ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





نمایش نتایج: از 1 به 13 از 13
  1. #1
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض رمان عاشقانه و زیبای "موژان من"

    خلاصه ي رمان : داستان راجع به زندگي دختري به اسم مُوژان كه عروسيش و به هم ميزنه چون كه از بچگي عاشق پسر عموش بوده و آرزوي ازدواج با اون و داشته . حالا بايد ديد تقدير چه سرنوشتي رو براش رقم زده و اون واقعا با كي ازدواج ميكنه . . .

    نوشته ی کاربر نودهشتیmehrsa_m


    با تشکر از مهرسای عزیزم
  2. #2
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    فصل اول

    زانوهام و توي بغلم گرفته بودم و با چشماي پر اشك خيره شده بودم به ديوار رو به روم . همه جا سكوت بود و سياهي .
    تنها نوري كه اتاق و روشن ميكرد نور چراغ خيابون بود كه توي اتاقم ميخورد . از ظهر تا حالا خودم و توي اتاقم حبس كرده بودم . هنوزم همون لباسا تنم بود . نگاهم روي لباسم سر خورد . لباس عروس سفيدي كه هر دختري آرزوشه يه روزي اين لباس و تنش كنه . ولي من چيكار كردم ؟ شبي رو كه هر كس آرزوش و داره خراب كردم ؟ با زانوهاي لرزون از جام بلند شدم رو به روي آينه ي قدي اتاقم قرار گرفتم . انقدر اشك ريخته بودم همه ي ريملم روي صورتم ريخته بود . چشمام قرمز شده بود و سرم به شدت درد ميكرد . 1 ساعتي شده بود كه سر و صداها خوابيده بود . مامان كم مونده بود سكته كنه ! شايد باورش نميشد دختر كم عقلش شب عروسيش همچين كاري رو بكنه . باز عكس العمل بابا بهتر و خونسرد تر بود .
    بايد اول از همه از شر اين لباساي مسخره راحت ميشدم . لباسايي كه حتي توي انتخابشونم نقشي نداشتم . از هر چيزي كه با پول رادمهر خريده بودم متنفر بودم . البته اون كه تقصيري نداشت . از كجا ميتونست احساس من و بخونه ؟ جالبي داستان اينجا بود كه حتي سراغمم نيومد كه ببينه واسه چي توي جشن عروسي خودم نيومدم ! شايدم براش مهم نبوده ! شايد از روي اجبار ميخواسته تن به اين ازدواج بده .
    هر جور بود با زحمت زيپ لباس و پايين كشيدم و از تنم خارجش كردم . الان تنها چيزي كه ميچسبيد يه دوش آب گرم بود . از سرويس توي اتاقم استفاده كردم . انقدر آرايشگره به موهام تافت و سنجاق زده بود كه فقط 1 ساعت طول كشيد اونارو از سرم باز كنم . وقتي قطره هاي آب روي تنم مينشست آروم و آروم تر ميشدم .
    خوب مُوژان خانوم امروز و هر جور بود گذروندي فردا رو ميخواي چيكار كني ؟ بالاخره بايد جوابگوي مامان و باباي خودت كه باشي . حالا مامان و باباي رادمهر هيچي !
    بيخيال بعدا در موردش فكر ميكنم . الان فقط ميخوام آروم شم .
    بعد از اينكه دوش گرفتم . تنها لباسي كه اونجا داشتم و پوشيدم . آخه همه ي لباسام و برده بودم خونه ي رادمهر يعني خونه ي جفتمون ! حتي واژه ي خونمون برام غريب و خنده دار بود .
    ميخواستم بخوابم ولي هر كار ميكردم سر درد لعنتي نميذاشت . احتياج به قرص داشتم . از جام بلند شدم و پاورچين پاورچين به سمت آشپزخونه رفتم . خدا خدا ميكردم كه كسي از خواب بيدار نشه . چون واقعا نميتونستم اين موقع شب به بازجوييشون جواب بدم . قرص مسكن و با يه ليوان آب خوردم و سريع به اتاقم برگشتم . نفس حبس شدم و بيرون دادم و دوباره كليد و توي قفل چرخوندم . روي تختم دراز كشيدم . دست راستم و روي دست چپم كشيدم اثري از حلقه نبود . انگار توي اين مدت عادت كرده بودم كه توي دستم باشه . چشمام و باز كردم و نگاهي به اطراف اتاق انداختم . يادمه وقتي اومدم خونه با عصبانيت حلقه رو از توي دستم در آورده بودم و يه گوشه اي پرت كرده بودم . حالا اون گوشه كجا بود خدا ميدونست !
    اول خواستم بخوابم ولي يه حسي من و ترغيب ميكرد كه دنبال حلقه بگردم . از توي تختم بيرون اومدم و دوباره اطراف و نگاه كردم . توي تاريكي اتاق برق شي رو احساس كردم نگاهم و به همون سمت دوختم . حلقم بود . يهو خوشحال شدم . خوشحالي كه توي اون شرايط چيز بعيدي بود . حلقه رو از روي زمين برداشتم و نگاهي بهش كردم . تنها چيزي رو كه خيلي دوست داشتم حلقم بود .هيچ وقت خريد حلقه رو يادم نميره ! اون روز من و رادمهر تنها با هم رفته بوديم براي خريد حلقه . رادمهر اخمو و در هم گوشه اي ايستاده بود و منتظر بود من حلقه رو انتخاب كنم . توي اون مدت فهميده بودم از خريد كردن متنفره منم براي اينكه بيشتر زجرش بدم هي طولش ميدادم . نميدونم چه آزاري بود ولي انگار خوشم ميومد ناراحتش كنم ! منتظر اعتراضش بودم ولي انقدر خوددار بود كه كلمه اي حرف نزد . ديگه خودم خسته شده بودم . حلقه ي ظريفي چشمم و گرفته بود . با ذوق به طرف رادمهر برگشته و گفته بودم :
    - احسان ببين اين حلقه هه چقدر خوشگله .
    اخماي رادمهر بيشتر توي هم رفت جلوتر اومد در حالي كه كيف پولش و از جيب بغل كتش در مي آورد پوزخندي روي لباش نشوند و رو به فروشنده گفت :
    - همين و ميبريم .
    فروشنده هم گوش به فرمان حلقه رو توي جعبه گذاشت رادمهر خيلي سريع باهاش حساب كرد و از در مغازه بيرون زد . انگار تازه متوجه گندي كه زده بودم شدم ! چرا اسم احسان و آوردم ؟ داشتم زندگيم و با كس ديگه اي شروع ميكردم . ولي ناراحتي رادمهر برام اهميتي نداشت يعني كلا اين ازدواج برام اهميتي نداشت . انگار يه بازي بد و شروع كرده بودم . انگار داشتم زندگيم و قمار ميكردم . سر اينكه احسان لعنتي دوستم داره يا نه ! عجب شكست مفتضحانه اي !
    با اينكه اون روز سوتي بدي داده بودم و ميدونستم كه رادمهر و ناراحت كردم بازم حلقم و دوست داشتم . از فكر و خيالا بيرون اومدم . حلقه رو توي عسلي كنار تختم گذاشتم . دلم نميخواست اين و به رادمهر برگردونم ولي چاره اي نبود بايد همه چي رو باهاش تموم ميكردم .
    چشمام و بستم و سعي كردم بدون اينكه به چيزي فكر كنم بخوابم .
    صبح با صداي در از خواب پريدم انگار كسي به در ميكوبيد . سرم و زير بالشم كردم تا صدا كمتر بياد ولي با صداي مامانم ديگه نتونستم بي تفاوت و ساكت بمونم :
    - مُوژان . زنده اي ؟ بيداري ؟ بيا بيرون ببينم . ديشب كه حرفي نزدي . زود باش بيا بيرون .
    از اون ور صداي بابام ميومد كه با آرامش به مامانم ميگفت :
    - مونس خانوم آروم تر فشارت ميره بالا خداي نكرده سكته ميكنيا .
    - بذار سكته كنم از دست اين دختر راحت شم . آخه فكر آبرومون و نكرد ؟ توي باغ بوديم هي سيما خانوم ميگفت چرا پس بچه ها نيومدن . دلمون ديگه به شور افتاد گفتيم لابد تصادف كردن . كه يهو رادمهر اومد و گفت مُوژان آرايشگاه نبود ! آخه من چقدر بايد از دست اين دختر بكشم مهران ؟ تو بگو .
    - حالا خدارو شكر كن كه تصادف نكرده بودن . بلند شو بيا اينجا بشين خودش از اتاق مياد بيرون تا آخر عمرش كه نميتونه اون تو بمونه . بلند شو .
    از دلداري دادناي بابا خندم گرفت . هميشه همينجوري خونسرد بود . گاهي ديگه به اين خونسردي زيادش غبطه ميخوردم . برعكس مامانم كه هميشه سريع جوش مي آورد و سر هر چيز كوچيكي حرص ميخورد . من نميدونستم اينا چجوري انقدر همديگرو دوست داشتن . مثل دو تا قطب مخالف بودن كه همديگرو جذب كرده بودن !
    صداي غرغراي مامان ميومد كه از اتاقم دور ميشد . جرات اينكه به گوشيم نگاه بندازم و نداشتم مطمئنا كلي پيام از رادمهر بايد داشته باشم . بالاخره كه چي بايد بهش بگم زودتر همه چي و تموم كنيم . گوشي و برداشتم و نگاهي به صفحش كردم . دريغ از 1 پيام ! هي گوشي رو زير و رو كردم . نخير هيچ پيامي در كار نبود . حتي 1 ميس كالم نداشتم . بابا اين ديگه كي بود ! ديگه مطمئن شدم براش مهم نبوده هيچي . البته بهتر اينجوري با احساساتشم بازي نكردم . سعي ميكردم خودم و خونسرد و بي تفاوت جلوه بدم ولي ته قلبم از اين بي توجهي رادمهر ناراحت شده بودم هر چي بود بالاخره زن قانونيش بودم . بعد از شستن دست و صورتم بالاخره با خودم كنار اومدم و آروم در اتاقم و باز كردم . مامان مثل شيري كه تو كمين شكارش نشسته باشه يهو از جاش بلند شد و گفت :
    - همه خرابكاري هارو كردي حالا با خيال راحتم گرفتي خوابيدي .
    بابا دوباره گفت :
    - مونس آروم باش ديگه بشين همه با هم حرف ميزنيم . مُوژان بيا بگير بشين باهات حرف داريم .
    آروم رفتم و روي مبلي رو به روي مامان و بابام نشستم . توي چشماي پرسشگر بابا و عصباني مامان نگاهي كردم و گفتم :
    - ببخشيد اگه با آبروتون بازي كردم .
    مامان دوباره از كوره در رفت :
    - با آبرومون بازي كردي ؟ ميدوني چند نفر علاف تو شدن اون شب ؟ ميدوني چقدر جلوي سيما خانوم و آقا سياوش تحقير شدم ؟ مهران تو يه چيزي بهش بگو .
    - مُوژان ازت انتظار نداشتم . فكر ميكردم دخترم و جوري تربيت كردم كه به ديگران احترام بذاره . تو ديشب نه تنها به من و مادرت بلكه به همه ي افرادي كه توي عروسي بودن بي احترامي كردي . اميدوارم دليل قانع كننده اي براي اين كارت داشته باشي .
    اشك توي چشمام حلقه زد آروم و سر به زير گفتم :
    - من رادمهر و نميخوام .
    مامان دوباره گفت :
    - نميخواي ؟ پس اون موقع كه جواب بله دادي داشتي به چي فكر ميكردي ؟ فكر كردي پسر مردم بازيچه ي دستته ؟ به خدا انقدر اين خانواده محترمن كه سيما خانوم صبح زنگ زده بود ميگفت به مُوژان سخت نگيرين شايد اتفاقي افتاده . به خدا من آب شدم . از خجالت اينكه دختر كم عقلي مثل تو دارم .
    - مونس جان آروم عزيزم .
    - چجوري آروم باشم ؟ نميگن كدوم مادري اين دختر و تربيت كرده كه انقدر سركش شده ؟ انقدر همه بازيچه ي تو هستن كه هر كار دوست داشتي بكني ؟
    سرم و پايين انداخته بودم و آروم اشك ميريختم . حق با مامان بود ولي اون كه خبر از حال و روز من نداشت . دوباره گفت :
    - با توام مُوژان من و نگاه كن و جوابم و بده .
    بابا دست مامان و گرفت و به طرف اتاق خوابشون كشيد و گفت :
    - مونس جان تو يكم استراحت كن من با مُوژان حرف ميزنم . باشه عزيزم ؟
    مامان كه انگار انرژيش تحليل رفته بود از اين همه حرص خوردن سري تكون داد و به داخل اتاق رفت . بابا نيم نگاهي بهم كرد و بعد به سمتم اومد . از بچگي حرف زدن با بابا برام آسون تر از حرف زدن با مامان بود . روي مبل رو به روي من نشست نگاهي بهم كرد و گفت :
    - خوب ميشنوم بگو .
    - چي و بگم .
    - دليل كار ديشبت و .
    - من كه گفتم ازش خوشم نمياد .
    - اين كه بهانست . مگه وقتي اومد خواستگاري نديديش ؟ چرا تا قبلش عيب و ايرادي نداشت ؟ ما مجبورت كرديم ازدواج كني ؟ ما ازت بله رو به زور گرفتيم ؟ آره مُوژان ؟
    - نه بابا اينجوري نبوده .
    - پس چي بوده ؟ تو هر چي بگي من قبول ميكنم چشم بسته تو فقط بهم دليلش و بگو . مُوژان تو كار كوچيكي نكردي بابا . مسئله آبروي دو تا خانوادست . اگه فقط من و مادرت بوديم ميگذشتيم ازش ولي الان پاي آبروي خانواده ي صبوري هم در ميونه . آخه تو چه فكري كردي كه اونجوري از عروسي فرار كردي و زير همه چي زدي ؟
    چشمه ي اشكم دوباره جوشيد لبم و به دندون گرفتم و سر به زير و پشيمون فقط به حرفاي بابا گوش ميدادم . حق داشت كار بچه گانه اي كرده بودم ولي خوب مسئله ي يه عمر زندگي بود نميخواستم تا آخر عمرم به خاطر تصميم عجولانه و از روي لجبازيم خودم و سرزنش كنم . دوباره صداي بابا من و به خودم آورد :
    - مُوژان گوشِت با منه ؟
    - بله بابا .
    - خوب بگو منتظرم .
    - هيچي ندارم كه بگم . حرفاي شما درسته . ولي ناراحت نيستم كه اين كار و كردم . ميدونم اگه اين كار و نميكردم پشيمون ميشدم .
    - رادمهر مشكلي داره ؟ چيزي شده بينتون ؟
    سرم و به طرفين تكون دادم و گفتم :
    - نه ايراد از اون نيست .
    شدت گريم بيشتر شد از جام بلند ميشدم و همونجوري كه به سمت اتاقم ميدويدم بلند گفتم :
    - نميخوام حرفي بزنم . نميخوام .
    داخل اتاق شدم و در و محكم بستم كليد و توي قفل چرخوندم و سرخوردم روي زمين زانوهام و تو بغلم گرفتم و اشكام بي مهابا روي گونم فرود ميومدن . صداي مامانم و شنيدم كه به بابا ميگفت :
    - چي شد ؟ چيزي گفت ؟
    بابا با صداي نسبتا آرومي گفت :
    - وقت بهش بده مونس جان .
    مامان هم ديگه چيزي نگفت . خونه توي سكوت فرورفت . خدارو شكر كردم كه حداقل چند ساعتي تنهام گذاشتن .
    روي تختم دراز كشيدم و چشمام و به سقف دوختم . يعني الان احسان كجا بود ؟ ميدونست من انقدر دارم زجر ميكشم ؟ فقط به خاطر اون ؟ گوشيم زنگ خورد بي حوصله برداشتمش شماره ي سوگند دختر عموم روي گوشي افتاده بود . من و سوگند هم سن بوديم و هميشه از بچگي توي همه ي غمها و شاديهامون با هم شريك بوديم به خاطر همين ارتباط خيلي نزديكي باهاش داشتم .
    - الو ؟
    - مرگ و الو . حالا عروس فراري ميشي بدون اينكه به من خبر بدي ؟ خوب ميگفتي منم ميومدم كمكت !
    - سوگند تورو خدا سر به سرم نذار تو كه ديگه ميدوني توي اين دل بي صاحاب من چه خبره پس ديگه خواهشا تو يكي مخم و نخور .
    - باشه باشه خانوم اعصاب خراب ! حتما با عمو و زن عمو يه دعواي جانانه داشتي نه ؟
    - نه بابا اون بنده خداها كه چيزي نميگن . باور كن اين پدر و مادر از سر من و بي عقليام زيادن !
    - اينكه معلومه . ولي خوب بچه ي يكي يه دونه بودن اين مزايا رو هم داره ديگه .
    - كجايي تو ؟
    - ميخواي كجا باشم خونه .
    من مني كردم براي حرفي كه ميخواستم بزنم دو دل بودم سوگند گفت :
    - بريز بيرون هر چي تو اون دل صاب مردته . لابد ميخواي خبر از اون احسان كله خر بگيري ؟
    - سوگند درست حرف بزن در موردش .
    - خوب راست ميگم . كلت و كردي تو برف زندگي رو واسه خودت زهر مار كردي به خاطر كي ؟
    - خبري ازش داري ؟
    - بله با دوستاشون تشريف بردن چالوس . همون ديروز صبح .
    سكوت كردم دوباره گفت :
    - تو چقدر ساده اي مُوژان هنوز اين و نشناختي ؟ چرا نيومد جلو و مبارزه كنه برات ؟ دوستت نداره خوب شايد .
    - سوگند اينجوري نگو .
    - خنده داره . دري وري محضه به خدا .
    - خيلي خوب حالا نميخواد با اين حرفات دل من و خون كني .
    - باشه . چه خبر از آقاي داماد ؟ خبري داري از ديروز تا حالا ؟
    - نه هيچ خبري ندارم . حتي يه اس ام اسم بهم نداده .
    - ديوونه اي پسر به اون آقايي رو ميخواي ول كني ! چي بگم بهت آخه .
    - هيچي نگي بهتره . ببينم ديروز كه من نيومدم باغ عكس العمل رادمهر چجوري بود ؟
    - تو كه گفتي هيچي نگم ؟
    - بمير سوگند
    - بيا و خوبي كن به خانوم ! هيچي خيلي خونسرد اومد تو باغ و بعد مامانت و سيما خانوم گفتن پس مُوژان كوش ؟ اونم با لحن خيلي خونسرد و بي تفاوت گفت رفتم آرايشگاه دنبالش آرايشگر گفت خودش آژانس گرفته و رفته . منم دنبالش گشتم خبري نبود ازش ديگه نا اميد شدم اومدم باغ . ميدوني چيه مُوژان غلط نكنم دستت و خونده بود كه تهش ميشي عروس فراري .
    - كوفت من خودمم تا دقيقه ي آخر نميدونستم اون وقت اون از كجا فهميده ؟
    - بابا آخه خيلي خونسرد بود . راستي ديروز خونتونم اومده بوده نه ؟
    - آره هر چي زنگ زد من در و باز نكردم .
    - نميدوني تو كت و شلوار چه تيكه اي شده بود . خاك بر سرت .
    - مرض سوگند ميميري يا خودم بكشمت ؟
    - اووووووووو . حالا چرا عصباني ميشي ؟
    - مثلا شوهرمه ها !
    - اِ ؟ تورو خدا ؟ تو كه ميخواي همه چي رو تموم كني . قربون دستت اين و بذار واسه ما .
    - سوگند برو ديگه حوصلت و ندارم .
    - باز جوش آورد . ميخواي بيام پيشت ؟
    - كه بيشتر مخم و بخوري ؟ نه لازم نكرده . اگه خبري از احسان شد بهم بگو . خداحافظ
    بدون اينكه بذارم جوابي بده گوشي و قطع كردم و انداختمش روي عسلي . ساعدم و روي پيشونيم گذاشتم و چشمام و بستم .
    دلم ميخواست توي گذشته غوطه ور ميشدم . دلم ميخواست هيچ وقت به زمان حال بر نميگشتم .
    فصل دوم

    خانوادمون يه خانواده ي تقريبا ميشد گفت كم جمعيت بود .از طرف مادري تنها 1 خاله داشتم كه 2سال از مامانم كوچكتر بود و استراليا زندگي ميكرد . تنها بود نه بچه اي داشت و نه شوهري . خاله مهوش 5 سالي ميشد كه كلا از ايران رفته بود و گه گاهي با مامان تلفني تماس داشت . خيلي كم پيش ميومد بياد ايران و از طرف پدري فقط 2 تا عمو داشتم . عمو مهرداد كه دو تا دختر به نامهاي سوگند و سارا داشت سوگند هم سن من و سارا 2 سالي از ما كوچكتر بود برادر ديگه ي بابام مهام بود كه فقط 2 سال ازش بزرگتر بود و به شدت با بابام صميمي بود و شباهت زيادي هم كه از نظر ظاهري به هم داشتن باعث ميشد همه فكر كنن كه با هم دوقلو هستن . عمو مهام تنها 1 پسر داشت به اسم احسان كه 3 سال از من بزرگتر بود . وقتي احسان 9 ساله شد عمو مهام بر اثر سكته ي قلبي مرد . بعد از مرگ عمو مهام مينا خانوم مادر احسان يه روز با گريه و زاري همراه با احسان پيش بابام مياد . اون موقع ها من خيلي بچه بودم و زياد به اتفاقايي كه دور و اطرافم ميفتاد اهميت نميدادم ولي بزرگتر كه شدم فهميدم كه مينا خانوم قصد داشته ازدواج كنه و شرط طرف مقابلم براي ازدواج اين بوده كه احسان پيششون زندگي نكنه . بابام كه حرفاي مينا خانوم و شنيده بود ناراحت شده بود ولي با اين وجود به خاطر علاقه اي كه به عمو مهام و احسان داشت پذيرفت كه خودش سرپرستي احسان و قبول كنه . توي عالم بچگي خوشحال بودم كه احسان براي هميشه مياد خونه ي ما ميمونه . ديگه اونجوري هر روز ميتونستيم بازي كنيم و همديگرو ببينيم . ولي بعد از ازدواج مينا خانوم احسان هر روز افسرده تر ميشد . تا جايي كه بابام اونو پيش روانشناساي مختلف برد . بعد از گذشت 3 ماه مينا خانوم نه زنگي به احسان ميزد نه به ديدنش ميومد . ديگه كاملا از مادرش نا اميد شده بود . ميفهميدم بعد از ، از دست دادن پدرش حالا از دست دادن مادرشم بايد براش سخت باشه . ولي چاره اي جز تحمل كردن نبود . بالاخره با كمك من و سوگند هم بازي هاي قديمي احسان دوباره حالش رو به بهبود رفت و دوباره همون پسر بچه ي شاد و مهربون قديم شد .
    روزها و سالها ميگذشت و با هم بزرگ ميشديم . وقتي كه به بلوغ فكري و جسمي رسيدم انگار تازه نگاهم به اطرافم افتاد . احسان و ديگه به چشم هم بازي نميديدم . برام شده بود عشق اول و آخرم . شبا موقع خواب براي خودم خيالبافي ميكردم و با لباس عروس كنار احسان خودم و تصور ميكردم . با هر بار تصورش انگار قند توي دلم آب ميكردن . يه جورايي مطمئن بودم كه احسان هم من و دوست داره . احسان انقدر مهربون و خوب بود كه آرزوي هر كسي بود كه باهاش ازدواج كنه يا اونو مال خودش كنه .
    بچه تر از اون چيزي بودم كه بفهمم دارم چيكار ميكنم . يا اينكه بفهمم معني وابستگي چيه .
    وقتي احسان رشته ي عمران شيراز قبول شد انگار آب سردي روم ريخته باشن . تحمل دوري ازش و نداشتم . هر چي بابا اصرار داشت كه 1 سال ديگه بخونه و تهران قبول شه اون قبول نميكرد ميگفت :
    - بالاخره من پسرم بايد از خانواده دور بشم تا چم و خم همه چي دستم بياد شما نگران من نباشيد .
    بابام با لبخند غرور آميزي كه گوشه ي لبش بود نگاهي به قد كشيده ي احسان مي كرد و توي دلش تحسينش ميكرد ولي من از نگراني دل توي دلم نبود . يعني بايد 4 سال از ديدنش محروم ميشدم ؟
    هيچ وقت شبي رو كه ميخواست فرداش براي ثبت نام دانشگاه عازم شيراز بشه رو يادم نميره . تقه اي به در اتاقش زدم و با بفرماييد گفتنش داخل شدم . داشت وسايلش و چك ميكرد نگاهي به چهره ي ناراحت من انداخت و بعد مثل هميشه لبخند مهربونش و به لب آورد و گفت :
    - چي شده باز لب برچيدي ؟
    - احسان نرو .
    نگاه دقيق تري بهم انداخت و بلند شد روي تختش نشست اشاره اي به من كرد و گفت :
    - بيا بشين اينجا .
    آروم رفتم و كنارش نشستم . نگاهش و به چشمام دوخت و گفت :
    - تا چشم به هم بذاري برميگردم . ولي يادت باشه كه رفتني بايد بره . من يه روزي توي خونه ي شما اومدم ولي الان بايد كم كم راهم و ازتون جدا كنم .
    - چرا بايد جدا كني ؟ چرا پيشمون نميموني ؟ مگه دوستمون نداري ؟
    لپم و نوازش كرد و گفت :
    - چرا همتون و دوست دارم ولي نميتونم هميشه سربارتون باشم .
    - تو سربارمون نيستي ماها همه دوستت داريم . بمون ديگه . 1 سال ديگه بخون همين جا برو دانشگاه . ميموني احسان ؟
    نگاهش و ازم گرفت و سرش و به زير انداخت و گفت :
    - اينجوري نگام نكن شيطونك . چشات آدم و ميخوره . همش كه اونجا نميمونم ميام بهتون سر ميزنم .
    اشك توي چشمام حلقه زده بود . نا اميد از موندنش گفتم :
    - پس حداقل زود به زود بيا .
    دوباره نگاه خندونش و به صورتم دوخت و گفت :
    - مثلا چند وقت يه بار بيام ؟
    توي عالم بچگي فكري كردم و گفتم :
    - مثلا هفته اي 2 بار بيا .
    احسان قهقهه اي زد و گفت :
    - شيطونك من اگه هفته اي دو بار بيام كه بايد از درس و زندگيم بزنم . تخفيف بده تورو خدا .
    لب برچيدم و سكوت كردم . احسان كه سكوتم و ديد با نگاهي كه آشفته به نظر ميرسيد گفت :
    - باشه باشه اينجوري نكن قيافت و قول نميدم هفته اي دو بار بيام ولي قول ميدم هر وقت تونستم بيام تهران و بهت سر بزنم خوبه ؟ حالا اخمات و باز كن . باز كن ديگه .
    ناچار اخمام و باز كردم و به روش لبخندي نگران زدم . لبخندم و با لبخند جواب داد و گفت :
    - خيلي خوب حالا برو بگير بخواب كه منم صبح زود بايد از خواب بيدار شم .
    به خاطر اينكه فردا صبح نميديدمش خداحافظي غم انگيزي ازش كردم و به اتاقم پناه بردم .
    بعد از اون همه مدت زندگي كنار هم اين اولين باري بود كه ازش جدا ميشدم . دختر بچه اي كه تازه طعم عشق و وابستگي رو چشيده بود حالا بايد از همه چي دل ميكند . با رفتن احسان به شيراز جاي خاليش و سوگند برام پر ميكرد . توي اين مدت هي به سوگند نزديك و نزديك تر ميشدم . جوري كه از همه ي علاقم به احسان باهاش حرف زده بودم و شده بود تنها مونسم .18 ساله كه شدم توي رشته ي مديريت بازرگاني ادامه تحصيل دادم از شانس خوبم سوگند هم رشته ي من و قبول شده بود و با هم ، هم كلاس هم شده بوديم . 4 سال تحصيل احسان مثل برق و باد گذشت . حالا احسان يه جوون 22 ساله بود و من يه دختر 19 ساله . به خيال خودم فكر ميكردم عشقم نسبت به احسان پخته تر شده . احسان هم رفتارش پخته تر شده بود . ديگه مثل قديم سر به هوا نبود . بيشتر حواسش به اطرافيانش بود . بعد از تموم شدن درسش عزم كرد كه بره سربازي . از احسان ناراحت بودم كه نيومده به اين زودي دوباره ميخواد بره . ولي ديگه من اون دختر بچه ي 14 - 15 ساله نبودم كه برم پيشش و ازش بخوام كه نره . ديگه بزرگ شده بودم و اين فاصله ي بينمون و احساسم به احسان ازم يه دختر خجالتي ساخته بود . وقتي ميخواستم باهاش حرف بزنم دست و پام و گم ميكردم و 100 تا رنگ عوض ميكردم . قبل از اينكه كسي بتونه مخالفتي بكنه يا تصميمي بگيره احسان رفت سربازي . دو سال ديگه هم ازش دور بودم . ولي هر روزي كه ميگذشت و حسابش و داشتم . توي اين دو سال وقتي براي مرخصي به خونه ميومد دلم ميخواست بشينم جلوش و يه دل سير نگاش كنم ولي حيف نميشد . ديگه رابطمون اون رابطه ي بي غل و غش قديم نبود . به خاطر سنمون بايد بيشتر حواسمون به رفتارامون با هم ميبود . خانواده ي مذهبي نداشتيم ولي خوب يه سري اعتقادات داشتيم كه همه اجراش ميكردن به صورت ناخود آگاه .
    21 سالم شده بودم و از نظر بقيه يه دختر جوون و خوشگل شده بودم توي اين مدت تك و توك خواستگار برام ميومد ولي من فقط توجه يه نفر و ميخواستم . بالاخره 2 سال خدمت احسان تموم شد . ديگه خيالم راحت شده بود كه احسان مال منه و ديگه براي هميشه پيشمه . ولي بازم اشتباه فكر ميكردم . يه روز سر ميز شام بوديم كه احسان به حرف اومد :
    - عمو يه سوال ازتون داشتم .
    بابا نگاهي به احسان انداخت و گفت :
    - بگو عمو جان .
    - راستش ميخواستم اموال و دارايي هايي كه بابا برام گذاشته رو باهاش كاري راه بندازم و مستقل بشم احتياج به مشورت شما دارم .
    بابا سرش و به نشونه ي تاييد تكوني داد و گفت :
    - خودت چه ايده اي داري ؟
    - ميخوام سرمايش كنم و مطابق با رشتم شركتي راه اندازي كنم . با مابقيشم خونه بگيرم و زندگي مستقلي رو شروع كنم .
    با اين حرفش قلبم فشرده شد منتظر بودم بابا حرفي بزنه و احسان و منصرف كنه . بابا نگاه دقيقي به احسان انداخت و گفت :
    - با شركت موافقم ولي خونه چرا ؟ مگه اينجا راحت نيستي ؟
    احسان لبخندي زد و گفت :
    - معلومه كه راحتم . توي اين همه سال شما و زن عمو مونس حسابي بهم لطف كردين و من و شرمنده ي زحماتتون كردين .
    مامان به ميون حرفش پريد و گفت :
    - اين چه حرفيه احسان جان تو مثل پسر ما ميموني .
    - ممنون زن عمو ولي بالاخره بايد مستقل بشم . يعني خودم اينجوري دوست دارم .
    با چشماي وحشت زده نگاهم و به دهان بابام دوختم ولي اصلا انگار كسي حواسش به من نبود . بابا گفت :
    - هر جور كه خودت صلاح ميدوني و راحت تري پسرم . هر اقدامي هم كه خواستي بكن پشتيباني من و عمو مهردادت و داري .
    - مرسي عمو جان .
    با اين حرف احسان بحث پايان گرفت . باورم نميشد به اين راحتي كسي رو كه فكر ميكردم توي 1 قدميم و فقط بايد دستم و دراز كنم تا بگيرمش و دارم از دست ميدم . اشتهام به كل كور شده بود قاشق و چنگال و زمين گذاشتم و بدون گفتن كلمه اي به اتاقم رفتم . صداي مامان و بابا ميومد كه دليل بلند شدنم و ميپرسيدن ولي من بي جواب به اتاقم رفتم و در و بستم .
    فصل سوم

    با صداي در اتاق به زمان حال برگشتم .
    - بله ؟
    صداي مامان اومد :
    - بيا بيرون ميخوايم ناهار بخوريم .
    - من هيچي نميخورم .
    - حالا اتفاقيه كه افتاده ميخواي خودت و بكشي ؟ از ديروز صبح تا حالا هيچي نخوردي ميميري دختر . پاشو بيا بيرون انقدر من و حرص نده .
    با اين حرفش دلم سوخت . اون چه گناهي داشت كه بايد به درد من ميسوخت ؟ نفس عميقي كشيدم و از تخت پايين اومدم . در و باز كردم . با چشماي نگران مادرم روبه رو شدم . دلم پر ميكشيد كه بغلش كنم و اونم موهاي بلندم و نوازش كنه . ولي صورت جديش حاكي از اين بود كه هنوزم ازم دلخوره . پس از بغل صرف نظر كردم و به طرف ميز ناهار خوري رفتم . بابا منتظر من و مامان نشسته بود سر ميز . خيلي آروم نشستم و نگاهي به ميز انداختم . اشتها نداشتم . حتي از ديدن اون همه غذت حالم به هم ميخورد . ولي به اجبار و براي اينكه مامان و بابا رو بيشتر از اين ناراحت نكنم چند تا قاشق خوردم . بابا همونطور كه نگاهش به بشقابش بود و قاشقش و از غذا پر ميكردم رو به من گفت :
    - كي ميخواي با رادمهر حرف بزني و همه چي رو مشخص كني ؟
    واقعا سوالي بود كه از خودم ميپرسيدم و از جوابش همش فراري بودم . ولي بالاخره بايد كاري ميكردم آرم گفتم :
    - نميدونم . از ديشب تا حالا نه اس ام اس داده نه زنگ زده .
    مامان گفت :
    - عروسيش و به هم زدي لابد ميخواي بياد منت كشي ؟
    بابا دوباره دخالت كرد و گفت :
    - مونس جان ما با هم حرف زديم عزيزم .
    مامان سرش و پايين انداخت و چيزي نگفت . دوباره آروم گفتم :
    - امروز بهش زنگ ميزنم و يه قرار باهاش ميذارم .
    - خوبه
    تنها كلمه اي بود كه از دهان بابا خارج شد . اين سكوتشون از هر چيزي بدتر بود . حداقل كاش سرم داد ميزدن يا دعوام ميكردن . كاش انقدر خوب نبودن !
    بعد از خوردن ناهار براي اينكه كمتر فكر و خيال كنم پيشنهاد دادم خودم ميزو تميز كنم . بابا و مامان براي استراحت به اتاقشون رفتن و منم مشغول تميز كردن ميز و آشپزخونه شدم . اول همه ي ظرفارو توي ماشين ظرفشويي چيدم و بعد ميز ناهار خوري و آشپزخونه رو سر و سامون دادم . وقتي كارم تموم شد دوباره به اتاق خوابم پناه بردم . روي تختم نشستم و كلافه سرم و توي دستم گرفتم . بالاخره بايد بهش زنگ ميزدم . گوشيم و برداشتم و قبل از اينكه دوباره ترديد به سراغم بياد و پشيمون بشم شماره ي رادمهر و گرفتم . 4 تا بوق خورد ولي جوابي نداد نا اميد شده بودم داشتم قطع ميكردم كه با بوق 5 ام بالاخره صداش و شنيدم . مثل هميشه عادي بود . شايدم يكم بي تفاوت تر . گفت :
    - بگو ميشنوم .
    از اينكه انقدر بيخيال بود حرصم گرفت ولي به روش نياوردم و گفتم :
    - سلام
    - عليك .
    - زنگ زدم باهات در مورد ديشب حرف بزنم .
    - چي ميخواي بگي ؟ زود باش كار دارم .
    - يعني از پشت تلفن بگم ؟
    -نميدونم هر جا كه راحت تري بگو .
    - امروز بيكاري ؟
    نفس عميقي كشيد و گفت :
    - به لطف شما و ماه عسلي كه قرار بود مثلا از امروز با هم بريم بله 1 - 2 هفته اي بيكارم فعلا .
    - خوب ميتوني بياي كافي شاپ . . . ؟
    - چه ساعتي ؟
    - امروز ساعت 6
    - ميبينمت اونجا .
    بدون خداحافظي گوشي رو قطع كرد . گوشي توي دستم موند . البته بهش حق ميدادم كه ازم ناراحت باشه . نگاهي به ساعت كردم حدوداي 3 بود . هنوز تا 6 وقت زيادي داشتم . دوباره روي تختم ولو شدم و به گذشته سفر كردم .

    فصل چهارم

    احسان ماهها دنبال كار راه اندازي شركتش بود بالاخره با كمكاي بابا تونست شركتش و راه بندازه . خيلي سريع تر از اون چيزي كه فكرش و ميكردم خونه اي براي خودش خريد و براي هميشه از پيشم رفت . بعد از اين همه مدت با هم بودن احساس ميكردم كه تنهاي تنها شدم .
    تا 1 ماه اول گوشه گير و افسرده شده بودم ولي سر زدناي مداوم احسان حالم و بهتر كرده بود . مدام با ماشينش ميومد دنبال من و سوگند و سارا و با هم بيرون ميرفتيم .
    هر روز كه ميگذشت احساسم به احسان بيشتر ميشد . تعطيلات عيد 2سال پيش بود كه تصميم گرفتيم همگي با هم به شمال بريم . خاطرات شمال هيچ وقت از ذهنم پاك نميشد . انگار حك شده بود توي ذهنم .
    از شب قبلش همه توي تكاپو بوديم و از همه بيشتر من ! خوشحال بودم كه دوباره براي 1 هفته هم شده ميتونيم تموم ساعتارو كنار هم باشيم . قرار بود صبح زود همه دم خونه ي ما جمع بشن تا با هم حركت كنيم .
    كل شب و نتونستم بخوابم . مثل بچه هاي 10 ساله ذوق كرده بودم . هي به خودم نهيب ميزدم كه آرومتر خودت و تابلو ميكني ولي انگار قلبم اين چيزا حاليش نبود . بابا و مامان از اينكه ميديدن بعد از اين همه مدت بالاخره خنده هام از ته دله خوشحال بودن . حتي بابا چند باري بهم تيكه انداخت و گفت :
    - مُوژان عاشق شدي بابا ؟
    و من فقط در جوابش ميخنديدم و خودم و لوس ميكردم براشون .
    بالاخره با هر جون كندني بود صبح شد زودتر از همه از خواب بيدار شدم . مانتو و شلوار آبي به تن كردم و شال سفيد رنگي هم روي سرم انداختم . كمي آرايش كردم . دلم ميخواست توي نگاهش بهترين باشم .
    سر و صداي مامان و بابا از توي حال ميومد . بابا به آرومي به مامان گفت :
    - مونس جان مُوژان و بيدار كن ديگه الان همه ميرسن .
    صداي قدماي مامان و ميشنيدم كه به اتاقم نزديك ميشد آروم در و باز كرد و وقتي من و حاضر و آماده ديد يه لنگه ابروش و بالا انداخت و گفت :
    - سحر خيز شدي . كي بيدار شدي ؟
    خودم و تابلو كرده بودم . معلوم بود كه مامان شك كرده . هر كس ديگه اي هم بود اين حركتاي من و پاي ذوق كردن به خاطر سفري كه حداقل 2 - 3 بار در سال ميرفتيم نميذاشت . من مني كردم و گفتم :
    - خوابم نميبرد ديگه گفتم زودتر حاضر شم . بابا كمك نميخواد چمدونارو بذارم تو ماشين ؟
    - نيكي و پرسش ؟ برو كمكش . منم حاضر ميشم ميام .
    به خير گذشته بود . به سرعت به كمك بابا شتافتم . توي حياط كه رفتم سرحال سلام بلندي كردم . بابا به سمتم برگشت و گفت :
    - سلام مُوژان خانوم . چه عجب زود حاضر شدي بابا .
    لحني رسمي به خودم گرفتم و گفتم :
    - صبحتون بخير آقاي كياني . بنده خوابم نبرد براي همين زودتر بيدار شدم . در نتيجه زودترم حاضر شدم . در نتيجه ي بيشتر اينكه شما امروز معطل اينجانب نميشين .
    بابا لبخندي به لب آورد و گفت :
    - حالا كه انقدر پر انرژي بدو برو بقيه وسايل و بيار ببينم .
    - اي به چشم .
    تند به سمت خونه دويدم و وسايلي كه مونده بود و براي بابا آوردم . نگاهي به ساعتم انداختم 7 صبح و نشون ميداد و هنوز خبري از بقيه نبود . رو به بابا گفتم :
    - دير نكردن بابا ؟
    بابا هم نگاهي به ساعتش انداخت و گفت :
    - نه بابا ديگه كم كم بايد پيداشون بشه .
    در خونه رو باز كردم و سركي توي كوچه كشيدم . همونجا ايستادم و منتظر اومدنشون شدم . عمو مهرداد و احسان هر دو هم زمان با هم رسيدن . انقدر از ديدن احسان ذوق زده بودم كه اصلا متوجه نشدم كسي همراه احسانه . صداي عمو مهرداد اومد كه رو به احسان ميگفت :
    - عمو جان معرفي نميكني؟
    تازه نگاهم به پسري كه كنار احسان ايستاده بود افتاد . احسان لبخندي زد و گفت :
    - ايشون دوست خوب من رادمهر هستش . از دوران دبيرستان با هم دوستيم . يه جورايي عين دو تا برادر .
    بابا و عمو با دوست احسان كه اسمش رادمهر بود دست دادن . نگاهم و از رادمهر گرفتم و به احسان دوختم . فقط و فقط اون بود كه براي من مهم بود . احسان دوباره به حرف اومد اشاره اي به بابا و عمو مهرداد كرد و گفت :
    - عموهاي گلم هستن . عمو مهران و عمو مهرداد .
    بعد اشاره اي به مامان كرد و گفت :
    - زن عموي دوست داشتني خودم مونس خانوم . همسر عمو مهران .
    مامان لبخندي زد و اظهار خوش وقتي كرد . صداي زن عمو از اون طرف اومد كه با لحن شوخ گفت :
    - باشه احسان خان فقط مونس زن عموي گلته ؟
    احسان ريز خنديد و اشاره اي به سمت زن عمو كرد و رو به رادمهر گفت :
    - ايشونم يكي ديگه از زن عموهاي گلم هستن سروناز خانوم .
    زن عمو سروناز لبخندي به لب آورد انگار خيالش راحت شد . تمام مدت رادمهر با يه لبخند محو به همه نگاه ميكرد . احسان به طرف من و سوگند و سارا اومد كه كنار هم ايستاده بوديم لبخند مهربونش و نثارمون كرد و بعد رو به رادمهر گفت :
    - اين خانوماي متشخصي هم كه ميبيني دختر عموهاي بنده هستن . سارا خانوم و سوگند خانوم دختراي عمو مهرداد . و ايشونم تك فرزند عمو مهران هستن مُوژان خانوم .
    سوگند و سارا با رغبت با رادمهر احوالپرسي ميكردن ولي من تنها به يه خوش وقتم اكتفا كردم . چند ثانيه نگاهش توي چشمام قفل شد ولي خيلي زود نگاهش و ازم گرفت و رو به همه گفت :
    - از آشنايي با همتون خوش وقتم . احسان هميشه تعريف ميكرد برام از همتون . خوشحال شدم كه تونستم از نزديك ببينمتون .
    بالاخره بعد از تعارفات معمول رضايت دادن كه سوار ماشينا بشيم و حركت كنيم . به دلم صابون زده بودم كه تا شمال پيش احسان باشم ولي با اومدن رادمهر و ماشين نياوردن احسان مامانم منعم كرد كه توي ماشين رادمهر بشينم . مغموم و سر خورده روي صندلي عقب ماشين بابا نشستم و مجبور شدم به بودن سوگند كنارم رضايت بدم . ولي تو دلم از دوست احسان متنفر شده بودم .
    سوگند مدام زير گوشم پچ پچ ميكرد و از دوست احسان ميگفت . ديگه سرم درد گرفته بود براي اينكه چند دقيقه اي ساكت بشه گفتم :
    - سوگند ميخوام بخوابم سر و صدا نكن .
    - بي ذوق داشتم حرف ميزدم باهات .
    - ولي نميخوام بشنوم . سكوت يادت نره .
    - بگير بخواب بابا . اَه .
    چشمام و روي هم گذاشتم و تا آخر مسير خوابيدم . با توقف ماشين يهو از خواب پريدم نگاهي به اطراف انداختم تو حياط ويلا بوديم نگاهي به مامانم كه در حال پياده شدن بود انداختم و گفتم :
    - رسيديم ؟
    مامان نگاهي بهم كرد و گفت :
    - چه عجب بيدار شدي . سوگند بدبخت مرد از بيكاري و بي هم زبوني .
    نگاهي توي ماشين كردم خبري از سوگند نبود دوباره گفتم :
    - پس سوگند كوش ؟
    - رفت وسايل و چمدونشو از ماشين باباش برداره ببره تو . توام بلند شو ديگه زشته .
    با اين حرف از ماشين دور شد . پياده شدم همه در تكاپو بردن چمدوناشون به داخل ويلا بودن . من بيخيال به ماشين تكيه زدم و نظاره گر كاراشون بودم . چشمم به احسان خورد كه با پليور سفيد مشكي و شلوار جين آبي تيره خواستني تر شده بود . موهاش و طبق معمول به سمت بالا داده بود . همش در حال رفت و آمد بود و من چشم ازش بر نميداشتم . يه لحظه نگاه خيرم و غافلگير كرد . سريع سرم و پايين انداختم ولي ديگه دير شده بود . صداش و شنيدم كه هي نزديك و نزديك تر ميشد بهم :
    - خانوم كل مسير و كه خواب تشريف داشتن الانم كه هيچ كمكي نميكنن . اگه سختتونه ميخواين بغلتون كنم ببرمتون تو ويلا .
    لبخند خجولي زدم و مشت آرومي به بازوش كوبيدم و گفتم :
    - احسان . لوس نشو . خسته بودم خوب . ديشب اصلا نخوابيدم .
    مثل من تكيه به ماشين زد و دستاش و روي سينش قلاب كرد و گفت :
    - هوم ؟ چرا ؟ چي فكر شيطونك فاميلمون و مشغول كرده بود ؟
    نگاهي بهش كردم لباش خندون بود و با چشماي مهربونش بهم نگاه ميكرد . خيلي وقت بود بهم نگفته بود شيطونك . يادش بخير وقتي بچه تر بودم مدام ورد زبونش بود ولي از وقتي فاصلمون بيشتر شده بود خيلي چيزا هم تغيير كرده بود . دوباره شدم همون مُوژان قديم كه هيچ رو در وايسي با احسان نداره . نيشگوني از بازوش گرفتم كه دادش به هوا رفت گفت :
    - چرا نيشگون ميگيري ؟
    - تا تو باشي ديگه به يه خانوم متشخص نگي شيطونك .
    همونجوري كه با اخماي تو هم بازوش و با دستش ميماليد گفت :
    - اگه شيطونك نبودي كه اين بلا رو سر دست نازنينم نمي آوردي .
    تهديد كنان دستم و بالا آوردم و نشون دادم كه ميخوام بازم نيشگونش بگيرم كه قدمي به عقب برداشت و به حالت تسليم دستاش و بالا آورد و گفت :
    - من تسليمم تورو خدا دوباره نيشگون نگير .
    از حالت التماس گونش خندم گرفت لبخندي روي لبم نشست و دستم و پايين انداختم اونم دوباره لبخند مهربونش و به لب آورد و گفت :
    - تو شيطونكي . اونم فقط شيطونك من .
    با اين حرفش انگار دنيا رو بهم داده بودن . صورتم و به طرفش برگردوندم . اونم توي چشمام خيره شده بود يهو صدايي افكار و احساساتمون و پاره كرد . رادمهر دوست احسان بود با همون چهره ي جدي خاص خودش داشت به سمتمون ميومد گفت :
    - احسان عموت صدات ميكرد مثل اينكه كارت داشت .
    احسان با اومدن رادمهر كمي دست پاچه شد به خوبي از رفتارش ميتونستم اين و تشخيص بدم . انگار داشت دنبال كلمات ميگشت كه دوباره رادمهر گفت :
    - بد موقع مزاحم شدم ؟
    ميخواستم بهش بگم بله خروس بي محل . چي ميشد 5 دقيقه دير تر ميومدي ؟ با اخماي تو هم نگاهم و به چهره ي بي تفاوت و بيخيال رادمهر دوختم . احسان لبخند مهربونش و دوباره به لب آورد و به سمت رادمهر رفت دستش و دور شونه ي رادمهر حلقه كرد و گفت :
    - اين چه حرفيه بيا با هم بريم ببينيم عمو چي كارم داره .
    بعد نيم نگاهي به سوي من كرد و گفت :
    - مُوژان توام بيا تو نمون بيرون هوا سرده سرما ميخوري .
    و بعد بدون حرفي رفت . از اينكه رادمهر جو عاشقانمون و به هم ريخته بود از دستش عصباني بودم و ميخواستم بكشمش . لحظه ي آخر فقط نگاه تيز بين و شكاك رادمهر و ديدم و بعد با هم به سمت ويلا رفتن .
    يعني اونم من و دوست داشت ؟ با كفشم ضرباتي به تاير ماشين ميزدم . كلافه بودم . دلم نميخواست برم تو . صداي سوگند و يكم دور تر شنيدم كه رو به من ميگفت :
    - مُوژان چرا نمياي پس ؟ مامانت ميگه بيا تو سرما ميخوري .
    دستي براش تكون دادم و گفتم :
    - اومدم .
    به سمت ويلا حركت كردم .
  3. #3
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    فصل پنجم

    ساعت 5:30 بود كه حاضر و آماده بودم . دلشوره ي بدي به جونم افتاده بود . هنوز خودمم نميدونستم ميخوام چه جوابي به رادمهر بدم . چند تا نفس عميق كشيدم و از اتاقم اومدم بيرون . مامان و بابا در حال تلويزيون ديدن بودن و حواسشون به من نبود . به حرف اومدم :
    - من دارم ميرم .
    هم زمان سرشون و به طرفم برگردوندن بابا گفت :
    - كجا ؟
    - ساعت 6 با رادمهر قرار دارم ميخوايم حرفامون و بزنيم .
    بابا سري تكون داد و گفت :
    - باشه برو . فقط حواست باشه چه حرفي ميزني . هر چيزي بگي توي آيندت تاثير گذاره . عجول رفتار نكن .
    مامان كه تا اون لحظه ساكت بود نگاه نگرانش و بهم دوخت و نزديكم اومد كمي اين پا و اون پا كرد . همونجوري جلوش وايساده بودم و نگاش ميكردم . يهو من و در آغوش گرفت و زير گوشم زمزمه وار گفت :
    - تصميم درست بگير مامان جان .
    انگار گرماي آغوشش بهم اعتماد به نفس داد . خوشحال بودم كه من و بخشيده و ازم دلخور نيست . بوسه اي روي گونش كاشتم و لبخندي به روش زدم . دستام و توي دستاش گرفت و فشار خفيفي بهشون داد . گفتم :
    - چشم مامان .
    نگاهي به بابا و بعد به مامان كردم و گفتم :
    - پس من رفتم .
    بابا گفت :
    - ميخواي با ماشين من برو ؟
    - نه خودم برم راحت ترم . همين نزديكي ها باهاش قرار گذاشتم .
    - باشه بابا خدا به همراهت .
    با بدرقه ي بابا و مامان از در خونه بيرون اومدم . سوگند راست ميگفت كه يكي يه دونه بودن اين مزايا رو هم داره ! خوشحال از اينكه حمايت پدر و مادرم و دارم به سمت محل قرار پيش رفتم . راس ساعت 6 رسيدم . چشمم و توي كافي شاپ گردوندم ولي خبري از رادمهر نبود . ميزي رو گوشه ي دنج كافي شاپ انتخاب كردم و نشستم . مدام ساعتم و نگاه ميكردم . خبري ازش نبود كه نبود . يه لحظه شك كردم شايد ميخواد تلافي كنه و نياد . دوباره نگاهي به ساعتم كردم 6:30 بود . هميشه از انتظار كشيدن متنفر بودم . بالاخره 6:40 بود كه رسيد . اور كت بلندي پوشيده بود كه قد بلندش و بلندتر و كشيده تر نشون ميداد . نگاهش توي كافي شاپ چرخيد و روي من ثابت موند . بدون توجه به نگاه اطرافيانش به سمت ميزي كه نشسته بودم اومد . بدون حرفي اور كتش و از تنش خارج كرد و بعد نشست نيم نگاهي بهم كرد و گفت :
    - خوب ميشنوم حرفات و بزن .
    - انقدر ازم بدت مياد كه نه نگام ميكني نه سلام و احوالپرسي ؟
    - چرند نپرس حرف اصلي رو بزن ميخوام برم كار دارم .
    از لحن حرف زدنش دلم گرفت ولي به خودم گفتم " مُوژان تو خيلي قوي هستي . نبايد اشك بريزي جلوش "
    پوزخندي زدم و گفتم :
    - تو كه گفتي بيكاري 2 هفته .
    - گفتم سر كار نميرم نگفتم كلا زندگيم و تعطيل كردم نشستم تو خونه كه .
    با چشماي ستيزه جوش خيره شده بود توي چشمام . بدون اينكه نگاه ازم بگيره گفت :
    - خوب ميگفتي ؟
    - نميخواي بپرسي چرا ديشب نيومدم ؟
    شونه اي بالا انداخت و گفت :
    - چه فرقي ميكنه . مهم اينه كه به نفع من كار كردي .
    دندونام و از حص روي هم فشار دادم . نميتونستم حرفي بهش بزنم يا ايرادي ازش بگيرم چون باعث و باني اين رفتارش خودم بودم . سرم و پايين انداختم و چند دقيقه اي سكوت شد . رادمهر گارسون و صدا كرد و سفارش قهوه و كيك داد براي جفتمون . وقتي گارسون رفت به حرف اومدم :
    - مثل اينكه براي توام زياد مهم نبوده اين زندگي و تعهدمون .
    - چرا بايد برام مهم باشه ؟
    - پس چرا اومدي خواستگاريم ؟
    - وارد مسائل شخصي و خصوصي بنده نشو خانوم محترم . مگه من ازت ميپرسم چرا ديشب اون كار بچه گانه رو كردي كه تو ازم سوال به اين مهمي و ميپرسي ؟ در ضمن اين و وقتي اومدم خواستگاريت بايد ازم ميپرسيدي نه الان كه همه چي داره تموم ميشه .
    - آره شايد حق با توئه . بايد زودتر ميپرسيدم . بيخيال حالا مهم نيست .
    - موافقم اين بحثاي مسخره رو ول كن . نقشه ي بعديت چيه خانوم ؟
    چشمام و ريز كردم و گفتم :
    - نقشه ؟ كدوم نقشه ؟
    - خودت و خوب به ندونستن ميزني ها ! نقشه ي ازدواج با من ، نقشه ي فرار حتما الانم بايد يه نقشه اي داشته باشي ديگه .
    وقاحت و به نهايت رسونده بود اخمام توي هم رفت گفتم :
    - خواستگاري و ازدواج كه نقشه ي تو بوده . تو بگو قدم بعديت چيه . رو بازي كن .
    - مگه تو از اولش با من رو بازي كردي كه حالا من دست خودم و پيش حريف قدرم بخوام رو كنم ؟
    توي همون لحظه كيك و قهومون و آوردن . رادمهر تشكري كرد و گارسون رفت . دلم نميخواست بينمون بحثي پيش بياد . ميخواستم براي هميشه همه چي تموم بشه . گفتم :
    - هر كار كرديم و هر چي بوده تموم شده . من ميخوام جدا شيم از هم . هر كي بره سمت زندگي خودش .
    نگاه دقيقي به صورتش انداختم . ذره اي ناراحت يا شوكه نشد . گفت :
    - فقط روزش و تعيين كن من اونجام !
    براي من بازم سخت بود انقدر راحت در اين مورد حرف بزنم ولي اون خيلي بيخيال تر از اين حرفا بود . انگار از خداش بود از زندگيش برم بيرون . گفتم :
    - يعني انقدر اين موضوع برات بي ارزشه ؟
    - سوال بعدي .
    - باشه جوابم و نده . هر وقت وقتت آزاد بود با هم ميريم و درخواست طلاق ميديم .
    جرعه اي از قهوش خورد و نگاهش و دوباره به چشمام انداخت و گفت :
    - 2 هفته بيكار بيكارم . اصلا ميخواي فردا بريم ؟
    باور نكردني بود ! سعي كردم خونسرد باشم . ولي براي خودم بهتر بود هر چه زودتر ازش جدا شم . پس مثل خودش خونسرد گفتم :
    - من حرفي ندارم . ساعتش و برام اس ام اس كن .
    - باشه .
    - راستي ميخوام بيام لباسام و وسائلمم ببرم .
    - يه روز كه نيستم بيا همه چي رو ببر .
    از قصد روي روزي كه نيست تاكيد كرد كه بگه ديگه دلش نميخواد من و ببينه منم خونسرد از جام بلند شدم و گفتم :
    - باشه حتما . پس تا فردا خداحافظ .
    با خونسردي نگاهي بهم كرد و گفت :
    - قهوت و نميخوري ؟
    - نه ممنون ميلي ندارم . خداحافظ
    بدون اينكه نگاهي بهم بكنه خودش و مشغول كيك مقابلش نشون داد و گفت :
    - خداحافظ .
    ديگه موندن و جايز ندونستم با سرعت از در كافي شاپ بيرون زدم . سرما يهو بدن گرمم و به لرز انداخت ولي اهميتي ندادم . دلم نميخواست سوار تاكسي بشم . دوست داشتم پياده تا خونه قدم بزنم . كوچه ي كنار كافي شاپ و در پيش گرفتم و غرق افكار خودم پيش رفتم . يعني كار درستي ميكردم ؟ خدايا يه نشونه بهم بده . خودت بگو چيكار كنم دوراهي بديه !

    فصل ششم


    3 روز بود كه شمال بوديم ولي توي اين سه روز هيچ برخوردي با احسان نداشتم . انگار از قصد ازم دوري ميكرد . بعضي وقتا فكر ميكردم شايد از قصد با خودش رادمهر و آورده كه هي ازم فاصله بگيره . احسان و رادمهر از صبح بيرون ميرفتن و شب به ويلا بر ميگشتن . نميدونستم كجا ميرن يا چيكار ميكنن ولي دلخور بودم ازش كه مدام ازم فرار ميكنه . غيبتاي طولاني مدت احسان بالاخره صداي عمو مهرداد و در آورد . يه شب كه همه دور هم توي ويلا نشسته بوديم و حرف ميزديم مثل چند شب گذشته احسان و رادمهر دير وقت به ويلا برگشتن . عمو مهرداد نگاهي به احسان كرد و گفت :
    - عمو مثلا اومديم مسافرت دسته جمعي كه همه باشنا . تو كه همش نيستي پسر اين چه وضعيه ؟
    احسان همون لبخند مهربون و محسور كننده اش تحويل عمو داد و گفت :
    - شرمنده ديگه مهمون داشتن اين دردسرا رو هم داره
    و بعد اشاره ي خنده داري به رادمهر كرد . رادمهر كه اين حركت احسان و ديد دستاش و بالا برد و با همون چهره ي جديش رو به احسان گفت :
    - من هيچ كارم . الكي من و بهونه نكن .
    احسان خنديد و گفت :
    - تورو واسه همين وقتا آوردم ديگه كه تقصيرارو گردنت بندازم .
    عمو مهرداد بين حرفشون پريد و گفت :
    - من هيچي حاليم نيست فردا ميخوايم كوبيده درست كنيم حتما هم بايد باشين جفتتون و ميگما . آقا رادمهر شما هم حق فرار نداري .
    رادمهر لخند محوي زد و گفت :
    - اگه احسانم بخواد ازم نميرم . كوبيده رو عشق است .
    ديگه بقيه ي حرفا حول و حوش فردا و كباب درست كردن ميچرخيد . مردا با هم كري ميخوندن كه كي بهتر بلده كباب درست كنه . جالب اينجا بود كه رادمهر خشك و بي تفاوتم به وجد اومده بود . ولي من حواسم توي جمع نبود . فكرم توي فردا بود . بالاخره بعد از اين مدت ميتونستم فردا احسان و كامل پيش خودم داشته باشم . البته اگه دوباره خروس بي محل رادمهر خان نميپريدن وسط !
    بالاخره حدوداي 1 بود كه همه رضايت دادن برن بخوابن . با فكر فردا راحت تر از هر شب ديگه اي خوابيدم .
    با درد موهام از خواب بيدار شدم چشمام و باز كردم و ديدم سوگند موهام و توي دستش گرفته و داره ميكشه . دستش و پس زدم و گفتم :
    - مگه مريضي ؟
    خنديد و گفت :
    - آره . پاشو ديگه چقدر ميخوابي . همه بيدار شدن .
    خواستم توجهي به حرفش نكنم و دوباره بخوابم كه تازه ياد قراراي ديشب افتادم . يهو از جا پريدم و نشستم . سوگند كه از اين عكس العمل من جا خورده بود گفت :
    - چت شد يهو ؟ جني شدي ؟
    بدون توجه به حرفش از جام بلند شدم و با وسواس لباس مناسبي انتخاب كردم و موهام و دم اسبي پشت سرم بستم . تمام مدت سوگند با دهان باز من و نگاه ميكرد . بهش گفتم :
    - دهنت و ببند توش پشه ميره .
    - تو يهو جني شدي ؟
    - به تو مربوط نيست زود باش بريم پايين .
    - بميري كه هيچ كارت به آدميزاد نرفته مُوژان .
    سوگندم خيلي زود حاضر شد و با هم از اتاق خارج شديم . هيچ كس توي ويلا نبود ولي صداي حرف زدن و خنديدنشون از توي حياط ميومد . با سوگند به سمت حياط رفتيم مامان و زن عمو و سارا روي صندلي هايي كه توي حياط بود نشسته بودن و به آقايون كه توي چند قدميشون پاي منقل ايستاده بودن و با لودگي و شوخي كبابارو باد ميزدن نگاه ميكردن .
    من و سوگند به جمعشون اضافه شديم و سلامي به همه كرديم و ما هم مثل بقيه روي صندلي ها نشستيم . تعدادي از كبابا روي منقل بودن و بابام مشغول باد زدنشون بود چند قدم اون ور تر هم احسان و رادمهر داشتن گوشتارو به سيخ ميكشيدن . عمو هم بالا سرشون ايستاده بود و باهاشون شوخي ميكرد . عمو رو به سوگند گفت :
    - بابا پاشو برو اون گوجه هايي رو كه به سيخ كشيديم و بيار كبابشون كنيم .
    سوگند غرغري كرد و كار و به سارا محول كرد . سارا هم تنبل تر از سوگند از جاش تكون نخورد . اصراراي عمو هم انگار فايده اي نداشت ! بابا كه اين و ديد رو به من گفت :
    - مُوژان جان تو برو بابا .
    بدون حرفي از جا بلند شدم و دوباره به سمت ويلا برگشتم . يه راست به آشپزخونه رفتم . ولي خبري از گوجه فرنگيا نبود . در يخچال و باز كردم بازم نبود . يهو احسان و پشت سرش رادمهر وارد آشپزخونه شدن احسان نگاهي به من كرد كه بلاتكليف وسط آشپزخونه وايساده بودم بعد گفت :
    - چرا اينجايي ؟ گوجه هارو دادي به عمو ؟
    - هر چي ميگردم نيست .
    - نيست ؟ داشتم ميومدم تو ديدمش .
    فكر كردم داره مسخرم ميكنه اخم كردم و گفتم :
    - خودت و مسخره كن .
    - مسخره ؟
    رو به رادمهر كرد و گفت :
    - مگه اومديم رو ميز حال نبودن ؟
    رادمهر تنها سر تكون داد . مثل اينكه داشتن راست ميگفتن . رادمهر دستاش و شست و همينجوري كه از آشپزخونه بيرون ميرفت گفت :
    - من گوجه هارو ميبرم .
    - مرسي رادمهر . برو منم دستام و ميشورم الان ميام .
    خجالت كشيدم از اين همه گيج بودنم . انقدر غرق فكراي خودم بودم كه اصلا ميز حال و نديده بودم . احسان با لبخند محوي به سمت سينك ظرفشويي رفت و دستاش و شست . احسان كه ديد من همينجوري اونجا وايسادم گفت :
    - چرا نميري ؟
    - صبر ميكنم با هم بريم .
    - كبابا الان آماده ميشه همشو سوگند ميخوره ها .
    انگار ميخواست بچه ي 4 ساله رو دك كنه شونه هام و بالا انداختم و همونجوري اونجا وايسادم . نگاهي بهم انداخت . دستاش و با دستمال آشپزخونه خشك كرد و گفت :
    - چيزي ميخواي بگي ؟
    - چطور ؟
    - حس ميكنم دودلي حرفي بزني بهم . درسته ؟
    خودم و به ندونستن زدم و گفتم :
    - نه چيزي نميخوام بگم . تو چي ؟
    لبخندي زد و گفت :
    - شايد بعدا بهت گفتم شيطونك ولي الان وقتش نيست .
    چهره ي مهربونش و دوست داشتم . ضربان قلبم بالا رفت . يعني اون چيزي كه من انتظارش و داشتم و ميخواست بهم بگه ؟ با سماجت گفتم :
    - الان بهم بگو احسان .
    - نميشه شيطونك صبر داشته باش . بالاخره وقتش ميرسه .
    نگاهي بهم كرد و از آشپزخونه بيرون رفت . انگار با اون نگاهش دل منم از سينم پركشيد و رفت .
    پيش بقيه برگشتم كبابا حاضر بود و همه مشغول خوردن بودن . رادمهر خيلي عجيب نگام ميكرد . يه جورايي با نگاه بدبيني و شك ! ولي اصلا برام اهميتي نداشت . احسان مثل هميشه ميخنديد و حرف ميزد . از اين همه تضاد بين رادمهر و احسان تعجب ميكردم . احسان شوخ و خنده رو و مهربون بود . ولي رادمهر اخمو و عبوس و كم حرف بود . انگار از خودشم شاكي بود !
    بالاخره اين 1 هفته هم با همه ي خوب و بداش گذشت . بابا اصرار داشت كه برگرديم و هفته ي دوم تعطيلات عيد و خونه باشيم . عمو مهردادم موافق بود با نظر بابا ولي احسان به بابا گفت :
    - عمو مهران اشكال نداره من و رادمهر چند روزي بيشتر توي ويلاتون بمونيم ؟
    عمو مهرداد گفت :
    - مگه نمياي تهران ؟
    - نه راستش كاري كه ندارم . اينجا هم آب و هوا خيلي خوبه . اگه اجازه بدين من و رادمهر بمونيم .
    بابا گفت :
    - اين چه حرفيه عمو جون .
    كليد ويلارو به احسان داد و گفت :
    - اينم از كليد . تا هر وقت كه دوست داشتين اينجا بمونين .
    احسان و رادمهر تشكر كردن . و ما به سمت تهران حركت كرديم . دلم ميخواست بازم پيش احسان بمونم اما چاره اي جز برگشت نداشتم .
    فصل هفتم

    انقدر توي خاطراتم غرق بودم كه اصلا متوجه نشدم كي رسيدم خونه . اصلا طولاني بودن مسير و احساس نكرده بودم . نگاهي به ساعت كردم . 9 بود ! اين همه مدت راه رفته بودم و هيچي حس نكردم ؟ خواستم كليدم و از توي كيفم در بيارم ولي دستام از سرما بي حس شده بود تازه متوجه عمق سرما شده بودم . بالاخره كليد و در آوردم و در و باز كردم . سرم و توي يقه ي پالتوم فرو كرده بودم . مطمئن بودم الان نوك بينيم قرمز شده . هر وقت سردم ميشد اول از همه نوك بينيم قرمز ميشد . تا دم خونه دويدم . پشت در نفس نفس ميزدم . صبر كردم تا نفسم جا بياد بعد در خونه رو هم باز كردم . صداي تلويزيون از توي پذيرايي ميومد و سر و صداهايي از آشپزخونه . بلند گفتم :
    - من اومدم .
    مامان با عجله كفگير به دست از آشپزخونه بيرون اومد . توي چشماش نگراني موج ميزد . بابا هم با كنترل تلويزيون از پذيرايي بيرون اومد . مامان بالاخره نتونست خودش و كنترل كنه و گفت :
    - چي شد ؟
    گفتم :
    - ميشه بهم يه قهوه بدين مامان ؟ بيرون هوا خيلي سرد بود .
    مامان مكثي كرد و گفت :
    - تا تو لباسات و عوض كني منم قهوه رو درست ميكنم .
    تشكر كردم و از كنارشون رد شدم و به اتاقم رفتم . نفسم و پر صدا بيرون دادم و مشغول تعويض لباسام شدم . پليور پشمي سفيدم و با شلوار سفيد تنم كردم و از اتاق اومدم بيرون . بابا روي مبل توي پذيرايي لم داده بود و مثل هميشه توي بيخيالي و خونسردي خودش به سر ميبرد . كنارش نشستم . دقيقه اي بعد مامان با سيني قهوه پيشمون اومد . كمي از قهوم مزه مزه كردم . ميدونستم منتظرن كه بدونن چي شد نتيجه ي حرفامون . پس نخواستم بيشتر از اين معطلشون كنم . فنجون قهوه رو روي ميز گذاشتم و نگاهي به چشماشون كردم و گفتم :
    - همه ي حرفامون و به هم زديم .
    سكوت كردم نميدونستم چجوري بهشون بگم . شوخي نبود آينده ي تنها بچشون بود . مطمئنا دوست نداشتن به اين زودي مهر طلاق توي شناسنامم بخوره . مامان وقتي سكوتم و ديد گفت :
    - خوب ؟ چي شد ؟
    سرم و پايين انداختم و گفتم :
    - قرار شد فردا با هم بريم درخواست طلاق بديم .
    صداي فرياد گونه ي مامان و شنيدم كه گفت :
    - چي ؟ طلاق ؟ مطمئني مُوژان ؟ يكم بيشتر به خودتون وقت بدين . شايد عجله كردين براي ازدواج . يكم بيشتر با هم آشنا شين .
    بابا همچنان ساكت بود و به من نگاه ميكرد . دوباره گفتم :
    - نميتونيم با هم زندگي كنيم اين بهترين و تنها راهه . خواهش ميكنم توضيح اضافه ازم نخواين . اين تصميميه كه هر دو با هم گرفتيم .
    قبل از اينكه مامان حرفي بزني فنجون قهوم و برداشتم و به سمت اتاقم رفتم . احتياج به تنهايي داشتم . بعد از اينكه قهوم و خوردم . گوشيم و برداشتم شماره ي احسان و از توي ليست شماره هاي ذخيره شده پيدا كردم و دستم روي تماس خشكيده بود . نميدونستم كار درستيه بهش زنگ بزنم يا نه ! كلافه بودم . توي همين گير و دار بودم كه گوشيم زنگ خورد هول شدم . نگاهي به صفحه كردم و نفس عميقي كشيدم . تماس و برقرار كردم :
    - باز چي شده خروس بي محل ؟
    صداي سوگند مثل هميشه شاد و پرانرژي تو گوشم پيچيد :
    - احوال مُوژان خانوم بداخلاق . چطوريايي ؟
    - خوبم سوال بعدي .
    - بد اخلاقيا
    - پس قطع كن تا بيشتر از اين بد اخلاق نشدم .
    - من كه به خواسته ي خودم بهت زنگ نزدم آخه باهوش . مادر جناب عالي با من تماس گرفتن گفتن بنده از شما عاقل ترم در نتيجه بهت زنگ بزنم و يكم نصيحتت كنم .
    بعد زد زير خنده . گفتم :
    - ببين كار من به كجا رسيده كه تو ديگه بخواي نصيحتم كني. سوگند حوصله ندارم خداحافظ .
    - اي بميري كه فقط ميخواي آدم و دك كني . برو سرت و بكن تو همون لونت دور و ورتم نبين . چون اگه نگاه به اطرافت بندازي متوجه حماقتت ميشي و اصلا خيلي عيبه ! فكر كن مُوژان خانوم اصلا اشتباهي بكنه !
    - بسه انقدر تيكه ننداز خداحافظ
    - خداحافظ خانوم كبكه !
    نگاهم دوباره به شماره ي احسان افتاد با عصبانيت گوشي رو پرت كردم رو تخت و سرم و بين دستام گرفتم . صداي تلفن خونه اومد . كنجكاو شدم كه كيه . بعد از به هم خوردن عروسي بايد پيه حرفا و غيبتاي فاميل و به تنم ميماليدم . برام حرف هيچ كس اهميتي نداشت . نميتونستم به خاطر حرف ديگران زندگيم و جهنم كنم كه . پشت در اتاقم رفتم و گوشم و بهش چسبوندم . صداي مامان گنگ و نامفهوم بود و نميتونستم بشنوم . بيخيال فالگوش وايسادن شدم و دوباره روي تختم دراز كشيدم . فردا همه چي تموم ميشد . پس چرا رادمهر ساعت قرار و اس ام اس نكرد بهم ؟ به درك ! منم ديگه نه بهش زنگ ميزنم نه اس ام اس ميدم .
    تقه اي به در خورد و مامان وارد شد چهرش گرفته بود وقتي اينجوري ميديدمش قلبم فشرده ميشد . نميخواستم هيچ وقت ناراحتيش و ببينم . گفت :
    - بيا شام بخور .
    بدون اينكه تكوني به خودم بدم ساعدم و روي پيشونيم گذاشتم و گفتم :
    - خستم ميخوام بخوابم . گرسنه نيستم .
    منتظر اعتراض مامان بودم ولي مثل اينكه اونم از جنگيدن با من خسته شده بود صداي به هم خوردن در و شنيدم . رفته بود . چشمام و بستم و سعي كردم بخوابم .

    فصل هشتم

    برگشت به تهران بدون احسان برام دلگير كننده بود . با اينكه ديگه توي خونمون زندگي نميكرد ولي بازم همين كه ميدونستم توي تهرانه و هر وقت كه اراده كنم ميتونم ببينمش خيلي حس بهتري بهم ميداد . هفته ي دوم عيد حتي عمو مهرداد اينا هم تهران نبودن كه حداقل دلم به سوگند خوش باشه . روز بعد از برگشتمون از شمال عمو و خانوادش براي ديدن خانواده ي زن عمو سروناز راهي يزد شدن . به خاطر كاراي بابا از مسافرت رفتن توي هفته ي دوم عيد صرف نظر كرديم . البته حوصله ي سفر تنهايي رو هم نداشتم .
    تعطيلات تموم شده بود و دوباره دانشگاه و درس شروع شده بود . يه روز صبح بود كه احسان با خونمون تماس گرفت با بيحالي به سمت تلفن رفتم و گوشي رو برداشتم :
    - بله بفرماييد ؟
    - چرا انقدر بيحالي شيطونك ؟
    با شنيدن صداي احسان انگار انرژي مضاعف گرفته بودم ناخود آگاه خنديدم و گفتم :
    - سلام احسان چطوري ؟
    - خوبم . اگه ميدونستم انقدر از شنيدم صدام شاد ميشي زودتر بهت زنگ ميزدم .
    نميدونم چه حسي يهو بهم دست داد كه گفتم :
    - من هر وقت صداي تورو ميشنوم انرژي ميگيرم و شاد ميشم .
    چند لحظه اي سكوت شد پشت تلفن . لبم و گاز گرفتم و از اينكه حرف نامربوطي زده بودم خجالت كشيدم احسان با صداي آرومتر از قبل گفت :
    - منم همينطور .
    نميدونستم گوشام داره واقعا اشتباه ميشنوه يا درست ميشنوم . ولي هر چي كه بود خوشحال بودم . احسان دوباره به حالت اول برگشت و گفت :
    - زنگ زدم بگم ميخواستم امشب كليد ويلا رو براتون بيارم .
    - چه عجله ايه باشه پيشت حالا .
    خنديد و گفت :
    - يعني منظورت اينه كه نيام ؟
    - نه نه . تعارف بود مثلا !
    دوباره خنديد از اين همه گيج بازي خودم حرصم گرفته بود . آخه دختر تو حرف نزني كه نميگن لالي ! حرف زدن بلد نيستي حرف نزدن كه بلدي ! احسان گفت:
    - متوجه شدم خودت و اذيت نكن . پس آخر شب كليد و ميارم به همه سلام برسون .
    - يعني واسه ي شام نمياي ؟
    - نه ديگه مزاحمتون نميشم .
    - اين چه حرفيه . مامان اگه بفهمه اين همه راه ميخواي بياي ولي شام نميموني ناراحت ميشه .
    - آخه نميخوام زن عمو تو دردسر بيفته
    - اين چه حرفيه . زودتر بيا شام منتظرتيم .
    - باشه . پس شب ميبينمت . خداحافظ .
    - خداحافظ .
    خوشحال از اينكه امشب ميبينمش به سمت اتاق مامان اينا رفتم . مامان روي تخت دراز كشيده بود و كتابي ميخوند . با ديدن من كه سراسيمه به سمتش ميدويدم ترسيد . روي تخت نيم خيز شد و گفت :
    - چيزي شده ؟
    - نه چطور ؟
    - پس چرا اينجوري مياي تو اتاق سكتم دادي ؟
    - همينجوري مهمون داريم امشب .
    مامان نگاهي پرسشگر بهم انداخت و گفت :
    - مهمون ؟ كي هست ؟
    - احسان . الان زنگ زد گفت كليداي ويلا رو ميخواد شب بياد به بابا منم گفتم براي شام بيا .
    - خوب كاري كردي . پس من برم فكر غذا باشم . توام برو يه گردگيري بكن يه جارو هم بزن خونه رو .
    - اي به چشم .
    - چه عجب ما يه بار يه كار بهت گفتيم و تو نه تو كار نياوردي .
    حرف مامان و بي جواب گذاشتم و از اتاق اومدم بيرون . اول گردگيري كردم و بعد جارو برقي زدم . خونه مثل آينه برق ميزد . به طرف اتاقم رفتم تا دوش بگيرم و لباس مناسبي بپوشم .
    دوش گرفتم و تونيك نوك مدادي آستين كوتاهي كه بلنديش تا بالاي زانوم بود با شلوار برموداي تنگ مشكي پوشيدم صندلاي مشكي خوشگلم و هم به پا كردم . موهام و به عادت هميشگي دم اسبي كردم و آرايش كردم . راضي از آرايش و لباسام از اتاق اومدم بيرون . مامان توي پذيرايي مشغول تلويزيون ديدن بود . نگاهي به ساعت كردم 5 بود به مامان گفتم :
    - بابا كي مياد ؟
    - بهش زنگ زدم گفتم احسان مياد گفت سعي ميكنه تا 6 خونه باشه .
    در همين حين زنگ خونه به صدا در اومد گفتم :
    - حتما احسانه .
    به سمت آيفون رفتم . خودش بود . در و باز كردم و خودم به انتظارش كنار در ورودي ايستادم . طولي نكشيد كه جلوي در ورودي رسيد . مثل هميشه خندون سلام كرد منم با لبخند جوابش و دادم و منتظر شدم كفشاش و در بياره . رو به من گفت :
    - عمو اومده ؟
    - گفت تا 6 ميرسه .
    - پس كاش ديرتر ميومدم .
    اخمي كردم و گفتم :
    - مگه فقط واسه ديدن عموت مياي اينجا ؟
    داخل شد . لبخندش عميق تر شد و گفت :
    - نه شيطونك اخمات و باز كن . واسه ديدن زن عمو هم ميام .
    به خاطر بدجنسيش نيشگوني از بازوش گرفتم خودش و كنار كشيد و گفت :
    - جون مُوژان اين كارارو نكن هنوز جاي نيشگون قبليت روي بازوم مونده .
    خنديدم و گفتم :
    - تا تو باشي سر به سر من نذاري .
    - من تسليمم من و نكش خواهش ميكنم .
    مامان كنار در ورودي اومد و گفت :
    - پس چرا نمياين تو ؟
    احسان گفت :
    - سلام زن عمو . ميبيني دخترت و ؟ يه ساعته مهمون و دم در نگه داشته نميذاره بيام تو .
    مامان خنديد گفتم :
    - اِ اِ اِ اِ ببين تورو خدا ! خودت يه ساعته وايسادي داري با من كل كل ميكني .
    مامان براي اينكه كل كل بين ماها تموم بشه گفت :
    - بسه بچه ها احسان برو تو پذيرايي زن عمو . مُوژان ميوه بيار براي احسان .
    احسان چشمكي به من زد جواب چشمكش و با لبخند دادم و به سمت آشپزخونه رفتم . با ظرف ميوه به پذيرايي برگشتم . احسان با ديدن به حالت مسخره از جاش بلند شد و گفت :
    - به به به به دستتون درد نكنه . به خدا راضي به زحمت نبوديم . دو دقيقه اومده بوديم خودتون و ببينيما . اين كارا چيه .
    مامان خنديد . لبخندي زدم و گفتم :
    - بشين انقدر مسخره بازي در نيار . واسه تو هم نياوردم تازه . واسه خودم آوردم و مامان !
    مامان از جا بلند شد و براي احسان ميوه گذاشت و نشست رو به احسان گفت :
    - چه خبرا ؟ كم پيدا شدي به ما ديگه سر نميزني .
    احسان سرش و به زير انداخت و گفت :
    - اين چه حرفيه زن عمو . نميخوام مزاحم بشم .
    - اين حرفارو نزن احسان كه ازت دلخور ميشم .
    مامان از جاش يلند شد و گفت :
    - من برم يه سر به غذاها بزنم . احسان جان از خودت پذيرايي كن زن عمو .
    - چشم زن عمو .
    با رفتن مامان احسان خياري رو برداشت و پوست گرفت . بعد از وسط دو نصفش كرد و نمك پاشيد بهش و رو به من گفت :
    - خيار ميخوري ؟
    - بهت اين كارا نمياد .
    - دست كم گرفتي منو ها .
    خيار و به سمتم گرفت . از دستش گرفتم و مشغول خوردنش شدم . نگاه احسان هنوز روي من ثابت بود . سرم و تكوني دادم و گفتم :
    - به چي زل زدي ؟
    لبخند زد و گفت :
    - به تو
    ضربان قلبم با اين حرفش بالا رفت . لبخند دستپاچه اي زدم و گفتم :
    - اونوقت چرا ؟
    شونه هاش و بالا انداخت و گفت :
    - فرض كن ميخوام دختر عموي خوشگلم و يه دل سير نگاه كنم .
    احساس كردم صورتم قرمز شده . اين اشب چش شده بود ؟ صداي زنگ در اومد . مثل فنر از جام بلند شدم و گفتم :
    - حتما باباست ميرم در و باز كنم .
    به سمت در دويدم . حتي نگاهي هم بهش نينداختم . تا آخر شب ديگه من و احسان با هم تنها نشديم كه حرفي با هم بزنيم . و من با همون چند تا كلمه اي كه به هم گفته بوديم دل خوش بودم . انگار اون شب دوره ي نااميدي ها به سر اومده بود و با اين رفتار احسان دوباره به عشقي كه نسبت به من داشت مطمئن شده بودم . چرا قدمي جلو نميذاشت و هيچي بهم نميگفت ؟ كاش بالاخره به حرف بياد .
    يك هفته اي از اون شب ميگذشت . احسان تك و توك شبا بهم اس ام اس ميزد . همشم مضمونش عاشقانه بود تقريبا . ديگه داشتم روي ابرا سير ميكردم . چهارشنبه بود و من دانشگاه بودم . موقعي كه كلاسم تموم شد از در دانشگاه اومدم بيرون كه گوشيم زنگ خورد نگاهي بهش كردم شماره ي احسان بود . نفس عميقي كشيدم و تماس و بر قرار كردم :
    - سلام احسان .
    - سلام شيطونك چطوري ؟
    - خوبم تو چطوري ؟
    - اي بدك نيستم . جمعه برنامه ي خاصي كه نداري ؟
    - نه . چطور ؟
    - ميخوام برنامه ي كوه بذارم . مياي ؟
    - آره چرا كه نه . كي مياد ؟
    - هنوز اول از همه به تو زنگ زدم . پس من يه زنگ به سوگندم ميزنم ببينم مياد يا نه . فعلا كاري نداري؟
    - نه خداحافظ
    - خداحافظ
    خوشحال به سمت خونه حركت كردم . كوه نوردي رو دوست داشتم مخصوصا اگه احسانم بود كه ديگه معركه ميشد . قبلا كه توي خونمون زندگي ميكرد معمولا جمعه ها ميرفتيم كوه ولي مدتي بود كه برنامه هاي كوهمون خود به خود كنسل شده بود .
    شب پنجشنبه دوباره باهام تماس گرفت و گفت كه صبح زود مياد دنبالم . وسايلم و آماده كردم و زودتر از هر شب ديگه اي خوابيدم . صبح ساعت4 زنگ گوشيم بيدارم كرد . شلوار 6 جيب خاكي رنگم و همراه با مانتوي كوتاه سبز سير پوشيدم . موهام و پشت سرم بستم و شال مشكي رنگي رو هم روي سرم انداختم . كاپشن مشكي رو هم روي مانتوم تنم كردم . كوله ام و از كنار تختم برداشتم . زنگ به احسان زدم كه گفت دم دره . تلفن و قطع كردم و پايين رفتم . توي ماشين منتظرم نشسته بود در جلو رو باز كردم .نشستم و سلام كردم . جوابم و داد منتظر حركت كردن ماشين بودم ولي ديدم همينجوري وايساده به سمتش برگشتم و گفتم :
    - راه نمي افتي ؟
    لبخندي زد روش و ازم گرفت و گفت :
    - چرا .
    متعجب بودم از اين كارش نيم ساعت بعد مقابل خونه ي عمو مهرداد توقف كرد . سوگند سوار شد و سلام كرد احسان گفت :
    - پس سارا كو ؟
    - سارا رو كه ميشناسين وقتي خوابش بياد عمرا بيدار نميشه .
    - تنبل !
    دوباره احسان راه افتاد سوگند گفت :
    - كس ديگه اي هم هست ؟ يا فقط ماييم ؟
    - دو سه تا از دوستامم هستن . اونا گفتن خودشون ميان .
    سوگند تكيه زد به صندلي و ديگه هيچي نپرسيد . منم توي سكوت به بيرون نگاه ميكردم . سوگند دوباره به حرف اومد :
    - ببخشيد سكوتتون و ميشكنما ولي ميشه حداقل پخش ماشين و روشن كنين بي زحمت ؟ دق كردم چقدر ساكتين .
    احسان خنديد و سرش و به طرف من چرخوند و گفت :
    - نميدونم چرا شيطونكمون امروز ساكته . مُوژان هنوز خوابي ؟
    به سمتش برگشتم و گفتم :
    - نه . آخه شماهام حرفي نزدين كه من بزنم .
    سوگند گفت :
    - بلا به دور ! نه به اونكه قبلا مجال نميدادي ما حرف بزنيم و نه به الان كه منتظري يكي يه چيزي بگه ؟ اين اداهارو در نيار بهت نمياد .
    چشم غره اي به سوگند رفتم كه از چشم احسان دور نموند و باعث تشديد خندش شد . گفتم :
    - سوگند انقدر سوسه نيا . رفتيم اون بالا پرتت ميكنم پايين ها .
    - نگو تورو خدا ترسيدم . اگه از نظر وزني هم بخواي حساب كني ميبيني كه اگه يه ذره شرايط جوي بد باشه و باد بياد ديگه احتياج به زور بازوي من نيست كه پرتت كنم تو خودت پرت ميشي . در ضمن عمرا بتوني من و تكون بدي .
    - آره خوب ! يكم كمتر بخور هي هر روز داره به عرضت اضافه ميشه .
    تا آخر مسير بحث سر چاقي و لاغري ما دو تا بود و احسان تنها ميخنديد . نه اينكه سوگند چاق باشه ولي در مقابل من كه خيلي لاغر بودم اون چاق محسوب ميشد !
    بالاخره به محل قرار احسان با دوستاش رسيديم . از ماشين پياده شديم از بين دوستاش تنها 1 نفر و ميشناختم و اون رادمهر بود باز با همون نگاه آشناش . تنها 1 دختر بين دوستاش بودن كه موقع سلام و احوالپرسي بدجوري احسان و نگاه ميكرد . با ديدن دختر اخمام تو هم رفت بعد از اينكه احسان با دوستاش احوال پرسي كرد يكي از پسرا رو به احسان گفت :
    - احسان جان معرفي نميكني خانوما رو ؟
    احسان به سمت ما برگشت و گفت :
    - سوگند و مُوژان دختر عموهام هستن .
    بعد به سمت دوستاش اشاره كرد و به ترتيب معرفي كرد :
    - رادمهر و كه ميشناسين . آرمان . كوروش . رضا . اينم شلوغ جمعمون سامان و ايشون هم الهام خانوم هستن .
    اظهار خوش وقتي كرديم و بالاخره تصميم گرفتيم كه بريم بالا . تموم مسير الهام به هر بهانه اي سعي ميكرد بياد كنار احسان و باهاش حرف بزنه . البته احسانم بهش روي خوش نشون ميداد مثل اينكه زيادم بدش نميومد الهام هي دور و ورش بپلكه . فكر ميكردم اون روز ميتونه روزي باشه كه من و احسان به هم نزديك تر بشيم ولي مثل اينكه اشتباه ميكردم . همش داشتم حرص ميخوردم . سوگند هي سعي ميكرد حواسم و پرت كنه يا با شوخياش من و بخندونه ولي من تمام حواسم به احسان و الهام بود كه حالا جلوتر از ما در حركت بودن .
    سامان يكي از دوستاي احسان قدماش و آهسته كرد و كنار سوگند قرار گرفت . به هر نحوي بود با سوگند سر صحبت و باز كرد . سوگندم كه انگار از قيافه ي عبوث و در هم من خسته شده بود سرش و با حرفاي سامان گرم كرد . من هنوزم چشم از احسان و الهام بر نداشته بودم .
    وجود كسي رو كنارم حس كردم . رادمهر بود كه كنار آرمان و كوروش و رضا جلو ميرفت . نگاهي به من كرد و گفت :
    - خانوم كياني تند تر حركت كنين دارين جا ميمونين .
    انگار با اين حرفش به خودم اومدم . قدمام خيلي آهسته بود . حتي سوگند و سامانم ازم جلوتر بودن . سري تكون دادم و سعي كردم با تموم قدرتم پيش برم . رادمهر چند قدمي به عقب برگشت و گفت :
    - ميخواين صبر كنم با هم بريم ؟
    - نه ممنون با دوستاتون باشين من خودم ميرم .
    - هر جور راحتين .
    دوباره قدماش و تند كرد و به دوستاش رسيد . احسان و الهام خيلي دور شده بودن . حتي فكر نكرده بود كه من و سوگند بين دوستاش غريبه ايم و حداقل يكمي بايد هوامون و داشته باشه ! لعنت به تو احسان ! احساس خستگي ميكردم . نميتونستم قدمام و به جلو پيش ببرم . هوا هم سرد بود و بيشتر باعث سست شدن قدمام ميشد . هيچ وقت موقع كوهنوردي سابقه نداشت خسته بشم . نميدونم چرا اين دفعه اينجوري شده بودم . انگار ضعف داشتم . فقط رادمهر و ميديدم كه چند دقيقه يه بار بر ميگشت و نگاهي به عقب مينداخت . سوگند هم كه به كلي ازم غافل شده بود . بيخيال همه شدم . روي سنگي نشستم تا خستگي بگيرم . برام مهم نبود كه چقدر فاصلشون ازم زياد ميشد . دقيقه اي نشستم كه رادمهر دوباره كنارم اومد و گفت :
    - خسته شديد ؟
    - يكم
    - ميخواين منتظر بمونم با هم ادامه بديم ؟
    كلافه شده بودم اين چقدر عاشق همكاري و كار گروهي بود ! آقا جان من ميخوام تنها باشم چرا بيخيالم نميشد .
    آروم گفتم :
    - من ميخوام برگردم . لطف ميكنين به احسان و سوگند بگيد ؟
    - باشه .
    داشتم بر ميگشتم كه دوباره صدام كرد :
    - خانوم كياني .
    - بله ؟
    سوييچ ماشينش و به سمتم گرفت و گفت :
    - اين سوييچ ماشين منه . اونجا منتظر باشين تا احسان و بقيه بيان پايين . ماشينم يكم پايين تر از ماشين احسان پاركه ميدونين كه كدومه ؟
    - بله . ممنون .
    سوييچ و ازش گرفتم و تنهايي پايين اومدم . اين دختره امروزم و به هم زد . چي فكر ميكردم و آخرش چي شد !
    بالاخره رسيدم پايين . خيلي زود ماشين رادمهر و پيدا كردم . در و باز كردم و روي صندلي كنار راننده نشستم . توي ماشينش بوي خوب ادكلنش مونده بود . شامم و از بوش پر كردم . سليقش توي انتخاب ادكلن كه حرف نداشت . چشمام و روي هم گذاشتم تا يكم استراحت كنم . نفهميدم كي خوابم برد .
    با تكون هاي ماشين از خواب بيدار شدم كاپشني روم افتاده بود بوي همون ادكلن توي ماشين و ميداد . چشمام و باز كردم رادمهر روي صندلي كنارم نشسته بود و رانندگي ميكرد . توي جام نيم خيز شدم . متوجه شد كه بيدار شدم نگاهي بهم كرد و دوباره چشماش و به مقابل دوخت . دور و اطرافم و نگاهي كردم سوگند و سامان روي صندلي عقب خوابشون برده بود به حرف اومدم :
    - سلام . پس بقيه كوشن ؟
    بدون اينكه نگاهش و از جلو بگيره گفت :
    - سلام . خوب خوابيدين ؟ اومديم پايين ديديم شما خوابتون برده به احسان پيشنهاد دادم من برسونمتون خونه . سوگند خانوم هم گفتن با شما ميان . بقيه هم با ماشين احسان رفتن .
    حرصم گرفت . اون دختره با احسان رفته بود . دستت درد نكنه احسان خان خيلي خوش غيرتي من و گذاشتي تو ماشين دوستت بمونم اونوقت خودت يكي ديگه رو بردي ؟ از اين كار احسان عصباني بودم خودم و كنترل كردم . تنها اخمي روي پيشونيم نشست . رادمهر بدون اينكه توجهي به حال من بكنه ميراند . جلوي در خونمون رسيد ترمز كرد گفت :
    - ميشه آدرس خونه ي دختر عموتون و بدين ايشون خوابن هنوز .
    نگاهي به سوگند كردم و گفتم :
    - ممنون مياد خونه ي ما نميخواد زحمت بكشين .
    - خواهش ميكنم زحمتي نيست .
    - تا اينجا هم آوردينمون ممنونيم .
    با دست سوگند و تكون دادم و هم زمان صداش كردم از خواب پريد جفتمون از رادمهر تشكر كرديم و پياده شديم . داخل خونه كه رفتيم در و محكم به هم كوبيدم . سوگند گوشاش و گرفت و گفت :
    - چه خبرته ؟
    - نديدي احسان چيكار كرد ؟ اصلا غيرتش قبول كرد مارو دست دوستش بسپره و بره ؟
    - خوب تو خواب بودي گفتيم شايد بد خواب بشي .
    - نخير ميخواست الهام جونش و ببره .
    - آها از اين شاكي هستي الان ؟ رضا و آرمان و كوروشم توي ماشين احسان بودن . اونا كه تنها نبودن .
    - سوگند توجيح نكن كارشو .
    - باشه باشه چرا حالا با من دعوا داري .
    با اعصابي خورد داخل رفتيم . مامان به استقبالمون اومد و با لحني شاد گفت :
    - خوش گذشت بهتون ؟ پس احسان كو ؟
    سوگند نذاشت من حرفي بزنم گفت :
    - رفتش . گفت كه خيلي كار داره .
    - حيف شد ناهار گذاشته بودم . بيا تو سوگند جون .
    به اتاقم رفتم تا لباسام و عوض كنم . مثل خوره داشت يه چيزي من و ميخورد . اعصابم به هم ريخته بود . دلم ميخواست احسان جلوم بود و چند تا مشت محكم توي سرش ميكوبيدم تا ديگه با دختر غريبه گرم نگيره . اگه دوستش داشته باشه چي ؟

    فصل نهم

    صبح از خواب بيدار شدم نگاهي به اطرافم كردم گوشيم و برداشتم تا ببينم اس ام اسي از رادمهر دارم يا نه . خبري نبود . شونه هام و بالا انداختم و از تختم بيرون اومدم . در اتاقم و باز كردم . خونه توي آرامش كامل بود . نگاهم به مامان افتاد كه داشت ظرف ميوه ميذاشت روي ميز پذيرايي . نگاهش به من افتاد گفت :
    - بالاخره بيدار شدي ؟ الان ميخواستم بيام بيدارت كنم . برو يه دوش بگير سريع حاضر شو .
    - حاضر شم ؟ خبريه ؟
    - ديشب كه تو رفتي بخوابي خانوم صبوري زنگ زد گفت امروز صبح ميان اينجا همه با هم بشينم حرف بزنيم .
    - مامان . من و رادمهر حرفامون و با هم زديم .
    - بله تصميم بچه گانتون و شنيديم . ولي بالاخره نميشه همينجوري يهو همه چي تموم بشه .
    - اين زندگيه منه . منم ميخوام يهو همه چي رو تموم كنم . خودم شروعش كردم خودمم اين زندگي رو تمومش ميكنم .
    مامان اخماش و تو هم كشيد و گفت :
    - ديگه چي ؟ من و باباتم اين وسط هيچ كاره ايم ؟ بشينيم ببينيم داري با دست خودت زندگيت و تباه ميكني ؟ مگه من ميذارم . توام به جاي غر زدن برو حاضر شو الان پيداشون ميشه .
    مجال حرف زدن بهم نداد . ميخواستم سرم و بكوبم به ديوار . تازه معني خبر ندادن رادمهر و ميفهميدم . به اتاقم برگشتم و در و محكم به هم كوبيدم . بالاخره با كلي كلنجار رفتن با خودم از اتاق بيرون اومدم و به مامان گفتم :
    - من هيچ لباسي ندارم . همه لباسام خونه ي رادمهره .
    - الان بايد اين و به من بگي ؟ يعني هيچ لباسي نمونده تو كمدت ؟
    شونه هام و بالا انداختم و مامان به سمت اتاق خودشون رفت . منم به دنبالش رفتم . در كمدشون و باز كرد و از بين انبوه لباسايي كه اونجا بود لباسي رو در آورد و به دستم داد و گفت :
    - اين كت و شلوار و بپوش .
    نگاهي بهش كردم . لباسي بود كه پارسال احسان برام خريده بود و از جايي كه از دستش عصباني بودم لج كرده بودم و گفتم كه نميپوشمش . با ديدنش دوباره داغ احسان تو دلم زنده شد . مانع ريزش اشكام شدم و بدون حرفي به سمت اتاقم رفتم . لباس و روي تخت پرت كردم و به سمت پنجره رفتم . بارون شديدي بيرون ميومد . دلم خواست برم و زير بارون قدم بزنم . با فكر اينكه تا دقيقه اي ديگه سيما جون و رادمهر ميرسن از اين كار صرف نظر كردم و دوباره به سمت لباس رفتم . بالاخره كلنجار رفتن و با خودم كنار گذاشتم و لباس و پوشيدم . برخلاف هميشه كه موهام و ساده پشت سرم ميبستم اين بار موهام و كه تا روي كمرم ميرسيد و باز گذاشتم . نميخواست حالت خاصي به موهام بدم خودشون فر بودن تنها با موس حالتشون دادم و كمي هم آرايش كردم . نميدونستم چرا دارم اين كارارو ميكنم . من كه ميخواستم از رادمهر جدا بشم پس چرا انقدر خودم و خوشگل ميكردم ؟ نگاهي توي آينه به خودم انداختم پوست سفيدم با موهاي طلايي رنگم جلوه ي بيشتري گرفته بود . صداي زنگ در اومد و دقيقه اي بعد صداي سلام و احوالپرسي سيما جون و رادمهر . دلهره گرفته بودم . بالاخره هر چي كه بود همه ي آتيشا از گور من بلند ميشد و من بايد الان جواب گوي حركت اون شبم ميبودم . نفس عميقي كشيدم و از اتاقم بيرون اومدم . مامان به پذيرايي راهنماييشون كرده بود . وارد شدم و سلام كردم . سيما جون به سمتم اومد و با مهرباني در آغوشم كشيد و بوسه اي روي گونم كاشت و گفت :
    - سلام عزيزم . چقدر خوشگل شدي . ماشاالله .
    از بالاي شونه ي سيما جون نگاهم به رادمهر افتاد نگاه بي تفاوتي بهم انداخت و با مامان مشغول صحبت شد . از اين همه بي اعتنايي حرصم گرفت ولي به روي خودم نياوردم . تعارف كردم و سيما جون نشست . مبل كناريش و اشغال كردم . بعد از حرفها و تعارفات معمول سيما جون با لخند گفت :
    - خوب . يه حرفايي شنيدم يه تصميمايي گرفتين مثل اينكه .
    سرم و به زير انداختم مامان گفت :
    - نميدونم والا اين چه تصميميه گرفتن .
    سيما جون گفت :
    - ديشب رادمهر به من كه گفت تصميمشون و گفتم مگه من از خير همچين عروس خوشگلي ميگذرم ؟ مُوژان جان چرا اين تصميم و گرفتين ؟ من كه هر چي به رادمهر ميگم ميگه تصميم جفتمونه دخالت نكنين . ولي آخه مگه ميشه ؟ مگه زندگي بچه بازيه كه يه روز ازدواج كنين يه روزم طلاق بگيرين ؟ دروغ ميگم مونس خانوم ؟
    - نه والا سيما خانوم منم همه ي اينارو به مُوژان گفتم ولي كو گوش شنوا . مرغش يه پا داره انگار .
    - من ميگم شايد زود براي ازدواج و زندگي زير يه سقف تصميم گرفتين . ميگم يه مدت فعلا با هم برين و بياين . شايد همه چي درست شد و به اميد خدا رفتين سر خونه زندگيتون . نظرت چيه مُوژان جون ؟
    نميدونستم چه جوابي به اين زن مهربون بايد ميدادم . دوباره گفت :
    - من كار اون شبت و درك ميكنم . بالاخره استرس عروسي هر كاري رو ممكن ميكنه . من خودم شب عروسيم با سياوش انقدر گريه كردم و گفتم نميخوام از پيش مامانم برم كه خدا ميدونه . حالا عاشق سياوشم بودما . خودمم از اولش واسه عروسي عجله داشتم . نميدونم چرا همچين كاري كردم . سياوش تعجب كرده بود .
    مامان لبخندي زد و گفت :
    - همه ي عروسا از اين لحظه ها دارن بالاخره .
    از اينكه داشتن سرپوش روي كار احمقانم ميذاشتن خجالت زده شده بودم . سيما جون دوباره به طرف من برگشت و گفت :
    - خوب دخترم نظرت چيه ؟ نميخواي زندگي مشتركت و شروع كني اجباري نيست شايد هنوز زوده . ولي من با طلاق موافق نيستم . يكم بيشتر به هم ديگه و رابطتون وقت بدين .
    نگاهم ناخودآگاه به سمت رادمهر كشيده شد . به مبل تكيه زده بود و من و نگاه ميكرد . سيما خانوم نگاهم و دنبال كرد و رو به رادمهر گفت :
    - رادمهر جان نظر تو چيه پسرم ؟
    - براي من فرقي نداره بايد ديد مُوژان چه تصميمي ميخواد بگيره .
    بار سنگين تصميم گيري رو دوباره روي دوش من گذاشته بود . نميتونستم هيچ جوري به سيما جون نه بگم . انقدر مهربون و دوست داشتني بود كه نخوام روش و زمين بندازم . ناچارا گفتم :
    - باشه چشم . هر چي شما بگين .
    سيما جون لبخند مهربوني به روم زد و دستم و فشار خفيفي داد و رو به مامان گفت :
    - ديدين مونس خانوم گفتم با صحبت همه چي حل ميشه .
    - بله حق با شماست . من برم چايي بيارم با اجازتون .
    مامان به آشپزخونه رفت . سيما جون همينجوري كه دستش روي دستم بود به طرفم برگشت و جوري كه رادمهر نشنوه گفت :
    - حلقتم كه در آوردي خوشگل خانوم . به خاطر دل من برو دستت كن دخترم .
    با شرمندگي سرم و به زير انداختم و آروم گفتم :
    - چشم الان ميرم دستم ميكنم .
    از جام بلند شدم و به اتاقم رفتم . حلقه ام و برداشتم و دستم كردم . نگاهي به انگشتام كردم . دلم براش تنگ شده بود . لبخندي روي لبم نشست كه زود پسش زدم و از اتاق بيرون رفتم . رادمهر توي پذيرايي تنها بود گفتم :
    - پس سيما جون كوش ؟
    بدون اينكه نگاهي بهم بندازه خودش و مشغول ميوه هاي جلوش نشون داد و گفت :
    - رفتش پيش مامانت .
    از روي كنجكاوي نگاهي به دست چپش انداختم حلقه هنوز توي دستش بود . از خودم خجالت كشيدم كه انقدر سريع همه چي رو تموم كرده بودم . هر چي باشه اونم من و نميخواست ولي به احترامم حلقش و از دستش در نياورده بود . ميخواستم از اتاق خارج بشم ولي يه حسي من و ترغيب ميكرد كه بمونم . چرا انقدر احساس غريبگي با شوهرم داشتم ؟ روي مبلي نشستم . من مني كردم و گفتم :
    - تو با حرفاي سيما جون موافقي ؟
    سرش و براي چند دقيقه بالا گرفت و نگاهم كرد ولي دوباره سرش و پايين انداخت و گفت :
    - چه فرقي داره ؟ بذار واسه دلخوشيشونم كه شده موافق باشيم . بالاخره كه چي ؟ 1 يا 2 ماه بيشتر طول نميكشه كه . همه چي بالاخره تموم ميشه .
    نميدونم چرا از اين حرفش دلم لرزيد . شايد به خاطر لحنش بود . حس ميكردم لحنش غمگينه . ولي نه به اين چشما نميومد كه غمگين باشن . سيما جون و مامان برگشتن . همينجوري كه سيما جون كيفش و روي شونه اش مينداخت رو به رادمهر گفت :
    - رادمهر جان مامان بلند شو ديگه بريم .
    رو به سيما جون گفتم :
    - كجا ؟ مگه ناهار نميمونين ؟
    دستش و روي شونم گذاشت و گفت :
    - نه مادر بريم خونه ديگه . مامانت خيلي اصرار كرد ولي بريم بهتره . توام قولي كه دادي يادت نره ها .
    - چشم . ولي اي كاش ميموندين .
    - وقت بسياره واسه مهموني اومدن عزيزم .
    با اين حرف با رادمهر به سمت در رفتن . رادمهر مامان و بوسيد و خداحافظي كرد بعد نيم نگاهي به سمت من انداخت و برام سري تكون داد و بيرون رفت . سيما خانوم كه برخورد رادمهر و ديد به طرفم برگشت بوسه اي روي گونم كاشت و گفت :
    - الهي قربونت برم . بهش زمان بده عزيزم . شايد يكم از اون شب دلخوره .
    - ميفهمم . دركش ميكنم .
    - خداحافظ . به آقاي كياني هم سلام من و برسونين .
    با رفتنشون نفس راحتي كشيدم . خوشحال بودم كه مادر شوهرم انقدر زن فهميده ايه و دركم ميكنه . حتي دليل فرارمم نپرسيد .
    تازه يادم افتاده بود كه در مورد لباسام حرفي به رادمهر نزده بودم . نميتونستم كه تو اين مدت بدون لباس باشم . سريع گوشيم و برداشتم و شمارش و گرفتم . با دومين بوق جواب داد :
    - بله ؟
    - سلام
    - سلام . به اين زودي دلت برام تنگ شد ؟
    لجم گرفت از لحنش گفتم :
    - نخير كار داشتم زنگ زدم .
    با لودگي گفت :
    - ميدونم عزيزم منم دلم برات تنگ شد يهو .
    ميدونستم جلوي سيما جون داره ادا در مياره گفتم :
    - باشه فهميدم داري ادا در مياري . رادمهر من بايد بيام خونت و لباسام و بردارم . اينجا هيچ لباسي ندارم .
    - باشه كي ؟
    - نميدونم هر چي زودتر بهتر .
    - ميخواي امشب لباسات و ببر . اگه خواستي ميتونم بيام دنبالت .
    - نه مزاحمت نميشم خودم ميام . فقط من كليد ندارم .
    - خودم خونم در و باز ميكنم برات .
    - مگه تو اونجا زندگي ميكني ؟
    - ببين دارم رانندگي ميكنم هر وقت خواستي بياي قبلش بهم زنگ بزن .
    - باشه خداحافظ .
    گوشي رو قطع كردم و همون جا روي مبل نشستم . سرم و به پشتي مبل تكيه دادم و چشمام و بستم . به قول رادمهر مگه چقدر طول ميكشيد اين بازي ؟ 1 ماه يا فوقش 2 ماه . بالاخره راهمون از هم جدا بود . من احسان و ميخواستم . فقط اونو .
    فصل دهم

    بعد از جريانات كوه ديگه خبر چنداني از احسان نداشتم . گه گاه زنگ ميزد و با بابا و مامان حرف ميزد . ولي براي برقراري ارتباط با من هيچ تلاشي نميكرد . نميدونم شايد حس كرده بود كه ناراحت شدم و شايدم انقدر درگير اون دختره بود كه من و به كل يادش رفته بود ! ديگه اس ام اس بهم نميزد . يه جورايي انگار بدون اينكه هيچ كدوممون بدونيم با هم قهر كرده بوديم . سوگند تمام اين مدت سعي ميكرد كنارم باشه تا زياد به الهام و رابطه اي كه ممكن بود با احسان داشته باشه فكر نكنم . ولي مگه ميشد ؟
    تا ماه مرداد احسان از ديدنم يا حرف زدن باهام سر باز ميزد . تولدش نزديك بود و دوست داشتم توي روز تولدش با هم آشتي كنيم و همه ي روابطمون مثل گذشته بشه .
    شب وقتي بابا از سر كار برگشت برعكس روزاي گذشته كه همش تو فكر بودم . اون روز سرحال به استقبال بابا رفتم و كيسه هاي خريدي كه دستش بود و ازش گرفتم . بابا گفت :
    - بياين بشينين كارتون دارم .
    كنجكاو گفتم :
    - چه كاري ؟
    - اول يه چايي واسه بابا بيار تا منم لباسام و عوض كنم و بيام بهتون بگم .
    سريع چاي و ريختم و برگشتم بابا نشست و نگاهي به مامان كرد و گفت :
    - تو ميدونستي 1 هفته ديگه تولد احسانه ؟
    مامان سري تكون داد و گفت :
    - آره . يادت نبود ؟
    - نه اصلا حواسم نبود .
    - چطور ؟
    - هيچي امروز احسان زنگ زد بهم گفت هفته ي ديگه واسه ي تولدش جشن گرفته تو خونش . همه هم هستن . گفت ما هم بريم .
    با خوشحالي دستام و به هم كوبيدم و گفتم :
    - آخ جون مهموني .
    بابا خندون نگاهم كرد ولي مامان يه لنگه ابروش و انداخت بالا و گفت :
    - ديگه كم كم داره 22 سالت ميشه مُوژان اين كارا زشته .
    - چشم !!!! ديگه انجام نميدم . بابا پول بده برم لباس بخرم .
    بابا خنديد و گفت :
    - توام منتظري يه مناسبتي بشه من بدبخت و هي تيغ بزني .
    - بابا تو كه خسيس نبودي . زياد بده ميخوام كادو هم براش بخرم .
    با شوخي و خنده از بابا پول و گرفتم و سريع به سوگند زنگ زدم :
    - بله ؟
    - هنوز ياد نگرفتي وقتي شماره ي من ميفته رو گوشيت بايد سلام كني ؟
    - مُوژان خدا خفت نكنه خوابيده بودم .
    - مگه مرغي ؟ ديگه والا مرغاي امروزيم اين ساعت نميخوابن .
    - اين زن عموي جناب عالي نميدوني امروز چه بيگاري از من كشيده كه آخه . نميتونه ببينه يه روز من تو خونه بيكار باشم .
    - باشه بابا انقدر غر نزن حالا بعد از اين همه سال يه كار كرديا .
    - بله يادم باشه اين بار اومدي اينجا به مامان بگم ازت كار بكشه تا بفهمي من چي ميگم .
    - سوگند اينارو ول كن . از مهموني احسان كه خبر داري ؟
    - آره بابا گفت .
    - خوب مياي فردا با هم بريم لباس بخريم ؟
    - اوه اوه اوه من و معاف كن جون مُوژان تو خريد كردنت از كار كشيدن مامان من هم بيگاري تره !
    - لوس نشو سوگند خوب تنها كه نميتونم برم خريد . خواهرم ندارم مثل تو كه . دلت مياد تنها باشم ؟
    - حالا انگار اين خواهر من چه گلي به سرم ميزنه بيا برش دار ببرش مال تو .
    - كوفت اصلا به تو نيومده نظرت و بپرسه كسي . آماده باش فردا ساعت 10 ميام دنبالت .
    - عجب گيري كرديما . 10 صبح ؟
    - پس نه شب ! تا فردا خداحافظ .
    - باشه خداحافظ .
    گوشي رو قطع كردم و توي تختم دراز كشيدم . براي فردا تو سرم هزار تا نقشه كشيدم .
    صبح زود از خواب بيدار شدم پولايي كه از بابا گرفته بودم و توي كيفم گذاشتم و از خونه زدم بيرون . با تاكسي خودم و به خونه ي عمو مهرداد رسوندم و زنگ زدم تا سوگند بياد پايين .
    با سوگند تمام پاساژارو زير و رو كرديم . بالاخره سوگند چشمش يه لباس و گرفت و پرو كرد . يه پيراهن دكلته ي بلند به رنگ سبز سير بود كه از بالا تنگ بود و پايين دامن يهو گشاد ميشد . خوش دوخت بود پول لباس و حساب كرديم و از مغازه اومديم بيرون . حالا بايد دنبال لباس مناسبي واسه من ميگشتيم . ولي هر چي ميگشتيم چيزي نظرم و جلب نميكرد آخر صداي سوگند در اومد :
    - بابا تورو خدا يه چيزي بخر ديگه . حالا عروسي كه نيست يه تولده .
    - سوگند انقدر حرف نزن .
    - به خدا از پا افتادم مُوژان . تازه من لباسمم دستمه . انقدر بي رحم نباش ديگه .
    توي همين گير و دار بوديم كه لباسي از پشت ويترين نظرم و جلب كرد رو به سوگند گفتم :
    - اين لباس چطوره ؟
    سوگند ذوق زده از اينكه بالاخره يه لباسي رو پسنديدم جلوي ويترين اومد و نگاهي انداخت گفت :
    - واي مُوژان تو نميري بهتر از اين لباس گيرت نمياد .
    - من كه ميدونم از رو تنبليت اين حرف و ميزني ولي خوب بريم بپوشمش ببينم چجوريه .
    داخل مغازه شديم دختر جووني فروشنده بود . لباس انتخابيم و برام آورد و به دستم داد . نگاهي بهش انداختم و داخل اتاق پرو رفتم . وقتي لباس و پوشيدم رو به روي آينه ي اتاق پرو ايستادم و نگاه دقيقي به خودم انداختم . لباس دكلته ي آبي روشن بود . كه كوتاهي اون تا روي زانوم بود . روي كمر لباس روبان پهن سورمه اي رنگي ميخورد كه اين تضاد رنگ باعث زيباتر شدن لباس ميشد .
    سوگند از پشت در اتاق پرو گفت :
    - بميري انقدر دنبالت راه افتادم حداقل اين در كوفتي رو باز كن ببينمت .
    خندم گرفته بود . در و آروم باز كردم و سوگند از لاي در نگاهي به لباس و بعد هم به من انداخت . گفتم :
    - چطوره ؟
    - به جون مُوژان حرف نداره همين و بخر . خيلي ناز شدي .
    نگاه ديگه اي توي آينه به خودم انداختم و گفتم :
    - همين و ميخرم . برو بيرون لباسام و ميخوام عوض كنم .
    سوگند در و بست . سريع لباسام و عوض كردم و از اتاق پرو بيرون اومدم . پول لباس و دادم و به سمت خونه حركت كرديم . به سوگند گفتم :
    - بيا بريم خونه ي ما .
    - نه بابا فاميلاي مامان دعوتن خونمون . بايد برم كمك كنم .
    - باشه پس من همينجا تاكسي ميگيرم ميرم . خداحافظ .
    - مواظب خودت باش . خداحافظ .
    با هيجان به سمت خونه اومدم . هميشه وقتي لباس نو ميخريدم ذوق ميكردم . وقتي لباس و به مامان نشون دادم اونم تاييد كرد خوشحال لباس و توي كمدم آويزون كردم . حالا فقط ميموند كادويي كه بايد براي احسان ميخريدم .
    تصميم گرفتم براي خريد كادو ديگه سوگند و با خودم نبرم . دو روز بعد به تنهاي راهي پاساژ نزديك خونمون شدم . تمام مغازه هارو زير و رو كردم ميخواستم يه چيز خاص براش بخرم كه هميشه به يادم باشه ولي هر چي ميگشتم كمتر به نتيجه ميرسيدم . بالاخره قيد كادوي خاص و زدم و براش عطر خريدم . ميدونستم هميشه چه عطري رو استفاده ميكنه براي همين از همون عطر خودش براش خريدم . همونجا عطر و دادم برام خيلي خوشگل كادوش كردن و از مغازه اومدم بيرون . داشتم از در پاساژ ميرفتم بيرون كه چشمم به كارتاي خوشگل پشت ويترين يه مغازه افتاد . به سمت مغازه رفتم و كارت خوشگلي روهم انتخاب كردم . خوب ميشد اگه روي كارت براش چيزي مينوشتم . ذوق زده به سمت خونه رفتم . اول از همه كارت و در آوردم و خودكار به دست زل زدم بهش . حالا چي مينوشتم ؟ مثلا مينوشتم تولدت مبارك كسي كه دوستت دارد مُوژان ؟ نه نه اين خيلي سادست . نميدونم چرا دوست داشتم احساساتم و بهش بروز بدم . ديگه طاقت نداشتم ازش دور بمونم دلم ميخواست همه ي احساسات قلبيم و بهش بگم .
    يه كمي فكر كردم . بالاخره يه چيزي توي ذهنم جرقه زد خودكار و روي كارت گذاشتم و نوشتم :
    سخن عشق تو بي آنكه بر آيد به زبانم
    رنگ رخساره خبر ميدهد از حال نهانم
    گاه گويم كه بنالم ز پريشاني حالم
    باز گويم كه عيان است چه حاجت به بيانم
    تولدت مبارك . دوستت دارم . مُوژان

    نگاه ديگه اي به كارت انداختم راضي بودم . كادو و كارت و توي كمدم گذاشتم و با خيال راحت از اتاقم بيرون رفتم . حالا همه چي آماده بود براي مهموني هفته ي بعد !
    فصل يازدهم

    ساعت نزديكاي 7 بود نميدونم چرا متوجه گذر زمان نشده بودم . گوشيم و برداشتم و شماره ي رادمهر و گرفتم :
    - بله ؟
    - سلام رادمهر . مُوژانم .
    - بله . شمارت افتاد .
    - ببين من الان راه ميفتم سمت خونت .
    - الان ؟! ساعت 7 شبه . چرا انقدر دير ؟
    - حواسم به ساعت نبود . چرا ؟ جايي كار داري ؟ ميخواي بعدا بيام ؟
    - نه من خونم جايي كار ندارم . پس با تاكسي نيا آژانس بگير .
    ناخودآگاه با اين حرفش يه لنگه ي ابروم بالا رفت گفتم :
    - ممنون كه به فكري . . . ولي اين نگراني و دلسوزي رو مديون چي هستم ؟
    - همينجوري گفتم . بالاخره تو دختري و اين موقع شب هوا تاريكه . اصلا هر جور دوست داري بيا . منتظرم خداحافظ .
    بدون اينكه بذاره من جوابي بدم گوشي رو قطع كرد . نگاهي به گوشي كردم . اين چش شده بود ؟!
    از اتاق بيرون رفتم مامان كه من و حاضر و آماده ديد گفت :
    - كجا اين موقع شب شال و كلاه كردي ؟
    - ميخوام برم خونه ي رادمهر لباسا و يه سري از وسايلم و كه ميخوام بردارم .
    - خوب صبر ميكردي بابات بياد با اون ميرفتي . اين موقع شب كه آخه تاريكه .
    - آژانس گرفتم الانا ديگه پيداش ميشه . برگشتم آژانس ميگيرم .
    مامان مثل هميشه نگران تا دم در همراهيم كرد و گفت :
    - اگه ديدي دير شد ميخواي بمون اين موقع شب خودت و آواره نكن تو خيابونا . بالاخره اونم شوهرته ديگه نه ؟
    چپ چپ نگاهي بهش كردم و گفتم :
    - مامان ! نخير اونجا نميمونم . هر ساعتي هم كه بشه برميگردم . در ضمن من كه كار خاصي نميخوام بكنم . 4 تا دونه لباس و كتابه با خودم ميارم . همين .
    - باشه . مادر مواظب باش .
    همون لحظه ماشين آژانس اومد از مامان خداحافظي كردم و سوار ماشين شدم . آدرس و به راننده دادم و به صندلي تكيه زدم . فقط 1 بار به خونه ي رادمهر رفته بودم . اونم وقتي بود كه مامان و سيما جون زحمت تمام كاراي خريد و چيدن جهيزيم و كشيده بودن و من تنها براي ديدن خونه و وسايل رفته بودم . حالا براي دومين بار ميرفتم تا وسايلم و بردارم ! عجب زندگي شده !
    چيزي طول نكشيد كه به خونه رسيديم . كرايه ي آژانس و پرداختم و به سمت خونه رفتم . من با زندگيم چيكار كرده بودم ؟ الان بايد زير اين سقف با رادمهر زندگي ميكردم . اين موقع شب اينجا چيكار ميكردم ؟ همش تقصير توئه احسان . تقصير تو و اون عشق لعنتيت .
    زنگ و فشردم . در با تقه اي باز شد . وارد ساختمون شدم . لابي ساختمون و رد كردم و به سمت آسانسور رفتم . دكمه ي طبقه ي 4 رو زدم . دل توي دلم نبود . نميدونم براي چي نگران بودم . ولي هر چي كه بود ته دلم و به شور انداخته بود . آسانسور طبقه ي 4 توقف كرد بيرون اومدم و نگاهي به در خونه كه باز بود انداختم . تقه اي به در زدم و گفتم :
    - رادمهر . خونه اي ؟
    صداش از دور اومد :
    - آره بيا تو .
    كفشام و در آوردم و رفتم داخل . خونه دقيقا همون چيزي بود كه توي روياهام هميشه واسه ي خودم ميساختم . ولي اين خونه مال من و احسان بود . نه كس ديگه اي . آروم آروم قدم بر ميداشتم و نگاهي به اطراف ميكردم كه صداي رادمهر و از رو به روم شنيدم :
    - زود رسيدي .
    ترسيدم از جام يهو پريدم و دستم و روي قلبم گذاشتم گفتم :
    - واي چرا اينجوري مياي . سكته كردم .
    - صدام و مگه نشنيدي ؟
    - چرا ولي يهو اومدي جلوم ترسيدم .
    نگاهي به لباساش كردم . شلوار مشكي بلند وبا تاپ جذب بدنش پوشيده بود كه سفيد رنگ بود . كنار شلوارش هم خطهاي سفيد داشت . لباسي كه پوشيده بود عضلاتش و به خوبي نشون ميداد محوش شده بودم كه يهو ديدم دستش و جلوم داره تكون ميده . مثل گيجا سرم و بالا گرفتم و گفتم :
    - ها ؟ با مني ؟ چيزي گفتي ؟
    نيشخندي زد و گفت :
    - حواست كجاست ؟ ميگم زود رسيدي .
    - آها . آره خيابونا خلوت بود زود رسيدم .
    بعد انگار به خودم بيام دوباره قيافه ي جدي به خودم گرفتم و گفتم :
    - وسايل من كجان ؟
    - انتظار نداشتي كه من برات جمعشون كنم ؟ بالاخره خوب توي لباساي خانوما يه چيزايي هست كه . . . خودت ميدوني كه .
    بعد دوباره نيشخندي زد . مخم داشت سوت ميكشيد . چه زود پسر خاله شده بود كيفم و آروم به بازوش زدم و گفتم :
    - تورو خدا خجالت نكشي يه وقتا . همينجوري بگو .
    - خجالت چرا ؟ بالاخره تو زن قانوني مني . ولي خوب از جايي كه هنوز با هم زندگي مشتركمون و شروع نكرديم يكم معذبم ميفهمي كه ؟
    دندونام و روي هم فشردم و از كنارش رد شدم . چقدر وقيح بود ! به سمت اتاقي رفتم كه ميدونستم سرويس خوابمون و اونجا چيدن . در اتاق و باز كردم . يه لحظه محو دكور اونجا شدم . اگه 1 ثانيه بيشتر به وسايل نگاه ميكردم مطمئن بودم كه پشيمون ميشدم از فرارم . سريع نگاهم و از دكور اتاق گرفتم و به سمت كمدا رفتم . كاش با خودم چمدون مياوردم حالا لباسارو تو چي ميريختم . خواستم برگردم و از رادمهر چمدون بخوام كه ديدم دست به سينه به چارچوب در تكيه داده و داره من و نگاه ميكنه گفتم :
    - تو اينجا چيكار ميكني ؟
    شونه هاش و با بي تفاوتي بالا انداخت و گفت :
    - چارديواري اختياري ! هر جا بخوام ميرم .
    " مُوژان خونسرد باش "
    - چمدون داري بهم بدي لباسام و توش بذارم ؟
    سلانه سلانه به سمتم اومد و كمي بهم نزديك شد خودم و كنار كشيدم ولي عمدا بهم نزديك ميشد دستش و دراز كرد و از بالاي كمد چمدون نسبتا بزرگي و در آورد و به دستم داد . بعد دوباره همون نيشخند و روي لباش نشوند و از اتاق بيرون رفت .
    نفسم و پر صدا بيرون دادم . بدون توجه به كاري كه كرد لباسامو در آوردم و توي چمدون چيدم . به سمت عسلي هاي پايين تخت رفتم . واي خدا كم مونده بود از خجالت آب شم برم تو زمين . اين كارا بايد كار مامان خانوم باشه . توي كشوها انواع و اقسام لباس خوابا با مدلا و رنگاي مختلف بود كه من حتي با ديدنشونم خجالت ميكشيدم چه برسه به پوشيدنشون در حال برانداز كردن لباس خوابا بودم كه صداي رادمهر غافلگيرم كرد :
    - شام خوردي ؟
    قبل از اينكه لباس خواب و توي دستم ببينه سريع توي كشو گذاشتمش و با گيجي دوباره گفتم :
    - چي ؟
    ابروش و بالا انداخت و گفت :
    - امروز حالت خوبه ؟ صبح كه خوب بودي و گوشاتم سالم بود .
    اخمام و تو هم كردم كه دوباره گفت :
    - پرسيدم شام خوردي ؟
    - نه من ساعت 7 اومدم اينجا . الان ساعت مگه چنده ؟
    - 8:30 نزديكاي 9 . من ميخوام شام براي خودم سفارش بدم ميخوري براي توام بگيرم ؟
    كنجكاو گفتم :
    - مگه تو اينجا زندگي ميكني ؟
    - تازه بعد از دو روز يادت اومده بپرسي ؟
    - اگه نميخواي جواب نده .
    - نه مشكلي ندارم . يكي از مزايايي كه به هم خوردن عروسي براي من داشت همين بود . بالاخره بعد از مدتها مامان رضايت داد توي خونه ي خودم باشم .
    - خوشحالم كه به نفعت شد .
    پوزخندي زد و گفت :
    - آره خوب ! نگفتي بگيرم شام ؟
    - نه ممنون ديگه كار خاصي ندارم زود تمومش ميكنم و ميرم .
    دوباره رفت توي همون مود بي تفاوتيش شونه هاش و بالا انداخت و گفت :
    - هرجور ميلته .
    بعد از اتاق رفت بيرون . دوباره در كشو رو باز كردم . اول خواستم بذارم لباسا همونجا باشه ولي بعد به خودم اومدم و با خجالت همه رو جمع كردم و ريختم تو چمدون . چه كارايي كه نميكرد اين مامان خانوم.
    چند تايي از كتابابمم برداشتم و از اتاق اومدم بيرون . روي راحتيا لم داده بود و به تلويزيون نگاه ميكرد گفتم :
    - ميشه از آژانس برام ماشين بگيري ؟
    نگاهي به من كه چمدون به دست ايستاده بودم انداخت و گفت :
    - حتما .
    از جاش بلند شد و به سمت تلفن رفت اشاره به مبل كرد و گفت :
    - تا وقتي كه ماشين مياد بشين .
    دودل بودم ولي بالاخره نشستن و ترجيح دادم . " خيلي احمقي مُوژان از چي ميترسي؟ از رادمهر ؟ از شوهرت ؟ " افكارم و پس زدم و دوباره چشمم و توي خونه چرخوندم . رادمهر حرف زدنش با تلفن تموم شد اومد روي راحتي روبه روي تلويزيون نشست و گفت :
    - آژانس ماشين نداشت گفت تا يك ربع ديگه مياد . منم گفتم دوباره تماس ميگيرم .
    نگاهي به ساعتم كردم 9:15 بود . رادمهر كه متوجه كلافه بودنم شده بود گفت :
    - ميخواي خودم ببرمت ؟ البته اگه عجله داري ميگم ؟
    - نه ميرم سر كوچه دربست ميگيرم .
    نگاه جديش و توي صورتم انداخت و گفت :
    - اين موقع شب ؟
    منم مثل خودش جدي گفتم :
    - مگه اين موقع شب چشه ؟
    - اگه انقدر واجبه كه زود برسي خونه خودم ميبرمت . الان حاضر ميشم .
    از جام بلند شدم و گفتم :
    - خودم ميرم . نميخوام اين موقع شب مزاحمت بشم .
    - منم نميخوام اين موقع شب دردسر برام درست شه .
    - چه دردسري ؟
    - مُوژان حوصله ي بحث كردن ندارم . گفتم ميرسونمت يعني ميرسونمت .
    داشت به سمت اتاق ميرفت تا لباساش و عوض كنه كه بي توجه بهش در خونه رو باز كردم تا بيرون برم . به خاطر سنگين بودن چمدونم سرعت عملم كم شده بود . وقتي ديد دارم ميرم بيرون . محكم و جدي به طرف در اومد و محكم بستش . با اخم نگاهي بهش كردم و گفتم :
    - اين مسخره بازيا چيه ؟
    - تو بهم بگو .
    - من خودم اومدم . خودمم ميرم . قيم و وكيل وصي هم نميخوام .
    - تا وقتي زن مني و اسمت تو شناسنامه ي منه همينه كه هست .
    حالا هر دو داشتيم داد ميزديم .
    - اگه اينجوريه كه همين فردا بريم درخواست طلاق بديم . من نميتونم با يه آدم كه انقدر بهم گير ميده برم زير 1 سقف صد سال سياه .
    - فكر كردي من از خدامه ! فكر كردي دوست دارم كسي زنم باشه كه هيچ حسي بهم نداره و حتي وقتي كه بله ي سر عقد و ميگفت چشماش و توي چشماي يه نامحرم دوخته بود ؟
    از اين حرفش شوكه شدم . پس همه چي رو ميدونست ؟ يعني فهميده بود ؟ " خاك بر سرت مُوژان با اون همه تابلو بازيايي كه تو در آوردي خوب معلومه كه ميفهمه . مگه خره ؟ "
    انگار لال شده بودم . با قيافه ي وارفته بهش نگاه ميكردم . انگار از چشماش داشت آتيش ميومد بيرون . نگاهش و ازم گرفت و دستي به صورتش كشيد ازم دور شد و گفت :
    - ميرم دوباره يه زنگ به آژانس بزنم .
    خوب شد كه ازم دور شد . وگرنه نميدونستم بايد چيكار كنم . انگار تازه متوجه ظلمي كه در حق رادمهر كرده بودم شدم . دستام شل شد . چمدون از دستم افتاد . اگه اون همه چي رو ميدونسته پس چرا تن به اين ازدواج داده ؟ حتما بايد براش خيلي سخت باشه كه زنش عاشق بهترين دوستش باشه ! چيزي رو كه اين وسط نميفهميدم اين بود كه چرا باهام ازدواج كرده ؟ معلوم بود كه خيلي وقته از علاقم خبر داره . لعنت به تو احسان !
    تا دقيقه ي آخر كه آژانس دنبالم اومد خبري از رادمهر نشد . فقط وقتي داشتم ميرفتم بلند گفتم :
    - من رفتم .
    بعد از چند ثانيه تاخير صداي آرومش از توي اتاق ميومد كه گفت :
    - به سلامت !
    توي ماشين كه نشستم تمام مدت اشكاي حلقه شده توي چشمم و پس ميزدم و نميذاشتم كه جاري بشن . اين بازي و خودم شروع كردم پس بايد هر حرفي رو هم تحمل ميكردم . ولي از ته قلبم به خاطر اين بازي از رادمهر شرمنده بودم .
    به خونه رسيدم . كرايه ي ماشين و حساب كردم و چمدون سنگين و با خودم به داخل بردم . ساعت 10:30 بود . مامان نگاهي بهم كرد و گفت :
    - من گفتم دير شده اونجا موندي ديگه . خوب چرا اومدي اين همه راه و ؟ ميموندي صبح ميومدي .
    - مامان بسه . من تو فكر چيم شما تو فكر چي هستين .
    مامان متعجب شده بود از رفتار تندم . بدون توجه به بابا كه با سر و صداي من از پذيرايي بيرون اومده بود به اتاقم رفتم . چمدون و وسط اتاق پرت كردم و خودم و روي تخت انداختم . اشكايي كه هي جلوشون و ميگرفتم بالاخره سرباز كردن و روي گونه هام جاري شدن
    فصل دوازدهم

    بالاخره با همه ي هيجاناتي كه داشتم روز تولد رسيد . سوگند اصرار داشت با هم به آرايشگاه بريم ولي مخالفت كردم چون دوست داشتم توي مهموني ساده باشم . خودم موهاي بلند و فرم و صاف كردم و روي شونه هام ريختم آرايش كردم و بالاخره لباسي رو كه خريده بودم و پوشيدم . نگاهي توي آينه انداختم از قيافم راضي بودم . لبخندي تو آينه به تصوير خودم زدم . به سمت كمدم رفتم و كادو و كارتي كه براي احسان گرفته بودم و برداشتم و از اتاق بيرون اومدم . بابا با ديدنم بوسه اي روي گونم كاشت و گفت :
    - امشب از كنار من جم نميخوري ميترسم غريبه ها بدزدنت .
    و من فقط با لبخند جوابش و دادم . بعد از اينكه مامان هم حاضر شد به سمت خونه ي احسان حركت كرديم . براي اولين بار بود كه به خونش ميرفتم . از وقتي مستقل شده بود تنها بابا 2 - 3 باري بهش سر زده بود . مامان ميگفت يه پسر مجرده نبايد زياد مزاحمش شد . ولي الان ذوق زده بودم . ميخواستم خونش و زودتر ببينم . جلوي در خونشون پر ماشيناي پارك شده بود . فكر نميكردم اين مهموني انقدر بزرگ باشه . خدارو شكر كردم كه لباس مناسبي پوشيده بودم .
    داخل كه رفتيم كاملا غافلگير شدم . خونه پر بود از مهمون . يه عده در حال رقص و يه عده هم نشسته بودن و با هم حرف ميزدن . با نگاه گنگم داشتم دنبال احسان ميگشتم كه صداش و شنيدم :
    - به به سلام خوش اومدين .
    بابا با احسان رو بوسي كرد و در آغوشش گرفت و گفت:
    - تولدت مبارك عجب مهموني بزرگي .
    - ممنون عمو جان . ديگه همكارا و دوستا و فاميل و دعوت كردم ديگه .
    مامان هم به احسان تبريك گفت احسان سرش و به سمت من برگردوند . انگار با ديدنش زبونم قفل شده بود چون هيچ حرفي نتونستم بزنم احسان خنديد و گفت :
    - سلام عرض شد مُوژان خانوم . خوب هستين ؟
    انگار تازه از شك در اومده بودم . لبخند كم جوني زدم و گفتم :
    - سلام . تولدت مبارك احسان .
    - ممنون .
    بعد به سمت مامان و بابا برگشت و گفت :
    - عمو و زن عمو اون طرف نشستن . بفرماييد داخل .
    بعد دستش و پشت كمر من گذاشت و گفت :
    - بيا ببرمت پيش سوگند . اون طرف پيش جوون ترهاست .
    بابا و مامان رفتن و من هم به دنبال احسان راه افتادم . از دور نگاه سوگند به من افتاد و به طرفم اومد لبخندي زد و گفت :
    - واي تو چقدر خوشگل شدي . قبول نيست تو جر زني كردي .
    خنديدم احسان هم خنديد و نگاه عميقي بهم انداخت . زير گرماي نگاهش انگار ميخواستم آب بشم . يهو صداي آشناي رادمهر اومد كه به احسان گفت :
    - احسان بچه ها دارن صدات ميكنن . برو ببين چي كارت دارن .
    باز اين خروس بي محل شده بود . سرم و بالا گرفتم و نگاهي بهش كردم . انگار تازه متوجه حضور من شده بود . نگاهي بهم كرد و با همون خونسردي ذاتيش گفت :
    - سلام مُوژان خانوم .
    من هم سلامي سر سري بهش گفتم كه احسان با يه عذر خواهي ازمون جدا شد . نگاهم ناخود آگاه به سمت احسان كه در حال رفتن بود كشيده شد . تا جايي كه از ديدم دور شد دنبالش ميكردم . سرم و برگردوندم . دوباره نگاه غافلگير كننده ي رادمهر و ديدم . لجم ميگرفت هر بار كه داشتم به احسان نگاه ميكردم مچم و ميگرفت . نگاه موذيانه اي بهم كرد و نگاهش و ازم گرفت .
    با سوگند به گوشه ي دنجي رفتيم و نشستيم . اخمام تو هم بود كه سوگند گفت :
    - چي شده باز ؟ با يه من عسلم نميشه خوردت .
    - اصلا از اين پسره رادمهر خوشم نمياد .
    سوگند يهو گل از گلش شكفت و گفت :
    - اوا . چرا آخه ؟ پسر به اين نازنيني و مودبي .
    نگاه جدي بهش انداختم كه دستش و روي دهنش گذاشت و گفت :
    - ببخشيد ديگه نميگم . من و نخور ! حالا بگو چي شده كه ازش بدت اومده ؟
    - هيچي مهم نيست . فقط اين و بدون كه زيادي فضوله .
    سوگند ابروش و بالا انداخت و هيچي ديگه نگفت . يكم گذشت كه سوگند گفت :
    - اَه عين پير زنا اومدي نشستي كه چي ؟ پاشو بريم اون وسط يه حركتي بكنيم . انقدر پول لباس داديم حداقل يكي ببينه اين لباس و تو تنمون !
    با چشم دنبال احسان گشتم ولي خبري ازش نبود نگاهم روي صورت رادمهر خيره موند با يه نيشخند داشت نگاهم ميكرد . توي چشمام زل زده بود انگار براش مثل يه بازي شده بود كه هر وقت دنبال احسان ميگشتم غافلگيرم كنه . نگاهم و ازش گرفتم و همراه سوگند از جام بلند شدم . يكم با سوگند رقصيدم كه چشمم به احسان افتاد خواستم با لبخند به طرفش برم كه يهو الهام و كنارش ديدم . انگار سقف خونه داشت روي سرم ميومد . الهام سرش و به گوش احسان نزديك كرد و چيزي بهش گفت بعد احسان بلند قهقهه زد و نگاه عاشقونه اي به الهام انداخت . قلبم داشت از سينم بيرون ميزد . حلقه ي اشكي توي چشمم نشست صداي رادمهر و از پشت سرم شنيدم :
    - مُوژان خانوم افتخار رقص ميدين ؟
    هنوز نگاهم روي احسان قفل بود . با پشت دست اشكام و پاك كردم و برگشتم به سمت رادمهر . هنوزم اون نيشخند مسخره گوشه ي لباش بود . نميدونم چرا به خواستش جواب مثبت دادم . به سبكي پر كاه توي دستاي رادمهر تكون ميخوردم ولي اصلا حواسم به رادمهر نبود فقط توي سرم نگاها و رفتاراي احسان ميومد . هر چرخي كه با رادمهر ميزدم نگاهم روي احسان و الهام ثابت ميموند . دوباره چشمام داشت پر اشك ميشد . هي به خودم نهيب ميزدم . من شجاع تر از اين حرفا بودم كه بخوام با همچين چيزي ميدون و به رقيب واگذار كنم . آهنگ تموم شد بدون اينكه حتي من متوجه رقصيدنم بشم . رادمهر برام سري تكون داد و بدون هيچ حرفي با بيخيالي از كنارم گذشت . نميدونم جريان اين درخواست رقص چي بود شايد ديده بود كه شوكه شدم دلش به حالم سوخته بود ! چقدر بدبخت شدي مُوژان . خودت و جمع كن .
    نگاهم و از احسان گرفتم و دنبال سوگند گشتم . ديدم از فرصت استفاده كرده و سامان و از بين اون همه جمعيت پيدا كرده و غرق صحبت كردنه . دلم ميخواست از اون محيط بيرون بزنم . به سمت جايي كه مامان و بابام نشسته بودن رفتم . بابا نگاهي بهم كرد و گفت :
    - چرا اومدي اينجا مُوژان بابا ؟ پيش جوونا چرا نموندي دخترم ؟
    سرم و روي شونه هاي حمايت گرش گذاشتم و گفتم :
    - همينجوري . دلم خواست بيام پيش شما .
    خنديد مردي كه كنار دستش نشسته بود با لبخند مهربوني گفت :
    - دخترتون هستن ؟
    بابا لبخندي زد و بهم نگاه كرد و گفت :
    - بله . مُوژان تنها دخترم .
    - خدانگهش داره براتون .
    لبخندي به مرد زدم كه بابا رو به من گفت :
    - عزيزم ايشون آقاي سياوش صبوري هستن . پدر رادمهر . دوست احسان .
    لبخندي زدم و اظهار خوش وقتي كردم . نگاهم به مامان افتاد كه داشت با خانومي حرف ميزد به سمتشون رفتم كه مامان با ديدنم سريع گفت :
    - حرفشو زديم خودش اومد . دخترم مُوژان هستش .
    بعد رو به من گفت :
    - خانوم صبوري مادر آقا رادمهر هستن مُوژان جان .
    چه هر جا ميرم امشب به صبوريا بر ميخورم ! خانوم صبوري لبخندي به روم زد و گفت :
    - ماشالله دخترتونن ؟ چقدر هم زيبا هستن . خوش وقتم دخترم .
    لبخندي زدم و منم اظهار خوش وقتي كردم . خيلي از خودش خوشم ميومد حالا هم جا ميرفتم فك و فاميلاشم بودن !
    عذر خواهي كردم و از كنارشون گذشتم . گوشه ي سالن بالكن بزرگي قرار داشت روي بالكن رفتم تا يكم هوا بخورم . خسته شده بودم . بر خلاف وقتي كه داشتيم ميومديم اينجا الان هيچ ذوق و شوقي نداشتم . دلم ميخواست زودتر به اتاقم پناه ببرم و با خودم خلوت كنم . به رو به روم خيره شده بودم و تو افكار خودم غرق بودم كه نگاه كسي رو روي خودم حس كردم . سرم و برگردوندم . رادمهر با فاصله ي نسبتا زيادي ازم ايستاده بود . تو دلم گفتم " بر خرمگس معركه لعنت ! اين صبوريا همه جا هستن امشب ! " رادمهر سكوت و شكست و گفت :
    - چرا پس بيرون وايسادين ؟ داخل بهتون خوش نميگذشت ؟
    لبخند مصنوعي تحويلش دادم و گفتم :
    - چرا فقط ميخواستم يكم هوا بخورم .
    سكوت كردم . دوباره گفت :
    - مزاحم خلوتتون شدم ؟
    - نه خواهش ميكنم ديگه داشتم بر ميگشتم توي سالن . به سمت در بالكن رفتم هنوزم نگاهش و روي خودم حس ميكردم . بي اعتنا داخل سالن رفتم. سوگند همچنان مشغول حرف زدن با سامان بود . دوباره داشتم نگاهم و بين جمعيت به دنبال احسان ميچرخوندم كه يهو چراغا خاموش شد . همهمه اي توي سالن ايجاد شده بود . يهو دو تا از دوستاي احسان با كيكي كه روش پر از شمع بود وارد شدن . همه يك صدا براش تولدت مبارك خوندن . تازه تونستم احسان و ببينم . الهام دستش و دور بازوي احسان حلقه كرده بود و عاشقونه نگاهش ميكرد . احسان هم با لبخند نظاره گرش بود . طاقت ديدن اين صحنه هارو نداشتم سرم و به سمت ديگه برگردوندم كه رادمهر و كنار خودم ديدم . توجهي به من نداشت و چشم به كيك دوخته بود . ناچار روم و ازش گرفتم و دوباره سرم و به سمت احسان چرخوندم . البته اين بار سعي كردم بيشتر نگاهم و به كيك معطوف كنم . كيك و روي ميزي جلوي احسان قرار دادن . همه يك صدا ميگفتن آرزو كنه و شمعهاي كيكش و خاموش كنه .
    احسان سرش و روي كيك خم كرد چشماش و براي چند ثانيه بست . انگار داشت توي دلش آرزوش و براي خودش تكرار ميكرد . چقدر زير نور شمع چهرش خواستني شده بود . چشماش و باز كرد و همه ي شمعهارو خاموش كرد . مهمونا با دست و جيغ و سوت تشويقش ميكردن . احسان برشي روي كيكش زد . دوباره همه براش دست زدن . الهام جلو اومد و تيكه از كيك و توي ظرفي كه توي دستش بود ريخت . با لودگي چنگالي به كيك زد و تيكه اي رو جلوي دهان احسان قرار داد . حس مرگ داشتم . آخرين ضربه رو هم خورده بودم . حس ميكردم هيچ جوني تو تنم نيست . احسان لبخندي به روي الهام زد و كيك و از دستش خورد . داشتم ميفتادم كه دستي زير بازوم و گرفت . حتي حس اينكه به ناجيم نگاهي بندازم هم نداشتم . فقط صداي دلنشين و مردونه اي رو زير گوشم شنيدم .
    - مُوژان خانوم خوبين ؟ بياين روي اين صندلي بشينين .
    تازه از روي صدا تشخيص دادم كه رادمهره . انقدر همه سرگرم تماشاي نمايش مسخره ي الهام و احسان بودن كه كسي توجهي به من نداشت . روي صندلي كه رادمهر نشونم داده بود نشستم . سرم و توي دستم گرفتم . رادمهر رفت و دقيقه اي بعد با يه ليوان آب برگشت . ليوان و به طرفم گرفت و گفت :
    - يكمي آب بخورين حالتون بهتر ميشه .
    سرم و بالا گرفتم تا ازش تشكر كنم . انگار صورتش هيچ حالت ديگه اي رو جز بي تفاوتي نميتونست به خودش بگيره . تشكر كردم و آب و خوردم . توي همين گير و دار براي شام صدامون كردن . نگاهي به رادمهر انداختم و گفتم :
    - شما بفرماييد شام بخورين من گرسنه نيستم .
    - مطمئنين ؟
    - بله . باز هم ممنون .
    - باشه . خواهش ميكنم .
    از اينكه خيلي سريع و منطقي پذيرفته بود تعجب كردم . حداقل وايميستادي ببيني زنده ميمونم يا نه بعدش ميرفتي . چه انتظارايي داري مُوژان ! توي افكار خودم غرق بودم كه پسر بچه ي تقريبا 11 - 12 ساله اي جلوم سبز شد نگاهي به من كرد و گفت :
    - مُوژان خانوم شمايين ؟
    - بله عزيزم .
    بشقابي كه تو دستش بود و به دستم داد و بعد اشاره اي به اون طرف سالن كرد و گفت :
    - اون آقا گفتن اين بشقاب غذا رو بدم بهتون .
    - ممنون .
    پسرك رفت نگاهي به سمتي كه اشاره كرده بود كردم رادمهر و ديدم كه داشت غذا ميخورد و با دوستاش گرم صحبت بود . محبت كردناشم يه جورايي بي تفاوته ! عجب تعريفي ! انقدر احسان و الهام صحنه هاي رمانتيك به خوردم داده بودن كه ديگه جايي براي غذا نداشتم . بشقاب غذا رو روي ميز گذاشتم همون جا نشستم . سوگند به طرفم اومد گفت :
    - تو اينجايي ؟ 1 ساعته دارم دنبالت ميگردم .
    - دروغگو ! خودم ديدم سرت گرم بود پس بيخودي واسه دل خوش كنك من نگو .
    - باشه حالا چرا عصباني ميشي ؟
    - مگه نمايش رمانتيك الهام خانوم و با احسان نديدي ؟ دختره ي نچسب !
    سوگند سكوت كرد و حرفي نزد . از جام بلند شدم . سوگند گفت :
    - كجا ؟
    - ميرم مامان و بابارو پيدا كنم ميخوام برم خونه .
    - وايسا ببينم . يعني چي ميخوام برم خونه ؟ مگه من ميذارم ؟ ديوونه بازي در نيار .
    - ديگه تحمل ندارم .
    از كنار سوگند رد شدم به طرف مامان و بابا رفتم . هنوز داشتن با خانوم و آقاي صبوري حرف ميزدن . با اين تفاوت كه الان عمو و زن عمو هم به جمعشون اضافه شده بودن . بوسه اي به روي گونه ي عمو و زن عمو كاشتم و كنار مامان رفتم . آروم كنار گوشش جوري كه بقيه نشنون گفتم :
    - مامان ميشه بريم خونه ؟
    مامان نگاه نگراني بهم انداخت و گفت :
    - چرا ؟ چيزي شده ؟
    - نه مامان يكم خستم .
    - تو كه خيلي ذوق داشتي واسه مهموني چي شد حالا ميخواي زودتر از بقيه بري ؟
    - مامان ميشه انقدر سوال پيچ نكنيد منو ؟ شما حاضر شيد من به بابا ميگم .
    بالاخره 15 دقيقه ي بعد عزم رفتن كرديم . زماني كه رو به روي خانوم صبوري ايستادم لبخند شيريني بهم زد و گفت :
    - دختر خوشگلم خيلي خوشحال شدم از آشنايي باهات . دوست دارم صورت ماهت و بيشتر ببينم .
    با لبخندي ازش تشكر كردم و به سمت در رفتيم . احسان از دور ما رو ديد و به سمتمون اومد .
    - عمو . چرا انقدر زود دارين ميرين ؟
    - خيلي وقته نشستيم عمو جون مُوژان يكم كسالت داره بريم خونه بهتره .
    احسان نگاهش و به طرف من گردوند و گفت :
    - چرا ؟ چيزي شده مُوژان ؟ خوبي ؟
    دوستش داشتم ولي از اين احساسم متنفر بودم . از عشق 1 طرفه اي كه داشتم حالم به هم ميخورد . ولي خيلي بي تفاوت تو صورتش نگاه كردم و گفتم :
    - نه يكم خوابم مياد .
    - تازه ميخواستيم كيك و تقسيم كنيما . خيلي زوده .
    بابا از توي جيب بغل كتش پاكت سفيد رنگي رو در آورد و به طرف احسان گرفت با لبخند گفت :
    - تولدت مبارك عمو جون . اينم كادوي من .
    احسان در آغوش بابا فرو رفت و گفت :
    - عمو اين چه كاريه راضي نبودم .
    بابا بوسه اي به سر احسان زد و پدرانه نگاهش كرد . دست توي كيفم كردم كادو و كارت توي كيفم بود ولي فقط كادويي كه براش خريده بودم و در آوردم و دستش دادم دوست نداشتم حالا كه انقدر راحت با رفتارش من و در هم شكسته بود از احساساتم با خبر ميشد گفتم :
    - اينم كادوي من تولدت مبارك .
    كادو رو ازم گرفت و لبخندي زد :
    - مرسي شيطونك .
    لبخند سردي به روي لبهام نشست . بار ديگه خداحافظي كرديم و از در اومديم بيرون . چقدر محيط خونه خفه بود . حتي نميتونستم اونجا نفس بكشم . مُوژان تو يه بازنده اي . خيلي راحت همه چي رو براي الهام گذاشتي و اومدي بيرون !
    به خونه كه رسيدم كارت و از توي كيفم در آوردم نگاهي بهش كردم و پرتش كردم تو كمدم . كنار كمد زانو زدم و اشك ريختم .
    فصل سيزدهم

    بعد از اتفاقات اون شب با اينكه احسان و واقعا دوستش داشتم ولي ناخودآگاه ديگه دلم نميخواست ببينمش . برام مثل يه بت شده بود كه فقط و فقط توي قلبم بود . هر چي رابطمون هي با احسان كمتر ميشد در عوض به جاش با خانواده ي صبوري بيشتر رفت و آمد ميكرديم . مامان و بابام به شدت از اين خانواده خوششون اومده بود . به خصوص از رادمهر . عقيده داشتن رادمهر پسر متين و مسئوليت پذيريه . ولي من به اين چيزا توجهي نداشتم . توي بيشتر رفت و آمدامون اين مامان و باباها بودن كه با هم گرم ميگرفتن وگرنه من و رادمهر هميشه ساكت يه گوشه مينشستيم و بيشتر نظاره گر بوديم . نميدونم چه اصراري بود كه انقدر دو تا خانواده با هم دوست شن . البته از خانواده ي صبوري بدم نميومد . باهاشون راحت بودم تنها اين بين نگاههاي رادمهر بود كه معذبم ميكرد . نگاهش حالتي داشت كه ناخود آگاه ازش ميترسيدم . جذبه ي خاصي داشت رفتارش .
    ****
    نزديك 3 سال از اين جريانات ميگذشت . همه چي دستخوش تغيير شده بود . صميميتي خاص بين ما و خانواده ي صبوري شكل گرفته بود كه اگه هفته اي 1 بار سيما جون و نميديدم يا حتي صداش و نميشنيدم دلم براش تنگ ميشد . به حضور هميشه ساكت رادمهر هم عادت كرده بودم . با اينكه هميشه ساكت بود ولي در عوض شخصيت حمايت گر و نكته بيني داشت . هنوزم علاقه ي شديدي به احسان داشتم ولي ديگه به نظرم اون پسر ساده و بي آلايش قديم نبود . ميدونستم با دختراي رنگ و وارنگ ميگرده ولي اين بين نگاهاش به من عوض شده بود . وقتي نگاهم ميكرد نگاهش گرماي خاصي داشت كه باعث ميشد به طرفش بيشتر جذب بشم . اين اون احساني نبود كه من عاشقش بودم ولي هر چي كه بود احسان بود ! در ظاهر احسان من بود . اين چيزي بود كه من ميپرستيدم . وقتي ميفهميدم با دختراي مختلف ميگرده از ته دل ناراحت ميشدم ولي اون تعهدي به من نداشت ميتونست هر كاري كه دوست داره بكنه . با هر كي كه ميخواد بگرده . سوگند توي همه ي اين مدت سعي ميكرد با حرفاش چشمام و باز كنه ولي انقدر احسان برام خاص بود و ته قلبم موندگار بود كه هيچ جوري چشمام باز نميشد . احسان عشقي بود كه از بچگي بهش دچار شده بودم . مال 1 سال يا 2 سال نبود كه سريع بتونم از ياد ببرمش . هنوزم احساس ميكردم فرصت دارم تا باهاش باشم و اون بشه مرد آرزوهام .
    ****
    بعد از اينكه درسم تموم شد دلم ميخواست يه مدت طولاني استراحت كنم . براي همين دنبال كاري نرفتم . سوگندم راه من و در پيش گرفت . كار و بار احسان هر روز بهتر ميشد و شركتش اسم و رسم پيدا كرده بود . رادمهر مدرك دندون پزشكيش و گرفته بود و مطبي براي خودش داير كرده بود . روزا ميگذشت و من بيشتر و بيشتر تو فكر به دست آوردن احسان ميرفتم . برخورداش جوري بود كه برام واضح و روشن بود كه دوستم داره ولي از اين كه قدمي جلو نميذاشت عصباني ميشدم .
    يه روز مثل هميشه خانوم صبوري زنگ زد خونمون و گفت كه با مامان كار داره . گوشي و به مامان دادم و خودم روي مبل لم دادم و مشغول تلويزيون ديدن شدم . بعد از يه صحبت طولاني مامان تلفن و قطع كرد كنجكاو نگاهي به صورت خندانش انداختم و گفتم :
    - چقدر حرفاتون طول كشيد . سيما جون كار خاصي داشت ؟
    مامان سعي كرد خودش و خونسرد نشون بده . شونه اي بالا انداخت و با من مشغول تلويزيون ديدن شد . منم دنباله ي حرف و نگرفتم . بابا مثل هميشه با دست پر اومد خونه بعد از خوردن شام مامان با سيني چاي وارد اتاق شد . مشغول چاي خوردن بوديم كه مامان گفت :
    - امروز خانوم صبوري زنگ زد بهم .
    - اِ ؟ خوب ؟ چي ميگفتن ؟
    مامان زير چشمي نگاهي به من انداخت و گفت :
    - ازم اجازه خواست .
    بابا كنجكاو نگاهي به مامان انداخت و گفت :
    - اجازه ؟ براي چي ؟
    مامان من و مني كرد و دوباره به من نگاهي انداخت . با كنجكاوي منتظر ادامه ي حرفاش بودم گفت :
    - اجازه گرفت كه بياد خواستگاري مُوژان براي رادمهر .
    با شنيدن اين حرف پقي زدم زير خنده . مامان و بابا با صورتاي متعجب نگاهي بهم انداختن . حتما فكر ميكردن دخترشون خل شده ! ولي فكر اينكه من بخوام با رادمهر ازدواج كنم برام خنده دار بود . هميشه فكر ميكردم دختري كه با رادمهر ازدواج كنه حتما از كسالت و سردي زندگيشون ميره خود كشي ميكنه ! رفتار جدي و عصا قورت داده ي رادمهر كجا به من ميخورد آخه ؟ سيما جونم عجب لقمه هايي ميگرفتا !
    خندم و فرو خوردم مامان با اخم گفت :
    - كجاش انقدر خنده داشت كه جناب عالي ريسه رفتين ؟
    سرم و پايين انداختم و چيزي نگفتم . بابا گفت :
    - خوب تو چي بهشون گفتي ؟
    - راستش من گفتم با شما و مُژان حرف بزنم بعد بهشون خبر بدم .
    بابا سرش و به نشونه ي تاييد تكون داد و گفت :
    - خوب كاري كردي .
    نگاهي به من كرد و گفت :
    - تا ببينيم نظر مُوژان خانوم چيه .
    هنوز با خنده ي فروخوردم دست و پنجه نرم ميكردم كه با اين حرف پدر دوباره خندم سر باز كرد . مامان و بابام همينجوري داشتن نگاهم ميكردن گفتم :
    - ببخشيد اسم رادمهر مياد خندم ميگيره .
    بابا خونسرد و جدي گفت :
    - چرا ؟ پسر به اين خوبي و آقايي . از هر نظر مورد تاييد من هستش . اين پسر همه چي تمومه .
    مامان دنبال حرف بابا گفت :
    - اگه دامادم رادمهر باشه كه ديگه هيچي از خدا نميخوام . يه خوشبختي مُوژانه كه واسم مهمه اونم با ازدواج كردن با رادمهر مطمئنم خوشبخت ميشه .
    يكم جدي شدم و گفتم :
    - ولي من علاقه اي بهش ندارم . از نظر اخلاقي هم هيچ وجه اشتراكي با هم نداريم .
    مامان كه انگار اين پيشنهاد خواستگاري يكم هول و هيجان زدش كرده بود گفت :
    - پسر بهتر از رادمهر كجا پيدا ميشه ؟ الكي و سرسري از سرت بازش نكن . يكم منطقي فكر كن.
    توي دلم غوغايي بود . البته ازدواج كردنم به زور نبود ولي نميدونم چرا بي قرار شده بودم . هميشه با رادمهر رو در وايستي داشتم . حتي فكرشم نميكردم يه روزي برسه كه بخوام باهاش زير يه سقف زندگي كنم .
    بابا كه سكوت من و ديد گفت :
    - مُوژان جان به نظر منم فكر بدي نيست بذار بيان و حرفاشون و بزنن . از كجا ميدوني شايد شريك زندگيت همين رادمهر باشه . به هر حال جوابي كه ميخواي بدي دست خودته . من و مادرت نميتونيم دخالتي توي تصميم گيريت بكنيم .
    مامان كه توي سكوت به حرفاي بابا گوش ميداد گفت :
    - البته تصميمت بايد عاقلانه و با دليل و برهان باشه .
    از جام بلند شدم و شب بخير گفتم . فكر احسان كم بود حالا رادمهر و كجاي دلم ميذاشتم ؟ اصلا احسان ميدونست كه دوستش ازم خواستگاري كرده ؟ عكس العملش چي بوده ؟ از فكر اينكه احسان وقتي بفهمه يكم غيرتي ميشه انگار قند تو دلم آب ميكردن . فكرم به سمت رادمهر كشيده شد . واقعا از من خوشش اومده بود يا خود سيما جون تصميم گرفته بود از من خواستگاري كنه ؟! رادمهر پسري نبود كه بذاره كسي براش تصميم بگيره . پس يعني تصميم خودش بوده ؟ آخه مگه اون چقدر من و ميشناسه يا چقدر باهام حرف زده ؟ واي خدا دارم ديوونه ميشم ديگه .
    از خواستگاري كردن رادمهر ناراحت نبودم . بالاخره اين يه فرصت بود كه عشق احسان و نسبت به خودم بسنجم . به تنها كسي كه اين وسط فكر نميكردم رادمهر بود.
    صبح وقتي مامان دوباره نظرم و در مورد خواستگاري اومدن خانواده ي صبوري پرسيد خيلي خونسرد گفتم نظري ندارم . تعجب كرده بود كه چطوري از شب تا صبح انقدر يهو نظرم عوض شده و ديگه جبهه گيري نميكنم !
    ولي به هر حال با سيما جون تماس گرفت و قرار خواستگاري رو براي آخر هفته گذاشت
    ****
    به هر جون كندني بود آخر هفته رسيد . كت و شلوار اسپرتي به رنگ سفيد تنم كردم و موهام و بالاي سرم بستم . يه كمي هم آرايش كردم . بالاخره ساعت 6 بود كه سر و كلشون پيدا شد . خوشحال بودم كه حداقل غريبه نبودن . باهاشون احساس راحتي ميكردم . سلام و احوالپرسي و تعارفات معمول رد و بدل شد و همگي نشستن . از قبل به مامان گفته بودم كه چايي نميارم . مامان كمي اعتراض كرد ولي بعد ناچارا پذيرفت . كنار سيما جون روي مبل نشستم . نگاهم به رادمهر افتاد . هميشه فكر ميكردم عروس و داماد قراره شب خواستگاري خجالت بكشن يا هول و دستپاچه باشن ولي اين در مورد من و رادمهر صدق نميكرد . خيلي راحت روي مبل لم داده بود و به حرفها گوش ميداد گه گاه اظهار نظري هم ميكرد . انگار به يه مهموني ساده دعوت شده باشه ! كت و شلوار مشكي خوش دوختي پوشيده بود كه كاملا برازنده ي اندامش بود . لجم ميگرفت زيادي بي عيب و نقص بود ! البته از نظر مامان و بابام . وگرنه از نظر من سر تا پا عيب بود . مثلا همين اخلاق هميشه خونسرد و بي تفاوتش .
    يه لحظه به خودم اومدم كه متوجه شدم چند دقيقه اي ميشه بدون اينكه حتي پلك بزنم به صورت رادمهر خيره شده بودم . نگاه متعجب و خيرش و روي خودم حس كردم . خودم و به اون راه زدم و خيلي سريع روم و ازش گرفتم و با سيما جون مشغول صحبت شدم .
    آقاي صبوري بالاخره بحث و به مسير اصليش كشيد و با لبخند گفت :
    - مهران خان ديدي گفتم بالاخره ميام دخترت و ميبرم .
    بابا هم با خنده گفت :
    - يواش برو سياوش جان هنوز نه به داره نه به باره .
    آقاي صبوري لبخندي به روي من زد و گفت :
    - بالا بري پايين بياي مُوژان عروس خودمه .
    همه خنديدن . نگاهم به صورت رادمهر افتاد كه بدون تغيير دادن حالت صورتش نگاهم ميكرد . انگار دستش و به زور گرفته بودن و اينجا نشونده بودنش ! هر كي قيافش و ميديد فكر ميكرد من رفتم خواستگاريش و به پاش افتادم كه بياد باهام ازدواج كنه ! قيافه ي مغرورش حرصم و در مياورد . دوست داشتم ناخود آگاه اين چهره ي خونسردش و عصباني كنم . از اين فكر لبخندي به روي لبم اومد . رادمهر با ديدن لبخندم نيشخندي زد و صورتش و به طرف بابا كه داشت حرف ميزد برگردوند . اين كارش اخمام و در هم كرد :
    - سياوش جان من و تو كه هيچ كاره ايم . امشب اين دو تا جوونن كه بايد با هم حرف بزنن و به يه نتيجه ي درست برسن .
    خانوم صبوري گفت :
    - اين همه مدت هم و ميشناسيم . 3 سال كم چيزيه ؟ ديگه با هم آشنا كه هستن فقط ميمونه حرفاي نهايي و با هم بزنن و سنگاشون و وا بكنن .
    آقاي صبوري گفت :
    - مهران جان اگه اجازه بدي جوونا يكم با هم حرف بزنن ؟ نظرت چيه ؟ ما پيرا هم ميشينيم اينجا با هم گپ ميزنيم .
    بابا خنديد و گفت :
    - مُوژان جان برين تو اتاقت بشينين حرفاتون و بزنين .
    خانوم صبوري با خنده گفت :
    - فقط يادتون نره ما هم اينجا هستيما ! زود بياين .
    بدون خجالت و رو در وايسي از جام بلند شدم و منتظر رادمهر شدم . نگاهم به مامان افتاد كه از اين حركت سريع و بي فكر من لبش و به دندون گرفت و چپ چپ نگاهم كرد . فقط دوست داشتم زودتر همه چي تموم بشه و راحت شم !
    بالاخره رادمهرم از جاش كنده شد ! انقدر با مكث بلند شد كه فكر كردم نكنه چسبي چيزي به مبلش چسبيده !
    در همين حين كه داشتيم به اتاقم ميرفتيم پشت سرم زمزمه وار با خودش ميگفت :
    - هوله !
    اخمام و تو هم كشيدم و به طرفش برگشتم . مثل اينكه از الان جنگ و شروع كرده بود .
    توي اتاق كه رفتيم بيخيال روي تختم نشستم و نگاهم و به رو به روم دوختم از گوشه ي چشم رادمهر و ميديدم كه نگاهش دور اتاق ميچرخه و با دقت به همه چي توجه ميكنه . بي تعارف رفت و صندلي ميز كامپيوترم و كشيد جلو و روش نشست . پاهاش و روي هم انداخت و لم داد به صندلي گفت :
    - اتاق قشنگيه .
    - ميدونم !
    خنده اي كرد و گفت :
    - خوب حرفي نميخواي بزني ؟
    - شما اومدين خواستگاري ترجيح ميدم شما از خودتون بگين . تا ببينم ميتونم قبولتون كنم يا نه !
    دلم خنك شده بود . تلافي حرفش و در آورده بودم . انگار اين حرف من براش گرون تموم شده بود چون اخماش و تو هم كشيد و گفت :
    - باشه . بيشتر ميگم . ولي خوب زياد زحمت نكش اگرم خواستي جواب رد بده ميدوني اينجا اومدنم بيشتر مثل تمرين خواستگاري رفتن ميمونه زياد جديش نگرفتم .
    تمام مدت دندونام و روي هم از عصبانيت فشار ميداد احساس ميكردم هر لحظه ممكنه دندونام خورد بشه . نگاه عصباني بهش كردم و گفتم :
    - پس اصلا واسه چي اومدين خواستگاري من ؟ مگه من بازيچتونم آقاي صبوري؟
    - آقاي صبوري؟ آفرين كوچولو داري ياد ميگيري با بزرگترت چجوري حرف بزني .
    سعي كردم خونسرد باشم . پوزخندي زدم و گفتم :
    - خيلي جاي تاسف داره كه يه دختر كوچولو به قول شما ازتون مودب تر باشه ها نه ؟
    عكس العمل خاصي نشون نداد دقايقي توي صورتم زل زد و بعد لبخند محوي روي لبش اومد اخمام و تو هم كردم و گفتم :
    - چي خنده داره ؟
    لبخندش عميق تر شد و گفت :
    - عصباني شدن و كل كلاي تو با من .
    - با من دعوا دارين ؟ اگه دوست نداشتين يا موافق نبودين چرا خواستگاري اومدين پس ؟
    - من دلايل خودم و دارم بهتره توام زياد كنجكاوي نكني .
    ديگه شورش و در آورده بود پسره ي از خود راضي . شيطونه ميگفت با يه لگد از اتاق پرتش كنم بيرون ! از جام بلند شدم و گفتم :
    - حرفامون ظاهرا تموم شده بفرماييد بيرون .
    خونسرد از جاش بلند شد و گفت :
    - بازي خوبي بود ممنون كه سرگرمم كردي .
    بعد با خنده از اتاق رفت بيرون . داشتم جوش مي آوردم ديگه . دوست داشتم انقدر گردنش و فشار ميدادم تا راه هاي تنفسيش بسته بشه و بميره . سعي كردم خودم و كنترل كنم . با فاصله ي چند دقيقه منم از اتاق بيرون اومدم و وارد سالن شدم . سيما جون با لبخند هميشگيش گفت :
    - خوب خوشگل خانوم نظرت چيه ؟
    حيف اين زن مهربون كه مادر همچين غول بي شاخ و دمي بود . لبخند مصنوعي زدم و نشستم . بابا نذاشت جوابي بدم گفت :
    - خانوم صبوري اگه اجازه بدين مُوژان يكم فكر كنه . بالاخره تصميم بزرگيه .
    - بله حق با شماست آقاي كياني .
    قرار شد كه هفته ي ديگه سيما جون تماس بگيره و جواب مثبت يا منفيمون و بهشون بگيم . بالاخره حدوداي ساعت 9 بود كه عزم رفتن كردن . تعارفات مامان و بابا هم براي نگه داشتنشون براي شام هم بي نتيجه موند . خوشحال بودم كه شام نميمونن . چهره ي رادمهر و با اون پوزخندش نميتونستم ديگه تحمل كنم .
    بعد از رفتن خانواده ي صبوري به اتاقم پناه بردم . براي چند ساعتي فارغ از فكر كردن در مورد احسان شدم . همش رفتار عجيب غريب و با حرص رادمهر جلوي چشمم ميومد . غلط نكنم اين امشب يه چيزيش بود . چون در كل پسر مودبي بود و هيچ وقت توهيني به كسي نميكرد ولي امشب عجيب شده بود !
    من كه جوابم و از قبل ميدونستم فقط بايد دنبال بهونه اي براي رد كردن رادمهر ميگشتم .
    فرداي اون روز مامان خبر داد كه براي شام خانواده ي عمو و همينطور احسان و دعوت كرده خونمون . خوشحال بودم و با جون و دل به مامان كمك كردم . ساعت 4 بود كه كارامون تموم شد . سريع دوش گرفتم و توي كمدم به دنبال لباس قشنگي براي امشب گشتم . شلوار لي سرمه اي تيره ام و پوشيدم همراه با بلوز بافت قرمز رنگ كه با سفيدي پوستم تركيب جالبي داشت . كمي آرايش كردم . موهام و روي شونه هام باز گذاشتم . از اتاقم بيرون رفتم و به انتظار مهمونا نشستم . خيلي وقت بود كه احسان و نديده بودم . اين مدت همش از اومدن به خونمون سر باز ميزد . البته هيچ وقت خونه نبود و وقتي هم نداشت . دائما يا شركت بود يا با دوستاش مسافرت و گردش بود . قبلا توي اين گردشا من و سوگندم باهاش همراه بوديم ولي خيلي وقت بود كه ديگه احسان مارو توي گردشاش شريك نميكرد . با اين كارش حسادت به دلم چنگ ميزد . همش تو اين فكر بودم كه با كي ميره و مياد ولي چاره اي جز تحمل نبود .
    بالاخره زنگ در به صدا در اومد و اولين مهمونامون يعني عمو مهرداد و خانوادش رسيدن . همه توي پذيرايي نشستن و مشغول حرف زدن شدن . سوگند سرش و كنار گوشم آورد و گفت :
    - بگو ببينم ديشب چي شد ؟ جون مُوژان هر چي رو جا بندازي الهي سوسك شي .
    - كوفت ! همچين ميگه چه اتفاقي افتاد كه هر كي ندونه فكر ميكنه قرار بود همون ديشب بله رو هم بگم .
    - من اگه جاي تو بودم كه اصلا ميگفتم همون ديشب عقدمم بكنن . خداييش رادمهر بد تيكه ايه . الهي تو گلوت گير كنه .
    - حالا كي گفته من ميخوام بله رو بهش بگم ؟
    سوگند جدي شد و گفت :
    - مثلا چرا نبايد بگي ؟
    - تو كه خودت بهتر ميدوني .
    سوگند كلافه از جاش بلند شد و گفت :
    - پاشو بيا بريم تو اتاقت باهات حرف دارم .
    از همه عذر خواستيم و به اتاقم رفتيم . يعني سوگند به زور من و ميكشيد . تو اتاق رفتيم . سوگند در و بست همينجوري كه دستم و ميماليدم گفتم :
    - بميري . دستم درد گرفت .
    - مُوژان چي تو اون كله ي پوكته ؟ ميخواي رادمهر و رد كني ؟
    - آره
    - چرا ؟ چه ايرادي توي اين پسر هست ؟
    - من كاري به ايراداش ندارم . اصلا اين پسر گل ، ماه ، خوب بابا من يكي ديگه رو ميخوام . تو كه ميدوني چرا اينجوري برخورد ميكني ؟
    - اوني كه تو ميخواي آماراش ميرسه كه با كدوم دختر كدوم روز كجا رفته ! تو ميخواي به خاطر همچين آدمي زندگيت و تباه كني ؟
    عصباني شدم . طاقت نداشتم ببينم كسي در مورد احسان اينجوري حرف ميزنه . با لحني عصبي گفتم :
    - چرا انقدر تو زندگي من دخالت ميكني ؟ اصلا به تو چه . پات و از زندگيم بكش بيرون خودم ميدونم چه تصميمي بايد بگيرم و چيكار بايد بكنم . فهميدي ؟
    سوگند پوزخندي زد و گفت :
    - زندگيت مال خودت اختيارش و داري . راست ميگي ببخشيد ديگه نميام چشمات و به روي حقيقت باز كنم . ميذارم توي همين زندگي خودت دست و پا بزني .
    در و باز كرد و رفت بيرون . روي تخت نشستم سرم و تو دستم گرفتم . دوست نداشتم با سوگند اينجوري حرف بزنم ولي از اينكه بين روياهاي شيريني كه واسه ي خودم و احسان ميساختم مدام دخالت ميكرد و رويام به كابوس تبديل ميكرد عصباني ميشدم .
    با صداي زنگ در به خودم اومدم اين بايد احسان باشه . نگاهي توي آينه كردم و با تاخير از اتاق اومدم بيرون . احسان داشت به سمت پذيرايي ميرفت كه نگاهش به من افتاد . ايستاد لبخندي به لب آورد و گفت :
    - به سلام مُوژان خانوم احوال شما .
    دوباره همون نگاه گرم و مهربون هميشگي . باورم نميشد اين چهره ي معصوم بتونه كارايي كه سوگند بهم ميگفت و بكنه . بي اختيار لبخندي به روش زدم و گفتم :
    - سلام . نيستي . ديگه تحويل نميگيري .
    - من همه ي وقتم متعلق به توئه شما سراغ نميگيري .
    با اين حرفش قند تو دلم آب شد . تعارفش كردم تا بره توي پذيرايي . بعد از سلام و احوال پرسي با همه نشست . كمي ديگه به حرف زدن گذشت كه با مامان ميز شام و چيديم و همه رو سر ميز دعوت كرديم . همه تو سكوت شام ميخوردن كه يهو سوگند سكوت و شكست و گفت :
    - عمو راستي شنيدم دارين داماد دار ميشين . به خدا خيلي جوونين هنوز واسه داماد دار شدن .
    همه خنديدن . " اَي سوگند مارمولك " ميدونستم از قصد جلوي احسان اين بحث و پيش كشيده تا عكس العملش و ببينه . احسان از همه جا بي خبر نگاهي به همه انداخت و رو به سوگند گفت :
    - داماد ؟ جريانش چيه ؟
    سوگند خنديد و گفت :
    - مگه تو نميدوني ؟ مارو باش كه گفتيم اولين نفر تو ميفهمي . نا سلامتي طرف دوستته ها !
    احسان چيني به پيشونيش انداخت و گفت :
    - دوستم ؟
    - آره ديگه رادمهر ديشب اينجا بوده براي خواستگاري از مُوژان . نميدونستي ؟
    احسان نگاهش به سمت من برگشت . اول صورتش هيچ حالتي نداشت بعد گفت :
    - نه رادمهر به من چيزي نگفت . حالا بله رو هم گفتي مُوژان ؟
    از اينكه انقدر خونسرد ازم اين سوال و پرسيد تعجب كردم . انتظار داشتم از كوره در بره يا مثلا قرمز بشه و اخماش بره تو هم ولي كم كم روي صورتش لبخند محوي نشست سرم و از ناراحتي پايين انداختم و خيلي ناراحت گفتم :
    - نه قراره هفته ي ديگه جواب و بهشون بديم .
    - چه بي خبر خوب به منم خبر ميدادي شيطونك .
    سرم و بالا گرفتم . هيچي نميتونستم از توي صورتش بخونم . نه خوشحال بود نه ناراحت . سوگند گفت :
    - اين يه هفته هم فرماليتست . وگرنه كي به همچين پسري جواب نه ميده ؟ دروغ ميگم زن عمو ؟
    مامان كه هنوز از خواستگاري كردن رادمهر از من هيجان زده بود گفت :
    - والا پسر خوبيه . از همه مهمتر اينكه پدر و مادر خوبي هم داره . ديگه داريم 3 ساله رفت و آمد ميكنيم . همه جوره ديگه ميشناسيمشون .
    بابا نگاهي بهم كرد و گفت :
    - تا نظر خود مُوژان چي باشه . من و مادرش كه تصميم گيرنده نيستيم .
    عمو گفت :
    - من 1 - 2 تا برخود كه ديدمش واقعا به نظرم پسر خوبي اومد .
    سوگند دوباره گفت :
    - حالا پسر خوبي كه هست چقدر به مُوژان مياد .
    همه لبخندي زدن . نگاهم به احسان افتاد در سكوت شامش و ميخورد و نظري نميداد . بابا رو به احسان گفت :
    - احسان جان عمو ما به كمك توام خيلي احتياج داريما . بالاخره دوست چندين و چند سالت بوده و تو بهتر ميشناسيش نظرت چيه ؟
    احسان قاشقش و زمين گذاشت و گفت :
    - رادمهر خيلي پسر خوبيه . فكر كنم بتونه مُوژان و خوشبخت كنه . توي اين چند سال تا حالا اتفاق يا برخورد بدي ازش نديدم .
    وا رفتم انتظار همچين جوابي رو ازش نداشتم . دوست داشتم از حسوديش بگه پسر خيلي بديه يا مثلا حرفي بزنه كه بر عليه رادمهر باشه . ولي خيلي خونسرد بود . نگاهم به سوگند افتاد . با ابروش اشاره اي به احسان كرد . ميفهميدم منظورش و مثلا ميخواست رفتار احسان و بهم نشون بده و بگه ديدي چقدر خونسرده . ولي نگاهم و ازش گرفتم و به بشقاب جلوم دوختم .
    بعد از شام دوباره همه توي پذيرايي جمع شديم . همه حرف زدن و از سر گرفتن تنها كسي كه مغموم و ساكت گوشه اي نشسته بود و چيزي نميگفت من بودم .
    بالاخره عمو و بعدش هم احسان عزم رفتن كردن . براي بدرقه تا دم در رفتيم . لحظه ي آخر احسان چشماش و توي چشمام دوخت و گفت :
    - نظر خودت چيه ؟
    سعي كردم بي تفاوت باشم . گفتم :
    - نميدونم هنوز . ولي رادمهر پسر بدي نيست روش حتما فكر ميكنم .
    نميدونم چرا اين حرف و زدم شايد ميخواستم حسادت كنه ! چند ثانيه اي نگاهم كرد و بعد شب بخيري گفت و رفت . نميفهميدم منو دوست داره يا نه ! فكر ميكردم اگه فقط بشنوه كه رادمهر از من خواستگاري كرده حتما به خودش مياد ولي انگار شوك كمي بود . شايدم ميدونست كه من هيچ وقت با رادمهر ازدواج نميكنم .
    شب توي اتاقم با ذهني درگير روي تخت دراز كشيدم . اگه ميخواستم از روي عقل تصميم بگيرم حتما به رادمهر جواب مثبت ميداد . رادمهر هم از نظر ظاهر بهتر بود هم از لحاظ موقعيت . البته اگه اخلاق گندش و فاكتور ميگرفتيم ! از احسان بهتر بود . رادمهر قد بلند و اندام ورزيده اي داشت . چشم و ابروي مشكي شرقيش با پوست گندميش جذابيت خاصي رو داشت . ولي احساسم چي ميگفت ؟ احسان هم موقعيت خوبي داشت . مخصوصا با رونقي كه شركتش گرفته بود از لحاظ مالي بي نياز بود ! از نظر ظاهر هم قد بلند و اندام لاغري داشت . پوست سفيد و چشم و ابروي روشني هم داشت . ناخود آگاه توي دلم قربون صدقه ي نگاه مهربونش رفتم . ولي آخه چرا هيچ حرفي بهم نميزد ؟ يعني دوستم نداشت ؟
    يهو فكري به ذهنم رسيد روي تخت نشستم و بيشتر فكر كردم . خوب شايد خواستگاري شوك لازم و به احسان نداده ! شايد بد نباشه يكم بيشتر بترسونمش . مثلا جواب بله به رادمهر بدم ! لبخندي روي لبم نشست . از فكر اينكه ميتونم با اين ترفند از زير زبون احسان احساساتش و بيرون بكشم خوشحال بودم . به رادمهر فكر كردم . اون كه براش مهم نبود . خودشم با اومدن به مراسم خواستگاري يه جورايي من و بازيچه قرار داده بود ! پس اشكالي نداشت اگه منم يكم باهاش بازي ميكردم . جواب بله رو به رادمهر ميدم و حسابي احسان و باهاش ميترسونم بعد يه بهونه اي پيدا ميكنم و ازدواج و با رادمهر به هم ميزنم .
    انقدر فكر تحريك حسادت احسان مغزم و پر كرده بود كه به هيچ چيز ديگه اي فكر نميكردم . انقدر خوشحال بودم از فكر جديدم كه حد نداشت با خودم ميگفتم بالاخره اين رادمهر عبوس به يه دردي خورد . خيلي راحت با اين فكر خوابم برد .


  4. #4
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    فصل چهاردهم

    از صبح تلفن بارها و بارها زنگ خورده بود ديگه با آخرين زنگ با سردرد از خواب بيدار شدم و از اتاقم بيرون رفتم مامان پاي تلفن بود و با من و من داشت اتفاقات شب عروسي رو براي كسي كه پشت خط بود توجيه ميكرد . خسته شدم انقدر به همه جواب پس دادم به سمت مامان رفتم . گوشي رو از دستش گرفتم و روي تلفن كوبيدم . مامان با چشماي متعجب بهم خيره شد و گفت :
    - اين چه كاري بود كردي ؟
    - كاري رو كردم كه شما بايد ميكردين . چرا براي همه توضيح ميدين ؟ اصلا به بقيه چه ربطي داره كه من واسه ي زندگيم چه تصميمي ميگيرم يا چرا به عروسي خودم نيومدم ؟
    مامان نگاه عصبانيش و به من دوخت و گفت :
    - هي هر چي من و بابات ملاحظه ي تو و شرايطت و ميكنيم هي بدتر ميشي ؟ فكر كردي كار خوبي كردي ؟ من دارم جواب تلفنارو ميدم كه حداقل آبرويي كه تو با اين كارت از ما بردي و بتونم يه جورايي برگردونم . اصلا فكر ميكني و كاري رو انجام ميدي ؟
    ميدونستم بالاخره يه روز حرفاي مامان سر باز ميكنه . تا اينجا هم خيلي خودش و نگه داشته بود . بيشتر به خاطر بابا و خواهش هاش بود كه بهم چيزي نميگفت . توي چشماش نگاه كردم و گفتم :
    - ازدواج خودم بود . بله رو خودم گفتم حالا هم ميخوام پس بگيرم همه چي و . . .
    مامان ميون حرفم پريد و گفت :
    - پسر مردمم بازيچه ي دست توئه كه ببينه تو هر دقيقه چه سازي براش ميزني تا اونم برقصه ؟ مگه رادمهر چشه ؟ خوب تو يه ايراد توي اين پسر پيدا كن من حق و به تو ميدم .
    براي بار صدم لعنت فرستادم به رادمهر و اين همه بي نقص بودنش . گفتم :
    - ميگين رادمهر خوبه باشه منم قبول ميكنم ولي نميخوام باهاش زندگي كنم همين . چند بار اين حرفارو بزنم آخه ؟
    عصباني به سمت اتاقم رفتم و در و بستم . دوباره زنگ تلفن به صدا در اومد و مانع جواب دادن مامان به من شد . صداي فرياداش و ميشنيدم داشت به شخص پشت تلفن گله ي من و ميكرد . خدا من و ببخشه كه انقدر اذيتش ميكنم . دست خودم نيست انقدر اين مدت در مورد تصميم اشتباهي كه گرفته بودم از همه شنيدم كه ديگه كاسه ي صبرم لبريز شده بود !
    گوشيم زنگ خورد نگاهي به صفحه كردم شماره ي احسان بود . قلبم نزديك بود بياد تو دهنم . نفس عميقي كشيدم تا يكم از دستپاچگيم كم بشه و دكمه ي تماس و زدم .
    - بله ؟
    - سلام مُوژان خوبي ؟
    - سلام ممنون تو خوبي ؟
    - مرسي . يه چيزايي شنيدم . عروسيت به هم خورده ؟
    - آره . شما كه تشريف نياوردين . ما هم گفتيم عروسي بدون حضور شما صفا نداره به هم زديمش . ميخواستي بعد از اين 3 روز هم زنگ نزني ! زشته يه خبر بگيري !
    احسان هنوزم جدي بود گفت :
    - چرا اين كار و كردي ؟
    - احسان بسه خسته شدم انقدر براي همه توضيح دادم .
    - هميشه فكر ميكردم خيلي عاقلي اين خل بازيا چيه از خودت در مياري مُوژان ؟ زندگيت بچه بازيه ؟ اين كارارو ول كن و مثل يه بچه ي خوب برو سر خونه و زندگيت .
    دلم بيشتر از قبل گرفت . ديگه بهم ثابت شده بود كه احسان علاقه اي بهم نداره و اين همه مدت گول نگاه مهربونش و خوردم . يعني اون با همه مهربون بود ولي من ميخواستم از اين مهربوني چيزي كه ميخوام و برداشت كنم . لحنم از حالت خونسردي در اومد عصباني شدم و گفتم :
    - بايد براي توام تكرار كنم كه زندگي خودمه ؟ برو به عشق و حالت برس اصلا واسه چي به من زنگ زدي ؟ جز اينكه قلبم و بشكني ديگه چه فايده اي داره زنگ زدنت ؟
    نذاشتم حرف ديگه اي بزنه گوشي رو قطع كردم . نميدنم چرا اين حرفارو بهش زدم . حالا كه احساس احسان و فهميده بودم دوست نداشتم اون از احساساتم بويي ببره . ولي ازدواج با رادمهر برام سخت بود . من كس ديگه اي رو دوست داشتم و روحم براش پر ميكشيد اونوقت چجوري با جسمم زن مردي بشم كه علاقه اي بهش ندارم ؟ اين خيانت به رادمهره .

    فصل پانزدهم

    انقدر توي افكار شيطاني و نقشه هاي خودم غرق بودم كه نفهميدم چجوري 1 هفته گذشت . روزي كه سوگند براي آشتي كردن زنگ زده بود و هيچ وقت يادم نميره لحظه اي كه بهش گفتم تصميم دارم با رادمهر ازدواج كنم چند دقيقه اي پشت خط سكوت شد و بعد گفت :
    - مطمئني ؟ مُوژان خودتي ؟ چي شد كه اين تصميم و گرفتي ؟
    سعي كردم خندم و بخورم گفتم :
    - حرفاي اون روزت خيلي روي من اثر گذاشت و يه جورايي متحولم كرد .
    سوگند كه معلوم بود هنوز دليل قبول كردن من و باور نكرده گفت :
    -غلط نكنم يه ريگي به كفشته تو به اين راحتيا دم به تله نميدي . راستش و بگو .
    سعي كردم خودم و دلخور نشون بدم گفتم :
    - به جاي اينكه بهم تبريك بگي داري مزخرف ميگي ؟
    و سوگند پشيمون از حرفش بهم تبريك گفت . بالاخره سر وقت سيما جون تماس گرفت و جواب مثبت من و از مامان گرفت . دلم براي سيما جون ميسوخت واقعا زن خوبيه . بعد از حرف زدن با مامان ، سيما جون كمي با من حرف زد و تبريك گفت . قرار شد براي بقيه ي حرفها 2 روز ديگه به خونمون بيان .
    بالاخره اون دو روز هم گذشت . لباس مناسبي رو انتخاب كردم و به انتظار خانواده ي صبوري نشستم . مامان سر از پا نميشناخت . وقتي نگاهي به چهره ي خوشحال مامان و بابام مينداختم براي 1 لحظه از كاري كه ميخواستم بكنم پشيمون ميشدم ولي بعد چهره ي پر حسادت احسان كه جلوي چشمم ميومد عزمم بيشتر جزم ميشد .
    با ورود مهمونا توي صورت هر كدومشون دقيق شدم . سيما جون و آقاي صبوري خوشحال بودن . نگاهم به چهره ي رادمهر افتاد بيشتر متعجب بود . نميدونستم چه ريگي تو كفش اونه كه امشب بي دردسر اومده و اينجا نشسته !
    حرفا بيشتر حول مهريه و عروسي و عقد و جشن ميچرخيد . ديگه زماني به من و رادمهر ندادن كه با هم حرف بزنيم . البته ما هم اصراري نداشتيم . حداقل اينجوري براي من بهتر بود . ميترسيدم حرفي بينمون رد و بدل شه و من توي تصميمي كه گرفته بودم سست بشم . تمام مدتي كه نشسته بوديم رادمهر حتي نيم نگاهي به من نينداخت . انگار جفتمون فقط جسمامون اونجا حضور داشت هر كس توي فكر خودش بود .
    بالاخره مهريه ام 200 تا سكه شد و قرار بر اين شد كه براي راحتي من و رادمهر و خريد لوازم مورد نيازمون آخر هفته بريم محضر و عقد كنيم . فكر اينجاش و نكرده بودم ! ولي خودم و نباختم . فوقش طلاق ميگرفتم ! خيلي همه چي رو راحت و سرسري گرفته بودم .
    سر ميز شام سيما جون عمدا كاري كرد كه من و رادمهر كنار هم بشينيم . خيلي معذب بودم . ولي رادمهر بازم بيخيال بود . رادمهر ديس برنج و برداشت و به سمتم گرفت از اين كارش تعجب كردم . پس اينم ميتونست يكم مهربون تر باشه ؟ يه كمي برنج توي بشقابم ريختم و تشكر كردم . براي خودشم برنج كشيد و ديس مرغ و بلند كرد و به سمتم گرفت . چه يهو جنتلمن شد ! ديس مرغ و رد كردم و گفتم :
    - ممنون خودتون بكشين من ميخوام خورشت بخورم .
    بدون هيچ حرفي براي خودش مرغ گذاشت و مشغول خوردن شد . چقدر آروم و متين غذا ميخورد . همه سر ميز غذا حرف ميزدن به جز من و رادمهر . براي اولين بار بود كه توي رفتاراي يه پسري به جز احسان دقيق ميشدم . حركتاش برام جالب بود . نميدونم شايد دوستم نداشت ولي خيلي هوام و داشت . يه جورايي اين حمايتش دل گرمم ميكرد ولي من جلوي خودم و ميگرفتم و نميذاشتم احساساتم قليان پيدا كنه . آدم با يه حركت كه دل نميبنده !
    بعد از خوردن شام خانواده ي صبوري قرار محضر و گذاشتن و رفتن . به اتاقم پناه بردم . احساس ميكردم يه گلوله ي آتيش توي قلبم افتاده . حالم منقلب شده بود . نزديكي به رادمهر معذبم كرده بود . يه جوري با حركتاي امشبش داشت از اين بازي منصرفم ميكرد ولي وقتي برق بي تفاوتي رو لحظه ي آخر توي چشماش ديدم بيشتر از قبل مصمم شدم .
    ****
    خبر بله گفتن و عروسي من مثل يه بمب توي فاميل و دوست و آشنا پيچيد . احسان بر خلاف انتظارم خيلي راحت تماس گرفت و تبريك گفت . يه لحظه شك به جونم افتاد كه نكنه واقعا دارم اشتباه ميكنم و احساسي در كار نيست . ولي نميدونم چرا بازم اين بازي و ادامه ميدادم . تنها خريدي كه تا قبل از روز محضر انجام داديم خريد حلقه بود . اونم براي آشنايي بيشتر و حرفهاي احتمالي كه قرار بود من و رادمهر به هم بزنيم تنها رفتيم . توي اولين مغازه اي كه رفتيم رادمهر حلقه اي رو ديد بدون اينكه نظري ازم بپرسه خريدش . انتظار داشتم حداقل يه نظر ازم ميپرسيد . ولي زيادم ناراحت نشدم . بعد از اون سوتي كه سر خريد حلقه ام دادم وقتي توي ماشين نشستم منتظر بودم رادمهر سرزنشم كنه ولي بر حلاف انتظارم خشك تر و عبوس تر از قبل به سمت خونمون رانندگي كرد . وقتي از ماشينش پياده شدم حتي جواب خداحافظيم و نداد . پاشو روي پدال گاز گذاشت و خيلي زود از جلوي چشمام محو شد و تا خود روز محضر هم ديگه نديدمش . روز عقدمون رسيد . حدوداي ساعت 5 عصر همراه با خانواده ي عمو و احسان با چند تا از فاميلاي نزديك خانواده ي صبوري رفتيم محضر تا عقد كنيم . خيلي راحت همه چي پيش رفت به عنوان زير لفظي دستبند زيبايي رو سيما جون دستم كرد و بوسه اي روي موهام نشوند . وقتي بله رو گفتم نگاهم به صورت احسان بود كه ساكت گوشه اي ايستاده بود و به سفره ي عقد خيره شده بود . صداي سوت و جيغ و دست بالا رفت . اشك توي چشمام حلقه زد . براي اولين بار ترسيدم كه ديگه راه برگشتي نباشه نگاهم توي آينه اي كه جلوي روم بود افتاد چشمام با چشماي رادمهر گره خورد . براي اولين بار بود كه ميديدم اون چهره ي هميشه خونسردش رنگي از عصبانيت داشت . دليل عصباني بودنش و نميدونستم ولي از نگاهش ترسيدم . روم و برگردوندم . بعد از اينكه حلقه هارو دست همديگه كرديم هر كس هديه اي بهمون داد بابا و مامانم ساعت زيبايي به رادمهر هديه دادن . همينطور سرويس طلا سفيد ظريفي به من دادن . بابا و مامان رادمهر هم بهمون سند ويلايي توي لواسون و دادن . دفتر بزرگي رو جلومون گذاشتن تا امضا كنيم . ساعتي بعد از در دفتر خونه بيرون اومديم . دلم ميخواست برم خونه و توي اتاق خودم ولي با صداي آقاي صبوري فهميدم آرزويي محاله :
    - خوب به مناسبت ازدواج بچه ها ميخوام همه رو شام مهمون كنم . همه خوشحال دست زدن و هورا كشيدن . هر كس سوار ماشينش شد رادمهر با همون اخماي تو هم گفت :
    - پس چرا وايسادي ؟ همه رفتن بيا ديگه .
    دروغ نگفته باشم يه لحظه ازش ترسيدم . وقتي اخم ميكرد خيلي ترسناك ميشد . سوار ماشين شدم . با سرعت سرسام آوري ميروند . هر لحظه ممكن بود تصادف كنيم . از ترس به صندلي چسبيده بودم . ولي خداييش حرفه اي رانندگي ميكرد با اين وجود بازم ميترسيدم . بالاخره به حرف اومدم :
    - ميشه آروم تر بري ؟
    خودش و به نشنيدن زد . دوباره گفتم :
    - ميشه آروم تر بري؟ صدام و ميشنوي ؟
    - آره ميشنوم از اين آروم تر هم نميتونم برم .
    لجم گرفت گفتم :
    - خودت به جهنم من هنوز جوونم نميخوام به اين زودي بميرم .
    - واقعا چه جمله ي عاشقانه اي ! فكر نميكردم روز عقدمون انقدر برام احساسات خرج كني عزيزم !
    بيشتر پاشو روي گاز فشرد با سرعت از بين ماشينا لايي ميكشيد . چشمام و بسته بودم . خودم و هي به صندلي ميچسبوندم با التماس گفتم :
    - رادمهر خواهش ميكنم آروم برو . از چي انقدر عصباني ؟
    ماشين و گوشه ي اتوبان نگه داشت . با شدت زد روي ترمز اگه دستم و به دستگيره ي در نگرفته بودم مطمئنا سرم ميخورد به شيشه :
    - چه خبرته ؟ داشتي من و به كشتن ميدادي . كي بهت گواهينامه داده ؟
    به طرفم برگشت چند دقيقه اي بهم نگاه كرد . حس ميكردم داره چيزي رو تو ذهنش تجزيه و تحليل ميكنه و براي گفتنش شك داره . نگاهم و به چشماي مشكيش دوختم . اما هيچ حرفي نزد . از ماشين پياده شد و در و محكم به هم كوبيد . چند قدمي از ماشين فاصله گرفت دستاش و عصبي مدام توي موهاش ميكشيد . با خودم همه ي اتفاقايي كه تو محضر افتاده بود و مرور كردم . همه چي بدون هيچ عيب و ايرادي بود به جز قسمتي كه داشتم بله رو ميگفتم . يعني نگاه من و ديده ؟ كلافه شدم . نميدونستم بايد برم دنبالش يا نه . ترجيح دادم توي ماشين منتظرش بمونم . نيم ساعت بعد برگشت . داشت با تلفنش حرف ميزد . سوار ماشين شد و به مخاطب پشت تلفن گفت :
    - باشه ميدونم كجارو ميگين . الان خودمون و ميرسونيم .
    بدون اينكه حرفي بهم بزنه ماشين و به حركت در آورد گفتم :
    - رادمهر . . .
    نذاشت هيچي بگم گفت :
    - اصلا نميخوام چيزي بشنوم .
    با شنيدن اين حرف ساكت شدم و به صندلي تكيه زدم .
    رادمهر ماشين و به حركت در آورد البته نه به سرعت قبل ولي بازم تند رانندگي ميكرد . وقتي به رستوران رسيديم ساعت نزديكاي 8 بود . آقاي صبوري با ديدنمون خنديد و گفت :
    - آخي تو ترافيك موندن انقدر دير كردن .
    همه با اين حرف خنديدن . حتما فكر كرده بودن تو اين مدت رفتيم حسابي گشتيم و خوش گذرونديم ! چه خوش خيال !
    براي حفظ ظاهرم كه شده بود من و رادمهر كنار هم نشستيم . احسان تقريبا جلوي ما نشسته بود . همه با هم مشغول حرف زدن بودن . يهو گرماي دست رادمهر و روي دستم حس كردم . نگاهي به رادمهر كردم . مشغول حرف زدن با بابام بود . ولي همچنان دست من و تو دستش گرفته بود . نگاهم به احسان افتاد كه به دستاي ما خيره شده بود . تازه معني اين حركت رادمهر و ميفهميدم . عجب آدم موذي بود . خواستم دستم و از توي دستش بيرون بكشم كه سفت تر از قبل دستم و گرفت . هر كاري ميكردم دستم و ول نميكرد آخر خيلي خونسرد به سمتم برگشت و خيلي آروم گفت :
    - جايي ميخواي بري عزيزم ؟ چيزي ميخواي ؟
    از لحنش شوكه شدم هر كي نميدونست فكر ميكرد عاشق و شيداي هميم . سعي كردم نمايشش و خراب نكنم . لبخند نصفه و نيمه اي بهش زدم و گفتم :
    - نه نه هيچي نميخوام .
    دستم و بالا آورد و بوسه اي به روش زد . اين ديگه خارج از باورم بود .
    طي مدتي كه داشتيم شام ميخورديم مدام با حركات نمايشي رادمهر غافلگير ميشدم . بالاخره اون شب به پايان رسيد . موقع رفتن سريع از همه خداحافظي كردم و توي ماشين بابا نشستم . مطمئن بودم اگه بازم سوار ماشينش بشم با اون رانندگيش حتما ميمردم .
    بالاخره به اتاقم رسيدم . دستم و بالا آوردم جاي بوسه ي رادمهر و لمس كردم . لبخندي روي لبم نشست رفتار امشبش جوري بود كه واقعا حس كردم كه شوهرمه و بهش تعهد دارم . امروز من واقعا عقد كردم ! احساسات احسان همون بود هيچ فرقي نكرده بود . حتي ذره اي حسادت هم توي رفتارش نميديدم فقط يكم آروم تر شده بود . داشتم ديوونه ميشدم ديگه . همه ي اين كارا به خاطر اون بود اونوقت خيلي راحت از كنار من ميگذشت ؟ تمام مدت تو رستوران داشتم نگاهش ميكردم . فقط چند باري نگاهش به من و رادمهر افتاد ولي عكس العمل خاصي از خودش نشون نداد كه من بذارمش پاي علاقش . حالا بايد چيكار ميكردم ؟ به اينجاي بازي فكر نكرده بودم .

    فصل شانزدهم

    رادمهر اصرار داشت خيلي زود جشني گرفته بشه و بريم سر خونه زندگيمون ! نميدونستم اين عجلش از چي نشات ميگيره ولي هر چي كه بود نميتونست از روي علاقه باشه .
    به بهانه هاي مختلف از خريد رفتن با مامان براي جهيزيه سر باز ميزدم . حتي براي خريد لباس عروس هم كه رفتيم فقط و فقط بيننده بودم و اين مامان و سيما جون بودن كه لباس برام انتخاب ميكردن . رادمهر هم نظري نميداد معمولا . مامان و سيما جون هر روز براي خريد جهيزه و خونه ي من و رادمهر اين ور و اون ور ميرفتن و مدام در حال رفت و آمد بين بازار و خونه ي آينده ي من و رادمهر بودن . مامان مدام تعريف ميكرد برام ولي هيچ شوق و ذوقي و احساس نميكردم . توي سر من چيز ديگه اي ميچرخيد . توي زماني كه عقد كرده بوديم نه من و نه رادمهر اصراري نداشتيم كه با هم بيرون بريم . يعني ميشد گفت سردترين زوج حساب ميشديم . هميشه فكر ميكردم براي روز عروسيم سنگ تموم ميذارم و از ذوق زياد خودم و ميكشم ولي الان كه بهش نزديك شده بود كمتر احساس ذوق زدگي ميكردم . يه روز مامان طبق معمول هميشه داشت از خونه ميگفت :
    - ديگه همه چي و خريديم تموم شده . كامل خونه رو هم چيديم . سيما خانوم ميگفت اگه فردا تو و رادمهر كاري ندارين برين يه سر به خونه بزنين .
    سرم به كتابي كه تو دستم بود گرم بود مامان دوباره گفت :
    - مُوژان صدام و ميشنوي ؟
    - بله شنيدم . اگه رادمهر كاري نداشته باشه بهش ميگم با هم بريم .
    همون شب رادمهر با گوشيم تماس گرفت :
    - بله ؟
    - سلام
    - سلام رادمهر خوبي ؟
    - ممنون تو خوبي؟
    - مرسي . كاري داشتي ؟
    - جالبه من هر وقت كار داشته باشم بايد با زنم صحبت كنم !
    سعي كردم به لحن نيشدارش توجهي نكنم گفتم :
    - خوب ؟ بگو
    - فردا ميخوام برم يه سر به خونه بزنم دوست داري بيام دنبالت با هم بريم ؟
    - آره چه ساعتي ؟
    - 5 عصر .
    - باشه منتظرت ميمونم .
    - خداحافظ
    گوشي و قطع كرد . همين !
    فرداي اون روز مانتو و شلوار اسپرتي پوشيدم و منتظر اومدن رادمهر شدم . راس ساعت 5 اومد دنبالم سوار ماشينش شدم بوي عطرش كل ماشين و برداشته بود . ماشين و به حركت در آورد . كل راه مدام چشمم به اسم خيابونا و كوچه ها بود تا بتونم آدرس و ياد بگيرم . اتفاقا خيلي هم سر راست بود . جلوي آپارتماني نگه داشت . آپارتمان نماي سفيد رنگي داشت . يه لحظه من و ياد اين خونه هاي رويايي توي داستانا انداخت . وارد ساختمون كه شديم اول از همه لابي مجلل ساختمون بود كه نظرم و به خودش جلب كرد . رادمهر كنار آسانسور رفت جفتمون با هم سوار شديم و دكمه طبقه ي 4 و زد . آسانسور طبقه ي چهارم توقف كرد هر دو پياده شديم . رادمهر با كليدي كه داشت در آپارتمان و باز كرد . اول از همه دل باز بودن خونه بود كه مود توجه قرار ميگرفت . الحق كه خونه ي خوشگلي بود . قسمت حال و پذيرايي خونه پنجره هاي بلند و زيبايي داشت كه باعث ميشد خونه خيلي دلباز تر به نظر بياد . مامان و سيما خانوم خيلي سليقه به خرج داده بودن . مبلمان و پرده هاي حال و پذيرايي همه به رنگ قهوه اي كرم بود . كف خونه پاركت قهوه اي تيره بود و ديوارا كرم روشن بود . وارد آشپزخونه شدم كه انتهاي حال قرار داشت . رنگاي قرمز و سفيد خيلي استفاده شده بود توي چيدمانش ناخود آگاه به آدم انرژي خاصي ميداد . توي آشپزخونه ميز ناهار خوري 4 نفره اي بود و بيرون آشپزخونه توي حال ميز ناهار خوري 12 نفره كه سر مدل مبلا بود قرار داشت . از آشپزخونه بيرون اومدم . يكم كه به سمت چپ ميرفتيم سرويس بهداشتي قرار داشت . 1 اتاق با كمي فاصله كنارش قرار داشت در اتاق و باز كردم يه تخت خواب يه نفره و كمد لباس و ميز تحرير توش قرار داشت كه رنگ آميزي سفيد و سبز داشت . در اتاق و بستم در كنارش و باز كردم كه حمام بود . انتهاي خونه راهرويي قرار داشت كه توي راهرو يه در ديگه وجود داشت . سركي توي راهرو كشيدم در و باز كردم . چيزي كه ميديدم خيلي رويايي بود . اتاق خواب اصلي بود جايي كه قرار بود اتاق من و رادمهر بشه . همه چي مخلوطي از آبي كم رنگ و شيري بود .تخت دو نفره ي زيبايي وسط اتاق قرار داشت دو طرفش عسلي بود كه روش چراغ خواب قرار داشت . سمت ديگه ي اتاق كمدا بود و طرف ديگه ميز آرايش خوشگلي قرار داشت . دلم غنج رفت از همه بيشتر از اين اتاق خوشم اومده بود هنوز توي چار چوب در ايستاده بودم و نگاه ميكردم صداي رادمهر و درست زير گوشم شنيدم كه گفت :
    - قشنگه ؟
    هنوزم خيره نگاهم به اتاق بود تنها سرم و تكون دادم . دوباره گفت :
    - ميدونم
    خيلي جدي برگشتم نگاهش كردم كه گفت :
    - اتاق خوابمون استثنا سليقه ي منه .
    تازه متوجه تلافي كردنش شدم . توي روز خواستگاري وقتي از اتاقم تعريف كرده بود من گفته بودم ميدونم و ضايع كرده بودمش حالا با اين حرفش ميخواست تلافي كنه . لبخند شيطنت آميزي گوشه ي لبش نشسته بود خونسرد وارد اتاق شدم و گفتم :
    - منظور من از قشنگ بودن خود اتاق بود نه وسايلش .
    رادمهر يه لنگه ابروش و بالا انداخت اونم وارد اتاق شد و گفت :
    - اينجوريه پس ؟ باشه ميگم همين فردا بيان همه چي رو ببرن .
    انقدر جدي اين حرف و زد كه ناخود آگاه گفتم :
    - نه نه . . .
    بعد متوجه سوتي كه داده بودم شدم و جلوي دهنم و گرفتم . رادمهر با همون خونسردي ذاتيش گفت :
    - چيزي شد ؟ يعني خوشت مياد ؟
    سعي كردم به اندازه ي خودش خونسرد جواب بدم ولي مثل اون بودن امر غير ممكني بود . روم و ازش گرفتم و گفتم :
    - حالا بدك نيست قابل تحمله بذار يه مدت باشه بعدا عوضش ميكنيم .
    يهو زد زير خنده و گفت :
    - ميدونستي خيلي پررويي ؟ قيافت و خونسرد ميكني اون برق توي چشمت و ميخواي چيكار كني ؟
    اولين بار بود كه از غالب هميشه جديش بيرون ميومد و سر به سرم ميذاشت لبخندي بي اختيار روي لبم نشست گفتم :
    - همون كاري كه تو يهو با خندت ميكني ! چجوري يهو جلو خندت و ميگيري و انقدر ترسناك و جدي ميشي ؟
    با تعجب نگاهي بهم كرد و گفت :
    - من ترسناكم ؟ پس اين همه خاطر خواه الكي دنبالمن ؟
    نتونستم خندم و بخورم قهقهه اي زدم و رفتم به سمتش با مشت آروم زدم تو بازوش و گفتم :
    - خود شيفته بودنم ديگه حدي داره .
    نگاهي به مشت من و بعد بازوش كرد و گفت :
    - هر مشتي كه بزني تلافي ميكنما گفته باشم از الان ، من مشت الكي نميخورم .
    دلم خواست سر به سرش بذارم . مشت ديگه اي به بازوش زدم كه يهو من و هل داد افتادم رو تخت جيغ خفه اي كشيدم خم شد روم و دستام و گرفت گفت :
    - به نفعت بود كه من و امتحان نميكردي . يكم تقلا كردم دستام و از توي دستش در بيارم ولي نشد يهو ديدم پاهام آزاده انگار فكرم و خوند چون تنش و انداخت روم و ديگه پاهامم نميتونستم تكون بدم گفتم :
    - رادمهر شوخي كردم تورو خدا بلند شو .
    - نه نه ديگه پشيموني سودي نداره .
    - رادمهر سنگيني الان خفه ميشم .
    - خودت سر شوخي رو باز كردي .
    چشمامون مقابل هم بود شايد 5 سانتم با هم فاصله نداشتيم . آروم شدم . نفس نفس ميزدم به خاطر تقلايي كه كرده بودم . صورتش دوباره جدي شده بود . هيچ كدوم حرفي نميزديم . توي سكوت فقط به هم خيره شده بوديم
    چند دقيقه اي توي همون حالت مونديم . احساس ميكردم نميتونم چشم ازش بردارم . نميدونم چرا دوست داشتم نزديك خودم داشته باشمش . انگار يهو رادمهر به خودش اومد كم كم دستاش از دور دستام شل شد و خودش و عقب كشيد . دوباره فاصله بينمون افتاد . رادمهر به سمت پنجره رفت و چيزي نگفت . نميدونم خجالت كشيد يا احساس ديگه اي داشت ولي يهو گفت :
    - من ميرم آشپزخونه رو ببينم .
    و بعد از اتاق بيرون رفت . از جام بلند شدم مانتوم و صاف كردم و نفسم و پر صدا بيرون دادم . يهو چه اتفاقي واسم افتاد ؟ نبايد اونو يا خودم و سرزنش ميكردم . هر چي باشه زن و شوهر بوديم . ولي احساسات و رابطه ي ما مثل زوج هاي تازه ازدواج كرده نبود . انگار يه جريان برقي بود كه توي اون لحظه به هم وصلمون ميكرد . حتي من متوجه حركت سر رادمهر شدم كه هي فاصلش و با من كم ميكرد . داشتم ديوونه ميشدم . بايد آبي به صورتم ميزدم . از جام بلند شدم و به سمت سرويس بهداشتي كه توي اتاق قرار داشت رفتم . آبي به صورتم زدم داشتم تو آينه خودم و نگاه ميكردم كه صداي بلند رادمهر و شنيدم :
    - مُوژان ديدنت تموم شد ؟ من بايد برم مطب .
    ميدونستم مطب رفتن و بهانه كرده چون خودش بهم گفت كه امروز جايي كار نداره . دوباره گريز شروع شد . سعي كردم دوباره به خودم بگم كه عاشق كي هستم . اگه عاشق احسان بودم پس چرا دوست داشتم رادمهرم كنارم باشه ؟ از اتاق اومدم بيرون و به رادمهر گفتم :
    - بريم .
    رادمهر اصلا نگاهم نميكرد . كل مسير برگشت توي سكوت به سر برديم . وقتي من و جلوي خونه پياده كرد فقط خداحافظي ساده اي به هم گفتيم و اون رفت .
    ****
    1 روز مونده بود به عروسي . همه توي تكاپو بودن و كاري ميكردن . ولي من مثل مسخ شده ها يه گوشه نشسته بودم و به تصميم و كار احمقانم فكر ميكردم . به خاطر احسان اين كار و كردم . ولي الان افتادم تو چاه ! حالا كه احساسات احسان يه جوري برام روشن شده بود ديگه نميخواستم تن به اين ازدواج از روي بي فكري بدم . ولي هيچ جوري شهامتش و نداشتم كه به كسي نظرم و بگم . سوگند به رفتارم مشكوك شده بود . حق هم داشت اولش به خاطر نقشه اي كه براي احسان كشيده بودم ذوق زده بودم براي عروسي ولي الان كه همه ي نقشه هام نقش بر آب شده بود همش زانوي غم بغل گرفته بودم . ولي نذاشتم بويي از ماجرا ببره . بهش قبولوندم كه فقط دلتنگي براي مامان و باباست كه عذابم ميده .
    صبح روز عروسي رادمهر به دنبالم اومد و من و به آرايشگاه برد . از اون روزي كه به خونه سر زده بوديم هيچ كدوم ديگه قدمي براي صميميت يا برخورد بيشتر بر نداشتيم . سوگند اصرار داشت كه باهام بياد آرايشگاه ولي نميدونم چرا دلم ميخواست تنها باشم . ترس و دلهره به دلم چنگ ميزد . به تنهايي وارد آرايشگاه شدم . يكي از آرايشگرا دستم و گرفت و روي صندلي نشوند و كارش و شروع كرد . تمام مدت زير دست آرايشگر متوجه گذر زمان نشدم . مدام كلمه اي كه ازش واهمه داشتم توي ذهنم ميچرخيد . " فرار " فرار كردن از عروسيم ؟ خيلي شجاعت ميخواست . تازه مامان و بابا چي ؟ فاميل چي ميگن ؟ " الان حرف فاميل و به جون بخري بهتر از اينه كه يه عمر با مردي زندگي كني اصلا دوستش نداري و برات مثل كوه يخه ! " دلم راضي نميشد . همش توي شك و ترديد بودم . امشب همه چي تموم ميشد . زماني كه آرايشگر آينه اي جلوي روم گرفت تازه به خودم اومدم . نگاهي توي آينه به خودم انداختم . نيمي از موهام جمع بود و بقيش آزاد بود . الحق كه آرايش زيبايي هم كرده بود . تصوير توي آينه انگار تلنگري بهم زد . با كمك خانوم آرايشگر لباس عروس و پوشيدم . تاج زيبايي كه سليقه ي مامان و سيما جون بود رو هم روي موهام گذاشت . نگاهي به خودم توي آينه انداختم . همه چي خيلي افسانه اي شده بود ! مطمئن بودم اگه رادمهر من و اينجوري ميديد باورش نميشد . خانوم آرايشگر به حرف اومد :
    - امشب بايد به داماد قرص زير زبوني بديم . تورو اينجوري ببينه فكر كنم دم در سكته كنه دور از جونش .
    تنها به لبخندي در جوابش اكتفا كردم . توي فكر ديگه اي بودم . نگاهي به لباسم كردم . بالاش دكلته ي تنگ بود و از كمر يكم گشاد ميشد و روي زمين ميريخت . دنباله ي لباس جوري بود كه روي زمين ميكشيد . نگاهي به صورتم كردم . عزمم جزم شد . بايد ميرفتم . كار خانوم آرايشگر كه تموم شد شنلمم روي دوشم انداخت . نگاهي به ساعت كردم 2 بود تا 1 ساعت يا نيم ساعت ديگه رادمهر ميومد دنبالم كه با هم بريم عكساي عروسي رو هم بگيريم . بايد عجله ميكردم . از خانوم آرايشگر خواستم كه برام از آژانس ماشين بگيره . معلوم بود كه حسابي جا خورده . چون معمولا داماد مياد دنبال عروس ولي من اهميتي به شك و ترديداي اون نميدادم با ناباوري گفت :
    - مگه داماد نمياد دنبالت عزيزم ؟
    لبخند مصنوعي تحويلش دادم و گفتم :
    - نه قرارمون اين بود كه توي آتليه همديگه رو ببينيم . ميشه تماس بگيرين ؟
    همينجوري كه گوشي رو بر ميداشت تا تماس بگيره گفت :
    - عجب چيزايي ميشنوه آدم .
    منتظر ماشين نشستم . 5 دقيقه هم نشد كه ماشين رسيد . با كمك آرايشگر كلاه شنلم و روي سرم انداختم و انعامي بهش دادم . سريع از آرايشگاه اومدم بيرون و سوار ماشين شدم . با اون لباس اين همه سرعت بعيد بود ولي ميترسيدم هر لحظه رادمهر از راه برسه و نتونم موفقيت آميز فرار كنم . راننده تاكسي با ديدن من در هيبت عروس چشماش 4 تا شده بود . عصبي گفتم :
    - آقاي محترم ميشه زود حركت كنين ؟
    انگار تازه به خودش اومد چشمي گفت و حركت كرد . ولي نگاهاي خيرش از توي آينه حرصم و در مي آورد . سعي كردم كلاه شنل و بيشتر جلوي صورتم بكشم تا نتونه صورتم و ببينه .
    بالاخره به خونه رسيدم . كرايه ي تاكسي رو حساب كردم و سريع به داخل خونه رفتم .
    وقتي پا توي خونه گذاشتم انگار تازه تونستم نفس بكشم . دستام سرد سرد بود . لرز بدي به بدنم افتاده بود . بلاتكليف وسط خونه ايستاده بودم . شانس آوردم كه مامان و بابا به خونه ي عمو اينا رفته بودن تا همه با هم از اونجا بيان سمت باغ .
    خوب فرار كردم حالا بايد چيكار ميكردم ؟ جواب بقيه رو چي ميدادم ؟ نگاهي به ساعت كردم 3 بود . مطمئنا الان رادمهر از فرارم با خبر شده بود . گوشيم زنگ خورد نگاهي به صفحه اش كردم شماره ي رادمهر بود . جوابي ندادم . دو بار ديگه هم زنگ زد ولي بعد انگار نا اميد شد . وسط پذيرايي يهو نشستم . پاهام جون نداشت ديگه وايسم . هنوزم دير نشده بود ميتونستم به رادمهر بگم كه بياد دنبالم . ولي نه مُوژان محكم باش يه تصميمي گرفتي تا آخرش برو .
    سردر گم بودم و غرق اضطراب . فرار كردن كاري نداشت ولي جوابگو بودن به حرفاي مامان و بابا و بقيه كار سختي بود .
    توي عوالم خودم سير ميكردم كه صداي زنگ در اومد . نا خود آگاه از جام پريدم . سمت آيفون رفتم از توي آيفون رادمهر و ديدم . كلافه به نظر نمي اومد . مثل هميشه خونسرد بود . يه لحظه وسوسه شدم كه باهاش برم ولي پاهام ياريم نميكرد . انقدر جلوي آيفون وايسادم كه آخر نا اميد شد و رفت .
    ساعت 5 بود سوگند مدام روي گوشيم زنگ ميزد ولي من جوابي نميدادم . هنوز همون جا توي پذيرايي نشسته بودم . حتي حوصله ي اينكه برم و لباسام و عوض كنمم نداشتم .
    صداي باز شدن در ورودي اومد و بعد از اون سر و صدا . از جام بلند شدم . تازه انگار ترس به جونم افتاد . بابا و پشت سرش مامان و عمو و سوگند و سارا و زن عمو وارد خونه شدن . بابا با ديدن من توي خونه عصباني به سمتم اومد و گفت :
    - تو معلومه كجايي؟ اين چه كاري بود كردي ؟ آخه تو چه فكري كردي دختر ؟
    عمو بابا رو گرفت و نذاشت بيشتر از اين بهم نزديك بشه و مدام سعي ميكرد آرومش كنم . نگاهم به صورت اشك بار مامان افتاد كه زن عمو سعي ميكرد آرومش كنه . تازه اشكاي منم روي گونه هام جاري شد سوگند به سمتم اومد و دستش و دورم حلقه كرد . مامان گفت :
    - اي خدا مگه چيكار كردم كه اينجوري بايد آبروم بره ؟
    بابا دوباره عصباني به سمتم اومد :
    - جواب بده . ميگم حرف بزن . اين چه كاري بود ؟ هان ؟ ماها همه مسخره ي دست توييم ؟
    عمو دوباره بابا رو گرفت و گفت :
    - مهران انقدر حرص نخور سكته ميكني .
    - بذار سكته كنم . اين چه كاري بود آخه با آبروي من كرد ؟
    اولين بار بود بابارو انقدر عصباني ميديدم . هميشه انقدر بابام خونسرد بود كه حد نداشت ولي امشب عوض شده بود .
    يه لحظه دستام و گذاشتم روي گوشام هيچ صدايي نميومد فقط بابا رو ميديدم كه با عصبانيت چيزي ميگه و عمو سعي داره آرومش كنه . صورت مامانم از اشك خيس شده بود . من چيكار كرده بودم ؟ انگار تازه به عمق قضيه پي بردم . سوگند من و به سمت اتاقم برد و در و بست . اشكام همينجوري روي گونه هام سر ميخورد احسان كجا بود كه اين وضع من و ببينه ؟
    سوگند سعي ميكرد با حرفاش آرومم كنه ولي فايده اي نداشت كاري بود كه كرده بودم . خودمم ميدونستم چقدر كارم بچه گانه بود .
    صداي بابا و مامان هي كم و كم تر شد تا اينكه سكوت همه ي خونه رو گرفت . زن عمو سروناز در اتاق و باز كرد و گفت :
    - سوگند جان پاشو بريم مادر .
    به سمت من اومد و دستي به سرم كشيد و گفت :
    - دخترم كار درستي نكردي البته اين حرفا الان ديگه كارساز نيست .
    نفسش و پر صدا بيرون داد و گفت :
    - مامان و بابات و به زور خوابونديم . توام امشب استراحت كن . عموت با بابات حسابي حرف زد يكم آروم تر شد . چي بگم والا . خداحافظ .
    تنها تونستم سري براشون تكون بدم . انگار زبونم نميچرخيد . بعد از رفتنشون در اتاقم و قفل كردم و گوشه اي چمباتمه زدم . هيچ خبري نه از رادمهر بود نه از احسان حالا تنهاي تنها شده بودم . خودم خواسته بودم كه اينجوري تنها بشم . . .
    فصل هفدهم

    بعد از درگيري لفظي كه صبح با مامان داشتم از اتاقم بيرون نرفتم نزديكاي ظهر بود كه مامان تلفن به دست اومد توي اتاقم همونجوري كه باهام سرسنگين بود گوشي بي سيم و به طرفم گرفت و گفت :
    - تلفن باهات كار داره .
    - كيه ؟
    - سيما خانوم .
    گوشي و از دستش گرفتم . از اتاقم رفت بيرون .
    - سلام مامان
    - سلام عروسم . خوبي ؟
    - ممنون شما خوبين ؟ بابا خوبه ؟
    - سياوشم خوبه ممنون . امروز كه جايي نميخواي بري ؟
    - نه چطور ؟
    - هيچي گفتم اگه جايي كار نداري شب بياي خونه ي ما .
    نميدونستم چي بگم . حوصله ي مهموني نداشتم ولي با اين وجود نتونستم نه بگم
    - نميخوام مزاحمتون بشم .
    - مزاحم چيه عزيزم . دلم برات تنگ شده . دوست دارم هر روز ببينمت .
    - لطف دارين .
    - پس بگم رادمهر بياد دنبالت ؟
    خودم ميام . به اون زحمت نميدم .
    - زحمت چيه عزيزم شوهرته وظيفشه . پس ميگم ساعت اومدنش و باهات هماهنگ كنه .
    - باشه ممنون .
    - ميبوسمت عزيزم . خداحافظ .
    خداحافظي كردم . از اتاقم اومدم بيرون و دنبال مامان گشتم بالاخره توي اتاقش پيداش كردم توي چارچوب در ايستادم و نگاهي بهش كردم . مشغول مطالعه بود . نيم نگاهي بهم انداخت و هيچي نگفت . بايد خودم سكوت بينمون و ميشكستم .
    - امروز مهموني دعوت شدم .
    - به سلامت .
    نزديك تر رفتم و رو به روش نشستم . يكي از دستاش و توي دستم گرفتم و بوسه اي به روش زدم گفتم :
    - ببخشيد مامان . باور كنين منم از كاري كه كردم خوشحال نيستم . من و ميبخشي ؟
    مامان نگاهي به صورتم كرد و گفت :
    - چي ميخواي بپوشي امشب ؟
    اين يعني كه مامان باهام آَشتي كرده بود . لبخندي زدم و گفتم .
    - نميدونم يه چيزي پيدا ميكنم .
    بلند شدم و بوسه اي روي گونش كاشتم و گفتم :
    - قربون دل مهربون مونس خانوم برم من .
    - برو انقدر زبون نريز .
    با لبخند از اتاقش بيرون اومدم . در كمد لباسام و باز كردم و دنبال لباس مناسب گشتم . زنگ گوشيم من و به خودم آورد . رادمهر بود نميدونستم بايد چه برخوردي باهاش بكنم . ازش خجالت ميكشيدم مخصوصا الان كه ميدونستم ديگه از احساسم نسبت به احسان خبر داره .
    - بله .
    با كمي مكث صداي مردونش و شنيدم .
    - سلام خوبي ؟
    - سلام ممنون تو خوبي ؟
    - بد نيستم . امشب مامان شام دعوتت كرده .
    - آره زنگ زد بهم گفت .
    - چه ساعتي بيام دنبالت ؟
    - اگه كار داري خودم ميرم .
    - كاري ندارم . 6 خوبه ؟
    - آره خوبه .
    - پس ميبينمت .
    - باشه ممنون .
    كمي مكث كرد دوباره . صداش خيلي آروم بود . حس كردم از چيزي ناراحته . گفت :
    - خداحافظ .
    - خداحافظ .
    گوشي و قطع كردم . چرا بايد با كسي كه قانونا شوهرم بود حرفي براي گفتن نداشته باشم ؟ نميدونم چرا قبول كردم كه باهاش بيشتر رفت و آمد كنم . شايد ته قلبم نااميد بودم . حالا كه احسان من و نميخواست و درگير عشق يه طرفه بودم پس چرا بايد با شوهرم انقدر رفتار بي انصافانه اي داشته باشم ؟ رادمهر مردي بود كه از هر نظر ميشد بهش تكيه كرد . چرا اون حسي رو كه بايد داشته باشم و بهش ندارم ؟
    خودم و به دست تقدير سپردم . واقعا نميدونستم بايد چه تصميمي بگيرم و چه برخوردي كنم .
    از توي لباسام دامن كوتاهي كه تا روي زانوم بود و انتخاب كردم . تاپ خوش دوختي رو هم برداشتم . نگاهي به تاپ كردم قسمت بازوي تاپ كاملا لخت بود . اول مردد شدم توي پوشيدنش ولي بعد به خودم گفتم نامحرم كه اونجا نيست ! دل و به دريا زدم و لباسارو گذاشتم روي تختم . 2 ساعتي وقت داشتم تا حاضر بشم . سايه ي صورتي كم رنگي پشت پلكام زدم مژه هام و با ريمل حالت دادم . خط چشم پشت پلكام كشيدم كه باعث شد چشماي درشتم درشت تر و خوش حالت تر بشه . رژ گونه ي صورتي رو به روي گونه هام زدم و رژلب صورتي خوش رنگي هم به روي لبهام كشيدم . حالا نوبت موهام بود موهام و دو دسته كردم و قسمتيش و بالاي سرم بستم و گلسر خوشگل صورتيم و بهش بستم . بقيه ي موهامم روي شونه هام ريختم . چند تار از موهاي فرمم روي صورتم ريختم . نگاهي تو آينه كردم و به تصوير خودم لبخند زدم . قيافم خوب شده بود .
    تاپ صورتيم و پوشيدم . شلوار لي آبي تيره به پام كردم و دامنم و توي كيفم گذاشتم تا اونجا عوضش كنم . نگاهي به ساعت كردم 5:30 بود . مانتوي مشكيم و روي تاپم پوشيدم و شال سرمه اي روي سرم انداختم . كيفم و به دستم گرفتم و از اتاق بيرون اومدم . مامان با ديدنم لبخندي زد و گفت :
    - خوشگل شدي عزيزم .
    لبخندي به روش زدم و تشكر كردم . به انتظار رادمهر نشستم . سر وقت رسيد . از مامان خداحافظي كردم و از خونه رفتم بيرون . توي ماشين منتظرم بود . با كفشاي پاشنه بلندم خيلي نميتونستم تند راه برم . هميشه با كفشاي پاشنه بلند مشكل داشتم كتوني و كفشاي اسپرت و ترجيح ميدادم ! در ماشين و باز كردم و نشستم .
    - سلام .
    رادمهر به طرفم برگشت چند ثانيه اي فقط نگاهم كرد . بعد روش و ازم گرفت و همينطور كه ماشين و روشن ميكرد زير لب جوابم و داد .
    دوباره بوي ادكلنش مستم كرد . عاشق بوي ادكلنهاي مردونه بودم . به رو به روم خيره شدم . دلم ميخواست باهاش حرف بزنم و احساس بدي كه جفتمون دچارش بوديم و از بين ببرم .
    - من يه معذرت خواهي بهت بدهكارم
    متعجب از اينكه من سر صحبت و باز كردم نگاهم كرد و گفت :
    - معذرت خواهي ؟ براي چي ؟
    - براي اتفاقاي اين چند وقت .
    - نيازي به عذر خواهي نيست .
    مصرانه گفتم :
    - چرا هست . ميدونم با اين كارم تو هم سر زبونا افتادي .
    - حرف مردم برام هيچ اهميتي نداره .
    - بالاخره داري با همين مردم زندگي ميكني مگه ميشه آزارت نده ؟
    شونش و بالا انداخت و سكوت كرد :
    - در هر صورت من معذرت ميخوام كار درستي نكردم .
    دوباره برگشت طرفم و نگاهم كرد همينجوري خيره توي چشمام گفت :
    - خوشگل شدي .
    از تعريفي كه يهو ازم كرده بود دستپاچه شدم . فكر نميكردم رادمهر بي تفاوت انقدر راحت بتونه از كسي تعريف كنه . لبخندي زدم و گفتم :
    - ممنون توام خوش تيپ شدي .
    ابروش و بالا انداخت و گفت :
    - ميدونم .
    لبخندم عميق تر شد گفتم :
    - يادم رفته بود كه از آدماي خودشيفته نبايد تعريف كرد .
    - تو تعريف نكني آدماي زيادي هستن كه تعريف بكنن .
    خوردي مُوژان خانوم ؟ اين به كاراي تو در ! لبخند روي لبام ماسيد . اسم اون توي شناسنامه ي من بود فقط من حق داشتم ازش تعريف كنم نه كس ديگه ! نميدونم چرا انقدر حساس بودم . شايد به خاطر تعهدي كه به هم داشتيم . روم و ازش گرفتم و به خيابون دوختم . صداش و شنيدم :
    - هوا جون ميده واسه پياده روي .
    انگار دلش ميخواست حرف بزنه . درست مثل من ! ولي هنوز از حرفش دلخور بودم نفهميدم چجوري حسادت بين حرفام خونه كرد گفتم :
    - با همونا كه ازت تعريف ميكنن ؟
    قيافه ي بامزه اي به خودش گرفت و گفت :
    - بوي حسادت مياد يا من اينجوري حس ميكنم ؟
    چقدر تو تابلويي مُوژان خودم و به بيخيالي زدم و گفتم :
    - نه حسادت نكردم . خواستم بدونم با كي ميخواي پياده روي كني ؟
    نميدونم شايد انتظار داشتم كه اسم و من و بگه ولي رادمهر نفوذ ناپذير تر از اين حرفا بود گفت :
    - مگه آدم نميتونه تنهايي پياده روي كنه ؟
    - چرا حق با توئه .
    رادمهر سعي كرد لبخندش و از چشم من دور كنه ولي ديدم كه لبخند محوي روي لبش نشسته . تا وقتي به خونه ي سيما جون رسيديم ديگه حرفي نزد .
    ماشين و پارك كرد و هر دو با هم وارد شديم . بابا و مامان جلوي در به استقبالمون اومده بودن . اول مامان ( سيما جون ) من و توي بغلش گرفت و همديگه رو بوسيديم بعد نگاهي بهم كرد و گفت :
    - ماشالله هر روز عروسم خوشگل تر ميشه .
    از تعريفي كه جلوي رادمهر ازم كرده بود خجالت كشيدم و سر به زير انداختم . بابا هم من و در آغوش گرفت و روي موهام بوسه اي نشوند . با تعارفشون داخل رفتيم به آروم جوري كه فقط سيما جون بشنوه گفتم :
    - مامان ميخوام لباس عوض كنم كجا برم ؟
    - برو توي اتاق رادمهر لباست و عوض كن دخترم .
    ميدونستم اتاق سابق رادمهر كجاست . به سمت اتاق رفتم و در و بستم . مانتو و روسريم و در آوردم و شلوارم و با دامن صورتيم عوض كردم . توي آينه ي قدي اتاق نگاهي به خودم انداختم و از اتاق خارج شدم . رادمهر و بابا مشغول حرف زدن بودن و متوجه اومدنم نشدن . مامان با ديدنم لبخندي زد و گفت :
    - چقدر اين رنگ بهت مياد عزيزم .
    با اين حرف مامان رادمهر سرش و به طرفم برگردوند و چند لحظه اي نگاهش روم ثابت موند . زير نگاهش داشتم خجالت ميكشيدم . سيما جون از جا بلند شد و گفت :
    - عزيزم برو كنار رادمهر بشين تا من برم چاي بيارم براتون .
    رادمهر نگاهش و ازم گرفت و كمي روي مبل جابه جا شد . معذب كنارش رفتم و نشستم . سعي ميكردم بدنم باهاش تماس پيدا نكنه . هنوز انقدر باهاش راحت نبودم .
    بابا حال مامان و بابام و پرسيد تشكر كردم دوباره رادمهر مشغول حرف زدن با بابا شد . سيما جون با سيني چاي وارد شد و دوباره داشت ميرفت كه گفتم :
    - كمك نميخواين مامان ؟
    - نه عزيزم تو بشين كاري ندارم . همه رو انجام دادم .
    زنگ در و زدن . تعجب كردم مگه كس ديگه هم دعوت داشت ؟! رادمهر اين سوال من و از بابا پرسيد
    - بازم مهمون دارين مگه ؟
    بابا همينجور كه به سمت آيفون ميرفت گفت :
    - آره خالت و بچه هاش هم هستن .
    من فكر ميكردم فقط خودمونيم نگاهم دوباره به لباسم افتاد بيش از پيش معذب شدم . رادمهر سرش و كنار گوشم آورد و گفت :
    - نميخواي بري لباست و عوض كني ؟
    به طرفش برگشتم من مني كردم و گفتم :
    - لباس ديگه اي نياوردم .
    - مانتو بپوشي بهتر از اين لباسه .
    خيلي تو ذوقم خورد . فكر ميكردم از لباسم خوشش اومده . ولي لحنش عصبي بود . دلم ميخواست لجبازي كنم باهاش گفتم :
    - نه به نظر خودم كه لباسم خوبه .
    داشتم دروغ ميگفتم خيلي معذب بودم توي اون لباس . نگاهش خشمگين شد و گفت :
    - مُوژان با من بحث نكن برو لباست و عوض كن .
    دوباره با لجبازي گفتم :
    - نميخوام .
    از جاش بلند شد و قبل از اينكه مهمونا بيان تو ، دستم و گرفت و بلندم كرد . رو به سيما جون گفت :
    - مامان يه لباس دارين بدين به مُوژان ؟ توي اين لباس يكم معذبه .
    سيما جون تازه از آشپزخونه اومده بود بيرون گفت :
    - آره عزيزم . برو از توي كمدم بهش بده خودت .
    رادمهر سري تكون داد و آروم كنار گوشم گفت :
    - دنبالم بيا .
    دلم ميخواست به حرفش گوش ندم ولي خودمم از لباسم ناراحت بودم . كاش سيما جون بهم ميگفت مهمون ديگه اي هم داره تا يه لباس بهتر ميپوشيدم . با هم به سمت اتاق بابا و مامان رفتيم . رادمهر در اتاق و بست و به طرف كمد مامانش رفت .
    با دستش تند تند لباسارو كنار ميزد . وقتي عصباني ميشد ناخود آگاه دهنم بسته ميشد ولي اين بار به روي خودم نياوردم . رفتم جلوي آينه ي اتاق و نگاهي به خودم كردم . الكي دست تو موهام ميكشيدم و حالتش ميدادم . ميخواستم وانمود كنم كه عصبانيتش برام اهميتي نداره . يكي از لباسا رو از توي كمد در آورد و به طرفم گرفت :
    - بيا اين و بپوش .
    نگاهي به لباس كردم . بلوز ساده ي آستين سه ربعي بود به رنگ صورتي كه راه راهاي صورتي پررنگ و كم رنگ توش داشت . نگاهم و به رادمهر دوختم و گفتم :
    - لباساي مامانت كه به من نميخوره آخه . من تو اين لباس گم ميشم .
    كلافه گفت :
    - الان وقت اين حرفا نيست بدو بپوشش . وقتي تو خونه لباس انتخاب ميكردي بايد به اين چيزا فكر ميكردي .
    خيلي دلخور شدم از حرفش بدون هيچ حرفي به سمت در رفتم كه با يه جهش بازوم و گرفت و گفت :
    - تا اين لباس و تنت نكني هيچ كدوممون پامون و از اين اتاق بيرون نميذاريم اوكي ؟
    - برو كنار ميخوام برم . اصلا هر لباسي كه دوست داشته باشم ميپوشم به تو هم هيچ ربطي نداره
    پوزخندي زد و گفت :
    - چرا هر دفعه وادارم ميكني كه نسبتمون و بهت گوشزد كنم ؟
    بعد دوباره جدي شد و گفت :
    - بپوش .
    به سمت كمد لباساي سيما جون رفتم . همينجوري كنار در وايساده بود و من و نگاه ميكرد . كمي گشتم و آخرش شال صورتي رنگي رو پيدا كردم و روي بازوهاي لختم انداختم . رادمهر وايساده بود و همينجوري حركات من و نگاه ميكرد . دوباره جلوي آينه ايستادم و شال و مرتب كردم و به سمتش برگشتم نگاه موشكافانه اي بهم كرد و نزديكم اومد . با دستش گوشه ي شال و گرفت و بالاتر كشيد و نگاه نسبتا ناراضي بهم انداخت و گفت :
    - اينم بد نيست ميتونيم بريم .
    با تمسخر گفتم :
    - مرسي كه اجازه دادي !
    با همديگه از اتاق اومديم بيرون . خاله ي رادمهر همراه با خانوادش نشسته بودن با ديدن ما دو تا همه از جاشون بلند شدن و با نگاهاي موشكافانه اي من و نگاه ميكردن . بار اولي بود كه ميديدمشون . انقدر كاراي عروسيمون هول هولي شده بود كه اصلا اين بين وقتي براي آشنا شدن با فاميل رادمهر و نداشتم . زير نگاهاشون معذب بودم . معلوم بود داشتن به شب عروسي و فرارم فكر ميكردن ! كاش سيما جون دعوتشون نميكرد . رادمهر با لبخند جلو رفت و با تك تكشون سلام و احوال پرسي كرد بعد به طرف من برگشت و گفت :
    - مُوژان ايشون خاله سها هستن از مامانم 3 سال بزرگترن و تنها خاله ي من هستن .
    سعي كردم لبخند بزنم ولي انقدر زير نگاهاشون معذب بودم كه فكر كنم فقط دهنم كج شد ! رادمهر كمي جلوتر رفت و به مرد نسبتا مسني اشاره كرد و گفت :
    - ايشون آقاي محمد رياحي هستن شوهر خالم .
    اين بار لبخندم درست از آب در اومد . رادمهر به سمت پسر و دختر جووني رفت و گفت :
    - اينم ارسلان پسر خالم كه 1 سال از من كوچكتره و ايشونم افسانه خانوم دختر خاله ي من هستن . فكر كنم تقريبا با هم ، هم سن باشين درست ميگم افسانه ؟
    دختر لبخندي زد و بعد عشوه اي اومد و گفت :
    - من كه خيلي جوونم . من 25 سالمه .
    رادمهر لبخندي زد و گفت :
    - ولي مُوژان 24 سالشه .
    خوشم اومد پوزش به خاك ماليده شد دوباره گفت :
    - وا حالا سر يه سال كه معامله رو به هم نميزنن .
    اظهار خوشبختي كردم و با رادمهر روي مبلي در كنار هم نشستيم . نگاها كم كم از روي من كنار رفت و هر كس مشغول حرف زدن شد . تازه فرصتي پيدا كردم كه تك تك خانواده ي خاله ي رادمهر و زير نظر بگيرم . خاله اش زن نسبتا مهربوني به نظر ميومد البته نه به مهربوني سيما جون . ولي چهرش جوري بود كه باهاش احساس راحتي ميكردم . نگاهم به افسانه افتاد چهره ي جذابي داشت . همه ي حركتاش لوندي خاصي داشت . پيرهن ساده ي دكلته اي پوشيده بود كه بلنديش تا بالاي زانوش بود . نگاهم و از افسانه گرفتم و به ارسلان دوختم . پسر محجوبي به نظر ميومد ولي از نگاهاي گاه و بيگاهش به خودم زياد خوشم نيومد .
    خوشحال بودم كه كسي حرفي از شب عروسي نميزنه . خيلي آروم تر شده بودم . نگاهم به افسانه افتاد كه مدام عشوه ميومد و بيش از حد با رادمهر احساس صميميت ميكرد . يه لحظه حسادت به دلم چنگ انداخت . درسته زندگيمون و با هم شروع نكرده بوديم ولي حق نداشت جلوي من با دختري حرف بزنه . ناخود آگاه دستم و دور بازوش حلقه كردم . دلم ميخواست به افسانه نشون بدم كه رادمهر مال منه . رادمهر كه از اين حركتم خيلي جا خورده بود با تعجب نگاهش و بهم دوخت . نميدونم از توي چشمام چي خوند كه لبخندي به روم زد و دستش و روي دستم گذاشت . گرماي دستش تنم و داغ ميكرد . انگار با اين حركتش متوجه شده بودم كه چقدر دلم يه همراه ميخواد كسي كه متعلق به من باشه . افكارم و پس زدم سيما جون كنار خواهرش نشست و گفت :
    - سها جون ميبيني چه عروس خوشگلي دارم ؟
    لبخندي زدم . خجالت كشيدم همه داشتن بهم نگاه ميكردن . رادمهر اما سكوت كرده بود . حتي نيم نگاهي هم به چهره ي سرخ از خجالتم نينداخت . سها گفت :
    - بله . مُوژان جان خواهر نداري ؟ ميخوام براي ارسلان بگيرمش .
    همگي خنديدن كه سيما جون گفت :
    - نه مُوژان تك بچست سها جون .
    افسانه كه انگار از اينكه همه ي توجها به منه ناراحت بود گفت :
    - يعني دوباره ميخواين اتفاقات شب عروسي تكرار بشه ؟ بيچاره ارسلان .
    ميدونستم بالاخره طاقت نميارن و تيكشون و بهم ميندازن . خيلي ناراحت شده بودم . منتظر بودم رادمهر حرفي بزنه و ازم دفاع كنه ولي اصلا هيچ حرفي نزد . سيما جون با اخماي در هم گفت :
    -مُوژان يه تيكه جواهره . خاله اين حرف و نزن كار مُوژان براي ما و رادمهر قابل درك بود و اگه مُوژان خواهر داشت ارسلان بايد از خداشم ميبود كه باهاش ازدواج كنه .
    با اينكه سيما جون ازم دفاع كرده بود و به نوعي دهن افسانه رو بسته بود ولي بازم دلخور بودم . دوست داشتم رادمهر ازم دفاع ميكرد ولي اون ساكت روي مبل لم داده بود . دستم و از دور بازوش كشيدم . مغموم و سر خورده سر جام نشستم . سعي ميكردم اشكام نريزه و جلوشون ضعيف جلوه نكنم .
    ساعت حدود 9 بود كه ميز شام چيده شد . اصلا اشتهايي براي غذا خوردن نداشتم . رادمهر مثل هميشه ديس هاي غذارو جلوم ميذاشت . ولي من همه رو با بي ميلي پس ميزدم . نميدونم چرا به جايي كه از افسانه به خاطر حرفش ناراحت باشم بيشتر از رادمهر ناراحت بودم كه ساكت نشسته بود .
    بعد از شام نيم ساعتي نشستيم و من عزم رفتن كردم . سيما جون از چهره ي ناراحتم متوجه شده بود كه چه خبره براي همين زياد اصرار نكرد كه بمونم . فقط دقيقه ي آخر كه داشتيم خداحافظي ميكرديم كنار گوشم گفت :
    - ببخشيد تورو خدا امشب خراب شد . از حرف افسانه دلخور نشو عزيزم .
    لبخند مصنوعي به روش زدم . چقدر اين زن فهميده بود . با اينكه كار من اشتباه بوده بازم دركم ميكنه و بهم حق ميده . بوسه اي روي گونش كاشتم و گفتم :
    - اين چه حرفيه مامان . خيلي خوش گذشت بابت همه چي ممنون .
    از همه خداحافظي كردم و از در اومدم بيرون . رادمهرم به دنبالم ميومد . بارون تندي ميباريد . انقدر از رادمهر دلخور بودم كه حتي نميخواستم باهاش سوار ماشينش بشم . از كنار ماشينش گذشتم . صداش و شنيدم كه گفت :
    - مُوژان ماشين اينجاست .
    محلي بهش نذاشتم و راه خودم و رفتم . صداش نيومد ديگه . بايد حدس ميزدم كه براش مهم نيست من با چي برم . قدمام و تند تر برداشتم . نور چراغ ماشيني رو ديدم و بعد صداي رادمهر و شنيدم :
    - بيا بالا خيس شدي .
    جوابي بهش ندادم دوباره گفت :
    - هيچ معلوم هست چت شده ؟ سرما ميخوري بيا بالا ميگم .
    تقريبا به سر كوچه رسيده بودم . گوشه اي وايسادم و منتظر تاكسي موندم . ولي اون موقع شب توي هواي باروني پيدا كردن ماشين كار سختي بود . رادمهر از ماشين پياده شد و گفت :
    - با توام ميگم چي شده ؟ اين مسخره بازيا يعني چي ؟ نگاه كن خيس آب شدي .
    - من مسخرم . همه ي كارامم بچه بازيه . برو تنهام بذار .
    - بيا سوار ماشين شو . ميرسونمت خونه بعد واسه هميشه تنهات ميذارم . الان دست من امانتي .
    خندم گرفت . امانت ! احمق من زنتم . گفتم :
    - خودم ميتونم برم . برو نميخوام ببينمت .
    رادمهر كه انگار اين حرفم براش سنگين بود صداش و بلند تر كرد و گفت :
    - فكر كردي من ميخوام ببينمت ؟ دختره ي از خود راضي كله خر ؟ بيا برو بشين توي ماشين . منم خيس شدم با اين خل بازياي تو .
    دلم شكست . معلوم بود رادمهر كسي نيست كه منت كشي كنه . انقدر مغرور و خودخواه بود كه امكان نداشت اين كار و بكنه . گفتم :
    - من با تو هيچ جايي نميام ولم كن برو .
    نگاهم و ازش گرفتم . ميخواستم واسه تنها ماشيني كه داشت از توي خيابون ميگذشت دست بلند كنم كه مچ دستم و بين دستاي قويش گرفت و با خودش كشيد . امكان نداشت بتونم خودم و آزاد كنم . در ماشين و باز كرد و من و گذاشت توي ماشين . در و محكم به هم كوبيد . انقدر صداي در محكم بود كه احساس كردم گوشام داره سوت ميكشه !
    خودشم با عصبانيت در طرف راننده رو باز كرد و نشست . تا اومدم به خودم بيام ديدم كه قفل كودك و زد . عصباني شدم . با خشم گفتم :
    - در و باز كن ميخوام خودم برم .
    هيچ جوابي بهم نداد . توي سكوت رانندگي ميكرد دوباره گفتم :
    - با توام ميگم در و باز كن من با تو هيچ جا نميام .
    خيلي خونسرد گفت :
    - فعلا كه تو ماشين مني و داري با من مياي . پس بهتره انرژيت و نگه داري و تا برسيم هيچي نگي .
    تكيه دادم به صندلي و زير لب جوري كه مطمئن بودم ميشنوه گفتم :
    - لعنتي .
    جفتمون ساكت شديم . لباساي خيسم باعث شد كه لرز بدي به تنم بيفته . انگار رادمهر فهميد چون سريع بخاري ماشين و روشن كرد و دريچه هاشو رو به من تنظيم كرد و زير لب گفت :
    - دختر ديوونه .
    شنيدم ولي حس اينكه حرفي بزنم و نداشتم . كم كم دچار رخوت شدم و نفهميدم كي چشمام و بستم و خوابيدم .
    از خواب بيدار شدم همه ي تنم درد ميكرد و گلوم ميسوخت . سردم شد با چشماي بسته پتويي كه روم بود و بيشتر به خودم فشردم . يكم به مغزم فشار آوردم . من كه ديشب تو ماشين رادمهر بودم يهو چشمام و باز كردم تا ببينم كجام . باورم نميشد توي خونه ي رادمهر بودم . توي همون اتاق رويايي كه دوست داشتم واسه ي 1 شبم كه شده توش بخوابم . نگاهم به ساعت روي عسلي افتاد نزديك 10 بود . با لبخند داشتم به اتاق نگاه ميكردم كه تازه ياد لباسام افتادم . پتو رو كنار زدم ست گرمكن ورزشي مردونه اي تنم بود . كه خيلي هم برام گشاد بود . اين و چجوري پوشيده بودم ؟ واي نكنه رادمهر تنم كرده باشه ؟ خجالت كشيدم . آروم از توي تخت بيرون اومدم بايد سر و گوشي آب ميدادم . صدايي از بيرون نمي اومد . در و باز كردم و پاورچين پاورچين بيرون رفتم . آروم صدا زدم :
    - رادمهر . . . رادمهر . . . خونه اي ؟
    هيچ صدايي نمي اومد خونه توي سكوت مطلق فرو رفته بود . دوباره به اتاقم برگشتم . كيف و لباسام و روي راحتي كه توي اتاق بود ديدم . سريع لباسام و عوض كردم . يعني كجا بود ؟ البته بهتر كه خونه نيست . چجوري با اين اوضاع تو صورتش نگاه ميكردم . لبم و به دندون گرفتم . آماده ي رفتن بودم . بايد قبل از اينكه ميومد ميرفتم . نميتونستم تو چشماش نگاه كنم . يه صدايي نهيب ميزد بهم كه " اون شوهرته " خوب شوهرم باشه چه ربطي داره ؟ قانونا زن و شوهريم ولي زندگيمون و كه با هم شروع نكرديم كه خيلي راحت باشم ! از ديشب تا حالا حتما مامان سكته كرده . بايد يه زنگ بهش ميزدم و از نگراني درش مي آوردم . ولي ناخود آگاه اول گوشي و برداشتم و شماره ي گوشي رادمهر و گرفتم . بالاخره بايد ازش تشكر ميكردم . خونسرد باش مُوژان . انگار نه انگار كه اتفاقي افتاده . با سومين بوق گوشي رو برداشت :
    - سلام بالاخره بيدار شدي ؟
    - سلام . آره الان بيدار شدم .
    - حالت خوبه ؟
    - يكم گلوم ميسوزه .
    با ديوونه بازي كه ديشب در آورده بودم خجالت ميكشيدم چيزي ازش بپرسم كه خودش گفت :
    - ديشب تا دم خونتون بردمت ولي هر چي صدات كردم بيدار نشدي . راستش ديدم چراغ خونتون خاموشه گفتم حتما مامان و بابا خوابن واسه همين مجبور شدم بيارمت خونه .
    شرمزده به آرومي گفتم :
    - آها ممنون .
    - صبح به مامانت زنگ زدم و جريان و گفتم . از نگراني درش آوردم .
    - ممنون .
    انگار چيزي جز اين توي دهنم نميچرخيد . لحنش يكم شوخ شد و گفت :
    - تا ديشب كه زبون داشتي امروز زبونت و آقا گربه خورده ؟
    سكوت كردم كه دوباره گفت :
    - حيف شد كل كل و دعوا باهات حال ميداد ! من تا نيم ساعت ديگه ميرسم خونه . صبر كن ميام ميبرمت خونتون .
    نميتونستم تو چشماش نگاه كنم واسه ي همين تند و دستپاچه گفتم :
    - نه نه من خودم ميرم .
    - نزديكاي خونم مُوژان صبر كن الانا ميرسم ديگه . فعلا .
    با اين حرف نذاشت من چيزي بگم و گوشي رو قطع كرد . حالا ميخواستي چيكار كني مُوژان خانوم ؟ اصلا يكي نيست بگه واسه چي اختيار خواب و بيداريت و نداري كه حالا بخواي توي همچين مخمصه اي بيفتي ؟ بيا حالا آبروي خودت و بردي !
    افكارم و پس زدم . دلم مالش ميرفت از گرسنگي به سمت آشپزخونه رفتم . در يخچال و باز كردم ظرف پنير و در آوردم و دنبال جا نوني گشتم . بالاخره پيداش كردم و لقمه هاي نون و پنير واسه خودم گرفتم و خوردم . چه بي تعارف شده بودم انگار خونه خودمه . خوب حقيقتشم اين بود كه خونه ي خودم بود ! وقتي سير شدم همه چي رو سر جاي خودش گذاشتم . نگاهي به ساعت كردم 10:45 بود . خوبه بهش گفتم خودم ميرما . روي راحتي ولو شدم و ريموت تلويزيون و به دست گرفتم . سرم سنگين بود مثل آدمايي كه تب داشته باشن . گلومم خشك بود و ميسوخت . فكر كنم با ديوونه بازي ديشبم سرما رو خوردم ! با بي حوصلگي كانالارو عوض ميكردم و چند دقيقه يه بار نگاهي به ساعتم ميكردم . بالاخره ساعت 11 بود كه صداي چرخش كليد و توي در شنيدم . مثل آدمايي كه جرمي رو مرتكب شدن يهو با صداي كليد از جام پريدم . رادمهر اومد تو نگاهي به من كرد و گفت :
    - سلام . حاضري ؟
    سرم و پايين انداختم . هنوز ازش خجالت ميكشيدم هم به خاطر ديوونه بازيم هم به خاطر لباسام ! گفتم :
    - سلام . آره ديگه بايد برم .
    نزديكم شد . همينجوري كه نزديك تر ميومد من عقب تر ميرفتم . واي اين چش شده . يهو خوردم به ميز و نزديك بود بيفتم كه نگهم داشت و اخم ظريفي رو پيشونيش نشوند و گفت :
    - چرا اينجوري ميكني ؟
    بعد دستش و روي پيشونيم گذاشت . خاك بر سر منحرفت مُوژان فقط ميخواست ببينه تب داري يا نه .
    يكم دستش و نگه داشت و بعد ازم فاصله گرفت گفت :
    - ديشب خيلي تب داشتي . ولي الان كمتر شده . به هر حال بايد دكتر بري امروز ، با باروني كه ديشب خوردي صد در صد مريضي بدي در راه داري .
    بعد به سمت اتاق خواب رفت . بلاتكليف وسط پذيرايي وايساده بودم كه ديدم دقيقه اي بعد لباساش و عوض كرد و دوباره برگشت . نگاهم كه بهش خورد وا رفتم گفتم :
    - مگه نميخواي من و برسوني ؟
    - عجله داري ؟
    از لحن خونسردش حرصم گرفت . دوباره خجالت و كنار گذاشتم و گفتم :
    - 1 ساعت پس مرض داشتم با لباس وايسم منتظرت ؟
    لبخند محوي زد و گفت :
    - خوب حالا چرا عصباني ميشي ؟
    آروم به سمت در رفتم و گفتم :
    - من دارم ميرم .
    لبخندش عميق تر شد و گفت :
    - صبر كن . چقدر سريع از كوره در ميري . با يكي از دوستام هماهنگ كردم عصر بريم پيشش معاينت كنه .
    - حالا لازم نيست آشنا باشه الان خودم ميرم پيش يه دكتر ميگم ويزيتم كنه . يه سرماخوردگي سادست ديگه .
    دوباره دستم و به سمت دستگيره ي در بردم كه ديدم با خيال راحت رفت و روي مبل لم داد . گفت :
    - باشه پس رفتي در و هم پشت سرت ببند .
    هه هه هه هه آقاي با مزه نه پس باز ميذارم در و ! چشم بسته غيب گفت . از اينكه خونسرد روي مبل لم داد حرصم گرفت . يكم به فكر من نيست يعني ؟ من با اين وضع و حالم چجوري توي اين هواي سرد خودم برم خونه آخه ؟ شيطونه ميگه يه چيزي بكوبم تو سرش از اين حالت خونسردي در بيادا ! چشمت كور دندت نرم مُوژان خانوم . اون بنده خدا كه اصرار كرد تو هي خودت و گرفتي . در و باز كردم اومدم بيرون . واي حالا كي حال داشت اين همه راه و حداقل تا سر كوچه پياده بره ؟ كاش بهش ميگفتم آژانس بگيره برام . همه شوهر دارن ما هم شوهر داريم . زهي خيال باطل ديدي سيما جون حالا هي ما بخوايم با پسرت رابطه برقرار كنيم خودش نميذاره .
    سلانه سلانه طول راهرو رو طي كردم و به آسانسور رسيدم با بي حالي دكمش و زدم كه بالا بياد . يكم صبر كردم . بالاخره اومد داشتم ميرفتم تو آسانسور كه يهو دستم از عقب كشيده شد . برگشتم و نگاهي به پشت سرم انداختم رادمهر و ديدم گفت :
    - بيا تو حاضر شم خودم ميبرمت .
    اِ بالاخره آقا عذاب وجدان گرفتن ؟ گفتم :
    - ممنون خودم ميرم .
    - ميگم وايسا . الان ميام .
    نذاشتم به تعارف دوم بكشه سريع رو هوا گرفتم و به انتظارش كنار آسانسور وايسادم . خوشحال بودم كه نبايد پياده برم .
    چيزي طول نكشيد كه رادمهر حاضر و آماده برگشت . با هم سوار آسانسور شديم و دكمه ي پاركينگ و زد . سوار ماشينش شديم و حركت كرد . گفت :
    - خوب اول بريم دكتر .
    - حالم زياد بد نيست برم خونه استراحت كنم خوب ميشم .
    جوابي به حرفم نداد . ميدونستم كار خودش و ميكنه . حوصله نداشتم بحث كنم .
    توي سكوت رانندگي ميكرد . منم سرم و به شيشه ي كنارم تكيه داده بودم و چشمام و بسته بودم . صداش و شنيدم كه گفت :
    - من بايد خوابم بياد چشمام و ببندم نه تو !
    با تعجب نگاهي بهش كردم گفتم :
    - براي چي ؟
    - خر و پف كردنات مگه ديشب گذاشت من بخوابم ! من توي اون يكي اتاق خوابيده بودم ولي صدات سكوت خونه رو ميشكست !
    لجم گرفت گفتم :
    - من خروپف ميكنم ؟ من ؟! امكان نداره .
    - كاش صدات و ضبط ميكردم !
    - توهم زدي !
    - امتحانش مجانيه يه شب ديگه ميتوني خونه ي من بموني و من صدات و ضبط ميكنم نظرت چيه ؟
    دندونام و روي هم فشار دادم . چشماش ميخنديد ولي سعي داشت حالت جدي صورتش و حفظ كنه . گفتم :
    - يه شب ديگه بمونم معلوم نيست چه بلايي سرم بياد ديگه !
    خودش و به نفهميدن زد و گفت :
    - بلا ؟ كدوم بلا ؟
    - لباسام ديگه .
    باورم نميشد كه خودم بالاخره اين موضوع و پيش كشيدم . چقدر تو بي حيايي مُوژان خجالت بكش يكم دختر .
    رادمهر با قيافه ي حق به جانب به طرفم برگشت و گفت :
    - بايد ميذاشتم با همون لباساي خيس ميخوابيدي تا صبح تشنج كني از تب ؟ بيا و خوبي كن !
    - بايد بيدارم ميكردي .
    - فكر كردي سعي نكردم ؟ انگار به خواب زمستوني رفته بودي !
    دوباره با حرص دندونام و روي هم فشردم و گفتم :
    - خرس خودتي .
    نتونست خودش و نگه داره يهو قهقهه زد گفتم :
    - اين كجاش خنده داشت ؟
    سعي ميكرد جلوي خندش و بگيره ولي هر چي تلاش ميكرد صداي خندش بلند تر ميشد سرش و به طرفين تكون داد و گفت :
    - اصلا خنده نداشت .
    - خودت و مسخره كن .
    - اِ چرا حرف تو دهن من ميذاري ؟ من كي مسخرت كردم ؟
    روم و ازش گرفتم و جوابي بهش ندادم . چند دقيقه يه بار صداي خندش و ميشنيدم و بيشتر حرص ميخوردم ولي سعي ميكردم به روي خودم نيارم .
    رادمهر جلوي مطب دكتر نگه داشت و گفت :
    - پياده شو .
    بي حال از ماشين پياده شدم دزدگير و زد و با هم به سمت مطب حركت كرديم . به محض ورود به مطب روي يكي از صندلي هاي اتاق انتظار تقريبا ولو شدم . رادمهر به سمت منشي دكتر رفت و بعد از اينكه يكم باهاش صحبت كرد اومد و صندلي كناري من و اشغال كرد .
    نميدونستم چرا انقدر بي حال شدم يهو . انگار تازه سرماي ديشب داشت اثر ميكرد . اصلا نميتونستم سرم و نگه دارم همش اين ور و اون ور خم ميشد . آخر سرم و تكيه دادم به ديوار و چشمام و بستم . اول دست رادمهر و روي پيشونيم حس كردم و بعد سرم و حركت داد و روي شونش گذاشت . انقدر بي حال بودم كه هيچ عكس العملي نميتونستم از خودم نشون بدم .


    نفهميدم چقدر خوابيدم و چشمام روي هم بود كه با صداي نجوا گونه ي رادمهر چشمام و باز كردم .
    - مُوژان پاشو نوبتمون شده .
    رادمهر كمكم كرد و از جا بلند شدم . داخل رفتيم دكتر مرد نسبتا جووني بود شايد هم سن رادمهر . يكم سوال ازم پرسيد و بعد نسخه اي برام نوشت از اتاق اومديم بيرون رادمهر بهم گفت بشينم تا بره نسخم و بگيره . به سرعت رفت و برگشت . دكتر برام آمپول نوشته بود همونجا برام آمپولم و زدن و بالاخره دوباره سوار ماشين شديم . با بي حالي سرم و به صندلي تكيه دادم و چشمام و بستم . انگار رادمهر متوجه حالم شده بود چون حرفي نزد .
    جلوي در خونه ماشين و پارك كرد و به طرف در رفت . زنگ و زد در با تقه اي از هم باز شد . به سمت ماشين اومد و كمكم كرد پياده شم . زير بازوم و گرفته بود و آروم آروم من و ميبرد تو . هر كي نميدونست فكر ميكرد عمل جراحي كردم كه اينجوري راه ميرم !
    مامان با لبخند به استقبالمون اومد ولي وقتي من و با اون حال نزار ديد يهو لبخند روي لبش ماسيد و با نگراني رو به رادمهر گفت :
    - چي شده ؟
    - هيچي سرما خورده نگران نباشين . ديشب هوس پياده روي زير بارون كرده بود هر چقدرم بهش گفتم سرما ميخوري گوش نداد .
    مامان لبخندي زد و گفت :
    - جوونين ديگه .
    عجب مارمولكي بود اين رادمهر . چجوري انقدر خوب پشت سر هم خالي ميبست ؟ به سمت اتاقم بردنم و روي تخت تقريبا ولو شدم . رادمهر هنوز ايستاده بود و براي مامان توضيح ميداد .
    - اين قرصاش و سر وقت بدين بهش بخوره . دكتر بهش 4 تا آمپول داده كه يكيش و زده 3 تاي ديگه رو هم هر شب 1 دونه بايد بزنه . خودم ميام دنبالش ميبرمش نگران نباشين .
    - خير ببيني پسرم .
    حالا آدم خوبه ي داستان شده رادمهر ! كسي نميدونست كه خودش مقصر اين سرما خوردگي منه .
    مامان رفت تا برام سوپ بپزه رادمهر كنارم روي تخت نشست و گفت :
    - با لباس نخواب . پاشو لباسات و عوض كن . من فردا شب ميام با هم بريم آمپولت و بزنيم . باشه ؟
    - مرسي خودم با بابا ميرم .
    - گفتم ميام يعني ميام .
    خوب بيا به درك ! خودت ميخواي گوش به خدمت من باشي خوب باش !
    حرفي نزدم چند ثانيه اي توي چشمام نگاه كرد و گفت :
    - كاري نداري ؟
    - نه
    - هر چي خواستي زنگ بزن بهم .
    - باشه ممنون .
    از كنار تخت بلند شد و گفت :
    - پس من رفتم . خداحافظ .
    - خداحافظ .
    از اتاق بيرون رفت . صداي خداحافظي كردنش با مامان و از بيرون شنيدم و بعد صداي بسته شدن در حياط . جالب بود . اصلا كنارش احساس ناراحتي نميكردم .
    كشون كشون از تختم اومدم پايين و لباسام و عوض كردم . مامان با داروهام اومد توي اتاقم . همينطور كه داروهام و بهم ميداد با لبخند بهم نگاه ميكرد . نميدونستم معني لبخندش چيه شايد به رابطه ي من و رادمهر اميدوار شده بود .
    شايد دوري از احسان و كنار رادمهر بودن باعث شده بود كمتر به احسان فكر كنم . بعد از اينكه مامان از اتاق رفت بيرون روي تخت دراز كشيدم و راحت خوابيدم .
    با صداهاي مامان از خواب بيدار شدم . سيني غذا تو دستش بود آروم از جام بلند شدم و تكيه دادم به بالشام مامان گفت :
    - بيا برات سوپ پختم يكم بخور بعد دوباره اگه خواستي بخواب .
    - كسي زنگ نزد با من كار داشته باشه ؟
    مامان متعجب به سمتم برگشت و گفت :
    - چرا سيما خانوم زنگ زد حالت و بپرسه كه گفتم خوابي قطع كرد
    - آها ممنون .
    مامان نگاه مشكوكي بهم انداخت و از اتاق بيرون رفت . نميدونم چرا اين سوال و پرسيدم . شايد انتظار داشتم رادمهر حداقل يه خبري از حالم بگيره . بي معرفت .
    چند قاشقي از سوپم خوردم و دوباره خوابيدم .
    نزديكاي ظهر فردا بود كه از خواب بيدار شدم . چقدر خوابيده بودم . يكم حالم بهتر شده بود . از تختم بيرون اومدم و دنبال مامان گشتم . مطمئنا ديگه رادمهر حتما سراغي ازم گرفته . با ذوق مامان و توي آشپزخونه پيدا كردم بهش سلام و صبح بخير گفتم كه با لبي خندون گفت :
    - ظهره مادر صبح چيه ! خوبي ؟ بهتر شدي ؟
    - آره ممنون خيلي بهترم . كسي باهام كار نداشت ؟
    - نه مادر . چرا جديدا انقدر اين سوال و ميپرسي ؟ منتظر زنگ كسي هستي ؟
    با شونه هاي افتاده همينجوري كه از آشپزخونه بيرون ميرفتم گفتم :
    - نه . مهم نيست .
    دوباره صداي مامان و شنيدم .
    - دوباره نرو تو اتاقت . بشين تو پذيرايي يه چيزي بيارم بخوري . همش بخوابي كه ضعف ميكني .
    به حرفش گوش دادم . روي راحتيا لم دادم و مشغول تلويزيون ديدن شدم . فقط نگاهم به تلويزيون بود وگرنه اصلا حواسم نبود كه چي پخش ميكنه . با صداي مامان به خودم اومدم :
    - اِ اين سرياله تكرارش شروع شد ؟
    با گيجي نگاهي بهش كردم و گفتم :
    - نميدونم . فكر كنم .
    مامان دستش و روي پيشونيم گذاشت و گفت :
    - تبت قطع شده .
    ظرف سوپ و جلوم گذاشت با نگاهي بهش غرغر كنان گفتم :
    - بازم سوپ ؟ از ديروز تا حالا همش دارم سوپ ميخورم .
    - مادر مثلا سرما خورديا . الان بهترين غذا واست سوپه .
    با اجبار مامان سوپ و خوردم . هنوزم منتظر زنگي از طرف رادمهر بودم ولي خبري نشد ازش . يعني واقعا براش مهم نبود كه من حالم خوبه يا بده ؟ چقدر دلسنگه !
    ساعت حدوداي 7 شب بود كه تلفن خونه زنگ خورد . بدون اينكه تكوني به خودم بدم همينجوري روي مبل ولو بودم . مامان رفت و جواب داد دقايقي بعد دوباره توي پذيرايي برگشت و گفت :
    - رادمهر بود .
    با شنيدن اسم رادمهر از جا پريدم
    - چي گفت ؟
    - گفتش كه تا نيم ساعت يا 1 ساعت ديگه مياد كه برين با هم آمپولتو بزني .
    زحمت كشيده ميخواست نياد .
    با بي حالي از جام بلند شدم و رفتم لباسام و پوشيدم . دوست داشتم باهاش لج كنم و نرم ولي انگار دوست داشتم ببينمش . چه فكراي مسخره اي !
    حاضر و آماده توي پذيرايي به انتظار رادمهر نشستم . راي ساعت 8 اومد و زنگ در و زد . سلانه سلانه به سمت در رفتم و سوار ماشينش شدم . تا نشستم نگاهي به صورت رنگ پريدم انداخت و گفت :
    - سلام . بهتري ؟
    - سلام . ممنون . از احوال پرسياي شما .
    نميدونم چرا وقتي از كسي دلخور ميشدم انقدر هي تيكه مينداختم ! همينجوري كه ماشين و روشن ميكرد گفت :
    - امروز از صبح جايي گرفتار بودم . نشد زنگ بزنم حالت و بپرسم .
    - من دليل نخواستم ازت . تو مختاري هر جور ميخوار رفتار كني .
    چند ثانيه اي بهم زل زد و بعد نگاهش و ازم گرفت و به رو به روش خيره شد . سري تكون داد و گفت :
    - باشه .
    سكوت بينمون بر قرار شد . انگار هيچ كدوممون نميخواستيم حرفي بزنيم . جلوي در مطب نگه داشت . جاي پارك نبود گفت :
    - من تو ماشين ميشينم جاي پارك نيست . ميتوني تنها بري يا منم باهات بيام ؟
    - بچه كه نيستم ميتونم .
    - امان از تيكه هاي تو !
    بي توجه بهش در ماشين و بستم و وارد مطب شدم . كارم زياد طول نكشيد ولي از قصد خونسرد رفتار ميكردم . دوباره سلانه سلانه به سمت ماشين حركت كردم و سوار شدم . بدون هيچ حرفي ماشين و به حركت در آورد . يكم از راه كه گذشت گفت :
    - شام خوردي ؟
    - نه .
    - گشنت نيست ؟
    - نه .
    - ميخواي يكم چرخ بزنيم تو خيابونا بعد بريم با هم شام بخوريم ؟
    نميدونم چرا اين پيشنهاد و داد . شايد به خاطر اينكه ازم خبري نگرفته بود دچار عذاب وجدان شده بود . ولي هر چي كه بود پيشنهادش بهم حس خوبي داد . گفتم :
    - نميخوام زياد كنارت باشم . امكان داره توام مريض بشي .
    لبخندي زد و گفت :
    - فكر من نباش مريض نميشم .
    - چرا ؟ دكترا مريض نميشن ؟
    - چرا ميشن . دكترا مگه آدم نيستن ؟
    - خوب من نميخوام مريض شي من و برسون خونه . ممنون كه اومدي دنبالم .
    - وظيفم بود .
    دلم گرفت . شايد دوست داشتم بگه از روي علاقه اومدم دنبالت ! فقط وظيفه ؟ ! گفتم :
    - اگه فكر ميكنه از روي وظيفه بايد اين كار و انجام بدي ممنون ميشم كه از فردا اين كار و انجام ندي .
    - تو از چي ناراحتي ؟ چرا هي امروز غر ميزني ؟
    راست ميگفت خيلي غرغرو و بهانه گير شده بودم . انگار منتظر بودم حرفي بزنه تا از روش برداشت منفي كنم و نق بزنم . گفتم :
    - اصلا من و ببر خونه . نميخوام بيشتر از اين غر بزنم . نميخوامم تو سرما بخوري .
    ماشين و گوشه ي خيابون نگه داشت و بهم نزديك شد . خودم و عقب كشيدم و به در چسبوندم . توي چشمام نگاه كرد و گفت :
    - امشب من و تو با هم ميريم ميچرخيم بعد هم ميريم شام ميخوريم . توي هر فاصله اي هم اگه ازت قرار بگيرم برام مهم نيست كه مريض بشم يا نه فهميدي ؟ پس ديگه از اين بهونه ها نيار واسه ي اينكه با من نباشي .
    ازم دور شد و دوباره ماشين و به حركت در آورد . راست ميگفت ديگه توام با اين همه غر زدنات و بهونه آوردنات به سطوح آوردي بنده خدا رو ! من تو فكر چي بودم اونوقت اون تو فكر چي بود . گفتم :
    - من منظورم اين نبود .
    جوابي بهم نداد . دنبال گوشيم گشتم تا به مامان زنگ بزنم و بگم شايد دير بيام كه هر چي گشتم گوشيم و پيدا نكردم . خيلي آروم گفتم :
    - رادمهر .
    به سمتم برگشت مظلومانه گفتم :
    - گوشيت و ميدي ؟ يادم رفته گوشيم و بيارم ميخوام به مامان خبر بدم .
    گوشيش و به سمتم گرفت . سريع شماره ي خونمون و گرفتم و به مامان اطلاع دادم . همونجور كه فكر ميكردم مامان استقبالم كرد !
    گوشي رو دوباره به سمتش گرفتم . ازم گرفت و به رانندگيش ادامه داد . اخماش تو هم نبود ولي قيافش جدي بود . نميدونستم ازم دلخوره يا نه . آروم گفتم :
    - ازم ناراحتي ؟
    - براي چي ؟
    - نميدونم .
    - نه ناراحت نيستم .
    - پس چرا انقدر جدي شدي و باهام حرف نميزني ؟
    - خودت گفتي من هميشه جدي و ترسناكم يادت رفته ؟
    حالا اون بود كه حرفاش تلخ بود . سرخورده روم و به سمت پنجره ي كناريم چرخوندم و گفتم :
    - نه حق با توئه .
    ساكت شدم و به پنجره چشم دوختم . دوباره گفتم :
    - دلم ميخواد قدم بزنم .
    - با اين حالت ؟ نميشه . سرما خوردگيت تشديد ميشه .
    ناراضي دوباره چشم به بيرون دوختم گفتم :
    - تو ماشين حوصلم سر ميره .
    - بيا با هم حرف بزنيم حوصلت سر نميره اينجوري .
    - تو كه همش تيكه ميندازي .
    شونه هاش و بالا انداخت و گفت :
    - تلافي كردم .
    حرصم گرفت دوباره به پنجره خيره شدم گفت :
    - باهام حرف نزني همين جا پيادت ميكنما .
    روم و به سمتش برگردوندم نگاهي بهم كرد گفتم :
    - چرا انقدر اصرار داري كه امشب بيرون بچرخيم ؟ خوبه جفتمون از احساسمون به هم خبر داريم !
    خنديد و گفت :
    - نميدوني تنهايي چه به روز آدم مياره كه حتي حاضر ميشم با توام هم كلام بشم .
    اخمام بيشتر رفت تو هم گفتم :
    - از اين به بعد اگه هم صحبت خواستي زنگ بزن به سيما جون .
    لبخند شيطنت آميزي زد و گفت :
    - دوست ندارم . با اونكه نميتونم كل كل كنم حرصش بدم .
    حالا هي هر چي من كوتاه ميومدم اون ول كن نبود . اصلا انگار خوشش ميومد كه من و حرص بده . با عصبانيت دستم و به سمت پخش ماشين بردم و روشنش كردم گفتم :
    - اصلا آهنگ گوش بديم بهتره .
    صداش و زياد كردم و گوش دادم :

    تو چشمات مال من نیست و

    نگات دنبال من نیست و

    چشات و دزدکی دیدم

    تو قهوت فال من نیست و

    نمی دونی دیگه حالی

    توی احوال من نیست و

    نمی دونی ...

    حرصم گرفت اينم آهنگ بود گوش ميداد ؟ سريع خاموشش كردم و دوباره غر زدم :
    - اَه اين چه آهنگيه .
    زير چشمي نگاهم ميكرد و ميخنديد . داشت سعي ميكرد جلوي خودش و بگيره ولي نميشد . خوب حقم داشت همه چي بر عليه من بود . هم حرفاش هم آهنگ !
    بالاخره خندش و خورد و بهم گفت :
    - ول كن اين حرفارو بريم شام بخوريم ؟ من گشنمه . امروز انقدر سرم شلوغ بود ناهارم نخوردم .
    آروم سرم و تكون دادم و ساكت شدم .
    جلوي يه رستوران نگه داشت و كمكم كرد پياده شم . ميزي رو گوشه ي دنج رستوران انتخاب كرديم و نشستيم . سفارش كباب برگ دادم و اونم براي خودش ميگو سوخاري سفارش داد . هميشه از غذاهاي دريايي بدم ميومد . ولي چيزي نگفتم . سكوت مطلق بود هر كس تو فكر خودش غرق بود . غذاهامون و آوردن و توي سكوت مشغول خوردن شديم . نگاهم به رادمهر افتاد كه با اشتها روي ميگو سوخارياش سس مخصوصي كه براش آورده بودن و ميزد و ميخورد يكم كه گذشت نگاهم دوباره به صورتش افتاد كه ديدم يكمي از سس پايين لبش ريخته . بهش گفتم :
    - رادمهر پايين لبت سس ريخته .
    دستمالي كه كنار دستش بود و برداشت و گفت :
    - كوش ؟
    اشاره اي به پايين لبش كردم ولي نميتونست پاكش كنه . ناخودآگاه دستمال خودم و برداشتم و از جام بلند شدم . روي صورتش خم شدم تا لكه ي سس و پاك كنم . همه ي نگاهم به لكه بود و اصلا توجهي به اطراف يا رادمهر نداشتم . وقتي لكه رو پاك كردم لبخندي زدم و تازه نگاهم به چشماي متعجب رادمهر افتاد . خاك بر سرت مُوژان اين چه حركتي بود ديگه انجام دادي ؟ چشمام و از چشماش دزديدم و سر جام نشستم . سر خودم و با كبابم گرم كردم . چند ثانيه بعد رادمهر به خودش اومد و از شوك خارج شد . با احتياط نگاهي به اطراف انداختم . خدارو شكر كه يه گوشه ي دنج و خلوت و انتخاب كرده بوديم وگرنه هر كي من و تو اون حالت ميديد فكر ميكرد دارم رادمهر و بوس ميكنم . از فكرشم گونه هام سرخ شد و خجالت كشيدم . رادمهرم حرفي نزد و به روم نياورد . خوشحال شدم كه حداقل خودش دركم كرد كه چقدر خجالت كشيدم .
    بعد از اينكه شام و خورديم رادمهر پول رستوران و حساب كرد و دوباره با هم سوار ماشين شديم . سكوت بدي بينمون بود . ولي هيچ كدوممون تلاشي واسه شكستنش نميكرديم .
    بالاخره به خونمون رسيديم . رادمهر ترمز كرد . زير لب خداحافظي گفتم و به همون آرومي هم جوابش و گرفتم . رادمهر سريع از توي كوچه محو شد و من سرخورده از كاري كه بدون فكر انجام داده بودم به سمت خونه اومدم . دلم نميخواست پيش خودش فكر كنه كه من دختر سبك سريم . يا يه درصد فكر كنه كه من بهش علاقه دارم . تنها كسي كه هنوزم توي قلبم بود و عشق اول و آخرم بود احسان بود .
    فرداي اون روز دوباره از رادمهر خبري نبود و من اين بار خوشحال بودم كه زنگي نزده . هنوزم به حركت ديشبم كه فكر ميكردم ميخواستم آب بشم برم توي زمين . صبح اول وقت سوگند بهم زنگ زد و وقتي كه صداي گرفتم و از پشت تلفن شنيد گفت كه براي ديدنم مياد خونمون . با بي حالي دوش گرفتم و لباس مناسبي پوشيدم . ساعت 4 بود كه سوگند رسيد . اول از همه سوگند وارد شد و پشت سرش احسان بود . باورم نميشد . بعد از چند وقت دوباره داشتم ميديدمش و دوباره محوش شده بودم . انقدر تابلو بودم كه سوگند نيشگوني از دستم گرفت تا به خودم بياد . با دستپاچگي دعوتشون كردم تو و سوگند و با خودم كشيدم و توي اتاق بردم . در و بستم سوگند گفت :
    - چت شد باز ؟
    - اين اينجا چيكار ميكنه ؟
    - خونمون بود گفتم دارم ميرم مُوژان و ببينم گفت خوبه و اينا منم گفتم نه مثل اينكه سرما خورده . اونم اصرار اصرار كه منم ميام ببينمش . خوب چيكار ميكردم نميشد بپيچونمش كه .
    - من كي گفتم ميپيچونديش ؟ منظورم اينه كه چرا بهم نگفتي يكم به خودم برسم . نگاه كن تورو خدا با رنگ و روي پريده اومدم استقبالش .
    سوگند غرغري كرد و گفت :
    - تا تو باشي وقتي كه منو ميخواي ببيني هم خودت و خوشگل كني . از رادمهر چه خبر .
    سرسري همونجور كه آرايش ميكردم گفتم :
    - اونم خوبه .
    بعد به سمتش برگشتم و گفتم :
    - خوب شدم ؟
    - آره ولي يهو رنگ گرفتي الان بري بيرون تابلو ميشي .
    - كوفت برو بيرون انقدر حرف نزن .
    با همديگه از اتاق اومديم بيرون . قلبم تند تند ميزد . مقابل احسان نشستم . دوباره همون لبخند مهربون و روي لبش نشوند و گفت :
    - چي شده ؟ امروز از سوگند شنيدم كه حالت بده .
    قبل از اينكه بخوام حرفي بزنم يا توضيحي بدم مامان جواب داد :
    - دو - سه شب پيش بود كه بارون عين سيل ميومد خانوم هوس پياده روي ميكنه با رادمهر رفته بودن پياده روي . فردا شبشم تاوانش و پس داد .
    مامان چه علاقه اي داشت هميشه همه چي رو خراب كنه . نگاهم و به صورت احسان دوختم . با شنيدن اسم رادمهر اون لبخند مهربونش از روي لباش رفته بود و خيلي جدي شده بود . ميخواستم حرفي بزنم تا شايد سوتي مامان و ماست مالي كنم كه سوگند متوجه شد و سريع گفت :
    - زن عمو زوج جوونن ديگه . انقدر اين سرما خوردگيا حال ميده . اين سرماي عشقه !
    ميدونستم سوگند مخالف سرسخت احسانه و يه جورايي به شدت طرفدار رادمهره . سوگند مگه اينكه من دستم بهت نرسه كه سرماي عشقه نه ؟! توي دلم مدام واسش خط و نشون ميكشيدم و سوگندم از قيافه ي عصباني من لذت ميبرد .
    احسان به طرفم برگشت و همونجوري جدي گفت :
    - الان بهتري ؟
    - آره ميشه گفت نسبت به روز اول خيلي بهترم .
    - خوب خدارو شكر .
    احسان ساكت شد . ساعت 5 بود كه زنگ خونمون و زدن پرسشگر مامان و نگاه كردم كه گفت :
    - واي يادم رفت بهت بگم مُوژان رادمهر زنگ زد گفت مياد دنبالت كه بري آمپول بزني . برو دعوتش كن فعلا بياد بالا مادر .
    رادمهر ؟ نميدونم چرا يهو ترسيدم . چه برخوردي با احسان ميكرد ؟ سعي كردم خودم و دلداري بدم . ناچار از جام بلند شدم و به سمت آيفون رفتم . تصوير رادمهر و از توي آيفون ديدم گفتم :
    - سلام رادمهر بيا بالا .
    - سلام . نه ديگه بالا نميام زود بيا پايين بريم .
    - مامان بهم همين الان گفت من حاضر نيستم . بيا بالا چند دقيقه بشين .
    - باشه .
    در و براش باز كردم و به انتظارش وايسادم . استرس شديدي داشتم . رادمهر اومد بالا نگاهي به من كرد و گفت :
    - بهتري ؟
    - آره ممنون . بيا تو .
    كفشاش و در آورد و اومد تو . به سمت پذيرايي راهنماييش كردم . اول از همه مامان و سوگند و ديد سلام و احوالپرسي كرد و بعد با صداي احسان به خودش اومد و به طرف صدا برگشت . نگاه جدي و پر جذبش و به احسان دوخت . احسانم مثل رادمهر جدي بود . دست همديگه رو فشردن و با فاصله كنار هم نشستن . نفس عميقي كشيدم . تا اينجا همه چي به خير گذشته بود .
    مامان براي رادمهر چاي آورد و نشست رادمهر سرشو پايين انداخته بود و با سوييچي كه تو دستش بود بازي ميكرد احسانم حرفي نميزد . سوگند سكوت و شكست و گفت :
    - اگه جايي ميخواين برين مزاحمتون نميشيم شماها برين من و احسانم ديگه كم كم ميريم .
    رادمهر حرفي نزد گفتم :
    - نه بابا اين چه حرفيه . جاي خاصي نميخوايم بريم .
    دوست داشتم احسان بيشتر اونجا ميموند و تا ميتونستم نگاهش ميكردم . ولي هر بار كه سرم و بلند ميكردم با چشماي غضبناك رادمهر رو به رو ميشدم . يكم ديگه به حرفاي گذشت كه احسان از جاش بلند شد . هر چي تعارف كرديم كه بمونه قبول نكرد و آخر هم با سوگند رفتن . بعد از رفتن احسان و سوگند رادمهر هم از جاش بلند شد و گفت :
    - حاضر شو من تو ماشين منتظرت ميمونم .
    از مامان خداحافظي كرد و رفت . معلوم بود كه حسابي ناراحته . شونه هام و بالا انداختم و گفتم چه اهميتي داره هر چقدر دوست داره ناراحت باشه ! لباسام و پوشيدم و از در رفتم بيرون . توي ماشين نشسته بود و دستش و زير چونش زده بود . انگار توي افكار خودش غرق بود . سوار ماشين شدم . حتي صبر نكرد در و كامل ببندم سريع گاز داد و حركت كرد . معلوم بود عصبانيه . ولي از چي ؟ من كه كاري نكرده بودم . گفتم :
    - خوبي؟
    - مگه مهمه ؟
    - اين چه حرفيه . خوب حتما مهمه كه پرسيدم .
    - اين سوال و وقتي كه اومدم تو خونتون بايد ميپرسيدي . نه الان . ولي انقدر سرت شلوغ بود كه برات مهم نبود بپرسي .
    - رادمهر معلومه چي داري ميگي ؟
    سكوت كرد و جوابم و نداد گفتم :
    - خوب بگو از چي ناراحتي ؟
    نيشخندي زد و گفت :
    - خوب نگاهت قفل شده بود روي پسر عموي عزيزت .
    فكر نميكردم انقدر رك در موردش حرف بزنه . حالا منم عصباني شده بودم گفتم :
    - من نگاهم قفل شده بود روي پسر عموم ؟ خوبه هر بار سرم و بلند ميكردم همش اخماي تو هم تورو ميديدم .
    - اگه بهت اخمم نميكردم ديگه ميخواستي چيكار كني !
    از عصبانيت ميلرزيدم گفتم :
    - من بهت اجازه نميدم در موردم اينجوري حرف بزني .
    - ولي من به خودم اجازه ميدم هر جوري در موردت حرف بزنم .
    - چه خوب كه همين الان ذات واقعيت و نشونم دادي . خوب شد كه باهات زير يه سقف نرفتم .
    - هه . تو با من زير يه سقف نرفتي تا خيلي راحت بتوني به احساساي عاشقونت برسي . تو خودخواه ترين آدمي هستي كه تا حالا ديدم .
    ماتم برده بود . انقدر عصباني بود كه ميترسيدم حرفي بزنم و من و بكشه . انگار خشمي كه از زمان عروسي تا الان توي خودش ريخته بود يهو سر باز كرده بود . ناباورانه داشتم نگاهش ميكردم كه ضربه اي روي فرمون زد و سكوت كرد . منم حرفي بهش نزدم ولي هنوز از حرفاش گيج بودم . انگار يه وزنه ي سنگين روي قفسه ي سينم انداخته بودن نميتونستم نفس بكشم .
    محكم خودم و به صندلي چسبونده بودم . باز دوباره انگار ديوونه شده بود پاش و تا آخر روي پدال گاز فشار ميداد حتي حس و حال اينكه بهش بگم آروم بره هم نداشتم . چرا نميفهميد كه من ديگه آينده اي رو براي خودم و احسان نميديدم ؟ يعني حق نداشتم به مرور عشقم به احسان و از بين ببرم ؟ لعنتي . كاش هيچ وقت پاش و تو خونمون نميذاشت . كاش با حماقتم توي زندگيم نمي آوردمش . جلوي مطب دكتر ترمز بدي كرد كه نزديك بود با سر برم توي شيشه ي جلو ولي دستم و به دستگيره ي در گرفتم و از پرت شدنم جلوگيري كردم . بدون هيچ حرفي از ماشين پياده شدم و قبل از اينكه در و ببندم گفتم :
    - بهت اجازه نميدم انقدر پشت سر هم در موردم اشتباه كني . دوست ندارم ببينمت .
    در و محكم به هم كوبيدم . حتي نگاهي هم بهم نكرد . سريع دوباره پاش و رو گاز گذاشت و از خدا خواسته از اونجا دور شد .
    شكسته و در هم ريخته بودم . نميدونستم بايد چيكار كنم . از يه طرف عشق و احساسم به احسان بود كه به اين راحتيا دست از سرم بر نميداشت و با هر ديدار كوچيكي انگار دوباره به قلبم آتيش ميفتاد و از طرف ديگه هم رادمهر بود كه نميدونستم كجاي زندگيم قرار داره . عاشقش نبودم ولي كنارش احساس ناراحتي هم نميكردم . شايد بايد جايگاه يه دوست و بهش ميدادم . مُوژان احمق نشو اون شوهرته و هيچ وقت نميتونه تو زندگيت برات يه دوست باشه . حالا بر فرض مثال كه چند وقتي رو همينجوري با هم بودين بالاخره كه بايد جوابي ميدادي و زندگيتون و از اين بلاتكليفي در مي آوردي . " خدايا يعني ميتونم باهاش زير يه سقف برم ؟ " سوالي بود كه بارها و بارها از خودم ميپرسيدم ولي هميشه تا ميخواستم به جواب برسم تصوير احسان ميومد جلوي چشمام و هر تصميم گيري رو برام سخت ميكرد . احسان كاش دوستم داشتي كاش بهم حرفي ميزدي و از اين برزخ بيرون ميكشيديم .
    بعد از اينكه آمپولم و زدم دم در مطب دربست گرفتم و به سمت خونه اومدم . وقتي وارد خونه شدم مامان با ديدنم گفت :
    - وا پس رادمهر كو ؟
    - رادمهر ؟
    - آره ديگه دعوتش نكردي كه شام بمونه پيشمون ؟ انقدر زحمت كشيده از كارش زده كه تورو ببره آمپولت و بزني .
    - آها . چرا بهش گفتم ولي گفت جايي كار داره عذر خواهي كرد .
    مامان ديگه چيزي نگفت . بابام توي پذيرايي نشسته بود بدون اينكه لباسام و تعويض كنم رفتم و روي مبل كنارش نشستم و سرم و روي شونه هاي محكمش گذاشتم . دلم يه پشتوانه ميخواست كسي كه بتونم غمهام و روي شونه هاش بريزم . بابا دستش و دورم حلقه كرد و گفت :
    - بهتري مُوژان خانوم ؟
    - بد نيستم .
    - پاشو لباسات و در بيار بابا .
    - ميرم ولي حالا نه . فعلا ميخوام توي بغلتون باشم .
    بابا لبخندي زد و من و بيشتر به خودش فشرد . چشمام و بستم حداقل براي چند دقيقه ميتونستم توي آغوشش آروم بگيرم . اجازه ي ورود به رادمهر و احسان و به افكارم ندادم . فقط و فقط به آرامشي فكر ميكردم كه توي 5 - 6 ماه اخير نداشتم .
    فرداي اون روز مطمئن بودم كه از رادمهر خبري نميشه . همينطور هم بود حدوداي ساعت 6 بود وقتي كه از اومدن رادمهر نااميد شدم تصميم گرفتم خودم برم و آخرين آمپولم و بزنم . وقتي مامان من و حاضر و آماده ديد با تعجب گفت :
    - مگه رادمهر نمياد دنبالت .
    - نه امروز خودم ميرم .
    مامان نگاهش رنگي از شك گرفت گفت :
    - نكنه دعواتون شده ؟ چيزي شده ؟
    - نه مامان واسه چي بايد چيزي شده باشه ؟ امروز كار داشت منم گفتم كه خودم ميرم همين .
    - پس حداقل صبر كن بابات بياد با اون برو .
    - بابا كه بياد خستست خودم برم راحت ترم . تازه حالمم بهتره ميخوام يكم پياده روي كنم .
    - با اين حالت ؟ با تاكسي برو زود بيا . پياده روي نكنيا .
    براي اينكه از نگراني در بياد چشمي گفتم و از در خونه بيرون زدم . چند دقيقه اي توي كوچه وايسادم . برف ريزي در حال باريدن بود . دستام و به سمت آسمون گرفتم . چقدر بچه بودم از باريدن برف ذوق ميكردم ولي الان حتي برف هم نميتونست من و سر ذوق بياره . تا مطب راه زيادي نبود ميشد پياده رفت ولي حدوداي 45 دقيقه راه بود . برام مهم نبود ميتونستم هر چقدر دلم ميخواد توي اين مدت فكر كنم و خودم و خسته كنم .
    تقريبا سر كوچه رسيده بودم . هوا خيلي سرد بود ولي انگار دوست داشتم خودم و شكنجه بدم . به خاطر كارايي كه توي اين مدت كرده بودم . حقم بود كه انقدر سردم بشم . حقم بود اگه هر بلايي هم سرم ميومد . به رادمهر فكر كردم . چقدر خوب بود كه بازم حرفي بهم نميزد . چقدر صبور بود . واقعا ازش ممنون بودم . حتي 1 بار هم جلوي مامان يا سيما جون نخواست تقصيرارو گردن من بندازه . هميشه قبول ميكرد كه مشكلاتمون دو طرفست .
    احسان احسان احسان . كاش هيچ وقت نميومدي تو زندگيم . كاش انقدر رابطمون خوني و نزديك نبود با هم .
    با صداي رادمهر يهو به خودم اومدم اول فكر كردم دارم خواب ميبينم ولي بعد كه صورتش و جلوي روم ديدم فهميدم كه واقعيه . انگار شوكه شده بودم اين اينجا چيكار ميكرد ؟ اخماش در هم بود گفت :
    - صداهارو نميشنوي ؟ 1 ساعته دارم بوق ميزنم برات .
    نگاهي به صورتم كرد و گفت :
    - دختر تو خل شدي ؟ بعد از اون مريضي و اون همه تب و آمپول توي اين هوا داري پياده روي ميكني ؟ صورتش و ببين قرمز شده از سرما . بيا بريم تو ماشين . زود باش .
    خودش جلوتر رفت ولي وقتي ديد من تكوني نميخورم و توي سكوت فقط تماشاش ميكنم دوباره به طرفم برگشت و گفت :
    - مُوژان خوبي ؟ چرا هيچي نميگي ؟
    انگار تازه به خودم اومدم . چقدر مهربون بود با حرفاي ديروزم بازم امروز اومده بود دنبالم و اينجوري برام دل ميسوزوند . نميدونم چي شد كه يهو دستام و دور كمرش حلقه كردم و سرم و روي سينش گذاشتم . دلم ميخواست ازش تشكر كنم كه انقدر خوب بود . انگار از اين حركتم شوكه شده بود چون حرفي نزد . حتي حركتي هم نكرد . چند ثانيه توي همون حالت بودم بعد يهو متوجه حركتم توي خيابون شدم سريع خودم و ازش جدا كردم و به سمت ماشينش دويدم . حتي نميتونستم تو صورتش نگاه كنم . اي خدا چرا انقدر من كارام از روي بي فكري بود ؟! انگار هر چيزي كه به ذهنم ميرسيد همون دقيقه بايد اجراش ميكردم . نگاهي به اطراف انداختم به خاطر برف پياده رو ها تقريبا خالي از عابر بود . نفس عميقي كشيدم باز خوبه كسي من و نديد توي اون حالت .
    2 دقيقه بعد رادمهر سوار ماشين شد . مثل هميشه جدي بود و مسلط به رفتارش . انگار نه انگار كه همين 2 دقيقه پيش يهو بغلش كرده بودم . گفت :
    - مگه نگفته بودم كه خودم ميام ميبرمت آمپول بزني ؟ چرا خودت اومدي ؟
    -زنگ نزدي منم گفتم شايد نميخواي بياي
    چند ثانيه اي سكوت كرد و بعد خيلي آروم گفت :
    - من اگه قولي بدم يا كاري رو قبول كنم تا آخرش انجامش ميدم .
    حال خوبم و يهو خراب كرده بود ميخواست بگه كه يعني به خاطر تو نيومدم چون قبول كرده بودم مجبور شدم !
    سرخورده حرفي نزدم . اونم چيزي نگفت . حتي اشاره اي هم به حركت چند دقيقه پيشم نكرد . چقدر مغرور بود ! پشيمون شدم از كاري كه كرده بودم حالا حتما ميگفت عجب دختريه ! چه فكرايي كه در موردم نميكرد . با اين فكر اخمام و تو هم كردم . بر خلاف ديشب كه خيلي تند ميرفت امشب خيلي آروم ميرفت انگار هيچ عجله اي براي رسيدن نداره . جلوي در مطب مثل هميشه نگه داشت و من پياده شدم .
    خيلي زود آمپولم و زدم و دوباره سوار ماشينش شدم . هيچ حرفي بينمون رد و بدل نشد . انگار جفتمون خسته بوديم از حرف زدن . جلوي در خونه پياده شدم ميخواستم خداحافظي كنم كه ديدم ماشينش و پارك كرد و پياده شد با تعجب گفتم :
    - مگه نميري ؟
    - دلت ميخواد برم ؟
    - نه نه منظورم اين نبود .
    - موقعي كه اومدم دنبالت و خونه نبودي مامانت دعوت كرد گفت شام بيام خونتون ولي اگه تو ناراحتي من نميام . ميخواي برم ؟
    - من همچين حرفي نزدم بيا تو .
    در و باز كردم و با هم رفتيم داخل . بابا با رادمهر گرم گرفت و خيلي زود سر صحبت بينشون باز شد من به اتاقم رفتم تا لباس مناسبي بپوشم .
    شلوار برموداي تنگ آبي رنگي رو با يه تاپ سرمه اي بافت پوشيدم كه فقط يه بند داشت كه اونم دور گردنم بسته ميشد . تقريبا ميشد گفت كه تاپه زيادي باز بود ولي نميدونم چرا انگار دلم ميخواست راحت تر لباس بپوشم . موهاي فرم و هم روي شونه هام ريختم و از اتاق اومدم بيرون . رادمهر با ديدنم جوري شد كه گفتم صد در صد سكته كرد ! ولي مثل هميشه سريع به خودش اومد و نگاهش و ازم گرفت . ولي حس ميكردم كه گاه و بيگاه نگاهش روي من ميمونه . ولي به روي خودم نياوردم . به مامان كمك كردم و ميز شام و چيدم . سر ميز شام صندلي كنار رادمهر و انتخاب كردم و نشستم ولي رادمهر مثل هميشه نبود سعي ميكرد نگاهش و ازم بدزده و مثل هميشه ديسهاي غذا رو جلوم نميگرفت . بعد از اينكه شام خورده شد رادمهر زياد نموند خيلي سريع خداحافظي كرد كه بره شال بافت بلندم و روي شونه هام انداختم و براي بدرقش تا دم در رفتم . به در تكيه زده بودم و نگاهش ميكردم گفت :
    - برو تو سرده سرما ميخوري دوباره .
    اشاره اي به شال بافتم كردم و گفتم :
    - اين گرمه سرما نميخورم .
    نگاهش و چند لحظه اي بهم دوخت و گفت :
    - چرا امروز بغلم كردي ؟
    دستپاچه شدم . فكر نميكردم الان در موردش حرفي بزني سعي كردم حرفي بزنم ولي انگار صدام در نمي اومد . سرم و پايين انداختم و چيزي نگفتم دوباره با لحن شيطنت آميزي گفت :
    - نكنه از ديشب تا حالا دلت برام تنگ شده بود ؟
    دوباره مُوژان سركش خودش و نشون داد گفتم :
    - فكر كن من دلم واسه تو تنگ شه ! 1% هم احتمالش نيست .
    بر خلاف تصورم خنديد و گفت :
    - معلوم بود . جوري بغلم كرده بودي كه استخونام داشت ميشكست . گفتي چند كيلويي ؟
    عصباني شدم دندونام و رو هم فشار دادم و گفتم :
    - رادمهر برو تا يه بلايي سرت نياوردم .
    - واي واي ترسيدم . ميدوني كه منم خوب بلدم تلافي كنم .
    همونجوري كه ميخنديد به سمت ماشينش رفت و دستي برام تكون داد . لبخندي روي لبم نشست . خوشحال بودم كه به خاطر ديروز ازم ناراحت نيست .
    برگشتم داخل خونه و يه راست به اتاقم رفتم . روي تخت دراز كشيدم و فكر كردم . چرا وقتي رادمهر پيشم بود حس خوبي داشتم ؟

  5. #5
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    فصل هجدهم

    1 هفته اي از اون شب ميگذشت . توي اين مدت تنها 1 بار رادمهر و ديده بودم . اونم وقتي بود كه مامان براي شام از رادمهر و مامان و باباش دعوت كرده بود كه شام خونه ي ما باشن . اخلاق رادمهر عادي تر از اون چيزي بود كه بشه گفت بغل كردنم يا رفت و آمدايي كه توي اين مدت داشتيم تونسته باشه تاثيري روش بذاره و دلش و يكم نرم كنه . هنوزم همونجوري جدي بود و براي برقرار كردن ارتباط با من هيچ تلاشي نميكرد . البته منم تلاشي نميكردم . دوست داشتم رابطمون توي اين سكوتي كه بود ميموند . حداقل بهتر از اين بود كه بشينم و همه ي احساسات و رفتارام و براش توضيح بدم . براي بار هزارم خدارو شكر ميكردم كه در مورد احساساتم كنجكاوي نميكرد . البته از يه طرفم بهش شك كرده بودم چرا انقدر از كنار همچين چيزي ساده ميگذشت ؟ غلط نكنم يه ريگي تو كفشش بود .
    اين روزا جاهايي كه احسان بود سعي ميكردم نرم . وقتي اون من و نميخواست اين عشق من به چه دردي ميخورد ؟ يه عشق يه طرفه كه فقط از تو خودم و ميخورد و نابود ميكرد . دوست داشتم با نديدنش فراموشش كنم . البته تا حدودي موفق هم شده بودم . ولي بازم يادش اذيتم ميكرد . نميخواستم به خاطر زندگي خودم و رادمهر ، احسان و فراموش كنم . چون هنوزم شك داشتم كه بتونم با رادمهر برم زير يه سقف و زندگي كنم . دوست داشتم احسان و فراموش كنم تا بتونم بدون اينكه عاشق باشم به اطرافم نگاه كنم . اين عشق برام جز عذاب و كاراي احمقانه سود ديگه اي نداشت .
    سوگند و سارا با زن عمو عصر بود كه به خونمون اومدن . وقتي همه به پذيرايي رفتيم چهره ي ناراحت زن عمو رو ديدم پرسيدم :
    - زن عمو چيزي شده ؟ ناراحت به نظر مياين .
    انگار منتظر همين سوال بود يهو زد زير گريه و گفت :
    - دست رو دلم نذار مُوژان .
    مامان گفت :
    - چي شده سروناز ؟
    زن عمو كه گريه امانش و بريده بود نتونست چيزي بگه سوگند گفت :
    - ديروز زن داييم از يزد زنگ زد گفت كه داييم حالش خوب نيست زياد . حالا مامان منم از ديروز تا حالا همينجوري مدام گريه ميكنه . ما گفتيم بياريمش بيرون بلكه يكم آروم بشه و كمتر فكر و خيال كنه .
    مامان ناراحت گفت :
    - حالا مريضيشون چيه ؟
    - سرطان ريه .
    وقتي سوگند اين و گفت گريه هاي زن عمو بيشتر شد . مامان رفت و كنارش نشست سرش و تو آغوشش گرفت و گفت :
    - انقدر خودت و ناراحت نكن . با ناراحتي تو كه برادرت خوب نميشه آخه . سوگند جان چند وقته اينجوريه ؟
    - راستش زن داييم ميگفت 1 هفته اي ميشه كه فهميدن . راستش انگار سرطانش خيلي پيش رفته .
    مامان براي سلامتيش دعا كرد زن عمو يكم آروم تر شد و گفت :
    - به مهرداد گفتم كه همين فردا ميخوام برم يزد ببينمش . 1 هفته برم پيشش باشم بيام .
    مامان گفت :
    - همون داداشت كه قد بلندي داشت ؟
    زن عمو گريش بيشتر شد و سرش و به نشونه ي تاييد تكون داد . مامان يكم فكر كرد و گفت :
    - اسمش چي بود ؟
    سوگند گفت :
    - سهراب بود زن عمو
    - آها آره . جوونم هست كه .
    زن عمو ميون هق هق گفت :
    - خوب منم از همين ناراحتم .
    - غصه نخور ايشالله همه چي درست ميشه و برادرت خوب ميشه .
    مهمونا دو ساعتي نشستن ولي هر چي مامان اصرار كرد شام بمونن قبول نكردن و زن عمو بستن ساك ها و چمدوناشون و بهانه كرد و رفت . مامان تا موقعي كه بابا بياد همش دمغ بود و آه ميكشيد وقتي بابا اومد نگاهي به چهره ي افسرده ي مامان انداخت و گفت :
    - مونس خانوم چرا دلگيري ؟ چيزي شده ؟
    مامان دوباره يكي از اون آه هاي جانسوزش و كشيد و گفت :
    - شنيدي برادر سروناز سرطان گرفته ؟
    بابا سري تكون داد و گفت :
    - آره امروز مهرداد بهم زنگ زد براي خداحافظي گفتم كجا ميخواين برين جريان و برام تعريف كرد . بيچاره خيلي جوونه .
    - آره . دلم ميخواست به خاطر سرونازم كه شده منم برم عيادتش . بالاخره سروناز برام اين همه مدت خواهري كرده و جاي مهوش و برام گرفته .
    بابا كمي فكر كرد و گفت :
    - ميخواي به مهرداد زنگ بزنم بگم فردا ما هم باهاشون بريم ؟ فوقش 3 - 4 روز ميمونيم بر ميگرديم . نظرت چيه ؟
    مامان گفت :
    - من كه بدم نمياد تو كاري نداري ؟
    انگار هيچ كدومشون من و اونجا نميديدن يهو گفتم :
    - ببخشيدا منم اينجام يكي نظر من و هم بپرسه .
    نگاهاشون به سمت من برگشت گفتم :
    - من هيچ جا نميام حوصله ي مسافرت و ندارم .
    مامان گفت :
    - نميشه كه ما بريم تورو بذاريم اينجا . تنهايي ميخواي چيكار كني آخه ؟ سوگند و سارا هم كه هستن اونجا .
    -مامان جان من ديگه 24 سالمه ها ! ميتونم از خودم مراقبت كنم . شما نگران نباشين و با خيال راحت برين .
    مامان دودل نگاهي به من كرد و بعد رو به بابا گفت :
    - مهران من نميام . ول كن يه موقعي ميريم كه مُوژانم بخواد بياد .
    قبل از اينكه بابا حرفي بزنه گفتم :
    - شماها چيكار به من دارين ؟ زن و شوهرين پاشين با هم برين . منم هيچيم نميشه تا شماها برگردين قول ميدم .
    بابا مثل هميشه خونسرد گفت :
    - مُوژان راست ميگه مونس جان . اولا كه بچه نيست دوما كه رادمهر هست اگه اتفاقي افتاد يا ترسيد ميتونه بگه رادمهر بياد پيشش .
    با همه ي حرفاي بابا موافق بودم به جز تيكه ي آخرش من سرمم ميرفت به رادمهر رو نمينداختم كه بياد پيشم ! ولي براي اينكه مامان و نگران نكنم حرف بابا رو تاييد كردم . مامان كه انگار با شنيدن اسم رادمهر يكم آروم تر شده بود گفت :
    - خيلي خوب . يادت نره به رادمهر بگيا .
    سعي كردم با حرفام خيالشو راحت كنم . اتفاقا عجيب به تنهايي احتياج داشتم . و اين بهترين فرصت بود كه بتونم از اين تنهايي استفاده كنم .
    بابا با عمو تماس گرفت و برنامه ي مسافرت و اوكي كرد . همون شب با جفتشون خداحافظي كردم و رفتم خوابيدم .
    صبح ساعت 11 از خواب بيدار شدم وقتي نگاه به ساعت انداختم جا خوردم و سريع از تختم بيرون اومدم پيش خودم گفتم چطور مامان تا حالا بيدارم نكرده . از اتاق بيرون رفتم و مامان و صدا كردم ولي كسي جواب نداد . يكم فكر كردم و تازه يادم اومد كه مامان اينا امروز صبح زود رفتن يزد .
    با آرامش خاطر روي مبل لم دادم و چشمام و روي هم گذاشتم . داشتم فكر ميكردم كاش سوگند تهران بود . هميشه پايه ي خوش گذرونيم سوگند بود . اول از همه بايد يه فكري به حال شكم گرسنم ميكردم .سر يخچال رفتم و غذايي كه از ديشب مونده بود و همراه با فيلمي كه به تازگي سوگند بهم داده بود و حوصله ي ديدنش و نداشتم خوردمش . يكم تلويزيون ديدم ولي دريغ از برنامه اي كه من و به خودش جذب كنه مامان باهام تماس گرفت و خبر رسيدنشون و داد . پيش خودم گفتم " بيا اين همه تنهايي تنهايي ميكردي حالا ميخواي توي اين تنهاييت چيكار كني مثلا ؟ "
    تلفن زنگ خورد سلانه سلانه به سمتش رفتم و جواب دادم :
    - بفرماييد ؟
    صداي سيما جون توي گوشي پيچيد :
    - سلام عزيزم خوبي ؟
    - سلام مامان خوبم شما خوبين ؟
    - مرسي عزيزم . جاي مامان و بابا خالي نباشه .
    اين ديگه از كجا فهميده بود ؟ گفتم :
    - ممنون مامان . بابا خوبن ؟
    - سياوشم خوبه دخترم . مامانت اينا نيستن تنها نشيني تو خونه ها . بيا پيش ما گلم .
    - چشم حتما بهتون سر ميزنم .
    - به رادمهرم سفارش كردم كه اين مدت اين ور بيارتت ولي خودت باز بهش يادآوري كن عزيزم .
    يعني رادمهرم ميدونست ؟ اين چه تنهايي شدا !
    - چشم مامان حتما ميام .
    - قربونت عزيزم زياد وقتت و نميگيرم . ميبوسمت خداحافظ .
    - خداحافظ مامان .
    گوشي رو قطع كردم و همونجا نشستم . نگاهي به ساعت كردم 7 شب بود . رادمهر ميدونست من تنهام و يه زنگ بهم نزد ؟ " خوبه حالا خودت گفتي دلت ميخواد تنها باشي چه انتظاراتي داري ! "
    از جام بلند شدم و به سمت آشپزخونه رفتم تصميم گرفتم خودم و تحويل بگيرم و يه غذاي خوشمزه درست كنم . كتاب آشپزي مامان و از توي كتابخونه برداشتم و ورق زدم . با حوصله مواد اوليه هاش و ميخوندم و نگاه به عكساي خوش آب و رنگش ميكردم . اولين بارم بود كه ميخواستم آشپزي كنم . البته آشپزي كه تا حالا كرده بودم ولي فقط در حضور مامان و با نظارت مستقيمش ! هميشه تا نگاهش و يه سمت ديگه ميچرخوند من يه دست گلي به آب ميدادم البته دست خودم نبود علاقه اي به آشپزي نداشتم فقط چند تايي غذا ياد گرفته بودم براي روز مبادا و فقط براي اينكه از گشنگي نميرم !
    بالاخره يه غذا چشمم و گرفت لازانيا . عاشق لازانياهاي مامان بودم . مواد اوليش رو هم داشتيم همه رو در آوردم و مشغول شدم . با جديت داشتم آشپزي ميكردم مواد داخل لازانيا رو آماده كردم يكم چشيدم خوب شده بود . حالا نوبت ورقاي لازانيا بود همش و توي آب جوش ريختم و منتظر شدم نيم پز شه . طبق همون چيزي كه توي كتاب نوشته بود البته من منظورش از نيم پز نفهميده بودم ولي خوب سعي كردم نذارم له شه !
    يكي زنگ خونمون و زد نميدونستم چيكار كنم لازانياها روي گاز مشغول قل خوردن بودن ميترسيدم خراب بشن ولي چاره اي نبود به سمت آيفون رفتم تصوير رادمهر و ديدم شوكه شدم اين اينجا چيكار ميكرد ؟ مامان اينا هم كه نبودن . با دستپاچگي در و باز كردم . نگاهي به لباسا و سر و وضع خودم كردم . تاپ و شلوار سفيد رنگي تنم بود . خدارو شكر كه از مواد لازانيا چيزي روي خودم نريخته بودم . جلوي آينه ي دم در وايسادم و دستي توي موهام كشيدم و مرتبشون كردم . دوست نداشتم در مقابلش ايرادي داشته باشم . جلوي در رسيد :
    - سلام .
    - سلام چطوري ؟
    - ممنون تو خوبي ؟
    - مرسي . از اين طرفا .
    نگاهي كرد و گفت :
    - ميخواي برم ؟
    - نه نه بيا تو .
    ديدم هنوز وايساده اشاره اي به دستم كرد كه روي چارچوب در گذاشته بودم . از بي حواسي خودم خجالت كشيدم دستم و برداشتم و داخل دعوتش كردم . همينجوري مات و متحير داشتم نگاهش ميكردم . گفت :
    - بوي غذا مياد شام درست كردي ؟
    انگار تازه ياد ورقاي لازانيا افتادم . همونجوري كه به سمت آشپزخونه ميدويدم گفتم :
    - آخ لازانياها .
    صداي رادمهر و شنيدم :
    - چي شد ؟
    خودم و سريع به گاز رسوندم و شعله ي لازانيارو سريع بستم . نگاهي به داخل قابلمه انداختم همشون وا رفته بودن . داشت اشكم در ميومد انقدر زحمت كشيده بودم براشون . همونجوري اونجا وايساده بودم و زل زده بودم به قابلمه صداي رادمهر و از پشت سرم شنيدم :
    - چي شده ؟
    نگاه محزوني بهش انداختم و گفتم :
    - همه ي لازانياهام وا رفت .
    رادمهر كه انگار از لب و لوچه ي آويزون من خندش گرفته بود يكم اومد جلوتر و نگاهي به محتويات درون قابلمه انداخت و گفت :
    - اشكال نداره خوب كاريه كه شده بچينش تو ظرف بذارش تو فر .
    - تو كتاب گفته نيم پز نگفته له !
    رادمهر دوباره خندش و خورد و با نگاهي شيطون رو به من گفت :
    - اولين بارته آشپزي ميكني ؟
    - نخير .
    خنديد و گفت :
    - كاملا مشخصه .
    كمكم كرد همون لازانيا هاي له و با هم توي ظرف چيديم و پنير پيتزا و موادش رو هم لابه لاش ريختيم . انقدر غرق كار بودم كه اصلا حضور رادمهر معذبم نميكرد . بالاخره با همكاري هم كار و تموم كرديم و ظرف و توي فر قرار داديم . با خوشحالي دستم و بالا آوردم و رادمهر هم با دستش به كف دست من زد . بهش گفتم :
    - شام خوردي ؟
    - نه از مطب يه راست اومدم اينجا .
    گفتم :
    - پس برو تو پذيرايي بشين برات چاي بيارم الانا ديگه لازانيامون هم آماده ميشه .
    - باشه ممنون .
    رادمهر رفت و من دو تا فنجون چاي ريختم و پيشش برگشتم خيلي خودموني روي مبل نشسته بود و داشت با ريموت كانالارو عوض ميكرد . چاي و جلوش گذاشتم تشكري كرد و دوباره نگاهش و به تلويزيون دوخت توي همون حالت گفت :
    - مامان اينا كي ميان ؟
    - 4 - 5 روز ديگه . تو از كجا فهميدي ؟
    - مامانت زنگ زد گفت هواي تورو داشته باشم تو اين مدت تنهايي .
    كاش به مامان ميگفتم به كسي نگه كه تنهام سكوت كردم و چيزي نگفتم .


    توي سكوت چاييامون و خورديم . به آشپزخونه برگشتم تا به لازانيا سر بزنم . حاضر بود . ميز شام و چيدم و رادمهر و صدا زدم . نگاهي به لازانيا كه شل و وارفته شده بود انداخت و خنديد . براي جفتمون غذا كشيدم و مشغول خوردن شدم . با اينكه ورقه هاي لازانياش زيادي پخته بود ولي خوشمزه شده بود . حداقل شكم و كه سير ميكرد . رادمهر گفت :
    - خوب شد مجبور نيستم هر روز دستپختت و بخورم .
    اخمي كردم و گفتم :
    - از خداتم باشه لازانيا به اين خوشمزگي پختم .
    چنگالش و توي لازانيا زد و همش خورد شد خنديد و گفت :
    - بله بله خيلي خوشمزست !
    - باشه هي مسخره كن . دوست دارم ببينم تو چجوري آشپزي ميكني .
    - آشپزي من حرف نداره .
    - حتما هر كي خورده مرده ؟!
    - مرسي واقعا يه ساعت داشتم دنبال يه تعريف مناسب واسه آشپزيت ميگشتم . خيلي كمك كردي ممنون .
    - اصلا اگه انقدر بده نخور .
    - خستگي و گشنگيه ديگه الان آجرم جلوم ميذاشتي ميخوردم .
    - پس شبا كه از مطب مياي چيكار ميكني ؟
    شونه هاش و با بي تفاوتي بالا انداخت و همينجوري كه نگاهش به بشقابش بود گفت :
    - بعضي شبا غذا از بيرون ميگيرم بعضي شبا هم يه چيز ساده ميخورم و ميخوابم .
    - خوب چرا برنميگردي خونتون ؟ اونجوري ميتوني غذاهاي گرم خونگي بخوري . تازه مامان و بابا هم پيشتن تنها نيستي .
    - ديوونه شدي ؟ دوباره برگردم ؟ ميدوني چند وقته آرزوي همچين زندگي و داشتم ؟
    - يعني احساس تنهايي نميكني ؟
    با بي تفاوتي شونش و بالا انداخت دوباره گفتم :
    - يعني وقتي از بيرون مياي دوست نداري كسي باشه كه بياد استقبالت و باهات حرف بزنه ؟
    - بدم نمياد يكي استقبالم بياد ولي خوب اگرم نباشه مشكلي نيست . من راحتم .
    - تو واقعا انگار از يخ ساخته شدي .
    - ممنون از تعريفت
    - تعريف نبود . اتفاقا به نظرم خيلي بده . يعني تو هيچ احساسي نداري ؟
    چند ثانيه توي چشمام زل زد و گفت :
    - آدم آهني كه نيستم .
    بشقاب خالي غذاش و پس زد و گفت :
    - ممنون با اينكه ريخت و قيافه نداشت ولي خوشمزه بود .
    بشقابش و برداشت و به آشپزخونه برد . منم غذام و تموم كردم و با كمك هم ميز و جمع كرديم . داشتم ظرفارو ميشستم كه صداش و از پشت سرم شنيدم :
    - مُوژان چه لباسايي ميخواي با خودت برداري ؟
    با تعجب به سمتش برگشتم و گفتم :
    - لباس ؟ براي چي ؟
    - گفتم كه مامانت سفارشت و كرده اين 4 روز و خونه ي من بمون .
    خيلي جدي گفتم :
    - ممنون ولي خودم ميتونم از خودم مراقبت كنم . تو ميتوني با خيال راحت بري .
    - مُوژان من اگه پام و از در اين خونه بيرون بذارم اگه نصف شب از ترس بهم زنگ بزني هم نميام نجاتت بدما .
    از اين حرفش يكم ترسيدم ولي به روي خودم نياوردم و گفتم :
    - همچين ميگه ترس انگار قراره چه اتفاقي بيفته .
    سرم و دوباره برگردوندم و مشغول شستن شدم صداش هي نزديك تر ميشد گفت :
    - مثلا شايد دزد بياد بعد به اين فكر كن كه تك و تنها توي اين خونه ي بزرگ باشي . تازه اگرم من بيام كمكت تا برسم دزده تورو كشته و رفته .
    چقدر بدجنس بود حالا كه شب شده بود داشت اين حرفاي وحشت ناك و ميزد كه من و بترسونه . گفتم :
    - لوس نشو رادمهر ميترسم .
    دوباره با بي تفاوتي گفت :
    - ميل خودته هر جا دوست داري بمون من حقيقت و بهت گفتم . از آشپزخونه داشت ميرفت بيرون با ترس گفتم :
    - داري ميري ؟
    انگار فهميد كه نقشش گرفته و من و حسابي ترسونده گفت :
    - نه حالا هستم به كارت برس .
    خيالم راحت شد بقيه ي ظرفهارو هم شستم و از آشپزخونه بيرون اومدم . هر چي دنبالش گشتم نبود آخر گفتم :
    - رادمهر كجايي ؟
    - اينجام توي اتاقت .
    اونجا چيكار ميكرد ؟ ديگه حسابي باهامون خونه يكي شده بود ! به اتاقم رفتم مشغول ديدن قاب عكسايي بود كه به ديوار زده بودم . كنارش رفتم و خودمم به عكسا نگاه كردم از بچگيام عكس داشتم تا همين پارسال . نگاهي به صورتش انداختم لبخند كم رنگي روي لباش نشسته بود نگاهش و از عكسا گرفت و به من دوخت . گفت :
    - حاضر نميشي بريم ؟
    - گفتم كه نميام .
    - مُوژان حوصله ندارم هر شب با استرس بخوابم . همش 4 روزه !
    من مني كردم و گفتم :
    - خوب تو بمون اينجا .
    نگاه خونسردي بهم كرد و گفت :
    - من خونه ي خودم راحتم .
    - خوب منم تو خونه ي خودم راحتم
    پوزخندي زد و گفت :
    - خوب منم دارم ميبرمت خونت !
    نگاهش كردم و حرفي نزدم اين بار كلافه و عصبي گفت :
    - نترس توي اين 4 روز نميخورمت . پيش من در اماني !
    از اينكه فكرم و خونده بود خجالت كشيدم . خوب حق داشتم از كجا معلوم به سرش نزنه و كار احمقانه اي انجام نده ؟ البته از رادمهر بعيد بود ولي خوب اونم مرد بود ! ديگه اسلامم كه دست و پاش و نبسته بود تا با خيال راحت قبول كنم و برم پيشش ! زن قانونيش بودم و ميتونست بدون هيچ عذاب وجداني هر كار دوست داره بكنه . اين مامانمم عجب آشي واسم پخته بودا ! حالا چي ميشد به اين نميگفتي ؟
    سعي كردم به روي خودم نيارم گفتم :
    - من از چيزي نترسيدم . فقط توي خونه ي خودم راحت ترم .
    از در اتاق داشت ميرفت بيرون گفت :
    - ميل خودته من همه حرفارو بهت زدم . الانم ميرم . حوصله ندارم وايسم با تو كل كل كنم .
    از فكر اينكه تنها بشم يهو ترسيدم مخصوصا با حرفايي كه رادمهر بهم زده بود . تا حالا شبا تنها نمونده بودم خونه . هميشه مامان و بابا بودن مخصوصا شبا ! نفسم و پر صدا بيرون دادم و پيشش رفتم داشت كت اسپرتش و تنش ميكرد كه بره گفتم :
    - صبر كن وسايلم و جمع كنم الان ميام .
    بدون اينكه صورتش تغييري بكنه گفت :
    - تو ماشين منتظرت ميمونم . همه ي درارو قفل كن .
    از در بيرون رفت . سريع به سمت اتاقم رفتم و چمدون كوچيكي رو در آوردم . سعي كردم از بين لباسام پوشيده تريناش و انتخاب كنم . انگار ميترسيدم كه رادمهر وسوسه بشه و كاري بكنه كه بعدا جفتمون پشيمون شيم . البته از رادمهر بعيد بود . انقدر سرد و بي تفاوت بود نسبت به من كه اصلا امكان نداشت علاقه اي بهم داشته باشه . آهي كشيدم و دوباره مشغول جمع كردن لباسام شدم با خودم گفتم " خوب سرد باشه كه واسه تو بهتره ديگه واسه چي آه ميكشي ؟ كرم از خود درخته پس ! بيشتر از رادمهر بايد مواظب خودت باشي كه دست گل به آب ندي ! والا ! اون از بغل كردنت اونم از حسادتاي الكيت ! "
    افكارم و پس زدم . هميشه توي خونه عادت داشتم لباساي راحت و باز ميپوشيدم . كلا برام مهم نبود كه زمستونه يا تابستون با لباس زياد خوابم نميبرد ولي مجبور بودم لباساي بلند بردارم ولي براي اطمينان تاپ و شلوارك قرمز رنگي رو هم با خودم برداشتم . وقتي چمدونم و بستم نگاهي به خونه كردم همه ي چراغارو خاموش كرده بودم . در رو هم قفل كردم و از خونه رفتم بيرون . رادمهر توي ماشين منتظرم نشسته بود چمدون و روي صندلي عقب گذاشتم و خودم كنار رادمهر جا گرفتم .
    بدون هيچ حرفي مسير خونه رو طي كرديم . به خونه رسيديم . جالب بود كه اصلا احساس غربت نميكردم و يه حس خوبي داشتم از اينكه اونجام . بلاتكليف وسط خونه وايساده بودم كه رادمهر نگاهي بهم كرد و گفت :
    - ميتوني توي اتاق اصلي بخوابي . من توي اين يكي اتاق ميخوابم .
    - چرا ؟
    - چي چرا ؟ خوب چون از اولم اونجا ميخوابيدم . من خستم شب بخير .
    برام جاي تعجب داشت ! يعني اين همه مدت از اتاق خوابمون استفاده نكرده بود ؟ براي چي ؟ هر كسي آرزوش بود توي همچين اتاق رويايي بخوابه . بي ذوق !
    با هيجان به سمت اتاق رفتم چمدونم و روي تخت باز كردم و لباس بلندي پوشيدم . زير پتو خزيدم و چشمام و بستم . ولي غير ممكن بود با اون لباس خوابم ببره . دوباره از جام بلند شدم سركي بيرون كشيدم خبري از رادمهر نبود . سريع لباسم و با همون تاپ و شلوارك قرمز عوض كردم و دوباره به تختم برگشتم . مطمئنا هيچ موقع بدون در زدن وارد نميشد پس لزومي نداشت موقع خواب مراعات كنم .
    راحت خوابم برد حداقل ميدونستم كه توي چند قدميم رادمهر خوابيده و هواسش به من هست .
    صبح با صداي زنگ گوشيم از خواب پريدم . مامان بود كه طبق معمول هميشه نگران بود با شنيدن صداي خواب آلودم گفت :
    - وا خوابي هنوز مُوژان ؟ نگاه به ساعت كردي ؟
    - نه مگه ساعت چنده ؟
    - 12 . پاشو برو يه چيزي بخور دختر ضعف ميكني . نيام تهران ببينم پاي چشات سياه شده از بس به خودت گرسنگي دادي .
    خندم گرفت گفتم :
    - نه مادر من . غذا هم ميخورم چشم .
    - ديشب كه نترسيدي مادر ؟ خوب خوابيدي ؟
    تازه يادم افتاد كه مامان هنوز نميدونه من خونه ي رادمهرم . دوست نداشتم از حضورم توي خونه ي رادمهر برداشت بدي بكنه . ولي بالاخره نميشد پنهان كرد و بايد بهش ميگفتم :
    - ديشب رادمهر اومد دنبالم من و آورد خونه ي خودش .
    مامان كه انگار فكر ميكرد اشتباه شنيده شوكه شد ولي بعد خيلي استقبال كرد و گفت :
    - خدا خيرش بده . بهتر مادر ميخواستي بموني تنها تو خونه كه چي بشه ؟ الانم رادمهر خونست ؟
    - نميدونم تازه با زنگ شما بيدار شدم .
    - عجب دختر تنبلي بار آوردما پاشو يه آبي به دست و صورتت بزن . مُوژان من بايد برم دوباره بهت زنگ ميزنم نبينم دوباره بگيري بخوابي ها .
    مامان و از بيداري كاملم مطمئن كردم و گوشي رو قطع كردم . لباسام و عوض كردم و از اتاق بيرون رفتم . سركي توي اتاق رادمهر كشيدم تختش مرتب بود و خبري ازش نبود .
    با خيال راحت به سمت آشپزخونه رفتم و صبحانه ي مفصلي خوردم . روي مبل لم دادم و كتابي رو كه با خودم آورده بودم و خوندم . تلفن خونش زنگ خورد نميدونستم بايد جواب بدم يا نه . صداي زنگ تلفن بدجوري روي اعصابم بود . دل به دريا زدم و به سمت تلفن رفتم :
    - بله ؟
    چند لحظه اي سكوت بود دوباره گفتم :
    - الو ؟
    - سلام .
    جلوي دهنم و گرفتم كه جيغ نزنم . احسان بود . عجب گندي بالا آوردي مُوژان حالا ميمردي تلفن و جواب نميدادي ؟ با كمي مكث جواب سلامش و دادم . گفت :
    - خونه ي رادمهري يا من اشتباه شماره رو گرفتم ؟
    از توي لحنش هيچي معلوم نبود . نميفهميدم ناراحته يا خوشحاله يا متعجبه . فقط سردي و جديت و از توي صداش حس ميكردم . گفتم :
    - نه درست گرفتي من خونه ي رادمهرم .
    - روابط حسنه شد ؟ ديگه جشن نميگيري ؟
    لحنش نيش دار بود . اينجور حرف زدن از احسان بعيد بود . اين چه رفتاري بود ؟ به هر كسي هم كه بايد جواب پس ميدادم مطمئن بودم كه اون شخص هيچ وقت نميتونه احسان باشه چون خودشم يه پاي اين قضيه بود . يه جورايي مقصر بود توي به هم خوردن عروسي من . با حرص گفتم :
    - اي بد نيست روابطمون بالاخره بايد به هر چيزي زمان داد .
    براي اولين بار بود كه ميخواستم حرص احسان و در بيارم . لحن نيش دارش بدجوري حرصم و در آورده بود . پوزخندي زد و گفت :
    - خيلي خوبه . من فكر كردم رادمهر امروز خونست ولي مهم نيست شماره ي گوشيش و ميگيرم . خداحافظ .
    خداحافظي كردم ازش و همونجا روي مبل ولو شدم . اين ديگه چه مرگش بود ؟ اين روزا هر كي به من ميرسيد جني بود ! نه به رادمهر كه خوش اخلاق و مهربون شده بود نه به احسان كه نيش دار حرف ميزد و تيكه مينداخت .
    ولي چرا بايد فكر كنه امروز رادمهر خونست ؟ اصلا امروز چند شنبست ؟ يكم فكر كردم و يادم افتاد كه امروز پنجشنبست و رادمهر مطب نميرفت . پس از صبح تا حالا كجاست ؟ اول خواستم بيخيال از كنار اين فكر رد بشم ولي هر كاري كردم نشد انگاره يه خوره به جونم افتاده بود . ميتونستم به بهونه ي اينكه احسان كارش داشته بهش زنگ بزنم . سريع تلفن و برداشتم و شماره ي موبايلش و گرفتم بعد از 3 تا بوق صداش و كه رنگي از خنده توش معلوم بود و شنيدم :
    - بله ؟
    با كنجكاوي و شك گفتم :
    - سلام . خوبي ؟
    - سلام ممنون تو خوبي؟
    لحنش دوباره جدي شده بود تشكر كردم دوباره گفت :
    - كاري داشتي ؟
    منظورش اين بود كه سريع حرفت و بزن و قطع كن . با دلخوري گفتم :
    - اگه كار نداشتم كه زنگ نميزدم . احسان الان زنگ زد خونه كارت داشت فكر كنم .
    كمي مكث كرد و گفت :
    - باشه بهش زنگ ميزنم . ديگه كاري نداري ؟
    - بدون توجه به حرفش كه سعي داشت دست به سرم كنه گفتم :
    - مطب نيستي ؟
    خيلي جدي گفت :
    - نه با دوستام ناهار اومدم بيرون . خونه ميبينمت فعلا .
    قبل از اينكه كاملا گوشي قطع بشه صداي خنده ي چند تا زن و مرد و شنيدم . پس حسابي هم جمعشون جمع بود ! اصلا به من چه . دوباره روي مبل ولو شدم و كتابم و توي دستم گرفتم ولي هر كار ميكردم نميتونستم روي نوشته ها تمركز كنم . يه ريگي تو كفشش بود كه همش ميخواست من و دك كنه . از خودراضي فكر كرده كشته مردشم حتما كه بهش زنگ زدم . با حرص كتاب و روي مبل پرت كردم و به سمت اتاق رفتم و همه ي حرصم و سر در بدبخت خالي كردم . محكم به هم كوبيدمش حتي از صداش خودمم ترسيدم و تقريبا از جا پريدم . خودم و روي تخت انداختم و ساعدم و روي پيشونيم گذاشتم به سقف خيره شدم . دلم ميخواست به حال خودم گريه كنم . حالا نه رادمهرو داشتم و نه احسان و . كلافه بودم . تنهاي تنها گير افتاده بودم .
    نميدونم شايد انتظار داشتم رادمهر برخلاف كارايي كه من باهاش كرده بودم باهام بازم مهربون باشه و دوستم داشته باشه ! مُوژان خيلي احمقي . چه انتظاراتي داري . همين كه انقدر خوب و فهميدست كه كارت و به روت نمياره بايد بري خدا رو شكر كني . دلم با اين حرفا آروم نميگرفت . همش فكرم پيش رادمهر و اون قرار ناهار كذاييش بود . ساعت حدوداي 6 بود كه بالاخره صداي چرخش كليد و شنيدم و بعد صداي رادمهر و :
    - مُوژان . كوشي ؟ مُوژان .
    چه عجب بالاخره آقا رضايت دادن از پيش دوستاشون دل بكنن ! اول خواستم جوابي بهش ندم ولي بعد با خودم گفتم شايد با خودش فكر كنه كه من حسادت كردم و ناراحت شدم . از جام بلند شدم و از اتاق بيرون رفتم بدون هيچ حرفي جلو رفتم با ديدن قيافه ي اخمو و تو همم گفت :
    - سلام . خواب بودي ؟
    - نه دراز كشيده بودم .
    دلم نميخواست جوابش و بدم ولي خوب چاره اي نبود . رادمهر فقط براي چند ثانيه نگاهم كرد و بعد خيلي بي تفاوت از كنارم رد شد و به اتاقش رفت . به سمت مبل رفتم و كتابم و از روش برداشتم و دوباره مشغول خوندن شدم . حداقل اينجوري نشون دادم ! رادمهر لباساش و عوض كرده و برگشته بود سركي توي آشپزخونه كشيد و گفت :
    - ناهار چي خوردي ؟
    شونه هام و بالا انداختم و گفتم :
    - صبحانه دير خوردم ميلي به ناهار نداشتم ديگه .
    رادمهر هم حرفي نزد و روي مبل كناري من لم داد و تلويزيون و روشن كرد . حرصم گرفت حتي براش گرسنگي منم مهم نبود . زير چشمي حركاتش و نگاه كردم مثل هميشه خونسرد بود . روش و به طرف من برگردوند و گفت :
    - به جز احسان امروز كسي ديگه خونه زنگ نزد ؟
    انگار من منشي خصوصيش بودم . البته حرف زياد بدي هم نزده بود ها ولي خوب من چون عصباني بودم كلا هر لحظه امكان داشت الكي دعوا راه بندازم ! گفتم :
    - روزايي كه من خونت نبودم چجوري ميفهميدي كسي زنگ زده بهت يا نه ؟
    اين حرفارو همينجوري با خونسردي بدون اينكه نگاهي بهش بندازم گفتم ولي زير چشمي نگاهم بهش بود . اخماش و تو هم كرد و گفت :
    - چطور ؟ انقدر برات سنگينه كه به اين سوالم جواب بدي ؟
    با بي تفاوتي گفتم :
    - نه سخت نيست فقط خواستم بگم من منشي شخصيت نيست فرض كن مُوژاني توي خونت نيست .
    كارد ميزدي خونش در نمي اومد . دلم خنك شده بود حسابي خنده هاي سر ناهار و از دماغش در آورده بودم . داشتم از روي مبل بلند ميشدم كه دستم و گرفت و كشيد دوباره پرت شدم روي مبل عصباني نگاهش كردم و گفتم :
    - ديوونه شدي ؟ اين چه كاريه .
    - حس كردم زيادي ليلي به لالات گذاشتم فكر كردي هر تيكه اي كه خواستي ميتوني بارم كني و منم حرفي نزنم . ببينم تو حرف حسابت چيه ؟ اصلا معلومه چي ميخواي ؟
    من مثل خودش عصباني گفتم :
    - من حرف حسابم چيه ؟ تو بگو حرف حسابت چيه كه وقتي يكي بهت زنگ ميزنه فقط ميخواي دكش كني .
    بالاخره خودم و لو داده بودم لعنت به دهن لقت مُوژان . نيشخندي زد و گفت :
    - آها پس خانوم به خاطر برخورد ظهر من ناراحتن .
    - ناراحت ؟ هه ! نه كارات ارزش ناراحت شدن نداره . فقط خواستم بهت بگم كه يادت باشه با كي داري چجوري حرف ميزني .
    از كوره در رفت از جاش بلند شد و گفت :
    - مثلا با كي دارم چجوري رفتار ميكنم ؟! با كسي كه به خودش اجازه ميده حتي توي جمع هر رفتاري با من بكنه ؟ خيال نكن اين همه مدت كه سكوت كردم و چيزي نگفتم به خاطر اين بوده كه همه ي اتفاقاي شب عروسي يا قبلش يادم رفته ! اگه من چيزي نميگم يا به روت نميارم دليلي نميشه كه تو هر روز پررو تر و گستاخ تر بشي فهميدي ؟ وقتي كه روز عروسي زير همه چي زدي يعني اتفاقايي كه بعدش هم قراره بيفته رو قبول كردي . گوشت با منه مُوژان ؟ به جاي اينكه بشيني و يه موضوع كوچيك و واسه خودت هي بزرگ كني و حال من و بگيري بهتره زودتر فكر كني و جفتمون و از اين منجلابي كه توش گير كرده بوديم نجات بدي .
    حرفاش و زده بود و عصبانيتش خالي شده بود . ازم دور شد و به سمت اتاقش رفت . همينجوري اونجا نشسته بودم . انگار مغزم قفل شده بود . بالاخره يه جايي اونم كم مي آورد !


    تقصير خودم بود حق و بهش ميدادم. اگه الان عروسي رو به هم نزده بودم و سر خونه و زندگيم بودم حق نداشت با هر كسي كه دلش ميخواد بره اين ور و اون ور و منو بي خبر بذاره . توي چشمام حلقه ي اشك نشسته بود . اون از برخورد احسان اينم از رادمهر . دلم ميخواست يه جايي برم و با تمام وجود داد بزنم . از جام بلند شدم . روم نميشد ديگه توي چشماي رادمهر نگاه كنم . نگاهي به در بسته ي اتاقش كردم و به سمت اتاقم رفتم . روي تخت خوابيدم و به اشكام اجازه دادم روي گونه هام بيان . انقدر رادمهر اين مدت خوب بود كه انگار ازش انتظار نداشتم باهام اينجوري حرف بزنه .
    اشكام بند نمي اومد . همش با دستمال سعي ميكردم مانع ريزششون بشم ولي وقتي حرفاي رادمهر يادم ميومد با شدت بيشتري اشكام سرازير ميشد . با برخوردي هم كه امروز از احسان ديده بودم بيشتر خودم و به خاطر حمافتم سرزنش ميكردم .
    داشتم از گرسنگي ضعف ميكردم ولي دوست نداشتم از اتاق بيرون برم . نگاهي به ساعت كردم 10 بود ولي خبري از رادمهر نبود انگار اونم از زور ناراحتي تنهايي و سكوت اتاقش و ترجيح ميداد .
    تاپ و شلواركم و پوشيدم و سعي كردم بخوابم انقدر گريه كرده بودم كه بدون دردسر به خواب رفتم .
    مدام خواباي آشفته ميديدم . احسان و ميديدم كه بلند بلند ميخنديد و رادمهر كه مدام روش و ازم ميگرفت انگار باهام قهر بود . توي خواب همش التماسش ميكردم كه من و ببخشه ولي به حرفام گوش نميداد و بدون اينكه بهم توجهي كنه رفت . احسان نزديكم اومد و مچ دستشو دور گردنم انداخته بود و داشت سعي ميكرد كه خفم كنه . يهو از خواب پريدم . دستم به طرف گلوم رفت انگار واقعا داشتم خفه ميشدم . گلوم خشك شده بود و روي صورتم عرق سرد نشسته بود احساس سرماي شديدي ميكردم . ترسيده بودم ولي نميتونستم از جام تكون بخورم . هر لحظه بيشتر لرز ميكردم از جام بلند شدم و شلوار بلند و پليور گرمي پوشيدم . دوباره زير پتو خزيدم ولي بازم سردم بود از همه بدتر اين بود كه مدام صحنه هاي خواب جلوم ميومد و نميتونستم بخوابم روي تختم نشستم و پتو رو دور خودم پيچيدم با ترس نگاهي به اطراف كردم . صداي باز و بسته شدن دري رو شنيدم . رادمهر بود يعني ؟ خوب معلومه جز من و اون كي ديگه توي خونه بود . با صدايي كه به زور در ميومد سعي كردم صداش كنم . انقدر ترسيده بودم كه فقط دوست داشتم يكي كنارم باشه . صدام و حتي خودمم به زور ميشنيدم دوباره سعي كردم اين بار بلند تر از قبل صدا زدم . بعد از چند بار صدا زدن نااميد شده بودم خبري از رادمهر نبود . بيشتر پتو رو به خودم پيچيدم . صداي دستگيره ي در اومد سريع نگاهم و به سمت در چرخوندم با ديدن رادمهر كه با احتياط وارد اتاق ميشد انگار دنيارو بهم دادن از جام بلند شدم و بي توجه به سرمايي كه همه ي وجودم و گرفته بود به آغوشش پريدم . رادمهر از اين حركتم شوكه شده بود ولي بعد از چند ثانيه كه ديد قصد جدا شدن ازش و ندارم اونم دستاش و دورم حلقه كرد و آروم گفت :
    - مُوژان خوبي؟ چي شده ؟ ترسيدي ؟
    جواب من فقط گريه بود و گريه . نميدونستم از اين ناراحت بودم كه احسان داشت خفم ميكرد يا اينكه رادمهر تو خواب بهم محل نميذاشت . ولي هر چي كه بود گريه اجازه نميداد كه حرفي به رادمهر كه نگران من و توي آغوشش گرفته بود بزنم . بالاخره رادمهر من و به سمت تخت برد و اونجا نشوند ازم يكم فاصله گرفت و سرش و به طرفم خم كرد گفت :
    - چي شده مُوژان ؟ خواب بد ديدي ؟
    تنها تونستم با سر حرفش و تاييد كنم .
    دستش و جلو آورد و اشكاي روي گونم و با سر انگشتاش گرفت و گفت :
    - من اينجام . از هيچي نترس پيشت ميمونم .
    انگار حرفاش آرومم كرد . بودنش كنارم دلگرمم ميكرد .
    دستام و توي دستش گرفت و با تعجب گفت :
    - چرا انقدر سردي ؟ حالت خوبه ؟
    دوباره فقط سرم و تكون دادم . كمك كرد تا برم زير پتو . مثل باباهاي مهربون پتو رو تا چونم كشيد بالا و برگشت كه بره با ترس گوشه ي شلوارش و گرفتم و با التماس نگاهش كردم آروم و با صداي پر بغض گفتم :
    - نرو .
    لبخند مهربوني بهم زد و دستم و فشرد گفت :
    - برميگردم ميرم يه ليوان آب برات بيارم . الان ميام مُوژان .
    با نارضايتي دستم و ول كردم و گذاشتم كه بره . رادمهر سريع رفت و برگشت . ليوان آب و به لبام نزديك كرد و گفت :
    - بخور يكم ريلكست ميكنه .
    يكم از آب و خودم و رادمهر ليوان و روي عسلي كنار تخت گذاشت . نگاهي بهم كرد و گفت :
    - دراز بكش سعي كن بخوابي .
    - نميتونم .
    با بغض حرف ميزدم ميترسيدم دوباره اون خواب سراغم بياد . رادمهر دوباره لبخندي بهم زد و گفت :
    - من اينجام باشه مُوژان ؟ چشمات و ببند و سعي كن بخوابي .
    نميدونم چرا انقدر شكننده و ترسو شده بودم . اشكي كه توي چشمم حلقه زده بود حالا روي گونه هام جاري شده بود . رادمهر با ديدن اشكام انگار دگرگون شد نزديكم اومد و بوسه اي به روي پيشونيم كاشت بعد به سمت ديگه ي تخت اومد و زير پتو خزيد . هيچ اعتراضي نكردم . واقعا به بودنش احتياج داشتم . راز كشيد و دستش و تكيه گاه سرش كرد . همينجوري كه به من نگاه ميكرد گفت :
    - حالا با خيال راحت بخواب . از هيچي هم نترس .
    با حرفش آروم تر شدم .چشمام و بستم و سعي كردم بخوابم . حس ميكردم كه با دستاش داره موهام و نوازش ميكنه . چيزي طول نكشيد كه خوابم برد .
    صبح با نور آفتابي كه ميومد تو اتاق چشمام و باز كردم . اطرافم و نگاه كردم و از ديدن رادمهر كنارم جا خوردم بعد كم كم ياد ديشب افتادم . وقتي خواب بود چقدر آروم بود . به سمتش برگشتم و نگاهش كردم . از اينكه كنارم بود احساس امنيت ميكردم . سعي كردم احساس خوبم و ربط بدم به اينكه اون شوهرمه و طبيعتا بايد كنارش احساس امنيت و آرامش بكنم . ياد صورتش افتادم كه ديشب چقدر مهربون بود . چقدر با حرفاش آرومم كرده بود . همينجوري محو صورتش بودم كه همونجوري با چشماي بسته گفت :
    - صبح بخير . ديدات و زدي ؟
    يه لحظه ترسيدم . جيغ كوتاهي كشيدم كه چشماش و باز كرد گفتم :
    - بيدار بودي ؟
    سرش و به نشونه ي آره تكون داد . دستپاچه شدم مثل دزدي كه وقت دزدي مچش و ميگيرن شده بودم گفتم :
    - پس چرا چيزي نگفتي ؟
    شونه هاش و بي تفاوت بالا انداخت و دوباره زل زد بهم گفت :
    - حالا چي و داشتي انقدر دقيق نگاه ميكردي ؟
    سعي كردم خودم و نبازم :
    - تو كه چشمات بسته بود از كجا انقدر مطمئني كه تورو نگاه ميكردم ؟
    - من باهوشم .
    - هه ! اگه تو باهوشي پس لابد منم شجاعم !
    خنديد و گفت :
    - توي شجاعتت كه شكي نيست . ديشب بهم ثابت شد ! من موندم كه اگه تو توي خونه ي خودتون بودي ميخواستي كي و صدا كني بياد پيشت بخوابه ؟
    دندونام و با حرص روي هم فشار دادم و بالشم و برداشتم پرت كردم طرفش جاخالي داد و از جاش بلند شد گفت :
    - حقيقت تلخه قبول كن .
    به ظاهر خودم و دلخور نشون دادم و از روي تخت بلند شدم . رادمهر دوباره روي تخت دراز كشيد و گفت :
    - كجا با اين عجله حالا ؟ بودي ؟ سانس دوم خواب و نميموني ؟
    بعد خنده اي كرد چقدر خودم و ضعيف نشون داده بودم . حالا واسم دست ميگرفت كه ترسو ام حالا دروغ چرا يكم ترسو كه بودم ولي ديگه نه تا اين حد كه رادمهر فكر ميكرد !
    صبح خوبي بود . خوشحال و سرحال آبي به دست و صورتم زدم و ميز صبحانه رو چيدم . رادمهر و صدا زدم ولي خبري ازش نبود دوباره به سمت اتاق رفتم ديدم چشماش و بسته و خوابيده . افكار شيطاني به سرم زد آروم آروم به تخت نزديك شدم و روش نشستم يكي از پر هاي گلسرم و كندم و دستم و به سمت بينيش بردم ولي تا خواستم حركتي بكنم يهو من و تو بغلش گرفت ترسيدم جيغي كشيدم كه گفت :
    - باز يادت رفت كه من باهوشم ؟
    - واي رادمهر ولم كن استخونام خورد شد .
    - امكان نداره شيطوني كردي حالا بايد تلافيشم ببيني فكر كردي الكيه ؟
    - رادمهر ولم كن .
    - عذر خواهي كن تا ولت كنم .
    - عذر خواهي ؟ عمرا .
    فشار دستاش و يكم بيشتر كرد ناخود آگاه گفتم :
    - ببخشيد ببخشيد .
    خنده اي كرد و گفت :
    - حالا شد
    حلقه ي بازوانش و شل تر كرد و منم سريع از توي بغلش بيرون اومدم . كش و قوسي به تنم دادم و گفتم :
    - بيا بريم صبحانه بخوريم .
    سريع از روي تخت بلند شد و گفت :
    - بريم خيلي گشنمه .
    با خنده به سمت ميز صبحانه رفتيم . بينمون خبري از كدورت ديشب نبود . فقط خوشي بود و خوشي . يه لحظه از ذهنم گذشت " كاش ميشد هميشه با هم اينجوري بوديم .
    سر ميز صبحانه رادمهر مدام سربه سرم ميذاشت . دوباره با اين رفتارش شرمندم كرد . چقدر خوب بود . يعني من لياقتش و داشتم ؟
    بعد از صبحانه جفتمون كنار هم روي راحتياي توي حال ولو شديم چند وقتي بود كه دلم ميخواست دوستانه بشينم و باهاش حرف بزنم . ولي انقدر هميشه با هم توي جنگ بوديم كه نميشد . نگاهم به صورت رادمهر افتاد كه به تلويزيون خيره شده . بدون اينكه نگاهم كنه گفت :
    - چيزي شده ؟
    بدون اينكه دستپاچه يا هل بشم گفتم :
    - نه چطور ؟
    - آخه خيره شدي به من !
    - يه سوال داشتم .
    به سمتم برگشت و با تعجب گفت :
    - سوال ؟ بپرس .
    بالاخره دل به دريا زدم و پرسيدم :
    - چرا تو اومدي خواستگاري من ؟ تا اونجايي كه روز خواستگاري نشون دادي معلوم بود كه راضي نيستي .
    رادمهر كمي مكث كرد و گفت :
    - اونوقت من اين و بهت بگم تو چي بهم ميگي كه به دردم بخوره ؟
    - خوب منم دليل قبول كردن خواستگاريت و بهت ميگم .
    رادمهر نيشخندي زد و گفت :
    - اونو كه خودم ميدونم . يه چيز جديد تر بگو .
    - تو از كجا ميدوني ؟
    - من باهوشم !
    - امروز قرص خودشيفتگي خوردي ؟! جدي ميگم از كجا فهميدي ؟
    - تابلو بودي .
    - تو ناراحتي ؟
    شونه هاش و بالا انداخت و گفت :
    - نه اوايل ناراحت نبودم . يه جورايي حس خاصي داشتم . يه جور بي تفاوتي . ولي الان واقعا نميدونم چه حسي دارم
    از حرفش جا خوردم گفتم :
    - يعني چي بي تفاوت بودي ؟ من و مسخره ميكني ؟
    نگاه جديش و بهم دوخت و گفت :
    - به قيافه ي من ميخوره كه مسخرت كنم ؟ جدي گفتم .
    - زود باش توضيح بده من اصلا حرفات و نميفهمم !
    رادمهر يكم مكث كرد و گفت :
    - ببين من چند سالي بود كه ميخواستم مستقل بشم . نه كه بگم با مامان يا بابا مشكلي داشتما نه . ولي دوست داشتم توي خونه ي خودم باشم . تنهايي و سكوت و دوست داشتم . من به مامان و بابا اين و گفتم . بابا حرفي نداشت ولي مامان حسابي جوش آورد و موافقت نكرد . بعد از يه مدتم گفت فقط زماني بهت اجازه ميدم بري سر خونه ي خودت كه ازدواج كرده باشي ! اگه ميخواستم ميتونستم بدون اينكه بهش بگم برم سر خونه ي خودم ولي دلم نميومد دلش و بشكنم . به هر حال كلا منتفي شد اين بحثا . تورو هم ميديدم كه همش دور و بر احسان ميچرخي و يه نگاهاي خاصي بهش ميندازي . يه جورايي برام ثابت شده بود كه عاشق احساني . ولي خوب احسان از جايي كه كلا سرش جايي گرم بود توجهي به نگاهاي دور و اطرافش نداشت . چند بار خواستم باهات حرف بزنم و بگم كه احسان چجوريه ولي هر بار گفتم به من چه ! خلاصه اينكه مامان توي تولد احسان تو و خانوادت و ديد . اون شب وقتي اومديم خونه مامان انقدر از تو و خانوادت گفت كه ديگه صداي من در اومد ولي مامان خيلي مشتاق بود باهاتون رابطه برقرار كنه بعد از يه مدت اين رفت و آمدا شكل گرفت و تقريبا هر هفته ديگه ميديدمت . مامان بعد از هر مهموني مخ مارو ميخورد انقدر ازتون تعريف ميكرد . نميدونم يهو چي شد كه پيشنهاد داد بيايم خواستگاري تو . اول از اين پيشنهادش خندم گرفت چون تابلو بود كه تو قبول نميكني و بيشتر مثل يه بازي ميمونه اين كار ! اولش هي مخالفت كردم ولي نميدونم چي شد كه يهو نظرم عوض شد و گفتم بريم خواستگاري . وقتي اومديم خونتون همه چي مثل يه شوخي بود برام . بعد از اينكه قرار شد بهمون جواب بدين ديگه برام يه موضوع واضح بود كه قبول نميكني . چون مطمئن بودم كه عاشق احساني . ولي وقتي شب اومدم خونه و مامان بهم گفت تو قبول كردي دم در خشكم زد از تعجب . نميتونستم ببينم توي اون سرت چي ميگذره ولي هر چي كه بود مطمئن بودم احساسي در كار نيست و هر چي هم هست جوابت ربط به احسان داره . بعد از اينكه جواب بله رو ازت گرفتيم انقدر شوكه بودم و احساساي مختلف داشتم كه حتي يادم رفت به احسان بگم انگار احسان از خودتون شنيده بود يه روز اومد مطب و داد و بيداد راه انداخت كه چرا بدون اينكه به اون حرفي بزنم رفتم خواستگاري دختر عموش انقدر اون چند روز افكارم درگير بود و بي حوصله بودم كه منم سرش داد زدم . بعد از اين همه سال دوستي با هم دعوامون شد درك نميكردم كه از چي ناراحته . ميدونستم كه احساسي بهت نداره ولي دليل اين رفتاراش و هم نميفهميدم . بالاخره بعد از يه دعواي مفصل از پيشم رفت و تا مدتها نديدمش و خبري هم ازش نداشتم . نميدونم چرا از همون اول يه حسي بهم ميگفت اين ازدواج منتفيه ! بعد از اينكه سر سفره ي عقد ديدم كه نگاهت به احسانه يه جورايي برام معلوم شد كه دليلت براي ازدواج با من احسانه . ولي فكر نميكردم انقدر بچه باشي كه به خاطر احسان و تحريك كردن حسادتش بخواي زن من شي و با آينده ي جفتمون بازي كني .
    وقتي روز عروسي رفتم آرايشگاه دنبالت و گفتن كه رفتي اصلا جا نخوردم . گفتم كه يه جورايي برام روشن شده بود كه تو نميموني . به خاطر خودم كه نه ولي به خاطر مامان و بابا و آبروشون دنبالت گشتم حتي تا خونتونم رفتم ولي خوب اثري ازت نبود . ديگه مجبور شدم برگردم و خبر و به بقيه بدم .
    بعد از عروسي يه جورايي به نفعم شد چون استقلالي رو كه ميخواستم به دست آوردم . به هم خوردن جشنمون ناراحتم نكرد . البته نميشد گفت كه اصلا ناراحتم نكرد . بالاخره من يه مردم . قانونا شوهرت بودم . از فكر اينكه تو عاشق يكي ديگه بودي عذاب ميكشيدم كه من و هم بازي دادي . الان دارم اينارو بهت ميگم كه بتونم ببخشمت و همه چي و از نو شروع كنم . اين حسي كه توي خودم و ريختم داره عذابم ميده . حق توئه كه بدوني احساس من چيه .
    تقريبا ميشه گفت 2 بار ديگه احسان و ديدم . بار اول سرد و بي تفاوت از كنار هم گذشتيم هي از خودم ميپرسيدم كار اشتباهم كجا بوده ؟ من كه عروسيمم به هم خورد پس احسان از چي انقدر ناراحته ؟ حتي يه بار شك كردم كه نكنه واقعا عاشقت بوده و من تورو از چنگش در آوردم ؟
    بار دوم و خودم رفتم شركت احسان دقيقا روز بعد اون شبي كه خونتون ديدمش . بايد ميرفتم باهاش حرف ميزدم . احسان صميمي ترين دوستم بود حاضر نبودم با اين چيزا اين دوستي و از دست بدم . وقتي من و ديد اخماش و تو هم كرد و گفت اونجا چيكار ميكنم . اگه به خاطر دوستيمون اين همه مدت نبود مطمئن بودم كه من و از اتاقش پرت ميكنه بيرون ولي من جدي وايسادم و گفتم باهات حرف دارم . بالاخره راضي شد كه باهام حرف بزنه . بهش گفتم چت شده ؟ از بعد عروسي باهام سرد شدي ؟ اونم گفت نسبت به مُوژان حس برادرانه دارم . وقتي شنيدم تو رفتي خواستگاريش اونم بدون اينكه به من بگي . بعد هم كه لحظه ي آخر همه چي و فهميدم سرخورده شدم . نميدونم تا چه حدي حرفاش راست بود ولي جوري حرف زد كه يه جورايي من و قانع كرد كه علاقه اي اين وسط نبوده و فقط به خاطر همون دلايلي كه بهم گفته ناراحت بوده . ديگه اين شد كه روابط من و احسان بهتر شد . البته نه به اندازه ي قبل ولي باز بدك نيست روابطمون .
    از شنيدن حرفاي رادمهر شوكه شدم . ميدونستم احسان علاقه اي بهم نداره ولي اينكه از زبون رادمهر هم بشنوم و اين مطمئنم كنه خيلي برام سخت بود . اشك توي چشمام حلقه زد . مردن عشقم و داشتم جلوي چشمم ميديدم . انگار ضربه ي آخري بود كه به احساساتم زده بود . همون جا براي هميشه احسان و توي قلبم كشتم و دفنش كردم . من به خاطرش همه ي زندگيم و قمار كردم ولي اون چي ؟ بعد از اين همه مدت بايد به خودم مي قبولوندم كه همش عشق يه طرفه بوده و اون همه نگاهاي مهربون يا كادوهاي مختلفي كه برام ميخريد يا حمايتاش همه برادرانه بوده ؟ پس چرا باهام پاي تلفن اونجوري حرف زد ديروز ؟ قلبم شكسته بود ولي به روي خودم نياوردم .
    رادمهر موشكافانه نگاهم ميكرد . انگار ميخواست تاثير حرفاش و از توي نگاهم بخونه . سعي كردم به خودم مسلط باشم گفتم :
    - خوب نگفتي الان حست چيه ؟
    شونه هاش و بالا انداخت و گفت :
    - واقعا الان نميدونم حسم چيه !
    - مگه ميشه ؟
    - اگرم بدونم حسم چيه فعلا بهت ربطي پيدا نميكنه .
    اين و با لحن شوخ گفت و از جاش بلند شد همونجوري كه به سمت آشپزخونه ميرفت گفت :
    - مُوژان ناهار چي ميخوري ؟
    - براي من فرق نداره .
    حالا صداش از توي آشپزخونه ميومد :
    - من ناهار و درست ميكنم . نميخوام به اين زودي با خوردن دستپختت بميرم .
    جوابي ندادم . بلند شدم و به سمت اتاق رفتم . دلم ميخواست توي تنهايي اتاقم خودم و حبس كنم . خيلي از خودم ناراحت بودم . چقدر احمق بودم . زندگي خوبي رو كه ميتونستم با رادمهر داشته باشم و فداي احساسات نا معلوم احسان كردم . براي خودم آرزوي مرگ ميكردم . يه لحظه خودم و جاي رادمهر گذاشتم . بيچاره رادمهر چه زجري رو بهش دادم . چقدر اذيتش كردم . خدا كنه من و ببخشه . واقعا لياقت رادمهر كسي بهتر از من بود .
    دلم ميخواست زمان به عقب برگرده تا حماقتام و بتونم جبران كنم . تازه فهميده بودم كه سوگند چي ميگفت . كاش به حرفش گوش ميدادم . سرم و توي بالش فرو كردم و از ته دلم زار زدم . به خاطر مرگ عشقم به خاطر زجرايي كه به رادمهر دادم و به خاطر كارايي كه قبلا كرده بودم .
    نميدونستم رادمهر هنوزم من و ميخواست يا انتظار داشت بعد از اين مدت من بگم همه چي تمومه ؟ خودم چي ؟ دوست داشتم باهاش باشم ؟ " معلومه كه دوست داشتم بهتر از رادمهر بايد از كجا پيدا ميكردم ؟"
    تصميم گرفتم قوي باشم تا بتونم رابطمون و بسازم دوباره از روي تخت بلند شدم و صورتم و شستم . انگار يه مُوژان ديگه شده بودم . محكم و قوي از اتاق بيرون رفتم . رادمهر مشغول پختن كتلت بود . ديدن رادمهر مغرور و جدي توي قالب يه آشپز خيلي خنده دار بود . لبخندي روي لبم نشوندم و كنارش وايسادم سركي توي ماهي تابه كشيدم و گفتم :
    - اين و بخوريم ميميريم ديگه نه ؟
    لبخند محوي زد و گفت :
    - نه تا 1 سال بيمه ي عمر ميشي !
    نيشگوني از بازوش گرفتم از جاش پريد و دستش و روي بازوش گذاشت گفت :
    - آخ آخ آخ آخ . نكن اينجوري . باز دوباره دلت ميخواد تلافي كنم ؟
    لبخند زدم و گفتم :
    - نه شوخي كردم من تسليمم !
    اونم لبخند زد و چيزي نگفت . سيب زميني هارو سرخ كرد و توي ديس كشيد . دستم و جلو بردم تا يه دونه اش و بردارم كه زد روي دستم و گفت :
    - ناخونك زدن ممنوع .
    اخمام و تو هم كردم و گفتم :
    - آي دستم . خوب گشنمه . 1 ساعته داري ناهار ميپزي .
    - ببخشيد كه وظيفه ي تورو من دارم انجام ميدم .
    دستم و از دور نشونش دادم و گفتم :
    - باز نيشگونت ميگيرما .
    - منم وايميستم حتما نگات ميكنم .
    - رادمهر بدو گشنمه .
    - همين الان صبحانه ي مفصل خوردي انقدر شكمو نباش . دختراي هم سن تو الان تو فكر رژيمن همش .
    اخم كردم و گفتم :
    - من لاغرم احتياج به رژيم ندارم .
    - به جاي اينكه وايسي غر بزني برو ميز و بچين .
    با غر غر ميز و چيدم . سعي ميكردم خودم و خوشحال نشون بدم تا از حالم بويي نبره . ولي نگاهاي مشكوكش و روي خودم و حس ميكردم . ازش ممنون بودم كه ديگه سوالي ازم نپرسيد .
    ناهار و توي سكوت خورديم و هر كس به اتاق خودش رفت . حس بدي داشتم . عذاب وجدان بدي همه ي وجودم و گرفته بود احسان تقصيري نداشت ولي ازش بدم اومده بود . اون نگاهاش اون حرفاش داشتم ديوونه ميشدم .
    كاش رادمهر اين حرفارو زودتر بهم ميگفت شايد چشمام باز ميشد . ولي مگه صد بار همينارو سوگند بهم نگفته بود ؟ خدايا فقط 1 بار ديگه بهم فرصت بده تا همه چي رو درست كنم فقط 1 بار .
    ساعت حدوداي 5 بود كه با صداي در اتاقم به خودم اومدم . كي خوابم برده بود ؟ سريع از روي تخت بلند شدم و در و باز كردم رادمهر بود :
    - خواب بودي ؟
    - آره يهو خوابم برد .
    - مامان گفت شام بريم پيششون .
    - باشه كي بريم ؟
    - حدوداي ساعت 6 راه بيفتيم خوبه .
    - باشه حاضر ميشم .
    با اين حرف من رفت . در اتاق و بستم و به سمت كمد رفتم . هيچ لباسي كه به درد مهموني بخوره با خودم نياورده بودم حالا بايد چيكار ميكردم ؟ از اتاق رفتم بيرون . در اتاق رادمهر بسته بود تقه اي به در زدم . بعد از چند ثانيه در و باز كرد خواستم حرف بزنم كه نگاهم به بالا تنه ي لختش افتاد زبونم بند اومد و فقط نگاهش كردم . رادمهر كه از سكوت و نگاه من تعجب كرده بود گفت :
    - مُوژان خوابت برد ؟ كاري داشتي ؟
    با صداش به خودم اومدم . چقدر بي جنبه اي مُوژان چشمات و بدزد بي حيا ! يكم فكر كردم چي ميخواستم بهش بگم ؟ يهو يادم افتاد گفتم :
    - آها . من لباس مهموني با خودم نياوردم اشكال نداره قبلش بريم خونه ي ما كه من حاضر بشم ؟
    - باشه بذار لباسام و بپوشم اول ميريم اونجا .
    سري تكون دادم و به سرعت به سمت اتاقم برگشتم . معلوم نبود اگه بيشتر ميموندم چه اتفاقي ميفتاد ! پشت در اتاق نفس حبس شدم و بيرون دادم و به سمت لباسام رفتم . سريع حاضر شدم و توي حال به انتظارش نشستم . وقتي اومد از تيپش خوشم اومد . كت اسپرت مشكي پوشيده بود با شلوار كتون مشكي . پيرهن مردونه ي خاكستري رنگش هم ديگه همه چي رو كامل كرده بود . گفت :
    - بريم ؟
    ناخودآگاه لبخندي روي لبم نشست و گفتم :
    - بريم .
    تا خونه توي ماشين سكوت بود من غرق بوي خوب ادكلن رادمهر شده بودم و رادمهرم نگاهش و به جلو دوخته بود . موقعي كه دم در خونه داشتم از ماشين پياده ميشدم گفتم :
    - نمياي تو ؟
    - نه ديگه همينجا منتظرت ميمونم زود بيا .
    نميدونم چرا بيشتر اصرار كردم گفتم :
    - هوا سرده شايد طول بكشه بيا تو .
    نميدونم توي نگاهم چي بود كه رادمهر بعد از چند ثانيه كه خيره نگاهم كرد قبول كرد كه بياد تو . ماشين و پارك كرد و با هم رفتيم تو خونه . رادمهر توي پذيرايي منتظرم نشست و من به اتاقم رفتم . بين لباسام ميگشتم كه چشمم به شلوار پاچه گشاد مشكيم افتاد كه راه هايي به همون رنگ داشت بلوز خاكستري كوتاهي رو هم انتخاب كردم . لباسام و در آوردم داشتم شلوارم و ميپوشيدم كه تعادلم به هم خورد و دستم به گلدوني كه روي ميزم بود خورد گلدون روي زمين افتاد و با صداي بدي شكست . جيغ خفه اي كشيدم . رادمهر سراسيمه بدون اينكه در بزنه اومد توي اتاق و گفت :
    - چي شد ؟ . . .
    انگار تازه نگاهش به من افتاد سعي كردم با بلوزم جلوي خودم و بگيرم و گفتم :
    - رادمهر برو بيرون .
    چند لحظه اي شوكه شد انگار اصلا توجهي به اطرافش يا حرف من نداشت . يهو به خودش اومد و بدون حرفي سريع رفت بيرون . احساس ميكردم از گونه ام حرارت ميزنه بيرون . آخه دختر احمق واسه چي اصرار كردي كه بياد تو خونه ؟ خجالت كشيدم . سريع لباسام و پوشيدم و سعي كردم با آرايش قرمزي خجالت و از روي صورتم پاك كنم . حالا اگه امشب بلايي هم سرت بياره مقصرش خودتي ! حالا يكي نيست بگه جيغ زدنت ديگه چي بود ؟ مانتوي بلند مشكيم رو هم پوشيدم و شال مشكي سفيدم رو هم روي سرم انداختم . نفس عميقي كشيدم و از اتاق بيرون رفتم .
    نگاهم به رادمهر افتاد كه روي مبل نشسته و دستاش روي سرشه . سرفه اي كردم كه سرش و بالا آورد . بدون اينكه نگاهي بهم بندازه گفت :
    - حاضري ؟
    - آره بريم .
    جفتمون دستپاچه بوديم . امروز عجب روزي بود !
    توي ماشين هيچ كدوم حرفي نزديم و فقط صداي خواننده بود كه سكوت بينمون و به هم ميزد :

    اگه دلت خواست خورشيدم باش اگه دلت خواست مهتابم شو
    شبا كه خوابي آروم آروم اگه دلت خواست بي تابم شو
    اگه دلت خواست آوازم باش اگه دلت خواست آهنگم كن
    تو كه نباشي خيلي تنهام اگه دلت خواست دلتنگم كن
    تو كه نباشي دلگيرم خاموش و تنها عشق من
    تو كه نباشي ميميرم از دست دنيا عشق من
    تو كه نباشي دلتنگم آه از بي كسي تنهايي
    تو كه نباشي واي از من با شب گريه ها عشق من
    اگه دلت خواست داغم كن با هرم لبهات عشق من
    اگه دلت خواست خوابم كن با فكر فردات عشق من
    تو كه نباشي تاريكم تنهاي تنها بي رويا
    تو كه نباشي ميسوزم با يادت اينجا عشق من
    همين كه هستي آرومم من همين كه گرمه با تو دستم
    همين كه با من هر جا هستي همين كه با تو هر جا هستم
    تو كه نباشي دلگيرم خاموش و تنها عشق من
    تو كه نباشي ميميرم از دست دنيا عشق من
    تو كه نباشي دلتنگم آه از بي كسي تنهايي
    تو كه نباشي واي از من با شب گريه ها عشق من
    اگه دلت خواست داغم كن با هرم لبهات عشق من
    اگه دلت خواست خوابم كن با فكر فردات عشق من
    تو كه نباشي تاريكم تنهاي تنها بي رويا
    تو كه نباشي ميسوزم با يادت اينجا عشق من

    محو گوش دادن به آهنگ بودم كه ديدم رادمهر ايستاد نگاهي به اطراف كردم ديدم جلوي در خونه ي سيما جونيم . از ماشين پياده شديم و داخل رفتيم سيما جون با ديدنمون كنار هم گل از گلش شكفت هر دومون و بوسيد . بابا هم طبق معمول بوسه اي روي موهام كاشت . بعد از تعويض لباس به پذيرايي برگشتم و كنار رادمهر نشستم اين بار رادمهر ازم فاصله نگرفت و ميشد گفت كه دقيقا كنار هم نشسته بوديم . سيما جون با لبخندي روي لب گفت :
    - چه با هم تيپتونم ست كردين ناقلا ها !
    تازه نگاه من و رادمهر به لباسامون افتاد الكي الكي رنگ لباسامون با هم ست شده بود رادمهر لبخند محوي روي صورتش نشست و با شيطنت گفت :
    - مُوژان لباسش و از روي من تقليد كرد .
    حرصم گرفت جوري كه بابا و مامان نبينن نيشگوني از بازوش گرفتم كه آخ بلندي گفت :
    - واسه چي نيشگون ميگيري ؟ مگه دروغ ميگم ؟
    سيما جون و بابا قهقهه ميزدن . انگار براشون جالب بود كل كلاي من و رادمهر با هم با لبخند بهش گفتم :
    - نه عزيزم فقط اين يه ياد آوري كوچيك بود كه بهت بگم شب ميريم خونه !
    اولين بار بود انقدر صميمي باهاش شوخي ميكردم . مثل دو تا زوج تازه ازدواج كرده شده بوديم . اولين بار بود كه عزيزم خطابش ميكردم و حس خوبي هم داشتم از گفتنش .
    رادمهر لبخندي زد و چيزي نگفت .
    تمام مدتي كه اونجا بوديم بابا و مامان با لبخند به من و رادمهر نگاه ميكردن . جوري كه زير نگاهاشون داشتم معذب ميشدم . بعد از صرف شام عزم رفتن كرديم . امشب براي اولين بار بود كه واقعا احساس ميكردم من و رادمهر با هم زن و شوهريم . براي اولين بار خوشحال بودم كه كنارمه . وقتي ميديدمش شكسته شدنم يادم ميرفت . كمتر به احسان فكر ميكردم و كمتر احساس عذاب وجدان ميكردم . تو راه برگشت رادمهر مدام كلافه بود . نميدونستم اين كلافه بودنش از چيه ولي از وقتي شروع شد كه سر ميز شام ناخواسته دستم به دستش خورد . با حركت سريعي دستش و كشيد و از اون به بعد كلافه نشون ميداد . با وجود سرمايي كه هوا داشت شيشه ي سمت خودش و پايين كشيد گفتم :
    - رادمهر سرده ميشه شيشت و بدي بالا ؟
    بدون اينكه نگاهم كنه با همون كلافگي گفت :
    - نميدونم چرا انقدر گرممه .
    دستم و پيش بردم و روي دستش گذاشتم تا ببينم چقدر گرمه به محض اينكه گرماي دستم و حس كرد سريع دستش و كشيد تعجب كردم يكمم دلخور شدم . يعني ازم بدش ميومد كه دوست نداشت حتي دستش و بگيرم ؟ حرفي نزدم رادمهرم چيزي نگفت شيشه رو كشيد بالا و دوباره به جلوش خيره شد . مغموم و سر خورده از پس زده شدن توسط رادمهر چشمم و به پنجره ي كنارم دوختم . بغض كرده بودم ولي سعي كردم قورتش بدم و نذارم كه خودش و نشون بده .
    بالاخره به خونه رسيديم . توي آسانسور رادمهر همچنان كلافه به نظر ميرسيد ولي قدمي جلو نذاشتم كه ازش دليل كلافه بودنش و بپرسم . در خونه رو باز كرديم و رادمهر بعد از من داخل شد . هنوزم چشم به رفتار عجيب و غريبش دوخته بودم . كتش و در آورد و روي راحتيا انداخت . به سرعت به سمت يخچال رفت و بطري آب و سر كشيد . تا حالا اينجوري نديده بودمش انگار داشت از درون با خودش ميجنگيد ولي به خاطر چي نميدونستم !
    چرا يهو اينجوري شده بود ؟ شب بخير گفتم و داشتم به سمت اتاق ميرفتم . در اتاق كه باز كردم هنوز دستم روي دستگيره ي در بود كه صدام زد به عقب برگشتم توي يه قدميم وايساده بود به چارچوب در تكيه دادم و منتظر شدم چيزي بگه . رادمهر توي سكوت و تاريكي بهم خيره شده بود حس ميكردم كه فاصلش و باهام كم ميكنه . انگار مسخ شده بودم و قدرت حركت نداشتم . هر لحظه بهم نزديك تر ميشد توي فاصله ي كمي ازم قرار گرفت صورتش مقابل صورتم بود نگاهش تك تك اعضاي صورتم و مي كاويد . از كلافگي دقيقه اي پيشش خبري نبود انگار آروم شده بود . نگاهش از روي چشمام پايين و پايين تر ميرفت . به لبام خيره شد . يه حسي داشتم مثل ترس ولي از طرف ديگه هيجان هم داشتم . بوي ادكلنش از اون فاصله ي نزديك داشت مستم ميكرد . لحظه اي لبش و نزديك آورد ولي چيزي طول نكشيد كه كلافه ازم فاصله گرفت . دستش و چند باري توي موهاش كشيد و به سمت اتاقش رفت . همون جا ايستاده بودم تازه متوجه شدم كه رادمهر ميخواست چيكار كنه . دستاي يخ بستم و روي گونه هام گذاشتم داغ داغ بود . نزديك بودن رادمهر بهم عين جريان برق منو گرفته بود . خدايا چرا من اينجوري شده بودم ؟ ديدي مُوژان خانوم گفتم خدا آخر و عاقبت امشبت و به خير كنه ! اينم نتيجش ! ولي چرا از كنارم رفت ؟ مگه شوهرم نبود ؟ كلافه و عصبي شده بودم . حس آدمي رو داشتم كه براي يه لحظه خواسته ميشه از طرف كسي و براي لحظه ي بعد پس زده ميشه . روي تخت با لباسام ولو شدم و قطره هاي اشك و روي صورتم حس كردم . " چه مرگته مُوژان ؟ انگار خودتم بدت نمياد كه كار ناتمومش و بياد و تموم كنه ؟ " سرم و به شدت به طرفين تكون دادم . فكر ميكردم امشب شب خوبي براي جفتمون بوده و هست ولي انگار اشتباه ميكردم !
    با خستگي لباسام و در آوردم و زير پتو خزيدم . هنوزم قطره هاي اشك گونم و خيس ميكرد " تمومش كن اين بچه بازيارو تموم كن "
    چشمام و بستم و سعي كردم ديگه به اتفاقات چند دقيقه پيش فكر نكنم . ولي خوابم نمي برد و مدام توي تختم جابه جا ميشدم . انگار رادمهرم با من هم درد بود چون مدام صداي در اتاقش و ميشنيدم كه باز و بسته ميشد انگار كلافگي رادمهر به منم سرايت كرده بود روي تخت نشستم احساس تشنگي ميكردم از جام بلند شدم و نگاهي به بيرون انداختم خبري از رادمهر نبود فقط صداي شرشر آب از توي حموم ميومد . داشتم از در اتاق ميرفتم بيرون كه نگاهم به تاپ و شلواركم افتاد برگشتم توي اتاق و پتو رو دور خودم پيچيدم و پاورچين پاورچين به سمت آشپزخونه رفتم . از توي يخچال بطري آب و برداشتم و يكم آب توي ليوان ريختم . داشتم آب و ميخوردم كه يهو رادمهر از حموم اومد بيرون . آب توي گلوم پريد و به شدت به سرفه افتادم . رادمهر با صداي من متعجب به سمت آشپزخونه برگشت و توي تاريكي آشپزخونه صدام زد :
    - مُوژان تويي ؟
    - آره ، آره .
    قدمي به سمت آشپزخونه برداشت حالا ديگه كاملا من و داشت ميديد نگاهي متعجب اول به من و بعد به پتوي بلندي كه دورم پيچيده بودم انداخت و گفت :
    - چرا نخوابيدي ؟
    از نگاه كردن به چشماش خجالت ميكشيدم . اصلا چرا من خجالت بكشم ؟! سرم و پايين انداختم و گفتم :
    - خوابم نميبرد .
    همونجوري با حوله اي كه تنش بود جلوي در آشپزخونه وايساده بود و نگاهم ميكرد . اگه بازم وايميستادم معلوم نبود اين بار چيكار ميكرد ! بايد ميرفتم تو اتاقم پاهام سست و بي حركت شده بود ولي با اين حال به جلو حركتش دادم ميخواستم از آشپزخونه برم بيرون كه سد راهم شده بود گفتم :
    - ميشه بري كنار من رد شم ؟
    دوباره نگاه عميقي بهم انداخت ولي كلافه نبود اين بار . كمي جابه جا شد و تونستم از كنارش رد بشم ولي تو لحظه ي آخر دستم و گرفت و من و به طرف خودش كشيد . با اين حركت پتو از دورم باز شد و زمين افتاد . خدايا اين امشب چش بود ؟ قلبم مثل گنجشك توي سينم ميزد دستش و دور كمرم حلقه كرده بود و پيشونيش و به پيشونيم چسبونده بود اين بار شوكه نشده بودم با دستم به سينش فشار مياوردم با بغض گفتم :
    - رادمهر ولم كن .
    سكوت كرده بود و جوابي بهم نميداد . چشمام و به چشماش دوختم دوباره گفتم :
    - رادمهر خواهش ميكنم .
    با صداي آرومي گفت :
    - مگه تو زنم نيستي ؟ از چي ميترسي ؟
    صداش يه مدل خاصي بود . ترسيده بودم . جوابي به سوالش ندادم و دوباره گفتم :
    - رادمهر خواهش كردم .
    انگار گوشاش ديگه هيچي رو نميشنيد عجب غلطي كردم اومدم آب بخورم ! همونجوري كه توي بغلش بودم من و به سمت اتاقم برد هنوزم داشتم سعي ميكردم از توي بغلش بيام بيرون ولي قدرتش انگار دو برابر شده بود . دوست نداشتم كاري كه ميخواد انجام بده از روي هوس باشه من عشق و علاقه ي رادمهر و ميخواستم . به اتاق رسيديم هنوزم توي بغلش بودم دوباره گفتم :
    - رادمهر ميخواي چيكار كني ؟ من و ببين .
    رادمهر با عصبانيت گفت :
    - يعني حق ندارم مثل يه شوهر رفتار كنم ؟
    ترسم و كنار زدم و مثل خودش با عصبانيت گفتم :
    - نه لعنتي تا وقتي كه تصميمي نگرفتيم در مورد اين زندگي نحسمون نميتوني شوهرم باشي و مثل زنت باهام رفتار كني فهميدي ؟
    - فكر كردي به اجازه ي توئه ؟ انقدر بهت زمان دادم بسه حالا كسي كه تعيين تكليف ميكنه منم .
    دوباره ترس به وجودم برگشت نكنه كار احمقانه اي انجام بده ؟ قلبم تند تند ميزد گفتم :
    - رادمهر تو اين كار و نميكني .
    نيشخندي زد و گفت :
    - زياد مطمئن نباش .
    دستش و به سمت كمربند حولش برد و خواست بازش كنه چشمام و بستم و خدايا باورم نميشد رادمهر اينجوري برخورد كنه . مدام از خدا كمك ميخواستم كه نذاره اتفاقي بيفته . نميدونم يهو چي شد كه رادمهر من و ول كرد و همونجوري كه به سمت در ميرفت فرياد گونه گفت :
    - لعنتي .
    شنيدم ولي جرات اينكه جوابي بدم نداشتم . از ضعف خودم بدم اومد سريع در اتاق و بستم و قفل كردم خودم و روي تخت انداختم هنوزم داشتم ميلرزيدم . نفهميدم كي خوابم برد .
    صبح حدوداي ساعت 11 از خواب پريدم . تصميمم و گرفته بودم بايد همون روز از خونش ميرفتم . 2 روز بقيش و خونه ي خودمون ميموندم . اتفاقي كه ديشب افتاده بود بدجور ترسونده بود منو . بعد از اينكه مطمئن شدم رادمهر نيست چمدونم و بستم و به آژانس زنگ زدم 5 دقيقه بعد توي ماشين نشسته بودم به سمت خونه در حركت بودم . دلم براي رادمهر و خونه تنگ ميشد . . .
    وقتي رسيدم خونه اولين كاري كه كردم اين بود كه با مامان تماس بگيرم . بعد از 3 تا بوق جواب داد :
    - بله ؟
    - سلام مامان خوبين ؟
    - سلام مُوژان خوبي مادر ؟ من خوبم . دلم برات تنگ شده .
    - منم دلم براتون تنگ شده بابا خوبه ؟
    - آره عزيزم باباتم خوبه .
    - آقا سهراب چطورن ؟
    - اي مادر تعريفي نداره حالش بيچاره سروناز داره خودش و ميكشه از ناراحتي .
    - آخي اميدوارم زود خوب شن .
    - منم همينطور عزيزم .
    - مامان كي مياين خونه پس ؟
    خنديد و گفت :
    - دلت برامون تنگ شده ؟
    - آره خيلي . تورو خدا زود بياين .
    - باشه عزيزم فردا صبح راه ميفتيم سمت تهران . هنوز پيش رادمهري ؟
    با شنيدن اسم رادمهر اخمام تو هم رفت و دوباره ياد اتفاقاي ديشب افتادم گفتم :
    - نه اومدم خونه .
    - چرا ؟ خوب ميموندي همون جا ديگه .
    - خونه ي خودمون راحت ترم . پس من فردا منتظرتونما . بياين حتما .
    با اين حرف اجازه ندادم مامان بيشتر از اين اصرار كنه اونم با لحن نگران گفت :
    - باشه مادر .
    - به بابا و بقيه هم سلام برسونين . خداحافظ .
    - خداحافظ .
    تا عصر سرم و هر مدلي كه بود گرم كردم ولي مدام فكرم پيش رادمهر بود يعني الان اومده خونه ؟ فهميده كه من خونه نيستم ؟ سعي ميكردم خودم و بي تفاوت و دلخور نشون بدم نسبت به رادمهر ولي حقيقت اين بود كه دلخور نبودم ازش ! مدام چشمم به تلفن بود كه بهم زنگ بزنه و سراغ ازم بگيره ولي دريغ از يه زنگ .


    ساعت حدوداي 9 بود كه گوشيم زنگ خورد نگاهي به صفحه كردم شماره ي رادمهر قلبم و به تپش انداخت نفس عميقي كشيدم و جواب دادم :
    - بله بفرماييد ؟
    - سلام مُوژان .
    توي صداش غم و ناراحتي حس ميشد گفتم :
    - سلام .
    - خوبي؟
    - اي بدك نيستم تو خوبي؟
    - آره منم خوبم . چرا امروز بي خبر رفتي ؟
    با طعنه گفتم :
    - انتظار داشتي خبر بدم ؟
    جدي شد و گفت :
    - آره . بابت ديشب بايد بگم كه خودمم نفهميدم چم شده بود .
    - متوجه شدم كاملا !
    كمي مكث كرد و به سختي گفت :
    - معذرت ميخوام .
    انگار آب سردي روي عصبانيت و ناراحتيم ريخته بودن . سكوت كردم و چيزي نگفتم دوباره گفت :
    - براي جبران دو تا بليت كنسرت گرفتم براي جفتمون براي فردا مياي بريم ؟
    لبخندي روي لبم نشست ولي به روي خودم نياوردم كه از پيشنهادش ذوق كردم خيلي خونسرد گفتم :
    - چه ساعتي ؟
    - ساعت 9
    - نميدونم فردا مامان اينا ميان .
    - يعني نميخواي بياي ؟
    توي صداش احساس خاصي نبود ولي من دوست داشتم كه باهاش برم . گفتم :
    - باشه ميام ولي فقط به خاطر اينكه بليتات سوخت نشه !
    خنديد و گفت :
    - آره ميدونم مرسي كه اين لطف و بهم ميكني .
    - خواهش ميكنم .
    - از تنهايي نميترسي ؟
    - نه نميترسم .
    - خوبه پس درارو قفل كن .
    - باشه حتما .
    - خوب فردا ساعت 7:30 ميام دنبالت پس .
    - باشه منتظر ميمونم .
    - مواظب خودت باش . خداحافظ .
    - خداحافظ .
    وقتي گوشي رو قطع كردم از فكر اينكه رادمهر امروز زنگ زد بهم و ازم معذرت خواهي كرد گرماي خاصي زير پوستم دويد . خوشحال بودم . از رادمهر مغرور بعيد بود همچين كاري رو بكنه . چرا از ته دل از دستش ناراحت نبودم پس ؟ جوابي براي اين سوالم پيدا نكردم .
    همه ي درهارو قفل كردم و به اتاقم رفتم با ذوق فردا كه هم مامان و بابا رو ميديدم و هم رادمهر و خوشحال به خواب رفتم .
    صبح حدوداي 9 از خواب بيدار شدم صبحونه ي سرسري خوردم و دوباره از روي كتاب آشپزي مامان يه ناهار خوشمزه درست كردم . فكر ميكردم حدودا ساعت 3 - 4 عرص بايد برسن تهران . اين بار حواسم به همه چي بود كه مبادا يه وقت غذام خراب بشه . غذام حاضر بود ساعت 2 بود تماسي با مامان گرفتم و گفت تا 1 ساعت ديگه ميرسن خونه . خوشحال دستام و به هم كوبيدم و زير غذاهارو خاموش كردم . از صبح از رادمهر خبري نداشتم . حالا وقتش بود كه يكم به خودم برسم . سريع دوش گرفتم و تصميم گرفتم با اتو مو همه ي موهام و صاف كنم . كار صاف كردن موهام تازه تموم شده بود كه صداي زنگ در اومد با هيجان نگاهي به آيفون كردم با ديدن تصوير مامان به سمت در تقريبا ميشد گفت كه پرواز كردم . بابا ماشين و داخل پاركينگ آورد و بعد از اينكه پياده شدن پريدم توي بغل جفتشون و بوسه بارونشون كردم مامان خنده اي كرد و گفت :
    - ولم كن دختر لوس ! بزرگ شدي اين كارا چيه ؟
    خنديدم و گفتم :
    - دلم براتون خيلي تنگ شده بود .
    بعد از بوسه هاي پي در پي بالاخره رضايت دادم تا به خونه بريم . كمكشون كردم و همه ي چمدونارو با هم برديم داخل خونه . انگار مامان تازه نگاهش به موهام افتاد و گفت :
    - موهات و صاف كردي ؟ چه خبره خوشگل كردي ؟
    لبخند زدم و گفتم :
    - رادمهر امشب بليت كنسرت گرفته .
    مامان هم لبخندي زد و گفت :
    - برين عزيزم بهتون خوش بگذره .
    گفتم :
    - مامان من راستش غذا خوردم ولي براي شما و بابا غذا درست كردم و روي گازه فقط بايد گرمش كنين و بخورين .
    - واي دستت درد نكنه عزيز دلم . چرا زحمت كشيدي ؟ راستش من و بابات بين راه رفتيم رستوران و يه غذايي خورديم .
    - جدي ؟ حالا با اين همه غذا چيكار كنم من ؟
    - اشكال نداره شب ميخوريم از دستپخت دخترم نميشه گذشت .
    گونش و بوسيدم و به اتاقم رفتم تا حاضر بشم . حدوداي ساعت 5 بود كه آرايشمم كردم حالا بايد يه لباس خوب انتخاب ميكردم .
    به سمت كمدم رفتم و پالتوي شكلاتي رنگم و كه كمر پهني داشت انتخاب كردم همراه با شلوار لي سرمه اي رنگ لوله تفنگيم شال كرم شكلاتي رو هم برداشتم كه خيلي به پالتوم ميومد . بوت پاشنه بلند شكلاتي رنگم با كيفي كه دقيقا سر جنس و رنگ بوتم بود و انتخاب كردم نگاهم به ساعت افتاد 7 بود كم كم لباسارو پوشيدم و توي آينه نگاهي به خودم انداختم . يه دسته از چتري هام و كج توي صورتم ريخته بودم و بقيه موهامم بالاي سرم بستم . راس ساعت 7:30 رادمهر اومد از مامان و بابا خداحافظي كردم و به سمت در رفتم . رادمهر توي ماشين بود . يكم ازش به خاطر اتفاقات اون شب خجالت ميكشيدم ولي سعي كردم خونسرد باشم . كنارش نشستم و سلام كردم . چند ثانيه اي بهم نگاه كرد و بعد جوابم و داد .
    ماشين و به حركت در آورد زير چشمي نگاهش ميكردم خونسرد به نظر ميومد حداقل اينجوري نشون ميداد . صداش و شنيدم :
    - مامان اينا اومدن ؟
    - آره حدوداي 3 و 4 بود كه رسيدن .
    - آها . خوبه .
    دوباره جفتمون ساكت شديم . جو سنگيني توي ماشين به وجود اومده بود هر كدوم سعي ميكرديم حرفي بزنيم تا اين جو سنگين از بين بره .
    دوباره گفت :
    - ديشب خوب خوابيدي ؟ نترسيدي ؟
    به سمتش برگشتم و گفتم :
    - نه نترسيدم راحت خوابيدم .
    - تو خوب خوابيدي ؟
    نگاهش و بهم دوخت و گفت :
    - راستش و بگم ؟
    - اوهوم .
    - نه عادت كرده بودم كه يكي ديگه توي خونه باشه حس ميكردم يه چيزي گم كردم .
    ضربان قلبم با اين حرفش بالا رفت . راستش بهش نگفته بودم ولي منم ديشب مدام جاي خاليش و حس ميكردم . لبخند محوي زدم و سكوت كردم . دوباره جدي شد انگار از حرفي كه زده بود چندان راضي نبود چون تا آخر مسير ديگه حرفي بينمون رد و بدل نشد .
    بالاخره به محل برگزاري كنسرت رسيديم رادمهر ماشين و توي پاركينگ پارك كرد تازه وقتي از ماشين پياده شد تونستم تيپش و ببينم كت و شلوار نوك مدادي با پيرهن مردونه ي سفيد رنگ پوشيده بود روي كت و شلوارش هم اور كت بلند مشكي رنگي پوشيده بود و همون عطر معروف و به خودش زده بود ! با بوتاي پاشنه بلندي كه پوشيده بودم تازه به زور به سرشونش ميرسيدم . دختر كوتاه قدي نبودم ولي در مقابل رادمهر زيادي كوتاه نشون ميدادم ! با هم سوار آسانسور شديم تا به سالن اصلي برسيم . به خاطر ترافيك زياد ساعت 8:40 رسيديم . به كمك راهنماها صندليامون و پيدا كرديم و روش نشستيم . هنوز تا اجراي برنامه 20 دقيقه اي مونده بود . نگاهم و توي سالن ميچرخوندم صندليامون سر رديف قرار داشت من داخل رديف رفتم و رادمهر روي اولين صندلي كنار من نشست . هنوز صندليا خالي بود و كم كم همه ميومدن . بالاخره كسايي كه قرار بود طرف ديگم بشينن اومدن . 4 تا پسر حدوداي25 - 26 ساله بودن . معذب بودم صداي رادمهر و كنار گوشم شنيدم :
    - تو بيا جاي من بشين .
    از خدا خواسته جام و با رادمهر عوض كردم . خوشم اومد كه انقدر حواسش به من و راحتيمه . سر ساعت 9 بود كه برنامه شروع شد با وارد شدن خواننده ها دهنم از تعجب باز مونده بود باورم نميشد من عاشق اين گروه بودم . حتي 1 بار هم نپرسيده بودم كه كنسرت چه خواننده اي ميخوايم بريم ولي الان با ديدن اونها دوست داشتم از خوشحالي فرياد بزنم . رادمهر از كجا ميدونست كه من چي دوست دارم ؟ توهمي شديا مُوژان ! اون از كجا بدونه تو از چه خواننده اي خوشت مياد آخه ؟ حتما خودش دوست داره اين گروه و . سعي كردم با ميلم به جيغ زدن مبارزه كنم و مثل يه خانوم سنگين و متين سرجام بشينم ولي انگار رادمهر متوجه شده بود كه به وجد اومدم چون با لحن شوخي زير گوشم گفت :
    - اگه خواستي ميتوني جيغ بكشي مراعات نكن .
    اخمي بهش كردم . لبخندش عميق تر شد .

    نگاهش هنوز بهم بود ولي با شنيدن صداي خواننده ها سرم و به سمت سن برگردوندم . آهنگش يكم ريتمش تند بود همه توي سالن دست ميزدن و جيغ و هورا ميكشيدن نگاهم و به رادمهر دوختم دستاشو روي سينش قلاب كرده بود و با همون جديت رادمهريش ! به سن چشم دوخته بود . دلم ميخواست شلوغ كنم و مثل بقيه جيغ بكشم ولي رادمهر در موردم چه فكري ميكرد آخه ؟ با نارضايتي به صندليم تكيه دادم و مثل رادمهر دستام و روي سينم قلاب كردم .
    بالاخره آهنگ اولشون تموم شد همه براشون سوت ميزدن و هر كس از سمتي آهنگي رو ازشون ميخواست كه بخونن . دلم ميخواست منم چيزي بگم هر كس ابراز احساساتي ميكرد ديگه داشتم خودم و ميكشتم تا صدام در نياد رادمهر دوباره كنار گوشم با خنده گفت :
    - انقدر مقاومت نكن كبود شدي .
    بعد قهقهه اي زد كه صداش بين جمعيت گم شد ولي من و عصباني كرد . خيلي بدجنس بود . سعي كردم عصبانيتم و بروز ندم ولي توي دلم براش خط و نشون ميكشيدم . ميدونستم چجوري تلافي كنم اين حرفاشو . با اين فكر لبخند شيطنت آميزي روي لبم نشست و با لذت به آهنگ آرومي كه داشتن ميخوندن گوش دادم .
    همه همراه آهنگ دستاشون و آروم بالاي سرشون تكون ميدادن و با خواننده ها همراهي ميكردن .
    بعد از اتمام دومين آهنگ همگي براشون دست زديم و سومين آهنگ و به خواسته ي مردم اجرا كردن . آهنگي بود كه به تازگي خونده بودن و از جون و دل عاشقش بودم :
    دوستت دارم ولي چرا نميتونم ثابت كنم
    لالايي ميخونم ولي نميتونم خوابت كنم
    دوست داشتن منو چرا نميتوني باور كني
    آتيش اين عشق و شايد دوست داري خاكستر كني
    ***
    همه با شنيدن اين آهنگ انگار به وجد اومده بودن دختر و پسر جووني جلومون نشسته بودن دختر سرش و روي شونه ي پسره گذاشته بود و خيلي عاشقونه دستش و دور بازوش حلقه كرده بود يه لحظه دلم گرفت با اينكه رادمهر و كنارم داشتم و قانونا شوهرم بود ولي برام تكيه گاهي نبود تا بتونم سرم و روي شونه اش بذارم
    ***
    شايد ميخواي اين همه عشق بمونه تو دل خودم
    دلت ميخواد ديگه بهت نگم كه عاشقت شدم
    كاش توي چشمام ميديدي كاشكي اينو ميفهميدي
    بگو چطور ثابت كنم كه تو بهم نفس ميدي
    يه راهي پيش روم بذار يكم بهم فرصت بده
    براي عاشق تر شدن خودت بهم جرات بده
    ***
    با شنيدن اين تيكه ي آهنگ اشك توي چشمام حلقه زد دوباره نگاهم به دختر و پسر جوون جلوييمون افتاد سوز غمگين آهنگ از يه طرف عشقي كه بين اين دو تا جوون بود يه طرف حالم و منقلب ميكرد رادمهر دستش و آروم به بازوم زد به طرفش برگشتم چشماي گريونم و ديد و بعد رد نگاهم و دنبال كرد به حالت بامزه اي بازوش و به طرفم گرفت و لبخند مهربوني زد . ميون گريه خنديدم . دستم و آروم دور بازوش حلقه كردم و سرم و روي شونش گذاشتم . دوباره بوي ادكلنش به مشامم خورد . تصميم گرفتم چيزي نگم و فقط از آهنگ لذت ببرم .از آهنگ و گرماي وجود رادمهر !
    ***
    يه كاري كردي عاشقت هر لحظه بي تابت بشه
    من جونم و بهت ميدم شايد بهت ثابت بشه
    ***
    رادمهر دستش و روي دستم كه دور بازوش حلقه بود گذاشت گرماي دستاش لبخند و روي لبام نشوند
    ***
    طاقت بيار اينا همش يه خواهشه براي داشتن تو يكمي طاقت بيار
    دوستت دارم ميدونم ميرسه يه روزي كه تو منو بخواي
    بيا يه گوشه از دلت برام يه جايي بذار
    واسه ي همين يه بار يكمي طاقت بيار
    آهنگ تموم شد همه تشويقشون كردن الحق هم كه زيبا اجرا كردن آهنگ و دلم ميخواست تا آخر كنسرت سرم و روي شونه هاي امن رادمهر بذارم ولي حيف كه نميشد با لبخند ازش تشكر كردم و سر جام نشستم .
    تا آخر كنسرت ديگه همه ي حواسم به رادمهر بود . خيلي جدي و خونسرد داشت به آهنگا گوش ميداد . ولي من مدام چشمام دنبالش بود . تقريبا هم ديگه چيزي از آهنگا نفهميدم . زماني به خودم اومدم كه با تشويق همه آخرين آهنگ رو هم خوندن و خداحافظي كردن . به سمت درهاي خروجي رفتيم از ازدحام جمعيت خيلي شلوغ بود تصميم گرفتيم به جاي آسانسور با پله ها بريم سمت ماشين . رادمهر مثل سرباز وظيفه شناسي سپر بلاي من شده بود و جوري دستاش و براي محافظت از من دورم گرفته بود كه به خنده افتاده بودم . اول از اين حمايتش خوشحال شدم ولي بعد كه با خودم فكر كردم به اين نتيجه رسيدم كه رادمهر كلا هميشه شخصيت حمايتگري داشته . حتي اون اوايل كه علاقه اي بهم نداشت و تا يه جاهايي هم فكر ميكردم ازم بدش مياد . پس نميتونستم اين حركتش و به پاي عشق بذارم ! چرا دوست داشتم عاشقم بشه ؟ مگه خودم عاشقش بودم ؟
    داشتيم به سمت ماشين ميرفتيم توي محوطه ي پاركينگ بوديم كه پسر جووني به حالت دو از كنارم رد شد و محكم تنش و بهم زد . پسر چند قدم جلوتر وايساد . رادمهر نگاهي به من و بعد به پسر كرد و گفت :
    - يه معذرت خواهي بعضي وقتا بد نيست .
    اخماش توي هم بود و لحنش هم عصبي بود . پسر جوون هم اخماش و توي هم كرد و گفت :
    - حالا مثلا معذرت خواهي نكنم چي ميشه ؟
    انگار پسرك سرش درد ميكرد واسه دعوا . رادمهر يهو عصباني شد و كمي نزديك پسره رفت و گفت :
    - دوباره تكرار كن ايني كه گفتي رو .
    پسر سرش و يكم جلو آورد و گفت :
    - معذرت خواهي نميكنم . ميخوام ببينم فضولم كيه .
    هنوز حرفش تموم نشده بود كه رادمهر عصباني يقه ي لباسش و گرفت تقريبا از روي زمين بلندش كرد . رادمهر يه سر و گردن از پسر بلند تر بود نميدونستم با چه اعتماد به نفسي با رادمهر در افتاده بود . به سمتشون رفتم و آروم دستش و گرفتم و با دستپاچگي گفتم :
    - رادمهر ولش كن بيا بريم . چيزي نشده كه من خوبم .
    با همون عصبانيت بهم گفت :
    - كنار وايسا مُوژان .
    پسره رو به ديوار كوبيد و توي همون حالت گفت :
    - معذرت خواهي ميكني يا نه ؟
    - عمرا .
    پسر تقلايي كرد و دستاي رادمهر و از دور يقش آزاد كرد مردم اومدن جلو و رادمهر و گرفتن تا از دعوا جلو گيري كنن پسره از فرصت استفاده كرد و مشتي توي صورت رادمهر زد . رادمهر شوكه شد و عصباني تر از قبل به سمت پسره حمله كرد اون همه آدم نميتونستن حريفش بشن انگار عصبانيت قدرتش و بيشتر كرده بود چشمام به اشك نشسته بود و گوشه اي وايساده بودم . كاري از دستم بر نمي اومد دور رادمهر و مردا گرفته بودم . آخر هم رادمهر دو تا مشت پشت سر هم توي صورت پسره زد و ولش كرد . با پادرميوني مردم پسر و با خودشون بردن حالا من مونده بودم و رادمهر با عجله به سمتش رفتم و نگاهي به صورتش كردم سرش و برگردوند كه چيزي نبينم گفت :
    - بريم .
    قبل از اينكه حركت كنه صورتش و گرفتم و به سمت خودم برگردوندم . گوشه ي لبش پاره شده بود و ازش خون ميومد . نگاهم به پيرهن مردونه ي سفيد خوشگلش افتاد كه لكه هاي قرمز خون روش ريخته بود . با هم به سمت ماشين رفتيم و نشستيم قبل از اينكه رادمهر حركتي كنه گفتم :
    - چند لحظه صبر كن .
    رادمهر به سمتم برگشت . از توي كيفم دستمال در آوردم و كمي توي صندلي جابه جا شدم تا مسلط بشم روي رادمهر . نزديك تر رفتم و دستمال و بالاي لبش گذاشتم . بدجوري خون ميومد ترسيدم نگاهي بهش كردم و گفتم :
    - رادمهر خيلي خون مياد بيا بريم درمونگاه شايد بخيه بخواد .
    نگاهي توي آينه به خودش انداخت و گفت :
    - نه نميخواد الان ديگه خونش بند مياد .
    - حالا نشون دادنش كه ضرر نداره .
    نگاهي بهم انداخت كه از ترس ساكت شدم . اور كتش و در آورد و پرت كرد صندلي عقب . دقيقه اي توي سكوت رانندگي كرد آخر نتونستم طاقت بيارم گفتم :
    - اصلا واسه چي بايد سر همچين موضوع كوچيكي دعوا كني ؟ حالا مگه چي شد ؟ يه تنه زد رفت .
    نگاه خشمگينش و به چشماي من دوخت و گفت :
    - چي ؟!!! يه تنه زد رفت ؟
    پوزخندي زد و گفت :
    - انقدر برات اين چيزا راحته ؟
    زير لب جوري كه من بشنوم گفت :
    - من و بگو به خاطر كي الكي خودم و تو دردسر انداختم !
    نميخواستم باهاش بحث كنم انقدر عصباني بود كه ترجيح دادم سكوت كنم .
    رادمهر تمام حواسش به رانندگيش بود ولي من انگار يه غده توي گلوم بود ساكت سرجام نشسته بودم و به شيشه ي كناريم زل زده بودم . چرا هميشه آخر هر خوشي كه با هم داشتيم يهو دعوا ميشد يا دلخوري پيش ميومد ؟
    رادمهر سكوت و شكست و گفت :
    - گرسنت نيست ؟
    احساس ميكردم اگه حرفي بزنم اشكام ميريزه . پس فقط سرم و به علامت نه تكون دادم . دوباره گفت :
    - ولي من گرسنمه ميرم يه رستوران كه شام بخوريم .
    از اين خودخواهيش حرصم گرفت بغضم و خوردم و گفتم :
    - پس چرا ديگه نظر من و ميپرسي ؟ يهو بگو زوريه و خودت و خلاص كن .
    - تو اينجوري فكر كن .
    زير لب گفتم :
    - خود خواه .
    - دارم ميشنوم چي ميگي . اگه ميخواس نشنوم آروم بگو حداقل .
    - منم گفتم كه بشنوي . خودخواه .
    هنوز صورتم به طرف پنجره بود نميتونستم حالتش و ببينم ولي از روي صداش ميشد تشخيص داد كه زياد از عصبانيت لحظات پيشش خبري نيست و تقريبا به حالت خونسرد قبليش برگشته بود .
    گفت :
    - مُوژان با اين حرفاي الكي شبمون و خراب نكن .
    از حرفش عصباني شدم به طرفش برگشتم و گفتم :
    - من شبمون و خراب نكنم يا تو كه سر هر چيزي با مردم توي خيابون دست به يقه ميشي ؟ خيلي جالبه لابد الانم ميخواي بگي تقصير منه كه اون پسره بهم تنه زد چون كه حتما داشتم بد راه ميرفتم آره ؟
    رادمهر كلافه گفت :
    - من اينو نگفتم تمومش كن مُوژان هر چي بود گذشت .
    - آره خوب واسه تو ديگه گذشته .
    نميدونستم چرا انقدر گير الكي ميدادم . گفت :
    - مُوژان اين چه عادت مسخره ايه كه تو داري ؟ چرا از كاه كوه ميسازي هميشه ؟
    دندونام و با حرص روي هم فشردم و گفتم :
    - باشه از اين به بعد حرفي نميزنم كه الكي از كاه كوه نساخته باشم !
    و بعد ساكت به صندلي تكيه دادم و دستام و روي سينم قلاب كردم . رادمهر هم هيچي نگفت انگار از خدا خواسته بود كه من حرفي نزنم اين بيشتر شاكيم ميكرد .
    بالاخره به رستوران رسيد ماشين و پارك كرد و گفت :
    - پياده شو .
    بدون اينكه حرفي بزنم همونجوري سر جام نشستم . رادمهر كه ديد انگار قصد پياده شدن ندارم گفت :
    - مُوژان يا پياده ميشي خودت يا اينكه من پيادت ميكنم انتخاب با خودته . ميدوني هم كه كاري رو كه بگم انجامش ميدم .
    دوباره زير لب گفتم :
    - خودخواه .
    براي اينكه جلوي آبروريزي احتمالي رو بگيرم خودم از ماشين پياده شدم و در و محكم به هم كوبيدم . دزدگير ماشين و زد دكمه ي كتش و بست تا پيرهن خونيش معلوم نشه ! انگار مجبور بود با اون قيافه بره رستوران ! به طرف در رستوران حركت كرد . منم به دنبالش به آرومي حركت كردم . كنار در نيمه باز رستوران وايساده بود و سلانه سلانه راه رفتن من و نگاه ميكرد دوست داشتم حرص بخوره ولي خودش و خونسرد نشون ميداد بهش نزديك شدم و نگاهش و ازم گرفت . گارسون ميز دو نفره اي رو گوشه دنج رستوران بهمون پيشنهاد داد و ما نشستيم .
    سعي ميكردم نگاهم بهش نيفته ولي سنگيني نگاهش و روي خودم حس ميكردم نگاهم و بهش انداختم و گفتم :
    - ميشه انقدر بهم خيره نشي ؟ معذبم ميكني .
    خنديد و بدون هيچ حرفي منوي روي ميز و برداشت نگاهش و به منو انداخت . نفسم و پر صدا بيرون دادم و منم منوي ديگه اي رو برداشتم .
    واقعا انگار اشتهام و از دست داده بودم رادمهر بعد از چند دقيقه گفت :
    - خوب چي برات سفارش بدم ؟
    بدون اينكه نگاهش كنم شونم و بالا انداختم و گفتم :
    - نميدونم غذاي خاصي مدنظرم نيست هر چي كه خودت بخوري .
    با اين حرف منو رو گذاشتم روي ميز . رادمهر يه لنگه ي ابروش و بالا انداخت و گارسون و صدا زد وقتي سفارش غذا داد و رفت تازه فهميدم عجب غلطي كردم كه به اختيار خودش گذاشتم ! براي جفتمون ماهي سفارش داد . حالا چجوري بهش ميگفتم كه از ماهي بدم مياد ؟ رادمهر وقتي نگاهش و به چهره ي كج و كوله ي من انداخت با آرامش ساختگي كه سعي ميكرد خندش و پشتش پنهان كنه گفت :
    - چيزي شده ؟
    سعي كردم به روي خودم نيارم . ولي فكر ماهي هم كه ميومد توي سرم ناخودآگاه منزجر ميشدم با همون قيافم گفتم :
    - نه نه چيزي نشده .
    رادمهر ديگه حرفي نزد ولي نيشخند شيطنت آميزش و گوشه ي لبش ديدم . نكنه ميدونسته كه من ماهي دوست ندارم و از قصد سفارش داده ؟ ميكشمت رادمهر ! با عصبانيت به اطرافم نگاه مينداختم سعي داشتم كمتر چشمام توي چشماي پر خندش بيفته . بالاخره گارسون با غذاها اومده از ديدن ماهي كه جلوم گذاشت احساس تهوع كردم حالم از بوش به هم ميخورد نگاهي به رادمهر كردم كه با اشتها مشغول خوردن بود . نگاهي به من كرد كه با چنگالم فقط ماهي رو زير و رو ميكردم و گفت :
    - چرا نميخوري ؟ چيزي شده ؟
    صورتش جدي بود ولي چشماش ميخنديد بالاخره نتونستم طاقت بيارم گفتم :
    - من ماهي دوست ندارم ميرم توي ماشين هر وقت خوردنت تموم شد بيا توام .
    قبل از اينكه از جام بلند شم دستم و گرفت و با خنده اي كه ديگه حالا سعي نميكرد قايمش كنه گفت :
    - باشه باشه بشين برات يه چيز ديگه سفارش ميدم .
    - نه ديگه نميخوام ميرم توي ماشين . تو از قصد اين غذارو سفارش دادي .
    - باشه اعتراف ميكنم كه واسه اذيت كردنت سفارش دادم .
    از اعتراف راحتش بيشتر حرص خوردم گفتم :
    - پس منم ميرم توي ماشين .
    - بچه بازي در نيار مُوژان الان برات غذا سفارش ميدم
    سرجام نشستم درست نبود كه اونجوري از رستوران برم بيرون . نگاه خاصي بهم انداخت و گفت :
    - خوب همسر بنده چي ميل دارن ؟
    از لفظ همسر انگار قند تو دلم آب كردن . چقدر اين مدلي حرف زدن بهش ميومد . يكي نبود بهش بگه ميميري اگه هميشه اينجوري خوب حرف بزني ؟ جلوي لبخندم و گرفتم و خونسرد گفتم :
    - نميدونم
    خنديد و گفت :
    - يعني بازم من سفارش بدم برات ؟ راستي ميگن ميگوهاي اينجا هم حرف نداره ها !
    رادمهر با ديدن قيافه ي عصباني من خندش و خورد و گفت :
    - باشه بابا من و نخور . ميخواي جوجه بگيرم برات ؟
    سرم و به نشونه ي موافقت تكون دادم و رادمهر دوباره گارسون و صدا زد و بهش سفارش داد . گفتم :
    - حالا از كجا ميدونستي كه از غذاهاي دريايي خوشم نمياد ؟
    - زياد سخت نبود اون دفعه كه رفتيم رستوران و من ميگو سفارش دادم حس كردم كه با انزجار به غذاي من نگاه ميكني . منم گفتم تيري در تاريكيه ديگه شايد از ماهي هم بدت اومد اونوقت به نفع من ميشد كه همينم شد و بدت اومد .
    بعد خنده ي ريزي كرد با پشت قاشق آروم روي دستش زدم و گفتم :
    - بدجنس نوبت تلافي منم ميرسه .
    سري تكون داد و با خنده گفت :
    - تو تلافيات و كردي حالا ديگه نوبت منه .
    زياد طول نكشيد كه گارسون با سفارشمون دوباره برگشت و بقيه ي شام و تو سكوت خورديم .
    وقتي از در رستوران ميومديم بيرون از عصبانيت و ناراحتي قبل خبري نبود با خوشحالي جفتمون سوار ماشين شديم و رادمهر به سمت خونه ي ما رانندگي كرد .

  6. #6
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    توي طول مسير نگاهم ناخودآگاه به رادمهر ميفتاد ولي سريع چشمام و ازش ميدزديدم . حواسش به من نبود اصلا غرق در افكار خودش بود . دلم ميخواست نگاهم كنه يا يه توجه خاص بهم داشته باشه ولي رادمهر رفتارش مثل هميشه بود چيزي كه مثل هميشه نبود احساس من بود انگار بهش عادت كرده بودم توي اين مدت همش كنارش بودم يه جورايي عادت كرده بودم كه هر لحظه بوي ادكلنش شامم و نوازش كنه . بوي ادكلنش و با لذت به ريه هام كشيدم و منم چشمم و به جلو دوختم . به خاطر اينكه دير وقت بود خيابونا خلوت بود و خيلي سريع به خونه رسيديم . توي دلم به اتوبانا لعنت فرستادم كه انقدر خلوت بودن حالا هميشه شلوغ بود و ترافيك اين بار كه من ميخواستم بيشتر طول بكشه از هميشه كمتر طول كشيد . جلوي در ماشين و نگه داشت . به طرفش برگشتم گفت :
    - امشبم براي خودش خاطره اي شدا !
    لبخندي زدم و گفتم :
    - آره خاطره شد ! ولي خوب بود . ممنون رادمهر .
    اونم لبخند محو و مردونه اي تحويلم داد و گفت :
    - خواهش ميكنم به منم خيلي خوش گذشت .
    نگاهم و به زخم بالاي لبش انداختم و همونجوري خيره به لبش گفتم :
    - خونش بند اومد بالاخره . حق با تو بود احتياج به بخيه نداشت .
    شونه اش و بالا انداخت و با قيافه ي بامزه اي گفت :
    - هميشه حق با منه .
    - آره هميشه هم خود شيفته اي .
    قهقهه اي زد و ساكت موند . منتظر بود از ماشين پياده بشم ولي انگار پاهام جون نداشت دلم ميخواست همون جا بمونم . نگاهم و دوباره به زخم روي لبش دوختم و كم كم پايين تر اومدم و به لبش رسيدم . با صداي رادمهر به خودم اومدم :
    - ميخواي برم يه چرخ ديگه هم بزنم ؟
    تازه انگار به خودم اومدم خيلي داشتم لفتش ميدادم ديگه . اصلا معلوم هست حواست كجاست دختر ؟ 1 ساعت به لبش زل زدي ! اونوقت ميخواي كاريتم نداشته باشه ؟ خوب كرم از خود درخته ديگه !
    دستپاچه افكارم و پس زدم و در ماشين و باز كردم و گفتم :
    - نه ديگه دير شده من ميرم .
    هنوز در نيمه باز بود خواستم كامل بازش كنم و برم پايين كه اسمم و صدا زد روم و به طرفش برگردوندم يه لحظه فقط صورتش و ديدم كه جلو آورده بود و بعد گرماي لبش و روي لبام . چشمام و بستم گرماي مطبوعي زير پوستم دويد . اين اتفاق فقط چند ثانيه طول كشيد يهو رادمهر خودش و كنار كشيد مثل آدماي مست چشمام و باز كردم و نگاهي بهش انداختم سرش و پايين انداخته بود . خواستم حرفي بزنم ولي روم نشد سريع از ماشين پياده شدم و بدون خداحافظي به خونه رفتم .
    در حياط و بستم و بهش تكيه زدم صداي ماشينش و شنيدم كه دور ميشد . چشمام و بستم . چرا احساس بدي نداشتم ؟ چم شده بود ؟ دستم و روي گونه ام گذاشت طبق معمول داغ شده بود از هيجان . با سستي به سمت خونه رفتم . همه ي چراغا خاموش بود و خونه توي سكوت فرو رفته بود مامان و بابا خواب بودن منم آروم و بي سر و صدا به سمت اتاقم رفتم .
    لباسام و عوض كردم و روي تختم دراز كشيدم . به محض اينكه چشمام و ميبستم همه ي اتفاقات چند لحظه پيش جلوي چشمم ميومد . چه مرگم شده بود ؟ اين چه احساسي بود كه داشتم دچارش ميشدم ؟ با فكر كردن به رادمهر همون گرما دوباره زير پوستم ميدويد .
    خجالت دخترونه اي همه ي وجودم و گرفته بود . لبخند غير ارادي روي لبهام نشسته بود .
    رادمهر مال من بود واقعا ! رادمهر شوهر من بود ! امروز توي رستوران متوجه نگاه چند تا دختر جوون به رادمهر شده بودم . تازه داشتم اين روزا دقيق تر بهش نگاه ميكردم . برخلاف چيزي كه قبلا فكر ميكردم اخلاقاي خوب هم خيلي داشت . تازه داشتم به اين نتيجه ميرسيدم كه با زندگيم واقعا چيكار كرده بودم .
    با همه ي هيجاناتي كه داشتم بالاخره به خواب رفتم .

    فصل نوزدهم

    3 روزي بود كه از رادمهر خبري نداشتم . مثل مرغ سركنده شده بودم و همش بي حوصله بودم . مدام توي خونه غر ميزدم جوري كه ديگه مامان شاكي شده بود . خوب حق هم داشت از همه چي ايراد ميگرفتم و الكي بهانه گير شده بودم . انتظار داشتم بعد از اون برخورد نزديكمون با هم حداقل يه زنگ بهم بزنه ولي انگار توقع پوچ و بي جايي بود . هي هر روز نسبت به علاقه ي رادمهر سرد و سردتر ميشدم . سوگندم كه هنوز يزد بود . باز حداقل اگه سوگند تهران بود كمتر متوجه جاي خالي رادمهر ميشدم . روز سوم بود ديگه حسابي عصبي شده بودم دوست داشتم هر جور شده ببينمش تا احساساتش و بيشتر بفهمم نسبت به خودم . غرق فكر بودم كه چجوري ببينمش فكري توي سرم جرقه زد با عجله از جام بلند شدم و لباسام و پوشيدم . مامان وقتي من و لباس پوشيده ديد گفت :
    - جايي ميري ؟
    با خونسردي گفتم :
    - آره ميرم يكم قدم بزنم توي خونه پوسيدم .
    - تا كي برميگردي ؟
    - نميدونم فكر كنم تا 7 - 8 بيام خونه . شما چيزي بيرون نميخواين ؟
    - نه مادر زياد توي اين سرما نمون تنت ضعيفه ميترسم سرما بخوري .
    - چشم .
    بوسه اي روي گونش كاشتم و از در بيرون اومدم .
    سر كوچه تاكسي گرفتم و به سمت مطب رادمهر راه افتادم . توي دلم خندم گرفت عجب پياده روي بود . براي ديدن رادمهر هيجان داشتم .
    مسير مطب رادمهر سر راست و خيلي هم به خونه ي ما نزديك بود در عرض 40 دقيقه رسيدم دم در مطبش . بار اول بود كه ميومدم اينجا ولي قبلا آدرسش و از سيما جون گرفته بودم . دم در مطب نفس عميقي كشيدم و داخل رفتم .
    فضاي شيكي داشت . نگاهم به دختر جووني كه پشت ميز نشسته بود و سرش روي دفتري بود افتاد كنارش رفتم و سلام كردم . دختر نگاهي بهم كرد و گفت :
    - سلام بفرماييد . وقت داشتين ؟
    - خير .
    دختر نذاشت حرفم تموم شه مثل كسي كه جمله ي از پيش تعيين شده اي توي مغزش ثبت شده باشه تند تند گفت :
    - شرمنده خانوم آقاي دكتر بيماري رو بدون وقت قبلي نميپذيرن .
    وقتي دختر من و ديد كه هنوز اونجا ايستادم گفت :
    - مخصوصا امروز كه آقاي دكتر ميخوان زودتر جايي تشريف ببرن .
    جايي بره ؟ يه لنگه ابروم و بالا انداختم و گفتم :
    - ولي من بيمار ايشون نيستم خانوم . بنده همسرشونم .
    دختر جوون با شنيدن لفظ همسر از جاش بلند شد و با دستپاچگي گفت :
    - واي خانوم صبوري شرمنده كه نشناختمون . خوب هستين ؟
    اولين بار بود كه كسي من و خانوم صبوري خطاب ميكرد لبخندي روي لبم نشست و گفتم :
    - ممنون . ميتونم ببينمشون ؟
    - بله ولي اگه كمي صبر كنين تا مريضشون بيان بيرون بهتر ميشه .
    سري تكون دادم و گفتم :
    - باشه پس من منتظر ميمونم .
    - خواهش ميكنم . چاي قهوه ميل دارين براتون بيارم ؟
    لبخند زدم و گفتم :
    - نه ممنون به كارتون برسين .
    دختر سرجاش نشست منم روي يكي از صندلي هاي اتاق انتظار نشستم . نگاهم و دور تا دور مطب چرخوندم به جز من مرد ديگه اي هم توي اتاق نشسته بود كه سرش و با مجله اي كه توي دستش بود گرم كرده بود . منشي مدام زير چشمي من و ميپاييد . بالاخره مريض از اتاق بيرون اومد . منشي دوباره از جاش بلند شد و با دست به اتاق رادمهر اشاره كرد و گفت :
    - بفرماييد خانوم صبوري .
    تشكري كردم و داخل شدم . رادمهر با ديدنم يه لحظه جا خورد ولي بعد به خودش مسلط شد و سلام كرد جوابش و دادم گفت :
    - چه عجب ! اينجا چيكار ميكني ؟
    انتظار اين سوال و داشتم خودم و خونسرد نشون دادم و گفتم :
    - داشتم از اينجا رد ميشدم گفتم يه سري هم به تو بزنم . اگه مزاحمم برم ؟
    توي دلم به خودم خنديدم ! عجب دروغي گفته بودم ! رادمهر گفت :
    - نه مراحمي . بيا بشين . چيزي ميخوري بگم برات بيارن ؟
    - نه ممنون . از منشيت شنيدم زود ميخواي امروز بري ؟
    - آره .
    تنها به همين اكتفا كرد لجم گرفت حتي نميخواست بهم بگه كه كجا ميخواد بره . خودم و نباختم رادمهر سكوت كرده بود و حرفي نميزد دوباره گفتم :
    - مثل اينكه حضور من معذبت كرده .
    نگاهش و به من دوخت و گفت :
    - نه معذب نيستم . همه خوبن ؟
    - آره ممنون . مامان و بابا ي تو خوبن ؟
    - آره اونام خوبن .
    نگاهي به ساعتش انداخت . داشتم حرص ميخوردم . به خودم همش فحش دادم كه چرا اومده بودم اينجا . از جام بلند شدم رادمهر دوباره نگاهي به من كرد و گفت :
    - كجا ؟
    - ميرم خونه . فقط ميخواستم سر بزنم كه حالا هم زدم . كاري نداري ؟
    - ميخواي صبر كن من 1 مريض ديگه دارم بعد برسونمت ؟
    با كنايه گفتم :
    - نه ميترسم ديرت بشه ! خودم ميتونم برم .
    متوجه كنايم شد اخماش و تو هم كرد و گفت :
    - هر جور كه خودت راحت تري .
    باورم نميشد رفتارش انقدر سرد باشه ! پس اون اتفاقايي كه بينمون افتاده بود چي بود ؟ با حرص ازش خداحافظي كردم و از اتاقش اومدم بيرون . منشي با ديدنم دوباره از جاش بلند شد و خداحافظي كرد . حوصلش و نداشتم لبخند بي جوني بهش زدم و از در مطب اومدم بيرون . لعنت به تو رادمهر . تقصير من بود كه انقدر راحت بهت عادت كرده بودم . فكر كردي بدون تو ميميرم ؟ هه !
    بدون اينكه تاكسي بگيرم پياده مشغول قدم زدن شدم
    . اخمام تو هم بود و راه ميرفتم .

    يعني ميخواست كجا بره ؟ انقدر اونجا رفتن من براش بي اهميت بود ؟ چند دقيقه يه بار برميگشتم عقب و نگاه ميكردم نميدونم شايد اميد داشتم رادمهر بياد دنبالم . چه خيال خامي !
    تا خونه پياده اومدم از سرما پاهام سست شده بود ديگه . رفتم تو خونه مامان با ديدن چهره ي در هم من گفت :
    - رفتي بيرون دلت باز شه بدتر شدي ؟
    سعي كردم لبخند بزنم گفتم :
    - سرحال شدم كلي فقط يكم سردمه .
    - باشه زود لباسات و عوض كن بيا الان باباتم مياد ميخوايم شام بخوريم .
    - مامان من سيرم ميخوام بخوابم لطفا صدام نكنين .
    اومدم توي اتاقم ولي هنوز صداي غرغراي مامان و ميشنيدم :
    - آخه مگه آدم با شكم خالي هم خوابش ميبره ؟ ناهار درست و حسابيم كه نخوردي آخه . دختر تو به چي زنده اي آخه ؟
    حوصله ي جواب دادن نداشتم بالاخره هر چي من ميگفتم مامان يه چيز ديگه ميگفت .
    لباسام و در آوردم و روي تخت ولو شدم . همش فكرم پيش رادمهر بود . امروز كجا ميخواست بره كه انقدر من و راحت دك كرد ؟ هي جابه جا ميشدم روي تختم كلافه بودم . براي خودمم عجيب بود كه چرا انقدر كنجكاو و عصبي شدم . اصلا به من چه با هر كسي ميخواد قرار بذاره ! ولي ته دلم احساساتم چيز ديگه اي ميگفت .
    براي اينكه از فكر و خيال زياد ديوونه نشم گوشيم و برداشتم تا يه زنگي به سوگند بزنم خيلي وقت بود ازش خبر نداشتم :
    - بله ؟
    - سلام
    - به چه عجب دختر عموي گرامي . حال شما خوبه ؟
    - بد نيستم تو خوبي؟
    -جات خالي توپ توپم . باز كشتيات غرق شده ياد سوگند بدبخت افتادي ؟
    - تيكه ننداز سوگند حوصله ندارم .
    - باز چي شده ؟
    - امروز رادمهر يه جايي ميخواست بره .
    - كجا ؟
    - از كجا بايد بدونم ؟
    - پس اگه نميدوني واسه چي غمگيني ؟
    - نبايد باشم ؟
    - تا اونجايي كه يادم مياد رادمهر ربطي بهت پيدا نميكنه . نه نبايد باشي .
    - چرا چرت ميگي سوگند مثلا شوهرمه ها !
    - اِ ؟ جدي ؟ ديگه هر كي ندونه من كه ميدونم همه ي اين كارا سوري بوده !
    راست ميگفت ولي نميدونم چرا از حرفش دلگير شدم گفتم :
    - اصلا دو كلام نميشه باهات حرف زد .
    - باشه حالا قهر نكن من خفه خون ميگيرم تو حرفت و بزن .
    - ناراحتم سوگند نميدونم كجا ميخواست بره ازش پرسيدم ولي جواب بهم نداد چيكار كنم ؟
    - يعني ميخواي بگي الان كنجكاوي ؟ يا مثلا ناراحتي ؟ يا اينكه حسوديت مياد ؟
    واقعا خودمم حال خودم و نميدونستم سكوت كردم سوگند گفت :
    - مُوژان خوبي ؟ نكنه خبرايي شده شيطون ؟ اين چند وقت من تهران نبودم زير آبي رفتي ؟
    با لحن تندي گفتم :
    - سوگند باز شروع كردي ؟
    - خوب يكم روشن كن من و . يعني ازش خوشت اومده ؟!
    دستپاچه شدم با اين حرفش گفتم :
    - من اين و نگفتم فقط چون بهم نگفت ناراحت شدم .
    سوگند با لحن مشكوكي گفت :
    - خدا از دلت بشنوه ! ما هم كه پشت گوشامون مخمليه !
    - اصلا ول كن اين حرفارو . كي مياي تهران ؟ اونجا جا خوش كردي ؟
    - بابا من كه از خدامه بيام مامان خانوم اينجا جاگير شده !
    - راستي حال داييت بهتره ؟
    - تعريفي نداره . شايد بياريمش تهران براي درمان .
    - كي مياين حالا ؟
    - من و سارا و بابا كه قراره فردا بيايم ولي مامان ميمونه تا وقتي كه دايي رو بخوان بيارن تهران .
    - چه عجب بالاخره دل كندي از يزد ! فردا هر وقت اومدي تهران اول يه سر بيا خونه ي ما .
    با لحن مسخره اي گفت :
    - تورو خدا ؟ امر ديگه اي نيست سرورم ؟
    - نه ديگه عرضي ندارم .
    - بميري كه انقدر پررويي .
    - برو ديگه پول موبايلم زياد مياد .
    - حالا نه كه من كارت داشتم ! وقتم و الكي گرفتيا .
    - فردا يادت نره . فعلا .
    - فعلا .
    هميشه وقتي با سوگند حرف ميزدم احساس بهتري پيدا ميكردم ولي اين بار ترس ناشناخته اي به جونم افتاده بود . سوگند شك كرده بود كه از رادمهر خوشم اومده باشه ! هه ! چه خيال خامي . من از اون خوشم بياد ؟ صد سال سياه ! ولي با اين دلداريايي كه به خودم دادم حالم بهتر نشد . نكنه واقعا ازش خوشم اومده باشه ؟ اونم از رادمهر ! كه احساساتش و هيچ جوري نميشد فهميد . حتي وقتي با هم ميگفتيم و ميخنديديم هم معلوم نبود داره از با من بودن لذت ميبره يا نه ! پس رفتاراش چي ؟
    افكارم و پس زدم . نبايد الكي دل خوش ميكردم من فقط عادت كرده بودم بهش ! ولي اين بهانه ها نميتونست حالم و بهتر كنه .
    چشمام و بستم و خوابيدم تا شايد بتونم با اين احساسا و افكار ناشناخته اي كه توي قلب و مغزم داشت رشد ميكرد مقابله كنم .
    ****
    از صبح مدام منتظر زنگ يا خبري از رادمهر بودم ولي انگار نميخواست هيچ خبري ازم بگيره . بيشتر از صد بار به سوگند زنگ زدم . انگار هر چي از رادمهر نا اميد ميشدم ميخواستم با حرف زدن با سوگند جبرانش كنم . ديگه دفعه ي آخر سوگند از زنگ زدنام كلافه شد و گفت :
    - من كه ميدونم تو يه مرگيت هست هي تند تند به من زنگ ميزني . دو دقيقه دندون رو جيگر صاحب مردت بذار نزديكيم ديگه تا 1 ساعت ديگه ميرسم خونه .
    - هر وقت نزديكاي خونتون شدي بگو خودم ميام پيشت .
    - باشه بهت زنگ ميزنم فعلا .
    حاضر و آماده نشسته بودم و منتظر زنگ سوگند شدم . حدوداي ساعت 4 بود كه خبر داد رسيده خونه . به مامان اطلاع دادم و از خونه زدم بيرون . نميدونم چرا ولي احساس ميكردم الان تنها كسي كه ناجي من ميتونه باشه سوگنده . براي اينكه بتونم از اين افكار مسخره اي كه از ديشب تا حالا گريبان گيرم شده بود راحت بشم .
    به خونه ي عمو رسيدم زنگ زدم عمو در و برام باز كرد و به استقبالم اومد گونم و بوسيد و با خنده گفت :
    - خوش اومدي عمو دلم برات يه ذره شده بود .
    منم لبخندي به روش زدم و گفتم :
    - منم همينطور عمو جون . نميگين دلمون براتون تنگ ميشه ؟ رفتين اين همه اونجا موندين ؟
    - چي بگم عمو سروناز خيلي بي تابي ميكرد واسه سهراب . هر كاريش هم كرديم كه با ما نيومد آخر سر هم صداي سوگند و سارا در اومد ما امروز راهي شديم . خوب خودت خوبي عزيزم ؟ مامان خوبه ؟ مهران چطوره ؟
    - ممنون عمو همه خوبن . سلام رسوندن .
    -سلامت باشن . از آقاي داماد چه خبر ؟
    عمو درست دست رو نقطه ضعفم گذاشته بود . مُوژان چقدر تو گيجي چجوري ميخواي از دست رادمهر و فكر كردن بهش فرار كني ؟ اون ديگه ثبت شده توي زندگيت .
    سر سري جوابي به عمو دادم و سراغ سوگند رفتم . توي اتاقش مشغول باز كردن چمدونش بود . با ديدنم لبخندي زد و به طرف اومد . گونه ي هم و بوسيديم گفت :
    - خيلي خري دلم برات تنگ شده بود .
    به شوخي گفتم :
    - خر يعني عزيزم ديگه ؟
    - آره خودمونيش ميشه خر ! چطوري ؟
    - خوبم .
    - معلومه كاملا .
    - بگو باز چي شده كه من و قبضه كردي انقدر بهم زنگ زدي ؟
    - دلم برات تنگ شده بود .
    ادام و در آورد و گفت :
    - دلت تنگ شده بود ؟ آره جون خودت منم باور كردم . ديگه من تورو نشناسم كه سوگند نيستم آخه پس خودت بگو .
    اول نميخواستم چيزي بهش بگم ولي بعد ناخود آگاه هر چي توي دلم بود بهش گفتم وقتي حرفام و زدم آروم زد تو سرم و گفت :
    - خاك بر سرت يعني واقعا اينم سوال داره ؟ خوب معلومه كه هلاكش شدي !
    - چرت نگو سوگند . خودم ميدونم اين چند وقت زيادي ديدمش ازش فاصله بگيرم درست ميشم .
    - واقعا ميخواي ازش فاصله بگيري؟ بگو ببينم اصلا ميخواي با زندگيتون چيكار كني ؟
    - نميدونم سوگند هنوز هيچي نميدونم .
    - من ميدونم ولي .
    نگاهش كردم كه دوباره گفت :
    - ببين الان داشتي حرف ميزدي همش رادمهر بود بين حرفات حتي تو 1 كلمه هم از احسان نگفتي . اصلا چند وقته كه ديگه به احسان فكر نميكني ؟
    خواستم چيزي بگم كه نذاشت دوباره گفت :
    - مُوژان با خودت صادق باش حضور رادمهر توي زندگيت تورو از فكر احسان دور كرده . قبلا حرف ميزدي انقدر احسان احسان ميكردي كه آدم بالا مياورد ولي الان چي ؟ يه كلمه هم هيچي در موردش نگفتي . چرا دلتنگ اون نيستي ؟ چرا سراغ اونو نميگيري ؟ هان ؟ به اين فكر كردي تا حالا ؟
    سوگند راست ميگفت ولي نميخواستم باور كنم گفتم :
    - شايد به خاطر اينه كه دارم سعي ميكنم احسان و فراموش كنم .
    - شايد سعي كني احسان و بيرون كني از زندگيت ولي الان داري سعي ميكني كه رادمهر و وارد زندگيت كني .
    حرف سوگند انگار من و از خواب بيدار كرد واقعا چند وقت بود كه از احسان خبر نداشتم ؟ چرا هيچ حسي تو قلبم با گفتن اسمش ديگه به وجود نمي اومد ؟ آخه اصلا احساسايي كه به احسان داشتم و به رادمهر ندارم . مطمئن بودم كه عاشقش نشده بودم . اين فقط عادت بود !
    رو به سوگند گفتم :
    - حالا ميگي چيكار كنم ؟ با اينكه ديروزم رفتم ديدمش ولي امروز اصلا هيچ خبري هم ازم نگرفت انگار كه اصلا مُوژاني وجود نداره .
    سوگند خنده اي كرد و گفت :
    - ميخواي بهش زنگ بزن فحش بده !
    اخمام و تو هم كردم و گفتم :
    - چرند نگو سوگند .
    - نميدونم آخه . من مغزم كار نميكنه فعلا بيا بريم يه چيزي واسه شام درست كنيم كه ما ناهار درست و حسابيم نخورديم .
    - نه ديگه من ميرم خونه .
    - غلط كردي مگه من ميذارم .
    دستم و كشيد و با هم به آشپزخونه رفتيم .
    اون شب كنار سوگند اينا خيلي بهم خوش گذشت جوري كه چند لحظه اي از فكر رادمهر بيرون اومدم ولي هنوزم ازش دلخور بودم كه خبري ازم نگرفته .
    آخر شب با آژانس به خونه برگشتم . دم در خونه ماشين رادمهر و ديدم و بعد هم خودش و كه به ماشين تكيه زده .
    با ديدنش ضربان قلبم بالا رفت سعي كردم خونسرد باشم و يه جورايي نديده بگيرمش . هنوز به خونه نرسيده بودم كه تكيه اش و از ماشين برداشت و چند قدم به سمتم اومد رو به روي هم وايساديم دستاش و روي سينش قلاب كرده بود صداي ضربان قلبم و خودمم ميشنيدم . گيج و گنگ بودم . اين حس چي بود ؟ چرا يه كشش خاصي بهش داشتم ؟
    نگاهش و توي چشمام دوخت و گفت :
    - اين موقع شب از كجا داري مياي ؟
    بدون هيچ سلام و احوالپرسي يهو همچين سوالي پرسيده بود توي ذوقم خورد بعد عصباني شدم گفتم :
    - از يه جايي ! چه فرقي ميكنه ؟
    اخماش و تو هم كرد و گفت :
    - جواب سوالم و بده چرند نپرس .
    لحنش اصلا دوستانه نبود قلبم فشرده شد ولي جلوش وايسادم و گفتم :
    - يكم مودب تر حرف بزني بد نيست .
    راهم و كج كردم تا از كنارش رد بشم كه دوباره با قدمي جلوم قرار گرفت . دوباره رفته بود توي جلد خونسردش كه حرصمو در مي آورد نگاهش و بهم دوخت و شمرده شمره گفت :
    - پرسيدم كجا بودي ؟
    - از سر راهم برو كنار .
    - و اگه نرم ؟
    - بهتره كه بري .
    - جواب سوالم و بده خيلي راحت از سر راهت ميرم كنار .
    - اصلا تو اين وقت شب دم خونه ي ما چيكار ميكني ؟
    نيشخندي زد و گفت :
    - اومده بودم رفت و آمد تورو چك كنم !
    - عجب ! برو كنار رادمهر حوصله ندارم .
    - كجا بودي ؟
    با عصبانيت گفتم :
    - مگه تو به من ميگي كجا ميري و كجا مياي كه توقع داري من بهت بگم ؟
    - انقدر طفره نرو . اگه از اول گفته بودي الان جفتمون نبايد اينجا وايساده باشيم .
    داشت اين بي منطقي و خودخواهيش بيشتر اعصابم و خورد ميكرد . گفتم :
    - هر وقت تو بهم كامل توضيح دادي كه كجا ميري و مياي منم بهت توضيح ميدم .
    - مُوژان عصبيم نكن . انقدرم واسه من شرط و شروط نذار تا صبح همينجا وايميستيما . بگو .
    براي اينكه حرصش و در بيارم مثل خودش خونسرد گفتم :
    - با يه سري از دوستام رفته بودم بيرون .
    يه لنگه ابروش و بالا انداخت و همينجوري كه به سمت ماشينش ميرفت آروم گفت :
    - جالبه فكر ميكردم سوگند دختر عموته !
    بدجنس پس ميدونست با اخم به طرفش رفتم و بازوش و كشيدم به سمتم برگشت و دوباره نيشخند بهم زد گفتم :
    - تو كه ميدونستي واسه چي پرسيدي ؟
    - ميخواستم ببينم آدم صادقي هستي يا نه ولي شكست خوردي متاسفانه .
    حرصم بيشتر شد بازوش و ول كردم و به سمت خونه رفتم . حلقه ي اشكي توي چشمام نشسته بود . حالا هم كه اومده بود اينجوري همه چي و داشت خراب ميكرد . خودش و بهم رسوند و قبل از اينكه با كليد در و باز كنم من و به طرف خودش برگردوند حلقه ي اشك و تو چشام ديد سعي كردم سرم و پايين بندازم ولي با تحكم گفت :
    - من و نگاه كن .
    نگاهش نكردم سرم و بالا گرفت ناخودآگاه مجبور شدم توي چشماش نگاه كنم . با ديدن اشك توي چشمام اخمي كرد و گفت :
    - ميشه بپرسم اين بارندگي به خاطر چيه ؟!
    سرم و پايين انداختم و روم و برگردوندم تا در و باز كنم . بازوم و گرفت و دوباره من و به سمت خودش برگردوند . چرا نميتونستم توي چشماش خيره بشم ؟ چرا قلبم داشت از جاش در ميومد ؟ گفت :
    - از چي ناراحتي كه باهام اينجوري رفتار ميكني ؟ من فقط يه سوال ساده پرسيدم ميتونستي همون اول راستش و بهم بگي .
    با ناراحتي و بغض گفتم :
    - منم ديروز ازت يه سوال پرسيدم ميتونستي بهم از اول همه چي و بگي .
    يه لنگه ابروش و بالا انداخت و گفت :
    - آها حالا فهميدم داشتي تلافي ميكردي ؟ اونوقت من كدوم سوال سركار خانوم و جواب ندادم ؟
    - من ديروز ازت پرسيدم جايي ميري و تو خيلي خونسرد گفتي آره .
    - خوب ببخشيد جواب اين سوال به جز آره چيه ؟
    دوباره به سمت در برگشتم كه گفت :
    - باشه باشه قهر نكن . اول صورتت و پاك كن بعد بيا با هم بريم يه دوري بزنيم من همه چي و بهت ميگم خوبه ؟
    به طرفش برگشتم توي نگاهش يه چيز خاصي بود . من اينجوري فكر ميكردم يا واقعا يه چيزي فرق كرده بود توي نگاهش ؟ نا خود آگاه گفتم :
    - مامان اينا نگران ميشن بهشون بگم بعد بريم .
    دستم و توي دستاي گرمش گرفت و گفت :
    - من خودم بهشون گفتم . قبل از اينكه تو بياي بهشون سر زدم و بعد گفتم منتظرت ميمونم تا بياي با هم بريم جايي . نگران نباش .
    نگاهي به دستامون كردم انگار متوجه شد ولي ولشون نكرد همونجوري به سمت ماشينش رفت و در جلو رو برام باز كرد و من نشستم . خودشم از سمت ديگه سوار شد . چرا انقدر با رفتاراش من و گيج ميكرد ؟ يه لحظه خوب بود يه لحظه بد ! نميدونستم بايد باهاش چه رفتاري بكنم .
    كمي به سكوت گذشت بالاخره به حرف اومدم :
    - كجا ميريم ؟
    نگاهم كرد و گفت :
    - شام خوردي ؟
    نگاهي به ساعتم كردم 11 بود گفتم :
    - آره خونه ي سوگند اينا خوردم تو نخوردي ؟
    - نه راستش اشتها نداشتم .
    - خوبي ؟
    لبخند تلخي گوشه ي لبش نشست و گفت :
    - آره خوبم .
    همينجوري بي هدف رانندگي ميكرد و ساكت بود دوباره سكوت و به هم زدم و گفتم :
    - رادمهر كجا داري ميري ؟ دير ميشه من بايد زود برگردم خونه .
    نفسش و پر صدا بيرون داد و گوشه ي خيابون نگه داشت . به طرفم برگشت و گفت :
    - خوب حالا سوالات و بپرس من آمادم .
    من مني كردم و گفتم :
    - چه سوالي ؟
    - همونايي كه فكر ميكردي تو مطب بايد جوابش و ميدادم ولي ندادم .
    كنجكاوي داشت ديوونم ميكرد پس بدون فكر سريع گفتم :
    - ديروز كجا ميخواستي بري ؟
    لبخند محوي روي لباش نشست و گفت :
    - با دوستاي دانشگاهمون دوره داريم . چند وقت يه بار يه جا جمع ميشيم دور هم . ديروزم اونجا دعوت داشتم .
    از اينكه خيلي راحت از مهموني كه رفته بود حرف ميزد ناراحت شدم . حداقل به عنوان زنش ميتونست منم ببره ! روم و ازش گرفتم و با لحن دلخوري گفتم :
    - خوش گذشت ؟
    - عالي بود جاي شما خالي !
    - كسي ازم دعوت نكرد كه بيام . ظاهرا جام پر بوده !
    خنده اي كرد و گفت :
    - مُوژان حرص ميخوري خيلي باحال ميشه قيافت .
    با ناراحتي نگاهش كردم . ساكت شد ولي هنوزم ميخنديد گفتم :
    - چيه ؟ انقدر خنده داره ؟ خوب منم بودم ميخنديدم . دوست دختراي سابقتونم بودن ؟ خوش گذشت با هم بهتون ؟
    با شنيدن لحنم اخمي كرد و گفت :
    - ديگه چي ؟ بازم بگو .
    به صندلي تكيه زدم و نگاهم و به بيرون دوختم . با عصبانيت گفت :
    - تو از چي ناراحتي ؟
    - از اينكه به من به عنوان زنت هيچ احترامي نميذاري . حتي خودت و موظف نميدوني همون لحظه اين حرفارو بهم بزني و بگي كجا ميري .
    پوزخندي زد و گفت :
    - يعني واقعا همچين انتظاري ازم داري ؟ چي باعث شده فكر كني كه ميتوني همچين حقي داشته باشي ؟
    - اسم تو كه توي شناسنامه ي منه . و اسم من كه توي شناسنامه ي توئه .
    اومد چيزي بگه كه نذاشتم سريع گفتم :
    - باشه تو راست ميگي من فرار كردم من پشت پا به زندگيم زدم . ولي الان چي ؟ هنوزم اسم من توي شناسنامه ي توئه . اين هيچ احساس مسئوليتي بهت نميده ؟
    دوباره خونسرد شده بود گفت :
    - اگه راستش و بخوام بگم نه ! كلا نه اسمت نه نسبتمون هيچ احساس مسئوليتي بهم نميده . چون هيچ وقت كنار خودم نداشتمت كه بخوام همچين حسي بهت پيدا كنم . تو براي من يه غريبه اي . حتي درست نميشناسمت .
    دندونام و با حرص روي هم فشار دادم و از ماشين پياده شدم حتي نميدونستم كجاييم رادمهرم پياده شد و گفت :
    - كجا ميري برو سوار ماشين شو .
    - ترجيح ميدم خودم برم . ما براي هم غريبه ايم بهتره همه چي خيلي زود تموم بشه و كلا با هم غريبه بشيم .
    كلافه دستي توي موهاش كشيد و دستم و گرفت تا به سمت ماشين ببره . سريع دستم و به سختي از توي دستش بيرون كشيدم و گفتم :
    - اگه برات غريبم اگه هيچ حسي بهم نداري حداقل انقدر مرد باش و بهم نزديك نشو . بذار تو غريبگيمون بمونيم .
    نگاه متعجب و عصبانيشو بهم دوخت و گفت :
    - بيا بريم مُوژان ديگه داري هذيون ميگي كم كم !
    با اين حرفش يهو بغضم تركيد . حالا داشتم جلوش اشك ميريختم . گفتم :
    - هذيون نميگم دارم واقعيت و بهت ميگم . مگه غير از اينه ؟ ديگه بذار با هم رك باشيم ! اگه برات غريبم چرا توي خونت انقدر بهم نزديك شدي ؟
    دوباره دستي توي موهاش كشيد . پشتش و بهم كرد و به سمت ماشينش قدمي برداشت دوباره بلند تر از قبل گفتم :
    - اگه غريبم چرا اون روز توي ماشين من و بوسيدي ؟
    هيچ وقت فكر نميكردم بتونم در مورد اين اتفاقا انقدر رك باهاش حرف بزنم ! به سمتم برگشت انگار از چشماش آتيش ميزد بيرون نگاهي بهم كرد و گفت :
    - غريبه هستي برام ولي فقط از نظر احساسي . دركت نميكنم . اصلا كنارم حست نميكنم . تو شرعا و قانونا زنمي ولي احساس زنم و بهم نميدي . تو واقعا من و چي فرض كردي ؟ من پسر پيغمبرم ؟ فكر كردي خيلي راحته برام كه توي خونه ي خودمون با هم باشيم ولي من جدا بخوابم توام جدا ؟! يا واقعا فكر كردي ميتوني هر موقع شب كه دلت خواست و از خواب پريدي من و بكشوني به اتاقت و خودت با خيال راحت و آرامش بخوابي ؟ مُوژان توي اون كلت چي ميگذره ؟ بهت نزديك شدم چون نياز دارم زنم باشي .
    از حرفش تكون سختي خوردم يعني براي نيازاش به سمتم اومده بود ؟ به سمتش رفتم مشتاي گره شدم و به سينش كوبيدم و ميون هق هق بلند فرياد ميزدم :
    - ازت متنفرم رادمهر . ازت متنفرم . تو يه حيووني . تو احساسات و همه چي من و به بازي گرفتي . ازت متنفرم .
    عصبي شده بودم . هيچ جوري نميتونستم مهارش كنم . رادمهر اصلا سعي نميكرد جلوم و بگيره . كم كم دستام شل شد و پايين افتاد .
    رادمهر بدون اينكه بهم نيم نگاهي بندازه ازم فاصله گرفت و به سمت ماشين رفت توي همون حال گفت :
    - بيا سوار ماشين شو ميرسونمت خونه .
    حرفاي رادمهر برام مثل شوك بود . يعني من و بازي داده بود ؟ حقته مُوژان ! مگه توام بازيش نداده بودي ؟ حداقل اون انقدر مرد بود كه با آبروت بازي نكرد ولي تو باهاش چيكار كردي ؟
    انرژيم تحليل رفته بود . حتي حال مخالفت هم نداشتم .
    كشون كشون خودم و به ماشينش رسوندم و سوار شدم . سرم و به شيشه تكيه دادم و چشمام و بستم . نفهميدم چقدر تو راه بوديم . يهو با صداش به خودم اومدم :
    - مُوژان بلند شو رسيديم .
    نگاهي به اطراف كردم جلو در خونمون بوديم . كيفم و برداشتم و بدون خداحافظي ازش پياده شدم و به اتاقم پناه بردم .
    تا صبح همش گريه ميكردم . براي سرنوشفصل بيستم

    1 ماهي گذشت نزديك عيد بود و هوا كم كم داشت گرم ميشد . همه چي روي روال ش افتاده بود . 2 بار احسان و ديدم . 1 بار خونه ي خودمون و 1 بار هم خونه ي عمو مهرداد . توي اين دو تا برخورد بازم نگاهاي خاصش و ديدم ولي مثل قبل دلم و نلرزوند . البته دروغه اگه بگم بي تفاوت از كنارش گذشتم ولي به اندازه ي قبل حالم و دگرگون نكرد .
    رادمهر و توي اين 1 ماه بيشتر ميديدم . البته بيشتر خونه ي مامان و باباش و خونه ي خودمون . ديگه كمتر با هم سر جنگ داشتيم انگار با هم كنار اومده بوديم بعد از اون روز كه با هم حرف زده بوديم ديگه پيش نيومده بود دو تايي با هم تنها حرف بزنيم . يعني يه جورايي انگار جفتمونم رغبت نداشتيم ديگه . هنوزم احساساي ناشناخته ي خاصي بهش داشتم . ولي با حرفاي اون شبش قلبم و بدجوري شكسته بود . حتي تلاشي نميكرديم كه سوء تفاهمات حل بشه !
    زن عمو سروناز هم بالاخره از يزد برگشت . مثل اينكه برادرش قبول نكرده بوده كه بياد تهران البته خود زن عمو ميگفت حالشم بهتر شده . بعد از اون همه مدت واقعا دلم براي زن عمو هم تنگ شده بود .
    يه روز توي اتاقم نشسته بودم و بي حوصله كتابي رو ورق ميزدم كه سوگند اومد خونمون . صداش و ميشنيدم كه با مامان سلام و احوالپرسي ميكنه بعد در اتاقم و به شدت باز كرد و اومد تو . مثل هميشه خنده رو بود گفت :
    - چته باز تو خونه چمباتمه زدي ؟ پاشو ببينم .
    - پاشم چيكار كنم ؟
    - واي مُوژان نميدونم عجب هوايي شده . آدم دوست داره هي توي خيابون نفس بكشه .
    - توي اين دود ؟
    - اه اه اه چقدر منفي بافي ميكني ! اصلا نخواستم همين جا بشين كتابت و بخون .
    - چه عجب اومدي اين ورا .
    - اومدم با هم جايي بريم .
    - كجا ؟
    - بريم لباس بخريم .
    - براي چي ؟
    - چقدر سوال ميپرسي . يكي از دوستام تولد گرفته من و تورو هم دعوت كرده .
    - من حوصله ي مهموني وتولد و اين حرفارو ندارم خودت برو .
    دوباره نگاهم و با اين حرف به كتابم دوختم . سوگند سريع كتاب و ازم گرفت و گفت :
    - به خدا گفته نياي ناراحت ميشه .
    - اصلا اين دوست جناب عالي كي هست ؟ اصلا من ميشناسمش كه ناراحت بشه يا نشه ؟
    - اختيار دارين بله ميشناسيش .
    - خوب كي هست ؟
    سريع بحث و عوض كرد و گفت :
    - پاشو ديگه مُوژان انقدر بهونه نيار .
    به زور دستم و گرفت و كشيد . از جام بلند شدم و من و به سمت كمد لباسام برد . همينجوري كه داشت لباسي برام انتخاب ميكرد كه بپوشم گفتم :
    - حالا كي هست اين تولد ؟
    - 20 اسفند .
    - روز تولدش با من يكيه ؟
    - آره متاسفانه . يه گند اخلاقيه مثل خودت .
    از توصيفش و حرصي كه توي حرفاش بود خندم گرفت گفتم :
    - پس واجب شد ببينمش حتما خانوم متشخصيه .
    - آره جون عمه جونت .
    - ندارم .
    - ميدونم واسه همين گفتم !
    بالاخره با زور من و حاضر كرد تا بريم خريد . وقتي به مامان گفتم كه ميرم بيرون لبخند خاصي زد و خداحافظي كرد . به نظرم مشكوك ميومدنا !
    توي مسير گفتم :
    - اصلا روز تولدمه من ميخوام توي خونه ي خودمون باشم و واسه خودم تولد بگيرم . زوره مگه ؟ نميام .
    - انقدر غر نزن مُوژان سرم رفت . اَي پدر مسئوليت بسوزه . ميمردم و اين كار و قبول نميكردم .
    كنجكاو گفتم :
    - كدوم كار و ؟
    - من يه چيزي گفتم توام منتظري حرف از دهن من در بيادا !
    جلوتر از من راه افتاد شونه هام و بالا انداختم و دنبالش راه افتادم كاراش مشكوك بود .
    سوگند با حوصله ويترين همه ي مغازه ها رو ميديد و جلو ميرفت . منم بي حوصله فقط دنبالش راه ميرفتم . گه گاهي لباسي كه به نظرش خوشگل ميومد و بهم نشون ميداد ولي وقتي با چهره ي بي تفاوت من روبه رو ميشد اخم ميكرد و تشري بهم ميزد .
    پشت ويترين يه مغازه لباسي رو بهم نشون داد و گفت :
    - مُوژان اين خيلي قشنگه برو پروش كن .
    - چرا خودت پروش نميكني اگه قشنگه ؟
    - براي تو انتخاب كردم تو لاغري اين بهت مياد .
    به زور من و داخل مغازه هل داد . لباس و از فروشنده گرفت و بهم داد . توي اتاق پرو لباسام و تعويض كردم . تن خور خوشگلي داشت پيراهن كوتاه سفيدي بود تا بالاي زانوم به صورت كج يه نيمچه آستين داشت و يه طرفشم كاملا لخت بود . با اينكه كوتاه بود ولي يه چاك كوتاه پايين دامنش داشت كه يكم از رونام و نشون ميداد . قشنگ بود ولي زيادي باز بود . سوگند در اتاق پرو و به آرومي باز كرد و با ديدنم هيجان زده گفت :
    - واي مُوژان چقدر تو تنت قشنگه همين و بردار .
    نگاهي بهش كردم و گفتم :
    - آخه ببين اين پايينش كه چاك داره . كوتاهم كه هست خيلي لختيه ديگه !
    -نخيرم اصلا هم لختي نيست . خيلي هم قشنگه زود عوضش كن بيا بيرون .
    با اين حرف مهلت نداد من چيز ديگه اي بگم . آخرين نگاه و توي آينه به خودم انداختم و لباسم و عوض كردم . پول لباس و حساب كرديم و از در مغازه بيرون اومديم . سوگند هم پيراهن بلند دكلته اي به رنگ مشكي خريد قصد كردم كه برگردم خونه ولي سوگند دستم و كشيد تا كفش هم بخريم . بالاخره براي خودش كفش مشكي و براي من سفيد خريد . و آخرش رضايت داد برگرديم خونه . وقتي لباس و نشون مامان دادم اول اخم ظريفي كرد و گفت :
    - مُوژان خيلي لختي نيست ؟
    روم و به سمت سوگند كردم و گفتم :
    - بيا سوگند خانوم منم اونجا همين و به جناب عالي گفتم . هي گوش نكردي !
    سوگند بي توجه به من رو به مامان گفت :
    - نه زن عمو زيادم لختي نيست . ببينيد چه تن خور خوشگلي داره .
    مامان نگاه پر شك و ترديدي به لباسم انداخت و گفت :
    - چي بگم والا قشنگ كه هست . مباركت باشه مادر .
    با اين حرف رضايتش و از پوشيدن اون لباس نشون داد . سوگند بعد از شام از خونمون رفت . براي بار صدم نگاهي به گوشيم كردم . هيچ خبري از رادمهر نبود . با كلافگي خوابيدم و ديگه به هيچي فكر نكردم .
    صبح روز تولد رسيد . مدام منتظر زنگ يا پيام تبريكي از طرف رادمهر بودم ولي هيچ خبري نبود انگار اصلا براش مهم نبود كه روز تولدم بود اون روز ! ناراحت و سرخورده به تلاشاي سوگند نگاه ميكردم چند روز بود مشكوك شده بود همش در مورد تولد حرف ميزد و مدام ازم ميپرسيد اون روز ميخوام موهام و چجوري درست كنم . منم با خونسردي فقط نگاهش ميكردم . به نظرم دليلي نداشت كه انقدر در تلاش باشيم . تولد يكي ديگه بود ميتونستم خيلي ساده موهام و دورم بريزم . وقتي اين پيشنهاد و به سوگند دادم خيلي عصباني شد و آمپر تركوند اصلا نميفهميدم كه چرا بايد انقدر مهم باشه !
    از صبح روز تولد به زور سوگند به آرايشگاه رفتيم . سوگند تند تند به آرايشگر پيشنهاد ميداد براي آرايش صورتم و موهام . كل مدتي كه توي آرايشگاه بوديم از كارا و رفتاراي سوگند متعجب بودم . يه تولد كه اين حرفارو نداشت .
    از صبح بغض كرده بودم و هر لحظه امكان داشت كه اشكم سرازير بشه . صبح مامان و بابا و سوگند بهم تولدم و تبريك گفتن حتي سيما جون و بابا سياوشم زنگ زدن و تبريك گفتن ولي دريغ از رادمهر كه يه خبر حتي ازم بگيره . خيلي نامرد بود مثلا شوهرم بود ! مدام خودم و دلداري ميدادم و جلوي اشكام و ميگرفتم . وقتي با كمك آرايشگر توي آينه به خودم نگاه كردم از تعجب دهنم باز مونده بود حتي روز عروسيمم انقدر خوب نشده بود قيافم . يكم از موهام و بالاي سرم جمع كرده بود و بقيش و هم روي شونم ريخته بود . آرايش كم رنگ و دخترونه اي برام كرده بود . سوگند با ديدنم متعجب و هيجان زده گفت :
    - واي مُوژان خيلي خوب شدي .
    لبخندي زدم دوباره توي آينه نگاهي به خودم انداختم . تو دلم گفتم " امشب قراره خوش بگذروني بيخيال رادمهر ! حالا فكر كرده كيه پسره ي از خود راضي "
    حالم يكم بهتر شده بود . تصميم گرفتم تا آخر امشب به رادمهر اصلا فكر نكنم . وقتي كار آرايش موها و صورت سوگند هم تموم شد با هم آژانس گرفتيم تا مستقيم بريم به محل برگزاري تولد . كنجكاو بودم كه ببينم اين دوست سوگند كي هست كه منو هم به تولدش دعوت كرده . سوگند توي كل مسير مدام به يكي اس ام اس ميزد يا به آرومي با تلفنش حرف ميزد . كنجكاو شده بودم كه ببينم كيه ولي به روي خودم نياوردم . ساعت حدوداي 7 بود كه رسيديم . با ديدن خونه ي رادمهر اخمي به سوگند كردم و گفتم :
    - واسه چي اومدي اينجا ؟
    - بريم بالا ميفهمي .
    - سوگند من پام و تو خونه ي رادمهر نميذارم . زود بيا بريم الان دير ميشه ها دير به تولد ميرسيم .
    - بهت ميگم بيا رادمهر كارت داره فوقش بهش ميگيم بعدش مارو برسونه تولد .
    تم براي احساساتم براي سهل انگاري هام !
    فصل بيستم

    1 ماهي گذشت نزديك عيد بود و هوا كم كم داشت گرم ميشد . همه چي روي روال ش افتاده بود . 2 بار احسان و ديدم . 1 بار خونه ي خودمون و 1 بار هم خونه ي عمو مهرداد . توي اين دو تا برخورد بازم نگاهاي خاصش و ديدم ولي مثل قبل دلم و نلرزوند . البته دروغه اگه بگم بي تفاوت از كنارش گذشتم ولي به اندازه ي قبل حالم و دگرگون نكرد .
    رادمهر و توي اين 1 ماه بيشتر ميديدم . البته بيشتر خونه ي مامان و باباش و خونه ي خودمون . ديگه كمتر با هم سر جنگ داشتيم انگار با هم كنار اومده بوديم بعد از اون روز كه با هم حرف زده بوديم ديگه پيش نيومده بود دو تايي با هم تنها حرف بزنيم . يعني يه جورايي انگار جفتمونم رغبت نداشتيم ديگه . هنوزم احساساي ناشناخته ي خاصي بهش داشتم . ولي با حرفاي اون شبش قلبم و بدجوري شكسته بود . حتي تلاشي نميكرديم كه سوء تفاهمات حل بشه !
    زن عمو سروناز هم بالاخره از يزد برگشت . مثل اينكه برادرش قبول نكرده بوده كه بياد تهران البته خود زن عمو ميگفت حالشم بهتر شده . بعد از اون همه مدت واقعا دلم براي زن عمو هم تنگ شده بود .
    يه روز توي اتاقم نشسته بودم و بي حوصله كتابي رو ورق ميزدم كه سوگند اومد خونمون . صداش و ميشنيدم كه با مامان سلام و احوالپرسي ميكنه بعد در اتاقم و به شدت باز كرد و اومد تو . مثل هميشه خنده رو بود گفت :
    - چته باز تو خونه چمباتمه زدي ؟ پاشو ببينم .
    - پاشم چيكار كنم ؟
    - واي مُوژان نميدونم عجب هوايي شده . آدم دوست داره هي توي خيابون نفس بكشه .
    - توي اين دود ؟
    - اه اه اه چقدر منفي بافي ميكني ! اصلا نخواستم همين جا بشين كتابت و بخون .
    - چه عجب اومدي اين ورا .
    - اومدم با هم جايي بريم .
    - كجا ؟
    - بريم لباس بخريم .
    - براي چي ؟
    - چقدر سوال ميپرسي . يكي از دوستام تولد گرفته من و تورو هم دعوت كرده .
    - من حوصله ي مهموني وتولد و اين حرفارو ندارم خودت برو .
    دوباره نگاهم و با اين حرف به كتابم دوختم . سوگند سريع كتاب و ازم گرفت و گفت :
    - به خدا گفته نياي ناراحت ميشه .
    - اصلا اين دوست جناب عالي كي هست ؟ اصلا من ميشناسمش كه ناراحت بشه يا نشه ؟
    - اختيار دارين بله ميشناسيش .
    - خوب كي هست ؟
    سريع بحث و عوض كرد و گفت :
    - پاشو ديگه مُوژان انقدر بهونه نيار .
    به زور دستم و گرفت و كشيد . از جام بلند شدم و من و به سمت كمد لباسام برد . همينجوري كه داشت لباسي برام انتخاب ميكرد كه بپوشم گفتم :
    - حالا كي هست اين تولد ؟
    - 20 اسفند .
    - روز تولدش با من يكيه ؟
    - آره متاسفانه . يه گند اخلاقيه مثل خودت .
    از توصيفش و حرصي كه توي حرفاش بود خندم گرفت گفتم :
    - پس واجب شد ببينمش حتما خانوم متشخصيه .
    - آره جون عمه جونت .
    - ندارم .
    - ميدونم واسه همين گفتم !
    بالاخره با زور من و حاضر كرد تا بريم خريد . وقتي به مامان گفتم كه ميرم بيرون لبخند خاصي زد و خداحافظي كرد . به نظرم مشكوك ميومدنا !
    توي مسير گفتم :
    - اصلا روز تولدمه من ميخوام توي خونه ي خودمون باشم و واسه خودم تولد بگيرم . زوره مگه ؟ نميام .
    - انقدر غر نزن مُوژان سرم رفت . اَي پدر مسئوليت بسوزه . ميمردم و اين كار و قبول نميكردم .
    كنجكاو گفتم :
    - كدوم كار و ؟
    - من يه چيزي گفتم توام منتظري حرف از دهن من در بيادا !
    جلوتر از من راه افتاد شونه هام و بالا انداختم و دنبالش راه افتادم كاراش مشكوك بود .
    سوگند با حوصله ويترين همه ي مغازه ها رو ميديد و جلو ميرفت . منم بي حوصله فقط دنبالش راه ميرفتم . گه گاهي لباسي كه به نظرش خوشگل ميومد و بهم نشون ميداد ولي وقتي با چهره ي بي تفاوت من روبه رو ميشد اخم ميكرد و تشري بهم ميزد .
    پشت ويترين يه مغازه لباسي رو بهم نشون داد و گفت :
    - مُوژان اين خيلي قشنگه برو پروش كن .
    - چرا خودت پروش نميكني اگه قشنگه ؟
    - براي تو انتخاب كردم تو لاغري اين بهت مياد .
    به زور من و داخل مغازه هل داد . لباس و از فروشنده گرفت و بهم داد . توي اتاق پرو لباسام و تعويض كردم . تن خور خوشگلي داشت پيراهن كوتاه سفيدي بود تا بالاي زانوم به صورت كج يه نيمچه آستين داشت و يه طرفشم كاملا لخت بود . با اينكه كوتاه بود ولي يه چاك كوتاه پايين دامنش داشت كه يكم از رونام و نشون ميداد . قشنگ بود ولي زيادي باز بود . سوگند در اتاق پرو و به آرومي باز كرد و با ديدنم هيجان زده گفت :
    - واي مُوژان چقدر تو تنت قشنگه همين و بردار .
    نگاهي بهش كردم و گفتم :
    - آخه ببين اين پايينش كه چاك داره . كوتاهم كه هست خيلي لختيه ديگه !
    -نخيرم اصلا هم لختي نيست . خيلي هم قشنگه زود عوضش كن بيا بيرون .
    با اين حرف مهلت نداد من چيز ديگه اي بگم . آخرين نگاه و توي آينه به خودم انداختم و لباسم و عوض كردم . پول لباس و حساب كرديم و از در مغازه بيرون اومديم . سوگند هم پيراهن بلند دكلته اي به رنگ مشكي خريد قصد كردم كه برگردم خونه ولي سوگند دستم و كشيد تا كفش هم بخريم . بالاخره براي خودش كفش مشكي و براي من سفيد خريد . و آخرش رضايت داد برگرديم خونه . وقتي لباس و نشون مامان دادم اول اخم ظريفي كرد و گفت :
    - مُوژان خيلي لختي نيست ؟
    روم و به سمت سوگند كردم و گفتم :
    - بيا سوگند خانوم منم اونجا همين و به جناب عالي گفتم . هي گوش نكردي !
    سوگند بي توجه به من رو به مامان گفت :
    - نه زن عمو زيادم لختي نيست . ببينيد چه تن خور خوشگلي داره .
    مامان نگاه پر شك و ترديدي به لباسم انداخت و گفت :
    - چي بگم والا قشنگ كه هست . مباركت باشه مادر .
    با اين حرف رضايتش و از پوشيدن اون لباس نشون داد . سوگند بعد از شام از خونمون رفت . براي بار صدم نگاهي به گوشيم كردم . هيچ خبري از رادمهر نبود . با كلافگي خوابيدم و ديگه به هيچي فكر نكردم .
    صبح روز تولد رسيد . مدام منتظر زنگ يا پيام تبريكي از طرف رادمهر بودم ولي هيچ خبري نبود انگار اصلا براش مهم نبود كه روز تولدم بود اون روز ! ناراحت و سرخورده به تلاشاي سوگند نگاه ميكردم چند روز بود مشكوك شده بود همش در مورد تولد حرف ميزد و مدام ازم ميپرسيد اون روز ميخوام موهام و چجوري درست كنم . منم با خونسردي فقط نگاهش ميكردم . به نظرم دليلي نداشت كه انقدر در تلاش باشيم . تولد يكي ديگه بود ميتونستم خيلي ساده موهام و دورم بريزم . وقتي اين پيشنهاد و به سوگند دادم خيلي عصباني شد و آمپر تركوند اصلا نميفهميدم كه چرا بايد انقدر مهم باشه !
    از صبح روز تولد به زور سوگند به آرايشگاه رفتيم . سوگند تند تند به آرايشگر پيشنهاد ميداد براي آرايش صورتم و موهام . كل مدتي كه توي آرايشگاه بوديم از كارا و رفتاراي سوگند متعجب بودم . يه تولد كه اين حرفارو نداشت .
    از صبح بغض كرده بودم و هر لحظه امكان داشت كه اشكم سرازير بشه . صبح مامان و بابا و سوگند بهم تولدم و تبريك گفتن حتي سيما جون و بابا سياوشم زنگ زدن و تبريك گفتن ولي دريغ از رادمهر كه يه خبر حتي ازم بگيره . خيلي نامرد بود مثلا شوهرم بود ! مدام خودم و دلداري ميدادم و جلوي اشكام و ميگرفتم . وقتي با كمك آرايشگر توي آينه به خودم نگاه كردم از تعجب دهنم باز مونده بود حتي روز عروسيمم انقدر خوب نشده بود قيافم . يكم از موهام و بالاي سرم جمع كرده بود و بقيش و هم روي شونم ريخته بود . آرايش كم رنگ و دخترونه اي برام كرده بود . سوگند با ديدنم متعجب و هيجان زده گفت :
    - واي مُوژان خيلي خوب شدي .
    لبخندي زدم دوباره توي آينه نگاهي به خودم انداختم . تو دلم گفتم " امشب قراره خوش بگذروني بيخيال رادمهر ! حالا فكر كرده كيه پسره ي از خود راضي "
    حالم يكم بهتر شده بود . تصميم گرفتم تا آخر امشب به رادمهر اصلا فكر نكنم . وقتي كار آرايش موها و صورت سوگند هم تموم شد با هم آژانس گرفتيم تا مستقيم بريم به محل برگزاري تولد . كنجكاو بودم كه ببينم اين دوست سوگند كي هست كه منو هم به تولدش دعوت كرده . سوگند توي كل مسير مدام به يكي اس ام اس ميزد يا به آرومي با تلفنش حرف ميزد . كنجكاو شده بودم كه ببينم كيه ولي به روي خودم نياوردم . ساعت حدوداي 7 بود كه رسيديم . با ديدن خونه ي رادمهر اخمي به سوگند كردم و گفتم :
    - واسه چي اومدي اينجا ؟
    - بريم بالا ميفهمي .
    - سوگند من پام و تو خونه ي رادمهر نميذارم . زود بيا بريم الان دير ميشه ها دير به تولد ميرسيم .
    - بهت ميگم بيا رادمهر كارت داره فوقش بهش ميگيم بعدش مارو برسونه تولد .
    با هر زوري كه بود بالاخره من و برد داخل خونه . در خونه نيمه باز بود در و باز كرد و من و به داخل هل داد . همه ي چراغا خاموش بود . به محض ورود من چراغا روشن شد و چشمم به يه عالمه آدم افتاد كه همه با فرياد تولدم و بهم تبريك ميگفتن . شوكه شده بودم . اينجا چه خبر بود ؟ خونه پر از آدماي آشنا و نا آشنا بود . پرسشگر به عقب برگشتم تا حداقل با نگاه كردن به سوگند بفهمم قضيه از چه قراره . بر خلاف انتظارم سوگند اصلا شوگه نشده بود پس از همه چي با خبر بود ؟ بعدا حسابت و ميرسم سوگند خانوم . بين جمعيت نگاهم به دنبال يكي بود فقط . بعد از گشتن بالاخره پيداش كردم گوشه اي ايستاده بود و فقط دست ميزد . هيچ لبخندي روي صورتش نبود . دلم گرفت ولي بعد با خودم گفتم همين كه تولد من و توي خونه ي خودش گرفته يه نشونست !
    سيما جون به سمتم اومد و دستم و كشيد و رو به همه گفت :
    - شرمنده اول بذارين دخترم لباساش و عوض كنه بعد مياد پيشتون با اجازه .
    همه ي مهمونا خنديدن و سر جاهاشون نشستن . داشتم به سمت اتاق ميرفتم كه صداي آهنگ كر كننده اي به گوشم رسيد . خدا آخر و عاقبت امشب و به خير كنه . من و سوگند همراه سيما جون به اتاق مشترك رفتيم . سيما جون نگاهي بهم كرد و گفت :
    - واي چقدر ناز شدي مُوژان جون .
    - مرسي مامان چشماتون قشنگ ميبينه .
    سيما جون رو به من و سوگند گفت :
    - نه والا تعريف الكي كه نميكنم جفتتون خوشگلين .
    لبخندي زديم و ازش تشكر كرديم مانتوم و در آوردم سيما جون با ديدن لباسم گفت :
    - چقدر اين لباس بهت مياد عين فرشته ها شدي .
    با ناراحتي گفتم :
    - به نظرتون يكم زيادي باز نيست ؟ راستش سليقه ي اين خانومه .
    و به سوگند اشاره كردم . قبل از اينكه سوگند حرفي بزنه سيما جون گفت :
    - نه مادر حالا برو بقيه رو ببين خيلي لباساشون باز تر از اين حرفاست . لباست قشنگه اتفاقا .
    سوگند چشم و ابرويي برام اومد كه يعني ديدي سليقم حرف نداره . منم لبخندي بهش زدم .
    براي بيرون رفتن از اتاق استرس داشتم عكس العمل رادمهر در مورد لباسم چيه يعني ؟ اون روز يه تاپ پوشيده بودم هزار تا گير بهم داد حالا اين لباس و ميديد چي ميگفت ؟
    بالاخره با سيما جون و سوگند از اتاق بيرون رفتيم . بعد از جريانات عروسي اولين بار بود كه توي جمع خانوادگي حاضر ميشدم . نميدونستم برخوردشون باهام چيه . يا اينكه چجوري بايد باهاشون حرف بزنم . سوگند بالافاصله از ما جدا شد و به سمت مهموناي خودمون رفت ولي سيما جون دست من و گرفت تا به همه ي فاميلشون معرفي كنه . انقدر شلوغ بود و تعداد مهمونا زياد بود كه هيچ كدوم از اسامي و نسبتها يادم نموند . تنها كسايي رو كه ميشناختم خانواده ي خاله ي رادمهر بود . به نظرم اومد كه فاميلاي رادمهر اينا بيشتر توي اون جمع حضور دارن !
    بعد از مراسم معارفه به سمت مامان و بابا رفتم كه كنار عمو و زن عمو نشسته بودن . بابا در آغوشم گرفت و روي پيشونيم بوسه اي زد و برام آرزوي عمر با عزت كرد مامان هم همينطور ولي تنها فرقي كه مامان با بابا داشت اشكاش بود ! هميشه سر تولدام مامان اشك ميريخت نميدونم شايد دلش براي بچگيام تنگ ميشد ! مامان و بوسيدم و به سمت عمو و زن عمو رفتم . سارا رو هم در آغوش گرفتم و كنار سوگند ايستادم كه ديدم با چشم و ابرو به سمتي اشاره ميكنه نگاهم به اون طرف افتاد با ديدن احسان كه ليواني در دستش بود و به سمت من خيره شده بود قلبم فشرده شد . توي كت و شلوار كرم رنگش جذاب شده بود . با ديدنش تولد و جشن و مهمونارو كلا فراموش كردم انگار . به سمتش رفتم گوشه اي به ديوار تكيه زده بود . رو به روش قرار گرفتم با ديدنم همون لبخند مهربون هميشگيش و به روم پاشيد و گفت :
    - سلام . تبريك ميگم .
    ناخود آگاه لبخندي روي لبم نشست گفتم :
    - سلام ممنون . خوشحالم كردي با اومدنت .
    - تورو شايد ولي مثل اينكه رادمهر امشب به خونم تشنست .
    با لبخند به سمتي كه اشاره كرده بود نگاهي انداختم . رادمهر ميون جمع دوستاش بود و با اخماي توي هم نگاهش روي من خيره مونده بود . انگار اصلا توجهي به جمعي كه توش قرار گرفته بود نداشت . با عصبانيت ليواني كه توي دستش بود و يه ضرب خورد . توي دلم گفتم ." حالا نوبت منه كه يه ذره تورو بچزونم آقا رادمهر ! "
    - تنها اومدي ؟
    نيشخندي بهم زد و گفت :
    - پس انتظار داشتي 1 جين بچه رو با خودم بردارم بيارم ؟
    خنديدم :
    - نه منظورم اين نبود .
    نگاهم با نگاهش تلاقي كرد توي سكوت فقط به هم خيره شده بوديم . چرا اون حسي كه هميشه با نگاه كردن به چشماش پيدا ميكردم و الان نداشتم ؟ نگاهم و ازش گرفتم و گفتم :
    - نميري پيش دوستاتون ؟ تا جايي كه ميدونم بيشتر دوستاي رادمهر دوستاي تو هم هستن ؟
    همونجوري خيره به من گفت :
    - تنهايي رو بيشتر دوست دارم . حداقل تنها بودن اين مزايا رو داره كه بتونم با تو هم صحبت بشم و لذت ببرم .
    لبخند مصنوعي تحويلش دادم . از حرفش زياد خوشم نيومد . انگار از روي هوشياري حرف نميزد .
    دنبال راه فراري بودم كه سوگند به دادم رسيد همينجوري كه دستم و ميكشيد رو به احسان گفت :
    - احسان جان شرمنده سيما جون مُوژان و صدا ميزنه .
    عذر خواهي كردم و همراه سوگند راه افتادم . نفس عميقي كشيدم . صداي سوگند و كنار گوشم شنيدم :
    - گيس بريده من به جاي تو مردم و زنده شدم ! نگاهاي خشمگين رادمهر و نديدي ؟ باز وايسادي با احسان دل ميدي و قلوه ميگيري ؟
    اخمي كردم و گفتم :
    - من كار خلافي نكردم كه بخوام به خاطرش توبيخ بشم يا بترسم .
    سوگند ايستاد من و به سمت خودش برگردوند و گفت :
    - خري يا خودت و به خريت ميزني ؟ ديگه رادمهر كه ميدونه عروسي به خاطر چي به هم خورد ميخواي به شك و ترديداش دامن بزني؟ داري با زندگيت چيكار ميكني ؟
    ازش فاصله گرفتم و گفتم :
    - ولم كن سوگند . من نه مجرمم نه گناهكار . اگه افكار رادمهر مسمومه پس همون بهتر كه توي همين افكار مسمومش بمونه .
    ازش فاصله گرفتم و به سمت سيما جون رفتم مشغول حرف زدن باهاش بودم كه عده اي دختر و پسر براي رقص اومدن وسط . چراغارو خاموش كرده بودن و فقط صداي كر كننده ي موزيك بود كه شنيده ميشد . رقص نور روشن كرده بودن و همه مشغول بودن . فقط نشسته بودم و با نگاه به جمع دست ميزدم براشون . مدام حواسم بود جوري بشينم كه كمتر پاهام معلوم بشه . زير چشمي دنبال رادمهر ميگشتم ولي خبري ازش نبود . احسان هنوز همون گوشه وايساده بود و نگاه خيرش روي من بود . زير نگاهاش معذب ميشدم كاش انقدر نگاهم نميكرد . چراغا كه روشن شد تازه تونستم رادمهر و پيدا كنم با افسانه دختر خاله ي عزيزش مشغول رقص بود از حسادت داشتم آتيش ميگرفتم . آهنگ تموم شد . رادمهر تنها يه نگاه بهم انداخت و بعد با بي تفاوتي چهرش و ازم گرفت .
    سوگند كنارم اومد و با لحن شوخ رو به سيما جون گفت :
    - ببخشيد سيما جون ميشه عروستون و دو دقيقه قرض بگيرم ؟ بالاخره صاحب تولده ديگه بايد برقصه .
    سيما جون لبخندي زد و گفت :
    - خواهش ميكنم عزيزم . برين خوش باشين .
    دودل از جام بلند شدم تو دلم همش به سوگند فحش ميدادم با اين لباس انتخاب كردنش . همش معذب بودم .
    رادمهر وقتي من و وسط ديد اخماش تو هم رفت انگار با اخماش انرژي مضاعف گرفته بودم . لبخندي روي لبم نشست و با سوگند مشغول رقص شديم .
    كم كم احسان رو هم ديدم كه به جمع رقصنده ها اضافه شد . اول با دختري كه نميشناختم شروع به رقصيدن كرد و بعد به سمت من اومد و گفت :
    - با من ميرقصي ؟
    با ترس نگاهي به اطراف كردم تا رادمهر و ببينم . وقتي غرق رقص با دختر خالش ديدمش انگار آتيش گرفتم با خونسردي لبخندي به روي احسان زدم و قبول كردم . نگاهم به سوگند افتاد كه از عصبانيت داشت منفجر ميشد . بيخيال با احسان مشغول رقص بوديم . چشماش روي من مونده بود ولي من سعي ميكردم نگاهم و ازش بدزدم . خيلي معذب بودم . حتي از اينكه پيشنهاد رقصش و قبول كرده بودم پشيمون شدم . هر كاري رادمهر ميكرد كه من نبايد ميكردم . بالاخره آهنگ تموم شد . لبخندي به احسان زدم و از هم جدا شديم . خواستم برم بشينم كه آهنگ بعدي شروع شد و كسي دستم و كشيد . برگشتم و با ديدن رادمهر تعجب كردم . آهنگ آرومي بود با لبخند مصنوعي بهم گفت :
    - با من نميرقصي ؟
    منم مثل خودش لبخند زدم ولي از سردي دستام حتم داشتم كه استرسم و ميتونست بخونه .
    نگاهش انگار توي چشمام قفل شده بود . از سر ناچاري مجبور به رقص شدم باهاش . يه دستم و روي شونه هاي محكم و مردونش گذاشتم و دست ديگم و توي دستش قرار دادم . اونم يكي از دستاش و دور كمرم حلقه كرد . به آرومي مشغول رقص شديم . هنوزم بهم خيره بود ولي من مدام نگاهم ميچرخيد . با همون لبخند تصنعيش آروم آروم شروع به حرف زدن كرد باهام :
    - لباست خيلي قشنگه ! خوشگل شدي ! ولي چي باعث شده كه فكر كني ميتوني توي همچين مهموني لباس به اين بازي بپوشي ؟
    منم مثل خودش آروم كنار گوشش گفتم :
    - من هميشه همينجوري لباس ميپوشم توي مهمونيامون .
    - قبلا آره ولي الان تو متاهلي . فكر نميكني بايد نظر من و ميپرسيدي ؟
    - كي ميپرسيدم ؟ من تا همين چند دقيقه پيش هم نميدونستم كه تولد كي ميخوام بيام .
    - به هوشت شك ميكنم .
    عصباني شدم ديگه نتونستم تظاهر كنم اخمي روي پيشونيم نشوندم لبخندش و عميق تر كرد و گفت :
    - بهتره اخمات و باز كني تا بيشتر از اين پشت سرمون حرف درست نشه !
    نيشخندي زدم و گفتم :
    - كاراي تو تا الان مطمئنا باعث به وجود اومدن خيلي حرفا پشت سرمون شده !
    - مثلا كدوم كارم ؟
    حس ميكردم داره كم كم عصباني ميشه و من از اين فكر غرق لذت ميشدم . حقش بود !
    - به قول خودت تو الان متاهلي وقتي زنت وارد يه جمعي ميشه بايد كنارش باشي . حداقل كنارشم نخواستي باشي بايد واسه ي ظاهر سازي هم كه شده سلام كني بهش !
    اونم نيشخندي زد و گفت :
    - آخه همسر عزيز من در حال صحبت با معشوقشون بودن . حيف بود بيام و جمع رمانتيكشون و به هم بزنم .
    لبش ميخنديد ولي از چشماش انگار گلوله هاي آتيش داشت ميزد بيرون ! خدارو شكر كردم كه نميتونه با صداي بلند حرف بزنه وگرنه مطمئن بودم از خشم حتما صداش گوشم و كر ميكرد ! خيلي خونسرد گفتم :
    - توام كه اصلا از فرصت استفاده نكردي ! افسانه جون چقدر امشب خوشگل شده نظرت چيه ؟
    با اين حرف لبخندي روي لبش نشست و گفت :
    - حسادت بد درديه ! افسانه هم ميشه گفت بد نيست ولي سليقه ي من بهتر از اين حرفاست كه افسانه به نظرم خوشگل بياد .
    با چشماي نافذش توي چشمام خيره شد . تا خواستم جواب دندون شكني بهش بدم آهنگ تموم شد . ازم فاصله گرفت من مات و مبهوت با خشمي كه همه ي وجودم و گرفته بود سر جام وايساده بودم . ولي ته دلم از اينكه حسادتش و تحريك كرده بودم خوشحال بودم . به سمت مامان رفتم مشغول صحبت با يكي از فاميلاي رادمهر بود . كمي پيشش نشستم . تنش مهموني بيش از اندازه بود ! از يه طرف نگاهاي گاه و بي گاه احسان بود كه دليلش و درك نميكردم . از يه طرف ديگه چهره ي عصباني رادمهر بود كه غافلگيرم ميكرد .
    عجب تولدي شده بود ! سيما جون به دنبالم اومد و گفت :
    - عزيزم همه ي مهمونا دوست دارم بيشتر باهات آشنا بشن بيا چند دقيقه اي پيششون بشين .
    لبخندي زدم و قبول كردم با سيما جون تك تك كنار مهمونا مينشستيم و باهاشون حرف ميزديم .
    خسته شده بودم ببخشيدي گفتم و به سمت اتاقمون پناه بردم . صداي سر و صدا از يه طرف و لبخندي كه بايد موقع سلام و احوالپرسي روي لبم مينشوندم از طرف ديگه كلافم ميكرد .
    توي آينه قدي اتاق نگاهي به خودم انداختم رادمهر حق داشت حسادت كنه . مُوژان خانوم خوشگليا . لبخندي به تصوير خودم توي آينه زدم و برگشتم كه از اتاق بيرون برم ولي بلافاصله در اتاق باز شد احسان وارد شد . با ديدنش شوكه شدم . دستپاچه گفتم :
    - احسان اينجا چيكار ميكني ؟
    بدون توجه به حرفم نگاهي به اتاق انداخت و گفت :
    - چه اتاق قشنگي .
    از حالت دستپاچگي بيرون اومده بودم . لبخند كم جوني بهش زدم و گفتم :
    - بيا با هم بريم بيرون . خوب نيست زياد اينجا بمونيم .
    نگاهم كرد و گفت :
    - چرا ؟ ميترسي رادمهر فكر بد بكنه ؟
    از بي منطقيش عصباني شدم گفتم :
    - كلا صورت خوبي نداره تنها بودن من و تو توي اين اتاق .
    - انقدر از رادمهر حساب ميبري ؟
    - بحث حساب بردن نيست . فكر ميكنم با ديدن تو اينجا حق داشته باشه كه ناراحت يا عصباني بشه .
    - يعني نميتونم با دختر عموم حرف بزنم ؟
    - توي اين اتاق و اينجا نه نميتوني .
    - تو قبل از اينكه زن اون بشي دختر عموي من بودي يادت رفته ؟!
    - نه ولي الان شرعا و قانونا زن اونم و فكر ميكنم اون رابطم ارجحيت داشته باشه !
    نميدونستم چرا اين حرفارو بهش ميزنم . شايد ميخواستم انتقام بگيرم ازش كه اين همه پرپر شدن من و ديد ولي هيچ كاري نكرد . حتي از عشق خودش سردمم نكرد تا بتونم به زندگيم برسم !
    به سمتم اومد و گفت :
    - تو چرا انقدر بد اخلاق شدي؟ اخلاق رادمهر روي توام اثر گذاشته ؟ قبلا باهام مهربون تر رفتار ميكردي .
    - يادت رفته كه من الان يه زن متاهلم ؟ فكر كنم بايد حواسم خيلي به روابطم با مرداي مجرد باشه . اينطور فكر نميكني ؟
    پوزخندي زد و گفت :
    - آره همينطوره .
    ازم فاصله گرفت و بدون هيچ حرفي از در بيرون رفت . نفس عميقي كشيدم . ميترسيدم هر لحظه رادمهر سر برسه اونوقت مارو اينجا ميديد چه فكري ميكرد ؟
    چرا احسان اينجوري ميكرد ؟ زماني كه بهش احتياج داشتم ازم دوري ميكرد و فاصله ميگرفت حالا كه ميخواستم فراموشش كنم همش ميومد پيشم !
    چند دقيقه اي همون جا نشستم تا حالم بهتر شه در اتاق دوباره باز شد با ترس از جام بلند شدم با ديدن سوگند نفس راحتي كشيدم گفت :
    - تو اينجا نشستي ؟ همه دارن دنبالت ميگردن . بدو بيا ميخوايم كيك و ببريم .
    - باشه بريم .
    با سوگند از اتاق اومدم بيرون . نگاه رادمهر و ديدم كه روي در خيره بود . يه لحظه ترسيدم نكنه احسان و ديده باشه كه مياد توي اتاق ؟ ولي نه اگه ديده بود حتما سريع ميومد تو اتاق ! با اين حرفا خودم و دلداري ميدادم .
    سوگند من و بالاي سالن برد . يهو همه ي چراغا خاموش شد و كيك تولد و 2 تا خدمه آوردن و جلوم گذاشتن . فشفشه هايي كه روي شمع بود كل سالن و روشن ميكرد . كيك 3 طبقه ي شكلاتي بود طبقه ي بالاي كيك عدد 25 خودنمايي ميكرد . همه آروم دست ميزدن و شعر تولدت مبارك و برام ميخوندن . به وجد اومده بودم . ميخواستم شمعهارو فوت كنم كه صداي سوگند و كنار گوشم شنيدم :
    - اول آرزو كن .
    ناخود آگاه با اين حرفش نگاهم به سمت رادمهر كشيده شد كه مقابلم جدي و سرد وايساده بود . انگار توي اون لحظه فقط رادمهر جلوي روم بود هيچ كس ديگه اي رو نميديدم . نگاهم و ازش گرفتم و چشمام و بستم . از ته دل از خدا خواستم كه راه زندگيم و برام مشخص كنه . چشمام و باز كردم و شمعهارو فوت كردم همه برام دست زدن . سيما جون رادمهر و كنارم آورد و گفت :
    - با هم كيكتون و ببرين .
    نگاهم دوباره با نگاه عصبانيش گره خورد . حتي وقتي عصباني هم ميشد چشماش خواستي بود . رادمهر چاقو رو به دست گرفت و منم دستام و روي دستاي مردونش گذاشتم . با هم به هر طبقه ي كيك برشي زديم . اين نزديكي بيش از حد باعث ميشد حرارت بدنم بالا بره . وقتي برش كيك تموم شد همه برامون دست زدن . دوباره نگاهم توي نگاه رادمهر افتاد . از عصبانيتش خبري نبود حالا كلافه به نظر ميرسيد . نگاهم ناخودآگاه به احسان افتاد كه گوشه اي با اخماي تو هم داشت مارو نگاه ميكرد قلبم فشرده شد سريع نگاهم و ازش گرفتم . برش كوچكي از كيك و توي پيش دستي گذاشتيم و به اصرار سيما جون ! دهن همديگه كيك گذاشتيم رادمهر خيلي مسلط كيك و به خورد من داد ولي من وقتي چنگال و بالا مي آوردم دستم به وضوح ميلرزيد . اين لرزش از ديد رادمهر پنهون نموند . دستش و روي دستم گذاشت و كيك و به سمت دهنش بردم . همه برامون دست زدن . كاش اين بازيا زودتر تموم ميشد حرارت بدن رادمهر داشت من و ذوب ميكرد .
    تك تك مهمونا كادوهاشون و برام آوردن و به دستم دادن . بعد با گفتن تبريك سرجاشون بر ميگشتن . تنها كادويي رو كه جلوي همه باز كرديم كادوي رادمهر بود اونم به اصرار سيما جون رادمهر برام گردنبند ظريف طلا سفيد خريده بود . خيلي خوش سليقه بود . بعد از باز كردن كادو رادمهر بوسه اي به روي گونم كاشت كه خجالت زدم كرد منم بوسش و با بوسه جواب دادم . سعي كردم اصلا نگاهم به احسان نيفته . نميدونم چرا نزديكي من و رادمهر به هم انقدر ناراحتش ميكرد !
    سيما جون با اصرار گفت :
    - رادمهر گردنبند و به گردن مُوژان ببند .
    با دستپاچگي گفتم :
    - نه ممنون خودم بعدا ميبندم .
    - خودش خريده خودشم بايد برات ببنده عزيزم .
    تسليم شدم . موهايي كه ريخته بود روي شونم و كنار زدم و پشتم و به رادمهر كردم . رادمهر گردنبند و دور گردنم انداخت و خم شد تا قفلش و ببنده . انگار هر ثانيش برام 1 ساعت ميگذشت . هرم داغ نفسهاش و روي پوستم احساس ميكردم . حس ميكردم از قصد بيشتر طولش ميده . جلوي نگاه اون همه مهمون معذب بودم دوست داشتم سريع تموم شه . بالاخره گردنبند و به گردنم بست برگشتم و نگاهي به صورتش انداختم لبخندي روي لبهاش بود . توي دلم گفتم " همش فيلمه ، كاش از ته دلت بهم لبخند ميزدي " حلقه ي اشكي كه ميخواست توي چشمام بشينه رو پس زدم . به جاش منم لبخندي به صورتش پاشيدم . بقيه ي كادوها رو تصميم گرفتيم كه بعدا باز كنيم چون براي شام داشت دير ميشد ولي من و رادمهر شخصا از تك تك مهمونا تشكر كرديم و بعد به سمت ميز غذا دعوتشون كرديم . دستم دور بازوي رادمهر بود . همگي به سمت ميز شام رفتن . تنها كسايي كه همون جا مونده بودن من و رادمهر بوديم . اصلا اشتهايي براي غذا خوردن نداشتم از سر شب انقدر حرص خورده بودم كه ديگه جايي براي غذا نداشتم .
    يكي از خدمه ها روي ميز كوچيكي براي من و رادمهر غذا چيد و بعد رو به رادمهر گفت :
    - امر ديگه اي ندارين آقا ؟
    رادمهر سري تكون داد و گفت :
    - ممنون شما بفرماييد .
    خدمه رفت با تعجب به ميز نگاه كردم و گفتم :
    - اين چيه ؟
    بدون اينكه نگاهي بهم بندازه گفت :
    - غذا !
    - دارم ميبينم كه غذاست ولي مگه نميريم پيش بقيه ؟ اينجوري كه زشته . مگه ما تافته ي جدا بافته ايم ؟
    نگاهش و بهم دوخت و با خونسردي گفت :
    - امشب تولدته پس هستي . به جاي اين حرفا بيا غذا بخوريم گشنمه !
    خودش روي صندلي نشست و مشغول خوردن شد . بدون اينكه نگاهي بهم بندازه گفت :
    - نميخوري ؟ ميخواي تا آخر شب همون جا وايسي ؟
    با اين حرفش تكوني خوردم و روي صندلي كنارش نشستم . ولي اصلا حواسم به لباسم نبود . چاك كنار لباس كنار رفت و تقريبا كل رونم معلوم شد . اول خودم متوجه نشدم ولي وقتي نگاه عصباني و خيره ي رادمهر و ديدم تازه به خودم اومدم . خواستم با دستم لباسم و درست كنم كه رادمهر سريع كتش و در آورد و به دستم داد زير لب تشكري كردم و سرم و پايين انداختم . رادمهر گفت :
    - وقتي ميگم لباس خوب بپوش براي همين وقتاست .
    - ميشه غر نزني ؟
    انگار انتظار نداشت اينجوري باهاش حرف بزنم . اخماش و تو هم كرد و گفت :
    - ميشه توام از اين به بعد جلوي همه بدنت و به نمايش نذاري ؟
    خشمگين گفتم :
    - هر چي كه وادارم ميكرد ازت به خاطر اين جشن تشكر كنم الان با اين حرفت باعث شد همه ي لذت تولد برام از بين بره . تبريك ميگم امشب جز بدترين خاطره هام ميمونه .
    نگاهي به اطراف كردم كسي حواسش به ما نبود از جام بلند شدم كتش و روي صندلي انداختم و به سمت سرويس بهداشتي رفتم . واقعا هم امشب جز بدترين شبهاي زندگيم بود .
    چند دقيقه اي همون جا موندم تا عصبانيتم كمتر شه نميخواستم رفتارم با رادمهر جلوي بقيه جوري باشه كه به بقيه ي شايعات در موردمون دامن بزنه .
    بيرون اومدم مثل اينكه مهمونا شامشون و خورده بودن . هر كس گوشه اي نشسته بود و با يكي ديگه حرف ميزد . داشتم از گوشه ي سالن رد ميشدم كه صداي حرف زدن دو تا خانومي كه نميشناختم متوقفم كرد :
    - دختره چه فيلمي هم بازي ميكرد سر گردنبند ديديش ؟ نميدونم سيما از چي اين دختره خوشش اومده . خيلي نچسب و نگيره !
    - فقط نچسب و نگيره ؟ بابا مگه كارش سر عروسي رو يادت نيست ؟ كدوم آدم عاقلي از عروسيش فرار ميكنه آخه ؟ مطمئن باش يه عيب و ايرادي داره اين دختر !
    - از سيما پرسيدي كه ميخوان چيكار كنن دختره رو ؟ نميخوان طلاقش بدن ؟
    - والا من سعي كردم از زير زبون سيما حرف بكشم ولي خوب سيمارو ميشناسي كه جواب درست و حسابي به آدم نميده .
    - اين دختره انگار مهره مار داره اصلا ! باور كن اين همه دختر خوب توي فاميل داريم . نميدونم اين سيما گير به چيه اين دختره داده . با اين كاراش بازم حاضر نيست طلاقش بدن بره .
    - انگار داره دستي دستي پسرشم بدبخت ميكنه .
    - همين و بگو .
    با شنيدن اين حرفا خونم به جوش اومد انگار هر چي روي خودم كار كرده بودم كه عصبانيتم بخوابه فايده نداشت و با اين حرفا بدتر شده بودم . دوست داشتم ميرفتم جلو و مشتي محكمي توي دهن جفتشون ميزدم ولي حيف كه توانايي اين كار و نداشتم . عصباني به سمت سوگند رفتم با سارا مشغول حرف زدن بود بدون هيچ حرفي دستش و كشيدم و با خودم به سمتي بردم گفت :
    - چي شده باز ؟ مُوژان وايسا بابا پام درد گرفت .
    گوشه اي وايسادم سوگند نگاهي به صورت ناراحت من كرد و گفت :
    - چي شده ؟
    يهو بغضم تركيد . بالاخره بعد از اين همه اتفاقا و حرفاي رنگ و وارنگ امشب كنترلم و از دست دادم . سوگند با ديدن اشكام نگاهي به اطراف كرد و من و به نزديك ترين اتاق كه اتاق رادمهر بود هل داد . در و بست و گفت :
    - چي شده مُوژان ؟ چرا گريه ميكني ؟ كسي حرفي بهت زده ؟
    فقط اشك ميريختم حتي نميتونستم حرفي به سوگند بزنم . سوگند هم با گريه ي من دستپاچه شده بود گفت :
    - وايسا من برم برات آب بيارم . انقدر گريه نكن .
    سوگند رفت روي تخت نشستم و سرم و بين دستام گرفتم . ديگه طاقتم طاق شده بود . مگه چه گناهي كرده بودم ؟
    صداي باز و بسته شدن در اومد . سرم و بلند نكردم حتما سوگند بود با صدايي كه شنيدم شوكه شدم و سرم و بالا آوردم .
    - مُوژان چيزي شده ؟
    رادمهر بود . لحن نگرانش انگار بدتر باعث شد گريم بگيره .
    دوباره سرم و پايين انداختم و بي صدا اشكام روي گونم جاري شد . اومد و كنارم نشست يه كلافگي خاصي توي صداش بود . هي با خودش كلنجار رفت آخرش گفت :
    - از حرفايي كه زدم ناراحت شدي ؟
    عصباني نگاهش كردم و گفتم :
    - نه براي چي بايد ناراحت شم ؟ تو هميشه هر چي كه دوست داري ميگي . اصلا هم برات مهم نيست من ناراحت بشم يا نه ! انقدر خودخواهي كه حتي بعدش ازم عذر خواهي هم نميكني . هر وقتم دلت ميخواد من و به سمت خودت ميكشي و هر وقتم ميخواي من و به امان خدا ول ميكني . نه برام شوهري نه برام دوستي نه هيچ آشنايي خاصي باهات دارم . نميدونم داري توي زندگيم چيكار ميكني . ديگه خسته شدم از حرفات . همش طعنه ميزني همش تيكه ميندازي . مگه چيكار كردم ؟ غير از اينه كه فقط عروسي رو به هم زدم ؟ تو چي ؟ واقعا دوست داشتي اين ازدواج سر بگيره ؟ تا حالا از خودت پرسيدي كه توام چقدر مقصري ؟
    معلوم بود سعي ميكنه كه عصباني نشه آروم بهم نزديك شد و همينجوري كه سعي ميكرد دستام و بگيره گفت :
    - مُوژان الان عصباني وقت اين حرفا نيست . كلي مهمون اون بيرونه . . .
    نذاشتم حرفش تموم شه از جام بلند شدم و با عصبانيت گفتم :
    - دست به من نزن . برو پيش مهمونا . نميخوام ببينمت .
    جمله ي آخر و توي چشماش خيره شدم و گفتم . عصبي و مغرور از جاش بلند شد و از در رفت بيرون . چرا انقدر احمقم و هميشه فكر ميكنم كه منت كشي ميكنه ازم ؟! مغرور لعنتي !
    در اتاق بار ديگه باز شد و سوگند با ليوان آبي كه تو دستش بود وارد شد . عصبانيتم و سر اون خالي كردم و گفتم :
    - معلومه 1ساعته تو كجايي؟
    سوگند مات و مبهوت به من خيره شد و گفت :
    - رفتم آب بيارم . بيا اين و بخور يكم آروم ميشي .
    دستش و پس زدم دوباره ليوان و جلوم گرفت و گفت :
    - ميگم بخور الان سكته ميكنيا آخه چي شده ؟
    ليوان و ازش گرفتم و يكم خوردم . دوباره روي تخت خودم و انداختم . هر چي كه از اون دو تا زن شنيده بودم و براي سوگند گفتم . كنارم نشست و دستش و دور شونم حلقه كرد با هق هق گفتم :
    - سوگند من خيلي مقصرم ؟ من واقعا انقدر بدم ؟
    سرش و به سرم چسبوند و با مهربوني گفت :
    - معلومه كه تو بد نيستي عزيزم . تو از سر رادمهرم زيادي . گريه نكن قربونت برم همه ي آرايشت پاك شد .
    دوباره از بيرون صداي تند موسيقي اومد با كلافگي گفتم :
    - واي ديگه اعصاب سر و صدا ندارم چرا نميرن ؟
    - آروم باش عزيزم . اگه تو نخواي نميريم بيرون .
    محكم گفتم :
    - نه بيا بريم . من محكم تر از اين حرفام .
    سوگند لبخندي به روم زد و گفت :
    - پس حداقل برو چشمات و پاك كن صورتت سياه شده همه ي ريملت ريخته .
    سريع از جام بلند شدم و توي آينه ي اتاق نگاهي به صورتم انداختم . عجب افتضاحي شده بود . از فكر اينكه اينجوري جلوي رادمهر وايساده بودم و اون حرفارو بهش ميزدم خندم گرفت .
    سريع صورتم و پاك كردم و خودم و مرتب كردم و با سوگند از اتاق اومديم بيرون .
    نگاه خيره و نگران رادمهر و روي در اتاق ديدم ولي با ديدن من سريع رفت توي جلد مغرور بودنش !
    بي اعتنا بهش به سمت جايي كه مامان و بابا نشسته بودن رفتم . انگار مامان برام منبع آرامش بود . نگاهم و دور اتاق چرخوندم ولي احسان و نديدم كنار گوش سوگند آروم گفتم :
    - پس احسان كو ؟
    - تو رفته بودي تو اتاق رفت . گفت از طرفش خداحافظي كنم . زياد رو به راه نبود . انگار عصبي بود .
    - چرا ؟
    - نميدونم . ولي يه بسته ي كادويي بهم داد گفت اين و يه جوري كه كسي نبينه بدمش به تو . حالا يا آخر تولد بهت ميدمش يا اينكه بعدا بيا خونمون ازم بگير .
    كنجكاو شدم يعني چي توش بود ؟ ديگه دلم نميخواست نه با احسان نه با رادمهر حتي حرف بزنم . جفتشون عصبيم ميكردن . احسان با اون قيافه ي به ظاهر مظلومش تا الان هر بلايي كه خواسته بود سرم آورده بود و حالا كه همه چي تموم شده بود قيافه ي عاشقاي دل خسته رو به خودش ميگرفت . از اين طرف هم رادمهر با خودخواهياش و غرورش عصبيم ميكرد .
    انگار اون شب ديگه از همه بريده بودم . دلم ميخواست تنهاي تنها به يه جايي پناه ببرم . خسته بودم واقعا خسته بودم !
    به سوگند گفتم :
    - فعلا پيش خودت باشه . دلم نميخواد فعلا دست به كادوش بزنم .
    سوگند با تعجب گفت :
    - مطمئني مُوژان ؟
    - آره مطمئنم .
    - باشه هر جور كه خودت بخواي .
    كم كم مهمونا خسته شدن و عزم رفتن كردن . با سيما جون و مامان و رادمهر كنار در ورودي خونه وايساده بوديم و با مهمونا تك تك خداحافظي ميكرديم . من بين مامان و سيما جون وايساده بودم . اصلا دوست نداشتم لحظه اي حتي برخورد كوچيكي با رادمهر داشته باشم . شبي كه قرار بود برام بهترين شب زندگيم باشه و خاطره ي خوبي برام به جا بذاره رو تبديل به يه مجلس پر تنش و اضطراب كرده بود هم رادمهر و هم احسان !
    همينجوري كه مهمونارو بدرقه ميكرديم مامان گفت :
    - مُوژان عزيزم با ما مياي ديگه ؟ بمونيم تا با هم بريم ؟ آخه بابات خسته بود گفت بريم .
    تا خواستم حرفي بزنم رادمهر گفت :
    - مامان شما و بابا برين . وقتي همه مهمونا رفتن من آخر شب مُوژان و ميارم خونه .
    با التماس به چشماي مامان نگاه كردم كه قبول نكنه . ولي مامان با اطمينان خاطر به رادمهر گفت :
    - مرسي پسرم لطف ميكني . زحمتت نميشه ؟
    سيما جون با لبخند هميشگيش گفت :
    - مونس خانوم اين چه حرفيه . هيچ زحمتي نيست شما بفرماييد . سياوشم كم كم صداش داره در مياد ما هم بايد بريم .
    جلوي مهمونا و مخصوصا سيما جون نميتونستم حرفي بزنم يا مخالفتي كنم . همون جا وايسادم و دندونام و از حرص به هم فشار ميدادم . سيما جون و مامان اينا هم خداحافظي كردن و رفتن . من و رادمهر توي سكوت كنار هم وايساده بوديم و هنوزم داشتيم تك و توك مهموني كه مونده بودن و بدرقه ميكرديم .
    خانواده ي خاله ي رادمهر به سمتمون اومدن . سها جون بوسه اي روي گونم زد و با مهربوني گفت :
    - ايشالله 100 ساله شي مُوژان خانوم گل . ممنون از اين همه زحمتي هم كه كشيدين .
    لبخندي زدم و گفتم :
    - خواهش ميكنم . ممنون از شما كه تشريف آوردين خيلي لطف كردين .
    رادمهر هم با لبخند اضافه كرد :
    - مهموني مارو گرمتر كردين با حضورتون خاله جون . ممنون .
    توي دلم پوزخندي به اين حرف رادمهر زدم ! كسي كه مهموني و گرم كرده بود افسانه بود با اون رقصش و لباسي كه پوشيده بود ! نه خاله جونت !
    - الهي به پاي هم پير شين خاله .
    خاله و شوهر خاله ي رادمهر خداحافظي كردن و رفتن حالا نوبت به مجلس گرم كن و داداشش رسيده بود ! ارسلان با لبخند نگاهي به من كرد و گفت :
    - مُوژان خانوم بازم تبريك ميگم . واقعا مهموني خوبي بود .
    - خواهش ميكنم لطف كردين اومدين آقا ارسلان .
    رادمهر هم دست ارسلان و فشرد و ازش تشكر كرد . افسانه جلو رفت و گونه ي رادمهر و بوسيد و گفت :
    - واي رادمهر مهموني فوق العاده اي بود . مخصوصا رقصش ! ميدوني چند وقت بود با هم اينجوري نرقصيده بوديم ؟ به من كه خيلي خوش گذشت .
    با لبخند به رادمهر خيره شد . حيف الان توي وضعيت خنثي گير كرده بودم وگرنه چشماش و حتما از كاسه در مي آوردم . يكي نبود بهش بگه كه تولد من بود نه رادمهر جونت . تازه از صدقه سري من بود كه باهات خيلي گرم گرفت و رقصيد ! اگه حرص من و نميخواست در بياره كه يه نگاهم بهت نمينداخت ! نگاهي به صورت رادمهر كردم با لبخند نگاهي به افسانه كرد و گفت :
    - شب خوبي بود ممنون كه اومدين .
    افسانه سرسري بوسه اي روي گونم كاشت و گفت :
    - تولدت مبارك دوباره مُوژان خانوم .
    سعي كردم خونسرد تر از هر موقعي باشم . لبخندي زدم و گفتم :
    - مرسي .
    بالاخره دل كندن و رفتن .
    نوبت به خانواده ي عمو رسيد . عمو و زن عمو گونم و بوسيدن و با تبريك گفتن بهم و تشكر از رادمهر به خاطر مهموني از خونه بيرون رفتن . سارا هم تبريك گفت و سريع به دنبالشون رفت . سوگند دستام و گرفت و مهربون توي چشمام نگاه كرد و گفت :
    - خوبي ؟
    لبخند مصنوعي زدم و گفتم :
    - آره !
    - ديگه واسه هر كي خالي ميبندي واسه من نبند .
    خندم گرفت هميشه حال خودم و از خودم بهتر ميفهميد . بوسيدمش دوباره گفت :
    - تو با كي ميري خونه ؟
    اشاره ي نامحسوسي با چشم به رادمهر كردم اونم فهميد و گفت :
    - فعلا عصباني هستي حرفي نزن كه بدتر دعوا نشه . باشه ؟ خودت و كنترل كن .
    چشمام و روي هم گذاشتم و بهش اطمينان دادم . واقعا هم حوصله ي دعوا و جر و بحث و ديگه نداشتم .
    بالاخره سوگند هم خداحافظي كرد و رفت .
    همه ي مهمونا رفته بودن و به جز 3 تا خدمه اي كه براي پذيرايي و كاراي ديگه اومده بودن كسي توي سالن نبود .
    حالا بايد با رادمهر چيكار ميكردم ؟
    رادمهر بدون اينكه نيم نگاهي بهم بندازه به سمت خدمه ها رفت و چيزي رو بهشون گوشزد كرد روي يكي از صندلي ها نشستم . منتظر بودم كه رادمهر بهم بگه تا با هم بريم .
    رادمهر دوباره به سمتم برگشت و گفت :
    - بايد وايسيم كار خدمه ها تموم شه بعد بريم . اشكال كه نداره ؟
    اصلا حوصله ي صبر كردن نداشتم . سرم به شدت درد ميكرد سري تكون دادم و همينجوري كه از جام بلند ميشدم گفتم :
    - پس من ميرم توي اتاق يكم دراز بكشم وقتي رفتن صدام كن بريم .
    اونم سري تكون داد و دوباره به سمت خدمه ها رفت .
    به اتاق رفتم و روي تخت ولو شدم . چقدر خوابم ميومد . از صبح تا حالا همش در حال فعاليت بودم . با اين همه دعوا و جر و بحث هم كه ديگه اعصابي برام نمونده بود . چشمام و بستم و سعي كردم به هيچ اتفاقي فكر نكنم !
    از خواب بيدار شدم همه جا تاريك بود نگاه به پتويي كه روم بود انداختم . دنبال ساعت گشتم روي عسلي ساعت و ديدم 3 صبح و نشون ميداد . يهو از جام پريدم . هنوزم لباساي مهموني تنم بود . پتو رو كنار زدم و از اتاق بيرون رفتم . همه ي چراغا خاموش بود . فقط نور تلويزيون بود كه پذيرايي و روشن ميكرد . به سمت صداي آروم تلويزيون كشيده شدم . رادمهر و ديدم كه روي راحتي لم داده و چشمش به تلويزيونه . نگاهم به سيگاري كه بين انگشتاش بود افتاد . نميدونستم سيگار ميكشه ! نگاهي به همه ي جاي خونه كردم . تميز و مرتب مثل روز اولش بود . با صداي رادمهر سرم و دوباره به سمتش برگردوندم :
    - بيدار شدي ؟
    فقط نگاهش كردم . سيگارش و خاموش كرد و از جاش بلند شد . تاپ و شلوارك كرم رنگ تنش بود . به سمتم اومد و دوباره گفت :
    - چرا بيدار شدي ؟
    بدون اينكه جواب سوالش و بدم با اخماي تو هم گفتم :
    - چرا بيدارم نكردي ؟
    - خدمه ها همين الان رفتن . اومدم تو اتاق ديدم خوابي .
    - اگر خوابم بودم بايد بيدارم ميكردي .
    كلافه دستي به موهاش كشيد و گفت :
    - چرا انقدر عصباني هستي ؟ يعني نميتونيم مثل دو تا آدم عاقل بشينيم و سوء تفاهمارو رفع كنيم ؟
    - سوءتفاهم ؟ هر وقت تونستي ايني كه الان هستي نباشي اونوقت مشكلمون و ميتونيم با هم حل كنيم !
    نيشخندي زد و گفت :
    - آها تو مشكلت اخلاق منه ؟ مثلا چجوري باشم خوبه ؟ مثل احسان باشم و دوست داري ؟
    عصباني شدم . انگار كل اتفاقايي كه افتاده بود امشب دوباره جلوي چشمام اومد :
    - از همتون متنفرم . ولي از تو كه انقدر با حرفات دلم و ميسوزوني بيشتر ميتنفرم .
    به طرف اتاق برگشتم و در و محكم به هم كوبيدم . روي تخت نشستم و زانوهام و توي بغل گرفتم دوباره اشكام به روي گونه هام راه باز كرد . اصلا انگار هيچ احساسي نداشت . انگار هيچ جوري نميخواست همه چي رو درست كنيم با هم .
    بعد از چند دقيقه صداي تقه اي به در و بعد صداي رادمهر اومد :
    - ميشه بيام تو ؟ بايد حرف بزنيم .
    ميون هق هق گفتم :
    - نميخوام ببينمت . برو .
    آروم در و باز كرد و اومد تو اتاق با عصبانيت گفتم :
    - مگه نگفتم نميخوام ببينمت ؟ همين الان برو بيرون .
    دستاش و توي جيب شلواركش كرد و گفت :
    - الكي بشيني و اينجا گريه كني چيزي درست ميشه ؟
    آروم گفتم :
    - من و برسون خونه .
    - اين موقع شب ؟
    - آره همين الان ميخوام برم خونه .
    نگاهم كرد و گفت :
    - تا باهام حرف نزني هيچ جايي نميبرمت .
    - نميخوام حرف بزنم .
    عصباني شد و گفت :
    - فكر كردي دست خودته دختر لجباز ؟ بچه بازي و بذار كنار و مشكلت و بگو . چرا امروز داشتي گريه ميكردي ؟
    چي بهش ميگفتم ؟ ميگفتم كه حرفاي فاميلاتون و شنيدم ؟! يا مثلا ميگفتم از رفتارا و نگاهاي احسان ناراحت شدم ؟ يا بگم كه از برخورد خودش ناراحت شدم ؟ دوباره گفت :
    - نميخواي چيزي بگي ؟
    - نه .
    - باشه هر جور راحتي پس من حرف ميزنم .
    عصباني به نظر ميومد ولي صداش آروم بود . گفت :
    - اون چه لباسي بود كه تو پوشيده بودي ؟ اصلا چجوري روت شد با اون لباس جلوي جمع ظاهر بشي ؟ اصلا وقتي ديدمت باورم نميشد تو باشي ! نگاهاي ديگرون و روي خودت حس نميكردي ؟ حس خوبي داشتي اونوقت ؟
    - هه ! پس حسوديت شده !
    با تحكم گفت :
    - مُوژان ! چرا انقدر بچه گانه فكر ميكني ؟ اصلا به هر حسابي كه دلت ميخواد بذار . هيچ كس نميگه من چجور شوهريم كه اجازه دادم زنم همچين لباسي بپوشه ؟هان ؟
    - تو فقط شوهر شناسنامه ايمي .
    عصبانيت و ميشد توي نگاهش خوند . چشماش قرمز شده بود . مشتش و محكم تو ديوار كوبيد و اين بار صداش و كمي بلند تر كرد و گفت :
    - چرا حرف من و نميفهمي ؟ چرا خوشت مياد باهام بحث كني ؟ دوست داري همش با هم جنگ داشته باشيم ؟ هان ؟ كي ميخواي تمومش كني ؟ آخرش چي ؟ ميخواي همه چي رو تموم كنيم ؟ قبل از اينكه بيشتر از اين حرفا سوهان روح همديگه بشيم ؟
    حرفاش از روي عصبانيت بود ولي دلم گرفت . نميخواستم ازش جدا شم . " چرا مُوژان خانوم ؟ به خاطر همون عادت ؟! چقدر تو احمقي اعتراف كن كه دوستش داري " دلم ميخواست يكي پيدا ميشد و اين صداي موذي توي سرم و خفه ميكرد از جام بلند شدم . نبايد خودم و ميباختم گفتم :
    - چرا باهات بحث ميكنم ؟ چرا سر جنگ دارم باهات ؟ واقعا نميدوني يا خودت و به ندونستن ميزني ؟ امشب و برام پر از تنش كردي . نگاهاي عصبي و ناراحتت عين خوره داشت من و ميخورد . تيكه هات كه ديگه فاجعه بود ! از همه بدتر اين بود كه جلوي اون همه آدم انقدر ازم كناره گرفتي كه شخصيت من و زير سوال بردي . به جاي اينكه تو من و به فاميلت معرفي كني اين كار و سيما جون كرد به جاي اينكه دست من و بگيري و براي رقص بلند كني دست افسانه رو گرفتي . به جاي اينكه برام امشب يه شب پر از خاطره هاي خوب بسازي بدتر نابودم كردي امشب . بازم بگم ؟ هر چند از مردي كه به زنش ميگه تورو واسه نيازهام ميخوام بيشتر از اين انتظار نميره !
    انگار عصبانيتش بدتر شد گفت :
    - چرا كاراي خودت و نميگي ؟ فكر كردي من خرم ؟ وقتي اومدي تو با نگات دنبال احسان بودي . وقتي خواستي برقصي با احسان رقصيدي . مدام داشتي با احسان حرف ميزدي . از اتاق خوابمون كه تو توشي احسان مياد بيرون . همش احسان احسان احسان . بايد چيكار كنم ديگه ؟ بيام جلوت خم و راستم بشم ؟
    عصباني تر گفتم :
    - حداقل احسان دم به دقيقه بهم تيكه نميندازه . انقدر آزارم نميده . حرص نميخورم از دستش .
    عصباني تر از قبل سرم فرياد كشيد :
    - خفه شو مُوژان .
    - امشب دوست داشتم با احسان حرف بزنم . دوست داشتم كه اونجوري لباس بپوشم . دوست داشتم ميفهمي ؟
    دستش و بالا آورد ترسيدم قدمي به عقب برداشتم و چشمام و بستم منتظر سيلي جانانه اي بودم ولي خبري نشد چشمام و باز كردم ديدم دستش و مشت كرد و پايين آورد . از اتاق رفت بيرون و در و محكم به هم كوبيد . پاهام داشت ميلرزيد . ميخواست چيكار كنه ؟ روي تخت نشستم . مغموم و سر خورده بودم . صداي كوبيده شدن در خونه رو شنيدم . يعني رفته بود ؟
    چند دقيقه اي سر جام نشستم وقتي صدايي نشنيدم از اتاق اومدم بيرون . واقعا رفته بود . چه حرفايي زده بوديم . واي خدا چرا اين روزا تموم نميشد ؟ چرا نميفهميد كه فقط و فقط چشمم امشب به خودش بود ؟ چرا سوءتفاهما رو نميديد ؟
    نگاهي به لباسام كردم از جايي كه معلوم بود امشب اينجا موندگارم . با اين لباسا چجوري بخوابم ؟
    آروم آروم به سمت اتاق رادمهر رفتم يه جوري احتياط ميكردم كه انگار هنوز تو خونه بود . با اين فكر حالت عادي به خودم گرفتم و به اتاقش رفتم . در اتاق و محكم باز كردم همينجوري كه نگاه به لباسا ميكردم بلند بلند با خودم حرف ميزدم :
    - فكر كرده هر چي بگه من حوابي بهش نميدم . ميخواست من و بزنه ؟! خجالت نميكشه ! بد اخلاق از خود راضي .
    توي كمد لباساش دنبال يه لباسي ميگشتم كه به من بخوره . ولي همش خيلي بزرگ بود . از بين لباساش بوي عطرش به مشام ميرسيد ريه هام و از عطرش پر كردم .
    - با اين اخلاقش چقدر عطرش خوش بوئه !
    يه تاپ و شلوارك جذب كه از همش كوچيكتر بود و برداشتم . پيش خودم گفتم چه چايي نخورده زود باهاش فاميل شدم ! به اتاق برگشتم و لباسم و زود عوض كردم . سرم درد ميكرد . كاش ميشد امشب فراموشم بشه ! زير پتو خزيدم و سعي كردم بخوابم ولي مدام به فكر رادمهر بودم . با اون حالش و عصبانيتش يعني كجا رفته بود ؟ نكنه تصادف كنه ؟ مدام توي نگراني اضطراب بودم .
    پتوم و برداشتم و رفتم روي يكي از راحتي هاي توي پذيرايي دراز كشيدم تا هر وقت كه اومد بتونم ببينمش .
    چشمام و بسته بودم ولي توي سرم همش سر و صدا بود . چرا انقدر رادمهر برام مهم شده بود ؟ كاش ميشد احساسش و بفهمم . اگه دوستم نداشت كه به احسان حسادت نميكرد ميكرد ؟ ولي نه اينكه نشد دليل ! اون از روي غيرتش يه حرفي زده نميشه حساب ديگه اي روش كرد !
    چشمام و باز كردم ساعت نزديكاي 5 بود . چشمام آروم روي هم ميومد ولي به زحمت باز نگهشون داشتم نميخواستم بخوابم . ولي انگار مقابله كردن با خواب يه امر غير ممكن بود . كم كم پلكام اومد روي هم و خوابم برد .
    با صداي چرخش كليد توي قفل يهو چشمام و باز كردم . در خونه باز و بسته شد . هنوزم خواب آلود بودم . با صداي آروم همونجور كه چشمام بسته بود گفتم :
    - رادمهر تويي ؟
    صدايي نيومد دوباره گفتم :
    - رادمهر . . .
    بوي عطرش و نزديك خودم حس كردم و بعد صداي آرومش و شنيدم :
    - اينجا چرا خوابيدي ؟
    - همينجوري .
    هنوزم چشمام بسته بود . صدايي اومد حدس زدم بايد نشسته باشه بدون اينكه چشمام و باز كنم گفتم :
    - ساعت چنده ؟
    - 8
    با شنيدن ساعت يهو چشمام و باز كردم و گفتم :
    - 8 ؟
    چشمام به صورت خسته و به هم ريخته ي رادمهر افتاد . نيم نگاهي بهم كرد و سرش و به راحتي تكيه داد و چشماش و بست . بلند شدم و نشستم آروم گفتم :
    - اگه خسته اي برو بخواب .
    چند ثانيه اي مكث كرد و بعد بدون اينكه نگاهي بهم بندازه گفت :
    - وقت ندارم بخوابم بايد برم يه دوش بگيرم برم مطب . اگه ميخواي بري خونه حاضر شو برسونمت .
    لحنش بوي غم ميداد . از حرفايي كه بهش زده بودم پشيمون شده بودم . " مُوژان خدا بكشتت ببين با پسر مردم چيكار كردي . خوب ميميري كمتر اذيتش كني ؟ " ولي صداي ديگه اي توي مغزم ميگفت " خوب تقصير خودشه ميخواست انقدر عصبانيت من و تحريك نكنه . "
    نميدونم چه حسي بهم دست داد . ترحم بود يا علاقه يا هر چيز ديگه اي كه بشه اسمش و گذاشت يهو گفتم :
    - نميشه امروز نري مطب ؟
    چشماش و باز كرد و گفت :
    - چيه ؟ خيلي داغون به نظر ميرسم ؟
    سرم و پايين انداختم و حرفي نزدم . خيلي آروم بود . دوباره گفت :
    - نه بايد برم . موندن تو خونه فايده اي نداره .
    با اين حرف از جاش بلند شد كه بره ولي نگاهش روي نيم تنه ي بالاي من افتاد و چند لحظه مكث كرد . نگاهش و دنبال كردم . انقدر لباساش برام گشاد بود كه يقه اش شل و ول دور گردنم افتاده بود و يه كمي از بدنم معلوم بود . سريع با دست جمعش كردم و هول گفتم :
    - نميتونستم با اون لباسا بخوابم مجبور شدم از بين لباسات يه چيزي پيدا كنم و بپوشم .
    هيچ عكس العملي از خودش نشون نداد . از كنارم رد شد و به سمت اتاقش رفت .
    اين با اين حالش اگه بره مطب كه بدتر دندوناي مريضارو داغون ميكنه ! اصلا به من چه هر جا ميخواد بره .
    از جام بلند شدم پتو رو با خودم به اتاق بردم . صداي شر شر آب از حموم ميومد . سريع لباسام و عوض كردم و به آشپزخونه رفتم . كتري رو آب كردم تا جوش بياد بعد خيلي سريع ميز صبحونه رو آماده كردم . بالاخره بعد از اون همه جر و بحث يه صبحونه ي مفصل واسه ي اين اعصاب له شدمون خوب بود !
    رادمهر از حموم اومد و سريع به اتاقش رفت . كمتر از نيم ساعت حاضر شدنش طول كشيد . اين بين من چايي هم دم كردم و منتظر رادمهر موندم . از اتاقش اومد بيرون و صدام زد :
    - مُوژان كجايي ؟
    - تو آشپزخونم .
    بدون حرفي به سمت آشپزخونه اومد با ديدن ميز صبحونه يكم تعجب كرد ولي به روي خودش نياورد گفتم :
    - بيا صبحونه بخور بعد برو .
    بدون حرفي سر ميز نشست . هيچ كدوممون هيچي نميگفتيم . انگار آتش بس موقتي بينمون ايجاد شده بود . هر كسي غرق فكر خودش بود . وقتي صبحونه رو خورديم ميخواستم ميز و جمع كنم كه بدون نگاه كردن بهم گفت :
    - بذار باشه خودم بعدا جمع ميكنم بيا بريم .
    يعني انقدر مشتاق بود كه سريع از شرم خلاص بشه ؟ دلخور شدم ولي به حرفش گوش دادم و با هم از خونه اومديم بيرون . ميخواست كادوهارو هم بذاره توي ماشين كه گفتم باشه پيشش بعدا ميام ازش ميگيرم اونم اصراري نكرد . صبح بود و خيابونا خلوت براي همين خيلي زود جلوي در خونه رسيديم . خيلي دمغ بود . توي اون حالت كه ميديدمش قلبم فشرده ميشد . از هر حرفي كه زده بودم پشيمون شدم . البته اونم مقصر بود نبايد چيزي ميگفت كه من عصباني بشم ولي با حرف آخري كه بهش زده بودم خوردش كرده بودم . خواستم چيزي بگم تا شايد جو و بهتر كنم ولي تا لب باز كردم بدون اينكه نگاهي بهم بكنه آروم گفت :
    - خداحافظ .
    حرصم گرفت گفتم :
    - يعني نميخواي هيچ حرفي بزنيم با هم ؟
    چند لحظه اي پلكاش و روي هم گذاشت و بعد باز كرد دوباره با همون لحن آرومش گفت :
    - باشه براي بعد الان بيشتر بايد فكر كنيم به جاي اينكه حرف بزنيم . الانم من خيلي خستم .
    - باشه . فعلا .
    از ماشين پياده شدم . با احساساتم سر دو راهي بدي گير افتاده بودم . انقدر وايسادم و نگاهش كردم تا اينكه از خم كوچه پيچيد و از نظرم محو شد . نفس عميقي كشيدم تا قطره هاي اشك راهي به بيرون چشمم پيدا نكنن . كليدم و در آوردم و در خونه رو باز كردم . به مامان سلام كردم با لبخند جوابم و داد و من خسته و درمونده به اتاقم پناه بردم . دلم تنهايي ميخواست . يه جايي كه بتونم به اين احساسات ضد و نقيضم فكر كنم .
    روي تختم نشسته بودم كه زنگ گوشيم به صدا در اومد به طرف گوشي تقريبا پريدم فكر ميكردم رادمهره ولي با ديدن اسم سوگند روي گوشي وا رفتم . چه خيال خامي ! هميشه غير قابل پيش بيني بود . هيچيش مثل مرداي ديگه نبود .
    - بگو سوگند
    - سلامت كو ؟
    - خوب نيستم سوگند سر به سرم نذار
    صداي شيطونش رنگ دلسوزي گرفت گفت :
    - چرا ؟ حتما با رادمهر يه دعواي حسابي كردي آره ؟ راستي الان كجايي ؟
    - خونم . همين الان رادمهر من و رسوند خونه و رفت .
    - يعني ديشب اونجا موندي ؟
    - آره سوگند من بعدا باهات حرف ميزنم الان نميتونم .
    - چرا عزيزم ؟ چيزي شده ؟
    انگار لحن دلسوز و مهربونش بدتر آتيش به قلبم زد ميون هق هق گريه گفتم :
    - خداحافظ سوگند .
    گوشي رو قطع كردم و اشك ريختم جديدا زيادي لوس شده بودم سر هر چيزي اشكم در ميومد . نميدونستم براي چي گريه ميكنم . همه ي حرفام و بهش زده بودم حالا نشسته بودم گريه ميكردم ! اين گريه مال چي بود خدا ميدونست !
    خيلي خونسرد و آروم باهام برخورد كرد كاش حداقل چيزي ميگفت ! كاش ميگفت داره به چي فكر ميكنه . مُوژان گند زدي به آيندت با اين حرفايي كه گفتي بهش . اونم مرده بالاخره غرور داره . ولي آخه من چي ؟ من غرور ندارم ؟ چرا جلوي اون همه آدم اين برخوردارو باهام كرد ؟ كلافه و عصبي بودم حتي با مشت زدن به بالشمم آروم نميشدم .
    من چه احساسي به رادمهر داشتم ؟ چرا انقدر ناراحتيش ناراحتم ميكرد ؟ چرا با ديدن چهره ي خستش كلافه ميشدم ؟ اين احساسم اسمش چي بود ؟ هر چي كه بود ديگه نميتونستم اسم عادت و روش بذارم . خودمم ميدونستم كه داره ازش خوشم مياد . از جذبه ي مردونش . از حمايت كردناش . براي اولين بار دلم خواست كه كنارم بود و توي بغلش آروم ميگرفتم صدايي بهم گفت " دوستش داري حداقل به خودت اعتراف كن ! " انگار با اين اعتراف بدتر گريم شدت گرفت . هق هقم بلند تر شد .
    پس احسان چي بود اين وسط ؟ احساسم به اون چي بود ؟ هيچ وقت احساسايي كه الان به رادمهر دارم و به احسان نداشتم . حتي ميتونستم بگم كه الانم احساساي قديم و ديگه بهش ندارم . چرا شب مهموني از نگاهاش هيچ حسي بهم دست نميداد ؟ خدايا من داشت چم ميشد ؟ به خاطر يكي ديگه با زندگيم بازي كردم و حالا دارم تو عشق يكي ديگه اسير ميشم ؟
    احساسم به رادمهر به مرور و با چشم باز اتفاق افتاد ولي از همون بچگي به احسان علاقه ي خاصي داشتم . برام هم بازي بود ، دوست بود ، پسر عمو بود هميشه توي زندگيم احساسش ميكردم . بعضي وقتا حتي نقش برادرمم بازي ميكرد ! هميشه توي زندگيم بود . نقشي رو كه هر دختري توي بچگي يا بزرگسالي از يه مرد ميخواست برام ايفا ميكرد . نميدونم شايد چون فقط احسان توي زندگيم بود طبيعي بود كه فكر كنم عاشقشم ! يعني عاشقش نبودم ؟ پس اين ديوونه بازيا چي بود ؟ انگار خودمم توي جواب دادم به خودم مونده بودم .
    ولي ميدونستم كه احساسم به رادمهر يه احساس خاصه . احساسم به احسان مثل تب تندي بود كه زود عرق كرد ! احساسم به رادمهر با آگاهي بود . با رفت و آمد و شناخت بود . نميدونستم هنوزم توي احساساتم شك داشتم . فقط دلم ميخواست رادمهر الان پيشم بود . دوباره ياد چهره ي خسته و ناراحتش افتادم . قلبم فشرده شد . دلم ميخواست باهاش حرف بزنم ولي دستم به سمت تلفن نميرفت . سعي كردم ذهنم و منحرف كنم براي همين از جام بلند شدم و پيش مامان رفتم . حرف زدن باهاش حداقل از فكر و خيالا من و در مياورد .
    مشغول تلويزيون ديدن بود نگاهي بهم كرد و گفت :
    - چه عجب از اتاقت اومدي بيرون .
    - دراز كشيده بودم روي تختم ديشب خوب نخوابيدم .
    مامان نگاهي به چشمام كرد و گفت :
    - آره چشماتم قرمزه خوب ميخوابيدي .
    مامان كه نميدونست چشماي قرمزم به خاطر گريست لبخندي به روش زدم و گفتم :
    - نه خوابم نميبره يهو شب ميخوابم .
    - باشه ميل خودته . ديشب تو و رادمهر توي مهموني با هم بحثتون شده بود ؟
    نگران نگاهي به مامان دوختم گفتم :
    - نه چطور ؟
    - آخه جفتتون كلافه بودين و نگاهاتون و از هم ميگرفتين گفتم شايد چيزي شده .
    يا منو رادمهر خيلي تابلو بوديم يا اينكه مامان زيادي تيز بود ! من مني كردم و گفتم :
    - چيزي كه نشده بود ولي جدي اينجوري به نظر ميومد ؟
    مامان كه انگار تا ته قضيه رو خونده بود گفت :
    - نه زياد معلوم نبود منم چون مادرم فهميدم . اگه نفهمم تو چت شده كه ديگه مادرت نيستم . خودم بزرگت كردم .
    به سمتش رفتم و توي آغوشش فرو رفتم . چقدر محتاج اين آغوش پر مهر بودم . سرم و نوازش كرد و بوسه اي روي موهام كاشت گفت :
    - چي شده مُوژان مامان ؟ خوبي ؟
    با كمي مكث سرم و از توي بغلش بيرون آوردم و با لبخندي روي لبم گفتم :
    - هيچي فقط دلم گرفته همين .
    - مطمئني ؟
    - آره مامان . راستي شام امشب با من . ميخوام شام بپزم شما و بابا انگشتاتون و بخورين .
    مامان لبخندي روي لبش نشست و گفت :
    - الان تازه بايد ناهار بخوريم دختر هولي؟
    خنديدم و گفتم :
    - نه از الان براي شب نوبت گرفتم .
    متوجه شدم كه ناراحتيم از چشماي تيز بين مامان دور نموند ولي چيزي هم بهم نگفت .
    شب با آشپزي و كاراي آشپزخونه خودم و سرگرم كردم . اون شب با شوخي و خنده شام و كنار مامان بابا خوردم . سعي كردم به رادمهر و احساسي كه به تازگي توي قلبم به وجود اومده بود فكر نكنم . موفق هم شدم تقريبا ولي موقع خواب دوباره فكرا به سرم هجوم آورد . با هر سختي كه بود خوابيدم ولي مدام فكرم پيش رادمهر بود .
  7. #7
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    فصل بيست و يكم

    دو روز بود كه از رادمهر هيچ خبري نداشتم دلم براش پر ميزد ولي غرورم اجازه نميداد بهش زنگ بزنم . توي اين دو روز با سوگند و سارا به بهانه ي خريد عيد مدام توي پاساژا و مغازه هاي لباس فروشي بوديم با اينكه حوصله ي كاري رو نداشتم ولي براي اينكه كمتر به رادمهر فكر كنم باهاشون راهي شده بودم .
    عصر روز 5 شنبه بود كه صداي زنگ خونمون اومد باز مثل هميشه فكر كردم سوگنده مامان به سمت آيفون رفت و بعد از چند دقيقه به اتاقم اومد و گفت :
    - مُوژان رادمهر اومده .
    از جا پريدم و گفتم :
    - كجاست ؟
    - دم در وايساده
    - چرا نگفتين بياد تو ؟
    - گفت باهات كار داره تو بري پايين .
    شال پشميم و دورم گرفتم و از در خونه زدم بيرون صداي غر غر مامان و ميشنيدم كه به خاطر لباساي كمي كه پوشيده بودم مدام توبيخم ميكرد و ميگفت سرما ميخورم ولي توجهي نكردم . بعد از اين همه انتظار رادمهر اومده بود خودش با پاهاي خودش !
    با هيجان در خونه رو باز كردم و ديدم تكيه به ماشينش زده و به در خونه خيره شده . قيافش مثل هميشه مرتب بود ديگه اثري از ناراحت و خستگي توي صورتش ديده نميشد . انقدر محوش بودم كه يادم رفت بهش سلام كنم . سرش و انداخت پايين و زير لب گفت :
    - سلام .
    تازه به خودم اومدم سريع گفتم :
    - سلام . بيا تو چرا اينجا وايسادي .
    - نه تو نميام باهات كار دارم اگه ميشه لباسات و بپوش و بيا من منتظرت ميمونم .
    نميدونم چرا دلم به شور افتاده بود با شك پرسيدم :
    - چيزي شده ؟
    - اتفاق جديدي نيفتاده ولي بايد در مورد يه چيزايي با هم حرف بزنيم .
    سريع گفتم :
    - باشه منتظر باش الان حاضر ميشم .
    سري تكون داد و سوار ماشينش شد . قلبم داشت از جاش در ميومد يعني چيكارم داشت ؟ خيلي مشكوك به نظر ميومد . از قيافه ي جدي و نفوذ ناپذيرش هيچي نميشد خوند .
    سريع داخل خونه رفتم مامان با ديدنم گفت :
    - پس رادمهر كو ؟
    - نيومد تو ! گفت با هم بريم جايي كارم داره .
    به سمت اتاقم رفتم مامان گفت :
    - پس شام ميذارم بياين خونه با ما شام بخورين .
    - مامان معلوم نيست راستش كي برگرديم .
    - نگفت چيكار داره ؟
    - نه هيچي نگفت .
    مامان هيچي نگفت و ساكت و متفكر كنار چارچوب در وايساد منم سريع لباسام و پوشيدم و بوسه اي روي گونش گذاشتم و از در بيرون اومدم .
    سوار ماشينش شدم بدون هيچ حرفي ماشين و به حركت در آورد . هيچ كدوممون حرفي نميزديم . اصلا حواسم به اطرافم نبود مدام توي اين فكر بودم كه رادمهر چيكارم داره ؟ زماني به خودم اومدم كه رادمهر جلوي در خونش نگه داشت نگاهي بهش كردم و گفتم :
    - اينجا چرا اومدي ؟
    - پياده شو يه جاي آروم ميخوام كه باهات حرف بزنم .
    از ماشين پياده شدم و با هم به سمت خونه رفتيم . رادمهر در و باز كرد و كتش و روي يكي از راحتي ها انداخت و بعد هم خودش ولو شد روش . بعد از چند ثانيه نگاهي به من كرد كه همينجوري وايساده بودم گفت :
    - بيا بشين تا آخر حرفام ميخواي اونجا وايسي ؟
    عين مسخ شده ها بودم نميدونم چم شده بود . به خودم حركتي دادم و روي مبل رو به روش نشستم دوباره سرش و انداخت پايين و با انگشتاش بازي كرد به نظرم كلافه ميومد . بالاخره صبرم تموم شد و گفتم :
    - چيزي شده ؟
    چند ثانيه نگاهم كرد و دوباره سرش و پايين انداخت گفت :
    - يه راه حل واسه مشكلاتمون پيدا كردم .
    - خوب ؟ ميشنوم .
    چشماش و توي چشمام دوخت و گفت :
    - به نظرم بايد همه چي رو تموم كنيم .
    وا رفتم اين داشت چي ميگفت ؟ حالا كه من انقدر بهش وابستگي عاطفي پيدا كرده بودم ؟ وحشت زده به صورتش خيره شدم دوباره گفت :
    - من خيلي توي اين دو روز فكر كردم . اگه چيزي قرار بود درست بشه توي اين مدت ميشد . ما زمان داديم به خودمون و رابطمون ولي بايد قبول كنيم كه شدني نيست . اگه تموم شه خيال جفتمون راحت تر ميشه . هر كدوممونم ميتونيم بريم سراغ زندگي خودمون .
    سعي كردم گريم نگيره ولي وقتي شروع به حرف زدن كردم صدام ميلرزيد :
    - ولي ما نميتونيم جدا شيم .
    ابروش و بالا انداخت و گفت :
    - نميتونيم ؟ چرا ؟
    دلم ميخواست بهش ميگفتم كه چقدر دوستش دارم و دوري ازش برام سخته ولي صدام و توي گلوم خفه كردم و چيزي نگفتم هنوزم با وحشت بهش خيره شده بودم دوباره گفت :
    - مُوژان من و تو از اول همينو ميخواستيم مگه غير از اينه ؟ مگه به اصرار مامانامون نبود كه قبول كرديم يه فرصت ديگه به هم بديم ؟ تو خوشت مياد هر روز من سوهان روحت بشم ؟ هان ؟ بهم بگو .
    حلقه ي اشك بالاخره توي چشمام نشست . مات و مبهوت داشتم نگاهش ميكردم و اونم با بي رحمي پيشنهاد طلاق بهم ميداد و دليل و برهان مي آورد سرم و انداختم پايين و گفتم :
    - به مامانت گفتي ؟
    - زندگي ماست ما بايد ببينيم ميتونيم با هم زندگي كنيم يا نه . تو ميتوني با من زندگي كني مُوژان ؟ آره ميتوني ؟ ميتوني بدون اينكه دعوا با هم داشته باشيم كنار هم بشينيم و حرف بزنيم ؟
    جواب من سكوت بود و اشك كه حالا روي گونه هام ميريخت . سرم و بالا گرفتم با ديدن اشكام كلافه دستي توي موهاي پرپشتش كشيد و از جا بلند شد . گفت :
    - براي چي گريه ميكني ؟
    با پشت دست اشكام و پاك كردم و سعي كردم يه قيافه ي خونسرد به خودم بگيرم و جوابشو بدم ولي براي اينكه اشكم در نياد مدام لبام و روي هم فشار ميدادم مطمئن بودم اگه كلمه اي بگم اشكم سرازير ميشه . دوباره گفت :
    - مُوژان توام حرف بزن . با پيشنهادم موافقي ؟
    انگار جرقه اي توي ذهنم زده باشه اشكام و به سختي پس زدم و از جام بلند شدم با اخماي تو هم گفتم :
    - شايد براي تو مشكلي پيش نياد ولي من يه دخترم اگه از هم جدا شيم بعدا معلوم نيست چه حرفايي پشتم زده بشه . من ميخوام بيشتر فكر كنم تا بتونم تصميم بگيرم .
    نيشخندي زد و گفت :
    - دختري كه عروسيش و به هم ميزنه نبايد ترسي از حرفاي پشت سرش داشته باشه . راستش و بگو جريان اين فكر كردن و وقفه اي كه ميخواي براي تصميم گرفتن بندازي چيه ؟
    راست ميگفت حرفي نداشتم بزنم ولي بازم حق به جانب گفتم :
    - بالاخره حق منه كه بخوام فكر كنم بعد تصميم بگيرم مگه نه ؟
    دوباره دستش و توي موهاش كشيد و اخم كرد :
    - مُوژان به خدا اگه توي اين مدت بازيم بدي يا يه نقشه ي جديدي برام بكشي . . .
    حرفش و نصفه رها كرد و پشتش و به من كرد . بعد از چند ثانيه دوباره برگشت هنوزم اخم روي پيشونيش بود گفت :
    - باشه چقدر وقت ميخواي ؟ 1 هفته بسه ؟
    1 هفته ؟ اين نامردي بود . ازم ميخواست توي 1 هفته چه تصميمي بگيرم ؟ راه برگشت نداشت ؟ من زندگيم و ميخواستم . اين چه بازي بود كه راه انداختم ؟ خودم شدم بازنده ! خدايا اين چه تقديري بود ؟ هي ميگن ناشكري نكنين ولي چرا به موقعش دستم و نگرفتي ؟ از فكر و خيال بيرون اومدم و به چهره ي منتظر رادمهر خيره شدم
    كاش جراتش و داشتم تا بهش همه چي و بگم ولي به جاي اينكه در مورد احساسم حرفي باهاش بزنم گفتم :
    - تو دوست داري طلاق بگيريم ؟
    - من دوست دارم از اين وضعيت خلاص بشم . از اين جر و بحثا . از اينكه الان نه مجردم نه متاهل . از اين دو راهي احمقانه اي كه توي زندگيمه . ميفهمي مُوژان ؟
    آره ميفهميدم چون منم توي همين دو راهي احمقانه گير كرده بودم . سرم و پايين انداختم و گفتم :
    - 2 هفته بهم وقت بده .
    نفس عميقي كشيد و گفت :
    - باشه 2 هفته فكر كن . وقتي جوابت حتمي شد به همه ميگيم باشه ؟
    فقط سرم و تكون دادم . چون نميتونستم حرفي بزنم . دوباره گفت :
    - ميرسونمت خونتون .
    خودم و كنترل كردم و گفتم :
    - نه خودم ميرم ميخوام قدم بزنم .
    اصراري نكرد منم با يه خداحافظي سرسري از خونه اومدم بيرون .
    صداي بسته شدن در خونه تلنگري بود تا دوباره اشكام سرازير بشه . نميدونستم حق با كدوممونه ولي ميدونستم رادمهر خيلي داره بي انصافي ميكنه . يعني هيچ لحظه ي خوبي با هم نداشتيم ؟ پس همه ي اون بوسه ها واقعا الكي بود ؟ " واقعا هنوز باورت نميشه كه داشته احساساتت و بازي ميداده ؟ " دلم ميخواست سرم و به يه جايي بكوبم . فكر كردي هميشه اينجوري ميمونه آقا رادمهر ؟! دلم ميخواست انقدر فرياد بزنم تا ديگه صدام در نياد .
    از همه ي عالم و آدم شاكي بودم . كاش ميشد زمان و برگردوند به عقب . خدايا يعني هيچ احساسي بهم نداشت ؟ اين خيلي نا عادلانست . چرا بايد به كسايي دل ببندم كه دلشون با من نيست ؟ مگه من چه گناهي كردم آخه ؟ چرا انقدر سنگ دل و سرد بود ؟ يعني هيچ احساسي به من نداشت ؟ من تو زندگيش چي بودم ؟
    پاهام ديگه جوني نداشت راه برم بقيه ي مسير برگشت تا خونه رو تاكسي گرفتم . توي ماشين مرد راننده همش نگاهش به چشماي خيس از اشكم بود معذب بودم ولي دست خودم نبود همينجوري اشكام روي گونم ميريخت . حتي نميتونستم از رادمهر متنفر باشم . اين ديگه چه مرضي بود به جونم افتاده بود ؟
    پشت در خونه اشكام و پاك كردم و به خودم مسلط شدم . مطمئن بودم مامان با ديدن چشماي قرمزم همه چي رو ميفهمه . ولي دل و به دريا زدم و كليدم و توي قفل چرخوندم . داخل خونه شدم و مامان و صدا زدم :
    - مامان كجايي ؟
    صداش و از توي اتاق خوابشون شنيدم :
    - من اينجام مُوژان چه زود برگشتي .
    - آره حرفامون زود تموم شد .
    توي اتاقشون رفتم اولين چيزي كه نظرم و جلب كرد چمدون بزرگي بود كه روي تخت بود و مامان تند تند لباس توش ميچيد با تعجب گفتم :
    - اين چمدون براي چيه ؟
    مامان تا اومد حرفي بزنه نگاهش به صورت من افتاد نگران گفت :
    - گريه كردي ؟ چشمات چرا انقدر قرمزه ؟
    نگاهم و ازش گرفتم و گفتم :
    - نه گريه نكردم هوا سرد بود باد سرد خورده بهم اينجوري شدم .
    معلوم بود مامان قانع نشده گفت :
    - مگه با رادمهر نيومدي ؟
    اسم رادمهر انگار دوباره داغ دلم و تازه كرد گفتم :
    - نه رادمهر جايي كار داشت منم گفتم خودم ميرم . نگفتين اين چمدون براي چيه ؟
    مامان قيافه ي ناراحتي به خودش گرفت و گفت :
    - چند دقيقه پيش بابات زنگ زد گفت كه عموت خبر داده داداش سروناز مرد .
    - كي ؟ آقا سهراب ؟
    - آره . بيچاره خيلي حالش بد بوده انگار . مثل اينكه امشب عموت اينا راه ميفتن برن يزد . بابات گفت ما هم بريم . چه ميدونم والا مرگ و زندگي دست خداست . اون بنده خدا هم راحت شد . به خدا رفتيم يزد ديديمش جيگرم كباب شد خيلي حالش بد بود . داشت زجر ميكشيد .
    - يه زنگ به سوگند و زن عمو بزنم تسليت بگم پس .
    - خوب شب كه ميريم ميبينيشون .
    - من نميام مامان .
    - دوباره ميخواي تنها بموني خونه ؟
    - آره .
    - مگه من ميذارم ؟ اون بارم همينجوري اجازه دادم پاشو لباسات و جمع كن شب ميريم .
    مامان چه ميدونست كه منم توي قلبم يه عزاداري ديگه به راهه ؟ كلافه به سمت اتاقم رفتم و گفتم :
    - من نميام شما برين .
    در اتاق و بستم ولي هنوز صداي مامان و ميشنيدم . گوشيم و برداشتم و سريع شماره ي سوگند و گرفتم . بعد از چند تا بوق با صداي گرفته جوابم و داد :
    - سلام سوگند تسليت ميگم عزيزم .
    بغضش تركيد و گفت :
    - سلام مرسي مُوژان .
    از خونشون صداي گريه ي زن عمو ميومد گفتم :
    - ايشالله غم آخرتون باشه و خدا بيامرزتشون . خوبي ؟ سارا و مامانت خوبن ؟
    - مامان كه با گريه خودش و خفه كرده . داريم وسايل جمع ميكنيم بريم يزد . تو نمياي ؟
    - مامان اينا ميان ولي من نميام . راستش اتفاقاي زيادي افتاده باشه من بعدا برات تعريف ميكنم . ميتونم با زن عمو حرف بزنم ؟
    - باشه عزيزم . آره گوشي .
    چند لحظه اي هم با زن عمو حرف زدم و بهش تسليت گفتم و بعد روي تختم دراز كشيدم حالا نوبت عزاداري واسه قلب خودم بود.
    شب بابا زودتر از هميشه اومد وقتي فهميد من نميام حرفي نزد فقط من و بوسيد و سفارش كرد حسابي مواظب خودم باشم . نميدونم چي توي نگاهش بود ولي دلم و لرزوند . دقيقه ي آخر مامان و به خودم فشردم و بوسيدمش بهش قول دادم كه حسابي مواظب خودم باشم ولي ديدمش كه تا لحظه ي آخري كه از خونه ميرفت بيرون غمگين و نگران بود .
    دوباره من مونده بودم و خونه . مطمئن بودم كه اين بار خبري از رادمهر هم نميشه . با اون حرفا و تصميمايي كه گرفته بود اين بار بايد تنهايي سر ميكردم . شونه هام و بالا انداختم . نبايد زانوي غم بغل ميگرفتم من خودم به اندازه ي كافي قوي و محكم بودم كه بتونم به تنهايي از پس خودم بر بيام . با اين فكر گريه و ضعيف بودن و تموم كردم .
    ميلي به شام نداشتم پس بدون خوردن چيزي به اتاقم رفتم و روي تختم دراز كشيدم . شايد تقدير منم اين بود كه هميشه تنها بمونم .
    ****
    با صداي زنگ تلفن از خواب بيدار شدم به سمت تلفن رفتم و گوشي رو برداشتم با شنيدن صداي رادمهر وا رفتم :
    - سلام خواب بودي ؟
    محكم و جدي گفتم :
    - آره . كاري داشتي ؟
    - ميدوني ساعت چنده ؟ نزديك 12 .
    - ديشب دير خوابيدم .
    - چرا ؟
    از اين همه بي تفاوتي و خونسرديش حرصم گرفت دوباره گفت :
    - تنهايي ترسيدي ؟
    - نه داشتم كاري انجام ميدادم دير شد ديگه .
    - چه كاري ؟
    واي چقدر سوال ميپرسيد با تحكم گفتم :
    - چي كار داري ؟
    - مامانت اينا شنيدم ديشب رفتن يزد .
    - آره . چطور ؟
    - تنهايي نميترسي ؟
    - نخير ميتونم از خودم دفاع كنم و از دزدايي هم كه بيان توي خونه هيچ ترسي ندارم . اگه كار ديگه اي داري بگو .
    - نه كاري ندارم . بالاخره وظيفم بود كه ازت خبر بگيرم .
    جوري كه براي خودمم عجيب بود محكم گفتم :
    - ممنون . ولي تا دو هفته ي ديگه تو شوهرم نيستي و الانم هيچ وظيفه اي نداري . توي اين دو هفته هم بايد خودم و آماده كنم كه يه جوري به مامان و بقيه بگم تا ناراحت نشن . خودت درك ميكني كه . بالاخره من تك دخترم و مامانم مطمئنا دوست نداره ببينه كه دارم طلاق ميگيرم .
    - پس مهلت دو هفته اي كه گرفته بودي واسه اين بود ؟
    - نكنه به چيز ديگه اي فكر كردي ؟
    - نه . خوبه . پس هر وقت آماده شدي ! بهم خبر بده . بالاخره اگرم ترسيدي خونه ي من كه دوست نداري احتمالا بياي ولي خونه ي مامان اينا ميتوني بري !
    - ممنون از راهنماييت . كاري نداري ؟
    - نه
    - خداحافظ .
    وقتي تلفن و قطع كردم همون جا سر خوردم و نشستم . چجوري تونسته بودم اون حرفارو پشت سر هم بزنم ؟ واقعا وقتي براي لجبازي داشتم ؟ چرا نميتونستم احساسم و بهش بگم ؟ ميگفتم كه چي بشه ؟ بيشتر از اين مورد تمسخرش قرار ميگرفتم ؟ انقدر سنگي و بي احساس بود كه دلم نميخواست حتي ذره اي از احساسم و بفهمه .
    خواستم از جام بلند بشم كه دوباره تلفن زنگ خورد با بي حالي گوشي رو برداشتم و تماس و برقرار كردم صداي سيما جون توي گوشي پيچيد :
    - سلام مُوژان جان . خوبي دخترم ؟
    - سلام ممنون مامان شما خوبين ؟
    - مرسي عزيزم . شنيدم مامان اينا رفتن سفر ؟
    - بله دايي دختر عموم فوت كردن رفتن براي تشييع جنازه .
    - خدا بيامرزتشون . دخترم تنها نمون تو خونه . پاشو امشب بيا پيش ما . من و سياوشم تنهاييم .
    - باشه براي يه فرصت مناسب تر مامان . امروز يكم كار دارم .
    - هر جور ميل خودته عزيزم . زياد اصرار نميكنم . تعارف كه با هم نداريم هر وقت خواستي بيا منم مثل مادرت .
    - ممنون مامان لطف دارين . فردا يه سر ميام .
    - يه سر و قبول ندارم از ناهار بيا منتظرتم .
    - باشه چشم
    - ميبوسمت عزيزم . پس ميبينمت فعلا .
    - خداحافظ .
    تماس و قطع كردم . سيما جون و هيچ وقت به چشم مادر شوهر نديدم هميشه برام عين مادر خودم بود . نميدونستم حالا كه حرف طلاق شده بود بازم بايد راحت توي خونشون رفت و آمد ميكردم ؟ برام سخت بود . اگه رادمهر ميفهميد چه فكري پيش خودش ميكرد ؟
    كلافه بودم . كاش ميتونستم هر چي دلم ميخواد بار رادمهر كنم !
    تا شب انقدر حوصلم سر رفته بود و عصبي بودم كه بيش از 100 بار به مامان اينا زنگ زدم ديگه دفعه ي آخر مامان شاكي شده بود . خوب حق داشت . پشيمون شدم كه چرا باهاشون نرفته بودم . حداقل شايد جو اونجا ميتونست از اين فكر و خيالا در بيارتم ولي چه فايده اونجا هم گريه و آه و ناله بود بدتر آدم ياد غم و غصه هاش ميفتاد !
    واقعا ميخواستم همين جا بشينم و دست رو دست بذارم تا دو هفته بياد و بره ؟! نميدونستم بايد چيكار كنم . دوست داشتم رادمهر پيش قدم بشه ولي چون پيشنهاد از اون بود اين امر غير ممكني به حساب ميومد .
    ****
    صبح زود از خواب بيدار شدم و دوش گرفتم . به سيما جون قول داده بودم كه برم خونشون . هر چي كه بود از خونه نشستن كه بهتر بود . موهام و خشك كردم و همونجوري فر دورم ريختمشون آرايش نسبتا غليظي كردم . دلم ميخواست سيما جون بعدا كه رادمهر و ديد اينارو بهش بگه تا رادمهر احمق بفهمه من ذره اي ناراحت نيستم ! البته داشتم به خودم دروغ ميگفتم ولي بالاخره گندي كه توي خونه ي رادمهر زده بودم و بايد يه جوري درست ميكردم .
    شلوار تنگ كرم رنگي رو با بلوز آستين كيمونوييم ! كه سفيد رنگ بود پوشيدم . پالتوي مشكي و شال كرمم و روي سرم انداختم . همه ي درارو قفل كردم و با آژانس خودم و به خونه ي سيما جون رسوندم .
    مثل هميشه سيما جون و بابا با چهره هاي بشاش به استقبالم اومدن . بوسه اي به صورت جفتشون زدم و به داخل رفتيم به اتاق رادمهر رفتم تا لباسام و عوض كنم . وقتي از اتاق بيرون اومدم سينه به سينه ي رادمهر در اومدم نگاه پر تعجبي بهش انداختم و گفتم :
    - تو اينجا چيكار ميكني ؟
    يه لنگه ابروش و بالا انداخت و گفت :
    - خونه ي مامانم ايناست مثلا ! نبايد اينجا باشم ؟
    اخمام و تو هم كردم و گفتم :
    - سيما جون بهم نگفته بود كه توام مياي اينجا .
    نيشخندي زد و گفت :
    - چيه ؟ اگه ميفهميدي نمي اومدي ؟
    - معلومه كه نمي اومدم . ترجيح ميدم كه تا دو هفته ي ديگه اصلا نبينمت . اين براي جفتمونم بهتره ميدوني كه به خاطر تنشا و بحثايي كه بينمون امكان داره بيفته دارم ميگم .
    اونم اخماش و تو هم كرد و گفت :
    - پس تصميمت جديه ؟
    - مگه تصميم تو جدي نيست ؟
    دستپاچه شد گفت :
    - چرا معلومه كه جديه .
    - خوبه . امروز كه ديگه هيچي ولي ترجيح ميدم از اين به بعد سر راهم نباشي .
    از كنارش گذشتم . قلبم تند تند ميزد . ولي از حرفايي كه بهش زده بودم راضي بودم . بالاخره يه جايي بايد انتقام اين خونسرديش و ميگرفتم . هر چقدر كه براي خودم سخت باشه بازم اهميتي نداره !


    سيما جون توي آشپزخونه بود پيشش رفتم و گفتم :
    - كاري ندارين انجام بدم ؟
    - نه عزيزم كاري نيست .
    - قرار شد تعارف نداشته باشيما . منم مثل دخترتون .
    - الهي فدات شم باشه گلم . پس بي زحمت سالاد و تو درست كن .
    چشمي گفتم و مشغول خورد كردن مواد داخل ظرف شدم . انگار از درون داشتم اشك ميريختم ولي خودم و سرگرم كرده بودم و سعي ميكردم لبخند از روي لبم كنار نره ! كار خيلي سختي بود مخصوصا وقتي كه زير نگاهاي تيز بين سيما جون باشي .
    سيما جون سكوت بينمون و شكست و گفت :
    - نميدونم چرا دو سه روزه رادمهر همش كلافست . هر چي هم بهش ميگم چي شده جواباي سر بالا بهم ميده ولي بالاخره من مادرشم ميفهمم از يه چيزي ناراحته . ديگه نميدونم چيكار كنم . بهش ميگم توي اون خونه تنها نمون بيا پيش من و بابات ولي قبول نميكنه كه نميكنه . به تو چيزي نگفته مُوژان جون ؟
    دستپاچه شدم سريع گفتم :
    - نه حرفي به منم نزده .
    - گفتم شايد به تو گفته باشه بالاخره تو زنشي .
    تو دلم پوزخندي زدم " عجب زني بودم من ! چه ميدونست كه چه اخباري در راهه ! حتما از شنيدن خبر طلاق سكته ميكرد ! " دوباره گفت :
    - شايد بد نباشه تو باهاش حرف بزني دخترم . بالاخره شايد با تو بيشتر احساس راحتي كنه .
    - اگه چيزي بود به شما ميگفت مطمئنا . فكر نكنم چيزي باشه بد به دلتون راه ندين مامان .
    - خدا از دهنت بشنوه . آخه تا حالا انقدر رادمهر و به هم ريخته نديده بودم .
    پس ناراحت بود ؟ از طلاقمون ؟! نميدونم چرا ولي خوشحال شدم . حرفاي سيما جون اميد دوباره بهم داد . انگار منتظر يه تلنگر بودم تا دوباره به احساسات رادمهر دل خوش كنم . ولي وقتي دوباره ياد سردي نگاهش افتادم نااميد شدم . سيما جون خواست چيزي بگه كه يهو حرفش و خورد و با لبخند نگاهي به پشت سر من كرد و گفت :
    - رادمهر جان چرا اينجا اومدي عزيزم ؟ برو پيش بابات .
    سرم و بر نگردوندم خودم و مشغول كارم نشون دادم . صداي گرم و مردونش و شنيدم كه گفت :
    - اين شوهر جناب عالي مارو قال گذاشت .
    - چرا كجا رفت ؟
    - يكي از دوستاش زنگ زد رفت با اون حرف بزنه .
    سيما جون با كنجكاوي گفت :
    - كدوم يكي از دوستاش ؟
    رادمهر با لحن شوخي گفت :
    - نميدونم ولي صداي زن ميومد .
    و بعد خنده اي كرد سيما جون به طرف رادمهر رفت و آروم پشتش زد و گفت :
    - كمتر سوسه بيا واسه بابات .
    - از ما گفتن بود .
    سيما جون خنديد و گفت :
    - من به بابات اعتماد دارم .
    اين حرف و گفت و از آشپزخونه بيرون رفت رادمهر گفت :
    - اگه اطمينان دارين پس كجا دارين ميرين ؟
    سيما جون خنديد و رفت . سعي كردم توجهي بهش نكنم . سيما جون چي ميگفت كه رادمهر ناراحته و از اينجور حرفا؟! اين كه از منم خوشحال تره ! صندلي اپن و برداشت و درست مقابل من گذاشتش و روش نشست . نگاهي بهش نكردم بازم فقط زير چشمي حركاتش و دنبال ميكردم . خودم و حسابي سرگرم كارم نشون دادم چند لحظه اي سكوت بود بالاخره به حرف اومد :
    - بعد از طلاق برنامت چيه ؟
    چرا انقدر پررو بود ؟ حالا كه اون انقدر بي احساس خودش و نشون ميداد منم تصميم گرفتم كه جلوش كم نيارم خونسرد گفتم :
    - نميدونم هنوز برنامه ي خاصي ندارم .
    - دوباره ازدواج ميكني ؟
    شونه هام و بالا انداختم و گفتم :
    - بالاخره تا آخر عمرم كه نميتونم مجرد بمونم . اگه يكي با شرايط خوب پيدا شه چرا كه نه !
    پوزخندي زد و گفت :
    - تو كه احسان و تو زندگيت داري . غير از اينه ؟
    اخمي كردم و گفتم :
    - آره البته اينم فكر خوبيه . شايد دوباره شانسم و با احسان امتحان كنم .
    اخماش تو هم رفت و به شدت عصباني شد . انگار هر چي عصبانيت اون شدت ميگرفت من خونسرد تر و آروم تر ميشدم . اگه اون مغرور بود من از اون مغرور تر بودم . به اين راحتيا نميذاشتم من و شكست بده .
    با صدايي كه سعي ميكرد كنترلش كنه تا بالا نره گفت :
    - انگار زيادم بدت نيومده از پيشنهاد طلاق ؟ خوب به نفعتم شد . اينجوري با خيال راحت از من جدا ميشي و ميري با كسي كه دلت ميخواست . از اولم نقشت همين بود .
    اخمام و تو هم كردم و گفتم :
    - من هيچ نقشه اي نداشتم و ندارم . تو به همه عالم و آدم شك داري .
    - من شك الكي به هيچ كس ندارم .
    خودم و به نشنيدن زدم ظرف سالاد و برداشتم و به سمت يخچال رفتم در و باز كردم و تا خواستم ظرف و تو يخچال بذارم رادمهر سريع اومد جلوي در يخچال و محكم بستش بعد سرش و به صورتم نزديك كرد و با خشم گفت :
    - واقعا اگه فكر كردي من ميذارم دست احسان بهت برسه كور خوندي . اين و تو مغزت فرو كن مُوژان من نميذارم دست احسان بهت برسه .
    اين و گفت و ازم دور شد . توي دلم بهش خنديدم . براش خوب بود يكم حرص بخوره . يكي نبود بگه اگه برات مهم نيستم چرا انقدر آتيشي ميشي تا اسم احسان مياد ؟ با اين برخوردا و رفتاراي رادمهر حس خوبي بهم دست داد . حداقل ميشد از رفتاراش اينجور استنباط كرد كه براش مهمم . ولي اين غرور لعنتيش انگار نميذاشت چيزي بگه !
    به سيما جون كمك كردم و ميز ناهار و چيديم . توي سكوت ناهار و خورديم و بعد هم داوطلب شدم تا ظرفاي ناهار و خودم بشورم . سيما جون و بابا براي استراحت ظهر رفتن بخوابن رادمهر تكيه به يكي از راحتي ها زد و مشغول تلويزيون ديدن شد . كنارش وايسادم و گفتم :
    - رادمهر پاشو ظرفارو جمع كن از روي ميز بيار من بشورمشون .
    بدون اينكه نگاهي بهم بندازه گفت :
    - حوصله ندارم .
    - يعني چي حوصله نداري ؟ پاشو ظرفارو بيار توام خوردي بالاخره .
    جوابي بهم نداد حرصم گرفت رفتم جلوي تلويزيون وايسادم و دستام و روي سينم قلاب كردم با حرص گفت :
    - مُوژان بيا كنار دارم ميبينم .
    اخم كردم و گفتم :
    - يا مياي كمكم يا كلا تلويزيون بي تلويزيون .
    - مُوژان بيا كنار .
    - عمرا
    نگاهي به چهره ي مصمم انداخت و از جاش بلند شد گفت :
    - نميري كنار ؟
    ابروهام و به نشونه ي نه بالا انداختم به سمتم اومد . صورتش و بهم نزديك كرد هرم نفساش توي صورتم ميخورد اين بار با لحن خاصي گفت :
    - عزيزم گفتي كه نميري كنار ؟
    فاصله گرفتم ازش و سعي كردم هيجانم و نشون ندم آروم گفتم :
    - خوب بگو كمك نميكني .
    خواستم برم كه دستم و گرفت گفت :
    - كجا ؟ چند دقيقه وايسا بعد با هم ميريم همه ي كارارو انجام ميديم .
    دستم و از توي دستش در آوردم و گفتم :
    - ولم كن رادمهر الان مامانت بلند ميشه منم هيچ كاري نكردم .
    دوباره دستم و گرفت و گفت :
    - تازه خوابيده حالا حالا ها بيدار نميشه .
    - رادمهر ولم كن . الان يكي بياد چه فكري ميكنه ؟
    شونه هاش و بالا انداخت و با بي خيالي گفت :
    - فكر ميكنه دست زنم و گرفتم .
    - خودتم ميدوني كه قراره بينمون چه اتفاقي بيفته پس بهتره نقش شوهر عاشق و ديگه بازي نكني .
    - ولي هنوز كه از هم جدا نشديم . هنوزم ميتونم نقش شوهر عاشق و برات بازي كنم .
    بهم نزديك تر ميشد انگار داشتم دوباره مسخ ميشدم يه لحظه دوباره چهره ي سرد رادمهر جلوي چشمم اومد دستم و سريع از دستش بيرون كشيدم و ازش فاصله گرفتم گفتم :
    - بشين تلويزيون ببين خودم از پس كارا بر ميام !
    رادمهر لبخند شيطوني زد و گفت :
    - منم كمكت ميكنم .
    چيزي نگفتم به سمت آشپزخونه رفتم . رادمهرم ظرفاي كثيف و از روي ميز جمع كرد و آورد توي آشپزخونه بعد هم تكيه زد به اپن آشپزخونه و به من خيره شد


    خودم و سرگرم ظرفا نشون دادم سعي كردم بهش توجه نكنم ولي اون بدون رو در وايسي بهم زل زده بود . آخر صبرم تموم شد و گفتم :
    - ميشه بگي چي انقدر جالبه كه بهش خيره شدي ؟
    - دارم به همسرم نگاه ميكنم جرمه ؟
    - جرم نيست ولي داري عصبيم ميكني .
    - چه زود عصباني ميشي .
    كلافه شده بودم . ظرفا تموم شد از آشپزخونه بيرون اومدم رادمهرم به دنبالم اومد . كنار هم روي مبل نشسته بوديم و تلويزيون نگاه ميكرديم . خدا رو شكر كردم كه حداقل ديگه خيره خيره نگاهم نميكنه . از اينكه من و نگاه ميكرد خوشم ميومد ولي زير نگاهش معذب بودم . وقتي فكر ميكردم كه كمتر از دو هفته ي ديگه بايد ازش جدا بشم ناخودآگاه باعث ميشد ناراحت بشم و بخوام كه ازش فاصله بگيرم .
    ساعت نزديكاي 4 بود كه سيما جون از خواب بيدار شد بهش سلام كردم اونم با لبخند بهم جواب داد بلافاصله از جا بلند شدم و گفتم :
    - مامان من ديگه برم خونه منتظر بودم بيدار شين باهاتون خداحافظي كنم .
    - كجا مُوژان جان ؟ مگه من ميذارم تنهايي بري توي اون خونه بخوابي ؟ يه امشب و بد بگذرون و پيشمون بمون هم مامانت اونور خيالش راحت ميشه هم من .
    - نه ديگه مزاحم نميشم تو خونه درا رو قفل ميكنم
    - باشه مادر به قفل در كه نميشه اعتماد كرد عزيزم . بذار 1 شب من با خيال راحت بخوابم .
    نميدونستم چي بگم اصراراش من و معذب كرده بود نگاهي به رادمهر كردم تا حداقل اون حرفي بزنه تا مامانش راضي بشه من برم خونمون ولي وقتي ديدم خونسرد خودش و سرگرم تلويزيون نشون ميده دندونام و عصبي روي هم فشردم و به زور با لبخندي مصنوعي گفتم :
    - باشه مامان هر چي شما بگين .
    سيما جون لبخندي زد و گفت :
    - براي اينكه اينجارو خونه ي خودت بدوني شام و تو درست كن كه غريبي نكني .
    تا اين حرف از دهن سيما جون بيرون اومد رادمهر قهقهه ي بلندي زد . تو دلم گفتم زهر مار اين ديگه چي بود ؟ سيما جون متعجب گفت :
    - حرف بدي زدم ؟
    رادمهر كه سعي ميكرد جلوي خندش و بگيره گفت :
    - نه نه اصلا ! مُوژان شام ميخواي چي بهمون بدي ؟
    بعد دوباره نيشش باز شد . حالا باز هي سيما جون بگه پسر من افسرده شده ! پس لابد اينم عمه ي نداشته ي منه كه داره ريسه ميره ! خوب ميدونستم كه داره به دست پخت من ميخنده حتما ياد لازانياهاي وا رفته ي اون شب افتاده راستش خودمم يادش افتادم ولي مثل شازده از خنده روده بر نشدم ديگه ! اتفاقا به نظر خودم لازانياهاي اون شب خيلي هم خوشمزه بود ! براي رو كم كني از رادمهر رو به سيما جون با اعتماد به نفس گفتم :
    - چشم مامان . شما چي دوست دارين بپزم ؟
    دوباره رادمهر خنديد نگاه جدي بهش انداختم سعي كرد لبخندش و جمع كنه ولي موفق نميشد سيما جونم كه از عكس العملاي رادمهر گيج شده بود گفت :
    - نميدونم مادر همه چي داريم ديگه ببين خودتون چي دوست دارين .
    - باشه پس شام با من .
    رادمهر ديگه خنده هاش آروم شده بود . داشتم پيش خودم فكر ميكردم حالا چه غلطي بكنم ؟ خيلي آشپزي بلدم دارم سفارش غذا هم ميگيرم ! با اجازه اي گفتم و به سمت آشپزخونه رفتم .
    در يخچال و باز كردم ولي هر چي فكر ميكردم نميدونستم بايد چيكار كنم . عجب كاري كردما ! حالا ميمردم بگم آشپزي بلد نيستم ؟! اونوقت سيما جون چه فكري در موردم ميكرد ؟
    مشغول فكر كردن بودم كه رادمهر وارد آشپزخونه شد هنوزم همون لبخند كذايي روي لبش بود . سعي كردم جدي باشم . دستاش و روي سينش قلاب كرد و گفت :
    - خوب حالا شام چي داريم ؟
    - يه غذاي خوشمزه .
    - اگه بخواي ميتونم كمكت كنم و آبروت و بخرم .
    - لازم نكرده من خودم بلدم از پس كار خودم بر بيام .
    رادمهر دستاش و به حالت تسليم بالا آورد و گفت :
    - ميل خودته پس من ميرم .
    يهو از حرفي كه زدم پشيمون شدم . گفتم :
    - خوب بيا كمكم كن .
    - خواهش ميكنمش و نشنيدم !
    - عمرا ازت خواهش كنم !
    خنديد و گفت :
    - باشه اشكال نداره ميبخشمت .
    پسر پررو . نگاهي به محتويات يخچال انداخت و بعد سبزي هاي سرخ شده اي كه فريز كرده بودن و با بسته هاي گوشت در آورد گفتم :
    - چي ميخواي بپزي ؟
    - قرمه سبزي .
    - من چيكار كنم ؟
    - برو پياز بيار خورد كن .
    به حرفش گوش دادم . خبري از غرور و تكبر نبود ديگه . خيلي دوستانه داشتيم كنار هم كار ميكرديم . در واقع همه ي كارارو رادمهر ميكرد و من بيشتر كاراي جانبي رو انجام ميدادم . توي اين مدتي كه كار ميكرديم سيما جون 2 بار بهمون سر زد و وقتي جفتمون و مشغول كار ميديد سر خوش و شاد از آشپزخونه بيرون ميرفت . وقتي چهره ي خوشحالش و ميديدم ياد لبخنداي معني دار مامانم ميفتادم وقتي كه من و رادمهر و كنار هم ميديد . چقدر ناراحت بودم كه اين خوشيشون و چند روز ديگه بايد خراب ميكرديم .
    انگار هي با هر تلنگري من بر ميگشتم به تصميمي كه براي زندگيمون گرفته بوديم . نميدونستم موضع رادمهر چيه . يه لحظه جدي بود و سرد و مصمم براي طلاق ولي يه لحظه به نظر خيلي خودموني و نزديك ميومد . جوري كه فكر ميكردم اصلا به فكر جدايي نيست . درست مثل الان كه كنارم وايساده بود . نگاهم خيره مونده بود بهش و غرق فكر و خيالام بودم . يه لحظه به طرفم برگشت و با ديدن من كه بهش زل زدم يه لنگه ابروش و بالا انداخت و گفت :
    - غذاها !
    نگاهم و دستپاچه ازش گرفتم سرگرم كارم شدم زير لب آوازي رو داشت زمزمه ميكرد گوشام و خوب تيز كردم تا بشنوم . صداش واقعا خوب بود :
    سردي نگاه بشکن ...فاصله سزاي ما نيست
    تو بمون واسه هميشه...اين جدايي حق ما نيست
    بودن تو آرزومه...حتي واسه يه لحظه، مي ميرم بي تو
    خوندن من يه بهانه است، يه سرود عاشقانه است
    من برات ترانه مي گم، تا بدوني که باهاتم
    تو خود دليل بودنم، بي تو شب سحر نمي شه، مي ميرم بي تو
    با شنيدن اين آهنگ نگاهم به طرفش كشيده شد دوباره . چرا اين آهنگ و خونده بود ؟ انگار اين آهنگ داشت قصه ي مارو ميگفت . اونم به سمت من برگشت نگاهامون تو هم قفل شده بود انگار هيچ كس جرات جم خوردن نداشت .
    صداي سيماجون جفتمون و به زمان حال برگردوند :
    - در چه حالين ؟ خيلي خسته شدي مُوژان جان .
    سريع نگاهامون و از هم گرفتيم و رادمهر دستپاچه از آشپزخونه بيرون رفت . لبخند كم جوني به سيما جون زدم و گفتم :
    - نه من كه كاري نكردم . شما بفرماييد الان ميز و ميچينم .
    - ممنون عزيزم .
    سيما جون بيرون رفت . دستي به پيشونيم كشيدم گر گرفته بودم . حالا چرا فرار كرد ؟ غذاها ديگه كار خاصي نداشت ميز و با حوصله و دقت چيدم و بعد غذاهارو كشيدم . همه رو سر ميز دعوت كردم . سيما جون با ديدن ميز لبخندي زد و بابا هم با خنده گفت :
    - عجب عروس كدبانويي . مرسي دخترم زحمتت داديم امشب
    - نه اين چه حرفيه بابا . بفرماييد ميل كنين .
    رادمهر كه كنارم نشسته بود سرشو آروم كنار گوشم آورد و گفت :
    - تورو خدا يه اسم از من نبريا ! همه اش و خودت درست كردي .
    با اين حرفش لبخندي به روي لبم نشست ولي جوابي بهش ندادم و مشغول خوردن شديم .
    در حين شام مدام مامان و بابا از دست پختم تعريف ميكردن و من خجالت زده سرم و پايين مينداختم رادمهر هم مدام ريز ريز ميخنديد .
    بالاخره ميز شام هم جمع شد بدجور خوابم ميومد ولي روم نميشد بگم . منتظر بودم رادمهر خداحافظي كنه و بره ولي با خيال راحت همون جا نشسته بود . بالاخره سيما جون چشماي خواب آلودم و غافلگير كرد و گفت :
    - خسته اي دخترم ؟
    سعي كردم پلكام و باز كنم همزمان چشماي رادمهر و بابا هم به سمتم برگشت گفتم :
    - نه زياد .
    بابا گفت :
    - خوب دخترم بلند شو برو بخواب . سيما جان بهش يه دست لباس بده راحت باشه .
    سيما جون از جاش بلند شد و گفت :
    - بيا بريم عزيزم
    از خدا خواسته به دنبال سيما جون به راه افتادم . به طرف كمد خودش رفت و گفت :
    - يه لباس خواب داشتم برام كوچيك بود اصلا نپوشيدمش خدا كنه اون و پيدا كنم بهت بدم .
    بالاخره بعد از كلي گشتن لباس خواب صورتي رنگي رو به دستم داد و گفت :
    - بيا عزيزم اين و بپوش كه راحت باشي .
    - ممنون مامان . كجا بخوابم ؟
    - ميتوني تو اتاق رادمهر بخوابي عزيزم .
    تشكر كردم . به پذيرايي رفتم و شب بخيري گفتم بعد به سمت اتاق رادمهر رفتم . لباسام و با لباس خوابي كه سيما جون بهم داده بود عوض كردم . توي دلم خندم گرفت عجب لباس خوابي بود . هيچ جارو نداشت ! خوش به حال بابا ! با خنده جلوي آينه وايسادم و نگاهي به خودم كردم . درست اندازم بود . پيراهن كوتاهي بود كه تا روي رونم و بيشتر نميگرفت . بالاي لباس هم براي آستين فقط دو تا بند خيلي باريك داشت !
    چراغ و خاموش كردم و به طرف تخت دو نفره اي كه توي اتاق قرار داشت رفتم و زير پتو خزيدم . چقدر خسته بودم . چشمام و بسته بودم كه صداي در شنيدم . آروم چشمام و باز كردم و رادمهر و ديدم . با ديدن چشماي بازم چراغ و روشن كرد پتو رو دور خودم پيچيدم و تو تخت نشستم گفتم :
    - اينجا چيكار ميكني ؟
    - كجا بايد بخوابم پس ؟
    - من چه ميدونم يه جاي ديگه .
    - خيلي خستم مُوژان تورو خدا الكي بحث نكن .
    - چه بحثي ؟ ميگم برو بيرون بخواب .
    - نميخوام اصلا تو اومدي توي اتاقم خودتم برو بيرون بخواب .
    - بچه نشو رادمهر .
    شونه هاش و بالا انداخت . دستش به سمت دكمه هاي بلوزش رفت چشمام و بستم و گفتم :
    - رادمهر برو .
    - چند دقيقه چشمات و ببندي لباس پوشيدنم تموم ميشه .
    چشمام و بيشتر روي هم فشردم بعد از چند دقيقه بالا رفتن پتو رو حس كردم چشمام و باز كردم و رادمهر و ديدم كه پشت به من رو تخت خوابيده با حرص گفتم :
    - رادمهر حداقل برو روي راحتي بخواب .
    - من كه پشتم بهته . راحت بخواب اصلا فكر كن من اينجا نيستم .
    - مگه ميشه آخه ؟
    وقتي ديدم جوابي بهم نداد غرغري كردم و سرجام خوابيدم . ولي پتو رو سفت دور خودم پيچيده بودم . حضور رادمهر خواب و از سرم پرونده بود .
    هي سر جام غلت زدم ولي خوابم نميبرد حضور رادمهر و بوي تند عطرش نميذاشت هيچ جوري آروم بگيرم و بخوابم . آخر سر رادمهر از اون همه وول خوردن من به حرف اومد . همونجوري كه پشتش بهم بود گفت :
    - ميشه انقدر جابه جا نشي بذاري من بخوابم ؟
    - جام عوض شده نميتونم راحت بخوابم .
    با لحن شيطون گفت :
    - ميخواي برات لالايي بگم ؟
    - لازم نكرده خودم ميتونم بخوابم .
    - پيشنهاد بود بالاخره . بازم ميل خودته .
    هنوزم پشتش به من بود به سمتش چرخيدم . دوست داشتم از پشت بغلش كنم و تا صبح توي همون حالت بمونم ولي كار غير ممكني بود . چرا غير ممكن ؟ اون شوهرم بود غير از اينه ؟ بگير بخواب مُوژان اين فكرارو از سرت بيرون كن . با نارضايتي چرخي زدم و دوباره پشتم و بهش كردم .
    چشمام و بستم تا بتونم بخوابم ولي نميشد . دوباره چشمام و باز كردم و اين بار طاقباز خوابيدم . چشمام و به سقف دوختم . انقدر پتو رو دور خودم پيچيده بودم و تقلاي بيخود كرده بودم كه گرمم شده بود . ولي همچنان پتو رو سفت دور خودم پيچيده بودم .
    رادمهر تكوني خورد وحشت كردم يهو قلبم تند تند شروع به زدن كرد . ولي اونم طاقباز شد و دستاش و زير سرش گذاشت و چشماش و باز كرد . ميتونستم بالا تنه ي لختش و ببينم . گفتم :
    - تو كه گفتي پشتت و بهم ميكني و ميخوابي .
    - نميتونم اونجوري بخوابم .
    - نكنه توام بي خوابي به سرت زده ؟
    - آره فكر كنم منم جام عوض شده بي خواب شدم !
    با تمسخر گفتم :
    - چشمات و بيشتر باز كن اينجا يه زماني اتاقت بوده .
    شونه هاش و بالا انداخت و گفت :
    - ولي حالا يكي از اتاقاي خونه ي بابامه !
    يهو از دهنم در رفت و گفتم :
    - چقدر گرمه !
    رادمهر نگاهي بهم كرد و گفت :
    - يكم اون پتو رو بكش پايين تر خنك ميشي .
    پتو رو سفت تر گرفتم و گفتم :
    - من راحتم . عادت دارم پتو رو دور خودم بپيچم .
    - عادت داري يا ميترسي من بهت دست درازي كنم ؟
    با يكي از كوسنا زدمش و گفتم :
    - چقدر تو پررويي رادمهر . فكر ميكني جراتش و داري ؟
    خنديد و گفت :
    - هيچ وقت با يه مرد اينجوري حرف نزن . اونم اين موقع شب درست كنارش توي تخت !
    از حرفش يكم ترسيدم ولي به روي خودم نياوردم نبايد كم مياوردم گفتم :
    - تو نميتوني بهم دست بزني .
    با همون لبخندي كه روي لبش بود گفت :
    - چرا نميتونم ؟ تو زنمي و قانونا ميتونم بهت دست بزنم !
    - ولي رابطه ي ما فرق داره .
    - ميتونيم رابطمون و مثل همه ي زن و شوهرا بكنيم .
    لحنش آروم و يه جور خاصي شده بود . نگاهي بهش كردم و گفتم :
    - رادمهر برو روي مبل بخواب .
    - مگه ديوونم تورو اينجا ول كنم برم روي مبل بخوابم .
    معلوم بود براي اينكه حرصم و در بياره اينجوري حرف ميزد با اخماي تو هم گفتم :
    - رادمهر اينجوري حرف نزن .
    يكم خودش و به سمتم كشيد و گفت :
    - چجوري عزيزم ؟
    يكم ازش فاصله گرفتم و گفتم :
    - همينجوري كه الان داري حرف ميزني .
    دوباره بهم نزديك تر شد و هيچي نگفت . بي هوا يكم ديگه عقب رفتم و نزديك بود از تخت پرت شم پايين ولي رادمهر سريع دستم و گرفت و كشيد . نفس عميقي كشيدم ولي به خودم اومدم و ديدم توي آغوش رادمهرم . تازه پتو هم از روم كنار رفته بود . آروم گفتم :
    - ممنون حالا ديگه ولم كن .
    نگاهي بهم كرد و لبخندي زد بعد سرش و به يه طرف ديگه برگردوند و حلقه ي دستاش و شل كرد به آرومي از توي بغلش بيرون اومدم . همون يه ذره لباس خوابم رفته بود بالا . با حرص لباس و درست كردم و زير پتو رفتم . اينم لباس بود سيما جون بهم داده بود ؟
    رادمهر بازم خنديد گفتم :
    - چي انقدر خنده داره ؟
    - اينكه بالاخره دليل سرماي شديد و عادت پتو پيچي جناب عالي رو فهميدم !
    - خودت و مسخره كن .
    دوباره خنديد گفتم :
    - اصلا تقصير سيما جونه با اين لباسي كه بهم داده .
    گفت :
    - ديوونه تو از من خجالت ميكشي ؟ من كه شوهرتم !
    - آره ولي دو هفته ي ديگه چه نسبتي باهام داري ؟
    حرفي نزد نگاهش و به سقف دوخت و خيلي آروم گفت :
    - مطمئن باش تا خودت نخواي و از روي عشق نباشه من كاري بهت ندارم . پس بهتره با اين پتو پيچي هات خودت و عذاب ندي و راحت بخوابي . شب بخير .
    دوباره پشتش و بهم كرد . اينكه تا همين الان داشت ميخنديد يعني با حرفم ناراحت شد ؟ نفسم و پر صدا بيرون دادم و پتو رو يه كمي پايين تر كشيدم از گرما نفس كشيدن برام سخت شده بود . البته خودم ميدونستم كه اين كارا مال سر شبه چون عادت داشتم انقدر توي تختم وول ميخوردم كه معمولا صبح كه ميشد هيچ پتويي روم نميموند . توي دلم خدا خدا كردم كه صبح من زودتر از رادمهر از خواب بيدار شم كه اگه همچين گندي زده بودم خودم درستش كنم .
    ولي دلم از طرفي براي ناراحتي رادمهر گرفت . وقتي ميخنديد روحيه ميگرفتم . ولي الان ناراحت و مغموم پشت به من خوابيده بود .
    دستم و پيش بردم تا روي شونش بذارم ولي تا نصفه دستم و برگردوندم منم با كلي كلنجار پشتم و بهش كردم و سعي كردم بخوابم .
    چشمام و بستم صداي نفساش و ميشنيدم و همين آرومم ميكرد . توي 1 قدميم خوابيده بود ولي از هر غريبه اي با هم غريبه تر بوديم . دوباره فكر اينكه تا دو هفته ي ديگه همه چي تموم ميشه اشك به چشمم نشوند .
    ****

  8. #8
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    كم كم چشمام و باز كردم نور توي اتاق افتاده بود نگاهي به كنارم كردم رادمهر به روي شكم خوابيده بود و دستش و دور من انداخته بود پتو از روش كنار رفته بود . نگاهم به خودم افتاد خداروشكر اين بار مثل اينكه درست خوابيده بودم چون پتو هنوزم روم بود . پتوش و صاف كردم و روش كشيدم . چند لحظه خيره شدم به صورتش . اصلا بهش نميخورد انقدر سرد و يخي باشه .
    آروم دستش و از دور خودم برداشتم و سريع از تخت پايين اومدم گوشه ي اتاق زود لباسام و عوض كردم و بيرون رفتم . تازه نگاهم به ساعت افتاد 10 و نشون ميداد . از آشپزخونه صدا ميومد به سمت آشپزخونه رفتم و سيما جون و مشغول چيدن ميز صبحانه ديدم آروم سلام كردم با شنيدن صدام به سمتم برگشت و گفت :
    - سلام صبح بخير عزيزم . خوب خوابيدي ؟
    لبخند زدم و گفتم :
    - ممنون .
    - ديگه الان ميخواستم بيام صداتون كنم چه خوب كه خودت بيدار شدي . بي زحمت برو رادمهر و صدا كن دخترم .
    چشمي گفتم و دوباره به سمت اتاق رفتم . قبل از اينكه رادمهر و بيدار كنم توي آينه نگاهي به خودم كردم . وقتي از ظاهر خودم مطمئن شدم به سمت رادمهر رفتم دستم و جلو بردم و تكوني بهش دادم و آروم گفتم :
    - رادمهر . . . رادمهر بيدار شو . . .
    چشماش نيمه باز شد ولي دوباره خوابيد . دوباره صداش كردم و بالاخره از جاش بلند شد نگاهي به اطراف و بعد به من انداخت . لبخندي نا خودآگاه روي لبم نشست گفتم :
    - مامان ميز صبحانه چيده .
    - ساعت چنده ؟
    - 10
    - ديرم شد . چرا زودتر بيدارم نكردين ؟
    - نگفته بودي زود بيدارت كنيم .
    از توي تخت سريع بلند شد دوباره نگاهم به بدنش افتاد سرم و به سمت ديگه اي چرخوندم لباساش و پوشيد گفتم :
    - ميري مطب ؟
    - آره ديرمم شده . امروز ميري خونتون ؟
    - آره .
    - پس حاضر شو ميرسونمت سر راه .
    - نه ممنون خودم ميرم توام ديرت شده .
    - گفتم ميرسونمت مُوژان .
    شونه هام و بالا انداختمو منم مانتو و شالم و پوشيدم . هول هولي صبحانه خورديم و از سيما جون خداحافظي كرديم . هر چي بهم اصرار كرد كه امروزم بمونم قبول نكردم . از خودم مطمئن نبودم كه بتونم بازم كنار رادمهر بمونم و اتفاقي نيفته !
    سوار ماشين رادمهر شديم با سرعت رانندگي ميكرد گفتم :
    - اگه خيلي ديرت شده من ميرم خودم .
    - گفتم كه ميرسونمت چرا انقدر اصرار داري خودت بري ؟
    همونجوري كه از ترس تصادف دستگيره ي ماشين و چسبيده بودم گفتم :
    - آخه جونم و دوست دارم !
    لبخند محوي زد و يكم سرعتش و كم كرد . تا خونه حرفي نزديم . وقتي جلوي در خونه داشتم پياده ميشدم گفت :
    - مُوژان ؟
    به سمتش برگشتم و گفتم :
    - بله ؟
    توي چشماش چيزي بود كه من نميفهميدمش . گنگ و پرسشگر نگاهش كردم . يه كمي بهم خيره شد و بعد نگاهش و ازم گرفت و گفت :
    - يكم بيشتر فكر كن . سرسري و از روي لجبازي جوابي بهم نده . واسه ي دو هفته ي ديگه رو ميگم .
    تپش قلبم بالا رفت . چه جوابي ازم ميخواست . اومدم چيزي بگم كه سريع گاز داد و رفت .
    بالاخره بعد از چند دقيقه به خودم اومدم و داخل خونه رفتم . منظورش چي بود كه گفت بيشتر فكر كن ؟
    كلافه لباسام و در آوردم اول از همه بايد دوش ميگرفتم .
    بعد از اينكه دوش گرفتم روي مبل لم دادم و فكر كردم . مگه تصميم و به عهده ي من نذاشته بود ؟ مگه من دوستش نداشتم ؟ پس چرا بايد با لجبازي زندگيم و دوباره خراب كنم ؟ يه بار تصميم بچه گانه گرفته بودم بس نبود ؟
    يه صدايي بهم ميگفت " پس غرورت چي ؟ اگه پست بزنه ميخواي چيكار كني ؟ ميخواي التماسش كني تا از ايني كه هست مغرور تر بشه ؟ "
    نه رادمهر اين كار و باهام نميكرد . رفتارش ضد و نقيض بود با دست پس ميزد با پا پيش ميكشيد نميفهميدم منظورش از اين كارا چيه . كلافم كرده بود . واقعا اگه بهم علاقه داشت پيشنهاد طلاق ميداد ؟
    نفسم و پر صدا بيرون دادم و كلافه دستم و بين موهام بردم . كاش ميشد رادمهر حرفي بزنه تا بتونم تصميم خودم و بگيرم . هر روز كه ميگذشت بهش احساس وابستگي بيشتري ميكردم . دلم ميخواست بيشتر كنارش باشم . ولي وقتي يهو تبديل به رادمهر سرد و بي احساس ميشد دلم ميخواست تا جايي كه ميشه ازش دور بشم . . .
    دلم هواي مامان و بابارو كرد سريع گوشي رو برداشتم و به بابا زنگ زدم گفت كه فردا شب راه ميفتن سمت تهران . خوشحال بودم از اينكه زود برميگردن . زياد طاقت دوريشون و نداشتم مخصوصا الان كه توي شرايطي بدي قرار داشتم . كاش سوگندم ميومد تهران حداقل ميتونستم باهاش حرف بزنم .
    به نظر خودم سوگند منطقي تر و عاقل تر از من بود . گوش شنواي خوبي داشت و هميشه هم بهترين پيشنهادارو ميداد . البته بيشتر پيشنهادايي كه ميداد و معمولا من انجام نميدادم مثل همين قضيه ي عروسي ولي بعدش فهميدم كه چقدر حق با سوگند بوده .
    دلم براش تنگ شده بود !
    براي اينكه كمتر فكر و خيال كنم به اتاقم رفتم و مشغول تميز كردنش شدم . خيلي وقت بود كه تميز كاري اساسي نكرده بودم . در كمدم و باز كردم همه ي وسايل و يه جوري چپونده بودم اون تو ! كنار كمدم نشستم و مشغول مرتب كردنش شدم .
    نگاهم به كارتي افتاد كه براي تولد احسان خريده بودم . بازش كردم و دوباره خوندمش . واقعا حسم اون موقع به احسان چي بود ؟ چرا اينجوري شده بودم ؟ انگار ورق برگشته بود . ديگه اين كارت به دردم نميخورد . پارش كردم و ريختمش دور . انگار با دور ريختن اون كارت اون يه ذره علاقه اي هم كه ته قلبم به احسان مونده بود رو هم ريخته بودمش دور !
    چند ساعتي سرگرم كار بودم . وقتي به خودم اومدم كه صداي شكمم در اومده بود نگاهي به ساعت كردم 4 بود . از جام بلند شدم و به سمت تلفن رفتم . براي خودم پيتزا سفارش دادم و دوباره برگشتم سر كارم .
    نيم ساعت بعد پيتزام رسيد . پولش و دادم و مشغول خوردن شدم . دوباره ترديد به دلم افتاد . شاخه گلي از توي گلدون روي ميز برداشتم و به دست گرفتم . ياد بچگيام افتادم . گلبرگاي گل و مي كندم و ميگفتم
    - طلاق ميگيرم . . . طلاق نميگيرم . . . طلاق ميگيرم . . . طلاق نميگيرم .
    به آخرين گلبرگ رسيدم :
    - طلاق نميگيرم .
    مثل بچه ها ذوق كردم . ولي چيزي طول نكشيد كه ذوقم كور شد . اگه به اين چيزا بود كه الان بايد با احسان ازدواج ميكردم ! يادم نميره وقتي بچه بودم براي اينكه بفهمم احسان دوستم داره يا دوستم نداره گلارو پرپر ميكردم . هميشه هم آخرين گلبرگ دوستم داره ميشد ! چقدر خوشحال ميشدماحساسم جوري بود كه انگار خودش بهم ابراز عشق كرده . نيشخندي زدم و از جام بلند شدم . اين كارا فايده نداشت خودم بايد فكري ميكردم . . .
    تا شب انتظار داشتم كه رادمهر بهم زنگ بزنه يا سراغي ازم بگيره ولي هيچ خبري ازش نبود . از يه طرف ناراحت شدم ولي از طرف ديگه بهش حق دادم . شايد ميخواست بهم زمان بده تا فكر كنم ! روي تختم دراز كشيدم داشتم ديشب و با امشب مقايسه ميكردم . بالشم و توي بغلم گرفتم و سعي كردم بخوابم .
    مامان جيغ ميكشيد بابا با دستپاچگي سعي ميكرد ماشين و نگه داره ولي لعنتي ترمزش بريده بود داشتن تصادف ميكردن . نه يكي كمكشون كنه . خدا تو كمكشون كن . محكم خوردن به يه كاميون . بابا با سر خوني افتاده بود رو فرمون مامان هم گردنش از پنجره ي ماشين بيرون افتاده بود . بلند فرياد ميكشيدم و كمك ميخواستم ولي توي اون جاده ي سوت و كور انگار كسي نبود كه به دادم برسه . زجه ميزدم . به سختي تن نيمه جونشون و از ماشين كشيدم بيرون سرشون و تو بغلم گرفته بودم . سرد سرد بودن نبضشون ديگه نميزد . نه نبايد من و اينجا تنها ميذاشتن . با فرياد اسمشون و صدا ميزدم . تورو خدا بلند شين يه نگاه به دخترتون بندازين . مامان تو نبايد بري . تكونشون ميدادم ولي اصلا عكس العمل نشون نميدادن از خودشون .
    فريادي كشيدم و از خواب پريدم . واقعا گريه كرده بودم . صورتم خيس از اشك بود . نفس نفس ميزدم . نگاهي به اطرافم كردم وقتي مطمئن شدم كه خواب ميديدم تازه به خوابم فكر كردم . اين چه خوابي بود كه من ديدم ؟ بدنم عرق سرد كرده بود . پاهاي لرزونم و تكوني دادم و از تخت اومدم پايين . به سمت سرويس بهداشتي رفتم و به صورتم آب زدم . خدارو شكر كردم كه همش يه خواب بوده .
    ليواني آب خوردم . تازه انگار از شوك بيرون اومده بودم . ميخواستم به بابا زنگ بزنم ولي نگاهي به ساعت كردم 3 نيمه شب و نشون ميداد . منصرف شدم و به سمت تختم حركت كردم . صبح بهشون زنگ ميزدم .
    صحنه هاي خوابم يه لحظه هم از جلوي چشمم كنار نميرفت . دلشوره ي بدي به جونم افتاده بود .
    خوابم نميبرد كاش يكي الان پيشم بود . ترسيده بودم . روي تختم نشستم و به ديوار رو به روم خيره شدم . بعد از چند دقيقه دوباره پلكام سنگين شد و خوابيدم . ولي تا صبح بارها و بارها با وحشت از خواب پريدم .
    حدوداي 9 صبح بود كه تلفن و برداشتم سريع شماره ي بابا رو گرفتم با دومين بوق صداش توي گوشي پيچيد انگار نفسم تازه سر جاش اومده بود گفتم :
    - سلام بابا .
    - سلام دختر گلم . خوبي ؟
    - مرسي بابا شما خوبين ؟ مامان خوبه ؟
    - آره عزيزم ما هم خوبيم . چرا دستپاچه اي ؟
    - بابا ديشب خواب بد ديدم .
    - چه خوابي بابا ؟
    خواب و مو به مو براي بابا تعريف كردم . خنديد و گفت :
    - يه خوابي بوده حالا دخترم نگران نباش . ماشين سالم سالمه . امشب حركت ميكنيم .
    - نميشه يا الان راه بيفتين يا فردا صبح ؟ شب جاده خطرناكه رانندگي نكنين بهتره .
    - من اين همه شب رانندگي كردم چيزيم نشده . نگران نباش مُوژان .
    - حالا من خواب ديدم تورو خدا ظهر رانندگي كنين . ماشينتونم يه تعمير ببرين ترمزاش سالم باشه .
    بابا دوباره خنديد و گفت :
    - باشه عزيزم . برم به مامانت بگم ظهر راه بيفتيم .
    - مامان هست اون ورا ؟ ميخوام باهاش حرف بزنم .
    - نه عزيزم مامانت نيست الان تا شب ميرسيم خونه ميتوني باهاش حرف بزني .
    - باشه پس ظهر راه بيفتينا .
    - چشم بابا .
    - پس فعلا خداحافظ .
    - خداحافظ .
    بعد از اينكه گوشي رو قطع كردم بازم اضطراب داشتم . براي جفتشون صدقه گذاشتم تا رفع بلا بشه ازشون ولي دلم آروم نميشد . كاري هم از دستم بر نمي اومد جز اينكه منتظر باشم تا بيان خونه . انقدر داشتم به خوابم فكر ميكردم كه ذهنم از همه جا پرت شده بود .
    تلفن زنگ خورد سريع به سمتش رفتم و جواب دادم . صداي گرم رادمهر توي تلفن پيچيد :
    - سلام
    با همون اضطراب و دستپاچگي جوابش و دادم انگار متوجه شد چون گفت :
    - چيزي شده مُوژان ؟ مضطرب به نظر ميرسي .
    - نه چيزي نشده .
    - ديشب خوب خوابيدي ؟
    دوباره ياد ديشب و خوابي كه ديده بودم افتادم . با ناراحتي گفتم :
    - نه ديشب خواب بدي ديدم . همش نگرانم امروز .
    - خواب ؟ واقعا به اين چيزا اعتقاد داري ؟
    از اينكه توي اون موقعيت اينجوري حرف ميزد حرصم گرفت گفتم :
    - بله اعتقاد دارم اگه كاري نداري من قطع كنم .
    - خوب حالا چرا عصباني ميشي . اگه حالت خوب نيست ميخواي بيام پيشت ؟
    - نه خوبم .
    - باشه . كارم داشتي زنگ بزن . انقدرم از اين فكرا نكن .
    - باشه سعي ميكنم . فعلا
    تلفن و قطع كردم و سعي كردم خودم و با تلويزيون سرگرم كنم . زير لب صلوات ميفرستادم و از خدا ميخواستم كه سالم برگردن . ساعت انگار به كندي ميگذشت . حدوداي ساعت 7 بود كه زنگ در خونه رو زدن . به سمت آيفون رفتم تصوير رادمهر و ديدم . خوشحال بودم كه اومده . حداقل تنها نبودم كه بشينم هي فكر و خيال كنم !
    با ديدنش گفتم :
    - سلام . از اين طرفا ؟
    - سلام . با حرفاي صبحت منم دلشوره گرفتم .
    اين حرفارو با لحن مسخره اي گفت اخمي بهش كردم و گفتم :
    - اگه ميخواي مسخره كني بهتره كه بري .
    خنديد و گفت :
    - نه بابا مسخره چيه . گفتم تا مامانت اينا ميان پيشت باشم كه الكي سمت خرافات و خواب و اينجور چيزا نري .
    از كنارش گذشتم و به سمت آشپزخونه رفتم گفتم :
    - چاي ميخوري يا قهوه ؟
    - اگه زحمتي نيست قهوه .
    چه مودب شده بود ! نگاهم لحظه به لحظه روي ساعت ميچرخيد . دو تا فنجون قهوه ريختم و به پذيرايي رفتم . جلوش گذاشتم تشكري كرد و گفت :
    - به بابات اينا زنگ زدي ؟
    - آره
    - نگفتن كي ميان ؟
    - خود بابام كه ميخواست شب بياد ولي راضيش كردم ظهر راه بيفته كه تا شب برسه خونه حداقل .
    سري تكون داد و مشغول خوردن قهوش شد . تلفن زنگ خورد از جام بلند شدم تا تلفن و جواب بدم صداي مردي از پشت گوشي مضطرب ميومد :
    - ببخشيد منزل كياني ؟
    با تعجب گفتم :
    - بله بفرماييد ؟
    صداي مرد مضطرب بود انگار آنتن نداشت چون مدام تلفن قطع و وصل ميشد و من به خوبي نميتونستم صداش و بشنوم . لحن عصبي و دستپاچش منو هم نگران كرده بود گفتم :
    - آقا من صداتون و خوب نميشنوم لطفا يه جا برين كه من صداتون و داشته باشم .
    - ميگم شما چه نسبتي با آقاي مهران كياني دارين ؟
    - من دخترشونم چيزي شده ؟ تورو خدا بگين .
    داشت اشكم در ميومد ديگه . رادمهر سراسيمه خودش و به من رسوند و كنارم وايساد ميپرسيد كيه ولي من جوابي بهش ندادم گوشم به حرفاي مرد بود .
    - راستش خانوم چجوري بگم . آقاي كياني و يه خانومي كه همراهشون بودن توي ماشين ، توي جاده تصادف كردن .
    بلافاصله كه اينو شنيدم گوشي از دستم سر خورد و من ولو شدم روي زمين . داشتم تازه حرفاي مرد و براي خودم حلاجي ميكردم . چي گفته بود ؟ بابا و مامان توي جاده تصادف كرده بودن ؟ چقدر دلم براشون شور زده بود ! اشكام روي گونم جاري شد . رادمهر سريع تلفن و گرفت و مشغول حرف زدن با مرد شد . صداش و نميشنيدم همه چي انگار توي خلا داشت اتفاق ميفتاد رادمهر و ديدم كه دستپاچه تلفن و قطع كرد و به سمتم اومد . به شدت تكونم ميداد و چيزي ميگفت ولي صداش و نميشنيدم . چشمام آروم آروم بسته شد فقط لحظه ي آخر حس كردم دست قدرتمندي من و از روي زمين بلند كرد ديگه همه جا سكوت بود و تاريكي .
    ****
    چشمام و كه باز كردم اتاق سفيدي نظرم و جلب كرد سرم و چرخوندم كسي توي اتاق نبود حدس زدم بايد بيمارستان باشم . بيمارستان ؟ چرا اينجا بودم ؟ يكم فكر كردم تازه همه ي اتفاقا مثل فيلم جلوي چشمم اومد . تلفن ، صداي مضطرب مرد ، خبر تصادف . . . يهو تو جام نيم خيز شدم مات و مبهوت بودم . واقعا خواب بودم يا واقعيت داشت ؟ در اتاق باز شد نگاهم گنگ روي در اتاق چرخيد . سيما جون و ديدم كه با لباس سر تا پا سياه و چشماي اشكبار به طرفم ميومد انگار مغزم فرمان هيچ كاري رو نميداد . وقتي ديد بيدارم جلو اومد و دستم و گرفت گفت :
    - خوبي مُوژان جان ؟ از نگراني مردم دخترم .
    دخترم ؟ دخترم . . . دخترم . . . هي توي سرم ميچرخيد . مامانم . . . اون هميشه بهم ميگفت دخترم . من فقط دختر اون بودم . دستم و از توي دست سيما جون بيرون كشيدم و زير لب گفتم :
    - مامانم مامانم .
    خواستم از روي تخت بلند شم كه سيما جون شونم و گرفت و سعي كرد مانعم بشه ولي مدام دستش و پس ميزدم انگار خدا يه قدرت خاصي بهم داده بود . گريه نميكردم ولي مات بودم . دلم ميخواست از اون بيمارستان لعنتي فرار كنم . مامان بابام كجا بودن ؟ سيما جون با چشمايي اشك بار گفت :
    - مُوژان جان بخواب عزيزم . سرمت هنوز تموم نشده . حالت دوباره بد ميشه ها . نيا پايين از تختت .
    اصلا معني حرفاش و نميفهميدم فقط ميخواستم پسش بزنم . پام لبه ي تخت آويزون بود و سعي ميكردم بيام پايين ولي دستم به يه جايي گير بود . سوزشي رو حس كردم ولي برام هيچي مهم نبود . رادمهر و ديدم كه سراسيمه وارد اتاق شد سيما جون با ديدن رادمهر با التماس گفت :
    - رادمهر بيا كمك ميخواد بياد پايين .
    رادمهر نگاهي به دستم كرد و نزديكم اومد سيما جون نتونست خودش و كنترل كنه از در رفت بيرون . رادمهر من و گرفت و مثل پر كاهي دوباره روي تخت خوابوند . زورم بهش نميرسيد كه دستاش و پس بزنم . با اخماي تو هم گفتم :
    - ولم كن ميخوام برم .
    - كجا ميخواي بري ؟ نگاه كن با دستت چيكار كردي . بخواب الان سرمت تموم ميشه .
    بازم تقلا ميكردم حرفاش و نميفهميدم :
    - ميگم ولم كن . مامان . مامان
    بلند فرياد ميزدم . رادمهر دلسوزانه نگاهي بهم انداخت و گفت :
    - آروم باش عزيزم . ميبرمت پيشش تو فقط آروم باش .
    هنوزم دستام توي دستاي قدرتمندش بود دوباره با فرياد گفتم :
    - ولم كن لعنتي اگه بابام بفهمه دستام و گرفتي مياد تلافيش و سرت در مياره . بذار برم .
    حس كردم حلقه ي اشكي توي چشماي رادمهر نشست آروم تر از قبل گفت :
    - باشه . تو فقط الان آروم باش .
    - مامان ، بابا .
    دو تا پرستار اومدن توي اتاق انگار فرشته ي نجاتم و ديده باشم بلند گفتم :
    - من و از دست اين نجات بدين . نميذاره من برم پيش مامان و بابام .
    يكي از پرستارا به رادمهر گفت :
    - كي بيدار شد ؟
    - چند دقيقه اي ميشه .
    يكي ديگه از پرستارا هم كنار سرمم اومد و چيزي توش تزريق كرد . هنوزم تقلا ميكردم ولي هي بي جون تر و بي جون تر شدم . خوني كه روي دستم بود و تميز كردن و از در بيرون رفتن . رادمهر دستم و توي دستش گرفت و آروم نوازشش ميكرد . پلكام سنگين شده بود . آروم روي هم افتاد و دوباره به خواب رفتم .
    ****
    يه بار ديگه به هوش اومدم به نظر ميومد كه صبح باشه دوباره همون اتاق سفيد لعنتي . حس ميكردم چند ساله كه خوابيدم . نگاهي به اطرافم انداختم خبري از سرم نبود ولي دستم توي دستاي رادمهر بود كه سرش و روي تخت گذاشته بود و به خواب رفته بود . خواستم دستم و از توي دستش بيرون بكشم كه يهو رادمهر پريد و با ديدنم گفت :
    - بيدار شدي ؟
    كينه توزانه نگاهي بهش انداختم و جوابي بهش ندادم . سعي كردم از تخت بيام پايين به سمتم اومد و گفت :
    - چند دقيقه وايسا با هم ميريم خونه .
    - خونه نميرم . ميخوام برم پيش مامان و بابام .
    - مُوژان بهم گوش بده ميخوام چيزي رو بهت بگم .
    دستم و روي گوشام گذاشتم ميدونستم ميخواد چي بگه . چشمام و بستم و بلند گفتم :
    - نميخوام بشنوم . حرف نزن با من .
    دستام و گرفت و آروم پايين آورد . نگاهم به چشماش افتاد . چرا انقدر مهربون شده بود ؟ انگار اثري از اون رادمهر مغرور خشك نبود . نگاهم كرد و گفت :
    - باشه من هيچي نميگم فقط تو آروم باش . باشه مُوژان ؟
    - ميخوام برم پيششون .
    - باشه تو همينجا باش من برم با دكترت حرف بزنم تا مرخصت كنن .
    آروم تر شده بودم . روي تخت نشستم . رادمهر چند دقيقه ي ديگه برگشت داشت با تلفن حرف ميزد سعي ميكرد جوري بگه كه من نشنوم ولي من گوشام و تيز كرده بودم :
    - آوردينشون ؟ خوب كي هست ؟ نه مُوژان و نميارم تازه بهتر شده . باشه خبر بده بهم . فعلا .
    گوشي رو قطع كرد نگاهي بهم كرد و با يه لبخند مهربون بهم گفت :
    - خوب خانوم حاضري بريم خونه ؟
    با اخم گفتم :
    - با كي حرف ميزدي ؟
    - با يكي از دوستام .
    - راستش و به من بگو .
    دستپاچه شده بود ولي هنوزم اون لبخند كذايي گوشه ي لبش بود .
    - من كه بهت دروغ نميگم .
    - چرا هميشه بهم دروغ ميگي . كي بود ؟
    دوباره داشتم عصبي ميشدم . انگار رادمهر اين و خوب فهميد چون سريع گفت :
    - باشه باشه آروم باش . احسان بود .
    - احسان ؟ چي گفت ؟
    - مُوژان تو هنوز حالت خوب نشده باشه بعدا ميگم .
    - بهت ميگم چي گفت ؟
    كلافه شده بود از اصراراي من . دستي به موهاش كشيد و با كلافگي گفت :
    - مُوژان مامان و بابات . . . ديشب تو جاده تصادف كردن . . .
    - ميخوام برم پيششون .
    دوباره حلقه ي اشكي توي چشماي رادمهر نشست اخمام و بيشتر تو هم كشيدم و گفتم :
    - چرا ناراحتي ؟ من و ببر پيششون .
    جوابي بهم نداد دوباره با فرياد گفتم :
    - ميگم من و ببر پيششون .
    با مشتاي گره شدم روي شونه هاش ميكوبيدم و پشت سر هم تكرار ميكردم كه من و ببر پيششون . آخر اشكام روي گونه هام جاري شد . رادمهر من و تو آغوشش گرفت دستام دو طرفم شل و بي حس افتاد . از ته دل زجه ميزدم . ميدونستم ديگه مامان و بابام پيشم بر نميگردن . از ته دل براي تنهاييام گريه ميكردم . رادمهر با دستش پشتم و نوازش ميكرد و با صداي گرمش زير گوشم حرف ميزد :
    - آروم باش عزيزم . من پيشتم . من هميشه پيشت ميمونم . تو تنها نيستي خانومم .
    حرفاش آرومم ميكرد ولي سوزشي كه ته قلبم حس ميكردم و نميتونست از بين ببره .
    ****
    چند دقيقه بعد دوباره مات و مبهوت به يه جا خيره شده بودم . دكتر برگه ي ترخيصم و امضا كرد و با رادمهر از بيمارستان اومديم بيرون . بعد از اون همه سرماي سخت زمستون حالا آفتاب دلپذيري توي آسمون بود . بوي شكوفه ها خبر عيد و ميداد ولي قلب من انگار دچاي سرماي بهمن ماه شده بود . بدون توجه با كمك رادمهر سوار ماشينش شدم . خيره خيره به جلو نگاه ميكردم . فكر ميكردم رادمهر ميره بهشت زهرا ولي وقتي ديدم مسير خونه رو داره در پيش ميگيره گفتم :
    - كجا داري ميري ؟
    - دارم ميرم خونه .
    - من ميخوام كنارشون باشم .
    - مُوژان تو حالت الان خوب نيست بدتر ميشي .
    - نه ميخوام ببينمشون براي آخرين بار .
    - مُوژان . . .
    نذاشتم حرفي بزنه فرياد گونه گفتم :
    - ميخوام برم ببينمشون .
    رادمهر كه فكر ميكرد شايد دوباره عصبي بشم آروم گفت :
    - باشه باشه ميبرمت ولي بايد قول بدي كه آروم باشي . قول ميدي مُوژان ؟
    چه كار سخت و مسخره اي ازم ميخواست . ولي تو اون لحظه به تنها چيزي كه فكر ميكردم ديدن مامان و بابام براي آخرين بار بود .
    سرم و آروم تكون دادم گفت :
    - اين قبول نيست بايد قول بدي .
    عجب وقت بدي رو براي گير دادن انتخاب كرده بود با بيحالي گفتم :
    - باشه قول ميدم .
    با اين حرفم رادمهر ساكت شد . كلافه بود . شايد ميترسيد دوباره حالم بد بشه . ولي من به تنها چيزي كه فكر نميكردم خودم بود .
    رادمهر توي سكوت به سمت بهشت زهرا راند . دل توي دلم نبود قلبم بالا و پايين ميشد . انگار تا از نزديك نميديدم مرگشون و باور نميكردم . هيچ اشكي نميريختم . صداي رادمهر به گوشم رسيد :
    - مُوژان يه چيزي بگو . خودت و خالي كن همه چي رو تو خودت نريز .
    صدام ميلرزيد گفتم :
    - چيزي نشده كه بخوام خودم و خالي كنم .
    - مُوژان خودتم ميدوني كه چي شده بايد باهاش كنار بياي . خودت و خالي كن . ميتوني باهام حرف بزني .
    به سمتش برگشتم با چهره ي عصباني گفتم :
    - بهت ميگم هيچي نشده .
    رادمهر نگاهش و به جلو دوخت و ديگه چيزي نگفت . چرا با اون دعوا ميكردم ؟ مگه اون مقصر بود ؟ رسيديم . رادمهر گوشه اي پارك كرد . پاهام ميلرزيد . به جمعيت سياه پوشي كه دور قبري جمع شده بودن نگاه ميكردم . قدرتش و نداشتم كه جلو برم . رادمهر اومد و در طرف من و باز كرد . آروم گفت :
    - مُوژان اگه نميتوني برميگرديم خونه . هنوز دير نشده
    آب دهنم و قورت دادم و سعي كردم مصمم بگم :
    - نه ميخوام اينجا باشم .
    رادمهر هيچي نگفت دستم و گرفت و كمكم كرد به سمت جمعيت بريم . كمي كه جلوتر رفتيم احسان دوون دوون به سمتمون اومد نگاهي به من كرد و بعد با اون قيافه ي خسته و به هم ريختش به رادمهر گفت :
    - پس چرا آورديش ؟ اگه حالش بد بشه چي ؟
    - اصرار كرد نميتونستم كنترلش كنم .
    اصلا حواسم به اون دو تا نبود فقط چشمم به جلو بود . احسان جلوم وايساد و گفت :
    - مُوژان خوبي ؟ بري خونه بهتره .
    بدون اينكه نگاهي بهش بندازم گفتم :
    - احسان برو كنار .
    دوباره همون جا وايساد و گفت :
    - مُوژان برو خونه .
    نگاه خشمگيني بهش انداختم و با فرياد گفتم :
    - برو كنار ميفهمي ؟
    با فرياد من جمعيتي كه دور قبر حلقه زده بودن همه به طرف صدام برگشتن . تازه تونستم دو تا قبر خالي كه كنار هم بود و ببينم . دستم و از توي دست رادمهر بيرون آوردم و به اون سمت دويدم . از جلوي نگاهاي پر ترحم مردم گذشتم . اصلا توجهي به اطراف نداشتم . نگاهم به جنازه هاي سفيد پوش شده ي مامان و بابام افتاد .
    زانو زدم و كنار جنازشون نشستم . رادمهر و احسان دو تايي به طرف اومدن . رادمهر زير بازوم و گرفته بود و سعي داشت بلندم كنه ولي من با تقلايي كه ميكردم اين كار و براش مشكل ميكردم . احسان گريون بود . جنازه هارو ميخواستن توي قبر بذارن . من بايد ميديدمشون . بايد باهاشون خداحافظي ميكردم . بايد حداقل ميديدمشون تا مطمئن شم خودشونن .
    فرياد ميزدم و از رادمهر ميخواستم كه ولم كنه . ولي دستاي قدرتمندش ازم جدا نميشد . جيغ ميزدم التماس ميكردم ولي هيچ كس گوش نميداد . صداي گريه ي اطرافيان و ميشناختم . دختري سياه پوش به سمتم اومد و من و توي بغلش گرفت . ميخواستم پسش بزنم ولي اون سوگند بود . اون اينجا چيكار ميكرد ؟ چه اهميتي داشت !
    دوباره فرياد زدم :
    - بذاريد ببينمشون . تورو خدا واسه آخرين بار ميخوام ببينمشون . ولم كنين . مامان نرو . بابا . . . منم باهاشون بذارين تو قبر . ولم كنين . تورو خدا ولم كنين .
    بالاخره فرياد ها و حرفام انگار دلشون و به رحم آورد . كمي از پارچه ي سفيد و كنار زدن تا من بتونم ببينمشون . صورت سفيد مامانم و تونستن ببينم . خيلي جوون بود براي مردن .
    اين انصاف نبود كه اون بره .
    صورتش و نوازش كردم . بوسه اي روي گونش كاشتم و گفتم :
    - مامان يادت باشه كه چقدر زود تنهام گذاشتي . حتي براي آخرين بار نتونستم باهات حرف بزنم . ديگه كي وقتي از همه جا درموندم باهام حرف بزنه و آرومم كنه ؟ هان ؟ چرا ساكتي مامان ؟ باهام حرف بزن من مُوژانتم . ببين منو . چشمات و باز كن . بگو كه اينا همش شوخيه .
    نگاهم به بابا افتاد كه جنازش كنار مامان بود به سمت جنازه ي بابا رفتم و گفتم :
    - بابا تو بهش بگو باهام حرف بزنه . ميدونم دختر خوبي براتون نبودم . ميدونم زياد ناراحتتون كردم . بابا حداقل تو باهام حرف بزن . بابا جونم . باباي خوبم . تو نباشي ديگه كي از من حمايت كنه ؟ دلتون اومد تنها دخترتون و تنها بذارين ؟
    اشكي از چشمم نمي اومد . انگار فقط ميخواستم ازشون شكايت كنم كه تنهام گذاشتن . عصبي شدم به سمت رادمهر برگشتم خداي من داشت گريه ميكرد ؟ رادمهر سنگي من گريه ميكرد ؟ به رادمهر گفتم :
    - رادمهر تو بهشون بگو باهام حرف بزنن . باهام قهر كردن هيچي نميگن . رادمهر بهشون بگو لعنتي .
    داشتم دوباره عصبي ميشدم . رادمهر دستام و گرفت و از جام بلندم كرد . روي صورت مامان و بابا رو پوشوندن و داخل قبر گذاشتن مدام تقلا ميكردم . فرياد ميزدم ولي هيچ كس ديگه به حرفم گوش نداد . چرا اينا نميفهميدن حرف منو ؟
    رادمهر من و روي صندلي نشوند . انقدر فرياد زده بودم انرژيم تحليل رفته بود . ساكت و بي صدا نشستم . سوگند و ديدم كه كنارم اومد . اونم چشماش پر اشك بود ميخواستم بهش چيزي بگم ولي صدام در نميومد . ميديدم كه احسان و رادمهر مدام ميان و از سوگند حالم و ميپرسن ولي من مات و مبهوت به رو به روم خيره شده بودم .
    ميديدم كه مردم كنارم ميان و بهم تسليت ميگن . لباساي سياهشون و ميديدم ولي عكس العمل نشون دادن برام سخت بود .
    همه رفته بودن . سوگند كنار گوشم گفت :
    - مُوژان ميخواي باهاشون خداحافظي كني ؟ ميخوايم بريم .
    فقط سرم و تكون دادم . رادمهر كه ديد دارم از جام بلند ميشم سريع به سمتم اومد و زير بازوم و گرفت . كنار قبرشون نشستم دستي روي خاك كشيدم . كي باورشون ميشد زير اين تل خاك مامان و باباي من خوابيده باشن ؟
    پيشونيم و روي خاكشون گذاشتم و چشمام و بستم . دلم ميخواست ساعت ها همونجوري بشينم . چرا زنگ نزده بودم كه حداقل واسه آخرين بار صداشون و بشنوم ؟ چقدر راحت رفته بودن . درد هم داشتين ؟ چجوري اينجا تنهاتون بذارم و برم آخه ؟ چرا من و با خودتون نبردين ؟ كاش منم باهاتون اومده بودم يزد . اونجوري حداقل منم باهاتون ميمردم .
    ياد نگاه آخر بابا افتادم . حس كرده بودم نگاهش خاصه . شايد اونم حس كرده بود كه براي آخرين باره كه همديگه رو ميبينيم .
    باباي خوبم . باباي دوست داشتنيم .
    چهره ي هميشه نگران و دوست داشتني مامانم جلوي چشمم اومد . كاش الان پيشم بود .
    دستي سعي كرد من و بلند كنه ميخواستم پسش بزنم ولي جوني نداشتم . رادمهر بود . نگاهي بهش كردم . نميدونم توي صورتم چي ديد كه گفت :
    - بيا بريم خونه عزيزم . من پيشتم .
    احسان و سوگند گوشه اي وايساده بودن . هيچ كس ديگه اي نبود . احسان جلو اومد و رو به رادمهر گفت :
    - شماها نمياين رستوران ؟
    - نه ديگه شماها برين من مُوژان و ميبرم خونه استراحت كنه اصلا حالش خوب نيست .
    احسان سري تكون داد و با سوگند از اونجا رفت .
    با كمك رادمهر سوار ماشين شدم . سرم و به شيشه تكيه دادم . هنوزم نگاهم به قبرشون بود . زير لبي گفتم :
    - رادمهر من خيلي اذيتشون كردم يعني من و ميبخشن ؟
    چند لحظه سكوت شد و بعد رادمهر دستم و گرفت و گفت :
    - معلومه كه ميبخشنت . مامان و بابا ها هيچ وقت نسبت به بچشون كينه به دل نميگيرن .
    - تو مطمئني ؟
    - آره عزيزم .
    - كاش منم باهاشون رفته بودم .
    - من و نگاه كن مُوژان .
    نگاهم و به سمتش چرخوندم با محبت گفت :
    - اونوقت من بدون تو چجوري زندگي ميكردم ؟ دلت ميومد از پيشم بري ؟
    نفس عميقي كشيدم . نگاهي به قبرا كردم و زير لب دوباره گفتم :
    - كاش منم با خودشون ميبردن .
    رادمهر بوسه اي به دستام زد و ماشين و روشن كرد . حتي حس اينكه از كاراي رادمهر تعجب بكنمم نداشتم . خيلي تنها شده بودم خيلي .
    كل مسير جفتمون ساكت بوديم . كم كم داشتم از شوك از دست دادنشون بيرون ميومدم . اشكام نم نم روي گونه هام ميومدن . رادمهر سكوت و شكست و گفت :
    - مُوژان اول ميريم خونتون . احتمال داره كسي بياد اونجا به ديدنت . بعد ميريم خونه ي من باشه ؟
    بدون اينكه نگاهي بهش بندازم گفتم :
    - من خونه ي خودمون ميمونم .
    - مُوژان من نميتونم تنها اونجا بذارمت .
    - ميخوام خونه ي خودمون باشم .
    - باشه در اين مورد بعدا حرف ميزنيم . راستي به خالت كسي هنوز حرفي نزده . ميخواي چيكار كني ؟
    خاله مهوش ! تازه يادش افتادم . البته فكر نكنم زيادم براش مهم باشه . حتي نيومد يه سر به خواهرش بزنه . چه سوالايي ميپرسيد رادمهر ! آروم گفتم :
    - به سوگند ميگم بهش زنگ بزنه .
    رادمهر ساكت موند و ديگه حرفي نزد ولي من اشكام تمومي نداشت و مدام روي گونه هام ميريخت .
    به خونه رسيديم . نگاهي بهش كردم . چجوري از اين به بعد اينجا زندگي كنم ؟ اونم بدون حضور مامان و بابام ؟ دوباره اين فكر تلنگري بود تا اشكام سرازير بشه . رادمهر به كمكم اومد تا از ماشين پياده شم . همش تو دلم خدا خدا ميكردم كه همه ي اينا يه بازي باشه . وقتي در خونه رو باز كردم مامان بياد و من و تو آغوشش بگيره و من صورتش و غرق بوسه كنم . انگار خودمم باورم شده بود كه اينا همش يه بازيه . قلبم تند تند ميزد . رادمهر در خونه رو باز كرد و وايساد تا من داخل برم . سكوت خونه انگار همه ي اميدم و ازم گرفت . انگار اشكهام پاياني نداشت . واقعا رفته بودن . احساس ميكردم ديواراي خونه داره من و ميخوره . جايي كه يه زماني آرامش بهم ميداد حالا انگار ميخواست جونم و بگيره .
    رادمهر مدام توي خونه ميچرخيد و كاري انجام ميداد ولي من همونجا دم در خشكم زده بود . رادمهر با ليوان آبي به طرفم اومد و گفت :
    - اين و بخور .
    بدون هيچ حرفي كمي از آب و خوردم دوباره گفت :
    - برو تو اتاقت استراحت كن يكم .
    وحشت داشتم از اينكه بخوابم . اونم توي اتاقم . اتاقي كه توش خواب تصادف پدر و مادرم و ديده بودم . شايد تقصير من بود . بايد جلوشون و ميگرفتم كه نيان . با ترس سرم و تكون دادم و گفتم :
    - نميخوام اونجا بخوابم .
    - گشنت نيست ؟
    سرم و به نشونه ي نه تكون دادم . رادمهر كلافه و عصبي بود گفت :
    - مُوژان انقدر گريه نكن . با گريه هيچي درست نميشه . تو خيلي قوي هستي من ميدونم .
    سرم و به طرفين تكون دادم و گفتم :
    - نه قوي نيستم . من بايد بهشون ميگفتم كه نيان . چرا جلوشون و نگرفتم ؟ همش تقصير من بود .
    - مُوژان هيچي تقصير تو نبود . ميفهمي چي ميگم ؟ مرگ و زندگي دست خداست . تو از اينجا چيكار ميتونستي بكني ؟
    به حرفش اصلا گوش نميدادم مدام زير لب تكرار ميكردم " تقصير من بود ! بايد جلوشون و ميگرفتم "
    رادمهر با دستش دو طرف صورتم و گرفت و توي چشمام زل زد :
    - چرا خودت و ميخواي با اين حرفاي الكي عذاب بدي ؟ تو الان بايد خيال اونارو از بابت خودت راحت كني ميفهمي مُوژان ؟ اونا ميبيننت . از اينكه تو زجر بكشي زجر ميكشن . تو دوست داري اذيتشون كني ؟
    با اين حرف رادمهر گريم شدت گرفت . رادمهر سرم و تو آغوشش گرفت و نوازشم كرد .
    چند دقيقه بعد با صداي زنگ در به خودمون اومديم . رادمهر در و باز كرد و رفت . بعد از چند دقيقه سوگند و زن عمو و عمو و سارا و احسان با مامان و باباي رادمهر وارد شدن . همه سر تا پا سياه پوش بودن با چشماي گريونشون من و نگاه ميكردن .
    نگاهم به زن عمو افتاد هميشه برام مثل مامان بود . ياد حرف مامانم افتادم كه هميشه ميگفت زن عمو سروناز هميشه براش خواهر بوده . حتي از خاله مهوشم به مامان نزديك تر بود . به سمتش رفتم و خودم و تو آغوشش انداختم . زن عمو هق هق ميكرد ولي آغوشش من و آروم كرده بود . از آغوشش خودم و كشيدم بيرون و گفتم :
    - مامان خيلي شما رو دوست داشت زن عمو .
    زن عمو انگار داغ دلش تازه شد دوباره گريه سر داد . منم از گريه ي زن عمو به گريه افتادم . سارا زن عمو رو روي مبلي نشوند و سوگندم من و تو بغلش گرفت . يكم جو بهتر شد و صداي گريه ها كمتر . سيما جون گفت :
    - مُوژان جان ميخواي امشب همه پيشت بمونيم ؟
    نگاهي به صورت ناراحتش انداختم . سعي كردم به خودم مسلط باشم گفتم :
    - نه تا همين جا هم خيلي زحمت كشيدين .
    - ميخواي اصلا امشب اينجا نمون . برو خونه ي رادمهر .
    - نه اينجا باشم راحت ترم .
    - ميل خودته گلم . پس حداقل تنها نمون .
    رادمهر نذاشت جوابي بدم سريع گفت :
    - تنهاش نميذارم من پيشش ميمونم .
    سيما جون كه انگار خيالش راحت شده بود ديگه چيزي نگفت .
    چند دقيقه بعد سيما جون و بابا عزم رفتن كردن . زن عمو هم بي قرار بود . بنده خدا هنوز 4 روز از مرگ برادرش نميگذشت كه خودش و اينجا رسونده بود . از ته قلبم ازش ممنون بودم .
    سارا زن عمو رو به سمت ماشينشون برد تا برن خونه . عمو اومد جلو و گفت :
    - عمو جون منم مثل بابات . هر چي خواستي به خودم بگو . ميدونم جاي بابات و نميتونم برات پر كنم ولي من هميشه كنارتم .
    بوسه اي به گونش زدم و گفتم :
    - ممنون عمو .
    عمو هم خداحافظي كرد و رفت سوگند كنارم اومد دستام و گرفت و گفت :
    - ميخواي پيشت بمونم ؟
    - نه مامانت بيشتر بهت احتياج داره برو .
    بغض اجازه نداد جفتمون حرف ديگه اي بزنيم . سوگند از كنارم بلند شد و رفت .
    احسان قدمي جلو گذاشت و گفت :
    - مُوژان هر چي خواستي يا كاري داشتي بهم زنگ بزن باشه ؟
    چشماش چه غمي داشت از مرگ عمو مهام تا حالا اينجوري نديده بودمش . شايد حتي بيشتر از اون موقع ناراحت بود .بالاخره با باباي من بيشتر از باباي خودش زندگي كرده بود . تحمل ديدن چهره ي ناراحتش و نداشتم سرم و پايين انداختم و گفتم :
    - ممنون . حتما .
    - پس من ميرم . فعلا .
    نگاهم و دوباره بهش دوختم . اونم خيلي تنها بود . تازه انگار دردش و ميفهميدم . باز من الان كنارم رادمهر و داشتم ولي اون چي ؟ الان بايد تنهايي ميرفت توي يه خونه ي خالي ميموند . ناخود آگاه از دهنم پريد و گفتم :
    - احسان خيلي مواظب خودت باش .
    لبخند محزوني بهم زد و گفت :
    - توام مواظب خودت باش شيطونك .
    لبخند تلخي بهش زدم و رفت . حالا فقط من و رادمهر مونده بوديم . تازه نگاهم بهش افتاد . چهره اش خيلي عصباني بود . نميدونستم براي چي . خودشم بهم حرفي نزد فقط زير لب گفت :
    - بهتره بري تو اتاقت استراحت كني .
    نگاهم به در بسته ي اتاق مامان و بابام افتاد گفتم :
    - ميخوام تو اتاق اونا بخوابم .
    -بهتره بري تو اتاق خودت . اينجوري بد تر خودت و عذاب ميدي .
    - مهم نيست ميخوام تو اتاق اونا بخوابم .
    انگار از دستم كلافه شده بود چون چيزي نگفت فقط دستي به صورتش كشيد و به من نگاه كرد .
    با قدماي لرزون به سمت اتاقشون رفتم . همه چي مرتب بود . خودم ديروز صبح همه جا رو مرتب كرده بودم . چون فكر ميكردم برميگردن خونه ولي چه خيال خامي داشتم . مانتو و روسريم و در آوردم . يه بلوز صورتي تنم بود . دوباره از اتاق اومدم بيرون توي چارچوب در با رادمهر سينه به سينه شدم نگاهي بهم كرد و گفت :
    - چيزي ميخواي ؟
    با وسواس نگاهي به لباسام كردم و گفتم :
    - بايد عوضشون كنم .
    رادمهر از سر راهم كنار رفت تا رد شم . از اتاقم وحشت داشتم نميدونستم چرا ولي وقتي رادمهر ترديد و توي نگاهم خوند گفت :
    - چيزي شده ؟ نميخواي بري لباسات و عوض كني ؟
    نگاهم و بهش دوختم و گفتم :
    - باهام بيا .
    رادمهر تعجب كرد ولي انگار انتظار هر كار عجيب و غريبي رو ازم داشت چون بدون هيچ حرفي جلوتر از من به سمت اتاق رفت . با ترس نگاهي به اطراف كردم . و سريع به سمت كمدم رفتم . بلوز سياه آستين بلند و شلوار سياهي رو انتخاب كردم و دوباره با رادمهر بيرون اومديم . توي اتاق مامان اينا لباسام و عوض كردم . انگار تازه خيالم راحت شده بود . وقتي اون لباسا تو تنم بود احساس ميكردم بهشون خيانت كردم كه رنگ روشن پوشيدم !
    روي تخت دراز كشيدم . چشمام و بستم و نفس عميقي كشيدم . تقه اي به در خورد و بعد صداي رادمهر اومد :
    - مُوژان لباست و پوشيدي ؟
    - آره .
    در باز شد و رادمهر اومد تو هنوزم نگاهش رنگي از دلخوري داشت ولي انگار خودش و كنترل ميكرد گفت :
    - ميخوام زنگ بزنم برامون ناهار بيارن .
    - من گشنم نيست .
    - بالاخره كه بايد يه چيزي بخوري . ميخواي ضعف كني ؟
    - رادمهر برو ميخوام بخوابم .
    چشمام و بستم فقط صداي در اتاق و شنيدم . چشمام و دوباره باز كردم رادمهر توي اتاق نبود . از جام بلند شدم و به سمت كمد لباساشون رفتم . بوي مامان و بابام و ميداد اشكام دوباره سرازير شد . كنار كمد نشستم و زانوهام و تو بغلم گرفتم . چرا من ؟ چرا اين بلا بايد سر من ميومد ؟
    انقدر گريه كرده بودم سرم درد گرفته بود . دستگيره ي در آروم چرخيد و در باز شد . رادمهر بود اول نگاهش روي تخت چرخيد ولي وقتي من و نديد نگاهش و دور اتاق گردوند و من و كنار كمد ديد آروم به طرفم اومد و گفت :
    - چرا نخوابيدي ؟
    جوابي بهش ندادم . دوباره گفت :
    - مُوژان جوابم و نميدي ؟
    دوباره هيچي نگفتم رو به روم نشست و گفت :
    - براي جفتمون پيتزا سفارش دادم . راستش نميدونستم چي بايد بخوريم ديگه . اگه خوابت نمياد بيا با هم حرف بزنيم .
    از رادمهر انقدر صبور بودن بعيد بود . با اينكه دلخور به نظر ميومد ولي سعي ميكرد نقاب مهربونيش و از روي صورتش كنار نزنه . كاش ميشد دست از اين مهربونياش برداره . دوباره بشه همون رادمهر سرد و خشك و مغرور . من به اين رادمهر عادت نداشتم .
    رادمهر مدام حرف ميزد برام ولي من بهش نگاه نميكردم . دلم ميخواست يه جايي كم بياره و خودش بشه . ولي انگار صبرش خيلي زياد بود . آروم گفت :
    - مُوژان باهام حرف بزن . انقدر همه چي رو توي خودت نريز . به جاي گريه كردن باهام صحبت كن . اصلا ميخواي گريه كني ؟ باشه گريه كن ولي حرفم بزن . باشه ؟
    روم و ازش گرفتم دوباره گفت :
    - من و نگاه كن . چرا نگاهت و ازم ميگيري ؟
    بازم جوابي بهش ندادم . از جام بلند شدم و دوباره روي تخت نشستم . اونم از جاش بلند شد ولي كلافه از اتاق زد بيرون . منتظر بودم دوباره برگرده ولي خبري از رادمهر نشد . صداي زنگ در و شنيدم . چند دقيقه بعد صداي رادمهر اومد كه ميگفت :
    - مُوژان بيا ناهار بخوريم غذامون و برامون آوردن .
    وقتي رادمهر جوابي ازم نشنيد به سمت اتاق اومد و گفت :
    - صدام و نشنيدي ؟ بيا ناهار .
    - گرسنه نيستم .
    - چه عجب صداتون و ما شنيديم . از ديشب تا حالا چيزي نخوردي مگه ميشه گرسنه نباشي ؟
    - گفتم گرسنه نيستم .
    درد بدي زير شكمم پيچيد از بهشت زهرا هم كه ميومديم دل درد و كمر درد بدي گرفته بودم ولي الان زياد تر شده بود . رادمهر گفت :
    - يا خودت مياي ميخوري يا اينكه من ميارم اينجا و به زور بهت ميدم . كدومش و انتخاب ميكني ؟
    از درد به خودم ميپيچيدم . به زور از جام بلند شدم و به سمت سرويس بهداشتي رفتم . رادمهر نگران پشت در مدام صدام و ميزد و ميگفت :
    - چي شد مُوژان ؟ در و باز كن ببينمت . حالت به هم خورد ؟
    به در ميكوبيد دوست نداشتم نگرانش كنم ولي حس و حال جواب دادن نداشتم . حدسم درست بود درداي ماهانه ام بود كه شروع شده بود . هميشه وقتي عصبي ميشدم تاريخش جلو ميفتاد . از دستشويي بيرون اومدم رادمهر دوباره گفت :
    - چي شد ؟
    - يه مسكن بهم ميدي ؟
    - چرا ؟ چيزي شده ؟
    - دلم درد ميكنه .
    - پاشو بريم دكتر .
    خدايا حالا چجوري به اين ميفهموندم كه چم شده ؟ كلافه از درد و سوالاي پشت سر رادمهر گفتم :
    - رادمهر خوبم فقط 1 مسكن بهم بده .
    رادمهر رفت و زود برگشت مسكن و با آب خوردم . گفت :
    - مُوژان بريم دكتر ؟ حداقل به من بگو چي شده ؟
    - چيزي نيست يه دل درد سادست .
    - شايد جدي باشه .
    - رادمهر انقدر گير نده اين دل دردا طبيعيه .
    - طبيعيه ؟
    انگار تازه دوزاريش افتاد كه من چم شده . نفس عميقي كشيد و با خونسردي گفت :
    - باشه استراحت كن .
    روي تخت دراز كشيدم . خدا كنه زودتر دردش كمتر شه ديگه تحمل اين يكي رو نداشتم .
    انگار اين دفعه بدتر از هر وقت ديگه اي بود از درد به خودم ميپيچيدم و رادمهرم تنها كاري كه از دستش بر ميومد اين بود كه دو دقيقه يه بار بگه بريم دكتر !
    طاقباز رو تخت دراز كشيده بودم و چشمام و بسته بودم . هنوزم به شدت درد داشتم حضور رادمهر و كنارم حس كردم ولي چشمام و باز نكردم آروم گفت :
    - بهتري ؟
    ازش خجالت ميكشيدم . هنوز انقدر باهاش راحت نشده بودم كه در مورد اينجور مسايلم باهاش حرف بزنم ولي امروز ديگه كاملا آبروم رفته بود . چشمام و باز نكردم همونجوري سرم و تكون دادم . سنگيني دستش و روي شكمم حس كردم چشمام و باز كردم و نگاهي بهش انداختم سرش پايين بود و نرم نرم داشت شكمم و از روي لباس ماساژ ميداد . روم نميشد دستش و پس بزنم از طرفيم درد دلم با ماساژش كمتر ميشد .
    بعد از چند ثانيه سرش و آورد بالا و نگاهي بهم انداخت با خونسردي گفت :
    - ميگن با ماساژ دردش بهتر ميشه .
    چشمام و ازش دزديدم . يه كمي كه گذشت با دستاش دستم و گرفت و گفت :
    - بهتري ؟
    چشمام و باز كردم و آروم گفتم :
    - ممنون .
    لبخند محزوني زد و از جاش بلند شد . نفسم و پر صدا بيرون دادم . خدارو شكر كردم كه رفت اگه بيشتر ميموند حتما از خجالت آب ميشدم ميرفتم تو زمين .
    چند دقيقه بعد با جعبه ي پيتزا برگشت به اتاق و گفت :
    - بيا يه چيزي بخور .
    دستش و پس زدم و گفتم :
    - نميخورم .
    - بيا با هم بخوريم . من تنهايي نميتونم بخورم . باشه ؟
    انگار ميخواست بچه گول بزنه . ميلي نداشتم ولي از ديشب تا حالا انقدر باهام خوب بود كه نتونستم دستش و اين بار پس بزنم .
    مثل باباهاي مهربون برشهاي پيتزا رو دستم ميداد تا بخورم . اگه ميخواست ميتونست بهترين شوهر روي زمين باشه . بايد ديد كي اين نقابش ميرفت كنار !
    بيشتر از 2 تا برش نتونستم بخورم . رادمهر هم اصراري نكرد . نگاهي بهش كردم و گفتم :
    - تو نميري خونه ؟
    - خونه ؟ پس الان كجام ؟
    - نه منظورم خونه ي خودته .
    - يعني ميگي تورو اينجا تنها بذارم و برم ؟
    - من با تنهايي مشكل ندارم .
    - ولي من دارم . اگه مياي با هم ميريم .
    كلافه گفتم :
    - من همين جا ميمونم توام برو خونت .
    - داري بيرونم ميكني ؟
    - تو اينجوري فكر كن .
    - تو هر جا باشي اونجا خونه ي منه . هيچ جا بدون تو نميرم .
    پوزخندي زدم و گفتم :
    - چيه ؟ ميترسي باز فراري شم ؟
    تيكه اي كه انداختم و نشنيده گرفت و گفت :
    - به جاي بحث كردن استراحت كن من همينجا ميمونم .
    عصباني گفتم :
    - ميخوام تنها باشم برو .
    - باشه من از اتاق ميرم بيرون و تا هر وقت خواستي تنها باش . خوبه ؟
    با اين حرف رفت و در و بست . عصباني بودم . نميدونم چرا انقدر از رادمهر حرصم ميگرفت . فكر ميكرد من نميدونم واسه چي مهربون شده .
    خوب معلومه ديگه الان عين اين بچه يتيماي قابل ترحم شدي ! تازه ميخواي مهربونم نشه .
    كلافه بودم . دوست داشتم مهربونيش از روي علاقه باشه نه به خاطر مرگ مامان و بابا .
    چشمام و بستم سرم درد ميكرد . چند باري صداي تلفن و از بيرون شنيدم ولي رادمهر سريع جواب ميداد تا آرامش من به هم نخوره . هر جور ميخواست رفتار كنه مهم الانه كه پيشم بود و من بهش نياز داشتم .
    ****

  9. #9
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    نگاهم به ساعت افتاد 7 شب بود چقدر خوابيده بودم . خودم اصلا متوجه نشده بودم . از اتاق رفتم بيرون . صداهايي از آشپزخونه ميومد . سركي كشيدم رادمهر مشغول آشپزي بود نگاهش كه بهم افتاد لبخندي زد و گفت :
    - بيدار شدي ؟ خوب شد از اون اتاق اومدي بيرون از وقتي اومديم همش اونجا بودي .
    سكوت كردم و يكي از صندلي هاي آشپزخونه رو بيرون كشيدم و روش نشستم دوباره گفت :
    - بهتر شدي ؟
    تازه ياد دل دردم افتادم سرم و پايين انداختم و فقط تكونش دادم . رادمهر يه مسكن ديگه هم با يه ليوان آب بهم داد و گفت :
    - قبل از اينكه دردش برگرده يه دونه ديگه بخور .
    به حرفش گوش دادم و 1 مسكن ديگه خوردم . رادمهر ديگه چيزي نگفت و توي سكوت مشغول آشپزي شد . منم زانوهام و توي شكمم جمع كرده بودم و روي صندلي نشسته بودم . كار كردنش تميز و جالب بود محوش شده بودم .
    رادمهر همونجوري كه كار ميكرد گفت :
    - راستي سوگند زنگ زد ميخواست حالت و بپرسه . گفتم بهش خوابي گفت فردا يه سر مياد پيشت .
    سري تكون دادم دوباره گفت :
    - واسه ي شام سبزي پلو با ماهي پختم
    اخمام تو هم رفت . نگاهي بهم كرد و گفت :
    - شوخي كردم . اخم نكن اينجوري . قيمه پختم . يعني بوي غذاهارو هم تشخيص نميدي ؟!
    شونه هام و بالا انداختم و به يه نقطه روي ديوار مقابلم زل زدم . دوباره داشتم غرق ميشدم توي خاطرات مامان و بابام كه رادمهر صدام زد :
    - كجايي خانوم ؟ با ما باش .
    چه اصراري داشت كه هي حرف بزنه . حالا قبلا به زور ازش ميشد حرف بيرون كشيدا . بدون هيچ حرفي به سمت اتاق رفتم و دوباره روي تخت مامان و بابا خوابيدم . چشمام و بستم . از لاي پلكاي بستم اشكام جاري شد دوباره . رادمهر به سمت اتاق اومد و گفت :
    - داشتم باهات حرف ميزدم يهو كجا رفتي ؟
    وقتي دوباره صورت خيس از اشك من و ديد سكوت كرد گرماي دستش و روي دستم حس ميكردم . دستش و پس زدم و پشتم و بهش كردم .
    از جاش بلند شد و رفت . براي دل خودم تا ميتونستم گريه كردم .
    ****
    ميز شام و چيده بود و من و صدا زد . از اتاق اومدم بيرون . نور به چشمام خورد دستام و جلوي چشمام گرفتم . انقدر توي تاريكي گريه كرده بودم كه چشمام حساس شده بود . سر ميز نشستم برام غذا ريخت . و جلوم گذاشت . بوي خوبي داشت ولي من اشتها نداشتم . يه كمي با غذام بازي كردم . رادمهر ساكت بود و حرفي نميزد . فقط نگاهش به بشقابش بود . دو تا قاشق خوردم و بشقاب و پس زدم . نگاهي بهم كرد و گفت :
    - بازم بخور .
    - نميخورم . اشتها ندارم .
    انگار صبرش سر اومده بود با تحكم گفت :
    - ميخواي از گرسنگي بميري ؟
    اخمام و تو هم كشيدم و از جام بلند شدم منم مثل خودش با همون لحن گفتم :
    - آره ميخوام بميرم تا از اين زندگي و آدماش راحت شم .
    به سمت اتاق رفتم و در و بستم . زير پتو خزيدم و دوباره اشكام روي گونه هام جاري شد . انگار تمومي نداشتن . خودم از خودم حرصم گرفته بود .
    يك ربع بعد رادمهر وارد اتاق شد . بدون اينكه چراغ و روشن كنه به سمت تخت اومد و زير پتو رفت . كمي جابه جا شد . پشتم بهش بود و به خوبي نميديدم چيكار ميكنه ولي يه لحظه دستش و دور كمرم حلقه كرد و من و داخل بازوهاش كشيد اعتراضي نكردم . خودم و به خواب زدم . صورتش و كنار گوشم آورد و آروم گفت :
    - تند رفتم مُوژان ميدونم . ولي انقدر خودت و عذاب نده . گوشت با منه مُوژان ؟ ميدونم بيداري .
    چيزي نگفتم بعد از چند لحظه دوباره صداي آرومش و شنيدم :
    - شب بخير .
    توي دلم بهش شب بخير گفتم و خوابيدم .
    فصل بيست و دوم

    دو هفته از مرگ بابا و مامان ميگذشت . توي اين مدت همه مدام كنارم بودن و نميذاشتن احساس تنهايي بكنم . خانواده ي پر جمعيتي نداشتيم ولي خانواده ي عمو همه جوره بهم ميرسيدن . سيما جونم مدام بين خونه ي خودشون و خونه ي ما در رفت و آمد بود .
    تونسته بودم توي اين دو هفته يكمي با مرگشون كنار بيام ولي هنوز با هر تلنگر كوچيكي اشكام سرازير ميشد . سوگند زنگ زد و بالاخره به خاله مهوش خبر تصادف و فوت مامان و بابا رو داد . دقيقا جوري كه فكر ميكردم برخورد كرد . خيلي ريلكس انگار نه انگار كه خواهرش بوده . حتي نخواست باهام حرف بزنه تا ببينه تو چه شرايطي هستم . البته منم تمايلي نداشتم كه باهاش حرف بزنم . فقط اسم خاله رو با خودش يدك ميكشيد !
    توي اين دو هفته هر روز كارم اين شده بود كه صبحهاي زود برم بهشت زهرا . اوايل رادمهر همراهيم ميكرد و من و ميبرد . ولي بالاخره اونم كار داشت و نميتونست هميشه من و ببره و بياره . روزايي كه كار داشت مجبور بودم آژانس بگيرم و خودم برم . البته اون روزايي كه تنها ميرفتم و بيشتر دوست داشتم . روزايي كه رادمهر باهام بود . نميذاشت زياد پيششون بمونم . فكر ميكرد امكان داره عصبي بشم يا زيادي با گريه خودم و خفه كنم ! ولي ديگه عادت كرده بودم كه كنارم نباشن . ولي روزايي كه خودم ميرفتم حسابي باهاشون درد و دل ميكردم و حرف ميزدم . هميشه هم وقتي ميرفتم ميديدم كه روي قبرشون شاخه گلي قرار داره . حدس ميزدم كار احسان باشه . ولي كي ميومد كه من نميديدمش ؟
    توي اين مدت رادمهر خيلي كمكم كرده بود . مهربونيا و لطفش بي پايان بود . ولي احساس خوبي به اين حالتي كه به خودش گرفته بود نداشتم . براي همين زياد روي خوش بهش نشون نميدادم . جالب اينجا بود كه اون از اين رفتارام خسته نميشد . انگار خدا يه صبر زيادي بهش داده بود واسه ي تحمل اين بازيا و رفتاراي بچگانه ي من ! خودم ميفهميدم كه بهانه هاي الكي زياد ميگرفتم ولي با صبوري همه ي كاراي من و نديده ميگرفت . ديگه بعضي وقتا از اين همه صبرش عصباني ميشدم و ميزدم به سيم آخر انقدر داد و فرياد الكي ميكردم كه خودم خسته ميشدم ولي رادمهر فقط گوشه اي وايميستاد و بهم نگاه ميكرد . شايدم فكر ميكرد خل شدم ! ولي هر چي كه بود ميذاشت انرژيم كامل تخليه بشه و بعد من و ميبرد تا استراحت كنم . اون موقع بود كه ديگه مهربونياش و پس نميزدم . انگار خودشم ديگه فهميده بود بايد باهام چجوري رفتار كنه .
    رادمهر چند باري اصرار كرده بود كه بريم خونه ي اون ولي من تمايلي از خودم نشون نميدادم . از طرفي هم هنوز از اتاق خودم وحشت داشتم . بعضي روزا كه رادمهر مطب بود و من مجبور بودم تو خونه تنها باشم با ترس يه گوشه تو خودم جمع ميشدم و با اشك اطرافم و نگاه ميكردم . جاي خاليشون و بدجوري توي خونه حس ميكردم . يه روز رادمهر سرزده وارد خونه شد و اين حالت من و ديد از روز بعدش 1 لحظه هم نميذاشت تنها بمونم . سوگند بدبختم اين مدت از همه ي كار و زندگيش افتاده بود . مجبور بود صبحها بياد پيشم بمونه تا وقتي كه رادمهر از مطب برميگشت . هر چي هم به رادمهر ميگفتم كه ميتونم تنها بمونم به حرفم گوش نميداد و كار خودش و ميكرد .
    اين روزا بيشتر احسان و درك ميكردم . تنهاييهاشو ناراحتي هاشو . خيلي خودم و بهش نزديك ميديدم . توي اين دو هفته هر وقت ميديدمش به قول سوگند احساس همدردي باهاش تو قلبم ميجوشيد ! جوري كه سوگند مدام حرص ميخورد و با چشم و ابرو به رادمهر اشاره ميكرد ولي برام انگار اهميتي نداشت . خودم ميدونستم كه علاقم الان به احسان چجوريه . من علاقه ي قبلي رو به احسان نداشتم ديگه . فقط صرفا برام پسر عمو بود نه چيز ديگه اي ! ولي رادمهر هنوزم نسبت به رفتاراي من و احسان حساس بود . بهش حق ميدادم ولي نميتونستم احساس الانم و براش توضيح بدم . چون خودش هيچ حرفي در اين مورد بهم نميزد . رادمهري كه هيچي رو نميذاشت تو خودش بمونه حالا خوددار شده بود . خوب ميدونستم كه مراعاتم و ميكنه ولي من دوست نداشتم مراعات كنه دلم ميخواست خودش باشه .
    ديگه تقريبا هر كس به كار و زندگي خودش برگشته بود . زن عمو هم رفته بود يزد يه مدت پيش خانواده ي برادرش باشه سارا رو هم با خودش برده بود ولي عمو و سوگند مدام پيشم بودن .
    حس ميكردم كم كم دارم افسرده ميشم . مدام توي خونه بودم فقط براي بهشت زهرا رفتن از خونه بيرون ميومدم . هر چي رادمهر شبا اصرار ميكرد كه بريم بيرون بهش جوابي نميدادم .
    ظهر بود و من و سوگند تو خونه تنها بوديم طبق روال اين روزا اومده بود پيشم كه تنها نباشم . زنگ در و زدن نگاه پرسشگري به سوگند انداختم از جاش بلند شد و در و باز كرد برگشت پيشم و گفت :
    - مادر شوهرته مُوژان .
    از جام بلند شدم و رفتم به استقبالش بوسه اي به صورتم زد و گفت :
    - حال دختر گلم چطوره ؟ بهتري مادر ؟
    سعي كردم لبخند بزنم گفتم :
    - ممنون شما خوبين ؟ بابا چطوره ؟
    - اونم خوبه . راستش ميخواست باهام بياد ولي براش كاري پيش اومد گفت بعدا مياد بهت سر ميزنه . چه خبرا ؟
    سوگند به جاي من گفت :
    - چه خبري داره مُوژان ؟ همش تو خونست . حاضر نيست يه قدم از در اين خونه بيرون بذاره .
    سيما جون اخم ظريفي كرد و گفت :
    - چرا دخترم ؟ تو الان جووني نبايد الكي بشيني تو خونه . خونه موندن آدم و افسرده ميكنه . يكم برو بيرون بگرد . يه باشگاهي برو . يه سينمايي جايي .
    كلافه بودم اصلا حوصله ي نصيحت شنيدن و نداشتم چشم غره اي به سوگند رفتم و بعد رو به سيما جون گفتم :
    - چشم حتما ميرم .
    سيما جون كه انگار قانع نشده بود گفت :
    - اصلا پاشين 1 هفته برين ويلاي لواسون . هم آب و هوا عوض ميكنين هم از اين كسالت در مياي عزيزم .
    بعد رو به سوگند گفت :
    - بد ميگم سوگند جان ؟
    سوگند هم استقبال كرد و گفت :
    - نه اتفاقا پيشنهاد خوبيم هست . مُوژان اين هفته برو .
    تازه ياد ويلايي افتادم كه به عنوان سر عقدي مامان و باباي رادمهر بهمون كادو داده بودن . تا حالا نديده بودمش . بدم نميومد كه سري به اونجا بزنم . خودمم از اين موجودي كه الان بهش تبديل شده بودم بيزار بودم .
    صورتم هميشه بي رنگ و رو بود موهام و ديگه ساده با يه كش شل و ول پشت سرم ميبستم و لباساي عجق وجق ميپوشيدم . حتي حرفاي سوگند هم اثري در من نداشت انگار كلا مرتب بودن و از ياد برده بودم .
    سوگند دوباره گفت :
    - مُوژان كجايي ؟
    به خودم اومدم گفتم :
    - چيزي گفتي ؟
    - آره ميگم امشب به رادمهر بگو ببين چي ميگه .
    سري به نشونه ي تاييد تكون دادم .
    ****
    رادمهر برگشته بود خونه سوگند و سيما جون رفته بودن . داشتم با خودم كلنجار ميرفتم كه چجوري يهو اين بحث و بكشم وسط كه خود رادمهر كارم و آسون كرد . روي مبل كنارم نشست و گفت :
    - خوب امروز چيكارا كردي ؟ تعريف كن .
    مثل هميشه بي حوصله نبودم خودشم اينو فهميده بود انگار . واقعا پيشنهاد سيما جون سرحالم كرده بود آروم گفتم :
    - امروز مامان اومده بود پيشم .
    - اِ ؟ خوب چي ميگفت ؟
    - گفت كه يه مدت برم ويلاي لواسون .
    رادمهر سري تكون داد و گفت :
    - فكر خوبيه . اگه بخواي ميتونم 1 هفته كار و تعطيل كنم با هم بريم .
    نميدونم چه حسي داشتم اون لحظه كه يهو گفتم :
    - ميخوام با سوگند برم .
    نگاهي بهم كرد انگار متوجه منظورم نشد چون گفت :
    - خوب سوگندم ميبريم .
    دوباره آروم گفتم :
    - فقط من و سوگند بريم .
    چند لحظه بهم خيره شد انگار داشت حرفي كه بهش زده بودم و براي خودش حلاجي ميكرد ! رفت توي جلد مغرورش و گفت :
    - باشه . كي ميخواين برين ؟
    از عكس العملش تا حدودي خيالم راحت شد . نفس حبس شدم و بيرون دادم و گفتم :
    - نميدونم شايد فردا .
    سري تكون داد و گفت :
    - باشه پس برو به سوگند خبر بده .
    لبخند محوي روي لبم نشست و از جام بلند شدم . دلم ميخواست يه مدت دور ميشدم ازش . شايد اميد داشتم كه دوباره همون رادمهر سابق بشه . كه انقدر بهم ترحم نكنه .
    سريع به سوگند زنگ زدم وقتي بهش گفتم ميخوام با اون برم اول قبول نكرد و مدام ميگفت كه با رادمهر برم ولي وقتي ديد كه تصميمم عوض نميشه و رادمهر هم قبول كرده ديگه حرفي نزد و قرار و براي فردا گذاشتيم . قرار شد ماشين عمو رو برداريم ببريم . خوشحال تلفن و قطع كردم و پيش رادمهر برگشتم . دستاش و تو هم قفل كرده بود و به ميز رو به روش خيره شده بود آروم گفتم :
    - قرار شد با ماشين عمو بريم .
    سرش و بالا آورد . سعي كرد لبخند بزنه گفت :
    - خوبه . ميخواي كمكت كنم وسايلت و جمع كني ؟
    جوابي به سوالش ندادم گفتم :
    - تو اين چند روز كجا ميموني ؟
    جدي شد و گفت :
    - ميرم خونه ي خودم .
    - خوبه .
    ديگه حرفي بينمون رد و بدل نشد با كمك رادمهر وسايلم و جمع كردم و كنار در گذاشتم .
    ****
    صبح با صداي رادمهر از خواب بيدار شدم :
    - مُوژان پاشو الان سوگند ميرسه ها .
    كش و قوسي به بدنم دادم و بلند شدم . رادمهر كاغذي بهم داد و گفت :
    - روي اين آدرس و براتون نوشتم . سر راسته پيداش ميكنين زود . وقتي رسيدي يه زنگ بهم بزن
    سري تكون دادم و آدرس و گرفتم . زنگ خونه رو زدن سوگند بود . گفتم چند دقيقه ي ديگه ميام پايين . به طرف رادمهر برگشتم و گفتم :
    - من ديگه ميرم .
    سرش و انداخت پايين . انگار داشت با خودش كلنجار ميرفت با صداي آرومي گفت :
    - مواظب خودت خيلي باش .
    - هستم .
    سرش و آورد بالا و گفت :
    - قول بده .
    - قول ميدم .
    لبخند محزوني زد و گفت :
    - زود برگرد .
    لحنش مهربون بود . انگار با اين رادمهري كه الان بود لج كرده بودم نيشخندي زدم و گفتم :
    - چند روز از دستم راحتي استفاده كن !
    جدي شد و گفت :
    - اين لحن نيش دار يعني دلت برام تنگ ميشه ديگه نه ؟
    - دلم ؟ براي چي بايد تنگ بشه ؟
    چند دقيقه نگاهم كرد و بعد گفت :
    - باشه ولي من دلم برات تنگ ميشه زود برگرد .
    با لحن خاصي گفت . نه مهربون بود نه خشن . ولي هر چي كه بود دلم و لرزوند . روم و ازش گرفتم و گفتم :
    - خداحافظ .
    با دستش بازوم و گرفت و با طرف خودش كشيد . چند ثانيه توي آغوشش نگهم داشت و گفت :
    - اگه كاري داشتي بهم زنگ بزن . حسابي سعي كن بهت خوش بگذره . به هيچي هم فكر نكن . ميخوام وقتي برگشتي مُوژان هميشگي باشي .
    من و از خودش جدا كرد بوسه اي روي پيشونيم زد و گفت :
    - چمدونت و برات تا دم ماشين ميارم .
    بدون اينكه نگاهي بهم بندازه چمدون به دست رفت . چند لحظه مات همونجا وايسادم ولي بعد به خودم اومدم و دنبالش رفتم . چمدون و داخل ماشين گذاشت و رو به من و سوگند گفت :
    - مواظب خودتون باشين . خداحافظ .
    خداحافظي كرديم . تا لحظه ي آخر نگاهم بهش بود . جدي و مغرور نگاهم ميكرد . انگار نه انگار كه چند لحظه پيش بهم اون حرفا رو زده بود .
    سوگند افكارم و پاره كرد گفت :
    - زير پام علف سبز شد چقدر خداحافظيتون طول كشيد .
    جوابي بهش ندادم دوباره گفت :
    - آدرس و گرفتي حالا ؟
    كاغذ و به سمتش گرفتم و دوباره ساكت شدم سوگند گفت :
    - خوب يه چيزي بگي ميميري ؟
    واسه ي خودش حرف ميزد ولي من ساكت بودم . دلم ميخواست رفتاراي رادمهر و باور كنم ولي از يه طرف وقتي ياد درخواست طلاقش ميفتادم اين مهربونيش و جز ترحم نميتونستم پاي چيز ديگه اي بذارم .


    پرسون پرسون خودمون و به ويلا رسونديم . نماي خوشگلي داشت . با كليدي كه از رادمهر گرفته بودم در و باز كردم و سركي داخل كشيدم . سوگند بوق زد و مانع ادامه ي كنجكاويام شد . در و براش باز كردم تا ماشين و بياره داخل . از ماشين كه پياده شد سوتي كشيد و گفت :
    - مُوژان عجب ويلاييه .
    راست ميگفت خيلي قشنگ و رويايي بود خودمم از تعجب دهنم باز مونده بود . درست مثل يه تيكه از بهشت ميموند . ساختموني درست وسط باغ قرار داشت كه كلا نماي شيشه اي داشت . عاشق خونه هايي بودم كه نماي شيشه داره . چمدونم و برداشتم و داخل رفتم سوگند هم به دنبالم اومد . داخل خونه قشنگ تر از بيرونش بود . ساختمون دوبلكس بود كه 1 اتاق خواب پايين داشت و 2 تا هم بالا . اول گشتي تو طبقه ي اول زديم آشپزخونه ي نور گير و خوشگلي داشت . نه زياد بزرگ بود نه زياد كوچيك . خيلي دنج و خوب بود . سكوت محض همه جارو گرفته بود . هال و پذيرايي نسبتا بزرگي داشت كه با مبلمان سفيد رنگ تزيين شده بود . ميشد گفت اين قسمت خونه تركيبي از رنگ سفيد و مشكي بود . به سمت اتاق خوابي كه پايين بود رفتم همه چي زرشكي رنگ بود تقريبا . معلوم بود كه ويلا نو سازه و كسي زياد رفت و آمدي توش نكرده . وسايل چنداني هم نداشت . طبقه ي بالا رفتم در تك تك اتاقارو باز كردم و سرك كشيدم يكي از اتاقا سبز رنگ بود و اتاق ديگه هم خاكستري بود تقريبا . از رنگش خوشم اومد رفتم پايين تا چمدونم و بيارم بالا سوگند و ديدم گفت :
    - مُوژان من ميرم يه سري خرت و پرت بخرم . چيزي نيمخواي ؟
    - ميخواي باهات بيام ؟
    - نه تو استراحت كن زود برميگردم .
    سرم و تكون دادم و رفت . كشون كشون چمدون و با خودم آوردم بالا . چقدر سنگين بود ! چجوري رادمهر با يه دست اين و گذاشت تو ماشين ؟ با اين فكر يهو ياد رادمهر افتادم گفته بود رسيدم بهش زنگ بزنم . دستم و به سمت گوشيم بردم . دودل بودم نگاهي به صفحه ي گوشي انداختم . ولي بعد دوباره توي جيب شلوارم گذاشتمش و بيخيال زنگ زدن شدم . مگه هر چي اون ميخواست بايد ميشد ؟!
    چمدونم و باز كردم كار ديگه اي نداشتم . برگشتم طبقه ي پايين . از ساختمون اومدم بيرون ميخواستم چرخي توي باغ بزنم . درختاش كوتاه بودن معلوم بود كه تازه كاشته بودنشون . چشمام و بستم و نفس عميقي كشيدم توي دلم گفتم " كاش مامان و بابا هم اينجا بودن . اگه اونا الان پيشم بودن خوشحاليم از اينكه اينجام ديگه تكميل ميشد . درست مثل بهشت بود . يعني الان مامان و بابا كجان ؟" قطره اشكي از چشمم سر خورد . روي پله ي جلوي ساختمون نشستم و منتظر سوگند شدم . هوا سوز داشت ولي من بي اعتنا به سرما همون جا نشسته بودم . صداي بوق ماشين و شنيدم به سمت در دويدم و بازش كردم سوگند اومد تو كيسه هاي خريد و از توي ماشين در آورد و گفت :
    - بيا كمك . ببين تورو خدا چقدر خريد كردم يارو فكر ميكرد از اين قحطي زده هام !
    - خوب كمتر ميخريدي . فوقش بعدا دوباره ميرفتيم خريد اگه چيزي خواستيم .
    نگاه عاقل اندر سفيهي بهم كرد و گفت :
    - آره ديگه شما ميشيني من ميرم خريد .
    لبخند محوي روي لبم نشست گفتم :
    - خيلي خوب غر نزن حالا كه ديگه خريدي .
    با كمك هم به خريدا سر و سامون داديم . تقريبا ساعت حدوداي 2 ظهر بود كه گوشيم زنگ خورد نگاهي به صفحه اش كردم شماره ي رادمهر بود . سوگند نگاهي به من كه با ترديد به شماره چشم دوخته بودم كرد و گفت :
    - كيه ؟
    جوابي بهش ندادم از پله ها رفتم بالا و تماس و برقرار كردم :
    - بله ؟
    - سلام مُوژان .
    با كمي مكث گفتم :
    - سلام .
    - خوبي ؟
    - ممنون .
    - رسيدين ؟
    - آره .
    از قصد جواباي كوتاه ميدادم كه زود قطع كنه ولي اون بيخيال بود و اصلا توجهي به لحن من نميكرد گفت :
    - پس چرا زنگ نزدي ؟ مگه نگفتم وقتي رسيدين زنگ بزن ؟
    به دروغ گفتم :
    - يادم رفت .
    انگار فهميد كه دروغ ميگم گفت :
    - يادت رفت يا نخواستي زنگ بزني ؟
    - هر جور دوست داري فكر كن .
    كمي مكث كرد فكر كردم قطع شد يهو گفت :
    - خوش بگذره .
    صداي بوق ممتد توي گوشم پيچيد . دلخور شده بود . خوب حق داشت . اين ديوونه بازيا چي بود كه ديگه از خودم در مياوردم ؟ مگه دوستش نداري ديوونه ؟ چرا جفتتون و عذاب ميدي ؟ " خوب چرا الان مهربون شده ؟ فكر كرده هروقت مهربون شد و بهم اشاره كرد من بايد با سر بدوم طرفش ؟ " كلافه گوشي رو توي جيبم گذاشتم و با خودم گفتم " تا وقتي باهام صادق نباشه و دليل مهربونياش و نفهمم همينه ! "
    عصبي بودم . دوست نداشتم از دست خودم ناراحتش كنم ولي برخورداش حساسم كرده بود . تقصير خودش بود كه بي برنامه عوض شد ! آخه مگه آدم يه شبه عوض ميشه ؟ دقيقه يه شبه عوض شد !
    سوگند با ديدن چهره ي پكرم گفت :
    - چيزي شد ؟
    - نه . ناهار چي داريم ؟
    - بحث و عوض كرديا ! بيا حاضره .
    ناهار ساده اي كه سوگند درست كرده بود و با هم خورديم . رفتم و كنار شومينه لم دادم سوگند با دو تا فنجون قهوه اومد سمتم و نشست . يكي از فنجونارو به من داد و گفت :
    - توي اين هوا ميچسبه .
    - مرسي .
    كمي به سكوت گذشت سوگند گفت :
    - مُوژان چرا انقدر با رادمهر رفتارت خشكه ؟
    نگاه جدي بهش دوختم و گفتم :
    - مگه نبايد خشك باشه ؟
    - مگه تو هنوزم به احسان فكر ميكني ؟
    - چه ربطي به احسان داره اين قضيه ؟
    - خيلي ربط داره تو جواب سوالم و بده .
    - تو از هيچي خبر نداري سوگند .
    - مثلا از چي ؟
    تو چشماش نگاه كردم و گفتم :
    - رادمهر قبل از مرگ مامان و بابا گفته بود كه طلاق بگيريم .
    چشماش از تعجب گرد شد گفت :
    - چي ؟ طلاق ؟ تو چي گفتي ؟
    - قرار شد دو هفته فكر كنم ولي بعد قضيه ي مامان و بابا پيش اومد و ديگه كلا حرفي نشد در موردش .
    - خوب حتما رادمهر پشيمون شده .
    - پشيمون ؟ فكر نكنم .
    - مُوژان عاشق باش اگه واقعا طلاق بخواد چرا بايد شب و روزش و بذاره تا پيش تو باشه ؟ اون حتي از خونه ي خودشم زده اومده پيش تو . هر جور كه تو ميخواي رفتار ميكنه . واقعا هنوزم فكر ميكني طلاق ميخواد ؟
    - اينا همش بازيه !
    - خيلي احمقي مُوژان ! بازي 1 روز يا 2 روزه اين بنده خدا كه 2 هفتست گوش به فرمان توئه .
    چرا حرفم و نميفهميد كلافه گفتم :
    - تو هميشه طرفدار رادمهر بودي .
    - من طرفدار كسيم كه داري درست ميگه . تو چشمات و باز نميكني .
    - اينا همش ترحمه .
    - با اين رفتارايي كه تو داشتي توي اين دو هفته اگه از روي ترحم بود بايد خسته ميشد و ميرفت من ميگم از روي عشقه .
    با اين حرف سوگند قلبم لرزيد ولي به روي خودم نياوردم گفتم :
    - چرند نگو سوگند .
    - چرند چيه . راستش و دارم ميگم . تو چه احساسي به رادمهر داري ؟
    ميترسيدم از اينكه به سوگند حقيقت و بگم سعي كردم بي تفاوت باشم . شونه هام و بالا انداختم و گفتم :
    - حس يه آقا بالا سر !
    - مُوژان واقعا بي احساسي . رادمهر آقا بالاسره ؟ خوبه والا ناز خانوم و ميكشن همه جوره با دلش راه ميان اونوقت ميگه آقا بالاسر !
    خودم از ته دل به خاطر اين لفظي كه براي رادمهر به كار برده بودم ناراحت بودم ولي نميخواستم جز خودم كسي چيزي از احساسم بدونه دوباره سوگند گفت :
    - حرفاي تو آدم سالم رو هم خل ميكنه !
    - سوگند انقدر وراجي نكن سرم درد گرفت .
    - تحمل 4 تا حرف درست شنيدنم نداري . اون دوست داره ديوونه بفهم اينو .
    از جاش بلند شد و رفت . به حرفاش فكر كردم . واقعا دوستم داشت ؟ تا ميومدم اميدي به عشقش پيدا كنم چهره ي سرد و عبوسش ميومد جلوي چشمام كه با بي تفاوتي ميگفت از هم جدا شيم . پس چرا همچين پيشنهادي رو داد ؟
    رفتاراي ضد و نقيضش داشت ديوونم ميكرد . هنوز 1 روزم ازش دور نشده بودم ولي دلم بدجور براش تنگ شده بود . حتي اگه مهربونياش از سر ترحمم بوده باشه بازم به دل مينشست .
    ****

  10. #10
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    1 روز از اقامتمون توي ويلاي لواسون ميگذشت . رادمهر ديگه بهم زنگ نزد يه بار به گوشي سوگند زنگ زد وقتي سوگند دليلش و پرسيده بود بهانه آورده بود كه فكر كرده شايد من خواب باشم نخواسته بيدارم كنه . ولي سوگند باهوش تر از اين حرفا بود مطمئن بودم كه فهميده بود يه چيزي اين وسط بوداره !
    وقتي تلفن و قطع كرد رو به من گفت :
    - باز چه دست گلي به آب دادي ؟
    خودم و به اون راه زدم و گفتم :
    - من ؟ كاري نكردم .
    - باشه نگو من كه ميدونم باز يه نيشي به اين بنده خدا زدي !
    سوگند هر لحظه بيشتر از دستم كلافه ميشد تازه ميفهميدم كه رادمهر توي اين مدت عجب صبري داشته ! خود سوگند هم بارها اين و بهم گفته بود !
    گوشيم زنگ خورد فكر كردم رادمهره ولي با ديدن شماره ي احسان روي صفحه خشكم زد تماس و برقرار كردم :
    - سلام احسان .
    سوگند باشنيدن اسم احسان شاخكاش و تيز كرد و نزديكم اومد . گوشش و به گوشي چسبونده بود :
    - سلام چطوري مُوژان ؟
    سعي كردم سوگند و پس بزنم ولي مثل سيريش به گوشي چسبيده بود آخر سر بيخيال شدم و گفتم :
    - مرسي تو خوبي ؟
    - ممنون . كجايي ؟
    - با سوگند اومديم لواسون .
    - الان پيش عمو بودم از اون شنيدم . خوش ميگذره ؟
    - اي بدك نميگذره .
    - تنها تنها نامردا ؟ خوب يه تعارف ميزدين ميترسيدين بيام ؟ نترسين نميومدم .
    گفتم :
    - خوب پاشو بيا الان اگه دوست داري .
    سوگند با شنيدن اين حرف من چشماش و گرد كرد و مدام برام خط و نشون ميكشيد نگاهم و ازش گرفتم دوباره گوشش و به تلفن چسبوند تا ببينه احسان چي ميگه :
    - الان از همون تعارفا بود كه بايد بگم نميام ؟
    سوگند دوباره جلوم ظاهر شد و هي اشاره ميكرد ميگفت بگو آره ولي من اخمي بهش كردم و گفتم :
    - تعارف كه نداريم با هم اگه تنهايي پاشو بيا .
    سوگند دستش و محكم رو پيشونيش كوبوند و دلخور رفت نشست احسان گفت :
    - من كه از خدامه . مزاحم نباشم ؟
    - نه اين چه حرفيه .
    - پس بي زحمت تا من وسايلم و جمع و جور ميكنم توام آدرس و برام اس ام اس كن .
    - باشه پس منتظريم فعلا .
    - فعلا .
    گوشي رو كه قطع كردم سوگند با عصبانيت گفت :
    - بالاخره كار خودت و كردي ؟
    بي تفاوت گفتم :
    - پسر عمومونه مگه چيه ؟ اونم تنهاست گناه داره.
    - پسرعمومونه ؟! آخي توام كه كلا جز انجمن حمايت از پسر عموهاي تنهايي نه ؟! دختره ي ديوونه تو رادمهر و با خودت برنداشتي بياري اونوقت به احسان تعارف ميكني بياد اينجا ؟ اونوقت رادمهر چه فكري ميكنه ؟ عملا بگو يه تيشه برداشتي ميخواي بزني به ريشه ي زندگيت ديگه !
    - سوگند انقدر غر نزن .
    - اصلا حالا كه اينطور شد منم زنگ ميزنم رادمهر بياد .
    گوشيش و از توي جيبش در آورد دستم و دراز كردم كه گوشي و بگيرم ولي دستش و كشيد و شماره رو گرفت . تقريبا داشتيم تو خونه دنبال هم ميدويديم كه تماس برقرار شد گفت :
    - سلام آقا رادمهر . خوب هستين ؟
    - . . .
    - ممنون ما هم خوبيم . ميخواستم ببينم كار خاصي تو اين هفته ندارين ؟
    صداي رادمهر و نميشنيدم ولي هنوزم تقلا ميكردم تا گوشي و از دست سوگند بگيرم ولي با لبخند شيطاني كه گوشه ي لبش بود هي جاخالي ميداد دوباره گفت :
    - آخه ميخواستيم ببينيم اگه تهران كاري ندارين بياين لواسون پيش ما .
    - . . .
    - مياين پس ؟
    - . . .
    - نه چيزي لازم نداريم . امشب راه ميفتين ؟
    - . . .
    - زودترم اگه شد كه ديگه چه بهتر . پس منتظرتونيم خداحافظ .
    گوشي رو قطع كرد و گفت :
    - فكر كردي فقط خودت بلدي ؟
    با اخم گفتم :
    - اين چه كاري بود ؟
    - تلافي !
    - سوگند پات و از زندگي من بكش بيرون من هر جور بخوام رفتار ميكنم .
    - تا زماني كه ميخواي حماقت كني منم پام تو زندگيته .
    عصباني دندونام و روي هم فشردم و يه گوشه نشستم . اونكه نميدونست من احساسي ديگه به احسان ندارم . چرا نميذاشت چند روز از رادمهر دور باشم ؟ شايد ميتونستم اين احساس لعنتي رو از توي قلبم بندازم بيرون .
    رادمهر حدوداي ساعت 5 عصر رسيد ويلا . هنوز خبري از احسان نبود . ماشينش و آورد داخل و پارك كرد چمدون به دست وارد ساختمون شد كنار شومينه لم داده بودم و سوگند به استقبالش رفته بود . رادمهر اومد تو چقدر دلم براش تنگ شده بود . به سمتم اومد لبخند محوي گوشه ي لبش بود خم شد پيشونيم و بوسيد و گفت :
    - خانوم اخموي ما چطوره ؟
    سوگند خنديد و گفت :
    - من ميرم بالا الان ميام .
    ميدونستم كه ميخواد مارو با هم تنها بذاره . رادمهر كنارم نشست و بهم زل زد گفت :
    - روحيت بهتره ؟
    - ممنون خوبم .
    - همش نگرانتون بودم كه تنهايي اومدين اينجا . بالاخره دو تا دختر تك و تنها توي ويلاي به اين بزرگي .
    چيزي نگفتم از حرفاش شرمنده شده بودم . دلم ميخواست احسان نياد . عجب كاري كرده بودما . از جام بلند شدم و گفتم :
    - الان ميام .
    رادمهر از اين رفتارم متعجب شد ولي چيزي نگفت . سريع بالا رفتم سوگند توي اتاقش نشسته بود با ديدنم گفت :
    - تو واسه چي اومدي اينجا ؟
    دستپاچه گفتم :
    - سوگند زنگ بزن .
    سوگند هم دستپاچه شد گفت :
    - به كي ؟
    - به احسان .
    - چرا ؟
    - بگو نياد .
    - چيه ؟ پشيمون شدي ؟
    - سوگند با من بحث نكن يه بهونه بيا بپيچونش .
    - از دست تو .
    گوشيش و برداشت و زنگ زد چند دقيقه حرف زد و بعد عصبي گوشي رو قطع كرد :
    - اين پسره هم كه انگار كفشش دم در افتاده ! چه زود حاضر شده كه بياد . گفت چيزي نمونده كه برسه . مُوژان برو يه جوري به رادمهر بگو .
    با ترس و دودلي وايساده بودم كه سوگند گفت :
    - دِ برو ديگه .
    اومدم پايين رادمهر به سمت چمدونش رفته بود و ميخواست برش داره . با ديدن من لبخندي زد و گفت :
    - چه خوب شد اومدي كدوم اتاق و برداشتي ؟
    - اتاق بالا رو همون خاكستريه .
    سري تكون داد و چمدون به دست از پله ها بالا رفت منم پشت سرش راه افتادم تعجب كرده بود . ولي چيزي نگفت . چمدونش و روي تخت باز كرد منم مقابلش روي تخت نشسته بودم و داشتم فكر ميكردم چي بايد بگم يا چجوري كارم و ماست مالي كنم . گفتم :
    - رادمهر .
    - جانم ؟
    با اين حرفش قلبم به تپش افتاد . يهو يادم رفت ميخواستم چي بگم . لبخندي زد و گفت :
    - چيزي ميخواستي بگي ؟
    صداي تقه اي به در خورد و بعد سوگند با رنگ و رويي پريده اومد توي اتاق نگاهم به سمتش چرخيد گفت :
    - اومد .
    اين و گفت و رفت . دلشوره ي بدي به جونم افتاد رادمهر كنجكاو گفت :
    - كي اومد ؟ منتظر كسي بودي ؟
    - احسان قراره بياد
    انگار همين حرف من بس بود تا رادمهر صورتش منقبض بشه و چشماش از خشم قرمز شه گفت :
    - احسان اينجا چيكار ميكنه ؟
    نميدونستم چه جوابي بهش بدم دوباره گفت :
    - سوالم جواب نداشت ؟ ميگم اينجا چيكار ميكنه ؟
    - زنگ زد بهم منم يه تعارف زدم اونم گفت مياد .
    كلافه لباسي كه تو دستش بود و پرت كرد رو زمين و از اتاق بيرون رفت . اشك تو چشمام حلقه زد . الان وقت گريه نبود . اشكام و پس زدم و از اتاق بيرون رفتم . رادمهر كنار در وايساده بود انگار احسان هم از ديدن رادمهر جا خورده بود ولي سريع خودش و جمع و جور كرد و نزديك اومد دستش و به سمت رادمهر دراز كرد و گفت :
    - سلام نميدونستم اينجايي .
    رادمهر هم قيافه ي خونسردي به خودش گرفت و دست احسان و فشرد گفت :
    - سلام . مگه ميشه جايي مُوژان باشه و من نباشم ؟
    من و سوگند گوشه اي وايساده بوديم و نگران بهشون چشم دوخته بوديم . احسان به سمت ما برگشت و گفت :
    - سلام دختر عموهاي گل . مزاحم شدم ؟
    جرات حرف زدن نداشتم همه ي گندارو زده بودم سكوت ميكردم بهتر بود . سوگند لبخند مصنوعي تحويلش داد و گفت :
    - خواهش ميكنم مراحمين بفرماييد تو .
    احسان اومد داخل . رادمهر كنار گوشم آروم گفت :
    - بعدا با هم حرف ميزنيم .
    ترسيدم ولي به روي خودم نياوردم . رادمهر از كنارم رد شد و رفت پيش احسان . گفت :
    - 1 اتاق اين پايين هست ميتوني اونجا وسايلت و بذاري .
    - ممنون .
    احسان با چمدونش رفت داخل اتاق . سوگند از ترسش توي آشپزخونه خودش و سرگرم كرده بود . رادمهر حتي نيم نگاهي هم به طرفم نينداخت .
    كنار شومينه نشستم و زانوهام و تو بغلم گرفتم . رادمهر روي مبل رو به روي من نشست معلوم بود بدجور عصبانيه . ديگه از اون رادمهر مهربون خبري نبود . احسان اومد كنار رادمهر نشست و گفت :
    - واقعا از توي خونه موندن خسته شده بودم . مرسي از دعوتتون .
    رادمهر دوباره چشم غره اي به من رفت و بعد رو به احسان گفت :
    - خوش اومدي .
    رادمهر و احسان مشغول حرف زدن با هم شدن . تقريبا خطر از سرم گذشته بود همه چي عادي به نظر ميومد رفتم توي آشپزخونه سوگند مشغول چايي دم كردن بود تا نگاهش به من افتاد گفت :
    - ميترسم اين دو تا آخر يه خون ريزي راه بندازن .
    - فعلا كه كنار هم نشستن حرف ميزنن .
    - خوب اين ظاهر قضيست . مگه سلام كردنشون و نديدي ؟ انگار ميخواستن همديگه رو ضايع كنن !
    توي فنجون ها چاي ريخت و از در بيرون رفت . يه كمي اونجا موندم و بعد به جمعشون پيوستم سوگند رو به احسان گفت :
    - بابام چطور بود ؟
    - بهش امروز صبح سر زدم خوب بود . اونم تنها بود . ميخواستم با خودم بيارمش !
    رادمهر گفت :
    - اي بابا خوب مياورديش .
    احسان نگاهي به رادمهر كرد و گفت :
    - بهش گفتم ولي گفت كار داره نمياد .
    بعد نگاهي به من كرد و گفت :
    - خوب مهمون دعوت كردي حالا شام چي ميخواي بهمون بدي ؟
    جرات نداشتم حتي نگاهي به رادمهر بندازم ميدونستم عصبي نگاهم ميكنه . سوگند به كمكم اومد گفت :
    - هر چي دوست دارين بگين من درست كنم .
    احسان گفت :
    - آهان يادم رفته بود كه اين شيطونك آشپزي بلد نيست !
    اي بابا اين احسان چش شده بود ؟ چقدر هي احساس نزديكي ميكرد ! رادمهر كنجكاو گفت :
    - شيطونك ؟!
    احسان لبخندي زد و گفت :
    - آره ديگه منظورم مُوژانه . نميدونستي من بهش ميگم شيطونك ؟
    رادمهر هيچي نگفت فقط نگاهي بهم كرد . سوگند سريع و بدون مقدمه گفت :
    - مرغ چطوره ؟
    همه ي نگاها به سمت سوگند كشيده شد معذب از جاش بلند شد و گفت :
    - پس من ميرم آماده كنم . مُوژان بيا كمكم .
    از خدا خواسته از جام بلند شدم سوگند تو آشپزخونه عصبي به سمتم اومد و گفت :
    - امشب احسان فتنه شده ! يكي نيست بگه تو ميميري تجديد خاطره نكني ؟
    ساكت بودم و چيزي نميگفتم نگاهي بهم كرد و گفت :
    - چي شد ؟ چرا ساكتي پس ؟ بگو ديگه . اين آش و تو پختي .
    - سوگند من هيچ احساسي به احسان ندارم ديگه .
    انقدر اينو تند گفتم كه انگار مغز سوگند فرمان نداد دوباره گفت :
    - چي گفتي ؟
    - ميگم من ديگه به احسان احساسي ندارم .
    نگاهش رنگ تعجب گرفت گفت :
    - بگو جون سوگند .
    - باور كن راست ميگم .
    نفس عميقي كشيد و گفت :
    - خوب پس اين كارت چه معني ميداد ؟
    - باور كن دلم براي تنهاييش سوخت دعوتش كردم .
    - واي مُوژان از دست تو .
    همينجوري كه كار ميكرد تند تند من و مواخذه ميكرد بالاخره انرژيش تموم شد و سكوت كرد رادمهر اومد تو آشپزخونه و نگاهي بهم كرد . گفت :
    - بيا بريم كارت دارم .
    - كجا ؟
    - بيا زود .
    نگاهي به سوگند انداختم پلكاش و آروم رو هم گذاشت كه يعني نترس برو . رادمهر به سمت در رفت منم لباس گرمي پوشيدم و دنبالش رفتم
    نگاهي به سوگند انداختم پلكاش و آروم رو هم گذاشت كه يعني نترس برو . رادمهر به سمت در رفت منم لباس گرمي پوشيدم و دنبالش رفتم
    توي سالن خبري از احسان نبود كنجكاو شدم يعني كجا بود ؟ صداي رادمهر من و به خودم آورد :
    - چرا وايسادي ؟ بيا .
    قدمهام و سريع تر كردم و بهش رسيدم . دستاش و توي جيبش فرو كرده بود و تند راه ميرفت . بالاخره گوشه ي باغ وايساد و نگاهش و بهم دوخت چند لحظه تو چشماش نگاه كردم ولي بعد سرم و پايين انداختم رادمهر با تحكم گفت :
    - من و نگاه كن .
    سرم و آروم آوردم بالا خيلي عصباني بود . سعي كرد صداش و كنترل كنه كه بالا نره گفت :
    - اين مسخره بازيا چيه كه راه انداختي ؟ دو تا دختر تنها توي يه ويلا واسه چي بايد پسر غريبه رو دعوت كني اينجا ؟
    - غريبه نيست پسر عمومه .
    انگار اين حرف من بدتر آتيشش زد گفت :
    - پسر عموت باشه بهت محرمه ؟ آره ؟ چرا نميخواي بزرگ شي مُوژان ؟ انقدر بچگانه حرف نزن . تو الان 25 سالته . يه خانوم متاهل به حساب مياي ميفهمي اين يعني چي ؟
    توي چشماش نگاه كردم و هيچي نگفتم گفت :
    - يعني اينكه تو تعهد داري . ميدوني تعهد يعني چي ؟
    كلافه دستش و بين موهاش برد و پشتش و بهم كرد . نميدونم از سرما بود يا از ترس بدجوري ميلرزيدم . دوباره سمتم برگشت و گفت :
    - چرا اين كارا رو ميكني ؟ ميخواي لج من و در بياري ؟ جدي ميخواي باهام لج بازي كني ؟
    نتونستم خودم و كنترل كنم اخمام و تو هم كردم و گفتم :
    - تو چرا اين كارا رو ميكني ؟
    پرسشگر و عصبي نگاهي بهم انداخت و گفت :
    - من چيكار كردم ؟
    - يه نگاه به رفتارات كردي ؟ تا قبل از فوت مامان و بابا سايم و با تير ميزدي . پيشنهاد طلاق دادي . هر كاري كه دلت خواست كردي . هر جور دوست داشتي رفتار كردي من هيچي نگفتم ولي بعد از اين جريانا يهو شدي شوهر نمونه ! همش پيشمي . منتظري ببيني من چي ميخوام تا برام انجام بدي . هر كار ميكنم صبوري ميكني . مهربون شدي جوري كه آدم شك ميكنه تو واقعا رادمهر قديم باشي . ميشه دليل كارات و بهم بگي ؟
    اخماش بيشتر رفت تو هم گفت :
    - اين همه كار واسه خانوم انجام بده نذار آب تو دلش تكون بخوره حالا بايد اينجوري جوابمون و بده ! واقعا دستت درد نكنه !
    عصبي تر از قبل گفتم :
    - من ترحم و مهربونياي تورو نميخوام . اگه خيلي مردي سر حرفت و رفتارت وايسا . واقعا فكر كردي داري چيكار ميكني ؟ هر روز يه رفتاري داري . خودتم نميفهمي احساست به اين رابطمون چيه .
    پوزخندي زد و گفت :
    - مُوژان واقعا برات متاسفم مگه من چند روز ميتونم بهت ترحم كنم ؟ با اين اخلاقي كه تو اين دو هفته در پيش گرفتي ترحم جواب نميداد واسه موندن من كنارت اين و ميفهمي ؟ فكر كردي خوشم مياد هر دقيقه نازت و بكشم تا يه كم غذا بخوري ؟ يا كمتر خودت و اذيت كني ؟ يا يه كاري كنم از افسردگي در بياي و همش تو خونه نشيني ؟ تو زن مني كاري ندارم كه رابطمون چجوريه . اين برام مهمه كه تو زن مني . از اينكه ببينم داري عذاب ميكشي عذاب ميكشم .
    دستش و توي موهاش برد و گفت :
    - نميفهمم داره چم ميشه . نميدونم چرا دارم اين كج خلقيا و رفتارت و تحمل ميكنم . هر روز كه از سركار ميام خونه همش اميد دارم كه همون مُوژان هميشگي شده باشي ولي تو هر روز رفتارت داره بدتر ميشه . ميدوني چيه ؟ اصلا كم آوردم در مقابل رفتاراي تو . من شوهرتم احساسم به اين رابطه همون چيزيه كه يه شوهر نسبت به زن و زندگيش داره . ولي ديگه تو شور بچه بازي رو در آوردي .
    مطمئن بودم كه لرزش بدنم و كاملا داره ميبينه عصبي تر گفتم :
    - كم آوردي ؟ پس چرا هنوزم كنارمي ؟ تو كه طلاق ميخواستي چرا الان باهام اينجوري رفتار ميكني ؟ چرا دست از سرم بر نميداري ؟ بذار بميرم . اصلا ولم كن به حال خودم . رادمهر خسته شدم . خسته از اينكه هر روز بشينم به رفتاراي ضد و نقيضت فكر كنم و با خودم كلنجار برم كه دلت برام سوخته . كه مثل يه بچه يتيم بدبخت بي كس داري باهام رفتار ميكني . احساس من و ميفهمي ؟ اگه ميفهميدي بلافاصله بعد از مرگ مامان و بابا رفتارت و باهام عوض نميكردي . انقدر با حرفات زجرم نميدادي . فكر كردي از ايني كه الان هستي خوشم مياد ؟ فكر كردي دوست دارم نازم و بكشي و به ميلم رفتار كني ؟ حالم از اين ترحمات به هم ميخوره . فقط چون زنتم داري باهام اينجوري رفتار ميكني ؟ اگه اينجوريه و شوهر يعني اين من شوهر نخواستم . برو سراغ زندگيت بذار منم به درد خودم بميرم . فكر ميكني احساسات من بازيچست ؟ كه يه روز باهام بد رفتار كني يه روز خوب ؟ حتما ميخواي آب از آب تكون نخوره نه ؟
    بين حرفم پريد عصباني گفت :
    - بهت گفتم كه نميدونم چرا دارم اين كارارو برات ميكنم . عاشق چشم و ابروت كه نيستم ولي واسه ي خودمم گنگه . ميدوني وقتي از احساسات خودت سر در نياري چقدر برات سخته ؟ فكر كردي فقط تويي كه داري زجر ميكشي ؟ تموم كن اين مسخره بازيات و . هي دارم مراعاتت و ميكنم . هي پيش خودم ميگم تو تازه عزيز ترين افراد زندگيت و از دست دادي . بايد صبور باشم . بالاخره از اين اتفاقا هم ميگذري ولي هيچ جوري نميخواي اخلاقت و درست كني . با همه خوب و خوشي . حتي انقدر حالت خوبه كه پسر عموي عزيزت و ميتوني دعوت كني اينجا ولي حتي دوست نداري من اينجا بيام ؟ دوست داري كنارت نباشم ؟ چرا با همه خوبي ولي به من كه ميرسي كج خلق ترين آدم روي زمين ميشي ؟
    - من كج خلق من بد برو سوي زندگي خودت . دو هفته تموم شده ديگه كسي رو ندارم كه واسه ناراحتيش زانوي غم بغل بگيرم . خيلي راحته فقط بايد بريم دادگاه و درخواست طلاق بديم . شايد اينجوري بتوني يكي كه خوش خلق تره رو براي خودت پيدا كني .
    اشك تو چشمام حلقه زد برگشتم تا برم سمت ساختمون . بازوم و گرفت كشيد به سمتش برگشتم نگاهي تو چشمام كرد و گفت :
    - واقعا دلت ميخواد رادمهر قديم و دوباره ببيني ؟ تو از من چي ميخواي ؟
    بازوم و از توي دستش بيرون كشيدم و هيچي نگفتم اين بار آروم گفت :
    - بهت پيشنهاد طلاق دادم . چون ميخواستم به خودت بياي . كه ببيني داري با زندگيمون چيكار ميكني . اگه واقعا اين زندگي و نميخواي بهتره الان بگي . اگه نميخواي من و ببيني . . .
    حرفش و خورد . پشتش و بهم كرد و ساكت موند . اشكام جاري شده بود . سرم و پايين انداختم . " رادمهر بگو . تورو خدا بگو كه برات اين زندگي مهمه . "
    به سمتم برگشت با پشت دست اشكام و پاك كردم و سرم و آوردم بالا نگاهش دوباره جدي شده بود . همون نگاهي كه با همه ي جذبش قلبم و ميلرزوند . نگاهي بهم كرد و گفت :
    - بهت هيچ ترحمي نكردم . اين و بهت قول ميدم .
    ميخواستم ازش بپرسم پس اين كارايي كه ميكني رو چه حسابيه ؟ ولي از كنارم رد شد و رفت .
    زانوهام سست شد . نميخواستم ازش جدا بشم . دوستش داشتم . نميدونم چقدر اونجا بودم كه سوگند اومد طرفم و گفت :
    - چرا نمياي تو ؟ هوا سرده .
    وقتي صورت خيس از اشكم و ديد گفت :
    - چي شد مُوژان ؟
    جوابي بهش ندادم . با قدماي آهسته به سمت ساختمون برگشتيم . قبل از وارد شدن اشكام و پاك كردم . احسان و رادمهر مشغول حرف زدن بودن . نگاهم به نيم رخش افتاد جدي بود . ولي انگار يكمم ناراحت بود . نميدونستم چرا صورتش ناراحته . با صداي سوگند به خودم اومدم :
    - شام حاضره كمكم ميكني ميز و بچينم ؟
    نگاهي بهش كردم و گفتم :
    - ميخوام برم بخوابم . غذا نميخورم .
    - آخه مگه ميشه ؟
    سري تكون دادم و از پله ها بالا رفتم . بدون اينكه چراغي روشن كنم روي تخت دو نفره اي كه توي اتاق بود خودم و انداختم و نگاهي به سقف كردم .
    سوگند مدام ميومد تو اتق و اصرار ميكرد برم چيزي بخورم ولي وقتي بي ميلي منو ديد اونم رفت . به پهلو خوابيدم اشكام از گوشه ي چشمم جاري شد . نميدونم چقدر گذشت كه صداي باز و بسته شدن در اتاق اومد . بوي آشناي اودكلن رادمهر توي اتاق پيچيد اشكام و پاك كردم و چشمم و بستم . چراغ و روشن نكرد و توي تخت دراز كشيد . چند دقيقه اي كه گذشت آروم به سمتش برگشتم . پشتش به من بود و به پهلو خوابيده بود . مغموم و سرخورده دوباره برگشتم و به پهلو خوابيدم .
    ****

  11. #11
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    صبح زود از خواب بيدار شدم . نگاهي به رادمهر انداختم كنارم آروم دراز كشيده بود . پتو رو كنار زدم و از تخت اومدم بيرون . بعد از اينكه دوش گرفتم از اتاق اومدم بيرون . همه جا ساكت بود در اتاق سوگند و باز كردم هنوز خواب بود . به سمت آشپزخونه رفتم زير كتري رو روشن كردم . پالتوم و برداشتم و به سمت باغ رفتم . نفس عميقي كشيدم چشمم و دور باغ چرخوندم احسان و ديدم كه گوشه اي نشسته و غرق فكره . خواستم سريع برگردم داخل كه من و ديد . ديگه نميتونستم فرار كنم . به سمتم اومد لبخندي روي لبش بود گفت :
    - صبح بخير .
    جدي گفتم :
    - صبح بخير .
    - عجب هوايي داره اينجا . واقعا عاليه . آدم و سر حال مياره .
    نگران بودم كه يه وقت رادمهر بيدار نشه و من و در حال حرف زدن با احسان ببينه . لبخند دستپاچه اي بهش زدم و خواستم برم تو خونه كه دوباره گفت :
    - نميدونم چرا يهو ياد سفرمون به شمال افتادم . يادته ؟ رادمهرم بود . چقدر اون روزا خوب بود . توام اون موقع اخلاقت خيلي بهتر بود .
    نگاهي بهش كردم و گفتم :
    - مثلا چجوري بودم ؟
    شونه هاش و بالا انداخت و گفت :
    - مثلا صميمي تر بودي . بيشتر با من حرف ميزدي . با هم دوست بوديم .
    - آدما تغيير ميكنن .
    - آره تغيير كه ميكنن ولي تغيير خوب بكن شيطونك !
    عصبي بودم گفتم :
    - ميشه ديگه من و به اين اسم صدا نكني ؟
    نيشخندي زد و گفت :
    - چرا ؟
    - راحت نيستم . من ديگه الان 25 سالمه . امكان داره رادمهر خوشش نياد تو اينجوري صدام ميكني !
    اخماش و تو هم كشيد و گفت :
    - چه خانوم متعهدي خوبه ! باشه اگه خوشت نمياد نميگم .
    - ممنون .
    با اين حرف برگشتم داخل سريع پله ها رو بالا رفتم ميخواستم ببينم رادمهر در چه حاليه . نگران بودم ولي وقتي در اتاق و باز كردم و رادمهر و غرق خواب ديدم نفس راحتي كشيدم .
    من فقط رادمهر و دوست داشتم . احسان كسي نبود كه من ميخواستم . من فقط رادمهر و ميخواستم . هر چقدر كه نفوذ ناپذير ميشد يا هر چقدر كه پر جذبه نشون ميداد بازم دوستش داشتم .


    سرو صدا از طبقه پايين مي اومدحدس زدم سوگند بايد بيدار شده باشه رادمهر هنوز خواب بود از اتاق آروم اومدم بيرون سوگند رو ديدم كه مشغول چيدن ميز صبحانه است . با ديدنم گفت:
    - اِ بيداري ؟ ميخواستم الان بيام صدات كنم .
    - نيم ساعتي ميشه كه بيدارم .
    - پس برو رادمهر و صدا كن صبحانه بخوريم . منم ميرم احسان و صدا كنم .
    سري تكون دادم و برگشتم سمت اتاق . روي تخت كنار رادمهر نشستم چند ثانيه نگاهش كردم و بعد كنار گوشش آروم گفتم :
    - رادمهر بيدار شو .
    چشماش و باز كرد صورتم و كشيدم عقب . نگاهي بهم كرد و بعد از جاش بلند شد . از اتاق آروم اومدم بيرون تا بتونه لباساش و عوض كنه . احسان مغموم و گرفته سر ميز نشسته بود حتي متوجه حضور من نشد . به كمك سوگند رفتم . در اصل كار خاصي نميكردم فقط توي آشپزخونه وايساده بودم تا كمتر با احسان برخورد داشته باشم . رادمهر و ديدم كه از پله ها اومد پايين سوگند صبح بخيري بهش گفت رادمهر با خوش رويي جوابش و داد رفت سر ميز نشست احسان نگاهي به رادمهر انداخت و صبح بخير گفت . رادمهر خيلي جدي جوابش و داد . سوگند سيني چاي و به دست گرفت و با هم از آشپزخونه بيرون رفتيم . كنار رادمهر نشستم . احسان نگاهي بهم كرد و نيشخندي زد و متوجه حركتاش نميشدم . چرا اينجوري شده بود ؟ از احسان با اون برخورد هميشه مودب و متينش اين رفتارا بعيد بود !
    رادمهر انگار باهام قهر كرده بود حرفي بهم نميزد حتي نيم نگاهي هم بهم نمينداخت . البته منم تلاشي براي بر قراري ارتباط باهاش نميكردم .
    ميز صبحانه رو من و سوگند جمع كرديم احسان گفت :
    - ناهار با من ميخوام كوبيده بدم بهتون .
    رادمهر روي يكي از راحتي ها لم داد و گفت :
    - كوبيده درست كردن كه كار هر كسي نيست فوت كوزه گري داره !
    احسان نيشخندي زد و گفت :
    - من خودم بلدم . شما اينجا بشين ببين چه كبابي بهت بدم .
    رادمهر سري تكون داد و گفت :
    - كمك خواستي روم حساب نكنيا .
    احسان لبخندي زد و لباساش و پوشيد گفت :
    - پس برم وسايلش و بخرم و بيام .
    احسان رفت روي مبلي رو به روي رادمهر نشستم مثلا اومده بودم يه بادي به كلم بخوره و روحيم بهتر بشه ولي فقط استرس داشتم كه نكنه رادمهر و احسان با هم درگير بشن يا نكنه احسان با من حرف بزنه و رادمهر دلخور بشه . در واقع تقصر خودمم بود . با دعوت كردن احسان به اينجا حماقت كردم . نميدونم چرا اول يه كاري رو ميكردم بعد به درست و غلط بودنش فكر ميكردم . بارها هم چوب اين بي فكريام و خورده بودم ولي بازم انگار برام درس عبرت نميشد .
    سوگند به هواي زنگ زدن به عمو و زن عمو به اتاقش رفت .
    رادمهر خشك و جدي به تلويزيون زل زده بود . منتظر بودم حرفي بزنه ولي انگار نميخواست چيزي بگه . منم خودم و به بيخيالي زدم و از جام بلند شدم از كنارش كه داشتم رد ميشدم گفت :
    - من شايد فردا صبح برگردم تهران .
    برگشتم عقب و نگاهي بهش كردم گفتم :
    - به اين زودي ؟
    هنوزم نگاهم نميكرد گفت :
    - وقتي اومدم اينجا فكر ميكردم بهم احتياج داشته باشي ولي الان ميبينم كه بهم احتياجي نداري . ميتوني به تنهايي از پس كاراي خودت بر بياي .
    توي دهنم نميچرخيد كه بهش بگم نرو . آروم گفتم :
    - باشه .
    پشتم و بهش كردم و رفتم طبقه ي بالا . اشك دوباره داشت تو چشمم حلقه ميزد . لعنت بهشون !
    يه راست به سمت اتاق سوگند رفتم در و باز كردم و داخل شدم داشت با تلفن حرف ميزد . نگاهش و به من دوخت روي تختش نشستم و سرم و پايين انداختم صداش و ميشنيدم :
    - سارا حسابي حواست به مامان باشه ها . نذار انقدر گريه كنه .
    - . . .
    - نه عزيزم قربونت . به همه سلام برسون . مامان و از طرفم ببوس . خداحافظ .
    تلفن و قطع كرد و نگاهي بهم انداخت :
    - چي شده ؟
    زير لب گفتم :
    - رادمهر فردا ميخواد بره .
    نفس عميقي كشيد و گفت :
    - نميخواي جلوشو بگيري ؟
    هيچي نگفتم دوباره گفت :
    - ديگه دلم نميخواد بهت بگم چيكار كني يا چيكار نكني . به جاي غصه خوردن الكي به فكر يه راه حل باش .
    سوگند راست ميگفت بايد به فكر راه حل بود !
    ****
    احسان با كيسه هاي خريدي كه تو دستش بود برگشت . با ژست خاصي رو به رادمهر گفت :
    - آقا رادمهر پاشو بيا كنار من وايسا ياد بگيري .
    رادمهر نيشخندي زد و گفت :
    - از اينجا معلومه داري چيكار ميكني !
    - اگه راست ميگي خودتم پاشو بيا ببينيم تو چيكار ميكني .
    رادمهر از جاش تكوني نخورد گفت :
    - كار من ثابت شدست . احتياجي ندارم الان ثابتش كنم .
    - اين كه معلومه فوت و فنايي كه جناب عالي بلدين شاهكاره ! ما به پاي شما نميرسيم .
    حس كردم احسان كنايه اومد به رادمهر ! متوجه منظورش نشدم ولي معلوم بود در مورد كبابا حرف نميزنه رادمهر گفت :
    - پس از فوت و فناي خودت غافلي !
    حس ميكردم براي هم شمشير و از رو بستن ! من و سوگندم ساكت كنارشون وايساده بوديم و فقط به حرفاشون گوش ميداديم .
    بالاخره احسان كبابارو سيخ كرد و برد تا روي منقل بذاره . رادمهر رفت تا توي باغ قدمي بزنه من و سوگند هم گوشه اي نشسته بوديم و حرف ميزديم .
    كبابا حاضر شد و احسان و رادمهر با هم برگشتن داخل واقعا كباباي خوبي شده بود ولي من زير نگاهاي خيره ي احسان معذب بودم و هيچي از گلوم پايين نميرفت . زودتر از همه از سر ميز بلند شدم و تشكري زير لبي از احسان كردم . نگاهي بهم كرد و گفت :
    - كم خوردي كه !
    - سير شدم .
    احسان لقمه اي برام گرفت و از جاش بلند شد گفت :
    - اين و بخور حداقل .
    ناخودآگاه نگاهم روي رادمهر ثابت موند عصبانيت از چشماش بيرون ميزد از جاش بلند شد و گفت :
    - مُوژان همينقدر غذا ميخوره بهتره زياد تعارفش نكني .
    احسان بيخيال گفت :
    - مُوژان دست من و رد نميكنه . مگه نه ؟
    اينا چرا دست از سرم بر نميداشتن سوگند با چشماي وحشت زده به من نگاه ميكرد از دست اونم كاري ساخته نبود گفتم :
    - ممنون سير شدم ديگه .
    - يعني واسه همين يه لقمه هم جا نداري ؟
    دلم ميخواست فرار كنم از دستشون ولي الان بايد جواب محكمي به احسان ميدادم . وقتي عاشق رادمهر بودم نبايد زياد با احسان گرم ميگرفتم گفتم :
    - مرسي احسان خودت بخور . كباب خوشمزه اي بود .
    با اين حرف بشقابم و برداشتم و به سمت آشپزخونه رفتم . لحظه ي آخر چهره ي رادمهر و ديدم كه رضايت ازش ميباريد و لبخند محوي گوشه ي لبش بود . انگار از اينكه احسان خيط شده بود خيلي خوشحال بود . ديگه از دست احسان كلافه شده بودم . بايد بهش ميگفتم كه اين كارارو تمومش كنه !
    بعد از ناهار احسان گفت :
    - بياين حقيقت يا شجاعت بازي كنيم !
    رادمهر گفت :
    - احسان خيلي حوصله داريا !
    - بابا اومديم اينجا يكم حال و هوامون عوض شه اگه ميخواستيم غمبرك بسازيم كه همون جا تو خونه ميمونديم !
    سوگند گفت :
    - من اين بازي و بلد نيستم چجوريه ؟
    احسان گفت :
    - كاري نداره كه يه بطري بر ميداريم بين خودمون ميچرخونيمش بطري كه از حركت وايساد ميبينيم كه سر و تهش به كي افتاده اون كسي كه تهش بهش افتاده بايد از اوني كه سرش بهش افتاده يه سوالي رو بپرسه و اون طرف هم نميتونه دروغ بگه حتما بايد راست بگه . فهميدي؟
    سوگند نگاهي با شك به احسان انداخت و گفت :
    - ما كه چيز پنهون از هم نداريم .
    احسان شونه اي بالا انداخت و با نيشخند گفت :
    - ظاهرا شايد ولي باطنا معلوم نيست !
    رادمهر گفت :
    - من حوصلش و ندارم .
    احسان گفت :
    - چيه ؟ ميترسي دستت رو بشه يه وقت ؟
    رادمهر نيشخندي زد و گفت :
    - من چيزي ندارم كه بترسم براي رو شدنش !
    احسان گفت :
    - پس بيا بازي كن .
    به نظرم اين بازي يكم بودار ميومد . معلوم نبود احسان چه نقشه اي كشيده بود ! گفتم :
    - شماها بازي كنين من ميخوام برم استراحت كنم .
    احسان گفت :
    - اصل كاري تويي . بيا بشين كلي سوال دارم ازت .
    گفتم :
    - بهتره يه وقت ديگه بذاري واسه بازي من اصلا حوصله ندارم .
    - يعني توام ميترسي؟
    - اين حقه ها قديمي شده آقا احسان . تو فرض كن من ترسوام ! ولي با طناب تو توي چاه نميرم !
    احسان گفت :
    - بيا بشين . قول ميدم سوال سخت نپرسم .
    بالاخره انقدر گفت و گفت كه راضي شدم . كنار سوگند و رادمهر نشستم و رو به روم هم احسان قرار داشت . بطري خالي رو احسان آورد و چرخوند . روي سوگند و احسان ثابت موند . احسان بايد از سوگند سوال ميپرسيد . سوگند گفت :
    - احسان آسون باشه ها !
    احسان سري تكون داد و با لبخند گفت :
    - تا حالا عاشق شدي ؟
    سوگند خنده اي كرد و گفت :
    - مسخره ترين سوال ممكن بود . معلومه كه نه !
    - سوگند اگه دروغ بگي خودت ميدونيا .
    - نخير راست گفتم .
    حالا نوبت سوگند بود كه بطري رو بچرخونه . اين بار روي احسان و رادمهر ثابت موند .
    حالا نوبت سوگند بود كه بطري رو بچرخونه . اين بار روي احسان و رادمهر ثابت موند .
    بايد رادمهر از احسان ميپرسيد . رادمهر نيشخندي زد و گفت :
    - سخت بپرسم يا آسون ؟
    - هر چي كه دوست داري بپرس من هيچي ندارم كه پنهونش كنم .
    رادمهر سري تكون داد و گفت :
    - تا حالا با چند تا دختر دوست بودي ؟
    صورت احسان با شنيدن اين سوال منقبض شد ولي در عوض لبخند محوي روي لب رادمهر نشست . احسان سكوت كرده بود و فقط نگاهش و به رادمهر دوخته بود . انگار رادمهر داشت از اين وضعيتي كه احسان توش گير كرده بود لذت ميبرد . رادمهر دوباره گفت :
    - چرا ساكتي ؟ تو كه گفتي هيچ چيزي نداري كه پنهونش كني ؟
    احسان به خودش اومد جدي گفت :
    - هنوزم ميگم .
    رادمهر دستاش و روي سينش قلاب كرد و نگاهش و به احسان دوخت . گفت :
    - خوب ما منتظريم .
    همه ميدونستيم كه احسان با دختراي زيادي دوست بوده ولي انگار رادمهر با اين سوال ميخواست احسان و شرمنده كنه . تا شايد يكم از شيطنت نگاهش كم كنه !
    احسان نيشخندي زد و گفت :
    - قبلا خيلي زياد بودن . حتي نميتونستين بشمرينشون ولي الان با هيچ كس دوست نيستم .
    جمله ي آخر و به من خيره شد و گفت . انگار ميخواست به من توضيح بده ! نگاهم و ازش گرفتم . احسان به رادمهر نگاه كرد و گفت :
    - خوب جوابم راضيت كرد ؟
    رادمهر سري تكون داد . احسان بطري رو برداشت تا بچرخونه . انگار تازه بازي هيجان گرفته بود . ميترسيدم كه يه وقت سوالي از من بپرسن كه نتونم جوابي بدم !
    بطري چرخيد و چرخيد دوباره روي احسان و رادمهر ثابت موند . اين بار احسان بايد از رادمهر سوال ميپرسيد . احسان خنديد و گفت :
    - حالا نوبت منه . چه سريع موقعيت تلافي برام جور شد .
    رادمهر خنده ي بيخيالي كرد و گفت :
    - هر چي دوست داري بپرس .
    احسان يكمي فكر كرد و گفت :
    - كنار مُوژان احساس خوشبختي ميكني ؟
    از سوال احسان جا خوردم ولي خودمم مشتاق بودم تا جواب رادمهر و بشنوم . نگاهم و بهش دوخته بودم . يه كمي كلافه به نظر ميومد . ولي بالاخره شروع به حرف زدن كرد :
    - خوب من و مُوژان هنوز زندگي مشتركمون و كه شروع نكرديم نميشه الان به اين سوال جواب داد .
    احسان نيشخندي زد و گفت :
    - واقعا الان نميتوني بگي كنارش خوشبختي يا نه ؟ جواب يه كلمست يا آره يا نه !
    رادمهر نگاهي به من كرد . احسان حسابي گير داده بود . رادمهر نگاهش و ازم گرفت و گفت :
    - فكر كنم باهاش احساس خوشبختي ميكنم .
    احسان دوباره گفت :
    - نه اينجوري قبول نيست . فكر ميكنم كه نشد جواب . آره يا نه ؟
    رادمهر بدون مكث گفت :
    - آره .
    با جواب رادمهر ضربان قلبم بالا رفت . يعني واقعا باهام احساس خوشبختي ميكرد يا واسه رو كم كني احسان اينجوري گفت ؟
    احسان گفت :
    - رادمهر خودت ميدوني كه نبايد دروغ بگي ؟
    - دروغ نگفتم حقيقت بود !
    متعجب شده بودم . اختيار قلبم ديگه از دستم در رفته بود . " حالا انقدر خوشحاله كه انگار بهش گفته عاشقشه ! " " ولي اون گفت باهام خوشبخته . حداقلش اينه كه ميدونم تو رابطمون تحملم نميكنه و احساس خوبي داره ! "
    چقدر از احسان ممنون بودم كه اين سوال و پرسيده بود . توي دلم جشني بر پا بود . سوگند زير چشمي نگاهي بهم ميكرد و لبخندي روي لباش بود . فهميدم اونم از جواب رادمهر خوشحاله !
    حالا نوبت رادمهر بود كه بطري رو بچرخونه . خدا خدا ميكردم به من نيفته . مطمئن بودم نميتونم مثل اونا مسلط جواب سوالاشون و بدم . ولي انگار خدا صدام و نشنيد چون بطري روي من و احسان ثابت موند .
    احسان دستاش و به هم كوبيد و گفت :
    - آخ جون مثل اينكه امروز شانسم خوبه ! بازم من بايد بپرسم .
    لبخند كم جوني زدم . ميترسيدم از سوالاي احسان . مخصوصا كه همشو با نيت خاصي ميپرسيد و آدم و توي منگنه ميذاشت . نگاه پر استرسم و بهش دوختم يه كمي فكر كرد و گفت :
    - ما هنوز نفهميديم دليل فرار جناب عالي از عروسيتون چي بود ! چرا فرار كردي ؟
    قلبم تو سينم ميكوبيد . انگار لال شده بودم . لبام خشك شده بود و نميتونستم از هم بازشون كنم . سوگند گفت :
    - اين ديگه خيلي خصوصيه احسان . يه چيز ديگه بپرس .
    احسان گفت :
    - نه اين بازيه و از اولشم قرار شد هر سوالي كه ميخوايم بپرسيم . بند و تبصره كه واسش نذاشتيم . جواب بده مُوژان .
    نگاهي به رادمهر انداختم . صورتش منقبض بود . معلوم بود كه حس خوبي نداره . خوب معلومه كه حس خوبي نداره ! اين ديگه به عنوان يه لكه ي سياه توي كارنامه ي زندگيت ثبت شده مُوژان خانوم ! جوابش و بده چرا معطلي ؟ بگو ديگه . بگو كه عاشق خودش بودي . بگو به خاطر بي عقليت زندگيت و به باد دادي .
    صداي احسان من و از افكارم بيرون كشيد گفت :
    - مُوژان منتظريما .
    انگار منتظر يه امداد غيبي بودم كه به دادم برسه ! بالاخره دل و به دريا زدم گفتم :
    - يكي ديگه رو دوست داشتم . به خاطر همين عروسيمون و به هم زدم .
    رادمهر كلافه و عصبي بود . سرم و پايين انداختم . انگار احسان حسابي از اين حالت رادمهر خوشش اومده بود چون گفت :
    - كي و دوست داشتي ؟
    رادمهر يهو جوش آورد و گفت :
    - قرار بود 1 سوال بپرسي كه پرسيدي .
    احسان دستاش و بالا آورد و گفت :
    - خوب چرا من و ميزني ؟ يكي ديگه سر عروسيت حالت و گرفته ناراحتيت و سر من خالي ميكني ؟
    رادمهر عصباني به طرف احسان رفت و يقه ي لباسش و گرفت . من و سوگند از جامون پريديم . رادمهر گفت :
    - دوست دارم يه بار ديگه حرفت و تكرار كني .
    احسان كه انگار وحشتي از عصبانيت رادمهر نداشت نيشخندي زد و گفت :
    - مگه دروغ ميگم ؟ قال گذاشته شدن اونم درست شب عروسي كم چيزي نيست !
    رادمهر انگار ديگه هيچي نميديد . مشت محكمي تو صورت احسان زد . به سمتش رفتم تا از احسان جداش كنم ولي زورم بهش نميرسيد . احسان دست رادمهر و پس زد و از جاش بلند شد گفت :
    - عقده هات و سر من خالي كني بهتره . من حاضرم كتك خورت بشم به خاطر مُوژان .
    رادمهر عصباني تر از قبل به سمت احسان حمله كرد . خواست مشت دوم و بزنه كه احسان پيش دستي كرد و مشتي به صورت رادمهر زد . رادمهر به سمتش حمله كرد و با مشتي تلافي كرد و گفت :
    - نترس انقدر مُوژان برام مهم هست كه نخوام دستم و روش بلند كنم .
    سوگند به احسان كه روي زمين افتاده بود كمك كرد كه بلند شه خون از بيني احسان راه افتاده بود . با ترس نگاهي به جفتشون ميكردم . توي چشماشون آتيش بود احسان از جاش بلند شد و گفت :
    - يعني ميخواي بگي از من بيشتر به مُوژان اهميت ميدي ؟
    رادمهر نيشخندي به احسان زد و گفت :
    - شك نكن .
    - يعني عاشقشي ؟ آره ؟ اگه راست ميگي بهش بگو . تو جراتش و نداري ولي من دارم . مُوژان عاشقتم . ميفهمي ؟
    رادمهر با شنيدن اين حرف عصباني تر شد به سمت احسان حمله كرد . هنوزم توي ذهنم داشتم حرف احسان و حلاجي ميكردم . چي گفته بود؟عاشقمه ؟! ولي الان وقت فكر كردن نبود جلو رفتم و بازوي رادمهر و گرفتم و گفتم :
    - رادمهر ولش كن خواهش ميكنم .
    انگار رادمهر حرف من و نميشنيد . سوگند سعي ميكرد احسان و هل بده تا از اونجا دورش كنه ولي احسان محكم سر جاش وايساده بود و تكوني به خودش نميداد . رادمهر دوباره داشت به سمت احسان حمله ميكرد . با التماس به سوگند گفتم :
    - سوگند احسان و ببرش .
    سوگند با تشر به احسان گفت :
    - احسان برو . اين حرفارو تمومش كن .
    احسان دوباره گفت :
    - چرا تمومش كنم ؟ من مُوژان و دوست دارم . اين حق طبيعيشه كه انتخاب كنه .
    رادمهر عصبي و كلافه گفت :
    - مُوژان الان زن قانوني منه . تو اينجا چه حرفي واسه گفتن داري آخه ؟
    - مُوژان قبلا احساس من و نميدونست ولي الان ميخوام همه چي و بهش بگم . اونوقت تو بايد از انتخاب مُوژان بترسي !
    سوگند دوباره گفت :
    - احسان خفه شو برو بيرون .
    بالاخره سوگند موفق شد احسان و به باغ ببره تا يكم دعوا بخوابه .
    بازوي رادمهر و گرفتم و گفتم :
    - بيا بشين رادمهر .
    بازوش و از توي دستم در آورد و نشست . صورتش قرمز شده بود از بس حرص خورده بود روي مبل نشست و سرش و بين دستاش گرفت . كنارش نشستم . ازش ترسيده بودم . كنار لبش داشت خون ميومد گفتم :
    - رادمهر لبت داره خون مياد .
    تكوني نخورد چشماش و بست و به مبل تكيه زد . از جام بلند شدم و رفتم دستمال آوردم تا خون كنار لبش و پاك كنم . خواستم دستمال و جلو ببرم كه دستم و پس زد گفتم :
    - صبر كن ميخوام خون و پاك كنم . الان ميريزه رو لباست كثيفش ميكنه .
    دوباره دستم و بالا آوردم كه گفت :
    - نميخوام تميزش كني .
    - لج نكن رادمهر . تميزش ميكنم و ميرم .
    ديگه هيچي نگفت . كامل تميزش كردم و از جام بلند شدم . دستام و شستم و برگشتم . هنوزم باورم نميشد چند دقيقه پيش چه اتفاقي افتاده بود ! باور نكردني بود ! يهو همه چي به هم ريخته بود . ساكت بودم و فقط به رادمهر نگاه ميكردم . چشماش و باز كرد . چند دقيقه اي بهم خيره شد و بعد گفت :
    - چيه ؟ الان خوشحالي ؟ عشقت بهت ابراز علاقه كرد !
    لحنش نيش دار بود دلخور شدم گفتم :
    - رادمهر تو الان عصباني هستي بعدا حرف ميزنيم .
    از جاش بلند شد . قدمي به عقب برداشتم گفت :
    - اتفاقا الان خيلي خونسردم . اصلا واسه چي بايد عصباني باشم ؟ به زنم جلوي روم ابراز علاقه كردن . اين مگه ناراحتي داره ؟ هان ؟ داره واقعا ؟
    عقب عقب ميرفتم رادمهرم هي بهم نزديك تر ميشد . كم مونده بود اشكم در بياد گفتم :
    - رادمهر من كه حرفي نزدم چرا از من عصباني ميشي ؟
    - عصباني ؟ واقعا اين براي حسي كه الان دارم كمه ! ميدوني دارم آتيش ميگيرم .
    نگاهي به پشت سرم كردم . سريع تغيير مسير دادم و از پله ها رفتم بالا . رادمهر گفت :
    - ازم ميترسي ؟ چرا فرار ميكني ؟
    - حق ندارم بترسم ؟ تو الان عصباني هستي . متوجه هيچي نيستي .
    - من اگه ميخواستم بلايي سرت بيارم تا حالا آورده بودم . نيازي نيست بترسي يا فرار كني .
    آروم تر شده بود . روي اولين پله نشست . آروم آروم به طرفش رفتم و روي دو تا پله بالاتر ازش نشستم . تا اومدم حرفي بزنم سوگند و احسان وارد شدن . رادمهر از جاش بلند شد . مثل سربازي كه ميخواد آماده ي جنگ بشه . جفتشون با خشم همديگه رو نگاه ميكردن . احسان گفت :
    - من بر ميگردم تهران .
    رادمهر نيشخندي زد و گفت :
    - خوشحالمون ميكني .
    احسان رو به من گفت :
    - من و سوگند داريم بر ميگرديم . توام باهامون بيا .
    رادمهر با اخماي تو هم گفت :
    - تو كي مُوژان ميشي كه براش تصميم ميگيري ؟
    احسان اومد چيزي بگه از ترس اينكه دوباره دعوا نشه سريع پريدم وسط حرفشون و گفتم :
    - احسان برو . من ميمونم پيش رادمهر .
    احسان دندوناش و رو هم فشرد و رادمهر لبخند پيروز مندانه اي زد .
    سوگند هنوزم نگاهش ترسون بود ! درست مثل من ! احسان به سمت اتاقش رفت . سوگند به طرفم اومد و گفت :
    - مُوژان من با احسان ميرم ميترسم عصبانيه يه كاري بكنه .
    آروم گفتم :
    - باشه برو . رسيدي تهران به من زنگ بزن خبر بده .
    - باشه .
    سريع از پله ها بالا رفت تا وسايلش و جمع كنه . چيز زيادي طول نكشيد كه جفتشون حاضر و آماده دم در بودن . سوگند و بوسيدم و ازش خداحافظي كردم . براي احسان هم فقط سري تكون دادم و رفتن ! با رفتنشون تازه تونستم نفس بكشم . معلوم نبود اگه بيشتر ميموندن چه اتفاقي مي افتاد ! اينم از آب و هوا عوض كردنمون ! كلافه داشتم از پله ها بالا ميرفتم كه صداي رادمهر متوقفم كرد :
    - كجا ؟
    عصبي به سمتش برگشتم و گفتم :
    - ميرم استراحت كنم . كاري كه توي اين چند روز بايد ميكردم ولي نكردم . قرار بود حال و هوام عوض شه ولي نشد . قرار بود از حالت خمودگي و افسردگي در بيام ولي در نيومدم .
    رادمهرم با اخماي تو هم گفت :
    - نكنه مقصرش منم ؟
    - برام مهم نيست كي مقصره .
    - ناراحتي كه احسان رفته ؟
    پوزخندي كه روي لبش بود عصباني ترم كرد از پله ها اومدم پايين رو به روش وايسادم . به زحمت تا سينه هاش ميرسيدم گفتم :
    - تا كي ميخواي احسان و توي سرم بزني ؟ بگم ديگه بهش فكر نميكنم خيالت راحت ميشه ؟ دست از سرم بر ميداري ؟
    - واقعا فكر ميكني باور ميكنم ؟
    كلافه شده بودم گفتم :
    - به جهنم كه باور نميكني .
    خواستم برم بالا كه دستم و كشيد با عصبانيت گفت :
    - بار آخرت باشه با من اينجوري حرف ميزني .
    سعي ميكردم دستم و از توي دستش بكشم بيرون ولي انقدر سفت من و گرفته بود كه نميتونستم دستم و حركت بدم . عصبي گفتم :
    - هر وقت با من درست رفتار كردي منم باهات درست حرف ميزنم .
    هنوزم با اخماي تو هم داشت نگاهم ميكرد . گفتم :
    - دستم و ول كن ميخوام برم .
    معلوم بود داره با خودش كلنجار ميره . دستم و ول كرد سريع ازش دور شدم و به اتاق رفتم . تازه اشكام فرصتي پيدا كرده بودن تا روي گونه هام بريزن . عصبي پسشون زدم و به سمت چمدونم رفتم عكسي كه از مامان و بابا با خودم آورده بودم و درآوردم . عكس سه نفره اي از من و مامان و بابا بود كه جفتشون نشسته بودن و من بالا سرشون وايساده بودم دستم و دور گردنشون حلقه كرده بودم و همگي لبخند ميزديم . دستي به روي قاب عكس كشيدم و صورت جفتشون و بوسيدم . اوضاع زندگيم بدجوري به هم ريخته بود . حالا كه داشتم با احساسم به رادمهر كنار ميومدم يهو بايد سر و كله ي احسان پيدا ميشد !
    چرا الان اين و گفته بود ؟ اگه خيلي رفت پيش گفته بود كلا مسير زندگيم عوض ميشد . ولي به چه قيمتي ؟ به قيمت نداشتن رادمهر ؟
    نميدونستم بايد خوشحال باشم يا ناراحت . رادمهر و عاشقانه دوستش داشتم . ولي احساسم الان به احسان فرق كرده بود . خيلي دير به حرف اومده بود خيلي !
    اون شب رادمهر حتي سراغي ازم نگرفت . سوگند زنگ زد و خبر رسيدنشون و داد . ساعت 10 بود كه سعي كردم بخوابم ولي همش اتفاقا تو سرم ميچرخيد .
    منتظر بودم كه رادمهر بياد و بخوابه ولي هر چي صبر كردم خبري ازش نشد . آروم از اتاق بيرون رفتم توي پذيرايي رو به روي تلويزيون روي راحتي ها خوابش برده بود . تلويزيون هم همينجوري روشن مونده بود . تلويزيون و خاموش كردم به سمت يكي از اتاقا رفتم و پتويي براي رادمهر آوردم . روش انداختم و نگاهش كردم .
    چقدر از جذبه ي مردونش امروز خوشم اومده بود . با اينكه از عصبانيتش وحشت كرده بودم ولي طرفداريش از من اونم درست مقابل احسان دل گرمم كرده بود . ل