ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 1 از 2 12 آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 16
  1. #1
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض رمان "كسي شايد شبيه من

    نویسنده: لیلین کاربر نودوهشتیا
    منبع:نودهشتيا

    خلاصه:جاما هوتیچ دختر بوسنیایی جنگ زده ای هست که هفده سال قبل به همراه مادرش مونیرا تو یکی از اردوگاههای آوارگان جنگی نزدیک مرز کرواسی تحت سرپرستی وحمایت یک فعال حقوق بشر ایرانی به نام دکتر مسعود فراهانی قرار می گیره.دکتر با مادرش ازدواج میکنه واون به عنوان فرزند خونده ی دکتر با یه هویت جدید به ایران می یاد.تو تموم این هفده سال،جاما با هویت ایرانیش یعنی ندا فراهانی زندگی میکنه اما هرگز نمی تونه خودشو با شرایطی که بهش تحمیل شده وفق بده.نقاط مبهم زیادی از گذشته ش وجود داره که نمیذاره اون به طور کامل از هویت اصلیش وزادگاهش دل بکنه.تو گیرو دار رسیدن به جواب سوال هایی که همیشه داشته با پسربچه ای به اسم کارن آشنا میشه و تو حیطه ی کاریش به عنوان مربی مهد اون بچه درگیر زندگی خانوادگی کارن میشه و...
  2. #2
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    فصل اول)

    بهم ریخته بودم واین دست خودم نبود.گاهی واقعا نمی تونستم جلوی بروز این احساسات ناخواسته رو بگیرم.درد غربتی که تموم این سالها تو وجودم رخنه کرده بودحالا ذره ذره داشت خودشو نشون می داد.وهربار جایی رو نشونه می گرفت ونیشتر می زد.
    اگه می دونستم چی این درد رو آروم می کنه ،شده خودمو به آب وآتیش می زدم تا به دستش بیارم اما...
    بابا می گفت یه سر به مادرت بزن.درد ودل با اون این التهاب رو آروم می کنه.ومن می دیدم نمی شه.دیدن ماما قلب بی قرارمو،قرار نمی داد.اون حالا واسه م مثل تموم نداشته هایی که یک زمان داشتم فقط خاطره بود با یه سنگ قبر کوچیک که سردیش قلبمو بی اختیار می فشرد.
    حاج خانوم اصرار داشت برم وبا واقعیت روبرو شم.می گفت تو این بی خبری دست وپا زدن وبی تابی کردن درست نیست ومن بیشتر از همیشه از این پیشنهاد می ترسیدم.اگه اونم مثل بقیه شون دیگه زنده نبود؟...حتی فکر کردن بهش ته دلمو خالی می کرد.حاضر بودم سالها با این خیال خام زندگی کنم که اون هست وداره مثل من زندگیشو می کنه.اما حتی یه روز با این حقیقت روبرو نشم که بدونم دیگه نیست وهرگزم نبوده.
    همه چیز هرساله از اون دعوت نامه شروع می شد.بابا می دونست وقتی اون به دستمون می رسه چه حالی می شم.اما بازم اصرار داشت که تومراسمش شرکت کنیم.به یاد ماما وجاسمینا وهزاران انسانی که بی گناه قربانی شدن.
    با اینکه هر بار مصرانه می گفتم حاضر نیستم بیام اما می رفتم وتا یک هفته بعدش عزادار گذشته ای می شدم که بهم تحمیل شده بود.
    وحالا...انگار قرار بود از زمین وزمان مصیبت به روم بباره.کنار اومدن با این سوگواری های سالانه کم بود که شنیدن این خبر هم شد مزید برعلت تا حسابی منو بهم بریزه.

    نگام به صفحه ی تلویزیون وفریاد های گوشخراش پسربچه ای دوازده ساله تو گوشم زنگ می زد.
    (ماما نذار منو ببرن...نذار منو ببرن)
    تصویری از یه خاطره ی قدیمی اما واضح تو ذهنم جون گرفت. همه جارو مه گرفته بود.ساعاتی می شد که آتش حملات صرب ها خاموش شده وشهر تو خلسه مرگ آوری فرورفته بود.اما صدای ضجه های التماس آمیز یحیی قطع نمی شد.یه سرباز صرب سرنیزه ی تفنگشو به سمت ماما گرفت وتهدیدش کرد سوار اتوبوس شه.ماما با گریه داشت یحیی رو صدا می زد.خودشو انداخت رو زمین وبه چکمه ی اون سرباز چنگ انداخت.
    ـ پسرمو ازم نگیرین.اون فقط یه بچه ست.
    سرباز لگد محکمی به پهلوی ماما زد واون از درد تو خودش جمع شد.بی هوا شروع کردم به جیغ کشیدن و کادا منو تو بغلش گرفت ودستشو جلو دهانم گذاشت.دونفر زیر بازوی ماما رو گرفتن و اونو تو اتوبوس پرت کردن.
    نگام به سمت یحیی کشیده شد.به روسری مسخره ای که دور گردنش افتاده و دامن بلندی که بین پاهاش می پیچید وباعث سکندری خوردنش موقع راه رفتن می شد،زل زدم.
    آخرین تلاش های ماما واسه نجات اون بی فایده بود.حالا دیگه صداش از فاصله ی دورتری به گوش می رسید.مطمئن بودم که داره با ناامیدی مارو صدا می زنه.سربازی کادا رو به سمت جلو هل داد.ناخواسته دستم کشیده شد وبا اون همراه شدم.تو آخرین لحظات قبل از اینکه سوار اتوبوس شم به سمت یحیی برگشتم. درست همون لحظه اونم برگشته بود وداشت به من نگاه می کرد.دست آزادم بی اختیار به سمتش دراز شد.پیش خودم خیال می کردم شاید هنوزم امیدی هست اما دستی منو به سمت بالا کشید تا ناخواسته سوار اون اتوبوس کذایی بشم وبه سمت سرنوشتی برم که حتی پنج دقیقه بعدش رو هم نمی تونستم پیش بینی کنم.
    و آخرین نگاه برادرم یحیی شد پر رنگ ترین خاطره ای که از نه سالگیم به یاد گار مونده وحالا...
    نگام دوباره به سمت تلویزیون برگشت.بابا بی اختیار صداشوکمی بلند کرده بود.
    (دومین جلسه ی دادگاه رسیدگی به جنایات جنگی راتکوملادیچ ژنرال ارتش صرب های بوسنی دیروز در لاهه برگذار شد.وی متهم به دست داشتن در بزرگترین نسل کشی اروپا از زمان جنگ جهانی دوم تا کنون است...)
    واژه ی نسل کشی مدام تو ذهنم تکرار ونا خواسته باعث لرزش عصبی دستام می شد.بابا داشت زیر چشمی نگام می کرد.منتظر بود حرفی بزنم.مطمئن بودم تا خودم نخوام چیزی بگم اون واکنشی نشون نمی ده.
    چشمام می سوخت اما اشکی توش حلقه نمی زد.با بغض یخ زده ای که روگلوم سنگینی می کرد زمزمه کردم.
    ـ بعد هفده سال؟!!...به نظرتون مسخره نیست؟
    بابا که به همین واکنش نصف ونیمه هم راضی بود به سمتم خیز برداشت.
    ـ ببین جاما عزیزم...
    ازشنیدن اسم خودم بی اختیار پوزخند زدم.جاما؟!...این اسم منو فقط یاد یه دختر کوچولوی جنگ زده ی بوسنیایی می انداخت که هفده سال قبل تو اوج بدبختی میون یه عده بی خانمان تو اردوگاه آوارگان جنگی،نزدیک مرز کرواسی یه فعال حقوق بشر ایرانی به دادش رسید و اون ومادرشو از گندآبی که قدرت طلب ها وجانی هایی مثل راتکو ملادیچ بهش تحمیل کرده بودن نجات داد.
    وبعدش تو یه اقدام خیرخواهانه با ماما که از مرگ جاسمینا مثل یه مرده ی متحرک بود ازدواج کرد،تابتونه من ومادرمو از اون کمپ جهنمی خارج کنه.بهم یه هویت ایرانی داد با چیزی به اسم شناسنامه که می گفت من ندا فراهانی فرزند مسعود متولد سربرنیتسا شهر کوچکی در شرق بوسنی وهرزگوین هستم.
    شهری که نه به خاطر صنعت اصلیش که استخراج سنگ نمکه یا مساحت 527کیلومتر مربعیش بلکه به خاطر کشتار بی رحمانه ی ساکنینش توسط صرب ها شهرت جهانی داره.

    ناخواسته از جام بلند شدم.نمی دونم چرا دیگه منتظر نبودم اون واسه دلداری دادنم حرفی بزنه.خسته بودم از سرنوشتی که بابا بهش میگفت(آزمون سخت)وحاج خانوم میگفت(مشیت الهی).
    ـ می رم بخوابم...شب به خیر.
    لحن صدام به حدی سرد ودلخور بود که حتی باعث شد خودمم جا بخورم.یه لبخند غمگین رو لبش جا گرفت وبی اختیار چهره ی مهربونشو جمع کرد.
    ـ شب تو هم به خیر دخترم.
    با ناراحتی سرمو پایین انداختم.فقط خدا خدا می کردم به دل نگرفته باشه.اون برام عزیز ترین کسی بود که داشتم.بهترین بابای دنیا...بابایی که باهام هم خون نبود اما هم دل بود...همزبون نبود اما همراه بود.
    دلم نمی اومد اینجوری ازش جدا شم.اما امشب از اون شبایی بود که باید به خودم فرصت خلوت کردن می دادم.فردا حتما اینو از دلش در می آوردم.
    به سمت اتاق خوابم رفتم.صدای ذکرگفتن شبانه ی حاج خانوم به گوش می رسید.پاهام بی اراده به سمت در نیمه باز اتاقش رفت.اندام خمیده وشکسته ی حاج خانوم پیچیده تو اون چادرنماز فلفلی عجیب به دل می نشست.تسبیح فیروزه ای رنگشو تو دستای لرزونش گرفته بود وزیر لب نام خدارو زمزمه می کرد.
    اون صورت جدی وخط اخم بین دوابروی محو وباریکش هم نمی تونست حتی ذره ای مهرشو از دلم کم کنه.برام عزیز بود نه فقط به خاطر اینکه مادر بابا مسعود بود یا بعد مرگ ماما در حق من مادری کرده بود.اون معلمی بود که بی مزد ومنت بهم درس زندگی داد.پس اغراق نبود اگه چیزی که الان هستم رو مدیون اون بدونم.وبرام عزیز باشه.
    سرشو بلند کرد ونگاهش غافلگیرم کرد.
    ـ چیزی شده؟
    سرتکان دادم وتکه ای از موهای لختم،رو پیشونیم افتاد.
    ـ نه... داشتم نگاهتون می کردم.
    کمی تو جاش جا به جا شد وباصدای تیز ومحکمش گفت:پس چیزی شده.
    لبامو بی اختیار برچیدم وبه زمین چشم دوختم.نمی خواستم حالا در موردش حرفی بزنم.اما دلم گرفته بود.ونگاه منتظرحاج خانوم وادارم می کرد چیزی بگم.غریب بودن حس بدیه.اینکه تصور کنی میون اینهمه آشنا بازم غریبه ای اصلا خوب نیست.از اون بدتر اینه که باور داشته باشی تو جایی که بهش تعلق داری ومیون یه عده هموطن هم باز غریبه ای.
    ـ نمی خوام تو اون مراسم شرکت کنم.
    جانمازشو تا زد.
    ـ اینکه حرف تازه ای نیست.هروقت اون دعوت نامه می رسه همینو میگی.اما...
    باقی جمله شو خودم گفتم:بازم شرکت می کنم وروز از نو و روزی از نو.
    عینکشو از رو پاتختی برداشت وبه چشمش زد.
    ـ برات خوبه.
    ـ شمام که داری مث بابا واسه م نسخه می پیچی.
    نگاه توبیخگرش صاف چشمای مردد وناامیدمو نشونه گرفت.
    ـ حرفی که منو ومسعود می زنیم به صلاحته.اینو خودتم می دونی.
    ـ شرکت تو اون مراسم به چه درد من می خوره؟دلم نمی خواد چیزی باعث یادآوری اون خاطرات بشه.
    با لحن صریح ورکی که همیشه ازش سراغ داشتم جواب داد.
    ـ دقیقا به همین دلیله که باید بری وتو این مراسم ها شرکت کنی.هیچ کس حق نداره هویت واصالتت رو ازت بگیره حتی خودت.اگه حضور تو اون مراسم بتونه ذره ای تورو به فرهنگ ومردمت نزدیک تر کنه نباید ازش چشم پوشی کنی.
    پوزخند تلخی رو لبم نشست.
    ـ این نزدیکی به چه دردم می خوره وقتی خودمو با اون فرهنگ ومردم غریبه می بینم.من دیگه اونجا هیچ کسو ندارم.
    از جاش بلند شد وچادرشو از سرش برداشت.
    ـ ریشه که داری...نداری؟
    چیزی نگفتم.یه قدم بهم نزدیک شد.
    ـ تو همیشه واسه من جاما بودی.هیچوقت نخواستم ندا صدا بزنمت می دونی چرا؟...همه فکر می کردن چون تورو نوه ی خودم نمی دونم اینطوری صدات می زنم اما من روزی رو می دیدم که تو بخوای بدونی کی هستی.مطمئن بودم اون روز اگه جوابی برای این سوال نداشته باشی اول از همه من وپدرت رو مقصر می بینی.چون تورو با فرهنگی بزرگ کردیم که مال سرزمین مادریت نیست.
    ـ اما من هیچ وقت اعتراضی نداشتم.
    حاج خانوم دستشو رو بازوم گذاشت وکمی فشرد..
    ـ همین اعتراض نداشتنت باعث نگرانی منه.تو باید در موردشون حرف بزنی وچیزهای بیشتری بدونی...چرا نمی ری بوسنی؟شاید هنوز کسی باشه...
    حرفشو با دلخوری قطع کردم.
    - هیچکی اونجا منتظر من نیست.همه شون یا آواره شدن یا کشته.
    مردد پرسید.
    ـ پس یحیی چی؟!
    نگاهمو ازش دزدیدم وبه ظاهر با بی تفاوتی شونه بالا انداختم.
    ـ اونم...اونم...
    نتونستم یا شایدم نخواستم بگم مرده.سرمو پایین انداختم ویک راست به اتاقم رفتم.به حاج خانوم حتی شب به خیر هم نگفتم.
    مثل همیشه نگاه عمیق وحرفای صادقانه ش وادارم کرده بود سکوتمو بشکنم وحرف بزنم وباز مثل همیشه این بحث های بی نتیجه با عقب نشینی من واز سر بی تفاوتی شونه بالا انداختنم به پایان رسیده بود.


    هوا هنوز کاملا روشن نشده بود که چشمام بی اختیار باز شد.به سختی موبایلمو از زیر بالشتم بیرون آوردم وبه ساعتش نگاهی انداختم.بیست دقیقه به شش بود.
    از جام بلند شدم وکش وقوسی به خودم دادم وخمیازه ی بلندی کشیدم.نگام ناخودآگاه به سمت آینه ی میز آرایشم چرخید.چشمام حسابی پف کرده بود و ورم داشت.بی خیال بررسی دقیق چهره ی خسته ووارفته م شدم و موهامو با یه حرکت بالای سرم جمع کردم وبا یه گیره ی مو بستم.
    صدای زمزمه ی خوش آهنگ دوبیتی هایی که حاج خانوم زیر لب می خوند از آشپزخونه به گوش می رسید.داشت به عادت همیشه صبحونه رو آماده می کرد.
    به سمت دستشویی رفتم و وضوگرفتم.عادت داشتم نمازمو اول وقت بخونم.همیشه تو مسائل اعتقادی نسبت به خودم سخت گیر بودم.منیژه دوست صمیمی وهمکارم گاهی دستم می انداخت ومسخره م می کرد اما اونکه مثل من تموم خونواده شو به خاطر این باورها وبه جرم مسلمان بودن از دست نداده بود تا بفهمه چقدر ادای فرایض دینی می تونه براش اهمیت داشته باشه.
    نمازموکه سلام دادم صدای صحبت بابا وحاج خانوم توجهمو به خودش جلب کرد.سجاده مو جمع کردمواز اتاق بیرون اومدم.
    ـ دیشب حالش خیلی گرفته بود.خواستم باهاش حرف بزنم اما خودش نخواست.
    حاج خانوم با کمی مکث جواب داد.
    ـ با من یه مقدار صحبت کرد اما بازم همون حرفای قدیمی...مسعود من از سکوت این بچه می ترسم.پونزده ساله که مونیرا فوت کرده اما اون نمی خواد خبری از خونواده ش بگیره.
    بابا با دلخوری زمزمه کرد.
    ـ کدوم خونواده؟جاما جز مادرش مونیرا کس دیگه ای رو نداشت.اونم که به رحمت خدا رفت.چرا اینقدر اصرار دارین که خبری ازشون بگیره؟تو بوسنی هیچ خبری نیست.
    لحن ملامتگر حاج خانوم حتی از جایی که من ایستاده بودم به خوبی تو صداش حس می شد.
    ـ همه ی درد تو اینه که نمی خوای از دستش بدی وگرنه رفتن یا نرفتنش به بوسنی بهونه ست.می ترسی بره وبرنگرده مگه نه؟
    ـ جاما دختر منه.کسی یا چیزی نمی تونه اونو ازم بگیره.
    حاج خانوم سکوت کرد.شاید اونم مثل من دردی رو که تو جواب بابا بود خوب حس می کرد.اون یه بار دخترشو از دست داده بود دیگه نمی خواست براش بار دومی وجود داشته باشه.
    افکارم بی اختیار به سمت دختری کشیده شد که هزاران کیلومتر از من دور اما جایی نزدیک در کنار من تو قلب بابا داشت.اسمش آوا بود ویه سالی از من بزرگتر.ثمره ی عشقی که بیست سال پیش خیلی اتفاقی به هیچ وپوچ رسید.وحالا با مادرش تو آلمان زندگی می کرد.بابا زیاد در موردشون حرفی نمی زد اما دلتنگیشو خیلی خوب می شد از لابلای حرفاش درک کرد.
    تموم این افکار پراکنده رو پس زدم وبا برداشتن چند قدم خودمو به آشپزخونه رسوندم.یه نفس عمیق کشیدم وبه ظاهر خودمو شاد نشون دادم.
    ـ سلام به بهترین بابا وخوشگل ترین مادربزرگ دنیا...صبحتون به خیر.
    بابا با یه لبخند شیرین ازم استقبال کرد وصندلیمو عقب کشید.حاج خانوم هم از جاش بلند شد.
    ـ صبح تو هم به خیر.بشین تا واسه ت چایی بریزم.
    نگاهمو به چشمای نگران بابا دوختم ودستشو گرفتم وآروم سرانگشتاشو فشردم.
    ـ من حالم خوبه.
    حاج خانوم چاییمو جلو روم گذاشت ولب هاش به حالت لبخند کمی قوس پیدا کرد.مطمئن بودم از اینکه اینقدر زود تونسته بودم خودمو جمع وجور کنم ازم راضیه.
    هرچند این جمع وجور شدن به قیمت بیدار موندن تا نیمه های شب وفکر کردن به گذشته ها وحسرت خوردن برای نداشته ها تموم شد.وحاج خانوم اینو خوب درک می کرد.
    مشغول خوردن صبحونه شدم وبه حرفای روزمره وتکراری شون در مورد آب وهوا وگرونی واتفاقاتی که حول وحوش زندگی اقوام افتاده بود،گوش دادم.
    داشتم واسه خودم نون وپنیر وگردو لقمه می گرفتم که بابا بی مقدمه گفت:بلاخره امروز بریم مراسم یا نه؟
    نگاهی به ساعت مچیم انداختم.دیرم نشده بود اما بی اختیار عجله داشتم.
    ـ با چیزایی که دیشب تو اخبار شنیدم فکر می کنم رفتنمون چندان هم بی فایده نباشه.سعی می کنم واسه بعد از ظهر مرخصی بگیرم.
    هرکس دیگه ای به جای این دو عزیز بودحتما از دستم دیوونه می شد.انگار نه انگار که دیشب واسه نرفتن کلی غر زده بودم.
    بابا از جاش بلند شد.
    ـ باشه پس من می رم آماده شم.امروز خودم سر کار می رسونمت.
    به نشونه ی موافقت سرتکان دادم وآخرین لقمه رو هم به دهان بردم .باقی مانده ی چای شیرینمو تند تند سر کشیدم وبی اعتنا به تذکر حاج خانوم ازش تشکر کردم وبه سمت اتاقم دویدم.
    ده دقیقه ای حاضر شدم وکیفمو برداشتم.بابا ماشین رو روشن کرده بود وداشت از در خونه بیرون می برد.
    به سمت در هال رفتم واز همونجا حاج خانوم رو مخاطب قرار دادم.
    - من دارم می رم.فعلا خداحافظ.
    ـ خدا نگهدارت باشه.مواظب خودت باش.
    زیر لب چشمی گفتم وخم شدم تا بندهای کتونی مو ببندم.سر که بلند کردم از دیدن خودم تو آینه ی قدی جلو پادری دلم گرفت.حاج خانوم حق داشت که به این وضعیتم اعتراض کنه .چیزی که الان بودم رو نمی شناختم.دوستش نداشتم ویا به عبارت بهتر داشتم تحملش می کردم.
    دختری که روسری ایتالیاییشو به سبک لبنانی می بست.شلوار جین ترک می پوشید .کتونی های ظریفش چینی بودن.چهره ی مات وسفید وقد تقریبا بلندش به اعتقاد منیژه شبیه روس ها بود.یه هویت ایرانی داشت واسمش ندافراهانی بود.اما در عین حال هیچ کدوم از اینهانبودویا واقع بینانه تر اینکه به هیچ کدام از این مشخصه ها تعلق نداشت.
    این من درون آینه ،من نبودم.تصویری بود از چیزی که تو این سال ها برای خودم ساخته بودم.کسی که نمی شناختمش ودر عین حال به حضورش عادت کرده بودم.

    بابا جلوی مهد کودک نگهداشت.به سمتش برگشتم وبا علاقه به چهره ی آروم ومنتظرش خیره شدم.
    -بابت رفتار دیشبم معذرت می خوام.
    دستشو رو شونه م گذاشت وبا محبت گفت:حرفشم نزن.برو تا دیرت نشده.
    در جوابش فقط لبخند زدم واز ماشین پیاده شدم.نگاهی به سردر موسسه انداختم وبعد دست تکان دادن واسه بابا،وارد شدم.
    حدود دوسالی می شد که اونجا مشغول به کار بودم.راستش با لیسانس علوم اجتماعی کار به خصوصی نتونسته بودم پیدا کنم وشاید مربی مهد بودن وحضور کنار بچه هایی که یه دنیا شور وانرژی بودن برام یه فرصت خوب بود تا از لاک تنهاییم بیرون بیام وبا مردم جامعه ای که منو تو خودشون پذیرفته بودن بیشتر ارتباط برقرار کنم.
    کفشامو دم در با دمپایی های راحتی که مخصوص محیط کارم بود عوض کردم.وارد سالن ومحوطه ی بازی بچه ها شدم.میز شهلا،مدیر داخلی مهدمون درست جلوی در قرار داشت اما طبق معمول خودش پشت میز نبود.
    بعد ثبت ساعت ورودم تو دفتر کارکنان،از پله ها بالا رفتم وارد کلاسم شدم.نگاه گذرایی به چارت کاریم انداختم ولباس فرممو پوشیدم.
    منیژه ضربه ی کوتاهی به در کلاس زد.
    ـ سلام.
    به سمتش برگشتم وبا لبخند محوی گفتم:سلام کی اومدی؟ندیدمت.
    ـ یه پنج دقیقه ای می شه.طبق معمول خواب موندم.می رم لباسمو عوض کنم.فعلا.
    با منیژه از وقتی که وارد دانشگاه شدیم دوست بودم.این کار رو هم از صدقه سری اون داشتم.در واقع تشویق های منیژه بود که وادارم کرد واسه مربی مهد شدن پیش قدم شم.
    ساعت هشت تقریبا تموم بچه های کلاسمو تحویل گرفتم وبعد اینکه پشت سر هم قطارشون کردم تا برای ورزش صبحگاهی پایین برن،منیژه رو تو سالن بازی دیدم.طبق معمول داشت با سیمین که مربی مقطع بچه های نوپا بود در گوشی حرف می زد وریز می خندید.
    نگاهش به چهره ی زار وداغون من که افتاد بی اختیار صحبتشو قطع کرد وبه سمتم اومد.
    ـ نبینم غمتو...چته؟پکری.
    بی حوصله دستی تو هوا تکان دادم.
    ـ بی خیال قضیه ش مفصله.
    ـ با حاج خانوم دعوات شده؟
    سرتکان دادم.بازومو گرفت وکشید.
    ـ پس چی؟
    ـ امروز سالگرد سربرنیتسا ست.
    ـ بازم اون دعوت نامه ی لعنتی؟
    بی اختیار بغض کردم.
    - می دونم این عین خودخواهیه.اما دوست ندارم چیزی از گذشته م بدونم.هروقت خبری از اونجا بهم می رسه باور کن چهارستون بدنم می لرزه.همش منتظرم...منتظرم که از یحیی خبر بدی بشنوم.هفده ساله که دارم با این درد زندگی می کنم.دیگه خسته شدم.این روزا حتی خودمم نمی شناسم...حاج خانوم مدام ازم می خواد که برم واز خونواده م خبری بگیرم تا بلکه این بی قراری ها تموم شه اما من...
    منیژه با تردید گفت: می ترسی مگه نه؟!
    با سرانگشت اشاره م قطره اشکی رو که داشت رسوام می کرد پاک کردم.
    ـ اگه یحیی رو هم کشته باشن دیگه همه چی واسه م بی معنا می شه.من سالهاست دارم با این رویا زندگی می کنم که اونم یه جای این کره ی خاکی داره نفس می کشه ومن تنها نیستم.در واقع اینکه ازش بی خبر باشم رو ترجیح می دم به اینکه بدونم دیگه نیست.
    لبخندی به خوش بینانه ترین حالت رو لباش سبز شد وچشماش برق زد.
    ـ اگه اونم زنده باشه وبخواد ببیندت چی؟هیچ به این فکر کردی شاید یحیی هم داره دنبالت می گرده؟
    مگه می شد فکر نکرده باشم.به خاطر اون لحظه واون روز حاضر بودم تموم زندگیمو بدم.شاید واسه همین زبون مادریمو هرگز فراموش نکردم وخاطراتمو مثل با ارزش ترین دارایی هام تو گنجینه ی ذهنم حفظ کردم.
    نگاه هردومون بی اختیار به سمت سیمین برگشت که داشت با التماس وخواهش پسربچه ای رو که تازه آورده بودنش وارد محوطه ی بازی می کرد.دست وپا زدن عصبی وبی قرار بچه که شکم برآمده وبه قول منیژه خیک چربی سیمین رو هدف قرار داده بودموقعیت خنده داری رو به وجود آوردوباعث شد بی اختیار لبخند بزنیم.
    سیمین با دیدن لبخندمون کلافه به هردوتامون پرید.
    ـ بایدم بخندین.این که بساط هر روزه ی شما نیست.من بیچاره باید بسوزم وبسازم...
    بچه رو تکان مختصری داد.
    ـ کارن آروم باش.
    ارمغان که مربی بچه های آمادگی بود بی خیال دادن تمرینات کششی شد وبرای کمک به سمت سیمین رفت.
    ـ بازم که با تاخیر آوردنش.
    سیمین نفس نفس زنان جواب داد.
    ـ بنده خدا مادربزرگش...مجبوره با اون پای داغون...هر روز...این بچه رو بیاره...ازش نمیشه بیشتر از این...انتظار داشت.
    زیر لب از منیژه پرسیدم.
    - پس پدر ومادرش این وسط چیکاره ان؟چرا یکی از اونا این بچه رو نمی یاره؟
    ـ سیمین می گفت یه دوماهی میشه از هم جدا شدن.بچه پیش پدر ومادربزرگش زندگی میکنه وباباش فرصت نمی کنه صبح اونو بیاره.طفلی کارن به خاطر طلاق والدینش خیلی ضربه خورده.مادربزرگش میگه تو خونه رفتارش از اینم بدتره.
    نگاه متاثرم واسه چندلحظه تو چشمای به اشک نشسته ی کارن خیره موند وتصویری از یه خاطره ی قدیمی رو جلو چشام زنده کرد.
    سرزانوهای زخمی یحیی وصورت خیس از اشکش...ماما نمازشو نیمه کاره رها کرده بود...یه دختر بچه ی چهارساله ی غرق در خون جلوی در خونه تو دستای کادا داشت جون می داد...چشمای به اشک نشسته ش تو نگاه ناباور من قفل شده بود وسینه ش خس خس می کرد...
    ـ خاله ندا؟!
    کسی آستینمو کشید.بی اختیار به سمت پایین خم شدم وتصویر اون چشمای به اشک نشسته محو شد.

    ـ جانم؟!
    ـ میشه من امروز صبحونه نخورم؟
    لپشو آروم کشیدم وبا خنده گفتم: نه نمیشه.آخه کلاغ ها بهم خبر رسوندن که خاله فهیمه امروز واسه صبحونه یه چیز خیلی خوشمزه درست کرده.در ضمن هرکی صبحونه شو کامل بخوره یه برچسب خوشگل جایزه می گیره.
    چشمای میشی کتایون برق زد.
    ـ خاله میشه اون برچسب پرنسسی بزرگ رو به من بدین؟
    چتری هاشو کنار زدم.
    ـ چرا نمی شه.اگه دختر خوبی باشی وصبحونه تو کامل بخوری حتما می دم.
    با خوشحالی به سمت پله ها دوید تا هرچه زودتر خودشو به کلاس برسونه.صبحونه ی اونروز بچه ها املت سیب زمینی بود.غذای محبوب اکثرشون مخصوصا مانی که به قول منیژه کپل مدرسه ی موش ها بود.وتا هفت هشت لقمه ی درست وحسابی نمی خورد از خیر صبحونه نمی گذشت.مادرش اصرار داشت مواظب تغذیه ش باشیم ونذاریم زیاد بخوره اما من نمی تونستم به همین راحتی از التماس های مانی واسه خوردن یه لقمه بیشتر بی توجه بگذرم.سراین موضوع منیژه که مربی هم مقطع من بود،کلی دعوام می کرد واکثراً غذای مانی رو خودش می داد.
    نیم ساعت اول آموزش ریاضی داشتیم وبعدش باید در مورد واحد کارشون که این هفته درباره ی اعضای بدن بود صحبت می کردیم.نیم ساعت سوم طبق برنامه ی هر چهارشنبه ی بچه ها عمو موسیقی می اومد وباهاشون شعر تمرین می کرد.
    باید با شهلا در مورد مرخصیم صحبت می کردم.تعداد بچه ها واسه شیفت بعد از ظهر خیلی کمتر بود ومنیژه قبول کرده بودکلاس منو هم اون روز اداره کنه.عموموسیقی که اومد رفتم پایین وبا شهلا صحبت کردم.از اونجایی که مرخصی من فقط تو همین یه روز در سال خلاصه می شدواونم چند ساعته بود ،کسی اعتراضی نداشت.
    با بابا تماس گرفتم که بعد از ظهر حوالی ساعت دو دنبالم بیاد.
    موقع ناهار منیژه وارمغان که دورادور یه چیزایی از زندگیم می دونست،دلداریم دادن وازم خواستن هرطور شده تو این برنامه شرکت کنم.
    مراسم تو هتل استقلال بود وبا اجلاس زنان وبیداری واسلامی یکی شده بود.یه چند نفری اول برنامه سخنرانی کردن.از بوسنی هم مهمان دعوت کرده بودن.ویکی شون با حرفایی که زد احساسات جمع رو تحت تاثیر قرار داد.سخنران،خانوم جوونی بود که جز اسمش که منو یاد صمیمی ترین دوست دوران کودکیم زانا می انداخت بیشتر از این حضورش کنجکاوم نکرد.
    یادآوری خاطراتی که با زانا داشتم منو تو خلسه ی افکارم فرو برد وبه طور کامل توجهمو از برنامه گرفت.خونواده ی آلیچ دوست خانوادگی وهمسایه ی قدیمی ما بودن من وزانا از وقتی خودمون رو شناختیم کنار هم بودیم.پدرهامون با هم به جنگ رفتن ومادرهامون در کنار هم برای شهید شدن جفتشون عزاداری کردن.شاید تا موقعی که شهر محاصره نشده بود هرگز تصور نمی کردم چیزی بتونه مارو از هم جدا کنه.اما به واسطه ی قرار گرفتن هرکدوم از ما تو یه اتوبوس سرنوشت جداگانه ای هم برامون رقم خورد.اونو با توجه به خبرهای ضد ونقیضی که ماما به دست آورده بود به بانیالوکا منتقل کرده بودن ومن راهی ویسگراد شده بودم.وحالا حتی نمی دونستم زنده هست یا نه.
    با فشار دست بابا به خودم اومدم.داشت با خانواده ی حسینوویچ احوالپرسی می کرد.نگاه کنجکاوم بینشون دنبال ابراهیم گشت.همیشه ته قلبم اونو به خاطر شجاعتی که داشت تحسین می کردم.اینکه خودش دنبال شناسایی اجساد دوبرادرش رفته وبعد پیدا کردن جسد هاشون اونا رو با احترام وشکیبایی دفنشون کرده،واقعا جای تقدیر داشت.کاری که از سایر اعضای خونواده ش ویا حتی بیشتر بوسنیایی های مقیم ایران بر نمی اومد.
    یاسمیلا زیر گوشم آهسته گفت:هنوز برنگشته.میگه کارهای زیادی واسه انجام دادن تو سارایوو داره.
    یاسمیلا خواهر ابراهیم بود.متولد ایران وبرخلاف اعضای خونواده ش وسایر قربانیان جنگ هیچ تصویری از اونجا نداشت.پونزده ساله بود وبواسطه ی برداشت های کودکانه ای که از رابطه ی دوستانه ی من وابراهیم داشت تصور می کرد شاید از لحاظ عاطفی این بین وابستگی هایی هم وجود داشته باشه.چیزی که برای من وابراهیم لااقل تو این اوضاع خنده دار به نظر می رسید.
    بعد از احوالپرسی با خانواده ی حسینوویچ وابراز همدردی هایی که تمامی نداشت ازشون جدا شدیم وبه خونه برگشتیم.تو بین راه بابا بی مقدمه پرسید.
    ـ خب مراسم چطور بود؟
    بی حوصله وکلافه جواب دادم.
    ـ نمی دونم...لااقل برای من که مثل همیشه تکراری وخسته کننده بود.
    دوست نداشتم بیشتر از این در موردش صحبت کنم.نگاهمو از شیشه ی سمت خودم به خیابان دوختم.و دوباره تو خاطرات کودکیم غرق شدم.

    به خودم که اومدم جلوی در خونه بودیم.بابا پیاده شد که درو باز کنه.نگاهم از همونجا متوجه عمه محبوبه وبچه ها شد.شیما داشت مثل همیشه با آب وتاب چیزی رو واسه حاج خانوم تعریف می کرد وشهاب با خنده سر به سرش میذاشت.
    از ماشین پیاده شدم وبه سمتشون رفتم.
    ـ سلام عمه جون؟
    عمه با دیدنم بشقاب میوه شو رو میز گذاشت واز جاش بلند شد.
    ـ سلام عزیز دلم...خوبی مادر؟
    سالها می شد که این نگاه دلسوزانه وپر از محبتش آزارم نمی داد.می دونستم دست خودش نیست.تووجودش اونقدر مهربونی وعلاقه وجود داشت که ناخودآگاه باعث می شد چنین رفتاری داشته باشه.
    بغلش کردم وبا اشتیاق بوسیدمش.منو کمی به خودش فشرد وبا چشمای خیسش ازم جدا شد.پیش خودم گفتم لابد باز یاد ماما وگذشته ی تلخ من افتاده.
    سیما از پشت بازومو کشید.
    ـ بسه بابا چقدر ابراز احساسات می کنین آخه شما؟بذارین یه چیزی هم تهش واسه ما بمونه.
    برگشتم وتوچشمای شیطونش زل زدم.انگار کودک درونش قصد بزرگ شدن نداشت.
    ـ چه خبرته زلزله؟نرسیده از راه ،شروع کردی.
    گونه مو محکم بوسید.
    ـ چطوری خوشگله؟...آخ اگه بدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود.

    صورت تف مالی شده مو پاک کردم وبا حرص گفتم:پس تو کی بزرگ می شی شیما؟بابا دیگه نامزد کردی یکم با پرستیژ رفتار کن.واقعا دلم واسه آقا مرتضی می سوزه که همچین کلاه گشادی سرش رفته.
    شیما به شوخی پشت چشم نازک کرد.
    ـ خیلی هم دلش بخواد.هرکی با منه در یمنه.
    شهاب با خنده گفت:آجی کوچولو یکم بیشتر خودتو تحویل بگیر.طفلی مرتضی اگه بفهمه قالب کردن تو بهش،بزرگترین کلاهبرداری خاندان فراهانی ها در تاریخ این سلسله بوده چه حالی میشه...راستی سلام.
    شیما با حرص بازوی شهاب رو نیشگون گرفت ومن با خنده جواب سلامشو داد.
    بابا بعد احوالپرسی با جمع گفت:خب حاضرین راه بیفتیم؟
    با تعجب پرسیدم.
    ـ کجا؟!
    نگاهشو ازم گرفت وبه حاج خانوم که چادرشو رو سرش مرتب می کرد دوخت.
    ـ سرخاک مونیرا.
    نمی دونم چرا هروقت صحبت از رفتن به سر خاک ماما می شد،بابا مسعود اینجوری بهم می ریخت.خب من می دونستم که ازدواج اونا یه جورایی مصلحتی بوده وبیشتر به خاطر سرنوشت نا معلوم من چنین تصمیمی گرفته شده.چون ماما نمی خواست تنها فرزند باقی مونده شو از دست بده.
    اما این ابراز احساسات بابا گیجم می کرد.اون با اینکه پونزده سالی می شد که از مرگ ماما می گذشت علی رغم اصرار من وحاج خانوم،هرگز ازدواج نکرده بود.
    سر خاک ماما دوباره بساط گریه وزاری عمه محبوبه برپا شد.با خودم فکر کردم حالا خوبه فقط دوسالی عروسشون بوده.اگه بیشتر از این بود چیکار می کردن.
    به سنگ قبر ماما خیره شدم.به غربتی که تو این یه وجب خاک،خوب جا گرفته بود.دستمو رو خطوط حک شده ی روی سنگ کشیدم وزیر لب اسمشو تکرار کردم.
    کاش لااقل یه چند سالی بیشتر عمر می کرد،تا حسرت خیلی چیزها به دلم نمونه.من هنوز تشنه ی شنیدن ترانه های عاشقانه ی سرزمینم با صدای دلنشین ماما بودم.دوست داشتم وقتی تو خونه قدم می زنم ببینم که تو آشپزخونه داره سودالینکا میخونه وبا علاقه برام بورک یا جواپی درست می کنه.دلم می خواست سرسجاده ش بشینم و اون با حس حضورم در کنارش واسه عاقبت به خیریم دعا کنه.
    نفهمیدم کی اشک هام صورتمو خیس کرد وچه زمانی تموم این آرزوهای برباد رفته رو زیر لب به زبان مادری زمزمه کردم.فقط یک آن به خودم اومدم که دیدم شیما داره زیر بازومو می گیره تا از کنار سنگ قبر بلندم کنه.
    ـ ندا جان حالت خوبه؟
    بی اختیار به زبان بوسنیایی گفتم:جا سَم دوبرو (من خوبم)
    شیما که متوجه جوابم نشده بود گنگ وگیج نگام کرد.بابا به سمتم اومدو منو تو بغلش گرفت.کمی که آروم شدم همگی سر خاک پدر بابا مسعود یا به قول شهاب فراهانی بزرگ رفتیم.از اونجا هم یه سر به آرامگاه خانوادگی پدر شهاب زدیم تا واسه همسر عمه محبوبه که حدود چهار سالی می شد فوت کرده بود،فاتحه بخونیم.
    موقع برگشت شیما تو ماشین ما نشست.تا با شوخی وخنده کمی روحیه مون رو عوض کنه.بین راه خیلی بی مقدمه پرسیدم.
    ـ راستی نگفتی عروسی بلاخره چندم شد؟
    ـ افتاد واسه بعد ماه رمضون.احتمالا سی مرداد.حالا یا اون روز عید فطره یا روز بعد از عید فطره که تعطیله.
    ـ انشالله مبارکتون باشه.

    بابا هم تبریک گفت وحاج خانوم کلی از محسنات ازدواج حرف زد.که البته اینو به در می گفت تا دیوار بشنوه.خب شیما با 22 سال سن داشت می رفت خونه ی بخت ومن با 26 سال سن هنوز مجرد بودم.
    ـ راستی ندا جان یه زحمتی برات داشتم.
    کاملا به سمتش چرخیدم.
    ـ خواهش می کنم بی تعارف بگو.
    با هیجان گفت:میشه تو پخش کردن کارت های عروسی به شهاب کمک کنی.آخه یه تعداد از مهمون ها همکارهای مامانن.اونم خجالت می کشه کارتها رو براشون ببره.
    به نشونه ی موافقت سرتکان دادم.
    ـ باشه کمکش می کنم.
    با علاقه گونه مو بوسید وازم تشکر کرد.اون شب خونواده ی عمه واسه شام موندن وما بعد از مدتها از تنهایی در اومدیم.
    موقع خداحافظی عمه باز سفارش کرد اینقدر قضیه ی ازدواج رو پشت گوش نندازم وحتما در فکرش باشم.راستش بیشتر از اینکه تحت تاثیر حرفاش کمی به خاطر این دیر کرد بترسم از دیدن چشمای حاج خانوم که وحشت زده ونگران منو می پایید خنده م می گرفت.

    تقریبا سه هفته بعد از مراسم سالگرد،شهاب باهام تماس گرفت وخواست اگه فرصت دارم اونروز عصر تعدادی از کارتهارو پخش کنیم.تو مهد بودم وطبق روال هرپنج شنبه فقط شیفت صبح رو می موندم.ماه رمضون بود وگرمای هوا و روزه داری در کنار فشار کار،حسابی خسته وضعیفم کرده بود.با این حال،نه نیاوردم و واسه عصر،ساعت چهار قرار گذاشتیم.
    داشتم واسه بچه ها قصه می گفتم.تعدادی شون با علاقه گوش می دادن وبقیه هم یا تو فکر بودن یا خودشونو با چیزی مشغول می کردن.داستان تقریبا به انتها رسیده بود که صدای جیغ گوشخراش وآزاردهنده ای تو محوطه ی کلاس های طبقه ی بالا پیچید.
    بی اراده نگاهم پی مانی دوید که سرش رو سینه ش افتاده وداشت چرت می زد.وحالا با این جیغ طفلی با ترس از خواب پریده بود ونفس نفس می زد.
    سریع به سمتش رفتم وبغلش کردم.
    ـ نترس خاله جون.چیزی نشده.
    چشمای مانی از ترس دودو می زد ومثل بید می لرزید.صدای چکه چکه ی ریختن چیزی درست زیر پاش نگاهمو به سمت شلوار جین خاکستریش کشوند.ازدیدن رطوبت وخیسیش قلبم فشرده شد.قبل از اینکه باقی بچه ها متوجه قضیه بشن سریع منیژه رو صدا زدم تا بچه های منو به کلاس خودش ببره.
    اون جیغ های عصبی وبلند هنوز ادامه داشت ودندون های مانی از شدت ترس به هم می خورد.خوب حس می کردم که پیش اومدن این وضع ناخواسته حسابی شوکه ش کرده.
    دستای توپولیشو گرفتم وچندبار پیاپی بوسیدم.اشک توچشمام حلقه زد.من این ترس وتجربه ی ناگوار رو قبلا داشتم.می دونستم چطور کلی حس متضاد در آن واحد تمام فکر وذهن آدمو درگیر خودش می کنه.
    منیژه به کلاسم برگشت.
    ـ تو که هنوزم اینجا نشستی...اَه.صدای این بچه چرا قطع نمی شه؟
    با حال زار وآشفته ای پرسیدم.
    ـ کیه داره اینطوری جیغ می زنه؟
    ـ نمی دونم.صدا از کلاس سیمین می یاد.ببینم به خانوم لطیفی گفتی بیاد بچه رو ببره دستشویی؟
    به حالت نفی سرتکان دادم واون که حال خرابمو دید به نشونه ی دلجویی وهمدردی گفت:نگران نباش خودم ترتیبشو می دم.
    خانوم لطیفی که اومد ومانی رو برد.بلند شدم تا کلاس رو کمی تمیز کنم.این وظیفه ی من نبود اما تو این وضعیت که خود خانوم لطیفی درگیر مانی بودترجیح دادم کارشو بیشتر از این سنگین نکنم وخودم به اوضاع کلاسم یه سر وسامونی بدم.
    کارم تقریبا تموم شده بود اما انگار جیغ کشیدن های اون بچه تمومی نداشت.تو این جور موقعیت ها معمولا سعی داشتیم تا جایی که امکان داره بذاریم خود مربیش مشکل رو حل کنه.اما مثل اینکه اوضاع پیچیده تر از این حرفا بود.بلند شدم وپنجره ی کلاس رو باز کردم تا هواش عوض شه.
    با حالی زار وخسته به سمت کلاس سیمین رفتم.میترا مربی هم مقطع اون،دم در ایستاده بود وبا تاسف به صحنه ی روبروش نگاه می کرد.بی توجه بهش وارد کلاس شدم.ارمغان داشت شونه ی سیمین رو می مالید واون مثل یه قالب کره ی واررفته پهن شده بود رو زمین واشک می ریخت.واقعا اوضاع خنده داری بود.نگاهم به سمت بچه ای که بی قراری می کرد کشیده شد.از دیدن کارن که صورتش به کبودی می زد وچشماش از شدت ترس درشت شده بود،جا خوردم.بی اختیار دوقدم به طرفش رفتم.
    ارمغان بلافاصله اشاره کرد
    ـ نزدیکش نشو حالش بدتر می شه
    به سمتش برگشتم.
    ـ چرا اینطوری شد؟
    بی اختیار صداشو کمی بالا برد.با اون جیغ های بنفشی که کارن میکشیدصدا به صدا نمی رسید.
    ـ معلوم نیست سر چه موضوعی با یکی از دختر بچه ها درگیر شده وموهاشو کشیده،بعدشم هلش داده ودست دختر بچه خورده به میزش وکمی اذیت شده.سیمین ازش خواست عذرخواهی کنه اما اون قبول نکرده و وقتی واسه تنبیه گفته باید دور از جمع بشینه کارن زیر بار نرفته .اونم به زور متوسل شد واین اوضاع پیش اومد.
    گریه ی سیمین بلند شد ونگاهم بی اراده به سمت کارن چرخید.یه چیزی تو نی نی چشماش واسه م آشنا بود.شبیه یه درد قدیمی یا زخمی که بدون مرهم رها شده بود تا خودش جوش بخوره وحالا عفونت کرده بود.
    جیغ هاش حتی یه لحظه هم قطع نمی شد.احتمال می دادم اگه این وضع ادامه پیدا کنه شاید حتی تارهای صوتیش آسیب ببینه.حسی بهم می گفت من می دونم باید چطوری این بچه رو آروم کنم.
    بی اختیار به سمتش قدم برداشتم.اینبار حتی اخطارهای ارمغان هم مانعم نشد.کارن با دیدنم بلندتر جیغ کشید ومن بی توجه جلو پاش رو زمین زانو زدم.حس می کردم قبلا این صحنه رو یه جایی دیدم.اما چیزی به خاطرم نمی اومد.دستمو پشت سرش گذاشتم واونو به طرف خودم کشیدم.شروع کرد به دست وپا زدن.اهمیتی ندادم.انگار یکی بهم می گفت به این مقاومت کردن ها توجهی نشون نده.تو کار خودتو بکن.سرشو چرخوندم وبه حالت نیم رخ اونو به سینه م فشردم.
    زیر لب زمزمه کردم.
    ـ به جای جیغ کشیدن گوش بده کارن...آفرین پسر گوش بده.

    دست وپا زدن هاش بیشتر اما جیغ وفریادش شبیه ناله های ضعیف وبی تاثیر شده بود.اون داشت گوش می داد...گوش می داد به صدای قلبی که ازش می خواست آروم باشه.
    کم کم دست وپاشم از تکاپو افتادن واون ناله های ضعیف هم تو حنجره ی خسته وزخمیش خاموش شد.حالا انگار همه ی وجودش سرتا پا گوش شده بود که بشنوه...بشنوه کوب کوب هایی رو که بهش اطمینان می داد دیگه جایی برای ترس نیست.وآغوش من پر از حس امنیتیه که اون به دنبالشه.
    دستاش تکان خفیفی خورد وباعث شد خودموکمی عقب بکشم.اما اون برخلاف انتظارم مانع از این فاصله گرفتن شد.خودشو بهم چسبوند وبا دستای کوچیکش به مانتوم چنگ انداخت.
    گریه های سیمین هم قطع شده بود وداشت با تعجب به من و کارن نگاه می کرد.
    شهلا وارد کلاس شد.
    ـ اینجا چه خبر بود؟
    کارن ناخودآگاه از ترس لرزید و خودشو بیشتر بهم فشرد.دستمو دور بدنش حلقه کردم و موهای مجعدوبراقشو بوسیدم.
    ارمغان به شهلا اشاره کرد از کلاس بیرون برن تا براش همه چیزو توضیح بده.شهلا در حین بیرون رفتن به میترا تشر زد که سر کلاسش برگرده.
    اشک دوباره تو چشمای سیمین حلقه زد.داشت با نگاهش ازم تشکر می کرد.لبخند محوی رو لبم نشست وچیزی نگفتم.
    ارمغان دوباره به کلاس برگشت وآروم از سیمین پرسید.
    ـ با پدر ومادرش تماس گرفتین؟
    صدای سیمین بی اراده بالا رفت.
    ـ هرچی با مادربزرگش تماس گرفتم جواب نداد.ناچار به باباش زنگ زدم که گفت واسه یه کاری رفته هشتگرد وامروزم مثل همه ی پنج شنبه ها مادرش باید بیاد دنبالش.اون مادرِ...
    بی اختیار اخم کردم وارمغان به حضور کارن اشاره کرد.سیمین با حرص گوشه ی لبشو گاز گرفت و واسه آروم شدن نفس عمیقی کشید.
    ـ مادرش گفت فرصت نداره این هفته بیاد دنبالش و دوباره مارو به پدرش پاس داد.هرچی التماس کردم بابا حال این بچه بده به گوشش نرفت که نرفت.حالا با پدرش تماس گرفتیم گفت خودشو هر جور شده می رسونه.ولی خب کمی طول می کشه.
    با التماس دوباره به من نگاه کرد.انگار ازم می خواست این وضعیت رو کمی بیشتر تحمل کنم.
    با اطمینان سرتکان دادم.
    ـ نگران نباش تا اومدن پدرش،کارن پیش من می مونه.
    اونو تو بغلم محکم گرفتم واز جام بلند شدم.
    ـ می رم کلاس خودم.تو هم بهتره خودتو جمع وجور کنی.واسه میترا سخته اون همه بچه رو کنترل کنه.
    به کلاس خودم برگشتم.خوشبختانه طبق روال همه ی پنج شنبه ها فعالیت فوق برنامه نداشتیم.وتو این ساعت،بچه ها تغذیه شون رو می خوردن.درِ کلاس منیژه باز بود.نگاه شرمنده ای بهش انداختم واون با لبخند خیالمو راحت کرد.با دیدن مانی که دو لُپی داشت بیسکوئیت ساقه طلایی شو با شیر می خورد دلم آروم گرفت وبه کلاس خودم برگشتم.
    با باز موندن پنجره وهجوم گرما به داخل کلاس،هوا حسابی خفه وگرم بود.پنجره رو یه دستی بستم وسرمای مطبوع کولر،کم کم فضا رو قابل تحمل کرد.
    اینجور که پیدا بود ظاهرا کارن قصد نداشت حتی یه لحظه خودشو ازم جدا کنه.راستش منم به این وضع اعتراضی نداشتم.درآغوش گرفتن اون بعد از مدتها بهم حس آرامشی رو داده بود که به دل می نشست.
    بی اختیار شروع کردم به خوندن یکی از سودالینکا های ماما.مطمئن بودم که کارن حتی یک کلمه شو هم متوجه نمی شه.اما ریتم آهنگ ولحن ادای کلمات وزیر وبم شدن خوش حالت صدام توجهشو جلب کرده بود وحالا بازدم نفس هاشو منظم وکشیده تر از قبل، از روی مقنعه رو پوست گردنم حس می کردم.
    ناخودآگاه ذهنم دوباره به سمت بوسنی وسربرنیتسا،خونه ی کوچیک وخونواده ی خوشبختمون پرکشید.از بابا خاطره ی چندانی ندارم.موقعی که شهید شد من هفت ساله بودم.ولی خوب یادمه وقتی ماما این ترانه ی عاشقانه رو براش می خوند لبخندش عمیق تر وپر رنگ تر از همیشه بود وچشماش برق می زد.گونه های گل انداخته ماما رو می بوسید وازش می خواست که بازم این ترانه رو بخونه.
    ـ نداجان؟!
    ازشنیدن اسمم تکان خوردم وچشمای خواب آلود کارن کاملا باز شد.به سمت در چرخیدم.شهلا بود که داشت صدام می زد.
    ـ پدر کارن اومده دنبالش...می شه بچه رو بدی ببرم؟
    کارن خودشو بهم چسبوند.
    ـ خودم می یارمش.
    نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم.زمان چقدر زود گذشت.یک ساعتی می شد که کارن تو بغلم آروم گرفته بود.
    با دقت از پله ها پایین رفتم.سرکارن هنوز رو قفسه ی سینه م بود و به ضربان قلبم که بر اثر پایین رفتن از پله ها تند شده بود گوش می داد.
    نگاهم به سمت محوطه ی بازی کشیده شد.وبه نیم رخ مرد قدبلندی که رو به بُرد نصب شده روی دیوار،نقاشی بچه هارو تماشا می کرد زل زدم.
  3. #3
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    از صدای کشیده شدن دمپاییم رو کف پوش محوطه ی بازی،مرد به سمتم چرخید وبه زور لبخند زد.کاملا واضح بود که از شرایط پیش اومده عصبیه.اما می خواد خودشو هرطور شده کنترل کنه.
    ـ سلام خانوم.شرمنده اگه دیر شد.
    به نشونه ی سلام سرتکان دادم.
    ـ ایرادی نداره.
    دستاشو دراز کرد تا کارن رو از بغلم بگیره ودر همون حین پرسید.
    ـ خیلی بی تابی کرد؟
    جاذبه ی نگاهش وادارم کرد واسه چند لحظه رو چهره ش مکث کنم وخیلی بی ربط جواب بدم.
    ـ اما بلاخره آروم شد.
    دستشو رو پهلوی کارن گذاشت واون خودشو بیشتر تو بغلم جمع کرد.با تعجب سرمو عقب کشیدم وبه کارن که داشت شستشو می مکید وخودشو بهم می فشرد زل زدم.
    ـ کارن عزیزم.نمی خوای بیای بغل بابایی؟
    کارن به سمت پدرش برگشت.واسه یه لحظه بین رفتن تو آغوش اون وموندن کنار من مردد شد.
    ـ دیگه بابا فرید رو دوست نداری؟
    با این سوال کارن خودشو به سمت پدرش خم کرد واون مرد با علاقه پسر سه ساله شو تو بغل گرفت.صورت ظریف و معصوم کارن تو انحنای سینه ی مرد پنهون شد ودستای کوچولوشو دور گردن پدرش حلقه کرد.
    مرد لبخند محوی زد وزیر لب خداحافظی کرد.اما قبل از اینکه دور بشه گفتم:ببنید آقای...
    به سمتم چرخید.
    ـ آذریان هستم.
    نگاه مرددمو به سختی ازش گرفتم وبه دست راستش که روی کمر کارن قرار داشت دوختم.
    ـ در مورد پسرتون...ببینید آقای آذریان من نمی دونم مربیش یا مدیر مهد باهاتون صحبت کردن یا نه...راستش این مورد تو تخصصم هم نیست اما...من تجربه شو قبلا داشتم.خواهش میکنم با یه روانشناس در موردش صحبت کنین.
    یه نفس عمیق کشیدم ودوباره تو نی نی چشمای خوش رنگ قهوه ایش غرق شدم.سکوتش ونگاه خیره ش کلافه م کرده بود.اما بلاخره به حرف اومد.
    ـ راستش یکم اوضاع زندگیم بهم ریخته ست اما...
    بی هوا از زیر زبونم در رفت.
    ـ در جریان هستم.
    ابروهاش تو هم گره خورد ولب هاشو باحرص روی هم فشرد.حسابی خراب کرده بودم.سرمو پایین انداختم وزیر لب زمزمه وار گفتم:معذرت می خوام من نباید...
    ـ خداحافظ خانوم.
    با عصبانیت روشو ازم برگردوند وبه سمت در رفت.حتی منتظر جوابم نموند.به سرعت درو پشت سرش بست ومنو مات ومتحیر به جا گذاشت.
    عصر حوالی ساعت چهار بود که شهاب به دنبالم اومد.تو اتاقم نشسته بودم وداشتم جزء سیزدهم قرآن رو میخوندم،که حاج خانوم ضربه ای به در اتاق زد و وارد شد.
    ـ مادر جان بیا شهاب اومده.
    کتاب رو بوسیدم وکنار گذاشتم.با دیدن شهاب که روی مبل نشسته بود وداشت با رادیوی کوچیک حاج خانوم ور می رفت،لبخند زدم.
    ـ سلام خوبی؟
    نگاهشو به طرفم چرخوند وبا روی باز جواب داد.
    ـ سلام ممنون.حاضری؟
    ـ آره بریم.
    زودتر از من بلند شد وبه راه افتاد.به سمت حاج خانوم برگشتم.
    ـ خب ما دیگه می ریم.کاری ندارین؟
    ـ نه مادر مواظب خودتون باشین.
    ـ راستی چرا بابا امروز اینقدر دیر کرده؟پنج شنبه ها که معمولا خونه بود.
    عینکشو از رو بینیش برداشت وبا گوشه ی روسری،شیشه شو پاک کرد.
    ـ تقریبا یه نیم ساعت پیش تماس گرفته بود.گویا یه مشکل حقوقی واسه یکی از دوستاش بوجود اومده بود.مسعودم که سرش واسه اینجور کارها درد می کنه سریع رفته حلش کنه.خلاصه از صبح تا حالا درگیر کار اونه.
    حرف از مشکل حقوقی که پیش می اومد ته دلم می لرزید.می دونستم تو این جور موارد پای بابا به کجا ها باید باز شه.پرونده های سیاسی ای که هرکسی قبولشون نمی کرد.
    گاهی به جونش غر می زدم که آخه پدر من تو با مدرک دکترا وتجربه وسابقه ی خوبی که داری به همون تدریس وقبول پرونده های بی دردسر قانع باش اما این حرفا به گوشش نمی رفت.
    می گفت به اون رسالتی که داره باید پایبند باشه.اون یه فعال حقوق بشره ونمی تونه به همین آسونی از حقی که می بینه زایل شده بی تفاوت بگذره.
    نفسمو با حرص فوت کردم.
    ـ باشه.فقط وقتی اومد باهام یه تماس بگیرین نگرانش نمونم.فعلا.
    ـ برو به سلامت.
    به سمت در چرخیدم.شهاب جلو آینه قدی وایستاده بود وداشت خودشو برانداز می کرد.
    ـ خوش تیپی آقا پسر.
    به سمتم برگشت ویکی از اون لبخند های خاص خودشو زد.
    ـ برمنکرش لعنت.
    ـ ای روتو برم شهاب.
    شروع کرد به بلند خندیدن وسر به سرم گذاشتن.با اینکه سه سالی ازم بزرگتر بود اما باهاش راحت بودم.
    تقریبا تموم کارت های دعوتی رو که مال دوستای عمه بود،دادیم.باقیش رو هم شهاب گفت خودش می رسونه.هوا به شدت گرم وتب آلود بود.گلوم می سوخت وزبونم عین چوب خشک شده بود.شهاب زیر سایه ی درختی نگه داشت.با اون آفتاب مستقیمی که می تابید حتی خنکای کولر ماشین هم افاقه نمی کرد.
    ـ خیلی خسته ت کردم.شرمنده.
    لحن عذرخواهانه ش بی اختیار منو یاد پدر کارن انداخت.با یادآوری ماجرای صبح دچار عذاب وجدان شدم.من نباید اون حرفو می زدم.

    ـ معلومه حسابی از دستم شکاری که چیزی نمی گی.
    به سمتش برگشتم وبا لبخند سرتکان دادم.
    ـ نه حواسم جای دیگه بود.
    ـ کجا؟
    ابروشو به حالت با مزه ای بالا انداخته بود وطلبکارانه نگام می کرد.پیش خودم گفتم یعنی اگه یحیی هم بود اینجوری نگام می کرد؟نمی تونستم بگم جای تنها برادرمو برام پر کرده بود اما خب بعضی اوقات دیدنش منو یاد یحیی می انداخت وباعث رفع دلتنگی می شد.
    ـ می گم شهاب چی می شد قبل از عروسی شیما به یاد قدیما سه نفری بریم درکه.همونجام روزه مونو افطار میکنیم.چطوره؟
    ـ این جواب سوالی بود که من پرسیدم؟
    ـ ای بابا اذیت نکن دیگه.
    خوب می دونست که دارم از زیر جواب دادن به اون سوال درمی رم.ولی با این حال اصرار نکرد.
    ـ خب مرتضی رو کجای دلمون بذاریم؟تو که می دونی شیما بدون اون جایی نمی یاد.اگه هم بیاد هزار بار یادش می کنه تا این تفریح مجردی ،کوفت جونمون بشه.
    مثل بچه ها لب برچیدم.
    ـ مثل اینکه چاره نیست.خب مرتضی رو هم می بریم.
    با بدجنسی لبخند زد.
    ـ اما به شرطی که جریمه شو بده.
    من که می دونستم منظورش از جریمه حساب کردن پول شام هست.اعتراض کردم.
    ـ بازم که خسیس بازی در آوردی شهاب.
    ـ خو زندگی خرج داره.اونجام که حسابی آدمو می تیغن.
    ـ حالا یه بار خواستی تو عمرت دست توجیب کنی ها.
    از سر ناچاری سر تکان داد.
    ـ هوس روخانوم میکنه.مابایدتاوانشو بدیم.باشه بابا نترس خود خونه خرابم حساب میکنم...حالا به نظرت فردا که جمعه ست بریم؟
    با لبخند زمزمه کردم.
    ـ آره خوبه.به یاد قدیما وبه افتخار نوه های فراهانی بزرگ.چطوره؟
    شهاب با حسرت گفت:عالیه.فقط کاش آوا هم بود.
    از آوردن اسمش بی اختیار ته دلم خالی شد.به طرفش برگشتم وگفتم:آوا؟!!
    با یه لبخند محووغمگین سرتکان داد.با تردید پرسیدم.
    ـ ازش خبر داری؟!
    نمی دونم چرا اخمام بی دلیل تو هم گره خورد ولحن سوالم اینقدر خصمانه شد.شهاب داشت با تعجب نگام می کرد.خب چیکار کنم دست خودم نبود.حرف از آوا که می شد اینجوری بهم می ریختم.نه به خاطر خودم.بیشتر بابت بابا مسعود.
    اینکه بعد اینهمه سال تلاش نمی کرد با پدرش ارتباط برقرار کنه اعصابمو بهم میریخت.
    طلبکارانه پرسیدم.
    ـ جوابمو ندادی؟
    با تردید گفت:خب...خب بی خبرم نیستم.
    ـ این یعنی چی؟
    ـ ببینم ندا تو با آوا مشکلی داری؟
    نفسمو با حرص فوت کردم.ونگاهمو از شیشه ی سمت خودم به بیرون دوختم.
    ـ نه ندارم.اما حرف زدن درموردش عصبیم میکنه؟
    ـ چرا؟!
    با خشم به طرفش برگشتم.
    ـ چی چرا؟اون بیست ساله که رفته وشده یه خبر کوچیک از پدرش نگرفته...بابا حتی نتونسته یه آدرس مختصر ازش بدست بیاره.حرفی نمی زنه اما من می بینم چه قدر از دوریش غصه می خوره...صحبت کردن ازدختر بی معرفتی مثل اون منو بهم می ریزه.
    ـ چرا فکر میکنی بی معرفته...شاید خواسته ونتونسته.
    پوزخند تلخی رو لبم نشست.
    ـ معلومه حسابی ازش خبر داری.
    سرشو پایین انداخت.
    ـ حدود سه ماهی می شه از طریق فیس بوک با هاش درارتباطم.
    چشمام از شدت تعجب گرد شد.
    ـ تو سه ماهه که باهاش در ارتباطی؟
    ـ اون منو پیدا کرد...ازم خواست در موردش چیزی به دایی نگم.
    ـ اونوقت چرا؟
    با دست راستش رو فرمون ضرب گرفت.
    ـ تصمیم داره بیاد ایران...می خواست یکم اونجا به کارهاش سروسامون بده بعداً...در موردت باهاش صحبت کردم.مشتاقه که ببیندت.
    با بی تفاوتی شونه بالا انداختم وحرفی نزدم.
    ـ باید بهش حق بدیم ندا...بیست سال ازمون دور بوده.نمی تونه که به محض آشنایی دادن سریع ارتباط برقرار کنه.مادرش حرفای جالبی از دایی مسعود براش نگفته.اون می ترسه.دلش می خواد پدرشو ببینه اما شناخت کمی که ازش داره مانع می شه.
    با بغض زمزمه کردم.
    ـ حتی نخواست یه عکس ناقابل از خودش واسه بابا مسعود بفرسته.
    ـ قضیه رو پیچیده ش نکن دختر خوب...مهم اینه که حالا میخواد دایی رو ببینه.مطمئنم دایی هم از این موضوع خوشحال می شه.
    بینی مو بالا کشیدم وبا پشت دست قطره اشکی رو که تو چشمم جاخوش کرده بود پس زدم.
    ـ پس بابا خبر نداره.
    ـ نه هنوز چیزی بهش نگفتیم.یعنی آوا اینطور خواسته.دلش می خواد این دیدار رو در رو باشه.
    ـ مادرش چی؟اون راضیه؟
    جعبه ی دستمال کاغذی رو به طرفم گرفت.
    ـ آوا الآن هشت ساله که جدا از مادرش زندگی می کنه.
    یه برگ دستمال کاغذی کشیدم.
    ـ پس چرا اینقدر دیر به فکر ارتباط با خونواده ی پدریش افتاده؟
    ـ یکی از مقاله های حقوقی دایی رو خونده...می دونستی آوا هم وکیله؟
    سرتکان دادم.
    ـ نه...ببینم چطوری تورو یادش بود؟بعد اینهمه مدت عجیب نیست؟
    ـ ما با هم همبازی بودیم.من هنوزم اونروزا رو قشنگ یادمه.اونم کم وبیش یه چیزایی رو به یاد می یاره.به زحمت از زیر زبون مادرش نام خونوادگی منو کشیده تا بتونه باهام ارتباط برقرار کنه.
    ـ نگفت کی قراره بیاد؟
    ـ یه سری کارهای نیمه تموم داره.بعد انجام اونا ...ممکنه امسال یا شایدم سال بعد بیاد.
    دستمو رو پیشونیم گذاشتم ومحکم فشار دادم.
    ـ یعنی تو این مدت نمی خواد با پدرش در تماس باشه؟
    ـ ببین نداجان ما که جای اون نیستیم.سخت نگیر فقط یه بار خودتو بذار به جاش.اونوقت راحت تر می تونی درکش کنی.
    سکوت کردم وچیزی نگفتم.یه جورایی به آوا حق می دادم این قضیه درمورد خودمم صادق بود.مگه نه اینکه حاضر نبودم بعد اینهمه سال برگردم وببینم چه بلایی سرخونواده م اومده.یا اینکه اصلا کسی زنده مونده؟

    مراسم عروسی خیلی خوب برگزار شد.بابا،شیما ومرتضی رو دست به دست داد وبراشون آرزوی خوشبختی کرد.عمه که کل اون روز فقط گریه کرده بود، مدام نبود همسرش آقا داوود رو یادآوری می کرد.شهاب هم همش خودشو از جمع دور نگه می داشت.کاملا می شد حدس زد بغض کرده چون صداش خشک ودورگه شده بود.
    پیش خودم فکر کردم اگه منم یه روزی ازدواج کنم واونروز همه ی اعضای خونواده م رو بخوام ونتونم هیچ کدومشون رو کنار خودم داشته باشم چه حالی پیدا می کنم؟
    اون شب به اصرار حاج خانوم،عمه وشهاب قبول کردن که پیش ما بمونن.بی تابی های عمه تمومی نداشت وحاج خانوم می دونست اگه اونو به حال خودش رها کنه حالا حالاها باید زانوی غم بغل بگیره وغصه بخوره.
    راستش هنوز با شهاب بابت قضیه ی آوا یه جورایی سرسنگین بودم.با اینکه فردای اون روز تو درکه حسابی با شوخی هاش از خجالت این پنهون کاریش در اومد اما نمی دونم چرا نمی تونستم از دستش ناراحت نباشم.
    به خونه که رسیدیم بابا خستگی رو بهونه کرد ورفت که بخوابه.واسه شهاب هم تو اتاق بابا،تشک پهن کردم.منتها اون فعلا قصد نداشت بخوابه.
    حاج خانوم نشست رو مبل وشروع کرد به ماساژ دادن پاهاش.رفتم کنارش زانو زدم ودستاشو برداشتم.
    ـ بذارین من ماساژ بدم.به قول خودتون قوت دستای من بیشتره.
    لبخند کمرنگی رو لبای نازکش نقش بست.
    ـ پیرشی عزیزم.
    عمه کنار حاج خانوم نشست وگره روسریشو باز کرد.
    ـ انگار دارن تو دلم رخت می شورن.به شیما گفتم هرچی شد باهام تماس بگیره اما...
    حاج خانوم سرفه ای مصلحتی کرد وبا چشم وابرو شهاب رو که مثلا بی خیال جلو تلویزیون لم داده بود وفوتبال تماشا می کرد،نشون داد.
    ته دلم واسه حرفای عمه خندیدم.حالا مگه امشب بار اولشون بود که این بنده خدا اینجوری به هول ولا افتاده بود؟
    اون دوتا حرفه ای تر از این حرفا بودن.لااقل شیما که نمیذاشت نخود تو دهنش خیس بخوره،خیلی وقت پیش لو داده بود که بند رو به آب داده.
    ـ بچه م خجالتیه حرفشو با من نمی زنه.می ترسم خدایی نکرده...
    حاج خانوم زیر لب استغفراللهی گفت و واسه عمه چشم درشت کرد.
    ـ نترس محبوبه.جوون های این دور وزمونه من وتو وهفت نسل قبل مون رو درس می دن.ماشالله همه شون تو این یه مورد پی اچ دی گرفتن.
    ـآخه شیمای من...
    شهاب بی هوا برگشت وبه مامانش تشر زد.
    ـ شیمای تو چی هان؟...کجای کاری مادرمن؟اونا الان تو مسابقه ی فینالن اونوقت تو هنوز حرف از دوره ی مقدماتی می زنی.اصلا می خوای بگم الآن نتیجه چند چنده؟
    حاج خانوم کوسن رو مبل رو سمت شهاب پرت کرد.
    ـ زبون به دهن بگیر پسره ی بی حیا...بیا محبوبه خانوم جون تحویل بگیر.من میگم اینا دکترای تخصصی دارن نگو نه.نمونه ش این شازده.
    عمه لبشوگازگرفت واخم کرد.
    ـ خجالت بکش شهاب.اصلا تورو چه به این حرفا...پاشو بروبگیر بخواب.
    شهاب توجهی نشون نداد ودوباره میخ تلویزیون شد.عمه کمی با پر روسری خودشو باد زد ودور خونه چشم چرخوند.ودر آخر رو صورت من زوم شد.بی اختیار خودمو عقب کشیدم وبا تعجب بهش چشم دوختم.کم کم لبخند رو لباش پر رنگ شد وچیزی زیر لب زمزمه و روصورتم فوت کرد.
    خداییش هر کاری کردم نشد جلو خنده مو بگیرم.مخصوصا اینکه حاج خانوم هم باهام همراه شد ویه دل سیر به کار عمه خندیدیم.
    شهاب برگشت وبا بهت نگاهشو به ما دوخت.خب طفلی حق داشت.بی هیچ حرف وحدیثی این خنده های آنی عجیب بود.
    حاج خانوم باقی خنده شو به سختی خورد وبا لبخندی که چین دو طرف لبشو عمیق تر می کرد گفت:باز چی شده محبوبه؟...این ورد خوندن های زیر لب بی دلیل نیست.
    عمه کمی خودشو جلوکشید وبا اشتیاق به طرف ما متمایل شد.
    ـ خانوم مظاهری رو که می شناسین؟دخترخاله ی مرحوم آقا داوود...گویا موقع دادن کادوی عروس ودوماد نداجون رودیده ویه دل نه صد دل شیفته ی متانت وخانومیش شده.جلو خواهر آقا داوود که خودش دوتا دختر دم بخت داره گفته داشتن عروسی مثل ندا براش افتخاره.
    حاج خانوم چشم ریز کرد.
    ـ مظاهری؟...ببینم این همونی نیست که شوهرش از اون خشک مذهب هاست؟از اونا که نعوذ بالله فکر میکنن امام زاده هستن.
    عمه شونه بالا انداخت.
    ـ چی بگم والله.نمی خوام غیبتشون بشه.خب یه مقدار اینجور مسائل رو سفت وسخت تر از ما می گیرن.ولی خونواده ی بزرگی هستن.وضع مالی هم که ماشالله هرچی بگم کم گفتم.دوتا پسر هم بیشتر نداره.بزرگه که ازدواج کرده...فکر کنم ندا رو واسه پسر کوچیکش می خوان.
    شهاب میون حرفش پرید.
    ـ همون که استاد دانشگاهه؟
    عمه تایید کرد.
    ـ آره همون.
    حاج خانوم دستی تو هوا تکان داد.
    ـ خب حالا مگه قضیه چقدر جدیه؟اون همینجوری یه حرفی زده.
    چشمای عمه برق زد.انگار که بخواد با دادن یه خبر داغ سورپرایزمون کنه.
    ـ نه دیگه مادر من...اتفاقا قضیه خیلی هم جدیه.از خواهر آقا داوود شماره وآدرس گرفته.
    عمه دستی به شونه م زد وبا محبت گفت:فدات شم مادر.هرگز فکر نمی کردم دعاهام اینقدر زود مستجاب شه.به خدا ازوقتی شیما به مرتضی بله داد همه ش حول تورو داشتم.می گفتم نکنه طفلی ندام غصه بخوره.
    با خنده گفتم:این چه حرفیه عمه.بچه که نیستم.
    دوباره اشک توچشماش حلقه زد.
    ـ چی بگم والله.دست خودم نیست.دلم کوچیکه.فکر میکنم بقیه هم مثل من کم طاقتن...ولی خب خدارو شکر خوب جایی داره بختت باز می شه.
    شهاب پقی زد زیر خنده وحاج خانوم رو ترش کرد.
    ـ وا مادر مگه بخت دخترم بسته بود که تحفه ی مظاهری ها بخواد بازش کنه؟
    ـ اونم چه تحفه ای حاج خانوم.
    اینو شهاب با تمسخرگفت ونگاه عصبی وتهدید گر مادرشو به جون خرید.واسه اینکه دل عمه رو بدست بیارم رو به شهاب گفتم:اصلا به تو چه خودتو میندازی وسط.قضیه مربوط به باز شدن بخت منه که عمه داره زحمتشو می کشه.تو این وسط چیکاره ای؟
    جوراب گلوله شده ش رو به طرفم پرت کرد ودر همون حال گفت:ای گل بگیرن درِ اون بختی رو که بخواد با دست پسر سرتاپا قهوه ای ِ خونواده ی مظاهری باز شه.
    حرفامون اون شب با شوخی وخنده دنبال شد وتا چند روز بعد که خانوم مظاهری زنگ زد،جزعمه هیچکدوممون قضیه رو جدی نگرفتیم.اما من قبلش با حاج خانوم طی کرده بودم که اگه گوش شیطون کر تماسی گرفتن همونجا جواب رد بده.راستش هیچ خوش نداشتم کسی از روی ظاهر موجهم فکرکنه می تونم شریک مناسب زندگی پسرش باشم

    اواسط شهریور وباز طبق معمول پنج شنبه بود.با مادرِمانی دم در مهد حرف می زدیم.وخانوم لطیفی مانی رو برده بود دستشویی. داشتیم درمورد اتفاقی که صبح توکلاس افتاده بود می خندیدیم.

    راستش از قبل با مادر ها توافق کرده بودیم که من به بچه ها بگم تو خونه ی همه شون دوربین کار گذاشتم وحتما همه ی کارهاشونو زیر نظر دارم.اینجوری به فرض،کتایون که شبا مسواک نمی زد با یادآوری قضیه ی دوربین توسط مادرش،این کارو انجام می داد.مانی هم از این موضوع مستثنی نبود.شب قبل که شیطنتش از کنترل خارج شد،مادرش به دوربین من اشاره کرد واون با ذهن کنجکاو وشیطنت ذاتیش پرسید.
    ـ اگه راست میگی نشون بده دوربین کجاست.
    طفلی خانوم صداقت هم به دریچه ی کولرشون اشاره کرده بود ومانی واسه اینکه نشون بده این قضیه رو باور نکرده ونمی ترسه،رفته بود جلوی دریچه وایستاده ورقصیده بود.صبح مادرش موقع آوردنش پنهونی این قضیه رو برام تعریف کرد ومنم توکلاس بدون اینکه اسم ببرم گفتم:دیشب با دوربینم یه سر به خونه ی همه تون زدم... اگه گفتین چی دیدم؟
    همه شون یکصدا پرسیدن
    ـ چی دیدین خاله؟
    ـ یه پسرکوچولوی شیطون دیدم.
    توجه مانی که داشت با لگوش بازی می کرد به حرفام جلب شد.نگاهمو صاف به چشماش دوختم.
    ـ این آقا پسر هرچی مامانش گفت شیطونی نکنه گوش نداد.
    همه شون با من تکرار کردن.
    ـوای وای وای وای.
    ـ تازه اینکه چیزی نیست.اومد جلوی دوربین خاله وایستاد ورقصید.
    طفلی مانی چنان یکه ای خورد که نزدیک بود پس بیفته.ای جانم دیدن چشمای دگمه ایش که از تعجب گرد شده بود حسابی دلمو برد.
    با یادآوری این موضوع واسه خانوم صداقت،دوباره هردومون به خنده افتادیم.
    اما با اومدن مانی سریع خداحافظی کردیم ومن به داخل مهد برگشتم. چیزی که به محض ورود توجهموجلب کرد عطر تند وگرمی بود که به مشامم خورد.سربرگردوندم وزن جوانی رو دیدم که مانتوی سفید نازکی به تن داشت وشال لاجوردی خوش رنگشو بازگذاشته بود.یه کیف دستی سورمه ای هم به دست داشت که رو دوخت های فانتزی خوشگلی روش خورده بود.
    اولین چیزی که تو صورتش با عث تحسینم شد،چشمای عسلی کشیده ش بود که می شد گفت تو یک کلام قشنگ بودن.
    از سر عادت لبخند خوش آمد گویانه ای زدم وقبل اینکه فرصت پیدا کنم ازش بپرسم دنبال کی اومده،صدای گریه های کارن حواسمو پرت کرد.
    به طرف پله ها چرخیدم.سیمین داشت با زحمت اونو پایین می آورد.وکارن با جیغ والتماس مدام تکرارمی کرد.
    ـ من مامانی مو میخوام...با اون نمی رم.
    با تعجب به سمت زن برگشتم.اخماش توهم گره خورده بود وداشت با حرص نگاش می کرد.
    ـ مامان جان این حرفا چیه؟...مگه قرار نبود ببرمت باغ وحش طوطی هارو ببینی؟
    ـ نمی خوام...می خوام برم خونه مون.
    سیمین بچه رو به سمت مادرش گرفت.جیغ های مانی بلندتر وبی تابی وبی قراریش شدت گرفت.اون زن که به شدت کلافه ومستاصل شده بود دور از چشم سیمین نیشگونی از بازوی ظریف کارن گرفت تا آرومش کنه.
    دلم از دیدن این صحنه ریش شد.با خودم گفتم اون چطور تونست این کارو بکنه؟
    واسه یه لحظه گریه های کارن قطع شد وبا چهره ای ناباور وبهت زده به مادرش زل زد.اونم از فرصت استفاده کرد وبچه رو تو بغلش گرفت.
    من که تقریبا یه قدم عقب تر ایستاده بودم خیلی واضح دیدم که کارن از شدت شوک عضلاتش منقبض ومردمک چشماش گشاد شد.دهانشو بی اختیار باز کرد وتو کسری از ثانیه محتوای معده شو رومانتوی سفید زن بالا آورد.
    ـ وای کارن...مامان چیکار کردی؟
    بچه رو مثل شی نجسی رو کف پوش محوطه ی بازی رها کرد وبه حالت منزجر به مانتوش خیره شد.سیمین تحت تاثیر این صحنه،دستپاچه اونو به سمت دستشویی کارکنان راهنمایی کرد.نگاهم به چشمای خیس کارن افتاد.دیدن این اتفاق واقعا خارج از تحملم بود.چطور می تونستن یه بچه ی سه ساله رو بعد پشت سر گذاشتن چنین واکنش عصبی نادیده بگیرن؟
    با بغض جلو پاش زانو زدم ودور دهانشو با کف دست پاک کردم.دلم می خواست به خاطر زجری که این بچه تحمل می کرد اون زن وصورت خوشگلشو که حالا به نظرم اصلا زیبا به نظر نمی رسید زیر مشت ولگد بگیرم.به خدا قسم که حق چنین مادری کمتر از این نبود.
    کارن رو تو بغلم گرفتم وبه دستشویی بچه ها بردم.دستمو زیر آب گرفتم وصورتشو با رطوبت دستام خیس کردم.تازه اونموقع بود که حالش جا اومد وتونست یه نفس راحت بکشه.
    اشک دوباره تو نی نی چشمای قهوه ایش جوشید وهق هق مظلومانه ش سد مقاوم صبر وتحملم و شکست.منم پا به پاش گریه کردم و واسه سرنوشت درد آوری که براش رقم خورده بود زار زدم.
    ـ خاله منو ببر پیش مامانی...من مامانی مو میخوام.
    احتمال دادم منظورش از مامانی،مادربزرگش باشه.به زحمت اشکامو پس زدم وبچه به بغل از دستشویی بیرون اومدم.
    اون زن با حالی آشفته کنار سیمین ایستاده بود وداشت به توضیحاتی که سیمین در مورد رفتار های اخیر کارن می داد گوش می کرد.
    خیلی بی مقدمه میون صحبتاشون دویدم.
    ـ باید این بچه رو پیش یه روانشناس ببرین.من در این مورد خواستم با پدرش هم حرف بزنم منتها...
    سرمو پایین انداختم وبا ناراحتی زمزمه کردم.
    ـ اجازه ندادن.
    زن ابرویی بالا انداخت وبا لحن طلبکارانه گفت:شما مربی کارن هستین؟
    به نشانه ی نفی سرتکان دادم.باز پرسید.
    ـ مدیر مهد هستین؟
    با دلخوری گفتم:نه خانوم.
    لبخند مزورانه ای رو لباش سبز شد.
    ـ پس فکر نمی کنم این موضوع به شما ارتباطی داشته باشه.ضمن اینکه به منم مربوط نمی شه.وقتی پدرش به این مورد اهمیت نمی ده.موضع من کاملا مشخصه.سرپرستی کارن با پدرشه.
    سیمین که حسابی از دخالت بی موقع من عصبانی بود در طرفداری از اقدامات خودش وپدر کارن گفت:ندا جون در جریان نیست.ما با آقای آذریان قبل حرف زدیم.ایشونم کارن رو پیش روانشناس بردن. خوشبختانه هیچ نوع اختلالی تشخیص داده نشده...این واکنش های غیرمعمول هم مقطعیه.انشالله به زودی رفع می شه.
    کارن خودشو بیشتر تو بغلم جمع کرد و نگاه ناامیدشو به من دوخت.انگار با زبون بی زبونی ازم می خواست اونو به مادرش تحویل ندم.

    رو به سیمین با تشر گفتم:من به این کار ندارم که اون روانشناس چی گفته یا پدرش چیکار کرده.این بچه بی دلیل عصبی نشده.در حال حاضر مادربزرگشو می خواد ودر کنار اون احساس امنیت می کنه.منم فکر میکنم بهتر باشه اونو به مادربزرگش تحویل بدیم.
    صدای جیغ مانند وتیز زن روی اعصابم رفت.
    ـ فکر کردی اینجا کجاست که واسه خودت قانون وضع می کنی؟...من مادر این بچه ام.نه تو ونه بزرگتر از تو هم نمی تونه مانع بردنش بشه.
    به سمتم حمله کرد وقبل از اینکه بتونم بواسطه ی وضعیت جسمانی بهتر وقوی ترم واکنش نشون بدم کارن رو از بغلم بیرون کشید.جیغ کارن هم با این کار بلند شد.دستای کوچولوشو به طرفم دراز کرده وبه حالت عصبی مشت می کرد.
    زن در حالیکه از مهد بیرون می رفت تهدید کنان گفت:وقتی به خاطر این رفتار زشتتون به مدیریت شکایت کردم وباعث شدم اخراج بشین میفهمین در افتادن با من یعنی چی.
    نگاه دلخور وخیس از اشک کارن هنوز به من خیره بود وهق هقش به قلبم نیشتر می زد.در که پشت سرشون بسته شد از شدت فشار عصبی زانوهام تا خورد ومثل آوار فرو ریختم.
    سیمین به طرفم اومد وپرخاش کنان گفت:همینو می خواستی دیگه؟یه تازه به دوران رسیده بیاد وبا شکایت احمقانه ش کل سابقه ی کاریتو به گند بکشه واز کار بی کارت کنه.
    زیر لب با حرص زمزمه کردم.
    ـ به درک...رو سرم خراب شه اون مهد کودکی که توش منافع والدین به حقوق انسانی بچه ها ترجیح داده می شه.
    راستش به سرم زده بود حتی اگه اخراج شدم اعتراضی نکنم وبی خیال کار تو چنین محیطی شم.
    رفتم بالا تا لباسمو عوض کنم.منیژه خواست چیزی بگه اما سریع مانعش شدم وقبل از اینکه کسی رو بخوام با حرفام ناراحت کنم از مهد بیرون اومدم.
    تا چند روز بعد این اتفاق حالم حسابی گرفته بود.از شکایت مادر کارن خبری نشد اما چیزی که این روزا زندگیمو تحت تاثیر خودش قرار داد،تماسی بود که ابراهیم باهام گرفت.
    می گفت بلاخره تونسته محل دفن پدرمو شناسایی کنه.
    این خبر به حدی واسه م غیرمترقبه وناباورانه بود که تمام اوضاع دور وبرمو تحت شعاع خودش گرفت.وپیچیده شون کرد.طوریکه حتی بی توجه به اصرار های منیژه،واسه سال جدید با مهد قرار داد نبستم.همه چیز به نوعی واسه م پا در هوا بود.
    ابراهیم مصرانه می خواست که به بوسنی برم.اما من هنوزم مردد بودم.رفتن به اونجا مساوی بود با دونستن چیزایی که تو تموم این سالها از فهمیدنشون چشم پوشی کرده بودم.
    بابا حرفی نمی زد.تصمیم در این مورد رو به عهده ی خودم گذاشته بود.اما کاملا حس می کردم که نگرانه...اون از رفتن وبرنگشتنم می ترسید.
    حاج خانوم اما مرغش یه پا داشت.می گفت باید برم.چون اینو بیشتر از همه به خودم مدیونم.
    ومن بلاخره کوتاه اومدم.
    داشتم چمدون سفرمو می بستم وحواسمو خوب جمع کرده بودم که چیزی جا نذارم.حسی بهم می گفت یه سفر طولانی در پیش دارم.
    حاج خانوم با ضربه ای که به در نیمه باز اتاقم زد وارد شد.
    ـ کارت تموم نشد؟
    با بی حالی جواب دادم.
    ـ چیززیادی نمونده.
    ـ هنوزم که پکری؟
    سرمو بلند کردم وتو نگاه تند وتیزش خیره شدم.
    ـ نباید باشم؟
    رو تختم نشست وازپنجره اتاقم به درخت خرمالوی تو حیاط زل زد.
    ـ گاهی واقعا ناامیدم می کنی جاما.فکر می کردم بعد اونهمه صحبتی که با هم داشتیم این تصمیمت قاطعانه واز ته دله.
    نمی تونستم به حاج خانوم دروغ بگم.حال وحوصله ی اشک ریختنم نداشتم.واسه همین خیلی رک وصریح گفتم:نه نیست.
    ـ داری اشتباه می کنی.
    لحن کلامش به هیچ وجه سرزنش آمیزنبود اما وادارم می کرد شرمنده شم.واسه همین سکوت کردم وچیزی نگفتم.
    ـ دلت نمی خواد پدرت رو ببینی؟
    بلاخره بغض رو گلوم طاقت نیاورد وبا این حرفش شکست.
    ـ کدوم پدر؟شما به یه مشت خاک ویه سنگ قبر می گین پدر؟من اونو بیست ساله که از دست دادم.
    با اینکه چیزی نگفت اما نگاه ملالت گرشو ازم دریغ نکرد.یه قطره اشک داغ رو گونه م سر خورد وپوست نازک صورتمو سوزوند.
    ـ حتما پیش خودتون خیال می کنین بچه ی بی عاطفه ای هستم مگه نه؟...ولی به خدا دست خودم نیست.من بابامو دوست دارم.بهش افتخار می کنم.اون مرد فوق العاده ای بود.ولی رفتن الآن من چه فایده ای داره؟قراره چی رو ثابت کنم؟غصه ی از دست دادنشو یا داغ نبودنشو؟...برم به یه سنگ قبر زل بزنم وبگم من اومدم بابا؟...که چی بشه؟اون که با این کار من زنده نمی شه...میخواین با این کار بی فایده دلم بیشتر بسوزه؟
    ابروهای حاج خانوم تو هم گره خورد وبا تاسف سرتکان داد.
    ـ اگه همه ی هدف وباورت از رفتن اینه.همین الآن دست از جمع کردن وسایلت بردار وبلیطتو کنسل کن.فکر می کردم اونقدری آمادگیشو پیدا کردی که با یه دید باز و روشن قدم تو این راه بذاری.اما مثل اینکه اشتباه می کردم.من رو تو زیادی حساب وا کرده بودم...تو هنوزم نمی خوای بدونی کی هستی؟
    از جاش بلند شد وبا قامت خمیده اما پرابهتش از اتاق بیرون رفت.حتی فرصت نداد از خودم دفاع کنم،یا در توجیه رفتارم چیزی بگم.نگاه ناامیدمو از مسیر رفتنش گرفتم وبه مدارک شناسایی روی تختم دوختم.یه طرف اوراق هویتی بود که نشون می داد من جاما هوتیچ فرزند صالح وبا ملیتی بوسنیایی هستم.هویتی که هفده سال بود تو کشوی مدارکم زیر خروار ها سند ومدرک خاک می خورد وطرف دیگه شناسنامه وپاسپورتم بود که می گفت من ندا فراهانی فرزند مسعود وتبعه ی ایرانم.
    کدومشو باید باور می کردم؟اصلا به کدوم یکی باید دل خوش می کردم؟به جاما هوتیچ که تموم خونواده شو به واسطه ی باورش از دست داده بود، یا ندا فراهانی که بهم، باورِ داشتن یه خونواده رو داده بود؟

    برای پیدا کردن جواب سوالام من چاره ای جز رفتن نداشتم.واین ناگزیر بودن، وادارم کرده بود حالا تو فرودگاه کنار بابا نشسته ومنتظر اعلام پرواز باشم.
    یه هیجان ناشناخته ی زیر پوستی رو لابلای احساسات جورواجوری که اون لحظه باهاش درگیر بودم،حس می کردم.جایی ته قلبم تو زوایای پنهون ونادیده گرفته شده ش،بوسنی منو صدا می زد.
    سرم رو شونه ی بابا ودستام میون دستای حمایت گر ومهربونش بود.داشتم می رفتم اما مطمئن نبودم بدون این تکیه گاه بزرگ چطور می تونم قدم از قدم بردارم.
    ـ بابا؟
    تکان خفیفی خورد وجواب داد.
    ـ جانم؟!
    بی اختیار بغض کردم.
    ـ می ترسم.
    شده بودم همون جاما کوچولوی نه ساله.اینو بابا هم حس کرد که دستاشو دور کمرم انداخت ومنو تو آغوشش کشید.
    ـ منم می ترسم.
    از چیزی که بابا گفت جا خوردم.سرمو بلند کردم وتو نگاه خیسش مات شدم.لبخند غمگینی رو لباش نشست.
    ـ داره دخترم واسه اولین بار اینهمه ازم دور می شه.حق دارم بترسم مگه نه؟
    نیش اشک تو چشمام نشست وبا غصه سرتکان دادم.
    نگاهشو ازم گرفت وبه روبرو دوخت.
    ـ قول می دی برگردی؟
    انگار نگران بود جوابم اون چیزی نباشه که انتظارشو می کشه.خنده های عصبیم با هق هق گریه هام قاطی شد وحال آشفته وخرابی برام ساخت.
    ـ به شرطی که تاریخ انقضای دخترِبابا مسعود بودنم ،تموم نشه.
    منو بیشتر تو بغلش فشرد وبا بغض زمزمه کرد.
    ـ تو همیشه دختر نازِ بابا می مونی.
    با علاقه بوسیدمش وگفتم:دوستتون دارم بابا.
    صورتمو بین دستاش گرفت ویه نگاه دقیق به تک تک اجزای چهره م انداخت.خم شد پیشونیمو بوسید و واسه چند لحظه عمیق تو چشمام خیره موند.انگار با همون مکث کوتاه هزار بار گفت (منم دوستت دارم.)
    شماره ی پروازمو که اعلام کردن ناخواسته از جام بلند شدم.بابا مردد و نا امید کنارم وایساد.من هنوز بهش قول نداده بودم که بر می گردم.
    ـ مواظب خودت باش.
    دستم به سمت چمدونم رفت وچون بغض روگلوم سنگینی می کرد فقط تونستم سرتکان بدم. وآخرین نگاهشو از پشت حریر اشکی که دیدمو تقریبا تار کرده بود،تو ذهنم قاب بگیرم.
    از بابا که جدا شدم وخودمو میون یه عده آدم ناشناس تنها دیدم حس غریب وناشناخته ای از جنس ترس رو ذهنم سایه انداخت وتا موقعی که هواپیما تو خاک بوسنی وفرودگاه بین المللی سارایوو ننشست ،این حس بد ازم دور نشد.
    شناختن ابراهیم میون اون همه آدمی که برای استقبال اومده بودن کارچندان سختی نبود.من اونو از لبخندش وانرژی ای که از این لبخند به دنیای اطرافش ساطع می شد،می شناختم.برای من اون لحظه انگار زندگی سیاره ای بود که رو مدار حضور اون و به دور لبخندش می چرخید.
    برام دست تکان داد ودوسه قدمی به سمتم اومد.چمدونمو با انرژی بیشتری رو زمین کشیدم وبا اشتیاق به سمتش رفتم.خیره به چشمای خوش رنگ فیروزه ایش سلام کردم.با لبخند آرامش بخشی جوابمو داد.
    نگاهمو ازش گرفتم وبه آدم ها واطرافم انداختم.چیزی به چشمم آشنا نیومد اما قلبم انگار نادیده می شناخت.اینجا وطن من بود.
    اشک تو چشمام نشست و رو به ابراهیم با بغض گفتم:هیچ فکر نمی کردم ندیدنش اینقدر دلتنگم کنه.باورم نمیشه اینجام.
    انگار اونم این حس رو قبلا تجربه کرده بود که با مهربونی سرتکان داد و اینبار به زبان بوسنیایی گفت:دراگو می جه داسی اوده.دوبرودوشلی او بوسنو جاما.(خوشحالم که اینجایی.به بوسنی خوش اومدی جاما)

    قرار بود یه هفته ای رو تو سارایوو بگذرونیم.تا هم من نقاط دیدنی این شهر رو ببینم و هم ابراهیم بتونه یه سر وسامونی به کارهاش بده ومانعی واسه همراه شدنش باهام پیش نیاد.
    طبق برنامه ریزی حساب شده ی اون قرار بود آخر هفته به سمت موستار حرکت کنیم.از این شهر اطلاعات خاصی نداشتم.فقط اونقدری می دونستم که پدرمو تو یکی از زندان هاش به شهادت رسوندن.
    ابراهیم منو به هتل میشل که امکانات خوبی داشت رسوند.از قبل برام اینجا اتاق رزرو شده بود.در واقع خودم اینجوری می خواستم.راستش بزرگ شدن تو یه خونواده ی ایرانی وزیر دست زن مقتدری مثل حاج خانوم،معذبم می کرد که دعوت ابراهیم رو واسه اقامت تو خونه ی مجردیش، قبول کنم.
    چمدونمو که کنار تختم گذاشت به سمتم چرخید وبا لبخند گفت:فعلا مجبورم تنهات بذارم.اما ساعت هشت می یام دنبالت.تصمیم دارم تو یه رستوران خوب بهت شام بدم.
    ـ پس شام امشب رو مهمون تو ام؟
    با تاکید گفت:تا وقتی اینجایی مهمون منی.
    یه اخم مصلحتی کردم وخیلی جدی جواب دادم.
    ـ خب مثل اینکه من مجبورم همین الان بلیط برگشتمو رزرو کنم...مگه اینکه همه چیزو باهام حساب کنی.
    با ناامیدی زمزمه کرد.
    ـ آخه اینجوری که نمی شه.
    ـ خیلی خوبم میشه.تعارفو باهام بذار کنار.هیچ خوشم نمی یاد وبال گردنت باشم.
    لباش آویزون شد.می دونست به هیچ وجه کوتاه بیا نیستم.
    ـ لااقل شام امشب رو که می ذاری من حساب کنم؟
    لبخند مسالمت آمیزی رو لبام سبز شد.
    ـ خب از این یکی نمی شه گذشت.بعد عمری بلاخره تونستم گیرت بیارم.مگه می شه بی خیال این شام شد؟درضمن از الآن بگم من جواپی میخوام.
    چشماش از شادی این درخواست برق زد.
    ـ اتفاقا برای این غذا یه رستوران خیلی خوب می شناسم.ساعت هشت منتظرم باش.فعلا.
    دستی تو هوا به عنوان خداحافظی تکان داد وبه سمت در رفت.با نگاه بدرقه ش کردم و وقتی درپشت سرش بسته شد یه چرخ دور خودم زدم وبی اراده به سمت پنجره رفتم.
    از اونجا دید خوبی به نمای کلی شهر داشتم.از دیدن خونه ها با سقف سفالی ومعماری بی نظیرشون لبخند عمیقی زدم وبا حس اینکه بلاخره به خونه برگشتم ،با آرامش چشمامو بستم.
    نمی گم دیگه اون حس بد غریب بودن باهام نبود،یا ترس روبرو شدن باحقایق رو نداشتم.نه...همه ی اینا بود ودر کنارشون اون آرامش هم وجود داشت.
    از پنجره دور شدم وخودمو بی هوا روی تختم پرت کردم وبه سقف اتاق چشم دوختم.واقعا فضای دلنشینی داشت.بیشتر از رنگ های گرم تو طراحی اتاق استفاده شده بود وتا جایی که امکان داشت از هنرهای دستی وسنتی منطقه هم تو چیدمانش بهره برده بودن.
    از فکر اینکه باید خبر رسیدنمو به بابا اطلاع بدم به سمت تلفنی که روی میز عسلی بود خیز برداشتم واز ویزیتور هتل خواستم با شماره ای که می دم تماس بگیره.
    چند دقیقه بعد تماس برقرار شد و من همه چیز، از رسیدنم ودیدن ابراهیم واقامتم تو هتل رو واسه بابا توضیح دادم...خداحافظی مون دوباره با حس دلتنگی ای همراه بود که باعث شد هردو پشت خط بغض کنیم و به همین زودی بی قرار بودن کنار هم باشیم.
    بعد از قطع تماس کمی استراحت کردم وبا گرفتن یه دوش آب گرم تقریبا خستگی سفر از تنم بیرون رفت.
    قبل از هشت لباس پوشیده وآماده تو لابی هتل بودم.یه سوییشرت پاییزه هم محض احتیاط برداشتم.احتمال می دادم شب موقع برگشتن کمی سرد شه.
    ابراهیم با همون بلوز وشلوار جینی که بعد از ظهر پوشیده بود،وارد هتل شد وبا دیدنم که به محض ورودش از جام بلند شده بودم ،به سمتم اومد.
    ـ حاضری؟
    با اشتیاق سرتکان دادم وهمراهش از هتل خارج شدم.شام رو تو یه رستوران بزرگ وشیک خوردیم.ومن بعد از مدتها طعم غذاهای وطنی رو زیر دندونم حس کردم.
    شب موقع خداحافظی ابراهیم قول داد ساعت ده بیاد دنبالم تا منو برای دیدن نقاط دینی شهر ببره.
    راستش بعد از اون بعد از ظهر عالی،شب خوبی رو پشت سر نذاشتم.از یه طرف عوض شدن مکان خوابم واز طرف دیگه فکر وخیال که یه لحظه راحتم نمیذاشت خواب رو به چشمام حروم کرده بود.
    صبح با احساس کسالت وخستگی از جام بلند شدم.ابراهیم که اومد ومنو تو اون حال دید،حسابی نگران شد اما خب نذاشتم نگرانیش ادامه پیدا کنه.با شور وهیجان ترغیبش کردم که هرچه زودتر شهر رو بهم نشون بده.

    اولین مکانی که برای دیدن انتخاب کردیم بازار کازان جیلوک در مرکزی ترین منطقه ی سارایوو یعنی باش چارشیا بود.این منطقه با درخت های کهن وقدیمی وکافه های زیادش که اکثرا تو فضای آزاد میز وصندلی گذاشته بودن واز مشتری هاشون پذیرایی می کردن،در کنار کبوترهای بی شماری که به حضور نزدیک آدم ها عادت کرده بودن،نمایی از بخش های سنتی شهر استامبول رو به نظرم می آورد.
    و اولین چیزی که توجهمو به خودش جلب کرد،وجود یه سقاخونه ی قدیمی به اسم سبیل بود که درست تو مرکز این منطقه قرار داشت.معماری زیبای سقاخونه وادارم کرد چند لحظه بایستم وبا دقت بهش خیره شم وحتما یه چندتا عکس قشنگ هم ازش بگیرم.
    با ورود به بازار ودیدن صنایع دستی متنوع وزیبایی که واسه فروش گذاشته بودن،بی اراده غرق دنیای رنگی بدلیجات وآویزهای دخترونه شدم.وتا اونجایی که دوستام ودختر های فامیل تو ذهنم اومدن براشون از اون بدلیجات به عنوان سوغاتی خریدم.
    البته سهم منم یه گردنبند بلند با مهره های شیری وشکلاتی بود که ابراهیم واسه م خرید.
    عمده صنایع دستی بازار،قهوه جوش وفنجون بود.جلوی یکی از همین مغازه ها ایستادم ودر حالیکه بی خیال،به طرح ورنگ فنجون ها خیره شده بودم.از دیدن فنجونی که عجیب به چشمم طرح ورنگش آشنا می اومد،تکان سختی خوردم.
    یه خاطره ی قدیمی با ریزترین جزئیات وزوایاش تو ذهنم نقش بست...طرح یه جفت چشمای طوسی خوش رنگ که نیمه باز به فنجون کوچیکی تو دستاش زل زده بود وداشت نفس های آخرشو می کشید.
    بی اختیار چشمامو بستم واز کنار ویترین مغازه گذشتم.با یادآوری اون خاطره ی دردناک تمام ذوق وشوقم کور شد وبه پیشنهاد ابراهیم خرید سوغاتی رو به روز بعد موکول کردیم.
    دیدار از مسجدعلی پاشا با اون سقف گنبدی خاکستری ونمای سنگی سفیدش،کتابخانه ی غازی خسروبیگ ورفتن به منطقه ی توریستی وتفریحی ورلو که سرچشمه ی رود بوسنا ست وطبیعت وفوق العاده زیبایی داره،به نوعی پنج روز اول هفته م پر شد.دو روز آخر رو هم من خودم به تنهایی کمی تو شهر گشتم واز مکان های تاریخی وسنتی دیدن کردم.
    آخر هفته به سمت موستار حرکت کردیم.این بار برای اقامت به خونه ی یکی از دوستان ابراهیم که چند سالی می شد ازدواج کرده بود،رفتیم.و آنا ومحمد ازمون استقبال گرمی کردن.
    قرار بود فردای اون روز سری به مزار پدرم بزنیم.طبق اطلاعات بدست آورده ی ابراهیم، بابا رو سال 1992 تو یه عملیات چریکی علیه صرب ها نزدیک شهر فوچه دستگیر کرده و به زندون شیروکی برییگ که در نزدیکی شهر موستار بود منتقل کرده بودن.وتو زندون تحت شکنجه به شهادت رسونده بودنش.
    شام خوشمزه ای رو که آنا تدارک دیده بود خوردیم وبعددر کنار هم یک سری فیلم وعکس از جنایات صرب هاروتماشا کردیم.
    فیلم هایی که هرکدوم گرفتنش تو اون فضای خفقان وپر از ترس اون زمان کار شجاعانه ای بود ومحمد این آرشیو تقریبا کاملی رو که داشت، مدیون برادرش بود که تو این راه به شهادت رسیده بود.
    ابراهیم یه سری عکس به دستم داد وگفت:یه نگاه به اینا هم بنداز.
    راستش دیدن چیزایی که خودم به گونه ای از نزدیک تجربه شون کرده بودم چندان به مذاقم خوش نیومد.واسه همین تمایل زیادی نشون ندادم.
    ـ فکر کنم دیدمشون...ندیدم؟
    ابراهیم که متوجه این عدم تمایل شده بود با مهربونی لبخند زد.
    ـ اگه دوست نداری نگاهشون کنی لازم نیست معذب شی.من درکت می کنم.این حس فقط مال تونیست.خیلی ها اینجا وقتی حرف از اون سالهای جهنمی می شه این عکس العمل رونشون می دن.راستش تصمیم دارم یه مستند در مورد سربرنیتسا ووقایع سال 1995 بسازم.اما حرفشو که با دیگرون درمیون میذارم،اکثرشون سکوت میکنن وتمایل ندارن درموردش حرف بزنن.
    محمد با حرص گفت:صحبت ازحقارت هایی که بهمون تحمیل شده کار ساده ای نیست ابراهیم.به اونا حق بده.اون صرب های احمق به واسطه ی عقده های تاریخی شون بلایی به سر این ملت مظلوم آوردن که حرف زدن درموردش آسون نیست.دردکشتن مردها وپسرهامون،شکنجه های عذاب آور توی زندون ها وآواره شدن از خونه وشهرهامون یه طرف،تجاوز به زن ها ودخترهامون که با اون ایده ی جنون آمیز تصفیه ی قومی همراه بود یه طرف.
    به وضوح دیدم که چهره ی آنا با این حرف همسرش تیره شد ونگاه درد کشیده شو از اون گرفت وبه دستایی که رو جفت پاهاش مشت شده بود دوخت.
    ـ آنا عزیزم.
    دست حمایت گر محمد رو شونه های همسرش نشست واونو به طرف خودش کشید.وابراهیم با ناراحتی سرپایین انداخت.نیازی به گفتن نبود از برخورد هر سه نفرشون می شد فهمید که آنا هم یکی از همون قربانی ها بود.
    چی می تونستم در باب همدردی بهش بگم.وقتی خودم یکی از شاهدین اینجور شکنجه شدن زن ها ودخترهای جوون بودم.اما با این حال وقتی آنا با گریه شروع به صحبت کرد مو به تنم راست شد.

    ـ من فقط سیزده سال داشتم که اونا من وخواهربزرگمو از خونواده مون جدا کردن وبه یه اردوگاه نظامی بردن....یادم میادبه محض ورود به اونجا واسه تحقیر هرچه بیشتر،سرمون رو از ته تراشیدن وبعد با دستور فرمانده شون به ما...من تو اون اردوگاه چیزهایی رو دیدم که تو جهنم دیده نمی شه.اونا به دختر بچه های ده ساله هم رحم نمی کردن...شده با کتک وتودهنی خودشونو بهمون تحمیل می کردن...من ازشون بدم می اومد...از بوی کثیف تنشون حالم بهم می خورد...از مست شدن و تجاوز های دست جمعی شون نفرت داشتم.
    نتونست دیگه ادامه بده.سرشو گذاشت رو سینه ی محمد و گریه وهق هق شو تو آغوش همسرش خفه کرد.اون نمی خواست اشک بریزه.اما مگه دست خودش بود.اشکاش که به اندازه ی قلب داغ دیده ش صبور نبودن.
    کمی که آروم شد وتونست اون اشکارو پس بزنه گفت:بربریت و وحشی گری تو شکنجه هاشون بیداد می کرد.در ظاهر بر اساس اون ایده ی مزخرف تصفیه ی قومی وزاد ولد از این راه بهمون تجاوز می کردن اما کاملا مشخص بود هدف تنها این نیست.اونا واسه ارضای غرایز حیوانی شونم که شده دست به این کار می زدن.وما زنها ،بی گناه ترین کسانی رو که حتی ذره ای تو این جنگ و گذشته ی سیاهشون نقشی نداشتیم به بدترین شکل ممکن مجازات کردن.تجاوز...کتک خوردن...داشتن فرزند ناخواسته...هیچ می تونی حدس بزنی چقدر زن باردار تو اون اردوگاه خودکشی کرده یا زیر شکنجه جون داده؟...اونا خواهرمو همراه یه عده زن جوون دیگه به جبهه هاشون منتقل کردن تا به عنوان زن روسپی در اختیار ارتششون باشن.کثیف تر از این جنایات به عمرم ندیدم ومطمئنم نخواهم دید.شاید این میون من واقعا شانس آوردم که بعد هشت ماه اقامت تو اون اردوگاه لعنتی یه خونواده ی صرب که از قضا آشنایی دوری باهامون داشتن منو خریدن وبه خونواده م تحویل دادن.اما با این وجود هیچ وقت نتونستم خاطرات وحشتناک اون روز هارو فراموش کنم...سال قبل دادگاهی در مورد یکی از فرماندهان اردوگاهی که من توش اسیر بودم تشکیل شد.باور نمی کنی اگه بگم از اونهمه زن فقط شش نفر با من حاضر شدن تو اون دادگاه شهادت بدن.ترس از آبرو وبار عذاب روحی وروانی ای که این قضیه داره باعث میشه زن های مسلمون سکوت کنن ونخوان از اون شکنجه ها حرفی بزنن...من اما به محمد هم گفتم تا آخرش می رم وبه خاطر خودم وخواهرم که موقع سقط جنین ناخواسته ش تو بیمارستان زنیکا فوت کرد وخواهرهای مسلمون دیگه م که جونشون رو تو این راه دادن سکوت نمی کنم.
    محمد با علاقه به همسرش خیره شد و حرفشو با تکان دادن سر تایید کرد.نگاهمو ازشون گرفتم وبه چشمای پر اشک ابراهیم دوختم.که داشت با تحسین به آنا نگاه می کرد.
    صبح قبل از اینکه سر مزار پدرم بریم،سراغ یکی از هم سلولی هاش که از اهالی همین شهر بود رفتیم.قرار شد اونم همراهی مون کنه.وقتی فهمید من اینهمه راه رو از ایران برای دیدن پدرم اومدم عمیق تو چشمام خیره شد وبا اندوهی که نمی تونست توصداش مخفی کنه زمزمه کرد.
    ـ صالح عاشق خونواده ش بود.از شما زیاد حرف می زد.ببینم تو همون دختر کوچولوشی که تا یه سالگیتو دیده بود؟
    اشک تو چشمام نشست وسر تکان دادم.
    ـ نه اون جاسمینا کوچولو بود.من موقعی که پدرم دستگیر شد شش ساله بودم.
    مردی بی توجه به جوابم تو خاطراتش غرق شد.
    ـ یک سال تموم مارو به وحشی ترین شکل ممکن شکنجه دادن.با هرچیزی که دم دستشون می اومد کتکمون می زدن.با سیم برق،باتوم،قنداق تفنگ وخیلی چیزای دیگه.می خواستن هرطور شده ازمون اطلاعات بگیرن.گاهی حتی خبرهای دروغی در مورد خونواده مون می دادن که مقاومتمون رو بشکنن.یادمه مارو تو سرمای زمستون با لباس های کم به حیاط زندون می کشیدن ورومون آب می پاشیدن و وادارمون می کردن آوازهای چتنیک(آوازهای حماسی صرب ها)رو بخونیم.هر کی هم که سر باز می زد،کتک می خورد اونم تا سر حد مرگ.صالح اما مرد قوی وبا اراده ای بود.اینهمه شکنجه می شد اما کم نمی آورد.آخرین بار وقتی در دفاع از پیرمردی که به شدت کتک خورده بود اعتراض کرد.چندین سرباز بهش حمله ور شدن واونقدر با قنداق تفنگشون به سر وصورت صالح کوبیدن که خون از دماغ وگوش هاش جاری شد و...
    مرد سرشو پایین انداخت وسکوت کرد.وحاصل شنیدن حرفاش بغض یخ زده ای شد که راه نفس کشیدنمو بست.
    ابراهیم جلوی محوطه ی سرسبزی نگه داشت.با دیدن سنگ قبرهای ایستاده ی بی شماری که جلو چشمام قرار داشت تموم بدنم شروع به لرزیدن کرد.خدای من انگار بعد بیست سال تازه الآن خبرمرگ پدرمو بهم داده بودن.
    ابراهیم به سمت سنگ قبری که تو چند قدمی مون بود رفت و کنارش ایستاد. به سمتم برگشت.
    ـ جاما...این پدرته.
    اشک دیدمو تار کرد وهق هقم سکوت سنگین اونجارو شکست.با بغض سرتکان دادم.نه اون پدر من نیست...آخه مگه پدر من می تونه فقط یه مشت خاک ویه سنگ قبر باشه؟...اونم بعد بیست سال دوری؟!!...این اون بابایی نیست که منو رو پاهاش می نشوند وموهامو با علاقه می بافت.کسی که دلیل اشک های ماما وقهرمان قصه های خیالی من ویحیی بود.
    کنار خاکش زانو زدم وبه نوشته های روی سنگ قبر خیره شدم.صالح هوتیچ متوفی در تاریخ می سال1993.نه سال تولدی نه نام پدری...هیچی غیر از همون توضیحات مختصر که انگار داشت با تمسخر اینم مثل تموم حقارت هایی که کشیدم توی دهانم می کوبید.انگار نه انگار که اینجا انسان بزرگی به خاک سپرده شده بود.مردی که یک روز به خاطر دفاع از باورهاش چشم از عزیز ترین داشته هاش پوشید وبا همه ی وجود برای حفظ همین باور ها جنگید.
    دستی به خاک کشیدم وبا حس اینکه بابا اینجا در آرامش خوابیده، قلبم قرار گرفت.دیگه مهم نبود اگه تنها نشونی که ازش مونده فقط یه سنگ قبر با دوخط نوشته باشه.بابا هنوزم قهرمان زندگی من بود.
    اشکامو پس زدم وبه سختی گفتم:سلام بابا.من بلاخره اومدم...بعد هفده سال...تنها بدون یحیی...بدون ماما...بدون جاسمینا.اومدم که بهت بگم دوستت دارم وبگم دلم برات خیلی تنگ شده بابا.خیلی...می دونم که اومدنم یه جورایی دیره اونم وقتی که ماما کنارم نیست ویحیی...بابا دلم یحیی رو می خواد...من طاقت دیدن یه سنگ قبر دیگه رو ندارم.
    اشک دوباره تونی نی چشمام جوشید وبغض راه گلوموبست ونذاشت حرف بزنم.دستم به سمت کیفم رفت وروسری کرم رنگی رو که حاشیه ی آبی روشن داشت بیرون کشیدم.
    ـ برات جز این نتونستم یادگار دیگه ای از ماما بیارم.منو ببخش بابا.
    روسری ماما رو بعد بوییدن وبوسیدن به کاج کوتاه کنار سنگ قبر گره زدم.زیر لب فاتحه ای خوندم وازجام بلند شدم.
    نمی دونم چرا نتونستم خداحافظی کنم.انگار دل کندن ازش به این آسونی ها هم نبود.
    حاج خانوم راست میگفت.اینجا بود که من می فهمیدم کی هستم.درست کنار مزار بابا...چون این فقط یه سنگ قبر نبود...فقط بابا نبود...همه ی هویت من بود.

    سفرمون به سربرنیتسا با خداحافظی از محمدوآنا ،تو اون غروب زیبا وزیر بارون نم نم پاییزی شروع شد. وهمزمان با این سفر ،ذهنم تموم خاطرات هفده سال قبل رومرورکرد.با دید جامای نه ساله وبرداشت ندای 26 ساله.
    تا جایی که یادمه همش جنگ بود ودرگیری.یه جنگ داخلی با ریشه های اختلاف قومی وعقیدتی وفرهنگی.یه جنگ سه طرفه بین کروات ها،مسلمون ها وصرب های منطقه ی بوسنی وهرزگوین. ماجرا از اونجا شروع شد که با از هم پاشیده شدن نظام کمونیستی یوگسلاوی سابق ،کشورهای تحت سلطه ی این نظام مثل اسلونی وکرواسی اعلام استقلال کردن.بوسنیایی ها هم همین قصد رو داشتن واین کارو هم کردن.منتها صرب های بوسنی با این اقدام مخالف بودن.اونا با پیش زمینه ی بدبینانه ای که از گذشته داشتن می خواستن که هنوز تحت سلطه ی حکومت فدرال صربی در بلگراد قرار بگیرن.ومناطق صرب نشین از بوسنی جدا شه.اما مسلمون ها وکروات ها با این تجزیه مخالف بودن.همینم آتش انتقام صرب های کینه ای وبدبین رو برعلیه اون دو گروه دیگه شعله ور کرد واین میون یه عده انسان بی گناه مثل زن ها وبچه ها قربانی این اختلاف نظرها شدن.
    مثلا همین خونواده ی من.
    خبر شهید شدن بابا رو که برامون آوردن شونه های ماما خم شد وبعد از اون هرگز ندیدم سر راست کنه وبا اطمینان قدم برداره. خونواده ی کوچیکمون تو بحبوحه ی این جنگ نابرابر،ستون محکم وقابل اتکاشو از دست داده بود.
    البته این غم فقط مختص ما نبود.درست تو همسایگی مون صمیمی ترین دوستم زانا یکماه قبل از من، خبر شهادت پدرش رو شنیده بود واونهام به نوعی عزادار بودن.
    تو اون اوضاع نا به سامان تنها خبر خوبی که بهمون رسید واتفاقا همونم بهمون ضربه زد خبر تصویب قطعنامه ای بود که طی اون سربرنیتسارو منطقه ی امن اعلام کرده بودن.واین یعنی هیچ یک از سه گروه درگیر حق حمله به این شهر رو نداشتن.با تصویب این قانون،هجوم هزاران آواره به شهر کوچیکمون شروع واردوگاههای زیادی اطراف شهر برپا شد.
    نیروهای هلندی به عنوان دیده بان سازمان ملل ماموریت پیدا کردن که از اهالی این شهر وآوارگان حمایت کنن.حضور این نیروها بهانه ای شد که سلاح وتجهیزات مختصر نظامی ساکنین شهر رو ازشون بگیرن واین قول رو بدن که همه جوره ازمون پشتیبانی میکنن.
    قولی که تو جولای سال 95 به راحتی آب خوردن زیر پا گذاشته شد وهمین نیروها ،چندین هزار انسان بی دفاع رو دودستی تحویل صرب ها دادن تا فردای اون روز حدود هشت هزار مرد وپسر نوجوون رو تو گورهای دسته جمعی کشته شده پیدا کنن.اونم به چه جرمی؟...مسلمان بودن.
    اما دوسال قبل این اتفاق با امن شدن منطقه وتصویب اون قطعنامه ی کذایی،خونه ی کوچیکمون به استقبال مهمون عزیزی رفت که تا اون روز چیز زیادی ازش نمی دونستم.یه بیوه زن چهل وخورده ای ساله به اسم کادا.
    اینجور که ماما می گفت کادا پرستاری بوده که مادربزرگ رو از مرگ حتمی نجات داده ومامارو به دنیا آورده.یه جورایی برای ماما مثل مادر می موند.کادا از اهالی شهر توزلا ویه کروات بود.
    اعتراف می کنم که اون دوسالی که در کنارمون زندگی کرد از بهترین سال های عمرمه.هروز با حس حضورش تو خونه مسیر مدرسه تا خونه رو می دویدم وزانا رو که کمی فربه بود واضافه وزن داشت به دنبال خودم می کشیدم.
    کادا همیشه با خوشمزه ترین تنقلاتش انتظارمونو می کشید. و مثل یه مادر مهربون ازمون پذیرایی می کرد.
    جاسمینا جز به آغوش اون موقع خواب به آغوش کس دیگه ای عادت نداشت.ویحیی فقط به حرف کادا گوش می کرد.
    ماما افسردگی داشت واین چیزی نبود که فهمیدنش سخت باشه.کادا مدتها می شد به جای اون امور زندگی رو با دستای توانمندش می چرخوند.وما شاد بودیم.با اینکه ماما همیشه گریه می کرد ومدتها می شد آذوقه ی شهر تموم شده ومنطقه در محاصره ی صرب ها بود.
    اما این رویای در نظر من قشنگ، از غروب روز هشتم جولای سال95 به پایان رسید.درست وقتی که تک تیراندازهای صرب به عمد بچه های کوچیک رو هدف قرار دادن.وجاسمینا کوچولوی چهارساله ی ماهم بی گناه،قربانی هدف گیری دقیق یکی از اونها شد.
    خوب یادمه اون روز تو آشپزخونه کنار اجاق گاز ایستاده بودم وکادا داشت طرز تهیه ی یه سوپ خوشمزه رو بهم یاد می داد.این اولین تجربه ی آشپزیم بود واز شب قبل که قولش رو از کادا گرفته بودم هیجان داشتم.
    کادا سیب زمینی های خورد شده رو به دستم داد وگفت:حالا می تونی اینارو هم بهش...
    صدای جیغ وفریادهای یحیی حرفشو قطع کرد.
    ـ ماما...ماما.
    کادا به سرعت از کنارم گذشت وبه طرف در خونه دوید.از صدای جیغ کادا ظرف سیب زمینی از دستم رها ومحتویاتش کف آشپزخونه پخش شد.
    ـ وای خدای من جاسمین.
    به طرف در رفتم اما قبل از اون دیدم که ماما نمازشو نیمه کاره رها کرد وبه طرف در دوید.از پنجره ی کوچیک نشیمن متوجه یحیی شدم که با گریه جاسمینا رو تو بغلش گرفته وبه سمت خونه می یاره.
    از ترس چیزی که ممکن بود به سر خواهر کوچولوم اومده باشه پاهام قفل شد. وکنار در ایستادم وشوکه وناباور به یحیی چشم دوختم که درست دم در حیاط زمین خورد وجاسمینا رو تو بغل کادا انداخت.
    ماما خودشو محکم زد وناامیدانه جیغ کشید.یحیی از جاش بلند شد وبه سمتش رفت تا جلوی آسیب رسوندن بی دلیل به خودشو بگیره.نگاهم اول میخ سرزانوهای زخمی یحیی بود اما بعد به سمت پیراهن خیس از خون کادا چرخید وروی لرزش خفیف دست های جاسمین کوچولو مات شد.از این فاصله وبا اون همه گریه زاری آدم های دور وبرم ،خیلی راحت می تونستم صدای خس خس سینه شو تشخیص بدم.وچشماشو که تو اشک موج می زد ببینم.
    اما چند لحظه بعد خواهر کوچولوم مقدار زیادی خون بالا آورد و دوتا خورشید تابان نگاهش تو کاسه ی چشماش گم شد ومن فقط سفیدی دیدم.سفیدی مطلقی که برام تیره وتار تر از هرسیاهی بود.
    مافرشته ی کوچیک خونه مون رو از دست دادیم وغروب دلگیر هشتم جولای شد نقطه ی پایان عمر دختر بچه ی چهارساله ای که دلش می خواست با دوستای همسن وسالش تو خاک وخل کوچه وشهر جنگ زده مون،فقط بازی کنه.
  4. #4
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    فردای اون روز آتش حملات صرب ها تشدید شد.هزاران آواره از اردوگاههای اطراف واز ترس سربازان صربی به سمت شهر در حال فرار بودند.ما اما عزادار از دست دادن جاسمینا، بی تفاوت به اتفاقات دور وبرمون اون طفل معصوم رو به خاطر شرایط پیش اومده به ناچار تو حیاط جلوی خونه مون دفن کردیم.
    ماما براش قرآن خوند وکادا بوته ی رز صورتیشو که داخل گلدان ویادگار همسرش بود،سرخاک جاسمین کاشت.
    خبرها کم وبیش به گوشمون می رسید.ماما نگران بود ونمی خواست من ویحیی رو هم از دست بده.
    صرب ها دهم جولای مقر هلندی هارو زیر آتیش گرفتن وفرمانده ی هلندی درخواست حمایت هوایی کرد.اما تا این در خواست مورد پذیرش قرار بگیره صرب ها با زیرکی حملات رو متوقف کردن ودر نتیجه هواپیماهای جنگی هم مواضع صرب هارو بمباران نکردند.
    مردم همه آشفته وشوکه بودن.حدود بیست هزار آواره که اکثرا زن وکودک وافراد ناتوان بودن به سمت پایگاه نیروهای هلندی در پوتوچاری منطقه ای نزدیک سربرنیتسا رفتن تاپناهنده بشن.ما وبسیاری از همسایه هامون هنوزم تمایل نداشتیم خونه مون رو ترک کنیم.
    می دونستیم که بلاخره صرب ها وارد این شهر می شن وهر مرد مسلمونی رو که ببینن دستگیر می کنن.ماما بابت یحیی خیلی می ترسید.کادا بهش دلگرمی می داد اما بی فایده بود.یحیی دوازده سال داشت واون صرب های جانی دقیقا پسرهای دوازده سال به بالا رو به عنوان جنایتکار جنگی دستگیر می کردن.
    یازدهم جولای فرمانده ی صرب ها راتکو ملادیچ هم وارد شهر شد .وکنترل نظامی شهر به طور کامل به دست صرب ها افتاد.
    مارو از خونه هامون بیرون کشیدن وهمه ی زن ها وبچه ها رو یک جا جمع کردن.ماما از قبل لباس های دخترونه ای به تن یحیی پوشونده بود ویکی از روسری های خودشو روی موهای کوتاه وپسرونه ش بسته بود.با اینکه دیدن چهره ی برادرم تو اون لباس ها خنده دار به نظر می رسید اما درد اونجا بود که با همین سن کمم دیدن یحیی با اون لباس ها باعث خندیدنم نمی شد.
    اتوبوس های زیادی برای انتقال زنها وبچه ها وارد شهر شد.صرب ها عده ای از مرد هارو که به تازگی دستگیر کرده بودن به ظاهر برای بازجویی به انبارها وکامیون ها منتقل می کردن.شهر بوی مرگ می داد.بوی تعفن اجسادی که سربه سر در گورهای دسته جمعی افتاده وبزرگترین مدرک متهم کردن یکی از فجیع ترین نسل کشی های تاریخ بشری بودن.
    نگاه غمبارمو برای آخرین بار به کوچه وخیابان های آشنای زادگاهم انداختم وبه زانا صمیمی ترین دوستم دوختم.به اون که چشمای خوش رنگ آبیش توصورت گرد وپر از کم ومکش می درخشید وبرام یادآور شیطنت های کودکی مون بود.
    وقتی باغصه نگاهشو ازم گرفت وبه سمت اتوبوسی رفت که به واسطه ی گروه به گروه تقسیم شدنمون مسیر سرنوشتشو تغییرداده بود.من باهمه ی بچه گیم درک کردم که این یه خداحافظی معمولی نیست وشاید دیگه اونو نبینم.برای آخرین بار واسه ش دست تکان دادم وبه وضوح درخشش اشک رو تو چشماش دیدم وهرگز فرصتی به دست نیاوردم که بهش بگم،وقتی با چشمای گریونش بهم زل می زنه خیلی خیلی بیشتر از همیشه دوستش دارم.
    به فاصله ی چند دقیقه گروه مارو هم به سمت اتوبوسی هدایت کردن.تا اون لحظه کسی هنوز متوجه پسر بودن یحیی نشده بود اما تو گیرو دار سوار شدن به اون اتوبوس سربازی با دیدن دختربچه ای که کفشای پسرونه پوشیده به یحیی شک کرد.لوله ی تفنگشو به سمتش گرفت وباصدای بلند فرمانده شو صدا زد.
    دست وپای یحیی شروع کرد به لرزیدن وباالتماس به ماما وکادا زل زد.با وحشت به دامن کادا چنگ انداختم.احساس می کردم اون مثل همیشه می تونه جلوی اتفاق های بد رو بگیره.اما هرگز چنین چیزی نشد.
    اونا یحیی رو از صف بیرون آوردن وروسری شو پایین کشیدن.چهره ی درمانده وبی پناه برادرم از اون فاصله ی ده قدمی داشت قلبمو به آتیش می کشید.با گریه وزاری می خواست که اونو از ماما جدا نکنن.اما اون بی رحم ها با کتک دستاشو گرفتن وبه سمت کامیونی که ته خیابون پارک شده بود،بردن.
    ماما جیغ می کشید والتماس می کرد وکادا با نا امیدی گریه.
    این نهایت بی انصافی بود.آخه چطور می تونستن اونو به جرم جنایتکار جنگی بودن دستگیر کنن؟یحییِ من فقط یه پسربچه بود.


    دوره ی آوارگیم با جدا شدن از برادرم وسوار شدن به اون اتوبوس شروع شد.صرب ها تو زندانی وآواره کردن اسراشون کارهای احمقانه زیاد می کردن.از نظراونها هر چهار دیواری که راه فراری نداشت میشد زندان باشه واونا می تونستن باکمترین حقوق انسانی هر تعداد اسیری رو که بخوان تو اون چهاردیواری حبس کنن.
    اولین شهری که مارو بهش منتقل کردن ویسگراد بود.یه شهری تقریبا نزدیک به سربرنیتسا.همونجا هم بازم به دو گروه تقسیممون کردن.
    مارو به ایستگاه پلیس بردن وگروه بعدی رو هم به ورزشگاه مرکزی.با اطلاعاتی که از آواره هاو اسرا داشتیم اینو خوب می دونستیم که زندانی شدن تو ورزشگاههابا وجود نبودن کمترین امکانات،مساوی با مرگ حتمیه.وما شاید از این نظر شانس آوردیم که به ایستگاه پلیس بردنمون.
    اقامت ما تو اون ایستگاه بیشتر از سه روز نشد.با کامیون به شهر دیگه ای منتقل شدیم و توبدترین شرایط ماروتو انبار خونه ی یه صرب، زندانی کردن.صدای گریه وبی قراری بچه ها حتی یه لحظه هم قطع نمی شد.یه پیرمرد مریض همراهمون بود که مرتب سرفه میکرد.ماما دوباره افسرده شده بود وتنها کاری که تو این مدت از کادا بر می اومد فقط دعا خوندن بود.
    فضایی که ما توش حبس شده بودیم حتی جا واسه درست نشستن هم نداشت.چه برسه به دراز کشیدن.همه مون خسته وگرسنه بودیم.اون صرب های دیوونه جز یه تیکه نون کهنه وبیات چیز دیگه ای بهمون نداده بودن.
    چندنفری احتیاج داشتن که به دستشویی برن اما اونا توجهی نشون نمی دادن.
    گروهمون تشکیل شده بود از یه زن مسن ودختر جوونش،اون پیرمرد مریض،یه زن همسن ماما که دوتا پسر بچه ی پنج وهفت ساله داشت،یه زن جوون زیبا ودختر بچه ی چهارساله ش وما سه نفر.با اون پنج سرباز صرب وفرمانده شون جمعا هفده نفری می شدیم.
    توعالم خواب وبیداری بودم که دوتا سرباز در انبار رو باز کردن وبافریاد همه مون رو از اونجا بیرون کشیدن.
    ـ لعنتی تکون بخور.
    یکی شون اینو گفت وماما رو به طرف جلو هل داد.زن جوون که دختر بچه شو محکم تو بغلش گرفته بود با وحشت کنارمون قدم بر می داشت.همه مون می ترسیدیم.اما انگار اون زن جوردیگه ای می ترسید.
    تو حین این سفر چندباری دیده بودم که سرباز ها دستش می انداختن یا باهاش شوخی های زشتی می کردن.زشت به این لحاظ که حتی من با اون سن کم وندیدن چنین چیزهایی حس می کردم نباید شوخی خوبی باشه.چون اونها می خندیدن وزن گریه می کرد.
    فرمانده شون دستور داد به صف شیم.جلومون ایستاد وبه هدف ایجاد ترس و وحشت،توچشمای تک تک مون زل زد.
    ـ از اینجا به بعد ما باید تا یه مسیری پیاده بریم.واین یعنی اینکه مراقبتمون از شما چندین برابر می شه چون احتمال فرارتون رو می دیم.اماباید اینو هم بهتون اخطار بدم که به هیچ عنوان کسی که حتی تصمیم به فرار بگیره،زنده نمی مونه.حالام بهتره راه بیفتین.
    اون زن مسن اعتراض کرد.
    ـ اما ما توان طی کردن این مسیر رو با پای پیاده نداریم.از اینا گذشته ما هنوز گرسنه وخسته ایم.
    فرمانده پوزخند چندش آوری زد وباتومی رو که تو دستاش به بازی گرفته بود رو سر وصورت زن فرود آورد.دختر جوون همراهش شروع کرد به داد وفریاد کردن.اما کسی توجهی نکرد.
    زن بیچاره که از کتک خوردن حسابی بی حال وسرتا پا خونی شده بود،روزمین افتاد.فرمانده با نفرت به اون دختر جوون اشاره کرد.
    ـ هی با تو هستم.تا از نکشتنش پشیمون نشدم سریع بلندش کن.می خوایم همین الآن راه بیفتیم.
    کادا دست منو محکم تو دستاش گرفت و ماما به اون زن جوون چسبید.در ظاهر می خواست ازش حمایت کنه اما من خیلی خوب حس می کردم که دلیل نزدیکیش فقط اون دختر بچه ی چهارساله ست.
    که ازش تنها این به ذهنم مونده که اسمش لنا بود وچشمای طوسی داشت والبته یه فنجون کوچولوی خوش طرح ورنگ تو دستاش بود که از اون بیشتر از جونش محافظت می کرد.


    حرکت تومسیر نا هموارِ جنگلی که پیش رومون بود خیلی کند وپر افت وخیز انجام می شد.همگی مون تشنه وگرسنه وخسته بودیم.
    پیرمرد دوبار حالش بهم خورد وفقط زردآب بالا آورد.هر بار هم سرباز ها با کتک بلندش می کردن واون بیچاره مجبور می شد به مسیرش ادامه بده.
    با رسیدن تاریکی شب ومحدود شدن دیدمون فرمانده بلاخره دستور توقف داد.با همون حال زار وپاهایی که توی کفش ورم کرده وزخمی بود کنار ماما نشستم وجیره ی غذایی مو که فقط یه سیب زمینی کباب شده تو آتیش بود خوردم.اونقدر خسته بودم که به محض تموم شدن اون غذای مختصر پلکام روی هم افتاد ورو پاهای ماما خوابم برد.
    با حس سقوط از یه بلندی،از خواب پریدم.کسی داشت ماما رو به زور می کشید.صدای جیغ اون دختر جوون وفریاد های زن مسن همراهش ترس رو به دلم انداخت.به طرف کادا برگشتم.اون سرجاش نبود.با نگرانی سرچرخوندم ودیدم که دوتا پسربچه ای روکه مادرشون رو سربازها داشتن به کنار آتیش می کشوندن،تو آغوش گرفته.

    مادر لنا هم از خواب بیدار شد وبا وحشت به فرمانده که بهش نزدیک می شد چشم دوخت.
    با همون سن کم حس می کردم که قراره اتفاق بدی بیفته.با فریاد های کمک خواهی اون زن جوون ،لنا از خواب بیدار شد وشروع به گریه کرد.ماما بر اساس حس ناخواسته ای به سمت اون دختر بچه چرخید ودر حالیکه دربرابر رفتن مقاومت می کرد رو زمین نشست.سربازی که ماما رومی کشید با خشم بهش سیلی زد.ماما نگاه دقیقی به صورت سرباز انداخت.به زحمت هفده سال داشت. ماما از همین سن کم وبنیه ی ضعیف سرباز استفاده کرد وبلند شد وبا تموم قدرت به وسط پاش کوبید.سرباز دیگه ای که تو چندقدمی اونا ایستاده بود با دیدن این صحنه باتومش رو بلند کرد ومحکم به سرماما کوبید.یه لحظه نفس توسینه م حبس شد.با چشمای ناباورم دیدم که ماما روی زمین افتاد وگوشه ی ابروش شکافته شد.
    نمی دونم شاید اون برخورد تو اون شب سراسر کابوس ،تقدیر خوب ماما بود که بتونه از جهنم اون شیاطین خیلی اتفاقی وبدون آسیب بگذره.
    با این حال من اون شب چیزی دیدم که حتی الآن وبا این سن،وقتی بهش فکر می کنم به حال همون جامای نه ساله می افتم.
    لنا داشت جیغ می کشید.عصبی وبی وقفه.مادرش اما زیر دست وپای فرمانده فقط مویه میکرد.
    کادا دوتا پسربچه رو تو بغلش گرفته وغافل از من بود که داشتم با چشمایی از ترس گشاد شده به مادر اون بچه ها ولباس های تکه تکه شده ش نگاه می کردم.
    سربازی که از ماما کتک خورده بود به سختی از جاش بلند شد وفحش های رکیکی رو با ریختن آب دهانش رو جسم بی حرکت ماما به زبون آورد.کاملا مشخص بود به دستور مافوقش مجبور به چنین کاری شده.چون بی توجه به ماما خودشو با زحمت به کنار درختی کشوند وروزمین سرخورد وچشماشو از درد بست.
    چهارتا سرباز دیگه هنوز با مادر اون دوتا پسر واون دختر جوون سروکله می زدن.وفرمانده با مادر لنا...این تهوع آورترین چیزی بود که تا به اون شب دیده بودم.
    خب من فقط یه دختر بچه ی نه ساله بودم که توفضایی با آموزش های دینی ومحدود بزرگ شده بودم.هنوز فرصت نشده بود در مورد اینجور مسائل کسی باهام صحبت کنه و اونوقت درست تو بدترین شرایط باچنین صحنه هایی روبرو شدم .

    واقعا سبعیت اون سرباز ها وفرمانده شون تا به کجا بود که حاضر می شدن چنین اعمال وحشیانه ای رو جلوی چشم چهار بچه ی خردسال انجام بدن.
    جیغ های لنا هرلحظه بلند تر وعصبی تر می شد.کادا با فریادش ازم می خواست اون بچه رو آروم کنم.مطمئناً اگه ساکت نمی شد،صرب ها می کشتنش.
    ـ جاما به من نگاه کن...تو باید اون بچه روآروم کنی.
    من اما هنوز شوکه وناباور به فرمانده وسربازهاش نگاه می کردم ومیخ صحنه ی نامناسب جلو چشمام شده بودم.
    پیرمرد شروع کرد به فحش دادن وبلند بلند خندیدن.نمی دونم هدفش از این کار چی بود.شاید فقط می خواست اون آشغال ها رو عصبی کنه یا حواسشون رو از لنا به سمت خودش جلب کنه.که ظاهرا موفق هم بود.یکی از اونا به سمتش اومد وبا لگد پهلوش رو نشونه گرفت.پیرمرد از درد به خودش پیچید وکف به دهان آورد.اما با این کار ساکت نشد.بلندتر از قبل شروع به خندیدن کرد وفحش داد.
    نمی تونستم روحرفای کادا تمرکز کنم واز جام تکان بخورم.نگاهم به سمت ماما چرخید.اون با زیرکی سرشو بلند کرده بود واوضاع رو بررسی می کرد.ظاهرا با اون ضربه بیهوش نشده بود.
    توجاش نیم خیز شد.کسی حواسش به اون نبود.چهار دست وپا به سمت لنا رفت.نگاهم با ترس سربازی روکه از دست ماما کتک خورده بود زیر نظر گرفت.ظاهرا اونقدری درد داشت که نخواد از جاش جم بخوره.چون یه لحظه چشماشو باز کرد وماما رو دید اما بی توجه به اون دوباره چشماشو بست.
    ماما لنا رو تو بغلش گرفت.دیدم که با تحکم سر بچه رو به حالت نیم رخ رو سینه ش گذاشت ودستاشو محکم گرفت وازش خواست آروم باشه وگوش بده.
    لنا کم کم آروم شد وبه صدای قلب ماما گوش داد.اما از اون طرف پیرمرد هنوزم فحش می داد وکتک می خورد.
    فرمانده که چند لحظه ای می شد مادر لنا رو رها کرده بود،با کمی نفس گرفتن از جاش بلند شد وبه سمت سربازی رفت که پیرمرد رو کتک می زد.با خشونت سرباز رو کنار زد وکلت کمریشو بیرون کشید و رو شقیقه ی پیرمرد گذاشت.
    صدای شلیک گلوله جمجمه ی پیرمرد وسکوت رعب آور اون جنگل سیاه وتاریک رو شکافت و همه مون رو شوکه کرد.
    کادا بچه هارو محکم تو بغلش گرفت وماما سرلنا رو تو آغوشش مخفی کرد.زن مسن جیغ کشید ومن با چشمایی ناباور به جسد غرق درخون پیرمرد میخکوب شدم.
    ماما که تازه حواسش به من جلب شده بود سرشو بلند کرد وبا دیدن من که مات صحنه ی روبروم شده بودم وحشتزده صدام زد.
    ـ جاما عزیزم.
    قبل از اینکه به طرفش برگردم خیسی وداغی چیزی رو همزمان روی شلوارم وپاهای لرزونم حس کردم.من اون شب از ترس خودمو خیس کرده بودم.


    دیدن اون اتفاق ناگوار ومرگ پیرمرد به حدی رو م تاثیر گذاشته که حالا هرچی فکر می کنم دقیقا بعدش چه اتفاق افتاده، چیز زیادی به خاطرم نمی یاد.فقط اینو می دونم که بعد گذشتن از اون جنگل به یه گروه دیگه ی صرب ها تو یه روستا تحویل داده شدیم واز اونجا با دوتا جیپ نظامی ما رو به شهری تو همون حوالی منتقل کردن.حال ماما و زن مسن به خاطر کتکی که خورده بودن وخیم بود.
    با این گروه جدید دیگه خبری از رفتارهای زشت اون شب لعنتی نبود اما از میزان تحقیر وکتک هم چیزی کم نشده بود.
    کادا تا جایی که ازش بر می اومد.واونا بهش اجازه می دادن به ماما واون زن مسن رسیدگی می کرد اما برای حال روحی خراب وداغون اون دختر جوون ومادر لنا و زنی که دوتا پسرکوچیک داشت،کسی کاری نمی کرد.
    از اون شهر کوچیک که حالا حافظه م یاری نمی ده اسمشو به یاد بیارم عبور کردیم.وسفر طولانی مون به سمت پریدور شهری در شمال غرب بوسنی شروع شد.شهری که بیشترین تعداد اردوگاههای نگهداری از اسرا رو تو کل کشور داشت.اردوگاهها وزندان هایی که شنیدن وقایع رخ داده درونشون،باعث یخ بستن خون تو رگ ها می شد.
    به محض رسیدن به پریدور، باز مارو به دوگروه تقسیم کردن.ما سه نفر به همراه لنا ومادرش رو به اردوگاه ترنوپولی منتقل کردن وبقیه رو به جای دیگه ای فرستادن.
    خوگرفتن به محیط اردوگاه تو اون شرایط وروحیه ی افتضاحی که داشتیم،کار چندان ساده ای نبود.وقتی هرروز باید شاهد شکنجه وکشته شدن اطرافیانت باشی دیگه پذیرفتن هیچ چیزی آسون نیست.تو اون مکان تنها چیزی که کمترین ارزشی نداشت جون آدمی بود.
    همه جور اذیت و آزاری هم پیدا می شد وغذا مثل همیشه جیره بندی وکم بود.مجبورمون می کردن بدون هیچ پوششی روی زمین سرد بخوابیم.
    هوا کم کم داشت رو به سردی می رفت وتحمل این وضعیت دیگه خارج از ظرفیتمون بود.خیلی از اسرا مریض شده بودن واز لحاظ پزشکی رسیدگی وجود نداشت.به ناظرین سازمان ملل هم اجازه ی بازدید از این مکان هارو نمی دادن.
    گاهی عده ای از ما رو برای مبادله با صرب های دستگیر شده توسط مسلمون ها یا کروات ها می بردن.تو یکی از همین روزای تکراری وکسل کننده مردی رو به اردوگاه ما منتقل کردن که نقش زیادی تو نجات من وماما از اون وضع اسفبار داشت.
    اون مرد رو با خشونت تو محوطه ی مرکزی روی زمین پرت کردن.از سر وصورت خونی وبینی شکسته ش کاملا پیدابود قبل از ورود خوب ازش پذیرایی شده.
    کادا طبق عادت همیشه که به زخمی ها رسیدگی می کرد به سمت مرد جوون رفت وکمکش کرد تا بلند شه.اما وقتی اونو به کنار دیوار کشوند وسرشو رو به بالا گرفت تا خون ریزی بینیش ادامه پیدا نکنه،با بهت زمزمه کرد.
    _ امیل؟!!
    من وماما که نزدیکش بودیم به وضوح دیدیم مرد چشماشو با سختی باز کرد وبا چهره ای گیج ودرمانده واسه چند لحظه تو چشمای کادا زل زد.
    از تکان خوردن لبهاش این طور برداشت کردم که اونو شناخته.کادا سریع دست به کار شد و خون هارو از سر وصورت امیل پاک کرد.ماما برای کمک به طرفش رفت.
    _می شناسیش؟
    کادا روسریشو جلوی بینی پسر گرفت وزمزمه وار گفت:امیل خواهرزاده ی منه.
    اومدن اون مرد جوون وحضورش در کنارمون با حس امنیت ودلگرمی همراه بود.با اینکه هنوزم شکنجه،سرما،جیره ی کم غذا والبته شب ادراری های من ادامه داشت.
    امیل حرفای تازه ای می زد واز چیزهایی مطلع بود که کمتر کسی توی اردوگاه ازش خبر داشت.می گفت اونا به زودی مجبور می شن آزادمون کنن.فشارهای بین المللی روشون زیاده وقضیه ی سربرنیتسا سروصدای زیادی کرده.من از این حرفها خیلی سر در نمی آوردم اما حسی بهم می گفت اوضاع بهتر میشه اونم خیلی زود.
    چندروزی بود که یه تب مسری تو کل اردوگاه پخش شده بود واتفاقا ماما جزء اولین کسایی بود که به این بیماری دچار شد ولی خب خوشبختانه جون سالم ازش به در برد.
    شاید خنده دار به نظر برسه که چطور یه تب می تونه آدمو با چیزی مثل مرگ تهدید کنه اما وقتی یکی تو شرایط نامساعد ما قرار بگیره حتی همین تب به ظاهر معمولی هم می تونه از پا درش بیاره.
    تو اون سرمای استخون سوز اونجوری که ماما تعریف می کرد حدود چهل وپنج نفری جونشون رو به خاطر همین تب از دست دادند.که یکی از اونا لنا کوچولوی چهارساله بود.
    وقتی دمای بدنش به شدت بالا رفت وشروع کرد به هذیان گفتن، کادا از مسئولین اردوگاه خواست تا کار از کار نگذشته اقدامات درمانی رو برای این بچه ی معصوم فراهم کنن. اما کسی به حرفش توجه نشون نداد وقتی هم که بیشتر اصرار کرد کتک مفصلی خورد وما از گرفتن همون مقدار کم دارویی که به کادا می دادن محروم شدیم.
    مادر لنا دختر کوچولوشو تو بغل گرفته بود وباترس به وخیم شدن حالش نگاه می کرد.ماما زیرلب برای سلامتی اون بچه قرآن می خوند.امیل از این وضعیت عصبانی بود.وکادا تو اون شرایط هر کاری از دستش بر می اومد انجام داد اما...
    دیگه هیچ فایده ای نداشت.من برای بار دوم مرگ جاسمینا رو جلوی چشمام تجربه کردم، اونم وقتی که فنجون ترک برداشته ی لنا از دست های آویزونش افتاد ودوتکه شد واون برای همیشه چشمای طوسی قشنگشو بست.


    با مرگ لنا اوضاع از اینی هم که بود وخیم تر شد.امیل رو در برابر چشمای بهت زده ی ما برای معاوضه با یه فرمانده صرب اسیر تو دست کروات ها،بردن.خب اونا اینطور تصور می کردن که چون امیل یه کروات هست زودتر می تونن به هدفشون برسن.والبته این تصورشون پر بیراه هم نبود.
    چرا که امیل آتلیا خواهرزاده ی کادا یه اوستاشی بود.اون زمان من معنی این کلمه رو نمی دونستم.اما بعدها فهمیدم که به مبارزین کروات اوستاشی می گن.همونطور که به مبارزین صرب،چتنیک وبه مبارزین مسلمون،انتگریست یا همون بنیاد گرا گفته می شد.
    انگار هرکی که به نوعی تو این تنش وجنگ درگیر بود لقبی داشت.مثل ما که سربازان صربی بهمون می گفتن بالیاهای احمق.وماما اعتقاد داشت اونا برای تحقیرمون از این لقب استفاده می کنن.
    یک ماه بعد مرگ لنا حال مادرش واقعا از لحاظ روحی حسابی بهم ریخته بود.دیگه هیچ توجهی به دنیای اطرافش نداشت.همش یه گوشه می نشست وبه نقطه ای خیره می شد.از این حالتش می ترسیدم.شبیه آدمی بود که خودشو واسه یه مبارزه ی سخت آماده می کنه.ومن معنی این ترس رو چند روز بعد فهمیدم.
    ظاهرا یکی از نگهبان های اردوگاه قصد دست درازی به این زن بخت برگشته رو داشت که اون زن آنچنان گازی از گوش مرد گرفت که تکه ای از قسمت غضروفی لاله ی گوشش رو در دم کند وبا این کار حکم مرگشو امضا کرد.چرا که برای صرب ها کشتن مجوز نمی خواست.حتی یه سرباز صرب راحت می تونست بدون کسب اجازه از مافوقش دست به این کار بزنه وحالا اون نگهبان این رو حق خودش می دونست که جون اون زن بیچاره رو بگیره.
    با مرگ مادر لنا اوضاع به یکباره تغییر کرد.عده ای از اسرا رو بی دلیل از اردوگاه بیرون بردن واون تعداد دیگه برنگشتن.
    همه با نگرانی به اوضاع نگاه می کردن.اما ظاهرا وعده ی امیل داشت به حقیقت می رسیدوصرب ها مجبور بودن مارو آزاد کنن.ولی این آزاد شدن به قیمت آواره شدنمون بود.وقتی هفتم نوامبر درهای اردوگاه رو به رومون باز کردن وبهمون مهلت دادن تا 24 ساعت آینده به هر طریقی اون منطقه رو ترک کنیم تازه معنی این آوارگی رو با همه وجود حس کردیم.
    اونا مجبورمون کردن به طرف مرز کرواسی بریم وبه اونجا پناهنده شیم.
    خب این نهایت حقارت واسه کسی بود که چیزی به اسم هویت وملیت داشت.پس اون اوراق شناسایی چی میگفتن؟مگه من یه بوسنیایی نبودم؟یعنی حق نداشتم تو خاک خودم زندگی کنم؟چطور با وجود داشتن چیزی به اسم وطن بازم باید پناهنده می شدم؟
    شروع حرکتمون به سمت مرز با وجود ضعف بنیه ی کادا به سختی انجام می شد.اون بعد از کتکی که واسه خواستن کمک برای لنا خورده بود حسابی زمینگیر شد.وبرخلاف تصورم دیگه هرگز اون کادای سابق نشد.
    موقع خروجمون از اردوگاه سربازی یه تکه کاغذ مچاله شده تو دستای من انداخت.خب ما هیچ وقت ارتباطی با مسئولین اردوگاه نداشتیم وهمین کارش تا حدودی مارو نگران می کرد.
    ماما کاغذ رو از دستم گرفت وبعد خوندن به کادا داد.اونم با تردید نوشته رو خوند وبه ماما نگاه کرد.
    _به نظرت باید چیکار کنیم؟!
    در برابر پرسش کادا،ماما واسه چند لحظه به فکر فرو رفت.اما درنهایت گفت:شاید این یه تله باشه.ما نمی تونیم به صرب ها اعتماد کنیم.بهتره خودمون این مسیر رو طی کنیم.
    من که اصلا از قضیه ی یادداشت سر در نیاورده بودم به طرف کادا چرخیدم تا ببینم چی میگه.اما اون داشت دوباره با دقت نوشته ی درون کاغذ رو می خوند ودر آخر لبخند محوی رو لبش اومد.
    _این یه آدرس درسته مونیرا.من مطمئنم.اینجا نوشته امیل آتیلا نه امیل آتلیا.این یه رمزه.اون هروقت که برای همسرم نامه یا یاد داشتی می فرستاد برای مطمئن کردنش از این رمز استفاده می کرد.وعمداً نام خانوادگیشو به اشتباه آتیلا می نوشت.اون با این کار می خواد بگه که به یادداشت وآدرسی که داده اعتماد کنیم.
    ماما با ناراحتی زمزمه کرد.
    _پس اون سرباز صرب چی؟چطور حاضر شده با امیل همکاری کنه؟
    کادا با دلگرمی لبخند زد.
    _قرار نیست هرکی که ظاهرا توخط دشمنه واقعا با ما دشمنی داشته باشه.می خوای بهت ثابت کنم چند هزار از این نیروها به اجبار وارد ارتش شدن؟درضمن این فقط یه آدرس واسه دوتازن ویه بچه ست.نه یه پیغام سری وامنیتی.بهتره بریم.
    ماما با تردید قبول کرد وما به سمت آدرسی که امیل فرستاده بود رفتیم.ظاهرا اون می خواست به قولش عمل کنه ومارو از این وضع نجات بده.اما اینکه قراره بعدش چه اتفاقی بیفته وآیا مادوباره می تونیم به خونه مون برگردیم به نظر سوال بی جوابی می اومد.


    طبق آدرسی که داشتیم باید به یه دهکده ی کوچیک تو شمال پریدور می رفتیم واونجا سراغ مردی به اسم آسمیر رو می گرفتیم.
    با دوساعت پیاده روی بلاخره به اونجا رسیدیم.از یکی از اهالی آدرس خونه ی اون مرد رو پرسیدیم.کادا که بیشتر راه رو عقب تر از ماو لنگان لنگان طی کرده بود،جلو افتاد وبه سمت در چوبی سفیدی رفت.بافشردن زنگ مرد جوونی از خونه بیرون اومد وبدون اینکه چیزی بپرسه بلافاصله مارو شناخت.
    _ شما باید دوستای امیل باشین.
    کادا بالبخند نیمه جونی سرتکان داد ووارد حیاط کوچیک خونه شد.ما هم به دنبالش رفتیم واون مرد جوون دوسه قدمی برای استقبالمون جلو اومد.
    _من آسمیرم دوست امیل.اون خیلی وقته که منتظرتونه.
    کادا با تردید پرسید.
    _الآن اینجاست؟!
    سرتکان داد.
    _نه.موندنش اینجا ریسک بزرگیه واحتمال دستگیرشدنش زیاده.اما تا نیمه های شب بر می گرده.
    ماما با ترس نگاه گذرایی به کادا انداخت وچیزی نگفت.با راهنمایی آسمیر وارد خونه شدیم.وهمونطور که اون وعده داده بود.امیل بلاخره اومد.اونقدر خسته بودم که نتونستم چشمامو باز کنم وبهش خوش آمد بگم.
    با حس معلق موندنم تو هوا میون خواب وبیداری چشمامو کمی باز کردم ودیدم که سرم روشونه ی امیل هست و ما داریم تو یه مسیر کوهستانی جلو می ریم.ماما وکادا هم پشت سرمون به زحمت قدم بر می داشتن وپیش می اومدن.
    مقصدی که امیل برامون درنظر گرفته بود شهر مسلمان نشینی به اسم گونیا در کرواسی بود که فقط سیصد متری با مرز بوسنی فاصله داشت.واز قبل هم عده ی زیادی به اونجا پناهنده شده بودن.
    به محض رسیدنمون مارو تو چادرهایی که به منظور اسکان آوارگان، اطراف شهر برپا کرده بودند، جا دادند.هوا سرد بود وموندن تو اون چادرها کار آسونی به نظر نمی رسید.
    غذا خیلی کم بینمون پخش می شد وگروههای حقوق بشری دیر به دیر بهمون سر می زدن وبه وضعمون رسیدگی می کردن.حال کادا بد بود وامیل دنبال راهی می گشت که اونو هرطور شده به زاگرب پایتخت کرواسی منتقل کنه.
    تو این شرایط رفتن من وماما به صلاح نبود.چون نه جایی رو داشتیم که بمونیم نه می خواستیم بار اضافی رو دوش امیل باشیم.واسه همین تو کمپ موندیم وبا رفتنشون برای همیشه ازشون جدا شدیم.
    بارش برف شدید وسرمای طاقت فرسای اون سال باعث شد به شدت مریض شم.تو اون اوضاع،رفتن به شهرو آوردن پزشک کار ساده ای نبود.
    ماما از صبح تو اون برف سنگین رفته وهنوز برنگشته بود.فضای داخل چادر سرد بود وماما دوتاپتو رو قبل رفتن محکم دورم پیچیده بود.اما باز از سرما می لرزیدم.بخاری هیزمی ای که امیل برامون دست وپا کرده بود کم جون می سوخت.
    باز شدن چادر وهجوم ناغافل برف وبوران به فضای کوچیکش باعث باز شدن چشمام شد.مردقد بلندی درست روبروم ایستاده بود وتو اون لحظه فقط چشم وابروی مشکیش توجهمو به خودش جلب می کرد.به زبانی که من نمی فهمیدم ازم سوالی پرسید.که مثل آدم های گنگ وگیج فقط نگاهش کردم.اون که متوجه دلیل این سکوت شده بود سرخم کرد واز بیرون کسی رو صدا زد.
    نمی دونم تو نگاه اون مرد چی بود که باعث می شد ازش نترسم.با ورود زن تقریبا مسنی که موهای خاکستریش منو یاد کادا می انداخت،مرد به من اشاره کرد وچیزی گفت.زن رو به من کرد وبه زبان صربی-کرواتی پرسید.
    _تو،تواین چادر تنها زندگی میکنی؟
    گلوم به شدت ورم کرده بود ونای حرف زدن نداشتم.به نشانه ی نفی سرتکان دادم.زن باز پرسید.
    _ یعنی کس دیگه ای هم هست؟
    به سختی گفتم:مادرم.
    وقبل از اینکه بپرسه پس کجاست جواب دادم.
    _رفته به گونیا دنبال پزشک.
    زن با این حرف متوجه حال نامساعدم شد وبلافاصله جلو اومد ودستی رو پیشونیم گذاشت.نگاه مرد هنوز خیره به چشمای کم فروغ وصورت رنجورم بود.زن بهش چیزی گفت واون بلافاصله از چادر بیرون رفت وبا کیف وسایل پزشکی برگشت.
    از لباس های یک دست آبی وسفیدشون مشخص بود فعال حقوق بشر هستن.زن منو معاینه کرد .یه سری دارو کنارم گذاشت وشرایط مصرفشو تو یه کاغذ واسه ماما نوشت وتوضیح داد.
    به محض خروجش،اون مرد هم از چادر بیرون رفت.از صدای صحبتی که دم چادر به گوش می رسید متوجه شدم که ماما برگشته وداره باهاشون صحبت می کنه.
    ظاهرا نتونسته بود پزشک رو پیدا کنه ودست خالی برگشته بود.اما انگار خدا نمی خواست ماما رو اون روز نا امید کنه چرا که فرشته ی مهربونی مثل بابا مسعود رو برای نجات من،تو اون طوفان شدید وبرف سنگین فرستاده بود.


    با ورود ماما به چادر،بابا مسعود هم با یه باکس آب ویه بسته موادغذایی کنسروی وارد چادر شد.سعی داشت هرطور شده باهامون ارتباط کلامی برقرار کنه.انگار ماما هم زبون اون رو نمی فهمید وبا ایما واشاره جواب می داد.صحنه ی جالب ودر عین حال خنده داری به نظر می رسید.دوست داشتم همه ش بهشون زل بزنم وبخندم.
    توهمون مدت کوتاه از بابا مسعود خوشم اومده بود.وقتی تو چشماش خیره می شدم فقط یه دنیا مهربونی می دیدم.اون سعی نمی کرد به زور محبتشو بهمون تحمیل کنه.نرم وآهسته جلو می اومد و وقتی با ماما صحبت می کرد سرشو پایین می انداخت.یه جور احترام تو ام با شرم.
    البته من اون موقع نمی تونستم اینو تشخیص بدم ولی برام دیدن مردی که بعد بابا اینهمه به ماما توجه نشون می داد، جالب بود.اون با کمک همون زن مسن در مورد خونواده مون چیزایی پرسید و وقتی فهمید ظاهرا من وماما کس دیگه ای رو غیر هم نداریم،خیلی متاثر شد.
    عصر همون روز گروهشون با پخش کردن همه ی کمک ها رفتن وانگار با رفتنشون غم عالم رو تو دل کوچیکم ریختن.هرچند دیگه چادرمون با اون وسیله ی گرمایی شارژی وچندتا پتوی اضافی سرد نبود اما جای خالی بابا مسعود باعث دلسردی وناامیدی بود.
    حس می کردم اونم مثل بابا وامیل مارو تنها میذاره اما وقتی فردای اون روز حوالی غروب با یه مرد به ظاهر هموطنش که زبون مارو می فهمید برگشت،انگار دنیارو با اون لبخند ونگاه آشناش بهم بخشید.
    اون مرد کمی از ماما در مورد شرایطمون واقوامی که می تونیم داشته باشیم پرسید..از حرفای ماما اینطور بر می اومد که ما همه ی خونواده واقواممون رو تومحاصره ی شهر از دست دادیم حتی یحیی رو.
    خب این برداشت ماما ته دلمو می لرزوند.اما گفتنش از زبان اون که تو این مدت به شدت افسرده شده بود چندان بعید نمی اومد.هرچند بعدها اعتراف کرد هرگز قلبش نتونسته مرگ یحیی رو باور کنه واون به این قضیه ایمان داره که یحیی هنوزم زنده ست.
    اون شب بابا مسعود ومرد همراهش خیلی با ماما حرف زدن.از نگاههای ماما وحرفاش اینطور به نظرم می اومد که ظاهرا از پیشنهادی که اونا می دن راضی نیست.چند سال بعد تازه معنی این نگاه ناراضی رو فهمیدم.اون نمی تونست پیشنهاد ازدواج بابا رو برای نجات جون من وخودش به همین راحتی قبول کنه.
    هرچند با توجه به اوضاع نامساعد جوی وحال بد من وجنگی که معلوم نبود سرانجامش به کجا می رسه وادار شد به این قضیه جدی فکر کنه و دو روز بعد تو مسجد وقتی مفتی شهر خطبه ی عقد رو خوند،اونم مثل بابا مسعود به این باور رسیده بود که انگار جز این چاره ی دیگه ای نمونده.
    حرکت ما به سمت زاگرب عصر همون روز شروع شد.حالا دیگه مطمئن بودیم کاملا در امنیت هستیم.به محض رسیدن به اون شهر،بابا مسعود مارو به سفارت ایران برد وازدواجشو با ماما رسمیت بخشید.مراحل به فرزندخوندگی گرفتنم چیزی حدود سه هفته طول کشید و تو این مدت ما مثل خونواده ی خوشبختی که تعطیلات کریسمسشو زودتر از موعد شروع کرده مشغول گشت وگذار تو اون شهر ومناطق اطرافش شدیم.این تفریح وکنارهم بودن خیلی خوب بود.من وماما تقریبا می تونستیم با بابا مسعود ارتباط برقرار کنیم.وبا ایما واشاره حرف هم رو بفهمیم.
    با صادرشدن شناسنامه م ورفتن اسمم تو پاسپورت بابا،بلاخره مجوز خروجم از اون کشور ورفتنم به ایران صادر شد.واین رفتن نقطه ی عطفی توی زندگی من بود که پایه گذار شخصیت وتعیین کننده ی سرنوشت هفده سال بعد زندگیم شد.
    آشنایی با حاج خانوم وخاطره ی اولین ارتباط نزدیکمون،دیدن عمه ومحبت هاش،حضور کنار شیما وشهاب که به ظاهر جای خالی زانا ویحیی رو برام پر می کردن وایران،وطن دومم.کشوری که منو با آغوش باز پذیرا شد وبهم هدیه ی با ارزش ونایابی مثل آرامش رو داد.

    *********
    فصل دوم)
    با ورود به شهر ابراهیم نگاهشو به چشمای خسته ام دوخت و زیر لب زمزمه وار گفت:بلاخره رسیدیم.
    ناخواسته از خاطره هام دل کندم وبه سمت جلو نیم خیز شدم.نمای شهر نسبت به چیزی که هفده سال قبل ترکش کرده بودم زمین تا آسمون فرق می کرد.
    _یه سری بازسازی ها انجام شده اما فکر می کنم بتونیم خونه تون رو راحت پیدا کنیم.
    باچشم هایی مات به دهانش زل زدم.خونه مون؟!!...یعنی واقعا چیزی به اسم خونه هم برای ما مونده بود؟
    یادمه زمانی که داشتن مارو از اردوگاه بیرون می کردن یه برگه به اسم تعهد نامه رو امضا کرده بودیم که می گفت نباید هیچ ادعایی نسبت به همین خونه وزادگاه داشته باشیم.اونا رسما اوراق هویتمون رو باطل کرده بودن وحالا...
    واقعا بعد اینهمه مدت خونه باید برای من چه معنایی پیدا می کرد وقتی اونا خونواده ام،هویتم و وطنم رو ازم گرفته بودن؟


    ابراهیم برای هردومون تو یه متل کوچیک اتاق گرفت وچون شب شده بود تصمیم گرفتیم باقی بازدیدمون رو از شهر،واسه فردا بذاریم.روحیه م داغون بود.خاطرات خوب وبدی که از اینجا داشتم مدام به ذهنم هجوم می آورد واز لحاظ احساسی فلجم می کرد.نمی تونستم واکنش درستی نشون بدم،حرف بزنم ویا حتی گریه کنم.
    ابراهیم معتقد بود به یه تلنگر کوچیک احتیاج دارم ومن این تلنگر رو زمانی خوردم که جلوی در خونه ی قدیمی مون از ماشین پیاده شدم ونگاهم ناخودآگاه به سمت بوته ی گل رز صورتی توی باغچه خیره موند که حالا برای خودش درختچه ی بلندی شده بود.یه بغض ناشناخته راه گلومو بست وچشمام تارشد وتا به خودم بجنبم صورتم از اشک خیس شده بود.
    ظاهرا خونه حالا صاحب جدیدی داشت.یه خونواده ی مسلمون که اینجارو از یه پیرمرد صرب خریده بودن.تو این مدت هم جز خونواده ی عموم که هشت سال پیش سراغمون رو گرفته بودن کسی به اینجا سر نزده بود.خب شنیدن این خبر لااقل این خوبی رو داشت که می تونستم تصور کنم همه ی اقوامم فوت نکردن وعمو حسن وخونواده ش صحیح وسالم دارن زندگی میکنن.اما اینکه کجا،چیزی بود که ابراهیم قول داد پیگیرش باشه.
    از اون خونواده ی مسلمون خداحافظی کردیم واز خونه بیرون اومدیم.نگاهم به سمت خونه ی آلیچ ها کشیده شد وصورت معصوم زانا اومد جلو چشمام. ابراهیم رد نگاهمو گرفت وبه درآبی خونه چشم دوخت.
    _می خوای بریم باهاشون صحبت کنیم.
    باتردید سرتکان دادم.
    _فکر نکنم اونا هم برگشته باشن.
    _می شناسیشون؟
    با بغض زمزمه کردم.
    _ یکی از دوستان نزدیک خونوادگی مون بودن ودخترشون زانا دوست صمیمیم.
    چشمای فیروزه ای ابراهیم برق زد وبا لبخندی که ردیف دندون های یک دست سفید ومرتبشو به نمایش می ذاشت تشویقم کرد.
    _پس چرا معطلی.برو زنگ بزن.
    سرمو پایین انداختم.
    _می ترسم.دوست ندارم خبر بدی بشنوم.
    یه قدم با تردید به سمت خونه برداشت.
    _می خوای من برم وبپرسم؟
    دست دراز کردم.
    _نه وایسا.
    بعد انگار از این ترس احمقانه م خجالت کشیدم.چون شرمزده سربه زیر انداختم وبه سمت در خونه شون رفتم.خب خجالتم داشت دیگه.جلوی کسی که خودش جسد برادرهاشو دفن کرده بود مثل دختر بچه های لوس رفتار کرده بودم.
    خانوم مسن ناآشنایی درو به روی ما باز کرد.متاسفانه اونم از خونواده ی آلیچ خبر خاصی نداشت.همینقدر می دونست که اونارو به بانیالوکا وبه احتمال خیلی زیاد زندان لاتینکا منتقل کرده بودن.همین اطلاعات کم هم بد نبود.می تونستم با دونستنش دنبالشون بگردم.
    از پیرزن خداحافظی کردیم وسوار ماشین شدیم.
    _خب فکر میکنم دیگه بهتر باشه یه سر به پوتوچاری بزنیم.
    حرفی نزدم.نیاز به توضیح اونم نبود.پوتوچاری گورستان هزاران مسلمون قتل وعام شده ی هفده سال قبل بود.همون نسل کشی ای که لکه ی ننگ تاریخ جوامع اروپاییه.
    با دیدن سنگ قبرهای بی شمار جلو چشمام،دستم بی اختیار به سمت دهان باز مونده م رفت وزیر لب زمزمه کردم.
    -آه خدای من.
    ابراهیم سرشو پایین انداخت.پرواضح بود که به هم ریخته ست.هروقت که صحبت از جولای سال95 وشهدای سربرنیتسا می شد ابراهیم همینطور بهم می ریخت.
    بابغض زمزمه کردم.
    _چطور تونستن؟...به خدا قسم که اونا شیطان رو هم با این کارشون درس دادن.
    با نفرت گفت:کشتن واسه اونا تعریف شده ترین وساده ترین کار ممکنه بود.واسه شون فرقی هم نمی کرد یه نفر باشه یا هزارنفر.به حدی غرق اون گذشته ی تباه شده شون بودن که نفهمیدن باید از کی واز چی انتقام بگیرن.
    کنار سنگ قبر دوبرادرش ایستادیم وزیر لب فاتحه خوندیم.نگاهشو به ردیف سنگ قبرهای روبروش دوخت.
    _از نظر اونا باید یه عده تاوان می دادن ومیدونی درد قبول این حقیقت تلخ کجاست؟اونجا که اونا از یه عده آدم بی گناه ودرمانده تاوان گرفتن.
    کنارقبر حمیدزانو زد وشونه هاش از شدت گریه لرزید.
    _من فقط تونستم نیم تنه ی بالای بدنشو بعد شناسایی دفن کنم.پاهاش هرگز پیدا نشد...شاید باورت نشه ولی همین پاهای گم شده پای برگشتنمو ازم گرفته واینجا موندگارم کرده...قلبم آروم نمی گیره جاما.خودمو تو کارغرق کردم وهمه ی هدفم شده خدمت به یه عده مسلمون محروم تو این جامعه.با این هدف که بتونم کمی با این حقیقت کنار بیام اما نمیشه...همه ی تلاشمو می کنم وبازم نمیشه.
    اشکای داغم روگونه هام سرخورد وعقده های مهروموم شده ی هفده ساله م سرباز کرد وهق هقم باطنین گریه های بی صدای اون یکی شد.



    به ابراهیم حق می دادم که اینطور آشفته وناراحت باشه.حرف از داغ دل من وداغ دل اون نبود.این زخمی بود که درد ورنجش رو همه ی ملت بوسنی به یک اندازه چشیده بودن.

    اشکاشو به زحمت پس زد ونفس عمیقی کشید.

    ـ خونم به جوش می یاد وقتی فکر میکنم ومی بینم این جنگ نتیجه ای جز زیر ورو کردن یه مشت زباله ی تاریخی و متعفن که بوی گندش با این کار همه جارو برداشت، نبود.تازه داغش واسه من مسلمون وقتی تازه میشه که می بینم ما که از هردوگروه دیگه مظلوم تر وبی پناه تر بودیم، بیشتر هزینه دادیم.کروات ها لااقل به دلیل اون همبستگی های فرهنگی قومی،حمایت دولت های غربی روداشتن.صرب ها هم که به خاطر روابط دوستانه شون با روس ها از لحاظ تجهیزات نظامی حمایت می شدن.این میون فقط ما بودیم که هیچ کس رو نداشتیم ونتونستیم از خودمون دفاع کنیم.گاهی فکر می کنم اگه این سه گروه قومی به طور مساوی در همه جا پخش می شدن یا لااقل از لحاظ منطقه ای متمرکز بودن،اینهمه جنایت وخون وخونریزی پیش نمی اومد.

    چشمام از شنیدن این برداشتش درشت شد.

    ـ این جوری که بوسنی خیلی راحت تجزیه می شد.یعنی تو موافق این جدا شدن بودی؟

    سرتکان داد.

    ـ نه منظورم این نیست.در واقع با این تقسیم بندی لااقل هرکسی حد وحدود خودش رو می شناخت.مثلا ما الآن بیشترین درصد آماری کشور رو از لحاظ جمعیتی داریم اما به خاطر باورهامون تو اقلیتیم.خب چرا؟برام جای سواله چطور یه دختر مسلمون برای اینکه بتونه یه شغل اداری بدست بیاره روسری شو بر می داره؟چراهمیشه صرب ها وکروات ها به ما ترجیح داده شدن؟خب واسه همین پخش بودن بی تناسب قومی تو کل کشوره.

    با تردید جواب دادم.

    ـ اینطوری که تو میگی اگه قرار بود کشورمون از لحاظ قومی منطقه بندی می شدهرکدوم مجبور بودن تحت سلطه ی حکومت خودمختار خودشون باشن.این با استقلال کشور مغایره.

    ابراهیم با تاسف سرتکان داد.

    ـ فکر میکنی الانش تو مجلس قانون گذاری مون همچین وضعیتی نیست؟هرکی ساز خودشو می زنه اصلا به خاطر همین تصمیم گیری های خودمختارشونه که خیلی ها بعد اون جنایات تونستن از زیر بار مجازاتشون شونه خالی کنن.اونوقت دولت می یاد هرسال یه مراسم یادبود تو همین پوتوچاری میگیره.چهارنفر می یان عذرخواهی میکنن،هشت نفر اظهار تاسف.بقیه هم که فقط تماشاچی هستن.بودن ونبودنشون تاثیری نداره.حالا اظهار همدردی پیش کش...اینجور مراسم ها بیشتر تلاشی برای فراموش کردن اونچه که واقعا اتفاق افتاده هست.واسه پاک کردن حافظه ی تاریخی یه ملت رنج دیده.هیچ کس هم نیست واقعا پاسخ گو باشه.

    ازجاش بلند شد وسرزانوهای خاکی شلوارش رو پاک کرد وسعی کرد لبخند بزنه.

    ـ اما با همه ی این حرفا زندگی هنوزم ادامه داره.نگاه کن...

    به ردیف سنگ قبرها اشاره کرد.

    ـ اونا باکشتن مردها وبه جاگذاشتن زن ها تو اون وضع اسفناک دنبال شکستن غرور ملت بوسنی وبی معنی کردن زندگی شون بودن اما نتونستن.بوسنی نخواست ونذاشت چنین بلایی به سرش بیاد.

    حس میهن پرستی و وطن دوستی توکلمه به کلمه ای که به زبان می آورد،موج می زد.همین باور واعتقاد قوی ابراهیم بود که باعث می شد با دیده ی احترام بهش نگاه کنم.


    از منطقه ی پوتوچاری که خارج شدیم روبهش گفتم:اینجا کارهای زیادی دارم.باید دنبال خیلی ها بگردم.

    توچشمام عمیقا خیره موند.

    ـ مثلا؟!

    با این سوال نصف ونیمه منتظر اون جوابی بود که خودمم گاهی هوس دونستنش رو می کردم.اما به جاش گفتم:عمو حسن وخونواده ش.اینکه الان کجان وچندنفرشون زنده هستن؟...زانا وخونواده ی آلیچ.والبته یه مرد کروات به اسم امیل.

    ـ امیل؟!!

    با لبخند سرتکان دادم.

    ـ آره امیل آتلیا.قبلا یه اوستاشی بوده.می تونی ازش برام اطلاعاتی بدست بیاری؟

    ـ باهاش چیکار داری؟!

    تونگاهش یه تردید ناشناخته بود ومن ازش سر در نمی آوردم.چرا باید یه اسم اینقدر براش اهمیت پیدا می کرد؟

    ـ اون خواهرزاده ی کاداست.حتما الآن میخوای بدونی کادا کیه...خب اون یه دوست خونوادگی عزیز بود البته امیدوارم هنوزم باشه.

    واسه چند لحظه تو خاطراتم غرق شدم وبعد با حس اینکه اون هنوزم منتظر توضیح بیشتره به روش لبخند زدم.

    ـ فکر میکنم الآن باید حدود چهل سالی داشته باشه.منظورم امیله.نگفتی میتونی برام پیداش کنی یا نه؟

    ـ همه ی سعیمو می کنم.

    نگاه قدرشناسانه ای بهش انداختم وبا اطمینان گفتم:می دونم.

    با ماشین دوری تو خیابون ها زدیم وابراهیم خونه ی قدیمی شون رو بهم نشون داد.برام جالب بود با اینکه ازلحاظ مسافت فاصله ی چندانی با خونه ی ما نداشت اما من تا موقعی که تو خاک بوسنی بودم هرگز خونواده ی حسینوویچ رو ندیدم ونشناختم.در واقع زندگی تو ایران وارتباط زیادی که با سفارت بوسنی داشتیم باعث این آشنایی وشروع رفت وآمد های خونوادگی شد.ابراهیم کنارساختمان تقریبا نیمه مخروبه ای نگهداشت وبا اشاره بهش گفت:اینجا کارخونه ی باطری سازی بود.صرب ها مردای مسلمون رو تو سوله جمع کرده بودن واز پشت پنجره به طرفشون نارنجک پرت می کردن ومردم رو به رگبار می بستن.بعدشم جنازه ها رو با لودر جمع وتو گورهای دسته جمعی دفنشون می کردن.
    دستام بی اختیار مشت شد.فکر اینکه شاید یحیی هم یکی از اون آدمای بدشانس بوده باشه نفس رو تو سینه م حبس می کرد.
    با بغض زمزمه کردم.
    ـ مثل آدمای ماقبل تاریخ...یعنی کسی باورش میشه این جنایات تو قرن بیستم اتفاق افتاده؟

    ـ تازه اینکه چیزی نیست.تو کارخونه ی ماشین سازی واسه چرخ کردن صفحات سرب دستگاههایی وجود داشت که اونا باهاشون آدم چرخ می کردن.
    دستمو گذاشتم رو چشمام وسرمو پایین انداختم.تحمل این چیزا دیگه خارج از ظرفیتم بود.اونم که دید اصلا حالم مساعد شنیدن چنین چیزهایی نیست سریع حرف رو عوض کرد.
    ـ تصمیم دارم خونه ی قدیمی مون رو دوباره بازسازی کنم.دلم میخواد واسه همیشه بیام اینجا.
    با تعجب به سمتش برگشتم.
    ـ پس خونواده ت چی؟!
    ـ بازسازی خونه که تموم شد ازشون می خوام که برگردند.
    ـ اما اونا سالهاست که به محیط ایران خو گرفتن.هیچ در مورد آینده ی یاسمیلا فکر کردی؟
    داخل یه خیابون عریض پیچید.
    ـ هم سن یاسمیلا بودم که به ایران رفتیم.اونموقع ازنظر منم همه چیز بیش از حد ناامید کننده بود.اما دیدی که تونستم این وضع رو برای خودم تغییر بدم.زبان فارسی رو یاد گرفتم وحتی تو دانشگاههای اونجا تحصیل کردم.واسه یاسمیلا وضع از این خیلی بهتره.اون زبان بوسنیایی رو بلده وقراره تو کشور خودش تحصیلاتشو ادامه بده.
    دستامو تو هم قلاب کردم وطلبکارانه ابرویی بالا انداختم.
    ـ می بینم فکر همه جاشم کردی.حالا خونواده ت از این تصمیم باخبرن؟
    جلوی یه رستوران کوچیک نگهداشت.
    ـ یه چیزایی گفتم البته اونا هنوز نمی دونن این قضیه چقدر جدیه.
    به فارسی گفتم:تصمیمت خودخواهانه ست.

    باحرص از ماشین پیاده شدم و درو محکم بهم کوبیدم.نمی دونم چرا اینقدر از دستش عصبانی بودم...یعنی نباید بهش حق می دادم؟خب اون دلش میخواست تو وطن خودش زندگی کنه.پس این ناراحتی واسه ی چی بود؟

    ـ هی جاما...صبرکن دختر.
    به سمتش برگشتم ومنتظر نگاهش کردم.باچند قدم بلند خودشو بهم رسوند وبا محبت تو نی نی چشمام زل زد.
    ـ چرا ازدستم عصبانی شدی؟...توفکر میکنی کار من اشتباهه؟!
    یه شیطنت کوچیک توبطن سوالاش وجود داشت وبی صبرانه منتظر جوابم بود.مثل دختر بچه های تخس نگاهمو ازش گرفتم.
    ـ اینکه به جای بقیه ی اعضای خونواده ت تصمیم می گیری اشتباهه.
    ـ من به جای اونا تصمیم نگرفتم.دارم شرایط رو آماده می کنم واینو در حد یه پیشنهاد بهشون می دم.اگه قبول کردن که خیلی خوشحال میشم اگه هم نه که...خب به تصمیمشون احترام میذارم.

    گوشه ی روسری مو دور انگشت اشاره م پیچوندم.

    ـ خودت چی؟...می تونی با تنهاییت کناربیای؟

    واسه چند لحظه توچشما ی منتظرم خیره موند وبا کمی مکث لبخند زد.
    ـ تنهایی حس خوبی نیست اما من می خوام که بمونم...واسه زندگی تو اینجا هدف دارم نمی تونم برگردم.
    دیگه چیزی نپرسیدم واونم توضیح بیشتری نداد.وارد رستوران شدیم وناهارمون رو سفارش دادیم.

    از فردای اون روز با جدیت بیشتری پیگیر سرنوشت زانا وخونواده ی عمو شدم.تصمیم داشتم به بانیالوکا برم.ابراهیم به دلیل کارهای زیادی که تو سارایوو داشت نمی تونست باهام بیاد.در عوض منو به دوستی تو اون شهر معرفی کرد که در مدت حضورم،کنارم باشه وبهم کمک کنه.

    جستجوم تو بانیا لوکا بی نتیجه بود.هیچ رد ونشونی از خونواده ی آلیچ نتونستم بدست بیارم.طبق اطلاعاتی که داشتم ظاهرا اونارو خیلی زودتر از ما آزاد کرده بودن.پس احتمال زنده بودنشون زیاد بود.

    نا امید از پیدا کردن زانا به سارایوو برگشتم اما انگار ابراهیم خبرای خوبی از عمو حسن وخونواده ش برام داشت.طبق تحقیقات اون تا همین هشت سال قبل که اونا برای پیدا کردن ما به بوسنی برگشته بودن تو شهر کوچیکی به اسم تره ویسو تو ایتالیا اقامت داشتن.اما ظاهرا از اونجا نقل مکان کرده بودن وفعلا آدرس جدیدی ازشون وجود نداشت.خب همینقدرم که می دونستم زنده هستن جای امیدواری بود.
    در مورد امیل هنوز چیزی نمی دونستم واینطور که بوش می اومد باید بیشتر از اینها صبر می کردم.به قول ابراهیم پیدا کردن همچین شخصی با توجه به سابقه ی نظامی ای که داشته کارچندان راحتی به نظر نمی رسید.
    و این میون چیزی که تو ضمیر خودآگاهم شده بود یه سوال به ظاهر بی جواب ومن جرات نمی کردم حتی بهش فکر کنم یا به زبون بیارمش رو ابراهیم بلاخره ازم پرسید.

    ـ پس سهم یحیی از اینهمه جستجو چیه؟نمی خوای دنبالش بگردی؟

    ومن واقعا نمی دونستم باید چه جوابی واسه این سوال داشته باشم.ترسی که از روبرو شدن با حقیقت در من وجود داشت مانع از این کنکاش وجستجو می شد.به همین خاطر دربرابرش سکوت می کردم وحرفی نمی زدم.
  5. #5
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    حدود سه ماهی بود که تو بوسنی بودم.این اواخر دیگه تقریبا روزهام داشت تو سارایوو به بطالت می گذشت.واسه همین تصمیم گرفتم یه سفر تنهایی تا سربرنیتسا برم.می خواستم کمی تو خلوتم فکر کنم.به خودم وزندگی ای که یه جورایی پا در هوا بود،به یحیی واینکه بلاخره باید درموردش چیکار کنم،به آینده وسرنوشتی که براش هیچ برنامه ریزی ای نداشتم...واقعا از اینهمه بی هدف بودن خسته شده بودم.

    هوای برگشتن به ایران به سرم زده بود ودلم واسه دیدن بابا مسعود وحاج خانوم پر می زد.تصمیم داشتم اگه تا هفته ی آینده خبری از هیچکدومشون بدست نیاوردم،برگردم.انگار از موندن وحشت داشتم.حالا که اینجا بودم خودمو به اون حقیقتی که اینهمه سال سعی داشتم نادیده بگیرمش نزدیک تر حس می کردم.ومن اینو نمی خواستم.

    آدمی همیشه از روبرو شدن با نقطه ضعفاش می ترسه.نقطه ضعف منم یحیی بود.

    به محض رسیدنم تو همون متل آشنا اتاق رزرو کردم وبعد پای پیاده به سمت خونه رفتم.تومسیرم از مدرسه ی قدیمی مون گذشتم ویه جورایی تجدید خاطره شد.چه روزای خوبی بازانا ویحیی تو این مسیر داشتیم.من همیشه نق می زدم این موضوع اون دوتارو کلافه می کرد.آخه زانا به خاطر وزن زیادی که داشت تنبل بود وخوب راه نمی اومد.یحیی هم بازیگوش وسربه هوا بود.یادش به خیر...واقعا کی فکرشو می کرد یه روزی برسه که اینهمه تلخ از هم جداشیم.

    جلوی حیاط کوچیک خونه وایسادم ویه نفس عمیق کشیدم.چشمامو بستم وسعی کردم دقیق گوش بدم.دوست داشتم مابین صداهایی که می شنوم طنین خوش آهنگ صدای ماما رو تشخیص بدم.

    ـ چندبار بگم مواظب باش یحیی؟بازم که زانوهات زخمیه...جاسمین،عزیزم اینقدر بالا وپایین نپر.موهات توهم گره خورده.نمی تونم شونه شون کنم...جاما بهتره تختت رو مرتب کنی وگرنه امروز از پودینگ شکلاتی خبری نیست.

    بی اختیار بغض کردم ورومو برگردوندم.اونقدر خاطره هام محو وکمرنگ شده بود که تصور دوباره شون دردآور بود.

    حال آدمی رو داشتم که از یه صخره ی صاف بالا رفته وحالا تو کم تکیه گاه ترین وناامن ترین نقطه ش مایوسانه دنبال دست آویز ونقطه ی اتکا می گرده.واین اصلا منصفانه نبود.اونم بعد تحمل اینهمه عذاب وسختی.

    تصمیم گرفتم از اونجا فاصله بگیرم.خیره شدن به خونه ای که درد نداشتنش مثل یه خار بزرگ رو دلم نشسته بود،درست به نظر نمی رسید.چرا که دیدنش بیشتر از همیشه منو به یاد بی کسی هام می انداخت.

    ازفردای اون روز تو همون حوالی کمی پرس وجو کردم وحتی چندتایی از همسایه های قدیمی مون رو هم پیدا کردم.جالب اینجا بود که من اونا رو زیاد به خاطر نمی آوردم اما اونا من وخونواده مو خیلی خوب به یاد داشتن.خب این حس قشنگی بهم می داد.اینکه هنوزم فراموش نشده بودم، فوق العاده بود.

    کسی از خونواده ی آلیچ ها خبری نداشت.درمورد عمو حسن هم همونقدری می دونستن که ساکنین جدید خونه بهمون گفته بودن.به ناچار دست از جستجو برداشتم ودرنهایت با دادن آدرس وشماره تلفن خودم وسفارت بوسنی تو تهران وابراهیم تو سارایوو،به هرکسی که می دیدم ومی شناختم خودمو قانع کردم که همه ی تلاش هام بی ثمر نبوده.لااقل اگه کسی تصمیم می گرفت دنبالم بگرده خیلی راحت تر می تونست پیدام کنه.

    عصر یک شنبه داشتم تو متل ساک کوچیک وسایلمو می بستم که ضربه ای به در اتاقم خورد.درو که باز کردم با چهره منتظر ومشتاق ابراهیم روبرو شدم.احساس می کردم این دوروزه واقعا از ندیدنش دلتنگ بودم.نمی شد گفت بهش عادت کردم شاید به قول ایرانی ها محبتش نمک گیرم کرده بود.

    - سلام کی اومدی؟بیا تو.

    با تعارفم وارد شد.ونگاه خسته ای به دور تا دور اتاقم انداخت.

    ـ همین الان رسیدم.

    به ساک وسایلم اشاره کرد.

    ـ داشتی برمی گشتی؟

    ـ آره.دیگه موندنم اینجا بی فایده ست.

    رو تختم نشست ودستاشو تو هم قلاب کرد.

    ـ پس به موقع رسیدم.

    نمی دونم چرا یهو ته دلم خالی شد.

    ـ اتفاقی افتاده؟!!

    واسه چند لحظه تو نگام دقیق شد.

    - از پدرت خبر داری؟

    یعنی داشت منو با این سوال می پیچوند؟

    ـ قبل از اومدنم تماس گرفته بودم.دیگه چیزی تا آخر ماه نمونده.احتمالا برمی گردم ایران.

    ـ پس نا امید شدی؟

    ـ از این بلاتکلیفی خسته ام.
    چشم ازم گرفت وزیر لب گفت:اما داری فرار می کنی.
    بارونی مو عصبی کنار ساکم پرت کردم وبی هدف جلوی پنجره ایستادم.

    - آره دارم فرار می کنم.چون می ترسم...چون نمی تونم جسارت تورو داشته باشم وبا حقیقت روبرو شم.

    با نرمی وملایمت گفت:کافیه که بخوای.

    به سمتش برگشتم وبا صدای بلند اعتراض کردم.

    ـ اما من نمیخوام.

    ـ پس واسه ی چی اومدی؟

    نگاهمو ازش گرفتم و دوباره به منظره ی روبروم دوختم.

    ـ نمی دونم.

    ـ اما من می دونم.اومدی که با زیر و رو کردن خاطراتت،خودتو پیدا کنی.

    چیزی نگفتم ویه سکوت چند ثانیه ای بینمون سایه انداخت.

    ـ منم موقعی که اینجا اومدم همین حس رو داشتم.مطمئن نبودم چی در انتظارمه اما روزی که تصمیم گرفتم دنبال حمید وحسین بگردم ،خودمو واسه بدترین چیزی که می تونستم باهاش روبرو شم آماده کرده بودم.یعنی از همون اول مبنا رو بر این گذاشتم که ازدست دادمشون.خب این پذیرفتن مرگشون رو برام راحت تر کرد.ببین جاما تفاوت من وتو،توی جسارتمون نیست.توتصمیمیه که گرفتیم.من خواستم که تا تهش برم ورفتم.ولی تو حتی نمی خوای آخرشو تصور کنی.

    نفسمو باحرص فوت کردم.

    ـ اینقدر منو با خودت مقایسه نکن.تو موقعی این تصمیم رو گرفتی که دلت به بودن پدر ومادرت ویاسمیلا خوش بود.اما من همه ی خونواده مواز دست دادم.نمی خوام این دلخوشی کوچیک رو هم از دست بدم.بذار لااقل با این خوش باشم که خیال کنم اون هنوز زنده ست وداره زندگیشو می کنه.

    از جاش بلند شد وبه سمتم اومد.نمی دونم چرا حس کردم داره با احتیاط حرفاشو برای گفتن انتخاب می کنه.

    ـ همه ی اینایی که گفتی قبول.اما این دلخوشی می تونه جلوی مرگ یحیی رو بگیره؟...واقع بین باش جاما.تو همین الانشم اونو ازدست دادی.

    نیش اشک توچشمام نشست.به سمتش برگشتم وبا بغض نالیدم.

    ـ بس کن ابراهیم.نمی خوام بشنوم.بهتره تمومش کنی.

    با جدیت گفت:فکر میکنم درست ترش این باشه که تو تمومش کنی.بعد اینهمه سال اومدی که چی؟می خوای با این بی خبری چی رو ثابت کنی؟گذشته ی تو فقط جاسمین وپدرت واون خونه نیست.به خودت بیا دختر.تاکی میخوای این انتظار لعنتی رو تحمل کنی؟

    نگاهمو ازش دزدیدم واشکایی رو که تند وتند پایین می اومدن با پشت دست پاک کردم.سرشو خم کرد و توچشمای خیسم زل زد.

    ـ داری با خودت چیکار میکنی؟توهرچقدرم که بخوای با این دلخوشی خودتوگول بزنی باز نمی تونی اون غم تو نگاهتو پنهون کنی.قبل از اینکه بیام اینجا با پدرت صحبت کردم.اون خیلی نگرانته جاما.فکر نمی کنی دیگه این سکوت وانتظار هفده ساله بس باشه؟

    به حالت نفی سرتکان دادم.

    ـ نمی تونم ابراهیم...نمیشه...من طاقت ازدست دادن یحیی رو دیگه ندارم.اینو ازم نخواه.

    یه لحظه غم تو نگاهش نشست وبا ناامیدی سرشو پایین انداخت.

    - ای کاش می شد نخوام اما...

    با ترس پرسیدم.

    ـ چیزی شده؟!نکنه...

    از تصور سوالی که تو ذهنم نقش بست وتودهانم ماسید بهت زده ومنتظر،مات نگاه گریزونش شدم.

    زیر چشمی نگاهی بهم انداخت وبه سمت تخت برگشت.

    ـ چطور بگم؟حدود یک سال قبل برای شناسایی نزدیک به پونصدتا جنازه ی کشف شده به این منطقه برگشتم.راستش همون موقع با پدرت در مورد این موضوع صحبت کرده بودم.ازش خواستم باهات حرف بزنه اما اون می گفت تو هنوز آمادگی شو نداری.ازم خواست بدون اینکه بهت بگم درموردش تحقیق کنم وخب...

    حرفشو با ناباوری قطع کردم.

    ـتو در مورد یحیی تحقیق کردی؟!...تو بدون اجازه ی من...باورم نمیشه.

    داشت خودشو توجیه ومنو عصبی می کرد.

    ـ قسم می خورم برای خودمم این کار آسون نبود.دلم نمی خواست اینطوری بهت بگم اما من یحیی رو...

    بغض تو صداش نذاشت جمله شو کامل کنه.با تاسف سرتکان داد واز جلوی نگاه رنجیده وماتم به سمت در رفت.

    یه لحظه احساس کردم تموم دنیا جلوی چشمام سیاه شد.دستم بی اراده به دنبال تکیه گاه گشت وزانوهام تاخورد ورو زمین نشستم.نمی خواستم همچین چیزی رو باور کنم.

    ـ جاما خواهش میکنم خودتو کنترل کن.

    زیر لب با خشم گفتم:برو بیرون.

    کنار پام زانو زد.

    ـ من نمی خواستم اینجوری شه.

    عصبی فریاد کشیدم.

    ـ گفتم از اینجا برو بیرون...همین حالا.

    با صدای بسته شدن در به معنای واقعی کلمه سقوط کردم.تموم باورهام،رویاهام وآرزو هام با حرفای ابراهیم نقش برآب شد وهمه چیز برام به آخر رسید.

    تصویر چشمای پر از اشک یحیی اومد جلو چشمام.اون هنوزم داشت التماس می کرد.(ماما نذار منو ببرن...نذار منو ببرن)
    هق هق گریه هام سکوت خفقان آور اتاق رو شکست وگره این بغض هفده ساله با مرگ یحیی باز شد.تموم طول شب رو با یادش گریه کردم وخوابم نبرد.نمی تونستم با این غم کنار بیام.تو قلبم یه حفره بزرگ به اندازه ی تموم نداشته هام شکل گرفته بود.از درون پوک وخالی شده بودم.یاد حرف حاج خانوم افتادم.اون ازم خواست که بیام تا بفهمم چه کسی هستم.اما درد اونجا بود که من فهمیدم چه کسی دیگه نیستم.جاما هوتیچ برای من با مرگ یحیی تموم شده بود.

    این شب زنده داری وسوگواری به حدی روح وجسممو خسته کرده بود که صبح بعد از نماز سر سجاده خوابم برد.ویه رویای قشنگ وآرامش بخش دیدم.

    صدای قرآن خوندن ماما منو از اتاقم بیرون کشید.تو خونه ی قدیمی مون بودیم.اون تو نشیمن رو صندلی همیشگیش نشسته وپسربچه ی کوچولویی رو تو بغلش گرفته بود.با عشق بهش خیره بود وداشت براش قرآن می خوند.

    چند قدم جلو رفتم وبا ناباوری بهشون زل زدم.ماما داشت به اون پسر بچه شیر می داد.جاسمین کوچولو با شوق از کنارم گذشت وبه سمت ماما دوید.موهای مجعدش مثل همیشه پریشون بود و تو هوا تاب می خورد.کنار ماما زانو زد وبا شوق دستای اون بچه رو گرفت.

    با بهت زمزمه کردم.

    ـ ماما؟!!

    سرشو بلند کرد وبا دیدنم لبخند زد.

    ـ بیا جلو عزیزم.ببین چه پسر قشنگی دارم.

    به طرفشون رفتم وکنار پاش مثل جاسمین زانو زدم.بچه داشت تند وتند شیر می خورد ونگاهش تو نگاه علاقه مند ماما گره خورده بود.

    با تردید زمزمه کردم.

    ـ این یحیی ست؟!

    نمی دونم چرا این سوال رو پرسیدم اما اون با خنده سر تکان داد.

    ـ نه اما اینم پسرمنه.

    به صورت معصوم بچه خیره شدم ونا خودآگاه لبخند زدم.مثل فرشته ها می موند.نگاهش برام خیلی آشنا بود.اما تو اون لحظه هرچی فکر کردم کسی به خاطرم نیومد.

    صدای ضربه هایی که به در می خورد باعث شد سرمو بلند کنم وبه ماما خیره شم.

    با لبخند تشویقم کرد از جام بلند شم.

    ـ برو درو بازکن.یحیی اومده.

    ـ جاما؟!

    چشمام نا خوداگاه باز شد صورتم به حالت نیم رخ روی سجاده قرار داشت و دست چپم خواب رفته بود.سست و بی حال تو جام نیم خیز شدم

    ـ جاما حالت خوبه؟!

    صدای نگران و دلواپس ابراهیم بود.دستم بی اراده به سمت شالم رفت و تکه ای از موهامو که بیرون زده بود به زیرش بردم.در رو به سختی باز کردم و به چارچوبش تکیه دادم.

    ـ سلام .

    از سر آسودگی خیال نفس عمیقی کشید و گفت:چرا اینقد دیر جواب دادی داشتم از نگرانی میمردم.

    - خواب بودم.

    صدام حسابی نخراشیده و خش دار شده بود دو سه باری حنجره مو صاف کردم و بهش تعارف زدم.

    ـ بیا تو.

    با تردید وارد شد و پرسید.

    ـ حالت خوبه؟!

    صادقانه جواب دادم.

    ـ نه اصلاً خوب نیستم.

    با شرمندگی گفت: بابت حرفای دیشبم واقعا معذرت میخوام باور کن تا صبح خوابم نبرد.

    ـ منم همین طور.

    ـ نباید اون حرفارومیزدم.

    با بی تفاوتی شونه بالا انداختم.

    - این حق من بود که بشنوم.نباید ازشون فرار میکردم.فقط میخوام بدونم چرا اینقدر دیر بهم گفتی؟ چرا گذاشتی تا اینجا بیام و بی خودی دلمو خوش کنم؟

    ـ پدرت و حاج خانوم این طور میخواستن.تو باید به تنهایی باهاش روبرو میشدی.

    پوزخند دلسرد کننده ای رو لبم نشست.

    ـ تلاشتون چندان هم بی نتیجه نبوده.من باهاش کنار اومدم می بینی که. حالام فقط میخوام بدونم کجاست؟تو پوتوچاری دفنش کردین؟

    نگاهشو ازم دزدید.

    ـ راستش...راستش چطور بگم؟جسدی در کار نیست.

    مات نگاهش کردم.

    - این یعنی چی؟!متوجه حرفات نمی شم.

    ـ من جسدی با مشخصات یحیی پیدا نکردم.

    تموم تنم شروع به لرزیدن کرد.

    ـ اما توگفتی که در موردش تحقیق کردی.و...

    حرفمو قطع کرد وبا لبخند اطمینان بخشی گفت:من چیزی در مورد پیدا شدن یحیی گفتم؟

    ـولی...ولی تو...یعنی همه حرفایی که زدی دروغ بود؟

    ـ کدوم حرفا؟تو اصلا نذاشتی من توضیح بدم.

    ابروهام تو هم گره خورد.

    ـ داشتی بازیم می دادی نه؟

    دستاشو به حالت تسلیم بالا برد.

    ـ نه باور کن.من فقط گفتم در موردش پرس وجو کردم.این تو بودی که بدون شنیدن حرفام سریع قضاوت ونتیجه گیری کردی.

    طلبکارانه گفتم:اما تو هم همینو می خواستی.

    ـ خب اینو نمی تونم انکار کنم.تو باید خودتو واسه روبرو شدن با هرحقیقتی آماده می کردی.من می خوام که تو هم تا آخرش بری.بذار کمکت کنم یحیی رو پیدا کنی باشه؟

    سرمو پایین انداختم.قبول این موضوع مثل این می موند که باید خودمو حتی واسه مرگ یحیی هم حاضر وآماده می کردم.

    با یادآوری اون رویای شیرین وحرفای ماما لبخند زدم.

    ـ باشه.ـ این خیلی عالیه...خب برای شروع باید بگم من یه سری اطلاعات در مورد یحیی بدست آوردم.خوشبختانه اسم اون تو لیست قربانیان سربرنیتسا نیست.

    ـ ازکجا اینقدر مطمئنی؟شاید هنوز شناسایی نشده.

    ـ شده اما نه اینجا.اسم اون جای دیگه ای به ثبت رسیده.

    کم طاقت ودستپاچه پرسیدم.

    ـ کجا؟

    ـ تو لیست زندانی های هتل بیکاواک شهر ویسگراد.

    با ناباوری زمزمه کردم.

    ـ یعنی اونم مثل من وماما به ویسگراد منتقل شده؟!

    ـ آره منتها با یک روز تاخیر.البته حدود سه ماهی هم اونجا زندانی بوده.اما از بعدش تقریبا بی خبرم.سپردم دوستام در موردش تحقیق کنن.

    نمی دونستم واقعا خوشحال باشم یا ناراحت.ولی خب جای شکرش باقی بود که حداقل تو جهنم سربرنیتسا قربانی نشده.

    ـ این اطلاعات رو از کی تا حالا داری؟

    ـ همون موقع که بهت زنگ زدم ودر مورد محل دفن پدرت گفتم.در واقع این نتیجه ی تلاش یکساله ی من ودوستامه.ما خیلی امیدواریم که اون زنده باشه.یحیی فقط یه پسر بچه بوده واین شانسش رو برای زنده موندن بیشتر می کنه.

    نگاه قدرشناسانه ای بهش انداختم وگفتم:کارت واقعا فوق العاده بوده ابراهیم...تودوست خوبی هستی.

    لبخندمحجوبانه ای زد ونگاهشو ازم گرفت وبه پنجره ی اتاقم دوخت.احساس می کردم یه حرفی تا زیر زبونش اومد اما نتونست بیانش کنه.شرم وخجالت بود یا تردید نمی دونم.فقط حس می کردم که واسه گفتنش به زمان بیشتری احتیاج داره.

    عصر همون روز با امید تازه ای که پیدا کرده بودم به سمت سارایوو حرکت کردیم.می دونستم این جستجو کار چندان ساده ای نیست وشاید حتی سالها طول بکشه.ولی از اونجا که ابراهیم بهم قول داده بود شخصا پیگیری کنه تصمیم گرفتم این کار رو به عهده ی خودش بذارم وبا دخالت واحساسی عمل کردنم جستجوی اونهارو به تاخیر نندازم.

    واسه همین وقتی گفتم آخر هفته دارم بر می گردم ایران.اولش جا خورد وکمی ناراحت شد.اما بعد فقط از نموندنم ابراز دلتنگی کرد وخواست که بازم به بوسنی بیام.

    خب این چیزی بود که خودمم می خواستم.اما باید بهم حق می داد که به ایران برگردم.خونواده م،کارم وزندگیم حالا دیگه تو ایران بود.نمی تونستم به این آسونی از اونجا دل بکنم.من واسه بازگشت همیشگیم به بوسنی یه دلیل بزرگ به اندازه ی پیدا شدن یحیی می خواستم.

    داشتم کم کم خودمو واسه برگشتن آماده می کردم که ابراهیم آدرس امیل رو تواوج ناامیدیم از این بابت بدست آورد.باید برای دیدن اون مرد کروات تا توزلا می رفتیم.ملاقات امیل تو اون شهر چیز دور از ذهنی نبود.من خوب می دونستم که کادا اهل اون شهره.پس خونواده ش رو هم می شد اونجا پیدا کرد.کلی بابت این موضوع از دست خودم حرص خوردم.آخه با اینکه می دونستم چیزی به ابراهیم نگفته وکارش رو با این کوتاهی سخت تر کرده بودم.

    با این وجود دو روز قبل از بازگشتم به سمت توزلا حرکت کردیم.دیدن امیل اونم وقتی که دیگه یه جوون بلند قامت وخوش بنیه نبود واقعا باعث تاسفم شد.گذرعمر روی جسم وروح اون تاثیر زیادی گذاشته بود.

    ازش در مورد کادا پرسیدم واون گفت حدود نه سالی میشه که فوت کرده.اون زن مهربون حتی تا دم مرگشم همیشه سراغ مارو می گرفته ونگرانمون بوده.

    ازم پرسید.

    - چطور شد یهو اینقدر بی خبر گذاشتین ورفتین؟من وکادا همه جارو دنبالتون گشتیم.

    ـ شما که برای مداوای کادا به زاگرب رفتین یه فعال حقوق بشر ایرانی خیلی اتفاقی مارو دید وتو اون زمستون سخت به دادمون رسید.اوضاع من وماما به حدی اسفناک بود که اون مرد به خودش جرات داد برای سر وسامون دادن به این اوضاع حتی به ماما پیشنهاد ازدواج بده.ماما هم قبول کرد.بعدش هرسه مون به ایران رفتیم ودیگه هیچ وقت فرصت نشد سراغی از کسی بگیریم.

    با کنجکاوی نگاهم کرد.

    ـ از زندگیت تو ایران بگو.مادرت حالش خوبه؟زندگی خوبی دارین؟

    سرمو پایین انداختم.

    ـ ماما حدود پونزده سالی می شه که فوت کرده.اون هرگز نتونست با غصه ی مرگ اعضای خونواده م کنار بیاد.

    با ناراحتی زمزمه کرد.

    ـ واقعا متاسفم.

    در جوابش لبخند غمگینی زدم وچیزی نگفتم.

    ـ هنوزم تو ایران زندگی میکنی؟

    نگاهمو از موهای جوگندمیش گرفتم وسرتکان دادم.

    ـ آره اونجا مربی یه مهدکودک هستم.

    ـ با خونواده ی جدیدت هستی یا...

    سریع جواب دادم.

    ـ من پدرخونده مو دوست دارم.نمی خوام ازش جدا زندگی کنم.

    ـ ازدواج که نکردی درسته؟

    به شوخی گفتم:همیشه دنبال یه مرد خوش قیافه ی کروات بودم.اما مثل اینکه کمی دیر رسیدم.

    اشاره م به حلقه ی توی دستش بود.با فراغ بالی خندید وگفت:باهمسرم تیانا حدود پنج سالی میشه که ازدواج کردم.اون زن خوبیه.

    دست دراز کرد وازروی شومینه عکسی رو برداشت وبه طرفم گرفت.با دیدن چهره ی زیبای زنی که تو کت ودامن سفیدی دست در دست امیل لبخند می زد گفتم:معلومه که من اصلا شانسی نمی تونستم داشته باشم.زن فوق العاده زیبایی داری.

    زیر لب تشکر کرد ولبخند زد.

    حدود یک ساعت بعد هم همسرش که تو کتابخونه ی عمومی شهر توزلا به عنوان کتابدار مشغول بود بهمون پیوست.وتو همین اولین دیدار برخورد صمیمی وگرمی از خودش نشون داد.
    بعد از خوردن یه ناهار دلچسب درکنارشون وبازگویی خاطرات فراموش شده ، ازشون خداحافظی کردیم وبرای دیدن جاهای دیدنی ای که تیانا به ما پیشنهاد داد چرخی تو شهر زدیم.به محض برگشتنم به سارایوو آخرین سری خرید سوغاتی ها مو انجام دادم وساکمو بستم.تصمیم داشتم خیلی بی خبر برم وحسابی با این کارم غافلگیرشون کنم.دلم می خواست این یک روز باقی مونده هم زودتر تموم شه ومن باپرواز عصر چهارشنبه م به ایران برگردم.

    اما تو فرودگاه وقتی زمان خداحافظی رسید تازه فهمیدم که دل کندن از اینجا به همین آسونی ها هم نیست.این درست که واسه برگشتن دلایل محکمی مثل بابا مسعود وخونواده م وکارمو داشتم ولی اینجا با همه ی حس غربتی که درنبود عزیزانم بهم تحمیل می کرد، باز وطنم بود.نمی تونستم دوستش نداشته باشم ویا بهش وابسته نباشم.

    با اعلام شماره ی پروازم از جام بلند شدم.ابراهیم با ناراحتی زمزمه کرد.

    ـ داری می ری؟

    سعی کردم لبخند بزنم.

    ـ دوباره می یام مطمئن باش...بگرد ویحیی رو واسه م پیدا کن.شاید اینجوری زودتر برگردم.

    فقط سر تکان داد وچیزی نگفت.نگاهم واسه چند لحظه رو چشمای فیروزه ایش مکث کرد وبعد با کشیدن چمدونم روی زمین زیر لب گفتم:وُدی تی سی...دُویدِنژا.(مواظب خودت باش...خداحافظ).



    فصل سوم)

    باتصور اینکه کسی منتظرم نیست قدم تو سالن فرودگاه امام گذاشتم.وبا حس اینکه به زودی تو خونه خواهم بود به سمت در خروجی قدم تند کردم.

    ـ هی خانوم کجا کجا؟

    از شنیدن صدای آشنای شهاب جاخوردم وبه سمتش برگشتم.با بهت پرسیدم.

    ـ سلام.تو اینجا چیکار میکنی؟!...کی بهت خبرداد می یام؟!نکنه...

    دستشو به سمت چمدونم دراز کرد وجواب داد.

    - یه رفیق بامعرفت بهم گفت.

    از یادآوری رابطه ی صمیمانه ی ابراهیم وشهاب نفسمو با حرص فوت کردم.

    ـ اوف از دست این پسر.

    به شوخی اخم کرد وبهم پرید.

    ـ چیکارش داری خو رفیقم غیرتیه.

    مثل بچه ها بالجبازی گفتم:اما من می خواستم بابا اینارو غافلگیر کنم.

    شهاب با خنده به رفتار بچه گانه م خیره بود.

    ـ نترس کسی جز من خبر نداره علیامخدره قدم رنجه فرمودن وتشریف مبارکشونو آوردن...حالام راه بیفت که هزار جور دودوزه بازی در آوردم تا همه شون رو یه جا جمع کنم.بریم تا ریختن خونم به دست حاج خانوم حلال نشده.

    به خونه که رسیدیم،اول شهاب وارد شد وحسابی داد همه رو بابت تاخیرش درآورد.از تو حیاط خیلی واضح می تونستم صدای تک تک شون رو تشخیص بدم.چقدر دلم واسه شون تنگ شده بود.

    در هال رو که باز کردم،نگاهها به طرفم چرخید وبهت زده بهم خیره شدن.با لبخند عمیقی که رو لبم سبز شد گفتم:سلام من اومدم.

    اولین واکنش مال عمه بود.

    ـ خدا مرگم بده ندا جان تویی؟!!

    بابا از جاش بلند شد وبه سمتم اومد.دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم.با برداشتن دوسه قدم بهش رسیدم وبغلش کردم.دلم برا بابا مسعودم قد یه ارزن شده بود.

    منو محکم فشرد وزیر گوشم گفت:دیگه داشتم کم می آوردم جاما.میخواستم همین روزا بیام وبرت گردونم...من طاقت دورموندن از تورو ندارم بابا.

    با بغض زمزمه کردم.

    ـ منم ندارم...فقط تحمل کردم که یه جوری این مدت بگذره.

    بابا با کمی مکث گفت:گذشت ولی خیلی سخت گذشت.

    حاج خانوم به سمتمون اومد ومن وبابا از هم جدا شدیم.نگاهمو با علاقه به چشمای مهربون وصورت جدیش دوختم وازدیدن هاله ی اشکی که چشماشو خیس کرده بود منقلب شدم.اینبار به آغوش مادرانه ی اون پناه بردم.

    ـ جات اینجا واقعا خالی بود.

    به زور دستای چروکیده شو بوسیدم.

    ـ خودمم این جای خالی رو حس می کردم.البته به نوع دیگه ای.عجیب دلتنگتون بودم.

    عمه از پشت بغلم کرد.

    - ماهم همینطور.

    به سمتش چرخیدم.

    ـ قربونتون برم بازم که دارین گریه می کنین.

    اشکاشو تند تند پاک کرد.

    ـ باشه دیگه گریه نمی کنم.هرچی تو بگی.

    بغلش کردم وصورت نرم ولطیفشو محکم بوسیدم.شیما با شوخی گفت:اَه دیگه فیلم هندیش نکن بابا حالمون بهم خورد.بکش کنار مامانمو حسابی چلوندیش.

    واسه ش پشت چشم نازک کردم.

    - به تو چه.عمه ی خودمه.

    منو به زور از عمه جدا کرد وخودشو تو بغلم انداخت.دستشو دور شونه هام حلقه کرد وتا تموم قولنج هامو نشکست بی خیال نشد.با خودم گفتم(طفلی آقا مرتضی چی میکشه از دست این عجوبه)

    اون شب با وجود جمع عزیزی که به نوعی به خاطر من دور هم جمع شده بودن،واقعا خوش گذشت.مخصوصا اینکه حاج خانوم به اصرار شهاب وبی خبر از اومدنم خورشت خلال پخته بود.من عاشق این غذا بودم وحاج خانومم چون دلش راضی نمی شد در نبودم درستش کنه شهاب رو بیچاره کرده بود.

    آخرشب بعد دادن سوغاتی هاشون وقتی خونواده ی عمه قصد رفتن کردن،حسابی از شهاب به خاطر زحمت زیادی که کشیده بود تشکر کردم.برگشتن به خونه،برطرف شدن حس دلتنگی وخوابیدن بعد از مدتها تو اتاق وروتخت خودت یعنی آرامش.اونم وقتی که صبح باصدای دلنشین حاج خانوم واسه نماز بیدار شی.

    با اینکه خسته بودم اما دلم نیومد بیشتر از این بخوابم.بعد از نماز به آشپزخونه رفتم.حاج خانوم داشت زیر لب دوبیتی هایی رو که ازباباطاهر حفظ بود با آهنگ محزونی می خوند.

    ـ به دریای غمت دل غوطه ور بی

    مرا داغ فراغت برجگر بی

    به چشمم قطره های اشک خونین

    تو گویی لاله ی باغ نظر بی.

    ـ سلام صبحتون به خیر...خوب واسه خودتون خلوت کردین ها.

    به طرفم برگشت ودرحالیکه ظرف پنیر رو،روی میز میذاشت جواب داد.

    ـ صبح تو هم به خیر.چیکار کنم پیریه وهزار هزار حسرت مونده بردل...زود بیدار شدی.

    شونه بالا انداختم.

    ـ بعد نماز دیگه خوابم نبرد.

    بهم یه صندلی تعارف کرد.

    ـ خب پس بشین تعریف کن بدونم چیکارها کردی تو این مدت.

    با بدجنسی ابرویی بالا انداختم.

    ـ یعنی ابراهیم به شما چیزی نگفته؟

    کنارم نشست و یکی از اون لبخند های نادرشو تحویلم داد.

    ـ باید به ما حق بدی.نگرانت بودیم.

    ـ خب کار خاصی نکردم.یکم دنبال خونواده م ودوستام گشتم.خونه مون رو دیدم وسرخاک پدرم رفتم.همین.

    ـ درمورد یحیی چی؟

    ـ جز اون چیزایی که خودتونم می دونین خبر دیگه ای ندارم.قراره ابراهیم در موردش تحقیق کنه.

    ـ انشالله که در موردش خبرای خوبی به دستمون می رسه.

    زیر لب گفتم:انشالله.

    با بازشدن در نگاهمون به سمت هال برگشت وبابا رو با دوتا سنگک خشخاشی وبرشته به دست،در حال اومدن دیدیم.

    صبحونه رو با لذت در کنار هم خوردیم وبابا راهی محل کارش شد.تا قبل از ظهر کمی تو کارهای خونه به حاج خانوم کمک کردم وبرای اینکه خبر اومدنم به منیژه رو بدم باهاش تماس گرفتم.طفلی حسابی از شنیدن صدام هیجان زده شد.ازش دعوت کردم که عصری یه سر بهمون بزنه واونم قبول کرد.

    واسه عصرونه با کمک حاج خانوم تارت سیب درست کردم.تا درکنار چایی از منیژه پذیرایی کنم.حوالی ساعت چهار بود که اومد.

    حاج خانوم به عادت همه ی پنج شنبه ها برای زیارت اهل قبور همراه عمه وبابا به بهشت زهرا رفته بود.

    درو که به روش باز کردم با خوشی در آغوشم گرفت وگفت:ورپریده کجا بودی دلم واسه ت لک زده بود.

    با لبخند محوی جواب دادم.

    ـ منم همینطور.

    وارد خونه شدیم وتعارف کردم بشینه.

    ـ نبودی،مهد بی تو صفا نداشت.

    ـ چه خبر؟هنوزم تو مقطع کودکستان هستی؟

    ـ نه امسال رفتم بالاتر.بچه های پنج سال رو دارم.پیش آمادگی...میترا باهام همکار شده ولی شهلا اصلاازکارش راضی نیست.راستش بچه ها خیلی سراغتو می گیرن.

    ـ دلم واسه شون تنگ شده.از ارغوان وسیمین چه خبر؟

    ـ اونام خوبن.ارغوان همین دوهفته پیش خیلی اتفاقی نامزد کرده.سیمین هم سرش با مهد وکلاس یوگاش گرمه.راستی خبر اومدنت رو بهشون دادم.شهلا میون حرفاش اشاره کرد ازت بخوام که برگردی.

    با تعجب پرسیدم.

    ـ الآن؟!اونم تو دی ماه؟!

    ـ گفتم که از کار میترا راضی نیست.خود میترا هم دلش می خواد بره تو مقطع بچه های نوپا کارکنه.حالا چی میگی؟راضی هستی که بیای؟

    ـ نمی دونم.آخه اصلا درموردش فکر نکردم.

    محکم رو شونه م زد.

    ـ فکرکردن نمی خواد که...یعنی از تو خونه نشستن بهتر نیست؟پاشو بیا اینقدر ناز نکن.

    ـ باشه حالا ببینم چی میشه.

    تاحوالی ساعت هفت باهم بودیم.وعصرونه رو در کنارحاج خانوم وبابا خوردیم.بعدشم من با کلی شرمندگی سوغاتیشو دادم واون حسابی ازم تشکرکرد.با رفتنش در مورد پیشنهادی که داده بودکمی فکرکردم.به نظرم موقعیت بدی نمی اومد.خب اینجوری سرگرم می شدم وکمتر فکروخیال می کردم.از وقتی ابراهیم خیلی جدی پیگیر سرنوشت یحیی شده بود مدام استرس داشتم ومنتظر شنیدن خبرهای جدید بودم.

    با،بابا وحاج خانوم که پیشنهاد منیژه رو در میون گذاشتم تشویقم کردن قبول کنم.از اون طرفم شهلا مدام پیغام می فرستاد که سرکارم برگردم واینقدر تصمیم گیری در مورد رفتن رو پشت گوش نندازم.

    بلاخره قبول کردم برگردم.راستش خودمم یه جورایی دوست داشتم دوباره تو محیط شاد وپر انرژی مهد کار کنم.

    برگشتنم به سر کار با استقبال صمیمانه ی همکارام همراه شد وحسابی منو واسه حضور سرکلاسم دلگرم کرد.بهم یه کلاس جدید دادن که اکثر بچه های سال قبلم توش بودن.کتایون ومانی کوچولو وخیلی های دیگه.

    حدود یک ماهی می شد که سر کارم برگشته بودم.طبق روال همه ی پنج شنبه ها ساعت کاری مون راس یازده صبح تموم شد.وما با اومدن والدینِ تک تک بچه ها ،مرخصشون کردیم.

    داشتم موهای هستی رو می بستم که شهلا آیفون رو زد وخواست مانی رو بفرستم پایین.

    ـ مانی جون حاضر شو بابات اومده ببرتت.

    ـ خاله من که هنوز کفشامو نپوشیدم.

    کلافه از این همه کاری که سرم ریخته بود به جونش نق زدم.

    ـ خب چرا؟ مگه نگفتم کفشاتونو بپوشین؟

    مظلومانه نگام کرد وبا لحن غصه داری گفت:آخه شیکمم نمیذاره کفشامو ببینم.

    یه نگاه به شکم برآمده ش انداختم ودر حالیکه سعی داشتم جلو خنده مو بگیرم به سمتش رفتم.کتونی هاشو پاش کردم ودوتا بوس محکم از لُپ های آویزونش گرفتم.

    خانوم لطیفی اومد دنبالش وفرستادمش که بره.ساعت یازده ونیم تو دفتر خانوم همایی مدیر مهدمون جلسه داشتیم.قرار بود درباره ی جشن نوروز که تو اسفندماه برگذار می شد برنامه ریزی کنیم.خوشبختانه بیشتر برنامه ها مال دوتا کلاس آمادگی بود ومقطع ما جز یه شعر ویه تئاتر برنامه ی دیگه ای نداشت.البته همینم واسه مون کلی مشغولیت فکری ایجاد می کرد.هماهنگ کردن بچه ها،ازحفظ بودن متن شعر یا نوشته شون،تُپق نزدن وبازیگوشی نکردن.خب آسون نبود اینهمه بچه رو برای اون جشن بزرگ که والدین هم دعوت داشتن آماده کنیم.بعد از صحبت ها وهماهنگی ها حرف به مشکلات بچه ها رسید.منیژه خیلی بی مقدمه گفت: واحدکار هفته ی بعد در مورد خونواده ست.موندم چیکار کنم.بچه ها باید اعضای خونواده شون رو نقاشی کنن اما یگانه...

    سرشو با ناراحتی پایین انداخت.یگانه سال قبل از شاگردای خودم بود.با بهت پرسیدم.

    - یگانه چی؟!واسه ش اتفاقی افتاده؟

    ـ باباش یه ماهی میشه که فوت کرده.

    با یادآوری چهره ی مهربون وخونگرم آقای رسولی تموم تنم یخ زد.زیر زبونم نیومد بپرسم چطوری اما سیمین گفت:بنده خدا سکته مغزی کرد.

    چند نفر زیر لب گفتن:خدابیامرزدش.

    خانوم همایی از منیژه پرسید.

    ـ خب مشکل چیه؟

    ـ گویا یگانه درجریان فوت پدرش نیست.بهش گفتن آقای رسولی برای انجام کاری رفته دوبی.ولی از رفتارهای خود یگانه وگوشه گیریش وصحبت نکردن درمورد پدرش کاملا مشخصه که این موضوع رو فهمیده.وفکر نمی کنم باهاش کنار اومده یا پذیرفته باشه.

    خانوم همایی که خودش فوق لیسانس روانشناسی داشت وبه این امور وارد بود گفت:خب همین واحدکار می تونه بهش کمک کنه با موضوع کنار بیاد ونبود پدرش رو هضم کنه.

    منیژه با تردید زمزمه کرد.

    ـ مشکل یگانه نیست.در واقع این برای من سخته که در مورد موضوع باهاش صحبت کنم وازش بخوام اعضای خونواده شو بکشه.

    ـ تو این موضوع رو به صورت کلی سرکلاس مطرح کن.لزومی نداره به تک تکشون شخصا همچین چیزی رو تفهیم کنی.

    منیژه سکوت کرد وشهلا از من پرسید.

    ـ با امیر علی کنار اومدی؟

    خانوم همایی پرسید.

    - امیر علی؟!

    قبل از اینکه جواب بدم شهلا گفت:همون پسر بچه ی بیش فعال رو میگم.

    همه به طرفم برگشتن ومنتظر نگام کردن. من که هنوز تو شوک مرگ پدر یگانه بودم،گیج وسردرگم جواب دادم.

    ـ خب چی بگم؟شیطنت آنچنانی نداره.بیشترین مشکلش عدم تمرکزشه.ولی به حرفم گوش می ده.

    خانوم همایی گفت:اینجور بچه ها معمولا از اختلال کمبود توجه رنج می برن.باید با مادرش در این مورد صحبت کنم.

    مهدیس مربی مقطع کودکستان که امسال کلاس سابق من در اختیارش بود گفت:اتفاقا مشکل شاگرد منم همینه.کارن رو می گم.

    خانوم همایی پرسید.

    ـ یعنی کارن هم بیش فعاله؟

    - نه همین اختلال کمبود توجه که گفتین.فکرمیکنم از همین موضوع رنج می بره.

    ـ اون شاید به خاطر جدایی پدر ومادرش کمبود توجه داشته اما فکر نمی کنم این موضوع در حد اختلال بوده باشه.

    مهدیس شونه بالا انداخت.

    ـ چی بگم والله بچه ی عجیبیه.درعین اینکه اصلا با بچه های همسن خودش ارتباط برقرارنمی کنه به شدت از کم شدن توجهم نسبت بهش وحشت داره.خودم چندین بار شاهد بودم وقتی خیلی اتفاقی به یکی از بچه ها محبت بیشتری می کنم فوری عکس العمل نشون می ده.اون اوایل موهای خودشو می کشید یا جیغ می زد...

    سیمین میون حرفش پرید.

    -آره موقعی که تو کلاس منم بود این رفتارهارو داشت.پدرش خیلی در این مورد تلاش کرد.مرتب پیش مشاور می بردش اما ظاهرا مشکل هنوز به قوت خودش باقیه.مهدیس درادامه ی صحبتای اون گفت:نه دیگه اونجوری که قبلا بود نیست.ولی خب منم فکر می کنم هنوزم باید در موردش با یه روانشناس صحبت کنن.

    خانوم همایی گفت:شهلا جون در اولین فرصت با پدر کارن تماس بگیر.باید در مورد این بچه باهاش حرف بزنم.

    شهلا زیر لب چشمی گفت وخانوم همایی ازجاش بلند شد وجلسه به پایان رسید.

    با خروجش مهدیس رو به سیمین گفت:نگفته بودی کارن قبلا پیش مشاور می رفته.

    سیمین با بی خیالی شونه بالا انداخت.

    ـ خب تو نپرسیده بودی که بگم.

    چشمای مهدیس برق زد.

    ـ باید در موردش با پدر کارن حرف بزنم.

    شهلا مداخله کرد.

    ـ خودت که شنیدی قرار شد خانوم همایی باهاش حرف بزنه.بهتره تو فعلا دخالتی نکنی.

    مهدیس با دلخوری لب ورچید.

    ـ خب منم به عنوان مربی اون بچه حق دارم با پدرش حرف بزنم.

    منیژه خیلی رک گفت:به شرطی که نیتت از حرف زدن فقط هم صحبتی با باباش نباشه.

    سیمین زد زیر خنده.

    ـ آی گل گفتی.

    مهدیس هم باهاشون بی خیال خندید.

    ـ خو چیکار کنم طرف بدجوری خوش قیافه ست.آدم ناخودآگاه جذبش می شه.

    منیژه با آرنجش به پهلوم زد.

    - نگاش کن تورو خدا باز رفت تو فضا.

    ـ خداییش باحاله مگه نه سیمین؟

    قبل از اینکه سیمین جواب بده شهلا گفت:از روی ظاهر قضاوت نکن.

    مهدیس شونه بالا انداخت.

    ـ فقط تیپ وقیافه ش که نیست.همه جوره خوبه.خیلی خوش اخلاق وآقا منشانه برخورد می کنه.

    منیژه گفت:اینکه با همه تیک می زنه دلیل بر آقا منش بودنش نیست.

    مهدیس چشماش گرد شد.

    ـ منظورت چیه؟مگه تو ازش چیزی دیدی؟

    منیژه یه نگاه به شهلا انداخت وچیزی نگفت.من که این میون صمٌ بکم ایستاده بودم با تردید نگاهمو از اونا گرفتم وبه سیمین که همیشه طرفدار پدر کارن بود دوختم.اما اونم سرشو پایین انداخت.

    مهدیس که جواب قانع کننده ای دریافت نکرد،پوزخندی زد ومغرورانه گفت:من به این حرفا کاری ندارم.از پدر کارن هم واقعا خوشم می یاد.دارم رک بهتون میگم چش وچارتون رو در موردش درویش کنین که من اگه تعصب خونم بزنه بالا بد می بینین.

    البته اون جمله ی آخرش از رو شوخی بود ولی از اونجا که به اعتقاد من همیشه 25درصد یه شوخی حقیقته،با تعجب بهش نگاه کردم.یعنی مهدیس تا این حد شیفته ی پدر کارن شده بود؟راستی اسم باباش چی بود؟...اون لحظه اصلا ذهنم کمک نمی کرد به یاد بیارمش.

    منیژه دستمو کشید.

    ـ ارزونی خودت مهدیس خانوم...بیا بریم ندا.

    به ناچار دنبالش رفتم.بعد از تعویض لباس فرم از مهد بیرون اومدیم.من که هنوز تو فکر کارن وپدرش بودم خیلی بی مقدمه گفتم:منیژ من باباش رو دیدم.اینجوری که تو در موردش قضاوت کردی نیست.

    منیژه مات نگام کرد.

    ـ نداحالت خوبه؟داری در مورد کی حرف می زنی؟!

    ـ بابای کارن رو میگم.یعنی واقعا با همه تیک می زنه؟

    کلافه پوفی کرد و واسه یه تاکسی دست تکان داد.

    ـ حالا نوبت تو شد؟

    آستین مانتوشو کشیدم.

    ـ خب بگو دیگه.چرا فکر می کنی اون آدم خوبی نیست؟

    منیژه سوار شد ومنم کنارش نشستم.دستی به شالش کشید وگفت:ازشهلا در موردش یه چیزایی شنیدم.این برخورد صمیمیش هم با بچه ها خب شبیه تیک زدن می مونه دیگه.

    نمی دونم چرا یهو اخمام رفت تو هم.ازقضاوت سطحی وظاهر بینانه ش دلم گرفت.

    ـ واقعا به خاطر همین دلایل احمقانه پشت سرش حرف زدی؟

    ـ آخه تو که همه چیز رو نمی دونی.یعنی اگه بهت بگم اصلا باورت نمی شه.

    دست بردم تو کیفم تا کرایه رو پرداخت کنم.داشتیم کم کم به مقصدمون نزدیک می شدیم.مچمو گرفت.

    ـ مثل اینکه یادت رفته امروزنوبت منه.

    به سمت جلو نیم خیز شد وپول رو داد.خیلی تلاش کردم جلوی کنجکاویم رو بگیرم،اما نشد.

    ـ حالا اینی که تومی دونی و من نمی دونم چیه؟ـ آقا ممنون.

    از ماشین پیاده شدیم.درو که بست گفت:از قرار معلوم مامان کارن محض درد ودل یه حرفایی به شهلا زده.البته اون چیزی بروز نمی ده ولی خب دید زیاد خوبی هم نسبت به بابای کارن نداره.اول سال وقتی داشتیم پرونده های بچه ها رو تنظیم می کردیم یه چیزی تو پرونده ی کارن دیدیم که حسابی جاخوردیم.باورت نمی شه اگه بگم.

    کم طاقت وبی حوصله پرسیدم.

    - چی دیدین؟

    چشمای منیژه برق زد.

    ـ مامان کارن دقیقا بعد تموم شدن مهلت سه ماهه ی عده ی طلاقش با عموی کارن ازدواج کرده.

    سرجام میخکوب شدم وبا دهانی باز بهش زل زدم.

    ـ نه...

    ـ باور کن...وقتی هم که همکارها پیگیر شدن شهلا خیلی سربسته به چندنفرمون گفت که علت طلاقشون خیانت بابای کارن بوده.اما اینکه بعدش چرا با برادرشوهرش ازدواج کرده رو دیگه خدا می دونه.واسه همینه که میگم از بابای کارن خوشم نمی یاد.این برخوردهای صمیمانه شم که با همکارها می بینم لجم می گیره.مهدیس دیوونه هم چون از این اتفاقات خبر نداره اینطوری قربون صدقه ش می ره.فکر میکنم همین روزا شهلا مجبور شه به اونم بگه.

    با ناباوری سرتکان دادم وچیزی نگفتم.

    هفته ی بعد سرکلاس داشتم در مورد واحد کار خونواده صحبت می کردم که منیژه درنزده وارد کلاسم شد.

    ـ وای ندا من چیکار کنم؟ یگانه همینطور نشسته وکاری نمی کنه.

    به برگه های نقاشی جلو دست بچه ها اشاره کردم وگفتم:خب حالا همه تون چیزی روکه گفتم نقاشی کنین.

    برگشتم وبه چهره ی درمانده ومستاصل منیژه زل زدم وپرسیدم.

    ـ باهاش حرف زدی؟

    سرتکان داد.

    ـ نه باور کن نمی تونم.

    یه نگه سرسری به بچه های کلاسم انداختم وگفتم:تو یه لحظه حواست به اینا باشه.من برم ببینم چیکار می تونم بکنم.

    با ورودم به کلاس منیژه بچه هاش شروع کردن به جیغ کشیدن ودست زدن.

    - آخ جون خاله ندا.

    به زور همه رو سرجاشون نشوندم. وازشون خواستم مشغول باشن.با کمی مکث از کنار تک تک شون گذشتم تا به میز یگانه رسیدم.دستاشو تو هم قلاب کرده بود وبا اخم به برگه ی رومیزش که تصویر یه نقش دست بود وبچه ها باید رو سر انگشت هاش چهره ی اعضای خونواده شون رو می کشیدن ،خیره بود.

    خم شدم وبا ملایمت پرسیدم.

    ـ یگانه جونم نمی خوای نقاشی کنی؟

    فقط سرتکان داد وچیزی نگفت.

    ـ می خوای کمکت کنم؟!

    عکس العملی نشون نداد.یه نگاه به برگه ی بغل دستیش انداختم که داشت تند تند صورتک می کشید.فکر کنم کل فامیلشون رو یه جا می خواست تو اون پنج تا انگشت جا بده.

    ـ آرین داری چیکار میکنی؟مگه خاله منیژه نگفت فقط کسایی که تو خونه تون هستن رو نقاشی کنین؟

    با شیرین زبونی گفت:خب اینام مامان وبابا وخواهر برادرام هستن.

    چشمام از تعجب گرد شد.

    ـ یعنی تو اینهمه خواهر برادر داری؟

    با یه لحن بامزه ای جواب داد.

    ـ نه خاله ولی مامانم قول داده واسه م اینهمه نی نی بیاره.

    پقی زدم زیر خنده واز خیر گیر دادن بهش گذشتم.نگاهم به سمت یگانه چرخید.دیدم لباش به خنده کمی قوس پیدا کرده. وداره به زحمت جلو خودشو میگیره که نخنده.ظاهرا هوا آفتابی بود وباید از موقعیت به قول شیما سؤاستفاده ی لازم رو می بردم.

    از رو میز منیژه یه برگه نقاشی برداشتم وپیش یگانه برگشتم.

    ـ می تونم اینجا بشینم نقاشی کنم؟

    از سر بی تفاوتی شونه بالا انداخت وبازم حرفی نزد.به این سردی رفتارش اهمیتی ندادم وکار خودمو کردم.کنارش نشستم،کمی خودمو مشغول فکر کردن نشون دادم وبعد شروع به کشیدن کردم.دستمو که از رو برگه برداشتم،نگاهش به سمت نقاشیم چرخید.مطمئن بودم کنجکاو شده بدونه اون کسایی که کشیدم کی هستن.

    ـ اینکه رو انگشت وسطی کشیدم بابامه.اسمش مسعوده.من خیلی دوستش دارم.این خانوم عینکی هم مادربزرگمه.ما بهش می گیم حاج خانوم.اینم منم.نیگا موهامو چه سیخ سیخ وایساده.

    به خنده افتاد.

    ـ چرا؟

    لبامو با شوخی آویزون کردم.

    ـ آخه گاهی حوصله ندارم شونه شون کنم.

    خیلی بی مقدمه پرسید.

    ـ پس مامانت کو؟

    من که دقیقا منتظر پرسیدن همین سوال بودم یه لبخند محو زدم وگفتم:مامانم دیگه خونه ی ما زندگی نمی کنه.

    ـ ازپیش شما رفته؟

    سرتکان دادم.پرسید.

    ـ کجا؟

    ـ پیش خدا.

    سرشو پایین انداخت وبه برگه ی خالی نقاشیش زل زد.نمی دونم اون لحظه کارم درست بود یا نه.اما می خواستم بهش با این کار نشون بدم وضعیت خونواده ی اون غیر عادی نیست وشاید خیلی های دیگه هم با این کمبود تو زندگیشون درگیر باشن.

    دست دراز کرد ومدادشو برداشت.یه نگاه زیر چشمی بهم انداخت ومشغول شد.به ظاهر خودمو با جمع کردن نقاشی بچه ها سرگرم کردم.یه چرخی دور کلاس زدم وبهش که رسیدم دست از کشیدن برداشت.کنارش نشستم وبا لبخند تشویقش کردم برام حرف بزنه.

    ـ این مامانمه...اینم منم...بابامم نکشیدم چون رفته دوبی.

    دوباره اخم کرد وبه نقاشیش زل زد.

    با محبت دستی به سرش کشیدم وبرگه رو ازش گرفتم.این بچه با همه ی کوچیکی وکم سن وسالیش حضور نداشتن همیشگی پدرش رو خیلی خوب تشخیص داده بود.این میون فقط ما بزرگترها بودیم که با محبت ودلسوزی افراطی مون قضیه رو پیچیده ش می کردیم.

    بعد تحویل دادن کلاس به خود منیژه،بچه ها مو واسه فعالیت فوق برنامه شون که کلاس زبان بود،آماده کردم.خوشبختانه معلم زبان داشتن و ما می تونستیم تو این فرصت کار دوختشون رو،روی کاغذ فابریانو برش بزنیم.

    رفتم از پایین قیچی بیارم که صدای شخصی تودفتر خانوم همایی،توجهمو جلب کرد.

    ـ خب اینکه شما میگین یعنی قضیه خیلی جدیه.امادکتر مستشار می گفتن اضطراب واکنش های عصبی که کارن داره یه بیماری یا اختلال نیست.در واقع یه مورد طبیعیه.اون از جدایی من ومادرش وحشت زده شده بود وبازتاب تصمیم ما تو رفتار اون نمی تونست عادی باشه.

    ـ ببینین آقای آذریان من حرف شمارو کاملا قبول دارم ودکتر مستشار هم درست فرمودن. اما نداشتن یه اختلال دلیل بر بوجود نیومدنشم نیست.کارن پیش زمینه ش رو از قبل داشته وخب رفتارهای سوال برانگیز الانش اونم وقتی که چندین ماه از این اتفاق گذشته نمی تونه فقط یه بازتاب باشه.کارن سرکلاس حرف نمی زنه.برخلاف هوش فوق العاده ای که داره نسبت به مسائل آموزشی بی اهمیته وسطح یادگیریش پایینه.اینا نمی تونه طبیعی باشه.

    ـ راستش من تو این زمینه نه تجربه ای دارم نه تخصصی.شما بگین دیگه باید چیکار کنم؟

    قبل از اینکه فرصت بشه جواب خانوم همایی روبشنوم،شهلا از یکی از کلاس ها بیرون اومد ومن مجبور شدم دست از فالگوش وایسادن بردارم ودنبال کار خودم برم.

    راستش اصلا عادت به چنین کاری نداشتم اما نمی دونم چرا وقتی صحبت به کارن می رسید اینطور کنجکاو می شدم.مخصوصا از وقتی که منیژه در مورد ازدواج مجدد مادرش حرف زده بود عجیب رو این بچه واطرافیانش زوم می شدم.



    زندگیم این روزا افتاده بود رو دور تکرار.نه اتفاق خاصی می افتاد نه خبری از بوسنی می رسید.بابا حسابی خودشو درگیر پرونده های حقوقیش کرده بود وحاج خانوم هم سرش با کلاس های قرآن ودوستای چندین ساله ش گرم بود.

    شهاب این روزا کمتر پیداش می شد.دیگه حرفی از آوا نمی زد وظاهرا اونم قرار نبود به این زودی به ایران بیاد.شیما درگیر زندگی خودش بود وعمه هم خسته از این همه سال فعالیت وکار واسه اومدن فروردین وبازنشسته شدنش روز شماری می کرد.

    نوروز به چشم برهم زدنی اومد ورفت.اوایل اردیبهشت بود که یک روز صبح به محض رسیدنم به مهد،زمانه خانوم همسایه مون باهام تماس گرفت وخبرداد حاج خانوم امروز صبح توکوچه حالش بهم خورده ودوتا از جوون های محل به دادش رسیدن وبردنش بیمارستان نزدیک خونه.میگفت هرچی با گوشی عمه تماس می گیره جواب نمی ده.بابا هم که صبح ها چون دادگاه داشت گوشیش خاموش بود.واسه همین منو خبر کرده.

    لباس فرممو نپوشیده در آوردم وبا ترس واضطراب از کلاس بیرون زدم.پله هارو دوتا یکی کردم وخودمو به سرعت به شهلا رسوندم.اون داشت دم در بچه ها رو تحویل می گرفت.نفس نفس زنان صداش کردم.به طرفم چرخید وبا دیدن حال زارم پرسید.

    - اتفاقی افتاده ندا جان؟!

    نگاهم روی صورت کارن که مطیع وآروم،دست در دست شهلا به من زل زده بود خیره موند.

    ـ مادربزرگم حالش بهم خورده.

    ـ ای بابا خدا بد نده.

    اشک تو چشمام حلقه زد.

    ـ من باید برم.

    سرمو که بلند کردم یه جفت چشم قهوهای براق صاف نگاهمو نشونه گرفت.بابای کارن داشت با کنجکاوی نگام می کرد.شهلا مسیر نگاهمو دنبال کرد وبه طرف اون مرد برگشت.

    ـ آقای آذریان شما می تونین تشریف ببرین.مشکلی نیست...کارن از بابا خداحافظی کن.

    کارن بی حال دست تکان داد وگفت:بابا فرید خداحافظ.

    مرد مردد ونا مطمئن جوابشو داد وبعد با نگاه کوتاهی که بهم انداخت یه قدم به طرف در برداشت اما نرفته پشیمون شد وبرگشت.

    ـ کاری از دست من بر می یاد خانوم محمودی؟

    شهلا خیلی جدی تعارفشو پس زد.

    ـ نه ممنون.شما بفرمایین...مهدیس جان بیا کارن رو ببر.

    با اومدن مهدیس،شهلا منو به طرف میزش راهنمایی کرد.

    ـ مرخصی ساعتی می خوای؟

    حسابی دست وپامو گم کرده بودم.

    ـ من اصلا نمی دونم دقیقا چی شده.خواهش میکنم امروز رو کلاّ واسه م مرخصی رد کن.نمی تونم بمونم.

    سرتکان داد ویه برگه از تو کشو بیرون کشید وداد که پر کنم.

    نفهمیدم با چه حالی از مهد بیرون زدم.خدارو شکر منیژه بود واز بابت بچه هام نگرانی نداشتم.توکوچه چندباری با عمه تماس گرفتم اما جواب نداد.یاد شهاب افتادم وبا تند کردن قدم هام،شماره شو گرفتم.

    نزدیک بود های های بزنم زیر گریه.بدجور ترسیده بودم.اگه بلایی سر حاج خانوم می اومد من باید چیکار می کردم؟

    داخل خیابون پیچیدم وقبل از اینکه شهاب به تماسم پاسخی بده،یه ماشین شخصی درست جلو پام نگهداشت.
  6. #6
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    ـ خانوم بفرمایین می رسونمتون.

    سرموخم کردم وبه چهره ی مصمم وجدی پدر کارن خیره شدم.تونگاهش یه جور محبت صادقانه وجود داشت.انگار که بخواد واقعا کمکم کنه.

    ـ گفتم می رسونمتون.

    به خودم اومدم وسرتکان دادم.

    ـ نه ممنون.خودم میرم.

    قبل از اینکه جوابمو بده صدای شهاب تو گوشی پیچید.

    ـ سلام ندا خوبی؟

    ـ الو شهاب کجایی؟حال حاج خانوم بهم خورده وبردنش بیمارستان.

    نگران وبهت زده پرسید.

    ـ آخه واسه چی؟

    ـ نمی دونم.شاید به خاطر دیابتش باشه.

    ـ حالا کدوم بیمارستان بردنش؟

    اون لحظه اصلا اسمش به ذهنم نمی اومد.

    - همون بیمارستان نزدیک خونه دیگه.زود بیایا.

    بهم اطمینان داد حتما خودشو به موقع برسونه وبعد بی خداحافظی قطع کرد.

    دوتا قطره اشک،عجولانه وبا شتاب از گوشه ی چشمام پایین چکید.نگاهم به سمت بابای کارن چرخید که کلافه ومنتظر به من زل زده بود.بی ادبی بود اگه همینجور منتظر نگهش می داشتم.

    ـ شما بفرمایین آقای آذریان.من خودم می رم.

    ـ این چه حرفیه خانوم.من که تعارف نکردم بیاین سوار شین.

    با اینکه عجله داشتم اما نمی دونم چرا حرفای منیژه در مورد این مرد مرددم می کرد.خب من که راحت می تونستم با یه تاکسی برم واسه چی باید دچار تردید می شدم.

    ـ منم تعارف ندارم.گفتم که می تونم برم.تاکسی هست.

    یه لبخند غمگین رو لبش سبز شد ومصرانه جواب داد.

    ـ خوشحال میشم کمکتون کنم.

    عجب گیری داده بود.حالا باید چیکار می کردم.یه نگاه به درجلو وعقب انداختم وزیر لب گفتم:آخه اینجوری که...

    خب من که باهاش آشنایی خاصی نداشتم پس درست نبود جلو بشینم.عقبم که نمی شد.آخه مگه راننده م بود.مردد از تصمیم گیری یه نگاه درمانده ومظلومانه بهش انداختم که این یه بار رو دست از خیرخواهی ومهربونیش برداره وبره.

    ولی اون به جاش واسه اینکه کارمنو راحت کرده باشه خم شد ودر عقب رو باز کرد.

    ـ بفرمایین تا دیرتون نشده،سوارشین.

    با یادآوری وضعیت حاج خانوم بی خیال هرنوع فکر وبرداشتی که در مورد این مرد وجود داشت،سوار ماشینشش شدم واون با پرسیدن آدرس،بلافاصله حرکت کرد.

    ـ من یه عذرخواهی بهتون بدهکارم.

    با این حرف نگاهمو از دستای بهم گره خورده ام گرفتم وتو آینه ی ماشین به چشماش دوختم.

    ـ واسه ی چی؟!

    با کمی مکث جواب داد.

    ـ تیرماه سال قبل وقتی برای بردن کارن به مهد اومده بودم،همون روزی که لجبازی وجیغ ودادش باعث شد شما باهام تماس بگیرین رو می گم...خب من اون روز رفتار خوبی باهاتون نداشتم.

    تازه یادم اومد داشت از اولین برخوردمون حرف می زد.سریع واکنش نشون دادم.

    ـ اونی که باید عذرخواهی کنه منم.حرفام درست نبود.نباید دخالت می کردم.

    تودلم گفتم(عجب حافظه ی خوبی داره.فکر نمی کردم اصلا منو به یادش باشه)

    ـ اتفاقا خیلی هم درست بود.باید به پیشنهادتون عمل میکردم.منتها من اونموقع واقعا بهم ریخته بودم.بعدشم که قسمت نشد ببینمتون وعذرخواهی کنم.تا اینکه امروز خیلی اتفاقی باهاتون برخورد کردم،اونم که با این حال و روز.گفتین مادربزرگتون حالش بهم خورده؟

    با بغض سرتکان دادم.

    ـ برام مث یه مادر عزیزه.اگه طوریش بشه؟

    ـ انشالله که چیزی نیست خانومِ...خانومِ؟!

    بی اختیار گفتم:فراهانی هستم.

    ابرویی بالا انداخت وبا شیطنت گفت:فراهانی؟...یادم نمی یاد کارن تو خونه در مورد کسی به اسم خاله فراهانی حرف زده باشه.

    هه هه...نه که حالا خیلی هم محبوب وخوش نام بود باید به شوخی بی مزه اشم می خندیدم.یکی از اون چشم غره های اساسیم رو واسه ش دستچین کردم ونگاهمو ازش گرفتم.

    ـ من خاله ندا هستم.

    ـ خاله ندا؟!...اسمتون رو نشنیده بودم.آخه کارن در مورد شما تا حالا چیزی نگفته.

    من داشتم از نگرانی می مردم،اون از فضولی.

    با حرص جواب دادم.

    - چون من مربیش نیستم.وامسال هم برخورد اونچنانی با پسرتون نداشتم...می شه یکم سریع تر برید.من واقعا نگرانم.

    پاشو گذاشت رو گاز وتا به مقصد برسیم دیگه حرفی نزد.جلوی بیمارستان که نگهداشت،سریع پیاده شدم ویه تشکر نصف ونیمه هم ضمیمه ی خداحافظیم کردم وراه افتادم.

    اونقدر گیج ومضطرب بودم که به محض ورودم نمی دونستم باید کجا برم واز کی بپرسم.صدای شخصی باعث شد به پشت برگردم.

    ـ خاله ندا کجا می رین؟

    با دیدن بابای کارن دلم می خواست خودموهمونجا حلق آویز کنم.این چرا دست از سرم بر نمی داشت.اونم با اون خاله ندا گفتنش.

    خودشو زد به اون راه ومظلومانه نگام کرد.

    ـ باید از اطلاعات بپرسیم کجا بردنش.

    با این تذکر تازه متوجه اشتباهم شدم وبه جایی که اشاره می کرد نگاه کردم.چرا من موقع ورود متوجه نشده بودم؟

    به سمتش رفتم وقبل ازاینکه فرصت کنم توضیحی بدم،پرسید.

    ـ اسم مادربزرگتون چی بود؟

    ـ زهرا محجوب.
    یه چند لحظه مکث کرد وبعد در حالیکه اون اسم رو زیر لب تکرار می کرد به سمت شخصی که منتظربهش خیره بود،برگشت.
    ـ ندا؟!

    با دیدن شهاب از بابای کارن جدا شدم وبه سمتش رفتم.

    ـ چی شد؟حالش خوبه؟چرا آوردنش؟

    نفسی تازه کرد وگفت:چه خبرته دختر.یه دونه یه دونه بپرس.آره خدارو شکرحالش خوبه.گویا بازم فراموش کرده قرصاشو به موقع مصرف کنه.

    با حرص نفسمو فوت کردم.

    ـ ای بابا من از دست این زن لجوج چیکار کنم.بهش یادآوری هم که میکنم میگه تو کاریت نباشه من خودم حواسم جمعه.بیا اینم از حواس جمع...حالا کجاست؟

    ـ فعلا تو اورژانسه.رفتی بالا سرش، به جونش نق نزنی ها.

    دستامو تو هم قلاب کردم.

    ـ بچه که نیستم.

    اومدیم راه بیفتیم که آقای آذریان خودشو به ما رسوند.

    ـ خب چی شد؟حالشون خوبه؟

    شهاب یه نگاه مشکوک وکنجکاو بهش انداخت.قبل اینکه سوتفاهم واسه ش پیش بیاد خواستم معرفیش کنم که خود آقا دست به کار شد.

    ـ سلام.فرید هستم.حالتون چطوره؟

    یعنی کارد می زدی خونم درنمی اومد.آخه اینم معرفی شد؟همچین دلم می خواست با مشت بکوبم تو اون بینی خوش تراشش که عمل لازم بشه وهمینجام بستریش کنن.

    به اون نیشخند حرص درآری که رو لباش سبز بود یه چشم غره رفتم وگفتم:آقای آذریان پدر یکی از بچه های مهد.ایشونم پسرعمه م شهاب.

    ـ خوشوقتم آقای آذریان.

    ـ منم همینطور...در ضمن فرید صدام کن.

    دوتا مرد باهم دست دادن ومن تو این فرصت علت حضورشو توضیح دادم.ولی ظاهرا اونا به این توضیح احتیاجی نداشتن.

    همچین باهم گرم گرفته بودن که یکی نمی دونست واینا رو می دید خیال می کرد از موقعی که نافشونو بریدن، باهم دوستن.

    ـ خب دیگه بریم...از کمکتون ممنونم آقای آذریان خداحافظ.

    خیلی رسمی ومودبانه ازش خواستم بیشتر از این دیگه مزاحم نشه وراهشو بکشه بره.شهاب هم به اجبار دنبالم راه افتاد.اما آقای خوشمزه مثل اینکه دست بردار نبود.

    ـ منو از حال مادربزرگتون بی خبر نذارین.فردا حتما وضعیتشونو جویا می شم.فعلا خداحافظ خاله ندا.

    شهاب پقی زد زیر خنده.

    ـ خاله ندا؟

    ـ زهر مار.نیشتو ببند وراه بیفت.

    ـ عجب آدم باحالیه این فرید.

    واسه ش دهن کجی کردم.

    ـ آره یکی تو باحالی یکی هم اون.معلوم نیست موقع تقسیم شانس کجا سرم مشغول بوده که همچین آدمای عتیقه ای سر راهم سبز می شن.

    فرصت نشد جوابمو بده.وارد بخش اورژانس شدیم وسراغ حاج خانوم رو گرفتیم.اون روز حوالی ساعت دو بود که مرخصش کردن.تا اونموقع بابا وعمه وشیما هم از ماجرا با خبر شده بودن.

    حاج خانوم رو که آوردیم خونه،قرار شد عمه یه چند روزی بیاد پیش ما ومراقبش باشه.بازنشستگیش تو این موقعیت واقعا واسه مون یه نعمت بود. اما خب با حضورش باید تو این مدت چشمم مدام به جمال آقا شهاب هم روشن می شد.اونم با اون شوخی های بی مزه ش در مورد پدر کارن.

    فردای اون روز تو مهد خودمو به هر بهانه ای مخفی کردم تا نبینمش.آخرشم شهلا بهم گفت طرف حال مادربزرگمو پرسیده واونم گفته بهتره.

    خدا خدا می کردم چیزی در مورد کمکش ورسوندنم تا بیمارستان نگه که ظاهرا هم نگفته بود.چون شهلا خیلی عادی این موضوع رو پیش کشید.

    تا آخر خرداد خوشبختانه دیگه باهاش برخوردی نداشتم.در مورد کارن هم همینقدری ذهنم درگیرش می شد که هر پنج شنبه وقتی مادرش می اومد دنبالش،مهدیس واسه فرستادنش کلی مکافات داشت.

    اون سال تابستون سرکار نرفتم.بازم تیرماه از راه رسید واون دعوت نامه هم از طرف سفارت برام فرستاده شد.اینبار دیگه واسه رفتن به مراسم گله ای نکردم وحتی از بابا وحاج خانوم هم خواستم باهام بیان.

    اتفاقا ابراهیم هم این بار واسه مراسم تهران بود ویه سخنرانی جامع وتاثیر گذار داشت واز طرف سفارت وبوسنیایی های مقیم ایران هم مورد تقدیر قرار گرفت.

    از یحیی خبر خاصی نداشت.ظاهرا اونم همونموقع آزاد کرده بودن وبا گرفتن تعهد نامه واز بین بردن اوراق هویتش ازش خواسته بودن هرچه سریعتر خاک بوسنی رو ترک کنه.واونم مثل خیلی از مهاجرین دیگه به سمت مرز کرواسی وباهدف رفتن به کشورهایی مثل ایتالیا وفرانسه،اونجارو ترک کرده بود.


    و اما اومدن مهرماه ،شروع سال تحصیلی جدید وحضور کارن در کلاسم،زندگیمو وارد مرحله ی تازه ای کرد که بتونم اولین قدم هام رو برای شناخت منِ درونیم بردارم
    امسال هم قرار بود مربی مقطع پیش آمادگی باشم.واین یعنی از مانی،کتایون وبچه های دیگه که تو این دوساله بهشون یه جورایی دل بسته بودم، باید جدا می شدم.
    با شاگردای جدیدم کم وبیش آشنا بودم.یکی از اونا کارن دوست داشتنی خودم بود.نمی دونم خدا تو وجود این بچه چی گذاشته بود که اینقدر از لحاظ احساسی آدمو به خودش وابسته می کرد.با اینکه بیشتر اوقات ساکت بود وکم پیش می اومد حرف بزنه اما بازم تو مرکز توجهم قرار داشت.
    چند روز اول ارتباط باهاش سخت بود.باگریه حاضر شد از مهدیس جدا شه وبه کلاسم بیاد.به موضوعات آموزشی بی علاقه بود وتوفعالیت های گروهی شرکت نمی کرد.دوستی نداشت وهیچ کدوم از بچه ها رغبت نمی کردن باهاش ارتباط برقرار کنن.یه ماشین مک کوئین داشت که مدام با اون بازی می کرد.
    تصیم داشتم هرطور شده ازاین سد مقاوم ارتباط ناپذیریش عبور کنم وبا دنیای درونش آشنا شم.خب بر اساس تجربیاتی که این چندساله به دست آورده بودم اینو خوب می دونستم که برای نزدیک شدن بهش باید به موضوعات مورد علاقه ش توجه نشون بدم.این کارو با کشیدن تصویر مک کوئین وهدیه کردنش به اون،انجام دادم ونتیجه داد.ما یه موضوع مشترک واسه حرف زدن پیدا کردیم ودامنه ی صحبت های هرروزه مون گسترش پیدا کرد.
    امسال چون وظیفه ی تحویل گرفتن وترخیص بچه ها با منیژه وشهلا بود هنوز موقعیتی پیش نیومده بود که با والدین کارن برخوردی داشته باشم.راستش خودمم همچین چیزی رو نمی خواستم.نه از مادرش خاطره ی خوبی داشتم نه جرات می کردم به پدرش نزدیک شم.یه جورایی از اون صمیمیت بدون پیش زمینه ش فراری بودم.
    داشتم تو کلاس بچه هارو واسه ترخیص آماده می کردم که منیژه آیفون رو زد وگفت کارن رو بفرستم پایین.
    وسایل محمد طاها رو تو کیفش ریختم وبهش اخطار دادم سرجاش بشینه ودست از شیطنت برداره.اون شلوغ ترین بچه ی کلاسم بود.
    ـ کارن عزیزم بلندشو مامانت اومده دنبالت.
    دیدم بغض کرده ولب ورچیده.این اولین پنج شنبه ی زجرآوری بود که من باید به عنوان مربیش اونو برای قبول شرایطی که مدام باهاش مبارزه می کرد وحاضر به پذیرشش نبود،آماده می کردم.
    ـ تورو خدا شروع نکن پسر خوب.آخه چرا نمی خوای با مامانت بری؟
    ـ برو به مامانی زنگ بزن بیاد دنبالم.
    دستمو کلافه رو صورتم کشیدم وبا استیصال گفتم:نمی شه پسر قشنگم.شما باید مثل همه ی پنج شنبه ها با مامانت بری.
    اشک تو چشماش حلقه زد ونگاهشو ازم گرفت.دیگه هر کاری کردم باهام حرف نزد.
    منیژه دوباره آیفون رو زد.
    ـ پس کارن چی شد؟حاضرنیست؟
    ـ باز همون قصه ی همیشگی.نمی خواد با مامانش بره.
    ـ وای ندا توروخدا یه کاریش بکن.
    نگاه گذرایی به چهره ی غصه دار کارن انداختم وگفتم:باهاش حرف زدم اما راضی نمیشه.منم نمی تونم به زور بیارمش.تازه باهاش جور شدم نمی خوام با این کار رابطه ی دوستانه مون رو خراب کنم.
    ـ پس من به مامانش چی بگم؟
    ـ یه لحظه وایسا.
    به سمت کارن برگشتم.
    ـ خاله منیژه می گه مامان خیلی وقته منتظرته ها.اصلا میخوای من خودم ببرمت پایین؟
    منیژه که داشت به حرفام گوش می داد سریع استقبال کرد.
    ـ آره قربون دستت خودت بیارش پایین.
    یه نگاه به کلاس انداختم.سه چهار نفری بیشتر نمونده بودن.میتونستم از یکی از کمک مربی ها بخوام حواسش بهشون باشه.
    به سمت کارن رفتم ویقه ی لباسشو که نامرتب ایستاده بود،درست کردم.
    ـ خب چی میگی؟بریم؟
    لباش شروع کرد به لرزیدن.با بغض نالید.
    ـ من نمی خوام برم.
    تجربه نشون داده بود تواین جور مواقع نباید با فریب دادن وامتیاز بخشیدن وقول وقرار الکی بچه رو راضی به کاری کرد.واسه همین خیلی صادقانه گفتم:ببین کارن جان مامان دوست داره که شما باهاش بری.منم مطمئنم اگه باهاش بری بهت خوش میگذره.حالا پاشوآفرین پسرم.
    دستی به شونه ش زدم وتشویقش کردم بلند شه.مچ دستمو با جفت دستای کوچیکش تو هوا گرفت وبه گریه افتاد.
    ـ خاله نذار منو ببره.
    تو نگاهش یه هراس سوال برانگیز وجود داشت که نمی شد به همین راحتی نادیده ش گرفت.
    ـ آخه چرا عزیز دلم؟
    اشکاش تند تند اومد پایین.
    ـ اگه برم خونه شون خودمو می زنمااا.
    داشت به نوعی با این حرف منو تهدید می کرد.خودم بارها به چشم دیده بودم وقتی عصبی می شه چطور موهاشومی کشه وتو سر وصورتش می کوبه.ـ اگه به بابا فریدم بگی نمیذاره منوببره.
    با درماندگی سرمو پایین انداختم.مهدیس بارها به این پیشنهاد عمل کرده بود.ولی هربار پدرش میگفت نمی تونه مانع از دیدن مادرش بشه وطبق قراری که دادگاه گذاشته کارن باید دوروز آخر هفته پیش مادرش باشه.
    منیژه دوباره آیفون زد.
    ـ پگاه رو آماده کن بفرستش پایین...پس این کارن چی شد؟
    ـ میگه نمی یاد.
    داشت با التماس نگام می کرد.نمی تونستم مجبورش کنم.خیلی آهسته گفتم:خودت بیا ببرش.
    کوله پشتی پگاه رو، روی دوشش انداختم وراهیش کردم که بره.
    منیژه وارد کلاسم شد.
    ـ کجاست؟
    به کارن که کنج کلاس کز کرده بود وبا بغض نگاهمون می کرد اشاره کردم.با کمی مکث به طرفش رفت.
    ـ چرا نمی یای پایین خاله جون؟مامانت ناراحت می شه ها؟
    سر تکان داد.
    ـ نمی خوام باهاش برم.
    منیژه دستشو کشید وسعی کرد بلندش کنه.
    ـ این چه حرفیه آقا پسر گل؟پاشو مامان دیرش شده.
    کارن بازم شروع کرد به گریه وخودشو به دیوار پشت سرش چسبوند.
    ـ نه...نه نمی یام.ولم کن.
    منیژه سعی کرد بغلش کنه اما اون شروع کرد به جیغ کشیدن ودست وپا زدن.
    شهلا آیفون زد.
    ـ این سرو صداها چیه؟
    ـ کارن نمی خواد بیاد.
    ـ پس شما دارین اونجا چیکار می کنین؟...یه لحظه...
    احتملا میخواست با مادر کارن حرف بزنه.
    ـ ظاهرا نمی خواد بیاد.خودتون که میشنوین داره جیغ وداد میکنه.
    دوباره منو مخاطب قرار داد.
    ـ ندا،محمد طاها رو بفرست پایین.در ضمن یه فکری به حال کارن هم بکن.می خوام تا چند دقیقه ی دیگه پایین باشه.
    به سمت بچه ها برگشتم.
    ـ محمد طاها بیا برو.
    منیژه سعی داشت با کنترل کردن حرکات غیر ارادی کارن،آرومش کنه. اما اون بچه عصبی وترسیده سعی داشت خودشو نجات بده.واسه همین تو یه حرکت ناغافل سرشو خم کرد وبا دندون های تیزش دست چپ منیژه رو گاز گرفت.
    ـ آخ کارن چی کار کردی؟
    از درد صورتش جمع شد و ولش کرد.کارن بلافاصله از کنارش گذشت وبه سمت من دوید وتا به خودم بجنبم کمرمو محکم چسبید وصورتشو پشت لباس فرمم پنهون کرد.شوکه از این حرکت،زانوهام سست شد ورو زمین نشستم.تموم تنش از شدت ترس می لرزید ومثل یه خرگوش کوچولوی وحشت زده بهم پناه آورده بود.
    دستمو دور شونه های ظریفش حلقه کردم و اون سرشو رو سینه م گذاشت.چشماشو بست وبا گریه وزاری ازم گلایه کرد.
    ـ تو منو دوست نداری.اگه دوستم داشتی نمیذاشتی منو ببرن...من که گفتم نمی رم نگفتم؟...اصلا بابا فریدمو می خوام.
    اولین باری بود که کارن منو با چندین جمله پشت سر هم مخاطب قرار می داد.واین با توجه به اون روحیه ی ناسازگاروارتباط ناپذیرش قابل تامل بود.ولی چیزی که این میون منو بیش از حد تحت تاثیرقرار می داد،حس بی نظیر تحت حمایت قرار دادن اون بچه بود.
    منیژه خودشو به ما نزدیک کرد وبا حرص گفت:مادرش حسابی جوش آورده.بردار این بچه رو ببر پایین.
    کارن به حالت عصبی وهیستریک شروع کرد به نه گفتن و خودشو تو بغلم جمع کرد.بی اراده بغض کردم ونگاه درمونده مو به منیژه دوختم.
    ـ من نمی تونم.
    اخماش تو هم رفت وبا خشم بهم توپید.
    - یعنی چی که نمی تونی؟
    دست دراز کرد تا بازوی کارن رو بگیره.اما اون بچه با چشمای خیسش بهم التماس کرد.
    ـ خاله تورو خدا نذار منو ببرن.تو رو خدا.اگه برم خودمو می زنم.
    با دیدن این صحنه قلبم ناخودآگاه تکان سختی خورد.صورت معصوم وخیس یحیی اومد جلو چشام.(ماما نذار منو ببرن...نذار منو ببرن.)
    دست منیژه رو که مصرانه می خواست اونو از توبغلم بیرون بکشه با خشم پس زدم.
    ـ بهش دست نزن.
    ـ هیچ معلومه چی داری میگی؟
    سرمو بلند کردم و گفتم :نمیذارم ببریش.نمی بینی به چه حالی افتاده؟
    ـ می خوای الم شنگه به پا کنی؟باز این روحیه ی فداکارانه ات گل کرده؟
    شهلا دوباره آیفون زد.منیژه که هنوزم درد داشت عصبی جواب داد.
    ـ...نه هنوز حاضر نیست بیاد...مسئله اینه که خود نداهم نمیذاره بیارمش...خودت بیا بالا ببین چه خبره...باشه.
    یه پشت چشم برام نازک کرد وبه سمت دوتا بچه ای که تو کلاس باقی مونده بودن چرخید.
    ـ درسا ونیایش بدویین برین سرویس اومده.
    با خالی شدن کلاس،سرم داد زد.
    ـ خیالت راحت شد؟میخوای شهلا بیاد با چهارتا حرف ناحساب سکه ی یه پولت کنه؟
    نیش اشک به چشمام دوید.
    ـ مگه نمی بینی چقدر حالش بده؟جای اینکه به من سرکوفت بزنی یه زنگی به باباش بزن بیاد.
    ـ اونم حتما می یاد...بس کن ندا این قهرمان بازی ها رو بذار کنار.اون مادرشه حق داره ومی تونه بچه شو ببره.
    با لجبازی جواب دادم.
    ـ خب بیاد ببره اما نه به زور.این دفعه دیگه بهش همچین اجازه ای رو نمی دم.
    برام دهن کجی کرد وبا تمسخر گفت: می شه بدونم شما اینجا چیکاره این؟
    قبل از اینکه جوابشو بدم شهلا اومد بالا.
    ـ اینجا چه خبره؟
    به دنبالش مادر کارن هم وارد کلاس شد.تا منو دید داد زد.
    ـ بازم تو؟!
    نگاهمو از چهره ی نگران منیژه وشهلا گرفتم وبه صورت از خشم سرخ شده ی اون زن دوختم.
    ـ چرا نمیذاری بیاد پایین؟
    خونسرد وبی خیال کارن رو بیشتر به خودم فشردم.
    ـ چون خودش نمی خواد.
    ـ یعنی چی که نمی خواد؟!
    جیغ جیغ کنان به سمتمون اومد و خواست کارن رو ازم بگیره اما اون بچه ی بیچاره سریع نگاهشو دزدید وبه مانتوم چنگ انداخت.
    ـ می بینین که دوست نداره باهاتون بیاد.
    دستامو از دور شونه هاش جدا کردم اما کارن خودشو بیشتر بهم چسبوند.مادرش که به ظاهرکمی کوتاه اومده بود زیر لب غر زد.
    ـ بازم مهرماه اومد واین ادا واصول هاش شروع شد.
    خم شد به زور کارن رو بلند کنه که به شدت مانعش شدم.
    ـ نه اینجوری حق ندارین ببرینش.اگه به زبون راضی شد بیاد حرفی نیست.وگرنه بهتره با پدرش تماس بگیرین که تشریف بیارن.چون من اینجوری نمیذارم بچه رو ببرین.
    شهلا مداخله کرد.
    ـ تو همچین اختیاری نداری.
    صدای تلفن همراه زن حواس همه رو پرت کرد.
    عصبی جواب داد.
    ـ چی می گی وحید؟...نه هنوز نتونستم تحویلش بگیرم...کارن بازم بازی درآورده...می گی چیکار کنم نمی یاد...یعنی چی خب پسرمه.یه پنج شنبه جمعه نباید با من باشه؟...وایسا دارم می یام.
    تماس رو با خشم قطع کرد وانگشت تهدیدشو به سمتم گرفت.
    ـ ببین خانوم من نه وقت ونه اعصاب جرو بحث کردن با آدمایی مثل تورو دارم.بهتره زودتر این بازی رو تموم کنی چون من این بچه رو همین الان می برم.ولی اینکه به همین سادگی هم از این قضیه بگذرم رو، باید بگم کور خوندی.اینبار دیگه کوتاه بیا نیستم.می خوای مربیش باشی می خوای نباشی.یا باید تورو اخراج کنن یا من دیگه حاضر نمی شم بچه م توهمچین مهد کودکی بمونه.
    منیژه که خیلی کم پیش می اومد بتونه جلو زبون تند وتیزش رو بگیره جلوش در اومد.
    ـ بهتره اینقدر با اطمینان حرف نزنین خانوم.هر مهد کودکی هم حاضر نمی شه بچه ای مثل کارن رو قبول کنه.اونم وقتی با مسئله ی بغرنجی مثل اومدن پنج شنبه ها وحضور شما درگیره.
    شهلا بهش تشر زد.
    ـ این حرفا چیه که می زنی؟
    رو به مادر کارن کرد وگفت:خانوم آذریان لطفا به اعصاب خودتون مسلط باشین من الآن حلش می کنم.
    یه چند قدمی به سمتم اومد وزیر لب طوری که به گوش مادر کارن نرسه، گفت:تا برات بیشتر از این بد نشده این بساط رو جمع کن ندا...خانوم همایی حوصله ی اینجور سرو صداهارو نداره بهتره تمومش کنی.در ضمن نذار اوضاع از اینی که هست بدتر شه اون خیلی راحت می تونه ازت شکایت کنه.
    پوزخند تلخی زدم و رومو ازش برگردوندم.داشت منو با چه چیز مسخره ای می ترسوند.تحویل دادن این بچه وزیر پاگذاشتن حقوق انسانیش که به چشم اینا نمی اومد،کار من نبود.اونم وقتی که دست پرورده ی انسان شجاع ومقتدری مثل بابامسعود بودم.
    ـ یه بارم گفتم با پدرش تماس بگیرین.کارن فقط اونو می خواد.
    شهلا نفسشو باحرص فوت کرد وبه سمت مادر کارن چرخید.
    ـ چی می گید خانوم آذریان؟
    زن ابرویی بالا انداخت وطلبکارانه دستاشو تو هم قلاب کرد.
    ـ باشه واسه کوتاه کردن زبون این دایه ی مهربون تر از مادر،این کارم بکنین. ولی اگه فریدم اینجا بیاد باز حق نداره بچه مو ازم بگیره.حالام بفرمایین که من واقعا امروز از کار وزندگیم افتادم.
    شهلا بلافاصله تماس گرفت اما برخلاف همه ی امیدی که من به این موضوع داشتم،اون مرد خودخواه حتی حاضر نشد توضیحی بشنوه وگفت که کارن رو هرطور شده به مادرش تحویل بدیم.
    اونام به زور بچه رو از آغوشم بیرون کشیدن وبه مادرش دادن.با حالی زار وداغون نظاره گر رفتن اون بچه با چشمای گریون شدم.یه چیزی تو وجودم انگار سرجاش نبود.حال خودمو نمی فهمیدم.یه حس غریب وناشناخته ذهنمو درگیر خودش کرده بود.دلم می خواست واسه چند ساعتی باخودم خلوت کنم تا ببینم چه مرگمه.چرا به این حال وروز افتادم؟چرا باید این حس حمایت ودفاع از اون بچه اینقدر برام مهم باشه؟حال ناآشنایی که الآن داشتم رو هرگز تجربه نکرده بودم.دلم می خواست به اون بچه نزدیک تر شم.اونو بشناسم وبا این شناختن شاید بتونم جوابی برای سوالهام پیدا کنم.

    خونه که رسیدم یک راست به اتاقم رفتم.حاج خانوم نبود وگرنه تو این اوضاع که خودمم نمی دونستم چرا اینجوری بهم ریختم، باید به اونم توضیح می دادم.
    بی حال وسست قدم تو اتاقم گذاشتم وخودمو رو تختم انداختم.عقب عقب رفتم و به کنجی که تخت با دیوار ایجاد کرده بود تکیه دادم.
    توسرم پراز صداهای جورواجور بود.صدای التماس های یحیی،جیغ وگریه ی کارن وحرفا وسرزنش های دیگرون.
    سرمو بلند کردم وبه سقف چشم دوختم.تو دلم گفتم(چرا باید فکر کردن به اون بچه ته دلمو خالی کنه؟خدایا خودت کمکم کن داره چی به روزم می یاد؟)
    حس می کردم هنوز تنم از حضور اون بچه ونفس نفس زدن های بریده وضربان تند قلبش گرمه.اون ترس ونگرانی مفرط تو نگاهش از ذهنم پاک نمی شد.کارن از یه چیزی می ترسید ولی حاضر بودم قسم بخورم که اون چیز مادرش نبود.چون دیدم وقتی زن به زور اونو توبغلش گرفت،آروم شد.آرامشی که با ناامیدی وتسلیم شدن همراه بود.
    حتم داشتم حال الانم به خاطر حس کارن نبود.تو خودم یه چیزی تغییر کرده بود.چیزی که مطمئن بودم بعدسالها زندگی تو ایران،باداشتن یه حامی بزرگ مثل بابامسعود ویه معلم سخت گیر ودانا مثل حاج خانوم بهش نرسیدم.
    امروز اون پسر کوچولودقیقا دست گذاشت رویه نقطه ی کور وخالی تو وجودم واز همونجا بهم تلنگر زد.درست مثل روشن کردن یه شمع تو تاریک ترین وژرف ترین گوشه ی ناخودآگاه ذهنم.
    قبل از اون چی بودم یا کی بودم؟چرا باید هیچ شناخت درستی از خودم نمی داشتم؟چرا باید هربار که جلوی آینه می ایستادم کسی شبیه خودم رو می دیدم نه خود واقعیمو؟
    یه نگاه به دور تا دور اتاقم انداختم.نگاهم رو پوستر باریک وبلندی که یه رباعی از مولانا داشت ونقش مردی در سماع بود،ثابت موند.
    عشق آمد وشد چو خونم اندر رگ وپوست
    تا کرد مرا تهی و پر کرد از دوست
    اجزای وجود من همه دوست گرفت
    نامیست زمن بر من وباقی همه اوست.
    یه دوره از زندگیم پی عرفان وخوندن اشعار مولانا ورسیدن به منِ او شد.اویی که همیشه برام مثل یه دوست بود.اویی که تو نمازم وقتی به تشهد می رسیدم دلم می خواست هزار بار تکرار کنم.
    (سپاس خدارا،گواهی می دهم خدایی جز او نیست...)
    یه عرفان شرقی که منو تو باور هام وایمانم ثابت قدم کرد.اما باز خود واقعی مو بهم نشون نداد.اون منی که از بودنش احساس رضایت کنم.دیگه برام مهم نباشه توغربت باشم یا تو وطنم احساس غریبی کنم.منی که برام یه هویت بسازه به اندازه ی تموم داشته هام.
    گاهی از اینهمه سردرگمی سرگیجه می گرفتم.درست مثل بچگی هام که سوار چرخ وفلک می شدم وبه اصرار بچه ها چرخ وفلکی اونو تندتر می چرخوند ومن زیر لب با التماس می گفتم:تورو خدا یواش تر.
    نگاهم گذرا از روی چند تا قاب عکسی که رو میز کامپیوترم بود ومربوط به ماما وبابامسعود وکودکیم می شد گذشت ورو گلدون سفالی لعاب خورده ونقاشی شده ی گوشه اتاق خیره موند.یه دوره می رفتم کلاس سفالگری.این کاررو دوست داشتم.یعنی الآن که فکر می کنم نمی دونم این ندا بود که سفالگری رو دوست داشت یاجاما.گاهی حس می کنم مثل آدمای دوشخصیتی شدم.انگارکه نمی تونم خودمو بشناسم.
    با ترس از جام بلند شدم ودور خودم چرخیدم.نگام به تختم افتاد.روش همیشه دوسه تا متکای نرم بود.آخه من رو متکای سفت خوابم نمی برد.یه پتوی نازک به عنوان روتختی روش کشیده بودم.ازش استفاده نمی کردم چون عادت داشتم با لحاف سبک وپشمی ای که حاج خانوم واسه م درست کرده بود شبا بخوابم.حالا چه تو چله ی زمستون چه گرمای چهل درجه ی تابستون.
    فرش کف اتاقم فانتزی بود. با پرزهای بلند ونرم ورنگ زمینه ی فندقی تا با وسایل چوبی اتاقم هماهنگ باشه.از این رنگ خوشم می اومد.یه جورایی گرم بود وبهم آرامش می داد.
    یه کتابخونه ی کوچولو بغل کمد لباسام قرار داشت.توش پراز کتابایی بود که هرسال از نمایشگاه می خریدم.دیوان حافظ،یه مجموعه شعر از حمید مصدق،چندتا کتاب مربوط به موفقیت وخودشناسی وعرفان،کلیات شمس ،یه مجموعه ی کامل از کتاب های پائولو کوئلیو وکتابای دانشگاهیم.
    مونده بودم کدومشون رو براساس علایقم خریدم یا بهم کمک می کنه باهاش خودمو بهتر بشناسم.
    بی هوا کمد لباسامو باز کردم وبه لباسای رنگارنگ ومتفاوتم خیره شدم.از کدومشون بیشتر خوشم می اوم؟کدوم طیف رنگ جذبم می کرد؟
    با سردرگمی در کمد رو بستم وعقب رفتم.نه اینا نمی تونست بهم کمک کنه.شاید فقط می تونستم باهاشون علایقم وخواسته هامو بشناسم اما خودمو به صورت کامل نه.چون به هرچیزی که بادقت خیره می شدم باز ذهنم پر می کشید به سمت اتفاقات امروز وگریه های اون بچه.انگار که بعد اونهمه سگ دو زدن بر میگشتم سرجای اولم.درست تونقطه ی شروع...همون نقطه ی کور وخالی.
    همون جایی که من به این می رسیدم که بعد اینهمه سال تلاش برای داشتن یه منِ واقعی،یه چیزی که به خودِخودم تعلق داشته باشه باز احساس خلأ کنم.
    خلأ نداشتن اون حسی که با درآغوش گرفتن کارن بهش رسیده بودم.حس حمایت.حمایتی که زمان نیاز ازم سلب شده بود و بعد موقعی دوباره بهش رسیده بودم که دیگه چیزی برای از دست دادن نداشتم.
    دوباره روتختم نشستم وبه پنجره وغروب خورشید وآسمون خاکستری خیره موندم.به حدی غرق تصورات تموم نشدنی ذهنم بودم که حتی متوجه گذر زمان هم نشدم.وقتی بابا با نگرانی دراتاقمو باز کرد ونور هال چشمامو زد تازه فهمیدم چند ساعتی می شه تو تاریکی نشستم.
    ـ تو اینجایی بابا؟!
    باصدای نخراشیده وزمختی گفتم:آره.
    سعی کردم حنجره مو صاف کنم.
    ـ پس چرا گوشیتو جواب نمی دی؟
    با کمی مکث دست تو کیفم بردم وگوشیمو بیرون کشیدم.هشت تا تماس بی پاسخ داشتم.
    ـ روسایلنت بود.
    با تعجب گفت:به خونه هم که تماس گرفتم جواب ندادی.
    ـ متوجه نشدم.
    ـ حالا چرا توتاریکی نشستی؟
    از جواب دادن طفره رفتم.
    ـ حاج خانوم خونه نیست؟
    تو چشمام عمیقا خیره موند.
    ـ خونه عمه ست.امشب اونجا دعوتیم.
    سرمو پایین انداختم.
    ـ بهم چیزی نگفت.
    چراغ اتاق رو روشن کرد.دستم بی اختیار به سمت چشمام رفت.اومد کنارم نشست.
    ـ نمی خوای بگی چی شده؟
    پاهامو تو شکمم جمع کردم وخودمو تاب دادم.نمی دونستم باید از کجا شروع کنم.دستشو گذاشت رو شونه ام ومصرانه بهم نگاه کرد.
    ـ از یحیی خبری رسیده؟
    باتکان دادن سرتکذیب کردم.
    ـ پس چی؟!
    آب دهانمو به سختی فرو بردم.گلوم حسابی خشک بود.
    ـ امروز تومهد...
    یه لحظه مکث کردم وبعد بی هوا پرسیدم.
    ـ بابا وقتی اولین بار منو دیدین چه حسی بهم داشتین؟
    سوالم به نظر بی ربط وبدون مقدمه می اومد اما یه لبخند گوشه لبش جا خوش کرد.
    ـ وقتی اولین بار دیدمت یه چیزی قلبمو قلقلک داد.یه حس آشنا که مدتها می شد تجربه ش نکرده بودم.یه دختر کوچولو با دوتا چشم عسلی که وسوسه م می کرد بدزدمش تا مال خودم باشه.بهم بگه بابا و برام شیرین زبونی کنه...فکر می کردم می تونم باتو جای خالی آوا رو پر کنم.اما تو جای خودتو توی قلبم پیدا کردی.جایی که مطمئنم اگه آوا هم برگرده نمی تونه تصاحبش کنه.
    منو به سمت خودش کشید وتوبغلش گرفت.متفکرانه زمزمه کردم.
    ـ پس من قرار بود تو زندگیتون یه جای خالی رو پرکنم.
    بابا فکر کرد از این برداشت ناراحت شدم که خواست بیشتر توضیح بده.
    ـ خب اولش شاید با این حس جلو اومدم اما همونطور که گفتم بعدش تورو به خاطر خودت دوست داشتم.نه به خاطر آوا یا هرکس دیگه.
    بی توجه به توضیحاتش گفتم:امروز تومهد یه پسرکوچولوی ترسیده روتو بغلم گرفتم.بهم التماس می کرد نذارم مادرش اونو ببره.وحشت زده گریه می کرد وجیغ می کشید.نمی تونستم این موضوع رو نادیده بگیرم ومجبورش کنم بره.اون تو اوج ناامیدی بهم پناه آورده بود وانتظار داشت ازش حمایت کنم.فکر می کردم می تونم جلوی مادرش وهرکسی که می خواست اونو ازم جدا کنه بایستم.خب منم وایسادم اما نشد.اونا بچه رو به زور ازم گرفتن وبردن.
    اشک توچشمام حلقه زد.
    ـ اون بچه رو از خودم ناامید کردم. نتونستم ازش حمایت کنم.از وقتی ازش جدا شدم دیگه اون آدم همیشگی نیستم.انگار همه چیز بهم ریخته.اون بچه همه ی فکر وذهنمو مشغول خودش کرده.مدام منو یاد اون لحظه ای میندازه که یحیی رو از ما جدا کردن.درست از همون موقع یه جای خالی توقلبم ایجاد شده که حتی بعدها هم که شما تو زندگیم پاگذاشتین وازم حمایت کردین پر نشد.اون بچه امروز درست دست رو همون نقطه گذاشت.
    یه قطره اشک رو گونه ام سرخورد وپشت لبم جا خوش کرد.
    ـ هفده سال قبل به خاطر سن کمم نتونستم وامروز...به نظرتون کارم درست بوده؟
    صاف تو چشمام نگاه کرد وبا جدیت پرسید.
    ـ به درستی کارت تا چه حد ایمان داری؟
    ـ خیلی زیاد.من مطمئنم اون بچه از یه مشکل خیلی بزرگ رنج می بره.می خوام بهش کمک کنم.برامم مهم نیست اگه شغلمو از دست بدم یا ازم به خاطر حمایت از اون بچه شکایت کنن.
    بازومو آروم نوازش کرد وبا محبت گفت:پس تو هم میخوای اون جای خالی رو پرکنی.
    صادقانه سرتکان دادم.
    ـ به خاطرش حاضرم همه جور هزینه ای بدم.
    - پس مطمئن باش که کارت درست بوده.این اطمینان بابا کافی بود که فردا صبح همه ی جسارت وجراتمو یک جا جمع کنم وقدم به محیط کارم بذارم.به محض ورود وپیش از زدن ساعت شروع کارم شهلا با تردید گفت:بهتره قبل ا ز پوشیدن فرم یه سر پیش خانوم همایی بری.اون ومادر کارن منتظرتن.
    یه نفس عمیق کشیدم وبا برداشتن دوگام بلند خودمو به پشت در اتاق رسوندم وبا ضربه ی کوتاهی حضورمو اعلام کردم.
    ـ بفرمایین تو.
    بی اختیار گوشه ی مقنعه مو مرتب کردم و وارد شدم.مادر کارن رو یکی از صندلی های چرمی وبدترکیب اتاق نشسته وطلبکارانه پاروی پا انداخته بود.زیر لب سلام مختصری دادم ونگاهمو به خانوم همایی که خونسرد وآروم تعارفم کرد بشینم،دوختم.
    - خانوم فراهانی حتما می دونین چرا اینجایین؟
    عادت داشت جلوی والدین بچه ها مارو به نام خونوادگی مون صدا کنه.نشستم وسرتکان دادم.
    ـ بله.به خاطر اتفاقات پنج شنبه.
    ابروهای باریکش تو هم گره خورد وبا نارضایتی گفت:خانوم آذریان از رفتار وعکس العملتون گلایه کردن.من اصلا انتظار شنیدن چنین حرفایی رو نداشتم اونم در مورد شما که یکی از بهترین مربی های این موسسه هستین.
    ـ به خانوم آذریان حق می دم که از دستم ناراحت باشن.اما می خوام بدونم شما این فرصت رو برای منم قائل می شین تا درمورد علت کارم توضیح بدم؟
    خانوم همایی زن منطقی ودنیا دیده ای بود.
    ـ حتما.
    یه نگاه کوتاه به چهره ی عصبی مادر کارن انداختم وگفتم:اگه می شه تنها.
    با این حرفم اون زن شد اسفند رو آتیش وبا صدای بلند اعتراض کرد.
    ـ من اینجارو ترک نمی کنم.اصلا چرا از ایشون توضیح می خواین .مربی های دیگه هم شاهدن که این خانوم چه رفتار ناشایستی با من داشته.دیگه حرفی برای گفتن نمونده.یا باید این خانوم اخراج شه یا من بچه مو از اینجا می برم.
    خانوم همایی نفس عمیقی کشید وبا آرامش گفت:ببینین خانوم آذریان من حتی اگه خودمم شخصا شاهد رفتار اشتباه مربیم بوده باشم باز بهش فرصت توضیح می دم.در ضمن در مورد خواسته ی شما هم نمی تونم با این قاطعیت تصمیم بگیرم.خیلی بخوام تو این زمینه بهتون کمک کنم می تونم این قول رو بدم که مربی بچه تون عوض شه اما اخراج نه.تو این یه مورد من به پیشنهاد کسی عمل نمی کنم.
    ـ پس من بچه مو از اینجا می برم.
    ـ اینم باید با اجازه وتصمیم پدرش باشه نه کس دیگه.
    مادر کارن از جاش بلند شد.
    - همین الآن با پدرش تماس می گیرم.اونوقت می بینیم چه کسی این میون تصمیم آخر رو می گیره.
    ـ خوشحالمون می کنین خانوم.مخصوصا اگه بهشون بگین تشریف بیارن وشخصا این مشکل رو حل کنن.
    رو به من کرد وبی توجه به واکنش های عصبی اون زن گفت:خب منتظر توضیحاتتون هستم.می بینین که ظاهرا خانوم آذریان قصد ندارن مارو تنها بذارن.
    با این طعنه،مادر کارن پشت چشمی نازک کرد وبا حرص از اتاق بیرون رفت ودرو بهم کوبید.با خروجش خیلی سریع مختصری از اونچه که واقعا اتفاق افتاده بود ونیتم از ندادن اجازه برای بردن اون بچه رو توضیح دادم ودر آخر اضافه کردم.
    ـ راستش خانوم همایی من نمی گم مادر کارن عامل ترس هاشه اما حضورش باعث می شه این بچه بهم بریزه و واکنش های عصبیش غیرقابل کنترل شه.
    ـ اینجورکه پیداست باید با یه دید تخصصی این ترس هارو ریشه یابی کنیم.فعلا برین سرکلاستون.من باید با پدر کارن صحبت کنم.ظاهرا این موضوع قرار نیست به همین راحتی ختم به خیر شه.
    از جام بلند شدم وبه کلاسم رفتم.طبق روال همه ی شنبه ها بعد از صبحانه نوبت به بررسی بهداشت فردی تک تک بچه ها بود واین شامل ناخن ها وموهاشون می شد.
    شهلا آیفون زد برم دفتر خانوم همایی.کلاس رو به یکی از کمک مربی ها سپردم واز پله ها پایین رفتم.در دفتر نیمه باز بود.نفسی تازه کردم وبا اعلام حضورم وارد شدم.
    ـ با من کاری داشتین؟
    پدر کارن از جاش بلند شد وبا دیدنم لبخند زد.
    ـ سلام خانوم.
    بعداز پنج،شش ماهی که از آخرین دیدارمون می گذشت ومربوط به اردیبهشت امسال وبهم خوردن حال حاج خانوم بود،دیگه همدیگه رو ندیده بودیم.
    سرمو با خجالت پایین انداختم وزیر لب سلام کردم.با دعوت خانوم همایی نشستم واون نبض صحبت جمع رو تو دستاش گرفت.
    ـ راستش من نمی خوام ونمی تونم به واسطه ی برخورد بی منظوری که بین خانوم آذریان ومربی من پیش اومده ایشون رواخراج کنم.اونم بعد شنیدن حرفاشون که ظاهرا یه جورایی منطقیه.
    زن پوزخند صدا داری زد وگفت:پس حق داشتم به حرفاش اعتراض کنم.ظاهرا خیلی راحت تونسته با صحبت هاش شمارو توجیه کنه.
    قبل از اینکه خانوم همایی حرفی بزنه سریع مداخله کردم.
    ـ ببینین خانوم عزیز،من بابت رفتار دو روز پیشم از شما عذرخواهی می کنم.نباید اینقدرتند واحساسی با این موضوع برخورد می کردم.اما کارن از لحاظ روحی اصلا تو شرایط مساعدی قرار نداشت.مدام بهم التماس میکرد نذارم شما اونو با خودتون ببرین. این حرف دیروز یا امروزش نیست.الآن بیشتر از یکساله که هرپنج شنبه ما این برنامه رو داریم.کارن داره از این موضوع رنج می بره وخب سوالی که این میون وجود داره اینه که چرا؟...چرا اون بچه نمی خواد با شما ارتباط برقرار کنه؟من قصد ندارم کسی رو با حرفام زیر سوال ببرم یا متهم کنم.می خوام واسه یه بارم شده به این فکرکنین که دلیل این رفتارهای غیرمنطقی وعصبی چیه؟این یه عکس العمل عادی نیست خانوم.نگاهم ناخودآگاه رو چشمای کنجکاو ومنتظر بابای کارن خیره موند.داشت با شگفتی منو بررسی می کرد.هر کاری کردم نشد مسیر نگاهمو تغییر بدم.لعنتی انگار چشماش آدمو فلج می کرد.با خودم گفتم(با اون همه حرفی که پشت سرش هست من عجب جراتی دارم اینقدر راحت توچشماش زل می زنم.)
    بعد یه سکوت چند ثانیه ای مادر کارن جواب داد.
    - به فرض که همه ی حرفای شما درست باشه اما باز دلیل یا توجیهی نمی تونین برای اون رفتار غیرمنطقی تون داشته باشین.شما باید میذاشتین من کارن رو آروم کنم.نه با جبهه گرفتن وبه قول خودتون احساسی عمل کردن،بچه ی منو ازم دور کنین.
    خب این یکی رو یه جورایی حق داشت وحرفش حساب بود.واسه همین چیزی نگفتم.واون به حرفاش ادامه داد.
    - با این حال من به عذرخواهی شماهیچ احتیاجی ندارم.فکر میکنم حالا که از اشتباهی به این بزرگی به همین راحتی چشم پوشی میشه پس بهتره بچه ی من اصلا اینجانمونه.یا لااقل این خانوم مربیش نباشه.
    به سمت پدر کارن چرخید ومنتظر نگاهش کرد.آقای اذریان باکمی مکث نگاهشو از ما که منتظر بهش خیره بودیم گرفت ورو به خانوم همایی پرسید.
    ـ نظر شما چیه؟
    ـ من که یکبار گفتم نمی تونم خانوم همایی رو اخراج کنم.
    سریع عکس العمل نشون داد.
    ـ منظورم این خانوم نیست.در مورد کارن وعلت رفتارش نظرتون رو می خوام.
    زن فوری گفت:فرید این موضوع رو می شه بعدا هم بررسی کرد.
    آقای آذریان توجهی نشون نداد ومنتظر به خانوم همایی چشم دوخت.
    - خب باید ببینم علت ترس کارن چیه؟نمی شه گفت بی دلیل این رفتار ازش سر می زنه.باید با یه روانشناس بالینی کودک تو این مورد حرف بزنین.فکرمی کنم این ترس نیاز به درمان داره.
    پدر کارن نگاه مشکوکی به همسر سابقش انداخت وبه نشونه ی موافقت سرتکان داد.
    ـ اتفاقا منم خیلی دلم می خواد دلیل این ترس ها رو بدونم.سعی می کنم تواین هفته حتما با یه متخصص صحبت کنم.
    زن با ترشرویی میون کلامش دوید.
    ـ خب منم دلم می خواد بدونم اما قبلش باید تکلیف این خانوم رو روشن کنین.
    خانوم همایی چیزی نگفت وهمه ی نگاه ها به سمت اون مرد چرخید.که خونسرد وبا اطمینان یه لبخند جذاب رو لبش سبز شد وجواب داد.
    ـ تکلیفشون کاملا مشخصه.من می خوام که خاله ندا مربی کارن بمونه.
    ته حرفاش یه طنز غیرقابل انکار وجود داشت که شاید تنها من این میون ازش سردر می آوردم.خانوم همایی به نشونه ی تایید تصمیمش رو به من گفت:می تونین برگردین سرکلاستون.
    با یه تشکر زیر لب،خوشحال وراضی از اون اتاق بیرون اومدم وبه شهلا که نگران ومردد بهم خیره بود لبخند زدم.صدای زن بلند شد وبا لحن تحقیرآمیزی پرسید.
    - می شه بدونم اونوقت چرا؟داری با من لج میکنی؟...تو حق نداری به تنهایی تصمیم بگیری.

    پدر کارن خیلی جدی گفت:سرپرستی پسرم با منه.ومن اینطور می خوام.شما حق دخالت نداری خانوم آذریان.
    احساس کردم اون جمله ی آخر رو با طعنه گفت.چون زن خیلی بی پروا وعصبانی صداشو بالا برد.
    ـ بهتره بری به جهنم.بی لیاقت.
    در باز شد ومن سریع با چند قدم از اونجا فاصله گرفتم.مادر کارن از دفتر بیرون اومد وشهلا به محض دیدنش جلو رفت.نمی دونم شاید می خواست کار خانوم همایی رو توجیه کنه یا به نوعی دلداریش بده.
    زن نگاه تندی به من انداخت وچیزی زیر لب به شهلا گفت وهمراه اون به سمت در خروجی رفت.آقای آذریان با چند دقیقه تاخیر واظهار شرمندگی وعذرخواهی از دفتر بیرون اومد وبا دیدنم لبخند شیطنت آمیزی زد.
    ـ مثل اینکه خانوم همایی گفتن برین سرکلاستون.
    ـ باید باهاتون حرف بزنم.
    یه لحظه جاخورد وبا تعجب بهم خیره شد.دوسه قدم فاصله رو طی کردم وبهش نزدیک شدم.
    ـ می دونم مدت زیادیه کارن رو پیش روانشناس می برین وبا این وجود هنوزم مشکل به قوت خودش باقیه.شاید این خواسته ی زیادی باشه اما اگه می شه منو هم در جریان روند درمانیش قرار بدین.چون واقعا در مورد پسرتون نگرانم.ودلم میخواد واسه کمک بهش هرکاری که لازم باشه بکنم.
    با اطمینان گفت: حتما.بهتون قول می دم.
    یه سروگردن ازم بلند تر بود.مجبورشدم سرمو بالا بگیرم.
    ـ .یه چیزدیگه...می شه بدونم چرا ازم حمایت کردین؟این به خاطر لجبازی با همسر سابقتون که نبوده؟
    اگه این مرد همون فرید آذریانی بود که برای اولین بار دیده بودمش باید حسابی جوش می آورد وجوابمو به تندی می داد.اما یه لبخند مهربون زد وبا لحنی آشتی جویانه گفت:نه این تصمیم از سر لجبازی نبوده.شما مربی دلسوزی هستین و واسه کارن تواین اوضاع که فوق العاده از کمبودمحبت رنج می بره یه موقعیت خوب...گاهی از اینکه می بینم این بچه داره چوب اشتباهات وقضاوت های خودخواهانه ی من ومادرشومی خوره از خودم بدم می یاد.ما خیلی غیرمسئولانه زیر بار داشتن کارن رفتیم.
    سرشو پایین انداخت وبا ناراحتی لب ورچید.قصدم دلداری دادن به اون نبود.اما نمی دونم چرا این حرفا یهو زیر لبم اومد.
    ـ نه سالم بود که پدرم منو به فرزندی قبول کرد.اونموقع همه ی زندگیم مثل یه کابوس بود.چیزی که حتی شما تو خیالاتتون هم نمی تونین تصورش کنین.من ظاهرا همه چیزمو از دست داده بودم اما اون مرد چتر حمایت وسایه ی پدرانه شو روسرم انداخت ونذاشت بیشتر از این از دست برم.با محبت وحمایت اون من دوباره تونستم رو پام وایسم واینجایی باشم که الان هستم.خب درمورد کارن باید بگم اون خیلی از من خوش شانس تره.چون اولا هرگز گذشته ی منو نداشته وثانیا پدری داره که برای بهبود وضعیتش حاضره هرکاری بکنه ومثل کوه پشتشه.
    با حس همدردی لبخند زدم وبهش این امید رودادم که هنوز برای تغییر اوضاع وخوب شدن کارن فرصت هست.
    رفتار کارن بعد اون تنش ها،به شدت تغییر کرده بود.دیگه کمتر تو کلاس نسبت به حرفها وخواسته هام واکنش نشون می داد.با کسی حرف نمی زد وتغذیه شو به اصرار زیاد من می خورد.انگار بیشتر تو خودش فرو رفته بود وهمه ی دلمشغولیش دوباره همون ماشین کوچیکی بود که باهاش بازی می کرد.
    تو این چند روز مدام منتظر بودم از طرف پدرش برام خبری برسه تا اینکه سه شنبه موقع ترخیص بچه ها من که نسبت به این موضوع کم طاقت شده بودم،به محض اینکه خواستن کارن رو آماده کنم تا ببرنش،خودمم پایین رفتم.چون باید با یکی از والدینش حرف می زدم.
    اما اینبار مادربزرگ کارن که بهش مامانی می گفت اومده بود دنبالش.زن مسن با دیدن من ونوه اش که دست در دست هم به سمتش می رفتیم لبخند زد.
    ـ سلام خسته نباشین.
    چهره ی مهربون وآرامش بخشی داشت.دست کارن رو رها کردم تا به طرفش بره ودر همون حال گفتم:سلام.ممنونم خانوم.
    بچه رو تو بغلش گرفت ودست نوازشی رو سرش کشید.
    ـ شما مربی کارن هستین؟...خاله ندا؟
    سرتکان دادم.
    ـ بله.شما هم مامانی هستین درسته؟
    نرم ولطیف خندید.
    ـ بله.خیلی دوست داشتم از نزدیک ببینمتون.آخه کارن از شما تو خونه زیاد صحبت می کنه.
    با تعجب اول یه نگاه به کارن که خودشو لای چادر مادربزرگش قایم کرد انداختم وبعد به صورت چروک خورده ی زن خیره شدم.خب از بچه ای که به زوردو کلمه سرکلاس حرف می زد شنیدن این تعریف ها بعید بود.
    ـ واقعا؟!
    ـ تعجب کردین مگه نه؟اون معمولا تو خونه با من وپدرش راحت تر برخورد می کنه.
    ـ پس این گوشه گیریش مال مهده.
    زن سرتکان داد.
    ـ اون تو هرمکانی غیر خونه همینجوریه.خیلی دیر ارتباط برقرار می کنه.
    با این توضیحش سریع یادم اومد برای چی پایین اومدم.
    ـ راستش خانوم آذریان پدر کارن قرار بود با یه متخصص در مورد این بچه صحبت کنن ونتیجه شو به من هم اطلاع بدن.ولی هنوز خبری نشده.می خواستم اگه می شه این مورد رو بهشون یادآوری کنین.
    نخواستم جلوی خود کارن در مورد تغییر رفتار شدیدش تو این مدت حرفی بزنم یا اظهار نگرانی کنم.واسه همین چیز دیگه ای نگفتم.
    ـ من حتما بهش میگم.فعلا با اجازه.
    ـ ممنون.درپناه حق.
    با رفتنشون به سرکارم برگشتم.چون باید تا عصر می موندم.
    بعد از ناهار بچه هارو برای استراحت نیمروزی به اتاق خواب بردم.خوشبختانه تعداد بچه هایی که تا عصر می موندن خیلی کمتر بود.گاهی دلم واقعا براشون می سوخت.بیشتر ساعات روزانه شون رو باید دور از خونه وکانون به اصلاح گرمش میگذروندن.واین موضوع چه پیامدی می تونست بدتر از این داشته باشه که سرمایه گذاری عاطفی رو این بچه ها به حداقل می رسید و اونا کشش ومحبت کمتری نسبت به والدینشون احساس می کردن.
    به محض ورودم به اتاق خواب سریع هرکدوم سرجای خودشون دراز کشیدن.آرین با دیدنم گفت:خاله می شه امروز نخوابیم؟
    بقیه شونم با هم همین خواسته رو تکرار کردن.یه قیافه ی جدی به خودم گرفتم وگفتم:نه نمی شه.چشماتونو ببندیدن وبخوابین.
    سریع سرهاشون رفت زیر پتو.
    ـ پگاه ونیایش پچ پچ ممنوع.بگیرین بخوابین ببینم.
    ارغوان اومد داخل اتاق ویه برگه رو به سمتم گرفت.با تعجب پرسیدم.
    ـ این چیه؟!
    ـ یگانه برات نقاشی کشیده.گفت بدمش به تو.یه نگاه بهش بنداز.
    یگانه همون دختر کوچولویی بود که سال قبل پدرشو از دست داد.به نقاشیش خیره شدم وارغوان برام توضیح داد.
    ـ اینی که تولباس عروس کشیده خودشه.اینام مادر ومادربزرگ وداییش هستن.این مرد قدبلند که کنارش وایساده ودستاش خیلی کوتاهه رو می بینی؟این باباشه.نگاه کن اون دوتا فرشته دارن رو سر باباش قلب وگل می ریزن.این یعنی اینکه می دونه پدرش فوت کرده.اما تورو خدا یه نگاه به چشماش بنداز.
    با دقت به چهره ی تموم صورتک هایی که کشیده بود خیره شدم.همه شون می خندیدن به جز همون صورتکی که لباس عروس پوشیده بود واز قرار معلوم خود یگانه بود.اون داشت با خشم وعصبانیت نگاه می کرد.
    با ناراحتی گفتم:این یعنی اینکه اون از مرگ پدرش عصبانیه ونمی تونه با شرایط جدید کنار بیاد.
    ارغوان سرتکان داد.
    ـ چقدر خوبه که بچه ها می تونن با کشیدن یه نقاشی احساساتشون رو اینقدر خوب بیان کنن.این به آدم خیلی کمک می کنه با دنیای درونشون ارتباط برقرار کنه.
    با این حرفش بی اختیار یاد کارن افتادم.آره خودش بود.من می تونستم با این راه،حداقل کمی بهتر اون بچه رو بشناسم.
  7. #7
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    عصری که به خونه رسیدم شهاب رو دیدم که تو آشپزخونه با حاج خانوم صحبت می کرد.منو که دید با خنده گفت:بَه سلام بر دختردایی عزیز.چطوری خاله ندا؟
    واسه ش دهن کجی کردم.
    ـ سلام بازم که اینجایی.
    ـاومدم آمار خرمالوهای دوتا درخت تو حیاط روبگیرم.ببینم چیزی ازشون کم نشده باشه.
    با بی تفاوتی شونه بالا انداختم.
    ـ اونا که هنوز نرسیدن.درضمن همه شون ارزونی خودت.تو که می دونی من از خرمالو بدم می یاد.
    ـ باشه پس دست بهشون زدی نزدی هااا.
    توجهی به حرفش نشون ندادم.حاج خانوم از جاش بلند شد.
    ـ مادر برو لباستو عوض کن بیا غذاتو بکشم.
    شهاب با بدجنسی گفت:اینقدر لی لی به لالاش نذار حاج خانوم.همین کارو هارو کردی که چسبیده تنگ دلت وخیال شوهر کردن نداره.
    کیفمو محکم زدم به شونه اش.
    ـ این فضولی ها به تو نیومده.
    از آشپزخونه بیرون اومدم وبه سمت اتاقم رفتم.از همونجا با صدای بلند پرسیدم.
    ـ بابا خونه نیست؟
    ـ نه رفته بیرون.می گفت قرار داره.
    مانتومو از تنم در آوردم.
    - با کی؟!
    ـ نمی دونم مادر چیزی نگفت.قرار کاریه دیگه.
    روسری مو جلو آینه مرتب کردم واز اتاق خارج شدم.بعد شستن دستام رفتم تو آشپزخونه.حاج خانوم یه دیس لوبیا پلوی خوش رنگ وخوش بو رو میز گذاشت.
    شهاب یه نفس عمیق کشید.
    ـ ای جان...زهرا خانوم بازم هنر به خرج دادین که.
    حاج خانوم سریع یه بشقاب هم واسه اون گذاشت.
    ـ بخور نوش جونت.
    یه ظرف سالاد ویه پارچ دوغ هم آورد.
    پشت میز نشستم و واسه هردومون غذا کشیدم.تا اومدم اولین قاشق غذامو بخورم دیدم شهاب قاشق خودشو زد تو ظرف سالاد.
    ـ اَه داری چیکار می کنی؟دهنیش کردی که.
    ـ خب حالا مگه چی می شه؟
    ـ آب شو می گیریم چلو می شه. حال آدمو با این کارات بهم می زنی.
    یه چشم غره ی اساسی بهش رفتم.
    ـ خیلی هم دلت بخواد.اصلا می دونی غذای دهنی من کچل رو شفا می ده.
    طبق معمول رفته بود تو فاز شوخی وسر به سر گذاشتن.منم که راست کارم نبود جلوش کم بیارم.
    ـ کچل خودتی.
    عین این خاله زنک ها زد پشت دستش.
    ـ اِ اِ اِ بیا تحویل بگیر حاج خانوم.اینم از دختر بزرگ کردنت.
    ـ وا مگه چشه؟دختر به این گلی.
    پوزخندی زد وبا تمسخر گفت:آره اینو که راست می گی.منتها گل خرزهره.
    سریع اعتراض کردم.
    ـ اِ حاج خانوم یه چیزی بهش بگو دیگه.
    ـشهاب؟!
    ـ خب بابا اصلا ما لال مونی میگیریم.ولی میگم که گفتم باشم آخرش این با اون اخلاق خوشگلش رو دستتون باد می کنه.مگه اینکه پسرعمه ی عزیز تر از جانش دست به کار شه وواسه نجاتش ازترشیدگی چاره ای پیدا کنه.
    ـ هه هه خیلی بامزه بود.تو اگه بیل زن بودی باغچه خودتو بیل می زدی پیر پسر.هنوز اونقدر بدبخت نشدم که تو بخوای برام فکر چاره کنی.
    ـ آره خب منم اگه یه بیچاره ی ساده دلی مثل ابراهیم رو تو رکاب داشتم اینجوری واسه عالم وآدم لغز می خوندم.
    نمکدون رو برداشتم وپرت کردم سمتش.مجبور شد تو هوا بگیردش.
    ـ شهاب آدم باش.
    حاج خانوم باذوق گفت:توروخدا راستشو بگو شهاب خبریه؟
    قبل از اینکه اون دیوونه به چرت وپرت هاش ادامه بده گفتم:تورو خدا حاج خانوم شما دیگه چرا؟این بشر یه روده ی راست تو شیکمش نیست.
    ـ نه مادر این حرفو نزن.ابراهیم با شهاب دوسته.لابد چیزی گفته.مگه نه؟
    منتظر به شهاب که داشت با خیال راحت غذاشو می خورد زل زد.
    ـ حرف خاصی که نزده ولی من حس می کنم یه جورایی زده به سرش که جدی جدی خودشو بدبخت کنه.
    ـ شهاب؟!
    اینبار من وحاج خانوم همزمان بهش توپیدیم.دستاشو به نشونه ی تسلیم بالا برد.
    ـ خب بابا حالا من یه چی گفتم.اصلا برگردیم سر بحث خودمون.داشتیم در مورد چی حرف می زدیم زهرا خانوم؟
    احساس کردم یه لحظه رنگ حاج خانوم پرید.سریع ابرو توهم کشید واخم کرد.
    ـ من چیزی یادم نمی یاد.
    شهاب با لبخند گفت:نترس قربونت برم. ندا از شنیدنش ناراحت نمی شه.من قبلا باهاش صحبت کردم.
    مردد ونا مطمئن پرسیدم.
    ـ درمورد چی؟!
    حاج خانوم نگاهشو ازم دزدید وسرشو پایین انداخت.
    ـ آوا.
    ـ خب؟!
    شهاب یه لیوان دوغ واسه خودش ریخت.
    ـ می خواد بیاد ایران.
    با لبخندی جواب دادم.
    ـ ترسیدم بابا.خیال کردم چی شده.اینو که خودمم…
    حرفمو قطع کرد.
    ـ دوماه دیگه.
    مات نگاهش کردم.شنیدن خبر اومدن آوا اونم اینقدر زود باعث تعجبم شد.راستش دیگه مدتها می شد شهاب در موردش حرفی نزده بود.نه اینکه انتظار برگشتنش رو نداشته باشم.بیشتر این حس تو من وجود داشت که آمادگی روبرو شدن باهاش رو ندارم.

    هفته ی سوم مهرماه واحد کار بچه ها،سلام ودوستی بود وفعالیت اون ساعت از روزشون کار با گواش یا رنگ انگشتی.
    داشتم تن تک تکشون کاور می پوشوندم که مهدیس ضربه ای به درزد و وارد کلاسم شد.
    ـ باهات کاردارن.
    دستاشو تو هم قلاب کرده بود وطلبکارانه نگام می کرد.از سر بی تفاوتی شونه بالا انداختم.
    ـ می بینی که سرم شلوغه.
    ـ یه نفر پایین منتظرته.
    موهای درسا رو از جلو چشماش کنار زدم وبا لبخند تشویقش کردم بره پیش بقیه.به سمت مهدیس چرخیدم.
    ـ کی؟
    ـ پدر کارن آذریان.
    یه نگاه به بچه ها انداختم.حسابی مشغول بودن.
    ـ خب؟
    ـ شهلا منو فرستاد بالا مواظب بچه های کلاست باشم تا بری ببینی چی میگه.ظاهرا با خودت کار خصوصی داره.
    جمله ی آخرشو با طعنه گفت.اهمیتی ندادم.فقط زیر لب گفتم:حواست بهشون باشه من الآن می یام.
    از کلاس خارج شدم و اونم چند قدمی به دنبالم اومد.
    ـ شنیدم بعد دعوایی که با زن سابقش داشتی حسابی ازت طرفداری کرده…چیزی درموردش نگفتی نکنه خبریه.
    چندقدم رفته رو دوباره برگشتم وبا یه نفس عمیق سعی کردم خشممو کنترل کنم.
    ـ من نمی دونم چی تو سرت میگذره.علاقه ای هم ندارم بدونم.تنها دلیلی که اون مرد الآن اینجاست،وضعیت بحرانی پسرشه.خوشحال میشم اگه بتونم تو این مورد بهش کمک کنم.درغیر اینصورت فکر می کنم اون شانس اینو داشته باشه که هم صحبت مناسب تر از من اینجا پیدا کنه.حالام بهتره بری سرکلاس.
    یه پوزخند اعصاب خورد کن تحویلم داد وبه کلاس برگشت.از پله ها پایین رفتم.
    فرید آذریان درست کنارمحوطه ی بازی بچه ها همونجایی که اولین بار همدیگه رو دیدیم منتظر ایستاده بود.
    یه بلوز توسی روشن وشلوارجین مشکی به تن داشت وبا لبخند به مسیراومدنم خیره بود.
    ـ سلام خاله ندا.
    دیگه به این نوع مخاطب قرار گرفتن عادت کرده بودم.
    ـ سلام آقای آذریان.خوش اومدین.
    ـ راستش می دونم بدموقع مزاحم شدم منتها چند روز قبل مادرم پیغامتون رو بهم رسوندن وخب دیدم درستش اینه که بیام ورودررو د رموردش صحبت کنیم.
    به تنها صندلی تو تیررس نگاهم اشاره وبهش تعارف کردم.
    ـ بفرمایین.
    ـ نه ممنون اینطوری راحت ترم.شما بفرمایین.
    ـ مرسی منم راحتم.می فرمودین.
    ـ من هفته ی قبل با راهنمایی خانوم همایی پرونده ی کارن رو پیش یه روانشناس بالینی کودک بردم.دکترش خانوم فهیم بعد مطالعه ی پرونده و ملاقات و مصاحبه با خود کارن ترس مفرط اونو نسبت به حضور کنار مادرش تایید کرد وقرار شد تا مدتی که این ترس ریشه یابی و ازشدتش کم نشده کارن با مادرش به اجبار ملاقات نکنه.خوشبختانه تو این یه مورد شیدا باهامون راه اومده.
    ـ شیدا؟!
    ـ همسر سابقم رو میگم.
    ـ یعنی از این به بعد پنج شنبه ها هم شما دنبال کارن میاین؟
    چشماش ازشیطنت فکری که به ذهنش خطور کرد،برق زد.
    ـ شما دوست دارین که من بیام؟
    باز این شوخیش گرفته بود.واسه ش پشت چشم نازک کردم وخیلی رک گفتم:به هیچ وجه.همون مادربزرگش بیاد بهتره.دکترش دیگه چیزی نگفت؟
    این سوال رو واسه این پرسیدم که دست از شوخی کردن برداره.
    ـ قراره یه جلسه ی دیگه هم با کارن واسه ی هفته ی بعد داشته باشه وبعد روند درمان وراهکارهاشو تعیین کنه.درضمن گفت باید تو این دوره یه تعامل خیلی خوب وکامل بین مهد وخونه ومرکز درمانیش وجود داشته باشه تا درمان جواب بده.
    چیزی نگفتم وفقط نگاش کردم.اون که از سکوتم برداشت اشتباه کرده بود خیلی صادقانه گفت:باور کنین شوخی نمی کنم.دارم راستشو میگم.
    سرتکان دادم.
    ـ متوجهم.خب این تعاملی که گفتن شامل چه چیزهاییه؟
    ـ توصیف دقیق رفتار کارن ونحوه برخورد باهاش وقتی دچار تنش می شه وخیلی چیزای دیگه.
    ـ یعنی منم باید با دکترش صحبت کنم؟
    از سر ندونستن شونه بالا انداخت.
    ـ اطلاع دقیقی ندارم.ولی اگه ایشون بخوان شما حاضرین همکاری کنین؟!
    با تاکید گفتم:صدالبته.واسه من بهبود کارن تو شرایط فعلی ازهمه چی مهم تره.
    ـ می شه بدونم چرا؟این موضوع به گذشته تون مربوط میشه؟
    تونگاهش یه کنجکاوی غیرقابل انکار وجود داشت.با کمی مکث جواب دادم.
    ـ ترجیح می دم فعلا درموردش توضیحی ندم.هدف من فعلا فقط حمایت از اون بچه ست.
    سعی کردم بحث رو عوض کنم.
    ـ تصمیم دارم تو این هفته کمی به کارن نزدیک تر شم.وارتباطمو باهاش قوی ترکنم.دلم میخواد تو شناخت بهتر کارن به دکترش کمک کنم.
    باقدردانی نگاه مهربون وجذابشو بهم دوخت.
    ـ نمی دونم چطوری باید ازتون تشکر کنم.
    ـ بهتره به جای من از پسرتون تشکر کنین.کارن بچه ی فوق العاده ایه.
    درجوابم لبخند زد وسرتکان داد.مطمئن بودم اونم مثل من به تاثیر زیادِمحبتی که خدا از اون بچه،تو دل دیگرون قرار می داد ایمان داره.

    راستش حرفای ارغوان درباره ی نقاشی بچه ها واطلاعات مختصری که تو این زمینه داشتم وادارم کرد هرطور شده کارن رو تشویق کنم که مرتب نقاشی بکشه.از این نظر که اون بچه ی منزوی وساکتی بود کمک میکرد وقت بیشتری برای این کار داشته باشه. چیزی که این میون منو به ادامه ی این تلاش امیدوار می کرد،نقاشی های تقریبا یک جور اما پراز حرف کارن بود.تک تک کارهاشو باعلاقه بررسی وبایگانی می کردم.تو این چندروز با سیمین وحتی مهدیس در مورد سیر تحول رفتاریش صحبت کرده بودم.ظاهرا کارن تا چندماه قبل از طلاق پدر ومادرش بچه ی شاد وسرزنده ای بوده.هوش فوق العاده وروابط عمومی بالاش معمولا مورد تحسین دیگران قرار می گرفت.اما انگار با شروع درگیری واختلاف بین والدینش وبعد هم طلاقشون دچار ترس واضطراب ونگرانی های مفرطی شده که یه جورایی برای بچه ای به سن اون زود بوده.
    به گفته ی سیمین اون زمان طبق تشخیص دکترش واکنش های عصبی کارن طبیعی تشخیص داده شده بود ونیاز به زمان داشت تا این بچه با حقیقت وشرایط زندگیش کنار بیاد.اما بعد کارنِ خوب ونمونه تبدیل شد به یه بچه ی ناسازگار وپرخاشگر که تحمل کم توجهی مربیشو نداشت.اینو هم سیمین وهم مهدیس تایید کرده بودن.
    تا اینکه مسئله پنج شنبه ها ودیدار با مادرش پیش اومد.اون اوایل کارن اظهار بی رغبتی به دیدن مادرش می کرد.کم کم این بی رغبتی تبدیل شد به نوعی نارضایتی وواکنش تند در مقابل اصرار اطرافیان برای همراه شدن با اون زن.که خودمم یه جورایی شاهدش بودم.
    آخر هفته این مادربزرگش بود که به دنبالش اومد.منتها خیلی دیر.اکثر بچه ها مرخص شده بودن ومربی هاشونم تک وتوک درحال رفتن بودن.کوله پشتی کارن رو روی دوشش انداختم ودست در دست هم از کلاس بیرون اومدیم.نرسیده به پله ها پرسید.
    ـ به مامانی گفتین بیاد دنبالم؟!
    میخواست مطمئن شه مادرش دنبالش نمی یاد.دست کوچولوشو کمی فشار دادم. وبا اطمینان گفتم:معلومه که می یاد.مامان شیدا قول داده تا تو نخوای نیاد دنبالت.
    با گونه ی نرم ولطیفش پشت دستمو نوازش کرد وبا محبت خالصانه ای گفت:مرسی خاله.
    بیشتر از احساساتش اون آرامشی که تو زنگ صداش بود منو به سر شوق آورد.آرامشی که ازش می شد هزاران معنای متفاوت برداشت کرد.
    حدود ده دقیقه ای دم در معطل شدیم.با اومدن مادربزرگش از سر آسودگی خیال نفس راحتی کشیدم.می ترسیدم جلوی اون بچه به خاطر حرفی که زده بودم بدقول شم وشیدا برای بردنش بیاد.
    ـ سلام ببخشید خیلی معطل شدید؟
    ـ نه خواهش می کنم.با نوه ی گلتون حسابی مشغول بودم.
    به کارن که توی استخر توپ جست وخیز می کرد اشاره کردم.
    - الهی براش بمیرم.بچه م خیلی وقت بود که خنده به لب نمی آورد.
    برگشت وبا محبت نگام کرد.
    ـ ما این خنده هارو مدیون شماییم.
    سریع تکذیب کردم.
    ـ نه اینطوری که می فرمایین نیست.من هنوز نتونستم کاری برای این بچه بکنم.
    ـ همین حساسیت زیادی که نسبت به این موضوع نشون دادین باعث شده فرید با جدیت وتوجه بیشتری مشکل کارن رو پیگیری کنه.
    صادقانه جواب دادم.
    ـ خوشحالم اینو می شنوم.انشالله هرچه زودتر این مشکلم حل می شه.
    خانوم آذریان با حسرت آهی کشید وگفت:چی بگم.من که چشمم آب نمی خوره.هرچی به این پسر می گم یه تکونی به خودش بده ودستی به سر وروی زندگیش بکشه انگار نه انگار.فقط پیگیرِ درمان شدن که کافی نیست.این بچه نیاز به محبت مادر داره.
    به سمت کارن رفتم وجلوش زانو زدم وبا علاقه آغوشمو به روش باز کردم.
    ـ خب پسر خوب بازی دیگه بسه.بدو بیا بغل خاله که دلم یه دونه ازاون بوس های زردآلوییتو می خواد.
    به قدم به سمتم برداشت ودرحالیکه سعی می کرد بین اون همه توپ تعادلشو حفظ کنه پرسید.
    ـ بوس زردآلویی؟!!
    با خنده سر تکان دادم.
    ـ آره.آخه من خیلی زردآلو دوست دارم.
    از استخر توپ بیرون اومد ودستاشو دور گردنم حلقه کرد.
    ـ حالااین بوس زردآلویی چه شکلیه؟
    محکم وپی در پی صورتشو بوسیدم وگفتم:این شکلیه.
    چشمای قهوه ای خوش رنگش برق زد وگونه هاش از شرم بامزه ای سرخ شد.خم شد وتند وناشیانه گونه مو بوسید.ته دلم کلی قربون صدقه ی این شرم وحیاش رفتم.با خودم گفتم کاش باباش یکم از این یاد می گرفت.
    از جام بلند شدم ودستشو گرفت وبه سمت مادر بزرگش رفتیم.خانوم آذریان نوه شو بغل کرد وبه من که خودمم در حال خروج از مهد بودم گفت:آژانس دم در منتظرمونه.خوشحال می شیم شمارو هم برسونیم.
    ـ نه ممنون مزاحم نمی شم.
    ـ من اصلا اهل تعارف نیستم.فکر میکنم کارن هم دوست داشته باشه شما همراهمون بیاین.
    - آخه شاید مسیرمون یکی نباشه.
    ـ ایرادی نداره.تا هرجایی که هم مسیر بودیم می بریمتون.
    ازشون تشکر کردم وبا هاشو همراه شدم.خروجمون با ورود مهدیس یکی شد.ظاهرا چیزی رو جاگذاشته بود.چون داشت با دقت داخل کیفش رو جستجو می کرد.به محض اینکه سرشو بالا گرفت و من واون زن وکارن رو دید با چشمای گرد شده نگاهمون کرد.اما بعد وقتی دید سوار یه ماشین شدیم پوزخند تلخی زد ونگاهشو ازمون گرفت وبا تاسف سرتکان داد.چی میتونستم بهش بگم؟واسه آدمایی مثل اون که همیشه قصاص قبل جنایت می کردن جا برای توضیحی نمی موند.

    کارن از وقتی سوار شده بود مدام رو صندلیش تکان می خورد وبا هیجان از شیشه ماشین به بیرون خیره می شد.کاملا مشخص بود ازحضورم در کنارشون اونم اینقدر نزدیک ،خوشحاله.رو به حاج خانوم که بغل دستم نشسته بود کردم وگفتم:منم با حرفی که شما تو مهد زدین موافقم.
    ـ کدوم حرف؟
    آروم زیر لب جواب دادم.
    ـ همین که کارن نیاز به محبت مادرانه داره.اما برام جای سواله.چرا نمی خواد این محبت رو از مادرش بگیره؟
    ـ چون شیدا وقتی خواست از فرید طلاق بگیره همه ی پل های پشت سرشو خراب کرد.اون بچه شو وسیله ی تنبیه فرید قرار داد.وخب چیزی که نباید پیش بیاد پیش اومد.اونموقع که کارن واسه دیدنش وداشتن محبتش زار می زد شیدا خودشو از اون بچه دریغ کرد.حالام نباید انتظار داشته باشه به همین راحتی این محبت افراطی رو بپذیره.کارن چنان به من وپدرش وابسته شده که بدون ما حاضر نیست حتی یه شب رو خونه ی کسی مثل مادرش بگذرونه.شبا تا من یا فرید بغلش نگیریم ،خوابش نمی بره.موندم واقعا چی کار کنم.عمر دست خداست ولی خب منم آفتاب لب بومم.اگه یه وقت...
    فوری دستمو رو دستای چروکیده اش گذاشتم وحرفشو قطع کردم.
    ـ این حرفو نزنین.انشالله خدا بهتون بیشتر از این عمر با عزت بده که بتونین عروسی نوه تونم ببینین.
    یه لبخند غمگین زد.
    ـ انشالله.
    ـ خانوم آذریان؟!
    با مهربونی دستمو گرفت.
    ـ اسمم عزیزه هست.بچه هام بهم میگن عزیز.
    خیلی از این اسم خوشم اومد.چندین بار با علاقه اسمشو زیر لب زمزمه کردم.
    - عزیز خانوم من یه مدته سعی دارم خودمو به کارن نزدیک تر کنم.دلم می خواد روی روحیات ورفتارهاش شناخت بیشتری داشته باشم.راستش اونطوری که من تحقیق کردم رفتار کارن بعد طلاق پدر ومادرش تغییر چشم گیری داشته.می خواستم بدونم این تغییر رفتار به نحوه وعلت طلاق اونا واتفاقات بعد از اون مرتبطه یا نه.حقیقتش رو بخواین روم نشد از خود آقای آذریان بپرسم.ترسیدم اینو یه جورایی سرک کشیدن وفضولی کردن تو زندگی خصوصی شون تعبیر کنن.واسه همین...
    سرمو پایین انداختم وعزیز گفت:حرفتو بزن دخترم قول می دم تا اونجا که ممکنه جوابت رو بدم.
    با شک وتردید زمزمه کردم.
    ـ راستش من...من یه چیزایی در مورد ازدواج مجدد عروستون شنیدم.می خواستم بدونم این حقیقت داره؟!
    با تاسف سرتکان داد.
    ـ آره شیدا با پسر بزرگم ازدواج کرده.
    دیگه چیزی نگفتم وعزیز از سر ناراحتی سکوت کرد.دوتا ایستگاه مونده به خونه ازشون جدا شدم.اما قبل از پیاده شدن،عزیز گفت:اگه خدا بخواد اوایل آذر با دخترم ودامادم یه سفر حج در پیش داریم.می ترسم مشکل این بچه تا اونموقع حل نشه.نمی دونم باید چطوری بذارمش وبرم.فرید می گه غمت نباشه اما مگه می شه.کاش کارن رابطه ش با مادرش بهتر از این بود.
    با آرامش زاید الوصفی جواب دادم.
    ـ انشالله تا اونموقع بهتر می شه.به هرحال پیشاپیش حج تون قبول باشه.مارو هم از دعای خیرتون بی نصیب نذارین.با اجازه.
    ـ خوشبخت شی دخترم.مواظب خودت باش.خداحافظ.
    برای هردوشون دست تکان دادم. ودر ماشین رو بستم وبه سمت ایستگاه رفتم.
    ریزترین زوایای رفتاری کارن از وقتی که شناخته بودمش تا به الآن جلو چشام بود.دلم نمی خواست حتی یه دونه اش از زیر دستم در بره.تصمیم داشتم در موردش با دکترش صحبت کنم.با تصور اینکه تا دو ماه دیگه عزیز خانوم باید کارن رو تنها بذاره واین فرصتی به شیدا می ده که بخواد خودشو به اون نزدیک کنه،نمی تونستم بشینم ودست رو دست بذارم.باید به کارن کمک می کردم تا با این نزدیکی کنار بیاد ومحبت مادرشو بپذیره.هرچند از شیدا هیچ خاطره ی خوبی نداشتم وهربرخوردی که تو این مدت کم آشنایی مون با هم داشتیم،تنش زا بود.
    می خواستم قبل از هرکاری برنامه هامو با خانوم همایی در میون بذارم.به هرحال اون به عنوان مدیر مهد این حق رو داشت در جریان کارهام باشه.چه بسا با راهنمایی هاش می تونست بهم کمک کنه تو این راه بهتر وسنجیده تر عمل کنم.
    وقتی نقاشی ها ونتیجه ی تحقیقاتمو جلوش گذاشتم وهمه چیزو گفتم.نه تنها سرزنشم نکرد، بلکه با دادن چند تا راهکار درست بهم در برقراری ارتباط هرچه بهتر با کارن کمک کرد.

    جلسه ی دوم ملاقات کارن با دکتر فهیم عصر امروز بود.پدرش تماس گرفت وخواست ما اونو تا عصر نگهداریم.ظاهرا ساعت پنج با دکترش قرار ملاقات داشتن.قبل از اینکه با پدر کارن حرفی بزنم،با اجازه ی خود خانوم همایی برای ساعت آخر مرخصی گرفتم.خوشبختانه مهدیس سرش با کلاسش گرم بود اما نمی شد از زیر چشم کنجکاو شهلا که حسابی از این توجه خانوم همایی متعجب بود بدون توضیح بگذرم.
    فرید آذریان که اومد شهلا آیفون زد وگفت کارن رو آماده ش کنم.سریع سوییشرت شکلاتی شو تنش کردم و موهای مجعدشو از جلو چشماش کنار زدم.
    ـ همینجا وایسا تا منم آماده بشم.
    بچه هارو به صف کردم وبه کلاس منیژه فرستادم.طفلی به خاطر رفاقت با من همیشه باید جورکش برنامه های غیر منتظره ام می شد.
    گیره ی خوش طرح روسری مو برداشتم وموهامو زیرش مرتب کردم.جلوی آینه ایستادم وگردی صورتمو با اون روسری خاکستری براق که حاشیه ی باریک مشکی داشت قاب گرفتم.امروز برخلاف همیشه که لباس های رنگ روشن می پوشیدم.یه مانتوی مشکی به تن داشتم وکفش پاشنه بلند پام بود.صبح به خاطرش حاج خانوم کلی بهم خندید.البته پاشنه اش سه سانتی بود.ولی خب با قد ویک وهفتادپنج من چیز زیاد جالبی به نظر نمی رسید.
    ـ هنوزم می گم داری اشتباه می کنی که باهاش می ری.
    اینو منیژه گفت.به طرفش چرخیدم.توچهارچوب در ایستاده بود وبا تاسف نگام می کرد.قبلا همه چیزو باهاش درمیون گذاشته بودم.کیفمو از روی میزم برداشتم،دست کارن رو گرفتم وبه سمتش رفتم.خم شدم وصورت گندمگون وگردشو بوسیدم.
    ـ تورو خدا دوباره شروع نکن منیژ...من که همه حرفامو زدم.گفتم چرا دارم می رم.
    ـ صلاح مملکت خویش خسروان دانند.من هشدارهامو بهت دادم.حالا دیگه خود دانی.
    آهسته زیر گوشش گفتم:بابا این بنده خدا اونقدرام ترسناک نیست.درضمن منو دست کم نگیر.خداییش با این هیکل کی جرات داره نگاه چپ بهم بندازه؟
    نوجوون که بودم به خاطر این استخوان بندی درشت وقد بلندم همیشه خجالت می کشیدم اما حالا با اینکه این اندام سنمو کمی بزرگتر نشون می داد برام مثل یه مزیت بود.خداروشکر می کردم لااقل به خاطر ظرافت صورتم این هیکل زیادی توی ذوق نمی زد.به قول شیما هیکل ورزشکاری بود.
    منیژه لبخند تلخی زد وبا تردید ونگرانی ای که نشد تو صداش پنهون کنه زمزمه کرد.
    ـ تورو خدا مواظب خودت باش.
    شونه اش رو آروم فشردم.
    ـ باشه نگران نشو.
    بعد خداحافظی،با کارن از پله ها پایین اومدم.فرید با دیدنمون لبخند خوش آمد گویانه ای زد.
    ـ سلام آقای آذریان.
    با کمی مکث تو نگاهم به خودش اومد.
    ـ سلام…کارن آماده هست؟!
    دست کوچیک پسرشو فشردم وگفتم:ما آماده ایم.
    ـ آماده این؟!!
    با شوق گفتم:خب منم میخوام باشما بیام.
    توجه شهلا به حرفامون جلب شد.سرشو با شگفتی بلند کرد وبه دهان من زل زد.
    ـ اما…آخه اینطوری که نمی شه.هنوز ساعت کاری تون تموم نشده.
    با لبخندآرامش بخشی جواب دادم.
    ـ قبلا مرخصی گرفتم.با خانوم همایی هماهنگ شده.
    به طرف شهلا برگشتم تا تاثیر حرفامو تو صورتش ببینم.نمی خواستم تصور بدی ازم به خاطر این کار داشته باشه.پوشه ی تحقیقاتمو بالا گرفتم.
    ـ دوست دارم در مورد برداشت هام ونتیجه ی کارهایی که تو این مدت انجام دادم با دکتر فهیم صحبت کنم.
    نگاه مرددشو از شهلا گرفت وبه من دوخت.
    ـ باشه حالاکه خودتون می خواین حرفی نیست.بفرمایین.
    برگشتم تا ازشهلا خداحافظی کنم اما بادیدن نگاههای کنجکاو سیمین ومیترا که از کلاس هاشون بیرون اومده وبهم خیره بودن پشیمون شدم.
    خوب می دونستم که این اقدامم حسابی تو محیط مهد خبرساز می شه.آخه کم حرفی نبود که کم حاشیه ترین وبی سروصدا ترین مربی مهد حالا توصدر خبرها باشه.اونم چه خبری.داشتن رابطه ی دوستانه با مردی که حرفای خوبی پشت سرش زده نمی شه.خدا خدا می کردم لااقل توساختن شایعه تا این جاها پیشروی نکنن.
    دم در قبل از خروجمون ایستاد تا اول من بیرون برم.با این کفشای پاشنه بلندی که پوشیده بودم حالا راحت تر می تونستم باهاش چشم تو چشم بشم.
    - معذبتون نمی کنه؟
    سوالی که پرسید باعث شد یه لحظه مکث کنم وتوچشماش خیره شم.
    ـ چی؟!
    ـ نگاه همکاراتون.
    کارن به سمت ماشین پدرش دوید واون بلافاصله دزدگیرشو زد.
    ـ چراباید معذب شم؟
    سوالمو طلبکارانه ازش پرسیدم.دلم نمی خواست تا خودش چیزی نگفته حرف نابه جایی بزنم.یه لبخند تلخ رو لبش نشست وقبل ازاینکه سوار شه گفت:لازم نیست چیزی رو ازم پنهون کنین.من خوب می دونم حرفای جالبی پشت سرم نمی زنن.این فقط به مهد مربوط نمی شه.
    واینستاد جوابشو بگیره.سوار شد وشیشه ی جلورو پایین کشید.
    قبل از اینکه حرفی بزنه سرخم کردم وگفتم:پدرم بهم یاد نداده با حرف دیگرون زندگی کنم.پس مطمئن باشین از نگاهشون معذب نمی شم.آن را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است.واما در مورد شما…خب یه چیزایی شنیدم.اما من هرگز با شنیده هام قضاوت نمی کنم.حالم بهتره راه بیفتیم.فکر نکنم فرصت چندانی داشته باشیم.

    نگاهی به ساعت مچیش که برخلاف عرف رو دست راستش بسته بود انداخت وگفت:آره دیگه داره کم کم دیرمون میشه...پس ظاهرا مشکلی نیست بفرمایین.
    یه لبخند پرازشیطنت زد ومنتظر نگام کرد.می خواست ببینه تصمیم می گیرم عقب بشینم یا جلو.مکثم داشت کار رو خراب می کرد.اینبارم باز اون تصمیم گرفت.منتها در جلو رو برام باز کرد وازم خواست سوار شم.خب اینکارش با اینکه برام غیرمتعارف بود اما تصمیم گیریم رو آسون کرد.سوار شدم و اون بلافاصله راه افتاد.کارن باذوق دستاشو بین دوتا صندلی گذاشت وسرشو جلوآورد.
    دم گوشم آهسته گفت:خاله می خوام بوست کنم.یه بوس زردآلویی.
    باخنده به سمتش برگشتم.اما قبل از اینکه جوابشو بدم،فرید پرسید.
    ـ قضیه ی این بوس زردآلویی چیه؟
    معلوم بود حرفای کارن رو شنیده.
    ـ هیچ قضیه ای نداره.یه چیزیه بین من واین آقاپسرمهربون.
    بادستش رو فرمون ماشین ضرب گرفت.
    ـ که اینطور...آخه کارن همچین ازش تعریف می کرد ومی گفت خاله ندا بوس زردآلویی بلده که حسابی کنجکاوم کرد بدونم چیه.
    کارن صورتمو بوسید.منم خم شدم وگونه شو مثل دفعه قبل بوسیدم.
    ـ بوس زردآلویی اینه.
    زیرلب خیلی آروم طوریکه من متوجه نشم گفت:خوشمزه ست هااا.
    براش پشت چشم نازک کردم وخیلی رک گفتم:نه واسه هرکسی.
    چشماش ازترس درشت شد.آب دهانشو به سختی قورت داد وبه طرفم برگشت.
    ـ شما شنیدین من چی گفتم؟!
    به سختی سعی کردم جلو خنده مو بگیرم.نباید قبل از شناختن ظرفیتش دوستانه تر برخورد میکردم.واسه همین خیلی جدی جواب دادم.
    ـ دقت شنیداریم بالاست.
    نفسشو با درماندگی فوت کرد .ابروهاشو به حالت بامزه ای بالا داد و واسه عوض شدن جو از کارن پرسید.
    ـ پسرگلم تاحالا بوس هلویی رو امتحان کردی؟
    کارن گفت:نه چه شکلیه؟
    ـ صورتتتو بیار جلو بابا جون.
    کارن به سمتش خیز برداشت وفرید یه گاز محکم از لپاش گرفت.
    ـ آخ بابایی اینکه بوس نیست.
    فرید به رد دندون هاش اشاره کرد.
    ـ چرا نیست.نیگا یه هلو به چه بزرگی رو لپت نشسته.
    هرکاری کردم نشد جلو لبخندمو بگیرم.
    به محض رسیدنمون دکتر سلام واحوالپرسی مختصری با ما داشت وبعد کارن رو با خودش به اتاق مخصوصی برد.نگاهی به دور تا دورمحیطی که بودیم انداختم.به نظرکلینیک مجهزی می اومد.ظاهرا مصاحبه حدود چهل دقیقه ای طول می کشید.کنار پنجره ایستادم واز اونجا به غروب قشنگ یک روز پاییزی خیره شدم.
    فرید اومد وکنارم وایساد.
    ـ خیلی دلم می خواد بدونم پشت اینهمه تلاش برای خوب شدن کارن چیه؟من هنوزم نمی تونم خودمو با دلیل مسخره ای مثل دلسوزی بیش از حدتون قانع کنم.
    ـ شما دنبال چی هستین؟... به فرضم که بدونین فکرمیکنین تاثیری تو تصمیم تون برای بهبود کارن میذاره؟اون پسر شماست ویه شاگرد خوب ودلنشین برای من همین.
    سرشو به حالت نفی تکان داد.
    ـ نه همه چیز به این دلیل ساده ختم نیم شه.باید بگین چرا سرنوشت پسرم براتون اهمیت داره.
    ـ شما فکرکنین کارن منو یاد کسی میندازه.
    قبل از اینکه بتونه اظهار نظری بکنه سریع دستمو بالا گرفتم
    ـ فقط ازم نخواین بگم اون کیه.یا توضیح بیشتری بدم.
    واسه اینکه از این بحث بی نتیجه دست بکشه بهش تعارف کردم رو یکی از مبل های تو سالن بشینیم.
    ـ مادر کارن پیگیر روند درمانش هست؟
    دستاشو تو هم قلاب کرد و جواب داد.
    ـ راستش بعد اون دعوای مختصری که تو مهد داشتیم تا حالا مستقیما با خودم هم صحبت نشده.بیشتر با مادرم در تماسه.اون بهتر میتونه قانعش کنه.
    دیگه چیزی نپرسیدم واونم حرفی نزد.بعد از خارج شدن اون دو نفر از اتاق،دکتر از ما خواست وارد دفتر کارش بشیم وبه کارن پیشنهاد داد سری به اتاق بازی کلینیک بزنه.
    با تعارفش نشستیم وبعد از صحبت های معمولی رفت سراصل مطلب.
    - خب من نمی تونم اینقدر زود وبا قاطعیت مشکل کارن رو تعیین کنم.اما حدس می زنم از یه نوع اختلال بازداری رنج می بره.در واقع همین چیزی که باعث شده مثلا تو محیطی مثل مهد یا جاهای ناآشنا از حرف زدن دست بکشه،اونم وقتی که سیستم عصبیش تواین سن وهنگام نخستین تماس های مستقلش با محیط در حال سازمان یافتگیه.نمی خوام زیاد بحث رو تخصصیش کنم.به زبون ساده باید بگم قطع تمرین یه کُنش مثل حرف زدن تو این اوضاع نتایج وخیمی رو به دنبال داره.باید برای مقابله با این بازداری هرچه سریع تر یه اقداماتی بکنیم.
    فرید با تردید پرسید.
    - این اختلال درمان پذیره ؟!
    لبخند اطمینان بخشی رو لب های دکتر فهیم نشست.
    - معلومه که درمان پذیره.نگران نباشین...خب خانومِ؟!
    ـ فراهانی هستم.
    ـ بله خانوم فراهانی.اول اینکه می خوام بگم واقعا خوشحالم اینجا هستین.از اینکه چنین توجهی به شاگردی مثل کارن دارین جای تقدیر داره.راستش اصلا انتظار چنین تعاملی رو نداشتم.باید بهتون این قول رو بدم که اگه این همکاری ادامه داشته باشه روند بهبود کارن خیلی سریع تر پیش می ره.
    بعد از این صحبت ها من شروع کردم به حرف زدن در باره ی اولین برخورد هام با کارن ورفتارهای عجیبش که هرکدوم براساس اتفاق خاصی پیش اومده بود.ازحمله ی عصبی وحالت تهوعش وقتی که مادر کارن رو برای نخستین بار دیدم تا آخرین پنج شنبه ای که اون زن برای بردنش اومده بود.حرفای مهدیس وسیمین رو هم بی کم وکاست تحویل دادم ودرنهایت نقاشی هارو بهش نشون دادم.
    با دیدنشون لبخند زد وگفت:اینا کمک خیلی خوبی هستن.نقاشی زبان کودکه.ابزاریه که می تونه بوسیله ی اون خودشو از ممنوعیت ها،تنش ها،ترس ها واضطراب ها رها کنه.خب حالا خودت بگو چه نظری در مورد این نقاشی ها داری؟

    در واقع اونچه رو که خودم براساس اطلاعات کمی که داشتم وبرداشت کرده بودم، تحویلش دادم.
    ـ خب تواکثر کارهاش خودشو کنار باباش نقاشی کرده.این یعنی اینکه با پدرش احساس صمیمیت وراحتی بیشتری داره.البته از چندتا خورشید پرنور وتابانی هم که کشیده می شه اینو درک کرد.خورشید نماد گرما وقدرت وپدر مطلوبه.درسته؟
    دکتر فهیم سرتکان داد وفرید با علاقه به نقاشی ها زل زد.من در ادامه گفتم:تو اکثرکارهاش از سه تا رنگ بیشتر استفاده نکرده.جایی خوندم بچه هایی که تو زندگی شون آسودگی خیال دارن وبا مشکلات زیادی روبرو نمی شن بیشتر از پنج تا رنگ استفاده می کنن.ودیگه اینکه مادربزرگشو تو بیشتر کارهاش کشیده.این یعنی اینکه خیلی دوستش داره .چون بچه کسی رو بیشتر می کشه که یا دوستش داره یا نسبت به اون ترس ودلهره داره.از رنگ قرمز وبنفش زیاد استفاده کرده.اینو می دونم که رنگ قرمز وسیاه نشونه ی خشم وعصبانیته ویه چیز دیگه تو یکی از کارهاش اون زنی رو نقاشی کرده که بدون رنگه.هرچی ازش پرسیدم این کیه گفت هیچ کی نیست.حتی با تصور اینکه مادرشه اینو ازش پرسیدم اما جواب رد داد.
    خانوم فهیم با لبخند عمیقی که رو لبش نقش بسته بود نگاهم میکرد.
    ـ توضیحتون خیلی جالب بود.معلومه نگاه تیزبینی دارین.
    فرید زیرلب خیلی آهسته گفته:اتفاقا گوش هاشم خیلی تیزه.
    دکتر به سمتش برگشت وپرسید.
    -چیزی گفتین؟
    با شیطنتی که نمی تونست تو نگاش پنهون کنه جواب داد.
    ـ نه خانوم دکتر.می فرمودین.
    چپ چپ نگاش کردم وبا کمی مکث به طرف خانوم فهیم که داشت صحبت می کرد ،برگشتم.
    ـ خب ما اینجا تو یکی از نقاشی ها یه خونه با دوتا در داریم.خونه های دو در معمولا مال بچه های طلاقه.که یکی نماد زندگی واقعیشونه ودیگری نماد زندگی تحمیل شده به اون ها.همونطور که شما گفتین کارن تو کارهاش از سه تا رنگ بیشتر استفاده نکرده والبته رنگ بنفش رو که سمبل اضطراب ونگرانیه به صورت افراطی به کار برده.این نشون می ده اون هنوز از ترس ها ونگرانی هاش رنج می بره.واما اون زنی که بدون رنگ کشیده در واقع نماد خلأ عاطفی وروانی کارنه.چیزی که نتونسته تو زندگیش اونو به طور کامل لمس کنه وازش بهره مند شه.یعنی محبت مادرانه.
    نقاشی هارو گذاشت رومیز ودستاشو تو هم قلاب کرد.
    ـ من فکر می کنم نیاز باشه یک جلسه ی دیگه هم با کارن حرف بزنم.تابتونم نظرمو قاطعانه بگم والبته راه های درمان وپیشنهادهایی که براتون دارم رو ارائه بدم.باید با مادرشم حرف بزنم شاید اینجوری منشا ترس های کارن رو پیدا کنم.
    با یاد آوری واکنش های عصبی اون بچه رو به خانوم فهیم گفتم:نمی دونم این برداشتی که من از رفتار کارن داشتم درسته یا نه.اما از یه چیزی کاملا مطمئنم.مادر کارن علت ترس هاش نیست.
    دکتر نه حرفمو تایید ونه رد کرد.همه چیز منوط شد به جلسه ی بعدی.
    ازکلینیک که بیرون اومدیم فرید تعارف زد سوار شم.هوا تقریبا تاریک شده بود.امامن دلم می خواست مسیر برگشت رو خودم برم.هرچقدر هم که نسبت به این مرد خوشبین می بودم باز ته دلم یه ترسی رو به خاطر ناآشنا بودن باهاش،احساس می کردم.واسه همین تعارفشو پس زدم.
    ـ نه ممنون خودم می رم.
    اخماش تو هم گره خورد وخیلی جدی گفت:لطف کنین سوار شین.من می رسونمتون.درست نیست این مسیر رو تو این ساعت از روز تنهایی برگردین.
    ـ آخه اینجوری که…
    حرفمو قطع کرد.
    - این کمترین کاریه که می تونم به جبران لطف ومحبتتون انجام بدم.
    ـ باورکنین من انتظار جبران ندارم.
    - خواهش می کنم سوارشین.اینجوری خیال منم راحت تره.
    راستش از این توجه وغیرتی که به خرج داده بود خوشم اومد وقبول کردم.حتی درکمال جسارت اینبارم جلونشستم.
    تومسیرفرید مدام سر به سر کارن میذاشت.کلا آدم شوخ وسرزنده ای بود.وخیلی استادانه وجالب هرآهنگی رو با سوت می زد.اینو وقتی که داشت( تو ای پری کجایی)حسین قوامی رو اجرا می کرد زیر لب اعتراف کردم.
    ـ خیلی قشنگ سوت می زنین.
    لبخند به لب نگاهی بهم کرد وابرویی بالا انداخت.
    ـ خب دیدم توش بگی نگی استعداد دارم نخواستم حروم شه.تازه دوستامم حسابی تشویقم کردن.اون زمان بینشون معروف به فرید سوتی بودم.همه می رن ساز می خرن وکلی پول کلاس می دن تاهنرمند شن.ماهمینجوری خدا دادی هنرمندیم.مگه نه؟
    سری تکان دادم وبا طعنه گفتم:چی بگم والله.
    حالا خوبه فقط یه تعریف کوچولوازش کردم که اینقدر خودشو تحویل گرفت.
    کارن رو صندلی خوابش برده بود.هر ازچندگاهی به عقب برمی گشتم تا نگاهی بهش بندازم.
    ـ نسبت به همه ی شاگردهاتون اینقدر دلسوزین؟
    سوالش باعث شد خودموکمی جمع وجور کنم وسرجام بشینم.
    ـ من عاشق بچه هام.مادربزرگم می گه اگه یه روزی خودمم بچه ای داشته باشم مادر فوق العاده ای می شم.
    زیر لب متفکرانه زمزمه کرد.
    ـ پس خوش به حال اون بچه ای که شما قراره مادرش باشین.
    بی اختیار خجالت کشیدم وسرمو پایین انداختم.

    خیلی بی مقدمه گفت:باید برنامه های کاریمو جوری مرتب کنم که بتونم بیشتر واسه کارن وقت بذارم.راستش حرفای خانوم فهیم واقعا منو نگران کرده.دلم می خواد این دفعه دیگه مشکلش اساسی حل شه.تواین مدت مشغله ی فکریم زیاد بوده وگرنه من کسی نیستم که نسبت به مشکل بچه م بی تفاوت باشم.
    از سر کنجکاوی پرسیدم.
    ـ می شه بدونم شغلتون چیه؟
    با شیطنت خندید وگفت: تو کار دلالی وبساز وبنداز وکلاهبرداری ام.
    با دهانی باز به سمتش برگشتم وتو چشمای جذابش مات شدم.این کارم باعث خنده ی بیشترش شد.
    ـ شوخی کردم.مشاوره ی املاک دارم.یه شغل موروثیه.البته در کنارش توکار بساز وبفروشی هم هستم.
    کمی خودمو جمع وجور کردم.
    ـ یعنی مهندسین؟!
    یه سوت خیلی جالب زد وگفت:اوووه پس چی خیال کردین.مهندسی گل وبلبل دارم.
    ـ مهندسی گل وبلبل؟!!
    دوباره پقی زد زیر خنده.
    ـ لیسانسیه ی ادبیاتم.
    بهت زده پرسیدم.
    ـ لیسانش ادبیات رو چه به مشاور املاک یا بساز بفروشی؟!
    ابرویی بالا انداخت ومثلا برام قیافه گرفت.
    ـ خب من هدفم از تحصیل برخلاف دیگرون داشتن یه شغل خوب نبوده بیشتر از روی علایق و خواسته هام ادامه تحصیل دادم.
    ته دلم یه جورایی تحسینش کردم.اماچیزی به زبون نیاوردم.اصرار فرید بلاخره مجبورم کرد آدرس کامل خونه رو بهش بدم.تا منو دقیقا جلوی در پیاده کنه.تازه ازم شماره ی همراهمم گرفت وشماره ی خودشم داد تا در مواقع ضروری با هم در تماس باشیم.پیش خودم گفتم چشم ودل منیژه روشن که بعد اونهمه نصیحت کار من به کجا کشیده.ولی خداییش تواین برخورد نزدیک من حرکت زننده وناشایستی ازش ندیدم.شاید یه جورایی زیادی احساس صمیمیت می کرد اما حد وحدود خودشومی شناخت ومی دونست با من تا کجا می تونه شوخی کنه.
    از اونجایی که من زیادی خوش شانسم به محض پیاده شدنم سروکله ی شهاب هم پیدا شد.کلی خرید تو دستش بود وداشت با زحمت درماشینشو می بست.
    ـ ندا خودتی؟!
    نفسمو با حرص فوت کردم.
    - سلام.آره.
    یه نگاه مردد به ماشین فرید وبعد به من انداخت وگفت:خیر باشه.ازکجا داری می یای؟
    قبل از اینکه توضیح بدم فرید از ماشینش پیاده شد وبرای سلام واحوالپرسی جلو اومد.
    ـ سلام رفیق چطوری؟
    شهاب با دیدنش یه لحظه مات موند.اما با یادآوری خاطره ی اون روز بیمارستان لبخند به لب جواب سلامشو داد.فرید توضیح مختصری در مورد ملاقات امروزمون با دکتر فهیم گفت وشهاب با بدجنسی فقط سرتکان داد.می دونستم الآن کلی قصه تو اون ذهن خیالبافش واسه این برخورد عجیب بافته.
    به سمت ماشین رفتم ونگاه گذرایی به صورت معصوم کارن تو خواب انداختم.به طرف فرید چرخیدم و واسه اینکه هرچه زودتر راهیش کنم بره،گفتم:آقای آذریان دیگه بهتره کم کم تشریف ببرین.کارن معذب خوابیده.می ترسم اذیت شه.
    شهاب عینهو نخود خودشو انداخت وسط.
    ـ ای بابا نداجان این چه حرفیه؟خب الآن آقا فرید خیال می کنه مارسم مهمون نوازی سرمون نمی شه.ایشون که تا اینجا تشریف آورده بهتر نیست تعارفشون کنی واسه شام درخدمتشون باشیم؟
    با حرص دندونامو رو هم فشردم و یه لبخند عصبی زدم.فرید اما با خنده دستی به شونه ی شهاب زد وتعارفشو رد کرد.بلافاصله سوار ماشینش شد ورفت.
    به محض رفتنش شهاب گفت:مثل اینکه زیادی رفتی تو نقش خاله بودن.می بینم این فعالیت های انسان دوستانه ت به خارج از مهدم کشیده.
    چندتا از پاکت های خرید رو از دستش گرفتم وکلافه جواب دادم.
    ـ تورو خدا فعلا بی خیال شو.الآن واقعا خسته ام.بعدا سرفرصت همه چیزو توضیح می دم.
    از فردای اون روز وابستگی کارن به من بیشتر وبیشتر شد.مدام بهم می چسبید وطاقت نداشت توجه خاصی از جانب من نسبت به بچه های دیگه ببینه.وقتی هم که با جدیت در این مورد بهش تذکر می دادم،فوری در خودش فرو می رفت ودیگه باهام حرف نمی زد.
    بلاخره بعد از مصاحبه ی سوم کارن،نوبت به جلسه ی صحبت پیرامون مشکل وراههای درمانش بین من ودکتر وفرید،فرا رسید.
    ـ همونطوری که حدس می زدم کارن از اختلال بازداری رنج می بره.اختلالی که باعث می شه کودک توانایی به کارگیری نیروهای بالقوه وبهنجارشو نداشته باشه.مثلا توانایی گفتار داره اما حرف نمی زنه.یا باهوشه اما درزمینه ی یاد گیری ساده،دچار شکست های مکرر می شه.این اختلالیه که در اون کودک از کم توجهی آسیب دیده.ومتاسفانه باید بگم مشکل کارن فقط به باز داری ارتباطی وکمروییش خلاصه نمی شه.اون با وجود هوش زیادش دچار بازداری عقلی هم هست.
    فرید با ناباوری زمزمه کرد.
    - بازداری عقلی؟!!
    دکتر یه لبخند مصلحتی زد وبا لحن دلگرم کننده ای جواب داد.
    ـ ببنین منظور من از بازداری عقلی کندذهنی نیست آقا.پسر شما با تست هوشی که ازش گرفته شده وضریب هوشی صد وشصت ونه یه کودک فوق العاده تیزهوشه.ولی به خاطر مشکل روحی ای که داره در آینده ممکنه با شکست های متعدد تحصیلی روبرو شه.چیزی که همین الآنم با توضیحات مربیش ودرست انجام ندادن فعالیت های آموزشگاهیش هماهنگی داره.واما برسیم به مورد بازداری ارتباطیش که اونو گاهی یه بچه ی بیش از اندازه آرام ومطیع نشون می ده درصورتی که اینطور نیست.وبرخلاف علاقه ای که توارتباط داشتن با همسن وسالانش داره همیشه منزویه.توفعالیت های گروهی شرکت نمی کنه ودر خارج از چارچوب خانوادگی کلمه ای حرف نمی زنه.

    کم طاقت ونگران پرسیدم.
    ـ پس دلیل اون ترس ها واضطراب هاش چی بوده؟این پرخاشگری های غیرمنتظره ش واسه چیه؟
    ـ رو رفتارش خیلی مطالعه کردم وبا مادرشم حرف زدم.راستش حدس شما یه جورایی درست بود.ترس کارن در مواجهه با اون زن یه واکنش عصبی خاصه.نمی تونم بگم به طلاق والدینش وبعد هم ازدواج مجدد مادرش با عموش مربوط نمی شه اما ،این بیشتر یه مشکل درونیه تا بیرونی.
    فرید زیر چشمی نگاه گذرایی به من انداخت.شاید انتظار نداشت من دقیقا تو جریان زندگی خصوصیش باشم وبدونم که همسر سابقش الآن زن برادر بزرگترشه.واسه همین بی توجه به این موضوع پرسیدم.
    ـ خب این مشکل درونی چیه؟
    دکتر با خودکارش چندضربه ی کوتاه به پرونده ی جلوی دستش زد وجواب داد.
    ـ بازداری،دفاعیه که علیه شکل گیری وتحقق یه کشاننده یا واکنش ممنوع به راه می افته.در مورد کارن این کشاننده ی ممنوع خشونتیه که اون علی رغم میلش،نسبت به مادرش احساس می کنه.در واقع اون نتونسته مادرشو به خاطر ترک خونه وبعد ازدواج با عموش ببخشه.ولی درعین حال به دلیل علاقه اش نمی خواد این خشونت رو ابراز کنه.چون نه تنها با واکنش تند وسرزنش اطرافیانش روبرو می شه بلکه خودشم از این خشونت رنج می بره.علت واقعی ترسش همینه.اون از مادرش فرار می کنه چون می خواد هیجان های پرخاشگرانه ی خودش رو نسبت به اون ونتایجی که در پی داره پنهون کنه.والبته یه چیزی که خود مادرشم اعتراف کرده اینه که کارن عاشق پدرشه.تودنیای کودکانه ی اون پدرش عاری از هرگونه خطا واشتباهیه.ظاهرا اون اوایل مادرش بدون اینکه به پیامد حرفاش فکرکنه مدام جلوی این بچه از پدرش انتقاد می کرده.همینم باعث تظاهر اون خشونت پنهانی شده.چون کارن نمی تونسته قضاوت های مادرشو قبول کنه.
    فرید از سر تاسف سرتکان داد وگفت:حالا باید چیکار کنیم؟
    ـ بازداری یه پدیده ی فعال ودرعین حال موقته.پس همونطورکه گفتم ما می تونیم نسبت به درمانش امیدوار باشیم.وچون روند درمان باید فعالانه باشه نیازه که باز هم از این جلسات بحث وتبادل نظر برگذار شه.مافعلا باید با بخش غیربازداری شده ی کارن سروکار داشته باشیم.یعنی مثلا اگه بازداری گفتاری غلبه داره واون عمدا حرف نمی زنه باید برقراری ارتباط رو برحرکت وتصویر بدنی متمرکز کنیم.ویه چیز دیگه اینکه این بچه از لحاظ عاطفی دچار کمبوده.نیاز داره که خویشتن خودشو به کسی ابراز کنه.من معتقدم اون شخص نمی تونه کسی جز مربیش باشه.در واقع لازمه که تواین دوره یه ارتباط فردی نزدیک با کارن برقرار شه.که درحال حاضر چون مادرش یه جورایی عامل بازدارنده ست این نقش رو باید خانوم فراهانی به عهده بگیره.
    کمی به سمت جلو خم شدم.
    - چه کمکی از من بر می یاد؟
    دکتر فهیم نفس عمیقی کشید ومتفکرانه گفت:خب نقش شما تو این دوره ی درمانی یه جورایی حساسه.درآن واحد که صمیمیتتون رو با اون بچه بیشترمیکنین باید مواظب باشین این صمیمیت خودش یک موقعیت بازدارنده نباشه.چون احتمال داره کارن به شما وابسته شه وبرای پرکردن اون خلا عاطفیش شمارو جایگزین مادرش کنه.
    از این حرف تکان سختی خوردم.فرید هم برگشت وبا تعجب به من خیره شد.سعی کردم به خودم مسلط باشم.
    ـ پس من باید بین خودم وکارن همیشه یه فاصله ی معین رو رعایت کنم.
    ـ دقیقا.اما خب گاهی رعایت این فاصله به همین آسونی ها هم نیست.
    ـ متوجهم.حالا دقیقا چطوری میتونم بهش کمک کنم؟
    ـ شما باید چهارچوبی رو که امکان خیالپردازی رو براش گسترش میده فراهم کنین.خب من روش های قصه گویی وعروسک گردانی رو پیشنهاد میکنم.کاری که تواین مرکز هم داره به صورت حرفه ای انجام می شه.ببینین بازداری یه شیوه ی دفاعیه.نمی شه با یه روش خشن وناگهانی این سد حمایتی رو از میون برداشت.باید بوسیله ی بازی،نقاشی وداستان پردازی جلو رفت.درواقع هدف از درمان با اینکار یه جنبه ی استعاری ورمزی به خودش می گیره.حالا من یه سری کتاب وکاتالوگ انواع بازی رو در اختیارتون میذارم.مطمئنم با بیشترشون آشنایی دارین.اما خب اگه با هدف های درمانی این بازی ها هم آشنا بشین بد نیست.والبته امیدوارم اینو در رابطه با کارن حتما به کار ببرین.راستی تا یادم نرفته باید بگم تواین دوره درمانی من یه گزارش هفتگی دقیق ومرتب هم از شما وهم از آقای آذریان می خوام.دوست دارم خیلی دقیق تر ازگذشته رفتارهای کارن رو زیر نظربگیرین وواکنش های غیرمتعارفشو باهام درمیون بذارین.
    من وفرید نگاه گذرایی بهم انداختیم وبه نشانه ی توافق سرتکان دادیم.
    موقع برگشتن از کلینیک خیلی بی مقدمه گفتم:به جز جمعه ها باقی روزهای هفته ام از صبح تا ساعت چهاربعد از ظهر تو مهد میگذره.البته پنج شنبه ها عصر هم بی کارم.دلم می خواد همونطور که به دکتر فهیم هم قول دادم.ارتباطمو با کارن بیشتر کنم.می خواستم بدونم شما این اجازه رو به من میدین که درهفته یکی دو ساعت باکارن خارج از محیط مهد و تو خونه ی خودم تمرین کنم؟برام فرقی نمی کنه پنج شنبه باشه یا جمعه.هرساعتی از روز هم باشه قبوله.فقط زحمت بردن وآوردنش رو دوش شما می افته.
    ـ اینکه عالیه.اگه حضورش جنبه ی مزاحمت نداشته باشه من با برنامه تون موافقم.البته بهتره قبلش با خونواده تون صحبت کنین.
    با لبخند سرتکان دادم وقبول کردم.از همین الآن مطمئن بودم که بابا وحاج خانوم با برنامه ام موافقن.به هرحال من دختر مردی بودم که سرش واسه همینجور کارها درد می کرد.

    بعد از صحبت با خونواده ام قرار بر این شد پنج شنبه ها با تموم شدن تایم کاریم که حدودای یازده ونیم بود.من کارن رو با خودم به خونه ببرم. تا سه چهار ساعتی رو با هم بگذرونیم.اینطوری فرصت کافی ومکان مناسبی در اختیارمون بود که به هم نزدیک تر شیم.ودر آن واحدکه اون اولین قدم هاشو برای طی کردن روند درمانیش بر می داره.من به شناخت بهتر وکامل تری از خودم برسم.
    واحد کار این هفته مون نور وروشنایی بود.با کارن تو حیاط خونه بودیم ومن داشتم در مورد اثرات نور روی رشد درختان وگلها به زبان ساده وابتدایی صحبت می کردم.گهگداری اونم چیزی می گفت ونظری می داد.
    حاج خانوم رو صندلی فلزی مخصوصش که یه تشکچه با روکش کشمیری داشت نشسته بود وبافتنی می بافت.همین دیروزچند تا کلاف کاموا از دو تا رنگ نسکافه ای وآبی لاجوردی خریده بود تا باهاش برای کارن یه پلیور گرم ببافه.
    بابا داشت لای موزائیک های لق شده و دراومده ی پارکینگ دوغاب می ریخت واز صبح اونجا حسابی مشغول بود.حتی ناهارشم مثل همیشه کامل نخورد.
    تواین دوماهه که کارن به برنامه ی پنج شنبه های خونواده مون اضافه شده بود،خونه به خودش فضای شادتری گرفته بود.حاج خانوم مرتب کیک وشیرینی های خونگی خوشمزه درست می کرد وبابا یه تاب بزرگ واسه قرار دادن بین دوتا درخت خرمالوی تو حیاط سفارش داده بود .
    عزیزخانوم دوروزی می شد که عازم سفر حج شده بود.فرصت نشد برای بدرقه اش برم اما اون باهام تماس گرفت وخداحافظی کرد.ازش خواستم منو از دعاش بی نصیب نذاره.اونم برام آرزوی خوشبختی کرد.
    قرار بود تواین مدتی که عزیز نبود کارن از صبح تا عصر تو مهد بمونه.خب اینم یه موقعیت خوب دیگه واسه نزدیک شدن ما به هم بود.اون حالا به جز پدر ومادربزرگش به من بیشتر از دیگران اعتماد داشت ودر کنارم احساس امنیت می کرد.واین حس امنیت فوق العاده بود.
    چندتا تکه ابر جلوی نور خورشید رو گرفتن وهوا تقریبا سرد شد.کارن رو زانوهاش نشسته بود و تحت تاثیر توضیحاتم به برگ های حسنی یوسف های حاج خانوم که از شدت سرما به جای قرمز آتیشی بیشتر سبز وکبود بودن دست می کشید.
    نگام رو سرانگشت ها ونوک بینی کوچولوش که سرخ شده بود خیره موند.بی اراده دستاشو بین دستای گرمم گرفتم وگفتم:خاله سردت نیست؟
    به سمتم برگشت ویه تکان مختصر به خودش داد.
    ـ یکم...زیاد نه.
    ـ بهتره دیگه برگردیم داخل خونه.هوا سرد شده.
    کلا بچه ای نبود که زیاد مخالفت کنه.لباش به حالت لبخند کمی کش وقوس پیدا کرد واز جاش بلند شد.با علاقه دستی رو موهاش کشیدم.
    عاشق این موهای مجعد ونافرمان بودم.تا فرصتی بهم دست می داد اون حریر نرم ولطیف رو نوازش میکردم واز این کار رخوت ولذت غیرقابل وصفی زیر پوست تنم می دوید.من این پسر بچه ی کوچولو رو با اون چشمای قهوه ای براق که بی شباهت به چشمای جذاب وپرازشیطنت پدرش نبود،دوست داشتم.
    حاج خانوم واسه مون رو میز غذاخوری دو لیوان شیرموز و تویه بشقاب رولت مربایی چیده بود.به کارن کمک کردم رو صندلیش بشینه.خودمم کنار دستش نشستم.بشقاب رو جلو کشیدم ولیوانشو به دستش دادم.
    حاج خانوم چادر به سر وارد آشپزخونه شد.
    ـ خب جاما عزیزم من دیگه دارم می رم.الاناست که محبوبه وشهاب برسن.
    ـ می رین بهشت زهرا؟
    تلفن همراهشو داخل جیب کوچیک جلوی کیفش گذاشت وسربلند کرد.
    ـ آره دخترم...راستی واسه بابات گل گاو زبون دم کردم.وقت کردی یه فنجون براش بریز وببر.معلوم نیست از صبح تا حالا اون پایین داره چیکار می کنه.
    ـ باشه حتما.
    ـ یه وقت از این رولتا براش نبری.محبوبه می گفت بازم قندش بالا رفته.
    ـ حواسم هست.نگران نباشین.
    نفسشو با ناراحتی فوت کرد.
    ـ نمی دونم والله آخه اینم ارث بود من واسه بچه هام گذاشتم؟طفلی محبوبه رعایت می کنه وگرنه اونم دست کمی از من ومسعود نداره.خب فعلا خداحافظ.
    حواسم به کارن بود که داشت دولُپی رولت می خورد.همش می ترسیدم تو گلوش گیرکنه.
    ـ خداحافظ.
    ـ آخ داشت یادم می رفت.یه ظرف کباب تابه ای هم درست کردم.آقای آذریان که اومد بده با خودشون ببرن.بنده خدا مادرش نیست وکسی رو ندارن براشون آشپزی کنه.راستی از اون رولت هام بذار.
    کارن با دهان پر گفت:بابا فرید شیرینی خیلی دوست داره.
    با لبخند گوشه ی لبشو که مربایی شده بود پاک کردم.وگفتم:شما نباید با دهان پر حرف بزنی پسر خوبم.چشم واسه بابا فرید هم از این شیرینی ها میذاریم.
    حاج خانوم با لب خندون نگاهشو به ما دوخته بود.
    ـ بدجوری تونقشی که دوست داری فرو رفتی.
    سربلند کردم وشگفت زده پرسیدم.
    ـ چه نقشی؟!
    به جای جواب دادن به سوالم متفکرانه زمزمه کرد.
    ـ سعی کن بهش زیاد وابسته نشی.یه وقت به خودت می یای می بینی نمی تونی ازش دل بکنی.
    زیرلب خداحافظی کرد واز آشپزخونه بیرون رفت.با این حرفش ته دلم یه جورایی خالی شد.برگشتم وبا ترس به کارن خیره شدم.اونکه این تردید وترس رو تونگام دیده بود،دست از خوردن برداشت ومنتظر توچشمام زل زد.بی اختیار اونو توبغلم گرفتم وسرشو چندین وچند بار بوسیدم.یه بغض کوچیک نشست روگلوم وحال وهوای چشمامو بارونی کرد.
    با خودم گفتم(خدایا داره چه بلایی سرم می یاد؟)
  8. #8
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    قبل از اینکه تحت تاثیر این حال خراب ،صورتم از اشکام خیس شه،شهاب با کلی سروصدا وارد خونه شد ومن به ناچار خودمو جمع وجور کردم.
    ـ سلام...سلام.چطوری دایی قیزی؟
    کارن رو از خودم جدا کردم وصاف رو صندلیم نشستم.سعی کردم لحن صدام عادی وشاد باشه.
    ـ سلام مزاحم،خوبی؟
    ـ تورو که نمی بینم عالی ام.
    یه تیکه رولت به دست کارن دادم ودر همون حال گفتم:پس چرا اینقدر اینورا پیدات می شه؟
    دست دراز کرد از تو بشقاب رولت برداره.
    ـ خوشم می یاد.به تو چه.
    رولت رو تو دهانش گذاشت ولیوان شیرموزم رو که هنوز چیزی ازش نخورده بودم برداشت.بادهان پرگفت:این مال منه دیگه؟
    کارن اخم کرد وخیلی آروم گفت:یه پسر خوب با دهن پر حرف نمی زنه...اونم مال خاله ندامه.
    شیرموز پرید توگلوی شهاب وبا خنده شروع به سرفه کرد.
    ـ اووو چه نرسیده صاحب شد...خاله ندام.
    ـ چیه حسود چشم نداری محبوبیت منو ببینی؟
    قبل از اینکه جوابی بده عمه از توحیاط صداش زد.از پشت میز بلند شدم تا برای سلام واحوالپرسی بیرون برم،اما با حرف شهاب سرجام میخکوب شدم.
    ـ اونکه بله.خاله ندای مهربون ومحبوب دلِ پدر وپسر.
    با اخم به طرفش برگشتم.
    ـ چرند نگو شهاب.خوشم نمی یاد باهام از این شوخی ها بکنی.
    محتویات لیوانشوتا ته سرکشید ورو میز گذاشت.
    ـ ببین خانوم خانوما من این موهارو تولوله بخاری سیاه نکردم.لابد یه چیزی حس می کنم که می گم.فقط به این فکر کن که منم مثل اون یه مردم.اینجور نگاهها رومی شناسم.
    با حرص ازش رو برگردوندم وبه کارن که گیج وگنگ به بحث ما گوش می داد زل زدم.
    ـ با دوسه بار دیدن به این نتیجه رسیدی؟تو از هیچی خبر نداری.
    یه رولت دیگه برداشت ودر حین بیرون رفتن گفت:اون الآن دوماهه که به اینجا رفت وآمد می کنه.درضمن ماخیلی وقته که با هم در ارتباطیم.این تویی که بی خبری.
    دم در به طرفم چرخید.
    ـ راستی اواسط هفته ی آینده با شیما می یایم دستی به سر وروی خونه بکشیم.
    طلبکارانه پرسیدم.
    ـ خبریه؟
    ـ نمی خوام دایی چیزی بفهمه.قراره واسه تولدش سوپرایزش کنیم.آوا داره می یاد.
    لبخند نا مطمئنی رو لبم نشست.
    - خوبه!
    اونم در جواب لبخندم یه لبخند دلگرم کننده زد وبا شوخی گفت:بابای این پدرصلواتی که اومد خیلی سنگین باهاش طی می کنی. گفته باشم.خوش ندارم ببینم باهاش گرم گرفتی.تو که می دونی خون فراهانی به جوش بیاد وغیرتی شن چی میشه.
    با خنده دستی تو هوا تکان دادم وبی توجه به شوخیش برای دیدن عمه از کنارش گذشتم.
    نیم ساعت بعد رفتنشون بابا هم کارش تموم شد ورفت که یه دوش بگیره.لباسای کارن رو پوشوندم .دیگه نزدیک اومدن پدرش بود.
    با شنیدن صدای زنگ،ظرف غذا ورولت رو برداشتم وهمراه کارن به طرف درخونه رفتیم.فرید با یه کت شکلاتی که رو قسمت آرنج وحاشیه ی یقه اش چرم قهوه ای تیره دوخته شده بود وپیراهن چارخونه ی آبی وشلوار جینی که تقریبا هم طیف پیراهنش به نظرمی رسید به در ماشین تکیه داده وخیره به مسیر اومدنمون بود.
    کارن با دیدنش خوشحال وهیجان زده به سمتش دوید وفرید اونورو هوا بلند کرد ومحکم بوسید.غرق لذت از دیدن این صحنه با لبخند سرتکان دادم.
    ـ سلام خسته نباشین.
    ـ سلام خاله ندا.چطورین با زحمتای ما؟
    چند قدمی به سمتم اومد.کارن از آغوشش پایین پرید وبا ذوق گفت:امروز با خاله کلی بازی کردیم.
    دستی به موهای پسرش کشید وبا محبت جواب داد.
    ـ پس خوش به حال تو وخاله.
    تقریبا تو یه قدمیم ایستاده بود ونگاهش با علاقه بین من وکارن می چرخید.عطر ملایم وخوشبویی زده بود که بی اختیار آدمو وادار می کرد نفس های عمیق بکشه.یه عطر آرامش بخش وگرم.از اونا که تو سرمای زمستون یه انتخاب مناسب واسه آدمای خوشتیپ وخوش سلیقه بود.
    سرخم کرد وخیلی آروم گفت:آکوا فارنهایت.
    بی اختیار کمی خودمو عقب کشیدم.
    ـ بله؟!
    چشماش برقی زد وبا خنده جواب داد.
    ـ اسم عطرمو دارم میگم.می بینم بدجوری تحت تاثیر قرارتون داده.
    به ظاهر حنجره مو صاف کردم وخیلی جدی واکنش نشون دادم.
    ـ نه کی گفته.اتفاقا من به عطرهای گرم حساسیت دارم.
    خب این حرفم درنهایت خباثت وبدجنسی به زبونم اومد.راستش دروغ نگفتم.واقعا عطرهای گرم اذیتم می کرد اما این یکی خیلی ملایم وخوب بود.آدمو بی اختیار جذب خودش می کرد.
    اونم نامردی به خرج نداد وخیلی رک گفت:از اون نفس های عمیقی که می کشیدین من همچین چیزی برداشت نکردم.
    خودمو زدم به اون راه واسه عوض کردن بحث بسته ی غذارو به طرفش گرفتم.
    ـ اینارو حاج خانوم درست کرده.نمی دونم باب میلتون هست یا نه.
    هنوزم لبخند به لب داشت.
    ـ دستشون درد نکنه.دست پختشون واقعا عالیه.من که عاشق اون فسنجونی شدم که دیروز پخته بودن.فعلا که قسمت نبوده تواین دوماهه ببینمشون اما شما حتما از طرف من ازشون تشکر کنین.راستی به پدر هم سلام برسونین.خداحافظ.
    ـ خداحافظ.
    به طرف ماشین چرخید وکارن با تکان دادن دست سوار شد.حرفای حاج خانوم دوباره ذهنمو مشغول کرد ونگرانی باز به سراغم اومد.باید با خودم رو راست باشم.من یه جورایی به این پدر وپسر عادت کرده بودم واین اصلا درست نبود.چون با خوب شدن کارن ورفتنش از کلاس من دیگه جایی برام توزندگی اونا وجود نداشت.این منو وحشت زده می کرد.نمی دونستم باید در موردش باکی حرف بزنم.شاید بهتر بود به قول حاج خانوم سعی می کردم بهشون زیاد وابسته نشم.

    یه روز مونده به تولد بابا همه ی برنامه ها اونجوری که شهاب انتظارشو داشت پیش رفته بود.تومهد بودم وداشتم قسمت نهایی گزارشمو تکمیل می کردم که به محض اومدن فرید اونو بهش تحویل بدم تا به دست دکتر برسونه.خوشبختانه وضعیت روحی کارن خیلی بهتر از قبل شده بود.تمریناتی که با هاش تو کلینیک می شد ودر کنارش ساعاتی که من وفرید جداگانه براش وقت میذاشتیم اونو از یه بچه ی منزوی تبدیل کرده بود به بچه ای فعال ومشتاق به برقراری ارتباط با دیگران.البته هنوز رگه هایی از کمرویی توش دیده می شد اما هوش فوق العاده ورفتار توام با احترامش باز هم همه روتحت تاثیر قرار داده بود.حتی چند روزی می شد که مادرش طبق تشخیص دکتر فهیم ظهرها به دنبالش می اومد وبا اینکه این کار به میل وعلاقه ی کارن صورت نمی گرفت اما دیگه از اون تنش ها ورفتارهای تند اولیه خبری نبود.چون می دونست هنوزم پنج شنبه هاشو می تونه کنار من بگذرونه.
    شهاب از صبح تا حالا چندین وچند بار تماس گرفته بود.ظاهرا آوا حدودای دو،دونیم با مداد می رسید وقرار بر این بود که یک راست به خونه ی شیما بره.تا خودشو برای دیدن بابا بعد بیست سال آماده کنه.اتفاق ساده ای نبود.همه مون به نوعی هیجان داشتیم.
    هنوز تکلیفم با احساسات متناقضی که ذهنمو به چالش می کشید مشخص نبود.از یه طرف دلم می خواست ببینمش وحس داشتن یه خواهر رو از نزدیک لمس کنم.از طرف دیگه می ترسیدم که این برخورد اون چیزی نباشه که انتظارشو دارم.وشاید حتی از طرف آوا مورد توجه قرار نگیرم.
    به هرحال این برای منی که با همه ی علایق و وابستگیم به خونواده ی فراهانی،هیچ نسبت خونی باهاشون نداشتم، بودن واز نزدیک روبرو شدن با دختر بابا مسعود آسون نبود.
    صدای موبایلم حواسمو پرت کرد.
    ـ سلام آقای آذریان.تشریف آوردین؟
    ـ سلام.آره جلوی درم.گزارشا آماده ست؟
    ـ بله.الآن براتون می یارم.
    برگه های گزارشمو تا زدم وتو یه پاکت بزرگ گذاشتم واز جام بلند شدم.منیژه در حال رفتن بود.
    ـ خب من دیگه دارم می رم.
    امروز مسیرمون با هم یکی نبود.اون می خواست با ارغوان به چندتا مرکز خرید سر بزنه.منم چون وقتم پر بود ازش عذرخواهی ودعوتشو رد کردم.
    ـ به سلامت.
    دستی برام تکان داد ورفت.قبل از پایین رفتن از پله ها یه نگاه گذرا به خودم توآینه انداختم تا از مرتب بودن سر ووضعم مطمئن شم.نمی دونم چرا این روزا به این موضوع حساسیت پیدا کرده بودم.دلم نمی خواست به این فکر کنم که این وسواس به حضور فرید مربوط می شه یا تحت تاثیر حرفای شهابه.به هر حال اون برام درحال حاضر فقط پدر کارن بود.پسربچه ای که فوق العاده رو من تاثیر می گذاشت.
    ازپله ها که پایین اومدم شهلا داشت وسایلشو جمع می کرد.با دیدنم گفت:داری می ری؟
    کیفمو روشونه ام جابه جا کردم.
    - آره.
    به پاکت تودستم اشاره کرد.
    ـ گزارش باید تحویل بدی؟
    سرتکان دادم وگفتم:فعلا.
    قدم تند کردم تا بیشتر فرید رو منتظر نذارم.شهلا با تردید چند قدمی به سمتم برداشت.فکر می کنم می خواست چیزی بهم بگه.نموندم تا حرفاشو بشنوم.فرید جلوی در ایستاده بود.
    ـ شرمنده خیلی منتظر موندین؟
    با مهربونی لبخند زد.
    ـ سلام...نه زیاد.
    پاکت رو به طرفش گرفتم.
    ـ بفرمایین اینم از گزارش من.پیش دکتر تشریف می برین دیگه؟
    ـ یعنی شما نمی یاین؟!
    دستپاچه سرمو پایین انداختم.
    ـ راستش یکم تو خونه کار دارم.دلم می خواست بیام اما...
    سری تکان داد.
    ـ ایرادی نداره.خودم می رم. بفرمایین برسونمتون.
    - نه ممنون.دیرتون می شه.
    به ساعتش نگاهی انداخت.
    ـ نه هنوز وقت دارم.
    دیگه تعارف نکردم .راستش تو این مدت که مشکل کارن مارو بهم نزدیک کرده بود از اون خجالت ومعذب بودن اولیه خبری نبود.
    نرسیده به ماشین یه دفعه یاد وسایل کارم افتادم که تومهد جاگذاشته بودم.قرار بود واسه متولدین آذر تولد بگیریم ودرست کردن ماسک هاشون با من بود.
    ـ آخ من یه چیزی رو جا گذاشتم.باید برم برش دارم.
    با خنده سوت زد وبه شوخی گفت:حواستون کجا بود خاله ندا؟نکنه تا فهمیدین اینجام دست وپاتونو گم کردین؟
    با خنده رومو ازش گرفتم ودر حالیکه به سمت در می رفتم جواب دادم.
    ـ آقای آذریان لطف کنین اینقدر خودتونو تحویل نگیرین.
    دیگه به این شوخی هاش عادت کرده بودم.می دونستم بی منظوره.وفقط برای اینکه حرص منو در بیاره واز حاضرجوابیم لذت ببره به زبون می آورد.اینو مدتی می شد که اعتراف کرده بود.
    دم در سالن به شهلا برخورد کردم.
    ـ وای ببخش اصلا حواسم نبود.
    ـ اتفاقی افتاده؟!
    ـ وسایلمو جا گذاشتم.
    منتظر نموندم چیزی بگه.سریع از پله ها بالا رفتم و وارد کلاسم شدم.وسایلمو برداشتم ودوباره پایین اومدم.مثل اینکه شهلا هم برگشته بود وجلوی میزش منتظر وچشم به راه من بود.

    نفس نفس زنان بهش رسیدم.
    ـ تو هم که نرفتی؟
    بازومو گرفت وبا نگرانی گفت: یه لحظه وایسا کارت دارم.
    نگاهی به ساعتم انداختم.
    ـ آخه من...
    ـ می ترسی دیرش بشه؟
    زبونم نچرخید بپرسم(کی؟)ظاهرا نیازی هم به پرسیدن نبود.اون حتما خودش دیده بود که فرید چشم به راهمه.چیزی نگفتم ومنتظر بهش زل زدم.
    ـ برات نگرانم ندا باور کن.تومهدیس نیستی که به خاطر حماقتاش بی خیال از کنارش بگذرم.تو خوبی.خیلی خوب...از اون مرد دوری کن.نمی خوام بهت آسیبی برسونه.
    نفسمو با حرص فوت کردم.
    ـ هیچ معلومه داری چی می گی شهلا؟من با اون مرد باید چیکار داشته باشم؟اگه می بینی تو این مدت مدام باهم در ارتباطیم فقط به خاطر کارنه.باور کن.
    آروم دستشو عقب کشید.وسرشو پایین انداخت.
    ـ حرفاتو باور می کنم چون می شناسمت.اما اون مرد رو هم خوب می شناسم.
    سرشو بلند کرد وحشت زده بهم خیره شد.دلم یه جورایی براش سوخت با ملایمت گفتم:من نگرانیتو درک می کنم اما نمی تونم مثل تو اینقدر بدبین باشم.گذشته ی اون مرد به خودش مربوطه.دوست ندارم وقتی پای هیچ قضیه ای درمیون نیست درموردش پیشاپیش قضاوت کنم.من واون مدتیه که مدام به مطب دکترِکارن رفت وآمد می کنیم.خوشبختانه تا حالا که ازش برخورد بدی ندیدم.با این حال مطمئن باش اگه حس کنم نیت بدی پشت این رفتار های خوب وصمیمانه شه حتما ازش دوری می کنم.حالا می تونم برم؟
    بی توجه به سوالم زیر لب زمزمه کرد.
    ـ اون به زنش خیانت کرده.
    بااینکه شنیدن این جمله مثل دفعه ی قبل که منیژه به زبون آورد باز شوکه ام کرد اما خیلی عادی جواب دادم.
    ـ می دونم.
    ـ اینم می دونی که همسرش حالا زنِ برادرشه؟
    سرتکان دادم.شهلا کمی این پا واون پا کرد وپرسید.
    ـ می دونی چرا زنش این کارو کرده؟
    گوشیم شروع کرد به زنگ خوردن.بدون نگاه کردن رد تماس زدم.حتما فرید بود.منتظر بهش زل زدم.مطمئن بودم دلیل ازدواج مجدد شیدا رو کسی جز شهلا نمی دونست.ومن می خواستم اینو بدونم.
    ـ فرید آذریان با زنِ سابق برادرش رابطه داشته.
    احساس کردم از یه بلندی پرت شدم رو زمین.با ناباوری یه قدم عقب رفتم.زانوهام شروع کرد به لرزیدن وبا دهانی باز بهش زل زدم.تموم اون شوخی ها و توجهات ریزودرشتش ومهربونی هاش اومد جلو چشمام.نه این غیرممکن بود.
    ـ اینارو مادر کارن بهم گفته اما فکر نکن من این حرفارو فقط براساس گفته های اون زن که شاید یه جورایی مغرضانه بوده باشه می زنم.اینو به هیچکی نگفتم.خوشحال میشم اگه تو هم به کسی نگی...زنِ برادر آقای آذریان یکی از اقوام دورما بود.
    بی اختیار زیر لب زمزمه کردم.
    ـ بود؟!!
    ـ یک ماه قبل از جداییِ پدر ومادر کارن،خودکشی کرد.اونم وقتی که می دونست سه ماهه بارداره.
    دستام شروع کرد به لرزیدن.از چیزایی که مدام به ذهنم هجوم می آورد داشتم دیوونه می شدم.یه لحظه جلو چشمام سیاه شد واگه شهلا منو نگرفته بود حتما زمین می خوردم.
    ـ وای ندا حالت خوبه؟
    نه اصلا حالم خوب نبود.نمی تونستم چیزایی که شنیدمو باور کنم.دستشو با خشم پس زدم وبه سمت در رفتم.باید فکر می کردم.هضم اینهمه اتفاق خارج از ظرفیتم بود.
    از مهد خارج شدم وبی تفاوت از کنار فرید گذشتم.
    ـ ببین تورو خدا اوضاع مارو.بعد اینهمه علف سبز شدن زیر پامون خانوم انگار نه انگار.بی خیال راهشو کشیده داره می ره.
    دنبالم راه افتاد.
    ـ الو...الو خاله ندا.آنتن نمی ده؟
    به سمتش برگشتم وبا چهره ای برافروخته بهش زل زدم.
    ـ لطفا دست از سرم بردارین.من اصلا حالم خوب نیست.
    خنده رو لباش ماسید وکم کم خط اخم عمیقی مابین دوابروش افتاد.
    ـ می شه بدونم چه اتفاقی افتاده که تو عرض ده دقیقه از این رو به اون رو شدین؟
    خیلی رک جواب دادم.
    ـ نه نمیشه بدونین.حالام لطف کنین تنهام بذارین.
    نه تنها این کارو نکرد که اومد جلوم وایساد ودستاشو طلبکارانه تو هم قلاب کرد.
    ـ کسی حرفی زده که اینجوری بهم ریختین؟
    نگاهمو با حرص ازش گرفتم وبه در مهد دوختم.شهلا هنوز بیرون نیومده بود.
    ـ چرا باید کسی حرفی زده باشه؟
    پوزخند تلخی رو لبش نقش بست.
    ـ از اونجایی که دیگه مدتهاست مطمئنم وقتی یکی بی دلیل رفتارش باهام تغییر می کنه به خاطر حرفاییه که پشت سرم زده شده خانوم محترم.
    از کنارم گذشت وبه طرف ماشینش رفت.با ناامیدی نگاهمو از مسیر رفتنش گرفتم وقدم تند کردم که به سمت ایستگاه تاکسی برم.راستش ته دلم یه جورایی دچار عذاب وجدان شدم اما نمی خواستم اینو به روی خودم بیارم.
    گوشیم دوباره زنگ خورد.با فکر اینکه فرید باشه سریع از توکیفم بیرونش کشیدم اما طبق معمول شهاب بود.تا اومدم جواب بدم قطع شد.مجبور شدم خودم شماره شو بگیرم.
    ـ الو سلام .کاری داشتی زنگ زدی؟
    ـ علیک.چته دختربهم ریخته ای؟
    بغض بدی رو گلوم سنگینی می کرد.
    ـ چیزی نیست.کارت رو بگو.
    ماشین فرید با سرعت از کنارم گذشت.
    ـ کار خاصی ندارم.فقط خواستم یادآوری کنم ساعت هفت می یایم دنبالت.ببینم هنوزم مطمئنی که میخوای با ما برای استقبال بیای؟
    ـ آره.ممنون از یادآوریت.منتظرتونم.
    با کمی مکث پرسید.
    ـ مطمئن باشم حالت خوبه؟
    چشمام نا خودآگاه تار شد.
    ـ نگران نباش خداحافظ.
    تماس رو قطع کردم وبرای اولین تاکسی که تو تیررس نگاهم قرار گرفت دست تکان دادم.

    فصل پنجم)
    نمی دونستم باید چه بهونه ای به بابا تحویل بدم تا بذاره با شیما وشهاب برم.گذاشتم اون دوتا بیان وخودشون راضیش کنن.آخه بابا خیلی به این قضیه حساس بود که من شب رو توخونه ی دیگرون بگذرونم.

    خلاصه با کلی صحبت بابا راضی شد ومن با پوشیدن لباس همراهشون رفتم.می خواستم به استقبال خواهر خونده ای برم که جز یه عکس از هفت سالگیش تصویر دیگه ای ازش تو ذهنم نبود.تازه الان به این رسیدم که چرا تو این مدت نخواستم دنبال صفحه اش تو فیس بوک بگردم وعکس های جدید تری ازش ببینم.خواهر بیست وهفت ساله ای که جز یه اسم خونوادگی مشترک والبته محبت پدرانه ای که مال اون بود ومن ازش برخوردار شده بودم،چیزی برای به اشتراک گذاشتن نداشتیم.
    با اعلام نشستن پرواز فرانکفورت من وشیما وشهاب با بی قراری از جامون بلند شدیم.این میون تنها مرتضی بود که با خونسردی کنارمون ایستاده ومنتظر دیدن آوا بود.
    تو خودم بودم.نفهمیدم چقدر گذشت که صدای شهاب توجهمو جلب کرد.
    ـ خودشه.نگاه کنین داره می یاد.خدای من چقدر عوض شده.
    به سمت جایی که اشاره می کرد نگاه کردم.دختر جوون ریز نقشی که چمدان بزرگی رو به دنبال خودش می کشید در حال اومدن بود.لبخند به لب داشت وبا چشمایی که با چشمای بابا مسعود مو نمی زد مشتاقانه به ما خیره بود.صورت ظریف وزیبایی داشت.موهای خوش رنگ پرکلاغیش از زیر شال قرمزی که نا مرتب روی سرش قرار داشت بیرون اومده بود.از همینجا هم می تونستم اون موج های قشنگ روی موهاشو ببینم.به محض روبرو شدن با ما اولین چیزی که به زبون آورد این بود.
    - سلام بچه ها من اومدم.
    شهاب جلو رفت تا باهاش سلام واحوالپرسی کنه اما مثل اینکه آوا هیجان زده تر از این حرفا بود.چون بلافاصله خودشو تو بغل شهاب انداخت واز گردنش آویزون شد.
    ـ هی شهاب چقدر بزرگ شدی.خوشحالم که دوباره می بینمت.
    راستش همه مون یه جورایی شوکه شده بودیم.اما اول از همه این من بودم که به خودم اومدم باخنده به شهاب گفتم: رفتی تو فضا بی بی اوغلی (پسر عمه)؟
    با خجالت دستای آوا رو گرفت وکمی خودشو عقب کشید.هنوزم لبخند رو لباش بود.
    ـ سلام خانوم خانوما.خوش اومدی.خیلی خوشحالم که اینجایی.
    ـ ممنون منم همینطور.
    به طرف ما برگشت ومنتظر نگاهمون کرد.شهاب که حالابه خودش اومده بود باخنده به شیما اشاره کرد.
    ـ می دونی این کیه؟
    چشماشو ریز کرد وبا تردید گفت:شیما؟!
    شهاب با بدجنسی سرتکان داد.
    ـ آره دیگه همون شیما دماغوی خودمون.یادته همش انگشتش تودماغش بود؟
    شیما اعتراض کرد.
    ـ اِ اِ اِ شهاب این چه طرز معرفیه یه خانوم با شخصیته؟
    چادرشو جمع کرد ودستشو خیلی مودبانه جلو آورد.
    ـ سلام دختر دایی عزیز از دیدنتون خوشوقتم.
    من وشهاب به همدیگه نگاه کردیم وپقی زیر خنده زدیم.آوا سرخ شد وصادقانه گفت:واوو چقدر شیک وجمع وجور احوالپرسی می کنی شیما؟
    شیما لب ورچید ومثلا ناراحت پرسید.
    ـ خو مگه چی گفتم؟
    آوا شونه بالا انداخت.
    ـ از دستم ناراحت نشو.خب من به اون شیما کوچولوی شیطون که توذهنم مونده بیشتر عادت دارم.
    چشمای شیما برق زد.
    ـ اینجوریاست دیگه؟ باشه خودت خواستی.
    یهو ناغافل پرید تو بغل آوا ومحکم فشارش داد.
    ـ قربونت برم آوا جون.خیلی خوشحالم که می بینمت.با اینکه چیزی ازت به یادم نمونده اما همیشه دوستت داشتم ودلم برات تنگ شده بود.
    توصداش یه بغضی وجود داشت که مطمئن بودم موقع احساساتی شدنش قادر به کنترلش نیست.داشت آروم گریه می کرد که شهاب به شوخی دستشو کشید.
    ـ بسه دیگه.اَه حالمونو بهم زدی.کمتر فین فین کن.واسه همین کاراته که هنوزم شیما دماغویی دیگه.
    با این حرف همه مون زدیم زیر خنده وشیما دست از گریه برداشت ومشت محکمی حواله ی بازوی شهاب کرد.مرتضی برای احوالپرسی قدمی جلوگذاشت.
    ـ سلام خانوم خوش اومدین.
    آوا با حالتی استفهام آمیز نگاهش کرد.شهاب فوری خودشو انداخت وسط.
    ـ معرفی میکنم آقا مرتضی گل،سند بزرگترین کلاهبرداری خانواده ی فراهانی.
    شیما بهش تشر زد.
    ـ شروع کردی که؟نکنه دلت بازم کتک می خواد؟
    شهاب دستاشو به حالت تسلیم بالا برد.
    ـ نه غلط کردم.جون آبجی اون پنجه بوکستو غلاف کن که این دست دیگه برام دست بشو نیست.
    مرتضی بی اعتنا به یکه به دوی اون دوتا خودشو معرفی کرد.
    ـ من همسر شیما هستم.
    ـ وای باورم نمی شه.تبریک میگم.
    شیما ومرتضی با هم گفتن:ممنون.
    آوا به سمت من چرخید وبا کنجکاوی بهم نگاه کرد.قبل از اینکه شهاب معرفیم کنه زیر لب خیلی آروم گفتم:من ندام.
    بی صبرانه منتظر بودم ببینم چه عکس العملی از خودش نشون می ده.یه چند لحظه خیلی عمیق تو چهره ام مکث کرد وبعد گفت:خواهر من؟!
    با سوالش ناباورانه مات نگاه مهربون ومنتظرش شدم.یعنی به همه نوع برخوردی فکر می کردم الی این.حقا که دختر بابا مسعود بود.
    اشک تو چشمام حلقه زد وبا صدای لرزونی جواب دادم.
    ـ آره خواهر تو.
    به سمتم قدمی برداشت ودستای تب دارمو میون دستاش گرفت وفشرد.هیچ حرفی برای زدن وجود نداشت.فقط اشک بود وهوای بارونی چشمامون که با تپش تند تند قلب هامون یکی شده بود.حسی فراتر وقوی تر از همخونی وتنی بودن تو این ارتباط جریان داشت.اینجا احساسات مشترکمون بود که حرف اول رو می زد.

    با دعوت شیما به خونه اش رفتیم وبه محض رسیدنمون آقا مرتضی با یه فنجان چای ازمون پذیرایی کرد.آوا به همه چیز با شگفتی نگاه می کرد.انگار که براش تازگی داشت.
    کنارش نشستم وزیر چشمی نگاهی بهش انداختم.با اینکه یه سالی ازم بزرگتر بود اما به خاطر ریز نقش بودن حتی ازم کوچیکترم دیده می شد.پوستش سفید بود اما در مقایسه با پوست سفید ورنگ پریده ی من،تیره تر به نظر می رسید.چشم وابرو مشکی بود ونمونه ی یه دختر زیبای ایرانی.بااینکه بیست سالی می شد پاشو ایران نذاشته بود اما خیلی قشنگ فارسی صحبت می کرد.شهاب از حال مادرش پرسید واون با کمی مکث گفت که خوبه.احساس می کردم یه جورایی صحبت از مادرش اونو ناراحت می کنه.شاید پای کدورتی در میون بود.نمی دونم.
    شهاب رو به جمع گفت:از همین الآن گفته باشم آوا هدیه ی تولد من واسه دایی مسعوده.
    شیما اعتراض کرد.
    ـ زرنگی آقا...پس من وندا چی؟هرجوری بخوای حساب کنی حق مادوتا بیشتره.
    دستی تو هوا تکان داد.
    ـ برو بابا کی گفته حق شما بیشتره؟پدر من بیچاره در اومد تا اینهمه هماهنگی لازم انجام شه که این آوا خانوم گل اینجا باشه.پس هدیه ی خودمه.
    ـ بازم که خسیس بازیت گل کرد.بگو نمی خوام دست به جیب بشم.چرا از دیگرون مایه میذاری؟
    ـ تو حرف نزن ندا خانوم که چوب خطت حسابی پره.من خسیسم؟ای کارد بخوره به اون شکم هاتون که هردفعه منو کشوندین بیرون پولای بی زبونمو واسه اون خندق بلاتون دور ریختین.
    همه مون خندیدیم وبعد کلی سربه سر گذاشتن با اون،شیما پا شد جا برای استراحتمون درست کنه.مرتضی هم رفت کمکش.قرار شد من وآوا تو یه اتاق بخوابیم وجای شهاب رو هم تو پذیرایی انداخت.حوالی ساعت پنج صبح بود که من وآوا به اتاقمون رفتیم.
    به محض اینکه دراز کشیدیم خیلی بی مقدمه پرسید.
    ـ بابا حالش خوبه؟!
    به سمتش چرخیدم وگفتم:خوبه.
    ـ در مورد من...چطوری بگم؟شده حرفی یا خاطره ای از من...
    آخرشم نتونست منظورشو کامل برسونه.
    ـ زیاد حرف نمی زنه.اما همون دوسه کلمه هم از رو دلتنگی خیلی زیاده.وقتی به چشمای غمگینش زل می زنم دلم تیکه پاره می شه.
    ـ خیلی دوستش داری؟
    یه لبخند محو رو لبم سبز شد.
    ـ خیلی واسه ش کمه...بابا همه ی هستی منه.
    ـ همیشه جای اونو تو زندگی مون خالی دیدم.مامانم خاطره ی خوبی نداشت که برام تعریف کنه.شایدم داشت ونمی خواست بگه.نمی دونم...از دست بابا بی دلیل عصبانی بودم.با اینکه این مابودیم که اونو گذاشتیم ورفتیم،همیشه انتظار داشتم دنبالمون بگرده وپیدامون کنه.ولی هیچ وقت خبری ازش نشد.
    ـ اون خیلی گشت اما...زندگی بهش چندان روی خوشی نشون نداده.
    ـ ازشهاب شنیدم مادرت خیلی زود فوت کرد.چرا؟!
    سرمو رو متکا جابه جا کردم وبا ناراحتی گفتم:ناراحتی قلبی داشت.
    - متاسفم.
    نمی دونم چرا دوباره بغض کردم.دستشو تو تاریکی گرفتم وفشردم.
    ـ منم متاسفم.
    کاملا به سمتم چرخید.
    ـ برای چی؟!
    ـ هیچ وقت نخواستم جای تورو برای بابا مسعود بگیرم باورکن.
    زیر لب زمزمه کرد.
    - می دونم.
    ـ وقتی اومد تو زندگیم که من همه ی خونواده مو از دست داده بودم وجز مادرم کسی رو نداشتم.بابا مسعود همه ی زندگیم شد.با محبتش نمک گیرم کرد طوریکه دیگه نمی تونم ازش دل بکنم.تو تموم این سالها اون همه ی عشق وعلاقه ای رو که می تونست به پای تنها دخترش بریزه به من بخشید...متاسفم! علاقه ای رو که حق تو بود مال خودم کردم.
    دستش به سمت صورتم دراز شد وگونه های خیسمو لمس کرد.
    ـ توداری گریه می کنی؟!
    ـ دلم می خواست یه روزی این حرفارو بهت بزنم وازت به خاطر این وضع نا خواسته عذرخواهی کنم.
    ـ تو به من بدهکار نیستی ندا.از وقتی فهمیدم بابا یه بار دیگه ازدواج کرده و دختری تقریبا همسن وسال خودم داره دیگه رو پام بند نبودم.وجود تو تنها می تونست یه دلیل برای من داشته باشه.اینکه بابا نمی تونسته جای خالی منو تحمل کنه.این برام از همه چیز تو دنیا با ارزش تره.
    ـ مطمئنم فردا بابا با دیدنت بهترین هدیه ی تولدشو می گیره.
    با حالتی خواب آلود وخسته جواب داد.
    ـ واسه رسیدن اون لحظه دل توی دلم نیست.
    حرفی نزدم تا بتونه بخوابه.من اما با اتفاقات امروز بعد از ظهر وصحبت های شهلا وبعدش دیدن آوا دیگه خواب از سرم پریده بود.
    با فکر کردن به تک تک حرفای شهلا چهارستون بدنم می لرزید.یعنی واقعا فرید همچین آدم پستیه؟سرمو به شدت تکان دادم تا افکار ناامید کننده رو پس بزنم.با یادآوری رفتار زشت وبدون توجیه بعد از ظهرم گوشه ی لبمو بی اختیار گاز گرفتم.وای من خیلی بد با فرید حرف زده بودم.باید تو اولین فرصت ازش عذرخواهی می کردم.شایدم اگه شرایط فراهم بود ازش توضیح می خواستم.آره اون باید به من توضیح می داد.چرا شهلا حاضر شده بود فرید رو متهم به رابطه داشتن با زنِ برادرش بکنه؟این چیزی بود که من تا از زبون خودش نمی شنیدم،باور نمی کردم.

    دوساعت بعد خسته وداغون ازجام بلند شدم ولباسمو پوشیدم.وبی سرو صدا از خونه بیرون زدم.باید تا هفت ونیم خودمو سرکارم می رسوندم.خوشبختانه خونه ی شیما تا مهد فاصله ی چندانی نداشت.
    بعد ثبت ساعت ورودم،سریع لباس عوض کردم وپایین اومدم.باید فرید رو می دیدم.راس ساعت هشت کارن رو آورد.برخلاف همیشه که بارویی باز وروحیه ای شاد باهام سلام واحوالپرسی می کرد،اینبار اخم کرده بود وسربه زیر داشت.حتی جواب سلامم خیلی سرد داد.طفلی کارن با تعجب به این برخورد نا امید کننده نگاه می کرد.
    ـ خب فعلا خداحافظ.
    حتی نخواست بمونه تا جوابشو بدم.به سمت در رفت.به ناچار چندقدمی دنبالش رفتم.
    ـ آقای آذریان یه لحظه صبر کنین.
    با کمی مکث به سمتم چرخید.
    ـ بله بفرمایین.
    ـ باید باهاتون حرف بزنم.
    کلافه نگاهی به ساعتش انداخت.
    ـ راستش من کمی دیرم شده.اگه صحبتاتون خیلی مهم نیست بذاریم واسه یه وقت دیگه.
    حرف تو دهانم ماسید.باورم نمی شد بخواد اینطوری باهام رفتار کنه.اصلا این فرید رو نمی شناختم.انگار از این رو به اون رو شده بود.زیر لب با ناباوری زمزمه کردم.
    ـ نه مهم نیست.
    بی خداحافظی راهشو کشید ورفت.سر ظهر هم مادر کارن به دنبالش اومد واین کدورت نا خواسته به قوت خودش باقی موند.
    عصر ساعت چهار با شهاب قرار داشتم.باید سریع به خونه می رفتم تا به حاج خانوم کمک کنم.تولد پنجاه وشش سالگی بابا بود وهمه مون به نوعی هیجان داشتیم.
    به محض رسیدنم سریع میوه هارو شستم وشیرینی رو تو ظرف چیدم.بابا رو به ظاهر واسه خرید فرستاده بودیم بیرون.البته می دونست می خوایم براش تولد بگیریم اما حدس نمی زد چی باید به عنوان هدیه در انتظارش باشه.
    دل تو دل حاج خانوم نبود.از وقتی شنیده بود آوا اومده دیگه از شادی رو پاش بند نمی شد.مدام می پرسید.
    ـ پس کی می یاد؟
    عمه که اومد،بقیه ی کارها رو انجام داد ومن فرصت پیدا کردم یه دوش بگیرم ولباسام رو عوض کنم.شیما ومرتضی رفته بودن دنبال کیک.شهاب هم قرار بود بعد رسیدن مهمون ها با آوا بیاد.
    همزمان با رسیدن کیک،بابا هم وارد شد وکلی به خاطر گرفتن این تولد که به نظرش یه جورایی خنده دار بود ،سربه سرمون گذاشت.به زور فرستادیمش حموم وکت وشلوار شیک وخوش دوختی رو براش کنار گذاشتیم.
    جلو آئینه ایستادم وبه پیراهن صدفی رنگم که کاملا رو تنم نشسته بود وقشنگ به نظر می رسید نگاهی انداختم.با اون روسری شیری ِروی سرم که طرح های طلایی داشت هماهنگ شده بود.بعد از مدتها یکم آرایش کردم تا صورتم از اون مات بودن همیشگیش در بیاد.
    با رسیدن اولین سری مهمون ها از اتاق بیرون اومدم.بابا که از حضور نداشتن شهاب گله مند بود،چندین وچند بار باهاش تماس گرفت و اون هربار گفت تصمیم داره یه خانوم خوشگل رو برای هدیه ی تولد بابا بیاره.
    خلاصه این شده بود سوژه ی خنده ی جمع وهمه باهاش بابا رو اذیت می کردن.عمه محبوبه ی بیچاره که از هیچی خبر نداشت،مدام غر می زد وبرای شهاب خط ونشون می کشید.
    کیک رو، روی میز گذاشتم وشمع هارو روشن کردم.بابا بهم اشاره کرد برم کنارش وایسم.اما قبل از فوت کردن شمع ها،شهاب وآوا خودشون رو رسوندن.
    با شنیدن صدای زنگ مرتضی پایین رفت تا درو باز کنه.ماشین شهاب که وارد حیاط شد،شیما رفت کنار پنجره وبا خنده گفت:مث اینکه دروغ نمی گفت.واقعا یه خانوم خوشگل با خودش آورده.
    عمه محکم به صورتش زد.
    ـ خدا مرگم بده. بیا ببین آخر عمری یه جغله بچه برام آبرونذاشته.
    طفلی خبر نداشت اوضاع از چه قراره.نگفتیم بهش چون می دونستیم اونقدر کم طاقته که همه چی رو زود لو می ده.
    همهمه میون جمع افتاد.هرکی یه چیزی می گفت.بابا داشت با خنده به اظهار نظرات متفاوتشون گوش می داد که در هال باز شد واول شهاب وبه دنبالش آوا وارد خونه شدن.نگاه بابا که به سمتشون چرخید،خنده ی رولباش محو شد وبا ناباوری به دختر جوونی که جلو روش وایساده بود زل زد.
    یه لحظه سکوت سنگینی بین جمع حکمفرما شد.همه می خواستن بدونن این دختر کیه؟چرا اینقدر به چشمشون آشنا می یاد؟
    بی اراده بغض کردم وبه بابا خیره شدم.همش می ترسیدم تحت تاثیر این اتفاق حالش بد شه.آوا با صدای مطمئن وپراحساسی گفت: سلام بابا...منم آوا دخترتون.
    دستای بابا شروع کرد به لرزیدن وشونه هاش خم شد.یکی درست پشت سرم افتاد رو زمین.با جیغ شیما به عقب برگشتم.عمه بود که از شدت شوک وارده غش کرده بود.سریع یه عده دوره اش کردن ودیگه بهم مجالی داده نشد به کمکش برم.
    آوا یه قدم جلو گذاشت.توچشمای نامطمئنش می خوندم که نمی دونه باید از بابا انتظار دیدن چه عکس العملی رو داشته باشه.
    یه نگاه به چشمای خیس وبارونی بابا انداختم وزیر لب گفتم:دخترت اومده آقا مسعود...نمی خوای بری استقبالش؟
    برگشت وبا بهت به من زل زد.با نگاهم تشویقش کردم که قدمی جلو بذاره.و اون...
    واقعا صحنه ی تاثر برانگیزی بود.همه داشتن گریه می کردن.بابا چند قدم فاصله رو به یه چشم برهم زدن پشت سر گذاشت وتو یه قدمی آوا ایستاد.
    با ناباوری دستشو بالا آورد وبه سمت صورت لطیف دخترش برد.انگارکه بخواد از ورای اینهمه تغییر،بیست سال بی خبری وفاصله ای چند هزار کیلومتری آوای هفت ساله اش رو لمس کنه ومطمئن شه که اون به خونه برگشته.
    تموم تن آوا از شدت هیجان می لرزید ودندون هاش بهم می خورد.مثل کسی که از شدت سرما در حال یخ زدن باشه.
    ـ بابا؟!
    صدای بغض آلود وغمگین آوا،بابا رو به خودش آورد.بی هوا دست دور شونه هاش انداخت واونو به سمت خودش کشید.
    ـ جان بابا...عزیز دل بابا.
    صدای گریه ی جمع با این حرفش بلندتر شد وبا تربت خیس خورده ای که حاج خانوم زیر بینی عمه محبوبه گرفت،اون بیچاره هم چشماشو باز کرد وبه بابا وآوا با شگفتی خیره شد.

    فکر میکنم این خاطره انگیزترین وبهترین تولد بابا بود.بعد از بیست سال جدایی دردآور اون حالا دختر کوچولوشو که یه خانوم تمام عیار وزیبا شده بود، کنار خودش داشت.
    بعد از ابراز احساسات حاج خانوم وعمه که هرکدومش کلی طول وتفصیل داشت،همه دور کیک جمع شدن وبابا درحالیکه حتی یه لحظه دست آوا رو رها نمی کرد،پشت کیک وایساد.
    شهاب با شوخی گفت:دایی یادت باشه بهترین هدیه ی تولدت رو من آوردم.اینو می گم که سرفرصت حتما جبران کنین.
    همه خندیدن وشیما به جونش غر زد.شمع هارو دوباره آقا مرتضی روشن کرد.
    با کمی فاصله از جمع ایستاده بودم وهمگام با اونها دست می زدم وشعر تولدت مبارک رو می خوندم.این بغض لعنتی هم خیال آب شدن نداشت.قد یه گردوی درشت تو گلوم گیر کرده و راه نفس کشیدنمو بسته بود.احساس خفگی می کردم.دلم واسه یه لحظه به اندازه ی تموم این هفده سال دوری از خونه وخونواده ام، احساس تنهایی کرد اما...
    نگاه بابا مسعود با نگرانی تو جمع می چرخید وبه شوخی ها ومزه پرانی های شهاب بی اعتنا بود.تا چشمش به من افتاد بی اختیار لبخند زد واون نگرانی گذرا محو شد.دستشو دراز کرد وبهم اشاره کردم جلو برم.
    چند نفری عقب رفتن ومن خودمو بهش رسوندم.بغلم کرد ومن وآوا رو به خودش فشرد.سرمو رو سینه ی ستبرش گذاشتم وبه تپش های آروم وپراز اطمینان قلبش گوش دادم.
    بابا روی سر هر دومون بوسه زد وچشماشو بست.می خواست آرزو کنه. بعدش با تشویق جمع خم شدو با خنده شمع هارو فوت کرد.
    بعد از رفتن آخرین سری مهمان ها بلاخره شهاب رضایت داد که شرش رو کم کنه.شیما ومرتضی زودتر رفته بودن.
    وسایل آوا رو به اتاق من بردیم اما قرار شد امشب رو اون تو اتاق بابا بخوابه.به هرحال بعد بیست سال دوری مطمئن بودم این پدر ودختر حرفای زیادی برای گفتن به هم دارن.تصمیم داشتم تو این مدت کمی تنهاشون بذارم.این حق آوا بود که واسه یه بارم شده تموم توجه ومحبت بابا رو متعلق به خودش بدونه.هرچند با این شناختی که من ازش به دست آورده بودم،می دونستم اون روح بزرگوار وبخشنده ای داره وحاضره این محبت وتوجه رو با هرکسی تقسیم کنه.
    فردای اون روز تو مهد بازم نتونستم با فرید صحبت کنم.اون خیلی بی خبر وناغافل کارن رو آورد ورفت.می دونستم از دستم دلخوره اما باید به منم حق می داد.تو اون لحظه واقعا دست وپامو گم کرده بودم.نمی دونستم باید چه عکس العملی نشون بدم.هرچند هنوزم سوالای زیادی در موردش تو ذهنم بود اما دیگه نمی خواستم به خودم اجازه بدم تو زندگی خصوصیش سرک بکشم ومثل بقیه قضاوت کنم.
    باید میذاشتم خودش حرف بزنه واگه اون نمی خواست چیزی بگه خب نباید گله مند می شدم.چون چیزی جز یه تعهد دوستانه برای کمک به کارن بین ما وجود نداشت.
    از کدورت پیش آمده واقعا ناراحت بودم.خجالت می کشیدم باهاش تماس بگیرم ومی ترسیدم از اینکه بخواد با منع دیدارهای پنج شنبه ی من وکارن به نوعی از خجالت رفتار غیرمنطقی وتندم در بیاد.
    اما ظاهرا زیادی نگران بودم.چون وقتی پنج شنبه صبح کارن رو آورد،گفت:می شه امروزکمی بیشتر پیش شما بمونه؟
    با خوشحالی استقبال کردم.
    - البته چراکه نه.
    دلم می خواست این کنار کشیدن وخلوت کردنم رو تو خونه با یه بهونه ی خوب ودوست داشتنی پر کنم.پس چی بهتر از حضور کارن.
    ـ راستش یه کاری برام پیش اومده باید تا قزوین برم.
    - ایرادی نداره من تاهروقت که بخواین اونو پیش خودم نگه می دارم.
    واسه یه لحظه نگاهش دوباره مثل قبل مهربون شد ولبخند غمگینی زد.
    ـ ممنون.
    خم شد کارن رو بوسید وبعد رو به من گفت:پس من دیگه می رم.فعلا خداحافظ.
    بی اختیار زیر لب زمزمه کردم.
    ـ مواظب خودتون باشین.
    واسه چند ثانیه بهم عمیقا خیره موند وبعد سری تکان داد وبدون هیچ حرفی به سمت در خروجی رفت.ته دلم آرزو کردم بعد از برخورد تقریبا خوب امروز بشه کدورت هارو کنار گذاشت و همه چیز دوباره مثل قبل شه.
    حوالی ساعت دوازده ونیم بود که با کارن به خونه رسیدیم.بابا داشت تو حیاط بوته ی گل رز رو هرس می کرد وآوا هم کنارش ایستاده بود.
    کارن به محض ورود به طرف تاب تو حیاط دوید وبادیدن چهره ی ناآشنای آوا دستپاچه سلامی کرد.بابا قیچی باغبونیش رو به دست آوا داد وبه سمت کارن رفت.
    ـ بَه ببین کی اینجاست.شاه پسر خودمون.چطوری بابا؟
    ـ ممنون.خوبم.
    آوا که تا حدودی قضیه ی حضور این بچه رو می دونست با لبخند به استقبالش اومد وکارن که حالا توبغل بابا بود، با دیدنش سرشو پایین انداخت.
    ـ وای چه پسر خوب وقشنگی.ندا جون این آقای محترم کیه؟از کجا آوردیش؟
    خودمو بهشون رسوندم وباعلاقه گفتم:این آقای محترم،پسرِ خوب منه.اسمش کارنه خاله آوا.
    کارن سر بلند کرد وبا لبخند به من خیره شد.انگار از اینکه این جوری معرفیش کرده بودم خوشحال بود.با این خوش آمد گویی دوستانه اون خیلی زود باآوا جور شد وتا بعد از ظهر کلی باهاش بازی کرد.
    حاج خانوم واسه شام سنبوسه درست کرده و یه مقدار برای فرید کنار گذاشته بود.با اینکه انتظار داشتم اون زودتر خودشو برسونه اما تا حوالی ساعت هشت ونیم،نه نیومد.با کمک آوا میز شام رو چیدیم.وکارن با اینکه کمی بهونه ی پدرشو می گرفت در کنارمون شام خورد.
    ساعت حدود ده شب وهنوز خبری از فرید نشده بود.دیگه واقعا نگرانش بودم.بابا می گفت صورت خوشی نداره باهاش تماس بگیرم.اینجوری شاید تصور کنه حضور کارن باعث مزاحمته.ولی من نمی تونستم اینطور بی خیال باشم.یه دلشوره ی بی دلیل افتاده بود به جونم وباعث لرزش عصبی دستام می شد.
    رفتم تو اتاقم وبا گوشیش تماس گرفتم.بااینکه چندتایی بوق خورد اما جواب نداد.
    ساعت یازده بود که کارن رو مجبور کردم رو تختم بخوابه.خوشبختانه همیشه برای پنج شنبه ها با خودش لباس راحتی می آورد واز این لحاظ مشکلی وجود نداشت.
    می دونستم عادت داره کسی کنارش دراز بکشه تا خوابش ببره.واسه همین وقتی رو تختم خوابید ومثل یه جنین تو خودش جمع شد بلافاصله منم دراز کشیدم و اونو توبغلم گرفتم.اون لحظه دلم می خواست با همه ی وجودم احساس کنم این پسر کوچولو مال منه.وتا وقتی ما بین دستای حمایتگر من خوابیده نمیذارم هیچ کس وهیچ چیزی بهش آسیب برسونه.

    نمی دونم کی چشمام روی هم افتاد وبه خواب رفتم.با تکان های دستی بیدار شدم.حاج خانوم بود که داشت منو صدا می زد.
    ـ جاما بیدار شو.گوشیت داره زنگ می خوره.شماره ی آقای آذریان روش افتاده.
    آروم از کنار کارن بلند شدم ودستی به پلک های خسته ام کشیدم.
    ـ گوشیم کجاست؟
    اون رو به طرفم گرفت.
    ـ گذاشته بودیش رو میز غذا خوری.
    ـ ساعت چنده؟
    ـ یازده ونیم.
    پس من زیاد نخوابیده بودم.به گوشیم جواب دادم ودر همون حین از اتاق بیرون اومدم.نمی خواستم کارن با صدای صحبت من بیدار شه.
    ـ الو آقای آذریان؟
    صدای مرد غریبه ای به گوشم خورد.
    ـ سلام خانوم.من روزبه هستم دوست فرید.
    گلومو صاف کردم وبا تعجب پرسیدم.
    ـ دوست فرید؟!ببخشید برای ایشون اتفاقی افتاده؟
    کمی مکث کرد.
    ـ چطور بگم؟…
    احساس کردم دارم پس می افتم.
    ـ آقا تورو خدا بگین چی شده؟
    ـ فرید امروزعصر با ماشینش نزدیک تهران تصادف کرده.
    بی اختیار صدام بالا رفت وزانوهام ازشدت ضعف تا خورد.
    ـ وای نه!
    بابا از اتاقش بیرون اومد.آوا وحاج خانوم هم منتظر به دهانم زل زده بودن.
    وحشت زده سوال کردم.
    ـ حالش چطوره؟
    تا جواب بده صدبار مردم وزنده شدم.
    ـ دستش شکسته ویه آسیب جزئی به ناحیه ی گردنش رسیده.
    ـ کدوم بیمارستان بستری شده؟لطف کنین آدرسشو بدین من خودمو برسونم.
    ـ نگران نباشین اتفاق بدی نیفتاده.در ضمن این وقت از شبم اجازه ی ملاقات نمی دن.فقط فرید ازم خواست بهتون بگم اگه ایرادی نداره کارن امشب رو اونجا بمونه.
    تموم تنم هنوز می لرزید.
    ـ نه چه ایرادی.حتما نگهش می دارم.
    ـ ممنون خانوم.درضمن فرید رو بیمارستان پارس بستری کردن.
    نفهمیدم با چه حالی خداحافظی کردم و واسه بقیه هم همه چیزو توضیح دادم.
    بابا گفت:به نظرم بهتره یه سربه اونجا بزنیم.واقعا نگرانش شدم.
    سریع واکنش نشون دادم.
    ـ منم می یام.
    - نمی شه دخترم.اگه کارن از خواب بیدار شه وتورو نبینه بهونه گیری می کنه.بهتره بمونی.
    دستپاچه جواب دادم.
    ـ نه بابا اینطوری دلم آروم نمی گیره.منم باید بیام.
    ـ کجا می خوای بری خاله؟!
    با صدای کارن همه مون به طرف در اتاق خواب چرخیدیم.اون توچهارچوب در ایستاده بود وبا موهایی پریشون وچهره ای خواب آلود به ما نگاه می کرد. قبل از اینکه حرفی بزنم مردد پرسید.
    ـ بابا فریدم چیزیش شده؟!
    درسته اون فقط یه پسربچه ی پنج ساله بود اما با همین سن کم هم خیلی از مسائل رو درک می کرد.نمی تونستم بهش دروغ بگم.اون راحت می تونست حقیقت رو از تو نگام بخونه.
    حاج خانوم جلو پاش زانو زد ودست رو شونه ی کوچیکش گذاشت.
    ـ بابا فرید کمی دستش درد می کرد واسه همین رفته پیش آقای دکتر تا حالش خوب شه.الآنم بابا مسعود وخاله ندا می رن پیش اون تا ببینن حالش چطوره.
    نگاه کارن بین من وحاج خانوم وبابا سرگردان شد.
    ـ منم می یام.
    یه قدم به سمتش رفتم.
    ـ نمی شه عزیز دلم.شما باید این وقت شب دیگه بخوابی.
    چشمای معصوم وقشنگش به اشک نشست.
    ـ من بابا فریدمو می خوام.
    انگار یکی با این حرف به قلبم چنگ انداخت.با بغض جواب دادم.
    ـ بابا فرید امشب کمی خسته ست.نمی تونه بیاد دنبالت.بهم گفت تورو پیش خودم نگه دارم تا فردا بیاد پسرِخوبشو ببره.
    ـ پس تو هم نرو.
    صورتشو آروم نوازش کردم.
    ـ من که نمی رم بمونم.قول می دم خیلی زود بیام.
    آوا اومد کنار حاج خانوم نشست.
    ـ منم تاخاله ندا برگرده واسه پسر خوبمون قصه ی شیرشاه رو می گم.
    اخمای کارن تو هم رفت.
    ـ من اون قصه رو دوست ندارم.
    ـ چی دوست داری همون رو می گم.
    کارن توجهی به حرفاش نشون نداد.برگشت وبه من نگاه کرد.
    ـ نرو دیگه خاله.
    دلم می خواست پیشش بمونم اما نمی تونستم آروم وقرار بگیرم.باید می رفتم وبا چشمای خودم می دیدم فرید حالش خوبه تا خیالم راحت شه.
    رو به آوا کردم وبا استیصال پرسیدم.
    ـ خاله آوا کارن قصه ی ماشین هارو دوست داره. بلدی؟
    آوا چشماشو ریز کرد.
    ـ ماشین ها؟!
    ـ آره دیگه.مک کوئین ودوستاش.
    با این حرف یه لبخند اطمینان بخش رو لبای آوا نشست وبا هیجان گفت:ٱخ جون منم اینو خیلی دوست داشتم.مخصوصا عاشق ماتر بودم.تازه از سالی هم خوشم می اومد.
    توجه کارن به صحبتای آوا جلب شد و وقتی اون بهم اشاره زد که زود برم وبیام،سریع لباس پوشیدم وهمراه بابا از خونه بیرون اومدم.

    ساعت نزدیک دوازده بود وخیابون ها نیمه خلوت.توی مسیر بابا با تردید پرسید.
    ـ مطمئنی دوستش گفت حالش بد نیست؟
    سرمو با ناراحتی تکان دادم.
    ـ نگفت حالش بد نیست.گفت اتفاق بدی نیفتاده.
    ـ فقط خدا کنه اجازه بدن ببینیمش.
    با التماس بهش زل زدم.
    ـ بابا تورو خدا یه کاریش بکن.
    ـ حالا بریم ببینیم چی می شه.
    به محض رسیدنمون سریع به بخش اطلاعات مراجعه کردیم و اونا گفتن کدوم بخش بستریه.حین رفتن به اون بخش با گوشی فرید تماس گرفتم ودوستش که از اومدنمون گیج و متعجب بود برای استقبال از ما تا دم در اومد.
    ـ سلام…آقا روزبه؟
    دوست فرید با تردید جواب داد.
    ـ بله خودم هستم…شما؟!
    بابا دستشو به سمتش دراز کرد.وباهاش دست داد.
    ـ مسعود فراهانیم.پدر این دختر خانوم که مربی کارنه.
    روزبه نگاه گذرا وخسته ای بهم انداخت و خوش آمد گفت.از کبودی مختصری که رو پیشونیش دیده می شد کاملا پیدا بود که اونم همراه فرید توماشین بوده.
    ـ چطور این اتفاق افتاد؟
    روزبه کلافه سرتکان داد ومثل آدمی که یه موضوع رو چندین بار شرح داده،شروع به صحبت کرد.
    ـ سرعت غیر مجاز وانحراف به راست که مال یه ماشین دیگه بود واز بد حادثه با ما برخورد کرد.فرید امروز حسابی فکرش مشغول بود.وگرنه امکان نداشت بذاره به همین راحتی اون ماشین بهش برخورد کنه.
    ـ حالا حالش چطوره؟
    دستش بی اختیار به سمت کبودی پیشونیش رفت ولمسش کرد.صورتش از درد جمع شد.
    ـ به دختر خانومتون هم عرض کردم دست چپش شکسته وگردنش ضرب دیده.حدودای هفت ونیم،هشت بود که مارو به اینجا منتقل کردن وساعت نه ونیم دکتر ارتوپد اومد و بردنش اتاق عمل تا دستشو جا بندازن وگچ بگیرن.حالش خوب بود.حتی قبل بردنش بهم گفت با شما تماس بگیرم واطلاع بدم.منتها من چون نگرانش بودم ومنتظرنتیجه ی عمل دیگه فراموش کردم.به هوش که اومد سراغتون رو گرفت که من همون موقع هم بهتون خبر دادم.
    بی اختیار نفس عمیقی از سر آسودگی خیال کشیدم وپرسیدم.
    ـ حالا می تونیم ببینیمش؟
    ـ این وقت شب؟!فکر نمی کنم اجازه بدن.
    بابا برای اطمینان از یکی از مسئولین بخش اینو پرسید که ظاهرا پاسخ منفی شنید.داشتم زیر چشمی دوست فرید رو ارزیابی می کردم که بابا اومد.
    ـنه مثل اینکه نمی شه.
    روزبه گفت: خدمتتون که عرض کردم.
    بابا دست توی جیبش کرد وسوئیچش رو درآورد وبه طرفم گرفت.
    ـ خب ندا جان بهتره برگردی خونه.من اینجا می مونم.
    خیلی نرم اعتراض کردم.
    ـ آخه بابا اینجوری که نمی شه.
    خیلی جدی جواب داد.
    ـ توخونه بهت بیشتر نیاز هست.کارن رو که فراموش نکردی؟مگه بهش قول ندادی که زود بر می گردی؟
    روزبه مداخله کرد.
    ـ اما آقای فراهانی بهتره شما هم برین.فکر نمی کنم اجازه بدن بیمار بیشتر از یه همراه داشته باشه.
    بابا سرتکان داد.
    ـ می دونم جوون.منتها می خوام به جای شما من وایسم.چون می بینم خسته ای واز قرار معلوم آسیب هم دیدی.بهتره برگردی خونه واستراحت کنی.
    ـ من حالم خوبه.آسیب جدی هم ندیدم.یه چندتا کبودی وخراشه.همین.
    ـ خب خدارو شکر.اما فکر میکنم بعد اینهمه اتفاق بدنتون نیاز به استراحت داره.نگران نباشین من حواسم به دوستتون هست.ندا جان لطف کن سر راهت آقا رو هم برسون.
    روزبه سریع واکنش نشون داد.
    ـ نه ممنون.من آژانس میگیرم ومی رم.
    هردو از بابا خداحافظی کردیم وبه سمت در خروجی رفتیم.روزبه مرد قد بلند ولاغری بود.پوستی تیره وچهره ی عبوسی داشت.از اونا که خیلی دیر ارتباط برقرار می کنن. ومعمولا خشک وغیر قابل انعطافن.یه کت وشلوار شیک ورسمی پوشیده بود وموهاش کوتاه ِکوتاه بود.راستش پیش خودم اعتراف کردم اصلا به فرید نمی یاد همچین دوستی داشته باشه.
    ـ با خونواده اش تماس گرفتین؟
    سوال من اونو که حسابی توی فکر بود به خودش آورد.
    ـ مادر وخواهرش که سفر حج تشریف بردن.یه برادر داره که اونم…
    باقی حرفشوخورد وبا ناراحتی سرتکان داد.نگاه گذرایی بهش انداختم وپرسیدم.
    ـ فرید نذاشت باهاشون تماس بگیرین درسته؟
    ـ رابطه ی خوبی با هم ندارن.
    ـ می دونم.
    برگشت وبهم خیره شد.شاید انتظار نداشت یه مربی مهد تا این حد از زندگی شاگردش باخبر باشه.
    با نزدیک شدنمون به چشمی الکتریکی،درباز شد وخارج شدیم.هوا خیلی سرد بود وناخواسته باعث می شد دندون هام به هم بخورن.نگاهش هنوزم رو صورتم سنگینی می کرد.مثل اینکه حالا نوبت اون بود که منو ارزیابی کنه.
    به ساعتم نگاهی انداختم نزدیک دو نیمه شب بود.من به کارن قول داده بودم که زود برگردم.
    به سمت روزبه برگشتم وگفتم:از آشنایی باهاتون خوشوقتم.هرچند هرگزنمی خواستم تو همچین مکانی باشه.فعلا با اجازه تون.
    خیلی سرد جواب داد.
    ـ خوشحال شدم.خداحافظ.
    راستش بعد اون برخورد احساس کردم تو صحبت با یه خانوم غریبه زیادی معذبه واسه همین روم نشد بهش تعارف کنم می رسونمش.سریع ازش جدا شدم وبه سمت ماشین بابا رفتم.

    تو مسیر برگشت به اتفاقات این چند ساعت اخیر فکر می کردم وچهره ی فرید با اون لبخند غمگینی که امروز رو لباش بود مدام جلوی چشمام رژه می رفت.از درون بهم ریخته بودم.فکر اینکه امکان داشت بلایی بدتر از این سرش بیاد دلمو می لرزوند وحالمو بد می کرد وعجیب اینجا بود که دقیقا نمی دونستم این حال خراب رو باید به یه عادت ربط بدم وتصور کنم به دیدنش وحضورش توزندگیم عادت کردم یا نه قضیه خیلی پیچیده تر از این حرفاست.
    شوخی ها وخنده های شاد وپرانرژیش همیشه هیجان زده ام می کرد.با اینکه گاهی ازدستش حرص می خوردم اما دلم میخواست بازم سربه سرم بذاره.اذیتم کنه وجیغ کارن رو به خاطر علاقه ی زیادی که به من داشت دربیاره.
    وقتی اون نگرانی وتوجه رو موقع صحبت های دکتر فهیم تو نگاهش میدیدم،غرق لذت می شدم.یا زمانی که با لجبازی های کارن صبورانه برخورد می کرد با نگاهم تحسینش می کردم.
    بارها دیده بودم با وجود خستگی زیادی که تو نگاهش موج می زد موقع تعطیل شدن بچه ها رو یه صندلی می نشست وکارن رو تو بغلش می گرفت وکتابی رو که اون ازش می خواست براش می خوند.
    ازصمیمیت مابین این پدر وپسر خوشم می اومد.اینکه کارن هیچ وقت چیزی رو از فرید پنهون نمی کرد وحتی کوچکترین برخوردهارو باهاش در میون میذاشت عالی بود.بارها خودم شاهد بودم که بعد یه دعوای کوچیک کارن باهام قهر می کرد وفردای اون روز برای عذرخواهی داوطلب وپیش قدم می شد و وقتی ازش علتشومی پرسیدم،می گفت با بابا فریدش در مورد قهرمون صحبت کرده و اون بهش گفته که کارش اشتباه بوده وباید از مربیش عذرخواهی کنه.اینکه اینهمه تحت تاثیر پدرش بود اونم تو سنی که هربچه ای گرایش به والد جنس مخالف داره نشون از این داشت که فرید پدر فوق العاده ایه.
    به خونه که رسیدم هنوز حاج خانوم بیدار بود.خسته ودرمونده وارد هال شدم.
    ـ سلام چی شد؟
    با ناراحتی سرتکان دادم.
    ـ هیچی همونی که دوستش می گفت.ظاهرا دستش شکسته.یه ماشین دیگه زده بهش.
    ـ ای بابا چه بدشانسی ای آورده.
    رو سجاده اش نشسته بود وداشت ذکر میگفت.
    ـ چراهنوز بیدارین؟
    مثل اینکه پاهاش خشک شده بود.چون جابه جا شد وسرزانوهاشو فشرد.
    ـ ای بابا.من پیرزن که خواب ندارم مادر.
    ـ کارن چی؟هنوز بیداره؟
    ـ آوا که شروع کرد به قصه گفتن،چشماش رو هم افتاد وخوابید…مسعود چرانیومد؟
    باخستگی خودمو رو مبل انداختم.
    ـ می خواست شب پیش فرید بمونه.
    سریع واکنش نشون داد.
    ـ فرید؟!!
    از چیزی که ناخواسته به زبون آورده بودم،تکان سختی خوردم.
    ـ منظورم آقای آذریان بود.
    توچشمام دقیق شد وزمزمه وار گفت:خیلی بهم ریخته به نظر می رسی.
    ـ چیزیم نیست.فقط یکمی شوکه شدم.
    چشماشو ریز کرد ومثل آدمی که بخواد مچ بگیره پرسید.
    ـ مطمئنی که اون برات چیزی بیشتر از پدر یه شاگرد نیست؟!
    عصبی خندیدم.
    ـ بس کنین تورو خدا حاج خانوم.قیافه تون شبیه معلمیه که تقلب گرفته.
    حاج خانوم سالها پیش تدریس می کرد ومعلم بود.واسه همین خیلی رک جواب داد.
    ـ تو هم شبیه شاگردی هستی که اولین باره تقلب کردی…نمی تونی منو گول بزنی جاما.خودم بزرگت کردم.تو نفس کشیدنتم عوض شه من می فهمم چه برسه به اینکه بخواد دلت تکون بخوره.
    از جام بلند شدم وبه سمت اتاقم رفتم.
    ـ زیاد فکرت رو مشغولش نکن حاج خانوم.خبری نیست.
    ـ مطمئنی؟!
    زیر لب گفتم:آره.شبتون به خیر.
    ـ دیروز ابراهیم تماس گرفته بود.
    نرسیده به اتاق با این حرف سرجام میخکوب شدم وبا کمی مکث به سمتش برگشتم.
    ـ خب؟!
    تسبیحشو کنار مهرش گذاشت وبلند شد که قامت ببنده.
    ـ می گفت واسه تعطیلا کریسمس ایرانه.می خواست با خودت صحبت کنه اما تو سرکار بودی.
    ـ از یحیی؟!...
    ـ خبر جدیدی نداشت.مثل اینکه برای کار خاصی میخواد بیاد ایران.
    دقیق تو چهره ام زل زده بود وداشت ارزیابیم می کرد.کاملا از لحن کلامش حس می کردم چیزی رومی دونه ونمی خواد تا خودم جویا نشدم به زبون بیاره.منم که انگار با خودم لج کرده بودم،چیزی نپرسیدم وبا یه شب به خیر کوتاه به اتاقم رفتم.
    چراغ روشن نکردم وتو تاریکی مانتو وروسری مو درآوردم.یکی از قبل برام رو زمین وکنار تخت،تشک پهن کرده بود.اومدم توجام دراز بکشم که ناله های ضعیف ومقطع کارن باعث جلب توجهم شد.با احتیاط جلو رفتم وبه سمتش خم شدم.داشت تو خواب به شخص مجهولی گلایه می کرد و گهگداری دست وپاشو تکان می داد.پتوشو پس زده بود.
    اومدم اونو دوباره روش بکشم که از خیسی پتو خشکم زد.یه خاطره با قدمتی هفده ساله جلو چشمام نقش بست و اولین شب حضورم تو ایران وتو این خونه رو به یادم آورد.
    یادمه اون شب با اینکه بابا بهم خیلی اصرار کرد که از شامی های خوشمزه ای که حاج خانوم درست کرده بخورم،من لب بهشون نزدم.چون اصلااز اون پیرزن اخمو که بلد نبود مثل کادا لبخند بزنه ومنو تو آغوشش بگیره،خوشم نیومده بود.
  9. #9
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    گرسنه وناامید از این وضع تو اتاقی که به چشمم ناآشنا بود ورو تختی که تشک سفت وغیرقابل انعطافی داشت به خواب رفتم.هنوزم تحت تاثیر اتفاقات ناگواری که برام پیش اومده بود شبها تو خواب خودمو خیس میکردم.این واسه منی که یه دختر نه ساله بودم وتاقبل از این هیچ وقت چنین مشکلی نداشتم مایه ی خجالت وشرمندگی بود.
    وقتی نمی تونستم خودمو کنترل کنم احساس سرخوردگی وناتوانی می کردم.دلم می خواست زمین دهان باز کنه ومنو تو خودش ببلعه.
    بعد از اون خوش آمد گویی نامتعارف خونواده ی بابا مسعود که یه جورایی حضور من وماما باعث تعجب وبهتشون شده بود،ناآرام وبی قرار بودم.واسه همین به محض خوابیدن کابوس های همیشگیم به سراغم اومدن.وتا به خودم بیام با احساس سرمای غیرمعمولی چشمام باز شد وبا دیدن تشک خیس زیر پام شوکه شدم.
    تنها عکس العملی که بادیدن این صحنه وتواون موقعیت ازم سر زد فقط گریه بود.مثل یه دختر کوچولوی ترسیده زار می زدم وماما رو می خواستم.چنددقیقه ای نگذشته بود که حاج خانوم در اتاقموباز کرد و وارد شد.اون شبم یه چادر نماز سفید فلفلی رو سرش بود وداشت با تعجب نگام می کرد.به محض دیدنش گریه ام قطع شد وازشدت فشار عصبی به سکسکه افتادم.
    تواون لحظه با اینکه هیچ کدوممون حرف اون یکی رونمی فهمید اما نگاهها مون باهم ارتباط برقرار کردن ومن به جای اون پیرزن عبوس یه مادربزرگ فهمیده ودلسوز رو دیدم.
    وقتی بهم نزدیک شد خودمو بی اختیار جمع کردم وازترس لرزیدم.اما اون توجهی به این واکنشم نشون نداد.موهامو ازجلوی صورتم کنار زد وبه آرومی کمکم کرد از جام بلند شم.بدون اینکه ماماروبیدار کنه منو با خودش به حموم برد وتنمو شست.برام شعرهای خوش آهنگی که به نظرم همین دوبیتی های بابا طاهر بود رو خوند وتو تموم این مدت چون ارتباط کلامی ممکن نبود به صورت لمسی باهام رابطه برقرار کرده بود.مرتب دستمو می گرفت ومی فشرد.انگار که بخواد بهم اطمینان بده همه چیز مرتبه.
    باناباوری به اینهمه محبت وناز ونوازش خیره بودم.راستش اصلا انتظار چنین برخوردی رو از اون زن نداشتم.بعد از حموم اون منو به اتاق خودش برد ولباس های تازه ای به تنم کرد.یه حوله به دستم داد تا موهامو خشک کنم و تواین فاصله رفت وبا یه ظرف آجیل و چندتا کلوچه ویه فنجون شیرگرم برگشت.
    اونقدر گرسنه بودم که تعارف رو کنار گذاشتم وتند تند شروع به خوردن کردم.حاج خانوم با یه لبخند محو نگام میکرد وگهگاهی پسته ای رو باز می کرد ومغزش رو تو دهانم می گذاشت.
    این برخورد خوب به حدی تو روحیه ونگاه ناامیدم به این وضع،تاثیر داشت که نه تنها کم کم این عادت روکنار گذاشتم بلکه یه رابطه ی دوستانه و عمیق بین من وحاج خانوم بوجود اومد که تا به حال هم ادامه داشت.
    ـ حاج خانوم...حاج خانوم.
    صدای بلند ولحن نگران وپراز استرسم باعث باز شدن چشمای کارن شد.فکر نمی کنم تو اون لحظه هیچکس بهتر ازمن حس وحال اون بچه رو بعد از فهمیدن ماجرا درک می کرد. اما واکنشی که من دربرابرش از خودم نشون دادم افتضاح بود.چون به جای آروم کردن کارن، اونو ترسونده بودم.
    ـ چی شده جاما؟!
    کارن با بهت به ما خیره شده بود.ومن قادر نبودم شرایط پیش اومده رو شرح بدم.حاج خانوم به ناچار چندقدمی جلو اومدوبا دیدن اوضاع یه نفس عمیق کشید.
    ـ ترسوندیم دختر.این چه کاریه؟چیزی نشده خب.
    کاملا مشخص بود با این حرفا داره شرایط رو به دید اون بچه عادی وبدون مشکل نشون می ده.یه لحظه از اینکه با اون تجربه ی دوره ی کودکی وسابقه ی مربیگریم چنین برخورد ناشیانه وضعیفی رو نشون داده بودم،کلی خجالت کشیدم.
    ـ باز که همینطور وایسادی.خب یه کاری بکن.
    باتشری که زد به خودم اومدم و کمک کردم کارن ازجاش بلند شه.تموم شلوارش وتاقسمتی هم از بلوزش خیس شده بود.سریع حموم رو براش آماده کردم واونو با کلی قربون صدقه وزدن حرفای خوب وامیدوارکننده به حموم بردم.
    تو این فاصله حاج خانوم پتووتشک روی تخت رو برداشت ویه تشک پرحجم دست ساز خودشو روش انداخت.خدارو شکر تو اینجور مسائل هردومون حساس نبودیم وراحت می تونستیم مشکل رو حل کنیم.
    بعد شستن کارن یه حوله ی خشک رو دورش پیچیدم وبغلش کردم.قبل از اینکه از درحموم بیرون بیایم.خم شد وآروم زیر گوشم گفت:خاله ببخشید.
    با این حرفش تکان سختی خوردم.برگشتم وبا ناباوری به چشمای معصوم ومژه های خیس وبهم چسبیده اش زل زدم.پسرکوچولوی من داشت به خاطر وضع ناخواسته ای که تو بوجود اومدنش کمترین تقصیری نداشت،عذرخواهی می کرد.
    اونو بیشتر به خودم فشردم وباعشق صورت خیسشو چندین وچند بار بوسیدم.صاف توچشماش نگاه کردم وبا اطمینان گفتم:هرجوری که باشی وهر کاری که بکنی باز پسر خوب منی.فهمیدی؟
    با یه لبخند قشنگ سرتکان داد ومن تو چشمای براقش خودمو دیدم.همون جامای نه ساله رو...
    حالا معنی اون نقطه ی کور وخالی رو بهتر می فهمیدم وعکس العمم رو دربرابر تاثیری که این بچه رو من میذاشت درک می کردم.کارن،کودکی ازدست رفته ی من بود.

    به اتاق خواب که برگشتیم حاج خانوم همه چیز رو تغییر داده بود.حالا آوا هم که از سر وصدای ما یه جورایی بی خواب شده بود، تو اتاق به انتظار اومدنمون بود.
    ـ می خوای چی تنش کنی؟
    با این سوالش حسابی گیج شدم.ما توخونه بچه ی کوچیک نداشتیم که لباسی باسایز کارن داشته باشیم.لباسای بیرونش هم مناسب خواب نبود.با درماندگی نگاهی به آوا انداختم واون گفت: فکر نکنم لباس های خودت بهش بخوره.اما من یه شلوارک کوتاه ویه تاپ تنگ دارم که فعلا میتونیم به تنش بپوشونیم.
    ـ دستت درد نکنه.ببخش تورو خدا امشب خیلی اذیتت کردم.
    دستی به شونه ام زد ودرحالیکه به سمت کمد لباساش می رفت گفت:بی خیال دختر.
    تاپی که آوا داده بود،تقریبا تو تن کارن زار می زد وشلوارک رو هم به همتِ بندی که داشت رو کمرش ثابت کرده بودیم.با این لباس ها خیلی بامزه شده بود.طوری که هرسه تامون با علاقه بغلش کردیم وبوسیدیمش.
    بعدشم اون دوتا از اتاق بیرون رفتن وبا خوندن یکی از سودالینکاهایی که از ماما به یاد داشتم،کارن به خواب رفت.
    آروم وپاورچین از اتاق بیرون اومدم .ساعت نزدیک چهار بود وآوا داشت رو کاناپه چرت می زد.حاج خانوم نبود.احتمال دادم رفته باشه وضو بگیره.
    دستی به موهای نرم ولطیف آوا کشیدم وآروم صداش زدم.
    ـ آوا جون برو سرجات بخواب.اینجا اذیت می شی خواهری.
    چشماشو به سختی باز کرد ودر حالیکه هنوز درک درستی از اوضاع نداشت بلند شد وبه سمت اتاق بابا رفت.ظاهرا شب رو بازم تو اون اتاق گذرونده بود.با دیدن حاج خانوم لبخند شرمنده ای زدم وگفتم:تورو خدا ببخشید.امشب کلی بهتون زحمت دادم زهرا خانوم جون.
    یه نفس عمیق کشید و نگاهش به نقطه ی نامعلومی خیره شد.
    ـ این اتفاق منو یاد اون شبی انداخت که واسه اولین بار پا به این خونه گذاشته بودی.
    با لبخند سرتکان دادم.
    ـ آره اتفاقا واسه منم همین قضیه پیش اومد.ولی واکنش من نسبت به کارن دربرابر برخوردی که شما اون شب با من داشتین خیلی بد بود.نمی دونم چرا یهو از دیدن اون وضع به جای کارن هم ترسیدم وخجالت کشیدم.انگار که خودم این کارو کرده باشم.
    حاج خانوم رو سجاده اش نشست وبدون اینکه نگام کنه خیلی جدی گفت:توخیلی خودت رو درگیر این بچه ومشکلاتش واطرافیانش کردی جاما...داری همه ی احساسات وخواسته هات رو،روی چیزی سرمایه گذاری می کنی که مال خودت نیست.
    سعی کردم خودمو توجیه کنم.
    ـ حاج خانوم من حواسم هست.نگران نباش.
    بی توجه به چیزی که گفتم زیر لب زمزمه وار گفت:اون بچه مادر داره جاما...سعی نکن جای اون زن رو برای کارن پر کنی.
    این یکی رو دیگه هیچ منظوره نمی تونستم قبول کنم.واسه همین سریع انکارش کردم.
    ـ شما دارین اشتباه می کنین.من نمی خوام جای مادرشو بگیرم.دارم به نوعی خلأ های عاطفیش رو پر می کنم همونطور که اون داره این خلأها رو برای من پر می کنه.اگه تا دیروز می پرسیدین این بچه چه نقشی تو زندگیم داره شاید براش جوابی نداشتم اما بعد اتفاق امشب دارم.کارن کودکی منه.اون سالهای ازدست رفته وآروزهای کودکانه ایه که به وقتش برآورده نشدن.همین.
    ـ پدرش چی؟احساست به اون مرد هم با کودکیت مرتبطه؟
    دستمو روی سرم گذاشتم وبااستیصال نالیدم.
    ـ وای تورو خدا شروع نکنین. باورکنین پای هیچ حسی درمیون نیست.
    از جام بلند شدم.
    ـ من می رم دوش بگیرم.تا اذان صبح چیزی نمونده.
    حاج خانوم حرفی نزد اما مطمئن بودم حتی قد سر سوزن هم به حرفام اعتمادی نداره.اون خوب می دونست یه چیزی تو من تغییر کرده.اینو خودمم درک میکردم اما چون یه جورایی مردد بودم،نمی خواستم وجود همچین حسی رو بپذیرم.
    بعد از شستن لباس های کارن،حموم کردم ونماز صبحمم به موقع خوندم.دیگه از شدت خستگی رو پام بند نبودم.یک راست به اتاقم رفتم وکنار کارن رو تخت دراز کشیدم.
    نفهمیدم کی به خواب رفتم اما با حرکت انگشت های کوچیکی که روی تک تک اجزای صورتم می لغزید،چشمام ناخودآگاه باز شد.کارن داشت با لبخند نگام می کرد.به سمتش خیز برداشتم واونو محکم تو بغلم فشار دادم.
    - ای شیطون داشتی چی کار می کردی؟
    سعی داشت هرطور شده خودشو نجات بده.
    ـ هیچی خاله...تورو خداولم کن.
    ـ اول یه بوس زردآلویی بده.
    سریع روصورتم خم شد و چندین وچندبار گونه مو بوسید.منم درجوابش روچشم ها وبینی کوچولو ولبای خوش رنگش بوسه زدم.
    ـ خیلی وقته بیدار شدی؟
    سرتکان داد.
    ـ حاج خانوم اومد دنبالم ورفتیم صبحونه خوردیم.نذاشت بیدارت کنم.
    از جام بلند شدم وجلوی آینه ی میزآرایشم ایستادم .موهام حسابی ژولیده وبهم ریخته بود.کش وقوسی به خودم دادم وروصندلیم نشستم،تا موهامو شونه کنم.
    کارن برس رو ازدستم کشید.
    ـ بدین من شونه می کنم.
    دستامو تو هم قلاب کردم وبهش خیره شدم.چنان با دقت وتوجه این کارو می کرد که من محو دیدن واکنش های هیجانی نگاهش شده بودم.

    ـ تموم شد.
    از تو آینه بهش لبخند زدم.
    ـ دستت درد نکنه.
    ـ خاله چرا اینقدر موهات کوتاهه؟
    راستش موهام تقریبا پایین تر از سرشونه هام قرار می گرفت واونقدری هم که می گفت کوتاه نبود.
    ـ دوست داری از این بلند تر باشه؟
    ـ آره...خاله دوتا گیره ی خوشگل بده باهاش موهاتو ببندم.
    تلاش کردم جلو خنده مو بگیرم.
    ـ گیره ی خوشگل؟!
    با بی قیدی سرتکان داد. یه چندتا گیره که داشتم رو جلو دستش گذاشتم.بادیدنشون اخماش تو هم رفت.
    ـ اینا که خوشگل نیستن.
    شونه بالاانداختم ومثلا باناراحتی لب ورچیدم.
    ـ اما من فقط همین هارو دارم.
    خم شد وگونه مو بوسید.
    ـ غصه نخور خاله خودم برات می خرم.
    با این حرفش کلی ذوق کردم واونو باعشق تو بغلم گرفتم ومحکم فشار دادم.
    به محض خوردن صبحونه همراه کارن وآوا به بیمارستان رفتیم. این دفعه دیگه تونستم از نزدیک ببینمش.
    حسابی آسیب دیده بود.یه کبودی عمیق رو چونه اش بود ودستشو گچ گرفته بودن.دور گردنشم از این گردنبند های طبی بود که باهاش نمی تونست زیاد سرشو حرکت بده.با دیدن این وضع بی اختیار بغض کردم.
    ـ خدا بد نده آقای آذریان.
    بازم همون لبخند غمگین رو لبش بود.
    ـ خدا که بد نمی ده...بنده ی خدا بی احتیاطی کرده.
    ـ حالا حالتون چطوره؟
    ـ خوبم خدارو شکر...چیکار می کنین با زحمتای ما؟مثل اینکه همه جوره مزاحمتون شدیم.
    بابا دستی رو شونه اش گذاشت.
    ـ این حرفو نزن جوون.هرکاری کردیم از سر وظیفه ونوع دوستی بوده.
    مثل اینکه با این تصادف حس وحال مزه پرونی وشوخ طبعیش رو هم از دست داده بود.حال کارن رو پرسید که گفتم:خوبه.اتفاقا همین جاست اما راستش خواهرم نذاشت بیارمش. تا دیدن شما تو این وضعیت تاثیر بدی تو روحیه اش نذاره.
    تصمیم آوا رو تایید کرد ودیگه چیزی نپرسید.خوشبختانه چون آسیب چندانی ندیده بود،تا ظهر مرخصش کردن و اون وکارن همراه روزبه به خونه شون برگشتن.دو سه باری همراه بابا واسه عیادت به دیدنش رفتیم.حالا دیگه روزایی که مادر کارن به دنبالش نمی اومد تا عصر تومهد می موند وبعد همراه من به خونه شون بر می گشت.کم کم حال فرید هم رو به بهبود واومدن عزیز خانوم ودختر ودامادش از سفر حج نزدیک بود.
    صبح سه شنبه وقتی کارن رو به مهد رسوند برای تشکر از زحمات این چند وقت اخیر،منو به یه شام سه نفره دعوت کرد.دوست داشتم برم اما می ترسیدم قبول کردنش باعث ایجاد سؤتفاهم برای حاج خانوم یا بابا بشه.واسه همین ازش فرصت خواستم در موردش با خونواده ام صحبت کنم وازشون اجازه بگیرم.
    وقتی دل رو به دریا زدم واین درخواست رو مطرح کردم،بابا خیلی عادی باهاش برخورد کرد وحاج خانوم هم چیزی نگفت.آوا به واسطه ی اون تربیت خاص جامعه ای که توش بزرگ شده بود این دعوت شام رو یه قرار عاشقانه می دید وازم می خواست به خاطرش کمی به خودم برسم.
    بعد اون حرفایی که بین من وحاج خانوم پیش اومد دوست نداشتم هیچ برخورد سوال برانگیزی ازم سر بزنه.واسه همین زیر بار نرفتم وخیلی ساده ومثل همیشه با یه لباس پوشیده،منتظر اومدن فرید وکارن شدم.
    ساعت حدود هشت بود که از راه رسیدن.سوار ماشین که شدم،فرید مثل همیشه شاد وپرانرژی بود.
    ـ حالتون چطوره خاله ندا؟
    ـ خوبم شما چطور؟
    بازم از اون سوت های عجیب وغریبش زد.
    ـ منم خوبِ خوبم.
    کارن خودشو از بین دوتا صندلی جلوکشید.درحالیکه سعی داشتم موهاشو از جلو چشماش کنار بزنم،پرسیدم.
    ـ رانندگی با یه دست اذیتتون نمی کنه؟
    ـ نه عادت کردم.
    دیگه چیزی نپرسیدم واونم سکوت کرد.حدود سی دقیقه بعد تو رستوران ودر حال خوردن پیش غذامون بودیم.
    فرید خیلی بی مقدمه گفت:من هنوزم که هنوزه دنبال جواب همون سوال هایی هستم که هیچ وقت نخواستین براش جوابی داشته باشین.
    - کدوم سوالا؟!
    خودمو زده بودم به اون راه اما ظاهرا بی فایده بود.
    ـ همین محبت بیش از اندازه تون به کارن.
    ابرویی بالا انداختم وبا شیطنت گفتم:شاید یه روزی بهتون بگم اما الآن نه...اصلا چرا باید این قضیه برای شما جای سوال داشته باشه؟
    واسه چند لحظه عمیق تو چشمام زل زد.طوری که بی دلیل دستپاچه شدم ودست از خوردن برداشتم.
    ـ یادمه اولین باری که دیدمتون داشتین از پله های مهد پایین می اومدین.چنان کارن رو توبغلتون گرفته بودین که انگار جزئی از وجود خودتونه.برام جالب بود.فکر نمی کردم یه مربی تا این حد رابطه ی عمیق عاطفی با شاگردش داشته باشه.بعد ها که ندیدمتون واز مربیش در مورد شما پرس وجو کردم گفت اصلا شما مربی کارن نبوده ونیستین.راستش اون موقع واقعا جا خوردم.آخه باچشمای خودم دیده بودم که کارن چطور به شما آویزون شده بود وحاضر نبود حتی تو بغل من بیاد.بعدشم که اون سؤتفاهم ها پیش اومد ویه عذرخواهی بهتون بدهکار شدم.
    میون کلامش اومدم.
    ـ نباید دخالت می کردم اما باور کنین اون لحظه دست خودم نبود.دلم می خواست برای کارن کاری کرده باشم.
    ـ اگه اونموقع این شناختی رو که الآن از شما دارم،داشتم.هیچ وقت اون برخورد رو نمی کردم.خاله ندایی که من امروز می شناسم زمین تا آسمون با دختر جوونی که اولین بار دیدم واون تیپ وظاهر خاص واحساساتش نسبت به کارن کنجکاوم کرد،فرق داره.می خوام اعتراف کنم حضورتون تو زندگی من وکارن ارزشمند بوده ومطمئنم نمی تونم به هیچ وجه این محبت رو جبران کنم.
    از این همه تعریف وابراز محبت بی اختیار داغ شدم وخجالت زده سرمو پایین انداختم.بعد از خوردن اون شام خوشمزه که با حضور در کنار فرید وکارن واقعا برام خاطره شد،از رستوران بیرون اومدیم وسوار ماشین شدیم.کارن به محض سوار شدن رو صندلی عقب دراز کشید وخوابش برد.
    سکوتی که تو مسیر برگشت بینمون جریان داشت باعث معذب بودنم می شد ودرکنار فرید احساس راحتی نمی کردم.
    جلوی در خونه که نگهداشت از توجیب کتش یه هدیه ی کوچیک درآورد وبه طرفم گرفت.اولین باری بود که می دیدم اونم یه جورایی دستپاچه است.
    ـ راستش نمی دونم چطور بگم.اینوبه خواست کارن وبا سلیقه ی خودم براتون خریدم.خیلی ناقابله ببخشین.
    مردد نگاهی به اون هدیه انداختم.
    ـ آخه!!
    ـ این از طرف کارنه.ازش خواستم خودش بهتون بده اما قبول نکرد.نمی دونم چرا. شاید خجالت می کشید.خواهش میکنم قبولش کنین.
    بادستایی لرزون هدیه رو گرفتم وزیر لب تشکر کردم واز ماشین پیاده شدم.به محض ورودم به خونه،اونم حرکت کرد ورفت.
    نفهمیدم با چه حالی خودمو به اتاقم رسوندم وروتختم نشستم.به هدیه ی توی دستم زل زدم.خیلی باذوق وسلیقه کادوپیچ شده بود.با احتیاط روبان روش رو باز کردم وبا دیدن دوتا گیره موی خیلی قشنگ، لبخند رو لبام نشست.

    طبق روال همه ی پنج شنبه ها با کارن به خونه برگشتم.سرو صدای شهاب از تو آشپزخونه می اومد.ازطنین خنده های شادآوا ناخودآگاه لبخند رو لبام نشست.داشت به ماجرایی که شهاب تعریف می کرد،می خندید.همه مون تو این مدت سعی داشتیم به نوعی مراعات کنیم تا برخوردی پیش نیاد که آوا رو ناراحت کنه.مثلا همین پوشش جلوی شهاب با اینکه به مذاق حاج خانوم وعمه خوش نمی اومد اما به روش نمی آوردن.خب اون بیست سال تومحیطی با فرهنگ متفاوت بزرگ شده بود.باید بهش حق می دادیم قادر به درک بعضی مسائل نباشه.
    وارد آشپزخونه شدیم. وشهاب با دیدن کارن به سمتش خیز برداشت واونو تو بغلش گرفت.
    ـ چطوری عمو جون؟ خوبی؟
    کارن فقط سر تکان داد.شهاب دست توجیبش کرد ویه بسته شکلات درآورد وبه دستش داد.آوا بادیدن این صحنه گفت:چقدر پدر بودن بهت می یاد.
    این از شهاب واقعا بعید بود اما من واسه اولین بار به چشم خودم دیدم که صورتش سرخ شد وخجالت کشید.
    ـ واقعا؟!
    ـ آره باور کن.
    شهاب وخجالت؟!چشمامو ریز کردم وبا بدبینی بهش زل زدم.غلط نکنم یه کاسه ای زیر نیم کاسه بود.با دیدن من که خیلی مشکوک نگاهش می کردم طلبکارانه گفت:چیه باز؟می خوای مچ بگیری؟
    بی توجه به حرفش پرسیدم.
    ـ تو هم بلدی بکشی؟
    چشماش گرد شد.
    ـ چی؟!!
    ابرویی بالا انداختم وبا بدجنسی نگاش کردم.
    ـ خجالت.چرا با حرف آوا گونه هات گل انداخت؟
    سعی کرد حرفمو انکار کنه.
    ـ برو بابا توهم زدی.
    آوا قبل از من گفت:نه منم دیدم.واقعا صورتت قرمز شد.چرا؟!
    شهاب نگاه معذبی به هردومون انداخت وزیر لب گفت:باش تا به خدمتت برسم ندا خانوم.حالا دیگه منو دست میندازی؟
    آوا که مثل من گوشاش تیز نبود پرسید.
    ـ چیزی گفتی؟
    ـ نه ...یعنی آره.می گم اینجا زیادی گرمه واسه همین سرخ شدم.
    دست کارن رو گرفت واز آشپزخونه بیرون رفت.آوا به طرفم برگشت وبا تعجب سوال کرد.
    ـ اینجا گرمه؟!
    به خنده افتادم ودستمو رو قلبم گذاشتم.
    ـ نه اینجا گرمه.
    آوا که از حرفام سردر نیاورده بود شونه بالا انداخت وفقط نگام کرد.کنارش نشستم ودستشو گرفتم.
    ـ این روزا فکر مو خیلی مشغول خودت کردی.از وقتی اومدی حتی یه بارم ندیدم با مادرت تماس بگیری.اون با این کارت نگران نمی شه؟
    احساس کردم زیاد از این سوالم خوشش نیومد وبلافاصله ابروتو هم کشید.
    ـ من با مادرم زندگی نمی کنم.از نوزده سالگی مستقل شدم.
    ـ اما شما که جز همدیگه کسی رو ندارین. چرا خواستی ازش جدا شی؟
    کلافه از سوالم صورتش بی اختیار جمع شد.
    ـ ببین می شه لطفا در این مورد سوالی نکنی.دوست ندارم درباره اش حرف بزنم.
    ـ نمی خواستم ناراحتت کنم.
    سرمو پایین انداختم.آروم روی دستمو نوازش کرد.
    ـ مهم نیست.فراموشش کن.
    به سمتش برگشتم وعمیق نگاش کردم.
    ـ راستش هیچ وقت انتظار همچین ملاقات وآشنایی رو باهات نداشتم.می دونم یه جورایی بی انصافیه اما فکر می کردم تو زیاد از حضورم تو زندگی بابا مسعود استقبال نکنی.اما دیدم همه چیز برخلاف تصورم پیش رفت.تو دختر فوق العاده مهربونی هستی وبرخلاف اون بافت خشک وغیرمنعطف جامعه ای که توش زندگی می کردی خیلی احساسی برخورد می کنی.این خیلی عجیبه.
    یه لبخند درست شبیه بابا مسعود رو لباش سبز شد.گاهی به شباهت اون دوتا بهم غبطه می خوردم.
    ـ من همیشه با رویای ایران وخونواده ای که فقط خاطره ی محوی ازشون داشتم زندگی کردم.با اینکه مادرم حرفای خوبی در مورد بابا وحاج خانوم وبقیه نمی زد من فقط مهربونی هاشون به یادم بود.واسه همین همیشه دچار یه نوع شک وتردید نسبت به صحبتاش بودم و...
    یه لحظه مکث کرد وتونگاهم که مشتاقانه منتظر باقی حرفاش بود خیره موند.
    ـ باشه تو بُردی.بهت می گم چرا با مادرم در ارتباط نیستم...چشمات آدمو وادار می کنه پیشت همه چیزو اعتراف کنم.آخه چرا اینجوری هستی؟
    به لحن پراز گلایه اش خندیدم وشونه بالا انداختم.
    ـ نمی دونم.
    دوباره روی دستمو نوازش کرد.
    ـ گاهی با خودم فکر می کنم اگه منو هم بابا بزرگ می کرد مث تو اینقدر مهربون وفداکار می شدم؟
    ـ تو همین الانشم خیلی مهربونی.
    بی توجه به تعریفم زمزمه وار گفت:فکر نمی کنم مث تو می شدم.بعضی چیزا تو وجود خود آدمه به دست آوردنی نیست.بگذریم داشتم در مورد چی می گفتم؟
    ـ مادرت...چرا ازش جدا زندگی می کنی؟
    سرشو پایین انداخت وبا ناراحتی جواب داد.
    ـ اینو به بابا هم گفتم شکوه مادرمه.با همه ی برخورد های بدی که بینمون تو این هشت سال اخیر بوجود اومده بازم یه جورایی دوستش دارم.اما حالا جز وکیل حقوقیش هیچ نقشی تو زندگیش ندارم.نه اینکه هردومون اینو بخوایم شرایط اینطوری پیش اومده...اون دوباره ازدواج کرده.
    برگشت ونگام کرد.راستش اصلا جا نخوردم.چیز عجیبی نبود ودر ظاهر می شد بهش حق داد همچین تصمیمی بگیره.
    ـ با مردی که دوازده سال از خودش کوچیکتره.
    ابروهام ناخودآگاه بالا رفت.خب این دیگه یه جورایی عجیب بود.
    ـ این قضیه تورو ناراحت می کنه.
    با ناامیدی سرتکان داد ولباشو به حالت انزجار ورچید.
    - اگر قضیه ی همون عشق های آبکی واحساسات مسخره ای که مامانم ازش دم می زد بود،حرفی نداشتم.اما وقتی پای یه حساب بانکی درشت وسرمایه گذرای های پرسود وسط می یاد وشخصی مث شاهرخ که دندون گرد بودنش رو از همون برخورد اول حس کردم،سروکله اش یهو میون زندگی یه زن مجرد میانسال که ازقضا وضع مالی خوبی هم داره پیدا می شه هیچ حس خوبی به آدم نمی ده.مخصوصا وقتی می بینم شکوه با رضایت تمام سودهای کلانش رو خرج خوشگذرونی های شاهرخ می کنه...قسم می خورم که حتی به اندازه ی یه یورو چشم داشتی به اموال مادرم ندارم اما از حماقتش دیوونه می شم.به خاطر ازدواج ناگهانیش باهاش قهر کردم وازش جدا شدم وحالا می بینم که واقعا اون موقع عاقلانه ترین کارممکن رو کردم.من از پدرخونده ای که فقط ازم هشت سال بزرگتره متنفرم.

    تو لحن غمگین صداش فقط تنهایی محض رو می شد لمس کرد واین اصلا خوب نبود.واسه اولین بار حس کردم لااقل تو این چندسال اخیر باوجود داشتن محبت پدرانه ای که حق اون بود،من خوشبخت زندگی کردم.
    لبخنددردآوری زد ونگاهشو ازم دزدید.
    ـ تو این سالها فقط خودم بودم وخودم.ازدست بابا وشکوه عصبانی بودم.از اینکه اینطوری ولم کرده بودن به امون خدا ازشون دلگیر بودم.نمی دونم شایدم داشتم با این تصور به نوعی خودمو دلداری می دادم...با همه ی این حرفا همیشه ایران رو دوست داشتم.آرزوم بود یه روزی برگردم...اینکه باوجود بیست سال زندگی تو آلمان هنوزم خوی وخصلت ایرانی بودنمو حفظ کردم فقط به خاطر اون عشقه.جایی خوندم آدم هرچی از وطنش دورتر باشه بیشتر شبیهش می شه...بعدها که به طور اتفاقی مقالات تخصصی بابا رو دیدم ویهو اشتیاق دوباره دیدنش به دلم افتاد فهمیدم این عشق به ایران فقط تو آب وخاکش خلاصه نمی شه.این عشق تو هویتم،خونواده ام،باورهام واحساساتمم به عنوان یه ایرانی معنا پیدا میکنه.
    ـ پس تصمیم گرفتی بیای وبابا رو ببینی.
    صادقانه سرتکان داد وگفت:آره یه همچین چیزایی.
    ـ درمورد من چی؟هیچ حس یا تصور خاصی نداشتی؟
    ـ شهاب یه چیزایی از گذشته ات بهم گفته بود ومن جزابراز همدردی کاری ازم برنمی اومد. ازاتفاقاتی که تو کشورت افتاده،کم وبیش باخبر بودم.واینکه تو یه کودک جنگ زده بودی که بابا اونو به فرزندی قبول کرد وبعدشم مادرت رو از دست دادی...اسمت جاما بود اما بیشتر ندا صدات میزنن.حاج خانوم خیلی دوستت داره وبابا هنوزم که هنوزه نمی تونه خاطرات مادرت رو فراموش کنه.
    نگاه غمزده مو ازش گرفتم.
    ـ ازدواج اونا از روعشق نبود آوا.یه جورایی...چطور بگم؟مصلحتی بود.به خاطر من.
    ـ اما من فکر می کنم تصوراتت اشتباهه.بابا واقعا مادرت رو دوست داشت.حتی الآن خیلی بیشتر.
    باتعجب بهش خیره شدم.خب این اولین باری بود که اززبان شخص سومی همچین موضوعی رو می شنیدم.بابا هیچوقت درموردش حرفی نمی زد.انگار که عذاب وجدان داشته باشه ومن هرگز چنین احساسی رو نتونسته بودم درک کنم.با اینکه وقتی ماما فوت کرد،یازده سالم بود.
    ـ دوست دارم منو سرخاک مادرت ببری.این کارو می کنی؟
    ـ امروز پنج شنبه ست.باهم می ریم.تازه کارن رو هم با خودمون می بریم.
    تصمیم ما برای رفتن باعث شد بقیه هم ابراز تمایل کنن که بیان.بابا مثل همیشه خودش سنگ قبر مامارو شست وروش گلاب ریخت.دونه دونه شاخه های گل میخک رو مرتب روی سنگ قبر چیدم طوریکه فقط اسم ونام خونوادگیش دیده می شد.
    کارن کنارم نشست ودم گوشم آهسته گفت:خاله این کیه؟
    داشت به سنگ قبر اشاره می کرد.دستی رو خطوط حکاکی شده کشیدم وگفتم:مادرمه.
    دیگه سوالی نپرسید وبه فکر فرو رفت.مثل همیشه خوندن اون دوبیتی روی سنگ که باگل پوشیده شده بود اما من از حفظ بودم،بغض روی گلومو سنگین می کرد ودردی که تو کلمه به کلمه اش بود رو باذره ذره ی وجودم حس می کردم.
    هرکه را درخاک غربت پای درگل ماند،ماند.
    گو دگر در خواب خوش بینی دیار خویش را
    گبر وترسا ومسلمان هرکسی در دین خود
    قبله ای دارند وما زیبا نگار خویش را.
    بابا می گفت این دوبیت رو اولین باری که برای ماما خوند،کلی گریه کرد وبعد همیشه ازش می خواست که اینو براش بخونه.
    خیلی حرفا بود که به ماما بزنم اما نیاز به یه خلوت دونفره داشتم که فقط خودم باشم وخودش.براش از تموم دلتنگی هام بگم.ازدرد غربتی که هنوزم به جونم نیشتر می زنه وسوال هایی که مدام تو ذهنم جولون می دن ومن براشون جوابی ندارم.
    زیر لب فاتحه ای برای شادی روحش خوندم وزیر لب گفتم:وُلیم ته ماما...مولی زا مِنه (دوستت دارم ماما...برام دعا کن)
    از جام بلند شدم و دست کارن رو گرفتم واینبار به فارسی گفتم:خداحافظ ماما.
    کارن صورتشو به دستم نزدیک کرد ومثل همیشه با گونه ی لطیفش نوازشم کرد.اونقدر حس همدردی وابرازمحبتش تو دلم شیرین نشست که پیش خودم واسه اولین بار اعتراف کردم من به هیچ وجه نمی تونم از این پسرکوچولوی دوست داشتنی دل بکنم.
    بعد خوندن فاتحه واسه فراهانی بزرگ وآقا داوود شوهر عمه محبوبه به سمت ماشین ها رفتیم که سوار شیم.اما آوا قبل سوار شدن دستمو کشید.به سمتش برگشتم ومنتظر نگاهش کردم.
    ـ اگه یه اعترافی بکنم از دستم ناراحت نمی شی؟
    پرواضح بود که توصداش یه بغض مهارنشدنی وجود داره.سرشو پایین انداخته بود ونگام می کرد.
    ـ واسه اولین بار بهت حسودیم. شد.از اینکه مادر خوبی مثل مونیرا داشتی.یه زن فداکار که همه ی زندگیشو وقف عزیزانش کرد.
    اشک تو چشمام جمع شد.اون ازماما چی می دونست که اینقدر تو نگاهش از خودگذشته وبزرگ دیده می شد؟چرا کسی بهم نمی گفت قضیه از چه قراره؟چرا باید تو چشمای بابا وقتی که به سنگ قبر ماما زل می زد یه غم واندوه بزرگ ببینم؟چرا بساط گریه ی عمه محبوبه وقتی حرف به ماما می رسه همیشه به راهه؟
    نداشتن جوابی واسه این چراها داشت دیوونه ام می کرد. ووقتی آوا زیر لب مثل آدمایی که خودشونو مقصر بدونن گفت:متاسفم که ازدستش دادی.
    دیگه واقعا بهم ریختم وشبیه کسایی که مشاعرشون رو از دست دادن عصبی خندیدم.اطرافیانم داشتن چیزی رو ازم پنهون می کردن که ظاهرا حق من بود درموردش بدونم.
    به خونه که رسیدیم شهاب سریع ازمون خداحافظی کرد وبه سر کارش برگشت.اون کارمند صدا وسیما وتهیه کننده ی برنامه های رادیویی بود.اینو وقتی که آوا در مورد شغلش ازم سوال کرد براش توضیح دادم.
    ـ حالا چه برنامه هایی رو تهیه می کنه؟
    ازکنجکاویش خوشم اومد.دوست داشتم درمورد شهاب بیشتر سوال کنه.احساس می کردم تو دل شهاب هم یه خبرایی هست ولی تا مطمئن نشده بودم نمی خواستم چیزی بپرسم.
    ـ یه برنامه ی موسیقایی تو رادیو فرهنگ که حدود یه سالی هست پخش میشه.اتفاقا شنونده ی زیادی هم داره.گاهی من وشیما هم با برنامه شون تماس می گیریم وقطعه شعری می خونیم ودرخواست آهنگی می دیم وبعدشم ازشهاب تشکر می کنیم.یا به قول شیما واسه ش نوشابه باز می کنیم.
    نرم ولطیف خندید.
    ـ دوست دارم برنامه شو بشنوم.
    ـ هرشب پخش می شه.یادآوری کن حتما گوش بدیم.
    حاج خانوم به محض رسیدن بساط عصرونه رو آماده کرد.یه عصرونه ی ساده وخوشمزه.نون وپنیر وسبزی به همراه خیار وگوجه ی خورد شده.تازه مشغول شده بودیم که صدای زنگ در رو شنیدیم.
    عمه محبوبه گفت:قراره مهمون بیاد؟
    حاج خانوم سرتکان داد.
    ـ نه فکر نمی کنم.
    از جام بلند شدم ونگاهی به ساعت دیواری تو آشپزخونه انداختم.
    ـ فکر کنم بابای کارن اومده دنبالش.
    ـ کمی زود نیست؟
    اینو بابا گفت.از سر ندونستن شونه بالا انداختم وبه سمت آیفون رفتم.خودش بود.با باز شدن در حیاط از خونه بیرون رفتم.
    - سلام اقای آذریان.
    برخلاف همیشه که پشت در منتظر می موند،اومد تو وسلام کرد.ظرف های غذایی رو که حاج خانوم چند روز پیش توش خورشت قیمه وبرنج ریخته بود رو به سمتم گرفت.
    ـ راستش اومدم هم از مادربزرگتون تشکر کنم وهم یه عرضی خدمتشون داشتم.البته امیدوارم این بار دیگه حتما ببینمشون.
    - تشریف بیارین بالا.
    ـ نه ممنون تو حیاط راحتم.
    ـ پس صبر کنین الآن صداش می زنم.
    به طرف درهال چرخیدم وحاج خانوم رو صدا زدم.بابا از خونه بیرون اومد و تعارف کرد تا با ما عصرونه بخوره.
    حاج خانوم که از درهال خارج شد وچشم توچشم فرید شد،واسه چند لحظه رو صورتش مکث کرد اما بعد خیلی عادی گفت:سلام آقای آذریان خوش اومدین.بفرمایین داخل.
    فرید هنوز مات نگاه حاج خانوم بود.یه جورایی سکوتش غیرعادی شده بود.
    ـ خانوم محجوب؟!
    حاج خانوم سرتکان داد وبا تعجب گفت:منومی شناسین؟!
    فرید با هیجان زمزمه کرد.
    ـ سال 67،کلاس اول،دبستان امید.
    با این حرف چشمای حاج خانوم ریز شد.
    ـ از شاگردای من بودین؟!
    خوشحال وخندان سرتکان داد.
    ـ وای باورم نمی شه بعد اینهمه سال اینجوری پیداتون کنم. شما منو یادتون نمی یاد؟
    حاج خانوم لبخند محوی زد وگفت:راستشو بخوای نه.اما اگه یه سری به آلبوم عکس دانش آموزام بزنم،حتما می شناسمتون.
    با این حرف،بابا هم بیشتر اصرار کرد وفرید بلاخره رضایت داد وارد خونه بشه.آوا قبل از اومدنش رفت وبا روسری خوش رنگی روی سرش برگشت.مطمئن بودم تحت تاثیر رفتارهای ما چنین عملی ازش سر زده.با علاقه آوا رو معرفی کردم وفرید در حالیکه کارن رو تو بغلش می گرفت با اون وعمه سلام واحوالپرسی کرد.
    حاج خانوم رفت آلبوم عکسش رو بیاره.
    با اومدنش فرید دوباره ازجاش بلند شد.
    ـ راحت باش فرید جان.
    بابا وعمه قرار بود به یه موسسه ی خیریه سری بزنن واسه همین ازمون سریع خداحافظی کردن ورفتند.
    یه فنجون چای جلوی فرید گذاشتم واومدم بهش تعارف کنم چیزی بخوره که دیدم ماشالله اصلا نیاز به تعارف نیست خودش مشغول شده وداره دولپی می خوره وتموم توجهش رو به آلبوم حاج خانوم داده.
    آوا با شیطنت بهم اشاره می داد ودور از چشم فرید از تیپ وچهره اش تعریف می کرد.با بی قیدی فقط لبخند می زدم وچیزی نمی گفتم.کارن خسته وبی حوصله سرشو روی میز گذاشته بود وگهگداری چشماش روی هم می افتاد.
    ـ ببین این نیست؟
    با اشاره ی حاج خانوم فرید بیشتر خودشو به سمت عکس مورد نظر خم کرد.
    ـ آره خودشه.حالا حدس بزنین من کدومشونم.
    اینم حالا این وسط شیطنتش گل کرده بود.حاج خانوم دقت نظر وهوش بالایی داشت.مطمئن بودم زود پیداش می کنه.اما اونقدر محو دیدن عکس شده بود که بدون اینکه یادش باشه پرسید.
    ـ گفتی اسمت چی بود؟!
    چشماش برق زد وبا بدجنسی خندید.
    ـ فرید باقلوا.
    ـ باقلوا؟!...وا مادر فامیلیت باقلوا بود؟
    من وآوا زدیم زیر خنده وفرید ابرویی بالا انداخت.
    ـ نه خانوم معلم.ازبس شیرین بودم بهم می گفتین باقلوا.
    صدای خنده ی ما دوتا بلند شد و کارن یهو از خواب پرید.درحالیکه عذرخواهانه نگاش می کردم ومی خندیدم،دستی به موهاش کشیدم.
    حاج خانوم که تو این موارد اصلا کم نمی آورد گفت: بیا پیدات کردم.ایناهاش ببین.اما اشتباه می کنی. تو فرید باقلوا نبودی.فرید بادوم زمینی بودی.
    بی خیال سرتکان داد ولبخند زد اما من که دیگه از خنده سرخ شده بودم سریع یه لیوان آب واسه خودم ریختم وسرکشیدم.
    فرید با دیدن این حال من خیلی بامزه گفت:چرا می خندین؟مگه بادوم زمینی چشه؟
    خیلی سعی کردم نخندم اما نمی شد.
    ـ حاج خانوم به بادوم زمینی حساسیت داره.
    با این حرفم اونم زد زیر خنده ودیگه حساب کار اومد دستش که سر به سر حاج خانوم ما نذاره.واسه همین دست از شوخی برداشت وحرفاش دیگه جدی شد.
    ـ راستش تو این مدت که مادرم نبود واقعا به شما زحمت دادیم وحسابی پیشتون شرمنده ایم.عزیز جون وخواهرم پس فردا می یان.قراره آخر هفته به همین مناسبت ولیمه بدیم.خوشحال می شیم شمام تشریف بیارین.
    دوتا کارت دعوت هم رو میز گذاشت.
    ـ این برای خونواده ی محترم شما واینم برای شهاب عزیز وخونواده ش.
    حاج خانوم تشکر کرد وآوا ازم در مورد ولیمه دادن سوال کرد.خب بعضی چیزا براش ناآشنا بودن وبالطبع دوست داشت در موردشون بیشتر بدونه.
    فرید از جاش بلند شد ویه دستی کارن رو تو بغلش گرفت.
    ـ دیگه با اجازه رفع زحمت می کنم.
    با این حرف همه مون بلند شدیم ومن بلافاصله گفتم:اگه ایرادی نداشته باشه پس فردا مزاحم عزیز خانوم می شم.دوست داشتم برای استقبال بیام منتها اون ساعت از روز سرکارم وبهم خیلی راحت مرخصی نمی دن.
    ـ ممنون لطف می کنین.هرموقع تشریف بیارین در خدمتتونیم.
    فرید خداحافظی کرد ورفت وما تا شب در مورد این برخورد اتفاقی وآشنا در اومدن فرید وحاج خانوم اونم بعد از سالها ،صحبت کردیم.

    با شروع برنامه ی نوای دل،رادیو رو روشن کردم واز آوا خواستم که بیاد تا گوش بدیم.
    (مطرب عشق عجب ساز ونوایی دارد
    نقش هرپرده که زد راه به جایی دارد
    عالم از ناله ی عشاق مبادا خالی
    که خوش آهنگ وفرحبخش نوایی دارد.
    سلام وشب به خیر عرض می کنم خدمت شما همراهان همیشگی وفرهیخته ی رادیو فرهنگ.من الهه کامران به همراه همکارانم آقایان آرمان نجاتی صدابردار،سید جواد حسینی هماهنگی،پیمان اکبریان ارتباطات وشهاب آزادی تهیه کننده وسردبیر در خدمتتون هستیم...)
    ـ صدای خوبی داره ها.
    به طرفش برگشتم وبا لبخند سرتکان دادم.پخش موسیقی بی کلام با صدای خنده های حاج خانوم یکی شد.از ساعتی که فرید رفته بود مدام با هم در تماس بودن.معلوم نبود چی میگه که اینقدر به مذاق حاج خانوم خوش می یاد.
    شنبه عصر بعد از تموم شدن ساعت کاریم به خونه رفتم تا همراه حاج خانوم به دیدن عزیز بریم.آوا رفته بود دفتر کار بابا ومی خواست از نزدیک با کارهای حقوقی که انجام می داد آشنا شه.
    جلوی خونه شون از آژانس پیاده شدیم.چندتایی پرده نصب شده بود ودر خونه شون نیمه باز بود.اومدم زنگ رو بزنم که فرید با یه چهره ی برافروخته بیرون اومد اما به محض دیدنمون لبخند رو لبش نشست.
    ـ سلام خوش اومدین.سرافرازمون کردین.بفرمایین تو.
    با تعارفش وارد حیاط شدیم.یه خونه که بافت سنتیش رو حتی با وجود آپارتمان های دور وبرش حفظ کرده بود.حیاطش به نسبت خونه ی ما کوچیک تر بود وباغچه های باریک داشت.
    اولین چیزی که با ورود به اون خونه توجهمو جلب کرد شیدا بود که شال پشمی بلندی رو دور خودش پیچیده بود وداشت با مرد قدبلندی که ابروهاش تو هم گره خورده بود،حرف می زد.از نزدیکی وصمیمیت بیش از حدشون می شد حدس زد اون مرد وحید همسر فعلی شیدا باشه.یعنی برادر بزرگتر فرید که اتفاقا اصلا شباهتی به اون نداشت.
    گاهی اوقات واقعا تو کار این خونواده می موندم.چطور شیدا بعد طلاق از یه برادر وازدواج با اون یکی هنوز به این خونه رفت وآمد داشت؟همه چیز عجیب وغیرقابل باور به نظر می رسید.
    فرید به گرمی مارو همراهی کرد.دیدم که شیدا واسه یه لحظه برگشت وبهت زده نگاهمون کرد اما سریع روش رو برگردوند ومشغول صحبت شد.از گوسفند ذبح شده ای که داشتند گوشه ی حیاط پوستش رو می کندند و رفت وآمد زیاد آدمها مشخص بود چندساعتی بیشتر نیست که از اومدن عزیز ودخترش میگذره.
    جلوی در خونه که رسیدیم فرید مادرشو صدا کرد وعزیز خانوم پیچید تو اون چادر سفید وصورت نورانی برای استقبال از ما جلو اومد.
    ـ زیارت قبول عزیز خانوم.
    دستشو انداخت دور گردنم وسرمو خم کرد وپیشونیمو بوسید.
    ـ قربونت برم دخترم.انشالله قسمت شما بشه با همسرت تشریف ببری.
    دسته گل وشیرینی ای که خریده بودم رو به دست فرید که داشت با علاقه نگام می کرد، دادم وبا خواهرش سلام واحوالپرسی کردم.عزیز داشت با حاج خانوم حرف می زد ودر همون حین تعارف میکرد بریم داخل.منم با همراهی خواهر فرید که حالا می دونستم اسمش مینو هست وارد خونه شدیم.
    ـ من وعزیز رو تو این مدت واقعا شرمنده ی خودتون کردین.داداش بهم گفت چقدر زحمت کشیدین.راستش از وقتی این قضیه ی دکتر رفتن کارن جدی شد دورادور پیگیر بودم وخبر دارم که چقدر بهتر شدن این وضعیت رو مدیون شماییم.
    به چهره ی مهربونش که با عزیز مو نمی زد خیره شدم ولبخند زدم.
    ـ من کار خاصی نکردم.اگه راهنمایی های دکتر فهیم نبود همینقدرم نمی تونستم کمک کنم.
    با اومدن یه سری مهمون جدید مینو با عذرخواهی از جاش بلند شد وتنهام گذاشت.چشم چرخوندم تا کارن رو ببینم که یهو دستای کوچیکش دور گردنم حلقه شد.با محبت بازوشو گرفتم و اونو به سمت خودم کشیدم.
    ـ سلام خاله جون.کجا بودی؟
    ـ همینجا...داشتم بازی می کردم.
    ـ با بچه ها؟!
    سرتکان داد .وبا این واکنش دلگرم وامیدوار لبخند رو لبم نشست.خوشحال بودم از اینکه می دیدم رفتارش نسبت به چند ماه قبل خیلی بهتر شده.شخصی کنارم نشست.از عطر تند وآشناش سریع نگاهم به سمتش چرخید.شیدا داشت با پوزخند به ما نگاه می کرد.
    ـ خیلی خوش اومدین خانوم مربی.می بینم همه جوره تو رابطه با کارن پیشرفت داشتین.دکترش که ازتون حسابی تعریف می کرد.
    تقریبا یه جورایی تو مرکز توجه جمع قرار گرفته بودیم وچون اون آهسته حرف می زد نمی تونستم عکس العمل تندی نشون بدم.کارن دستمو گرفته بود و هر از چندگاهی به حالت عصبی فشار می داد.کاملا مشخص بود این برخورد اونو تحت تاثیر قرار داده.نمی خواستم طعنه هاش رو بی جواب بذارم اما به خاطرمراعات حال کارن فقط به روش لبخند زدم وگفتم:من برای بهتر شدن پسرکوچولوی شما هر کاری که لازم باشه انجام می دم.
    می خواستم با این حرف آرومش کنم.اما ظاهرا بی فایده بود.سر خم کرد وبا تمسخر زیر گوشم گفت:این بهتر شدن شامل حال فرید هم می شه؟آخه می بینم ازوقتی باهاتون درارتباطه حسابی تغییر کرده.
    فقط نگاش کردم واون با نفرت زمزمه کرد.
    ـ از اون اولشم می دونستم چه نیتی پشت این حس انسان دوستانه هست.پسرم رو بهونه قرار دادی تا به اون نزدیک شی.اما اشتباه می کنی جونم. این گوری که توبالا سرش داری گریه می کنی هیچ مرده ای نداره.
    تو نی نی چشمای عسلیش خیره موندم.از نگاهش کاملا پیدا بود چقدر می تونه تو ادامه دادن یه بحث ودعوا به راه انداختن،بی پروا باشه.واسه همین سکوت کردم وحرفی نزدم.گاهی سکوت کوبنده تر از هر حرفیه.
    حاج خانوم که با فاصله ی کمی کنارم نشسته بود وبا تیز بینی برخورد شیدا رو زیر نظر داشت،از جاش بلند شد وخواست که کم کم رفع زحمت کنیم.هرچی عزیزاصرار کردواسه شام بمونیم،دعوتشو رد کردیم ودر نهایت جلو چشمای پر از کینه ونفرت شیدا سوار ماشین فرید شدیم واون مارو به خونه رسوند.
    دم در اول حاج خانوم پیاده شد.فرید از فرصت به دست اومده استفاده کرد ورو به من گفت:مطمئنم دیدن شما تو خونه ی عزیز برای شیدا عجیب وسوال برانگیز بوده.شاید انتظار نداشت ببینه یه رابطه ای تا این حد صمیمی بین ما وجود داره.پس ازتون پیشا پیش به خاطر حرفایی که احتمال داره بزنه وسؤتفاهم بوجود بیاره معذرت می خوام.
    نمی دونم چرا از کلمه ی سؤتفاهم اصلا خوشم نیومد وناخودآگاه ابروهام تو هم گره خورد.مطمئن بودم همه چیز به اون حس ناشناخته ای که درگیرش شده بودم ارتباط پیدا می کرد واینکه دلم می خواست واقعا یه چیزی جدی تر از یه سؤتفاهم بینمون باشه.

    ـ نیاز به عذرخواهی نیست آقای آذریان.چرا باید به خاطر یه مشت حرف،بی دلیل ناراحت شم؟مهم اینه که ما می دونیم بینمون چیزی نیست.در مورد برداشت وقضاوت دیگران هم کاری ازمون ساخته نیست.بهتره بذاریم توهمون تصور اشتباهشون بمونن.
    راستش این جوابم یه جورایی لجوجانه واز رو خشم زود گذر بود اما تاثیر خودشو گذاشت.احساس کردم با این جواب حالش کمی گرفته شد واینباراونم اخم کرد.زیر لب خداحافظی کردم واز ماشین پیاده شدم.بدون اینکه بگم نگران حرفای اون زن نباشه چون امروز حسابی از خجالتم در اومده.
    آوا تصمیم داشت تا مدتی که ایران هست به چندتا شهر توریستی سفر کنه.واسه همین دنبال یه تور ایرانگردی خوب بود.به نظرم رسید این بهترین فرصتیه که می شه برای بابا واون قائل شد تا بعد اینهمه سال دوری بهم نزدیک تر شن.واسه همین به اصرار زیاد ،بابا رو راضی کردم همراهش به این سفر هشت روزه که شهاب براشون تدارک دیده بود،بره.
    آخر هفته هم من وحاج خانوم وخونواده ی عمه به مراسمی که فرید دعوتمون کرده بود رفتیم.اونجا هم باز شیدا با دیدنم رو ترش کرد و از اول تا آخر مراسم چشم ازم برنداشت.
    با اومدن شنبه وشروع یه هفته ی دیگه که یکی از پرکارترین وشلوغ ترین هفته های سال برای ما بود، اوضاع مهد برام غیرقابل تحمل تر از همیشه به نظر می اومد.مخصوصا اینکه مادر کارن ظاهرا با شهلا تماس گرفته ویه سری حرفای نامربوط در مورد من وفرید زده بود.شهلا از این موضوع عصبی به نظر می رسید ومدام بهم می گفت بهتره دیگه تا این حد پیگیر بیماری کارن نباشم وبه کار خودم برسم.چون اگه این حرف همه جا بپیچه وبه گوش خانوم همایی برسه اوضاع اینبار به نفع من نخواهد بود.
    داشتیم بچه هارو واسه جشن یلدا آماده می کردیم که خانوم همایی منو احضار کرد.از شهلا بعید نبود اما بیشتر احتمال دادم مادر کارن شخصا پیش خانوم همایی ازم بدگویی کرده باشه.
    نمی دونستم دقیقا چرا اینقدر با من بده.اگه پای فرید در میون بود پس چرا ازش جدا شد؟اگرم به خاطر چندتا برخورد بدگذشته کینه به دل گرفته که اونوقت اینهمه دشمنی به نوعی دوراز ذهن وبعید می اومد.
    با تقه ای که به درزدم،وارد دفترش شدم و رو یکی ازاون مبلایی که همیشه ازشون بدم می اومد نشستم.فضای تنش برانگیزی بود وخانوم همایی بی حوصله تر از همیشه به نظرمی رسید .حس وحال متهمی رو داشتم که تو یه دادگاه به جایگاه فراخونده شده.
    ـ خانوم آذریان چند دقیقه پیش باهام تماس گرفت.یه سری حرفای عجیب وغریب زد.در واقع ازت به نوعی شکایت کرد.با دلیل های مسخره و غیرمنطقی.اما با این وجود همین حرفا وگلایه ها وادارم کرد ازت بخوام اینجا باشی تا با هم حرف بزنیم.ببین عزیزم ازت توضیح نمی خوام.متهمت هم نمی کنم.حتی اگه این حرفای خاله زنکی به نوعی هم درست باشه به من ارتباطی پیدا نمی کنه.چون این زندگی خصوصی توئه.اما وقتی این مسائل به محیط مهد کشیده می شه ومربی من زیر سوال میره دیگه نمی تونم سکوت کنم وچیزی نگم.من کسایی مث اون زن رو خوب می شناسم.می دونم وقتی بخوان به چیزی پیله کنن تا کجاها پیش می رن.ازت می خوام این قضیه رو خودت یه جوری حلش کنی.راستش اصلا دلم نمی خواد دیگه دراین مورد حرفی تو مهد پیش بیاد.
    با اولتیماتوم خانوم همایی حسابی بهم ریخته بودم.اصلا دلم نمی خواست با شیدا درگیر شم.نمی دونستم برای حل این مشکل چه راهکاری وجود داره.دشمنی علنی اون زن واقعا برام جای سوال داشت.باید با فرید حرف می زدم.به نظرم ادامه ی این همکاری ونزدیک شدن به هم به نوعی میسر نبود.یه طرف خودم بودم که کاملا حس می کردم برام همه چیز دیگه مثل روز اول نیست وطرف دیگه فرید بود که مطمئن نبودم اینهمه توجه وصمیمیتش بی منظوره.شهاب وحاج خانوم هم که در مورد رابطه ی ما هرکدوم نظر خاص خودشون روداشتن.
    عصر موقع تعطیل شدن بچه ها رفتم پایین وبا دیدن فرید ازش خواستم که با هم حرف بزنیم.مجبور شد یه ده دقیقه ای تو ماشینش منتظرم بمونه.داشتیم با منیژه از پله ها پایین می اومدیم ومن در مورد تصمیمی که گرفته بودم حرف می زدم.
    ـ به نظرت چطوره؟اینطوری بگم ناراحت نمی شه؟
    چپ چپ نگام کرد.
    ـ به فرضم که ناراحت شه.چه اهمیتی داره.پای آبروی تودر میونه دختر.واسه یه بارم شده به فکر خودت باش.
    ـ اصلا نمی فهمم این زن ازمن چی می خواد.مگه من جز کمک به کارن دارم چی کار می کنم؟
    رو پاگرد وایساد وعمیق نگاهم کرد.
    ـ من نمی دونم اون دنبال چیه.اما اینو مث اون حس میکنم که ادامه ی این رابطه به چی ختم می شه.این ظلم رو درحق خودت نکن ندا.اون مرد ارزششو نداره.
    نمی دونم چرا واسه اولین بار نه چیزی رو انکار کردم نه برداشتی که داشت رو زیر سوال بردم.این حال خودمو نمی فهمیدم.همه شو گذاشتم پای روحیه ی داغون واوضاع بهم ریخته ام.
    منیژه جلوی در ازم خداحافظی کرد ورفت.فرید با دیدنم از ماشینش پیاده شد وبه سمتم اومد.کارن رو صندلی عقب بالا وپایین می پرید وشیطنت می کرد.
    ـ نگران شدم خاله ندا.چیزی شده؟
    پرواضح بود که ازچهره ی جدی وناراحتم فهمیده اوضاع چندان رو به راه نیست.
    ـ باید با هاتون حرف بزنم.
    ـ بفرمایین سوار شین.توراه صحبت می کنیم.
    سریع واکنش نشون دادم.
    ـ نه ممنون نمی تونم باهاتون بیام.راستش...
    ـ جاما؟!
    با شنیدن صدای آشنای کسی که دلم برای دیدنش مدتها می شد که تنگ بود،باقی حرفمو خوردم وبه عقب برگشتم.یک جفت چشم فیروزه ای مشتاق بهم زل زده بود وبا لبخند نگام می کرد.

    تقریبا به سمتش دویدم وازپشت صدای ناباور وبهت زده ی فرید رو شنیدم که زیر لب زمزمه کرد.
    ـ جاما؟!!
    ـ سلام ابراهیم.کی اومدی؟
    یه دسته گل کوچیک رز که کاملا می شد حدس زد از یکی از بچه های گلفروش سر چهارراهها خریده،به سمتم گرفت.
    ـ سلام خوبی؟ دیشب رسیدم.
    گل هارو به بینیم نزدیک کردم ویه نفس عمیق کشیدم.
    ـ دلم برات تنگ شده بود.
    ـ منم همینطور.
    ـ خاله ندا؟!
    باصدای فرید یه لحظه هول شدم وبه عقب برگشتم.
    ـ وای آقای آذریان شرمنده.حواسم پرت شد.درمورد اون موضوع بعدا صحبت می کنیم.
    چندقدم جلو اومد وبا دقت ابراهیم رو برانداز کرد.
    ـ معرفی نمی کنین؟
    با محبت به سمت ابراهیم چرخیدم وگفتم:دوست عزیز وآشنای خونوادگیمون ابراهیم.ایشونم آقای آذریان پدر یکی از شاگردام.
    دومرد با هم دست دادن وابراهیم با تعجب به چهره ی فرید زل زد.لابد انتظار داشت بدونه اون مرد با من چیکار داره.
    ـ خب من دیگه می رم.در مورد اون قضیه هم که قرار بود صحبت کنیم یه قراری میذاریم ومفصل حرف می زنیم.
    سرتکان دادم.
    ـ باشه...سرفرصت حتما باهاتون تماس می گیرم.
    نگاهش هنوز به ابراهیم بود.زیر لب خداحافظی کرد وبه سمت ماشینش رفت.کارن از پشت شیشه باتعجب به من ومرد ناآشنایی که کنارم ایستاده بود نگاه می کرد.
    ـ از شهاب شنیدم حسابی خودتو درگیر مهد وشاگردات کردی.
    به سمتش برگشتم ونامطمئن لبخند زدم.
    ـ نه بابا اینجوری هام نیست.شهاب همیشه عادت داره همه چیزو زیادی بزرگ کنه.
    ـ ماشین آوردم.بیا سوارشیم تو راه با هم حرف می زنیم.
    ـ از بوسنی چه خبر؟
    درو برام باز کرد.با تشکر سوار شدم.سریع ماشین رو دور زد واز سمت خودش سوار شد.
    ـ خبر خاصی ندارم.این روزا درگیر پروژه ی تعمیر ومرمت چندتا مسجد تاریخی هستیم که تو جریان جنگ حسابی آسیب دیدن وکسی نبوده از اون موقع تا حالا به دادشون برسه.
    بادودلی پرسیدم.
    ـ از یحیی خبری نداری؟
    ـ نه هنوز هیچی.انگار آب شده رفته تو زمین.بچه ها احتمال اینو می دن که با مدارک جعلی ازکشور خارج شده البته این ادعا چندان هم معتبر نیست.هنوز احتمال داره که تو خود بوسنی باشه.
    با ناامیدی نگاهش کردم.
    ـ اگه چنین احتمالی وجود داشت اون حتما به سربرنیتسا برمیگشت تا بفهمه چه بلایی سر ما اومده.اما همسایه ها می گن همچین شخصی بهشون مراجعه نکرده.
    ابراهیم وارد خیابون اصلی شد وتقریبا پشت ماشین فرید قرار گرفت.
    ـ حاج خانوم گفت چرا اینقدر زود برگشتم؟
    نگاهم به کارن بود که سرشو باحسرت رو دستاش گذاشته وبه ما نگاه می کرد.
    ـ نه نگفت.منم چیزی نپرسیدم.
    ـ این یعنی اینکه نمی خوای چیزی هم بدونی؟
    یه لبخند معذب رو لبم نشست.
    ـ دیوونه شدی پسر؟این چه حرفیه؟خودتم خوب می دونی که چقدر برات احترام وارزش قائلم.
    ـ راستش من یه تصمیم خیلی مهم گرفتم و واسه این تصمیم نظر تو رو هم می خوام.البته یکم این موضوع غیرمنتظره ست اما خب از خیلی وقت پیش درگیرش بودم وحالا می بینم دیگه نمی تونم بیشتر از این سکوت کنم وحرفی نزنم.
    احمق نبودم که نفهمم منظورش از این حرفا چیه.اتفاقا مدتها بود که چنین چیزی رو تو نگاه شیفته وعلاقه مندش می دیدم.با این حال مثل هردختر دیگه ای بی اراده سرخ شدم وپرسیدم.
    - چه تصمیمی؟
    ـ هوچتِ لی سه اوداتی زا منه؟!(با من ازدواج می کنی؟!)
    نگاهم تو نگاه کارن قفل شده بود وقلبم سنگین وآهسته می زد.زبونم نمی چرخید حرفی بزنم.سکوتم باعث هول شدنش شد.
    ـ ببین ازت انتظار ندارم اینقدر زود جوابمو بدی.خوب فکر کن باشه؟درضمن اینم می دونم که با وجود بزرگ شدنت تو یه خونواده ی ایرانی دوست داری با فرهنگ اونا با این مسئله روبرو شی.من قبلا با حاج خانوم مفصل صحبت کردم.اونم تمایل داشت اول نظر مثبت تورو جلب کنم وبعد پاپیش بذارم.فعلا یه سه هفته ای رو اینجا هستم.تو این مدت بشین وفکر کن.اگه نظرت مثبت بود اونوقت بیشتر مرخصی می گیرم تا برای صحبت های جدی تر همراه خونواده ام بیایم خونه تون.چطوره؟
    دستپاچه گفتم:چی بگم والله؟من هنوز گیجم.
    یکی از همون لبخندهای شیرین خاص خودش رو زد.
    ـ سخت نگیر دختر خوب.
    چیزی نگفتم واون با سرعت از ماشین فرید سبقت گرفت وما اونا رو بین ترافیک روونی که وجود داشت جا گذاشتیم.جلوی در خونه نگهداشت وکاملا به سمتم چرخید.
    ـ دیگه از تنهایی خسته شدم.دوست دارم مث بقیه ی دوستام یه خونواده تشکیل بدم وزندگیمو باکسی که دوستش دارم شریک شم.واز اونجایی که اون شخص عزیز تویی خوشحال میشم اگه جوابت مثبت باشه.می دونم زندگی با من کار آسونی نیست اما همه ی سعیمو می کنم حضورم همیشه تو زندگی مشترکمون پررنگ باشه.
    خجالت زده سرمو پایین انداختم.
    ـ مطمئن باش درموردش خوب فکر میکنم.اما ابراهیم یه چیزایی تو زندگی من هست که دل کندن ازشون کار ساده ای نیست وازدواج با تو منو یه جورایی به این کار مجبور می کنه.پس بهم حق بده نتونم زودتر از همین سه هفته ای که درنظر گرفتی جوابت رو بدم.
    ـ نِما پروبلما بِبا.چِکام.(مشکلی نیست عزیزم.من منتظر می مونم.)
    ازماشین پیاده شدم ودستی براش تکان دادم وبه سمت خونه رفتم.سرم شده بود عینهو بازار مسگرها وحسابی ذهنم مشغول بود.از یه طرف فرید واحساسی که به اون وکارن داشتم وگذشته اشو ورفتارهای غیرعادی شیدا از طرف دیگه خواستگاری ابراهیم وفرصت سه هفته ای که براش وجود داشت.این میون انتظار برای رسیدن خبری از یحیی وسوال هایی که ازناگفته های زندگی ماما وبابا مسعود وجود داشت هم که نگو.نمی دونستم باید دنبال جواب برای کدومشون باشم.واسه اولین بار تو زندگیم احساس می کردم یه جورایی کم آوردم ونیاز به این دارم که یکی بهم بگه دقیقا چیکار باید بکنم.

    اولین کاری که به محض ورود به خونه انجام دادم صحبت با حاج خانوم در مورد پیشنهاد ابراهیم بود.لااقل تو این یه مورد اون می تونست بهم خیلی کمک کنه.
    ـ شما میگین من چیکار کنم؟
    ـ این تردید توی نگاهت داره کار رو سخت می کنه جاما.بهتره اول ببینی چی میخوای وچی تورو بیشتر توی زندگی خوشحال میکنه؟ابراهیم پسر فوق العاده خوبیه.هموطنته وحرف دلت رو میفهمه.این چند سال آشنایی هم خودش یه امتیاز مثبت برای هردوتونه.ازدواج با اون به نظر کار عاقلانه ای می یاد.هرچند این تصمیم مشکلات خودش رو هم داره.که یکیش برگشتن به کشورت ودور از ما زندگی کردنه.که این هم برای ما وهم برای تو مشکله.واینکه باید بدونی وقتی همسرش شدی باید همپای اون تلاش کنی چون اون زندگی وکارش خیلی سخت به هم گره خورده.
    سرمو با ناراحتی پایین انداختم.
    ـ نمی دونم باید چه تصمیمی بگیرم.گیجم به خدا.من همه ی حرفاتون رو قبول دارم.مطمئنم که شما از میزان علاقه ی من به ابراهیم هم خبر دارین.اما اینکه این علاقه تا چه حد می تونه رو تصمیمم تاثیر گذار باشه راستش چندان مطمئن نیستم.من همیشه اونو به خاطر هدف وآرمانی که داره تحسین کردم اما این سبک زندگی یه جورایی منو می ترسونه.نمی دونم اگه بهش جواب مثبت بدم وبرگردم به کشورم می تونم با کارش کنار بیام یا نه.
    ـ باهاش بیشتر صحبت کن جاما.با وجود شناختی که از هم دارین باز این صحبتا ضروریه.چون اینبار باید نه از دید یه دوست بلکه از دید همسر آینده ات بهش نگاه کنی وبا اون حرف بزنی.
    حرفاش تماما منطقی ودرست بود.باید خوب فکر می کردم واحساسی تصمیم نمی گرفتم.
    حوالی ساعت هشت شهاب اومد تا یه سر بهمون بزنه. به محض دیدنم خندید وبا بدجنسی گفت:چطوری عروس خانوم؟
    ـ خبرها بهت رسید که اینجا پیدات شده نه؟
    روکاناپه نشست وریموت تلویزیون رو برداشت.
    ـ خبرها که خیلی وقته رسیده.اومدم که بپرسم بلاخره وکیلم یا نه؟حالا تصمیمت چیه؟
    چشمام از تعجب گرد شد.
    ـ شهاب حالت خوبه؟مث اینکه همین امروز بهم پیشنهاد داده.انتظار داری همین الان جوابش رو بدم؟
    ابرویی بالا انداخت ومشکوک نگام کرد.
    ـ یعنی تو اصلا انتظار شنیدنش رو نداشتی؟من که قبلا بهش اشاره کرده بودم.
    بی تفاوت شونه بالا انداختم وبه صفحه ی تلویزیون خیره شدم.
    ـ هرچقدرم که تو این مورد مطمئن بودم باز شنیدنش شوکه ام کرد.
    ـ حالا این تن بمیره بگو نظرت چیه واقعا؟من که می دونم ازش خوشت می یاد اما...
    باقی حرفشو خورد وبهم زل زد.طلبکارانه گفتم:خب چرا ادامه نمی دی؟تو که خوب بلدی ببری وبدوزی.یهو تنمم کن وخلاص.حالا این اما که گفتی واسه چی بود؟
    ـ احساس میکنم یه جورایی مرددی.
    ریموت رو از دستش کشیدم وشبکه رو عوض کردم.
    ـ نباید باشم؟
    ـ این تردید به حضور شخص دیگه ای تو زندگیت مربوط نمی شه؟
    سریع به سمتش برگشتم وناباورانه پرسیدم.
    ـ چطور مگه؟!
    ـ توهمیشه از ابراهیم خوشت می اومده اینو نمی تونی انکار کنی.
    ـ بهش احترام میذارم وبراش ارزش قائلم.منکر اینم نمی شم که دوستش دارم اما فقط به عنوان یه دوست.
    دستاشو تو هم قلاب کرد وصاف نشست.
    ـ خب همینه دیگه.اگه تا چند وقت پیش این سوال رو ازت می پرسیدم باید حسابی سرخ وسفید می شدی تا جواب بدی اما حالا خیلی رک داری میگی اون برات فقط یه دوسته.این یعنی اینکه پای شخص سومی وسطه که ازقضا شامه ی قوی من حضور فرید رو وسط این ماجرا حس میکنه.
    بی هوا دستی تکان دادم.
    ـ به اون چه ربطی داره...برو بابا دلت خوشه.
    ـ بی خیال هرطور دوست داری حساب کن.اما شهاب آزادی به این آسونی اشتباه نمی کنه.نمی دونم چی باعث می شه منکر این قضیه شی.شاید شرایط خاصش یا شخصیت عجیب وغریبش مرددت میکنه اما مطمئنم یه اتفاقایی این وسط افتاده وتو نمی تونی زیرش بزنی.
    حرفاش حسابی منو به فکر فرو برد.
    هنوزم اولتیماتوم خانوم همایی رو از یاد نبرده بودم.باید به بهونه ی اونم شده با فرید حرف می زدم.حالا دیگه احساس می کردم یه جورایی حقمه که بدونم اوضاع دقیقا از چه قراره.
  10. #10
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    چرت فکریم با حرفی که شهاب زد پاره شد.
    ـ میگما جای دایی وآوا واقعا خالیه .ازوقتی رفتن خونه حسابی سوت وکور شده.
    با بدجنسی پرسیدم.
    ـ این موضوع بدجوری اذیتت می کنه مگه نه؟
    ـ چطور؟!
    با خنده گفتم:آخی دلتگش شدی داداشی؟قیافه ات تابلو داره راهنما می زنه.
    با حرص نفسشو فوت کرد.
    ـ خوبه حالا یه چی گفتم.همیشه عادته فوری از حرفام منظور بگیری.
    ـ ای بر منکرش لعنت.این خط اینم نشون ندا نیستم اگه ندونم تو اون دلت چی میگذره آقا شهاب.حالا بگو ببینم دوست نداری بدونی نظرش در موردت چیه؟
    مشتاقانه به سمتم نیم خیز شد.
    ـ خب نظرش چیه؟
    ریز خندیدم.
    ـ اینو که نمی دونم اما خب اگه بخوای ازش می پرسم.
    خودشو عقب کشید وچپ چپ نگام کرد.بدجوری ازم رودست خورده بود.
    ـ نامرد.
    دستمو گذاشتم زیر چونه امو وبا التماس گفتم:جون من بگو قضیه تا چه حد جدیه.خدارو چه دیدی شاید سبب خیر شدم ویه قدمی برات برداشتم.
    با تردید نگام کرد.
    ـ نمی ری که به حاج خانوم یا دایی چیزی بگی؟!
    واسه ش یه چشم غره ی درست ودرمون اومدم.
    ـ دستت درد نکنه.یعنی تو منو اینجوری شناختی؟من کی دهن لقی کردم که این دومین بارش باشه؟
    ـ خب بابا حالا قهر نکن.قضیه ای درکار نیست.بیشتر یه حسیه که یادگار دوران کودکیه.یه علاقه که تا خواست پا بگیره طلاق دایی وشکوه خانوم آتیش زد به پرو بالش وهمه شو سوزوند.فکر می کردم دیگه ازش چیزی باقی نمونده اما بادیدن دوباره ی آوا همه چیزدوباره برگشت به همون روزا و همون حس که حالا می شد بهش بیشتر از قبل پر وبال داد اما...نتونستم در موردش با آوا صحبت کنم.می ترسم از حرفام ناراحت شه.دلم نمی خواد دیگه چیزی این صمیمیت ونزدیکی دوباره رو از بین ببره.
    ـ پس تصمیم جدی در موردش نداری.
    دستی تو موهاش کشید وکلافه جواب داد.
    ـ هیچ فکری به ذهنم نمی رسه.مامان اصرار داره هرچه زودتر ازدواج کنم.دیگه سی سالم شده وداره کم کم دیرمی شه.اما اینکه اون علاقه ی قدیمی منجر به چنین تصمیم بزرگی بشه خب نمی تونم الان با قاطعیت نظر بدم.باید خوب فکرامو بکنم اما با این وجود ترجیح می دم دختری مثل آوا همسرم باشه.
    ـ این خیلی خوبه.به نظرم بشین فکرات رو بکن ویه تصمیم جدی بگیر.اگه بخوای کمکت می کنم.دوست داری ببینم مزه ی دهن اونم چیه؟
    ـ خب بدم نمی یاد بدونم...یعنی این کارو برام می کنی؟
    یه نگاه خواهرانه بهش انداختم وبا اطمینان سرتکان دادم.
    ـ حتما.نگران نباش.
    قرار بود فردای اون روز من وفرید سری به دکتر فهیم بزنیم.برای اولین بار دلم نمی خواست اونو تو این ملاقات همراهی کنم.اما گفتن یه سری حرفا ضروری بود.من باید می فهمیدم قضیه دقیقا از چه قراره تا تکلیف دلمو روشن کنم.راستش دیگه از حرفا وطعنه های این واون خسته شده بودم.
    اون روز کارن تا ظهر بیشتر نموند وعزیز خانوم به دنبالش اومد.با فرید تماس گرفتم تا ساعت چهار جلوی در مهد منتظرم باشه.گزارشمو ازقبل آماده کرده بودم تا به دکتر تحویل بدم.
    به محض اومدنش از منیژه خداحافظی کردم ودر برابر چشمای نگران ودلواپسش سوار ماشین فرید شدم.
    ـ سلام خسته نباشین.ببخشین منتظرتون گذاشتم.
    خیلی خشک ورسمی جواب داد.
    ـ ممنون .نه زیاد منتظر نشدم.
    تو طول مسیر سکوت سنگینی بینمون جریان داشت.نمی دونستم باید از کجا شروع کنم.ظاهرا صبر اونم دیگه تموم شده بود چون بی طاقت گفت:خب من منتظرم که حرفاتونو بشنوم.
    کمی این پا واون پا کردم وبا تردید گفتم: راستش با وجود اینکه دلم نمی خواد اما دیگه نمی تونم بیشتر از این باهاتون همکاری کنم.
    مجبور بودم باهاش اینجوری حرف بزنم میخواستم به نوعی با این واکنش وادارش کنم تا بلاخره حرف بزنه.
    چشماش ناخودآگاه ریز شد.برگشت ومشکوک نگاهم کرد.
    ـ این موضوع که به حضور اون آقا ربطی نداره؟!اسمش چی بود؟...ابراهیم درسته؟
    سریع انکار کردم.
    - نه قضیه چیز دیگه ایه.تو محیط کارم یه سری برخورد های ناراحت کننده بوجود اومده.
    - که طبق معمول به من مربوط می شه .
    چیزی نگفتم.کلافه وعصبی رو فرمون ماشین ضرب گرفت.
    - مطمئن بودم بلاخره یه روزی تحت تاثیر اون حرفا قرار می گیرین...من ساده رو بگوکه فکر می کردم واسه اولین بار کسی پیدا شده که به دور از اون قضاوت ها خودمو باور داشته باشه.
    ـ مسئله اصلا اون قضاوت ها نیست آقای آذریان.هرچند هنوزم برام مث یه سوال بی جواب مونده.راستش...
    حرفمو قطع کرد.
    ـ به فرض که جوابش رو گرفتین اگه این جواب قانع کننده نبود اونوقت چی؟
    ـ دیگه دنبال جوابش نیستم.اونم بعد کاری که همسر سابقتون کرده.
    ناغافل پاشو گذاشت رو ترمز وبا بهت به سمتم چرخید.ماشین پشت سرمون با بوق کشیده وسرسام آوری از کنارمون گذشت.
    ـ اون چی کار کرده؟!
    ـ بامهد تماس گرفته ویه سری حرف نامربوط سرهم کرده وتحویل مدیرمون داده.دیروز به خاطر این موضوع به دفترش احضار شدم وخانوم همایی خیلی جدی بهم اخطار داد این مشکل رو بی سرو صدا حل کنم.راستش من نمی دونم نیت شیدا از این کارها چیه.مگه یه آدم تا چه حد میتونه کینه ای باشه که بخواد بخاطر دوتا برخورد بد تا این حد آبروی یه نفر رو زیر سوال ببره.
    دستشو با خشم رو پاش مشت کرد وزیر لب گفت: لعنتی...من می دونم دلیل اون از این کارها چیه.مطمئن باشین این دشمنی حتی یه درصدم به شما ارتباطی پیدا نمی کنه.اون می خواد منو به بازی بگیره واذیتم کنه.می دونه رو شما چقدر حساسم واسه همین می خواد یه جوری بابت گذشته ها از این نقطه ضعفم نهایت استفاده رو ببره وازم انتقام بگیره.
    با تردید زمزمه کردم.
    ـ مگه انتقامی بدتر از ازدواج با برادرتون هم وجود داره؟
    با ناراحتی سرتکان داد.
    ـ می بینم شما هم چندان از گذشته بی خبر نیستین.
    جوابش با طعنه بود. سعی کردم با شوخی این جو رو عوض کنم.

    ـ خب اینودیگه باعرض شرمندگی مدیون دهن لق همسر سابقتونم.شما نمی تونین بابتش به من خورده بگیرین.
    لبخند غمگینی رو لبش نشست وقلبم بی اختیار فشرده شد.
    ـ حالا تصمیم تون چیه؟واقعا دیگه نمی خواین ادامه بدین؟می دونین این کار چه بلایی سر کارن می یاره؟
    با غصه نگاهمو ازش دزدیدم.
    ـ ما به هم خیلی وابسته شدیم واین اصلا درست نیست.حضور من تو زندگی اون که همیشگی نمی تونه باشه بلاخره باید جایی این وابستگی تموم شه.
    به سردی گفت:بله حق باشماست.
    دیگه صحبتی نکرد وتا رسیدن به کلینیک آهنگ غمگینی رو با سوت زد وحسابی داغ دلمو تازه کرد.قبول داشتم که تند رفتم اما این برای هردومون لازم بود.اونکه نگفته بود دقیقا چه احساسی به من داره.خودمم که هنوز نمی دونستم از این رابطه چی میخوام یا اصلا چه حسی می تونم به این مردی که کنارم نشسته داشته باشم.بی انصافی بود اگه همه چیز رو به عادت کردن بهش، ربط می دادم.حتما این وسط چیزی تغییر کرده بود که حاج خانوم وشهابم متوجهش شده بودن.پس با اینحال ادامه دادن این رابطه یه جورایی درست نبود.
    دکتر بعد مطالعه ی گزارش های ما عینکشو روبینیش جا به جا کرد وگفت:خب مثل اینکه روند درمانی کارن عالی بوده وهمه چیز ظاهرا اینطور نشون می ده که اون داره حالش روز به روز بهتر می شه.اما یه مسئله ی نگران کننده این میون وجود داره.اونم وابستگی شدید کارن به شماست خانوم فراهانی.
    نگاه تیزبین ودقیقش صاف چشمای گریزون منونشونه گرفت.
    ـ واین رو،هم تو گزارش هردوتون دیدم وهم تو مصاحبه های هفتگیم با اون بچه بهش رسیدم.وابستگی ای که علی رغم هشدارهای من بوجود اومده ومتاسفانه ما هنوزنمی دونیم تبعاتش چقدر می تونه بد باشه.
    سرمو باشرمندگی پایین انداختم.
    ـ متاسفانه منم بهش وابسته شدم.یعنی وقتی که فکرمی کنم روزی برسه که باید ازش دل بکنم حسابی بهم می ریزم.
    سنگینی نگاه فرید رو،روی خودم حس می کردم اما جرات نداشتم سربلند کنم وتو چشماش خیره شم.خب من قبل از اومدنمون پیش دکتر، خیلی صریح ورک گفته بودم که دیگه نمی خوام این وابستگی ادامه پیدا کنه وحالا اعتراف به این موضوع مطمئنا براش جای سوال داشت.
    دکتر یه سری راهکار ارائه داد. مثل کم کردن توجهم به کارن وبها دادن به رابطه ای که اون بادیگران برقرار می کنه.باید مدام تشویقش می کردم دامنه ی این ارتباط رو بزرگ وبزرگتر کنه.
    موقع برگشت فرید خیلی بی هوا پرسید.
    - در مورد پنج شنبه ها باید چیکار کنیم؟
    ـ اگه اجازه بدین تا مدتی این ملاقات ها همینطوری ادامه پیدا کنه تا ببینیم بعدا باید چیکار کنیم.راستش این روزا حسابی فکرم درگیره.بهم فرصت بدین تا بتونم رو این موضوع با یه ذهن بدون مشغله وحواس جمع فکر کنم.
    با تردید پرسید.
    ـ این مشغله به حضور اون آقا تو زندگیتون مرتبط نیست؟!
    برگشتم وخیلی جدی بهش زل زدم.
    ـ چرا اتفاقا هست اما دلم نمی خواد در موردش حرفی بزنم.
    - می شه یه سوال از تون بپرسم؟
    سرتکان دادم و اون گفت: این آقا ابراهیم ایرانیه؟آخه چهره اش و...
    میون حرفش اومدم.
    ـ اهل بوسنی وهرزگوینه.
    ـ چرا شما رو جاما صدا زد؟!البته اگه دلتون نمی خواد می تونین توضیح ندین.
    نمی دونم چرا دلم میخواست اون ازم بیشتر بدونه.
    ـ چون اسم واقعیم جاماست... من جاما هوتیچ،یه دختر جنگ زده ی بوسنیایی هستم.
    سریع نگاهش به سمتم چرخید وبا ناباوری نگام کرد.
    ـ شما ایرانی نیستین؟!پس آقای فراهانی چطور تونسته شمارو به فرزند خوندگی بپذیره؟
    ـ پدر فعلیم یه فعال حقوق بشره.موقع جنگ برای کمک به ما تو اون مناطق حضورداشت.خیلی راحت منو به فرزندی قبول کرد وبا خودش به ایران آورد.
    ـ پس...پس خونواده تون چی؟!
    ـ بیشترشون تو جنگ کشته شدن.یه برادر داشتم که گمش کردم ویه مادر که دوسال بعد ازدواج با پدر ایرانیم فوت کرد.
    - من واقعا گیج شدم.می شه از اول همه چیزو تعریف کنین.
    ومن اون روز تومسیر برگشت به خونه همه ی زندگیمو براش مو به مو گفتم.از شروع جنگ وکودکیم تا حالا ودلیل کمک به کارن وپرکردن اون خلأ های عاطفی تو خودم که با وجود بابا مسعود هم همیشه باهاش درگیر بودم.حتی از خواستگاری ابراهیم که از قضا دلمم نمیخواست فرید چیزی ازش بدونه صحبت کردم.راستش به حدی مشتاقانه گوش می داد که آدموناخواسته وادار می کرد همه چیز رو تعریف کنه.واین صحبت صمیمانه نقطه ی عطفی برای نزدیک شدن هرچه بیشتر ما به هم شد.غافل از اینکه من می خواستم با یه تصمیم منطقی برای همیشه این بند عاطفی رو از پاهام باز کنم و کم کم از زندگی فرید وکارن بیرون برم.

    تقریبا دو روزی به برگشتن بابا وآوا مونده بود.تواین مدت حسابی دلم برای جفتشون تنگ شده بود.دوست داشتم هرچه سریعتر ببینمشون وبا اونا درمورد پیشنهاد ابراهیم وتردید هام صحبت کنم.حاج خانوم دیگه چیزی نمی گفت وتصمیم گیری رو به عهده ی خودم گذاشته بود.
    منیژه که از قبل آشنایی مختصری از ابراهیم داشت مدام به جونم غر می زد که دست دست نکنم وجواب مثبت بدم.حس می کردم انگار از حضور پدر کارن تو زندگیم می ترسه ومی خواد هرطورشده منوازش دورنگه داره.
    پنج شنبه وقتی همراه کارن به خونه برگشتیم،فرید باهام تماس گرفت وگفت که عزیز من وحاج خانوم رو واسه شام دعوت کرده.در واقع یه جورایی می خواست کارهایی که ما در قبال پسر ونوه اش کردیم رو جبران کنه.
    بعد از خوردن ناهار،کارن رو به اتاق خودم بردم تا کمی استراحت کنه.اون که همیشه از خواب بعد ازظهر فراری بود کمی تو جاش جست وخیز کرد ودرنهایت اونقدر زبون ریخت تا راضیم کرد که نخوابه.
    ازجاش بلند شد ویه دور تو اتاق گشت وجلوی عکس ماما وبابا مسعود ومن ایستاد.دستشو رو قاب وتصویر بچگی من کشید وپرسید.
    ـ این شمایین؟!
    روتخت دراز کشیده بودم وداشتم فکر میکردم. دستمو زیر سرم گذاشتم وبه سمتش چرخیدم.
    ـ آره عزیزم.اونم مامانم وبابا مسعود هستن؟
    با بی قیدی پرسید.
    ـ مامانت مرده؟
    ـ آره پسرم.یادت نمی یاد با عمو شهاب وخاله آوا وبقیه رفتیم سرخاکش؟
    سرتکان داد.
    ـ اوهوم.اسمش چی بود؟
    یه نفس عمیق کشیدم وبا حسرت زمزمه کردم.
    ـ مونیرا.
    ـ پس چرا اون روز ماما صداش می زدی؟
    ـ ماما یعنی مامان پسر قشنگم.
    اومد وکنارم دراز کشید.دستمو انداختم دور کمر باریکش واونو به سمت خودم کشیدم وچشم توچشم شدیم.
    ـ شما مامانت رودوست داشتی خاله؟
    ـ خیلی...هنوزم دوسش دارم.
    لباشو ورچید وبه تلخی گفت:امامن مامانمو دوست ندارم.حتی اگه این هوا دوستم داشته باشه.
    دستاشو از هم باز کرد وفاصله ی نامشخصی رو نشونم داد.موهای خوش حالتش رو نوازش کردم.
    ـ چرا خاله جون؟اون که مامان خوبیه.
    ـ نه نیست.چون همش وقتی از دست عمو وحید عصبانی می شه به بابا حرفای بد بد می زنه.تازه از عمو وحید هم بدم می یاد چون بابا فرید دوستش نداره.
    - نه پسرم این حرفو نزن.
    دستشو انداخت دور گردنم وبا علاقه گفت:کاش شما مامانم بودی خاله.اینجوری من وبابا فرید همیشه خوشحال بودیم ومی خندیدیم.
    از تصور کودکانه اش قلبم به درد اومد.حسرت به معنای واقعی کلمه ،تو تک تک حرفاش موج می زد واین منو که حتی تاب دیدن یه غم کوچیک رو تو نگاه زلال وپاکش نداشتم بی تاب می کرد.
    نمی دونم چرا حالا که از همیشه بیشتر سردرگم بودم دلم می خواست در مورد فرید وزندگیش واتفاقاتی که چنین بلایی رو سر احساسات یه پسر بچه ی پنج ساله آورده بود،حرفای تازه تری بشنوم.
    طبق قراری که با دکتر گذاشته بودم اون روز عصر رو کارن با حاج خانوم گذروند ومن فقط یه حضور غیر فعال داشتم.در این حد که اون از بودنش تو این خونه مثل همیشه احساس امنیت کنه.
    حوالی غروب فرید به دنبالمون اومد ومارو با خودش برد.از وقتی ماجرای زندگیمو به طور کامل شنیده بود،کنجکاوی ودقت نظرش خیلی بیشتر از گذشته به چشمم می اومد.طوری که حتی گاهی نگاهش دستپاچه ام می کرد.
    با تعارف عزیز وارد خونه شدیم.تو فضای گرم ودوست داشتنی اونجا احساس راحتی می کردم.فرید با یه سینی چایی از آشپزخونه بیرون اومد وبهمون تعارف کرد.
    - خیلی خوش اومدین.
    زیر لب تشکر کردم ویه فنجون چای برداشتم.عزیز رو به حاج خانوم کرد وگفت:ما واقعا تو این مدت حسابی شرمنده ی شما شدیم.فرید گفت تو نبود ما چقدر براشون زحمت کشیدین.
    حاج خانوم جواب داد.
    ـ ای بابا عزیز خانوم این حرفا چیه.فرید هم مثل نوه ام می مونه.مخصوصا از وقتی که فهمیدم یه زمانی شاگردمم بوده دیگه مهرش خیلی بیشتر از اینا به دلم نشسته.خدا براتون حفظش کنه.ماشالله جوون شاد وخوش سر وزبونیه.
    عزیزآهی کشید وبه فرید که داشت با کارن حرف می زد،نگاه کرد.
    ـ ممنون شما لطف دارین.
    برای کمک به چیدن میز شام همراه عزیز به آشپزخونه رفتم.داشت تو دیس برنج می کشید.
    ـ از فرید شنیدم شیدا زنگ زده بود مهد ویه سری حرفای نامربوط زده.درسته؟
    سرمو پایین انداختم.
    ـ مهم نیست من سعی دارم فراموشش کنم.
    با تاسف سرتکان داد.
    ـ خیلی از بابتش ناراحت شدم.اصلا ازش همچین انتظاری رو نداشتم.مثلا یه زن تحصیلکرده است.می خواستم با هاش حرف بزنم اما فرید نذاشت.می گه خودش یه جوری حلش می کنه اما چه فایده آب ریخته رو که نمی شه جمع کرد.فقط برامون از این بابت شرمندگی مونده.گاهی فکر می کنم آخه این کفاره ی کدوم گناهمه که باید مرتب بدبیاری فرید رو ببینیم. به خدا که دلم خونه.سرشکستگی وبی آبرویی بابت ازدواج شیدا و وحید کم بود که حالا اینم بهش اضافه شد.
    فرید اومد تو آشپزخونه ودیس های پرشده رو برداشت وبرد .تو این فاصله هردومون نا خودآگاه سکوت کردیم.تا ازشنیدن حرفامون ناراحت نشه.
    ـ آقا فرید بهم توضیح داد قضیه از چه قراره.منتها تو محیط مهد یه جورایی اوضاع حسابی بهم ریخته.دید همکارام نسبت بهم عوض شده واین موندن وکارکردنم رو تو اون محیط مشکل می کنه.به ایشونم گفتم تصمیم دارم کم کم خودمو عقب بکشم.اینجوری برای هردوطرف بهتره.
    عزیز بازم آه کشید وبا ناراحتی گفت:حق داری دخترم.خب تو هم زندگی خودت رو داری.اومدیم دو فردای دیگه خواستی تشکیل خونواده بدی نمی شه که کارن مدام سربارت بشه.
    ـ این چه حرفیه عزیز خانوم.خدا می دونه که چقدر اون بچه رو دوست دارم.اصلا دل کندن از اون برای من ساده نیست.کارن هرچقدر به من وابسته شده باشه من دوبرابرش به اون وابسته ام.اتفاقا نگرانی منم بابت همینه.می ترسم این علاقه ی زیاد باعث وابستگی بیشترش شه.به شیدا حق می دم از این موضوع ناراحت باشه وعکس العمل نشون بده.

    واسه اولین بار تو نگاه آروم ومهربون عزیز یه خشم سرکش وگذرا نشست.
    - اون هیچ حقی نداره.موقعی که بچه ی سه ساله شو گذاشت ورفت وطفلی کارن از شدت فشار عصبی تشنج کرد،کجا بود؟زمانی که این بچه زار می زد مادرشو می خواد و اون حتی حاضر نبود به تماس های تلفنی فرید جواب بده،چرا ناراحت ودل نگران نمی شد؟هرباز خواستم چیزی بگم فرید نذاشت وبه جون خودش قسمم داد سکوت کنم.آخه تا کی؟کم از فامیل وآشنا حرف خوردم؟چرا باید پشت سر بچه ام اینقدر بد بگن؟
    اشک تو چشماش حلقه زد.
    ـ به خدا فرید آدم بدی نیست.اگه می بینی اینطوری بد آورده واسه اینه که داره چوب احساساتشو می خوره.
    صدای فرید باعث جاخوردن وبرگشتن نگاه هردومون به سمتش شد.
    ـ باز که شروع کردی عزیز جون.مگه نگفتم اینقدر پته ی مارو نریز رو آب؟
    عزیز با استیصال گفت:خب خودت که حرفی نمی زنی وگذاشتی هرکی هرچی خواست بگه.منم اگه این دوسه تا حرفو به زبون نیارم به خدا دق می کنم.
    با علاقه بغلش کرد وسرشو بوسید.
    ـ این چه حرفیه خانوم خانوما.من اگه می گم چیزی نگی واسه خاطر خودته.نمی خوام با یه کلاغ،چهل کلاغ کردن این واون اذیت شی.بذار همه فکر کنن من مقصرم.چه فرقی به حالمون می کنه وقتی آدما اونی رو که خودشون دوست دارن باور می کنن نه اونی که واقعا اتفاق افتاده.
    عزیز خانوم با بغض نگاهشو از اون گرفت وبه من دوخت.
    - نداجون می خواد به خاطر کار زشت شیدا از کارن فاصله بگیره اما من فکر می کنم حرفایی که پشت سرته تو این تصمیم بی تاثیر نیست.
    یه لبخند آرامش بخش رو لب فرید نشست وبا اطمینان گفت:من خودم با ندا خانوم صحبت می کنم.اگه مشکل با حرفای من حل می شه حاضرم همه چیز رو بگم.
    سرمو با خجالت پایین انداختم.
    ـ من واقعا متاسفم.ولی باور کنین تصمیمم اصلا ربطی به گذشته ی شما نداره.
    ـ اگه بابت حرفای شیداهنوزم ناراحتین شخصا ازتون معذرت می خوام.حتی اگه بخواین می یام وبا مدیر وکارکنان مهد در این مورد صحبت می کنم تا این حرف وحدیث ها رفع ورجوع شه.
    ناراحت ودلخور از وضع پیش اومده سرتکان دادم.
    ـ نه احتیاجی به این کار نیست.خواهش می کنم بیشتر از این شرمنده ام نکنین.راستش دلایل تصمیمم یه جورایی شخصیه.
    فرید نگاه دقیق و موشکافانه ای به من انداخت ودیگه چیزی نگفت.
    بعد از صرف شام عزیز وحاج خانوم مشغول صحبت شدن ومن با اصرار زیاد راضیشون کردم بذارن ظرفاروبشورم.فرید هم به بهونه ی کمک کردن وارد آشپزخونه شد.
    ـ خسته شدین بذارین بقیه اش رو من می شورم.
    نگاهی به ظرفا انداختم.
    ـ چیزی نمونده.منم خسته نیستم.کارن کجاست؟
    ـ مثل اینک امروز حسابی بازی کرده چون تاسرشو گذاشت رو پای عزیز خوابش برد.
    دستمالی برداشت وکنارم ایستاد ومشغول خشک کردن ظرفها شد.زیر چشمی نگاهی بهش انداختم.این اولین باری بود که اینهمه نزدیک به هم ایستاده بودیم وعجیب اینجا بود که با وجود حرفایی که از گذشته ی این مرد وجود داشت در کنارش احساس آرامش می کردم.
    ـ هنوزم دلتون نمی خواد چیزی بدونین؟
    سوالی که بی مقدمه پرسید رو با تاخیر جواب دادم.
    - در مورد چی؟
    لیوانی که آب کشیده بودم رو از دستم گرفت وبا لبخند گفت:گذشته ی من.یادمه قبل از شام قول داده بودم که در موردش همه چیز رو بگم.
    صادقانه گفتم:دوست دارم بدونم اما دلم نمی خواد به خاطر تصمیمی که گرفتم شما مجبور به این کار بشین.
    لیوان رو گذاشت رو آبچکان ویه قدم عقب رفت.
    ـ تصمیم تون به خواستگاری ابراهیم مربوط می شه؟
    قبل از اینکه جواب بدم سریع موضع گرفت.
    ـ البته این موضوع اصلا به من ارتباطی پیدا نمی کنه.فقط می خوام بدونم اگه دلیل شخصی تون اینه دیگه اصراری به موندنتون کنار کارن نکنم.
    آخرین ظرف رو هم آب کشیدم وکاملا به سمتش برگشتم.تو نگاهش جز اون کنجکاوی که باعث پیش کشیدن قضیه ی ازدواج من شده بود یه اضطراب ودلواپسی می دیدم ونمی دونستم دقیقا اینو باید به چی ربط بدم.جواب مثبت احتمالیم به خواستگاری ابراهیم یا تصمیمم برای دور شدن از کارن.
    یه صندلی عقب کشیدم وروش نشستم.
    ـ نظرم عوض شد.فکر می کنم بهتره اول از گذشته ی شما بدونم وبعد تصمیم بگیرم.
    با بدجنسی گفت:مطمئن بودم این موضوع حسابی فکر تون رو مشغول کرده وبراتون دونستنش اهمیت داره.
    ابرویی بالا انداختم وبا حاضر جوابی گفتم:خب چرا با یه دید دیگه نگاه نمی کنین.من در مورد گذشته ام همه چیز رو به شما گفتم.حالام نوبت شماست که این لطف من رو جبران کنین.
    با خنده زمزمه کرد.
    ـ لطف؟!!
    سرسختانه لبخندمو رو لبم حفظ کردم وسر تکان دادم.یه نفس عمیق کشید وچشماشو بست.انگار که بخواد با این کار فکرشو کاملا رو چیزی که باید بگه متمرکز کنه.
    ـ وقتی به زندگیم واتفاقاتی که برام افتاده دقیق می شم ومی خوام بدونم که چی شد به اینجا رسیدم همه چیز ناخودآگاه به اتفاقات سی ودوسال قبل ودلیل بودنم تو زندگی عزیز گره می خوره...آخه من پسر واقعی عزیزنیستم.

    با این حرف چشمام نا خودآگاه گرد شد ورو ترکیب جذاب وتاثیر گذار صورتش مات موند.می خواستم بگم برام باورش سخته اما حرف تو دهانم ماسید.
    ـ من پسر هووشم.پسر زنی که عزیز بعد شش سال زندگی با آقام ونداشتن بچه اونو واسه ازدواج با شوهرش انتخاب کرد.مادرم رعنا دختر پیرمرد شوخ طبعی به اسم مشدی رسول بود که سالها می شد واسه آقام وپدرش کار می کرد.عزیز می گه این شیطنت وروحیه ی شادم به اون مرحوم رفته.مشدی رسول پسر نداشت واسه همین خیلی آقامو دوست داشت.زنش مرده بود وچهارتا دختر داشت که دوتاشون ازدواج کرده بودن ورعنا دختر سومش بود.راستش هیچ وقت روم نشد اینو به عزیز بگم اما تصمیمش واسه ازدواج رعنا با آقام کاردرستی نبود.تو این یه مورد مطمئنم پدرمم باهام هم عقیده بوده.چون تو اون هفت هشت سال زندگی مشترکشون،مادرم واقعا عذاب کشید.
    آقام مرد دیکتاتوری بود.همیشه بازور واجبار حرف خودشو به کرسی می نشوند.محبتی اگه داشت نشون نمی داد وزبونش همیشه تلخ بود.یادمه از وقتی شناختمش جای مهر وعلاقه بهش تو دلم فقط ترس وبیزاری ازش بوده.اون هیچ وقت از خودش ضعف نشون نداد مگه دوبار.یکی موقعی که زیر بار حرف عزیز رفت وراضی به ازدواج با رعنا شد.یه بارم موقع مرگش،وقتی به سختی اشهدشو زیر لب خوند ونفس آخرشو کشید.
    با همه ی این حرفا عزیز واقعا این مرد خودخواه رو دوست داشت.اون جورکه خودش گفته ظاهرا ازدواجشون با توافق والدینشون نبوده وبه زور پدر عزیز رو راضی به این وصلت کردن.بعدشم که تا سالها بچه دار نشدن وهمین قضیه حسابی عزیز رو افسرده وناراحت کرد.آقام اعتراضی نداشت اما عزیز نمی خواست زیر دین مثلا جوونمردی وعلاقه ی شوهرش بمونه.واسه همین با شناختی که از رعنا داشت تصمیم گرفت اونو که هفده ساله بود واسه آقام که اون موقع سی وپنج سال داشت بگیره.
    نگاهش رو چشمای مشتاقم ثابت موند ولبخند تلخی زد.
    ـ من مجبورم از کودکیم بگم.چون حالا که خوب فکر می کنم می بینم همه چیز به همون گذشته ی دور مربوط می شه وتا از اون چیزی ندونین هیچوقت دلیل کارهایی که کردم وبعدش سکوتم دربرابر تموم اون تهمت های ناروا رو نمی تونین درک کنین.
    ـ شما خیلی قشنگ همه چیز رو تو ضیح می دین.طوری که آدم واقعا مشتاقه بیشتر بدونه.
    از جاش بلند شد.
    ـ حالا که اینجوریه پس باید حسابی سرتون رو با حرفام به درد بیارم.اما قبلش بذارین با دوتا چایی تازه دم ازخودمون پذیرایی کنم.
    از پیشنهادش استقبال کردم واون بعد از اینکه چایی ریخت و واسه عزیز وحاج خانوم هم برد،برگشت وسرجاش نشست.نگام به بخاری که از فنجون بلند می شد بود وداشتم حرفاشو تو ذهنم مرور می کردم که دنباله ی صحبتاشو گرفت وبه داستانش ادامه داد.
    ـ مشدی رسول به خاطر همون علاقه ی زیادی که ازش حرف زدم به محض عنوان شدن پیشنهاد عزیز،جواب مثبت داد.حتی نذاشت رعنای بیچاره در این مورد فکر بکنه.البته مادرمم خدا بیامرز زن بی سر و زبون ومطیعی بود.از قضا پدرشم خیلی دوست داشت. واسه همین نه نیاورد و زن آقام شد.
    اتفاقی که اگه عزیز یکم دست دست می کرد یا پدرم بیشتر از خواسته اش سر باز می زد یا حتی مشدی ودخترش کمی نه می آوردن شاید هرگز نمی شد.آخه وقتی رعنا با آقام ازدواج کرد عزیز بدون اینکه خودش بدونه باردار بود.زمانی هم فهمید که دیگه کار از کار گذشته بود ورعنا نمی تونست به خونه ی پدرش برگرده.با این حال وقتی آقام قضیه رو فهمید قیامت به پا کرد وگفت هرطور شده طلاقش می ده.اما عزیز نذاشت.به گفته ی خودش پاقدم رعنا واسه شون خیر بود ونباید میذاشتن با سرنوشت این دختر بازی شه.
    یه نفس عمیق کشید وبا تاسف سر تکان داد.
    ـ از بعد شنیدن موضوع بارداری عزیز، آقام دیگه تو روی مادرم نگاه نمی کرد.واسه اش اطراف خونه ی مشدی یه خونه ی کوچیک اجاره کرده بود اما تا عزیز اصرار نمی کرد محال بود بهش سر بزنه.اونجوری که خاله هام می گن رعنا از دست پدرم خیلی دلش خون بود ولی لام تا کام حرف نمی زد.از اون طرف آقام که به عزیز کمتر از گل نمی گفت چندین وچندبار رو مادرم دست بلند کرده بود که اتفاقا یه موردشم خودم شاهدش بودم.واسه همینه که هیچ وقت نتونستم دلمو باهاش صاف کنم.
    مادرم به همین زندگی هم راضی بود.می ترسید آقام طلاقش بده به خاطر همین همیشه شاکر خدا بود که درست چهارماه بعد ازدواجش خدا منو تو دامنش گذاشت واینجوری شد که من وبرادر به اصطلاح بزرگترم وحید با اختلاف سنی فقط شش ماه وسرنوشت واقبالی متفاوت اما بهم گره خورده به دنیا اومدیم.
    با شنیدن اسم وحید حواسم ناخودآگاه بیشتر جمع شد.این همون مردی بود که زندگی جدیدشو رو خرابه های زندگی گذشته ی برادرش ساخته بود.کسی که به گفته ی کارن،بابا فریدش ازش متنفر بود.

    ـ تا هفت سالگیم من هیچ وقت این برادر به ظاهر همخون رو ندیده بودم.اصلا از همسر اول وزندگی دیگه ی پدرم خبری نداشتم.اون دیر به دیر به ما سر می زد و وقتی هم که می اومد عینهو برج زهر مار می شد ومحال بود اگه محض رضای خدا به رومون لبخند بزنه.تواین سالها تنها جایی که من ومادرم وآقام به عنوان یه خونواده رفتیم یکی عروسی خاله کوچیکم بود که آقام زود اومد ورفت ویکی هم مراسم ختم مشدی رسول پدربزرگم.
    مادرم بعد مرگ پدرش حسابی داغون شد.درست از همون موقع بود که آقام رفتارش خیلی بد شد ودیدم که روش دست بلند کرد.با وجود همه ی این بلاهایی که سرمون می اومد من اون هفت سال اول زندگیمو واقعا دوست دارم.یعنی وقتی با بعدش مقایسه می کنم می بینم ای کاش تو کودکی وبی خبریم می موندم.وهرگز چیزی از زندگی پدرم نمی فهمیدم.
    کلاس اول بودم.یعنی همون سالی که حاج خانوم معلمم بود.مادرم مدام می رفت دکتر.چیزی نمی گفت اما از ظاهر ناتوان وبی حالش کاملا پیدا بود که مدتهاست مریضه.اون اواخر حتی چندباری هم تو بیمارستان بستری شد ومن پیش خاله ی بزرگم موندم.تا اینکه یه روز همه ی اقوام مادریم با چشم گریون ولباس مشکی اومدن خونه مون ومن با خاطره ی خیلی محوی که از مرگ مشدی رسول داشتم،حدس زدم یه اتفاقی باید واسه مادرم افتاده باشه.
    بعدها که درک بهتری از این موضوع پیدا کردم،فهمیدم که اون مدتهای زیادی با سرطانی که داشت مبارزه کرد اما در نهایت نتونست دووم بیاره وتو سن بیست وپنج سالگی فوت کرد.تو مراسمش بود که واسه اولین بار عزیز رو دیدم.زنی که به گفته ی خاله هام باعث بدبختی مادرم شد اما من با همون سن کم تو نگاه مهربونش حرفای ناگفته ی دیگه ای می دیدم.اون با بزرگواری چشم رو رفتار تند وبی ملاحظه ی خاله هام بست و وقتی که همین دایه های مهربان تر از مادر هنوز چهلم رعنا نشده منو تحویل پدرم دادن،عزیز با عشق وعلاقه بهم خوش آمد گفت و تو تموم این سالها در حقم مادری کرد.
    اومدنم به خونه شون اونم وقتی که تازه با حقیقت مرگ مادرم وزندگی دیگه ی پدرم روبرو شده بودم اصلا خوش آیند نبود وکنار اومدنم با برادری که من حتی یک چهارم محبت و توجه اونو از پدرم نداشتم،آسون به نظر نمی رسید.وحید یه پسر بچه ی لوس وخودخواه بود که همه چیز رو واسه ی خودش می خواست.اون حتی به مینو خواهر کوچکترشم رحم نمی کرد.
    راستش از وقتی که پامو تو این خونه گذاشتم مهر عزیز و اون خواهر کوچولوی لاغر وضعیف به دلم نشست.عزیز از همون روزای اول با رفتارش به دیگرون نشون داد که فرقی بین من ووحید که پسر خودشه قائل نیست.همین اقدامم اولین زمینه ی کینه ودشمنی منو با این نابرادر فراهم کرد.
    اون زمان که من فکر می کردم با شریک شدن تو اتاق خوابش ومحبت عزیز وامکاناتی که آقام دراختیارش میذاشت و وجود مینو که بود ونبودش برای اون فرقی نداشت حس داشتن یه برادر رو بهتر می تونم لمس کنم، اون ازم روز به روز ولحظه به لحظه به همین دلایل بیشتر متنفر می شد.
    با همه ی این حرفا هنوزم سوگلی آقام بود.اگه حرفش پیش عزیز اونقدرا برو نداشت در عوض پدرم حاضر بود زمین وزمان رو با یه اخم ودلخوری کوچیک وحید به هم بدوزه.اون همیشه واسه اش آقا وحید بود ومن خیلی که در حقم لطف می کرد.هی،پسریا فرید بودم.
    عزیز همیشه از این موضوع رنج می برد اما من که از اون مرد هیچوقت خاطره ی خوبی نداشتم ناراحت نمی شدم.شاید چون یه جورایی به این رفتارهاش عادت کرده بودم ومی دونستم نباید از این پدر بیشتر از این توقع می داشتم.
    به واسطه ی اختلاف سنی کم مون ونیمه دومی بودن وحید،هردوباید تو یه کلاس درس می خوندیم.آقام به توصیه ی عزیز مجبورمون کرد تو یه مدرسه تحصیل کنیم.چیزی که من یا وحید اصلا باهاش کنار نمی اومدیم.اون اوایل به خاطر جثه ی ریزترم مدام ازش حرف زور می شنیدم.مجبور بودم تو مدرسه به خواسته ی آقا به دروغ بگم که دوقلوی ناهمسانیم.آخه عزیز کرده ی حاج رحمان آذریان عارش می اومد بگه من پسرِزن دوم پدرش هستم واز اونجایی که اون زیادی بدشانسه سر وکله ام یهو تو زندگیش پیدا شده.
    از این برادر به اصطلاح دوقلو متنفر بودم.البته این یه احساس دوسویه بود.چون اونم از اینکه مجبور شده بود محبت مادرش رو با من تقسیم کنه ازم بدش می اومد.تو تموم این سالها که من به خواست اون پسره ی خودخواه وقربون صدقه ی عزیز،مجبور بودم لباس های یه جور وطبق سلیقه ی آقا زاده بپوشم وبا دوستای باب میل ایشون برخورد داشته باشم،فقط نفرت بود که جایگزین هر حسی نسبت به اون و پدرم تو قلبم شد.
    اون هرکاری می کرد مایه ی مباهات وفخر آقام بود ومن هرکاری کردم مایه ی سرشکستگی وتحقیر.کم کم که قد انداختیم وصدامون خروسک گرفت وبه اصطلاح بالا لبمون شوید سبز شد این کینه ودشمنی هم علنی شد و من دیگه زیر بار خواسته های وحید نرفتم.از اون روز به گفته ی آقام شدم سگ هاری که پاچه ی صاحبشو گاز می گیره.دیگه نیاز به پنهون کاری نبود.من تموم نفرتمو با تن دادن به کارهایی که به مذاق آقام و وحید خوش نمی اومد نشون می دادم. وحید شده بود دست راست پدرم ومن تیکه گوشتی که گندیده و کرم افتاده.
    اون به خواست آقام تو دبیرستان رشته ی ریاضی رو انتخاب کرد.خب درسشم خیلی خوب بود واستعدادشم داشت ودیگه از اون روز به بعد آقا مهندس گفتن از زبون آقام نمی افتاد.منم رفتم رشته ی انسانی وبرخلاف روحیه ی سرکش وناسازگارم ادبیات روانتخاب کردم.رشته ای که بهم کمک کرد تا نگاهم به زندگی کمی نرم تر ولطیف تر شه.
    دیگه از اون به بعد برام مهم نبود آقام تو روم نگاه نمی کنه یا وحید تا تونسته پنبه مو پیش اون مرد دیکتاتور که برخلاف اسمش حتی ذره ای رحم ومروت تو وجودش نبود،حسابی زده.همین که مایه ی افتخار عزیز بودم واون با همه ی کارهای بدم هنوزم دوستم داشت یا خواهرم مینو نفسش به نفس من بند بود واگه یه روز منو نمی دید روزش شب نمی شد،برام یه دنیا بود.
    از دید اطرافیانم من یه جوون شاد والکی خوش بودم که همیشه جیبم از پول هایی که آقام جرینگی توش می ریخت پر بود.غافل از اینکه من فقط با کمی حس شوخ طبعی تموم اون غصه ها ودرد ها رو زیر نقاب خنده هام پنهون می کردم و واسه اینکه به قول دوستام مثل ریگ پول خرج کنم پادویی بنگاه معاملات ملکی پدرمو می کردم.کاری که آقا وحید عارش می اومد حتی بخواد بهش فکر کنه.

    درست از موقعی که هردومون همزمان دانشگاه قبول شدیم و منتها اون با افتخار ویه رتبه ی خوب دانشگاه دولتی ومن آزاد وبا اون رشته ی به قول آقام دخترونه،اولین زمزمه های ساز مخالفی که وحید کوک کرده بود،به گوش رسید.اون نمی خواست این شغل موروثی رو دنبال کنه ودلش می خواست تو رشته ی خودش که مهندسی برق بود دنبال کار بگرده.آقام سر همین قضیه کلی داد وبیداد کرد ولی تو گوش عزیز دردونه اش نرفت .
    این شد که اون رسما از هردوتامون برید وناامید شد.من که با وجود زرنگ بودن وحضور فعالم تو حیطه ی کاریش هنوزم از نظرش یه جوون لاابالی بودم و وحید که یه روزی همه ی افتخار اون بود حالا لقب فرزند ناسپاس وبی وجدان رو یدک می کشید.خلاصه اونقدر ازمون گلایه کرد و حرص خورد که یه روز خسته از این اوضاع خیلی ناغافل سکته کرد وخونه نشین شد.
    با زمین گیر شدن اون حرمت ها هم تو خونه ی ما لگدمال شد.یادمه یه بار وحید دور از چشم من وجلو آقام ودربرابر التماس های عزیز دست رو مینو بلند کرد.درست از همون روز من برخلاف همیشه که سکوت می کردم وسعی داشتم با اون دهن به دهن نشم جلوش در اومدم و برا اولین بار وحید به خاطر قدرت بدنی بیشتر وخشم مهارنشدنیم ازم حسابی کتک خورد.
    بعد اون اتفاق آقامومجبور کردم واسه اموال ودارایی هاش فکر چاره باشه.چون کاملا حس میکردم با مرگش وحید سعی می کنه به ما ضربه بزنه.به اصرار من ومینو این خونه رو به نام عزیز کرد وباقی اموالشم با کمک یه وکیل مجرب تقسیم کرد.وحید که سهم الارثش رو گرفت تا یه مدتی رفت پی کارش وکمتر بهمون سر میزد.اداره ی مشاور املاک آقام حالا دیگه رسما با من بود.سعی داشتم به یه شیوه ی مدرن اونجارو اداره کنم.اما خب کار آسونی نبود.تو اون اوضاع نامناسب شانس بزرگی که آوردم آشناییم با روزبه بود که یه جوون زرنگ وبا پشتکار به نظر می رسید.خداییش پیشرفت کاری امروزمو مدیون اونم.چون وقتی آقام فوت کرد و وحید با زرنگی حق کفالت گرفت واز سربازی رفتن معاف شد ومن مجبور شدم که برم،روزبه صادقانه وبا جون ودل واسه ام کار کرد.
    بعد رفتن آقام و تموم شدن سربازیم دوباره همه مون دور هم جمع شدیم.منتها این بار وحید هم تصمیم داشت با ما زندگی کنه.اوایل بی سر وصدا می اومد ومی رفت اما بعد کم کم دخالت هاش شروع شد.بارها اشک عزیز رو به خاطر کارهاش درآورد و هربار که اون بنده خدا اعتراضی می کرد مدام بابت سالهای کودکی مون و اون محبتی که عزیز در حق من داشت،سرکوفت زد ومتهمش کرد که حق مادری رو در مورد اون به جا نیاورده.
    برا همین عزیز تصمیم گرفت واسه کوتاه کردن زبون اونم شده این موضوع رو جبران کنه.من کاری به کارشون نداشتم.همین که اون دیگه سعی نمی کرد دست رو مینو بلند کنه یا واسه من وعزیز شاخ وشونه بکشه کافی بود.اون روزا عزیز واسه بدست آوردن دل اونم که شده دست گذاشت رو دختر صمیمی ترین دوست آقام،حاج رحمتی.که همین شیدا مادر کارن وهمسرسابق من باشه.
    با این حرف کمی تو جام جابه جا شدم ونا مطمئن پرسیدم.
    - یعنی قبل از اینکه شما با شیدا ازدواج کنین برادرتون وحید خواستگارش بود؟
    با تاسف سرتکان داد.
    ـ آره منتها چه خواستگاری که هنوز چیزی جدی نشده زد زیرش.راستش من دورادور شیدا رو می شناختم.می دونستم یه دختر تحصیلکرده ست.فوق لیسانس جغرافیا داره ومعلم دبیرستانه.خب اون از همه لحاظ کیس مناسبی واسه وحید بود که داشت مدرک ارشدش رو تو رشته ی مورد علاقه اش می گرفت ویکی از مهندسین موفق شرکتی بود که می گفتن پیمانکار وزارت نیروست.
    اتفاقا شیدا رو هم از اول خودش پسند کرده بود.خلاصه قرار خواستگاری گذاشته شد وبه نوعی اسم شیدا به عنوان عروس این خونواده سر زبونا افتاد.تو همین حین عزیز به عادت همیشه که نمی خواست فرقی بین من ووحید بذاره قول داد به محض اینکه دست اون دوتارو تو حنا گذاشت واسه منم به خواست وسلیقه ی خودم آستین بالا بزنه.آخه منو خوب می شناخت و می دونست دنبال یه دختر بله چشم گو با یه ازدواج سنتی نیستم.در واقع چیزی که مادرم بهش تن داده بود ومن هرگز نتونسته بودم با هاش کنار بیام.عنوان شدن این موضوع تو جمع وبعدش رسیدن اون به گوش وحید باعث شد حسابی جوش بیاره وهمه چیز رو با هم قاطی کنه.
    اینبار عزیز رو متهم کرد که بینمون فرق گذاشته وحاضر شده فقط به خواسته ی من تن بده ودر مورد ازدواج اون خودش تصمیم بگیره.بالاگرفتن این بحث دیگه خارج از تحمل من بود.می دیدم که عزیز واقعا بابت این موضوع داره عذاب می کشه.واسه همین توروی وحید وایسادم وازش خواستم این الم شنگه رو تموم کنه.
    ازوقتی کتکش زده بودم وفهمیده بود دیگه زورش بهم نمی چربه.سعی می کرد تو بحثها کوتاه بیاد اما به شیوه ی خودش.یعنی بدترین چیزی که آدم انتظار روبروشدن باهاش رو داره...آقا شب خواستگاریش زد زیر همه چیز و گفت که حاضر نیست باعزیز بره ودیگه شیدا رو نمی خواد.از خونه بیرون زد وگورشو تا چند روز گم کرد.
    مطمئن بودم اگه اون شب عزیز پاشو تو اون مراسم نمیذاشت وجوابی برای این کار احمقانه ی وحید نداشت از غصه دق می کرد.واسه همین چشم رو خواسته هام بستم وتصمیم گرفتم واسه جبران زحمات این زن یه بارم شده به شیوه ی اون زندگی کنم وبه جای وحید به خواستگاری شیدا برم.
    خب کارم برخلاف چیزی که به نظر می رسید اصلا احمقانه نبود.شیدا در ظاهر می تونست یه زن ایده ال واسه هر مردی باشه.از یه خونواده ی خوب با تحصیلات عالی وظاهری زیبا.
    این موقعیت هرکسی رو وسوسه می کرد که دنبال داشتن چنین زنی باشه.حتی منی که هرگز دنبال یه ازدواج سنتی نبودم ومی خواستم با یه دید باز وآشنایی کامل همسر آینده مو انتخاب کنم.

    تو مراسم خواستگاری همه چیز رو طوری نشون دادیم که انگار از همون اولم من قصد داشتم با شیدا ازدواج کنم و نه وحید.اگه این وسط اشتباهی هم پیش اومده واونا تصورشون بر این بوده که وحید خواستگار شیداست فقط یه سوتفاهم اسمی بوده همین.
    راستش دروغ چرا از همون اول با دیدن شیدا دست ودلم لرزید.واز اینکه تن به این ازدواج دادم،خوشحال بودم.اون با اینکه تو یه بافت سنتی بزرگ شده بود اما دیدگاه وانتظاراتش از زندگی تقریبا با من هماهنگ به نظر می رسید.دوست داشت سرکار بره وحق وحقوقش به عنوان یه زن رو حاضر نبود با احساسات وبه اجبار راضی شدن زیر پا بذاره.خب این چیزی بود که من تو همسر آینده ام دنبالش بودم.زنی که توسری خور نباشه وپاسوز احساساتش نشه.وقتی اون شرایطشو گفت وبا نظرات من آشنا شد به خیال اینکه تونسته بلاخره مردی رو پیدا کنه که واسه خواسته هاش ارزش قائله بهم جواب مثبت داد وازدواج ما دربرابر نگاه ناباور وحید وناراضی مینو سر گرفت.
    راستش از همون اول خواهرم با این ازدواج مخالف بود.اون چیزی رو می دید که من بعدها بهش رسیدم.منتها خیلی دیر.درست زمانی که وجود عزیزی مثل کارن تو زندگیم حضور داشت ودست وپامو برای هر اقدامی می بست.شیدا برخلاف تموم ادعاهاش دنبال زندگی با مردی مثل پدرش بود نه منی که بواسطه ی گذشته ی مادرم سعی داشتم لااقل برای همسرم مردی مثل آقام یا پدر شیدا نباشم.
    همینم زمینه ساز اختلاف ماشد.اختلافی که شیدا سعی داشت هرطور شده کسی ازش باخبر نشه.این کارش درست مثل نادیده گرفتن آتیش زیر خاکستری بود که با یه نسیم هم دوباره گُر می گرفت و همه چیز رو می سوزوند چه برسه به طوفانی مثل همسر اول وحید که ناغافل از راه رسید و همه چیزو با خودش ویران کرد ورفت.
    نگار به عنوان عروس زمانی پا به خونواده ی ما گذاشت که هرکدوممون به نوعی از وحید بریده بودیم.دیگه بود ونبودش زیاد به چشم نمی اومد وکسی واسه حرفاش تره هم خورد نمی کرد.
    زندگی من وشیدا با همه ی بد وخوبش می گذشت .این اواخر گهگداری اعتراض یا قهر می کرد اما اونقدرا جدی نبود.تصمیم داشتم واسه این وضع پیش اومده یه چند جلسه پیش مشاور بریم.اما اون ومادرش که مدتی می شد نگران رابطه ی بین ما بود این مسئله رو به شیوه ی خودشون وبدون مشورت با من حل کردن.وقتی شیدا برگه ی آزمایش رو گذاشت جلو روم وگفت که دارم پدر می شم احساس کردم دنیا روسرم خراب شد.ما هنوز تو رابطه مون به یه توافق ضمنی ودرک درست از همدیگه نرسیده بودیم که حضور بچه رو هم به عنوان عضو جدید بپذیریم.این اولین باری بود که به نظرم رسید شیدا برخلاف اون دید آرمانگرایانه و اهداف عالی وتحصیلات بالایی که داشت مثل یه زن عامه رفتار کرده و واسه زندگیش تصمیم گرفته.برا همین حضور کارن رونتونستم به همین آسونی قبول کنم واوضاع برام ناامید کننده به نظر می رسید.
    تو این گیر ودار پسر همسایه مون مهران که فروشگاه تجهیزات ساختمانی داشت از مینو خواستگاری کرد.ظاهرا عزیز وخود مینو هم به این درخواست بی میل نبودن.قرار شد من یه تحقیق مختصر بکنم واگه دیدم پسر خوبیه قبول کنیم که پا پیش بذارن.
    مینوتازه از دانشگاه فارغ التحصیل شده بود وکاملا برای این موضوع آمادگی داشت.خوشبختانه نتیجه ی تحقیقات منم مثبت بود وقرار خواستگاری رو گذاشتیم.وحید وقتی این موضوع رو فهمید قیامت به پا کرد.اخلاقش درست شده بود عین آقام.همش می خواست با زور گویی حرف خودشو به کرسی بنشونه.چندین بار علنا بهم گفت که این قضیه به من مربوط نیست وباید پامو کنار بکشم تا اون درحق خواهرش برادری کنه.
    چه برادری که تو اولین اقدامش بدون درنظر گرفتن خواسته ی مینو گفت که اجازه نمی ده مهران به خواستگاریش بیاد.دلیل مسخره اشم این بود که اونا از لحاظ سطح تحصیلات بهم نمی خورن وبعد ها تو زندگی شون سر این قضیه مشکل واسه شون پیش می یاد.آخه مهران دیپلمه بود.
    خلاصه دیدم با کنار کشیدن وسکوت کردنم همه چیز به ضرر مینو تموم میشه.براهمین جلوش وایسادم ویه بار دیگه درگیری فیزیکی بینمون بوجود اومد.می دونستم که عزیز از این موضوع خیلی رنج می کشه اما نمی تونستم با سرنوشت یکی یه دونه خواهرم بازی کنم.اینبار حتی خود عزیزم از من حمایت کرد و وحید با قهر خونه رو ترک کرد وحتی به مراسم عقد وعروسی مینو هم نیومد.
    شیدا ماههای آخرش بود ومن به نوعی با این قضیه کنار اومده وحتی بی صبرانه منتظر به دنیا اومدن پسرم بودم.احساس می کردم باید براش بهترین پدر دنیا باشم ونذارم حتی ذره ای از کمبودهایی که تو زندگیم تجربه کردم اونم لمس کنه.
    یه روز وحید بعد از مدتها بی خبر دست دختر جوونی رو گرفت وبه خونه ی عزیز اومد وگفت که این خانوم همسرشه.از شنیدن این موضوع همه مون شوکه شدیم.راستش اون دختر به زحمت هفده سال داشت وکاملا ازبرخوردش پیدا بود که مال خونواده ای با سطح فرهنگی پایینه.
    شاید تنها چیزی که در ظاهرش می تونست تحسین برانگیز باشه اون صورت معصوم وزیبایی ناب دخترونه اش بود که اصلا به وحیدی که حداقل هشت،نه سالی ازش بزرگتر بود نمی خورد.عزیز بنده خدا نزدیک بود سکته کنه.باورش نمی شد وحید تا این حد بی پروا وخودرای شده باشه.
    راستش دیگه ازاینهمه دشمنی وکینه خسته شده بودم.دلم می خواست واسه یه بارم شده تو زندگیم احساس آرامش کنم.حالا که مینو هم رفته بود سر زندگیش وهرکدوم از ما مستقل شده بودیم باید دیگه دست از این اختلاف ها بر می داشتیم تا عزیزم بتونه یه نفس راحت بکشه.
    واسه همین خیلی با عزیز حرف زدم تا بلاخره این ازدواج رو پذیرفت ونگار رو به عنوان عروسش قبول کرد.واسه شون یه جشن عروسی مفصل گرفتیم و درظاهر همه چیز به خیر وخوشی ختم شد.

    کارن که به دنیا اومد همه ی دنیای من عوض شد.اونقدر ازحضورش دلخوش بودم که خدا میدونست.منی که هیچ وقت حس داشتن یه پدر مهربون وبامحبت وحامی رو نداشتم دلم میخواست همه ی هستیمو به پای این بچه که از وجود خودم بود بریزم.شیدا که فکر میکرد با اون راهکار مسخره اش تونسته زندگیشو حفظ کنه سرخوش از این وضعیت سعی کرد نهایت استفاده رو از شرایط پیش اومده ببره. در واقع دست گذاشت رو بزرگترین نقطه ضعف من یعنی کارن واز همونجام منو تحت فشار قرار داد تا ازم شوهری بسازه که تورویاهاش دنبالش بود. اوایل به خاطرکارن سکوت میکردم وهرطور بود به ساز خانوم می رقصیدم.
    رابطه ی من و وحید ومینو خیلی بهتر شده بود وبروبیا مون به خونه ی عزیز بدون تنش وبحث ودعوا بود.حالادیگه نگار رو هم توجمع مون پذیرفته بودیم واون تونسته بود با سادگی ومعصومیتش تو دل عزیز حسابی جا باز کنه.
    همه چیز ظاهرا خوب وبی نقص بود.شیدا از زندگیش راضی به نظر می رسید وکارن داشت تو یه محیط آروم بزرگ می شد،به راه می افتاد وحرف می زد.اما یک آن به خودم اومدم ودیدم دیگه اینی که هستم رو نمی شناسم.من شده بودم مردی که شیدا با قهر ولجبازی وبهانه قرار دادن کارن ازم ساخته بود.یکی لنگه ی آقام.
    پوزخند تلخی زد ونگاهشو دقیق به چشمای منتظرم دوخت.
    ـ می دونی دردش کجا بود؟...اونجایی که با کمی دو،دوتا کردن به این رسیدم که اینی که الآن هستم آقام نیست ونسخه ی به روز شده اش یعنی وحیده.درواقع شیدا منو مدام با وحید مقایسه می کرده وازم می خواسته یکی مثل اون بسازه.برادری که تو تموم عمرم بیزار بودم از اینکه یکی عین اون باشم.انگار دوباره برگشته بودم به دوران کودکیم واینبار شیدا به جای عزیز قربون صدقه ام می رفت که شبیه وحید لباس بپوشم ومثل اون رفتار کنم.
    این موضوع کم کم تو روابطم با وحید تنش ایجاد کرد ونا خواسته وگاهی بی دلیل ازش دلخور می شدم.رابطه ی من وشیدا هم که تعریفی نداشت.حالا دیگه علنا توروی هم وایمیستادیم ودیگری رو متهم به درک نکردنمون می کردیم.وقتی هم که خیلی رک وبدون تعارف موضوع مقایسه من و وحید رو پیش کشیدم وگفتم که اون داره از من یکی مثل برادرم می سازه اون زیرش نزد واعتراف کرد که از همون اول دنبال مردی با چنین خصوصیاتی بوده.
    سرشو با تاسف تکان داد ونگاهشو دزدید.
    ـ به نظرت شنیدن این حرف کمتر از تصور خیانت همسرته؟اینکه بفهمی زنی که دوستش داری وشریک زندگیته از بودن کنار کسی مثل تو احساس حقارت می کنه وشخصیت مردی رو دوست داره که تو سالها ازش بیزار بودی.
    کنار اومدن با این موضوع اصلا آسون نبود.مخصوصا از وقتی که اعتراف کرده بود،تموم اعتمادمو بهش از دست داده بودم.کافی بود دوتا بگو بخند با وحید راه بندازه تا زندگی رو به کام هردومون زهر کنم.شده بودم عینهو آقام.زورگو وبد دل وبی محبت.کارن زیاد طرفم نمی اومد وشیدا با اینکه همه ی تلاشش ساختن چنین چیزی از من بود اصلا از شرایط پیش اومده راضی به نظر نمی رسید.
    کاملا حس می کردم که دارم با دستای خودم گور این زندگی مشترک رومی کنم.اما انگار همه ی این کارها از اراده ی من خارج بود.تو این اوضاع نا به سامان بروز اختلاف بین وحید ونگار هم مزید برعلت شد وهمه چیز پیچیده تر از اونچه فکرمی کردیم پیش رفت.
    اولین باری که متوجه این اختلاف شدم موقع تحویل سال بود.همه مون خونه ی عزیز جمع شده بودیم واون بنده خدا به خیال اینکه دیگه هیچ سوتفاهم ومشکلی نمی تونه این جمع صمیمی رو از هم بپاشه شاد وخوشحال به استقبال سال نو رفته بود.مینو ازم خواست برم وبچه هارو صدا بزنم که موقع سال تحویل دور سفره جمع شیم.وحید ونگار تو آشپزخونه بودن.خواستم برم بهشون اطلاع بدم که خیلی اتفاقی دیدم وحید با پشت دست تودهن نگار کوبید وزیر لب با نفرت گفت:خفه شو.
    دیدن این برخورد منو به دوران کودکیم وخاطره ی بدی که از پدرم داشتم کشوند.بی اختیار نگار تو ذهنم شد زنی به مظلومیت وبی پناهی مادرم و وحید مردی با خشونت وسنگدلی آقام.
    دلم می خواست اونو زیر دست وپام له کنم وبه خاطر سالهایی که مادرم از زندگی با پدرم عذاب کشید با نسخه ی برابر اصلش یعنی وحید مقابله کنم اما نه با انتقام.به هیچ عنوان دوست نداشتم زندگی شون از هم بپاشه.می خواستم کاری کنم نگار بتونه از کمترین حقوقش یعنی داشتن محبت وتوجه همسرش برخوردار شه ودیگه به خاطر موقعیت وسطح فرهنگی پایین تر تحقیر نشه.
    آخه از مینو شنیده بودم ظاهرا اختلاف وحید ونگار سر همین قضیه ست.وحیدی که یه روز مخالف ازدواج مینو با مردی بود که تحصیلات پایین تری از خواهرش داشت حالا خودش تن به ازدواج با دختری داده بود که حتی تحصیلات دبیرستانش رو هم نتونسته بود با موفقیت به پایان برسونه وبواسطه ی موقعیت خوب خواستگاری مثل وحید دست از ادامه تحصیل برداشته وازدواج کرده بود.وحالا همین وحیدی که نمی دونم به چه علت چنین زنی رو به عنوان شریک زندگیش انتخاب کرده بود شخصیت وارزش اونو با تحقیر کردن زیر سوال می برد وحاضر نبود باهاش کنار بیاد.
    دیدن اون رفتار زشت از وحید این بهونه رو به دستم داد تا راحت تر در موردش با نگارصحبت کنم .و اون دختر بیچاره که از این وضع به ستوه اومده بود با دوسه بار اصرار من بلاخره سفره ی دلشو وا کرد و همه چیز رو باهام در میون گذاشت.

    بعد از شنیدن تموم حرفای نگار به نوعی خودمومسئول تغییر این وضع می دیدم.من باید کاری می کردم که وحید دست از تحقیر نگار برداره وبرای همسرش بیشتر از اینا ارزش قائل شه.
    تواون دوره با برنامه های اصلاحی که روزبه تو محیط کارمون اعمال کرده بود پیشرفت فوق العاده ای داشتیم.حالا دیگه بنگاه معاملات ملکی بابام تبدیل شده بود به یه آژانس بزرگ مشاوره وخرید وفروش شهرک های تجاری ومسکونی.با این ارتقا شغلی طبعا از لحاظ موقعیتی ونیروی مشغول به کار هم باید یه تغییراتی رو بوجود می آوردیم.به پیشنهاد روزبه تصمیم گرفتم از چند تا نیروی کار خانوم هم تو آژانس استفاده کنیم.به هرحال نمی شد توانایی خانوم ها رو تو متقاعد کردن وبستن قراردادهای مهم نادیده بگیریم.
    با درنظرگرفتن این موضوع من تصمیم گرفتم از نگار هم دعوت به همکاری کنم.با تصور اینکه اون تواین کار می تونست زمینه ی پیشرفت داشته باشه وجایگاه اجتماعیش رو به نوعی با این شغل تثبیت کنه،کار توآژانس رو بهش پیشنهاد دادم.که خیلی زود وبا استقبال وحید این پیشنهاد رو قبول کرد.ظاهرا شیدا هم با این تصمیم مشکلی نداشت.لااقل تا موقعی که اون سوتفاهم پیش نیومده بود به این تصمیم اعتراضی نداشت.
    دست از حرف زدن کشید و واسه چند ثانیه به انگشت هاش که توهم قلاب شده بودن خیره موند.احساس کردم با یادآوری خاطراتی که چندان هم خاک خورده وقدیمی به نظر نمی رسیدن، داره عذاب می کشه.واسه همین با احتیاط گفتم:اگه گفتن اون ماجرا باعث ناراحتی تون می شه من اصراری به دونستنش ندارم.
    با لحن دلگیر وخسته ای جواب داد.
    ـ نه دوست دارم شما همه چیز رو بدونین.این برام خیلی مهمه که لااقل تو نگاه شما دیگه محکوم نشم.
    خیلی سعی کردم در برابر اعترافش واکنش سوال برانگیزی نشون ندم اما دست خودم نبود.بی اختیار سرخ شدم وسرمو پایین انداختم ویه سوال بزرگ تموم ذهنمو مشغول کرد.چرا باید این موضوع اینقدر مهم باشه؟مگه من تو زندگی این مرد چه نقشی داشتم؟!
    ـ با مشغول شدن نگار تو آژانس روحیه اش خیلی زود تغییر کرد.از اون نگارِ خجالتی وسربه زیر با اعتماد به نفس پایین دیگه خبری نبود.قدرت بیان خیلی بالاش وزیبایی ذاتی ای که داشت و موفقیت های پی در پی اون تو بستن قراردادهای پرسود از نگار زنی رو ساخت که قابل تحسین وتاثیرگذار بود.
    من با تصور اینکه دیگه با این شرایط وحید سعی نمی کنه اونو تحقیر کنه وبه وجودش احترام می ذاره از این اقدامم خوشحال بودم.غافل از اینکه اونو مثل یه خمیر خام خوب ورز داده بودم تا ازش زنی با معیارهای خودم برای وحید بسازم.زنی که برادرم با اون روحیه ی خاص وسلطه طلبش هرگز حاضر به پذیرشش نمی شد.همزمان با سردشدن هرچه بیشتر رابطه ی من وشیدا،اختلاف بین نگار و وحید هم بالا گرفت.
    با بزرگ شدن کارن وحضور پررنگش تو زندگیمون تصمیم برای جدایی وپایان دادن به این وضع ناامید کننده هرروز سخت تر از روز قبل می شد.تواین اوضاع نگار که حالا دارای استقلال مالی وموقعیتی شده بود خیلی محکم تر از همیشه جلوی وحید می ایستاد وحتی چندباری خودم شاهد بودم که چطور تو درگیری لفظی شرایط رو به نفع خودش پیش می برد واینبار اون بود که وحید رو تحقیر می کرد.
    دروغ چرا راستش یه جورایی خودمو مقصر پیش اومدن این وضعیت می دیدم.من بدون سنجیدن ظرفیت نگار بهش بال وپرداده بودم وحالا که دیگه اوج گرفته بود پابند کردنش به زندگی با مردی مثل وحید غیرممکن به نظر می رسید.خیلی باهاش حرف زدم.مدام نصیحتش می کردم که چیکار بکنه وچیکار نکنه.اما می دونی نتیجه ی این حرفا چی بود؟
    بدون اینکه حتی ذره ای شک وتردید داشته باشم.اعتراف کردم.
    ـ اون به خود شما علاقه مند شد.درسته؟
    چشماش از تعجب گرد شد وبا ناباوری زمزمه کرد.
    ـ چطور تونستین اینقدر درست حدس بزنین؟!!
    تونگاهش غرق شدم وبه خودم اعتراف کردم حدس زدنش اصلا کارسختی نبوده.اون مردی بود که خیلی راحت می تونست هرزنی رو تحت تاثیر قرار بده.به خصوص زنی مثل نگار رو که به نوعی موقعیت فعلیش وموفقیتش رومدیون فرید بود.
    با بی قیدی شونه بالا انداختم.
    ـ شما اونقدر خوب توضیح می دین که حدس زدن این اتفاقات چندان دور از ذهن نیست.
    لبخند دردآوری زد وسرتکان داد.
    ـ ای کاش خودمم اون موقع این حضور ذهن رو داشتم ومی تونستم چنین پیشامدی رو حدس بزنم و جلوشو بگیرم.تا اینجوری از اعتراف نگار جا نخورم.باورت نمی شه وقتی بهم اعتراف کرد از وقتی پاشو تو آژانس گذاشته واز نزدیک با روحیه واخلاقم آشنا شده دوستم داشته، دلم می خواست سرمو محکم به دیوار بکوبم.تصور اینکه من با رفتارم کاری کردم که زنِ برادرم بهم علاقه مند شه به اندازه ی کافی دیوونه کننده بود چه برسه به اینکه اون بهم پیشنهاد بده برای درست کردن این وضع هردومون از همسرمون جدا شیم وبا هم ازدواج کنیم.
    تلخ وعصبی خندید ونگاهشو به سقف دوخت.
    ـ مشکلاتی که خودم داشتم کم بود که این مسئله هم بهشون اضافه شد.نگار با عنوان کردن این موضوع حسابی واسه خودش رویا پردازی کرده بود.با اینکه بارها جلوش وایسادم وبه تندی باهاش برخورد کردم اما زیر بار نرفت.
    روزبه پیشنهاد داد اخراجش کنیم تا بیشتر از این واسه مون شر نشه.آخه رفتارش خیلی سرکار بد شده بود.با مراجعین مرد بی پروا صحبت وشوخی می کرد ومثلا با این کار می خواست حس حسادت منو تحریک کنه.منم بیشتر از همه به خاطر آبروی خونوادگی وزندگی وحید عکس العمل نشون می دادم .اونم این عکس العمل رو به خودش می گرفت وبه علاقه ی من نسبت می داد.
  11. #11
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    با اخراجش همه چیز بهم ریخت.اون با هوچی گری و داد وبیداد قضیه ی علاقه اش به منو علنی کرد وحتی به دروغ ادعا کرد این علاقه دوطرفه است.تواین اوضاع تب آلود شیدا هم از فرصت نهایت استفاده رو برد و منو محکوم به خیانت کرد.باورم نمی شد زنی که با وجود تموم اختلاف هامون هنوزم بهش علاقه داشتم، اینجوری در موردم قضاوت کنه.
    این وسط وحید شده بود آتیش بیار معرکه وقبل از اینکه رفتار زشت همسرش رو زیر سوال ببره منو متهم می کرد که تصمیم گرفتم زن جوون وخامش رو از راه به در کنم.سرتون رو به درد نیارم.شده بودم چوب دوسر طلا.اون سه تا واسه خودشون می بریدن ومی دوختن.منم مجبوربودم تنم کنم.وحید دادخواست طلاق داد.شیدا مهریه شو به اجرا گذاشت ونگار خوشحال از این اوضاع با اون عقل ناقصش فکر می کرد بلاخره منو می تونه رام خودش کنه.
    به حدی دل شکسته وداغون بودم که واسه اولین بارخودموکنار کشیدم وگذاشتم هرطور که می خوان تیشه به ریشه ی زندگی مون بزنن.عزیز با گریه والتماس ازم می خواست کاری بکنم اما من که از شیدا وعلاقه ای که بینمون وجود داشت بریده بودم،خودمو زدم به نشنیدن وکاری کردم اون با وجدانی راحت وآسوده من وکارن رو بذاره وبره.
    مینوو مهران به خاطر این سکوت منو سرزنش می کردن اما هیچ کدومشون نمی تونستن درک کنن تو این اوضاع جدا شدن من وشیدا وقتی حتی قد سر سوزن بینمون اعتماد وحرمتی نمونده بود بهترین کار ممکنه ست.در واقع ادعای دروغ نگار کاری کرد که این جدایی بدون عذاب وجدان وتردید،بعد از چهارسال زندگی به ظاهر مشترک من وشیدا صورت بگیره.
    تنها مسئله ای که من و اون ندیدیم ویا سعی کردیم نادیده بگیریمش کارن وبلایی بود که به سر احساسات اون بچه می اومد.وقتی شیدا من وپسرمون رو ترک کرد وبرای لجبازی وتنبیه من اون بچه رو از دیدن خودش محروم کرد تازه به صرافت اقدام اشتباهی که داشتیم مرتکب می شدیم ،افتادم.حالا دیگه به خاطرکارن حاضر بودم حتی به زندگی نکبت بارمون با هرشرطی که شیدا می خواست تن بدم اما اون که راه رهایی رو پیدا کرده بود دیگه حاضر نشد برگرده و تواون شش ماهی که روند طلاقمون طول کشید حتی یه بار هم به تماس های تلفنیم جواب نداد ونخواست حرفای منم بشنوه.
    تو این اوضاع متاسفانه نگار که با اقدام بچه گانه اش به همه ی زندگی مون گند زده بود فهمید که بارداره و وحید برای آزار دادن بیشتر اون درخواست طلاقشو پس گرفت.من که خودم درگیر مشکلات ریز ودرشتی که اون روزا جلو راهم سبز می شد، بودم. باید جوابگوی تهمت های وحید ودروغ های نگار هم می شدم.
    این قضیه تو کل فامیل پیچیده بود. همه یکطرفه به قاضی رفته بودن واونی رو که خودشون دلشون می خواست باور کردن.یعنی براشون قبول خیانت فریدی که ازوقتی شناخته بودنش یه جوون لاابالی و خوش گذرون بود خیلی راحت تر از پذیرفتن برداشت اشتباه وحید وشیدا ودروغ بودن حرفای نگار بود.
    گذاشتم هرطور که می خوان پشت سرم حرف بزنن.من که پیش وجدان خودم وعزیزو مینو شرمنده نبودم همین برام کافی بود.تنها سرزنشی رو که واقعا شایسته اش بودم محبت افراطی و احمقانه ای بود که در حق نگار کردم وباعث پیش اومدن چنین سوتفاهمی شد.من چوب احساسات تند وبی منطقی رو که نسبت به گذشته ی مادرم داشتم،خوردم.از نگار یه رعنای دیگه واسه خودم ساختم غافل از اینکه اون زن بی تجربه وناآگاه از این همه لطف ومحبت برداشت اشتباه می کنه...آخرین وبزرگترین ضربه ای که نگار به من زد ورابطه ی نیم بند برادری من ووحید رو برای همیشه از بین برد گفتن این دروغ بود که از من بارداره.
    با این حرف از شدت خشم وشرمندگی سرخ شد وسریع عذرخواهی کرد.
    ـ واقعا منو ببخشین.راستش اصلا دوست ندارم این مسائل رو عنوان کنم اما می بینم دونستنش لازمه تا بتونین درک کنین یه آدم تا چه حد می تونه وقیح وبی انصاف باشه.هرچند حالا که خوب فکر می کنم می بینم وحید حق داشت بگه این زن تعادل روحی وروانی نداره.من اون موقع این ادعا رو باور نمی کردم وچون هیچ وقت دید خوبی به برادرم نداشتم تصور می کردم همه ی حرفاش دروغه اما اشتباه می کردم.
    با روشدن این مسئله وحید زد به سیم آخر و اومد تو آژانس وکلی داد وبیداد راه انداخت ومنو زیر سوال بردوشیدا هم تهدیدم کرد قبل اینکه از این موضوع به عنوان یه برگ برنده تودادگاه استفاده کنه،طلاقش بدم.خب هرکسی به جای من بود شاید جلوی تموم این ادعاها می ایستاد و زیرش می زد اما من که همه چیزمو علنا باخته بودم، گذاشتم اونام به همین باور اشتباهشون بمونن و از این موضوع عذاب بکشن.به گوش نگار هم رسوندم که مگه به خواب ببینه اوضاع اونجوری که اون می خواد پیش بره.
    وحید که یه جورایی هنوز رو باور حرفای اون زن تردید داشت تهدیدش کرد از این بچه آزمایش دی ان ای می گیره واگه حرفاش درست باشه فاتحه ی هردومون خونده ست واگه دروغ باشه دیگه طلاقش نمی ده وباهاش کاری می کنه روزی هزار بارآرزوی مرگ داشته باشه.
    حرفای من وتهدید وحید با اون زن کاری کرد که بدترین واکنش رو دربرابرشون نشون بده.هنوز یه ماهی از طلاق من وشیدا نگذشته بود که یه روز صبح بهمون اطلاع دادن نگار خودکشی کرده.همه مون از شنیدنش بهت زده بودیم.خب پذیرش این موضوع به همین آسونی هام نبود.اون زن داشت مادر می شد و وجود یه بچه ی بی گناه ومعصوم به وجودش وابسته بود اما حالا...
    بابغضی که صداشو زمخت ونخراشیده کرده بود به سختی زمزمه کرد.
    ـ همه مون مقصر بودیم.من با محبت های افراطیم وبعدش سکوتم،شیدا با بی اعتمادی وقضاوت نا به جاش و وحید با رفتار خشن وبه دور از منطقش اون زن رو به ستوه آوردیم وراضی به کاری کردیم که هرکسی در شرایط اون دست به این اقدام نمی زد...
    نگار فوت کرد بدون اینکه هیچ وقت حقیقت این ماجرا روشن بشه.درست دوماه بعد مرگش وبه محض به پایان رسیدن عده ی شیدا اون با وحید ازدواج کرد تا درظاهر از من انتقام بگیره اما در نهایت با مردی که ایده آلش بود زندگی مشترکشو شروع کنه.منم موندم با یه مشت حرف ناحساب که پیش این واون خرابم کرد وازم یه مرد عیاش وخائن وبی چشم ورو ساخت.

    نیش اشک به چشمام نشست ونگاه سرخورده وغمگین فرید رو محووتار کرد.دلیل این گریه هرچی که بود ربطی به دلسوزی واحساس همدردی نداشت.انگار با حرفاش قلب منم به خاطر بی اعتمادی وقضاوت اطرافیانش شکسته بود.
    ـ دارین گریه می کنین؟!
    سریع دست کشیدم رو گونه امو وسر تکان دادم.
    ـ نه.
    چشمای اونم قرمز بود وداشت به دروغ شیرین من لبخند می زد.
    ـ همین رفتارهای غیرقابل پیش بینی تونه که آدمو به خودش جلب می کنه.
    به طورغیر ارادی در برابر لحن صریح حرفاش گارد گرفتم.
    ـ من دنبال جلب توجه نیستم.
    با لبخند جواب داد.
    ـ می دونم.اما این دست خودتون نیست.
    درمانده ومستاصل نگاهمو ازش گرفتم وحرفی نزدم.اون که داشت از این سکوت اجباری حسابی تفریح می کرد با محبت پرسید.
    ـ بلاخره تصمیم تون چی شد؟کنار کارن می مونین؟
    از این سوال باید چه برداشتی می کردم؟چرا حرفشو رک وپوست کنده نمی زد؟
    ـ فکر می کنم در حال حاضر باید بمونم.
    ـ نگین که به خاطر حرفای من چنین تصمیمی گرفتین.
    نفس عمیقی کشیدم ونگاهمو به نقطه ی نامعلومی دوختم.
    ـ نه.راستش در مورد پیشنهاد ابراهیم یه فکرایی تو سرمه. تصمیم دارم تا عملی نشدنش کنار کارن بمونم.
    با بهت نگام کرد.
    ـ این یعنی اینکه جوابتون مثبته؟
    ـ من اینو گفتم؟!
    خودمو نمی تونستم گول بزنم.واقعا دلم می خواست بدونم این مرد چه حسی به من داره.اصلا می تونم به حضورش تو زندگیم دلخوش باشم یا نه.
    خودشو عقب کشید وبا بی تفاوتی شونه بالا انداخت.
    ـ نه.همینجوری حدس زدم.
    از جام بلند شدم وفنجون های خالی از چای رو برداشتم وبا بدجنسی گفتم: خب باید بگم حدستون کاملا درسته.
    با ناراحتی زمزمه کرد.
    ـ می دونستم.
    عزیز وارد آشپزخونه شد وبا محبت به رومون لبخند زد.احساس کردم یه لحظه از اینکه تموم این مدت کنار فرید نشسته وبه حرفاش گوش داده بودم،معذبم.با خجالت نگاهمو ازش دزدیدم وبه زمین دوختم.
    ـ بلاخره همه چیز رو بهش گفتی؟!
    اینو عزیز پرسید واون با شیطنت جواب داد.
    ـ خودشون اصرار کردن.
    خوشم می اومد که زود خودشو جمع وجور می کرد وحتما اون لبخند خاص رو لباش می نشست.اما منم اهل کوتاه اومدن نبودم.واسه همین با لجبازی گفتم: شما که بیشتر تمایل داشتین یه چیزایی رو واسه من روشن کنین.
    ابرویی بالا انداخت وبا زیرکی پرسید.
    ـ اونوقت چرا؟!
    جوابی برای سوالش نداشتم.نفسمو با حرص فوت کردم وفنجون هارو تو سینک گذاشتم.
    عزیز با مهربونی گفت:دخترمو اذیت نکن فرید.
    خودشو زد به اون راه.
    ـ من واذیت کردن عزیز جون؟!
    ـ جای این حرفا پاشو یه سر به حاج خانوم بزن.زشته تنهاشون گذاشتیم.
    ازجاش بلند شد وبا خنده دستشو رو چشماش گذاشت.
    ـ به روی جفت چشمام.با اجازه ی شما خاله ندا.
    از آشپزخونه که بیرون رفت عزیز رو به من گفت:مطمئن باش براش گفتن این حرفا آسون نبوده.ببین چقدر برات ارزش قائل بوده که نخواسته با حرف یکی مثل شیدا در موردش بدقضاوت کنین ونخواین که این رابطه ادامه پیدا کنه.
    از خجالت سرمو بلند نکردم وحرفی نزدم.هرطورم که حرفاشو برداشت می کردم باز نمی تونستم منکر این شم که اون می خواد بهم بفهمونه تواین قضیه پای احساسات پسرش درمیونه.احساساتی که اون مرد نمی خواست وحاضر نبود به زبون بیاردش.
    ـ به خدا فرید دلش قد یه گنجشک کوچیکه.بهش این وصله ها نمی چسبه.فکر می کنی برام راحت بوده تو این اوضاع بین پسرام یکی شون رو انتخاب کنم واز اون یکی دست بکشم؟...من فرید رو همه جوره باور دارم.یعنی اگه عالم وآدمم بگه اون مقصره تا توچشماش نگاه نکنم ومطمئن نشم هیچ حرفی رو قبول نمی کنم.واسه همین وقتی وحید با اون بی آبرویی رفت وبا شیدا ازدواج کرد،ازش بریدم.ولی از فرید دل نکندم.
    دستشو گرفتم وآروم فشردم.
    ـ شما زن فداکاری هستین.کمتر کسی پیدا می شه با این علاقه پسر هووشو بزرگ کنه وتو این سن نوه شو هم زیر بال وپر خودش بگیره.
    ـ ای مادر چی بگم.من تو جوونیم یه اشتباهی کردم که باید حالا حالاها واسه ش تاوان پس بدم.راضیم به رضای خدا اما دلم آتیش می گیره وقتی حال وروز این بچه رو می بینم.کارن که گناهی نداره چرا باید پاسوز اشتباهات ما بشه؟
    ـ خدابزرگه عزیز خانوم.انشالله زیر سایه ی شما اونم سرانجام می گیره.
    باحسرت سر تکان داد.
    ـ دیگه از من عمری نمونده که سایه ی سر باشم.این بچه مادر می خواد نداجان نه یه مادربزرگ پیر وبی حوصله.فرید باید سرو وسامون بگیره تا کارن هم رنگ خوشی وآرامش رو ببینه.
    مردد پرسیدم.
    ـ هنوزم با طلاق پدر ومادرش کنار نیومده؟!
    ـ چرا.البته اگه بذارن.از وقتی فرید مجبورم کرد با شیدا و وحید به خاطر کارن رابطه برقرار کنم تا این بچه دلش آروم وقرار بگیره وحضور عموش رو توزندگی مادرش قبول کنه یه آب خوش از گلوم پایین نرفته.تو این مدت تا شنیدم حرف درشت وسرکوفت بوده.وحید می گه درحقش مادری نکردم وبینشون فرق گذاشتم اما خدا شاهده که من همیشه هردوتاشون رو یه جور دوست داشتم.
    با بغض لب ورچید وشونه هاش از شدت غصه خم شد.بهش کمک کردم روصندلی بشینه ودلداریش دادم.
    ـ غصه نخور عزیز جون.اون اگه حرفی زده از ته دل نبوده.حتما دلش از آقا فرید پربوده خواسته اینجوری خودشو سبک کنه.
    اشکاش تند تند پایین اومد.
    ـ فرید بی تقصیره.
    چشمامو رو هم گذاشتم وسرتکان دادم.
    ـ می دونم عزیز.
    آروم ونا مطمئن زیر لب گفت:پس تنهاش نذار.
    با این حرف چشمام ناخودآگاه باز شد وبا بهت به چشمای خیس ولبخند غمگینی که رو لباش بود،مات موند.
    ـ باشه؟
    چیزی نگفتم وفقط نگاش کردم.باصدایی لرزون گفت:این فقط تو نیستی که وابسته شدی.یکم دیگه با این وضع مدارا کن.می دونم برات سخته اما اگه الآن بری فقط کارن ضربه نمی خوره.فرید هم...
    باقی حرفشو خورد وسرشو پایین انداخت.اما همون حرفای ناتمام به احساساتم تلنگر زد و وادارم کرد به این فکر کنم که این جدایی چه تبعاتی می تونه برای من،فرید و کارن به دنبال داشته باشه.

    فصل ششم)
    آوا داشت وسایل سفرشو می بست ومن باغصه نگاهش می کردم.تو این مدت کوتاهی که اینجا بود عجیب بهش عادت کرده بودم.بابا حرفی نمی زد اما کاملا از نگاه غمگین وافسرده اش پیدا بود که دوست نداره اون به این زودی مارو ترک کنه.
    ـ اگه بخوای می تونم نبرمش.
    گنگ وگیج نگاهش کردم.با خنده به گلدون سفالی ای که کار دست خودم بود ومن اونو به عنوان یادگاری بهش داده بودم اشاره می کرد.
    ـ همچین با حسرت نگاش می کنی که آدم خیال می کنه نمی تونی ازش دل بکنی.
    با خنده براش پشت چشمی نازک کردم.
    ـ چرند نگو.خودت می دونی واسه چی ناراحتم.
    مانتوی خوش طرحی رو که توسفرش به شیراز خریده بود تا کرد وداخل چمدونش جا داد.
    ـ آخه چرا باید ناراحت باشی؟ما که داریم واسه همیشه از هم جدا نمی شیم.به هرحال یا شما می یاین پیش من یا من خودمو هرطور شده می رسونم.تازه ازدواجتم که نزدیکه.مطمئن باش واسه مراسم عروسیت اینجام.
    پوزخندی زدم ونگاهمو ازش گرفتم.
    ـ کدوم عروسی؟دلت خوشه.
    کنارم نشست وبا تعجب پرسید.
    ـ مگه نمی خوای به ابراهیم جواب مثبت بدی؟!
    ـ چی بگم؟بابا خیلی رو این مسئله حساب باز کرده وگفته اگه جوابم مثبت باشه واسه ابراهیم شرط میذاره که هرطور شده منو توایران نگه داره.ظاهرا که شرطشم خیلی خوشبینانه ست.چون مطمئنم ابراهیم قصد موندن تو ایران رونداره.با این حال هنوزم نمی دونم باید چه تصمیمی بگیرم.من ابراهیم رو دوست دارم اما...
    چشماشو ریز کرد ونامطمئن پرسید.
    ـ این تردید به کارن وپدرشم مربوط می شه؟!
    ـ توروخدا تو دیگه شروع نکن.این روزا بابت این موضوع به اندازه ی کافی از حاج خانوم حرف خوردم.انگار تا اعتراف نکنم حدسش درست بوده بی خیال ما نمی شه.
    اخماشو تو هم کرد وادای حاج خانوم رو درآورد.
    ـ پس حدسش درسته.
    ریز خندیدم وگفت:از دست تو دختر.
    ـ دوستش داری جاما.من اینو از تونگاهت می خونم.
    بی اراده خنده هامو خوردم وبهش زل زدم.
    ـ نمی دونم.آخه اون هیچوقت بهم ابراز علاقه نکرده.
    ـ شاید به خاطر شرایطش فکرکرده جوابت منفیه.
    نفسمو با حرص فوت کردم.
    ـ اما اون باید جسارت نه شنیدن داشته باشه.
    ـ این نه شنیدن واسه هرکسی آسون نیست.مخصوصا مردی مثل اون که تو زندگیش یه بار هم شکست خورده.
    شهاب سرشو از لای در نیمه باز اتاق جلوکشید وگفت:اما من با ندا موافقم.اون باید حرف دلشو بزنه.حتی اگه همه چیز به ضررش تموم شه.
    ـ گوش وایساده بودی؟!
    اینو آوا طلبکارنه پرسید وشهاب بالودگی جواب داد.
    ـ نه به جون سه تا زن وهفت تا بچه ام.
    اومد داخل اتاق.
    ـ ولی خودمونیم ،نامردیه اگه به ابراهیم جواب منفی بدی.اون واقعا پسرخوبیه.
    خیلی جدی گفتم:رفاقتی با این مسئله برخورد نکن شهاب.حرف سر یه عمر زندگیه.
    دستاشو بالا برد.
    ـ باشه من تسلیمم اما ازت می خوام در مورد ابراهیم احساسی تصمیم نگیری.اون هموطنته،همزبونته وگذشته ای رو پشت سر گذاشته که تو بهش ناآشنا نیستی.مطمئنم شما خیلی خوب می تونین همدیگه رودرک کنین وبا هم تفاهم داشته باشین.
    با ناراحتی نالیدم.
    ـ مسئله سر همین گذشته ی مشترکه شهاب.ازدواج با ابراهیم یعنی درجا زدن تو گذشته ها وجدا شدن از بابا مسعود وزندگی تو جاییه که با همه ی وابستگی ها ودامن گیر بودن خاکش، بدون داشتن خونواده مث غربت می مونه.من عاشق بوسنی وشهرم سربرنیتسام .ولی وقتی می بینم که دیگه اونجا هیچکس رو ندارم، نمی تونم با زندگی تواون محیط کنار بیام.
    - چرا به این فکر نمی کنی که ابراهیم می تونه جای همه رو برات پرکنه؟
    با ناامیدی سرتکان دادم.
    ـ قرار نیست خودمو گول بزنم.حقیقت اینه که اون نمی تونه.
    تونگاهم دقیق شد وخیلی رک گفت:حتما فرید وکارن می تونن نه؟
    ـ چرا همه چیزو باهم قاطی می کنی؟حرف من سر ابراهیمه نه اونا.
    ـ باشه حرفمو پس می گیرم.اما میخوام بدونم اون پدروپسر چقدر می تونن تو جواب منفی دادنت به ابراهیم موثر باشن.
    ازجام بلند شدم وبه قهر رومو برگردوندم.
    ـ ظاهرا جواب منو قبل اینکه خودم به چنین نتیجه ای برسم می دونی.دیگه چرا ازم دلیل می خوای؟
    - من نگفتم جوابت منفیه.می گم اون دوتا تا چه حد می تونن تودادن این جواب تاثیر بذارن.به هرحال تو نمی تونی منکر این بشی که به اونا علاقه ای نداری.
    به یمن گوش وایستادنش دیگه حالا نمی تونستم زیرش بزنم وراستشو نگم.
    ـ کارن کودکی منه.فریدم نیم رخ شاد وسرزنده و احساسی شخصیتمه.حالا خودت حساب کن این دوتا چقدر می تون تاثیرگذار باشن.
    اومدم از اتاق برم بیرون که آوا بازوموگرفت.
    ـ هی وایسا ببینم.تو فرید رو دوست داری...اعتراف کردی مگه نه؟
    پوزخند ناامیدکننده ای رولبم نشست.
    ـ بعضی اعتراف ها رو بهتره نشنیده گرفت، وقتی مطمئنی طرف مقابلت هرگز جسارت بیانش رو پیدا نمی کنه.
    نگاهم واسه چند لحظه رو شهاب مکث کرد وبعد به سمت در رفتم.اون خیلی خوب می دونست که مخاطب حرفام خودشه وتا موقعی که بخواد سکوت کنه واحساساتشو باآوا درمیون نذاره حق نداره نصیحتم کنه وراه چاره نشونم بده.
    صدای محکم ومطمئنش منو میون راه متوقف کرد.
    ـ باهات موافقم.فرید باید حرف دلشوبزنه تا توبتونی با خیال راحت تصمیم بگیری.همونطور که من اومدم تا دیر نشده حرف دلمو بزنم.
    با این حرف نگاه آوا به سمت اون چرخید ومن با لبخندی که رو لبم سبز شده بوداز اتاق بیرون رفتم.

    صدای کوبیده شدن محکم در حیاط منو که داشتم شام مختصری رو آماده می کردم، از جا پروند.دستپاچه از آشپزخونه بیرون اومدم وبه آوا که آشفته وعصبی جلوی در اتاق مشترکمون ایستاده بود،زل زدم.
    ـ چی شد؟!
    ـ این پسره عقلش رو ازدست داده.
    خودمو زدم به اون راه.
    ـ اتفاقی افتاده؟!
    دستی به پیشونیش کشید ودوسه قدمی رفت وبرگشت.
    ـ می گه...می گه دوستم داره...باورت می شه؟!
    تلاش کردم جلو لبخندمو بگیرم.
    - خب این خیلی بده؟!
    صداش بی اختیار بالا رفت.
    ـ بد؟!!افتضاحه.اون دیوونه ازم خواستگاری کرد.
    ـ خب؟
    ـ من...من...
    به سمتم برگشت.
    ـ هی مثل اینکه متوجه نشدی اون چی کار کرده؟
    با آرامش جواب دادم.
    ـ چرا خیلی خوب هم متوجه شدم.ظاهرا بلاخره تونست حرف دلش رو بزنه.
    رو اولین صندلی تو تیررس نگاهش نشست وسرشو مابین دستاش گرفت.
    - باورم نمی شه!
    ـ اون دوستت داره آوا.
    ـ اما من قصد ازدواج ندارم.نه لااقل به این زودی.اونم با پسرعمه ام.خنده دار نیست؟
    شونه بالا انداختم وبه نشانه ی نفی سرتکان دادم.
    ـ به هیچ وجه.شهاب پسر خیلی خوبیه.سی سالشه وکاملا برای شروع یه زندگی مشترک آمادگی داره.توهم بیست وهفت سالته.خب این مسئله اونجوریام که تو میگی خیلی زود نیست.
    عصبی گفت:احمقانه ست.تموم زندگی من اونجاست.شغلم،خونه ام وآینده ام.ازدواج با شهاب یعنی برگشتن به نقطه ی شروع.من حتی نمی تونم یه جمله به خط فارسی بخونم اونوقت…
    سرشو با تاسف تکان داد.
    - نه حتی فکرکردن بهش دیوونگیه.در مورد اونم همینطور.همه ی زندگیش اینجاست.بیا فکرکنیم جواب من مثبت بود.اون حاضره از تموم برنامه هاش بگذره وبا من به آلمان بیاد؟
    چندقدمی به سمتش رفتم.
    ـ چرا این مسئله ی اومدن یا رفتنتون رو اینقدربزرگ می کنی؟به نظرم تو این اوضاع از همه چیزمهم تر اینه که بشینی خوب فکر کنی ببینی چه احساسی می تونی به این پسرعمه ی دیوونه که جرات کرده ازت خواستگاری کنه،داشته باشی.
    حرفی نزد وسکوت کرد.با احتیاط پرسیدم.
    ـ حالا چرا اینجوری جوش آورد واز خونه بیرون زد؟
    لبشوگازگرفت وبا ناراحتی گفت:خیلی باهاش بدصحبت کردم…وای نمی خواستم اینطوری از دستم ناراحت شه.
    تو لحن نگران صداش چیزی بیشتر از یه محبت خویشاوندی می دیدم واسه همین صبورانه لبخند زدم وصحبتی نکردم.گذاشتم گذر زمان وجا افتادن این مسئله برای آوا کاری کنه که اون خودش با یه فکر باز ودرنظر گرفتن احساسی که می تونه به این موضوع داشته باشه در موردش تصمیم گیری کنه.
    اون شب آوا میون اشک ها ولبخند های ما به سمت فرانکفورت پرواز وبا رفتنش به همین زودی دلتنگمون کرد.طفلی خیلی منتظر شد شهاب برای خداحافظی بیاد اما اون دیوونه ی کله شق، مغرور تر از این حرفا بود وظاهرا ازعکس العمل آوا خیلی بهش برخورده بود.
    تو راه برگشت بابا بی مقدمه پرسید.
    ـ بلاخره تصمیمت چی شد دخترم؟ابراهیم همین روزاست که برگرده.
    ـ باید باهاش حرف بزنم.ازدواج با اون شرایطی رو به من تحمیل می کنه که پذیرشش سخته.یکیش همین رفتنم واسه همیشه به بوسنیه.شما می تونین باهاش کنار بیاین؟
    سریع واکنش نشون داد.
    ـ معلومه که نه.
    حاج خانوم خیلی جدی گفت:ولی باید کنار بیای.البته اگه می خوای دخترت با ابراهیم ازدواج کنه.
    ـ خب ما باهاش حرف می زنیم.به هرحال یه راه حلی واسه این موضوع هست.
    با ناامیدی سرتکان دادم.
    ـ فکر نمی کنم. ابراهیم تصمیم گرفته واسه همیشه تو بوسنی زندگی کنه.
    حاج خانوم میون حرفم اومد.
    ـ خب کار وزندگیش اونجاست نمیشه بابت این تصمیم سرزنشش کرد.
    بابا نگاه نامطمئنی به من انداخت وگفت:اما من نمی تونم از جاما اینهمه دور شم.اینو خودشم می دونه.
    حاج خانوم تند و تیز بهش توپید.
    ـ این یعنی اینکه باید به ابراهیم جواب منفی بده... آره؟
    بابا آروم زیر لب زمزمه کرد.
    ـ انصاف داشته باشین.همین الان از یکی شون جدا شدم.نمی خوام به این زودی اون یکی رو هم از دست بدم.
    حاج خانوم تلخ وعصبی خندید.
    ـ پس سر راهت یه ظرف بزرگ بخر که این یکی رو ترشی بندازیم.ظاهرا اینطور که بوش می یاد قصد شوهر دادنش رو نداری.
    ـ من کی گفتم شوهر نکنه؟خب برای ابراهیم شرط بذاره بگه می خواد اینجا بمونه.
    ـ فکرت عالیه.ابراهیم هم منتظره که فقط همین پیش شرط بهش داده شه که بمونه.
    واسه پایان دادن به این بحث با اطمینان گفتم:با ابراهیم حرف می زنم.منم نمیخوام از اینجا برم.زندگی تو بوسنی اونم وقتی که به خاطر کار ابراهیم همیشه ی خدا باید تو گذشته ات سرکنی اصلا آسون نیست.
    ظاهرا توضیح من تاحدودی هردوشون رو قانع کرد وقرار شد من تواین مدت مدام با ابراهیم درتماس ورفت وآمد باشم تا ببینم می تونیم به نتیجه ای برسیم یا نه.

    چند روزی بود که با ابراهیم به مهد رفت وآمد می کردم.اتفاقا چند باری هم کارن وفرید مارو با هم دیده بودن.می دونستم این صمیمیت برای اون پسرکوچولوی احساساتی جای سوال داره وهرآن منتظر بودم که در موردش ازم چیزی بپرسه.
    ازوقتی حضور ابراهیم توزندگیم پررنگ شده بود وهمکارام کم وبیش از ماجرا با خبر بودن دیگه اون جو منفی وحرفایی که پشت سرم زده می شد تقریبا به صفر رسیده بود.
    کارن این روزا تو خودش بود.سرکلاس کم حرف می زد وخیلی به ندرت جواب سوال هام رو می داد.عصر پنج شنبه وقتی ابراهیم برای بردنمون اومد به وضوح دیدم کارن برای اومدن مردده.بافشردن دستش تشویقش کردم،قدم تند کنه.
    ـ خاله چرا نمی یای؟
    نگاه ناراحت ومعذبی به ابراهیم انداخت وگفت:نمی شه خودمون بریم؟
    با لبخند اطمینان بخشی جواب دادم.
    ـ چرا عزیزم؟!عمو ابراهیم که خیلی مهربونه.تازه تورو خیلی دوست داره.
    زیر لب با خجالت گفت:باهاش نریم.اصلامن می خوام برم خونه مون.
    این اولین باری بود که می دیدم واسه اومدن به خونه ی ما تمایلی نداره.جلو پاش زانو زدم ودستای کوچولوشو گرفتم.
    ـ دوست نداری حاج خانوم وبابا مسعود رو ببینی؟
    سرتکان داد.موهاشو از جلوی پیشونیش کنار زدم.دیگه خیلی بلند شده بودن وباید همین روزا کوتاه می شدن.
    ـ عمو فقط می خواد مارو به خونه برسونه.باهامون کاری نداره
    ـ یعنی بعدش می ره خونه شون؟
    اینبار من سرتکان دادم وبا محبت نگاش کردم.پولیوری که حاج خانوم براش بافته بود به تن داشت وباهاش حسابی تودل برو وجذاب شده بود.
    ـ دیگه هم نمی یاد؟
    با این سوال شستم خبردار شد کارن از رفت وآمد ابراهیم یه بوهایی برده که اینطوری نسبت به حضورش حساسیت نشون می ده.
    ـ تودوست نداری دیگه بیاد؟
    چشماشو به حالت بامزه ای رو هم گذاشت.
    ـ اوهوم.
    ـ آخه چرا؟عمو ابراهیم کار بدی کرده؟!
    ـ بابا فرید میگه عمو می خواد با شما ازدواج بشه.
    ازشیوه ی بانمک صحبت کردنش خنده رو لبم نشست وتو دلم واسه فرید کلی خط ونشون کشیدم.حالا دیگه حدسیات مسخره شو به خورد این بچه هم می داد.
    ـ تو دوست نداری من با عمو عروسی کنم؟
    فوری سر تکان داد.
    ـ نه آخه نمیخوام تنهام بذاری.
    بی صبرانه نگام کرد ومنتظر عکس العملم شد.به سمتش خیز برداشتم وگونه شو بوسیدم.
    ـ نترس پسرگلم.من حتی اگه با عموهم ازدواج کنم هیچ وقت تنهات نمیذارم.
    ازحرفام قانع نشد اما سکوت کرد وناامیدانه به ابراهیم که منتظرمون بود چشم دوخت.
    ـ سلام ببخش خیلی منتظر شدی؟
    نگاه مشتاقانه ومتعجبی به من وکارن که دستای هم و محکم گرفته بودیم انداخت ولبخند زد.
    ـ نه زیاد...بریم؟
    سرتکان دادم وبا هم به سمت ماشین رفتیم.هرکاری کردم کارن ازم جدا نشد.واسه همین بغلش کردم ودونفری رو صندلی جلو نشستیم.اخماش حسابی تو هم گره خورده بود وبا بدبینی به ابراهیم نگاه میکرد.
    ـ مالو می سه نه سِویدا؟(این کوچولو از من خوشش نمی یاد؟)
    سرمو بلند کردم وبا درماندگی سرتکان دادم.
    ـ مالو زابرینوتا(یکم نگرانه)
    ـ ژلیم گاسه بوجاتی(حتما می ترسه تورو ازش بگیرم)
    به شوخی گفتم: خب من این فرضیه رو رد نمی کنم.
    بافراغ بالی خندید .
    ـ مثل اینکه رقیب پیدا کردم.
    جوابشو ندادم.فقط کارن رو بیشتر به خودم فشردم وسرشو بوسیدم.
    به محض رسیدنمون بابا از ابراهیم دعوت کرد ناهار رو با ما باشه.اونم با خوشحالی قبول کرد.اون روز کارن خیلی کم غذا خورد وجواب های مبهم وبی سر وتهی به سوال های حاج خانوم وبابا که میخواستن اونو به حرف بکشن داد.باز طبق توصیه ی دکتر من سعی کردم ازش فاصله بگیرم واینبار بابا تموم بعد از ظهر رو باهاش مشغول بود.
    تواین فاصله هم، من وابراهیم در مورد موضوعات مختلف صحبت کردیم.اون از تموم شدن تعمیرات خونه وموافقت والدینش برای برگشتن به بوسنی گفت.از مستندی که ساخته وحالا تو مرحله ی تدوین نهایی بود. واز برنامه هایی که تو سارایوو داشت وهمه چیز رو برای حضور من آماده کرده بود.
    اونقدر از کارهای عمرانی وفرهنگی حرف زدیم که فرصت نشد از خودمون بگیم.علایقمون،خواسته هامون وشرایطی که برای هم داشتیم.واسه همین قرار شد فردا عصر رو با هم بگذرونیم وشام روهم با این نیت که در مورد آینده ی مشترکمون حرف بزنیم تو یه رستوران صرف کنیم.
    ابراهیم رو در برابر نگاه دلخور وناراضی کارن تا دم در بدرقه کردم.باباهم باهام همراه شد.
    ـ ازپذیرایی تون ممنونم.خداحافظ.
    ـ به سلامت پسرم.
    ـ مواظب خودت باش.
    با محبت نگام کرد.
    ـ توهم همینطور.
    به محض بسته شدن در پشت سرش بابا با نگرانی گفت:فکر می کنم کارن تب داره.گونه هاش گل انداخته وبی حوصله ست.
    نگاهم دستپاچه دور حیاط چرخید ورو تاب ثابت موند.اون اونجا نشسته وسرشو پایین انداخته بود.
    ـ تواین هوای سرد اونجا چرا نشسته؟
    ـ مثل اینکه حالش بدجوری گرفته ست.
    بی هوا گفتم:به خاطر ابراهیمه.
    ـ مگه چیزی هم می دونه؟!
    نفسمو با درماندگی تو سینه حبس کردم.
    ـ چی بگم والله؟
    با چندتا قدم بلند خودمو به کارن رسوندم وکنارش رو تاب نشستم.
    ـ چرا اینجا نشستی خاله جون؟
    نگام نکرد.دستمو رو پیشونیش گذاشتم.یکم تب داشت.
    ـ باهام قهری؟!
    به نشانه ی نفی سر تکان داد.بغلش کردم.
    ـ پس چرا باهام حرف نمی زنی؟
    سرشو بلند کرد ونگاه دلگیر وغمزده اشو به نی نی چشمام دوخت.بی اختیار بغض کردم.
    ـ نمی خوای بگی چی شده؟
    ـ ماما باهاش عروسی نکن.
    احساس کردم قلبم واسه یه لحظه از کار افتاد.توصورتش مات شدم وبا ناباوری نگاهش کردم.اون کوچولو منو ماما صدا زده بود.حرفش درست مثل سیلی محکمی بود که به صورتم خورد وهوش از سرم پروند.

    عصری فرید اومد وکارن رو با خودش برد.اما من هنوز تو شوک حرفی بودم که اون بچه بهم زده بود.حرفی که درست به بزرگی یه انقلاب روحی وروانی همه ی وجودمو درگیر خودش کرده بود.باورم نمی شد یه بچه ی پنج ساله چنین استادانه وبا مهارت دست رو نقطه ضعف های احساسیم بذاره.کاری که از هیچ کس حتی بابا هم بر نمی اومد.
    همه چیز برام در عین قابل فهم بودن پیچیده ومبهم به نظر می رسید.کارن منو مادر خودش خطاب کرده وبهم علاقه و وابستگی یه فرزند رو نشون داده بود.علاقه ای که فقط تو چند ماه شکل گرفته وبه این نقطه رسیده بود.این موضوع در عین اینکه شیرین ودلچسب بود،منو می ترسوند.
    مطمئن بودم هیچ کدوم از ما جسارت اون پسر بچه رو نداشتیم که با نادیده گرفتن موانع وسدهایی که جلوی شکل گیری یک رابطه یا حس مشترک رو می گیرن،صادقانه حرف دلمون رو بزنیم.
    اون شب تقریبا تا صبح بیدار موندم واز دردی که نمی دونستم منشاش چیه وبه جونم افتاده پیچ خوردم.صورت معصوم کارن وماما گفتنش مدام به یادم می اومد وقلبمو بی اختیار می فشرد.تا قبل از این اعتراف اون بچه فقط کودکی من بود.دوره ای از زندگیم که تو گردباد حوادث از هم پاشیده بود وتکه هایی از اون واسه همیشه گم شده بود اما حالا...نه دیگه نمی تونستم با این دید به کارن نگاه کنم.اون خواسته یا ناخواسته حرف دلمو زده بود.حرفی که من از قبول و باورش می ترسیدم.
    واسه اولین بار از اینکه نمی تونستم به خودم دروغ بگم واین وابستگی رو به اون کمبود عاطفی دوران کودکیم نسبت بدم،احساس ناتوانی می کردم.یه چیزی تو من تغییر کرده بود واین فقط به احساسی که توقلبم به فرید داشتم،مربوط نمی شد.
    تو اون لحظه بیشتر از همیشه به وجود وحضور ماما نیاز داشتم.اون باید می بود تا باهاش از این حس حرف بزنم.تا اون بهم بگه چه مرگمه.چرا باهمه ی وجود می خوام که مامای کارن باشم؟
    درد دوباره تو تنم پیچید ونفسام مثل زن بارداری که موعد زایمانش رسیده به شماره افتاد.نام خدارو بی اراده به زبون آوردم وبا همه ی وجود ازش کمک خواستم.زمان انگار متوقف شده بود واتاق با همه ی محتویاتش دور سرم می چرخید. یه درد دیگه وبعد من فارغ شدم از همه ی دل مشغولی های دنیا وتموم هوش وحواسم معطوف عاطفه ی مادرانه ای شد که اون شب برای پسرم کارن به دنیا آورده بودمش.
    صبح که با صدای خوش آهنگ حاج خانوم ودوبیتی های لطیف بابا طاهر چشمامو باز کردم.درست به سبکی یه پر بودم.واسه اولین بار بعد اینهمه سال آرامش با حجم وسیعی به قلبم سرازیر شده بود.انگار بعد مدتها می دونستم از زندگیم چی می خوام.
    با یه خیز از جام بلند شدم وجلوی آینه ی میز آرایشم ایستادم.نگاهی به چهره ی مات ورنگ پریده ام انداختم ورو تک تک اجزای صورتم چند ثانیه ای مکث کردم ولبخند زدم.من این دختر توآینه رو می شناختم.دختری که می دونستم کیه واز زندگی چی می خواد. حالا دیگه با غم تو نگاه ودلتنگیش از ندیدن یحیی کنار اومده بودم.عشقی که به بابا مسعودش داشت رو درک می کردم وبرام بودنش اینجا وتو خونواده ای که اونو به فرزندی قبول کرده بودن دیگه غریبانه وسخت نبود.
    دختری که مطمئن بود هرجا که باشه وبه هر اسمی که صدا بزننش باز هم دختر مونیرا وصالح هوتیچ ویه بوسنیاییه.با گذشته ای که دردآوره اما فراموش شدنی نیست.با وطنی که ازش دوره اما همیشه وهمیشه وطنش بوده.
    چه فرقی می کرد اگه ندا فرهانی باشم یا جاما هوتیچ وقتی با چشم احساساتم می دیدم واز روی عشق ودوست داشتنی که تو قلبم موج می زد به زندگیم امید داشتم.واین بهم کمک می کرد بین پذیرفتن مردی که هموطن وهمزبون والگوی رسیدن به باورهام بود به عنوان شریک زندگی ودلبستن به مردی که این روز ها نه فقط ذهنم که قلبمو هم درگیر خودش واون فرشته ی کوچولوش کرده بود،یکی رو انتخاب کنم.
    واسه همین وقتی با ابراهیم تو رستوران متظر آماده شدن سفارشمون بودیم واون امیدوارانه از فرداهای روشنی که پیش رومون بود حرف می زد من به این فکر می کردم که چرا باید تصمیم گیری در مورد این انتخاب برام اینقدر آسون باشه.
    ـ می شه بگی چرا اینقدر ساکتی؟
    با این سوال تکان مختصری خوردم واسه خالی نبودن عریضه لبخند زدم.
    ـ همینطوری.
    ـ احساس می کنم اصلا حواست اینجا وبه حرفای من نیست.ببینم اتفاقی افتاده؟
    حُسن چشمای فیروزه ای ومهربونش به این بود که به هیچ عنوان با خیره شدن ومنتظر جواب بودن مضطربم نمی کرد.
    ـ این روزا خیلی فکرم درگیره پیشنهاد تو وتصمیمی که باید براش بگیرم، بود.
    لبخند رو لباش کمرنگ شد وحالت جدی تری به صورتش داد.
    ـ خب؟
    ـ واسه ام کنار اومد با این موضوع راحت نیست.
    ـ ازدواج با من؟!
    سریع سر تکان دادم.
    ـ نه اصلا منظورم این نبود...در واقع ازدواج با تو منو مجبور به پذیرفتن شرایطی می کنه که خب یه جورایی سخته.مثلا یکیش همین دور شدنم از بابا مسعود...
    حرفمو قطع کرد.
    ـ این دور شدن به معنای هیچ وقت ندیدنش نیست.ما به هر حال باید چند باری در سال به ایران سفر کنیم.
    نگاهمو ازش دزدیدم.
    ـ فقط این نیست.راستش زندگی تو بوسنی هم یه مشکل دیگه ست.
    ابراهیم چشماشو ریز کرد وبا دقت تو چهره ام خیره موند.
    ـ یعنی تو دوست نداری به وطنت برگردی؟
    با بغض گفتم: این برام آسون نیست باور کن. من با اینکه تو ایران بزرگ شدم اما یه سری خصوصیات اخلاقیمو با مردم کشورم شریکم.یکیش همین فرار کردن از اتفاقات گذشته ست.بودن تو بوسنی یعنی زندگی تو گذشته ومن اینو نمی خوام.
    ابراهیم با ناباوری زمزمه کرد.
    ـ اما من همیشه فکر می کردم تو با برنامه هایی که من دارم موافقی و دوست داری که برگردی.
    - معلومه که با برنامه هات همیشه موافق بودم اما اینکه برگردم...خب هرکسی تو نمی شه ابراهیم.
    واسه چند لحظه تو نگام مکث کرد وبا ناامیدی سر تکان داد.
    ـ فکر می کنم با این حرفا جوابمو گرفته باشم اما ازم نخواه که در مورد پیشنهادی که دادم هم اینطوری عقب نشینی کنم.مگه اینکه جوابت قانع کننده باشه...این یعنی هنوز دوست دارم با هات ازدواج کنم.چون علاقه ام به تو محدود به هدف ها وبرنامه هایی که واسه آینده مون دارم نمی شه.حالا اگه این شرایطی که تورو مجبور میکنه کاری که دوست نداری رو انجام بدی،کنار بذاریم اونوقت جوابت چیه؟
    ـ یعنی تو حاضری به خاطر من ایران بمونی؟!

    ـ من کارم وبرنامه هام همه شون به بودن تو بوسنی خلاصه می شه اما حاضرم یه زندگی مشترک رو با تو، تو ایران شروع کنم .چون فکر می کنم ارزشش رو داری.من دوستت دارم جاما.حاضرم به خاطرت مرتب این فاصله ی طولانی رو طی کنم وبین بوسنی وایران تو رفت وآمد باشم.
    سرمو با ناراحتی پایین انداختم و اون مصرانه پرسید.
    ـ جوابت چی شد؟
    سفارشمون رو آوردن وروی میز چیدن.تو این فاصله من کلی با خودم کلنجار رفتم که چی بگم.اون با این پیشنهاد یه جورایی شوکه ام کرده بود.اما مطمئن بودم که تونگاهش ناامید کننده تر از همیشه به نظر رسیده ام.ومن اینو نمی تونستم تو نگاه شریک زندگیم تحمل کنم.اینکه بخوام مجبورش کنم تن به خواسته ای بده که چندان تمایلی بهش نداره.یعنی همین تشکیل زندگی تو ایران.
    یه نفس عمیق کشیدم وسعی کردم به خودم مسلط باشم.با این حال هنوزم دستام می لرزید وقلبم تند تند می زد.
    ـ من...من یه مشکل دیگه هم دارم...متاسفم اما نمی تونم باهات ازدواج کنم.
    یه سکوت سنگین چند دقیقه ای بینمون بوجود اومد ودر آخر ابراهیم بود که شجاعت شکستنش رو به خرج داد.
    ـ پای شخص سومی در میونه؟!
    حرفی نزدم و اون خیلی عادی قاشق وچنگالش رو برداشت ومشغول شد.
    ـ شهاب در موردش یه چیزایی گفته بود.
    سریع سرمو بلند کردم ونگاه خیره ومنتظرش غافلگیرم کرد.
    ـ راستش هرگز فکر نمی کردم یه مرد ایرانی شانسش از من بیشتر باشه.اما...وقتی اولین بار نگاه غیردوستانه ومبارزه طلبانه شو به خودم دیدم حس کردم قضیه تا چه حد می تونه جدی باشه.
    اشک توچشمام حلقه زد.
    ـ تو مرد فوق العاده ای هستی اما من...

    رومیز خم شد وقاشق وچنگالمو برداشت وبه طرفم گرفت.
    ـ هی تو حق نداری این شام دونفره رو با گریه هات خراب کنی.زود باش شروع کن.من خیلی گرسنمه.
    با دستایی لرزون قاشق وچنگالمو گرفتم ومشغول شدم.احساس می کردم هنوز جای خالی یه توضیح واسه پیش اومدن این اتفاق،بین صحبتامون وجود داره.واسه همین زمزمه وار گفتم:من نمی تونم از اون بچه دل بکنم.دست خودم نیست.باور کن.
    یه لبخند غمگین زد وبا علاقه گفت:تو مادر خوبی هستی جاما.مطمئنم اینو اون کوچولو هم فهمیده که حاضر نیست به هیچ قیمت تورو از دست بده.
    دیگه حرفی نزدم و وقتی منو به خونه رسوند وباز بابت پیش اومدن این وضع ابراز تاسف کردم با شوخی وخنده منو از ماشینش بیرون انداخت وبرام آرزوی خوشبختی کرد.ازم خواست بدون توجه به درخواست اون وجواب رد من واسه همیشه دوستای خوبی برا هم باشیم.با این پیشنهاد به چشمم عزیز تر وقابل احترام تر از همیشه اومد.دوستی که برام الگو بود ومطمئنا برام یه الگو می موند.
    شنبه با یه دنیا انرژی مضاعف وبه عشق دیدن کارن پا به مهد گذاشتم اما با جای خالیش روبرو شدم.دلم نا خودآگاه به شور افتاد.یعنی امکان داشت فرید به خاطر کنار اومدن کارن با تصمیمی که مثلا قرار بود من بگیرم مارو از دیدن هم محروم کرده باشه؟
    تاظهر اونقدر با خودم فکر وخیال کردم که حتی نفهمیدم کی موقع ترخیص بچه هایی که فقط شیفت صبح رو می موندن رسید.بعد راهی کردنشون ،بچه هایی رو که شیفت بعد از ظهر هم می موندن به سالن غذاخوری بردیم وناهارشون طبق برنامه ی روزانه سر ساعت معین صرف شد.
    اون روز نوبت منیژه بود که بچه ها رو به اتاق خواب ببره.تو این فاصله با نگرانی عجیبی که مثل خوره به جونم افتاده بود شماره ی فرید رو گرفتم.صدای خسته وغمگین اون که توگوشی پیچید،دلم زیر ورو شد.
    ـ سلام خاله ندا خوبین؟
    ـ ممنون.شما چطورین؟!
    احساس کردم زیر لب زمزمه کرد.
    ـ چی بگم.
    ـ راستش در مورد کارن تماس گرفتم اون...
    بی حوصله حرفمو قطع کرد.
    ـ کمی کسالت داشت نمی تونست بیاد.فکر نمی کنم دیگه بخوامم بیاد.
    یه لحظه از این تصمیمش دلم گرفت وبا دلخوری گفتم:اما این اصلا عادلانه نیست.شما حق ندارین به خاطرشرایط پیش اومده اونو اینجوری از من دور کنین.
    صدای برافروخته وعصبیش باعث جا خوردنم شد.
    - شرایط پیش اومده؟شما می دونین این وابستگی تون چه بلایی سر کارن آورده؟
    ـ من هرگز نخواستم ونمی خوام که بهش آسیب برسونم.اما این دور شدن یهویی رو هم قبول ندارم.ما به زمان نیاز...
    بازم حرفمو قطع کرد.
    ـ بس کنین خانوم.شما می خواین این بچه رو قربونی احساسات دلسوزانه وبی منطقتون کنین.
    دلم از حرفای بی رحمانه اش فشرده شد وبغضم بی صدا شکست.
    - دارین اشتباه می کنین.من کارن رو دوست دارم.شما حق ندارین اونو از من دور کنین.
    ـ اگه می دونستین با این کارتون چه بلایی سر اون آوردین هرگز این حرفو نمی زدین.اون از دیروز صبح تا حالا تو بیمارستان بستریه.دوبار تشنج کرده وحالش اصلا تعریفی نداره.
    احساس کردم زمین زیر پام خالی شد وچشمام سیاهی رفت.با وحشت دستمو به دیوار گرفتم ونالیدم.
    - وای نه.
    تو لحن صداش یه نگرانی نامحسوس بوجود اومد.
    - حالتون خوبه؟
    به سختی گفتم:خیلی بی رحمین.چطور تونستین بهم خبر ندین؟
    یه چند لحظه سکوت کرد.
    ـ نمی خواستم بذارم بیشتر از این با بودنتون به ما وخودتون ضربه بزنین.
    حرفام با هق هق گریه همراه شد.
    - حالا حالش چطوره؟اون خوبه مگه نه؟
    با ناراحتی آشکاری جواب داد.
    ـ نه خوب نیست.
    زانوهام تا خورد وبا ناتوانی رو زمین نشستم.اشک چشمامو تار کرد ودلم برای دیدن کارن پرکشید.
    ـ من باید بیام اونجا...باید ببینمش.
    با دستپاچگی گفت:زنگ می زنم به شهاب بیاد دنبالتون.فکر نکنم حالتون اونقدری مناسب باشه که تنها بیاین.
    تا شهاب بیاد به سختی از جام بلند شدم ورفتم تا مرخصی بگیرم. شهلا برخلاف همیشه سرسختانه مخالفت کردومن بی توجه به مخالفتش لباسمو عوض کردم واز مهد بیرون زدم.دیگه برام مهم نبود اگه اخراج بشم.کارن حالش خوب نبود واین تو اون لحظه مهم ترین چیزی بود که می تونستم براش نگران باشم.

    به محض رسیدن شهاب، سوار ماشین شدم و اون به راه افتاد.
    ـ چته دختر؟دست وپاتو حسابی گم کردی.به خودت مسلط باش.
    قلبم تند وچکش وار به قفسه ی سینه ام می کوبید.
    ـ چطور می تونم به خودم مسلط باشم؟اون بچه بیشتر از بیست وچهار ساعته که تو بیمارستان بستریه.می فهمی؟
    صورتمو مابین دستام پنهون کردم وبا ناباوری زدم زیر گریه.پاشوگذاشت رو ترمز وگوشه ی خیابون توقف کرد.
    ـ ببین اگه بخوای اینطوری بکنی اصلا نمی برمت.
    به طرفش برگشتم وبا تندی گفتم:داری تهدیدم میکنی؟تو هیچ می دونی من دارم چی می کشم؟
    واسه چند لحظه تو چشمام مکث کرد.
    ـ پریشونیت داره نگرانم می کنه ندا.به خودت بیا...فرید که باهام تماس گرفت،گفت اوضاع از چه قراره.مطمئن باش اونجا کسی از این حال پریشونت اسقبال نمی کنه.اینو بفهم.
    چیزی نگفتم.برام واکنش دیگرون اصلا مهم نبود.من تو اون لحظه فقط می خواستم هرچه سریع تر خودمو به کارن برسونم.
    تا رسیدنمون به بیمارستان دیگه حرفی بینمون رد وبدل نشد.شهاب با فرید تماس گرفت واون گفت که تو کدوم بخش هستن.پاهام اصلا قدرت قدم برداشتن نداشت .نفهمیدم با چه حالی خودمو به اون بخش رسوندم.
    فرید روی صندلی نشسته بود وسرشو با دوتا دست گرفته بود.از دستش عصبانی بودم.اون حق نداشت این موضوع رو ازم پنهون کنه.
    با درک حضورمون سربلند کرد وبا دیدنم تواون حال لبخند غمگینی زد.ازچشمای ناراضیش می خوندم که اصلا از حضورم تو اون بخش خوشحال نیست.
    این شهاب بود که تو صحبت باهاش پیش قدم شد.
    ـ سلام داداش چه خبر؟
    با اشاره ای کوتاه به اتاقی که کارن توش تحت مراقبت بود،جواب داد.
    ـ به پیشنهاد روانپزشکی که معاینه اش کرد با دکتر فهیم تماس گرفتیم تا بیاد.ظاهرا قضیه بغرنج تر از این حرفاست.الآنم دکتر تو اتاقشه.
    نگاهمو به سختی ازش گرفتم وبه در بسته ی اتاق دوختم.فرید آروم زیر لب گفت:کاش نمی اومدین.دارین همه چی رو با بودنتون خراب می کنین.
    عصبی بهش توپیدم.
    ـ کاش شما هم اینقدر زود قضاوت نمی کردین...چی تو گوش اون بچه خوندین که به این روز افتاده.
    نفسشو با حرص فوت کرد ونگاه تندی بهم انداخت.
    ـ حالا دیگه من مقصر شدم؟مثل اینکه یادتون رفته چطور جلو چشمای کارن به قرارهای عاشقونه تون می رسیدین.شما حتی فرصت پنج شنبه ها رو هم با حضور اون مرد ازش دریغ کردین.
    قبل از اینکه جوابی بدم ،مغرورانه شونه بالا انداخت وسر تکان داد.
    ـ البته قرار هاتون اصلا به من مربوط نمی شه.به هرحال این زندگی شخصی شماست .اما نمی خواستم احساسات اون بچه بیشتر از این بازیچه ی تردید وتصمیم شما بشه...دارم به این فکر می کنم ای کاش اون موقع که خودتون پیشنهاد دادین از زندگی ما بیرون برین،نه نمی آوردم وقبول می کردم.
    باخشم رومو ازش گرفتم.
    ـ دارین دستِ پیش رو می گیرین که پس نیفتین.شما از همون اولشم می دونستین این کار غیر ممکنه...یه چیزی این وسط تغییر کرده.اینو ما نمی تونیم انکار کنیم.
    حتی اگه این وسط تنها من مقصر بودم،باز این شجاعت رو داشتم که به حقیقت اعتراف کنم اما اون...واسه چند لحظه تونگام عمیق شد وبعد با مکثی چند ثانیه ای چشماشو رو هم فشرد.
    ـ آره بهم خوردن این ارتباط قوی یه جورایی غیرممکن بود اما این شما بودین که تو کات کردنش پیش قدم شدین.مگه نگفتین این وابستگی به ضرر هردوتونه؟ خب منم با این دید تو این قضیه پیش رفتم.
    ـ اما حرفایی رو توگوشش در مورد من وابراهیم خوندین که حقیقت نداشت.
    صداش بی اختیار بالا رفت.
    ـ کدوم حرفا؟ من فقط از کارن خواستم اتفاقات پیش اومده رو بپذیره.اینکه هرآن ممکنه شما ازدواج کنین ودیگه مثل همیشه نتونین به این رابطه ادامه بدین.
    اشک تو چشمام حلقه زد وبا بغضی مهارنشدنی نالیدم.
    ـ باورم نمی شه این نهایت بی رحمیه.به چه حقی این مزخرفات روتو گوشش خوندین.
    صورتش از خشم سرخ ورگ گردنش متورم شده بود.
    ـ مگه غیر از اینه؟
    شهاب مداخله کرد.
    ـ هی رفیق آروم باش.
    با نوک انگشت قطره ی اشک مزاحمی رو که گوشه ی چشمم لنگر انداخته بود،پس زدم.
    ـ برام مهم نیست چی تو سرتون میگذره.اینو برای دفاع از خودمم نمیگم.فقط می خوام اینو بدونین که کارن از من وشما تواین مورد خیلی بهتر عمل کرد.لااقل نذاشت کسی به جاش تصمیم بگیره وحرف دلشو زد.منم میخوام همین کارو بکنم واگه گفتن این موضوع می تونه کاری کنه که شما دیگه مانع دیدار من واون نشین باید بگم که همین دیروز به ابراهیم جواب رد دادم.حالا می تونم ببینمش؟
    شهاب با ناباوری زمزمه کرد.
    ـ تو چی کار کردی؟!
    لبخند عجول ودستپاچه ای رو لبم سبز شد.
    ـ بهش گفتم نمی تونم باهاش ازدواج کنم.چون دلایل خیلی مهم وبزرگی برای موندن تو ایران دارم.

    فرید خودشو میون بحث ما انداخت وخیلی جدی وخشک جواب داد.
    ـ کار اشتباهی کردین خانوم.اینم از همون دلسوزی افراطی تون ریشه می گیره.چطور حاضر شدین به خاطر احساسی که نتیجه وثمری نداره چنین فرصت بزرگی رو از دست بدین؟
    پوزخند تلخی زدم وبا ناامیدی سرتکان دادم.
    ـ من از آدمای متظاهر ودورو بدم می یاد. اما بیشترمتنفرم از اینکه ببینم آدما تظاهر به چیزی میکنن که نیستن. می خواین با این حرفا چی و ثابت کنین؟اینکه خیلی بد وقسی القلبین؟...متاسفانه یا خوشبختانه من شما رو اینجوری نشناختم وباورنمی کنم.پس با این حرفا نمی تونین مقاومتمو بشکنین.من از کارن دست نمی کشم.
    کلافه بود.اینو ازمشت شدن بی اختیار جفت دستاش ودوختن نگاه بی هدفش به پشت سرم می شد درک کرد.حس ششمم بهم میگفت داره باخودش کلنجار می ره که یه جواب دندون شکن بهم بده.واون اینکارو درنهایت بی رحمی کرد.
    ـ شما میگین این احساس بی نتیجه نیست.خب پس لااقل واسه منم روشن کنین تا کجا میخواین پیش برین.من تنها شخص تاثیر گذار زندگی پسرم نیستم.اون مادر داره می فهمین؟شما که احیانا نمیخواین جای اونو براش پرکنین.
    اگه اون برق تو چشماشو باور نداشتم یا علاقه ای این وسط نبود،مطمئنا حرفاشو باور می کردم اما درد اینجا بود که از نگاه گریزونش می خوندم داره تلاش میکنه با این حرفا منو از خودشون دور کنه تا به خیال خامش هیچ کدوممون تو این رابطه آسیب نبینیم.اقدامی که دیگه بی فایده ودیر به نظر می رسید.
    با این حال حرفش اونقدری برام سنگین بود که دیگه نتونستم خودموکنترل کنم وزدم زیر گریه.
    ـ خیلی بی انصافین.چطوری دلتون می آد با این حرفا دلمو بشکنین؟
    با حرص انگشتاشو لای موهاش فرو برد ومعذب نگاهشو ازم گرفت.
    ـ من به خاطر خودتون...
    بی توجه به توضیحش با هق هق گریه وقدم هایی لرزون به سمت اتاق کارن رفتم.در اتاقشوکمی باز کردم.فرید وشهاب به طرفم اومدن که مانعم بشن اما نتونستن.با باز شدن در دکتر فهیم سرشو بلند کرد وبه محض دیدنم ابروهاش متفکرانه بهم گره خورد.نگاه بی تابمو ازش گرفتم ورو دست کارن که به خاطر تزریق مدام سرم کبود شده بود،میخکوب شدم.نفس توسینه ام حبس شد.بی اختیار به چارچوب تکیه دادم وصورتموپشت دستام پنهون کردم ودر حالیکه به سختی می گریستم زیر لب گفتم:همش تقصیر من بود...همش تقصیر من بود.
    کسی گوشه ی آستین مانتومو کشید.سرمو بلند کردم.فرید بود که نگران وناراحت بهم چشم دوخته بود.
    ـ تورو خدا بس کنین.با این کار اون بچه رو هم زجر می دین.یه نگاه بهش بندازین.ببینین با چه حالی بهتون خیره شده.
    بطرف کارن چرخیدم وبه چشمای نیمه بازی که با دلواپسی منو می پایید،زل زدم.
    ازصورت گل انداخته و بی حالش کاملا مشخص بود تبش بالاست.دلم می خواست این دوسه قدم فاصله رو به یه بهونه طی کنم وخودمو بهش برسونم.
    با التماس نگاهمو به دکتر فهیم دوختم.اونم یه نگاه گذرا به کارن انداخت وزیر لب گفت:فقط پنج دقیقه. بیشتر نشه.
    اشکامو پس زدم وبه سمت پسرکوچولویی که رو تخت بیمارستان چشم به راهم بود،پرکشیدم.
    دکتر از اتاق بیرون رفت ودروهم پشت سرش بست.تو خلوت کوتاهی که به دست آورده بودم فارغ از زمان ومکان سرکارن رو تو بغلم گرفتم وچشما وگونه ی تب آلودش روچندین وچند باربوسیدم.
    ـ تو اینجا چی کار میکنی عزیز دلم؟نگفتی خاله ندا اگه بفهمه غصه میخوره؟
    فقط نگام کرد وحرفی نزد.با بغض گفتم:امروز کلی منتظر اومدنت بودم.می خواستم بیای تا بهت بگم دیگه لازم نیست بترسی.ماما واسه همیشه پیشت می مونه.
    دو تا قطره اشک داغ رو دوطرف گونه ام سر خورد.
    ـ دیگه هیچکی نمی تونه مارو از هم جدا کنه.باور کن.
    اشک توچشمای خوش رنگ قهوه ایش حلقه زد.با گریه خم شدم ورو دستای مهربونشم بوسه زدم.
    ـ عزیز دلم...پسر قشنگم.
    با باز شدن در خودمو عقب کشیدم وناشیانه سعی کردم اشکامو پس بزنم.
    فرید با دیدن این صحنه سرشو پایین انداخت.
    ـ دکتر میگه بهتره بیاین بیرون.هیجان بیشتر از این براش خوب نیست.
    با ناامیدی سرتکان دادم و واسه آخرین بار نگاهمو به صورت معصوم کارن دوختم.سرمو خم کردم وزیرگوشش آهسته گفتم:زود خوب شو باشه؟ماما طاقت نداره تو رو روی این تخت ببینه.
    از جام بلند شدم وبه سمت فرید رفتم.نگاهمو با اطمینان به چشماش که سرسختانه سعی داشت اون غرور وخشم لعنتی رو حفظ کنه دوختم.مطمئن بودم دیگه نمیذارم منو با حرفاش خورد کنه.اگه لازم بود دوست داشتن وعلاقه مو با شکستن غرورم بهش می فهموندم اما نمیذاشتم این شادی و موهبت کنار هم بودنمون رو به اسم فدا کاری و ایثار و در اصل با ملاحظه گری ازمون دریغ کنه.اون حق نداشت به جای من وکارن تصمیم بگیره.

    با خروجم از اتاق،نگاهم به انتهای بخش یعنی جایی که دکتر وشیدا و وحید ایستاده بودن دوخته شد.اخمای فرید تو هم گره خورده بود وکاملا از نگاه عصبیش می شد حدس زد که از بودن وحید زیاد راضی نیست.شهاب دوسه قدمی جلو اومد.
    ـ بهتره که دیگه بریم.
    فرید با تکان دادن سر ونگاه گذرایی که به شیدا انداخت،حرفشوتایید کرد.
    ـ منم اینطور فکر می کنم.نمی خوام خدایی نکرده برخورد بدی بین شما ومادر کارن بوجود بیاد.
    مکثی که رو کلمه ی مادر داشت قلبمو بی اختیار تکان داد.خودمو که نمی شد فریب بدم.هرچقدرهم که تلاش می کردم باز اون زن که طلبکارانه وعصبی به مسیر اومدنم خیره بود اسماً وظاهراً مادر کارن می شد.ومن اینو با همه ی تلخ بودن حقیقتش،متاسفانه از همون روز اول که پا به زندگی این بچه گذاشتم،باور داشتم.ولی این دلیل نمی شد عقب نشینی کنم وجا بزنم.اومده بودم که برای همیشه تو این رابطه بمونم.اونم درست وقتی که می دونستم از زندگی دقیقا چی میخوام.
    ـ برام مهم نیست.چیزی که این میون برام بیشتراز همه اهمیت داره خوب شدن حال کارنه.
    فرصت نشد عکس العملی نشون بده چون دیگه به دوقدمی شون رسیده بودیم.شهاب که نمی خواست تو این جمع خصوصی و خونوادگی حضور داشته باشه خداحافظی کوتاهی کرد واز بخش بیرون رفت.بهم گفت که تو ماشین منتظرم می مونه.
    دکتر با دیدن ما خیلی جدی وبدون تعارف گفت:با همه تون از همون اول اتمام حجت کرده بودم که زیاده روی تو کارتون نباشه اما ظاهرا تک تک تون اینو زیر پا گذاشتین.
    تا اومدم جوابی بدم شیدا صداشو بالا برد وانگشت اتهام رو به سمت من نشونه رفت.
    ـ اگه کارن الان رواون تخت خوابیده همش تقصیر توئه.مثلا می خواستی به پسرم کمک کنی؟منو ازش دور کردی که این بلا رو سرش بیاری؟
    دکتر فهیم خواست میونه داری کنه.
    ـ خانوم آذریان لطفا آرامشتون رو حفظ کنین.نه اینجا جای اینجور بحث هاست نه الآن زمان بازخواست واین واون رو متهم کردن.
    شیدا به گریه افتاد وبا حال خراب وداغونی که هیچ کنترلی به روش نداشت جواب داد.
    ـ یعنی می گین من دارم اشتباه می کنم؟شما که خودتون شاهد بودین چطور این دوتا حق دیدن بچه مو به بهونه ی خوب شدنش ازم گرفتن...این بود اون روند درمانی که ازش حرف می زدین؟قرار بود آخرش کارن رو تخت بیمارستان بیفته؟
    به سمتم برگشت وبا حال منقلبی تقریبا فریاد زد.
    ـ چی از جون پسرم می خواستی لعنتی؟ کارن چرا باید اینطوری مریض شه؟
    دکتر با تاسف سرتکان داد واز کنارمون گذشت.نموند که بیشتر از این تو جریان دعوا وبحثمون قرار بگیره.ظاهرا همه مون ناامیدش کرده بودیم.
    فرید به حمایت از من خودشو جلوم سپرکرد.
    ـ با این حرفا می خوای به چی برسی؟اینکه مورد ظلم قرار گرفتی وما تورو از بچه ات جدا کردیم؟...روزی که گذاشتی ورفتی کارن دقیقا به همین حال افتاد،منتها تو برنگشتی تا بهش این امید رو بدی که کنارش می مونی اما ندا برگشت.
    شیدا و وحید که جای خود داشتن،منم حسابی از جواب قاطعانه ومحکمی که در برابر توهین های شیدا داد جا خوردم.برگشتم وبا چشمای گرد شده توصورتش مات شدم.نه به اون اولتیماتوم ها وخط ونشون هایی که قبل دیدن کارن ودور از چشم این دونفر برام می کشید نه به این حمایت وپشتیبانی صمیمانه که منو از خاله ندا وخانوم محترم به ندای بدون پسوند ارتقا داده بود.
    شیدا نفسشو با حرص فوت کرد.
    - مثل اینکه قضیه خیلی جدیه.
    فرید با بدجنسی جواب داد.
    ـ این تورو ناراحت می کنه؟
    وحید دخالت کرد.
    ـ بهتره حد وحدود خودت رو بشناسی.تو حق نداری با همسرمن اینجوری حرف بزنی.
    روکلمه ی همسر یه تاکید ناجوونمردانه داشت وهمینم خون فرید رو به جوش آورد.
    ـ اونم حق نداره به ندا توهین کنه.
    شیدا با بیزاری گفت:حقا که بی لیاقتی.یعنی این دختربرات از جون کارن هم بیشتر اهمیت داره؟اینجوری می خوای واسه پسرت یه پدر نمونه باشی؟نمی بینی کارن رو به چه حال وروزی انداخته؟
    پوزخند فرید پررنگ تر از همیشه رو لبش نقش بست.
    ـ ناامیدم کردی شیدا.انتظار نداشتم اینقدر ناشیانه برخورد کنی.مسئله اینجاست که توواسه من مث یه کتاب خونده شده ای.نگفته می دونم دردت چیه.می خوای با این حرفا بار عذاب وجدان رواز روشونه هات برداری.اماغافلی از اینکه چشمات همه چیزولومی ده.نه فقط تو،هردوتون همین حس وحال رودارین.میخواین تقصیرهارو بندازین گردن یکی دیگه و واسه تصمیم های ناجوونمردانه تون دلیل تراشی کنین.
    وحید با نفرت گفت:یعنی می خوای بگی دلیل بودن کارن روتخت بیمارستان ماییم؟
    خنده ی بی صدای فرید وسر تکان دادنش گویا تر از هرپاسخی بود امابا این حال جواب داد.
    ـ خودتو نزن به اون راه عزیز دردونه ی حاج رحمان.تو می دونی من دارم از چی حرف می زنم.یعنی اعتراف به اشتباه اینقدر واسه ات سخته؟!
    شیدا دوباره خودشو جلوانداخت.
    ـ عادتته واسه به حق نشون دادن خودت همه چیو با هم قاطی کنی.ما اگه الان اینجاییم واسه خاطر دسته گلیه که ندا جونتون به آب داده.
    اخمام ناخودآگاه تو هم گره خورد اما قبل از اینکه بتونم چیزی بگم،فرید جوابشو داد.
    ـ آره واسه خاطر اشتباهیه که ندا کرده...اون داشت با ترک کردن ما ودور شدن ازکارن حق داشتن یه مادر خوب وفداکار رو ازش می گرفت.این چیزیه که اون بچه نتونست تحمل کنه.
    اشک تو چشمای شیدا حلقه زد و گوشه ی پلک چپش به حالت عصبی پرید.
    ـ تو میخوای اونوجایگزین من تو زندگی کارن کنی.آره؟من فقط مادرشم.می فهمی؟تو حق نداری...
    ـ شیدا خودتوکنترل کن.
    اینو وحید گفت ودستای لرزونش روگرفت واونو عقب کشید.لبخند پیروز مندانه ای رو لبای فرید نشست.لبخندی که دیدنش منو خوشحال نکرد.احساس میکردم تواین بحث ها حضور من فقط یه بازیچه ودست آویز بوده تا فرید بتونه این مجادله رو ببره.
  12. #12
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    شیدا بی قرار وعصبی سرش داد زد.
    ـ تو میخوای باهاش ازدواج کنی تا منو از زندگی کارن بیرون بندازی.میخوای با این کار پسرمو ازم بگیری.
    فرید نگاهشو ازم دزدیدودرعوض سرسختانه وغیر قابل نفوذ تو چشمای شیدا زل زد.
    ـ می خوام باهاش ازدواج کنم چون دوستش دارم و اون همسر ایده آلمه.چیزی که هرگز تو زندگیم تجربه اش نکردم والبته یه مادر فوق العاده واسه کارن.چیزی که اون هیچ وقت نداشته.واما تو...بهتره دست از این کولی بازی برداری وسرت تو زندگی خودت باشه.می خوای مادر بودنت روثابت کنی؟ از این بحث های بی نتیجه دست بردارتا کارن بتونه با آرامش زندگی کنه.
    اشکهایی که تند تند از چشمای شیدا پایین می اومدن،پای اراده مو سست کرد.حرفای تندی که فرید امروزبهم زد حتی یک دهم چیزایی نبود که با به زبون آوردنشون انگار تو دهان شیدا کوبید.نگاه ناامیدموازش گرفتم وبه طرف درخروجی پاتند کردم.شنیدن اعترافش حتی ذره ای دلمو گرم نکرد.اون دوست داشتنش رو با تحقیر شیدا وسواستفاده از حضور من، انگار توصورتم تف کرده بود.
    صدای قدم های بلندش و اسممو که حالا پسوند خانوم رو با خودش یدک می کشید از پشت سرمی شنیدم.
    ـ ندا خانوم تورو خدا وایسین.باید واسه تون توضیح بدم.
    جلوی ورودی بیمارستان بهم رسید وباز گوشه ی آستینموگرفت.انگار با اون تیکه از لباسم قرار داد بسته بود که هر وقت خواست حضورشو بهم تحمیل کنه اونو بکشه وتوجهمو به خودش جلب کنه.
    با خشم دستمو پس کشیدم.
    ـ چیو می خواین توضیح بدین؟شما که همه ی حرفاتون رو زدین...می خواستین با اون حرفا شیدا رو سرجاش بنشونین وازشون با این حرفا انتقام بگیرین اما منوکوچیک کردین.
    شرمنده سرشو پایین انداخت.
    ـ ندا خانوم خواهش میکنم اینو نگین.
    نیش اشک توچشمام نشست.سعی کردم این بغض لعنتی رو هرطور شده فرو بدم.الآن اصلاجای گریه نبود.
    ـ ندا خانوم؟!!چطور شد؟تا چند دقیقه پیش که ندای خالی بودم.ندایی که ظاهرا دوستش داشتین وهمسر ایده آلتون بود.همونی که واسه تحقیر شدن شیدا حاضر شدین لفظاً قصد ازدواج باهاش داشته باشین.
    احساس کردم حرفام خیلی براش سنگین بود چون یه غم بزرگ تونگاهش نشست وصورتش از شدت عذاب جمع شد.
    ـ نمی دونم با چه زبونی ازتون معذرت خواهی کنم.به جون کارن که می دونین چقدر برام عزیزه قصد جسارت نداشتم.
    با پوزخندی که نشد پنهونش کنم رومو ازش گرفتم.
    - لازم نیست واسه اثبات حرفاتون جون اون بچه روقسم بخورین. درضمن من به معذرت خواهی شما نیازی ندارم.
    قدم تند کردم واز پله ها پایین رفتم.به محض رسیدنم به ماشین شهاب وباز کردن در جلو،فرید خودشو دوباره بهم رسوند ومانع سوار شدنم شد.
    - باید با هم حرف بزنیم.
    ـ اما من با شما حرفی ندارم.
    ـ به خاطر کارن..خواهش می کنم.
    با یادآوری تن بیمار ورنجور اون بچه نا خودآگاه عقب نشینی کردم وحرفی نزدم.خم شد ورو به شهاب گفت:اگه اجازه بدی من خودم ندا خانوم رو می رسونم.باید باهاشون حرف بزنم.
    شهاب نگاه مرددی بهم انداخت و من برای راهی کردنش لبخند نامطمئنی زدم.اون که رفت،فرید با دستپاچگی منو به سمت ماشین خودش راهنمایی کرد.
    ـ پس کارن چی میشه؟
    در ماشین رو برام باز کرد.
    ـ شما رو که رسوندم زود بر میگردم.
    سوار شدم ومنتظر شنیدن حرفاش به بیرون خیره موندم.از بیمارستان که خارج شدیم گفت:باورکنین نمی خواستم با اون حرفا به شما توهین کنم. برخوردم امروز واقعا افتضاح بود.راستش به حدی بابت کارن ناراحت بودم که به بدترین وجه ممکن دربرابر شما وبعدشم شیدا واکنش نشون دادم.
    با ناراحتی گفتم:رفتارتون خیلی اشتباه بود.حرفایی که به من زدین به کنار،اماچیزایی که به شیدا گفتین قابل بخشش نیست.
    ـ همه ی هدف من این بود زبون اعتراضشون رو کوتاه کنم،تا دست از متهم کردن شما بردارن.البته قبول دارم یکم زیاده روی کردم وشاید یه جورایی به قول شما خواستم ازشون انتقام بگیرم.
    ـ اینکارو با سواستفاده از وجود من کردین.با بازیچه قرار دادنم.
    خیلی سریع وجدی عکس العمل نشون داد.
    ـ اما من شمارو بازیچه قرار ندادم.باورکنین.
    ـ پس اون حرفا چی بود؟واقعا عصبی می شم از اینکه بخوام دوباره تکرارشون کنم.اما همین چیزایی که درمورد علاقه تون ومادر کارن بودن گفتین...نمی خواین که زیرش بزنین؟
    نگاهشو ازم گرفت وبا کمی مکث جواب داد.
    - نه زیرش نمی زنم.اما با گفتنشونم قصد سواستفاده از شمارو نداشتم.هرچی که اونجا،تو بیمارستان وجلوی اون دوتا به زبون آوردم حقیقت محض بود.
    اینبار ناغافل از جوابی که داد جاخوردم وبا ناباوری زمزمه کردم.
    ـ این یعنی...
    به طرفم برگشت وصاف توچشمام خیره موند.
    ـ دوستتون دارم...این اون چیزیه که تو رابطه ی سه نفره مون تغییر کرده ومانع جداشدنمون می شه.
    سرمو با خجالت پایین انداختم ویه نفس عمیق کشیدم .اون بلاخره اعتراف کرد.حرف دلشو زد واین سکوت احمقانه رو شکست.چیزی که مدتها بود منتظرش بودم.
    ـ راستش از همون اولین باری که دیدمتون درگیر این حس شدم...نمی خواستم بهش بها بدم.امانشد.
    اون ناامیدی وحسرتی که توکلامش بود باعث شد بی اختیار بپرسم.
    ـ این موضوع شمارو ناراحت می کنه؟!
    ـ وقتی می دونم تهش چیزی نیست که بتونم بهش دلخوش باشم،معلومه که ناراحتم می کنه.من هیچ وقت واسه این احساس رابطه ای تصورنکردم.چون در نظرگرفتن رابطه واسه اش نهایت خودخواهی وظلم به شماست.

    تو نی نی چشمای جذابش خیره شدم وبا خودم فکرکردم فدا کاری به شخصیت خاصی که داره که خیلی می یاداما اون حق نداشت در مورد من این کاروبکنه.مطمئن بودم که بهش این اجازه رونمی دم.
    ـ مث اینکه تصمیم گرفتن درمورد دیگرون،عادتون شده.فکر نمی کنین همین عادت به نوعی خودخواهی باشه؟!یادم نمی یاد بهتون این اجازه روداده باشم که در مورد ظلمی که قراره بهم بشه کاری بکنین.
    سعی کردم شیطنت تو حرفامو پنهون کنم اما از چشمای تیزبینش دور نموند.
    ـ دارین سربه سرم میذارین مگه نه؟
    وای خدای من ،هنوزم فکرمیکرد حرفاش درسته ومن فقط قصد شوخی دارم... یا شایدم میخواست ازم اعتراف بگیره.واسه اینکه اذیتش کنم جوابشوندادم وخودمو با موبایلم مشغول کردم.اونم مثل پسربچه های تخس لج کرد.
    ـ باشه جوابمو ندین.اما بازم می گم دونستن این موضوع هیچ تاثیری تو تصمیم من نداره.باید این رابطه کم ومحدود شه تا کارن هم با این موضوع کنار بیاد.به هرحال اون هموطنتون نشد یکی دیگه.شما که تا آخر عمر نمی تونین به خاطر کارن مجرد بمونین.
    چشمامو ریزکردم وطلبکارانه بهش تشر زدم.
    ـ خیلی بدجنسین.حالا که اینجوریه باید بگم من وکارن هم نمیذاریم همچین اتفاقی بیفته.درضمن شاید من بخوام تا آخر عمر مجرد بمونم اونوقت چی؟شما به جای تهدید کردن من به فکراون دروغ هایی باشین که تحویل شیدا وبرادرتون دادین.
    با خنده جواب داد.
    ـ کدوم دروغا؟
    براش پشت چشم نازک کردم.
    ـ همین قضیه ی ازدواج وهمسر ایده آل وچه می دونم فرصت استثنایی که نصیبتون شده.
    از حاضر جوابیم حسابی سرشوق اومده بود وبعد مدتها فارغ وبی خیال می خندید.
    ـ پس خودتونم قبول دارین که بیشتر شبیه یه دروغ می مونه.
    ـ والله چی بگم؟حالا دم خروس رو باورکنم یا قسم حضرت عباس رو؟آخه یکی تا همین چند دقیقه پیش داشت یه اعترافاتی می کرد که چه می دونم هرچی گفته حقیقت محض بوده واز این حرفا.
    ـ خوب بلدین از آدم آتو بگیرین ها.
    شونه بالا انداختم.
    ـ چاره چیه.آدم باید تواین دوروزمونه زرنگ باشه.
    جلوی در خونه نگهداشت وباقی خنده شو خورد.
    ـ از شوخی گذشته واقعا هر حرفی که زدم از ته دل بوده.شما دختر خیلی خوبی هستین اما من شایستگی داشتنتون روندارم.پس خواهشا همه ی این اعترافات رودر حد همون شوخی بدونین.دلم میخواد دونستن احساسم فقط باعث محکم تر شدن پایه های این دوستی ورابطه ی سه نفره باشه نه چیز دیگه.
    قلبم از حرفی که زد تکان سختی خورد.باورم نمی شد اینقدر راحت خودشو عقب بکشه.اون حتی نخواست بدونه احساس من بهش چیه.اونقدری ازش دلخور بودم که دیگه چیزی نگفتم وبا یه خداحافظی زیر لبی ازش جدا شدم.
    با ورودم به خونه،حاج خانوم وشهاب رومنتظر اومدنم دیدم.از نگاه کنجکاو ومشکوک جفتشون کاملا پیدا بود دنبال فهمیدن دلیل این صحبت های دونفره وخصوصی اند.
    ـ چقدر زود رسیدی؟فکرمی کردم با هم برسیم.
    با این حرف خودموزدم به اون راه.اما شهاب با طعنه گفت:مثل اینکه حرفای فرید حسابی طول وتفصیل داشته ،چون من مسیر همیشگی رو اومدم...حالا چی شد؟
    می دونستم حتی طعنه هاشم از سر شوخ طبعیشه.واسه همین به دل نگرفتم.
    حاج خانوم بی طاقت پرسید.
    - باهات چیکار داشت؟!
    یه نگاه چپ به شهاب انداختم.
    ـ همه چیزو به اطلاع حاج خانوم رسوندی دیگه؟
    ـ من چیزی رو از زهرا خانوم پنهون نمی کنم.
    ـ آفرین به این اطلاع رسونی سریع وبی نقص.به نظرم اگه به جای موسیقی تهیه کننده ی سرویس های خبری صدا وسیما بشی حسابی توکارت پیشرفت کنی.
    با پررویی جواب داد.
    ـ بدم نمی گی ها.به جون تو حس میکنم یه نیمچه استعدادی هم توش دارم.
    ـ شکسته نفسی نکن کار از استعداد واین حرفا گذشته.
    حاج خانوم بی حوصله میون کل کل مون اومد.
    ـ بابا بس کنین دیگه سرم رفت.بلاخره نمی خوای بگی چی شده؟
    خسته وداغون رو پله ها نشستم ونفسی تازه کردم.
    ـ میخواستین چی بشه.یه سری حرفای تند توبیمارستان بهم زده شد.اونم واسه رفع ورجوع وعذرخواهی خواست باهام حرف بزنه ومنو برسونه.
    حاج خانوم با بدبینی نگام کرد.مطمئن بودم حتی یه درصدم حرفامو باور نکرده.اماچون می دونست تا خودم نخوام چیزی نمی گم اصراری به دونستنش نکرد.
    ـ حالا حال کارن چطوره؟
    با یادآوری حرفای فرید ودکتر وچهره ی بیمارش اخمام ناخوآگاه توهم رفت.
    ـچندان تعریفی نداره.طفلی بچه از غصه آب شده.
    با تردید گفت: شهاب میگه سر قضیه ی خواستگاری ابراهیم به این حال وروز افتاده.آره؟!
    دلم میخواست با کیف سنگینم محکم تو سر شهاب بکوبم بس که دهانش چفت وبست درست وحسابی نداشت.حالا من باید جواب حاج خانوم رو چی می دادم؟به ناچار سکوت کردم واون با نگرانی ملامتم کرد.
    ـ چقدر بهت گفتم این موضوع روجدی بگیر واحساسی باهاش برخوردنکن.میخواستی به همین حال وروز بیفته؟صدبار بهت گوش زد کردم اینقدر خودت رودرگیر یه موضوع نکن اما چه فایده.توهم یکی لنگه ی باباتی.واسه یه کار خیر خواهانه که قدم بر میداری می خوای همه ی وجودتو تواون کار بذاری.
    ازجام بلند شدم وبا اینکه حرفاشو قبول داشتم اعتراض کردم.
    ـ زهرا خانوم تورو جون همین یه نوه ی پسر یکی یه دونه ی خل ودیوونه ات ول کن.به خداواسه امروز دیگه خسته ام ونمی کشم.
    حاج خانوم زیر لب شروع کرد به غر غر کردن وظاهرا دست از سرم برداشت.نگاهمو ازش گرفتم وبه نقطه ی نامشخص روبروم دوختم وبا یاد حرفای فرید بی اختیار لبخند رولبم نشست.

    فصل هفتم)
    با جعبه ی کوچیکی که محتوای وسائلم بود از پله های مهد پایین اومدم وبرگه ی استعفام رو روی میز شهلا گذاشتم.همین چنددقیقه قبل بود که باهاش مشاجره ی تندی داشتم.ظاهرا به واسطه ی صمیمیتی که با مادر کارن داشت کم وبیش از قضایای بیمارستان با خبر شده بود وحالا طلبکارانه منتظر شنیدن پاسخی از من بود که اصلا بهش مربوط نمی شد.
    کم از منیژه وبعدش مهدیس حرف نخورده بودم که حالا بخوام به یه مشت نصیحت های ظاهرا دوستانه ی شهلا هم گوش بدم.واسه همین وقتی از درمصالحه در او