ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 1 از 2 12 آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 18
  1. #1
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض رمان زيباي "♥خانوم كوچولو♥"

    نویسنده:feedback کاربر نودوهشتیا (س.سپهر)
    خلاصه:استان این رمان دغدغه ی خیلی از نوجوان ها و جوان های کم سن و سال هست. کسانی که خواسته و یا ناخواسته درگیر ماجرای عشق و عاشقی میشن و به وضوح در دور و اطرافمون شاهد و ناظر این اتفاقات هستیم.
    در مورد فضای داستان هم باید بگم طنز هم داخلش هست.



    با تشكر از سعيد عزيز

  2. #2
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    با خاموش شدن شمع های روی کیک شکلاتی ، طنین سوت و جیغ در فضای مربعی شکل پذیرایی خانه ی آقای مهدوی افکنده شد. صدای کف زدن های جمعیتی که نیمی از آنها روی مبل و نیمی دیگر روی زمین نشسته بودند ، تا قبل از بریده شدن کیک توسط چاقوی مزین به روبان صورتی قطع نمیشد. سرانجام با بریده شدن تکه ای از کیک شکلاتی و کنار گذاشته شدن اعداد 1 و 3 ، کار تقسیم کیک به خانم پیری که روی زمین نشسته بود ، محول شد.
    حاضران در جمع یکی یکی به طرف فرد نشسته در وسط کاناپه می رفتند و او را غرق بوسه می کردند. عده ای کادوهای خود را روی میز و بعضی هم پول های آماده ی خود را به دست او می سپردند. فقط خنده بود و شادی. کسی هم بابت صدای زیاد ضبط صوت و هورا کشیدن های دو کودکی که غرق شادی بودند ، دیگری را مؤاخذه نمی کرد.
    سرانجام با صدای بلند خانمی که ایستاده بود و حاضرین را به جلب کردن صدایش تشویق میکرد ، همگی به طرف او سر چرخانده و منتظر صحبت های احتمالی اش شدند :
    -خوب مرسی از همگی که تشریف آوردین. ممنون. محبت کردین. ایشالا تو شادی های شما سهیم باشیم. ایشالا تولد بچه های شما بیایم. تا مامان کیک رو ببره ، بریم سراغ چند تا عکس خانوادگی و بعدش هم باز کردن کادوها.
    و حاضرین بار دیگر دست زدند و جوان ترها با سوت و هورا جمع را شلوغ تر از قبل نمودند. آن خانم پیر هم با گفتن جمله هایی از قبیل :
    -سرم رفت.
    -مامان جان یه خرده یواش تر.
    -آروم ترم میتونین خوشحالی کنین.

    سعی داشت جمع را به آرامش دعوت کند ولی ظاهراً موفق نمیشد.
    عکس های یادگاری گرفته شدند. این پروسه حدود نیم ساعت به طول انجامید و باز هم کسی جز آن خانم پیر اعتراضی در قبال نخوردن کیک ها و باز نکردن کادوها نکرد.
    با گرفتن آخرین عکس که دو نفره بود ، خانمی که نگین نامیده میشد و به نظر صاحب مجلس بود ، روی کاناپه نشست. بعد از ساکت شدن جمع ، گفت :
    -اول کدوم کادو ؟!
    هرکس نظری میداد :
    -اون بزرگه ... اون بزرگه
    -این کوچولوهه رو باز کن ببینیم چی توشه ؟
    -من که میگم به ترتیب تا آخری رو باز کنه.
    -بابا حالا چه فرقی داره ؟ یه کدومو باز کن از گشنگی مردیم.
    -من کیک میخوام. یعنی چی کادو باز میکنین کیک نمیدین ؟ ما که کادو آوردیم. شما هم کیک بدین دیگه.
    با گفتن جمله ی آخر ، جمع ابتدا متعجب به فردی که با اعتراض سخن میگفت ، نگاه کرد. بعد همگی با صدای بلند خندیدند.
    فرد مورد نظر که فردین نامیده میشد ، دوباره گفت :

    -واسه چی میخندین ؟! واسه یه بچه سیزده ساله تولد گرفتین ، هی کادو مادو میکنین ؟ سال 42 که ما پیکان 57 داشتیم از این خبرا نبود که !!! ننجون ِ بابام خدا بیامرز یه کُرسی داشت واسه خودش تولد میگرفت. خیر سرش چهارده تا بچه داشت که هیچ کدومم سراغش نمی اومدن. اون موقع پیامک میامک هم نبوده که این دلش خوش باشه یه اس بهش بدن بلکه تولدش و تبریک بگن. الان چیه هی زرت و زرت پیامک میدن فلانی تولدت مبارک ... فلانی سالگرد ازدواجت مبارک ... دریغ از یه ذره حس و حال قدیم ... همه چیمون مجازی شده !! تو تولدا نمونه ش همین بابای خودم. اصلاً یه بارم مادرش و موقع تولدش ندیده. فقطم بلده به من گیر بده بگه اینور نرو ، اونور نرو ... این کار نکن ، اون کار نکن ...
    پدر فردین که از دست بلبل زبانی های پسرش شاکی به نظر می رسید ، ضربه ای به پای او زد. اما این کار باعث نشد تا پسرک چشم درشت مشکی رنگ با موهای یک دست مشکی و چهره بشاش و استخوانی ، دست از تلاش بردارد :
    -والا به خدا ... امروز رفتم ماست بخرم. بگین یارو چی گفت ؟!
    جمع که مشتاق به صحبت فردین بود ، یک صدا گفت :
    -چی گفت ؟!
    فردین : گفت ماست همون سه هزار و پونصد تومنه. یعنی گرون نشده !! منم بهش گفتم زنگ بزن پیشنهادات و انتقادات بگو از مسئولین خواهشمندم رسیدگی کنن. والا به خدا !!
    چند نفری خندیدند و آن خانم پیر که مادربزرگ او محسوب میشد ، با چشم غره ای گفت :
    -بشین سر جات بچه ... انقدر مزه نریز
    کمی که گذشت و از چرت و پرت های فردین کم شد ، کیک ها را به نوبت بین حاضرین تقسیم کردند.
    کادوها از نظر صاحب تولد چشمک می زدند. چهره ی نوجوانش غرق در شادی بود. نگاهش طوری به نظر می رسید که گویی هر لحظه میخواهد کاغذ کادوها را تکه و پاره کند. یکی از بچه های خردسال جمع که برادر او محسوب میشد ، نزدیک کادوها آمد. یکی از آنها را برداشت و گفت :
    -این مال من.
    با ناراحتی از جایش بلند شد و گفت :
    -مهران اون واسه منه نه تو !!
    مهران بی توجه به حرف خواهرش با شادی به طرف دختر کوچولویی رفت که در گوشه ی سالن کز کرده بود. کادو را نشانش داد و گفت :
    -بیا این مال تو سارا
    سارا میخواست کادو را بگیرد که مادر مهران نزدیک شد و با اخم گفت :
    -مگه نمیدونی این کادو مال شما نیست ؟ پس چرا بهش دست زدی ؟ زود باش بذار سرجاش. مال خواهرته.
    خواهرش همچنان ایستاده و نگران ، شاهد ماجرا بود. عده ای با نگرانی و بعضی ها هم با خنده به این صحنه نگاه می کردند. مهران کادو را با ناراحتی و البته معطلی زیاد ، روی بقیه ی کادوها گذاشت و با صدای بلند رو به خواهرش گفت :
    -کوفتت بشه. خسیس !!
    این لحن بچه گانه ی او باعث شد تا همه یک صدا بخندند و قربان صدقه ی مهران بلبل زبان بروند. خواهرش هم برای او دهن کجی کرد و بعد از شنیدن صدای مادرش مبنی بر باز کردن کادوها ، دستش را به سمت همان کادوی اول برد تا بازش کند.

    هنوز باز نکرده همه نظر میدادند :
    -لباسه
    -مانتوئه
    -بلوز دامنه
    -آخه بلوز دامن تو این بسته جا میشه ؟! نه بابا جوراب شلواریه
    -جوراب شلواری هم نیست. به نظر من که عروسکه
    -گوشی و سیم کارت
    فردین نتوانست منتظر بماند و گفت :
    -باز کن دیگه این همه مردم و معطل خودت کردی. حالا خوبه یه جوراب بیشتر توش نباشه.
    مهران هم با صدای بلند گفت :
    -لیاقت مهسا همینه.
    این بار بزرگترها لبخند کمرنگی زدند و کسی جز فردین و پسری که کنارش نشسته بود ، نخندید. نگین با اخم گفت :
    -مهران ؟!! زشته.
    مهسا هم به مهران چشم غره ای رفت و متلک فردین را بی جواب گذاشت. اما فردین برای مهران دست زد و گفت :
    -بیا یه بوس بده پسرخاله
    نگین با لبخند رو به مهسا گفت :

    -هرچی هست مبارک دخترم باشه.
    مهسا از این حرف ذوق زده شد و کادو را باز کرد. چشمش به یک عدد مودم وایرلس خورد. ابتدا با دقت جعبه را بررسی کرد. ولی وقتی آن را باز کرد و مارک دلخواهش را دید ، جیغ بلندی کشید و گفت :
    -وای ... مرسی بابا
    پدرش روی مبلی در گوشه ای از سالن نشسته بود. دستش روی گونه و ریش های پر پشتش بود. لبخند غرور آمیزی زد و با صدای بلند گفت :
    -مبارکت باشه.
    مهسا بعد از باز کردن تمامی کادوها ، از حضار تشکر کرد. هرکس به شیوه ی خودش دوباره تبریک گفت. خاله نعیمه لبخند ملیحی زد. پوستی روشن داشت. چشم هایی عسلی با ابروهای قهوه ای رنگ. دستان لطیفش را جلو آورد و بوسه ای بر گونه ی مهسا زد و گفت :
    -قربونت برم خاله. ایشالا جشن عروسی ت. مبارک باشه.
    مهسا با قیافه ای سرخ شده ، زیر لب تشکر کرد. نوبت به شوهر ِ خاله نعیمه یعنی آقا نادر رسید و او هم فقط از همان جایی که نشسته بود ، تبریک گفت. چهره ی مهربان با آن پوست سیاهی که داشت و سبیل مشکی اش ، دندان های سفیدش را موقع لبخند ، به وضوح نمایان میکرد.
    کنار آقا نادر ، پدر فردین یعنی صابر حضور داشت که با لبخندی محو گوشه ی لبش ، سری تکان داد. شاید به نوعی تبریکش را ابراز کرد. صورت چاق و ریش های پروفسوری با موهای جوگندمی صابر ، وقتی هلو را درسته در دهان خود می گذاشت ؛ نشان از پختگی و سن بالایش میداد.
    دختر خاله اش یعنی فرناز روی زمین نشسته و در حال ور رفتن با گوشی اش بود. به محض آنکه مهسا صدایش کرد و تشکرش را به سمع و نظر فرناز رساند ، لبخند محو روی لب های فرناز پر رنگ تر شد و گوشی را رها کرد. به سمت مهسا آمد و او را در آغوش گرفت. بوسه ای بر گونه اش نهاد و آرام گفت :
    -خودم یه شووَر خوب واسه ت گیر میارم.
    مهسا هم با خنده گفت :
    -شوهر نمیخوام بابا. گند بزنن به هرچی پسره.
    گوش فردین تیز تر از این حرفها بود و خیلی خوب این طعنه را شنید. خیارش را نیمه پوست شده رها کرد. دستانش را رو به سقف بالای سرش بلند کرد و با صدایی تقریباً بلند جمله ای ادبی را نطق کرد :
    -خدایا ما پسرها رو از شر دخترها محفوظ بدار.
    پسری که کنار فردین نشسته بود و قدری ساکت تر بود ، با شنیدن این جمله برای فردین دست زد و گفت :
    -ایول. پایه تم.
    فردین دستانش را روی سینه اش گذاشت و گفت :
    -چاکر داش سامی خودم.
    سام هم متقابلاً از او به همین سبک تشکر نمود. فرناز و مهسا همزمان ایشی گفتند و با هم به خنده افتادند. فردین شاکی شد و گفت :
    -آبجی ، ما رو ضایع نکن دیگه.
    فرناز : ضایع هستی.
    و دوباره آن دو به خنده افتادند. انگار جمع ، همین چهار نفر شده بود و بقیه به کار خود مشغول بودند. سه نفر از دوستان مهسا که گوشه ای نشسته بودند ، همزمان بلند شدند. چهره شان بی نهایت به هم شبیه بود و این شباهت را مدیون روابط فامیلی با هم بودند. به سمت مهسا رفتند و از نگین هم که کنار او نشسته بود ، تشکر کردند. بهانه های مختلف برای دیر شدن آورده و سرانجام با به صدا در آمدن زنگ خانه و آمدن پدر یکی از آنها ، جمع را ترک گفتند.
    موقع خوردن غذا ، بیشتر حواس مهسا به خاله ی بزرگش بود که چادر به سر داشت و مشغول صحبت با دخترش یکتا بود. خانواده ی دایی نصرت هم با وجود اینکه دیر کردند ، اما هدایای با ارزشی آوردند که از چشم خاله نرگس ، مادر فردین و فرناز پنهان نماند.
    ربع سکه ی اهدایی دایی نصرت به قدری مهم تلقی شد که نرگس تقریباً شامش را نیمه رها کرد. بهانه ی سر دردش را آورد و به اتاق مهسا پناه برد. فرناز کنجکاو نزد مادرش رفت. وقتی او را غرق در خواب روی زمین کنار وسایل اسباب بازی مهران دید ، ترجیح داد چیزی نگوید. با ناراحتی از اتاق بیرون آمد و با کشیدن نفسی عمیق ، به جمع پیوست.
    همگی مشغول صحبت بودند. فردین با تعریف کردن جوک هایش ، تقریباً جمع را به دست گرفته بود. سام پسر عموی او که در این مهمانی با او همراهی میکرد ، جزء کسانی بود که فردین را به خواندن مابقی جوک ها تشویق میکرد.نرگس با عصبانیت از ماشین پیاده شد و به طرف خانه رفت. صابر خیلی خونسرد مشغول زدن قفل فرمان بود. فردین هم در حال تعریف کردن یکی از خاطرات زمان بچگی خودش و مهسا برای سام بود. تنها کسی که نگران حالت های مادرش به نظر می رسید ، فرناز بود که پشت بند مادرش به راه افتاد. با نگرانی گفت :
    -چی شده مامان ؟!
    نرگس کلید را در قفل در چرخاند و با حرص گفت :
    -تازه میگی چی شده ؟ اِ اِ اِ ... دیدی نصرت چطوری منو سکه ی یه پول کرد ؟ نگاه نگین و دیدی ؟! علی آقا رو دیدی چطوری از اون گوشه داشت منو دید میزد و به ریشم می خندید ؟! حالا از فردا حرف در میارن که بابات نتونسته یه کادوی درست درمون واسه تولد مهسا بده. میدونی ربع سکه چنده ؟
    فرناز پوفی کشید :
    -وای مامان بسه تو رو خدا. شما هم که کادوی بدی ندادین. یه النگوی خوشگل دادین دیگه.

    وارد حیاط بزرگشان شدند. نرگس طبق عادت نگاهی به گل هایش در حیاط و لبه ی استخر بزرگشان انداخت و به سمت خانه به راه افتاد. حیاط بزرگی بود. استخر بزرگی هم وسط حیاط با گلدان های متعدد در اطرافش قرار داشت. علاوه بر ماشینی که صابر به داخل خانه آورد ، سه ماشین دیگر هم پارک شده بودند. همگی هم گران قیمت و شیک !
    نرگس کفش هایش را جلوی در گذاشت و بعد با ناراحتی چادرش را روی جالباسی انداخت. به طرف آشپزخانه رفت و از آب سرد کن ، لیوانی پر کرد و مشغول نوشیدن شد. فرناز هم متعجب به حرکات تند مادرش ، در چارچوب در آشپزخانه ایستاده و نظاره گر بود.
    نرگس نفس راحتی کشید و گفت :
    -چیه ؟ چرا اینطوری نگام میکنی ؟
    فرناز : هیچی ... میخوام بدونم چرا باید از دایی نصرت بدت بیاد ؟

    نرگس : واسه اینکه از زنش بدم میاد.
    فرناز : زنش چه ربطی به خودش داره ؟ ناسلامتی داداشته ها.

    نرگس : داداشم باشه. مگه آدم نمیتونه با داداشش قهر باشه ؟ همین خود ِ تو مگه سال دوازده ماه ، نصف بیشترش و با فردین قهر نیستی ؟ تازه داداش منم ، زنش پُرِش میکنه. الکی نیست که یه عمری میگم نصرت بازیچه ی دست زنشه. اکثر مردا همینن. باباتو نگاه نکن اینطوریه. اونم به وقتش اگه نیاز داشته باشه ، همچین موش میشه که خدا میدونه.
    فرناز مستأصل مادرش را نگاه کرد و گفت :
    -واقعاً که مامان ... نمیدونم چی بگم ؟!
    نرگس : چیزی نداری بگی. همیشه همینطوری بوده. درست بشو هم نیست. یعنی اوضاع همینیه که هست. یه مهمونی درست حسابی نرفتیم. اگه رفتیمم آخرش زهرمون شده.
    فرناز : زهر شما شده نه ما ... لااقل من یکی که زهرم نمیشده ... ولی با این کارا و رفتارای شما ، مثل اینکه قراره هر سری زهرمون بشه.
    نرگس : مگه من چه کارت کردم ؟
    فرناز : دیگه میخواستی چیکار کنی ؟ شامت رو نصفه گذاشتی رفتی که چی ؟؟ خاله نادره با اون همه غرورش ، شام رو خورد و نرفت یه گوشه بشینه. یکتا هم بغل دست مادرش نشست. اما من واسه خاطر شما برگشتم اومدم تو اتاق ببینم چته ؟!!! که دیدم راحت و با خیال آسوده خوابیدی. فکر ما هم نیستی.
    نرگس : بسه دیگه. بلبل زبونی نکن.
    فرناز : مثلاً نماز روزه ت هم به جاست دیگه !!! دل بچه تو میشکونی اونوقت نماز شب میخونی ؟
    نرگس نزدیک بود به سمت فرناز هجوم بیاورد که فرناز با بی تفاوتی و بغض گفت :
    -به خودت زحمت نده. گناه کبیره کردم در مورد نماز شبت اینطوری قضاوت کردم. شب بخیر

    نرگس با غیظ فرناز را بدرقه کرد و بعد روی یکی از صندلی های میز آشپزخانه نشست و غرق در فکر و خیال هایش شد.سام و فردین جلوی در رسیدند. سام رو به صابر که نزدیکش شده بود ، کرد و گفت :
    -عمو من فعلاً برم.
    صابر اخمی کرد و گفت :
    -کجا بری ؟ شب و پیش ما هستی.
    سام : نه مرسی. خوش گذشت. دیگه باید برم. مامانم نگران میشه.
    صابر : خوب تو که میخواستی بری ، میگفتی برسونمت.
    سام : نه موضوع بحث من و فردین جدی بود. نمیشد سر راه پیاده بشم.
    و با خنده به فردین نگاه کرد. فردین هم با شیطنت او را نگاه کرد و حرفی نزد. سام هم بالاخره خداحافظی کرد و تو نیامد.
    نرگس وقتی فهمید سام همراه آن دو نیامده ، با خیال راحت مقنعه اش را در آورد و گفت :
    -اووووف ... پختم از گرما. فردین اون کولر گازی رو بزن.
    هوای شبانه ی اواسط تیرماه به قدری گرم بود که از تحمل خارج میشد. دقایقی بعد خانه شان تحت تأثیر باد خنک و فضایی ساکت قرار گرفت. نرگس همچنان روی صندلی نشسته بود. صابر بعد از دستشویی به طرف صندلی راحتی اش رفته و مشغول تماشای تلویزیون شد. فرناز در اتاقش سرگرم صحبت با یکی از هم دانشگاهی هایش بود و فردین هم سرگرم کار کردن روی یکی از ماکت های مورد علاقه اش بود. خانواده ای که به نظر فقط در جمع دور هم هستند و به وقت تنهایی ، هر کدام دنبال کار خودش است.

    *****

    -مامان بیا مهران و نگاش کن.
    با گفتن این جمله ، نگین با دستمالی که در دستش بود و ظاهراً داشت اپن را تمیز میکرد ، وارد اتاق مشترک دختر و پسرش شد. با نگرانی به صحنه ی رو به رویش نگاه کرد و گفت :
    -مهران داری چیکار میکنی ؟
    مهران مشغول نقاشی روی تخته وایت برد کادویی مهسا بود. ولی انگار فراموش کرده بود که این تخته نیاز به ماژیک مخصوص دارد. با ماژیک دیگری روی آن طرح می کشید و خونسرد از رفتار عصبانی مهسا به کارش مشغول بود. نگین جلوتر آمد و تخته را از مهران جدا کرد. صحنه ی جالبی رخ داده بود. چهار آدمک کوچک که اولی بلند قد بود و به نظر پدر خانه محسوب میشد. دیگری دامن به تن داشت و کنار پدر خانواده ایستاده بود و حتماً خود نگین به حساب می آمد. پسرک کوچولویی که داشت گل ها را لگد میکرد ، مهران و در آخر دخترک اخمالو و بد عنقی که لابد مهسا نام داشت. ابروهایش را چنان در هم کشیده بود که هرکس میدید ، خنده اش میگرفت.
    نگین از نقاشی پسرش غرق لذت شد و زد زیر خنده. اما مهسا با حرص گفت :
    -خراب کردن تخته وایت برد من کجاش خنده داره ؟
    نگین با خونسردی گفت :
    -ای بابا چیزی نشده که مادر ... فردا به بابات میگم یکی عین همینو بخره. قیمتی نداره که. همه ش 5-6 هزار تومنه. نهایت ده تومن. فکر کنم دوستات اینو آوردن. آره ؟
    مهسا با اخم گفت :
    -بله اونا آوردن. ولی هدیه ی اونا برام صد برابر با ارزش تر از هدیه ی خاله نرگس و دایی نصرته. تا عمر دارم ازشون استفاده نمیکنم. واسه چشم و هم چشمی آوردن. نه النگوئه رو میندازم تو دستم. نه اون ربع سکه ی مسخره رو میخوام. خودت برو بفروششون هرکاری دلت خواست باهاشون بکن. اَه ... انقدر بدم میاد فکر میکنن آدم هیچی نمی فهمه.
    نگین با معصومیت خاصی دخترش را نگاه کرد. همین نگاه دلسوزانه باعث شد تا مهسا با بغض حرفش را ادامه دهد :
    -یه کدومتون نکردین واسه م یه گوشی بگیرین !! چقدر به بابا گفتم گوشی میخوام. ولی کو گوش شنوا ؟ به حرفم گوش نمیده. فقط حرصم میده.
    نگین : عوضش مودمی که میخواستی رو گرفت مادری. خیلی هم خوشحال شدی که.
    مهسا : اونو که دیدم. دستش درد نکنه ولی مودم تنهایی میخوام چیکار ؟! من گوشی میخوام.
    نگین بی خیال نسبت به ناراحتی دخترش گفت :
    -ایشالا سال بعد
    مهسا با هق هق گفت :
    -کو تا سال بعد ؟! یک سال بدون گوشی باشم ؟ الان آرمیتا و بهناز و نیوشا گوشی دارن. من تو مدرسه آبروم جلوی تک تکشون داره میره.
    نگین حرفی نزد و به آشپزخانه رفت. مهران هم گوشه ای کز کرده بود و می ترسید به خواهرش چیزی بگوید مبادا او را بیش از این ناراحت کند. برای همین ترجیح داد با عروسک مرد عنکبوتی اش مشغول بازی شود و جیکش هم در نیاید.
    پرحرفی های مهسا تمومی نداشت. دختری که روی صندلی کناری با یک دست زیر سر و هیجان زیاد او را نگاه می کرد و سر تکان میداد ، مشتاق شنیدن مابقی ماجرا از زبان مهسا بود. مهسا با شوق و ذوق دستانش را به فاصله از هم گرفت و گفت :
    -وای بهی نمیدونی عروسکه دقیقاً این هوا بود. انقده بامزه ست که خدا میدونه.
    بهناز با هیجان گفت :
    -عروسکه چه شکلیه ؟
    مهسا : شبیه اون عروسک شاسخینه میمونه. یادته تو یه سریاله مُد شد ؟
    بهناز : آره آره ... منم میخوام. یه بار بیار کلاس ببینمش.
    مهسا : بابا تو کلاس زبان که نمیتونم عروسک بیارم. تازه به این بزرگی !!!
    بهناز لب و لوچه اش آویزان شد. چشمهای خمار و کشیده ای داشت. ابروهای کم رنگ و قهوه ای با مژه های کوتاه که چهره اش را جا افتاده تر از مهسا نشان میداد. گونه هایی استخوانی با لب و دهانی خوش فرم و زیبا که در مجموع او را قلمی و خوش صورت جلوه میداد. برعکس ، چهره ی مهسا کمی تپل تر بود. چشم و ابروی مشکی با مژه های بلند و گونه هایی که پر تر از بهناز بودند. یک خال هم زیر بینی اش داشت. خالی که چهره ی او را جذاب تر میکرد. برخلاف ِ بهناز که پوستی روشن داشت ، مهسا کمی گندمی بود.
    بهناز حرفی نزد و مهسا هم مشغول تعریف کردن ادامه ی ماجرای تولدش شد. اما بهناز کمتر رغبت میکرد گوش کند. دقایقی بعد ، استاد زبانشان سر کلاس آمد و مهسا علی رغم میل باطنی مجبور به سکوت شد.
    بعد از اتمام کلاس ، مهسا سقلمه ای مهمان پهلوی بهناز کرد و گفت :
    -چته ؟! چرا گرفته ای ؟
    بهناز : چون خسیسی.
    مهسا با چشمهای گرد شده گفت :
    -من ؟!!!!! واسه چی ؟!!!!
    کلاسورش را زیر بغلش جا داد و جلوی بهناز ایستاد. آرام گفت :
    -وایسا ببینم.
    قدش بلندتر از بهناز بود و با اخمی ساختگی رو به بهناز گفت :
    -چرا حرف نمیزنی ؟
    بهناز چیزی نگفت و مهسا ادامه داد :
    -واسه خاطر یه عروسک ؟!!!
    بهناز رویش را برگرداند و گفت :
    -اگه میخواستی من ببینمش ، میگفتی بیام خونه تون.
    مهسا بدون فکر گفت :
    -خوب بیا خونه مون.
    بهناز با تردید نگاهش کرد و مهسا با خوشحالی ادامه داد :
    -خره دیروز که نبودی. هی گفتی مامانم اینا قبلاً هماهنگ کردن بریم خونه ی خاله م. مگه نگفتی ؟
    بهناز سرش را پایین انداخت و گفت :
    -چرا ، گفتم.
    مهسا : خوب پس امروز بیا بریم خونه ی ما. هم عروسکمو میبینی. هم با هم میرقصیم.
    بهناز زد زیر خنده و گفت :
    -چرا دیگه برقصیم ؟
    مهسا : مامان و بابا که سر ِ کارن. مهرانم که میدونی مهد کودکه و عصری با بابا برمیگرده. بیا بریم خونه ی ما. به مامانت زنگ میزنم میگم که خونه ی مایی. ولی غذا از دیشب مونده. باید همونا رو بخوری.
    بهناز با خنده گفت :
    -گور بابای غذا. بریم عشق و حال. فاز میده.
    مهسا دست بهناز را گرفت و با هم لِی لِی کنان به سمت خانه راهی شدند.
    با عجله وسایلش را جمع کرد و آنها را در کوله گذاشت. میزش بازار شام بود. لحظاتی ایستاده به فکر فرو رفت تا بتواند چیزی که میخواهد ، پیدا کند. ذهنش آشفته به نظر می رسید. پوفی کشید و دنبال وسیله ی مورد نظرش به جستجو پرداخت. دستانش را بی هدف در هوا تکان داد و بعد زیر لب شروع به غر غر کرد. در آخر وسیله ی مورد نظرش را کنار قفسه ی کتاب ها پیدا کرد. به ظاهر آماده می آمد. اتوی مو را به برق زد و بورس را از روی قفسه ی کتاب ها برداشت. چرا باید چنین وسیله ای روی کتاب ها باشد ؟ یعنی آن قدر بی نظم بود ؟!
    هرچه دقایق پیش با عجله دنبال وسایلش میگشت ، اما حالا با خیالی راحت مشغول اتو کشیدن به موهای مجعدش بود. یک بار از داخل آینه به ساعت پشت سرش نگاه کرد ولی باز هم بی خیال به کارش مشغول شد. بعد از دقایقی طولانی ، دست از کارش کشید و وقتی از چهره اش احساس رضایت نمود ، اتو را روی تخت پرت کرد. بورس را هم بعد از آخرین شانه ای که به سرش زد ، همان جا جلوی آینه گذاشت. به سمت کوله اش رفت. دیگر وسایل را چک نکرد. همه چیز به نظر سر جایشان بودند. نفسش را به آرامی بیرون فرستاد و از اتاق خارج شد.

    به سمت در رفت. به نظر هیچ کس در خانه نبود. هیچ گونه کنجکاوی برای یافتن اعضای خانواده نکرد. سوییچ را برداشت و از خانه بیرون زد.
    گوشی اش به صدا در آمد :
    -کجایی ؟!
    -اول سلام.
    -سلام ، کجایی ؟
    -تو لباسام.
    -بامزه ... داری میای ؟ من رسیدما.
    -چه زود رسیدی ! یه دو دقیقه صبر میکردی ، می اومدم دنبالت. گشتی ... گذاری ... تفریحی !!!
    -لازم نکرده. تو خودتو برسونی ، کافیه. نمیخواد دنبال من بیای.
    -من که ده مین دیگه میرسم.
    -باشه منتظرم.
    -باشه. بوس بوس
    -چی ؟!!!!
    -هیچی. گفتم خداحافظ
    -حناق ! بای.
    بعد از اتمام تماس ، صفحه ی گوشی اش را بوسید و به سمت ماشین رفت. یک عدد هیوندای آلبالویی به او چشمک زد. او هم این چشمک را بی پاسخ نگذاشت و سوارش شد.
    دقایقی بعد در اتوبان مشغول راندن بود که باز گوشی اش زنگ خورد :
    -من که گفتم دارم میام.
    -بیا ساختمون هفتم.
    -واسه چی اونجا ؟
    -مثل اینکه اونجا باید تحویل بدیما.
    -من آخرم نفهمیدم این مردتیکه چرا ما رو انقدر اینور اونور میکنه ؟!
    -فعلاً که ما بهش نیاز داریم نه اون به ما !!!
    -والا به خدا ... و البته شماها به من.
    -خوبه حالا ... انگار چیکار کرده !! وای به حالت اگه نیاورده باشیشون.
    -نه بابا خیالت راحت ، آوردم. نگران نباش.
    -باشه پس خداحافظ
    -ببین ...
    -هوم ؟
    -اومده ؟!
    -کی اومده ؟
    -همونی که خودت میدونی دیگه.
    -آره اومده.
    -بهش بگو نره تا من اینا رو تحویل میدم و میام ، ببینمش.
    -نه نمیره. واسه تو اومده دیگه. چقدرم حالا انگار خوشگلی !!!
    -هرچی باشه تو این دوره زمونه ای که ...
    نگذاشت حرفش تمام شود و از پشت خط گفت :
    -خوبه دیگه. زیادی حرف میزنی. خداحافظ
    و تماس قطع شده بود. نیشخندی زد و خودش را در آینه ی وسط ماشین دید. موهایش که عالی شده بود و رضایت داشت. چهره اش هم بدک نبود و همه چیز برای جور کردن یک شرایط ایده آل فراهم بود. فقط باید گام اول را به خوبی طی میکرد.
    با نزدیک شدن به محل مورد نظر ، ماشین را یک جای خوب و زیر سایه پارک کرد. کوله را در دست گرفت و از ماشین خارج شد. از انتظامات به خوبی عبور کرد و هیچ ایرادی به او نگرفتند. از تعجب ابرویی بالا انداخت و زیر لب گفت :
    -آفتاب از کدوم طرف در اومده مهربون شدن ؟!!!
    نگاهش به فضای رو به رویش افتاد. محیط بزرگی بود. چندین و چند ساختمان آن را احاطه کرده بودند. با آرامش خاطر مشغول قدم زدن شد و کوله را بر دوش سمت راستش انداخت. تک سرفه ای کرد تا راه صدایش باز شود. گوشی اش زنگ خورد. شماره را دید. مادرش بود. ترجیح داد جواب ندهد اما چون از عواقب کار میترسید ، به ناچار جواب داد :
    -بله مامان ؟!
    نرگس از پشت تلفن با ناراحتی گفت :
    -صبحانه خوردی ؟
    فردین بی خیال گفت :
    -نه ... دانشگاهم. یه چیزی میخورم.
    نرگس : چرا امروز رفتی دانشگاه ؟
    -مثل اینکه بچه ها تحویل پروژه دارنا. باید بهشون میرسوندم دیگه.
    نرگس : پول یادت نره بگیری.
    -من برای رضای خدا کار میکنم.
    نرگس : آره جون عمه ت !!
    -والا به خدا ... ولی خیالت راحت. حواسم هست.
    نرگس : مواظب خودت باش.
    -باشه. خداحافظ
    جای شکرش باقی بود که لااقل مادرش حال و روزش را می پرسید. پدرش که اصلاً نمی دانست او ترم چندم است ؟!! پوزخندی به افکارش زد و کمی قدم هایش را تند کرد تا به ساختمان هفتم برسد.ظرف شیر را از یخچال برداشت و روی اپن ، کنار کیک گذاشت. کنترل را برای بار چندم به کف دستش زد تا آهنگ مورد علاقه اش پخش شود. وقتی خبری از پخش آهنگ نشد ، خسته و کلافه با صدای بلند گفت :
    -اَه ... گندت بزنن.
    با صدای اعتراض او ، بهناز با تعجب نگاهش کرد. در دستشویی را بست. دستانش را با حوله ای که کنار آشپزخانه آویزان شده بود ، خشک کرد. به پذیرایی آمد و با لبخندی محو گفت :
    -چرا داد میزنی ؟!!
    مهسا با قیافه ای نگران گفت :
    -روشن نمیشه. اَه
    بهناز خندید و گفت :
    -خوب این که غصه نداره. از رو خود دستگاه بزن.
    مهسا دهانش باز ماند و بهناز زد زیر خنده. به سمت دستگاه رفت و آهنگ را پخش کرد. جیغ خفیفی به خاطر آهنگ مورد علاقه اش کشید و مهسا با خوشحالی گفت :
    -ایول
    بهناز روی شانه ی او زد و گفت :
    -خیلی خنگی ! یه سال بزرگتر شدی. خیر سرت سیزده سالته. اونوقت بلد نیستی یه ضبط روشن کنی ؟!!
    مهسا شرمنده گفت :
    -حالا به روم نیار دیگه. اصن یادم نبود از رو دستگاه بزنم !!
    بهناز با شیطنت اضافه کرد :
    -بس که حواست پرته. گمونم ...
    مهسا وسط حرفش پرید :
    -تو بیخود میکنی گمون میکنی. من هنوز بچه م. اگه یه روز عاشق بشم ، مامانم منو میکشه.
    بهناز با چشم های گرد شده مهسا را نگاه کرد و گفت :
    -اووووووو ... چته بابا ؟ خوبه یه گمونم گفتم آ ... ببین چطوری داستان میسازه از خودش !!
    مهسا خندید و
    بهناز سری به نشانه ی تأسف تکون داد. صفحه ی گوشی اش را باز کرد. مهسا با نگاهی حسرت بار به گوشی بهناز خیره شد. بهناز به خانه شان زنگ زد :
    -الو ؟ سلام مامان. من خونه ی مهسا اینام.
    به چهره ی مهسا نگاه کرد و وقتی اشاره های او را مبنی بر خوردن ناهار دید ، گفت :
    -چیزه ... ناهار هستم. نه دیر نمی کنم. اِ زود میام دیگه. به بابا نگی بیادا ... دیشب که نذاشتی بیام تولدش ، الان اومدم.
    -کادو ؟!!! کادو نگرفتم خوب ...
    مهسا خندید و بهناز با چشم و ابرو به او اشاره کرد که ساکت باشد.
    بهناز : خوب بعداً براش می گیرم. کاری نداری ؟ مواظبم. خداحافظ
    بعد از اتمام تماس ، مهسا خنده ی بلندی سر داد و گفت :
    -رفیق خنگول من کادو نیاورده. ها ها ها
    بهناز مشتی بر بازوی مهسا زد و گفت :
    -تلافی میکنی ؟
    مهسا : بله که تلافی میکنم. تو سر ضبط روشن کردن منو ضایع کردی ، منم سر کادو نگرفتن !!
    بهناز : به هم میرسیم.
    مهسا : رسیدیم دیگه. الان من جلو روتم. بیا بریم کیک بخوریم تا غذا گرم بشه.
    بهناز همینطور که به سمت آشپزخانه میرفت ، گفت :
    -راستی این پسر خاله خوش تیپت اومده بود ؟!
    مهسا : کی ؟؟؟ اهورا ؟
    بهناز : نه بابا ... اهورا که خارجه.
    مهسا : منم برای همین تعجب کردم.
    بهناز : نه اون یکی ...
    مهسا : ها ... فردین ؟!!
    چشمهای بهناز برقی زد و گفت :
    -آره. اومده بود ؟
    مهسا با بی خیالی گفت :
    -آره خاک تو سر !!
    بهناز به شوخی یک سیلی به صورت مهسا زد و گفت :
    -چرا بهش فحش میدی ؟
    مهسا خندید و گفت :
    -اوووووووو ... عاشقش شدی ؟؟؟ زوده برات آ ... همه ش یه سال ازم بزرگتری. چهارده سالت هنوز تموم نشده دیوونه.
    بهناز : آخه خوش تیپه
    مهسا : اُ لَلَ ... نخیر خیلی هم زشته. با اون قیافه ی ضایع ش.

    بهناز : کجاش ضایع ست ؟ خودم اون سری عکسش و دیدم. خوب بود که.
    مهسا : چندشه بابا. من خوشم نمیاد.
    بهناز : دیشب عکس ننداختین ؟
    مهسا همچنان خونسرد گفت :
    -چرا انداختیم.
    بهناز : بیار ببینم.
    مهسا : میخوای چیکار ؟
    بهناز : میخوام ببینم چه فرقی کرده ؟! آخرین عکسش واسه 6 ماه پیش بود که دیدم.
    مهسا لب و لوچه اش را آویزان کرد و گفت :
    -آخه این چندش دیدن داره ؟!!
    بهناز با اخمی که ابروهایش داد ، گفت :
    -اِه ... میگم بیار بگو چشم.
    مهسا با طعنه گفت :
    -چشم خانم عاشق پیشه !!

    *****

    پله های آخر را به سختی و با نفس نفس زدن پیمود. وقتی به مقصد رسید ، دستش را به دیوار گرفت. آب دهانش را قورت داد. نگاهی به اطراف انداخت و سرش را به نشانه ی تأسف چندین بار تکان داد. آرام حرکت کرد. به طرف یکی از کلاس ها رفت و در زد. خبری نشد و از داخل پنجره ی شیشه ای کلاس ، به داخل آن سرک کشید. جمعیت موج میزد. حدسش درست بود. در کلاس را باز کرد. تعداد زیادی از دانشجوها دور چیزی جمع شده بودند. نگاهی خونسرد به جمعیت انداخت و جلو رفت. صندلی های تک نفره ی چرخدار به طور نامنظم در کلاس پخش شده بودند. بعضی از میزهای نقشه کشی خراب و آنهایی که سالم بودند ، چندین دانشجو را بالای سر خود می دیدند. به طرف جمعیت رفت. دختر و پسرهای زیادی شلوغ کرده بودند و صدا به صدا نمی رسید. چند نفر شاکی از ایراد گرفتن های استاد ، غر غر میکردند. تعدادی هم روی پا ایستاده و سرشان را بالا می بردند تا بفهمند چه وقتی نوبتشان می شود.
    فردین خیلی خونسرد به پشت یکی از دخترها زد. دختر ابتدا با بی خیالی به پشت سرش نگاه کرد. اما به یک باره با چشمانی گرد و ابروهایی در هم و چهره ای عصبانی مشتی بر بازوی فردین زد. پیراهن او را گرفت و با خود به گوشه ای برد. سه دختر دیگر نیز همراه آنها شدند. فردین با چهره ای که در آن شیطنت موج میزد ، گفت :
    -بابا ول کن فرانک ... مثل اینکه پیراهنه ها ...

    فرانک با چهره ای برافروخته گفت :
    -بله میدونم که پیراهنه. جنابعالی قرار بود زود بیای !!
    فردین : به جان تو نشد. خواب موندم.
    فرانک به اطراف نگاهی انداخت. با اینکه صدایش در مقابل همهمه ی جمعیت به چشم نمی آمد ، اما به آهستگی گفت :
    -نوبتمون شد و چون پروژه مون دست حضرت آقا بود ، یک نمره ازمون کسر شد. الانم باید صبر کنیم این همه آدم برن ، بعد نوبت ما بشه.
    فردین خیلی خونسرد جواب داد :
    -حالا که اشکالی نداره. میریم به قرار من میرسیم. بعد میایم اینجا ...

  3. 1
  4. #3
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    فرانک دست به سینه به میز پشت سرش تکیه داد و حرفی نزد. آن سه دختر هم چشم غره ای به فردین رفتند و از آن دو فاصله گرفتند. فرانک در حالی که به جلو خیره شده بود ، گفت :
    -حالا آوردیشون ؟!
    فردین کوله اش را باز کرد. روی صندلی نشست و چند کاغذ لوله شده را به دست فرانک سپرد. فرانک پوفی کشید. میخواست کاغذها را باز کند که فردین گفت :
    -از من مطمئن نیستی ؟ همه ش درسته.
    فرانک با اخم گفت :
    -بذار اول کارای اینا رو بهشون بدم.
    چند دقیقه بعد به سمت فردین برگشت و گفت :
    -
    ازت مطمئنم. ولی دلخورم.
    فردین : چرا دلخور ؟!!
    فرانک : اینجا نمیشه حرف زد. شلوغه. هیچی نمی فهمم. یک ساعت دیگه هم باید اینا رو کامل شده تحویل استاد بدم. بیا بریم بیرون.
    فردین هنگام خروج گفت :
    -اینا بلدن ؟!
    فرانک : آره فکر کنم. من یادشون دادم.
    فردین : تو اگه بلد بودی ، خودت انجامش میدادی.
    فرانک با دلخوری نگاهی به فردین انداخت و گفت :
    -خیلی بی چشم و رویی ... منتم میذاری ؟!!!
    فردین : نه بابا چه منتی ؟!
    فرانک : حالا خوبه این سه تا پولش و دادن بهت. منم که هرچی گفتم ...
    فردین نگذاشت فرانک ادامه دهد :
    -خوبه حالا توأم. نمیشه باهاش شوخی کرد. فقط میخواستم ببینم بلدن یا نه.
    اخماشو نگاه کن. یه کم بخند ببینم !
    فرانک : نمیخوام !
    فردین دست فرانک را گرفت و گفت :
    -با من اینطوری نکن.
    فرانک نفس عمیقی کشید و روی صندلی نزدیک در نشست. خودش را کمی به فردین نزدیک کرد و با سوءظن به چشمهای او خیره شد. فردین لبخندی زد و فرانک با قیافه ای حق به جانب او را برانداز کرد. چشمهایش را کمی ریز کرد و گفت :
    -ببینم ... این دختر خانم کیه که میخوای بری واسه رفیقت جورش کنی ؟
    فردین به پیشانی اش زد و گفت :
    -یعنی من یکی تو این بیست و یک سال عمر همه رو تونستم مجاب کنم ، اِلا تو یکی !!
    فرانک دست فردین را پس زد و گفت :
    -بله که نمی تونی. مگه من خَرَم ؟!
    فردین پوزخندی زد :
    -یعنی بابا ننه ی من خرن که مجاب میشن ؟!
    فرانک نچی گفت و ادامه داد :
    -نخیر ... من اینو نگفتم. اصن ولش کن. نمیشه با تو حرف زد.
    نگاهش را روی نقشه ی در دستش انداخت. آن را نامنظم روی زانوهایش پهن کرده بود. دختر زیبایی بود. چشم های عسلی با ابروهای نازک و قهوه ای کم رنگ که خوب به موهای مش شده ای که چند تار آن از زیر مقنعه بیرون زده بود ، می آمد. بینی نازک و قلمی خوش تراشی که به دلیل جراحی ، کوچک بود. لبهای کوچک و خوش فرم که به خاطر رنگ رژ لب ، صورتی بودند و خوب به پوست روشن او می آمد. یک دستش را زیر سرش تکیه داد و با کلافگی نگاهی به نقشه انداخت.
    فردین خنده ای کرد و کمی صندلی اش را نزدیک تر برد. آرام در گوش او گفت :
    -بریم بیرون بهت همه ی جزئیاتش و دقیق یاد بدم عشقم ؟
    فرانک دقایقی چیزی نگفت و بعد بی آنکه حرفی بزند ، از جایش برخاست و با نقشه بیرون رفت. فردین هم بعد از او بیرون رفت. کلاس بغلی خالی بود. با هم به آنجا رفتند. روی اولین صندلی ای که دیدند ، نشستند. فرانک نقشه را روی میز گذاشت و چهار چسب مخصوص به چهار گوشه ی آن زد تا همه چیز برایش مشخص شود. فردین قبل از هر چیز گفت :
    -کی نوبتت میشه ؟
    فرانک در حالی که سرش در نقشه بود ، گفت :
    -گفتم که ! یه ساعت دو ساعت دیگه. با طرف کِی قرار داری ؟

    فردین : طرف کیه ؟!
    فرانک نگاهی سرسری به فردین انداخت و دوباره روی نقشه زوم شد و گفت :
    -همین بابا که قراره واسه رفیقت مخش و بزنی دیگه.
    فردین : بابایی در کار نیست. خالی بستم.
    فرانک نگاهی به فردین انداخت. نگاهی که انگار تمامی نداشت. فردین خندید و فرانک با حرص گفت :
    -زهرمار ... این دفعه ی چندمته از این مسخره بازیا در میاری ؟!!
    فردین : میخوام ببینم چقدر منو میخوای !
    فرانک : غلط کردی. فردین به خدا ...
    فرانک بغض کرد و فردین با چشمهای گشاد او را نگاه کرد. لحظاتی خیره به فرانک شد. سرانجام دو قطره اشک سمج از چشمهای خوش رنگ او سُر خوردند. فردین دستش را نزدیک برد. فرانک دستهایش را بالا آورد و گفت :
    -به من دست نزن.
    خواست از جایش بلند شود که فردین دستش را گرفت و سر جایش نشاند. فرانک کوله اش را بغل کرد و به نقطه ای نامعلوم خیره شد. فردین دستش را دور گردن او حلقه کرد و گفت :
    -وقتی ناراحتی غصه م میگیره. باور کن.
    فرانک دست فردین را پس زد و گفت :
    -آره جون عمه ت.
    فردین : به مرگ عمه ی نداشتم !!
    فرانک حرفی نزد و فردین گفت :
    -امروز شما یه ناهار مهمون منی. چون میخوای آخرین واحد عملی ترم چهارم و به سلامتی پاس کنی و بیست بگیری.
    فرانک با طعنه گفت :
    -آره حتماً
    فردین : به مرگ فردینت !
    فرانک حرفی نزد و فردین ادامه داد :
    -که خدا اون روز و نیاره.
    فرانک لبخند تلخی زد و فردین گونه ی او را کشید و گفت :
    -بالاخره خندیدی.
    صحبت صمیمانه ی فردین ، آن هم درست بعد از دعوای پیش آمده زود کارگر افتاد. فرانک با پشت دست اشک هایش را پاک کرد. از جیب مانتوی خود ، دستمالی بیرون آورد و صورتش را تمیز کرد. سپس آهی کشید و گفت :
    -از دست تو
    فردین : حالا بریم سراغ توضیحات ؟!
    فرانک : بریم
    فردین همچنان در چشمان عسلی فرانک خیره بود. فرانک وقتی دید حرفی از جانب او شنیده نمیشود ، نگاهش کرد. چشمان مشکی پسرکی که رو به رویش نشسته بود ، آن چنان جادو میکرد که لحظاتی چیزی نگفت. فردین یکی از جمله های همیشگی اش را گفت :
    -عاشق این نگاتم.
    فرانک اخمی کرد و گفت :
    -دیر شد. زود باش بگو. نه به اون دو دقیقه پیشِت که اشک آدم و در میاری ، نه به الانت که قربون صدقه م میری.
    فردین خنده ی تلخی کرد و گفت :
    -اَه ... دهنت سرویس. همیشه ضد حال میزنی.
    فرانک : لازمه. باید ادب بشی.
    فردین : قرارمون سر جاشه ها.
    فرانک : تا ببینم چی میشه.
    فردین : سرجاشه ...
    فرانک : معلوم نیست.
    فردین : پس من نیستم.
    فرانک : هستی
    فردین : دیوونه
    فرانک : خودتی
    نگاهشان همزمان در هم تلاقی کرد و فرانک این بار زد زیر خنده. فردین هم خنده ی بی صدایی کرد. نفسش را راحت بیرون داد و کمی خودش را به صندلی فرانک نزدیک کرد. دستش را روی شانه ی او گذاشت و مشغول دادن توضیحات شد.


    بهناز با ذوق و شوق به صفحه ی کامپیوتر مهسا چشم دوخته بود. برای چندمین بار روی عکس زوم کرد. چهره ی فردین را به دقت وارسی نمود. بعد از جیغ خفیفی ، گفت :
    -چقدر خوشگله.
    مهسا با انزجار گفت :
    -اَه حالم بد شد. چقدر عکسای این و بالا پایین میکنی ؟!!! صد دفعه تعریف کردیا.
    بعد دستهایش را به کمرش زد و گفت :
    -آخه کجای این خوشگله ؟؟؟
    بهناز : ببین باید به دل بشینه که نشسته.
    مهسا با تمام توانش ، شانه های بهناز را گرفت و او را به زور بلند کرد و گفت :
    -بلند شو ببینم. مسخره کردی خودتو. این انتر چی داره که تو خوشت اومده ؟؟ هی میگم لباس فرناز و ببین به این قشنگی ، زوم کردی رو صورت این قورباغه ؟
    بهناز با حالت قهر به پذیرایی رفت. مهسا هم بعد از او از اتاق خارج شد. بهناز روی مبل نشست و غرق در افکار و خیالاتش گفت :
    -الان دیگه باید بیست و یک شده باشه. آره ؟
    مهسا : آره. همین حدوداست.

    بهناز : دوست دختر نداره ؟؟
    مهسا با چشم های گشاد گفت :
    -بس کن بهناز
    بهناز با اخم گفت :
    -اِه ... چی چی و بس کن !!! اختلاف سنیمون که عالیه. اون 7 سالی ازم بزرگتره. برای همین من همیشه جوون تر از اون میمونم. اصن باید دختر چند سالی رو کوچیکتر باشه. چون دخترا زودتر چهره شون شکسته میشه.
    مهسا با قیافه ای حق به جانب گفت :
    -نخیر ... کی گفته ؟؟
    بهناز : به خدا راست میگم. الان مامانم یک سال از بابام کوچیکتره ولی از بابام شکسته تره.
    مهسا : نخیرم. هیچم شکسته نیست. سوسن جون اگه یه کم آرایش کنه خیلی هم جوون میشه.
    بهناز : آرایش کنه و خودشو گول بزنه ؟ خوب پیرتر به نظر میاد دیگه. تازه انقدر هم تو جوونی آرایش مارایش کرده که دیگه جواب نمیده.
    مهسا شانه ای بالا انداخت و به طرف آشپزخانه رفت. قابلمه ی غذا را برداشت. ولی فوراً آن را زمین انداخت. صدای خوردن کف ِ قابلمه به سرامیک آشپزخانه ، باعث ترس بهناز شد و او هم فوراً به آشپزخانه آمد. خورشت ِ موجود در قابلمه ، از داخل آن بیرون ریخته بود. مهسا هم با عجله دستانش را زیر شیر آب گرفت و داد زد :
    -سوختـــــــــــــــم !!!!
    بهناز در یخچال را باز کرد و از جایخی یک عدد یخ قالبی کوچک آورد. آن را به مهسا داد و با هم به پذیرایی برگشتند. قابلمه همان طور روی زمین افتاده بود. بهناز سرش را به عقب برگرداند و قابلمه را نگاه کرد. بعد به مهسا نگاه کرد و همزمان هر دو به خنده افتادند.
    مهسا که اشک از چشمانش جاری شده بود ، گفت :
    -زهر مار ... میخنده واسه من. اصن گور بابای این پسره ی ایکبیری !!
    بهناز لب پایینش را گاز گرفت و گفت :
    -اِوا ... چه چیزایی میگی. نگو این حرفو ... فردین به این ماهی. باباشم میشه شوهر خاله ت. زشته. بگو دور از جون !
    مهسا با عصبانیت گفت :
    -برن گمشن همه شون. دستم سوخت !
    بهناز : حالا غذا رو چیکار میکنی ؟
    مهسا از جایش بلند شد و به طرف تلفن رفت. یخ را روی دو انگشتی که سوخته بود ، گذاشت و گوشی را برداشت. یک دستی شماره ی مورد نظرش را گرفت و گفت :
    -سلام آقا ... یه پیتزا خانواده مخلوط ... کد اشتراک 1842 ...
    -کِی میاد ؟؟
    -مرسی. خداحافظ
    بهناز سری از روی تأسف تکان داد و گفت :
    -خاک تو سرت. هی پول حروم کن.
    مهسا : میخواستی اون خورشت ِ کوفتی رو بخوری ؟؟ عمراً اگه میخوردی !!
    گوشی را سر جایش گذاشت و به سمت آشپزخانه رفت. بهناز هم دنبالش راهی شد تا در تمیز کردن کف ِ آشپزخانه سهمی داشته باشد.
    فرانک تکه ای دیگر از پیتزای دو نفره شان را برداشت و با شوق و ذوق گفت :
    -ولی استاد کلی حال کردا. اصن فکر نمیکرد پروژه م اینطوری باشه.
    فردین در حالی که حواسش به گوشی اش بود ، گفت :
    -آره دیگه. من که بهت گفتم بیست میشی. تا منو داری غم نداری.
    فرانک دستمالی را از جعبه ی دستمال کاغذی بیرون کشید. گوشه ی لبش را پاک کرد و منتظر به فردین نگاه کرد. اما فردین همچنان سرش در گوشی بود. فرانک با لبخندی محو گفت :
    -چیه ؟ چرا غذا نمیخوری ؟؟
    فردین همچنان سر به زیر گفت :
    -الان میخورم.
    فرانک : آخه یه ربعه همینطوری سرتو انداختی پایین. یه تیکه پیتزا بیشتر نخوردی.
    فردین : باشه باشه. الان
    فرانک : کی اس داده بهت ؟
    فردین : هیچکی. دارم اس میفرستم.
    فرانک کمی نوشابه خورد و گفت :
    -واسه کی میفرستی ؟
    فردین : یکی از دوستام.
    فرانک با تردید گفت :
    -پسر ؟!!
    فردین : نه. دختره. قراره کار بگیرم ازش.
    فرانک با لحنی که دلخوری از آن می بارید ، گفت :
    -
    من که گفتم دخترا رو خودم واسطه میشم. چرا باز سرخود قبول کردی ؟!!!
    فردین بی خیال گفت :
    -نه این خودش شماره م رو گرفت. دیگه با هم هماهنگ کردیم.
    فرانک خیالش راحت نشد و گفت :
    -چند وقته اس میده ؟
    فردین حرفی نزد. سرش پایین بود و مشغول دادن اس ام اس. فرانک دوباره پرسید :
    -میگم چند وقته اس میده ؟
    فردین برای لحظه ای سرش را بالا آورد و گیج گفت :
    -ها ؟! کی ؟ چی چند وقته ؟!!
    فرانک پوزخندی زد و گفت :
    -نخیر ... حواس حضرت آقا حسابی پرته. انگار نه انگار دارم باهاش حرف میزنم. اصن من پنج دقیقه پیش چی میگفتم ؟!
    فردین باز هم جوابی نداد و فرانک با حرص گفت :
    -فردیـــــــــــن ؟!!!!
    این صدای نسبتاً بلند باعث شد تا چند نفری از میزهای اطراف به آنها نگاه کنند. فردین هم با ابروهایی که از تعجب بالا رفته بودند ، به فرانک نگاه کرد و گفت :
    -چیه ؟ چته ؟
    فرانک با ناراحتی تکه پیتزایش را در جعبه پرت کرد و گفت :
    -بابا دو ساعته دارم باهات حرف میزنم. هی سرت پایینه انگار نه انگار.
    فردین گوشی را در دستش نگه داشت و گفت :
    -خوب من که داشتم میشنیدم.
    فرانک : میشنیدی یا میدیدی ؟؟
    و به گوشی اشاره کرد. فردین هم گوشی را دوباره نگاه کرد و مشغول دادن اس ام اس شد و گفت :
    -راستی من اینو بفرستم با هم حرف میزنیم.
    فرانک دست به سینه و با حرص به صندلی تکیه داد و گفت :
    -اَه ... هر وقت گیر ِ کارت میشی ، اصن منو نمی بینی.

    نگین مشغول مرتب کردن وسایل اتاق دخترش بود که یک عدد گوشواره ی ناشناس پیدا کرد. گوشواره را برداشت و با دقت بیشتری آن را نگاه کرد. از داخل اتاق با صدای بلند گفت :
    -مهسا ؟ این گوشواره ی کیه اینجا افتاده ؟!
    مهسا با حوله ی حمام در حالی که سر خودش را خشک میکرد ، به داخل اتاق آمد. موهایش پریشان روی صورتش ریخته بودند. مشغول تمیز کردن گوش ِ سمت راستش شد و همزمان گفت :
    -نمیدونم. شاید واسه بهناز باشه.
    نگین ابرویی از تعجب بالا داد و گفت :
    -یعنی از اون روزی که اومد خونه مون ، اینجا مونده ؟
    مهسا شانه ای بالا انداخت و گفت :
    -آخه تا امروز که دیگه کسی از دوستام خونه مون نیومده. همچین اون روزی هم نبود ! همین دو هفته پیش بود.
    نگین : دو هفته ست این اینجاست ، هیچکس ندیده ؟
    مهسا کلافه گفت :
    -مامان گیر میدیا. خوب لابد زیر میز بوده.

    نگین در حالی که از اتاق خارج میشد ، گفت :
    -یه زنگ بهش بزن بگو اینجاست. اونم از تو حواس پرت تره. اصن یادش نیست گوشواره شو جا گذاشته.
    مهسا به بهناز اس ام اس فرستاد :
    -خنگول دو هفته ست گوشواره ت اینجا خونه ی ماست. یه درصد هم حس نکردی گوشواره گم کردی ؟!
    بهناز فوراً برای او ارسال کرد :
    -بیخیـــــــــــال !!! هی میگم چرا نیستا ... تقصیر خود خرمه ! بس که شیفته ی فردین جونتون شدم ، اصن یادم رفت گوشواره مو جا گذاشتم.
    مهسا نوشت :
    -اه اه دختره ی احمق ! از چه خری هم خوشش اومده.
    بعد خودش را روی صندلی میز کامپیوترش رها کرد. نفسی را با آرامش بیرون فرستاد و پیام بعدی بهناز را خواند :
    -میای بریم استادیوم ؟!!!
    مهسا که خنده اش گرفته بود ، همراه با شکلک خنده فرستاد :
    -مثل اینکه ما دختریما. استادیوم چرا ؟!!!
    بهناز : بابا میریم زمین تمرین استقلال. به اونم میگن استادیوم دیگه. استادیوم ِ مثلاً اختصاصی !!! مگه تو عشق استقلال نبودی ؟!!!
    مهسا : چرا من که کشته مرده ی فرهاد مجیدی ام. ولی رامون نمیدن.
    بهناز : غلط کردن راه ندن. من از خسرو خوشم میاد. تازه فرهاد مجیدی هم معلوم نیست که باشه. ولی عاشق خسرو ام.
    مهسا : هووووو به فردین تعهد داشته باش.
    بهناز : خوب فردین شوورمه. ولی خسرو عشق نرسیدمه.
    بعد هم شکلک خنده گذاشت.
    مهسا هم خنده اش گرفته بود. آخرسر نوشت :
    -نمیدونم. من الان باید مشق زبانمو بنویسم. فردا هم ازمون میپرسه. تو هماهنگ کن. من به مامانم میگم ، ببینم چی میگه.
    بهناز : باژه. پس من بهت خبر میدم. به فردینم بگو بیاد.
    مهسا : آره حتماً میاد !! در ضمن اون پرسپولیسیه !! بسوز
    بهناز شکلک عصبانی گذاشت :
    -غلط کرده. آدمش موکونم.
    مهسا : نوموتونی
    بهناز : من فردین موخوام.
    مهسا آخرین جواب را نوشت :
    -اَه ... بدم میاد خیلی لوس حرف میزنی. بای
    دیگر به پیام های بهناز جواب نداد و گوشی را روی تختش پرت کرد. اما به محض اینکه گوشی را پرت کرد ، صدای آخ شنید. کنجکاو شد و جلوتر رفت. حس کرد وسیله ای زیر پتویش باشد. پتو را کنار زد و همزمان جیغ خفیفی کشید. با این حال نگین هم سراسیمه به داخل اتاق آمد و گفت :
    -چی شده ؟!!
    مهران با ماسک وحشتناکی که روی صورتش زده بود ، باعث ترس مهسا شد. مهسا هم به طرف مهران رفت و او را نیشگون گرفت. مهران هم تلافی کرد و او را گاز گرفت. مهسا جیغ زد و مهران خیلی خونسرد دستش را روی دماغش گذاشت و گفت :
    -هیس. داد نزن بچه ی همسایه بیدار میشه.
    نگین از این رفتار پسرش خنده اش گرفت ولی به خاطر آنکه مهسا ناراحت نشود ، حرفی نزد. جلوتر رفت و مهران را از روی تخت جدا کرد. مهسا بغضش گرفته بود ولی مهران خیلی خونسرد به او می خندید و رو به مادرش گفت :
    -مامان نگاش کن. ببین دوباره آب گرفت.
    نگین با اخمی ساختگی گفت :
    -آب گرفت نه ! آبغوره گرفت.
    نگین او را روی زمین گذاشت و مهران گفت :
    -من که کاریش نداشتم. فقط ماسک زدم.
    مهسا داد زد :
    -برو بیرون حوصله تو ندارم.
    مهران با شمشیری که در دستش بود ، رو به مهسا با تهدید گفت :
    -اینجا اتاق منم هست.
    مهسا رو به نگین گفت :
    -مامان اینو ببر بیرون.
    نگین : چرا مادر ؟ چیکارت داره بچه م ؟
    مهسا با حرص داد زد :
    -باز گفت بچه م !!! پس من چی تم ؟؟ من بچه ت نیستم که هی طرف اینو میگیری ؟!!!!!!!!
    مهران دهن کجی کرد و گفت :
    -خرچسونه.


    نگین این بار با اخم جدی تری رو به مهران کرد و گفت :
    -زشته پسرم. اینطوری حرف نزن.
    مهران دیگر چیزی نگفت. نگین دستش را گرفت و گفت :
    -بیا بریم میخوام برات کارتون بذارم.
    مهران شمشیرش را به زمین انداخت و بی توجه به غرغرهای مهسا که میگفت شمشیر را از سر راه بردارد ، دستهایش را به هم کوبید و گفت :
    -آخ جووووووون !!! بریم.
    و با نگین از اتاق خارج شد. وقتی میخواست اتاق را ترک کند ، برگشت و دستهایش را کنار گوشش گذاشت و همزمان زبانش هم بیرون آورد. برای خواهرش زبان درازی کرد تا بلکه اینطوری بیشتر حرص او را درآورد.
    مهسا هم برای او دهن کجی کرد. بعد هم برای برداشتن کتاب زبانش از روی میز ، به یک باره از جایش بلند شد و سرش به تخت مهران خورد. مشکل تخت دو طبقه همین است و مهسا برای چندمین بار بود که سرش به تخت مهران میخورد. آخی گفت و دست راستش روی سرش گذاشت. زیر لب غر غر کرد و کتاب زبانش را از روی میز برداشت.

    *****

    برای چندمین بار گوشی اش زنگ خورد. با عصبانیت گوشی را برداشت و گفت :
    -چیه ؟؟ چرا حرف نمیزنی ؟!!! لال مونی گرفتی ؟!!!
    فرناز از پشت خط با تعجب گفت :
    -وااا ... چته فردین ؟! پاچه میگیری آ

    فردین پوفی کشید. دست به پیشانی اش زد و گفت :
    -ببخشید فکر کردم مزاحمه.
    فرناز با طعنه گفت :
    -حالا نیست هیچ وقت مزاحم نداری !!
    فردین : تو دیگه تیکه بارم نکن.
    فرناز : نه والا. تیکه م کجا بود ؟ داداشم و نشناسم ، کی رو بشناسم ؟
    فردین با غر غر گفت :
    -حالا میگی چیکار داشتی یا نه ؟! وگرنه تو رو هم مزاحم حساب میکنم آ.

    فرناز خیلی سریع جوری که انگار فقط خبر رسان باشد ، گفت :
    -بابا از دستت شاکیه. میگه هر شب هر شب تا ساعت 12 بیرونی. الانم با مامان دعواش شده که این پسره کجا میره و این حرفا. اگه جونت و دوست داری امشب نیا خونه.
    فردین : پس کجا برم ؟
    فرناز : چمیدونم. برو خونه ی عمو اینا. سام مگه نیست ؟
    فردین : نه بابا. ضایع ست این وقت ِ شب ! زن عمو شاکی میشه.
    فرناز : حالا نیست سام تا حالا این ساعت خونه ی ما نبوده !!!
    فردین : یعنی نیام ؟
    فرناز : من حوصله ی دعوا و جر و بحث تا سحر ندارم. بهت گفته باشم.
    فردین با پوزخند گفت :
    -پس خواهر گرامی واسه خاطر خودش میگه من نیام.
    فرناز : به هر حال منم احتیاج دارم آروم باشم. ندارم ؟! دفعه ی اول و دومتون که نیست. فقطم وقتی با هم حرف میزنین که دعواتون شده باشه. وگرنه که صدا از دیوار در بیاد ، از شماها نمیاد.
    فردین : بهتره بگی از ما.
    فرناز : کلاً خانواده ی ما.
    فردین : ولی میام.
    فرناز : پس اگه اومدی ، بحث نکن.

    فردین : اتفاقاً چند وقته نکردم. همچین دلم یه بحث تپل میخواد. بای.
    و بی توجه به غر غر های احتمالی فرناز ، تماس را قطع کرد. سوییچ را چرخاند. نگاهی به صندلی شاگرد انداخت و گفت :
    -میری خونه ؟!!
    همراهش گفت :
    -به نظرت الان خونه رام میدن ؟
    فردین در حالی که از آینه ی وسط به چهره اش نگاه میکرد ، گفت :
    -نمیدونم. ولی من تا همین جا تونستم باهات باشم. دیگه انتظاری از من نداشته باش. اکی ؟!
    دوستش با طعنه گفت :
    -پس همه ی رفاقتت همین بود دیگه ؟!
    فردین با اخم گفت :
    -دیگه میگی چیکار کنم ؟ این همه صبر کردم تا الان. این همه خون دل خوردم و چیزی نگفتم. نصف حرص و جوشای منو تو نخوردی. خوردی ؟!
    -تو که قرار شد به خانواده ت بگی.
    فردین : فکر میکنی نگفتم ؟ گفتم که بحث شد. حرفش و زدم که به اینجا رسید. وگرنه من که از مدتها پیش تمایل به این کار داشتم.
    -من همین جا پیاده میشم.
    فردین : من هنوزم دوست دارم با هم باشیم.
    -بیخیال. دیگه نیازی نیست.
    فردین : اگه اکی شد خبرت میکنم.
    -نمیشه !!
    فردین : حالا قهر میکنه واسه من.
    جوابی نداد و
    از ماشین پیاده شد. فردین سرش را روی فرمان ماشین گذاشت و به رفتن او دقت کرد. حسرت در چشمانش دیده میشد. در همین لحظه گوشی اش صدا داد. یک پیام جدید دریافت کرده بود :
    " آرزویم این است : نتراود اشک به چشمت هرگز مگر از شوق زیاد و به اندازه هر روز تو عاشق باشی ، عاشق آنکه تو را میخواهد و به لبخند تو از خویش رها می گردد و تو را دوست می دارد. به همان اندازه که دلت میخواهد. "
    لبخندی محو گوشه ی لب فردین نشست و ارسال کرد :
    -مرسی عزیز دلم
    چند ثانیه بعد گوشی اش زنگ خورد. فردین در حالی که ماشین را روشن میکرد ، جواب داد :
    -جانم خانمی ؟!
    فرانک با صدای آهسته ای گفت :
    -سلام
    فردین : سلام به روی ماهت. چرا نخوابیدی ؟
    فرانک با ناز گفت :
    -اس ام اس ام قشنگ بود ؟!
    فردین : آره. عین خودت !
    فرانک : هنوز بیرونی ؟!
    فردین با استرسی که در چهره اش هویدا بود ، گفت :
    -نه ... یعنی آره. ولی دم ِ خونه ام. بهت زنگ میزنم.
    تماس را قطع کرد. کسی نزدیک ماشین شده بود و به او اشاره میکرد نگه دارد. فردین نگه داشت. شیشه ی سمت شاگرد را پایین داد. دختری سرش را داخل ماشین کرد و با عصبانیت گفت :
    -خیلی نامردی فردین !!!

    فردین از ماشین پیاده شد و با عصبانیت گفت :
    -نامرد خودتی و هفت جد و آبادت !! مگه من بهتون نگفتم دارم کارام و میکنم که جور بشه ؟ حالا هی برید رو اعصاب آدم.
    دختری که چند لحظه ی پیش از دست فردین شاکی بود ، نزدیکش شد و چشم در چشم فردین با عصبانیت گفت :
    -ولی من و شاهین سرمایه مونو گذاشتیم.
    فردین با دلخوری گفت :
    -مگه من نذاشتم ؟
    -نه. تو گفتی میذاری ولی کو سرمایه ت ؟!!!
    فردین دستانش را به سرش گرفت و با کلافگی گفت :
    -وای شهرزاد کلافه م کردی. من که گفتم ...

    شهرزاد میان حرفش پرید :
    -تو همین الان گفتی که نمیتونی. همین الان ...
    فردین : من همین الان گفتم نمیتونم ؟!
    شهرزاد با عصبانیت به فردین چشم دوخته بود. لحظاتی گذشت و چشم های درشتش را ریز کرد و با سوءظن گفت :
    -اگه تو بهش نگفتی که نیستی ، پس چرا ناراحت شد و گذاشت رفت ؟!
    فردین پوزخندی زد :
    -فک کن اون یه درصد ناراحت شده باشه. الان مطمئن باش رفته قدم بزنه. دو دقیقه دیگه حالش جا میاد.
    شهرزاد : من از دست شما دو تا چیکار کنم ؟
    فردین با زبانش ، لبش را تر کرد و آرام گفت :
    -خودکشی !
    و بعد سوار ماشین شد و با سرعت از آنجا فاصله گرفت. شهرزاد دستی به پیشانی اش کشید. مسیر رفتن فردین را تعقیب کرد. آهی کشید و از عرض خیابان رد شد. چشمانش به ماشین پارک شده اش بود و یک مرتبه با صدای بوق ماشینی به خودش آمد. دستش را به نشانه ی ایست جلوی ماشین نگه داشت. خوشبختانه تصادف نکرد ولی از شر بوق های ممتد ِ راننده و بعد از آن ناسزاهای پی در پی اش در امان نبود. محل راننده نداد و دزدگیر ماشینش را زد. سوار شد و شماره ای را گرفت. جوابی داده نشد و دوباره گرفت. بعد از سه بار تماس ، بالاخره جواب داد :
    -الو کجایی ؟!!
    ...
    -بهت میگم کجایی شاهین ؟
    شاهین : همین دور و برا. دارم به پولای بدبختم فکر میکنم.
    شهرزاد : مسخره بازی در نیار. منم میدونم واسه این کار پول گذاشتیم. مگه ما با هم نیستیم ؟
    شاهین : نه. من دیگه نیستم.
    شهرزاد : غلط کردی. همین الان پاشو بیا سمت ماشین.
    شاهین : من نمیام. تو برو خونه.
    شهرزاد : بهت میگم بیا سمت ماشین. انقدر لجبازی نکن.
    شاهین : میخوام قدم بزنم. خداحافظ
    تماس قطع شد. شهرزاد با عصبانیت گوشی را روی صندلی شاگرد پرت کرد. زیر لب ناسزایی گفت و استارت زد.
    نگین با سینی چای جلوی همسرش ایستاده بود. وقتی دید توجهی نمی کند ، سینی را روی میز گذاشت و روی مبل کنارش نشست. پای راستش را روی پای چپش انداخت و آرام گفت :
    -علی برات چایی ریختم.
    علی سرش در روزنامه بود. عینک روی چشمانش را بالاتر داد و با دقت غرق در خواندن روزنامه شد. چهره ای جا افتاده داشت. چشمانی که از زیر عینک ریز دیده می شدند. موهای جوگندمی و ریش های یک دست مرتب جوگندمی که از او فردی سن و سال دار میساخت. بعد از دقایقی ، نگین گفت :
    -تو با دخترت قهری منو چرا تحویل نمی گیری ؟! تازه مگه اون بیچاره چیکار کرده ؟
    علی فوراً به نگین نگاه کرد و پوفی کشید و گفت :
    -واقعاً که !! تازه میگی ...
    نگین وسط حرفش پرید :
    -اول چایی !
    استکان و نعلبکی را بالا آورد و به دست علی داد. علی هم از او گرفت و تشکر کرد. روزنامه را هم کنارش روی مبل گذاشته بود. مشغول خوردن چایی شد و نگین گفت :
    -حالا چی میشه به آرزوش برسه ؟
    علی کمی از چای خودش را درون نعلبکی ریخت و گفت :

    -آخه خانم از کی تا حالا دخترا میرن استادیوم ؟!!!
    نگین : نمیخواد که بره استادیوم. قرار شده با دوستاش و بابای دوستش برن تمرین تیم استقلال و ببینن.
    علی طعنه زد :
    -اونم چه تیمی ! باز تراکتور بود یه چیزی !!
    نگین به مبل تکیه داد و گفت :
    -تراکتور که تبریزه. تو همین تهرانش و نمیذاری بره ، چه برسه به تبریز.
    علی : اصن خودمون میریم تبریز به دوری هم میزنیم.
    نگین با تعجب گفت :
    -علی آقا سفر جای خودش و داره. ولی این دختر عاشق استقلاله نه تراکتور !!
    علی : باشه پس خودم میبرمش. ولی همه ش نیم ساعت
    نگین از جایش بلند شد و گفت :

    -حالا چی میشد همینا رو به خودش میگفتی و اشکش و در نمی آوردی ؟
    علی : تو دختر لوس بار آوردی. تقصیر من نیست که گریه ش گرفته.
    نگین : میدونی که بچه مون حساسه. سیزده ساله دختر داری. نمیدونی باید چطوری باهاش صحبت کنی ؟!
    علی : اون با من درست صحبت میکنه ؟

    نگین دوباره نزدیک علی شد و با صدای آرامی گفت :
    -صدات و بالا نبر میفهمه.
    علی : خوب بفهمه.
    نگین با دلخوری گفت :
    -من نمیدونم چه اشکالی داره شما که پدرشی ، گذشت کنی و این گذشت و به دخترت یاد بدی ؟ اون تازه سیزده سالش تموم شده. نیاز داره رفتارا رو بفهمه. هنوز بچه ست.
    علی چای اش را تمام کرد و استکان و نعلبکی را درون سینی گذاشت و گفت :
    -فعلاً که قد کشیده مثل چی ... زبون داره یه متر !!

    نگین سینی را برداشت و با ناراحتی گفت :
    -هیچ وقت نشد باهات در مورد مهسا حرف بزنم.
    علی روزنامه اش را برداشت و گفت :
    -پس سعی اتو نکن.
    مهران از اتاقش بیرون آمد. تفنگش در دستش بود. یک دفعه آن را به سمت روزنامه ی علی گرفت و گفت :
    -ایست ! تو دستگیری.
    نگین پشت به مهران بود و ترسید. دستش را روی قلبش گذاشت. برگشت و میخواست به مهران حرفی بزند که دید علی او را در آغوش گرفته و قربان صدقه اش میرود. سرش را از تأسف تکان داد و به طرف اپن آمد. آرام در گوش علی گفت :
    -صد بار گفتم بین این دو تا فرق نذار.

    علی همینطور که با مهران بازی میکرد ، رو به نگین گفت :
    -من فرق نمیذارم.
    نگین با طعنه گفت :
    -آره معلومه.
    دقایقی بعد نگین به طرف اتاق مشترک دختر و پسرش رفت. مهسا غرق خواب زیر پتو بود. چراغ اتاقش را خاموش کرد. بعد از دستشویی ، به سمت اتاق مشترک خودش و همسرش رفت. اتاق مهسا و مهران ، درست کنار آشپزخانه و با فاصله از پذیرایی بود. بعد سالن کوچکی قرار داشت و به اتاق علی و نگین منتهی میشد.
    نگین روی تخت دراز کشید و غرق در فکر و خیال بود. یک مرتبه بلند شد و خودش را در آینه ی رو به رویش نگاه کرد. شانه اش را برداشت و موهایش را به آرامی شانه کرد. موهای ریخته شده از روی سرش را جمع کرد و در سطل زباله ی زیر پایش انداخت. کلافه دستی به موهایش برد. آهی کشید و
    صدای قدم های آشنای علی به گوشش خورد. علی وارد اتاق شد و در را بست. روی تخت دراز کشید و بعد از نفس عمیقی ، گفت :
    -ماشالا چقدر شیطون شده مهران ! دو سه بار میخواست منو بکشه پدر سوخته.
    نگین شانه اش را روی میزش گذاشت و موهایش را پریشان به روی شانه هایش رها کرد. پتو را از زیر پای خودش و علی جدا کرد. همزمان که روی تخت دراز می کشید ، پتو را روی خودش کشید. تک سرفه ای کرد و پشت به علی به خواب رفت. دقایقی بعد دستی را روی موهای خود حس کرد. سرش را تکان داد و خواب آلود گفت :
    -علی اصلاً حوصله ندارم.
    علی نزدیک تر شد و بی توجه به گفته ی نگین ، موهای او را نوازش کرد و بوسه ای بر آن ها زد. زیر گوش همسرش گفت :
    -به خدا هم تو رو ، هم بچه ها رو دوست دارم. ولی میدونی که تو رو بیشتر دوست دارم.
    نگین به سمت علی برگشت و گفت :
    -اگه دوست داشتی بینشون فرق نمیذاشتی. حرف من اینه.
    علی لبخندی به نگاه تند همسرش زد و گفت :
    -من خودم فردا بعد از اداره میبرمش. خوبه ؟
    نگین : اول باید از دلش در بیاری.
    علی : باشه. از دلشم درمیارم. میبرمش تا هوسش بخوابه.
    نگین نفسش را بیرون داد و بازدمش به صورت علی برخورد کرد. با آرامش گفت :
    -هر طور راحتی. ولی فکر کنم پس فردا تمرین دارن.
    علی : چه آمارشم گرفته این وروجک !!

    نگین : آره بابا. میگم که خیلی دوست داره بره. با اینکه زیاد بازیاشون و دنبال نمیکنه ولی دوست داره که بره.
    علی : فکر کنم پس فردا مامان دعوت کرده بریم خونه شون.
    نگین چهره اش در هم رفت و گفت :
    -جدی میگی ؟
    علی : آره بابا. گفت بیاین دور هم باشیم. عاطفه اینا هم دعوتن.
    نگین حرفی نزد و علی گفت :
    -میدونم باهاش نمیسازی. ولی نمیشه به مامان بگم نمیایم که ! اینطوری بهش برمیخوره ناراحت میشه ها.
    نگین : چی بگم والا
    علی : تو چیزی نگو. بیا بریم. من نمیتونم نه بگم.
    نگین با پوزخند گفت :
    -بله. شما هیچ وقت به مادرت نمیتونی نه بگی !
    علی به سقف بالای سرش نگاه کرد و گفت :
    -نمیدونم تو به این خوبی ، چرا باید همیشه با خانواده ی من لج باشی ؟!
    نگین با دلخوری به علی نگاه کرد و گفت :
    -من با اونا لج نیستم. اونان که واسه زندگی ما تعیین تکلیف میکنن. من از این اخلاقشون خوشم نمیاد.
    علی : ای بابا نگین. یعنی تو هنوز انتخاب اسم بچه ها رو به دل گرفتی ؟
    نگین : تازه اون یه مورد بود. یعنی انقدر ناراحت شدم که تو سر تولد مهران برنگشتی بگی من و نگین اسم انتخاب کردیم. همیشه به بچه م میگه غلامحسین !!
    علی خندید و گفت :
    -خوب اسم برادر شهیدشه. دوست داشته رو مهران باشه.
    نگین به پهلوی علی زد و گفت :
    -کوفت ! نخند. خدا برادرش و بیامرزه. ولی چرا پسر من ؟ برای عاطفه جونش اسم انتخاب کنه. نه واسه پسر من.
    نگین دیگر حرفی نزد. دقایقی هر دو سکوت کردند. سرانجام علی سکوت را شکست و غافل گیرانه بوسه ای بر گونه ی همسرش زد. نگین لبخندی زد و چیزی نگفت. علی هم او را در آغوش گرفت و هر دو به خواب رفتند.
  5. 1
  6. #4
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    فردین برای بار آخر نگاهی به خودش در آینه انداخت. تک سرفه ای کرد و کوله اش را از روی تخت برداشت. از اتاق خارج شد. فرناز در حال رفتن به حمام بود. سلامی کرد و از پله ها پایین آمد. خانه ی دوبلکسشان با دو قسمت پله ی مجزا ، از طبقه ی دوم به سالن طبقه ی اول منتهی میشد. به طرف آشپزخانه رفت. لحظه ای ایستاد و از رفتن منصرف شد. اما وقتی پدرش را مشغول تماشای خود دید ، به ناچار وارد آشپزخانه شد و زیر لب چیزی مثل سلام را ادا کرد.
    صابر لقمه ای در دهانش گذاشت و بعد فوراً چایی را هورت کشید و رو به نرگس گفت :
    -سلام یاد ندادی به این ؟
    نرگس روی صندلی جا به جا شد و گفت :
    -فردین بیا برات لقمه گرفتم.
    فردین به طرف یخچال رفت. شیشه ی آبی برداشت و با دهان مشغول خوردن آب شد. صابر حرکاتش را زیر نظر داشت. فردین یک بسته شکلات تلخ از یخچال بیرون آورد و رو به نرگس گفت :
    -همینو میبرم.
    نرگس : این که سیرت نمیکنه. بیا قشنگ صبحانه تو بخور.
    فردین : نه سیر میشم.
    بعد نگاهی به صابر انداخت. صابر منتظر به او نگاه میکرد. فردین صدایش را صاف کرد و گفت :
    -خوب دیگه. خداحافظ
    هنگام خروج از آشپزخانه ، صابر گفت :
    -وایسا
    فردین پشت به او ایستاد. صابر از جایش بلند شد و نرگس هم همزمان برخاست. صابر دستی زیر چانه اش برد و متفکرانه گفت :
    -بازم تا شب نمیای ؟!

    فردین همچنان پشت به صابر کرده بود و با بی تفاوتی گفت :
    -میرم دنبال یه لقمه نون. بلکه بتونم قسط ماشینت و بدم. بعدشم باید برم دنبال کارای شرکت.
    برگشت و چشم در چشم صابر گفت :
    -البته شرکتم !! شرکت ِ خودم. که با پول خودم باشه. نه با پول صاحب ِ این کاخ !!
    و همزمان دستش را به اطراف دراز کرد تا خانه ی به ظاهر کاخشان را به صابر نشان دهد. صابر پوزخندی زد و گفت :
    -با کدوم پول ؟!!
    نرگس نگران به آن دو خیره شده بود. فردین خیلی خونسرد سرش را بالا گرفته بود و گفت :
    -شریکی. من و شاهین و شهرزاد. مشکلی هست ؟
    صابر : نه. مشکلی نیست. موفق باشی
    فردین : سلامت باشی
    بعد از این حرف ، خانه را ترک کرد و صابر نفسی از روی حرص کشید. نرگس به سمت پنجره رفت تا رفتن فردین را ببیند. همانطور که نگاهش به فردین بود ، گفت :
    -چی میشه زیر پر و بالش و بگیری ؟!
    صابر با عصبانیت گفت :
    -دیگه یه حرفی نزن که به عقل خودم شک کنم نرگس !! هرکی ندونه ، تو میدونی که من منتظر یه اشاره از این آقا زاده هستم. ولی ...
    نرگس با ناراحتی به سمت صابر برگشت و گفت :
    -ولی هر دو تون غٌدین !! هیچ کدوم راضی نیستین دست اون یکی رو بگیرین. جفتتون مَنید !! تا وقتی تویی که پدری و انقدر مغروری ، مغرور بمونی ؛ مطمئن باش پسرتم عین خودت با غرور کاراش و پیش میبره و سمتت نمیاد.
    صابر با تمسخر گفت :
    -من دست اون و باید بگیرم یا اون دست منو ؟!
    نرگس حرفی نزد و
    صابر به طرف میز آمد. کیفش را از کنار صندلی برداشت و گفت :
    -خوب نیاد. کسی مجبورش نکرده !
    و بی هیچ حرف دیگری از آشپزخانه خارج شد. نرگس سرش را به نشانه ی تأسف تکان داد و مشغول جمع کردن وسایل صبحانه شد.
    نیم ساعت بعد فرناز به طبقه ی پایین آمد. مانتوی مشکی به تن داشت. مقنعه ی سرمه ای و کیفش در دستش بود و به سمت آشپزخانه آمد. چهره اش مثل همیشه بشاش و شاد بود. سری چرخاند تا متوجه حضور کسی از اهالی خانه شود. اما خبری نشد و با صدای بلندی داد زد :
    -مامان ؟! مامان کجایی ؟
    کیفش را روی یکی از صندلی ها گذاشت. به طرف گاز رفت و مشغول ریختن چای شد. زیر لب شعری برای خودش میخواند :
    -نمیدونم چی شد که وجودم لرزید
    دل من این حس و از تو زودتر فهمید
    تو که باشی پیشم دیگه چی کم دارم ؟
    چه دلیلی داره از تو دست بردارم ؟
    با صدای نرگس به خود آمد :
    -سلام. داری میری ؟
    فرناز هول کرد و کمی از چای را روی دستش ریخت و همزمان گفت :
    -آخ سوختم !!
    به طرف نرگس برگشت و نگاهی به چهره ی نگران او انداخت و گفت :
    -آخه قربونت ! آدم اینطوری خبر میده که داره میاد ؟ منو ترسوندی که.
    نرگس ببخشید کوتاهی گفت و از جلوی آشپزخانه کنار آمد. فرناز به سمت پذیرایی رفت. دو دست مبل در دو سمت سالن چیده شده بود. تابلوهای زیادی در اطراف خانه روی دیوار زده شده بودند. یک پاسیوی کوچک هم در کنج سالن درست سمت چپ آشپزخانه قرار داشت. فرناز کمی جلو رفت و به صورت مادرش دقیق شد. آفتاب صبحگاهی درست روی صورت نرگس آمده بود. فرناز کمی از چای خود را خورد و گفت :
    -طوری شده ؟
    نرگس بی حال گفت :
    -مگه نشنیدی ؟
    فرناز خونسرد گفت :
    -آها دعوا رو میگی ؟
    نرگس : این دفعه با متلک پیش رفتن.
    فرناز : بابا اون که طبیعیه. کار همیشه شونه. تو چرا خودت و ناراحت میکنی ؟ مگه هنوز غصه ی ربع سکه دادن چند وقت پیش دایی یادت نیست ؟!! بیخودی یه چیز جدید به دل مشغولیات اضافه نکن !!
    نرگس با عصبانیت به فرناز نگاه کرد و گفت :
    -طعنه میزنی ؟

    فرناز شانه ای بالا انداخت. چایی اش را یک سره خورد. همینطور که به طرف آشپزخانه میرفت ، گفت :
    -نه والا. به جان خودم اگه طعنه بزنم. من دیدم شما هر چیزی رو یادته ، اینه که ...
    نرگس از پذیرایی گفت :
    -لازم نکرده یادم بندازی. اون مسئله یه چیزی بود که تموم شد و رفت پی کارش.
    فرناز کیف در دست به طرف در خروجی میرفت که گفت :
    -یعنی باور کنم یادت رفته ؟ من که شک دارم.
    نرگس : گفتم که اون ماجرا گذشت.
    فرناز : شما اینو میگی. دایی هم اینو میگه ؟
    نرگس بی توجه به طعنه ی فرناز ، گفت :
    -تو پول تو بساطت داری ؟
    فرناز هم جدی جواب داد :
    -آره. چه جورم !! ولی اگه فکر کردی یه پاپاسی به این داداش ِ گنده دماغ ِ لوسم میدم ، اشتباه کردی. حاضرم پولم و بریزم تو جوب ولی به فردین پول ندم.
    نرگس با تعجب گفت :
    -واسه چی ؟!!
    فرناز شانه ای بالا انداخت و گفت :
    -هیچی. همینطوری. طبق سوابقش دارم میگم. چرا از شما نمی گیره ؟
    نرگس : واسه اینکه روش نمیشه از من بگیره. هرچند خودش میگه میخوام مستقل باشم.
    فرناز با تمسخر گفت :
    -آخی !! بمیرم الهی. چقدرم داداشم کم روئه.
    نرگس با ناراحتی گفت :
    -چرا همچین فکری میکنی ؟ مگه بچه م چشه ؟
    فرناز با پوزخند جواب داد :
    -بگو چِش نیست !!
    و زیر لب زمزمه کرد :
    -دختر باز ِ هفت خط !!
    نرگس با اخم گفت :
    -چیزی گفتی که من نشنیدم ؟
    فرناز جلوی آینه ی کنار در ِ ورودی ، خودش را نگاه و مقنعه اش را سر کرد. کیفش را از روی زمین برداشت. در ِ جاکفشی را باز کرد و کفشش را هم برداشت. موقع خروج هم گفت :
    -هیچی عزیز دلم. شما با خانم سعادت واسه جلسه ی امروز هماهنگ کن که ایشالا این سفره عجیب بگیره و نذرت ادا بشه تا بلکه فردین جونِت بتونه به مراد دلش برسه. کاش لااقل یه بارم واسه من دعا میکردی که این مقاله ی کوفتیم اکی بشه بلکه بتونم واسه تِزَم ، تِر نزنم.
    و در را با عصبانیت بست. نرگس همچنان ناراحت به رفتن دخترش نگاه میکرد. سرش به شدت درد میکرد و با رخوت از جایش بلند شد. به سمت آشپزخانه رفت. لیوان فرناز را شست و کمی آب از شیر خورد. از آب ِ شیر خوشش نیامد و لیوان را خالی کرد و سر جایش گذاشت. بعد به طرف تلفن آمد. شماره ای را گرفت و همانطور که فرناز گفت ، قرار امروزش را با خانم سعادت رأس ساعت 11 گذاشت.
    بعد از در اتاق خارج شد و به طرف حیاط رفت. فرناز در حال روشن کردن اتومبیلش بود. مادرش را دید که به طرف او می آید. شیشه ی سمت شاگرد را پایین داد. نرگس نفسی با طمأنینه بیرون داد و گفت :
    -بیا یه دو تومن دستی به فردین بده. نگو که من باهات حرف زدم. اینطوری قبول نمیکنه. بهش کمک کن. احتیاج داره.
    فرناز به جلو خیره شده بود و با حرص گفت :
    -اگه به آقا زاده ی شما باشه که همه رو خرج دوست دختراش میکنه.
    نرگس با ناراحتی گفت :
    -در مورد داداشت اینطوری حرف نزن.
    فرناز به نرگس خیره شد و با اخمی که به چهره اش داده بود ، گفت :
    -مگه بد میگم ؟
    نرگس دستش را به پنجره ی ماشین گرفت و گفت :
    -بابا این دو ماهه داره میگه میخوام شرکت بزنم. خودت که داری میبینی کارای ماکت سازی و نقشه کشی شو ... نمیتونی منکرش بشی. از ترم اول پول رفت و آمد و کتاباش و خودش داده.
    فرناز پوزخندی زد :
    -کاش منم می دیدی که شیش هفت ساله پول این چیزام و خودم میدم. در ضمن من ترم آخر ارشدم. با اینکه دخترم ، مستقل تر از فردینم ! این ماشین هم که مال خودمه ، نه قسطی !!! تو این دوره زمونه که همه دارن سگ دو میزنن تا قسط پرایدشون و بدن ، من با پول خودم و خرج کمم تونستم یه پرشیا بخرم. ولی آقا پسرت با ول خرجیاش ، ماهانه ی سیصد هزار تومنیش و که فقط از شخص ِ شما میگیره ، بیخودی خرج میکنه و از اونور صد تومن صد تومن پول ماکتاش و معلوم نیست کجا میریزه دور ؟!! با این همه هنوز حس نکردی این همه میره گشت و گذار و الواتی ؟!!
    نرگس جوابی نداد و فرناز گفت :
    -من واسه این پسر ِ شما قدمی بر نمی دارم. چون مطمئن نیستم پولش کجا خرج میشه !! اگه خیلی عرضه داشت ، قسط ماشین بابا رو میداد. نمیخواد شرکت بزنه. حالا هم دیرم شده. باید ساعت ِ 9 تو جلسه ی شرکت حاضر باشم. امری نیست مادر جان ؟
    نرگس از جلوی ماشین کنار آمد و فرناز تک بوقی برای او زد. به سمت در خروجی راند و ریموت پارکینگ را زد. دقایقی بعد او از خانه خارج و نرگس وارد فضای کاخ ِ دلگیر ِ چند صد متری شده بود.

    مهران یکی از ماشین هایش را روی تخت به حرکت در آورد. یک زرافه ی پلاستیکی را سر راه ماشین قرار داد و با اخم از جانب زرافه به ماشین گفت :
    -مگه نمی بینی من دارم راه میرم ؟
    ماشین را با دست بالا آورد و رو به زرافه گفت :
    -مگه نمیدونستی من پرواز میکنم ؟
    دهانش را جمع کرد و همینطور که آب دهانش را روی پتوی تخت می چکاند ، ماشینش را از بالای سر زرافه عبور داد. چشم هایش را هم گرد کرد و صداهای عجیبی از دهانش بیرون می فرستاد.
    صدای کشیده شدن چرخ های ماشین روی پتویش را با دهانش ادا کرد و بلند بلند خندید و گفت :
    -یوهاهاها ... دیدی ازت رد شدم زفاره ؟!
    مهسا جلوی آینه مشغول ترکاندن جوش های روی صورتش بود. بلند زد زیر خنده و گفت :
    -زفاره نه مهران ! زرافه درسته.
    مهران زرافه را محکم در دستش گرفت. کمی نزدیک تر شد و پاهایش را از تخت آویزان کرد. با خشم رو به خواهرش گفت :
    -نخیرم اسمش زفاره ست.
    مهسا که حواسش به مهران نبود ، گفت :
    -باشه همون.
    مهران دستش را بلند کرد و گفت :
    -می کشمت !
    و در یک چشم به هم زدن پایش سُر خورد و نقش بر زمین شد. خوبی تخت این بود که ارتفاع کمی داشت ولی مهسا دستپاچه به طرف او رفت. مهران پایش را گرفت و جیغ کشید. لحظه به لحظه گریه اش شدت میگرفت. نگین با سرعت از آشپزخانه به داخل اتاق آمد و گفت :
    -چی شد ؟
    مهسا با دستپاچگی گفت :
    -نمیدونم. همین جا روی تخت نشسته بود. خودش پرت شد.
    مهران مثل ابر بهار گریه میکرد و نگین سرش را بوسید. با گفتن جمله های امیدوار کننده و نشان دادن اسباب بازی هایش ، تمایل داشت تا پسرش را آرام کند. اما مهران بی تابی میکرد و میگفت :
    -پام ... پام ...
    نگین مهران را از اتاق بیرون برد. علی مشغول گذاشتن کفش هایش در جا کفشی بود. خرید هایش را روی میز عسلی گذاشت و با نگرانی گفت :
    -چِش شده ؟
    نگین صورت مهران را شست و گفت :
    -گریه نکنه پسرم. پسرم گریه نکنه.
    مهران همچنان پایش را صدا میزد و علی با عجله به آشپزخانه آمد. مهران را از نگین جدا کرد و با عصبانیت گفت :
    -به جای تمیز کردن صورتش ، ببریمش دکتر ببینیم شکسته یا نه !
    دستان نگین جای مهران را خالی داشتند و معلق در هوا مانده بودند. با اضطراب گفت :
    -آخه مامانت اینا میخوان بیان.

    علی همینطور که مهران را آماده میکرد ، گفت :
    -مهسا هست. در و براشون باز میکنه.
    مهسا با اضطراب وارد پذیرایی شد و گفت :
    -ولی قرار شد بریم واسه تمرین استقلال !
    علی با عصبانیت داد زد :
    -این بچه حالش بده اونوقت تو میخوای بری تمرین تیم مورد علاقه ت ؟!
    مهسا بغض کرد. لباس هایش را به تن کرده بود و آماده و منتظر برای رفتن به زمین تمرین تیم مورد علاقه اش بود. نگین با همان اضطراب به مشاجره ی آن دو خیره شده بود. دستپاچه به سمت اتاق خودش و همسرش رفت. مانتویی برداشت. به هال برگشت و نتوانست مهسا را در پذیرایی پیدا کند. به طرف اتاقش رفت و به در بسته خورد. در زد و گفت :
    -مهسا ؟ مادری در و باز کن.
    صدای علی از جلوی در می آمد :
    -نگین زودتر بیا. من پایین منتظرتم آ
    نگین پوفی کشید و گفت :
    -مهسا جان ؟
    مهسا با گریه از داخل اتاق داد زد :
    -مگه بابا قول نداده بود ؟!!!
    نگین : یه روز دیگه ...
    هنوز حرفش تمام نشده بود که مهسا جیغ زد :
    -نمیخوااااااام
    نگین : مگه بابا به قولاش عمل نکرده ؟ خوبه بعد از تولدت برات گوشی خریدا
    مهسا حرفی نزد و نگین فکر کرد که شاید حرفش اثر داشته. نفسی از سر آسودگی کشید و گفت :
    -داداشت افتاد زمین. گناه داره. بریم ببینیم خدایی نکرده طوریش شده یا نه ؟! تو مواظب غذا باش. ساعت 8 باید خاموش کنیا. مرسی عزیزم. فعلاً
    از کنار در بیرون آمد. مهسا هم داخل اتاق مشغول تماشای عکس های روز تولدش بود. اشک هایش شدت گرفته بودند. ساعت 5 و نیم بود. نیم ساعت دیگر تمرین استقلال تمام میشد. او هم قرار بود درست بعد از بازی به زمین تمرین برود تا در صورت امکان ، چند عکس با بازیکنان مورد علاقه اش بندازد. ولی به آرزویش نرسید. با حسرت به صفحه ی کامپیوتر خیره شده بود. بعد از دقایقی مشتی محکم روی میز زد و نالید :
    -خیلی نامردیـــــــــن !!!
    و هق هق گریه هایش شدت گرفت. به صفحه ی گوشی اش زل زده بود و جوابی برای پیام های بهناز نداشت. دوست داشت به این قرار برسد ولی فرصتش را پیدا نکرد. وقتی آخرین تماس بهناز بی جواب قطع شد ، گوشی را با ناراحتی خاموش کرد و سرش را روی میز گذاشت.
    با صدای زنگ در ، از جایش پرید. سرش کمی درد میکرد. هنوز کامپیوترش عکس تولدش با خانواده ی خاله نرگس را نشان میداد. به محض بلند کردن سرش ، اول از همه چشمش به فردین افتاد. پشت مبل درست کنار خاله نرگس ایستاده بود. پسری با موهای مشکی ، چشم و ابروی مشکی ، پیراهنی مشکی و شلواری سفید که برق خاصی در چشمانش بود. مهسا به صفحه ی کامپیوتر چشم دوخته بود و نگاهش طوری بود که اصلاً حواسش به آنجا نیست.
    بار دیگر صدای زنگ خانه به صدا در آمد. از جایش پرید و فضای تاریک خانه در نظرش آمد. از روی صندلی بلند شد. دستش را به سمت کلید برد تا چراغ اتاقش را روشن کند. ناگهان صدای ناله اش در آمد. نگاهی به زیر پایش انداخت. پایش را روی زرافه ی مهران گذاشته بود. خم شد و زرافه را روی تخت مهران پرت کرد. بوی عجیبی در مشامش پیچید. یک مرتبه یاد حرف مادرش افتاد. لحظه ای بعد در چهارچوب در آشپزخانه بود که مستأصل شد اول در را باز کند یا به غذا سر بزند ؟!! آخر تصمیمش را گرفت و به سمت آشپزخانه رفت. برنج حسابی سوخته بود. به ساعت نگاه کرد. هشت و نیم شده بود. لبش را به دندان گرفت و به طرف آیفون رفت. مادربزرگش به همراه خانواده ی عمه اش منتظر بودند. گوشی را برداشت و گفت :
    -بفرمایید
    در را باز کرد و به سمت آینه ی پذیرایی رفت. روسری سر نکرده بود. شلوارک پایش بود. بی اختیار زیر لب هینی کشید و به طرف اتاقش رفت. فوراً یکی از لباس هایش را پوشید. شلواری مناسب تن خودش کرد. به سمت تلفن آمد و شماره ی مادرش را گرفت. تا مادرش برداشت ، گفت :
    -مامان برنج سوخت. ولی خورشت نسوخته. یه خرده آبش کم شده.
    نگین از پشت تلفن با ناراحتی گفت :
    -پس تو ...
    مهسا فوراً جواب داد :
    -من خوابم برد.
    نگین : خیلی خوب. ما برنج از بیرون میگیریم. تو خورشت و خاموش کن. الان میرسیم.
    مهسا : مهمونا اومدن.
    نگین جیغ خفیفی کشید :
    -الان تو خونه ان و تو زنگ زدی و داری انقدر بلند بلند حرف میزنـــــی ؟!!!
    مهسا مثل آدم آهنی فقط جواب میداد :
    -نه پشت دَرَن.
    نگین : پس برو در و باز کن.
    مهسا : باشه
    نگین : تلفنم قطع کن.
    مهسا : باشه
    و گیج و منگ ، تلفن به دست به سمت در رفت. هنوز گوشی را قطع نکرده بود. نگین با صدای بلندتری گفت :
    -قطع کن دیگه مهسا
    مهسا تازه یادش افتاد که گوشی در دستش است. چون با تعجب به گوشی زل زده بود. دکمه ی قطع کردن ارتباط را زد و در را باز کرد. بوی سوختگی باز به مشامش رسید. در را نیمه باز رها کرد و فوراً به سمت آشپزخانه رفت. هود را روشن کرد. صدایش زیاد بود ولی چاره ی دیگری نداشت. در بالکن و پنجره ها را هم باز کرد تا هرچه زودتر از شر بوی سوختگی خلاص شود.
    دوباره به پذیرایی برگشت و مادربزرگش را دید که وارد خانه شده. نفس عمیقی کشید و گفت :
    -سلام

    خانم پیری لنگان لنگان وارد خانه شد. چادری مشکی بر سر داشت. نفس نفس میزد و چیزی نمی گفت. انگار که راه گلویش بسته شده باشد. مهسا در ابتدا مات و منتظر وسط پذیرایی ایستاده بود. ولی بعد به خودش آمد و به طرف مادربزرگش رفت. دست او را گرفت و روی اولین مبل نشاند. مادربزرگش لبخندی زد و تشکر کرد. آقای قد بلندی همراه مرد دیگری وارد شدند. هر دو با تعارف زیاد داخل شدند و موقع سلام و احوالپرسی هم با خنده و روی باز با مهسا حرف زدند. مهسا هول کرده بود و نمیدانست دقیقاً چه کار کند ؟ پسر عموهایش هم وارد شده بودند. یک خانمی هم با پسرها وارد شد و مدام از آن دو بازیگوش میخواست ساکت باشند. احتمالاً زن عموی مهسا حساب میشد. فقط عمه اش مانده بود. ناگهان زنگ خانه به صدا در آمد. مهسا با عجله به طرف آیفون رفت. مادرش بود. از خوشحالی نزدیک بود فریاد بزند. این را از چشمانش میشد حس کرد. در را باز کرد. دقایقی بعد صدای مادرش در فضای ساکت آپارتمان به گوش رسید.
    نگین مشغول احوالپرسی با خواهر شوهرش " عاطفه " بود. عاطفه در تلاش برای باز کردن بند کفش های دختر کوچکش ، سرش پایین بود و حتی بلند نشد تا با نگین دست بدهد و به سلامی اکتفا کرد.
    نگین هم بند کفش های مهران را که چسبی بودند ، باز کرد. خودش را هم قد عاطفه که کنار دخترش روی زمین نشسته بود ، کرد و گفت :
    -شما بالا نیومدی ، من اومدم پایین.
    عاطفه لبخندی زد و رو به نگین گفت :
    -پس داداش کو ؟
    نگین با لبخندی جواب او را داد :
    -من و مهران که الان رسیدیم. اونم میاد.
    عاطفه چیز دیگری نگفت. شاید نگین میخواست با این حرف به او بفهماند که من و مهران هم هستیم و اینجا فقط منزل برادرت نیست !! عاطفه رو به دخترش که داشت معصومانه مهران را نگاه میکرد ، گفت :
    -بریم مامان ؟
    دخترش با لحن دلنشینی که نشان از بچگی او میداد ، گفت :
    -سَیام آله نِجین. (سلام خاله نگین)
    نگین مهران را به طرف در هدایت کرد. عاطفه هم داشت به سمت در میرفت ولی برگشت. نگین با خنده ، دختر عاطفه را بغل کرد و گفت :
    -سلام به روی ماهت عزیزم. چطوری خاله ؟
    عاطفه با غیظ به نگین چشم دوخته بود. نگین هم بی توجه به سنگینی نگاه عاطفه روی خودش ، قربان صدقه ی خواهر زاده ی شوهرش میرفت. عاطفه کفشش را در آورده بود و منتظر به آن دو نگاه میکرد. سن و سالش بیشتر از نگین میزد. صورت جا افتاده ای داشت. با وجود سن بالا ، چشم و ابروی قشنگ و چهره ای زیبا داشت. چادرش را در آورد و روی دستش انداخت. به سمت نگین آمد و دخترش را از دست او گرفت و همزمان گفت :
    -بیا دخترم. خاله رو اذیت نکن.
    نگین در حالی که تعارف میکرد عاطفه به داخل خانه برود ، با خنده ولی از روی طعنه گفت :
    -خوب بچه خاله نداره. من و دیده فکر کرده خاله شم.
    عاطفه بی توجه به طعنه ی او گفت :
    -ببخشید دیگه امروز قرار بود خونه ی مامان باشیم که اومدیم اینجا. مزاحم شما هم شدیم. اگه داداش اصرار نمیکرد ، خونه ی مامان می رفتیم.
    نگین هنوز در جو ِ طعنه اش مانده بود :
    -ای بابا دو سال یه بار سر زدن به آدم ، دیگه چه مزاحمتی داره ؟
    عاطفه با پوزخند گفت :
    -این دفعه هنوز تو هم نیومدم که شروع کردی آ نگین جون !!
    نگین فقط با گفتن " بفرمایید دم در بَده " او را به داخل تعارف کرد و بالاخره با هم وارد شدند. نگین رو به جمع با همه سلام و احوالپرسی کرد. مهران کنار در ایستاده و پایش را گرفته بود. نگین او را بغل کرد و ببخشید بلندی رو به جمع گفت. مادر شوهرش حالا راحت نشسته و در حال مالیدن زانوی پای راستش بود. اما مدام غر میزد :
    -خیلی خسته شدم. خیلی پله دارین.
    جاری ِ نگین گفت :
    -وا ... عزیز جون پله هاشون کم بود که.
    عزیز نفس های عمیق می کشید و اینگونه خستگی خودش را به در میکرد. ولی دست از غر زدن برنداشت. برادر شوهرش که مردی خوش رو و خندان بود ، جلوی پای نگین بلند شد و با نگرانی گفت :
    -مهران چش شده ؟

    شوهر عاطفه هم با نگرانی منتظر جواب نگین بود. مهسا در آشپزخانه مشغول ریختن چای بود. نگین مهران را زمین گذاشت و روسری اش را که نامرتب بود ، درست کرد و گفت :
    -چمیدونم والا آقا رحیم. بازیگوشی کرده. از تخت افتاده پایین. الانم پاش و با آتل بستن.
    رحیم : ای بابا. خدا بد نده.
    نگین : بد نبینین.
    مادر شوهرش سرش را خم کرد و در جستجوی مهران ، با صدای بلند گفت :
    -مادر ؟ غلامحسین ؟ بیا ببینم چی شدی ؟
    ناگهان نگین با عصبانیت به طرف مادر شوهرش برگشت. عاطفه خودش را نگه داشته بود تا نخندد. نگین با ناراحتی گفت :
    -عزیز خانم ، پسرم اسمش مهرانه.
    عزیز باز گفت :
    -غلامحسین ؟ ننه غلامحسین کجایی ؟
    آقا رحیم دست مهران را گرفت و آرام آرام به طرف مادرش برد. با لبخند رو به عزیز گفت :
    -بیا عزیز اینم آقا مهران.
    عزیز خندید و گفت :
    -غلامحسین ِ گلم چطوره ؟
    آقا رحیم هم بلند شد و رو به نگین گفت :
    -پس داداش کو ؟
    نگین لبخند کمرنگی زد و گفت :
    -تو راهه. ما رو دم خونه پیاده کرد. خودشم الان میاد.
    عزیز دست مهران را گرفته بود و مثلاً داشت حالش را می پرسید :
    -خوبی حسین جان ؟ عزیز قربونت بره.
    نگین نفسی از روی حرص بیرون داد ولی کسی این را نفهمید. رحیم با شوهر عاطفه مشغول صحبت شد. مهسا هم با اشاره های نگین ، میوه را آورد و بشقاب ها را جلوی مهمان ها چید تا از آنها پذیرایی کند. نگین به اتاق مشترک خودش و همسرش رفت. زود مانتویش را در آورد. مهران به طرف اتاق آمده بود. مادرش را صدا میزد. نگین زود لباسش را عوض کرد و مهران را از اتاق بیرون کشید. مهران بی تابی میکرد و گفت :
    -زفاره م کوش ؟!!!
    نگین با اینکه راضی بود پسرش از پیش عزیز آمده ، گفت :
    -چرا از پیش عزیز اومدی ؟!
    مهران با صدای بلند گفت :
    -دهنش بو میده. خوشم نیــ
    نگین دستش را جلوی دهان مهران گذاشت تا بیشتر از این آبرو ریزی نکند. آروم گفت :
    -هیس. بیا برو تو اتاق بازی کن.
    مهران داد زد :
    -من زفاره میخواااااام.
    نگین : مادر من الان زفاره از کجا برات بیارم ؟
    باز صدای زنگ در آمد. نگین رو به مهسا گفت :
    -برو در و باز کن. احتمالاً باباته.
    دختر عاطفه ، عروسک به دست نزدیک مهران و نگین شده بود. نگین رو به او لبخندی زد و گفت :
    -عسل جان. بیا جلو خاله.
    مهران با حالت انزجار گفت :
    -اَه این دختره همه ش گریه میکنه. من میشناسمش. تو مهد کودک ماست.
    نگین لبش را به دندان گرفت و گفت :
    -نه مادر. خیلی دختر خوبیه. عسل جونه دیگه. مگه با هم دوست نیستین ؟
    مهران صاف و صادق جواب داد :
    -من با ...
    آب دهانش را قورت داد و با تته پته در حالی که فکر میکرد ، گفت :
    -بـــــا با با بنامین و افشین دوستم. تازه شم از دخترا فقط ِ فقط مریم و دوست دارم. این و دوست ندارم. گریه اوئه.
    عسل با بغض مهران را نگاه میکرد. لب و لوچه اش آویزان بود و هر لحظه امکان داشت گریه کند. مهران هم با اخم به او زل زده بود و حالت تدافعی داشت. نگین دست عسل را گرفت و پسرش را هم داخل اتاق کرد. خوشبختانه زرافه ی مهران را پیدا کرد و به او داد. مهران از خوشحالی جیغ کشید و نگین گفت :
    -هیس. سر و صدا نکنین بچه ها. با این وسایل بازی کنین.
    رو به مهران گفت :
    -ببین مامانی ، عسل هم دختر خوبیه. مثل بنیامین و افشین و مریمه. باهاش بازی کن.
    بعد سر عسل را بالاتر گرفت و با خنده رو به مهران گفت :
    -نگاش کن چقدر ناز و خوشگله. من که تا حالا چند بار باهاش بازی کردم. انقدر همبازیه خوبیه.
    مهران در سکوت به حرفهای مادرش گوش میداد. نگین اضافه کرد :
    -یه سال از شما کوچیکتره. شما آقایی بزرگتری. باید هواش و داشته باشی. دختر عمه ته. غریبه که نیست.
    مهران سری تکان داد و نگین هر دوی آنها را بوسید و از اتاق خارج شد.

    علی وارد خانه شد. همه به احترام او بلند شدند. یک مشمای بزرگ حاوی ظرف غذا همراهش بود. نگین لبش را به دندان گرفته و چهره اش نگران به نظر می رسید. عاطفه کنجکاو به ظروف غذا در دست علی نگاه میکرد. بعد از خوش و بش با برادرش ، دیگر نتوانست طاقت بیاورد و رو به او گفت :
    -داداش غذا از بیرون گرفتین ؟
    علی خندید و گفت :
    -نه. اینا برنجه.
    نگین رنگش پریده بود و عاطفه ادامه داد :
    -وا ... مگه نگین جون غذا درست نکرده بود ؟ ما که گفتیم مزاحم نمیشیم. شما اصرار کردی بیایم اینجا ، نه خونه ی مامان.
    عزیز هم همراه دخترش شد و گفت :
    -راست میگه عاطفه. چرا زحمت کشیدی مادر ؟
    علی لبخندی زد و گفت :
    -نه بابا زحمتی نیست که. انگار برنج آماده نبود ، من گفتم از سر راه برنج بگیرم.
    همسر رحیم که تا آن لحظه ساکت بود ، گفت :
    -نگین جان اگه کمکی هست من در خدمتم.
    نگین با لبخند رو به جاری اش گفت :
    -نه قربونت اعظم جان. کار خاصی ندارم.

    عاطفه نگاهی به غذاها انداخت و رو به اعظم گفت :
    -معلومه آخه با این غذای آماده ، کاری هم نمیمونه.
    نگین خواست چیزی بگوید که علی ابروهایش را بالا داد تا حرفی نزند. عاطفه زود سرش را برگرداند و متوجه اشاره های برادرش شد و گفت :
    -چیزی شده داداش ؟!
    علی لبخندی زورکی زد و گفت :
    -نه هیچی.
    بعد در حالی که به سمت آشپزخانه میرفت ، رو به جمع گفت :
    -بفرمایین از خودتون پذیرایی کنین.
    عاطفه آرام در ِ گوش مادرش که نزدیکش نشسته بود ، گفت :
    -هی میگم نیایم. شما گوش نمیدین.
    عزیز با صدای نسبتاً بلندی گفت :
    -چی میگی مادر ؟
    عاطفه : هیچی عزیز. بیخیال.
    عزیز دخترش را نگاه کرد و گفت :
    -من و بیخیال ؟!
    عاطفه زیر لب غر زد :
    -حالا خوبه همه ی حرفا رو هم میشنوه. هی میگه چی میگی !!
    عزیز : من چیزی نشنیدم.
    عاطفه پوفی کشید و حرفی نزد. عزیز هم پی اش را نگرفت. اعظم از جایش بلند شد تا به نگین کمک کند. نگین هم مشغول تعارف تیکه پاره کردن با اعظم شد.
    مهسا در اتاقش پای کامپیوتر و در حال نت گردی بود و حوصله ی مهمانی خشک و مسخره ی امشب را نداشت. لب و لوچه اش آویزان بود و چهره اش همچنان دلگیر نشان میداد. علی در حال رفتن به اتاق خودش و همسرش بود که چشمش به دخترش افتاد. نگاهی به اتاق انداخت و آرام به مهسا گفت :
    -فردا میریم.

    مهسا بدون آنکه پدرش را نگاه کند ، گفت :
    -فردا تمرین ندارن.
    علی : پس فردا
    مهسا با بغض گفت :
    -من امروز با بهناز قرار داشتم ، نه پس فردا.
    علی کلافه گفت :
    -میگی چیکار کنم ؟!
    مهسا بی خیال گفت :
    -هیچی. به پای شکسته ی پسرت برس.
    علی چپ چپ مهسا را نگاه کرد. عاطفه در جستجوی دخترش به اتاق مشترک مهران و مهسا آمد. دستی روی شانه ی مهسا گذاشت و گفت :
    -خوبی عمه ؟
    مهسا خواست از جایش بلند شود که عاطفه نگذاشت. به زور لبخندی زد و گفت :
    -مرسی شما خوبین ؟

    عاطفه آرام گونه ی مهسا را کشید و لبه ی تخت نشست. یکی از اسباب بازی های مهران را برداشت. علی که دید مهسا جوابی نمی دهد ، به ناچار اتاق را ترک کرد و رفت. عاطفه نگاهی به مهسا انداخت و گفت :
    -مامانت غذا درست نکرده بود ؟

    مهسا با تعجب به عمه اش نگاه کرد. عاطفه لبخندی زد و آرام تر از قبل گفت :
    -هیس. نمیخوام خودش بدونه. میخوام بفهمم غذا درست نکرد ؟
    مهسا : راستش چرا ... ولی سوخت. یعنی برنج سوخت. من سوزوندمش.
    عاطفه متعجب گفت :
    -مگه تو با این سن غذا درست میکنی عمه ؟
    مهسا : من نه. ولی مامان سپرده بود خاموش کنم که نکردم و سوخت.
    عاطفه : حالا ایشالا بزرگ که شدی ، یاد میگیری.
    مهسا سری تکان داد و چیزی نگفت.
    صدای نگین آمد :
    -مهسا مادری ؟
    مهسا : بله مامان ؟
    نگین : بیا کارت دارم.

    مهسا از جایش بلند شد و عاطفه مسیر رفتنش را با چشم دنبال کرد. مهسا به آشپزخانه آمد و نگین در حالی که خودش را مشغول نشان میداد ، گفت :
    -این سفره رو پهن کن غذا رو بکشم.
    مهسا : باشه.
    مهسا به سمت کابینت آمد و دنبال سفره میگشت. اعظم در ان طرف آشپزخانه مشغول کشیدن خورشت بود. نگین به سمت دخترش آمد و آرام به او گفت :

    -نیاز نیست همیشه به عمه ت راستش و بگی.
    مهسا گیج پرسید :
    -چرا ؟
    نگین با اخم گفت :
    -همینی که من میگم. چه ربطی به اون داره که بدونه غذا سوخته یا نه ؟
    مهسا : مامان از کجا فهمیدی عمه این و گفته ؟ اون که آروم حرف میزد.
    نگین همچنان پچ پچ کنان ادامه داد :
    -دیگه من بعد از پونزده سال عمه ت رو نشناسم ، باید برم بمیرم.
    مهسا چیزی نداشت که بگوید. چشم هایش درجه ی تعجبش را نشان می دادند. بهت زده به مادرش نگاه میکرد. نگین نفس عمیقی کشید و گفت :

    -برو سفره رو بنداز.
    مهسا غر غر کنان با صدای آهسته گفت :
    -اون از رفتار بابا که من و نبرد. اینم از شما که میگین اینطوری نکنم. اصن نمیفهمم چی میگین و چی واسه تون مهمه ؟!
    ولی اون چیزی که میدونم اینه که من این وسط مهم نیستم !! بقیه براتون مهمن.
    نگین با دلخوری گفت :
    -بقیه یعنی داداشت ؟!
    مهسا در حالی که به سمت پذیرایی میرفت ، گفت :
    -هرکی.

    فردین خسته و نگران دنبال مردی میرفت که مشغول ورق زدن برگه های در دستش بود. قدم هایش را تندتر کرد و گفت :
    -آقای بهزاد من که گفتم کارم فوریه.
    بهزاد بدون آنکه فردین را نگاه کند ، گفت :
    -گفتم که جوون. باید صبر کنی. این امضاها هنوز پای برگه های شما نخورده.
    فردین : پس کی میخوره ؟
    بهزاد وارد اتاقی شد. فردین هم دنبال او مثل پسر بچه ای که انگار دنبال والدینش باشد ، حرکت میکرد. بهزاد برگه ای را از میان برگه های در دستش ، درآورد و به خانمی که پشت میز نشسته بود ، داد. عینکش را روی چشمش جابجا کرد و رو به آن خانم گفت :
    -خانم حضرتی ؟ این و تایپ کنید. مرسی
    برگه را روی میز گذاشت و از اتاق خارج شد. فردین هم پشت سر او به راه افتاد و گفت :
    -آقای بهزاد من کی بیام دنبال کارم ؟
    بهزاد ایستاد و به عقب برگشت. فردین با ظاهری شیک و کت و شلواری اسپرت همراه کیف سامسونتی در دست ، منتظر جواب بهزاد بود. بهزاد چشمانش را بست و بینی اش را خاراند. کمی با چشمان بسته فکر کرد و عینکش را بالا داد و گفت :
    -چقدر عجله داری تو پسر.
    فردین نفسش را به آرامی بیرون داد و گفت :
    -باور کن آقای بهزاد من هر روز دارم میام و میرم.
    بهزاد پوزخندی زد :
    -ولی تا قبل از این من فقط اون رفیقت و میدیدم.
    فردین : شاهین ؟
    بهزاد دوباره به برگه ها نگاهی انداخت و گفت :
    -نه اون خانمه.
    فردین : آها بله. خانم شایسته.
    بهزاد دوباره به فردین نگاه کرد و گفت :
    -بله همون خانم. انگار از شما دو تا پسرا مشتاق تره تا این شرکت تأسیس بشه.
    فردین : اینجوریام نیست.
    بهزاد : به هرحال. ایناش به من ارتباطی نداره و خودتون میدونید. اما در مورد امضاتون باید بگم که من واقعاً کاره ای نیستم. من فقط برای مراحل اداریش راهنمایی ت کردم. باقیش با سازمانه که ثبت کنه و امضا کنه و این حرفا.
    فردین قبل از آنکه بهزاد شروع به حرکت کند ، دست او را گرفت و گفت :
    -یه لحظه آقای بهزاد
    بهزاد برگشت و فردین گفت :
    -من میتونم از طریق وکیل اقدام کنم ؟
    بهزاد : میل خودته. ولی اگه دندون رو جیگر بذاری ، به همین زودی اکی میشه. دیگه بیخودی 90 تومن پول وکیل بدی چیکار ؟
    فردین : نمیدونم والا
    بهزاد با خنده گفت :
    -نه به اون همه نا امیدی ت که میگفتی جور نمیشه. نه به الان که در به در دنبال ثبتی. شما جوونا عجب اخلاقای جالبی دارین. هر روز یه طوری هستین.
    فردین با طعنه گفت :
    -شما هم جوونیدا
    بهزاد در حالی که به سمت دیگر سالن میرفت ، گفت :
    -آره. ولی جوونی اولم و تموم کردم.
    و دستی تکان داد و فردین هم با سر با او خداحافظی کرد. دست به کمر ایستاده بود که گوشی اش به صدا در آمد. گوشی را از جیبش در آورد. فرانک بود. فوراً به پیشانی اش زد و زیر لب گفت :
    -اووووف ... حالا این و چیکار کنم ؟
    جواب داد :
    -سلام
    فرانک از پشت تلفن با جیغ گفت :
    -فردیـــــــــن ؟!!! کجایـــــــــی ؟ منو کاشتی اینجا ...

  7. #5
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    فردین وسط حرفش پرید :
    -الان دارم میام عزیزم.
    فرانک : بعد از یک ساعت تازه یادت افتاده بیای ؟!!!
    فردین : خوب قربونت من اینجا بیمارستان بودم. مامانم حالش خوب نبود. نشد بیام دیگه.
    فرانک آرام تر گفت :
    -اِوا ... چی شده ؟ الان حالشون خوبه ؟
    فردین همانطور که از پله های طبقه ی دوم پایین می آمد ، همزمان گفت :
    -آره خدا رو شکر. ببین فرانک من باید برم از پرستار چند تا سؤال بپرسم. بهت زنگ میزنم. تو برو تا من بیام.
    فرانک با دلخوری گفت :
    -پس من منتظرت نمونم ؟
    فردین : تا تو برسی فکر کنم چهل دقیقه ای طول بکشه. منم زود میام. فعلاً
    فرانک : باشه. خداحافظ
    فردین تلفن را قطع کرد. از ساختمان بیرون آمده بود. ساختمانی که روی آن بزرگ نوشته بود :
    " اداره ی ثبت شرکت ها "
    شماره ی شهرزاد را گرفت. به طرف ماشینش رفت. به پارکبان محل نداد و سوار شد. کیفش را روی صندلی شاگرد گذاشت و کتش را از تنش در آورد. گوشی را روی بلندگو گذاشت و قفل فرمان را باز کرد. شهرزاد جواب داد :
    -جانم ؟
    فردین در حالی که استارت میزد ، گفت :
    -سلام. خوبی ؟
    شهرزاد : سلام. قربانت ، داری میای ؟
    فردین : آره آره
    شهرزاد : چی شد ؟
    فردین : میام برات تعریف میکنم.
    شهرزاد : باشه. من سر چهار راهم. الان رسیدم.
    فردین : اومدم.
    شهرزاد : می بینمت
    تماس را قطع کرد و ماشین را از پارک درآورد. کمی که جلوتر رفت ، شهرزاد را دید. برایش بوق زد و آن طرف چهار راه پارک کرد تا او سوار شود. شهرزاد به سمت ماشین آمد و فردین کیفش را روی صندلی عقب گذاشت. شهرزاد داخل شد و با فردین دست داد. مانتو و شال و شلوارش هر سه آبی پر رنگ بودند. فردین لبخندی زد و گفت :
    -سِت کردی.
    شهرزاد خندید و گفت :
    -آره. تازه شاهین برام خریده.
    فردین شروع به حرکت کرد و گفت :
    -مبارکه.
    شهرزاد تشکری کرد و فردین گفت :
    -بریم همون همیشگی ؟
    شهرزاد کیفش را از روی دوشش برداشت و گفت :
    -نمیگی چی شد ؟
    فردین تکیه ی سمت چپ بدنش را به شیشه ی راننده داد. با ژست خاصی فرمان را با دست راست گرفت و گفت :
    -چه میدونم والا. میگن امضا ممضاهاش مونده. بعدش انگاری درست میشه.
    شهرزاد آهی کشید و گفت :
    -خدا کنه بشه.
    فردین دهانش را باد و یک مرتبه آن را خالی کرد و گفت :
    -بعدشم که هوتوتو
    شهرزاد : غصه نخور
    فردین : غصه نمیخورم. فقط نگرانم که اکی بشه.
    شهرزاد : دیدی گفتم اشتباه میکنی اگه بیخیال بشی ؟ چقدرم بهت گفتم دنبالش و بگیر. نتیجه میده. حالا این امضاها هم درست بشه ، ردیفه. بعدشم که به قول خودت هوتوتو
    فردین نگاه سپاسگزارانه ای به شهرزاد انداخت و گفت :
    -تو و شاهین رو نداشتم چیکار میکردم ؟
    لبخند شهرزاد عمیق تر شد. چشم های آبی با صورتی گرد و کوچک داشت. ابروهای کشیده و کمی هم پر رنگ انگار با مداد آنها را کشیده باشد. دستش را روی دست فردین گذاشت و گفت :
    -بهت گفتم که همه چی درست میشه. تو گوش نمیکنی. فقط کافیه به حرفام گوش کنی. به خدا همه چی حل میشه.
    فردین دست شهرزاد را کمی فشرد و گفت :
    -ما نوکرتم هستیم.
    شهرزاد به رو به رو خیره شد و گفت :
    -نوکر من نباش. به حرفم گوش کن ، ضرر نبین. صد دفعه هم گفتم زبونی قربون صدقه نرو. آقا شاهینم اگه گوش کنه ، کاراش ردیف میشه.
    فردین خندید :
    -ای بابا شاهین و حالا بیخیال. اون الان با رفیقاشه. راستی کجاست ؟
    شهرزاد به فردین خیره شد :
    -چیه ؟ میخوای آشتی کنی ؟
    فردین : مشکل من و اون اینه که زبون همو نمی فهمیم. همیشه تو باید واسطه بشی تا همو بفهمیم.
    شهرزاد : من که کلی باهاش حرف زدم.
    فردین : خوب ... نتیجه ؟!
    شهرزاد : هیچی. میگه من تو شرکتی که فردین هست ، پام و نمیذارم.
    فردین : زر زده.
    شهرزاد با دلخوری گفت :
    -اِوا فردین ؟!!!
    فردین : آخه الکی یه چی میگه دیگه. بذار حالا پولم ردیف بشه. آشتی می کنیم.
    شهرزاد : مگه پولت ردیف شد ؟
    فردین : جور میکنم.
    شهرزاد : از کی میگیری ؟!
    فردین : نمیدونم. شاید فَـــ ... از فرناز
    شهرزاد : بیست تومن میده ؟
    فردین : نمیدونم. میگم ببینم چی میشه.
    شهرزاد : خدا کنه بده.
    فردین : فعلاً که فکر دیگه ای به ذهنم نمیرسه.
    شهرزاد : توکل کن به خدا. ایشالا درست میشه.
    فردین غرق در افکارش بود و حرفی نزد. شهرزاد هم ضبط را روشن کرد و چیزی نگفت. هر دو در سکوتی ممتد فرو رفتند و غرق در فکرهایشان شدند.
    فرانک روی صندلی منتظر فردین نشسته بود و ناخنش را می جوید. مانتوی سفید و شلوار جین آبی به تن داشت. روسری خوش رنگی به سر کرده بود. موهایش را کمی بیرون آورده و دستش را با ژست خاصی زیر چانه اش جا داده بود. انگار که حوصله اش به شدت سر رفته و طاقتش طاق شده باشد. نگاهی به ساعتش انداخت. بعد به گوشی اش نگاه کرد و وقتی دید خبری نشده ، تماس گرفت. فردین این بار رضایت داد تا جوابش را بدهد :
    -سلام عزیزم
    فرانک با حرص گفت :
    -سلام و کوفت ...
    اما نگاهش به جمعیت داخل کافی شاپ افتاد و آرام تر ادامه داد :
    -هیچ معلوم هست تو کجایی ؟!
    فردین خیلی خونسرد جواب داد :
    -جلو روت
    فرانک سرش را بالا آورد و فردین را دید که از انتهای کافی شاپ به طرف او می آید. نفسی از روی حرص کشید و تماس را قطع کرد. فردین نزدیک او شد و روی صندلی نشست. فرانک توجهی نکرد و به بیرون خیره شد. درست در انتهای یک کافی شاپ مجلل و پر از جمعیت نشسته بودند. موزیک ملایمی پخش میشد. اما حال و روز فرانک اصلاً به آن موزیک و فضای عاشقانه نمی آمد. لحظاتی بعد هم مشغول جویدن ناخن شَستَش بود و حرفی نمی زد. فردین با خونسردی کیفش را روی میز گذاشت و دست هایش را در هم قلاب کرد. شاخه گلی را در مسیر دید فرانک روی میز گذاشت و گفت :
    -ببخشید دیر شد.
    فرانک نگاه مهربانی به گل انداخت ولی با چهره ای جدی و اخمو به فردین نگاه کرد و گفت :
    -چرا دیر اومدی ؟ کجا بودی ؟
    فردین : بیمـــ
    فرانک زود حرفش را قطع کرد :
    -دروغ میگی !!
    فردین حرفی نزد و به فرانک خیره شد. فرانک دندان هایش را روی هم سایید و پوزخند زنان گفت :
    -اصن میدونی چیه ؟ من اشتباه کردم تا همین جاش باهات اومدم. همون بهتر تو بری واسه خودت و منم بمونم واسه خودم.
    خواست از جایش بلند شود که فردین گفت :

    -وایسا.
    فرانک مردد شد و فردین ادامه داد :
    -دو دقیقه صبر کن بذار حرف بزنم.
    فرانک : چه حرفی ؟ مگه حرفی هم میمونه ؟ هیچ معلوم هست چت شده ؟ دو سه ماهه اصن منو نمی بینی. تحویلم نمی گیری.
    و بی مقدمه اضافه کرد :
    -
    چه شکلیه ؟!
    فردین متعجب ابروهایش را بالا داد و گفت :
    -کی چه شکلیه ؟
    فرانک با طعنه گفت :
    -همونی که دلت و برده و باعث شده از من دل بکنی.
    فردین خندید و فرانک با اخم گفت :
    -حرفم خنده نداشت. گریه داشت.
    فردین : نه خنده دار بود.
    فرانک با لجاجت گفت :
    -نبود.
    فردین : میگم بود.
    فرانک : نبود !!!
    فرانک آن قدر با صدای بلند این جمله را گفت که فردین لبش را به دندان گرفت و با دستپاچگی گفت :
    -هیس !!! آروم تر ...
    فرانک بغضش را فرو داد و آرام گفت :
    -نمیخوام.
    فردین پوفی کشید. پیش خدمت کافی شاپ نزدیک میز آنها شد. فردین ماجرا را فهمید و دستی برای او تکان داد. پیش خدمت با چشم غره نصفه ی راه آمده را برگشت و رفت.

    فردین زود خودش را جمع کرد و خیلی جدی به صندلی اش تکیه داد. با انگشتان دست چپش ، چانه اش را دستی کشید. لحظاتی فرانک را نگاه کرد و بعد از صندلی جدا شد. جلوتر آمد و دو دستش را کنار هم گذاشت. با رو میزی مشغول بازی کردن شد و گفت :
    -هیچ کس جز تو ، تو زندگی من نیست.
    فرانک رویش را از او برگرداند و به بیرون خیره شد و گفت :
    -تو گفتی و منم باور کردم.

    فردین آب دهانش را قورت داد و گفت :
    -درگیرم. درکم کن.
    فرانک : تو درکم میکنی که من درکت کنم ؟
    و بالاخره دو قطره اشک از چشم هایش جاری شد. فردین نچ نچی کرد و گفت :
    -باز شروع کرد.
    فرانک : آره شروع شد. فکر کن الکی گریه میکنم.
    فردین : ماه پیش قهر بودیم آ. دوباره ؟!
    فرانک با چشم های گریان به فردین خیره شد :
    -آره. دوباره. اگه لازم باشه تا همیشه.
    فردین حرفی نزد و به اطراف نگاه کرد. فرانک دستش را زیر چانه اش برد و گفت :
    -نمی شناسمت فردین.
    فردین دست به سینه شد و گفت :
    -من همون فردینم. عوض نشدم !
    فرانک با حسرت گفت :
    -آره. دقیقاً همون فردینی. اصن تابلوئه که همونی. من خرم که نمیفهمم.
    فردین خواست حرفی بزند که فرانک کف دست راستش را به سمت او گرفت و گفت :
    -حرف نزن. نمیخوام توجیه کنی. بذار برم.
    فردین : ولی ...
    فرانک با تحکم به فردین زل زد. چشم ها و گونه هایش سرخ شده بودند. نفس عمیقی کشید و گفت :
    -من از زندگی ت میرم بیرون که یکی از دغدغه های فکریت کم بشه.
    فردین : به خدا داری اشتباه میکنی. بذار من توضیح بدم ، بعد هر تصمیمی خواستی بگیر. الان عصبانی ای ...
    فرانک از جایش بلند شد و گفت :
    -الان عاقل تر از هر زمانی ام. اگه دو زار واسه ت ارزش داشتم ، هم بهم میگفتی داری چیکار میکنی ؟! هم منو نمی پیچوندی تا دروغ بگی که بیمارستانی.
    موقع رفتن نگاهی به گل رز قرمز انداخت و بعد به فردین نگاه کرد. فردین چشم هایش را روی هم گذاشت. لحظاتی بعد آنها را باز کرد و دیگر فرانک را آنجا ندید.

    از پله های مدرسه پایین آمد و کیفش را برای دوستش پرت کرد. دوستش جا خالی داد و کیف نقش بر زمین شد. مشتی بر بازوی دوستش زد و گفت :
    -واسه چی نگرفتیش خل و چل ؟
    -به من چه ؟ چرا پرتش کردی ؟!
    -باید میگرفتی دیگه. الان کیفم خاکی شد.
    با خنده گفت :
    -برو بشورش.
    همینطور که به سمت دستشویی میرفت ، دوستش گفت :
    -راستی مهسا ؟
    مهسا برگشت و با زبان درازی گفت :
    -عمراً اگه واسه ت آب بیارم نیوشا. گفته باشم.
    نیوشا که در حال ریختن موهای خرمایی اش به روی صورتش بود ، گفت :
    -نخیر. آب نخواستیم. میخواستم بگم
    نری دو ساعت آرایش مارایش کنی ، نیایی آ.
    مهسا دهن کجی کرد و گفت :
    -من کی آرایش کردم دیوونه ؟
    نیوشا با طعنه گفت :
    -خلاصه از من گفتن بود. از وقتی سوم شدی ، دیگه بزرگ شدی. خانم شدی. تازه الان آخرای مهره. دیگه صدیق مثل اول مهر گیر نیست.

    مهسا با خنده جواب داد :
    -حالا منم یادم نباشه ، تو یادم بنداز.
    نیوشا : تو که گفتی آرایش مارایش نمی کنی کلک !!!
    مهسا با اخم گفت :
    -نخیرم. اخلاق صدیق و گفتم. مگه ماجرای سال پیش یادت نیست ؟
    نیوشا خندید و گفت :
    -آره. چقدرم تو ضایع شدی.
    مهسا بی توجه به حرف دوستش وارد دستشویی مدرسه شد. صدای نیوشا را شنید که در فضای ساکت بعد از تعطیلی مدرسه ، داد میزد :
    -من رفتم. دیرم شد. خدافِس.
    حتی نوع خداحافظی نیوشا را هم از این فاصله خوب تشخیص داد. چون به محض شنیدن حرفهای او ، خنده اش گرفت و زیر لب گفت :
    -خل و چل
    نگاهی به کیفش انداخت و زیر لب ناسزایی به نیوشا گفت. کمی آب در دستش مشت کرد و روی کیفش ریخت. تقریباً کوله اش تمیز شده بود که دختری وارد دستشویی شد. سرش را بلند کرد. لبخند کمرنگی زد و گفت :
    -آرمیتا چرا امروز دپرس بودی ؟
    آرمیتا صورت سفید و کشیده ای داشت. با ابروهای پر رنگ ِکشیده و چشمان آهویی و مشکی. آهی کشید و گفت :
    -هیچی بابا
    کف دستش را پر از آب کرد و مشغول شستن صورتش شد. مهسا به طرف او رفت. دستش را روی شانه ی آرمیتا گذاشت و گفت :
    -باور نمی کنم. داری دروغ میگی.
    یک دفعه آرمیتا سرش را با عصبانیت بالا آورد. تو چشم های مهسا زل زد و گفت :
    -آره. اصن دروغ میگم. حالا چی میگی ؟!
    مهسا خشکش زده بود. کیفش را بغل کرد و مظلومانه گفت :
    -به خدا نمی خواستم ناراحتت کنم.
    آرمیتا شیر آب را بست. دست چپش را به پیشانی اش زد و آرام گفت :
    -نمی دونم چرا هی اینطوری میشه ؟!
    مهسا کنجکاو پرسید :
    -چی چطوری میشه ؟
    آرمیتا : هیچی بابا. زندگی ِ کوفتی !!
    مهسا : مگه چی شده ؟
    آرمیتا پوزخندی زد :
    -دیگه میخواستی چی بشه ؟ اصن حال و روز درستی ندارم.
    مهسا این بار با احتیاط نزدیکش شد تا حرفش را بزند. آرمیتا احتیاط او را فهمید و زیر خنده زد. مهسا اخم کرد و سقلمه ای به آرمیتا زد و گفت :
    -کوفته ! چرا میخندی ؟
    آرمیتا همانطور که می خندید ، گفت :
    -هیچی. اینکه داری با احتیاط راه میری ، خنده م گرفته. من وقتی سگ میشم ، همه ازم میترسن.
    بعد با لحنی مهربان و دوستانه در حالی که دستان مهسا را می گرفت ، گفت :
    -ببخشید من تند رفتم.
    مهسا لبخند زد :
    -نه بابا. من فقط میخواستم کمکت کنم.
    هر دو از دستشویی بیرون آمدند. اما آرمیتا فوراً به داخل برگشت. از داخل جیب مانتوی خود ، رژ لبش را بیرون آورد. مهسا چشمانش از تعجب گرد شد و گفت :
    -اینو چطوری تونستی از جلوی صدیق رد کنی ؟! اون که خیلی گیره.
    آرمیتا همینطور که جلوی آینه مشغول بود ، گفت :
    -با یه سری ترفند خاص.
    رو به مهسا کرد :
    -میخوای یادت بدم ؟
    مهسا : نه قربون دستت. من اگه آرایش کنم ، بابام منو میکشه.
    مهسا با حسرت اضافه کرد :
    -فقط تو مهمونیا حق دارم آرایش کنم.

    آرمیتا با تعجب گفت :
    -وا ... چرا باید بکشتت ؟!! چه طرز فکری داره بابات آ ...
    یک مرتبه صدای کسی به گوششان رسید :
    -خیلی هم طرز فکر پدرش درسته.
    مهسا و آرمیتا با تعجب به فردی که به آنها خیره شده بود ، نگاه کردند. خشکشان زده بود. مهسا آب دهانش را قورت داد و آرام گفت :
    -سلام

    خانم صدیق با نگاهی از خشم و صورتی عبوس به آن دو خیره شد. مانتو و مقنعه ی سرمه ای رنگ فرم مدرسه را به تن کرده بود. چهره ی جا افتاده ای داشت. دستانش را در هم قفل کرد. چشم غره ای بهشان رفت و با لحنی عصبی گفت :
    -شما دو تا چرا هنوز اینجایین ؟
    مهسا لب به دندان گرفت و کیفش را بالا آورد و گفت :
    -خانم داشتیم کیف منو میشُستیم. یعنی من کیفم و میشُستم.
    صدیق رو به آرمیتا کرد و گفت :
    -تو یکی چرا هنوز اینجایی ؟
    آرمیتا خیلی ماهرانه رژ لب را کنار دستشویی گذاشته بود. لبهایش را به هم مالیده و حرف نمیزد. صدیق دوباره گفت :
    -میگم چرا اینجایی ؟
    مهسا به داد آرمیتا رسید :
    -خانم ، آرمیتا داشت گریه میکرد. یعنی بغض کرده بود ...
    مهسا برگشت و به آرمیتا که حالت بغض کرده به خودش گرفته بود ، خیره شد. صدیق هم رد نگاه مهسا را دنبال کرد. مهسا اضافه کرد :
    -بابا مامانش کتکش میزنن. یعنی نه !! چیزه ... بابا مامانش نه. یه پسر عمو داره که میخوادش. اون هی میاد اذیتش میکنه. اینم تو خواب هی فکر میکنه پسر عموئه باهاش ازدواج کرده و این حرفا ...
    صدیق کمی نرم تر شده بود :
    -خوب ؟! حالا این چه ربطی به نرفتنش از مدرسه داره ؟
    مهسا با دروغ اضافه کرد :
    -آخه همیشه عادتشه بیاد اینجا تو آینه خودش و ببینه. صورتش و بشوره که مامان باباش نفهمن گریه کرده. بعد میره خونه که قیافه ش ضایع نباشه و تابلو نشه.
    خانم صدیق پوفی کشید و گفت :
    -چرا لباشو اینطوری کرده ؟
    مهسا به آرمیتا خیره شد. آرمیتا هم دستش را جلوی صورتش گرفت. ساعدش را روی چشمهایش گذاشت و همانطور که به ظاهر گریه میکرد ، به دیوار تکیه داد. خانم صدیق وا رفت و خواست به طرف آرمیتا برود که مهسا نگذاشت. جلوی خانم صدیق را گرفت و گفت :
    -خودم درستش میکنم خانم. من قلقش و بلدم. کار هر روزمه. شما الان برین. امیرعلی تعطیل شده ها.
    خانم صدیق با اخم گفت :
    -تو آمار تعطیلی پسر منو از کجا داری ؟
    مهسا ابرویی از تعجب بالا داد :
    -خوب ... چیزه ... خانم ملکوتی میگفتن شما پسرتون و میذارین مهد. بعدش من گفتم ...
    صدیق دستش را بالا آورد :
    -خوبه دیگه. فهمیدم.
    من فقط اومدم بگم که زودتر برین. الانه که مش باقر در و ببنده.
    مهسا تند گفت :
    -چشم خانم.
    صدیق نگاه دوباره ای به آرمیتا انداخت. آرمیتا دیگر سرش به زیر بود و حرف نمیزد. وقتی که صدیق کاملاً از آنجا دور شد ، آرمیتا محکم به شانه ی مهسا زد و گفت :
    -دمت گرم
    مهسا لبش را به دندان گرفت و گفت :
    -بیا فعلاً بریم بیرون تا تابلو نشدیم.
    به سرعت از مدرسه خارج شدند. آرمیتا پوفی کشید و به مهسا خیره شد. مهسا نگاهی به مدرسه انداخت و بعد چشمش به آرمیتا افتاد. در یک لحظه جفتشان زدند زیر خنده. آرمیتا در حالی که غش غش می خندید ، گفت :
    -یعنی خدا با ما بود که من اون لحظه نزدم زیر خنده ها.
    مهسا با خنده گفت :
    -آره. خوب شد تابلو نکردی ، پایه بودی.
    بعد خنده اش بیشتر شد و اضافه کرد :
    -دیوونه. برداشته دستش و گذاشته رو صورتش که خنده ش تابلو نشه.
    آرمیتا بلند خندید :
    -آخه خواستم هماهنگ باشیم دیگه.
    یک دفعه
    مهسا با لحنی نگران گفت :
    -اُه ... راستی رژ و برداشتی ؟
    آرمیتا ابروهایش را به نشانه ی شیطنت چند بار بالا برد و گفت :
    -بله که برداشتم.
    و هر دو به راه افتادند. مهسا دست در جیب های مانتواش کرد و گفت :
    -ولی عجب خالی ای بستم آ. مامان باباش میزننش. فکر کن !!!
    آرمیتا با حسرت گفت :
    -البته بی راهم نگفتی.
    مهسا با نگرانی به چشم های آهویی و صورت زیبای دوستش خیره شد :
    -یعنی چی ؟!!!!
    سر جایش ایستاده بود و حرکت نمی کرد. آرمیتا که دید مهسا عقب مانده ، ایستاد و به پشت سرش نگاه کرد. مهسا با ناراحتی به او خیره شده بود. آرمیتا لبخند کمرنگی زد و گفت :
    -بابام گاهی منو میزنه.
    مهسا ماتش برد و آرمیتا با بغض گفت :
    -گفتم که زندگیم مشکلات داره.
    مهسا جلوتر رفت و شانه های دوستش را مالید. در یک چشم به هم زدن ، بغض آرمیتا شکست و مهسا او را بغل کرد. شانه های دوستش از هق هق گریه می لرزید. انگار نه انگار لحظاتی پیش غرق در خوشی و بی هیچ فکری در حال خنده بودند. حالا هر دو به گریه افتاده بودند. مهسا دلش نیامد او را تنها بگذارد. تا خانه ی آرمیتا که نزدیک خانه ی خودشان بود ، همراهی اش کرد.
    جلوی در که رسیدند ، آرمیتا با ترس گفت :
    -به کسی نگی مهسا.
    مهسا لبخندی زد :
    -نه قربونت برم. نمیگم.
    وقت رفتن آرمیتا او را تعارف کرد که بالا بیاید ، ولی مهسا قبول نکرد و با ناراحتی از دوستش خداحافظی کرد. به سمت خانه ی خودشان حرکت کرد. برگ های پاییزی جلوی راهش را لگد میکرد تا صدای خش خش آنها بلند شود. دستش در جیب های مانتوی مدرسه اش بود. صدای رعد و برقی به گوشش رسید. نفس عمیقی کشید و به آسمان خیره شد. یک قطره باران روی صورتش فرود آمد. آرام زیر لب گفت :
    -خدایا شکرت
    شاید از زندگی خودش راضی بود. از اینکه پدرش جدا از اخلاق جدی ای که دارد و گاهاً حس میکند که بین او و مهران فرق می گذارد ، اما تا به حال او را کتک نزده. از اینکه خانواده ی خوبی هستند ، راضی به نظر می رسید. از اینکه برادر شیطون و بازیگوشی دارد. از فکر کردن در مورد مهران ، خنده اش گرفت. قدم هایش را تند تر برداشت تا در یک روز بارانی پاییزی ، لی لی کنان به خانه شان برسد.
    فردین از اتاقش خارج شد. نگاهی به اطراف انداخت و به آهستگی به طرف اتاق انتهای سالن رفت. یک تی شرت لیمویی رنگ را روی شلوار کرم رنگش پوشیده بود. موهایش آشفته و شانه نکرده بودند. دستی به سرش کشید و کله اش را خاراند. نزدیک اتاق که رسید ، در زد. صدای فرناز آمد :
    -بله ؟!
    فردین با صدای آهسته ای گفت :
    -کارت دارم.
    فرناز : بیا تو
    وارد اتاق خواهرش شد. اتاق منظم و بزرگی که همه چیز سر جای خودش بود. یک تخت در گوشه ی سمت راست اتاق ، کنارش میز کامپیوتر که فرناز پشت آن روی صندلی نشسته بود. کنار میز ، کتابخانه ی قهوه ای رنگی قرار داشت. یک دراور درست کنار کتابخانه و تعدادی سبدهای قفسه بندی شده هم کنار دراور بودند. ست اتاق با رنگ شیری دیوارها ، مناسب بود. اکثر رنگ های به کار رفته در اتاق ، از نوع شیری ، کرم یا قهوه ای بودند. فرناز صندلی را چرخاند و با چهره ای خونسرد به برادرش زل زد. فردین لبخند زورکی ای زد و گفت :
    -سلام
    فرناز با خونسردی گفت :
    -علیک سلام
    فردین به تخت اشاره کرد :
    -بشینم ؟
    فرناز سرش را تکان داد :
    -بشین
    فردین روی تخت نشست. لبخندی به فرناز زد. بعد سرش را چرخاند و اتاق را نگاه کرد. دوباره لبخندی به فرناز زد. صورتش را کمی خاراند و سرش را کج کرد تا محتویات روی میز کامپیوتر را ببیند. اما زیاد موفق نشد و باز لبخندی زورکی به فرناز زد. فرناز هم در کمال خونسردی ، خودکاری بر دهانش گذاشته و حرف نمیزد. با تعجب فردین را نگاه میکرد. سرانجام فردین پوفی کشید و گفت :
    -خوبی ؟
    فرناز فقط به دادن جواب اکتفا کرد :
    -مرسی
    فردین : چه خبرا ؟
    فرناز : سلامتی
    فردین سرش را تکان داد و به گفتن اوهوم اکتفا کرد. دوباره هیچ کدام حرفی نزدند. فردین معذب بود. با اینکه لبخند زورکی میزد ، ولی دستانش در تلاش برای جدا کردن تشک روی تخت بودند. فرناز متوجه حرکاتش بود و گفت :
    -کنده شد.
    فردین مثل گیج ها سر تکان داد و گفت :
    -چی کنده شد ؟
    فرناز با خودکار به تخت اشاره کرد و گفت :
    -همین تشک صاب مرده ی من.
    فردین دستش را آزاد کرد و گفت :
    -نه بابا بی صاحاب کجا بود ؟ صاحاب داره ناسلامتی.
    فرناز همچنان خونسرد گفت :
    -نگفتم بی صاحاب که !! گفتم صاب مرده.
    فردین زبان به چاپلوسی باز کرد :
    -نه بابا اختیار داری. صاحاب به این خوبی داره.
    فرناز نفس عمیقی کشید. صندلی را چرخاند و به کارش مشغول شد. فردین با تعجب او را نگاه کرد. فرناز در عین ناباوری به فردین گفت :
    -اونطوری نکن قیافه تو. من پولی ندارم بهت بدم. خیالت راحت.

    چشم های فردین از تعجب گرد شد و فرناز بی آنکه او را نگاه کند ، گفت :
    -گفتم اونطوری نگاه نکن.
    فردین چند بار پلک زد و با انگشت اشاره اش ، پیشانی اش را خاراند و چیزی نگفت. گونه هایش را باد کرد و ناگهان هوای داخل دهانش را بیرون فرستاد. چند بار دماغش را خاراند و صداهای عجیب و غریب از دهانش در آورد. اما وقتی دید فایده ای ندارد ، از جایش بلند شد. فرناز با گوشه ی چشم ، سمت راستش را که فردین نشسته بود ، پایید. سری از تأسف تکان داد و حرفی نزد. فردین دست هایش را در هم قلاب کرد و مشغول شکستن قلنج آنها شد. فرناز پوفی کشید و گفت :
    -دارم رو کارم تمرکز میکنم. اگه کاری نداری ، برو تو اتاقت.
    فردین نچ نچی به معنای " خیلی خوب حالا " کرد و حرفی نزد. لحظاتی خیره از پشت به خواهرش نگاه کرد و وقتی واکنشی از جانب او ندید ، اتاق را ترک کرد. فرناز نفس راحتی کشید و مشغول ادامه ی کارش شد.
    دقایقی بعد صدای مادرش را شنید. سرش را بلند کرد که دید نرگس پشت سرش ایستاده.
    خودکارش را روی میز گذاشت. نفس عمیقی کشید و گفت :
    -جونم ؟! در خدمتم.
    نرگس روی تخت نشست و به دخترش زل زد. فرناز خندید و گفت :
    -چیه ؟ چرا نگام میکنی ؟
    نرگس لبخندی زد و دست های دخترش را گرفت. آرام شروع به نوازش او کرد. فرناز از خنده ریسه رفت و گفت :
    -چی شده مامان ؟
    نرگس تک سرفه ای کرد تا راه گلویش باز شود. سرانجام زبان باز کرد :
    -امروز خانم معروفی زنگ زد.
    فرناز لبخندش جمع شد و گفت :
    -خواستگاری ؟!!
    نرگس دهانش نیمه باز بود که فرناز گفت :
    -من دارم کارام و میکنم که برم مامان.
    نرگس همینطور که به فرناز خیره شده بود ، گفت :
    -از کجا ذهنم و خوندی ؟
    فرناز ابرویی از شیطنت بالا داد :
    -ما اینیم دیگه.
    و خیلی جدی اضافه کرد :
    -اما خواستگاری رو شرمنده تم. میخوام برم خارج. حوصله ی شوهر داری ندارم. گفته باشم.
    چهره ی نرگس نگران شد و منتظر بود تا فرناز ادامه دهد. فرناز لب به دندان گرفت و یک مرتبه کنار مادرش روی تخت نشست. او را بغل کرد و موهایش را بوسید. نرگس دست دخترش را رها نکرد و با دلخوری گفت :
    -کجا بری ؟
    فرناز کمی مِن مِن کرد :
    -امم ... عرضم به حضور شما که ما قرار است از طرف دانشگاه بورسیه شویم.
    نرگس با ذوق و شوق به دخترش نگاه کرد :
    -کدوم دانشگاه ؟ شهرستان ؟
    فرناز : نه. خارج.
    خنده ی نرگس محو شد. فرناز گونه ی او را بوسید و گفت :
    -میرم و میام. تا ابد که نمی مونم.
    نرگس با حسرت گفت :
    -میمونی.
    فرناز : نه بابا. فکر کن یه درصد من بمونم. نهایتش اینه که با شوهرم برمیگردم دیگه.
    نرگس اخمی به چهره اش داد و فرناز خندید :
    -خوبه حالا. چه اخمو شد. البته من کارام صد در صد تکمیل نشده ها.
    نرگس : نمیذارم بری.
    فرناز با دلخوری گفت :
    -مگه دوست نداری بچه هات پیشرفت کنن ؟
    نرگس از جایش بلند شد :
    -چرا. ولی نه اینطوری !!
    فرناز مات به مادرش گفت :
    -چطوری ؟!

    نرگس به دخترش چشم غره ای رفت و گفت :
    -همین که ازم دور بشن.
    فرناز با طعنه و پوزخند اضافه کرد :
    -و شاید آقا پسرت !!
    نرگس : مگه فردین قراره چیکار کنه ؟


    فرناز صندلی اش را چرخاند و مشغول نوشتن شد. خیلی خونسرد جواب داد :
    -هیچ کار. فقط قصد رفتن داره.
    نرگس با اضطرابی دو چندان گفت :

    -کجا ؟
    فرناز : خودش میگه میخوام شرکت بزنم و این حرفا.
    نرگس کمی خیالش راحت شد. چون نفس عمیقی کشید. لحظه ای پلک هایش را روی هم گذاشت و بعد با خونسردی گفت :
    -خوب شرکتش تو ایرانه.
    فرناز نگاه معناداری به مادرش انداخت :
    -مطمئنی ؟!
    نرگس ناراحت شد و گفت :
    -اونطوری نگاه نکن. این نگاهت از صد تا فحش بدتر بودا.
    فرناز شرمنده سرش را پایین انداخت :
    -ببخشید. ولی خداییش قصدش و داره. منم بهش گفتم پول نمیدم.
    نرگس دستش را روی صندلی فرناز گذاشت. کمی سرش را جلو آورد و گفت :
    -جدی ؟!! اومد ازت درخواست پول کرد ؟
    فرناز : بلی بلی. ولی ما پولی نمی دهیم.
    نرگس دستش را آزاد کرد. لحظاتی به چهره ی دخترش زل زد. ولی وقتی از فرناز عکس العملی جز یک شانه بالا انداختن ِ ساده ندید ، نفسی طولانی کشید و از اتاق خارج شد.

    *****

    خسته و کلافه وارد اتاقش شد. نگاهی به گل تزیینی روی در اتاق کرد و با انگشت اشاره اش ضربه ای به آن زد. در را پشت سرش بست. دستانش را در جیب شلوارش برد و تکیه اش را به دیوار کناری اش داد. فضای اتاقش را از نظر گذراند. یک تخت در سمت چپ که کنارش فقط شوفاژ قرار داشت. میز کامپیوترش درست در انتهای اتاق ، چسبیده به کتابخانه اش قرار داشت. به طرف صندلی اش رفت. روی آن نشست و موس را به دستش گرفت. دست چپش را هم روی میز گذاشت و کف دستش را زیر چانه اش تکیه داد. آهنگی از پوشه ی آهنگ های ایرانی انتخاب کرد و صدایش را زیاد کرد. خواننده ی محبوبش میخواند :

    " من یه گلایلم که تو این سرزمین شوم
    راهم به قبر و سنگ گرانیت میرسه
    هر روز به قتل میرسم و شعر من فقط
    به انتشار شعله ی کبریت میرسه

    دردم هزار ساله مثل درد حافظه
    درمونشم همونیه که کشف رازیه
    نسلی که سر سپرده ی عصر حجر شده
    به ساقیای ارمنیه پیر راضیه

    وقتی که زندگی یه تئاتر مزخرفه
    تنها به جرعه های فراموشی دلخوشم
    راسکل نیکف یه پیرزن و شقه کرد و من
    با اون تبر فرشته ی الهام و میکشم

    هی مست میکنم مثل یه بطری شراب
    که وقتی پاش بیفته یه کوکتل مولوتوفه
    یه مجرم فراری شدم که تو زندگیش
    درگیر یه گریز بدون توقفه "

    صدای آهنگ را بیشتر کرد. به گوشی اش خیره شد. آن را برداشت و به صندلی تکیه داد. آهنگ در حال پخش بود و فردین به صفحه ی گوشی اش زل زد. صفحه ی پیام هایش را باز کرد. آخرین پیام هایش با فرانک را هنوز داشت. بعد از حدود سه ماه که به هم زده بودند ، هنوز دلش برایش تنگ میشد. آهی کشید و پیام خودش را خواند :
    " سلام چطوری ؟ "
    بعد به پوشه ی دریافت بازگشت و پیام فرانک را خواند :
    " سلااااااام فردینی. میسی تو خوفی ؟ "

    دوباره به پوشه ی ارسال برگشت :
    " قربونت برم عزیز دلم. بیکاری بریم بیرون ؟ "
    و باز هم پیغام فرانک :
    " آره. من برم حموم و بیام ، بعدش بیکارم. کجا میخوای منو ببری آقا دزده ؟ "
    شکلک خنده ی فرانک ، او را به خنده آورد. آهی کشید و خواست به قسمت ارسال ها مراجعه کند که گوشی اش زنگ خورد. شماره ی شهرزاد بود. جواب نداد. گوشی را روی تخت پرت کرد. حوصله نداشت. آهنگ را زیادتر کرد. روی تخت نشست و گوشی را در دستش گرفت. هنوز زنگ میخورد. لحظاتی بعد قطع شد و دوباره زنگ خورد. بعد از چندین تماس پشت سر هم ، صدای آهنگ را کمتر کرد و جواب داد :
    -بله ؟
    شهرزاد با هیجان گفت :
    -فردین چرا جواب نمیدی ؟!!!! مشتلق بده.
    فردین روی تخت نشست. با پتوی تختش مشغول بازی کردن شد و گفت :
    -چی شده ؟
    آنقدر این جمله را سرد پرسید که شهرزاد هم با سردی گفت :
    -بی ذوق ! تو که انقدر بی حال نبودی.
    فردین بی حوصله جواب داد :
    -حوصله ی شوخی ندارم شهرزاد. کارتو بگو. چی شده ؟
    شهرزاد با لحن دلخوری گفت :
    -نمیگم. از شاهین بپرس. خداحافظ
    و زود تماس را قطع کرد. فردین با صدای بلند داد زد :
    -اَه. برین گمشین همه تون.
    کلافه دستی در موهایش برد. فرناز به اتاق او آمد و در حالی که با تعجب نگاهش میکرد ، گفت :
    -چته ؟ صدات تا هفت تا خونه اونورتر رفت.
    فردین با عصبانیت گفت :
    -چیه ؟ دلم میخواد داد بزنم.
    فرناز با اخم گفت :
    -هرچی میخوای زر بزنی ، بزن. ولی مُخِلِ آسایش ما نشو. سرتو بکن زیر اون متکا و پتوت. اونوقت داد بزن.
    فردین به فرناز چشم غره رفت ولی فرناز با خونسردی در حالی که از اتاق بیرون میرفت ، گفت :
    -آ قربون پسر. اون شاهین نجفی هم کمش کن با اون صداش رفت رو اعصابم.
    فردین چشم در چشم فرناز گفت :
    -کمه. نمی شنوی مگه ؟
    فرناز لبخندی زد :
    -میخواستم حرصتو در آرم. وگرنه عقلم میرسه که کمه.
    بعد در را بست و فردین با مشت محکم بر پیشانی خودش زد. به دیوار پشت سرش تکیه داد. سرش را دو سه بار به دیوار زد و به سقف خیره شد. نگاهش را از سقف به پتویش دوخت. دستش را دراز کرد. گوشی را برداشت و وارد تماس هایش شد. شماره ی شاهین را گرفت و منتظر شد. هرچند زیر لب غر غر میکرد. ولی تماس را قطع نکرده و منتظر ماند.
  8. #6
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض


    12


    مهران جلوی تلویزیون غرق تماشای کارتون مورد علاقه اش بود. لحظاتی بعد نگین نزدیکش شد و یک بشقاب میوه کنارش گذاشت.
    مهران نگاهی سرسری به بشقاب انداخت و دوباره به تلویزیون نگاه کرد. لب هایش غنچه شده بودند. چشم هایش هم پلک نمیخورد و با هیجان مشغول تماشای برنامه ی مورد علاقه ش بود. ولی متوجه اشاره ی مادرش برای خوردن میوه شد و با اخم گفت :
    -از اینا نمیخوام.
    نگین با اخمی دوست داشتنی پسرش را نگاه کرد. ته دلش برای اخم های صورت مهران غنج میرفت ولی در ظاهر با ناراحتی گفت :
    -یعنی چه ؟ باید بخوری. تا میوه نخوری ، بزرگ نمیشی. قوی نمیشی.
    به شیری که در کارتون بود ، اشاره کرد :
    -عین این شیره قوی نمیشی.
    مهران هم روی شکم خوابید و دو پایش را بالا آورد. سرش را بالا گرفت و نگاهش را به تلویزیون دوخت. دو دستش را زیر چانه اش جای داد. لب هایش را دوباره غنچه کرد و با همان اخم گفت :
    -نخیرشم. اون روزی تو کلاسمون خاله نسرین گفت که با شیر آدم قوی میشه. منم این شیره رو میخورم ، قوی میشم.
    حالت نشستنش را عوض کرد. دراز کشید و رو به نگین گفت :
    -تازه شم این میوه ای که آوردی ، خودم اون روز دیدم با بابا رفتی خریدی. الان چند روزه که مونده. به قول بابا این میوه هه پسالیده ست.
    نگین خنده اش گرفته بود. اما سکوت کرد و چیزی نگفت. فقط کمی بشقاب را جلوی مهران برد. مهران هم با اخم بشقاب را پس زد. آنقدر محکم زد که بشقاب دمر شد و چند تکه سیب و خیار و موز داخلش ، روی فرش ریختند. نگین دستی به پیشانی اش زد و گفت :
    -ببین چیکار کردی آقا مهران ؟ حالا کی جمعش کنه ؟
    مهران فوراً از حالت درازکش به یک بچه مظلوم در حال نشستن تبدیل شد. قیافه اش را درهم کرد و سر به زیر نگاهی به میوه های بخت برگشته ی روی فرش انداخت. نگین سری از تأسف تکان داد و مشغول جمع کردن میوه ها شد. مهران نیم نگاهی به نگین انداخت و بعد به تلویزیون نگاه کرد. برای آنکه بحث را عوض کند ، گفت :
    -من این کارتونه رو دوستش ندارم.
    نگین در حال جمع کردن میوه ها با همان حالت لوسی که مهران ادا کرد ، گفت :
    -چرا دوستش نداری ؟ تو که آقا شیره رو دوستش داشتی.
    مهران هم با اخم داد زد :
    -نخیـــــــــــــــــرم !!!
    نگین این بار با اخم رو به پسرش گفت :
    -هیس. ساکت. یعنی چی هی داد میزنی ؟
    مهران دهانش را باز کرد و فقط فریادهای بیخود کشید. نگین هم جلوی دهان پسرش را گرفت و دستش را روی بینی خودش گذاشت. مهران دست نگین را گاز گرفت. نگین آخی گفت و مهران از جایش بلند شد. فوراً به داخل اتاق خودش و مهسا رفت. اما نگین روی زمین نشسته و مشغول تمیز کردن فرش بود. نفس عمیقی کشید و پیش خودش به رفتارهای پسرش خندید.
    دقایقی بعد مهسا با کلافگی از اتاقش بیرون آمد. یک تاپ و شلوارک تنش بود. موهایش را در دست گرفته بود و زیر لب غر غر میکرد. نگین سرش را به سمت دخترش چرخاند. تکه های میوه را داخل بشقاب گذاشت و بلند شد. خواست به سمت آشپزخانه برود که آرام در گوش مهسا گفت :
    -برو یه چی روی این بپوش. جلوی بابات با این میخوای باشی ؟
    مهسا بیشتر از قبل کلافه شد. لب و لوچه اش تا لحظاتی پیش آویزان بود و حالا اخمی هم به ابروهایش داده بود. اما همچنان چشم های مشکی اش می درخشیدند. بغض کرده و با ناراحتی گفت :
    -مــامـــــان ؟!!!!

    نگین خیلی خونسرد به دخترش نگاه کرد :
    -جانم ؟
    مهسا کلافه روی مبل نشست و در حالی که با موهایش ور میرفت ، گفت :
    -من دارم از دست این موهام کلافه میشم. اونوقت تو برمیگردی میگی برم یه چی روی این بپوشم که بابام منو میبینه ؟ حالا ببینه. بابامه ها. پسر همسایه که نیست !!
    نگین لبش را به دندان گرفت و گفت :
    -هیس. یواش ترم میتونی حرف بزنی.
    به آشپزخانه آمد. کابینت زیر سینک را باز کرد و میوه ها را داخل سطل آشغال ریخت. مهران هم وارد آشپزخانه شد و به مادرش خندید. نگین هنوز برای او با اخم ِ چهره اش ، خط و نشان می کشید.
    مهسا نزدیک مادرش شد. چهره ی مظلومی به خود گرفته بود. نگین حقه های دخترش را خوب بلد بود. با نگاهی سرسری به مهسا ، قضیه را گرفت و گفت :
    -من اجازه نمیدم بزنیشون.
    مهسا دو بار بالا پایین پرید و با لحن ناراحت ِ آمیخته به شادی گفت :
    -مامان تو رو خدا. به خدا خیلی از دوستام زدن.
    نگین همچنان مصر گفت :
    -خیلی از دوستات دوست پسرم دارن. تو باید داشته باشی ؟
    مهسا همچنان پافشاری میکرد :
    -ولی من میخوام موهامو بزنم. زیاده. کلافه م کرده.
    نگین : والا من که تا حالا ندیدم دختری از کوتاه کردن موهاش راضی باشه. همه دوست دارن بلند باشه شونه بزنن. بریزن تو صورتشون. از شالشون بیرون بندازن. همین مو یکی از نشونه های زیبایی خانوماست. بعد تو میگی میخوای بزنی ؟
    بعد با خنده گفت :
    -خل شدی مادری ؟

    مهسا با زانو روی مبل رو به رویش که نزدیک آشپزخانه بود ، نشست. دستانش را روی اپن گذاشت و بار دیگر شانس خود را امتحان کرد :
    -خداوکیلی خیلی از دوستام میزنن. همین نیوشا هم زده.
    نگین بسته ی پفک را از داخل کابینت برای مهران بیرون آورد. مهران جیغ بلندی کشید و پفک را در هوا از دست نگین قاپید و به اتاق رفت. مهسا داد زد :
    -مهران همه شو نمیخوریا. واسه منم هست.
    و با التماس به مادرش چشم دوخت. نگین چشم در چشم دخترش شد و گفت :
    -حالا هر کاری بهناز و نیوشا و آرمیتا کرد ، تو هم باید بکنی ؟
    مهسا با دلخوری گفت :
    -تو که میدونی این سه تا رفیقای صمیمی منن. همیشه با هم هماهنگ میشیم.
    نگین : بهت قبلاً گفته بودم. هر کاری که اونا میکنن ، درست نیست. همیشه هم نباید باهاشون هماهنگ باشی.
    مهسا همچنان اصرار میکرد :
    -ببین واسه تمرین استقلال که نذاشتی برم. اون و با بهناز هماهنگ کرده بودم. واسه ...
    نگین وسط حرف دخترش پرید :
    -دیدی که بعدش بابا بهت گفت بیا بریم.
    مهسا پوزخندی زد :
    -اون موقع رو نمیخواستم. مهم دفعه ی اولش بود که بابا خانواده ش و به من ترجیح داد.
    نگین خواست حرفی بزند که مهسا دستش را بالا آورد و گفت :
    -نه وایسا بگم.
    با هیجان اضافه کرد :
    -واسه خاطر این مو زدن هم نمیذاری با نیوشا هماهنگ بشم. یادت باشه !
    نگین با مهربانی نگاهی به دخترش کرد. دستش را زیر چانه اش برد. آن یکی دستش را هم روی اپن گذاشته بود. بعد آرام با همان دستش ، موهای دخترش را نوازش کرد و گفت :
    -عزیزم ، چرا واسه گوشی نمیگی که با آرمیتا جور شدی ؟ الان هم تو گوشی داری ، هم آرمیتا. یادت نیست بعد ِ تولدت چقدر التماس کردی گوشی میخوام گوشی میخوام ؟
    مهسا حرفی نزد و نگین گفت :
    -تو این یه مورد بابات باید اجازه بده.
    مهسا با حرص گفت :
    -خوب یه بارم تو اجازه بده. هی میگه بابا اجازه بده ، بابا اجازه بده.

    نگین خواست حرف دیگری بزند که مهسا با دلخوری به اتاقش رفت. نگین پوفی کشید و به کارهای خودش در آشپزخانه مشغول شد.نگین غرق در فکر روی صندلی اش نشسته بود. نگاهش به عکس روی میز افتاد. دست راستش را زیر چانه اش گذاشت. عکس را با دست چپش برداشت و نگاهی مهربان به آن انداخت. خودش و علی روی الاکلنگ نشسته بودند. مهسا هم وسط الاکلنگ را گرفته بود و تعادل را برقرار میکرد. هر سه در این عکس خندیده بودند. مهران همراه آنها نبود. غرق در تماشای عکس بود که صدای آشنای قدم های همسرش را شنید. نفس عمیقی کشید. علی در اتاق را بست و گفت :
    -به چی نگاه میکنی ؟
    روی تخت نشست و دستش را روی شانه ی نگین انداخت. نگین عکس را به علی نشان داد و گفت :
    -اینو یادته ؟
    علی لبخندی زد :
    -آره. واسه سه سال پیشه که رفتیم شمال. مهران کو پس ؟
    نگین عکس را از علی گرفت و گفت :
    -مگه یادت نیست ؟ موند تو ویلا پیش فریبا اینا دیگه.
    علی کله اش را خاراند :
    -آها آره. راست میگی. از اون موقع تا حالا نرفتیم پیششون.
    نگین با هیجانی که در چشم هایش مشخص بود ، رو به علی کرد :
    -یه برنامه بریزیم بریم پیششون ؟
    علی سری تکان داد :
    -باشه. ولی ...
    نگین فوراً گفت :
    -ولی چی ؟
    علی چانه اش را خاراند و گفت :
    -راستش فکر کنم مهسا نتونه بیاد. مگه مدرسه نداره ؟ تازه مهرانم باید بره مهد.
    نگین تقویم روی میز را برداشت. نگاهی به آن انداخت. صفحه های مربوط به آذرماه را نگاه کرد. چشمش به 14 و 15 آذر افتاد. دوشنبه و سه شنبه تعطیل بود. به طرف علی برگشت. نگاهش به علی و فکرش در تاریخ تقویم بود و گفت :
    -14 و 15 آذر تعطیله. نمیتونی چهارشنبه و پنج شنبه رو مرخصی بگیری بریم شمال ؟ جمعه هم تعطیله دیگه. من مرخصی زیاد طلب دارم. تو چی ؟
    علی روی تخت دراز کشید. دستانش را زیر سرش برد. به سقف خیره شد و بعد از کمی فکر ، گفت :
    -اووووم. فکر کنم بشه. نمیدونم. ولی مدرسه ی مهسا چی ؟
    نگین چشمکی به شوهرش زد :
    -اون و درستش میکنم. نگران نباش. من به فریبا زنگ بزنم بگم که میایم.
    علی : الان شمال سرده ها.
    نگین با دلخوری گفت :
    -ای بابا سرد چیه ؟ تاسوعا عاشورا بشینیم تو خونه در و دیوار و نگاه کنیم ؟
    علی : آخه جاده هم شلوغه. باید از یکشنبه راه بیفتیم.
    نگین : خوب راه بیفتیم. تازه میشه به نرگس اینا هم بگیم بیان.
    علی ابروهایش را از تعجب بالا داد :
    -خواهرت اینا پاشن بیان شمال ؟ اونم چهارتایی ؟ فکر نکنم آ.
    نگین با قاطعیت گفت :
    -میان. خوبشم میان. چرا نیان ؟
    علی با طعنه گفت :
    -والا اونا همین مهمونی های فامیلی رو به زور میان. بعد فکر میکنی صابر دست زن و بچه شو بگیره ببره مسافرت ؟
    نگین : دیگه اونطوریام نیست. اهل سفر که هستن. همون یکشنبه بریم.
    علی باز هم طعنه زد :
    -اونم با این وضع خراب ِ ماشین !!
    نگین تقویم را روی میز گذاشت و روی تخت دراز کشید و گفت :
    -برو درستش کن. وقت که داری.
    علی نگاهی به همسرش کرد :
    -فکر کن من وقت کنم با این اوضاع شرکت.
    نگین : مگه شرکت چشه ؟
    علی : بگو چش نیست. یه روز فلانی میره ، فلان کسک میاد. داداش ِ مدیر عامل آشناش و آورده. یه پسر دیپلمه ی سربازی نرفته که همه ش 20 سالشه ، شده مسئول رسیدگی به تدارکات.
    نگین با پوزخند گفت :
    -همون بخش بخور بخور دیگه ؟
    علی خندید :
    -آره. خلاصه که ما حسابی از دست این آقا خندیدیم. حالا تازه اومده. کارم بلد نیست. هیچی ها نگین. هیچی !!! آدم حرصش میگیره. اونوقت معاونش شده آقای جلالی که بیست سال سابقه داره و کلی کار بلده. هرچی نامه میاد سمت این پسره ، ارجاع میده به جلالی که اون بخونه و امضا کنه. ولی مُهرِشم براش میفرسته که تأییدیه ی مدیریت پاش باشه. واقعاً هیچی سر جاش نیست. هیچی. آدمای بی سواد میان مقام میگیرن. آدم حرصش میگیره.
    نگین دستش را روی سینه ی همسرش گذاشت و با آسودگی گفت :
    -تو غمت نباشه. زندگیت و داری. زن و بچه ت خدا رو شکر سالمن. خانواده ت مهمه. حرص نخور. به فکر برنامه باش همسر.
    علی خندید :
    -چیه ؟ ازم تعریف میکنی !
    نگین انگشت اشاره اش را روی بینی اش گذاشت :
    -هیس. بچه ها بیدار میشن. خوب قراره ما رو ببری مسافرت دیگه.
    علی با خنده گفت :
    -اَی اَی اَی. پاچه خواری ِ همسر ؟! هان ؟
    نگین رویش را برگرداند و پشت به علی خوابید و گفت :
    -اصن شب بخیر
    اما لحظه ای بعد خودش را در آغوش همسرش دید. علی موهای نگین را نوازش کرد و آرام زیر گوشش گفت :
    -با تو بودن و با هیچی عوض نمیکنم. نگام کن ببینم.
    نگین رویش را برگرداند و علی را نگاه کرد. چشم های علی بعد از پانزده سال همچنان برایش سرشار از عشق بود. لبخندی به روی علی زد و خودش را به آغوش گرم شوهرش سپرد.
    آقای بهزاد پرونده را برای سومین بار نگاه کرد. فردین کیفش را روی پایش گذاشته بود. دستانش را در هم قفل کرده بود و حرفی نمیزد. فقط با استرس منتظر جواب آقای بهزاد بود. بهزاد هم نفس عمیقی کشید و گفت :
    -خوب ... اینا تکمیله.
    و رو به فردین با خنده گفت :
    -ولی خوب پارتی جور شد واسه ت آ.
    فردین با لبخندی مصنوعی گفت :
    -فقط خواهشاً اگه میشه کار منو سریعتر راه بندازین.
    بهزاد در حالی که شماره ای را با تلفن میگرفت ، گفت :
    -چرا ازشون جدا شدی ؟ شماها که سه نفر بودین.
    فردین پوزخندی زد :
    -بیخیال. نمیخوام باهاشون کار کنم همایون خان.
    بهزاد شانه ای بالا انداخت :
    -باشه. خود دانی.
    و مشغول صحبت کردن با تلفن شد :
    -الو ؟ سلام آقای فتحی. حال شما ؟ ممنون. مرسی مچکر. آقای فتحی من الان یه جوونی رو میفرستم خدمتتون. حدود 22 سال. در مورد کار شرکتش. باهاتون حرف زدم دیروز ... یادتونه ؟ آره. آره دستت درد نکنه. چشم چشم. مرسی ... خداحافظ شما.
    گوشی را سر جایش گذاشت. پرونده را بست و به دست فردین داد. عینکش را بالاتر داد. با خودکار در دستش به پرونده اشاره کرد :
    -اینو میبری بالا پیش آقای فتحی. بلدی که ؟
    فردین همزمان با تکان دادن سرش گفت :
    -بله بله. همین الان. با من اینجا دیگه کاری ندارین ؟
    بهزاد لبخندی زد :
    -نه. برو به سلامت. ایشالا کارات جور بشه شرکتت و بزنی.
    فردین لبخندی زد و تشکر کرد. وقتی از اتاق بیرون میرفت ، بهزاد گفت :
    -راستی ؟
    فردین برگشت و با چشمهایش منتظر سؤال بهزاد شد.
    بهزاد : پول شرکت و از کجا میاری ؟
    فردین صادقانه جواب داد :
    -فعلاً مجبورم شماره تلفن خونه رو بدم. بعد که کارم گرفت و جایی رو تونستم اجاره کنم ، شماره ی اونجا و آدرسش رو عوض میکنم.
    بهزاد : هوم. خوبه. موفق باشی. لااقل اینطوری نیازی به کسی نداری.
    فردین : آره. واقعاً همینش برام مهمه. دیگه کسی هم واسه م منتی نمیذاره که پول گذاشته.
    بهزاد لبخندی زد :
    -موفق باشی فردین جان.
    فردین در را باز کرد. سرش را تکان داد و با لحنی صمیمی گفت :
    -ممنون آقای بهزاد. با اجازه.
    بهزاد نیم خیز شد و از فردین خداحافظی کرد. فردین از اتاق خارج شد و پرونده به دست به طبقه ی بالا رفت تا امضاهای نهایی اش را بگیرد و شرکت مستقل ِ خودش را ثبت کند.
    نرگس روی صندلی میز تلفن نشسته و مشغول فکر کردن بود. فردین وارد خانه شد. چشم هایش خسته بودند. کتش را روی یک دستش انداخته و با دست دیگرش کیفش را حمل میکرد. اما ته چهره اش شاد به نظر می رسید. مادرش را کنار تلفن دید. لبخند کمرنگی زد و جلو رفت. نرگس با مهربانی نگاهی به پسرش انداخت. بلند شد و فردین با لبخندی که هنوز بر لب داشت ، گفت :
    -سلام
    نرگس با سر جوابش را داد. هنوز سر جایش ایستاده بود و فردین را نگاه میکرد. فردین خنده اش گرفت و گفت :
    -چیه ؟ نگاه میکنی.
    نرگس آرام به شانه ی پسرش زد و به سمت آشپزخانه حرکت کرد. همانطور که پشتش به پسرش بود ، گفت :
    -امروز شادی. چی شده ؟
    فردین منتظر یک جرقه بود تا صحبت کند. کت را روی میز تلفن انداخت. کیفش را هم همین طور و آستین های پیراهنش را بالا داد. همانطور که به سمت دستشویی میرفت ، شروع کرد :
    -امروز بالاخره کارام درست شد. به بهزاد میگم بابا دمت گرم ما که پارتی داریم ، کارمون و راه بنداز دیگه. حالا هی منو دوئونده دنبال این امضا و اون امضا. لامصبا همه شونم همه کاره ان. فلانی فلان مُهر و باید بزنه. فلانی فلان تأیید و باید بکنه. اون یکی آدرس میخواد. یکی دیگه شماره تلفن میخواد. هیچ وقت فکر نمیکردم تکی برم دنبالش ، انقدر دنگ و فنگ داشته باشه. سری قبل خودم نرفته بودم دیگه.
    فردین به دستشویی رسیده بود و همینطور که صورتش را میشُست ، میگفت :
    -خلاصه که رفتم سراغ بهزاد و همه رو همین امروز اکی کردم. البته کار قبلیام و چند روز پیش کردم آ. ولی امروز دیگه اینا تأیید شد و امضا ممضاهاش و گرفتم.

    شستن صورتش که تمام شد ، حوله را برداشت و از دستشویی بیرون آمد. مشغول خشک کردن صورتش شد. نفسش را به آرامی فوت کرد و گفت :
    -اینم از امروز ما که این همه دوییدیم تا تموم بشه.
    نرگس با یک لیوان شربت جلوی پسرش ظاهر شد. فردین لبخندی زد و حوله را روی شانه اش انداخت. لیوان را گرفت و یک نفس شربت را خورد. لیوان را به دست مادرش داد و تشکر کرد. نرگس همچنان فردین را نگاه میکرد. فردین به طرف دستشویی رفت. حوله را سر جایش گذاشت و دوباره به پذیرایی برگشت. نرگس همان جا ایستاده بود. فردین کت و کیفش را برداشت و گفت :
    -من برم یه دوش بگیرم.
    نرگس : بعدش بیا میخوام باهات حرف بزنم.
    فردین سر جایش ایستاد :
    -چیزی شده ؟
    نرگس خونسرد گفت :
    -هیچی. اتفاقی نیفتاده. یه برنامه خاله ت چیده. میخواستم بهت بگم.
    فردین همینطور که از پله ها بالا میرفت ، گفت :
    -خاله نعیمه ؟
    نرگس : نه.
    فردین بالاتر رفت و گفت :
    -نادره ؟
    نرگس هم به آشپزخانه برگشت. صدایش ضعیف تر شده بود :
    -نه.
    فردین به طبقه ی بالا رسیده بود. از لبه ی نرده داد زد :
    -نگین ؟
    نرگس از آشپزخانه بیرون آمد. سرش را به بالا گرفت. رو به پسرش کرد و گفت :
    -آره. حالا گیر دادی کی بود کی نبودا. بیا خودت میفهمی.

    فردین اصرار کردنش گرفته بود :
    -حالا چی گفته ؟
    نرگس داشت ناراحت میشد. لحنش که این را نشان میداد :
    -ای بابا. حالا تو برو دوشت و بگیر. سرتم انقدر خم نکن. یه وقت از اون بالا میفتی فدای سرم میشی.
    فردین با لحنی که تا به حال کم از او بروز کرده بود ، گفت :
    -چشم.
    نرگس لبخندی زد و به آشپزخانه برگشت. فردین هم به طرف اتاقش میرفت که گوشی اش زنگ خورد. به صفحه اش نگاه کرد. فرانک بود !!! از تعجب سر جایش ایستاد و لحظاتی به صفحه ی گوشی نگاه کرد. نمیدانست چه کار کند. گوشی را به سمت گوشهایش برد و کمی گونه اش را با آن نوازش کرد. صدای ویبره ی آن به گوشش می رسید. دوباره به صفحه ی گوشی نگاه کرد. به طرف اتاقش رفت. در را باز کرد و کیف و کتش را روی تخت انداخت. پوفی کشید. تماس قطع شد. روی تخت نشست و مشغول در آوردن جوراب هایش شد. دوباره گوشی زنگ خورد. باز هم فرانک بود. گوشی را برداشت و دکمه ی برقراری ارتباط را زد.
    صدایی به گوشش نرسید. دستش را میان موهای بلندش فرستاد و آرام گفت :
    -الو ؟
    فرانک با صدایی ضعیف گفت :
    -سلام
    صدایش خیلی ضعیف بود. فردین خوب میدانست که فرانک یک دل سیر گریه کرده و بعد تماس گرفته است. آهی کشید و گفت :
    -خوبی ؟
    فرانک با بغض جواب داد :
    -آره ... مرسی ......... تو ...... چی ؟
    کلمات را پشت سر هم ادا نمی کرد و با فاصله می گفت. دو سه بار سرفه کرد و منتظر جواب فردین ماند. فردین روی تخت دراز کشید و دست راستش را به پیشانی اش گرفت. گوشی را هم با دست چپش روی گوش خود گذاشته بود. در حال فکر کردن برای جواب به فرانک ، لحظه ها را با استرس پشت سر می گذاشت. فرانک زودتر از فردین سر حرف را باز کرد :
    -بد موقع مزاحم شدم ؟
    فردین فوراً جواب داد :
    -نه نه. اختیار داری. خوشحال شدم تماس گرفتی.
    فرانک : چه خبر ؟
    فردین : هیچی. امن و امان. سلامتی. هستیم.
    صدای فرانک کمی بازتر شده بود :
    -درسات چطوره ؟
    فردین به جای جواب ، گفت :
    -اون روز دیدمت.
    اول فرانک چیزی نگفت. ولی وقتی دید فردین حرفی نمی زند ، با همان صدای ضعیف چند دقیقه قبلش گفت :
    -کدوم روز ؟
    فردین پوزخندی زد :
    -دختره بود ... قرار بود آشنا کنم با رفیقم !!! یادته که ؟
    فرانک : خوب ...
    فردین : مثل اینکه رفیق فابریکت در اومده.
    فرانک کمی عصبی به نظر می رسید :
    -یعنی چی ؟
    فردین روی تخت نشست و به دیوار پشت سرش تکیه داد :
    -یعنی تو نمیدونی ؟
    فرانک : نه.
    فردین نچی کرد و از جایش بلند شد. به سمت آینه اش رفت. بورس خودش را برداشت و مشغول شانه کردن موهای به هم ریخته اش شد. گوشی را روی بلندگو گذاشت. همانطور که پیراهنش را در می آورد ، گفت :
    -منظورم این بود که این رفیق گل ِ شما که از قضا دوست صمیمیته ، تو این مدت خوب زاق سیاه منو چوب زده و همه چی رو میدونه. از زندگیم. از کار و بارم. از همه چیم. پس اینکه داری میپرسی چه خبر و چیکار میکنی و درسات و دانشگاه چطوره ؟!!! یعنی این نیست که نمیدونی. میدونی و میخوای سر صحبت باز بشه که من حرف بزنم.
    فرانک چیزی نگفت و فردین ادامه داد :
    -خوب ... چرا حرف نمیزنی ؟
    فرانک با بغض گفت :
    -چیزی نمونده که بگم. تو که هرچی خواستی گفتی.
    فردین عصبی گفت :
    -ببین فرانک. من نمیخوام بحث کنم. امروزم بعد از یه مدت طولانی ، شرکتم و به ثبت رسوندم. حوصله ی دعوا کردن با تو رو ندارم. چون نمیخوام حال خوب ِ الانم خراب بشه. پس بی زحمت انقدر آبغوره نگیر. از دخترایی که آبغوره میگیرن خوشم نمیاد. میدونی که ؟
    فرانک بعد از مکثی طولانی جواب داد :
    -میدونم.
    فردین : خوب ...
    فرانک : خوب ...
    فردین لباسش را در آورده و در آینه مشغول تماشای اندام خودش بود. چند باری هم فیگور گرفت و بازوهایش را نرمشی داد. یک دمبل از زیر تختش بیرون آورد و روی تخت نشست. مشغول زدن جلوبازو شد و همزمان گفت :
    -یعنی من چیکار کنم ؟
    فرانک : یه کم صدات ضعیفه.
    فردین : چون زدم رو بلندگو
    فرانک با ترس جواب داد :
    -کسی که نیست ؟!
    فردین : نه تو اتاقم. تنهام. نگران نباش. دارم ورزش میکنم.
    فرانک : هنوزم باشگاه نمیری ؟
    فردین : نه دیگه. وسیله شو خودم دارم. باشگاه میخوام چیکار ؟
    فرانک : آهان.
    فردین : نگفتی ...
    فرانک : چی رو ؟
    فردین : که من چیکار کنم ؟
    فرانک : نمیدونم. اصن زنگ زدم یه چیزی رو بهت بگم. حرف تو حرف شد. یادم رفت.
    فردین دمبل را به دست چپش داد و مشغول انجام حرکت شد. همانطور که سرش پایین بود و دمبل را نگاه میکرد ، گفت :
    -چی میخوای بگی ؟
    فرانک کمی مکث کرد و در نهایت گفت :
    -برام خواستگار اومده.
    دمبل از دست فردین روی زمین رها شد. گوشی را برداشت. بلندگو را قطع کرد و خونسرد جواب داد :
    -مبارک باشه.
    صبر فرانک به سر رسیده بود. با ناراحتی و صدای بلندی گفت :
    -یعنی چی فردیــــــــن ؟!!!!
    فردین همچنان خونسرد جوابش را داد :
    -چی یعنی چی ؟
    فرانک : چرا امروز اینطوری ای ؟
    فردین : من همیشه همینطوری بودم.
    فرانک که در صدایش ناراحتی موج میزد ، گفت :
    -یعنی همیشه انقدر خونسرد و بیخیال بودی ؟
    فردین : آره.
    فرانک : ولی تو این مدتی که من تو رو شناختم ، انقدر خونسرد نبودی ! اونم الان که ...
    فرانک ادامه نداد و به نظر بغضش ترکیده بود. فردین همچنان سکوت میکرد ، اما از درون حرص میخورد. چهره اش هم زیاد خونسرد نشان نمیداد ولی خودش را کنترل میکرد تا آرامش داشته باشد و ناراحت به نظر نرسد. فرانک هم با آب و تاب و استرس حرف میزد. ماجرای خواستگار جدیدش را تمام و کمال برای فردین تعریف کرد و سعی داشت با این ترفند ، او را متوجه خود کند. فردین فقط گوش کرد و در آخر باز هم گفت :
    -مبارک باشه.
    فرانک با عصبانیت داد زد :
    -حرف آخرته ؟!!!!
    فردین همچنان سعی داشت خونسردی خودش را حفظ کند :
    -آره.
    فرانک دیگر چیزی نگفت. با حرص نفس می کشید و در آخر هم گوشی را قطع کرد. فردین گوشی در دست ، در حال شنیدن صدای سوت ِ پشت خط بود. در آخر هم گوشی اش را خاموش کرد و وسایلش را برداشت تا به حمام برود. وقتی داخل حمام شد ، چند دقیقه ای روی صورتش را خمیر ریش مالید و مشغول اصلاح شد. کارش که تمام شد ، صورتش را شست و فقط شیر آب سرد را باز کرد. به یک باره زیر دوش رفت تا همه ی این افکار با یک دوش آب سرد از تنش خارج شوند. خودش را به آب سپرد تا قطرات آن روی تن خسته اش فرود بیایند و او را از شر این فکر و خیال ها راحت کنند.
    نیم ساعت بعد ، از حمام خارج شد. به اتاقش آمد و لباس های زیرش را پوشید. شلوار گرمکن مشکی رنگش را انتخاب کرد. تی شرت سفیدش را هم پوشید. جلوی آینه به چهره ی خودش نگاه کرد. صورت تمیز و براقی داشت. به خصوص که حالا از حمام برگشته و اصلاح هم کرده بود. از داخل کمد ، عطر خودش را بیرون آورد و به صورتش زد. بعد هم اسپری زیر بغلش را زد و سشوار را برداشت. دقایقی طول کشید تا به سر و وضع خود برسد. حالا که فارغ از تمامی فکر و خیال ها راحت و آسوده به نظر می رسید ، پشت میز کارش نشست. یکی از نقشه ها را باز کرد و مشغول تمام کردن کار نیمه تمامش شد. همیشه کار کردن را دوست داشت. چهره اش موقع انجام کار این را نشان میداد. حالا بدون اینکه حتی یادش باشد مادرش با او چه کاری داشته یا فرانک چه چیزی گفته ، پشت میز نشسته و مشغول انجام یکی از پروژه ها شده بود.
    دقایقی بعد به محض روشن کردن گوشی اش ، از طرف فرانک برایش پیام آمد :
    " هیچ وقت فکر نمیکردم انقدر سرد بشی. اصلاً ازت انتظار نداشتم. خوب جواب محبتای منو دادی. من واقعاً برات مهم نبودم که باهام اینطوری کردی ؟!!!
    .
    .
    .
    بای ... "
    مهران در تلاش برای جدا کردن وسایل ساک بود. تعدادی لباس را بیرون ریخت و ساک کناری را هم با تمام زوری که داشت ، به اطراف پرت کرد. اما آن چیزی که میخواست ، پیدا نشد. خسته و کلافه روی ساک نشست و دست هایش را روی زانوهایش گذاشت. سرش را به زیر انداخته و حرفی نمیزد. دقایقی بعد مهسا به پذیرایی آمد. وقتی مهران را در آن حالت دید ، بلند خندید. مهران با اخم به خواهرش نگاه کرد و گفت :
    -نخند.
    ولی مهسا بیشتر خندید و مهران با عصبانیت از جایش بلند شد. به سمت مهسا هجوم برد و داد زد :
    -میگم نخند.
    ضربات متعددی به پای خواهرش میزد و مدام از او میخواست که نخندد. مهسا هم دست های مهران را گرفت تا بیشتر از این ، به خاطر ضربه های متعدد مهران ، دردش نیاید. مهران یک ریز داد میزد و مهسا هم مدام میگفت :
    -بسه. انقدر داد نزن. خونه رو رو سرت گذاشتی.
    مهران که دید نمی تواند کاری از پیش ببرد ، خسته شد. دست هایش را رها کرد. بغض کرده بود. روی یکی از مبل ها نشست و حرفی نزد. مهسا سرش را چرخاند و به طرف ساک های وسط پذیرایی رفت. وقتی لباس های داخل ساک را پخش و پلا در اطراف دید ، با عصبانیت به مهران نگاه کرد و گفت :
    -چرا اینا رو اینطوری کردی ؟ مگه ندیدی مامان دو ساعت داشت مرتبشون میکرد ؟
    مهران از جایش بلند شد. بغض دقایق قبل ، جای خودش را به ترسی داده بود که در چهره اش مشخص میشد. مهسا خواست به طرف او برود که با سر رسیدن نگین ، قائله فعلاً ختم به خیر شد.
    در دست نگین دفترچه های بیمه و شناسنامه های اعضای خانواده قرار داشت. نگاهش اول به دختر و پسرش افتاد. ولی وقتی دقیق شد و ساک و لباس های آشفته ی اطرافش را دید ، با ناراحتی به مهران نگاه کرد و گفت :
    -چرا بهمشون زدی ؟
    مهران با بغض جواب داد :
    -دنبال ماشینم میگشتم. کجا گذاشتیش ؟
    بعد دستش را در بینی اش کرد و باعث شد تا مهسا بلند بگوید :
    -اَه. حالمو بهم زدی.
    مهران همچنان مشغول بود و نگین خیلی جدی گفت :
    -دستتو از تو دماغت در بیار. بریم خونه ی خاله فریبا اینا ، نباید از این کارا بکنی آ. باید پسر خوبی باشی. یعنی چی دست تو دماغت کردی ؟
    مهران همچنان اصرار می ورزید :
    -من ماشینمو میخوام.
    نگین شناسنامه ها و بقیه ی وسایل را روی زمین کنار ساک گذاشت و گفت :
    -تو این ساک نیست. گذاشتمش تو کوله ی مهسا.
    مهسا فوراً گفت :
    -اِ مامان ؟ وسایل منو مهران و یه جا گذاشتی ؟
    نگین با آرامش جواب داد :
    -دیدم همه ش چهار تا اسباب بازیه. نمیشد که بین لباسا بذارمش دخترم.
    مهسا لب و لوچه اش آویزان شد و حرفی نزد. مهران همچنان ایستاده منتظر دیده شدن ماشینش بود. نگین برایش شرط گذاشت :
    -اگه بری همین الان دست و صورتتو بشوری و دیگه دست تو بینی ت نکنی ، منم همه ی اسباب بازیاتو بهت میدم.
    مهران با قیافه ای خوشحال و خندان به سمت آشپزخانه دوید تا دست هایش را بشورد اما با تَشَر ِ نگین مواجه شد :
    -آهای آقا ؟! اونجا نه.
    و به دستشویی اشاره کرد :
    -بفرمایید از اینور
    مهران هم گوش به فرمان مادرش به سمت دستشویی رفت. مهسا لبخندی زد و گفت :
    -مامان من تو بچگی مثل مهران شیطون بودم ؟
    نگین با مهربانی به دخترش نگاه کرد :
    -نه. کمتر از این شیطنت میکردی. ولی شیطنتای خاص خودتو داشتی.
    بعد با هم مشغول آماده کردن ساک ها شدند. یکی یکی لباس ها را درون ساک گذاشته و وسایل را به ترتیب آماده کردند. در آخر نگین دست به کمر ایستاده و به اطرافش نگاه میکرد. با چشم دنبال همه ی وسایل میگشت و وقتی از وجود همه ی آنها با خبر شد ، رو به دخترش گفت :
    -برو حاضر شو که بابا اومد ، بریم.
    مهسا در حالی که به اتاقش میرفت ، گفت :
    -کاش موهام کوتاه بود.
    نگین پوفی کشید :
    -برو حاضر شو بچه جان. هر روز این مسئله رو به من یادآوری نکن.
    مهسا که مشتاق بحث شده بود ، در حالی که دستش به چهارچوب در بود ؛ گفت :
    -به خدا اگه کوتاه میکردم ، عالی میشد مامان.
    نگین حواسش به وسایل بود. بی آنکه مهسا را نگاه کند ، گفت :
    -دیدی که بابات اجازه نداد.
    مهسا زیر لب غر غری کرد و به اتاقش رفت. زنگ خانه به صدا در آمد. نگین در را باز کرد. دقایقی بعد علی وارد شد و از نگین خواست تا وسایل را به او بدهد. نگین جلوی در آمد و گفت :
    -اینا رو بذار تو ماشین تا ما حاضر بشیم.
    علی همانطور که از در خارج میشد ، گفت :
    -نصرت اینا کجا وامیستن ؟
    نگین : گفتن سر جاده.
    علی : صابر چی شد ؟ کارش جور شد ؟
    نگین : صابر مشکلی نداره. با نرگس میاد. ولی این وسط فرناز و فردین بازی در آوردن. گفتن نمیایم و کار داریم و درس داریم و از این حرفا.
    علی : بهتر. اخم و تخمشونم نمی بینیم. خودشون دو تایی بیان ، بسه. شماها زود بیاین پایین.
    نگین با سر حرفهای شوهرش را تأیید کرد و به اتاقش رفت تا حاضر شود.
    یک شلوار جین آبی رنگ با پیراهن سفیدی پوشیده و منتظر ایستاده بود. کت سیاهی را هم در دستش گرفته بود و مدام به ساعتش نگاه میکرد. تکیه اش را به ماشین داد. باد سرد اواخر پاییز می وزید و همین باعث شد تا کتش را بپوشد. دستانش را در جیب هایش فرو برد و باز به ساعتش نگاه کرد. کلافه شد و به سمت ماشین رفت. سرش را از پنجره ی راننده که پایین بود ، داخل کرد و گفت :
    -اینا نیومدن که !
    خانم جوانی که در حال شکستن تخمه بود ، گفت :
    -نمیدونم والا. من با خود نگین حرف زدم و گفت تا نیم ساعت دیگه میرسن. حالا بیا بشین. الاناست که پیداشون بشه.
    ولی نصرت همچنان کلافه به نظر می رسید. بینی اش را خاراند و باز از ماشین فاصله گرفت. چشم به جاده دوخت تا ماشین آشنایی پیدا کند. ولی خبری نبود. داخل ماشین ، همسر و پسرش مشغول شکستن تخمه بودند و خودش بیرون از ماشین حرص میخورد.
    تقریباً نیم ساعت طول کشید تا یک پراید سفید رنگ درست پشت سر ماشین نصرت پارک کرد. علی از آن پیاده شد و به طرف نصرت رفت. با هم دست دادند. نصرت با اخمی که به چهره اش داده بود و عصبانیت در آن موج میزد ، گفت :
    -علی آقا این رسمشه ؟ ما که گفتیم شما اصن ممکنه دیگه نیای. بابا چقدر ما رو تو جاده کاشتی آخه ؟
    علی خندید و به شانه ی نصرت زد و گفت :
    -شرمنده به خدا ... بچه ها تا حاضر بشن و سوار شیم بیایم ، طول کشید. شما خیلی وقته اومدین ؟
    نصرت در حال توضیح دادن بود که نگین از ماشین پیاده شد و گفت :
    -سلام داداش
    نصرت حرفش را نیمه تمام گذاشت و با خواهرش مشغول سلام و احوالپرسی شد. با هم دست دادند. نگین هم به سمت ماشین برادرش رفت. به شیشه ی سمت شاگرد زد و گفت :
    -ملیحه جان ؟ خوبی ؟
    ملیحه چهره ی مسن تری نسبت به نگین داشت. هرچند با آرایش سعی کرده بود که جوان جلوه کند. از ماشین پیاده شد. با نگین دست داد و روبوسی کرد. پسرش هم از در عقب پیاده شد و با عمه اش مشغول سلام و احوالپرسی شد. نگین هم رو به برادر زاده اش گفت :

    -به به آقا محمد ... چه عجب ما شما رو دیدیم.
    محمد چهره ی ساده ای داشت. یک جوان هجده ساله که عینک به صورتش زده بود. موهای مرتب و شانه کرده. ابروهای پر پشت و پیوسته با بینی نه چندان بزرگ و خوش نقش. چشم های عسلی رنگ و لب هایی کاملاً معمولی و نه چندان بزرگ. کمی هم روی صورتش جوش های مخصوص دوران جوانی داشت و مقداری هم ته ریش. به گرمی با عمه اش دست داد و گفت :
    -ای بابا عمه من که برای تولد مهسا خانم اومدم خونه تون.

    نگین خندید و گفت :
    -درسات چطوره ؟
    محمد سری تکان داد و گفت :
    -خوبه. میگذره.
    و ملیحه جواب پسرش را کامل تر کرد :
    -کتاباشو آورده بخونه. هی بهش میگم مامان کتابا رو این دو سه روز تعطیلی نیار ، گوش نمیده که.
    بعد با غرور به پسرش نگاه کرد :
    -دیگه امسال میخواد رتبه ی یک کنکور بشه.
    نگین آرام به شانه ی محمد زد و گفت :
    -ایشالا که میشه. استعدادش بالاست. باهوشه و من مطمئنم رتبه ی خوبی میاره.
    محمد فقط به تکان دادن سرش اکتفا کرد. نصرت به طرف ماشینش آمد و دستش را روی سقف آن گذاشت. سوییچ را برای متوجه کردن خانم ها چند بار به سقف زد و گفت :
    -خواهر جان ؟ خانم عزیز ؟ وقت رفتنه ها. کامبیز و فریبا ما رو میکشن آ. بقیه ی حرفا باشه موقع صبحانه.
    علی از جلوی ماشینش گفت :
    -آره. نصرت جان جلوتر جای خوب دیدی وایسا صبحونه بخوریم.
    نصرت : باشه چشم.
    و خودش سوار ماشین شد. نگین هم به طرف ماشین خودشان رفت. ملیحه هم از ماشین پیاده شد و گفت :
    -بذار من برم یه دقیقه حال بچه ها رو بپرسم و بیام.
    نصرت نچ نچی کرد و میخواست غر غرهایش را شروع کند. ولی ملیحه فوراً پیاده شد و به طرف ماشین علی رفت. نگین تازه نشسته بود که ملیحه را دید به طرف ماشین می آید. مهسا فوراً از ماشین پیاده شد و با چهره ای شرمنده گفت :
    -ببخشید زن دایی من دیدم دیرمون میشه پیاده نشدم.
    ملیحه خندید و مهسا را غرق بوسه کرد و گفت :
    -نه بابا زن دایی. این چه حرفیه ؟ خوبی دخترم ؟
    نگین دستش را روی صندلی خودش گذاشت و پشت سرش را نگاه کرد. با اشاره ی چشم به مهران فهماند که سلام و علیک کند. مهران همینطور نشسته و مشغول ور رفتن با ماشینش بود. ملیحه سرش را داخل ماشین کرد و گونه ی مهران را کشید و گفت :
    -چطوری مهران جان ؟
    مهران اخم کرد و گفت :
    -اِ ... دردم گرفت.
    علی خندید و نگین لبش را به دندان گرفت و گفت :
    -اِ مادر ؟ به زندایی سلام کن.
    مهران حرفی نزد و ملیحه جواب داد :
    -بچه سلام کرد من شنیدم.
    و سرش را از ماشین بیرون آورد. قبل از آنکه نگین بخواهد حرفی بزند ، خودش دستی به معنای حرکت کردن ماشین ها تکان داد و به سمت ماشین خودشان رفت. نصرت به محض نشستن ملیحه در ماشین ، شروع به حرکت کرد. علی هم پشت سر زانتیای نصرت به راه افتاد.
  9. #7
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    نگین در ماشین به مهران چند بار اصرار کرد کمربندش را ببندد ولی مهران زیر بار نمیرفت. دست آخر با جمله ی علی که گفت :
    -کمربندتو ببند بابا. وگرنه آقا پلیسه جریمه که میکنه هیچ ، ما رو برمیگردونه تهران. دیگه نمیتونیم بریم خونه ی خاله فریبا که با مهشید بازی کنیا.
    نگین هم با شوق و ذوق رو به مهران گفت :
    -مهشید و که یادته ؟
    مهران مجاب شده بود و مهسا فوراً کمربندش را بست. عینک دودی اش را هم به چشم هایش زد. کمی جلو آمد و گفت :
    -بابا اون سی دی ِ منو بذار.
    علی که حواسش به جلو بود ، گفت :
    -کدومه سی دی ت ؟ بگو مامان بذاره.
    مهسا به داشبورد اشاره کرد. نگین داشبورد را باز کرد و از بین ده تا سی دی داخل آن ، سی دی انتخابی دخترش را برداشت و داخل ضبط گذاشت.
    اولین آهنگ شروع به پخش کرد و مهسا هم با خواننده میخواند :
    " دارم از تو دور میشم
    داره تنها میشه قلبم
    میدونم نبودن تو
    جونمو میگیره کم کم
    چیزی از تنم نمونده
    بعد دل شکستن تو
    یه اتاق ساکت و سرد
    منو فکر رفتن تو
    منو فکر رفتن تو
    دوست دارم
    دوست دارم
    هنوز عشق منی
    میدونم منو از یاد میبری
    بهونه ی نفس کشیدنم تویی
    دوست دارم
    تو قلب من فقط تویی "
    مهسا همه ی شعر را با عشق و علاقه میخواند و مهران فقط در قسمت هایی او را همراهی میکرد. که همین باعث خنده ی نگین و علی میشد. آهنگ که کمی جلوتر رفت ، مهران ژست خاصی گرفت. کمربند ایمنی را در دستش گرفته و مدام آن را می کشید. با ریتم هم نمیخواند و پس و پیش میگفت :
    " دوست دارم عشق منی
    منو میبری تویی
    دوست دارم قلب منی "
    مهسا از او ایراد میگرفت :
    -وقتی بلد نیستی نخون.
    و مهران از لج ِ او با صدای بلندتری میگفت :
    -دوست دارم قلب منی.
    نگین به عقب نگاه کرد و گفت :
    -پسرم یواش ترم میتونی بخونی.
    مهران کمی صدایش را پایین آورد. ولی همچنان جدا از ریتم ِ آهنگ میخواند. مهسا هم تحملش میکرد و چیزی نمیگفت. شیشه را پایین و سرش را به پنجره تکیه داد. آرام برای خودش این شعر را زمزمه میکرد.
    کمی که گذشت ، علی رو به نگین گفت :
    -صابر و نرگس کی میرسن ؟
    نگین در حالی که برای شوهرش لقمه ای آماده میکرد ، گفت :
    -نرگس گفت که ساعت ده یازده راه میفتن. احتمالاً واسه ناهار میرسن.
    بعد لقمه را به دست شوهرش داد. علی قبل از خوردن گفت :

    -به بچه ها که ندادی.
    نگین در حال درست کردن لقمه ی دیگری بود و گفت :
    -ایناها اینا رو میخوام بدم بهشون.
    علی : نه اول به بچه ها بده.
    نگین لبخند رضایت مندی زد. آن یکی لقمه را آماده کرد و به عقب برگشت. همزمان به دختر و پسرش لقمه ای داد. هرچند مهران کمی با اخم گفت :
    -من شیر و کیک میخوام.
    نگین خیلی جدی گفت :
    -کیک و شیر چیه ؟ مگه نگفتم شما باید صبحانه نون ، پنیر ، کره ، مربا ، عسل ، خامه و این چیزا بخوری که قوی بشی ؟ کیک و شیر واسه بعد از صبحانه ست که گشنه شدی.
    مهران با اخمی که به ابروهای کم پشت خود داده بود ، گفت :
    -پس چرا خاله تو مهد به ما کیک و شیر میده ؟
    نگین لبخندی زد :
    -خاله ساعت ده صبح به شما کیک و شیر میده. منم ساعت هفت صبح به شما صبحانه میدم. نون و عسل میخوری. مگه یادت نیست ؟ با قیافه ی اخمو میشینی روی اپن هی میگم مامانی یکی دیگه بخور. بعد هی دراز میکشی میگی خوابم میاد ؟! یادت رفته ؟
    مهران چیزی نگفت. چهره اش کاملاً نشان میداد که حرفهای مادرش را به یاد دارد. نگین لقمه را جلویش گرفت و گفت :
    -اینو بخور که ضعف دلت بشکنه. جلوتر که رسیدیم ، مفصل صبحانه میخوریم.

    مهران لقمه را گرفت و با ولع مشغول خوردن شد. مهسا همچنان سرش را به شیشه تکیه داده و حرفی نمیزد. نگین از طرف راست خودش تا جایی که توانست به عقب برگشت و به دخترش گفت :
    -خوبی مادری ؟
    مهسا جلو آمد و گفت :
    -آره. مرسی واسه لقمه.
    نگین خندید و گفت :
    -نوش جان.
    مهسا سر مادرش را بوسید. هرچند این کار کمی دشوار بود و سرش به کمربند خورد و باعث شد تا مهران بخندد. اما برای نگین رضایت بخش بود تا دلش آرام بگیرد که دخترش ناراحت نیست و فقط به جاده نگاه می کند.
    صابر در سکوت میراند و حواسش به جاده بود. نرگس هم کتاب دعایی جلوی خودش باز کرده و مشغول خواندن بود. آهنگ استاد شجریان از ضبط پخش میشد. دقایقی بعد صابر دستی به چشمانش کشید و گفت :
    -این پسره بالاخره چیکار کرد ؟
    نرگس کتاب را ورق زد و به صفحه ی بعدی رفت. انگشت اشاره اش را روی یکی از لغت ها گذاشت تا یادش نرود. نگاهی به صابر کرد و خونسرد گفت :
    -یعنی چی چیکار کرد ؟
    و دوباره مشغول خواندن شد. صابر دمغ به نظر می رسید :
    -یعنی این شرکتش راه افتاد ؟
    نرگس با سؤال صابر ، دوباره دست از خواندن کشید و گفت :
    -کاراشو درست کرده دیگه. میمونه پولش که نه از من قبول میکنه نه فرناز بهش میده.
    صابر پوزخند زد :
    -منم که بهش نمیدم.
    نرگس چیزی نگفت. صابر کلافه گفت :
    -آخه اول صبحی کدوم دعایی تو این کتابه که میخونی ؟
    نرگس نچ نچی کرد :
    -حالا از دست پسرت دلخوری به دعا خوندن من چیکار داری ؟
    صابر : من میخوام کمکش کنم. ولی خودش نمیخواد.
    نرگس صلواتی فرستاد. کتاب را هم بوسید و در داشبورد گذاشت. نگاه کوتاهی به شوهرش انداخت. بعد جاده را نگاه کرد و گفت :
    -فعلاً که جفتتون مغرورین و اصلاً با هم حرف نمیزنین.
    صابر به خط وسط جاده آمد و کمی از سرعت خودش کاست. نفسش را طولانی بیرون فرستاد و گفت :
    -بالاخره پدر باید یه جذبه ای داشته باشه یا نه ؟
    نرگس کلافه گفت :
    -تو رو خدا بس کن صابر. کدوم پدر و مادریه که دست بچه هاشو نگیره ؟
    صابر فوراً گفت :
    -بابای من هیچ وقت دست منو نگرفت. رو پای خودم واستادم. درست از پونزده سالگی.
    نرگس سری از تأسف تکان داد :
    -باز این حرفو زد. همیشه همینو میگی. بابا جان اون پدر تو بود. خدا رحمتش کنه. حالا که اون با تو این کار و کرد و دستتو نگرفت ، تو مثل اون نباش. دست پسرتو بگیر. کمکش کن. الان کمکش نکنی و پشتش نباشی ، فردا پس فردا که پیر شدی اون دستتو نمیگیره ها.
    صابر قاطع گفت :
    -میگیرم ولی کافیه ازم بخواد.

    نرگس : میخواد ولی غرورش اجازه نمیده. میگم که. جفتتون مغرورین. پدر باید اینجور وقتا کوتاه بیاد ... که نمیاد ...
    صابر : ولش کن. حوصله ی جر و بحث ندارم.
    دوباره به سرعت ماشین افزود و به خط سبقت رفت. نرگس هم نگاهی به جاده انداخت و گفت :
    -هیچ وقت هم به نتیجه نمیرسیم. یعنی در مورد بچه ها به نتیجه نمیرسیم.
    صابر بی خیال گفت :
    -هرکاری میخوان بکنن ، بکنن. به من هیچ ربطی نداره.
    نرگس به صابر نگاه کرد و با دلخوری گفت :
    -اصن میدونی فرناز داره میره دنبال کار خارج رفتنش ؟ مقاله فرستاده و اگه تأیید بشه ، میره. اصن میدونستی دخترت کارشناسی ارشدشو چند وقته گرفته ؟
    صابر نگاه عاقل اندر سفیهی به نرگس انداخت :
    -دیگه انقدرم از وضعشون بی خبر نیستم.
    نرگس پوزخندی زد :
    -پس قبول داری که بی خبری !!!

    صابر با یک دست فرمان را گرفته بود و با دست دیگرش ، ریش های پروفسوری اش را نوازش میکرد. در فکر فرو رفته بود و حرفی نمیزد. نرگس هم بعد از نگاهی طولانی به او که منتظر جواب بود ، به سمت مخالفش نگاه کرد. با سردی گفت :
    -اصن ولش کن. به قول خودت میخوایم دو روز بریم خونه ی فریبا واسه اینکه به سرمون هوا بخوره.
    صابر با پوزخند گفت :
    -هرچند شانس آوردیم حاج خانم حالش خوب نیست. وگرنه شما که قرار بود دو روز بسط بری جلسه خونه ی حاج خانم !
    نرگس با دلخوری زمزمه کرد :
    -متلک میندازی ؟
    صابر : نه بابا. چرا متلک ؟ بالاخره تو هم یه کارایی مشغولت کرده که ممکنه از وضع بچه هات خبر نداشته باشی.
    نرگس با افتخار گفت :
    -ولی هرچی هست بیشتر از تو خبر دارم حالشون چطوره و چیکار میکنن.
    صابر حرفی نزد و در سکوت رانندگی کرد. نگاهی به ساعت مچی اش انداخت و با سرعت بیشتری حرکت کرد. نرگس هم آرام گفت :
    -مواظب باش. حالا دیر نمیشه.
    صابر : به نگین گفتی ما مستقیم میایم ؟
    نرگس : آره.
    صابر : فکر کنم ساعت دو هم نرسیم.
    نرگس : اشکالی نداره. سالم برسیم ، دیرم رسیدیم فدای سرت.

    *****

    علی ماشین را خاموش کرد و نفس راحتی کشید. کمربندش را باز کرد. نگین و بچه ها هنوز بیدار نشده و غرق در خواب بودند. علی لبخندی زد و آرام گفت :
    -نگین ؟
    نگین آرام چشم هایش را باز کرد. علی خندید و گفت :
    -رسیدیم.
    نگین چشم هایش را باز و بسته کرد. همزمان با خمیازه ، دستی به چشم هایش کشید. جلویش را نگاه کرد و گفت :
    -اِ ... چه زود !!
    علی دوباره خندید :
    -خسته نباشی. بعد از صبحانه حسابی خوابیدی آ. من دیدم بیدار نیستی غرق خوابی.
    نگین به عقب نگاه کرد. مهسا و مهران روی صندلی وا رفته بودند. مهران از زیر کمربند سر خورده و روی کف صندلی عقب دراز کشیده بود. نگین با دیدن این صحنه خندید و گفت :
    -آقا پسر ما رو باش.
    علی هم برگشت و با هم خندیدند. مهسا با خنده ی آنها چشم هایش را باز کرد و بیدار شد. کمربندش را باز کرد و گفت :
    -رسیدیم ؟
    علی لبخندی به دخترش زد :
    -بله. پیاده شو خانم کوچولو

    علی زودتر از بقیه پیاده شد. ماشین نصرت جلوتر پارک شده بود. نصرت جلوی در ِ قرمز رنگی ایستاد و زنگ را فشار داد. علی نزدیکش رسید. خمیازه ای کشید. کش و قوسی هم به بدنش داد و جلوتر رفت. ملیحه و محمد هم در ماشین را باز کرده ولی هنوز پیاده نشده بودند.
    دقایقی بعد آقای جوانی در را باز کرد. علی به محض دیدن او گفت :
    -به به آقا کامبیز گل چطوری ؟
    نصرت هم اضافه کرد :
    -سلام کامبیز جان.
    کامبیز که با شلوار خانه بود و تیپ و قیافه ی ساده ای هم داشت ، به خوش و بش با علی و نصرت پرداخت. با هر دوی آنها دست داد و روبوسی کرد. موهای سرش ریخته بودند و سیبیل پرپشتی هم داشت. اما چهره اش مهربان و متین به نظر می رسید. دختر کوچکی همراه او تا دم در آمده بود. علی او را بغل کرد و قربان صدقه اش رفت :
    -سلام مهشید جان. خوبی عمو ؟
    مهشید لب هایش را غنچه کرده بود. فقط با تعجب به علی نگاه میکرد و حرفی نمیزد. چشم های عسلی و موهای مجعد قهوه ای رنگی داشت. بقیه از ماشین پیاده و با کامبیز مشغول خوش و بش شدند. کامبیز با تک تک آنها سلام و احوالپرسی کرد و از آنها خواست داخل خانه شوند. ملیحه و نگین و مهسا وارد خانه شدند. مهشید هم در بغل مهسا بود و مهسا مرتب قربان صدقه ی چهره ی ناز و دوست داشتنی او میرفت. محمد هم بعد از آنها داخل شد. کامبیز در را باز کرد و از نصرت و علی خواست تا ماشین ها را به داخل حیاط بیاورند. علی به سمت ماشینش رفت. مهران هنوز در صندلی عقب خوابیده بود. علی کمی جلوتر رفت و وارد حیاط شد. نصرت جلوتر دور زد و برگشت. وارد حیاط شد. کامبیز در را پشت سر آنها بست و وارد خانه شد.
    علی موقع پیاده شدن از ماشین ، کمربند مهران را باز کرد. او را بغل کرد و مهران به محض بیدار شدن با غر غر گفت :
    -اِ ... ولم کن.
    علی موهای پسرش را کنار زد و گفت :
    -بابایی بیدار شدی ؟ رسیدیم خونه ی خاله فریبا.
    مهران خودش را در آغوش پدرش جا داد و مشتی بر پشت او زد و گفت :
    -میخوام بخوابم.
    علی درهای ماشین را بست. دزدگیر را زد. منتظر نصرت و کامبیز شد که به او برسند. صورت مهران را عقب آورد. به پسرش زل زد. گونه ی او را بوسید و گفت :
    -مهشیدم هست. یادت که نرفته ؟
    مهران فوراً هوشیار شد. با چشمانی باز پدرش را نگاه کرد. علی خندید و گفت :
    -الان میریم تو میبینیش.
    مهران در تلاش برای پایین آمدن از دست های پدرش بود. علی هم او را زمین گذاشت. کامبیز و نصرت به آنها رسیدند. مهران فوراً به سمت در دوید و مهشید را صدا زد. علی از او خواست که برگردد و به کامبیز سلام کند. ولی مهران گوش نکرد و با عجله به سمت در خانه رفت. کامبیز خندید و گفت :
    -چه مهشید و یادشه.
    علی هم با تعجب ابرویی بالا داد و گفت :
    -آره. خودمم موندم. اصن دلیل اصلی ِ اومدنش ، دختر تو بود.
    کامبیز خندید :
    -ولی من به این زودیا دخترمو شوهر نمیدم. کلی هم خواستگار داره ها. گفته باشم.
    با تعارف کامبیز به طرف خانه راه افتادند. علی دستش را پشت کامبیز زد و گفت :
    -نمیتونی به پسرم ندیش. به زورم که شده واسه مهران میگیرمش. از اولم به فریبا خانم گفتم. مهشید عروس خودمه.
    نصرت هم فقط آن دو را نگاه میکرد و در آخر جلوی در ورودی گفت :
    -ای بابا. ما که سن پسرمون به سن دخترت نمیخوره.
    هر سه خندیدند. کامبیز دوباره تعارفشان کرد که داخل شوند. نصرت به خاطر سنش اول وارد شد و علی و کامبیز هم به ترتیب وارد خانه شدند.
    صابر برای کشیدن سیگار به حیاط آمد. حیاط بزرگی که اطرافش شمشاد کاری شده بود. گل های رنگارنگ و قشنگی که وسط باغچه ی سمت راست قرار داشتند ، صابر را مجذوب خود کردند. جلوتر رفت تا آنجا قدمی بزند. پکی به سیگارش زد و دستی به شمشادها کشید. درخت اناری کنار شمشاد بود. دستی به تنه اش کشید. انارهایش کم و اکثراً چیده شده بودند. یکی بالاتر از همه قرار داشت. صابر سیگار را روی لبهایش نگه داشت و دستانش را دراز کرد تا انار را بردارد. به سختی توانست آن را بچیند. صدای علی را از پشت سرش شنید :
    -کمک نمیخوای ؟
    صابر انار به دست به علی نگاه کرد. سیگار را از کنج لبش برداشت و زیر پایش انداخت. با دمپایی آن را له کرد. لبخند کجی به علی زد و گفت :
    -این یکی و کامبیز یادش رفته بچینه.
    علی دود ناشی از سیگار صابر را با دست تکانی داد و گفت :
    -جالبه که این وقت سال هنوز انار دارن.
    صابر : اتفاقاً خوبه. واسه شب چله شون هست دیگه. تازه پاییزه بابا ... هنوز که زمستون و برف و سرما به اون شکل نیست.
    علی دستانش را در جیب شلوارش فرو برد و با کمی لرز گفت :
    -البته اینجا شماله ها. یه خرده بیشتر سرده.
    صابر خندید و علی دوستانه گفت :
    -چقدر سیگار میکشی آقا صابر ؟ سرطان ریه میگیری آ.
    صابر نفس عمیقی کشید :
    -ای بابا علی جان. انقدر فکرم شلوغه که همین سیگار آرومم میکنه.
    علی صادقانه جواب داد :
    -داری تلقین میکنی آ.
    صابر نگاهی به علی انداخت. نگاهی که میخواست نشان بدهد تو از مشکلات من چیزی نمیدانی. آهی کشید و گفت :
    -مشکلات کار و زندگی یه طرف ... بچه ها یه طرف ...
    علی پوزخندی زد :
    -شما که مشکل مالی نداری خدا رو شکر. ماییم که هشتمون گروی نهمونه.
    صابر دستی به شانه ی باجناقش زد و گفت :
    -ای بابا. پول و پله هم یه طوری مشکلات میاره. تو خدا رو شکر کن بچه هات ازت حرف شنوی دارن. حساب بردن بچه از پدر خیلی حرفه. الان حرف من یه ارزن واسه این پسر و اون دختر مهم نیست. اصن انگار نه انگار باباشونم.
    علی نگران گفت :
    -چرا ؟ فردین که پسر خوبیه. فرنازم که مثل خواهر کوچیکمه. خیلی دوستش دارم. دختر به این خوبی.
    صابر نچ نچی کرد :
    -نه بابا. اینا ظاهرشه. تو خونه ی ما خاک مرده ریختن. اگه یه درصد حرفی که من و نرگسم با هم نمیزدیم که هیچی. باز نرگس باهاشون جوره. من که هیچی.
    علی : آخه چرا ؟
    صابر : خودم اشتباه کردم. از اول درستشون نکردم.
    علی دلجویانه گفت :
    -مطمئنی همین بوده صابر جان ؟
    صابر خیره به علی منتظر جواب بود و علی گفت :
    -برادر من ... فقط این نیست. جو ِ خونه رو باید شاد کنی. باید با بچه ها کنار بیای. هرچند منم بعضی وقتا کوتاهی میکنم و نگین بهم میگه بینشون فرق میذاری. ولی واقعاً اینطوری نیست. یعنی ته دلم جفتشونو خیلی دوست دارم. به یه اندازه. ولی خوب اینو نباید هی پیش خودت بگی. البته من کمتر از اونم که شما رو نصیحت کنم. ولی از تجربه م با بچه هام میگم. من به شخصه لااقل روزی نیم ساعت با مهسا درساشو کار میکنم. حالا نمیگم شما برو با فرناز درس و مشق دانشگاهش و کار کن. تو زمینه ی خودش باهاش باش. بذار فکر کنه باباش حواسش به کارای اون هست. واسه تو مهمه. نه اینکه خودت پیش خودت بگی آ. نه ... باید گاهی به زبون آورد صابر جون. باید عملی یه کاری بکنی که بفهمن واسه ت مهمن. که بفهمی واسه شون مهمی.
    صابر با دلخوری گفت :
    -این همه خرجی دارن. پول و پَله. خونه ی خوب ، زندگی خوب ، همه چی. هر کدوم یه ماشین. تازه من بابت ماشین فردین نمیخواستم پول بگیرم. خودش داره قسطی بهم میده. من که ...

    علی حرف صابر را قطع کرد :
    -نه آقا. اینا نه. اینا که مالیه. بحث مالی که باید تأمین بشه ، هیچ ... قضیه ی عاطفی هم هست. بچه هات کمبود و کم و کسری تو زمینه ی مالی ندارن. ولی تو زمینه ی عاطفی چی ؟ فرناز و فردین چند بار باهات درد و دل کردن ؟
    صابر به فکر فرو رفت و چیزی نگفت. علی لبخندی زد و گفت :
    -کاش اونا هم باهاتون می اومدن. جاشون خالیه.
    صابر آهی کشید :
    -نیومدن دیگه. بس که من پیششون گنده دماغ و بداخلاقم.
    علی خندید :
    -بیخیال. درست میشه. ایشالا سری بعد چهار نفری میاین.
    صابر لبخند زد :
    -ایشالا
    در همین لحظه صدای کامبیز آمد. کامبیز جلوی در ورودی بود و با خنده گفت :
    -بابا دمتون گرم. شما دو تا که ما رو تنها گذاشتین رفقا. حالا درسته شوهر دختر خاله ی همسران گرامتون هستیم. ولی قرار نیست تحویلمون نگیرین آ. تنها تنها حرف میزنین ؟
    نصرت هم از پشت سر کامبیز را هل داد. خندید و گفت :
    -چقدر حرف میزنی تو ؟
    کامبیز هم نصرت را هل داد و گفت :
    -حالا فکر نکن چون هم کلاسی قدیمی هستی ، زورم بهت نمیرسه ها.
    علی و صابر خندیدند. نصرت کفش هایش را پوشید و گفت :
    -بریم یه دوری بزنیم ؟
    علی و صابر با سر حرف او را تأیید کردند. کامبیز هم از آنها خواست تا صبر کنند که لباس هایش را بپوشد و آماده شود.
    دقایقی بعد چهار نفری از در خانه بیرون آمدند و خنده کنان در کوچه باغی یکی از شهرستان های خوش آب و هوای شمال مشغول قدم زدن و گفتگو شدند.

    سفره ی شام چیده شده بود. مردها بالای سفره را اشغال کرده بودند. محمد در کنار پدرش نشست. خانم ها هم گوشه ی دیگری از سفره را گرفتند. علی خودش را جابجا کرد و روبروی نگین نشست. کامبیز به شوخی گفت :
    -چیه ؟ دو دقیقه نتونستی تو جمع ما مردا باشی ؟
    علی خونسرد گفت :
    -تو جمعتون که هستم. ولی رو به روی خانمم نبودم.
    همه خندیدند و نصرت گفت :
    -میبینم که هنوزم زن ذلیلی علی جون
    نگین لبخند رضایت مندی به علی زد و بعد به نصرت چشم غره رفت. نصرت هم این حرکت را بی جواب نگذاشت :
    -اُه اُه چه نگاهی هم میکنه آبجی ِ ما.
    صابر هم برای خودش سالاد کشیده و مشغول خوردن بود. نرگس در حال کمک به فریبا برای آوردن غذا بود. نگین هم بعد از چیدن ظرفها ، به همراه مهسا به آشپزخانه رفت تا ظرف های خورشت و پلو را بیاورد.
    تقریباً همه چیز آماده بود تا همه یک خورشت آلوی خوش رنگ و خوشمزه را بخورند. در گیر و دار تعریف کردن دست پخت فریبا ، ناگهان زنگ خانه به صدا درآمد. نصرت سبزی در دهان به ملیحه نگاه کرد. ملیحه در دستش پیاله ی ماست بود. مهسا متعجب به پدر و مادرش که تازه میخواستند غذا خوردن را شروع کنند ، نگاه کرد. کامبیز هم با اشاره ی چشم رو به فریبا گفت :
    -کیه ؟
    فریبا شانه ای بالا انداخت که یعنی :
    -نمیدونم.
    کامبیز از جایش بلند شد. همانطور که به طرف در میرفت ، گفت :
    -شما بفرمایید. من الان میام.
    نصرت آرام گفت :
    -کامبیز زن دوم داره فریبا ؟
    فریبا خندید و گفت :
    -نه والا. من که بی خبرم.
    علی اضافه کرد :
    - شما که نباید خبر داشته باشی فریبا خانم. همیشه آقایون بی خبر یه سری کارا میکنن.
    نصرت هم با خنده حرف او را تأیید کرد. نرگس طعنه زد :

    -مردا همه شون عین همن.
    نصرت حرفی نزد. صابر هم سکوت کرد. ولی علی گفت :
    -من که مخالفم نرگس خانم.
    نگین به طرفداری از خواهرش گفت :
    -شماها پاش بیفته خیلی راحت میرین زن دومو میگیرین. منتهی روتون نمیشه با این سن و سال.
    نصرت فوراً گفت :
    -من که جوونم.
    علی با خنده گفت :
    -منم.
    صابر در حالی که سالاد میخورد ، گفت :
    -منم که بزرگ ِ اینام.
    ملیحه لب به دندان گرفت :
    -اِوا نصرت ؟
    نگین هم آرام گفت :
    -علی ؟!
    نرگس با پوزخند گفت :
    -صابر هم که همیشه از این حرفا میزنه. چیز تازه ای نیست.
    فریبا خندید و گفت :
    -ای بابا. حالا جای شام خوردن ، این چه حرفیه میزنین ؟
    محمد و مهسا در سکوت فقط آنها را تماشا میکردند. مهران هم درگیر پیدا کردن هسته ی آلو بود. هر از گاهی هم به مهشید نگاه میکرد و لبخند میزد. مهشید هم فقط نگاهش میکرد و چیزی نمی گفت.
    سکوت حکم فرما شده بود که کامبیز وارد شد. در را بست و به طرف سفره آمد. سر جایش نشست و مشغول کشیدن غذا شد. فریبا نگاهی به او انداخت و آرام گفت :
    -کی بود ؟

    کامبیز سرش را به علامت منفی تکان داد :
    -هیچ کس.
    فریبا : وا ... الکی زنگ زدن ؟
    کامبیز : شاید گربه بوده.
    نصرت با دهان پر گفت :
    -دکش کرد. دید زن اولش و کلی فامیل هستن ، جرئت نکرد بیاد تو.
    ملیحه با شرمندگی گفت :
    -آقا نصرت دهن پر صحبت نکن.
    علی با خنده اضافه کرد :
    -خوب تعارفش میکردی بیاد تو.
    کامبیز که در جریان نبود ، مدام میگفت :
    -چی ؟ کی ؟ کیو میگی ؟
    بقیه فقط می خندیدند. نصرت دوباره گفت :
    -حالا چند تایی هست مهرش ؟
    علی به نصرت جواب داد :
    -نه بابا این مهریه نمیده که. از اون موذماراست.

    کامبیز فقط آن دو نفر را نگاه میکرد و کاملاً گیج بود. نصرت از فرصت استفاده کرد و ضربه ی نهایی را زد :
    -حالا به فریبا گفتی ؟
    فریبا از خنده سرخ شده بود. مهران و مهشید هم با خنده ی بزرگترها ، بی جهت می خندیدند. مهران قهقهه میزد و مهشید از خنده ی او به خنده افتاده بود. با هر جمله ی نصرت و علی ، مهشید و مهران فوراً می خندیدند. مهسا به پای مهران زد و گفت :
    -یواش تر ... خفه شدی. اول غذاتو قورت بده بعد بخند.
    ولی مهسا هم دست کمی از مهران نداشت و می خندید. چند باری هم غذایش را نتوانست بخورد و قاشق از دستش افتاد.
    کامبیز که داشت کلافه میشد ، گفت :
    -بابا به منم بگین موضوع چیه ؟
    صابر خیلی خونسرد در حالی که همراه غذایش پیاز میخورد ، گفت :
    -هیچی آقاجون. دارن در مورد خانم دوم شما صحبت میکنن. میگن دم در دکش کردی رفت.
    نصرت : ای بابا ... صابر جان لو نمیدادی دیگه.
    محمد رو به صابر گفت :
    -ای بابا عمو صابر تازه داشتیم می خندیدیم.
    فریبا همچنان در حال خندیدن بود که کامبیز به او گفت :
    -والا اگه میدونستم انقدر از اینکه زن دوم میگیرم خوشحال میشی ، یکی دیگه هم میگرفتم.
    فریبا فوراً رنگ عوض کرد و گفت :
    -اِوا چی شد ؟
    عکس العمل او آنقدر ناگهانی و جالب بود که همه خندیدند. حتی کامبیز هم زیر خنده زد و گفت :
    -هیچی بابا شوخی کردم. الان منو میکشه.
    نصرت : فاتحه
    علی : کارت تمومه.
    کامبیز خط و نشان کشید :
    -حالا وایسین. نوبت منم میشه. ببین یه روز نیومده دارین میونه ی من و زنمو خراب میکنین. دارم براتون.
    نصرت : هیچ کاری نمیتونی بکنی.
    از خنده ها کم شد که صدایی به گوش جمع رسید. چند باری با سنگ به شیشه ی خانه ضربه خورد. فریبا با نگرانی گفت :
    -صدای چیه ؟

    کامبیز بی خیال گفت :
    -صدایی نیومد.
    صابر : چرا بابا ... انگار یکی داره میزنه به شیشه.
    کامبیز : من که چیزی نشنیدم.
    نصرت : نه بابا منم شنیدم. بریم بیرون ببینیم کیه ؟
    فریبا : حالا شامتو بخور نصرت.
    نصرت : خوردم. دستت درد نکنه. خیلی خوشمزه بود.
    فریبا : نوش جان
    بقیه هم به ترتیب از فریبا تشکر کردند که فریبا یک جا جواب همه ی آنها را داد.
    در ِ ورودی خانه به صدا درآمد. کسی به در میزد. کامبیز همچنان خونسرد نشسته بود. فریبا به در نگاه کرد. سایه ی کسی هم پشت در دیده میشد. به پهلوی کامبیز زد و گفت :
    -خوب برو ببین کیه.
    کامبیز میخواست بلند شود که نصرت زودتر رفت و در را باز کرد. فریبا لب به دندان گرفت و با ناراحتی به کامبیز گفت :
    -چرا اینطوری میکنی تو ؟
    کامبیز آرام گفت :
    -هیس. خودت الان میفهمی.

    نصرت در را باز کرده بود ولی کسی را پشت آن ندید. به طرف جمع برگشت و گفت :
    -هیچ کس نیست.
    علی با تعجب گفت :
    -روح دارین تو خونه تون ؟
    کامبیز خیلی جدی گفت :
    -نه والا
    نصرت : پس این سر و صدا از چیه ؟
    ملیحه با نگرانی به نصرت که جلوی در بود ، نگاه میکرد. حواسش به پشت سر نصرت هم بود که مبادا کسی سراغ شوهرش بیاید.
    نرگس که ساکت تر از بقیه بود ، گفت :
    -یه صلوات بفرستین شاید از ما بهترونن.
    فریبا خنده اش گرفته بود. ولی خودش را کنترل کرد :
    -وا ... از ما بهترون میان سراغ ما نرگس جان ؟

    نرگس : خوب شاید بیان. دست من و شما که نیست.
    نگین رو به نصرت گفت :
    -حالا برو بیرون یه دور بزن ببین کسی رو میبینی ؟
    نصرت باشه ای گفت و بیرون رفت. علی هم بلند شد و گفت :
    -من برم ببینم از ما بهترون بچه ی ما رو نفله نکنن.
    کامبیز از جایش بلند شد. محمد هم پشت سر او به راه افتاد. مهسا و محمد با شوق و ذوق گفتند :
    -ما هم میریم.
    مهران و مهشید هم غذایشان را نصفه رها کردند و بلند شدند. جیغ زنان به سمت آنها رفتند. علی یک لحظه ترسید و برگشت :
    -چی شده ؟



    همه خندیدند و مهسا گفت :
    -هیچی این دو تا بودن بابا.
    علی نچ نچی کرد و گفت :
    -حالا چیه همه پا شدین ؟
    فریبا : ای بابا ... حالا یه صدایی بود. همه نصفه غذاشونو گذاشتن رفتن.
    نگین : نه بابا قربونت برم غذا رو خوردیم که.
    فریبا : آخه کم کشیدین.
    نرگس مشغول جمع کردن ظرفها شد و گفت :
    -نه بابا فریبا جان. خیلی هم خوشمزه بود. دستت درد نکنه.
    صابر هم بلند شد و روی یکی از مبل ها نشست. از فریبا بابت غذا تشکر کرد. نگاهی هم به بقیه که بیرون بودند ، انداخت. خنده ی کوتاهی کرد و گفت :
    -چه فیلمی شده امشب.
    نگین : آره. حالا تهش چی بشه خدا میدونه.
    نصرت به وسط حیاط رفته بود. دست به کمر ایستاده بود و اطراف را نگاه میکرد. ولی کامبیز جلوی در ایستاد و بی خیال به اطراف نگاه گذری می انداخت. نصرت داد زد :
    -آقا جنه کجایی ؟!
    مهسا که مشتاق شده بود ، جلوتر رفت. علی دستش را گرفت و جدی گفت :
    -تو کجا ؟
    مهسا : منم میخوام برم پیش دایی.
    علی : نمیخواد. همین جا باش.
    محمد با خنده گفت :
    -عمو شما هم فکر کردی واقعاً جنه ها.
    علی لبخند کمرنگی زد :
    -حالا جن هم نباشه ، دزد که میتونه باشه. شما همین جا بمونید.
    مهران از پشت مهسا داشت اطرافش را نگاه میکرد. مهشید کمی جلو رفت. مهران فوراً دستش را گرفت و گفت :
    -تو همین جا باش.
    مهشید ناله کرد :
    -اِه ...
    مهران به او اخم کرد. محمد که در حال تماشای این صحنه بود ، زد زیر خنده و کامبیز هم با لبخند به رفتار آن دو نگاه کرد. خونسرد به دیوار تکیه داده و دست به سینه ایستاده بود. مهسا نگاه متعجبی به او کرد :
    -عمو کامبیز شما چرا وایسادی ؟
    کامبیز : والا عمو جون من که میگم هیچی نیست. اینا الکی شلوغش میکنن.
    صدای دیگری از انتهای باغ به گوش رسید. نصرت فوراً بالا پایین پرید :
    -جنه اومد. رو کرد خودشو.
    علی زد زیر خنده و گفت :
    -خدا نکشه تو رو. جن کجاست بابا ؟ من که میگم دزده.
    و دو بار داد زد :
    -آقا دزده ؟ آقا دزده ؟
    نصرت با تمسخر نگاهش کرد :
    -بابا علی جون ، دزدش زن نیست که. مَرده. مردا معمولاً دزد میشن. بعد اونطوری که صداش میکنی ، بیشتر مشتاق میشه بمونه و یه چی بدزده. پیش خودش میگه از اینا که بخاری بلند نمیشه. بذار بیشتر بمونم.
    علی نچ نچی کرد :
    -حالا تو برو همون از ما بهترونتو پیدا کن.
    از سمت چپ حیاط صدای دیگری به گوششان رسید. قسمت چپ حیاط ، خلوت تر بود. کمی دیوار چیده شده بود. ولی بلوک های بالای آن هنوز کامل نبودند. علی سری از تأسف تکان داد :
    -بیا آقا کامبیز ... وقتی میگم این قسمت حیاطت چرا اینطوریه و کاملش نمیکنی ، میگی لازم نیست. همین دیوار ناقصت باعث شد دزد بیاد تو خونه دیگه.
    کامبیز : من که هنوزم میگم دزد نیست.
    ولی ناگهان دزدگیر یکی از ماشین ها به صدا در آمد.
    علی فوراً به طرف ماشینش رفت. صدا از ماشین او بود. فوراً خم شد و زیر ماشین را نگاه کرد. با اینکه تاریک بود ولی سعی کرد تا واضح ببیند. به نظر کسی آنجا نبود. کامبیز به گوشه ی حیاط رفت. چراغ سمت چپ را هم روشن کرد. نور سفیدی در گوشه ی حیاط ، توجه مهسا را به خودش جلب کرد. همه به نوعی در حال گشتن در حیاط بودند. نصرت اجنه را صدا میزد. علی دنبال دزد میگشت. کامبیز فقط در حیاط قدم میزد. مهران و مهشید هم گاهی فقط جیغ می کشیدند و بقیه را به خنده می انداختند. محمد هم جلوی در ایستاده بود و کاری نمیکرد.
    مهسا به طرف نور رفت. هرچه جلوتر میرفت ، واضح تر می دید. انگار پارچه ای باشد. وقتی نزدیکش رسید ، دستی به پارچه زد. ناگهان پارچه تکان خورد و مهسا جیغ بلندی کشید. توجه همه به آن طرف حیاط جلب شد. مهسا ترسید و عقب رفت. تقریباً از حال رفته بود. چون با تکان خوردن مجدد آن سایه ، روی زمین افتاد. علی دوان دوان به طرف دخترش آمد. وقتی جلوی او رسید ، به سختی از زمین بلندش کرد. با اینکه عصبانی به نظر می رسید ، مهسا را زود به داخل خانه برد. کامبیز جلوتر آمد و داشت می خندید. مهران و مهشید هم در حال خنده بودند. محمد اخم کرده بود. نصرت هم با خنده گفت :
    -تو که همه ی ما رو ترسوندی. ولی تئاتر ضایعی بودا. بدجوری گند زدی.
    کامبیز : منم بهش گفتم اینطوری نکن یکی سکته میزنه. گوش نکرد.
    نصرت : حالا بیاین بریم تو.
    کامبیز با خنده گفت :
    -فقط علی و مهسا تو رو نبینن. چون همین الانم خونت حلاله.
    مهران در حال خنده گفت :
    -الان مهسا سکسکه میکنه.
    کامبیز به طرف مهران برگشت :
    -سکته عمو جون. ولی خدا اون روز و نیاره. نه چیزیش نیست. یه کم حالش بد شد.
    مهران همچنان می خندید :
    -سکسکه !!
    مهشید هم فقط قهقهه میزد و نامفهوم میگفت :
    -ستسته !!
    نصرت پوفی کشید و گفت :
    -پس چرا ماتت برده ؟ بیا بریم تو دیگه.

    فردین با سرعت به پشت مبل رفت. روی مبل هم نصرت نشسته بود. صابر با عصبانیت گفت :
    -دِ آخه اگه این بچه الان سکته میکرد چی ؟!
    علی دست به سینه ایستاده بود و نفسش را سنگین بیرون فرستاد. نگین هم سعی داشت لیوان آب قند را به زور به خورد مهسا بدهد. مهسا از خوردن امتناع میکرد ولی نگین با اخم گفت :
    -یعنی چی نمیخوام ؟ بخور الان ترسیدی. باید بخوری.
    مهسا با عصبانیت گفت :
    -نمیخوام. مامان گیر دادیا.
    فریبا هم با لبخندی بر لب رو به مهسا گفت :
    -بخور خاله.
    بعد رو به نگین اضافه کرد :
    -میخوای براش نبات بیارم ؟ شاید از آب قند خوشش نمیاد.
    مهسا دست فریبا را گرفت و گفت :
    -نه بابا نمیخواد. نبات میخوام چیکار ؟! خوب شدم.
    نرگس فقط با نگرانی به مهسا نگاه میکرد. شاید نمیدانست بیشتر نگران مهسا باشد یا نگران حرص و جوش صابر در قبال کار فردین ! ملیحه هم نظرش را داد :
    -مگه نترسیده ؟ نمک بهش بدین. واسه کسایی که میترسن ، نمک خوبه.
    فردین دستانش را به شانه ی نصرت زد و آرام در ِ گوش ِ او گفت :
    -دایی جون ِ مادرت حواست باشه ها. من وقتی بابام زیادی عصبیه ، نمیتونم کاریش کنم. مخصوصاً الان که مقصرم هستم. وگرنه وقتای دیگه حریفشم. الانو نه !
    نصرت آرام به فردین گفت :
    -خودت گند زدی ، خودتم درستش میکنی. الانم من دستشویی دارم.
    صابر در حال نصیحت کردن بود و فردین بی توجه به حرف پدرش ، در ِ گوش ِ نصرت گفت :
    -آخه دایی الان چه وقت دستشویی رفتنه ؟

    نصرت : تقصیر توی کُره بزه ! ما رو ترسوندی ، من دستشویی م گرفت.
    فردین : جون دایی حالا این یه بار و نرو.
    نصرت : نه اصن راه نداره جون ِ تو.
    فردین در حال چانه زدن بود که صدای صابر او را از جا پراند :
    -مگه با تو نیستم ؟ چی میگی در ِ گوش دایی ت ؟

    علی وارد بحث شد :
    -حالا بیخیال صابر جان. تموم شد رفت.
    صابر با همان اخم رو به علی گفت :
    -چی چی رو بیخیال ؟ شما چرا چیزی بهش نمیگی ؟ شاکی ِ اصلی شمایی.
    علی زیر لب گفت :
    -چی بگم ؟!!
    نگین با اخم از جایش بلند شد. به سمت فردین رفت که فردین فوراً گفت :
    -غلط کردم.
    نگین سر جایش ایستاد. دستانش را به کمرش زد و گفت :
    -بیام گوشتو بگیرم بپیچونم آدم بشی بچه ؟! خوب چه مرگت بود که صبح نیومدی ؟ حالا نصف شبی پاشدی اومدی که چی ؟!!!
    نصرت در حالی که انگشتان دستش را جلوی دهانش گذاشته بود ، گفت :
    -تازه سر شبه آبجی !!!
    فردین پقی زد زیر خنده. نگین با عصبانیت بیشتری به او خیره شد. فردین ترسید و زود خنده اش را فرو داد. نگین نفسش را بیرون فرستاد :
    -خیر سرت بزرگ شدی فردین. کم از این بچه بازیا دربیار.
    صابر ابرویی از تعجب بالا انداخت. کمتر کسی عصبانیت نگین را دیده بود. کامبیز با دست کفی داشت فردین را نگاه میکرد. البته کمی هم خنده اش گرفته بود. اما با شستن ظرفها ، خودش را مشغول کرده بود. فردین پوفی کشید و گفت :
    -به جان خودم هماهنگ شده بود. من با صاب خونه هماهنگ کرده بودم.
    فریبا فوراً گفت :
    -نه والا فردین جان. ما که خبر نداشتیم.
    نصرت : آقا ما بریم دستشویی.
    نگین : یه دقیقه وایسا ببینم نصرت ...
    فردین با دست شانه های نصرت را گرفته بود و اجازه نمیداد بلند شود. او را سر جایش نشاند. نصرت هم نچ نچی کرد و بالاجبار نشست. مهران و مهشید با تعجب به بزرگترانشان خیره شده بودند. فردین ابرویی بالا انداخت و گفت :
    -به جان خودم به آقا کامبیز گفته بودم. مدارکشم هست. بیرونه.
    فریبا به آشپزخانه نگاه کرد. کامبیز جلوی سینک ظرفشویی نبود. علی هم سر چرخاند و گفت :
    -پس کامبیز کو ؟
    فریبا شانه ای بالا انداخت :
    -نمیدونم والا. تا همین الان داشت ظرف میشُست.

    نصرت : آقا ما بریم دستشویی ...
    مهران از حرف دایی اش خنده اش گرفت. فردین هم او را دوباره روی مبل نشاند. مهران دوباره خندید و با خنده ی او ، مهشید قهقهه زد. نصرت دستهای فردین را گرفت و گفت :
    -دِ ول کن لامصب شاشم ریخت !

    همه با اینکه ناراحت و عصبانی بودند ، خنده شان گرفت. البته صابر به لبخندی اکتفا کرد. اما همچنان جلوی فردین و هر آن منتظر حمله به او بود. فردین هم ابتدا محکم با کف دست به پیشانی اش زد. ولی به محض چشم تو چشم شدن با پدرش ، فوری پشت سر نصرت پناه گرفت. این وسط فقط ملیحه شرمنده بقیه را نگاه میکرد. آرام با کف دست به صورتش زد :
    -وا خدا مرگم بده. نصرت این چه حرفیه میزنی ؟
    نصرت بی خیال گفت :
    -ول کن بابا جمع بی ریاست. خوب چیکار کنم داره ...
    علی جدی گفت :
    -اِ ... حالا ول کن توأم نصرت.
    نصرت مشغول تفسیر کردن شد :
    -بابا تو نمیدونی چه وضعیه که ... خودتو بذار جای من ...
    علی خندید و زیر لب گفت :
    -مسخره
    نگین برای عوض کردن جَو رو به فریبا گفت :
    -حالا یکی آقا کامبیز و پیدا کنه.
    نصرت فوراً گفت :
    -من هم میرم دنبال کامبیز ... هم یه سر به موال میزنم.
    دوباره همه خندیدند. فردین در تلاش برای نشاندن دایی اش بود که نصرت محکم دست های فردین را گرفت. فردین آخ ِ بلندی گفت و نصرت در حالی که دستش را می پیچاند ، گفت :
    -منو مسخره ی خودت کردی که چی ؟ اول که خواستی دختر خاله تو سکته بدی. حالا هم داری کلیه ی منو داغون میکنی. مگه ما مسخره تیم ؟ پسره یه کاره برگشته از تهران تو شب رونده اومده اینجا. خجالتم نمیکشه. اصن واسه چی اومدی ؟!!! چرا خواهرتو با خودت نیاوردی ؟ تو غیرتت قبول کرد خواهرت شب تو خونه بمونه توی لندهور سُک سُک کنی بیای شمال ؟! که من عکستو بگیرم ؟ با اون قیافه ی انترت !!!
    و رو به صابر گفت :
    -بد میگم صابر جان ؟
    صابر حرف نصرت را تأیید کرد و نصرت یکی پس گردن فردین زد.
    فردین شاکی گفت :
    -اِ چرا میزنی دایی ؟

    نصرت با عصبانیت ساختگی در حالی که به سمت در خروجی میرفت ، گفت :
    -حرف نزن. کُره بز
    صابر پوزخند زد :
    -نصرت جون اینطوری که میگی من میشم بز که !!
    نصرت همینطور که دست فردین را در دست خودش داشت و می پیچاند ، گفت :
    -اِ راست میگی. ببخشید از این به بعد بهش میگم کُره خر
    صابر خندید :
    -بدتر شد که.
    علی با خنده گفت :
    -برو که وقتی دستشویی داری ، مغزتم معیوب میزنه.
    نرگس با حالت قهر از جایش بلند شد و به حیاط خلوت کنار آشپزخانه رفت. نگین رد مسیر خواهرش را تعقیب کرد. مهسا هم کمی بهتر شده بود. ولی نگین و فریبا همچنان از او می خواستند سر جایش بنشیند. صابر نفسش را فوت کرد و دستی به شانه ی علی زد و گفت :
    -خلاصه شرمنده علی جون
    علی : نه بابا. این چه حرفیه ؟ اتفاقیه که پیش اومده.
    صابر سری از تأسف تکان داد :
    -ما که آخرم از کار این پسره سر در نیاوردیم !!

    ملیحه آهی کشید و گفت :
    -چمیدونم والا ... اینم از وضعیت داداشم. اصن آدم نمیدونه چی به این جوونا بگه ؟! یه کاره برگشته میگه من دختره رو میخوام. فک کن این همه دختر تو فامیل هست ، بعد این رفته از یکی خوشش اومده که دو سال از خودش بزرگتره.
    فریبا لب به دندان گرفت :
    -اِوا ... دو سال ؟ من گفتم لابد سه چهار ماه بزرگتره !!!
    ملیحه پوزخند زد :
    -نه قربونت فریبا جون. دختره همچین نشسته زیر پاش که اصن اینو خام و کور کرده. الان دخترا اینطوری شدن دیگه. زمان ما نیست که تا روز عقد رو حرف بابامون حرف نزنیم.
    مهسا با تعجب رو به مادرش گفت :
    -یعنی اون موقع هیچ کس رو حرف باباش حرف نمیزد ؟ مگه میشه مامان ؟
    نگین آهی کشید :
    -الانو نبین که بچه سالاریه. قدیما پدر سالاری بود مادر
    ملیحه به مهسا لبخند زد :
    -آره عزیزم. قبلنا خیلی اوضاع فرق میکرد. لااقل ما بیست و شیش هفت سال سنمون با تو فرق داره. اووووو همین تفاوت خودش چند نسله.
    نرگس فقط در سکوت سبزی پاک میکرد و حرفی نمیزد. فریبا لگن جلوی دستش را برداشت و گفت :
    -خوب به نظرم دیگه بسه. واسه فردا همین قدر خوبه. ببخشید تو رو خدا من سبزی پاک کرده آماده نداشتم. به شماها هم زحمت دادم. اصن میتونستیم فردا آش نخوریم. شماها هم تو زحمت نیفتین.
    نگین : وا ... یه چی میگیا فریبا. انگار غریبه ایم. خوب منم خیلی وقتا سبزی آش ندارم. حالا بچه ها هوس کردن فردا که داریم میریم جنگل آش هم بخوریم.
    نرگس : به نظر من که بارون میاد. هوا امروز داغون بود. چند بارم رعد و برق زد.
    فریبا لبخند زد :
    -شبا معمولاً اینطوری میشه نرگس جان.
    ملیحه : آره. شبای شمال همیشه همینطوریه. ولی روزاش خوبه. ایشالا که فردا هم هوا خوبه.
    فریبا به آشپزخانه رفت تا سبزی ها را بشورد. نگین هم لگن جلوی دستش را به آشپزخانه برد و به فریبا گفت :
    -پس چاقو هم بیار که خردش کنیم.
    فریبا خندید :
    -واه یه چی میگیا نگین. من سبزی خرد کنی دارم. دو دقیقه ای آماده میشه.
    نگین ذوق زده گفت :
    -خدا خیرت بده. گفتم الان به حمالیامون اضافه میشه.
    فریبا ریز خندید :
    -نه جون ِ تو. من که باهات تعارف ندارم. اگه نداشتم ، همه رو حواله میکردم سمتت خودت خردشون کنی.
    نگین : عجب نامردی هستی توآ ...
    فریبا به نرگس و ملیحه و مهسا نگاه کرد و پچ پچ کنان به نگین گفت :
    -بابا من روم نمیشه اینا رو جلوی ملیحه و نرگس بگم. مخصوصاً جلوی نرگس. هی میترسم بهش بربخوره. واسه همین تعارف تیکه پاره میکنم. وگرنه خودت که منو این همه ساله میشناسی. کجام اهل تعارفم ؟! کی تعارف کردم ؟
    نگین حرف فریبا را تأیید کرد :
    -آره والا راست میگی. چمیدونم. این خواهر منم اینطوریه دیگه. همین الانشم که کنار ملیحه نشسته ، داره زیر چشمی می پادش. با نصرت هم لام تا کام حرف نزده. فقط داره تحمل میکنه. اصن خودم موندم چرا اومد ؟!
    و آه بلندی کشید. فریبا دستش را روی دست نگین گذاشت و با آرامش گفت :
    -ایشالا که با هم آشتی میکنن. بذار فردا بریم جنگل. حالشون حسابی که اومد سرجاش ، یه کاری میکنم رو در رو بشن چهار کلمه با هم حرف بزنن و آشتی هم بکنن.
    نگین : خدا کنه اینطوری بشه.

    علی سبد در دست به سمت نصرت رفت. نصرت دو تا زیر انداز در دستانش بود. مدام از این درخت به آن درخت میرفت. علی هم پشت سرش به راه افتاده بود. مهران هم کلاهی حصیری بر سر داشت و هرجا که پدرش میرفت ، همراهی اش میکرد. بقیه هم با وسایل دیگر در تعقیب آنها بودند. بالاخره علی خسته شد و گفت :
    -بابا بسه چقدر ما رو میچرخونی ؟!!
    نصرت به عقب برگشت :
    -بابا یه جای خوب گیر نمیاد که. یا آشغال ریختن. یا پی پی کردن. یا شاخ و برگ اضافیه. یا تخته سنگه. یا ...
    علی حرف او را قطع کرد :
    -بسه. دنبال همون جا بگردی به نظرم بهتره.
    صابر در حالی که قابلمه ی آش را در دست داشت ، کنار درخت بلندی ایستاد و گفت :
    -آقا همین جا عالیه.
    نصرت نچ نچی کرد :
    -نه بابا کجاش عالیه ؟ من که خوشم نمیاد. چیه همه ش وز وز ِ حشره و ...
    بعد به نقطه ای خیره شد. علی رد نگاه نصرت را گرفت و گفت :
    -چیه ؟ باز چی دیدی ؟
    نصرت لب و لوچه اش آویزان شد و با انزجار گفت :
    -بیا ... دیدی گفتم !!
    کامبیز به آنها رسید. جلوی دستش نیمکتی بود. وسایل را روی نیمکت گذاشت. پتویی را که با خودش آورده بود ، روی وسایل گذاشت. دست به کمر ایستاد و گفت :
    -چی شده ؟
    نصرت غر غر کرد :
    -آقا اینجا لونه ی ماره.
    کامبیز خندید و گفت :
    -لونه ی مار کدومه بابا ؟ اینجا رو من هر هفته میام.
    نصرت فوراً گفت :
    -با کی میای ؟ با زن دومت ؟ جون من راستشو بگو. الان که فریبا نیست.
    علی خندید :
    -بس کن نصرت !!
    صابر : بابا لونه ی مار ترس نداره که. تازه ترسم داشته باشه ، آدم قیافه ش نباید مثل تو بشه که. الان تو بیشتر حالت به هم خورده تا اینکه بترسی !!
    نصرت با همان قیافه گفت :
    -آخه من کلاً از مار بدم میاد. این لونه هه هم بدجور مشکوک میزنه.
    فردین و محمد هم مثل آنها وسیله در دست رسیدند. محمد کتاب هایش را در دستش گرفته بود. عینکش را روی چشمانش جابجا کرد که فردین با پوزخند گفت :
    -نچایی یه وقت تو این هوا پسر دایی !!
    محمد لبخندی زورکی زد :
    -نه. سرد نیست.
    ولی صدایش می لرزید. فردین خندید. محمد همچنان جدی به نظر می رسید. به سمت نیمکت رفت و وسایلش را روی آن گذاشت. فردین هم به طرف دایی اش رفت و گفت :
    -بساط قلیونم بیارم ؟!
    صابر در حال پهن کردن زیر انداز بود. علی هم به کمکش رفت. وقتی زیر انداز را پهن کردند ، با چشم دنبال مهران گشت. وقتی از بودن ِ او در کنار خودش مطمئن شد ، فقط به گفتن یک جمله اکتفا کرد :
    -دور نری بابا گم میشی.
    و با اخم به فردین نگاه کرد. فردین و نصرت در حال حرف زدن بودند. نصرت چیزی در ِ گوش او گفت. فردین خندید و به سمت ماشینش رفت. علی کمی نزدیک شد و گفت :
    -حالا این یه چی گفت. تو باید تشویقش کنی قلیون بیاره تو جمع ؟!

    نصرت : ای بابا ، حالا که طوری نمیشه علی جون. رو نیمکت میشینیم که از جمع دور باشیم. خوبه ؟
    علی : من میگم چرا قلیون میاره ، تو میگی رو نیمکت میشینیم ؟ بعضی وقتا اصن به سن و سالت شک میکنم نصرت.
    نصرت چشمکی زد :
    -ببین یه دو کام قلیون به این جمع بر نمیخوره. کسی که ناراضی نیست !
    علی : فعلاً که من ناراضی ام.
    نصرت پوفی کشید :
    -از دست تو ... اصن تو ما رو نبین. اون ماره رو ببین که از تو سوراخش میخواد بیاد بیرون.
    علی با بدخلقی گفت :
    -همه چیو به مسخره میگیری تو
    نصرت خندید و گفت :
    -بیخیال بابا جوش نزن علی جون. خدایی نکرده میفتی سکته میکنی فدای سر ِ خونواده ت میشی. آبجی من تو جوونی بیوه میشه. هیچکس نیست خرجشو بده. اونوقت مجبور میشه یارانه بگیره بده به بچه هاش که نون شب داشته باشن. وگرنه که تو این دوره زمونه کی یه شغل پر درآمد و خوب به یه بیوه میده ؟ تازه اگه بدن !! رسمی نمیشه که. قراردادیه آقاجان. قراردادی. حالا یارانه چی ؟ هیچی ... هی میگن معوقه ست معوقه ست و میدیم. آخرم نمیدن. تو رو خدا میبینی ملتو چطوری میدوئونن ؟
    علی : من یه کلمه گفتم قلیون نیارین ، ببین چقدر زدی تو جاده خاکی ؟!
    نصرت : نه آخه بحث مردنت پیش اومد و گفتم دیگه.
    علی : دور از جونم البته !!!
    نصرت گونه ی علی را آرام کشید :
    -آره قربونش. دور از جونت. ایشالا تنت سالم باشه. حقوق خودتو بگیری. انقدرم لنگ یارانه نمونی !
    علی : از دست تو !
    نصرت : ما اینیم دیگه.

    علی از تأسف سری تکان داد و به سمت وسایل رفت. نصرت هم نفس عمیقی کشید و لبخند زد. با چشم به دنبال فردین گشت. دقایقی بعد فردین با یک جعبه شیرینی در دست راست و قلیان در دست چپ به سمت جمع آمد. قلیان را روی نیمکت گذاشت. شیرینی را باز کرد و با صدای بلند رو به همه که تازه نشسته بودند ، گفت :
    -و اینک ... من ... فردین فرخی ... جوانی از دیار شرق ... با سعی و کوشش فراوان توانستم اولین شرکت مستقل خود را رسمی کنم.
    نصرت با صدای بلند گفت :
    -به به ماشالا ... مبارکه
    کامبیز سوت زد و گفت :
    -دست بزنید براش.
    همه دست زدند. نرگس با افتخار فردین را نگاه میکرد. نگین و ملیحه هم لبخند زدند و تبریک گفتند. هرچند نگین کمی سرد تبریک گفت. مهران فوراً از جایش بلند شد و به سمت فردین رفت. سرش را بالا گرفت و با التماس گفت :
    -من شیرینی میخوام. من شیرینی میخوام.
    فردین جعبه را پایین آورد تا مهران شیرینی بردارد. نگین و علی از مهران میخواستند که شلوغ نکند ولی مهران با ولع در حال تماشای شیرینی ها بود. چشم هایش برقی زد و گفت :
    -چقدر خوشگلن. همه شونو میخوام.
    علی : نه فقط یکی.
    مهشید آهسته به سمت جعبه ی شیرینی آمد. با مظلومیت مشغول تماشای آنها شده بود. موهای پریشان و خرمایی اش به اطراف ریخته بودند. لبهایش را غنچه کرده و مشغول تماشای بقیه بود. مهران با اخم رو به علی گفت :
    -اینا که زیاده. ماها کمیم. من میدونم نفری سه تاست.
    علی : باشه بابا هرچقدر میخوای بردار. ولی مواظب باش کثیف کاری نکنی.
    نگین وارد بحث شد :
    -نه بابا چی میگی علی ؟! یعنی چی هرچقدر میخوای بردار ؟!!!
    بعد با تهدید به مهران گفت :
    -مهران یکی برمیداریا. من که میدونم. همون یه دونه شم نمیتونی بخوری.
    نرگس با دلسوزی گفت :
    -خوب بذار بچه چند تا برداره. این همه شیرینی هست. چیزی نمیشه که.
    نگین : آخه نمیدونی که نرگس. الکی کثیف کاری میکنه. مخصوصاً شیرینی تر که میماله به لباساش.
    مهران در همان حالتی که شیرینی برمیداشت ، به حرفهای مادرش هم گوش میداد. آخر هم دست کثیفش را به لباسش مالید که داد نگین بلند شد :
    -دیدی گفتم خودتو کثیف میکنی ؟!!
    مهران با ترس مادرش را نگاه کرد. نگین دست هایش را به سمت مهران دراز کرد و با اخم گفت :
    -بیا اینجا ببینم همه شو مالیدی به پیرهنت.
    علی نچ نچی کرد و فقط نگین را تماشا میکرد. اما حرفی نزد. نفس عمیقی کشید. متوجه نگاه فردین شد که جعبه را به سمت او گرفته بود. با خوشرویی یک شیرینی از جعبه برداشت و به فردین تبریک گفت. فردین جلوتر رفت تا به پدرش تعارف کند ، اما صابر دست به شیرینی نزد. فردین هم سرسری از جلوی او عبور کرد. علی که حواسش بود ، گفت :
    -آقا صابر این شیرینی خوردن داره ها.

    نرگس که کنار صابر نشسته بود ، با پشت دست ، جعبه را به سمت صابر هل داد. فردین هم دوباره به ناچار جعبه را جلوی صابر گرفت. در چشمان ِ هم نگاه نمی کردند ولی فرصت مناسبی برای آشتی کنان بود. صابر دوباره گفت :
    -میل ندارم.


    علی شیرینی را برداشت و گفت :
    -من بهش میدم.
    فردین فقط پوزخندی زد و چیزی نگفت. کامبیز دستی به شانه ی فردین زد و گفت :
    -آفرین به تو جوون.
    نصرت با دهان پر گفت :
    -پس بگو دیشب چرا ما رو فیلم کردی !!! نگو آقا میخواسته خیر سرش ما رو سورپرایز کنه.
    فردین با خنده گفت :
    -آره دیگه. تو هنوز منو نشناختی دایی ؟
    نصرت آرام گفت :
    -زهرمار و آره. پدرسوخته.
    کامبیز که شنیده بود ، خندید. نصرت چپ چپ او را نگاه کرد و گفت :
    -به خطر افتادن سلامتی من کجاش خنده داره ؟
    کامبیز : واسه چی سلامتی ِ تو ؟
    نصرت : عمه ی من بود دیشب دستشوییش گرفته بود ؟!
    مهران با شنیدن این حرف بلند شروع به خنده کرد. نگین هم از او خواست تا بلند نخندد. مهران از قصد به مادرش نگاه کرد و بلند بلند شروع به خنده کرد. نگین جلوی دهان او را گرفت و گفت :
    -زشته. میگم اینطوری نخند.
    نصرت به روی مهران خندید و گفت :
    -قربون اون خنده ی قشنگت بره دایی. چیکارش داری نگین ؟ بذار بخنده بچه. الان که بچه ست میتونه بخنده. بعداً که بزرگ شد و فهمید زندگی یعنی چی ، نمیتونه یه کلمه بخنده !!
    نرگس زیر لب گفت :
    -آره. زندگی خیلی سخته.
    ملیحه شنید. برگشت و نرگس را نگاه کرد. ولی نرگس به روی خودش نیاورد و مشغول خوردن شیرینی ِ پسرش شد.
    نگین برای آرام کردن جو گفت :
    -زندگی که سخت نیست نصرت ... ما سختش میکنیم.
    نرگس این بار بلند گفت :
    -ما هم سختش نکنیم ، بقیه سختش میکنن.
    نصرت با گوشه ی چشم نرگس را نگاه کرد و حرفی نزد. نگاهش به صابر افتاد. صابر سرش را به مفهوم نبودن ِ مشکل بالا برد و آرام به نصرت فهماند :
    -بیخیال !
    فردین جلوتر رفت و جعبه را جلوی مهسا نگه داشت. مهسا بدون آنکه او را نگاه کند ، گفت :
    -نمیخورم.

    فردین زیر چشمی نگاهش کرد. شال آبی رنگی به سر داشت. مانتوی آبی آسمانی و شلوار جین آبی رنگی را هم به تن کرده بود. ست ِ آبی رنگی که در نگاه فردین جالب به نظر رسید. چشم هایش مثل همیشه درخشش خاصی داشتند و سیاهی آن پیدا بود. فردین همچنان اصرار به تعارف کرد :
    -بخور نمک نداره.
    مهسا چیزی نگفت. ملیحه یکی از شیرینی های تازه را برای مهسا برداشت و گفت :
    -تو برو فردین جان. من براش برداشتم.
    فردین رفت و مهسا رویش را برگرداند. رو به ملیحه کرد و آرام گفت :
    -نمیخوام زن دایی. اگه میخواستم که برمیداشتم.
    ملیحه چشمکی زد :
    -بخور مهسا جان. دلخور نباش. یه چیزی بود تموم شد دیگه.
    فردین به سمت محمد رفت. محمد سرش در کتاب بود. سنگینی نگاه فردین را حس کرد. سرش را بالا آورد. فردین سرش را جلو آورد و به شیرینی های داخل جعبه اشاره کرد و گفت :
    -شیرینی شرکته.
    محمد بینی اش را خاراند :
    -نمیخورم. ممنون
    فردین تک سرفه ای کرد که محمد مجبور شد دوباره به او نگاه کند. با چشمک به شیرینی اشاره کرد :
    -میگم بخور. ناز نکن آقای مهندس.
    محمد با کتاب و خودکار در دست به طرف جعبه آمد که فردین فوراً گفت :
    -اول این دفتر دستکتو بذار زمین ، بعد شیرینی رو بردار. حالا یه ثانیه اگه اینو ول کنی ، شریف فرار نمیکنه.
    محمد گیج گفت :
    -هان ؟
    فردین : هیچی بابا. شیرینیتو بردار بچه جان.
    محمد با چنگال داخل جعبه ، یک شیرینی را به زحمت و با کلی انداختن داخل جعبه برداشت. فردین هم آخر سر کلافه گفت :
    -بابا خودتو نمودی که !
    محمد شیرینی را در کف دستش گذاشت. لب هایش را روی هم گذاشته بود و مظلومانه فردین را نگاه میکرد. انگار که کار بدی انجام داده باشد. فردین خندید :
    -نترس دعوات نکردم. خوب دیگه نمیخوری ؟ من برم ؟
    محمد سری تکان داد و فردین با خنده از جلوی او کنار آمد. به محض اینکه به طرف جمع برگشت ، مهران به سمت او رفت و درخواست یک شیرینی دیگر کرد. نگین باز هم مهران را شماتت کرد. فردین این بار جعبه را بالا گرفت و به مهران اجازه ی برداشتن نداد. با چشم هایش به مهشید اشاره کرد. مهران فوراً مهشید را نگاه کرد که فردین گفت :
    -ببین ... از اون یاد بگیر. نصف توئه. ولی عین آدمای متشخص واستاده من براش تعارف کنم. چون خانمه. هولم نمیزنه.
    فردین به طرف مهشید رفت. جلوی او زانو زد. جعبه ی شیرینی را به طرفش گرفت و گفت :
    -کدومشو میخوای خانم خوشگله ؟!
    مهشید انگشت اشاره اش را به سمت دهانش برد و مشغول فکر کردن شد. مهران خودش را نزدیک کرد و گفت :
    -من میدونم از این ناپُلیا میخواد.
    کامبیز با خنده گفت :
    -عمو جون ناپُلی نه ! ناپلئونی. قربون اون بابای بی سوادت برم که یه اسم شیرینی بهت یاد نداده.
    علی چوب در دست از فاصله ی دورتری که نسبت به جمع داشت ، گفت :
    -به جای اینکه از من و یاد دادن یا ندادن اسم شیرینی به بچه م گله کنی ، بیا دنبال چهار تا چوب بگرد واسه آتیش !
    کامبیز همانطور که از جایش بلند میشد ، گفت :
    -ای به چشم.

    ویرایش توسط zahra2010 : 2013.03.24 در ساعت 17:52
  10. #8
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    خنده های بی وقفه ی مهران و مهشید روی اعصابش خط می کشیدند. وقتی هم مهران روی دنده ی خنده می افتاد ، ساکت نمی شد و مدام قهقهه میزد. مهسا همینطور عصبانی دنبال آنها میرفت و غر غر میکرد. مهران به تذکرات خواهرش گوش نمی داد. با عجله می دوید و غش غش می خندید. مهشید هم او را دنبال میکرد. مهسا مجبور میشد کمی سرعتش را زیاد کند تا آنها گم نشوند. دست هایش را در جیب کاپشنش فرو برد و به طرف آنها رفت. قصد داشت این بار آنها را از ادامه ی مسیرشان منصرف کند تا دیگر به وسط جنگل نروند. مهسا به آن دو وروجک رسید. دست های مهران را گرفت و گفت :
    -دیگه جلوتر نرو. جنگله. خطر داره.
    مهران در تلاش برای جدا کردن دست هایش از دست خواهرش بود. ولی موفق نمی شد. مهسا زیپ کاپشن مهران را بالا داد و گفت :
    -مگه مامان نگفت سرده ؟ چرا زیپتو باز کردی ؟
    صورت مهران قرمز شده بود. نفس نفس میزد. آب از بینی کوچکش خارج شده بود. با پشت دست بینی اش را تمیز کرد. مهشید فوراً گفت :
    -اَیـــــــی !!!
    مهسا دستمال کاغذی را جلوی بینی مهران گرفت و گفت :
    -دماغتو پاک کن دماغو !!
    مهران زبان درازی کرد :
    -خودتی دماغو
    و باز به راه افتاد. همینطور می دوید و توجهی به پشت سرش نداشت. مهسا هم به اجبار به دنبال او رفت تا برش گرداند. از مهشید خواست تا سرجایش بماند. سکوت ترسناکی در سراسر جنگل به پا بود. مخصوصاً آنکه این سه نفر دور از خانواده در فاصله ی چند صد متری بودند و هیچ خانواده ی دیگری در آن حوالی نبود. مهسا به مهران رسید و او را گرفت. مهران هرچه تلاش کرد که جلوتر برود ، موفق نشد. مهسا میخواست او را برگرداند که مهران باز از دست خواهرش فرار کرد. مهسا کلافه شد. همانطور که نفس نفس میزد ، گفت :
    -واسه چی هی میری جلو ؟ برگرد ببینم.
    مهران برگشت و زبان درازی کرد. اما به طرف مهسا نیامد و به راهش ادامه داد. مهسا از دویدن خسته شده بود. خواست دوباره به سمت مهران برود که توجهش به مهشید جلب شد. داد زد :
    -مهران برگرد ببینم.
    به طرف مهشید رفت تا در کنار او باشد. مهشید کمی ترسیده بود. چهره اش این را نشان میداد. آستین های کاپشن خود را تا پایین فرستاده بود که دست هایش یخ نکند. مهسا به مهشید که رسید ، او را بغل کرد و گفت :
    -یخ کردی عزیز دلم ؟
    مهشید با سر جواب مثبت داد و مهسا گونه ی او را بوسید :
    -قربونت برم. الان میریم پیش مامان اینا.
    سرش را چرخاند تا مهران را ببیند. اما چیزی ندید. به سمت راست نگاه کرد. اما مهران نبود. سمت چپ را هم دید و اثری از مهران نبود. مهشید را زمین گذاشت. دست راستش را با دست چپ خود گرفت و گفت :
    -بیا بریم ببینیم مهران کجاست ؟!
    و بلند داد زد :
    -مهران ؟ کجا رفتی تو ؟
    مهسا کلافه به نظر می رسید. شالَش کمی عقب رفته و موهایش هم بیرون ریخته بودند. خودش هم سردش شده بود. چون مدام دست راستش را جلوی دهانش می آورد و ها میکرد. از بین درختان تنومند جنگل میگذشت و مهران را نمی یافت. صدای آشنایی به گوشش رسید. به سمت رودخانه ی سمت راستش رفت. کسی انگار می خندید. مهسا جلوتر رفت که دید فردین دارد با مهران آب بازی می کند. مهسا داد زد :
    -مهران ؟ اون جایی ؟
    مهران جوابی نداد و فقط می خندید. مهسا ، مهشید را بغل کرد و آرام آرام از خاکریز جلوی پایش پایین رفت. مهشید خودش را به مهسا چسباند و مهسا گفت :
    -نترس عزیزم. الان میریم پیش مهران. این پسره ی شیطونو برداریم بعد بریم پیش مامان اینا.
    مهسا پایین خاکریز رسید. مهشید را زمین گذاشت. لباس هایش را تکاند. جلوتر رفت و دید مهران با خیال راحت مشغول بازی با فردین است. اخم کرد و گفت :
    -مهران بیا بریم پیش مامان اینا.
    فردین برگشت و پشت سرش را نگاه کرد. قلیان در دستش بود. خندید و گفت :
    -دیدم تنهاست ، گفتم الان گم میشه. آوردمش پایین آب بازی کنیم.
    مهسا بی توجه به حرف فردین گفت :
    -چرا آب بازی کردی ؟ الان مامان بفهمه ، دعوات میکنه. اینطوری سردت میشه. سرما میخوری.
    مهران در قسمت کم عمق رودخانه بود. کمی وسط رفت و همینطور که برای خودش الکی آواز میخواند ، گفت :
    -نخیرم سردم نمیزنه.
    فردین خندید :
    -سردم نمیزنه نه. سردم نمیشه.
    مهران برای فردین شکلک در آورد. ولی حواسش نبود و داخل آب افتاد. فردین زیر خنده زد و مهسا با عجله به طرفش رفت. همینطور که او را شماتت میکرد ، سعی داشت از داخل آب بیرون بیاورد. مهران دیگر کُری نمیخواند. فهمیده بود که خیس شده و ممکن است حرف خواهرش درست از آب دربیاید ، برای همین ساکت منتظر کمک ماند. فردین قلیان را زمین گذاشت. شیشه ی آن را پر از آب کرده بود و گفت :
    -منم دارم میام پیش بقیه. بذار میارمش.
    مهسا گوش نکرد و جلو رفت. لحظه ای سرش را به عقب برگرداند تا از حضور مهشید باخبر شود. مهشید همانطور ساکت سر جایش ایستاده بود. فردین هم برای کمک به آن دو جلو رفته بود. مهسا دستانش را به سمت مهران دراز کرد و گفت :
    -دست منو بگیر بریم.

    مهران از جایش بلند شد و داد زد :
    -آخ. پام درد گرفته.
    مهسا با اخم گفت :
    -مثل اینکه جنابعالی چند ماه پیش از تخت افتادیا. دکتر بهت چی گفت ؟ گفت بازیگوشی نکن. حالا تو این هوای سرد آب بازی کردنت گرفته بود ؟ بیا بغلم ببینم.
    مهران میخواست دست مهسا را بگیرد اما نمی شد. مهسا فاصله اش با او زیاد بود. برای همین جلوتر رفت تا به خواهرش برسد. مهسا هم خودش را کمی جلو آورد اما پایش روی یک سنگ لیز خورد و نقش بر زمین شد. مهران از این کار خنده اش گرفت. مهسا آخ بلندی گفت و مهشید هم خندید. فردین هم خودش را کنترل کرد و فقط لبخند زد. چون خوب میدانست که مهسا از او خوشش نمی آید. دست و پای مهسا هم خیس شده بود. با اخم رو به مهران گفت :
    -نخند. واسه خاطر تو افتادما.
    از خنده ی مهران کم شد ولی همچنان چهره اش اینطور نشان میداد که منتظر جرقه ی دیگری برای خنده است. فردین دلسوزانه مهسا را نگاه کرد. دستش را به طرف او دراز کرد و گفت :
    -دستتو بده به من.
    مهسا نمی توانست بلند شود. هرچه تلاش کرد ، نشد. احتیاج به کمک داشت. فردین دوباره گفت :
    -خوب نمیتونی بلند شی دیگه. چرا لج بازی میکنی ؟ دستتو بده من با هم بریم.
    مهسا به مهران نگاه کرد. مهران منتظر وسط آب ایستاده بود. فردین اضافه کرد :
    -بیا من از آب میارمت بیرون. بعدم مهرانو میارم بیرون.
    ناگهان رعد و برقی در آسمان زد. کم کم قطرات باران شروع به بارش کردند. فردین به آسمان نگاه کرد و بعد رو به مهسا گفت :
    -ای بابا الان خودتم یخ میزنی که. سرما میخوریا. مامانت بفهمه دعوات میکنه.
    مهران از این حرف بلند شروع به خنده کرد. فردین هم خنده اش گرفت. مهسا هم نتوانست زیاد خودش را کنترل کند و لبخندی زد. به فردین نگاه کرد. فردین مستقیم در چشمان او نگاه کرد و دستش را جلو برد. مهسا هم دستش را بالا آورد و دست او را گرفت. دست های سرد و خیسش ، دست های گرم فردین را حس کرد. باران تقریباً شدید شده بود. فردین جلوتر آمد. دست مهسا را محکم فشار داد تا بتواند او را از جایش بلند کند. مهسا تلاش کرد تا بلند شود. فردین پایش را محکم روی یکی از سنگ ها گذاشت و دست دیگرش را به پشت مهسا گرفت تا او را هل بدهد. مهسا لحظه ای فردین را نگاه کرد. فردین چشم در چشم مهسا نشد و حواسش فقط به بلند کردن او از جایش بود. بالاخره موفق شد و مهسا از جایش بلند شد. هنوز دست سردش که حالا کمی گرم شده بود ، در دست فردین بود. فردین هم حواسش نبود و با دست دیگرش به مهران اشاره کرد تا به طرفش بیاید. فردین به سنگ جلوی پای مهران اشاره کرد :
    -مهران پاتو بذار رو این. این کوچولوئه. آره آفرین
    مهران با احتیاط به فردین گوش میکرد و دست او را گرفت. فردین هم با دست راست ، مهران را گرفت و با یک حرکت او را نزدیک خودش آورد. به خاطر فشاری که برای آوردن مهران به طرف خودش به دستش میداد ، آن یکی دستش که در دست مهسا بود بیشتر از قبل فشرده شد. مهسا مرتب آب دهانش را قورت میداد و سرخ شده بود. باران هم شدت گرفته بود. بالاخره مهران به این سمت آمد. فردین آرام گونه ی او را کشید و گفت :
    -ای کلک ... حالا به حرف آبجی گوش نمیدی ؟
    مهسا لب به دندان گرفت و آرام خندید. مهران هم خنده اش گرفت. به مهسا و فردین خیره شد و گفت :
    -چرا دستشو ول نمی کنی ؟

    مهسا بیشتر سرخ شد. فردین هم تازه متوجه شد و رو به مهران گفت :
    -میخواستم دستش گرم بشه. آخه دست من گرم بود و دست مهسا سرد.
    بعد رو به مهسا کرد و آرام گفت :
    -الان گرمته ؟
    مهسا فقط به تکان دادن سر اکتفا کرد. فردین به آسمان نگاه کرد و رو به بقیه گفت :
    -بچه ها بریم که هوا بارونیه. الان مامان اینا دنبالمون اومدن.
    مهسا دست فردین را رها کرد تا مهران و مهشید را با خود ببرد. فردین قلیان را با دست راستش برداشت و رو به مهسا گفت :
    -اگه سردته دستتو بده به من. اینا هم بزرگن خودشون میان.
    مهسا خجالت زده فقط گفت :
    -نه بریم دیگه. من مواظبشونم.
    فردین باشه ای گفت و پشت سر آنها به راه افتاد. جلوی خاکریز رسیدند و چاره ای جز بالا رفتن از آن نبود. فردین قلیان را دوباره روی زمین گذاشت. جلوتر از آنها ایستاد. خاک های آن قسمت همگی گِل شده بودند. راه دیگری هم برای بالا رفتن نبود. فردین به اطراف نگاهی کرد و گفت :
    -مثل اینکه چاره ای نیست. یه کاری میکنیم. من تک تک شماها رو بالا میذارم. بعد خودم میام.
    اول از همه مهشید را بلند کرد و با دقت بالای خاکریز گذاشت. بعد مهران را بلند کرد و کنار مهشید گذاشت. نوبت به مهسا رسید. مهسا کمی جلوتر رفت و گفت :
    -من خودم از اینجا بالا میرم.
    فردین : آخه نمیتونی که. الان اینجا گِلی شده.
    مهسا گوش نکرد و دست هایش را در جیبش فرو برد. کمی جلو رفت و پایش در گِل گیر کرد. فردین رو به بچه ها گفت :
    -کلاه کاپشنتونو بکشین رو سرتون. الان خیس میشین.
    مهران کلاهش را روی سرش کشید. مهشید با خودش درگیر بود که مهران کلاه مهشید را روی سرش گذاشت و گفت :
    -بیا برات گذاشتم.
    مهشید به مهران خندید و مهران هم به او لبخند زد. مهسا همچنان تلاش میکرد که از گِل و لای جلویش بالا برود. فردین دست هایش را با فاصله در کنار او گرفته بود تا اگر افتاد ، او را بگیرد. مهسا هم نهایت دقتش را میکرد که گیر نیفتد تا مبادا فردین او را بگیرد. کفش هایش گِلی شده بودند. مهران و مهشید کمی عقب رفتند تا مهسا بتواند بالا بیاید. فردین قلیان را از زمین برداشت و پشت سر مهسا به راه افتاد. همچنان دست های مهسا در جیبش بود.
    فردین : خوب الان تعادلت به هم میخوره که. دستتو از تو جیبت در بیار خانم کوچولو

    مهسا برگشت و فردین را نگاه کرد. فردین خندید و گفت :
    -چیه ؟ میخنده. میگم دستتو از تو جیبت در بیار.
    مهران با خنده ادامه ی جمله ی فردین را گفت :
    -خانم کوچولو
    چهارتایی خندیدند. مهسا دستش را به ناچار روی قسمتی از زمین گذاشت تا تعادلش حفظ شود. همینطور به سختی بالا رفت تا به مهران و مهشید رسید. فردین هم پشت سر آنها بالا آمد و گفت :
    -خوب بریم دیگه. الان میگن شماها کوشین ؟ چرا دیر کردین ؟
    مهران و مهشید با سرعت از آنها فاصله گرفتند و مسابقه ی دو گذاشتند. مهسا هم کمی سرعتش را تند کرد. فردین هم در کنارش راه می آمد. همینطور که قلیان در دستش بود ، رو به مهسا گفت :
    -الان خوبی ؟
    مهسا نفس عمیقی کشید و با صدای ضعیفی گفت :
    -آره. مرسی
    فردین کلاه کاپشن مهسا را روی سرش گذاشت و گفت :
    -الان بهترم میشی. بارون بهت نمیخوره. سرما هم نمیخوری.
    مهسا دست به کلاهش برد و آن را درست روی سرش جا داد. بدون آنکه فردین را نگاه کند ، گفت :
    -مرسی
    فردین هم پا به پای او حرکت میکرد. مهسا لحظه ای به فردین نگاه کرد و گفت :
    -خودت چی ؟
    فردین : هان ؟ نشنیدم.
    مهسا کمی بلندتر گفت :
    -میگم خودت چی ؟ هیچی تنت نیست که.
    فردین : نه بابا نمیخواد. من سرمایی نیستم. دو تا لباس رو هم پوشیدم. بسه.
    مهسا با لبخند گفت :
    -بارونو گفتم.
    فردین هم به او لبخند زد :
    -چیزی نمیشه. بارونه دیگه. من زیر بارون زیاد موندم. اصن کارم اینه برم زیر بارون قدم بزنم.
    مهسا خندید و فردین گفت :
    -به خدا. باور کن
    مهران و مهشید هم با فاصله از آنها می رفتند. اما مهسا حواسش به رفتن آنها بود. کم کم نزدیک بقیه شدند که فردین گفت :
    -راستی ببخشید
    مهسا متعجب به او نگاه کرد که فردین گفت :
    -بابت پریشب. اینکه من اونطوری ترسوندمت.
    مهسا لرز کرده بود. خواست حرفی بزند که تمام تنش لرزید و دندان هایش به هم خوردند. کف دستانش را به بازوهایش گرفت و همانطور که می لرزید ، گفت :
    -نه خواهش میکنم.
    فردین خندید و گفت :
    -آخرم سرما خوردی.
    مهسا لبخند کمرنگی زد و با هم ادامه ی مسیر را رفتند تا به بقیه رسیدند.

    مهسا پتو دور خودش پیچیده و کمی لرز بدنش بیشتر شده بود. نگین با نگرانی به او نگاه میکرد. یک کاسه آش برای او از فریبا گرفت. قاشقی را برداشت و کشک هم داخل کاسه ریخت. یک قاشق آش از داخل ظرف برداشت و کمی در آن فوت کرد تا خنک شود. بعد جلوی دهان مهسا گرفت و گفت :
    -بخور ببینم خودتو سرما دادی.
    مهسا دهانش را جلو آورد و کمی از آش خورد. با دستمالی دور دهانش را پاک کرد و از مادرش تشکر کرد. نگین همچنان به او چشم غره میرفت. مهسا سنگینی نگاه مادرش را حس میکرد اما کاری جز فرار از زیر نگاه های او نداشت. سرش را بالا آورد و به محض اینکه قاشق دیگری آش در دهان گذاشت ، چشمش به فردین افتاد که با علی مشغول صحبت کردن بود. فردین مدام سرش را تکان میداد و حرف های علی را تأیید میکرد. مهسا با حرف نگین به خودش آمد :
    -حواست کجاست ؟ بخور دیگه. باید گرم بشی.
    مهسا دوباره به مادرش نگاه کرد و گیج گفت :
    -هان ؟ چی ؟
    نگین پوفی کشید :
    -به اون وروجک گفتم نره بازی کنه ها. هم خودش افتاد تو آب هم تو رو انداخت. الان جفتتون سرما میخورین. اونوقت من باید ببرمتون دکتر.
    ملیحه با آرامش گفت :
    -چرا حرص میخوری نگین جان ؟ سرما کدومه ؟ طوریش نیست که مهسا. یه تب و لرز کرده. زودی خوب میشه. من استامینوفن تو کیفم دارم. بدم ؟
    نگین : دستت درد نکنه. بذار آشو بهش بدم. بعد قرصم ازت میگیرم. مرسی
    ملیحه لبخندی به چهره ی مهسا زد. مهسا هم چیزی نگفت و فقط جواب لبخند ملیحه را با لبخند داد. فردین مشغول صحبت با علی بود. علی از مشکلات کار برای فردین می گفت و فردین هم فقط گوش میکرد. علی نگاه محبت آمیزی به فردین انداخت. از خاطرات گذشته اش برای فردین گفت. زمانی که خودش مهندس تازه کاری بود و در شرکت کار می کرد. فردین میان حرفهای علی گاهی می خندید. گاهی هم با شوق و ذوق چشمانش را گرد میکرد و مشتاق شنیدن بقیه ی حرفهایش می شد. در آخر علی با دست به شانه ی فردین زد و گفت :
    -خوب ... حالا جاشو میخوای چیکار کنی ؟


    فردین آهی کشید :
    -والا جا که ندارم. فعلاً آدرس خونه رو دادم تا بعد که یه جا بگیرم.
    علی : عیبی نداره. ایشالا اونم درست میشه. نگران نباش. همه اولش از صفر شروع میکنن. همین الان که تونستی با واسطه و آشنا برای خودت جورش کنی ، خودش کلیه. کمکم خواستی به من بگو هستم.
    فردین : مرسی. شما لطف دارین.
    علی : تعارف ندارم. هم مالی هم جا.
    فردین با تعجب گفت :
    -جا ؟ یعنی محل برای شرکت دارین ؟
    علی کمی فکر کرد و بعد گفت :
    -آره. راستش ... یعنی میدونی ... یه جایی هست که چند تا از بچه ها کار میکردن. قدیمیه. یه دفتر خیلی قدیمی که الان دست اجاره ست و احتمالاً تا چند وقت دیگه اجاره ش تموم میشه. میخوای من بهشون بگم برات به فکر باشن و اونجا رو برات بگیرن ؟
    فردین با خوشحالی گفت :
    -آخ آخ آره. یعنی اصن خیلی خوب میشه اگه بشه. میشه ؟
    علی لبخند عمیقی زد :
    -آره. جور شدنش که جور میشه. فقط باید صبر کنی من باهاشون حرف بزنم ببینم چی میگن.
    فردین : دست شما درد نکنه. خیلی ممنون میشم خبر بدین.
    ناگهان نصرت از پشت سر فردین گفت :
    -تو چه با ادب شدی یهو ؟!
    فردین به نصرت نگاه کرد :
    -بودم دایی
    نصرت : غلط کردی. توی موذمار و من میشناسم. داری الکی خنده تحویل این علی ِ ساده میدی که مکان ِ شرکتو اکی کنی و بعد هوتوتو ؟
    فردین : اِ ... تکه کلام منو نگو دیگه.
    نصرت به پای فردین زد :
    -بلند شو بینم خرس گنده. بلند شو اون بساط ناهار و ردیف کن که گشنه مونه.
    فریبا رو به نصرت گفت :
    -زوده بابا نصرت. بذار اول آش بخوریم.
    نصرت دوباره به پای فردین زد :
    -پس بلند شو بساطو ردیف کن واسه آش.
    فریبا : آش که حاضره.
    نصرت دوباره به پای فردین زد :
    -پس بلند شو جوجه ها رو به سیخ بکش.
    فردین نچ نچی کرد و علی هم از این کار نصرت خنده اش گرفته بود. کامبیز چوب در دست به طرف یکی از درختان رفت. چوبها را روی زمین کنار بقیه ی آنها انداخت و گفت :
    -اینم از این. دیگه چی مونده ؟
    نصرت دوباره به پای فردین زد و با باد بزن رو به او گفت :
    -پاشو دیگه. واسه من جا خوش کرده. جوونی گفتن چیزی گفتن. ما وقتی جوون بودیم اینطوری نبودیم که. بابامون تا میگفت نصرت ، خودمو با چند تا نصرت دیگه که به خاطر لرزیدن ستون خونه پیداشون شده بود ، میبردم جلوی بابام همچین با قیافه ی طلبکار هم نه ها. شدیداً مظلوم و سر به زیر و جان بر کف ! اونم بدون اینکه منو نیگا کنه ، امر و فرمایشش و میداد و کلی هم سرم غر میزد که اگه درست انجامش ندی ، با کمربند سیاه و کبودت میکنم.

    فردین بلند شد و همینطور که با خنده غر میزد ، گفت :
    -ای بابا سرویسمون کردی دایی. هیچم اینطوری نبوده. الکی پیاز داغشو زیاد نکن.
    نصرت : به جان تو اینطوری بود. از مامان بابات بپرس.
    فردین طلبکار دست به کمر زد :
    -اصن ببینم. تو چرا زورت به پسرت نمیرسه ؟
    نصرت به محمد که در حال تفسیر و توضیح مباحث درسی برای خودش بود ، نگاه کرد. پوزخندی زد و رو به فردین گفت :
    -این پسر من آدم نمیشه. یه ارزن از اخلاق من بهش نرفته. خر خونیه که دومی نداره.
    ملیحه به نصرت چشم غره رفت :
    -آقا نصرت ؟!!! ناسلامتی محمد پسرته ها. آدم اینطوری در مورد بچه ش حرف میزنه ؟
    نصرت : مگه دروغ میگم خانم ؟ این واسه خاطر کنکور ما رو سرویس کرده. همه ی مهمونیامون قدغنه. همین سفرم اگه من سرش داد نمیزنم که پاشو خودتو جمع کن مسخره کردی از بس تو خونه نشستیا ، نمی اومد. اصن بیرون نمیاد که. غیر حضوری گرفته ، یه بند از صبح تا شب داره میخونه. کلافه شدیم. مردم با بچه شون میرن بیرون ، ما هم با بچه مون میریم بیرون.
    ملیحه با اخم گفت :
    -نصرت ؟!!!
    نصرت فهمید که زیاده روی کرده ، چون بقیه در حال خنده و ملیحه در حال چشم غره رفتن بود. محمد هم که با فاصله از آنها روی نیمکتی نشسته بود و درس میخواند. نصرت هم یکی دیگر به پای فردین که حالا کنارش ایستاده بود ، زد و گفت :
    -تقصیر توی لندهوره دیگه. پاشو برو بساطو ردیف کن که آش میخوایم.
    فردین دوباره غر غر کرد و به طرف کامبیز رفت تا در روشن کردن آتش ، سهمی داشته باشد.

    فریبا با مهربانی صورت مهسا را بوسید. مهسا خندید و از فریبا بابت زحماتش تشکر کرد. نگین و نرگس نزدیک فریبا شدند و به ترتیب از او تشکر کردند. ملیحه هم بعد از آنها جلو آمد و مشغول خداحافظی با فریبا شد. از آن طرف کامبیز گرم صحبت با نصرت بود. نصرت دست به تیر چراغ برق زده بود و یکی از خاطراتش را برای کامبیز تعریف میکرد. کامبیز هم فقط می خندید و سرش را تکان می داد. محمد داخل ماشین نشسته بود و بقیه را نگاه میکرد. فردین نزدیکش شد و گفت :
    -چیه ؟ چرا درس نمیخونی ؟
    محمد همانطور که به بقیه نگاه میکرد ، گفت :
    -هیچی. همینطوری
    فردین چیزی نگفت و به طرف ماشینش رفت. محمد رد نگاهش را تعقیب کرد. رگ های گردنش متورم شده بودند. دندان هایش را روی هم می سایید. نفسش را به سختی بیرون فرستاد. از ماشین پیاده شد و رو به ملیحه گفت :
    -مامان ؟ نمیریم ؟
    ملیحه لحظه ای پشت سرش را نگاه کرد. همانطور که لبخند بر لب داشت و مشخص بود با بقیه مشغول خوش و بش کردن است ، رو به محمد با حالت سؤالی گفت :
    -جانم مامان ؟ چیه ؟
    محمد دست به پنجره ی ماشین گذاشت و با اشاره گفت :
    -میگم نمیریم ؟
    ملیحه : میبینی که داریم خداحافظی می کنیم. الان میریم.
    محمد کلافه داخل ماشین نشست. پوفی کشید و برای خودش غر غر کرد. ملیحه هم شانه ای بالا انداخت و مشغول صحبت با بقیه شد. سرانجام بعد از حدود بیست دقیقه ، علی و صابر به طرف ماشین هایشان رفتند. صابر ماشینش را دور زد و همانطور که دستش را از پنجره بیرون گذاشته بود ، گفت :
    -خوب فریبا خانم ... دست شما درد نکنه. خیلی زحمت دادیم بهتون. ایشالا بیاین تهران دور هم باشیم.
    فریبا نزدیک ماشین صابر شد. با خوشرویی گفت :
    -ای بابا چه زحمتی ؟ خیلی لطف کردین تشریف آوردین. ما بالاخره بعد از مدتها شما رو زیارت کردیم.
    صابر : خواهش میکنم. ببخشید دیگه گرفتاریه و همیشه نمیشه اومد.
    نرگس داخل ماشین نشست. کمی سرش را خم کرد و دوباره از فریبا تشکر نمود. صابر جلوتر از بقیه شروع به حرکت کرد. علی هم پشت سرش به راه افتاد. نزدیک نصرت که شد ، ایستاد و برایش بوق زد. نصرت که همچنان در حال صحبت با کامبیز بود ، برگشت و علی را نگاه کرد. علی به جلو اشاره کرد :
    -آقا نصرت ... دیره. به شب میخوریما.
    نصرت : باشه علی جون. شما برین من بهتون میرسم. فعلاً به جای حساسش نرسیدم.
    علی : بابا تو که یه ساعته داری فک میزنی. این کامبیز بنده خدا سرسام گرفت از دست تو ... لابد داری میگی وقتی مُرد یارانه میدن به زن و بچه ش. هان ؟
    نگین از کنار علی گفت :
    -اِوا علی خدا نکنه.
    علی به طرف نگین برگشت :
    -بابا اینو داداشت میگه. من تقصیری ندارم.
    نصرت : حالا شما برین. منم الان میام.
    علی : خلاصه زن و بچه ت منتظرن. از ما گفتن بود.
    نصرت با پوزخند به صندلی عقب ماشین علی اشاره کرد :
    -والا زن شما که پیشت نشسته. ولی مثل اینکه بچه هات ناقصن.


    علی برگشت عقب را نگاه کرد. مهسا که در حال آهنگ گوش کردن بود و هدفون داخل گوش هایش بود. اما مهران نبود. نگین از ماشین پیاده شد و با چشم دنبال مهران گشت. علی هم میخواست پیاده شود که نصرت گفت :
    -هول نکن بابا. پیش زنشه.
    علی ابروهایش از تعجب بالا رفت. کامبیز با صدای بلند خندید. نگین هم به طرف فریبا دم ِ در رفته بود که مهران را آنجا پیدا کرد. کنار مهشید ایستاده بود و از جایش تکان نمیخورد. نگین نزدیکش شد و دستانش را به طرف پسرش دراز کرد :
    -چرا اینجا وایسادی مامان ؟ بیا بریم. به شب میخوریما. میخوایم برگردیم.
    مهران اخم کرده بود :
    -نمیخوام. مهشیدم باید بیاد.
    مهشید عروسک باربی در دست به مهران چشم دوخته بود. بغض کرده بود و حرفی نمیزد. نگین صورت مهشید را جلو آورد و بوسه ای بر گونه ی او زد. به پسرش نگاه کرد و گفت :
    -خوب نمیشه ببریمش که. یادت نیست اومدن تهران خونه مون ؟ حالا این دفعه هم ما اومدیم اینجا. سری بعد نوبت خاله فریبا ایناست. دوباره اونا میان خونه مون.
    سرش را بلند کرد و به فریبا گفت :
    -مگه نه خاله ش ؟
    فریبا هم خم شد و دست روی شانه های کوچک مهران گذاشت :
    -آره خاله قربونت بره. ایشالا ما عید میایم خونه تون. مهشیدم میاریم که با هم بازی کنین.
    مهران با بغض گفت :
    -مگه من مدرسه میرم ؟ من بمونم پیششون.
    نگین : نمیشه که قشنگم. تو خودت خونه داری. اتاق داری. تازه شم باید بری مهد کودک. پیش دوستات.
    مهران با صدای گرفته ای گفت :
    -نمیخوام.
    نگین نچ نچی کرد. علی نزدیک آنها شد. خم شد و خودش را هم قد پسرش کرد. دستان زمختش را به صورت لطیف و سفید ِ پسرش کشید و گفت :
    -بابایی من خودم قول میدم چشم به هم بزنی عید بشه تا مهشید جون بیاد پیش ِ ما. کل عیدم نگهشون میداریم. همه ش با هم بازی کنین. تازه قراره برات اون سربازا رو بخرم که میگفتی میخوام قلعه بسازم از مهشید محافظت کنم. یادته ؟
    چشمان مهران برقی زد :
    -آره یادمه.
    لبخند علی پر رنگ تر شد :
    -خوب پس بیا بریم تهران. مهشیدم چشم به هم بزنی میاد تهران پیش ِ ما. باشه بابا ؟

    لب و لوچه ی مهران آویزان شد. اما وقتی دید چاره ای نیست ، به مهشید نگاه کرد. از او خداحافظی کرد. دست راستش را بالا آورد و بای بای کرد. مهشید هم پشت فریبا قایم شد. فقط چشم در چشم مهران دوخته بود و چیزی نمی گفت. چشمان درشت مهشید بیشتر از هر موقع می درخشیدند. مهران لبخند عمیقی زد و با علی و نگین به طرف ماشین رفت. نصرت هم سرانجام رضایت داد تا از صحبت کردن دست بکشد. وقتی علی داخل ماشین می نشست ، رو به نصرت گفت :
    -هرچی تو پر حرفی ، پسرت کم حرف و آقاست.
    نصرت در حال بستن کمربند گفت :
    -یعنی من خانمم ؟
    علی : نه بابا. خدا نکنه. وگرنه بدتر میشدی. مدام فک میزدی.
    نگین فوراً گفت :
    -علی آقا ؟!!!
    علی خندید و نصرت گفت :
    -بیا. از قدیم الایام میگن لعنت بر دهانی که بی موقع باز میشود. الان که آبجی ما دو هفته باهات قهر کرد میفهمی که نباید به خانما تیکه بندازی علی آقای مهدوی !
    علی به نصرت چشم غره رفت :
    -از دست تو
    نصرت ماشینش را جلو برد و دور زد. دقایقی بعد مهمان های چند روزه ی کامبیز و فریبا از پیش آنها رفتند. کامبیز دست در جیب های شلوارش کرد و نفس عمیقی کشید. نزدیک همسر و فرزندش شد. لبخندی به فریبا زد و گفت :
    -چه خوش گذشت این چند روز
    فریبا : آره. خیلی خوب بود.
    مهشید زودتر از آنها به داخل خانه رفت. فریبا با مهربانی رفتن دخترش را تماشا کرد :
    -چقدر مهران اینو دوست داره.
    کامبیز با خنده گفت :
    -این که تازه سه سالش شده. مهرانم پنج ساله ست. بذار اگه اینا بزرگ شدن و بازم خاطر همو خواستن ، به هم میرسونیمشون.
    فریبا با تعجب گفت :
    -اِوا چه فکرایی میکنی کامبیز
    کامبیز همانطور که با فریبا وارد خانه شد ، گفت :
    -نه به خدا جدی میگم. انقدر از این عشقای دوران بچگی که به ازدواج میکشه خوشم میاد.
    بعد صورتش را نزدیک همسرش کرد :
    -خانم خانما ... خوشگل خانما ... مثل اینکه من و سرکار هم همینطوری بودیما.
    فریبا شرمنده سر به زیر انداخت و راه خانه را در پیش گرفت. کامبیز با افتخار به همسر و خانه اش نگاه کرد. نفس راحتی کشید و زیر لب گفت :
    -خدایا شکرت

  11. #9
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    مهسا و بهناز از مدرسه راهی خانه شدند. هر دو روپوش مدرسه به تن داشتند. مهسا کمی دمغ بود و در عوض بهناز مدام از شیطنت های خواهرش می گفت. مهسا فقط سرش را تکان می داد و حرفی نمیزد. دست هایش را در جیب روپوش خود کرده بود و به آهستگی راه میرفت. بهناز دوست داشت با عجله و تند تند راه برود. اما به خاطر مهسا قدم های آهسته بر میداشت و لا به لای حرفهایش چند بار گفت :
    -چقدر تو کُند راه میری امروز ...
    و دوباره حرفهایش را ادامه میداد. مهسا آهی می کشید و چیزی نمی گفت. بالاخره بهناز کلافه شد و گفت :
    -هوووو چرا دمغی امروز ؟
    مهسا به بهناز نگاه کرد. بهناز اخمی به چهره اش داده بود که او را بامزه تر میکرد. مهسا خنده اش گرفت. لبخند کمرنگی زد و طوری که فقط خودش بشنود ، گفت :
    -هیچی
    بهناز سر جایش ایستاد. مهسا هم حرکتی نکرد و فقط او را تماشا نمود. بهناز دست به کمر زد و گفت :
    -نه تو یه چیت میشه امروز ... همین الان بگو ببینم چته ؟
    مهسا خواست حرفی بزند که دید دو تا پسر نزدیک او و بهناز شده اند. خیلی زود اخمی به چهره اش داد و گفت :
    -مزاحم نشین.
    یکی از پسرها که موهای عجیب و غریبی درست کرده بود ، نزدیک تر شد. آستین های پیراهن سفیدش را بالا داده بود. عینک دودی اش را جلوی پیراهنش گذاشته بود. اندام لاغر و قدی بلند داشت. در کل صورتش بچه سال بود. بهناز دست مهسا را گرفت و آرام گفت :
    -بریم
    آن یکی پسر نزدیک آنها شد. به ماشین کنارش تکیه داد و دست به سینه ایستاد. مهسا و بهناز از جلوی او در حال عبور بودند که گفت :
    -خانم کوچولوهای محترم کجا تشریف میبرن ؟
    به طور وحشتناکی آدامس می جوید و مدام آن را باد میکرد. ریش عجیب و درازی هم زیر لبش گذاشته بود. به دوستش که کمی آن طرف تر بود ، نگاه کرد و چشمکی زد. مهسا و بهناز بی توجه به آن دو در حال حرکت بودند که پسر دومی پشت سرشان به راه افتاد. بهناز قدم هایش را تندتر کرد و مهسا هم به تبعیت از او سریع تر حرکت کرد. پسر برگشت و به دوستش اشاره کرد که بیاید. دوستش نزدیکش شد و آرام گفت :
    -شر به پا نکنی روزبه
    روزبه زنجیری که در دستش داشت ، تکان داد و گفت :
    -نه باو ... خیالت تخت. شر نمیشه. یه چشمه از من میبینی آشنا میشی.
    بعد با صدای بلند گفت :
    -پس با ما نمیاین ؟
    بهناز برگشت و با نفرت گفت :
    -گمشو آشغال
    مهسا دست بهناز را گرفت و گفت :
    -بیا بریم. توأم تنت میخاره شر به پا کنیا. جوابشو میدی که چی ؟!!
    بهناز میخواست حرف دیگری بزند که ترجیح داد چیزی نگوید. با مهسا شروع به دویدن کردند. روزبه به دوستش اشاره کرد :
    -بیا سوار شیم رضا
    رضا گیج گفت :
    -کجا بریم ؟
    روزبه : تو کاریت نباشه. سوار شو
    فوراً سوار همان ماشینی شدند که روزبه به آن تکیه داده بود. دور زدند و جلوتر رفتند. مهسا و بهناز داخل خیابان اصلی شده بودند. روزبه کمی به سرعتش اضافه کرد. رضا ترسیده بود. اما روزبه خندید و گفت :
    -نترس. الان قسمت هیجان انگیزش میرسه.
    نزدیک مهسا و بهناز شده بود. شیشه ی راننده را پایین داد و گفت :
    -برسونمت خانمی
    مهسا توجهی نکرد و فقط به جلو نگاه میکرد. اما بهناز که خونش به جوش آمده بود ، گفت :
    -برو ننه تو برسون.
    مهسا لب به دندان گرفت. رو به بهناز طوری که فقط او می توانست بشنود ، گفت :
    -احمق
    و با بهناز شروع به دویدن کردند. روزبه ماشین را نگه داشت. رضا نچ نچی کرد :
    -دیدی دهن سرویس چی گفت ؟
    روزبه گونه اش را خاراند. آینه ی وسط را درست کرد. نفس عمیقی کشید و گفت :
    -صبر کن الان حالیشون میکنم.
    چند دقیقه بعد مهسا و بهناز که خیالشان از نبود آنها راحت شده بود ، آهسته مشغول قدم زدن بودند. بهناز خندید و گفت :
    -ولی چی بهش گفتما.
    مهسا با چشم غره گفت :
    -اصن قشنگ نگفتی. اگه اون برمیگشت یه فحش ناموسی میداد چی ؟
    بهناز با اخم گفت :
    -غلط کرده. هیچ کاری نمیتونست بکنه. مگه شهر هرته ؟
    مهسا : پس چی که هرته ؟ تو کوچه خیابون ندیدی همینطوری جلوی دخترا فحش میدن و میرن ؟ دو زار شعورم ندارن که.
    بهناز که دید مهسا عصبانی است ، ترجیح داد حرفی نزند. وارد خیابان فرعی نزدیک خانه ی مهسا شدند. خیالشان بابت آن دو راحت شده بود. هرچند مهسا هر از گاهی به پشت سرش نگاه میکرد تا ببیند دنبالشان می آیند یا رفته اند. بهناز که متوجه حساسیت مهسا شده بود ، با خنده گفت :
    -بابا نترس. منم که تا دم خونه باهات اومدم. لو لو خرخره که نبودن. دو تا پسر فسقلی ِ فشن بودن رفتن دیگه.
    مهسا شانه ای بالا انداخت و نزدیک جوی آب سر کوچه شان رسید. رو به بهناز کرد و با ذوق گفت :
    -بیا پامونو بذاریم کنار این جوبه ازش بپریم.
    بهناز نگاه عاقل اندر سفیهی به مهسا انداخت :
    -بچه شدی ؟!!
    مهسا با همان شوق و ذوق گفت :
    -آره
    بهناز زد زیر خنده و مهسا شروع به حرکت کرد. کوله اش را کامل پشتش گذاشت و لی لی کنان از کنار جوی آب شروع به حرکت کرد. جای پایش را عوض کرد و کمی هم با پای چپ از طرف مقابل جوی آب قدم برداشت. بهناز هم که دید مهسا این کار را می کند ، به تبعیت از او شروع به حرکت کرد. روزبه داخل فرعی پیچیده و از دور مشغول دیدن آنها بود. رضا با ترس گفت :
    -میخوای چیکار کنی ؟
    روزبه با شیطنت خندید :
    -اینجا یه جوب داره به چه بزرگی. یه نیش ترمز بزنم ، فاتحه !
    دنده را عوض کرد و قبل از آنکه رضا حرف دیگری بزند ، با سرعت به داخل کوچه پیچید. مهسا که تا وسط جوی آب آمده بود ، به محض دیدن ماشین شوکه شد. حواسش پرت شد و پایش لیز خورد. داخل جوی آب افتاد و بهناز هم که میخواست او را بگیرد ، سُر خورد و هر دو داخل جوی آب شده بودند. روزبه غش غش خندید و رضا هم خنده اش گرفته بود. اما کمی نگران به نظر می رسید. از ماشین پیاده شد و نزدیک تر رفت. چند نفر آنجا جمع شدند. روزبه برای رضا بوق زد. رضا هم سریع داخل ماشین نشست. روزبه دنده عقب گرفت و قبل از آنکه کسی به دنبالش بیاید ، داخل خیابان فرعی رفت و متواری شد. بهناز روی مهسا افتاده بود و جفتشان غرق در آب و لجن شده بودند.

    فردین از جلوی حراست عبور کرد و وارد دانشگاه شد. شلوار جین چروک و قهوه ای به تن داشت. کت مخمل قهوه ای رنگی را هم روی پیراهن یک دست سفیدش پوشیده بود. قدم های محکم و با طمأنینه ای برمیداشت. سرش را بالا گرفته بود و با اطمینان به مسیرش نگاه میکرد. کیفش را محکم در دست داشت و هر از گاهی به ساعتش نگاه میکرد. کمی به قدم هایش سرعت بخشید و وارد دانشکده فنی شد. تعدادی دانشجو جلوی کتاب فروشی طبقه ی همکف اجتماع کرده بودند. فردین بی توجه به بقیه از پله های سمت راست بالا رفت. وارد طبقه ی اول شد. نگاهی به سمت چپ خود انداخت و به طرف آتلیه رفت. آرام در زد و آن را باز کرد. نگاهی به کلاس انداخت. آتلیه بدون استاد بود و فقط چند نفر در آن حضور داشتند. نفس راحتی کشید و به طرف یکی از میزها رفت. صدای چند پسر و دختر از انتهای کلاس می آمد. اما فردین توجهی به آن صداها نکرد و اصلاً پشت سرش را ندید. روی صندلی چرخ دار مخصوص میز کار نشست و نقشه ی در دستش را باز کرد. از روی میز دو چسب نقشه که از قبل آنجا بودند ، برداشت. هرکدام از آنها را دو قسمت کرد و به چهار گوشه ی نقشه اش چسباند تا نقشه حین کار کردن تا نخورد. خط کش تی را از داخل کیف مخصوصش برداشت و روی میز گذاشت. اتودش را هم آماده کرد. همه ی وسایل را روی میز چیده بود و آماده ی کار کردن روی نقشه اش شد. صدای افراد داخل آتلیه کم شده بود. حس کرد کسی به سمتش می آید. توجهی نکرد و مشغول پاک کردن خطوط اضافی پلانش شد. سنگینی نگاه کسی را حس میکرد. سرش را بالا آورد. از تعجب خشکش زده بود. فرانک مستقیم به چهره ی فردین نگاه میکرد.
    فردین دست از کار کشید و اتود و پاک کن را روی میز گذاشت. فرانک دست به سینه ایستاد و فردین را تماشا کرد. مانتو و مقنعه ی سرمه ای به همراه شلوار جین مشکی پوشیده بود. آرایش کمرنگی داشت. صورتی گرفته و لاغرتر از همیشه. گونه هایش کمی لاغر و استخوانی شده بودند. زیر چشمانش هم کمی تیره بود. ابروهایش مثل همیشه تمیز و یک دست نبودند و بلندتر از همیشه می نمود. لبخند کمرنگی زد و فردین هم متعاقباً لبخند زد. اما چیزی نگفت. فرانک رو به بچه های انتهای کلاس کرد و گفت :
    -بچه ها میشه بیرون باشین ؟ برین بوفه منم میام.
    یکی از پسرها از جایش بلند شد و بقیه هم پشت بند او بلند شدند. از جلوی فرانک و فردین رد شدند فقط با تکان دادن سر با فردین سلام و علیک کردند. فردین هم انگار از قبل آنها را بشناسد ، آرام سرش را تکان داد. همه رفتند و آن دو نفر تنها شدند. فرانک کمی آن طرف تر رفت و یک صندلی برای خودش برداشت. نزدیک فردین نشست. دست هایش را در هم گره زد و جلوی دهانش گرفت.
    فردین پوفی کشید. دست چپش را روی میز گذاشت و سمت چپ صورتش را به آن تکیه داد. به فرانک خیره شد و چیزی نگفت. فرانک هم لبخندی زد و سرش را به زیر انداخت. فردین غرق در نگاه فرانک شده بود. مثل آنکه یاد خاطرات گذشته اش افتاده باشد. آخر سر طاقت نیاورد و آرام گفت :
    -چطوری ؟ خوبی ؟
    فرانک زیر لب شمرده گفت :
    -مرسی
    فردین بینی اش را خاراند و گفت :
    -چه خبرا ؟
    فرانک سرش را بالا آورد. کمی بغض کرده بود. مستقیم به فردین نگاه کرد. حرفی نزد و فقط شانه بالا انداخت. بغض او از دید فردین پنهان نماند چون سرش را یکی دو بار تکان داد. به سمت دیگری نگاه کرد و بعد دوباره به فرانک خیره شد. فرانک دست چپش را نشان فردین داد :
    -این حلقه م. خوشگله ؟

    فردین بهت زده به فرانک نگاه کرد. فرانک خنده ای عصبی کرد :
    -من گفتم بابام میخواد منو شوهر بده. یادته ؟
    فردین خفه گفت :
    -چه زود ...
    اما فرانک شنید و جوابش را به سختی داد :
    -زود نبود. خیلی وقته. الان وسط زمستونه. این همه زنگ و پیام یادت رفت ؟
    فردین ابروهایش را در هم کشیده بود. اخم عمیقی به چهره اش داد. کسی در اتاق را باز کرد. فردین با خشم برگشت و گفت :
    -آقا یه کلاس دیگه برین.
    پسری که وارد کلاس شده بود ، گفت :
    -مگه اینجا رو خریدی ؟
    فردین با عصبانیت بلند شد. به طرف آن پسر رفت و او را به سمت در هل داد. پسر میخواست اعتراضی کند که فردین را عصبانی دید. دستانش را مشت کرده و منتظر حمله ی دیگری به طرف پسر بود. دندان هایش را از عصبانیت روی هم می سایید. پسرک هم که اوضاع را اضطراری دید ، فرار را بر قرار ترجیح داد و فقط گفت :
    -برو بابا نوبرشو آوردی.
    فردین با خشم در را به روی دوستان فرانک که پشت در با نگرانی ایستاده بودند ، بست. به طرف فرانک آمد. اما فوراً برگشت و در را باز کرد. رو به بقیه با عصبانیت گفت :
    -چیه ؟ باهاش حرف دارم. مگه نمیخواستین برین بوفه ؟ برین تا بیاد.
    همه ترسیدند و از آنجا رفتند. فردین هم دوباره در را بست. به طرف میز آمد و با عصبانیت رو به فرانک گفت :
    -این مسخره بازیا یعنی چی ؟
    فرانک با عصبانیت گفت :
    -با اونا چیکار داشتی ؟!
    فردین لحظه ای چشمانش را بست و باز کرد. نفس عمیقی کشید همینطور که قفسه سینه اش را گرفته بود ، گفت :
    -گفتم این مسخره بازیا یعنی چی ؟
    فرانک با بغض گفت :
    -کدوم مسخره بازی ؟
    فردین پوزخند زد :
    -اِ ... کدوم مسخره بازی ؟! این انگشتر واسه چیه ؟ یعنی بخاطر یه دعوا و قهر و دیر اومدن ِ من ، باید بری ازدواج کنی. که چی ؟ که بگی مهمی ؟ مگه نبودی ؟!! میخواستی ثابت کنی که مهمی ؟ تو که انقدر بچه نبودی که سر ِ یه دعوا بری تا مرز جدایی و همه چی بینمون تموم شده و چمیدونم این حرفای مسخره. یه کاره رفتی نامزد کردی که چی ؟!!!
    فرانک سیخ سر جایش نشسته بود. به دیوار نگاه میکرد. فردین با صدای بلند داد زد :
    -به من نگاه کن.
    فرانک با ترس به فردین نگاه کرد. ولی زود نگاهش را از او گرفت و مشغول جویدن ناخن هایش شد. فردین با نفرت گفت :
    -صد دفعه گفتم این کار و بعد از عصبانیتت نکن.
    فرانک : نمیتونم !
    فردین دستی به موهایش کشید. بعد آنها را پشت سرش قفل کرد و لحظاتی در اتاق قدم زد. به سقف نگاه میکرد. به دیوار و به دانشجوهایی که در حال عبور از کنار اتاق بودند. دستش را به دیوار کنارش تکیه داد و به آرامی گفت :
    -مگه من همین هفته ی پیش بهت اس ندادم ؟
    فرانک چیزی نگفت. فردین نزدیکش شد. روی یکی از صندلی ها نشست. سرش را جلو آورد. دستانش را روی پاهایش گذاشت. مستقیم به فرانک نگاه کرد و گفت :
    -ببین منو
    فرانک رویش را از فردین گرفته بود. فردین دستش را جلو برد. دست فرانک را گرفت و آرام نوازش کرد. آن یکی دستش را هم روی دست فرانک گذاشت و گفت :
    -میگم ببینمت
    گریه ی فرانک شروع شد. فردین دوباره چشم هایش را بست و باز کرد. نفس آرامی کشید و دست های فرانک را بیشتر نوازش کرد. آرام شروع به حرف زدن کرد :
    -این دستا مگه قرار نبود مال من بشن ؟
    فرانک حرفی نزد و فقط هق هق میکرد. فردین ادامه داد :
    -مگه نگفتم هر وقت دعوامون میشه مثل بچه ی آدم بشینیم حرف بزنیم و گریه زاری نکنی ؟ گفته بودم. یادته ؟
    فرانک از شدت گریه شانه هایش تکان میخورد و اشک هایش روی گونه هایش سر میخوردند. فردین میخواست با پشت دست آنها را پاک کند که فرانک سرش را عقب برد. دستش را از دست فردین بیرون کشید و گفت :
    -به من دست نزن.
    فردین سرش را پایین آورد. به نوک کفشش خیره شده بود. چند بار ضربه ای با نوک کفش بر زمین زد. دوباره به فرانک نگاه کرد و گفت :
    -تو اگه دنبال بهونه بودی ...

    فرانک زود حرف فردین را قطع کرد و مستقیم به او نگاه کرد :
    -من دنبال بهونه نبودم. صد دفعه هم بهت گفتم. گفتم بابای من گیره. میخواد زن بگیره. شعور سرش نیست و نمیتونه بعد از سه سال از فوت مادرم ، صبر کنه. میخواد ازدواج کنه. من واسه ش سر خرم. میفهمی ؟ سر خر ... پس باید ازدواج میکردم. اونم با مورد انتخابی بابام. صد بارم گفتم پیش فامیل نمیرم زندگی کنم. پس انداز زیادی هم ندارم که بتونم باهاش خونه اجاره کنم. پس مجبورم برم زیر اجبار ِ پدرم و حرفشو قبول کنم. شاید اگه تو می اومدی ، تو شوهرم میشدی. نه کسی که هیچ حسی بهش ندارم. اینا رو بهت گفتم یا نگفتم ؟ حالا هی برمیگردی میگی واسه خاطر ِ یه دعوای ساده بود ؟!!! مگه من بزرگ نشدم ؟ انقدر بچه م که اون همه محبتتو با یه دعوا نادیده بگیرم ؟ پُر ِ پُرش یه هفته قهر بودم. یه ماه قهر بودم. تا ابد که تو رو یادم نمیرفت. اونوقت تو هنوز بعد از چند ماه برمیگردی میگی واسه خاطر ِ دعواست ؟! اصن گور بابای اون دعوا و قرار اون روزت و هرچی ... اصن گور بابای من ...
    دوباره گریه اش شدت گرفت. دستانش را جلوی صورتش گرفت و شروع به گریه کرد. فردین از جایش بلند شد. به طرف تخته ی کلاس رفت. سرش را آرام چند بار به تخته زد. در ِ کلاس باز شد. یکی از دوست های دختر فرانک که مضطرب و نگران می نمود ، نزدیک فرانک شد. جلوی فرانک خم شد و دست های او را گرفت و گفت :
    -چی شده ؟ چرا گریه میکنی ؟ مگه بهت نگفتم نرو جلو ؟! هی میگم این گریه تو درمیاره هیچی سرش نیست. گوش نکردی !!
    فردین با عصبانیت برگشت و گفت :
    -خودت هیچی سرت نمیشه. اصن به تو چه که اومدی وسط حرف من و این ؟ هان ؟!
    دوست فرانک با عصبانیت گفت :
    -برو جمع کن بابا. برو که بوی گند ِ کثافت کاریات دانشگاهو گرفته. پسره ی لات. فکر کردی اینجا شهر هرته دعوا مرافه راه میندازی ؟
    فردین دست در جیبهایش کرد. رویش را برگرداند و با پوزخند حرفهای او را گوش میداد. فرانک از جایش بلند شد. دوستش مشغول جمع کردن وسایل فرانک شد. فردین نگاه عاقل اندر سفیهی به او انداخت و گفت :
    -فکر نکن نمیتونم چیزی بهت بگما. فقط عصبانی ام و حوصله ی حراستو ندارم. وگرنه حالیت میکردم.
    دوست فرانک دستش را بالا آورد :
    -برو بابا ... عددی نیستی جوجه.
    یکی از پسرها جلوی در مشغول تماشای آنها بود. فردین رفتن فرانک و دوستش را تماشا کرد. فرانک برگشت و با همان چهره ی گریان در حضور جمعیتی که پشت در جمع شده بودند ، گفت :
    -لطفاً با نفر بعدی این کاری که با من کردیو نکن.
    فردین با صدای آهسته ای گفت :
    -من هیچ کاری باهات نکردم.
    فرانک پوزخندی زد :
    -هنوز اس ام اسای شهرزاد و دارم.
    دوست فرانک از او میخواست که هرچه زودتر تا حراست نیامده ، بروند. فرانک مصر ایستاده بود :
    -ببین ... نگو که باهاش تیریپ لاو نداشتی. اصن برام مهمم نیست. مهم این بود که تو می اومدی و من بدبخت نمیشدم. دیگه بیشتر از این نمیخوام جلوت تحقیر بشم. ولی میخوام اون شهرزاد جونتو بشناسی. اگه بخوای واسه ت میفرستمشون. ببین که چه تیریپی برات برداشته و خودت خبر نداری !!
    فردین غرق در فکر شد و فرانک به همراه دوستش از کلاس خارج شد. با ناراحتی روی یکی از صندلی ها نشست. جمعیت به ترتیب متفرق شدند. تعدادی از دانشجوها او را با تأسف نگاه میکردند و میرفتند. دقایقی بعد فردین وسایلش را جمع کرد. از کلاس بیرون آمد و شماره ی شهرزاد را گرفت.


    مهسا با شلوار خانه جلوی تلویزیون ایستاده بود. کنترل در دست و با هیجان مشغول تماشای مسابقه ی فوتبال بود. مهران در تلاش برای گرفتن کنترل از دستان او ، مرتب غر غر میکرد و جیغ می کشید. ولی مهسا نمی گذاشت. به مهران اخم میکرد و کنترل را به او نمی داد. مهران هم دست از تلاش بر نمی داشت و کارتون مورد علاقه اش را صدا می زد. علی و نگین در خانه نبودند. مهسا برای فرار از مشت و لگدهای مهران به اپن پناه برد. مهران مظلومانه کنار مبل ایستاد و مهسا را که بالای اپن نشسته بود ، تماشا کرد. مهران با عصبانیت داد زد :
    -بسه دیگه انقدر فوتبال نبین !!!
    مهسا با اخم گفت :
    -بهت گفتم پنج دقیقه دیگه وایسا تموم میشه.
    مهران داد زد :
    -برو بابا با این تیم مسخره ت.
    مهسا با ناراحتی گفت :
    -خیلی هم خوبه.
    مهران دهن کجی کرد :
    -نخیرم. خودم دیدم از اولی که نیمه دوم شروع شد تا الان دو تا گل خورد. فعلاً که عقبه. بازیشم داره تموم میشه. اصلنم بلد نیستن ببرن. بزن عمو پورنگ داره.
    مهسا حواسش به حرفهای مهران رفته بود که صدای فریاد گزارشگر تلویزیون را شنید. فوراً به تلویزیون نگاه کرد. تا چشمش به خوشحالی بازیکنان استقلال افتاد ، از شادی جیغ کشید. مهران متعجب به تلویزیون نگاه کرد. مهسا هم کنترل را رها کرد و از اپن پایین آمد. مهران را در آغوش گرفت. چنان او را فشار میداد که سر ِ مهران میان دست های مهسا مچاله شده بود. اما مهسا با شوق و ذوق او را بوسید و به سمت تلویزیون رفت. دست به کمر ایستاد و با هیجان صفحه ی نمایش تلویزیون را دید. صحنه ی آهسته ی گل دوباره پخش شد. مهسا بار دیگر جیغ کشید و به هوا پرید. رو به روی تلویزیون نشست و حواسش را به دقایق باقیمانده ی بازی داد. مهران از بی توجهی او سوء استفاده کرد و خیلی آرام از مبل بالا رفت. به اپن رسید و کنترل را برداشت. با شیطنت نگاهی به آن انداخت. روی شماره ی مورد علاقه ش فشار داد. شبکه عوض نشد. مهران از اپن پایین آمد. روی مبل نشست. بار دیگر امتحان کرد و نشد. مهسا جلوی دید ِ او بود. از روی مبل بلند شد و جلوتر آمد. دستش را بالاتر گرفت تا کنترل از بالای سر مهسا ، شبکه ی مورد علاقه اش را پخش کند. روی دکمه فشار داد و شبکه هم عوض شد. مهسا متعجب شد و به عقب برگشت. مهران با خنده زبان درازی کرد :
    -دیدی زدم عمو پورنگ ؟!

    مهسا به طرف او آمد. مهران کنترل را پشتش قایم کرد تا به او ندهد. مهسا دستان مهران را گرفت و در تلاش برای گرفتن کنترل بود. اما زنگ خانه به صدا در آمد. اخمی به مهران کرد. نفسش را با حرص بیرون فرستاد و به طرف آیفون رفت. به صفحه ی نمایشگر آیفون خیره شد. باورش نمیشد. کمی سرش را عقب داد. در را باز نکرد و به طرف مهران برگشت. مهران همانطور که کنترل را پشتش قایم کرده بود ، گفت :
    -چرا بازش نکردی ؟
    مهسا با اخم گفت :
    -آشغالی بود. کنترلو بده به من.
    مهران به طرف تلویزیون رفت. جلوی آن نشست. کنترل را هم بین پاهایش گذاشت و محکم آن را در دستانش حفظ کرد. مهسا به سمتش آمد و گفت :
    -بازی الان تموم میشه. بزن شبکه سه لااقل نتیجه شو ببینم.
    مهران با شیطنت ابروهایش را بالا داد :
    -نچ نمیخوام.
    زنگ دوباره به صدا در آمد. مهسا با عصبانیت به آیفون نگاه کرد. مهران هم بیشتر روی اعصابش راه رفت :
    -بازش کن دیگه. بدبختو اون پایین کاشتی.
    مهسا با حرص برای مهران دهن کجی کرد. آیفون را برداشت :
    -بله ؟
    صدای فردین از پشت آیفون آمد :
    -سلام خاله.
    مهسا لبخندی زد :
    -من مهسام.
    فردین : اِ ... سلام خوبی ؟ مامانت اینا نیستن ؟
    مهسا به صفحه ی آیفون نگاه نمی کرد. رویش را به طرف مهران کرده بود. مهران هم خیره به صفحه ی تلویزیون در حال تماشا بود. مهسا با دو دستش گوشی را گرفته بود :
    -نه. رفتن بیرون. کارشون داشتین ؟
    فردین کیف در دست جلوی در ایستاده بود. نفسش را بیرون فرستاد. دستانش هم کمی یخ کرده بودند. خندید و گفت :
    -یه چند تا برگه مربوط به شرکته که قرار بود بدم به بابات. فرصت نکردم ببرم شرکتش. این شد که اومدم دم خونه. در و میزنی بیام یه دقیقه برگه ها رو بهت بدم ، هر وقت که اومد ، تو بهش بدی ؟

    مهسا آب دهانش را قورت داد. به صفحه ی نمایشگر آیفون نگاه کرد. کمی فکر کرد و گفت :
    -چی هستن حالا ؟
    فردین کیفش را بالا آورد و نشان ِ مهسا داد :
    -ببین تو کیفمه. چند تا برگه ست از شرکت ِ خودم که قرار شد بدم به بابات. بیارم بالا میبینی.
    مهسا دوباره کمی فکر کرد :
    -باشه. بفرمایین.
    در را زد. آیفون را هم سرجایش گذاشت. فردین هم در را باز کرد تا وارد خانه شود. مهسا دوباره آیفون را روشن کرد. فردین جلوی در نبود. پس وارد خانه شده و مهسا دستپاچه به سمت اتاقش رفت. ولی فوراً برگشت و به پشت مهران زد :
    -پاشو وسایلتو جمع کن.
    مهران بدون آنکه مهسا را نگاه کند ، گفت :
    -وسایلم که پخش و پلا نیست.
    مهسا به اطراف نگاه کرد. وقتی وسیله ای از مهران جز یک ماشین پیدا نکرد ، شانه ای بالا انداخت. به طرف همان ماشین رفت و آن را برداشت. با غر غر گفت :
    -پس این ماشین چی بود ؟!!!
    جوابی از مهران نشنید. به اتاقش رفت. شلوار خانگی اش را در آورد. یک شلوار جین آبی از جا لباسی ِ آویخته به پشت در برداشت. جلوی آینه آمد و خودش را نگاه کرد. شلوارش را پوشیده بود. دگمه هایش را هم بست. بلوز آبی رنگی از داخل کمد انتخاب کرد. آن را از جا لباسی بیرون آورد. حواسش نبود و جا لباسی از جایش در آمد و پایین افتاد. نچ نچی کرد و بی خیال به آن ، از اتاق بیرون زد. صدای زنگ در بلند شد. دوباره به اتاق برگشت و این بار فوراً نگاهی به خود در آینه انداخت. لباس مناسبی تنش بود. موهایش را هم روی شانه هایش ریخته بود و ابروهایش را هم دستی کشید تا منظم باشند. کمی نزدیک به آینه شد و کامل خود را در آن دید. لبخندی زد و از اتاق خارج شد. قبل از او ، مهران به طرف در رفته بود. فردین پشت در ایستاده و با مهران مشغول احوالپرسی بود. مهسا نزدیک تر شد. دستانش را روی شانه های مهران گذاشت و آرام گفت :
    -سلام
    فردین به او نگاه کرد. لبخندی زد :
    -سلام خوبی ؟ ببخشید مزاحم شدم.
    مهسا فقط به تکان دادن سرش اکتفا کرد. فردین کیفش را باز کرد و چند برگه از آن بیرون آورد. مهسا او را تعارف کرد که به داخل بیاید. اما فردین نپذیرفت و گفت :
    -نه برم دیگه. دیرم شد. از صبح مشغول بودم. اینا رو بی زحمت بده به بابات.
    فردین برگه ها را به طرف مهسا گرفت. مهران دستانش را بالا آورد تا برگه ها را بگیرد. اما زیر دستان فردین زد و برگه ها روی زمین ریخت. مهسا فقط زیر لب گفت :
    -حواست کجاست ؟

    فردین خم شد تا برگه ها را بردارد :
    -اشکال نداره. من برمیدارم.
    مهران هم بی توجه به کاری که کرده بود ، به طرف تلویزیون رفت تا ادامه ی برنامه اش را ببیند. مهسا هم همزمان با فردین برای برداشتن برگه ها خم شد. جفتشان نشستند و در یک آن دستشان برای برداشتن برگه ها به هم خورد. مهسا فوراً دستش را عقب کشید. فردین لحظه ای خندید و گفت :
    -اِ ... ببخشید
    مهسا چیزی نگفت و دستش را عقب کشید. فردین برگه ها را از روی زمین برداشت. هر دو همزمان از جایشان بلند شدند. فردین برگه ها را به دست مهسا داد. از او تشکر کرد و هرچه مهسا تعارف کرد ، داخل نیامد. مهسا هم در را بست. نگاهی به برگه های در دستش انداخت. چیزی از آنها سر در نمی آورد. بی توجه به مهران و اینکه نتیجه ی فوتبال چه شده ، به سمت اتاق پدر و مادرش رفت. برگه ها را روی تخت پدر و مادرش گذاشت. به اتاق خودش رفت. روی صندلی کامپیوتر نشست. به دستانش نگاه کرد. مخصوصاً به دست راستش که دو بار با دست فردین در تماس قرار گرفته بود. ناگهان کتفش تیر کشید. آن را کمی مالش داد و زیر لب گفت :
    -پسره ی عوضی !
    کامپیوترش را روشن کرد. همان لحظه برایش پیام آمد. گوشی اش را برداشت و پیام را نگاه کرد. بهناز بود :
    -سلااااااااام خوبی جیگر ؟ میبینم که مساوی کردین. بی عرضه ها نتونستین این بازیو ببرین ؟ دستت چطوره ؟
    مهسا برایش نوشت :
    -سلام مرسی بد نیستم. تو چطوری ناناس ؟ این مهران نذاشت ببینم. آره دیدم گل زدیم. همون 2-2 شد ؟ اِی بد نیست. اتفاقاً الان داشتم به این پسره که ما رو شوت کرد تو جوق ، فوش میدادم. کصافط !!!
    شکلک خنده گذاشت و بهناز هم با خنده نوشت :
    -آرررررررررره لامروت. زد ناکارمون کرد آجـــــــــــــی. دیدی ؟ دیدی رو سیاه شدیم ؟
    دو تا شکلک خنده هم انتهای پیامش گذاشته بود. مهسا هم نوشت :
    -دیووووووووونه. چه خبرا ؟ بیا یاهو بحرفیم.
    بهناز : قلفونت. اوووووووووووومددددددددددم .
    مهسا مودمش را روشن کرد. لحظاتی گذشت تا کانکت شود. یاهو مسنجراش را باز کرد و پیام های قبلی را خواند. دو تا تبلیغ بودند. یکی هم از طرف آرمیتا که نوشته بود :
    -سلااااااااااااااااااااااا ااام چطوووووووووووووووووووری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یه وخ نیای از ما سراغ بگیریـــــــــــا پول یاهووووووووووت زیاد میشــــــــــــــــــــــ ـــــه.
    مهسا فوراً جواب داد :
    -سلااااااام آرمی جون جونیم. به خدا اصن نتونستم بیام. تو مدرسه که بهت گفتم. افتادم زمین. کتفم درد گرفت. دو روز بی حال تو خونه افتاده بودم.


    آرمیتا جوابی نداد. مشخص بود که در حال حاضر نه آنلاین است و نه مخفی. مهسا پنجره ای برای خودش و بهناز باز کرد. میخواست پیامی ارسال کند که بهناز آنلاین شد. شکلک خنده گذاشت و نوشت :
    -سلااااااااام خنگول. دلم برات تنگیده فت و فراوون. کجایی پس تو ؟!
    و شکلک غمگین گذاشت. بهناز هم برایش نوشت :
    -سلام عشقم. هیچی دیگه میبینی که تو گچم !! نمیتونم بیام مَرِسه.
    مهسا : الهی دستش بشکنه.
    بهناز با خنده نوشت :
    -فعلاً که شکست. یعنی کلاً شکستیمش رفت پی کارش.
    مهسا : ولی بابای توأم عجیب ترکوندشا. رو نکرده بودی بابات سرهنگه نامرد.
    بهناز چند تا شکلک خنده گذاشت :
    -گذاشته بودمش واسه روز مبادا. بیشعور فکر نمیکرد شماره پلاکشو برمیداریم پدرش در میاد.
    مهسا : آررررررررره. خیلی حال داد. حسابی حالشو گرفتیم.
    هر دو شکلک خنده گذاشتند و بهناز نوشت :
    -چه خبر مبرا ؟
    مهسا : هوچی. سلومتی. تو چه خبر ؟؟؟؟
    بهناز با شیطنت نوشت :
    -از عشقم چه خبر ؟
    مهسا : کی ؟
    بهناز با خنده نوشت :
    -فردین جون جون جون جونمممممممممممممم. همون که عکس خوجل موجل گرفته بود تو تفلدت. چشمکم زده بود لامصب. وایــــــــــــی مهسایی عجب تیکه ای بود. من رسماً عاشقشما. بهت بگم که باید در حق من و اون خواهری کنی بری واسه مون جلو. باژه ؟!!!!!!!
    مهسا به صفحه زل زده بود و چیزی نمی نوشت. به فکر فرو رفته بود و یک بار دیگر جملات بهناز را خواند. تند تند نفس می کشید. کاری نکرد و فقط به صفحه نگاه کرد. بهناز شکلک سؤالی گذاشت. وقتی دید از مهسا خبری نیست ، نوشت :
    -پَ کجا رفتی تووووووووو ؟!
    مهسا با مکث نوشت :
    -ببخشید مهران کار داره. الان میام. تا کی هستی ؟
    بهناز : من که هستم فعلاً ... باشه برو عزیزممممممممم. بوس بوس
    مهسا هم برای آنکه بهناز شک نکند ، نوشت :
    -عزیزمـــــــــــــــی. من میام زود ِ زود.
    بهناز : زود ِ زود ِ زود ؟؟؟؟؟
    مهسا : آرررررررره. فعلاً نفسی.
    بهناز : قلفونت

  12. #10
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    شهرزاد با حرص مشتی به روی کاناپه زد. از جایش بلند شد و همانطور که محکم قدم برمیداشت ، به طرف اتاق رو به رویش رفت. نفسش را سنگین بیرون داد و در را باز کرد. لباس خانه تنش بود. موهایش بلند می نمود و به روی شانه هایش ریخته بودند. شاهین روی صندلی نشسته و مشغول کار بود. به محض ورود شهرزاد به اتاق ، سرش را بالا آورد. شهرزاد با خشم به او نگاه میکرد. شاهین گیج به شهرزاد نگاه کرد و آرام گفت :
    -چی شده ؟
    شهرزاد با عصبانیت داد زد :
    -برداشته شرکت ثبت کرده به اسم خودش !!!
    شاهین مداد در دستش را روی میز گذاشت. عینکش را از روی صورتش برداشت و به چهره ی شهرزاد دقیق تر نگاه کرد. صندلی را چرخاند و مستقیم به او نگاه کرد. جوان خوش چهره ای بود. صورتی گرد با ته ریش و بینی خوش ترکیب و کمی چاق. به صندلی تکیه داد. به تخت کنار دستش اشاره کرد و گفت :
    -بشین حرف بزنیم.
    شهرزاد با دلخوری نشست. پای چپش را روی پای راستش انداخت. دست چپش را هم زیر چانه اش گذاشت و آرنجش را روی زانوی پای چپش قرار داد. به نقطه ی نامعلومی خیره شده بود و حرفی نمیزد. شاهین خندید و گفت :
    -این شکلی که میشیا ...
    شهرزاد با خشم به شاهین نگاه کرد :
    -حوصله ی شوخی ندارم. لطفاً جدی باش !
    شاهین دست هایش را به نشانه ی تسلیم بالا آورد و گفت :
    -من بی تقصیرم.
    شهرزاد پوزخندی زد :
    -اتفاقاً برعکس !!! جناب عالی اگه میذاشتی ما با این پسر مایه داره کار کنیم ، اینطوری نمیشد. نمیرفت واسه خودش شرکت بزنه که ...
    شاهین انگشت اشاره اش را به نشانه ی اخطار تکان داد :
    -آهای آهای آبجی کوچیکه ، تا همین جاشم زیاده روی کردی. همینم که گذاشتم کمی به حریم این آقا پسر نزدیک بشی و تیریپ دوستی باهاش برداری ، برو خدا رو شکر کن. وگرنه کار که واسه من و تو ریخته.
    شهرزاد خنده ی بی جایی کرد :
    -آره ... خیلی هم ریخته !!!! فقط نمیدونم چرا جناب عالی سه ساله فقط نقشه میکشی. بنده هم دارم با سگ دو زدن ، خرج دانشگامو در میارم.
    شاهین سکوت کرده بود و شهرزاد ادامه داد :
    -اصن میدونی چیه ؟ همه ی این چیزای قرضی ، ماشین قرضی ، خونه قرضی ، پول قرضی ... همه و همه واسه م مسخره شده. دیگه میخوام چیزایی رو داشته باشم که واسه خودم باشه. میفهمی شاهین ؟ واسه خود ِ خودم !!!
    شاهین نفسش را با آرامش بیرون فرستاد :
    -آره میفهمم. ولی فراموش نکن ما تازه سه ساله مامان بابا رو از دست دادیم. پس زمان میبره که رو غلطک بیفتیم. هوم ؟!
    شهرزاد بغض کرد و چیزی نگفت. شاهین هم برای او مدام از آینده گفت. شهرزاد بغضش ترکید و وسط حرفهای شاهین از ماجرای فرانک سخن گفت. شاهین کنار خواهرش روی تخت نشست. کمی او را دلداری داد. در آخر شهرزاد گفت :
    -نمیخوام انقدر دلداریم بدی. میدونم که فردین نه منو میخواد ، نه فرانکو. هرچند منم واسه خاطر شرکت و پولش میخواستمش. الانم اصن واسه م مهم نیست که گفته میخواد نامزد کنه !
    فردین در حالی که سوت میزد ، از پله ها بالا میرفت. چهره اش خوشحال نشان میداد. بالای پله ها که رسید ، کمی دست هایش را به اطراف تکان داد تا نرمشی هم کرده باشد. به سمت راست چرخید تا به اتاقش برود اما دست راستش به چیزی برخورد کرد. نگاه که کرد ، فرناز را دید. فرناز با غر غر سر فردین هوار کشید :
    -هوووووووو جلوتو نگاه کن. مست خوردی عرق کردی ؟!
    فردین نچ نچی کرد :
    -خیلی خوب بابا ببخشید
    فرناز از جلوی فردین رد شد و فردین هم موقع رفتن به اتاق گفت :
    -مردم پول نمیدن ، پزم میدن با پولشون.
    صدای فرناز از پشت دری که فردین بست ، آمد :
    -پول به الاف جماعت نمیدن !
    فردین از داخل اتاقش داد زد :
    -اگه الاف بودم ، الان یه شرکت نمیزدم.
    باز صدای فرناز آمد :
    -شرکتتم میبینیم. فعلاً که جا نداره.
    فردین دهن کجی کرد و داد زد :
    -باباش خبر نداره.
    نیش خندی زد و روی تختش نشست. پاهایش را دراز کرد و دستانش را هم به بالای تخت گرفت و خودش را کمی کش داد. بعد نفسش را با خیال آسوده بیرون فرستاد. صدای گوشی اش آمد. زیر پایش حرکت میکرد. گوشی را زیر پاهایش پیدا کرد و آن را برداشت. یک پیام دریافت شد :
    " شده در خلوت تنهایی خود ، یاد یک خاطره شادت بکند ؟ لرزه بر قلب و دلت اندازد ، بی خبر از همگانت بکند ؟ و تویی خاطره ی خلوت تنهایی من ... "
    فردین متعجب به شماره ی ناشناسی که پیام داده بود ، خیره شد. با اداهای خاصی که به لب و دهانش میداد ، سعی در به یاد آوردن شماره نمود اما چیزی به خاطرش نرسید. دست آخر شانه ای بالا انداخت و گوشی را روی میز کارش گذاشت. به محض آنکه دراز کشید ، پیام دیگری آمد. زیر لب غر زد :
    -اَه ... باز ببین کی سر شبی میخواد بره رو اعصابا ...
    پیام را باز کرد :
    " سلام ... خوبی ؟ "
    زیر لب گفت :
    -همین ؟! عجب اسکلی هستی تو ... حالا به فرض خوب باشم ، تو رو سَنَنَ ؟!!!
    و همین متن را برایش ارسال کرد. لحظاتی بعد پیام رسید :
    " خیلی بی ادبی. خداحافظ "
    فردین با خنده نوشت :
    -شب بخیر کوچولو ... خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه.

    فردین با خوشحالی از خانه بیرون آمد. لیوانی در دستش داشت. آن را لاجرعه سر کشید و آروقی زد. تلو تلو میخورد و به طرف حیاط قدم برمیداشت. باغ بزرگ و تاریکی بود. اگر صدای جیغ و فریادهای دیگران از داخل خانه نبود ، مطمئناً ترسناک تر از حالای خودش میشد. هیچ گونه روشنایی نداشت. فضای تاریک و گرفته ای که به خاطر وجود درختان بی شمار ، ترسناک تر می نمود. فردین همچنان مست به راه خودش ادامه میداد. به وسط باغ رسیده بود. سر جایش ایستاد. به اطراف نگاهی کرد. لیوان را به طرف دهانش برد. چیزی داخلش نمانده بود. اما فردین همچنان تلاش میکرد تا محتویات داخل آن را سر بکشد. وقتی فهمید چیزی ندارد ، نگاهی به لیوان کرد. با چشم هایش که از فرط مستی و خستگی نیمه باز بودند ، در حال کند و کاو لیوان شد. ابروهایش را کمی بالا داد و چشم هایش را بازتر کرد. مرتب تلو تلو میخورد و لیوان را نگاه میکرد. چیزی پیدا نکرد و بلند بلند خندید. لیوان را به گوشه ای پرت کرد. خمیازه ی بلندی کشید و داد زد :
    -این بی صاحابم که چیزی نداشت.
    یک نفر از داخل خانه بیرون زد. در جستجوی فردین بود. چند بار اسم او را صدا کرد. جوابی نگرفت و جلوتر رفت. باز هم فردین را صدا کرد. پسرک قد بلند با چشم و ابروی مشکی و ریش پروفسوری که سن و سالش نزدیک به فردین بود ، همراه با تیپ اسپرت و کلاه عجیب و غریبی که به سر داشت ، در همه جای باغ ، دنبال فردین میگشت. دست آخر او را کنار درخت بزرگ و پر شاخ و برگی پیدا کرد که دمر خوابیده بود و خرناس می کشید. جلوتر رفت. دستانش را زیر بازوهای فردین جای داد و از او خواست که بلند شود. فردین مرتب غر میزد و او را مورد لعن و نفرین قرار میداد. اما پسرک همچنان تلاش میکرد فردین را از این وضعیت خارج کند. او را کشان کشان به وسط باغ رساند. فردین را روی یکی از صندلی های کنار استخر نشاند. کراواتش را در آورد. دکمه های پیراهنش را هم باز کرد. کمی او را باد زد و با نگرانی گفت :
    -پسر تو که خودتو خفه کردی.
    فردین خندید :
    -عوضش امشب اساسی ترکوندما سام.
    سام پوفی کشید :
    -شانس آوردی مامان بابات خونه نیستن بگن کجایی. من که گفتم بیای حوصله ت سر نره. نمیدونستم زیاده روی میکنی که. فرناز که خونه نیست. هان ؟
    فردین دستش را بی معنی بالا آورد و دوباره پایین انداخت. حرکات عجیب و غریب از خودش نشان میداد. دوباره بی جهت خندید و از جایش بلند شد. به طرف خانه حرکت کرد و گفت :
    -نه بابا ... اونم نیست. امشب من با این خوشگل موشگلای تو خونه کار دارم.

    سام دنبال او رفت. همینطور که زیر بازوهایش را گرفته بود که زمین نخورد ، گفت :
    -حالا نمیخواد کار دست خودتو اونا بدی.
    فردین نگاه عاقل اندر سفیهی به سام انداخت :
    -حالا مثلاً نیست خیلی خود شراره منو نمیخواست و اونطوری شد ؟ دیدی که بچه شم سقط کرد.
    سام سری از تأسف تکان داد :
    -توأم چقدر مراعات کردی.
    فردین همینطور که نفس نفس میزد و روی زمین نشست ، گفت :
    -امشب ... که ... که اون نیست ... لااقل با لیندا سر میکنم.

    تنفسش به شماره افتاده بود. سام نچ نچی کرد. از او خواست تا همان جا بنشیند. با عجله به سمت خانه حرکت کرد. همانطور که از فردین دور میشد ، گفت :
    -هیچ جا نریا. الان میام. میخوام واسه ت آب بیارم.
    فردین خندید و دوباره بلند شد. کنترل کارهایش دست خودش نبود. با سرعت بیشتری نسبت به قبل حرکت کرد و به طرف در آمد. تنه اش به سام خورد و از پله های جلوی در ورودی بالا رفت. پله ی آخر را ندید و تلو تلو خورد. روی زمین افتاد و دوباره خندید. از جایش بلند شد. سرش را تکان داد. دستی به کراواتش کشید. آن را مرتب کرد. هرچند یقه ی پیراهنش هنوز نامرتب بود. موهایش را دستی کشید. رو به سام با خنده گفت :
    -ببینم ... لیندا الان خوشگل تره یا من ؟
    سام با پوزخند گفت :
    -جفتتون داغونین.
    فردین قهقهه زد :
    -ایول ... پس عالیه. به هم میایم ، نه ؟
    سام بی تفاوت شانه بالا انداخت :
    -من چمیدونم. خودت میدونی و خودش. بیا بریم تو
    وارد خانه شدند. فضایی پر از دود و شلوغی جلوی راهشان بود. دختر و پسرها در حال رقص و پای کوبی بودند. عده ای روی مبل نشسته بودند. عده ای هم در آشپزخانه مشغول خوردن نوشیدنی بودند. فردین بلند گفت :
    -یوهو ... من اومدممممممممم


    تعدادی از دختر و پسرها به او نگاه کردند. همه به یک باره سوت کشیدند. صدای آهنگ بیشتر شد. یک دی جی که وسط در حال پخش آهنگ بود ، از بقیه خواست تا همراهی اش کنند. رقص نور شروع شد. فردین وسط جمع رسیده بود. همگی دوره اش کرده بودند. سرش را مدام بالا و پایین میبرد. سام نزدیکش شد. زیر گوشش چیزی گفت. فردین خندید. سام هم لیوان آبی را دستش داد. فردین هم از جیب کتش یک قرص بیرون آورد و آن را خورد.
    لحظاتی ساکت بود. سرش را پایین انداخته بود و چیزی نمی گفت. آهنگ در حال پخش بود. صدای آهنگ بیشتر و بیشتر میشد. سکوت خاصی در آهنگ هویدا بود. به محض شدت گرفتن موزیک ، فردین هم سرش را بالا گرفت و همزمان با او بقیه هم شروع به رقصیدن کردند. فردین دست هایش را به اطراف تکان میداد و بقیه همراه با او می رقصیدند. کت و کراواتش را درآورد و به گوشه ای پرت کرد. بقیه اطراف او در حال رقصیدن بودند و فردین در وسط هنرنمایی میکرد. سام مرتب از او تعریف میکرد و سایرین هم تأییدش می کردند.

    *****

    فردین بی حال روی تخت دراز کشیده بود. هر از گاهی پکی به سیگارش میزد و به سقف چشم می دوخت. کمی که گذشت ، نفسش را طولانی بیرون فرستاد و سیگار را در سطل آشغال کنار دستش انداخت. دستانش را پشت سرش گذاشت و پای راستش را هم روی پای چپش انداخت. به سقف چشم دوخت و کم کم چشمانش را روی هم گذاشت. درد عجیبی در بدنش حس میکرد. اما اهمیتی نداد و سعی کرد استراحت کند. لحظاتی بعد صدای در را شنید. بدون آنکه از جایش بلند شود ، گفت :
    -مگه نگفتم کسی نیاد تو ؟!
    صدای سام از پشت در آمد :
    -بیا ببین کی اومده !!!
    فردین بدون آنکه ذوق زده شود ، گفت :
    -لیندا که نیست. خودت گفتی نمیاد.
    سام : نخیر آقا فردین. شراره جونت اومده.
    فردین فوراً از جایش بلند شد. روی تخت نشسته بود و گیج و منگ به اطراف نگاه میکرد. چشمانش را روی هم گذاشت تا واضح تر ببیند. اما همچنان خواب و مست بود. سام را فرا خواند. سام در را باز کرد و به داخل اتاق آمد. روی تخت کنار فردین نشست و گفت :
    -چیه ؟ چته ؟ چرا اینطوری شدی ؟
    فردین با اضطراب گفت :
    -این دفعه دیگه با مأمور اومده ...
    سام قهقهه ای زد :
    -نه احمق. مأمور چیه ؟ اون اگه میخواست مأمور واسه تو بیاره که سر حامله شدنش تا حالا کلی بلا ملا سرت می آورد. اون دوسِت داره عزیز دلم. میخواد با تو باشه. خودتم که نفر اولی بودی که ازش خواستی صبر کنه تا بری خواستگاریش. یادت نیست ؟ مثل اینکه همه چی یادت رفته ها. همین شراره خانم نبود که دلتو برده بود و واسه اینکه فکرت از سرش بیفته ، فرانکو بهت معرفی کرد ؟ همین شراره خانم نبود که شاهین و شهرزاد و معرفی کرد واسه کارت ؟
    فردین حرفی نزد و سام خیلی راحت محکم به سر فردین زد. فردین شاکی گفت :
    -چرا میزنی ؟
    سام با دست به هیکل فردین اشاره کرد :
    -اینو زدم که هوشیار بشی ، مستی از سرت بپره.

    و دوباره یکی محکم تر به سر فردین زد. فردین این بار شاکی تر داد زد :
    -میگم نزن عوضی ...
    سام دستش را جلوی دهان فردین گذاشت :
    -حالا درسته اینجا باغ بزرگیه و هیچ کس صدامونو نمیشنوه. ولی دلیل نمیشه سر من داد بزنی. من خیر و صلاحتو میخوام احمق. شراره همه رقمه پات واستاده. انقدر کله شق بازی در نیار. اون فرانکو بذار کنار.
    فردین پوزخندی زد :
    -فرانک نامزد کرده.
    سام خیلی خوشحال شد و گفت :
    -چه بهتر. پس شهرزادم بذارش کنار تا فقط شراره رو داشته باشی.
    فردین بلند خندید :
    -به شهرزادم گفتم نامزد دارم.
    سام با خوشحالی یکی محکم به دل فردین زد. سر فردین جلو آمد. سام سر او را در دستانش گرفت و به عقب هل داد. فردین هم خیلی راحت روی تخت ولو شد و سرش به بالای تخت خورد. آخ بلندی گفت و سام را لعنت کرد. سام هم از جایش بلند شد. به طرف در رفت. لحظه ی آخر برگشت و رو به فردین گفت :
    -بهش گفتم بیاد تو اتاق. فردین یه وقت گند نزنی که میپره ها. من با کلی خواهش و التماس آوردمش. ببین چقدر دوست داره که اومده. دیده تو چهار پنج بار رفتی سراغش و منت کشی کردی ، گفته بده نیام و دلتو بشکنم. خودمونیم. خداییش شراره رو میخوای ؟
    فردین با اخم رو به سام گفت :
    -خوب معلومه لامصب. من سه ساله عاشقشم. هیجده سالم تموم شده بود که دیده بودمش. با تمام وجود دوستش دارم. اینو همه میدونن.
    سام نفس راحتی کشید :
    -پس مرگ من یه امشبه رو گند نزن. بذار همه چی درست پیش بره. اکی ؟
    فردین دستش را در هوا به نشانه ی تأیید تکان داد. سام هم از اتاق بیرون رفت. فردین فوراً از جایش بلند شد. به سمت حمام داخل اتاق رفت. لباس هایش را درآورد. سر و صورتش را با آب کمی شست تا حالش جا بیاید. به اتاق برگشت. از داخل کمد لباس ها ، تی شرت و شلوار آبی رنگی را انتخاب کرد. آنها را پوشید. جلوی آینه ایستاد و خودش را برانداز کرد.
    موهایش را با شانه ی روی دراور شانه کرد و آنها را به بالا فرستاد. عطری هم از روی دراور برداشت و به گردن و صورتش زد. دست هایش را به هم زد. کمی چشم هایش باز شده بود و به نظر سرحال تر می آمد. نفسش را راحت بیرون فرستاد. نگاهش به تخت افتاد. فوراً به سمت تخت رفت و آن را مرتب کرد. وسایل اضافی روی تخت را برداشت. به اطراف نگاهی کرد تا ببیند چه چیزی اضافی است. نگاهش به اشیای داخل اتاق می چرخید که با حس کردن کسی که پشت سرش است ، به عقب چرخید. دختر جوان خوش چهره و خوش لباسی در مقابلش ایستاده بود. یک تیپ اسپرت و بسیار زیبا ، مانتوی چرم و براق زرشکی کوتاه به همراه شلوار جین مشکی رنگی که پوشیده بود ، در نظر فردین زیبا جلوه میکرد. چون چشمانش برقی زد و تحسین را در چهره اش میشد دید. چشمان درشت آهویی و مشکی با ابروهای کمانی و خوش فرمی که در زیر نور چراغ می درخشیدند. لب های خوش ترکیبی که به خاطر حضور پر رنگ رژهای قرمز روی آن ، هماهنگی خاصی با مانتوی جذبش داشتند. گونه های آرایش کرده و کمی برجسته با بینی قلمی و خوش ترکیبی که در مجموع یک چهره ی جذاب و زیبا در نظر هر بیننده ای میساخت. فردین مجذوب چهره ی شراره شده بود که با صدای او به خودش آمد :
    -سلام
    فردین فوراً به خودش آمد. کمی خندید و دوباره جدی شد. روی تخت نشست. شراره همچنان ایستاده بود. از روی تخت بلند شد و به طرف او رفت. دستش را به طرف او دراز کرد. شراره خیلی سرد با او دست داد. فردین دوباره به طرف تخت آمد و روی آن نشست. اما باز بلند شد و به طرف شراره رفت. از او خواست تا اول او بنشیند. شراره تخت را انتخاب نکرد و روی صندلی جلوی دراور نشست. فردین هم رو به روی او روی تخت نشست. شراره خیلی راحت در حال تماشای فردین بود. با صندلی چرخدار ، کمی خودش را اینور و آنور میکرد و حرفی نمیزد. فردین لبخندی زورکی زد و گفت :
    -خوش اومدی.
    شراره حرفی نزد و فردین ادامه داد :
    -من چند بار اومدم سراغت ...
    نگاهش را به زمین انداخت. دوباره به شراره نگاه کرد و گفت :
    -چرا جوابمو نمیدادی ؟
    شراره خیلی سرد گفت :
    -چون لایق نبودی.
    فردین ابروهایش از تعجب بالا رفتند. خواست حرفی بزند که دید شراره با عصبانیت مشغول تماشای اوست. از حرفش پشیمان شد و گفت :
    -بریم بیرون قدم بزنیم ؟
    شراره : نچ
    فردین : بریم همون کافی شاپ قدیمی که میرفتیم. منوی جدید آورده. امتحانش نکردم. بریم ببینیم چی داره. هوم ؟

    شراره نفسش را به سختی بیرون فرستاد :
    -ببین فردین ... من اینجا نیومدم که بگم باهاتم. نیومدم که ببخشمت. اگه این فکر و کردی ، کور خوندی. من به دلایل خاصی که خودم داشتم ، نرفتم لوت بدم. بماند که چرا و چطوری ؟! چون اصلاً نیازی نمی بینم که بهت بگم. و اصلاً نیازی هم نیست که بدونی. چون هیچ کاره ی منی. یه زمانی ... فقط یه زمانی قرار بود واسه من همه کس بشی و ... بی خیال. نشدی دیگه. تقصیر تو نیست. شاید تقصیر این دوره زمونه ست. تقصیر اینکه تو رو بد بار آورد که نفهمیدی باید چطوری با یه دختر احساساتی 15 ساله برخورد کنی. تو بد کاری در حق من کردی که هیچ وقت یادم نمیره. هرچند دنبال درمان رفتم. درسته که خانواده طردم کرد ، ولی خوب ... دنبالش رفتم که بهتر از قبل بشم.
    لحظه ای سکوت کرد. بعد با بغض ادامه داد :
    -اما توی لعنتی ... تو هیچی سرت نشد فردین. فقط در حد معذرت خواهی بودی و بس. انقدر جرعت نداشتی بیای رسماً ازم خواستگاری کنی و به شایعات پایان بدی. اینکه ازت نمیگذرم ، یه چیز مسلم و حتمیه. و اینکه نرفتم پیش پلیس هم صرفاً به خاطر آبرو و حیثیت خانواده م بود و بس. اما در مورد آینده ...
    شراره با حرص به فردین که ساکت سر جایش نشسته بود ، گفت :
    -ببین بچه خوش تیپ ، فقط اومدم به عنوان یه آدم زخم خورده ی بدبخت که پست و حقیرش کردی ، یه نصیحت بهت بکنم. اینکه با هیچ دختری دیگه این کار و نکن. با هیچ دختری. لااقل تو سن و سال 15 ساله یا نزدیک اون. شاید این تجربه ی تلخی که واسه سه سال پیش بود ، بهم یاد داد زندگی یعنی چی ؟ ولی اومدم فقط بهت همینو بگم. از من که گذشت ، من ِ بدبخت انقدر از آبرو و خانواده و این چیزایی که دیگه ندارمشون ، میترسم که جرئت ندارم هیچ اقدامی واسه انتقام تو بکنم. هرچند اگه یه وقتی دیدی بی هوا انتقام گرفتم ، بدون بی دلیل نیست !!! خواستم که بدونی. اما در مورد بقیه اینو ازت میخوام که سرشون این بلا رو نیاری.
    و در آخر فریاد کشید :
    -میفهمی یا نه ؟!
    فردین روی تخت در حال حرص خوردن بود. انگشتانش را می جوید و حرفی نمیزد. خون خونش را میخورد. از شدت عصبانیت ، فکش منقبض شده بود. شراره اشک میریخت و با حسرت به فردین نگاه میکرد. از جایش بلند شد. هنگام خروج ، گفت :
    -خداحافظ آقای عاشق پیشه ی سابق !
    در را باز کرد و خارج شد. فردین رفتن او را تماشا کرد. طولی نکشید که سام وارد اتاق شد. فردین را در حال تشنج روی تخت دید. نفس کشیدنش به شماره افتاده بود. سام ، فردین را چند بار تکان داد اما نتیجه ای نگرفت. فوراً از اتاق بیرون رفت تا کمک بیاورد. فردین روی تخت دراز کشیده بود و می لرزید. به سختی میتوانست نفس بکشد. دستانش را بالا آورد. صورتش کبود شده بود. با دست چپش ، پتوی زیر پاهایش را گرفت. آن را مچاله کرد. دست راستش به شدت می لرزید. نفس هایش به شماره افتاده بودند. دیدگانش تیره و تار شده بود. سقف را واضح نمی دید. لحظاتی بعد در حالی که از شدت درد به خود می پیچید ، از حال رفت.

    با تکان های شدید از جایش برخاست. صورتش خیس عرق بود. نفسش به شماره افتاده بود و پلک هایش از شدت اضطراب می پریدند. آب دهانش را قورت داد. به اطرافش نگاه کرد. فرناز را دید که در تاریکی اتاق ، با خنده بالای سرش ایستاده بود. فردین در چهره ی فرناز دقیق شده بود و حرفی نمیزد. فرناز بیشتر خندید و گفت :
    -نکنه همون بلایی که با شراره آوردی ، میخوای سر خواهرتم بیاری که اینطوری داری بهم زل میزنی ؟
    ابروهای فردین از تعجب بالا رفتند. فرناز از قیافه ی برادرش که شدیداً گیج و منگ بود ، بیشتر به خنده افتاد. روی صندلی میز کارش نشست و سری از تأسف تکان داد. فردین فقط با صدای گرفته ای گفت :
    -چی شده ؟
    فرناز نفسش را فوت کرد :
    -از تو باید پرسید این شراره کیه و سام تو مهمونی چه غلطی میکرد ؟ صدات تا هفت تا خونه اونور تر رفته. شانس آوردی الان مامان نیست. وگرنه می اومد بالا یک ساعت نصیحتت میکرد که :
    با دست راستش محکم بر گونه اش زد و ادامه داد :
    -انقدر کار نکن پسرم. تلف میشی. خسته میشی. اینطوری هذیون میگی و خودتو از بین میبری.
    بعد جدی شد و گفت :
    -یعنی خاک تو سرت با این رفیقات و زندگی ت فردین. معلوم نیست با کیا میگردی.
    فردین که حس کرده بود خیس عرق است ، با آستین پیراهنش صورتش را تمیز کرد. فرناز ایشی گفت و فردین خیلی جدی گفت :
    -درست بگو ببینم چی شده ؟
    فرناز دوباره خندید :
    -بابا من باید بپرسم چی شده ، نه تو ! جناب عالی از وقتی رفتی تو اتاق و همینطور با من کل کل کردی ، خوابت برد تا الان. من اومدم تو اتاق جوابتو بدم که دیدم بلـــــــه ، غرق خوابی. بعد انقدرم جالب خوابیده بودی که عین این اسکلا واستادم بالا سرت فیلم گرفتم. چند تا عکسم گرفتم که بذارم رو فیس بوک به دوستام بگم این فردی که می بینید ، کسی نیست جز داداش خل من. بعد دیدم هی داری حرف میزنی. اولش که داشتی میگفتی امشب میترکونیم و نمیدونم دختر مخترا کیا هستن !
    فرناز انگشت اشاره اش را به سمت دهانش برد. کمی فکر کرد. یک مرتبه انگشتش را از جلوی دهانش به طرف فردین گرفت و گفت :
    -آها ... گفتی که لیندا هست ؟ انگاری داشتی با سام حرف میزدی. چون بعدش هی میگفتی نمیدونم شراره نیست ، لیندا که هست. اصن داغون بودی. داشتی هذیون میگفتی شدید. شایدم واقعاً هذیون نمیگفتی و اینا واقعی باشن. کلاً تو کثافت کاری که رو دست نداری. این از این. بعدشم انگاری شاد و شنگول شدی. یه لبخندی چیزی زدی. بعد گفتی که بریم بیرون دور بزنیم ... چقدر خوشگل شدی. من دوست دارم. دیوونه تم. عاشقتم. روانیتم. اصن یه وضعی ام ... خلاصه خل وضعی بودی و ما نمیدونستیم. البته من میدونستم ولی دیگرون اینو نمیدونن.

    بعد از اتمام حرف هایش ، قفل صفحه ی گوشی اش را باز کرد. جلوتر رفت و عکس ها را به فردین که همینطور مات و مبهوت به او نگاه میکرد ، نشان داد. تا فردین میخواست گوشی را بگیرد ، فرناز آن را عقب تر برد. ابروهایش را با شیطنت بالا انداخت و گفت :
    -عمراً بذارم پاکشون کنی. امشب میخوام راحت 100 تا لایک از عکس زاقارتت بگیرم. آخ که چه فازی میده.
    و بدون آنکه به حرفهای فردین گوش دهد ، با سرعت از اتاق خارج شد. فردین هم بدون تلاشی برای گرفتن گوشی ، روی تخت نشسته بود. چهره اش پر از سؤال می نمود و به تخت نگاه میکرد. با خودش فکر میکرد :
    -یعنی همه ی این ها خواب بود ؟ یا واقعاً شراره ای هم هست ؟!
    گیج و منگ تخت را نگاه میکرد که با صدای گوشی اش از جایش تکان خورد. با صدای بلند غر زد :
    -زهرمار ... توأم وقت و بی وقت صدات در میاد. اه ...
    گوشی را از روی میز برداشت. روی تخت دراز کشید. شماره ی ناشناسی در حال زنگ خوردن بود. مردد بود جواب بدهد یا نه ؟! بالاخره جواب داد. صدای سام در گوشش پیچید :
    -الو فردین ؟ میتونی امشب بیای پارتی ؟ من از شماره ی یکی از دوستام دارم زنگ میزنم.
    فردین کمی فکر کرد و گفت :
    -نه. نمیام.
    سام شاکی گفت :
    -بابا توأم ما رو نمودی با این پیچوندنات. یه بارکی بگو اصن بیخیال ِ من بشین ، منم هی زرت و زرت منت آقا رو نکشم.
    فردین بی تفاوت گفت :
    -آره. کلاً دور منو خط بکشین.
    سام : پس به بچه ها میگم دیگه نمیای. حیف شد. شراره هم امشب هست. میخواست باهات آشنا بشه.
    فردین نیم خیز شد. با تعجب گفت :
    -شراره ؟!!!!!!!!! شراره کیه ؟!!!
    سام خیلی خونسرد گفت :
    -آره دیگه. دوست منه. تازه میخواستم بهت معرفیش کنم که میگی نمیای. دختر خیلی خوبیه. میخواستم بندازمش بهت. حیف من با لیندا ام. وگرنه شراره رو ردیفش میکردم واسه خودم. به توی الاغم پیشنهاد نمیکردم. دلم واسه ت سوخت. گفتم فکر فرانک از سرت بیفته. پس نمیای ؟
    فردین مردد بود. گوشی را از گوشش جدا کرد و به فکر فرو رفت. سام همینطور صدایش میزد. فردین تصمیمش را گرفت و در نهایت گفت :
    -نه. سلام برسون. بای

  13. #11
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    مهسا بار دیگر با اصرار رو به نگین گفت :
    -مامان به خدا همین قشنگه. من همینو میخوام.
    نگین چشم غره ای به مهسا رفت. از جلوی مغازه کنار آمد. راهش را ادامه داد که مهسا دوباره جلوی او ایستاد. مثل بچه های خردسال در حال اصرار به مادرش برای خریدن لباس مورد علاقه اش بود. نگین هم زیر بار نمی رفت و مرتب بهانه های او مبنی بر انتخاب لباس را رد میکرد. مهسا با حالت قهر رویش را برگرداند و به مردم زل زد. از سر اجبار قدم به قدم با مادرش راه میرفت. اما کمی از او عقب تر بود. نگین به سمت مغازه ای جذب شد و مهسا هم به همراه او حرکت کرد. نگین با ذوق و شوق انگشت اشاره اش را به طرف یکی از لباس ها گرفت و گفت :
    -ببین این چه خوشگله مادری. بریم تو بپوشی ببینی بهت میاد ؟
    مهسا پوزخند زد :
    -اون یکی به این قشنگی. با یقه ی خوشگلی که خودم دوستش دارم. حالا بیام اینو بپوشم ؟ اصن این قابل پوشیدنه ؟ نمیشه با اون مقایسه ش کرد. تازه قیمتشو ببین. اون 60 تومن بود. این 35 تومنه. یعنی تقریباً نصفشه. معلوم نیست جنسش چیه. چهار روز بپوشم زوارش در میره.
    نگین همینطور مات به غرغرهای دخترش نگاه میکرد. سعی کرد مهسا را از ادامه ی حرف زدنش منصرف کند. برای همین با گزیدن لبش و گذاشتن انگشت اشاره اش روی بینی ، گفت :
    -ساکت ... آبرو بر ... مثلاً من گفتم 60 تومن پول نمیدم که تو اینطوری میگی این 35ئه ، اون 60 ؟! الان اون مانتو آبیه که داری ، بابات 80 تومن براش پول نداد ؟ خودتم خوب میدونی که یه رنگ دیگه رو بیشتر دوست داشتی که ارزون ترم بود. ولی بخاطر اینکه این گرون تره و پزشو جلو دوستات بدی ، انتخابش کردی. مگه غیر از اینه ؟مهسا از جلوی مغازه کنار آمد. راهش را ادامه داد. نگین هم لحظه ی آخر نگاهی به لباس ِ درون ویترین انداخت. سری از تأسف تکان داد و به همراه دخترش راهی شد. مهسا همچنان غر میزد :
    -بله اونم قشنگ بود. ولی آبیه یه چیز دیگه بود. رنگ استقلاله. دوستش دارم.
    نگین دست در جیبهای مانتوی خود کرد و هم قدم با دخترش راه رفت. بدون آنکه به مهسا نگاه کند ، گفت :
    -تازه آبی پر رنگ هم نیست. آسمونیه. رنگ به این زشتی.
    مهسا با حرص رو به مادرش گفت :
    -هیچم زشت نیست. صد دفعه بهت گفتم من از رنگ آبی خوشم میاد. از اون مانتوأم خوشم میاد. آدمو نمیفهمی که !!!
    نگین به مهسا چشم غره رفت. سعی میکرد صدایش در میان جمعیت بلند نباشد. برای همین حتی الامکان با صدای آهسته گفت :
    -هیس ! خجالت نمیکشی با مامانت اینطوری حرف میزنی ؟
    مهسا زیر لب گفت :
    -دلم میخواد.
    ولی نگین نشنید و ادامه داد :
    -خلاصه من نمیدونم. واسه پولی که بابات کنار گذاشته ، میتونی یه لباس انتخاب کنی. امروزم وقت داشتم باهات اومدم. سعی کن همین امروز بخری.
    مهسا بی توجه به حرف مادرش ، گفت :
    -من همونی که الان خوشم اومد و میخوام.
    نگین با جدیت گفت :
    -نمیشه. اون کوتاهه. تازه یقه اش هم خوب نیست. بابات بهت ایراد میگیره.
    مهسا نفسش را با حرص بیرون داد و گفت :
    -مامان !!!!!! من جلوی دوستای دخترم میخوام اونو بپوشم. دوست پسر ندارم که جلوشون اینطوری راه برم. کشتی منو تو ...
    به قدم هایش سرعت بخشید و از مادرش فاصله گرفت. نگین لحظه ای ایستاد و رفتن او را تماشا کرد. خانمی در حال دیدن دعوای آنها بود. لبخندی به صورت نگین زد. بساط فال حافظ و ترازویی جلویش بود. نگین متوجه نگاه او شد. لبخندی زورکی زد و به دنبال مهسا رفت. به قدم هایش سرعت بخشید و به دخترش رسید. دست او را محکم گرفت و گفت :
    -وایسا ببینم. همینطوری سرتو انداختی پایین راه افتادی تو خیابون.
    مهسا حرفی نزد و نگین ادامه داد :
    -اگه میگم اینو نخری ، واسه خاطر اینه که نه بابات ، بلکه منم خوشم نمیاد اینطوری بگردی. همینطوری هم عادت میکنی به گشتن. بزرگ که میشی ، دیگه این عادت از سرت نمیفته. دوست داری جلوی پسرا هم همینطوری بگردی. فردا پس فردا دیگه نمیشه این عادتو از سرت انداخت. انقدرم لجبازی نکن. بیا چهار تا مغازه ی دیگه هم ببینم. شاید لباسای خوبی داشته باشن. حالا گیر دادی به اون لباسه که چی ؟ اگه یه لباس بهتر بود و گرون هم بود ، اشکال نداره. برات میخرم.
    مهسا حرفی نزد و فقط سرش را به زیر انداخته بود. نگین به او نگاه کرد. عرض خیابان را طی کرده بودند. پوفی کشید و گفت :
    -صد دفعه گفتم اخم نکن صورتت خراب میشه.
    مهسا اخم هایش را باز کرد. نگین هم دور از چشم دخترش ، لبخند کمرنگی زد و با هم به طرف مغازه های لباس زنانه رفتند.


    نگین در حال حساب کردن پول ِ لباس انتخابی مهسا با فروشنده بود که گوشی اش زنگ خورد. پول را به فروشنده داد و گفت :
    -تخفیفشم حساب کردم. دست شما درد نکنه.
    فروشنده در حال شمردن پول شد. نگین هم در کیفش مشغول پیدا کردن گوشی شد. مهسا مشمای مربوط به لباس را از روی میز شیشه ای برداشت. فروشنده از نگین میخواست که پول بیشتری بدهد. نگین گوشی اش را پیدا نمیکرد. کیفش را به دست مهسا سپرد تا گوشی را پیدا کند. لبخندی مصنوعی به فروشنده زد و گفت :
    -ولی جناب من کم تخفیف گرفتم ازتون.
    فروشنده که مردی میان سال با چهره ای معمولی بود ، ابرویی به نشانه ی رد کردن حرف نگین بالا داد و گفت :
    -نه خانم. این قیمت اصن صرف نمیکنه واسه م. بی زحمت دو تومن دیگه بذار روش. اونوقت درست میشه.
    نگین با تعجب گفت :
    -یعنی پنجاه و هفت تومن ؟!! من همه ش پنج تومن کم کردم.
    از فروشنده اصرار و از نگین انکار بود. مهسا از آنها فاصله گرفت تا صدای پدرش را بهتر بشنود. در حال صحبت با علی بود. علی روی مبل نشسته بود. در حالی که به نقاشی کشیدن مهران که بغل دستش بود ، نگاه میکرد ؛ گفت :
    -کی میرسین بابا ؟
    مهسا شانه ای بالا انداخت :
    -دیگه داریم میایم. شما الان رسیدی ؟
    علی نفس راحتی کشید :
    -آره. حالا لباس خریدی ؟
    مهسا : اوهوم. یه دونه گرفتم.
    علی : قشنگه ؟
    مهسا لبخند کمرنگی زد :
    -اِی بد نیست. خوبه.
    بالاخره نگین رضایت داد. به طرف مهسا آمد. دست در کیفش برد. دو هزار تومان بیرون آورد و با حرص زیر لب گفت :
    -مسخره کرده. جلوی مغازه ش زده 10 درصد تخفیف ... حالا که میای تو ، میبینی خبری از اون 10 درصد نیست !
    به طرف فروشنده رفت و پولش را داد. بعد نزد مهسا برگشت و با هم از مغازه خارج شدند. نگین رو به مهسا گفت :
    -کیه ؟
    مهسا : بابائه ... میگه کی میرسین ؟
    نگین گوشی را از مهسا گرفت :
    -سلام. کی رسیدی ؟
    علی با آرامش گفت :
    -به به سلام خانم خودم. یه نیم ساعتی میشه که با مهران اومدم.
    نگین : خوب دیگه. ما هم الان میرسیم. اون گاز و کم کردم علی. ولی توأم هر از گاهی یه نگاه بهش بنداز. ببین اگه آبش تموم شده ، خاموشش کن.
    علی نگاهی به پشت سرش انداخت. قابلمه روی گاز بود و گفت :
    -باشه. ببین ...
    نگین در حال قطع کردن بود که گفت :
    -بله ؟
    علی : خواهرت زنگ زد.
    نگین : کدومشون ؟
    علی : نرگس. گفت که واسه آخر هفته بریم پیششون.
    نگین ابرویی از تعجب بالا داد. دستی برای تاکسی تکان داد. مهسا آدرس را گفت. تاکسی نگه داشت. هر دو سوار شدند و نگین گفت :
    -چه عجب نرگس دعوت کرده !!!
    علی : آره باعث تعجبه. میگفت که واسه رفتن فرناز و شرکت فردین میخواد مهمونی بگیره. حالا از ما هم خواست بریم پیششون. گفتم بهت خبر بدم.
    نگین : باشه. حالا میام خونه باهاش حرف میزنم. کاری نداری ؟
    علی : نه خانمم. مراقب خودتون باشین. منتظرم. زود بیاین.
    نگین : باشه حتماً. خداحافظ

    مهسا به همراه خانواده اش جلوی خانه ی نرگس ایستاده بودند. در باز شد و علی آن را به جلو هل داد. کنار رفت تا نگین و بچه ها وارد شوند. مهران زودتر از مادر و خواهرش وارد خانه شد. نگاهی به باغ جلوی رویش انداخت و با ذوق گفت :
    -مامان چقدر اینجا گنده ست.
    نگین که تیپ و قیافه ی شیکی زده بود ، با صدای آهسته ای گفت :
    -هیس. ساکت حالا ، شلوغش نکن.
    مهران دوباره با صدای بلند تأکید کرد :
    -آخه خیلی گندهه.
    با دست به قسمتی از باغ اشاره کرد :
    -ببین اون تابه رو ...
    تا نگین خواست حرفی بزند ، مهران با سرعت به آن طرف باغ رفت. صدای قدم های تندش روی سنگریزه های باغ می آمد. خودش را به تاب بزرگی که درست وسط باغ بود ، رساند. با خوشحالی روی آن نشست و مشغول تاب خوردن شد. نگین از مهسا خواست تا نزد مهران برود و مراقب برادرش باشد. مهسا به اجبار پذیرفت. هرچند کمی غر زد ولی ناگزیر دنبال برادرش رفت. علی دستانش را پشتش گذاشته بود و آهسته قدم برمیداشت. لبخندی زد :
    -میگم فقط یه ربع طول میکشه برسیم جلوی خونه شون !
    نگین حرف شوهرش را با خنده تأیید کرد :
    -آره. چقدرم عوض شده. چهار ساله خونه شون نبودیما. آخرین دفعه وقتی مهران یکی دو ساله بود اومدیم.
    علی شانه ای بالا انداخت. چهره اش به هیچ وجه حسرت زده نشان نمی داد. مشخص بود که از زندگی و خانواده اش کاملاً راضی است و به هیچ وجه دوست ندارد آنها را با چنین خانه ی بزرگی عوض کند. سرانجام کسی به استقبال آنها آمد. مرد میان سالی با کت و شلوار نزد علی و نگین آمد. هر دو با تعجب به فرد رو به رویشان خیره شده بودند. آقای شیک و تمیزی نزد آنها رسید. کت و شلوار مشکی و خوش دوختی به تن داشت. به یقه اش پاپیون زده بود و با احترام از علی و نگین خواست تا وارد شوند. علی همانطور که دست بر شانه ی آن مرد میزد ، با صمیمیت گفت :
    -پس آقای فرخی کجا هستن ؟
    مرد هم متعاقباً لبخندی زد. کمی خودش را عقب کشید که باعث شد علی دستش را ناخود آگاه از شانه ی او بردارد. همانطور که کمی سرش را خم کرده بود ، گفت :
    -داخل هستن. فرمودن بنده برای استقبال نزد حضرت عالی بیام. جسارتاً ماشینتون رو کجا پارک کردین قربان ؟

    علی که از طرز صحبت آن مرد تعجب کرده بود ، همانطور مات و مبهوت نگاهش میکرد. شاید یک کلمه از حرفهای او را هم نفهمید. ممکن بود واقعاً حرفهایش را می فهمید ولی این نوع حرف زدن را برای اولین بار بود که در فامیل ، آن هم از جانب یک مستخدم برای خانه ی باجناقش می شنید. بی اختیار لبخندی زد. نگین هم که دست کمی از علی نداشت ، سعی کرد حالات خودش را حفظ کند. برای همین به جای علی جواب آن مرد را داد :
    -بیرونه. تو کوچه ...
    مستخدم از علی خواست تا سوییچ ماشین را به او بدهد. علی سوییچ را از جیب کتش بیرون آورد. مرد سوییچ را گرفت و آنها را به داخل مشایعت کرد. از علی قول گرفت که ماشین را صحیح و سالم در باغ پارک خواهد کرد. علی همینطور که با تعجب تشکر میکرد ، همراه نگین به طرف در ورودی خانه به راه افتاد. وقتی آن مرد رفت ، جفتشان خندیدند. نگین که واقعاً ماتش برده بود ، گفت :
    -چقدر نرگس فیس و افاده ای شده !!!
    علی در تکمیل حرفهای نگین در حالی که نگاهی گذرا به عمارت و باغ می انداخت ، گفت :
    -مثل اینکه حسابی حال و هوای این خونه روشون اثر گذاشته. خوب عزیز دلم واسه مهمونیای همچین خونه ای ، بایدم کارگر و مستخدم شیک و پیک دعوت کنن. دیدی تا دست به شونه ش زدم ، خودشو عقب کشید ؟ مثل اینکه صابر بهش گفته مثلاً توی مستخدم نجسی !! یا چمیدونم شأنت پایین تر از مهمونای منه. برای همین نباید باهاشون دست بدی. یا حتی بذاری بهت دست بزنن.
    نفسش را فوت کرد. اما از آن فوت هایی که با تأسف همراه است. نگین هم قدم با همسرش به سمت عمارت رفت. نزدیک پله ها شدند که از مهسا و مهران خواست نزدشان بیایند. دقایقی بعد بعد مهسا به زور در حال آوردن مهران بود. مهران مرتب غر میزد و تاب بازی میخواست. اما مهسا با هر دو دستش ، او را گرفته بود. همین کار او باعث شده بود تا دست راست مهران کش بیاید و پاهایش هم کمی از زمین فاصله بگیرد. لباسش از شلوارش در آمده بود و مهسا هم خرس کشان او را به طرف پدر و مادرش میبرد. نگین نزد آنها رفت. مهران را از مهسا جدا کرد. مهسا هم خدا خواسته او را دست مادرش سپرد و به نزد علی آمد. هر چهار نفر آماده ی رفتن به داخل خانه شده بودند که با دیدن صابر لحظاتی سر جایشان ایستادند. صابر با خوش رویی از خانه بیرون آمده بود و دنبال آنها میگشت. تا چشمش به خانواده ی باجناقش افتاد ، دستانش را برای آغوش علی باز کرد. سمت آنها آمد. با علی خوش و بشی کرد و گفت :
    -بابا کجایین شما ؟ از وقتی در و باز کردیم تا الان که بیاین دم خونه ، کلی طول کشید.
    علی با لبخندی گفت :
    -والا انقدر باغ شما بزرگه که فقط یه ربع طول میکشه برسیم دم در اصلی. یه ربعم با مستخدم جدیدتون سلام علیکی کنیم. خودش نیم ساعت وقت میبره لااقل. تازه این تاب و سرسره ی وسط باغم که واسه بچه ای مثل مهران سرگرمیه و خلاصه طول کشید.
    صابر طعنه ی علی را بی پاسخ نگذاشت :
    -بابا انقدر کم میاین و به ما فقیر فقرا سر نمیزنین که یادتون میره در اصلی کدوم وره ! من گفتم لابد راهو گم کردین.
    نگین هم با خنده گفت :
    -والا با این اوضاع معلومه هرکی باشه که چهار سال نیومده باشه خونه ی خواهرش ، راهو گم میکنه. ما هم از این قاعده مستثنی نیستیم.
    صابر دستانش را به نشانه ی تسلیم بالا آورد :
    -باشه باشه تسلیم. من قبول دارم. کم لطفی از طرف ما بود. شما به بزرگواری خودتون ببخشید. ولی خوب موقعیتش پیش نمی اومد دور هم جمع بشیم.
    و آنها را به طرف خانه تعارف کرد. علی هم دستی به شانه ی صابر زد و گفت :
    -انقدر پول در آوردن سخته که موقعیتش پیش نمیاد باجناق عزیز ؟!
    صابر لبخند کمرنگی زد و آهسته گفت :
    -از تو چه پنهون علی جون که یه مدت درگیر مریضیه نرگس بودیم.
    این جمله را فقط علی شنید. ابروهایش از تعجب بالا رفتند. همینطور خیره به صابر نگاه میکرد که صابر لبخندی زورکی زد :
    -حالا جلوی خانمت اینا صداشو در نیار. کسی نمیدونه. دیدم داری زیادی متلک میندازی ، بهت گفتم. حقم داشتی بدونی. قبلاً نمیشد به شماها بگیم که !! یعنی خودش نخواست بگیم.
    نگین متوجه پچ پچ آن دو شد :
    -آقا صابر اجازه بدین ما برسیم ، بعد در گوشم شوهرم پچ پچ کنین.

    صابر خندید و جلوی در از آنها خواست وارد شوند. نگین و بچه ها وارد شدند. صابر هم دستش را پشت علی گذاشت تا اول علی داخل شود. علی عذرخواهی کرد و وارد شد. خانه ی شیک و مجلل صابر با تزئینات میلیونی در چشمانش برق میزدند. اما سعی کرد خودش را متوجه آن نکند. نگین ابتدا با حیرت به تفاوت خانه ی خواهرش با قبل نگاه میکرد. اما زود خودش را جمع کرد و به حالت سابق بازگشت. مهران با سرعت شروع به گشت و گذار در خانه کرد. به کسی هم سلام نمیکرد. چشمانش مجذوب صندلی راحتی گوشه ی اتاق نشیمن شده بود. خودش را به آن رساند و رویش نشست. تمام تلاشش را کرد که با صندلی عقب و جلو برود. تنها مهسا بین آنها استرس داشت. دستش کمی می لرزید. لباس جدیدش را پوشیده بود. در دلش خدا را شکر میکرد همان روز که با نگین به خرید رفت ، لباس بدی انتخاب نکرده بود. هرچند روی لباسش مانتوی کرم رنگی به تن داشت. اما با اجازه ای که از مادرش گرفته بود ، منتظر بود مانتوی خودش را در آورد تا لباسش نشان داده شود. هرچند با وجود خانه ی به این مجللی ، مستخدم به آن خوش تیپی و احتمالاً تیپ و قیافه ی جالب و عجیبی که فردین و فرناز برای مهمانی میزدند ، عملاً لباس ساده ی پنجاه و هفت هزار تومانی مهسا به چشم نمی آمد. یک آن از فکر اینکه ممکن است خانواده اش در مقابل این همه شکوه و جلال خانواده ی خاله اش تحقیر شوند ، به خودش لرزید. دندان هایش را روی هم سایید تا بر اضطراب خود غلبه کند. نفسش را راحت بیرون فرستاد و به نزد نرگس و فرناز رفت تا سلام و علیک کند.

    *****

    نصرت که سعی میکرد با خوشرویی دل خواهر بزرگترش را به دست آورد ، از ابتدای مهمانی مشغول گفتن جوک های روز شده بود. علی و فردین هم کاملاً همراهی اش می کردند. صابر که فقط می خندید. نرگس هم روی مبل نشسته بود و با خواهرش نگین و زن برادرش ملیحه مشغول گفتگو شده بود. هر از گاهی هم به نصرت و گفته هایش توجه نشان میداد. اما زیاد به روی خودش نمی آورد. حتی نصرت در خلال حرفهایش ، از بحث های گذشته هم حرفی به میان آورد. اما با عوض کردن بحث توسط صابر ، موضوع به کلی فراموش شد.
    نگاه مهسا در گوشی اش بود. مرتب با دوستانش در حال ارسال پیام بود. کمتر حواسش را به جمع میداد. سعی میکرد با ور رفتن به گوشی اش ، به نوعی نگاهش متوجه فردین و حرکاتش نباشد. فردین هم که سنگ تمام گذاشته بود و چنان تیپی به هم زده بود ، که حتی خاله های او در جمع هم مجذوب شده بودند. یک شلوار کتان کبریتی رنگ با خط و خطوط جالب و خوش دوخت به همراه پیراهن سفید و کراوات کرم رنگی که روی آن زده بود. موهایش را به بالا داده و مرتب کرده بود. صورتی اصلاح شده و شش تیغ با بوی عطری که به خاطر یکی دو بار رد شدن از کنار مهسا و رفتن به سمت آشپزخانه ، او را مست کرده بود. قد و قامت ورزیده با قدی به اندازه ی چندین سانت اختلاف مشهود با مهسا ، همگی امتیازات فردین برای ساخت آرزوهای ذهن نوجوان چهارده ساله ای چون مهسا بود. شلوغ کاری های مهران ، حرف های دایی نصرت که از قضا امشب بدجوری هم بامزه تر شده بود ، تعریف کردن فرناز از ماجرای اعزام به خارج آن هم با آب و تابی خاص که هر کسی را مجذوب خودش میکرد ؛ همه و همه باعث نشد تا مهسا به اندازه ی نگاه کردن در فردین و سر به زیر انداختن خودش یا خندیدن با فرناز آن هم به طور مصنوعی ، جذب شود. هر از گاهی نگاهش را به سمت دیگر خانه می انداخت. به گوشی نگاه میکرد. از معروف ترین شماره ها که برای آرمیتا و بهناز و نیوشا بود ، گرفته تا شماره های دوست های درجه چندمی که در مدرسه داشت ؛ به همه و همه پیام میفرستاد و حال و احوالپرسی میکرد. فکرش را میکرد که فردا همه از او میپرسند چه چیزی شده که انقدر آن شب به فکر حال دوستانش است. اما از هیچی بهتر بود. سرگرمی خاصی نداشت. میتوانست با این کار خودش را کمی سرگرم کند تا از نگاه کردن به فردین و سوء ظن های احتمالی دیگران مبنی بر این نگاه ، رهایی یابد.
    ساعت نه که شد ، همگی برای صرف غذا به طرف میز غذاخوری بزرگ آن سمت دیگر سالن رفتند. مهسا در کنار مادرش و فرناز نشست. برایش نگاه کردن به تک تک افراد فامیل جالب نبود. اینکه در نگاه خاله ی بزرگش دقیق شود. یا آن یکی که همراه شوهرش بود. یا در صورت دختر خاله ی بزرگش دقت کند که اسمش یکتا بود. یا در چهره ی شاداب فرناز که هیچ وقت در زندگی انقدر خوشحال نبود !!! ملایمت نرگس با نصرت بعد از این همه سال را ببیند یا تعارف های صابر و امر و فرمایشش به پیش خدمت برای رسیدگی به تدارکات شام !!! همه را کنار زده بود. نگاهش فقط به طرز حرکات فردین بود. زیر چشمی او را می پایید. فردین در ابتدا کمی سالاد برای خودش کشید. مهسا سالاد میخورد ؟ نمیخورد ؟!!! یادش رفته بود. صحبت های خنده دار نصرت و علی و صابر ادامه داشت. فردین هم هر از گاهی مزه می پراند. مهسا نسبت به صدای بقیه انگار آلرژی پیدا کرده بود. اما با شنیدن صدای فردین ، ذهنش آلارم میداد. فوراً حواسش جمع میشد و به دقت گوش میکرد. حتی در مورد کشیدن سالاد آن هم از نوع فصل که نسبت به سالاد شیرازی کمتر دوستش داشت ، حواسش پرت شد و مقداری از آن را در روغن زیتون جلوی دستش ریخت. چند عدد لوبیا سفید و ذرت که کوچکتر از اجزای درشتی چون برگ کلم و کاهو بودند ، داخل روغن ریختند. مادرش کمی جدی گفت :
    -حواست کجاست ؟
    مهسا سرش را برگرداند. نگاهش به ظرف افتاد. بشقاب سالاد را به دلیل کمبود جا ، به سختی در گوشه ای گذاشت. مشغول جمع کردن فضای اطرافش شد. از نرگس که رو به روی او نشسته بود عذرخواهی کرد. نرگس با روی خوش جوابش را داد. مهسا کمی هول کرده بود. یک ببخشید گفت و آرام از جایش بلند شد. نگین با تعجب گفت :
    -کجا ؟
    مهسا آرام زمزمه کرد :
    -دستشویی ...

    با قدم هایی که تند برمیداشت ، به دستشویی آمد. در را بست. خودش را در آینه نگاه کرد. بیشتر از هر وقتی آرایش کرده بود. یک آرایش غلیظ نسبت به هر زمان. آن هم در سن چهارده سالگی ! آیا لازم بود ؟ با خودش فکر کرد فردین که این همه دختر ترگل ورگل می بیند. پس چه نیازی به آرایش های غلیظ او دارد ؟ آن هم با این اختلاف سنی ! شش سال !! هفت سال !! هشت سال ! واقعاً چند سال از فردین کوچکتر بود ؟ با خودش گفت :
    -یادم باشه از فرناز بپرسم متولد چنده.
    بدنش کمی لرزید. آب دهانش را به سختی قورت داد تا حالش جا بیاید. اما جا که نیامد ، هیچ ! به سرفه هم افتاد. آن قدر پشت هم سرفه میکرد که نزدیک بود جانش بالا بیاید. کمی آب به انتهای حلقش فرستاد و قرقره کرد.
    دقایقی گذشت تا حالش جا آمد. نفس عمیقی کشید. صورتش خیس بود. خواست حوله را بردارد که دید روی آن نوشته :
    " حوله ی مخصوص مهمان "
    تا به حال چنین عنوانی روی حوله ندیده بود. پوزخندی زد. با خودش فکر کرد که فردین و خانواده ش چه فکری می کنند اگر حتی حرفی از علاقه ی او زده شود ؟ اگر مادرش بفهمد ، چه واکنشی نشان می دهد ؟ مهران او را مسخره میکند. یا پدرش او را شماتت می کند. سن و سالی هم ندارد. چند ماه دیگر پانزده ساله میشود و این موضوع بدجور او را میسوزاند. بغض کرد اما خودش را نگه داشت. از دستشویی بیرون آمد. سعی کرد خونسرد باشد. به طرف سالن رفت. به محض ورودش ، فردین سوت بلند بالایی زد :
    -به افتخار دختر خاله بزن کف قشنگه رو
    همه در حال صرف شام بودند و فردین را همراهی نکردند. حتی یکتا و فرناز به او متلک هم انداختند که طبق معمول در جمع جلف هستی. ولی مهسا ته دلش غنج رفت که فردین حواسش به اوست. لب به دندان گرفت تا خنده اش نگیرد. کمی غذا کشید و مشغول خوردن شد.
    بعد از شام ، همه در سالن نشسته بودند. مهسا هم مشغول خوردن میوه و گرم صحبت با دختر خاله هایش بود. اما نیم نگاهی هم به آن سمت سالن که صحبت آقایان گل کرده بود ، می انداخت. صدای مردها بیشتر از خانم ها بود. در آخر نرگس شاکی شد و گفت :
    -ای بابا ما که نفهمیدیم چی به هم گفتیم. بعد از عمری دور هم جمع شدیم ، حالا شما مردا هی حرف بزنید.
    نصرت چیزی نگفت. شاید هنوز رویش نمیشد با نرگس در جمع گرم بگیرد. فقط او را نگاه میکرد و لبخند میزد. اما علی پیش قدم شد :
    -داریم در مورد کار و این چیزا حرف میزنیم نرگس خانم.
    نرگس : خوب لااقل آروم تر
    فردین با ذوق گفت :
    -آخه مامان بحث از ازدواج مزدواجم شد. اینه که من خیلی هیجان زده شدم.
    صابر آرام پس گردن فردین زد. نصرت هم محکم به ساق پای او زد. در عوض علی شاکی رو به آنها گفت :
    -ای بابا بدبختو چیکارش دارین ؟ خوب راست میگفت دیگه. ازدواجم یه بخشی از زندگیه. ماشالا کار که داره. شرکتم زده. میمونه یه سربازی.
    فردین گونه ی علی را بوسید :
    -آ قربون علی آقای گل. اصن یه شوهرخاله دارم ماه.
    مهسا دقیق شده بود که فردین ادامه داد :
    -هی به بابا میگم هم دانشگاهیمو میخوام ، واسه م برین خواستگاریا ... گوش نمیده که.
    خانم ها هم دست از حرف کشیده بودند و به گفتگوی آنها نگاه میکردند. نرگس نفسی با جدیت بیرون فرستاد و خیلی رسا گفت :
    -بچه تو هنوز دهنت بوی شیر میده.
    فردین لب به دندان گرفت و با ادا و اصول خاص خودش گفت :
    -بیا ... اینم نمونه ی بارز مخالفت های پدر و مادران این دوره زمونه با نسل جوانی چون من !
    علی خنده ای کرد و رو به نرگس گفت :
    -خوب چه اشکالی داره الان با کسی که میخواد ، نامزد کنه ؟
    مهسا با بهت به پدرش نگاه میکرد. نمی توانست حرفی بزند. چه باید میگفت ؟ فقط سرخ شده بود و دستانش کمی می لرزیدند. به شوخی های یکتا و فرناز با هم که اصلاً فردین را تحویل نمی گرفتند ، توجهی نشان نمی داد. هر از گاهی لبخند سرسری میزد و دوباره به فردین دقیق میشد تا بداند جدی می گوید یا نه ؟ اما هرچه میگذشت ، بر او مسلم میشد که جدیست. چون علی با دقت به حرفهای او گوش میکرد. صابر که فقط شنونده بود و نصرت هم با شوخی از خاطرات زمان نامزدی اش با ملیحه میگفت. مهسا به تدریج حرصی تر و فردین خنده رو تر میشد. مهسا نمیخواست بشنود و فردین شوق و ذوق بیشتری برای گفتن پیدا میکرد. مهسا دستانش می لرزیدند و فردین از فرط خوشحالی ، دستانش را این سو و آن سو تکان میداد تا در مورد فواید ازدواج و آینده ی شیرین با همسر صحبت کند. مهسا با حرص به او نگاه میکرد و فردین از بدبختی های احتمالی نسل بعد از او که نمونه اش را مهسا می نامید ، میگفت. فردین متوجه نبود چه می گوید ولی مهسا کاملاً متوجه بود که چه میشنود !!! دست آخر تحمل نیاورد و برای برداشتن میوه به آن سوی سالن رفت. خودش را هم با تابلوهای آن طرف سرگرم نمود تا فکر و خیالش کمی راحت شود. اما هنوز خنده هایشان مثل پتک در سرش فرو می آمدند. نفس عمیقی کشید و زیر لب گفت :
    -خیلی نامردیه !

    فردین به نظر از هر کسی خوشحال تر می نمود. نسبت به گذشته ، با پدرش کمتر مخالفت میکرد. در هنگام صحبت کردن دیگران ، سعی میکرد مزه نپراند. اما وقتی نوبت به خودش میرسید ، با آب و تاب از موضوعی حرف میزد. علی با خوشحالی او را تماشا میکرد. در مورد کار یک ساعتی را با هم مشغول صحبت بودند. آخر سر علی به شانه ی فردین زد و گفت :
    -خوب اشکال که نداره. من که تو شرکت کنارت هستم. یه وقتایی کاری هم داشتی ، بیا خونه پیش خودم کارا رو با هم انجام میدیم.
    فردین در تأیید حرف علی گفت :
    -اتفاقاً میخواستم بگم علی آقا. بعضی وقتا یه کارایی پیش میاد لازمه من خودتونو ببینم.
    علی سری تکان داد :
    -آره بابا مسئله ای نیست. اگرم خونه نبودم منتظر بمون وقتی رسیدم ، با هم ردیف میکنیم. میخوای صورت حسابای مالی رو هم هر از گاهی بیار چک کنم.
    فردین خندید :
    -بالاخره مدیر عامل باید چک کنه دیگه !
    علی لبخندی زد :
    -نه فردین جان. من که مدیر عامل نیستم. چنین سرمایه ای هم ندارم ! ولی یه جورایی معاون شرکتم.
    سری از تأسف تکان داد :
    -البته اگه این بابا زاده بذاره ...
    فردین : کی هست این آقا ؟
    علی از افکارش خارج شد :
    -هیچی بابا ولش کن. ایشالا درست میشه. تو مشکل داشتی یا بهم زنگ بزن یا بیا خونه. بهت خم و چم کار و یاد بدم که دستت بیاد با کیا طرفی. الان فکر میکنن یه شرکت به اسم خودت به ثبت رسوندی ، دیگه همه فن حریفی.
    بعد با خنده اضافه کرد :
    -پارتیتم که کلفته دیگه. نگفتی از کجا پارتی گیر آوردی که با وضعیت دانشجویی بهت اجازه شو دادن ؟
    فردین خنده ای کرد :
    -نه حقیقتش شرکت به اسم خودم نیست ! چون اجازه شو نداشتم. مدرک ندارم هنوز. به اسم دوستمه. ولی خوب من یه جورایی از اسم اون استفاده میکنم.
    علی کمی جدی شد :
    -یعنی جعل کردی ؟
    فردین جا خورد :
    -نه نه ... نه راستش چیزه. مفصله حالا بعداً میگم.
    علی به مبل تکیه داد و فقط به گفتن باشه ای اکتفا کرد.
    در آن سوی سالن ، مهسا گرم صحبت با فرناز بود. فرناز هم طبق معمول خونسرد و عادی در حال حرف زدن بود. سعی میکرد خودش را نگیرد که بورسیه ی خارجش جور شده و قرار است بپرد. مهسا به ظاهر با شوق و ذوق مشغول شنیدن حرفهای فرناز بود. اما گاهی نیم نگاهی هم به آن طرف مجلس می انداخت. جایی که آقایان نشسته بودند. چشمش به فردین بود. اما نمی دانست دو چشم دیگر در حال دیدن او هستند. گوشه ای از سالن ، محمد هر از چند گاهی نگاهش به دختر عمه اش می افتاد. پسر کم صحبتی که سرش در برگه ی در دستش بود. به نظر نمونه سؤال و نکات کنکوری را یادداشت کرده بود و همراه خودش داشت. نصرت سقلمه ای به محمد زد و آرام گفت :
    -بسه دیگه مسخره شو در آوردی. بذار تو جیبت ... یه مهمونی هم اومدی ول نمی کنی ؟
    محمد به اجبار برگه را تا کرد و در جیبش گذاشت. نفسش را آرام و طولانی بیرون فرستاد و مشغول تماشای مهسایی شد که اصلاً حواسش به او نبود !

    ساعت حدود دوازده بود که کم کم خداحافظی جمع شروع شد. تنها خانواده ای که مانده بودند ، خانواده ی مهسا بود که آن هم به خاطر حرف زدن های طولانی علی و فردین ، ماندنی شده بودند. دست آخر نگین طاقت نیاورد و رو به علی غر زد :
    -علی آقا اجازه نمیدی بریم ؟ بسه دیگه ساعت از دوازدهم گذشت. همه رفتن.
    علی رو به نگین گفت :
    -باشه الان چشم.
    فردین هم مشغول صحبت بود که صابر با صدای بلند و خنده گفت :
    -انقدر که این پسر از شوهر خاله ش حرف شنوی داره ، از باباش نداره.
    فردین جواب نداد و نرگس گفت :
    -خوب داره راه و چاهو بهش نشون میده.
    صابر از جایش بلند شد. به طرف ظرف میوه ها رفت و گفت :
    -منم میخواستم راه و چاهو بهش یاد بدم دیگه.
    علی رو به صابر گفت :
    -حالا که طوری نیست آقا صابر. ایشالا که کم کم یاد میگیره باعث افتخار شما و مادرش میشه.
    و از جایش بلند شد. به محض بلند شدن او ، نگین و مهسا هم از جایشان بلند شدند. اما مهران روی مبل ولو شده بود و دهانش باز بود. یک پایش روی مبل و دیگری بین مبل و زمین روی هوا مانده بود. گردنش کج شده بود و خیلی بامزه خوابیده بود. فرناز بلند خندید و گفت :
    -این فسقلی رو نگاش کنید. چه بامزه خوابیده. دلم واسه ش تنگ میشه.
    بعد جلو رفت و بوسه ای بر گونه ی مهران زد. همین کار باعث شد تا مهران چشمانش را باز کند و نگین را از نوازش های احتمالی و مهران مهران گفتن هایش برای بیدار کردن او ، خلاص کند.
    دقایقی بعد جلوی در خانه ، صابر و اعضای خانواده اش مشغول خداحافظی با علی و نگین و بچه ها بودند. مهسا بعد از خداحافظی به همراه مهران داخل ماشین شد و نشست. ابتدا نگاهی به فردین انداخت و بعد سرش را به عقب برد تا وانمود کند خسته و خواب است. مهران هم از همان لحظه ی اول ولو شد. علی در هنگام خداحافظی دستی به شانه ی فردین زد و گفت :
    -نگران نباش. همه چی درست میشه. تازه اول راهی.
    فردین تشکری کرد و فرناز گفت :
    -علی آقا یه دعایی هم واسه من بکنید.
    علی خندید :
    -ایشالا شما هم موفق باشی خانم دکتر !!
    فرناز : اوووووو دفعه ی اول بود یه نفر بهم گفت خانم دکتر.
    بعد با صمیمیت دست علی را فشرد و گفت :
    -خیلی چاکریم.
    علی خندید و نگین هم دوباره گوشزد کرد که دیر است. خداحافظی کردند و به سمت ماشین آمدند. صابر و نرگس در کنار هم ایستاده بودند. فردین هم سمت راست صابر و فرناز در سمت چپ نرگس ! شاید کمتر باری میشد این چهار نفر این چنین کنار هم بایستند و در حال بدرقه ی کسی یا خداحافظی با کسی باشند. باز جای شکرش باقی بود که رفتن فرناز و شرکت زدن فردین و این مهمانی ، باعث شد تا لحظاتی حضور این چهار نفر در کنار هم ثبت شود.

    مهسا در حال ور رفتن با گوشی اش بود. لیست تماس هایش را نگاه کرد. بالاخره توانست شماره ی فردین را گیر بیاورد. نگاهی به شماره انداخت. پیش شماره ی 12 با خط یک !!! مخش سوت کشید. خودش چه شماره ای داشت ؟ از همین اعتباری ها که باید ناز مادر یا پدرش را میکشید و کلی اصرار میکرد تا بلکه دو هزار تومان ناقابل بدهند و برایش شارژ کنند. حالا قبض ماهانه ی فردین چقدر می آمد ؟! اصلاً مهم بود ؟ فردین آنقدر پول داشت که قبض ماهانه ی چند هزار تومانی برایش بی اهمیت جلوه میکرد. مهسا بغضش گرفت. نمیدانست دردش را به که بگوید. این همه تفاوت ! اصلاً فردین او را نگاهم نمی کند. امشب چقدر شیک و پیک کرده بود. چه لباس های خوش دوختی. اگر قرار بود با فردین باشد ، باید کلی پول خرج میکرد تا برایش هدیه ای بخرد. آن هم چه هدیه ای ؟ از کدام فروشگاه ؟ کدام جنس را می خرید ؟ اصلاً به چه اجازه ای میرفت خرید ؟ نگین به او گیر نمیداد که میری بیرون برای چی ؟ علی گوشزد نمیکرد که این دختر سر به هوا شده و برای چه نمره ی ریاضی اش دوازده است ؟ امتحانات پایان ترم امسال را چه میکرد ؟ سوم راهنمایی بود و امتحانات نهایی داشت. آخر این هم وقت عاشق شدن بود ؟ این چه دردی بود که داشت ؟ چرا امشب مدام میخواست در کنار فردین باشد و با او حرف بزند ؟ در حالی که هیچ حرفی برای گفتن نداشت ! حتی به او تبریک هم نگفت که شرکت زده !!! یک لحظه لب به دندان گرفت و افسوس خورد. چرا فردین را تحویل نمی گرفت ولی در دل نگرانش بود و آرزوی بودن با او را داشت ؟ باید مغرور نشان میداد یا مدام از عشق و علاقه اش به فردین می گفت ؟ گیج شده بود. هیچ فکر درستی به ذهنش نمی آمد. فقط چیزی در درون قلبش می گفت که دوستش داری ، عاشقش شدی. نمیتوانی ناراحتی اش را ببینی. وقتی می بینی می خندد و خوشحال است ، دلت شاد میشود. از اینکه این همه اختلاف با او دارد و شاید بد باشد که از علاقه اش به او بگوید ، ناخودآگاه گریست. چراغ اتاق خاموش بود. صدای علی و نگین هم نمی آمد. به نظر خواب بودند. پتویش را روی سرش کشید و گریست. لب به دندان گرفت تا صدای گریه هایش به گوش مهران ِ خواب آلود یا مادر و پدرش نرسد. فقط اشک ریخت و در دل به زمین و زمان ناسزا گفت. هدفون هایش را از کنار متکایش برداشت. آنها را داخل گوش هایش گذاشت و از دستگاه پخش خود ، آهنگ مورد علاقه اش را انتخاب کرد. آهنگ پخش شده به مراتب او را غمگین تر از قبل کرد. پتو را به دندانش گرفت تا صدای هق هقش بلند نشود. کاملاً پتو را روی سرش کشید و قسمتی از آن را به دندانش گرفت و گریه کرد. نفسش بند آمده بود ولی باز هم ادامه داد. فقط گریه کرد و اشک ریخت. نمیدانست از چه کسی دلخور است ؟ از چه کسی ناراحت است ؟ به ظاهر همه چیز خوب بود. ولی در دلش غوغایی بود. طاقت دوری نداشت. اما چه می توانست بگوید ؟ به فردین پیام میداد ولی چه می گفت ؟ می گفت دوستت دارم و عاشقتم ؟ باید چه چیزی می گفت که نشان دهد جلف نیست ؟ سبک سر نیست ؟ چرا اصلاً او دختر شد ؟ از این فکر بیشتر حرصش گرفت و اشک ریخت. با خودش فکر کرد :
    -چرا من دختر شدم ؟ اگه الان جای فردین بودم ، یواش یواش از علاقه ام بهش میگفتم و دیگه مشکلی نبود. نه کسی چپ چپ نگام میکرد. نه کسی فکر میکرد سبک سر و جلفم. نه کسی می گفت چرا عاشق شدی ! بیست و یک سالمم بود. شرکتمم زده بودم. درسمم داشت تموم میشد. به قول بابا میموند سربازی !!!
    به یاد پدرش افتاد. پدرش هم از فردین خوشش می آمد. مادرش هم به نظر رضایت نسبی داشت. مهران هم که با فردین زیاد شوخی میکرد. همه با او خوب بودند. باز لجش گرفت و بیشتر گریست. بیشتر اشک ریخت و دستانش را مشت کرد. چند بار به تختش ضربه زد و بعد از فکر اینکه مبادا کسی متوجه شود ، دیگر ادامه نداد. نفس کشیدن برایش سخت بود. به هق هق افتاده بود. راه گلویش بسته شده بود. یک نفس عمیق کشید که باعث شد سرفه کند. صدای نگین می آمد. داخل اتاق شده بود. با صدای آهسته طوری که مهران بیدار نشود ، گفت :
    -مهسا ؟ پتو رو رد کن ببینم ...

  14. #12
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    مهسا اعتنایی نکرد و فقط سرفه کرد. نگین لبه ی تخت نشست و او را تکان داد. آهسته گفت :
    -مامانی ببینمت
    مهسا برنگشت و در حال سرفه فقط خفه گفت :
    -هیچی. سرفه ست.
    نگین لب به دندان گرفت :
    -صداشو. پاشو ببینم.
    مهسا غر زد :
    -اه. ولم کن مامان. حوصله ندارم. خوب میشم.
    نگین با نگرانی گفت :
    -شاید سرما خوردی. دیدم خونه ی خاله یه طوری هستیا. هی میگم لباس گرم بپوش. الان اون لباس نشون دادنت چی بود ؟ هی میگی میخوام پز لباس جدیدمو بدم ؟ تا دم درم مانتوتو تن نکردی که. دیدی بالاخره یخ کردی سرما خوردی ؟ حرف منو گوش نمیدی ...
    مهسا وسط حرف مادرش پرید :
    -گفتم خوبم.
    آنقدر بلند گفت که نگین ساکت شد و آهسته زمزمه کرد :
    -به درک ! اصن سرما بخور ببینم کی میبرتت دکتر.
    از روی تخت بلند شد و به طرف در رفت. در حال خروج نیم نگاهی به تخت انداخت. ولی وقتی مهسا را بی حرکت دید ، نفس سوزناکی کشید و چراغ را خاموش کرد. مهران هم همچنان در حال خواب دیدن هفت پادشاه بود و ککش هم از این سر و صدا نگزید. علی نزدیک اتاق فرزندانش شده بود. با نگرانی رو به نگین گفت :
    -چی شده ؟
    نگین بغض دار گفت :
    -دختره حرف تو سرش نمیره. هی میگم شاید سرما خوردی ، میگه خوبم.
    علی با نگرانی در را باز کرد. به سمت تخت رفت. روی آن نشست و آرام و شمرده گفت :
    -مهسا ؟ بابا جونم ؟ خوشگل خانم منو نگاه کن.
    مهسا در حال گریه کردن بود. چه باید میگفت ؟ چرا فکر میکردند او سرما خورده ؟ چرا در این موقعیت او را گیر آورده بودند ؟ پس کِی می توانست آرام بگیرد و خودش را خالی کند ؟ با خودش فکر کرد کاش یک جای خلوتی پیدا میکرد و فقط می گریست. از جایش تکان نخورد. چند سرفه ی ساختگی کرد و گفت :
    -هیچی بابا خوبم.
    علی خم شد و خودش را به دخترش نزدیک تر کرد. روی موهای دخترش را بوسید و گفت :
    -بابا مطمئن باشه ؟
    کِی مهسا انقدر به علی نزدیک شده بود ؟ شاید کمتر باری میشد علی انقدر مهسا را لوس کند. یا قربان صدقه اش برود. ولی همین ابراز علاقه ی پدرانه برای مهسا کافی بود تا کمی آرام بگیرد. با صدایی رساتر از قبل گفت :
    -به خدا خوبم. همین.
    علی لبخندی زد. بازوهای دخترش را با دستان گرمش کمی فشرد و نزدیک گوشش گفت :
    -دخترم ... گلم ... تو عشق بابایی. هر وقت ناراحت شدی بیا به خودم بگو. من دوسِت دارم بابایی. آرزومه یه روز یه خونه ای مثل عمو صابر که برای فرناز خریده ، برات بخرم. پس غصه شو نخور.
    مهسا تازه فهمید نگرانی علی از چیست ؟ پوزخندی زد و گفت :
    -مرسی بابایی
    لبخند علی عمیق تر شد :
    -شبت بخیر دخترم.
    مهسا خفه گفت :
    -شب خوش
    علی از روی تخت بلند شد و به طرف در آمد. اما دوباره برگشت. مهران را هم بوسید و از اتاق بیرون رفت. وارد اتاق مشترک خودش و همسرش شد. نگین روی تخت نشسته و مشغول فکر کردن بود. علی کنارش نشست و گفت :
    -به چی فکر میکنی ؟
    نگین کمی دمغ به نظر می رسید. نگاهش به نقطه ی نامعلومی بود. آهی کشید و حرفی نزد. علی نزدیک تر شد. با دستانش نگین را در آغوش خود فرو برد و گفت :
    -چی داره اذیتت میکنه عشق من ؟
    نگین نفس عمیقی کشید و زمزمه کرد :
    -هیچی
    علی بوسه ای بر موهای نگین زد :
    -به مهسا هم گفتم. خدا بزرگه. یه کم دست و بالم پول که بیاد ، از این خونه بهترشو براتون میخرم.
    نگین حواسش به حرفهای علی نبود. اما علی برای خودش رویا پردازی میکرد :
    -یه اتاق مهسا ... یه اتاق مهران ... یکی هم خودم و خودت. پذیراییمونم از این بزرگتر ... بچه ها هی از اینور برن اونور ... از اونور بیان اینور. خونه ی بزرگتر از اینجا.
    نگین از آغوش علی رها شد و روی تخت دراز کشید. به سقف خیره شد و با طعنه گفت :
    -مگه تو نگفتی از خونه زندگیت راضی ای؟
    علی هم کنارش دراز کشید :
    -چرا گفتم.
    نگین به علی نگاه کرد :
    -پس دیگه چرا حسرت خونه ی بزرگتر و میخوری ؟ همین امشب گفتی که راضی ای.
    علی با مهربانی به نگین نگاه کرد :
    -مهسا چی ؟ شاید اون حسادت کرده.
    نگین متعجب شد و علی ادامه داد :
    -الان فهمیدم داره گریه میکنه و نمیخواد ما گریه شو ببینیم. فکر نمیکنی بابت حسادتش به خونه ی صابر و نرگسه ؟
    نگین کاملاً گیج گفت :
    -فکر نکنم. علی ما بچه ها رو اینطوری بار نیاوردیم. اصلاً عادت ندارن حسود باشن. لااقل مهسا که الان بزرگتر از مهرانه ، اینطوری نیست. نباید حسرت بخوره. من نمیذارم که بخوره.
    علی اوهومی کرد و گفت :
    -بچه ست دیگه گلم. شاید حسودیش شده. یعنی نشده ؟
    نگین طوری که دارد به موضوع جدیدی فکر میکند ، گفت :
    -نمیدونم. شاید
    علی : مگه تو چند لحظه پیش به همین موضوع فکر نمیکردی ؟
    نگین آهی کشید و گیج گفت :
    -هان ؟ نمیدونم. یعنی ... چرا چرا
    علی از جایش بلند شد و چراغ را خاموش کرد. در را بست و روی تخت آمد. نگین هم سر جایش خوابید. علی دستانش را زیر سرش برد و به سقف نگاه کرد. نفس عمیقی کشید و گفت :
    -یادته دانشگاهو ؟
    نگین لبخندی زد :
    -روز آشنایی رو میگی ؟
    علی خندید :
    -آره. دیدی چه سریع گذشت ؟
    نگین نفس عمیقی کشید :
    -آره. دو تا بچه هم داریم.
    علی اوهومی کرد :
    -هر دو شونم شکر خدا سالم و سلامت. چقدر میترسیدیم به هم نرسیم !
    نگین که انگار داغ دلش تازه شده بود ، گفت :
    -چقدر میترسیدم بری خواستگاری اون دختر خاله ی پر فیس و افاده ایت که مامانت عاشق دستپختش بود. یادته ؟ هنوزم بعضی وقتا میگه طلعت از هر انگشتش هزار تا هنر میباره. به مهران منم که برمیگرده میگه غلامحسین. اگه من نمیذاشتم ، میخواست اسم مهسا رو بذاره طلعت !
    بعد با حالت چندشی به علی نگاه کرد :
    -طلعتم شد اسم آخه ؟! واقعاً خجالت نمیکشی علی ؟
    علی قهقهه زد. نگین لب به دندان گرفت :
    -هیس ... بچه ها بیدار میشن.
    علی با همان خنده گفت :
    -دیوونه. خوبه الان پونزده ساله باهاتم و هنوزم یادت مونده ها.
    نگین با غرور گفت :
    -یه زن هیچ وقت یادش نمیره !
    علی مشغول نوازش موهای نگین شد و گفت :
    -منم که تو این پونزده سال مثل روزای اولی که میگفتم ، بهت خیانت نکردم و باهاتم. هنوز بهت ثابت نشده ؟
    نگین پشت به علی خوابید :
    -نه. من تا دم مرگ هیچی بهم ثابت نمیشه.
    علی دوباره خندید و نزدیک تر شد و گفت :
    -ما دو تا بچه داریم. بازم ثابت نشده ؟
    نگین با سماجت ادامه داد :
    -نه. نشده !
    علی نزدیک تر شد و بوسه ای بر پشت همسرش زد و گفت :
    -نامرد هنوزم ثابت نشده ؟
    نگین خنده اش گرفته بود اما چیزی نگفت. علی او را در آغوش گرفت و گفت :
    -هنوزم لجبازی. عشق منی نگینم.


    فردین در حال خداحافظی از بقیه بود که علی نزدیکش شد. دستی برای دوستانش تکان داد و به طرف علی رفت. علی مشغول خوش و بش با او شد. کمی که صحبت کردند ، گفت :
    -فردین جان این نقشه هایی که ضمیمه کرده بودی ، چطور شد ؟
    فردین کمی فکر کرد و بعد گفت :
    -چیزه. اینا رو گذاشتم تو دفتر.
    از حرکت ایستاد :
    -میخواین الان بیارم ؟
    علی با دست او را به جلو هل داد :
    -نه لازم نیست. ایشالا فردا
    فردین طبق معمول لباس مناسبی پوشیده بود. حتی در محل کار هم تیپ خاصی میزد. کت مخمل مشکی رنگی که با پیراهن سفید زیر آن ، ست شده بود. شلوار مشکی کتان و کیف سامسونت در دست که از او یک پرستیژ مهندسی میساخت. با هم به طرف ماشین رفتند. علی سوار ماشین فردین شد و گفت :
    -ببخشید دیگه امروز ماشینو دادم تعمیرگاه مزاحمت شدم.
    فردین در حال باز کردن قفل فرمان بود :
    -نه بابا این چه حرفیه ؟ خواهش میکنم.
    علی کیفش را روی صندلی عقب گذاشت و گفت :
    -خوب. تعریف کن. چه خبر از خواهرت ؟ دیگه بعد از اون شب که رفت ، خبری ازش نداریم.
    فردین سری تکان داد :
    -والا فرناز که با اس ام اس در تماس باهاش هستم. دو سه باری هم زنگ زد. هرچند مامان بدتره. هر روز بهش زنگ میزنه. اونم میگه اینجا هم اومدم دست از سرم بر نمیداری ؟
    علی لبخندی زد :
    -ولی من که نمیذارم مهسا بره خارج !
    فردین استارت زد و شروع به حرکت کرد. با تعجب گفت :
    -چرا ؟ خوبه که. پیشرفت میکنه. همونجا هم شاید شوهر کرد.
    علی پیشانی اش را خاراند :
    -نه. دوست دارم تو ایران ازدواج کنه. هنوز که بچه ست. ولی کلاً خارج رفتنش میمونه با شوهرش. تا وقتی سر خونه زندگی ماست ، نره بهتره. الان چطوری صابر دلش اومد فرناز بره ؟
    فردین جا خورد :
    -علی آقا فرناز خیلی بزرگ شده ها.
    خندید و علی هم فقط شانه ای بالا انداخت. فردین قانع نشد و ادامه داد :
    -بعدشم فرناز برای ادامه تحصیل رفت. نرفت که کار کنه.
    علی دستی به شانه ی فردین زد :
    -ناراحت نشو. من نظر شخصیمو گفتم. راستی چرا اینجا ادامه تحصیل نداد ؟
    فردین خندید :
    -چمیدونم والا. همش میگه اینجا سطحشون خوب نیست. استاداش خوب نیستن. چمیدونم.
    علی دوباره مشغول تعارف کردن با فردین برای نرساندنش شده بود. اما فردین قاطع گفت :
    -علی آقا به خدا ناراحت میشم تعارف میکنین. من که این همه مدیون کمکای شما هستم. با نبود کارت پایان خدمت و مدرک کاملم ، تونستم استخدام بشم. دیگه چی از این بهتر ؟ حالا واسه یه رسوندن تا دم خونه ، این همه تعارف میکنید ؟ تازه ساعت دو و نیمه. امروزم که مناقصه بود شرکت تعطیل شد. دیگه وقتم آزاده. فردا پس فردا هم تعطیلیه دیگه.
    علی لبخندی زد و تشکر کرد.
    بیست دقیقه بعد نزدیک خانه که شدند ، با اصرار و خواهش های فراوان علی مبنی بر بالا آمدن ، فردین هم به ناچار پذیرفت و با علی از ماشین پیاده شدند. نگین با روی خوش از خواهر زاده اش استقبال کرد. فردین وارد خانه شد. مهسا در داخل اتاق بود و به محض شنیدن صدای فردین ، دستپاچه شد. از جایش بلند شد. از لای در ، به پذیرایی نگاه کرد. درست در نقطه ی رو به روی دیدش ، فردین روی مبل نشسته بود. علی هم چند برگه جلوی او و خودش گذاشته بود. دو نفری مشغول کار بودند. صدای مادرش را می شنید. امروز بخاطر مریض بودن مهران ، مرخصی گرفته بود و از صبح پرستاری پسرش را میکرد. مهسا هم در حال چت کردن با بهناز بود. فوراً خداحافظی کرد و به طرف کمد لباس هایش رفت. نگین در را باز کرد و گفت :
    -مهسا بیا یه سلام علیکی با فردین بکن.
    مهسا رو به مادرش برگشت. پیراهن آبی رنگی را همراه با جا لباسی اش در دست گرفته بود و گفت :
    -این خوبه ؟
    نگین با تعجب گفت :
    -وا مادر تو از کی تا حالا لباس پوشیدن جلوی فردین واسه ت مهم شده ؟ قبلاً چی میپوشیدی ؟ همونو بپوش دیگه.
    مهسا باشه ای گفت و به طرف کمد لباسش برگشت. نگین هم با تعجب او را برانداز کرد و از اتاق خارج شد. دقایقی بعد مهسا با لباسی آراسته و آبی رنگ که خوب به شلوار سفیدش می امد ، وارد هال شد. موهایش را به اطراف و روی شانه هایش ریخته بود. کمی هم آرایش کرده بود. علی و فردین در ابتدا متوجه نشدند. اما به محض سلام کردن ِ مهسا ، فردین سرش را بالا آورد و با نگاهی چند لحظه ای سلام کرد و دوباره مشغول نگاه کردن به نقشه ها شد. لب و لوچه ی مهسا آویزان شد ! علی چشم غره ای به نگین رفت. نگین اشاره ای به مهسا کرد و با هم به اتاق رفتند. نگین در را بست و گفت :
    -چرا موهاتو نبستی ؟
    مهسا لب به دندان گرفت و نگین گفت :
    -مگه نمیدونی بابات حساسه ؟ تو پونزده سالته. فردین هم نامحرم. اگه میای بیرون یه شال بنداز سرت.
    مهسا آب دهانش را قورت داد. روی صندلی اش نشست و حرفی نزد. نگین با چشم غره به او نگاه میکرد. مهسا سنگینی نگاه مادرش را حس میکرد. در آخر گفت :
    -اصن نمیام بیرون.
    نگین : برای شام که میای.
    مهسا : الان با موی باز اومدم که دیگه دید. برای شام بی حجاب بیام جلوش که چی ؟
    نگین اخم کرد و مهسا ادامه داد :
    -اون که موی بازمو دیده. چه نیازه که ...
    نگین وسط حرف مهسا پرید :
    -گفتم که. بابات ناراحت میشه.
    مهسا با غر گفت :
    -خوب بشه !! به ...
    نگین جلوی دهان او را گرفت :
    -ادامه ش رو نمیگی. به حرف پدرت احترام بذار. یه چی سرت کن بیا بیرون. با منم بحث نکن حوصله ندارم. از صبح به اندازه ی کافی واسه این پسره حرص خوردم از سرماخوردگیش.
    مهسا بی توجه به مادرش در حالی که به صفحه ی کامپیوتر چشم دوخته بود ، گفت :
    -منم که اینجا کشکم.
    نگین نفس عمیقی شد. دستی به پیشانی اش کشید. مهسا را از پشت کامپیوتر جدا کرد. با هم روی تخت نشستند. نگین دست های مهسا را گرم فشرد و گفت :
    -منم عین تو بودم. این دوران و درک میکنم. دوست داری خوب باشی. دوست داری قشنگ باشی. قشنگ هستی عزیز دلم. کی میگه تو زشتی ؟ کی میگه دختر گل من زشته ؟ هان ؟ تو نیازی نداری با مخالفت با پدرت و پریشون کردن موهات ، در نظر یه پسر خوشگل به چشم بیای. نیاز داری ؟
    مهسا حرفی نزد. اشک از چشمانش جاری شد. نگین موهای دخترش را نوازش کرد و ادامه داد :
    -تو کوچولویی هنوز مامانی. بذار بزرگ که شدی ، پسرا رو پشت این خونه صف کشون میبینم که دنبالت باشن واسه خواستگاری. تو به این خوشگلی و ماهی ، چه نیازی داری از این سن دنبال جلب توجه باشی ؟
    مهسا با حرص گفت :
    -نیستم.
    نگین لبخندی زد :
    -میدونم نیستی. این یه حس غریزیه. بهش غلبه کن. باشه عزیز دلم ؟
    مهسا حرفی نزد. نگین از جایش بلند شد که سرش محکم به تخت بالایی خورد. آخ بلندی گفت :
    -اَه ... اینم که مصیبت شده واسه مون.
    مهسا زیر خنده زد و نگین با اخم گفت :
    -زود باش عوض خندیدن به من بیا تو آشپزخونه کمکم. نشستی با این بهناز چت میکنی فکر میکنی نمی فهمم ؟
    مهسا باز هم خندید و نگین او را به اجبار از جایش بلند کرد.

    مهسا با همان لباس و شلوار در حال چیدن وسایل روی میز بود. هرچند وجود یک شال آبی کمرنگ باعث شده بود تا علی دیگر با غیض به او نگاه نکند. نگین هم با لبخند در حال دادن خرده فرمایش های مربوط به شام بود. ابتدا از چیدن سفره شروع کرد. بدون آنکه به موضوع ازدواج در آینده اشاره کند ، کاملاً غریضی دخترش را در جهت مهمان داری و نحوه ی خانه داری راهنمایی می نمود. هرچه بود ، جثه ی بزرگ مهسا با توجه به حدود پانزده سال سن و بلوغ فکری ای که پیش رو داشت ، باعث میشد تا نگین آداب خانه داری را به او آموزش دهد. بعد نوبت به سرخ کردن سیب زمینی های پوست کنده شده و خلالی برای گذاشتن کنار قیمه ی شام بود. در آخر نوبت به کشیدن برنج رسید. نگین خودش برنج را در دیس کشید و از مهسا خواست تا کف گیر کنار دیس بگذارد. بعد ملاقه ای به او داد تا خورش را بکشد. مهسا هم با اشتیاق گوش به فرمان مادرش بود. کارشان که تمام شد ، از مهسا خواست تا از فردین و علی دعوت به شام کند. فردین نگاهی به ساعت انداخت و رو به نگین گفت :
    -نه خاله برم خونه. دیر شده به خدا. مزاحمتون نمیشم.
    نگین اخمی ساختگی کرد :
    -مزاحم ؟ چی میگی بچه ؟ بیا ببینم. از صبح علی به کار گرفتتت. الانم ضعف میکنی. بری خونه ، مامانت میگه نگین دو تا لقمه به بچه م نداده.
    فردین از رک بودن خاله اش غش غش خندید. مهسا هم خنده اش گرفته بود. دوباره به سفره نگاه کرد و وسایل آن را کمی دستکاری کرد تا در نهایت تمیزی باشند. نگین یک بشقاب کوچک غذا کشید و گفت :
    -من برم غذا بدم به مهران.
    فردین با نگرانی گفت :
    -چش شده مگه ؟
    علی دستی به شانه ی فردین زد و او را به سمت آشپزخانه هدایت کرد :
    -هیچی. پسرمون لوس بار اومده. تا یه باد بهش میخوره ، فِسِش در میاد مریض میشه. بچه های این دوره زمونه ن دیگه.
    مهسا با شیطنت گفت :
    -منم بچه ی این دوره زمونه م دیگه !
    فردین و علی به آشپزخانه رسیده بودند. علی پشت میز نشست و گونه ی مهسا را آرام کشید :
    -تو عزیز بابایی هستی. الان دیگه کوچولو نیستی. ماشالا پونزده سالت میشه بابا جان.
    فردین به صندلی چوبی زد :
    -ماشالا آبجی مهسا روز به روز بزرگتر میشه.
    مهسا مات به فردین نگاه کرد. اما فردین در حال چنگال زدن به سیب زمینی ها بود. مهسا با اخم گفت :
    -همراه با غذاست. نخورش !
    علی لب به دندان گرفت :
    -اِ ... بابا چیکارش داری ؟ بچه گشنه ش شده.
    مهسا لبخندی مصنوعی زد :
    -نه هیچی. چیزه. یعنی میگم با غذاست. مامانم بیاد بعد.
    فردین با لبخند دست از خوردن کشید و به صندلی تکیه داد :
    -من تسلیم. راست میگه مهسا. خاله بیاد بعد.
    علی کف گیر را برداشت و برای فردین کشید :
    -نه بابا حالا تا نگین به اون فسقلی غذا بده ، کلی طول کشیده. بکشین که سرد میشه.
    بعد رو به اتاق نگاه کرد :
    -نگین جان ؟ زودی بیا خانم جان.
    صدای نگین از اتاق آمد :
    -میام. شما شروع کنید. منم میام.
    مهسا همچنان به فردین نگاه میکرد. اما فردین شوق و ذوق خوردن را به فکر کردن در مورد سنگینی نگاه مهسا ، ترجیح میداد.

    مهسا کنار نگین در حال شستن ظرفها بود. ابتدا به تک تک لیوان ها کف زد. بعد ظرفها را هم کف زد. نگین همانطور که در حال ریختن چای بود ، زیر چشمی او را می پایید. مهسا تک تک ظروف را به نظم و ترتیب میشُست و کنار هم قرار میداد. نگین لبخندی زد و سینی را از کنار سبد لیوان ها برداشت. چای را جلوی علی و فردین گذاشت. دیگر مشغول کار نبودند. فردین روی مبل تک نفره ای نشسته بود. علی هم در حال تعویض کانال های تلویزیون بود. مهسا ظرفها را قشنگ شست و سرجایشان گذاشت. دستکش ها را از دستش در آورد و رو به نگین گفت :
    -مامان تموم شد.
    نگین تشکری کرد و علی با صدای بلند گفت :
    -به به بابا جون میبینم که ظرف شستی. آفرین آفرین.
    فردین در حال جمع و جور کردن وسایلش بود که گفت :
    -فرناز هیچ وقت ظرف نشسته تو خونه. کلاً تنبله. عوضش مهسا از همین الان داره نشون میده خونه داره.
    رو به مهسا کرد :
    -پسر خوب سراغ آوردم نشونی خونه ی خاله رو میدم.
    خندید و نگین با اخم گفت :
    -لازم نکرده. هنوز بچه ست. تو خودتم سنت کمه انقدر هی مزه میپرونی زن میخوام زن میخوام.
    فردین جا خورد :
    -خاله جون خوب حتماً سراغ دارم که میگم میخوام.
    علی در حال تماشای تلویزیون بود که گفت :
    -ببین نرخ سود چی شده ! چقدر مسخره !!!
    نگین بی توجه به حرف علی ، نزدیک فردین شد و گفت :
    -کی هست این دختر ِ بدبخت ؟!
    فردین خنده اش گرفت :
    -خاله خیلی نامردی.
    نگین آهی کشید :
    -آخه اون دختر دلشو به چیه تو خوش کنه ؟
    فردین همچنان با تعجب گفت :
    -هیچی. به آس و پاسی ِ من.
    نگین هم سری تکان داد :
    -آره اینم هست. ولی بدتر از اون اینه که حضرت عالی تک پسند نیستی !
    فردین کمی جدی شد :
    -چرا ؟
    نگین هم جدی گفت :
    -وقتی تک پسند نباشی ، نمیتونی زندگی بچرخونی. چون اینطوری دلت با یه نفر نیست. درست نمیگم ؟
    فردین سری تکان داد :
    -بله. حق با شماست.
    نگین به چایی اشاره کرد :
    -حالا چاییتو بخور یخ کرد.
    فردین از جایش بلند شد :
    -نه دیگه رفع زحمت کنم. واقعاً زحمت دادم.
    نگین سینی را روی میز گذاشت. با دو دستش شانه های فردین را گرفت و سر جایش نشاند :
    -خودتو لوس نکن. تا یه چی بهت میگم زودی بهت برمیخوره. بشین چاییتو بخور. من بزرگت کردم.
    فردین همچنان متعجب گفت :
    -چشم !
    نگین هم خونسرد گفت :
    -نوش جان
    به سمت آشپزخانه آمد که مهسا را مشغول جمع آوری زباله ها دید. دستی به پشت دخترش زد :
    -خسته نباشی خانوووووم.
    مهسا آرام گفت :
    -خواهش میشه.
    نگین در حال گذاشتن سینی سر جایش بود که دید مهسا پنبه ای را میان انگشتانش گذاشته است. کمی جلوتر رفت و با نگرانی گفت :
    -چی شدی ؟
    مهسا در حالیکه اشک در چشمانش حلقه میزد ، گفت :
    -هیچی. بریدم.
    و فوراً از آشپزخونه بیرون رفت. لحظه ی آخر دم در ایستاد و گفت :
    -شب بخیر ...
    پشت سرش در را بست و چراغ را خاموش کرد. حتی از فردین خداحافظی هم نکرد. نگین نفسی طولانی کشید و چیزی نگفت. علی با اشاره ی چشم از نگین علت این کار مهسا را پرسید. نگین سری به عقب تکان داد و علی هم مشغول خداحافظی با فردین شد. فردین جلوی در ایستاده بود و نگین هم جلو آمد تا با او خداحافظی کند.
    دقایقی بعد در حالیکه مهسا روی تختش خوابیده بود ، نگین به اتاق مشترک خودش با علی آمد. لبه ی تخت نشست و آرام گفت :
    -علی ؟
    علی نیم خیز شد :
    -جان دلم ؟
    نگین با حالت سؤالی به طرف او بازگشت :
    -مهسا یه طوریش هست.
    علی شانه ای بالا داد :
    -نمیدونم. ولی خوب بود که. امروز همه کار کرد ماشالا. قربونش برم خانمی شده واسه خودش.
    نگین با طعنه گفت :
    -تو که تا چند ماه پیش واسه استادیوم رفتنش باهاش سر دعوا داشتی. چی شده تو این چند ماه یه مهسا میگی صد تا مهسا از دهنت در میره ؟
    علی با مهربانی نزدیک نگین شد و گفت :
    -من دخترمو خیلی دوست دارم نگین جان. اگرم مخالفتی میکنم مثل همین امشب بابت سر کردن شال و روسری ، واسه اینه که صلاحشو میخوام و نمیخوام بد بار بیاد. همین !
    نگین به علی دقیق شد :
    -همین ؟
    علی سری تکان داد و نگین نفس راحتی کشید. دستی به صورت علی کشید و گفت :
    -ریشتم در اومده آقای من. خوشم نمیاد با ریش میخوابی کنارم.
    علی بوسه ای بر گونه ی نگین زد و گفت :
    -میخوای الان بزنم ؟
    نگین لب به دندان گرفت :
    -واااا یعنی چی ؟ این وقت شب بچه ها بیدار میشن ! نمیخواد. فردا صبح قبل از شرکت رفتنت بزن.
    علی دستانش را جلو آورد و بدن همسرش را لمس کرد. خودش را نزدیک تر کرد. نگین به او نگاه کرد. علی دستی در موهای همسرش برد و آرام لب هایش را روی لب های او گذاشت. کمی صورتش را عقب آورد و گفت :
    -عاشقتم

    فردین در حال خروج از شرکت بود که گوشی اش زنگ خورد. نگاهی به صفحه ی آن انداخت. شماره ی شهرزاد بود. کیفش را روی سقف ماشین گذاشت. پوفی کشید. دست چپش را به کمرش زد و گفت :
    -بله ؟
    شهرزاد با صدای آرامی گفت :
    -سلام فردین
    فردین نفس عمیقی کشید :
    -جانم بگو ؟
    شهرزاد گوشی را دست به دست کرد و گفت :
    -میخوام ببینمت.
    فردین به ماشین تکیه داد. سعی کرد آرامش خودش را حفظ کند. چشمانش را بست و باز کرد :
    -شهرزاد جان ما حرفامونو در مورد شراکت زدیم. نزدیم ؟
    شهرزاد لبخندی زد :
    -نه فردین. راجع به اون مسئله نیست. یه موضوعیه میخواستم باهات در میون بذارم. راستش تلفنی نمیشه. میتونم حضوری ببینمت ؟
    فردین به ساعتش نگاه کرد :
    -خیلی خوب باشه. ساعت چند ؟ و کجا ؟
    شهرزاد آدرس و ساعت را به فردین گفت. فردین هم سوار ماشین شد. به محض اینکه استارت زد ، صدای پیام آمدن گوشی اش آمد. صفحه را باز کرد. یک پیام از مهسا داشت. ابروهایش از تعجب بالا رفتند. پیام را باز کرد :
    -سلام. ببخشید مامان گفت به شما پیام بدم. خاله نرگس و عمو صابر شام اینجا هستن. گفتن شما هم بیاین. روز خوش
    فردین پیام را ارسال کرد :
    -سلام مهسا جان ، باشه چشم. من برم جایی کار دارم. شب میام اونجا. قربانت
    میخواست حرکت کند که فوراً پیام جدیدی آمد :
    -خواهش میکنم. مرسی
    فردین لبخندی زد و حرکت کرد. نیم ساعت بعد به آدرسی که شهرزاد داده بود ، رسید. یکی از پاتوق های خودش و شهرزاد بود. بیشتر اوقات با هم به اینجا می آمدند. شاهین هم گاهی با آنها بود. کیفش را در صندوق عقب گذاشت. کتش را مرتب کرد و به طرف کافی شاپ به راه افتاد. طولی نکشید تا به آنجا رسید. شهرزاد همان میز همیشگی را رزرو کرده بود. فردین نشست و با او دست داد. سفارش دادند و فردین گفت :
    -قبل از اینکه حرفتو بزنی ، من یه صحبت باهات دارم.
    شهرزاد تیپ قشنگی زده بود. مانتوی مشکی و خوش دوخت چرم با شال و شلوار سفید که به هم می آمدند. چشمهای درشت و ابروهای باریک و کشیده اش ، در نظر هر پسری زیبا می نمود. چهره ی جذاب و دوست داشتنی ای داشت. لااقل وقتی با فردین قرار می گذاشت ، از هر زمان زیباتر می نمود. آرایش به نسبت غلیظی داشت و فقط کمی نگرانی در چهره اش موج میزد. به صورت فردین دقیق شد و گفت :
    -بگو. در خدمتم.
    فردین نفس راحتی کشید و گفت :
    -در مورد فرانکه !
    شهرزاد لبخند کمرنگی زد :
    -میشنوم

    فردین دستانش را در هم قلاب کرد و خونسرد گفت :
    -این دختره مثل اینکه ازدواج کرده ، هان ؟
    شهرزاد پوزخندی زد :
    -این دختره اسم داره ها ... تو در مورد هرکسی که دیگه تو مشتت نباشه ، همینطوری حرف میزنی ؟
    فردین خواست چیزی بگوید که دید سفارش هایشان را آوردند. لحظاتی سکوت کرد. پیش خدمت که رفت ، با اخم گفت :
    -تو از ماجرای به هم خوردن شراکتمون دلخوری ، چرا دق و دلیتو سر قضیه ی فرانک خالی میکنی ؟ اصن ببینم ... تو از کجا فرانکو میشناسی ؟ این مدت منو می پاییدین ؟
    شهرزاد حرفی نزد. مشغول هم زدن قهوه اش شد. برشی از کیکش برداشت و فردین کمی نزدیک تر شد :
    -ببین شهرزاد ... من فرانک رو دوست داشتم. منتهی اون اوایل دوستش داشتم. حتی تا لحظه ی آخرم با اینکه میدیدم نامزد کرده ، بهش گفتم که دوستش دارم. نمیخواستم از دستش بدم. دختر خوبی بود. به من میخورد. مهم نیست که باباش کی بود مامانش کی بود ؟! ولی به من میخورد. میتونستیم با هم خوشبخت بشیم. یه ایراد بزرگ داشت. اونم اینکه زیاد از حد شکاک بود. هرجا میرفتم ، پیش هرکس بودم چکم میکرد. میگفت کجایی ؟ با کی ای ؟ کی پیشته ؟ من راستشو میگفتم ولی این باور نمیکرد. میگفت دروغ میگی. شاید باباش با مادرش این کار و کرده که اینطوری بار اومده. شکاک بار اومده.
    شهرزاد شانه ای بالا انداخت :
    -حالا واسه چی داری اینا رو به من میگی ؟
    فردین به صندلی تکیه داد :
    -چون دوستش بودی. هنوزم دوستش هستی.
    شهرزاد کمی از قهوه خورد و به صندلی تکیه داد. لبخندی زد :
    -میدونی چرا با فرانک دوست شدم ؟
    فردین منتظر نگاهش کرد که گفت :
    -چون به تو نزدیک تر بشم.
    فردین با تعجب گفت :
    -به من نزدیک بشی ؟ که چی بشه ؟
    شهرزاد دستی به موهایش کشید و آنها را به گوشه ای فرستاد :
    -برای اینکه ...
    کمی فکر کرد و چیزی نگفت. فردین با انگشتان دستش ، چشم هایش را کمی مالش داد. دستی به موهایش برد و شهرزاد را نگاه کرد. دست راستش را زیر چانه اش جا داد و گفت :
    -یه سؤال رک و روراست ازت بپرسم ؟
    شهرزاد : اوهوم
    فردین نفس عمیقی کشید :
    -تو فقط بخاطر شراکت با من در ارتباط بودی ؟
    شهرزاد خیلی جدی گفت :
    -من و تو هیچ ارتباطی با هم نداشتیم.
    فردین نچ نچی کرد :
    -بابا ارتباط دوستانه رو میگم. چه زودم بهش برمیخوره. تو بخاطر شراکت با من قطع رابطه که نکردی ، کردی ؟
    شهرزاد چیزی نگفت و فردین با طعنه گفت :
    -نکنه تو فکر کردی من دو زار پول دارم ، اومدی ...
    شهرزاد فوراً حرف فردین را قطع کرد :
    -غلط کردی !!! فکر کردی کی هستی ؟
    فردین دستانش را به نشانه ی تسلیم بالا آورد :
    -خیلی خوب خیلی خوب. چه زودم بهش برمیخوره.
    شهرزاد به سمت راستش نگاه کرد. به فردین هم چشم ندوخت و زیر لب ناسزایی بارش کرد. به صندلی تکیه داد و حرفی نزد. هرچه فردین دلیل و منطق برای شرکت زدن آورد ، شهرزاد اصلاً انگار نمی شنید. دستی به پیشانی اش کشید و گفت :
    -اصلاً من گفتم بیای اینجا که بهت قضیه ی فرانکو بگم. بگم که من مقصر نیستم که بهش نرسیدی. من هیچ کاره ام. اون فکر کرده من با تو تیریپ عشق و عاشقی برداشتم. واسه اینه که قیدتو زده. در حالی که ...
    فردین حرف شهرزاد را قطع کرد و با مهربانی گفت :
    -چی میشه حالا فکر کنه تیریپ برداشتی ؟
    شهرزاد جا خورد و فردین خیلی راحت گفت :
    -میدونستی مدتهاست میخوام باهات جدی تر در این مورد حرف بزنم ؟
    شهرزاد همینطور مات به فردین نگاه میکرد که فردین با گنگی گفت :
    -چته ؟ چرا اینطوری نگام میکنی ؟
    شهرزاد گیج گفت :
    -تو الان نبودی میگفتی فرانکو دوست داشتی ؟
    فردین آه سوزناکی کشید :
    -دیگه وقتی ازدواج کرده ، فایده ای هم داره ؟ من فقط شک داشتم تو منو بخاطر ثروتم بخوای که میبینم اینطور نیست.
    شهرزاد همچنان فردین را نگاه میکرد. فردین طاقت نیاورد و گفت :
    -دوست دارم با من باشی. هستی ؟

    فردین از علاقه ی این چند وقت خود به شهرزاد گفت و شهرزاد فقط گوش میکرد. اما انگار گوش میکرد و واقعاً نمی شنید. فقط یک شنونده ی ساده بود. چهره اش طوری بود که انگار در حال کشیدن نقشه های خودش است. فردین هم با سادگی در حال توضیح و تفسیر از شرایط فعلی و تصمیمات آینده اش بود. کمی که گذشت ، شهرزاد این ماتی و سردرگمی را کنار گذاشت و تمام وجودش گوش شد. دستانش را زیر چانه اش گذاشت و فقط به فردین توجه کرد. دوباره سفارش دادند و شهرزاد هم با اشتیاق مشغول صحبت با فردین شد. شور و اشتیاق عجیبی پیدا کرده بود. فردین هم مدام از آینده میگفت. شهرزاد از تصمیمات فعلی اش گفت. اینکه قصد دارد یک آتلیه مخصوص معماری دایر کند. فردین برای این کار از حمایت هایش گفت. گفت که چقدر دوست دارد او را حمایت کند. دارد پول در می آورد و نون بازوی خودش را میخورد. از قصد و نیتش برای جدی کردن رابطه اش با شهرزاد گفت. از بیرون رفتن های قبلی شان گفت و حس و علاقه ای که به تدریج به شهرزاد پیدا کرده بود اما نمی دانست که واقعی است یا خیر ؟!
    ساعت حدود 7 و نیم شده بود که با هم از کافی شاپ بیرون آمدند. فردین به طرف ماشین میرفت که گفت :
    -با تاکسی اومدی ؟
    شهرزاد دستانش را جلوی مانتوی خودش گرفته بود و با خجالت گفت :
    -آره. الانم همونطوری برمیگردم.
    فردین ابروهایش را بالا داد :
    -مگه من میذارم ؟ بیا میرسونمت.
    شهرزاد تعارف تیکه پاره کرد و فردین با اصرار و خواهش او را به طرف ماشین هدایت کرد. وقتی نشستند ، دوباره مهسا پیام فرستاد :
    -ببخشید خاله و عمو اومدن. گفتم به شما خبر بدم که زودتر بیاین. منتظریم.
    فردین در حال ارسال پیام برای مهسا بود که شهرزاد گفت :
    -کیه ؟
    فردین سرش در گوشی بود :
    -هیچی دختر خالم. میگه شب مامان اینا اونجان توأم پاشو بیا.
    شهرزاد کمربندش را میبست که گفت :
    -چند سالشه ؟
    فردین پیام را ارسال کرد. گوشی را در جیبش گذاشت. استارت زد و گفت :
    -چی پرسیدی ؟
    شهرزاد دست به سینه نشست و با لبخند گفت :
    -گفتم چند سالشه ؟
    فردین آهانی گفت :
    -هیچی بابا بچه ست. نمیدونم 14-15 اونورا. شاهین خونه ست ؟
    شهرزاد : اسمش چیه ؟
    فردین ماشین را به حرکت در آورد :
    -اسم کی ؟ شاهین ؟ اسم شاهین ، شاهینه دیگه.
    شهرزاد اخمی کرد :
    -نخیر. اسم دختر خاله تو میگم.
    فردین خندید. شهرزاد هم کمی خنده اش گرفت :
    -کوفته. خوب مگه چیه ؟ اسمشو پرسیدم.
    فردین همانطور که می خندید گفت :
    -بابا شما خانما خیلی حساسینا. ببین خداییش عین فرانک نباش که هی میپرسید فلانی کیه اون یکی کیه ؟
    شهرزاد با لحن مهربان گفت :
    -آخه فردین جون من باید بدونم با کیا نشست و برخاست میکنی ؟ میخوای اینطوری بشناسمت ؟
    فردین : مگه منو نمیشناسی ؟
    شهرزاد مطمئن گفت :
    -نه هنوز. باید بیشتر بشناسمت. فکر کردی الکیه ؟ حالا حالاها باید خودتو ثابت کنی.
    فردین : چشم. ثابت میکنم. برم خونه ؟
    شهرزاد : آره. بیا شام پیشمون باش.
    فردین : نه بابا باید برم خونه ی خاله م.
    شهرزاد : حالا نمیشه بیای ؟ شاهینم هست دیگه. یه سلامی هم با اون میکنی. غریبه که نیستی !
    فردین قبول نکرد و شهرزاد را به منزلش رساند. سر کوچه که رسیدند ، شهرزاد به فردین نگاه کرد :
    -مطمئن باشم ؟
    فردین با لبخند گفت :
    -از چی ؟
    شهرزاد اخمی کرد :
    -از تصمیم جناب عالی !!!
    فردین چشمکی زد :
    -مطمئن ِ مطمئن. خیالت تخت ِ تخت.
    شهرزاد باشه ای گفت و پیاده شد. فردین سرش را به پنجره ی شاگرد نزدیک کرد و گفت :
    -راستی شهرزاد ؟
    شهرزاد سرش را پایین آورد :
    -بله ؟
    فردین : به شاهین فعلاً چیزی نگو.
    شهرزاد : چرا ؟
    فردین : نه ... میخوای اصن بگو. نه بگو بگو. گفتم تا یکی دو سال دیگه که پولی دستم بیاد و ... اصن ولش کن. بگو بگو
    شهرزاد از طرز حرف زدن فردین خنده اش گرفت :
    -چی میگی واسه خودت ؟
    فردین دنده را عوض کرد :
    -هیچی هیچی. فعلاً ... مراقب خودت باش. خداحافظ
    شهرزاد دستی تکان داد و فردین حرکت کرد. وقتی از آنجا دور شد ، شهرزاد نفس راحتی کشید و زیر لب گفت :
    -بالاخره به دستت آوردم !

    شهرزاد با قدم هایی تند تر از همیشه به سمت خانه حرکت کرد. کلید را از کیفش بیرون آورد. آن را در قفل در انداخت. کمی تقلا کرد تا باز شود. زیر لب بد و بیراهی به در گفت تا سرانجام باز شد. وارد خانه شد. نگاهی به سراسر خانه انداخت. یک خانه ی کلنگی و قدیمی با وضعی درب و داغان که به شدت احتیاج به نو شدن داشت. اما یاد حساب بانکی خودش و برادرش که افتاد ، آهی کشید. قدم هایش آرام تر شد. مثل قدیم که بی میل و علاقه قدم برمیداشت. هنوز از تصمیم فردین تردید داشت. نمیدانست حرفش را باور کند یا نه ؟ نمیدانست راست می گوید یا نه ؟ به فکر فرو رفت و هیچ چیزی برای گفتن نداشت. بغض کرد و سرش را به زیر انداخت. نگاهش به حوض وسط خانه افتاد. ماهی های قرمز داخل آن و تشت ِ مخصوص به لباس ها که صبح ها مادرش آنها را میشُست و روی رخت پهن میکرد. با خودش فکر کرد :
    -اصلاً مامان ِ فردین یه بارم از این کارا کرده ؟
    از فکرش خنده اش گرفت. قطره اشکی سمج روی گونه اش سُر خورد و باز به فکر فرو رفت. آهی کشید و با صدای شاهین به خودش آمد :
    -احوال خواهر محترم ؟ قرار چطور بود ؟
    شهرزاد سرش را بالا آورد و شاهین چشمکی زد :
    -چه خبر ؟
    شهرزاد به طرف در وروردی آمد. کفش هایش را در آورد و از کنار شاهین رد شد. وارد اتاق خودش شد و در را بست. شاهین تقه ای به در زد :
    -سلامتو موش خورد شهرزاد ؟
    شهرزاد در حال عوض کردن لباس هایش بود و با بغض گفت :
    -الان میام.
    دقایقی بعد از اتاق بیرون آمد. شاهین همینطور پشت در منتظر ایستاده بود. نگاهی از پشت به شهرزاد انداخت :
    -چته امشب ؟ باز چی به فردین گفتی ؟ اون چی برگشت گفت ؟ خوبی ؟
    شهرزاد در حال ریختن چای برای خودش بود :
    -هیچی. بهم یه پیشنهاد داد.
    شاهین نزدیک تر آمد :
    -چه پیشنهادی ؟
    شهرزاد نفس عمیقی کشید. به طرف شاهین برگشت. به آن سمت پذیرایی رفت. روی یکی از مبل های قدیمی و زوار در رفته ی خودشان نشست و گفت :
    -پیشنهاد ِ با هم بودن !
    شاهین روی مبل رو به رویش نشست :
    -پیشنهاد ِ با هم بودن ؟! یعنی چی ؟
    شهرزاد نگاه عاقل اندر سفیهی به شاهین انداخت :
    -تو نمیدونی یه پسر پیشنهاد با هم بودن به یه دختر بده ، یعنی چی ؟
    شاهین همانطور گیج گفت :
    -یعنی اینکه پیشنهاد با هم بودن به یه دختر داده !
    شهرزاد زیر خنده زد و شاهین با خنده گفت :
    -زهرمار. یعنی خواستگاری کرده ؟
    شهرزاد سری تکان داد :
    -یه همچین چیزایی.
    شاهین کانال تلویزیون را برداشت. مشغول گشت و گذار در تلویزیون شد و با پوزخند گفت :
    -توأم که از خدات بود !
    شهرزاد به فکر فرو رفت :
    -من بیشتر ثروتشو میخوام. از طریق شراکت میتونستم بهش برسم.
    شاهین با نگرانی گفت :
    -اشتباه نکنی یه وقت !
    شهرزاد با طعنه گفت :
    -تو فعلاً کارای خودتو جور کن. به من کار نداشته باش. فقط گفتم در جریان باشی.
    شاهین : دستت درد نکنه دیگه. میخواستی همینم نگی یه وقت !!!
    شهرزاد کمی چایش را نوشید :
    -دیگه گفتم بهت حال بدم مثلاً داداش بزرگتری ، بدونی.
    شاهین از روی مبل بلند شد و پشت میز کارش نشست :
    -خلاصه دارم همین الان بهت میگم شهرزاد. یه کاری نکنی که اسمتو دیگه نیارم !
    شهرزاد : باشه خوب. فهمیدم. غیرتی ! ایش !
    از جایش بلند شد و به اتاقش رفت. چایی را روی میز کامپیوترش گذاشت. گوشی اش را نگاه کرد. از طرف فردین یک پیام داشت :
    -فکراتو خوب بکن. من تصمیمم جدیه. شبت خوش
    شهرزاد نفس عمیقی کشید و زیر لب گفت :
    -منم تصمیمم خیلی وقته جدیه.
    و برای فردین ارسال کرد :
    -هنوزم گیجم. فعلاً


    فردین نزدیک خانه شد و زنگ زد. مهسا به سمت آیفون آمد. چهره ی فردین به وضوح قابل تشخیص بود. لبخندی زد و در را باز کرد. اما آیفون را هم برداشت و گفت :
    -باز شد ؟
    جوابی نیامد. نگین رو به مهسا گفت :
    -کی بود مادر ؟
    مهسا نگاهی به جمع کرد :
    -هان ؟ فردین بود.
    متوجه لبخند نرگس شد. نرگس لبخند عمیقی به مهسا زد. رو به نگین که مشغول تعارف کردن چای بود ، گفت :
    -ماشالا هزار ماشالا چقدر مهسا قد کشیده.
    نگین سینی چای را جلوی نرگس گرفت :
    -مرسی خواهر لطف داری. ولی واسه مهمونی چند وقت پیش تو خونه تون گفته بودی که !
    نرگس لیوان چای را برداشت. دستش کمی می لرزید. کمی چای هم داخل سینی ریخت و گفت :
    -آخه هر بار میبینمش یادم میفته که چقدر خانومه. واسه ش کسی و در نظر نگیریا.
    نگین با تعجب گفت :
    -دستت چرا میلرزه ؟
    بعد روی مبل کنار نرگس نشست. سینی را هم کنار میز عسلی گذاشت. نرگس موضوع را پیچاند :
    -پیریه دیگه چه کنم ؟ دست منو ولش کن. مهسا رو زود نفرستی خونه ی شوهر که باهاش کار دارم.
    نگین متوجه منظور نرگس شد :
    -هنوز بچه ست.
    نرگس چادرش را کمی مرتب کرد :
    -چی چی و بچه ست ؟ دخترت قد کشیده چجور ... پونزده رو رد کرده ؟
    نگین لبخندی زد :
    -ایشالا تیر که بیاد ، پونزده ساله ش میشه. یعنی پارسال که اومدین تولدش ، سیزده سالش تموم شد رفت تو چهارده. امسالم چهاردهش تموم میشه میره پونزده. اووووووو هنوز بچه ست. به این زودیا کسی در این خونه رو نمیزنه. من تا نره دانشگاه ، شوهرش نمیدم.
    نرگس دست روی دست نگین گذاشت :
    -ای بابا ... مگه خودم چند ساله م بود شوهر کردم ؟ من همش چهل و پنج سالمه. ولی پونزده سالگی شوهر کردم. خودتم که میدونی بچه ی اولم مرد. سه سال بعدشم فرناز و حامله شدم. همش مگه چند سالم بود ؟ نوزده سال. بچه های امروزی درسته که دیر ازدواج میکنن ، ولی یکی مثل مهسا چشم و ابرو مشکیه. خوشگله. خیلی هم خوشگله. منو یاد جوونیای مامان میندازه. عکساشو که دیدی ؟
    نگین سری تکان داد :
    -آره واقعاً شبیه مامانه. مامانم جوون بود دلبری بود واسه خودش.
    نرگس : همینو میگم دیگه. واسه همین ممکنه تا دیپلم بگیره ، خواستگارا پاشنه ی در و از جا بکنن.
    و بعد یواشکی گفت :
    -واسه همینه که میگم فعلاً کسی اومد ردش کن تا من خودم با فردین بیام پیشت.
    نگین دست نرگس را نوازش کرد و خندید :
    -ای خواهر حالا تا اون موقع. ماشالا واسه فردینم که کم دختر نیست.
    فردین وارد خانه شد. نگین بیشتر خندید :
    -ماشالا حلال زاده هم هست.
    کمی جلو آمد و مهسا گفت :
    -خوش اومدین.
    فردین انگار نشنید و با نگین مشغول احوالپرسی شد. به مهسا هم دست داد و بی توجه فقط گفت :
    -چطوری آبجی کوچیکه ؟
    نگین ماشالایی گفت :
    -برم برات اسپند دود کنم. هر روز داری خوش تیپ تر میشی خاله.
    فردین خندید :
    -بابا ولمون کن خاله. یه روز ازم دلخور میشی. یه روز میگی خوش تیپی. خدایی به چه سازت من برقصم ؟
    دقایقی با خوش و بش فردین که گذشت ، برایش پیام آمد. به طرف دستشویی رفت. دست و صورتش را شست. پیام از طرف شهرزاد بود :
    -رفتی مهمونی ؟
    فردین ارسال کرد :
    -آره. کاری داشتی ؟
    شهرزاد : نه هیچی. میخواستم ببینم چه خبر ؟ خوش میگذره ؟ فقط همین.
    فردین شکلک خنده گذاشت :
    -آره عالی. شام خوردی ؟
    شهرزاد : آره جات خالی. نیومدی که !
    و شکلک خنده گذاشت.
    فردین هم نوشت :
    -ایشالا یه شب دیگه حتماً. به شاهین سلام برسون.
    شهرزاد : باشه حتماً ، فعلاً
    فردین : مراقب خودت باش
    شهرزاد : توأم همینطور
    آخرین پیام شهرزاد را خواند و سرش را بالا آورد. مهسا با اخم در حالی که به گوشی فردین سرک می کشید و به نظر چایی تعارف میکرد ، گفت :
    -بفرمایید ...



    فردین بی توجه تر از این حرفها بود که اهمیتی به اخم مهسا بدهد. بعد از برداشتن چای و تشکری ساده ، دوباره سرش را در گوشی فرو کرد. مهسا هم با حرص از کنار فردین دور شد. به آشپزخانه رسید. سینی را سر جایش گذاشت و به اتاقش رفت. مهران پشت کامپیوتر در حال بازی کردن بود. مرتب دهانش را باد میکرد و صداهای مختلف از خود در می آورد. جلوی دهانش کف کرده بود و کمی از آب دهانش روی لباسش ریخت. مهسا با دیدن این صحنه ، عصبانی شد و داد زد :
    -از رو صندلی من بیا پایین.
    علی روی مبل نزدیک هال نشسته بود. سرش را کمی عقب برد و گفت :
    -بابا جان ؟ مهسا یه خرده یواش تر
    مهسا رو به علی برگشت و با ناراحتی گفت :
    -نشسته بلندم نمیشه. نگاه کن ببین چقدر کف کرده دهنش. اه اه چندشه بس که !
    علی با اشاره ی چشم و ابرو از مهسا خواست ساکت باشد. مهسا هم در را بست. زیر لب غر غر کرد و سعی داشت تا مهران را از جایش بلند کند. دستانش را زیر بغل مهران برد و او را از جایش کند. مهران هم مرتب دست و پا زد و تقلا کرد. با آرنج محکم در شکم مهسا زد و داد کشید :
    -ولم کن.
    مهسا او را رها کرد. همین کار باعث شد تا مهران با کف پا محکم به زمین بخورد. وقتی به زمین خورد ، عصبانی تر از قبل به سمت مهسا هجوم برد. مهسا هم دست از عصبانیت نکشید و سیلی محکمی به صورت مهران زد. مهران بغض کرد و گریه اش گرفت. باز به تلاشش ادامه داد. با دندان هایش مشغول گاز گرفتن ساعد دست مهسا شد. مهسا هم بازوی مهران را در چنگ گرفت و جیغ کشید :
    -گاز نگیر سگ هار !!!
    مهران بیشتر تلاش کرد. نگین با شنیدن سر و صدای آن دو فوراً به اتاق آمد. مهران را از مهسا جدا کرد و با اخم رو به هر دو گفت :
    -چتونه شما دو تا ؟ مگه نمی بینید مهمون داریم ؟ عین سگ و گربه افتادین به جون هم که چی ؟
    رو به مهسا کرد و با عصبانیت گفت :
    -تو مثلاً بزرگتری ؟!!!
    مهسا روی تختش بود. عقب تر رفت و به دیوار تکیه داد. زانوهایش را جمع کرد و گفت :
    -ولم کن مامان اصلاً حوصله ندارم.
    نگین با همان عصبانیت گفت :
    -چیه ؟ تا چند دقیقه پیش که بال و پر میزدی خاله نرگس میاد ، عمو صابر میاد. چی بپوشم چی بپوشم ؟ حالا اخلاقت برگشته میگی حوصله ندارم ؟ دیگه حوصله نداری ، به این بچه چیکار داری دادشو در آوردی گریه ش گرفته ؟ هان ؟
    مهسا با بغض به نگین گفت :
    -این اول شروع کرد. رو صندلی من نشست.
    نگین چشم غره رفت :
    -مهسا بس کن. خجالت بکش. ناسلامتی دو دقیقه پیش خاله ت داشت از تو تعریف میکرد. هی میگفت مهسا چه قدی کشیده. چقدر خانوم شده. حالا اومدی تو این اتاق زورتو سر این بچه خالی میکنی که چی ؟ تعریفم بهت نیومده.
    برگشت و مهران را نگاه کرد که در حال گریه کردن بود. با خودش او را به بیرون از اتاق برد. مهسا برخلاف چند لحظه پیش ، رنگ چشم هایش نشان از خوشحالی درونی او میدادند. برق خاصی در آنها بود. لبخندی زد و با پشت دست ، اشک هایش را پاک کرد. در دل خوشحال شد که نرگس نظر مثبتی به او دارد. فوراً به سمت آینه رفت. رژ و ریملش را بیرون آورد و مشغول شد. نگاهی به ساعت انداخت. شالش را مرتب کرد و لبخند عمیقی زد. دقایقی گذشته بود که از اتاق بیرون آمد. مهران روی مبل کنار فردین نشسته بود. فردین مشغول صحبت با مهران بود. به محض اینکه مهران ، مهسا را دید با انگشت اشاره او را نشان داد. فردین هم بلند گفت :
    -این بود که اذیتت کرد ؟ الان حسابشو میرسم.
    و با اخم به مهسا نگاه کرد.
    مهسا نگاهش را به آشپزخانه دوخت. توجهی به سنگینی نگاه فردین نکرد. اما فردین همچنان به او نگاه میکرد. مهران را در دست گرفت. پاهای مهران آویزان مانده بود. از جایش بلند شد و به سمت مهسا آمد. زیر گوش مهران چیزی گفت که مهران غش غش خندید. با هم نزدیک مهسا شدند. مهسا همچنان بی محلی میکرد. در آشپزخانه نرگس و نگین ایستاده بودند. فردین به مهران چیزی گفت که مهران با پاهایش به شانه ی مهسا زد. مهسا عصبانی گفت :
    -برو اونور مهران
    اما فردین باز هم چیزی گفت که دوباره مهران خندید. این بار با هر دو دستش به پهلوی مهسا زد. مهسا قلقلکش آمد و خودش را کنار کشید. اما تنه اش به یخچال خورد و دادش در آمد. مهران دوباره خندید. مهسا برگشت تا مهران را بزند اما با فردین مواجه شد. جا خورد و به عقب رفت. فردین هم با همان اخم ساختگی به مهسا نگاه کرد :
    -دیگه نبینم این بچه رو اذیت کنیا.
    مهسا چیزی نگفت و فقط سری تکان داد. مهران با خنده گفت :
    -چه موش شده. آفرین فردین.
    فردین رو به مهران کرد :
    -حالا برو قلقلکش بده ببینم.
    مهران دوباره به طرف مهسا آمد که مهسا بدو بدو در رفت. مهران هم دنبال او کرد. مهسا هم مرتب از او میخواست تا قلقلکش ندهد. فردین هم بچه شده بود و آن دو نفر را دنبال میکرد. نگین و نرگس خندیدند. علی و صابر هم همینطور ... علی از آنها میخواست تا کم سر و صدا کنند. مخصوصاً از فردین که حالا مردی شده و نباید بازیگوشی کند. به اتاق مهسا و مهران رفتند. مهران وسط اتاق ایستاد و با شوق و ذوق به فردین نگاه میکرد. دوست داشت فردین مهسا را قلقلک بدهد. فردین هم به طرف مهسا آمد. مهسا روی تخت نشست. فردین هم فقط خندید و به مهران گفت :
    -خودت قلقلکش بده.
    مهران با شوق و ذوق بالا و پایین رفت :
    -نه اول تو اول تو.
    فردین به بیرون نگاه کرد که ببیند کسی می آید یا نه ؟ اما پشیمان شد و گفت :
    -مهسا تو رو اذیت کرده. خودت قلقلکش بده.
    مهران همچنان اصرار میکرد و فردین انکار. مهسا هم آن دو را تماشا میکرد و از خجالت در حال آب شدن بود. فردین روی صندلی نشست و گفت :
    -میخوام ببینم بلدی قلقلکش بدی ؟
    مهران جلوی فردین آمد :
    -دیدی که بلد بودم. حالا تو قلقلک بده.
    مهسا اخمی رو به مهران کرد و بی هوا از جایش بلند شد. سرش به تخت خورد و آخ بلندی گفت. فردین هم از روی صندلی بلند شد. به طرف مهسا رفت و گفت :
    -چی شدی ؟
    مهسا دست به سرش گرفت :
    -هیچی خوبم.
    فردین دستش را روی سر مهسا گذاشت :
    -بذار ببینم چت شد ؟
    مهسا خودش را عقب کشید. اما فردین سمج تر از این حرفها بود. به راحتی دست روی سر مهسا گذاشت و موهایش را لمس کرد. با ناراحتی در حالی که اخم کرده بود و این اخمش دل مهسا را بسیار میبرد ، گفت :
    -اینجاست ؟
    مهسا به تخت تکیه داد و از خجالت سرخ شده بود. آرام گفت :
    -الان میرم یخ میذارم خوب میشه.
    فردین با پشت دست صورت مهسا را لمس کرد :
    -بیا تبم که داری آبجی کوچیکه.
    مهسا با شنیدن این حرف ابروهایش را در هم کشید. رو به مهران کرد و با عصبانیت گفت :
    -هی میگم اذیتم نکن. همش تقصیر تو بود.
    و آهسته از فردین عذرخواهی کرد و از اتاق رفت. مهران هم لب و لوچه اش را خیلی بامزه آویزان کرد و گفت :
    -این چش بود ؟
    فردین از این قیافه ی مهران خنده اش گرفت و گفت :
    -هیچی. با این قیافه ت.

    یک ساعت بعد همه برای شام دور سفره نشسته بودند. نگین و علی مشغول تعارف کردن برای کشیدن شام بودند. صابر کمی پلو و سالاد کشید. هرچه علی اصرار کرد ، بیشتر نکشید و خودش را مشغول کرد. نرگس هم رو به روی مهسا نشسته بود و او را زیر چشمی نگاه میکرد. به فردین برای غذا اشاره کرد. فردین کمی برای نرگس کشید که نرگس گفت :
    -برای من بسه. واسه مهسا جون بکش.
    فردین هم باشه ای گفت و از مهسا خواست تا بشقابش را بدهد. نرگس زیر چشمی مشغول پاییدن آن دو بود. مهسا خجالت کشیده و سرخ شده بود. نرگس لبخندی زد. علی هم متعاقباً لبخند زد :
    -ای بابا آقا فردین شما چرا ؟
    فردین با صمیمیت گفت :
    -نه بابا این چه حرفیه ؟ بدین برای شما هم بکشم.
    علی خودش دیس را گرفت و به فردین زحمت نداد. فردین برای مهسا سالاد هم کشید و بشقاب را جلوی او گذاشت. مهسا همچنان غرق در عرق کردن های خودش بود و دستش خیس عرق بود. صورتش گل انداخته بود و بارهای بار فقط گفت :
    -مرسی ... مرسی ...
    فردین هم اخم دوست داشتنی ای کرد :
    -چقدر تعارف میکنی تو دختر ... ناسلامتی خونه ی خودتونه ها.
    مهران در حال تماشای آن دو بود و با دهان پر گفت :
    -واسه منم بچش !
    فردین خندید :
    -بچش نه ! بکش. تو که هنوز غذا داری فسقلی.
    مهران بلند تر گفت :
    -گفتم بکش !
    فردین نچی کرد :
    -نخیرم. گفتی بچش.
    مهران ملاحظه نکرد و با دهان پر داد زد :
    -میگم بکش !
    علی لب به دندان گرفت و با اخم گفت :
    -مهران بابا ؟ زشته پسرم.
    مهران اخم کرد و چیزی نگفت. فردین هم زیر چشمی او را نگاه میکرد و می خندید. مهران همچنان به فردین اخم کرده بود. کمی که غذایش را خورد ، گفت :
    -اگه نگفتم میخواستی مهسا رو قلقلک بدی !
    فردین تعجب کرد و مهسا رسماً از خجالت آب شد. با اخم به مهران نگاه کرد و نگین هم با چشم غره رو به مهران گفت :
    -مامانی شامت یخ میکنه. غذاتو بخور عوض ِاین حرفا.
    مهران با اشتیاق دو چندان رو به نگین که به حرفش توجه نشان داده بود ، گفت :
    -نه بخدا مامانی هی بهش گفتم آبجی رو قلقلک بده ، نشسته بود میگفت نه تو قلقلک بده.
    علی رو به مهران با مهربانی گفت :
    -خوب فردین که نمیتونه آبجی رو قلقلک بده بابایی. نامحرمن. پسرخاله دخترخاله ان.
    مهران پوفی کرد و به حرف پدرش خندید :
    -نامرمحن چیه ؟ الان تو اتاق مهسا کله ش خورد به تخت ، فردین رفت جلو هی ناز میکردش میگفت چیزیت نیست ؟ خوبی ؟ بدی ؟
    بعد که انگار برای خودش در حال حرف زدن باشد ، مدام میگفت :
    -هی میگفت بدی ... خوبی ... چطوری ... موتوری ... این طوری ... اون طوری ...
    علی اخمی کرد و حرفی نزد. فقط سنگین نفس می کشید. فردین هم از خجالت دست از غذا خوردن کشیده بود. دو سه قاشق خورد و حرفی نزد. نرگس که دید جو ِ سنگینی به وجود آمده ، سر مهران را نوازش کرد و گفت :
    -خاله قربونت بشه. فردین میخواسته ببینه آبجی طوریش شده یا نه ؟ وگرنه که میدونه نباید آبجی رو قلقلک بده یا نازش کنه. نمیتونه که. بابا گفت نامحرمه.
    مهران سرش را بالا آورد و با دهان پر رو به نرگس گفت :
    -نامرمح
    نرگس خندید. نگین هم به گوشه ی دهان مهران اشاره کرد :
    -مامانی دهن پر حرف نزن. گوشه ی لبتم پاک کن.
    مهران با پشت دست مشغول پاک کردن شد که درجه ی اخم نگین را بالا برد. اما توجهی نکرد و از جایش بلند شد. حتی تشکری هم بابت غذا نکرد. نرگس دوباره مشغول خوردن شد و گفت :
    -چه بانمک شده مهران. خدا حفظش کنه.
    نگین با خنده تشکری کرد و علی فقط به گفتن مرسی اکتفا کرد. هنوز در حال تحلیل حرفهای مهران بود و با آرامش خاطر غذا میخورد. فردین هم زود از غذا خوردن دست کشید. تشکری کرد و از کنار مهسا بلند شد و روی مبل نشست. مشغول دید زدن به گوشی اش بود تا به این نحو خودش را سرگرم نشان دهد. زیر چشمی مهسا را نگاه کرد. مهسا هم مشغول جمع و جور کردن بشقاب ها بود. نگاهش با فردین تلاقی کرد. اما فردین فوراً به گوشی نگاه کرد و چیزی نگفت. مهسا هم نفس عمیقی کشید و به آشپزخانه رفت.

    موقع خداحافظی که شد ، فردین به همراه صابر از خانه خارج شدند. نرگس هم در حال خداحافظی با نگین بود. با هم قرار استخری برای چند روز بعد تنظیم کردند. علی با شوق گفت :
    -چه عجب ... بعد از چند سال ما بالاخره قرار مدار شما خواهرا رو دیدیم. اونم کجا ؟ استخر.
    نگین سقلمه ای به علی زد که علی به وضوح گفت :
    -آخ نزن نگین.
    همه خندیدند. نگین هم چشم غره به علی رفت. نرگس در حال خروج از خانه ، با خنده رو به علی گفت :
    -ما داریم قرارامونو میذاریم که ایشالا شما آقایونم بذارین. به خدا علی آقا بیا یه روز پاشو با صابر برو لواسونی جایی. چند وقته میگه میخوام یه تیکه زمین بگیرم. ولی تنهایی شاید نره.
    صابر از پشت در گفت :
    -چی داری میگی پنهون از من ؟
    نرگس رو به صابر کرد :
    -تو که یه عمری بهت میگم گوش نمیدی. شاید باجناقت گوش کرد. هی میگم برو لواسون بگیر ، مگه میگیری ؟
    علی با تعجب گفت :
    -الان که شما گفتی آقا صابر خودش میخواد. حالا به خودش میگی ، خودتون میخواین. نرگس خانم خوبی ؟
    نرگس ابتدا کمی مات علی را نگاه کرد ولی با خنده ی نگین و مهسا و فردین ، خودش هم خنده اش گرفت و گفت :
    -ای بابا حواس ندارم که. کلاً میگم. میگم دلش میخواد یه جایی بگیره. زمین خوبه دیگه. باغی جایی باشه. یه روز جمعه ای از صبح پاشیم بریم توش بگیم بخندیم.
    دستش را روی دست نگین گذاشت و با بغض گفت :
    -کاشکی فرنازم بود تا باهامون می اومد. دلم تنگه براش. بچه م الان اونور چیکار میکنه ؟ خدا میدونه.
    نگین مشغول دلداری دادن به نرگس شد. صدای فردین از پشت سرشان آمد :
    -حالا مادر من شما بیا اول خونه ی لواسون رو بگیر. غصه خوردن واسه نبودن ِ فرناز پیش کش. حالا شاید فرنازم اومد. بابا نرفت که بره که ! میاد. عید و که خدا ازش نگرفته. میاد. خیالت جمع. بلاد عرب نیست که نذارن مجردی اونجا باشه. فرنگه بابا فرنگ. الان داره کلی حال میکنه عشق دنیا رو میکنه. نه اینکه مثل ما سگ دو بزنن در روز تا بلکه سنار سه شاهی در بیارن که یه آینده ای داشته باشن. تازه اونم چه آینده ای ؟ هنوز که هنوزه دنبال کارای بیمه ام و جور نشده. تازه بعد از فارغ التحصیلی باید برم خدمت !! اونم یکی دو ماه نیست که ! دو ساله ! اول هیجده ماه بود بعد کردنش بیست و یک ماه ! حالا هم بیست و چهار ماه ! بابای ما هم که شصت سالش نمیشه ما معاف شیم. زندگیه داریم ؟ اوووووووووف
    و نفسش را فوت کرد. علی سوتی زد :
    -بچه سکته میکنی چقدر حرف زدی یه سره !!!
    همه مشغول خندیدن بودند. بعد از یک خداحافظی طولانی از خانه ی آنها خارج شدند. صابر به طرف ماشین رفت. نرگس دست فردین را گرفت :
    -بازم بیایم خونه ی خاله ت.
    فردین دستانش را در جیب هایش برد :
    -باشه میایم. من که کارم خیلی با علی آقا زیاده. شاید در هفته یکی دو بار و اینجا بیام.
    نرگس مطمئن از فردین به تکان سری اکتفا کرد و دیگر چیزی نگفت. انگار تصمیمش برای نشان کردن مهسا برای فردین قطعی بود. اما فردین در نگاهش چیز دیگری بود. چشمش به گوشی بود و با اطمینان از داشتن شماره ی شهرزاد ، لبخندی زد. به سمت ماشین خودش رفت. نرگس هنگام داخل شدن در ماشین گفت :
    -کاش با ما می اومدی.
    فردین خندید :
    -مامان عاشقتم. پس این ماشین و چه کنم ؟
    نرگس آهانی گفت و داخل ماشین شد. فردین هم به طرف ماشین خودش رفت. قفل فرمان را باز کرد و شماره ی شهرزاد را گرفت. به محض خوردن بوق دوم ، شهرزاد جواب داد. اما فرانک همیشه بعد از چهار پنج تماس برمیداشت. فردین لبخندی زد :
    -سلام خوبی ؟ بیداری ؟
    شهرزاد با صدای آهسته ای گفت :
    -سلام آره. تو حیاطم. چطوری ؟ خوش گذشت ؟
    فردین خندید :
    -آره عالی. جات خالی. چقدر سر این شیطنتای مهران خندیدیم.
    شهرزاد لبخندی زد :
    -مهران کیه ؟
    فردین : داداش مهسا
    شهرزاد اخم کرد :
    -مهسا کیه اونوقت ؟

    فردین همانطور که حرکت میکرد ، گفت :
    -میخواستم اسم دختر خالمم بهت بگم ولی خوب نشد دیگه. حرف تو حرف پیش اومد. دختر خالمه. یه بچه راهنمایی فکر کنم.
    شهرزاد : اوهوم. خوب داری میری خونه ؟
    فردین : آره تو راهم. ببین ...
    شهرزاد : بله ؟
    فردین : فردا یه جا قرار بذار ببینمت.
    شهرزاد : چطور ؟
    فردین به انتهای کوچه رسید. فرمان را به سمت راست داد تا ماشینی از کنارش رد شود. جلوتر رفت و گوشی را روی اسپیکر زد. گوشی را هم جلوی فرمان در قسمت کیلومتر شمار گذاشت و راحت گفت :
    -واسه پاره ای از سؤالات
    شهرزاد خنده اش گرفت :
    -چرا عین بازپرسا میگی ؟
    فردین لبخند کمرنگی زد :
    -نه جدی. بیا کارت دارم. کاری نداری ؟
    شهرزاد شک کرده بود. اما با این حال سعی کرد لحن صمیمانه ی خودش را حفظ کند :
    -نه قربانت. فقط فردین ...
    فردین به چراغ قرمز رسید. ماشین را متوقف کرد و گفت :
    -بگو
    شهرزاد نفس راحتی کشید. روی تخت ِ گوشه ی حیاط نشست. دست راستش را در جیبش کرد و گفت :
    -یه سؤال ازت بپرسم راستشو میگی ؟
    فردین محکم و قاطع گفت :
    -دوست ندارم دروغ بگم.
    شهرزاد اوهومی گفت :
    -خوب من هنوز گیجم از عصر تا حالا
    فردین : بابت حرفام ؟
    شهرزاد فوراً گفت :
    -آره. خیلی هم گیجم. جدی جدی میخوای با من باشی ؟ بعد از فرانک ؟ به همین زودی ؟
    فردین خندید :
    -میخوای تا سالش صبر کنم ؟
    شهرزاد اخم کرد :
    -کوفت ! مگه مرده بنده خدا ؟
    فردین همچنان میخندید :
    -تو میگی به همین زودی. منم میخواستم مطمئنت کنم !
    بعد با لحنی که گویی میخواست به شهرزاد گوشزد کند ، گفت :
    -فکر نکن صد در صد ازت میدونما. نه اصلاً. همونطور که تو باید از من مطمئن بشی ، منم باید اطمینان پیدا کنم. حالا حالاها مونده تا همو بشناسیم. ولی خوب ... من طی این مدت که میشناختمت و برادرتم میشناختم ، دیدم از هر نظر با من ممکنه جور در بیای.
    شهرزاد : از چه نظر ؟
    فردین : عقیده و فکری.
    شهرزاد : فقط همین ؟
    چراغ سبز شد. فردین ماشین را به حرکت در آورد. وارد اتوبان شد و سرعتش را بیشتر کرد. نگاهی به گوشی انداخت و آن را در دستش گرفت :
    -نه که فقط همین. بقیه ی چیزا هم به مرور زمان.
    شهرزاد با دلخوری گفت :
    -ولی از لحاظ مالی که ...
    البته به محض گفتن این حرف ، کمی مکث کرد تا فردین چیزی بگوید. لب به دندان گرفت تا عکس العمل فردین را ببیند. فردین هم در کمال خونسردی گفت :
    -اونم شما کار میکنی خودتو ساپورت میکنی. منم کار میکنم. جفتمون کار میکنیم. من هیچی از خودم ندارم. یه ماشین قسطی. فقط همین ! شرکت هم که شوهرخاله م معاونشه و من یه کارمند جزأم.
    لبخند روی لب های شهرزاد ماسید. حرفی نزد و فردین گفت :
    -الو ؟
    شهرزاد در حال کندن پوست لب بالایی اش بود :
    -هیچی داشتم فکر میکردم. فعلاً کاری نداری ؟ پشت فرمونم هستی.
    فردین با فکر گفت :
    -نـــــــه !!! شبت خوش
    شهرزاد بدون آنکه چیزی بگوید تماس را قطع کرد. فردین هم ماشین را به خط وسط آورد و گوشی را نزدیک دهانش آورد. مشغول فکر کردن شد و ابرویی از تعجب بالا انداخت. نگاهش به جلو بود ولی فکرش جای دیگری بود. نفسش را فوت کرد و ماشین را در دنده ی پنج گذاشت و بر سرعت خود افزود. شاید در فکر این بود که رابطه ی درستی را شروع کرده یا ... ؟!

    علی وارد اتاق مهسا شد. مهسا در حال پاک کردن لاک ناخن هایش بود. نگین به ظاهر در حال جمع و جور کردن بشقاب ها بود اما همه ی حواسش را به علی داده بود. چند دقیقه پیش علی از نگین خواست تا در حرف زدنش با مهسا هیچ دخالتی نکند. استرس هم گرفته بود ولی نمی توانست روی حرف علی حرف بزند. چون خودش هم دوست داشت تا مهسا توجیه شود. علی روی تخت نشست و دستانش را در هم قفل کرد. آرنج هایش روی زانوانش قرار داد. مهسا متوجه سنگینی نگاه پدرش شده بود. دست از کارش کشید و به او نگاه کرد. علی با اشاره ی چشم از مهسا خواست تا روی صندلی بنشیند. مهسا هم گوش به فرمان پدرش نشست و او را نگاه کرد. اما تاب نگاه مستقیم علی را نداشت و زود نگاهش را دزدید. علی به اتاق نگاه کرد. کمی عقب رفت و یک پایش را روی پای دیگر انداخت. لبخندی به مهسا زد و گفت :
    -چطوری بابا ؟
    مهسا سری تکان داد و خفه گفت :
    -مرسی
    علی دنبال چیزی می گشت. عاقبت طوری که انگار پیدا نکرده باشد ، گفت :
    -درساتو میخونی ؟
    مهسا سرش را پایین آورد. علی مستقیم خیره شد :
    -اوهوم و کله تکون دادن واسه من نشد جواب ! گفتم درساتو میخونی ؟
    مهسا تک سرفه ای کرد :
    -بله میخونم.
    هول شده بود و از روی میز دنبال کتابی می گشت. پیدا نکرد. به طرف کتابخانه اش رفت. چند تا رمان عاشقانه بود. زیر لب نچ نچی کرد و به سمت کیف مدرسه اش آمد. علی همینطور مات و مبهوت مهسا را نگاه میکرد :
    -دنبال چی میگردی ؟
    مهسا هول گفت :
    -یه کتاب واسه فردا میخواستم. دنبال اونم.
    علی دست مهسا را گرفت. از او خواست تا سر جایش بنشیند. مهسا هم دوباره روی صندلی نشست. مهران در حمام را باز کرد و از نگین خواست تا بیاید سر و صورت او را کفی کند. مرتب میگفت :
    -مامان کف بازی مامان کف بازی.
    نگین هم نگران به سمت حمام رفت. یک چشمش به اتاق مهسا بود و چشم دیگرش به حمام. با اخم رو به مهران گفت :
    -آخه کی این وقت شب میره حموم که تو رفتی ؟
    مهران داخل وان بود و از خوشحالی جیغ کشید. علی از داخل اتاق گفت :
    -نگین جان زودتر برو حموم که صدای مهران همسایه ها رو اذیت نکنه خانم.
    نگین چشمی گفت و داخل حمام شد. در را بست و علی نفس راحتی کشید. تک سرفه ای کرد و گفت :
    -من باهات کم در مورد درس و مشق و گوشی و اینترنت و این چیزا صحبت کردم. ولی امشب قصد دارم جدی باهات در این مورد حرف بزنم. اهل چک کردن گوشیت نیستم ! دوستم ندارم از من بترسی. من پدرتم. آزادی هر کاری بکنی. اما تو خط قرمزایی که تعیین میکنم. پاتو ازشون نباید بیرون بذاری. چون کم سن و سالی و خام و بی تجربه ! شما امسال نهایی داری بابا. مگه نه ؟
    مهسا سرش را تکان داد. علی چپ چپ نگاه کرد که فوراً گفت :
    -بله بله. نهایی. ببخشید سر تکون دادم.
    علی با چشم تأیید کرد و ادامه داد :
    -چیزی هم تا امتحانا نمونده. درسته ؟
    مهسا : بله.
    علی نفس راحتی کشید :
    -پس موبایل و اینترنت تا یه مدت تعطیل. فردا سر برجه. من دیگه برات اینترنت شارژ نمیکنم که درساتو بخونی. موبایلت هم که اعتباریه و میدونم مامان برات شارژ میخره. شارژ موبایل هم نمیگیری. هر سؤالی داشتی با دوستات تو همون مدرسه حل و فصل کن. فکرت رو تمرکز کن برای امتحان پایان ترم. الان چقدر از شارژت مونده ؟
    مهسا در حالی که بغض کرده بود ، گفت :
    -هشتصد تومن !

    علی از جایش بلند شد. اوهومی کرد و با جدیت گفت :
    -پس همین هشتصد تومنو تموم کن بابا جان. بعدش نگیر تا امتحانات تموم بشن. باشه ؟
    مهسا آب دهانش را قورت داد :
    -چشم ... ولی ...
    علی با همان جدیت رسا گفت :
    -ولی چی ؟
    مهسا ترسید و چیزی نگفت. علی دستانش را در جیب های بیژامه اش برد :
    -گفتم که از من نترس. من پدرتم دخترم. حرفتو بزن. ولی چی ؟
    مهسا در حالی که نشان میداد بغض کرده ، گفت :
    -ولی چرا شارژ نباید بخرم ؟ یعنی چرا مامان نباید برام شارژ بخره ؟
    علی با لحن مهربانی گفت :
    -برای اینکه شما بشینی قشنگ درساتو بخونی نمره بالا بیاری تا سال بعد که اول دبیرستان میری ، یه جای خوب ثبت نامت کنم. تیزهوشانی جایی که امتحان ورودی داره. دوست دارم از سال اول جدی بخونی که دانشگاه قبول بشی.
    اما چهره ی مهسا نشان میداد که اصلاً دوست ندارد دانشگاه برود. شاید تصمیمش برای گرفتن دیپلم هم غیر جدی بود. برای همین چیزی نگفت و علی گفت :
    -مگه نمیخوای درس بخونی ؟
    مهسا : چرا چرا ... ولی دانشگاه که هنوز خیلی مونده.
    علی بینی مهسا را میان دو انگشت خود گرفت و کمی کشید :
    -چشمای مشکی و خوشگلتو که رو هم بذاری ، میبینی رفتی دانشگاه. برای خودت خانمی شدی. کسی شدی. اونوقت منم بهت افتخار میکنم.
    مهسا خندید و گفت :
    -ولی گوشی ...
    علی پوفی کشید :
    -گوشی بی گوشی. درس داری. بعد از امتحانا. شبت بخیر
    از اتاق خارج شد و مهسا روی میز زد :
    -اَه
    علی سرش را داخل اتاق آورد :
    -چیزی گفتی ؟
    مهسا زود از جا پرید :
    -نه نه هیچی.
    علی لبخند زد. چشمکی هم نثار دخترش کرد و گفت :
    -شبت قشنگ عزیز بابا
    مهسا هم سری تکان داد :
    -شب بخیر
    پوفی کشید. فوراً به بهناز و آرمیتا اس ام اس داد :
    -زودی بیاین یاهو. از فردا نت ندارمممممممممممممممم !!!

    فردین در حال بازی با گوشی اش بود. زودتر از شهرزاد به کافی شاپ رسید. گوشه ای از آن را برای نشستن انتخاب کرده بود. یک میز زرد رنگ با دو صندلی که کنارش گلدانی تزئینی به همراه ساعت بالای دیوار قرار داشتند. به ساعت مچی اش نگاهی انداخت. پوفی کشید و شماره ی فرانک را گرفت. فرانک طبق معمول بعد از چهار زنگ برداشت :
    -بله ؟
    فردین خیلی خشک گفت :
    -داری میای ؟
    فرانک نفسی کشید :
    -آره. تا پنج دقیقه دیگه اونجام. اومده ؟
    فردین : نه هنوز. بیا منتظرم. بای
    فرانک هم بی جواب تماس را قطع کرد. فردین انگشتان دستش را با ضرب خاصی روی میز میزد. زیر لب برای خودش شعری میخواند و منتظر شهرزاد بود. شهرزاد داخل کافی شاپ شد. مانتوی قهوه ای ، شال و شلوار کتان قهوه ای سوخته به تن داشت. صورتش به لطف کرم پودر و وسایل آرایشی مثل همیشه براق و تمیز بودند. کیف هم رنگ مانتوی خود را روی شانه اش جا به جا کرد. با چشمان درشت و زیبایش دنبال فردین گشت. انصافاً دختر زیبایی بود. اما نوع نگاهش تازه بود. انگار گرگی باشد که در جست و جوی بره ای تقلا میکند. فردین سرش را کمی بالا آورد. شهرزاد را در مسیر نگاهش دید. دست راستش را که گوشی در آن بود ، بالا آورد. شهرزاد به محض دیدن فردین ، به پاهایش سرعت داد و به طرف او رفت. اصلاً هم رفتارش به گونه ای نبود که دیشب تماس را قطع و فردین را مشکوک کرده است. خوشحال و خندان روی صندلی اش نشست. فردین لبخندی زد. سرش در گوشی بود و همینطور سر به زیر گفت :
    -خوبی ؟
    لبخند روی لب های شهرزاد ماسید. آهسته گفت :
    -علیک سلام !
    اخمی به چهره اش داد. فردین سرش را بالا آورد. خودش را به آن راه زد :
    -اِ سلام تویی ؟
    شهرزاد کاملاً وا رفت :
    -پس میخواستی کی باشه ؟
    فردین مشغول خاراندن نوک بینی اش شد :
    -آخه یکی دیگه هم قراره بیاد واسه امروز
    شهرزاد با سوء ظن گفت :
    -کی ؟!
    فردین با دست به در ورودی اشاره کرد :
    -اوناهاش. اونجا وایساده. فرانک خانم !
    شهرزاد به پشت سرش نگاه کرد تا بداند حرف فردین راست است یا دروغ ؟!

    فرانک دست در جیب های مانتوی سفیدش کرد. چهره اش به هیچ وجه برای فردین قابل تشخیص نبود ! صرفاً از روی اس ام اسی که داده بود من جلوی درم ! او را شناخت. وگرنه فردین هم مثل شهرزاد ماتش برده بود. فرانک جلوتر آمد. ست سفید رنگی زده بود که توجه چند پسر را به خود جلب میکرد. فردین با تعجب به فرانک خیره مانده بود. شهرزاد هم کمی با اخم فردین و بعد فرانک را نگاه کرد. سر جایش جا به جا شد. این بار با نگرانی به فردین که به فرانک زل زده بود ، نگاه کرد. با نگاهش میگفت :
    -بسه چقدر نگاش میکنی ؟ منم اینجام !
    فردین انگار متوجه شده باشد ، به شهرزاد نگاه کرد و با لبخندی اجباری گفت :
    -ایشونم که ... فکر کنم ... فرانک خانم !
    فوراً به فرانک نگاه کرد :
    -درست گفتم دیگه ؟
    فرانک یک صندلی از میز کناری که خالی بود ، برداشت. جلوی میز فردین و شهرزاد شد. روی صندلی نشست. موهای مش کرده اش از زیر شال بیرون زده بود. ابروهای تمیز و یک دست مرتبی که خوب با چشم هایش که به لطف لنز رنگی شده بودند ، هماهنگی داشت. بینی اش بدون تغییر مانده بود اما لب هایش کمی برجسته شده بودند. در مجموع چهره ی یک زن را پیدا کرده بود. البته با کمی تفاوت سنی نسبت به آن فرانک قبلی !
    فردین همچنان مات چهره ی فرانک بود. شاید در دلش فکر میکرد :
    -عجب غلطی کردم ولش کردم رفتم سمت شهرزاد !!!
    با آمدن پیش خدمت کافی شاپ ، هر سه کمی از آن جو در آمدند. مخصوصاً فردین که مات و مبهوت مانده بود. کمی که گذشت و سفارش ها را آوردند ، انگار از حجم این افکار کم شد. چون فردین مشغول خوردن نسکافه اش شد و با آرامشی که سعی میکرد در گفتارش داشته باشد ، گفت :
    -خیلی خوشبختی ؟
    فرانک مستقیم در چهره ی فردین گفت :
    -اوهوم.
    هیچ شک و شبهه ای در نگاهش نبود. فرانک هم بعد از خوردن کمی از بستنی مخصوصش ، گفت :
    -فکر میکردم بدبخت میشم. ولی نه ! کاملاً خوشبختم.
    فردین اوهومی گفت و به شهرزاد نگاه کرد. شهرزاد که چهره اش داد میزد کاملاً حسودی می کند ، گفت :
    -ایشالا همیشه خوشبخت باقی بمونی و تو زندگی دیگرون دیده نشی !
    فرانک پوزخندی زد :
    -فعلاً که تو توی زندگی دیگرون دیده شدی !
    فردین پوفی کشید :
    -بسه بسه ... حرف هیچ کدومتون رو باور ندارم.
    به فرانک اشاره کرد :
    -اون از تو که گفتی شهرزاد اومد خودشو قاطی ِ تو کرد که منو بذاری کنار.
    و بعد به شهرزاد خیره شد :
    -اینم از تو که برمیگردی میگی با فرانک دوستی ولی الان شمشیر از رو بستین.
    کلافه دستی به موهایش کشید :
    -پوووووووف ... حرف کدوم یکیتونو باور کنم من ؟ عجب خبطی کردم با تو بودم دوباره میخوام با این باشما.
    و دوباره به فرانک خیره شد :
    -تو دیگه قول میدی بری سی خودت ؟
    فرانک مسخره خندید :
    -معلومه که میرم. اصن آدمم حسابت نمیکنم که بیام سمتت. من الان با شوهرم خوشبختم.
    حلقه اش را نشان داد و گفت :
    -اینم سندش. تازه سند بازم دارم. میخوای بهت نشون بدم ؟
    فردین قاطع گفت :
    -لازم نکرده !
    ولی فرانک مصر گفت :
    -نه آوردم که باورت بشه سند خوشبختی که میگی چیه ؟! هرچند به اینا نیست. ولی من خوشبختی رو تو این چیزا میدونم. چون فهمیدم وقتی به قلبت اعتماد کنی ، فقط شکست میخوری ! فقط ...
    از داخل کیفش چند برگه بیرون آورد و به فردین نشان داد :
    -این کپی سند باغ شهریار ... این گوشی جدیدم که لنگه ش تو ایران نیست. این یکی حلقه ی عروسیم. این ساعت شش میلیون تومنیم. اینم کپی سند سرویس طلام. همه ی اینا هم قبل عروسی برای من شده. به نام من شده. بعد از عروسی هم قراره یه چیزای دیگه ای باشه.
    فرانک رو به شهرزاد گفت :
    -این پسر دل منو شکوند. نذار دل تو رو هم بشکونه. خیالتو راحت کنم لایق عشق هم نیست !
    از جایش بلند شد. یک تراول پنجاه هزار تومانی از کیف پولش بیرون آورد :
    -اینم پول کافی شاپت ! خداحافظ
    فردین سری از تأسف تکان داد و زیر لب گفت :
    -از اولشم گدا صفت بودی ! خاک بر سر ِ تو و اون شوهرت و این پولت !
    و چک پول را جلوی چشمان ِ شهرزاد ریز ریز کرد.

    با همه ی اینها شهرزاد همچنان ناراحت بود و چیزی از دلخوری اش کم نشد. شاید به نظر ناراحت می نمود اما وجود یک زن دیگر ، آن هم جلوی چشمانش وقتی که فردین درست یک روز از علاقه اش حرف میزند ؛ برایش سنگین بود. ترجیح داد حضور نداشته باشد. برای همین بلند شد و با سرعت از کافی شاپ خارج شد. فردین هم پشت سرش بیرون آمد. با عجله به داخل بازگشت و سهم کافی شاپ را پرداخت کرد. دوباره بیرون آمد و به طرف شهرزاد رفت. شهرزاد برای یک تاکسی سمند دست تکان داد. فردین به طرف تاکسی رفت و از راننده خواست تا برود. راننده هم با اصرار فردین رفت. شهرزاد به خیابان نگاه میکرد و چشم در چشم فردین ندوخت. فردین قاطع گفت :
    -بیا بریم شهرزاد
    شهرزاد راهش را پیش گرفت و از جلوی فردین رد شد. فردین دنبالش رفت و طوری که بقیه شک نکنند ، گفت :
    -الان بقیه متوجه میشن زشته خوب نیست. بیا بریم برات توضیح میدم.
    شهرزاد با تندی به طرف فردین برگشت. خواست حرفی بزند اما پشیمان شد. فردین مستقیم به او نگاه کرد :
    -نذار از اولش بد پیش بریم. لااقل این یکی رابطه رو نمیخوام از دست بدم.
    فردین ملتمسانه به شهرزاد نگاه کرد. شهرزاد هم تند تند نفس می کشید و عصبانی بود. به گوشه ای از خیابان نگاه کرد تا نگاهش با فردین تلاقی نکند. فردین همچنان به شهرزاد نگاه میکرد. دست به سمت او برد تا دستش را بگیرد. شهرزاد خودش را عقب کشید. فردین دستش را عقب آورد. بعد بالا آورد و گفت :
    -من تسلیم ! بریم ؟
    شهرزاد فقط گفت :
    -ماشینت کجاست ؟
    فردین به آن سمت اشاره کرد :
    -اونور گذاشتمش.
    شهرزاد اوهومی گفت :
    -پس به ماشین نزدیکی. برو سوارش شو یه چرخی بزن فکراتو بکن شب میحرفیم. منم میرم خونه.
    فردین همچنان در حال تحلیل حرف شهرزاد بود که یک تاکسی نزدیک شهرزاد شد. او هم سوار شد و به سرعت از آنجا خارج شد. فردین معطل وسط خیابان ماند. به شهرزاد تماس گرفت اما گوشی اش خاموش بود. کمی از خیابان فاصله گرفت. مشت محکمی بر تیر چراغ برق زد که دستش درد گرفت. بلند گفت :
    -لعنت به تو !
    کمی به پاهایش سرعت داد و نزدیک ماشینش شد. با این دست چطور میخواست رانندگی کند ؟ دستش به شدت درد میکرد. چشمش به یک کلینیک در کوچه ی مقابلش افتاد. از ماشین پیاده شد و به طرف کلینیک رفت. طولی نکشید که با یک دست باند پیچی شده به طرف ماشین آمد. سرش را از تأسف تکانی داد و سوار شد. چشمانش به برگ جریمه ی روی شیشه افتادند. سرش را از عجز و ناتوانی روی فرمان گذاشت. پیاده شد و برگه ی چهل هزار تومانی جریمه را برداشت. ماشین را به حرکت در آورد و به سرعت از آنجا خارج شد. دوباره در مسیر به شهرزاد زنگ زد اما گوشی همچنان خاموش بود. در آینه به خودش نگاه کرد. چهره اش خسته بود. خسته از این همه فکر ! خسته از درگیری های روزمره اش برای زندگی. برای آینده اش. امسال وارد بیست و سومین سال زندگی اش میشد. اما به چه هدفی ؟ به چه امیدی ؟ فرانک را از دست داده بود. دختری که این همه دم از خواستن فردین میزد ، به یک باره رنگ عوض کرد و شوهرش چنان به او رسیده بود ، که پز پول هایش را به فردین میداد. از طرفی شهرزاد او را فعلاً تأیید نکرده. آن هم بخاطر رابطه ی قبلی اش با فرانک !
    خیر سرش میخواست به شهرزاد ثابت کند که فرانک از زبان خودش میگوید که رابطه و صمیمیت دیگری با فردین ندارد ! اما همه چیز به یک باره خراب شد. همه چیز رنگ عوض کرد و فردین در سردرگمی عجیبی به سر میبرد. باید چاره ای می اندیشید. لااقل برای بودن شهرزاد چاره می اندیشید. برای نرفتن شهرزاد و برهم نخوردن یک رابطه ی نوپا !
    ویرایش توسط zahra2010 : 2013.03.24 در ساعت 19:26
  15. #13
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    با تمام شدن امتحانات و گرفتن شارژ مجدد برای اینترنت و گوشی توسط علی ، شوق و ذوق مجددی به مهسا برگشته بود. چهره اش از کسل بودن این یکی دو ماه در آمد و کاملاً شاداب به نظر می رسید. در این مدت به علت بهانه گیری های مهران و غرغرهای او ، مرتب سرش داد میزد. حتی دو سه بار دور از چشم نگین و علی او را کتک زد. دعوایش کرد. با هم دست به یقه میشدند و هربار نگین آنها را جدا میکرد. یا با اخم علی قائله ختم به خیر میشد. اما حالا با ارتباط مجدد با دنیای مجازی ، حس و حال دعوا با مهران در مهسا دیده نمیشد. حتی توجهی هم به جیغ های او در حمام نکرد و یا وقتی مهران روی تخته وایتبردش چیزی نوشت ، سرش داد نزد که با مداد ننویس و خودش ماژیک داره !!!
    اس ام اس بازی های مهسا با دوستانش که تمام شد ، به صندلی تکیه داد. از شارژ ویژه ی ده هزار تومانی که نگین برایش خریده بود ، پنج هزار تومان داشت. حدود دو ماه از آخرین حضور فردین در این خانه می گذشت. دیگر قرارهای علی و فردین به خانه محدود نمیشد. بلکه علی همه را یا در شرکت میگذاشت یا به خانه ی صابر میرفت ! برای مهسا هم جالب توجه بود که چطور دیگر فردین به خانه شان نمی آید ؟ با خودش که تعارف نداشت. دلش برای فردین تنگ شده بود. هرچند او ممکن بود علاقه ای به مهسا نداشته باشد ، ولی مهسا که کمی علاقه داشت. با گذشت یک مدت مشخص ، دلتنگ که میشد. نگاهی به شماره ی فردین انداخت. آهی کشید. مردد بود. نمیدانست چه کند ؟ فکر کرد تا چه پیامی ارسال کند. نگاهی به تقویم کرد. دنبال مناسبت بود. اما تقویم هیچ چیزی را نشان نمیداد. چه شانسی هم داشت !! هیچ مناسبتی نبود !! حتی روزهای میلادی هم مناسبتی نداشتند. نمی دانست چه کند. دوباره به تقویم نگاه کرد. تیرماه بود و چیزی تا تولدش باقی نمانده بود. خوشحال شد. از اینترنت پیام تولدی پیدا کرد. آن را در گوشی اش نوشت. بعد زیر شعر نوشت :
    -دوستان خوشحال میشم تولدم بیاین. مرسی
    از اتاق خارج شد و با شوق رو به نگین که در آشپزخانه بود ، گفت :
    -مامان امسال تولدم کیا میان ؟
    نگین خیلی خونسرد در حالی که میوه میشُست گفت :
    -هیچ کس مادر. خودمونیم. پارسال گرفتیم دیگه.
    لبخند روی لب های مهسا ماسید و گفت :
    -لااقل دایی و خاله بیان. اونا هم نمیان ؟
    نگین میوه ها را داخل ظرفی گذاشت. پیش دستی و چاقو را از کابینت برداشت. به مهسا که سر راهش بود لبخندی زد و گفت :
    -بیا میوه بخور مادری. امسال نه. قراره برای مهران بگیریم. ایشالا خودمون چهارتایی میریم همون شب رستوران تا جشن بگیریم. دور همی. خوبه ؟
    مهسا اخم کرد :
    -اگه میخوای منو خوشحال کنی ، جشن تولد تو خونه بگیر. شام رستوران پیش کش !!
    نگین بی توجه به اخم مهسا گفت :
    -میوه نمیخوری ؟
    مهسا با قاطعیت گفت :
    -نــــــــه !!!
    به اتاقش برگشت. گوشی را روی میز گذاشت. صفحه ی پیام باز بود و ارسال نکرد. دستانش را روی میز گذاشت و سرش را هم روی دستانش قرار داد. بغضش شدت گرفت و بی اختیار چند قطره اشک روی گونه هایش سر خورد. در دل گفت :
    -پس من چیکار کنم ؟
    با صدای بسته شدن در ، مهسا به آرامی سرش را بلند کرد. نگاهش را به صفحه ی مانیتور دوخت. کاغذ یادداشتی جلوی چشمش ظاهر شد :
    -مهسا ما رفتیم بیمارستان. حال خاله نرگس بد شده. غذاتو گذاشتم تو یخچال برای خودت گرم کن. مامان
    چشمان درشت مهسا در تاریکی می درخشیدند. فوراً به پذیرایی آمد و گوشی تلفن را برداشت. شماره ی همراه نگین را گرفت. بعد از چند بوق جوابی داده نشد. دوباره گرفت و باز نگین جواب نداد. شماره ی علی را گرفت. بعد از سه بوق علی برداشت :
    -جانم ؟
    مهسا با استرس گفت :
    -سلام بابا چی شده ؟
    علی با لحن مهربانی گفت :
    -سلام بابا. هیچی هیچی غذا خوردی ؟
    مهسا : میخورم. خاله چش شده ؟
    علی با خونسردی گفت :
    -بردنش سی سی یو.
    مهسا با تعجب جیغ زد :
    -چـــــــــــــــی ؟!!!!!
    علی گوشی را کمی از خودش دورتر کرد :
    -کر شدم مهسا. چه خبرته ؟ چرا داد میزنی ؟ نگران نباش ما میایم.
    مهسا دست خودش نبود :
    -ببخشید داد زدم. آخه چرا یهویی سی سی یو ؟
    علی انگار عجله داشت. برای آنکه رفع و رجوع کرده باشد ، گفت :
    -هیچی نشده. شام بخور ما میایم. خداحافظ
    و قبل از آنکه مهسا فرصت حرف زدن پیدا کند ، تماس را قطع کرد. مهسا سر جایش خشکش زده بود. گوشی در دست لحظاتی ایستاد. بعد صدای مهران را شنید. به خودش آمد و گوشی را سر جای خود گذاشت. به طرف اتاق مشترکش با مهران رفت. مهران روی تخت نشسته بود. چشمانش خواب بودند. کمی آنها را مالید و گفت :
    -من گشنمه.
    چهره ی مهسا نگران بود. به سرامیک های مابین اتاق و هال چشم دوخته بود. نگاهش به مهران افتاد که گشنه و تشنه روی تخت نشسته و او را نگاه می کند. به طرف آشپزخانه رفت و گفت :
    -بیا پایین دست و صورتتو بشور الان شام میکشم برات.
    طولی نکشید که مهران نزدیک آشپزخانه رسید :
    -پس مامان اینا کوشن ؟
    مهسا قابلمه ی غذا را از یخچال بیرون آورد. آن را روی اجاق گذاشت و گاز را روشن کرد. نگاهی سرسری به مهران انداخت و گفت :
    -بیرونن. میان.
    مهران به طرف دستشویی رفت. زنگ خانه به صدا در آمد. مهسا به طرف آیفون رفت. فردین پایین ایستاده بود. دستش را روی گلویش گذاشت. به سختی آب دهانش را قورت داد. همین عصر میخواست به فردین اس ام اس بفرستد. اما حالا خودش را می دید. فردین پایین معطل مانده بود. دوباره زنگ زد. مهسا آیفون را برداشت :
    -سلام
    فردین فوراً گفت :
    -باز کن منم.
    مهسا در را باز کرد. طولی نکشید که فردین به بالا رسید. مهسا به طرف در رفت و آن را باز کرد. همان لحظه صدای تلفن بلند شد. در را نیمه باز گذاشت و به طرف تلفن رفت. گیج شده بود که چه کار کند. نگین پشت خط بود و به محض برداشتن مهسا گفت :
    -مهسا ؟ مامان فردین اومد ؟
    مهسا با گیجی گفت :
    -آره سلام. شما پس کجایین ؟
    نگین با آرامش توضیح داد :
    -من اینجا نشستم. بابات و آقا صابرم پی دکتر و دوا و این چیزان. فردین اومد یه سر بهتون بزنه. شام به اندازه ی اونم هست. گرم کن بده فردین بخوره برگرده بیمارستان.
    مهسا با نگرانی گفت :
    -مامان خاله چش شده ؟
    نگین : هیچی بابا خوب میشه. دکترا گفتن یه سکته رو رد کرده خدا رو شکر.
    مهسا قانع نشده بود :
    -آخه چرا سکته ؟
    نگین با عجله گفت :
    -پرستار همراه خاله رو میخواد. هنوز دایی نصرت نیومده. فقط منم. برم ببینم چیکارم دارن. فعلاً مادری. مراقب خودتون باشین. خداحافظ
    مهسا فقط خداحافظی کرد. فردین داخل خانه شده بود. مهسا چشمش به او افتاد. یک لحظه ترسید. دست به طرف شالش برد. اما چیزی سرش نبود. یادش نبود چیزی سر کند.

    لحظاتی به فردین خیره شد و ماتش برد. اما با به صدا در آمدن در دستشویی به خودش آمد. مهران داد زد :
    -آبجی مایع ظفشویی بده دستمو بشورم. مامان میگه غذا باید تمیز بخوری. کثیف نباشی !
    فوراً نگاهش را از فردین گرفت و به طرف اتاق حرکت کرد. قبل از آنکه به کمک مهران بشتابد ، به سمت کمد لباس هایش و قسمت شال هایش رفت. شالی را برداشت. اما قبل از سر کردن به وسایل آرایشش نگاه کرد. به هوس افتاد که کمی رژ لب بمالد. یا ریمل بزند ! حتی لاک ... اما وقت میبرد و مهمتر از آن درست نبود ! از فکرش خجالت کشید و لبش را گزید. دستش را روی قلبش گذاشت. آب دهانش را قورت داد و شالش را سرش کرد. صدای فردین می آمد که به کمک مهران رفته است :
    -بیا اینم مایع دستشویی نه ظرفشویی ! ظرفشویی واسه ظرفه. این واسه دست شستنه.
    مهران با سماجت میگفت :
    -نخیرم ظفشویی بهتر تمیز میکنه.
    فردین با لجاجت ادامه داد :
    -ولی این که ظفشویی نیست. دشوییه !!!
    مهران با دهانش ادا در آورد و زبان درازی کرد :
    -نخیرم نخیرم ظفشوییه ظفشوییه. دشویی به اینجا میگن که من جیش کردم.
    فردین شیر آب را برای مهران باز کرد :
    -خیلی خوب حالا دستتو بشور تا غذا بخوریم.
    مهسا به عقب برگشت و از اتاق که خارج شد ، فردین را در پذیرایی دید. مهران هم جلوی تلویزیون نشسته بود و مشغول تماشا بود. مهسا به آشپزخانه رفت تا وسایل را آماده کند. فردین روی مبلی نشست و مشغول اس ام اس بازی شد. همانطور که سرش در گوشی بود ، گفت :
    -زیاد خودتو اذیت نکن. الان میرم.
    مهسا زیر لب گفت :
    -خواهش میکنم.
    یاد نرگس افتاد و با صدای بلندتری گفت :
    -خاله چش شد ؟
    فردین نفس عمیقی کشید :
    -چمیدونم والا ... سه چهار ساله مریضه. بیماری قلبی. دو بار سکته رد کرده. این دفعه ی سوم بود ! دکتر گفت معلوم نیست دفعه ی بعدی ...
    حرفش را ادامه نداد و مهسا لبش را گزید. مشغول کشیدن برنج شد و همینطور به فکر فرو رفت. فردین هم گوشی به دست در حال فکر بود. نگاهش را به زمین دوخت که با صدای تلفن هر سه از جا پریدند. مهران فوراً به سمت تلفن هجوم برد :
    -الو بفرمایین ؟
    -مامان من میخوام غذا بخورم چرا تو و بابایی نیستین ؟
    کمی فکر کرد و با اخم جواب داد :
    -داشتم تلفیزیون میدیدم.
    به مهسا و فردین نگاه کرد و دست چپش را هنگام حرف زدن بالا آورد :
    -مهسا که داره با قابلمه ور میره. فردینم داره فرشو نگاه میکنه.
    فردین خنده اش گرفت. از جایش بلند شد و به طرف تلفن آمد. گوشی را از مهران گرفت که مهران دادش در آمد :
    -مامانم بودا
    فردین دستش را روی سینه اش گذاشت :
    -ببخشید
    مهران دستانش را پشت سرش گذاشت و متفکرانه به سمت تلویزیون رفت و گفت :
    -بار آخرت باشه !
    فردین خنده اش گرفت و با نگین مشغول صحبت شد. به او اطمینان خاطر داد که رسیده و به زودی برمیگردد. بعد از تماس به سمت آشپزخانه رفت تا غذا بخورد. مهران را هم صدا زد. پشت میز نشست و مشغول خوردن شد. مهسا هم مشغول شد و زیر چشمی فردین را نگاه میکرد. فردین با اشتیاق گفت :
    -به به چه خوشمزه ست.
    مهسا همچنان نگران بود. با این حال خونسردی خودش را حفظ کرد و با صراحت گفت :
    -مامان پخته ، نه من !

    فردین لبخندی زورکی زد. مهران به او خندید و در حالی که قاشق پر را در دهانش میگذاشت ، گفت :
    -ضایع شدی ؟
    فردین ابروهایش را از تعجب بالا داد. لیوان آبی برای خودش ریخت و گفت :
    -نه. چرا ضایع بشم ؟
    مهسا از حمایت مهران خوشش آمد و لبخندی زد. مهران هم سماجت کرد :
    -چرا دیگه. ضایعت کرد الان بهت گفت من نپختم مامانم پخته.
    فردین چیزی نگفت و مهسا از مهران خواست با دهان پر حرفی نزند. فردین هم لیوان آبی برای خودش ریخت و با چند قاشق دیگر سرگرم شد. زود از جایش برخاست و از مهسا تشکر کرد. مهسا هم بدون آنکه تعارفی کند ، گفت :
    -خواهش میکنم. نوش جان
    فردین از این رفتار خشکش زد. مهسا هم خودش نفهمید چطور انقدر محکم و قاطع با فردین برخورد کرده است ؟ ولی حس کرد با توجه به تعریف و تمجید الکی او ، لازم است کمی محتاط و رک برخورد کند. ظرف فردین را هم به محض بلند شدنش ، برداشت. فردین به سمت سوییچ و موبایلش رفت. آنها را برداشت و با گفتن شب بخیر از خانه خارج شد. بعد از رفتن فردین ، تلفن دوباره زنگ زد. مهسا به سمت آن رفت. مهران مشغول خوردن بود. مهسا نگاهی به مهران کرد و توضیحات لازمه را به نگین داد. طولی نکشید که علی و نگین هم به خانه رسیدند. مهران هنوز نخوابیده بود و بالای تخت در حال بازی کردن بود. به محض دیدن علی ، از تخت پایین آمد و در آغوش پدرش جای گرفت. علی او را گرم پذیرا شد و مشغول قربان صدقه رفتنش شد. نگین از مهسا در مورد نبودنشان و آمدن فردین پرسید. مهسا هم خیلی راحت هرچه اتفاق افتاد ، توضیح داد.
    ظرفها هم کاملاً شسته شده بودند. غذا را هم بعد از مدتی که سرد شد ، داخل یخچال گذاشته بود. نگین از دقت و نظم دخترش حظ کرد و پیشانی اش را بوسید. مهسا غرق در لذت شد و بعد از چند سؤال راجع به بیمارستان رفتن نرگس ، به اتاقش رفت. اما دوباره برگشت و گفت :
    -پس کی به خاله میرسه ؟ خونه شون چی ؟ فرنازم نیست و کی میخواد خونه شونو مرتب کنه ؟
    نگین خنده ای کرد :
    -معلومه دیگه. کلفتشون. مگه ندیدی اون شب ؟
    علی از داخل اتاق گفت :
    -صابر میگفت کلفتشونو فرستادن مرخصی. انگاری عروسی بچه ی خواهرش بوده تو شهرستان. یکی دو هفته ای رو نیست. نوکره هم که ته توشو در آوردم.
    خندید و ادامه داد :
    -عجب کلکیه این صابر ...
    نگین در اتاق را بست و روی تخت نشست. مشغول شانه کردن موهایش شد و گفت :
    -چطور ؟
    علی با خنده به تخت تکیه داد :
    -هیچی میگفت برای اون شب آوردتش. وگرنه غلام و نوکر ندارن. یه کلفت دارن خونه رو تمیز میکنه. همین ! پزش بالاست دیگه این باجناق ما. جون به جونش کنی ، میخواد پز بده.
    نگین پوزخندی زد :
    -ای بابا ... آخرم اینطوری. فردین که هنوز با صابر لجه. نرگسم گوشه ی بیمارستان. فرنازم اون سر دنیا. چی نصیب صابر شد از این پز ؟
    کارش که تمام شد موهایش را جمع کرد. آنها را در سطل آشغال کنار میز توالت انداخت و به تخت تکیه داد. علی با دست راستش نگین را به طرف خودش کشید. نگین زیر پتو رفت و گفت :
    -حالا اگه کمکی چیزی بود من میرم بهشون سر میزنم.
    علی با اخم گفت :
    -لازم نکرده ! همینم مونده پاشی بری خونه ی صابر پخت و پز کنی.
    نگین با دلخوری علی را نگاه کرد :
    -خوب علی جان نرگس الان مریضه.
    علی چیزی نگفت و فقط نفس عمیقی کشید. بعد از لحظاتی گفت :
    -چیزی که صابر زیاد داره ، پول ! بره یه کلفت جدید استخدام کنه.
    زیر پتو خزید و گفت :
    -والا بخدا
    نگین به بازوی او زد :
    -تو چی ؟ کلفت نمیخوای ؟
    با زیرکی گفت :
    -یه کلفت جوون. از اینا که به آقای خونه میگن آقای من ، سرور من.
    علی با اخم گفت :
    -نمیخواد. خودم تاج سر دارم. نیاز به کلفت ندارم.
    نگین مشغول نوازش بازوهای همسرش شد :
    -اونوقت تاج سرت کیه ؟
    علی به طرف نگین برگشت. لبخندی آمیخته از شیطنت کرد :
    -خوبه خودتم جوابشو میدونی.
    نگین سری به نشانه ی نفی تکان داد. علی انگشت اشاره اش را به سمت موهای نگین برد و با سر انگشت ضربه ی آرامی به فرق سر همسرش زد :
    -یعنی نمیدونی کی تاج سرمه ؟
    نگین دوباره سرش را تکان داد. علی انگشتش را این بار به وسط ابروهای نگین زد :
    -نمیدونی عزیز دل من کیه ؟
    نگین دوباره سرش را تکان داد. علی این بار به نوک بینی نگین زد :
    -نمیدونی نفس من کیه ؟
    نگین ابروهایش را با شیطنت بالا فرستاد. علی این بار به لب های نگین زد :
    -نمیدونی همه ی زندگیم کیه ؟
    نگین : اممممم بذار فکر کنم !
    علی مهلت فکر کردن به نگین نداد :
    -فکر کردن نمیخواد که زندگی من.
    و بدون آنکه اجازه ای بدهد ، مشتاقانه به سمت لب های نگین رفت و او را غرق در بوسه کرد. نگین هم دستانش را پشت گردن علی فرستاد و خودش را به آغوش گرم شوهرش سپرد.

    فردین لیوان آب را به همراه داروهای نرگس داخل یک سینی گذاشت و با خودش به طبقه ی بالا برد. وارد اتاق شد و روی صندلی کنار تختی که نرگس روی آن دراز کشیده بود ، نشست. بعد از تمام شدن داروهای نرگس ، لیوان را از او گرفت و گفت :
    -آخرش که چی ؟
    نرگس دست به پیشانی اش گذاشت و ناله کرد :
    -بچه م از اونور دنیا پاشه بیاد که چی بشه ؟
    فردین پوفی کشید :
    -منم که سر کارم. همیشه هم که نیستم. این خدمتکارم که یه روز خواهر زاده ش ازدواج میکنه. یه روز برادر زاده ش میمیره. نمیشه که هی معطل این بشیم ! بابا هم که میبینی یه پاش تو خونه ست ، یه پاش سر کار ! برنمیگرده بگه لااقل الان که زنم مریضه ، پیشش باشم.
    بعد مستقیم به نرگس نگاه کرد :
    -خداوکیلی چند بار قربون صدقه ت رفته ؟
    نرگس نچ نچی کرد :
    -دارو دادی دستت درد نکنه ، دیگه پاشو برو حرف زیادی نزن.
    فردین از جایش بلند شد. همینطور که سری از تأسف تکان میداد ، گفت :
    -خودمون دیگه. اصن واسه ش مهم نیستی.
    نرگس ناله ای کرد و خواست شروع به غر غر کند که فردین از اتاق بیرون آمد. وسایل را به آشپزخانه برد. لیوان را شست و سر جایش گذاشت. سینی را هم همین طور. مشمای داروها را هم داخل یخچال گذاشت. زنگ تلفن به صدا در آمد. با بی حالی به سمت تلفن رفت. گوشی را برداشت و خسته گفت :
    -بله ؟
    صدای فرناز در تلفن پیچید :
    -سلااااااااااااااااااااااا م ... از کی تا حالا تو شدی تلفن چی کپک ؟ مامانم کووووووووووش ؟!!!
    فردین گوشی را از گوش هایش جدا کرد تا صدا را واضح تر بشنود. نچ نچی کرد :
    -هیچی بالاست.
    فرناز فوراً گفت :
    -گوشی رو بده بهش. خودتم پاشو بیا اینجا.
    فردین : خیلی خوب الان.
    گوشی را سر جایش گذاشت اما دوباره به طرف آن رفت. با تعجب گفت :
    -الان بیام اونجا ؟ مگه برام ویزا گرفتی ؟
    چشمانش از خوشحالی برق میزدند. فرناز زیر خنده زد و گفت :
    -خاک بر سرت کنن که دو زار سواد و عقل بهت تو این یونی یاد ندادن. دیوانه !!! میگم پاشو بیا فرودگاه. تاکسی گیرم نمیاد. من اینجام. گوشی بده مامان نمیتونم طاقت بیارم تا خونه. میخوام باهاش حرف بزنم.
    فردین اخم کرد :
    -مسخره !! چی میشد منم میبردی ؟
    فرناز با لحن چاله میدونی گفت :
    -شوما که سوات نداری داش ِ من ! پاس ِ پورتتم نمیدن بهت چون بچه ای طفلی میفمی ؟ هنوزم سربازیت نتمومیده حاجی. حالا این بی صاحابو میدی دست ِ نرگس یا بیام خرخرتو بجوئم ؟!

    فردین ماتش برد. فقط گفت :
    -فهمیدم که چیزی که یاد نگرفتی هیچ !! بدتر چهار تا اصطلاح در ِ پیتی هم یاد گرفتی. مگه شبا پیش کدوم بی چاک و دهنی می خوابیدی که اینطوری شدی ؟!!!
    خنده ای شیطانی کرد و همینطور که صدای جیغ های فرناز و ناسزاهایی از قبیل بیشعور ، کثافت ، عوضی مگه دستم بهت نرسه و ... به گوشش میرسید ، نرگس را از طبقه ی پایین صدا کرد تا تلفن را بردارد. خودش هم طولی نکشید تا حاضر شد و ماشینش را روشن کرد تا در یک روز جمعه ی کسل آور ، بعد از چند ماه خواهرش را ببیند. در این مدت جای خالی فرناز به شدت در خانه حس میشد.
    یک ساعت بعد در حالی که فرناز جیغ جیغ کنان خانه را روی سرش گذاشته بود ، در ورودی را با پا باز کرد. هورایی کشید و با داد گفت :
    -سلام بر خانه ی رویایی !!
    فردین همینطور مات به او نگاه میکرد. سرش را از تأسف تکان داد. لب و لوچه اش را هم آویزان کرد و گفت :
    -یعنی خاک تو سر اون دانشگاهی که قراره به تو مدرک ِ ...
    پوزخندی زد :
    -دکترا بده !!! اصن در شأن ِ تو هست کارشناس باشی که بخوای دکترا بگیری ؟ نگاه کن تو رو خدا. سر و وضعشو !!!
    فرناز با اخم به طرف فردین برگشت :
    -سر و وضعم خیلی هم خوبه. به تو هیچ ربطی نداره. فهمیدی پسره ی یه لا قبا ؟!!!!
    با عجله از پله ها بالا رفت. صدای سلامش از بالا به گوش میرسید. فردین آهسته از پله ها بالا رفت. فرناز جلوی در اتاق خشکش زده بود. نگاهی به تخت کرد و با بغض نرگس را در آغوش گرفت. دیگر خبری از شلوغ کردن های اولیه اش نبود. فردین نیشخندی زد :
    -چی شد ؟ شما که داشتی خونه رو رو سرت میذاشتی.
    فرناز به حرف فردین اهمیت نداد. با بغض رو به نرگس گفت :
    -چرا خبرم نکردی ؟
    فردین نزدیک اتاق شد. نرگس هم با آرامشی که این روزها در صحبت کردنش بود ، گفت :
    -اتفاقا همین امروز صبح حرفت بود. چه خوب که به آرزوم رسیدم. شاید چند وقت دیگه نبودم. اون وقت دلم راحته که الان دیدمت !
    سیل اشک از چشم های فرناز جاری شد. فردین دست به سینه ایستاد و آنها را نگاه کرد. با اینکه در دل خودش هم غوغایی بود ، اما سعی کرد حفظ ظاهر کند و جلوی آنها نشکند :
    -خوبه خوبه. دختر گنده خجالت نمیکشه ! ببینم اصن چطوری به تو اجازه دادن وسط ترم زرتی پاشی بیای ایران ؟ مگه تا تحصیلت تموم نشه ، اجازه نمیدن ؟ پس الان با اجازه ی کی پاشدی اومدی ؟
    فرناز چشم در چشم های فردین دوخت. با عصبانیت به او زل زد. بلند شد و دست به سینه ی فردین زد و او را از اتاق بیرون انداخت. در را بست و گفت :
    -میخوام با مامان تنها باشم ! شرت کم !
    فردین نفس عمیقی کشید. چیزی نگفت و به سمت اتاقش رفت. در دل خوشحال شده بود که خواهرش برگشته و ناراحت از اینکه ممکن است به زودی برود. یا نرگس در نبود فرناز چه کار کند ؟! هرچقدر هم ابراز احساسات نمیکردند ، اما با همه ی اینها دل نگران هم بودند و اعضای یک خانواده. نمیشد که آنها را دشمن دیرینه دانست. فرناز با همه ی سنگدلی ها و بی تفاوتی هایش ، چنان ذوقی از دیدن فردین کرده بود که به محض دیدنش ، تا دو دقیقه او را بوسه باران میکرد و توجهی به نگاه پر از تعجب عابران نداشت.

    فردین با لبخندی روی لب وارد اتاقش شد. پشت میز کارش نشست. نقشه ای روی آن بود. نیاز به راپید داشت. راپیدش را از جا قلمی کنارش برداشت. در آن را باز کرد. نیم ساعتی را مشغول شد و بعد راپید را سر جایش گذاشت. دیگر حوصله نداشت. مات و معطل به در و دیوار نگاه میکرد. پوسترهای خانه و معماری که اطراف دیوار زده بود. عکس بزرگی از لیونل مسی بازیکن بارسلونا درست بالای تختش بود. آن طرف یک ماشین فراری و وسط آنها هم عکسی از حسین پناهی با شعر زیرش :
    " به آتش نگاهش
    اعتماد نکن !
    لمس نکن !
    به جهتی بگریز که بادها خالی از عطر اویند ،
    به سرزمینی بی رنگ !
    بی بو و ساکت
    آری ،
    بگریز و پشت ابدیت مرگ پنهان شو !
    اگر خواستار جاودانگی عشقی "

    نگاهش را به گوشی اش دوخت. پوشه ی تماس ها را باز کرد. شماره ها را بالا و پایین رفت. نگاهش به شماره ی فرانک افتاد. هنوز هم داشت !!! پوزخندی زد و پایین تر رفت. شماره ی نازنین را دید. یکی از دخترهای دانشگاه بود. از هم کلاسی هایش ! ولی دوست فرانک بود. پوفی کشید و پایین تر رفت. به اسم کوچک شماره ها را ذخیره نکرده بود و برای هر کدام اسم مستعار گذاشته بود. به شماره ی سام رسید. دلش برای پسرعمویش یا به اصطلاح ِ گوشی اش ، نره خر !! تنگ شده بود. شماره اش را گرفت. سومین بوق خورد که سام با خستگی گفت :
    -جوووون ؟
    فردین با اخم گفت :
    -زهرمار و جون. مگه من داف سر خیابونم که اینطوری صدام میزنی ؟ باز دیشب بغل کی خوابیدی تو ؟
    سام خنده ای کرد. مشخص بود که سیگار میکشد. چون پکی زد و گفت :
    -به جون فردین هیـــــــــش کـــــــی !!!
    فردین : آره ارواح عمه ت !
    سام بلند بلند خندید :
    -عمه ی تو ، عمه ی مام هستا. ببین فحش بدی به خودت برمیگرده.
    فردین توجهی نکرد :
    -خیر سرم زنگ زدم حالتو بپرسم. کی این عمو و زن عموی من از فرنگستون میان حال توی جوجه رو بگیرن ، خدا عالمه.
    سام داد زد :
    -ایشالا هیــــــــش وخت !!
    فردین میخواست تماس را قطع کند که سام با لحنی درست گفت :
    -فردین امشب چیکاره ای ؟
    فردین : زهرمار. چرا پس اولش مثل آدم حرف نمیزنی ؟
    سام : اه ول کن بابا. داشتم هشیش میکشیدم. میگم چیکاره ای شب ؟
    فردین : هرکاره ای. تو رو سَنَنَ ؟ کار دارم. فعلاً
    سام با عجله گفت :
    -قطع نکن قطع نکن قطع نکن !!! کار دارم باو
    فردین پوفی کشید :
    -چیکار داری ؟

    سام : تو مگه زنگ نزدی حالمو بپرسی ؟
    فردین خندید :
    -من شکر خوردم. تو که حالت خرابه همیشه.
    سام با شیطنت گفت :
    -عوضش من زنگ نمیزنم واسه احوالپرسی. من دعوت میکنم. میای بیرون ؟ نترسی بابا خونه نیستیم. کسی هم نمیاریم واسه تو دردسر بشه بچه پاستوریزه. ما سه تا سه تا قرار مدار ردیف میکنیم ، تو سالی یکی هم تو کار نیستی !
    فردین با عصبانیت گفت :
    -من هر گهی تو بخوری که نمیخورم ! فکر عواقبشم.
    سام با پوزخند گفت :
    -عواقبشم واسه ت جور میکنم. حالا اینا رو بیخی. شب پایه بودی بیا یه سر کافی شاپ. جامونم عوض شده. جاشو برات اس میکنم. بر و بکس هستن دیگه. زیدی میدی هم داری با خودت بیار رفقا آشنا شن. فعلاً
    فردین قبل از خداحافظی گفت :
    -یادته پارسال رفتیم تولد ؟
    سام با تعجب گفت :
    -تولد ؟
    فردین : آره دیگه کودن ! تولد دختر خاله م. توی ابلهم بودی !
    سام : هان هان همون بچه لوسه. یازده سالش بود ده سالش بود چقدر بود ؟ یادم نی. خو حالا که چی ؟
    فردین : پارسال عمو و زن عمو بودن. توأم آدم بودی. یه سال گذشت ببین چه کثافت کاریایی میکنی. بیا و آدم شو.
    سام فقط یک جمله گفت :
    -نیست تو خیلی آدمی !
    فردین با عصبانیت گفت :
    -از تو بهترم !
    سام : آره ارواح عمــ.... نه ببخشید ، آره ارواح خودت. ما زیر آبی بریم رو آبی بریم روییم. همه جیک و پوکمونم همه میدونن. اما تو چی ؟ زیر آبیاتو تنها تنها میری. روآبی هم که نداری. کلاً زیر کار میکنی.
    فردین با سوء ظن گفت :
    -من هیچی ندارم که ازش بترسم ! اون قضیه هم ...
    سام با خوشحالی گفت :
    -بله اون قضیه هم خبر دارم که چند وقت پیش رفتی طرفای جنوب شهر. خونه ی یه دختره بودی. یه داداشم داره. ولی خوب داداشش اون موقع انگار مأموریتی چیزی رفته بود. خلاصه که نبوده و تو یه شب رفتی اونجا. نگو که غلطه !!! خودت با صراحت بهم گفتی. یادت رفته ؟
    فردین تماس را قطع کرد. گوشی را روی تخت پرت کرد. اما دوباره گوشی را برداشت. خواست شماره ی سام را بگیرد اما پشیمان شد. کمی ترسیده بود. از اینکه شاید سام برایش دردسر شود. از اینکه پیش او اعتراف کرد ، آن وقت چه به دقت گوش میداد و دلداری اش میداد. اما حالا با شیطنت اذیتش میکرد. گوشی را برداشت و شماره ی شهرزاد را گرفت. به محض خوردن اولین بوق ، شهرزاد برداشت :
    -سلام
    فردین با صدای آرامی گفت :
    -سلام خوبی ؟
    شهرزاد با لحنی مسخره گفت :
    -آره خیلی.
    فردین نفسی عمیق کشید :
    -میخوام ببینمت.
    شهرزاد : جداً ؟ میخوای منو ببینی ؟ نکنه میخوای این دفعه هم ...
    فردین فوراً میان حرف شهرزاد آمد :
    -شهرزاد اون دفعه یه حادثه بود ... تو هم مقصر بودی. و هنوزم هستی. نگو که نیستی !
    شهرزاد با عصبانیت گفت :
    -مثل ایتکه طلبکارم هستی !! چه حادثه ای بدتر از این ؟
    فردین عصبی گفت :
    -بدترشم میتونست بشه.

