدول های سفید و زرد دیگر هیچ خبری نبود، آنقدر فرسوده و خسته به نظر میرسیدند که انگار تنها بازمانده های هیروشیما بودند.
    ترک های عمیق
    خرده هایی که زمانی تکه ای از وجودشان بود
    رنگ های پریده و رو به اتمام
    تنها وجناتی بود که درون جدول ها به چشم می آمد.
    آن شب در مسیر برگشت به جدول ها تا اندازه ای غیر عادی و غیر معمول فکر کردم ، به رنگ پریده شان ، به تکه های خرد و ویران شده شان ، به اتفاقاتی که طی همه ی این سال ها از سرشان گذشته بود
    میدانی من فکر میکنم زندگی و روزگار برای آدم ها هم همینطور میگذرد
    آدم ها هم مثل جدول ها فرسوده میشوند
    آدم ها هم رنگشان عوض میشود
    تکه هایی از روح و جسم خود را از دست میدهند
    دق میکنند ، خرد میشوند، ترک بر میدارند ، نابود میشوند ، خودشان را جا میگذارند
    زندگی از آنها امتحان های سخت و وحشتناک میگیرد
    امتحانی هایی که خیلی وقت ها فرجه ای هم برایشان وجود ندارد
    امتحانی هایی که جبرانی تابستان ندارد
    امتحان هایی که ممکن است آدمی را برای سال ها عقب بی اندازد
    بقیه میروند و تو دَرجا میمانی ..
    اما تنها فرق بزرگ آدم ها آنجایی است که فن پنهان کردن را از یکدیگر یاد میگیرند ، آدم ها یاد میگیرند که تمام آن چیزی که به سرشان آمده است را پشت به پشت پنهان کنند
    پشت لباس های مارک دار و رنگ و وارنگشان
    پشت صورت صاف و شش تیغه شان
    پشت آرایش غلیظ چشم هایشان
    پشت شوخ طبعی های روزمره یشان
    پشت تمام معاشرت های معمولی روزانه شان که برای طبیعی جلوه دادنش سالها زحمت کشیده اند
    پشت خنده هایی که روزها تمرین و ممارست خرج اش کرده اند تا واقعی و حقیقی بنظر برسد.
    آدم ها ، سرنوشت ها و زندگی های زیادی را به نظاره نشستم
    اما میدانی
    فکر میکنم باید تصویر آدم های واقعی
    یا واقعیت آدم ها را
    درست زمانی به تماشا بنشینیم
    که در اتاق هایشان را به روی ما می بندند
    همین ..

    | پویان اوحدی |

    نیست در دیده ی ما منزلتی دنیا را
    ما نبینیم کسی را که نبیند ما را
    ...

  2. 1
  3. #62
    دخترك ژولیده
    مسئول ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    15,907
    11,590
    19,820

    پیش فرض

    چراغ ها را خاموش کردم .
    زنگ زدم و یک راست رفتم سر اصل مطلب و با صدای بلند گفتم دوستت دارم .
    بعد قطع کردم و چراغ ها را روشن کردم .
    چای دم کردم و به اینکه در تاریکی چقدر راحت می شود اعتراف کرد ، فکر کردم ...
    چراغ ها را خاموش کن و به من زنگ بزن .

    | مهدی صادقی |

    نیست در دیده ی ما منزلتی دنیا را
    ما نبینیم کسی را که نبیند ما را
    ...

  4. #63
    دخترك ژولیده
    مسئول ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    15,907
    11,590
    19,820

    پیش فرض

    آقاجون که مرد عزیز دیگه مثل سابق نشد، غذاهایی که دوست داشت نخورد، به گلدونا آب نداد، از تهِ دل نخندید، دم غروب پاچه ی شلوارشو نزد بالا و پاشو تا زانو تو آب حوض نذاشت، دامنای گلدارشو نپوشید و واسه کسی انار دون نکرد.
    آقاجون که رفت عزیز از هرچی که دوست داشت فاصله گرفت، اونقدر فاصله گرفت تا مثل آدمایی که منتظر مرگ باشن از یه جایی به بعد زندگیش دیگه هیچ چیز قشنگی نداشت، ساعت ها روی صندلی می نشست و به قاب عکس آقاجون نگاه می کرد، آخرم یه روز جسم بی جونشو روی همون صندلی درحالی که قاب عکس آقاجون از دستش افتاده بود پیدا کردن.
    آقاجون که مرد عزیز برای کشتن خودش یه مشت قرص رو باهم نخورد، با تیغ رگشو نزد، خودشو از سقف آویزون نکرد اما خودکشی کرد، ازون خودکٌشیا که دل میکَنی از همه ی قشنگیای دنیا و چیزایی که دوسشون داری، ازونا که روزی صدبار به خودت میگی "دیگه بعد از اون هیچ چیز قشنگی تو دنیا وجود نداره "...
    کی میدونه که درد این خودکشی چقدر بیشتر از مردن یهوییه، یهو که می میری تو یه لحظه همه چی تموم میشه اما وقتی زنده میمونی و ذره ذره واسه مردن و عذاب دادن خودت از دلبستگیا و قشنگیای دنیا میگذری روحت شکنجه میشه، اصلأ تو میدونی چند هزارتا آدم تو این دنیا هستن که به سیم آخر زدن و درحالی که زنده ن و نفس میکشن خودکشی کردن؟! دلشونو با انتخاب آدمی که عاشقش نیستن کشتن، روحشونو با بودن کنار کسایی که دوس ندارن، علایقشونو بخاطر فداکاری های اجباری، آیندشونو با نگفتن حرفایی که باید می گفتن...
    تو میدونی تهِ همه ی این خودکٌشیا یه لحظه ی عذاب آور هست که توش یه لبخند تلخ تحویل خودت میدی، یه گوشه می شینی و به تموم شدن دنیات نگاه میکنی، درست مثل عزیزجون...
    نه تو اینا رو نمیدونی ولی من، وقتی به اجبار داشتی می رفتی خودکشی کردنتو دیدم با همون لبخند تلخ!

    | نازنین عابدین پور |

    نیست در دیده ی ما منزلتی دنیا را
    ما نبینیم کسی را که نبیند ما را
    ...

صفحه 5 از 5 نخست 12345
نمایش نتایج: از 61 به 63 از 63

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •