ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 2 از 2 نخست 12
نمایش نتایج: از 16 به 17 از 17
  1. #1
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض رمان عاشقانه و زیبای "زلزله مخرب"

    زلزله مخرب

    نویسنده:راز.س(شاهتوت)

    منبع:نودهشتیا



    خلاصه:
    امیر فروتن ، یکی از افسرای وظیفه شناس پلیس مخفی ماموریت پیدا می کنه تا ...
    شخصی که بعد از سالها داره به ایران برمی گرده رو کنترل کنه . تا بدونه هدف این فرد از اومدن به ایران چیه ؟ اما در این راه علاوه بر خودش افراد گروهش رو هم درگیر می کنه . داستان زمانی به اوج می رسه که عشق در خونه امیر فروتن و میزنه .
    اما ایا این عشق حالا به وجود اومده یا ...


    با تشکر از شاهتوت عزیزم
  2. #16
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    سها :

    نگاهم و به صفحه تبلت دوخته بودم . منتظر پاسخی بودم که بهم میدادن . من اون جواب و می خواستم . و اون جواب باید همون چیزی می بود که من انتظارش و داشتم .

    نگاهم و به افسون دوختم که با ذوق و شوق تو لپ تاپش فرو رفته بود . نگاهی به صفحه لپ تاپش انداختم . مسنجرش روشن بود ...

    ازش ایدیش و پرسیدم ... گفتم می خوام تو ایدی خودم اددش کنم .

    ایدیش و وارد برنامه پیش روم کردم و به سرعت دستام و روی صفحه لپ تاپ حرکت می دادم . ممکن بود پدرش به ایدیش دست رسی داشته باشه ... ممکن بود بهش پیام بده . و من باید ارتباطش و کاملا با دنیای بیرون قطع می کردم .

    ایدیش و هک کردم و مسدودش کردم و صفحه ایدی های جدیدی که ساخته بودم و براش به نمایش گذاشتم . نگاهش و از مانیتور گرفت و گفت : حالا باید چیکار کنم ؟

    به جلو خم شدم و دستم و روی کیبورد به حرکت در اوردم . حالا ما ای پی سرور و به دست اوردیم . باید بگردیم دنبال حفره هایی که بتونیم وارد بشیم .

    نوبت این نرم افزاره این و روشن می کنیم و ای پی رو وارد این نرم افزار می کنیم تا دنبال حفره ها بگرده .

    سر بلند کرد و پرسید : این نرم افزار ؟

    لبخندی به روش زدم : از نرم افزار های خودمه ... دست هیچ کس نیست ، باید خیلی مواظبش باشی

    سر تکون داد .

    با صدای تبلتم نگاهم و به صفحه بین دستام دوختم : من نمی تونم امیر و ازاد کنم . ازادی اون دست من نیست

    صفحه ی چتی خصوصی بیرون از مسنجر ها براساس ای پی های تبلت خودم و کامپیوتری که ایمیل از طرف اونا اومده بود ایجاد کردم و نوشتم : من خوب می دونم دست روی کی گذاشتم . یادت نره دخترت دست من

    نوشت : چرا نمی خوای بفهمی ازادی امیر دست من نیست

    پوزخندی زدم و نوشتم : پس دخترت و نمی خوای نه ؟

    چند لحظه ای طول کشید تا نوشت : امیر به این اسونی ازاد نمیشه چطوره یه معامله کنیم ... تو قطعه رو به ما بده ما هم امیر و ازاد می کنیم

    -:ههههه ... خیلی باحالی ... نکنه فکر کردی من احمقم ... اون قطعه ارزشمند تر از هر چیزیه ... خودت می دونی ازادی امیر در برابر ازادی دخترت ... سه ساعت هم بیشتر وقت نداری

    مکث کردم و ادامه دادم : یادت نره من هر طور بخوام می تونم امیر و بیارم بیرون ... این وسط کسی که از بین میره دخترته ...

    اضافه کردم : وای یادگار مادرش ... یادت نرفته که قبل از مرگ بهت سپرده حتما مواظبش باشی

    اینا همه چیزایی بود که افسون تو یک ساعت حضورم تو خونه اش گفته بود

    نمی دونم چرا همه فکر می کردن چون یه دخترم باید دلرحم باشم و خیلی زود کوتاه بیام ... ولی من یه زن بودم ... زنی که می تونه در برابر مشکلات خیلی مقاوم تر هزاران مرد باشه .

    ساعتی گذشته بود که سر و صدای زیادی از بیرون توجهم و جلب کرد . به طرف پنجره رفتم . خوشبختانه افسون انچنان محو اطلاعاتی که بهش داده بودم شده بود که هیچ توجهی به اطراف نداشت . نگاهم و به پایین دوختم . سه تا ماشین در جاهای مختلف توقف کرده بودن و چند نفر اطراف قدم میزدن .

    پوزخندی زدم . به طرف تبلتم رفتم و نگاهی به صفحه انداختم ...

    نوشته بودن : کاری به افسون نداشته باش ...

    تمام تلاشم و برای ازادی امیر انجام میدم

    برگشتم و دوربین ها رو چک کردم . دوربین های رانندگی نزدیک به اینجا

    نگاهی به افسون انداختم و نوشتم : داری برنامه رو به هم میریزی عابدی ... یادت که نرفته از تقلب بیزارم ... به ادمات بگو از این جا برن ... تا یه کیلومتری این ساختمان نباید هیچ کسی باشه ... وگرنه دخترت و از همین پنجره میندازم پایین

    -:ادمای من ؟

    -:نکنه می خوای باور کنم که اونا از طرف تو نیومدن ... بهتره یه نگاهی به طرز راه رفتنشون و بند کفشاشون بندازی ... تنها سازمانی که از این کفش ها استفاده می کنه فقط اطلاعاته ... بگو از این جا برن یا دخترت و از این جا می ندازم پایین



    -:ادمای من ؟

    -:نکنه می خوای باور کنم که اونا از طرف تو نیومدن ... بهتره یه نگاهی به طرز راه رفتنشون و بند کفشاشون بندازی ... تنها سازمانی که از این کفش ها استفاده می کنه فقط اطلاعاته ... بگو از این جا برن یا دخترت و از این جا می ندازم پایین

    -:من از وجود اینا خبر ندارم ...

    به طرف پنجره رفتم .

    نگاهی به افسون انداختم و گفتم : اجازه هست پنجره رو باز کنم ؟

    بدون اینکه سر بلند کنه گفت : اره

    تبلتم و توی دست جا به جا کردم و پنجره رو باز کردم . کاملا نه . فقط یه کمی

    نگاهم و به تبلت دوختم و نوشتم : هنوزم نمی خوای بگی برن ؟

    نگاهم به مامورا افتاد که سر بلند کرده بودن . اروم اروم به طرف ماشین هاشون به راه افتادن . سوار ماشین شدن . برگشتم و به دوربین ها خیره شدم .

    نوشتم : بگو تا سه کیلومتری از اینجا دور بشن

    -:باشه باشه

    پنجره رو بستم و برگشتم کنار افسون نشستم . هنوزم مشغول بود . لبخندی زدم .

    دستام و روی تبلت به حرکت در اوردم : تصمیم بگیر ... اگه امیر تا سه ساعت دیگه ازاد نشه باید از خیر افسون بگذری

    -:تو بلایی سر دخترم نمیاری

    -:از این بابت مطمئن نباش

    پای راستم و روی پای چپم انداختم و با ارامش به صفحه تبلتم خیره شدم .

    امیر امروز از اونجا بیرون می اومد . هر چیزی به این اسونی اتفاق نمی افتاد ... امیر به سادگی اونجا نمی موند ... دختر عابدی بیشتر ازاونی که فکر می کرد براش مهم بود . برای معاون سازمان اطلاعات دخترش به اندازه هر کسی مهم بود . و من تصمیم نداشتم به هیچ وجه بلایی سر دخترکش بیارم . ولی این و نباید هیچکس جز خودم می فهمید . یعنی الان امیر داره چیکار می کنه ؟ بخاطر اطلاعاتی که داشت هیچ بلایی سرش نمی اوردن ... به راحتی می تونستن سر به نیستش کنن ... اما منم بی کار نمی نشستم . کل سازمانشون و به اتیش می کشیدم . این و خیلی خوب می دونستن و به هر طریقی می تونستن از امیر محافظت می کردن .

    امیر :

    دوباره در باز شد . نگاهی به مرد چاق و هیکلی پیش روم انداختم . با اون سر کچلش و چشمای گندش بهم خیره شده بود .

    از درد لبم و به دندون گرفتم و چشم روی هم گذاشتم .

    بهم نزدیک شد و گفت : درد داری ؟

    سکوت کردم .

    کیفش و روی میز گذاشت و ارامبخشی بیرون کشید . همونطور که بهم نزدیک میشد گفت : این اخرین ارامبخشیه که بهت تزریق می کنم . تو نباید الان اینجا باشی ... باید استراحت کنی ... هنوز 24 ساعت از عمل پا و شونه ات نگذشته .

    چشم باز کردم : چی می خوای بگی دکتر ؟

    -:چرا همه چیز و بهشون نمی گی ؟ چرا حرف نمیزنی تا بزارن استراحت کنی

    پوزخند زدم : الانم دارم استراحت می کنم دکتر جان

    -:با این وضع ؟

    -:چاره ای نیست . همیشه که تخت پر قو واسه ادم اماده نمی کنن . گاهی هم به این وضع باید عادت کرد
    -:خیلی کله شقی
    -:می دونم دکتر ...
    -:از همون اول همینطور بودی
    -:تو هم قرار نبود به جای اگاهی از اطلاعات سر در بیاری ؟!
    -:اینجا بهتره
    -:چرا ؟!چون همه جوره امنیتت و تامین می کنن . چیکارا واسشون می کنی دکتر ؟ از چیا واسه اینجا بودن گذشتی
    -:اونا انقدرا هم بد نیستن
    -:من نگفتم بدن ... بین ادما خوب هم پیدا میشه بد هم .
    -:درسته ... و تو الان کدوم سمتی ؟
    نیشخندی زدم و درست لحظه ای که از درد ارامبخشی که در بدنم فرو می رفتم چهره در هم کشیده بودم گفتم : اینبار تو رو فرستادن واسه بازجویی دکتر ؟!
    تا خواست حرفی بزنه گفتم : مشکلی نیست دکتر ... من ما بین این دو تام ... اون طرف نمی تونم بگم همه چیز خوبه ... ولی خوب بد هم نیست .
    -:چقدر خوبه ؟!
    -:درصد خوب از بد بیشتره
    -:راضی هستی ؟
    -:اونجا به روحیات من بیشتر می خوره
    -:از همون اول سرکش بودی
    با یاد اوری خاطرات لبخند زدم و گفتم : اولین بار که از دستور فرمانده سر پیچی کردم ... یه مجرم از دستم فرار کرد ... کم مونده بود کارم به دادگاه بکشه
    -:ولی خوب خودت و خلاص کردی
    -:هنوزم همونطوری هستم دکتر ؟
    -:اره ... همین الانش اگه درد نداشتی خیلی وقت پیش در رفته بودی
    نیشخند زدم : تو من و خوب می شناسی
    -:بعد از همون اولین خلافت نظر خیلیا رو جلب کردی .... درسته تنبیه شدی ولی خوب ... همون موقع ها سردار دنبال پرونده پیوند بود . نظرش و خیلی جلب کردی ... توجه سردار و توجه بالایی ها همه تو رو تبدیل کرد به یه مامور معروف ... شاید به نظر نیاد ولی این چیزا خیلی زود به گوش بالایی ها میرسه
    لبخند زدم : پس بدون اینکه بدونم معروف شدم .
    سر تکون داد : همینطوره ... ولی یکدفعه همه چیز عوض شد .
    -:چطور ؟
    -:وقتی فهمیدن تو با پیوندی همه شوکه شدن . تو رو اماده کرده بودن برای ماموریت های بزرگ ... تو قرار بود اول از همه شر پیوند و بکنی ... اطلاعاتی که دستش بود خیلی فراتر از اونی بود که بشه بهش فکر کرد .
    -:پیوند می تونه با اون اطلاعات یه حکومت و سرنگون کنه .
    نفس عمیقی کشید : پس می دونی اون اطلاعات چیه !
    -:خیلی خوب می دونم . یادتون که نرفته من با اونم
    -:هنوزم نمی تونم باور کنم . ولی وقتی به گذشته نگاه می کنم می بینم تو خیلی شبیهشی ...
    -:شما هم فهمیدین ؟
    -:اره ... وقتی فکر می کنم میبینم تعریفی که از پیوند ارمان دارم با امیری که توی این سالها شناخته بودم یکیه
    لبخند زدم و به ارومی چشم روی هم گذاشتم .
    دست روی زخم شونه ام گذاشت و گفت : امیدوارم راه درست و انتخاب کرده باشی

    دست روی زخم شونه ام گذاشت و گفت : امیدوارم راه درست و انتخاب کرده باشی
    تو چشمای سیاهش خیره شدم : من بهترین راهی که شناختم و انتخاب کردم . من پیوند ارمان و سالهاست می شناسم . پیوند ارمان یه شبه پیش روی من قرار نگرفت . من پیوند ارمان و ذره ذره ... آسه آسه ... با گذشت زمان شناختم . پیوند ارمان برای من یعنی هدف ... هیجان ... زندگی ... خوبی ... من حتی بدی هایی که در کنارش هست و هم دوست دارم .
    ابروهاش و بالا داد و گفت : خودش و چی ؟
    -:شما چه نظری دارین ؟
    دستش و از روی زخم برداشت و گفت : من میگم فقط یه علاقه ... یه دوست داشتن ... و یه عشق می تونه هر تعریفی رو دوست داشتنی جلوه بده
    لبخند زدم .
    سری تکون داد و گفت : مواظب خودت باش
    -:می خوان بفرستنم برای شکنجه ؟!
    -:دختر معاون دست پیونده ... اونا هر راهی برای نجات اون دختر انجام میدن
    از جا بلند شدم . لنگان لنگان خودم و به دکتر رسوندم و رو به روش ایستادم و پرسشگرانه نگاهش کردم : می خوان من و با دخترش معاوضه کنن
    لبخندی زد و گفت : پیوند اسم معامله رو روش گذاشته . اون گفته دختر عابدی رو با تو معامله می کنه
    -:و اگه عابدی قبول نکنه ؟!
    -:تا جایی که تو رو می شناسم . و از شباهتی که تو با پیوند داری ... فکر می کنم پیوند خوب می دونه عابدی جونش به جون دخترش بسته هست .
    سر تکون دادم و گفتم : پس ازادم ؟!
    -:تا ازادی رو تو چی معنی کنی ... اونا می خوان باهاشون همکاری کنی امیر
    متفکر نگاهش کردم : همکاری ... چه مسخره به نظر میرسه .
    -:ازت چی خواستن دکتر ؟
    -:بهشون بگو اون قطعه کجاست . بگو اطلاعات کجاست . بهشون بگو تو فکر پیوند چی می گذره .
    -:من نمی دونم تو ذهن پیوند چی می گذره
    -:تو مثل اون فکر می کنی ، قطعا می دونی تو ذهنش چی می گذره
    سرم و به طرفین تکون دادم : دکتر من جواب هیچ کدوم از این سوالات و نمی دونم
    -:امیر ... تو همه ی اینا رو باید بگی تا از اینجا بیرون بری
    پوزخند زدم : شما چرا دکتر ؟ من بعد از گفتن همه ی اینا اگه زنده بمونم راهی قبرس میشم
    خندید و گفت : باهاشون معامله کن
    -:من چیزی دستم ندارم بخوام باهاشون معامله کنم
    -:چقدر به پیوند اعتماد داری؟ اگه نتونه نجاتت بده می خوای چیکار کنی امیر ؟
    زیر لب زمزمه کردم من بیشتر از خودم به اون اعتماد دارم .
    دکتر هانی گفت و باعث شد نگاهم و بهش بدوزم و بگم : چیزی نیست دکتر
    -:فکرات و بکن امیر ... به نفعته باهاشون همراه بشی ، این می تونه راه نجاتت باشه
    -:راه نجات ؟
    -:تو از اینجا می تونی بری بیرون
    -:این امکان نداره دکتر
    -:برنده بازی الان دست توئه . پیوند تو رو می خواد ... بهشون بگو اون قطعه و اطلاعات کجاست و خودت و خلاص کن
    -:اون قطعه به چه دردشون می خوره ؟
    -:برنده بازی الان دست توئه . پیوند تو رو می خواد ... بهشون بگو اون قطعه و اطلاعات کجاست و خودت و خلاص کن
    -:اون قطعه به چه دردشون می خوره ؟
    -:توچی فکر می کنی ؟
    -:اون قطعه می تونه کل اطلاعات این سازمان و بکشه بیرون ... می تونه هر جا که باشه به یه بررسی کلی اطلاعات بیرون بکشه . از انواع سیستم ها تا گاوصندوق ها و تاریخچه
    لبخندی زد : و حالا ؟
    -:اون قطعه به درد این سازمان نمی خوره
    -:ولی وقتی بشه باهاش سر مسائل بین المللی بحث کرد به دردشون می خوره
    -:نباید ازش به این نفع استفاده بشه
    -:میشه از اون قطعه برای خیلی کارا استفاده کرد ولی ...
    -:من حرفی برای گفتن ندارم دکتر ، این و بهشون بگو
    جلوتر اومد و دستاش و دور شونه ام انداخت . سرم و روی شونه ی دکتر گذاشتم .
    اروم گفت : بهترین تصمیم و بگیر ... جون دختر عبادی تو خطره
    سرم و بلند کردم و به گوشش نزدیک کردم : نگران اون نباش ... پیوند بلایی سرش نمیاره
    -:خوبه
    -:امیدوارم تو طرف من باشی
    ازم دور شد و لبخند زد .
    چشم روی هم گذاشتم و ازش روبرگردوندم .
    در باز شد . دکتر گفت : تحویل شما
    از اتاق بیرون رفت . بدون اینکه برگردم گفتم : اومدی دوباره بازی کنیم ؟
    به طرفم اومد . برگشتم و رو به روش ایستادم . قدش بهم می رسید . شاید فقط یکی دو سانت کوتاهتر بود .
    دستاش و روی سینه قفل کرد و گفت : چرا کمکمون نمی کنی ؟ اون یه دختر 19 ساله رو گروگان گرفته .
    -:شما هم من و گروگان گرفتین
    -:تو داشتی از دست پلیس فرار می کردی
    -:ولی پلیس نتونست من و بگیره . از کی تا حالا شما و پلیسا یکی شدین ؟!
    -:ما همیشه باهم بودیم
    -:حرفای خنده دار میزنی . شما هیچ کدوم از پلیسا رو قبول ندارین
    -:اینطوریا نیست ... ما فقط بهتر از اوناییم
    -:اعتماد به نفست خیلی بالاست
    -:امروز یاد گرفتم اینطور باشم
    -:خوبه ... خوشحالم این بازی سودی داره
    -:ما برای نجات جون اون دختر تلاش کردیم . اما الان زمان کافی نداریم و به هیچ صورتی هم نمی تونیم وارد ساختمون بشیم . کل ارتباط اون ساختمون با بیرون قطع شده . کسی هم اجازه نداره وارد بشه . توی اون ساختمون فقط دو تا پیرزن و پیرمرد و چند نفر ساکن هستن که الان خونه نیستن ... پیوند باهوش تر از اونیه که بتونیم فکرش و بکنیم . ما نمی تونیم وارد ساختمون بشیم . باید اعتراف کنیم برنده این بازی اونه

    . باید اعتراف کنیم برنده این بازی اونه
    -:از من چی می خواین ؟
    -:ما رو ببر پیش پیوند . یه کاری کن بگیریمش
    -:چرا باید این کار و بکنم ؟
    -:در برابرش وارد این گروه میشی ... یه هویت جدید می گیری و زندگی موفقی خواهی داشت ... اینجا هیجان و می تونی تجربه کنی
    پوزخند زدم : فقط همین ؟
    -:بالایی ها قول دادن امنیتت همیشه تامین بشه . دیگه چی می خوای ؟
    -:تو بودی اینا رو قبول می کردی ؟
    -:اره یه زندگی راحت در انتظارم بود . اینجا از همه لحاظ تامین میشی
    -:من نیاز مالی ندارم
    -:ما امنیتت و تامین می کنیم
    -:می تونم از خودم محافظت کنم
    -:می تونی به بالاها برسی ...
    -:من الانم بالا هستم
    -:هیچ جوره نمی خوای باهامون راه بیای ؟!
    به طرف صندلیم به راه افتادم و گفتم : می خوای چیکار کنی ؟ می خوای پدرم و گروگان بگیری ؟ یامی خوای به مرگ تهدیدم کنی ؟ شایدم می خوای بهم شوک وارد کنی ... هر کاری دوست داری می تونی انجام بدی اما من چیزی برای گفتن ندارم
    -:بهتره اماده بشی ... تصمیم داریم تو رو بفرستیم بیرون
    با حالت عصبی ادامه داد : ازادی
    نگاهم و بهش دوختم : در برابرش چی گرفتین ؟
    -:اون قطعه رو
    نگاهم برای لحظه ای رنگ تعجب گرفت : قطعه ؟
    -:اره ... این طور که معلومه برای پیوند ارمان خیلی با ارزشی ... اون حاضر شده تو رو در برابر اون قطعه معامله کنه
    دستم و مشت کردم و روی میز کوبیدم . شونه ام تیر کشید و فریاد کشیدم . فریادی از ته دل ... یه لعنتـــــــــــــــــــــ ی از تمام وجودم . پیوند نمی تونست این کار و بکنه .
    پوزخندی به روم زد .
    اون نباید اون قطعه رو با من معامله می کرد . من ترجیح می دادم بمیرم تا اون قطعه دست دولت باشه . اون قطعه می تونه شروع جنگ های مخفی باشه .
    از اتاق بیرون رفت .
    لحظات به کندی می گذشت . زمان برام تموم شده بود . من اجازه نمی دادم اون قطعه به دستشون برسه ... من نمی تونستم بزارم ... نه پیوند ... پیوند این کار و نمی کرد . چرا ؟ چرا داره این کار و می کنه ؟
    نفسم تو سینه حبس شد ... سر درد گرفته بودم . دیگه تمام اعضای بدنم درد می کرد .
    از جا بلند شدم و به طرف دیوار برگشتم . مشتم و روی دیوار کوبیدم .

    از جا بلند شدم و به طرف دیوار برگشتم . مشتم و روی دیوار کوبیدم .
    نه ... اون قطعه نباید دست هر کسی باشه .
    با خشم به طرف صندلیم برگشتم و با پای سالمم تمام خشمم و همراه با یه فریاد به صندلی منتقل کردم . صندلی به جلو رفت و با برخورد به میز روی زمین افتاد . صدای گوش خراشی بلند شد .
    پای تیر خورده ام که زمین بود تیر کشید و باعث شد بخورم زمین .
    سرم با کف کاشی شده برخورد کرد . گردنم کشیده شد و سرم به عقب رفت . و من طاق باز فریاد زدم : نـــــــــــه
    دو نفر وارد شدن . به طرفم اومدن . با نزدیک شدنشون خم شدن تا بلند کنن که فریاد کشیدم : به من دست نزنین
    با فریادم عقب کشیدن .
    دوباره وارد اتاق شد و نگاهی به مرد ها انداخت و با جدیت گفت : بلندش کنین
    دوباره فریاد زدم : گفتم به من دست نزنین
    مرد پوزخند زد : ما وقت نداریم به حرف تو گوش کنیم . بلندش کنید ...
    با دست و پایی که میزدم دستم و گرفتن و از جا بلندم کردن . به طرف در به راه افتادیم .
    از اتاق که بیرون رفتیم عابدی بهم نزدیک شد : یه روزی تلافی می کنم .
    سعی کردم از دست اون دو نفر خلاص بشم . گفتم : من اجازه نمیدم اون قطعه دست شما ها باشه
    عابدی پوزخندی زد : اون قطعه چیزیه که خیلی وقته دنبالش هستیم .
    تا به خودم بجنبم چشمام و بستن .
    دست سالمم و که توی دستهای یکی از مرد ها گیر افتاده بود و تکون دادم و سعی می کردم از دستش بکشم بیرون که دستمالی روی صورتم قرار گرفت و دیگه چیزی نفهمیدم .
    ******
    سها :


    برای فرزین اس ام اس فرستادم که مطابق نقشه وارد عمل بشه . قرار بود اول قطعه رو تحویل بده و امیر و بگیره .
    افسون از جا بلند شد : وای ببخشید پیوند جان حواسم کاملا پرت شده ... چیزی می خوری برات بیارم ؟
    نگاهی به ساعت انداخت . لبخند زدم و گفتم : نه عزیزدلم
    در حالی که به طرف اشپزخونه می رفت نگاهی به ساعت انداخت و گفت : بابا دیر کرده
    -:حتما جلسه اش طول کشیده . گفت یکم دیر میرسه
    سر تکون داد : حتما همینطوره ... دیگه عادت کردم به نبودن هاش ... تنهایی سخته
    روی مبل جا به جا شدم و گفتم : بد هم نیست عزیزم
    شونه هاش و بالا انداخت : نمی دونم
    وارد اشپزخونه شد .
    پیامی از فرزین رسید که داره میره سر قرار ...
    همه چیز خوب پیش رفته بود ... ولی معاوضه امیر با قطعه ...
    نفسم و بیرون دادم و از جا بلند شدم .
    به دنبال افسون وارد اشپزخونه شدم و گفتم : اجازه هست
    لبخندی به روم زد : دارم ترتیب یه شام حسابی میدم ...
    سرم و به طرفین تکون دادم : زحمت نکش عزیزدلم . من کم کم باید برم
    متعجب گفت : منتظر بابا نمی مونی ؟
    -:قرار ملاقات دارم ... اگه تا اون موقع اومده باشن که می بینمشون . اگه نه که میرم .
    با شیطنت گفت : قرار ؟
    لبخندی زدم : با نامزدم
    نیشخندی زد : نگفتی ازدواج کردی
    شونه هام و بالا کشیدم : نپرسیدی
    -:اسمش چیه ؟
    -:اوستا
    لبخند زد : چه باحال ... اسم هر دو تون قشنگه
    به کانتر تکیه زدم : درسته
    -:دوسش داری ؟
    سر تکون دادم : البته
    -:خوشتیپه ؟
    چشمکی زدم و گفتم : خیلی
    -:خوش به حالت
    نگاهی به صورت ناراحتش انداختم و گفتم : کسی رو دوست داری ؟

    نگاهی به صورت ناراحتش انداختم و گفتم : کسی رو دوست داری ؟
    نگاهش و دزدید و گفت : پسر خوبیه
    به طرفش رفتم : خوب ؟
    -:بابا قبول نمی کنه
    -:چرا ؟
    -:میگه هنوز خیلی زوده . میگه اونم هیچی نداره
    -:چیکار می کنه؟
    -:کی ؟
    -:اون اقا پسر!
    -:دانشجوئه
    دستم و روی موهاش کشیدم و نگاهم و به صورتش دوختم : نمی خوام بگم حق با باباته یا با تو ... ولی این و بدون بابات خیلی دوست داره ... اون خوشبختی تو رو می خواد . قدرش و بدون ... اگه بابای تو رو من داشتم هر چی می گفت می گفتم چشم
    نگاهش و بالا اورد و بهم خیره شد : بابات خوب نیست ؟
    لبام و روی هم فشردم و گفتم : نه زیاد
    از کنارش گذشتم : بیا یکم دیگه هم کارمون و انجام بدیم . دوست دارم قبل رفتن چیزای زیادی بهت یاد بدم
    به دنبالم اومد و گفت : هک ایدی هم بهم یاد می دی ؟
    نیشخندی زدم : دوست داری ؟
    دستاش و بهم کوبید : خیلی
    روی مبل نشستم و اونم جلوی لپ تاپش نشست و مشغول شد .
    نگاهی به صفحه تبلتم انداختم و لبخند کوتاهی زدم .
    مشغول توضیح دادن به افسون بودم که صدای تبلتم بلند شد . اخرین توضیحات و هم اضافه کردم و به روی مبل برگشتم . ما بین مبل ها و میز روی زمین نشسته بودیم . اپارتمان بزرگی داشت . با پنجره های بزرگی که خونه رو روشن می کرد .
    جلوی اشپزخونه یه میز بزرگ هشت نفری قرار داشت و میز تلویزیون هم پیش روم مبل ها بود .
    نگاهی به صفحه انداختم . فرزین نوشت : معامله انجام شد . امیر خوبه ... فقط بیهوشه
    به سرعت نوشتم : چرا ؟
    -:بیهوشش کردن
    در همین حین عبادی نوشت : دخترم و ازاد کن
    حالت نیشخندی براش گذاشتم و نوشتم : دستت درد نکنه ... من با دخترت کاری نداشتم . امیدوارم بازی در نیاورده باشی ... بهتره تا از اینجا بیرون نرفتم اینطرفا پیدات نشه . چون اینطوری دخترت صدمه می بینه
    -:باشه
    از جا بلند شدم . تبلت و به دست گرفتم و گفتم : من دیگه باید برم افسون جان ... به بابا کلی سلام برسون . شرمنده اگه مزاحم شدم
    اخم کرد و گفت : بازم بمونین ... من همیشه تنهام خیلی بهم خوش گذشت
    -:انشاا... یه روز دیگه .
    چشم روی هم گذاشتم و ادامه دادم : شاید بتونیم یه روز دیگه هم و ببینیم
    چشم باز کردم . سرتکون داد و گفت : البته . خوشحال میشم
    چشم باز کردم . سرتکون داد و گفت : البته . خوشحال میشم
    به طرف در خروج به راه افتادم . بعد از خداحافظی وارد اسانسور شدم . به سرعت زیپ پالتوم و پایین کشیدم . پالتوم کوتاه بود . زیرش یه مانتو نسبتا بلند پوشیده بودم . پالتو رو از تنم بیرون کشدیم و استین هاش و بیرون اوردم . سمت بیرونش مشکی بود ... و حالا با برگردوندنش رنگ ابی به خود گرفته بود .
    مانتوم و از تنم در اوردم . شلوار تنگی به پا داشتم ... با چکمه های ساق بلند مشکی که ساق هاش تا میشد و به چشم نمی اومد . مانتویی که زیر مانتو بلندم به تن داشتم کوتاه بود تا حرکت باهاش راحت بشه . چاکی هم پشت سرش داشت . پالتوی کوتاهم و دوباره به تن کردم . مانتو رو برداشتم و کلاهم و هم از سرم کشیدم . چون هم کلاه بود و هم شال که دور گردنم محکمش کرده بودم . به صورت شال دور سرم بستمش و مانتو رو از روی زمین برداشتم و توی کیفم جا دادم . پارچه سبکی داشت و به سرعت توی کیف جا شد . رژ قرمز رنگی بیرون اوردم و روی لبهام کشیدم . تبلتم و که زمین گذاشته بودم برداشتم . در همین حین در اسانسور باز شد . عینکم و از جیب پالتو بیرون اوردم و به چشم زدم . قبل از بیرون رفتن توی اینه قسمتی از موهام و روی صورتم ریختم و تبلت و توی جیب کیفم فرو بردم .
    دستام و تو جیب پالتوم فرو کردم و به طرف در خروجی رفتم . قبل از باز کردن در نگاهی به موبایلم انداختم . دوربین ها نشون می داد امن هستن . اما من مطمئن نبودم . کیفم و به عقب هل دادم و برگشتم . نگاهی به بالا و پایین انداختم .
    به طرف در نزدیک شدم و نگاهم و از دوربین در به بیرون دوختم . یه نفر رو به روی در ایستاده بود . پس عابدی اونقدرا هم بیکار ننشسته .
    نگاهی به اطراف انداختم .
    همیشه از اینکه پارکینگ های این خونه ها رو به سمت دیگه ای باز می شد لذت می بردم .
    از پله های سمت راست راهی شدم .
    وارد پارکینگ شدم . نگاهی به ماشین ها انداختم . به طرف یه پژو خاکستری رفتم و نگاهم و به داخلش دوختم . خبری از دزدگیر نبود . در پارکینگ و باز کردم
    نگاهی به بیرون انداختم . دو تا مرد اون طرف بودن باید عادی می بودم . دست یکی توی جیبش بود . نگاهی به سرش انداختم . اونی که قد بلند تر بود برخلاف رفیقش کلاهی به سر نداشت و موهاش و روی گوشش ریخته بود . پوزخندی زدم . الان تکنولوژی پیشرفت کرده ... یکی نیست این و بهشون بگه . گوشی های نامرئی بهتر عمل می کنن و دیده نمیشن لازم به این لوس بازی ها هم نیست برگشتم و دوباره به طرف پژو رفتم . موبایلم و از توی جیبم بیرون کشدیم و با یه هک سریع قفل های ماشین و باز کردم و پشت فرمان نشستم . هر سیستم الکترونیکی که با باتری یا برق کار می کرد ... قابل هک شدن بود . حتی این ریموت های ماشین که با باتری کار می کردن . بعد از کشیدن سیم های استارت اونا رو بهم زدم . ماشین روشن شد . ماشین و به طرف بیرون هدایت کردم .
    زیر چشمی نگاهی به مرد ها انداختم و به سرعت پیاده شدم . در و بستم
    با برگشتنم به عقب هینی گفتم و از جا پریدم . مرد عقب رفت و گفت : ببخشید ترسوندمتون
    تند صدام و عوض کردم و گفتم : این چه وضعشه اقا ترسیدم
    همون مرد قد بلند بود .
    نگاه دقیقش و به صورتم دوخت .
    قری به سرم دادم و سعی کردم با ناز و ادا بگم : مشکلی پیش اومده ؟
    موهام کاملا روی صورتم بود . عینک بزرگی به چشم داشتم .
    رژ قرمزم نگاهش و به سمت لبهام می کشید .
    غنچشون کردم و گفتم : اقا ؟!
    نگاهش و ازم گرفت و گفت : نه ببخشید ... با کسی اشتباه گرفتمتون
    به طرف ماشین برگشتم . . سعی می کردم صورتم توی دید نباشه . به راه افتادم . باید عادی رفتار می کردم .اروم ولی جدی قدم برداشتم .
    پشت فرمان نشستم ونگاهی به اون دو نفر انداختم . استارت زدم و با فرستادن نفسم به بیرون ، لبخندی به مردی که به ماشین خیره بود زدم و پام و روی گاز فشردم .

    *********
    بالای سرش نشستم و بهش خیره شدم . دکتر سرم و کنترل کرد و گفت : خیلی ضعیف شده .
    بدون اینکه نگاهش کنم گفتم : کی به هوش میاد
    -:باید تا الان بهوش می اومد . اما چون ضعیف شده فعلا طول می کشه
    سرتکون دادم .
    گفت : بهتره پروازتون و به بعد موکول کنید . با این حالش بهتره استراحت کنه .
    -:به محض خارج شدن از مرز وقت کافی برای استراحت داره
    سرش و به طرفین تکون داد : پرواز براش خطرناکه
    -:اگه اینجا بمونه ... نمیزارم بگیرنش ... ما از اینجا میریم .
    -:می تونی مخفی بشی
    -:می دونین که نمیشه ... من زمان زیادی ندارم
    -:پایینم ... مشکلی بود صدام کن
    سرم و به طرفش برگردوندم . از پله ها پایین رفت .
    با ناله هاش نگاهم و از تلویزیون گرفتم و از جا بلند شدم . به طرفش رفتم . به ارومی چشم باز کرد . چند باری چشماش و باز بسته کرد .
    اروم زمزمه کردم : امیر؟
    نگاهش و بهم دوخت .
    لبخندی به روش زدم .
    ازم رو برگردوند .
    دستم و بالا اوردم و روی صورتش گذاشتم . سرش و به طرف مخالف برگردوند . نگاهی به دست خالیم انداختم و گفتم : قهری ؟
    اروم گفت : برو
    -:بعد از این مدت میگی برم ؟!
    -:برو پیوند ... از جلوی چشمام دور شو
    -:من مجبور بودم
    -:حالا زندگی هزاران نفر و نابود می کنن
    -:اون قطعه به مردم عادی اسیبی نمیرسونه ... یادت که نرفته ... منم می خوام ازش استفاده کنم
    -:برای باجگیری از خودشون ؟
    مکثی کرد و ادامه داد : ولی اونا ازش چه استفاده ای می کنن ؟
    شونه هام و بالا کشیدم : باهاش مبارزه می کنن
    -:کاش مبارزه کنن . توی این راه خیلیا از بین میرن
    -:کار به اونجا ها نمی کشه
    متعجب نگاهش و بهم دوخت .
    لبخندی زدم و پرسیدم : خوبی ؟
    جدی پرسید : منظورت چی بود ؟
    -:یعنی تو من و نمی شناسی ؟
    سعی کرد نیم خیز بشه
    دستم و روی شونه اش گذاشتم و ثابت نگهش داشتم : امیر من برای به دست اوردن اون قطعه کم تلاش نکردم که بخوام به اسونی از دستش بدم
    -:امتحانش کرد
    لبخندی پر از شیطنت زدم و ابروهام و بالا فرستادم .
    لبخندی روی لبش اومد و گفت : کار خودت بود ؟
    چشم روی هم گذاشتم .
    لبخندش پررنگ تر شد : تا کی دووم میاره ؟
    -:تا یه هفته
    ابروهاش تو هم گره خورد : یه هفته
    سر تکون دادم : استراحت کن ... فردا شب باید بپریم
    اشاره ای به خودش کرد و گفت : با این وضع ؟
    اب دهنم و قورت دادم و گفتم : چاره ای نیست
    چشم روی هم گذاشت و نفسش و بیرون فرستاد .
    خم شدم و بوسه ای روی لبهاش زدم . دستم و روی تخت گذاشتم تا بلند بشم که دست سالمش و پشت سرم گذاشت و لبهام و پر حرارت بوسید .
    ازش جدا شدم و نگاهم و بهش دوختم . لبخندی زد و گفت : دوست دارم
    -:اذیتت کردن ؟
    -:جات خالی ... کلی باهاشون بازی کردم
    نیشخندی زدم : می دونم
    با چشمای گرد شده پرسید : چطوری ؟
    -:دیدم توی اتاق چه بلایی سر خودت اوردی ... و دیدم عبادی باهات چیکار کرد .
    -:تو همش و میدیدی ؟
    -:یادت رفته سیستم اونجا مال منه ؟
    سرش و به طرفین تکون داد : نه حق با توئه
    پای راستم و بلند کردم و روی پای چپم انداختم و نگاهم و به بلیت های توی دستم دوختم . سونا لبخندی به روم زد و گفت : دلم برات تنگ میشه
    -:منتظرت هستم .
    اشاره ای به پشت سرم کرد و گفت : فکر کنم وقت کافی برای حرف زدن باهاش و داشته باشی
    برگشتم و به قامت فرهاد که نزدیک میشد خیره شدم . نگاهم و به سونا بگردوندم . لبخندی به روم زد .
    از جا بلند شدم . مامان مشغول صحبت با خاله بود و متوجهم نشده بود .
    نگاهی به امیر و فرزین که با فاصله ی کوتاهی نشسته بودن انداختم و دوباره به فرهاد خیره شدم .
    سونا اروم گفت : منتظر چی هستی برو دیگه .
    نگاهم و به چمدون زرشکی کنار صندلیم دوختم . چمدونم ... توش چیزی بود که بخاطرش جون امیر و به خطر انداخته بودم . نگاه مرددم و به شاهرخ و سونا دوختم و به سختی به جلو قدم برداشتم . نگاه امیر به دنبالم چرخید . نگاهم و بین امیر و چمدون چرخوندم .
    چشم روی هم گذاشت و لبخند زد .
    اطمینان توی وجودم پر شد . با امنیت بیشتری به طرف فرهاد رفتم . در یک قدمیم ایستاد و گفت : سلام
    سر تکون دادم : سلام
    -:بازم می خواستی بدون خداحافظی بری ؟
    -:اینطوری بهتره
    -:من از این کار بیزارم
    -:متاسفم
    -:چرا ؟
    -:همیشه اذیتت می کنم
    نگاهی به اطراف انداخت و گفت : بریم حرف بزنیم
    -:داریم همین کار و می کنیم
    -:شاید همراه یه قهوه
    -:نه ... نمی خوام لحظه اخر نمک گیر بشم
    -:شنیدم می خوای ازدواج کنی
    سرتکون دادم : درسته
    -:دوسش داری ؟!
    -:عاشقش هستم
    نگاهش و به پایین دوخت و اروم گفت : خوشبخت بشی
    -:برام دعا کن
    -:همیشه همین کار و کردم .
    -:دلم برات تنگ میشه داداشی
    سربلند کرد و گنگ نگاهم کرد .
    قدمی جلو گذاشتم . دستام و دور گردنش حلقه زدم و زمزمه کردم : همیشه دلم می خواست داداشی صدات کنم .
    -:لایق این یکی هستم ؟
    -:تو لیاقتت بیشتر از منه
    پوزخند زد .
    ازش جدا شدم و گفتم : به نگین بگو دلم براش تنگ میشه ... دوستیمون همیشه پا برجا می مونه .
    فقط نگاهم کرد .
    ادامه دادم : دخترت خیلی نازه ... شاید یه روز عاشق پسرم بشه
    سرش و به شونه اش نزدیک کرد و گفت : پسری که از خودش کوچیکتره ؟
    نیشخند زدم و گفتم : شاید اون موقع این چیزا مهم نباشه
    -:شاید
    به عقب برگشتم : دیگه باید برم
    -:مواظب خودت باش
    سرتکون دادم : تو هم همینطور
    ازش دور شدم و به طرف سونا و بقیه برگشتم . قبل از نشستن برگشتم . هنوزم بهم خیره بود . با این کارش باعث میشد احساس عذاب وجدان داشته باشم و من از این خوشم نمیومد .

    دستم و روی چمدونم کشیدم و چشم روی هم گذاشتم




    نگاهی به امیر انداختم و گفتم : امیر من ...

    به طرفم برگشت . حرفم و خوردم و بهش نگاه کردم . نگاهش و بهم دوخت و گفت : زمان به عقب بر نمی گرده سها ... همه چیزتموم شده ... من و تو الان اینجاییم . گذشته رو هر چقدر هم بخوایم عوض کنیم بازم دنبال خودمون می کشیمش .به فکر اینده باش ... گذشته هر چی بوده گذشته

    لبخند زدم . خوشحال بودم که ذهنم و می خوند . سرم و خم کردم و به شونه اش تکیه زدم . سرش و روی سرم گذاشت و ادامه داد : خوشحالم که یه تکیه گاه محکم مثل تو کنارمه . خوشحالم که یه زن مثل تو همراهمه ...

    نفسم و بیرون دادم و از پنجره های کوچیک به بیرون خیره شدم . دستم و توی دستش گرفت و انگشتاش و ما بین انگشتام قرار داد . انگشتام و دور دستش قفل کردم و لبخند زدم . من در همه حال یه زن بودم

    همیشه سعی کرده ام روی پای خودم بایستم .مستقل باشم . دردش و هم تحمل کردم ... تنهایی ... غربت ... فراغ ... اما من تحمل کردم . شاید موفق بوده ام که هر کس بهم رسید گفت : این به کسی احتیاج نداره . مردیه برای خودش ... و البته من به جای خوشحال شدن رنجیدم .

    چرا لفظ مرد هم معنی قدرته و زن هم تراز شکست و تسلیم و احتیاج ؟ هیچوقت از خودم ضعف نشان نداده ام اما مرد نیستم من یه زنم زنی که برای استقلاال ... برای هدف ... برای زندگی تلاش کردم . من به زن بودنم افتخار می کنم
    **********
    چمدون و روی تخت گذاشتم و گفتم : تو استراحت کن ... منم یه دوش می گیرم

    سر تکون داد و روی مبل نشست .

    دستم و به طرف زیپ های چمدون بردم و بازش کردم . قبل از بلند کردنش امیر گفت : بهتره چند روزی اینجا بمونیم ... فکر کنم خوش بگذره

    به طرفش برگشتم . لبخند زدم و گفتم : تا وقتی خوب بشی اینجا هستیم

    چشم روی هم گذاشت و پر محبت نگاهم کرد .

    دستم و روی چمدون کشیدم و زمزمه کردم : برای به دست اوردنت کم مونده بود عشقم و از دست بدم .

    لبخندی زدم

    دستم و توی چمدان فرو بردم و به جای نرمی لباسها ... به جای نرمی جعبه مخملی قرمز رنگی که تراشه توش بود ...

    سختی کاغذ و لمس کردم .

    متعجب زیپش و کامل کشیدم و به دلار های پیش روم خیره شدم .

    کاملا روی چمدون خم شدم و دستم و بین پولها فرو بردم . خبری از جعبه ... از قطعه نبود .

    به سرعت سر بلند کردم و به امیر نگاه کردم .

    امیر دستش و روی دسته مبل تکیه زد و گفت : چی شده ؟

    نفسم و پر صدا بیرون دادم و زمزمه کردم : سونا ...

    *******

    شماره سونا رو گرفتم .

    با اولین بوق برداشت و گفت : جانم ؟

    -:ما رسیدیم

    -:عالیه . همه چیز خوب پیش رفت ؟

    لبخندی روی لب اوردم و با ابروهای بالا رفته نگاهم و به امیر دوختم و گفتم : اره همه چیز همونطور که تو می خواستی پیش رفت

    قهقهه ای زد و گفت : پس فهمیدی !

    سکوت کردم .

    گفت : حالا همه خوشحالن . تو به چیزی که می خواستی رسیدی

    -:من چی می خواستم ؟

    -:تو دنبال پول بودی ... بیشتر از اونی که فکرش و می کنی برات گذاشتم . منم به همون چیزی که می خواستم رسیدم

    زمزمه کردم : چیپ ...

    با صدای بلند ادامه دادم : باید حدس می زدم تو بی دلیل محبت نمی کنی ... فراموش کرده بودم ادما عوض نمیشن

    خندید و گفت : تو عروسیت میبینمت خواهری ... از زندگی لذت ببر

    -:راسته که میگن دست بالای دست بسیار است

    صدای خنده شاهرخ به گوش رسید .

    امیر از جا بلند شد و به طرفم اومد . صدای خنده شاهرخ همچنان ادامه داشت . نزدیک شد و گفت : هرهر ... چه خبرته شاهرخ

    زیر گوشم گفت : به همین راحتی ؟

    سرم و روی شونه اش گذاشتم و گفتم : قطعه دست ادمش افتاد . سونا خوب می دونه باهاش چیکار کنه

    صدای شاهرخ بلند شد : قبل از ازدواج از دوران مجردیتون لذت ببرین

    سونا و شاهرخ قهقهه زدند .

    سونا گوشی رو قطع کرد و به طرف شاهرخ برگشت .

    شاهرخ روی تخت نشست و گفت : حالا چی میشه ؟

    سونا ابروهاش و گره زد : چی ؟

    -:بین تو و سها

    لبخندی زد و گفت : هیچی ... سها به پولاش رسید ... امیر به سها ... و منم به قطعه

    شاهرخ از جا بلند شد و گفت : من به چی رسیدم .

    سونا دستاش و دور گردن شاهرخ حلقه زد : من ... فقط ، من ...



    که هستی؟!
    که زندگی مرا به قضاوت نشسته ای
    میدانم بی نقص نیستم
    و آنقدر زندگی نخواهم کرد که بتوانم باشم
    اما
    پیش از آنکه انگشتانت را
    به اتهامی بسوی من نشانه بگیری
    ببین دستهایت چقدر آلوده اند !



    پایان
    راز.س ( شاهتوت)

    ساعت 01:34 بامداد

    17 دی 1391
  3. #17
    Pink Vision
    معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2012
    محل سکونت
    ♥ تـهــرآטּ ♥
    نوشته ها
    10,609
    3,871
    6,640

    پیش فرض


    مرسی زهرا جان ...

    پایان رُمان

    قـــــفل












    +


    " تـنـهــــــــایـــے "

    نـاґ دیـگـر " پــایــیـــــــــــز " اسـت ...

    هـرچـهـ عــمـیــق تـــــــــر ،

    بـرگــریـزاלּ פֿـــاطـــره هــــــایـت بـیـشـتــــــــــــر . . . !


صفحه 2 از 2 نخست 12
نمایش نتایج: از 16 به 17 از 17

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. "♥ رمـان عاشــقـانـه و زیـبـای مـسـیـر زنـدگـی ♥ "در حال تایپ توسط"parinaz_jooon"
    توسط parinaz_jooon در انجمن رمان های نوشته شده کاربران کوچولو
    پاسخ: 3
    آخرين نوشته: 2013.03.04, 20:29
  2. "♥ رمـان زیـبـای صـف ِ آرزوهــایـم ♥ "در حال تایپ توسط"احمد کوچولو"و "~sarir~"
    توسط احمد کوچولو در انجمن رمان های نوشته شده کاربران کوچولو
    پاسخ: 3
    آخرين نوشته: 2013.01.07, 14:38
  3. آیــدا هستم "مدیــر بخش عكس"با نام کاربری "aida-star"
    توسط Aida-star در انجمن معرفی اعضای رسمی
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 2011.06.10, 15:08

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •