ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 1 از 2 12 آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 17
  1. #1
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض رمان عاشقانه و زیبای "زلزله مخرب"

    زلزله مخرب

    نویسنده:راز.س(شاهتوت)

    منبع:نودهشتیا



    خلاصه:
    امیر فروتن ، یکی از افسرای وظیفه شناس پلیس مخفی ماموریت پیدا می کنه تا ...
    شخصی که بعد از سالها داره به ایران برمی گرده رو کنترل کنه . تا بدونه هدف این فرد از اومدن به ایران چیه ؟ اما در این راه علاوه بر خودش افراد گروهش رو هم درگیر می کنه . داستان زمانی به اوج می رسه که عشق در خونه امیر فروتن و میزنه .
    اما ایا این عشق حالا به وجود اومده یا ...


    با تشکر از شاهتوت عزیزم
  2. #2
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    صد و بیست و هفت ....
    صد و بیست و هشت ...
    صد و بیست و نه ...
    صد و سی ...
    -:مسافران محترم . خلبان صحبت می کنه . امیدوارم تا بحال سفر خوشی را در کنار ما تجربه کرده باشید . لطفا همه سر جای خود نشسته و کمربند های خود را ببندند .
    این ها رو زیر لب زمزمه کردم و ادامه دادم : صد و سی و هشت .
    صد و سی و نه و صد و چهل ...
    صدای خلبان به گوش رسید .
    نگاهم و از عقربه ثانیه شمار ساعتم برداشتم و لبخندی روی لبم نشست . دقیقا صد و چهل ثانیه از زمانی که بیدار شدم .
    نگاهی به زن و مردی که در کنارم بودند انداختم . همچنان مشغول بحث بودن . اینطور که معلوم بود تازه ازدواج کرده بودند .
    زن سرش و روی شونه مرد گذاشته و اروم اروم حرف می زد اما بیشتر شبیه غر غر بود تا حرف زدن .
    هندزفری و از گوشم بیرون کشیدم و مشغول بستن کمربند شدم . شالم و روی سرم جا به جا کردم و نگاهم و به بیرون دوختم .
    بازگشت ... بعد از 7 سال ... چه زود گذشت . درست مثل شمارش این لحظه ها ... همین دیروز بود که عکس این راه و در پیش گرفته بودم و می رفتم و حالا دارم بر می گردم .
    -:عزیزم پس کی می رسیم ؟ من خسته شدم .
    -:دیگه داریم می رسیم عزیزم .
    دلم می خواست سر بلند کنم و کلمه عزیزم و بکوبم به سرشون بس که عزیزم عزیزم می کردن .

    به شدت از این کلمه دوری می کردم و حالا درست کنار دو نفر بودم که از سه کلمه دوتاش عزیزم بود .

    سعی کردم به اعصابم مسلط باشم . چشم روی هم گذاشتم و تمرکز کردم .

    تمام تلاشم و کردم تا صدایی نشنوم .

    با حرکت ها چشم باز کردم .

    بالاخره هواپیما روی زمین نشست .


    بعد از گرفتن وسایلم جلوی در خروجی ایستادم و نگاهم و به رو به رو دوختم . اینجا همون تهرانی بود که هفت سال پیش ترک کردی سها ... چه زود گذشت و چقدر تغییر . خوش اومدی ... به وطنت خوش اومدی .
    با صدای بلندی که تکرار می کرد :سها ... سها
    به عقب برگشتم . با دیدن سونا لبخندی روی لبم نشست . مامان درست پشت سرش قرار داشت . دستم و بالا بردم و تکون دادم .

    به سرعت قدم هام افزودم تا به طرفشون برم .

    اونا هم همین کار و تکرار کردن . نگاهم بین صورت مامان و سونا می چرخید ... چقدر توی این چند ماه دلتنگشون بودم .

    فقط چند ماه دوری ... همین پنج ماه پیش توی ترکیه باهاشون دیدار داشتم و حالا با کمی فاصله تو تهران دیدار بعدی رو ترتیب داده بودیم .

    با برخورد چیزی به دست راستم نگاهم و از صورت اونا گرفتم و به چشمای مشکی پیش روم دوختم .درست مثل اینکه ماشینی از روی دستم رد شده باشه . احساس کردم استخوان های بدنم درد می کنه . اگه حواسم بود اینطور غافلگیر نمی شدم .
    چند سانتی از هم فاصله نداشتیم .

    با صدای کنترل شده گفتم : حواستون کجاست ؟
    نگاهش و از نگاهم گرفت : متاسفم .

    قدمی به عقب گذاشتم : اشکالی نداره .

    ===================
    قدمی به عقب گذاشت و گفت : اشکالی نداره .

    برگشتم و به راهم ادامه دادم . پس بالاخره اومد .
    با دیدن شاهرخ که با فاصله ای ازم ایستاده بود به طرفش رفتم .
    شاهرخ به سرعت گفت : دیدیش ؟
    با سر تایید کردم : اره .
    در همین حین رها بهمون پیوست : کجایین شما ها ؟ بچه ها رفتن دنبالشون . راه بیفتین .
    در کنار هم به راه افتادیم که گفت : امیر دیوونه شدی ؟ صاف رفتی تو شکمش .
    -:باید از نزدیک می دیدمش تا مطمئن میشدم اونه .
    با سر تایید کرد : با این کارات خودت و لو میدی .
    به طرفم مزدای مشکی رنگم رفتم و پشت فرمان نشستم و ماشین و روشن کردم .نگاهم و به رو به رو دوختم .

    شلوار جینی به تن داشت با پالتوی مشکی رنگی که بلندیش تا بالای زانوش می رسید . چکمه های پاشنه بلندش تا زانو کشیده شده بود اما صدای برخورد اون پاشنه ها با زمین در میان سر و صدا گم میشد .
    یه شال مشکی رنگ که موهاش مشکی از زیرش بیرون زده و سمت چپ صورتش و پنهان کرده بود .

    و بالاخره اون چشماش قهوه ای بود یا سیاه ؟ نفهمیدم .


    شاهرخ زمزمه کرد : میرن خونه خودشون .
    سرم و تکون دادم : این که معلوم بود .
    به دوراهی که رسیدم به سمت چپ رفتم .
    صدای شاهرخ بلند شد : کجا میری ؟ مگه قرار نبود بریم خونشون ؟
    -:ما باید زودتر از اونا برسیم .

    جلوی ساختمون سفید ویلایی زیر درختی توقف کردم . تاریک ترین قسمت کوچه رو برای توقف انتخاب کردم تا توی دید نباشیم . ماشین و خاموش کردم و خودم و عقب کشیدم و به صندلی تکیه دادم . چشم روی هم گذاشتم .
    همین هفته پیش بود . توی دفترم نشسته بودم که چند ضربه به در خورد و شاهرخ مثل همیشه قبل از اینکه چیزی بگم در و باز کرد و سرش و اورد داخل .
    چپ چپ نگاهش کردم : خجالت نکشا برادر همینطوری بیا تو . تو که اون زحمت و به انگشتات میدی و اون در و می زنی منتظر باش جواب بیاد بعد . شاید من اینجا یه کاری می کنم نمی خوام تو ببینی .
    شاهرخ بی توجه به حرفای من گفت : تموم شد ؟ پاش و بیا بیرون سردار اومده .
    از جا پریدم : سردار ؟
    شاهرخ سرش و تکون داد : بله سردار ... همه رو احضار کرده .
    -:همه هستن ؟
    -:اره همه هستن به جز رها . امروز مرخصیه .
    -:این رها هم همیشه هست وقتی کار واجب باهاش داریم نیست .
    -:حالا پاش و بیا بیبین سردار چی میگه .
    -:به رها زنگ بزن .
    از اتاق بیرون رفتم . شاهرخ گوشیش و بیرون کشید و شماره گرفت . همراهش به طرف اتاق جلسه رفتم . چند ضربه به در زدم و به همراه شاهرخ وارد شدیم .
    سردار لبخندی به روم زد . هر دو احترام نظامی گذاشتیم و منتظر ایستادیم .
    سردار سر تکون داد و گفت : بشینین .
    در همین حین چند ضربه به در خورد و سروش وارد شد . احترام نظامی گذاشت و با اشاره سردار رو به روی من نشست .
    نسیم هم وارد شد و بعد از احترام نظامی کنار سروش نشست .
    همه نگاهمون و به سردار دوخته بودیم که گفت : رها کجاست ؟
    گفتم : مرخصی بود ... خبرش کردیم تا بیاد .
    سردار چند لحظه ای سکوت کرد و بعد گفت : لازم نیست . بعدا براش توضیح بدین .
    بلند شد و سی دی که در دست داشت و تو دستگاه پخش گذاشت . تلویزیون پیش رومون شروع کرد به پخش کردن . تصویر دختری پیش رومون قرار گرفت . سردار شروع کرد به حرف زدن .
    -:کسی که تصویرش پیش روتون هست یه نابغه واقعیه . هفت سال پیش زمانی که نوزده سال بیشتر نداشته اولین خلاف زندگیش و مرتکب میشه اما این خلاف اونقدر بزرگ بود که جنجالی بزرگ بر پا کرد .
    ابروهام و بالا کشیدم و با تعجب نگاهم و به سردار دوختم .
    نسیم گفت : مگه چی کار کرد ؟
    -:اون در عرض یک ماه تمام نزدیک 2 میلیارد پول از بزرگترین بانک بیرون کشید . تمام مدت دنبال کسی بودیم که عامل این مسئله بودهیچ ردی ازش پیدا نکردیم . بهترین نیروها رو جمع کردیم تا بتونن این هکر حرفه ای رو پیدا کنن اما به جایی نرسیدن .
    سروش پرسید : پس از کجا می دونین عامل این مسئه اون بود .
    سردار تصویر و عوض کرد و گفت : سه ماه بعد از اون ماجرا سایت نیروی انتظامی هک شد و بر این اساس پیامی قرار داده شد و به این کار اعتراف کرد .
    شاهرخ گفت : پس دستگیر شد .

    سردار سرش و به علامت منفی تکون داد : به دلایلی نمی تونستیم دستگیرش کنیم . وقتی اطلاعات لازم و در موردش پیدا کردیم فهمیدیم دوماه قبل از ایران خارج شده . سها شمس در تمام هفت سالی که خارج از ایران بوده با نام پیوند ارمان زندگی کرده و حالا با همین نام برگشته .
    زیر لب زمزمه کردم : پیوند . پیوند ارمان .
    سردار ادامه داد :پیوند ارمان یا همون سها شمس ... اولین دختر اردلان و سیمین شمس . یه دختر کوچیکتر از سها به نام سونا دارن .
    سیمین و ادرلان سه ماه قبل از رفتن سها از ایران از هم جدا شدن و اردلان شمس دوباره ازدواج کرده اما سیمین شمس به همراه دختر کوچیکترش زندگی می کنن. سها علاوه بر اینکه یه هکر حرفه ایه ... یه نابغه سیاسی هم هست . اون توی سیاست تمام کشور ها دخالت می کنه .
    سردار دکمه پخش و فشرد و عکسهای مختلف پخش شدن .
    سردار ادامه داد : حتی خیلی از سیاستمدار ها معتقدند اگه اون به عنوان رئیس جمهور انتخاب میشد اوضاع جهان خیلی بهتر از این بود . اونقدر توانایی داره که می تونه یه دنیا رو اداره کنه .
    سروش اهی کشید و گفت : این دیگه کیه . چطور ممکنه ؟
    سردار نگاهش و به مانیتور دوخت : کسی نمی دونه چطوری ... بعضیا میگن می تونه اینده رو پیش بینی کنه . اما هیچ کس نمی دونه چطور این توانایی رو داره . اون خیلی راحت تمام این کارا رو انجام میده و واقعا کارش عالیه .
    نسیم پرسید : تحصیلاتش چیه ؟
    سردار با لبخندی شیطنت امیز گفت : جالبترین نکته اینجاست که اون فقط دیپلم داره .
    همه با چشای گرد شده گفتیم : چی ؟
    سردار خندید : تعجب نکنین اما این واقعیته ... اون دیپلم داره . اما اون طور که خبر رسیده خیلی بیشتر از یه دانشمند حالیشه . از پزشکی بگیر تا فلسفه و منطق .
    شاهرخ از جا پرید : این دیگه غیر ممکنه . مگه چند سالشه ؟
    سردار شونه ای بالا انداخت : برای همین میگم اون یه ادم معمولی نیست . هر کاری ازش بر میاد .
    پرسیدم : چرا اون موقع که اعتراف کرده بود دستگیر نشد .
    سردار چند لحظه ای سکوت کرد و بعد گفت : این زیاد مهم نیست . مهم حالاست .
    داشت می پیچوند . معلوم نبود چه خبر بوده که داشت پنهون می کرد . مطمئن شدم یه چیزی هست .
    پرسیدم : حالا باید دستگیرش کنیم؟
    سردار سرش و به علامت نه تکون داد : نه . ما نمی خوایم اون و دستگیر کنیم . دلیلی برای دستگیریش نداریم . هیچ مدرکی علیهش وجود نداره . وظیفه شما اینه که دلیل اینجا بودنش و پیدا کنین . اون داره بعد از این همه سال برمی گرده . اون هیچ کاری رو بدون دلیل انجام نمیده . پس حتما یه دلیلی وجود داره که داره میاد ایران .
    نسیم گفت : خانوادش اینجا هستن . حتما برای دیدن اونا اومده .
    سردار سرش و تکون داد : می تونست اونا رو بیرون از اینجا هم ببینه این منطقی نیست . خیلی ها معتقدند اون برای کاری داره میاد ایران .
    -:مثلا چه کاری ؟
    شاهرخ گفت : می تونه برای دزدی بیاد . میاد یه چیزی بدزده .
    سردار گفت : تنها نمی تونیم روی دزدی حساب کنیم . یادتون نره اون توی سیاست رتبه اول و داره . به غیر از اینا اون مدتی هم قاچاق دارو می کرده .
    دیگه داشتم هنگ می کردم . یه ادم چقدر می تونه کار داشته باشه .
    سروش گفت : با این حساب با یه تابغه پولدار طرفیم .
    سردار در حالی که سرش و تکون می داد گفت : یه نابغه خیلی پولدار . اون به اندازه یکی از ثروتمند ترین های دنیا پول داره . اونقدری داره که می تونه یه کشور و بخره .
    شاهرخ دستاش و بهم کوبید : عجب تیکه ای .
    همه چپ چپ نگاهش کردیم که سرش و پایین انداخت و گفت : خوب پولدار که هست نابغه که هست . از عکساش هم که معلومه خوشکلم هست دیگه یه مرد دنبال چی می تونه باشه ؟ حالا سردار شوهر نداره ؟
    سردار در حالی که می خندید گفت : نه . متاسفانه اون توی تمام این سالها تنها بوده . خیلیا تلاش کردن بهش نزدیک بشن . از میلیادر ها بگیر تا معروفترین ادما .حتی نیروهایی که سعی کردن با این روش گیرش بندازن . اما هیچ کس موفق نشده پاش و از یه دوستی ساده فراتر بزاره . اون همه چیز و مخفی نگه میداره .
    لبخندی زدم : عجب ادمی . ...

    با صدای شاهرخ چشم باز کردم اما نگاهم توی اینه در نگاه رها قفل شد . به سرعت نگاهم و از رها دزدیدم و گفتم : نه .
    شاهرخ با تعجب بهم نگاه کرد : یعنی چی نه ؟ مگه به این اسونیه میگی نه ؟ امیر تو چته ؟ یعنی هیچ نقشه ای واسش نداری ؟
    -:یه چیزایی دارم اما باید صبر کنیم فعلا .
    -:چه قدر صبر کنیم ؟ اینطوری ادامه بدیم که نمی تونیم این پرونده رو حل کنیم . معلوم هست تو چته ؟ این پرونده باید زودتر کارش تموم بشه . اگه بخاطر یه کار خطرناک اومده باشه چی ؟ اگه با این وقت تلف کردنامون کارش و تموم کنه چی ؟
    کلافه گفتم : وای شاهرخ یه بند داری حرف می زنیا . منم همه ی اینا رو می دونم ... این خانم هم همین چند ساعت پیش رسیده بزار یه چند ساعت بگذره ... بفممین می خواد چیکار کنه بعد میریم دنبال کارا .
    شاهرخ تا خواست دهان باز کنه . شماره سروش و گرفتم : سلام . داریم میریم دفتر زود بیاین .
    ماشین و روشن کردم و به راه افتادم ...
    -----------------------------------
    پرونده رو توی دستم جا به جا کردم و روی میز کوبیدم . نگاهم و بین بچه ها چرخوندم و بالاخره به حرف اومدم .
    -:من برای این پرونده چند تا نقشه دارم . برای این کار به همه احتیاج داریم . از الان میگم مرخصی تعطیل ... فقط می خوایم کار کنیم .
    از لای پرونده چند تا عکس بیرون کشیدم : اینجا از این پس خونه ی شماست .
    عکسا رو در همون حال به طرف نسیم و سروش هل دادم .
    ادامه دادم : درست رو به روی اون خونه . طبقه اخر ... می تونید به راحتی همه جاش و در نظر داشته باشین . تمام چیزهایی که لازمه رو نصب کنید ...
    به طرف شاهرخ برگشتم : تو باید وارد خونه بشی ... من و هم به همراه خودت بکشی تو ... از اطلاعاتی که به دست اوردم ... سونا شمس چند وقت پیش با یه پسری دوست بوده که الان بهم خورده . تو باید به عنوان دوست پسرش وارد عمل بشی ... تو قصد داری باهاش ازدواج کنی ... و در این شرایط باید کاری کنی اون خیلی زود بهت وابسته بشه و در خواست ازدواجت و بپذیره .
    نسیم گفت : چی ؟ یعنی با اون ازدواج کنه ؟
    شونه هام و بالا انداختم : مگه چشه ؟ اینطوری سر و سامون هم می گیره .
    شاهرخ متفکر به نظر می اومد .
    تا رها خواست دهان باز کنه شاهرخ به حرف اومد : اونم خواهر اینه . فکر نمی کنم چیزی ازش کم داشته باشه . اقا من قبول می کنم .
    رها چشم غره ای بهش رفت .
    ادامه دادم : خیلی خوبه . من صمیمی ترین دوست تو هستم . این و فراموش نکن . در ضمن برای این کار ...
    بلند شدم و به طرف میزی که گوشه اتاق بود رفتم . بسته ای که روش قرار داشت و برداشتم و به طرف بچه ها برگشتم .
    بسته رو باز کردم و شناسنامه ها و مدارکی که براشون تهیه کرده بودم و به طرفشون گرفتم : یادتون نره شما ها از این پس باید با این اسم ها زندگی کنین .
    -:اما ما که پلیس مخفی هستیم . چه اهمیتی داره با همین اسم هامون کار کنیم درست مثل پرونده های دیگه .
    نگاه خیرم و بهش دوختم و پاسخ دادم : رها مثل اینکه یادت رفته اون ادم عادی نیست . اون به راحتی می تونه اطلاعات ما رو بدست بیاره . نکنه می خوای شروع نکرده کلکت و بکنه .
    رها چشم غره ای بهم رفت و نگاهش و به میز دوخت و ساکت شدم .
    خدا رو شکر که بالاخره ساکت شد .
    نسیم و سروش نگاهی به شناسنامه ها انداختن و گفتن : اینجا نوشتی ما یه دختر داریم .
    با سر تایید کردم : منظورم دختر خواهرت بود .چند تا عکس از اون بیار و بزار توی خونتون ... اینطوری بهتره . یه زن و شوهر با یه بچه کمتر جلب توجه می کنن . فقط مواظب باش ... باید بگین دخترتون پیش پدر و مادر سروش توی شهرستان زندگی می کنه . باشه ؟
    سروش و نسیم تایید کردن .
    نگاهی به شاهرخ انداختم که با نگاه خیره کم مونده بود شیشه میز و سوراخ کنه .
    دستم و که روی شونش گذاشتم از جا پرید و کم مونده بود بخوره زمین .
    -:چته ؟
    همونطور که می خندیدم گفتم : کجایی ؟
    شاهرخ صندلی رو جا به جا کرد . نشست و گفت : داشتم سعی می کردم همسرم و به یاد بیارم .
    بازم همه زدن زیر خنده .
    کمی سرم و خم کردم : مگه تو اون و دیدی ؟
    -:پَ نَ پَ ندیدمش ... اون روز تو فرودگاه یه ریزه میزه دیدمش .
    رها میون حرفش پرید : یه ریزه میزه ؟ تو که کلی باهاش حرف زدی !
    با تعجب پرسیدم : حرف زدی ؟
    شاهرخ سرش و پایین انداخت : اره خوب ...
    با تعجب پرسیدم : خوب چیا گفتین ؟
    شاهرخ مثل بچه هایی که خیالش از بابت تنبیه راحت شده باشه سر بلند کرد و گفت : هیچی دیگه ... اقا ما رفتیم نزدیکش ازش ساعت پرسیدیم . بعد پرسیدم : اینجا چیکار می کنی ؟ و خوش می گذره و دختر خوشکلی مثل شما باید کمتر از خونه بیرون بره و خواهرشم به خوشکلی اون هست یا نه .
    سروش که درست رو به روی شاهرخ نشسته بود خودش و بالا کشید و از همون جا خم شد یکی زد تو سر شاهرخ و گفت : خاک تو سرت . ابرو واسمون نذاشتی .
    شاهرخ همونطور که دستش و جا ضربه می کشید گفت : مگه چیکار کردم ؟
    بلند شدم : پاشین بریم .
    رها بدون اینکه تکونی بخوره گفت : پس من چی ؟
    -:تو خواهر سروشی ... اگه زحمت بکشی اون شناسنامه ای که بهت دادم و باز کنی می فهمی ... باید با اونا زندگی کنی ... شاهرخ زحمت نصب دوربین ها رو می کشه تو خونه . البته وقتی وارد شد . اما تا اون موقع بیرون از خونه باید حواسمون بهشون باشه .
    ادامه دادم : پروفایلی که بهتون دادم و بخونین . مواظب باشین اینطور که معلومه باهوش تر از این حرفاست .
    همه بله ای گفتن .
    بلند شدم و تا از اتاق بیرون برم که نسیم صدام کرد : اسم تو چیه ؟
    لبخندی زدم : اوستا ...
    شاهرخ با غرغر گفت : واه واه . چه حرفا ... اقا چرا اسمای خوشکل خوشکل مال توئه ؟ اون وقت اون بی ریختا رو دادی به ما ؟
    ابروهام و بالا کشیدم : مگه تو می دونی اسم بقیه چیه ؟
    شاهرخ از روی صندلی بلند شد و همونطور که شناسنامه ی رها رو نشانه گرفته بود گفت : من توی ناجنس و می شناسم .
    قبل از اینکه صدای خنده هاشون بلند بشه در و باز کردم و خودم و انداختم : بیرون .
    اما صدای خنده هاشون و از پشت در می شنیدم .
    صدای سروش بلند شد : من از اسم فرید متنفرم ....
    ریز خندیدم . می دونستم سروش از اسم فرید خیلی بدش میاد ... شایدم همین باعث شد این اسم و براش انتخاب کنم . کرم داشتم دست خودم نبود . از این کار لذت می بردم . من عاشق این دیوونه بازیا بودم . از کرم ریختن لذت می بردم .
    راه اتاقم و در پیش گرفتم . در اتاق و باز کردم و وارد شدم . نگاهی به نوت بوکم انداختم . چند تا ایمیل داشتم . پاسخشون و موکول کردم به بعد و بستمش .
    تمام توجهم و به پرونده معطوف کردم . خیلی دلم می خواست باهاش از نزدیک اشنا بشم . همچین ادمی باید شخصیت باحالی داشته باشه . جون میده واسه کرم ریختن .
    به خودم نهیب زدم : ادم باش امیر
    با صدای زنگ موبایلم نگاهم و از پرونده برداشتم و به صفحه گوشیم دوختم . شماره بابا بود . این دیگه چی می خواست ؟
    گوشی رو به دست گرفتم و جواب دادم .
    -:بله ؟
    -:امیر کجایی ؟
    -:سر کارم .
    -:مگه قرار نبود امروز زود بیای ؟
    اوه . تازه یادم افتاد قرار بود زود برم خونه . چهره در هم کشیدم .
    -:الان راه می افتم .
    -:زود باش .
    بدون اینکه منتظر جوابم باشه گوشی رو قطع کرد .
    لعنتی ... حال و حوصله این یکی رو دیگه نداشتم .
    بلند شدم . پالتوم و برداشتم و به راه افتادم . از اتاق که بیرون رفتم یاد چیزی افتادم . برگشتم توی اتاق ،اطلاعات روی نوت بوکم و پاک کردم و دوباره بیرون زدم .
    رها و نسیم چند تا کاغذ روی میز گذاشته بودن و بحث می کردن .
    در همون حال که به طرف در خروجی می رفتم گفتم : بچه ها من دارم میرم . عصری بر می گردم .
    رها سر بلند کرد و گفت : کجا ؟
    -:خونه .
    رها متعجب گفت : تو که ظهرا خونه نمی رفتی .
    لبام و روی هم فشردم : حالا میرم .
    به سرعت از در بیرون رفتم . این رها هم ول کن معامله نبود . بدجور گیر داده بود . باید یه فکری واسش می کردم .
    پشت فرمان نشستم و نگاهم و به رو به رو دوختم .
    چقدر دلم می خواست زودتر این پرونده پیش بره . باید سریعتر وارد عمل می شدم .
    شماره سروش و گرفتم
    -:زودتر یه برنامه بریز که شاهرخ با این دختره اشنا بشه .
    -:باشه فهمیدم . دوست داری چطوری اشنا بشن ؟
    -:از چه لحاظ ؟
    -:منظورم اینه یه تصادف یا یه مهمونی ؟
    -:سروش نمی دونم خودت ببین کدوم خوبه اون و جور کن .
    -:باشه چشم . راستی کجا در رفتی رها از دستت کفری شده ؟
    -:ولش کن بابا . تکلیفش با خودش هم مشخص نیست .
    -:امیر کی می خوای باور کنی ازت خوشش میاد؟
    -:برو بابا . چرت و پرت نگو . برو دنبال کارت .
    -:چشم امردیگه ای ...
    -:خداحافظ .
    گوشی رو قطع کردم و ماشین و جلوی ساختمون متوقف کرده و پایین پریدم . وارد ساختمون شدم . نگهبان مثل همیشه مشغول تماشای تلویزیون بود . سلام کردم اما فقط سرش و تکون داد . مستقیم به طرف اسانسور رفته و دکمه طبقه 5 رو زدم . صدای لطیف موسیقی اغاز شد .
    نگاهی به خودم توی اینه انداختم . دستی تو موهام کشیدم و سعی کردم همشون و به سمت بالا هل بدم . پالتوم و مرتب کردم و نگاهی هم به شلوار جینم انداختم . هر کاری واسه عصبانی کردن مهناز حال می داد ... از ریخت من حالش بهم می خورد .
    اسانسور که توقف کرد به طرف در قهوه ای پیش روم رفتم و دستم و روی زنگ فشردم . لحظه ای بعد در باز شد .
    نگاهی به چهره ارایش شده مهناز انداختم و بیخیال از کنارش گذشتم و وارد شدم .
    مهناز چشم غره ای رفت و با غر غر گفت : سلام واجبه ها ...
    بدون اینکه چیزی بگم از راهرو گذشتم و وارد سالن شدم . بابا روی کاناپه نشسته بود و داشت با برادر مهناز گپ میزد . سلام کردم ... هر دو به طرفم برگشته و پاسخ دادن .
    سرم و تکون دادم و به طرفشون رفتم و باهاشون مردونه دست دادم .
    اقا مهدی لبخندی به روم زد . من که می دونستم این چه مرگش بود .
    مهناز از کنارمون گذشت و وارد اشپزخونه شد .
    بابا چشم غره ای بهم رفت . می دونست بازم حال مهناز و گرفتم .
    بدون اینکه بشینم گفتم : من لباس عوض کنم می رسم خدمتتون .
    اقا مهدی با خوشی سرش و تکون داد : راحت باش امیر جان .
    به طرف اتاقم رفتم . اتاقم توی راهرو بود .
    دستم و به دست گیره در گرفتم و بازش کردم که از چیزی که میدیم شاخ در اوردم .

    به مهتاب که رو به روم ایستاده بود خیره شدم .
    ابروهام و در هم کشیدم و گفتم : اینجا چیکار می کنی ؟
    مهتاب با نیش باز گفت : سلام
    سرم و تکون دادم : تو اتاق من ؟
    نذاشت ادامه بدم و گفت : حوصلم سر رفته بود .
    متعجب پرسیدم : هر وقت حوصلتون سر میره اتاق دیگران و زیر و رو می کنین ؟
    مهتاب با حالتی که سعی می کرد اروم باشه گفت : فقط دنبال کتاب می گشتم .
    سرم و تکون دادم : من اینجا چیز به درد بخوری ندارم .
    از جلوی در کنار رفتم : میشه تنهام بزارین ؟
    مهتاب با شونه های اویزون به طرف در رفت . می دونستم خیلی تند رفتم . اما از هر چیزی که یک جوری به مهناز مربوط میشد بدم می اومد .
    با بیرون رفتن مهتاب روی تختم ولو شدم . لباسام اذیتم می کردن . بلند شدم و بعد از بیرون اوردن پالتوم به طرف سالن رفتم . یادم باشه از این به بعد قبل از رفتن در اتاقم و قفل کنم . نمی دونستم هر کسی توی اتاقم ول می چرخه .
    وارد سالن شدم . مستقیم راه اشپزخونه رو در پیش گرفتم .
    مهناز به همراه مهتاب توی اشپزخونه بودن .
    مستقیم به طرف کابینت رفتم . لیوانی برداشتم و جلوی اب سرد کن گرفتم . حتی تو زمستونشم باید اب یخ می خوردم . خدا رحمتش کنه مامان هر کاری کرد این عادت و از سرم بیرون کنه نشد که نشد . من ادم بشو نبودم .
    لیوان و یک سره بالا کشیدم و از تهش نگاهم روی مهتاب بود که زیر زیرکی نگاهم می کرد .
    خوب اگه یه روز می خواستم انتخاب کنم به احتمال زیاد مهتاب و به رها ترجیح می دادم . البته اگه خواهر مهناز نبود .
    لیوان خالی رو روی میز گذاشتم و به طرف قابلمه های روی گاز رفتم .
    درش و برداشتم و قرمه سبزی رو با تمام وجودم بو کشیدم .
    بوی خوبی داشت . انصافا از حق نگذریم مهناز دست پخت خوبی داشت . خدا رو شکر بابام تو این یه مورد دقت لازم و کرده بود .
    سر بلند کردم . مهناز بهم خیره بود .
    نگاهش از من به طرف لیوان روی میز رفت . نمی دونم چرا عذاب وجدان گرفتم .
    به طرف میز رفتم و لیوان و برداشتم و اب کشیدم .
    مهناز لبخندی به لب اورد .
    می خواستم بگم بخاطر تو نبود . بخاطر وجدان خودم بود اما حرفی نزدم . از اشپزخونه خارج شدم و به طرف بابا و اقا مهدی رفتم . رو به روشون جای گرفتم و به افکارم و به پرونده نابغه ی ایرانی متمرکز کردم .
    در برابر حرفهای بابا و اقا مهدی فقط سر تکون می دادم . اما اصلا متوجه نمیشدم چی میگن ...
    تمام ذهنم دور برنامه ای که براش چیده بودم می چرخید .
    اگه اونطور که ادعا می کردن باهوش بود ... خیلی زود به هویت ما پی می برد . باید فکر دیگه ای می کردم . فکری دقیق تر ...
    حضور این همه ادم در زندگیش ، به صورت یکجا ایجاد مشکل می کرد . باید دقیق تر عمل می کردیم . حساب شده تر .... کامل تر ... چیزی که نتونه حدس بزنه .
    با صدای بابا از افکارم جدا شدم .
    -:کجایی امیر ؟
    با دهان باز به بابا نگاه کردم : هان ؟

    بابا با ابروهای در هم کشیده گفت : حواست کجاست ؟
    به خودم اومدم : همین جا ...
    اقا مهدی با خنده گفت : معلومه امیر جان .
    لبخندی زدم : داشتم به یه موضوعی فکر می کردم .
    اقا مهدی پرسید : مسایل کاری ؟
    با سر تایید کردم . دنبال بهونه ای بودم تا چاخان کنم . چی بهتر از یه ورشکستگی برای شرکت ساختگیم ؟ یه بدهی بزرگ !
    با اخم های در هم رفته گفتم : یه مشکلاتی توی شرکت هست .
    اقا مهدی با نگرانی گفت : چه مشکلاتی ؟
    صورتم و بیشتر در هم کشیدم : یکی از چکامون پاس نشده . جنسایی که فرستاده بودیم مونده تو راه ... بدجور گیر کردیم .
    بابا سرش و تکون داد و به جای تسلی گفت : هزار بار بهت گفتم قاطی این کارا نشو ... مگه همین کارمندی چشه تو میری دنبال این کارا ؟
    اب دهنم و قورت دادم ، اینم از بابای ما ... به جای اینکه بهم دلداری بده می زنه تو ذوقم .
    سرم و پایین انداختم و ترجیح دادم الان سکوت کنم . در این شرایط این بهترین راه حل بود . درسته مهناز و خانوادش برام اهمیتی نداشتن اما نمی خواستم بابا رو پیش اونا خراب کنم پس سکوت کردم .
    مهناز به همراه مهتاب وارد سالن شدند .
    مهناز کنار بابا جای گرفت و مهتاب هم کنارم روی مبلی که بهم نزدیک بود نشست .
    اقا مهدی خم شد و لیوان چای و از روی میز برداشت و گفت : نظرتون چیه باهم بریم یه سفر ؟
    نگاه همه روی من افتاد .
    متفکر گفتم : من نمی تونم بیام ... گفتم که کارای شرکت بهم ریخته ... باید بمونم و اونا رو جمع و جور کنم .
    مهتاب گفت : وای امیر تو هم همیشه خودت و درگیر کار می کنی . کی می خوای دست برداری ؟ بیا بریم دیگه .
    نگاهی بهش انداختم و کاملا رک و راست بهش اعتراف کردم : واقعا سرم شلوغه وگرنه به این سفر بد جور احتیاج داشتم .
    خودمم نمی دونم چرا اونقدر رک اعتراف کردم .
    بلند شدم و به طرف اشپزخونه به راه افتادم : مهناز تو که به من چای ندادی .... برم خودم بیارم .
    قبل از من مهتاب وارد اشپزخونه شد و در همون حال گفت : من میارم .
    گوشیم و از جیبم بیرون کشیدم و شماره شاهرخ و گرفتم .
    به سرعت جواب داد : علیکم سلام
    -:سلام برادر ... حال و احوال ...
    -:هی برادر نگو که دلم خونه ... این پرونده ای که به ما داده تمام وقتمون و گرفته .
    -:چقدر که شما کار می کنی .
    شاهرخ خندید : تو کی جیم شدی در رفتی ؟
    -:تو رو سننه ؟
    -:بزار سردار بیاد این بار چغولیت و بهش می کنم .
    -:مثلا می خوای چی بگی ؟
    -:خیلی چیزا.
    مهتاب لیوان چای و پیش روم گذاشت .
    لیوان و برداشتم و گفتم : شاهرخ برنامه رو بچین ... من اطلاعات کامل می خوام .
    -:بله قربان . شما امر بفرمایید .
    -:خوبه . اطلاعات و اماده کن من تا یک ساعت دیگه میام .
    __________________________________________________ _______
    وارد دفتر که شدم شاهرخ روی مبل های جلو ورودی ولو شده بود و مشغول بود .
    به طرفش رفتم . چشم روی هم گذاشته بود . نوت بوکش جلوش بود و داشت می خوند اما چه خوندنی ... خوابیده بود .
    سرم و تکون دادم و به طرف اتاقم رفتم .
    یه توده کاغذ روی میزم بود .
    ابروهام و بالا دادم و پالتوم و روی مبلا انداختم .
    کاغذا رو برداشتم و خودم و روی صندلی انداختم .
    تمام اطلاعاتی بود که از شاهرخ در خواست کرده بودم .
    همون اطلاعات گذشته در مورد سها شمس ...
    سها ... چه اسمی هم داشت .
    شروع کردم به خوندن ...
    خوب .... توی مدرسه هم درسش اونقدرا خوب نبوده . اما حالا شده یه نابغه ... چطور ؟
    بعد از خوندن اطلاعات و تمام عکسهایی که پیش روم بود بلند شدم و به طرف اتاق سروش به راه افتادم . باید یه نقشه حساب شده می کشیدیم .

    چند ضربه به در زدم ...
    صدای سروش به گوش رسید : بفرمایید .
    در و باز کردم .
    سروش لبخندی به روم زد : اومدی ؟
    وارد اتاق شدم و در و بستم : چه خبرا ؟
    -:خبری نیست داشتم فکر می کردم باید چیکار کنیم.
    روی صندلی نشستم .
    سروش هم بلند شد و رو به روم جای گرفت : چطور بود ؟
    سرم و تکون دادم : افتضاح
    سروش خندید : دیوونه .
    کاغذهایی که دستم داشتم و پیش روش گذاشتم : به کجا رسیدی ؟
    لبخند از روی صورتش محو شد : می تونم بگم صفر ... اطلاعاتی که در مورد سها شمس وجود داره خیلی کمه . این چیزا برای ما کافی نیست .
    -:با سردار تماس گرفتی ؟
    سروش سرش و تکون داد : سردار حرفی نمی زنه .
    لبام و روی هم فشردم : پس باید خودمون دست به کار بشیم .
    -:درسته . اینطور که پیش میره اونا دارن خیلی چیزا رو ازمون پنهون می کنن . باید دقیقتر فکر کنیم .... من احساس می کنم سردار به دنبال چیزی می گرده .
    -:فکر کنم بیشتر از سردار پشت این پرونده باشن .
    -:همینطوره . سردار فقط دستورات و به ما منتقل می کنه . باید به دنبال اطلاعات خاص باشیم .
    -:فعلا نمی تونیم ریسک کنیم . باید همونطور که سردار دستور داده پیش بریم .
    -:منم به همین فکر می کردم .
    -:فردا یه سر میرم اداره ببینم اطلاعات جدید چی داریم . اما قبلش باید برنامه رو به طور کامل بچینیم . چیا پیدا کردی ؟ سها شمس دوستی چیزی داره ؟
    -:متاسفانه تنها کسی که سها شمس باهاش در ایران ارتباط داره همین خواهر و مادرش هستن . هیچ کس باهاش در ارتباط نیست . اما سونا شمس ... مربی شناست ... دوستان زیادی هم داره . فکر کردم می تونیم شاهرخ و با یه اتفاق باهاش اشنا کنیم . مثلا تصادف ... توی تاکسی ... یا یه اشنایی ساده .
    متفکر گفتم : فکر خیلی خوبیه .
    سروش ادامه داد : ما سه تا میریم توی اون خونه زندگی کنیم . اما فکر نکنم نفوذ به داخل خونه کار اسونی باشه .
    متفکر سرم و تکون دادم : اون طوری که میگن باشه ... حق با توئه ... نمی تونیم به اسونی وارد بشیم . مخصوصا حالا که اونم اونجا حضور داره .
    -:کاش می تونستیم زودتر وارد عمل بشیم . وقتی به سردار جریان و گفتم تاکید کرد : دقیقا روزی که فهمیدن تصمیم داره پا به ایران بزاره ما رو در جریان گذاشتن .
    -:یعنی اینکه تا اخرین لحظه کسی نمی فهمه اون قراره چیکار کنه .
    سروش تایید کرد .
    سر بلند کردم : سروش داریم الکی دور خودمون می چرخیم .
    سروش تایید کرد .
    -:ببین هر طوری هست باید به اینا نزدیک بشیم . الان تنها جایی که می تونیم اطلاعات بیرون بکشیم خودشون هستن .
    -:کل سازمان هم چیز زیادی در موردشون وجود نداره . باید ...
    زنگ گوشیش بلند شد . بلند شد و گوشی رو از روی میز برداشت .
    با گفتن بله ...سکوت کرد .
    لحظه ای بعد گوشی رو قطع کرد : بدو امیر ... نسیم میگه داره میره بیرون .
    از جا کنده شدم : کجا میره ؟
    -:معلوم نیست . اما اما شده .
    با عجله از اتاق بیرون زدم . پالتوم و از اتاق برداشتم و با صدای بلند گفتم : زود بیا سروش ...
    در همین حین سروش از اتاقش خارج شد .
    شاهرخ همچنان خواب بود .
    سروش ضربه ای به پاش زد و به دنبال من از دفتر خارج شد .
    پشت فرمان نشستم و سروش هم کنارم جای گرفت .
    سروش نزدیک ترین راه و پیشنهاد کرد .
    در همین حین زنگ گوشیم بلند شد .
    صدای شاهرخ توی گوشی پیچید : چتون شده بود ؟
    -:دیشب خیر سرت نخوابیدی ؟ پاش و هر چی لازم داریم جمع کن بیار اپارتمان . تا دو ساعت دیگه کل دوربین ها و مدار های لازم اونجا باشه .
    شاهرخ تقریبا فریاد زد : تنهایی ؟
    -:زودتر جمع کن بیا ... می تونی با اداره تماس بگیری واست کمک بفرستن .
    قبل از اینکه شاهرخ چیز دیگه ای بگه گوشی رو قطع کردم .
    شماره سردار و گرفتم : قربان ؟
    -:چی شده فروتن ؟
    -:قربان اطلاعات کاملتری می خوام .
    -:از اطلاعات بگیرین .
    -:ناچیزه قربان ...
    -:پس اطلاعاتمون در همون حده ...
    -:ولی قربان .
    -:فروتن ... من ، تو و گروهت و انتخاب کردم که این پرونده رو با کمترین اطلاعات کامل کنی ...
    چشم روی هم گذاشتم ... چیزی که ازش متنفر بودم حالا داشت سرم می اومد .
    سردار با گفتن : اخبار و بهم بده تماس و قطع کرد .


    سها :
    صدام و بلند کردم : مامان نمیای ؟
    لحظه ای بعد مامان از ساختمان خارج شد .
    به طرف ماشین رفتم : بالاخره اومدی .
    مامان همونطور که سوار ماشین می شد گفت : چته ؟ می خوای بری خرید دیگه این همه عجله لازم نیست .
    چیزی نگفتم و پشت فرمان نشستم .
    ریموت و از داشبورت بیرون کشیدم و در و باز کردم . نگاهم به رو به رو بود اما تمام خیابون و زیر نظر گرفته بودم . چند لحظه ای صبر کردم تا کاملا اطراف و در نظر بگیرم . دو دختری که پشت فرمان پژو خاکستری نشسته بودند و تمام نگاهشون به ما بود .
    چشم روی هم گذاشتم و رفتارشون و تجزیه تحلیل کردم ....
    دختری که پشت فرمان بود دستاش و روی فرمان قرار داده بود . کمی به جلو خم شده بود . می تونستم حدس بزنم پاش روی گازه ...
    دوباره چشم روی هم گذاشتم تا صدای روشن یا خاموش بودن ماشین و حدس بزنم .
    ماشین روشن بود ... می تونستم صدایی که ازش می اومد و بشنوم . به سرعت چشم باز کردم ماشین رو روی دنده یک جا دادم و کمی به جلو حرکت کردم .... دستم روی دکمه ریموت چرخید و در در حال بسته شدن بود ... کمتر از چند لحظه طول می کشید تا در بسته شود ... ماشینی که از سمت راست می امد یک لحظه قبل از بسته شدن در از جلوی ما عبور می کرد .پام و روی گاز فشردم ... ماشین به چند قدمی ما رسیده بود که ماشین از جا کنده شد و از کنار ماشینی که می امد عبور کرد ...
    لبخندی روی لبم نشست . نگاهم از اینه به همون پژوی خاکستری بود ... کمی حرکت کرد و بعد متوقف شد .
    مامان سرش و به صندلی تکیه داد : هنوزم همونطوری رانندگی می کنی .
    لبخندی روی لبم نشست : مامان من هنوزم همون ادمم . چرا انتظار داری عوض شده باشم .
    مامان چیزی نگفت . پرسیدم : از کجا باید برم ؟
    مامان نگاهی به اطراف انداخت : چی می خوای بخری ؟
    ابروهام و بالا کشیدم : بریم میلاد نور
    مامان به طرفم برگشت : تو اونجا رو از کجا می شناسی ؟
    شونه هام و بالا انداختم : خوب شنیدم .
    مامان سرش و تکون داد : باشه بپیچ به راست .
    نگاهم و از اینه به بیرون دوختم ... خبری از پژوی خاکستری نبود . چرا دنبالمون نیومدن ؟ دلیلی نداشت صبر کنن . باید دنبالمون میومدن . سعی کردم افکارم و متمرکز کنم تا بهتر بتونم تحلیل کنم .
    با صدای مامان به خودم اومدم : نمی خوای بری سراغ پدرت ؟
    با تعجب به طرفش برگشتم : چرا باید برم ؟
    مامان همونطور که به بیرون نگاه می کرد گفت : اون پدرته .
    بیخیال گفتم : درسته .
    مامان ادامه داد : وظیفته بری سراغش ...
    -:من وظیفه ای ندارم . اون حتی حاضر نشد قبل از رفتنم ببینتم . دلیلی نداره برم سراغش ...
    -:اون نمی خواست تو بری ...
    -:الانم نمیخواد من برگردم . احتیاجی نیست بدونه اومدم ... من چند وقت دیگه برمی گردم .
    -:حالش زیاد خوب نیست .
    پوزخندی زدم : جدی ؟ فکر می کردم زن جدیدش خیلی خوب بهش می رسه .
    -:ما از هم طلاق گرفته بودیم .
    -:اما شما نمی خواستی از هم جدا شین .
    -:اون حق داشت ازدواج کنه .
    -:پس چرا شما این کار و نمی کنی ؟
    -:شرایط من فرق می کنه .
    -:چه فرقی ؟ چون شما من و سونا رو دارین ؟ مادر من ببین من و سونا دیگه بزرگ شدیم . سونا دیگه بچه نیست . بهتره به فکر خودت باشی .
    -:شما دو تا دختر جوونین .
    -:مامان می دونی همیشه از این حرفت بدم میومد. من می تونم مواظب خودم باشم . تو تمام این سالها اونجا تنها زندگی کردم .لازم نیست تو مواظبم باشی .
    دست مامان و توی دستم گرفتم . یه دستم هنوز روی فرمان بود . دستش و فشردم
    -:مامان بابا زندگی خودش و انتخاب کرد ... تو هم باید زندگی خودت و انتخاب کنی .
    مامان در سکوت لبخندی به روم زد .
    نگاهی به رو به رو انداختم و سرم و تکون دادم : کجا برم
  3. #3
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    با نگاهم مغازه ها رو از هم می گذروندم . اروم اروم پیش می رفتم
    با دیدن نام new computer لبخندی روی لبم نشست .
    به طرف مامان برگشتم : چند لحظه اینجا باشین تا بیام .
    مامان با تعجب پرسید : کجا میری ؟
    اشاره ای به مغازه کردم : میرم وسایل بخرم .
    مامان متفکر گفت : چی می خوای بخری ؟
    به سرعت از مامان دور شدم : زود میام .
    وارد مغازه شدم .
    کیفم و باز کردم و کارت و بیرون کشیدم .
    فروشنده لبخندی به روم زد : خوش اومدین .
    لبخند زدم : با اقا سینا کار دارم .
    فروشنده ابروهاش و بالا کشید : بجا نمیارم .
    اشاره ای به بیلبورد مغازه کردم : تا جایی که یادمه توی رفاقت براش این بیلبورد و زده بودم .
    کمی صورتش و در هم کشید و یکدفعه گفت : وای پیوند خودتی ؟
    نیشخندی زدم .
    ادامه داد: تو اینجا چیکار می کنی ؟
    سرم و کمی به راست متمایل کردم : همینطوری .
    -:فکر نمی کردم یه روزی ببینمت . می تونم بگم اینجا خیلی خوشکل تری .
    لبخندی زدم : فلش من اماده هست ؟
    -:نگفته بودی خودت میای دنبالش ... گفتی یکی رو می فرستی .
    سرم و تکون دادم : حالا اومدم .
    سرش و تکون داد : چند روز میمونی ؟
    -:زیاد نمی مونم . شاید دو هفته .
    سینا به طرف گاوصندوق برگشت و در همون حال گفت : هنوزم باور نمی کنم اینجا هستی .
    -:فکر نمی کردم هنوزم اون بیلبورد نصب باشه ... سه سال از وقتی که اون و طراحی کردم می گذره .
    سینا با فلشی به دست به طرفم برگشت : درسته ... سه سال می گذره . اما می تونم بگم هنوزم طرحش بهترینه . توی این ساختمون یکی از بهترین هاست .
    با خوشحالی گفتم : این خیلی خوبه .
    سینا تایید کرد : اره خوبه . اما باید طرح بعدیم رو هم خودت بزنی .
    با خنده گفتم : حتما .
    سینا فلش و در برابرم گذاشت : اینم امانتی شما ... پیدا کردنش مشکل بود اما چون شما خواستی جورش کردم .
    کمی روی پیشخوان خم شدم : همه چیزش اوکیه ؟
    سینا هم در برابرم خم شد : بله قربان ... تمام فیلم های مدار بسته . همش
    با نیش باز گفتم : کارت درسته . افرین .... افرین
    سینا صاف ایستاد و دست روی سینه گذاشت : ما چاکر شما
    فلش و از روی میز برداشتم : جبران می کنم .
    -:این چه حرفیه . تو کلی واسه من کارای مختلف انجام دادی ... این که چیزی نیست .
    -:خوب چقدر باید بدم ؟
    سینا سرش و تکون داد : هیچی .
    چپ چپ نگاهش کردم : از کی تا حالا می بخشی ؟
    سینا خندید : هر چی خودت می خوای بده .
    نگاهی به حجم فلش انداختم و چند تا اسکناس پنجاه تمونی از کیفم بیرون کشیدم ...
    20 تا روی میز گذاشتم و گفتم : بازم ممنون .
    در همین حین مشتری وارد مغازه شد .
    سینا به طرفش برگشت : بفرمایید .
    فلش و توی جیبم گذاشتم : یه هدستم بده .
    سینا همونطور که سفارشات مشتری را می گرفت گفت : چه جوریش و می خوای ؟
    -:یه چیز خوب بده .
    سینا همونطور که به سوال مشتری جواب می داد مشغول گشتن شد .
    چند لحظه ای فکر کردم و میان حرف سینا پریدم : اشتباه کردی .
    رو به مشتری ادامه دادم : باید در همون حین یه فایل جدید بسازی و از کلش یه کپی بگیری ... اینطوری می تونی تمام اطلاعات و بعدا جمع اوری کنی .
    ارتباط و قطع می کنی و بعد از مقایسه و برداشتن اطلاعات می تونی دوباره ارتباط برقرار کنی .
    سینا هدست و جلوم گذاشت : اینم اطلاعات کاملتر .
    مشتری تشکر کرد و مشغول خرید شد .
    هدست و برداشتم : این چنده ؟
    سینا تقریبا دستش و بالا برد : تا نزدمت بردار و برو .
    خندیدم : دستت درد نکنه .
    -:باهام در تماس باش ... حالا که اینجایی می تونیم همدیگر و ببینیم .
    همونطور که از مغازه خارج میشدم گفتم : حتما.

    مامان کنارم ایستاد : چی گرفتی .
    پلاستیک و به طرفش گرفتم : هدست
    مامان با تعجب گفت : با خودت نیاوردی ؟
    شونه هام و بالا انداختم : یادم رفت .
    مامان سرش و تکون داد : هنوزم فراموش کاری
    با اعتراض گفتم : مامان چرا انتظار داری من عوض بشم ؟
    مامان لب خبال گغت : همیشه فکر می کردم بزرگتر که میشی عاقل تر میشی
    -:یعنی الان نیستم ؟
    مامان سرش و به علامت نه تکون داد : تو هیچ وقت عاقل نبودی
    قدم هام و تند تر کردم و از مامان دور شدم : دستت درد نکنه .
    مامان خودش و بهم رسوند : هنوزم زود بهت بر می خوره .
    با اعتراض گفتم : مامان امروز از صبح هر چی خواستی بهم گفتی توقع داری حرفی نزنم ؟
    مامان خندید . دستم و توی دستش گرفت : دختر کوچولوی من .
    خندیدم .
    مامانم خندید و گفت : دیگه چی میخوای بخری ؟
    دستم و به طرف سرم بردم : باید فکر کنم ... چیزی نیاز ندارم .
    مامان دستم و کشید : پس بیا بریم یه چیزی بخوریم .
    سرم و به علامت باشه تکون دادم : بزن بریم .
    ____________________________________________
    نگاهم و به صفحه لپ تاپم دوختم ...
    "همه چیز خوب پیش رفته ؟"
    دستم روی کیبورد لغزید : تا اینجا اره .
    "خیلی خوبه ... حواست که به همه چی هست ؟"
    -:اره حواسم هست .
    با صدای زنگ از جا پریدم . با اینکه بیشتر از چندین سال بود توی این کار بودم . اما هنوزم با صدای voice call از جا می پریدم .
    ارتباط و وصل کردم ...
    -:hello
    -:Bonjour mademoiselle arman (روز بخیر دوشیزه ارمان?)
    چشم روی هم گذاشتم .
    به زبان فرانسه جواب دادم : oui(بله)
    -: Comment allez - vous(حال شما چطور است ؟)
    -:bonne , Que puis - je faire pour vous(خوبم ... چکاری می توانم برای شما بکنم ؟)
    -:Je le nom de M.r sur Vais appeler(من از طرف اقای سوق تماس می گیرم)
    ابروهام و بالا دادم اقای سوق ؟ چیزی یادم نمی اومد ....
    -:je ne me souviens pas(بیاد نمی اورم )
    -: ll a dirigé les commerçants français sur ( ایشون یکی از تاجران فرانسه هستند )
    -:oui(بله)
    -:Je tiens à vous rencontrer(ایشون در خواست ملاقات با شما را دارند )
    -:Malheureusement, je suis en voyage en France(متاسفانه ... من الان نمی توانم به فرانسه سفر کنم )
    -:Vous pouvez définir lieu de rencontre ... Il viendra le lieu de rencontre(شما محل ملاقات را تعیین کنید ... ایشون به دیدار شما می ایند )
    -:Très bon ... Je vais vous faire savoir le lieu de rencontre(بسیار خوب ... من محل ملاقات را به شما اطلاع خواهم داد )
    -:Merci beaucoup (بسیار متشکرم)
    -:je suis heureux de faire votre connaissance , au revoir (از اشنایی با شما خوشوقتم ... خدانگهدار )
    تماس و قطع کردم و در فکر فرو رفتم . باید قبل از ملاقات تمام اطلاعاتم و در موردش به دست می اوردم .
    چرخی توی نت زدم و بالاخره روی سانی توقف کردم ....
    ایمیلی براش زدم تا در مورد اقای سوق تحقیق کنه .
    با ضربه ای که به در خورد از چشم از صفحه نوت بوک برداشتم و به در دوختم .
    سونا در و باز کرد و گفت : می تونم بیام تو ...
    سرم و تکون دادم : اره بیا ..



    سونا روی تخت نشست و گفت : خوش گذشت ؟
    لبخندی زدم و سرم و به سمت چپ تکون دادم : عالی بود
    سونا ریز خندید : کلی سرت غر زد ؟
    سرم و تکون دادم : یادت رفته بهش عادت کردم
    سونا بالشت و از روی تخت برداشت و در اغوش کشید : وقتی رفتی رفتارش بد تر شده بود ... از وقتی تو اومدی ارومتر شده .
    -:می دونم .
    -:پس خودت و زیاد ناراحت نکن ... بزار تا دلش می خواد غر بزنه . شاید اینطوری ارومتر بشه . امروز با تو بهش خیلی خوش گذشته بود . وقتی باهام تماس نگرفت فکر کردم چی شده که امروز سراغی ازم نمیگیره . نگو سرش با تو گرمه
    نیشم باز شد ، ابروهام و بالا کشیدم : بایدم همینطور باشه ... تو همیشه کنارشی . اما من !
    سونا بالش و به طرفم پرت کرد : بس که ادم نیستی . اخه اونجا تنهایی مثلا چه غلطی می کنی ؟ نمی تونستی بمونی اینجا ؟ خوب این همه ادم که دنبالت هستن ... میان اینجا می بیننت .
    سرم و تکون دادم : من از زندگیم راضیم
    -:خوشحالم ... تو به اون چیزی که می خواستی رسیدی
    تو چشماش خیره شدم : تو چی ؟
    سونا اه بلندی کشید : من ؟ شاید بعضیاش و بدست اورده باشم .
    لبخندی زدم : بقیش چی ؟
    -:تلاشم و می کنم اونا رو هم به دست بیارم . من خواهر توام . می تونم اونا رو از دست بدم ؟
    از جا بلند شدم . بالشت و روی تخت گذاشتم و کنارش نشستم : زندگی یعنی همین .... باید تمام تلاشت و برای جنگیدن باهاش بکنی
    سرش و به طرفم برگردوند : برای همین این همه به خودت سخت میگیری؟
    با پوزخند گفتم : چاره دیگه ای هم دارم ؟
    شونه هاش و بالا انداخت : تو الان اونقدری داری نوه هاتم می تونن باهاش بهترین زندگی رو داشته باشن .
    نگاهم و دزدیدم : این کافیه ؟
    -:کافی نیست ؟
    کافی نیست ؟ واقعا کافی نبود ؟ مطمئنا برای ادم جاه طلبی مثل من نبود . برای من کافی نبود ... نه بخاطر خودم . بخاطر اون سها کوچیکی که از زمان تولدم توی وجودم بود کافی نبود . اون جاه طلب بود درست مثل خودم . شایدم من شبیه اون بودم .
    زمزمه کردم : کافی نیست ... هرچقدرم باشه بازم کمه
    سونا بلند شد : امیدوارم اونقدری دنبالش نباشی که به خودت اسیب بزنی .
    دستش و گرفتم : من فقط می خواستم همه خوشبخت باشن .
    بدون اینکه به طرفم برگرده گفت : تو ... فرار کردی . از زندگی خودت فرار کردی .
    -:باید می موندم و نابودی عزیزانم و به چشم میدیدم ؟
    -:نه . باید می موندی و مرهمی میشدی روی درداشون
    -:مگه نبودم ؟
    اه بلندی کشید : بیشتر از این می تونستی باشی
    دستم و عقب کشیدم و به رو به رو خیره شدم : اونقدری کم کاری کاری کرده بودم که صدای سونا در اومده بود ؟
    سونا از اتاق بیرون رفت . روی تخت دراز کشیدم ....
    دستام و دو طرف صورتم گذاشتم و بالا و پایین کشیدم .
    صدای مامان توی گوشم پیچید : کی می خوای برگردی ؟
    همونطور که قاشق پر از بستنی رو توی دهنم می ذاشتم گفتم : دو هفته دیگه .
    لبخند تلخی زد : چقدر زود ...
    دو هفته زمان کمی بود ؟ من می تونستم توی این دو هفته خیلی کارا انجام بدم .
    از جا بلند شدم و به طرف در اتاقم به راه افتادم ...
    قبل از اینکه از در بیرون برم برگشتم و صفحه نوت بوک و بستم و به سرعت از اتاق خارج شدم .


    سونا با هیجان ادامه داد : همین که وارد شدم دهنش باز موند و ساکت شد ... سعید یک پس گردنی بهش زد تا به خودش اومد و دهنش و بست
    خندیدم : مگه تا حالا ندیده بودتت ؟
    -:نه بابا ... فکر می کرد حریفش یه پسره .
    لبخندی زدم : پس حسابی حالش و گرفتی .
    سونا قاشقی به دهان گذاشت : نه بابا . قرار شده فردا بعد ازظهر با هم مسابقه بدیم .
    لیوان و از روی میز برداشتم : این خیلی خوبه
    -:اره عالیه . باید حالش و بگیرم . شنیدم خیلی پرو و خودخواهه .خودم خواستم حالش و بگیرم . اخه خیلی اسمش و شنیده بودم .
    مامان قاشق و چنگالش و توی بشقاب رها کرد و گفت : تو که نمی خوای خودت و درگیر کنی ؟
    سونا سرش و به علامت نه تکون داد : چرا باید خودم و درگیر کنم ؟ من فقط می خوام حالش و بگیرم .
    مامان بلند شد : بهتره به جای حرف زدن زودتر غذاتون و تموم کنین الان خالت اینا میرسن .
    لبام و جمع کردم : مامان می خواستیم بریم بیرون .
    مامان شونه هاش و بالا انداخت : خوب خالته ... هفت ساله ندیدتت . می خواست بیاد ببینتت .نمی تونستم که بهش بگم نیاد .
    اخرین قاشق و توی دهنم گذاشتم : حق با شماست .
    سونا هم بلند شد و همونطور که پارچ اب و از روی میز برمیداشت گفت : سها بهتر بود تو می رفتی دیدنشون .
    چشم غره ای نثارش کردم .
    -:زود باشین دخترا ...
    مشغول جمع کردن میز شدیم . باید هر چه زودتر کارا رو انجام می دادم . نباید بیشتر از این اینجا می موندم . ممکن بود کسی از ماجرا بو ببره ... درسته کسی خبر نداشت اما دیر یا زود اخبار پخش می شد . اون وقت نمی تونستم بی سر و صدا کار و تموم کنم . باید هر چه سریعتر وارد عمل میشدم .
    بشقاب ها رو روی ظرفشویی گذاشتم : سونا فردا صبح چیکاره ای ؟
    سونا متفکر گفت : چطور مگه ؟
    -:می خوام برم ماشین بخرم ...
    سرش و تکون داد : کار خاصی ندارم . هر وقت بخوای میریم ...
    خودم و کشیدم روی کابینت : فردا صبح بریم . می خوام یه ماشین خوب بخرم .
    سونا در یخچال و محکم بست : ماشین ؟
    سرم و به علامت مثبت تکون دادم .
    -:خل شدی ؟ تو که دو هفته بیشتر اینجا نیستی . ماشین می خوای چیکار ؟
    ابروهام و بالا دادم : برای تو می خریم و تو دو هفته به من قرضش میدی
    سونا چشماش و باریک کرد : نه بابا . می چایی . من ماشین دارم .
    دستام و گوشه کابینت گذاشتم و خودم و جلو کشیدم : مطمئنی ؟ من از این ماشینا منظورم نبودا ... یادمه گفتی از یه ماشینی خوشت میاد .
    سونا یکدفعه به طرفم اومد : جدی میگی ؟
    با صدای زنگ پایین پریدم و همونطور که از اشپزخونه بیرون می رفتم گفتم : کاملا جدیم .
    سونا به دنبالم از اشپزخونه خارج شد . به طرف در ورودی به راه افتادم . مامان قبلا به استقبال رفته بود .
    از سر و صدایی که به گوش می رسید تعجب کردم . به طرفشون رفتم . خاله مشغول احوالپرسی با مامان بود .
    سلام کردم و کنارشون ایستادم .
    خاله به سرعت در اغوشم کشید و صورتم و بوسه باران کرد : کی اومدی دختر ؟ چرا یه سر بهم نزدی ؟ امروز که مادرت گفت برگشتی نمی دونی چقدر خوشحال شدم . یکدفعه ای رفتی و یکدفعه هم اومدی .
    از اغوشش بیرون اومدم : اره دیگه ... کسی که بی خبر بره .باید بی خبرم بیاد . نگاهی به دختر جوانی که کنار خاله ایستاده بود انداختم .
    مامان معرفی کرد : نگین ... همسر فرهاد .
    لبخندی به روش زدم : منم سهام .
    دختر دستش و به طرفم دراز کرد . دستش و توی دست فشردم : خوشبختم .
    در باز شد و قامت بلند فرهاد در حالی که دختر بچه ای در اغوش داشت نمایان شد .
    با تعجب بهش خیره شدم .
    اونم همینطور ...
    دختر بچه با تعجب نگاهم می کرد .
    فرهاد قدمی پیش اومد : سلام
    لبخند روی لبام ماسیده بود . اب دهنم و قورت دادم و همونطور که سرم و تکون میدادم گفتم : سلام .
    فرهاد زمزمه کرد : خوبی ؟
    لبخندی به روش زدم : اره . تو چی ؟
    فرهاد تایید کرد : بد نیستم .
    حرفی برای گفتن نداشتم . خودم و جمع و جور کردم و در کنار مامان که دختر بچه رو در اغوش می کشید ایستادم . سونا هم وارد شد و بعد از احوالپرسی دختر بچه ای که حالا می دونستم اسمش نازنینه رو در اغوش کشید و کنار نگین نشست .
    می دونستم فرهاد ازدواج کرده اما خبر نداشتم بچه دار هم شده .
    مامان و خاله مشغول صحبت بودند . سونا هم اینطور که معلوم بود با نگین رابطه خوبی داشت .
    زیر چشمی نگاهی به فرهاد انداختم .
    سرش و پایین انداخته بود و متفکر به نظر می اومد .
    با صدای خاله به خودم اومدم : درسته که می خوای بازم بری سها ؟
    با سر تایید کردم : باید برم . کار و زندگی من اینجا نیست .
    خاله با ناراحتی گفت : دیگه باید برگردی ... اینجا وطنته .... باید اینجا زندگی کنی . ازدواج کنی . بچه دار بشی .
    سرم و تکون دادم : خاله من تازه اول جوونیمه . من الان برای اینکارا اصلا مناسب نیستم .
    -:یعنی نمی خوای ازدواج کنی ؟
    -:نه به این زودی ...
    فرهاد دستاش و روی پاهاش حلقه کرد و گفت : شایدم کسی رو دوست داری ...

    به سرعت سر بلند کردم : نه ...
    خودم از نه ای که گفته بودم تعجب کردم .
    به سرعت سرم و پایین انداختم . برخلاف تمام مسائلی که سعی کردم در رابطه باهاشون عالی باشم توی این یه مورد کاملا ضعیف بودم .
    اره من هنوزم نتونسته بودم اونقدری که فکر می کردم در رابطه با فرهاد قوی باشم .
    سکوت حاکم و خاله شکست : فرهاد اذیتش نکن .
    دستم و به دو طرف دسته های مبل تکیه دادم و از جا بلند شدم .
    بدون گفتن حرفی مسیر اتاقم و در پیش گرفتم .
    وارد اتاق شدم و در و پشت سرم بستم .
    نگاهی به اتاقم انداختم . میز تحریر ... کامپیوتر قدیمیم ... کتابخونه ام و بالاخره میز کوچیک کنار تختم . و اون قاب عکس ... قاب عکسی که تمام گذشته ای که گاهی برای وجودش حسرت می خورم و به تصویر می کشید . با شونه های افتاده به طرفش رفتم . روی زمین درست کنار میز نشستم و به تخت تکیه دادم . قاب عکس و از روی میز برداشتم و بهش خیره شدم .
    هفت سال ... هفت سال با یاد اون زندگی کردم ... ولی اون خیلی اسون رفت سراغ یکی دیگه ... خبر ازدواجش زودتر از خودش رسیده بود ولی بچش ؟
    هفت سال پیش موقع رفتن تنها چیزی که برای از دست دادنش تاسف خوردم عشق فرهاد بود ... و فرهاد چه اسون عشق من و فراموش کرد .
    اشکام سرازیر شدن .
    در همه حال سعی می کردم محکم باشم . قوی باشم . کاری نکنم که پشیمون بشم . اما حالا برای از دست دادن فرهاد پشیمون بودم . من می تونستم مادر بچش باشم . اما حالا ...
    نگاهم و به قاب عکس دوختم . فرهاد پشت سرم ایستاده بود و دستاش و دورم حلقه کرده بود . قدش ده سانتی از من بلندتر بود . با اینکه بین تمام دخترا قد بلند به حساب میومدم . اما فرهاد دستم و از پشت بسته بود .
    نگاهم روی صورتش ثابت شد ... تمام اجزای صورتش و از نظر گذروندم . موهای کوتاهش که همیشه قسمتیش و روی صورتش می ریخت . اما حالا خبری از اون موها نبود . همش و کاملا به پشت شونه کرده بود . چشمایی که درست شبیه چشمای من بود و باعث میشد خیلی ها فکر کنن خواهر و برادریم . چشماش .... چشماش به گذشته برگردوندتم . به هفت سال پیش ... سه ماه قبل از رفتنم .
    صداش بلند شد ...
    -:هی سها ببین اینجا چقدر خوبه بیا عکس بگیریم .
    -:وایسا بقیه رو هم صدا کنم .
    دستم و گرفت و کشید : لازم نیست ... بیا .
    -:باشه ... دوربین و اوردی ؟
    -:اره ، اره ...
    به دنبالش کشیده میشدم . از بین درختا می گذشتیم . پام به ریشه ی یکی از درختا گیر کرد . صدای اخ گفتنم بلند شد . به سرعت به طرفم برگشت : چی شدی ؟
    صورتم و در هم کشیدم : پام
    خم شد و پام و بلند کرد . اروم اروم تکونش می داد .
    چشم روی هم گذاشتم تا بهتر احساسش کنم . بهتر از این لحظه لذت ببرم .
    فرهاد بلند شد : الان خوب شد ؟
    به سرعت چشم باز کردم : اره . مرسی
    لبخندی به روم زد . نگاهی به اطراف انداخت : بیا یه عکس اینجا بگیریم .
    دستم و به طرفش گرفتم : دوربین و بده هر جا می خوای وایسا عکست و بگیرم .
    به طرف درختی که پیش رومون بود رفت : نه لازم نیست ...
    دوربین و روش گذاشت و به سرعت کنارم ایستاد . خودش و عقب تر کشید و دستاش و دورم حلقه کرد .
    لبخندی زدم و سرم و به بازوهاش تکیه دادم .
    همون لحظه زمزمه کرد : سها همیشه دوست دارم
    لبخندم پررنگ تر شد .
    دستم و از گوشه تابلو برداشتم و روی قاب عکس کشیدم تا رسیدم به لبام ...
    اب دهنم و قورت دادم . با استین بلوزم اشکام و پاک کردم .با نوری که به صورتم خورد سر بلند کردم . نگاهم روی فرهاد که جلوی در نیمه باز ایستاده بود ثابت موند .
    تو چشمام خیره شد : می تونم بیام تو ؟
    سرم و تکون دادم .
    وارد شد و در و بست ... اروم اروم به طرفم اومد . کنارم روی زمین نشست .خودم و کمی کنار کشیدم . دوباره خودش و بهم نزدیک تر کرد .
    سر برگردوندم و بهش نگاه کرد . اونم بهم خیره شد . چند لحظه گذشت .
    سرم و برگردوندم . تازه یاد قاب عکس افتادم . برعکس روی زانو هام گذاشتمش ...
    -:اخرین عکسی که باهم گرفتیم .
    پس دیده بود . دیگه پنهون کردنش فایده ای نداشت .
    چیزی نگفتم .
    ادامه داد : کاش می دونستم اون اخرین عکسیه که باهات می گیرم .
    سرم و تکون دادم : چه فرقی می کرد ؟
    زانوهاش و در اغوش کشید و دستاش و دورشون حلقه کرد : اون موقع عکسای بیشتری باهات می گرفتم .
    لبخندی زدم : خیلی از اون سالا گذشته .
    تایید کرد : اره خیلی ...
    سکوت کردیم ...
    -:وقتی فهمیدم رفتی .... تا یه مدت باور نکردم ... نمی خواستم باور کنم رفتی ... فکر می کردم پنهون شدی ... حتی به این فکر کردم برای گردش رفتی ... هیچ وقت نخواستم باور کنم برای همیشه رفتی
    سرش و به طرفم خم کرد : تو دوسم داشتی مگه نه ؟
    نگاهش کردم . چی باید می گفتم ؟ دوسش داشتم ؟ اره داشتم ! اما اگه دوسش داشتم چرا رفتم ؟
    فرهاد چند باری دهنش و تکون داد . انگار می خواست حرفی بزنه . اما حرفش ...
    بالاخره به حرف اومد : بگو که دوسم داشتی ...
    سرم و خم کردم : داشتم .
    اروم زمزمه کرد : پس چرا رفتی ؟ چرا سراغی ازم نگرفتی ؟
    جوابی برای چراهاش نداشتم
    -:متاسفم فرهاد ...
    سر برگردوند : تاسفت به درد من نمی خوره سها ...
    یکدفعه به طرفم برگشت : می فهمی سها ... اره ... سها ...
    تکرار کرد : سها ... سها
    -:می دونی برای به زبون اوردن این اسم چقدر زجر کشیدم ؟ من به یادت زندگی کردم . با فکر تو زندگی کردم .منتظر بودم برگردی . منتظر بودم یه زنگ بزنی . یه نامه بدی ...
    چیز زیادی نمی خواستم فقط طالب یه کلمه بودم سها ... یه کلمه ... کافی بود بنویسی فرهاد ... بگی فرهاد ... تا اخرش به انتظارت می موندم . تا اخرش با رویاهات زندگی می کردم .
    اشکاش سرازیر شد ... اشکای منم همینطور .
    اینبار تن صداش کمی بالاتر رفت : دیوونه ... سها ... سها
    زمزمه کردم : جانم ...
    سکوت کرد . توی سکوت اتاق تاریکم که با نور چراغ حیاط روشن شده بود بهم خیره شد .
    دستش و به طرفم گرفت : هنوزم میگی جانم .
    نگاهی به دست لرزونش انداختم . دستم و از روی قاب عکس برداشتم و روی دستش گذاشتم .
    دستم فشرد . محکم تر از اونی که فکرش و می کردم : هنوزم که هنوزه وقتی چشم روی هم میزارم فقط تو جلوی چشمامی
    سرم و پایین انداختم .
    -:سها نابودم کردی ... دیگه هیچ وقت طعم خوشبختی رو حس نمی کنم . دیگه همه چیز از بین رفت . برای همیشه نابود شدم .
    به سختی از پشت پرده اشک می دیدمش : تو خوشبختی ...
    سرش و تکون داد : نیستم ... نخواهم بود ... کسی که دوسش دارم برای همیشه خوشبختیم و هم با خودش برد ... ارزوهای خوشبختیم و با خودش برد .
    سرم و تکون دادم : فرهاد ...
    سرش و نزدیک تر اورد : یه بار دیگه بگو ...
    صدای هق هقم بلند شد .
    دستش و از دستم بیرون کشید و توی یه حرکت در اغوشم کشید .


    کمی جا به جا شدم و زمزمه کردم : فرهاد
    حلقه دستاش و تنگ تر کرد : می دونم اشتباهه سها اما این تنها چیزیه که بعد از این همه سال می تونه ارومم کنه .
    سرم و روی شونه اش گذاشتم : متاسفم
    -:هیچی نگو سها ... هیچی نگو . حالا که برگشتی ... حالا که می خوای بری ... جلوت و نمیگیرم . هیچی ازت نمی خوام . تو درست زمانی اومدی که همه چیز تموم شده . دیگه چیزی واسه برگشت وجود نداره . من الان زندگی خودم و دارم .
    -:می دونم
    سرش و روی شونه ام گذاشت : سها کاش زودتر برمیگشتی .
    خودم و از اغوشش بیرون کشیدم : زندگی من خیلی فرق کرده فرهاد . اگه برمیگشتم هم به درد هم نمی خوردیم
    سرش و تکون داد : می دونم . تو دیگه مال من نیستی . هیچ وقت نبودی . فقط دل خودم و به چیزای واهی خوش می کردم .
    چند لحظه ای به سکوت گذشت که گفت : الان راضی هستی ؟
    لبخندی زدم . از جا بلند شدم و در همون حال قاب عکس رو هم برداشتم و روی میز گذاشتم : الان از همیشه راضیترم .
    -:و دلیل برگشتت ؟
    -:یه تفریح ...
    سرش و تکون داد : باور کنم ؟
    به طرفش برگشتم : دنبال چیز دیگه ای هستی ؟
    از جا بلند شد : شاید یه چیز خاص
    سرم و تکون دادم : مطمئن باش چیزی جز این نیست
    نگاهش و به زمین دوخت و نفسش و با صدا بیرون داد .
    با روشن شدن چیزی روی میزم به طرفش قدم برداشتم . چراغ صفحه گوشی روشن و خاموش میشد. نگاهی به فرهاد انداختم که بهم چشم دوخته بود .
    سرش و به راست خم کرد : چرا جواب نمیدی ؟
    گوشی رو برداشتم و وی گوشم گذاشتم . تماس برقرار شد و صدای جیک تو گوشی پیچید
    -:سلام پیوند
    به ارومی زمزمه کردم : سلام جیک . حالت چطوره ؟
    -:من عالیم . تو چطوری ؟
    -:منم خوبم . کارا چطور پیش میره
    -:برای همین تماس گرفتم . تمام کامیون ها به مقصد رسیدن .
    سرم و تکون دادم : این خبر خیلی خوبیه
    -:قرار و برای کی تنظیم کنم ؟
    -:خودم باهاشون تماس میگیرم . لازم نیست تو کاری انجام بدی
    -:هرطور تو بخوای
    -:تا بعد جیک
    -:مواظب خودت باش پیوند
    -:تو هم همین طور بای
    تماس و قطع کردم و به فرهاد نگاه کردم .
    نگاهش و ازم دزدید : انگار کارات خیلی خوب داره پیش میره
    -:همینطوره .
    -:دیگه یه پا اروپایی شدی . حتی طرز حرف زدنت هم زیر و رو شده
    نیشخندی زدم : برای زندگی باید همرنگ ادما شد
    -:و تو هم همرنگ اونا شدی ؟
    سرم و به علامت نه تکون دادم : من شبیه اونا نشدم . مثل خودشون باهاشون برخورد می کنم .
    ابروهاش و بالا انداخت : جالبه
    به طرف در رفتم : بهتره بریم پیش بقیه
    از کنارم گذشت و در حالی که در و باز می کرد گفت : تو خیلی عوض شدی . خیلی


    فرهاد وارد سالن شد و من راه اشپزخونه رو در پیش گرفتم . لیوان ابی برداشتم و پشت میز نشستم . سونا وارد اشپزخونه شد : با فرهاد حرف زدی ؟
    سرم و به نشونه اره تکون دادم .
    -:به نتیجه ای هم رسیدین ؟
    با ابروهای بالا رفته پرسیدم : قرار بود برسیم ؟
    لباش و کج و کوله کرد : شاید
    از جا بلند شدم : کی میرن ؟
    سونا با تعجب پرسید : تازه اومدن کجا برن ؟
    لیوان و توی ظرفشویی گذاشتم : خسته ام ... می خوام بخوابم .
    لیوان و برداشت و اب کشید : تو برو بخواب ... من از طرفت عذر خواهی می کنم
    لبخندی به روش زدم : ممنونم
    کمی دیگه توی اشپزخونه موندم . با بیرون رفتن سونا رفتم سراغ یخچال ... اینم یکی از عیب هام بود که به سرعت دلم هوس چیز جدید می کرد و الانم دلم الویه می خواست . کاش اماده اش بود . اگه خونه خودم بودم الان یکی تو یخچال داشتم قطعا .
    ناخونکی به غذاهای داخل یخچال زدم و از اشپزخونه بیرون اومدم . وارد اتاق شدم و در پشت سرم بستم . از داخل کیفم لواشکی بیرون کشیدم و لوله کردم .
    لواشک و توی دهنم گذاشتم و روی تخت افتادم . گوشیم و برداشتم و چند تا پیام فرستادم
    اولی رو به فرزین فرستادم : فردا باید ببینمت . بیا دنبالم ... ادماتم جمع کن لازمشون دارم .
    بعدی هم برای جیک فرستادم و گفتم : محموله رو به جای امنی انتقال بده و نظارت روش و هم دقیقتر و قوی تر انجام بده .
    و در اخر یک پیام فرستادم : به زودی می بینمت .
    گوشی رو خاموش کردم و اخرین تیکه لواشک و فرو دادم ... گوشی رو زیر بالشم گذاشتم و دستم و هم روش قرار دادم و به خواب رفتم .
    ________________________________________________
    سعید به گرمی دستم و توی دستش فشرد : خیلی وقته ندیدمت
    لبخندی به روش زدم : بزرگ شدی
    خندید : انتظار نداشتی که هنوزم همونقدری بمونم
    سرم و تکون دادم : انگار فقط قد کشیدی
    چشم غره ای بهم رفت : دیگه خیلی بی معرفت شدی ...
    خندیدم : به پای شما نمیرسم .
    کنارم نشست : دختر عمو ... دیگه خیلی داری تیکه می ندازی
    دستم و بغل سرم گرفتم و به جلو کشیدم : چاکریم .


    با صدای بلند خندید : اینطوری حرف نزن سها اصلا بهت نمیاد همچین حرف زدن .
    با ورود سونا ازم فاصله گرفت . لبخندی زدم و نگاهی به اطراف انداختم . تمام باشگاه و از نظر گذروندم و به ادمایی که پشت میز در حال بازی بودن خیره شدم که کنارم نشست : سلام
    بدون اینکه سر برگردونم لبخند زدم .
    لیوانی که توی دستش بود و جا به جا کرد : خبر دادن دنبالم می گردین
    -:یک فرانسوی داره میاد ایران ...
    سرش و کمی به طرفم خم کرد : میاد دیدن شما ...
    اروم زمزمه کرد : اوهوم
    -:و شما دنبال امنیت هستین
    سکوت کردم و ادامه داد : بهش اعتماد ندارین ؟
    -:اولین دیدار نباید به هیچکس اعتماد کرد
    -:کاملا حق با شماست . نباید بهش اعتماد کنین
    -:هستی ؟
    -:خانم ارمان من همیشه در خدمت شما بودم . معلومه که هستم
    -:فرزین...
    -:بله خانم ...
    -:یه خونه واسم پیدا کن . یه چیز دهن پر کن ... وقتی میاد اونجا قرار میزاریم . ترتیب همه چیز و بده تا دوساعت بعد از قرار کل خونه تخلیه بشه
    -:بله خانم
    -:تمام برنامه ها و دوربین ها رو نصب کن . نمی خوام حتی لحظه ای از اون قرار و از دست بدم .
    -:فهمیدم .
    -:امیدوارم چیزی کم نزاری
    -:بهم اعتماد داشته باشین . همه چیز و مرتب انجام میدم .
    از جا بلند شدم و به طرف سونا رفتم . سعید دستش و روی پیشخوان گذاشت : خدا از این خواهرا نصیب من نکرد . میگم سها تو هم دختر عموم هستی جای خواهرمی ... یه نگاهی به ما بنداز ... بابا این پورشه چیه دادی دست سونا ؟
    لبخندی به روی سونا زدم : کمترین چیزی بود که می تونستم بهش بدم .
    سعید به سرعت دست سونا رو گرفت و روی سرش گذاشت : شاید یه شانسی هم به ما رو کنه . بابا بچه پولدار
    خندیدم .
    سعید لیوانی پیش روم گذاشت : الاناست که رقیبت پیدا بشه سونا خانم
    سونا کاملا روی میز خم شد : بزار بیاد . بی صبرانه منتظرش هستم .
    نگاهم و به میز بیلیارد دوختم . مطمئنم سونا از پسش برمیاد
    خودم و روی صندلی کشیدم .
    سعید خودش و جلوتر کشید : نمی خوای امتحان کنی ؟
    -:زیاد علاقه ای بهش ندارم .
    سعید سرش و تکون داد : فکر می کردم به این چیزا علاقه زیادی داری
    -:خیلی وقته این چیزا رو فراموش کردم .
    -:اومدن
    مسیر نگاه سعید و دنبال کردم و به دو تا پسر جوون رسیدم . لبخندی روی لبم نشست

    پسرها قد بلند و چهارشانه بودند . پنج قدمی جلوتر اومدن و بعد مکث کردن و نگاهشون و دور تا دور سالن چرخوندن .
    سعید ازم دور شد و به طرفشون قدم برداشت .
    چند لحظه ای مکث کردم و به نگاه خیره ای لبخند زدم .
    __________________________________________________ _______________
    امیر

    لبخندی به روم زد .
    نگاهی به شاهرخ انداختم که نگاهش به دنبال چیزی می گشت .
    سعید رو به رومون قرار گرفت .
    دست هر دومون و به گرمی فشرد : چطورین بچه ها ...
    شاهرخ کمی خم شد : استرس دارم به جون سعید ... تا حالا با یه دختر مسابقه نداده بودم
    دست روی شونه اش گذاشتم : چرت و پرت نگو شاهرخ ... اونم یکیه مثل بقیه ... به خودت اعتماد داشته باش .
    سعید هم حرفام و تایید کرد . بعد از تصمیماتی که با سروش گرفتیم قرار شد فقط من و اون تغییر نام بدیم و شاهرخ و نسیم و رها با همین اسم به کارشون ادامه بدن . از طرفی اشنایی قبلی سعید و شاهرخ به نفعمون تموم شد .
    بالاخره با دعوت سعید به راه افتادیم . به دنبال سعید به چند نفری که دور یک میز جمع شده بودند رفتیم .
    رو به دختری که میان جمع بیشتر از بقیه خودنمایی می کرد اشاره کرد : سونا و اینم شاهرخ
    شاهرخ لبخندی زد و دستش و جلو برد . دختر چند لحظه ای مکث کرد و به تکون دادن سرش اکتفا کرد . پوزخندی روی لبم نشست . به دست خشک شده شاهرخ نگاه کردم و به سرعت قدمی پیش برداشتم : تنهایی بازی می کنید ؟
    متعجب پرسید : انتظار بیشتری دارین ؟
    به جای من شاهرخ جواب داد : من و دوستم می خوایم باهم بازی کنیم . می تونید یه رفیق برای خودتون پیدا کنین
    کاملا معلوم بود صورتش در هم رفت .
    -:من بازی می کنم
    همه به عقب برگشتیم . دقیقا همون چیزی که می خواستیم . لبخندی روی لبم نشست و با ابروهای بالا رفته نگاهم و بهش دوختم .
    سونا کنارش قرار گرفت : سها واقعا می خوای بازی کنی ؟
    نگاه خیره اش و تو چشمای خواهرش دوخت : بهم اعتماد داری ؟
    سونا به ارومی سر تکون داد و باعث شد ادامه بده : بیا مثل همیشه با هم بهترین کار و انجام بدیم . من و تو با همیم ، به خودت اعتماد داشته باش .
    سونا دستاش و باز کرد و تقریبا تو اغوشش پرید .
    شاهرخ بهم نزدیک تر شد : بابا این دو تا خواهر هر کدوم از اون یکی خوردنی تره ها
    برگشتم و پس گردنی بهش زدم : دیگه خیلی بی ادب شدی . این دوست دخترت نیست فکر این چیزا باشی به جاش فکر کن چطوری بهش نزدیک بشی
    شاهرخ خودش و نزدیک تر کشید : به همین موضوع که فکر کنم اونم خود به خود درست میشه .
    سرم و به تاسف تکون دادم .
    سها رو به روی من و شاهرخ ایستاد . اونقدر محکم ایستاده بود که مطمئن بودم حتی یه کامیونم نمی تونه تکونش بده : خوب شما دو تا بازی می کنین ؟
    قدمی به جلو برداشتم و کاملا کنارش ایستادم . چند سانتی بیشتر با هم فاصله نداشتیم . نفسهای گرمش به صورتم می خورد . درست مثل اب سردی بود به صورتم میزدم . با اینکه نفس هاش کاملا گرم بود اما برای من حس اون اب سردی داشت که نشاط بخش بود .
    سرم و بالا گرفتم و تو چشماش خیره شدم : امیدوارم نبازین ...
    چینی به صورتش داد و با لبخند پنهانی گفت : زیادی به خودت اعتماد داری مواظب باش یکدفعه غرق نشی
    صدای خنده ها بلند شده بود .
    -:من به خودم اعتماد کامل دارم
    لباش و جمع کرد : ببینیم .


    به تکون دادن سرم اکتفا کردم.
    سعید اشاره ای به پله ها کرد : از این طرف
    قدمی به جلو برداشتم و به شاهرخ که هنوز همون جا ایستاده بود اشاره کردم راه بیفته . به دنبال سها و خواهرش از پله ها بالا رفتیم . میز بزرگ بیلیارد به چشم می خورد .
    سها رو به روی خواهرش پشت میز ایستاد .
    منم کنار شاهرخ قرار گرفتم .
    نگاهی بهم انداخت و گفت : شما شروع کنین .
    اغاز بازی رو به شاهرخ پیشنهاد کردم و عقب ایستادم . سها هم بازی رو به سونا واگزار کرد و عقب ایستاد . بیشتر دختر و پسرهایی که توی سالن حضور داشتند به عنوان تشویق کننده کنارمون ایستاده بودن و در حال تشویق بودن .
    سر به زیر انداختم و زیر چشمی به سها چشم دوختم . کاملا دقیق به میز خیره شده بود . احساس می کردم حواسش کاملا روی میزه ... اما این نظرم زیاد طول نکشید .
    پسری که پشت سرش ایستاده بود کمی تکون خورد و با تکون خوردن پسر سها هم تکون خورد تا با پسر برخوردی نداشته باشه .
    برای چند لحظه بهش خیره شده بودم . اون تمام حواسش به میز بود اما تونست حرکت اون پسر و هم احساس کنه .
    دختری که کنارم ایستاده بود اجازه نداد بیشتر از این بهش فکر کنم .
    اونقدری بهم نزدیک شده بود که نفس هاش به صورتم می خورد .
    -:من ندام
    بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم : خوب ...
    خودش و نزدیک تر کشید : نمی خوای نگام کنی ؟
    بیخیال گفتم : نیازی نمی بینم این کار و بکنم
    می تونستم نفس های تندی که به صورتم می خورد و کاملا احساس کنم . دستم و بلند کردم و روی کمرش گذاشتم . جایی که ایستاده بودیم نور زیادی نبود و راحت می تونستم هر کاری دلم می خواد انجام بدم .
    صدای خندش بلند شد . اروم و ریز می خندید : تو دیگه کی هستی
    سرم و به طرفش کج کردم . هنوزم نگاهم روی میز بود : من ... منم
    به سرعت بوسه ای روی گونه ام زد . سرم و عقب کشیدم : اینجا نه
    سرش و تو گودی گردنم فرو کرد : بریم یه جای دیگه
    هنوزم نگاهش نمی کردم : می بینی که مبارزه ای در پیش دارم
    خندید . نفس هاش کاملا به صورتم می خورد . بوی عطرش زیادی تند بود حالم و بهم می زد . بیشتر بوی گند میداد تا بوی عطر ... سها نگاهش و به طرفم برگردوند . به سرعت دستم و پس کشیدم و از دختر فاصله گرفتم .
    پوزخندی روی لبش بود .
    نگاهش و ازم گرفت .
    اما احساس کردم توی اون لحظه میگه : متاسفم برات
    سرم و برای لحظاتی کوتاه به زیر انداختم .
    اما اون حرکتش کاملا سنگین بود برام . به ارومی از جمع جدا شدم . نگاهی به اطراف انداختم و به طرف سرویس به راه افتادم . نگاهم از روی دختر و پسرهایی که پشت میز ها مشفول بازی بودند گرفتم و وارد راهرو باریکی شدم که به سرویس ختم میشد . وارد سرویس شدم و جلوی اینه های لوزی شکل ایستادم و دستام و زیر شیر اب گرفتم . توی همون لحظه صدای برخورد پاشنه ی کفشی با کف راهرو ؛ رو احساس کردم . اروم دستام و پس کشیدم تا اب قطع بشه .
    لحظه ای صبر کردم و بعد دستم و دوباره جلوی شیر گرفتم . اب دوباره سرازیر شد . سعی کردم خودم و مشغول نشون بدم . دلم می خواست بدونم کی پشت سرم ایستاده بود و من و زیر نظر داشت . کاش اینه به اونجا دید داشت . نگاهم روی سرامیک های سفید سر خورد . تصویری که قرار داشت کاملا پخش شده بود اما میشد تشخیص داد یه زن پشت اون دیوار هست .
    اروم به طرفش برگشتم . دستام و خشک کردم و قدم هام و اروم اروم جون دادم و به طرف دیوار رفتم . ندا در برابرم ظاهر شد .
    ابروهام و بالا کشیدم و در سکوت نگاهش کردم .
    خودش و جلوتر کشید : یکدفعه اومدی فکر کردم حالت خوش نیست
    نگاهی به صورتش انداختم . چشمای ارایش شده اش و کاملا توی صورتم می گردوند .
    دستم و دراز کردم و توی اغوش کشیدمش ...
    به سرعت لب روی لبش گذاشتم . لباش مزه خوبی نداشت . بیشتر تلخ بود . اما برای منی که وحشیانه به جون لبهاش افتاده بودم هیچ فرقی نداشت . حتی بهش اجازه نفس کشیدن هم نمی دادم . سعی می کرد همراهیم کنه .اما در برابرم کم می اورد . لبام و محکم تر روی لباش فشردم . با زبونم دنبال زبونش بودم . زبونم و روی دندوناش کشیدم و منتظر موندم اونم همین کار و انجام بده . درست لحظه ای که احساسش کردم دندونام و روی هم فشردم . ناخونهای دستش روی گردنم فرو رفت . صورتم و برای لحظه ای جمع کردم و به سرعت عقب کشیدم .
    صدای فریادی که سعی می کرد کنترل کنه بلند شد : دیوونه ای ؟
    چینی به صورتم دادم . یکی از ابروهام و بالا دادم : تو چنگ می زنی ... طلبکارم هستم . شونه هام و بالا انداختم و به سرعت بیرون اومدم .
  4. #4
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    خودم و به ميز رسوندم و كنار شاهرخ ايستادم . اخرين ضربه رو زد ولي شكست خورد همونطور كه عقب مي كشيد گفت :كجا بودي؟
    نگاهي به سونا كه كاملا خم شده بود تا ضربه اي بزنه انداختم : همين دور و برا ...
    چپ چپ نگاهم كرد : معلوم نيست اينبار داري چه غلطي مي كني
    چشم غره اي بهش رفتم :باز تو چرت و پرت گفتي ....
    شونه هاش و بالا انداخت : حرف حق واست سخت تموم ميشه
    سرم و به تاسف تكون دادم . نگاهم توي نگاه سها گره خورد . تمام لبخندم و به چشمام ريختم .
    لبخندي كه توي نگاه اون بود و كاملا احساس كردم .
    سونا چند ضربه ي باقي مونده رو زد .
    سعيد از روي صندلي بلند شد : داري مي بازي اقا شاهرخ ...
    سونا سر بلند كرد :اين امكان نداره ...
    مي تونستم خشمي كه توي نگاهش بود و احساس كنم .
    مطمئنا با همين حرف سعيد فقط يه كلمه ديگه لازم بود تا كاملا شاهرخ و از بين ببره
    اخرين ضربه وارد نشد و دوباره شاهرخ پشت ميز رفت .
    نگاهم و به دقت به اخرين ضربه اي كه قرار بود بين شاهرخ و سونا تعيين كننده باشه دوختم .
    و بهترين لحظه پيروزي شاهرخ بود .
    پيروزي شاهرخ همانا و چرخش من به طرف سها همانا .
    كاملا به طرفش برگشتم و بهش خيره شده ام.
    اينبار نگاهش چيزي بيشتر از نگاه هاي قبل داشت .
    اينبار نگاهش جنگجويانه بود .
    جوري نگاهم مي كرد انگار دشمنش پيش روش نشسته بود .
    سونا با ناراحتي به سها چشم دوخت .
    شاهرخ با شادي به طرفم برگشت : بردم بردم .
    سرم و به نشونه تاسف تكون دادم و بلند گفتم :همچين شادي مي كني انگار مدال المپيك و بردي ... بابا يه دختر و بردي ديگه نوبر كه نكردي ... دخترا اصولا بلندن فقط بلوف بزنن .
    سها قدمي به طرفم برداشت و همان طور كه از كنارم مي گذشت و چوب و از دست شاهرخ بيرون مي كشيد گفت : اينطور كه از خودتون تعريف مي كنين بياين ببينيم چند مرده حلاجين ...
    پوزخندي زدم :شما هم مي بازين ...
    چشماش خنديد : ببينيم ...
    سعيد به سرعت همه چيز و مرتب كرد .
    سها كاملا روي ميز خم شد و بازي رو شروع كرد . پوبي برداشتم و كنارش ايستادم . نبايد اجازه مي دادم به اين اسوني بازي رو ببره .
    بازي به سرعت به نفع سها پيش مي رفت ....
    خيلي حرفه اي تر از خواهرش يا حتي شاهرخ بازي مي كرد .
    اما منم كم كسي نبودم . يه زماني قبل از اينكه برم توي نيروي انتظامي استخدام بشم عاشق بيليارد بودم و تا مي تونستم بازي مي كردم . اما مدت زيادي از اون زمان مي گذشت . ولي من به خودم اعتماد كامل داشتم .
    بالاخره يكي از توپ ها وارد هدف مورد نظر سها نشد . لبخندي روي لبم نشست .
    چوب و توي دستم چرخي دادم و تا خواستم روي ميز خم بشم توپ توي گودال مقابلش فرو رفت .
    با دهان باز به اين صحنه خيره شدم .
    چطور ممكن بود . اون توپ توي هدف نرفته بود اما حالا ....


    بايد قبول مي كردم كه اون برنده اين بازي خواهد بود . من نمي تونستم حتي فكر كنم توي ذهنش چي مي گذره .
    نگاهم و از شاهرخ و سونا كه كنار هم ايستاده بودند و با دقت به ميز نگاه مي كردند گرفتم و دوباره به سها كه با لبخند پنهوني نگاهش به توپ ها بود دوختم .
    اينبار نوبت من بود .
    پشت ميز ايستادم و به سرعت مشغول شدم .
    سه توپ پشت سر هم .
    اما هنوزم سها از من جلوتر بود.
    من بايد هر چه سريعتر از اون جلو تر مي رفتم . اما درست زماني كه يك توپ با رسيدن بهش فاصله داشتم تيرم به هدف نخورد و مجبور شدم عقب بكشم .
    سها دوباره پشت ميز ايستاد .
    نگاهم و با دقت بهش دوختم . تا تحليلگر افكارش باشم .
    سها شمس ...
    يا بهتر بود بم پيوند ارمان ...
    دختري كه توي دنيا و سياست حرف اول و مي زنه اما اين دختر چطور مي تونه اينطور با دقت حرف بزنه ؟
    اون چطور مي تونه اينقدر موفق باشه ؟
    چطور امكان داره اينقدر اطلاعات كاملي داشته باشه .
    ميگن هر كس توي كاري بمونه ميره سراغش ...
    با سن كمش جزو ثروتمندان به حساب مياد .
    ولي هنوزم دنبال پوله ...
    وقتي اونقدري داره كه مي تونه تا اخر عمرش زندگي كنه ؛ چرا بازم ادامه ميده . و چيزي كه خيليا دنبالش بودن . چرا اومده ايران ؟
    يعني مي خواد كاري انجام بده ؟
    دو تا از ادمايي كه من تمام تلاشم و كردم تا بهترين باشن توي اولين حركت شكست خوردن .
    رها و نسيم هيچ وقت و توي هيچ كدوم از پروندههايي كه از وقتي به ما ملحق شده بودن بهشون داده شده بود شكست نخورده بودن . ولي حالا ...
    نسيم شايد اشتباه مي كرد . اما رها ...
    بهش شك نداشتم . رها كسي بود كه بخاطر پرونده از همه ي اينده اش گذشت . رها كسي بود كه خودش و فداي پرونده ها كرد . و حالا ؟ هر دوي اونا به وسيله پيوند ارمان به سرعت لو رفتن .
    و من هيچ دليلي براي هوش اين دختري لاغر اندام و تخس كه پيش روم ايستاده بود نداشتم . من نمي دونستم اين دختر بچه اي كه پيش روم ايستاده چطور مي تونه ايندقر موفق باشه ؟
    چطور مي تونه دست سياست مدارهاي بزرگ و از پست ببنده .
    چطور مي تونه در مورد اين همه كسور اطلاعات كامل داشته باشه ؟
    سها نفس عميقي كشيد و ضربه اش اشتباه وارد شد .
    با اخم هاي در هم سر بلند كرد و سرش و چند بار به چپ و راست تكون داد .
    و دليل اخمش ؟
    پشت ميز ايستادم و شروع كردم .


    سها :

    با افکاری اشفته سر بلند کردم و با اخم قدمی به عقب برداشتم . نگاهم توی نگاهش گره خورد .
    به سرعت چشم چرخوندم و سرم و به چپ و راست تکون دادم .
    قدمی جلو گذاشت و به طرفم اومد . به سرعت عقب رفتم . جای من ایستاد و مشغول شد . دلم نمی خواست شاهد بازی اون باشم . به جاش ترجیح می دادم برای این ذهن اشفته ام خودم و تنبیه کنم .
    کاملا عقب کشیدم تا به دیوار پشت سرم برخورد کردم . به تماشاچیان که با دقت به میز خیره شده بودند و منتظر ضربه ای بودن چشم دوختم . سونا کاملا کنار شاهرخ ایستاده بود . کاملا سر خم کرده بود و با دقت تمام به حرفهایی که شاهرخ ریز ریز زیر گوشش تکرار می کرد گوش می کرد .
    حسی که بینشون وجود داشت بیش از اندازه عذاب اور می اومد .
    مخصوصا برای منی که سونا رو تنها کس زندگیم می دونستم . وجود شاهرخ ممکن بود تهدید بزرگی برای من باشه .
    قدمی جلو گذاشتم . دلم می خواست این بازی هرچه سریعتر تموم بشه و به همراه سونا بیرون بزنم تا این ارتباط بیش از این ادامه پیدا نکنه .
    به شدت احساس می کردم از شاهرخ متنفرم ... با دقت به میز خیره شدم . به اخرین حرکت رسیده بود و امکان داشت برنده بازی باشه . فقط کافی بود این توپ توی گودال فرو بره تا من بازنده این بازی باشم . همه ی این مشکلات بخاطر ذهن اشفته ام بود . ذهنی که تمام فکر و ذکرش چیزی جز هفته ی اینده نبود .
    اخرین ضربه اش وارد هدف نشد .
    با شیطنت لبخندی زدم و چشم روی هم گذاشتم .
    درست پشت میز قرار گرفتم تا با اولین ضربه اخرین توپ رو مهار کنم و بازی رو به نفع خودم پایان بدم .
    اما کنارم ایستاد : اگه این بازی رو ببری که من فکر نمی کنم ببری ...
    صاف ایستادم : جدی ؟ بهتره اصلا به باختن من فکر نکنی .
    پوزخندی زد : خیلی مغروری
    در جوابش پوزخند زدم : به پای تو نمیرسم
    شونه هاش و بالا انداخت : تو ...
    سعید میون حرفش پرید : خوب ... تماشاچیان دوست دارن روی اخرین ضربه شرط بندی کنن .
    به طرفش برگشتم : خیلی خوبه ... من از همین الان اعلام می کنم برنده این بازی هستم .
    -:و من اعتراف می کنم این خانم بازنده خواهد بود
    پوزخندی به روش زدم : اگه ببازی ؟
    ابروهاش و بالا برد : اگه ببازم امشب مهمون من هستین . هم تو و هم
    اشاره ای به سونا کرد و حرفش و قطع کرد .
    نگاهی به سونا انداختم . با لبخند به من نگاه می کرد . انگار مطمئن بود برنده بازی منم .
    دلم می خواست شاد باشه .
    نگاهم که توی نگاهش گره خورد حس رضایت و توش دیدم . بیشتر از شادی خودم دنبال شادی سونا بودم .
    اروم شروع کردم به تکون دادن سرم : قبوله
    هیچ وقت به جز مواقعی که با سها یا مامان برخورد داشتم به این سرعت از موضعم پایین نمیومدم . همیشه سعی می کردم قبل از اینکه تصمیم بگیرم خیلی خوب فکر کنم . بهترین تصمیم و بگیرم تا مجبور نباشم تغییر عقیده بدم .
    کش و قوصی به بدنش داد و گفت : نوبت شماست
    نگاهی گذرا بهش انداختم و پشت میز ایستادم تا مشغول بشم .
    چشم غره ای رفتم و روی میز خم شدم .
    با دقت به توپ خیره شدم تا اخرین و بهترین ضربه ام باعث ناامیدیم نشه .
    کاملا به چوبی که توی دستم بود چرخ دادم و دستم و محکم تر دورش حلقه کردم . چند سانتی عقب کشیدم و منتظر بودم تا با جلو بردنش ضربه نهایی رو به توپ بزنم .
    با ضربه ای که به توپ زده بود توپ جای مناسبی قرار گرفته بود . اما عقل حکم می کرد احتمال خطا رو هم در نظر بگیرم . این یعنی اینکه امکان داشت ضربه ام به خطا بره و این برای من یعنی شکست بزرگ ...

    بالاخره دستم حرکت کرد و ضربه رو به توپ وارد کرد . توپ به راه افتاد و من با نگاه به دنبالش بودم . درست زمانی که به توپ مشکی ضربه زد و توپ مشکی مسیر گودال و در پیش گرفت سر بلند کردم و بهش پوزخند زدم .
    اما مطمئنم متوجه نشد . تمام حواسش به میز و توپ بود .
    شاید امیدوار بود معجزه ای اتفاق بیفته و توپ تغییر مسیر بده .
    توپ مشکی رنگ کاملا به گودال نزدیک شده بود . شاید کمتر از چند صدم ثانیه کافی بود تا توی گودال فرو بره . اما اون با دقت به توپ نگاه می کرد .
    احساس کردم توپ به عقب برمیگرده ... مطمئن نبودم این واقعا اتفاق میفته یا فقط زاییده ذهن منه . اما نگاه خیره ام به توپ بود و این فکر حس بدی توی وجودم پراکنده کرد و به سرعت ابروهام در هم گره خورد . توپ به سرعت وارد گودال شد . اما هنوزم اخم روی صورتم باقی مونده بود . لحظه ای بعد از ورود توپ به گودال سر بلند کردم .
    با دهان باز هنوزم به توپ خیره بود .
    حالت جدی به خودم گرفتم و کاملا با ارامش به طرفش قدم برداشتم . کنارش ایستادم و لبخندی به روش زدم : شما باختی ...
    نگاهش و از میز گرفت و به چشمام خیره شد : اره ... باید اعتراف کنم فقط یه شانس اوردی
    سرم و به چپ و راست تکون دادم : هنوزم باخت خودت و قبول نمی کنی . می تونیم یه بار دیگه بازی کنیم .
    سونا کنارم ایستاد و دستاش و دور شونه هام حلقه کرد . با خوشحالی در اغوشش کشیدم .
    با صدای بلند گفت : خواهر خودمی
    لبخندی روی لبم نشست .
    شاهرخ دخالت کرد : بهتره بازی دوم و موکول کنید به بعد .
    دست روی شونه اش گذاشت : اوستا جان تو باختی ... شام مهمونت هستیم .
    با لبخند بهم خیره شد و گفت : من همه ی شما رو برای شام مهمون می کنم .
    صدای هورا و ایول بلند شد . اما من ذوق و شوقی برای این شام نداشتم .
    شاهرخ کنارم ایستاد : انگار زیاد از بردنتون خوشحال نیستین ؟
    -:بردنم برای خوشحالی خودم نبود برای شکستن غرور نداشته دوستتون بود .
    با این جمله برگشت و بهم خیره شد . لبخندی به روش زدم و ابروهام و بالا انداختم .
    شاهرخ ریز خندید : تحملش یکم سخته . زیادی مغروره
    کنار شاهرخ ایستاد : فکر نمی کنید بهتره غیبت پشت سر من و تمومش کنید .
    دستام و توی هم قفل کردم و در اغوش کشیدم : اشتباه می کنین اونقدری که فکر می کنین مهم نیستین تا پشت سرتون غیبت کنیم . ترجیح میدیم پیش روتون صحبت کنیم
    شاهرخ همچنان ریز ریز می خندید ، این چرا هی می خنده ؟ همچین نیشش بازه
    سعید بهمون نزدیک شد : تبریک میگم دختر عمو
    لبخندی به روش زدم : ممنونم
    -:هیچ فکر نمی کردم کسی بتونه بهتر از سونا یا شاهرخ بازی کنه
    دستاش و توی جیب شلوارش فرو برد : بهتره زیاد از این فکرا نکنی .
    سعید چشم غره ای بهش رفت :درست مثل سها زبون تلخی داری
    همین جمله سعید کافی بود تا بزنیم زیر خنده
    سونا با ناراحتی و در حالی که لباش و غنچه می کرد گفت : خواهر من بد اخلاق نیست
    سعید به دفاع از خودش دستاش و بالا برد : من کی جسارت کردم و گفتم که بد اخلاقه . سها بهترین اخلاق و داره . فقط در کنار این زبون تلخی هم داره
    چپ چپ نگاهش کردم .
    عقب عقب رفت و در همون حال که نگاهش بهم بود گفت : من غلط کردم حرف زدم .
    شاهرخ گفت :فکر نمی کردم اینقدر ترسناک باشی
    سونا غرید : خیلی هم خوبه
    شاهرخ تصحیح کرد : معلومه که خوبه ...
    نگاهی به اطراف انداختم . با دیدن میز خالی گرد ابی رنگ ببخشیدی گفتم و از جمعشون دور شدم . به طرف میز رفتم و روی صندلی ولو شدم . تقریبا تا می تونستم خودم و پایین کشیدم و خیلی اروم چشم روی هم گذاشتم . بعد از تحمل اون فشار عصبی به ارامشی چند ثانیه ای احتیاج داشتم .
    -:خیلی خسته شدی؟
    چشم باز کردم و بهش خیره شدم . بدون اینکه به خودم تکونی بدم گفتم : کارهات سرم و به درد میاره
    لبخندی زد : فقط یه بازی کم مونده بود ببازی
    -:فکر اشتباه نکن . فقط چند لحظه ای حواسم پرت شد در غیر این صورت از اول هم برنده این بازی من بودم نه تو ...
    سرش و اروم تکون داد : فکر نمیکردم حریفم اینقدر خوشگل باشه .
    ابروهام و بالا انداختم : منم فکر نمی کردم حریفم اینقدر پر رو باشه
    لبخندی زد : فکر نمی کنی تو هم شبیه من باشی ...
    -:برای شناختن من زیادی داری عجله می کنی
    -:مطمئنم بیش تر از اونی که فکر کنی شبیه منی
    شونه هام و بالا انداختم : پس به فکر اشتباهت ادامه بده
    -:چرا سعی نمی کنی من و از این فکر که احساس می کنی اشتباهه بیرون بکشی
    -:دلیلی برای این کار ندارم . تو در هر صورت حرف خودت و می زنی ... غیر اینه ...
    -:شخصیت شناس خوبی هستی
    پوزخندی زدم : جنس شما رو خوب می شناسم .

    روی صندلی جا به جا شد و خودش و جلوتر کشید . دستاش و روی میز تو هم قفل کرد و گفت : جنس خودتون و هم به خوبی جنس ما می شناسی ؟
    -:مطمئن باش برای شناخت شما باید اول جنس خودم و می شناختم .
    سرش و اروم بالا و پایین برد : خیلی خوبه ...
    خودم و بالا کشیدم و به طرفش خم شدم و تقریبا زیر گوشش گفتم : چی خوبه ؟
    به طرفم برگشت : چرا فوت می کنی ترسیدم ...
    دستش و روی گوشش گذاشت .
    با تعجب بهش خیره شدم : من کی فوت کردم ؟
    با لجاجت گفت : فوت کردی
    از جا بلند شدم : خیلی پرویی
    به سرعت به طرف سونا که مشغول صحبت با شاهرخ بود رفتم . وای اینا خوبه تازه امروز با هم اشنا شده بودن این همه فک می زدن . اگه قبلا با هم اشنا میشدن چی میشد : سونا جان نمی خوای بری ؟
    به جای سونا شاهرخ جواب داد : مگه قرار نبود بریم شام مهمون اوستا باشیم ؟
    بدون لحظه ای درنگ گفتم : من خسته ام . می خوام برم خونه
    سونا اروم گفت : خسته شدی ؟
    لبخندی به روش زدم و اروم گفتم : دوست داری با هم صحبت کنیم ؟
    به سرعت گفت : البته
    با ببخشیدی از شاهرخ دور شدیم .
    -:سها خسته شدی ؟
    -:یکمی ... دوست داری توی مهمونی شام شرکت کنی ؟
    چند لحظه ای سکوت کرد و بعد گفت : بدم نمیاد ...
    -:بخاطر شاهرخ که نیست ...
    به سرعت به طرفم برگشت : چرا این فکر و می کنی ؟
    به دقت نگاهش کردم : احساس می کنم ازش بدت نمیاد
    با دستپاچگی سر به زیر انداخت و به کفشهاش خیره شد و در همون حال پای راستش و روی زمین حرکت داد .
    خندم گرفته بود . هنوزم مثل بچه ها رفتار می کرد . نمی دونم چرا می ترسیدم همین بچگیش اون و از بین ببره .
    با صدای زنگ گوشی سر بلند کرد و به سرعت اون و از جیبش بیرون کشید . چند کلمه ی کوتاه بله و خیری گفت و گوشی رو به طرفم گرفت : مامانه .
    اه بلندی کشدیم و گوشی رو از دستش بیرون اوردم .
    -:سلام مامان
    -:سلام . خوبی ؟
    -:خوبم شما خوبی ؟چیزی شده ؟
    -:نه بابا ، زنگ زدم ببینم چیکار می کنین ؟ کی میاین ؟ ماشین گرفتی ؟
    بازم مامان داشت سوال هاش و پشت سر هم ردیف می کرد .
    گوشی رو توی دستم جا به جا کردم : اره خوبم ، معلوم نیست .شاید نتونیم برای شام بیایم . می خوام بیام دنبالتون شام بریم بیرون .
    -:نه ... منم خونه نیستم . می خوام برم خونه خاله ات ... شما خوش بگذرونین . اخر شب هم بیاین اونجا ... راستی فرهاد زنگ زد باهات کار داشت . گفتم بیرونی ... انگار کارش خیلی مهم بود ..
    -: باشه بعدا باهاش تماس می گیرم
    -:پس یادت نره
    -:چشم
    -:ماشین و چیکار کردی ؟
    -:مشکلی نیست . ترتیبش و دادیم . سونا که خیلی خوشش اومده .
    -:خوبه . فقط مادر یه چیزی ندی دستش که بعدا دردسر درست کنه ها ...
    از سونا فاصله گرفتم : مادر من مگه بچه هست . کمی دورتر ایستادم و به سونا که مشغول صحبت با سعید و شاهرخ بود خیره شدم : دیگه بزرگ شده ها ...
    -:شما هر چقدرم بزرگ شین برای من بچه این
    با نیش باز شده گفتم : این که معلومه
    با شنیدن اسمم به عقب برگشتم .

    با گفتن مواظب خودت باش به تماس مامان خاتمه دادم و به طرفش برگشتم : خیلی زود اسمم و یاد گرفتی
    لبخندی به روم زد : فکر نمی کنم بشه به اسونی اسم تو رو فراموش کرد
    ابروهام و بالا کشیدم : و دلیلش ؟
    دستهاش و توی جیبش فرو برد و همون طور که جلو و عقب می رفت گفت : دلیلی فراتر از اینکه اسمت هم به زیبایی خودته ؟
    پوزخندی زدم : باید این و همیشه به خاطر بسپارم که نمی تونم ازت انتظار تفاوت داشته باشم . تو هم یه مردی مثل بقیه .
    کمی به جلو خم شد : چرا می خوای من متفاوت باشم ؟
    خودم و عقب کشیدم : بهتره فکرای بی خود نکنی
    صاف ایستاد : پسر عموت می گفت چند سالی ایران نبودی ، اما خیلی راحت از زبون فارسی استفاده می کنی
    سرم و پایین انداختم : دلیلی نداشتم که بخوام فراموشش کنم . من در هر صورت به این اب و خاک تعلق دارم
    متفکر سر تکون داد : اینم حرفیه
    سر بلند کردم و بهش خیره شدم : قد بلند و چهارشونه بود . ولی لاغر ... در کل میشد گفت اندام خوش فرمی داشت . ولی یه مشکلی وجود داشت
    به نظرم میومد توی کت و شلوار خیلی بد به نظر بیاد .
    کت و شلوار بر عکس این لباس ها اصلا مناسب اون نبود .
    شلوار جین سرمه ای با رگه هایی از سفید . نگاهی به لباسهای خودم انداختم : مانتوی قرمز رنگم زیادی تو چشم بود . صبح از بین مانتو های سونا کش رفته بودم . به نظرم خیلی شیک اومد . سونا هم با لبخند اشاره کرد خیلی بهم میاد .
    -:کاری با هام داشتین ؟
    نگاهش و از اطراف گرفت : نمی خواستم تنها باشم
    متعجب پرسیدم : تنها ؟
    ادامه دادم : فکر نمی کنم کسی مثل شما توی این جمع تنها بمونه
    به سرعت گفت : نمی خواستم شما تنها باشین
    ریز خندیدم : فکر نمی کنم منم کسی باشم که تنها بمونم .
    با اخم گفت : خوبــــــــ ... میشه شما اصلا فکر نکنید .
    سرم و اروم تکون دادم : شاید بشه
    با لبخندی روی لب گفت : چطوری ؟
    اینبار من به طرفش خم شدم : اگه تنها نمونم
    خندید : تنهات نمی زارم
    سرم و کمی خم کردم و دندون های سفید و به نمایش گذاشتم .
    اشاره ای به میز کرد : تا شام خیلی مونده . می تونیم یه بستنی بخوریم
    -:اینجا فالوده نداره ؟
    متفکر پرسید : فالوده دوست داری ؟
    مثل منگ ها سرم و تکون دادم .
    به طرف میز رفت و منو رو برداشت . لحظه ای بعد به طررفم برگشت : اینجا نداره . اما این اطراف یه بستنی فروشی هست .
    -:یعنی بریم بیرون ؟
    پرسشگرانه گفت : مشکلی هست ؟
    نگاهی به سونا انداختم .
    به سرعت گفت : زود بر می گردیم
    سرم و تکون دادم :نه ... می تونم بعدا هم برم سراغ فالوده
    من نباید ریسک می کردم . هر گونه ارتباطی در این حال به ضررم بود .
    چرخی زدم و نگاهی به سعید که بین چند دختر و پسر ایستاده بود و مشغول صحبت بود نگاه کردم و قدمی به طرفش برنداشته بودم که گفت : چرا فرار می کنی ؟
    به طرفش برگشتم : فرار ؟ ... ؟ از چی ؟
    شونه هاش و بالا انداخت : شاید از من ...
    -:نگفتم خیلی مغروری ... می ترسم این غرور بلایی سرت بیاره .
    لبخندی زد و سرش و برای لحظه ای کوتاه پایین انداخت : فکر نمی کنی بهتر باشه خواهرت و شاهرخ و تنها بزاری
    با تعجب پرسیدم : چرا باید تنهاشون بزارم
    خیلی خوب منظورش و درک کرده بودم اما می خواستم خودم و بزنم به اون راه
    -:نگو که منظورم و نفهمیدی ... من خیلی بیشتر از اینا به هوشت اعتقاد داشتم .
    پوزخند زدم : اشتباه کردی ... من اونطوری که تو فکر می کنی نیستم
    سر بلند کرد و خیلی جدی بهم خیره شد : من هیچ وقت اشتباه نمی کنم .
    باید اعتراف می کردم این حرفش تمام سلول های بدنم و برای لحظه ای متوقف کرد . باید به خودم ثابت می کردم که ازش می ترسم . برای اولین بار از کسی احساس خطر می کردم .
    اره باید به خودم اعتراف می کردم من پیوندارمان ...
    کسی که خیلی ها از اسمش نفس توی سینشون حبس می شد از این روحی که پیش روم بود می ترسیدم . می ترسیدم اشتباهی در برابرش داشته باشم و این باعث شکستم بشه
    اما نه ... من پیوند ارمان بودم . باید مثل همیشه بهترین می بودم . باید مثل همیشه اون عظمت خودم و حفظ می کردم . پیوند ارمانی که من ساخته بودم نباید به این اسونی شکست می خورد . این اجازه رو من به هیچ کس و هیچ چیز ... حتی جسم و روح خودم هم نمی دادم .
    شکست برای پیوند ارمان معنی نداشت .

    شاهرخ خودش و به سونا رسوند قبل از اینکه دست سونا به صندلی برسه صندلی رو عقب کشید .
    لبخندی روی لبم نشست : خوب خدا رو شکر بهش خیلی خوب خدمت می کنن .
    کنارم ایستاد و اونم همین کار و برام تکرار کرد . بدون هیچ تشکری روی صندلی نشستم . کنارم نشست و رو به سونا که رو به روش بود گفت : ماشینی شیکی داری ...
    سونا نگاهش و بهم دوخت : هدیه خواهرمه
    شاهرخ لیوان و روی میز گذاشت و با تعجب گفت : جدی ؟
    نگاهم و از سونا گرفتم : بده ؟
    متفکر گفت : نه خیلی هم خوبه . اما همچین هدیه ای ...
    به سرعت گفتم : این کمترین کاریه که می تونم برای خواهرم انجام بدم .
    شاهرخ خیلی سریع گفت : خیلی خوبه . باید خواهرت و خیلی دوست داشته باشی که همچین هدیه ای بهش میدی
    نگاهم و به سونا دوختم : اون همه ی زندگی منه
    -:خوش به حال سونا ... کاش منم از این خواهرا داشتم .
    سونا خندید : هیچ کس نمی تونه همچین خواهری داشته باشه . خواهر من بهترینه .
    با مهربانی نگاهش کردم .
    سعید صندلی رو عقب کشید و همونطور که می نشست گفت : خیلی با هم جفت و جور شدین . اصلا شبیه ادمایی که پشت میز نشسته بودن نیستین .
    همه به خنده افتادیم .
    شاهرخ با شیطنت گفت : مگه اون موقع چطوری بودیم ؟
    سعید نیشخندی زد : به خون هم تشنه بودین ؟
    خندیدم : اینطوریا هم نبود سعید
    چشمکی زد : اتفاقا شما دو تا بد تر بودین دختر عمو
    اشاره اش به من و اوستا بود .
    سرم و پایین انداختم و نگاهی به گارسون ها که مشغول سفارش گرفتن بودن انداختم : همه ی کلوپ اومدن ؟
    سعید نگاهی به اوستا انداخت : اره ... مگه میشه همچین شامی رو از دست بدن .
    دستاش و روی میز تو هم قفل کرد : تقصیر خودت بود که بهشون قول دادی ...
    اوستا قاشق روی میز و برداشت : اشکالی نداره ...
    خندیدم : باید یه چیزی بابت باختش می داد ....
    به سرعت سر برگردوند و بهم خیره شد : درسته
    لبخندی به روش زدم .
    گارسون بهمون نزدیک شد و منو رو روی میز گذاشت و در همون حال گفت : خیلی خوش اومدین .
    شاهرخ منو رو برداشت و به طرفم گرفت . اشاره ای به سونا کردم .
    شاهرخ منو رو دست سونا داد .
    سعید کمی صاف نشست : چه خبرا ؟
    سونا منو رو به طرفم گرفت . همونطور که به لیست غذا ها خیره شده بودم زیر چشمی نگاهم را چرخی دادم و اطراف را از نظر گذراندم .
    کسی به نظرم مشکوک نیامد . غذایی انتخاب کردم و منو رو به طرف اوستا گرفتم .
    منو رو از دستم گرفت و به سعید داد ... تا انتخاب غذا ها همه چیز در سکوت سپری شد . انگار این جمع حرفی برای زدن نداشتن .
    گارسون به محض دریافت سفارشات تشکر کرد و چند قدمی دور نشده بود که از جا بلند شدم : میرم دستام و بشورم .
    نگاهی به سونا انداختم که با شاهرخ مشغول بود . به طرف سعید برگشتم . قبل از اینکه چیزی به زبون بیارم اوستا از جا بلند شد : منم باید دستام و بشورم ...
    بدون گفتن چیزی به راه افتادم .
    دنبالم اومد و در قدم های بعدی در کنارم قدم برداشت .
    اروم از گارسون راهنمایی خواست و به اون طرف هدایتم کرد .
    بدون اینکه چیزی بگم وارد سرویس شدم . اونم به طرف سرویس اقایان رفت .

    امیر :



    فکر کردن به اینکه توی مغزش چی میگذره سخت ترین کار ممکن بود . کاش می تونستم حدس بزنم .

    از سرویس بیرون اومدم و منتظرش ایستادم . نگاهم به زمین بود و افکار دور کارهای سها می گشت که صداش بلند شد : منتظر من بودی ؟

    به طرفش برگشتم : البته

    قدمی جلو گذاشت : فکر کنم بچه ها خیلی منتظر شدن .

    در کنار هم به طرف میز به راه افتادیم . صندلی رو عقب کشیدم تا روی صندلی بشینه .

    شاهرخ گفت : فکر کردیم ما رو کاشتین و در رفتین ... بابا کجا بودین ؟

    سها لبخندی زد : اینطور که پیش میره شما قراره ما رو بکارین

    نیشخندی زدم و صندلی کنار سها رو عقب می کشیدم که مردی بهمون نزدیک شد . کت و شلوار مشکی و پیراهن ابی به تن داشت . کنار سها ایستاد : خانم .

    سها با تعجب نگاهش و از سعید گرفت و به مرد دوخت : با منین ؟

    مرد سرش و پایین انداخت و بدون اینکه نگاهش کنه گفت : کسی می خوان با شما ملاقات کنن

    سها ابروهاش و بالا کشید : کی ؟

    مرد دوباره گفت : باهاشون اشنا میشین .

    سها خواست از جا بلند بشه که مرد پیش قدم شد و صندلی رو عقب کشید .

    سها نگاهی بهمون انداخت : شما مشفول باشین من برمی گردم .

    به راه افتاد . چند قدمی از ما فاصله نگرفته بودن که دو مرد هم بهش نزدیک شد و احترام گذاشتن .

    با تعجب به رفتنش خیره شده بودم . یعنی اون کی بود ؟

    از جا بلند شدم : میرم یه تلفن بزنم .

    سعید سر بلند کرد : شما دو تا چتون شده ؟ اون کی بود با سها رفت ؟

    شونه هام و بالا انداختم : من نمی دونم .

    به سرعت ازشون دور شدم مسیری که سها رفته بود و در پیش گرفتم . نگاهم روی مردی که کنار میز ایستاده بود ثابت موند . نگاهی به گارسونی که بهشون نزدیک میشد انداختم . مرد میانسال با کت و شلوار رو به روی سها نشسته و بود اروم اروم صحبت می کرد .

    شماره سروش و گرفتم .

    -:بله ؟

    -:سروش ... یه امار برام در بیار ببینم الان وزیر کشور کجاست ؟

    -:واسه چی ؟

    -:زود باش ... -:صبر کن ...

    زمان همونطور می گذشت . اخم های سها در هم بود و اینبار اون بود که صجبت می کرد .

    -:امیر ... اینطور که معلومه الان وزیر کشور توی رستوران ستاره حضور داره

    به سرفه افتادم : مطمئنی ؟

    -:اره ... تو اونجایی ؟

    -:ببینم سروش تو این و از کجا فهمیدی ؟

    -:یه زنگ زدم به محمد ...

    -:خیلی خوب ...

    گوشی رو قطع کردم و اینبار شماره سردار و گرفتم . لحظه ای بعد جواب داد : بگو امیر

    -:سوال دارم

    خندید : چی می خوای ؟

    =:می تونین صحبت کنین ؟

    -:اره بگو ...

    -:می دونین الان کی توی رستوران ستاره هست ؟

    -:من چه بدونم امیر ... چه سوالاتی می پرسی ...

    -:خیلی خوب بزارین من بهتون بگم ... وزیر کشور الان داره با پیوند ارمان ملاقات می کنه

    -:چی ؟

    -:شما هم تعجب کردین ؟ چرا باید وزیر کشور به دیدن پیوند ارمان بره ؟

    -:من نمی دونم امیر مطمئنی ؟

    -:معلومه ... شما چی رو دارین از من پنهون می کنین ؟


    -:صبر کن ...
    لحظه ای بعد با صدای اروم گفت : باز چت شده ؟
    -:شما دارین همه چی رو ازم پنهون می کنین ... سها شمس چیکاره هست ؟ چرا باید وزیر کشور بیاد به دیدنش ؟ چرا باید این همه ادم دنبالش باشن ... مگه نمی گین دزدی کرده ؟ اصلا چطوری ؟ تنهایی ؟ مگه میشه ؟ شما که ادعا می کنین سیستم بی نقصی دارین ... چطور ممکنه یه دختر اینطور راحت این همه پول برداره و فرار کنه ؟ اصلا مطمئنین دزدی کرده ؟ حالا برگشته ... چرا نمی خواین دوباره بگیرینش ... حالا فکر کنیم اون زمان از کشور خارج شده بود ... حالا چی ؟ می تونیم راحت دستگیرش کنیم ... اون موقع خودش راحت لو میده واسه چی دوباره اومده . شما خیلی چیزا میدونین که به من نمی گین . با این تفاصیر توقع دارین من بگیرمش ...
    نفس کم اوردم و سکوت کردم ... ولی در تمام این مدت نگاهم به سها شمس بود که در هر حالتی تغییر حالت میداد ...
    سردار اروم گفت : امیر ... خیلی تند میری ... تو چهار سال پیش واسه همین تند رویت پرت شدی بیرون ... چهار سال پیش هم بهت گفتم اگه اینطور پیش بری بیرونت می کنن ولی تو توجه نکردی ... الانم داری همون کار و می کنی ... مگه سها شمس کیه که تو رو اینطور دیوونه کرده ؟ اون موقع رها بود ... نامزدت بود ... گفتم سختش بود ... دوبار پا در میونی کردم که برگردی ولی حالا چی ؟ سها شمس رها نیست امیر
    پوزخندی زدم : حق با شماست ... بعدا تماس می گیرم .
    گوشی رو قطع کردم . لبخند تلخی روی لبم نشست . همه چیز برمیگشت به چهار سال پیش ... درست زمانی که تو اوج بودم ... پشت سر هم درجه می گرفتم و میومدم بالا ... مامان تصمیم گرفته بود خواهر زادش و برام بگیره . منم از خدام بود ... یکی مثل رها بهترین بود واسه من ... زیبا ... درس خون . معدب ... خوش اخلاق و مهربون ... دیگه دنبال چی بودم ؟ ولی همه چیز بعد از اون نامزی شک بر انگیز بود ... درست مثل لحظه ای که واسه اون ماموریت کذایی مجبور شدم برم سر قرار پسر یه قاچاقچی تا شاید بتونم ردی از پدرش پیدا کنم ... کاش پام می شکست . کاش می مردم و به اون ماموریت نمی رفتم .
    با حرکت سها خودم و عقب کشیدم . نگاهی به گارسون ها که در حال رفت و امد بودن انداختم و به راه افتادم .
    سها از پشت میز بلند شد .
    خودم و کاملا عقب کشیدم و به طرف در خروجی به راه افتادم . ولی پشیمون شدم و برگشتم . خودم و پشت دیوار کشیدم . سعی کردم جای ارومی باشم . مرد بلندشده بود و انگار می خواست جلوی سها رو بگیره . پشت سر هم حرف میزد و سها فقط سر تکون می داد . یعنی چی می خواست ؟ حتما یه چیزی می خواست که اینطور بهش اصرار می کرد .
    کاش می تونستم یه میکروفن بهش وصل کنم ولی اینطور که معلوم بود باهوش تر از این حرفا بود .
    سها سرش و به علامت منفی تکون داد و به مرد خیره شد . اونقدر دقیق بهش خیره شده بود که میشد به این فکر کرد که ذهنش و می خونه .
    مرد حرف میزد ولی نگاه خیره سها فقط به چشماش بود .
    با زنگ گوشیم نگاهم و گرفتم و گوشی رو به گوشم نزدیک کردم : بله ؟
    -:امیر کجایی ؟
    -:الان نمی تونم حرف بزنم سروش ...
    -:امیر داری چیکار می کنی که سردار اینطور عصبانی شده ؟ امیر باید باهم حرف بزنیم ... من نمی خوام این پرونده رو از دست بدم .
    بی حوصله سرم و تکون دادم : سروش میام حرف میزنیم
    -:پس من میرم شرکت ...
    -:نه لازم نیست بیا دنبالم .
    -:باشه الان میام .
    گوشی رو قطع کردم . شماره شاهرخ و گرفتم : شاهرخ من دیگه نمی تونم برگردم سر میز .... تو برسونشون خونه . یادت نره امشب باید مخ سونا رو بزنی ... ببین شاهرخ اگه امشب از پس این کار برنیای اخراجی ...
    -:هان ؟
    -:هان و درد ... بی ادب اینطوری می خوای مخش و بزنی ؟ سها داره میاد اونطرف ... بگو من مشکلی واسم پیش اومده مجبور شدم برم . الان یکم فیلم بازی کن .
    سها به میز نزدیک میشد که شاهرخ گفت : یعنی دیگه نمیای ؟
    لبخندی زدم .
    ادامه داد : وای پسر این اصلا خوب نیست . جات خالیه ...
    صدای سعید بلند شد : داری از زیر شام دادن فرار می کنی ؟
    گوشی رو به گوشم نزدیکتر کردم : هزینه شام حساب شده ... شما راحت بخورین
    شاهرخ تمام حرفام و تکرار کرد و سعید گفت : شاید بخوایم چیز بیشتری سفارش بدیم .
    سعید هم بیش از اندازه شوخی می کرد .
    سها روی صندلی نشست و نگاه خیره اش و به شاهرخ دوخت .
    شاهرخ اخم هاش و در هم کشید : باشه اوستا جان رسیدی خونه باهام تماس بگیر ... فعلا خداحافظ
    لبخندی زدم : بای
    گوشی رو قطع کردم . گارسونی به طرفم میومد : اقا مشکلی پیش اومده ؟
    لبخندی به روش زدم : نه.... منتظر کسی هستم
    سرش و تکون داد :بله

    توی ماشین نشستم .
    سروش چراغ های ماشین خاموش کرد و گفت : الان داره چیکار می کنه ؟
    شونه هام و بالا انداختم : با خیال راحت شام می خوره
    سرش و به پشتی تکیه داد : امیر این پرونده زیادی داره بو دار میشه . اون نسبت فامیلی که شاهرخ با سها شمس داره ... لو رفتن رها و نسیم ... همه ی اینا یه جورایی عذاب اوره
    -:اوهوم
    -:همین امیر ؟ حرفی واسه گفتن نداری ؟ سردار و چرا عصبانی کردی ؟ نکنه می خوای این یه ذره توانی هم که داریم از دست بدیم ؟
    بدون اینکه نگاش کنم گفتم : سروش تو چی فکر می کنی ؟ توی این دو سالی که اخراج شدی کار خاصی تونستی انجام بدی ؟
    خندید : داری در مورد چی حرف می زنی امیر ؟ ما این همه پرونده با هم حل کردیم ... مگه میشه کاری نکرده باشیم ؟
    پوزخندی زدم : اره پرونده هایی که هیچ اسمی ازت توشون نیست . می دونی شدیم مایه خنده ... خیلی خنده داره ... افسرای پلیسی که حالا صاحب یه شرکت تبلیفاتی شدن . همه می دونن که ما از اون اداره لعنتی اخراج شدیم
    =:مگه ما واسه دیگرون زندگی می کنیم ؟
    اه بلندی کشیدم : می تونیم فقط واسه خودمون زندگی کنیم ؟

    سها :
    پوزخندی به روی سونا زدم : سونا خسته شدم . خسته شده بودم ... الانم خسته ام . هنوزم خستگی تمام اون سکوت هام توی وجودمه .
    سونا سرش و تکون داد : واسه چی سکوت کردی ؟
    از جا بلند شدم . دستام و روی سینه قلاب کردم : مگه می تونستم حرفی بزنم ؟ از روز اول باید سکوت می کردم ...
    -:می تونستی بچه خوبی نباشی
    خندیدم : مگه می شد ؟
    سرش و پایین انداخت : اره میشد
    -:نه نمیشد . اونا کسایی بودن که دوستام و انتخاب می کردن ... سها با فلانی دوست نشو ... سها امروز به معلمت گفتم جات و عوض کنه . تو نباید کنار اون دختر بشینی ... سها پاش و درس بخون . سها این برنامه مناسب تو نیست نباید ببینی ... سها تو نباید از خونه بری بیرون . سها امروز شب مهمون هستیم ... سها عصری میریم خرید . سها این بلوز خیلی بهت میاد . سها این روسری واسه توئه . سها این صندلی واسه اتاق تو مناسبه . سها این عروسک مال توئه . می بینی واسه کل زندگیم این اونا بودن که تصمیم گرفتن ... واقعا دیگه خسته شده بودم سونا ... سونا بفهم ... من نوزده سال با این عذاب زندگی کردم .
    -:سها تو می تونستی همون موقع که دیپلم گرفتی جلوشون بایستی ؟
    به طرفش برگشتم : جدی ؟ سها باید بری دانشگاه ... سها تو باید مایه افتخار ما باشی ... سها تو باید درست و ادامه بدی ... سها تو نباید به چیزی جز درس فکر کنی ... سها تو فقط باید به فکر درس خوندن باشی ... سها فقط درسه که مهمه ... سونا من هیچ وقت دلم نمی خواست وارد دانشگاه بشم . از دانشگاه متنفر بودم . دلم می خواست ازاد باشم . برم دنبال کار ... پول ... ثروت ... ولی چی شد ؟ اونا فقط به این فکر می کردن که من باید درس بخونم .
    -:می تونستی خواستت و بهشون بگی
    -:چرت نگو سونا اونا هیچ وقت به حرف من گوش نمی دادن .
    -:و تو چیکار کردی ؟
    -:یه شبه پولدار شدم .
    -:درسته تو یه شبه پولدار شدی ... نمی دونم چطور تونستی یه شبه اون همه پول به دست بیاری ... تو یه شب تا صبح نشستی پای کامپیوتر و بعد پولدار شدی
    -:نباید میشدم .
    -:چرا حقت بود .
    -:معلومه که حقم بود . من خیلی بهتر از اونی هستم که همه باید فکر کنن .
    -:ولی تو خیلی چیزا رو از دست دادی سها ...
    -:مثلا ؟
    -:فرها د ...
    -:فرهاد هم یه تحمیل بود مثل بقیه ...
    با دهان باز بهم خیره شد : منظورت چیه ؟
    -:نکنه تو فکر کردی من عاشق سینه چاک فرهاد بودم که بدون اون بمیرم . نه فقط بهم اجبار کردن که پشت سر هم تکرار کنم فرهاد و فرهاد ... منم حرفی نزدم ... نمی گم دوسش نداشتم . اون تنها پسری بود که می تونستم بهش نزدیک باشم ... گاهی در موردش رویا بافی می کردم ولی اینکه بخوام عاشقش باشم نه ...
    سونا اه بلندی کشید : تو دیوونه ای
    -:معلومه که همینطوره ... سونا من بهترینم ... این و یادت نره
    -:یادم نمیره ... فقط نمی دونم اون چیه که تو رو به اینجا کشونده .
    -:چیزی که ارزشش فراتر از اینه که بخوای بهش فکر کنی .
  5. #5
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    -:چیزی که ارزشش فراتر از اینه که بخوای بهش فکر کنی .

    *********
    کاملا به صفحه پل تاپ خیره شده بودم . نگاهم روی اطلاعاتی که به سرعت از برابر چشمانم می گذشت ثابت مانده بود .
    سعی می کردم پسورد جدیدی که بر روی سیستم شبکه شرکت برنامه نویسی نصب شده بود و هک کنم . انصافا این برنامه جدیدی که نصب کرده بودن سنگین و رنگین بود و هک کردنش کار هر کسی نبود . ولی من هر کسی نبودم . ... من پیوند ارمان بودم .
    ذهنم پر کشید به ساعاتی پیش ...
    ساعاتی پیش که رو به روی وزیر نشسته بودم و به چشمای سیاهش خیره شده بودم شاید بتونم بفهمم توی ذهنش چی می گذره و چه دلیلی می تونه پشت این ملاقات باشه ؟ و اونم توی یه رستوران . معلوم بود کلافه هست و پشت سر هم دستهای در هم گره خورده روی میز و روی هم می کشید .
    بالاخره به حرف اومد : حضورت توی ایران بعد از این همه سال باید دلیلی داشته باشه .
    لبخندی به روش زدم : مطمئنا این چیزی نبود که اون دنبالش باشه . وزیر نیومده بود دلیل حضور من توی ایران و پیدا کنه اون اومده بود تا چیزی درخواست کنه
    خودم و جلو کشیدم : چی می خواین ؟
    اینبار با دقت بهم خیره شد . معلوم بود از اینکه فهمیده بودم درخواستی داره اشفته هست .
    بالاخره بعد از چند دقیقه به حرف اومد : حتما می دونین اوضاع کشور رو به راه نیست
    چشم روی هم گذاشتم : وَ؟
    -:و باید راه حلی برای رهایی از این اشفتگی باشه
    -:باید می فهمیدم وزیر کشور دنبال چی می تونه باشه ... اون دنبال قدرت بود ...
    به صندلی تکیه دادم : و شما فکر می کنی می تونی با پیدا کردن راه حل خودتون و بکشین بالا و پست بهتری به دست بیارین
    سرفه کوتاهی کرد : اوضاع کشور اروم میشه
    اخم هام و در هم کشیدم : اروم بودن اوضاع کشور چه نفعی برای شما داره ؟
    -:اینجا وطن منه ؟
    دلم می خواست قهقهه بزنم ... چرا فکر می کردن با این حرفا میشه سر همه شیره مالید ...
    -:اقای وزیر شما وقتی اومدی سراغ من باید قبلش در مورد من تحقیق می کردی
    =:منظورت چیه ؟
    -:به نظر شما من احمق به نظر میام ؟
    -:خانم ارمان ؟
    -:ببینید اقای وزیر !هم من و هم خود شما خوب می دونیم که بیشتر از نود درصد اونایی که توی این کشور دارن جکومت می کنن علاقه ای به این کشور و به قول شما وطنشون ندارن ... همه ی اونا هم دنبال همون چیزی هستن که شما هستین ... و من این و خوب می دونم که شما هم جزو اون نود درصد هستین .
    -:خانم ارمان ...
    سرم و کج کردم : ببینید اقای وزیر من اصلا تمایلی برای کمک به شما ندارم ... از به حکومت رسیدن شما هم چیزی بهم نمیرسه ... پس این حکومت فعلی با حکومت شما هیچ فرقی به حال من نمی کنه
    از جا بلند شدم .
    صدام کرد : خانم ارمان ...
    به طرفش برگشتم و اینبار تو چشماش خیره شدم . رو به روم ایستاده بود : شما توی این کشور به دنیا اومدین ... اینجا وطنتونه ...
    با خیال راحت گفتم :متاسفانه منم جزو اون نود درصد هستم و دنبال منافع خودم ...
    اه بلندی کشید .
    اینبار لبخندی به روش زدم :بهتره اینقدر خودتون و اذیت نکنین .... شما مناسب این کار نیستین ... بهتره به جای سیاست دنبال یه کار بی سر و صدا باشین ... فکر کنم تجارت بیشتر به درد شما بخوره تا سیاست ... خدانگهدار
    به راه افتادم که صدام کرد : خانم ارمان
    ایستادم بدون اینکه به طرفش برگردم گفتم : روی پیشنهادم فکر کنین ... تجارت به نفعتونه .
    از افکارم بیرون اومدم و سعی کردم توی این زمان تمکرز کنم . با حرکت چیزی روی شونه ام سر بلند کردم و نگاهی به مامان انداختم : کی اومدین ؟
    روی تخت نشست : هنوزم وقتی میری توی اون کامپیوتر تمام حواست پرت میشه ؟
    -:مامان من دیگه عادت کردم
    -:شاید اتفاقی بیفته ؟
    -:من حواسم هست شما نگران نباشین !
    -:نمی تونم نباشم ... چطور میشه نگرانت نباشم ... دخترم اون طرف دنیاست و تو ازم می خوای نگران نباشم ؟
    -:چرا نمیاین پیشم ؟
    -:فراموشش کن من از ایران دل نمی کنم . امیدوار بودم تو بیای که تو هم اومدی ولی ...
    نفسش و پر صدا بیرون داد : داری میری ... اونم به این زودی ...
    -:شما هر وقت دستور بدین من میام
    مامان خندید : اره جون خودت
    نگاهم و از مامان گرفتم و دوباره به صفحه لپ تاپم دوختم . انگشتام با سرعت هر چه تمام تر روی کیبورد حرکت می کرد و پشت سر هم تایپ می کرد .
    مامان زمزمه کرد : هنوزم انگشتات درد می کنه ؟
    نگاهی به باندی که دور مفصل های انگشتام بسته بودم انداختم : نه زیاد
    -:چرا تایپ و نمیزاری کنار ؟
    -:مگه میشه مادر من ؟
    -:داری به خودت اسیب میزنی ...
    -:هیچ بلایی سرم نمیاد ... نگران نباش
    از روی صندلی بلند شدم و رو به روی مامان ایستادم : داری به چی فکر می کنی؟
    از افکارش جدا شد و لبخندی به روم زد : هیچی
    چشمام و ریز کردم : دلم برای کوفته تبریزیهات لک زده
    از جا بلند شد : فردا واسه ناهار واست درست می کنم
    دستام و دور شونه هاش حلقه کردم : با هم درست می کنیم
    -:کاری نداری ؟
    -:فکر نمی کنم کاری داشته باشم .

    چاقو رو روی گوجه فرنگی روی بشقاب سفید رنگ کشیدم و صدای اقاوزیر توی گوشم پیچ خورد : می تونیم باهم صحبت کنیم ؟
    -:دلیلی نداره من با شما صحبت کنم .
    -:خانم ارمان من ازتون یه وقت ملاقات می خوام
    -:من الان رستوران هستم . می تونیم اینجا هم و ببینیم .
    -:توی یه رستوران
    -:بله . مگه وقت ملاقت نمی خواین پس منتظرتون هستم . خدانگهدار
    مامان کاسه بزرگی جلوم گذاشت : هنوزم از کاسه های بزرگ خوشت میاد ؟
    سر بلند کردم : اره خیلی ...
    با سر و صدایی برگشتم و به سونا که جلوی در ورودی اشپزخونه ایستاده بود لبخند زدم .
    با خوشحالی دستهاش و بهم کوبید : مامان امشب مهمون داریم
    مامان با تعجب نگاهش کرد : مهمون ؟ کی هست ؟
    سونا چشمکی بهم زد : قراره واسه امر خیر تشریف بیارن
    مامان با تعجب و من با دهان باز بهش خیره شدیم : منظورت چیه سونا ؟
    این و مامان پرسید تا سونا در جوابش پاسخ بده : قراره مادرش تا چند ساعت دیگه زنگ بزنه
    -:اون کیه ؟ من می شناسمش ؟
    سونا وارد اشپزخونه شد : نه مامان ... تازه باهاش اشنا شدم
    مامان غر زد : تازه باهاش اشنا شدی و می خوای زنش بشی ؟
    -:اره مامان ... ازش خیلی خوشم اومده . زنش که نه یه مدت نامزد می کنیم
    -:دختر مگه بچه بازیه ؟
    -:مادر من شما همیشه خودت میگی با کسی ازدواج کنین که میاد خواستگاری و به روابط احترام می زاره . اینم از هموناست ... حالا مثلا من با این اقا تازه اشنا شدم چه تفاوتی با یکی که میاد خواستگاری داره ؟ اینم که به اینجور چیزا خیلی پابنده . میاد خواستگاری و منم مثل دخترای خوب بهش جواب مثبت میدم .
    بالاخره دهنم و بستم و نگاهم و از سونا گرفتم : چه زود تصمیم گرفته بود خودش و درگیر زندگی مشترک کنه .
    مامان به طرفم برگشت : تو نمی تونی ازدواج کنی ... سها هنوز مجرده
    اخم های سونا در هم رفت لبهاش اویزون شد .
    از جا بلند شدم . گوجه های خرد شده رو کنار اجاق گاز گذاشتم : مامان شما که به این حرفا اعتقاد نداری ؟ حالا که سونا مایله بزارین بیان اگه ازش خوشتون نیومد ردش کنین .
    مامان چپ چپ نگاهم کرد : نگو که می دونستی ؟
    دستام و زیر شیر اب گرفتم : نمی دونستم . اگه می دونستم جلوش و میگرفتم . می دونین که علاقه ای به ازدواج و این چیزا ندارم .
    مامان اه بلندی کشید : واسه شب خیلی کار داریم .
    سونا دستاش و دور شونه هام جلقه کرد : مرسی
    -:واسه اینکه مامان و راضی کردم بیان ؟
    -:اره
    -:خودمم مخالفم . مگه نمی خواستی باهام بیای ؟
    -:هنوزم می خوام بیام . با اون میام . من ازش خیلی خوشم اومده .
    -:کی هست ؟
    -:میشناسیش ... خیلی باحاله . درسته بیشتر از یه روز نیست می شناسمش ولی ازش خیلی خوشم اومده
    به سرفه افتادم : یه روز ؟
    با صدای بلند زمزمه کردم : شاهرخ ؟
    مامان به طرفم برگشت : چت شد ؟ چرا اینطوری شدی ؟
    دستم و جلوی دهانم گرفتم : خوبم ...
    از اتاق بیرون رفتم . سونا دنبالم اومد . وارد اتاقم شدم : تو چقدر میشناسیش ؟ دیروز باهاش اشنا شدی و امروز می خوای زنش بشی ؟ تو دیوونه ای سونا .
    -:نمی خوام زنش بشم . فقط می خوام خانواده ها هم در جریان باشن . یه صیغه ای خونده میشه که مامانم زیاد بهمون گیر نده
    ابروهام و بالا کشیدم : اهان بخاطر مامانه که می خوای زنش بشیی
    نیشخندی زد . کلافه دستی میان موهام کشیدم : به اونم گفتی ؟
    چرخی دور خودش زد : به کی ؟
    -:بابات ...
    سونا بیخیال مانتوی فسفریش و از تنش بیرون کشید : بیخیال بابا ... بعدا بهش میگم . مهم مامانه
    اه بلندی کشیدم . مانتوی روی تخت و برداشتم و به تن کردم . شال سفید رنگ و هم روی سرم انداختم : کلید ماشینت و میدی ؟
    دست توی جیب شلوار جینش کرد : بفرما ... کجا میری؟
    -:یه دور میزنم و میام .

    سونا جلوی اینه ایستاد . گوشیم و از روی میز برداشتم و همونطور که از اتاق بیرون می رفتم گفتم : بیا برو تو اتاق خودت قر بده
    صدام و بلند کردم : مامان من یه سر میرم بیرون و زود میام
    مامان جلوم ظاهر شد : کجا ؟
    -:میرم یکی از دوستای قدیمیم و ببینم زود میام
    -:مگه کوفته تبریزی نمی خواستی ؟
    -:چرا ... هنوزم می خوام . واسه ناهار خودم و می رسونم .

    __________________________________________________ _
    زنگ در و به صدا در اوردم . لحظه ای بعد در کهنه چوبی باز شد و قامت بلندی در برابرم ظاهر شد . قدم جلو گذاشتم : می تونم بیام تو عنکبوت ؟
    ابروهاش و بالا کشید : شما ؟
    -:پیوند
    -:نگفته بودی به این زودی میای
    -:حالا که اومدم . می تونم بیام تو ؟
    از جلوی در کنار رفت . سر خم کردم و از در تخته ای کوچک گذاشتم و تقریبا پایین پریدم تا بتونم تو راه رو باریک پیش روم قدم بزارم .
    در و پشت سرم بست : واسه چی اومدی ؟
    -:اومدم ببینمش
    -:پول اوردی ؟
    -:وقتی پول بیارم می برمش
    -:پس نمی تونی ببینیش .
    به طرفش برگشتم . هنوزم جلوی در ایستاده بود . برگشتم و همونطور که به طرف روشنایی پیش روم می رفتم گفتم : نکنه فکر کردی ندیده اون پول و میزارم جلوت ؟
    -:نه ... وقتی پول بیاری می تونی ببینیش و اخیتیار داری بخریش یا نخریش ...
    دنبالم اومد . وارد حیاط کوچیکی شدم که باغچه ی کوچیکی به اندازه چهار کاشی وسطش بود و درخت بزرگ گیلاس کل حیاط و توی سایه برده بود . می خوام ببینمش ...
    -:دیدنش چه فرقی به حال تو می کنه ؟ هر وقت خواستی بخری می بینیش
    -:فکر کردی من اونقدر دیوونه شدم که از اون سر دنیا تا اینجا بیام و نخرمش ؟
    -:من نمی دونم ...
    به طرفش برگشتم . کاملا پشت سرم ایستاده بود . قد بلند و خوش هیکل بود . چند سانتی بلند تر از من به نظر میومد . کاملا تو چشمای خاکستریش خیره شدم . کم کم لبخندی روی لبش اومد : چشمات رنگ عوض کرده
    لبخند زدم : چه رنگی شده ؟
    فاصله چند سانتی بینمون و کمتر کرد : طوسی
    -:به رنگ چشمای تو ؟
    -:چشمای تو قشنگ تره .
    -:مطمئن نیستم
    -:فکر می کردم پسر باشی
    -:اشتباه فکر کردی
    -:واسه یه دختر هم خیلی خوشگلی
    دندونام و به نمایش گذاشتم : می دونم .
    نگاهش و روی صورتم چرخوند : چرا دنبالشِی ؟
    -:تو چی فکر می کنی ؟
    -:بلند پروازی
    -:خیلی
    -:قدرت طلب هم هستی
    -:دقیقا
    -:نمی تونی باهاش حکومت کنی
    -:نمی خوام حکومت کنم
    -:پس به چه دردت می خوره ؟
    -:تو بهم بگو سی میلیارد به چه درد تو می خوره ؟
    -:باهاش می تونم زندگی کنم . تا اخر عمر راحت باشم و از زندگیم لذت ببرم .
    دستش و بلند کرد و روی بازوم گذاشت .
    حرکتی نکردم . نباید نشون میدادم از این کارش متنفر هستم : از زندگیم استفاده کنم
    -:برخلاف من تو اصلا بلند پرواز نیستی
    -:فکر نمی کنی داشتن همین سی میلیارد بلند پروازی باشه ؟
    بدون اینکه نگاهم و از چشماش بگیرم سرم و بالا انداختم : نه
    ابروهاش بالا رفت : چرا ؟
    لبخند شیرینی که کمتر از من دیده میشد مهمونش کردم : چون به همین سی میلیارد قناعت می کنی
    -:تو نمی کنی ؟
    -:من بیشتر از اینا می خوام
    -:پس چرا واسه دادنش این همه خودت و اذیت می کنی ؟ نکنه قصد خرید نداری ؟
    -:مطمئن باش اون مال منه . چه تو بخوای چه نخوای
    دست دیگه اش هم روی بازوم قرار گرفت و از زمین کندم و جلوتر کشید : من نخوام نمی تونی داشته باشیش
    -:اشتباهت اینجاست . من هر چی بخوام به دست میارم
    سرش و نزدیک تر اورد : اینجا من پر زور تر هستم .
    دستم و بلند کردم و انگشت اشاره ام و روی بینیش گذاشتم و به عقب هل دادم : اینقدر به مرد بودنت اعتماد نداشته باش
    زبونش و روی لبهاش حرکت داد . انگار خشک شده بودن ...
    دوباره بهم نزدیک شد . نزدیک و نزدیک تر . سرش چند میلی با صورتم فاصله داشت که عقب کشید : دنبالم بیا !

    با ارامش پشت میز نشستم : نمی دونم چطوری از حضور من اینجا باخبر شدن .
    سر بلند کرد و گفت : خبر حضور شما قبل از ورودتون می رسه
    -:واین به ضرر منه
    -:مثل همیشه ، امشب همه چیز اماده هست
    -:با چند نفر برین دنبالشون با خودتون بیارینش .
    وقتی از فرودگاه حرکت کردی با من تماس بگیر خودم و می رسونم .
    فرزین سر تکون داد : هر چی دستور بدین همونطور عمل می کنم
    -:مواظب باش کسی نباید بهمون شک کنه
    -:چشم خانم
    خودم و جلوتر کشیدم و دستام و توی هم قلاب کردم : فرزین من اخر این هفته باید از کشور خارج بشم . برام یه شناسنامه و پاسپورت پیدا کن
    -:با چه اسمی خانم ؟
    -:یکی به اسم سمیرا فروزش و اون یکی به اسم فرزاد فروزش
    فرزین خودش و جلو کشید : کسی همراهتون میاد ؟
    -:اره . عکسا رو واست میارم ... دو روز قبل از رفتن عکسا رو تحویل میدم
    -:بله خانم . می فهمم ، چه ارتباطی باید با هم داشته باشن ؟
    تو چشمای مشکیش خیره شدم : زن و شوهر هستن
    فرزین سرش و بالا و پایین برد : چشم خانم
    خودم و عقب کشیدم تا گارسونی که از پشت سر بهمون نزدیک میشد فنجان های قهوه رو روی میز بزاره .
    گارسونی بهمون رسید و فنجان ها رو روی میز گذاشت . نگاهم کوتاه و سریع ازش گرفتم و به کارم ادامه دادم : امشب براشون هتل رزرو کن و بعد از هتل باید تمام چیزایی که برای این چند ساعت وجود داشته از بین بره
    -:می دونم
    -:ادمایی که امشب میان برای سه هفته برن مرخصی دلم نمی خواد حتی برای یه بار هم شده موسیو فرانسوی چشمش بهشون بیفته
    -:می فهمم خانم . ترتیبی میدم همه ی بچه ها بعد از مراسم امشب برای سه هفته به شمال برن
    -:بهشون تاکید کن هر اتفاقی بیفته حق ندارن برگردن . مگه اینکه موسیو فرانسوی از ایران رفته باشه.
    -:چشم خانم .
    فنجان قهوه رو بلند کردم و به لبهام نزدیک کردم . همونطور نگاهم روی قامت بلندی که به طرفمون میومد ثابت موند .
    با نزدیک شدن بهمون دستهاش و از جیب شلوار جینش بیرون کشید : ببین کی اینجاست ...
    از جا بلند شدم : سلام
    دستش و به طرفم دراز کرد . صادقانه دستش و توی دستم فشردم .
    -:چطوری ؟
    تشکر کردم و رو به فرزین ادامه دادم : ممنونم از لطفتون . با اجازه من دیگه میرم
    به طرفش برگشتم : من داشتم می رفتم ...
    سرش و کج کرد : منم همینطور ... می تونم همراهیت کنم ؟
    لبخندی به روش زدم : چرا که نه ؟
    رو به فرزین لبخند زدم و به طرف در برگشتم . با چند قدم بلند خودش و بهم رسوند و کنارم قرار گرفت .
    قدمهاش کاملا همگام با قدم هام بود . زیر چشمی نگاهی بهش انداختم ، لبخندی به لب داشت و نگاهش کاملا به رو به رو بود .
    به در رسیده بودیم که قدمی جلوتر گذاشت و در و باز کرد ، منتظر ایستاد از در بیرون برم .
    از کنارش رد شدم و به طرف ماشین سونا به راه افتادم . دنبالم اومد . کنار ماشین ایستادم . نگاهی به ماشین انداخت : فکر می کردم این ماشین متعلق به سونا باشه
    ابروهام و بالا کشیدم : نکنه شاهرخ واسه پول داره میاد سراغ سونا
    با تعجب سرش و تکون داد : نه این چه حرفیه
    شونه هام و بالا کشیدم .
    ادامه داد : بریم یه چیزی بخوریم ؟
    -:چی می خوای به خورد من بدی هی تکرار می کنی بریم یه چیز بخوریم !
    دستاش و بالا برد : وای چه مشکوکی هیچی بابا ...
    خندیدم : من الان از خوردن فارغ شدم . باید برم خونه کار دارم .
    -:تو همیشه سرت شلوغه
    -:پس چیکار کنم !
    خودش و جلوتر کشید : می خوام بیشتر باهات اشنا بشم
    -:نکنه تو هم می خوای مثل دوستت ازدواج کنی ؟
    شونه هاش و بالا کشید : چه اشکالی داره ؟ اگه با هم کنار بیایم ...
    میان حرفش دویدم : من و تو به درد هم نمی خوریم.

    میان حرفش دویدم : من و تو به درد هم نمی خوریم
    شونه هاش و بالا می ندازه : نمی تونی بدون امتحان کردن این نظر و بدی
    وای مغرور تر و خودخواه تر از این پسر پیدا نمیشه .
    برای اینکه از سرم بازش کنم گفتم : باشه بعدا در موردش حرف میزنیم الان باید برم
    دستاش و به حرکت در اورد و همونطور که تکون میداد گفت : همیشه عجله داری
    به طرف ماشین برگشتم : تو چند بار من و دیدی که میگی همیشه عجله دارم
    -:نه دیدم . ولی خوب میشناسمت
    چشم روی هم گذاشتم : فکر نمی کنم اونقدری که من میشناسمت بشناسیم
    خندید.
    با صدای بلند : حق با توئه . تو منو و بهتر از خودم میشناسی ... همیشه همینطور بوده . اونی که حرف زده من بودم نه تو ...
    به چشماش خیره شدم : منم به وقتش حرف زدم .
    -:ولی نه به اندازه من
    -:شاید ...
    -:می بینی تو بهم بدهکاری
    -:چی می خوای ؟
    -:مثل همیشه رک و راست
    -:نباید باشم ؟
    -:چرا حق توئه .
    -:نگفتی چی می خوای !
    -:یه فرصت ...
    ابروهام و بالا دادم : فرصت برای ؟
    -:برای با هم بودن !
    -:تو که ادعا می کنی من و خوب می شناسی نمی دونی که من از این کلمه زیاد خوشم نمیاد ...
    -:اینم می دونم ... ولی تا اونجا که یادمه تو بیش از اندازه کنجکاو هستی و به این راحتی از کنجکاویت نمی گذری ... نمی خوای من و کشف کنی ؟
    پوزخند زدم : من بدون با تو بودن هم کشفت کردم .
    خودش و جلوتر کشید و به طرفم خم شد : مطمئنی ؟
    -:می خوای بهت ثابت کنم ؟
    دستاش و به طرفین باز کرد : البته
    به سرعت پشت فرمان نشستم : پس منتظرم باش
    معلوم بود کاملا غافلگیر شده . می تونستم تعجب و توی صورتش ببینم . ماشین و روشن کردم و به راه افتادم . لبخندی روی لبم داشتم . اون برای من شناخته شده بود . خیلی وقت پیش شناخته بودمش ... بهتر از اونی که خودش فکر می کرد .
    همه چیز برمی گشت به دو سال پیش ... دو سال پیش درست زمانی که برای یه تفریح کوتاه مدت به ترکیه سفر کرده بودم .
    توی لابی هتل با یه مرد برخورد کردم . به جای عذر خواهی کمی خم شد و بعد از چند دقیقه پرسید : حالتون خوبه ؟
    پوزخندی زدم : فکر می کنم باید عذر خواهی کنید .
    پسر پرو به چشمام خیره شد و گفت : دلیلی نداره عذر خواهی کنم . من نمی خواستم با شما برخورد کنم و این فقط یه اتفاق بود . برای هر چیزی نباید عذر خواهی کرد ...
    سرم و به تاسف تکون دادم و می خواستم از کنارش بگذرم که گفت : خیلی خشن هستی این برای یه دختر اصلا خوب نیست ...
    بدون اینکه به طرفش برگردم جواب دادم : حق با شماست ... ولی من مثل بقیه دخترا نیستم .

    ماشین و جلوی ساختمان متوقف کردم و پیاده شدم . نگاهی به پژوی سفید رنگی که جلوی در بود انداختم و بیخیال به طرف در رفتم . زنگ در و فشردم و لحظه ای بعد در باز شد .
    وارد خونه شدم و در و پشت سرم بستم . سر و صدای زیادی از داخل ساختمان به گوش میرسید : خدای من مامان مهمونی گرفته ؟
    از حیاط گذشتم و وارد ساختمان شدم . صدای خنده بلند بود ... کمی خم شدم و توی سالن سرک کشیدم ولی چیزی ندیدم . کفشام و از پام بیرون کشیدم و بدون پوشیدن صندل های سفیدم به راه افتادم ... وارد سالن شدم و با صدای بلند سلام کردم . اولین نفری که نگاهم روش ثابت موند فرهاد بود . کنار زن و بچش نشسته بود . خاله کنار مامان جای گرفته بود .
    و چیزی که ازش متنفر بودم پدرم ... کنار زنش ...
    چند لحظه ای نگاهم و بین خودش و زنش چرخ دادم . همه ساکت بودن ... مثل اینکه می دونستن باید منتظر عکس و العملی از طرفم باشن .
    ولی من عادت داشتم همیشه متفاوت باشم . به طرف مامان برگشتم : مامان سونا کجاست ؟
    سونا از اشپزخونه بیرون اومد : من اینجام
    لبخندی به روش زدم و اروم پرسیدم : خواستگاری لغو شده ؟
    مامان به سرعت جواب منفی داد .
    نگاه کوتاهی به بابا انداختم و دوباره به سونا خیره شدم : اخه تا اونجا که من می دونم توی اینجور مراسمات باید خانواده حضور داشته باشن .
    برگشتم و همونطور که به زن بابای عزیزم خیره بودم ادامه دادم : ولی انگار توی مدتی که من نبودم رسم و رسوم عوض شده ...
    زهر خندی زدم : حالتون چطوره زن بابا !
    می دونستم از این کلمه تا چه حد متنفره . ولی واسه من مهم نبود اون از چی بدش میاد . مهم این بود دل من خنک میشد .
    اخم هاش و در هم کشید و خودش و به بابا نزدیک تر کرد .
    پوزخندی زدم : جدیدا ترسو هم شدین ؟
    بابا از جا بلند شد : تمومش کن سها ...
    صورتم و جمع کردم و سرم و بالا گرفتم : اون ببین ... هنوز اسمم یادشه . فکر می کردم کاملا فراموش کرده اسمم چیه . چی شد ؟
    قدمی جلو گذاشتم : بهتون بر خورد ؟
    سعی می کرد جلوی خودش و بگیره .
    سرم و به طرفین تکون دادم : این که چیزی نیست . من اصلا حرفی نزدم . یادتون که نرفته بد تر از ایناش و بهم گفته بودین .
    -:خیلی پرو شدی
    لبخند زدم : ولی به پای شما نمیرسم . شما که بدتر از من شدین ... اونقدر پرو شدی که با زنتون میاین تا توی مراسم خواستگاری دخترتون شرکت کنین .
    مامان از جا بلند شد : سها بهتره تمومش کنی
    بدون اینکه به طرفش برگردم سرم و تکون دادم : اره بازم کوتاه بیام ... مثل همیشه که در برابرش کوتاه اومدیم ... کوتاه اومدیم که این بلاها رو سرمون اورد .
    با خشم به طرف سونا برگشتم : مگه اجازه تو دست اینه ؟ واسه چی بهش گفتی بیاد !
    فرهاد از جا بلند شد : اون پدرتونه سها
    پدر ... چه کلمه ای ... اصلا ازش خوشم نمیومد . حتی به فرهاد نگاه هم نکردم : پدر ما خیلی وقته که مرده . بهتره تا مهمونا نیومدن از اینجا بری ...چون خیلی بد میبینی
    زن بابای عزیزم از جا بلند شد .
    خاله مداخله کرد : سها امشب کوتاه بیا ...
    زن بابای عزیزم قدمی جلو گذاشت : بهتره بدونی شاهرخ پسر عموی منه ... واسه همینم امشب اینجا حضور دارم
    نگاهی به سونا انداختم که اشک تو چشماش حلقه زده بود . هیچ کس تعجب نکرده بود . یعنی می دونستن ...
    جلوش ایستادم : بازم به تو ربطی نداره . مگه خواهرشی ؟ مگه مادرشی ... تو رو سننه نه . از این خونه گم شو بیرون ... اینجا حرمت داره ... با اومدنت حرمت مادر من و می شکنی ... منم می کشم کسی رو که بخواد به مادر من بی احترامی کنه .
    بابا دستش و بالا برد .
    پوزخندی به روش زدم : چیه می خوای بزنی ؟
    صورتم و جلوش گرفتم : بزن ... بزن ببینم چطوری می زنی ؟ فکر کردی همون سهای چند سال پیشم که بکوبی تو صورتم ؟ فکر کردی اونقدر ضعیفم که بخوام به دست و پات بیفتم که روی مادرم دست بلند نکنی ؟ الان جرات داری دستت به من بخوره . زنت و به خاک سیاه می شونم . کاری می کنم روزی صد هزار بار فریاد بزنی خدا بکشتت .
    تو چشماش خیره شده بودم . نمی دونم چی توش بود . اشک بود ... خشم بود ... قرمز شده بود . هیچ کدوم و نمی تونستم درک کنم . شاید ترکیبی از همه بود . ولی بازم از اون حس نفرتی که توی وجودم بود کم نشده بود . هنوزم عصبانی بودم . از خودم که توی تمام اون سال ها حرف نزدم .
    با زنگ در همه با تعجب به هم نگاه کردن .
    از جلوش گذشتم و همونطور که به طرف اتاقم می رفتم بلند گفتم : بهتره بهونه ای جور کنی و از اینجا بری چون اگه بیام بیرون و اینجا باشی ... چه خودت چه اون زن هرزه ات ... اون موقع هست که مهمون و این چیزا حالیم نیست . مثل حیوون پرتتون می کنم بیرون .
    مامان به صورتش چنگ زد : سها
    لبخندی به روش زدم : میبینی مامان ... گفته بودم یه روزی میرسه که نمیزارم کسی بهت کم احترامی کنه . مامان نمیزارم یه قطره اشک هم بریزی .
    وارد اتاقم شدم و در و محکم بهم کوبیدم . زنگ در دوباره به صدا در اومد .
    لحظه ای بعد صدای مهمون ها که وارد ساختمان میشدند .
    چند ضربه به در خورد . بدون اینکه برگردم بفرمایید گفتم . صدای باز شدن در و بعد هم بسته شدنش ... احساس کردم کاملا بهم خیره شده . ولی کسی که جلوی در ایستاده بود و به من خیره بود نه مامان بود نه سونا ... من بوی عطر تنشون و خیلی خوب می شناختم .
    نفس عمیقی کشیدم تا بتونم بوی تنش و کاملا حس کنم . از بوی عطری که به مشامم خورد متعجب شدم و با اخم های در هم به طرف در برگشتم : اینجا چیکار می کنی ؟
    -:فکر می کنم باید با هم حرف بزنیم
    پوزخندی زدم : من حرفم و زدم . باید برین ... الانم اگه داد نمیزنم و نمی ندازمتون بیرون واسه اینه که هنوز پام و از این اتاق بیرون نذاشتم .
    بهم نزدیک شد : سها دخترم
    سرم و تند و به سرعت تکون دادم : من دخترتون نیستم و دلمم نمی خواد باهاتون حرف بزنم ... بی خود خودتون و خسته نکنین .
    -:سها !
    کلافه نگاهش کردم : اسمم و تکرار نکنین . سها مرده ... سها خیلی وقته که مرده . من از اینکه اسمم روی زبونتون بچرخه متنفرم ...
    با ناراحتی دوباره تکرار کرد : سها !
    شیر شدم : چیه ؟ چرا نمی زنین ؟ بهتون نمیاد اینطوری نگاهم کنید . نکنه می خواستین پیش زنتون نشون بدین خیلی مردین ... اخی روی اون دست بلند نکردین ؟ می خواین من به جای شما نشون بدم چطور نشون می دادین مرد هستین ! می تونم یه بار با کمربند بزنم توی چشمش ...
    بهش نزدیک تر شدم . اونقدری که با هر کلمه ای که به زبون می اوردم نفسم کاملا به صورتش می خورد . سعی کردم حرفایی که میزنم کاملا خشن باشن
    ادامه دادم : یادتونه که ... شما هم همینطوری زدین تو چشم سونا ... فراموشش که نکردین ... می خواین دقیق بگم یادتون بیاد ... شب تولد من .یادتونه چشمش چطور سیاه شده بود ...
    چشم روی هم گذاشتم . صورت ورم کرده سونا پیش چشمام جان گرفت .
    خیلی سریع چشم باز کردم . سرش پایین بود . عقب کشیدم : چیه ؟ چرا سرتون و پایین گرفتین ؟ نکنه هنوز یادتون نیومده . من دیگه روش بهتری واسه اینکه یادتون بیارم ندارم . نظرتون چیه روی زن عزیزتون امتحان کنم تا یادتون بیاد .
    -:تو به سیمین چیکار داری ؟
    با صدای بلند خندیدم . ولی سعی می کردم صدام اونقدر بالا نره : نکنه می خواین شما رو بزنم
    سرش و بلند کرد : اره بیا من و بزن شاید اروم بشی
    سرم و به علامت منفی بالا بردم : نه من اینطوری دلم خنک نمیشه . زمانی دلم خنک میشه که سیمین جونتون و بزنم . می دونین چرا ؟
    -:سیمین کاری نکرده
    -:سونا هم کاری نکرده بود . مامان هم کاری نکرده بود . منم بی گناه بودم . ولی شما زدین
    -:این موضوع به سیمین مربوط نمیشه
    ابروهام و بالا انداختم و همراه چشمکی پاسخ دادم : اتفاقا مربوط میشه . می دونین چرا ؟
    مکثی کردم و ادامه دادم : چون شما دوسش دارین . می خوام بدونین دیدن زجر کشیدن کسی که دوسش دارین چه حسی داره . از تحقیرش لذت می برم چون شما رو عذاب میده ... هر چی اون ناراحت تر میشه شما بیشتر عذاب می کشین و این روح من و اروم می کنه .
    با تاسف نگاهم کرد . از این نگاه بیزار بودم .
    دوباره با عصبانیت ادامه دادم : این نگاه لایق من نیست . این نگاه و باید به خودتون بندازین . این نگاهیه که وقتی بشناسنتون باید به شما بندازن ... شمایی که ادم نیستین . یه حیوونین ... حیوونی که به بچه های خودش هم رحم نمی کنه .
    ازش رو برگردوندم : بهتره از اینجا برین ...
    لحظاتی سکوت کرد ... باید زودتر از اینجا می رفت . تا حالا هم زیادی خودم و کنترل کرده بودم . دیگه بیشتر از این توانش و نداشتم .
    -:بهتره دیگه بری ...
    -:سها من پشیمونم . می دونم بهتون خیلی بد کردم .
    مثل اتشفشان فوران کردم . به تندی به طرفش برگشتم : هه ... خندیدم ... الان وقت پشیمونی نیست . بهتره بری
    -:سها شما به زودی صاحب برادر میشین
    پوزخندی زدم : پس اینجا ولو شدی که این و بگی ؟ برو بیرون . نه من نه خواهرم برادری نداریم و نخواهیم داشت ... من تو رو نمیشناسم . یادت که نرفته خیلی وقت پیش اسم خودم و مادر و خواهرم و عوض کردم .
    با لبخند گفت : ولی اونا هنوزم همون ادم هستن
    -:چون خودشون می خوان . ولی سونا که بخواد ازدواج کنه با اسم پرنیا ارمان ازدواج می کنه نه سونا شمس ... من این اجازه رو بهش نمیدم . می دونی که اون رو حرف من حرف نمیزنه .
    تمسخر امیز ادامه دادم : ولی تو رو ادم هم حساب نمی کنه . یادته که اون قبلا بهت گفته که تو رو به عنوان پدرش قبول نداره
    -:ولی من الان اینجام
    -:اونم بخاطر ابروشه . وگرنه اصلا تو رو هم اینجا دعوت نمی کرد . الانم من پیشنهاد میدم بری ... برو و دیگه برنگرد . برگشتت یعنی امضای سند بدبختی خودت و زن و
    با پوزخند ادامه دادم : بچت ... این یه کارم خیلی خوب بلدم . برو و فراموش کن ادمایی به اسم سها و سونا و مادرمون وجود داشته . فراموش کن یه روزی ما بودیم .
    با ناراحتی نگاهم کرد : دخترم
    اونقدر جدی گفتم که خودمم باورم شد : من دختر تو نیستم .
    بهش اجازه ندادم حرف دیگه ای بزنه . مانتوم و از تنم بیرون کشیدم و روی تخت انداختم . نگاهی به لباسام توی اینه انداختم و بعد از رها کردن شالم روی چوب رختی پشت در از اتاق بیرون زدم .
    سر و صدای زیادی از سالن به گوش می رسید .
    وارد سالن شدم و سلام کردم . شاهرخ نیم خیز شد .
    بعد از احوالپرسی با پدر و مادر شاهرخ کنار مامان نشستم و اروم به طرفش خم شدم : اینا دارن میرن ؟

    مامان با تعجب نگاهم کرد : نه واسه چی برن ؟
    -:فکر کنم یادشون رفت گفته بودم چطوری بیرونشون می کنم .
    -:با بابات حرف زدی
    -:مامان خواهش می کنم . من نیازی به حرف زدن باهاش ندارم .
    از جا بلند شدم و به طرف اشپزخونه به راه افتادم . سونا مشغول پر کردن فنجان های چای بود .
    کنارش ایستادم : تو می خوای اینجا باشه ؟
    نگاهم کرد : کی ؟
    -:بابا ...
    چند لحظه ای بهم خیره شد و بعد شونه هاش و بالا کشید : مامان و خاله میگن باید باشه ... ولی ...
    به تندی گفتم : ولی چی ؟
    -:ولی با اینکه دلم نمی خواد باشه ... ، دوست ندارم پیش شاهرخ کم بیارم .
    نفسم و با صدا بیرون دادم : فهمیدم . بخاطر تو حرفی نمیزنم .

    رو به روی شاهرخ نشسته بودم و با دقت بهش خیره بودم . می خواستم بدونم چی توی اون ذهنش می گذره . چطور تونسته بود سونا رو برای ازدواج راضی کنه ! اصلا چرا به این زودی ؟
    ولی انگار هیچی توی اون مخش نبود . جز چرت و پرت هایی که در مورد خونه ی ما و زیبایی سونا و اینکه بوسیدنش چه حسی داره .
    نمی دونم سونا از چیه این پسره خوشش اومده بود .
    کلافه سر بلند کردم و به مامان نگاه کردم . با اخم های در هم به سیمین خیره بود . خاله با مادر شاهرخ مشغول صحبت بود و بابا هم با پدر شاهرخ گرم گرفته بود . دوباره به مامان خیره شدم .
    چه عجب بالاخره یه بار واکنشی نسبت به رفتار های بابا نشون داد . کاش می فهمیدم این زن از زندگیش چی می خواست . انگار مامان جدا از همه ی زن ها بود ...
    نفس عمیقی کشیدم . فرهاد دخترش و روی پاهاش تکون میداد . اروم سر بلند کرد و بهم لبخند زد .
    لبخندی به روش زدم و خودم و به نگین نزدیک تر کردم : اینا نمی خوان برن سر موضوع خوابم گرفت .
    نگین خندید : از دست تو ... حالا چه عجله ای داری ... میرن . تازه قرار نیست موضوع خاصی مطرح بشه فقط می خوان خانواده ها بیشتر با هم اشنا بشن و سونا و شاهرخ تحت نظر خانواده ها با هم رفت و امد کنن .
    -:یعنی عروسی نداریم ؟
    نگین ریز خندید : دلت و واسه عروسی صابون زده بودی ؟
    سرم و به علامت اره تکون دادم .
    نگین در حالی که می خندید سر تکون داد : تو دیوونه ای سها
    -:چاکر شما هم هستیم .
    می دونم نباید با نگین راحت برخورد می کردم . ولی احساس می کردم دختر خوبیه و منم خیلی راحت می تونم باهاش حرف بزنم . نمی دونم چیزی در مورد من و فرهاد می دونست یا نه . ولی من از نگین خوشم اومده بود ... این مهم تر از هر چیزی به نظر میومد .
    بالاخره حرف رفت سر سونا و شاهرخ و قرار شد مدتی تحت نظارت خانواده ها بیشتر با هم اشنا بشن . نیش سیمین خانم هم باز بود . دلم می خواست همچین بزنم تو صورتش که ...
    ای خدا . نفس عمیقی کشیدم تا روی رفتارم مسلط باشم . اخه یکی نبود بگه این اینجا چیکاره هست . کسی هم شکر خدا ادم حسابش نمی کرد . مامان اه بلندی کشید .
    نگاهی بهش انداختم . باید واسش یه شوهر توپ پیدا می کردم که حال این بابا رو بگیرم .
    از این فکر لبخندی شیطانی روی لبم نشست . یه ادم خیلی خوب و مهربون که قدر مامانم و بدونه و بر عکس بابا عاشق مامان باشه . ولی از همه مهم تر این بود که باید کاری می کردم مامان هم از اون خوشش بیاد .
    دوباره به نگین نزدیک شدم : میگم یه مرد مهربون و خوش تیپ و خوش قیافه و با شخصیت خوب و موقعیت اجتماعی مناسب سراغ داری ؟
    نگین چشمکی زد : می خوای شوهر کنی ؟
    -:حالا تو فکر کن اره .
    -:اینی که تو گفتی فرشته هست . رو زمین پیدا نمیشه . البته اینطور که من ذات این مردا رو میشناسم تو اسمونم نمیشه از این چیزا پیدا کرد
    با صدای بلند خندیدم که همه به طرفم برگشتن . صاف نشستم و چیزی نگفتم . از نگاه خیره اشون بیزار بودم .
    خاله به سرعت شروع کرد به صحبت .
    نگین ادامه داد : میگم سها جدی می خوای شوهر کنی ؟ بخوای شاید بتونم بدم یه سفارشی واست درست کنن
    زبونم و روی دندونام سر دادم : عالیه بده یکی بسازن . ولی سنش زیاد کم نباشه ها ... حدود 45 ، 50 کافیه
    -:وا ... این همه زحمت می کشم واست میدم سفارشی درست کنن . اون وقت تو می خوای زن یه پیر مرد بشی ؟
    -:من چرا زن پیرمرد بشم . می خوام یه بابا واسه خودم پیدا کنم . تازه کی گفته یه مرد 45،50 ساله پیرمرده ؟
    نگین چند لحظه با تعجب نگام کرد و بعد گفت : یعنی چی ؟
    -:یعنی می خوام واسه مادرم یه شوهر پیدا کنم
    -:واسه خاله جان ؟
    -:پس واسه خودم ؟
    چند لحظه ای سکوت کرد و بعد گفت : می دونی سها لازم نیست واسه خاله زیاد تلاش کنی ... چون من یکی رو می شناسم که خیلی وقته دنبال خاله هست
    با چشمای گرده شده گفتم : چی ؟
    نگین با شیطنت گفت : یه نفر هست که خاله رو می خواد ... خیلی وقته می خواد با خاله جان باشه ... ولی ...
    با اصرار گفتم : خوب ... کیه ؟ من می شناسمش ؟
    لبخندی زد : بعد از رفتن مهمون ها میگم .
    تازه متوجه اطرافم شدم ... مامان و خاله با مادر شاهرخ خیلی گرم گرفته بودن ... همه چیز خوب پیش می رفت . لبخند شیرینی هم روی لب های سونا و شاهرخ نقش بسته بود .
    از جا بلند شدم و بعد از معذرت خواهی به نگین اشاره کردم دنبالم بیاید .
    به طرف اشپزخانه رفتم .
    اما خبری از نگین نبود . به ارامی سرک کشیدم . نگین همچنان روی صندلی ارام نشسته بود .
    با حرص غر زدم : وای خدا ... این چرا نمیاد . دیگه داره عصبانیم می کنه ... اونقدر کنجکاو بودم که دلم می خواست وارد سالن بشم . دست نگین و بگیرم و به دنبال خودم بکشم و ازش بپرسم چه خبره . اون کیه که دنبال مامانه .
    بالاخره نگین از جا بلند شد و با عذر خواهی به طرف اشپزخانه اومد .
    با عصبانیت گفتم : معلوم هست داری چیکار می کنی ؟
    نگین با خونسردی روی صندلی نشست : دختر چقدر عجله داری ! نکنه می خوای مادر و خواهرت و توی یه روز بفرستی خونه شوهر
    -:نگین خواهش می کنم زودتر بگو ماجرا چیه ...
    -:ماجرا ! ببین اینطور که مامان به من گفته ...
    -:مامان ؟
    -:منظورم مادر شوهرمه
    -:اهان ... ادامه بده
    -:این اقای دکتر قبل از ازدواج پدر و مادرت عاشق خاله جان بوده . ولی مادر و پدر خاله جان اجازه نمیدن با اقای دکتر ازدواج کنن . الان هم مدتیه اقای دکتر پیدا شده و همه جور خواستار ازدواج با خاله جانه . ولی خاله جان جواب رد میدن .
    متفکر سر تکون دادم : اونوقت این اقای دکتر خودش زن و بچه نداره ؟
    -:زنش و چند سال پیش طلاق داده . یه پسرم داره ...
    سرم ناخوداگاه می جنبید : هان ... الان چیکار می کنه ؟
    نگین با خنده گفت : یعنی چی چیکار می کنه . خوب زندگی می کنه دیگه . نکنه فکر کردی مثل این جوون های عاشق سر به بیابون گذاشته .
    سر بلند کردم : بعید نیست
    -:خاله جان یه زهر چشمی ازشون گرفتن که فکر نکنم تا مدت ها دور و بر خاله جان پیداشون بشه
    -:مگه چیکارش کرده ؟
    -:منم اطلاع ندارم ... فرهاد می دونه . هر کاری هم کردم نگفت
    -:پس فرهاد خبر داره
    -:کلا کسی که باعث شد این اقای دکتر بعد از مدت های خاله جان و ببینه فرهاد بود .
    خندیدم : ای فرهاد ناقلا ...
    در سکوت به یخچال خیره بودم که نگین پرسید : داری به چی فکر می کنی !
    -:به اینکه چطوری می تونم این اقای دکتر و به مامان نزدیک کنم
    -:وای سها کارای خطرناک می کنی . تازه تو که مدت زیادی اینجا نیستی
    -:مهم نیست تا وقتی که هستم باید یه کارایی انجام بدم .
    رو به نگین لبخند زدم . چند لحظه ای خیره بهم نگاه کرد و بعد لبخند زد .
    مامان صدامون کرد تا به جمع بپیوندیم . ولی من اصلا دلم نمی خواست توی این مراسم به اصطلاح اشنایی حضور داشته باشم . معنی این مراسم و درک نمی کردم . چه لزومی داشت سونا شاهرخ و به خونه بیاره ...
    می تونست همین دوستی رو بیرون از خونه هم برای چند ماه یا حتی چند سال ادامه بده . وقتی هم مطمئن می شد که می خواد اینده اش و با شاهرخ رقم بزنه . اون وقت می تونست اون و خانواده اش و به خونه دعوت کنه و با خیال راحت رابطه اش و علنی کنه . ولی الان ؟ اصلا نمی تونستم بفهمم توی اون ذهن کوچیکش چی میگذره ...
    پشیمون بودم از اینکه بهش یاد داده بودم چطور جلوی ورودم به ذهنش و بگیره . و اون اونقدر مهارت پیدا کرده بود که حتی می تونست جلوی من و بگیره . منی که خیلی راحت می تونستم ذهن هر کسی که کنارم باشه رو بخونم . اولین باری که شروع کرده بودم ... بیشتر از چندین ماه وقت صرف کرده بودم ... ولی بعد ها برام چیزی شبیه تفریح بود . راه که می رفتم . پشت فرمان که بودم . یا حتی توی مترو هم برام تفریحی هیجان انگیز بود اینکه بدونم توی ذهن اطرافیانم چی میگذره . اما وقتی فهمیدم هستند ادمایی مثل من که می خوان بدونن توی ذهنم چی میگذره . اون موقع بود که به دنبال چاره ای بودم که جلوی این حرکت و بگیرم . و چی بهتر از اینکه یکی مثل خودم و پیدا کنم . ولی کسی که با این توانایی به دنیا اومده و برای مقابله باهاش تلاش کرده .
    و بعدها اموخته هام و به سونا منتقل کنم .
    ولی الان کاملا پشیمون بودم از اینکه تمام اونچه یاد گرفته بودم و بهش یاد داده بودم . حالا مجبور بودم منتظر باشم تا شاید خودش زبون باز کنه و بهم بگه توی سرش چی می گذره و چه نقشه ای کشیده . ولی من کنجکاوتر و عجول تر از این حرفا بودم . باید باهاش حرف میزدم . هیچ راه حل دیگه ای به نظرم نمیرسید . اگه نمی شناختمش فکر می کردم می تونه حرفاش و به یه دوست بزنه . ولی سونا ... کسی نبود که بخواد با یه دوست حرف بزنه . سونا کسی بود که همه چیز و برای خودش حفظ می کرد ... حتی گاهی حرفاش و از من که نزدیک ترین ادم بهش بودم پنهون نگه می داشت . و حالا دنبال این بودم ببینم سونا به چی فکر می کنه .
    با بلند شدن پدر شاهرخ ... بابا و بعد هم مادر شاهرخ و کم کم همه صاف ایستادند و در همون حال مشغول صحبت شدند . نگاهی به سیمین انداختم . بیخیال به صحبت های بابا و پدر شاهرخ گوش سپرده بود .
    دلم می خواست یه جوری عذابش بدم . خودمم دلیل این کارم و نمی دونستم . من همون ادمی بودم که بی دلیل حتی به یه مورچه هم اسیب نمی رسوندم . ولی احساس می کردم از این سیمین خانم بدجور ضربه خوردم . این فکر تا مغز استخوانم نفوذ می کرد و ازارم می داد .
    نگاهی به فرهاد که دختر کوچولوش و روی مبل میذاشت تا برای بدرقه مهمون ها به حیاط بره انداختم . همه اروم اروم به طرف خروجی حرکت کرده بودن .
    به مبل نزدیک شدم . روی زمین نشستم و به صورت کوچیکش نگاه کردم .
    با چشمای بسته و اون پلکای بلند که بخاطر روی هم افتادنشون حجیم تر و زیباتر به نظر میومدن و اون لبای صورتی کوچیکش که بین چونه برجسته و گونه های سرخش گم شده بود خیلی دوست داشتنی و جذاب بود ... اونقدری که دلت می خواست با یه گاز درسته قورتش بدی ... مبادا نگاه کس دیگه ای روی صورتش بیفته .
    دستم و بالا اوردم و روی گونه اش و نوازش کردم . اونقدر اروم این کار و کردم که خودمم به شک افتادم این دست من باشه . عادت نداشتم کاری رو به این لطافت انجام بدم .
    این برخلاف اون چیزی بود که از سها انتظار می رفت .
    -:باید برادرت و هم اینطور دوست داشته باشی
    به عقب برگشتم و با دیدن سیمین پوزخندی زدم : من برادری ندارم
    -:هر چقدر هم انکار کنی اون برادر توئه
    -:اشتباه می کنی ... اون زمانی می تونست برادر من باشه که شوهرت پدر من می بود . ولی من خیلی وقته که اسمم و از شناسنامه شوهرت بیرون کشیدم . تو الان اینجا یه مهمون ناخونده ای که مادرم لطف کرده و با بزرگواریش تو رو توی این خونه راه داده .
    از جا بلند شدم : ولی می دونی چیه ؟ من به اندازه مادرم بزرگوار نیستم .
    بهش نزدیک شدم . نگاه کوتاهی به تجمع جمعیت جلوی که به در خروجی حیاط نزدیک میشدن انداختم و رو به روش ایستادم . قدش به نسبت کوتاه تر از من بود .
    با ارامش تو چشماش خیره شدم : مثلا می تونم همین جا پسر کوچولوت و ازت بگیرم ...
    لحظه ای کوتاه سکوت کردم و بعد ادامه دادم : فکر می کنم فکر خوبی باشه ... این دنیا چیز ارزشمندی نداره که اون بخواد بیاد سراغش ... به نفعشه که به دنیا نیومده برگرده همون جایی که بود .
    شایدم بهش رحم کردم و اجازه دادم به دنیا بیاد ... ولی مطمئن باش اجازه نمیدم پدرم هیچ وقت بچه ی تو رو ببینه .
    متعجب نگاهم می کرد .
    دست روی شکمش گذاشتم : بهتره تا جون خودت و هم نگرفتم دست شوهرت و بگیری و از اینجا گم شی بیرون ... چون در غیر این صورت می ترسم نتونم تضمینی واسه به دنیا اومدنش بدم . تصمیم بگیرم جونش و همین الان بگیرم ...
    هنوزم همونطور بهم خیره مونده بود .
    با عصبانیتی اشکار گفتم : هنوز که اینجایی ... می تونم از همین پله های ورودی پرتت کنم پایین . فکر نمی کنم با وجود این پله ها بچت زنده باشه . البته من می تونم کارای دیگه ای هم انجام بدم .
    با ترس بهم نگاه کرد .
    شونه هام و بالا کشیدم و اشاره ای به مبلی که لحظاتی پیش روی اون نشسته بود کردم : کیفت اونجاست . بردار و زودتر از جلوی چشمام گم شو .
    -:می دونستی تو یه حیوونی
    پوزخندی زدم : اخه دختر یه حیوونم ... اگه نبودم جای شک داشت . احتمالا هنوز نتونستی به حیوون بودن شوهرت پی ببری
    -:اون پدرته
    دستم و بالا اوردم و موهاش و که از زیر روسری دم اسبی بسته بود و توی دستم گرفتم و به عقب کشیدم . صورتش و در هم کشید .
    با تمسخر گفتم : اون مرد هیچ وقت نباید یه پدر باشه . چون قسم خوردم زندگیش و واسش جهنم کنم . اجازه نمیدم طعم خوشبختی رو بچشی ... درست مثل همه ی این سه سالی که اون سفته ها رو توی مشتم نگه داشتم ... یادت که نرفته چقدر بهم بدهکاری ...
  6. #6
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    با ارامش پرتقالی از ظرف میوه برداشتم و روی مبل نشستم .
    نگین با خنده گفت : می خوای بخوری ؟
    پرتقال و توی دستم چرخ دادم : پس چیکارش کنم نخورم ؟
    -:به این بزرگی ؟
    -:بابا این که چیزی نیست . من با این چیزا سیر نمیشم
    سونا با کنایه گفت : اره دیگه وقتی از مغزت اون همه کار می کشی حق داری سیر نشی
    سر برگردوندم . انگار فهمیده بود دارم تلاش می کنم وارد ذهنش بشم . چون عصبانی بود و مدام تکرار می کرد سر درد داره .
    لبخندی به روش زدم .
    فرهاد از جا بلند شد و به طرف دستشویی به راه افتاد .
    نگین از جا بلند شد و با برداشتن دختر کوچولوی خوردنیش کنارم ایستاد : نمی خوای بخوابی ؟
    سر بلند کردم و با ارامش نگاهش کردم : نه فعلا .... می خوام فیلم ببینم .
    نیشخندی زد : از دست تو . پس شب بخیر
    چشم روی هم گذاشتم : خوب بخوابی
    سونا از اشپزخونه بیرون اومد : نگین تو اتاق من می خوابی ؟
    نگین سرش و تکون داد : من که از خدامه
    مامان به دنبال سونا اومد : چیکار داری نگین و ؟ فرهاد تنها می مونه
    سونا به طرف فرهاد که دستهای خیسش و بین حوله گذاشته بود و خشک می کرد رفت : فرهاد نگین امشب پیش من بخوابه ؟
    فرهاد با تعجب به همه نگاه کرد و بالاخره در حالی که نگاهش و از همه میدزدید گفت : هر جا می خواد بخوابه . چرا از من میپرسی ؟
    سونا نیشخندی زد : اخه خجالت کشید داداشم
    خندیدم . پرتقال و پوست گرفتم و مشغول شدم . فرهاد حوله رو روی مبل رها کرد و در حالی که از کنارم می گذشت تیکه ای از پرتقال و از دستم بیرون کشید
    غر زدم : خودت برو پوست بگیر
    -:باز خسیس شدی
    -:دلم می خواد
    -:بچه ننه
    -:زورگو
    نگین اروم می خندید
    به طرفش برگشتم : بجای خنده این شوهرت و جمعش کن . هنوزم زورگوئه
    نگین چشمکی زد و به فرهاد خیره شد و گفت : میدمش دست خودت . من از پسش بر نمیام . تو درستش کن ... تو مرام دوستی باید واسم یه کاری بکنی یا نه
    سرم و تکون دادم : باشی خودم درستش می کنم تحویلت میدمش
    نگین بوسه ای برام فرستاد : دستت درد نکنه .
    با حرکت بچه در اغوشش شب بخیری گفت و به طرف اتاق به راه افتاد . فرهاد هم به دنبالش سرازیر شد .
    لبخندی زدم . از اینکه خوشبخت بود و زنی به خوبی نگین داشت خوشحال بودم .
    فرهاد لایق همسری به خوبی نگین بود نه من ... منی که به اجبار همیشه بهش فکر کرده بودم . انکار نمی کنم که دوسش نداشتم . ولی دیوونه و شیدای فرهاد نبودم . اونقدری دوسش داشتم که می تونستم برای خوشبختیش از زندگیش بیرون برم و اجازه بدم بهترین زندگی رو در کنار کسی که عاشقانه دوسش داره تجربه کنه .
    فرهاد برای من یه دوست یه برادر و شایدم یه عشق قدیمی بود . اون بهم نزدیک بود . نمی دونستم اون احساسی که بهش داشتم باید اسمش و چی بزارم . ولی فرهاد برای من توی یه پسر خاله یا برادر خلاصه نمیشد ... اون می تونست برام بهترین رفیق و بهترین همدم هم باشه . ولی همسفر زندگی نمی تونست باشه .



    تخمه ای که روی پاهام ریخته بود و جمع کردم .
    فرهاد نگاهش و از تلویزیون گرفت و گفت : از بس پیام های بازرگانی پخش می کنن فیلم دل ادم و می زنه.
    پوست تخمه ها رو توی بشقاب ریختم : به هر حال که باید ببینیم
    -:منم نگفتم نبینیم .
    سر بلند کردم و با ناراحتی بهش خیره شدم : خیلی بد اخلاق شدی
    بیخیال جواب داد : از تو یاد گرفتم .
    -:من بد اخلاق نیستم
    -:خشن شدی
    -:ولی تو بد اخلاق شدی
    حرفی نزد . تقریبا رو به روم نشسته بود . دور تر از من قرار داشت ... تمام چراغ های خونه جز یه چراغ کوچیک نزدیک ما خاموش بود .ولی می تونستم برخورد نور به صورتش و کاملا ببینم .
    اهی کشیدم که باعث شد به طرفم برگرده .
    خیلی کوتاه نگاهمون در هم گره خورد .
    نگاهم و ازش گرفتم و به زمین دوختم ... مشغول بازی با بلوزم بودم . فکر می کنم اونقدر چرخش داده بودم که تار و پود پارچه اش از هم جدا می شد .
    با صداش برای یه لحظه لرزیدم ... هر چند کوتاه ... ولی لرزیدم . شایدم هم خودم فکر کردم لحظه ای بود ...
    برای منی که می تونستم همه چیز و دقیق اندازه بگیرم باعث تعجب بود نتونم اون لرزش کوتاه و اندازه بگیرم ... ولی من به شک افتاده بودم ... همش بخاطر حضور فرهاد بود و بس
    -:اون ادم خوشبخت کیه سها ؟
    توی چشماش خیره شدم : منظورت چیه ؟
    -:تو اونقدر باهوش هستی که منظورم و درک کرده باشی
    -:کسی تو زندگی من نیست
    -:ولی من این و باور ندارم . باید کسی باشه که بهش تکیه کنی
    -:من به خودم تکیه کردم
    پوزخند زد : یعنی باور کنم تو به هیچ کس فکر نمی کنی ؟ این غیر قابل باوره سها
    نگاهم و ازش گرفتم : ولی باید باور کنی
    -:هیچ وقت این کار و نمی کنم .
    -:این مشکل خودته
    خیلی اروم زمزمه کرد : اره مشکل منه ... حق با توئه
    این مشکل منه که بیست سال بهت فکر کردم . با یادت زندگی کردم ... به عشق تو بزرگ شدم .
    سرم و پایین انداختم : فرهاد بهتره گذشته رو فراموش کنیم
    -:به همین اسونی
    -:تو زندگی خوبی داری فرهاد ... نگین ، دخترت ... اونا بهونه ای هستن که فراموش کنی
    -:نگین یه فرشته هست سها ... گاهی احساس می کنم بهش خیانت می کنم .
    صداش بغض الود شد : از خودم متنفر میشم سها ... از خودم بدم میاد . من خیلی بدم سها ...
    نگاهم و به صفحه تلویزیون دوختم : تو کاری نکردی فرهاد
    -:چرا خیلی بد کردم . اونقدر بد هستم که به زنم بچه ام خیانت می کنم
    -:فرهاد
    جدی و با جدیت اسمش و به زبون اورده بودم .
    سر تکون داد : هان ؟
    -:درد ... این چیه داری میگی ... تو خوبی ... زن و بچت و هم دوست داری ... پس چرت و پرت نگو
    -:مثلا بگم چی میشه ؟
    -:خودم اویزونت می کنم
    لبخند زد .
    با تعجب نگاهش کردم : چرا می خندی ؟
    -:می دونم این کار و می کنی
    -:خیلی پرویی
    -:اثرات هم نشینی با تو بود
    اشاره ای به تلویزیون کردم : دیگه حرف نزن می خوام فیلم ببینم .


    با لرزش گوشی توی جیبم از جا بلند شدم .
    فرهاد سر برگرداند : چی شد ؟
    لب برچیدم : هیچی ... تو ببین من باید برم
    -:کجا ؟
    نگاهش متعجب بود .
    لبخندی به روش زدم : میرم بیرون و برمی گردم ... یکی از دوستام داره میاد میرم فرودگاه دنبالش
    با چشمهای گرد شده پرسید : این وقت شب ؟
    شونه هام و بالا انداختم : مگه دست من و توئه ؟ پروازش الان میشینه
    -:تنهایی می خوای بری ؟
    -:نه با بابای خوش غیرتم می خوام برم
    -:مسخره کردی ؟
    اخم کردم : فرهاد عجیب حرف میزنی ... من چند ساله توی خارج از ایران زندگی می کنم ... نگران من نباش
    -:ولی این وقت شب
    -:این وقت شب واسه من معنی نداره . خودتم خوب می دونی ادمی نیستم به راحتی اسیب ببینم . حواسم هست .
    به راه افتادم و وارد اتاقم شدم .
    فلشم و از روی نوت بوک کشیدم و توی کیفم گذاشتم . لباس پوشیدم و از اتاق بیرون زدم .
    فرهاد از جا بلند شد : می خوای باهات بیام ؟
    -:من این همه فلسفه بافتم حالا تو میگی چی ؟ با من بیای !
    :خیلی خوب نزن ... من فقط نگرانت هستم . مواظب خودت باش
    -:حتما
    از خونه بیرون زدم .
    پشت فرمان نشستم و شماره فرزین و گرفتم : سلام خانم
    -:چی شد رسید ؟
    -:بله خانم
    -:خیلی خوبه . بچه ها هستن ؟
    -:بله خانم . همه چیز اماده هست .می خواین بگم بیان دنبالتون ؟
    -:لازم نیست خودم میام ، چند نفر هستن ؟
    -:دو نفر خانم
    -:خوبه ... می بینمت
    گوشی رو قطع کردم .
    تمام ذهنم مشغول شد ... یعنی دنبال چی بود ؟ از من چی می خواست که حاضر شد واسه دیدنم به ایران بیاد ؟
    اقای سوق ... چه اسمی داشت ... یاد سوت می افته ادم .
    زیر لب تکرار کردم : سوق ... یه تاجر فرانسوی ... شاید می خواد قاطیه سیاست بشه ... شایدم می خواد تجارت کنه ... ولی نه من که تاجر نیستم . به من چه احتیاجی داره ... نزدیک سه سال هست واسه کسی سیستم طراحی نمی کنم ... مگه کارای بزرگی باشه که ارزش وقت گذاشتن داشته باشه ... ولی این سوق دنبال چی می تونه باشه ؟
    با اطلاعاتی که سانی بهم داد ... فکر نمی کنم بیفته دنبال سیاست .
    ادمیه که همیشه از سیاست دوری کرده . حتی بخاطر نماینده شدن زنش توی حذب اون و طلاق داده .
    پس سراغ سیاست نمیره .
    یه تاجر موفق ...
    کم و بیش هم خطا می کنه .
    مالیات نمیده .
    طالب پول زیادی هست .
    درست مثل خودم .
    از این فکر لبخندی روی لبم اومد ... ولی من خیلی وقت بود دنبال پول و این چیزا نبودم ... بیشتر دنبال تفریح بودم .


    جلوی در ایستادم و دوبار بوق زدم . در باز شد ...
    دو نفر به سرعت در و باز کردن و در برابرم خم شدند .
    خیلی ریلکش بدون اینکه حتی لبخند کوتاهی بزنم به راه افتادم . از کنارشون گذاشتم و به طرف ساختمان پیش روم رفتم .
    فرزین از ساختمان بیرون امد .
    زیر چشمی اطراف و زیر نظر گرفتم . با دقت هر چه تمام تر به چراغ هایی که مسیر درب ورودی تا ساختمان رو روشن کرده بودند خیره بودم .
    فرزین پیش روم ایستاد و کمی خم شد : خوش اومدین خانم .
    سرم و تکون دادم .
    جلوتر اومد .
    پرسیدم : دوربین ها نصب شده ؟
    اشاره ای به چراغ ها کرد : همه ی این چراغ ها مجهز به دوربینه
    چشم روی هم گذاشتم .
    به راه افتادم .
    پشت سرم اومد . پرسیدم : همه چیز مرتبه ؟
    -:بله من بهشون اطلاع دادم تا چند دقیقه ی دیگه میرسین و می تونن تا وقتی شما میرسین استراحتی داشته باشن و دوش بگیرن
    سرم و تکون دادم : خیلی خوبه
    از پله های جلوی ورودی بالا رفتم . دو نفری که جلوی در ایستاده بودن در و باز کردن .
    صاف ایستادم و محکم قدم برداشتم .
    هیچ صدایی توی خونه وجود نداشت . چند نفری دور تا دور سالن ایستاده بودن .
    سمت راست پذیرایی بزرگی قرار داشت و سمت راست یه راه پله بزرگ که به طبقه دوم منتهی می شد .
    رو به رو هم یه در بزرگ ...
    پرده های زرشکی رنگ از بالا تا پایین کشیده شده بودن . مبلمان مشکی و زرشکی رنگ که با پرده ها هم خوانی داشت .
    فرزین جلوتر اومد : نظرتون چیه ؟
    نگاهش نکردم : خیلی خوبه
    -:خوشحالم راضی هستین
    کیفم و به سمت چپ توی دستم گرفتم . یکی از مردانی که دور تر ایستاده بود به سرعت نزدیک شد و کیف و از دستم گرفت .
    مانتو و شالم و هم از تنم بیرون کشیدم و به دستش دادم .
    اونا رو هم گرفت و صاف کنارم ایستاد .
    یکی از مردها از پله ها پایین اومد و رو به روی من ایستاد . کمی خم شد و ادامه داد : اقا و خانم سوق اماده هستند .
    سرم و تکون دادم : هر وقت کارشون تموم شد راهنماییشون کنید ... منتظرشون هستم .
    به طرف سالن پذیرایی قدم برداشتم . مبل تک نفره ای که در صدر سالن قرار داشت و انتخاب کردم و نشستم .
    فرزین کنارم ایستاد و دو تا از مرد ها پشت سرم .
    لحظه ای کوتاه طول کشید تا روی میز پر از وسایل پذیرایی بشه ...
    همه چیز مرتب بود .
    دستم و کمی بالا بردم تا فرزین خم بشه .
    -:مثل همیشه عالی پیش رفتی
    نگاهش نمی کردم . نگاهم روی میوه های رنگارنگ توی ظرف بزرگ پیش روم چرخ می خورد
    ولی می تونستم لبخندی که روی لبش اومده بود و کاملا ببینم .
    با ارامش سر تکون داد : شما به من لطف دارین .
    صدای پاهایی که بالای سرم حرکت می کردند نشون میداد که دارن میان پایین
    هر چند صدا ها اروم بود ولی من با دقت گوش می دادم ... باید توی همه چیز دقت می کردم خیلی دقت می کردم .
    سر بلند کردم و به مرد جوونی که همراه زنی که بزرگتر از خودش به نظر میومد خیره بشم . موهای بلند طلایی رنگش با پیراهن کوتاه قرمز رنگ که ساق پاهاش و کاملا به نمایش گذاشته بود . مرد شلوار جین و پیراهن سفید رنگی به تن داشت ... موهای سیاه رنگش باعث شد نگاهم روی موهای سرش خیره بمونه .
    با ارامش و دقت زیر نظر گرفته بودمشون .
    از لبخند ژکوندی که بر لب زن بود می شد حدس زد دوست دختر مرد باشه . ولی مطمئنا بزرگتر از اون بود .
    مرد حدود سی ساله به نظر می رسید .
    ولی زن بیشتر از سی و دو سال داشت . حتی اگر تاثیر عمل هایی که روی تمام صورتش قرار داشت هم در نظر می گرفتم باز هم مطمئن بودم سنش کمتر از سی سال نیست .
    به این فکر کردم چقدر هزینه صرف زیبا سازی این زن شده ...

    سوق پیش روم ایستاد . از جا بلند شدم . زن هم با یه قدم فاصله عقب تر از سوق ایستاد .
    با دقت بر اندازم کرد و بالاخره با لبخندی که روی لب اورده بود دستش و به طرف دراز کرد و سلام کرد .
    سر تکون دادم و دستم و توی دستای بزرگش قرار دادم و به سلامش پاسخ دادم .
    سوق از ابتدا صحبت رو به فرانسوی اغاز کرده بود و منم به فرانسوی حرف میزدم . خوشبختانه فرزین در طول دو سالی که فرانسه زندگی کرده بود به زبان فرانسوی تسلط پیدا کرده بود .
    سوق صاف ایستاد : از اونی که فکر می کردم زیباتر هستین
    لبخندی به روش زدم و منتظر به زن خیره موندم . انتظار داشتم اون هم مثل سوق ادای احترام کنه . ولی فکر می کرد این من باشم که باید دستم و به طرفش دراز کنم .
    عادت نداشتم خودم و کوچیکتر از دیگرون در نظر بگیرم . مخصوصا این زن
    نگاهی بهش انداختم که اخم هاش در هم رفته بود .
    از کلمات پایانی که سوق به زبون اورده بود زیاد راضی به نظر نمی رسید .
    سوق با همون لبخند گفت : من فرانسوا هستم . فرانسوا سوق
    تو چشماش خیره شدم : بفرمایید ...
    اشاره ای به مبل ها کردم . فرانسوا عقب رفت و روی نزدیک ترین مبل به من نشست . زن هم کنارش جای گرفت .
    با اخم به زن نگاه کردم که از نگاه تیز بین فرانسوا دور نماند .
    اینطور که معلوم بود اونم چندان از حضور این زن راضی به نظر نمی رسید .
    روی صندلی خودم نشستم . فرزین در کنارم خم شد و پرسید : امری دارین خانم ؟
    سرم و به علامت نه تکون دادم که قدمی ازم دور شد و عقب تر ایستاد .
    فرانسوا تمام سالن رو از نظر گذروند و گفت : خونه زیبایی دارین
    لبخندی به روش زدم . بیشتر تمسخر امیز ...
    خونه ای که خودم هم ندیده بودمش
    تشکر کردم و منتظر به صورتش خیره شدم .
    پسر جوونی با پیراهن سفید رنگ و شلوار مشکی وارد سالن شد . کمی رو به من خم شد و سینی به دست به طرفم اومد .
    اشاره کردم از مهمان ها پذیرایی کند . خودم هم از خوردن سر باز زدم .
    سوق لیوان شربتش را مزه کرد و گفت : اوه این عالیه ... تا حالا همچین چیزی نخورده بودم .
    لبخندم پررنگ تر شد : شربت های ایرانی همیشه خاص هستند .
    سر به تایید تکون داد : درست مثل چیزهای دیگه ای که توی ایران پیدا میشه
    پرسشگرانه نگاهش کردم و وقتی سکوتش ادامه پیدا کرد پرسیدم : مثلا ؟
    -:غذاهای ایرانی ... فرش ایرانی ... گلاب ایرانی
    سر تکون دادم : درسته
    اضافه کرد : و البته دختر ایرانی
    اخم کردم ... ولی شیرین
    خندید و گفت : جسارت نکردم . واقعا میگم دختر های ایرانی بسیار زیبا و دوست داشتنی هستند . این و از زمانی که وارد ایران شدم فهمیدم
    خودم و جلوتر کشیدم : که اینطور
    با دقت نگاهم کرد . درست مثل اینکه چیزی توی ذهنش بالا و پایین می رفت . منتظر بودم بعد از مرتب کردن افکارش اون چیزی که توی ذهنش هست و به زبون بیاره .
    با دقت نگاهش می کردم .
    رفتار هاش اروم و در عین حال پر از لرز بود .
    از چیزی که می خواست به زبون بیاره مطمئن نبود .
    چیزی که می خواست بگه به ضررش بود ...
    شاید سودی که نصیبش می شد زیاد می بود ولی قطعا اون چیزی که به دست می اورد ضرری هم بهش می زد .
    از جوابی هم که من می خواستم بهش بدم مطمئن نبود . توی جواب من شک داشت .
    احتمال زیادی می داد که من رد می کنم . برای همین به ایران اومده بود اینطوری می خواست نشون بده که برام ارزش زیادی میزاره و در کل سرم منت می ذاشت .
    این کار و انجام داده بود تا در برابر پیشنهادش کوتاه بیام و جواب مثبت بدم .
    سر بلند کردم و نگاهم تو چشمای زن خیره موند . با دقت هر چه تمامتر نگاهم می کرد
    ابروهام و بالا کشیدم و مشکوک نگاهش کردم .
    فرانسوا هم مسیر نگاهم و دنبال کرد و به زن رسید .
    دوباره به پشتی صندلی تکیه زدم : حضور خانمتون اینجا ضروریه ؟
    فرانسوا با تعجب نگاهم کرد .
    به انگلیسی گفتم : احساس می کنم وقتی اینجاست اروم نیستین
    فرانسوا با هیجان نگاهم کرد .
    پس اشتباه نکرده بودم .
    اشاره ای به فرزین کردم .
    بهم نزدیک شد .
    به فرانسوی ادامه دادم : لطفا خانم و همراهی کنید تا از خونه دیدن کنن .
    فرانسوا هم از زن خواست از جا بلند بشه و همراه فرزین بره .
    فرزین قدمی دور نشده بود که صداش زدم، با صدای ارومی که فرانسوا نشنوه و به فارسی تهدید کردم : حواست بهش باشه ... از اون مارموز های هفت خطه
    لبخند زد : بله خانم .
    کمی خم شد و ازمون فاصله گرفتن .
    کاملا به طرف فرانسوا برگشتم : فکر می کنم الان راحت تر بتونیم حرف بزنیم
    با سر تایید کرد : تو خیلی خوب همه چیز و درک می کنی

    فرانسوا خودش و جلوتر کشید : پیوند ارمان ...
    اسمت اصلا بهت نمیاد
    لبخند به لب اوردم : چرا ؟
    متفکر بهم خیره شد : پر جذبه هست . ولی خودت هیجان انگیز به نظر میای
    زیر لب تکرار کردم : هیجان انگیز ...
    چشم ازش گرفتم که دستش و روی پای راستش گذاشت : نه بهم نگاه کن
    سر بلند کردم و دوباره بهش خیره شدم ولی اینبار جدی
    با خونسردی گفت : وقتی تو چشم طرف مقابلم نگاه نمی کنم نمی تونم باهاش راحت حرف بزنم
    سرم و اروم بالا و پایین بردم .
    نفس عمیقی کشید و گفت : اون زن ...
    ابروهام و بالا کشیدم .
    ادامه داد : اون نامزدمه ... پدرش و حتما باید بشناسی
    متفکر شدم .
    خودش و جلوتر کشید : اون دختر ژان مارکیه
    عقب کشیدم و صاف نشستم : ژان مارکی ؟
    با سر تایید کرد .
    لبخند زدم .
    کم کم رنگ گرفت و پر رنگ تر شد .
    کاملا به خنده افتادم : دختر ژان مارکی رو اوردی اینجا ؟
    در سکوت فقط نگاهم کرد .
    نمی تونستم جلوی خنده ام و بگیرم .
    در حال خنده پرسیدم : چرا پیش من ؟ فکر نمی کنم حضورش بی دلیل باشه ...
    از جا بلند شد و به انگلیسی ادامه داد : بخاطر پدر اون اینجام ... می خوام کمکم کنی از شر پدرش خلاص بشم ... من نمی خوام اون دختر که دوازده سال هم از من بزرگتره همسرم باشه
    خندم و فرو خوردم و در سکوت نگاهش کردم .
    به طرفم برگشت : کمکم می کنی ؟
    نگاهم از روی صورتش پایین اومد و به پارکت های کف زمین کشیده شد .
    سکوت لحظه ای به طول انجامید .
    از جا بلند شدم : تو می خوای با ژان مارکی در بیفتم ؟
    سرش و پایین اورد .
    پرسیدم : و چرا باید این کار و بکنم ؟
    -:من می دونم تو چرا اومدی ایران ؟
    تعجب کردم . ولی مطمئن شدم این حالت توی چهره ام نمایان نشد . نباید لو می دادم که این حرفش غافلگیرم کرده بود .
    ریلکس پرسیدم : واقعا ؟
    -:همینطوره !
    -:خوب حالا که می دونی قراره چه اتفاقی بیفته ؟
    -:من بهت کمک می کنم اون و بخری ... یعنی هر چقدر لازم داری بهت میدم
    نفس عمیقی کشیدم : و من کمک کنم تو از شر ژان مارکی خلاص بشی
    سرش و به تایید تکون داد : ولی من خودمم می تونم هزینه مورد نیازم و جور کنم
    -:می دونم می تونی ... ولی من خیلی ساده و بدون دردسر این و بهت میدم
    خندیدم : خودت و زیادی به اب و اتش می زنی ... می تونی یک پنجم اون پول و به یکی بدی که ژان مارکی رو واست بکشه
    قدم جلو گذاشت و کاملا پیش روم ایستاد : من نمی تونم با ژان بجنگم ... اون یکی از محموله هام و گرو نگه داشته ، تا وقتی که با دخترش ازدواج نکنم اون بار ازاد نمیشه
    -:بار چی ؟
    -:پارچه
    -:چقدر ؟
    -:خیلی زیاد ... بیشتر از هزاران ....
    میان حرفش رفتم : منظورم ارزشش چقدره ؟
    -:بیشتر از میلیون ها دلار
    -:خیلی بیشتر از اون پولی که می خوای به من بدی؟
    دستش و توی جیب شلوارش فرو برد : اره
    -:پس ارزشش و داره
    -:همینطوره
    -:می دونی در افتادن با ژان یعنی چی ؟
    -:تو کسی هستی که ژان در برابرت سکوت کرد . قطعا چیزی داری که می تونی تحت فشارش بزاری
    عقب کشیدم و دستام و بهم کوبیدم : افرین ... افرین ... چقدر زمان صرف کردی تا به این نتیجه رسیدی ؟
    دستش و روی شونه ام گذاشت و در کمتر از لحظه ای کوتاه پیش روم ظاهر شد : کمکم کن ...
    -:اون چیزی که می خوای بهم بدی ارزش این و نداره که بخوام خودم و با ژان در بیاندازم
    -:هر چی بخوای بهت میدم .
    -:من چیزی نمی خوام
    -:تا اخر عمر پشتوانه ات هستم
    -:من اونقدری دارم که تا اخر عمر راحت زندگی کنم
    -:ولی با من که باشی بهترین زندگی رو خواهی داشت ...


    دستش و از روی شونه ام پس زدم : فکر می کنم برای خلاصی از این موضوع بهتره بری سراغ کس دیگه ای ... من با کسی که سعی می کنه از من یه احمق بسازه کار نمی کنم .
    متعجب نگاهم کرد : منظورت چیه ؟
    شونه هام و بالا انداختم : نمی دونم در مورد من چی فکر می کنی که سعی می کنی با این چرت و پرت هایی که میگی من و بکشی طرف خودت ... یعنی من بیش از اینی که نشون میدم ساده به نظر میام که تو فکر کردی می تونی اینطوری ازم استفاده کنی ؟
    رفته رفته تعجب بیشتر تو صورتش نشون داده میشد .
    ادامه دادم : تعجب کردی ؟
    لبخند زدم : بهتره الان که میری توی اتاقت تا استراحت کنی به این فکر کنی امشب چه حرفایی زدی ... اگه من این حرفا رو بهت میزدم تو باور می کردی ؟ متاسفم که نمی تونم بهت کمک کنم . فکر نمی کنم دیگه لازم باشه اینجا بمونی ... واسه خلاصی از دست ژان هم باهاش حرف میزنم ... اگه بدونم داره بهت زور میگه راضیش می کنم که ازدواج و فراموش کنه . ولی بیشتر از این کاری از دستم بر نمیاد ... میگم براتون بلیط رزرو کنن ... فردا شب می تونی برگردی کشورت و به کارهات ادامه بدی ...
    برگشتم و به طرف در خروجی به راه افتادم که صدام کرد .
    ایستادم ولی برنگشتم .
    می تونستم ببینم که بهم نزدیک میشه . در فاصله کوتاهی ایستاد : من ...
    میان حرفش رفتم :دیگه حرفی بین ما نمونده ... از اشنایی باهات خوشحال شدم .
    -:تو پول لازم داری؟
    ریلکس به طرفش برگشتم : مثل اینکه نمی دونی من کیم ... خیلی راحتی می تونم اون چیزی که نیاز دارم و به دست بیارم .
    -:پیوند ...
    -:اقای سوق من و شما حرفی برای گفتن نداریم ... شما از من کاری خواستین و منم ردش می کنم ... نمی تونم کمکی بهتون بکنم . از این بابت هم متاسفم ... ولی ترجیح میدم تا مسئله ای کاملا برام روشن نشده باشه خودم و درگیرش نکنم ... شما هم قصد ندارید این مسئله رو برای من روشن کنید ... منم تصمیم ندارم بهتون کمک کنم .
    با صدای بلند فرزین و صدا کردم . لحظه ای بعد فرزین به همراه زن وارد شدند .
    نگاهی به زن انداختم . بزرگتر از اونی بود که بشه بهش گفت دختر ... البته مطمئن بودم تا حالا چندین بار ازدواج کرده بود ... حتی به یکی از مراسم ازدواج های این زن دعوت شده بودم .
    به فرانسوی از فرزین خواستم برای فردا شب ترتیب بلیط بده و تاکید کردم تا فردا از مهمان ها به خوبی پذیرایی بشه ...
    خودم هم به طرف در خروجی به راه افتادم . فرزین به دنبالم اومد : مشکلی پیش اومد خانم ؟
    سرم و به علامت نه بالا انداختم .
    خندید و گفت : هر چیزی که بهش گفتین بد جور توی شک گذاشته بودتش ... فکر می کنم هنوزم دهانش باز مونده باشه .
    -:از ادمایی مثل اون خیلی بدم میاد ... مواظب رفتارش باش ... اون فردا شب قطعا نمیره ... با یه جواب نه من عقب نمی کشه ... حواست کاملا بهش باشه .
    -:چشم خانم
    -:از زنه چی فهمیدی ؟
    -:تس مارکی ... اونطور که خودش ادعا می کنه بیست و نه سال سن داره
    پوزخندی زدم : به یکی بگو اطلاعاتش و واسمون در بیاره
    -:این کار و انجام دادم
    به طرفش برگشتم : خیلی خوبه
    خمیازه کشیدم : خیلی خوابم میاد ... میرم خونه ... فردا ظهر باهام تماس بگیر ... پرواز منم موکول کن به یک هفته بعد
    -:پرواز اخر هفته رو لغو کنم ؟
    -:اینطور که پیش میره کارای زیادی اینجا برای انجام دادن دارم . فعلا برای اخر هفته اینده واسم جا رزرو کن ... اگه نشد بعد عوض می کنیم .
    -:بله خانم .
    -:حواست به این اقای وزیر هم باشه ... یکی رو بزار امارش و واسم بگیره . بازم باهام تماس می گیره ... قطعا بخاطر حضورش توی اون رستوران و جواب منفی که شنیده سعی می کنه تلافی کنه .
    -:یه سوالی بپرسم ؟
    -:اره بپرس
    -:چرا با اقای وزیر توی رستوران قرار گذاشتین ؟
    -:می خواستم بدونم کار کردن با من چقدر براش مهمه
    سر تکون داد .
    به طرف ماشین قدم برداشتم : خبری شد بهم اس ام اس بزن
    -:چشم خانم
    روی ماشین قرمز رنگ دست کشیدم ... زیر نور چراغ های روشن حیاط براق تر به نظر می رسید .



    با خمیازه ای وارد اشپزخونه شدم .
    مامان مشغول اماده کردن ناهار بود .
    دوباره چشم روی هم گذاشتم . کاش می توانستم بیشتر بخوابم ... اما بس که مامان تکرار می کرد دیر وقته مجبور بودم از خواب شیرینم دل بکنم و الان با چشمهای پف کرده و باز نشده کنارش بایستم .
    مامان لیوان چای و به دستم داد : ابمیوه می خوای
    دستای سردم و دور لیوان گرم چای حلقه کردم : نه همین خوبه . گرمه
    -:لااقل چشم باز کن ببین چی دارم به خوردت میدم اخه
    چشم سمت راست و نصف و نیمه باز کردم : چی میدی ؟
    مامان سری به تاسف تکون داد : من نمی دونم تو اون ور دنیا چطوری زندگی می کنی؟
    -:یکی ندونه فکر می کنه توی همه ی اون مدتی که اون ور بودم شما اصلا ندیدی من چیکار می کردم .
    -:به این نتیجه رسیدم که هنوزم نمی تونی صبح زود از خواب بیدار بشی
    سر تکان دادم . کسل بودم و خسته .
    خودم و روی کابینت کشیدم : مامان !
    قاشق و بین گوجه فرنگی های داخل قابلمه چرخ داد : بله ؟
    دوباره صدا زدم .
    اینبار با صدایی که خنده توش موج میزد گفت : جانم ؟
    -:شما یه دکتر می شناسی؟
    مامان متعجب پرسید : دکترچی ؟
    با شیطنت ابروهام و بالا کشیدم : دکتر قلب و عروق
    مامان به صورتش چنگ زد : خدا مرگم بده مریضی ؟
    -:نه مادر من ... یکی از دوستام می خواد
    مامان مشکوک نگاهم کرد : مگه تو دوستی هم داری اینجا ؟
    زبونم و روی دندونام کشیدم : اوم .... خوب می دونی چیه ؟ تازه باهاش اشنا شدم . از رفیقای شاهرخه ... فکر کنم دوست جون جونیش باشه
    مامان ابروهاش و بالا داد : بیماری قلبی داره ؟
    سرم و بالا و پایین بردم . فنجانم و به دهنم نزدیک کردم و چای داغ و فرو دادم : اوهوم ... می گفت دنبال دکتر خوب می گرده !
    -:من که دکتر قلب و عروق نمی شناسم .
    مظلومانه گفتم : هی امیدم به شما بود . گفتم شاید شما یه دکتر خوب بشناسین ... بیچاره تو جوونیش چه دردی می کشه .
    مامان چند لحظه ای خیره نگاهم کرد . زیر نگاه خیره اش سر به زیر انداختم و همون طور که نگاهم و با دقت به فنجان بین دستام دوخته بودم گفتم : خیلی سخته .
    سر بلند کردم : نه مامان ؟
    به خودش اومد : هان ... اره ... حالا من یه پرس و جویی می کنم ببینم شاید کسی بشناسه
    -:اره مامان این کار و بکن ... نمی دونی چه جوون خوبیه
    مامان با دقت نگاهم کرد : تو که تازه باهاش اشنا شدی از کجا فهمیدی خوبه ؟ ببینم نکنه تو هم مثل سونا واسه اون پسره نقشه کشیدی ؟
    متعجب پرسیدم : مگه سونا نقشه کشیده ؟
    -:یعنی تو نمی دونی ؟ دیگه من و رنگ نکنین ... من شما دو تا خواهر و نشناسم باید برم بمیرم
    -:دور از جون ...
    -:خود شیرینی نکن ... نمی دونم تو اون ذهن فندقیتون چی می گذره . بهتره شیطنت نکنین
    -:مامان !
    مامان دست به کمر زد : هان ؟
    فنجان چای و سر کشیدم : هیچی ؟
    قاشق توی دستش و تکون داد : ببین بچه من کلاغ و رنگ می کنم جای طوطی می فروشم ... چاییت و بخور پاش و برو دنبال کارت ...
    مظلومانه گفتم : کجا برم ؟
    -:دیشب کجا بودی ؟ همونجا
    به سرفه افتادم . مامان بازم دستش و توی هوا تکون داد : فکر کردی نمی فهمم تا ساعت سه نصف شب بیرون بودی ... من تو رو بزرگت کردم می دونم کی میری کی میای
    -:من ... من ... کار بدی .....نکردم
    دوباره به سرفه افتادم
    -:می دونم واسه همینم نمی پرسم کجا بودی
    فاصله سرفه ها کم می شد . فنجان و روی سینک گذاشتم : خاله اینا کی رفتن ؟
    مامان دوباره مشغول اشپزی شد : بعد از صبحانه .
    سرتکون دادم و مسیر خروجی رو در پیش گرفتم .
    عجب مامانی داشتم ... من اومده بودم از این حرف بکشم کم مونده بود خودم و هم لو بدم . عجبااااا


    کیفم و روی شونه ام جا به جا کردم و بدو بدو طول حیاط و طی کردم . بسته شدن در با صدای زنگ موبایلم همراه شد .
    کلافه دست توی جیب کردم و گوشی رو بیرون کشیدم . نگاهی به تاکسی که نزدیک میشد انداختم و جلوتر رفتم . در همان حال گوشی رو به گوشم نزدیک کردم : جانم مامان ؟
    تقریبا فریاد زد : سها کجا رفتی تو ؟
    هنوزم این عادت و ترک نکرده بود .
    چشم روی هم گذاشتم و سعی کردم خونسرد باشم . با لبخندی که روی لب اوردم پاسخ دادم : بیرون مامان جان ... شما داشتی با تلفن حرف میزدی نخواستم مزاحم بشم . گفتم که میرم بیرون
    -:داری مثل بابات حرف میزنی ؟ این بیرون اسم نداره ؟
    -:از طرف شرکت یه پروژه دارم که باید برسونم به نمایندگی ایران ... دارم میرم اون و بدم و بیام
    مامان ارومتر شد : تو که اینجا رو نمی شناسی
    تاکسی در برابرم ترمز کرد . در و باز کردم و روی صندلی عقب نشستم . بوی سیگار توی ماشین احساس خفگی رو بهم تلقین کرد .
    شیشه رو پایین کشیدم و جواب دادم : مادر من بچه که نیستم ... تازه من اینجا بزرگ شدم . چرا باید گم بشم . نگران من نباش
    لحظه ای بعد پاسخ داد : باشه ... مواظب خودت باش ... مشکلی داشتی بهم زنگ بزن
    -:حتما مامانی ... بوس بوس
    -:خداحافظ
    گوشی رو توی جیبم رها کردم و به مرد راننده خیره شدم .
    قسمتی از موهای جلوی سرش ریخته بود . ولی سعی کرده بود با اوردن موهای اطراف این کم مویی رو پنهون کنه
    پرسید : کجا برم ؟
    با پاسخ قیطریه عقب کشیدم و به بیرون خیره شدم . به درختهایی که از کنارم عبور می کردند . چقدر تند ... سریع
    اهی کشیدم . باید به دیدنش می رفتم ... بعد از مدت ها حرف زدن با اون بهترین راه حل مشکلاتم بود . کاری می کرد همه چیز برام ساده ترین شکل ممکن به خودشون و بگیرن و به راحتی حل بشن .
    باید هر چه زودتر تمام کارهای سنگینی که در پیش داشتم و مرتب می کردم ... باید همه چیز و جمع و جور می کردم تا زودتر از این کشور بیرون برم .
    دوست داشتم هرچه سریعتر کارها رو به پایان باشه و تا چند روز بعد برگردم به جایی که ارامش و احساس می کردم .
    حضورم اینجا ، درست مثل بودن بین شعله های اتش بود . احساس می کردم ما بین شعله های اتش که هر لحظه شعله ور تر میشدن گیر افتادم .
    حتی فکر کردن به کارهایی که در پیش داشتم هم ازارم می داد . گاهی فکر می کردم باید دست از اون قطعه بردارم و برگردم ...
    ولی نه من ادمی نبودم که به اسونی از چیزی که مدتها ذهنم و مشغول کرده بود دست بکشم . شاید اگه هفت سال پیش توی این موقعیت بودم به راحتی عقب می کشیدم و با سرعت هر چه تمام برمی گشتم . اما من سهای هفت سال پیش نبودم ... توی این هفت سال خیلی چیزا تغییر کرده بود . زندگیم ... شخصیتم ... خودم ...
    همه چیز عوض شده بود . دیگه نمی تونستم به اسونی از چیزایی که می خوام دل بکنم و برم .
    با توقف تاکسی خودمو جلوتر کشیدم و به چراغ قرمز خیره شدم .
    راننده ادامه مسیر و پرسید.
    پاسخ دادم و دوباره به جای قبلم برگشتم . دیدارش اونم بعد از این مدت طولانی ...
    هیچ وقت برای دیدن کسی اینقدر استرس نداشتم .

    ماشین جلوی درب مشکی رنگ بزرگی متوقف شد .
    از ماشین پایین اومدم و کوله پشتی ام و روی شونه ام جا به جا کردم .
    به طرف دررفتم و به سرعت نقش و نگار های سفید رنگ درب مشکی رو از نظر گذروندم .با دور شدن تاکسی دست در جیب کوله پشتی ام کردم و کلید هایی که از جا سوئیچی عروسکی اویزون بود بیرون کشیدم . توی قفل در چرخوندم و در باز شد .
    پیش روم حیاط بزرگی قرار داشت با درختهای بزرگ که یه جاده باریک از بین درختها تا ساختمون کشیده شده بود . با لبخند به طرف ساختمون سفید رنگ سه طبقه قدم برداشتم . نگاهم روی پنجره های بزرگش چرخ می خورد . بالاخره بعد از هفت ماه می تونستم خونه ای که خریده بودم و ببینم .
    نگاهی به استخری که جلوی ساختمون قرار داشت انداختم . لبریز از اب بود ... با پس زمینه سفید رنگش شیک تر از اونی که فکر می کردم به نظر میومد .
    صدایی باعث شد سر بلند کنم و به تراس طبقه سوم خیره بشم ... پنجره باز شده بود .
    لبخندی به لب اوردم و به قامت بلندش خیره شدم .
    دستاش و روی نرده طلایی رنگ تراس گذاشت و خم شد .
    با لبخند بهم خیره بود .
    دستم و بالا اوردم و براش تکون دادم .
    چشمکی که زد باعث شد به راه بیفتم و به طرف ساختمون پیش برم .

    امیر

    با دقت بهش خیره شده بودم . سنگینی بدنم و روی دستام انداخته بودم .
    توی چند روزه گذشته فهمیده بودم که بدجور دلتنگش بودم ...
    با صدای بسته شدن در ورودی صاف ایستادم و برگشتم ... وارد ساختمان شدم ... اتاق بزرگی که پیش روم بود سرویس خوابی به رنگ سیاه و سفید داشت ... به همراه مبلمان سفید رنگی که در برابر سرویس پخش و کتابخانه سیاه رنگ خودنمایی می کردند .
    از اتاق بیرون اومدم و مسیر پله های مارپیچی رو در پیش گرفتم . به سرعت و به حالت دو از پله ها پایین می رفتم . گاهی دو تا یکی ...
    با دیدنش پایین پله ها که بالا می امد لبخندم پر رنگ تر شد . با صدای پاهام سر بلند کرد و بهم خیره شد .
    تا بتونم خودم و کنترل کنم رو به روش بودم . قبل از اینکه برخوردی که قطعا باهاش داشتم باعث بشه به پایین پرت بشه دستام و دور شونه هاش حلقه کردم و در اغوشش کشیدم .
    نفس نفس می زدم ... گرمای تنش با بوی عطر تند لباساش باعث شد نفس های عمیقم طولانی تر بشه ...
    سرش روی سینه ام بود و به ارومی نفس می کشید .
    دستاش و بالا اورد و روی سینه ام قرار داد ، خودش و عقب کشید .
    لبخندی به روش زدم و تو چشماش خیره شدم : خوش اومدی ...
    با همون صورت مهربونش نگاهم کرد . حتی لبخند هم نزد . دیگه عادت کرده بودم به این محبت های کم نظیرش ...
    از اغوشم بیرون رفت . ولی همچنان نگاهش روی صورتم بود .
    پرسیدم : از خونت خوشت اومد ؟
    بدون اینکه نگاهی به اطراف بندازه گفت : فعلا فقط طبقه اول و دیدم . وقتی طبقه دوم و سوم و هم ببینم بهت میگم نظرم چیه
    سرم و به راست خم کردم : از دست تو ...
    لحظه ای سکوت کردم و بعد گفتم : دلم برات تنگ شده بود ...
    ابروهاش و بالا کشید : برای همین می خواستی دستگیرم کنی ؟
    -:فکر نمی کردم پرونده ای که سردار برام میاره متعلق به تو باشه ...
    چرخی دور خودش زد و همونطور که مانتو و شالش و در می اورد گفت : فکر می کنم دلش برام تنگ شده
    به طرف سرویس مبل فیروزه ای رنگ حرکت کردم و روی اولین مبل نشستم : من اینطور فکر نمی کنم
    رو به روی من نشست : کلی کار دارم ... ولی وقت چندانی باقی نمونده
    -:همه چیز مرتب میشه . کافیه برنامه ریزی کنی
    سر تکون داد : این یکی هیچ وقت کار من نبوده
    دست راستم و روی دسته مبل گذاشتم و سرم و بهش تکیه زدم : مگه من مردم ... خودم این کار و می کنم
    -:برای همین اومدم دیدنت
    اخم کردم : دستت درد نکنه
    خندید : اونطوری نگام نکن ... دیدنت اینجا هم به ضرر منه هم به ضرر تو
    -:من حواسم جمع بود وقتی می خواستم بیام اینجا ... از همه مهمتر از در پشتی اومدم
    -:خیلی خوبه ... چون اگه لو بریم تو رو می ندازم وسط و در میرم
    -:بله می دونم . شکی ندارم این کار و می کنی
    از جا بلند شد : امیر تو از اولم من و همینطور شناختی
    بدون اینکه تکونی بخورم گفتم : من انکار نمی کنم
  7. #7
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    بدون اینکه تکونی بخورم گفتم : من انکار نمی کنم که تو همینطوری هستی ولی اونقدرا هم که ادعا می کنی نمی شناسمت ... توی این چند روز فهمیدم خیلی با اون چیزی که از پشت اون وبکم دیدم فرق می کنی . همونطور که حدس می زدم .
    به طرفم برگشت : یعنی عوض شدم ؟
    سر تکون دادم : کاملا ... اونی که من میشناختم پیوند ارمان بود نه سها شمس
    -:هر دو نفر یکین
    از جا بلند شدم و سر تکون دادم : دختری که دو سال پیش من باهاش اشنا شدم ... یه دختر مهربون و در عین حال باهوش بود . ... سها شمسی که توی این چند روز دیدم یه دختر شکاک و احساساتیه .
    -:منظورت چیه ؟
    دستام و دو طرف بالا بردم و از هم باز کردم : تو خیلی با اون چیزی که پشت کامپیوتر شناخته بودم فرق داری
    -:اینطور نیست
    به طرفش رفتم : همینطوره پیوند . نمی تونی این و انکار کنی ... من منتظر همچین چیزی بودم . بگذریم در هر حال این تاثیری تو دوستی ما نداره
    اهی کشید : البته که همینطوره ... من و تو همچنان دوستیم .
    نیشخند زدم : خوب دوست عزیز چه کمکی از دست من برمیاد ؟
    -:قرار بود کمکم کنی
    -:من تا وقتی که وارد ایران نشده بودی نمی دونستم می خوای بیای ... حالا ازم کمک می خوای ؟
    -:اره
    -:پیوند تو همیشه خودخواه می مونی ... من نمی تونم جلوی این و بگیرم که پلیسا در موردت تحقیق نکنن .
    -:منم نمی خوام این کار و بکنی ... کافیه مثل امروز که جلوشون و گرفتی تا تعقیبم نکنن چند بار دیگه هم این کار و بکنی ... اگه از دستشون فرار کنم مشکوک میشن
    -:تو سروش و نمی شناسی ... امروز هم بخاطر نسیم کوتاه اومد .
    -:بازم می تونی از پسش بر بیای ... تو مافوق اون هستی
    پوزخند زدم : پیوند فراموش کردی من دو سال پیش از اداره پلیس اخراج شدم ؟
    -:نه ولی هنوزم مافوق سروش هستی این و خودتم خیلی خوب می دونی
    نگاهم و به صندلهای سیاه رنگ دوختم : تو خیلی بیشتر از من در این مورد اطلاعات داری ...
    -:باید اینطور باشه من برای دونستن این چیزا کلی زحمت کشیدم .
    -:می دونم پیوند ارمان برای هرچیزی که می خواد تلاش می کنه
    -:خوب دوست عزیز ... بریم سراغ کارمون که وقت زیادی نداریم ... شناخت من حالا اونقدرا مهم نیست . برنامه من و بنویس که باید هر چه زودتر برگردم . اول از همه می خوام ترتیب ازدواج مادرم با یه عاشق قدیمی رو بدم .
    سرتکون دادم : خوب بعدی ؟
    -:می خوام جلوی ازدواج شاهرخ و سونا رو بگیرم
    بهش خیره شدم و گفتم : چرا ؟
    -:چون به شاهرخ اعتماد ندارم
    -:پس به من هم نداری؟ شاهرخ کار خاصی نمی کنه . مجبور بودم وارد این بازی بکنمش
    -:می دونم
    -:پس بهتره کاری نداشته باشی ... وقتی تو بری این بازی هم بین سونا و شاهرخ تموم میشه
    به علامت نفی سرش و بالا انداخت : نه من می خوام سونا همراهم بیاد
    -:شاید اون نخواد که همراهت بیاد
    -:البته که می خواد . تا قبل از حضور شاهرخ می خواست که باهام بیاد
    -:بحث کردن با تو بی فایده هست ... برو سراغ مورد بعدی !
    -:اطلاعات لازم توی دستم هست ... باید برنامه ریزی کنم . چند تا اطلاعات هم ناقص دارم . یه مشکل هم دارم ... اینترنت ایران سرعت پایینی داره . باید جایی رو پیدا کنم که بتونم از اینترنت پر سرعت استفاده کنم
    -:این با من ترتیبش و میدم
    -:عالیه ... مورد بعدی هم گم کردن اون پوله ... حداقل باید برای سه روزی ناپدید بشه ... دلم نمی خواد اون پسر گستاخ بعد از رفتن من توی دردسر بیفته
    -:اصول کار با پیوند ارمان
    لبخند زد : همینطوره
    و با جدیت ادامه داد : باید قبل از پرداخت پول اون قطعه رو ازش بگیرم .
    نگاه پرسشگرم و بهش دوختم : و بعدی ؟
    -:مورد بعدی هم می خوام قبل از رفتن پدرم اون شرکت کوچیکی که تازه راه انداخته رو از دست بده
    -:این یکی دلیلش چیه ؟
    -:دوست ندارم بچه ای که به دنیا میاد مالک چیزی باشه ... همونطور که من یا سونا نمی تونستیم باشیم
    -:می دونی که سیمین دختر عموی شاهرخه
    -:واسه همین نمی تونم درک کنم سونا چرا داره این کار و می کنه
    -:قطعا دلیلی داره
    -:درسته
    -:تموم شد ؟
    -:بعد از انجام این کارها به سرعت از کشور خارج میشم
    -:خوبه ... من وظیفه دارم اطلاع بدم دلیل حضور تو توی ایران چیه ! به نظرت اگه دولت بفهمه تو دنبال چی اومدی سعی می کنه اون قطعه قبل از تو خریداری کنه
    ریلکس به طرف صندلی رفت و همونطور که می نشست گفت : اینطور نیست ... اونا هیچ وقت اون پولی رو که می خواد بهش نمیدن
    -:اینم حرفیه

    همونطور که با ارامش پای چپش و روی پای راستی می انداخت گفت : همونیه که می خواستم
    اهی کشیدم : اونقدری داری که نمی دونی کجا خرج کنی ... این همه پول خرج می کنی و اینجا رو می خری ؟
    با دقت بر اندازش کردم و ادامه دادم : ولی اینجا به چه دردت می خوره ؟ تو همین امروز هم به اجبار من اومدی اینجاپ
    بیخیال روی میز گردی که گوشه سالن قرار داشت دست کشید : شاید بعد ها بتونم بیام اینجا ... علاوه بر اون می تونم به عنوان کادوی عروسی به مامان هدیه بدمش
    پوزخند زدم : اونوقت مامانت نمی پرسه این همه پول از کجا میاری ؟ یه ماشین چند صد میلیونی برای خواهرت می خری و یه خونه میلیاردی برای مادرت ؟
    برگشت و به روم لبخند زد : خوب من یه ادم عادی نیستم . یه مهندسم و برای یه شرکت بزرگ کار می کنم و طرح های بزرگ می نویسم
    به خنده افتادم : جالبه ... بیشتر از جالب خنده داره ... پیوند خودت می فهمی چی داری میگی ؟
    ضربه ای کوتاه به سرش زد : معلومه ، پیوند ارمان چهارسال پیش از یکی از بهترین دانشگاه های اروپا فارغ التحصیل شده
    -:جدی ؟
    -: البته
    جدی پرسیدم : سها شمس چی ؟
    لبخندش محو شد . اروم اروم نگاه ازم دزدید : سها شمس خیلی وقته وجود نداره
    -:توی این مدت همه تو رو به اسم سها شمس شناختن
    -:گاهی لازمه با اسمش زندگی کنم . ولی نه مدت طولانی ... همه می دونن من اسم و فامیلم و عوض کردم
    -:درست مثل خودت
    -:اره
    حرف زدن باهاش سخت بود . سخت و سنگین برخلاف اون چیزی که پشت کامپیوتر بود .
    برگشتم و همونطور که به طرف اشپزخونه می رفتم پرسیدم : چیزی می خوری ؟
    با نیشخندی و شیطون گفت : چیزی هم پیدا میشه ؟
    شونه هام و بالا انداختم : بستگی داره تو چی بخوای ؟
    اشاره ای به شیر اب کردم : اب پیدا میشه
    خندید : خیلی شوخی امیر
    -:واقعا ؟
    سر تکون داد : وقتی واسه اداره پلیس کار می کردی هم همینطور بودی ؟
    متفکر گفتم : نه اون موقع شاهرخ و نمی شناختم . اینا همه از عوارض همنشینی با شاهرخه
    دنبالم اومد و خودش و روی صندل هایی که جلوی اپن قرار داشت کشید : چطوری باهاش اشنا شدی ؟
    لیوان پر از اب و پیش روش گذاشتم و خودم هم رو به روش نشستم : سه ماه قبل از اخراج شدنم باهاش اشنا شدم . توی یکی از پرونده ها ...
    -:مجرم بود ؟
    سرم و بالا انداختم و گفتم : نه بابا . شاهرخ و جرم ؟ شاهرخ بینیش و نمی تونه بالا بکشه
    -:بخاطر همینه می خوای ببندیش به ریش خواهر من ؟
    -:خواهر تو ریش داره ؟
    لبخند زد : شاید داشته باشه
    -:شاهرخ شاهد یه قتل بود . یکی از همکلاسی هاش کشته شده بود . اون موقع تازه از دانشگاه فارغ و التحصیل شده بود !
    -:چی خونده ؟
    -:یعنی تو نمی دونی ؟
    -:خیلی خوب ... بعد چی شد ؟
    -:سه ماه بعد من اخراج شدم و برای سفر رفتم ترکیه ... که از قضا با تو اشنا شدم ... وقتی برگشتم یه مدت بیکار بودم ... چند باری تلاش کردم برگردم ... ولی خوب به قول سر دار
    میون حرفم اومد : یه اشتباه و سه بار تکرار نمی کنن
    -:بیچاره خیلی تلاش کرد ادمم کنه
    -:مگه تو چته ؟
    اهی کشیدم : هیچی ادم بشو نیستم . همین الانش که رو به روی تو نشستم
    -:پشیمونی ؟
    -:نه ... من کاری که دوست دارم و انجام میدم
    چشم روی هم گذاشت و لیوان و برداشت : اینطوری خوبه ... هر کسی می تونه اون چیزی که می خواد و انجام بده ...
    -:ولی نه وقتی که به ضرر ادما باشه
    -:کارایی که من کردم به ضرر کسی تموم شده ؟
    -:خوب فکر نمی کنم قاچاق دارو و وارد کردنش به جایی که محتاج اون دارو هستن کار اشتباهی باشه
    -:همین طوره
    -:یا دزدی از بانکها
    ریلکس سر بلند کرد و تو چشمام خیره شد : من وقتی چیزی برداشتم مطمئن شدم برداشتنش اسیبی به دیگرون نمیزنه
    -:امیدوارم


    چپ چپ نگاهم کرد : تو به من شک داری ؟
    -:نمی دونم
    چند لحظه خیره نگاهم کرد و بعد سر برگردوند و به لیوان خیره شد .
    چند لحظه ای به سکوت گذشت . سکوتی سخت که دلم نمی خواست ادامه پیدا کنه . اصلا علاقه ای به این سکوت نداشتم ... دوست داشتم بیشتر باهاش حرف بزنم . با دقت بهش خیره شده بودم . نگاهم چنان خیره بود که سر بلند کرد و پرسید : چیه ؟
    لب و لوچه ام و کج کردم : هیچی ...
    -:داشتی به چی فکر می کردی ؟
    -:تو که ادم باهوشی هستی چی حدس می زنی ؟
    با دقت و در سکوت به چشمام خیره شد . چنان با دقت نگاهم می کرد که به خودم شک کردم .
    لبخند زد : به خودت شک داری ؟
    متعجب پرسیدم : هان ؟
    لبخند زد و گفت : به خودت شک نداشته باش ... سکوت منم اونقدر که فکر می کنی طولانی نبود .
    از جا بلند شدم : تو داری ذهنم و می خونی ؟
    خندید و بلند تر قهقهه زد : نه
    عقب عقب رفتم و به میز چهار نفری غذاخوری برخوردم : تو این کار و انجام میدی !
    از جا بلند شد : گفتم که نه امیر
    -:پس از کجا فهمیدی من به چی فکر کردم ؟
    -:منم فقط تو چشمات دقیق شدم
    -:چرت و پرت نگو این امکان نداره
    -:کافیه یکم دقت کنی ... چشمای ادما می تونه هر چیزی رو لو بده . حتی نگاه و رفتارهاشون ... صورتشون و برخوردشون
    -:خودتم نمی فهمی چی داری میگی
    -:من کاملا می فهمم چی دارم میگم ...
    -:من هیچی از اینایی که گفتی حالیم نمیشه ... تو این توانایی رو داری چرا داری انکار می کنی
    -:گفتم که اینطور نیست . امیر من فقط سعی می کنم به رفتار های ادم های اطرافم دقیق بشم .
    سر تکون دادم . نمی تونستم به هیچ وجه این حرف و قبول کنم . اصلا نمی دونم چرا به این فکر کردم که اون می تونه ذهن ادما رو بخونه . خیلی چرت به نظر می رسید . ولی چند جا شنیده بودم این امکان وجود داره . و الان اولین چیزی که به ذهنم رسید همین بود ... اصلا نمی دونم چرا به این فکر کردم ...
    سها با تاسف سر تکون داد و به طرف سالن رفت .
    چند لحظه ای توی اشپزخونه دور خودم چرخ زدم ... من نمی تونستم بهش اعتماد کنم ... من توی این دو سال تنها چیزی که ازش می دونستم همون چیزایی بود که به اسم پیوند ارمان بهم گفته بود ... ولی در طول این مدت فهمیدم پیوند ارمان همون سها شمسه ...
    می دونستم پیوند ارمان یه ادم عادی نیست ... می دونستم برای دولت کارهای خاص انجام میده . حتی به این فکر کرده بودم پیوند ارمان یه قاتل باشه ... واسم مهم نبود اون چیکار می کنه . مهم این بود من از کمک بهش احساس هیجان بهم دست می داد . من می دونستم اون قاچاق می کنه . حتی خودم اطلاعت لازم چند تا از پروژه ها رو بهش داده بودم . ولی الان ؟ حتی به دونه دونه رفتارهاش هم شک کرده بودم . اگه الان کسی ازم می پرسید به کی شک دارم ؟
    اولین نفری که به زبون می اوردم خودم بودم . پیوند ارمان یا سها شمس کاری کرده بود به خودمم شک کنم . واقعا چرا داشتم کمکش می کردم ؟ درسته در طول دو سالی که از اداره پلیس اخراج شده بودم اذیت شده بودم و از این موضوع عذاب می کشیدم ولی کم و بیش می تونستم تحمل کنم . البته در طول این دو سال همیشه باهاش همکاری داشتم .
    به قول شاهرخ از همون اول هم من ادمی نبودم که بتونم تو اداره پلیس دووم بیارم . من دنبال هیجان بودم . دلم می خواست به هر چیزی اون طور که می خوام رسیدگی کنم . ولی قوانینی که اونجا داشتیم جلوی من و می گرفت ... ما حتی برای دستگیری یه مجرم هم قوانین خاصی داشتیم که تحمل خیلی از این قوانین سخت ترین کار ممکن بود . شاید همین دلایل باعث شد با خیال راحت با پیوند همکاری کنم .
    در هر حال من اونقدرا هم از همکاری با پیوند ناراضی نبودم . ولی احساس می کردم بازی خودم . احساس می کردم اون من و وسیله ای قرار داده برای رسیدن به اهدافش ...
    ولی من نمی خواستم وسیله باشم . می خواستم این هیجان تا اخرش برام حفظ بشه . بیشتر از این بدم میومد که اون بهتر از من بود . نمی تونستم تحمل کنم اون بهتر از من باشه . باید اعتراف می کردم بهش حسادت می کردم .



    من به پیوند ارمان حسادت می کردم ... ولی نه یه حسادت ساده حسادتی که باعث میشد باهاش همراه بشم شاید بتونم روزی فراتر از اون قدم بردارم .
    لیوان ها رو از روی اپن برداشتم و روی سینک ظرفشویی رها کردم . دستی میون موهای مشکی رنگم کشیدم و از اشپزخونه بیرون اومدم .
    از کنار پله هایی که به طبقه بالا منتهی می شدن گذشتم ... در برابر اینه بزرگی که روی میز کشویی قهوه ای رنگ کنده کاری شده قرار داشت ایستاده بود و در حال مرتب کردن موهای کوتاهش بود .
    به ارومی پیش رفتم و روی صندلی نشستم . حتی به طرفم برنگشت ولی پرسید : چی شد ؟
    بیخیال گفتم : چی باید بشه ؟
    -:هنوزم بهم شک داری؟
    -:نمی تونم درکت کنم ... ولی مهم نیست . هیچ وقت نخواستم که درکت کنم .
    -:لازم نیست این کار و بکنی
    قسمتی از موهاش و دور انگشت اشاره اش پیچید و به طرف بالا فرستاد . خودم و جلوتر کشیدم و گفتم : باید چیکار کنم ؟
    -:فعلا هیچی
    به طرفم برگشت : فکر کنم من باید بپرسم تصمیم داری چطوری از دستور سردار اطاعت کنی و چه اطلاعتی از من به سردار بدی ؟
    انگشت اشاره ام و از دست مشت شده ام باز کردم و زیر سرم گذاشت : دوست داری چی بهش بگم ؟
    -:داری به پیوند ارمان نزدیک میشی ... ولی طول می کشه ... اون به اسونی به هرکسی پا نمیده . باید بهت وقت بده
    با دست دیگه ام روی دسته صندلی ریتم گرفتم : سردار تو رو خیلی خوب میشناسه
    -:اونقدری که بتونه دنبالم باشه
    -:از کجا ؟
    چرخ زد و دستش و توی جیب شلوار تنگ و اسمان رنگش فرو برد : اون اولین کسی بود که سعی می کرد علیه من اطلاعات جمع اوری کنه
    لبخند زدم : به جایی هم رسید
    پرسشگرانه گفت : به نظرت اگه میرسید اجازه می داد من الان اینجا باشم
    -:شاید اونم باهات همکار باشه
    -:این یکی اصلا امکان نداره . سردار سرش هم بره به قوانین خیانت نمی کنه .
    -:پس اگه در مورد من بفهمه
    چشمک زد : تو چی فکر می کنی ؟
    گفتم : شاید تیر بارونم کنه
    -:قبل از اون سعی می کنه اطلاعتی در مورد من ازت بیرون بکشه


    حرفی نزدم . خوب وقتی اون و بهتر از من می شناخت من چی می تونستم بگم ؟ سکوتم طولانی شد و اون خسته از این سکوت کمی خم شد و پای راستش و از زمین بلند کرد و به حرکت در اورد . نگاهم روش بود .راست ، چپ ، جلو و عقب با بلوز قرمز رنگ و شلوار ابی رنگ و حرکت مداوم پاهاش مثل بچه های شیطون به نظر می رسید . مثل یه دختر بچه چهارده ، پانزده ساله که سعی می کنه ساکت بمونه .
    یکدفعه سر بلند کرد و نگاهم و غافلگیر کرد : تو که من و لو نمیدی ؟
    با شیطنت نگاهش کردم : نمی دونم
    با تندی گفت : اه ... تو چی می دونی ؟
    -:چیز زیادی نمی دونم . من تا وقتی سودی نبرم چیزی نمی دونم
    به تاسف سر تکون داد : می دونی خیلی دیوونه ای
    -:نمی دونم
    ازم رو برگردوند و به جلو قدم برداشت .کنار مبلی که کیفش و رها کرده بود ایستاد . نزدیک در ورودی ، گوشیش و از کیفش بیرون کشید و مشغول شد . همچنان بهش خیره شده بودم . بالاخره گوشی رو بالا اورد و به گوشش نزدیک کرد : سلام
    نمی تونستم بشنوم کی پشت خطه .
    گفت : چی شد ؟
    -:...
    -:باشه خوبه ... ادامه بده
    گوشی رو قطع کرد .
    به پشتی مبل تکیه دادم : کی بود ؟
    متعجب به طرفم برگشت : هان ؟
    -:به کی زنگ زدی ؟
    -:به تو چه ؟
    هنگ کردم . فکر نمی کردم اینقدر رک جواب بده . این رفتارش ازاردهنده ترین به حساب می اومد .
    وقتی حالت صورتم و دید خندید و گفت : اخه تو چرا تو کارای من دخالت می کنی ؟ هیچ وقت از من نپرس کی بود . یا چی بود . اگه لازم بدونم خودم بهت میگم .
    حرفی نزدم و نگاهم و ازش گرفتم . سرم سوت می کشید . از شوخی های پیوند ، از حرفهای بچگانه اش
    نگاهی به ساعت قدی گوشه سالن انداخت : اینطرفا رستوران پیدا میشه ؟
    جوابی ندادم .
    دوباره تکرار کرد .
    بدون اینکه نگاهش کنم گفتم : اره یکی همینطرفها هست
    -:خوبه . شماره اش و داری ؟
    -:نه
    -:باشه اسمش چیه ؟
    -:نمی دونم
    با خشم نگاهی بهم انداخت و به طرف تلفن رفت .
    قبل از برداشتن تلفن گفتم : از اگهی های جدید توی کشوی میز هست ... شاید بین اونا پیدا بشه
    برگشت و لبخند تشکر امیزی به صورتم زد و دوباره مشغول شد .
    از جا بلند شدم و به طرف تلویزیون رفتم . کنترل و برداشتم و روی کاناپه ولو شدم .بعد از سفارش برگشت و کنارم نشست . تبلتش هم دستش بود . تکونی نخوردم . اونم به اندازه یکنفر باهام فاصله داشت . کانال های تلویزیون و عوض می کردم و سعی می کردم توجهی بهش نداشته باشم . شبکه های تلویزیونی هم مثل همیشه چیزی برای تماشا نداشتن .
    روی یه فیلم فرانسوی نگه داشتم و به تلویزیون خیره شدم . چیزی برای دیدن نداشت . اما کافی بود که به پیوند نشون بدم توجهی بهش ندارم و حواسم پی تلویزیونه .
    خودم و عقب کشیدم و زیر چشمی به صفحه تبلت خیره شدم .
    با دقت مشغول بود .
    تا خواست سر تکان دهد به سرعت چشم گرفتم و دوباره به تلویزیون خیره شدم . سر بلند کرد و نگاهی بهم انداخت .
    دستش و پیش اورد و گفت : یه نگاه به این بنداز !
    بدون اینکه حرکتی بکنم پرسید : چیه ؟
    -:یه نگاه بهش بنداز
    سعی کردم بی تفاوت باشم اما کنجکاوانه خودم و کاملا بهش نزدیک کردم و به صفحه تبلتی که به طرفم گرفته بود خیره شدم .
    با لبخندی که روی لب اورد دوباره تبلت و پیش رو گرفت و گفت : ببین ما سه شنبه شب باید ترتیب پول و بدیم ... ولی قبلش باید یه برنامه وارد سیستم بانکی بکنیم
    -:خوب چطور باید این کار و انجام بدیم ؟
    -:اول باید بانک مرکزی رو پیدا کنیم و بریم اونجا ... اگه بتونیم از اونجا به اینترنت وصل بشیم می تونم کامپیوتر هایی که اون اطراف هستن و هک کنم و وارد سیستم بشم
    -:چرا می خوای وارد سیستم بشی ؟
    ارام گفت : پرسیدن داره ؟واسه هک کردنشون باید وارد سیستم بشم.
    سکوت کردم و ادامه داد : باهام میای بریم بانک ؟
    -:با تو بیام ؟ حالت خوبه ؟ نکنه می خوای بعد از رفتنت من برم اب خنک بخورم !
    فقط به زدن لبخندی اکتفا کرد .
    دستم و از پشت سرش قرار دادم . ولی هیچ واکنشی نشون نداد دوباره به تبلت توی دستش خیره شدم : چطور می خوای ترتیب ازدواج مادرت و بدی ؟
    -:باید یه فکری کنم با دکتر اشنا بشه . فعلا از تو مایه گذاشتم . ببینم در ادامه چطور پیش میره
    با تعجب پرسیدم : از من ؟
    -:اره ... بهش گفتم تو بیماری قلبی داری ، اونطور که فهمیدم کسی که خواستگار مادرمه یه جراح قلبه ... خوب منم گفتم یکی از دوستام که تازه باهاش اشنا شدم بیماری قلبی داره و حالشم اصلا خوش نیست . ازش خواستم اگه دکتر خوبی می شناسه معرفی کنه
    خندیدم و سرم و به عقب برگردوندم : با این حرفا به نتیجه ای هم رسیدی ؟
    سرش و بالا انداخت : نه ... ولی گفت از چند نفر می پرسه .
    -:حالا اگه اون و معرفی نکنه چی ؟
    -:خودم میرم پیش اقای دکتر و میگم به همراه تو رفته بودم و میام کلی از دکتر تو خونه تعریف می کنم
    -:وقتی تصمیم می گیری یه کاری بکنی هیچ چیزی جلودارت نیست
    -:من پیوند ارمانم
    -:خودخواه
    -:تو هم خیلی مغروری
    به طرفم برگشت . کاملا کنارم بود . با برگشتنش فاصله ی چندانی با هم نداشتیم . نفس هاش کاملا به صورتم می خورد .


    نگاهم و به چشماش دوختم . چشماش کاملا می درخشید . دستم از روی لبه ی مبل سر خورد و پایین اومد . تمام وجودم گر گرفته بود . داشتم گرم میشدم . احساس گرما داشتم . اما شیرین ... با تمام وجودم در حال جنگ بودم . پیوند جلوتر نشسته بود . دستم کاملا پشت سرش روی نشیمنگاه مبل قرار گرفت . تبلت و روی پاهاش رها کرد و کاملا به طرفم برگشت . نگاهم روی اجزای صورتش چرخ خورد ... تک تک اعضای صورتش و از نظر گذروندم .تک تک اعضای بدنم فریاد می کشیدن ... از قلب و مغزم تا تک تک سلولهای خونم به جلو هدایتم می کردن .
    نمی دونم توی نگاهم چی میدید .
    ولی من توی نگاهش درخشش نور و می دیدم . چشماش سیاه بود به سیاهی شب ... تاریک ... اما درخشان ... درست مثل چراغی کوچیک که توی تاریکی برق می زنه . چشماش توی روشنایی روز اما بین سیاهی اطرافش می درخشید . درخشش درست مثل خورشید بود . در کنار نور گرمای وصف ناپذیری داشت . گرمایی که حرارتش من و به اتیش می کشید .
    چرخش نگاهش فقط توی چشمام بود .
    برعکس من که نگاهم و روی پیشونیش تا لبهاش چرخ داده بودم اون با دقت تمام به چشمام خیره شده بود و با این کار باعث میشد منم با دقت تمام توی نگاهش خیره بشم .
    اروم پرسید : چطوره ؟
    بدون اینکه نگاهم و ازش بگیرم پرسیدم : خیلی خوب
    سمت راست لبهاش بالا رفت .
    کم کم احساس کردم چشماش می لرزه . ناخوداگاه با دقت بیشتری به چشماش دقیق شدم . ولی نه از لرزشش مطمئن بودم که با احساس چیزی روی ران پام نگاه از چشماش گرفتم و به تکون خوردم . دستش روی ران پام بود . ولی حتی پای خودم هم میلرزید .
    از لرزش زمین زیر پام مطمئن بودم . اما ترجیح می دادم این لرزش و به بدن خودم نسبت بدم . ترجیح می دادم فکر کنم این لرزش ناشی از گرمای زیادیه که به بدنم منتقل میشه .
    برای لحظه ای گنگ بودم . به سرعت نگاه از پام گرفتم و به میز پیش روم دوختم . میز به حرکت در اومده بود .
    اشتباه نمی کردم . میز تکون خورده بود .
    دستم و روی شونه ی پیوند حرکت دادم و اون و به طرف خودم کشیدم .
    مبل تکون می خورد .
    همه چیز در سکون اتفاق می افتاد . زمان متوقف شده بود . ولی نه در حال حرکت بود این زمین بود که می لرزید . زمینی که روش ایستاده بودیم .
    تبلت از روی پاهاش زمین افتاد .
    زمزمه کرد : زلزله
    صداش کاملا جدی بود .
    به سرعت از جا بلند شدم و اون و هم با خودم همراه کردم .
    قبل از اینکه قدمی بردارم خودش و ازم دور کرد و به تبلت که زمین افتاده بود چنگ زد و برش داشت . همونطور که قدمی به جلو برمیداشت گوشیش و هم برداشت و به راه افتاد . دو ، سه قدمی بیشتر برنداشته بودیم که زمین از حرکت ایستاد . همه ی این اتفاقات در چیزی کمتر از یک دقیقه اتفاق افتاده بود . سر جام ایستادم و با دقت هر چه تمام تر به اطراف خیره شده بودم . به سرعت نگاهم در گردش بود تا مبادا زمین بلرزه و متوجه نشده باشم .
    وقتی مطمئن شدم نمی لرزه برگشتم و به پیوند نگاه کردم . درست پشت سرم ایستاده بود .
    وقتی نگاهم و دید برگشت و گفت : زلزله بود
    سرتکون دادم و زیر لب زمزمه کردم : تو این تهران صدسال یه بار زلزله نمیاد ... باید همین الان بیاد
    پیوند برگشت : مامان اینا
    به سرعت مشغول شماره گیری با موبایلی که در دست داشت شد .
    سر تکون دادم : حتی لحظه ای که همه برای جونشون تلاش می کردن به فکر موبایل و کامپیوترش بود .
    مشغول صحبت شد .
    احساس می کردم بدنم گرم شده به طرف سرویس به راه افتادم . باید ابی به دست و صورتم می زدم . گوشیم و از جیبم بیرون اوردم و نگاهی به صفحه اش انداختم . برگشتم و به پیوند نگاه کردم . پشت به من ایستاده بود و مشغول صحبت بود . وارد سرویس شدم و شماره گرفتم .


    صدای سروش که به گوشم رسید پرسیدم : چیکار کردی ؟
    -:همه چیز خوب داشت پیش می رفت امیر تا اینکه
    میون حرفش رفتم و به سرعت پرسیدم : تا اینکه چی ؟
    -:سها رو گم کردیم
    سعی کردم صدام پر از تنش و انرژی منفی باشه : منظورت چیه ؟
    -:خوب ما امروز تعقیبش نکردیم ... یعنی قرار بود شاهرخ این کار و بکنه . ولی بخاطر اصرار سونا مجبور میشه با اون بره .
    -:این و می دونم اون گفت سها خوابه
    -:اره ولی الان شاهرخ خبر داد سها خونه نیست
    با صدای ارامم که سعی می کردم عصبانیت توش موج بزنه گفتم : چی ؟
    صدام تقریبا بلند بود . خودم و به طرف دیوار می کشیدم تا مبادا پیوند صدام و بشنوه .سروش سکوت کرد تا بپرسم :یعنی کجا می تونه باشه ؟
    -:نمی دونم چیزی به ذهنم نمی رسه . هر چی فکر می کنم کجا می تونه رفته باشه ... اصلا متوجه نمیشم . توی این چند روز جای خاصی نرفته که بتونم شک کنم . فکر کردم شاید رفته باشه پیش سعید ولی شاهرخ گفت اونجا نیست . راستی سر دار تماس گرفت و برای عصر جلسه گذاشت
    -:خیلی خوب ... برمیگرده ... ولی باید بفهمیم کجا رفته بود . سعی کن امار در بیاری ... ببین کجا رفته .واسه جلسه هم به بچه ها خبر بده منم خودم و می رسونم ... قبلش باید برم یه اطلاعاتی در مورد سها پیدا کنم
    -:باشه پس من برم دنبال کارا . راستی امیر صاحب کارخونه لبنیاتی اومده بود دنبال طرح هاش ... چیکار کنم ؟
    -:اماده نیست ؟
    سروش اه کشید : نه بابا ... وقت نکردیم که این چند روزه رو کارای شرکت وقت بزاریم .
    -:باشه ... الان که کاری ندارین ... سها هم نمی تونیم پیدا کنیم تا وقتی که برنگشته خونه ... پس برو دنبال کارای شرکت ، منم برم ببینم می تونیم پیدا کنیم سها کجا ممکنه رفته باشه ؟
    -:باشه رفتم .
    گوشی رو قطع کردم و توی جیبم رها کردم . در برابر اینه ایستادم و به صورتم خیره شدم . ته ریشی که نیاز به یه اصلاح حسابی داشت بدجور توی چشم می زد . ولی بهم میومد . شیر اب و باز کردم و دستام و زیرش گرفتم . با دقت به تصویر خودم توی اینه خیره شده بودم که صداش بلند شد .
    به سرعت شیر اب و بستم و با بیرون کشیدن چند تا دستمال کاغذی از سرویس بیرون زدم .
    جلوی در سرویس ایستاده بود .
    با تعجب نگاهش کردم که گفت : بیا ناهار
    -:زنگ زدی
    همونطور که به طرف اشپزخونه می رفت گفت : اره زنگ زدم
    -:همه چیز مرتبه ؟
    -:اره چرا نباید باشه ؟
    شونه هام و بالا انداختم و صندلی که ساعتی پیش پیوند نشسته بود نشستم و همونطور که سس کچاپ و روی پیتزام خالی می کردم گفتم : یعنی لپ تاپت از خودت مهم تره ؟
    تیکه ای جدا کرد و گفت : تمام زندگیم توی اون کامپیوتراست .
    -:بهتره از شرشون خلاص شی ... زیاد خوب نیست
    لیوان و روی میز رها کرد که صدای بلندی ایجاد کرد . ولی نشکست . امکان نداشت بکشنه . شاید ضربه سنگین بود ولی جوری نبود که بشکنه .
    با دقت و شمرده شمره گفت : من می دونم دارم چیکار می کنم امیر
    این و وقتی گفت که با دقت تو چشمام خیره شده بود . به سرعت چشم چرخوندم و نگاهم و ازش گرفتم . مشغول خوردن شده بود . منم توی افکارم غرق شده بودم . زلزله ی لحظه ای پیش ... حرفای سها ... یا همون پیوند ... خیلی ساده حرف میزد این از سهایی که من می شناختم بعید بود . سعی می کرد ذهنم و منحرف کنه . تمام تلاشش این بود یه چیزی بگه ... ولی این از سهایی که از سه کلمه ای که حرف میزد دو تاش قلنبه سلمبه بود بعید به نظر می رسید .
    دوباره نگاهم و بر گردوندم و به پیوند خیره شدم . واقعا این بود اون پیوندی که من دو سال تمام باهاش چت کرده بودم ؟
    خودش بود با همون ظاهر و قیافه ای که من پشت کامپیوتر دیده بودم .
    ولی خیلی متفاوت تر ... متفاوت تر از اونی که من فکرش و کرده بودم .
    چند تیکه بیشتر نخورده از جا بلند شدم . با تعجب نگاهم کرد . به طرف در مبلی که کتم و روش انداخته بودم قدم برداشتم . سنگینی نگاهش و کاملا احساس می کردم .
    از جابلند شد و گفت : داری میری ؟
    -:بهتره برم . کلی کار دارم
    -:فکر کردم می خوای باهم حرف بزنیم
    به طرفش برگشتم و گفتم : انگار تو تمایلی به این کار نداری ... منم وقت زیادی ندارم واسه حرف زدن ... احساس می کنم پشت کامپیوتر راحت تر حرف میزنیم ... شب میام باهم چت می کنیم
    کتم و به تن کشیدم و یقه اش و کاملا صاف کردم . همونطور که به طرف درخروجی می رفتم جلوی اینه ای که پیوند جلوش ایستاده بود وایستادم و نگاهی به تیپم انداختم . خوب به نظر می رسیدم .
    برگشتم از اشپزخونه بیرون اومده بود و با چند قدم فاصله ایستاده بود .
    لبخندی به روش زدم و به طرف در قدم برداشتم و در همون حال گفتم : فعلا خداحافظ ... کاری داشتی ایمیل بزن
    در حال رد شدن از کنارش بودم که مچ دستم و گرفت .
    بخاطر سنگینی وزنم تکونی نخوردم ولی ایستادم .
    خودش و جلوم کشید و گفت : بیا جدی حرف بزنیم
    -:سه ساعته نتونستیم جدی حرف بزنیم
    -:غذات نصفه مونده . بعد از ناهار حرف می زنیم !
    لحنش دستوری بود . چشم روی هم گذاشتم . اروم نفس می کشید . بخاطر سکوت خونه کاملا احساس می کردم . ولی وقتی اینطور اروم بود احساس بدی بهم دست می داد . فکر می کردم واسش اصلا مهم نیست من چه رفتاری نشون بدم ... شایدم اصلا وجود خودم مهم نبود .
    چشم باز کردم . کامل