    شهرزاد جیغ زد :
    -خفه شو عوضی !!! دهن کثیفتو ببند. انقدر وقیحی که میگی بدترشم میتونست بشه ؟!!!! کم دفعه ی پیش اذیتم کردی ؟ فقط کافی بود ...
    از ناراحتی گریه اش گرفت.


    فردین از شهرزاد خواست تا خودش را ناراحت نکند. اما شهرزاد کلی گریه کرد و عصبانیتش را سر فردین خالی کرد. فردین هم عاقبت خسته شد و گوشی را خاموش کرد. روی تخت نشست. کمی که فکر کرد ، دید ذهنش به جایی نمیرسد. خسته شد. دراز کشید و خوابید. در خواب مثل همیشه کابوس های این چند وقتش به سراغش آمدند. خودش را پشت فرمان میدید. طرفهای شب بود. گوشی اش به صدا در آمد :
    -بله شهرزاد ؟
    شهرزاد با لحنی صمیمی گفت :
    -سلام کجایی ؟ مگه قرار نبود منو ببری رستوران ؟ خودت قول دادی. گفتی از دلم در میاری.
    فردین خندید :
    -سلام. ببخشید واسه اتفاق فرانک ...
    شهرزاد میان حرفش آمد :
    -ولش کن بابا. گفتم که. بخشیدمت. دیگه بهش فکر نمیکنی دیگه ؟ مطمئن ؟
    فردین قاطع گفت :
    -آره.
    شهرزاد اوهومی گفت :
    -پس بیا خونه ی ما.
    فردین با تعجب گفت :
    -خونه ی شما واسه چی ؟
    شهرزاد خندید :
    -هیچی شام پختم. خواستم دست پختمو مزه کنی. میخواستم ببینم من یه روز غذا بپزم چطوری میشه ؟ خوشت میاد یا نه ؟
    فردین کمی فکر کرد :
    -باشه تا نیم ساعت دیگه اونجام.
    وقتی به خانه ی شهرزاد رسید ، او را مرتب مثل همیشه دید. همراه با شالی نصفه که سرش انداخته بود. به فردین لبخند زد. با او دست داد. به شالش اشاره کرد :
    -اینو فعلاً میندازم. وقتی برش میدارم که محرم بشیم.
    فردین باشه ای گفت و داخل خانه شد. با تعجب به خانه نگاهی کرد و گفت :
    -پس شاهین کو ؟
    شهرزاد شانه ای بالا انداخت :
    -گفت که میاد. یعنی رفته واسه شرکت یه مأموریتی چیزی. تازه شغل جدید گرفته. منم موندم چطوری شغل جدید گرفته ، مأموریت بهش دادن ؟! من که از کاراش سر در نمیارم. همین جا بخوریم ؟
    فردین روی مبل نشست و گفت :
    -آره. دستت درد نکنه. من قرار بود ...
    شهرزاد میان حرف فردین آمد :
    -نمیخواد بابا. حالا وقت زیاد هست. گفتم که. دوست داشتم غذا بپزم بخوری.
    وسایل را چید. غذا را هم کشید. فردین نزدیک میز شد. روی یکی از صندلی ها نشست. اما فوراً بلند شد و به طرف دستشویی رفت. شهرزاد جای دستشویی را به او گفت. فردین هم دست و صورتش را شست و بعد به طرف میز آمد و گفت :
    -من دو بار دیگه هم اینجا اومدم ...
    شهرزاد ادامه ی جمله ی فردین را گفت :
    -ولی شام نخوردم !
    فردین خندید. شهرزاد هم خندید و نشست. برای فردین کمی ماکارانی کشید و گفت :
    -دوست داری که ؟
    فردین با اشتیاق گفت :
    -بله بله. چرا که نه ؟
    کمی که گذشت ، شهرزاد گفت :
    -نوشیدنی چی میخوری ؟
    فردین دهانش پر بود. کمی غذایش را جوید و گفت :
    -هرچی باشه.
    شهرزاد لبخندی زد. چهره اش مثل همیشه زیبا بود. مخصوصاً چشمان درخشان و پوست لطیفی که داشت. کمی هم به لطف آرایش زیبا میشد. اما این بار کمتر آرایش کرده بود و چهره ی واقعی اش را نشان فردین میداد. با خنده گفت :
    -اصلشو داریم. بیارم ؟ اهلش هستی ؟
    فردین سر تکان داد :
    -آره بابا چند بار خوردیم با بچه ها.

    لحظاتی بعد شهرزاد با یک بطری برگشت. کمی برای فردین ریخت. خودش هم کمی خورد و به محض تمام شدن غذایشان ، بشقاب ها را جمع کرد و به آشپزخانه برگشت. فردین احساس سردرد کرد. چشمانش را کمی مالید. امروز خیلی خسته شده بود. حوصله ی هیچی را نداشت. فقط دوست داشت بخوابد. احساس تشنگی کرد. باز هم برای خودش ریخت و خورد. منتهی این بار بیشتر ریخت. سرگیجه گرفته بود. تار میدید. آروغی زد و به سرفه افتاد. شهرزاد بعد از شستن ظرفها به اتاق آمد. فردین را روی صندلی کنار میز پیدا کرد که در حال ور رفتن با چشم هایش است. به طرف بطری رفت تا آن را بردارد. اما دید بطری خیلی خالی شده است. ابروهایش را از تعجب بالا داد و با خنده گفت :
    -چقدر خوردی ؟ خودتو خفه کردی که !! معلومه چشمات داغون میشه سرگیجه میگیری. میخوای یه چرت بزن بعد برو.
    فردین چشمانش را باز کرد. شهرزاد را در مقابل دیدگانش دید که چه زیبا به او نگاه می کند. لبخندش پر رنگ شد و مست گفت :
    -نه دیگه هستم عزیزم !
    شهرزاد تعجب کرد و به اجبار لبخندی زد. بطری را برداشت و داخل آشپزخانه شد. به پشت سرش نگاه میکرد و از تعجب شانه ای بالا انداخت. بطری را سر جایش گذاشت و خواست به سمت پذیرایی برگردد که فردین را جلوی دیدگانش دید.
    شهرزاد جیغ خفیفی کشید. فردین سری تکان داد تا مستی بپرد. اما اینطور نشد و دستش را به کابینت گرفت. شهرزاد لبخند بی رمقی زد :
    -الان حالت خوش نیست فردین. بیا بشین من برات آب بیارم خوب میشی.
    فردین به شهرزاد نگاه کرد و با حالت مستی گفت :
    -میدونی فرانک بعد از رفتنش بهم چی اس ام اس داد ؟
    شهرزاد با ترس فردین را نگاه میکرد و به عقب میرفت. حرفی نزد که فردین داد کشید :
    -میگم میدونی چی اس ام اس داد ؟
    شهرزاد ترسید و دستانش را جلوی دهانش گرفت. نفسی از ترس کشید و گفت :
    -نه نه نمیدونم. چی داد ؟
    فردین خنده ای کرد :
    -گفت که تو ...
    با انگشت اشاره شهرزاد را نشان داد :
    -توی کثافت دنبال پول و پله ی منی !! میگفت یه بار گفتی فردینو واسه پولش میخوام. وقتی که باهاش داشتی همدردی میکردی. آرررررررررره ؟؟؟؟؟
    شهرزاد ترسید. خودش را عقب کشید تا دست فردین به او نرسد. اما پشتش به دیوار خورد. نفسش بند آمده بود. فردین نزدیک تر شد و همانطور که با خشم به شهرزاد نگاه میکرد ، گفت :
    -آره ؟ واسه پول ؟
    شهرزاد آب دهانش را به سختی قورت داد :
    -نه به خدا
    فردین مسخره گفت :
    -نه به خدا ، آره ؟؟؟ منم انقدر ساده ام که باورم بشه ، هان ؟

  16. #14
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    شهرزاد چیزی نگفت. اما فردین با عصبانیت قدم برداشت :
    -من مگه بهت نگفتم هیچی از خودم ندارم جز یه ماشین قسطی و یه شرکتی که فقط به اسممه و سرمایه نیست ؟؟؟؟
    شهرزاد سرش را به اجبار تکان داد که فردین گفت :
    -پس این حرفای چرت چی بود که به فرانک زدی ؟ هان ؟؟
    شهرزاد چیزی برای گفتن نداشت. فردین دست به یقه ی پیراهن شهرزاد برد. آن را گرفت و گفت :
    -میخوای همین جا خفه ت کنم تا توأم مثل فرانک با من بازی نکنی ؟؟؟
    شهرزاد با التماس گفت :
    -نه فردین تو رو خدا ...
    فردین چشمانش را بست. دوباره باز کرد و با لبخندی شیطانی به شهرزاد خیره شد. یقه ی او را ول که نکرد هیچ ، مرتب هم کرد. دستان شهرزاد را گرفت که شهرزاد گفت :
    -میخوای چیکار کنی ؟
    فردین با خنده گفت :
    -باید شما دخترا ادب شین. شمایی که انقدر گدا صفتین که هیچی نه از عشق سرتون میشه ، نه از دوست داشتن ، نه از پول و پله. هیچی نمیدونین. همه شم حریصین و درجا میزنین.
    به زور شال را از سر شهرزاد کشید. موهای مشکی و زیبای شهرزاد در نظرش جلوه کردند. خنده ای کرد و گفت :
    -جووووونم ... موهاتم که نانازه.
    فردین به پهلو غلتید. روی رخت خواب دراز کشیده بود و صورتش خیس عرق بود. یادآوری اتفاقات اخیر بدجور عذابش میداد. نمیتوانست از یاد ببرد. نمیتوانست کابوس هایش را فراموش کند. باز یاد چند وقت اخیر افتاد.
    خودش را جلوی شهرزاد میدید که دست در موهایش برده و گردنش را لمس می کند. شهرزاد با عجز و ناتوانی گفت :
    -فردین تو رو خدا نذار خراب بشه.
    فردین مست بود و چیزی سرش نمیشد. شهرزاد را به دیوار چسباند و پرسید :
    -مگه دنبال پولم نبودی ؟
    شهرزاد چیزی نگفت و فردین با نهایت آرامشی که سعی میکرد داشته باشد ، گفت :
    -شهرزاد یه بار ازت پرسیدم. گفتم مگه دنبال پول بابای من نبودی ؟
    اشک از چشمان شهرزاد یکی یکی جاری شدند و سرش را به علامت مثبت تکان داد. فردین بغض کرد. دست راستش را مشت کرد. محکم به دیوار کوبید و ناله کرد :
    -لعنت به تو ... لعنت به اون ... لعنت به همه تون.
    دست چپش را از چنگال موهای شهرزاد در آورد و روی زمین نشست و گفت :
    -چرا همه تون منو واسه پول میخواین ؟
    و داد زد :
    -پس خودم چی ؟؟؟؟؟
    شهرزاد خواست فرار کند که فردین با حرص به او خیره شد. پاهای شهرزاد را گرفت. بلند شد و نگاهش را مستقیم به او دوخت. با عصبانیت گفت :
    -انقدر خودم کمم براتون که پولمو میخواین ؟ هم تو هم اون فرانک ِ ...
    حرفش را خورد و منتظر به شهرزاد نگاه کرد. بیش از حد عصبانی بود. رگ های گردنش متورم شده بودند. از چشمانش خون میبارید. صورتش قرمز شده بود. شهرزاد هم وحشت زده به او می نگریست. وقتی دید شهرزاد جز تعجب کاری نمی کند و جوابی به او نمی دهد ، خودش را به او نزدیک تر کرد. شهرزاد با التماس به فردین خیره شد :
    -میخوای باهام چیکار کنی ؟
    فردین با بیزاری گفت :
    -تو داشتی چیکار میکردی ؟
    شهرزاد با بغض گفت :
    -من اون کار و کردم که حالا تو میخوای این کار و بکنی ؟
    فردین سکوت کرد. نفس نفس میزد. چیزی نمانده بود که لب های شهرزاد را حس کند. خودش را نزدیک تر کرد و شهرزاد هر لحظه که فردین نزدیک تر میشد ، گفت :
    -میخواستم پولتو بالا بکشم درست میگی.
    فردین نزدیک تر شد و شهرزاد ادامه داد :
    -با فرانک هم نقشه ریختیم که اول اون بیاد جلو بعد من !
    فردین این را که شنید ، فقط چشمانش را بست. سرش را کمی بالا داد که بینی اش به بینی شهرزاد برخورد کرد. سقف را نگاه کرد و آه کشید. دستانش در دستان شهرزاد بود. سینه به سینه شده بودند. سینه ی شهرزاد از شدت نفس کشیدن و ترس مدام بالا و پایین میشد. فردین هم دست کمی از او نداشت و مدام نفس نفس میزد. آب دهانش را به سختی قورت داد. با انگشتان دستش مشغول نوازش کردن انگشتان دست شهرزاد شد. آرام گفت :
    -باهات چیکار کنم ؟ خودت بگو.
    شهرزاد خفه گفت :
    -بهت داشتیم خیانت میکردیم. یعنی نارو زدن. نامردی. بی معرفتی. خیانت در امانت !! هرچی میخوای اسمشو بذار !! داشتیم با زندگیت بازی میکردیم. منم میخواستم با زندگیت بازی کنم. به خاطر پولت. نه به خاطر خودت ! ولی فردین ...
    فردین چیزی نشنید و به سمت لب های شهرزاد رفت. شهرزاد تقلا کرد تا از دست فردین رهایی پیدا کند اما در چنگال او گرفتار بود. فردین شهرزاد را به دیوار چسبانده و مشغول بازی با لب هایش شد. آرام لب هایش را روی لب های او می گذاشت و بدن شهرزاد را لمس میکرد. او را با دست بالا آورد و لب هایش را غرق در بوسه کرد. با دست راست به پشت شهرزاد دست کشید و دست چپش را هم زیر بدن او قرار داد. از بوسیدن لب های او پشیمان نمیشد. دقایقی کارش را طول داد و شهرزاد چاره ای جز اسیر شدن در چنگال دست های سنگین فردین نداشت. هرچند خودش هم دوست داشت با فردین باشد. علاقه داشت در کنارش باشد اما نه اینطوری !!! طوری به او نگاه میکرد که انگار زود است ! فردین عجله کرده و نباید به این زودی اتفاقی بیفتد. اما رامش شده بود و کاری جز رام شدن نمیتوانست بکند. فردین بعد از کمی نوازش و بوسیدن از او فاصله گرفت. ابتدا با اشتیاق و هوس ولی بعد از لحظاتی ، با خشم به او نگاه کرد. شهرزاد همچنان ناراحت بود و با صدای گرفته ای گفت :
    -من میخواستم باهات باشم. از همین لحظه که دروغم برملا شد. دیگه میخواستم ...
    از شدت ترس و ناراحتی ، زبانش بسته شد. حرفی برای گفتن نداشت. همچنان در آغوش فردین بود. اما آغوشی که گرم نبود ! آغوشی که مثل نوازش های علی و نگین گرم نبود ! یک آغوش که با خواست و میل شخصی شهرزاد و حتی فردین نبود ! یک آغوش از سر هوس بود ؟ از سر عشقی بود که داشت بی هدف شعله ور میشد ؟ یا از سر انتقام گرفتن فردین برای رابطه اش با فرانک و دست به یکی کردن شهرزاد با او ؟ فردین با خودش فکر کرد فرانک که دیگر به همه چی رسیده ، پس چه نیازی دارد که پول دوباره ای نصیبش شود ؟ اما با خودش نتیجه گرفت که او گرگ صفت است ! گدا صفت است ! اصلاً همه چیز است. پس هرچه گیرش بیاید ، باز هم کمش است. یک شبه به همه جا رسیده. تازه به دوران رسیده است و لیاقتش را ندارد. شهرزاد اسیر فردین شده بود. کاری نمیتوانست بکند. فقط ناله کرد :
    -بدترش نکن ! تو رو خدا بدترش نکن. بذار تا همین جا تموم بشه.
    و فردین دوباره به سمت لب های شهرزاد رفت. اشک شهرزاد درآمده بود. فردین او را مجدداً بغل کرد. شهرزاد تقلا کرد رهایی یابد اما کاری نمیتوانست بکند. جثه اش از فردین کوچک تر بود. مشت بر بازوهای فردین زد اما باز هم نتوانست کاری کند. فردین او را به اتاق خواب برد. موهایش را در طول مسیر نوازش کرد. به لب های شهرزاد امان نمیداد. شهرزاد با نفرت او را می بوسید و هرچه با دستانش سعی داشت گردنش را از جا در بیاورد ، موفق نمیشد. فردین او را روی تخت انداخت. شهرزاد از ترس به عقب رفت و با هول و ولا فردین را نگاه کرد. فردین هم پیراهنش را در آورد و خواست به روی تخت بیاید که شهرزاد فریاد کشید :
    -نــــــــــــــــه !!!! بسه فردین بسه !!
    دستانش را جلوی چشمانش گذاشت و زیر گریه زد. فردین با خشم به او خیره شد. دستانش را مشت کرد. انگشت اشاره اش را تهدید آمیز بالا آورد و با تحکم گفت :
    -من فرانک رو دوست داشتم. اما الان دوستش ندارم ! چون لایق خوشبختی نبود. اما تو ... توی ِ ...
    حرفش را خورد. بغض داشت. گریه هم میکرد. داد هم میزد. همه چیز در هم آمیخته بود. با نفرت آمیخته از همه چیز گفت :
    -میخواستم از زندگی کردن بیزارت کنم. ولی نکردم !!! نه اینکه دوسِت داشته باشم. نه !! دلم برات سوخت. فقط همین !
    نفسی از روی حرص کشید و گفت :
    -خداحافظ
    طولی نکشید که از خانه خارج شد و در را به شدت هرچه تمام تر بست. بستن در مقارن شد با پریدن فردین از خواب و دوباره عربده کشیدن های او ... این بار فرناز برخلاف صابر که همیشه بعد از عربده هایش با نگرانی به اتاق فردین می آمد ، وارد اتاق شد و گفت :
    -چته وحشی ؟!

    فردین دستی به موهایش کشید. صورتش خیس عرق بود. حتی لباسش هم از عرق خیس شده بود. فرناز در را بست و به طرف او آمد. روی صندلی نشست و خودش را کمی جلو کشید. نزدیک فردین شد و آرام با کف دستش پیشانی او را لمس کرد. فردین از ترس عقب رفت. فرناز ماتش برد و گفت :
    -منم دیوونه ...
    فردین با نگرانی و ترس به فرناز خیره شد. فرناز همینطور مات او را تماشا میکرد. آب دهانش را قورت داد و جلوتر آمد. فردین به دیوار چسبید و آرام گفت :
    -به من دست نزن.
    فرناز دست فردین را در دست گرفت. تنش گرم بود و پلک راستش می پرید. مات و مبهوت گفت :
    -چیکار کردی با خودت ؟
    فردین دستانش را به سرش گرفت و چیزی نگفت. فرناز بغض کرد و آرام گفت :
    -چه بلایی اومده سرت ؟ خوبه چند ماه نبودم. به یه سالم نکشیده رفتنما.
    فردین سرش را پایین انداخته بود و تخت را نگاه میکرد. بغضش گرفته بود. اما گریه نکرد و سرش را بالا داد. رگ های گردنش بیرون زده بودند. تنش هنوز داغ بود و نفس نفس میزد. فرناز فوراً از روی تخت بلند شد. طولی نکشید که با یک لیوان آب و دستمالی به اتاق بازگشت. لیوان را به فردین داد. فردین کمی آب خورد و فوراً لیوان را پس زد و به فرناز داد. فرناز اصرار کرد ، اما فردین گفت که نمیتواند بخورد. فرناز از او خواست تا دراز بکشد. فردین هم مطیع حرف خواهرش دراز کشید. فرناز هم پتو را رد کرد و تا نیمه روی فردین کشید. دستمال خیس را روی پیشانی فردین گذاشت. فردین کمی از خیسی دستمال و برخورد یک جسم سرد با بدن داغش ، لرز کرد. اما طولی نکشید که به خواب رفت. مثل یک بچه ی حرف گوش کن خوابید. حالش واقعاً خوب نبود. فرناز هم از اتاق بیرون آمد و فوراً با دکتر خانوادگی شان تماس گرفت.

    *****

    بعد از رفتن دکتر ، فرناز کنار فردین نشست. فردین سه چهار ساعت خوابیده بود. چهره اش همچنان خسته بود اما این خواب برایش تأثیر عجیبی داشت چون کمی از شدت استرس اولیه اش کم کرده بود. فرناز از او خواست تا حمام کند ، بلکه ذهنش کمی آرامش بگیرد. فردین منتظر به فرناز نگاه میکرد. فرناز هم با اخم گفت :
    -برو حموم ... قیافه ی خودتو که تو آینه ندیدی. رنگ به رو نداری. برو منم برات آب پرتقال میگیرم.
    فردین گوش به حرف فرناز داد و به حمام رفت. فرناز با تعجب رفتارهای او را می پایید. به طبقه ی پایین رفت. داروهای نرگس را به او داد. آب پرتقال فردین را هم آماده کرد. برای صابر که تازه رسیده بود ، چای ریخت. با خودش فکر کرد پس این مدتی که نبوده ، چه بلایی سر خانواده ش آمده ؟ پوفی کشید. دستی به موهایش برد. آن ها را بست. با خودش اندیشید که قبل از رفتن چقدر دوست داشت این خانه و خانواده را مدتی ترک کند. اما حالا که بازگشته ، چه استرسی از وضعیت نابه سامانشان پیدا کرده است. دلش برای وضعیت اعضای خانواده اش شور میزد.
    کمی که گذشت ، صدای در حمام آمد. فردین از حمام آمده بود. فرناز نفس عمیقی کشید و به همراه یک ظرف بیسکوییت به طبقه ی بالا رفت. فردین حوله تنش بود. روی تخت نشسته بود و فکر میکرد. فرناز در زد. فردین با صدای آرامی گفت :
    -بیا تو
    فرناز وارد شد. نگاهی به فردین کرد. لبخندی زد و جلوتر رفت. سینی را کنار فردین روی تخت گذاشت. خودش هم روی صندلی نشست. فردین به او نگاه کرد. فرناز هم با چشم به سینی اشاره کرد که یعنی بخور. فردین تشکری کرد :
    -میل ندارم.
    فرناز کمی گردنش را مالش داد :
    -چقدر سوسول شدی تو ! اصن معلوم هست تو این خونه چه خبره ؟
    فردین پوزخندی زد :
    -همه خبر

    فرناز با اخم و حس بی اعتمادی گفت :
    -تو این چند وقت چیکار کردی ؟
    فردین با تعجب به فرناز زل زد :
    -من چیکار کردم ؟
    فرناز دست به سینه نشست :
    -نه پس. من چیکار کردم ؟ هیچ معلوم هست چته ؟ فکر نکن حواسم بهت نیست ! از وقتی برگشتم ، عین برج زهرماری.
    فردین سرش را پایین انداخت و با بی حوصلگی گفت :
    -حوصله ندارم. ولم کن. برو پیش مامان.
    فرناز کنار فردین نشست. سینی را هم آن طرف تر برد تا میان او و فردین نباشد. به فردین خیره شد و گفت :
    -به من نگاه کن.
    فردین به صورت فرناز نگاه کرد و فرناز با اصرار گفت :
    -تو چشام نگاه کن.
    فردین همین کار را کرد. چشمانش قرمز بودند. کمی هم زیر آن ها کبود شده بود. دستش می لرزید. موهایش آشفته روی سر و صورتش ریخته بودند. ریش هایش هم در آمده بودند. البته به طور نامنظم ! فردین وقت نکرده بود به ریش هایش دستی بکشد. حتی حالا که حمام رفته بود ، فقط دوش گرفت و برگشت. ریش هایش دست نخورده باقی مانده بودند. نفس عمیقی کشید و سرش را پایین انداخت. فرناز آهی کشید. سرش را تکان داد و گفت :
    -پس حسابی با خودت خلوت کردی این مدت !!!
    فردین قاطع گفت :
    -نه !
    فرناز با عصبانیت گفت :
    -نه و نگمه. چی کشیدی این چند وقته ؟
    فردین با تعجب ابروهایش را بالا داد :
    -چی کشیدم ؟ هیچی. یه کم حسرت و آه !!
    فرناز چشم غره رفت :
    -از اون زهرماریا منظورمه.
    فردین با حرص گفت :
    -فکر کردی کی هستی ؟ مفتشی یا بازپرس ؟ نکنه فکر کردی کارآگاهی که باید جوابتو بدم وگرنه میرم زندان ! هان ؟؟؟
    فرناز یکی محکم در گوش فردین زد. فردین از تعجب نمیدانست چه کند ؟ دستش را جای سیلی فرناز گذاشت. آنقدر دستش سنگین بود و محکم زده بود که جای انگشتانش روی صورت فردین مانده بود. با تعجب به فرناز خیره شده بود. فرناز هم دستش را مشت کرد و بلند شد. کمی عرض اتاق را رفت و با تحکم گفت :
    -من خواهر بزرگتم. با من درست صحبت کن. فکر نکن شوخی میکنیم هیچی بهت نمیگم ، وقتی جدی هم هستیم چیزی نباید بهت بگما !!!
    صدای صابر از پشت در می آمد :
    -چه خبره ؟

    فرناز در را باز کرد. از صابر خواست تا دخالت نکند. در را بست. کلید را هم چرخاند و قفل کرد. دست به کمر جلوی فردین ایستاد و گفت :
    -هیچ میفهمی داری با آینده ت چیکار میکنی ؟ هرچی هیچی نمیگم و کوتاه میام میگم آدم میشه ، انگار نه انگار.
    فردین خواست اعتراض کند که فرناز با انگشت اشاره تهدید آمیز گفت :
    -هیچی نگو. هیچی !! من ِ خر و بگو که میخواستم ببینم میشه واسه ت جور کرد بیای اونور یا نه ؟!! بعد تو هنوز اینور داری تو کثافت کاریات دست و پا میزنی ؟
    فردین دستانش را مشت کرده بود. از جایش با عصبانیت بلند شد. کمربند حوله اش شل بود و از جا در آمد. کمی از بدنش هم معلوم شد. فوراً کمربند را از زمین برداشت و بست. حوله را هم تنگ تر کرد. فرناز با پوزخند گفت :
    -بیا. یه کمربند ِ حوله نمیتونی نگه داری. خاک بر سر بی عرضه ت کنن !!
    فردین دوباره روی تخت نشست و آرام گفت :
    -بسه فرناز تو هیچی نمیدونی !
    فرناز با داد گفت :
    -بگو تا بدونم.
    فردین مستقیم به او خیره شد و جدی گفت :
    -بیا بشین تا بهت بگم.
    فرناز با نگرانی و بغض نزدیک فردین شد. فردین هم از جایش برخاست. به طرف کمد رفت. دفترچه ی حساب پس اندازش را بیرون آورد. آن را به فرناز داد. فرناز دفترچه را گرفت و گفت :
    -خوب ؟
    فردین با اخم گفت :
    -توش و نگاه کن.
    فرناز دفترچه را باز کرد. داخل آن را کمی نگاه کرد و گفت :
    -خوب که چی ؟
    فردین دستی به موهایش کشید و گفت :
    -توش چی نوشته ؟ یعنی مبلغش چقدره ؟
    فرناز مبلغ را خواند :
    -چهار میلیون و یکصد هزار ریال.
    فردین خندید. بلند بلند هم خندید. عصبی می خندید. بعد از اینکه خنده هایش تمام شد ، با ناراحتی به فرناز نگاه کرد :
    -یعنی چهارصد و ده هزار تومن. من همش از خودم چهارصد و ده هزار تومن دارم. اونم چی ؟ بعد از این همه کار کردن و پروژه ی بچه ها رو آماده کردن !! تازه چند ماهه شرکت هم میرم و حقوق میگیرم. اونوقت همش چهارصد و ده هزار تومن. ولی بابام همچین خونه ای داره !! منم هرچی تا الان در آوردم ، خرج قسط ماشینشو دادم که مال خودم باشه.
    دست روی سینه اش گذاشت :
    -مال خود خودم باشه. اما نیست ! هنوز نیست. قسطیه. قرضیه. کلی از پولش مونده تا مال خودم باشه. تازه بعد از اون میتونم مستقل مستقل باشم و پولامو جمع کنم که شاید بشه کاری کرد. تو این گرونی یه خونه اجاره کرد ! نه اینکه بخرما. عمراً اگه بتونم الان جنوب شهرم خونه بخرم ! عمراً
    فرناز شانه ای بالا انداخت :
    -خوب ؟ اینا رو که خودتم میدونی ، دیگه واسه چی داری به من میگی ؟ اصن مگه قرار نیست تو به قول خودت مستقل بشی ؟
    فردین منتظر فرناز را نگاه کرد که گفت :
    -اینم پولای استقلالته دیگه. تازه 22 سالته. هنوزم کلی وقت داری. مشکلت همینه ؟ این همه داغونم و فلان ، همین ؟
    فردین لبخند تلخی زد :
    -نخیر !! اتفاقاً از این بابت خوشحالم که دارم کار میکنم و پول خودمو در میارم. ولی مشکل من این نیست ! مشکل من اینه که من همین قدر پول دارم. همین قدر و دیگه هیچی. اما همه فکر میکنن من صاحب این کاخم ! در واقع مشکل اصلیم اینه که پولدار نیستم.
    از جایش بلند شد و به اتاق و در و دیوارش اشاره کرد :
    -فکر کردن من ثروتمندم. در صورتی که نمیدونن همه ی موجودیم همین دفترچه ست با یه ماشین قسطی ! فکر کردن من پادشاهم. برای همین میان سمتم و بعد ...
    حرفی نزد و مشتی به دیوار کوبید. فرناز سرش را به نشانه ی مفهوم بودن جملات فردین تکان داد. اوهوم کشداری گفت و از جایش بلند شد. دفترچه را روی تخت انداخت. از جایش بلند شد. نزدیک آمد و به شانه ی فردین زد :
    -باهاشون قطع رابطه کن. از من به تو نصیحت ! سمتشون نرو. خیلی راحته. سمت کسی برو که لایق توئه ! لایق همین ماشین قسطی و حساب پس انداز چهارصد هزار تومنیت ! نه کسی که تو رو واسه پول ِ باباب بخواد ! بلکه واسه پول ِ خودت بخوادت. بابا هم خودش زحمت کشیده. توأم کنار ِ کسی زحمت بکش که واسه ت قراره همه کس بشه. نه هیچ کس ! کسی که بخواد واسه دو زار ِ بابات باهات باشه ، اصن نباشه بهتره.
    فردین به او نگاه کرد. فرناز چشمکی زد و به طرف در رفت. در را باز کرد و موقع خروج گفت :
    -دختر خوب همیشه هست ، همیشه. هیچ وقت دختر خوب تموم نمیشه. مطمئن باش.
    در را بست و فردین را متفکر سر جای خود باقی گذاشت. فردین به فکر فرو رفت. فکرش درگیر حرفهای فرناز شده بود. مشت دستانش را باز کرد و نفس عمیقی کشید.

    نگین آماده جلوی در نزدیک علی شد. علی دکمه های پیراهنش را می بست و آرام رو به نگین گفت :
    -خوبم ؟
    نگین لبخندی زد. دستی به شانه های علی کشید. کمی شوره ی سر علی ریخته بود. آنجا را مرتب کرد و گفت :
    -آره عالی عزیزم. فقط این شامپو ضد شوره رو باید برات بخرم. مثل اینکه سرت دوباره شوره میزنه.
    علی حرف نگین را تأیید کرد. خودش را در آینه نگاه کرد و از نگین خواست تا هرچه زودتر با بچه ها پایین بیاید. نگین مهسا و مهران را صدا زد. مهران با تی شرت مشکی رنگی که حاشیه های قرمز داشت و شلوار لی مشکی نزدیک مادرش شد. عینک دودی بچگانه ای به صورتش زده بود. کلاهی هم سرش گذاشته بود. با رقص راه رفت و جلوی نگین دست به کمر ایستاد :
    -منو حال میکنی چه خوش تیپم ؟
    نگین از خنده غش کرد. خم شد و صورت مهران را بوسید :
    -آره عزیز دل مامانی. خیلی هم خوشگلی.
    عینک مهران را از روی چشمانش برداشت و گفت :
    -حاضری ؟
    مهران چشمکی زد. اما هر دو چشمش همزمان چشمک زدند که باعث شد نگین بیشتر بخندد. اخمی کرد :
    -واسه چی میخندی ؟ حاضرم دیگه.
    نگین دست او را گرفت و مهسا را صدا زد. مهسا با کلمه ی اومدم خودش را نزدیک در رساند. مثل همیشه تیپ اسپرت نزده بود. کمی رسمی تر شده بود. کت دامنی را که برای تولدش از علی گرفته بود ، پوشید. رنگ مشکی و ظاهری مجلسی داشت. شالش را با سنجاقی در سمت راست بسته بود. نگین دستی به گونه ی مهسا کشید و با نگاهی تحسین برانگیز گفت :
    -چه خانم شدی مادر
    مهسا از ذوقش خنده اش گرفت. با هم از در بیرون آمدند. طولی نکشید که پایین رسیدند. سوار ماشین شدند و حرکت کردند.
    یک ساعتی طول کشید تا به خانه ی نرگس رسیدند. در باغ باز شد و وارد شدند. مهران با شوق پیاده شد. جای تاب و سرسره را خوب میدانست. با هیجان به طرف تاب و سرسره رفت. علی از او خواست تا مواظب باشد. بعد از قفل کردن ماشین ، رو به نگین گفت :
    -مثل اینکه این دفعه صابر کسی رو واسه پارک ماشین استخدام نکرده بود !
    نگین خنده اش گرفت. مهسا متوجه حرف علی نشد و فقط اضطراب موجود در چهره اش ، بیداد میکرد. کیفش را در دستانش گرفته بود. کمی که جلو رفتند ، علی با تعجب گفت :
    -اِ ... ماشین کامبیز اینجا چیکار میکنه ؟
    نگین با خوشحالی گفت :
    -پس فریبا اینا هم هستن.
    مهسا با خنده گفت :
    -مهران بفهمه مهشید اومده چه خوشحال میشه.
    نزدیک پله ها که شدند ، ایستادند. علی رو به مهران گفت :
    -آقا مهران نمیخوای بیای ؟

    مهران از روی تاب داد زد :
    -من میخوام بازی کنم.
    نگین بلند گفت :
    -مطمئنی نمیای ؟ پشیمون نمیشی ؟
    مهران همچنان مصر میگفت :
    -من بیام تو چیکار کنم ؟ همش حرف میزنین حوصله م سر میره. من میخوام بازی کنم. نمیااااااام.
    مهسا با خنده گفت :
    -عمو کامبیز اومده.
    مهران بی تفاوت گفت :
    -به من چه ؟ خوب بیاد.
    نگین هم با شیطنت گفت :
    -خاله فریبا هم اومده.
    مهران با شک به آنها نگاه کرد. علی هم به آن دو ملحق شد :
    -اونوقت خاله فریبا بیاد. عمو کامبیزم بیاد. دیگه کی همراهشون میاد ؟
    مهران سرعت تاب را کم کرد. منتظر شد تا تاب بایستد. نگین بی اختیار زیر لب گفت :
    -یواش مامانی.
    تاب هنوز متوقف نشده بود. اما مهران با اشتیاق و ذوق فراوان از روی آن پایین آمد و داد زد :
    -مهشیـــــــــــــــــــــ ــد !!!
    هر سه به خنده افتادند. مهران با عجله می دوید. علی به طرف او رفت :
    -یواش پدر صلواتی. الان میفتی.
    مهران توجهی به حرف علی نکرد و همچنان داد کشید :
    -مهشیـــــــــد اومده !!!
    مهشیـــــــــــــــــــــ ــد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    چنان دادی زد که علی با ترس گفت :
    -ساکت بابا همه فهمیدن تو اومدی !
    علی دستانش را برای مهران باز کرد. اما مهران هیچ توجهی نکرد. به سرعت به طرف پله ها آمد. نگین غرق خنده بود. با این حال حواسش به مهران بود که نیفتد. مهران هم پله ها را با توجه و دقت بالا رفت. به بالا که رسید ، صابر در را باز کرده بود. فرناز هم کنارش بود. مهران را محکم بغل و غرق بوسه کرد. مهران با مشت به بازوهای فرناز میزد :
    -ولم کن ولم کن.
    فرناز با اخم گفت :
    -من این همه راه اومدم توی جوجه رو ببینم اونوقت میگی ولم کن ؟
    مهران در حالی که دستانش را بالا آورده بود و دادخواهی میکرد ، با اخم گفت :
    -اِه ... مهشید اومده !!
    فرناز آهان کشداری گفت و از جلوی مهران کنار آمد. دستانش را به سمت در گرفت و گفت :
    -بفرمایید اعلی حضرت. نمیدونستم لیدی ِ شما منتظر قدوم مبارکتون هستن.
    مهران دست به کمر به فرناز نگاه کرد. فرناز هم دست به سینه خم شد و گفت :
    -هم اینک ایشان در سالن پذیرایی روی تخت سلطنتی خویش نشسته اند تا به دیدار شما نائل گردند.
    مهران چیزی از حرفهای فرناز سر در نیاورد. دستش را بالا آورد و بی توجه گفت :
    -برو بابا
    و مثل شاهان درباری وارد خانه شد. فرناز غش غش خندید و گفت :
    -یکی اینو بگیره. جو گرفت بچه رو حسابی !
    صدای بقیه را شنید. فوراً به سمت خانواده ی خاله اش برگشت. با ذوق و شوق مشغول احوالپرسی با آنها شد. صابر و فرناز کنار رفتند تا خانواده ی علی وارد شوند.

    نرگس روی اولین مبل نشسته بود. به محض ورود نگین ، از جایش پاشد. به طرف نگین رفت. نگین تلاش کرد تا او را بنشاند. ولی نرگس قبول نکرد. بعد از نگین ، به سراغ مهسا آمد. او را در آغوش گرفت و بوسید. با علی هم سلام و علیک کرد. اما توجهش به مهسا بود. مدام قربان صدقه اش میرفت و مهسا را تحسین میکرد. از آنها دعوت کرد که نزد بقیه بروند. از فرناز خواست تا پذیرایی کند. نگین با تعجب گفت :
    -پس چرا خودتون زحمت میکشین ؟
    نرگس با قاطعیت گفت :
    -یه کمم فرناز کار کنه فردا پس فردا میخوام بفرستمش خونه ی شوهر !
    فرناز با غر گفت :
    -خونه ی شوهر چیه مامان دلت خوشه ؟
    و ابروهایش را با شیطنت بالا فرستاد :
    -من میخوام درسمو ادامه بدم.
    نرگس چشم غره ای به او رفت. نگین خندید و نزدیک بقیه شد. خوش و بش ها و سلام و احوالپرسی ها شروع شد. مهسا هم در جواب سلام فردین ، سلام کوتاهی کرد و گوشه ای از سالن نشست. محمد هم آمده بود. یعنی خانواده ی نصرت هم بودند. نصرت که از همان ابتدا با کامبیز مشغول صحبت و شوخی شده بود. بعد هم با علی گرم گرفت. فردین هم به جمع آنها پیوست. اما محمد در جمع مردانه نبود و مرتب مهسا را نگاه میکرد. کمی هم با میوه خوردن خودش را مشغول ساخت تا نشان دهد حواسش به میوه هم هست. علی با اشتیاق رو به محمد گفت :
    -خوب آقا محمد به سلامتی کنکور چه کردی ؟
    محمد تک سرفه ای کرد و رسا گفت :
    -خوب بود. خدا رو شکر. ایشالا جای خوب قبول بشم.
    علی لبخندش عمیق تر شد :
    -انشاالله
    بعد به فردین نگاه کرد :
    -پسر تو چت شده اینطوری بی حالی ؟
    نصرت به جای فردین جواب داد :
    -زده جاده خاکی !
    فردین نچ نچی کرد که نصرت همزمان با شکستن تخمه ای ، گفت :
    -بد میگم ؟ کلاً یه بچه کاری داشتیم. اونم نفله شد فاتحه !
    علی به محمد اشاره کرد :
    -پسر خودتم هست که. اونو نگفتی.
    نصرت سرش را به علامت منفی تکان داد :
    -اون که فقط بلده درس بخونه. الان بهش بگم برو فلان جا کار کن ، نمیره. بس که سوسوله.
    کامبیز دستی به شانه ی نصرت زد :
    -ولی خوب نیست اینطوری در مورد بچه ت بگیا. یه کم هواشو داشته باش بابا.
    نصرت با جدیت گفت :
    -من همیشه هواشو دارم. پشتشم هستم. ولی از این اخلاقش خوشم نمیاد. باید مرد بشه.
    به فردین اشاره کرد و آرام در گوش کامبیز گفت :
    -میبینی فردینو ؟ یکی بشه مثل فردین. پسر به این کاری. آدم حظ میکنه به خدا.
    کامبیز هم تأیید کرد :
    -راست میگی. منم از جنم فردین خوشم میاد.
    فردین هم مشغول صحبت با علی در مورد کارهای شرکت شد. نگین رو به فریبا گفت :
    -کی اومدین انقدر غافلگیرانه ؟ خبری چیزی ...
    فریبا با خنده گفت :
    -وای نگین اصن یه دفعه ای شد. اول که کار کامبیز معلوم نبود. بعدم بهش گفتم که میخواستیم تابستون بریم تهران ، پس چی شد ؟ اولش گفتی عید میریم و نرفتیم. حالا تابستون شد و نمیخوایم بریم ؟ اونم گفت ببینم جور میشه نمیشه. یه دفعه ای دیروز برگشت گفت که بیا تو این چند روز تعطیلی بریم تهران. اصن این مرد یهویی تصمیم میگیره. همیشه از این کارش تعجب میکنم.
    نگین فقط خندید و ملیحه با طعنه گفت :
    -خوب باز جای شکرش باقیه که تصمیمه رو میگیره. این نصرت خونسرد که همونشم نمیگیره.
    دوباره خانم ها خندیدند و نرگس با حسرت گفت :
    -باز اینا تو فکر گرفتن نگرفتنن. صابر که اصن فکر هم نمیکنه.
    دوباره چند نفری زدند زیر خنده که مهسا با خنده گفت :
    -باز خوبه شما یکی رو دارین که بخواد فکر کنه یا نکنه. ما که همونشم نداریم.
    باز همه خندیدند. مخصوصاً فرناز که از خنده غش کرده بود. نگین به مهسا چشم غره رفت. مهسا خنده اش بیشتر شد. فرناز هم گفت :
    -خاله مهسا شوخی میکنه.
    نگین حرفی نزد و فقط لبخند زد. اما نرگس بُل گرفت :
    -عزیز خاله ایشالا تو هم یه روز قسمتت میشه میری خونه ی بخت. پیش اونی که دوستش داری.
    مهسا به فردین نگاه کرد. اما سریعاً سرش را پایین انداخت تا کسی متوجه نشود. از شرمندگی سرخ شده بود. ملیحه هم به مهسا خندید. سر او را بوسید و گفت :
    -عروس خودمه !
    نگین لبخند کمرنگی زد. مهسا هم اخمی به چهره اش داد. نرگس وا رفت. فرناز هم با تعجب به ملیحه نگاه میکرد. این وسط فقط فریبا بود که ککش نگزید و توجهی نشان نداد. فقط کمی از چهره ی افراد متعجب شد. تا نگاهش به مهران و مهشید افتاد ، با خنده گفت :
    -این دو تا رو نگاه کنین.
    توجه همه به مهران و مهشید جلب شد. شاید میخواستند از فکر این حرف بیرون بیایند. مهران در حال دنبال کردن مهشید بود. مهشید دستانش را جلو آورده بود و بی هدف می دوید. فقط فرار میکرد و مهران با خواهش و التماس به او میگفت که بایستد. نرگس نگاهی گذرا به هر دو انداخت و بعد مهسا را با حسرت نگاه کرد. مهسا همچنان خلقش تنگ بود. ملیحه هم با لبخند محوی او را تماشا میکرد. حرف دیگری نزد تا اوضاع را بدتر نکند. نرگس از جایش بلند شد که فرناز فوراً گفت :
    -کجا مامان ؟
    نرگس آرام گفت :
    -برم به همدم خانم سر بزنم ببینم چیکار کرد غذا رو
    فرناز از جایش برخاست :
    -منم میام.
    با هم راهی آشپزخانه شدند. نصرت با خنده رو به جمع خانم ها گفت :
    -چی شد ؟ پس چرا دیگه نمی خندین ؟
    نگین نفسش را راحت بیرون فرستاد :
    -دیدیم شماها دارین میخندین ، گفتیم سکوت اختیار کنیم !

    فریبا و ملیحه مشغول صحبت شدند. نگین هم دقایقی با نصرت کل کل کرد. اما مهسا همچنان دمغ بود. از جایش برخاست. نگین با حالت سؤالی او را نگاه کرد. مهسا متوجه نگاه مادرش شد. دستانش را در جیب مانتوی خود کرد و گفت :
    -میرم تو باغ
    ملیحه محمد را نگاه کرد. محمد از جایش بلند شد و به دنبال مهسا رفت. نگین با تعجب رد نگاه محمد را دنبال کرد. خودش را به آشپزخانه رساند. دست به چهارچوب در گذاشت و گفت :
    -فرناز خاله ؟
    فرناز رو به نگین برگشت :
    -جونم خاله جون ؟
    نگین لبخندی دوست داشتنی زد :
    -میری تو باغ با مهسا قدم بزنی ؟ الان تنهایی رفت. من پیش مامان هستم بهش کمک میکنم.
    فرناز نرگس را نگاه کرد که مبادا دست تنها باشد. نرگس به فرناز با اشاره گفت که برود. فرناز هم قبول کرد و به طرف نگین آمد. گونه ی او را بوسید و گفت :
    -چاکرتم هستم. الان میرم.
    نگین لبخندی به فرناز زد و گفت :
    -قربونت برم.
    طولی نکشید که فرناز از در بیرون آمد. فردین همچنان مشغول صحبت با مردها بود و اصلاً متوجه قضیه نشد. فرناز دنبال مهسا گشت. محمد در حال چرخ زدن در باغ بود. مهسا گوشه ای از باغ روی نیمکت نشسته بود. مدام صفحه ی کشویی گوشی اش را بالا و پایین میبرد. نگاهی به آن می انداخت و بعد آه می کشید. بغضش ترکیده بود و قطرات اشک آرام آرام روی گونه هایش سر میخوردند. صدای فرناز به گوشش رسید. با پشت دست اشک هایش را پاک کرد و با صدای خفه ای گفت :
    -اینجام.
    فرناز نزدیک مهسا شد. با هیجان گفت :
    -ای دختر ایران زمین تو چرا ...
    اما تا مهسا سرش را بالا آورد ، ساکت شد. ماتش برد و به مهسا چشم دوخت. مهسا لبخند عمیقی زد. فرناز پوزخندی زد و بعد با خنده گفت :
    -عاشق شدم من ... در زندگانی ... بر جان زد آتش ... عشق نهانی.
    چنان حرف شین را کشدار میگفت که مهسا خنده اش گرفت. خودش را روی نیمکت کنار مهسا جا داد و دست دور گردنش انداخت. بوسه ای به گونه اش زد و گفت :
    -چی شده دخمل خاله ؟
    مهسا سرش را بالا آورد. موهایش را از جلوی چشمانش دور کرد و آرام زیر لب گفت :
    -هیچی !
    فرناز دستش را رها کرد. آهی کشید و گفت :
    -منم دفعه ی اولی که عاشق شدم همینطوری بودم.
    مهسا جا خورد و با بهت به فرناز خیره شد. فرناز بی آنکه او را نگاه کند ، گفت :
    -میدونم تعجب کردی ! ولی خوب اشکال نداره. چون الان تو هم همچین حس و حالی داری ، گفتم از تجربه م باهات بگم که بدونی سخته. بدونی منم تجربه کردم و میفهممت.
    به مهسا نگاه کرد. لبخند عمیقی زد. اشک در چشمانش حلقه زده بود. سرش را تکان داد. با انگشتان اشاره اش پلک های خیسش را دستی کشید و گفت :
    -چند وقت بودم یادم نبودا. دوباره رفتم تو فکرش.
    مهسا دل و جرئت به خرج داد و پرسید :
    -کی عاشق شدی ؟
    فرناز بینی اش را بالا کشید و رک گفت :
    -هم سن و سال تو بودم. البته نه. یه سال بزرگتر. 16 سالم بود. دوم دبیرستان.

  17. #15
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    و مسخره گفت :
    -خر بودم !
    جفتشان خندیدند. مهسا حرفی نزد و فرناز زیر چشمی نگاهش کرد :
    -لابد میخوای بدونی کجا ؟ هان ؟
    مهسا سرش را تکان داد و فرناز چهار زانو روی نیمکت نشست. مهسا هم به تقلید از او اینطوری نشست. فرناز دستی به موهایش کشید و گفت :
    -راستش مدرسه شون یه کم بالاتر از ما بود. از این پسر خوشگلا که تو دل بروأن. موهای لخت ، تیپ اسپرت ، بعد لامصب موهایی داشتا. چشماشم خوشگل بود. عسلی همچین دوست داشتی بری تو بَرِش.
    مهسا ذوق کرده بود. چهره ی فردین را مدام تصور میکرد و با اشتیاق حرفهای فرناز را گوش میداد :
    -بعد دو سه بار اومد با دوستاش پشت سر ماها راه رفت و قدم زد. ما هم محل نمی دادیم. یه بار یکی از دوستاش تیکه انداخت. این خوشش نیومد و با دوست خودش گلاویز شد. فهمیدم که اهل تیکه پرونی نیست. بیشتر ازش خوشم اومد. خلاصه یه کم گذشت. دیدم هی وامیسته وقتی من تعطیل میشم ، میاد دنبالم. یعنی بعضی وقتا که سرمو میچرخوندم ، میدیدم یه جوری داره خودشو جمع و جور میکنه که من نبینمش. خنگ خدا یه بار نزدیک بود ماشین زیرش بگیره از ترس اینکه من نبینمش.
    مهسا غرق خنده شد و فرناز با وجود اینکه می خندید ، ولی از ته دل با حسرت ادامه داد :
    -درست همون سال بود که فهمیدم دوستش دارم. نمیتونستم یه بار ببینم تعطیل میشم و نمیاد. به اومدناش عادت کرده بودم. فکر کن دوم دبیرستان ... هم سن و سال تو هم بودم. بچه بودم دیگه.
    دستی به صورت مهسا کشید :
    -عزیزمممم نه که تو بچه باشی. ولی کلاً ما دخترا تو این سن وقتی اولین آدم میاد تو زندگیمون ، برامون مهم و عزیز که میشه ، خیلی رویا پردازی میکنیم. منم همین کار و میکردم. همش رویا پردازی میکردم. هی تخمین میزدم اون چند سالشه. من چند سالمه. اون چیکار میکنه من چیکار میکنم. خلاصه یه وضع عجیبی بود. هرچی میگذشت ، وابسته تر میشدم. فکر کن با اینکه یه بارم با هم حرف نزده بودیم ، ولی همین دورادور دیدناش برام یه جور عجیبی قشنگ بود. یه بار موتوری نزدیک بود زیرم کنه ، بعد من خودمو عقب کشیدم. این دنبالم بود. بعد از رفتن موتوری ، ماشین گرفت که بره دنبالش !!! موقع رفتنش هم شیشه رو پایین داد و بهم گفت که حالشو میگیرم. انقدر خوشم اومد از این کارش.
    مهسا با هیجان گفت :
    -اسمش چی بود ؟
    فرناز لبخند تلخی زد :
    -شاهین

    مهسا اوهومی گفت و فرناز ادامه داد :
    -آره. خلاصه که هی گذشت و گذشت تا اینکه یه روز اصن ندیدمش.
    مهسا با تعجب گفت :
    -ندیدیش ؟
    فرناز با بغض گفت :
    -اوهوم. پیش دانشگاهیمم همون مدرسه بود. دبیرستان و پیش دانشگاهی با هم بودیم. تا سال آخر پیش دانشگاهی بود ، ولی بعد از اون دیگه ندیدمش. اصن نمیدونم چی شد ؟ گم شد. نابود شد. یه دفعه ای محو شد. موقع امتحانام همیشه بود. موقع کارنامه گرفتنام. موقع همه چی !! ولی از اون وقت به بعد اصن ندیدمش. یعنی یه روز رفتم کارنامه بگیرم ، گفتم برگردم حتماً هست. ولی نبود ! ساعت رفت و آمدمم میدونست. اما این دفعه اصن ازش خبری نبود.
    مهسا همچنان متعجب گفت :
    -آخه من الان تو این سن که هستم برام خیلی بی معنیه که یه بارم با هم حرف نزده باشین. یا یه بارم نیومده باشه جلو چیزی بگه. یا حتی از کجا میدونسته تو دقیقاً چه ساعتی میای که اونم بیاد ؟
    فرناز آهی کشید :
    -اولاً که اون موقع مثل الان یاهو و فیس بوک و این چیزا مد نبود. اس ام اس بازی هم همینطور. فکر کن ده یازده سال پیش کی تو فاز این چیزا بود مهسا جون ؟ بعدشم اون آدرس خونه مونو داشت. ولی از وقتی اسباب کشی کردیم ، دیگه خبری ازش نشد. یعنی آدرسی ازم نداره که بیاد دنبالم. شایدم داره. نمیدونم !
    مهسا ناراحت شد. دست فرناز را با آرامش گرفت و گفت :
    -ایشالا یه روز بهش برسی. غصه نخور.
    فرناز خندید :
    -بیخیال بابا دختر. اومدم مثلاً باهات همدردی کنم. عوضش گند زدم به روحیه ت.
    مهسا لبخند کمرنگی زد و فرناز گفت :
    -من رازمو بهت گفتم. هیچ کسم نمیدونه جز تو. حتی فردینم نمیدونه. حالا تو رازتو بهم بگو. کیه این پسر خوشبخت ؟
    مشتاق مهسا را نگاه کرد. مهسا لبش را به دندان گرفت و سرش را از شرمندگی پایین آورد. آهی کشید و چیزی نگفت. فرناز همچنان نگاهش میکرد. مهسا آب دهانش را قورت داد و گفت :
    -قول میدی به کسی نگی ؟
    فرناز پلک هایش را برای تأیید روی هم گذاشت و آرام گفت :
    -قول ِ قول
    مهسا با بغض گفت :
    -داداشت
    فرناز گیج گفت :
    -داداشم ؟ داداشم چی ؟
    مهسا تک سرفه ای کرد. با شالش مشغول ور رفتن بود. آب دهانش را قورت داد. حس میکرد گلویش خشک ِ خشک است. نفسی به سختی کشید و گفت :
    -یعنی فردین.
    فرناز با تعجب گفت :
    -یعنی تو عاشق فردین شدی ؟؟؟
    مهسا فقط سرش را پایین انداخت.


    فرناز دستش را نزدیک تر آورد. با پشت دست گونه ی مهسا را نوازش کرد. مهسا دست فرناز را گرم فشرد. فرناز آهی کشید و آرام گفت :
    -آخه چه طوری ؟ چه جوری ؟ اصن کِی ؟
    مهسا آب دهانش را قورت داد و زمزمه کرد :
    -نمیدونم !
    فرناز سرش را بالا آورد. کمی هوای تازه تنفس کرد. از جایش برخاست و در آن نزدیکی قدمی زد. دستانش را در جیب شلوارش کرده بود. از بالا با مهربانی به مهسا خیره شد :
    -اونم میدونه ؟
    مهسا با حسرت به فرناز خیره شد :
    -بدبختی اینه که نمیدونه.
    فرناز نفس خود را فوت کرد :
    -یه طرفه ؟
    دستان مهسا می لرزیدند. خودش را جمع و جور کرده بود. فرناز فوراً روی نیمکت نشست و او را در آغوش گرفت و با مهربانی گفت :
    -عزیزمممممم ... نبینم غمتو. اشکال نداره من که میدونم.
    مهسا منتظر فرناز را نگاه کرد که فرناز با شیطنت ابروهایش را بالا فرستاد :
    -فردین و میپزم. یعنی تو موقعیت قرارش میدم که ببینم به تو حسی داره یا نه ؟
    مهسا فوراً اخم کرد :
    -نه اصلاً نمیخوام اینطوری باشه. از ترحم بیزارم. دوست ندارم حتی یه درصد حس ترحم ...
    فرناز میان حرف مهسا پرید :
    -نه دیوونه ترحم چیه ؟ یه جورایی آشنایی با هم.
    مهسا آرام گفت :
    -آخه زیاد خونه ی ما اومده. میخواست ایجاد بشه ، میشد دیگه. با بابا تو یه شرکتن. مگه نمیدونستی ؟
    فرناز آهانی گفت :
    -از بعضی چیزا بی خبرم. خوب یعنی هیچی بهت نگفته ؟
    مهسا پوزخندی زد :
    -نه بابا اصن توجه نمیکنه. تو دیدش نیستم. چند باری هم برگشته گفته خواهر کوچولو ! خانم کوچولو ! یعنی اصن تو فکرشم نیستم !
    فرناز به فکر فرو رفته بود. شاید اگر از سمت فردین مطمئن بود که دوست دختری ندارد ، قطعاً نقشه ای اساسی با مهسا می کشید. اما خودش هم دقیق نمیدانست فردین با کسی رابطه دارد یا نه ؟ یک مرتبه انگشت اشاره اش را به نشانه ی خطور کردن فکری خوب به ذهنش بالا آورد و گفت :
    -اصن یه کاری می کنیم.
    مهسا با شرمندگی فرناز را نگاه میکرد. فرناز متوجه شد و گفت :
    -اون قیافه رو نگیر. من اذیتت نمیکنم. میدونم عاشقی ، خودمم عاشق بودم. پس درکت میکنم. الان قصه برات نمیگفتم که. داستان زندگیم بودا.
    مهسا از طرز صحبت فرناز خنده اش گرفت. فرناز هم خندید :
    -والا به خدا. اصن یادم رفت چه فکری کرده بودم ؟
    مهسا با اصرار گفت :
    -ببخشید بگو بگو
    فرناز شانه ای بالا انداخت :
    -نه اصن به من چه ؟ نمیگم.


    مهسا لب و لوچه اش آویزان شد. فرناز غش غش خندید و گفت :
    -خیلی خوب بابا عاشق !! به ذهنم زد که به فردین بگم بیا بریم بیرون دوست دخترتم با خودت بیار میخوام باهاش آشنا بشم که اگه قصدت از رابطه باهاش جدیه ، بریم واسه ت جلو و ...
    یک دفعه ماتش برد. مهسا خیره به او بود اما با چهره ای دمغ. فرناز فوراً گفت :
    -دارم یه دستی میزنم مهسا جون. ببینم چیکاره ست ؟ اصن دوست دختر تو دست و بالش هست یا نه ؟
    مهسا دوباره خنده اش گرفت :
    -دست و بال ؟؟؟ مگه لباسه ؟
    فرناز هم بلند بلند خندید :
    -چمیدونم والا. انقدر که فردین دوست دختر داشته ، آمارش دستم نیست.
    مهسا با تعجب گفت :
    -واقعاً ؟؟؟
    فرناز با خونسردی گفت :
    -آره بابا همش این مهمونی اون مهمونی میرفت قبل دانشگاه. بعد از دانشگاه مثلاً یه کم آدم شد کمتر رفت. کلاً رفیق بازه. تو با این چیزاش مشکلی نداری ؟
    مهسا جوابی نداد. فرناز دستان مهسا را گرم فشرد و گفت :
    -ببین مهسا جون. زندگی چیز الکی ای نیست. تو همش 15 سالته. یعنی امسال تازه رفتی تو 15. سنی نداری که عزیزم. این همه فرصت این همه موقعیت. میدونم الان داغی تب عشق داری ، بار اولته. ولی یه کم که به حرفام فکر کنی ، میفهمی که باید با عقل هم تصمیم بگیری. دیگه خدا رو شکر بلوغ جنسی رو رد کردی و میفهمی چی میگم. باید خود دار باشی. مغرور باشی که هرکسی نتونه بهت نزدیک بشه.
    مهسا با قاطعیت گفت :
    -من به کسی اجازه نمیدم چنین غلطی بکنه.
    فرناز لبخند شیرینی زد :
    -پس اگه اهل صبر کردن هستی ، صبر کن. من آمار فردین رو در میارم بهت میگم. بعدش میریم تو فاز دوم پروژه.
    مهسا با نگرانی گفت :
    -ولی تو که میری خارج ... الان موقتی اومدی.
    فرناز خندید :
    -تا آخر تابستون به هم میرسونمتون.
    جفتشان خندیدند و صدایی از پشت سرشان شنیدند. فرناز برگشت و محمد را دید که با ترس و لرز سرش را بیرون آورده بود.

    مهسا و فرناز اول خشکشان زد اما بعد شالشان را مرتب کردند. محمد خودش را کمی عقب کشید. با استرس آنها را نگاه میکرد. عینکش را روی صورتش مرتب کرد و حرفی نزد. مردد بود که چیزی بگوید یا نه ؟ اما کمی خودش را دورتر کرد و همانطور سر به زیر سر جایش ایستاد. فرناز از جایش برخاست و رو به محمد گفت :
    -چه خبرا کنکوری ؟
    محمد لبخندی زد. عینکش را کمی جا به جا کرد و گفت :
    -من اومدم بیرون بعد گفتم مهسا خانم اومده شاید گم بشه. چیز ... یعنی با اخم اومد بیرون. بعد هیچی من اومدم یه کم هوا بخورم. این ور یه گربه بود. بعد دیدمتون. برم تو فعلاً ببخشید
    و بی آنکه فرناز حرفی بزند ، بدو بدو به سمت پله ها رفت. با عجله از پله ها بالا رفت. حواسش نبود و روی پله ی چهارم و پنجم زمین خورد. فرناز با تعجب گفت :
    -اِوا خاک به سرم !
    و محمد به عقب نگاه کرد. عینکش را از روی زمین برداشت. آن را روی چشمانش گذاشت و دوباره به طرف خانه حرکت کرد. اما این بار با آرامش خاطر بیشتر پله ها را پیمود. نزدیک در که شد ، حتی دیگر پشت سرش را هم نگاه نکرد. در را باز کرد و داخل شد.
    فرناز با تعجب رفتن او را تماشا کرد. به مهسا نگاه کرد. مهسا هم متعجب از حرفهای بی سر و ته محمد شده بود. بعد به هم نگاه کردند. ابتدا با تعجب ، اما کمی بعد جفتشان زیر خنده زدند. حالا نخند کی بخند !!! فرناز که از خنده غش کرده بود. مهسا هم بعد از خنده هایش گفت :
    -آخی محمد خیلی بچه مثبته. دو دقیقه هم کلاسیام ببیننش ، مسخره ش میکنن.
    با هم به طرف خانه میرفتند که فرناز با خنده گفت :
    -البته یه کمم سوسوله.
    مهسا حرف او را تأیید کرد. آرام در محوطه ی باغ مشغول قدم زدن شدند. کمی بعد فرناز چند تا جوک دسته اول برای مهسا گفت و جفتشان خنده کنان به سمت خانه رفتند.


    نرگس به زحمت پله ها را بالا آمد. به نفس نفس افتاده بود. فرناز به محض آنکه از اتاقش بیرون آمد ، نرگس را دید که روی پله ی آخر نشسته است. جلو رفت و نزدیک مادرش شد. دستش را به بازوی نرگس گرفت و با اخم گفت :
    -مگه نمیگم مراقب خودت باش ؟
    نرگس لبخند کمرنگی به فرناز زد و چیزی نگفت. فرناز او را به سختی از جایش بلند کرد و به اتاق برد. از مادرش خواست تا حتماً استراحت کند. نرگس گوش به حرف فرناز نداد و سجاده اش را کف اتاق پهن کرد. قبل از خواندن نماز رو به فرناز گفت :
    -اقلاً یه کم دعا کنم و نماز بخونم شاید خدا از سر تقصیراتم بگذره.
    فرناز با تعجب ابروهایش را بالا داد :
    -وا مامان ؟
    نرگس دستش را بالا آورد :
    -هیچی نگو. خودم میدونم به همه بد کردم.
    فرناز نچ نچی کرد که نرگس با بغض گفت :
    -سر قضیه ی ارث پدری کلی با نصرت درگیر شدم. خاله هات هیچی نگفتن. ولی من گفتم باید وقف بشه. نصرت گفت باید به حرف آقاجون گوش کنیم. وصیت اون خدا بیامرز و نادید گرفتم واسه زمین وقفی !
    فرناز با آرامش گفت :
    -حرف شما هم بد نبوده. دوست داشتین وقف بشه.
    نرگس سرش را به نشانه ی تأیید تکان داد :
    -آره خوب بود. ولی اشتباه بود. حرف آقاجون سند بود. اون وصیتش چیز دیگه ای بود. ولی من زیر بار نرفتم. کلی هم اخم و تخم پیش اومد. ناراحتی پیش اومد.
    نرگس نزدیک بود گریه کند. فرناز دقایقی را در اتاق ماند و به مادرش دلداری داد. بعد با آرامش خاطر از اینکه نرگس در حال نماز خواندن است و مشکلی ندارد ، خارج شد.
    وارد اتاقش شد. نگاهی به دیوار صورتی و عکس های روی دیوار انداخت. پوستر بزرگی از خودش در گوشه ای از اتاق به دیوار زده بود.
    سمت دیگر یک تابلوی سیاه قلم از دکتر شریعتی قرار داشت. بالای تخت ، یکی از عکس های خودش را قاب گرفته بود. چهره اش بچه میزد. لب ساحل نشسته بود. پوزخندی زد. یاد خاطراتش افتاد. سری از تأسف تکان داد و روی تخت ولو شد. نفس عمیقی کشید و چشمانش را بست. دختر خوبی بود. مخصوصاً که بی نهایت بانمک بود. موهای لخت و قهوه ای سوخته داشت. ابروهایش نه زیاد پرپشت بود و نه زیاد کم پشت. مژه هایش هم زیاد بلند نبودند. بینی قلمی که کمی نوک تیز بود. گوشه ی لبش خال داشت. یک خال قشنگ که به زیبایی چهره اش می افزود. لب هایش هم برجستگی نداشتند. خیلی ساده و صورتی بدون هیچ آرایشی. نفسش را راحت بیرون داد و دوباره چشمانش را باز کرد. سر جایش نیم خیز شد. همانطور که روی تخت نشسته بود ، دست به سمت میزش برد. تقویم کوچکش را برداشت و نگاهی به آن انداخت. وقت زیادی تا سفر بعدی نداشت. فکرش به دانشگاه و اقامتش در آن ور دنیا افتاد. بعد به خانواده اش فکر کرد. به پدر و مادرش. به برادرش فردین. تا اسم فردین به ذهنش رسید ، یاد مهسا افتاد. فوراً گوشی اش را از روی میز برداشت. شماره ی فردین را گرفت. بعد از سه بوق ، فردین جواب داد :
    -بگو فرناز ؟


    فرناز تک سرفه ای کرد :
    -سلام خوبی ؟ سرکاری ؟
    فردین در حال موشکافی یک نقشه بود. نگاهش را از نقشه برداشت. کمی در اتاق قدم زد. به طرف پنجره رفت و گفت :
    -آره چطور ؟
    فرناز یاد حرفهایش با مهسا افتاد. لبخندی بر لبانش نقش بست :
    -میخواستم عصری بریم یه جایی.
    فردین لبخند کمرنگی زد :
    -کجا بریم ؟
    فرناز : بریم یه پارکی ، کافی شاپی ، سینمایی. دلم پوسید به خدا. دو روز دیگه میرم اونوقت نیستما. دلت برام تنگ نمیشه ؟
    فردین این بار عمیق لبخند زد :
    -چرا تنگ نشه ؟ این مدت فهمیدم چه کسی کنارم بوده و قدرشو نمیدونستم !
    فرناز خنده اش گرفت :
    -وای نگو که اصلاً بهت نمیاد. یعنی تو و این حرفا ؟ کثافت !!
    فردین هم خندید و دست چپش را در جیب شلوارش فرو برد :
    -باشه پایه ام. ساعت چند ؟ کجا ؟
    فرناز خوشحال شد :
    -آخ جون سینما. بعدش بریم کافی شاپ.
    و با شیطنت اضافه کرد :
    -مهمون ِ تو !
    فردین : آی آی آی ... باشه مهمون من. پس تو بلیط رزرو کن من میام خونه میریم. امر دیگه ؟
    فرناز : امممممم امر دیگه ؟ به نظرت دو نفر کم نیست ؟
    فردین : یعنی چی ؟
    فرناز : یعنی اینکه فقط خودم و خودت بریم ؟
    فردین تعجب کرد و با خنده گفت :
    -خوب آره دیگه. تو الان گفتی دو تایی. خواهر برادری.
    فرناز نچ نچی کرد :
    -نه داداش جون. میگم یعنی خانمتو نمیخوای بیاری من ببینمش باهاش آشنا بشم ؟



    فردین از تعجب چشمانش گرد شد :
    -خانمم ؟؟؟
    فرناز با شیطنت گفت :
    -نمیدونم والا. گفتم شاید داری و رو نمیکنی !!!
    فردین پوزخندی زد :
    -برو بابا دلت خوشه ها. خانمم کجام بود ؟
    فرناز خنده اش گرفت :
    -زهرمار بی ادب. یعنی چی کجام بود ؟
    فردین هم خندید و فرناز با لحنی مسخره طعنه زد :

    -یعنی نداری ؟؟؟ باور کنم دوست دختر نداری ؟؟
    فردین آهی کشید :
    -به خدا هیچ کس نیست. من ارتباطم رو این چند وقته قطع کردم. دیگه حتی اس ام اس هم جواب نمیدم. هرچی بوده تموم شده.
    بعد با سوء ظن اضافه کرد :
    -ببینم ؟ اصن تو مگه قرار نیست با من بیای بیرون ؟ چیکار به دوست دخترم داری ؟
    فرناز با اخم گفت :
    -زهرمار. خوب گفتم اونم بیاد آشنا بشم باهاش.
    فردین : از دست تو !!! نخیر من دوست دختر در حال حاضر ندارم.
    فرناز دوباره طعنه زد :
    -یعنی پاک ِ پاکی !!!
    فردین با اطمینان و قاطعیت گفت :
    -به خدا پاکم ! هیچ کس ! مگه اعتیاده که میگی پاک ِ پاکی ؟
    فرناز خندید و گفت :
    -جان مامان نداری ؟؟؟
    فردین پوفی کشید :
    -نه بابا به خدا فکرم درگیر کار و پول در آوردنه. حوصله داریا. درسم مونده بابا بیخودی یکی رو الاف خودم کنم که چی آخه ؟
    فرناز دوباره جدی گفت :
    -نگفتم الان بیا برو بگیرش که !!! گفتم اگه هست با خودت بیار ببینمش.
    و با شیطنت اضافه کرد :
    -میخوام زن داداشمو ببینم.
    فردین : اووووووووووووو دلت خوشه ها ... برو بابا. زن داداش چیه ؟ من یه بار تو زندگیم دوست دختر گرفتم واسه هفت پشتم بسه. بقیه هم فقط رفیق بودن همین ! ولمون کن بابا حوصله داری.
    فرناز دوباره اصرار کرد :
    -به جون مامان نداری ؟
    فردین با حرص گفت :
    -فرنااااااااااز ؟؟؟؟؟!!!!!!!!
    فرناز ول کن نبود :
    -به جون فِری نداری ؟
    فردین ساکت ماند و چیزی نگفت. فرناز دوباره گفت :
    -به جون زری نداری ؟
    و جفتشان خندیدند. بعد از هماهنگی و تنظیم وقت ، فرناز تماس را قطع کرد. ابروهایش را از خوشحالی با شیطنت بالا انداخت و فوراً به مهسا پیام زد :
    -آقا فردین دوست دختر نـــــــــداااااااااارررر ررررره زن داداش !!!


    مهسا با شور و شوقی فراوان به طرف آشپزخانه رفت. چهره اش خندان بود و از وقتی خبر خوشحال کننده ی فرناز را شنید ، سر از پا نمی شناخت. مشغول آماده کردن غذایی شد که نگین دستور پختش را مو به مو برایش نوشته بود. جمله ی آخر نگین در پایین برگه که نوشته بود :
    " قربون کدبانو کوچولوم برم "
    بارهای بار باعث ذوق کردن هرچه بیشتر مهسا میشد. علاقه ی زیادی در تمام وجودش داشت. از اینکه فردین در حال حاضر به کسی فکر نمی کند ، او را بی اندازه خوشحال می کرد. کمی از کارش را که انجام داد ، تلفن زنگ خورد. به سمت تلفن رفت. گوشی سیار را برداشت و به آشپزخانه بازگشت :
    -الو ؟
    مادر علی پشت خط بود :
    -سلام مادر ... عروس خانم خوبی ؟
    مهسا خنده اش گرفته بود :
    -سلام مامان بزرگ ، من مهسام. مامان بیرونه.
    مادربزرگش ادامه داد :
    -پسرم چطوره ؟ اذیتش که نمیکنی ؟ غلامحسین خوبه مادر ؟ مهسا رو ببوس.
    مهسا این بار بلندتر گفت :
    -مامان بزرگ من مهسام. مامان نگین بیرونه.

    مادر بزرگ : ها مادر ؟ چی چی میگی ؟ یعنی چی مامان ِ نگین بیرونه ؟ مگه مامان ِ نگین اونجاست ؟ مادر خودتو دعوت میکنی خونه تون ، منو نمیگی بیام ؟ علی کی میاد ؟ بگو بیاد دنبالم میخوام چهار روز بیام نوه هامو ببینم دلم براشون تنگ شده. شما که نمیاین. لااقل من با این پا دردم پاشم بیام. بس که ندیدم این بچه ها رو دلم تنگ شد.
    مهسا پوفی کشید و فقط گفت :
    -باشه میگم. کاری ندارین ؟
    مادر بزرگ همچنان نمی شنید و حرف خودش را میزد :
    -سالی دوازده ماه که سراغی از آدم نمی گیرین. لااقل خودم پاشم بیام که ببینمتون. خبرم کنیا. یادت نره ها. مثل اون سری قبلی نشه یه وقت یادت بره نگی !! عاطفه هم شاید اومد. من برم ببینم به نماز میرسم یا نه ؟
    مهسا گوشی را از گوشش دور کرد و میخواست آن را قطع کند. اما همچنان صدای مادر بزرگش به گوش میرسید :
    -از صبح تا حالا پام درد گرفته امونمو بریده بس که ...
    مهسا گوشی را قطع کرد و با اخم گفت :
    -چی میگی هی تند تند واسه خودت ؟؟؟
    گوشی را سر جایش گذاشت. کمی خلقش تنگ شده بود. اما با دیدن جمله ی نگین ، دوباره لبخند به لبانش بازگشت. یادآوری پیام فرناز و اس ام اس بازی با او مبنی بر متوجه شدنش از قرار امروز عصرشان ، بیش از پیش خوشحالش کرد. دوباره به کارهایش پرداخت تا در نظر نگین جلوه پیدا کند.


    نگین با تأییدی که در چشمانش هویدا بود ، گفت :
    -چه کردی تو خانم ؟!! ماشالا به این دست پخت. فقط یه کم برنجت شفته شده. اما خورش عالیه.
    مهسا لبخندی زد :
    -آخه مامان دفعه ی دومم بود. بار اول که افتضاح بود و اصن نشد بخوریم. خودت یه جوری درستش کردی. الانم که اینطوری ...
    نگین سری تکان داد که یعنی مشکلی نیست و نگران نباش. بعد هم اضافه کرد :
    -مگه قراره آشپز بشی ؟ همین حدی که بلد باشی تا 10 سال دیگه تو خونه ی شوهر بتونی بپزی ، بسه.
    مهسا با تعجب ِ آمیخته به ترس گفت :
    -ده سال دیگه ؟؟؟؟
    نگین خونسرد جواب مهسا را داد :
    -بله پس چی فکر کردی ؟ فکر میکنی به همین راحتی میذارم بری ؟ باید درس بخونی. لیسانس بگیری. فکر اینکه دیپلمه بشی و شوهرت بدمو از سرت بنداز بیرون. من و بابات لیسانس داریم. تو که لیسانسم کمته تو این دوره زمونه. حداقل لیسانس ! فوق لیسانس هم میگیری. دکترا شد که چه بهتر !!
    مهسا سرش سوت کشید :
    -بیخیال مامان !! دکتراااااااااااا ؟؟؟؟؟؟
    مهران در حال بازی با غذایش بود. حرفی نمیزد و نگین هم زیر چشمی او را می پایید. ظرف سالاد را برداشت و مشغول شد. با اطمینان خاطر گفت :
    -گفتم که چه بهتر میشه بگیری. نشد هم موردی نداره. چه رشته ای میخوای بری واسه دبیرستان ؟
    مهسا شانه ای بالا انداخت و بی تفاوت و سرد گفت :
    -نمیدونم.
    بشقاب ها را از جلوی دست خودش و نگین که غذایشان تمام شده بود ، برداشت. با خودش به آشپزخانه برد. نگین همینطور که به مهران ِ دمغ نگاه میکرد ، گفت :
    -نشور خودم میام.
    مهسا در حال دست کردن دستکش در دستانش گفت :
    -نمیخواد. خودم میشورم.
    مهران همچنان با غذایش ور میرفت و آه میکشید. نگین ضربه ی آرامی به پهلوی مهران زد. همیشه مهران از این کار نگین غش غش می خندید. اما این بار چیزی نگفت. نگین هم با اخم ِ قشنگی مهران را نگاه کرد. یک چشمش را ریز کرد و گفت :
    -آهای مهران خان چته پسر ؟!
    مهران آهی سراسر حسرت کشید و گفت :
    -غصه دارم.

صفحه 1 از 2 12 آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 18

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •