ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





نمایش نتایج: از 1 به 14 از 14
  1. #1
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض رمان عاشقانه و زیبای "همیشه یکی هست"

    سلام
    قرار نبود چند پست دیگه تموم میشه و من بازمممممممم با یه رمان جدید اومدم
    امیدوارم که خوشتون بیاد

    نویسنده:مهرسا(mehrsa_m)

    منبع:
    نودوهشتیا

    خلاصه:
    بلبل دختري كه روزگار سختي رو گذرونده . مشكلات و سختي ها از اون به جاي يه دختر با احساساتي لطيف يه پسري ساخته كه بتونه گليم خودش و از آب بيرون بكشه . روزگار براش موقعيت هايي رو رقم ميزنه كه زندگيش و دست خوش تغييراتي ميكنه و باعث ميشه از حالت تدافعي و پسرونه ي خودش خارج بشه و هويت دخترونه ي خودش و دوباره پيدا كنه . . .

    این هم جلد رمان:



  2. #2
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    فصل اول

    - هوي عمله كجايي ؟ حواست به جلو پات نيست ؟ ميخواي خودت و بكشي چرا بقيه رو تو دردسر ميندازي ؟
    اخمام و تو هم كشيدم و سرم و آوردم بالا راننده پسر جووني بود ماشينشم پرايد بود مثل خودش با داد گفتم :
    - عمله هفت جدته . رات و بكش برو .
    تو چشمام خيره شد و با پوزخند گفت :
    - مثلا نرم چيكار ميكني ؟
    نفسم و پر صدا بيرون دادم . حالا هي بهشون وقت بده فرار كنن خودشون تنشون ميخاره ! همونجوري كه دستام توي جيب كاپشن رنگ و رو رفتم بود به سمتش رفتم و با بيخيالي ذاتيم گفتم :
    - اگه سرت به تنت زيادي كرده يه دقيقه ديگه اينجا وايسا تا بهت نشون بدم .
    دوباره نيشخند زد و گفت :
    - مثلا از دست يه دختر غربتي چه كاري بر مياد ؟
    - ببين داداش اينجا محلمه ! همه من و ميشناسن . كافيه يه ندا بدم بچه ها بريزن اينجا . شير فهم شد ؟ گاز ماشينت و بگير و برو .
    تو همين حين كه مرد جوون در حال سبك و سنگين كردن حرفام بود صداي اكبر خرسه رو از پشت سرم شنيدم :
    - بلبل چيزي شده ؟
    رنگ چهره ي پسر جوون و ديدم كه به وضوح پريد با خونسردي گفتم :
    - نه اكبر وايسا منم بيام .
    روم و از پسر گرفتم و به سمت اكبر رفتم . اكبر يكي از بچه هاي محلمون بود . از صبح تا شب كارش خوردن بود . به خاطر چاقي بيش از حدش همه بهش لقب خرس و داده بودن ! البته پر بيراه هم نبود ! عرضش تقريبا كم از دروازه فوتبال نداشت ! هميشه هم سر كوچه با يه ساندويچ مينشست و رفت و آمدارو تماشا ميكرد . يه باباي پير داشت كه روزي 100 بار از دست اكبر ميمرد و زنده ميشد . نه حاضر بود فكري به حال وزنش كنه نه اينكه سر يه كاري بره ! ولي در كل بچه ي خوبي بود . معصوميت و مهربوني خاصي توي صورت گرد و سياهش بود . معرفتش حرف نداشت و يكي از رفيقام حساب ميشد . مثل هميشه يه ساندويچ دستش بود و مشغول خوردن بود . نزديكش رسيدم . با دست كوبيدم تو شكمش و گفتم :
    - تو هنوز يه فكري به حال اين دنبه ها نكردي ؟ دِ انقدر نخور آخرش ميپكي !
    - تو رو سننه ؟!
    شونه هام و انداختم بالا و گفتم :
    - به من چه اصلا بخور !
    - امروز دُكي سراغت و ميگرفت .
    - دُكي ؟! سراغ من ؟ باز چي شده مارو خفت كرده ؟
    - چه ميدونم ولي شاكي بود ناجور !
    نگاهي به صورتش كردم و گفتم :
    - پاك كن اون سس كوفتي رو از كنار لبت ! عين آدم بخور حالمون و گرفتي !
    با آستينش صورتش و پاك كرد و گفت :
    - الان ميري پيشش ؟
    - نه بابا كي الان حوصله ي توپ و تشر داره . خستم ميرم خونه . صبح شايد يه سر بهش زدم .
    - خسته اي ؟! مثلا چيكار كردي ؟ جيب بري هم مگه خستگي داره ؟
    نيشخند زدم و گفتم :
    - تورو سننه ؟ من رفتم . توام كمتر بلومبون خرسه !
    بدون حرف ديگه اي از اكبر خرسه جدا شدم . دوباره روز تموم شده بود و بايد برميگشتم به همون دخمه ي هميشگيم ! جايي كه اصلا نميشد بهش گفت خونه ! بيشتر شكل گدا خونه بود .
    كليدم و توي قفل زهوار در رفته چرخوندم و وارد شدم . ميخواستم بي سر و صدا وارد شم . دوباره حوصله ي غرغر شنيدن و تيكه رو نداشتم . همين كه خواستم برم سمت اتاقم صداي زنگ دار اقدس خانوم تو گوشم پيچيد ! " اين عفريته هنوز بيداره ؟! "
    - چه عجب اومدي خونه ! دختر تو خجالت نميكشي تا اين ساعت بيروني ؟!
    برگشتم سمتش و گفتم :
    - عليك سلام اقدس خانوم ! دنبال يه لقمه نون حلال بودم به جون شما !
    اخماش و تو هم كشيد و گفت :
    - جون عمه جونت ! يكم شبا زودتر بيا خونه . به خدا مردمم يه نفس راحت ميكشن از دستت . يه جيب بر كمتر زندگي راحت تر !
    اخمام و تو هم كشيدم . مثل اينكه اين ول كن نبود گفتم :
    - تو قيممي يا وكيل وصيم ؟ دِ سرت و بكن تو زندگيت پيري به من چيكار داري تو ؟
    از كوره در رفت با حرفم گفت :
    - بد كردم بهت خونه دادم ؟ بايد جل و پلاست و بريزم تو خيابون تا ديگه واسه من بلبل زبوني نكني دختره ي دزد ! توام پس فردا ميشي عين اون باباي عمليت !
    بدون توجه به حرفش به سمت اتاقم رفتم . ديگه انقدر اينارو شنيده بودم سيب زميني بي رگ شده بودم . واسم فرقي نداشت ديگه چي بارم ميكنه ! دوباره گفت :
    - كجا داري ميري ؟ فردا زودتر بياي خونه ها . آبروم و جلو در و همسايه داري ميبري !
    پوزخند زدم . " كي نگران آبروش بود ! يكي نبود بگه اگه تو آبرو داشتي كه ساعت 11 شب نمي اومدي بيرون هوار بكشي ! "
    بي اعتنا خودم و انداختم تو اتاقم و كلاهم و از سرم برداشتم . كنار بخاري رفتم و دستام و روش گرفتم . چقدر بيرون سرد بود !
    هر شب كه وارد اين خونه ميشدم با خودم ميگفتم كاش يه پول و پله ي درست و حسابي گيرم بياد بتونم از اين گدا خونه برم يه جاي ديگه ! ولي كجاي اين شهر درن دشت همچين پولي رو واسه من بدبخت گذاشته بودن ؟ همون جا كنار بخاري روي زمين ولو شدم . خونه ي بدي نبود ولي صاحب خونه ي گندي داشت !
    يه خونه ي بزرگ كلنگي بود كه دور تا دورش اتاقاي كوچيك بود . اقدس خانوم بعد از مرگ شوهرش اينجا بهش ارث رسيده بود . بچه كه نداشت فقط خودش بود و خودش ! چند تا از اتاقاش و براي گذرون زندگيش اجاره داده بود كه يكي از اين اتاقاش و من و باباي معتادم اجاره كرده بوديم . ولي همين دو سال پيش انقدر بابام مواد زد كه سنكوپ كرد و مرد . اصلا حتي 1 قطره اشكم براش نريختم . لياقتش و نداشت انقدر خودش و توي مواد غرق كرده بود كه همش تو هپروت بود اصلا نميدونست دختري هم داره . انگار براش مهم نبودم ! تا جايي هم كه يادمه مادر نداشتم . يه عده ميگفتن سر زا رفته يه عده ي ديگه هم ميگفتن انقدر بابام زدش كه بعد از زايمانش مرد . تو اين دنيا خودم بودم فقط ! چند تا دوستم دور و برم بودن . كه همشون پسر و هم تيپ خودم بودن . با اينكه دختر بودم ولي حس و حال و احساسات يه دختر و نداشتم . هميشه توي خيابونا بودم . واسه ي دفاع از خودمم كه شده بود بايد قوي ميبودم ! اين قوي بودن روحيه ي يه دختر و نمي طلبيد بايد مثل يه پسر رفتار ميكردم كه كسي طرفم نياد و فكر ناجور نكنه در موردم . همه ي هم محليا بلبل صدام ميزدن . انقدر با اين اسم من و صدا كرده بودن كه اصلا اسم اصليم يادم رفته بود ! اينم فقط به خاطر وراجيايي كه ميكردم روم گذاشتن ! همه ميگفتن از بچگي وراج بودم . ديگه به اسمم عادت كردم . فكر ميكنم همه اسم اصليم و فراموش كردن ! خودمم فراموشش كردم . توي شناسنامه اسمم سُرمه بود ! بدم نميومد از اسمم يعني چجوري بگم خيلي هم دوستش داشتم ولي خودم و سرمه نميدونستم . به نظر خودم سرمه يه دختري بود كه خيلي احساساتي بود . چهره اش دخترونه بود و لباساي دخترونه ميپوشيد . انقدر ظريف بود كه ناخودآگاه يكي بايد ازش حمايت ميكرد . ولي اين جور چيزا با شخصيت من جور نبود . من دقيقا نقطه ي مقابل سرمه بودم . زمخت و بي احساس !
    20 سالم بود تا دوم دبيرستان بيشتر درس نخونده بودم . يعني باباي معتاد و خرج زندگي نميذاشت كه درس بخونم . هر چند خودمم زياد علاقه اي نداشتم . حوصله ي اينكه هر دقيقه بچه ها به خاطر اخلاقام و رفتارام عصبانيم كنن و نداشتم . خوب طبيعي هم بود برخوردشون ، بين اون همه دختر من واقعا اونجا چيكار ميكردم ؟!
    توي همون دوره هاي بي پولي و بدبختيمون بوديم كه با مهدي جيب بر آشنا شدم . يكي از بچه هاي محل بود كه كم پيش ميومد با كسي دم خور بشه خيلي سرد و جدي بود . شوخي با كسي نداشت . با اينكه جثه ي ريزي داشت ولي خيلي زبر و زرنگ بود . هر كاري ازش بر ميومد ! قد متوسطي داشت و پوست صورتش سبزه ي سير بود . جثه ي لاغري داشت . ولي چشم و ابروي مشكيش جذبه ي خاصي داشت كه باعث ميشد از پير و جوون ازش حساب ببرن و بترسن ! يه جورايي خوشم اومده بود ازش . يكم آمارش و از اين و اون گرفتم و بالاخره خودم و آويزونش كردم . هر چي ميگفتم ميخوام يادم بدي چيكار كنم زير بار نميرفت و هي پسم ميزد ولي من سيريش تر از اين حرفا بودم اين وراجيامم بالاخره يه جايي به درد خورد ! انقدر مخش و خوردم تا آخرش قبول كرد كه بشم دستيارش ! از صبح تا شب تو خيابونا راه ميفتاديم و جيباي پر پول مردم و زير نظر ميگرفتيم به شكلاي مختلف جيبشون و ميزديم . اوايلش كه من كاري نميكردم بيشتر نگاه ميكردم و بعضي وقتام تو دست و پاي مهدي ميپيچيدم ولي مهدي كه از وضع زندگيم كم و بيش با خبر بود يه قسمتي از پولي كه در مي آورديم و بهم ميداد و من با ذوق و شوق پولام و نگه ميداشتم . اينجور مهربونيا از مهدي با اون شخصيت جدي و مسخره اي كه داشت بعيد بود ولي خوب همين كه بهم پولارو ميداد خوشم ميومد !
    البته اون پولا زياد دستم دووم نمياورد باباي عمليم همه رو دود ميكرد !
    ولي يكم كه از كارم با مهدي گذشت ديگه وارد شده بودم . حتي يه جاهايي مهدي سوژه رو نشونم ميداد و من همه كارارو ميكردم !
    تا اينكه بابام مرد و ديگه پولام و پس انداز ميكردم . البته نصف بيشترش واسه پول اجاره خونه و پول خورد و خوراكم ميرفت . ولي يه قسمت كميش واسم ميموند و سعي ميكردم جمعش كنم تا از اون گداخونه بذارم و برم .
    اقدس خانوم نه تنها من بلكه خون تك تك مستاجراش و هر روز تو شيشه ميكرد . اكثرا كسايي هم كه اونجا بودن چاره اي جز تحمل نداشتن . با اين قيمتاي سرسام آور خونه ي اقدس خانوم تنها مورد اكازيون بود !
    به جز من 3 تا خانواده ي ديگه هم توي اون خونه زندگي ميكردن . خانواده ي لطفي كه يه زن و شوهر تنها بودن و حقوق بخور و نمير معلمي ميگرفتن و روزگارشون و يه جوري بالاخره ميگذروندن كلا خانواده ي بي سر و صدايي بودن و كاري به كار كسي نداشتن . يكي ديگه خانواده ي صابري بودن كه فقط 1 دختر كوچولوي شيرين به اسم پريناز داشتن . تنها دوست من توي اون خونه ي به اين بزرگي فقط پريناز كوچولو بود . حتي با وجود بد خلقياي سرور خانوم مامان پريناز كه اصرار داشت دخترش با من حرف نزنه بازم اثري توي من نداشت و عاشق مهربونيا و شيرين زبونياي پريناز بودم . بر خلاف خانوم لطفي سرور خانوم بدتر از اقدس بود به همه چي كار داشت و از صبح مينشست تو حياط و به اين و اون گير ميداد .
    خانواده ي سوم هم يه مادر و پسر تنها بودن . مادره از ترس اينكه من پسرش و تور نكنم نميذاشت اصلا من و ببينه ! من تو چه فكري بودم اينا تو چه فكري بودن ! كلا 1 بارم بيشتر پسرش و نديدم . اسمش رضا بود . از قيافش معلوم بود از سادگي افتضاحه ! خوب حقم داشت از بس مادرش تو خونه نگهش داشته بود و آبم دستش ميداد !
    از جام بلند شدم . بر عكس شباي ديگه كه به محض وارد شدن به اتاقم از خستگي غش ميكردم امشب خوابم نميبرد . لباسام و با شلوار گشاد مشكي كه رنگ و روش رفته بود و پليور خاكستري كه 2 سايز ازم بزرگتر بود ! عوض كردم . لحاف و تشكم و كنار بخاري پهن كردم و دراز كشيدم . يعني دُكي باهام چيكار داشت ؟!
    دُكي مرد مسني بود . كه ميشد گفت ريش سفيد محلمونه ! همه يه جور خاصي رو حرفش حساب ميكنن و يه جورايي هم مدام جووناي محل و نصيحت ميكنه ! چقدرم كه اين نصيحتا افاقه ميكنه ! نه كه همه ي جوونا سر به راه شدن و دست از كار خلاف برداشتن ! مرد خوب و بي آزاري بود . ناخودآگاه دلت ميخواست به اون صورت مهربون و نوراني اعتماد كني ولي انقدر تو گوشت حرفاي مختلف ميخوند كه اعصاب آدم و به هم ميريخت . بچه هاي محل بهش ميگفتن دُكي البته دليل خاصي نداشت و اصلا نميدونم اين دُكي و كي تو دهن بقيه انداخت ولي هر چي كه بود كسي جلوي خودش جرات نداشت اينجوري صداش كنه ! همه بهش ميگفتن حاجي . يا مثلا حاج علي ! البته باز حاج علي رو فقط دوستاي جون جونيش ميگفتن !
    حوصله ي اينكه فردا توپ و تشر بشنفم و نداشتم . ولي چاره چيه دُكي امر كرده اگه نميرفتم از زير سنگم بود پيدام ميكرد !
    چشمام و بستم و تصميم گرفتم فردا به مسائل فردا فكر كنم . الان وقت استراحت بود .
    ****
    صبح با سر و صداي اقدس كه از بيرون ميومد از خواب پريدم فكر كنم باز داشت با همسايه ها دعوا ميكرد . " اه اين زن انگار زندگي نداره . سرش درد ميكنه واسه دعوا " سرم و زير لحافم بردم تا كمتر صداش و بشنوم . ولي مگه ميشد صداي جيغ اقدس و نشنيد ؟!
    ديگه خواب معني نداشت . پاشم برم دنبال كار و زندگيم . يه لحظه خودمم خندم گرفت ! كار ؟! از كي تا حالا به جيب بري هم ميگفتن كار ؟!
    كلاهم و سرم كردم و از اتاق رفتم بيرون . دستشويي بيرون توي حياط بود و بايد از جلوي چشماي تيز بين اقدس رد ميشدم . خدا كنه امروز و ديگه بيخيال دعوا بشه .
    از جلوش رد شدم ولي چيزي بهم نگفت . تعجب كردم و آفتاب از كدوم طرف در اومده بود ؟! حتما دعواهاش و با همسايه كرده ديگه خالي شده . كسي توي دستشويي بود . تقه اي به در زدم و كنار در وايسادم . پاي راستم و به ديوار زدم و حياط و از نظر گذروندم . فقط اقدس توي حياط بود . عجيب بود كه اين موقع كسي توي اين خونه نبود ! اينجا هميشه مثل خونه ي قمر خانوم بود . شلوغ و در هم بر هم . انقدر آدم ميومد و ميرفت كه اصلا نصفشون و نميشناختم . ولي همشون و اقدس ميشناخت !
    دوباره تقه اي به در زدم و بلند گفتم :
    - دِ بجنب مگه دستشويي شخصيه ؟!
    صداي غرغر مردي رو از توي دستشويي شنيدم و بعد هم صداي باز شدن در و ! باباي پريناز بود . اخمام و تو هم كردم و وارد دستشويي شدم . كلاهم و برداشتم صورتم و شستم و نگاهي به موهام كردم . داشت دوباره بلند ميشد . بايد برم سلموني سر كوچه واسم كوتاهش كنه .
    از دستشويي اومدم بيرون . سرما به صورت خيسم ميخورد و باعث ميشد لرز كنم . سريع اومدم توي اتاقم و دستام و روي بخاري گرفتم . يكم كه گرم شدم به سمت لباسام رفتم . بايد ميرفتم پيش دُكي .
    شلوار جين كهنم و پوشيدم . خيلي وقت بود كه هيچ لباسي واسه ي خودم نخريده بودم . كاپشن نسبتا بلند و گشادمم تنم كردم . طبق معمول موهامم داخل كلاهم كردم و از در زدم بيرون . توي كوچه حسن بقچه رو ديدم ! بيچاره موهاش زيادي فر بود يه جورايي سرش عين بقچه بود به خاطر موهاش ، واسه همين همه بچه هاي محل اينجوري صداش ميزدن .
    - چطوري بقچه ؟
    - نگاهي بهم كرد و گفت :
    - تو بهتري ! شنيدم دُكي احضارت كرده باز چه غلطي كردي ؟
    به سمتش رفتم و از نون بربرياي تازه اي كه تو دستش بود تكه اي كندم و همونجور كه ميخوردم گفتم :
    - خودت ميدوني كه دُكي گيره ! وگرنه به مرگ خودت ميدوني كه من اهل هيچي نيستم !
    خنديد و گفت :
    - مرگ خودت حيف نون ! من برم تا نونا خشك نشده .
    همونجوري كه ميرفت گفت :
    - عصر هستي ؟
    سرم و تكون دادم و گفتم :
    - آره هستم . امشب برنامه اي ندارم .
    - پس جاي هميشگي ميبينمت .
    دستي براش تكون دادم و راهي مغازه ي دُكي شدم . به مغازه ي پارچه فروشي رسيدم . نفس عميقي كشيدم " خدا آخر و عاقبتم و به خير كنه ! اينجا رفتن با خودم بود برگشتنم با خدا !"
    بالاخره شك و دو دلي رو كنار گذاشتم و رفتم تو مغازه !
    - سلام حاجي .
    سرش و بالا گرفت و به محض اينكه من و ديد اخماش و كشيد تو هم :
    - چه سلامي ؟ چه عليكي ؟
    - چي شده حاجي ؟ هر چي بوده به جون اكبر خرسه غلط گزارش دادن . شما كه ديگه مارو ميشناسي . ما تو دست و بال خودتون بزرگ شديم . . .
    حرفم و قطع كرد و گفت :
    - بچه دو دقيقه زبون به دهن بگير ببينم .
    ساكت شدم و گفتم :
    - چشم حاجي بفرماييد
    چپ چپي نگاهم كرد و گفت :
    - از كارات و جاهايي كه با مهدي جيب بر ميري خبر دارم . مگه قرار نشد تموم كني اين كارارو ؟ آخه من چند بار از طرف تو به اين اقدس خانوم قول بدم كه درست ميشي ؟! آبروي اون بنده خدا رو هم تو در و همسايه بردي . همه ميگن خونش و به يه دختر . . .
    نفسي تازه كرد و دستي به ريش بلند و سفيدش كشيد و گفت :
    - استغفرالله ! نا سلامتي تو دختري . يه روسري سرت كن بابا جون . كمتر با اين پسراي محل بگو و بخند كن . شب زود برو خونه . آخه مردم در موردت چي فكر ميكنن ؟ واسه خودت مهم نيست ؟
    حوصلم از حرفاي تكراريش داشت سر ميرفت . پس اقدس شكايت كرده بود ! اقدس خانوم حالا ببين چه بلايي به سرت بيارم !
    - حاجي در دروازه رو ميشه بست ولي در دهن اين جماعت و نميشه . بيخيالي طي كن حاجي !
    - دِ آخه اين طرز حرف زدن يه دختره ؟ يه نگاه به اطرافت بنداز . با 4 تا دختر رفت و آمد كن ببين دنيا دست كيه ! پس فردا ايشالله يكي مياد خواستگاريت تو بايد متين باشي بابا جون . اينجوري تا آخرش تنها ميمونيا . بالاخره تو زني بايد سايه ي يه مرد بالا سرت باشه . زن كه نميتونه تنهايي از پس كار خودش بر بياد آخه .
    ديگه كم كم حرفاش داشت عصبانيم ميكرد ! يكي نبود بهش بگه آخه پير مرد خجالت بكش من زنايي رو ميشناسم كه دو برابر مردا مرد ترن ! همونجوري كه به سمت در مغازه ميرفتم برگشتم و گفتم :
    - حاجي من نياز به آقا بالا سر ندارم زت زياد .
    از در مغازه اومدم بيرون . ديگه هم هر چي صدام كرد برنگشتم جوابش و بدم . حاجي بود درست احترامش واجب ! ولي دليل نميشه هر حرفي رو بدون اينكه سبك سنگين كنه بزنه كه !
    طبق معمول هميشه يه راست رفتم دم در خونه ي مهدي جيب بر . دو تا تك زنگ زدم و وايسادم تا در باز بشه . خودش در و باز كرد . لباساي تو خونه تنش بود گفت :
    - دير كردي امروز .
    از جلو در كنار رفت . رفتم تو و در و بستم گفتم :
    - اين دُكي مخم و كار گرفته بود .
    سريع سرش و به سمتم برگردوند و با اخم هميشگيش گفت :
    - خوب ؟ كه چي ؟
    هنوزم يكم از اين اخم و تَخماش ميترسيدم ولي هميشه سعي ميكردم جلوش خونسرد باشم . شونه هام و بالا انداختم و گفتم :
    - چه ميدونم . چرت و پرتاي هميشگي . باز اين اقدس زيادي حرف زده . به دُكي گفته من و نصيحت كنه .
    مهدي پشتش و بهم كرد و داخل اتاقش رفت . منم به دنبالش رفتم و همينجوري يه ريز ميگفتم :
    - ميگفت با تو نگردم و اين كارارو كنار بذارم . ميگفت روسري سرم كنم و دخترونه رفتار كنم . چه ميدونم فكر كنم خيالات برش داشته كه شوهرم بده . ميگفت پس فردا خواستگار مياد واست تو بايد متين باشي و از اين خزعبلات . آخه كي مياد مارو بگيره ! اونم بين اين همه دختر ترگل ورگل !
    مهدي روش و به سمتم برگردوند . خبري از اخماش نبود ولي صورتش بي حس بود . نفسم و پر صدا بيرون دادم و گفتم :
    - خوب تو بگو . امروز چه كاره ايم ؟
    مهدي همونجوري كه واسه خودش چاي ميريخت گفت :
    - امروز جايي كار دارم . تو برو خونه امروز خبري از كاسبي نيست .
    - جون مهدي نكن همچين با من ! من برم ور دست اقدس بشينم چي بگم آخه ؟ منم باهات ميام .
    نگاه پر جذبش و بهم انداخت و گفت :
    - دِ ميگم برو خونه بگو چشم .
    اينم باز اخلاقش جهنمي شد ! گفتم :
    - خيلي خوب پس من رفتم .
    - صبحونه خوردي ؟
    - نه ميرم تو راه يه چيزي ميگيرم ميخورم .
    - بيا بشين با هم بخوريم منم نخوردم .
    - نه ميرم .
    - بشين .
    رو حرفش حرف نزدم كنار سفره ي كوچيكي كه پهن كرده بود نشستم و مشغول خوردن شدم .مهدي اخماش تو هم بود و حسابي رفته بود تو فكر . گفتم :
    - چته امروز ؟ كشتيات غرق شدن ؟
    نگاهي بهم كرد و گفت :
    - ميميري دو دقيقه حرف نزني ؟
    سري تكون دادم و گفتم :
    - آره . بيراه نيست كه بهم ميگن بلبل ديگه !
    استكان خالي چاييش و روي نعلبكي گذاشت و از جاش بلند شد .
    - من ميرم حاضر شم . زود بخور سفره رو هم جمع كن .
    - جون مهدي تعارف نكنيا . من غلامتم اصلا .
    بدون توجه به حرفم رفت تا لباساش و بپوشه . منم سريع از جام بلند شدم و سفره رو جمع كردم . چند دقيقه اي منتظرش موندم ولي از اتاق بيرون نيومد بلند گفتم :
    - مهدي من برم ؟ كاريم نداري ؟
    - نه خداحافظ .
    چقدر امروز اين عجيب شده بود . شونه هام و بالا انداختم و از خونش خارج شدم . حالا بايد كجا ميرفتم ؟ تصميم گرفتم برم سلموني . قدمام و تند تر كردم و به سمت سلموني مردونه اي كه سر كوچمون بود رفتم . سرش حسابي شلوغ بود . احمد آقا ( آرايشگر ) به محض اينكه من و ديد گفت :
    - به سلام بلبل . از اين ورا .
    - سلام احمد آقا . موهام بلند شده اومدم پيشت كه يكم صاف و صوفش كني .
    - اون دفعم كه بهت گفتم . اگه يكي بياد و تورو اينجا ببينه واسه ما بد ميشه . آرايشگاه زنونه 1 كوچه پايين تره .
    كلافه گفتم :
    - احمد آقا جون تورو خدا من و سر ندوون . من اينجا راه دستمه . بزن بره قربونت كسي نمياد ببينه .
    احمد آقا نفسي كشيد و گفت :
    - امان از تو . خيلي خوب بگير بشين تا نوبتت بشه .
    روي تنها صندلي كه خالي مونده بود نشستم . تازه نگاهي به اطرافم انداختم . همه ي مشتريها نگاهشون و با كنجكاوي به من دوخته بودن . بي توجه به همشون به در و ديوار زل زده بودم .
    بالاخره بعد از كلي صبر كردن نوبتم شد . نشستم روي صندلي مخصوص و كلاهم و در آوردم . احمد آقا موهام و برام يكم كوتاه تر از حدي كه بود كرد و بعد از اينكه پول و دادم از سلموني اومدم بيرون . خوب اينم از موهام حالا بايد چيكار ميكردم ؟
    به سمت بقالي رفتم و يه سري خورده ريز واسه خونه خريدم و راهي شدم . مثل اينكه امروز هر جور بود بايد اقدس خانوم و تحمل ميكردم !
    عين كاروونسرا در خونه باز بود . روزا هميشه همينجوري بود . انگار حياط خونه ي اقدس خانوم سر كوچه بود ! هر چقدر اين كوچه رفت و اومد داشت خونه ي اقدسم داشت !
    اقدس با چند تا از خانوماي همسايه توي حياط نشسته بودن و حرف ميزدن . معلوم نبود باز داشتن غيبت كدوم مادر مرده اي رو ميكردن ! اين حرفاشون ميتونست زندگي يه آدم و زير و رو كنه !
    از جلوي خانوما رد شدم و سعي كردم نگاهاي چپ چپشون و نديده بگيرم . خودم و انداختم توي اتاقم و در و بستم . نفسم و پر صدا بيرون دادم . حالا بايد چيكار ميكردم ؟ كيسه ي خريدم و توي يخچال كوچيكي كه كنار اتاق داشتم جا دادم و كنار بخاري نشستم . هر روز كه ميگذره بيشتر دوست دارم از اينجا فرار كنم . نگاهم و دور تا دور اتاقم ميچرخونم . وسايل چنداني نداشتم . يه فرش كوچيك 9 متري وسط اتاق انداخته بودم و يه يخچال كوچيكم يه گوشه گذاشته بودم . براي پخت و پزهايي هم كه گاهي انجام ميدادم يه گاز پيك نيكي كوچيك داشتم . چند دست لباسي رو هم كه داشتم و به چوب لباسي كه گوشه ي اتاق بود آويزون كرده بودم . يه بخاري و يه دست لحاف و تشكتم بيشتر نداشتم . از دار دنيا فقط همينارو داشتم . نه تلويزيوني ! نه حتي راديويي ! تنها وسيله ي با ارزشي كه داشتم موبايلم بود كه به اصرار مهدي خريده بودم . اونم فقط پول سيم كارتش و خودم داده بودم كه 10 هزار تومنم نشد . گوشي رو مهدي برام خريد . گفت به عنوان قرض ولي وقتي ميخوام پولش و بهش بدم هر دفعه قبول نميكنه . البته همچين گوشي تاپي هم نيست . به قول اكبر خرسه كه ميگه چراغ قوش بيشتر از خود گوشيه به درد ميخوره !
    ولي خوب من به همينم راضي بودم . مهدي چند وقتي بود كه رفتاراش باهام عوض شده بود . زيادي مهربوني ميكرد . البته اخلاقش و نميگما ! اصلا تو مرامش نبود كه بخنده ! ولي با كاراش بدجور آدم و نمك گير ميكرد . البته من هميشه ميذارمش پاي معرفتش .
    دوباره ياد حرفاي صبح دُكي افتادم . واقعا كي حاضر ميشد بياد من و بگيره ؟ من و ؟ بلبل ؟ هه ! چه خيالات خامي .
    از جام بلند شدم و توي آينه ي كوچيكي كه روي ديوار بود به خودم نگاه كردم . موهاي تازه كوتاه شدم واقعا قيافم و مثل يه پسر كرده بود . همه توي كوچه و خيابون با اولين نگاهي كه ميديدنم فكر ميكردن پسرم ولي به قول مهدي تا دهن باز ميكردم صدام داد ميزد كه دخترم .
    چشماي درشت و عسلي رنگي داشتم . مژه هامم بلند و حالت دار بود ولي ابروهاي پر و بي حالتم اجازه نميداد چشمام زياد نظر كسي رو جلب كنه . نگاهي به پشت لبم انداختم . اگه خيلي دقت ميكردم ميتونستم موهايي كه بالاي لبم جا خوش كرده رو كاملا ببينم ولي خوب چون موهام بور بود زياد معلوم نبود ولي خوب اين دليل نميشد كه وجودشون و بشه انكار كرد ! پوست گندمي داشتم و لبهامم ميشد گفت خوش فرمه ! در كل از قيافم راضي بودم . كلا هر كي نگاهم ميكرد توي دختر بودنم شك ميكردم اونم فقط به خاطر موها و ابروهاي پرم بود . قد و هيكل باريك و كوتاهي داشتم . قدم تقريبا 160 سانت بود . حالا 1 يا 2 سانت بيشتر ! اندامم هم ظريف و باريك بود . اكبر خرسه هميشه ميگفت اگه اسمت بلبل نبود ترجيح ميدادم بهت بگم استخون ! خوب حقم داره در مقابل خودش من مثل چوب كبريت ميمونم !
    نفسم و پر صدا بيرون دادم و گفتم " خر نشو بلبل ! كي عاشق تو ميشه ؟ اونم با اين سر و وضع ؟ تو هميشه هميني كه هستي ميموني . مگه اينكه خودت يه فكري بكني و از اين منجلاب در بياي ! حاليته ؟ "
    هر روز به خودم قول ميدادم كه تلاش كنم تا از اين وضعيت خلاص بشم . ولي زمان ميبرد .
    براي نهار روي گاز پيك نيكيم نيمرو درست كردم و خوردم . بعد از نيمرو يه چرت ميچسبيد كنار بخاري ولو شدم و چشمام و بستم .

    ***
    نگاهي به اطرافم كردم هوا داشت كم كم تاريك ميشد . ساعت حدوداي 5 بود . از جام بلند شدم و لباسام و مرتب كردم دوباره كاپشنم و پوشيدم و از در خونه زدم بيرون . خبري از هياهوي هميشگي تو حياط نبود . امروز از صبح پريناز و نديده بودم . حسابي دلم براش تنگ شده بود .
    قدم توي كوچه گذاشتم . هوا سوز بدي داشت . يقه ي كاپشنم و بالا تر آوردم تا از سرما در امان باشم ولي با اون لباسا بعيد بود گرم بشم . به سمت محل قرارم با بچه ها رفتم . اكثر اوقات اونجا جمع ميشديم . تقريبا سر خيابون اصلي محلمون بود . از دور آتيشي كه همه دورش حلقه زده بودن و ديدم . به همه سلام كردم و دستم و روي آتيش گرفتم تا گرم بشه . كم كم خون گرم زير پوستم دويد . با صداي اكبر خرسه به خودم اومدم :
    - امروز دُكي چيكارت داشت ؟
    - دُكي معمولا چيكار داره ؟ حرف الكي تو گوشم خوند .
    حسن بقچه گفت :
    - چقدرم كه رو تو تاثير داره ! امروز بابام ميگفت ممد آقا هموني كه لباس فروشي داره پايين كوچمون . ميشناسيش كه ؟
    سرم و تكون دادم دوباره گفت :
    - دنبال يه ور دست ميگرده . اگه ميري بگم بابا باهاش حرف بزنه ؟
    پوزخندي زدم و گفتم :
    - با پول جيب بري هنوز هيچي ندارم با پول ور دستي كه ديگه فكر كنم از گرسنگي هم بميرم .
    شهرام لاته يكي از بچه ها كه زيادي باهاش دم خور نميشدم گفت :
    - از جيب بري كه بهتره !
    نگاهشم نكردم . كلا آدم بي جنبه اي بود . از اونايي كه روزي دو بار بايد بهش حالي ميكردي كه حد خودش و بدونه ! بي توجه به حرف شهرام به حسن گفتم :
    - حالا چقدري ميخواد مايه بده ؟
    شونه هاش و بالا انداخت و گفت :
    - نميدونم . بايد خودت باهاش حرف بزني . ميخواي ؟
    - باس فكر كنم .
    - فكرات و كردي خبرم كن .
    سرم و آروم تكون دادم . واقعا تا كي ميخواستم جيب مردم و خالي كنم ؟ نميدونم چرا امروز حال و هوام عوض شده بود . يعني حرفاي دُكي مخم و شستشو داده بود ؟ " بلبل به خودت بيا با حرف يه پير مرد كه نبايد قافيه رو ببازي ! " ذهنم و منحرف كردم و سعي كردم گوشم و بدم به حرفاي اكبر خرسه . ولي هر چند لحظه يه بار ميرفتم تو عالم هپروت !
    توي همين فكر و خيالا بودم كه مهدي جيب بر و ديدم كه داره رد ميشه . سريع از جمع جدا شدم و به سمتش دويدم :
    - مهدي ، مهدي با توام .
    با صداي من به خودش اومد و به سمتم برگشت . بهش رسيدم و گفتم :
    - فردا چي كاره ايم ؟
    - فردا صبح بيا خونم بهت ميگم .
    - دوباره مثل امروز نباشه ؟
    - تو بيا كارت نباشه .
    - باشه پس تا فردا .
    بدون خداحافظي از كنارم رد شد . دوباره برگشتم پيش بچه ها و به حرف زدن با اونا ادامه دادم .
    ****
    دوباره صبح با صداي اقدس خانوم از خواب پريدم . انگار نيت كرده بود اين هفته مدام با صداش روي اعصاب من پياده روي كنه !
    حوله ي كوچيكي رو برداشتم و روي سرم انداختم از اتاقم رفتم بيرون . حياط شلوغ بود . پريناز كوچولو مشغول لي لي بازي بود . لبخندي روي لبم نشست . با ديدن من به سمتم دويد و با شيرين زبوني گفت :
    - سلام بلبل . مياي با هم بپر بپر بازي كنيم ؟
    لپش و كشيدم و گفتم :
    - سلام زلزله ! بپر بپر بازي ديگه چيه ؟
    انگشت اشاره اش و به سمت جايي كه داشت لي لي بازي ميكرد گرفت و گفت :
    - از اون بازيا .
    خندم گرفت گفتم :
    - اون كه اسمش بپر بپر نيست بهش ميگن لي لي .
    با چشماي معصومش بهم زل زد و گفت :
    - ولي بپر بپر كه قشنگ تره . لي لي يعني چي ؟
    وقتي شروع به سوال پرسيدن ميكرد ديگه تمومي نداشت واسه همين گفتم :
    - هيچي من اشتباه كردم . بذار برم دستشويي بيام با هم بپر بپر ميكنيم باشه ؟
    خنديد و گفت :
    - زود بيا .
    سري تكون دادم و به سمت دستشويي رفتم . انگار امروز صبح كسي دستشويي و قُرُق نكرده بود ! هميشه هم اينجوري نبود . بعضي صبحا صف دستشويي از صف نونوايي هم شلوغ تر بود !
    بعد از شستن دست و صورتم حولم و دوباره رو سرم انداختم و از دستشويي بيرون اومدم . پريناز با ديدنم با دست بهم اشاره كرد كه برم پيشش . لبخند به لب به سمتش دويدم و مشغول بازي شديم . از قصد خودم و ميسوزوندم كه اون ببره . با خنده بهم ميگفت :
    - بلبل باخت پريناز برد !
    عاشق حرف زدنش بودم . به خاطر پرشهايي كه ميكردم حوله از روي سرم افتاده بود و متوجه نشده بودم . يهو صداي زنگ دار اقدس خانوم و شنيدم :
    - دختره ي چشم سفيد روسري كه سرت نميندازي حداقل همون كلاه بي صاحابت و بذار رو سرت . مرد تو اين خونه رد ميشه .
    تازه حواسم به حولم رفت . دوباره روي سرم انداختم و گفتم :
    - حرص نخور شما . يه نظر حلاله !
    عصباني گفت :
    - تو آدم نميشي . گفتم حاجي باهات حرف ميزنه به راه مياي . بايد بندازمت از اينجا بيرون تا آدم بشي . اونوقت ببيني كي ديگه به يه دختر با اين وضع خرابش خونه ميده !
    تا اومدم حرفي بزنم صداي سرور خانوم و شنيدم :
    - ولش كن اقدس خانوم جون . اين همينجوريه ! انگار داري ياسين تو گوش خر ميخوني . به فكر خودش كه نيست ميخواد با اين ادا و اصولاش شوهراي ما رو هم از راه به در كنه . من خوب اينجور دختراي مارمولك و ميشناسم . ولي كور خوندي . آقا صابري نگاه به زن نامحرم نميندازه . چشمش دنبال زن و بچه ي خودشه .
    پوزخند زدم و بدون اينكه از كوره در برم گفتم :
    - حالا كي مياد نگاه به آقا صابري شما بندازه ؟! مال بد بيخ ريش صاحابش . بيچاره آقا صابري !
    نگاهم به چشماي پريناز افتاد . هر بار كه با كسي دعوام ميشد با بغض نگاهم ميكرد . بوسه اي روي گونش كاشتم و از كنارش گذشتم . سرور كه حسابي عصباني شده بود با صداي جيغ مانندي گفت :
    - گيس بريده حالا كارت به جايي رسيده كه به آقا صابري حرف مفت ميزني ؟ بدبختي ديگه . دختر كريم عملي بهتر از اين نميشه ديگه .
    اقدس خانوم پشت بندش گفت :
    - همين امشب جل و پلاست و جمع ميكني از اينجا ميري . شير فهم شدي ؟
    پوزخندي تحويلش دادم و گفتم :
    - گدا خونت مال خودت و امثال اينا . شوهر بدبختت و دق مرگ كردي حالا نوبت همسايه هاته ؟! اگه توام بخواي ديگه تو اين دخمه نميمونم .
    اقدس دستش و به كمرش زد و با چشمايي كه ازش آتيش ميباريد گفت :
    - ديگه داري گنده تر از دهنت حرف ميزني ! هِري . خوش اومدي . زودتر از اينا بايد مثل سگ مينداختمت بيرون . تقصير منه كه دلم واسه تنهاييت سوخت . تو مثل گربه ميموني هر چي هم بهت خوبي كنم بازم برميگردي چنگول ميندازي !
    پشتم و بهش كردم و به سمت اتاقم رفتم . پشت سرم فحشهايي رو كه نثار خودم و بابام ميكرد و ميشنيدم ولي حوصله ي قيل و قال الكي رو نداشتم . به حرف گربه كوره كه بارون نميومد !
    خودم و توي اتاقم انداختم . حالا سرورم ديگه باهاش هم صدا شده بود . اونم از يه جاي ديگه داشت ميسوخت . آمار شوهرش و داشتم كه با بيوه زناي محل ميپريد ولي سرور عين سگ از آقا صابري ميترسيد و جرات نداشت لام تا كام حرف بزنه . حالا داشت دق دليش و سر من در مياورد . مردك هرزه چند بار نگاهاي بدش و روي خودم ديده بودم ولي به پشتوانه ي دوستاي هفت خطي كه داشتم جرات نداشت طرفم بياد . ميدونست هر كاري بكنه بدجور پاش و ميخوره .
    ديگه جام تو اون خونه نبود . عجب غلطي كردم گفتم ميرم ها ! حالا كدوم قبرستوني برم ؟ ولي بلبل بود و حرفش هر جور شده بايد تا شب يه جايي جور كنم . حالا موقتي هم بود اشكال نداشت . بايد پوز سرور و اقدس و به خاك ميماليدم .
    لباسام و پوشيدم و دوباره از اتاقم بيرون زدم . سرور و اقدس با چشماي به خون نشسته من و نگاه ميكردن . اقدس گفت :
    - امشب رفتي هستي ديگه ؟
    - آره از اين دخمه ميرم امشب .
    با لحن مسخره اي گفت :
    - خير پيش . برو ببينم كجا ميخواي سرپناه بهتر از اينجا گير بياري .
    داشتم از در بيرون ميرفتم كه پريناز كوچولو دويد و خودش و به من رسوند . هنوزم چشماش ناراحت بود گفت :
    - بلبل ميخواي بري ؟
    گونش و نوازش كردم و گفتم :
    - آره ميرم .
    - من اينجا تنها ميمونم . تورو خدا نرو .
    خواهش كردنش دلم و ريش كرد ولي چاره چي بود ؟ اين بچه ي 5 ساله چي از حرفايي كه اقدس و ننش زده بودن ميدونست ؟
    خم شدم و گونش و بوسيدم گفتم :
    - هر جا هم كه برم بازم بهت سر ميزنم فندق .
    صداي سرور و شنيدم :
    - پريناز بيا اينجا .
    نگاهي به پريناز كردم هنوز وايساده بود و با بغض من و نگاه ميكرد دستي به موهاي بافته شده ي خوشگلش كشيدم و گفتم :
    - برو . مامانت صدات ميكنه . خداحافظ .
    بدون نيم نگاهي به چهره ي معصومش از در زدم بيرون .
    حالا بايد كجا ميرفتم ؟ دستام و توي جيب كاپشنم كردم و به راه افتادم . توي فكر خودم بودم و اصلا توجهي به اطرافم نداشتم . صداي اكبر خرسه كه دنبالم ميدويد و شنيدم .
    - بلبل . بلبل كري ؟ ميگم وايسا .
    وايسادم تا بهم برسه . نفس نفس ميزد . بالاخره كنار وايساد و چند تا نفس عميق كشيد گفتم :
    - ندو سكته ميكني با اين وزنت !
    - كجايي كه صدام و نميشنوي ؟
    - امروز جهنميم به پرو پام نپيچ اكبر !
    - اووووووووووو . چيكار به پر و پات دارم . حداقل صبحها مارو ميدي يه سلامي ميكردي . باز چه مرگت شده ؟
    آروم آروم شروع به قدم زدن كردم . اكبرم دنبالم ميومد گفتم :
    - اقدس بيرونم كرد . تا امشب بايد جل و پلاسم و جمع كنم .
    - چي ؟؟؟ چيكار كرد ؟؟؟ آخه تا امشب كجا ميخواي بري ؟
    - خوب منم واسه همين تو همم ديگه !
    - حالا داري كجا ميري الان ؟
    - ميرم خونه مهدي . كارم داشت . ديشب گفت برم پيشش .
    - حتما باز زبونت و سر اقدس دراز كردي ؟
    اخمام و تو هم كردم :
    - خودت كه اين و ميشناسي ؟ انگار مغز خر خورده . هر روز يه گيري ميده . بابا آدمم يه ظرفيتي داره . امروز اگه جوابش و نميدادم خفه خون ميگرفتم ديگه .
    - تو كه اين همه سال خفه شده بودي . اينم روش . حداقل يه جاي خواب داشتي . حالا ميخواي چيكار كني ؟
    - دِ انقدر نگو ميخواي چيكار كني ؟ گوشه ي خيابون ميخوابم ولي ديگه تو خونه ي اون زن غربتي نميرم .
    - بيا برو يه عذر خواهي كن و تموم !
    به سمتش برگشتم و با صداي بلند گفتم :
    - من عذر خواهي كنم ؟ اونوقت بايد يه عمر جلوش خم و راست بشم و كلفت بي جيره مواجب خانوم بشم . هنوز اين و نشناختي ؟ كفتار پير !
    اكبر يه كم دست دست كرد و گفت :
    - ميخواي بياي خونه ي ما ؟ ما يه اتاق خالي داريم . ميتوني يه مدت اونجا باشي .
    ميدونستم از روي معرفتش داره اين و بهم ميگه . وگرنه باباش و خوب ميشناختم . آدمي نبود كه كسي رو تو خونشون راه بده . اونم من و كه آوازه ي جيب بريم تو محل پيچيده بود . اگرم خونه اي پيدا ميكردم كه به پولم ميخورد بازم شك داشتم كسي حاضر بشه به من اجارش بده . كي ميتونست به يه جيب بر اعتماد كنه ؟ تازه اونم يه دختر تنها !
    گفتم :
    - نه . يه كاريش ميكنم . حالا تا شب وقت زياده . من برم ديگه . فعلا .
    اكبر ديگه چيزي نگفت . راهمون و از هم جدا كرديم و من به سمت خونه ي مهدي رفتم .


    طبق عادت هميشگيم دو تا زنگ زدم و وايسادم تا در و باز كنه . بالاخره در باز شد . مهدي حاضر و آماده با اخماي در هم جلوم وايساد و گفت :
    - دل به كار نميدي ديگه ! اين چه وقت اومدنه ؟ ميخواستي يه ساعت ديگه بياي ؟ حرفاي دُكي هواييت كرده ؟ اگه فكر شوهري بگو راهمون و جدا كنيم ؟
    از اينكه حتي مهلت نداده بود سلام كنم دلخور شده بودم . اخمام و تو هم كشيدم و گفتم :
    - عليك سلام .
    از خونه اومد بيرون . در و بست و گفت :
    - بريم دير شد .
    نفسم و پر صدا بيرون دادم . من تو چه فكري بودم اون تو چه فكري بود ! شوهر سيخي چنده تو اين بلبشوي زندگي ؟!
    دنبالش راه افتادم . انقدر تند راه ميرفت كه حتي به گرد پاشم نميرسيدم . ديگه تقريبا داشتم ميدويدم دنبالش آخرش صدام در اومد گفتم :
    - آروم تر برو بابا از نفس افتادم .
    - راه بيا . الان اينجا تاكسي ميگيريم .
    - موتورت پس كو ؟
    - تعميرگاهه . ميريم از اونجا برش ميداريم بعد ميريم دنبال كارمون .
    سر كوچه سوار تاكسي شديم . مهدي سرد و خشك بود مثل هميشه . منم غرق فكر و خيال خودم . حسن اينا توي خونشون يه اتاق داشتن . خانوادشم آدماي خوبي بودن . احتمالش زياد بود كه قبول كنن من برم پيششون . اگه اونجا نميشد ديگه هيچ جا رو نداشتم كه برم . البته ميتونستم به دُكي رو بندازم ولي تا مارو لچك به سر نميكرد ول كن نبود . همون خونه ي حسن اينا فعلا بهترين انتخاب بود . حالا تا بعدشم خدا بزرگ بود . اول بايد ديد اونا قبول ميكنن يا نه .
    به تعميرگاه رسيديم . گوشه اي وايسادم تا مهدي موتورش و تحويل بگيره . زياد طول نكشيد . سريع سوارش شديم و به سمت مقصدي كه مد نظرش بود روند . هنوزم فكراي در هم بر هم اذيتم ميكرد . وقتي به خودم اومدم مهدي موتور و نگه داشت و گفت :
    - اون يارو رو ميبيني ؟ داره از كنار خيابون رد ميشه ؟
    با گنگي به سمتي كه اشاره كرده بود نگاه كردم گفتم :
    - آره .
    - كلاهت و بذار سرت . ميرم نزديكش كيفش و بكش بريم .
    كلاه كاسكتي كه توي دستم بود و روي سرم گذاشتم مهدي دوباره موتور و روشن كرد و با سرعت به سمت مرد كيف به دست رفت . كنارش رسيده بوديم . ديگه انقدر اين كار و انجام داده بودم كه برام مثل آب خوردن شده بود . مرد بيخيال از همه جا كيف دستيش و شل توي دستش گرفته بود و سلانه سلانه كنار خيابون راه ميرفت . دستم و دراز كردم و توي يه لحظه كيف و از دستش قاپيدم . تا مرد به خودش اومد مهدي گاز موتور و گرفت و سريع از اون محل دور شديم از پشت سر ميديدم كه مدام صدا ميكرد و دنبالمون ميدويد ولي هيچ وقت نميتونست به گرد پاي موتور برسه . خيابونارو پشت سر هم رد ميكرديم . كسي دنبالمون نيفتاده بود . نفس عميقي كشيدم و كيف و توي بغلم فشردم . به اندازه ي كافي از اون محل دور شده بوديم . مهدي توي كوچه ي خلوتي نگه داشت و كيف و ازم گرفت . زيپ كيف و باز كرد و نگاه دقيقي توش انداخت . اخماش بالاخره باز شد . لبخند محوي روي لبش نشست و گفت :
    - امروز شانسمون گفته !
    من كه همچين نظري نداشتم . اگه نصف اتفاقي كه صبح واسه من افتاده بود الان واسه مهدي افتاده بود به حرف من ميرسيد . سركي كشيدم و گفتم :
    - چه خبره توش ؟
    - خبراي خوب .
    كيف و به سمت من گرفت . با نگاهي كه توش انداختم كم مونده بود چشمام از تعجب بپره بيرون . كيف و از دست مهدي قاپيدم و خودم دوباره نگاهي توش انداختم . 40 تا تراول 50 هزار توماني توش بود . خنديدم و گفتم :
    - چي صيد كرديم امروز !
    مهدي هم خنديد و گفت :
    - مهدي كيس بد زير نظر نميگيره !
    - بله شما اوستايي !
    مهدي هيچي نگفت كيف و دوباره ازم گرفت و مشغول بررسي بقيه ي وسايل شد گفتم :
    - پس اين يارو مخش چه عيب و ايرادي داشت كه با اين همه پول كيف و انقدر شل گرفته بود ؟
    مهدي نگاهي بهم كرد و گفت :
    - حالا تو ناراحتي كار و واسه ما آسون كرده ؟
    - نه والا دستش درد نكنه . دعاي خيرم تا آخر عمر همراهشه ! ولي خوب انگار زيادي سير بوده ها ! وگرنه كدوم ديوونه اي با اين همه پول راه ميفته تو خيابونا ؟!
    شونش و بالا انداخت و گفت :
    - ما رو سننه ؟ دمش گرم !
    توي كيف به غير از پولا يه سري مدارك و وسايلم بود . پولارو توي كيفي كه مهدي با خودش آورده بود گذاشتيم و مداركم به اولين صندوق پستي كه رسيديم انداختيم . اوناش به درد ما نميخورد همين پولاي نقد افاقه ميكرد !
    همونجوري كه مهدي موتور و ميروند گفتم :
    - الان كجا ميري ؟
    - خونه
    - به اين زودي ؟
    - امروز صيدمون بزرگ بود . بقيش استراحت .
    به نفع من شده بود . حالا ميتونستم با خيال راحت بقيه ي روز و برم دنبال خونه . به محلمون رسيديم مهدي من و سر كوچه پياده كرد و گفت :
    - عصر وقت كردي يه سر بيا خونه سهمت و بگير .
    سري تكون دادم و ازش جدا شدم . يه راست رفتم در خونه ي حسن بقچه . در زدم و منتظر موندم . خودش در و باز كرد :
    - اِ بلبل تويي ؟
    - آره كارت داشتم .
    - بيا تو .
    - نه همينجا راحتم . سريع كارم و ميگم و ميرم .
    در خونشون و بست و رو به روم وايساد گفت :
    - چيزي شده ؟
    سرم و انداختم پايين تا حالا تو زندگيم از كسي خواهش نكرده بودم برام خيلي سخت بود گفتم :
    - ببين حسن راستش اقدس من و بيرون كرده . امشب بايد يه خونه پيدا كنم . فوريه .
    - امشب ؟ آخه مگه شدنيه ؟
    بهش نگاه كردم و گفتم :
    - خوب بايد شدني بشه .
    منتظر بودم تعارف بزنه مثل اكبر ولي گفت :
    - ميخواي چيكار كني ؟
    همه ي اميدم و با اين حرفش از دست دادم گفتم :
    - اميدم به تو بود .
    - من؟!
    - آره . ميخواستم اگه ميشه توي يكي از اتاق خالياتون يه مدت بمونم تا يه خونه گير بيارم . البته كرايشم ميدم .
    حسن يكم فكر كرد و گفت :
    - اگه خونه ي من بود كه قدمت رو چشمم بود بلبل . ولي خونه ي باباست و اون بايد بگه . منظورم و كه ميفهمي ؟ جون بلبل فكر نكني ميخوام بي معرفتي كنم يا فاز پيچوندن گرفتما . باور كن دست من نيست .
    دستم و روي شونش گذاشتم و گفتم :
    - ميدونم حسن . اين چه حرفيه . پس اگه شد الان برو به بابات بگو كه من زودتر بدونم . اگه اينجا نشد برم دنبال يه جاي ديگه .
    - مثلا كجا ميخواي بري ؟
    - چه ميدونم مجبورم برم به دُكي رو بندازم ديگه . آخرين اميدم اونه !
    - باشه پس تو فعلا برو من الان به بابا ميگم خبرش و بهت ميرسونم .
    - دستت درد نكنه . پس منتظرم .
    خداحافظي كرديم و از هم جدا شديم . بي هدف توي خيابونا راه ميرفتم . حالا بايد چيكار كنم ؟ حداقل برم پولم و از مهدي بگيرم . مسير خونه ي مهدي رو در پيش گرفتم تا من و ديد گفت :
    - چقدر زود اومدي . گفتم عصر بيا .
    - حالا قرآن خدا غلط شده ؟ كاري نداشتم اين ورا بودم گفتم اول بيام حسابم و بگيرم بعد برم شايد تا شب نتونم اين وري بيام .
    نگاهي بهم انداخت و گفت :
    - خبريه ؟
    اينم انگار منتظر خبر عروسي من بود ! يه جوري ميگفت خبريه آدم مور مورش ميشد . اخمام و تو هم كشيدم و گفتم :
    - نه مثلا چه خبري ؟
    شونه هاش و بالا انداخت و گفت :
    - من از كجا بدونم ؟ تو همش تو كوچه و خيابون پلاس بودي حالا ميگي شايد نتوني اين وري بياي . خوب آدم شك ميكنه .
    نفسم و پر صدا بيرون دادم و گفتم :
    - سهمم چي شد ؟
    مهدي كه ديد نميخوام جواب درستي بهش بدم اخماش و تو هم كشيد و گفت :
    - وايسا تا برات بيارم .
    چند دقيقه اي تنهام گذاشت . روي تختي كه تو حياط خونش بود نشستم و منتظرش موندم . بالاخره با پاكتي برگشت و به طرفم گرفت :
    - بيا بگير .
    - چقدره ؟
    حرفي نزد از كنارم گذشت و دوباره به سمت اتاقش رفت . در پاكت و باز كردم . 400 تومن بود . پولارو دوباره توي پاكت گذاشتم و از جام بلند شدم . مهدي عادتش اين بود هيچ وقت هر چي در مي آورديم و نصف نميكرد . معمولا سهم بيشترش و خودش بر ميداشت منم شكايتي نداشتم . از جام بلند شدم و با صداي بلندي گفتم :
    - من رفتم .
    جوابي ازش نيومد از خونش بيرون زدم . موبايلم و از جيبم در آوردم و شماره ي حسن و گرفتم :
    - هان ؟
    - سلام بلد نيستي ؟
    - كجايي تو ؟
    - پيش مهدي بودم . الان تو خيابونام . چي شد ؟
    - ببين بابام پيله كرده شدني نيست . برو پيش دُكي .
    پوفي كردم و گفتم :
    - باشه دستت درد نكنه . فعلا .

    گوشي رو قطع كردم و راهي مغازه ي دُكي شدم . چند تا خانوم توي مغازش مشغول انتخاب پارچه بودن سلام آرومي كردم . اونم آروم جوابم و داد و مشغول حرف زدن با مشتري شد . گوشه ي مغازه وايسادم و منتظر موندم تا كارش تموم بشه . داشتم حرفايي رو كه ميخواستم بهش بزنم تو مغزم سبك سنگين ميكردم . بالاخره مشتري ها رفتن . به سمتم اومد و گفت :
    - چه عجب از اين ورا ؟ چيزي شده ؟
    من مني كردم و گفتم :
    - حاجي يه كمك به من ميدي ؟
    - چه كمكي ؟
    - راستش . . . راستش چجوري بگم .
    - حرف بزن جونم و بالا آوردي . كسي رو ناكار كردي ؟ گير افتادي ؟
    - حاجي گير افتاده بودم كه الان اينجا نبودم .
    - تو كه آخه چيزي نميگي .
    - راستش اقدس من و از خونش بيرون كرد .
    اخماش از هم باز شد و گفت :
    - بالاخره اونم عاصي كردي از دست كارات ؟ چقدر بهت هشدار دادم بابا ؟ چقدر گفتم آسه برو آسه بيا . اينم آخر و عاقبتش .
    دوباره داشت نصيحت و شروع ميكرد بي حوصله گفتم :
    - حاجي كسي رو سراغ داري به من خونه بده ؟
    - خونه ؟ چرا نميري از اقدس عذر خواهي كني و برگردي همون جا ؟
    - حاجي من برم عذر خواهي ؟
    - چيه ؟ واست افت داره ؟ واست افت نداره كه وايسي دهن به دهن يه پير زن 50 ساله بذاري ؟
    - حاجي 50 كجا بود 70 و شيرين داره .
    اخمي بهم كرد و گفت :
    - بازم كه داري ميگي .
    جلوي زبونم و گرفتم و گفتم :
    - نه حاجي دنبال يه خونه ي ديگم . كمكم ميكني يا نه ؟
    - نه . برو پيش اقدس . يه جعبه شيريني هم سر راه بگير .
    - دِ آخه حاجي جون تو كه نميدوني چه چيزايي اين . . .
    تا خواستم جمله ي ركيكي در موردش به كار ببرم حاجي چشم غره اي بهم رفت و گفت :
    - كلامت و درست كن بلبل .
    - خوب آخه حاجي تو كه نميدوني چيا به من گفت . هم اون هم سرور . ديگه تنها كاري كه نكرد مرده ي بابام و از تو گور در آورد .
    سعي كردم خودم و بزنم به موش مردگي بلكه دلش بسوزه . سرم و پايين انداختم و به صدام حالت بغض دادم گفتم :
    - آخه حاجي جون درسته تن مرده رو تو گور بلرزونه ؟ هر چي هم كه بود . هر چقدرم كه عملي بود بالاخره بابام بود . پشتوانم بود . شوما باشي ناراحت نميشي ؟
    حاجي نفسي تازه كرد و گفت :
    - استغفرالله . به خدا از دست تو و اقدس ذله شدم ديگه . هيچ كدومتون به هيچ صراطي مستقيم نيستين .
    ساكت موندم تا سكوت و ناراحتيم كار خودش و بكنه . حاجي دوباره گفت :
    - خيلي خوب حالا ناراحت نباش ميسپرم ببينم كي خونه بهت ميده .
    دوباره آروم گفتم :
    - حاجي اقدس گفته امشب اثاثام و ميريزه تو كوچه . يه فكري واسه امشب بكن جون جدت .
    - امشب ؟ آخه دختر مگه خُم رَنگ رَزيه ؟ همين امشب من خونه از كجا بيارم بهت بدم ؟
    سرم و گرفتم بالا و گفتم :
    - حاجي يه جاي موقت برام گير بيار يه مدت ميمونم بعد خودم سر فرصت يه خونه ي خوب پيدا ميكنم . جون حاجي يه فكري بكن وگرنه امشب بايد تو خيابون بخوابما . خدا رو خوش مياد يه دختر جوون تو خيابون بمونه ؟ شوما دلت راضي ميشه ؟ ميتوني سر راحت بذاري رو بالشت ؟
    حاجي دستي به ريشاي بلند و سفيدش كشيد و گفت :
    - لا اله الا الله بچه دو دقيقه زبون به دهن بگير من فكر كنم .
    داشت كم كم حرفام روش اثر ميكرد سرم و پايين انداختم و منتظر شدم . حاجي تلفن و برداشت و به كسي كه نميدونم كي بود زنگ زد . صداش آروم شده بود و يكمم مهربون حرف ميزد گوشام و تيز كردم تا ببينم چي ميگه :
    - سلام حاج خانوم . خوبين ؟
    - . . .
    - ممنون منم خوبم . تنهايي ؟
    - . . .
    - پس بچه ها كجان ؟
    - . . .
    - منم شب مثل هميشه ميام .
    - . . .
    - سلامت باشي . حاج خانوم ميخواستم اگه شما حرف نداشته باشي اتاق گوشه ي حياط و چند وقتي به يكي براي زندگي بديم .
    - . . .
    حاجي برگشت نگاهي بهم كرد دوباره سرم و پايين انداختم گفت :
    - غريبه نيست ميشناسمش . خيالت تخت .
    - . . .
    - پس شما حرفي نداري ؟
    - . . .
    - خدا اجرت بده حاج خانوم . چشم شما هم همينطور خدانگهدار .
    دُكي هم زن ذليل بود ؟ بهش نميومد . زنگ زده بود از منزل اجازه بگيره . هر كار ميكردم لبخند از روي لبم نميرفت واسه اينكه قيافه ام رو كه از زور خنده در حال منفجر شدن بود و نبينه بيشتر از قبل سرم و پايين انداختم . صداي حاجي و شنيدم :
    - بلبل گوش بگير ببين چي ميگم بابا .
    بالاخره خندم و خوردم و سرم و بالا گرفتم :
    - امر كنين حاجي .
    - چند وقتي رو ميتوني خونه ي من بموني ولي به شرطي كه دور رفيقاي نابابت و خط بكشي و سر به راه شي . من حاج خانوم و راضي كردم چند وقتي اتاق گوشه ي حياطمون و بهت بديم . ولي اگه خطايي ازت سر بزنه يا حاج خانوم و دلگير كني 1 ثانيه هم توي اون خونه جايي نداري . فهميدي ؟
    سرم و به نشونه ي تاييد چند باري تكون دادم و گفتم :
    - خدا اجرتون بده حاجي . الهي بچه هاتون سر و سامون بگيرن . الهي هر چي از خدا ميخواي بهت بده .
    به سمتش رفتم و گفتم :
    - تورو خدا بذارين دستتون و ماچ كنم .
    حاجي دستش و كشيد و با اخماي تو هم گفت :
    - اين كارا چيه . به حسين آقا ميگم بياد كمكت كنه وسايلت و ببري اونجا . من خودم شب ميام . ولي بلبل نبينم دست از پا خطا كنيا . ببين چند بار بهت گفتم ! اگه دارم اين كار و هم ميكنم فقط به خاطر اينه كه ميدونم اگه تو كار خلاف افتادي تقصير خودت نيست . ولي بايد خودت و از اين راهي كه توش هستي بكشي بيرون گرفتي ؟
    - چشم حاجي به روي جفت تخم چشمام . فقط حاجي بگين كرايش چقدري ميشه كه من بدونم .
    حاجي اخماش و بيشتر تو هم كرد و گفت :
    - نبينم از اين حرفا بزنيا . تو مهمون مني تو اين مدت .
    - نه جون حاجي ناراحت ميشم اينجوري بگين چقدر بدم ؟
    حاجي همونطور كه به سمت تلفن ميرفت گفت :
    - لازم نكرده بهم كرايه بدي . همين كه سر به راه بشي واسه من خيليه .
    سرم و پايين انداختم و ديگه اصراري نكردم . به نفع من ! اينجوري ميتونستم بيشتر به سر و وضع خودم برسم و يه پول و پله اي هم جمع كنم .
    حاجي چند لحظه اي با يكي پاي تلفن حرف زد و بعد گوشي و قطع كرد و رو به من گفت :
    - حسين آقا قراره وانت بياره با خودش برين اثاثات و برداري از خونتون . بشين تا بياد .
    با خيال راحت روي صندلي گوشه ي مغازه لم دادم . حسين و چند باري ديده بودم . پسر حاجي بود . هميشه سر به زير و مودب بود . تا حالا كسي نديده بود شري تو محل درست كنه . انقدر خوب و نجيب بود كه همه ي دختراي محل منتظر يه اشارش بودن . فكر كنم حدوداي 27 سالش بود . توي بازار كار ميكرد . حالا چه كاري ديگه اونو من نميدونستم . زيادم در موردش كنجكاو نبودم .
    در حال كلنجار رفتن با خودم بودم كه صداي سلام حسين من و از فكر در آورد :
    - سلام .
    حاجي با لبخند جوابش و داد . منم تو صورتش خيره شده و گفتم :
    - سلام حسين آقا . تورو خدا شرمنده مزاحم كار و بارتون شديما . به حاجي گفتم وسايل و خودم ميبرم ولي اصرار كردن . خوبين ؟ سلامتين ؟
    همينجوري پشت سر هم داشتم ميگفتم كه چشم غره ي حاجي من و ساكت كرد . دوباره چشمام و روي حسين گردوندم . سرش يكمي پايين بود و لبخندي روي لبش بود . انگار واسش جوك تعريف كرده بودم ! حاجي رو به حسين گفت :
    - بابا جان ايشون يه مدت قراره خونه ي ما بمونن . قرار شده مادرت اتاق گوشه ي حياط و براش خالي كنه فقط زحمت اسباب كشي ميفته گردن تو بابا جون .
    حسين به صورت حاجي لبخندي زد و گفت :
    - اين چه حرفيه بابا . من وانت يكي از بچه ها رو قرض گرفتم . الان ميتونيم بريم اثاثارو ببريم . فقط چقدري هست وسايل ؟ جا ميشه تو اين وانت يا بايد چند بار بريم و بيايم ؟
    ساكت مونده بودم و به حاجي و حسين نگاه ميكردم كه حاجي گفت :
    - بلبل با شماست .
    انگار منتظر اجازه ي حاجي بودم تا دوباره زيپ دهنم و بكشم دوباره تند تند به حرف اومدم :
    - نه حسين آقا زياد بار ندارم . يه بخاري فكستني و يه پيك نيكي و جالباسيه با يه يخچال كوچيك . همين فقط . تورو خدا اگه شوما زحمتتون ميشه بگم بروبچه هاي محل بريزن كمك كنن شومام برين به كارتون برسين هان ؟ حاجي بيراه ميگم ؟
    حاجي كه انگار از حرف زدن من خسته شده بود نفسش و پر صدا بيرون داد و گفت :
    - نميخواد اين 4 تا وسيله ديگه كمك نميخواد كه . حسين بابا ميتوني خودت زحمتش و بكشي ؟
    حسين كه هنوز نيشش باز بود گفت :
    - آره بابا كاري نداره اون با من . خوب پس بريم بلبل خانوم ؟
    كم مونده بود از خنده منفجر شم تا حالا كسي بهم نگفته بود بلبل خانوم ! فكر كن ! حاجي كه صورت سرخ از خنده ي من و ديد چشم غره رفت و گفت :
    - بيا برو بلبل .
    به زحمت با حاجي خداحافظي كردم و سوار وانت حسين شدم . چيزي طول نكشيد كه كنار خونه ي اقدس بوديم . حسين نگاهي به خونه كرد و گفت :
    - راهنمايي ميكنين ؟
    سرش همچنان پايين بود . اين پسر ديگه زيادي سر به زير بود ! در خونه رو باز كردم و حسين و به داخل دعوت كردم . حسين ياالله گويان وارد شد . اقدس كه صداي يه مرد و با من شنيده بود با صورتي جهنمي جلوم ظاهر شد و گفت :
    - خوشم باشه تا ديروز حداقل آبرو نگه ميداشتي و خودت تنها ميومدي . الان ديگه عملا داري كار و بارت و نشونمون ميدي ؟ من و باش كه دلم برات سوخت ميخواستم بگم بازم اينجا بموني .
    نگاهم ناخود آگاه به سمت حسين كشيده شد با اخماي در هم داشت اقدس و نگاه ميكرد . اگه يه كلمه ي ديگه ميگفت آبروم و ميبرد بين حرفش پريدم و گفتم :
    - دارم از اينجا ميرم . اومدم اسبابامو جمع كنم . پس بهتره اين دم آخري هر چي دلت خواست نگي . در ضمن ايشون پسر حاجي آقا حسينن !
    اقدس مات داشت من و نگاه ميكرد انگار از حرفاش خجالت كشيد جلوي حسين ! از طرفي هم شايد فكر ميكرد كه اگه من برم ديگه صبح و شب به كي غر غر كنه ؟! نيشخندي روي لبم نشست و رو به حسين گفتم :
    - بفرماييد اتاق من اين وره .
    حسين نگاه عاقل اندر سفيهي به اقدس انداخت و به دنبالم راه افتاد . كمتر از 1 ساعت وسايل و گذاشتيم پشت وانت . موقعي كه كارمون تموم شد پريناز كوچولو دويد طرفم . تو چشماش اشك حلقه زده بود . بوسيدمش و گفتم :
    - تو واسه خودت يه كسي بشو كه هر كي نتونه هر چي دلش خواست بارت كنه . تو مثل من نشو باشه ؟
    پريناز فقط سرش و معصومانه تكون داد لبخندي زدم و گفتم :
    - تو بايد دكتر بشي . بهتم مياد . قول بده كه بشي .
    - اونوقت اگه دكتر بشم مياي بازم ببينمت ؟
    موهاش و نوازش كردم و گفتم :
    - آره فندق معلومه كه ميام .
    لباش به لبخندي از هم باز شد و گفت :
    - پس قول ميدم كه دكتر شم .
    دوباره گونش و بوسيدم و ازش خداحافظي كردم . موقعي كه ميخواستم سوار وانت بشم دوباره به پشت سرم نگاه انداختم . يه زماني اين خونه برام يه سرپناه گرم بود . حالا معلوم نيست تقديرم چي ميشه و كجاها مسيرم ميفته . چند وقت حاجي نگهم ميداشت ؟ آخرش كه چي ؟
    پر از سوال بود ذهنم . آشفته و به هم ريخته بودم . ولي من بلبل بودم . من مقاوم تر از اين حرفا بودم . ميتونستم رو پاي خودم وايسم !

    فصل دوم

    نزديك خونه ي دكي شديم . نميدونم چرا ته دلم آشوب بود ! شايد از برخوردشون ميترسيدم . " لولو كه نيستم ! منم آدمم . حالا يكم متفاوت تر ! " به خودم دلداري ميدادم ولي خوب هر چي باشه خانواده ي دكي بودن ديگه اينجا هم آخرين اميد من بود واسه موندن . بايد مودب باشم جلوشون !
    حسين وانت و نگه داشت و به سمت در رفت زنگ و زد و بعدش هم كليدش و انداخت توي قفل كه در و باز كنه . " خوب چه مرضي بود از اول كليد مينداختي ديگه ! مردم آزار ! " جلوي فكرم و گرفتم يه لحظه ترسيدم كه حسين فكرم و بخونه و با يه تي پا من و از خونشون بندازه بيرون !
    وقتي دو تا خانوم كه يكيشون مسن و يكيشون تقريبا هم سن من بود اومدن دم در تازه نيت حسين و از زنگ زدن فهميدم !
    حسين به دو تا خانوما سلام كرد و اشاره اي به من كرد :
    - بلبل خانوم هستن . بابا ميگفت در مورد ايشون باهاتون صحبت كردن .
    دوباره گفت بلبل خانوم ! ولي اين بار به خودم اجازه ي خنديدن و ندادم . يكي از زنا كه مسن تر بود لبخند مهربوني زد كه در جوابش فقط تونستم لبامو كج و كوله كنم ! گفت :
    - سلام دخترم خوش اومدي . حاجي باهام حرف زد . قدمت روي جفت چشمامه . بيا تو چرا همونجوري اونجا وايسادي ؟
    از حرفاش فهميدم ايشون همون حاج خانومه كه حاجي ازش اجازه گرفت . چقدرم مهربون ميزد ! نديده نشناخته آدم انقدر سريع مهربون نميشد كه ! دختر جووني كه كنارش وايساده بود تمام مدت لبخند ميزد كه برام چيز نا آشنايي بود . با كمك حسين وسايل و خالي كرديم . حاج خانوم من و به سمت اتاقي كه قرار بود بهم بدن برد . نگاهي بهش انداختم . تقريبا ميشد گفت از اتاقي كه اقدس بهم داده بود كوچيكتر بود ولي در عوض اينجا اعصابم راحت تر بود . البته اگه خانواده ي حاجي مثل اقدس غرغرو از آب در نميومدن ! نه بابا اينا اهل اين حرفا نبودن ! نميدونم چرا وقتي حسين و ميديدم ياد رضا ميفتادم اينم از سادگي افتضاح بود مثل رضا ! فقط فرقشون تو اين بود كه حسين به نظر با عرضه تر ميومد ! " اَه چقدر فكر ميكني بلبل . دست بجونبون شب شد ! "
    هر چي حاج خانوم اصرار كرد كمكم كنه نذاشتم ! افت داشت برام از كسي كمك بگيرم . خودم از پسش بر ميومدم . حاج خانوم رفت ولي اون دختر جوون پيشم موند . يكم وسايلم و جابه جا كردم كه ديدم هنوز با لبخند به من نگاه ميكنه . وقتي ديد متوجهش شدم لبخندش پررنگ تر شد و گفت :
    - من حُسني هستم . 20 سالمه .
    ايول به خودم ! سنش و درست حدس زدم . سري تكون دادم و گفتم :
    - منم بلبلم . هم سنيم انگار .
    خنديد و گفت :
    - بلبل ؟چه اسم جالبي .
    پوزخندي زدم و گفتم :
    - آره بچه هاي محل اين اسم و روم گذاشتن . ميگن وراجم ! ولي عمرا اگه وراج باشم . البته اسم اصليم اين ني ولي خودمم با اين راحت ترم .
    حسني ميخنديد دوباره گفت :
    - اسم اصليت چيه ؟
    اولين كسي بود كه توي اين مدت ازم اين سوال و پرسيده بود . دوست نداشتم اسمم و بدونه . شايد به خاطر غريبگيم با سُرمه اين حس و داشتم واسه همين اخمام و تو هم كشيدم و گفتم :
    - ترجيح ميدم همه بلبل صدام كنن!
    انگار فهميد ناراحت شدم چون لبخند از رو لبش رفت و گفت :
    - ميخواي كمكت كنم ؟
    همونطور كه سعي ميكردم فرش كوچيكم و توي اتاق پهن كنم گفتم :
    - نه دستت طلا خودم كارارو ميكنم .
    حسني چند دقيقه اي همون جا وايساد ولي بعد كه ديد من چيزي نميگم و اجازه هم نميدم كمكم كنه رفت . اثاث خاصي نداشتم . توي چشم به هم زدن همه چي رو چيدم يه نگاه دور تا دور اتاق انداختم . بدك نبود حداقل تنوع داشت ! مردم از بس صبح تا شب توي دخمه ي اقدس بودم ! هر چند تازه اولشه و شروع مشكلات !
    تا شب كسي سراغم و نگرفت . هيچ صدايي هم از بيرون نمي اومد . انگار به رفت و آمد عادت كرده بودم . اينجا با اين همه سكوتش اذيتم ميكرد !
    ياد پولايي كه مهدي بهم داده بود افتادم . توي جيب داخل كاپشنم جاسازشون كرده بودم . در آوردمشون و نگاهي بهشون كردم . همه چي زير سر اين تيكه كاغذا بود ! پوفي كردم از جام بلند شدم و به سمت بالشم رفتم . زيپ كناريش و پايين كشيدم و پولايي رو كه اونجا جاسازي كرده بودم در آوردم . ميشد گفت همه ي دار و ندارم توي بالشم بود ! 400 تومني رو كه از مهدي گرفته بودم و روش گذاشتم و شروع به شمردن كردم . چه آرامشي بهم ميدادن شمردنشون ! فقط كاش بيشتر بود !
    همش 2 ميليون بود ! بعد از مرگ بابام تا حالا 2 ميليون جمع كرده بودم . كدوم خونه 2 ميليون بود ؟ يعني بايد حالا حالا ها بيخ ريش دكي ميموندم ! پولارو دوباره گذاشتم تو بالشم و روش دراز كشيدم دستام و قلاب كردم زير سرم و نگاهم و به سقف دوختم . اينجوري نميشد بايد يه فكر اساسي ميكردم . آخه چه فكري ؟ مثلا چه كاري بلد بودم ؟ خياطي و از اينجور چيزا كه بلد نبودم ! از يه طرف ديگه هم زور يه مرد و نداشتم كه كاراي بدني انجام بدم ! اي بِخُشْكي شانس !
    صداي تقه اي اومد از جام پريدم بالش و زير پتوم قايم و در اتاق و باز كردم . حسني با ديدنم دوباره خنديد و گفت :
    - بابا اومده . گفت صدات كنم بياي پيشمون . انگار كارت داره .
    سري تكون دادم و گفتم :
    - تو برو الان ميام .
    حسني رفت . كلاهم و سرم كردم و از اتاق رفتم بيرون . پشت در خونشون نفس عميقي كشيدم و در زدم . حسني اومد در و برام باز كرد . انگار اين دختر آفريده شده بود كه به همه لبخند بزنه !
    وارد خونه شدم دكي و حاج خانوم كنار هم نشسته بودن و چايي ميخوردن . سلام كردم حاج خانوم لبخندي زد و گفت :
    - اومدي بلبل جان ؟ بيا بشين عزيزم .
    بدون تعارف گوشه اي نشستم و دور تا دور خونه رو نگاه انداختم . خبري از حسين نبود انگار هنوز نيومده بود خونه . حاج خانوم به حسني گفت :
    - عزيزم براي بلبل چايي بيار .
    حس كردم بايد چيزي بگم يا تشكري بكنم ولي مثل آدماي غار نشين كه انگار هيچي بلد نيستن همچنان سكوت كردم . حسني برام چايي آورد و دوباره لبخند زد ! حاجي به سمتم نگاه كرد و گفت :
    - از اتاقت راضي هستي ؟
    انگار منتظر يه سوال بودم كه تلافي چندين ساعت حرف نزدن و در بيارم :
    - آره حاجي جون دستت طلا خيلي خوبه . اگه شوما نبودين ما باس تو خيابون ميخوابيديم الان . بازم به مرام و معرفت شوما . اگه كاري از دستم بر مياد واسه جبرانش كوتاهي نميكنم . فقط لب تر كن !
    حسني ريز ريز ميخنديد . حاج خانوم لبخند به لب داشت و حاجي مات من و نگاه ميكرد . حس كردم زيادي حرف زدم . يه سوال كوچيك پرسيد انقدر ديگه طول و تفسير نداره كه ! حالا اگه تونستي دو دقيقه جلو دهنت و بگيري و گند بالا نياري ! به قرآن اگه بتوني !
    حاج آقا گفت :
    - به موقعش ميتوني جبران كني .
    جوابي ندادم . چند دقيقه بعد حاجي رو به حاج خانوم گفت :
    - حاج خانوم پس اين آقا پسرت كجاست ؟ گشنمونه ها .
    حاج خانوم ضربه ي آرومي به صورتش زد و گفت :
    - اِوا خدا من و مرگ بده . حاجي شرمنده اصلا حواس واسم نمونده . حسين و دوستاش قرار بود امشب برن عيادت كسي . گفت واسه شام نمياد . ببين تورو خدا نشستم اينجا انگار نه انگار . الان سفره رو ميندازم حاجي . حسني بيا كمكم مادر .
    حسني و حاج خانوم از جا بلند شدن . حاجي لبخندي روي لبش بود . از جام بلند شدم و گفتم :
    - خوب حاجي ديگه مزاحم نميشم من برم با اجازتون .
    داشتم به سمت در ميرفتم كه حاجي گفت :
    - كجا ميري ؟ شام و پيشمون هستي .
    - نه ديگه بيشتر از اين اسباب زحمت نميشم . تو اتاق خودم راحت ترم . با اجازه . حاج خانوم ما رفتيم .
    حاج خانوم از آشپزخونه اومد بيرون و گفت :
    - كجا ؟ شام پيشموني . مگه من ميذارم بري ؟
    - نه ديگه من برم حاج خانوم .
    همونطور كه به سمت آشپزخونه ميرفت گفت :
    - حاجي نذاري بره ها من دارم غذارو ميكشم .
    بالاخره نتونستم تعارفاتشون و رد كنم و موندم . توي همين گير و دار كه حسني و حاج خانوم درگير كاراي شام بودن حاجي با صدايي كه به زور ميشنيدمش گفت :
    - فردا اول وقت يه سر بيا در مغازه حرف دارم باهات .
    كنجكاو شده بودم ولي حضور بي موقع حسني نذاشت بيشتر سوال بپرسم پس سكوت كردم .

    *****
    كش و قوسي به بدنم دادم خميازه اي كشيدم و چشمام و باز كردم . محيط برام غريب بود . نگاهم و دور تا دور اتاق گردوندم و تازه يادم افتاد كه تو خونه ي حاجيم ! نگاهي به ساعت انداختم حدود 11 بود . مثل فنر از جام پريدم . خودمونيما صداي اقدس هم صبحا نعمتي بود ! حداقل خونه پُرِش ديگه تا 8 ميخوابيدم . 8 كجا 11 كجا ؟! تازه ياد قرارم با حاجي افتادم سريع از جام بلند شدم . لحاف و تشكتم و كوچه ي انداختم و به سمت لباسام رفتم . شلوار جين و كاپشنم و پوشيدم كلاهمم سرم گذاشتم داشتم جورابام و پام ميكردم كه يهو انگشتم ازش زد بيرون ! اَه الان نه ! آخه الان چه وقت پاره شدن بود ؟! البته تقصير جوراب مادر مرده نبود . كمِ كم داشت 2 سال واسم كار ميكرد ! بيخيالي طي كردم . لنگه ي ديگه ي جورابمم پام كردم . يكم از پول پس اندازم برداشتم تا موقعي كه خواستم برگردم براي خودم يه سري خورده ريز بخرم .
    بدون اينكه صورتم و بشورم از خونه زدم بيرون ! حالا كي سر صبحي ميومد صورت من و نيگا كنه ؟!
    چيزي طول نكشيد كه رسيدم به مغازه ي حاجي . داشت با يكي از كسبه هاي محل حرف ميزد . با ديدنم خداحافظي كرد و اشاره كرد برم داخل مغازش . پشت سرش وارد شدم و بلند بهش سلام كردم . جوابم و داد گفتم :
    - با ما امري بود حاجي ؟
    - بگير بشين باهات حرف دارم .
    روي صندلي نشستم و زل زدم تو صورتش شمرده شمرده شروع به حرف زدن كرد :
    - ديشب حرف از جبران ميزدي .
    ميون حرفش پريدم و گفتم :
    - حاجي به مولا نوكرتم . شوما جون بخواه . جبران ميكنم حاجي .
    حاجي با اخم گفت :
    - شد من يه بار حرف بزنم تو وسطش نياي ؟
    سرم و پايين انداختم و گفتم :
    - چشم حاجي گوشم باهاته .
    نفسي تازه كرد و گفت :
    - تو موقعي كه احتياج به كمك داشتي بدون حرف پيش دستت و گرفتم . بهت جا و مكان دادم . حالا هر چقدرم كوچيك چيزي بود كه در توانم بود . غير اينه ؟
    - نه حاجي كلامت طلاست .
    - خوب حالا يه چيزي من ازت ميخوام . كه دوست ندارم نه بشنوم .
    سرم و آوردم بالا و با دو دلي نگاهش كردم گفتم :
    - چي هست حالا حاجي ؟
    - ببين من به حاج خانوم هيچي از كار و بار تو نگفتم . گفتم كه خوبيت نداره تو خيابون بموني . من ميشناسمت . اهل هيچ كاري نيستي . ولي ميخوام حرفم صحت پيدا كنه . نميخوام حرف الكي به حاج خانوم زده باشم .
    - يعني چي حاجي ؟
    - يعني اينكه دور اين جيب بري و خط بكش بچسب به يه كار آبرومند . اگه بخواي باز هم كمكت ميكنم بلبل . آيندت و درست كن . خوبيت نداره يه دختر تو سن و سال تو اينجوري رفتار كنه . دور مهدي و خط بكش بابا .
    - حاجي حرفت درست ولي آخه كجا كار پيدا كنم ؟
    حاجي كه انگار فكر ميكرد نرمتر شدم گفت :
    - اونش با من بابا تو عزمش و بكن بقيش با من .
    سكوت كرده بودم . بدجوري رفته بودم تو فكر . دوباره حاجي گفت :
    - پس حله ؟
    سرم و آروم به طرفي تكون دادم . خودمم نميدونستم يعني نه يا آره ولي حاجي انگار ترجيح داد آره برداشت كنه !
    حاجي لبخندي به روم زد و گفت :
    - توام واسم عين حسني ميموني . خوبيت و ميخوام دخترم . خيلي خوب ميتوني بري . منم ميسپرم ببينم كاري برات پيدا ميشه توي همين محل .
    سري تكون دادم . خداحافظي كردم و از در مغازه زدم بيرون . انگار دلم واسه جيب بري تنگ ميشد . واسه هيجانش ! واسه راحت پول به دست آوردنش ! شونم و بالا انداختم . حالا كي ميومد بهم كار بده . فعلا بايد بيخيال همه چي بود .
    دستم و توي جيب كاپشنم كردم و به سمت مغازه ي ممد آقا راه افتادم بايد جوراب و يه شلوار ازش ميگرفتم اينا زيادي كهنه شده بودن . توي راه حسن بقچه رو ديدم به طرفم اومد و گفت :
    - كدوم گوري بودي ديشب ؟
    - چطور ؟
    - همه جمع بوديم تو نيومدي نگرانت شديم .
    - آره از زنگاي پشت سر همي كه بهم زدين كاملا نگرانيتون معلوم بود !
    - مسخره نكن حس زنگ و اين حرفا نبود . ميدونستيم بادمجون بم آفت نداره !
    يه دونه زدم تو دلش كه نالش رفت هوا گفت :
    - مگه مريضي ؟
    - اين و زدم كه يكم با معرفت شي .
    - حالا نگفتي كجا بودي ؟ خونه رو چيكار كردي ؟
    - هيچي رفتم ديروز پيش دكي خودش راست و ريس كرد همه چي و . يه اتاق تو خونش بهم داد . نقلي تر از اتاقاي اقدسه ولي خوب آرومه . باورت ميشه امروز تا 11 يه كله خواب بودم ؟ حال و هواي خونشون يه جوريه . انگار با هم تعارف دارن . يه جورايي زيادي شسته رفته ميزنن !
    حسن خنديد و گفت :
    - خنگِ خدا دكي و خانوادشن ديگه بايد يه فرقي با بقيه داشته باشه كه انقدر مخ همه رو ميخوره ديگه .
    - چه ميدونم والا . خرسه كجاست ؟
    - كجا بايد باشه ؟ سر كوچه مشغول لُمبوندن !
    - باشه من برم يه سري خورده ريز ميخوام بخرم .
    - عصر كه مياي ؟
    - آره ميام . ميبينمتون فعلا .
    از حسن جدا شدم و به سمت مغازه راه افتادم . از ممد آقا دو جفت جوراب و 1 شلوار لي خريدم و پولش و دادم داشتم از مغازش ميومدم بيرون كه يهو ياد حرف حسن افتادم گفته بود كه دنبال وردست ميگرده . بالاخره تيري در تاريكي بود ديگه يا ميگرفت يا نميگرفت . دوباره برگشتم سمتش و گفتم :
    - راستي ممد آقا ميگفتن دنبال يه وردستين پيدا كردين كسي رو ؟
    نگاهي بهم كرد . مرد بدي نبود . يكي از كسبه هاي قديمي محل بود و قابل اعتماد گفت :
    - نه والا كسي كه باب ميلم باشه رو پيدا نكردم هنوز .
    دو دل بودم بگم يا نگم . بالاخره دل و به دريا زدم و گفتم :
    - من دنبال كار ميگردم من و قبول ميكنين ؟
    نگاهي بهم انداخت و گفت :
    - يكي بايد باشه كه تاييدت كنه .
    خيالم از اين بابت راحت بود ميدونستم هم باباي حسن و هم دكي پشتمن واسه همين گفتم :
    - حاجي ضمانت كنه بسه ؟
    - حاج علي ؟
    - آره .
    - چرا كه نه كي بهتر از حاج علي ؟
    يه لبخند نصفه و نيمه زدم و گفتم :
    - فقط حقوقش چجورياست ؟
    - راستش زياد نميتونم بدم . خودمم يه جايي كاري واسم پيدا شده ميخوام نصف روز اونجا باشم واسه همين وردست ميخوام . كه وقتي نيستم مغازه رو بپاد ! وگرنه چرخ اين مغازه زياد خوب نميچرخه كه بخوام زياد مايه بدم . ميفهمي كه منظورمو ؟
    سري تكون دادم و گفتم :
    - خوب آخرش چند ؟
    دستي به موهاي كم پشتش كشيد و گفت :
    - راستش من 100 تومن در نظر گرفتم . يعني بيشتر از اين نميتونم بدم .
    تا اين قيمت و گفت وا رفتم ولي خودم و نباختم گفتم :
    - باشه من تا فردا خبرش و به شما ميدم كه هستم يا نيستم .
    ازش خداحافظي كردم و از مغازه زدم بيرون . با 100 تومن كه چرخ زندگي نميچرخيد ! پوفي كردم و به سمت خونه به راه افتادم .

    توي كل مسير خونه همش داشتم با خودم شيش و بش ميكردم . از يه طرف حرفاي حاجي ميومد تو سرم از طرف ديگه به خرج خونه فكر ميكردم . خو با 100 تومن عمرا ميتونستم تا آخر عمرمم يه تكوني به زندگيم بدم . يكم كلاهم و رو سرم جا به جا كردم و دوباره دستام و تو جيبم بردم . توي فكر خودم بودم كه صداي مهدي و شنيدم :
    - هوي فنچولك ! كجايي يه ربع دارم صدات ميكنم .
    اولش مات بودم . اين اينجا چيكار ميكرد . ولي بعد به خودم اومدم اخمامو كشيدم تو هم و گفتم :
    - چته گرخيدم ! يه نمه آروم تر
    اونم اخماش و كشيد تو هم و گفت :
    - امروز چرا پيدات نبود ؟
    كلافه گفتم :
    - امروز ميزون نيستم . عصر ميام پيشت غر بزن هر چي خواستي ! فعلا
    راهم و سد كرد و گفت :
    - يعني چي ميزون نيستم ؟ جوابم و بده ميگم چرا نيومدي ؟
    اين مهدي هم عجب آدم بد پيله اي بودا . صدام و آوردم پايين تر خونسرد تو چشماش زل زدم و گفتم :
    - ديگه نيستم .
    مهدي بلند تر از قبل گفت :
    - يعني چي ديگه نيستي ؟
    - مگه خبر نداري اقدس من و از خونش انداخته بيرون ؟ الان خونه ي حاجيم . اگه نخوام جل و پلاسم و بريزه تو كوچه بايد به سازش برقصم !
    - فقط همين ؟
    اخمام و تو هم كردم و گفتم :
    - كم چيزيه ؟ تو خودت دوست داري تو خيابون بخوابي ؟
    يه لحظه شاكي تر شدم و گفتم :
    - عمرا اگه الان بفهمي دارم چي ميگم ! نبايدم بفهمي خوب . اين همه از صبح تا شب جون بكن آخرش چند غاز ميذاشتي كف دستم ! خودت جاي گرم و نرمت به راهه نميگيري من چي ميكشم . اگرم قرار به همكاري بود بايد شراكتي پولارو حساب ميكردي . كم برات جون كندم ؟ الان اگه همه چي مساوي بود منم بايد مثل تو جاي گرم و نرمم به راه بود !
    دستاش و از عصبانيت مشت كرده بود گفت :
    - هه ! اين فنچم واسه ما آدم شده . حق مساوي ميخواد !
    سرش و آورد نزديك سرم و گفت :
    - ببين جوجه اگرم تا الان نگهت داشتم فقط واسه خاطر اين بوده كه دلم واست سوخته . وگرنه فكر نكن بهت احتياج دارم . هر گورستوني كه دلت ميخواد برو . پس فردا نياي به من التماس كني كه دوباره رات بدما ! ديگه اين تو بيميري از اون تو بيميريا نيست . برو رد كار خودت !
    داشت ميرفت يه چيزي گلوم و انگار گرفته بود تا حالش و نميگرفتم نميشد بيخيال شم . به سمتش رفتم و زدم پشتش وايساد گفتم :
    - هي قُلتَشَن .
    برگشت سمتم و با اخم نگاهم كرد ترسيدم ولي خودم و نباختم گفتم :
    - زيادي تند رفتي . مگه خودم چَپَر چُلاقَم كه بيام به تو واسه كار التماس كنم ؟ ميدوني از مرام به دوره كه بيام الان باهات گلاويز شم هر چي باشه يه مدت كار كرديم با هم . اگه تو نامردي من نيستم . خوش باشي . زت زياد .
    پشتم و بهش كردم و سريع از اونجا دور شدم . مردك خجالت نميكشه ! اگه يه نمه خوش اخلاق تر بود الان اين تصميم عجولانه رو نميگرفتم . من كه تا الان بلاتكليف بودم يهو چرا مهدي رو ديدم شاخ شدم ؟ بخت برگشته هر چي از حاجي شكار بودم سر اين تلافي كردم .
    شونم و بالا انداختم . سرت سلامت بلبل خان ! مگه خودت كم كسي هستي كه بخواي منت امثال مهدي رو بكشي ؟
    نيشخندي روي لبم نشست . كليد و توي قفل چرخوندم و وارد خونه شدم . برعكس خونه ي اقدس ، خونه ي حاجي خيلي صفا داشت . اصلا انگار روح داشت اين خونه . هميشه هم جلوي درش آب و جارو شده بود . ساختمونش يه نمه كلنگي بود ولي بهش رسيده بودن . وقتي از در خونه وارد ميشدي سمت چپ در اتاق من بود سمت راستشم يه دستشويي بود . البته توي خونه هم خودشون دستشويي داشتن ولي يه دونه هم بيرون بود . البته به نفع من ! ديگه اينجا مثل خونه اقدس نبود كه واسش صف وايسم !
    درست رو به روي در ورودي يه حوض نقلي بود كه دور تا دورش گلدون بود . يه گوشه ي حوض هم يه تخت بود كه فكر كنم پاتوق تابستوناي حاجي بود !
    بعد رو به روي حوض يه خونه ي يه طبقه بود . خونه ي خوبي بود فقط يه نمه ساكت بود . البته طبيعي بودا ولي من عادت كرده بودم به رفت و آمد خونه ي اقدس !
    به محض اينكه وارد شدم حاج خانوم و حسني كه روي تخت توي حياط نشسته بودن سرشون به طرفم چرخيد . سلام بلند بالايي كردم كه جفتشون با لبخند جوابم و دادن . خواستم برم سمت اتاقم كه حاج خانوم گفت :
    - بلبل جان چاييم تازه دمه لباسات و عوض كردي بيا اينجا يه چايي بخور . ديديم امروز هوا نسبتا خوبه با حسني اومديم تو حياط نشستيم توام بيا .
    اين برخورداي حاج خانوم واسم چيز غريبي بود ! مات مونده بودم سري تكون دادم و به سمت اتاقم رفتم . لباسام و با يه شلوار گرمكن مشكي و پوليور قرمز عوض كردم . كلاهم و در آوردم و جلوي آينه ي كوچيكي كه رو ديوار نصب كرده بودم موهام و يكم صاف و صوف كردم . دوباره كلاهم و سرم گذاشتم و از اتاق زدم بيرون .
    حاج خانوم پارچه اي دستش بود و داشت بهش كوك ميزد حسني هم يه گوشه ي تخت نشسته بود و كتاب درسي دستش بود . با ديدنم جفتشون لبخند بهم زدن . كنارشون نشستم . حاج خانوم استكان چايي رو جلوم گذاشت و گفت :
    - خسته نباشي .
    - سلامت باشي حاج خانوم . خوب هستين كه ؟
    - مرسي مادر بد نيستم .
    مادر ؟ چه كلمه ي نامانوسي بود . آروم آروم چاييم و ميخوردم . زير چشمي نگاهي به حسني انداختم . چقدر خوشبخت بود كه پدر داشت ، مادر داشت ، يه برادر داشت حالا هر چقدرم ساده ! اون يه دختر بود . رفتاراش حرفاش و كاراش همشون دخترونه بود . ولي من چي بودم ؟ خودمم هويتم و گم كرده بودم . لباسام و رفتارام پسرونه بود . جسمم دختر بود . اسمم حتي وجود خارجي نداشت . هويتم اسمي بود كه حتي از به زبون آوردنش بدم ميومد . گير افتاده بودم .
    صداي حاج خانوم من و از فكر بيرون آورد :
    - خوبي مادر ؟ كسالتي داري ؟
    يه لحظه به خودم اومدم ديدم استكان چايي دستمه و همينجوري مات موندم . استكان چايي و يه ضرب رفتم بالا و گفتم :
    - نه حاج خانوم . ممنون واسه چايي با اجازتون من برم تو اتاقم .
    از جام بلند شدم حاج خانوم گفت :
    - ناهار كه مياي پيشمون ؟ من و حسني تنهاييم .
    كلافه گفتم :
    - ممنون خودم ناهار دارم . اونجوري راحت ترم .
    حاج خانوم زير لب باشه اي گفت و من به سمت اتاقم رفتم .
  3. #3
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    كلاهم و از سرم در آوردم و گوشه اي پرتش كردم . تكيه زدم به لحاف و تشكم كه گوشه ي اتاق بود . نميدونم چرا كلافه بودم . دوباره رفتم تو فكر كار . اينجوري نميتونستم زندگي كنم . از طرف ديگم جلوي مهدي ناجور در اومده بودم راه برگشتيم نداشتم . كف دستام و محكم روي پيشونيم كوبوندم . چرا انقدر خرفت شدي بلبل ؟ يكم فكرت و به كار بنداز . نخير انگار مخم كركره ها رو كشيده پايين رفته تعطيلات .
    با بي حالي از جام بلند شدم در يخچال و باز كردم شيكمه به قار و قور افتاده بود ! بطري آب و اول برداشتم و همونجوري سر كشيدم . بعد از توي يخچال كنسرو ماهي در آوردم . بوي غذاي حاج خانوم كل خونه رو برداشته بود . خوردن كنسرو ماهي توي اين بو مثل شكنجه شدن ميموند ! تونستم يه تيكه نون بيات مال 3 روز پيش و پيدا كنم و با كنسرو ماهي بخورم . هنوز دو تا لقمه هم نخورده بودم كه دلم و زد . دستام و دور زانوم حلقه كرده بودم و بي هدف اتاق و با نگاهم زير و رو ميكردم كه تقه اي به در خورد . از جا بلند شدم حسني بود . دوباره يكي از اون لبخنداش و تحويلم داد و سيني كه دستش بود و به سمتم گرفت و گفت :
    - مامان گفت غذامون بو داره شايد هوس كني برات فرستاد .
    نگاهم به سيني افتاد . يه بشقاب پر لوبيا پلو با كاسه ي كوچيكي ماست و يه كاسه ي ديگه هم سالاد شيرازي بود . آب دهنم و قورت دادم و همونجور كه چشم از غذا بر نميداشتم گفتم :
    - راضي به زحمت نيستم . يه چيزي خوردم خودم .
    - اگه قبول نكني مامان ناراحت ميشه .
    توي دلم داشتم ذوق ميكردم سيني و از دستش گرفتم و گفتم :
    - مرسي .
    دوباره بهم لبخند زد و رفت .
    سيني غذا رو آوردم تو اتاق بو كردمش لبخندي رو لبم نشست . چند وقت بود غذاي درست و حسابي نخورده بودم ؟ سريع قاشق برداشتم و به غذا حمله كردم . دقيقه اي بعد هيچي از غذاي مادر مرده نمونده بود !
    بعد از غذا چرت خيلي ميچسبيد . بالشم و انداختم كنار بخاري و روش خوابيدم .
    ****
    هوا تاريك شده بود كه از خواب بيدار شدم هنوز ظرفاي ناهار كنارم بود . نگاهي به ساعت انداختم 6 بعد از ظهر و نشون ميداد . سيني غذارو برداشتم و با خودم به دستشويي بردم . توي روشويي ظرفارو شستم و روي تخت توي حياط گذاشتم . هيچ سر و صدايي نمي اومد . فقط چراغاي خونشون روشن بود .
    دوباره به اتاقم برگشتم لباسام و عوض كردم و از خونه زدم بيرون . خيلي وقت بود مرغ و گوشت نخورده بودم بايد واسه خونه خريد ميكردم . اين كاپشنمم ديگه داغون شده بود بايد يه كاپشن و يه كلاه هم واسه خودم ميخريدم . اه همش خرج !
    انقدر غرق فكرا و بدبختيام بودم كه نفهميدم كي رسيدم سر قرار هميشگيم با بچه ها .
    اكبر خرسه و حسن بقچه با ابول دماغ دور آتيش حلقه زده بودن . ابول هم بچه ي بدي نبود دماغش انقدر بزرگ بود كه بچه ها بهش ميگفتن ابول دماغ البته اسم اصليش ابوالفضل بود . به تك تكشون سلام كردم و دستم و روي آتيش گرفتم . اكبر نگاهي بهم كرد و گفت :
    - خونه ي جديد مبارك . خوب خر شانسيا ! حالا اگه ما بوديم بايد شب تو خيابون سگ لرز ميزديم هيچ كي هم نبود بگه خَرِت به چند من !
    پوزخندي زدم و گفتم :
    - درسته سرپناهه ولي به اين فكر كن كه اونجا سرپناه دُكيه يعني الان دُكي بگه بلبل بمير بايد بميرم !
    حسن گفت :
    - بابا دُكي خداييش هر اخلاق بدي داشته باشه حداقلش اينه كه بدجنس نيست و بد كسي رو نميخواد .
    - آره مثلا ميخواد سر به راهم كنه ! من كه بهتون گفتم تا اين حاجي ما رو لچك به سر نكنه ول كن ماجرا نيست !
    همشون خنديدن ابول گفت :
    - چطور ؟ چيزي گفته بهت ؟
    -ديگه چي ميخواد بگه ! از كار و زندگي انداختتمون .
    اكبر خرسه گفت :
    - آها راستي گفتي كار و زندگي يهو ياد مهدي افتادم . چيكارش كرده بودي ؟ نافُرم از دستت شكار بود .
    - چطو ؟ چيزي گفته ؟
    - نه مهدي رو كه ميشناسي زياد با كسي دم خور نميشه . چه برسه كه بخواد درد دل كنه !
    - پس از كجا فهميدي شكاره پُلفُسُل ؟
    - ديشب كه نيومدي سر قرار بعد خبر ازت نداشتم كه چيكار كردي ظهر مهدي و ديدم گفتم لابد رفتي پيشش ديگه ازش سراغت و گرفتم خيلي شاكي گفت من ديگه كسي رو به اسم بلبل نميشناسم ! راستش و بگو چيكار كردي اين بدبخت و ؟
    اخمام و تو هم كردم و همونجوري كه دستام و رو آتيش ماساژ ميدادم تا گرم بشه گفتم :
    - هر كاريش كردم حقش بود !
    حسن گفت :
    - خوب حالا قيافت و واسه ما جهنمي نكن !
    - به خدا آدم اين مهدي رو با گاو طاقش بزنه سوخت داده !
    ابول گفت :
    - چي شد اين كه تا ديروز رفيق گرمابه و گلستان شوما بود و حسابي هم آدم بود حالا يهو سكه برگشت ؟
    برگشتم چشم غره اي به ابول رفتم كه حسن يه دونه زد پس گردنش و گفت :
    - بخواب تو جوب ماهي شو برو !
    ابول كلا بچه ي كم رويي بود فقط بعضي وقتا كه زيادي بهش ميدون ميدادي و نميزدي تو پرش حرفايي ميزد كه گنده تر از دهنش بود ! با حرف حسن ساكت شد و ديگه چيزي نگفت .
    توي همين حين شهرام لاته سر رسيد بعد از سلام تند و دستپاچه اي كه كرد اشاره به يه اكيپ دختري كه داشتن از جلومون رد ميشدن كرد و گفت :
    - بچه ها خدايي اينا بد تيكه هايين ! مخشون و نزنيم از دستمون پريدن . آمارشون و دارم چند روزي هست از اينجا رد ميشن . نه اون وسطي رو نيگا . آخ ببين چه خوشگل ميخنده .
    اكبر همونطور كه به ساندويچش گاز ميزد گفت :
    - شهرام ميميري يا خودم همينجا دفنت كنم ؟
    شهرام اخماش و تو هم كشيد و گفت :
    - بمير بابا تو ساندويچت و سَق بزن !
    حسن گفت :
    - اينا بچه محلن ! كي ميخواي ياد بگيري به هر كسي چشم ناپاك نداشته باشي ؟
    شهرام همونجوري كه ازمون جدا ميشد گفت :
    - شماها همينجا وايسين واسه هم روضه بخونين ما كه رفتيم بختمون و امتحان كنيم .
    هممون به شهرام خيره شده بوديم رفت سمت دخترا و يكمي حرف زد بعد آخرش يكي از دخترا سيلي محكمي تو صورتش زد با ديدن اين حركت هممون از خنده منفجر شديم جوري كه صدامون تو كل كوچه پيچيد . حالا صداي داد دختره به گوشمون ميرسيد :
    - خجالت نميكشي دنبال دخترا راه ميفتي ؟ لات بي سر و پا .
    و با دوستاش از كنار شهرام گذشتن . شهرام كه انگار در جا خشك شده بود چند لحظه اي مات موند ولي بعد به خودش تكوني داد و به سمتمون اومد هنوز داشتيم ميخنديديم اكبر از زور خنده پخش زمين شده بود . به محض اينكه نزديكمون شد گفتم :
    - آدم تو آفتابه پپسي بخوره خيط نشه !
    سر به زير و ناراحت گفت :
    - ببندين گاله هاتون و .
    با اين حرفش خنده هاي ما شدت گرفت . تا آخر شب كه دور هم جمع بوديم مدام اين صحنه رو تعريف ميكرديم و ميخنديديم تا جايي كه شهرام طاقت نياورد و رفت خونشون . ما هم تا ساعت 10:30 دور هم بوديم و هر كسي عزم رفتن كرد .

    *****
    خواستم كليدم و توي قفل در بندازم كه چراغ موتوري كه از روبه رو ميومد توجهم و به خودش جلب كرد . لامصب عجب نوري هم داشت كور شدم ! چند لحظه صبر كردم دستم و جلوي چشمام گرفتم تا سرنشينش و ببينم . چراغاي موتور خاموش شد و كنارم وايساد حالا ميتونستم صورت بهت زده ي حسين و ببينم . زير لب سلامي بهش كردم و كليدم و تو قفل چرخوندم كه به حرف اومد :
    - سلام . اين موقع شب برگشتين خونه ؟
    تازه فهميدم چرا خشكش زده ! اخمام و تو هم كشيدم و گفتم :
    - بله . چطو ؟
    انگار انتظار داشت دروغ بگم يا انكار كنم كه الان دارم ميام خونه ! شايد تا حالا كسي رو به پررويي من نديده بود ! سرش و انداخت پايين و آروم گفت :
    - فكر ميكنم صحيح نباشه دختر خانومي مثل شما تا اين ساعت از شب بيرون باشه .
    دلم ميخواست دستم و بگيرم جلو چشماش و انقدر تكونش بدم كه سرش و بگيره بالا و من و نيگا كنه انگار كف زمين بودم ! دختر خانوم ! عجب حرف خنده داري . اگه از الان به اينم رو ميدادم ميشد يكي مثل اقدس ! همين جا بايد دمش و قيچي ميكردم ! همونجوري كه اخمام تو هم بود گفتم :
    - چطو شوما الان مياي خونه خيليم صحيحه ؟! بيخيالي طي كن پسر حاجي .
    در و كامل باز كردم و گفتم :
    - بفرماييد .
    حسين كه انگار انتظار جواب من و نداشت مات و مبهوت نگاهم كرد ! اينم مثل باباش ميخواست همه رو سر به راه كنه ! وقتي ديدم حركتي نميكنه از كنارش رد شدم و زير لب گفتم :
    - زِكّي !
    با بيحالي و خستگي رفتم سمت اتاقم . لم دادم يه گوشه و چشمام و بستم . امروزم كه واسه كار با حاجي حرف نزدم . فردا باس بهش بگم ! از اين وضعيت بيكاري زياد خوشم نميومد . حالا گيرم كه خوشمم ميومد تا چند وقت ديگه همين چند غاز پولمم ته ميكشيد اونوقت خر بيار و باقالي بار كن !
    از جام بلند شدم و لباسام و عوض كردم . لحاف تشكم و پهن كردم و دراز كشيدم . دوباره ياد حرفاي حسين افتادم . پسره ي عصا قورت داده ! بايد پوزش و به خاك بمالم تا ديگه به بلبل خان نتونه گير بده !
    چشمام و بستم و خوابيدم .
    ****
    دوباره روز از نو و روزي از نو ! كاش خام حرفاي دُكي نميشدما ! ببين از كار و كاسبي كه انداختمون هيچ كارم ديگه واسمون پيدا نميكنه ! لابد منتظره واسه خرجي زندگيمم دست جلوش دراز كنم ! عجب بساطي واسه ما درست كرده اين دُكي !
    از بيرون اتاق صداي حرف زدن حسني و حاج خانوم ميومد . انگار داشت به حسني دستور غذا پختن ميداد ! اِ گفتم غذا حالا ناهار چي بخورم ؟ امروز مثلا قرار بود برم خريد كنم ! اَه كي حسش و داره ؟ بالش و زير سرم جابه جا كردم . انگار وقتي جيب ملت و ميزدم زبر و زرنگ تر بودم ! اين جديديا بهش چي ميگن ؟ افسردگيه ؟ چي چيه ؟ نكنه از اين مرضا گرفتم ؟
    گَلو مَلوم كه درد نميكنه . اصلا عوارضش چي چي هست ؟ نه بابا بلبل خان حسابي هم سر و دماغش چاغه !
    پاشو انقدر نِك و ناله نكن ! لحاف تشكم و جمع كردم و حولم و انداختم رو سرم از اتاق زدم بيرون . حاج خانوم رو تخت نشسته بود با ديدنش سلام كردم مثل هميشه مهربون جوابم و داد . ديگه به مادر گفتناي گاه و بي گاهش عادت كرده بودم . انگار يكم از كمبود محبتي كه رو دلم مونده بود و برطرف ميكرد .
    دست و صورتم و شستم و دوباره به اتاقم برگشتم . انتظار داشتم الان حاج خانوم بگه ديشب حسين ديدتت يا يه جوري اين دير اومدنم و بكوبونه تو سرم ولي انگار نه انگار . لابد دهن حسين چفت و بست داشته ديگه . اصلا بره بگه كيه كه بترسه .
    صداي تقه ي در اومد حسني پشت در بود دوباره لبخند ! گفت :
    - بلبل جون ميشه يه دقيقه بياي بيرون ؟
    - كاري داري ؟
    - آره بي زحمت يه دقيقه بيا .
    كلاهم و رو سرم انداختم و رفتم بيرون . حاج خانوم پارچه اي دستش بود با ديدنش گفتم :
    - جونم حاج خانوم امري بود ؟
    - آره مادر راستش حاج خانوم سرلك يه قواره چادري آورد تا براش ببرم ولي ديروز وقت نكرد بمونه تا رو سرش اندازه كنم . قد و قواره ي حسني هم بهش نميخوره كه رو سر اون بگيرم . ولي ماشالله هم قد و قواره ي حاج خانومي ميخواستم رو سر تو اندازه بگيرم .
    چي ؟!! همينم مونده بود چادر بندازم سرم ! اونوقت بچه هاي محل چي ميگفتن ؟ اين خانواده هم كمر به قتل آبروي ما بسته بودن انگار . خواستم محكم بگم نه ولي نگاهم به صورت مهربون حاج خانوم افتاد حقيقتش نميتونستم به اين نگاه مهربونش نه بگم . بي اراده سري تكون دادم . حاج خانوم با ذوق از جاش بلند شد و گفت :
    - خير از جوونيت ببيني مادر . مونده بودم اين و رو سر كي اندازه كنم . آخه قراره عصري بياد بگيرتش .
    مقابلم وايساد گفت :
    - كلاهت و بردار .
    كلاه و برداشتم و پارچه رو رو سرم انداخت گفت :
    - دسته هاش و بگير . قشنگ رو بگير مادر .
    رو بگيرم ؟ اين چي ميگفت ؟ سعي كردم تلاشم و بكنم ولي هي كج ميشد . هر چي هم كه حاج خانوم ميگفت و كمكم ميكرد بازم از رو سرم سُر ميخورد . حسني رو تخت نشسته بود و از خنده ريسه ميرفت . حاج خانومم از مدل چادر سر كردن من خندش گرفته بود ولي به روم نمي آورد . بالاخره با كلي مكافات چادر رو سرم وايساد . همينجوري كه حاج خانوم داشت پارچه رو برش ميزد ميگفت :
    - چقدرم بهت مياد . عين يه تيكه جواهر شدي .
    معذب بودم . دلم ميخواست زودتر كارش و تموم كنه . دوباره گفت :
    - بايد به حاجي بگم از مغازه واست يه قواره چادري بياره برات بدوزم . خيلي بهت مياد .
    حسني هم لبخند زد و گفت :
    - آره بلبل خيلي خوشگل شدي .
    هيچي نداشتم كه بگم . تا حالا كسي حتي يه تعريف خشك و خالي هم ازم نكرده بود . عادت كرده بودم همه يا بهم بگن دزد يا دختر خراب صدام كنن . پس چرا كار حاج خانوم تموم نميشد ؟ حس ميكردم گرمم شده .
    بالاخره كارش تموم شد و پارچه رو از روي سرم برداشت سريع كلاهم و گذاشتم سرم و گفتم :
    - با اجازه .
    به سمت اتاقم تقريبا دويدم .


    پشت در اتاق رو زمين نشستم . يه جوري هول كرده بودم كه انگار 20 تا گرگ دنبالم بودن و ميخواستن تيكه پارم كنن . خوب بابا چته ! همش يه چادر سرت انداختن چرا هول ورت داشته ؟
    خودمم نميفهميدم چم شده !
    انقدر موندم تو خونه پاك قاطي كردم . لباسام و عوض كردم و از خونه زدم بيرون . حداقل كاري كه الان ميشد كرد خريد بود !

    فصل سوم

    - شهرام امروز ولي شده !
    - من به گور پدر پدرمم خنديدم . پولم كجا بود !
    حسن يه دونه زد پس كلش و گفت :
    - دِ شرط و باختي باس ولي شي ديگه .
    - من از اولشم گفته بودم اون دختره عمرا بهم پا نميده !
    اكبر دستش و بلند كرد و گفت :
    - ببين من حسن نيستم آروم بزنما ! يه جوري ميزنم پس كلت كه دو دور سرت بخوره به ميز بياد بالا !
    شهرام دستش و گرفت بالا و گفت :
    - خيلي خوب بابا شوماها چرا امروز اينجوري شدين ؟ هر چي ميخورين سفارش بدين خرجش پاي من .
    حسن دستاش و به هم زد و گفت :
    - آها اين شد يه حرفي . بچه ها سفارش بدين .
    هر كي يه غذايي سفارش داد حسن رو به من گفت :
    - چته بلبل ؟ تو لَبي ؟
    نفسم و پر صدا بيرون دادم و گفتم :
    - هيچي طوريم ني .
    - از قيافت معلومه ! بنال ديگه .
    سرم و آوردم بالا تك تكشون منتظر بودن حرف بزنم آروم گفتم :
    - پولام داره تموم ميشه . كارم گير نياوردم .
    حسن گفت :
    - رفتي پَلو ممد آقا ؟
    - آره بابا خيلي وقت پيشا رفتم . شنيدم همين چند روز پيش يه وردست پيدا كرده .
    - خو چرا انقدر دست دست كردي ؟
    - بابا چيزي نميداد همش ميخواست 100 تومن بده .
    صدام و آوردم پايين و گفتم :
    - من با جيب بري بيشتر از اينا در مي آوردم .
    اكبر گفت :
    - خو دوباره برو پيش مهدي .
    - نچ ديگه جواب نميده .
    حسن گفت :
    - مگه دُكي نگفت واست كار جور ميكنه ؟ پس كو ؟
    نگاهش كردم و گفتم :
    - اِي بابا مادر مرده بهم خونه داده ديگه نميتونم برم چاقو بذارم زير گلوش كه كار من چي شد ! حقيقتش روم نميشه .
    شهرام خنديد و گفت :
    - ببين تورو خدا كي حرف از كم رويي ميزنه .
    بدجور نيگاش كردم خودش و جمع و جور كرد و هيچي نگفت . همه يهو ساكت شدن حسن گفت :
    - امشب برو با حاجي حرف بزن . اين كه نشد آخه .
    نفس عميقي كشيدم و گفتم :
    - بيخيل يه كاريش ميكنم .
    بعد بلند داد زدم :
    - جعفر آقا چي شد اين كباباي ما ؟ اين اكبر الان مارو ميخوره جا كباب !
    اكبر از اون طرف ميز دستش و دراز كرد تا من و بزنه ولي حسن دستش و گرفت . جعفر آقا صاب كبابي محلمون بود . بعضي وقتا با بچه ها دَنگي دُنگي ميومديم پيشش كباب ميزديم . اين دفعه هم از صدقه سري بي عرضگي شهرام بود كه اومده بوديم يه صفايي به شيكمامون بديم . آخه چند روز پيش به قول خودش يكي از دافاي محل و زير نظر گرفته بود . فاز اعتماد به نفس كاذب گرفته بودش كه دختره خاطر خواهش شده مام كه سواستفاده گر شرط بستيم اگه بهش پا داد كه ما بهش سور ميديم اگرم كه نداد باس همه رو مهمون كنه . حالا هم خيط شده بود و بايد ولي ميشد .
    بعد از اينكه يه دل سير كباب خورديم هر كي به طرف خونه ي خودش راهي شد .
    توي كل مسير داشتم به بخت و اقبال خوابيده ي خودم فحش ميدادم . قريب 3 ماه بود كه از اومدنم به خونه حاجي ميگذشت . جيب بري رو كه كنار گذاشته بودم هيچ همه ي پولاي پس اندازمم خرج كرده بودم . نه كاري برام پيدا شده بود نه كسي پول و پله اي بهم كمك كرده بود . مثل كسي بودم كه افتاده تو لجنزار داره دست و پا ميزنه ! اَي دُكي چي بگم آخه بهت ! نميشه نفرينت كنم كه دور از معرفته . خونه ي مفت و مجاني بهم دادي هر چي باشه .
    يه سنگ روي زمين بود با نوك پا شوتش كردم يكم رفت جلو . خوشم اومد دوباره رفتم سمتش و شوتش كردم . تا دم خونه داشتم با سنگه صفا ميكردم كه يهو با مخ رفتم تو دل يكي . سرم و بلند كردم تا 4 تا ليچار بار طرف كنم كه ديدم حسينه اخمام و باز كردم و گفتم :
    - آدم اينجوري وايميسته سر راه ؟
    دوباره سرش و انداخت پايين و گفت :
    - من كنار وايسادم كه شما سرتون پايين بود .
    - خيلي خوب ما مقصر . خوبي شوما ؟ اوضاع كار و بار خوبه ؟
    لبخند زد و گفت :
    - اِي بدك نيست خدارو شكر .
    يهو يه چيزي تو سرم جرقه زد دستم و تكيه دادم به ديوار و گفتم :
    - ببينم . اوضاع بازار خوبه ؟ وردستي ؟ شاگردي ؟ چيزي نميخواين ؟
    براي يه لحظه نگاهم كرد و گفت :
    - چطور ؟ كسي كار ميخواد ؟
    اشاره اي به خودم كردم و گفتم :
    - واس خودم ميخوام .
    - محيط بازار كه واسه شما مناسب نيست .
    اَي بابا نشد يه بار ما با اين حرف بزنيم هي نگه فلان چيز صحيح نيست فلان چيز مناسب نيست . نخير آبي از ايشون گرم نميشد گفتم :
    - خيلي خوب . فعلا .
    كليد انداختم تو قفل و وارد خونه شدم . نگاهي به ساعت كردم 11 بود . چه عجب دوباره گير به ساعت برگشتنم نداده بود ! تقريبا هر شب كه برميگشتم خونه حسينم همون موقع برميگشت هميشه ي خدا هم يه مدلي باهام حرف ميزد كه شرمنده شم و از فرداش زود برم خونه ! توپ و تشراي اقدس افاقه نكرد حالا اين ميخواست با يه نگاه من و آدم كنه !

    ****
    - پول راحت در آوردي حالا اين پولي كه راحت گير نمياد و بايد تلاش كني اذيتت ميكنه .
    يه طاقه پارچه اي كه جلوش بود و برداشت تا توي قفسه بذاره عصبي گفتم :
    - گفتين سر به راه شو شدم ديگه . هنوزم بايد گذشته رو بكوبين تو سرم ؟ خوب نمي صرفه ! از 9 صبح برم تا 9 شب اونوقت همش 100 تومن بذاره كف دستم ؟ آخه مگه گدام ؟
    دُكي دو تا دستش و گذاشت روي ميز جلوش و گفت :
    - فكر ميكني من از كجا به اينجا رسيدم ؟ منم يه شاگرد بزاز بودم ! كم كم خودم و بالا كشيدم . بابا 100 تومن كه خيلي خوبه من نصف اينم نميگرفتم .
    - دِ آخه حاجي جون زمان شوما ارزوني بود با يه 10 تومني ميتونستي كلي چيز ميز بخري . الان با 10 تومن به ما آبنباتم نميدن . خود شما باشي با 100 تومن ميتوني زندگي كني ؟
    - آخه بچه تو فرق داري . همش 1 نفر آدمي مگه چقدر خرج داري ؟ اجاره خونه هم كه نبايد بدي . حداقلش اينه كه كارت استرس و گير نداره .
    - حرف شوما درست . ولي مگه تا كي ميتونم خونه شما مفت و مجاني زندگي كنم ؟ بالاخره كه بايد برم يه جا ديگه . خودتونم گفتين اينجا موقته و بايد فكر جا باشم . بيراه ميگم ؟ خوب هر جا هم برم خونه ي آخرش 100 فقط كرايشه ! حالا بگيم يه اتاق كلنگي درب و داغونم باشه .
    - حالا فعلا پيش خودم هستي من كه نميذارم آواره ي خيابونا بشي . تو سعي كن رفتارت و درست كني اصلا اون اتاق تا آخرش مال تو .
    - يعني هيچ جور نميشه يه كار ديگه واس ما پيدا كنين ؟
    - توي اين كمبود كار همينم به زور پيدا كردم . تازه شانس آوردي شاگرد ممد آقا شهرستان دانشگاه قبول شد و مجبور شد كه بره وگرنه همينم نبود .
    دو دل بودم . سرم و انداخته بودم پايين و داشتم شيش و بش ميكردم كه حاجي گفت :
    - زود به من جواب بده يهو ديدي ممد آقا دوباره شاگرد جديد پيدا كردا . مردم تشنه ي كارن اونوقت تو خوشي زده زير دلت ميگي اين كار و نميخواي .
    بد فكريم نبود . بالاخره از بيكاري كه بهتر بود . حالا فوقش يه مدت ميرفتم اينجا بعد يه كار بهتر گير مي آوردم . كار عاقلانش همينه .
    ****
    1 ماهي ميشد كه در مغازه ممد آقا مشغول بودم . خودش كه از صبح تا شب نبود . يه جورايي كل مغازه دست خودم بود . شهرام ميگفت چجوري تونسته به يه جيب بر اعتماد كنه مغازش و بده دستش . ديگه نميدونست كه بلبل توبه كرده و سر به راه شده !
    100 تومنم بدك نبود زندگيم ميچرخيد ولي چيزي تهش واسم نمي موند . دنبال كار بودم ولي به قول حاجي انگار قحطي كار اومده بود همه هم تشنه ي كار بودن .
    امروزم كه از سر صبح هيچ كي نيومده بود چيزي بخره . خوب حق داشتن . پول خورد و خوراكم نداشتن مردم چه برسه به اينكه بيان لباس بخرن . دق كردم تو اين مغازه بس كه با كسي حرف نزدم . حالا گه گداري حسن و اكبر ميومدن پيشم ولي دو سه بار ممد آقا ديدشون چشم غره رفت كه يعني دور دوستات و قلم بگير ! واس همين اونام كمتر ميان . دلم لك زده بود واسه اينكه دور هم جمع شيم . البته اونا جمع ميشدن ولي من كه تا 9 شب اينجا بودم و بعدشم عين جنازه ميرفتم خونه و تخت گاز ميخوابيدم .
    داشتم كركره ي مغازه رو ميكشيدم پايين كه يهو يكي دستش و گذاشت رو شونم يهو خوف كردم برگشتم ديدم حسن و اكبرن دستم و گذاشتم رو قلبم و گفتم :
    - اين شوخي افغانيا چيه ميكنين ؟ زهرم تركيد !
    اكبر خنديد و گفت :
    - بد كرديم اومديم ببينيمت ؟
    حسن گفت :
    - بدجور شبا جات خاليه بلبل . نميشه زودتر در اينجا رو ببندي بياي اون وري ؟
    قفل مغازه رو زدم و گفتم :
    - نُچ راه نداره . چه خبر ؟
    اكبر گفت :
    - انگار مهدي و گرفتن .
    يهو برگشتم سمتش و گفتم :
    - جون من ؟ الان كجاست ؟
    شونه هاش و انداخت بالا و گفت :
    - چه ميدونم فقط سر ظهري خبر گرفتنش به گوشمون خورد .
    - چقدري طول ميكشه آزادش كنن ؟
    حسن گفت :
    - چه ميدونيم مثل اينكه دُكي و چند تاي ديگه امروز رفتن ببينن كاري ميتونن واسش بكنن يا نه .
    - عجب بخت برگشته ايه ها . فكر كنم بياد بيرون توبه كنه !
    حسن نيشخند زد و گفت :
    - پس هنوز مهدي رو نشناختي اين يه بچه پرروييه كه لنگه نداره .
    - بيخيال حرف آدمارو ب
    زنين . از بروبچ خودمون چه خبر؟
    - شهرام دوباره عاشق شده .
    همه زديم زير خنده . توي هر ماه شهرام كمِ كم 2 - 3 بار عاشق ميشد . ولي زياد دووم نداشت . كلا واسه ما عادي شده بود كاراش .
    تا دم خونه همرام اومدن . اونجا خداحافظي كرديم و رفتن . وارد خونه شدم كه ديدم حسين روي تخت نشسته . نگاه به ساعت كردم 9:30 بود . اين چرا زود اومده بود انقدر ؟
    به محض اينكه من و ديد از جاش مثل فنر بلند شد با سر بهش سلام كرد جوابم و داد . انگار ميخواست يه چيزي بگه ولي دودل بود گفتم :
    - چيزي شده ؟ حرفي دارين ؟
    سرشو گرفت بالا هنوزم دست دست ميكرد . خسته شدم بي حوصله گفتم :
    - اگه كاري ندارين من برم ؟
    انگار داشت جونش در ميومد گفت :
    - نه كاري نداشتم . بفرماييد استراحت كنين .
    مسخره كرده بود . اومدم تو اتاقم و در و بستم . چند وقتي بود كه حسين عوض شده بود . نميفهميدم داره چش ميشه . ولي حرصم ميگرفت كه انقدر دست و پا چلفتيه !
    فكرم كشيده شد سمت مهدي . واقعا گرفته بودنش ؟ اگه من جاش بودم چي ؟ از اين فكر يه لحظه ترسيدم . خدارو شكر كه من جاش نبودم ! اين توبه كردنم بعضي وقتا بد نبودا .
    مهدي هم داره چوب حرفي كه اون روز به من زد و ميخوره ! هه دلش خوشه حرفه ايه . ميگفت به من احتياجي نداره . خدا جوابش و داد . دستت درست خداجون !

    ****
    مثل اينكه با وساطت دُكي و يه عده ديگه از ريش سفيداي محل تونستن مهدي و آزاد كنن . ميگن چون اولين بار بوده كه گرفتنش يه تعهد گرفتن ازش و خلاص . كاش يكم ديگه تو هُلُفدوني ميموند حالش جا ميومد ! بچه پررو تا اومد بيرون دوباره شروع كرد . مثل اينكه دُكي مخ مهدي رو هم كار گرفته بود كه سر به راهش كنه ولي عمرا نتونسته كاري بكنه . خرش از پل گذشته ديگه !
    زندگيم شده سگي ! از صبح تا شب بايد با اين و اون سر و كله بزنم . البته اگه مشتري باشه كه روز شاهيمه ! وگرنه بايد تا شب با خودم و در و ديوار حرف بزنم . ديگه ترك عادت موجب مرضه . انگار ميميرم حرف نزنم .
    بعد از اينكه من دستم يه جايي بند شد انگار حسنم كاري شد چند وقتيه كه در مغازه باباش وايميسته . به قول خودش كاري كه نميكنه ولي بهتر از نيگا كردن به هيز بازياي شبانه روز شهرامه !
    طفلي اكبر مونده با شهرام و ابول دماغ . اونم تقصير خودشه باس يه تكوني به هيكلش بده .
    توي عوالم خودم بودم كه يه زن با بچش اومد تو مغازه از جام بلند شدم تا جنسي كه ميخواست و بهش بدم . داشتم مثلا بازار گرمي ميكردم كه صداي داد و بيداد از بيرون شنيدم يكم سرك كشيدم كه ديدم اكبره با مهدي دست به يقه شده بيخيال زنه و مغازه شدم از در زدم بيرون دورشون شلوغ شده بود به جايي كه از هم جداشون كنن وايساده بودن با لذت نگاشون ميكردن . رفتم طرف اكبر و همينطوري كه دستش و ميكشيدم گفتم :
    - دِ چته بيا اين ور اكبر .
    همونجوري كه گلاويز شده بود با مهدي گفت :
    - نه بذار ببينم اين جوجه چي ميناله .
    مهدي كه بدتر از اكبر حسابي آتيشي شده بود گفت :
    - حرف دهنت و بفهم خرسه !
    انگار آتيش جفتشون تند تر شده بود . اصلا نميدونستم دعوا سر چي هست بالاخره دو سه نفر مهدي و گرفتن و كشون كشون با خودشون بردن يه گوشه . يكي از پيراي محل گفت :
    - صلوات بفرستين چتونه مثل خروس جنگي افتادين به جون همديگه آخه ؟
    مهدي همونجوري كه همه گرفته بودنش گفت :
    - چيزي نميدوني حرف نزن پيري .
    پير مرد گفت :
    - استغفرالله . شد بذارين چند روز محل آروم بمونه ؟ همش بايد از دست شماها بكشيم ؟
    كم كم داشت جو آروم ميشد اكبر و كشيدم كنار . هنوزم شاكي بود گفتم :
    - چته باز آب روغن قاطي كردي ؟
    همونجوري كه نفس نفس ميزد گفت :
    - نميدوني مرتيكه دهن گشاد چي ميگه كه .
    از همه جا بي خبر گفتم :
    - چي گفته حالا ؟
    سرش و به جهت مخالف من گردوند و ساكت شد . يه دونه زدم زير چونش و گفتم :
    - دِ بگو ديگه چي گفت ؟
    - داشتم ميومدم پيش تو در مغازه تا من و ديد شروع كرد پشت تو دري وري گفتن . انگار از يه جاي ديگه خورده بود حالا شاكي بود سر تو و من خالي كرد .
    - اين يه جاش سوخته بيخيالي طي كن .
    يهو ياد مغازه افتادم گفتم :
    - پاشو بيا بريم تو مغازه همينجوري به امون خدا ولش كردم اومدم اينجا . پاشو .
    به زور دستش و گرفتم و كشون كشون بردمش در مغازه . زن خريدار هنوز توي مغازه بود اخماش و تو هم كشيد و گفت :
    - كجايي پس 1 ساعته اينجا معطل شدم .
    - شرمنده الان رديفش ميكنم .
    سريع جنسي رو كه ميخواست بهش دادم و رفت . رو به اكبر گفتم :
    - صد بار گفتم دهن به دهن اين نشو . اين آشغال كلست هيچي سرش نميشه يهو قاطي ميكنه ناكارت ميكنه ها .
    اخم كرد و گفت :
    - پَ بايد وايميستادم ببينم به رفيقم چيا ميگه ؟ انقدر بي غيرت شدم ؟
    نگاهش كردم هر كي قد و هيكلش و ميديد فكر ميكرد اعصاب خرابه ولي دلش يه پاكي و معصوميت خاصي داشت سرشم واسه رفيقش ميداد اخمام و باز كردم و يه نمه آروم بهش گفتم :
    - خيلي خوب اعصابت و نريز به هم واسه خاطر اين .
    - بايد ميذاشتي آش و لاشش كنم .
    - خيلي خوب ميگم بسه ديگه كشش نده انقدر .
    پوفي كرد و ساكت شد خنديدم و گفتم :
    - جمع كن لب و لوچت و . ناهار خوردي ؟
    خنديد هميشه وقتي اسم غذا ميومد خُلقِش باز ميشد گفت :
    - نه چي داري تو بساطت ؟
    - مرغ بريون !
    ظرف غذايي كه از خونه با خودم آورده بودم و گذاشتم جلوش و خودم رفتم از پشت مغازه آب بيارم صداش و ميشنيدم كه با غر غر ميگفت :
    - اين كه سيب زمينيه .
    - پس توقع داشتي واقعا مرغ بريون توش باشه ؟
    آب و گذاشتم رو پيشخون مغازه گفت :
    - خسته نشدي انقدر سيب زميني خوردي ؟
    ابروهام و بالا انداختم و گفتم :
    - نُچ . همينم از سرم زياده . ميدوني مرغ و گوشت الان چنده ؟ همين كه اين شكمم و سير ميكنه واسم بسه .
    - حداقل 2 تا تخم مرغم مينداختي تنگش .
    - بخور انقدر غر نزن .
    سيب زمينياي آب پز و با هم خورديم . اكبر يكم ديگه هم پيشم موند و بعد عزم رفتن كرد . دوباره من موندم و مغازه .
    ****
    2 روزي ميشد بچه ها رو نديده بودم . بدجور دلم گرفته بود . هي چشمم به ساعت بود كه 9 بشه و تعطيل كنم برم . خبري هم از مشتري نبود . تصميم گرفتم 30 دقيقه زودتر مغازه رو تعطيل كنم كي به كي بود ؟ كركره هارو كشيدم پايين و چفت و بستش كردم .
    هيچ رمقي تو تنم نبود سلانه سلانه داشتم ميرفتم خونه كه سايه ي يكي رو پشت سرم ديدم اول فكر كردم عابره و بهش توجهي نكردم . خيابون اصلي رو رد كردم و رسيدم به فرعي ها پرنده پر نميزد تو كوچه . ملتم ديگه دل و دماغ نداشتن و سر شب ميرفتن خونه انگار . توي فكراي خودم بودم كه دوباره سايه رو پشت سرم ديدم . قدمام و شل كردم كه بياد و رد بشه راستش خوش نداشتم كسي سايه به سايم بياد ولي انگار آق سايه هم عجله نداشت چون قدماش و شل كرد . دِ بيا اين ديگه كي بود نصف شبي ؟
    تقريبا 2 تا كوچه با خونه ي حاجي فاصله داشتم اما حوصله ي اينكه قدمام و تند كنم نداشتم . بيخيالي طي كردم و به راهم ادامه دادم .
    سايه ي پشتم قدماش و تند تر كرد حالا به وضوح صداي پاش و ميشنيدم چه عجب بالاخره تصميم گرفت بياد رد شه . سرم و انداخته بودم پايين و به كفشام نگاه ميكردم يهو حس كردم يكي تنش بهم خورد برگشتم يه چيزي بگم كه من و كوبوند به ديوار و دستش و گرفت جلوي دهنم . گُرخيدم قلبم داشت تند تند ميزد . كوچه تاريك روشن بود خوب نميديدم كيه . يه تيزي رو زير گلوم حس كردم .
    اشهدم و خوندم مثل اينكه اون وري شده بوديم . يكي نبود بگه بدبخت اگه دنبال پول و پله اي كه به كاهدون زدي . چشمام و تا آخرين حد باز كرده بودم تا بتونم چهرش و تشخيص بدم . ولي مغزم فرمان نميداد .


    اشهدم و خوندم مثل اينكه اون وري شده بوديم . يكي نبود بگه بدبخت اگه دنبال پول و پله اي كه به كاهدون زدي . چشمام و تا آخرين حد باز كرده بودم تا بتونم چهرش و تشخيص بدم . ولي مغزم فرمان نميداد .
    - جيك بزني تيزي رو فرو ميكنم تو گلوت .
    صداي مهدي بود . اين ديگه پاك رواني شده بود . خِرخِرم و گرفته بود فشار ميداد دست نميتونستم حرف بزنم آروم گفتم :
    - وِلم كن مگه خل شدي ؟
    - آره نا فُرم خل شدم .
    - دِ ول كن اين خرخرم و درست بنال ببينم چته ؟
    دستش و محكم تر فشار داد رو گلوم و گفت :
    - بازم داري پررو بازي در مياري ؟ الان جونت دست منه .
    نيخشند زدم و گفتم :
    - باز از كجا سوختي كه اينجوري آمپر چسبوندي ؟
    تيزي رو داشت رو گلوم فشار ميداد ديدم كاري نكنم همون جا من و كشته دهنش بوي عرق سگي ميداد ! نكبت معلوم نبود چقدر زده كه حالا مست و پاتيل شده . زانوم و سريع بلند كردم و محكم كوبوندم وسط پاش . يه لحظه چاقو از دستش سر خورد و زير گلوم و بريد سريع ازم فاصله گرفت و دستش و گذاشت لاي پاش . سريع دستم و گذاشتم زير چونم زخمش سطحي بود تقريبا ولي خون ميومد . نگاه به مهدي كردم هنوز داشت از درد به خودش ميپيچيد . عصباني رفتم طرفش و يه لگد كوبوندم تو شكمش روي زانوهاش افتاد رو زمين . يه نمه به زور و بازوي خودم غِرهّ شدم .
    ديدم يكم بي حال شده دستام خوني شده بود آستينم و كشيدم زير چونم روي زخم ميسوخت همينجوري كه دستم و روش نگه داشته بودم گفتم :
    - چه مرگته ؟ چرا انقدر خوردي ؟
    نگاهش و خصمانه بهم دوخت و گفت :
    - تورو سننه .
    - دِ آخه حيوون ببين زير گلوم و چيكار كردي . خوب بنال چه مرگته . اون از درگيريت با اكبر اينم از اين كارت . دِ آخه مگه من به تو كار دارم كه تو به من كار داري ؟
    - درد منم از اينه كه تو به من كار نداري .
    گنگ نگاهش كردم اين داشت چي ميگفت ؟ خوب كارش ندارم كه بايد خوشحال باشه . اين مهدي هيچيش به آدميزاد نرفته . با همون گيجي پرسيدم :
    - خوب به نفع تو . نخود نخود هر كه رود خانه ي خود . توام سرت و بِتِپون تو زندگيه خودت . واس چي راه ميفتي تو خيابون ملت و لت و پار ميكني آخه ؟
    دستش و به ديوار گرفت و با زحمت از جاش بلند شد . روبه روم وايساد قدش ازم بلند تر بود . چشاش انگار هميشه از يه چيزي شاكي بود . هميشه ي خدا ازش آتيش ميومد بيرون . حالا كه بدترم شده بود . نميدونم از عرقي كه خورده بود اينجوري شده بود يا از عصبانيت ولي سفيدي چشاش يه تخته قرمز شده بود . ترسيدم ازش . به يه چَكِش بند بودم ! اگه من و ميزد پخش زمين ميشدم خواستم يه قدم برم عقب ولي ديدم افت داره شايد هار تر بشه همون جا وايسادم و چشمام و عصباني به چشماش دوختم . با پررويي گفتم :
    - ها ؟ چته ؟ واس چي اينجوري نيگا ميكني ؟
    - تو روي تو يه نفر موندم به مولا . من خودم بزرگت كردم . خودم بهت راه و چاه و ياد دادم . حالا كشكي كشكي رفتي سوي خودت ؟ حالا من شدم آدم بده ؟
    - دِ برادر چرا دري وري ميبافي به هم ؟ مسيرمون جدا شده ديگه واس چي بيام پا پِيِت بشم ؟
    نميدونم چرا يهو دوباره برزخ شد ! قاطي كرد اومد سمتم اين بار پاهام و تو پاهاش قفل كرد حتي نميتونستم با يه ضربه ناكارش كنم .
    ديگه جدي جدي داشتم اشهدم و ميخوندم . چشمام و بسته بودم و خودم و واسه مرگ آماده ميكردم . خدا جون خودت كه ميدوني اين دنيا همچين خير و خوشي نديديم . اون دنيا يه جاي خوب كنار خودت واسمون بنداز كه داريم ميايم جا و مكانمون به راه باشه دستت مرسي .
    يهو حس كردم مهدي ازم دور شد بعدش صداي حسن و شنيدم كه با مهدي گلاويز شده بود .
    - داشتي چه غلطي ميكردي ؟
    مهدي هم كم نمي آورد و داشت واسش شاخ و شونه ميكشيد :
    - به تو چه . برو كنار بذار باد بياد
    حسن يقه ي لباس مهدي رو چسبيده بود و مهدي هم يقه ي حسن و يه نمه پاهام سست شده بود دستم و بردم زير چونم هنوز داشت خون ميومد . حس اينكه برم اين دوتارو از هم جدا كنم و نداشتم . ولي اگه كاري نميكردم اين دو تا همين جا همديگه رو دفن ميكردن رفتم سمتشون و گفتم :
    - حسن ول كن چيزي نشده كه .
    چشماي حسن و خون گرفته بود . ميخواستم دعوا بخوابه . حوصله ي قيل و قال نداشتم . كلا زياد دنبال دردسر نبودم . حسن يقه ي مهدي رو ول كرد و گفت :
    - از جلو چشام گمشو بچه پررو .
    مهدي اومد جلو و گفت :
    - به من ميگي بچه پررو ؟
    دوباره داشت دعوا بالا ميگرفت كه گفتم :
    - دِ بس كن برو ديگه .
    مهدي نگاهش دوباره افتاد به من انگار پر كينه و خشم بود انگشت اشارش و چند بار سمتم تكون داد و گفت :
    - واسه تو يه نفر دارم .
    چاقوش و كه افتاده بود زمين برداشت و رفت . برگشتم سمت حسن و گفتم :
    - واس چي دخالت كردي ؟
    - داشت ميكشتت .
    - مگه خودم نميتونم از خودم دفاع كنم ؟
    حسن ساكت شد . ميدونست چقدر بدم مياد از اينكه يكي ازم دفاع كنه گفتم :
    - انقدر ضعيفم ؟
    روم و ازش گرفتم و راه افتادم حسن دنبالم اومد و بازوم و كشيد گفت :
    - بيخيالي طي كن بلبل .
    بازوم و از تو دستش كشيدم بيرون و گفتم :
    - بار آخرت باشه ها . از اين خوش خدمتيا نكن ديگه . اون كه من و نميكشت .
    - خيلي خوب حالا دور بر ندار توام نميتونستم وايسم نگاه كنم كه .
    پوفي كردم و هيچي نگفتم . چند دقيقه بعد گفت :
    صورتت چرا خوني شده ؟
    دستم رفت سمت چ
    ونم گفتم :
    - چه ميدونم يهو تيزيش گرفت به چونم زخم شد .
    - سرت و بگير بالا ببينم .
    - طوري نيست خوبم .
    - داره همينجوري خون مياد اونوقت ميگي خوبي ؟ بريم يه درمونگاه ؟
    - اِ ميگم خوبم ديگه .
    حسن نفسش و پر صدا بيرون داد و هيچي نگفت چند دقيقه بعد گفتم :
    - اينجا چيكار ميكردي ؟
    - دو روز بود خبر ازت نداشتم اومدم در مغازه كه با هم بريم تا خونه كه ببينمت بعد ديدم مغازه رو بستي گفتم بيام تو راه شايد ديدمت كه يهو ديدم . . .
    ادامه ي حرفش و نگفت چرخيدم سمتش و گفتم :
    - نميدونم مهدي چشه ! ميگفت واس چي سراغ نميگيرم ازش و رفتم سوي خودم . حرفاش يه طوري بود . نميفهميدم چي ميخواد بهم بگه . تو چيزي دستگيرت ميشه ؟
    حسن يه جور خاصي تو چشمام نگاه كرد انگار مثلا ميخواست بگه ميدونم ولي عمرا نميگم تا خودت بفهمي . ولي زبونش چيز ديگه اي گفت :
    - چه ميدونم شايد الكي يه چيزي گفته كه اذيتت كنه .
    شونه هام و بالا انداختم و گفتم :
    - چه ميدونم والا . اين روزا از نظر من همه يه مرگشون هست !
    حسن ساكت موند منم ديگه هيچي نگفتم دم در خونه رسيديم با كليد در و باز كردم برگشتم سمت حسن و با يه نيشخند گفتم :
    - ولي خودمونيما نيومده بودي من و كشته بود .
    حسن خنديد با دست زد تو سرم و كلاهم و كج كرد گفت :
    - با ما هم بله ؟
    - با شوما خيلي بله .
    خنديديم جفتمون . حسن دست كرد تو جيبش و يه چاقو ضامن دار در آورد و گرفت طرفم گفتم :
    - اين چيه ؟
    - بگيرش به كارت مياد .
    - از اين سوسول بازيا خوشم نمياد
    - دِ ميگم بگيرش يهو ديدي اين رواني دوباره سر و كلش پيدا شد .
    با دو دلي ازش گرفتم خداحافظي كرد و رفت . منم سريع رفتم تو خونه اول از همه زخمم و تو آينه ديدم زياد عميق نبود توي روشويي صورتم و شستم و از بين بند و بساطم يه چسب زخم پيدا كردم و روش زدم .
    لحاف تشكم و پهن كردم و دراز كشيدم . چقدر بعد از اون همه سر پا وايسادن دراز كشيدن حال ميداد . كش و وقوسي به بدنم دادم و دستام و زير سرم گذاشتم . انگاري اين مهدي واقعا يه مرگش بود .
    واسه چي بايد براش مهم باشم ؟ اصلا اين حرفش يعني واسش مهمم ؟ غلط نكنم قصد و غرضي داره . بخواب بلبل خان انقدر ماجرا رو پليسيش نكن .

    ****
    چشمام و باز كردم هوا روشن شده بود نگاه به ساعت كردم 9 صبح بود آي ديرم شده بود . خواستم از جا بپرم كه تازه يادم افتاده بود كه امروز جمعست و تعطيلم با خيال راحت لحاف و بيشتر رو خودم كشيدم صداي راديو از بيرون مي اومد . كار هر روز صبح دُكي و حسين بود كه ميومدن تو حياط راديو رو روشن ميكردن تا برنامه ي صبحهاي جمعه رو گوش بدن . انگار نه انگار كه يه بخت برگشته اي ته حياط تو اتاقش گرفته خوابيده . صداش تا عرش ميرفت . يكم ديگه تو جام جابه جا شدم . نخير اينا نيت كرده بودن امروز مارو از خواب بندازن .
    همونجور كه لحاف تشكم و جمع ميكردم زير لب غرغر ميكردم . " دِ آخه يه نمه وولووم اون و بيار پايين . يه روز تعطيلم كه داريم بايد خروس خون 9 صبح پاشيم ! نه اين انصافه ؟ خدا بگم چيكارت نكنه دُكي . خونته كه خونته بابا مراعاتم بد چيزي نيستا ! اَه سر صبحي خُلقِمونم تنگ كرد . حالا هر كي امروز بپرسه چطوري بايد بپرم پاچش و بگيرم . "
    حولم و انداختم رو سرم و از اتاق زدم بيرون همه رو تخت نشسته بودن صبحونه ميخوردن . حسينم انگار قلوه سنگ انداخته بود تو استكانش همچين چايي مادر مرده رو هم ميزد كه هفت جدش و آورد جلو چشمش . ميخواستم يه دونه بزنم پس كلش بگم بسه بچه شيرين شد ! تا چشمشون بهم خورد همه لبخنداشون اومد رو لبشون ! انقدر فاز مهربوني ميگرفتن آدم بعضي وقتا ازشون ميترسيد ! سلام كردم بهشون تك تك جوابم و دادن . يكي با خنده يكي جدي يكي با سر پايين افتاده يكي هم با نگاه مادرانه !
    به سمت دستشويي رفتم يه آب به سر و صورتم زدم و دوباره حولم و رو سرم انداختم داشتم به سمت اتاقم ميرفتم كه صداي دُكي و شنيدم :
    - بلبل بيا صبحونه .
    دستم و بلند كردم و گفتم :
    - قربون شوما . هست .
    ديگه اصرار نكردن سريع اومدم تو اتاقم سفره رو پهن كردم ولي هيچي توش نبود جز يه تيكه بربري كه انقدر سفت بود بيراه نگفتم اگه تشبيهش كنم به سنگ ! نون و انداختم وسط سفره و پوفي كردم . دور و ورم و نگاه انداختم حالا اين صبحونه ي لعنتي رو چجوري ميزدم ؟ حسابي هم گشنم بود . كاش دُكي بعد از اينكه من تو سفره رو نيگا ميكردم تعارف ميزد برم باهاشون صبحونه بخورم اونوقت عمرا اگه دستش و رد ميكردم .
    يكم سرم و خواروندم . نخير هيچي نبود . پاشدم لباسام و تنم كردم . باس ميرفتم نون وايي . داشتم از در ميرفتم بيرون كه يهو صداي دُكي باعث شد وايسم گفتم :
    - جونم حاجي امري بود ؟
    - كجا ميري ؟
    فضول و بردن جهنم گفتن هيزمش تره ! از رو ناچاري گفتم :
    - نونوايي حاجي جون نون بخرم واستون ؟
    - نه نيم ساعت پيش حسين رفت واسه ما خريد . بيا توام از اينجا نون ببر زياد خريده .
    - نه قربون مرامت ميرم ميخرم يه قدم راهه تا نون وايي .
    داشتم در و باز ميكردم برم كه يهو ديدم حسين يه نون دستش گرفته و به سمتم اومد نون و جلوم گرفت و همينجوري كه سرش پايين بود گفت :
    - بفرماييد . زياد گرفتم . اين و مصرف كنين حالا واسه فرداتون بعدا بخرين .
    انقدر بدم ميومد فاز خوش خدمتي ميگرفت . ولي خوب چاره چيه اصرار كرده بود زشت بود دستش و رد كنم ديگه ! منم از خدا خواسته واس خاطر تنبلي دست رد به سينه ي اين بچه ي سر به زيرمون نزدم و نون و گرفتم بعد رو به دُكي بلند گفتم :
    - حاجي دستت درست .
    حسين نيم نگاهي بهم انداخت و زير لب گفت :
    - نوش جان .
    دوباره برگشت پيش خانوادش . منم خوشحال از اينكه اين همه راه تا نونوايي نرفتم زود برگشتم تو اتاقم و بساط صبحونه رو به راه كردم . عجب صبحونه اي هم شد خيلي چسبيد .
    بعد از صبحونه داشتم فكر ميكردم امروز چيكار كنم و كجا برم . از تو خونه موندن بدم ميومد . قبلا كه خونه اقدس بودم از دست اون و فرياداش هر روز ميزدم بيرون ولي الان انگار معذب بودنم جلو خانواده ي دُكي باعث ميشد خونه نمونم .
    حسن كه با فك و فاميلاشون رفته بودن پيك نيك . بنده خدا اصرار كرد برم باهاشون ولي برم بگم چند مَنِه ؟؟ بين اون همه غريبه واقعا من برم چي بگم آخه ؟ واسه همين گفتم حسش نيست و پيچوندمش .اكبرم كه معمولا جمعه ها ور دل باباش بود . بنده خدا باباش هر روز صبح تا شب ميرفت سر كار يه جمعه ها ميومد خونه . زن كه نداشت بچشم كه فقط اكبر بود دلش ميخواست پسرش كنارش باشه خو . نميتونستم خلوتشون و كه به هم بزنم آخه !
    بلبل خان امروز و ور دل دُكي و خانواده اي . كاش ميشد يه پولي دستم و ميگرفت ميرفتم يه تلويزيون ميخريدم . انقدر 100 تومن كم بود كه به روز دوم ماه نميكشيد . بقيه ي ماه و بايد با بي پولي سر ميكردم .
    تو خيابونا هم كه نميشد علاف گشت اونم تنها . ديگه آدم از بيكاري به سرش ميزد با اين شهرام لاته بره گردش ! هووووووووووف . تقه اي به در اتاق خورد . بي حال پاشدم و در و باز كردم حسني بود .
    - بلبل جون مهمون نميخواي ؟
    همين يكي و كم داشتم . باز خوبه مثل داداش و باباش الكي روضه نميخوند . از جلو در رفتم كنار و گفتم :
    - بفرما .
    لبخند زد و اومد تو . اول از همه دور تا دور اتاق و بر انداز كرد كه زياد از اين كارش خوشم نيومد حس ميكردم اومده سركشي . هر چي باشه دختر حاجي بود ديگه . از كجا معلوم شايد اومده بود راپورت بده به باباش !
    برو بابا حالا انگار چي دارم كه بخواد راپورت بده . نشستم جلوش و گفتم :
    - چايي ميخوري ؟
    - نه مرسي تازه خوردم .
    منم از خدا خواسته بيخيالي طي كردم . كي حال داشت بره كتري رو آب كنه ! سرش پايين بود و هيچي نميگفت ! اومده بود بشينيم با هم سكوت كنيم ؟! حوصلم داشت سر ميرفت گفتم بذار يه سوالي ازش بپرسم بالاخره بهتر از اينه كه جفتمون لالموني بگيريم . گفتم :
    - درس ميخوني ؟
    دوباره با لبخند گفت :
    - آره .
    - كلاس چندي ؟
    لبخندش عميق تر شد و گفت :
    - دانشجو هستم .
    مُندِش حسابي بالا بود ! بابا طرف با كلاسه ! هيچي نگفتم كه خودش دوباره گفت :
    - حسابداري ميخونم .
    الكي سرم و تكون دادم . بحث درس و مقش زياد برام باحال نبود . دوباره گفت :
    - تو چي ؟
    - خيلي وقته ترك تحصيل كردم .
    - دانشجو بودي ؟
    زِكّي انگار اصلا به خانوم در مورد من اطلاعات ندادن . نگاه جديم و تو چشماش دوختم و گفتم :
    - نُچ . تا دوم دبيرستان بيشتر نخوندم .
    انگار تعجب كرد ولي سريع خودش و جمع و جور كرد و گفت :
    - چرا ادامه ندادي ؟
    اگه ادب دست و پام و نبس
    ته بود يه تورو سننه بارش ميكردم . حيف واقعا ! نگفتم دختره اومده بود آمار بگيره . وگرنه كي دلش واسه بلبل مادر مرده ميسوخت كه بياد هم كلومش بشه ؟ گفتم :
    - نشد كه بشه .
    انگار فهميد پيچوندمش . گفت :
    - نميخواي ادامه بدي ؟
    - ادامه بدم كه چي بشه ؟
    من مني كرد و گفت :
    - خوب ميتوني بري دانشگاه .
    دستم و زدم زير چونم و همونجوري كه داشتم خيره نيگاش ميكردم گفتم :
    - تو دانشگاه پولم ميدن به آدم ؟
    جا خورد انگار انتظار داشت بگم چه فكر بكري از كي درس خوندن و شروع كنم ! يكم دست و پاش و گم كرده بود . حس كردم تند رفتم . خوب بابا بلبل چته ؟ مگه اين بنده خدا باعث اين همه بدبختيته ؟ تقصير اينه كه بابات عملي بود ؟ يا مثلا تقصير اينه كه بچه ها حرف زدنت و رفتارات و تو مدرسه مسخره ميكردن ؟ نكنه به خيالت اين باعث شده كه تو ترك تحصيل كني ؟ يه لحظه شرمنده شدم . سرم و انداختم پايين و گفتم :
    - دانشگاه رفتن واسه من آب و نون نميشه . نه شغل ميشه نه پول .
    هيچي نگفت . من چه حرفي داشتم باهاش بزنم ؟ اَه يه چي بنال ديگه بلبل ! حالا از صبح تا شب مخ اكبر و حسن و سَگَك و كُپَك و تو محل ميخوريا نوبت به اين رسيد دهنت بسته شد ؟
    يه جورايي حس ميكردم هم سطح و فكر هم نيستيم . اين همه چي رو تو درس و كتاب ميديد ولي من داشتم جامعم و ميديدم . ميديدم كه كسي نمياد دو دستي بهم پول بده . بايد جون سگ ميكندم تا آخرش چندر غاز دستم و ميگرفت . نميدونم چرا ازش شاكي بودم . شايد چون خيلي راحت زندگي ميكرد . يا اينكه يه سقفي بالا سرش بود .
    افكارم و پس زدم نگاهم به لباسي كه تنش بود افتاد . يه پيراهن يه سره ي بلند بود آستين نسبتا كوتاهي داشت و يقش هفت بود . ناخودآگاه پرسيدم :
    - چه پيرهن قشنگي . حاج خانوم برات دوخته ؟
    حسني كه انگار يه موضوع پيدا كرده بود كه بدون خشونت با من در موردش حرف بزنه خنديد و گفت :
    - آره پريشب بابا يه قواره پارچه آورده بود . اونم سريع برام دوختش . اگه خوشت اومده بگم براي توام بدوزه ؟
    نگاهش كردم همينجوري كه دستام و دور زانوهام حلقه ميكردم گفتم :
    - نه تو تن تو قشنگه به من نمياد .
    دروغ چرا يه لحظه بهش حسادت كردم كاش مادر منم الان زنده بود . كاش ميتونست برام يه پيرهن بدوزه مثل همين .
    يه لحظه به خودم اومدم . همينت مونده كه از اين پيرن گل گليا تنت كني بري بيرون ! حسني گفت :
    - ناهار مياي پيش ما ؟ مامان آبگوشت پخته .
    چيزي نگفتم كه دوباره گفت :
    - مامان برنامه ي هر جمعش اينه ميگه ظهراي جمعه همه دور هميم آبگوشت مزه ميده . دست پخت مامان حرف نداره توام بيا پيشمون .
    خيلي معصومانه اينارو ميگفت . نميدونستم رد كنم يا قبول كنم . هرچند دلم واسه آبگوشت پر ميكشيد . خيلي وقت بود از اينجور غذاها نخورده بودم . گفتم :
    - نميخوام مزاحم بشم .
    انگار فهميد نرم شدم گفت :
    - مزاحم چيه . تو بيا . همه خوشحال ميشن . مامان همش ميگه واسه تنهايي تو غصش ميگيره . هر چي هم بهت اصرار ميكنيم كه پيشمون نمياي .
    حالا آبگوشته رو كه ميشد به بدن زد . گفتم :
    - باشه ميام .
    حسني خوشحال شد و از جاش بلند شد گفت :
    - پس من ميرم به مامان بگم واسه ناهار ميام صدات ميكنم .
    سرم و تكون دادم و اون رفت . منم دوباره رفتم تو فاز تنهايي خودم .
    يكم خودم و سرگرم كردم ديگه كم مونده بود به ترك ديوارم نگاه كنم دوباره يكي به در زد سريع از جام بلند شدم حسني بود گفت :
    - حاضري بريم ناهار بخوريم ؟
    كلاهم و سرم گذاشتم و گفتم :
    - بريم .
    نگاهش روي كلاهم موند ولي هيچي نگفت با هم به سمت خونشون رفتيم . حسني جلوتر از من ميرفت تا وارد شدم بلند سلام كردم . همه توي پذيرايي دور سفره اي نشسته بودن . من و حسني هم كنار هم دور سفره نشستيم . همه موقع خوردن ساكت بودن . منم بعد از مدتها داشتم يه غذاي خونگي خوشمزه ميخوردم بدجور بهش حمله ور شده بودم جوري كه وقتي غذام تموم شد حاج خانوم با نگاه دلسوزانه گفت :
    - ميخواي بازم برات بكشم مادر ؟
    تازه به خودم اومده بودم و همونجور كه با آستين لبم و پاك ميكردم گفتم :
    - دستتون درست سير شدم . خيلي خوشمزه بود . الهي شكرت .
    حاج خانوم لبخندي زد و گفت :
    - نوش جونت مادر .
    بعد از سفره جمع كردن حاجي و حسين رفتن استراحت كنن خواستم برم تو اتاقم كه حاج خانوم گفت :
    - بمون پيشمون يه چايي بخور بعد برو واسه چي هي خودت و تو اون اتاق زندوني ميكني ؟ والا آدم دلش تو خونه هم ميپوسه چه برسه به اون اتاق كوچيك . قلب آدم ميگيره . بشين الان حسني چايي مياره .
    ناچار كنارش نشستم . هنوز باهاشون احساس راحتي نميكردم . با اينكه كاري باهام نداشتن بنده خداها ولي بازم دلم نبود زياد پيششون باشم . حس ميكردم وصله ي ناجورم بين اونا .
    حسني با سيني چايي اومد نشست كنار من حاج خانوم گفت :
    - از كار و بارت راضي هستي ؟
    استكان چايي و برداشتم و همونجوري كه نگاهم بهش بود گفتم :
    - اي بدك نيست شكر . يه آب باريكه اي هست . بِيْتَر از نبودنشه .
    - آره مادر خيلي خوبه كه تو اين سن انقدر زبر و زرنگ و كاري هستي . آفرين .
    نزديك بود با اين حرفش پوزخند بزنم ! اگه كاري نبودم چيكار ميكردم ؟ نفسش از جاي گرم در ميومد ! گفتم :
    - لطف دارين شوما .
    حسني گفت:
    - مامان به بلبل در مورد پريچهر خانوم گفتين ؟
    پريچهر ؟ مامان من و ميگفت يا تشابه اسميه ؟ گوشام تيز شده بود زل زدم تو چشم حاج خانوم و گفتم :
    - پريچهر ؟ كدوم پريچهر ؟
    حاج خانوم نگاهش و بهم دوخت و گفت :
    - مادرت دخترم . مگه مادرت پريچهر قادري نبود ؟
    تا حالا كسي در مورد مادرم باهام حرف نزده بود يهو نميدونم چرا قلبم بناي كوبيدن گذاشت . گفتم :
    - چرا مادرمه . شوما از كجا ميشناسينش ؟
    حاج خانوم لبخند زد و گفت :
    - چند شب پيشا داشتيم با حاجي در مورد تو حرف ميزديم . گفت مادرت پريچهر قادريه منم يكم پرس و جو كردم تا فهميدم كي و ميگه . يادش بخير مثل دو تا خواهر بوديم با هم . فكر نكنم يادت باشه چيزي ازش . وقتي تو به دنيا اومدي به رحمت خدا رفت .
    دستاش و رو هم گذاشت و همينطور كه صورتش غمگين بود گفت :
    - فكر نميكردم اينجوري از دنيا بره . انقدر زود ! خيلي آرزو داشت بچش و ببينه . 5 سال بود با بابات عروسي كرده بود ولي خبري از بچه نبود . چه خون دلها خورد . بميرم براش هميشه هم مظلوم بود .
    حاج خانوم نگاهي به چشماي من كرد كه داشتم با تعجب نگاهش ميكردم گفت :
    - اينارو نميدونستي نه ؟
    سرم و به نشونه ي نه تكون دادم گفت :
    - قبل از اينكه عروسي كنه با هم دوست بوديم . جفتمون ميرفتيم كلاس خياطي مهين خانوم . اهل حرف زدن و گرم گرفتن با هيچ كس نبود انگار فقط اومده بود خياطي ياد بگيره . كم كم با هم دوست شديم . خوشم ميومد از اخلاقاش . حتي الانم يه سري رفتاراش و توي دخترش دارم ميبينم .
    با لبخند داشت نگاهم ميكرد دوباره گفت :
    - مثل تو زرنگ بود . يكمي هم يه دنده بود درست عين تو ! خلاصش كنم يه مدت بينمون فاصله افتاد به خاطر ازدواجش ولي دورادور خبرش و داشتم كه بچه دار نميشه . ماهي 1 بار ميديدمش . بعد ازدواجش انگار شده بود پوست و استخون . ميدونستم توي يه خياط خونه كار ميكنه . فهميده بودم بچه دار نميشه سر همين قضيه با بابات سازش نميشد . پشت مرده نبايد حرف زد درست هم نيست بالاخره بابات بوده ولي خدابيامرز نذاشت مادرت يه يه ليوان آب خوش از گلوش پايين بره . تا وقتي كه مواد و ميزد واسه رفيقاش بود به وقت خماريش كه ميشد مينشست يه گوشه ي خونه و اوقات تلخياش واسه مامانت بود .
    نفس عميقي كشيد و جرعه اي از چاييش خورد دوباره گفت :
    - بالاخره فهميدم باردار شده . اون زمان من حسين و داشتم . حسني رو هم باردار بودم . خوشحال بودم كه بارداره حداقل اين بود كه ديگه بابات به باد كتك نميگرفتش و سركوفت اجاق كوريش و بهش نميزد . به فاصله ي چند ماه زودتر از من زايمان كرد ميگفتن بچش دختره نشد برم ببينمش . شكمم سنگين شده بود و حسينم مدام بي تابي ميكرد نميتونستم تنهاش بذارم تو خونه .
    هنوز باردار بودم كه يكي از همسايه ها خبر فوت مادرت و بهم رسوند . وقتي شنيدم انگار دنيا داشت دور سرم ميچرخيد . ته توي قضيه رو در آوردم فهميدم بابات دوباره خمار بوده اومده خونه به زمين و زمون گير داده . دوباره به مامانت بد دهني كرده بوده كه چرا بچش مثلا دختره . اينا همش بهانه بود وگرنه دختر و پسر چه فرقي داره ؟ شكمش بايد سير ميشد كه از پس اونم بر نمي اومد ! خلاصه مثل اينكه با مامانت بناي دعوا ميگيره . بعدم نميدونم سر زن زائو رو به كجا ميكوبه و از در خونه مياد بيرون . ميگفتن با صداي گريه ي تو همه ريخته بودن تو خونه بعد ديده بودن مامانت خونين و مالين افتاده كف اتاق . نميدونم والا اين از خدا بي خبر چجوري نشون داد كه نگرفتن ببرنش . بعضي وقتا دلم به حال مادرت ميسوزه از زندگيش خيري نديد . شايد دو برابر بابات تو زندگيش مرد بود و خرجي ميرسوند ولي پدر اين اعتياد بسوزه كه همه رو تبديل ميكنه به قول بي شاخ و دم .
    بعد از مرگ مادرت ديگه خبر چنداني نداشتم ازتون . تا همين چند شب پيش كه حاجي داشت در موردت ميگفت .
    دستش و رو دستاي يخ بسته ي من گذاشت و گفت :
    - منم مثل مادرت بدون .
    حس ميكردم چشمام مثل دو تا گلوله ي يخي شده . چرا اين زن باهام اين كار و كرده بود ؟ اين چيزارو از بابام نميدونستم ازش خوشم نميومد چه برسه به اينكه ميفهميدم باعث و باني مرگ مادرمم هست . هرچند كه محبت و دست نوازش اونم به خودم نديدم ولي بالاخره يه آدم بوده . خدايا چقدر اين دنيا بي قانونه . خدا اون يه مادر بود . مادري كه ميتونست براي بچش بشه يه سرپناه امن كه بتونه سرش و رو شونش بذاره !
    كلافه بودم انگار ته قلبم يه چيزي ميسوخت . تحمل نگاهاي ترحم آميز حسني و نگاهاش دلسوزانه ي حاج خانوم و نداشتم . دستپاچه از جام بلند شدم و گفتم :
    - ممنون واسه غذا . فعلا .
    قبل از اينكه صداشون متوقفم كنه از خونه زدم بيرون . دستام مشت شده بود . دلم ميخواست انقدر بكوبمش به يه جا كه خون نفرت و خشمي كه توي تنم بود ازش بزنه بيرون .
    در اتاق و محكم به هم كوبيدم و پشتش نشستم . دستام و گرفتم رو سرم كلاهم و پرت كردم يه گوشه . شايد واسه همين چيزا دلم نميخواست چيزي كه هستم باشم . دوست نداشتم مثل مادرم ضعيف باشم . نميخواستم قرباني بشم .


    نميدونم چند ساعت بود كه همونجوري كنار در چمپاتمه زده بودم ولي توي همين چند ساعت پر از نفرت بودم . انگار تو اين دنيا همه چي دست به دست هم داده بود كه بدبخت ترين آدم روي زمين باشم . اين دنيا كه زندگيم عين جهنم بود لابد اون دنيا هم خدا واس خاطر كارام ميخواست توبيخم كنه و اونجام بندازتم جهنم ! خدايا ناشكري نميكنم ولي آخه چرا انقدر بلا بايد سر من بياد ؟ چرا من بايد بچه يتيم بشم ؟ چرا بايد بلبل باشم ؟
    اين حرفا چه فايده داشت ؟ جز اينكه فقط داغون ترم كنه ؟ بيخيالي طي كن بلبل . خداي توام بزرگه !
    از جام بلند شدم به سمت دستشويي رفتم چند مشت آب به صورتم زدم . نگاهم تو آينه چرخيد چشمام قرمز بود . نگاهم و از آينه گرفتم و به سمت اتاقم رفتم . يه گوشه نشستم چشمام و بستم سرم داشت از درد منفجر ميشد . اينم از جمعه ي سگي ما ! گفتم ديگه از صبح وقتي اونجوري از خواب بيدار شم معلومه تا آخر شب چي ميشه !

    ****
    - قيمتش همينه اخوي ! حالا ميخواي بزني تو سر مال اون ديگه امري جداست !
    خريدار همينطور كه دستش روي پولاش بود گفت :
    - بابا آدم بايد تخفيف بگيره كه .
    - آخه برادر من شما ديگه كارت از تخفيف گذشته زدي تو كار تخريب !
    - شما اصلا فروشنده نيستي .
    - آها اونوقت ضرر كنم فروشندم ؟ نخير آقا خيلي داري ميزني تو سر مال .
    - اصلا جنست و نميخوام .
    اين و گفت و به سمت در رفت شاكي شدم . مردك بعد از اينكه 1 ساعت من و يه لنگه پا نگه داشته و هي جنس و زير و رو كرده تازه ميگه نميخوام گفتم :
    - شما از اولش نيتت خريد نبود خوش اومدي .
    با عصبانيت از در مغازه رفت بيرون . نشستم روي صندلي و نفسم و پر صدا بيرون دادم . انگار من علافشم ! يه ساعت وايساده ميگه اين رنگ نه اينجوري نه اونجوري نه تازه دو قُورت و نيمشم باقيه ! بايد بهش ميگفتم بيا مفت و مجاني جنس و ببر تا آقا به تيريج قباش بر نخوره !
    با غرغر پاشدم و شلوارايي كه واسش آورده بودم و از روي پيشخون جمع كردم . از جمعه ي هفته ي پيش تا حالا خُلقَم سر جاش نيومده بود . حالا ديگه يه ساعتايي خونه ميومدم كه چشمم به هيچ كدومشون نيفته . دلم نميخواست اون حرفارو از حاج خانوم بشنوم اونم جلوي حسني . انگار يه بلندگو دستش گرفته بود و شرح بدبختي من و داشت توش داد ميزد !
    با شنيدن صداي در مغازه سرم و گرفتم بالا حسين سر به زير و آروم وارد مغازه شد زير لب سلام كرد و منم آروم جوابش و دادم . دلم ميخواست نديد بگيرمش . انگار ازشون كينه به دل گرفته بودم ! نَنَش همه حساب كتابام و به هم زده بود . به خودم حق ميدادم ازشون ناراحت باشم . از يه طرف ساز مهربوني برام كوك ميكردن و از طرف ديگه حسابي با حرفاشون ميچزوندنم . شايد قصدش اين نبود ولي هر چي كه بود بد ضربه اي بود !
    چند لحظه اي بينمون سكوت بود همونطور كه شلوارارو توي قفسه ميچيدم گفتم :
    - فرمايشي بود ؟ جنسي چيزي ميخواين ؟
    سرش و بلند كرد و گفت :
    - خير . با خودتون كار داشتم بلبل خانوم !
    دوباره گفت بلبل خانوم ! فكر كنم يه بار بايد بهش بگم اينجوري صدا كردنم خيلي مسخرست ! دست از كار كشيدم نگاهش كردم و گفتم :
    - بفرماييد .
    حتما حاجي ميخواست بگه اتاق فكستنيم و خالي كن برو ! توي اين هاگير و واگير همين يه قلم و كم داشتم . اوس كريم بازم دم شوما گرم !
    حسين يكم من من كرد و گفت :
    - آخه الان كه صحيح نيست . الان شما سر كارتونين بعد احتمال داره كسي بياد حرفامون نصفه بمونه .
    - مگه كارتون خيلي طولانيه ؟
    حس ميكردم لپاش قرمز شده ! تعجب ميكردم پسر به اين گندگي با اين سنش هي رنگ به رنگ شه ! يكم جذبه ي مردونه داشته باش . صاف وايسا بچه !
    آروم گفت :
    - بله اگه يه وقتي به من بدين حرف بزنم باهاتون خيلي خوب ميشه .
    با دستم چونم و خواروندم و گفتم :
    - باشه شب من حدوداي 9 مغازه رو ميبندم ميتونين بياين اينجا بعد با هم بريم خونه تو راهم شوما حرفاتون و بزنين خوبه ؟
    - دستتون درد نكنه عاليه .
    منتظر خداحافظيش بودم ولي ديدم هنوز دست دست ميكنه و وايساده تو مغازه چقدر اين پسر ركود بود ! حال آدم و ميگرفت . انگار خودش فهميد بايد بره چون گفت :
    - خوب پس من ميرم راس ساعت 9 اينجام . شما با بنده كاري ندارين ؟
    - نخير عرضي نيست .
    خداحافظي كرد و رفت . اگه قضيه ي خونه و تخليه كردن بود كه ميتونست الان بگه . اصلا واس چي اين بگه ؟ خود حاجي ميگفت . پس اين چيكارم داشت ؟
    شونه هام و بالا انداختم و به بقيه ي كارام رسيدم .
  4. #4
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    انقدر مشتري رفت و اومد كه حسابي سرم شلوغ شده بود حتي فرصت فكر كردنم نداشتم . به كل يادم رفته بود كه قراره حسين بياد باهام حرف بزنه ساعت 9 در مغازه رو قفل كردم ميخواستم كركره هارو بكشم پايين كه يكي بهم كمك كرد برگشتم ديدم حسينه گفتم :
    - اِ سلام زحمت نكشين خودم راست و ريسش ميكنم .
    لبخند محجوبانه اي زد و گفت :
    - خواهش ميكنم چه زحمتي . كمكتون ميكنم .
    با كمك حسين كركره هارو كشيديم پايين و بعد گفتم :
    - دستتون درد نكنه . راستش اصلا يادم رفته بود شوما قراره بياين ديدمتون يهو جا خوردم .
    حس كردم از حرفم ناراحت شد ولي خوب من حقيقت و گفتم شيله پيله تو مرام بلبل نبود . حسين گفت :
    - راستش يه 10 دقيقه اي هست كه بيرون منتظرتونم .
    - خوب ميومدين تو مغازه .
    - نخواستم مزاحمتون بشم .
    - نه بابا اين حرفا چيه مراحمين .
    از مغازه فاصله گرفتيم و كنار هم به راه افتاديم ديدم ساكته و حرفي نميزنه گفتم :
    - خوب بفرماييد سراپا گوشم كارم داشتين ؟
    دستاش و تو هم ميپيچوند انگار كلافه بود گفت :
    - بله . كار كه دارم ولي نميدونم چجوري بگم .
    بي خبر از همه جا گفتم :
    - هر جور راحتي بگو .
    - چشم .
    چند لحظه اي ساكت شد دوباره داشت حوصلم سر ميرفت . كلا از بچگيمم عجول بودم . دوباره نگاهم طرف حسين كشيده شد . هنوزم دستپاچه بود . من كه ميدونستم آخر ميرسيم دم در خونه و اين هنوز زبونش و تو دهنش نچرخونده كه ببينم چيكار داره .
    نفسم و پر صدا بيرون دادم و به رو به روم خيره شدم بالاخره صداش و شنيدم :
    - راستش من خيلي تو حرف زدن ناشيم .
    كاملا واضح بود ! دوباره گفت :
    - حقيقتش اولين بارمم هست كه در مورد اين مسائل ميخوام با كسي حرف بزنم . مخصوصا در مقابل شما نميدونم چرا هميشه هول ميشم و حرفام يادم ميره .
    چه مقدمه چين بدي بود ! حوصله ي آدم و سر ميبرد . دوباره يكم سكوت شد فكر كردم شايد منتظره من چيزي بگم واسه همين گفتم :
    - اي بابا لولو كه نيستم شوما حرفت و بزن غمت نباشه !
    چند ثانيه كوتاه نگاهم كرد و دوباره سرش و انداخت پايين تقريبا بيشتر از نصف مسير و اومده بوديم . هنوز يه كلمم حرف نزده بود . خواستم برگردم با توپ و تشر يه چيزي بارش كنم كه دوباره خودش به حرف اومد :
    - ببخشيد ميشه چند دقيقه همين جا وايسيم ؟
    سر جام وايسادم و گفتم :
    - بله بفرما .
    - ممنون .
    آب دهنش و قورت داد و گفت :
    - راستش من چجوري بگم آخه !
    دوباره نگاهم كرد و گفت :
    - ميشه تا حرفام تموم نشده چيزي نگين و كامل گوش بدين ؟
    بي حوصله سرم و به نشونه ي باشه چند بار تكون دادم . حسين كه انگار خيالش راحت تر شد گفت :
    - من چند وقتيه كه به شما فكر ميكنم . از اولين باري كه در مغازه ي بابا ديدمتون يه جوري از اخلاقتون خوشم اومد . شما دختر فوق العاده مستقلي هستين و من اين و خيلي ميپسندم . راستش شما با اين استقلالتون و رفتارتون حسي به من ميدين كه تا حالا نداشتم . شما زرنگ و سخت كوشين . اخلاقاتون و حرفاتون دوست داشتنيه . چجوري بگم شما نقطه ي متقابل منين و اين من و به سمت شما جذب ميكنه . كم كم شناختم كه بهتون بيشتر شد متوجه شدم فقط به كارتون فكر ميكنين و اهل . . .
    چند ثانيه اي مكث كرد و گفت :
    - چطور بگم آخه دختراي امروزي همش دنبال قيافه و ظاهر خودشونن و دنبال دوست پسرن اما شما اينجوري نيستين و اين من و خيلي خوشحال ميكنه و باعث ميشه بيشتر از قبل به شما علاقه پيدا كنم . راستش ميخواستم اول حرفام و به خودتون بزنم كه اگه موافق بودين بگم مادرم براي بقيه ي مراحل اقدام كنن . باور كنين تو عمرم انقدر حرف نزده بودم . شرمندم كه دارم سرتونم درد ميارم . الانم اينارو كه دارم ميگم باور بفرماييد از خجالت ميخوام آب بشم . ولي خوب همه ي پسرا از اين لحظه هاي سخت دارن . ميخواستم نظرتون و در مورد خودم بدونم و اينكه شما با من ازدواج ميكنين ؟
    مات مونده بودم . انگار نه قدرت حرف زدن داشتم نه تكون خوردن . لا اقل دلم ميخواست حركتي به دستم ميدادم و يه دونه ميخوابوندم زير گوشش ! همينجوري داشتم نگاهش ميكردم . يه چيزي ته قلبم ريخته بود پايين نميدونم چي بود . نميدونستم چه حسي داشتم . اصلا حسي هم داشتم ؟ بيشتر دچار بي حسي شده بودم ! دوباره صداي حسين و شنيدم :
    - بلبل خانوم حرفام تموم شد . البته اگه شما ميخواين فكر كنين من هيچ اشكالي توش نميبينم . ميتونم صبر كنم براي جوابتون . اصلا عجله اي نيست .
    اين داشت چي ميگفت ؟ جواب چي ؟ كشك چي ؟ ديدم اگه هيچي نگم فكر ميكنه سكوتم لابد از رضايته . بعدا وقت داشتم حسابي تعجب كنم و واسه خودم موقعيتارو سبك سنگين كنم الان بايد جوابش و ميدادم .
    گيج و عصبي با صدايي كه به زحمت سعي ميكردم پايين نگهش دارم گفتم :
    - يه چيزي و يه بار ميگم خوش دارم ديگه تكرارش نكنم . ببينم شما تو من چي ديدين ؟
    تا خواست حرف بزنه گفتم :
    - نميخواد جواب بدي . فقط گوش كن . تو فرقايي كه من با دختراي ديگه دارم و ديدي ؟ لباسام و چي اونارم ديدي ؟ دوستام و ديدي ؟ مدل حرف زدن و رفتارام و ديدي ؟ آخه تو چه فكري پيش خودت كردي ؟ اگه فكر بدبختي و خوشبختي خودت نيستي لابد فكر قلب ننه باباي پيرت باش ! اگه باد به گوششون برسونه كه گل پسرشون چه حرفايي به بلبل زده يا مثلا نيتش چيه سكته ميكنن ! اصلا ببينم تحقيق كردي بلبل كي بوده و چيكارا كرده ؟ آمار داري بابام كي بوده ؟ اصلا تو ميدوني من توي چه منجلابي بزرگ شدم ؟
    سرش پايين بود از سكوت و بره بودنش بيشتر اعصابم خورد ميشد دوباره گفتم :
    - به خيالت من واقعا دخترم ؟ احساسات دخترونه دارم ؟ بابا من حتي ظاهرمم شكلشون نيست . تو چه فكري پيش خودت كردي آخه ؟ اصلا نميفهممت .
    چند تا قدم تو كوچه برداشتم و دوباره برگشتم طرفش . با سر زير افتاده همون جا وايساده بود دوباره گفتم :
    - ببين من صداش و در نميارم پيش كسي . بهتره توام همين جا حرفارو چالش كني باشه ؟
    سرش و گرفت بالا اشك تو چشمش حلقه زده بود . كلافه تر گفتم :
    - باشه ؟ جوابم و بده .
    گفت :
    - بلبل يكمي فكر كن من ميتونم خوشبختت كنم . چيزي كه قبلا بودي براي من مهم نيست . مهم الانه كه خيلي سر به راهي . اگه كنار هم باشيم ميتونيم سختياي قديم و پشت سر بذاريم . باشه بلبل ؟
    كاش هيچي نميگفت . كاش اصرار نميكرد . داشت خُلم ميكرد . هيچ وقت حتي براي 1 ثانيه هم به اين چيزا فكر نكرده بودم . چرا داشت اينارو بهم ميگفت ؟ زندگيم و داشت به هم ميريخت .تقريبا با فرياد گفتم :
    - نه .
    يه نگراني بدي به دلم چنگ ميزد . حس ميكردم دارم ميلرزم گفتم :
    - قول بده . . . قول بده كه همين جا همه چي و تموم كني . قول بده لعنتي .
    حسين نگاهي به تن لرزونم انداخت . انگار ترسيد كه طوريم بشه واسه همين گفت :
    - بلبل داري ميلرزي .
    - گفتم قول بده .
    حسين نگران گفت :
    - باشه باشه قول ميدم تو آروم باش .
    چشمام و چند ثانيه بستم و تند تند نفس كشيدم . انگار هوا كم آورده بودم . پشتم و بهش كردم و بدون اينكه حرف ديگه اي بهش بزنم سريع به سمت خونه برگشتم . كل مسير و داشتم ميدويدم . ميترسيدم دوباره بياد و اون حرفارو بهم بزنه . وقتي به اتاقم رسيدم هنوزم بدنم ميلرزيد .
    گوشه اي كِز كردم و زانوهام و تو بغلم گرفتم . چرا دست از سرم بر نميداشتن ؟ از وقتي اومده بودم تو اين خونه غم بود كه برام ميباريد . بسه ديگه .
    كجارو اشتباه رفتم ؟ چي شد كه فكر كرد ميتونه اين سوال مسخره رو ازم بپرسه ؟ چرا مثل دختراي ديگه قند تو دلم آب نشد ؟ انگار با اين حرفش دنيايي كه واسه خودم ساخته بودم و نابود كرد . من بلبل بودم . پسري كه هيچ كسي رو جز خدا نداشت . پس واسه چي به يه پسر بايد همچين چيزي رو بگه ؟ " هه ! بلبل چقدر خرفت شدي . تو هر چقدر ميخواي وانمود كن كه پسري ولي خونه ي آخرش همون دختر بدبختي هستي كه هر كسي به خودش اجازه ميده نگاه خريدارانه روت بندازه . " دستام و گذاشتم روي گوشام و چشمام و بستم . چرا اين صدايي كه تو مغزم بود خفه نميشد ؟ من دختر نبودم . من پسرم . من قويم . هر كي سر راهم بخواد قرار بگيره نابودش ميكنم . ديگه بدنم نميلرزيد . ولي انگار خودم داشتم تكون ميخوردم . چيزي رو كه سالها مخفي كرده بودم با يه تلنگر داشت خودش و نشون ميداد . حالا دوباره بايد كاري كه توي اين سالها كردم و انجام بدم تا دوباره گورش و گم كنه .

    ****
    انگار حسين به قولي كه داده بود داشت عمل ميكرد . سراغي ازم نميگرفت و اين خوشحالم ميكرد ولي بدجور درگير حرفاش شده بودم . فكر ميكردم يعني منم چيزي دارم كه يكي ديگه رو به سمتم بكشونه ؟! از فكر كردن بهش خجالت ميكشيدم . به گروه خونيم نميخورد اين حرفا !
    بايد فكر يه جاي ديگه رو ميكردم . نگاها و كاراي حسين خط خطيم ميكرد ! نميتونستم جايي بمونم كه يكي همش چشمش به در اتاقم بود كه ببينه كي ازش ميام بيرون يا اينكه هر وقت شب كه ميومدم خونه هي فاز نگراني بگيره واسم !
    اين باعث ميشد كه دوباره يادم بياره كي هستم و هويتم چيه . من اين و نميخواستم چون بلبلي كه واسه خودم ساخته بودم با اين چيزا فرق داشت .
    از حرفايي كه بين من و حسين رد و بدل شده بود هيچ كس خبر نداشت . كسي رو هم نداشتم كه باهاش درد دل كنم . مثلا ميرفتم به اكبر خرسه يا حسن بقچه اينارو ميگفتم ؟ اونوقت بهم نميخنديدن ؟ يا مثلا بچه هاي محل نگاهاشون بهم عوض نميشد ؟
    ترجيح ميدادم بيشتر كار كنم و كمتر تو خونه ي حاجي بمونم . در به در با اكبر و حسن افتاده بوديم دنبال خونه . مدام پا پِيَم ميشدن كه آخه واس چي ميخوام جا به اون خوبي و از دست بدم و آلاخون والاخون بشم ؟ ولي همش چرت و پرت تحويلشون ميدادم . خوب جوابي نداشتم كه بدم .
    اكبر و شهرام و حسن يه روز عصر اومده بودن در مغازه و با هم اختلاط ميكرديم . دوباره بحث خونه ي من شد شهرام گفت :
    - من اگه جاي تو بودم سوار حاجي ميشدم اون يه دونه اتاق و كامل بذاره تحت اختيار خودت . بابا تصاحبش كن واس چي خودت و تو دردسر الكي ميندازي ؟
    حسن گفت :
    - زيادم بيراه نميگه ها . حالا گيرم خونه هم پيدا كردي . آخرش كه چي ؟ حالا هر روز بايد اثاثات رو كولت باشه از اين ور به اون ور . تازه با اين پول تو عمرا كسي پيدا شه توالتشم اجاره بده چه برسه به اتاق !
    اكبر گفت :
    - من هنوزم ميگم بيا خونه ي ما .
    بالاخره سكوت و شكوندم و گفتم :
    - دِ انقدر آيه ياس نخونين . به جاي اينكه وايسين اينجا و اين شِر و وِرا رو تحويل من بدين برين واسم دنبال خونه بگيردين من كه از صبح تا شب تو اين خراب شدم وقت ندارم .
    يهو ديدم نگاه حسن يه جوري شد مثل آدمي كه ميخواد يه پيشنهادي بده ولي دو دله گفتم :
    - چي تو مخ پوكت ميگذره ؟
    يكم فكر كرد و گفت :
    - هيچي . شدني نيست بيخيل
    - بهت ميگم بگو حالا ديدي شدني شد !
    گفت :
    - داشتم فكر ميكردم اينجا هم بد نيست واسه موندنا . ميتوني به ممد آقا بگي همين جا تو مغازه بخوابي . نه پول پيش ميخواد نه اجاره ي نجومي ! تازه سر قيمتم ميتوني باهاش راه بياي . بالاخره مغازست خونه نيست كه ! هان ؟ بيراه ميگم ؟
    حرف حسن تو فكر برد منو . فكر بدي نبود . حداقل ديگه منت دُكي رو سرم نبود . حسينم نميديدم . اكبر گفت :
    - حسن اين چه پيشنهاديه آخه ؟ مگه ميشه اينجا زندگي كرد ؟ تو مغازه ؟ خودت بودي ميتونستي ؟ بلبل همون خونه دُكي بهترين جاست از دستش نده .
    شهرام گفت :
    - حسن بيراه نميگه . يه دستشويي هم كه اون پشت داره . ديگه چي ميخواي ؟
    نگاهي به صورتاي منتظرشون كردم اكبر دوباره گفت :
    - غذا رو چيكار كنه ؟ كجا بپزه و بخوره ؟ هان ؟ به اين فكر كردين ؟
    حسن گفت :
    - پيك نيكي وصل ميكنه همين گوشه موشه ها .
    اكبر دوباره گفت :
    - بين اين همه لباس و پارچه ؟ همينش مونده كه مغازه ي ممد آقا رو بفرسته رو هوا !
    شهرام كه انگار از مخالفتاي اكبر حرصي شده بود يه دونه زد رو شكمش و گفت :
    - دِ انقدر نه نيار ببينيم بلبل چي ميگه . اصلا هر روز يه كدوم واسش غذا مياريم تا بعدشم خدا بزرگه .
    حسنم سرش و تكون داد و گفت :
    - آره ديگه بالاخره رفاقت واسه همين وقتاس . من پايم .
    واسه خودشون ميبريدن و ميدوختن البته بد هم نبود فعلا يه مدت اينجا ميموندم ببينم چي ميشه . گفتم :
    - اگه ممد آقا قبول كنه . كه بعيد ميدونم قبول كنه .
    حسن گفت :
    - حالا بهش بگو ببين چي ميگه .
    تصميم گرفتم فردا اول وقت باهاش حرف بزنم . مشكلي با جا و اينكه راحت هست يا نه نداشتم مهم اين بود كه يه جايي غير از خونه ي دُكي بمونم .
    *****
    - 50 تومن نه يه قرون بالاتر ميرم نه پايين تر ميام .
    اين ممد آقا هم خساست و به حدش رسونده بود ديگه . گفتم :
    - بابا آخه نه آشپزخونه داره نه جاش زياد راحته نه موكتي هيچي نداره . 50 تومن پول زوره . شوما يكم بيا پايين تر .
    - ببين اينجا مغازست . اصلا نبايد بذارم . از كجا بدونم اينجا رو پاتوق رفيقات نميكني ؟ تازه كلي جنس تو اين مغازه خوابيده .
    - آخه نوكرتم 50 ديگه خيليه مگه من چقدر ميگيرم كه 50 ازش كسر شه ؟
    - خود داني من قيمتم و بهت گفتم تصميم گرفتي خبرم كن .
    گوشي و سر جاش گذاشتم و رفتم تو فكر . ميگفت ميذاره اينجا بمونم به شرطي كه 50 تومن از حقوقم كسر شه ! اونوقت من ميموندم و خرج 1 ماه و 50 تومن پول !
    ممد آقا دندون گرد بود . ديد من جايي و ميخوام سريع از آب گل آلود ماهي گرفت و قيمت بالا تعيين كرد . بگم خدا چيكارت نكنه حسين . داشتيم زندگيمون و ميكرديما !
    50 به اين ميدادم بهتر از اين بود كه دوباره چشم تو چشم حسين شم . آره بابا خرجي نداشتم كه ديگه ! فكر كنم آخرش 10 تومن از حقوقم بمونه با اين وضع ! ولي بازم خوب بود حداقل پول پيش نميخواست . از روي ناچاري بايد قبول ميكردم .
    2 ساعت بعد دوباره به ممد آقا زنگ زدم و قرار مدارامون و با هم گذاشتيم . بعدشم بلافاصله به حسن زنگ زدم :
    - الو .
    - سلام حسن خوبي ؟
    - سلام قربونت تو خوبي ؟ چه خبر ؟ چي شد ؟ با ممد حرف زدي ؟
    - آره بابا مردك دندون گرده !
    - چطو ؟
    - هيچي ميگه 50 تومن از حقوقت كسر ميكنم ميذارم بموني .
    - زِپِرِشك ! تو چي گفتي ؟
    - چي ميگفتم ؟ قبول كردم .
    - دِ مگه مغض خر خوردي تو ؟ مگه همش چقدر ميگيري كه 50 هم كم شه ازش ؟
    - چاره چيه ؟ هر جا خونه بخوام بگيرم همينه تازه بايد بيشترم بدم .
    حسن نفسش و پر صدا بيرون داد و گفت :
    - اگه ميدونستم اين هول و ولاي تو واسه چيه خيلي خوب ميشد .
    - فضول و بردن جهنم آره رِفيق من !
    - فضول عمته !
    - چرت نگو يه كار ديگه داشتم باهات زنگ زدم .
    - چه كاري ؟
    - ببين من بايد اثاثام و يه جا بذارم . اينجا نميتونم بيارمش . يعني جايي هم نداره كه بذارمش . ميخواستم ببينم انباري دارين بيارم بذارم خونتون يه مدت بمونه ؟
    حسن فكري كرد و گفت :
    - راستش نَنِه ي من انقدر اثاث چپونده تو اون انباري كه جا نداره ولي اكبر اينا احتمالا دارن . بهش ميگم ببينم چي ميگه .
    - دستت درست . فقط خبرش و زود برسون . راستي يه وانتم جور كن واسه جابه جا كردن اثاثا . هر چي زودتر از اون خونه بزنم بيرون بهتره .
    - باشه . پس خبرت ميكنم . فعلا .
    - فعلا .
    *****
    حاجي و خونوادش تعجب كرده بودن كه انقدر يهو واسه چي ميخوام برم مدام بهونه هاي الكي مي آوردم ميفهميدم كه باور نميكنن ولي چيزي كه واسم مهم بود فرار كردن از اون خونه و آدماشه . تنها كسي كه دليل كارم و ميدونست و يه كوچه غمگين نشسته بود حسين بود ولي اونم قول داده بود كه همه چي و تمومش كنه و به كسي چيزي نگه . با كمك اكبر و حسن خيلي زود وسايلم و جابه جا كرديم و برديمشون تو انباري اكبر اينا . بعد از حدود 8 - 9 ماه زندگي كردن توي خونه ي حاجي دوباره آواره شده بودم . اگه حسين اختيار قلب صاب مردش و ميگرفت دستش الان من نبايد انقدر اسيري بكشم !
    تنها چيزي كه با خودم آورده بودم موكت و يه لحاف تشكم بود . زندگي توي مغازه ي ممد آقا بد نبود فقط فشار مالي كه بهم وارد ميشد كمر شكن بود . همين كه نميتونستم آشپزي كنم خودش كلي دردسر بود البته اكبر و حسن تا ميتونستن بهم ميرسيدن ولي بعضي وقتام مجبور ميشدم يه چيزي از بقالي بگيرم و بخورم . اصلا نميفهميدم اين 50 تومن و خرج چي ميكنم ! سريع از دستم ميرفت ! اوضاع سختي بود هر جور فكر ميكردم راه چاره اي به ذهنم نميرسيد . البته راه كه به ذهنم ميرسيد ولي شدني نبود ! فكر ميكردم برگردم پيش مهدي اونجوري در آمدمم خوب بود . وقتي به حسن اين و گفتم بُراغ شد سمت من و گفت :
    - ديوونه شدي؟ مگه نديدي روت تيزي كشيده بود ؟ اين يارو قصد جونت و كرده تو دم از شراكت ميزني ؟
    - انقدر عين تخمه بالا پايين نپر تو راه ديگه اي ميبيني ؟
    - من به اين يارو اعتماد ندارم .
    - مهم اينه كه پولش خوبه . حالا اگه قبول كنه .
    - بابا دنبال يه كار ديگه باش خوب .
    - اَه خسته شدم مگه نبودم ؟ كار هست ؟ بيخيال بابا دلت خوشه .
    - خيلي خوب ولي اين يارو تا تورو تحويل پليس نده ول كن نيست از ما گفتن حالا برو آتيش بزن به زندگيت .
    اين چيزا برام مهم نبود فشار و خرج زندگي اعصابم و به هم ريخته بود . عصر اكبر و گذاشتم جاي خودم در مغازه و رفتم سمت خونه ي مهدي . طبق عادت هميشگيم 2 تا زنگ زدم و وايسادم . يهو در وا شد و مهدي با چشماي گرد شده جلوم ظاهر شد گفتم :
    - سلام
    - سلام . خيلي وقت بود كسي اينجوري در اين خونه رو نزده بود !
    - كارت داشتم .
    از جلو در كنار رفت ولي هنوز داشت با چشماش انگار من و ميخورد ! نشستم روي تختي كه توي حياطش بود . انگار به خودش اومد چون دوباره اخماش رفت تو هم و گفت :
    - چيه ؟ از اين ورا ؟
    - ميرم سر اصل مطلب . ميخوام دوباره برگردم .
    پوزخندي زد و گفت :
    - چي شد ؟ تو كه گفتي ديگه نيستي .
    حوصله ي مسخره بازياش و نداشتم پاشدم و گفتم :
    - حرف زدن با تو فايده نداره . اشتباه كردم اومدم اينجا .
    - وايسا كجا با اين عجله ؟ تو كه گفتي خودت از پسش بر مياي و حتما لازم نيست با من شريك شي .
    - انقدر مسخره نكن پول لازمم . هستي يا برم ؟
    - هستم . بشين .
    - آها حالا اين شد .
    يكمي پيش مهدي موندم و برنامه ي فردا صبح و با هم ريختيم بعد به سمت مغازه راه افتادم . برام جاي تعجب داشت كه چجوري يه شبه انقدر مهدي آروم شده ! ولي چيزي كه واسم مهم بود پولي بود كه قرار بود به دست بيارم .
    ****
    1 هفته اي شده بود كه كار با مهدي رو دوباره از سر گرفته بودم . صبحها اكبر و ميذاشتم توي مغازه و خودم با مهدي راهي خيابونا ميشدم . هم اكبر سرش گرم شده بود هم اينكه ممد آقا هيچ بويي نبرده بود و باعث ميشد جاي خوابم و از دست ندم . توي اين يه هفته گاف زياد داده بودم مهدي ميگفت اين 9 ماه كار نكردم شُل شدم حقم داشت ولي كم كم داشتم راه مي افتادم دوباره .
    اواخر خرداد بود و هوا گرم . منتظر مهدي بودم كه حاضر شه از خونه بزنيم بيرون بالاخره كاراش كرد و گفت بريم . ترك موتورش نشستم . رسيديم جاي مورد نظرش يكمي صبر كرديم و بعد يه مرد نسبتا قد بلند و نشونم داد گفت :
    - اون مرده رو ميبيني ؟
    چشمام و ريز كردم و گفتم :
    - همون كت شلواريه ؟
    - آره . به نظر مياد كيفش پر باشه . كلاهت و بذار سرت بريم .
    سريع كلاهم و سرم گذاشتم مهدي موتورش و روشن كرد . نگاهم به همون مردي بود كه مهدي نشونم داده بود . كنار يه مرد ديگه داشتن ميرفتن به سمت يه ماشين . دستم و آماده نگه داشتم كه سريع كيفش و از دستش بكشم . مهدي گاز داد و از كنارشون رد شد منم دستم و گير دادم به كيف و تا خواستم بكشمش دستم كشيده شد و تعادلم به هم خورد تا خواستم دسته ي كيف و ول كنم مرده با كيفش يه ضربه به شكمم زد كه باعث شد از موتور پرت شم پايين . خواستم بلند شم و فرار كنم ولي مرده سريع اومد بالا سرم . نگاهم و اطراف چرخوندم ولي خبري از مهدي نبود تو دلم هر چي فحش بود بارش كردم مرده يه نگاه تحقير آميز بهم كرد و گفت :
    - پاشو ببينم .
    شكمم بدجور درد ميكرد . نامرد خيلي محكم زده بود . همينجوري داشتم از درد به خودم ميپيچيدم يه عده دورم جمع شده بودن دوباره صداي مرد جوون و شنيدم :
    - ميگم پاشو انقدر خودت و به موش مردگي نزن .
    وقتي ديد هنوز ولو شدم رو زمين به دوستش گفت :
    - فريد زير بازوي اين و بگير بلندش كنيم . حالا تا فردا ميخواد خودش و رو زمين بندازه .
    خواستن بلندم كنن كه گفتم :
    - ولم كنين پا ميشم .
    بلند شدم رو به روي همون مرده وايسادم زير بازم و گرفت و همينجوري كه من و به طرف ماشينش ميبرد گفت :
    - بايد ببرم تحويل پليس بدمت تا دفعه ي ديگه از اين كارا نكني .
    همه ي مردمي كه كنارمون وايساده بودن يه صدا تاييدش ميكردن . از ترس كم مونده بود خودم و خيس كنم اسم اين فلفل سبزا كه ميومد اصلا رعشه به تنم مي افتاد . به حرف اومدم و با حالت التماس گفتم :
    - آقا شما بيخيال شو من قول ميدم توبه كنم . اصلا بچگي كردم . ديگه از اين كارا نميكنم . چيزي كه ازت نزدم . بذار ما بريم قربونت .
    من و انداخت رو صندلي عقب و گفت :
    - چيزي ازم نزدي ؟ اگه خودم از موتور نكشيده بودمت پايين كه الان دار و ندارم و برده بودي . فريد بشين كنارش در نره .
    خودش پشت فرمون نشست و اون پسري رو كه بهش گفته بود فريد اومد كنار من نشست . ديدم اين به هيچ صراطي مستقيم نيست صورت فريد مهربون تر بود تقريبا برگشتم سمتش و گفتم :
    - آقا فريد شوما يه چيزي بگين .
    فريد گفت :
    - واسه چي دزدي ميكني ؟ اصلا مگه چند سالته ؟
    دِ بيا اينم فاز نصيحت گرفت گفتم :
    - بابا به پير به پيغمبر بچگي كردم . قول ميدم بذارم كنار اين كارو شوما من و ول كنين برم .
    همون مرده كه پشت فرمون بود از آينه يه نگاه بهم انداخت و گفت :
    - كلاهت و بردار ببينم .
    ناچار كلاه كاسكتي كه هنوز سرم بود و برداشتم يه نگاه بهم كرد و بعد با تعجب برگشت عقب و گفت :
    - تو دختري ؟
    از لحنش خوشم نيومد . يعني چي تو دختري ؟ اصلا از كجا فهميده بود دخترم ؟ گفتم :
    - آره .
    يهو يه فكري تو سرم جرقه زد با اينكه از مظلوم بازي خوشم نمي اومد ولي مجبور بودم گفتم :
    - اصلا خدا رو خوش مياد يه دختر بره هُلُفدوني ؟ بابا من كه ميگم بچگي كردم بذارين برم .
    بعد برگشتم سمت فريد و فاز دستماليسم گرفتم و گفتم :
    - شوما كه انقدر آدم با اِتيكِتي هستي . انقدر فهميده اي بگو بذارن من برم .
    فريد كه انگار از حرف زدن من خندش گرفته بود گفت :
    - هيراد گناه داره دختره بذار بره .
    حالا فهميدم اسم يارو هيراده ! چه اسمي ! دوباره از تو آينه نگاهي بهم كرد و گفت :
    - ببينم چند سالته ؟
    سريع گفتم :
    - 20
    سرش و به طرفين تكون داد و گفت :
    - واسه چي دزدي ميكني ؟ مال مفت خوردنش راحت تره ؟
    دوباره نصيحت شروع شد ميخواستم بهش بگم ما خودمون يه حاجي داريم تو محل صد تاي تو نصيحتمون كرده جواب نداده ! گفتم :
    - آقا گفتم كه جووني كردم شوما كوتاه بيا .
    دوباره سرش و تكون داد

    دوباره سرش و تكون داد يهو به سرم زد نكنه گردنش لقه كه هي سرشو تكون ميده ! گفتم :
    - ميذارين برم ؟ همينجا قول مردونه ميدم كه ديگه دست از پا خطا نكنم .
    هيراد پوزخند زد ! نميدونم به خاطر قولم يا مردونه بودنش ! فريد گفت :
    - هيراد ولش كن بره گناه داره . چيزي هم كه ازت نزد .
    هيراد ماشين و يه گوشه نگه داشت . ته دلم داشتم از خوشحالي بال در مي آوردم برگشت عقب و زل زد تو چشمام . اخماش تو هم بود گفت :
    - به جاي اين كارا برو وايسا سر يه كاري . نون بازوت و بخور . بدبختي ؟ فقيري ؟ فكر كردي همه پولدارن ؟ پس فردا بايد همه راه بيفتن تو خيابون جيب مردم و خالي كنن ؟ خيليا مثل توان . حتي شايد بدتر از تو ولي كار ميكنن و خرجشون و در ميارن . آخرشم سرشون و بالا ميگيرن ميگن خودمون كار كرديم . ميذارم بري . روي قول جيب برا و دزدا نميشه حساب كرد شايد همين الان كه از اين ماشين پياده شي دوباره جيب بري رو شروع كني ولي حداقلش اينه كه من گذشتم ازت . يه كاري نكن ناله و نفرين يه عده پشتت باشه . پولي كه تو ميدزدي يكي ديگه واسش زحمت كشيده پس مفت خور نباش .
    صورتش و برگردوند سمت جلو و گفت :
    - ميتوني بري .
    حرفاش يه جوري بود . گرون برام تموم شده بود . دلم ميخواست يه جواب دندون شكن بهش بدم ولي الان وقت جواب دادن نبود باس در ميرفتم ! در ماشين و باز كردم و پريدم پايين . اونم سريع گازش و گرفت و رفت . نگاهم به ماشينش افتاد . پوزخندي زدم . نشسته بود تو اين ماشين و واسه من شعار ميداد ! كاش اين ماشين شاسي بلند خوشگلت و از زير پات ميكشيدن بيرون اونوقت ببينم بازم شعار ميدي يا نه !
    تازه ياد مهدي افتادم . اَي مارمولك چجوري توي سيم ثانيه جيم شد ! حسن راست ميگفت تا اين من و گير نمينداخت ول نميكرد .
    نگاهي به دور و اطرافم انداختم . اصلا كجا بودم ؟ انگار يه خيابون فرعي بود . از بس توي كوچه خرابه هاي خودمون ميپلكيدم هيچ جاي ديگه رو بلد نبودم چه برسه به اين كوچه هاي اشرافي . چند قدم پياده رفتم تا حداقل به يه خيابون اصلي برسم . گرما داشت ديوونم ميكرد . بالاخره پرسون پرسون ايستگاه اتوبوس و پيدا كردم . رفتم بالا و قسمت مردونش نشستم . بدجور حرفاش رفته بود تو مخم . نميدونم شايد چون بعد از مدتها اين حرفارو يكي غير از دُكي بهم زده بود برام تازگي داشت . اما نه مدل گفتنشم فرق داشت ! دُكي وقتي ميخواد نصيحت كنه هي ميگه نكن ، زشته ، خوبيت نداره ! اما اين حرفاش فرق داشت . از پنجره ي اتوبوس يه نگاه به بيرون انداختم . يعني با يه حرف ساده مخت و شست و شو داد ؟ خدايي جرات داشتم دوباره جيب بري كنم ؟ اگه مثل امروز ميگرفتنم چي ؟
    چند تا كورس اتوبوس عوض كردم و بالاخره رسيدم به خراب شده ي خودمون . نفسم از گرما بند اومده بود . يه راست مسير خونه ي مهدي و گرفتم .
    دم در خونش كه رسيدم محكم مشتم و كوبيدم به در . بالاخره در و باز كرد . با ديدنم تعجب كرد گفت :
    - تو اينجا چيكار ميكني ؟
    نيشخند زدم و گفتم :
    - چيه ؟ فكر كردي گرفتنم ؟ تيرت به سنگ خورد ؟
    نيشخندي زد و گفت :
    - نه تو اين كه تو خر شانسي كه هيچ شكي نداشتم . چيكار كردي كه ولت كردن ؟
    - تورو سننه ؟ چرا واينستادي ؟ اين بود رسمش ؟
    جدي شد و گفت :
    - من و يه بار گرفته بودن اگه دوباره گير مي افتادم سر و كارم با زندون بود . ولي تورو اگه ميگرفتن خونه آخرش تعهد بود و بعد آزادت ميكردن .
    - اِ ؟ به همين راحتي ؟ به چه قيمتي اونوقت ؟ به قيمت اينكه آبروم تو كل محل ميرفت ؟
    - خوب بابا حالا كه ولت كردن .
    نگاهش كردم و گفتم :
    - خيلي پستي مهدي .
    پشتم و بهش كردم و از خونش زدم بيرون . يه راست رفتم در مغازه اكبر اونجا بود وقتي حال و روزم و ديد اول يه ليوان آب دستم داد و بعد من كل ماجرا رو براش تعريف كردم . آخرش گفت :
    - خوب حالا ميخواي چيكار كني ؟
    رفتم تو فكر دوباره حرفاش عين ضبط صوت تو سرم چرخيد زير لب گفتم :
    - ميرم دنبال يه كار ديگه ميگردم .
    *****
    كارم اين شده بود كه از صبح ميرفتم روزنامه ميگرفتم و تا شب هي دور كارا خط ميكشيدم . نصفش سر كاري بود بقيشم كه يا مدرك خاصي ميخواست يا اينكه پيشنهاداي نامعقول ميدادن . خسته شده بودم انقدر زنگ زده بودم و الكي با هر قلچماقي حرف زده بودم چشمام و بستم و روزنامه رو جلوم باز گذاشتم . يه بار ببينيم شانسمون چي ميگه . انگشتم و گردوندم و گذاشتم روي روزنامه چشمم و باز كردم نگاهي به روزنامه كردم نوشته بود منشي ميخواد ترجيحا هم خانوم . چونم و با دستم گرفتم . منشي كارش فقط تلفن جواب دادن بود ديگه نه ؟ حالا تيري در تاريكي بود !
    تلفن و برداشتم و شماره گرفتم 4 تابوق خورد فكر كردم ديگه كسي جواب نميده خواستم قطع كنم كه صداي يه مردي توي گوشي پيچيد :
    - بفرماييد ؟
    - سلام آقاي كياني ؟
    - بله امرتون ؟
    انقدر عجله داشت گفتم :
    - واسه آگهيتون تماس گرفتم ميخواستم . . .
    پريد بين حرفم و گفت :
    - خانوم اين آدرس و ياد داشت كنين فردا بعد از ساعت 10 تشريف بيارين
    آدرس و سريع گفت و گوشي و قطع كرد . همينجوري تلفن تو دستم مونده بود . هول بود ! باز خوبه حالا اين يكي به مرحله ي ديدار رسيده بود بقيش كه همون پاي تلفن منتفي ميشد ! توكل به خدا كردم . فردا همه چي معلوم ميشد .
    ****
    - آخه اين چه لباسيه تنت كردي ؟ مثلا خير سرت داري ميري مصاحبه شغلي !
    همونجوري كه داشتم تو آينه خودم و ميديدم گفتم :
    - من بهتر از اين بلد نيستم تيپ بزنم . بابا لباسم كجا بود . اين چند وقت خرج خورد و خوراكم نداشتم چه برسه به اينكه پول واسه لباس بدم .
    پيرهن مردونه ي آستين بلند با شلوار پارچه اي پوشيده بودم . پيرهنش انقدر برام بلند بود كه تقريبا كامل روي شلوارم و ميگرفت و مثل مانتو ميموند . كلاهمم سرم گذاشته بودم دوباره گفتم :
    - ببين حسن جون كسي كه بخواد واس خاطر تيپم بهم كار بده ميخوام صد سال سياه نده . من رفتم . اكبر حواست به دخل باشه باز به هواي خريد از بقالي نزني از مغازه بيرون بدبختم كني ؟
    - نه برو خيالت تخت .
    - زت زياد .
    از مغازه زدم بيرون . دوباره نگاهي به آدرس كردم . طرف بالا شهرم بود . خدا رو چه ديدي شايد قسمت شد ما هم رفتيم بالا شهر ! نيشخندي زدم و به سمت ايستگاه اتوبوس رفتم . تقريبا 1 ساعت تو راه بودم . بالاخره رسيدم جلوي يه ساختمون آجر سه سانتي توي يه خيابون شلوغ و پر رفت و آمد . كلا خيابونش انگار تجاري بود ! گُله به گُله يا مطب دكتر بود يا دفتر وكالت يا شركتاي خصوصي . دوباره يه نگاه به آدرس كردم نوشته بودم دفتر وكالت كياني و صارمي . نگاهي به تابلوها كردم باس ميرفتم طبقه ي سوم . در ساختمون باز بود راحت رفتم تو . آسانسورم داشت ولي دلم تو اين اتاق تنگا ميگرفت پس بيخيالي طي كردم و با پله ها رفتم بالا . پشت در كه رسيدم كه نفس عميق كشيدم . در باز بود تقه ي آرومي به در زدم و بلند گفتم :
    - سلام . آقاي كياني .
    يه صدايي از توي اتاق گفت :
    - سلام . بفرماييد تو الان ميرسم خدمتتون .
    با خيال راحت لم دادم روي راحتيا كه توي سالن بود . نگاهم و دور تا دور اتاق گردوندم . يه اتاق مستطيلي شكل بود كه دو تا در رو به روي هم باز ميشدن و وسطشونم ميز منشي بود انتهاش هم يه آشپزخونه قرار داشت . همينجوري داشتم همه چي رو بر انداز ميكردم كه يهو يه صدايي كه داشت نزديك ميشد گفت :
    - ببخشيد كه منتظرتون گذاشتم من . . .
    يهو خشك شد . منم خشك شده بودم از جام بلند شدم و با دهن باز نگاهش ميكردم .
    زودتر از من به خودش اومد نيشخندي زد و گفت :
    - آدرس اينجارو از كجا پيدا كردي ؟ اومدي چيز ميزايي كه نبردي و ببري ؟
    لحنش پر از تمسخر بود به خودم اومدم اخمام و تو هم كشيدم و گفتم :
    - ديشب زنگ زدم آدرس اينجا رو گرفتم .
    يكم فكر كرد و گفت :
    - هوم ؟ يادم نمياد . خوب بشين .
    دوباره روي صندليم نشستم و اونم روي يه صندلي ديگه نشست و گفت :
    - خوب ؟ براي چي اومدي ؟
    داشت حوصلم و سر ميبرد گفتم :
    - واس خاطر آگهيتون . مگه شوما نبودين كه منشي ميخواستين ؟
    يه لنگه ابروش و انداخت بالا و گفت :
    - خوب حالا اين متقاضيمون كجا هست ؟
    - روبه روتون نشسته !
    - خوب مدركت چي هست ؟
    - سيكل .
    دو تا ابروهاش رفت بالا گفت :
    - سيكل ؟ تا چه كلاسي درس خوندي ؟
    - دوم دبيرستان .
    - بعد اونوقت چرا اينا رو ديشب پاي تلفن بهم نگفتي ؟
    - چون جَلدي آدرس دادين و قطع كردين بايد به كي ميگفتم ؟
    جدي تر شد و گفت :
    - ببين من اينجا يه كسي رو ميخوام كه حداقل ديپلم و داشته باشه . به كامپيوتر هم ميخوام مسلط باشه . لحن گفتارشم ميخوام صحيح و مودبانه باشه . در ضمن دوست ندارم ارباب رجوعام رو با اين لباسات فراري بدي پس در نتيجه يه كسي رو ميخوام كه به تيپ و قيافش برسه . هنوزم فكر ميكني جاي كار داشته باشي اينجا ؟
    عصباني شده بودم از جاش بلند شد و گفت :
    - خوشحال شدم از اينكه دوباره ديدمت در ضمن خوشحال تر هم هستم كه اين بار قصد نكردي چيزي ازم بدزدي . راه و كه بلدي ؟
    اين و گفت و پوزخندي زد . به سمت اتاقي كه ازش اومده بود بيرون راه افتاد گفتم :
    - هي آقا !
    برگشت . اخماش و كشيد تو هم و گفت :
    - با مني ؟
    - مگه غير از شومام كسي اينجا هست ؟
    كامل برگشت سمتم دستاش و كرد تو جيب شلوارش و همونجوري با اخم نگاهم كرد گفت :
    - ميشنوم .
    - من پايين شهريم لات و لوت و بي سر و پام تازه بي سواتم هستم . ولي شوما كه انقدر ادعات ميشه حداقلش بايد يكم مودب تر باشي . فقط اينو گفتم كه بدوني منم واسه خودم كسيم !
    داشتم ميرفتم كه گفت :
    - وايسا .
    وايسادم نگاهم كرد و گفت :
    - ببين بچه تو همين 1 هفته پيش كيفم و ميخواستي بزني . حالا اومدي ميگي واسه خودت كسي هستي ؟ واسه چي بايد به يه جيب بر اعتماد كنم ؟ اصلا از كجا معلوم دوباره جيبم و نزني ؟ تو يه دليل خوب بيار كه من اينجا بهت كار بدم منم بدون چون و چرا بهت كار ميدم .
    حس ميكردم داره لهم ميكنه ولي كم نياوردم زل زدم تو چشماش و گفتم :
    - بهم گفتي برم دنبال يه كاري كه واسش زحمت كشيده باشم و نون بازوم و بخورم . اون روز خوب شعارايي دادي . گفتي آدمايي هستن كه وضعشون از من بدتره . البته فكر نكنم تا حالا حتي به چشمتم ديده باشي اينجور آدمارو . ولي خوب شعارات و دادي و رفتي . منم قول داده بودم كه ديگه دور اين كارارو قلم بگيرم و اتفاقا گرفتم افتادم دنبال يه كاري كه واسش زحمت بكشم ولي هيچ جا كار نريخته كه من برم سرش وايسم . يا كارش پر از فساده يا اينكه انقدر مُندِشون بالاست كه تا مارو ميبينن مثل الان شوما باهامون مثل يه تيكه آشغال رفتار ميكنن . هزار تا مدرك و كوفت و زهر مار ميخوان . خوب من بايد برم ديگه چيكار كنم ؟ خود شوما هم بدترين رفتار و داشتين . من كه دارم ميرم ولي مهندس با يكي ديگه مثل من رفتار نكن . زت زياد .
    پشتم و بهش كردم و به راه افتادم كه يهو صدام كرد :
    - منشي نميتوني بشي اما يه نظافت چي ميخوام هستي ؟
    برگشتم سمتش . داشت دقيق نگام ميكرد گفتم :
    - چي شد دلت سوخت ؟
    شونه هاش و انداخت بالا و گفت :
    - معمولا دلم واسه كسي نميسوزه دليل خوبي واسم آوردي منم قبولت كردم . البته موقت . بايد ببينم كارت چجوريه . حالا هستي ؟
    - آره هستم .
    همونجوري كه به سمت يكي از اتاقا ميرفت گفت :
    - بيا تو اتاقم .
    با قدماي شل سلانه سلانه به سمت اتاقش رفتم . پشت يه ميز بزرگ نشست و با دستش به يه صندلي رو به روش اشاره كرد و گفت :
    - بشين .
    نشستم بين كاغذايي كه رو ميزش بود دنبال چيزي ميگشت . انقدر همش و به هم ريخت و گشت تا بالاخره برگه اي كه ميخواست و پيدا كرد . مقابلم گرفت و گفت :
    - اين فُرم و پر كن .
    ورق و از دستش گرفتم و نگاهي بهش كردم بهم خودكار داد . ازش گرفتم و از بالا برگه رو پر كردم و دادم دستش . يه نگاهي بهش كرد و ابروهاش و بالا انداخت گفت :
    - اسمت بلبله ؟
    فقط سرم و تكون دادم گفت :
    - مگه بلبل اسمه ؟
    - اسمم نيست لقبمه . بچه هاي محل اينجوري صدام ميكنن . شومام همين و بگين راحت ترم .
    صورتش جدي شد و گفت :
    - اين فُرم واسه كاره نبايد با القابت پرش كني . اسم اصليت چيه ؟
    عجب پيله اي بود ! دوست نداشتم اسم اصليم و بگم . گفتم شايد بهم بخنده ! البته اسمم بد نبود ولي بهم نميومد . اخمام و تو هم كشيدم و گفتم :
    - سُرمه .
    روي بلبل خط زد و بالاش نوشت سُرمه و گفت :
    - اسم خودت به اين خوبيه واسه چي بلبل و انتخاب كردي ؟
    - شوما فكر كن چون اون بهم بيشتر مياد انتخابش كردم .
    نگاهي بهم انداخت و گفت :
    - آره اون بهت بيشتر مياد حيف سُرمه .
    انگار عادتش بود چرت و پرت بار هر كسي بكنه . جوابي بهش ندادم . كاغذ و گذاشت كنار و دستاش و تو هم قفل كرد و گذاشتشون روي ميز گفت :
    - خوب من بلبل صدات ميكنم . اينجايه دفتر وكالته كه به تازگي من و دوستم با هم زديم .فريد هموني كه اون روز توي ماشين بود . يادته ؟
    سرم و آروم تكون دادم دوباره گفت :
    - ما هر روز هفته از ساعت 9 صبح تا 7 عصر اينجا هستيم . به جز پنجشنبه ها كه تا ساعت 1 بيشتر نيستيم . البته صبحها هم بستگي داره دادگاه داشته باشيم يا نه اگه نداشتيم كه 9 دفتريم در غير اين صورت ديرتر ميايم . جمعه ها هم كه تعطيله . ولي كار تو اينه كه صبحها ساعت 8 اينجا باشي كليد در واحدمون و هر روز صبح از سرايدار پايين ميگيري . هر شبم آخر از همه ميري و دوباره كليد و تحويل سرايدار ميدي . وقتي اومدي همه جا رو مرتب ميكني تا ما بيايم .
    يكمي فكر كرد و گفت :
    - حقوقي كه برات در نظر گرفتم 400 تومنه . 2 هفته كه از كارت گذشت بيمه هم ميكنمت . كارتم ميتوني از فردا شروع كني . سوالي نداري ؟
    400 تومن حقوق خوبي بود ديگه چي ميخواستم آروم گفتم :
    - نه سوالي نيست .
    - خوبه . پس ما از فردا ميبينيمت . به سرايدار پايين هم سفارش ميكنم كه مياي صبح كليد و ازش ميگيري . بلبل معرفيت ميكنم . حواست باشه .
    سرم و تكون دادم و گفت :
    - خوب ميتوني بري فردا راس 8 اينجا باش .
    خداحافظي كردم و از در دفتر زدم بيرون . از اينجا تا محله ي خودمون خيلي راه بود دقيقا از جنوب ميخواستم برم شمال ! ولي خودمونيم عجب آب و هوايي داشت اينجا . اين بچه مايه دارا آب و هوايي كه توش نفس ميكشيدنم بهتر از ما فقير فقرا بود .
    تقريبا 1 ساعتي بود كه تو راه بودم خسته و كوفته رسيدم در مغازه اكبر هنوز جاي من وايساده بود و داشت كار مشتريارو راه مينداخت تا من و ديد خنديد و گفت :
    - شيري يا روباه .
    - شير شيرم .
    اكبر خوشحال گفت :
    - مرگ من ؟ يعني قبول كردن منشيشون بشي ؟ دمشون گرم !
    - نه بابا منشي چيه . سوات ميخواست بهم گفت نظافت چي شو . كار خاصي هم نميخواد ازم . منم قبول كردم . ماهي 400 بهم ميده در عوض . تازه گفت بيمه ميكنتم !
    - ايول . مسيرش دور بود ؟
    - آره خيلي دور بود 1 ساعت تو راه بودم . ولي خوب كارش خوب و راحته .
    *****
    - تو بايد زودتر به من ميگفتي . حالا كه رفتني شدي و كار پيدا كردي بهم ميگي ؟
    - آخه ممد آقا حرفا ميزنيا كار كه منتظر من نميمونه . يهو پيدا شد شرايطشم خوبه حالا من بايد نرم ؟
    - نميگم نرو ولي ميگفتي دنبال كاري من زودتر يكي رو جات ميذاشتم .
    - حالا هم كه چيزي نشده من اكبر خرسه رو جاي خودم ميذارم تا يكي رو پيدا كنين . اصلا همين اكبرم پسر خوبيه از پس مغازه هم بر مياد .
    - امان از دست جووناي اين دوره و زمونه . خيلي خوب . پس شبا هم اونجا نميخوابي ديگه ؟
    - اگه ايراد نداره شبارو هستم اينجا . همون 50 تومن و بهتون ميدم .
    - نميشه كه .
    - چرا نميشه ؟ اين مدت كار خلافي كردم اينجا ؟ آتيش سوزوندم ؟
    - نه اين حرفا نيست ولي دلم رضا نيست ديگه اونجا بموني .
    - ممد آقا ضدحال نزن ديگه تو كه مغازت خاليه بذار شبا توش بخوابم مگه چي ميشه ؟
    - خيلي خوب . حالا يه مدت باش تا ببينيم بعدش چي ميشه .
    - قربون دستت .
    - به اكبر بگو اگه كار ميخواد بهم يه زنگ بزنه جاي تو وايسه . موردي نداره .
    - خيلي با مرامي .
    - زبون نريز .
    *****
    راس 8 جلوي ساختمون آجر سه سانتي بودم . به سمت اتاقك سرايدار رفتم و تقه اي به درش زدم . صداي پير مردي رو شنيدم :
    - بله ؟
    - سلام حاجي يه دقيقه مياي بيرون ؟
    - وايسا بابا جون الان ميام .
    در باز شد روبه روم پير مردي حدود 50 - 60 سال بود . تقريبا كچل بود فقط كناره هاي سرش مو داشت كه همشون سفيد بود . ريش و سبيلم داشت گفتم :
    - سلام حاجي بلبلم . نظافت چي واحد 3 . دفتر وكالت آقا كياني اينا . گفتن صبح بيام كليد واحد و از شوما بگيرم .
    نگاهي بهم انداخت و گفت :
    - ولي آقا كياني هيچي بهم نگفت .
    جا خوردم گفتم :
    - ولي خودشون ديروز گفتن كه به شوما ميسپُرن . مطمئنين ؟
    - آره مطمئنم هنوز انقدر پير نشدم بابا جان .
    - اختيار دارين منظورم اين نبود . آخه جا خوردم يهو .
    - وايسا من يه زنگ بهش ميزنم الان .
    گوشيش و از تو جيبش در آورد و زنگ زد . چند لحظه گوشي دستش بود و بعد گفت :
    - بر نميداره .
    - حالا من باس چيكار كنم ؟
    - اگه صبر كني تا 1 ساعت ديگه سر و كلش پيدا ميشه .
    - 1 ساعت ؟
    پوفي كردم و گفتم :
    - باشه چاره اي نيست صبر ميكنم .
    تكيه زدم به ديوار و منتظر موندم پير مرد گفت :
    - بيا تو بابا اينجا خسته ميشي وايسي .
    - نه مرسي راحتم حاجي .
    - اسمت گفتي چيه ؟
    - كوچيك شوما بلبلم .
    خنديد و گفت :
    - عجب اسمي . ببينم دختري يا پسر ؟
    - دختر و پسرش فرق نداره حاجي .
    خنديد و گفت :
    - اينجا همه من و عمو رحيم صدا ميكنن .
    چند دقيقه اي با عمو رحيم مشغول حرف زدن شدم . راس ساعت 9 هيراد و فريد با هم رسيدن با ديدن من هيراد اخمي كرد و گفت :
    - اينجا چيكار ميكني ؟ مگه قرار نشد بري بالا ؟
    عجب پررويي بود ! تا اومدم چيزي بگم عمو رحيم گفت :
    - سلام عمو . تو به من راجع به ايشون هيچي نگفته بودي . من اين بنده خدارو اينجا نگه داشتم . هر چي هم به گوشيت زنگ زدم جواب ندادي .
    هيراد با دست آروم زد به پيشونيش و گفت :
    - آخ پاك يادم رفت . ديشب عجله اي رفتم اصلا حواسم نبود .
    نگاهي به من كرد كه داشتم با اخم نگاهش ميكردم رو به عمو رحيم گفت :
    - عمو رحيم از اين به بعد صبحها كليد و بدين به بلبل .
    عمو رحيم سري تكون داد و گفت :
    - باشه عمو .
    بعد به سمت اتاقك خودش رفت فريد لبخندي رو لبش بود گفت :
    - دوباره ديدمتون . خوب هستين ؟
    به نظر فهميده تر از هيراد ميومد گفتم :
    - قربونتون شوما خوبين ؟
    سري تكون داد و لبخند زد . هيراد گفت :
    - خيلي خوب احوالپرسي رو بذارين واسه بعد .
    كليدارو به طرفم گرفت و گفت :
    - بلبل برو درارو باز كن .
    نه سلامي نه عليكي ! شيطونه ميگه . . . پووووووف . بيخيال بچه زدن نداره .
    كليدارو ازش گرفتم و خواستم از راه پله برم بالا كه هيراد دوباره با صداي توبيخ كنندش گفت :
    - كجا ميري ؟ بيا با آسانسور برو .
    بدون اينكه نگاهش كنم گفتم :
    - با پله راحت ترم .
    حتي 1 دقيقه هم صبر نكردم كه چيزي بگه . 3 طبقه رو سريع رفتم بالا ولي سرعت آسانسور از من بيشتر بود كنار در كه رسيدم نفس نفس ميزدم هيراد و فريد هم كيف به دست كنار در وايساده بودن و منتظر بودن من در و براشون باز كنم . هيراد نگاه پر تمسخري بهم كرد و گفت :
    - واسه همين گفتم با آسانسور بيا . بدو در و باز كن .
    انگار اين يارو به هيچ صراطي مستقيم نبود حالا جوابش و نميدادم فكر ميكردم لالم !

    دوباره خودم و زدم به رگ بيخياليم . با كليد در و باز كردم و منتظر موندم تا جفتشون برن تو . هيراد بدون توجه به من سريع رفت تو ولي فريد با لبخند مهربونش گفت :
    - شما بفرماييد اول .
    دستپاچه شدم . عادت به اين همه مهربوني نداشتم هول شدم و سريع رفتم تو . فريدم پشت من وارد شد و در و باز گذاشت . تازه فهميدم اون اتاقايي كه رو به روي هم بودن سمت چپي واسه فريد بود سمت راستي هم واسه هيراد . با حسرت يه نگاه به ميز منشي انداختم . كاش ميتونستم اونجا بشينم . پوفي كردم و با خودم گفتم " بلبل خان همين كه بدون مدرك و هيچي اين كار و بهت دادن بايد بري خدارو شكر كني . "
    به سمت آشپزخونه رفتم سماور بزرگي كه اونجا بود و آب كردم و گذاشتم جوش بياد . بي هدف روي يه صندلي كه توي آشپزخونه بود نشستم .
    فريد با يه كيسه اومد توي آشپزخونه و گفت :
    - اين وسايل صبحانست . ميشه ميز و بچينين ؟
    چقدر اين بچه مودب بود كيسه رو از دستش گرفتم و سرم و تكون دادم . سريع وسايل صبحونه رو چيدم و بعد رفتم سمت اتاق فريد :
    - آق صارمي چيندم بفرماييد .
    فريد با لبخند تشكر كرد و همونجوري كه سرش و دوباره مينداخت پايين گفت :
    - من يكم كار دارم ميشه شما هيراد و صدا كنين منم تا 5 دقيقه ديگه ميام .
    باز دوباره بايد ميرفتم جلو چشم اين برج زهر مار ! تقه اي به در اتاقش زدم صداش و شنيدم :
    - بله ؟
    در و باز كردم و از همون دم در گفتم :
    -بفرماييد صبحونه .
    بدون اينكه نگاهم كنه گفت :
    - الان ميام .
    داشتم در اتاقش و ميبستم كه گفت :
    - ببين .
    برگشتم سمتش انگار اسم نداشتم ! گفتم :
    - با مايين ؟
    - آره ديگه . من بعد از صبحانه چند جا كار دارم ميرم بيرون تو بيا يه گردگيري بكن اتاقمو حسابي گرد و خاك رو همه چي نشسته .
    سري تكون دادم و در اتاقش و بستم . ببين تورو خدا كارت به كجا رسيده بلبل ! هميشه آقاي خودت بودي و نوكر خودت كسي جرات نداشت بهت دستور بده حالا بايد وايسي ببيني اين بهت چي ميگه تا بدو بدو انجامش بدي ! هي ! اگه واس خاطر پولش نبود عمرا واينميستادم دستوراي اين و گوش كنم .
    به سمت آشپزخونه رفتم و توي استكان واسشون چايي ريختم گذاشتم سر ميز . فريد اومد و گفت :
    - هيراد و صدا نكردي ؟
    - چرا گفتن ميان .
    فريد بي هيچ حرفي پشت ميز نشست و مشغول خوردن شد منم روي يه صندلي دور تر نشسته بودم و از پنجره بيرون و نگاه ميكردم كه فريد گفت :
    - مگه شما ميل نميكنين ؟
    نگاهش كردم و گفتم :
    - نه من صبحونه خوردم شوما بفرما .
    دروغ كه كنتر نميندازه همينجوري هي ببند !
    - آخه اينجوري كه درست نيست . پس از اين به بعد ميل نكنين بياين اينجا ميل كنين .
    آروم سري تكون دادم اونم ديگه چيزي نگفت . تقريبا آخراي خوردنش بود كه هيراد رسيد و نشست سر ميز . فريد نگاهي بهش كرد و گفت :
    - چرا چشمات قرمزه ؟
    - ديشب خوب نخوابيدم .
    - چرا ؟
    - باز مريم جون واسم خواب ديده بود .
    فريد زد زير خنده هيراد گفت :
    - كوفت نخند . بدبختي من خنده داره ؟
    فريد جلوي خندش و گرفت و گفت :
    - بدبختي چيه ؟ مگه مادر بدبختي پسرش و ميخواد ؟ خوب حق داره 28 سالته هيچ كس بهت نگفته بابا
    دوباره زد زير خنده . هيراد از جاش بلند شد و گفت :
    - من دارم ميرم بيرون چند جا كار دارم . توام به جاي اين كه بشيني اينجا از خنده ريسه بري پاشو برو تو اتاقت . ديشب چند نفر بهم زنگ زدن براي منشي و اينا امروز بعد از 10 باهاشون قرار گذاشتم . فقط جون فريد الكي كسي رو استخدام نكن . دلسوزي هم نكن . ما يكي رو ميخوايم كار راه انداز باشه . نبينم يه آدم به درد نخور و استخدام كنيا .
    - باشه خيالت تخت برو .
    - ببين يه كار و بهت سپردم . نيام ببينم خراب كردي .
    - برو حواسم هست .
    هيراد نفسش و بيرون داد و گقت :
    - من كه ميدونم آخرش واسه اعتمادم بهت پشيمون ميشم .
    فريد خنديد و فقط واسه هيراد دست تكون داد . اصلا انگار نه انگار منم اونجا نشسته بودم . فريد از سر ميز بلند شد هنوز رگه هاي خنده تو صورتش بود به سمتم برگشت و گفت :
    - ممنون
    سري تكون دادم و گفتم :
    - نوش جون .
    از آشپزخونه رفت بيرون . فكر كنم مريم جون مادر هيراد بود . غلط نكنم دنبال زن واسه اين برج زهر مار ميگشت ! آخه كي بيل تو مخش خورده كه بياد زن اين شه ؟
    همينجوري ميز و جمع ميكردم و با خودم فكر ميكردم . دوست داشتم تو زندگي جفتشون فضولي كنم يكم آمار بگيرم ازشون . البته حالا كه زود بود .
    ظرفارو ميشستم كه صداي خداحافظي هيراد و فريد و شنيدم . انتظار نداشتم از منم خداحافظي كنه توي همين چند تا برخورد فهميده بودم يه پايه ي ادبش ميلنگيد !
    كار ظرفارو كه تموم كردم با دستمال گردگيري به سمت اتاق هيراد رفتم . چقدرم اينجا به هم ريخته بود ! اين ديگه تو شلختگي دست منم از پشت بسته بود . رو ميزش كه جاي هيچي نبود . 3 تا ليوان كثيف روي ميزش رديف شده بود . خودش كلافه نميشد از اين همه كثيفي ؟
    ليوانارو بردم تو آشپزخونه گذاشتم تا بعدا بشورم . دوباره برگشتم تو اتاقش . ورقه هايي كه روي ميزش بود و دسته كردم و گوشه اي گذاشتم بعد با دستمال همه جارو خوب گردگيري كردم . وقتي كارم تموم شد نگاه سرسري به اتاق انداختم . دستت درست بلبل يه قرون اومد رو اتاق !
    به سمت اتاق فريد رفتم گفتم :
    - اتاق آقاي كياني رو تميز كردم ميخواين مال شومارم تميز كنم ؟
    فريد سرش و بالا گرفت و نگاهي به ساعتش كرد گفت :
    - نه ممنون بذارين واسه ي بعد الان ميان واسه ي مصاحبه . فقط شما لطف كنين وقتي اومدن به من اطلاع بدين .
    سرم و تكون دادم و دوباره رفتم تو آشپزخونه . بعد از چند دقيقه تقه اي به در واحدمون خورد رفتم جلو يه دختر پشت در بود . حسابي تيپ زده بود و بوي عطرشم كه جلوتر از خودش ميومد . موهاي بلوندش از شال كوتاهي كه سرش كرده بود زده بود بيرون . نگاهش كردم با ناز دستش و تكون داد و گفت :
    - ببخشيد من براي مصاحبه اومدم .
    - بفرماييد تو الان بهشون خبر ميدم .
    همونجا وايساد به سمت اتاق فريد رفتم . هنوز از تيپ و قيافه ي دختره تعجب كرده بودم . اين با اين سر و ريخت ديگه چه احتياجي به پول و كار داشت . چه حرفا ميزني بلبل اينا ظاهر قضيست ! به فريد اطلاع دادم و بعد دختره رو راهنمايي كردم . دوباره برگشتم تو آشپزخونه صداي قهقهه ي خنده ي دختره بلند بود . انگار اومده بود اينجا جوك تعريف كنه بخندن !
    نميدونم چرا حسوديم شد به تيپش . البته زياد خوشگل نبود ولي يه جورايي زيادي دخترونه بود .

    بعد از چند دقيقه فريد و اون دختره با هم اومدن بيرون دختره بلند ميخنديد و فريدم يه لبخند رو لبش بود ! خداحافظي كردن و وقتي دختره رفت فريد نفس عميقي كشيد و گفت :
    - اووووف بيچاره خانوادش . چقدر بلند حرف ميزد و ميخنديد . اين اگه اينجا استخدام شه من تمركزم و از دست ميدم .
    از حرفش خندم گرفت . بيچاره بيراهم نميگفت صداش كل واحد و گرفته بود .
    تا ساعت 12 دو نفر ديگه هم اومدن . يكيشون عين همون دختر اوليه بود فقط با ولووم كمتر ! ولي يكي ديگشون نسبتا محجوب بود و خيلي هم آروم حرف ميزد . خود فريد نظرش رو اون دختره بود . ولي خودش ميگفت بايد با هيرادم مشورت كنه . انگار همه چي زير دست اون رد ميشد . فريد بيخيال تر از هيراد به نظر ميومد ولي هيراد خيلي جدي و با پشتكار تر بود .
    حدود ساعت 1 بود كه هيراد برگشت . دو تا ظرف غذا هم تو دستش بود يه راست رفت به سمت اتاق فريد صداشون و ميشنيدم :
    - سلام پاشو بيا ناهار گرفتم .
    - سلام كارات تموم شد ؟
    - نه بابا از اينجا رفتم مريم جون بهم زنگ زد دوباره گيرم انداخت .
    - خوب يه بارم بيا به ساز دلش برقص .
    همونجوري كه هيراد و پشت سرش فريد به سمت آشپزخونه ميومدن گفت :
    - بگي نگي همين قصدم دارم .
    فريد با چشماي گشاد شده گفت :
    - جون من ؟ يعني بادا بادا مبارك بادا ؟
    - حالا نه به اين زودي كه . يه دختره رو واسم در نظر گرفته يكي دو بار ديدمش . به نظرم خوبه . ديگه حوصله ي جر و بحثاي هر روزه رو ندارم .
    هيراد غذاهارو رو ميز گذاشت و رو به من كه زل زده بودم بهشون گفت :
    - قاشق چنگال .
    به خودم تكوني دادم و قاشق چنگال براشون آوردم فريد كه داشت مينشست رو صندلي گفت :
    - يعني همينجوري ؟ نديده و نشناخته ؟ مگه عهد بوقه ؟
    - آخ قربون دهنت امشب بيا بريم با مريم جون حرف بزن !
    فريد بيخيال ظرف يه بار مصرف و باز كرد و گفت :
    - تو زرنگ تر از اين حرفايي . عمرا ازدواج كني .
    هيراد نيشخندي زد و گفت :
    - معلومه دوستت و شناختي .
    اونم نشست و يكي ديگه از ظرفارو باز كرد و مشغول خوردن شد . همونجوري اون وسط وايساده بودم . بايد ميرفتم بيرون . تا اومدم از كنارشون رد بشم فريد گفت :
    - شما غذا نميخورين ؟
    دستپاچه شدم . اصلا غذايي با خودم نياورده بودم . چقدر خنگي بلبل يعني فكر نكردي اين همه ساعت بدون غذا چجوري ميخواي سر كني ؟ خوب آخه چي مي آوردم ؟ من كه وسيله ي پخت و پز نداشتم ! اصلا اگرم كه داشتم چي ميپختم ؟ سيب زميني ؟ گفتم :
    - صرف شده شوما ميل كنين .
    فريد سمج گفت :
    - كي خوردين كه من نديدم ؟
    - شوما تو اتاقتون كار ميكردين .
    يه لنگه ابروش و بالا انداخت و گفت :
    - وقتي صبح ديدمتون كه ظرف غذا همراهتون نبود . مطمئنين غذا خوردين ؟
    اَه چقدر گير بود اخمام و تو هم كشيدم و از اخلاق بلبليم استفاده كردم و گفتم :
    - ميگم خوردم . شوما ميل كنين . با اجازه .
    نگاهم به سمت هيراد كشيده شد بيخيال قاشقش و پر و خالي ميكرد . اصلا جز خودش و اين دوست سمجش هيچ كسي رو انگار نميديد . چه با ولعم ميخورد الهي تو گلوت گير كنه .
    داشتم از كنارشون رد ميشدم كه صداي سرفه هاي هيراد و شنيدم نيشخندي رو لبم اومد فريد چند تا زد پشتش و گفت :
    - آروم بخور همش مال خودته !
    رفتم روي يكي از مبلايي كه رو به روي ميز منشي بود نشستم . معدم بدجور به قار و قور كردن افتاده بود .
    نه صبحونه خورده بودم نه ناهار . خوب حق داشت اين معده ي بنده خدا ! شيطونه ميگفت برم از بقالي يه چيزي بخرم بخورم . دستم و تو جيبم كردم جز يه هزار تومني پاره پوره هيچي ديگه تهش نبود . اينم بايد خورد ميكردم پول اتوبوس ميدادم . هزاري رو گذاشتم تو جيبم و دستم و زير چونم زدم .
    نيم ساعت بعد هيراد و فريد از آشپزخونه اومدن بيرون و هر كدوم رفتن تو اتاقاشون . چيزي طول نكشيد كه هيراد عصبي اومد بيرون و صدا زد :
    - بلبل .
    با صداي فريادش هراسون شدم . سريع از آشپزخونه اومدم بيرون و گفتم :
    - امري بود ؟
    نگاهي به برگه هايي كه تو دستش بود كردم همونجوري با ابروهاي گره خورده گفت :
    - من گفتم اتاق و گردگيري كني يادم نمياد گفته باشم برگه هارو هم جابه جا كني . گفتم ؟
    از همه جا بي خبر با خونسردي گفتم :
    - خوب گردگيري اتاق ميشه همه جا ديگه ميز شومام تو اتاقتونه بيرونش كه نيست .
    هيراد كه از جوابم آشفته تر شد بلند تر داد زد :
    - همه ي برگه هام و با هم قاطي كردي تازه وايسادي اينجا جوابمم ميدي ؟
    فريد با صداي هيراد از اتاقش اومد بيرون و گفت :
    - چي شده ؟ چرا داد ميزني ؟
    هيراد برگه هارو انداخت رو زمين گفت :
    - همه اينارو برداشته با هم قاطي كرده .
    فريد نگاهي به برگه ها كرد و گفت :
    - چيزي نشده كه من برات درستش ميكنم .
    همينجوري داشتم نگاهشون ميكردم . از يه جا ديگه اعصابش خورد بود سر من داشت خالي ميكرد ! همش 4 تا دونه برگه بود اينم شلوغش كرده بود !
    هيراد بدون حرفي به اتاقش رفت و در و محكم بست . فريد برگه هارو برداشت و گفت :
    - شما ناراحت نشين هيراد چند وقته عصبانيه . وگرنه هميشه خيلي خوش اخلاقه .
    كاملا معلوم بود خوش اخلاقيش ! گفتم :
    - نه اشكال نداره .
    بعد زير لب گفتم :
    - خدا شفاش بده .
    به سمت آشپزخونه برگشتم . چند دقيقه بعد دو تا چايي ريختم تا ببرم اتاقاشون . اول در اتاق فريد و زدم . با خوش خُلقي چايي رو ازم گرفت و تشكر كرد . حالا نوبت آقا ديوه بود ! تقه اي به در اتاقش زدم و وارد شدم سرش پايين بود و داشت چيزي يادداشت ميكرد با ديدنم اخماش رفت تو هم و دوباره سرش و انداخت پايين . اووووف چه نازي هم ميكنه واسه من ! الان مثلا قهر تشريف داشتن ! چايي رو جلوش گذاشتم و خواستم از اتاقش برم بيرون كه صدام زد .

    - از اين به بعد دوست ندارم طرف ميزم بياي . بقيه جاهاي اتاق و تميز كن . مفهومه ؟
    برگشتم سمتش . سرش پايين بود و هنوزم داشت يه چيزايي مينوشت . يه لنگه ي ابروم و بالا انداختم و گفتم :
    - بله شير فهممون شد !
    نگاهي بهم كرد و گفت :
    - حداقل يه جوري حرف بزن كه آدم به دختر بودنت شك نكنه .
    اخمام تو هم رفت :
    - خوب لابد دختر نيستم كه مثلشون رفتار نميكنم .
    پوزخندي زد و گفت :
    - آره همون بهتر كه تو دختر نباشي .
    حرصم گرفت دوباره گفت :
    - اگه تو آخرين دختر روي زمينم باشي ترجيح ميدم تا آخر عمرم مجرد بمونم ولي طرف تو نيام . واقعا كي دلش ميخواد همچين دختري نصيبش بشه ؟
    پوزخندي كه روي لبش بود عصبانيم ميكرد ولي نميدونم چه سِرّي بود كه تونستم بيخيال باشم . گفتم :
    - من اگه ميخواستم دختر باشم كه الان اين ريختي نبودم . پس لابد واسم مهمم نيست كه امثال شوما بيان طرفم يا نيان .
    برگشتم و سريع از اتاقش اومدم بيرون . زِكّي ، سيرابي چه فكري كرده ؟ شيطونه ميگه ميزدم ورق مرقاش و ميسوزوندم كه حداقل يه دعواي درست حسابي با هم ميكرديم . اينجوري كه حال نميده !
    به سمت آشپزخونه رفتم . پشت ميز نشستم . بدجوري رفته بودم تو فكر . اگه واقعا كسي نميخواست بياد طرفم پس اين حسين مغز خر خورده بود ؟ دوباره ياد حسين افتادم . نفس عميق كشيدم . خدارو باس شكر كنم كه شرش دامنمون و نگرفت .
    صداي شكمم اعصابم و به هم ريخته بود بدجوري گشنه بودم . به سمت دستشويي رفتم چند تا مشت آب به صورتم زدم . نگاهم تو آينه چرخيد ابروهاي پُرَم به خاطر آب به هم ريخته و نامرتب تو صورتم ريخته بود . موهاي پشت لبمم به خاطر خيسي صورتم بيشتر تو چشم ميومد . خورد تو ذوقم . شايد حق داشت اين حرف و بهم بزنه . با حرص با آستين لباسم خيسي صورتم و گرفتم و از دستشويي اومدم بيرون .
    تا عصر كار خاصي نداشتم . جز اينكه چند بار چايي براشون بردم و هر بار هيراد بي محلي كرد . البته واسم مهم نبود انقدر سرش و مينداخت پايين كه فكر ميكردم با برگه هاي رو ميزش يكي شده ! يكي نبود بگه خو پس فردا كور ميشي . باشه بابا فهميديم نميخواي نگامون كني !
    ساعت 7 بود كه هيراد و فريد كيف به دست عزم رفتن كردن فريد با خوش خُلقي خداحافظي كرد ولي هيراد با تشر گفت :
    - چراغارو خاموش كن در رو هم قفل كن . كليدم يادت نره بدي به عمو رحيم .
    تند تند اين و گفت و رفت . حتي صبر نكرد بگم باشه . شونه هام و بالا انداختم و به سمت اتاقاشون رفتم چراغارو خاموش كردم و درارو قفل . كليدارو تحويل عمو رحيم دادم و پياده تا ايستگاه اتوبوس رفتم . تقريبا راه زيادي بود تا ايستگاه . آخه خيابوني كه دفتر توش بود خيلي طويل بود و بايد كلي راه ميومدم . توي ايستگاه نشستم و منتظر موندم . روز بدي نبود . حداقلش اين بود كه نبايد از صبح با مشتري سر و كله ميزدم . كارش آسون بود البته بماند كه هيراد يكم بد اخلاق بود ولي محلش خوب بود . يه جورايي با كلاس بود .
    بالاخره اتوبوس اومد سوار شدم و يه گوشه نشستم نفس عميقي كشيدم و سرم و بالا گرفتم " اوس كريم دستت درست كه باز دستمون و گرفتي . "
    ****
    دو روز بعد با كلي مشورتايي كه اين مدت فريد و هيراد با هم كردن بالاخره منشي كه ميخواستن و استخدام كردن . همون دختر محجوبه بود كه اون روزي اومد . اسمش سُها مقدمي بود دختر بدي نبود . نه زياد محجبه بود نه خيلي راحت بود . حد و حدود خودشم ميشناخت . خيليم جدي بود تو كارش . وقتي با فريد يا هيراد حرف ميزد انقدر جدي و بدون عشوه حرف ميزد كه آدم حال ميكرد . البته زياد باهاش گرم نميگرفتم . اونم سرش به كار خودش بود . همين كه فضول نبود خودش جاي شكر داشت !
    از آدماي فضول كه همش دماغشون تو زندگي اين و اون بود بدم ميومد . يكي مثل اقدس ! خدا نكنه وقتي ميخواست چيزي از كسي بدونه ديگه همه ي زمين و زمان و به هم ميپيچيد تا آمار طرف و در مياورد .
    همه چي توي اين چند روزي كه اومده بودم سر كار خوب بود حتي به اخم و تَخماي هيرادم عادت كرده بودم فقط مسير طولاني و رفت و آمد اذيتم ميكرد . ولي تا ميومدم نا شكري كنم به خودم ميگفتم همينم كه گيرت اومده بايد كلاهت و بندازي هوا !
    اين روزا سعي ميكردم زياد تو آينه خودم و نبينم هي ياد حرف هيراد ميفتادم . نه كه مهم باشه برام ها ! ولي خودمم نميدونم چه مرگم شده بود .
    حسن و اكبر و اين روزا كمتر ميديدم . خبري هم از مهدي نداشتم . يعني پا پِيَم نميشد . اصلا نميديد منو كه بخواد به پَر و پام بپيچه !
    اكبر تو مغازه ي ممد آقا كارش و شروع كرده بود . طفلك باباش مدام دعام ميكرد كه دست اكبر و يه جا بند كردم . يه جورايي كمتر وقت ميكرد غذا بخوره . سرشم گرم بود . ممد آقا هم ازش راضي بود . حقم داشت اكبر بچه خوش اخلاقي بود .
    ****
    دو هفته از كارم تو شركت ميگذشت ممد آقا مدام ميگفت باس مغازش و خالي كنم . نميدونم چه گيري بود كه مغازش و خالي بندازه يه گوشه . يكي نبود بهش بگه بابا واسه تو كه بد نميشه يكي ميمونه تو اين مغازه ي كوفتيت و ازش مراقبت ميكنه ولي پاش و تو يه كفش كرده بود كه بهت مهلت ميدم اينجارو خالي كني .
    دوباره عذا گرفته بودم كه كجا برم . شده بودم عين اين خونه به دوشا ! به 1 سال نرسيده هي بايد جا به جا ميشدم . ديگه كم آورده بودم . هنوز سر ماهم نشده بود . پولمم داشت ته ميكشيد . اين چند روزم كه ميومدم سر كار از حسن و اكبر پول ميگرفتم . وضعيت بدي شده بود .


    ذهنم بد جوري درگيرم كرده بود . ساعت 8 رسيدم دفتر تقه اي به در اتاق عمو رحيم زدم و صبر كردم . بعد از چند لحظه اومد بيرون بهش سلام كردم با خوش رويي گفت :
    - سلام عمو . چطوري ؟
    پكر بودم ولي لبخند كم جوني تحويل پير مرد دادم و گفتم :
    - مرسي عمو . تو خوبي ؟ سر كيفي ؟
    لبخند زد گفت :
    - آره عمو منم خوبم . به نظر پكر مياي . بلبل هميشگي نيستي .
    - ميدوني چيه عمو ؟ خسته شدم از اين تنهايي . از اينكه كسي رو ندارم واسم دل بسوزونه .
    نفس عميقي كشيدم و گفتم :
    - خداي مام بزرگه . عمو كليدارو ميدي ؟
    معلوم بود پكر شده با حرفم كليدارو از تو جيبش در آورد گرفت طرفم گفت :
    - همه چي درست ميشه عمو جون غصش و نخور .
    نيشخندي زدم و گفتم :
    - يادم نمياد هيچ وقت غصه ي چيزي رو زياد خورده باشم . فعلا .
    مسير پله هارو گرفتم و رفتم بالا . چراغارو روشن كردم سماور رو هم گذاشتم جوش بياد . 8:30 بود كه سُها اومد با ديدنم گفت :
    - سلام . واي مردم از ترافيك . امروز تو تاكسي يه مرده كنارم نشسته بود خجالتم نميكشيد پاهاش و باز كرده بود انگار خونه خالش نشسته . هي خون خونمو ميخورد كه يه چيزي بهش بگم باز دندون رو جيگر گذاشتم آخرش مجبور شدم زودتر پياده شم سوار يه تاكسي ديگه بشم . يكم شخصيت نداشت . اَه اَه اَه .
    معلوم بود توپش حسابي پره دوباره گفت :
    - خوبي تو ؟
    - بد نيستم .
    دوباره نگاهش و روم گردوند و گفت :
    - امروز چرا كم حرف و ساكتي ؟
    شونه هام و انداختم بالا و گفتم :
    - رو به راه نيستم .
    خنديد و گفت :
    - چيه ؟ خوابت مياد ؟
    نيشخند زدم گفتم :
    - كاش خوابم ميومد . اصلا كاش خوابم ميبرد . ولي واسه هميشه .
    - اُه اُه حسابي پكري معلومه . اگه سبك ميشي باهام حرف بزن .
    سري تكون دادم و گفتم :
    - نه خوبم . عادت ندارم واس كسي از دردام بگم .
    سُها صداش و يكم تغيير داد و اداي من و در آورد و گفت :
    - چيه ؟ اُفت داره واست ؟ نترس داش . چيزي از ابهتت كم نميشه . تو نميري بدجوري ازمون زهره چشم گرفتي .
    بعد زد زير خنده . خودمم خندم گرفته بود جعبه ي دستمال كاغذي كه تو آشپزخونه بود و برداشتم به سمتش پرت كردم كه جاخالي داد گفتم :
    - كوفت اداي مارو در مياري ؟
    - نه جون تو مگه ادا هم داري ؟
    حرف زدن با سُها يكم سرحالم آورد . دختر شادي بود . يه جورايي به دلم نشسته بود . چند دقيقه بعد فريد و هيراد هم رسيدن . دوباره سُها جدي شد و پشت ميزش نشست . ميز صبحونه رو چيدم و همه رو صدا زدم . 4 نفرمون دور ميز نشستيم و آروم صبحونه ميخورديم . نگام به سمت فريد كشيده شد بدجوري رو صورت سُها مونده بود . چند وقت بود خانوم مقدمي از دهنش نمي افتاد . بچمون مدام واسش كار پيش ميومد كه همه ي اين مشكلات هم به دست خانوم مقدمي حل ميشد !
    غلط نكنم يه خبرايي بود . من كه هميشه تو اين چيزا شاخكم دير ميزد فهميده بودم يه خبريه . حالا نگاها و تيكه هاي گاه و بيگاه هيراد ديگه بماند ! سُها هيچي نميگفت . خيلي متين و مسلط رفتار ميكرد تا جايي كه بهش حسوديم ميشد .
    هيراد از جاش بلند شد چند دقيقه بعد فريدم عزم رفتن كرد من و سُها مونده بوديم بهش گفتم :
    - اين فريد چشه ؟ نگاهاش چرا اين جوريه ؟
    سُها خودش و زد به اون راه و گفت :
    - چجوريه مگه ؟
    - با ما هم آره ؟
    سُها خنديد و گفت :
    - چرت و پرت نگو بلبل .
    از جاش بلند شد و به سمت ميزش رفت . دختر خوشگلي بود . صورت گرد و سفيدي داشت نه زياد لاغر بود نه زياد چاق . چشماي درشت مشكي و ابروهاي خطي تميز شده صورتش و بانمك تر ميكرد . هميشه يه دسته از موهاش و كج توي صورتش ميريخت . از اونجا فهميده بودم كه موهاش مشكي و لخته . در كل ميشد گفت با حركاتش كه خيلي دخترونه بود جذاب تر به نظر ميرسيد .
    نفسم و محكم بيرون دادم . فريد پسر خوبي بود . سُها هم دختر خوبي بود . اصلا به تو چه بلبل پاشو به كارات برس .
    نميدونم چرا دلم گرفت !
    حدوداي ساعت 10 براي همشون چايي بردم . وقتي چايي سُها رو براش گذاشتم رو ميزش خنديد و گفت :
    - واي دستت درد نكنه دلم چايي ميخواست .
    - نوش جون .
    داشتم از كنار ميزش رد ميشدم كه در اتاق هيراد باز شد و صداش و شنيدم برگشتم سمتش همينجوري كه گوشي موبايلش كنار گوشش بود رو به سُها با عجله گفت :
    - خانوم مقدمي لطف كنيد به آقاي نعمتي زنگ بزنين بگين زودتر تشريف بيارن اگه ميتونن . چون بايد جايي برم . اگه نميتونن هم فردا براشون قرار ملاقات بذارين .
    سُها چشمي گفت و هيراد همون لحظه شروع به حرف زدن با موبايلش كرد و به سمت اتاقش رفت :
    - سلام عزيزم . گفتم كه امروز دفتر كار دارم ولي زود ميام امشب .
    در اتاقش و بست و صداش ديگه به گوشمون نرسيد . نگاهي به سُها كردم اونم به من خيره شد با هم خنديديم گفت :
    - فكر كنم داره دم به تله ميده . رفت قاطي مرغا .
    نيشخند زدم گفتم :
    - كي مياد با اين ازدواج كنه ؟ گند اخلاق تر از اين نبود ؟
    - بدبخت چيزيش نيست كه يكم فقط جديه !
    يه لنگه ابروم و انداختم بالا و گفتم :
    - فقط يكم ؟
    پشتم و بهش كردم و همينجوري كه به سمت آشپزخونه ميرفتم گفتم :
    - عين برج زهره ماره !
    داشتم با خودم فكر ميكردم چرا حس خوبي بهش نداشتم ؟ در عوض فريد خداييش از آقايي چيزي كم نداشت . خدا واسه پدر مادرش نگهش داره .
    چند ساعت بعد هيراد كيف به دست از اتاقش اومد بيرون . يه سري سفارش به سُها كرد و از در رفت بيرون . اصلا وقتي ميرفت انگار ميتونستم دوباره نفس بكشم .
    ساعت 7 بود فريد كيف به دست از اتاقش اومد بيرون سُها هم داشت كيفش و بر ميداشت كه بره .فريد رو به سُها گفت :
    - ميخواين تا يه مسيري برسونمتون ؟
    سُها آروم گفت :
    - ممنون خودم ميرم .
    - تا هر جايي كه مسيرمون يكي باشه ميرسونمتون .
    بعد رو به من گفت :
    - شمام اگه مسيرتون يكيه ميرسونمتون ؟
    گفتم :
    - نه ممنون من باس كف اينجا رو تميز كنم بعد ميرم . شوما بفرما .
    سُها بالاخره اصراراي فريد و قبول كرد و با هم از در زدن بيرون . وقتي رفتن نفس عميقي كشيدم در و بستم و زمين شور و برداشتم . حاضر بودم شب بيشتر بمونم و كارام و تا جايي كه ميشه انجام بدم ولي صبح كله سحر پا نشم بيام دفتر . توي اتاق فريد بودم كه صداي در واحد و شنيدم . يه لحظه خوف كردم . نگاهي به ساعت اتاق انداختم 8 بود . اصلا گذر زمان و حس نكرده بودم . دسته ي زمين شور و تو دستم گرفتم و پشت در اتاق فريد قايم شدم اگه دزدي چيزي بود انقدر با اين زمين شوره تو سرش ميزدم كه جابه جا تموم كنه ! از كنار در سايه ي يه مرد قد بلند و ديدم زمين شور و تو دستم فشار ميدادم . يهو مرد از كنار اتاق فريد رد شد و تونستم صورتش و ببينم .
    " اِ اينكه هيراده ! بيخودي خوف كردم ! رفت سمت اتاق خودش منم از اتاق فريد اومدم بيرون . تازه نگاهم به كف سالن افتاد . رد پاهاي سياه روي زمين مونده بود . داشتم از عصبانيت منفجر ميشدم همينم 1 ساعت وقتم و گرفته بود حالا دوباره بايد تميزش ميكردم . همينجوري كه خيره شده بودم به زمين يهو صداي هيراد و شنيدم :
    - تو اينجا چيكار ميكني ؟
    با اخم نگاهش كردم و گفتم :
    - شوما اينجا چيكار ميكنين ؟ اونم با اين كفشاي كثيفتون ؟
    جا خورد گفت :
    - مثل اينكه اينجا دفتر منه ها .
    دستام و به كمرم زدم و گفتم :
    - مثل اينكه همين 1 ساعت پيش كل سالن و تميز كرده بودم . نيگا چيكارش كردين ؟
    نگاهش كف زمين چرخيد نيشخندي زد و گفت :
    - خوب واسه همين بهت پول ميديم ديگه .
    برگشت سمت اتاقش . خون خونم و ميخورد . شيطونه ميگفت استيل صورتش و بيارم پايين ها ! اي بابا شوما بيخيال شو بلبل خان فحش بچه صلواته !
    چقدر دندون رو جيگر ميذاشتم ؟ پوفي كردم و بي اعتنا از كنار اتاقش رد شدم .اصلا به من چه خودش بياد زمين و بشوره تا يكم حالش جا بياد . واسه حالگيري توام شده دست به اين زمين شور كوفتي نميزنم !
    زمين شور و بقيه ي وسايل و توي آشپزخونه جا دادم و بلند گفتم :
    - من رفتم . خودتون كليد و به عمو رحيم ميدين يا من بدم ؟
    همونجوري كه يه پوشه رو تو دستش ورق ميزد و نگاهش پايين بود از اتاقش اومد بيرون و گفت :
    - من كه اينجا نميمونم . اين لعنتي رو يادم رفته بود با خودم ببرم فردا دادگاه دارم .
    بعد مثل كسي كه زير لب چيزي رو با خودش زمزمه كنه گفت :
    - يه چيز ديگه هم مونده بود . ديگه چي ميخواستم ؟
    همونجوري دم در وايساده بودم . اَه چقدر لفتش ميداد . سرش و به حالت تفكر از روي پوشش آورد بالا و همينجوري كه فكر ميكرد نگاهش به رد پاهاي خودش روي زمين افتاد اخماش و تو هم كشيد و گفت :
    - تميزشون نميكني ؟
    شونه هام و بالا انداختم و گفتم :
    - يه بار تميز كردم .
    - يعني چي ؟ مگه فقط همين يه باره ؟
    پوشه رو بست و همينجوري كه به سمت اتاقش ميرفت بلند گفت :
    - اينجارو تميز كن بعدم خودت كليد و بده به عمو رحيم .
    صداش قطع شد . شونم و با بيخيالي بالا انداختم و از در زدم بيرون . از مادر زاده نشده كسي كه به بلبل حرف زور بزنه !
    عمو رحيم دم در وايساده بود و سيگار ميكشيد گفتم :
    - زت زياد عمو .
    عمو گفت :
    - كليدا كو ؟
    - خود آق مهندس ميده بهتون بالاست .
    دستي واسش تكون دادم و به سمت ايستگاه اتوبوس حركت كردم . نيشخندي روي لبم نشست " حالا وقتي از اتاقش ميومد بيرون ميديد جا تره و بچه نيست ! هه ضايع شدي آق مهندس . ديگه به بلبل دستور نديا . وگرنه بد ميبيني "
    تازه چشم به خيابون طويل رو به روم افتاد . انگار روزايي كه خسته تر بودم اين خيابونه كِش ميومد . قدمام و تند تر كردم تا زودتر به ايستگاه برسم . خوش به حال سُها با فريد راحت رفته بود . كاش يكيم پيدا ميشد به ما خوش خدمتي كنه !
    نفس عميق كشيدم . حس ميكردم به هِن هِن افتادم ! اَي بابا لامصب واس چي تموم نميشي تو ؟
    صداي چند تا بوق كه از پشت سرم ميومد حواسم و پرت كردم . يهو برگشتم يه ماشين شاسي بلند مشكي بود . از بس اين ماشينا عين كشتي ميموند راننده ي توش معلوم نبود . اي خدا به اينا پول دادي پس ما نخودي اومديم تو اين دنيا قربونت ؟
    سرم و انداختم پايين و بيخيال به راهم ادامه دادم . يهو حس كردم ماشينه كنارم وايساد رانندش تقريبا فرياد ميزد :
    - هي با توام . حالا رات و ميكشي ميري ؟
    با تعجب سرم و گردوندم ببينم اين ديوونه كيه ؟ چشمام افتاد تو چشماي عصباني هيراد . صداي بوق ماشينارو پشتش ميشنيدم . يكم ماشين و گرفت كنار تا ماشيناي ديگه از بغلش رد بشن . يكي از راننده ها سرش و از ماشين آورد بيرون و گفت :
    - مردك عاشقي ؟ خيابون و بند آوردي .
    بعد گازش و گرفت و رفت . هيراد كه حسابي خونش به جوش اومده بود و دستشم به راننده ي مادر مرده نميرسيد ديوار دست كوتاش شد بلبل بخت برگشته . ماشين و يه گوشه پارك كرد و ازش پياده شد . همينجوري خيره داشتم نگاش ميكردم اومد سمتم و گفت :
    - به چه حقي يهو راهت و ميكشي ميري ؟ مگه نگفتم كف زمين و تميز كن بعد برو ؟ هان ؟ ميخواي بگي حرفم برات اهميت نداره ؟
    داشتم با خودم فكر ميكردم يعني همه ي اين اَلَم شنگه ها به خاطر تميز كردن كف زمين بود ؟! آدم تو كار اين بَشَر ميموند ! همينجوري عين ماست زل زده بودم تو صورتش كه يهو گفت :
    - چته چرا خشكت زده ؟ ميگم چرا صبر نكردي ؟
    - حيرون موندم مهندس .
    - يعني چي ؟
    بيخيال گفتم :
    - واس خاطر اينكه شوما اين همه راه و بند آوردي هي بوق زدي داد زدي دعوا كردي كه بياي بگي كف زمين كثيفه ؟ خوب داداش من شوما خون خودت و كثيف نكن خونه آخرش اينه كه فردا تميز ميكنم . الان برو يه ليوان آب خونك بخور بلكه فشارت بياد پايين .
    اين و گفتم و دوباره از كنارش رد شدم . اومد سر راهم و گفت :
    - من و مسخره ميكني ؟
    - نه والا
    - ببين بچه سعي كن من و دست نندازي . كاري رو هم كه بهت ميگم دوست دارم انجام بدي بدون چون و چرا . وقتي يكي به حرفم گوش نميده اصلا حس خوبي بهم نميده . پس سعي كن هر كاري كه ميگم بهت انجام بدي .
    مكثي كرد و همونجوري كه به سمت ماشينش ميرفت گفت :
    - قبل از اينكه فردا بيام دفتر همه ي اون كثيفي ها بايد پاك شده باشه .
    خداييش اين ديگه گرون بود برام . رفتم طرفش و گفتم :
    - ببين آقاي با اِتيكِت . شوما كه انقدر ادعات زياده . انقدرم خوب حرف ميزني و دستور ميدي خوش دارم يه كلوم يه چيزي بگم تو سرت بره . من از هيچ كس دستور نميگيرم . ميخواي اخراجم كني ؟ خوب بكن . خونه ي آخرش همينه ديگه ؟ چيزي رو ندارم كه از دست بدم . پس سعي نكن من و از چيزي بترسوني .
    اخماش بيشتر رفت تو هم اومد چيزي بگه كه از كنارش رد شدم و سريع خودم و به سر خيابون رسوندم . چند لحظه بعد ديدم كه ماشينش از كنارم عين برق گذشت .
    " از دماغ فيل افتاده ! " توي ايستگاه نشستم و منتظر اتوبوس شدم . " نامرد حداقل يه تعارف نزد من و برسونه " پوزخندي زدم و گفتم " باهاش دعوا كردي نكنه دلت ميخواد قربون صدقتم بره ؟ " زِكّي !
    هر چي منتظر موندم خبري از اتوبوس نبود . ساعت داشت 9 ميشد . هي اين پا اون پا كردم . پولاي توي جيبم و ديد زدم . انقدري نبود كه بشه باهاش تاكسي گرفت . اَه لعنتي اين اتوبوس وامونده كجا مونده بود ؟هيچ كس توي ايستگاه نبود . همينجوري منتظر اتوبوس بودم كه ديدم هيراد دوباره برگشت و پيچيد توي خيابوني كه دفتر توش بود . نفس عميقي كشيدم و گفتم " معلوم نيست باز چي يادش رفته ! مادرش بايد سر اين يه خورده كُندُر ميخورد ! همين بود واسه حافظه خوب بود ؟ چقدر خنگي بلبل اون واسه هوش بود . خوب چه فرقي با هم داره ؟ " شونه هام و دوباره بالا انداختم . از ايستگاه اومدم بيرون و نگاهي به ته خيابون انداختم نخير خبري از اتوبوس نبود . تا 9 صبر ميكنم اگه نيومد ميرم ! همينجوري لم داده بودم به ديواره ي ايستگاه و گه گاه به ساعت موبايلم نگاه مينداختم . ماشين هيراد از جلوي چشمم رد شد . پوزخندي زدم . خوش به حالش سه سوت ميرسيد هر جا كه ميخواست . نفس عميقي كشيدم . يهو ديدم دنده عقب گرفت . نميدونم چرا هول شدم كنارم وايساد و با اخماي تو هم گفت :
    - چرا اينجا وايسادي هنوز ؟
    - منتظر اتوبوسم . هنوز نيومده .
    يكم مكث كرد بعد گفت :
    - بيا بالا تا يه جايي برسونمت . شايد اتوبوس نياد .
    - نه ممنون صبر ميكنم . مياد .
    بي حوصله گفت :
    - ببين من حوصله ي اصرار كردن ندارم . بيا بالا تا يه جا ميرسونمت .
    از خدا خواسته بودم . گفتم :
    - آخه نميخوام مزاحم بشم .
    پرونده ها و پوشه هايي كه روي صندلي جلو بود و برداشت و گذاشت روي صندلي عقب و بدون اينكه نگام كنه گفت :
    - نيستي . زود باش .
    در و باز كردم و سريع سوار شدم . آخيش چقدر راحت بود صندليش
    .
  5. #5
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    طدر و باز كردم و سريع سوار شدم . آخيش چقدر راحت بود صندليش . بيا انقدر حرف بارش كردي بازم اومد سوارت كرد ! حالا نه كه اون بارم نكرد ! اصلا اين به اون در ! يه آهنگ خارجي با صداي كم از ضبش داشت پخش ميشد بابا يكم وطني گوش كن بفهميم چي ميگه حداقل ! همين كه اين موقع شب مجبور نيستي وايسي واسه اتوبوس خودش كليه پس غر الكي نزن .
    سرم و به سمت پنجره ي كنارم گردوندم . تو اين ماشينا وقتي بودي انگار همه چي باحال تر بود . چقدرم نرم و بي صدا راه ميرفت . باباي اكبر تازگيا يه پيكان خريده بود ولي همين كه وارد كوچمون ميشد صداش كل محله رو بر ميداشت ! ميگن هر چي پول بدي آش ميخوري همينه !
    همينجوري ساكت بوديم . داشت حوصلم سر ميزد . حسن راست ميگفت كه من اگه حرف نزنم ميميرم . صداي هيراد و شنيدم :
    - بايد كجا برم ؟
    جدي بود ولي اخم نداشت گفتم :
    - دم ايستگاه بعدي اتوبوس من و پياده كنين مرسي مهندس .
    بدون اينكه نگام كنه گفت :
    - اولا كه تا نزديكاي خونتون ميرسونمت . دوما من مهندس نيستم وكيلم .
    - بالاخره درس خوندين حيفه بهتون نگيم مهندس . حالا اگه از مهندس خوشتون نمياد دكترم ميتونم بگم .
    داشت با خندش مبارزه ميكرد ولي يه لبخند محو روي لبش نشست . اينم كه الكي ميخنده ! دوباره گفت :
    - مهندس و دكتر مال كساييه كه درسشو خوندن من درس وكالت خوندم . پس نه مهندسم نه دكتر من وكيلم .
    طفلكي نميدونستم انقدر اهل شكسته نفسيه ! حيووني ! گفتم :
    - خيلي خوب . ما به شوما ميگيم وكيل . ولي مهندس با كلاس تره ها !
    سري تكون داد و گفت :
    - بالاخره نگفتي از كجا برم ؟
    - آخه راهمون دوره .
    - مثلا كجاست ؟ ته دنيا ؟
    پوزخند زدم و گفتم :
    - نه ته دنيا كه نيست . ولي همون نزديكاشه . به اونجا برسي يعني رسيدي ته دنيا . هيچي هم واسه از دست دادن نداري ديگه .
    - دلت پره ها !
    نفس عميقي كشيدم و گفتم :
    - نه نيست !
    بعد آدرس و بهش گفتم . اصلا به اين چه كه تو و امثال تو دارن كجا زندگي ميكنن يا چه حسي دارن ! اين به محض اينكه تورو برسونه ميره تو قصر طلايي خودش ميخوابه . پوفي كردم و ساكت شدم . دوباره گفت :
    - حالا چرا انقدر از خودت بيزاري ؟
    برگشتم طرفش اين يارو چي ميگفت ؟ گفتم :
    - من ؟ واس چي بايد از خودم بيزار باشم ؟
    - خودت و قايم ميكني . پشت بلبل خودت و زنداني كردي انگار ميترسي خود واقعيت و نشون همه بدي . چرا ؟
    با گنگي نگاش كردم و گفتم :
    - خيلي آبگوشت به بالا حرف ميزنين . يه چيزي بگين مام بفهميم !
    خندش و خورد و گفت :
    - ببين تو به همه خودت و بلبل معرفي ميكني درسته ؟
    سرم و آروم تكون دادم دوباره گفت :
    - خوب در واقع اسم تو اصلا بلبل نيست . بعد همه ي رفتارات حرف زدنت حتي دوستاتم پسرونن . خوب من منظورم اينه كه چرا چيزي كه هستي رو نشون كسي نميدي ؟ چرا رفتي تو جلد بلبل ؟ مگه خودت چته ؟
    به من من افتادم . خوب باس چي ميگفتم ؟ وقتي سكوتم طولاني شد دوباره گفت :
    - خودت دوست نداري بلبل نباشي ؟ مثلا سرمه باشي ؟
    اخمام و تو هم كردم هر بار اسم سرمه رو ميشنيدم عصباني ميشدم . عصباني كه نه يه حس بدي بود . دلم نميخواست كسي به اين اسم من و بشناسه . گفتم :
    - نه من از همين كه هستم راضيم .
    شونه هاش و بالا انداخت و گفت :
    - ميل خودته . ولي اگه هر كسي جاي خودش باشه بهتره . چرا يكي بايد به چيزي كه نيست تظاهر كنه ؟
    صورتم و به سمت شيشه گرفتم و گفتم :
    - من تظاهر نميكنم هميني كه هستم و نشون ميدم .
    - باشه وقتي خودت نميخواي منم چيزي نميگم .
    كل مسير به سكوت گذشت . حرفاش تو سرم چرخ ميزد ولي سريع پسشون ميزدم . بالاخره نزديكاي مغازه ي ممد آقا رسيديم . دلم نميخواست بفهمه كه توي مغازه زندگي ميكنم پس جلوتر بهش گفتم :
    - دستتون درست مارو همين جاها بندازين پايين . ديگه از اين جا به بعد ماشين رو نيست .
    سرعت ماشين و كم كرد و گفت :
    - چرا اونجا راه هست كه . از اونجا ميرم .
    دستپاچه گفتم :
    - نه جلوتر راه بسته ميشه . تا همين جام شرمندمون كردين . پياده ميشيم همين جاها .
    يه لنگه ابروش و انداخت بالا و گفت :
    - نكنه ميترسي خونتون و ياد بگيرم ؟
    نفسم و دادم بيرون و گفتم :
    - نه ولي راحت ترم كه خودم برم .
    مثل آدماي مشكوك گفت :
    - من كه تا اينجا اومدم . دوست دارم اين 4 قدمم خودم برسونمت .
    هيچي نگفتم با عصبانيت تكيه زدم به صندلي و تو دلم گفتم " به درك "
    ماشينش و حركت داد روبه روي مغازه ي ممد آقا گفتم نگه داره . اونم نگاهي به اطراف انداخت و گفت :
    - خونتون كدومه ؟
    يكي نبود بگه آخه تو مُفَتِشي ؟ رات و بگير برو ديگه . ولي اين و بهش نگفتم با خجالت اشاره اي به مغازه ي ممد آقا كردم و گفتم :
    - خونه نيست توي اين مغازه ميخوابم .
    با تعجب نگاهي به مغازه كرد و گفت :
    - مثل اينكه اينجا واقعا ته دنياست !
    پوزخند زدم و گفتم :
    - مرسي كه رسوندينم . زت زياد .
    سري تكون داد منم به سمت مغازه رفتم . اكبر از توي مغازه خيره خيره داشت نگام ميكرد . هيراد سريع دور زد و از اونجا دور شد . وارد مغازه شدم و گفتم :
    - سلام واس چي هنوز نرفتي ؟
    اكبر عين اين مات ماتيا گفت :
    - اين آقا خوشتيپه كي بود ؟
    خندم گرفت گفتم :
    - تو تيپش و از كجا ديدي ؟
    - همين كه سوار اين ماشينه بود پس حتما خوش تيپم هست ديگه !
    - رييسم بود .
    اين و گفتم و به سمت دستشويي رفتم دوباره گفت :
    - رييست بود سرويست كه نبود ! واسه چي تا اينجا آوردت ؟
    دستام و شستم و برگشتم پيش اكبر گفتم :
    - تو ايستگاه وايساده بودم اونم ديد اتوبوس نيومده دلش سوخت مارو رسوند . تو چرا نبستي بري ؟ 1 ساعت پيش باس ميرفتي .
    اكبر با دلخوري نگام كرد و گفت :
    - توام باس 1 ساعت پيش ميرسيدي . نگران شدم گفتم بيشتر بمونم تا بياي . ديگه نميدونستم با اين آقا با كلاسا مير