ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 25 از 61 نخست ... 51520212223242526272829303545 ... آخرین
نمایش نتایج: از 361 به 375 از 901
  1. #361
    Fereshte

     

    معاون کل کوچولو
    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    پایتخت
    نوشته ها
    14,890
    8,808
    7,619

    پیش فرض

    براے دل خودم مے نویسم.

    براے دلتنگے هایم

    براے دغدغہ هاے خودم براے شانہ اے کہ تکیہ گاهم نیست!

    برای دلے کہ دلتنگم نیست.

    براے دستے کہ نوازشگر زخم هایم نیست.

    براے خودم مے نویسم!

    بمیرم برای خودم کہ اینقدر تنهاست!
    عاشقانه هایت را نشانم بده!
    مگر یک زن چقدر می تواند حسرت ِ لمس ِ دستانتْ ميان ِ موهايش را ، در رمان ها بخواند ....!؟
  2. #362
    Sajjad_Love
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    19,960
    5,699
    16,325

    پیش فرض




    بعضی وقت ها که حوصله ام سر میرود از آتش تند تنهایی
    با خود می گویم چرا کسی مرا نمیخواهد با اینکه خودم این را با قلب و روحم میخواهم...
    آهی از ته دل میکشم و سیلی ای محکم به احساساتم میزنم و میگویم این سرنوشت توست
    شک می کنم خدایی وجود دارد

    سیگاری روشن میکنم.
    نگاهم را به آسمان می اندازم و میگویم خیلی باحالی....

    ﻧﻪ ﺍﺯ ﺑﻮﺩﻧﻢ ﮐﺴﯽ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻧﻪ ﮐﺴﯽ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺗﺐ
    ﻣﯿﮑﻨﺪ.
    ﺧﺪﺍ ﺑﻤﯿﺮﺍﻧﻢ ﺗﺎ ﺟﻮﺍﺏ ﺗﺐ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﻡ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ
    ﺑﺪﻫﻢ ،ﺗﺎ ﺍﺯ ﺭﻓﺘﻨﻢ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺷﻮﻧﺪ.
    ﺧﺪﺍ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﮕﻮ ﯾﻪ ﺗﻔﺎﻟﻪ،ﯾﻪ ﺯﺑﺎﻟﻪ ﮐﺠﺎﯼ ﺍﯾﻦ ﭼﺮﺥ ﮔﺮﺩﻭﻥ
    ﺑﻪ ﭼﻪ ﮐﺎﺭ ﺗﻮ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ !...
    ﺗﻮ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﻫﯿﭻ ﮐﺎﺭﯼ ﻧﺨﻮﺍﻫﯽ ﮐﺮﺩ ﺣﺘﯽ ﮐﻤﮏ ﻫﻢ
    ﻧﺨﻮﺍﻫﯽ ﮐﺮﺩ ...


    آنقدر عاشقانه برای خُـــــــدا زندگی کنیم که خدا هم عاشـقانه بگوید

    وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی
    تـورا براے خـودم سـاخته ام!!

    عاشــقانه هاے الـهی چـیز دیگریســت....
  3. #363
    Ms nasrin
    کوچولو در حال تلاش فعال شدن

    تاریخ عضویت
    December 2013
    محل سکونت
    پشت کنکور!!!
    نوشته ها
    161
    141
    113

    پیش فرض

    من عاشق زمستــــــانم
    عاشق آنکه ببینمت در زمستــــــــــان آرام
    راه میـــــروی کــــه سُر نخوری!
    که گــــــونه هایت از سرما سرخ شده است
    سر خود را تا حد ممکن در یقــــه ات فرو کرده ای
    دست هایت در جیب به هم مچــــاله شده
    معصومــــــانه به زمین خیره ای
    چقدر دوست داشتنی شده ای...
    حــــــرفم را پس میگیــــرم
    مـــن عاشق زمستان نیستــــــم،
    مــــــن عاشق تــــــوأم...

    ویرایش شده توسط معاون
    ویرایش توسط reza1362 : 2013.12.22 در ساعت 07:04 دلیل: نداشتن قالب مناسب
  4. #364
    samira BanOo
    مدير مذهبی و عمومی و مسابقات

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    November 2012
    محل سکونت
    ღ|. حـَوالـی روستـاهـایِ دور اُفتـاده♥.|ღ
    نوشته ها
    13,683
    15,503
    15,004

    پیش فرض

    چقدر باید خودمو سرگرم کنم...؟؟

    با نت....!

    با گوشی....!

    چقدر خودمو به بیخیالی بزنم و بگم مهم نیست...!!

    چقدر باید زمان بگذره تا فراموشت کنم ؟؟

    لعنتی جای خالیتــــــــــــ داره ذره ذره نابودم میکنه...

    برگـــــــــــــــــــرد.. .!
    قسمتی از نامه جودی ابوت به بابالنگ دراز ..
    خوشی های بزرگ زیاد مهم نیست مهم این است که آدم بتواند با چیزهای کوچک خیلی خوش باشد.بابا جون من رمز واقعی خوشبختی را کشف کرده ام و آن این است که باید برای حال زندگی کرد و اصلا نباید افسوس گذشته را خورد یا چشم به آینده داشت بلکه باید از همین لحظه بهترین استفاده را برد.بیشتر مردم زندگی نمیکنند فقط با هم مسابقه ی دو گذاشته اند.میخواهند به هدفی در افق دور دست برسند ولی در گرماگرم رفتن آن قدر نفس شان بند می آید و نفس نفس میزنند که چشم شان زیبایی ها و آرامش سرزمینی را که از آن میگذرند نمیبینند و بعد یک وقت چشم شان به خودشان می افتد و میبینند پیر و فرسوده هستند و دیگر فرقی برایشان نمیکند به هدفشان رسیده اند یا نرسیده اند.من تصمیم گرفته ام که سر راه بنشینم و حتی اگر هرگز نویسنده ی بزرگی نشوم یک عالم خوشی های کوچک زندگی را روی هم تلنبار کنم.تا حالا همچین فیلسوف بعد از اینی دیده بودید؟

    | ارادتمند همیشگی،جودی |
  5. #365
    Nikagoli
    مدیر بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    May 2010
    محل سکونت
    پـایـتـخـت ِ دود و گــوگــرد !
    نوشته ها
    5,475
    6,732
    4,903

    پیش فرض

    جایی نوشته بود:

    "فردا روز جهانی ِ یادداشتی برای تشکر است به چه کسي يک تشکر بدهکاريد؟..."

    هرچه فکر کردم دیدم تنها کسی که دوست دارم در این روز برایش یادداشت تشکر بنویسم تویی !!
    از تو ممنونم که رفتی...
    که نیستی...
    ممنونم که در سخت ترین و بدترین روزهای زندگی ام رفتی و من را به امان خدا ول کردی...
    که اهمیت ندادی چه به سرم می آید...
    این رفتن و این نبودن نقطه عطفی شد در زندگی ام...
    یاد گرفتم از هیچ کسی کمک نخواهم...
    روی دوستی هیچ کسی حسابی باز نکنم...
    که دوست ها به وقت ش از صد دشمن بدترند...
    یاد گرفتم روی پای خودم بایستم...
    خودم را بهتر شناختم...
    یاد گرفتم بیشتر فکر کنم...
    آدم ِ بهتری شوم... قابل تحمل تر شوم....
    این رفتن ات باعث شد که صبور تر شوم...بی خیال تر شوم...
    یاد گرفتم، هیچ رفتنی، هیچ شکستی، هیچ بن بستی در زندگی، بی حکمت نیست....
    بی علت نیست...

    هر شکست یادآوری این موضوع است که روزهای خوب نزدیک است...

    روزهای خوب بدون تو البته
    و این عالی ست....
    حس ِ این روزهایم را دوست دارم...من ِ این روزهایم را دوست دارم...
    از تو ممنونم که باعث همه ی این اتفاقات شدی....
    درست است اذیت شدم...بیشتر از چیزی که فکرش را بکنی، اذیت شدم...
    شدم مثل الماسی که صیقل خورده...
    حالا اما آرام ام...راضی ام از زندگی...
    خواستم بگویم از تو ممنونم برای هرچه گرفتی...
    هرچه نابود کردی...
    خواهش می کنم، قسم ات می دهم که هیچ تجدید نظری برای برگشت ات نکنی...
    هیچوقت به عقب نگاه نکنی...
    رفتی دیگر، به سلامت...
    همان راهی که در پیش گرفتی را برو...
    برنگرد...
    که این رفتن ات قشنگ ترین اتفاق زندگی ام بود.


    [ با محبوبم در یک شهر زندگی می کنم
    بین ما
    چند خیابان
    چندین خانه
    یک پل هوایی
    و صدها هزار آدمند .. ]
  6. #366
    Sajjad_Love
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    19,960
    5,699
    16,325

    پیش فرض



    سلام

    خوبی ٬ خوشی٬ امیدوارم حالت خوب باشه و فکرت ازاد از همه مشغله های روزانه.

    امشب از اون شب هایی که تو تا صبح با من زندگی میکنی. از اون شبهای که فکر تو یه لحظه از
    ذهنم بیرون نمیره. عزیزم خیلی بهت نیاز دارم . بهت نیاز دارم . دلم میخواد مثل قدیما باهات حرف
    بزنم تا آروم بشم. نمیدونم چیکار کنم. کسی رو واسه درد ودل ندارم. کجایی نازنینم ؟

    بذار واست بگم وقتی بهت فکر میکنم چه حسی بهم دست میده. احساس میکنم یه چیزی وسط
    سینه ام داره اتیش میگیره. این سوزش ادامه پیدا میکنه به طرف گردنم و بعد احساس میکنم
    گلوم میخواد از این سوزش منفجر بشه. بعد کمی بارون میگیره تا بلکه قدری از این سوزش کم
    بشه. وبعد آهی میکشم وبه یاد میارم که این همه رنج٬ من را به کجا میرساند. به تو فکر میکنم به
    خودم. به وجود من در زندگی تو فکر میکنم که چقد میتونه مخرب باشه. به این فکر میکنم وقتی از
    هم جدا شدیم چقدر تو اذیت شدی و حالا بعد این همه مدت اگه من دوباره تو رو پیدا کنم و بهت
    بگم دوستت دارم چی میخواد بشه . ما دو تا قسمتمون اینه که نمیتونیم با هم بمونیم اگه دوباره
    همدیگرو ببینیم نمیدونم این بار تو یا من طاقت یه جدایی دیگه رو داریم. وقتی به این فکر میکنم که
    بودن دوباره من و تو با هم چطور رو اطرافیانمون تاثیر داره تنم میلرزه. ولی با این حال دوست ندارم
    لحظه ای از فکر کردن به تو دست بردارم ٬ فکر کردنی که من رو هل میده به دیدار تو ٬ دیداری که

    رنج اور تر از این لحظه های بی تو بودنه...........


    آنقدر عاشقانه برای خُـــــــدا زندگی کنیم که خدا هم عاشـقانه بگوید

    وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی
    تـورا براے خـودم سـاخته ام!!

    عاشــقانه هاے الـهی چـیز دیگریســت....
  7. #367
    Sajjad_Love
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    19,960
    5,699
    16,325

    پیش فرض


    گفتم فراموشم کن و این را هم فهمیدم آدم چقدر سختش است بگوید فراموشم کن

    صدای قدمهایت را از پشت سر می شنیدم و اعتراف میکنم قلبم جایش را در سینه گم کرده بود

    تا فقط یکبار صدایم کنی و من بدون معطلی برگردم

    صدايم نکردی، کاری که من همیشه میکردم...

    گفتم فراموشم کن و چقدر هم سخت گفتم...

    و من هنوز صدای پاهایت را از پشت سر میشنوم و هیچوقت نخواهم فهمید

    چرا در اين معادله بي جواب ، تو بي فرمول ترين مجهول دنيا شدي و من سختكوش ترين خنگ دنيا ...


    آنقدر عاشقانه برای خُـــــــدا زندگی کنیم که خدا هم عاشـقانه بگوید

    وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی
    تـورا براے خـودم سـاخته ام!!

    عاشــقانه هاے الـهی چـیز دیگریســت....
  8. #368
    samira BanOo
    مدير مذهبی و عمومی و مسابقات

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    November 2012
    محل سکونت
    ღ|. حـَوالـی روستـاهـایِ دور اُفتـاده♥.|ღ
    نوشته ها
    13,683
    15,503
    15,004

    پیش فرض

    دلبسته ی کفشهایم بودم. کفش هایی که یادگار سال های نوجوانی ام بودند
    دلم نمی آمد دورشان بیندازم
    هنوز همان ها را می پوشیدم
    اما کفش ها تنگ بودند و پایم را می زدند
    قدم از قدم اگر بر می داشتم زخمی تازه نصیبم می شد
    سعی می کردم کمتر راه بروم زیرا که رفتن دردناک بود

    می نشستم و زانوهایم را بغل می گرفتم
    و می گفتم: چقدر همه چیز دردناک است
    چرا خانه ام کوچک است و شهرم و دنیایم

    می نشستم و می گفتم: زندگیم بوی ملالت می دهد و تکرار
    می نشستم و می گفتم: خوشبختی تنها یک دروغ قدیمی است
    می نشستم و به خاطر تنگی کفشهایم جایی نمیرفتم
    قدم از قدم بر نمیداشتم و فقط می گفتم و می گفتم

    پارسایی از کنارم رد شد
    عجب ! پارسا پا برهنه بود و کفشی بر پا نداشت
    مرا که دید لبخندی زد و گفت: خوشبختی دروغ نیست
    اما شاید تو خوشبخت نشوی زیرا خوشبختی خطر کردن است
    و زیباترین خطر؛ از دست دادن ...

    تا تو به این کفش های تنگ آویخته ای؛ برایت دنیا کوچک است و زندگی ملال آور
    جرات کن و کفش تازه به پا کن.
    شجاع باش و باور کن که بزرگتر شده ای

    رو به پارسا کردم، پوزخندی زدم و گفتم
    اگر راست می گویی پس خودت چرا کفش تازه به پا نمی کنی تا پا برهنه نباشی؟

    پارسا فروتنانه خندید و پاسخ داد: من مسافرم و تاوان هر سفرم کفشی بود
    قسمتی از نامه جودی ابوت به بابالنگ دراز ..
    خوشی های بزرگ زیاد مهم نیست مهم این است که آدم بتواند با چیزهای کوچک خیلی خوش باشد.بابا جون من رمز واقعی خوشبختی را کشف کرده ام و آن این است که باید برای حال زندگی کرد و اصلا نباید افسوس گذشته را خورد یا چشم به آینده داشت بلکه باید از همین لحظه بهترین استفاده را برد.بیشتر مردم زندگی نمیکنند فقط با هم مسابقه ی دو گذاشته اند.میخواهند به هدفی در افق دور دست برسند ولی در گرماگرم رفتن آن قدر نفس شان بند می آید و نفس نفس میزنند که چشم شان زیبایی ها و آرامش سرزمینی را که از آن میگذرند نمیبینند و بعد یک وقت چشم شان به خودشان می افتد و میبینند پیر و فرسوده هستند و دیگر فرقی برایشان نمیکند به هدفشان رسیده اند یا نرسیده اند.من تصمیم گرفته ام که سر راه بنشینم و حتی اگر هرگز نویسنده ی بزرگی نشوم یک عالم خوشی های کوچک زندگی را روی هم تلنبار کنم.تا حالا همچین فیلسوف بعد از اینی دیده بودید؟

    | ارادتمند همیشگی،جودی |
  9. #369
    Nikagoli
    مدیر بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    May 2010
    محل سکونت
    پـایـتـخـت ِ دود و گــوگــرد !
    نوشته ها
    5,475
    6,732
    4,903

    پیش فرض


    بعضی وقتا به یه جایی میرسی که با خودت میگی:

    " دیگه از خودم چی مونده ؟ "

    اونوقته که باید جمع کنی بری
    اینجوری وقتی بهش فکر میکنی شاید کمتر یادت بیاد که کجاها تو رو ندید

    اگه لج کنی با خودت بازم میمونی
    بمونی هم اخرش باید بری
    ولی اونموقع اونقدر شکستی که سر تا پات میشه خشم ...

    خشم از همه ادمایی که یه روزی بهت " دوستت دارم " رو دوباره خواهند گفت

    ولی دیگه نمیتونی اعتماد کنی به هیچ دستی که به طرفت دراز میشه ..
    اعتمادی که شاید یکی یه گوشه دنیا بهش نیاز داره …..

    چقدر بده که یه شبه بزرگ بشی و دیگه هیچ مار بوایی رو نبینی که یه فیل رو قورت داده
    همش کلاه ببینی و کلاه و سرت رو بدزدی که بی هوا نذارنش رو سرت ….


    [ با محبوبم در یک شهر زندگی می کنم
    بین ما
    چند خیابان
    چندین خانه
    یک پل هوایی
    و صدها هزار آدمند .. ]
  10. #370
    banafsheh joon
    کوچولو رسمی
    کوچولو تازه فعال

    تاریخ عضویت
    December 2013
    محل سکونت
    karaj
    نوشته ها
    676
    2,568
    1,219

    پیش فرض

    این نامه منه ب عشقای من
    دختر پسرای ایرونی


    آدرس بدم تشریف بیارید یه چای دور هم بزنیم!! قلم کاغذ دستت باشه بگم... سر همون خیابونی که دخترای شهرم واسه یه شب جای خواب، منتظر یه ماشین شاسی بلندن!! همون ماشینی که حاجی با دور زدن مکه خریده واسه پسرش!!!! اون خیابونو مستقیم بیا ولی چشماتو ببند!! باز که باشه دلت سنگ میشه!! عادی میشه واست که سر چهارراه محلمون دختر9ساله داره میرقصه وپدرش داره دف میزنه واسه اون هزار تومنی که تو بهش نمیدی!!! مستقیم بیا وهفت هشت تا دختر بچه ای که دستشونو به سمتت دراز کردنو رد کن! بیا سر کوچه ای که یه مرد پنجاه ساله تا کمر خم شده توی سطل زباله!!!دیدیش؟؟؟ اون کوچه رو بپیچ بیا تووو!!! میرسی به یه خونه ای که یه زن21ساله واسه اینکه عاقبتش مثل دخترای سر خیابون اولی نشه، داره رختِ همون حاجی رو میشوره که واسه پسرش ماشین شاسی بلند خریده!!! نه اینکه حاجی لباسشویی نداره! نه!!! داره، ولی از شماچه پنهون حاجی دلش گیر این دخترس!! باخدا عهد کرده تاوقتی که یه شب با این دختره نخوابیده، رختاشوبده اون بشوره!!!! رسیدی مشتی؟؟؟؟ بشین پای سفره دلم، چایی خونه ی دل من از قهوه ی اصل فرانسه هم تلخ تره!! بزن داداشم!!!! بزن خواهرم!!!!! نوووووووووش جوووونت!! یه چایی که این حرفا رو نداره.......... دخترای گل، اگه یه پسر واقعا دوست داشته باشه، بدون نیازشم دوست داره.... مگه شیرین نیاز فرهاد رو تامین کرد که فرهاد عاشقش شد؟ خودتو دریاب، اینجا ساده باشی رو دست خوردی.... دوست داشتن رو خواهشا کثیف نکنید.... آقا پسر گل، نیازتو با حرفای قشنگ، پوچ و عشق بازی تو کت دختر نکن که فکر کنه واقعا دوستش داری.... مرد باش، نه نامرد!!!!!!


    هيچ كس نميداند. پشت اين چهره ي ارامـــــ.....در دلــم چه ميگذرد.....هيچكس نميداند....

    اين ارامش ظاهــــــر و اين دل نارامــ چقد خستم ميكنـــــد
  11. #371
    Fereshte

     

    معاون کل کوچولو
    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    پایتخت
    نوشته ها
    14,890
    8,808
    7,619

    پیش فرض


    امروز به خیاط باشی گفتم :

    لباس سفــید بخــتم، همچون رخــت آخــرتم ســاده باشد

    کمی گشـادتر از معمول بـدوز ، من کلی حســرت در دل دارم

    پایین لباس دنبــالــه نداشته باشد ، قـرار نیست کسی دنبالــم بیاید

    آستین لباسـم بلـند باشد ، شــاید لازم شـــد اشکــم را پاک کـنم

    و درست همان لحظه که مقابل آینه لباس عروسی ام را تجسم کردم

    و با "لبخندی دروغین"خودم را برای بودن کنار دیگری "زجر"می دادم

    به خـــــیاط گفتم :

    وقتی کـه "عـشــــق " نداری ، دیگــر تفـــاوتی نمی کـند

    " بمـــانی و بگـــندی یا بــروی و بخــــندی "

    و تو سال ها بعــــد ...

    به خــــیاط باشی خواهی گفت :

    رخت دامــــادی من ، همچون بخــتم سیاه باشد

    زیر کت جلیقه بگذار ، طوری که وجـــدانم پیدا نباشد

    کمی تنگ تر از معمول بدوز ، نباید احساسم به جــایی درز کند

    یقه ی پیراهنم بی دگمه باشد ، بغضم را باید قـــورت دهم

    و درست همان لحظه که مقابل آینه لباس دامادی ات را تجسم میکنی

    و با "لبخند حقیقی"خودت را برای بودن کنار دیگری "فریب"می دهی

    خـــــیاط به تو خـواهد گفت :

    وقتی کـه" آرامــــــش " نداری ، دیگــر تفـــاوتی نمی کـند

    " بمـــانی و بگـــندی یا بــروی و بخــــندی "

    + " نرجس فرحـــانی فر "
    عاشقانه هایت را نشانم بده!
    مگر یک زن چقدر می تواند حسرت ِ لمس ِ دستانتْ ميان ِ موهايش را ، در رمان ها بخواند ....!؟
  12. #372
    samira BanOo
    مدير مذهبی و عمومی و مسابقات

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    November 2012
    محل سکونت
    ღ|. حـَوالـی روستـاهـایِ دور اُفتـاده♥.|ღ
    نوشته ها
    13,683
    15,503
    15,004

    پیش فرض

    )"]هـر شـب ؛

    بـا آواز ے نـُـو بـﮧ خـانـﮧ مے آیـد ...

    و شـعـر ے تــآزه در سـبـد مے گـذارد ...

    ڪلـمـاتـش را ؛

    مے آمـیـزҐ بـﮧ عـطـر بـوسـﮧ و ریـحـآטּ ...

    و در آغـوش صـدایـش

    آرا Ґ مے گـیـرҐ ...

    شـبـیـﮧ پـــروانـﮧ اے

    در پـنـآه ِ گــلــبــرگــے (!)


    + بـراے یـڪ مـُـפֿـآطـب ِ ڪامـلـاً פֿـآص ♥

    [/COLOR][/CENTER]
    قسمتی از نامه جودی ابوت به بابالنگ دراز ..
    خوشی های بزرگ زیاد مهم نیست مهم این است که آدم بتواند با چیزهای کوچک خیلی خوش باشد.بابا جون من رمز واقعی خوشبختی را کشف کرده ام و آن این است که باید برای حال زندگی کرد و اصلا نباید افسوس گذشته را خورد یا چشم به آینده داشت بلکه باید از همین لحظه بهترین استفاده را برد.بیشتر مردم زندگی نمیکنند فقط با هم مسابقه ی دو گذاشته اند.میخواهند به هدفی در افق دور دست برسند ولی در گرماگرم رفتن آن قدر نفس شان بند می آید و نفس نفس میزنند که چشم شان زیبایی ها و آرامش سرزمینی را که از آن میگذرند نمیبینند و بعد یک وقت چشم شان به خودشان می افتد و میبینند پیر و فرسوده هستند و دیگر فرقی برایشان نمیکند به هدفشان رسیده اند یا نرسیده اند.من تصمیم گرفته ام که سر راه بنشینم و حتی اگر هرگز نویسنده ی بزرگی نشوم یک عالم خوشی های کوچک زندگی را روی هم تلنبار کنم.تا حالا همچین فیلسوف بعد از اینی دیده بودید؟

    | ارادتمند همیشگی،جودی |
  13. #373
    roze par par
    مدیر بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2012
    نوشته ها
    3,637
    6,478
    6,238

    پیش فرض

    گاهی در فرا سوی این لحظات از خود میپرسم،
    با خود چه کردی؟!!!

    که همچون باران میباری.. همچون باد گریزانی..

    و همچون تاریکی در هراسی

    حتی چشمانت را در کلبه ی وجودش نیافتی

    تو خود، او بودی و او تو نبود...

    چه بد کردیم به خود...


    هر چیز زمانی دارد

    نفس هم که باشی

    دیر برسی

    من رفته ام . .
    میان " دوری " و " دوستــی " همیشه رابطه نیستـــ ...

    دو مرغ عـــشــق که بی هم شونـــد ، می میـــرنــــد ...
  14. #374
    Fereshte

     

    معاون کل کوچولو
    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    پایتخت
    نوشته ها
    14,890
    8,808
    7,619

    پیش فرض


    می خواهم برایِ تو نامه بنویسم
    می ترسم؛

    پست چی عاشق ت شود

    کبوتر برگردد
    دق کند وُ
    دوریت را بمیرد

    می خواهم برایِ تو نامه بنویسم
    می ترسم،
    شهر رفتنت را بفهمد
    رود نبودنت را مرداب شود وُ
    خواب،
    شب را کابوس کند

    می ترسم در راه به باد برود
    بعد به دستِ چوپانی برسد وُ
    هوایِ گوسفندانش را رها کند وُ
    به هوایِ تو
    گوسفند شود

    می ترسم جاده راه نرود
    بن بست شود

    خانه خر شود وُ
    در،
    به لنگه بچرخد وُ لج کند وُ تو نیستی را..
    زنگ بزند

    می خواهم برایِ تو نامه بنویسم
    می ترسم!

    می ترسم باز عاشقت شوم ..

    افشین صالحی
    عاشقانه هایت را نشانم بده!
    مگر یک زن چقدر می تواند حسرت ِ لمس ِ دستانتْ ميان ِ موهايش را ، در رمان ها بخواند ....!؟
  15. #375
    ...pari...
    كوچولو رسمي
    کوچولو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    October 2012
    محل سکونت
    خـونـمـون
    نوشته ها
    4,842
    3,381
    5,526

    پیش فرض

    سلام به تو ای گلم
    خوبی عزیزم؟ خوبی نازنینم؟ مثل همیشه دلم واست لک زده .
    امروز تو خیالات خودم داشتم پرواز میکردم و به لحظه دیدار من با تو فکر میکردم.
    خودم هم نمیدونم چه کار باید بکنم. ایا مثل دو تا غریبه به هم نگاه میکنیم و خیلی راحت از کنار هم رد میشیم در حالی که تو قلبمون اتیشه. ایا با هم حرف میزنیم ؟
    چی به هم میگیم؟ اولین کلمه ای که به من میگی چیه؟ دلم بال بال میزنه فقط واسه یه جمله عاشقانه از طرف تو !!!!ولی من تو لحظه دیدار نمیخوام چیزی بگم فقط میخوام گریه کنم.
    گریه کنم و درد بی تو بودن رو تو اشک هام باز گو کنم.

    توی این دنیای خیال٬ سرگردون به این شاخه و اون شاخه میپرم .

    تمام ادمهای دنیا چیزی رو یا کسی رو دوست دارن .
    بعضی ها هم عاشقن ٬ بعضی ها هم حاضرند برای چیزی یا کسی جون بدهن. من سرگردونم.
    من کدوم یکی از اینها هستم. ولی یه چیزی رو که مطمئنم از دوست داشتن گذشته ام و به زودی برایت جان میدهم. دوستت دارم دوستت دارم .
    فراموشم نکن
    هنوزمـــ با خودم میگم،

    یه روز دستاتـــــو
    میگیــرمــــ ــ ـ !
صفحه 25 از 61 نخست ... 51520212223242526272829303545 ... آخرین
نمایش نتایج: از 361 به 375 از 901

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •