ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 2 از 2 نخست 12
نمایش نتایج: از 16 به 22 از 22
  1. #1
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    Icon18 رمان عاشقانه و زیبای "پانتی بنتی"

    پانتی بنتی

    نویسنده:ژیلا کاربر انجمن نودهشتیا(miss.no1.2004)
    منبع:نودهشتیا

    پانتی یه اسم پارسی اصیل متعلق به همسر آریاسب یکی از سرداران بزرگ کوروش کبیر پادشاه هخامنشیه و بنتی یه کلمه عربی به معنی دخترم .این داستان بر پایه یه سری قوانین متعلق به عشیره ای از اعراب خوزستان نوشته شده .

    اگر موردی توی این داستان میخونید که مطابق میل شما نیست یا عربی این داستان رو میخونه و از اون موارد بدش میاد یا ترکی اینو میخونه پیش خودش فکر نکنه که اعراب خوزستان اینجورین یا اینجوری نیستند و اصولا جبهه گیری صورت بگیره


    من از بین تمام عشیره های عربی بدترینشون رو انتخاب کردم پس این نهایت منفی بودنه . لطفا به کسی برنخوره و یا کسی که با اعراب خوزستان آشنایی نداره برداشت منفی نکنه این خواهش منه .


    خوب بعد از این همه تذکرات و اعلامیه بپردازیم به اصل داستان : داستان درمورد دختری بنام پانتی هستش که پدری عرب و مادری تهرانی داره . پدر این دختر زاده این عشیره خاص هستش و میراث دار این فرهنگ . پانتی ساکن تهران هست ولی قبلا بنا به دلایلی توی اون عشیره زندگی کرده



    با تشکر از ژیلای عزیز
  2. #16
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    فراهت و فارد و پوری و رضا ، رفته بودن پارک ... فرام و غزاله و فاتیما تو خونه بودن ... فاتیما خواب بود و ‏فرام و غزاله تنها بودن ... پانتی خجالت کشید ... در واقع یه جور اوقات تنهایی رو با هم سپری میکردن ... ‏برای شامی که همیشه دیر وقت سرو میشد ، خیلی زود بود ... فرام و غزاله عادت داشتن دیر وقت شام ‏بخورن ... اکثرا یازده ، یازده و نیم ... خب فرام اکثرا بیرون بود ... و حالا ، پانتی خجالت میکشید ... ‏
    سعی میکرد به فرهاد حالی کنه ، وقت خوبی مزاحم زن و شوهر نشده ... گرچه دعوت بودن و دیگهای ‏غزاله ، مث همیشه ، خانومانه رو بار بود و بوهای خوبی ازش حس میشد ، با اینحال ، پانتی فک میکرد ‏مزاحمه ... ‏
    غزاله موهاشو یه چیزی حدود ان هشت یا ان نه کرده بود ، با رگه های زیتونی ... ابروهای کم پشتش رو ، ‏یه تاتوی قهوه ای متوسط کرده بود و خیلی جذاب تر شده بود ... یه خورده شهریت گرفته بود و بجای ‏ماکسی های رنگ رنگی همیشگی که اکثرا ، فامیلاش براش از کویت می آوردن ، کت و دامن خوش ‏دوختی تنش کرده بود ، که دامنش ترک بود و تو باسن تنگ بود و ترکاش روی مچ پا باز میشد ... کتشم ‏کوتاه بود و هیکلش رو کشیده تر و لاغر تر نشون میداد ... چشماش تقریبا آبی بودن که اونوقتا اصلا به قیافه ‏اش نمیخورد ، از اون قیافه های بی مزه بود ... پانتی فک میکرد اصلیتش مال گصبه ( قصبه ) یا منیوحی ‏باشه ... اغلب زنهای اونجا پوست سفید داشتن و موهای خرمایی رو به قرمز با چشمهای آبی ... اینجوری ، ‏با اون تاتوی پر ، چشماش جلوه ی بیشتری گرفته بود ... ‏
    پانتی خوشحال شد ... فرام ، ارزشش خیلی بیشتر از اینها بود ... همیشه غزاله رو تو لباسهای گشاد دیده بود ‏‏... با ذوق بغلش کرد و کلی ازش تعریف کرد ... غزاله صادقانه جواب داد : « دلم میخواست مث تو بپوشم ‏، ولی نمیدونم فرام خوشش میاد یا نه ، البته خودم هم خجالت میکشم ... ولی موهام خوب شده ؟ زشت ‏نیست اینقد روشن ... مث زن خرابا نشدم ؟ ابروهام چی ؟ »‏
    پانتی با محبت بغلش کرد : « نه عزیزم ... تو همیشه خانومی و مهربون ، اینجوری هم خیلی بی بی فیس ‏شدی ... بر خلاف رنگ خرمایی که بیشتریا رو کم سن نشون میده ، سن تو رو بالا میبرد ... اینجوری خیلی ‏خوب شدی ... به قول برادر شوهرت ، س ک س ی شدی » و خندید ‏
    غزاله سرخ شد ... دستش رو توی صورتش زد : « خاک تو سرم ، این چه حرفیه ... فراهت وقت شوهر ‏کردنشه ... خدا فرهاد رو نکشه با این حرف زدنش »‏
    پانتی خندید : « اون که به تو این حرفا رو نمیزنه ... جدی میگم ، فرام هیچی نمیگه ، ولی فک میکنم ‏دوست داره یه خورده از اون حالت مِعیدی ( زنهای عرب شیر فروش و دهاتی که محصولات دهات رو توی ‏شهر میفروشن ) بودن در بیای ... »‏
    غزاله ریز خندید : « راس میگی ؟ هنوز جرات نکردم برم جلوش آفتابی شم ... اون از وقتی اومده سرش ‏تو موبایلشه ... منم تو آشپزخونه ... خوب شد شما امشب اومدین »‏
    پانتی اخم کرد : « موبایل نه ، تبلت ، اونوخت یعنی چی ؟ یعنی نیومده یه سر تو آشپزخونه ببینه اون تو ‏چی میکنی ؟ چای براش نبردی ؟ بریز بده من ببرم ، بعدم بهتره ما بریم یه خورده با هم تنها باشین ... ‏سکته ها رو بزنه بعد بر میگردیم واسم تعریف کن ... »‏
    غزاله ، مچ دست پانتی رو گرفت : « نه جوون من ، تو رو خدا ... من خجالت میکشم ، بمون همین جا »‏
    پانتی با دست تو سر غزاله ضربه زد : « ای بابا ... بعد بیست سال زندگی تازه خجالت میکشی ؟ مگه تو ‏چیت از دیگرون کمتره ؟ بچه ها بزرگ شدن ، وقتشه یه خورده از این مامان بودن فاصله بگیری ... نمیشه ‏که همش چسبیده باشی به مطبخ ... دست همو بگیرین و با هم برین مسافرت »‏
    و همزمان رعشه ای به بدنش افتاد ... مسافرت رفتن زن و شوهر ، تک و تنها ،یه معنی خاص داشت ... ‏بعد فرهاد ازش دعوت کرده بود اونو ببره مسافرت ... دلش پیچ خورد و قلبش افتاد ته شیکمش ... روی ‏پوست بدنش مور مور شد ... با اینحال بلبل زبونیشو تعطیل کرد و سینی چای رو از غزاله گرفت و به ‏سمت فرام و فرهاد برد ... چای فرام رو مث همیشه با طمئنیه جلوش خم شد و گذاشت ... مال فرهاد رو ‏هم روی میز عسلی کنارش گذاشت ... ‏
    باید تا بچه ها سر نرسیدن ، به فرهاد خط میداد جیم شن ... پس آروم کنار فرهاد روی مبل نشست ... فرام ‏سرش رو از روی تبلتش بلند کرد و لبخندی رو لب نشوند ... پانتی خجالت کشید ... همیشه از فرام خجالت ‏میکشید ... ‏
    با اینحال سرش رو به گوش فرهاد نزدیک کرد : « میشه بریم بعد که بچه ها برگشتن ، بیایم ؟ »‏
    فرهاد پرسشگر نگاش کرد : « چرا ؟ »‏
    پانتی سرش رو به زیر انداخت : « خب فک کنم ، الان وقت خوبی برای مزاحمت بین زن و شوهر نیست ‏‏... »‏
    فرهاد اومد حرف بزنه که پانتی دستش رو جلوی دهنش گرفت : « هییس ... غزاله باید داداشت رو ‏سورپرایز کنه » و ریز خندید ... ‏
    فرهاد با چشمای گرد شده نگاش کرد : « نگو که یه بار دیگه حامله ست »‏
    پانتی فرام رو فراموش کرد و با دست ضربه ای به سینه فرهاد زد و با صدای بلندی تقریبا داد زد : « تف به ‏روت بیاد بیشعور ... این چه ... »‏
    و چشماش تو چشمای پر تعجب فرام گیر کرد ... کپ کرد و تقریبا قلبش از کار ایستاد ... فرام قیافه فرهاد رو ‏از نظر گذروند ، و باز به پانتی برگشت و تقریبا با صدا خندید ... : « فرهاد ، خودتو کنترل کن ... چیکار ‏کردی دختر مردم رو ؟ »‏

    و چشماش تو چشمای پر تعجب فرام گیر کرد ... کپ کرد و تقریبا قلبش از کار ایستاد ... فرام قیافه فرهاد رو ‏از نظر گذروند ، و باز به پانتی برگشت و تقریبا با صدا خندید ... : « فرهاد ، خودتو کنترل کن ... چیکار ‏کردی دختر مردم رو ؟ »‏
    فرهاد نگاهی بین فرام و پانتی خجالت زده چرخوند ... خندید : « هیچی جون تو ... ما باید بریم پایین ، ‏پانتی لباس راحت تری بپوشه بیاد ... تو هم بمون سورپرایز شو ... »‏
    فرام پرسشگر نگاه کرد : « چه جور سورپرایزی ؟ » ‏
    فرهاد شونه بالا انداخت : « نمیدونم ، دسیسه های زنونه ست ... خودتو مرده بدون رفیق » و خندید ... ‏
    پانتی بازوی فرهاد رو کشید ... : « بیا بریم دیگه » ‏
    فرهاد به بازوش تو دست پانتی نگاه کرد ... داغ شد ... مث اینکه ، اونم باید خودش رو مرده میدونست ... ‏
    آسانسور ، فاصله اش تا ورودی آپارتمان فرام ، تقریبا زیاد بود ... برای یه طبقه ، همیشه پله گزینه ی ‏مناسب تری بود ... فرهاد راه پله ها رو در پیش گرفت ... دست پانتی هنوز روی بازوش بود ... دستش رو ‏پیش برد و روی دست پانتی گذاشت ... ‏
    قلب پانتی پر تلاطم زد ... سرش رو خم کرد و به دستش به دور بازوی فرهاد و دست فرهاد روی دستش ‏نگاه کرد ... گرمش شد ... کی دستش رو دور بازوی فرهاد حلقه کرده بود ؟ ... فشاری به دستش آورد ... ‏
    فرهاد دست خودش رو محکم تر کرد : « بذار باشه پن ... حس خوبی میده ... »‏
    صورت فرهاد عرق داشت ... نباید مال چار تا پله پایین رفتن باشه ... پانتی خجالت کشید ... با اینحال ، ‏دلش نمیخواست دستش رو برداره ... فک کرد : آره حس خوبی میده ... ‏
    پانتی با دست آزادش دنبال کلید گشت ... فرهاد کلید رو از دستش گرفت ... در رو باز کرد ... مث یه زن ‏و شوهر واقعی بودن ... بودن ؟ ... نه ... پانتی فک کرد : بیشتر مث این میمونه که دوست پسرم رو به ‏خونه دعوت کردم ... هم خجالت میکشم ، هم راحت نیستم ، هم عذاب وجدان دارم ، هم میترسم مث ‏کبریت به پنبه ، به هم نزدیک بشیم ... ‏
    اخم کرد ... تحمل درد و عذاب دوباره ، خیلی سخت بود ... اون سایه ی خودخواه ... تو اون تاریکی ... ‏هق زدنهاش ، تخت خالی ... نفسهای پر صدا ... حالش بهم خورد ... دستش رو با فشار بیشتری کشید ... ‏در رو بست ، به عقب برگشت ، فرهاد درست تو یک وجبیش بود ... جیغ خفه ای کشید ... ‏
    فرهاد دو بازوشو گرفت ... به سمت خودش کشوندش ... : « هی پن ... چته تو ؟ مگه جن دیدی دختر ؟ ‏‏»‏
    سرش رو سینه فرهاد افتاد ... ضربان قلبش تند بود و کوبنده ... آشنا بود ... این صدا رو خیلی وقت بود ‏میشناخت ... ضرب ضربش تو خاطرش بود ... گوشش رو سینه فرهاد چسبیده بود ... تیز شد ... قلبش تند ‏میزد ... قلب پانتی هم ... حس خوبی داشت ... اونوقتا چی ؟ اونوقتا هم حس خوبی داشت ... یادش ‏نمی اومد که همچین حسی رو تجربه کرده باشه ... ‏
    فرهاد چشماشو بست ... باید کنترل شده عمل میکرد ... باید پانتی رو معتاد به رابطه میکرد ... باید آروم ‏ولی طوفانی جلو میرفت ... باید پانتی با رغبت بهش نزدیک میشد ... تشنه نگهداشتن پانتی ، نامردی بود ، ‏ولی واجب بود ... ‏
    با دو دست ، دو طرف صورت پانتی رو گرفت ... از روی سینه اش جدا کرد ... بازم بوی کرم لوسیون ‏کلینیک میداد ... فرهاد عاشق این بو بود ... میدونست تا چند روز این بو ، توی بینیش چسبیده و بیرون ‏نمیره ... ‏
    لبش رو به صورت پانتی نزدیک کرد ... چشمهای پانتی مث همیشه باز بود ... ترس رو تو چشاش میشد ‏دید ... اینجوری بیشتر حالت وحشی میگرفت ... اونوقتا چی ؟ اون موقع هم وحشی بود ؟ ... نه مث یه ‏بره مظلوم ذبح شده ، میافتاد زیر پاش و جیکش در نیمومد و تکون نمیخورد ، فقط میترسید و زر زر میکرد ... ‏
    لبخندی کنج لبش جا خوش کرد ... با همون لبخند ، لبش رو روی پیشونی پانتی گذاشت ... یه بوسه ‏پدرونه ، میتونست حس امنیت رو بالا ببره ... پانتی به امنیت ، بیش از شه *** وت نیاز داشت ... پانتی ‏چشمهاشو بست ... بازم سرش رو ، روی سینه فرهاد خم کرد ... ‏
    اومده بود تا وقت بیشتری به فرام و غزاله بده ... با اینحال ، خودش رو اینجا ، روی سینه فرهاد میدید ... ‏نمیتونست منکر بشه ... سینه فرهاد تخت بود و کوبنده و طعم زنده بودن میداد ... پانتی بو کشید ... بوی ‏آرامیس دیوِن بود ... تلخ و تند و تیز ... نوک بینیش ، با موهای روی سینه فرهاد ، سُرد و بُرد داشت ... بو ‏لای موهای سینه اش خوابیده بود ... بو کشید ... ‏
    به نظرش رسید ، چقد آشناست ... مث اینکه تموم این پونزده شونزده سال ، همیشه سرش همین جا بوده و ‏همین بو تو دماغش ... یه نفس عمیق کشید و خودش رو از فرهاد جدا کرد ... میترسید فرهاد بیشتر از این ‏بهش نزدیک بشه ... شایدم از خودش میترسید ... گیج شده بود ... ‏
    به سمت اتاق خواب رفت ... لباس عصرش رو با لباس راحت تری عوض کرد ... یه تیشرت کوتاه و ‏دخترونه ی صورتی ، با یه شلوار کوتاه سفید ... مانتوی تابستونه سفیدش رو هم برداشت ... صندل سفید ‏صورتیشو هم از توی کمد بیرون کشید ... دور مچ پاش ، پابند ظریف تتانیوم نگین سورمه ای بست ... ‏لباسش ، تو خونه ای بود ... اینجوری میتونست خونه غزاله رو مث خونه خودش بدونه و مانتوشو در بیاره ... ‏شال صورتی رنگ نازکی هم ، برای روی موهاش برداشت ... برگشت ... ‏
    فرهاد توی فضای بیخود تو هال ، روی مبل راحتیه همیشگی پانتی نشسته بود ... پاهاشو به روبرو دراز کرده ‏بود و چشماش رو بسته بود ... مث این میمونست که خسته ست ... پانتی بی صدا ، روی مبل تک نفره ‏روبرویی نشست ... ‏
    فرهاد جذاب بود ... خوش پوش بود ... تا الان باهاش راحت بود ... حس خوبی بهش داده بود ، فرای ‏حسهای تجربه کرده ی گذشته اش ... عجیب بود که گذاشته بود سرش روی سینه اش بمونه ، حس بگیره و ‏بیشتر از اون نخواسته بود بهش نزدیک بشه ... چشماشو باریک کرد و روی هیکل فرهاد تاب داد ... دلش ‏هری پایین ریخت ... به دستاش نگاه کرد ... میلرزید ... لابد هنوز ترس داشت ... ولی حس ترس تو ‏دلش نبود ... یه حس عجیب بود ... ‏
    دلش میخواست بپره رو مبل و بازم سرش رو بذاره اونجا و بو بکشه ... از این فکر دلش مالش رفت ... به ‏خودش نهیب زد : این همون فرهاده که ازش میترسی ... هیچی تغییر نکرده ... خوددار باش پانتی ... ‏دنبال هوسهای زودگذر نرو ... فرهاد موندنی نیست ... فرهاد مث همیشه میره و تخت تو رو با یه عالمه ‏حس سیاه خالی میذاره ... فک کن اینم یکیه مث سیا ... تو از این جور آدما تو زندگیت زیاد داشتی و اجازه ‏ندادی باهاشون درگیر باشی ... به اینم اجازه نده ... ‏
    از روی مبل بلند شد ... از یخچال یه لیوان آب برداشت ... سر کشید ... گر گرش خنک نشد ... یه لیوان ‏دیگه ... بازم سر کشید ... برگشت ، فرهاد دست به سینه به بوفه زیر اُپن تکیه داده بود : « میشه یه لیوان ‏آب هم به من بدی ؟ »‏
    مطیع ، به عقب برگشت ... لیوان رو دوباره پر کرد ... دهنی بود ... میخواست آب رو خالی کنه ... با ‏اینحال سعی کرد فرهاد رو تست کنه ... شاید لیوان رو پس میزد ... با لبخندی محو به فرهاد نزدیک شد ‏‏... آب رو جلوی صورتش گرفت ... بی توجه به دهنی بودن لیوان ، آب رو سر کشید و تشکر کرد ... ‏
    لبخند پانتی عمیق تر شد ... : « قهوه میخوری ؟ مث اینکه خسته بودی یه چرت رفتی »‏
    فرهاد محو خندید : « آره خسته شدم ... خیلی وقته ... زیاد به کافی عادت ندارم ... غروب به بعد ، ترجیح ‏میدم نخورم ... »‏
    پرسشگر به پانتی خیره شد : « کلید انبار پایینو میدی ؟ »‏
    پانتی چشماشو گرد کرد : « برای چی میخوایش ؟ »‏
    فرهاد لب به هم فشرد ... کل لب پایینش رو به کل چهار دندون بالایی گرفت : « میخوام یه دستبرد به ‏محموله ات تو انباری بزنم ... به اون بیشتر احتیاج دارم ... عادت دارم »‏
    پانتی اخم کرد : « میخوای بری مهمونی ها ؟! »‏
    فرهاد خندید : « گفتم که عادت دارم ... نترس ، الکی رو دور خنده نمی افتم آبروت بره ... سلف کنترلم ‏بالاست ... »‏
    پانتی شونه بالا انداخت : « خود دانی ... رو جا کلیدی تو جا کفشیه ... یه کلید کوچیک زرد رنگ ... » ‏


    پانتی شونه بالا انداخت : « خود دانی ... رو جا کلیدی تو جا کفشیه ... یه کلید کوچیک زرد رنگ ... » ‏
    و لیوان رو از روی اُپن برداشت ... آب زد و به آویز انداخت ... از گوشه چشم فرهاد رو چک کرد ... واقعا ‏کلید رو برداشت ... پوفی پر صدا از سینه بیرون داد ... ‏
    در آپارتمان باز و بسته شد ... به ساعت هویج شکل تو آشپزخونه خیره شد ... ساعت ده و نیم بود ... مث ‏اینکه فرهاد از همه زیر روی زندگیش با خبر بود ... لابد فرام هم میدونست ... چه احمق بود که فک میکرد ‏، سرش رو میذاره زیر برف و کسی نمیبینش ... با دست به پیشونیش یه ضربه زد ... ‏
    در آپارتمان باز شد ... فرهاد بود ... پسر خاله شده ... کلید آپارتمان رو هم با خودش برده بود که در نزنه ... ‏پانتی حرص خورد : « اینجا میخوای بخوری ؟ »‏
    فرهاد خیره نگاش کرد : « چیه ؟ نماز میخونی ؟ نجس میشه ؟ ... نگو که خودتم میری تو پارکینگ ... »‏
    یه استکان کمر باریک چایخوری آورد و روی عسلی کوبوند : « فرام میاد اینجا نماز میخونه ... مامانم هم ... ‏ولی تو اون اتاق مهمان ... لطفا اونجا نرو ... در ضمن پیکام هم اون تو بود ... نیاوردی ، تو این بخور بعد ‏میندازمش بیرون ... فرام ، دوست داره تو اینا چای بخوره ، میترسم قاطی شه ... »‏
    برگشت ... از توی یخچال ، یه لیوان شربت و یه کاسه ماست بیرون کشید ... از تو کابینت چلسمه ایشم یه ‏چیپس برداشت ... : « زود بخور دیر میشه ... »‏
    فرهاد با آرامش ، توی استکان کمر باریک ریخت ... بدون هیچ مزه ی جانبی سر کشید : « چرا عصبی ‏میشی پن ؟ ... اینا رو بردار ، نمیخوام ... »‏
    پانتی با همون حرص برگشت ... فرهاد کم خورد ... ولی همین یه پیک رو اگه پانتی سر میکشید ، لابد ‏میخواست بی جنبه بازی در بیاره و خل مشنگ شه و آروغ بزنه ... نفس عمیقی کشید ... با دقت فرهاد رو ‏نگاه کرد ... حتی پوست صورتش هم قرمز نشده بود ... داغ نکرده بود ... جای شکرش باقی بود ... ‏
    فرهاد ، پیله کرد : « با تو بودم پن ... چرا عصبی میشی ؟ من از یه جایی اومدم که یه عمر بجای آب میوه ‏و شربت خاکشیر و دوغ و سن اییچ ، این درینکم بوده ... تو چی ؟ تو که دور و برت ، حتی این رو جرم ‏میدونن ... طبقه ات رو توی انباری دیدم ... همه جورشو داری ... پیکاتم ، همچی پیک نبودن ... بیشتر به ‏لیوان آبجو خوری میخورد ... همشون بزرگ بودن و حجیم ... چرا از یه استکان کمر باریک چای خوری ، ‏باید عصبی بشی ؟ »‏
    پانتی جبهه گرفت : « شماها ، همتون اقتدار گرا هستین ... همتون برای زن بد میدونین ، ولی برای ‏خودتون ، خوبه نه ... »‏
    فرهاد بلند شد ... روبروی پانتی ایستاد ... پانتی دست به سینه و طلبکار بود ... ‏
    بازوی پانتی رو گرفت : « نه ، عزیز من ... اونجا یه فرهنگه ، اینجا یه ضد فرهنگ ... اونجا ، برای هر ‏مناسبتی ، یه مدل درینک دارن ... اصلا بعضی از اونا ، زنونه نیست ... بعضیاشونم زیادی لایته و حتی ‏مناسب تینیجرا ... اونجا آروغ زدن زشت نیست ... نه بعد از یه مهمونی ... اونجا ، یه زن شوهر دار ، وقتی ‏با یه جمعی میره بیرون ، لابد یا شوهرشو کنارش داره ، یا اونقدری کم میخوره که بتونه خودش رو کنترل کنه ‏‏... تو فک کن ، چند بار با سیا و سروش و حمید رضا و کیوان و شاران و لیدا و پری رفتی بیرون ؟ اونا کین ‏؟ یه مشت منحرف ... ولی تو یه زن متعهد بودی ... یه صدم در صد فک کن کنترلت رو بینشون از دست ‏میدادی ، به نظرت سیا اونقدری مرد بود که از تو بگذره ؟ »‏
    پانتی غر زد : « تو منو زیر نظر داشتی ؟ »‏
    فرهاد ، اخم کرد : « آره ... تو زنم بودی ... به نظرت میشد بیخیال باشم ؟ »‏
    پانتی جیغ زد : « بودی فرهاد ... بیخیالم بودی ، یه عمر بیخیالم بودی ... اونوقتی که من تک و تنها بودم و ‏ترسیده ... وقتی من کتک خوردم و تو به فکر خروجت از کشور بودی ... وقتی من با یه بچه تو شیکمم ‏افسردگی گرفتم و تو تازه یه سرزمین افسانه ای پیدا کرده بودی ... اونوقتی که جفت من میخوابیدی و ‏نجسم میکردی و از روم بلند میشدی و میرفتی بی اینکه بدونی من چه زجری میکشم ، بیخیالم بودی ... ‏الان نمیدونم چه نقشه ای داری ... تو کار الانت موندم ... چرا دست از سر من بر نمیداری ... »‏
    و بلند تر جیغ زد : « چرا دست از سرم بر نمیداری فرهاد ... چرا نمیری گم شی ؟ »‏
    فرهاد بازوی پانتی رو با آرامش به جلو کشید ... دستش رو به دور گردن پانتی انداخت و اونو به سمت ‏خودش کشید ... یه دستش رو دور گردن پانتی گذاشت و دست دیگه اش رو دور کمرش ... پانتی اشک ‏میریخت ... سرشونه ی بلوز تابستونه و نازک فرهاد خیس شده بود ... بدنش ، کوچیک شده بود تو دستای ‏فرهاد و مث یه جوجه ، میلرزید ... دستش رو از دور پانتی برداشت و به صورتش کشید ... کی صورتش ‏خیس شده بود ؟ ‏
    دو دست پانتی رو گرفت و با فشاری ، وادارش کرد روی زمین بشینه ... خودش هم روبروش نشست : « ‏من میدونم تو سختی کشیدی ، من خوش بودم ... میدونم تو اذیت بودی ، من بیخیال بودم ... ولی فقط ‏وقتی بچه بودم ... وقتی بزرگ شدم ، دیگه نتونستم بیخیالت باشم ... »‏
    پانتی بغض کرد : « برای همین ماهی دوبار نامه میدادم جوابم رو نمیدادی ؟ »‏
    هنوز هم دلش میخواست سرش رو بذاره روی پای این زن ، و تا ته دلش رو خالی کنه ... هنوز ، سختی ‏اون روزای مریضی پوریا رو فراموش نکرده بود ... آب دهنش رو قورت داد ... سیب آدمش بالا پایین شد ‏‏... گلوش میسوخت ... چشماشو بست : « نمیخواستم جوابتو بدم ... نمیخواستم بی اینکه تلاش کنم ، از ‏دستت بدم ... بیا سعی کنیم ، همدیگه رو کشف کنیم ... نذار بی دلیل از هم ببُریم ... »‏
    پانتی با خشونت دستش رو عقب کشید : « چه دلیلی داریم که از هم نبُریم ؟ بگو تا بهش فک کنم ... »‏
    فرهاد لب به هم فشرد : « نمیخوام برای بودن با تو ، پی دلیل بگردم ... میخوام دنبال حس باشم ... ما ‏میتونیم با هم خوش باشیم ... ببین ، از بعد از ظهر تا الان ، خیلی هم خوش بودیم ... نبودیم ؟ خوشی که ‏دلیل نمیخواد ، نا خوشی دلیل میخواد ... هیچ وقت کسی از کسی نمیپرسه چرا سالمی ؟ همه از هم ‏میپرسن چرا مریضی ... چون اون ناخوشیه که دلیل میخواد ، همین ... من یه موقعی سرم به سنگ خورد ‏‏... از اون زندگی ، پامو بیرون کشیدم ، و تازه فرصت پیدا کردم به یاد تو بیفتم ، مهم نیست چقد دیر شده بود ‏، مهم این بود که بالاخره ، وقتش رسید ... مهم نبود چقد تو اون زندگی غرق شده بودم ، مهم این بود که ‏اون موقع کاملا درک میکردم چی میخوام ... خودم رو بالا کشیدم ... میخوام با تو باشم ... بی دلیل ... من ‏تو این چند سال ، شبانه روز ، ریسرچ کردم ، درس خوندم ، سخت کار کردم ، تا بتونم هر چه زودتر برگردم و با ‏تو باشم ... کمکم کن پن ... بذار با تو بودن رو تجربه کنم ... »‏


    پانتی دل میزد ... هنوز اشک میریخت ... چی باعث شده بود فرهاد ، از اون قالب ترسناک بیرون بیاد و ‏اینی باشه که الان روبروش نشسته و اشک میریزه ... دستاشو جلو برد ... انگار قلبش تو مشت یه دست گیر ‏افتاده بود و هی فشرده میشد ... یه جریانی از توی گلوش میرفت تا میرسید به دل و روده اش و دوباره راه ‏به بالا میگرفت ... انگار یکی پهلوهاشو چنگ میزد ... با سر انگشتاش ، زیر چشم فرهاد رو پاک کرد ... ‏خندید ... : « پاشو بریم ، فک کنم الان همه خوابن ... ساعت یازده و نیم رد کرده ... »‏
    فرهاد هم خندید : « دلم ضعف میره ... گشنم شده ... »‏
    پانتی فک کرد : این چه مدل دل ضعفه ایه ؟ منم دلم ضعف میره ولی اشتهایی به غذا ندارم ... ‏
    بلند شد ، دست فرهاد رو به دست گرفت ، فشار آورد که فرهاد هم بلند شه ... فرهاد با یه فشار ، تعادل ‏پانتی رو بهم زد ... پانتی افتاد ... صاف رو سینه فرهاد ... ‏
    ترجیح داد شوخ باشه ... با یه ضربه به شونه فرهاد ، سعی کرد بلند شه : « هوی ، خیلی نامردی ، بیخبر ‏انداختیم ... نزدیک بود مچ دستم بشکنه »‏
    فرهاد ، محکم به خودش فشردش ... صداش بغض داشت : « سعی میکنم خاطره های بد رو از ذهنت ‏بیرون کنم ... تو هم کمکم کن ... »‏
    باز دوباره پیشونیش رو بوسید ... پانتی دلش یه جورایی غنج رفت ... ‏
    قبل از اینکه از جاشون پا شن ، صدای زنگ آپارتمان بلند شد ... پانتی هول کرد ... فرهاد بلند خندید ... ‏زودتر از پانتی بلند شد ، در رو باز کرد ... پوریا بود و فارد ... پوریا ، با کنجکاوی به قیافه فرهاد زل زد و بعد ‏به طرف پانتی برگشت ... پانتی کف پارکت ولو شده بود و دو دستش رو از پشت تکیه داده بود و پاهاشو ‏دراز کرده بود ‏
    پوری خندید : « یوگا کار میکنی ؟ »‏
    پانتی زبون درآورد : « نخیر ایروبیک ... معلوم هس کدوم گوری بودی ؟ تو خجالت نمیکشی هر روز میشی ‏دم این دیوونه و میای خونه ی مردم ؟ »‏
    پوریا سرشو خاروند : « فرهاد گفت حوصله ات سر میره ، بهتره بریم بیرون ... تازه عمو فرام هم هی روزی ‏چند بار بهم زنگ میزنه میگه بیا ... فارد هم دلش برام تنگ میشه ... حسودی مگه ؟ »‏
    پانتی چشماشو گرد کرد : « عمو فرهاد ، پوری ... فرهاد چیه ؟ مث اینکه واقعا باورت شده رفیق اینی ... ‏بعد تو کی اینهمه طرفدار پیدا کردی ؟ »‏
    فرهاد خندید : « هی پن اذیتش نکن ... بیا تو پوری »‏
    پوری نق نق کرد : « خود فرهاد دوست نداره بهش بگم عمو ، با هم توافق کردیم ... تو هم اگه جای حسادت ‏اخلاقتو خوب کنی اینهمه طرفدار پیدا میکنی »‏
    بعد با لبخندی به طرف فرهاد برگشت ... شیرین میخندید و لپش چال کوچولویی مینداخت و چشماش برق ‏میزد ... : « بریم ؟ عمو فرام گشنه بود ... منتظر شماست »‏
    پانتی با یه حرکت از روی زمین بلند شد ... مانتوی سفیدش رو پوشید و شالش رو روی سر انداخت ... ‏صندلش رو از کنار مبل بر داشت و به پا کرد ... فارد بیرون کنار در ایستاده بود ، با فارد سلام علیک کرد و ‏چهارتایی به طرف پله ها راه افتادن ...
    فرهاد ، یه دستش رو توی انگشتهای پانتی قلاب کرده بود ، یه دست دیگه ‏اش رو هم دور شونه های پوری ... ‏
    نفس عمیقی کشید و حس خوبشو به ریه داد ... قلبش آروم بود ... پانتی با پوریا شوخی میکرد ... پوری ‏دل گیر بود ... فرهاد باهاش تمرین کرده بود بزرگ باشه و مث بچه ها به اون و پانتی نگه عمو و آجی ... ‏در واقع آرزوش بود یه روزی پسرش ، بابا صداش کنه ، ولی خودش هم از این لفظ خنده اش میگرفت و یه ‏خورده اونو نا عادلانه میدونست ... واقعا بهش نمیخورد پسری به سن پوریا داشته باشه ... ‏
    به نیم رخ پانتی خیره شد فک کرد : اوپسسسس ... به این یکی که اصلا نمیخوره ... همون آجی باشه خیلی ‏سنگین تره تا مامان ... یه چیزی تو وجودش تکون خورد ... با یه حرکت غیر منتظرانه ، دست پانتی رو ‏بلند کرد و به لبهاش نزدیک کرد ... پانتی مامان خیلی کوچولویی بود و این از همه ناعادلانه تر و غیر ‏منصفانه تر بود ... ‏
    پانتی از قیافه غزاله ، خنده اش گرفته بود ... صورتش سرخ شده بود ... مث لبو ... با چند تا حرکت ‏غافلگیرانه ، تونسته بود مچ فرام رو بگیره ... فرام میخندید ... موهای جو گندمی و نقره ایش برق میزد و ‏چشمای روشنش سو سو میکرد ... معلوم بود از این غزاله جدید ، به شوق اومده ... ‏
    یه شام ، تا ساعت دو نیم شب طول کشید ... همه با هم حرف میزدن و همه با هم میخندیدن ... صورتها ‏خندون بود ... فارد و پوریا ، با هم کل مینداختن ، فرام از هر دو دفاع میکرد ... پانتی چند بار کنترل ‏دستش رو از دست داده بود ... حتی گاهی زبونش ... یه چند باری جلو فرام سوتی داده بود و با فرهاد بد ‏صحبت کرده بود ... خب نمیدونست چرا با فرهاد اینقد راحته و هر چی رو زبونش میاد میگه ... ولی جلوی ‏فرام آب میشه ... ‏
    فرهاد بهش میخندید و فرام به روی خودش نمی آورد ... رفتارش ، با رفتار غزاله در مقابل فرام ، زمین تا ‏آسمون فرق میکرد ... فراهت با فرهاد شوخی میکرد ... پانتی میخندید و با فراهت دست به یکی میکرد ‏‏... چشمش که به ساعت دو و نیم افتاد ، هین کشید ... خیلی دیر وقت بود و مطمئنا صبح از خواب بیدار ‏نمیشد ... ‏
    از جا که بلند شد ، فرام تعارف کرد ، همتون اینجا بمونین ... پانتی خندید : « آره همه بمونین ... من برم ‏بخوابم ، شب همگی خوش ... »‏
    فرام زیر چشی نگاش کرد : « منظورم به تو هم بود پانتی خانوم »‏
    پانتی تشکر کرد ... فرهاد غر زد : « این بی گربه اش خوابش نمیبره »‏
    پانتی ، ناخونهای تیزش رو توی پهلوی فرهاد فرو کرد ... فرهاد آخ گفت ... همه خندیدن ... ‏
    فرهاد دست پوریا رو گرفت و از روی مبل بلندش کرد : « بیا ما هم بریم تا با لنگ کفش بیرونمون نکردن »‏
    فرام با اخم به فرهاد نگاه کرد : « کجا ؟ ساعت دو و نیم رد کرده ... همین جا بمون ، فردا صبح هم میخوای ‏اینهمه راه رو برگردی ... »‏
    فرهاد تشکر کرد ... پانتی دست دست کرد ... من من کنون پیشنهاد داد : « خب بیا آپارتمان من ... صبح ‏هم منو میرسونی ، هم پوری رو ... »‏
    فرهاد خیره نگاش کرد ... نارضایتی ای تو صورتش نمیدید ... پوری هم خوشحال بود ... : « پس من بمونم ‏اینجا ؟ »‏
    فارد استقبال کرد ... فرهاد اخم کرد ... : « نه میریم پایین ... تو هم باید بیای پوری »‏
    پوری سر بزیر ولی نا راضی بلند شد ... پوری و پانتی خدا حافظی کردن ... فرهاد آروم زمزمه کرد : « تو ‏برو منم چند دقیقه دیگه میام »‏
    پانتی و پوری به سمت پله ها رفتن ... شب خوبی بود ... پانتی نمیدونست چرا به فرهاد پیشنهاد داده ‏باهاش بیاد ... ولی با وجود پوریا ، بودن فرهاد ، مشکلی نداشت ... ‏
    در رو باز کرد ... لباسش رو عوض کرد ... مسواک زد ... ظرف میشو رو پر کرد ... میشو دور پوریا وول ‏میخورد ... پوریا با شیطنت باهاش بازی میکرد و حرص میشو رو در میاورد ... پانتی ، رختخوابی به اندازه ‏پوریا و فرهاد از توی کمد دیواری اتاق مهمان بیرون کشید ... پوریا روی کاناپه دراز کشیده بود ... ‏
    پانتی توی اتاق خوابش ، روی تخت دراز کشید ... چند دقیقه فرهاد بیش از بیست دقیقه طول کشیده بود ‏‏...

    پروانه ، زن عاقلی بود ... مادر بودن رو خیلی خوب بلد بود ... هم برای پانتی ، هم برای پوریا ... خوب ‏میدونست کی باید از عقلش استفاده کنه و کی از احساسات صرف مادرانه اش ... فرهاد ، از اینکه پانتی و ‏پوریا ، زیر نظر پروانه بودن ، ازش متشکر هم بود ... ‏
    بهرحال ، پوریا خیلی خوب تربیت شده بود ... هر چند که پانتی ای که دیده بود ، دختری گستاخ و عصبی ‏بود ... این موضوع نمیتونست تقصیر تربیت پروانه باشه ... پروانه همه ی سعیش رو کرده بود و بقیه ی ‏تربیت پانتی ، برمیگشت به مشکلات قدیمیش ...‏
    پوریا ، وضعیت رو به بهبودی داشت ... پیوند قبول شده بود و این بهترین هدیه ای بود که خدا بهش داده ‏بود ... پسری که پله های سلامتی رو ، یکی یکی طی میکرد و فرهاد ، به خودش میبالید ، این حداقل ‏کاری بود که برای پسرش تا این سن کرده بود ... ‏
    روزهای متمادی ، پوریا ، تو اون بیمارستان ، بستری بود و فرهاد مجبور بود مرتب ، بین اوکلند و رینو در سفر ‏باشه ... برای پروانه آپارتمانی اجاره کرده بود تا بتونه توی غیبتش ، به راحتی به پوریا سر بزنه ... و خودش ‏، گاهی هر روز مجبور بود ، برونه تا هم بتونه کنار پوریا باشه و هم به درسش برسه ... ‏
    مهر پدری و وضعیت پوریا ، باعث شده بود صمیمیتی خاص بینشون بوجود بیاد ... پوریا ، فرهاد رو دوست ‏داشت و برای اومدنش لحظه شماری میکرد ... فرهاد از هوش پوریا ، شگفت زده میشد و شیرینی حسی ‏لذت بخش رو ، توی رگ و پی اش احساس میکرد ... تو این فاصله ، حضور همیشگی پروانه ، در کنارش ، ‏باعث شده بود ، انس و الفتی مادر و پسری ، و احترامی خاص بینشون بوجود بیاد ... ‏
    از بعد از آبرو ریزی ای که لیزی تو اولین روز ورود پروانه ، به پا کرده بود ، فرهاد ، سعی کرده بود از اون ‏زندگی مجردی ، پا پس بکشه ... مریضی پوریا ، فکر و انرژی زیادی ازش میگرفت و اینکه دائم مجبور بود ‏بین دو شهر در حرکت باشه ، خسته اش میکرد ... با اینحال ، روز بعد ، با عشقی وافر ، دوباره بعد مسافت ‏رو به جون میخرید و با سورپرایزی جدید ، برای پسرک دوباره متولد شده اش ، دوری و خستگی رو به جون ‏میخرید ... ‏
    کم کم ، بین خودش و پروانه ، توافقاتی صورت میگرفت ... فرهاد به این نتیجه رسیده بود که پسرش رو ‏میخواد ... پروانه مجابش کرده بود ، این خواستن ، به قیمت تبدیل پوریای ضعیف ، به یه پانتی دیگه میشه ‏‏... ‏
    روزهای زیادی مینشستن و در این مورد بحث و تبادل نظر میکردن ... فرهاد دوست داشت آینده پسرش رو ‏به دست بگیره ، از اون ور هم حرفهای پروانه ، واقعیت محض بود ... فرهاد ، برای داشتن پوریا ، باید اول ‏خانواده دار میشد ... پانتی ، راه رسیدن به پوریا بود ... ‏
    پانتی ای که گهگاهی فکرش رو مشغول میکرد ... گاهی نقصانش رو با پوست و گوشت و استخون حس ‏میکرد ، و گاهی فکر میکرد : من از این زن چی میدونم ... چطور میتونم با زنی که نه میشناسمش ، و نه ‏باهاش وجه اشتراکی دارم ، آینده ای داشته باشم ... ‏
    پانتی فوق العاده بود ... از نظر ظاهری حداقل ، این چیزی بود که به چشم دیده بود ، ولی برای یه زندگی ، ‏همین فوق العاده بودن ظاهری ، کافی نبود ... توی فرهنگی رشد کرده بود که ، روابط بین زن و مرد ، آزاد ‏بود ... زن و مرد میتونستن با چشم باز همدیگه رو انتخاب کنن ، تجربه کنن ، کشف کنن و در پایان اگر به ‏توافق رسیدن ، زندگی ای رو شروع کنن ... ‏
    شاید این نتیجه گیری سالها طول میکشید ... دوستانی داشت که بعد از ده دوازده سال ، همخونگی با زنی ، ‏به این نتیجه رسیده بودن که به درد ازدواج نمیخورن ، و حتی دوستانی که با مدتهای مشابه ، تازه به نتیجه ‏رسیده بودن که میشه درمورد ازدواج و تعهدات اون ، فکر کنن ... ‏
    فرهاد ، از پانتی ای که ازش چیزی نمیدونست ، چه انتظاری داشت ؟ آیا پانتی با اون همه بعد مسافت ، با ‏اون همه فاصله حسی ، میتونست انتظاراتش رو برآورده کنه ... قبلا که پوری ، جزئی از زندگیش نبود ، ‏پانتی رو به حساب نمی آورد و فکر میکرد ، تو سن کمتر از چهل و پنج ، از محالاته که ازدواج کنه ... ‏
    سالهای سال ، پیش رو داشت تا بتونه خودش رو با تعهد ، وفق بده و بهش فکر کنه و تجربه کسب کنه و در ‏نهایت اگه شریک مناسبی پیدا کرد ، دم به تله ای به اسم ازدواج بده ... ‏
    و حالا ، تک و تنها ، غربت زده تو این کشور آشنا ، احساس میکرد ، کم داره ... دقیقا این کمبودش پانتی بود ‏یا نه ، مطمئن نبود ... با اینحال ، کمبود رو خیلی خوب حس میکرد ... ‏
    پروانه از پانتی میگفت ... فرهاد با اینکه میدونست این حرف زدن هر روزه از پانتی ، برنامه ریزی شده ست ‏، با اینحال ، گوش تیز میکرد ... دوست داشت از دختری که حداقل عنوان مادر بچه اش رو داره ، بیشتر ‏بدونه ... به اندازه ده سال غربت ، حق خودش میدونست که ازش بدونه ... ‏
    پروانه براش تعریف میکرد ... بی اینکه به لب بیاره و ازش درخواست کنه ، خودش اتوماتیک ، از پانتی ‏میگفت ... از علائقش ... از سرگرمیهاش ... از سختیهاش ... از کمبودهاش ... از رشته تحصیلیش ... از ‏اسمی که ازش متنفر بود و فرهاد فکر میکرد چه بی سلیقه ای بودن خانواده ای که اسم دخترشون رو ، واژه ‏ای به این مضحکی انتخاب کردن ... « بنتی » اسمی که تقریبا بی محتوا بود و آدم رو میخندوند ... ‏


    هر روز ، با تعریفهای پروانه ، معتاد تر میشد و با اینکه اطلاعاتش وسیعتر میشد ، باز هم دوست داشت بدونه ‏‏... الان زندگی پانتی رو قبل از هشت سالگی میدونست ... میدونست ، پانتی چطور و تحت چه شرایطی از ‏شهری مث تهران ، پا به دهاتی کوچیک که هیچ بویی از تمدن نبرده ، گذاشته ... ‏
    میدونست که پانتی ، عاشق عروسک بوبولیشه ... میدونست که پانتی عاشق کارتون آناستازیا و سیندرلا و ‏سفید برفیه و هنوز گاهی نگاه میکنه ... حتی تو این سن ... میدونست هنوز شازده کوچولو میخونه ... ‏میدونست پانتی بچگی نکرده ، بزرگ شده و هنوز حسرت بچگی بی سر و صدا و بی آشوبش رو میخوره ... ‏
    میدونست پروانه ، کنترلی روی رفتارش نداره ، چرا که پانتی ، پروانه رو برای کوتاهیش ، مقصر میدونه ... ‏پروانه ای که تا بیهوش بشه ، زیر ضربه های بیرحمانه پدر بزرگ پانتی ، دست از مقاومت بر نداشته بوده ، با ‏اینحال ، از نظر پانتی کوتاهی کرده ... ‏
    میدونست مقصر تموم بدبختیهاش رو دو نفر میدونه ، یکی پروانه و دومی فرهاد ... شاید این دو نفر ، ‏ناخواسته ، تقصیراتی رو به گردن داشتن ، ولی همه چیز این نبود ... حداقل سهم پروانه ، از قسمت بد ‏سرنوشت پانتی ، به اندازه فرهاد نبود ... ‏
    پانتی از هشت سالگی به بعد ، زندگی خوبی نداشت و این ، اونو از دو نفر نزدیک ترین کساش ، نا امید ‏کرده بود : مادرش و شوهری که هیچی ازش نداشت جز یه عالمه افکار مسموم و پر زهر ... ‏
    میدونست پانتی ، منکر عرب بودن خودشه ... میدونست از بیمارستان متنفره ... میدونست عاشق ‏اسپانیاست ، میدونست یکی از بزرگترین آرزوهاش ، برگردوندن اسم اصلیش به شناسنامه اشه ... میدونست ‏با انواع و اقسام کارهای غیر معقول ، سعی داره از خودش فاصله بگیره و بین تموم زندگی تهرانش و چند ‏سال زندگیش خارج از تهران ، هیچ تعادلی وجود نداره و خیلی چیزهای دیگه ... ‏
    گاهی با تعریفهای پروانه ، نسبت به پانتی ترحمی عمیق تو دلش حس میکرد ... دلش براش میسوخت ، و ‏گاهی از دستش حرص میخورد و دوست داشت اینقد این دختر لوس و ننر رو کتک بزنه تا درست بشه ... ‏گاهی از خاطراتش ، میخندید ، و گاهی اشک میریخت ... ‏
    وقتی ، پروانه روزی که پانتی رو با شیکم برآمده با اون جثه کوچیک و نابالغ دیده بود ، رو توصیف میکرد ، از ‏خودش متنفر شده بود ... اشک ریخته بود و آه کشیده بود ... نمیدونست چطور تونسته با موجودی بیگناه و ‏زجر کشیده ، اونطور وحشیانه رفتار کنه و حتی کوچکترین همدردی ای باهاش نداشته باشه ... تعریف از ‏زبون فرام ، با اونچه که از زبون پروانه با اون احساسات مادرانه اش میشنید ، زمین تا آسمون فرق میکرد ... ‏
    پروانه از بارداری نصفه نیمه پانتی میگفت ، و فرهاد فک میکرد چطور یه بچه با وزن سی کیلوگرم و کمتر ، ‏میتونه باردار باشه ... به پوریا نگاه میکرد ، پوریایی که وقت بازی کردنشه و فک میکرد ، چطور پانتی از این ‏موهبت الهی محروم شده ... پروانه از سختیهای زندگی میون عشیره میگفت ، و فرهاد فکر میکرد ، پانتی ‏چقد قوی بوده که نشکسته ... ‏
    پروانه از دعوای عشیره ای میگفت و اجبار پانتی برای فصیله شدن ، و فرهاد فک میکرد ، تو اون روزهایی ‏که برای فرار از اون محیط ، بی هیچ عشق و علاقه ای به این دختر زجر کشیده نزدیک میشد ، چطور ‏نمیفهمید که تموم بدن این دختر ، پوشیده از زخم و شکستگی استخون و درده ... مردمک لغزون چشمهای ‏دخترک ، پیش چشماش حجم میگرفت ، و فک میکرد ، چطور رد ترس و وحشت و درد رو تو نی نی چشماش ، ‏درک نکرده ؟ چطور تونسته اینقد بچه باشه و چطور اونهمه از این دختر متنفر بوده ؟ ‏
    کم کم ، نسبت به اون دختر ، که مادر پوریای معصومش بود ، احساس مسئولیت کرد و دلش خواست ‏کوتاهیهاش رو جبران کنه ... میتونست از زندگیش با خبر بشه و حداقل اونچه که اون دختر آرزوش رو داره ‏براش مهیا کنه ... ‏
    پروانه براش گفته بود که به بهونه دریافت گرین کارت ، پوریا رو زیر چل زده و پانتی خیلی خیلی عصبانیه ، ‏که چرا اونو آدم حساب نکردن و به حال خودش رهاش کردن و پی عشق و حال خودشون راه افتادن ... ‏فرام ، مرتب بهش سر میزد و هواشو داشت ، با اینحال ، پروانه دخترش رو بهتر از هر کس دیگه ای ‏میشناخت ... ‏
    وقتی فرهاد ، نسبت به پانتی ، حس ترحم و کم کم مسئولیت کرد و تصمیم گرفت کمکش کنه و به عمق ‏وجودش نفوذ کنه ، پروانه کمکش کرد ... : « پانتی رو من میشناسم ، دختری نیست که اهل فرقه ای ‏خاص باشه ... اون فقط تنهاست و دلشکسته ... تو میتونی بهش نزدیک بشی و باری از تنهاییشو به دوش ‏بکشی و باهاش درد دل کنی و فکرش رو مثبت کنی »‏
    و وقتی فرهاد پرسیده بود چطوری ؟ ‏
    پروانه براش توضیح داده بود : « من از همین جا هم سعی میکنم غیر مستقیم باهاش در ارتباط باشم ... ‏پانتی به حرف من نیست ... دختر ساده ایه و هر چی دوستاش بهش بگن ، اون فک میکنه خیر و صلاحش ‏تو همونه و هر چی من بهش میگم ، فک میکنه دشمنشم ... پانتی ، تو جایی از ذهنش ، منو محکوم کرده و ‏من فک میکنم این همون حس ششمیه که پانتی داره ... نگاه پانتی به من ، نگاه به یه محکومه ... اون ‏منو گناه کار میدونه ، و فک میکنم حق داشته باشه ... من همیشه از اینکه بچه اش رو ازش قایم کردم ، به ‏هر دلیلی ، احساس گناه میکنم و همیشه زبونم براش کوتاست ... »‏
    و فرهاد که پرسیده بود : « من چیکار میتونم بکنم که از این نگاه منفی ، دست برداره و مثبت تر به زندگی ‏نگاه کنه ؟ »‏
    پروانه مستاصل مونده بود : « نمیدونم ... شاید با این روش من بتونی به قلبش نفوذ کنی و اونو به زندگی ‏عادی برگردونی »‏
    و وقتی پرسیده بود کدوم روش ؟
    پروانه ، کانکت شده بود و آی دی یاهویی نشونش داده بود : امــــــــید ...‏
    و گفته بود : « من برای نزدیک شدن به عمق پانتی ، برای کنترل کردن دختری که کلامی به حرفم نیست ‏، مث یه دوست مجازی بهش نزدیک میشم ... دوست دارم امیدی تو وجودش روشن کنم ... گاهی که ‏بیکارم ، با شناختی که از حماقت دخترم دارم ، میدونم سفره دلش رو برای دوستاش ، اونجوری که خودش ‏دوست داره باز میکنه ، با آی دی های مختلف باهاش دوست میشم و بهش روحیه میدم و از مشکلات ‏تخیلی خودم استفاده میکنم تا بدونه مشکل اون کمتر از مشکلات تخیلی منه و باهام رابطه برقرار میکنه و ‏دوست میشه و درد دل میکنه ... میتونی از این آی دی استفاده کنی و به عمق وجودش نفوذ کنی ... ‏خوشبختانه ، با شخصیت تخیلی ای مث امید ، خوب تونستم به عمق افکارش نفوذ کنم و ترغیبش کنم برای ‏سفید دیدن دنیا ... برای استفاده از یه روانشناس ... برای باور کردن خودش ، برای خوبیها رو دیدن ، ‏برای فراموش کردن عقده هاش ... من ، دختر سرکشی مث پانتی رو غیر مستقیم ، کنترل میکنم ... میتونم این آی دی رو بدم بهت ، تو از طریق این آی دی ، میتونی ‏بهش نزدیک شی ... »‏



    و از اون شب ، یکی از تفریحاتشون شده بود ، بالای سر پوریا ، توی بیمارستان ، نشستن و کانکت کردن و با ‏پانتی چت کردن ... کم کم فرهاد به شخصیت مجازی پانتی ، ترغیب شده بود ... کم کم اعتیاد پیدا کرده ‏بود و کم کم براش پانتی ، حتی به صورت مجازی ، مهم شده بود ... ‏
    روزهای زیادی مینشت و با این دختر چت میکرد ... گرچه اوایل با وجود پروانه و از سر تفنن ، ولی همینکه ‏پوری خوب شد و پروانه بار سفر بست ، فرهاد بیشتر احساس غربت کرد ... فرهادی که نزدیک به یه سال ، ‏پروانه و پوریا رو در کنار خودش داشت ، خلا وجودیشون رو بیش از زمانی که فرام تازه برگشته بود ، حس ‏میکرد ... ‏
    درسش تموم شده بود و با فکر به پوریا ، احساس دین میکرد ... باید برای تشکر از خدایی که هدیه ای به ‏اسم پوریا رو بهش بخشیده بود ، کار خداپسندانه ای میکرد و چی از این خداپسندانه تر که زندگیش رو وقف ‏پدر مادر ها و بچه هایی مث خودش و پروانه و پوریا میکرد ؟ ... ‏
    با انتخاب رشته خون و انکولوژی کودکان ، حس میکرد ، حداقل کاری که از دستش بر میومد ، به شکرانه ‏سلامتی پسرش ، انجام داده ... دلسوزانه درس میخوند و سخت کار میکرد و توی پروژه های تحقیقاتی ‏بیمارستان محل تحصیلش ، شرکت میکرد ... ‏
    میتونست با وقف دانش و علمش ، در راه پوریاها ، وجدانش رو از درد و ناراحتی ، خلاص کنه و تو این میون ‏، تنها تفریحش ، ارتباط مجازی با کسی بود که کم کم ، از همه چیزش با خبر شده بود و جزء بزرگی از ‏زندگیش شده بود ... ‏
    پانتی بهش عادت کرده بود و این ، علاوه بر ایجاد ترس و نگرانی ، از بابت گول زدن دوباره پانتی ، حس ‏خوبی بهش میداد ... این که زنش بهش اعتیاد پیدا کرده ... گاهی از این حسی که پیدا کرده بود ، دچار ‏وحشت میشد ، و گاهی با دکتر روانپزشکش ، مشاوره میکرد ... ‏
    پانتی جزئی از زندگیش شده بود و تموم خم و چم و ریزه های شخصیتیش رو میشناخت ... دروغهاش ، علاقه ‏مندیهاش و هر چیزی که بهش مربوط میشد ... گاهی از ابراز علاقه اش به خودش ، گرم میشد ، و گاهی ‏حس پوچی میکرد ... زنش به یه شخصیت غیر حقیقیِ مجازی ، دل بسته شده بود ... ‏
    بار اول که پانتی از پسرهای دور و برش گفته بود ، پوزخند زده بود و پروانه رو تمسخر کرده بود ... و الان ‏میدونست که پانتی ، گرچه از سادگیش ، با پسرهایی رابطه داره ، ولی هیچوقت از مسیر گنگ و نامرئی ‏تعهداتش ، پا کج نذاشته ... و این براش ارزش داشت ... ‏
    پانتی ، با وجود داشتن موقعیتهای گاه عالی ، حد و حدودی برای خودش قائل بود که فرهاد ، به یک هزارم ‏اونها هم پایبند نبود ... ‏
    برای برقرار کردن ارتباطش با پانتی ، سعی میکرد با ایرانیهای ساکن ایران ارتباط برقرار کنه و آپدیت بمونه ‏و اصطلاحات و حرفهایی که بلد نبود ، ازشون بپرسه تا بتونه مث پانتی فک کنه و مث پانتی حرف بزنه ... ‏سعی میکرد ، هر چی که پانتی دوست داره ، از مرد زندگیش رو حفظ کنه و اونا رو بخاطر بسپره ، تا برای ‏آینده ازشون استفاده کنه و الان ، دقیقا میدونست شکست خورده ... ‏
    پانتی ای که اینهمه سال ، اونو تو شخصیتی به اسم امید ، محرم اسرار خودش میدونست و از رویاهاش و ‏علاقه هاش میگفت ، با پانتی ای که روبروش بود زمین تا آسمون فرق میکرد ... اون شخصیتی که تو ‏اینهمه سال از پانتی شناخته بود ، کوچیکترین شباهتی به این پانتی نداشت ...‏
    اونچه که پانتی ، به عنوان شخصیت مردونه مورد علاقه اش ، بهش شناسونده بود ، با اونچه که حقیقتا دوست ‏داشت ، زمین تا آسمون فرق میکرد ... ‏
    پانتی ، مردی که برای امید توصیف کرده بود رو دوست نداشت ... مردی که جنتلمن باشه ، که خیلی ‏امروزی بگرده ، که قیافه دختر کشی داشته باشه ... دوست نداشت ... ‏
    و این چیزی بود که فرام بهش گفته بود : « پانتی مرد میخواد ... یه تکیه گاه که براش امنیت بیاره ، که ‏مطمئنش کنه ، اگه روزی روزگاری ، بازم یدویی خواست اونو بکشونه و ببره وسط همون دهات ، جلوش ‏وایسه و ازش حمایت کنه ... بهتره خودت باشی ، نه اینکه سعی کنی آموخته هایی که پانتی مجازی به ‏خوردت داده ، بعنوان شخصیتت بکار ببری ... بهتره ، یه مدت از دنیای مجازیش فاصله بگیری ، کمتر ‏باهاش برخورد داشته باشی ، و سعی کنی بیشتر خودش رو بشناسی ... سعی کن کشفش کنی ... و بذار ‏کشفت کنه ... پانتی شخصیت خیلی پیچیده ای داره و مطمئن باش از کشف کردن همچین زنی ، خسته ‏نمیشی ... بهش نزدیک شو ، و بذار خودت رو بشناسه »‏
    و حالا که بهش نزدیک شده بود ، نمیدونست چطور یه عمر صداقت رو زیر سوال ببره ... چطور میتونه به ‏پانتی حالی کنه که قصدش چی بوده و چطور بهش نزدیک شده ... چطور میتونه از خودش رفع اتهام کنه ... ‏پانتی ای که اول پر ترحم بهش نزدیک شده بود ، بعد بهش عادت کرده بود ، مسئولیتش رو قبول کرده بود و ‏در انتها براش اونقدری مهم شده بود که درموردش ، حس مالکیتی داشت ، در حد پوریا و حتی الان ، بیش از ‏پوریا ... ‏
    بله ، اون نسبت به پانتی ، حس مالکیتی داشت که با حسش به پوریا ، زمین تا آسمون فرق میکرد ... ‏حس مالکیتش به پوریا ، حس خوبی بود ، ولی این حس ، به پانتی ، گرمش میکرد ... داغ میشد ... گاهی ‏تا سر حد جنون از پانتی میترسوندش و گاهی دوست داشت اینقد محکم بغلش کنه که هیچ نیرویی نتونه ‏اونو ازش جدا کنه ... ‏
    سعی میکرد به پانتی نزدیک بشه ، و پانتی حقیقی ای رو بشناسه ، که تا اون موقع ، کوچیکترین شناختی ‏ازش نداشت ... حالا که پانتی ، در حد یه دوست ، وجودش رو پذیرفته بود ، میدونست راه زیادی تا نفوذ به ‏قلبش نداره و این دل گرمش میکرد ... ‏
    میدونست که باید دیر یا زود ، شخصیت امید رو رونمایی کنه و صادقانه ازش با پانتی حرف بزنه ، ولی پانتی ‏، اونقدرا قابل اطمینان نبود که مطمئن باشه منطقی برخورد میکنه و قصد خیرش رو تشخیص میده ... ‏
    میتونست برای همیشه ، آی دی ای به اسم امید رو فراموش کنه ، اینجوری ، کارش هم راحت تر میشد و ‏پانتی از یه دلبستگی غیر از اون ، حتی مجازی ، باز میشد ، با اینحال ، فک میکرد ، تموم عمر صداقتش ، زیر ‏سوال میره ... ‏
    تموم عمر سعی کرده بود صداقتی رو حفظ کنه که شاید خوشایند بعضیها نبود ، با اینحال ، با مخفی کردن ‏شخصیتی مث امید ، صداقتش تو هاله ای از ابهام میموند و عذابی میشد ، علاوه بر عذابهای دیگه ، سنگین ، ‏روی وجدانش ... ‏
    با اینکه دلش میخواست ، یه شب پر صلح و آرامش رو ، همراه خانوادهاش ، تا صبح زیر یه سقف تجربه کنه ‏، با اینحال ، تا نزدیک صبح نشسته بود و با فرام حرف زده بود و ازش کمک خواسته بود ... فرام تاکید کرده ‏بود : « به هیچ وجه الان ، فرصت مناسبی برای ضربه ای به این سنگینی نیست ... بهتره بذاری یه خورده ‏بهت وابسته بشه و بعد بهش بگی چند سال گولش زدی ... »‏
    و بله ، با هر قصدی و نیتی ، چند سال گولش زده بود و الان فک میکرد ، با اینکه تونسته یه چیزایی از پانتی ‏بفهمه ، با اینحال ، تو این مورد هم ، مث روزگار بچگیش ، بهش ظلم کرده ... کنترلش کرده و گاهی سعی ‏کرده از ورای صفحه ی وب ، اغفالش کنه و به خودش وابسته اش کنه ... پانتی ، دل بزرگی داشت و تا ‏الان ، از تموم گناه ها گذشته بود و رابطه ی دوستانه ای باهاش برقرار کرده بود ... اوقات خوشی با هم ‏گذرونده بودن و واقعا پانتی ، حقش اینهمه دوز و کلک بازی نبود ... ‏
    پانتی فهمیده بود که تموم این مدت ، زیر نظرش بوده و از این بابت ، گریه کرده بود و اشک ریخته بود و ‏نمیدونست وقتی بفهمه علاوه بر کنترل ، سعی داشته گاهی پر از شیطنت ، به قلبش رخنه کنه ، و گاهی پر ‏از حس مالکیت ، نصیحتش کنه ، میشکنه ، یا نه ... ‏


    پانتی ، خوابش نمیبرد ... فرهاد کجا مونده بود ... رو تختیشو کنار زد و از جاش پا شد ... آباژور بین فضای ‏مبلهای توی پذیرایی روشن بود ... بقیه چراغا خاموش بود ... پوری روی مبل سه نفره ، توی هال کز کرده ‏بود ، باد کولر ، مستقیم روی سرش بود ... پانتی نوچ کرد ... ‏
    از توی اتاق مهمون ، یه پتوی سبک بهاره برداشت و روی پوری کشید ... تو خونه تاب خورد ... نبود ... ‏میخواست شونه بالا بندازه : به من چه ؟! ... ‏
    ولی ، نتونست ... کنجکاو بود بدونه این موقع شب ، کجا میتونه مونده باشه ... روی جا کلیدی توی جا ‏کفشی رو چک کرد ... کلید زرد کوچولوی انباری نبود ... یادش نمیومد فرهاد اونو باز برگردوند سر جاش یا ‏نه ... ‏
    حوصله مانتو پوشیدن نداشت ، ملافه گل ریزی که کنار تشک فرهاد گذاشته بود رو برداشت ، دور خودش ‏پیچوند و دمپایی های رو فرشی اسفنجیشو به پا کرد ... کلید آپارتمان رو برداشت و بی سر و صدا ، راه پله ها ‏رو پیش گرفت ... دیر وقت بود و صدای آسانسور ملت رو زابراه میکرد ... ‏
    آروم راه پارکینگ رو پیش گرفت ... نبود ... در انباری بسته بود ... دیگه واقعا شونه بالا انداخت ... دوباره ‏راه پله ها رو قدم قدم بالا رفت ... به نفس نفس افتاده بود ... در آپارتمان رو باز کرد ... سایه ای از راه پله ‏ی بالا ، روی کف براق راهرو افتاد ... میخواست بترسه ، ولی بیمورد بود ... جیغ زدن نداشت ... بالای پله ، ‏روبروی خونه ی فرام بود ، پس شاید فرهاد باشه ... ‏
    ملافه رو به دور خودش محکم کرد ... چشماشو باریک کرد و تو پله ها زوم شده نگه داشت ... سایه لغزید و ‏سر از تو راهرو درآورد ... فرهاد بود ... ‏
    پانتی عصبی شد : « معلوم هس کجایی تا الان ؟ ... نمیگی میخوام بخوابم ... چرا اینقد دیر کردی ؟ »‏
    فرهاد ، دستش رو لای موهاش گردوند ... : « گفتم تو برو من بعد میام ... میخوابیدی ... »‏
    پانتی از لحن سردش جا خورد ... به خودش مسلط شد و سردتر جواب داد : « کلید نداشتی ، دور از ادب بود ‏مهمون رو پشت در میذاشتم بمونه »‏
    فرهاد خنده اش گرفت : « تو چه اصراری داری به من بقبولونی مهمونم ؟ ... حرفام با فرام طول کشید ... ‏بریم بخوابیم ... »‏
    پانتی دل زد ... بخوابیم ؟ ... وحشت زده به سمت فرهاد برگشت ... فرهاد میخندید ... شرور بود ، ولی بی ‏نزاکت که نبود ... چشماشو گرد کرد : « بله دقیقا میخواستم همین کار رو بکنم ... میرم میخوابم ، جات توی ‏اتاق مهمونه ... »‏
    فرهاد توی پذیرایی چشم گردوند : « پوریا چرا بی رختخواب اینجا خوابیده ؟ بدنش خشک میشه ... » و به ‏سمت پوری رفت ... ‏
    پوری روی مبل ، خوابیده بود ... سنگین بود برای بغل کردن ، فرهاد هم قصد نداشت بلندش کنه ... زیر ‏چشمی پانتی رو از نظر گذروند ... فک کرد : اگه مامانش بود با کمال میل ... ‏
    به خودش نهیب زد ... دستش روی موهای نرم و ابریشمی پوری کشید : « پوریا ... پوریا ... »‏
    پانتی غر زد : « ول کن بچه رو نصفه شبی ... بذار همینجا بخوابه ... عادت داره رو مبل بخوابه ... »‏
    فرهاد جواب غر غر پانتی رو با نق نق داد : « اِ یعنی چی ... بچه باید تو رختخوابش بخوابه ... بدنش ‏خشک میشه ... باد کولر تو سینوساشه ... فردا سرش درد میگیره ... جا براش انداختی ؟ »‏
    پانتی هووم گفت ... فرهاد دوباره با ناز به سمت پوریا برگشت : « پوریا ، عزیزم ، پا شو تو رختخوابت بخواب ‏‏...، پاشو پسر خوب ... »‏
    پانتی بازم غر زد : « بد بخواب میشه ... ولش کن ... نذاری یه چرت بخوابیم ها ... تا صبح میخوای بیدار ‏بمونی ... من اگه جای تو یه پیک زده بودم الان هفت پادشاه خواب بودم »‏
    فرهاد پوزخند زد : « همینجوری میخوای بچه داری کنی ؟ »‏
    پانتی اخم کرد : « من از قورباغه چندشم میشه ... پوری هم قربونش برم ، مامانش باید تو فکرش میبود که ‏نیست »‏
    فرهاد حرص خورد : « آره ... مامانش باید به فکرش باشه که نیست ... تو برو بخواب ... نگران نباش من ‏بیدارت میکنم به موقع به کارت برسی »‏
    پانتی با همون اخم برگشت ... شونه بالا انداخت : « خود دانی ... » ‏
    خمیازه کشید : « من میخوابم ... تو هم تا صبح بالای سر پوری بمون دایه ی دلسوز تر از مادر شو براش ... ‏شب خوش »‏
    فرهاد از کنار شونه ، نگاهی به پانتی انداخت ، به سمت پوریا برگشت : « پوریا ... پسر خوب » و همزمان ‏دست پوریا رو گرفت و از روی مبل بلندش کرد ... پوریا مست خواب ، چرت و پرت گفت ... فرهاد خندید ‏‏... زیر بغلش رو گرفت و به سمت اتاق مهمون راهنماییش کرد ... پانتی با اینکه رفته بود بخوابه ، با ‏اینحال از چارچوب در اتاق خوابش ، به تلاش فرهاد نگاه کرد و وقتی به نتیجه رسید ، لبخندی زد و برگشت ‏تو اتاق ... ‏
    در اتاق رو از داخل قفل کرد ... به خیال خام خودش خندید ... چی باعث میشد فک کنه وقتی پوری ‏اینجاست ، امنیت داره با فرهاد ؟ باز جای شکر داشت ، فرهاد خودش پا از حریمش جلو تر نمیذاشت ... ‏
    با آرامش روی تخت دراز کشید ... میخواست به فرهاد و حرفاش و عکس العملاش فک کنه ، حمله خواب ‏ولش نمیکرد ، ترجیح داد بخوابه و فردا اوقات بیکاریش رو با فکر فرهاد پر کنه ..


    صدای خنده ی شاران تو کافی شاپ پیچید ... مهدی از پایین داد زد : « هوی ... ارازل و اوباش ، پاشین برین خونه هاتون ... »
    اینبار صدای خنده ی همه بلند شد ... پانتی به ساعت نگاه میکرد و دلهره داشت ... به خوشمزه بازیهای بچه ها نخندید ... بعد از یه ماه به دم فرهاد بسته بودن ، امروز از قضا مال خودش بود ...
    زندگیشون رو غلتک افتاده بود ... هر روز صبح فرهاد کله سحر وقت میذاشت میرسوندش سر کار ، بعد از ظهر هم برش میگردوند ... روزانه پنج بار با هم تماس تلفنی داشتن ... چهارشنبه ها ، خونه غزاله دعوت بودن ... پنجشنبه ، پانتی مهمونی میداد ... جمعه خونه مامانش لم میداد و اُرد میداد ...
    فرهاد روزها بیمارستان بود ، بعد از ظهر ها ، تو یه پروژه تحقیقاتی وقت میگذروند و هنوز مطبش راه نیفتاده بود ... با اینکه سرش شلوغ بود ، با اینحال سعی میکرد وقتش رو تنظیم شده با پانتی بگذرونه ...
    فرهاد ترس نداشت ... پانتی بهش نزدیک بود ، با اینحال سعی میکرد حریم بین خودشون رو حفظ کنه ... گاهی دلش میخواست نزدیک تر باشه ... اونوقت یه صدایی تو سرش سوت میکشید ... یه سوت ممتد مث گوشی تلفنی که بد گذاشته باشیش ... عصبی میشد و از کوره در میرفت ... گاهی هم ، دور بود ، هوس میکرد نزدیک تر باشه ... اونوقت بود که بهونه میگرفت و هوس هزار تا چیز منطقی و غیر منطقی به ذهنش میرسید ...
    هدیه گرفتن رو دوست داشت ، فرهاد گاهی براش هدیه میخرید ... هفته ای یه بارم ، بهش گل میداد ... پانتی میخندید ، فرهاد خوب بود ... پانتی دوست داشت باهاش وقت بگذرونه ... از خیلی ها ، حداقل بهتر بود ... گاهی فک میکرد دوست پسرشه ... گاهی فک میکرد دوستشه ... گاهی هم شوهر ...
    امروز و فردا نبود ... از پانتی خواسته بود باهاش بیاد ، پانتی نرفته بود ... دوست نداشت یه بار دیگه بره اهواز ... از اهواز بدش میومد ... بهرحال مامانش مریض بود ، باید بهش سر میزد ، به پانتی چه ؟ ... همینکه غزاله خوش خدمتی کرده بود و یه هفته زندگیشو ول کرده بود و چسبیده بود به مادر شوهر ، کفایت میکرد ، دیگه کسی از پانتی انتظار نداشت ...
    شاران جیغ زد : « هوی یابو ... کدوم گوری یورتمه میری ؟ ... بیا اینجا با ما خوش باش ... »
    حال کل انداختن و خندیدن نداشت ... بی حس بود ... انگار یه چیزی گم کرده ... به خودش نهیب میزد : ربطی به نبودن فرهاد نداره ...
    با اینحال داشت ... فرهاد نبود ، پانتی بش عادت کرده بود و الان کلافه بود ... نونش تموم شده بود ... لامپ آشپزخونه سوخته بود ... دلش ذغال اخته میخواست ... هوس یه نخ سیگار کرده بود ... دستش با فر سوخته بود ، و فرهاد نبود ... نبودنش پر رنگ بود ... پر رنگ تر از شونزده سال گذشته ...
    با کلافگی به شاران توپید : « من نمیدونم توی دیوونه همش ولی تو خیابون ، چیکار من داری کشوندیم با خودت »
    شاران چشم گرد کرد : « بد کردم ، داشتی فسیل میشدی خب ... شدی عین این زنای شوور دار شیش شیکم زاییده ... همش چسبیدی به شوورت ... هر چند منم یه جیگر مث اون داشتم با چسب یک دو سه خودمو بش میچسبوندم ... »
    سروش خودش رو چسبوند به شاران : « پَ من اینجا بوقم ... بیا بچسب به خودم ، عمرا اگه بتونی ازم جدا شی »
    شاران هولش داد : « گم شو توام ... سوء استفاده چی ... »
    پانتی گوشیشو چک میکرد ... فرهاد از ظهر تماس نگرفته بود ... شاران خم شد سمت پانتی : « جون من ، شماره اون جیگرو بده یه خورده باش لاس بزنم »
    پانتی اخم کرد ... سروش خندید ... شاران له له کنون التماس کرد ... از این اذیتا زیاد میکردن ... گاهی دور هم جمع میشدن ... یکی از تفریحاتشون بود ... چند وقت پیش کلی امیر محتشم رو با همین کار سر کار گذاشته بودن ... حتی چند باری هم داده بود شاران بجاش با امید چت کنه ... با اینحال فرهاد فرق میکرد ... دوست نداشت شاران از پشت تلفن مخ فرهاد رو کار بگیره و عشوه خرکی بیاد و لاس بزنه باش ...
    گوشیشو چپوند تو کیفش : « لازم نکرده ... بچسب به سروش ، برای من یکی دردسر درس نکن ... یه اخلاق سگی داره بفهمه کار من بوده ، دمارمو در میاره »
    شاران دوباره پیله شد : « اِ ... گند دماغ ... می میخوام بخورمش ؟ خو بده بخندیم دیگه »
    سروش اصرار کرد : « بده دیگه ... »
    نیما ، دوست سروش ، خندید ... لیوان آبجوشو سر کشید : « منم میتونم صدامو دخترونه کنم ها ، بده باش قرار بذارم »
    پانتی اخمش غلیظ تر شد ... از وقتی فرهاد بدش اومده بود بیرون با این و اون مشروب بخوره ، لب نزده بود ... چراشو نمیدونست ، ولی سعی میکرد رعایت کنه ... : « بیخود ... اینهمه سرگرمین ... چیکار این دارین ... »
    شاران تو گوش سروش پچ پچ کرد ... سروش تو گوش نیما ... نیما تو گوش دوس دخترش ریحان ... هر سه خندیدن ... پانتی مشکوک نگاشون کرد ... قبل از اینکه بفهمه چی شده ، سروش دستاشو گرفت ، ریحان دهنش رو چسبید ... شاران کیفشو چنگ زد ... صورتاشون عقب و جلو میرفت ... پانتی فک میکرد ، همشون شیطون شدن ... با اون عقلای زایل شده ، کمتر از اینم ازشون بر نمیومد ...
    پانتی تقلا میکرد ... شاران گوشیشو از کیفش بیرون کشید ... رو صفحه لمسی عقب و جلو رفت ... شماره فرهاد رو حفظ کرد ... خواست تو گوشی خودش بزنه ... نیما گوشیشو به سمت شاران گرفت : « شاید شماره تو رو داشته باشه ... بیا با این بزن »
    شاران گوشی نیما رو گرفت ... شماره فرهاد رو توش وارد کرد ... همه با هم میخندیدن ... مهدی از پایین داد میزد : « هوی ... دیوونه ها ... یواشتر ... الان میان میریزن رو سرمون ، هممون رو میکنن تو گونی میبرن جایی که عرب نی انداخت ... گند کاریتون رو جم کنین بزنین به چاک »
    صدای خنده ها بلند تر شد ... شاران شماره گرفت ... همه ساکت شدن ... صدا رو آیفون بود : « بله ؟ »
    شاران با ناز گفت : « سلام جیگر ... میشه با هم حرف بزنیم ؟ »


    شاران با ناز گفت : « سلام جیگر ... میشه با هم حرف بزنیم ؟ »
    صدای فرهاد محکم بود : « در مورد ؟ »
    شاران ، خودشو کنترل کرده بود نخنده : « من خوشم میاد ازت ... میخوام باهات باشم ، مکان دارم ، میای ؟ »
    صدای نفس بلند فرهاد تو گوشی پیچید : « شاران خانوم ، پانتی هم اونجاست ؟ »
    شاران کپ کرد ... قلب پانتی تو حلقش زیر و رو میشد ... نفسش بند اومده بود ... هیچ از کار بچه ها خوشش نیومده بود ...
    شاران به خودش مسلط شد : « شاران اسم دوست دختره ؟ یا پانتی ؟ و نرم خندید »
    فرهاد عصبی تو گوشی پوف کرد : « شاران خانوم ، لطف کنین گوشی رو بدین به پانتی ... »
    پانتی چشماش افتاده بود رو کاسه سرش ... دست ریحان راه نفسش رو بسته بود ... دستاش تو دستای گنده سروش محکم گیر افتاده بود ... تقلاش فایده نداشت ... شاران سعی کرد فرهاد رو به اشتباه بندازه : « من نمیدونم شاران کیه ، پانتی کیه ، ولی من از همکاراتونم ... اون دختر خوش هیکله که چند بار تو بخش رو هیکلش با چشات رژه میرفتی ، یادت اومد ؟ »
    فرهاد عصبی غرید : « شما وکیل این مملکتی ... ازت بعیده این کارا ... میدونی من میتونم بخاطر این مزاحمت ، ازتون شکایت کنم ؟ من حقوق خودم رو دارم ... »
    شاران عصبی توپید : « خیلی خب تحفه ... انگار نوبرشو آورده ... میخواد برام گیس و گیس کشی کنه ... منو بگو »
    اما فرهاد قطع کرده بود ... پانتی یه نفس راحت کشید ... شاران بی جنبه بازی درآورده بود ... ریحان دستش رو از روی دهن پانتی برداشت ... پانتی عصبی غرید : « خیلی بیشعورین ... احمقای نفهم ... خفم کردین ... شاران ازت انتظار نداشتم ... »
    و نفهمید چرا اشکش پایین میریخت ... کیفشو چنگ زد ... گوشیشو از روی میز برداشت ... شماره فرهاد روی گوشی چشمک میزد و ویبره میرفت ... شاران سعی میکرد آرومش کنه ... پانتی به حرف هیچکدومشون گوش نمیداد ...
    با کیفش محکم تو سرش سروش زد : « دیگه نمیخوام ببینمت آشغال »
    لرزون به سمت شاران برگشت : « دور منو خط بکش ... بشین با همین آشغالا شیش و بش بنداز »
    روی پاشنه پا چرخید ... پله های لژ به اصطلاح خانوادگی کافی شاپ رو تند تند پایین رفت ... هنوز اشک میریخت ... هنوز بدنش میلرزید ... سوییچ ماشینش رو از کیف بیرون کشید ... دزدگیر رو زد ... سوار شد و سرش رو مستاصل روی فرمون گذاشت ...
    چشاش سیاهی میرفت ... هنوز اشک میریخت ... هنوز چراغ اسم فرهاد چشمک میزد ... گوشی رو پرت کرد رو داشبورد ... نمیتونست جواب فرهاد رو بده ... فرهاد ول کن نبود ... تو اتوبان انداخت ... با سرعت بالا میروند ...
    از دست خودش عصبانی بود ... از دست شاران حرص میخورد ... گوشه ی اتوبان پارک کرد ... ماشینا بوق منظور دار میزدن ... معنیشو خوب میفهمید ، لابد داشتن فحش خوار مادر بار خودش و عمه ی نداشتش میکردن ...
    گوشی رو از روی داشبورد برداشت ... قبل از اینکه شماره بگیره ، بازم اسم فرهاد ویبره رفت و چشمک زد ...
    انگشتش رو روی علامت سبزرنگ تلفن گذاشت ... وصل شد : « پَن ... تو کجایی ؟ »
    صداش عصبی بود ... پانتی آب دهنش رو به زور قورت داد ... هنوز اشک میریخت : « فرهاد ... باور کن به زور گوشیمو ... »
    صدای فرهاد نرم تر به گوشش خورد : « پانتی ! گریه میکنی ؟ »
    بهش گفته بود پانتی ... میون گریه خندید : « دلم برات تنگ شده بود ... منتظر تماست بودم ... شاران خواست ... »
    فرهاد ، شارژ حرف میزد : « هی هی ... گریه نکن ... با پرواز ساعت یازده برمیگردم ، بعد چارشنبه با هم میریم ... اوکی ؟ »
    پانتی خندید : « نمیخواد بیای ... فقط ... فقط من عمدا شمارتو به شاران ندادم ... بهم حمله کردن شماره تو برداشتن »
    فرهاد خندید : « برگشتم حسابشو میرسم ... برو خونه پَن ... دیر وقته ... شام نخورده میام ، ساعت یک میرسم ... »
    پانتی زیر لبی حرف میزد : « نون ندارم ... لامپ آشپزخونه هم سوخته ... »
    فرهاد بلندتر خندید : « لونج نکن زشت میشی ... میام عوضش میکنم ، شام هم با هم میپزیم ... پاستا ... »
    پانتی غر زد : « ساعت یک شب ... دیوونه ... ماکارونی سنگینه »
    صدای نفس عمیقش تو گوشی پیچید : « نو پرابلُم ... فردا تعطیل رسمیه ... قطع کن من زنگ بزنم فرودگاه به دایی غزاله ، برام بلیط یازده رو اوکی کنه ... »
    پانتی لب زد : « منتظرم » و قطع کرد ...
    حس خوبی داشت ... شاران ، روزش رو به گند کشیده بود ... بازم ریز لب چند تا فحش آبدار نثارش کرد ... تو ذهن فریزر و فروشگاه کابینتش رو چک کرد ... ماکارونی داشت ... گوشت چرخ کرده داشت ... قارچش تموم شده بود ... کنار یه سوپر مارکت نگه داشت ... یه بسته قارچ خرید ... کنسرو سبزیجات خرید ... نوشابه خرید ... لامپ خرید ... و یه عالمه چیپس و پفک و لواشک ...
  3. #17
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    تجربه نویی داشت ... شاید اولین بار بود تو خونه ی خودش ، منتظر کسی بود ... خب ، بد نبود ... یعنی در واقع هیجان انگیز بود ... این که ، خونه تمیز کنی ، جارو بکشی ، حوله دستشویی عوض کنی ، دنبال دمپایی رو فرشی سایز بزرگ بگردی ، با میشو آواز بخونی و منتظر باشی ...
    دو ماه ، از اون شبی که فرام باهاش صحبت کرده بود و سنگاشون رو با هم واکنده بودن ، میگذشت ، و الان تقریبا به این نتیجه رسیده بود که میتونه از اوقاتش استفاده مفید تری داشته باشه ... حسهای خوبی تجربه کنه ، که تا حالا نه تو ذهن تجربه کرده بود و نه تو واقعیت ...
    اینکه فرهاد میخواستش و میخواست جبران کنه ، واضح بود ، ولی این سردرگمی که چرا ؟! ، ذهنش رو بهم میریخت ... چرا فرهاد میخواستش ، چرا دوست داشت گذشته سیاهشون رو سفید کنه ، چرا باهاش مدارا میکرد ؟ ... یعنی اینقد پانتی فوق العاده بود و خواستنی که فرهاد با اون همه روابط آزاد و بی تعهد متقابل ، به این رابطه راضی باشه و بخاطرش بکوبه بیاد این سر دنیا ؟
    پانتی میدونست زندگی فرهاد ، اونور دنیا چی بوده و چطور گذشته ... میدونست ، عقیده فرهاد ، نسبت به ازدواج با خودش ، چی بوده ... میدونست از روز اول ، انتخاب فرهاد نبوده ... و الان ، این چراها از فرهاد ، ذهن درگیرش رو ، درگیرتر میکرد ...
    اینکه به فرهاد علاقه داشت ، چیز واضحی بود ... کی بود که فرهاد با اون وضعیت ایده آل رو نخواد ؟ مغز خر که نخورده بود ... عزت و احترام فرهاد ، شخصیت اجتماعیش ، سوادش ، پولش ، قیافه اش ، وضعیت خوب خانوادگیش ، همه اینها ، میتونست دلیل خواستن فرهاد باشه ...
    علاوه بر اون ، حس آشنایی که باهاش بود ... مث این بود که فرهاد ، از روز اول ، اینجور بوده ... مث این بود که فرهاد رو از روز اول همینطوری میدیده ... همینقدر خواستنی ... بی انصافی بود ، نخواستنش و نداشتنش ... صحنه های سیاه سالهای خیلی دور ، محو شده بودن ... محو محو که نه ، کم رنگ شده بودن و تقریبا چیزی ازشون رو بخاطر نداشت ...
    اصلا ، شاید تو اون روزگار دور ، دلش فرهاد رو میخواسته ، و این فرهاد بوده که نمیخواستش ، و همین نخواستن ، متنفرش کرده بوده ... شاید ... درسته که از خوابیدن با فرهاد ، حس خوبی نگرفته بود ... ولی از خود فرهاد چی ؟ ... اصلا ، شاید ، میتونسته باهاش حس خوبی داشته باشه ، ولی همینکه فرهاد مال اون نبوده ، همینکه موقتی بوده ، همینکه حس خوب دو طرفه ای رو با هم تجربه نمیکردن ، اونو به قهقرا کشونده بوده ...
    روی مبل کز کرد ... فک کرد ... تجسم کرد ...
    باید صحنه های شونزده سال پیش رو بازپروری میکرد ، حسش رو از توشون بیرون میکشید ... چطوری ؟ ساده بود ... با تخیل و غرق شدن تو اون صحنه های ناخوشایند توی نقطه کور و فراموش شده ذهنش ...
    خب ، یه دو سالی ، به توصیه و اصرار امید ، تحت نظر روانپزشک قرار گرفته بود ... روان درمانی ! ... نتیجه ؟ ...
    خب ، آدم تا خودش نخواد و اراده نکنه ، روانش درمون پذیر نیست ... دو شخصیتی و اسکیزوفرنی و متوهم و فتیشیسم و هزارتا درد بیدرمون دیگه نداشت که بخواد درمان شیمیایی داشته باشه و دارو استفاده کنه ...
    یه چند بسته قرص لورازپام پنج میل و دیازپام یه میل و شل کننده عضلات و خواب آور هم که گرفته بود ، ترجیح داده بود ، نخوره شوتشون کنه تو سطل آشغال و اوقات بیخوابیشو با وب گردی و چت بگذرونه تا یه دو تا قرص بی مصرف بندازه بالا و سست شه و گردنش به یه طرف خم شه و منگ تو رختخواب غلت بزنه ...
    به همه میگفت ، روان درمانی خوب بوده ، نتیجه بخش بوده ... قرصا اثر خوشایندی روش داشتن ، ولی واقعیت رو خودش میدونست که چیز دیگه ای بوده ...
    تا یاد داشت ، از هیپنو تراپی حذر کرده بود ... یکی دو جلسه هم که تحت هیپنو تراپی قرار گرفته بود ، یکی دو باری بود که رفته بود اصفهان و فرام به زور و اجبار براش نوبت گرفته بود و با کلی چپ چپ و راست راست نگاه کردن برده بودش ، نتیجه اشم همون چاربسته قرص بود که عقیده داشت ، کم از قرصای روانگردان ، بد خاصیت تر نیستن و همشون رو بی اینکه استفاده کنه ، شوت کرده بود تو سطل زباله ، یا تو چاه توالت ، یه سیفون آباد هم روش کشیده بود ...
    خودش خوب میدونست ، دوست نداشت با روانپزشک جماعت ، رو راست باشه ... به خودش که نمیتونست دروغ بگه ... روانپزشک هر کس تو وجود خودشه ... خود آدم ، از تموم چم و خم روانی خودش بهتر از هر کس دیگه ای آگاهه ... خودش خوب میدونه از چی رنج میبرده و چی براش خوب بوده ... خب ، چیز خوشایند که زیاد نداشت ، ولی رنج برده های روحیشو میشناخت ... عدم توجه ، از همشون پر رنگ تر بود ...
    از همه چی بیشتر از عدم توجه رنج برده بود ... دلش ، باباشو میخواست ، ولی اونموقعی که تحکم و قدرت یه پدر رو میخواست ، نداشتش ، نبود تا توجهی ازش ببینه ... سکته کرده بود ، مرده بود و نمونده بود تا دستهای پر قدرت مردونه اش رو روی سرش بکشه و بهش اطمینان بده : همه چی ، حتی اگه درست نباشه ، ولی میشه ... من هستم و سعی میکنم ، درستش کنم ...


    دلش ، مامانش رو میخواست ، ولی نوع دوست داشتن مامانش اشباعش نمیکرد ... مامانش زحمت براش زیاد کشیده بود ، ولی کمبودهای عاطفیشو جبران نکرده بود ... تو لحظه های بی کسی ، اونوقتی که از ته دل مامان گفته بود ، آغوش آرامبخش مادری که ، تو حساس ترین لحظه ی زندگی زورش نرسیده بود به جنگ با سرنوشت بره ، اقناعش نکرده بود ...
    حتی وقتی ، اون بچه قورباغه ی چندش آور رو زاییده بود ، آغوش مامانش ، گرم و مطمئن نبود ...
    اصلا نبود ... آغوش نبود ... یه فضا بود ، بی خود بود و خالی ... مث فضای بیخود و خالی توی هال ، که حجم تو چشم بیای خالی بودنش رو ، با یه کاناپه راحتی ، پر کرده بود و فقط به درد لم دادن میخورد ...
    با حس اضطراب ... اضطرابی که درک نمیکرد ... آغوشی که فرار میکرد ... از نگاهش ... از چشاش ... و پانتی متنفر بود از این چشمهایی که حس خیانت توش ، شناور بود و استرس به مغز و روحش تزریق میکرد ...
    مامانش کم براش نکرده بود ، ولی راضی نمیشد ... مامانا ، زور ندارن ... زور یه پدر رو نداشت که براش کمبود حس بی پدری و یتیمی رو جبران کنه ، همین ، بیزار ترش میکرد از مامانش ...
    عمو حمید ، میتونست جای پدرش رو بگیره ، ولی جا خالی داده بود ، چشمش رو به روی خیلی چیزا بسته بود و قصد دیدنشون رو نداشت ... براش ، پدری که نکرد هیچ ، عمو هم نبود ... حضورش تو زندگیش ، خنثی بود ...
    زن عمو نرجس و عمه زبیده ، محبت خالصانه و افراطی در حقش کرده بودن ، ولی اونا هم یه طورایی مث مامانش ، زور نداشتن ... وقتی از یدو کتک میخورد ، اونا هم پا به پاش یا کتک میخوردن ، یا حناق میگرفتن و خفه خون ... و وقتی تو حساس ترین لحظه زندگیش ، بهشون احتیاج داشت ، ضعیف تر از همه ، زیر دست و پا له شده بودن و حتی پانتی با اون سن کم ، میفهمید که باید ازشون محافظت کنه ...
    و بعد فرهاد ... زور داشت ... شونه هاش ، با وجود تازه بالغ شدنش ، محکم بود و پهن ... اون لحظه ای که دلش مث یه گنجیشک زخمی ، دل زده بود ... اون وقتی که تو کنج اتاق تاریک ، کز کرده بود ... اون وقتی که گامب گامب هوسه ها ، روی دلش ضرب گرفته بود و استرس به دلش تزریق کرده بود ، دلش یه آغوش امن و مطمئن خواسته بود ...
    اونوقتی که بدنش خورد و خاکشیر شده بود ... پاش درد میکرد و یه جای سالم تو بدنش نمونده بود ، خدا رو از ته دل صدا زده بود و محتاج یه آغوش امن بود ... یه زور زیاد ... یه عالمه دلداری ... یه شونه ی محکم ، یه حس خوب ... یه سایه دیده بود ... شونه های سایه ، محکم بود ... زورش زیاد بود ...
    تو چشاش زل زده بود ، حس امنیت رو پیدا کنه ، ولی ... ولی چی ؟
    باز برگشت ... به ذهنش فشار آورد ... تجسم کرد ، ذهنش رو زیر و رو کرد ... چی ته اون چشما دیده بود ؟ بله ... دلش خواسته بود ، اون چشما ، تو عمق چشماش نفوذ کنه و به زبون بیاد و بگه ، تو الان تو منطقه ی امنی ... اینجا هیچ خطری تو رو درگیر نمیکنه ... سرش رو بذارِ روی سینه اش و بگه ، بخواب ... بخواب و فک کن یه خواب بد دیدی ...
    ولی ندید ... تو اون چشما ندید ... تو اون چشما ، همه چی دیده بود ، غیر از خواستن ... غیر از توجه داشتن ...
    سایه ، زخمای روی بدنش رو ندیده بود ... سایه ، ترس رو تو چشماش نخونده بود ... سایه ، احتیاجش به امنیت رو درک نکرده بود ... سایه بهش توجه نکرده بود ... سایه ، اون حس لذت بخش امنیت داشتن رو به روحش تزریق نکرده بود ...
    شاید ... شاید اگه یه شب ، نه ، فقط یه ساعت ، تو بغل گرفته بودش و اشکش رو پاک کرده بود و کلامی خوشایند به لب آورده بود و یا حتی به دروغ گفته بود ، من هستم ، پانتی ، اینی نبود که الان هست ...
    بله ، سایه ، اونو ندیده بود ... برای همین سایه بود ... برای همین براش بُعد نداشت ... برای همین حجم نداشت ... و کم کم ، این بی حجمی ، تبدیل شد به توده ای بغض ، توی گلو ... حجم بزرگی از عقده ، روی دل ... سیل عظیمی از غم و سایه ای از تنفر ... سایه ای از تنفر ... سایه ای از تنفر ...
    سایه ، نفرت انگیز بود ... الان چی ؟ ... الان ، سایه ای دور و بر خودش نمیبینه ... سایه ای وجود نداره ... عقده ها ، هست ... سیل عظیم غم ،هست ... حجم بغض هست ... ولی سایه ای نیست ... سایه ای نیست تا تنفرش رو حس کنه ...
    و الان ، حسرتی براش مونده ... حسرت روزگاری که به بطالت گذشت ، بی داشتن حس خوب ... بی داشتن احساس امنیت ... امنیتی که یه عمر به دنبالش بود ، و تو عالم بچگی ، آرزو کرده بود ، پیداش کنه ، و سایه ای اومده بود ، و سنگینیش روی سرش افتاده بود و امنیتی بهش نداده بود ، که میتونست بده ، و ازش دریغ کرده بود ...
    فرام ... مردی با نهصد و نود و نه چهره ی خشن ، و یه چهره حنین و مهربون ...
    امنیت میداد ، توجه میداد ، ولی به سبک و سیاق خودش ... پدرونه بود ، ولی پدر نبود ... فاصله ای باهاش داشت که شرم و احترام ، بزرگترش کرده بود ... این فاصله ، پر نمیشد ... با هیچ درزگیری ، درزاش پر نمیشد ...
    مردهایی که تو زندگیش بودن ... طاها ، امید ، امیر محتشم ، سیا ، سروش ، علی ، بهنام ، محمد ... از دوران بچگی ، از دوران دبیرستان ، از دوران دانشگاه ، از دوران اشتغال ... از تموم اون سالهای سیاه ، و از تموم این سالهای خاکستری ، بودن ... بودن و بهش حسهای مختلفی داده بودن ... ولی اون بهشون چه حسی داشت ؟ ... نه احساس امنیت کرده بود ، نه از توجهشون اقناع شده بود ، نه از دوست داشتنشون ارضا شده بود ، و نه از باهاشون گشتن ، خودش رو بینشون پیدا کرده بود ... خودِ خودِ پانتیشو ، با اون نیمه ی مه آلودِ پرسه زن توی وجودش : بنتی ...
    نیمه ی گنگی ، که نه دست از سرش برمیداشت و نه توی خودش حلش میکرد ... بود که فقط باشه ... که گاهی بشه بندِ دورِ پاش ... که گاهی بشه قیدی روی بی قیدیهاش ... که گاهی بشه لجامی روی عقده های لجام گسیخته اش ...
    و الان ، پانتی رو ، بنتی گونه ، تجربه میکرد ... شایدم بنتی بودن رو پانتی گونه تجربه میکرد ... حس سرکشی داشت ، مطیع هم بود ... تنفر داشت ، دوست داشتن رو هم اونجوری که دلش میخواست تجربه میکرد ... عقده داشت ، ولی بخل و حسد رو تجربه نمیکرد ... دوست داشت سرسپرده باشه ، ولی غرورش هم براش ارزشمند بود ...
    و همه این حسها رو ، با الان فرهاد ، و با الان خودش ، درک میکرد ...
    شاید دیوونه بود ، شاید داشت دیوونه میشد و شاید کلا ، اینکه اینقد دلش تاپ تاپ برگشتن فرهاد رو بزنه ، خودش یه دیوونگی محض بود ...
    دیوونگی ای که شکلش ، مدلش ، حسش ، مث دیوونگیهای قبلیش نبود ... مث اون وقتا که پاش رو روی گاز میفشرد و تا ته اتوبان میرفت و قبل از تموم شدن اتوبان ، همون وسط ، با سرعت زیاد ، دستی میکشید و ماشین رو میلیمتری ، کنار گارد ریلها ، نگه میداشت ...
    دیوونگی ای که نبود ... بود ، ولی ، مث اونوقتا نبود که دلش میخواست اینقد بخوره تا تلو تلو بزنه و الکی بخنده و تو خیابون ، سر بسر ملت بذاره و این و اون رو دست بندازه ...
    دیوونگی از نوعی که نمیشناخت ... حسی که نداشت ... تلاطم قلبی ای که تو تجربه اش ، بچه بود و ناوارد ...
    بچگونه و ناوارد ، بی مهارت ، بی عشوه گری ، بی لباس آنتیک پوشیدن ، بی عشوه ای زنونه ، ساده و ... و شاید وحشی ... تو خودش جمع شده بود و کز کرده بود روی مبل و منتظر فرهادی بود که ساعت برگشتش ، تیک تیک میزد ... و فقط حس میکرد خوشحاله ...
    خوشحال بود که به میشو غذا داده بود ... خوشحال بود که حمومش کرده بود ... خوشحال بود که ...
    وحشی یعنی چی ؟ یعنی رام نشده ... یعنی ساده ... یعنی بکر ... یعنی ناوارد ... یعنی غریزی ...
    و پانتی وحشیانه ، غریزی ، ساده ، رام نشده و ناوارد ، منتظر فرهاد بود ...
    و دلش میخواست بگه سلام ... و اینقد ، این سلام ، خوش لحن بود تو ذهنش ، که دلش میخواست تکرار کنه : سلام ... سلام ... سلام ...
    و نمیفهمید این سلام ، یعنی چی ؟ ... این سلام ، همون سلامیه که از چهار حرف « س ل ا م » ترکیب شده ... یا چیزی فرای اون ... و حس میکرد ، قلبش میکوبید ، شقیقه هاش نبض میگرفت ، دلش میلرزید و میگفت : فرای اون ...
    و با لحنی وحشی ، ساده ، بکر ، ناوارد ، و رام نشده ، گفت : « سلام »
    مث ماری که قراره رام شه ، با آواز ساز ماربازی قهار و وارد ، که نیش نزنه ، که زهر نریزه ، که هیپنوتیزم میکنه ، که بی حس میکنه ، که سست میکنه ... تو چشمهای خیره فرهاد نگاه کرد و آروم شد ...
    و فرهاد ، که ، بله ... وارد بود ... تصمیم گرفته بود که رامش کنه و میخواست که رامش کنه و باید تیز و بز ، فرصت حمله رو از حریف میگرفت و خیره میشد بهش و هیپنوتیزمش میکرد و سرسپرده ...
    نگاهی از بالا تا پایین ، به روی سادگیهاش انداخت و گوشه ی سمت چپ لب بالاش رو به دندون گرفت و خیره شد تو چشماش و نگفت سلام ... که به زبون نگفت سلام ... که دو بازوشو سفت چسبید و محکم کشیدش جلو ... اونقد محکم که صاف افتاد روی تخت سینه ای ، که محکم بود ... پهن بود ... جادار بود و خوش بو ...
    بو کشید ... بله ... خوش بو ... نفس کشید ... نفس کشید ... نفس کشید
    و فک کرد : چقدر این مکانِ جا دار و مطمئن رو دوست داره ...
    که سرش رو فشار داد ... محکم ...
    دستهاش رو حلقه کرد ، دور بازوهایی که زیر اون بلوز تابستونه ی آستین بالا زده ، پر قدرت بود ، پر مو بود ، و مردونه ...
    و سایه ، محو شد ... محو شد ... محو شد ... نور شد ... و نور شد فرهاد ... فرهادی که اینجا ، بی اینکه بهش بگه سلام ، سفت بغلش کرده بود و مطمئن بود که هیچ سلامی به زبون ، اینقد خوش لحن ، نه میشه ، و نه بوده ...
    سرش رو توی گودی گردنی که نبض داشت ، فشار داد ...
    دستش که لای موهاش ، بازی کرد ... موهایی که باز بود ، ابریشمی بود ، سیاه بود ... مث شب کویر ، زلال ، ولی گرم بود ...
    خون ... خون توی رگهاش ، جاری بود ... پمپاژش رو حس میکرد ... دورانش رو تو سلول سلول بدنش حس میکرد ، و فشارش رو بالاترین حدِ ممکن بود ... و دوست داشت ... این پمپاژ تند و باور نکردنی و پرفشار رو دوست داشت ...
    شاید یه دقیقه ، شاید کمتر ، شاید بیشتر ... حتی شاید یه ساعت ... حس کرد و خون گرفت و خون داد و نبض شنید و نبض داد و وقتی تماس لبهایی رو ، روی موهاش حس کرد ، لبریز شد ...
    روی گوشه چپ کتفش حس کرد ، لبریزتر شد و
    وقتی فاصله ای از جاش ، جای خوبش ، گرفت ... و تماس اون دو لب واردِ کار درست رو ، روی لبهاش ، حس کرد ، چشم بست و سست شد و نخورده مست شد و ، ویرون شد ... داغون شد ... متلاشی شد ... از پانتی بودن ... از بنتی بودن ...
    تمام عقده هاش ، تمام بغضهاش ، تمام دلتنگیهاش ، تمام نیازش ، یه تشنگی شد که نه با یه قطره آب ، که فقط محتاج همون خنکی تر گونه بود روی لبهاش ... که مث محتضر در حال اغمایی ، که بهوش میاد و حس عطش و تشنگی داره و تمنای آب و ، آب نیست ... غدغنه ... و فقط یه تماسِ تر گونه ... ترگونه ، عطشش رفع شد و ، هنوز تشنه بود و ، موند ...
    دوباره ، بین دو دست ویرانگر ، سست ، به جلو کشیده شد و باز گرمی ای که کلافه اش کرده بود و کلافه ، تشنه و پر عطش ، ول شد ... و اینقد این ول شدن با لذت همراه بود ، که فقط از نظر مکانی ول شد ،و حسش باش بود ، و موند ، و زمان رو فراموش کرد ...

    این اولین تجربه اش ، از یه بوسه بود ، از نوعی دیگه
    خجالت نکشید ... حس خوبی بود ... ولی دستپاچه بود ... با همون دستپاچگی ، خم شد ... کیف چرمی فرهاد رو ، از روی زمین برداشت و روی جا کفشی کنار در گذاشت ... برگشت ... فرهاد ، پشت سرش نبود ... داشت میرفت سمت دستشویی ...
    پانتی پرید تو آشپزخونه ، چای درست کرده بود ... فرهاد ، غروب به بعد قهوه نمیخورد ... سینی به دست ، از کنار شونه به در باز دستشویی خیره شد ... فرهاد با صابون ، به جون صورتش افتاده بود ... پانتی اخم کرد ... فک کرد : یعنی اینقد از بوسیدن من متنفره ، که رفت سر و صورتش رو بشوره ؟ ...
    حالش بد شد ... بدنش ، منقبض شد ... یه حالتی از دلشوره ، به جونش افتاد ... سینی رو ، روی عسلی گذاشت ... برگشت ... فرهاد با لبخند زوم کرده بود روش ... چشمام که به چشمش افتاد ، نگاش رو ازش برداشت و با حوله ای که براش تو دستشویی گذاشته بود و الان دور گردنش بود ، صورتش رو خشک کرد ...
    پانتی ، سرش رو به زیر انداخت ... تصمیم گرفته بود بره تو اتاقش بخوابه ، تا اینکه بیدار بمونه و از حماقت خودش ، حرص بخوره ...
    از پشت شونه ی پانتی به سینی چای نگاه انداخت ... باز به سمت پانتی ، نگاهشو چرخوند : « دستت درد نکنه خانوم ، این چایو ، که خیلی هم خوردنیه ، بخوریم ، میرم چراغ آشپزخونه ی خانوم خانموما رو هم وصل میکنم ... دیگه ، امرتون ؟ »
    و به طرف مبل کنار عسلی حرکت کرد ... از کنار پانتی که میگذشت ، با دو انگشت سبابه و وسط ، لُپ پانتی رو گرفت و کشید ... پانتی نفس عمیقی کشید و راهش رو گرفت و رفت سمت اتاق خواب ...
    از اینکه پانتی بهش ، تا همین حد هم روی خوش نشون داده بود ، قند تو دلش آب میشد ... از اینکه عادت کرده بود لَنگیهاشو از فرهاد بخواد و بهش تکیه کنه ، حس خوبی پیدا میکرد ... حس تکیه گاه کسی بودن ... حس خوب بزرگ شدن رو بهش میداد ... حس میکرد ، مرد خونواده ست ... چه اهمیت داشت ، اگه با پانتی نمیخوابید و شب تا شب ، جاش تو این خونه نبود ؟ ...
    همین که کارنامه پوریا رو گرفته بود و به عنوان ولی ، حتی بدون اینکه اعلام کنه چه نسبتی با پوریا داره ، به مدرسه اش رفته بود ... همین که شب تا شب ، مث یه پدر ، تو درساش کمکش کرده بود ... همینکه صبح تا صبح ، دنبال زنش رفته بود و اونو سر کارش برده بود ... همینکه غروب به غروب خرت و پرت خریده بود و نایلکس در خونه پانتی آورده بود و به دستش داده بود ، همینکه چراغ سوخته آشپزخونه اش رو عوض کنه ، خودش کلی حس خوب بهش میداد که خیلی ارزشش بالاتر از تست کردن زندگی خانوادگی ، روی تخت بود ...
    حس پدر بودن ، حس شوهر بودن ، حس خانواده داشتن ، آخر هر هفته رو خوب درک کرده بود ... اینکه تو خانواده پانتی و تو خانواده ی خودش ، هر سه با هم دور یه سفره مینشستن ، بدون اینکه نسبتهای بین هم رو باور داشته باشن ، اینکه هر آخر هفته ، تو خونه خودش که عملا به اسم پانتی بود ولی احساس راحتی ای توش داشت و معذب نبود ، میهمانی میدادن ، خوب بود ...
    چه اهمیتی داشت اگه پانتی میگفت خونه ام ، و شب به شب به زبون بی زبونی فرهاد رو شوت میکرد بیرون ، ولی همینکه خودش میدونست ، این خونه ، با پول زحمت کشیده خودش و به قصد خانواده اش و برای آسایش و راحتی اونا خریده شده ، کافی بود ... خوب بود ...
    مهم نبود که خونه پروانه ، چقد معذب و ناراحته ... همینکه به نتیجه اش فکر میکرد ، خوشایند بود ... میتونست بازم دندون رو جیگر بذاره و مزاحم نوید و پروانه باشه ... یه حسن هم داشت : پوریا هم چند برابر پانتی بهش وابسته شده بود ... زن و بچه اش ، بی اینکه دلیلی داشته باشن ، بهش وابسته بودن و این دنیایی بود ...
    احساس پادشاهی داشت و فک میکرد ، یه روزی مث لایون کینگ ، بر فراز سنگهای بلند دروازه شیطان ، می ایسته و ماده ببرش و بچه شیرش ، کنارش ... از این فکر ، سر ریز از حس پر غروری شد و سینه اش رو ناخودآگاه به جلو داد و گردنش رو افراشته ...
    اینکه پانتی ، تحت فشار قرار گرفته بود ، نبودش رو حس کرده بود ، دلتنگش شده بود ، همینکه اجازه داده بود ، تا اینجا بهش نزدیک بشه ، کافی بود ... چای خوشمزه اش رو به دهن نزدیک کرد ... به به چه چه کنان از گلوش پایین فرستاد ... چشم دور چرخوند ، پانتی تغییر کرده بود انگار ، پانتیِ بدو ورود نبود ...
    خب ، پانتی بود و اخلاقش بهاری و ناپایدار ، یهو چش شد ، که بی حرف رفت تو اتاقش و نیومد ، مهم نبود ... مهم اون استقبال خوشایندی بود که مزه اش ، شیرینی چایی شد که به حلاوت ، قلپ قلپ ، از گلوش پایین رفت ...
    چراغ آشپزخونه رو عوض کرد ... از توی اتاق مهمان ، حوله ی بزرگش رو ، با یه دست لباس تمیز برداشت ... به حموم رفت ... سفر ، فرقی نمیکرد با خر باشه یا با جت ، تو بوفه اتوبوس باشه ، یا فرست کلاس اکونومیک یا حتی جایگاه وی آی پی ... نیم ساعته باشه یا ده روز تو راه باشی ، اسمش روش بود و خسته کننده ... راهی حموم شد ...
    دوست داشت صدا کنه : خانوم ، حوله منو میدی ؟
    یا حتی پا فراتر بذاره : خانوم ، این کمر منو کیسه میکشی ؟
    از افکار پیشرفته و ارتقا پیدا کرده خودش ، اونم مدل سنتیِ مردهای سنه ی تیرکمونی ، زیر دوش ، خندید ... دیگه این روزا کسی از این سوالا نمیپرسه ... یه راست دست زنه رو میگیره با خودش میبره حموم دونفره ... از این فکر بیشتر خندید و باز حس لبهای پانتی رو تو ذهن مرور کرد ... لبهای شیرینش ، و اون حس خوبی که ، تو بغلش سفت گرفته بودش ، کمتر حس شه***وانی بش داده بود ... بیشتر حس خوشایند بزرگ بودن ، مرد بودن ، مورد احتیاج کسی بودن ، رو بهش القا کرده بود ...
    با حسی تازه و نو ، حوله اش رو دور خودش پیچید ... یه قدم به پانتی نزدیک تر شده بود ... امشب ، اولین شبی بود که تک و تنها با پانتی تو این خونه سر میکرد ... یه جورایی ، یه تاریخ منعطف شده بود براش ، باید به خاطر میسپردش ...
    پانتی تو هال نبود ... تو پذیرایی نبود ... تو آشپزخونه نبود ... فک میکرد ، با اون ذوق و شوقی که پانتی تو بغلش بود و ، براش چای آورده بود ، با این حساب ، باید الان تو آشپزخونه اولین غذای دو نفره شون رو میپخت ... ولی نبود ... به ذهنش رسید ، شاید خجالت کشیده ... چند دقیقه ای روی مبل منتظرش موند ، نیومد ...
    به بهونه سشوار ، پشت در اتاق خوابش ایستاد ... با چند تقه ی آروم ، صداش کرد ... جواب نشنید ... به خودش جرات داد و دستگیره در اتاق رو پایین کشید ... در باز بود ...
    پانتی با حس بدش ، درگیر بود ... فرهاد ، هنوز بهش حس خوبی نداشت ... از اینکه دلیل فرهاد رو برای دنبالش افتادن ، نمیتونست پیدا کنه ، عصبی شده بود ... به خودش فحش داد ... باید در اتاق رو قفل میکرد ... تو خودش جمع شد و چشماش رو بست ... اگه فرهاد قصد سوئی داشته باشه چی ؟
    ولی فرهاد ، با صدای آرومی پانتی پانتی میکرد ... خب اگه قصد سوئی داشت که نباید صداش میکرد ... اصلا این چه فکری بود که میکرد ؟ فرهاد از یه بوسیدنش یه عالمه صورتش رو شسته بود ، بعدم قانع نشده ، پریده بود تو حموم ... پس چطور میتونست قصد سوئی به کسی که چندشش میشد ، بش دست بزنه ، داشته باشه ؟ چشماشو آروم رو هم فشار داد ...
    بهتر بود خودش رو به خواب میزد ... فرهاد ، آهسته بهش نزدیک شد ... پانتی ، مث یه بچه ببر ، تو تخت ، به حالت تدافعی دراز کشیده بود ... شیطنت کرد و انگشتهاش رو لای موهای پانتی بازی داد : « پَن ... قرار بود شام بپزیم ، خوابیدی ؟ »
    انگشتهاش رو از لای موهای پانتی به پایین سُر داد ... با نوک ناخنهاش ، از گوشه شقیقه هاش حرکت داد و و از کنار گوشش ، به پایین تو گردنش کشید ... پانتی تو خودش جمع شد ... میمیک ها و عضلات صورتش رو زیر ناخنهاش در حال منقبض شدن ، تشخیص میداد ...
    حس مور مور شدن پانتی رو ، حتی با نوک ناخنهاش ، میفهمید ... میتونست درک کنه که ترسیده ، در عین حال ، خوش خوشکش شده ... عضلات منقبضش ، نشونه ترس بود و حس مور مور و کرک و پرزهای ریز توی گردنش که سیخ میشد و پوستش رو مث پوست مرغ دون دون میکرد ، نشونه ی حس خوشایندش بود ...
    نمیخواست بیشتر از این اذیتش کنه ... بوسه ای آروم ، روی موهاش و بعد پیشونیش زد ... دستش رو به نرمه گوش پانتی کشید و باز صداش کرد : « پاشو دیگه ... من گرسنمه ... بگیرم گرسنه بخوابم ؟ »
    پانتی تو محاصره ی احساسی ، بین خواستن و نخواستن ، بین معذب بودن و خوش اومدن ، بین حرص خوردن و آروم شدن ، مقاومتش رو شکوند ... چشماش رو باز کرد ... میخواست اعتراض کنه ، ولی زبونش نمیچرخید ... چی میگفت ؟ اصلا روش میشد بپرسه ، چرا منو بوسیدی بعد رفتی روتو با آب صابون شستی ؟ ... دلش برای فرهاد سوخت ... خب گرسنه بود ، نباید بهش قول غذا میداد ...
    خودش رو توجیه کرد : « آه ... خوابم برد ... رفته بودی حموم ، فک کردم تا بیای یه چرت بخوابم »
    فرهاد حوله دور گردنش رو برداشت ... « اوه ، آره ... سشوارتو خواستم ... اهواز هوا خراب بود ... از ظهر نمیدونی چقد خاک نشست روم ... بارون خاک بود ، وحشتناک ... وقت نکردم اونجا دوش بگیرم ، سر و صورتم رو شستم ، با اینحال گرد و خاک ، انگار تا ته حلقم چسبیده ... حموم کردم ... میتونم لباسامو بندازم تو لباسشویی ؟ »
    پانتی نیشش باز شد ... پس فرهاد از بوسیدنش چندشش نشده بود ... از رختخواب پرید پایین ... سشوار رو از روی گیره ی کنار کنسول آرایشی برداشت و به طرف فرهاد گرفت ... در همون حال زبون زد : « کجا گذاشتیشون ، میندازم تو لباسشویی برات ... فک نکنم تا فردا خشک شه ها ... »
    فرهاد ، آب دهنش رو قورت داد ... سشوار رو به برق زد و همونجا روبروی آینه ی کنسول پانتی ایستاد و مو پیچ رو به دست گرفت ... : « زحمتت نمیدم ... تابستونه ، خشک میشه ... رو رخت آویزِ تو حمومه ... »
    مکث کرد ... حرف دهنش رو مزه مزه کرد و لحنش رو معمولی : « میشه یه لحظه اینو بگیری کمکم ؟ »
    و از تو آینه ، سشوار رو به پانتی نشون داد ... پانتی لبش رو روی هم فشار داد ... بدش نمیومد بایسته بالای سر فرهاد و بوی موهاش رو به ریه بکشه ... از بوی شامپو خوشش میومد ... خودش رو توجیه کرد : از بوی موهای میشو هم وقتی حموم میکنه ، خیلی خوشم میاد ...
    و به میشو تو درگاه باز اتاق نگاه کرد ... دمش رو سیخ گرفته بود رو به بالا و با چشمای گرد نگاه میکرد ... از روی کنسول ، گیره ی شلوغ پلوغ گلدار موشو ، پرت کرد سمت میشو و براش زبون درآورد ...
    به سمت فرهاد برگشت و سشوار رو روی دکمه ی آن گذاشت ... حرارتش رو تنظیم کرد ... روی موهاش گرفت ... لاله ی گوشش قرمز شد ... پانتی ، دستش رو بالای لاله ی گوش فرهاد گذاشت و دوباره باد گرم رو روی موهاش گرفت ...
    موهای کوتاهش ، با حرکت باد به بالا و بعد به این ور و اونور سرگردون میشد ... بوی شامپو ، به بالا متساعد میشد و صاف میرفت تو جفت سوراخ دماغش ... خدا خواسته ، بو میکشید و خوشش میومد ...
    با یه تصمیم به نظرش بچگونه ، با ناخنهای ظریف و نوک تیز مانیکور شده ، لا به لای موهای فرهاد خط انداخت ... تو باد سشوار ، جاده های باریک سفیدی از راه انگشتهاش ، باز میشد ... پانتی حس میکرد ، نوک انگشتش سِر شده ... با اینحال حس خوبی بود ... دوست داشت ...
    اول با تردید و آروم شروع کرد ... بعد کم کم ، تماس دستش رو بیشتر کرد ...
    چند بار رفته بود ماساژ چینی ... توی موهاش رو روغن مخصوص زده بودن و بدنش رو چرب کرده بودن و با نوک دست و حرکات حرفه ای ، بدن و سرش رو ماساژ داده بودن ... ریلکس شده بود و جریان خون ، توی رگهاش منظم و نرم شده بود ...
    با این فکر ، کرم نرم کننده تقویتی بعد از حمامش رو باز کرد ... مقداری کرم ویتامینه روی سر سه انگشتش ریخت و توی دستهاش مالید و اونها رو لا به لای موهای فرهاد ، پخش کرد ... فرهاد چشمهاشو بسته بود ... صدای نفسهاش آروم بود ... لابد حس خوبی داشت ...
    پانتی ، مور مورش شد ... یه حس سستی ای ، از نوک انگشتاش ، به بالا ، راه پیدا کرد ... تو بدنش حرکت کرد و به شقیقه هاش ختم شد ... با بی تربیتی فک کرد : گو... چیش به شقیقه ... بلند خندید ... حس ریلکس روی پوست سر فرهاد ، چه ربطی به شقیقه های اون داشت که گامب گامب ضرب گرفته بود ؟ ...
    فرهاد چشمهاشو باز کرد ... متعجب از توی آینه ، نگاهی به پانتی انداخت ... : « چیه ؟ کچلم بهم میخندی ؟ »
    پانتی ضربه ای آروم رو سرش زد : « نه خره ... اینهمه مو ... فک کردم مث میشو خوابت برده ... »
    فرهاد ، خیره نگاهش کرد ... معنی نگاهش واضع بود ... : خودتی ...
    خب چی میگفت ؟ باز بلند خندید ... تو خنده ، رو هوا بلند شد ... خندش بند اومد و دهنش باز موند ... تو بغل فرهاد رو تخت افتاد ... بهت زده بود ... فرصت دفاع کردن نداشت ... اصلا منگ بود ... زبونش بند اومده بود ... اون روی تخت افتاده بود ... پاهاش آویزون بود و دستهاش کنارش سست افتاده بود ...
    فرهاد قرمز بود ... سریع ربطش داد به اثر باد گرم سشوار ... از فکرش تند ، رد شد : اُسکل نباش پانتی ... اونقدرا هم خر نیستی که ...
    فرهاد ، خم شده بود روش ... سرش رو تو فاصله ی کوتاهی از صورت پانتی نگه داشته بود و میخندید : « تو گفتی منم خر شدم نه ؟ »
    و به جون پانتی افتاد ... دستهاش رو از زیر سینه های پانتی به دور کمرش برد ... اول یه لحظه فشار محکمی به پهلوهاش داد ، بعد تو یه حرکت ناغافل ، شروع کرد با ده تا انگشت هر دو دستش غلغلک دادن ... پانتی از بهت دراومد ... خندید ... بلند ... بلند تر ...
    دیگه مهم نبود که نصف سنگینی هیکل فرهاد ، افتاده روی بدنش ... فرهاد غلغلکش میداد و به التماسهاش توجه نمیکرد ... بعد از کلی غش و ضعف کردن پانتی ، سرش رو پایین آورد ... از تو لختی یقه ی لباس پانتی شروع کرد به بوسیدن ...
    بوسه های آروم و کوتاه و پشت سر هم ... پانتی سفت شده بود ... یه حسی تو بدنش به غلیان افتاد ... بوسه ها به گردنش رسید ... به زیر رستنگاه موهای پشت سرش ، توی گودی گردن ...
    یه خورده بعد ، حس کرد ، نرمه گوشش خیسه ... زبون فرهاد رو روش حس میکرد ... سست شد ... نفسهاش تند و سنگین ، سینه اش رو بالا و پایین میکرد ... نفس داغ فرهاد تو گوشش میخورد ... با هر نفس ، تموم موهای بدنش سیخ میشد ... پوست کنار گوشش سوزن سوزن میشد ... دعا میکرد فرهاد بلند شه ... با اینحال زبونش نمیچرخید و دوست داشت تا ابد این حالت ادامه پیدا کنه ... خودش هم گیج شده بود و نمیدونست چه مرگش شده ... با هر نفس ، یه حسی از قلبش ، به گوشهاش منتقل میشد ...
    فرهاد ، نا غافل بلند شد ... مچ دست پانتی رو گرفت ... از روی تخت بلندش کرد : « پاشو ببینم خوابش برد ... من گرسنمه ... »
    پانتی سست و بیحال بلند شد ... فرهاد نامردی کرد ... میدونست پانتی الان سرسپرده و راضیه ... با اینحال فک میکرد زمان مناسبی نیست ... درست نیست به پانتی ای که جلب اعتمادش و از بین بردن ترسش ، یه عمر زمان میخواست ، دقیقا همون شب اولی که با هم تنها مونده ان رحم نکنه ...
    از تماس انگشتهای پانتی لای موهاش ، کل حواس مردونه اش ، شش دونگ جمع شده بود و به تقلا افتاده بودن ... و وقتی با تموم هیکل ، روی هیکل س ک س ی و توپ پانتی افتاد ، کنترل حس فوران شده ی شه *** وانیش ، اون لحظه براش ، سخت ترین کار تو دنیا بود ... با اینحال پانتی باز هم باید تشنه میموند ...
    تجربه ثابت کرده بود : هر چی زن رو تشنه تر نگه داری ، پر عطش تر و پر نیاز تر میشه ...
    در حق پانتی نامردی میکرد ، ولی ، خودش این وسط بیشتر اذیت میشد ... کنترل حواس مردونه ، تو لحظه های اوج شه***وت ، کار فرهاد نبود ... خوددار نبود ... آتیشش تند بود ... طبعش گرم بود و آتشین مزاج ... با اینحال ، میتونست به زور ، دندون رو جیگر بذاره و برای بغل خوابی که یه عمر باید کنار خودش نگه ش میداشت ، ارزش قائل میشد و فقط به فکر ارضای خودش نمیبود ...
    این ، اون دخترهای یه شبه نبود ... این پانتی زخم دیده اش بود که تو عالم بچگی و ناواردی ، روحش رو خش داده بود و زخم کرده بود و مرهم نذاشته ولش کرده بود تا عفونت کنه ... درمون این عفونت مزمن ، زمان میبرد ...
    خودش رو به بی خیالی زد و خنده ی تصنعی ای کرد ... با دست ضربه ای به کپل پانتی زد : « بدو تنبل ، یه بار تو عمرم یه شام ازت خواستمها ... ساعت سه سحره ، هوا داره روشن میشه ، هنو من گشنم ... »
    پانتی به سختی به خودش مسلط شد ... هنوز سست بود ... دوست داشت روی تخت ، بیهوش میشد ... اصلن میمرد ولی بلند نمیشد ... با رخوت ، پشت سر فرهاد راه افتاد ... دست فرهاد دور کمرش تاب خورد و به خودش فشردش ... انگار یه آب ولرم از فرق سرش ، تا روی تیره پشت کمرش ، راه پیدا کرده باشه ... نفس عمیقی کشید ... به قدمهاش سرعت داد ...
    میشو عین بچه یتمیا ، پشت سرشون راه افتاده بود ... پانتی عصبی به سمتش برگشت : « وقت خوابته بچه ، دِ برو بکپ ... نشسته آمار منو بر میداره ... »
    و خم شد و میشو رو توی سبد خوابش روی تشکچه گذاشت ... فرهاد اول با تعجب ، بعد با اشتیاق به دعوای پانتی و میشو نگاه کرد : « اوه چه مامان خشنی ... ولش کن بچه رو ... »
    پانتی با حرص دست به کمر زد : « در عوض تو انگار بدت نمیاد یه بابای ذلیل باشی ... دیدم رفتارتو با پوری خرس گنده ... عین پسر بچه های تخس چارساله ، لوسش میکنی ... »
    قلب فرهاد ، بالا رفت و از بالاتر ترین نقطه ، افتاد ته شکمش ... پانتی ، رفتار فرهاد با پوریا رو پدرونه تشخیص داده بود ... چشماش رو بست و زیر چشمهای بسته اش ، بغض زیر پلکهاش ، لرزون بود ... آب دهنش رو قورت داد ...
    نفس عمیق پر حسرتی کشید ... چشماش رو باز کرد ... میخواست تو چشمهای پانتی زل بزنه و بگه ، اما پانتی روشو برگردونده بود تو فریزر و داشت زیر و روش میکرد ...
    پانتی بسته ای گوشت رو از فریزر بیرون کشید : « تو برو ، یه چرت بخواب ، من غذا رو درست میکنم ... »
    فرهاد زیر لبی حرف میزد : « نه خوابم نمیاد ... پیازات کجاست ؟ پاک میکنم ... »
    پانتی با چشم ، اجزاء صورت فرهاد رو از نظر گذروند : « نمیخواد ... چشات سرخه ... داره آب می افته ... برو بخواب ، آماده شد بیدارت میکنم ... »
    فرهاد بی حرف ، عقب گرد کرد ... روی کاناپه راحتی ، تو هال ، روبروی اُپن دراز کشید ... ساعد دستش رو روی چشمش گذاشت و دو پاش رو عصبی ، روی هم قفل کرد و تکون تکون داد ... کی از این وضعیت دربدری و بی خانمانی و سرباری و بی هویتی ، در میومد ... تو این لحظه ، دقیقا همین الان ، حس میکرد طاقت بیشتر از این رو نداره و بریده ... نفس ، نفس بریده ای بیرون داد ... با حالتی عصبی و خشنی از روی مبل بلند شد و تقریبا بلند صدا زد : « پانتی یه چیزی ... »
    لحنش آروم شد ... الان وقت خوبی نبود ... الان اگه پانتی میفهمید ، شاید همه چی بهم میخورد ... شاید پانتی فک میکرد ، فقط بخاطر پوریا پا پیش گذاشته ... شاید هم خودش مجبور میشد بخاطر پوریا ، تن به هر چیزی بده ... فرهاد اینو نمیخواست ... باید یه بار برای همیشه ، همدیگه رو میخواستن ، بی هیچ دلیلی ، حتی به بزرگی پوریا ...
    پانتی با لحنی نرم و لطیف ازش پرسید : « چیزی میخواستی فرهاد ؟ »
    مستاصل ، دستی بین موهاش برد ... دوست داشت از ریشه ، تار تار موهاش رو بکشه ... فشار فضای بین انگشتهاش رو لای موهاش زیاد کرد و با خشونت و محکم ، موهاش رو به دو طرف کشید : « نه ، فقط خواستم بگم ، اگه خواستی آب کش کنی ، صدام کن ، خودت دیگ رو بلند نکن ... »
    دل پانتی زیر و رو شد ... : « با اینکه سنگین نیست ، ولی چون قرار بود شراکتی غذا بپزیم ، چشم ... »
    و به عقب برگت ... فرهاد از پشت ، پانتی رو از نظر گذروند ... با حسرت به فرام فک کرد ... با اینکه اونم ، قد سالهای غربت فرهاد ، گرد غربت رو روی شونه داشت ، اما خوب تونسته بود بین زندگیش ، تعادل برقرار کنه ... نبودش توجیه پذیر بود ... دنبال خوشی دلش ، به خانواده اش پشت نکرده بود ...
    زیر لب با لحنی پر حرص ، سر خودش داد زد : شیت ... شیت ... آخه تو چه مرگت بود که چشمت رو روی همه چی بستی و یه لحظه به اونچه پشت سرت میمونده ، نگاه نکردی ؟ لعنتی ، آخه آدم چطور میتونه زن و بچه اش رو ول کنه و یکیشون رو ندیده بگیره و یکیشون رو اصلا از بودنش بی خبر باشه و مث سگ ، دنبال هر کس و ناکس له له بزنه و شب با وجدان راحت بخوابه ؟ وقتی که یه بوسه ، یه سلام ، یه کرم مو ، میتونه اینقد پر لذت باشه ... یه خنده از ته دل ...
    باد کولر ، صاف روی سرش بود ... بیقرار بود ... کلافه تر شد ... دلش برای پانتی تنگ شد ... دوباره عصبی از جاش پا شد ... دست به سینه ، به چارچوب آشپزخونه تکیه داد ... پانتی بی حواس سرش رو بالا برد و به فرهاد خیره شد ... لبخندی رو گوشه لب نشوند : « حواستو بده پی پیازات ، الان انگشتتو قلم میکنی ... »
    پانتی دستپاچه سرش رو پایین انداخت ... خجالت نمیکشد ، ولی کلافه میشد و یه چیزی تو بدنش به خارش می افتاد ... یه حس خوشایند ... تحریک آمیز و ناخواسته مث قطب ناهمنام آهن ربا ... سرش رو برای مبارزه با این حس به پاییت ترین حد ، خم کرد ...
    دست فرهاد ، از فضای مثلثی زاویه چاقو و باوزی خم شده اش ، رد شد ... نفسش پشت گوشش میخورد و گرمیشو حس میکرد و با چشم رد دستش رو دنبال میکرد ...
    دستش از فضای تنگ مثلثی ، تو فاصله یکی دو سانتی برجستگی سینه اش ، نرم رد شد و روی چاقو کلید شد : « بدش من ، الان خودت رو ناقص میکنی ... تو برو سالاد درست کن ، منم مواد پاستا رو به سبک سرآشپز فرهاد درست میکنم ، اوکی »
    پانتی فقط تونست سرش رو به یه طرف خم کنه ... آب دهنش ، تو گلوش بالا پایین میشد و نفسش ، اون وسط مسطا مونده بود ... چش شده بود ... با کوچیکترین حرکت ، حالش خراب میشد و بی حس میشد ... با کلافگی ، دستش رو ، زیر موهاش ، پشت گردنش برد و مالش داد ... باید خودش رو کنترل میکرد ... اینقد تو این یکی دو سه ساعت ، رعشه به چارستون بدنش افتاده بود که بیعد نبود فردا لقوه بگیره ...
    خیار و گوجه و کاهو و هویج و کالباس و کارد و تخته و ظرف سالاد خوری ، همه رو روی صفحه ی کابینت گذاشت و مشغول شد ... در حین خرد کردن کاهوها ، فرهاد به سمتش برگشت : « تابه ات کجاست ؟ »
    پانتی بی حواس برگشت : « ها ... اینجاست تو این کابینت زیریه » و باز مشغول شد ...
    فرهاد ، پشت سرش ایستاد ، دستش رو دور باسنش قفل کرد و مث یه کارتن خالی مزاحم سر راه ، کشیدش اونورتر ... پانتی مبهوت به فرهاد خیره شد ... حرکاتش عادی بود ... تابه رو از کابینت برداشت و روی اجاق گاز گذاشت ...
    فک کرد : مشکل از فرهاد نیست ... مشکل از خود منه ... این منم که با هر حرکت کوچیکی ، یه حس خاصی تو وجودم تکون تکون میخوره ...
    نمیدونست این چه حسیه که هم دلهره آوره ، هم لذت بخش ... مث انجام یه کار ممنوعه که لذت ممنوعه بودنش تو سلول سلول بدن جاری و ترس از لو رفتنش ، پشت ضربه های تند قلب ، مدفونه ... این تماسهای فیزیکی رو دوست داشت ، ولی ...
    اینقد درگیر خودش ، و مرور اون لذتهای ممنوعه ی کوچیک کوچیک بود ، که وقتی سالاد تموم شد و برگشت بذارش رو میز ، فرهاد داشت تو یه ظرف دسته دار آنتیک ، ماکارونیها رو سرو میکرد ... کی کارش تموم شده بود ، چیزی بود که پانتی حتی شروعش رو هم نفهمیده بود ... دقیقا مث همین حسی که تو وجودش به قلیان افتاده و بالا - پایین میپره و نفهمید از کی شروع شد و کی به این نقطه رسید ...
    به خودش مسلط شد و بقیه سس سالاد و ماکارونی و نوشابه و لیوان و بشقاب و چنگال و هر چی به فکرش میرسید و تند تند روی میز گذاشت ... فرهاد پشت میز نشسته بود و یه دستش چنگال و یه دستش قاشق و دو آرنجش تکیه داده به میز به جلو خم شده بود ...
    خنده اش گرفت ... : « یه کلاه خود هم سرت میذاشتی ! »
    فرهاد متعجب نگاش کرد : « جانم ؟! »
    پانتی با همون خنده ، صندلی روبروی فرهاد رو عقب کشید و روش نشست و یه لیوان نوشابه توی لیوان خودش ریخت : « والا یه جوری قاشق چنگال دست گرفتی ، فک کردم گرز و شمشیر دستته ، گفتم کلاه خودم میذاشتی که کاملا آماده ی اعلام حمله باشی »
    فرهاد یه ابروشو بالا داد : « اوه ... از اون لحاظ ، جنابعالی اعلان حمله بفرمایید ، من خودم واردم چجوری برای حمله آماده شم ... تو فقط اجازه شو صادر کن ، کون لق کلاه خود ... سلاح و لباس رزم من ، چیز دیگست ... »
    قلپ اول نوشابه تو گلوش پرید و به سرفه افتاد ... حرفش رو منظور دار تشخیص داد ... اینقد از این حرفا امید بهش زده بود که بو دار بودنش رو از صد متری تشخیص بده ... خیره به فرهاد نگاه کرد ... حرفش رو مزه مزه کرد : « منظورت از این حرف چی بود ؟ »
    فرهاد ، شیطون خندید : « من زوری ندارم ... مخلصیم به خدا »
    پانتی یه خورده ماکارونی تو بشقابش کشید : « این حرفت ، منو یاد یه کسی انداخت »
    فرهاد ابروهاشو پرسشگر به پایین داد : « یاد کی ؟ »
    پانتی لبخند زد : « کس خاصی نیست ... »
    و توی بشقابی یه خورده سالاد کشید ... فرهاد هنوز قاشق و چنگال به دست ، به همون حالت آماده باش نشسته بود ... : « کس خاصی نیست ؟! ... یعنی هست ، ولی خاص نیست ؟ ... خب کیه ؟ »
    پانتی ، خودش رو مشغول سالادش کرد : « خب نیست ... یعنی هست ... یعنی نمیشه گفت که هست »
    فرهاد قاشق و چنگالش رو ، کنار بشقابش گذاشت : « پانتی ، بالاخره هست ، یا نیست ... اگه هست ، کیه ... و چطوری هست و خاص نیست ولی الان ساعت چارو نیم صبح سر میز غذا خوردن ، یادش افتادی ؟ »
    پانتی اخم کرد : « کنترلم میکنی یا ... »
    فرهاد صاف و تند حرف میزد : « یا چی ؟ ... من کنترلت نمیکنم ... فقط میخوام بدونم الان من کیم ؟ جایگاهم چیه و کجای زندگی تو قرار دارم ؟ همین ... ربطی هم به کنترل نداره ... »
    پانتی خیره نگاش کرد : « تو چی ؟ »
    فرهاد لب به هم فشرد : « من چی ؟ ... من قبلا هم برات توضیح دادم ... با تو ازدواج کردم و فراموش کردم ... تو رو تو تاریک ترین ناحیه ی ذهنم گم کردم و مث یه پسر مجرد ، هر گهی خواستم خوردم ... بعد سرم به سنگ خورد ، متنبه شدم و الان نزدیک به شیش ساله من هنوز دارم تنبیه میشم ... تو رو میخوام ولی نه به زور ... تو منو میخوای ... داری جذبم میشی ... »
    پانتی اخمش رو غلیظتر کرد و پرید تو حرفش : « کی گفته ؟ هیچم اینطور نیست ... »
    فرهاد به جلو خم شد : « هست پَن ... چرا شما ها عادت دارین با احساسات خودتون دو رو باشین ؟ ... چرا تو جذب من میشی ، گر میگیری ، حس میگیری ، ولی میزنی زیرش ؟ چرا با خودت رو دربایستی داری ؟ احساسات آدم از تموم وجود آدم بهش نزدیکترن ، این بی انصافیه که آدم گولشون بزنه ... چرا سعی نمیکنی صاف و بی پیچ و تاب بهشون نگاه کنی ؟ مگه از من خوشت بیاد ، غرورتو زیر سوال میبره یا شرم آوره از نظرت ؟ ... اگه منو میخوای ، که میدونم میخوای ، بهتره نشون بدی ... بی رودربایستی ... ولی اگه حالت ازم بهم میخوره ، اونو هم بهتره بهم صاف بگی ... »
    پانتی ، نگاهش رو به روی جزء به جزء صورت فرهاد چرخوند ... چیز تهوع آوری ندید ... خب نه تو ظاهرش و نه اخلاقش ... : « من از تو حالم بهم نمیخوره ... »
    فرهاد تیز ، پرید تو حرفش : « خب ، این یعنی تو منو میخوای ... »
    پانتی به چنگال توی دستش خیره شد : « خب ، نه با این صراحت ... من احتیاج به زمان دارم تا بدونم حسم به تو چیه »
    فرهاد لبخند زد : « پس یعنی من خاصم که میخوای بهم فک کنی ... همین کافیه ... ولی اونی که تو به یادش افتادی ، اون کیه ؟ ... ببین ، من نمیخوام کنترلت کنم ، من میخوام صاف با هم حرف بزنیم ... بیا شفاف سازی کنیم ، خب ... من ، تا قبل از اینکه بعد از ده سال برگردم ایران ، قد موهای سرم ، قرار گذاشتم و رابطه داشتم ... خب ، بعد از اون زمان به بعد ، دیگه نخواستم با کسی باشم ، فقط خواستم به یه نفر فکر کنم ... من نزدیک شیش ساله ، تموم فکر و ذهنم مال توئه ... هیچ کسی نیست ، نه خاص و نه غیر خاص ... تو چی ؟ »
    پانتی لبش رو روی هم فشار داد : « خب من یه عمره ، یه عالمه آدم تو زندگیم بوده ، ولی هیچکدومشون خاص نبودن ... به هیچکدومشون نگفتم دوست دارم و اجازه ندادم کسی هم بهم همچین حرفی بزنه ، رابطه ای هم با کسی نداشتم ... »
    فرهاد موشکافانه نگاش کرد : « هیچ کس ؟ »
    پانتی متردد نگاش کرد : « خب یکی هست ... ولی نه به اون صورت که تو فک کنی ... من حتی اونو ندیدم ... نمیشناسمش ... فقط باهاش درد و دل میکردم ... اوقات تنهاییم ، باهاش حرف میزدم ... پیش خودم فک میکردم ، یه روزی میاد و میشه منجی من از این لجن زاری که اسمش رو گذاشتم زندگی ... به من امید میداد و اسمش امید بود ... باهاش چت میکردم ... همین »
    فرهاد نفس عمیقی کشید : « میکردی ، یا میکنی ... یعنی هنوز هم این رابطه ادامه داره ؟ »
    پانتی اخم کرد ... درسته که رابطه اش با امید ، خیلی وقته سرد شده ، ولی هنوز هست ... هنوز هم بین خودشون حرفایی مبنی بر علاقه میزدن ... صحیح بود این حرفها رو به فرهاد بزنه ؟ ... خب چه اشکالی داشت ؟ ... فرهاد باهاش صادق بود و تموم گندکاریهایی که شاید نود درصد مردها ، چه متاهل و تعهد چه غیر متاهل و متعهد یواشکی میکنن ، صاف براش شفاف سازی کرده بود ... پانتی دندون رو جیگر گذاشته بود و حرفی نزده بود ، پس فرهاد هم میتونست صادقانه بشنوه و تنهاییشو درک کنه ...
    نگاه کلافه ای به فرهاد انداخت : « خب هست ... ولی نه زیاد »
    فرهاد بشقابش رو از ماکارونی پر کرد و با اشتها مشغول خوردن شد و با دهان نیمه پر پرسید : « قصد ادامه اون رابطه رو داری ؟ یا میخوای کاتش کنی ؟ یا شایدم بی ضرر بدونیش ؟ ها »
    پانتی ، بقیه نوشابه اش رو سر کشید : « نه فک میکنم وقتی قراره تو مرور زمان قرار بگیرم و یه شانسی به خودم بدم ... و به تو ... خب ادامه اش احمقانه به نظر میرسه ... در ضمن من الان تنها نیستم ... حس تنهایی ندارم ... غزاله و بچه ها ، نزدیکم هستن و با هم رابطه خوبی داریم ... پوری ، بیشتر بهم سر میزنه و تو ... تو هم لطف میکنی و مرتب کنارمی ... »
    فرهاد لبخند محبت آمیزی به روش زد : « تو داری لطف میکنی من خطا کار رو کنارت تحمل میکنی ... من با تو ، خوشحالم ... سعی میکنم صادقانه باهات رفتار کنم ف ولی اگه روزی روزگاری ، خطای ازم سر زد و حرفم دوتا شد ، مطمئن باش ، بخاطر خودت بوده ... دوست ندارم بیش از این زخم ببینی ... دوست ندارم بیشتر از این ضربه بخوری ... پس گاهی دهنم رو میبندم ، تا از طرف من ، دوباره ضربه ای بهت وارد نشه »
    پانتی ، با اخم نگاش کرد : « این یعنی چی فرهاد ؟ »
    فرهاد دستش رو روی میز ، به جلو هول داد ، روی دست پانتی کنار بشقاب غذاییش گذاشت و فشار داد ... دست پانتی رو نوازش کرد : « واضحه ... من دوست دارم ، و میخوام ازت حمایت کنم ... من خواسته و ناخواسته ، باعث ضربه زدن به تو شدم ، نمیخوام این مسئله ادامه پیدا کنه ... غذاتو بخور و برو برای اون دوست عزیزت ، پیام بذار که شوهرم برگشته و من میخوام یه فرصت دوباره به هر دومون بدم ... »
    پانتی اخم تصنعی ای کرد ... از واژه شوهرم ، مور مورش شد ... : « طعنه میزنی ؟ دوست عزیزت ؟ ... خب گفتم که کس خاصی نیست ... ولی باشه ، این کار رو میکنم ... تو هم بیا ببین که فک نکنی دورغ میگم »
    فرهاد از پشت میز بلند شد ... پشت صندلی پانتی ایستاد ، شونه های پانتی رو تو مشت فشرد ... بوسه ای روی موهاش نشوند : « عزیز من ... من کی گفتم تو دروغ میگی ؟ ... من گفتم سعی میکنم خودم بهت دروغ نگم تا احساسات تو جریحه دار بشه ... اوکی ؟! دستت هم برای غذا درد نکنه »
    پانتی دماغشو چین داد : « این یکی دیگه صد در صد طعنه بود ... نکنه یادت رفته خودت درستش کردی ؟! »
    فرهاد سرش رو به گوش پانتی نزدیک کرد ... پانتی بازم مور مورش شد : « غذا ، خوشمزه بود ، چون کنار تو بود ... حتی ساعت پنج صبح ، بازم شام لذیذی بود ... تنکیو بی بی »
    پانتی صاف ایستاد ... نفس فرهاد تو گوشش پخش میشد و بازم وسوسه اش میکرد ... آت و آشغالای روی میز رو جمع کرد ... خب ، غذای خوبی بود ... بله ، میشه گفت لذت برده بود ... حرف زده بودن ، و پانتی میخواست با احساسات خودش ، طبق توصیه ی فرهاد ، صادق باشه ...
    پس یه پایه از صداقت ، این بود که کنار فرهاد ، وسوسه میشد ... وسوسه ی نزدیک شدن بیشتر ... ته این وسوسه ها ، چیز خوبی نبود ... خاطره ی خوبی ازشون نداشت و باز به خودش اعتراف میکرد که : البته اینجوریشو من تجربه ندارم ... شایدم اونی نباشه که تو ذهن من حک شده ...
    ظرفهای خالی روی میز رو تو ظرفشویی چید و اضافه ی غذا ها رو توی یخچال گذاشت ... از همون تو آشپزخونه ، داد زد : « فرهاد ، چای میخوری یا قهوه ؟ »
    فرهاد با چاپلوسی جواب داد : « با زحمت تو ، شرمندگی ... و بعد از اون چای »
    پانتی خندید : « خر شدم ... باشه ، چای »
    تو دو تا لیوان دسته دار ، از توی فلاسک چای ریخت ، و توی سینی گذاشت ... قندون هم کنارش گذاشت ... فرهاد ، روی کاناپه ی راحتی توی هال ، لم داده بود ... لب تابش رو روشن کرده بود و روی پاش گذاشته بود ...
    پانتی چایش رو مزه مزه کرد ... لیوان فرهاد رو هم به سمتش گرفت : « الان بفرستم ؟ »
    فرهاد منظورش رو گرفت ... لبخند زد : « هولی ؟ ... برو لب تابت رو بیار بفرست »
    پانتی با دست ضربه ای حرصی به شونه فرهاد زد ... چای از توی لیوان روی پای فرهاد ریخت ، جیغ فرهاد بلند شد ... پانتی خندید : « خوبت کردم خسیس ... »
    و با خنده به کنج پذیرایی ، روی عسلی ای که لب تابش رو اکثرا برای شارژ میذاشت رفت ... دوباره سر جاش نشست و مث فرهاد ، لب تاب رو روی پاش گذاشت ... مسنجرش رو باز کرد و روی اسم امید ، مکث کرد ... چراغش روشن بود ...
    صفحه ی پیام رو باز کرد ...
  4. #18
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    امید ، بازم آف گذاشته بود ... یه لینک دانلود بود ... میخواست بازش نکنه ، میخواست از همینجا شروع کنه ‏‏... وسوسه شد ... یه کنجکاوی بود ... امید گاهی براش لینکهای جالب رو میذاشت ، خب اونم میگرفت ‏‏... گاهی مطالب خنده دار ... گاهی دانستنیها ... گاهی عکس ... گاهی آهنگ و گاهی کلیپهای خنده دار ‏‏... ‏ خب اشکالی نداشت لینک رو دانلود کنه ... رو لینک دانلود ، کلیک کرد و تو دانلود منیجرش ، استارت رو ‏زد ... نگاهش رو پرسشگر ، روی صورت فرهاد چرخوند ... فرهاد حواسش جمع کار خودش بود ... چی ‏میکردش رو نمیدونست ، فقط میدید که مشغوله ... ‏ سرکی تو لب تاب فرهاد کشید ... اووف ، یه سایت انگلیسی زبان بود و لوگوش ، چندتا بچه بودن که ‏دست همدیگه رو گرفته بودن و هر کدوم یه رنگ و نژاد بودن ، معلوم بود از این بیمارستانهای خیریه ی ‏همیشگی ی مورد علاقه ی فرهاد ، در مورد کودکان سرطانیه ... دست خودش نبود ، از اینجور چیزا بدش میومد ‏، حس خوبی بهش نمیداد و سعی میکرد ، کمتر ببینه تا کمتر غصه بخوره و اصلا نبینه تا اصلا گرد ملال روی ‏صورتش نشینه ... ‏ بی توجه به فرهاد ، آهنگ صد در صد دانلود شده رو باز کرد و پلی رو زد ... آهنگ شروع کرد به خوندن ... ‏اونم شروع کرد به نوشتن ...‏ همینکه میخوام حرف دلم رو با تو بگم ، میری ‏ آره میدونم بد بوده کارم ، اینجوری دلگیری ‏« سلام ... پنج سال و نیمه ... پنج سال و نیم ، که از روزهای سیاه ، با ابرهای طوفانی پر رعد و برق شروع ‏شد ، تا به بهار برسه ... ‏ میشه ایندفعه منو تو ببخشی ... میشه نگی میخوای ازم جداشی ‏میشه ببخشی و بگذری عشق من ‏ نمیتونم بگم حسم بهت چیه ... یادمه ، همیشه منو به برگشتن به آغوش باز خونواده ، تشویق میکردی ... ‏اینکه چقدش از ته دل بود رو نمیدونم ، ولی ... ‏ میشه فراموشت بشه گناهم ، میشه نگاه کنی به اشک و آهم هنوزم از همه بهتری عشق من خوب بودی امید ... نمیتونم بگم ، با تو امید ، تو دلم زنده نشد ... نمیتونم بگم ، باهات حس خوبی نداشتم ‏‏... نمیتونم بگم ، از اون روزهای سیاهی که توش غوطه ور بودم ، نکشوندیم بیرون ... به زندگی پیوندم ‏ندادی ... کم باهات نخندیدم ... کم باهات درد و دل نکردم ... کم از خودم نگفتم ، کم با لودگی ، منو از ‏غصه هام دور نکردی ... ‏ منو ببخش اگه بچگی کردم ، بذار دستاتو تو دستای سردم منو ببخش میدونم اشتباه کردم از زیر چشم به فرهاد نگاه کرد ... انگار جو آهنگ گرفته بودش ... تو خودش بود و خیره به پانتی نگاه میکرد ‏‏... نگاه پانتی که به چشمش افتاد ، سرش رو پایین انداخت ... ‏ پانتی لبخند زد ... داشت به امید نه میگفت ، تا روی یه تصمیم دیگه ، با فرهاد فک کنه ... با فرهادی که ‏الان اینجا بود ... حی و حاضر ... فرهاد ، دستی توی موهاش کشید و کلافه دستش رو به دور شونه های ‏پانتی حلقه کرد ... پانتی رو به خودش فشار داد ... ‏ منو ببخش اگه از تو بریدم ، اگه شکستی و هیچی ندیدم پانتی مبهوت نگاش کرد ... زیادی جو گیر شده بود و با این آهنگ ، احساس ندامت تو خونش قلیان میزد و ‏صدای قل قلش ، پانتی رو پر دلهره میکرد ... دلشوره ای به جونش نشست ... فرهاد مث هیستریک شده ‏ها ، چنگش رو لای موهای پانتی فرو کرد ... ‏ منو ببخش اگه بازم خطا کردم پانتی فک کرد : خوبه عاشقانه نمینویسم ... این چه مرگشه ؟ ‏ ریشه موهاش تو دست فرهاد کشیده میشد ... سرش رو عقب کشید و موهاشو از دست فرهاد ، رها کرد ... ‏فرهاد ، با حرکتی خشن ، از روی مبل بلند شد ... لب تابش رو روی میز جلوی پانتی گذاشت ... خودش ‏از کاناپه ، فاصله گرفت ... پانتی تو لبتاب فرهاد سرک کشید ... مسنجر فرهاد هم باز بود ... به صفحه پیام ‏خالی ، که آی دیش « س ک س ی سوییتی » بود ... اخم کرد ... ‏ تو که همیشه سنگ صبور این دل تنهایی اگه نباشی دنیا تمومه ، دیگه چه دنیایی ؟ خب صفحه پیام ، خالی بود ... تو فکرش بود بعد از ارسال پیام به امید ، از فرهاد شفاف سازی بخواد ... تو ‏اد لیستش ، از پروانه بگیر تا پوریا و نوید و فرام ... اووه چقد دکتر ... ولی خب همون صفحه ی باز ، چشمک ‏میزد « س ک س ی سوییتی » ! اسمش زیادی هات بود ... شاید یکی از همکارا ، شایدم دوست دختر ‏فرهاد ... سرش رو تکون داد ... دوباره تایپ کرد ‏... کم پا به پام غصه نخوردی ... کم از راه کج ، برم نگردوندی ... اعتراف میکنم : اگه نبودی ، شاید خیلی بارها ‏، پام کج میرفت و میسُریدم ... ‏ میدونی چیه ؟ دیوونگی بسه ، غرور چشممو غمت شکسته کم به طرف فرهاد هولم ندادی ... کم نگفتی بذار بیاد شاید اونی نباشه که تو ذهن توئه ... ‏ و به فرهاد نگاه کرد ... پشت به هال ، به اُپن آشپزخونه ، تکیه داده بود ... دلش یه جوری شد ... فرهاد ، ‏احتمالا غیرتی شده بود ... شایدم حسودی میکرد ... معلوم بود اعصابش بهم ریخته ست و کلافه ... به ‏خودش لعنت فرستاد ، شاید اشتباه کرده بود جریان امید رو تعریف کرده بود ... میتونست بی اینکه به فرهاد ‏حرفی بزنه ، با امید کات کنه ، ولی این خود فرهاد بود که مجبورش کرده بود ... ‏ نگاتو بر ندار از تو نگاه من فرهاد به سمتش برگشت ... نگاهش رو خیره به چشمای پانتی دوخت ... پانتی سعی کرد زودتر ، پیام امید ‏رو تموم کنه ، دوست نداشت فرهاد رو اینطور بهم ریخته ببینه ... خودش رو توجیه کرد : منم از اون صفحه ‏باز شده ، اعصابم بهم ریخته ... شاید با باز کردن این صفحه ، میخواست بهم یادآوری کنه که ، حسش بده ... ‏از صفحه ی امید حسش بده ... ‏ اگه میشه بذار پیشت بشینم ، پشیمونم عزیز نازنینم فرهاد ، اومده ... اینو میدونی ... ولی نمیدونی من تصمیمم چیه ... ‏
    بیا ببخش دوباره این گناه من میخوام ببخشمش ... میخوام یه فرصت به جفتمون بدم ... میخوام به مرور زمان بسپارمش ... شاید زمان ، ‏زخم عفونت کرده ی دل منو مرهم بذاره ... ‏ منو ببخش اگه دیوونه بودم ، تو که میترسیدی خونه نبودم منو ببخش امید ... شاید بهت ظلم کردم ... شاید احساست رو به بازی گرفتم ... ‏ اگه تو پاکی و همش گناه کردم تو خوب بودی ... میدونم خوب هم میمونی ... بخاطر تموم خوبیهات ، دوست داشتم و دارم ... همیشه ، یه ‏گوشه از قلبم ، چراغ امیدی روشنه ... این چراغ ، همیشه آن میمونه و مال توئه ... ‏ منو ببخش هنوز اگه میتونی ، اگه مثل قدیما مهربونی میدونم ، تو هم مث بهترین دوستای دنیا ، همیشه خوبی منو خواستی ، پس : منو ببخش عزیزم اشتباه کردم ‏‏... ‏ منو ببخش عزیزم اشتباه کردم روی دکمه سند ، کلیک کرد ... فرهاد به جلوی پاش زانو زد ، بازوی پانتی رو چنگ زد و سرش رو کنار ‏باسن پانتی ، روی مبل راحتی ، گذاشت و فشار داد : « منو ببخش عزیزم اشتباه کردم ... »‏ پانتی مبهوت به فرهاد نگاه کرد ... چشمش از چشم فرهاد زاویه گرفت و با دیدن پیام رسیده ، روی صفحه ‏ی لب تاب فرهاد ، تو همون صفحه ی « س ک س ی سوییتی » از حدقه بیرون زد ... پیام طول و دزار ، ‏به این تک جمله ختم شده بود : منو ببخش عزیزم اشتباه کردم ... ‏ فرهاد ، سرش رو از کنار پای پانتی ، از روی راحتی بلند کرد و چشمهای خیس و نادمش رو به چشم پانتی ‏دوخت ... پانتی به طرز عجیبی ساکت بود ... مبهوت و گیج ، نگاهش رو بین فرهاد و اون صفحه ی لعنتی ‏‏« س ک س ی سوییتی » و صفحه ی مسنجر امید میچرخوند ... این یعنی چی ؟ ... هنگ کرده بود و ‏تقریبا ، ایست مغزی کرده بود ... رابطه ای بین حرف خودش به امید ، این ترانه ، لحن ملتمس فرهاد و ‏پیام رسیده روی اون صفحه ی لعنتی نمیدید ... ‏ فرهاد ، دو بازوشو چنگ زد ... پانتی رو بلند کرد ... لب تاب از روی پاش ، تقریبا به پایین کاناپه ، پرت شد ‏‏... آهنگ هنوز از اسپیکر لب تاب پخش میشد و صداش تو خلوت سحر میپیچید ... ‏ فرهاد ، سفت به خودش چسبوندش ... یه دستش رو به دور گردنش و دست دیگه اش رو به دور کمرش ، ‏با تموم قدرت ، حلقه کرد : « منو ببخش ... نمیخواستم آزارت بدم ... نمیخواستم اذیتت کنم ، نمیخواستم ‏کنترلت کنم ، میخواستم دوستت باشم ... شوهرت که نبودم ، میخواستم اقلا دوستت باشم ... بهت عادت ‏کردم ... نفسم شدی ... از پشت همین مسنجر ، عاشقت شدم ... »‏ صدای فین فینش تو گوش پانتی بود ... از صدای فین فین ، اذیت میشد ... چشماشو محکم رو هم بست و ‏سعی کرد ، دو دو تا چارتا کنه ... ولی جواباش اشتباه در میومد ... فرهاد با همون فین فین ، تو گوشش ‏مینالید و پانتی نمیدونست ، چرا خفه نمیشه تا بدونه چه غلطی باید بکنه و مغزش رو از وسط هال ، جمع و ‏جور کنه ... نفسش تنگ بود و صدای فرهاد گرفته : « پانتی ، به همون خدایی که میشناسی ، فقط ‏میخواستم کمکت کنم ... » ‏ روی موهای پانتی رو عمیق و پر نفس ، بوسید ... تو گردنش رو بویید ... با حرکتی خشن ، از خودش ‏جداش کرد ... دستی توی موهاش کشید ... با کف دست ، چشمهاشو مالید ... کف دست بعدیش رو ، ‏ته دماغش کشید ... عقب گرد کرد ، و از در آپارتمان پانتی ، بیرون زد ... ‏ پانتی ، مبهوت ، با استخونهایی که هنوز فشار دستهای حلقه شده ی فرهاد رو لمس میکرد ، سست ، وسط هال ‏ایستاده بود ... اشکی بی صدا ، از گوشه چشمش ، پایین میریخت ... یه چیزایی حجم میگرفت ... معنا پیدا ‏میکرد و پانتی ، پس میزد ... نزدیک به شش سال ، صمیمیتش با امید ... ‏ روزی که فرهاد رو تو بیمارستان دید ... وقتی تو بغلش غش کرد ... اصرار امید برای ایجاد رابطه با اقوام و ‏عشیره اش ... اصرار به گوش دادن حرفهای فرهاد ... اون روانپزشکهایی که معرفی میکرد ... فوت بابای ‏فرهاد ... یه سال نبودن مادری که برای گردش و اقامت به آمریکا رفته بود ، انتهای این اقامت ، برگشتی ‏با ندامت بود ... با پوریایی که معلوم نیست تو اون غربت چه درد بی درمونی به جونش نشسته بود ...‏ غیب شدن همزمان پروانه و پوریا و فرام و فرهاد و تنهایی مفرطش ... پیدا شدن سر و کله امید ... اعتماد ‏ذره ذره و ریزه ریزه و پر از شک و گمان به امید ... شوخیهای امید ... شکلک هاش ... نامه هایی که برای ‏فرهاد میفرستاد و بی جواب میموند و درد و دلاش برای امید از پستی و رذالت فرهاد ... ‏ اشکهاش ، بی صدا ... بی حرف ، از چشمهاش پایین میریخت ، و شیش سال یاد و خاطره ، شیش سال درد ‏و دل ، شیش سال تنهایی تقسیم شده ، با غریبه ترین آشنا رو مرور میکرد ... ‏ نمیدونست چند بار آهنگ ریپیت شد و تهش : منو ببخش عزیزم اشتباه کردم ... تکرار شد ... ‏ نمیدونست چقد ، همونجا ، سر پا ، با استخونهایی که زق زق میکرد از فشار فرهاد ، و به یادش میاورد که ‏فرهاد اینجا بود ، ایستاده بود ... ایستاده بود و اسلاید شو ، تماشا کرده بود ... ‏ پاهاش سِر شده بودن ... سرش ، بنگ بنگ میزد ... و مغزش ، هنگ کرده بود ... از پا افتاد ... پاهاش ‏سست شد ... زانوهاش لرزید ، مث پایه های اعتمادش ، لرزید ... خم شد ... کمرش تیر کشید ... و گفت ‏‏: آآآآآخ‏ رو زمین دو لا شد ... رو زانو ، نشست ... مث میشو ، چاردست و پا به سمت لب تاب فرهاد روی میز ، ‏حمله کرد ... اون صفحه ی پیام لعنتی رو ، زیر و رو کرد ... پیام عذر خواهی خودش بود ، که با محبتی ‏خالصانه ، برای نامرد ترین دوست زندگیش نوشته بود ... خندید ... بلند ... بلندتر ... قهقهه زد ... قهقهه ‏زد ... چشمش رو از روی صفحه بلند نکرد و قهقهه زد ... قهقهه زد و هق زد ... هق زد ... ‏اشکهاش ، از کنار گوشهاش ، راه به طرف گردنش ، گرفته بودن ... لب تاب فرهاد رو بلند کرد ... تو یه ‏حالت هیستریک ، بلندش کرد ... دستهاشو تو محور قائم ، کاملا قائم ، بالا برد ... با ضرب پایین آورد ... در ‏جا ال سی دی لب تاب فرهاد خرد شد ... صفحه اش ، شطرنجی شد و نصفش سیاه و نصفش آبی با ‏رنگهای هفت رنگ رنگین کمونی ناخوانا و در هم و برهم ... ‏ باز خندید و هق زد ... خندید و هق زد ... چقد بدبخت بود ؟ از فرهاد باید دلخور میشد یا امید ؟ دل زد ... ‏به سکسکه افتاد ... هق زد ... چطور امید این قد نامرد بود که این کار رو باش بکنه ... صدا تو گوشش ‏زنگ میزد : منو ببخش عزیزم ، اشتباه کردم ... ‏ چطور فرهاد تونسته بود اینقد راحت بازیش بده ؟ ... قلبش درد میکرد ... حالش بد بود ... همونجا ، روی ‏لب تاب باز و خرد شده فرهاد ، روی زمین سرید ... سرش رو پایین گذاشت ... چشماش میسوخت ... به ‏کی باید اطمینان میکرد ؟ ... ‏ دل زد ... باید میرفت با امید ، درد و دل میکرد ، باید بهش میگفت ، فرهاد چقد نامرد بوده ... باید براش ‏اشک میریخت ... باید ، دلش رو سبک میکرد ... بهترین کار این بود که ، با امید حرف میزد و بهش ‏میگفت ... به کدوم امید ؟ امیدی که میخواست برای همیشه چراغ امیدش رو تو یه گوشه ی قلبش آن ‏بذاره ؟ ... ‏چشماش ، گرم شده بود ... خب ، با خودش که رودربایستی نداشت ، کمرش شکسته بود و گنجایشش ، تموم ‏شده بود ... چطور فرهاد تونسته بود اینقد بی رحم باشه ؟ زیر لب زمزمه کرد : فرهاد ... فرهاد ... فرهاد ... ‏ زنگ آپارتمونش ، بیوقفه ، دینگ دینگ میکرد ... مهم نبود که از فرهاد ، از ده سالگی تا الان چقد زخم خورده ‏، باید بلند میشد ... باید رو پا می ایستاد ... دینگ دینگ در ورودی آپارتمون ... شاید برگشته بود ... باید ‏میرفت و اینقد میزدش تا حالش جا بیاد ... عصبی از روی زمین بلند شد ... بلند که نه ، لنگ زد ... مث ‏همون آخر عمر عمه زبیده ، لنگ زد ... ‏ در رو باز کرد ... امید محتشم ، پشت در آپارتمون ایستاده بود ... نگران بود ... اون اینجا چه غلطی میکرد ؟ ‏به زبون اومد : « تو اینجا چه غلطی میکنی ؟ ... گمشو از جلو چشمم دور شو ... »‏ بی توجه به حرف پانتی ، با کفش ، به داخل آپارتمان پانتی لغزید : « دیوونه ، این چه سر و ریختیه ؟ ... ‏جن دیدی ؟ چرا سر و شکلت اینجوره ؟ »‏ پانتی جیغ زد : « گمشو بیرون ... »‏ امیر محتشم ، بی اینکه به حرفش گوش بده ، دو بازوی پانتی رو به دست گرفت ... : « با توئم ، میگم چه ‏مرگته ؟ از گور بلند شدی ؟ »‏ پانتی دستهاشو با خشونت از توی دست امیر محتشم بیرون کشید : « تو دیگه چی از جونم میخوای ؟ همتون ‏لنگه ی همین ، به یه زن بی پناه که برسین ، میخواین سرش کلاه بذارین ، میخواین به خودش و ‏احساسش بخندین ... برو گم شو ... »‏ دستهاش ، کم جون و بی رمق ، روی سینه ی امیر محتشم ، پایین میومد ... یه ضربه ... دو ضربه ... شمار ‏ضربه ها ، از دست خارج شد ... پانتی دلش خنک نمیشد ... آتیش گرفته بود و جز میزد ... کسی تا حالا ‏اینجوری به بازی نگرفته بودش ... ‏ صدای تو اسپیکر ، پر موج تو گوشش وز میزد : منو ببخش عزیزم اشتباه کردم ... ‏ پانتی دستش رو به روی دو گوشش فشار داد ... جیغ زد ... جیغ زد ... جیغ زد ... به سمت لب تابش ‏هجوم برد ... بلندش کرد ... باید این صدای نحس رو هم به سرنوشت اون صفحه ی لعنتی تو لب تاب ‏فرهاد ، دچار میکرد ... لب تاب رو بلند کرد ... پایین نیاورده ، تو دستهای امیر محتشم ، سفت شد ... ‏ باز جیغ زد : « ولم کن بیشعور آشغال ... نامرد ... ولم کن »‏ امیر محتشم ، لب تاب رو بست و به کناری گذاشت ... دست پانتی رو از مچ گرفت و به سمتی هول داد : ‏‏« برو گمشو ... دیوونه ... فک کردی منم اون شوهر خرتم که هر گهی خوردی بگم عر عر ؟ برای من از این ‏شاخ و شونه ها نکش ها ... میخوای بزنی بیا ... »‏ سینه اش رو جلو داد : « این تخت سینه من ... چیکار این زبون بسته داری همین ده روز پیش عوضش ‏کردی ... دختره ی لوس ایکبیری ... انگار نوبرش رو آورده ... برو بتمرگ سر جات تا نزدم دندوناتو تو ‏دهنت خرد کنم ... »‏ پانتی با صدا ی جیغش ، داد زد : « تو غلط میکنی ... گم شو از خونه ی من بیرون ... جاسوس دو جانبه ‏‏... نامرد پست ... کثا ... »‏ حرفش ، با تو دهنی نه چندان آروم امیر محتشم ، تو دهن ماسید ... با چشمهای آتشین ، پر کینه به سمت ‏امیر محتشم برگشت : « ندیده گرفتم این غلط گنده تر از دهنتو ... راتو بکش از خونه من گمشو بیرون »‏ امیر محتشم ، با همون لحن پر تمسخر و سرزنش بار ، بلند داد زد : « خونم خونم نکن ... سه ماهه ذلالت ‏اون به اصطلاح مرد رو میبینم و دندون رو جیگر میذارم ... تو چه گهی هستی که منو از اینجا بندازی بیرون ‏‏... بیا بنداز ... اگه مردی منو بنداز بیرون ... »‏ پانتی ، مستاصل ، روی زمین زانو زد و دوباره هق زد ... امیر محتشم عصبی غرید : « این آبغوره هات ، ‏برای منِ ختم روزگار ، جوابگو نیست ... اون فرهاد گاگول بود که سه ماهه اُسکل ادا و اطوار تو شده ... بس ‏میکنی یا اینبار محکم تر بزنم تو دهنت که خونش رو دیوار پخش شه ؟ »‏ پانتی نالید : « بیا بزن ... تو نزده بودی ، تو هم بیا بزن ... بیا ، این سر من ، تو هم تو سری بزن ... دو ‏دوزه بازی در بیار ... خر فرضم کن ... بیا »‏ امیر باز عصبی داد زد : « زر نزن ... این تویی که عالم و آدم رو خر فرض میکنی ... دیگه این بیچاره چه ‏گهی باید میخورد تا تو دلت به رحم بیاد ؟ »‏ پانتی نالید : « اینطوری ؟ ... با دروغ ؟ ... با خیانت ؟ »‏ امیر عصبی از روی زمین بلندش کرد و کشوندش و روی مبل نشوندش : « چرت نگو ... چه دروغی ؟ چه ‏خیانتی ؟ ... اون میدونست تو کی هستی ، تو چی ؟ تو چرا وقتی شوهر داشتی ، باش دل و قلوه میدادی ؟ ‏‏»‏ پانتی جیغ زد : « اون هر گهی که دلش خواست خورد ... »‏ امیر خیره نگاش کرد ، پوزخند پر تمسخری زد : « تو هم کم گه نخوردی ... فک نکنم اینجا نشسته بودی و ‏قدیسه بازی درمیاوردی ... »‏ پانتی غرید : « چیکار کردم ؟ تو بغل کی خوابیدم ؟ چرا تبعیض جنسیتی میکنی ؟ منو گول زده میفهمی ؟ ‏گولم زده ... »‏ امیر محتشم ، کنارش روی دو پا نشست ، تو چشماش خیره شد با دو دست ، شونه هاشو نگه داشت ... آروم ‏و نصیحت گونه ، حرف میزد : « گولت نمیزد ... این تویی که خودتو گول میزنی ... اون فقط میخواست ، ‏با زنی که محل سگ هم بهش نمیذاشت ، همدردی کنه ... تو میدونی اون بیچاره ، تو چه شرایط و اوضاع ‏روحی خرابی به تو پناه آورده بود ... محلش گذاشتی ، ازش پرسیدی دردش چیه ؟ منطقی باش ... شیش ‏سال ، مث سگ دنبالت افتاد که بگه دردش چیه ، رو بش دادی ؟ والا پر رویی تو ... صبرم حدی داره ‏خواهر من ... ذلالت هم حدی داره ... بشین منطقی فک کن ... ببین کار تو اشتباه بوده ، یا اونی که ‏میخواسته از همون راه دور هم برات شوهری کنه ، توبیخت کنه که چرا با هر کس و ناکسی هم پیک میشی ‏‏... حالتو بپرسه تا از نگرانی دربیاد و به زندگیش برسه ... »‏ پانتی اخم کرد : « بره به زندگیش برسه ، دو دستی بهش بچسبه ... به من چه ؟ من احمق بودم که ‏میخواستم بهش فرصت بدم ... »‏ امیر محتشم ، عصبی و کلافه ، از روی دو پاش بلند شد ... روی پاشنه پا چرخید ... : « هر زن و شوهری ، ‏ممکنه یه اشتباهی تو زندگیشون بکنن ، زندگی زناشویی ، یعنی بخشش ، یعنی فداکاری ... تو از زن بودن ‏، چی کردی براش ؟ چند بار گذاشتی بهت نزدیک بشه که نخواد از این جنگولک بازیها در بیاره ؟ بس کن ‏دیگه ... شورشو درآوردی ... اگه جرات داره ، دوباره بیاد نازتو بکشه ... بخدای احد و واحدی که قبولش ‏نداری ، جفت پاشو قلم میکنم که بره همون قبوستونی که بوده ، بده چینی بند زنای سرخ پوست ، استخون ‏استخونش رو بند بزنه ... میشینی ، فک میکنی ... خودت به نتیجه میرسی ، میری ازش معذرتخواهی ‏میکنی ... حق نداره بیاد رو دست و پای لق تو بیفته ... تحفه »‏ پانتی با اخم از جا بلند شد ... با دست ضربه ی محکمی به سینه ی امیر محتشم زد : « نیاد ... این وسط ‏چی گیر تو میاد ؟ چقد پورسانت کاسب میشی ؟ بگو تا بگو تا برات بسُلفَم ... تو هم لنگه ی همونی ... »‏ امیر محتشم ، با اخم نگاش کرد ... دستش رو بلند کرد ... ، پایین آورد و به جای صورت پانتی ، روی دیوار ‏رو برو فرود آورد : « من کاسب کارم ، ولی تو که میدونی ، اون شوهرته ... بشین فک کن و هر وقت به ‏نتیجه مثبتی رسیدی ، ازش معذرتخواهی کن ... برای این بی منطقیت ، هم از من معذرتخواهی کن ، هم ‏از اون ، وگرنه ، نه دیگه اونو میبینی ، نه من برادری رو در حقت تموم میکنم ... این حرف آخرم بود ... »‏ و ضربه ی محکم دیگه ای با مشت ، روی دیوار روبرو آورد ... اونم پانتی رو تو حس بد تنهاییش ، ول کرد و ‏رفت ...‏امیر محتشم ، دستش رو ، روی شونه ی فرهاد گذاشت : « بریم مرد ؟ »‏ فرهاد تیکه اش رو از دیوار پشت سرش برداشت : « کجا ؟ » ‏ امیر محتشم ، پوفی عصبی کشید : « هر جا ، فقط هر چی دور تر از این زن دیوونه تو ، بهتر ... آخه مغز خر ‏خوردی برادر من ، افتادی دنبال این دیوونه ؟ ... وحشی مث سگ افتاد به جونم گرفتم زیر لنگ و لگد »‏ تو حس خندیدن نبود ، ولی خندید : « برای همین مهمون نوازیشه که دوستش دارم ... خیلی عصبانی بود ‏؟ »‏ امیر محتشم ، سری به چپ و راست تکون داد : « نه ریلکس بود ... گفت سر رات ، سلام فرهادم برسون ، ‏بگو دلم براش تنگ شده ... »‏ فرهاد میخندید : « چرت نگو ... میدونم سایمو با تیر میزنه ... »‏ امیر محتشم ، پوزخندی زد : « چته ؟ ... انگار دلت خوشه ، یه دیوونه بستی تو خونه ات ؟ ... بهت بگم ، ‏اگه زنتو میخوای ، نباید نازشو بکشی ها ... »‏ فرهاد اخم کرد : « زن ، مال ناز کردنه ، مردم ناز کشیدن ... ناز اونو نکشم ، ناز کیو بکشم ؟ »‏ امیر محتشم ، پوفی کشید ... چپ چپ نگاش کرد : « دِ آخه احمق ... یه خورده جذبه هم بد نیستا ... زنا ، ‏گاهی عاشق همین جذبه ی مردونه ی مردها هستن ... جذبه ، که فقط نباید تو رختخواب باشه ... یه اِهنی ‏، یه تُلُپی ... یه دادی ... منو داشته باش ... »‏ با هم از لابی آپارتمون بیرون زدن ... به سمت ماشین فرهاد ، حرکت کردن : « تو باید شونه هاتو بدی بالا ‏، سینه ات رو بدی جلو ، داد بزنی : ضعیفه ... نفستو میبرم ... اینجوری ، گاهی بیشتر عشق میکنن ... »‏ فرهاد عصبی و کلافه نالید : « من بلد نیستم ، خشونت تو خونم نیست ... زن ذلیل هم نیستم ... به نظرم ، ‏باید با منطق پیش رفت ... »‏ امیر محتشم دستاشو تو هوا چرخوند : « هی هی ... ای بابا ... منطق ، خوبه ، ولی برای آدمی که از منطق ‏سر در بیاره ... نه برای بنتی تو ... من هیچوقت بش نمیگم پانتی ، چون پانتی ، باید منطقی فک کنه ... ‏اون پانتی نیست ... حتی بنتی هم نیست ... منطق ، نه داره ، نه سرش میشه ... الان تو رو اُسکل گیر ‏آورده ، از بدبختیهای زمون نطفگیشو ، تا الان ، میخواد سر تو یکی خالی کنه ... »‏ فرهاد ، استارت زد ... دنده رو جا انداخت و عقبو گرفت ... تو آینه به پشت سر نگاه انداخت : « خب ، چه ‏اشکال داره ؟ ... سر من خالی نکنه ، سر کی خالی کنه ... من که نباید هولش بدم بیفته ... میتونم ‏کمکش کنم بایسته ... »‏ دو نخ سیگار آتیش زد ، یکی رو به فرهاد داد ، و یکی رو خودش به لب برد : « من نمیگم هولش بده بیفته ، ‏میگم یه خورده جدیت باش بخرج بده ... گیریم یه زن ، شوهر و بچه اش رو ول کنه ، بره پی خوشیش ، ‏بعد از چند سال برگرده ، کور و پشیمون ، واقعا هم متنبه شده باشه ، باید مرد ، خودشو بگیره و جزش بده ؟ ‏انسان جایز الخطاست ... یا نباید این مسئله رو اصلا بهش میگفتی ، یا حالا که گفتی ، باید جمع و جورش ‏کنی ، جم و جور کردن هم با این شل بازیها ، نمیشه ... »‏ به چپ پیچید و انداخت تو خیابون اصلی : « شل بازی چیه ؟ ... آزموده رو دوباره آزمودن خطاست ... ‏حق با اونه ، اون نمیتونه رو من ریسک کنه ... یه بار نا امیدش کردم ، اون زجر میکشید ، نمیتونست این ‏مسئله رو هضم کنه که چرا من تو این شیش سالی که متنبه شدم ، سراغشو نگرفتم ... من باید بهش ثابت ‏میکردم ، تو فکرش بودم ، حتی با وجود پس زدنش ، بازم از طریق دیگه ، تو فکرش بودم ... اون شخصیت ‏امید رو دوست داشت ... به منم ، بی میل نیست ، با اینحال ، اگه منو نمیخواست هم ، مجبورش نمیکردم ، ‏الان که دیگه جای خود ... »‏ امیر محتشم ، یه نگاه عاقل اندر سفیه به فرهاد انداخت : « تو رو بخواد ؟ ... والا تا دیدم و شنیدم ، کل ‏هیکلتو به لجن کشیده ... »‏ فرهاد لبش رو به هم فشرد ... نیم نگاهی به امیر محتشم انداخت : « نه ، اینطور نیست ... تو مث اینکه ‏هیچی درمورد زنا نمیدونیا ... زن ، احساسش رو کیلو کیلو خرج میکنه ، میکرو گرم میکرو گرم ، نشون میده ‏‏... اون وقتی به من میگه دلم برات تنگ شده ، یعنی با تموم وجودش منو میخواد ... »‏ امیر محتشم ، بلند خندید : « تو دیگه چقد ساده ای ... این که روزی سه بار به من میگه دلم برات تنگ ‏شده ... پس منم میخواد ؟ »‏ فرهاد با اخم غرید : « هوی هوی ، درست حرف بزن ... رفیقمونی باش ، یه کون و یه تنبونی ، باش ، ولی ‏قرار نیست دست رو نقطه های حساسم بذاریها ... »‏ امیر یه طرف صورتش رو به حالت چندش جمع کرد : « خیلی خب بابا ، تحفه ات مال خودت ، کی گفت ‏میخوامش ، دو دستی بچسب بش ... من فقط میگم این ملاک نیست »‏ فرهاد لبخند محوی رو لب نشوند : « هست جانم ... اون به تو میگه ، به پوریا میگه ، به اون دختره ی ‏ایکبیری ، رفیق فابش میگه ... روزی هزار بار ... ولی با من و احساس من درگیره ، به من نمیگه ... ببین ‏چی باشه ، که بیاد این کلمه ی ثقیل رو بگه ... »‏ امیر پر تمسخر توپید : « آره دیگه ، احساسش با تو درگیره ، فیزیکش با من ... زد لت و پارم کرد ... چه ‏دست سنگینی هم داره ... شاید نباید من دخالت میکردم »‏ فرهاد ابرو بالا انداخت : « اینو جدی میگی ؟ »‏ امیر محتشم به روبرو نگاه میکرد : « خب آره ... این مسئله ، زیادی خصوصی بود ، الان فک میکنه خاله ‏زنک بازی درآوری رفتی با ولیت برگشتی »‏ فرهاد خندید : « اینو خوب اومدی ... نه اون تو رو میشناسه ... باهات رودربایستی نداره ، با من داره ... ‏تو رفیقشی ، پانتی رفیق بازه ... الان ، جای خالی امید ، براش یه حفره ست ، من و فرام و مامانش و پوریا ‏، نمیتونیم ، جای خالی امیدی که همیشه نهیش میکرد رو بگیریم ، ولی تو میتونی این حفره رو براش پر ‏کنی و با واقعیت روبروش کنی ... من نمیتونم باهاش خشن برخورد کنم ، چون خشونت بلد نیستم ، ولی ‏میدونم اون موقع ، یکی باید اونو سر جاش مینشوند ... اون یکی ، منه پرونده سیاه نبودم مطمئنا ... »‏ امیر محتشم ته سیگارشو از توی پنجره به بیرون پرت کرد : « آره دیگه ، شدم بلا گردون تو و اون مادر زنت »‏فرهاد بلند تر خندید : « اوه اوه ، پروانه ، از همه این وسط ، پرونده اش سیاه تره ... جون تو سوتی ندی یه ‏وقتا ... با من یه خورده مدارا کنه ، با پروانه همین یه خورده رو هم نداره ، من کلا مسئولیت این مسئله رو ‏بعهده میگیرم ، نمیخوام پروانه بیچاره ، پا سوخته اش بشه ... برای فردا بلیط گرفتم ، داریم میریم اهواز ... با ‏این اوضاع قمر در عقرب ، فک کنم باید پسش بدم ... » ‏ امیر متفکر به روبرو خیره بود : « نه ، نمیخواد کاری کنی ... صبر کن ببینیم چی پیش میاد ... وقتشه بزرگ ‏شه ... باید جدی بشینه فکر کنه ... حالا کجا داری میری ؟ »‏ فرهاد اخم کرد : « اگه یه خورده معقول رفتار کرده بود ، قرار بود امروز رو بریم بیرون ... مناسبتِ شادِ ، ‏ملت میان هوا خوری ... »‏ به ساعتش نگاه کرد : « از وقت نهار گذشته ... زشته این موقع مزاحم پروانه بشم ، نشد دیگه ، میریم خونه ‏ی پروانه ، پوریا رو برمیداریم میریم بیرون ... »‏ امیر محتشم ، به طرفش برگشت : « من بیام کجا ، پدر و پسر ، یه روز تنها نمیتونین خودتون رو جمع کنین ؟ ‏‏... همش باید برینین تو کل و کاسه ی من ؟ ... یه روز تعطیل ، میخواستم بخوابم ها ... »‏ فرهاد اخم کرد : « اونقدرام مهم نیستی ... پوریا دوست داره باهات باشه ، چه خودشم میگیره ... »‏ امیر محتشم ، ضربه ای به شونه ی فرهاد زد : « نه که شما دو تا شمسا ، خیلی مهمید ؟ ... من هر کاری ‏میکنم ، فقط به خاطر پروانه ست که مدیونشم ... وگرنه که برای جفتتون تره هم خرد نمیکنم ... با اون پسر ‏ریق درازت »‏ فرهاد غرید : « چشه پسرم ؟ دلتم بخواد ... »‏ امیر محتشم خندید : « هیچی بابا ، چته جوش میاری ، نه میشه اسم علیا مخدره تون رو آورد نه شازده تون ‏‏... اون که با ما باشه ، کاسبیمون کساده ... کی برای ما تره خرد میکنه ... اونبار یادت نیست ، تو کافی ‏شاپ ، دختره ما رو ول کرد ، برای اون جوجه چشمک زد ؟ ... لامصب عجب تیکه ای هم بود ... اون هفته ‏هم که دیگه هیچ ، مو قشنگ ، پاشو گذاشت تو سالن بیلیارد ، یارو اَن کلفته ، براش تیز کرده بود ... کلا ‏دختر و پسر بش خط میدن ... »‏ فرهاد بلند خندید : « حسودیت میشه ؟ به باباش رفته »‏ به خودش اشاره کرد : « منم هر جا میرفتم ، دخترا بهم پا میدادن ... » ‏ عضلات صورتش رو جم کرد : « و البته ، مردا »‏ امیر محتشم ، بلند بلند خندید : « خدا رو شکر ، اونقدری مرد هستم ، که تا حالا پسرا بهم چشمک نزدن ... ‏خاک تو سر خودت و پسرت ... »‏ ضربه ای به پیشونیش زد : « اووخ ... سه تا نقشه ی فوری ، پیشش دارم ، قرار بود تا فردا بم بده ، بدبخت ‏کردم خودم رو ... »‏ فرهاد بلند خندید : « برو منت کشی ... »‏ امیر محتشم ، سرش رو تکون داد : « آخرشم ، همینه ... شما هم بهتره برین یه لب تاب نو سفارش بدین ، ‏جناب »‏ فرهاد ، اخم کرد : « برای کی ؟ »‏ امیر محتشم ، بلند خندید : « برای شخص شخیصت ... زد خردش کرد ، لاشه اشم تا الان داده کاسه بشقابی ‏‏»‏ فرهاد مبهوت برگشت : « چی ؟ »‏ امیر محتشم ، دو سه ضربه روی پاش زد ... قهقهه میزد : « میخوای برگرد ، لاشه شو از کاسه بشقابی پس ‏بگیر ، یه ده بیست تومنی میتونم برات آبش کنم ... میگم دیوونه ست ، میگی نه ... یه تو دهنی هم از من ‏خورد »‏ فرهاد رو ترمز زد ... کنار خونه پروانه ، نگه داشت : « چی ؟ تو دست روش بلند کردی ؟ چرا دیوونه ... »‏ امیر ، دستی توی موهاش فرو کرد ... جدی بود : « لازم بود براش ... یه تو دهنی از رفیق بخوره ، بهتره تا ‏یه عمر ذلیل نارفیقی باشه ... نیاز به شوک داشت ، کی باید این شوک رو بهش میداد ؟ تو که عرضه ‏نداری ، من رفاقت رو در حقش تموم کردم ... »‏ فرهاد اخم کرد : « با تو دهنی ؟ مگه هر کی با هر کی رفیقه باید بزنه تو دهنش ؟ میتونستی ، آرومتر باهاش ‏برخورد کنی ... تو که نمیدونی چی به سر اون اومده ... گناه داره ... من بر میگردم پیشش »‏ امیر محتشم ، بازوی فرهاد رو چسبید : « احمق نباش ... محکم که نزدم ... خودم دلم بیشتر براش آتیش ‏گرفت ، یه سال و نیمه ، به چشم دارم میبینم ، چه به سرش اومده ... اون به هیچی اعتماد نداره ... مطمئن ‏باش ، اگه خودش ، مستقیم ، دست منو تو دست تو نمیذاشت ، هزاریم که به پروانه مدیون بودم ، بازم ، ‏حاضر نمیشدم باهاش بازی کنم ... چوب خط بی اعتمادیش پره ... با اون تو دهنی ، درسته که ازم دلخور ‏شد ، ولی میدونم رفاقت رو در حقش تموم کردم ... درد تو دهنی ، فراموش میشه ، ولی درد نارفیقی ، حالا ‏حالاها ، موندگاره ... نمیگم تو بهش بد کردی ، حق داشتی ، ولی اونم حقش ، بُر خوردن وسط این بازی ‏نبود ... بت قول میدم ، عقلش سر جاش میاد ... پانتی رو من میشناسم ... »‏ پانتی ، دیگه هیچکس رو نمیشناخت ... تو خودش مچاله شده بود ... اون از امید ، نامردی رو در حقش ‏تموم کرده بود ... این از فرهادی که داشت دلش رو زیر و رو میکرد ، و اون از امیری که رفیقش بود ... ‏قابل اعتماد ترین دوستش ... چیکار کرده بود ؟! ... یه سال و نیم رفاقت رو به فرهاد ، دو ماهه فروخت ... ‏مرد بودن دیگه ... مردها هیچوقت مث زنها نیستن که پشت همو ول کنن ، پشت یکی دیگه رو بچسبن ... ‏ از کله سحر ، تا الان ، تو ذهنش ، جا نیفتاده بود ... چطور فرهاد تونسته بود این کار رو باهاش بکنه ... به ‏ساعت خیره شد ... ساعت از دو ظهر رد شده بود ... مگه چند ساعت ، بی هوش و منگ ، سرش رو گذاشته ‏بود کنار لب تاب خرد شده فرهاد و هق زده بود ... چشماش هنوز میسوخت و با اینهمه که گریون خوابیده ‏بود ، بازم خوابش میومد ... از روی مبل ، بلند شد ... باید میخوابید ... الان فکرش کار نمیکرد ... مطمئنا ‏از خواب بیدار میشد ، بهتر میتونست فکر کنه ... ‏سرش ، تقریبا تو حالت ترکیدن بود ... دو سه ساعت ، تو تخت ، از این پهلو به اون پهلو شده بود و بی ‏نتیجه ، پلک نزده بود ... اینقد این مسئله رو از روز اول آشنایی با امید و فرهاد ، توام با هم ، زیر و رو کرده ‏بود که صدای ویز ویزی تو گوش چپش ، نشسته بود و خیال بیرون رفتن نداشت ... ‏ از روی تخت بلند شد ... یه دوش آب سرد گرفت ... حوله اش رو دورش پیچوند ... فرهاد بازم اشتباه ‏کرده بود و بی اینکه آرومش کنه ، جا زده بود ... از مردهایی که تو لحظات حساس زندگی ، جا میزنن ، ‏متنفر بود ... اوقات خوش دیشبش ، جون میگرفت و جلوی چشمش ، عقب و جلو میرفت ... ‏ فرهاد چطور تونست اینقد بیرحم باشه ، که حتی یه نصف روز نذاره ، دل خوش باشه ... مزه ماکارونی ای ‏که با حسی نو ، خورده بود ، به زهر بیشتر شبیه بود ... خونه ریخت و پاش بود ... لب تاب فرهاد و لب تاب ‏خودش ، مث دو تا ماشین تصادف کرده ، وسط پذیرایی افتاده بودن و انگار ، منتظر افسر بودن ... به قیافه ‏درب و داغون لب تاب فرهاد نگاه کرد ... فک کرد : بیچاره ، احتمالا ، دار و ندارش ، توش بود ... همین ‏طور تو مال خودش ... ‏ یاد نقشه های نیمه تمام امیر محتشم افتاد که باید صبح ، قبل از رفتن به سر کار ، تحویلش میداد ... فک ‏کرد : بیچاره امیر محتشم ، چرا داغ دلم رو روی سر اون خالی کردم ؟ لابد فرهاد ، عین این خاله زنکا ، زنگ ‏زده ، مث همیشه ، امیر محتشم رو انداخته وسط تا میانجی گری کنه ... ‏ دستش رو روی دهنش گذاشت ... باورش نمیشد ، امیر ، تو دهنی بزنش ... حقش بود ... بد باش حرف ‏زده بود ... اون چه گناهی داشت ؟ ... گوشی بیسیم رو از پایه برداشت ، باید ازش معذرتخواهی میکرد ... ‏شماره امیر محتشم رو گرفت ... یه بوق ، دو بوق ، نه بوق ... قطع شد ... ‏ پانتی ، لب میجویید و حرص میخورد ... اون زده بود ، قهرم کرده بود ... خب ، پانتی هم زده بود ... فک ‏نمیکرد یه روزی با اینهمه خشونت ، از امیر بیچاره پذیرایی کنه ... : حالا چرا مث دخترا ، قهر میکنه ؟ ‏ خب حق داشت ... پانتی شورش کرده بود ... مث همیشه ... وقتی عصبی میشد ، خون جلوی چشمش رو ‏میگرفت ... به درست و غلط کارش فکر نمیکرد ... شاید اگه همون شیش سال پیش هم ، اونجوری با ‏فرهاد برخورد نکرده بود ... شاید اگه یه بار به تلفنهاش جواب داده بود ، شاید اگه یه بار یه نامه ، بجز متنهای ‏پر تنفر براش مینوشت ، امیدی ، این وسط ، سر و کله اش پیدا نمیشد که به بازی بگیرش ... ‏ اشکش دوباره پایین ریخت ... امید رو دوست داشت ... یه جور خاص ... دوست نداشت فک کنه ، همش ‏مجازی بوده و وجود خارجی نداشته ... اونهمه صمیمیت ، اونهمه مدارا ، اون همه درد و دل ، اونهمه نالیدن ‏از نامردی فرهاد ، پیش کی ؟ امید ، یا فرهاد ؟ ‏ دردم از اوست و درمان نیز هم ؟!‏ یعنی اینهمه سال ، درد تنهاییش و دلگیری و ترسش از فرهاد رو ، پیش فرهاد ناله میکرد ؟ ... احمق ، با ‏اون آی دی ای که میخواست ازش شفاف سازی کنه ... خر فرض شده بود ؟ ... گاهی امید ، سعی میکرد ‏ذهنش رو به فرهاد ، سفید کنه ... گاهی غیرتی میشد ... گاهی هم پاش به فرهاد فحش میداد ... گاهی هم ‏بغضش میشد ... گاهی باهاش میخندید ... گاهی حالی به حالی میشد و چرت و پرت میگفت ... یعنی ‏همه این احساسات متفاوت رو با فرهاد میچشید ؟ ‏ اون همه دوستت دارم ها رو به فرهاد میگفت ؟ ... فرهاد چه حسی بهش دست میداد ؟ ... خوشحال میشد ‏یا ناراحت ؟ خب پانتی زنش بود ... اون پانتی رو میشناخت ، پانتی چی ؟ پانتی که اونو نمیشناخت و ‏فرهاد هم میدونست نمیشناسش ، از این حرفا ، حس داشتن یه زن خائن بهش دست نمیداد ؟ ... خب ، ‏تموم ریز و درشت زندگیش ، دست امید ، یا همون فرهاد بود ... پس ، لابد میدونست ، پانتی اهل دله بازی ‏نیست ... ‏ چطور اینقد دقیق عمل کرده بود که تا خودش نگه ، پانتی نفهمه ؟ شایدم پانتی واقعا احمق بود ... هر چی ‏فکر میکرد ، بازم حرص میخورد ... خب ، کار زیاد بدی نکرده بود ، ولی حرص پانتی زیاد بود ... چند بار ‏فرهاد به ریش نداشته اش خندیده بود ؟ ‏ ریخت و پاش تو خونه رو ، جمع کرد ... لباسهای فرهاد ، روی رخت اویز تو حموم بود ... نم گرفته بود و از ‏آب پاش دوش ، یه خورده خیس شده بود ... از روی رخت آویز ، جمعش کرد ... توی لباسشو یی گذاشت ‏و درجه ی شستشوی لباس رو تنظیم کرد ... ‏ تو پذیرایی تاب خورد ... درپوش دی وی در رم لب تاب فرهاد ، پرت شده بود زیر ال سی دی کنج ‏پذیرایی ... لولای درش شکسته بود و صدای چلق چلق ، از توش بلند میشد ... لابد یه چیزایی شکسته بود ‏‏... امروز تعطیل بود ... خب ، روزای تعطیل ، پاساژ رضا معمولا تعطیل بود ... کارت فروشگاه لب تابش ‏رو از تو کیف لب تابش برداشت ... یکی از شماره های طبقه پایین که مال دفتر فروش بود رو گرفت ... ‏جواب دادن و باز بود ... ‏ از بیکاری بهتر بود ... لباس پوشید ... سوییچش رو برداشت و موبایلش رو چنگ زد و کیفش رو روی دوش ‏انداخت ... ماشینش رو از پارکینگ بیرون کشید ... تو خیابون اصلی و از اونجا تو اتوبان ... از انقلاب به سمت شرق روند ... دور برگردون رو دور زد ، پیچید به اون سمت اتوبان و بعد ولیعصر و بعد از اون ، تو کوچه ی کنار پاساژ ، نگه داشت ... ‏ ساعت از غروب ، رد کرده بود که کارتن بزرگ لب تاب نو ، با هارد لب تاب قدیمی فرهاد ، تو دستش بود ‏‏... کارت خرید و گارانتی رو ، روی کارتن گذاشت و به سمت ماشینش حرکت کرد ... کیف و کارتن رو ، ‏روی سقف ماشین گذاشت و با سوییچ ، در ماشین رو باز کرد ... کارتن لب تاب فرهاد ، رو زمین افتاد و ‏کیفش تو دستی ، چنگ شد ... بدنش ، با فشار لگدی که به در ماشین خورد ، بین در و ماشین ، ضربه خورد ‏‏... موتوری با سرعت ، کیف رو قاپ زد و پا روی گاز گذاشت ... ‏ نه جیغ زد ، نه دوید ... تموم دار و ندارش ، تو کیف بود ... سه تا عابر بانک ، به نام پانتی ... گواهینامه و ‏کارت ملی ای که هنوز بنتی بود ... پول ... کلید آپارتمون ... عکس فرهاد ، تو تلق داخل کیف ... عطر ‏چنل ... و خدا میدونه ، دیگه چی ... ‏ بی استرس ، کارتن لب تاب رو از روی زمین بلند کرد ، روی صندلی عقب گذاشت ، پشت رل نشست ... ‏کوچه رو دور زد ... از یه پیرمرد ، آدرس کلانتری رو پرسید ، و باز دور زد ... ‏ تنها چیزی که براش مونده بود ، یه سوییچ ماشین بود که ، تو دستش بود و یه موبایل که همیشه تو جیب ‏جینش میذاشت ... ‏ شکایت نامه ای رو پر کرد و ریز وسایلش رو نوشت ... مث همیشه شماره ملیش رو به یاد نداشت ... ‏کارت شناسایی هم برای محرز کردن هویتش نداشت ... باید کارتهاش رو میسوزوند و حتما به کارت ‏شناسایی نیاز داشت ... باید میرفت اورژانس شبانه روزی بانک صادرات ... ولی برای اون دو تا حسابش ، ‏میتونست ، اینترنتی اقدام کنه ... کد اینترنتی داشت ... اول از همه ، شناسنامه اش مهم بود ... سه تا گزینه داشت : فرام ، فرهاد ، پروانه ... با ‏یکیشون باید تماس میگرفت تا بیاد کمکش ... کلید نداشت ، شناسنامه اش هم تو خونه بود ... ‏گوشیشو از دژبانی دم کلانتری گرفت ... روشن کرد ... رو هر سه اسم ، مکث کرد ... عاقبت شماره فرام رو ‏گرفت : « سلام آقا فرام ، خوبین ، پانتی هستم ... »‏ صدای فرام ، آروم و یکنواخت بود : « بله ... خوبی ؟ »‏ پانتی مکث کرد و آروم جواب داد : « خوبم ، مرسی ... ببخشید آقا فرام ، شما خونه اید ؟ »‏ فرام ، با همون آرامش جواب داد : « من اهوازم ... دیروز اومدم دنبال غزاله ... چرا ، مشکلی پیش اومده ؟ ‏‏»‏ پانتی لب به هم فشرد : « نه ... مشکلی نیست ... کلید آپارتمونم رو گم کردم ، یدکیش پیش غزاله خانومه ‏‏... »‏ فرام ، نفسی بیرون داد : « آها ... فراهت و بچه ها ، خونه هستن ... »‏ پانتی تشکر کرد و تماس رو قطع کرد ... شماره ی خونه ی فرام رو از توی گوشی ، بیرون کشید و با فراهت ‏صحبت کرد ... آدرس شناسنامه اش رو توی کشوی اتاق خواب داد و ازش خواست هر چه زودتر ، خودش ‏رو به آدرس کلانتری فلسطین برسونه و تاکید کرد ، بین خودشون بمونه و کسی رو مضطرب نکنه ... ‏ سه ربع طول کشید تا از توی آینه ی ماشین ، فراهت رو ، در حال پیاده شدن از ماشین ، ببینه ... همراه با ‏فراهت ، بقیه ی مسیر قانونی کارها رو انجام داد و با هم به سمت خونه حرکت کردن ... روز پر از درگیریش ‏، تموم شده بود و خسته و کوفته ، از سر صبح ، از اون ماکارونی ، تا اون ساعت از شب ، هنوز هیچی نخورده ‏بود ... ‏ میشو ، مث بچه یتیما ، یه گوشه کز کرده بود ... دستی به روی سرش کشید و از توی یخچال ، غذای مورد ‏علاقه اش رو جلوش گذاشت : گناه این بیچاره چی بود ؟! ‏ لباسهای فرهاد رو از توی ماشین لباسشویی ، بیرون کشید ، و روی بند رخت آپارتمونی توی بالکن ، آویزون ‏کرد ... ‏ کارتن لب تاب فرهاد رو باز کرد و یه بار دیگه ، سیستمش رو چک کرد ... با شدت ضربه ای که روی زمین ‏پرت شده بود ، نگران تکون خوردن رم و هارد بود ، که خدا رو شکر ، از جاشون جُم نخورده بودن ... پَک ‏سی دی های تولزش رو آورد و نرم افزارهای جانبیِ مورد نیاز رو ، روی سیستم نصب کرد ... ‏ هارد قدیمی فرهاد رو ، روی کامپیوتر خونگیش نصب کرد و اطلاعات اون رو چک کرد و پی سی تو پی سی ‏، فرستاد رو سیستم فرهاد ... کار زمان بری بود ... فایلها رو برای ترانسفر ، به حال خودشون گذاشت ... باید ‏به حال شکم پر قار و قورش ، فکری میکرد ... ‏ توی یخچال ، سرش رو فرو کرد ... از ماکارونی کله ی سحر ، مقدار زیادی مونده بود ، با اینحال ، فک ‏نمیکرد ، دلش بیاد اون غذای پر بغض رو بخوره ... اون قاطی کرده بود ، فرهاد چرا باید تنهاش میذاشت ؟ ‏میتونست بمونه و هنوز از دلش دربیاره ... میتونست بهش حق بده ، تا پانتی هم بتونه ، به اون حق بده ... ‏ولی ، کی و کِی برای اون ، این وسط ، حقی قائل بود ؟ از دست فرهاد ، عصبانی بود ، نه برای اینکه ، اینهمه سال کنترلش کرده ... بهرحال ، پانتی ، یه عمر بود ‏میدونست تحت نظره ... چرا فرهاد ؟! چرا اون باید با احساسش بازی میکرد ... تا جایی که یادش میومد ، ‏شروع کننده این رابطه نبود ... این فرهاد بود که سعی کرده بود به عمق قلب و روحش نفوذ کنه و ‏تحریکش میکرد ... حرفهایی میزد که دلش زیر و رو میشد ... ناز کشیشو میکرد و باهاش مهربون بود ... ‏ خیلی وقتا ، کارهایی که خودش مطمئن بود نامعقوله ، با چشم بسته از روشون میگذشت و برای انجامشون ، ‏سرزنشش نمیکرد ... گاهی که از حد میگذشت ، بهش تذکر میداد و خط قرمزها رو یادآوری میکرد ... در ‏عین حال ،خودش ، کمتر تمرکزی رو زبونش داشت و هر چی دلش میخواست به پانتی میگفت و یه ‏جورایی ، پانتی رو مال خودش میدونست ... حس مالکیتی عمیق رو بهش القا میکرد که تو دیالوگ به ‏دیالوگش ، پیدا بود ... دلش برای جفتشون تنگ شده بود ... برای امید و برای فرهاد ... ‏ از توی فریزر ، اضافه ی غذای پنجشنبه ی گذشته رو بیرون کشید و توی ماکروفر گذاشت ... درجه ی ‏ماکروفر رو تنظیم کرد ... با یه کنجکاوی احمقانه ، به سمت لب تابش ، هجوم برد ... سیستمش رو روشن ‏کرد ... چراغ امید ، آن بود ... دلش گرفت ... با کسی که میدونست کیه ، و چه نسبتی باهاش داره ، چه ‏حرفی داشت بزنه ... ‏ تا زمانیکه صدای بوق هشدار ماکروفر ، بلند نشد ، به چراغ روشن آی دیِ امید ، خیره شد ... وسوسه شد تا ‏صفحه اش رو باز کنه ... گوشه ی چپ سیستمش ، پیغام خاموش شدن آی دی امید ، رو صفحه ظاهر شد ‏‏... ‏ با حرص ، از جاش پا شد ... غذای گرم شده رو روی میز گذاشت ... اینکه ، فرهاد ، خودش رو به اسم امید ‏جا بزنه ، ناراحتش کرده بود ، ولی اینکه فرهاد ، بعد از اون ، به حال خودش ، تو تنهایی ولش کنه و پاسش ‏بده به امیر محتشم ، خیلی براش گرون اومد ... شخصیتش ، پیش امیر محتشم ، زیر سوال رفته بود ... اون ‏پیش خودش چه فکری میکرد ؟ ‏ عدس پلو دوست داشت ... قاشق اول رو پر کرد ... بغض تو گلوش ، لقمه رو پس زد ... با بدبختی ، ‏قاشق برنج رو تو دهن چرخوند تا پایین رفت ... قاشق دوم رو پر کرد ... اشکش بیرون زد ... چرا اینقد تنها ‏و بدبخت بود ؟ ... قاشق رو تو بشقاب ، ول کرد ... لیوان آب رو سر کشید ... ساعت از دوازده و نیم ‏گذشته بود ... ‏ از پشت میز بلند شد ... سری به فایلهای درحال جابجایی انداخت ... یه پیغام ارور داده بود که تب ایگنور ‏رو زد ... دوباره انتقال فایلها به جریان افتاد ... باز به سمت آشپزخونه حرکت کرد ... کتری رو آب کرد و ‏به طرف غذای نیمه سردش ، برگشت ... زنگ آپارتمونش ، با تک زنگی ، به صدا در اومده بود ... ‏ کی بود ؟ شاید فراهت بود ... شاید ... هیچ شایدی وجود نداشت ... نمیدونست از چی باید معذرت بخواد ‏‏... اصلا چرا ؟ با اینحال ، خواسته بود از امیر محتشم ، بخاطر تو دهنی ای که خورده بود ، معذرتخواهی کنه ، ‏و جواب نداده بود ... ‏از چشمی ، بیرون رو دید زد ... کسی نبود ... فک کرد اشتباه شنیده ... برای اطمینان ، در آپارتمون رو باز ‏کرد ... به راست نگاه کرد ... کسی نبود ... به چپ نگاه کرد ، فرهاد تیکه داده به دیوار کنار در ، ایستاده بود ‏‏... قیافه اش مظلوم بود ... میخواست در رو به هم بکوبه ، اما ... ‏ در رو باز گذاشت و بی حرف به داخل برگشت ... دلش نمیخواست باهاش حرف بزنه ، ولی با اینحال ، ‏دوست داشت ، جلوش باشه و قیافه نادمش رو اقلا ببینه ... به سمت آشپزخونه حرکت کرد ... در ، پشت ‏سرش بسته شد ... آروم و کم صدا ... ‏ امیر محتشم ، گفته بود ، تا معذرتخواهی نکنه ، از هیچکدومشون خبری نیست ... ولی پانتی موفق نشده بود ‏از امیر ، معذرتخواهی کنه ... از فرهاد هم دوست نداشت ... پس ، اون اینجا چیکار میکرد ؟ شاید ، از فراهت جریان رو شنیده بود و اومده بود سر و گوشی آب بده ... ولی ، قیافه اش کمتر به نگرانها ‏میخورد ... غذای بیاتِ سرد شده رو ، دوباره به داخل ماکروفر برگردوند و نیم دقیقه ، تایم داد ... بشقاب رو از ‏تو ماکروفر بیرون کشید ... فرهاد بی صدا ، کنار ورودی آشپزخونه ایستاده بود ... ‏ قیافه ی مرد رو ، تو این حالت ، به هیچ وجه دوست نداشت ... متنفر بود از مردهایی که برای توجیه ‏گندکاریهاشون ، مظلومیت پیشه میگیرن ... ‏ چشماشو ریز کرد : « شام نخوردم ، تو خوردی ؟ »‏ بازم شرمنده شد ... ظهر ، با امیر محتشم و پوریا ، به رستوران رفته بود و غذا خورده بودن ... هر چند بخاطر ‏فراموش کردن پانتی ، اما بهرحال ، از شرمندگی شیکمش دراومده بود ، در حالیکه ، پانتی ، اینجا ، خدا ‏میدونه تو چه وضعیتی ، گرسنه مونده بود ... سر شب هم به اصرار پروانه ، شام خورده بود ... هر چی کرده ‏بود ، نتونسته بود بیخیال بشه ...‏ به خودش جرات داد ... : « من خوردم ... هم شام ، هم نهار ... ولی مث اینکه تو هیچی نخوردی ... »‏ پانتی اخم کرد ... دل و روده اش تو هم جمع شد ... اشتهاش کم بود ، کمتر شد ... خورده باشه ، نوش ‏جونش ، اقلا میتونست جلوی پانتی وانمود کنه ، از سحر تا الان گرسنه ست ... نه اینکه بر بر تو چشاش زل ‏بزنه بگه من خودم ، مث اینکه تو نخوردی ... ‏ برای اینکه عذاب وجدان فرهاد رو ، یه تکونی بده ، زل زد تو چشماش : « چرا ... منم خوردم ... یه تو ‏دهنی دبش از رفیق گرمابه و گلستانت ... برای چیشو ، نمیدونم ... ولی خوشمزه بود ، جات خالی ... »‏ فرهاد ، تو صورت پانتی ، زوم کرد ... اثری از ضرب و جرح نبود ، با اینحال ، خیره ، بهش نزدیک شد : « ‏من نخواستم بهت ضربه بزنه ، میخواستم آرومت کنه ... فک میکردم تو اون شرایط ، اون بهتر از من زبونت ‏رو میفهمه ... »‏ پانتی بغض کرد ... فرهاد ، اشتباه رو اشتباه داشت ... چرا نمیتونست این مرد رو بشناسه ؟ ... وقتی ، ‏اونیکه یه عمر دوست و شوهرش بوده ، نتونسته زبونش رو بفهمه ، چطور انتظار داره ، امیر محتشم ، زبونش رو ‏بفهمه ؟ : « کار بدی کرده بودم ؟ ... اشتباهی ازم سر زده بود ؟ ... »‏ فرهاد ، آروم نالید : « نه ، کی گفته ... تو خوب تر از اونی هستی که بخوای اشتباه مستحق تنبیهی داشته ‏باشی ... »‏ پانتی بغض غلیظش رو خورد : « پس چرا فرهاد ؟ ... چرا ؟ نمیگم چرا اینکار رو باهام کردی ... شاید حق با ‏تو بود ... ولی چرا گذاشتی بفهمم ؟ »‏ فرهاد ، قدمی به پانتی نزدیک تر شد ... سفت به خودش چسبوندش و تو گوشش زمزمه کرد : « چطور ‏میتونستم بهت دروغ بگم ؟ ... چطور میتونم بهت دروغ بگم ؟ ... من چطور دارم با خودم مبارزه میکنم که ‏بهت دروغ بگم ... که ازت مخفی کنم ... تو اگه در موردش ، حقیقت رو نمیگفتی ، منم با وجدانم میجنگیدم ‏که بهت حقیقت رو نگم ... ولی تو صادق بودی ... مجبور بودم ... تو مرتب ازم دلخور بودی که چرا ، این ‏چند سال ، با اینکه ادعا میکردم سعی کردم بهت نزدیک بشم ، تو این احساس رو نداشتی و تلاشم رو حس ‏نمیکردی ... باید میفهمیدی ... باید بفهمی ... خیلی چیزا رو باید بفهمی ... »‏ پانتی ، خودش رو کنار کشید ... بغض لعنتی ، پایین نمیرفت ، فرو هم نمیریخت ... ولی قصد نداشت ‏گریه کنه ... دلیلی برای گریه کردن نبود ... فرهاد اینجا بود و اومده بود دلش رو بدست بیاره ... بقد تموم ‏این سالهایی که نبود ... یا شاید هم بود و پانتی نمیشناختش ... ‏ چشمهاشو با دلخوری ، به سینه ی فرهاد و بعد ، به چشمهاش دوخت و با یه حرکت ، بهش پشت کرد : « ‏دیگه چیو باید بفهمم فرهاد ؟ دیگه چی ؟ ... بهم بگو ... بذار فقط یه بار ، بغض کنم ... یه بار ... اینجوری ، ‏میشه مرگ تدریجی ... خوشم نمیاد مث سرطانیهای زیر دستت ، کم کم ، مث خوره بیفتی به جونم و از ‏داخل ، نابودم کنی ... یه بار بگو و تمومش کن ... من چیو باید بفهمم ؟ »‏ فرهاد ، دوباره ، پانتی رو به سمت خودش کشید : « هر چی که من فهمیدم ... هر چی که منو به سمت تو ‏کشوند ... یه جاذبه ... »‏ خب ، تکلیف پانتی مشخص شد ... معنی جاذبه از دهن فرهاد رو خوب میتونست ترجمه کنه ... شاید ، ‏معنیش ، این بود که اونم فرهاد رو ، و قابلیتهای مردونه اش رو بشناسه ... چیزی که الان ، نه میخواست ، ‏و نه میتونست بشناسه ... ‏ نفس عمیقی کشید : « بیخیال ... از این بحث بیا بیرون ... خوشحالم که منو بیشتر از اونچه که فک میکردم ‏، شناختی ... غذام ، برای بار سوم ، منجمد شد ... من هنوز گرسنه ام ... این غذا دیگه بدرد نمیخوره ... »‏ فرهاد ، از پشت ، دستش رو روی شونه ی پانتی گذاشت : « منو میبخشی ؟ »‏ پانتی نمیتونست ببخشش ... ولی ، خشمش تا حد زیادی فروکش کرده بود ... دلش مالش رفت و فک کرد ‏گرسنه ست ... : « الان ، نمیتونم بگم ، میبخشمت ... ولی دیگه نمیخوام بحثش رو پیش بکشم ... »‏ فرهاد ، سعی کرد بخنده : « ماکارونی صبح رو برات گرم کنم ؟ اونموقع ، نتونستم زیاد بخورم ... با هم ‏میخوریم ... »‏ پانتی برگشت ... پشت چشم نازک کرد : « تو که خوردی ... مگه هنوزم جا داری ؟ »‏پانتی برگشت ... پشت چشم نازک کرد : « تو که خوردی ... مگه هنوزم جا داری ؟ »‏ فرهاد ، شیطون خندید : « نه زیاد ... فقط قد خوردن درسته ی تو ... » و قبل از اینکه ، فرصت ضد حمله ‏به پانتی بده ، پانتی رو چلوند و بوسید ... ‏ پانتی ، از دیشب ، تا اون موقع ، مزه اش رو چشیده بود و حتی تو دهنی امیر محتشم ، و اون مزه ی تلخی ‏که کار فرهاد تو کامش ریخته بود هم ، نتونسته بود اون طعم گس رو از دهنش دور کنه ... نفسی تازه کرد : ‏‏« خب ... لب تابت رو شیکوندم ... »‏ فرهاد ، بلند خندید : « خبرش به گوشم رسید ... شانس آوردم از میدون جنگ سریع خودم رو دور کردم ... ‏امیر ، شاکی بود ، گفت از خجالتش دراومدی ... »‏ پانتی اخم کرد : « گناه داره ... اینجا ما نشستیم با هم حرف میزنیم ، اونوقت اون بیچاره ، زبونی و فیزیکی ‏ازم خورد ... میرم یه زنگی بهش بزنم ... نامرد جواب تلفنم رو نمیده ... »‏ مچ دست پانتی رو گرفت : « بفهمه من تحمل نکردم و اومدم طرفت ، دهنم رو سرویس میکنه »‏ پانتی ، چینی به بینیش داد : « بیخود ... غلط میکنه تو کار زن و شوهر دخالت کنه ... » ‏ از حرف خودش ، تعجب کرد ... از کی مجاب شده بود که با این صراحت ، به زن و شوهر بودنشون اعتراف ‏کنه ؟ چشمای براق فرهاد رو نادیده گرفت ... از کنارش ، رد شد ... ‏ فرهاد کامل نبود ... ولی این به اون معنی نبود که پانتی به خودش نهیب بزنه که نادیده بگیرش ... ‏بعضی از ملاکاش رو بعنوان یه مرد نداشت ... ولی مگه پانتی روی چند تا مرد فکر کرده بود ؟ به چند تا ‏مرد ، به نگاهی غیر ، چشم دوخته بود ؟ ... این ملاکها رو ، رو چه ملاکی ، برای خودش تعیین کرده بود ؟ ‏‏... فرهاد ، اونقدرا هم بد نبود ... ‏ گوشی بیسیم رو از روی پایه برداشت ... شماره امیر رو بار دیگه گرفت ... بازم جواب نداد ... دیگه شورش ‏رو در آورده بود ... گوشی موبایلش رو از روی شارژ برداشت ... ‏ اس ام اس فرستاد : « معذرت میخوام ننر ... هم نامردی ، هم غیر قابل تحمل ، هم بیشعور ... نقشه هاتو ‏میزنم رو فلش ، میدم دست سرایدار آپارتمان ، فردا احتمالا مسافرم » و سند کرد ... ‏ به سمت اتاق خوابش به راه افتاد ... نود و پنج درصد فایلها ، منتقل شده بودن ... اس ام اسی که مطمئن ‏بود مال امیرِ ، رسید ... بازش کرد : « کی به کی میگه ننر ... دستت بشکنه الهی ، دختره ی ایکبیری ‏زشت ... به اون شوهر نامردت هم بگو ، خاک تو سر زن ذلیلت کنن ، نتونستی تحمل کنی ، پا شدی ‏رفتی دست بوس ؟ »‏ پانتی خندید ... تایپ کرد : « به تو چه وحشی ؟ دهنم رو پر خون کردی کصافط ... دهنتو سرویس میکنم ، ‏فعلا نقشه های ناقص رو بگیر ، تا بقیه اش به موقع » و شکلک زبون درآورده ای کنارش گذاشت و سند ‏کرد ... ‏ خب ، اونقدرا هم کسی براش تره خرد نمیکرد ، اون از فرهاد ، اینم از امیر محتشم ... جفتشون رو نتونسته ‏بود حتی یه روز تنبیه کنه ... اگه به جای هر کدوم اینا ، یکی مث سیا بود ، تا چند هفته باید مث سگ به ‏پاش می افتادن تا شاید ببخشه ... ولی ، نه تونسته بود برای فرهاد جذبه داشته باشه ، نه امیر محتشم ... ‏ بازم دلش برای خودش سوخت ... دستش رو بلند کرد و از پشت ، یه پس گردنی به خودش زد ... برگشت ‏‏... فرهاد ، تو اتاق پشت سرش ایستاده بود و متعجب نگاش میکرد ... ‏ میخواست لبخندش رو حفظ کنه ، اما ترجیح داد جمعش کنه ... : « لباساتو شستم ، نمیدونم عادت داری به ‏اتو یا نه ، ولی فک کنم هنوز خیسه ... من میشینم پای کار امیر ، تو هم ببین لب تاب نوت چیزی کم و ‏کسر نداشته باشه ... »‏ فرهاد با تعجب به لب تاب روی تخت نگاه کرد : « اینو از کجا آوردی ؟ »‏ پانتی لبخند نصفه نیمه ای زد : « خریدم ... با کلی خسارت ... هارد سیستم خودت سالم بود ، ولی نخواستم ‏اینو باز کنن ... فایلاتو ریختم روش ... خوشکل تر و جدید تر از مال خودته ... بعد نگی دختره ی وحشی زد ‏لب تابمو داغون کرد ... »‏ فرهاد اخم کرد : « این چه کاری بود کردی ؟ خودم میخریدم ... من فقط باش ایمیلم رو چک میکنم که این ‏کار رو با تبلتم هم میکردم ... بهرحال ، مرسی ... حالا چقد خسارت دیدی ؟ »‏ پانتی لب زد : « دزد ، کیفمو قاپ زد »‏ فرهاد ، از جا پرید : « چی ؟ چطور ؟ خودت که طوریت نشد ؟ »‏ پانتی خندید : « نه ، فقط نزدیک بود دوباره لب تابت خرد بشه ... شانس آوردم ... عابرامو سوزوندم ، ‏گواهینامه ام با کارت ملیم پخ شد ... عطرم رفت ... یه خورده پول بود نوش جونش و دیگه هیچی » و از ‏عکس فرهاد ، تو کیفش ، فاکتور گرفت ... لازم نبود بفهمه پانتی عکسشو تو کیفش میذاره و میره اینور و اونور ‏‏... از کبودی روی رونش هم که جای دستگیره ی داخلی در بود ، حرفی نزد ... مهم نبود ...‏ فرهاد ، نگران ، بازوشو گرفت و تو چشمش خیره شد : « مطمئنی هیچیت نشد ؟ »‏ پانتی ذوق کرد ... از لحن نگرانش خوشش اومد : « آره بابا ... من که دنبالشون نیفتادم ... تو این مملکت ‏، اگه کیفتو قاپ زدن ، خریته بخوای جیغ و داد کنی ... هیچی که دستتو نمیگیره ، هیچ ، تازه گلوتم پاره ‏میشه با موتور بودن ، در رفتن نامردا ... منم رفتم شکایت کردم ... »‏ فرهاد سرزنشگر پرسید : « حواست کجا بود ؟ »‏ پانتی نیشخند زد : « پی تو ... »‏ فرهاد ذوق کرد : « جون من »‏ پانتی ، نیشخندش رو جمع کرد : « ذوق نکن عین بچه ها ، رفته بودم لب تاب برات بخرم ، لب تابت دستم ‏بود کیفمو گذاشتم رو سقف ماشین ، با کارتن لب تاب ، تا درو باز کنم ، یارو کیفو قاپید ... »‏ فرهاد جدی شد : « چرا به من خبر ندادی ؟ » ‏ پانتی ، رک و صادقانه جواب داد : « نخواستم به تو زنگ بزنم ، پیش خودت فک کنی میخوام نازتو بکشم ... ‏زنگ زدم فراهت اومد »‏ فرهاد ، ابرو بالا داد : « آره ؟ » ‏ و با یه حرکت ، پانتی رو به روی تخت انداخت : « خودم نازتو میکشم ... از اینجا ، تا اون سر دنیا »‏ و پانتی رو تو بغل گرفت ... به عرق ریزون پانتی ، به نفس نفس زدنش و به حسهای خوب و بدی که ‏درگیرش بود ، توجه نکرد ... دستش رو دور کمر پانتی حلقه کرد و به خودش فشار داد ... پانتی ، حس ‏موهومی داشت ... هم میخواست اون وسط بمونه ، هم نمیخواست ... فرهاد غلغلکش نداد ... فقط بوسش ‏میکرد ... به اعتراض پانتی ، برای افتادن روی لب تاب باز رو تخت هم ، توجه نکرد ... ‏ نفسش رو عمیق تو گوش پانتی بیرون داد ... و اینقد تو بغل خودش نگهش داشت تا از تقلا افتاد ... از عرق ‏ریختن افتاد ... از نفس نفس زدن افتاد و مث یه بچه گربه ی رام شده ، تو بغلش آروم گرفت ... ‏ پانتی نمیدونست این چه حسیه ، خوشایند بود ... صدای نفسهای فرهاد ، منظم بود ... پر آرامش ... خب ، ‏جاش خوب بود ، تا وقتیکه صدای نفسهای منظم فرهاد به خس خس تبدیل نشه ، خوب بود ... نمیخواست ‏دوباره اون خس خس حیوونی رو به گوش بشنوه ... ‏ چشماشو بست و سرش رو تو سینه ی فرهاد ، فرو کرد ... خواب نبود ، ولی نفهمید چقد گذشت ... فقط ‏سرش رو تو سینه فرهاد فرو کرده بود و به ریتم منظم نفسهاش گوش میداد و مواظب بود ، این ریتم ‏یکنواخت ، تند نشه ، پر صدا نشه ... ‏فرهاد ، زمانیکه از آرامش و حس خوب پانتی مطمئن شد ، دستش رو از دور پانتی برداشت ... روی ‏موهاشو آروم بوسید ... پانتی ، هنوز تشنه اون آرامش بود ، با اینحال ، لازم بود جلوی سیراب شدنش رو ‏بگیره ... باید پانتی دنبال امینت میگشت ... باید احساس نیاز رو درک میکرد ... ‏ براش ، کنترل اینهمه هیجان ، سخت بود ... ولی اگه میخواست پانتی رو ، به بغلش معتاد کنه ، بهتر بود نه ‏خودش سیر میشد ، نه میذاشت اون سیر بشه ... عصبی ، ولی با قیافه ای تصنعی ، از کنار پانتی نیم خیز ‏شد ... پانتی ، متعجب به فرهاد نگاه کرد ... ‏ فرهاد ، سخت به پانتی نگاه کرد ... سینه اش رو صاف کرد ... تو گوشش رو خاروند : « میرم برات یه ‏چیزی آماده کنم بخوری ... آدم گشنه ایمون نداره ، چه برسه به خواب »‏ پانتی حرص خورد ... حس خوبی که گرفته بود ، پرید ... صدای ضربه های آروم قلب فرهاد ، هنوز تو ‏گوشش گامب گامب میکرد ... دستی به گردنش کشید و مهره های گردنش رو ماساژ داد ... : « میرم رو ‏نقشه های امیر کار کنم »‏ فرهاد ، عصبی ، داخل لپش رو گاز گرفت ... از روی تخت بلند شد ... اخم کرد : « چه لزومیه ؟ ... چرا ‏خودش کار نمیکنه ؟ ... اصلا تو چه احتیاجی داری تو خونه کار کنی ؟ »‏ پانتی ، لحن پر حسادت فرهاد رو تشخیص داد ... براش خوشایند بود که فرهاد به امیر حسودی کرده ... اونم ‏کی ، امیر ... از موقعی که شرایط فرام رو قبول کرده بود و با فرهاد ، رفت و آمد راه انداخته بود ، نتونسته ‏بود امیر رو به کل از ذهنش بیرون کنه ... دوستش بود ... دوستی قابل اعتماد و محکم ... فرهاد ، با امیر ‏کنار اومده بود و حضورش رو تو زندگی پانتی ، پذیرفته بود ... ‏ خب ، امیر ، با اونهمه زیر و رو کردن فرام و ، اطمینانی که پروانه ، بعنوان پسر دوست و آشنای قدیمی فرید ‏، بهش داشت ، تونسته بود پرونده سفیدی از خودش بجا بذاره و قبل از اینکه حتی فرهاد به ایران برگرده ، ‏جایگاهش رو بعنوان یه دوست ، تثبیت کنه و ذهنیت مثبتی از خودش جا بندازه ... حد و حدودش رو ‏میدونست و پانتی هم چشم بسته ، بهش اعتماد داشت ...‏ فرهاد عادت کرده بود ، گاه و بیگاه پانتی رو شونه به شونه ی امیر محتشم ببینه و بهتر دیده بود ، به این ‏مسئله ، منطقی فکر کنه ... چه اشکالی داشت اگه امیر محتشم ، بعنوان یه دوست خانوادگی ، بین جمع ‏خودش و پانتی ، حضور داشته باشه ... ‏ وقتی رسما پانتی ازش خواسته بود ، با امیر بیشتر آشنا شه ، با کمال میل پذیرفته بود و از اونجا که خودش ‏رو ، در مقابل پانتی ، ضعیف و غیر قابل اعتماد دید ، سعی کرد با صمیمیت بیشتر با امیر محتشم ، هم حسن ‏نیتش رو به پانتی ثابت کنه که بدونه ، از طرف فرهاد تحت کنترل نبوده و نیست ، و هم اینکه ، بهرحال ، ‏پانتی با امیر صمیمی بود و امیر میتونست به فرهاد ، تو آروم کردن پانتی و وابسته شدنش ، کمک کنه ... ‏ علاوه بر اون ، فرهاد ، بار عظیمی رو دوشش بود که ، تقسیم اون با یه دوست ، راحت تر بود ... خیلی زود ‏به امیر محتشم اعتماد کرد و خیلی زودتر باهاش صمیمی شد ... اخلاقشون ، وجه اشتراکاتی داشت که به ‏خودی خود ، جذب هم میشدن ... حالا ، امیر هم باری روی دوشش داشت ، که سنگینی اون ، روی دوش ‏فرهاد ، کمتر حس میشد و سبک تر شده بود ... ‏ خیلی از اخلاقهای پانتی و عادتهاش ، تو دست امیر محتشم بود ، که با کمال میل ، به فرهاد منتقل میکرد تا ‏این خانواده رو به صلح و آرامش برسونه ... امیر محتشم ، شناخت دقیقی از پانتی داشت و البته ، نگاهی ‏بیطرف ...‏ گاهی به فرهاد حق میداد و گاهی به پانتی و از نقطه نظر یه شخص ثالث بی منفعت ، خوب روی مشکلات ‏زندگیشون سیطره داشت ... مرد دنیا دیده و پر تجربه ای بود که ، گاهی با کم کردن حمایتش از پانتی ، اونو ‏به سمت فرهاد هول میداد ... و گاهی با فشار آوردن به فرهاد ، اونو به پانتی نزدیک تر میکرد ... ‏ ماهها پیش ، وقتی تازه پانتی با امیر محتشم دوست شده بود ، پروانه ، عاجزانه ازش تقاضا کرده بود ، قسمش ‏داده بود و مدیونش کرده بود ، مث یه برادر در کنار پانتی بمونه ... سر بسته بدقلقی و مشکلات روحی و ‏زندگی پانتی رو براش گفته بود و نیازش به داشتن یه دوست خوب و حمایتگر رو تاکید کرده بود و به خاک ‏پدرش قسمش داده بود هیچوقت پانتی رو تنها نذاره و همیشه ، هواشو داشته باشه ... ‏ پروانه ، از طرف دوستهای ناباب پانتی ، احساس خطر کرده بود و از امیر محتشم خواسته بود تا با جذب پانتی ‏به سمت خودش ، پای رفت و آمدش رو با اون دوستها ، کوتاه کنه ... امیر ، تو کمترین مدت ، با صمیمیت ‏یه دوست بی طرف ، و با حمایت یه برادر بزرگتر ، موفق شده بود پانتی رو به خودش بچسبونه و از همه ‏پاشو ببره ... پانتی به حرفش بود و مث موم تو دستهاش ، میچرخید ... ‏ عنوان جاسوس دو جانبه بودن ، برای امیر محتشمی که هم دوست قابل اعتماد پانتی بود ، هم شریک ‏رازهای مگوی فرهاد ، بی انصافی بود ... شاید امیر محتشم حق داشت زیادی از پانتی ، بخاطر اون مدل از ‏کوره در رفتن و چرت و پرت گفتنش ناراحت بشه ... با اینحال ، فرهاد میدونست که قصد امیر محتشم ، از ‏قهر کردن با پانتی ، بازم هول دادن اون به سمت فرهاده ... ‏ از امیر محتشم ، تو دل سپاسگزار بود ... ولی اینکه پانتی ، وسط هر حس پر شورش و تو اوج احساسات ، بازم ‏به یاد امیر محتشم بیفته ، یه مقداری سنگین بود که فرهاد با اعتراض به کار نیمه شبونه ی پانتی برای امیر ، ‏این حسادت رو نا محسوس و کنترل شده ، نشون میداد ... ‏ پانتی اخم تصنعی ی ، روی پیشونی نشوند ... : « اون بیشرف ، به محض اینکه بشینه تک و تنها رو نقشه ‏هاش کار کنه ، کل شرف کاریشو به گه میکشونه ... چطور میتونم بذارم بازم دست ببره تو نقشه ها و هر چی ‏ریسیدم پنبه کنه ... تو هم بهتره به کار کردن من حساس نباشی ... قبلا برای فرار از تنهایی ، کار از بیرون ‏میگرفتم ، ولی ، خیلی وقته دیگه بجز کارهای امیر محتشم ، کار کس دیگه ای رو قبول نمیکنم ... »‏ فرهاد ، پر حرص تر ، دستی تو موهاش کشید ... حسش برای خودش هم تازگی داشت ... قبلا ، هیچوقت ‏به این مسئله ، غیر منطقی نگاه نکرده بود ... دلیل این برخوردش رو ، خوب میدونست ، غیر منطقی و غیر ‏صادقانه ست ... و بله ، تو بغل پانتی بود ... برای اون که عادت نداشت حس شه*وانیش رو ، با این ‏شدت سرکوب کنه ، سخت بود و عصبی شده بود و دنبال بهونه میگشت ... بهونه ای بهتر از امیر محتشم ‏پیدا نکرده بود ... ‏ نفس عمیقی کشید و سعی کرد ، حس منفی ای که پیدا کرده رو ، از خودش جدا کنه ... پانتی ، روابطش با ‏امیر محتشم ، تعیین شده بود و حد و مرز داشت ... همینطور شناخت خوبی رو امیر متحشم داشت ... امیر ، ‏شاید مث فرهاد ، با خیلی ها رابطه برقرار کرده بود و بی تجربه نبود ، اما دقیقا مث خودش ، هیچوقت دنبال ‏ناموس کسی نبود ... ‏ امیر محتشم ، صادقانه براش تعریف کرده بود که ، روز اول که پانتی رو دیده بود ، رو مغزش رژه رفته بود و ‏وسوسه شده بود اونو بدست بیاره ، ولی همون موقع که شناسنامه ی پانتی رو ، تعویض کرده بود و فهمیده ‏بود پانتی شوهر داره ، دندون لق این فکر رو از دهن کشیده بود و ذهنش رو از ناموس دیگرون ، خالی کرده ‏بود ... ‏ زیر لب ، لعنتی ای نثار خودش و افکار مسمومش کرد و مچ پانتی رو به دست گرفت : « پاشو بریم ... تو ‏کارتو بکن ، منم برات یه چی آماده میکنم بخوریم ... تو هم به جای اینکه بشینی چشماتو کور این نقشه ها ‏کنی ، بده خود امیر روشون کار کنه و آخر کار ، بازبینیشو تو انجام بده تا نتونه زیر آبی بره »‏ پانتی خندید : « فکر خوبیه ... » نمیخواست فرهاد رو حساس کنه ... ‏ فرهاد لبخندی زد و دستش رو دور کمر پانتی حلقه کرد و اونو به خودش نزدیک تر کرد ... ‏ساعت حرکتشون ، نه و نیم شب بود ... پانتی باید صبح میرفت سر کار ... خب یه چند ساعتی خوابیده بود ‏‏... با اینحال ، خمیازه کشون روی نقشه ها کار کرد ... ساعت شیش و نیم بود که آخرین نقشه رو روی ‏فلش میموری ، سیو کرد و خمیازه کش داری کشید ... ‏ فرهاد ، روی مبل خوابیده بود ... پانتی ، به صورتش خیره شد ... نگاهش ، از زیر خمیازه ی کشدار ، تار ، ‏روی تک تک اجزای صورت فرهاد ، چرخید ... هیچوقت ، پیش زمینه ای در مورد قیافه ی امید ، از خودش تو ‏ذهن نداشت ... ولی الان ، هر چی فکر میکرد ، نمیتونست به جز این قیافه ی خوابیده ، با پلکهای بسته رو ‏، تجسم کنه ... ‏ فرهاد ، یه عمر بود که تو ذهنش حک شده بود ... پانتی ، ناخواسته ، زیر و روی زندگیشو ، برای امیدی که ‏نمیشناخت ، رو دایره ریخته بود و این ، برجسته ترین قسمت مثبت دوستیش با امید بود ... فرهاد ، از زیر و ‏بم زندگیش ، خبر داشت و پانتی ، لازم نبود در مورد چیزی بهش توضیح بده ... خوب با ترس و بغض و ‏کینه و نفرت پانتی آشنا بود و لازم نبود پانتی ، با اخم و تخم و با ادا و اطوار ، به انواع و اقسام مختلف ، اینها ‏رو نشونش بده ... ‏ فرهاد ، بعنوان امید ، به پانتی غیرت نشون داده بود ، عشق نشون داده بود ، حساسیت های مردونه نشون ‏داده بود ، توجه نشون داده بود و پانتی ، همیشه حس خوبی بهش داشت ... از موقعی که فرهاد ، برگشته بود ‏و پانتی با فرام قرار و مدار گذاشته بود ، به نوعی امید ، خواه ناخواه کمرنگ تر شده بود ... هم به خواست ‏خودش که کمتر با پانتی چت میکرد و هم به خواست پانتی که کمتر احتیاجی به امید نامی داشت ... ‏ از حس اینکه شیش ساله ، برای فرهاد ، اونقدری مهم بوده که شبانه روز بشینه و چکش کنه و باهاش درد و ‏دل کنه و زیر و روشو بشناسه ، حس خوشایندی داشت ... خب ، همیشه یه جای کار فرهاد ، براش میلنگید ‏‏... الان فک میکرد ، این لنگیدن کمتره ... نامحسوس تره ... ‏ اینکه فرهاد ، چطور تو دوبار اومدن و رفتن ، اونقدری تحت تاثیر پانتی قرار گرفته که اینجور به آب و آتیش ‏میزنه تا بدستش بیاره ، براش غیر قابل هضم بود ... و بله ، الان ، خوب میدونست که فرهاد ، ذره ذره ، از ‏پشت همون مانیتور ، بهش وابسته شده و شاید حتی عاشقش شده باشه ... پس معقوله که بیفته دنبالش و ‏برای بدست آوردنش ، از خیر خوشیهای کاذبش بگذره ... ‏ پانتی ، حتی وجود دلیل محکمتری رو ، لازم نمیدید ... از نظرش ، همین کافی بود تا فرهاد ، دنبال زنده ‏کردن رابطه ی فراموش شده ی شونزده سال پیش باشه ... ‏ پانتی ، سعی میکرد ، جدای از حس بد نابالغش ، به عنوان یه دختر بالغ و دم بخت ، به فرهاد نگاه کنه ... ‏صورتش رو ، هیکلش رو ، گرمی بغلش رو ، طعم آرامشی که از جمع شدن تو بغلش حس میکرد رو و اون ‏مزه ی گس بوسه هایی که به روی جای جای بدنش تجربه کرده بود ، مرور کرد ... ‏ همیشه از اینکه ، یه طرفه ، جزو مستملکات فرهاد باشه ، رنج میبرد ... سخت بود که مال کسی باشی و ‏بهت اشراف داشته باشه و اون مال تو نباشه ... فرهاد ، مال اون نبود ... حسش نکرده بود و داشتنش رو ‏تجربه نکرده بود ... الان چی ؟ حس مالکیتی داشت که بارها به خودش ثابت شده بود و نمیتونست نا دیده ‏بگیرش ... ‏ از اینکه فرهاد ، مال اون باشه و سهمش از داشتنش ، کمتر از همه باشه ، حرصی شد ... روی چاردست و پا ‏، مسیر بساطش پای لب تاب ، تا کاناپه ی روبرویش که فرهاد به روش خوابیده بود رو ، طی کرد ... ‏روبروی فرهاد ، تو فاصله ی کوتاهی نشست و خیره تر به صورتش زل زد ... ‏ وسوسه شده بود ، دستش رو به حجم موجود روبروش بکشه و مطمئن بشه ، هست و صد در صد ، تمام و ‏کمال مال خودشه ... آروم ، روی صورت فرهاد دست کشید ... گرمی پوست زنده اش و نرمی موهاش رو ‏، احساس کرد ... حقیقی بود و قابل لمس ... لبخندی زد ... هم امیدش رو داشت و هم فرهاد رو ... ‏ فرهاد ، با حس وزن ثقیل نگاه پانتی به روش ، چشم باز کرد ... لبخند پانتی ای که اینهمه نزدیکش بود ، ‏خواب رو از سرش پروند ... نیم خیز شد و پانتی رو که اعتراض میکرد ، با دو دست به سمت بالا کشوند ... ‏کنار خودش ، به زور تو فضای کم کاناپه ، جا داد ... پانتی هراسون به ساعت نگاه کرد ... ساعت ، نزدیک ‏هفت بود و زیادی دیرش شده بود ... ‏ به زور خودش رو از حلقه ی محکم دورش باز کرد و اعتراض کرد : « چیکار میکنی دیوونه ، ولم کن دیرم ‏شده ... » ‏ دست فرهاد شل تر شد ... پانتی به طرف دستشویی حرکت کرد ... خواب ، چشمهاشو میسوزوند و باهاش ‏مبارزه میکرد ... آبی به صورتش زد و برای آماده شدن ، به سمت اتاق خوابش حرکت کرد ... از تو کمد ‏مانتوی اداریشو بیرون کشید ... از عقب کشیده شد ... ‏ بازوش تو دستهای فرهاد بود : « بیخیال کار ... امروز چارشنبه ست ، خیلی هم چارشنبه ها کار میکنین ، که ‏میخوای بری ؟ ... بیا بگیر بخواب ... »‏ پانتی ، پر اخم نگاش کرد : « کی گفته ؟ ... من اصلا عادت ندارم از زیر کار در برم ... »‏ فرهاد ، لپش رو کشید : « تو رو نمیگم خانم ... از وجدان کاریت خبر دارم ... کلا شرکتتون رو میگم ... ‏چارشنبه ها تق و لقه ... بمون ، خودم برات یه برگه ی پزشکی میگیرم ، مرخصی استعلاجی برات رد کنن ‏‏»‏ پانتی توپید : « تمارض ؟ ... متاسفام ، نمیتونم ... میرم سر کار ... »‏ مانتوشو ، روی تاپ تنش ، به تن کرد ... از توی کمد ، شلوار مشکی اداریشو بیرون کشید ... به فرهاد نگاه ‏کرد ... بیخیال ، وسط اتاق ایستاده بود ... طعنه زد : « اجازه میدی ؟ » و شلوارشو نشون فرهاد داد ... ‏ فرهاد ، بیخیال ، زبونش رو بین دندونهای نیمه بازش ، حرکت داد و به گوشه ی لبش کشوند ... پوزخند زد ‏‏: « مرده ی همین وظیفه شناسیتم ... » با حرص ، پشتش رو به پانتی کرد و از اتاق بیرون رفت ... لحنش پر ‏طعنه بود ... ‏ پانتی ، سریع آماده شد ... کاغذ یادداشتی از روی میز سیستمش برداشت ... لب تاب فرهاد رو که فایلهاش ‏، کامل منتقل شده بود ، خاموش کرد و روی میز سیستمش گذاشت ... برای امیر محتشم ، یادداشت ‏کوتاهی نوشت ... وسایلش رو جمع کرد ... ‏ ضربه ای به پیشونیش زد ... پاسش هم تو کیفش به سرنوشت بقیه دار و ندارش دچار شده بود ... باید ، تو ‏اولین فرصت ، اول اعلام سرقت میکرد ، بعد هم درخواست صدور مجدد میداد ... امروز هم ، اگه شانس ‏میاورد ، برای ورودش با مشکل مواجه نمیشد ... در غیر اینصورت ، باید با آقای معین تماس میگرفت تا ‏اجازه ی ورود براش صادر کنه و این خودش کلی دم درب ، معطلش میکرد ... ‏ فلش میموری رو از روی لب تابش برداشت و زیر لب ، خداحافظی آرومی از فرهاد کرد ... فرهاد ، سرد ، به ‏سلامتی گفت ... پانتی شونه بالا انداخت ... خودش ، امروز کار داشت یا نداشت ، به پانتی ربطی نداشت ، ‏ولی پانتی ، نمیتونست بیخیال باشه ... ‏ به سرعت به سمت شرکت رفت ... خسته بود ... دم در با مشکل روبرو نشده بود ... فلش رو برای راحتی ‏امیر محتشم ، همراه با یادداشت ، به آقای خسروی داد و برای امیر ، اس ام اسی فرستاد تا دیگه برای ‏گرفتنش ، زحمت تا آپارتمان پانتی رفتن رو نکشه ... کارهای اداری پاسش رو انجام داد و وقتی مطمئن شد ‏کار مفیدش تو شرکت ، تو کمترین راندمانه ، مرخصی نیم روزه ای تنظیم کرد و به منشی آقای معین ‏تحویل داد ... ‏ وقتی در آپارتمانش رو باز کرد ، به کل فراموش کرده بود ، مردی به اسم شوهر ، تو خونه اش بوده ... از ‏همون دم در ، مث همیشه ، شروع کرد به در آوردن لباسهاش و میشوی بیچاره رو ، از گرسنگی نجات داد و ‏روی سرش رو بوسید ... به سمت اتاق خوابش حرکت کرد و از دیدن فرهاد ، تو تختش ، تقریبا شوکه شد ‏‏... .شلوارش رو با شلوارک راحتی ی تو خونه ، عوض کرد ... فرهاد ، کنج ترین گوشه ی تخت خوابیده بود ... ‏دلش مالش رفت ... حس خوب گرمای بدنش رو تجسم کرد ... با خودش درگیر شد و نتونست با وسوسه ‏ی زنونش مبارزه کنه ... اتاق سرد بود و باد کولر ، به روی پوستش ، دلچسب ... فرهاد ، زیر پتو به پهلو ‏خوابیده بود ... ‏ چشماشو به روی هوسها بست ... وسوسه برانگیر بود ... حوله ی نیم تنه ی طرحدارش رو برداشت ... تو ‏حموم هول خورد ... آب ولرم ، خوبش که نکرد ، هیچ ، بدتر شد ... تو آینه ی مات و مه گرفته ی حمام ، ‏خودش رو نگاه کرد ... ‏ واژه های فرهاد ، تو ذهنش بالا پایین میشد و اکو میگرفت و تکرار شونده تو مغزش بر میگشت ... پَن ... ‏وحش ... س ک س ... چشماش ، باز و کشیده شده بود و مردمکش از حد گشاد تر ... ابروهاش ، نامرتب ‏، رو به پایین سُر خورده بودن ... لبهاش ،بی رنگ و برجسته شده بود و چروک داشت ... موهاش ، فر تر از ‏همیشه ، حالت گرفته بود ... گونه هاش ، گر گرفته و برجسته تر شده بود و روی پوست سینه اش ، دون ‏دون های برجسته ای از رستنگاه مو ، نمایان بود ... حوله رو به تن کشید ... ‏ آروم و بی صدا پا به اتاق گذاشت ... فرهاد ، به همون حالت ، تو خواب عمیق بود ... آرواره ها و مفاصل ‏فکش ، به مبارزه با لبهاش بلند شده بودن ... لبهاش نیمه باز بود و آب موهاش خوب کشیده شده بود و تنها ‏رطوبتی از اونهمه خیسی به جا مونده بود ... دونه های درشت آب ، روی بدنش ، خودش رو به یاد لیوان ‏ویسکی ای تگری ، با دونه های عرق کرده از دیواره ی لیوان می انداخت ... ‏ نخورده ، حس مستی به زیر پوستش تزریق شده بود ... تاپ گشاد ترکیبی از ساتن و حریر سفیدش رو پوشید ‏و شلوارک فاق کوتاه خوش کپی هم به پا کرد ... باز خیره به فرهاد نگاه کرد ... حسی موذیانه ، وادارش کرد ‏از روی کنسول آرایش ، تیوب کرم لوسیون بدنش رو برداره ... مقداری کرم به کف دستش ریخت و نرم و ‏با احساس ، به بدنش کشید ... نفسهاش ، عمیق و مقطع بود ... ‏ آروم ، گوشه ی پتو رو کنار زد ... ضربه های قلبش رو حس میکرد ... احساس میکرد به منطقه ی ممنوعه ‏ای پا گذاشته ... دلهره ی خوشایندی داشت ... مث لذت اولین پکی که به یه نخ سیگار زده بود ... تو ‏هفده سالگی ، پشت ساختمون نمازخونه ی مدرسه ، لا به لای نیمکتهای زوار در رفته ی از رده خارج ، از ‏دست همکلاسیش ... پر دلهره ، ولی لذت بخش و پر هوس ...‏ و بله ... پانتی هوس داشت ... شرم آور بود ؟ ... نه ، اگه هوس بد بود که اینهمه دختر و پسر هوس باز تو ‏هم نمیلولیدن ... درزا کشید ... چشمهاشو بست و بوی گس فرهاد رو به ریه فرو برد ... سینه اش بالا و ‏پایین میشد ... انگشتهاش ، پر وسوسه ، روی فضای بینشون ، به حرکت در میومد و سخت باهاش مبارزه ‏میکرد ... ترس نداشت ... ولی قلبش ... قلبش پر تلاطم به سینه اش میکوبید ... بوی فرهاد ، مستش ‏میکرد و هوش از سرش میپروند ... مطمئن بود عقلش زایل شده ... ‏ پلکهاش رو میبست و حس میکرد مردمک چشمهاش ، از سینه اش لرزون تر ، پشت پلکهاش ، میلرزن و ‏گامب گامب ، خودشونو به دیواره ی پلک میکوبن ... کلافه بازشون میکرد ... موهای بدنش سیخ شده بود ‏‏... دلش پیچ میخورد و عضلات شکمش ، بشدت و برجسته ، منقبض و منبسط میشد ... ‏ نوک انگشتهای پاش رو تو هم قلاب میکرد و به روی هم میپیچوند و میسایید ... مبارزه ی سختی بود که ‏ترس ، کمتر از بقیه ی حسها ، توش نقش داشت ... زبونش رو به روی لبهاش میکشید و تر میکرد ، باز هم ‏به ثانیه نکشیده ، خشک میشد ... تابحال ، این مدل کلافگی رو تجربه نکرده بود ... ‏ سعی کرد پشتش رو به فرهادِ خوابیده بکنه ، و بخوابه ... نشد ، نمیشد ... دستش رو ، با کلافگی ، به روی ‏گردنش کشید و نرم و آروم به روی برجستگی سینه اش کشوند و از روی اون به برجستگی باسنش سُر داد ، ‏و از اونجا به روی رونهاش ... حس میکرد ، دوست داره لمس بشه ... حس عجیبی بود ... ‏ یه عمر عادت کرده بود خودش رو از لمس شدن ، دور نگه داره و الان ، با این شدت ، دلش هوس لمس ‏شدن کرده بود ... سینه اش تند تر و با شتاب بیشتر ، بالا و پایین شد ... کلافه به سمت فرهاد برگشت ... ‏ترس رفته بود و ، غرور ، جاشو تمام و کمال گرفته بود ... با تموم وجود ، سعی کرد غرورش رو حفظ کنه ... ‏ بازم غلت زد و پشت به فرهاد داد ... دستی ، نرم ، به روی پوست بدنش لغزید ... رعشه ای به بدنش افتاد ‏که لرزشش ، موهای بدنش رو سیخ تر کرد و حس کرد تموم سطح پوستش ، دون دون شده ... شکمش ، ‏با فشاری چنگ شد و به عقب کشیده شد ... چشمهاشو محکم به روی هم فشار داد ... ‏ پرسینگ روی نافش ، به بازی گرفته شده بود و با کوچکترین تکون زنجیر ظریف و آویزونش و حس فلز سرد ‏روی پوست شیکمش ، سلول سلول خاکستری مغزش رو از کار مینداخت ، و آلزایمری عمیق از تجربه های ‏ناخوشایند گذشته ، به جونش مینداخت ... نرمی و روونی ساتن لباسش ، کلافه ترش میکرد ... ساتن نرم ، ‏زیر دست فرهاد بود ولی ، دل و روده ی پانتی رو تو هم میپیچوند ... ‏ نیم تنه ی لخت فرهاد رو ، روی دونه دونه ، مهره های ستون فقراتش حس میکرد ... سینه اش تند تر بالا و ‏پایین شد و اون حس پر دلهره و مضطرب ، شدیدتر دل و روده اش رو به هم پیچوند ... نفس داغی به نرمه ‏گوشش خود و نرمی موهای فرهاد رو ، به روی گودی گردنش حس کرد ... خودش رو سفت گرفته بود و ‏تک تک عضلاتش رو ، منقبض کرده بود ... ‏ از فرق سرش ، تا نوک انگشتهای پاش رو ، در تماس با بدن گرم فرهاد ، حس کرد ... نفسهای عمیق و بی ‏صدا کشید ... توان حبس کردن نفسهاشو نداشت ... پوست شکمش ، زیر انگشتهای گرم فرهاد ، چنگ میشد ‏و بیتاب ترش میکرد ... سست شد و هر چی تلاش کرده بود تا عضلاتش رو سفت و منقبض نگه داره نشد ‏‏... ‏ نفسهای گرم ، زیر گوشش داغ تر شد ... پوست گردنش از لمس لبهای فرهاد ، میسوخت ... تر میشد و ‏رطوبتش ، نابودش میکرد ... دستی ، از زیر سرش حرکت کرد و از لای گودی گردنش ، به وسط دو سینه ‏بیتاب و پر تحرکش ، روی جناق سینه اش ، محکم شد ... ‏ فشار روی سینه اش ، به عقب کشوندش و فاصله اش از هیچ ، کمتر شد ... حل شده بود و ذوب میشد ... ‏اونقدری که ، حتی صدای خس خس نفسهای تو گوشش هم ، نمیتونست مجبورش کنه ، از این تن گرم پر ‏نوازش ، فاصله بگیره ... ‏ آرامشی ، توام با بیتابی به دلش چنگ مینداخت ... پاهاش رو تو هم قفل کرد و از بین دو پای فرهاد رد ‏کرد و خودش رو محکم تر ، بهش چسبوند ... حس خوبی بهش داد و تقریبا ، فکر میکرد بیهوش شده ... ‏لرزش زیر پلکهاش ، آروم شد ... و سستی بدنش ، به بالاترین حد ممکن رسید ... تک تک سلولهای ‏عصبیش ، حس میگرفت ... ‏ لمس میشد و این لمس شدن ، حال خوبی بش میداد ... با آرامشی که براش بشدت غریب بود ... سینه ‏های پر تپشی رو به روی ستون فقراتش حس میکرد ... جفت پایی که به روی پاهای تو هم قلاب شده اش ‏قفل شده بود و نفسی که پر صدا و گرم به پشت گوشش میخورد و نوک انگشتهایی که نرم ، به روی جای ‏جای بدنش میلغزید ... به خواب رفت ...با بدنی کوفته ، چشم باز کرد ... آفتاب ، مایل بود و آدم رو به اشتباه می انداخت و محاسبه ی شب و روز ‏رو سخت میکرد ... به ذهنش فشار آورد و فکرش رو بکار انداخت ... با وحشت به عقب برگشت ... تختش ‏مث همیشه ، خالی بود ... دستی روی جای خالی کشید ... کم کم ، صحنه های رویایی خوشایند ، تو ‏ذهنش مجسم شد ... تپشها ، لغزشها ، نرمیها ، بوسه ها ، بوها و نفسها ... ‏ تمرکز کرد ... روی صحنه ها تمرکز کرد و به یاد آورد ... فرهاد ، اینجا بود ... روی تختش ... کنارش و ‏چسبیده بهش ... نفسهای تند و داغ و پر صدا ، توی گوشش ، مث لالایی ، خوابونده بودش ... داغ کرد ... ‏پتو رو از روی خودش کنار کشید ... تاپ ساتن حریر لطیف سفید رنگش ، تا زیر سینه هاش بالا بود ... ‏حسرت بیدار شدن پر نوازشش ، آتیشش زد و دلش ، گرفت ... ‏ فرهاد ، باز هم بی توجه به پانتی ، سایه وار ، بی صدا و بی تحرک ، از کنارش بلند شده بود و اونو ، کنج ‏تخت ، کز کرده رها کرده بود ... قلبش ، از کینه ی قدیمی پر شد و بغض کرد ... روی کمر خوابید ... ‏نفس عمیقی کشید و دستش رو ، از ساعد ، سایه بون چشمهاش کرد ... ‏ مردمک چشمهاش ، زیر پلکهای بسته اش ، لغزون بودن ... میل زیادی به گریه داشت و سخت با خودش ‏مبارزه میکرد تا غرور برباد رفته اش رو ترمیم کنه ... گلوش ، میسوخت و حجم کینه ، عمیق تر و برجسته تر ‏میشد ... با صدای قیژ آروم در ، لای چشمهاش رو نیمه باز کرد و از میون چشمهای پف کرده ، از فضای ‏نیمه تاریک زیر ساعد دستش ، فرهاد رو ، حوله به گردن ، در حال خشک کردن موهاش دید ... ‏ نمیخواست ، مث یه دختر نابالغِ نادیده گرفته شده ، بغض کنه و اشک بریزه ... دوست داشت بلند شه و با ‏کینه ی شونزده ساله ، این سایه سنگین رو ، زیر لنگ و لگد بگیره و اینقدر بزنه ، تا برای همیشه محو بشه ‏‏... از زیر ساعد دستش ، اخم غلیظی روی پیشونی نشوند ... ‏ فرهاد ، گوش پاک کنی از روی کنسول آرایشی برداشت و تو گوشش فرو کرد ... نم موهاشو ، با حوله بیشتر ‏گرفت و سشوار رو آروم و بیصدا ، از گیره ی کنار کنسول ، برداشت ... نرم و آهسته ، از اتاق بیرون رفت ... ‏میشو ، خرامان به اتاق خزید ... طبق عادت همیشگی ، پایه های تخت رو گرفت و از اونها بالا رفت و ‏خودش رو تو بغل سِر و یخ کرده ی پانتی ، به جایی که فرهاد خوابیده بود ، کشوند ... ‏ پانتی ، با خشم و کینه ، میشوی بیچاره رو با ضربه ای از کنارش شوت کرد ... میشو ، جیغ کشید و از روی ‏تخت به پایین افتاد ... فرهاد ، از صدای جیغ میشو ، هراسون به داخل اتاق کشیده شد ... ‏ اخم کرد : « اوه ، هانی ... چرا اینقد خشن با این بیچاره تا میکنی ، تو اگه اونجا بودی ، الان باید به انجمن ‏حمایت از حیوانات ، معرفیت میکردم ... »‏ پانتی ، جیغ کشید : « تو گه خوردی ... اول خودتو به انجمن حمایت از ... » خودش رو کنترل کرد ... سعی کرد لرزش سراپا بدنش رو مخفی کنه ... باید غرورش رو حفظ میکرد ... با ‏خشونت تو جاش نیم خیز شد ... فرهاد ، لبخند به لب ، به سمتش کشیده شد ... دستش رو به دور شونه ‏های پانتی حلقه کرد ... ‏ پانتی باز ، با صدای لرزون از خشم ، جیغ کشید : « به من دست نزن ... به من دست نزن ... بیشعور ‏آشغال » و بغضش رو فرو خورد ... ‏ فرهاد ، متعجب و مبهوت ، به پانتی زل زد و تند تند پلک زد ... این رفتار پانتی ، با معادلاتش ، با کل ‏تجربه اش از حس لطیف زن ، نمیخوند ... تا حالا پیش نیومده بود که زنی رو تو بغل بگیره و اون زن بعد ‏از بیدار شدن از خواب ، به جای اینکه مث یه گربه ی لوس ، به بدنش کش و قوس بده ، مث یه ماده ببر ‏وحشی ، پنجه تیز کنه ... ‏ انگشتهاش رو تو هم جمع کرد و دست مشت شده اش رو ، آروم و با احتیاط ، از پانتی جدا کرد ... : « اوکی ‏‏... اوکی ... آروم باش لطفا ... تو چت شد یهو ... معمولا زنا خوش اخلاق تر از این ، از خواب بیدار میشن ‏‏... »‏ پانتی ، بغض کرد : « زنا ... نه من » ... گردی قلنبه تو گلوش رو ، به زور ، با آب دهنش قورت داد ... ‏ فرهاد ، آروم و با احتیاط ، دستش رو به جلو حرکت داد ... بازوی لخت پانتی رو ، نرم ، نوازش کرد ... ‏ خودش رو به جلو تر کشید و زمزمه کرد : « تو که از همه ی زنها ، زن تری عزیز من ... جذاب تری ... ‏پس باید خوش اخلاق تر از بقیه شون باشی ... »‏ موهای به هم ریخته ی پانتی رو ، با نوازشی ، مرتب کرد و به پشت گوشش هول داد ... بدن سفت شده و ‏منقبض شده و یخ کرده اش رو ، به خودش فشرد ... حس تهاجمی پانتی رو درک میکرد ... مشهود بود ... ‏دو دستش رو از زیر بغل پانتی رد کرد و اونو به خودش فشار داد ... روی موهاش رو بو کشید ... پر صدا ... ‏‏: « دیر شده س ک س ی سوییتی ... نمیخوای پا شی ؟ ... من غذا آماده کردم ، باید بخوریم ، بریم ‏فرودگاه ... »‏ خب ، یادآوری هر چی که به اختلافشون دامن بزنه ، کار احمقانه ای بود و فرهاد ، نباید اون آی دی رو به ‏پانتی یادآوری میکرد ... اخم کرد و با هراس ، پانتی رو بیشتر به خودش فشرد ... میدونست پانتی ، مث ‏صاعقه ، وحشی و غرنده میشه ... ‏ اما بر خلاف انتظارش ، پانتی ، مث میشو ، ناز و سست ، خودش رو تو بغل فرهاد جمع کرد ... لبخندی رو ‏لبهای فرهاد نشست ... این ، بارز ترین اثر رام شدن پانتی بود ... دل خوشی ای به قلبش هجوم آورد ... ‏پانتی رو روی دست بلند کرد ... دستهای پانتی ، ناخودآگاه دور گردنش حلقه شد ... ‏ پانتی ، شیرین ترین ، و پر حس ترین تجربه ی عمرش رو ، مزه میکرد ... روی دستهای فرهاد ، تا توی ‏سالن پذیرایی حمل شد ... انگار ، دونه های بارون ، روی ابرها ، ذوب شده و حل شده بین هال ای از ابر ‏، سبک و پر ترنم بود ... خنکی حسش رو ، مث طعم آدامس نعنایی حس میکرد ... ‏ وسط سالن پذیرایی ، فرهاد ، تاب خورد ... پانتی خندید ... دستهاش رو محکم تر ، دور گردن فرهاد حلقه ‏کرد ... چشمهاش رو بست و خندید ... بلند ... بلندتر ... یه دور ، دو دور ، سه دور ، فرهاد تاب خورد و ‏عاقبت ، چسبیده به خودش ، پانتی رو روی زمین گذاشت ... دستش رو به دور کمرش حلقه کرد و بوسه ‏ای عمیق ، از لبهاش گرفت ... ‏ پانتی ، طعم خنک و تند این بوسه رو ، چشید و چشوند ... فرهاد ، متعجب و پر حیرت ، پانتی رو از خودش ‏فاصله داد و عمیق تر ، نگاه کرد ... محکم تر به خودش چسبوند و محکم تر بوسید ... هنوز ، زود بود ... نباید ‏تحت تاثیر هوای بهاری اخلاق پانتی قرار میگرفت ... ‏ پانتی رو شوخ از خودش جدا کرد : « بدخلاقیت برای همین چرخ و فلک سواری بود ؟ ... »‏ پانتی ، هنوز میخواست ... داغ بود ... فرهاد رو به خودش چسبوند و بوسید ... فرهاد ، مبهوت تر ، پانتی رو ‏از خودش جدا کرد ... کنترل خودش و پانتی ، تقریبا محال بود ... ‏ شوخ ، ضربه ای روی باس پانتی زد : « بپر تو حموم ، دست و صورتت رو بشور ، که حسابی دیر شد ... »‏ پانتی ، با خواستنش ، مبارزه کرد و به سختی ، غرورش رو حفظ کرد ... سعی کرد قیافه ی بیخیالی به ‏خودش بگیره : « چته وحشی ... زدی باسنمو سیاه و کبود کردی ... »‏ فرهاد ، تصنعی ، بلند زیر خنده زد ... پانتی رام شده بود و به دست آوردنش ، آسون تر از همیشه بود ... ‏کافی بود کمتر از یه ثانیه ، وا بده ... پانتی ، ناخواسته ، بیشتر تحریکش میکرد ... خب ، پانتی هم ، با اینکه ‏ضربه ی فرهاد ، محکم بود و واقعا پوسش سوخته بود ، ولی خوشش اومده بود ... با اخم و تخم به سمت ‏حموم رفت ... نمیخواست بیشتر از این از غرورش مایه بذاره ... ‏خب ، دوباره و بعد از چهارسال ، پاشو به این شهر خفه و خاک گرفته گذاشت ... روزگار دوری ، از اون ‏روزهای پر اشک و آه ، گذشته بود ... پدر فرهاد مرده بود ... همون پدری که مرگش ، حکم آزادی پانتی رو ‏صادر کرده بود ... جالب بود ... مرگ باباش ، حکم اسارت داشت و مرگ پدر شوهرش ، حکم آزادی ... ‏ اون روزها رو خوب به خاطر داشت ... روزهایی که فرهاد اومده بود و پانتی ، به جای اینکه مرهم دلش باشه ‏و شونه هاشو بماله ، مبادا زیر بار درد بی پدری کمرش خم شه و شونه هاش افتاده ، این فرهاد بود که سعی ‏کرده بود به پانتی دلداری بده و جلوی اشک ریختنش رو بگیره ... ‏ فرهادی که پانتی ، تو بیمارستان ، سرش آوار شده بود و به بدترین کلمات ، اونو از خودش رونده بود ، ‏درحالیکه همون لحظه ، پدرش از این دنیا رفته بود ... فرهادی که تو مراسم پدرش ، گوشه ای ایستاده بود و ‏پانتی گوشه ی چشمی بهش نداده بود ... الان ، دوش به دوش هم ، به این شهر خفه ی خاک گرفته ، پا ‏گذاشته بودن ... ‏ اون همه صبوری فرهاد ، برای چی بود ؟ ... پانتی ، قبلا گیج بود و درکی از این صبوری نداشت ... ‏درحالیکه ، امروز ، به تلاش فرهاد ، برای بدست آوردنش ، فکر میکرد و دچار حس خوشایندی میشد ... سایه ‏های تردید ، روشن شده و محو شده بودن ... فرهاد ، پانتی رو میخواست ، و این خواستن ، دلیل نداشت ‏‏... ‏ پانتی چی ؟ آیا دلیلی برای خواستن فرهاد داشت ؟ چه لزومی به بودن دلیل هست ؟ شاید نخواستن دلیل ‏بخواد ، ولی خواستن چی ؟ ... فرهاد ، تکه ای از تقدیرش بود ... شاید ، اگه پدرش نمیمرد ... اگه یدو ‏اونقدر مستبد نبود ... اگه نادیا با اون وضع از تقدیر فرهاد خارج نمیشد ... اگه اون رسم زشت وسط اون ‏طایفه نبود که پانتی فصیله باشه ، پانتی ، فرهادی نداشت ... ‏ اینا همه اتفاق بود ... ولی این چه معجزه ای بود که دوباره این فرهاد رو به سمت پانتی ای کشونده بود که ‏خود پانتی مطمئن بود هزاران هزار برابر ، خوش هیکل تر و زیبا تر و تحصیل کرده تر از اون ، سر راه فرهاد ‏بوده ... پانتی ، میتونست باز هم فرهاد رو نخواد ... پس بزنه و زندگی نوئی برای خودش درست کنه ... ‏ولی آیا ، اینو میخواست ؟ ... ‏ چه معجزه ای بود که این وسط ، جاذبه ای درست کرده بود و مث قطب ناهمنام آهن ربا ، اونو پر کشش به ‏سمت فرهاد جذب میکرد ؟ فرهادی که یه عمر تمرین کرده بود ازش کینه به دل بگیره ، ولی آیا تونست ‏این کینه رو تو دلش رنگ و لعاب بده ؟ ... ‏ این چی بود که باعث شده بود پانتی ، شونزده سال کینه رو تو دو سه ماه فراموش کنه و پنج شیش سال ‏بازی دادن رو تو نصف روز و خدا میدونه چی رو چقد ؟... چرا نمیتونست فرهاد رو طرد کنه و برای همیشه ‏پس بزنه ؟ ... فرهادی که عقلش حکم میکرد مقصر بدونش و لایق خواستن نباشه ... ‏ مسیر فرودگاه تا خونه رو ، با آژانس طی کردن و در به روی پاشنه چرخیده بود ... هوا تاریک تر از اون بود ‏که پانتی ، گذشت زمان رو روی چهره این شهر خاک گرفته به چشم ببینه ... شهری که حتی تو این موقع ‏شب هم ، غبار قرمز رنگی ، اتمسفرش رو احاطه کرده بود ... ‏ غزاله ، با لبخند ، در رو به روشون باز کرده بود و سنیه خانم بیچاره که بعد از مرگ پدر فرهاد ، گوشت تنش ‏ریخته بود و نفسش تنگ شده بود ... فرام ، با کل جدیت و تلاشش ، تموم این چهار سال رو نتونسته بود این ‏زن رو از این خاک زمین گیر جدا کنه و به پیش خودش بیاره ... ‏ سنیه خانوم ، اشک ریخت و پانتی رو به سینه فشرد ... پانتی ، یادش نمیاد هیچوقت از این زن ، نه با ‏خودش ، نه با غزاله ، برخورد مادرشوهرانه ای دیده باشه ... نه مث اون برخوردهایی که از زبون این و اون از ‏مادر شوهرهاشون شنیده بود ... ‏ خب ، سنیه خانوم ، روابطش با غزاله ، آزادتر بود تا با پانتی ... با غزاله ، مث یه زن ، برخورد میکرد و با ‏پانتی ، مث یه دختر نابالغ ... شاید هنوز تو ذهنش ، پانتی رو سست و ضعیف و شکننده میدید ... غزاله ، ‏تند و تند ، فرز پذیرایی میکرد و پانتی نمیدونست ، باز هم وسط این خانواده چی میخواد ... ‏ شونزده سال ، جایگاهی که بهش یادآوری میشد ، رو درک نمیکرد ... عروس خانواده بودن ، بدون اینکه زن ‏پسر اون خانواده باشی ... این ، اولین باری بود که به خواست خودش ، همراه فرهاد پا به این خونه گذاشته ‏بود و حس دوگانه ای داشت ... گرچه رفتار خانواده فرهاد ، عادی تر از اون بود ... ‏ فرام ،سر سخت ترین فرد این خانواده بود که وظایف عروس بودن رو ، یه عمر بهش یادآوری کرده بود ... ‏اصرار و پافشاریش ، روی نحوه ی صدا زدن بچه ها ، حتی فراهت با اون اختلاف سنی کوتاهش با پانتی ، ‏باعث شده بود تمام بچه هاش ، پانتی رو زن عمو صدا کنن ... واژه ای ناملموس ، برای پانتی ای که با ‏حس زن بودن ، غریب تر از غریب بود ... ‏ خب ، پانتی ، نه میدونست و نه میخواست بدونه که این خانواده ، تو ایفای نقش عروس بودن ، چقد ازش ‏انتظار دارن ... ترجیح میداد جایگاه عروس بودن رو ، تمام و کمال به غزاله ای بسپاره که برای این کار ‏متولد شده بود ... با خودش که رودربایستی نداشت ... حوصله ی مسئولیت پذیری ، به عنوان یه عروس ، ‏یه زن عمو رو ، تو خودش نمیدید ... ‏ ولی زن بودن چی ؟ حوصله ی مسئولیت پذیری ، بعنوان زن رو هم نداشت ؟ تو قبول این مسئولیت ، ‏تردید داشت ... ولی چی باعث شده بود لباسهای فرهاد رو تو ماشین لباسشویی بندازه و مرتب رو بند رخت ‏توی بالکن پهن کنه ؟ چی باعث شده بود از اینکه فرهاد ، تو خونه ی مادرش بخوابه و غذا بخوره ، حرص ‏بخوره و مرتب این مسئله رو به روش بیاره و سرکوفت بهش بزنه ... ‏ اگه فرهاد تو خونه ی فرام ساکن میشد ، آیا تحمل داشت که اونو اونجا ببینه و حرص بیشتری نخوره ؟... ‏حس نارضایتی و معذب بودن فرهاد رو ، تو خونه ی پروانه درک میکرد ، ولی ترجیح میداد ، فرهاد تو همون ‏خونه بمونه و به کل از پانتی نبُره ... ‏ با ترحم و دلسوزی ، خودش رو توجیه میکرد که گناه داره و باید تو رفتار خودش تجدید نظر کنه و از فرهاد ‏بخواد ، تو آپارتمانی که به حق ، اون هم توش شریکه ، اگر چه با سند شیش دونگ و منگوله دار به اسم ‏پانتی ، زندگی کنه و باهاش شریک بشه ... ‏ به نظرش ، تنبیه فرهاد ، بس بود ... کافی بود و فرهاد میتونست ، مث روز و شب گذشته ، تو خونه ی پانتی ‏و کنارش بمونه ... خب ، حس بدی هم نبود ... وقتی از سر کار برگشته بود و فرهاد رو تو خونه دیده بود ، ‏گرچه شوکه شده بود ولی این شوکه شدنش ، اثر تنفرش از حضور فرهاد تو خونه اش نبود ... بلکه حس تازه ‏ای بود از احساس نیازش به حضور یه مرد ، تو اون خونه ... ‏
  5. #19
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    چشمش رو دور تا دور سالن پذیرایی ، چرخوند ... خب ، این یه اخلاق خاص بود که مردم این مرز و بوم ، ‏بر خلاف آدمهایی که تو تهران میشناخت ، کمتر تو دکوراسیون خونه تغییر میدادن و اینو وقتی که چارسال ‏پیش به این خونه پا گذاشته بود ، درک کرد ... خونه دست نخورده بود ، مث همین امشب ... ‏
    رنگ کهنگی به وسایل خونه نشسته بود و کمتر چیزی ، تعویضش محسوس بود ... فکر که میکرد ، به خاطر ‏میاورد که فقط رنگ خونه ، از رنگ شونزده سال پیش ، به رنگ دیگه ای دراومده ... کابینت ها تعویض ‏شده بودن و دیوار آشپزخونه ، فرو ریخته بود و از حالت بسته ، بیرون کشیده شده بود و به صورت اُپن در ‏اومده بود ... مبلمان ، همون بود که چار سال پیش دیده بود و تک و توک وسایل خونه ، همون بود که از ‏سالها پیش تو خاطرش مونده بود ... ‏
    ساعتی به دید و بازدید نشستند ... آثار نارضایتی از وضعیت مادر ، تو چهره ی فرام مشهود بود و سعی میکرد ‏سنیه خانوم رو توجیه کنه که همراه پسرهاش ، به تهران مهاجرت کنه و سنیه خانوم با دلیل و مدرک ، از ‏عادتش به این خونه و به همسایه ها و به این آب و هوا ، حرف میزد ... ‏
    فرهاد و فرام ، سخت مشغول بحث درمورد وضعیت مادر و همینطور وضعیت مجتمع پزشکی مشترکشون ‏بودن ... فرام ، تصمیم داشت ته مونده ی دار و ندارشون رو تو این استان ، بفروشه و برای همیشه این ‏خاک رو فراموش کنه ... فرهاد با تصمیمات اقتصادی فرام ، کمتر مخالفت میکرد ... ‏
    از وقت شام گذشته بود و اونها غذا خورده حرکت کرده بودن ... با تعارف غزاله که به عنوان صاحب خونه ، ‏خودش رو محق میدونست ، پانتی ، برای تعویض لباسش و استراحت ، پا به اتاق فرهاد گذاشت ... فضای ‏نیمه تاریک اتاق ، رعشه ای دور رو به خاطرش آورد ... اتاق همون زندون بود و تخت و کمد و میز همون ‏تیر و تخته ی سفید رنگی که تجربه ی مرگ رو برای پانتی زنده میکرد ... ‏
    دکمه های مانتوش رو تک تک باز میکرد و صداها به ذهنش هجوم میاوردن ... شلوارش رو با شلوار راحتی ‏خونه عوض میکرد و صحنه ها جون میگرفتن ... چار سال پیش ، وقتی پا به این خونه گذاشت ، به هیچ ‏وجه حاضر نشد حتی نگاهی کوتاه ، به این اتاق بندازه ... دکوراسیون ساده و قدیمی اتاق ، شامل مرور ‏زمان نشده بود ... همون بود که بود ... با همون سبک و سیاق و چیدمان ... ‏
    صداها ، تو گوشش زنگ میشد ... صدای هوسه های پر کوبش ... آوای محکم و بلند هوسه خون ... ‏تصاویری مبهم از ، اشک ... آه ... درد ... ترس ... ‏
    چشاش سیاهی میرفت ... به کنج اتاق پناه برد ... خودش رو تو گوشه ترین جای اتاق ، جمع کرد ... ‏دستهاش رو به دور زانوهاش حلقه کرد و گوشه گوشه ی اتاق رو نگاه کرد ... ‏
    به هر طرف رو بر میگردوند ، بنتیِ ترسیده و رمیده و پر بغض رو میدید ... بنتی ، دقیقا ، روبروی جای ‏همین الانش ، تو کنج روبرویی ، کز کرده و لرزون ... بنتی ، پر درد و روی تخت ، کز کرده تو کنج ترین ‏قسمت تخت بزرگ ، با جثه ای ضعیف و استخونهای ضرب دیده ، اشک ریزون و تنها ... بنتی ، کف اتاق ، ‏با کمری که روی سفتی زمین ، درد میکشید به زیر دست و پای سایه ... ‏
    قلبش درد گرفت ... از اونهمه تحقیر و ظلمی که بهش ، به بنتی ، روا شد ، دلش سوخت ... حقش نبود تنها ‏و بی پناه به مسلخ کشیده بشه ... اشکی بی صدا ، صورتش رو خیس میکرد و یاد و خاطره ی بنتی ، تو ‏ذهنش زنده میشد ... افسرده ، بی حرف ، صامت ... با شکمی برآمده و تنها ... ‏
    در باز شد ... سایه به داخل خزید ... پانتی ، بنتی ترسیده رو میدید ... سعی میکرد بهش دلداری بده ... ‏سعی میکرد تو بغلش بگیرش و بهش پناه بده ... ولی خودش رو بی پناه تر از دخترک میدید ... سرش رو ‏به روی زانو ، خم کرد ... برای بنتی ، هق زد ... سایه ، پر طمئنینه و آروم بهش نزدیک شد ... ‏
    دستی به روی موهاش حس کرد ... پر نوازش ... گرم ... بغض کرد ... سرش رو بالا گرفت ... بنتی ، تو ‏کنج روبرویی ، درد میکشید ... اشک میریخت ... سایه ی اون ، به مهربونی فرهاد نبود ... سایه ی اون ، با ‏بی رحمی و شقاوت بهش حمله ور شده بود ... صدای چریک چریک استخونهای خرد شده اش رو نمیشنید ‏‏... ‏
    فرهاد ، سرش رو به بغل گرفت ... اشکهاش رو با سر انگشتهاش ، پاک کرد ... ولی این پانتی نبود که نیاز ‏به حمایت داشت ... این پانتی نبود که نیاز به هم دردی داشت ... این اشکهای پر ترحم پانتی نبود که نیاز ‏به پاک شدن داشت ، این اون بنتی بیچاره بود که زیر دست و پای سایه ، لرزون و بی پناه ، خدا رو صدا ‏میکرد و از هر خدایی ، التماس رهایی داشت ... ‏
    پانتی ، قوی بود ، دلشکسته نبود ، استخون چارستون بدنش سالم بود و از همه مهمتر ، فرهاد بود که مواظبش ‏باشه ، ولی ... بنتی ... شرایط اون ، خیلی وخیم بود ... ترحم بر انگیز بود ... تو تک تک استخونهاش ، درد ‏میرفت و میومد و سایه ی نامهربون ، با اون بوی گند ، توجهی به درد پیچیده تو جونش ، نداشت ... ‏
    پانتی ، دلش بیشتر سوخت ... دوست داشت قدرتی پیدا میکرد تا بتونه اون هاله ی ترحم برانگیز پر بغض ، ‏با اون جثه ی کوچیکش رو تو بغل بگیره و نذاره بیشتر از این درد بکشه ... ‏
    با صدایی خراشید و پر بغض ، نالید : « فرهاد ، کمکش کن ... »‏
    فرهاد ، سر پانتی رو به سینه فشرد : « کی ؟ به کی کمک کنم ؟ »‏
    پانتی ، اشک ریخت ... به کنج روبرویی اشاره کرد : « اون ... بنتی »‏
    فرهاد ، تو گوشش هیس کرد ... محکم تر به خودش فشارش داد : « فراموشش کن عزیزم ... کسی نمیتونه ‏به اون کمکی کنه ... اون ، قربونی شده ... من وظیفه دارم مواظب تو باشم ... من باید حواسم شیش ‏دونگ به تو باشه ... »‏
    پانتی ، بغضش رو فرو خورد ... نفسش تنگ بود : « ولی من خوبم ... اون گناه داره ... مواظب اون باش ‏‏... خیلی کوچیکه ... درد داره ... کتک خورده ... زیر دست و پای سایه ، میترسه ... »‏
    فرهاد ، بغض کرد ... تو گوشش زمزمه کرد : « آروم باش ... واقعا دلت میخواد بهش کمک کنم ؟ »‏
    پانتی ، با ذوق ، با چشمهای خیس ، تو چشم فرهاد خیره شد : « آره ... تو رو خدا ... میتونی ؟ »‏
    فرهاد لبخند محزونی به لب نشوند : « آره ... تو بخوای میتونم ... ولی نه تنهایی ... من تنهایی از پسش بر ‏نمیام ... کمکم میکنی ؟ »‏
    پانتی ، چشمهاش رو بست : « آره ... ولی چطوری ؟ »‏
    فرهاد ، سر پانتی رو محکم تر به روی سینه فشرد : « منو ببخش ... دوستم داشته باش ... اینجوری با هم ‏میتونیم همه چیز رو جبران کنیم و بنتی رو از دست اون سایه نجات بدیم ... »‏

    پانتی ، سرش رو محکم تر ، تو سینه ی فرهاد فرو کرد ... حس بچه ی گم شده ای رو داشت که بین سایه ‏ها گیر کرده و از اشکال پر رعب و وحشت سایه ها میترسه ... فرهاد ، تنها تکیه گاه امنش بود ... فرهاد ، ‏دستش رو به زیر زانوهای پانتی برد ... هیکل تو هم مچاله شده ی پانتی رو که از همیشه ، ضعیف تر و ‏کوچیتر به چشم میومد ، روی دست بلند کرد و به روی تخت خوابوند ... ‏
    از اتاق بیرون رفت ... به دقیقه نکشیده ، همراه با لیوانی آب و قرصی کوچیک و ریز ، برگشت ... قرص رو ‏به دهن پانتی گذاشت و آب رو به زیر چونه اش گرفت ... پانتی ، چشم تو چشم فرهاد ، آب رو ، همراه با ‏قرص ، تا ته سر کشید ... ‏
    فرهاد ، بالش روی تخت رو پف داد و مرتب کرد ... کش دور موهای پانتی رو باز کرد ، و دوباره اونو به ‏روی تخت خوابوند ... بوسه ای آروم روی پیشونیش نشوند ... به روی تخت خزید ... کنار پانتی دراز کشید ‏‏... سرش رو ، تو موهای ابریشمی و خوش بوی پانتی فرو کرد و اینقد نرم نوازشش کرد ، تا مطمئن شد ‏پانتی خوابیده ... ‏
    از خودش بیشتر متنفر شد ... چه به روز این دختر آورده بود ؟ ... زیر مژه های پر پشت و مشکی رنگ پانتی ‏، هنوز خیس بود ... بوسه ای بی صدا و پر بغض ، روی هر دو چشمش زد ... روی بازو ، نیم خیز شد و ‏چهره ی معصوم پانتی رو نگاه کرد ... ‏
    گناه اون چی بود ، بجز بچگی ؟ ... فرهاد ، اون روزها ، دقیقا همسن الان پوریا بود ... پوریایی که هنوز هر ‏شب ، باید مواظبش باشه پتوی روش رو پس نزنه ... پوریایی که ، سر سفره ، تو هر وعده غذایی ، باید لقمه ‏هاش رو میشمرد تا مبادا غذای اون وعده اش رو ، ناقص خورده باشه ... پوریایی که تموم فکر و ذکرش ، ‏چارتا بازی کامپیوتریه ... چه انتظاری از اون میرفت ... ‏
    کی این وسط ، مسئول ظلم بی حد روا شده در حق پانتیه ؟ ... واقعا ، فرهاد ، مستحق اینهمه خشم و عتاب ‏پانتی بود ؟ فرهادی که دقیقا اون زمان ، قد پوریای کوچولوی خودش بود ... بغضش رو فرو داد ... ‏
    مگه وقتی پانتی رو انداختن تو بغلش ، چقد عقلش کار میکرد و چه درک عمیقی از زندگی داشت ؟ مگه ‏وقتی فهمید بچه اش مرده ، چه درکی از حس پدر بودن داشت ، که بابت این مسئله اشک بریزه و حسرت ‏اون بچه رو داشته باشه ؟ ...‏
    با انصاف که نگاه میکرد ، افکار سطحی اون زمانش ، خیلی هم عمیقتر از افکار پوریای امروز بود ... پوریایی ‏که حتی تا امروز ، یه دونه نون از سر کوچه نخریده ... چطور از اون انتظار میرفت که مسئولیت یه زن و بعد ‏از اون ، یه بچه رو ، و از همه بالاتر ، یه زندگی رو به دوش بکشه ... مگه هر کی پشت لبش سبز شد و ‏شاشش کف کرد و صداش دو رگه شد ، مرد شده ؟ ... ‏
    مردی رو ، با گوشت و پوست و استخون باید حس کرد ... نه با خوابیدن تو بغل زن و تجربه ی پیچ و خم ‏های پوست نرم و لطیف زنونه ... مردی رو ، زمانی حس کرد که پوریا داشت جلوی چشماش جون میداد و ‏کاری از دست اون و هیچکس دیگه ساخته نبود ... ‏
    لذت مردونگی رو زمانی حس کرد که ، عصر به عصر ، مواد غذایی پانتی رو بخره و به در خونه اش ببره ... ‏لذت مردونگیش رو وقتی با تموم وجود چشید ، که چراغ سوخته ی آشپزخونه ی پانتی رو عوض کرد ... ‏حس خوب مرد بودن رو ، وقتی به کام دل گرفت که ، پانتی لباسهاش رو شسته بود و رو بند رخت انداخته ‏بود و فراموش نکرده بود ... ‏
    با اینحال ، تو محکمه وجدانش ، باز هم نتونست خودش رو تبرئه کنه ، و از اونهمه ترس و وحشت و درد و ‏بی پناهی پانتی ، دچار عذاب وجدان شد ... پانتی ، تو بغلش آروم با نفسهای منظم خوابیده بود و فرهاد قسم ‏میخورد مرد باشه و تموم کوتاهیهای خواسته و ناخواسته ی گذشته اش رو جبران کنه ... ‏
    پانتی ، سحر ، تو تاریک روشن هوا ، از خواب پرید ... آشفته ، چشمهاش رو باز کرد ... سرش ، روی بازوی ‏راست فرهاد بود و دست چپ فرهاد ، لای موهاش ... لبخند زد و با آرامش ، چشمهاش رو بست ... تختش ‏، پر بود و فرهاد ، کنارش خوابیده بود ... ‏
    با حس خوبی ، بی تردید ، دستش رو به دور کمر فرهاد حلقه کرد و با آرامشی بیشتر ، خوابید ... از اینکه ‏فرهاد ولش نکرده بود ، حس خوبی داشت ... با همون لبخند عمیق و پهن ، به خوابی خوش فرو رفت ... ‏
    آفتاب تیز دم ظهر ، چشمهاش رو اذیت میکرد ... فرهاد هنوز خواب بود ... با میلی شدید ، دستش رو به ‏لای موهای فرهاد برد و لمس کرد ... لبهاش رو بی صدا و آروم ، روی موهای مشکی فرهاد ، فشرد ... ‏گوشه ی پتو رو از سمت خودش کنار زد ... از روی تخت بلند شد ... ‏
    موهاش رو ، مرتب کرد و به احترام فرام ، تیشرت ساده ای به تن کرد ... خجالت زده و شرمیگن ، پا به ‏داخل سالن پذیرایی گذاشت ... عجیب بود ، از بودن بی فرهاد ، تو این جمع خونوادگی ای که شونزده ‏سال ، تک و تنها توش حضور پیدا کرده بود ، خجالت میکشید ... ‏
    حال سنیه خانوم رو پرسید و دست و صورتش رو تو دستشویی ته راه رو ، آب زد ... غزاله ، میز توی ‏آشپزخونه رو برای صبحونه چید ... فرام پرسید : « فرهاد »‏
    پانتی عجیب تر ، احساس شرم کرد ... با تته پته و بریده جواب داد : « هنوز خوابه ... »‏
    لبخند عمیق فرام ، شرمنده ترش کرد ... غزاله برای صبحونه صداش کرد ... با غزاله راحت تر بود و خجالت ‏نمیکشید ... با اینحال جواب داد : « فرهاد رو بیدار میکنم ، با هم میخوریم ... »‏
    سنیه خانوم ، لبخند پهنی زد و دستش رو به دعا بالا برد ... پانتی ، زیاد سر از ادا و اطوارهای زنونه ی این ‏مدلی در نمیاورد و درک درستی از اونها نداشت ... به روی پاشنه ی پا چرخید و سعی کرد فرهاد رو بیدار ‏کنه تا کمتر احساس غریبیِ عجیبش رو داشته باشه ...‏


    تو چارچوب در اتاق فرهاد ، همون زندونی که سرد بود و سیاه ، ایستاد ... فرهاد ، هنوز خواب بود ... با چشم ‏، دور تا دور اتاق رو کاوید ... خب ، این همون قبر تاریک و تنگ بی آرامش بود ... عجیب بود که یه شب ‏تا نزدیک ظهر رو ، در آرامش کامل ، توش خوابیده باشه ... و بله ، گاهی میشه تو قبر هم احساس آرامش ‏کرد ... و پانتی ، اینو شب گذشته تجربه کرده بود ... ‏
    به منبع بوجود آوردنده ی امنیتش ، نگاه کرد ... لبخند زد ... دوست داشت ، همونجوری که خودش دلش ‏میخواد بیدار بشه ، اونوهم بیدار کنه ... خب ، از یه طرف ، فرام و غزاله و سنیه خانوم ، تو آشپزخونه بیدار ‏بودن و این یه دلهره ی خاصی به دلش می انداخت و حس انجام گناه رو تو دلش زنده میکرد ، از اونطرف ‏هم ، فک کرد : بیخود کرده ... پررو میشه ... مگه وظیفه ی زنه که قربون صدقه ی مرد بره و ناز و نوازش ‏کنه ؟ ‏
    فکر دومی ، شدید و شدیدتر شد ... بنابراین ، با یه قدم ، خودش رو به داخل اتاق انداخت و غر غر کرد : « ‏فرهاد ... فرهاد ... پاشو دیگه ... »‏
    و با دو قدم دیگه ، خودش رو نزدیکتر کرد و تقریبا بالای سر فرهاد ، مث یه مامور ابلاغ ایستاد ... صداش بی ‏ظرافت و با کمی تشر همراه بود : « فرهاد ... اوی تنبل خان ، پاشو دیگه » و همزمان شونه های فرهاد رو ‏تکون داد ... ‏
    عضلات صورت فرهاد ، تو هم جمع شدن و خطوط چهره اش ، از اون حالت بی حالتی ، به اخم تغییر پیدا ‏کرد ... بی اینکه اعتراضی کنه ، تو رختخواب ، نیم خیز شد ... مچ دست پانتی رو گرفت و اونو به روی ‏تخت انداخت ... خیره خیره ، قیافه ی پانتی رو از چشم گذروند ... خب ، پیش خودش اعتراف کرد که ‏میخواسته از کوره در بره ... باز هم سعی کرد به خودش مسلط بشه ... پانتی باید یاد میگرفت ، ولی نه با ‏اخم ، با صحبت ...‏
    پانتی ، یه زن ناوارد بود ... خب ، فرهاد باید زیاد باهاش تمرین میکرد تا تبدیل به یه زن بشه ، زنی که ‏آرامش میگیره و آرامش میده ... یه رابطه ی دو طرفه ... دوست نداشت تبدیل به یه برده ی جنسی بشه ‏‏... همینطور دوست نداشت پانتی رو به اون برده ی جنسی سالها پیش برگردونه ... ‏
    لبخندی به لب آورد و عصبانیت مهار شده اش رو ، پشت ظاهر آرومش مخفی کرد ... : « سلام خانوم خانوما ‏‏... شما راحت خوابیدی ؟ »‏
    پانتی نیش باز کرد : « آره ... اون قرصه چی بود بهم دادی ؟ »‏
    فرهاد بلند خندید : « آسپرین بچه ها »‏
    پانتی ضربه ای به شونه ی فرهاد زد : « مسخره ... جدی گفتم »‏
    فرهاد باز هم خندید : « خب منم جدی جواب دادم ... »‏
    پانتی اخم کرد : « اِه ... لوس نشو دیگه ... چرا ؟ »‏
    فرهاد با دو انگشت ، نوک بینی پانتی رو گرفت : « چون بچه ای ... دوز بقیه ی داروها ، برات قویه ... از ‏همونم ، جون تو ترسیدم ... واسه همین تا صبح نشستم بالای سر خانوم ، مبادا آور دوز کنی تو دستم تلف ‏شی ... »‏
    پانتی ، عصبی شد : «خیلی لوسی فرهاد ... پاشو بیا ظهرونه بخور ... از وقت صبحونه که گذشته »‏
    فرهاد ، مچ دست پانتی رو فشار داد و مانع از بلند شدنش شد : « شوخی نمیکنم ... آسپرین بچه ها بهت ‏دادم ... عصبی بودی ... خونت رو رقیق تر میکرد ... از فشار عصبیت کم میشد ... »‏
    و طعنه زد : « تو که بوسم نکردی لوسم کنی ، پاشم برم مامانم بوسم کنه لوسم کنه »‏
    پانتی چشماشو گرد کرد : « چه خودخواه »‏
    فرهاد ، پوزخند خفه ای زد ... خود خواه نبود ... ولی رابطه رو ، دو طرفه دوست داشت ... اینجوری ‏یادگرفته بود و اینجوری بهش لذت داده بود و اینجوری لذت بخشیده بود ... مطمئنا رابطه ی دو طرفه و ‏محبت دو طرفه و نوازش دو طرفه ، برای هر دو طرف ، رضایت بخش تره ... ‏
    پانتی ، جای کار زیاد داشت ... نفس عمیق و خسته ای کشید ... همینکه تا این حد ، پانتی رو به حضورش ‏عادت داده ، خوب بود ... باید باز هم صبوری میکرد ... : « باشه من خودخواه ... پاشو بریم »‏
    و ایستاد ... مچ دستهای پانتی رو به بالا گرفت ... پانتی هم قائم شد ... روبروی هم قرار گرفتن و در کمال ‏تعجب ، فرهاد بوسه ای تند و تقریبا نامحسوس و کنترل شده و گذرا ، از پانتی رو به روی گونه اش حس کرد ‏‏... بیشتر این بوسه ، طعم ترحم میداد تا لذت ... ولی برای فرهاد ، به شگفتی میمونست ... دست پانتی رو ‏به لب برد و بوسید ... دستش رو دور پانتی حلقه کرد ... ‏
    پانتی ، سعی کرد خودش رو از حلقه ی دست فرهاد بیرون بکشه ... : « اِ ... دیوونه زشته ... »‏
    فرهاد محکمتر نگه اش داشت : « زشت نیست ... تو عادت میکنی ، اونا هم همینطور ... »‏
    پانتی ، جلوی فرام ، شرمنده تر میشد ... ولی دوست داشت ... سرش رو به زیر انداخت و با هم پا به سالن ‏گذاشتن ... کسی تو سالن نبود ... اما تو آشپزخونه ، هم سنیه خانوم دور میز نشسته بود و هم غزاله جلوی ‏اجاق گاز ایستاده بود ... ‏
    پانتی احساس راحتی بیشتری کرد ... عضلات منقبضش رو ، ول کرد و عضلاتش به حالت ریلکس تری ‏دراومدن ... غزاله ، جواب سلام فرهاد رو با تعجب داد و شرمنده به عقب برگشت و خودش رو مشغول ‏آشپزی نشون داد ... سنیه خانوم قربون صدقه ی پسرش رفت و پانتی از فرصت استفاده کرد و خودش رو ‏روی صندلی ول داد ... ‏

    بعد از صبحونه ، باز هم فرام و فرهاد ، درمورد وضعیت مادرشون ، بحث کردن ... پانتی ، سعی کرد کنار ‏غزاله وسایل نهار رو آماده کنه ... از خودش خنده اش گرفته بود ... شده بود ور دست غزاله و حکم نوچه ‏اش رو داشت ... بعد از نهار ، جلسه ی خانوادگی ادامه داشت ... ‏
    دینا بر میگشت ... اونم برای همیشه و اونم ظرف چند روز آینده ... و سنیه خانوم ، بالاخره مجبور شد بخاطر ‏آینده ی دینا ، دل از این شهر بکنه و بالاخره به فروش خونه رضایت بده ... پنجشنبه بعد از ظهر بود و ‏فرصتی برای دید و بازدید با اهل قبور ... فرام ، مادرش رو ، و زنش رو سوار آژانس کرد و همراهشون به ‏دیدار پدر رفت ... ‏
    پانتی میخواست کم کاری گذشته اش رو جبران کنه ... از فرهاد خواست تا اونا هم برای دیدار با شمس ‏بزرگ به قبرستون برن ... فرام برای راحتیشون ، ماشینش رو به فرهاد داد ... پانتی ، آماده شد و در کنار ‏فرهاد ، خیلی قبل از غروب آفتاب ، به سمت قبرستون راه افتادن ... ‏
    فرهاد ، فرصت هیچ جبرانی رو به پانتی نداد ... خب ، مرد بود و تحت تاثیر قرار نمیگرفت ... دقایقی بالای ‏سنگ قبر پدر ایستاد و خیلی زود تر از اینکه فرام و بقیه به قبرستون برسن ، پانتی رو از روی سنگ سیاه قبر ‏بلند کرد ... ‏
    بی محبت نبود ولی ، خیلی مسخره بود که به سنگ سیاه قبری ، دل بسته تر از خاطرات پر رنگ قدیمی ‏باشه ... پدری که برای رسیدن اونها به اینجا ، از هیچ چیزی ، حتی دینش هم دریغ نکرد ... شمس بزرگ ، ‏گرچه اشتباهاتی هم داشت ، ولی حقیقتا یه پدر نمونه بود ... ‏
    فرهاد ، پدر بود و احساسات شمس رو بیشتر درک میکرد ... شمس ، براش کم نگذاشته بود و یه عمر تلاش ‏کرده بود و ریال ریال جمع کرده بود و برای حتی الواتی فرهاد هم پول فرستاده بود ... دلش برای پوریا تنگ ‏شد ... ‏
    مچ دست پانتی رو گرفت : « بابامو بخشیدی ؟ »‏
    پانتی متعجب ، نگاه کرد : « منظورت چیه ؟ »‏
    فرهاد آه کشید : « این بابام بود که با اون پیوند برادری مسخره ، تو رو تو این مخمصه انداخت ... اونو ‏میبخشی ؟ »‏
    پانتی ، پوفی کشید ... فرهاد دنبال بخشش بود ... اول از خودش و حالا باباش ... ولی پانتی هیچ کینه ای ‏از اون مردی که کوچیکترین توهین و بی حرمتی ای بهش نداشت ، به دل نگرفته بود ... چی رو باید ‏میبخشید ؟ ... اون بیچاره که سهمی تو زخمهای پانتی نداشت ... ‏
    فرهاد جدی بود ... از پوف صدادار پانتی ، سوء برداشت کرده بود : « من ، احساس یه پدر رو درک میکنم ‏‏... یه پدر ، هیچوقت بد بچه هاش رو نمیخواد ... مگر اینکه قبل از پدر بودن ، حیوون باشه ... پانتی ، پدر ‏من حیوون نبود ... درسته اشتباهاتی داشت ، ولی همش ، بخاطر خیر و صلاح بچه هاش بود ... این انصاف ‏نیست که تو روحش رو نیامرزی ... »‏
    پانتی ، چینی به بینیش داد : « تو چطور میتونی احساس یه پدر رو درک کنی ، وقتی خودت تو جایگاهش ‏نیستی ؟ ... منم نیستم ، با اینکه یه بچه بدنیا آوردم ، حس مادری رو درک نکردم ... ولی باور کن من از ‏پدر خدابیامرز تو کینه ای به دل ندارم ... پدرت مرد خوبی بود ... من نمیدونم تو چرا نیت کردی طلب ‏آمرزش برای خودت و این و اون جمع کنی ... »‏
    و با خنده ادامه داد : « نکنه میخوای بمیری ؟ » و ضربه ای شوخ به شونه ی فرهاد زد ، تا از اون حال و ‏هوای عرفانی بیرون بیاد ... ‏
    فرهاد ، چشمهاش رو محکم بست و باز کرد : « اگه ... اگه بتونم خانواده ام رو تبدیل به یه خانواده خوشبخت ‏کنم و خودم هم خوشبختی رو لمس کنم ، در کنارشون ، این میشه یه مرگ با رضایت و یه تولد دوباره »‏
    پانتی لب زد : « خدا نکنه ... »‏
    فرهاد ، باد خنکی رو روی دلش حس کرد که نسیم تر و مهرانگیزی داشت ... با محبت ، دستش رو دور ‏باوزی پانتی حلقه کرد : « کام آن لیدی ... عجله کن ... میخوام ببرمت یه جایی »‏
    پانتی ، متعجب به سمت فرهاد نگاه کرد : « کجا ... هنوز هوا خیلی گرمه ... عصر نشده »‏
    فرهاد پانتی رو ، به سمت ماشین هول داد : « خب ، میریم میبینی ... دیر میشه سوار شو »‏
    از در سمت راننده سوار شد ... راه از قبرستون به بیرون ، جاده رو به سمت جاده ی آبادان ، طی کرد ... از ‏شهریت خارج میشدن ... خونه ها ، بیشتر شبیه دهات بودن ... روی تابلوی نوشته بود « کوت عبدالله » ‏خب ، این اسمی نبود که پانتی فراموش کنه ... اقوام پدری ای ، این اطراف داشت ... از کوت عبدالله ‏گذشتن و فرهاد ، با سرعت بیشتری توی جاده ی اتوبان میروند ... پانتی به بیرون نگاه کرد و از کنار تابلوی ‏‏« آبادان – 80 کیلومتر » به سرعت رد شدن ... ‏
    اخم کرد و متفکر به فرهاد نگاه کرد : « میخوای بری آبادان ؟ »‏
    فرهاد ، لبخندی زد : « تو فک کن ... دوست نداری بری ؟ » ‏
    ذهنش ، دچار خلاء شده بود و فکرش درست کار نمیکرد ... خب ، آبادان ، بد هم نبود ... حرفی نزد ... ‏
    خیلی وقت بود پا به آبادان نذاشته بود ... شهری که خاطره ی خاصی از اون به ذهن نداشت ... خب یه ‏بار با عمو حمید به آبادان اومده بود ... یه بار هم ، وقتی با مادرش برای حلالیت طلبی از آقای شمس ‏اومدن ، بلیط برای اهواز گیر نیاورده بودن و توی فرودگاه آبادان ، پیاده شده بودن ... ‏
    قبل از اینکه به سمت اهواز برن ، همراه مادرش برای خرید سوغات ، توی شهر گشته بودن و پانتی به چشم ‏دیده بود که چقدر خرابه های شهر ، نسبت به اون وقتا ، کمتر شده ... با اینکه موقعیت مناسبی برای خرید ‏سوغات نبود ، اما پروانه ترجیح داده بود ، مرام خوزستانی ها رو بگیره و دست خالی پا به خونه شمس نذاره ‏‏... ‏
    خب ، هر وقت خانواده فرهاد ، به خونه ی پروانه میومدن ، همیشه چیزی به عنوان سوغات داشتن ، که ‏پروانه رو شرمنده میکرد ... پانتی ، این رسم رو ، هیچوقت رعایت نکرده بود ... درسته خیلی وقتها ، بنتی وار ‏رفتار کرده بود ، ولی کمتر احساس خانمانه ای داشت که وادارش کنه برای این و اون سوغاتی بخره ... ‏
    فک کرد : چه خوب ... میتونم از آبادان ، با فرهاد ، یه چیزایی بعنوان هدیه ، برای خانواده اش ، مخصوصا ‏مادر فرهاد ، انتخاب کنم و ببرم ... لازم نیست وانمود کنم واقعا از تهران بفکرشون بودم ، همینکه از آبادان ‏هم براشون چیزی بخرم ، وجدان خودم رو آسوده میکنه ... با این فکر ، حس خود بزرگ بینی بهش دست ‏داد و لبخندی رو لبش نشوند ... ‏


    فرهاد ، پخش ماشین رو روشن کرد ... آهنگی شاد گذاشت ، تا پانتی رو از اذهان مخربش ، خارج کنه و به ‏لبخندش ، عمق یه قهقهه رو ببخشه ... ریتم شاد آهنگ ، پانتی رو سر ذوق آورد ...‏
    البنيه‎ ‎، حلوه البنيه
    دختره ، دختر خوشکله ‏‎ ‎
    البنيه كلها حنيه ، البنيه تعاكس بيه
    دختره مهربونه ، دختره سر به سرم میذاره
    البنيه هلا هلا هلا‎ ‎
    وای وای وای از دست این دختره
    فرهاد با اشاره چشم و ابرو به پانتی اشاره میکرد ... پانتی خندید ... : « اومدی ولایت ، عربی گذاشتی ؟ »‏
    الايد الايد شكليته ، و الفم الفم فديته ، و الخد بسته و بكيته
    دستهاش مث شکولاته ، و من قربون اون لباش بشم ، لُپاشو بوسیدم و گریوندمش ‏
    بيها شي ؟ لا مابيها ... عيني بيها شي ؟ لا ما بيها
    اشکالی داره ؟ نه نداره ... عزیزم اشکالی داره ؟ نه نداره ‏
    فرهاد لُپ پانتی رو کشید : « نه ، این آهنگ مورد علاقه ی فرامه ... تو ماشین فرام ، بجز آهنگهای ‏عربی ‏در مدح و ستایش غزاله و بچه هاش ، چیز دیگه ای پیدا نمیشه ... اینو همیشه برای فراهت میخونه ... ‏فراهتم ‏از دستش حرص میخوره »‏
    راحت تشكتي مني الجدها ، ماعرفنا لعبها من جدها
    رفت از من به بابا بزرگش شکایت کنه ، آخرم نفهمیدم کی شوخه کی جدی
    كل المشكله بوسة خدها ...
    تمام مشکل سر این بود که لپشو بوسیدم
    بيها شي ؟ لا مابيها ... دادا بيها شي ؟ لا مابيها
    اشکالی داره؟ نه نداره ... بابا اشکالی داره ؟ نه نداره ‏
    پانتی بلندتر خندید : « نشنیدم تا حالا از این آهنگا گوش بده ... همیشه تو فاز سنتیه ... شجریان و همای »‏
    فرهاد ، صدای ضبط رو آروم تر کرد : « آره ... دقیقا ... اون وقتا من پاپ و متال گوش میدادم اون وائل ‏کفوری و کاظم ساحر و شجریان ... فک کن ! همیشه سر صدای آهنگ دعوامون بود ... من بلند و پر ‏هیجان ، اون آهسته و آرام بخش »‏
    پانتی به اهنگ گوش میداد و نمیتونست نخنده ... ‏
    الا اجري و احضنها حضنه ، و اكرص تفاحات الوجنه
    حرصی میشم و اونو محکم تو بغلم فشار میدم ، و لپای مث سیبشو گاز میگیرم
    هذا الخد ماشابع منه ، بيها شي ؟ لا ما بيها ... ‏‎ ‎عيني بيها شي ؟ لا مابيها
    این لپایی هستن که هیچوقت ازشون سیر نمیشم ، اشکالی داره ؟ ... نه نداره
    پانتی با خنده ای تو صداش به سمت فرهاد برگشت : « تو چرا جو گیر شدی حالا ؟ ... »‏
    فرهاد ، متفکر به جلو خیره شد : « نمیتونم منم حس پدری داشته باشم و جو گیر بشم ؟ ... »‏
    با ذوق به سمت پانتی برگشت : « تو فک میکنی بچه ی ما چه شکلی بشه ؟ »‏
    اتريك اتريك من خد ، و اتغده اتغده من خد
    از لپاش صبحونه میخورم ، به جای نهار هم لپ میخورم ‏
    عيني و افرش و افرش و اتمدد ، بيها شي ؟ لا مابيها شي ... دادا بيها شي ؟ لا مابيها
    میخوابم جفتشو استراحت میکنم ، اشکالی داره ؟ ... نه نداره ‏
    پانتی با اخم جواب داد : « اوی اوی ، تند نرو ... آدمو سگ بگیره ، جو نگیره ... من از قورباغه متنفرم »‏
    فرهاد پر ذوق و هیجان زده حرف میزد : « پانتی به خدا بچه ی منو تو خیلی خوشکله ... چطور دلت میاد ‏اونو با قورباغه مقایسه کنی ؟ قسم میخورم از قیافه اش خوشت میاد »‏
    تتلون في خدها و فمها ، تغمزلي و تجري على امها
    لپاشو لباشو رنگ میکنه ، برام چشمک میزنه و پشت مامانش قایم میشه
    الا اخذها بحضني و اضمها ، بیها شی ؟ لا ما بیها ‏
    باید بغلش کنم و قایمش کنم ... اشکالی داره ؟ ... نه نداره ... ‏
    پانتی اخم غلیظتری کرد : « اول برادریتو ثابت کن ، بعد ادعای ارث و میراث داشته باش ... »‏
    فرهاد ، پخش ماشین رو خاموش کرد و تو حرفش پرید : « میخوای اصلا به بچه فکر نکنی ؟ دوست داری ‏یهو یه بچه غول داشته باشی که هیچ شباهتی هم به قورباغه نداشته باشه ؟ »‏
    پانتی ذوق زده شد : « آره ... فک کن ... یهو یه بچه داشته باشی که تو خودش جیش اَه نکنه ... آروغ هم ‏نزنه ... دندون هم داشته باشه ، تازه بره برات نون هم بخره » و غش غش خندید ... ‏
    فرهاد طعنه زد : « میخوای یکی بزا ، بده برات بزرگ کنن ... بزرگ شده تحویلش بگیر »‏
    پانتی ، حس بدی پیدا کرد ... اصلا از بارداری خاطره ی خوبی نداشت ... مث بقیه ی تجربه های ‏زنانگیش ... : « من دوست ندارم شیکمم بالا بیاد ... دوست ندارم یه موجود وحشتناک تو شیکمم ، تکون ‏تکون بخوره و اینقد بترسونم که وقتی اولین بار تکونش رو تو شیکمم حس کردم از ترس تو خودم بشاشم و ‏خودمو خیس کنم ... »‏


    فرهاد طعنه زد : « میخوای یکی بزا ، بده برات بزرگ کنن ... بزرگ شده تحویلش بگیر »‏
    پانتی ، حس بدی پیدا کرد ... اصلا از بارداری خاطره ی خوبی نداشت ... مث بقیه ی تجربه های ‏زنانگیش ... : « من دوست ندارم شیکمم بالا بیاد ... دوست ندارم یه موجود وحشتناک تو شیکمم ، تکون ‏تکون بخوره و اینقد بترسونم که وقتی اولین بار تکونش رو تو شیکمم حس کردم از ترس تو خودم بشاشم و ‏خودمو خیس کنم ... »‏
    فرهاد با محبت نگاش کرد : « اون وقتا کوچیک بودی ... خب برای من ، حس پدر شدن تو اون سن ، ‏وحشتناک بود ، چه برسه به تو ... ولی حس خوبیه ... دلت میاد این حرف رو بزنی ؟ ... یه مادر ، از تکون ‏بچه تو شیکمش ، حس زندگی پیدا میکنه ... تو اونوقتا ، مادر نبودی ، نباید هم حس مادری پیدا میکردی ‏‏... تو حتی زن هم نبودی ... تصور بارداری ، همینجوری به خودی خودش ، یه تصور ترسناکه ... ولی برای ‏تو اون زمان که حتی نمیدونستی بارداری یعنی چی ، خب طبیعتا ، ترسناک تر بوده ... ولی تو قدرت مادر ‏شدن رو داری ... یه مادر ، فقط به زاییدنش نیست ... یه مادر ، تا شب بیداری بالای سر بچه اش نکشه ، ‏مادر نیست ... پروانه خیلی مادره ... »‏
    پانتی بلند و هستریک خندید : « از بچه ی خودت ، رسیدی به مادر من ؟ ... چه ربطی داره ؟ ... »‏
    فرهاد ، لبخند محوی زد ... ربط داشت ... خیلی زیاد ... پروانه ، از مادری ، زیادی سهم داشت ... هم در ‏حق پانتی ، و هم در حق بچه ی اون : « ربطش اینه که تو خیلی با پروانه بد برخورد میکنی ... اون زیادی ‏به گردنت ، حق مادری داره ... من شرمنده ی اینهمه مادر بودنش هستم ... »‏
    پانتی پوزخند زد : « من که یادم نمیاد در حقم مادری کرده باشه ... ولی تو رو چرا ... زیادی بهت بها میده ‏‏... اگه خیلی برات سخته اونجا باشی ، برگرد خونه ... »‏
    فرهاد با چشمهای براق ، به سمت پانتی برگشت : « خب ، برای منم زیاد زحمت میکشه و واقعا من ‏شرمنده اش میشم ... مث یه مادر مواظب خورد و خوراک و راحتیمه ... اونقدری که من با پروانه ، از غزاله ‏راحت ترم ... ولی منظور من ، این نیست ... من پروانه رو بیشتر از تو میشناسم ... اون ، زیادی پیه ی ‏همه چی رو به خاطر تو به تنش مالیده ... تموم دنیای پروانه ، تویی ... »‏
    پانتی حرص خورد : « ساده ای فرهاد ... اون حتی نتونست جلوی سرنوشت منو بگیره که عوض نشه ... ‏یه مادر ، نمیتونه یه آدم ضعیف باشه ... اون باید ... »‏
    فرهاد ، به روبرو خیره شد : « اون باید مادری میکرد که کرد ... برات شب بیداری کشید ... از جون و مال ‏و آبروش مایه گذاشت ... تو تا خودت احساس مادر بودن رو تجربه نکنی ، نمیتونی از اون همه لطفی که ‏پروانه بی منت در حقت کرده ، سر در بیاری ... تو که با اون بد برخورد میکنی ، یه جورای منو شرمسار ‏میکنی ... »‏
    پانتی ، بینیشو چین داد : « به تو چه ؟ ... مامان منه ، تو چرا شرمنده میشی ؟ اون خوش خدمتی ای که ‏در حق تو میکنه هم بخاطر یه سالیه که رو سرت چتر بود »‏
    فرهاد اخم کرد و با همون اخم غلیظ به سمت پانتی برگشت : « گاهی ، منو تو تصمیمام سست میکنی ... ‏چتر بود چیه ؟ ... این حرف رو آدم به یه دوست سوء استفاده چیش میگه ، نه به مادری که از جون برای ‏بچه اش مایه میذاره ... من برای پروانه هیچی نکردم ... اون ازم توقعی نداره ... ولی من ... من تموم ‏زندگیمو ، مدیون پروانه هستم ... نمیدونم تو چطور دختری هستی ... گاهی فکر میکنم ، زیادی لوس و از ‏خود راضی هستی ... من برای تو هیچ کاری نکردم و هر بلایی تو به سرم بیاری حق داری ... من کوتاهی ‏کردم ... ولی پروانه ، حقش نیست این برخورد تو ... پانتی ، یه روزی رو میبینم که افتاده باشی به دست و ‏پای پروانه و ازش طلب بخشش داشته باشی ... یه خورده قدر شناس پروانه باشی ، بد نیست ... نذار دیر ‏بشه و زمان ، فرصت جبران اشتباهت رو ازت بگیره ... پروانه ، تموم زندگیشو به پای تو سوزوند ... »‏
    پانتی ، میخواست جواب فرهاد رو بده ... ولی فرهاد ، از پیچ جاده ، به داخل فرعی روند ... از دور ، ‏نخلستان پیدا بود ... اتوبان تموم شده بود ... و ماشین فرام ، هنوز تو دل جاده میروند ... پانتی ، مبهوت از ‏حواس پرتی خودش ، به جاده ای که منتهی به جهنم بود ، خیره شد ... ‏
    حدسش به یقین تبدیل شده بود : « این چه جهنم دره ایه که منو آوردی ؟ »‏
    فرهاد شوخ به سمتش برگشت : « دروازه ی شیطان »‏
    پانتی ، تشر زد : « تو به چه حقی ، دوباره منو به این قبرستون آوردی ؟ چی رو میخوای بهم ثابت کنی ؟ ‏‏... احمق بودنمو ؟ ... آره ، من احمقم که گول تو رو خوردم و خودم رو مضحکه ی تو کردم ، تا بیاریم اینجا و ‏‏... »‏
    فرهاد ، متوجه تغییر حالت پانتی بود ... برای پانتی ، خیلی مهم بود تا بار دیگه به اینجا برگرده و ببینه کی ‏بوده و فکر کنه چرا به اینجا رسیده ... پانتی ، میتونست برای همیشه ، لطفی که خدا در حقش کرده بود رو از ‏یاد ببره ... ولی باید ، باز هم اینجا رو میدید ... دخترهای اینجا رو میدید و به یاد می آورد که این او بوده ‏که مشمول لطف خدا شده ... ‏
    به همت پروانه و به خواست خدا ، از قالب دخترک پابرهنه ی تاپاله جمع کن ، به پانتی بودن ارتقاء پیدا ‏کرده و اگر خدا نمیخواست ، میتونست برای همیشه ، همون دختر تاپاله جمع کنی که بود ، بمونه ... ‏
    پانتی حرص خورد : « برگرد فرهاد ... نمیخوام دوباره بیام اینجا ... »‏
    فرهاد ، توجهی به جیغ و داد پانتی نمیکرد ... به نظرش از لحاظ روانشناسی ، خیلی مهم بود که پانتی ، باز ‏هم این خطه رو بخاطر بیاره ... یه عمر فرافکنی پانتی ، باید از نقطه ی کور ذهنش خارج میشد و خودنمایی ‏میکرد ... فرهاد روانشناس نبود ... ولی بهرحال ، زیاد در این جور موارد کتاب خونده بود و واحد پاس کرده ‏بود ... ‏
    فرهاد ، مث یه پدر جدی ، به سمت پانتی چرخید : « چرا ؟ ... پدر تو ، زاده ی همین جاست ... تو میراث ‏دار همین تیکه از زمینی ... باید به خودت بیای ... پانتی ، من نمیخوام در حقت ، باز هم ظلم کنم و بذارم ‏تو در به جهالت زدن خودت ، بازم پیش بری ... تو ، مدرنتیه بودن پروانه رو قبول نداری ، اینجا رو هم تحمل ‏نداری ببینی ، بعد چطور میخوای به تعادل برسی ... تو باید هرم گرمای خرما پزون رو ، باز هم تجربه کنی ‏تا یه چیزایی یادت بیاد و برگردی ... از من نخواه برای خوش آمدت ، این کوتاهی رو در حقت بکنم ... »‏


    پانتی باز جیغ زد : « من خودم میدونم از کجا اومدم و کیم ، منو برگردون ... نمیخوام دوباره پامو بذارم تو این ‏قبرستون ... ازت متنفرم فرهاد ... ازت متنفرم ... »‏
    ولی فرهاد به جیغ و التماسهای پانتی گوش نمیداد ... پانتی ، پاشو گذاشته بود توی شهری مث تهران ، و ‏برای همیشه ، این سرزمین رو فراموش کرده بود ... اون باید میدونست که موندن تو اینجا ، میتونست ‏براش آینده ای خیلی دردناک تر از الان بسازه ... پانتی زیادی قدر نشناس بود ... کنار خونه ی عمه زبیده ، ‏نگه داشت ... ‏
    پانتی ، جیغ جیغاشو فراموش کرد ... خور پر از لجن ، با پشه هایی که بر فرازش پرواز میکردن ، روبروش ‏بود ... خوری که گاهی تو همین آب پر از لجن و بوی تعفنش ، لباس و ظرف میشست ... از خونه ی ‏عمه زبیده ، مخروبه ای غیر قابل سکونت مونده بود ... تنور گلی کنار در ، نیمه متلاشی شده بود ... تنوری ‏که بارها و بارها ، با دستهای کوچیکش ، توش نون پخته بود و نوک انگشتهاش رو سوزونده بود ... ‏
    فرهاد ، ماشین فرام رو ، پارک کرد و از اون پیاده شد ... در سمت پانتی رو باز کرد ... پانتی ، مقاومتش رو ‏در هم شکست ... خاطرات ، قوی و زنده به ذهنش هجوم آوردن ... چه اهمیتی داشت ؟ ... فرهاد کنارش ‏بود ... اونوقتا که پانتی یه موجود مفلوک و بی پناه بود ، فرهاد تونسته بود از این جهنم نجاتش بده ، وای به ‏حال الان که فرهاد میخواستش ... ‏
    آرومتر ، درحالیکه شره ی اشک از چشماش سرازیر شده بود ، پیاده شد ... فرهاد ، دستش رو بین دستهای ‏مردونه ی خودش گرفت ... پانتی ، احساس امنیت کرد ... انگار عمه زبیده ، با پاهای برهنه ، لباس و شیله ‏ی آردی ، با همون خالکوبی روی چونه اش ، به استقبالش اومده بود ... ولی پانتی ، پانتی اون وقتا نبود ‏‏... یه دختر کتک خورده سر شکسته با لباس پایین تور دار دخترونه و روسری پروانه ... ‏
    فرهاد ، دستش رو محکم تر گرفت : « خب ، حالا برام تعریف کن ... از روز اولی که پاتو به اینجا گذاشتی ، ‏برام تعریف کن .. »‏
    و پانتی تعریف کرد ... دیگه اشک نمیریخت ... لبخند تلخی روی لبهاش نشسته بود و یاد و خاطره ی عمه ‏زبیده و طاها حسین و یدو و زن عمو نرجس و عمو حمید و دخترهای همسایه و همه و همه رو زنده میکرد ... ‏در خونه‎ ‎ی در هم شکسته ی عمه زبیده رو باز کرد ... طاها حسین ، روی تخت نشسته بود : یدو گفته اگه ‏خوب درس بخونی ، بنتی رو میدم بت ... ‏
    پانتی خندید ... بلند بلند خندید ... دست فرهاد رو گرفت و با اشتیاق بیشتری ، گوشه گوشه ی خونه ی ‏عمه زبیده رو نشونش داد ... سختیهایی که توی این خونه کشیده بود ... کتک هایی که خورده بود ... طویله ‏ای که توش زندانی شده بود ... مطبخی که توش ، چماق خورده بود و آخرش نفهمید پاش اونروز شکست ‏یا نه ... ‏
    غروب ، رو به تاریکی میذاشت ... چه اهمیتی داشت ؟ پانتی هیچوقت به خودی خود ، از تاریکی نمیترسید ‏‏... حالا ، با وجود فرهاد ، میتونست باز هم بترسه ؟ ... دستش رو تو دست فرهاد تکون داد تا مطمئن بشه ، ‏هنوز هست ... هست و اونو با دنیا آشتی میده ... ‏
    دقیقا جایی ایستاد که ، آخرین بار فیصل ایستاده بود و با چشمای سرخ ، دم در مطبخ ، هیز نگاش میکرد ... ‏شاید اگه اونروز عمه زبیده چهارچشمی نمی پاییدش ، طعمه ی شه *** وت فیصل شده بود و بجای نادیا ، ‏به هلاکت رسیده بود ... یاد نادیا ، قلبش رو تحت فشار قرار داد و مچاله کرد ... ‏
    گنه کرد در بلخ آهنگری ، به شوشتر زدند سر مسگری ... ‏
    فیصل ، توسط یدو ، فراری داده شده بود و هرگز تو زندگی ، چوب گناهش رو نخورد ... هیچوقت به عنوان ‏یه گناهکار ، کسی ازش اسم نبرد و الان ، تو دبی ، با اسم و رسم پدرش ، و پول بادآورده ، زندگی میکرد و ‏خدا میدونه چه گه خوریهایی اونجا نمیکرد ... خب ، پانتی ، از این نظر ، باید خدا رو شکر میکرد ... نادیای ‏بیچاره ، قربانی شه** وت فیصل شد ، و پانتی ، عروس فرهاد ... ‏
    دلش مالش رفت و قلبش هری پایین ریخت ... به فرهاد نگاه کرد ... محبتی عمیق تو چشماش خونه کرده ‏بود ... رو نوک پنجه ی پا ایستاد و با حالتی پر بهت ، بوسه ای روی گونه ی فرهاد نشوند ... فرهاد متعجب ‏پانتی رو نگاه کرد ... ولی پانتی اصلا تو این دنیا نبود ... ‏
    خب ، فرهاد میدونست که این تاثیر واکنش پانتی ، از نوستالژی غم انگیزشه ... اونچه که قصدش رو داشت ‏، کم کم داشت اتفاق می افتاد ... اثر نوستالژی ، تحت حرکات متغیر پانتی ، مشخص بود ... فرهاد ، کاملا ‏حواسش رو به پانتی داده بود و کوچیکترین حرکاتش رو زیر نظر گرفته بود ... اون از هر روانپزشکی ، بهتر ‏عمل کرده بود ... و پانتی ، کم کم داشت به حالت عادی در می اومد ... ‏
    پانتی ، قدمی به سمت طویله برداشت ... فرهاد پشت سرش ، حرکت کرد ... درب طویله رو باز کرد ... ‏خب از گاو و گوساله های عمه زبیده خبری نبود ... در عوض کف طویله ، پر بود از کاه ... پانتی ، طی ‏تصمیمی آنی ، روی کاهها ، دراز کشید ... مسخ شده بود و به سقف کاهگلی طویله ، زل زده بود ... ‏
    به فاصله های معین ، چندلهایی از سقف پیدا بود که به جای تیر آهن از اونها برای نگه داشتن سقف ‏استفاده شده بود ... چندلها رو شمرد ... دقیقا شونزده تا بود ... و دقیقا اندازه ی سالهای بهت و بی خبری و ‏استرس زای پانتی ... با تعجب به فرهاد نگاه کرد ... کنارش ، بی تکلف دراز کشیده بود ... بی حرف ... و ‏پانتی ، چقد به این همراهی بی گزافه گویی ، محتاج بود ... ‏
    لحظه به لحظه ی زندگیشو ، در کنار عمه زبیده ، مرور میکرد و دلش بشدت برای عمه زبیده تنگ شده بود ‏‏... هوا تاریک شده بود و پانتی احتیاج داشت عمه زبیده رو ببینه ... چه اهمیتی داشت ملاقات با بهشتیان و ‏دوزخیان ، زیر اشعه ی پر تابش خورشید باشه ، یا زیر نور صاف مهتاب ؟ ...‏


    با حرکتی محکم رو به جلو ، خودش رو روی کاهها نیم خیز کرد ... : « من باید برم دیدن عمه زبیده ... دلم ‏براش تنگ شده ... »‏
    فرهاد ، با ریز بینی به لحن سرد پانتی توجه کرد ... حالتهای هیستریک ، یه جور بی تفاوتی ، و دلهره ای که ‏از نی نی چشماش مشخص بود ... دستش رو پشت پانتی گذاشت و روی کمرش سُروند : « پانتی ، من ‏کنارت هستم و میمونم ... به من اعتماد کن ، نمیذارم هیچ صدمه ای ببینی ... »‏
    با پشت دست ، صورت پانتی رو نوازش کرد و تو چشمهای لرزونش خیره نگاه کرد ... پانتی متوجه بود که ‏مردمک چشمهای فرهاد ، از همیشه لغزون تره ... ولی واقعا هیچ واکنشی نمیتونست نشون بده ... یه جور ‏رخوت و سستی تو بند بند وجودش حس میکرد ... ‏
    فرهاد ، کلافه ، دو طرف صورت پانتی رو به دست گرفت : « کنار من امنیت رو حس میکنی ؟ »‏
    پانتی ، با چشمهای شیشه ای لغزون ، باز تو چشم فرهاد خیره شد ... تنها واکنشی که به سوال فرهاد داشت ، ‏باز و بسته کردن چشمش ، و انداختن سرش به پایین بود ... فرهاد ، سر پانتی رو به جلو کشید و روی ‏پیشونیش ، بوسه ای پدرونه زد و اونو سفت به خودش فشار داد ... باید احساس امنیت پانتی رو تحریک ‏میکرد ... ‏
    دستهای پانتی رو تو دست محکم گرفت ... بجای استفاده از ماشین ، قدم زدن بهتر بود ... تو این فاصله ، ‏پانتی میتونست از بهت خارج بشه و دقیق تر و ملموس تر ، همه چیز رو به خاطر بیاره ... در کنارش و شونه ‏به شونه اش ایستاد و دستش رو محکم گرفت ... پانتی ، با زانوهای سست شده ، حرکت کرد و سعی کرد ‏نقطه به نقطه اون خاک جهنمی رو به یاد بیاره و آدرس رو به درستی میون بر بزنه ... ‏
    شب شده بود و اطراف ، با وجود نخلستان ، خوف برانگیز شده بود ولی ... چه اهمیتی داشت وقتی فرهاد ‏اینجور دستش رو محکم گرفته بود ؟ دم خونه ی سلیمه ، نیمه باز بود و پانتی نمیدونست خانواده ای دیگه ، ‏ساکن اونجاست یا هنوز خانواده ی سلیمه اونجا زندگی میکنن ...‏
    چند خونه پایین تر ، چند تا پسر بچه ، با پاهای برهنه ، هفت سنگ بازی میکردن و پانتی رو به گذشته های ‏دور بردن ... به روزی که دلش خواسته بود کنار دخترا بازی کنه و یدو ، مث همیشه ، با کتک به جونش ‏افتاده بود و اونو از بازی منع کرده بود ... پانتی ، چند سال فرصت بازی کردن رو از دست داده بود ؟ ... ‏
    دم خونه ی شیخ فاضل ، چند تا مرد ، به دور پیرمردی ، حلقه زده بودن و به چاپلوسی مشغول بودن ... سه ‏تا قلیون ، میون مردها ، زغال میسوزوند و پانتی نمیدونست هنوز شیخ فاضل زنده ست یا بالاخره مرد ؟ ... ‏
    از روی پل عابر چوبی تق و لقی که نه تنها بازسازی نشده بود ، که خیلی هم پوسیده تر شده بود و بی ‏امینت تر ، گذشتن ... مهم نبود می افتاد میون خور پر لجن ، فرهاد بود و اونو از آب بیرون میکشید ، حتی ‏اگه تموم خزه های خور ، دور مچ پاش ، پیچ بخوره و مث عبد ، تو آب خور کم عمق و پر لجن ، دست و پا ‏بزنه ... اون حتما خوش شانس تر از عبد بود و میتونست به کمک فرهاد ، خزه های دور پاش رو باز کنه و ‏نجات پیدا کنه ... دست فرهاد رو محکم تر تو دست فشرد ... ‏
    از قسمت خوف انگیز تر نخلستون عبور میکردن ... جایی که نادیای بیچاره ، به مسلخ برده شده بود و از هم ‏دریده شده بود و عاقبت ، میون مردهای خوش غیرت خانواده اش ، سنگسار شده بود ... اگر ، در نبود فرهاد ، ‏پانتی ، با کسی رابطه ی جنسی برقرار میکرد و بعد فرهاد میفهمید ، آیا اون هم به سرنوشت نادیا دچار میشد ‏؟ ‏
    به نیم رخ فرهاد نگاه کرد و بی احساس و بی تفاوت پرسید : « اگه من به تو خیانت میکردم ، با تموم هرزه ‏گریهات ، بازم منو سنگسار میکردی ؟ »‏
    فرهاد ، مبهوت و پر تعجب به سمت پانتی برگشت : « تو یه زن نجیب هستی ، یه زن نجیب که نجابتت ‏منو شرمنده میکنه و عذاب وجدان اون روابط آزاد دوران بیخبری ، دست از سرم بر نمیداره ... من نمیدونم ‏در اون صورت ، اینقد شهامت داشتم و به اندازه ی تو بخشنده بودم که با تو بمونم ، یا پست میزدم ؟ ... ولی ‏اینو میدونم که اونقدری حیوون نمیشدم که تو رو برای گناه کرده یا نکرده ات ، به قتل برسونم ... مگه من ‏خدام ، که حکم سنگسار تو رو با گناه و بی گناه صادر کنم ؟ ... اگر کسی ، به خدا ... و وجود خدا ... و ‏عدالت خدا ، اعتقاد داشته باشه ، هیچوقت دست به همچین کاری نمیزنه ... من آدم مذهبی ای نیستم ، به ‏دین شما اونقدرا پایبند نیستم ، اونو با قلبم نپذیرفتم ، بلکه تحت اجبار پذیرفتم ، ولی خدا رو قبول دارم ، پس ‏به خودش اعتماد میکردم و واگذارت میکردم به همون ... همینطور خودم رو واگذار میکنم به همون تا به ‏وقتش به حسابم برسه ... »‏
    پانتی حرفی نزد ... ولی درگیر بود : چرا اونوقتا ، اون فرهاد ، به اندازه ی این فرهاد قوی نبود و چرا ‏سرنوشت نادیا رو به دست شوهر آینده اش نسپرده بودن ... شاید ، اگه نادیا رو ، به دست فرهاد دیروز ‏میسپردن ، فرهاد امروز ، از گناه نکرده اون میگذشت ... آه عمیقی کشید ... ‏
    قبرستون تاریک و خوف انگیز ، با نور فانوسی روشن بود ... پانتی چشمهاشو بست و به حسش اعتماد کرد و ‏از میون قبرهایی که پوشیده از تلی خاک ، از سطح زمین برجسته تر شده بودن ، رد شد ... تو این قبرستون ‏، برای مرده ی زن هم ، کمتر از مرده ی مرد ، اهمیت قائل بودن ... قبر هیچ زنی ، سنگ نداشت ، و ‏پانتی دید چقد زن تو این قبرستون خوابیده ... ‏


    فرهاد ، چراغ قوه ی موبایلش رو روشن کرد و روی مشخصات قبرها گرفت ... پانتی با چشمهای بسته هم ‏میتونست قبر عمه زبیده رو تشخیص بده ... بالای سر قبر عمه زبیده ایستاده و زمزمه کنان مویه کرد :‏
    ما دریت اجروح گلبک زرفت الغرفه علــــــــــیه
    نفهمیدم که خون دل ، تو را از زخم جاری شد
    مادریت ابسفرتی لک ضاعت الفرصه امن ادیه
    نفهمیدم با اومدنم پیش تو ، فرصت شکایت ازت فراری شد
    مادریت الحب لچمنی او زرزر ادموعه اباذیــــه
    نفهمیدم که عشق ، زخم خورده را ، قراری شد
    مادریت اهوای حبک دوا بشموعه المنــــــــــیه
    نفهمیدم که اشک تو ، همان لحظه وداعی شد ‏
    اشک ، از روی گونه اش سر خورد ، به سمت مخالف ، جایی که نزدیک امام زاده بود و محل خاک سپاری ‏بزرگها ، و زنها اونجا نیم متر هم زمین نداشتن ، نگاه کرد ... خیره خیره ، با قدمهای سنگین ، سربالایی رو ، ‏زیر پا گذاشت و به بالای تپه ی امام زاده رسید ... سه مرد ذکور یگانه ، به ردیف ، در مقبره ی خانوادگی ‏آرمیده بودند ... ‏
    پانتی ، هیجده سالش بود و تو دنیای بیخبری خودش غرق بود ... دنیایی که تازه پیدا کرده بود و در میون ‏دوستهای تازه پیدا کرده اش خوش بود ... الکی میخندید و الکی هیجان پیدا میکرد ... خب ، چیز بدی هم ‏نبود ... هیچکس تو این شهر بی در و پیکر ، از گذشته ی پر اشک و آه و فلاکت زده اش خبری نداشت ... ‏دختر خوشبختی شده بود و این خوشبختی رو پر غلوتر ، نشون میداد ... ‏
    آزمون ورودی دانشگاه رو با موفقیت پشت سر گذاشته بود و قرار بود عنوان دانشجوی این مملکت رو ، یدک ‏بکشه ... پسرها ، براش دل دل میزدن و دخترها ، حسرت موقعیتش رو میخوردن ... داستانسرایی هاش ، از ‏وضعیت فرهیخته و فرهنگی خونواده اش ، بین دوستهاش زبون به زبون میچرخید و پانتی سعی میکرد ، ‏پوزخندش رو پشت چهره ی خوشبختش ، پنهان کنه ... ‏
    طاها حسین ، پسر عموی با مزه اش ، که تو عالم بچگی ، یدو ، قول پانتی رو بهش داده بود و دل خوشش ‏کرده بود ، الان یه پسر لوس از خود متشکر بود که با ضرب و زور یدو ، چارکلاس درس خونده بود و خوب از ‏یدو باج میگرفت و یدو هم با رضایت بهش رشوه میداد ... ‏
    پانتی ، دورا دور ، میشنید که خوب زن عمو نرجس و عمو حمید سرکوفتش رو به طاها حسین میزنن ... ولی ‏طاها حسین ، براش اونقدری اهمیت نداشت که سرکوفت یه دختر رو بخوره ... در عوض از مزایای نوه ی ‏بزرگ یدو بودن ، خوب برخوردار میشد و این مهم بود ...‏
    سال قبل ، که با کلی در باغ سبز یدو ، تونسته بود درسهای افتادش رو پاس کنه و افتخاری برای خانواده ی ‏شیخ حمد بار بیاره ، یدو بهش قول یه ماشین سال آینده رو داد و همون سال از سفر دوبی ، براش موتور ‏بزرگ و غول پیکری رو آورد که قیمت یه پراید صفر بود ... ‏
    طاها حسین ، با اون شخصیت پر هیجانش ، بیشتر از بیست روز نتونست ظرفیتش رو از داشتن همچین موتور ‏پر قدرتی ، حفظ کنه و عاقب تو یه تعقیب و گریز نیروی انتظامی ، به دنبال موتور غیر مجاز ، با سرعت بالا ، ‏توی ماشین مکانیزه ی جمع آوری زباله رفته بود و ... استخون استخونش ، زیر تایرهای بزرگ و سنگین ‏ماشین ، چرخ شده بود ... ‏
    عمو حمید ، کمرش شکسته بود و زن عمو نرجس ، با وجود داشتن دو دختر و یه پسر دیگه ، هیچوقت زیر بار ‏این غصه ، کمرش صاف نشد و برای همیشه ، افسرده و ناتوان ، موند ... ‏
    یدو ، که خودش با دستهای خودش ، برای طاها حسین ، این آلت قتاله رو کادو کرده بود و هدیه داده بود ، ‏تاب این فراغ رو نیاورد و سکته زد و بعد از زمین گیر شدن ، عاقبت ، شش ماه بعد از طاها حسین ، پرونده ‏ی زندگیش بسته شد ... زن عمو نرجس ، برای همیشه اهواز رو ترک کرد و ساکن خرمشهر شد تا جای ‏خالی طاها ، کمتر اذیتش کنه ... ‏
    پانتی ، روی سنگهای مرمر سیاه رنگ رو زمزمه وار خوند ... : « شیخ حمد یگانه ، فرزند زار عبود ... فرید ‏یگانه ... فرزند شیخ حمد ... طاها حسین یگانه فرزند شیخ حمید »‏
    تموم خاطرات کوچیک کوچیکش با این سه مرد یگانه ، از جلوی چشمش رد شد ... از پدر ، زیادی کمرنگ ‏تو خاطر داشت ... از یدو ، زیادی پر رنگ و از طاها حسین ، همیشه همون پسرک لجوج و مردنمایی که گاهی ‏مهربون میشد و پانتی رو روی ترک دوچرخه مینشوند و تو حیاط بزرگ و گلی خونه ی عمه زبیده میچرخوند ‏و از رشوه های یدو ، قایمکی به خوردش میداد ... و گاهی همون لجوج یک دنده ی بی منطقی که زور ‏میگفت و پانتی رو مجبور میکرد براش غذای رنگینی تو سینی بچینه و به مضیف بیاره ... ‏
    هیکلش سنگین شده بود و زانوهاش ، تاب اینهمه سنگینی رو نمی آورد ... روی زانو خم شد و سنگ قبر ‏سیاه و براق طاها حسین رو بوسید ... برای پدری که مرد و اسارت رو براش ارث گذاشت ، اشک ریخت و ‏از یدویی که هیچوقت بعنوان یه نوه ندیدش ، الا روزی که برای نجات جون نوادگان ذکور خاندانش ، بهش ‏احتیاج داشته بود ... ‏
    فرهاد ، زیر بغل پانتی رو گرفت و اونو به خودش فشرد و افتادن و خیزان ، از سربالایی تپه ، سرازیرش کرد ‏‏... پانتی ، تو پیله ی سکوت ، فرو رفت ... تاریکی خوف انگیز سایه های سیاه نخلستون ، از دور ، پیدا بود ‏و پانتی ، نخلهای سر برافراشته رو میدید که روبروش ایستادن و هنوز مقاومت میکنن و سر به پایین نمیذارن ‏‏... نفس عمیقی کشید و ایستاد ... محکم و بی ترس و بی دلهره ... ‏
    شونه به شونه ی فرهاد ، بی تکلم ، راه رو طی کرد و باز دل نخلستون رو رد کرد و از روی پل گذشت و از ‏جلوی خونه سلیمه ، رد شد و به تک و توک مردمی که تو تاریکی شب ، از این خونه به اون خونه میرفتن ، ‏نگاه کرد ... میتونست ، الان تو یکی از این خونه ها باشه و شب رو در کنار یکی از همین ها ، به صبح ‏برسونه ... ولی الان ، در کنار فرهاد و با فرهاد بود ... ‏
    کنار ماشین ، باز هم به خونه عمه زبیده نگاه کرد و باز آه کشید ... بی صدا ، توی ماشین ، روی صندلی جلو ‏نشست ... ‏


    فرهاد پرسان به سمتش برگشت : « کجا بریم خانوم ؟ »‏
    پانتی ، خیره نگاه کرد و لب زد : « خونه »‏
    چشمهاشو بست و ذهنش رو از همه چیز ، به هیچ رسوند ... نقطه ای سیاه با زمزمه اااااااااممممممممممم تو ‏سرش سو سو میزد و ویز میگرفت ... با تمرینهای مدیتیشنی که گاهی تمرکز میگرفت باهاشون ، ذهنش رو ‏از همه چیز به هیچ میرسوند و خودش به همه چیز میرسید ، این بار هم سعی کرد ، مث همیشه ، ازشون ‏بهره بگیره ... ‏
    تو خونه ، فرام بیدار بود و همه خواب ... پانتی ، سلامی محترمانه داد و راهی اتاق خواب شد ... فرهاد از ‏همون لحظه ی ورود با فرام پچ پچ کرد ... آهسته ، به سمت اتاق خواب راه افتاد و پانتی رو نشسته به لبه ‏ی تخت ، سست و شیشه ای و یخ زده دید : « میشه تنهام بذاری ؟ »‏
    فرهاد لب به هم فشرد : « میشه ... » و عقب گرد کرد ... پانتی ، به تنهایی نیاز داشت و این تنهایی سه روز ‏و سه شب ، طول کشید ... خموده و در هم فرو رفته و کز کرده ، یه کنج تخت ، تو هم مچاله میشد و غزاله با ‏مهربونی ، براش شام و نهار میاورد و پانتی میخورد ... مث یه زن ممنون و یه مهمون سرسپرده میخورد ولی ‏حرف نمیزد ... ‏
    فرهاد ، تنها ، لای در رو باز میکرد و نگاهی به پانتی در هم فرو رفته می انداخت و بر میگشت ... وضعیت ‏پانتی ، با ریسک همراه بود و فرهاد ، به اطمینانهای فرام دلسپرده بود ... دینا ، امشب به تهران رسیده بود ... ‏با اینحال ، هیچکدوم از دو مرد شمس ، پانتی رو ول نکرده بودن ... دینا میتونست تو تهران ، توی خونه ی ‏فرام ، منتظر دو برادر بمونه ... ‏
    پانتی ، اولین روز غیبتش رو از سر کار میگذروند ... چیزی که عجیب ، ولی بی اهمیت بود ... عاقبت بعد ‏از سه روز ، پانتی ، از رختخواب پایین اومد ... با استخونهایی که صدای تریک تریک میداد ، به سمت سالن ‏پذیرایی حرکت کرد ... ‏
    خیلی مودبانه با همه سلام و احوالپرسی کرد و از همه بخاطر دردسر مریضی ای ، که گریبونش رو گرفته بود ، ‏معذرتخواهی کرد ... عاقبت به سمت فرهاد چرخید : « فرهاد جان ، میشه موبایل منو بدی ؟ هر چی ‏میگردم ، پیداش نمیکنم ... »‏
    فرهاد لبخند به لب ، چشمی گفت و گوشی موبایل پانتی رو که برای اذیت نشدنش ، خاموش کرده بود ، از ‏روی میز نهارخوری وسط سالن برداشت و دکمه ی آن اونو زد و به دست پانتی داد : « خاموشش کردم ، ‏ترسیدم صداش اذیتت کنه »‏
    پانتی ، به عمق چشمهای فرهاد خیره شد : « مرسی ... لطف کردی »‏
    فرهاد لبخند غلیظتری زد و کنار پانتی ، روی مبل سه نفره ای که نشسته بود ، نشست ... فرام ، ریز به ‏حرکات پانتی نگاه میکرد ... پانتی به سمت فرام برگشت : « آقا فرام ، نگران نباشید ، من خوبم ... » و ‏لبخند محزونی به لب زد ... ‏
    سنیه خانوم ، با تعجب ، به هر سه نفر نگاه میکرد و غزاله ، براش چای خوش رنگی آورد و پانتی تشکر کرد ‏‏... ‏
    دستش رو روی صفحه ی لمسی تکون داد و با ضعفی که تو استخونهاش و اعصابش حس میکرد ، روی ‏شماره ی پروانه مکث کرد ... با سه بار نارنجی و سبز شدن چراغ شماره گیر گوشیش ، پروانه پر دلهره جواب ‏داد : « پانتی عزیزم ... تویی ؟ »‏
    پانتی با همون قیافه سوگوار و محزون لب زد : « سلام مامان ... آره منم ... چطوری ؟ »‏
    پروانه با صدای ذوق زده ای جواب داد : « خوبم مادر ، گرما اونور اذیتت نمیکنه ... وضعت خوبه ؟ ... ‏فرهاد مواظبته ؟ ... چیزی کم و کسر نداری ؟ ... میخوای من بیام ؟ »‏
    پانتی دل دل زد ... نمیدونست چقد دلش برای این صدا تنگ شده ... بغض کرد : « یکی یکی بپرس ‏مادر من ... آره من خوبم ، کم و کسری هم ندارم ... جای غریبی نیستم که ، دکتر چطوره ؟ خوبه ؟ »‏
    پروانه پر هیجان جواب داد : « آره مامان ، اونم خوبه ... میخوای باش صحبت کنی ؟ »‏
    پانتی زمزمه کرد : « نه مامانی ، دلم برای خودت تنگ شده بود ... پوریا کجاست ؟ »‏
    پروانه با ذوق جواب داد : « رفته بیرون پیش دوستش محسن ... میخوای بهش بگم زنگ بزنه برات ؟ »‏
    پانتی ، صدای پر تلاطم قلبش رو حس میکرد ... دلهره ای به جونش افتاد : « نه ، مواظبش باش مامان ... ‏برمیگردم ، میام دنبالش »‏
    و بی خداحافظی ، تلفن رو قطع کرد ... از کنار فرهاد بلند شد ... فرهاد متعجب و متفکر ، دستش رو به ‏دست گرفت و همراهش تا اتاق رفت ... پانتی ، از داخل اومدنش جلوگیری نکرد ... لب تخت نشست ... ‏فرهاد روبروش نشست ... ‏
    خیره خیره ، به فرهاد نگاه کرد : « دلم برای پوریا تنگ شده ... ، کی بر میگردیم ؟ »‏
    فرهاد ، دست نوازشی به سر پانتی کشید : « بر میگردیم ، خیلی زود ... قبلش نمیخوای یه خورده این دور و ‏ورا بگردی ؟ »‏
    پانتی بغض کرد : « نه ، بچه امو میخوام ... » و لبخند ساده و معصومی زد ... ‏
    دل فرهاد ریش شد و با آهی عمیق ، سر پانتی رو به آغوش گرفت ... مغز پانتی خالی بود ، با اینحال ، ‏میل شدیدی به هق زدن داشت ... برای چی و چرا ؟ خودش هم نمیدونست ولی هق زد ... سرش و ‏میون سینه ی فرهاد فرو کرد و بوی تلخ لای موهای سینه اش رو به ریه فرو کرد و باز هق زد ... ‏


    دكتر حامد محمدی كنگرانی:سراسر زندگی انسان، سرشار از اتفاقات ریز و درشت است. اتفاقاتی معمولی و پیش پا افتاده، خوب و خوشایند یا ناراحت كننده و دردناك. ذات زندگی برمبنای همین فراز و نشیبها قرار دارد تا انسان همیشه به امید رفع سختیها باشد و قدر روزهای خوش زندگی را بداند. با وجود درس گرفتن از گذشته و برنامه ریزی برای آینده، در حال و اكنون زندگی كند و آن را فدای گذشته رفته و آینده نیامده نكند.

    اتفاقهای ناخوشایند، باعث ایجاد استرسهای روانی (فشارهای روانی) میشوند كه هركس واكنش هیجانی خاصی به آن نشان میدهد.
    شدت این واكنش هیجانی علاوه بر خصوصیات شخصیتی فرد به رویداد استرس زا هم ارتباط دارد. شدت رویداد استرس زا، طول مدت آن و برگشت پذیر یا دائمی بودن آن از عوامل مهم موثر در میزان واكنش افراد هستند.
    گاهی اوقات یك اتفاق باعث چندین تغییر عمده در زندگی فرد میشود. مثلا بیماری لاعلاج پدر خانواده علاوه بر رنج و سختی تحمل بیماری برای افراد خانواده، بار مالی زیادی را بر دوش آنها میگذارد و ممكن است مادر یا پسر بزرگ خانواده برای كسب درآمد مجبور باشند نقش قبلی مادری یا دانشجویی خود را كنار بگذارند و كار كنند یا یكی از افراد خانواده مجبور شود برای مراقبت از پدر شغل خود را ترك كند و در خانه از وی نگهداری كند. هر كدام از این تغییرات به عنوان یك عامل استرس زا میتواند واكنش هیجانی خاص خود را به دنبال داشته باشد.
    گاهی این رویداد استرس زا یكی از مراحل زندگی و غیرقابل اجتناب است، مثلا قبول شدن فرزند در دانشگاهی دور از محل زندگی و جدایی از خانواده كه برای هر دو طرف یك عامل استرس زا است، ازدواج فرزندان، مادر شدن كه باعث تغییر نقش در زندگی میشود یا بازنشستگی. گاه یك اتفاق حاد و ناگهانی است مانند تصادف یكی از عزیزان، خیانت همسر در زندگی زناشویی یا اطلاع از اعتیاد همسر و گاهی هم این اتفاق مزمن و طولانی مدت است مانند درگیریهای همیشگی زناشویی یا زندگی در فقر. گاهی هم این اتفاق به اجبار یا به انتخاب برای بهبود زندگی صورت میگیرد مانند تغییر شهر یا كشور محل سكونت به اجبار یا برای ادامه تحصیل یا برای پیشرفت شغلی.
    جدا از ماهیت عامل استرس زا، خصوصیات فرد و آسیب پذیری وی نقش بسیار مهمی در واكنش هیجانی ابراز شده دارد، به طوری كه یك اتفاق یكسان در شرایطی نسبتا مشابه در افراد همسن و همجنس میتواند واكنشهای متفاوتی را ایجاد كند. چرا یك فرد در سوگ از دست دادن فرزند خود دست به خودكشی میزند و دیگری بعد از مدتی عزاداری به زندگی عادی خود برمیگردد و البته یاد و خاطره فرزند از دست داده را هرگز فراموش نمیكند؟
    چرا بعضی از افراد میتوانند از وقایع ناگوار زندگی به عنوان پلی برای موفقیتهای بعدی استفاده كنند و به قول معروف خود را زود جمع و جور كنند و بعضی افراد هرگز نمیتوانند از زیر سنگینی آن واقعه كمر راست كنند؟ آنچه مسلم است شكل گیری آنچه سرشت انسان نامیده میشود و میزان آسیب پذیری آن، ارتباط مستقیم با وقایع دوران كودكی دارد. بعضی از كودكان به دلیل ضربه های بیشتری كه در دوران كودكی از وقایع استرس زای زندگی خورده اند، در بزرگسالی در برابر این وقایع، مكانیسمهای دفاعی ناپخته تری را استفاده میكنند و آسیب پذیرتر هستند، در نقطه مقابل كودكانی كه رابطه كاملتری با والدین خود داشته و هنگام رویدادهای ناگوار از سوی آنها مورد حمایت واقع شده اند، در بزرگسالی مكانیسمهای دفاعی پخته تری را به كار میبرند و در مقابل وقایع استرس زا انعطاف پذیری و تاب آوری بیشتری دارند. در این بین میزان حمایت والدین و به ویژه مادران از كودك همواره مورد بحث بوده و آنچه به عنوان «مادر كامل» در برابر «مادر كافی» مطرح میشود از مباحث مهم روانپزشكی كودكان است.
    امروزه بیشتر متخصصان بر مفهوم مادر كافی تاكید دارند یعنی مادری كه به حد كفایت خوب باشد، یعنی مادری كه نیازهای كودك را به طور كامل بشناسد، از او حمایت به اندازه كند، اجازه بدهد كودك با محرومیتها و مشكلات زندگی رو به رو شود و آنها را تحمل كند نه مادر كامل كه به قول معروف اجازه ندهد آب در دل كودك تكان بخورد.
    مادر كامل تمام نیازهای كودك را حتی پیش از به زبان آوردن از سوی وی، رفع میكند و عملا وی را در مقابل ناملایمات زندگی آسیب پذیر میسازد. در این بین نقش ژنتیك را هم نباید نادیده گرفت كه پاسخ فرد را به رویدادهای زندگی تا حدودی تحت تاثیر قرار میدهد. البته عوامل بسیار دیگری در شكل گیری شخصیت و سرشت انسان موثر هستند كه هر كدام توسط نظریه ای شرح داده میشود و طرفداران خاص خود را دارد. شدت، مدت و نوع عامل استرس زا به همراه خصوصیات فردی هر شخص، باعث واكنشهای هیجانی متفاوت نسبت به آن واقعه میشود كه میتواند از دلشوره و نگرانی و بیقراری، گوشه گیری و غم و اندوه، پرخاشگری و خشم، علائم جسمانی از بیخوابی و سردرد و كمردرد گرفته تا علایم رفتاری مانند درگیری با دیگران، رانندگی با بی احتیاطی، سوءمصرف مواد مخدر و الكل و درنهایت خودكشی متفاوت باشد.
    طبق تعاریف روانپزشكی در صورتی كه ناراحتی فرد شدیدتر از حد انتظار برای رویارویی با واقعه استرس زای مذكور باشد و باعث اختلال در كاركرد اجتماعی، شغلی یا تحصیلی فرد شود، تشخیص اختلال انطباقی توسط روانپزشك برای فرد گذاشته میشود كه یكی از شایعترین تشخیصهای روانپزشكی بوده و تا ۱۰ درصد جمعیت عمومی را دربر میگیرد و شیوع آن در زنان به ویژه زنان مجرد و نوجوانان بیشتر است.
    نكته مهم این است كه واكنشهای هیجانی همیشه بلافاصله بعد از واقعه استرسزا ایجاد نمیشوند و میتواند حداكثر سه ماه فاصله بین آنها باشد.
    برمبنای واكنش فرد این اختلال به انواع مختلف تقسیم بندی میشود: افرادی كه دچار خلق افسرده میشوند، افرادی كه دچار اضطراب میشوند، افرادی كه مشكلات رفتاری مانند فرار از مدرسه، نزاع، سوءمصرف مواد، ولگردی و... پیدا میكنند یا كسانی كه تلفیقی از این نشانه ها را بروز میدهند. این اختلال معمولا سیر رضایت بخشی دارد و اكثر افراد با درمان مناسب توسط روانپزشك در مدت سه ماه بهبود مییابند.
    كودكان معمولا به زمان بیشتری برای بهبودی نیاز دارند ولی نشانه ها باید حداكثر تا شش ماه پس از پایان واقعه استرس زا برطرف شوند. بهترین روش درمانی برای این افراد تلفیقی از روان درمانی و دارودرمانی است: شركت در جلسات مشاوره، صحبت در مورد واقعه استرس زا، روشهای مداخله در بحران، اطمینان بخشی و آرامش دادن به فرد مبنی بر حل مشكل به همراه داروهای ضداضطراب یا ضدافسردگی (به ویژه در موارد شدید و برای مدت كوتاه) برای كمك به وی جهت شركت در جلسات و رفع علائم جسمانی مانند بیخوابی. با این وجود افرادی كه خصوصیات شخصیتی حساس و آسیب پذیر دارند و به ویژه نوجوانان ممكن است در اثر این واقعه استرس زا در آینده به اختلالات اضطرابی یا افسردگی یا سوءمصرف مواد دچار شوند. واكنش ما در برابر رویدادهای ناگوار زندگی تركیبی پیچیده از عوامل مختلف است كه گاهی برای خود ما هم ناشناخته هستند و از بعضی از آنها شگفت زده میشویم، به همین دلیل وقتی در مقابل یك رویداد به ظاهر كم اهمیت، واكنش شدیدی نشان میدهیم این جمله را زیاد به كار میبریم: «خودم تعجب میكنم كه چرا یه موضوع كوچیك منو آنقدر به هم ریخته!».
    *عضو كمیته رسانه انجمن روانپزشكان ایران
  6. #20
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    فرهاد ، در خود فرو رفته ، سرشار از حس عذاب وجدان ، تحمل اینهمه نزدیکی به پانتی رو نداشت و فک ‏میکرد عنقریب ، از این حس آزار دهنده ، خفه میشه ... مدتی پانتی رو تو بغلش گرفت و گذاشت هق ‏زدنهای پانتی ، تو سینه اش تیر بشه و فرو بره و بعد از اون ، آروم ، سر پانتی رو به روی بالش گذاشت و ‏خودش رو از این چاردیواری تنگ و ترش نجات داد ... ‏
    پرده ها ، از جلوی چشمهای پانتی کنار زده شده بود و پانتی به بلوغ ذهنی و شفاف سازی ذهنی رسیده بود ‏‏... روزی که تصمیم گرفت ریسک کنه و شیوه ی درمانی فراشناختی رو روی پانتی پیاده کنه ، اونهم بدون ‏کمک از یه روانپزشک مستقر ، و تنها با شیوه ی بازسازی و مدل فرا شناختی و با اتکا به آموخته های ‏پزشکی خودش و مشاوره ی اینترنتی و تلفنی از دوستان مجربش تو این شیوه که توی بیمارستانهای آمریکا ‏این مدل جدید رو برای درمان استفاده میکردن ، فکر نمیکرد ، پانتی تا این حد تو اختلال انطباقی پیش ‏رفته باشه ... ‏
    سراسیمه ، قرص آرامبخشی برای پانتی ، از پوسته بیرون کشید و همراه با لیوان آبی ، اونو به دهنش نزدیک ‏کرد ... کنار پانتی نشست و سعی کرد قبل از هر اقدامی ، احساس امنیت رو در پانتی تشدید کنه و اینقد ‏موهاش رو نوازش کرد و بوسه های آروم روی صورت و سرش زد ، تا کم کم ، چشمهای پانتیِ کم حرف این ‏روزها ، بسته بشه ... ‏
    خب ، اینها ، عوارض بعد از فراشناختی در اختلال تنیدگی پس از فقدان بود ... عادی بود که تا مدتها ، پانتی ‏در هم فرو رفته و کم حرف و دچار حسهایی متفاوت باشه که واکنشهایی به شدت عادی ولی مقایر با رفتار ‏اون هست ، بشه ... باید خودش رو برای همه ی اینها آماده کنه ... ‏
    از اتاق ، بی صدا خارج شد و غزاله رو به آرومی صدا کرد تا در کنار پانتی بمونه و اگه پانتی بیدار شد ، احیانا ‏با حس ترس و اضطراب ، روبرو نشه ... ‏
    کنار فرام رفت و با دلهره ای خاص ، فرام رو متوجه موقعیت پانتی کرد ... فرام ، مبهوت حرفهای فرهاد ، ‏سوال و جوابش کرد ... دقایقی با هم بحث کردن و عاقبت فرهاد شماره ی دوست هیپنوتراپش ، دکتر ‏گریگور خاچیکیان ، تو آمریکا رو گرفت ... خب اونقدرا تو ایران دیر وقت بود که مطمئن باشه ، گَری ، الان ‏بیداره و مزاحمش نیست ... ‏
    تو چند کلمه مختصر و مفید وضعیت پانتی رو تشریح کرد و عاقبت زبون زد : « به نظرت ما زیاده روی ‏نکردیم ؟ ... نباید بیشتر از این بهش فرصت میدادیم ؟ »‏
    صدای خنده ی ضعیف گَری ، از توی گوشی به گوشش خورد : « چته مرد ؟ ... چرا خودت رو باختی و ‏رفتار غیر حرفه ای از خودت نشون میدی ؟ تو به اندازه ی کافی ، به عمق ذهن اون نفوذ داری ... الان ‏سه ماهه که با اون از نزدیک در ارتباطی ، به اندازه کافی ، اعتماد رو توش زنده کردی ... الان وقت جواب ‏گرفتن بود و اگه بیشتر از این طول میکشید ، وضعیت خیلی بغرنج تر میشد ... »‏
    فرهاد دستی به میون موهاش کشید و عصبی ، موهای پر پشتش رو به عقب فرستاد : « خب ، شاید ما ‏اشتباه کردیم و اصلا نباید اونو به اینجا میاوردیم ... پانتی ، به من گفت ، بچه اشو میخواد و دلش برای پوریا ‏تنگ شده ... »‏
    گَری ، با بهت به لحن نگران فرهاد گوش کرد و بعد از دقایقی ، صداش زنده تر و هیجان زده تر به گوش ‏فرهاد رسید : « این که خیلی خوبه ... تو الان از اتهمات اون ، تو ذهنش نسبت به خودت مبرا شدی ... ‏احساس خشمش به تو ، کاملا از بین رفته و اونجور که میگی ، مث هیچوقت دیگه ، خیلی با آرامش و به ‏درستی باهات رفتار میکرد »‏
    فرهاد خودش رو به جلو کشید و دو آرنجش رو به روی زانوها گذاشت و عصبی تر از گذشته ، با حس عذاب ‏وجدان مضاعف ، موهاش رو چنگ زد : « خب ، هنوز نمیدونم کارم درست یا نه ؟ ... اون الان ، دلش ‏برای پوریا تنگ شده ... »‏
    صدای لحن مطمئن و آرام بخش گِری با اون لهجه ی با مزه ی ارمنی ، تو گوشش نشست : « درسته ... ‏درسته ... برای تو دلتنگ شد و خیلی زود بعد از دلتنگی ، تو رو پذیرفت ... الان برای پسرت دلتنگه ، پس ‏مطمئن باش به همون زودی ، نقش اون رو تو زندگیش ، میپذیره ... »‏
    فرهاد مبهوت به رو به رو خیره شد : « با این سرعت ؟ »‏
    گَری ، با اطمینان جواب داد : « با همین سرعت ... اون که دیونه نیست ... مشکل حاد روانی هم نداره ... ‏فقط یه اختلال شخصیتی مزمنه که مشمول مرور زمان شده ... تو میری یه مسافرت یه هفته ای ... ذهنت ‏از خونه و درگیریهاش خالی میشه ... چند روز ، بیخیال خونه و شرایطش و میزان آرامشت و همه محیط اون ‏خونه میشی ... بعد از چند روز بیخیالی و در حالیکه ذهنت پر شده از محیط جدید و درگیریهای جدید سفر ، ‏تصمیم میگیری به خونه برگردی ... یهو احساس میکنی ، خیلی از خونه فاصله داشتی ... دچار دلهره و ‏اضطراب میشی و فک میکنی ، در غیابت اتفاقی غیر از اونچه طبیعی باشه رخ داده ... برای محیط خونه ‏مشتاق میشی و برای برگشتن ، مضطرب ... هر چه به مقصد نزدیک میشی بیشتر با خودت تکرار میکنی ، ‏اِه اصلا برای چی رفتم ؟ ... کاشکی الان خونه بودم و یه دوش میگرفتم و خودم رو مینداختم رو تخت ... هر ‏لحظه ، اشتیاقت برای خونه ، بیشتر میشه ... خاطرات سفر رو به فراموشی میسپاری و خونه برات برجسته ‏میشه ... هر چی زمان برگشتت ، طولانی تر باشه ، کلافه تر میشی و هر چه به مقصد نزدیک تر بشی ، ‏میزان کلافگیت ، بیشتر میشه ... حالا ، برای خودت نقشه میکشی که وقتی به خونه رسیدی ، اول چه ‏کاری بکنی ... برنامه میریزی که اول دوش میگیرم ، بعد میخوابم ... یا نه اول تلویزیون تماشا میکنم و ‏بعد دوش میگیرم و یه بِرَندی ناب میخورم ... در حالیکه اصلا شاید خونه ، در زمان خارج شدنت ازش ، ‏محیط مطبوعی نداشته باشه ... شاید یه مزاحم داشتی ، شاید شیر آب چکه میکرده و شاید دوش حموم ‏خرابه ... با اینحال تو مشتاق خونه هستی ، بدون اینکه به روی خودت بیاری و مث بچه ها ، آشفتگیت رو ‏به زبون بیاری ... تو به خونه میرسی ... خونه همون بوده که ترکش کردی و تو هیچ اشتیاقی ، برای تجربه ‏اون رویاهای آخر سفرت نداری و بی انگیره ، گوشه ای از سالن نشیمن رو یه کاناپه ولو میشی ... یا شاید ‏حتی رو میز بیلیارد ، بی اینکه حموم کرده باشی ، برندی خورده باشی ، تی وی تماشا کرده باشی یا هر ‏برنامه ی دیگه ای ... میخوابی و بیدار میشی و این حقیقت تو سرت کوبیده میشه که هیچ چیز خارق العاده ‏ای تو خونه ، به انتظارت نبوده ... به حماقت خودت برای عجله کردن ، پوزخند میزنی و لباسهات رو از ‏چمدون بیرون میاری ... به خودت میتوپی که ، عجله ام برای رسیدن و اون اشتیاقم چی بود ... و خیلی ‏سریع به زندگی روزمره ، مشغول میشی ... بعدها ، با گذشت زمان که خستگی سفر از تنت به در شد ، به ‏ذهنت رجوع میکنی و خاطرات سفر رو مرور میکنی و حسرت میخوری ... حتی یادت میره که برای خونه ‏مشتاق شده بودی ... فقط از خاطرات خوب سفر و اون جزئیات سفر ، خوشحال میشی و حس بهتری بهت ‏میده ... این دقیقا همون سیکلیه ، که ما باهاش روزانه درگیریم ... و الان ، خانوم تو ، این سیکل رو شدیدتر ‏، تو ذهن داشته و شدید تر تجربه کرده ، پس عمق اشتیاقش برای مرور خاطرات خوش سفر ، برای بیاد ‏آوردن جزئیات ، عمیق تره ... بهش فرصت بده ... اون همین الان هم ، هم تو رو پذیرفته و هم اون بچه رو ‏‏... »‏
    فرهاد ، به دقت به حرفهای ساده و اطمینان بخش گَری ، گوش داد و عاقبت به حرف اومد : « ولی گَری ، ‏اون چطور میتونه از وجود بچه اش ، حرف بزنه درحالیکه خبری از اون بچه نداشته ؟ »‏

    گری با مکث جواب داد : « اون ، بازی کرده ، با خاطراتش ... نقش تو رو پذیرفته و زیر و روی شخصیت تو ‏رو کشف کرده و نقش پدر بودنت رو حس کرده ... اون به خونه برگشته و حس کرده ، همه ی اونچه برای ‏رسیدن به خونه ، مضطربش میکرد ، همه چیزهای بی اهمیتی بودن ... اون الان داره خاطرات سفرش رو ‏به یاد میاره ... سفر چند سالش که به جزئیات براش برجسته میشن ... مث یه مجسمه ، وسط یه میدون ‏که تو سفر ، بهش دقت نکرده بود و الان با جزئیات به ذهنش بر میگرده و ازش به خوشی یاد میکنه ، مث ‏یه پارک ، که در طول سفر ، پیک نیک شادی بخشی توش داشته ، مث یه مترو سواری ، که اونوقت براش ‏هیچ هیجانی نداشته و الان داره با یادآوریش ، حتی تابلوهای روی سر در مغازه ها رو که از جلوی چشمهاش ‏با شتاب رد میشدن ، به خاطر میاره ... اون ، برگشته به خونه ، به زمان پیوند تو با اون ، و به یاد میاره ، ‏هیچ اتفاق خاصی در طول این مدت نیفتاده ، جز دوری از تو ، جز دوری از پسرش و یه دلتنگی ساده برای ‏هر دوتاتون ، خیلی عادی و طبیعی ... اون خشمی که از نبودن جای خواب راحت داشت ، الان میبینه که ‏در طول سفر ، داشته ... اون مادرش رو در طول سفر چندین ساله داشته ، رختخوابی که گرچه مشابه ‏رختخواب خودش نیست ، ولی به حد لزوم و کفایت بوده و میتونسته توش استراحت کنه ... اون ، آماده ی ‏یه مشاوره ی ساده ست ، و تو باید آی دی منو بهش بدی و ازش بخوای با من صحبت کنه و من بهش ‏مشاوره بدم ، اینترنتی ... »‏
    فرهاد مستاصل و هنوز نگران ، زیر لب ، زمزمه کرد : « از کی ؟ »‏
    گَری خندید ... : « هی مرد ، خودت رو نباز ... بعد از اینکه با هم بودن رو تجربه کردید ، اون آماده ی ‏مشاوره گرفتن از منه ... نگران نباش ... »‏
    و فرهاد نمیتونست نگران نباشه ... به پروانه زنگ زد و اونو هم مبهوت کرد : « نگران نباش پانتی خوبه ، ‏ولی ، بیش از اونچه ما انتظار داشتیم به خودش بیاد ، به خودش اومده ... خیلی بیشتر ... پانتی با هوشه و ‏همین هوشش کار دستش داد ... اگه به کلکهای روانشناسها ، کور کورانه اعتماد میکرد ، مطمئنا مشکلش ‏خیلی زودتر از اینها ، برطرف میشد ... ولی پانتی ، نمیخواسته از روانپزشکها درمون بگیره ... و الان من ‏خوشحالم که منتظر من موند تا با هم این راه رو بریم ... اون میدونه پوریا پسرشه ، اون دلش برای پسرش ‏تنگ شده »‏
    و پروانه که از شدت بهت و حیرت ، نزدیک به سکته بود و نمیتونست حرفهای فرهاد رو تجزیه و تحلیل کنه ‏‏... اگه پانتی ، پوریا رو میخواست چی میکرد ؟ ... اگه بی منطقی میکرد و میخواست به پوریا بگه که زاییده ‏ی بطن کیه ، چی میکرد ؟ ... به عادت خودش چی جواب میداد و به احساس نوجوون بیماری کشیده ای ‏مث پوریا ، چی جواب میداد ؟ ... ‏
    مضطرب تر از قبل تقریبا ، اشهد خوند نه حرف زد : « پوریا چی ؟ اگه بخواد به بچه ام بگه که مادرشه ، اگه ‏بخواد بی منطق بازی دربیاره و حس خواهرانه ی دیروزش رو به حس مادرانه ی فردا تبدیل کنه ، اونقدری ‏که پوریا داغون بشه ، اونوقت چی ؟ »‏
    فرهاد ، نگران تر شد ... ولی انصاف نبود که پروانه رو هم تو این نگرانی ، شریکتر کنه : « نگران نباش ‏پروانه ، پانتی رفتار معقول و منطقی ای داره ... من سعی میکنم بهش خطرات این کار رو گوشزد کنم »‏
    ولی پروانه نگران تر از این حرفها بود : « اون به من گفت مواظب پوریا باش ... بهم گفت میام دنبالش »‏
    فرهاد سردرگم ، حرفهای پانتی رو با پروانه به خاطر آورد و عصبی ، گوشی به دست ، ضربه ی مشتی بی ‏صدا به دیوار روبرو زد و صدای آخش رو تو گلو خفه کرد : « نگرانیت بیهوده ست پروانه ... اون با تو ‏خصمانه برخورد نکرد ... پس قصد انتقام گرفتن از تو و من و پوریا رو نداره ... اون ریلکسه » ‏
    و زیر لب نالید : زیادی ریلکسه ... تموم متن گفتگوش رو با گَری و پروانه ، برای فرام ، جمله به جمله ، باز ‏گو کرد ... فرام ، بهش توپید : « آروم باش و پیش قضاوت نکن ... یه اصل مهم مشاوره دادن ، عدم پیش ‏داوریه »‏
    و فرهاد سعی کرد ، پیش داوری نکنه ... خب ، راه درازی رو تو این چند روز طی کرده بودن و الان ، پانتی ‏، بیش از هر زمان دیگه ای بهش احتیاج داشت ... خودش رو سرزنش کرد : هی ، به خودت بیا و قوی ‏باش ... باید از پسش بر بیای ... تو میتونی ... ‏
    و به فرام شب بخیر داد ... از غزاله ای که چرت میزد کنار پانتی ، تشکر کرد و نرم و آهسته ، به کنار پانتی ‏خزید ... دستش رو از آرنج ، تیکه گاه هیکلش کرد و رو نیم تنه ی پانتی ، خیمه زد ... پانتی ، با نفسهای ‏آروم و مطمئن ، بشدت ، معصوم خوابیده بود ... ‏
    طبق حسی ناخودآگاه ، سر انگشتهای آزادش رو به روی صورت غرق در خواب پانتی ، کشید ... لبخند ‏آرومی که لبهای پانتی رو از هم باز کرد ، از حس خوبِ پانتیِ خوابیده ، مطمئنش کرد ... مشتاقتر ، پانتی ‏لبخند به لب خوابیده رو تو بغلش کشید و پانتی ، پر رخوت ، لای پلکهای بسته اش رو نیمه باز کرد ... ‏
    چشمهای مست و خواب نما شده ی پانتی ، احساساتش رو به قلیان انداخت و پر نوازش ، بوسه بازی کرد ‏‏... پانتی ، دستهاش رو محکم به دور فرهاد حلقه کرد ... و آرامش عمیقی به ریه کشید ... این تخت ، این ‏چار پایه ی نا استوار ، که روزی زلزله وار ، پیچ و خم روحش رو به بازی میگرفت و رهاش میکرد ... الان ‏پیچ و خمها رو صاف میکرد و روش اسکی سواری میکرد ... نرم ، مطمئن و سُرنده ... ‏


    با گرمایی داخلی همراه با گر گرفتن و پانتی گر میگرفت ... تو سرمای اسکی سواری ، گر میگرفت ... مغز ‏سفیدش ، خط به خط مینوشت و سیاه میشد ... نه سیاه نه ، رنگی میشد ... ‏
    پانتی با خودکارهای رنگی ، صفحات تهی و بی رنگ مغزش رو از هیچ ، رنگی میکرد و هر رنگ رو کنار ‏رنگ دیگه میکشوند ... مث یه نو عروس تازه ازدواج کرده ، شرمگین میشد ... گر میگرفت و به تماس ‏لبهای فرهاد ، روی پوست یکدست و سرد تنش ، به آرومی خو میگرفت ... شرم و پانتی ؟ این شرم از کجا ‏اومده بود ... ‏
    تجربه ای که تا بحال ، هیچوقت نداشت ... فرهاد به عمق چشمهاش خیره میشد و پانتی گر میگرفت و ‏شرمگین میشد و خجالت سرکوب شده اش ، از شرم دخترونه ای لبریز میشد و فراموش تر میکرد که ‏روزگاری زن این مرد بوده و زیر دست و پاش ، حامله شده و براش بچه زاییده و این حس نو رو ، دوست ‏داشت ... ‏
    حرکت نوک سر انگشتهای فرهاد رو ، روی پوست تنش حس میکرد ، و لبریز از احساس میشد و دوست ‏داشت ... این دیوار بزرگ آتشین امنیتی خفته در کنارش رو میخواست و نه پدرونه ... نه اونچه بهش القا ‏میشد ... با تجربه ای نو میخواست ، نو و بکر ... ‏
    فاصله اش رو با فرهاد بیشتر کرد : « منو میبری اسپانیا ؟ قولت رو که فراموش نکردی ؟ »‏
    فرهاد ، تو اوج احساسات ، متوجه شد که پانتی ، زمان و مکان رو فراموش نکرده و تو هیچکدوم شناور نیست ‏‏... نه مطمئن نبود که تو گذشته هم شناور نیست ، تست کرد : « تنها یا با پوریا ؟! »‏
    پانتی اخم کرد : « فک نکنم مامانم ، طاقت دوری از پسر لوس و عزیز دردونه اش رو داشته باشه »‏
    فرهاد ، از داخل ، رعشه گرفت ... پانتی مکث کرد : « نمیشه کاریش کرد ، فعلا اختیارش با مامانمه ... از ‏اون گذشته ، دوست دارم تنها بریم ... »‏
    و فرهاد تو گوشش سوتی شنید : فعلا اختیارش با مامانمه ... ‏
    دقیق تر تست کرد : « اما ، پروانه میدونه که اختیار پوریا با منه ... »‏
    پانتی ، سرش رو تو سینه ی فرهاد فرو کرد : « نگران اون نباش ، جاش محفوظه ... دلم براش تنگ میشه ‏، اما مامانم بهتر از من از مرگ نجاتش میده ... »‏
    فرهاد ، دستش رو سفت به دور پانتی ، حلقه کرد ... پانتی ، زمان و مکان رو دقیقا تو کنترل خودش داشت ‏‏... شوخ لب زد : « اون فقط یه پرستاره ، من دکترم ... »‏
    پانتی ، بینیش رو چین داد : « دکتر انکولوژی کودکان ... دوست ندارم به مرگ بچه ای فکر کنم که زیر ‏دست تو خواه ناخواه ، اتفاق می افته ... »‏
    فرهاد ، پانتی رو بوسید ... پوست کنار گردنش رو بین دو لب گرفت و همراه با مک محکمی ، آخ پانتی رو ‏درآورد ... خندید : « نه همه ... من گاهی قادرم بچه هایی که مرگشون حتمیه رو ، نجات بدم ... تموم ‏آرمان پزشکی من ، نجات حداقل یه بچه از مرگ حتمیه و همین برام کافیه » ‏
    و احساس رضایتی عمیق از رشته ی تخصصیش ، در زمان ، بهش دست داد ... زمزمه کرد : « حداقل بچه ‏ی ... » و لب به هم فشرد ... تحمل اینهمه فشار عصبی ، برای پانتی ، کار رو سخت میکرد ... لبهاش رو ‏به هم دوخت و سعی کرد فراموش کنه نیازش رو برای تقسیم کردن اون شبهای پر دلهره ی مریضی پوریا ‏ ... ‏
    و ادامه داد : « حداقل بچه ی ، یه پدر مادر نا امید و دل نگران رو ... »‏
    پانتی ، بهانه جو سر بلند کرد : « کی بر میگردیم خونه ؟ من خسته ام ... »‏
    فرهاد پر ذوق تو گوشش زمزمه کرد : « اولین فرصت ... به فرام گفتم اولین بلیط رو برای فردا اُکی کنه ... ‏خسته ای بخواب ... »‏
    پانتی ، نفس عمیقی کشید : « خسته ام ، ولی زیاد خوابیدم ، میخوام بیدار باشم ، تو بخواب »‏
    فرهاد ، پرتمنا نگاه کرد : « با بوی مست کننده ی بدن تو ، خر باشم که بخوابم ... »‏
    پانتی ریز و پر شرم خندید : « دیوونه ... بیدار باشیم ، همدیگه رو نگاه کنیم ... »‏
    فرهاد با نفسی داغ تو گوش پانتی ، لب زد : « وقت برای نگاه کردن ، یه عمره ... برای بوسیدن ، کمه ... ‏‏» و باز خنده های ریز پانتی رو بوسید ... ‏
    و زیر لب خدا رو شکر کرد که پانتی ، زمان و مکان رو فراموش نکرده و تو صحت و سلامت کامل عقلی ، با ‏احساسات طبیعی ، سِیر میکنه ... ‏



    شونزده سال حسرت ، شونزده سال ترس ، شونزده سال اضطراب و شونزده سال بی قراری و بیخانمانی ، تو ‏ساعتها و دقیقه ها و لحظه ها و نفسها ، گم میشد و پانتی ، تو یاد و نایاد خودش غرق میشد ... بو میکشید و ‏شونزده سال رو تو دم ، نفس میکشید و به ریه هول میداد ... ‏
    نمیدونست خوابش نمیاد ، یا با خواب مبارزه میکنه ... منکر این نمیشد که دوست نداشت بخوابه و این ‏خواب ، بشه خواب غفلتش و لحظه ی بیداریش ، اونقدری حسرت این لحظه ها ، پر رنگ باشه ، که باز هم ، ‏نقش نفرت به لوح سفید مغزش بپاشه ... ولی ، خوابش گرفته بود ... ‏
    به فرهاد خیره شد ... خسته از بیقراری و اضطراب این روزها ، خواب بود ... کی خوابیده بود ؟ نفهمید ... به ‏پهلو چرخید و از پشت سر ، خودش رو عقب تر کشید تا بیشتر ، حس همراه داشتن رو درک کنه ... و وقتی ، ‏وجود یخ زده اش ، به اندازه ی کافی گرم شد ، به خواب آرومی فرو رفت ... ‏
    با لمس سر انگشتی ، روی پوست صورتش ، همراه با غلغلکی خفیف از این لمس ، چشم باز کرد ... فرهاد ‏خندون روبروش بود ... تو همون تخت نا استوار شونزده سال پیش و بهش صبح بخیر میگفت ... این خیلی ‏حس خوبی بود که تجربه کنی ، « رها نخواهی شد » ... فرهاد میدونست چطور با احساسات ترمیم نشده ی ‏پانتی ، بازی کنه و اونها رو مث موم تو دست بگیره و بهشون شکل بده ... ‏
    پانتی با رخوت بیدار شد ... حالش از همیشه ی عمرش بهتر بود و وجود خودش رو از همیشه ی زندگیش ، ‏مفیدتر میدونست ... آرامشی تجربه میکرد که مث یه یخ ، از هشت سالگی ، زیر داغ زندگیش ، ذره ذره آب ‏شده بود و تبخیر شده بود و الان ، مث یه شبنم بهاری ، مث یه بارون ریز پاییزی ، روی روح و جسمش فرو ‏می اومد ... ‏
    دوست داشت ، قبل از رفتن ، یه سر به زن عمو نرجس بزنه ... دوست داشت عمو حمید رو ببینه ... ‏دوست داشت طاها محمد رو که چند سالی بود ، ندیده بود ، ببینه ... از وقتی که دوباره عمو حمید و زن عمو ‏نرجس برگشته بودن به اهواز ، پانتی اونها رو فقط تو مراسم ختم پدر فرهاد دیده بود ... اون موقع هم که ... ‏
    فرام ، اولین بلیطی که گیرش اومده بود رو ، برای پانتی و فرهاد اوکی کرده بود و ، هر چه فرهاد اصرار کرده ‏بود که مسئولیت بردن مادر و غزاله رو هم به گردن بگیره ، فرام مخالفت کرده بود ... پانتی هنوز شکننده بود ‏و احتیاج به شش دونگ حواس فرهاد داشت ... ‏
    تو روشنی روز ، چهره ی غریب و قریب و آشنای شهر رو از نظر گذروند ... شهر ، با اونچه که از چارسال ‏پیش تو نظرش مونده بود ، تفاوت اونچنانی ای نکرده بود ... یه دو تا پل عوض شده بود ... یه چند تا ‏میدون رونمایی شده بود ... یه خورده تابلوهای نئون ، جاشون رو به فلکسی و بنرهای بزرگ تبلیغاتی داده ‏بودن و ... یه خورده ترافیک و آلودگی ناشی از اون بیشتر شده بود ... ‏
    از فلکه ی دوم کیانپارس که رد شدن ، ناخودآگاه ، چشمش تو فرعی پیچید و سر خم کرد تا سر در مطب ‏دکتری رو که از زمان بارداریش به خاطرش هجوم آورده بود ، ببینه ... یه ساختمون بزرگ و بلند روبروی ‏مطب بنا شده بود که دید رو به در مطب ، میبست ... لب به هم فشار داد و آه کشید ... ‏
    فرهاد که متوجه ی حرکات پانتی بود ، پرسید : « چیزی شده ؟ جات راحت نیست یا مشکلی داری ؟ »‏
    پانتی حواس پرت جواب داد : « هیچی ، فقط میخواستم بدونم هنوز اون دکتره ، اونجاست یا نه ؟ »‏
    فرهاد ، منظور پانتی رو از دکتر ، متوجه نشد ... خب ، پانتی تو این شهر ساکن بوده و ، فرهاد نمیدونست چه ‏دکتری توجه اون رو جلب کرده بود ... دستش رو به دور شونه ی پانتی ، سفت تر کرد و همزمان به آژانس ‏مسافربری دستور داد : « از بریدگی بعدی ، برگرد ... »‏
    راننده ، چشمی گفت و پانتی ، فشار کف دست و انگشتهاش رو ، سفت شده روی پشتی صندلی جلو ، حس ‏میکرد ... برای کنترل خودش روی تکیه گاه صندلی ، فشار وارد میکرد و ، سعی میکرد اون هیجان درونیش ‏از دیدن تابلوی سر در مطب دکتر اشراقی رو ، از دید فرهاد ، مخفی کنه ... نوعی دلهره ، همراه با احساس ‏عذاب از گناه ، درونش غوغا میکرد ... ‏
    به سمت فرهاد برگشت و از قیافه ی فرهاد ، چیز خاصی رو درک نکرد ... معمولی بود و هیچ هیجانی تو ‏صورتش مشخص نبود ... پانتی ، به فرعی خیابون میهن ، بعد از فلکه ، اشاره کرد ... با اشاره ی پانتی ، به ‏سمت فرعی ، فرهاد خیره نگاهش کرد : « از اینجا بره تو ؟ » پانتی به اوهومی ، اکتفا کرد و راننده به سمت ‏فرعی پیچید ... ‏
    پانتی چشمهای محکم بسته شده اش رو باز کرد و دقیق به تابلوها نگاه کرد ... نبود و به جای اون اسم یه ‏دکتر زن ، خودنمایی میکرد ... به فرهاد اشاره ای داد : « برگردیم ... »‏
    فرهاد ، متفکر و پرسان به سمتش برگشت : « میخواستی ببینی این خانوم دکتره اینجاست ؟ » ‏
    پانتی ، بی حاشیه ، فقط به « نه » ای اکتفا کرد و فرهاد رو بیشتر به فکر برد ... میخواست از پانتی بپرسه : ‏پس چی ؟ ... ولی از مداخله ، خودداری کرد ... باید به پانتی فرصت میداد تا با مجهولات و فراموش شده ‏هاش ، کنار بیاد و هر وقت ، احساس نیاز کرد ، از احساسات درونیش با فرهاد ، حرف بزنه ... ‏
    توی فرودگاه ، باز هم این حس پر دلهره و مضطربِ عذاب و گناه ، لحظه به لحظه بیشتر میشد و پانتی رو ‏دستپاچه و حواس پرت نشون میداد ... خصوصیات اخلاقی ای که قبلا ، کمتر توی رفتار پانتی ، مخصوصا تو ‏مواقع عادی ، مشخص بود ... خب ، مسلم بود : پانتی از رویاری با حقیقت فراموش شده ی زندگیش ، ‏میترسید ... ‏
    فرهاد ، تصمیم گرفته بود ، این ترس از روبرویی با حقیقت رو ، تو وجود پانتی ، به حداقل برسونه ، پس نباید ‏به پانتی اجازه ی پیشروی تو این ترس رو میداد ... قبل از اینکه اجازه ی خیال پردازی پر واهمه رو ، پانتی ‏به مغز و روحش بده ، فرهاد ماشینی گرفت و آدرس خونه ی پروانه رو به ماشین داد ... ‏
    پانتی متعجب به سمت فرهاد برگشت : « چرا اونجا ؟ با اینهمه بار و بندیل بهتره اول بریم خونه ... »‏
    اما فرهاد ، خودخواهانه و متفکرانه ، اجازه ی اظهار نظر به پانتی نداد : « پروانه ، شام منتظره ... » ‏
    مکث کرد : « پوریا هم همینطور ... بهشون قول دادم ، به محض برگشت میریم اونجا » ‏
    پانتی سماجت کرد : « ولی من نمیخوام برم اونجا »‏
    فرهاد ، خودش رو مشغول تبلتش نشون داد و به پانتی نگاه نکرد : « دلیلی وجود نداره که نخوای بری »‏
    تبلتش رو تو جیب جلوی کیفش گذاشت و به سمت پانتی برگشت ... دست چپ پانتی رو به دست ‏راستش گرفت و دست دیگه اش رو هم روی دست پانتی گذاشت : « دلیلی برای نرفتن نیست ، چون من ‏کنارتم و اگه اذیت شدی ، قول میدم سریع برت گردونم خونه ... اوکی ؟ » ‏

    و دستش رو از روی دست پانتی برداشت ... روی گونه ی چپ پانتی کشید ... لبخندی اطمینان بخشی ‏بهش زد و خیره نگاهش رو تو چشمهای پانتی ، نگه داشت ... گوشه ای از لوح سفید مغز پانتی ، رنگ سبز ‏به خودش گرفت ... پانتی ، حس تولد دوباره ای رو تو اون قسمت از لوح سفید ، که به رنگ سبز در میومد ‏، تجربه میکرد ... ‏
    پلکهای چشمهاش ، نا آروم ، ولی روی نگاهی براق ، میلرزید ... قلبش ، پر عذاب میکوبید ... از حقیقت ‏نمیتونست فرار کنه ... حقیقتی که هرگز نمیتونست چیزی غیر از اون رو به خاطر بیاره ... حقیقت وجود ‏پوریایی که از بطنش سر برآورده بود ، و پانتی ، تموم این سالها ، نتونسته بود زیر نقابی از کینه ها ، خشمها ، ‏کسریها و کمبودها ، ببینش ...‏
    قلبش تیر میکشید و تیر عذاب وجدان و احساس گناهش از همه برنده تر و ویرانگر تر بود ... سخت بود ، ‏ولی سعی میکرد با تموم وجود ، از هجوم احساسات رقیق ، جلوگیری کنه ... مغزش به تکاپو افتاده بود و ، ‏عضلات رحمش ، منقبض و منبسط میشد ... تا بحال ، تجربه ی زایمان طبیعی نداشت ، ولی ... این درد ‏چیزی شبیه زایمان بود ... ‏
    تموم مسیر رو ، دقیقه به دقیقه ، درد داشت ... دردی که اول خفیف بود و کم کم با فاصله ی زمانی کمتر و ‏انقباضات بیشتری ، حس میکرد ... ستون فقراتش تیر میکشید و حس میکرد استخون به استخون بدنش ، ‏داره از هم باز میشه ... دستش رو چنگ کرد و بازوی فرهاد رو با قدرت به چنگ کشید ... ‏
    حس میکرد تموم ناخنهای دستش ، تو پوست بازوی پر عضله و سفت فرهاد ، فرو میره و فرهاد ، لب به ‏دندون میگیره تا صدای آخش ، فضای کوچیک ماشین رو برنداره و دقیقا ، این همون کاری بود که پانتی ‏میکرد : تلاش برای فرو بردن بغض و آخ ، ناشی از دردی که تحملش از دندون درد بیشتر بود ... ‏
    دست آزادش رو به سمت سینه ی راستش برد و از روی لباس ، سینهاش رو لمس کرد ... درد شدیدی تو ‏سینه اش حس کرد و سینه ای که سفت و متورم شده بود ... دندونهاش رو محکم به هم فشار میداد و فکر ‏میکرد که ، هر لحظه فکش با صدای بلندی خرد میشه ...‏
    با ایستادن ماشین ، کنار آپارتمان محل سکونت پروانه ، ویرانگر تر ، غیر قابل تحمل تر و شدیدتر شد ... ‏فرهاد ، اجازه میداد پانتی انقباض و انبساط حب و بغض رو ، درک کنه و عشق رو بزاد ... احساسات مادرانه ‏اش ، نمود پیدا میکرد و پانتی ، نمیتونست از هجوم پر فشار این احساسات ، جلوگیری کنه ... پوریا ، بار دیگه ‏متولد میشد ، و شاید ... شاید ، اینبار با عشق و بی کینه ... ‏
    بیرون از ماشین ، فرهاد ، دستش رو زیر بغل پانتی گرفت و عاقبت ، با صدایی خش دار رو به پانتی کرد : ‏‏« حالت خوبه ؟ میخوای بیشتر از این کمکت کنم ؟ » ‏
    پانتی دهنش خشک شده بود ... طعمش تلخ بود ... زبونش ، حس میکرد سر شده و پاهاش ، حس میکرد نا ‏نداره و تقریبا ، تا فلج شدن راهی نمونده ... میخواست حرف بزنه ، ولی ... زبون بیحسش تو دهن ‏نمیچرخید ... سرش گیج میرفت و به سرفه افتاده بود ... ‏
    احساس خفگی بهش دست میداد و موجودی سیاه و کبود ، جلوی چشمهاش ، غرق در خون ، بالا و پایین ‏میشد ... فکر میکرد داره لیز میخوره و سُر میخوره و عنقریب می افته ... هنوز دستش به دور بازوهای فرهاد ، ‏سفت و محکم ، چنگ بود ... هنوز نیفتاده بود و هنوز موجود کوچیک ، جلوی چشمش بالا و پایین میشد و ‏هنوز عضلات رحمش ، بی رحمانه باز و بسته میشدن ... ‏
    حرکت مایعی لزج و گرم رو لای پاهاش حس کرد ... چشماش سیاهی رفت و قبل از اینکه به روی زمین ‏سُر بخوره یا احیانا سکندری بخوره ، دستهاش شل شد و به روی دستهای فرهاد ، بلند شد ... این ، چندمین ‏بار بود که پانتی غش کردن رو حس میکرد و هر بار تو بغل فرهاد ... ‏
    فرهادی که بود تا هر وقت پانتی از حال رفت ، دستش رو به زیر پاهاش بندازه و سبک و نرم ، روی ‏دستهاش بلندش کنه ... پلکهاش ، تند و هیستریک تکون تکون خورد و عاقبت مث چراغ نیمسوزی ، کامل ‏خاموش شد و سیاهی به دیدش ، هجوم آورد ... ‏
    با احساس خیسی شبنم واری ، روی پوست صورتش ، چشمهاش باز شد ... تو اتاق خودش بود ... روی ‏تخت خودش ... سرش کنار بالش شکل میمونش بود ... بالشی نرم که خاطره ی خوش ایام کودکیشو ‏بجای پنبه ، به دل داشت ... پلکهاش رو به بالا داد ... ‏
    فرهاد ، مضطرب ، انگشت به زیر چشمهاش کشید و زیر پلکهای پایین چشمش رو نگاه میکرد ... نبض ‏دستش تو دست فرهاد بود و ضعیف میزد ... پروانه ، اونطرف تر ، با چشمهایی به رنگ خون ، دعایی زمزمه ‏میکرد و به روش فوت میکرد ... دکتر صمدی ، سرنگی به دست داشت که آماده ی شلیک ، پر بود از ‏مایعی زرد رنگ ... ‏
    نگاهش به سمت دست فرهاد به روی نبض دستش خیره موند ... خونی خشک شده روی دستهاش بود که ‏پانتی رو وحشت زده کرد ... ‏
    دکتر صمدی ، سرنگ محتوی مایع زرد رنگ رو به سمت فرهاد گرفت : « اینو تزریق کن » و اشاره ای به ‏پروانه کرد ... ‏
    پروانه ، تند ، خودش رو به پانتی رسوند ... هیکل ظریفش رو به روی هیکل کشیده ی پانتی ، خم کرد و ‏صورت رنگ پریده ی پانتی رو ، که بی شباهت به مریضی تازه از بیهوشی خارج شده ، تو ریکاوری نبود ، ‏بوسه باران کرد و قربون صدقه رفت ... ‏
    پانتی به سختی لب زد : « من خوبم ... مامانی »‏
    پروانه ، با هجوم اشک به چشمهاش ، مبارزه کرد و باز پانتی رو بوسید ... پانتی ، با زبون خشک ، لبهاش ‏رو تر کرد و نالید : « تشنمه »‏
    پروانه دستی پر محبت به سر پانتی کشید : « الان برات آب میارم گلم ... الان ... »‏
    فرهاد ، بدون اینکه نگاه از صورت رنگ پریده ی پانتی ، برداره ، خواهش کرد : « پروانه ، لطفا به جای آب ، ‏یه لیوان چای دارچین براش بیار ... افت فشار داره ... »‏
    پروانه ، باشه ای گفت و اتاق رو ترک کرد ... پانتی لب زد : « دستهات خونیه ... »‏
    فرهاد لب به هم فشرد : « ایرادی نداره ... طبیعیه ... یه خورده فشارت افتاده پایین و افتادی رو خونریزی ‏‏... چشمهاتو ببند و برگرد تا این ب . کمپلکس رو برات تزریق کنم ... »‏
    پانتی ، بی حرف به عقب برگشت ... مانتوش از تنش بیرون کشیده شده بود و ، بجای لباسهای تنش ، ‏ماکسی خواب راحت و گشادی ، به رنگ شیری با گلهای ریز ، به تن داشت ... لباس راحتی قدیمیش بود ‏که تا وقتی که تو این خونه ساکن بود ، به تن میکرد ... ‏


    فرهاد با ملایمت ، دامن لباس پانتی رو بالا زد ... پنبه ای آغشته به الکل ، که با همون دست از دست ‏دکتر صمدی گرفته بود ، به روی قسمت بیرونی باسن پانتی کشید ، و آروم ، سرنگ رو به باسنش فرو برد ‏‏... پنبه الکل رو باز به روی محل سوزن کشید ، و دامن پانتی رو پایین داد ... ‏
    به قیافه ی درهم رفته از درد پانتی ، خیره شد و خم شد و بوسه ای آروم و بی صدا روی صورتش نشوند ... ‏پروانه ، با لیوانی آب جوش که چوب خشک دارچین ، از سرش بیرون زده بود ، به اتاق پانتی برگشت ... ‏لبخندی به اخمهای تو هم پانتی ، از درد و ضعف زد و لیوان رو ، روی میز کنار تخت گذاشت و خودش رو ‏روی لبه ی کناری تخت ، جا داد ... ‏
    موهای تو هم ریخته ی پانتی رو با دست مرتب کرد و به پشت گوشش فرستاد : « برات چای دارچین با ‏عسل آوردم ، یه خورده که خنک شد بخور ... سنیه خانوم بهتر شده بود ؟ » ‏
    پانتی ، ذهنش از دستهای خونی فرهاد ، موجود سیاه و کبود آویزون تو هوا ، غرقه در خون و همه چیز ، هیچ ‏شد و لبخند بی رمقی زد : « خوبه ... بیچاره دوست نداره بیاد اینجا ، فرام و فرهاد به زور قانعش کردن ... » ‏
    و سعی کرد تو جا ، نیم خیز شه ... فرهاد به سمتش خم شد : « دراز بکش هانی ... یه مقدار خونریزیت ‏زیاده ... »‏
    پانتی مبهوت و متفکر به فرهاد خیره شد : « من که جاییم زخم نیست ... »‏
    فرهاد خندید و بی خجالت از پروانه ، خم شد و بوسه ای کوتاه رو لب پانتی نشوند ... نوک دماغ پانتی رو به ‏دو انگشت گرفت : « کی گفته جاییت زخمه ؟ ... پریود شدی ... منوسترال سیکل داری ... »‏
    پانتی ، بغض کرد ... صداش ، خشن شده بود : « دستهات چرا خونیه ؟ »‏
    فرهاد ، نگاهی به دستهاش انداخت ... با عجله ، پانتی بیهوش رو به بالا منتقل کرده بود و سریع ، متوجه ‏خونریزی پانتی شده بود ... خونریزی ، بیش از اندازه ی طبیعی ، بود و از مانتو و شلوار تابستونه ی پانتی ، ‏درز کرده بود و دستهای فرهاد رو آغشته کرده بود ... ‏
    فرهاد ، تند و تند ، لباس پانتی رو که احساس خفگی بهش دست داده بود ، از تنش بیرون کشیده بود و ‏سعی کرده بود با اقدامات پزشکی ساده ، پانتی رو به هوش بیاره ... پروانه با پنبه ای آغشته به گلاب ، زیر ‏بینی پانتی رو خیس کرده بود و فرهاد ، لباس های پانتی رو تا تونسته بود سبک کرده بود و پروانه ، آب ‏خنکی ، با دستمال به صورتش پاشیده بود ... ‏
    پانتی به هوش اومده بود و فرهاد ، وقت نکرده بود خونهای خشک شده روی دستهاش رو بشوره ... نگاهی ‏به دستهاش انداخت و از کنار پانتی بلند شد : « میرم دستهامو بشورم ... چشمهاتو ببند ... پروانه پیشت ‏میمونه ، تا من برگردم ... »‏
    پانتی ، با بغض ، غیظ کرد : « مامااان ، دستاش چرا خونی بود ؟ »‏
    پروانه ، روی پیشونی پانتی رو بوسید : « خب ، شوهرته ... چه اشکالی داره مامان ؟ ... تا بالا که آوردت ، ‏لباست کثیف شده بود ، دست اونم خونی شد ... وقت نشد بشوره ... »‏
    پانتی پر بغض تر نالید : « ولی مامان ... » ‏
    و نتونست بگه مامان چی ؟ ... از خودش خشمگین بود و از حس مشمئز کننده ای که ، الان فرهاد ، باید ‏باهاش روبرو باشه ... فرهاد هم ، یه مرد بود مث پدرش ... زن نجسش رو لمس کرده بود و از همه بدتر ، ‏بواسطه ی اون ، نجس شده بود ... ‏
    پروانه اجازه ی پیشروی افکار مسموم پانتی رو بهش نداد : « مامان چی ؟ ... اشکالی نداره ؟ ... عهد بوق که ‏نیست ... فرهاد هم مرد بی فرهنگی نیست ... اون میدونه که این مسئله طبیعیه ... میدونه که این خون ‏هم ، مث بقیه ی خونهای بدن آدمه ... اون به تغیرات اورگانیسم بدن زن ، آشناست ... اگه قرار بود با ‏مسئله ی به این جزئی ، حالت تهوع بهش دست بده و ازت فراری بشه ، هیچوقت رشته ی پزشکی رو ‏انتخاب نمیکرد ... فکرت رو خراب نکن ... »‏
    ولی پانتی ، فکرش خراب شده بود ... دوست نداشت فرهاد ، از بوش و از گرماش و از عرق بدنش ، فراری ‏بشه ... دوست نداشت ، وقتی اینقد درد میکشه ، وقتی اینقد تنهاست ، بخاطر این مسئله ی طبیعی که ‏اختیار کنترلش هم با خودش نیست ، رها بشه ... ‏
    نا امید ، نالید : « ولی مامان ، من تازه پریود شده بودم ... چند روز قبل از مسافرت سیکلم تموم شد ... »‏
    پروانه ، خم شد و کنار گوشش هیس کرد : « استراحن کن جیگرم ... ضعیف شدی این چند روز ... احتمالا ‏هوای اهواز ، آب به آبت کرده ... الان برات یه سوپ مقوی درست میکنم ... »‏
    ولی میدونست که پانتی ، آب به آب نشده ... این استرس زایش پوریا بوده که پانتی رو به دردی مث درد ‏زایمان ، مبتلا کرده و زائوندش ... یه خونریزی عصبی ، از به یاد آوردن زایمان وحشتناکش ... فرهاد براش ‏تعریف کرده بود که ، قبل از خارج شدن از اهواز ، پانتی میخواسته مطب دکتری رو ببینه ... و فرهاد ، از ‏پروانه پرسیده بود که قبلا ، اونجا مطب کدوم دکتر بوده ... ‏
    پانتی ، عصبی از جاش بلند شد ... : « باید برم خودم رو بشورم ... باید برم دوش بگیرم ... »‏
    پروانه سعی کرد ، پانتی رو به سر جاش برگردونه ... ولی پانتی مقاومت میکرد و لجوج شده بود ... فرهاد ، ‏با دستهایی که شسته بود و با حوله ای کوچیک خشک میکرد ، به اتاق پانتی برگشت : « کجا خانوم ؟ »‏
    پانتی ، سرش رو به زیر انداخت و با ضعف ، لب زد : « میرم دوش بگیرم ... »‏
    فرهاد ، دستش رو به دو شونه ی پانتی فشار داد و اونو به سر جاش برگردوند : « تو ضعف داری خانوم خانوما ‏‏... دراز بکش تا حالت جا بیاد ... حموم ، فشارت رو پایین تر میاره ... پروانه برات غذا درست میکنه و بعد ‏که خوردی ، میتونی بری حموم ، فعلا فقط استراحت کن ... امشب اینجا میمونیم ... »‏
    پانتی ، نتونست اعتراض کنه ... واقعا ضعف داشت ... پروانه ، از اتاق خارج شد و در رو آروم به هم ‏گذاشت ... فرهاد ، پتوی تابستونه و نازکی روی پانتی کشید ... خودش هم خسته بود ، به جای نشستن ‏روی صندلی ، گوشه ی تخت یه نفره ی اتاق پانتی ، خزید ... ‏

    پانتی ، عصبی به سمت فرهاد برگشت : « چرا اینجا خوابیدی ؟ ... برو یه جای دیگه دراز بکش ... »‏
    فرهاد ، به سمت پانتی چرخید : « خسته ام پانتی ... تا تو استراحت کنی ، منم یه چرت میخوابم ، شامت ‏که حاضر شد ، با هم شام میخوریم ... »‏
    پانتی فکر کرد : یعنی نمیدونه من نجسم ؟ ... حالش بهم نمیخوره ؟ ... چرا نمیره تو یه اتاق دیگه بخوابه ؟ ‏‏... ‏
    و پرسید : « چرا نمیری یه جا دیگه بخوابی ... » ‏
    فرهاد ، توک ابروش رو بالا داد : « چرا باید برم یه جا دیگه بخوابم ؟ » ‏
    پانتی لب به هم فشرد : به جهنم ... وقتی خودش میخواد به من چه ... ‏
    و عصبی به پهلو برگشت و دستش رو سایه ی چشمش کرد ... دقایقی با خودش کلنجار رفت ... اینقد این ‏کار فرهاد ، رو اعصابش بود که به کل ، هیجان بودن یا نبودن پوریا تو این خونه رو فراموش کرده بود ... ‏چشمهاشو با اخم ، محکم بسته بود و دستهاش رو مشت کرده بود و عضلات بدنش رو سفت گرفته بود ... ‏
    به بوی بدنش حساس شده بود و هی نفس عمیق میکشید ... فرهاد متوجه حالت عصبی پانتی شده بود و ‏دقیقا نمیتونست براش دلیلی پیدا کنه ... عصبی از بروز عوارض ناشی از درک حقیقت توسط پانتی ، آروم ‏دستش رو به سمت کمر پانتی کشوند و اونو با حرکتی ، به سمت خودش کشید ... ‏
    پانتی ، هول و پر دلهره ، عضلات بدنش رو سفت تر گرفت و از اینکه ، جریان خونی رو که از بدنش خارج ‏میشد ، حس میکرد ، دل میزد ... ‏
    فرهاد ، زمزمه کرد : « چرا اینقد عصبی هستی ... حالت از نیم ساعت پیش عصبی تره ... »‏
    پانتی ، اخمش رو غلیظتر کرد : « فک نکنم الان وقتش باشه که تو تخت من بخوابی ... من حالم برای کنار ‏تو خوابیدن ، مساعد نیست ... »‏
    فرهاد ، سردرگم ، پرسید : « چرا ؟ ... حالت الان نرماله ... » و به یاد چای دارچین افتاد ...‏
    به تندی تو جا نیم خیز شد ... پانتی وحشت کرد ... فرهاد به یاد آورده بود و فهمیده بود نجسه و از جا پریده ‏بود ... حس بدی پیدا کرد و از خودش متنفر شد و سعی کرد ، حداقل تا زمانیکه فرهاد تو این اتاقه ، جلوی ‏سیلان اشکش رو بگیره ... ‏
    فرهاد از کنار تخت ، لیوان چای دارچین رو برداشت و با قاشقی ، عسل دلمه بسته ی ته اش رو ، بهم زد : « ‏پاشو خانوم ، پاشو این چای دارچین رو بخور ، بعد دوباره دراز بکش ... »‏
    پانتی ، متعجب و منزجر نگاه کرد : « میخورم ، تو برو بیرون ، من بعد میخورم ... »‏
    فرهاد کلافه ، لیوان رو به سمت پانتی دراز کرد : « بگیر همین الان بخورش ... چرا لجبازی میکنی ، ها ؟ ‏‏... اینو بخور ، حالتو بهتر میکنه ... منم از این اتاق تکون نمیخورم ، الکی بحث نکن »‏
    و جرقه ای تو ذهنش روشن شد ... پانتی ، پریود بود و فکر میکرد فرهاد از این حالت ، متهوع میشه ... ‏چطور یه مرد میتونه اینقد افکار زشت و عقب افتاده ای داشته باشه ... یاد حس منزجر کننده پانتی از این ‏وضعیت افتاد ... چطور یه مرد میتونست ، صرف تغییرات هورمونی یه زن ، اونو نجس بدونه و باهاش ‏رفتاری مث یه کثافت رو داشته باشه ... ‏
    یه مرد حق داره بوی بدِ عرق بد بوی خودش رو ، حتی بوی جورابش رو ، حتی هزار نجاست از یه نگاه ‏کثیف و افکار کثیف و هزار غلط اضافه اش رو ، نادیده بگیره و بدون اینکه زحمت یه دوش رو به گردن ‏خودش بندازه و از اون بدتر ، گاهی از بغل یکی در بیاد و تو بغل یکی دیگه با همون بو بخوابه ... یا حتی ‏فراتر از اون ، تو یه تخت با یه گروه بخوابه ، و خودش رو نجس ندونه ، ولی برای تغییرات هورمونی یه زن ‏، به خودش اجازه بده نجس بدونش ؟ ‏
    مرد مرده و زن ، زن ... چه فرقی میکنه ؟ همونطور که میدونست ، میلیونها مرد خائن ، بی عذاب وجدان ، ‏بی اینکه به خاطر بیارن که ساعتی پیش کجا بودن ، با همون بو تو تخت خونه اشون میلغزن و به خودشون ‏زحمت سفت و شل کردن عضلات بدنشون رو هم نمیدن ، بعد چطور انتظار دارن یه زن ، بخاطر یه مسئله ‏ی طبیعی که همراه با تغییرات پیچیده ای تو بدنه و احساسات متضادی رو تو وجودشون به قلیان میندازه ، ‏طردش کنن و اونو از خودشون برونن ... ‏
    افسردگی ، ضعف اعصاب ، ضعف عمومی ، گر گرفتگی ، دردهای عضلانی ، سردرد و بی حالی ، به خودی خود ، به زن فشار ‏میاره ... و احتیاج به آرامش ، تو وجودش چند برابر میشه ، بعد از اون طرد شدگی ، دیگه چه جایی میتونه ‏داشته باشه ؟ ... برای خودش ، برای جنسیتش ، و برای افکار امثال خودش ، تاسف خورد ... ‏
    مسئله ای که تو آمریکا ، عادی ترین مسئله بود و خیلی راحت تو کوچه و خیابون و حتی تو تاکسی ، مردم ‏ازش حتی با غریبه ها حرف میزدن ... حالا باید اینجا ، تو این مملکت ، یه زن برای پنهان کردنش از ‏شوهرش ، اینقد به خودش پیچ و تاب بده ... حتی تو ایران هم ، مردها خیلی راحت با این مسئله برخورد ‏میکنن ... این افکار پوسیده چی بود که بین سطوح پایین فرهنگی این مملکت ، رواج داشت ... ‏
    با اعصابی متشنج ، به سمت پانتی برگشت ... دستش رو به زیر کمرش برد و آروم اونو به حالت نشسته ‏درآورد و خودش ، چهارزانو ، در مقابلش نشست ... ‏
    دستهاش رو ، دور صورت عرق ریخته ی پانتی ، قاب کرد : « پانتی ، لازم نیست اینقد به خودت فشار بیاری ‏‏... من همون امیدم ... همونی که خیلی راحت در مورد این مسئله و رنجی که میکشیدی ازش ، باهاش ‏حرف میزدی ... من یه دکترم و خوب میدنم ، چه تغییراتی تو بدن تو رخ میده و چی میشه ... من ، آدم ‏مذهبی ای نیستم که به بعد مذهبیش نگاه کنم ... ولی از بعد انسانشناختی و علم پزشکی بهت میگم ... ‏این موضوع ، نه خجالت داره و نه تنفر ... بلکه باید آرامش و بهداشت روحی و جسمی زن ، تو این سیکل ‏، بیشتر بهش توجه بشه ... من از تو دور نمیشم ... لازم نیست خودت رو منقبض بگیری و فکر کنی که به ‏من لطف میکنی و خودت رو فدای حس بد من میکنی ... من خوبم و تو هم باید خوب باشی ... من ‏نمیخوام به هر دلیلی ، از نظرروانی فشاری روت وارد بشه ... »‏
    پانتی ، سست کرد ... صحبت کردن ، تو این مورد ف برای پانتی ای که بوی از شرم و حیا نبرده بود ، حالا ‏چقد سخت بود ... اونم پانتی ای که قبلا ، لخت و عور تموم جنبه های حسی و تنفریش رو برای امید ، رو ‏دایره ریخته بود ... ‏
    با اینحال ، سعی کرد بحث رو عوض کنه ... بی هیچ کلامی در جواب حرفهای آرام بخش و بی پرده ی ‏فرهاد ... دستپاچه ، سرش رو به بالا گرفت : « پوریا کجاست ؟ ... من حالم بد بود ... »‏
    فرهاد ، تو نی نی لغزون چشمهای پانتی ، خیره شد ... : « نیستش ... دینا اومده و پروانه از نوید خواسته ‏اونو بعد از ظهر ببره خونه ی فرام ، تا بتونه دینا رو ببینه ... »‏
    پانتی ، مبهوت به فرهاد نگاه کرد ... حتی فراموش کرده بود دینا برگشته ... اینقد این چند روز درگیری ‏ذهنی داشت که حتی این موضوع مهم رو هم فراموش کرده بود ... دینایی که خاطرات خوبی باهاش تو ‏اولین و آخرین سفرش به خارج از کشور ، ازش داشت ... ‏
    اخم کرد : « تو چطور تونستی منو بیاری اینجا ، وقتی دینا ، تک و تنها با چند تا بچه تو اون خونه ست ؟ »‏
    فرهاد ، دستی بین موهاش کشید : « بخاطر پروانه ... همونطور که تو اوضاع درستی برای دیدن پوریا ‏نداشتی ، اونم اوضاع درستی برای دیدن تو نداشت ... ولی عکس العمل پروانه ، معقول تر از توئه ... اون ‏میتونه راحت تر احساساتش رو کنترل کنه ، در صورتیکه در مورد تو ، حقیقتا ، ترسیدم ... »‏
    پانتی بهت زده بود : « از من ترسیدی ؟ ... چرا ؟ »‏
    فرهاد اخم کرد : « عزیزم ... من نمیدونستم ، تو با دیدن پوریا ، چه واکنشی قراره از خودت نشون بدی ؟ »‏
    پانتی ، ابرو هاشو در هم کشید : « چه واکنشی میتونم از خودم نشون بدم ... مث همیشه ... »‏
    فرهاد ، پانتی رو به سمت خودش کشید : « ولی تو همین امروز ثابت کردی مث همیشه نبودی ... فکر ‏کن ، اگه پوریا این حال تو رو میدید و متوجه میشد که تو از بودنش به این حال افتادی ، چی به سر اون ‏بیچاره میومد ... »‏
    پانتی بغض کرد : « ولی فرهاد ... من اونو میخوام »‏
    فرهاد درک میکرد ... خودش هم پوریا رو میخواست ... اشکی که به ناگاه از گوشه ی چشم پانتی لغزید رو ‏با سر انگشت پاک کرد : « میدونم ... منم میخوامش ... ولی خانوم ، اون بچه دوران سختی رو گذرونده ... ‏نمیتونم الان برات باز کنم که تحت چه شرایطی بوده ، ولی ، میدونم که تو دوست نداری اون آسیب ببینه ‏‏... هیچ چیزی تغییر نمیکنه ... مث الان ... من با پوریا هستم ، بی اینکه اون بدونه چه نسبت خونی ای ‏بینمون هست ... اینو تو هم باید رعایت کنی ... چه فرقی میکنه که پوریا ، با چه عنوانی تو رو دوست ‏داشته باشه ... در صورتیکه برای اون بچه ، کار خیلی سختیه که بفهمه ... میتونی درک کنی ؟ »‏
    پانتی ، اشک آرومش ... کم کم خشک شد و به جای اون هق هق کرد ... بی اینکه اشکی بریزه ، هق زد ‏‏... نمیتونست ، پوریایی که حتی پیش خودش هم هنوز نمیتونست نسبتش رو به ذهن بیاره و درموردش فکر ‏کنه و خیال بافی کنه ، درگیر کنه ... متاسفانه حق با فرهاد بود و فقط باید صبر میکرد ... ‏
    فرهاد برای عوض کردن ذهنش ، بی مقدمه پرسید : « فردا میری سر کار ؟ »‏
    پانتی ، آب بینیش رو با صدا بالا داد : « نه ... نمیتونم ... تو چی ؟ »‏
    فرهاد ، زبونش رو به روی دندونهاش ، سایید : « خب ، من مجبورم برم بیمارستان ... ولی ، میدونم که ‏پروانه ، خوبتر از من بهت رسیدگی میکنه ، و من ، خیلی زود برمیگردم و تو رو به خونه میبرم ... قول ‏میدی تا برگردم استراحت کنی ؟ »‏
    پانتی ، لبخند محزونی ، به لب آورد : « باشه ... ولی کاشکی ... »‏
    فرهاد فرصت پیشروی تو حرف زدن به پانتی رو نداد : « این فرصت رو به پروانه مدیونی ... یه خورده ، ‏دختر مامان بابا باش ، تا من بیام تو رو بدزدم ... اوکی ؟ »‏
    پانتی خندید : « باشه ... »‏
    و فکر کرد ، چه خوب که فرهاد هست ، تا در کنار هم ، اینهمه سختی ای که یک تنه ، از بار عذابها ، سالها به ‏دوشهاش افتاده بود و اون ، بدون اینکه توان مقابله باهاشون رو داشته باشه ، همشون رو تو یه بقچه ، جمع ‏کرده بود تا تل انبار بشن ، و حالا اونقدری سنگین بود که نمیشد ، اپسیلونی تکونش داد ، با هم بردارن ... ‏

    پانتی ، با حال بهتری ، شام خورد ... پروانه و دکتر صمدی ، در کنار هم نشسته بودن و فرهاد ، در کنار پانتی ‏‏... میزی که چارنفر آدم بالغ و عاقل و بزرگسال ، دور اون نشسته بودن ، در حالیکه هر کدوم اونها ، دنیایی ‏از کمبودها ، عقده ها و تنهایی ها رو به تنهایی به دوش کشیده بودن ... و حالا پانتی ، فکر میکرد که حق هر ‏چارنفرشون ، استفاده مفیدتری از این فرصته ... ‏
    دکتر صمدی که ظرفها رو شست ، دیگه اونقدرا به چشم پانتی ، کارش خفیف و پاچه خوارانه نیومد ... حس ‏میکرد سالهای سال بزرگتر شده و تازه میتونه دید بهتری به دنیای اطرافش داشته باشه ... فرهاد ، خودش رو ‏با تلویزیون مشغول کرده بود و پانتی رو به پروانه سپرده بود ... ‏
    حس میکرد ، پروانه معذب گفتنه ... حس میکرد ، به این مادر ، زیادی بدهکاره و یه عمری زیادی ازش ‏طلب کار بوده ... قبلا ، چطور میتونست این محبتهای کوچیک کوچیک رو نادیده بگیره ؟ ... حق داشت ؟ ‏
    گیج و سر درگم ، لبخندی به پروانه زد : « مامان ، خوشبختی ؟ »‏

    يكي كه شكل من بود از در آمد ... نه از در ، شايدم از من برآمد
    فقط از لابه لاي برگه هايش ... مصيبت هاي نسل من در آمد

    پروانه ، نگاهی پر سوال به پانتی انداخت ... درک خوشبختی ، از نظر پانتی ، چی بود ؟ ولی خودش خوب ‏میدونست خوشبختی یعنی چی ... : « نباید باشم ؟ یه زندگی آروم دارم ... یه شوهر که میدونم سخت ‏بهش رسیدم ... ولی با آرامش خاطر و بی عذاب وجدان ... بی اینکه آشیونه ی کسی رو خراب کنم ... ‏یه دختر خوب و موفق و با اراده ، که بهش افتخار میکنم و ... یه پسر که تموم دنیای خودم و دخترم و کامل ‏میکنه ... خوشبختی اینه نه ؟ »‏

    يكي ديگر شكايت از دلم كرد ... شكايت از هزاران مشكلم كرد
    نه از ديروز و امروز و نه از ما ... حكايت از خيال باطلم كرد

    پانتی ، با لبخندی محو ، پروانه رو نگاه کرد ... چار انگشتش رو میون موهای بازش فرو کرد و متفکر ، نگاه از ‏پروانه گرفت و به روبرو خیره شد : « نمیدونم مامان ... من خیلی وقت بود ، خوشبختی رو گم کرده بودم ... ‏از همون روزی که کارتون آناستازیام تو دستگاه موند و برق رفت ، حس کردم دیگه خوشبخت نیستم ... ‏بعدها ، هر چی از اول ، باز و باز و دوباره و دوباره ، آناستازیا دیدم ، بازم انگار بقیه اش ، بهم دهن کجی ‏میکرد و داد میزد ، تو منو تا ته ندیدی ... عمه زبیده ، خوب بود ... دو سالی که پیشش بودم ، تو همون دو ‏سال ، خیلی چیزا یادم داد ... خیلی دلم براش تنگ میشه ... »‏

    همه ديدند و گفتند و شنيدند ... در آخر هم به رأي خود رسيدند
    به جرم قتل يك كودك ، خودآگاه ... برايم حكم اعدامي بريدند

    پروانه ، دست پانتی رو گرفت ... فشار کوتاهی به سر انگشتهاش وارد کرد : « تو خوش شانس بودی پانتی ‏‏... خیلی خوش شانس ... گذشته ی پر پیچ و خمت رو بذار گوشه ی ذهنت بمونه ، آیندتو بساز ... تو الان ‏، تازه به سن عشق و عاشقی رسیدی ... به من نگاه کن ... من تو این سن ، چطوری میتونم عاشقی کنم ‏؟ ولی تو خوشبخت تر از منی ... حداقل ، قبل از رسیدن به اونچه دلت میخواد ، تجربه ی یه بغل دیگه ، ‏یه مرد دیگه رو نداشتی ... فرهاد قدیم ، خوب یا بد ، هیچوقت نفر دومی نبوده ... هیچوقت ترس اینو ‏نداری که تو اوج احساسات ، از دهنت در بره و مث من ، به جای نوید ، بگی فرید ... بگی سعید ... ‏گذشته ای که تو ذهن من میاد و برام ناخوشاینده ، گاهی یه اسم دیگه رو روی زبونم میچرخونه ... ولی تو ‏خیلی خوشبختی که وقتی تو اوج احساسات ، خاطراه ای از گذشته ، خوب یا بد ، به ذهنت خطور کرد ، ترس ‏نداری و میدونی که حتما یه اسم به زبونت میاد ... یه رویا میبینی و یه کابوس ... رویا و کابوس من ، ‏یکی نیست ... این خیلی برام سخته ... دغدغه های فکری من ، زیاده ... مال تو کمه ... فرهاده و فرهاد ‏‏... این یعنی خوشبختی ... درسته که برات سخته ، از گذشته ببری ، ولی خوشبختی که آینده ات ، ‏اینقدری موفقیت آمیز هست ، که گذشته ات رو غیب کنه ... »‏

    من و آيينه ها در ماتم شب ... همه، جانها گذشته از سر لب
    زبان وا كردم و از درد گفتم ... ازآن جانها كه مي سوزاند اين تب

    پانتی ، عمیق نگاه کرد : « ولی ، یه سایه از گذشته تا آینده ی من هست ، مامان ... پوریا ... من با پوریا ‏چکار کنم ؟ »‏

    گنه كردم گناه بي گناهي ... گناه ساختن روي تباهي
    مرا جنگ فلك از پا درآورد ... فلك دريا و من هم مثل ماهي

    پروانه ، دستهای پانتی رو محکم تر گرفت ... سرش رو به روی دامنش گذاشت و دستش رو لای موهای ‏ابریشمیش فرو کرد : « تو نا خواسته ، از مادری کردن محروم بودی ، و من خواسته ... تو ... من یه عمره ، ‏دلم میخواد دخترم دوستم داشته باشه ... یه عمره حسرت دارم بچه ام مهر بهم بده و مهر ازم بگیره ... ولی تو ‏فرصت داری ... همیشه که پوریا ضعیف و ناتوان نیست ... همیشه که نازک و شکننده نیست ... مث من ‏، مادر بودن یعنی فداکاری ... تو باید ، برای پوریا فداکاری کنی ... محبتت رو براش ، مادرانه کن ، ولی ‏حس اونو ، سعی نکن عوض کنی ... بذار فرصت داشته باشه ... فرهاد ، میتونه از پسش بر بیاد ، میتونه ، ‏اونو به خودت و خودش عادت بده ... میتونه از من ببرش ... » و اشک ریخت ...

    نه امشب،حبس من پيوسته بوده ... تمام عمر دستم بسته بوده ‏
    نبوده راهي هرگز تا به مقصد ... اگرهم بوده مركب خسته بوده

    پانتی ، اشک پروانه رو از روی صورتش پاک کرد : « تو اینهمه فداکاری رو از کجا میاری ؟ »‏

    دل سرخم سر سبزم فنا كرد ... سرم از تن حسابش را جدا كرد

    پروانه ، لبخند تلخی زد : « از ، زن بودن و مادر بودنم ... تو هم یاد میگیری ... نه با پوریا ، با بچه ی آینده ‏ات ... شاید ، یه دختر ، روحیه ات رو کامل عوض کنه ... »‏
    پانتی ، ترسیده ، به چشمهای پروانه ، نگاه کرد ... دوست نداشت سرش رو از دامنش برداره : « ولی مامان ‏، من میترسم ... میترسم نتونم از پس بزرگ کردنش بر بیام ... »‏

    اگر مرده درونم روح كودك ... فراوانست از اين مقتول كوچك

    پروانه خندید : « ترست بی مورده ... شرایطت که برای مادر شدن ، ایده آل باشه ، شوهرت که کنارت ‏باشه ، سنت که کافی باشه ، مادر شدن آسونه ... از خود گذشتگی ، آسونه ... نمیخوام الان خودت رو درگیر ‏کنی ... اگه با فرهاد رابطه برقرار کردی ، سعی کن جلوگیری کنی ... بذار یه مدت بگذره ... بذار ‏شرایطت ثابت بشه ... الان فرصت لذت بردن از زندگیه ... برای پوریا نگران نباش ... به فکر خودت ‏باش ... من و فرهاد و نوید ، از پس پوریا بر میایم ... ولی ، فرصت جوونیتو ، مث بچگیت ، حروم نکن ... ‏‏»‏

    ميان سينه هاي مردم شهر ... مزاراني ست قد يك عروسك

    پانتی ، با ذوق ، سرش رو تو سینه ی پروانه فرو کرد : « مادر بودن ، خوبه ؟ ... میشه باش کنار اومد ؟ ‏خوابیدن پیش یه مرد چی ؟ »‏
    پروانه آه کشید : « مادر شدن ، خوبه ... ولی باید خودت رو فراموش کنی ... نمیخوام خودت رو از الان ‏فراموش کنی ... ولی خوابیدن با یه مرد ، باید ببینی دماغت چی بهت میگه ... ببینی چه بویی رو حس ‏میکنه ... اگه بوشو دوست داشته باشی ، مطمئنم که راحت باهاش میخوابی ... »‏

    همه،آيينه ها در هم شكستنتد ... نخ ناگفته ها از هم گسستند
    نگفتم آنچه كه بايد بگويم ... به دستم باز هم زنجير بستند


    پانتی فکر کرد : همیشه بوی فرهاد رو دوست داشته ؟ ... نه ، اون قدیما اصلا بویی جز بوی گند حس ‏نمیکرد ... الان چی ؟ بی شک با بوی بدن فرهاد ، از خود بیخود میشد ... ‏
    چشمهاشو بست : « من بوشو دوست دارم ... »‏
    پروانه ، دستش رو دور کمر پانتی حلقه کرد و اونو تو بغلش جا داد و با هم ، روی تخت ، آروم ، دراز کش ‏شدن ... دستش رو دور گردن پانتی کشید ، و اونو تو بغلش مچاله کرد : « پس باهاش راحت میخوابی ... ‏مطمئن باش ... پوریا رو که دیدی ، خودت رو کنترل کن ... تو ، توان مادر شدن دوباره رو داری ، ولی ... ‏پوریا در حال حاضر ، توان پیدا کردن یه پدر و مادر دیگه رو نداره ... به خاطر پوریات ، خودت رو کنترل کن ‏و چشمت رو روی معجزه ی خدا ببند ... خدا ، این بچه رو دو بار و هر بار ، هزار بار ، برای تو نگه داشته ، ‏شکر بگو ، و به همین قناعت کن ... بذار فرهاد ، خودش پوریا رو آماده کنه ... شوهر تو ، مرد قوی ایه ... ‏مردی که خیلی تواناییها داره ... اون میتونه از پس همه چی بر بیاد ... برای اینکه شکننده نشی ، بارهای ‏سنگین رو بذار اون برداره ... مطمئن باش از پسش بر میاد ... »‏
    پانتی چشمهاشو بست ... امشب شب پروانه بود و پروانگی ... پروانه تو گوشش زمزمه کرد : ‏

    لالا لالا دیگه بسه گل لاله ‏
    نگو تقوای ما تسلیم و ایثاره‎
    نگو تقدیر ما صد تا گره داره‎
    به پیغام کلاغای سیاه شک کن‎
    که شب جز تیره گی چیزی نمیاره‎
    بخون وقتی که خوندن معصیت داره‎
    بخون با من ، بیا تا من نگو دیره‎
    سکوت شیشه های شب غمی داره‎
    ولی خشم تو مشت محکمی داره‎


    چشماشو که باز کرد ، فرهاد نبود ولی ، پروانه ، هنوز اونو مچاله تو بغل داشت ... پروانه ای که از سالهای ‏دور ، آغوش آرومش رو گم کرده بود ... چه حس بدیه ، آغوش مادر رو گم کردن ... و پانتی چه بد شانس ‏بود که جایی ، زمانی ، گم شده بود تو دنیایی و گم کرده بود و یادش رفته بود طعم امنیت محض یه بغل ‏مادرانه رو ... خب ، پوریا خوش شانس بود که این آغوش رو داشت ... ولی پانتی ... ‏
    روز نوئی رو شروع کرده بود و با خودش تمرین میکرد ، نو بودن رو تجربه کنه و تمدید کنه و تکثیر کنه و ‏خودش رو درگیر گذشته های تاریک ، نکنه ... برای شروع ، وقتی پروانه تو آشپزخونه ، در حال چای ریختن ‏بود ، از پشت سر بغلش کرد و سرش رو روی شونه هاش گذاشت و بی حرف ، دقایقی ، خودش رو به کمر ‏گرم پروانه سپرد ... دستهای پروانه ، به پشت سرش تاب خورده بود و رو دستهای پانتی قرار گرفته بود و ‏پانتی دل میزد و دل زدنش ، ستون فقرات پروانه رو گرم تر میکرد ... ‏
    پروانه ، مچ دستهای پانتی رو گرفت و اونو به سمت خودش برگردوند و بی حرف تو چشاش خیره شد ... ‏سرش رو به سینه ، فشار داد و روی موهاش رو بوسید ... بغضش رو فرو داد و لبخندی به این روز گرم ‏خورشیدی زد ... همه چی برای یه صبحونه ی دو نفره ی مادر و دختری آماده بود ... ‏
    با پروانه ، شراکتی ، نهار درست کردن و همراه با دکتر صمدی ، خوردن ... دکتر صمدی ای که ، از اون ‏سالها به بعد ، گرچه باز هم پدر بود ، اما پانتی دیگه زبونش به پدر گفتن ، بهش باز نشد ... خب ، خدا رو ‏شکر میکرد که پسرش ، هنوز این فرصت رو داره تا از مهر این مرد بزرگ که خیلی پدر بود و پانتی لمس ‏لحظه های پدر داشتن رو باهاش ، خوب به یاد داشت ، استفاده کنه ... ‏
    فرهاد که دنبالش اومد ، تازه به یاد آورد که چقد دلش برای این مرد صبور امروز ، و اون پسر خودخواه و ‏مغرور دیروز تنگ شده ... نمیتونست به دوست داشتن فرهاد شک کنه ... حتی اگه فرهاد ، اونو برای پوریا ‏میخواست هم ، باز این خواستن ، دلپذیر بود ... توجیه عاشقانه ها و صبوری فرهاد ، براش ملموس تر شده ‏بود ... کسری ها و نقیصه های فرهاد ، کوچیکتر و محو تر شده بود و خوبیهاش برجسته تر ... ‏
    لحظه به لحظه ، نقش فرهاد رو تو زندگیش ، عمیق تر میپذیرفت ... فرهادی که شوهرش بود و پدر بچه ‏اش و انگار که همیشه ی عمرش ، این نقش رو داشته و پانتی نمیدیده ... و حالا ، مطمئن بود که فرهاد هم ‏، همین حس رو داره ... پس چرا باید لحظات رو به خودش و خودشون ، زهر میکرد ... چه لزومی بود به ‏چسبیدن به احساسات پوچ ، وقتی شاهزاده رویاهاش ، بی زحمت و در دسترس ، کنارش هست ؟ ... ‏
    مگه یه دختر ، یه زن ، از زندگی چی میخواد ؟ ... از کل حسهای تو دنیا چی میخواد ؟ ... اول و آخرش ، ‏یه مرد ، که بتونه با اعتماد بهش ،قدم برداره و بعدها یه حس گرم ، که قلبش رو بسوزونه و بعدتر ها ، یه ‏بچه که مهر تایید تموم اونها باشه ... و حالا ، پانتی ، بی زحمت ، همه ی اونها رو داشت و ها که ، کم سختی ‏نکشیده بود و کم دردی متحمل نشده بود ، ولی این مث یه وام بلا عوض پر مبلغ بود ... مث یه بلیط بخت ‏آزمایی که جایی مبلغی ناچیز بابتش پرداختی و فراموشش کردی و از خاطرت بیرون انداختیش ، تا زمانیکه ‏شماره ات ، برنده میشه و تو همه ی اون گنج رو یه جا بدست میاری ... ‏
    بله ، هزینه ای که پرداخته بود ، الان به نظرش خیلی ناچیز میومد ، در مقابل ، گنجی که بدست آورده بود و ‏‏... به فرهاد نگاه کرد ... آیا فرهاد ، واقعا براش یه روزی ارمغان آور ترس بود و حسهای بد ؟ باورش ‏نمیشد ... الان که به چهره ی مصمم فرهاد نگاه میکرد ، میدید که این فرهاد ، چیزی فرای از همه ی ‏دنیاشه ... ‏
    دوش به دوش فرهاد ، خونه ی پروانه رو ترک کردن ... در حالیکه فرهاد ، تتمه ی وسایلش رو تو خونه ی ‏پروانه ، بار صندوق عقب کرده بود و باز هم برای بار چندم ، از پانتی پرسیده بود : « تو مطمئنی که میخوای ‏با هم زندگی کنیم ؟ هنوز فرصت برای فکر کردن و کنار اومدن با خودت داری ها »‏
    و پانتی میدونست که فرصتی نداره ... شونزده سال فرصتش ، به بطالت گذشته بود و تنهاییش بس بود ... ‏فرهاد ، خوب یا بد ، بزرگ یا کوچیک ، حس خوبی بهش میداد و پانتی نمیتونست دنیا رو بی اون تصور کنه ‏‏... سایه ی غمی غریب ، رو دلش چنگ انداخته بود و وقتی به برگشت دوباره فرهاد ، هر چند موقت ، هر ‏چند برای تکمیل فوق تخصصش ، فکر میکرد ، مطئمن میشد که باز هم ممکنه فرصتهای طلاییش رو ، به ‏آهی بده ... ‏
    لبخندی به فرهاد زد : « از همیشه مطمئن ترم ... من نمیتونم بی تو دووم بیارم فرهاد ... دوباره داغون میشم ‏‏... »‏
    فرهاد ، دستی بین موهاش کشید و فکر کرد : من چی ؟ من میتونم بازم دوام بیارم ، بی پَن ؟ بی این وجود ‏سفت و محکم و ظریف و شکننده ؟ بی این شاخه ی نیلوفری ای که ظرافتش دورم رو گرفته و ریشه اش ، ‏تا ته وجودم عمق داره ؟ ... و بی پوریا ... پوریایی که ماهها ، کنارش و باهاش ، طعم سختیهای زندگی رو ‏براش شیرین کرده بود و مردونگی رو باهاش چشیده بود و از طعم این مردونگی ، در کنار این دو موجود ، که ‏موجودیتش رو تکمیل میکردن و بهش بزرگی میدادن ، لذت برده بود ... ‏
    در جلوی ماشین رو برای پانتی باز کرد و شوخ و پر انرژی ، تعارف کرد : « کام آن مای لیدی ... از اینجا ‏که بریم ، دیگه حق نداری پشیمون بشی ... گفته باشما ؟! »‏
    پانتی خندید ... میتونست پشیمون باشه ؟ ... خب ، تازه احساس میکرد ، به سبکی یه پروانه ، میتونه بال ‏باز کنه ... بال باز کردن ، همینه ، مگه نه ... اینکه بالهاتو باز کنی ، تا برسی به جایی که رنگها رو روی لوح ‏مغزت ، هفت رنگ بچینی ... رنگ مادر بودن ، زن بودن ، تکمیل شدن ... نا امیدی بس بود ... ‏
    لبخندی به صورت شوخ فرهاد زد : « اوی آقا ... زیاد جو گیر نشو ... من بلد نیستم ، رو به مرد جماعت بدم ‏، یهو دیدی از کوره در رفتم شل و پلت کردما ... »‏


    فرهاد قاه قاه خندید ... در رو به روی پانتی بست و از در سمت راننده ، سوار شد ... چشماشو هیز به سمت ‏پانتی گردوند و یه دور از بالا تا پایین ، روی هیکلش چرخوند ... ‏
    پانتی ، مور مورش شد و لرزشی تو بدنش افتاد ... فرهاد ، چشمکی به قیافه ی قافیه باخته ی پانتی زد : « ‏خیلی خودمو کنترل کردم ... من عادت به این جانفشانیها ندارما ... اینبار دست از پا خطا کردی ، خودتی و ‏خودم ... » ‏
    پانتی ، هیجان خاصی داشت ... حس میکرد ، اینبار خونه رفتن ، معنی دیگه ای داره ... خودش از فرهاد ‏خواسته بود بیاد خونه اش ... و نه مث هر بار ... اینبار ، معنیش این بود که فرهاد رو پذیرفته ... فک کرد ‏‏: واقعا اونو پذیرفته ام ؟ ... ‏
    دلشوره ای از آمادگی پذیرش فرهاد به دلش افتاد ... از اینکه باز هم فرهادی ببینه که روش میلغزه و بی ‏حس بلند میشه و تک و تنها ولش میکنه و روحش رو جری و زخم دیده میذاره ، بغض کرد ... خب ، فیلم ‏زیاد میدید ... درسته که تجربه ی شخصیش ، چیزی غیر از اونها بود ، ولی دیده بود ... دیده بود که توی ‏فیلمهای هالیوودی ، چطوری یه مرد و یه زن با هم رابطه برقرار میکنن ... ‏
    دیده بود که چطوری ، یه هیجان دو طرفه ، هر دو رو در هم میپیچونه و بعد از اون ، هر دو مست از لذتی بی ‏حد ، به خواب میرن ... آیا امکان داشت زندگی اون هم ، مث زندگی فیلمنامه های هالیوودی باشه و ‏بتونه از رابطه ، اونم از نوعی دیگه ، لذت ببره ؟ ... ‏
    افکارش رو ، با فکر به دینا و بودن در کنار پوریا ، منحرف کرد : « بیچاره دینا ، با یه مشت بچه ، الان تو اون ‏خونه چیکار میکنه ؟ »‏
    فرهاد ، متوجه تغییر مسیر فکری پانتی شد ... ترجیح میداد ، فکر پانتی ، زیاد درگیر موضوعاتی که بهش ‏استرس وارد میکنه ، نشه ... : « خب ، فراهت ، یه خانوم به تمام معناست ... اون از پس بچه ها بر میاد ‏‏... تو نگران اون نباش ... »‏
    و لبخندی به روی پانتی پاشید : « میخوام ، این هفته ، یه جور دیگه ، دور هم جمع شیم ... میخوام ، مطبم ‏رو باز کنم ... میخوام زندگیمو شروع کنم ... میخوام ، حس کنم ، دارم یه زندگی نویی رو شروع میکنم ... با ‏تو ... تو چی ؟ دوست داری با من شروع کنی ؟ ... »‏
    پانتی اخم کرد : « مگه ، غیر از اینه ؟ منم گاهی دلم میخواد مث غزاله ، ساده و زنونه زندگی کنم ... »‏
    و فک کرد : ساده و زنونه ، یعنی چی ؟ یعنی گم شدن تو جریان سیال زندگی ... زندگی مشترک ... ‏زندگی ای که رو یه ریتم میرقصه ... شاید تکراری و کلیشه ای باشه ، ولی ، حتما هیجان خاص خودش رو ‏داره ... ‏
    دلش ، برای دینا تنگ شده بود ، یا چی ؟ ... ولی دوست داشت ، قبل از رفتن به خونه ، پر بکشه به سمت ‏خونه ی فرام ... فرهاد ، متوجه ی ذوق و شوقش بود ... میدونست که پانتی ، با ذهن خودش مبارزه میکنه ‏که از یاد ببره ، پوریا رو از یاد ببره ... ‏
    خب ، الان وقت خالی کردن صندوق ماشینش نبود و میترسید ، پانتی کم بیاره ... دست پانتی رو به دست ‏گرفت : « حواست هست ؟ میدونی که باید ، خیلی از هیجانات رو تو وجودت ، خفه کنی ؟ ... میدونی که ‏باید از همین جا ، زندگی نوئت رو شروع کنی ... میدونی که باید از همین جا ، مادر بودن رو ، برای مادرانه ‏زندگی کردن ، فراموش کنی ؟ »‏
    پانتی ، بغض کرد ... سرش رو به تایید حرفهای فرهاد ، تکون داد ... فرهاد ، دستش رو دور شونه ی پانتی ‏حلقه کرد ... : « پس اول ، میریم خونه ... یه دوش میگیری ، لباست رو عوض میکنی ، و هر وقت ‏احساس کردی ، میتونی به خودت مسلط باشی ، میریم بالا ... اوکی »‏
    پانتی چشمی ، زیر زبونی گفت ... حق با فرهاد بود ... در آپارتمان رو که باز کرد ، میشو ، با چشمهای گرد ، ‏به سمتش پرواز کرد ... داشت پیر میشد ... پانتی آه کشید ... بیچاره میشو ... دستی به سرش کشید و ‏بغلش کرد ... از ذهنش گذشت : اونم زندگیش داره به بطالت ، و بی جفت میگذره ... ‏
    با جرقه ای تو ذهنش ، به سمت فرهاد برگشت : « وقتشه که میشو رو مستقل کنم ... باید برای خودش ‏خانواده داشته باشه ... میخوام براش یه جفت بگیرم ... میخوام بدمش به تو .. »‏
    فرهاد خندید : « به من ، من خودم یه ماده ببر وحشی دارم ، این گربه فسقلی به چه دردم میخوره ؟ »‏
    پانتی ، بی صدا خندید ... خب ، از اینکه فرهاد اونو یه ماده ببر وحشی بدونه ، اصلا هم بدش نمیومد ... : « ‏به توئه تو که نه ... میخوام ببریش تو مطبت ... حتما اون بچه های پر درد ، با دیدن میشو و خونواده اش تو ‏مطب تو ، حال خوبی پیدا میکنن و اون میتونه سرگرمشون کنه ... »‏
    فرهاد ، به سمت پانتی ، کشیده شد ... پانتی میشو به بغل رو به سمت خودش کشید تو چشمهاش نگاه کرد ‏‏: « مرسی که به فکر بچه های منی ... حتما از میشو و خونواده اش ذوق زده میشن ... » و بوسه ای از ‏لبهای پانتی گرفت ... ‏
    پانتی ، از اینکه با توجه اش به تخصص فرهاد ، اونو تحت تاثیر قرار داده ، خوشحال شد : « من میتونم بعد از ‏ظهر ها ، بیام مطبت و بچه های مریض و نا آروم رو ، یه جوری خوشحال کنم و براشون کاردستی درست ‏کنم ... »‏
    فرهاد ، میشو رو از دست پانتی گرفت ... اونو رو زمین ول کرد و ، پانتی رو بیشتر به خودش فشرد : « ‏مرسی از اینکه به شغل من احترام میذاری ... دوست دارم هیچوقت به خودت سخت نگیری ، از اینکه من ‏گاهی تو کارم غرق بشم ... دلم میخواد ، اونقدر انسانیت داشته باشی که وقتی پدر و مادر این بچه ها رو ‏میبینی ، باهاشون همدردی کنی ... هیچوقت ، سعی نکن از کنار اونها ، بیتفاوت رد بشی ... این برای من ‏از همه چیز ارزشمند تره ... »‏
    پانتی ، از احساسات رقیق فرهاد ، متعجب شد ... روی پنجه ی پا ایستاد ، و گوشه ی لب فرهاد رو بوسید ‏دستش رو به دور کمر فرهاد حلقه کرد ... خب فرهاد ، هیچوقت شغل پانتی رو کوچیک نکرده بود و به کار ‏پانتی ، با چشم تحقیر نگاه نکرده بود ... ولی پانتی ، زیاد بهش غر میزد ... فک کرد : اگه اون به کار من ، ‏اونطوری نگاه میکرد چی ؟ ‏
    و بله ، حتما ، خیلی عصبی میشد ... خودش رو جمع و جور کرد و از تو بغل فرهاد ، بیرون کشید ... باید ‏میرفت دیدن دینا و باید خودش رو برای اینکار ، آماده میکرد ... به سختی ، سعی کرد ذهنش رو ، روی ‏دینا متمرکز کنه و اجازه نده دوباره ، هیجان بلایی به سرش بیاره که بار دیگه ، تجربه ی قبلی رو تکرار کنه ‏‏... ‏


    باز هم تو آینه ی بخار گرفته ی حموم ، به خودش نگاه کرد ... اینبار ، مث اوندفعه ، تحت تاثیر قطره های ‏آب ، روی نقطه به نقطه ی برجستگیهای بدنش ، قرار نگرفت ... دوش گرفت و حوله اش رو به دور تنش ‏پیچید ... از حموم که بیرون اومد ، سینه به سینه ی فرهاد شد ... ‏
    هول شد ... ولی فرهاد ، قصد نزدیک شدن بهش رو نداشت ... این خوب بود ، چون پانتی ، آمادگی ‏نزدیک شدن و کم کردن این فاصله ها رو تو خودش نمیدید ... دلهره و استرسش ، بیش از این بود که ، ‏بتونه روی حضور همیشگی فرهاد تو این خونه تمرکز کنه ... ‏
    خنده ی تصنعی ای کرد و به سمت اتاقش براه افتاد ... صدای زنگ آپارتمان ، برای لحظه ای نگه اش ‏داشت ... فک کرد : فرهاد هست ؟ چه لزومیه من در رو باز کنم ... ‏
    و با این فکر ، رعشه ای دل انگیز به بدنش افتاد ... مرد خونه اش ، بود ... هیچوقت ، فرهاد رو تو این ‏خونه ، به این شکل ندیده بود ... به شکل یه مرد خونه ... با خیال راحت ، به سمت اتاقش راه افتاد ، ولی ‏‏... با شنیدن صدای شخص پشت در ، نفسش تو سینه حبس شد و پای رفتنش سست ... صدا ، صدای ‏پوریا بود ... ‏
    دستش رو به روی سینه اش گذاشت و چند نفس عمیق کشید ... به روی پاشنه ی پا چرخید ... : « پوری ‏‏... » و اشکی تو چشماش حلقه زد ... ‏
    فرهاد ، سریعا ، خودشو به میون انداخت : « پَن ... موهات خیسه ، یادت که نرفته چند روز مریض بودی ؟ ‏‏... برو لباست رو عوض کن و آماده شو و بعد بیا ... پوریا اینجاست ، تا تو برگردی ... »‏
    پانتی فوری ، طعنه ی فرهاد رو از آماده شدن ، گرفت ... با ته مونده ی حسی که تو پاهاش مونده بود ، به ‏سمت اتاقش به راه افتاد ... خودش رو به روی تخت انداخت و هق زد ... ‏
    چطور اینقد احمق بود تو تموم این سالها ، پوریا جلوی چشمش بود و اون نفهمیده بود ، پوری ، پسرشه ... ‏پسرش که روزی ، مث یه قورباغه ی در حال دگردیسی بهش نگاه کرده بود و بعد هم مث یه برنامه ی راز ‏بقا ، فراموشش کرده بود ... ‏
    هق زد ... چطور ، یه زن میتونه بچه اش رو فراموش کنه ؟ پس حس قوی و جاودانه ی مادر بودن این ‏وسط کجا بود ؟ ... چطور ، اینهمه شواهد زنده و واضح ، به چشمش نیومده بود ... اینقد تو دریای نفرتش از ‏این و اون غرق بود که خودش رو گم کرده بود ؟ ... حس مادر بودنش رو گم کرده بود ... پوریاشو ، فراموش ‏کرده بود ؟ مگه میشه ... ‏
    هق زد ... چطور اینهمه سال ، عشق به پوریا رو که تو ضربه ضربه ی قلبش ، گرم و پرشور حضور داشت ، ‏ندیده بود ؟ ... چطور تونسته بود ، بچه اش رو نبینه ... به چشم یه تیکه از جسمش بهش نگاه نکنه ؟ ... ‏پوریایی که همیشه پاره ی جیگرش بود ... همیشه ، زندگی بخشش بود و همیشه تسکین دهنده ی زخمهای ‏بی مرهمش ... ‏
    دستی به روی شونه اش ، نشست ... بی شک فرهاد بود ... تو اوج هق هق ، خنده دار بود که بوشو حس ‏میکرد ... ‏
    صداش ، گرفته و پر بغض بود : « پانتی ، اینقد به خودت فشار نیار ... مگه میخواد از دستت فرار کنه ؟ ... ‏تو فک میکنی برای من آسونه ؟ ... »‏
    پانتی ، با اعصابی متشنج برگشت ... خوی مبارزه جوش ، دوباره طغیان کرده بود ... طنین صداش ، گرچه ‏کم جون و کنترل شده ، ولی ، پر بغض و محکوم کننده و لجوج بود : « همش تقصیر توئه فرهاد ... همش ‏تقصیر توئه ... اگه تو اوج خودخواهی ، ما رو ول نمیکردی بری اون سر دنیا دنبال آرزوهات ، الان این ‏وضعیت زندگی خانواده ی من نبود ... تو چطور تونستی اینکار رو با خودت و ما بکنی ... چطور تونستی ‏فرهاد ؟ »‏
    فرهاد ، دستهای مشت شده ی پانتی رو که به روی سینه اش فرو میومد ، با بغض ، به دست گرفت ... تو ‏گوشش ، زمزمه کرد : « هیسسس ... تو که نمیخوای صداتو بشنوه و همه ی تلاشمون رو به هدر بدی ... ‏پَن ... تحمل کن ... بذار بره ، بعد هر چقد خواستی ، سرم داد بکش ... »‏
    و آرومتر و صبورتر ، نالید : « حق داری ... من کوتاهی کردم ... ولی ، بعضی از رابطه ها رو ، آدما ایجاد ‏میکنن ، بعضیا رو خدا ... شاید ، اگه من بودم ، خدا همون روزی که پوریا بدنیا اومد ، اونو از هردومون ‏میگرفت ... شاید ، زندگی ما شروع نشده ، تموم میشد ... ولی ، گره ای که خدا ببنده ، به دست آدم باز ‏نمیشه ... پوریا ، گره ای بود که خدا تو زندگی ما انداخت ... من بلد نیستم رو منبر برم برات ، ولی مطمئنم ‏که حکمت بزرگی تو زنده موندن پوریا هست ... و حداقل حکمتش ، الان ، این سقف و بودن من و تو با ‏همه ... باور کن ... بیا ، خرابش نکن ... بیا ، با هم بسازیم خرابیهامونو ... بیا قدر همو بدونیم ... قدر این ‏گره ای که خدا تو زندگی ما انداخت ... این مسیری که خدا به ما نشون داد تا بریم و بریم و خسته ، با پای ‏زخمی ، به آخر راه برسیم و همو ، ته اون راه پیدا کنیم ... پوریا ، مال منو توئه ... شک نکن ... نذار با این ‏کارهات ، از پا در بیاد ... پوری ، بچه ی قوی ای نیست ... میدونی که چقد شکننده ست ... میدونی که ‏چقد کم بنیه ست ... نکن پانتی ... نکن ، این کار رو با من و خودت و این بچه نکن ... »‏
    و پانتی هق زد ... فرهاد ، سر پانتی رو به سینه اش ، محکم فشار داد : « اشکهاتو بریز تو سینه ام ... بریز ... ‏به اندازه ی شونزده سال ، و حتی تا آخر عمر ، جای خالی داره ... ولی نه الان ، الان وقتش نیست ... ‏پوریامون اینجاست ... نذار بشکنه ... خواهش میکنم ... »‏
    پوریا ... موجودی که با وجودشون عجین شده بود ... نه تنها پانتی ، که با گوشت و خون فرهاد ، یکی بود ‏‏... پانتی ، تموم کرده بود ... : « آخه چقد صبر ... چقد تحمل ... چقد چشم بستن ؟ من بریدم فرهاد ... ‏من بریدم ... نمیتونم ببینمش ... قلبم داره از جا در میاد ... میتونی بفهمی ... میتونی فرهاد ... »‏
    فرهاد ،بغض سنگین تو گلوش رو فرو داد : « پَن ، بس کن ... تو رو به جون من ... تو رو جون پوریا ... ‏‏»‏
    و پانتی فکر کرد : جون فرهاد ... چقد براش ارزش داشت ... اینقدی ارزش داشت که به خاطرش ، ‏بزرگترین زخم زندگیشو ، فراموش کنه ؟ ‏
    و زمزمه کرد : « به خاطر تو فرهاد ... بخاطر تو ... »‏
    اشکهاش رو با پشت دست پاک کرد ... فرهاد ، خندید ، تلخ ولی پر صدا : « نکن این کار رو ... مث بچه ‏ها ، الان چشات رو کور میکنی ... »‏
    و باز سر پانتی رو تو سینه اش هول داد : « نمیخوای بریم پیش پسرمون ؟ »‏
    پانتی ، نفس عمیقی کشید ... تکرار کرد : « پسرمون ... » و قیافه ی ناز و تو دل بروی پوریا رو ، با اون قد ‏کشیده و لاغرش ، تو ذهن مجسم کرد ... چقد از پانتی ، و چقد از فرهاد ، سهم برده ؟ ... ‏
    دلش برای پوریا پر کشید ... با خنده ای تلخ ، خودش رو از فرهاد جدا کرد : « برو پیش پوری تا من لباس ‏بپوشم بیام ... »‏
    فرهاد ، برای عوض کردن اوضاع روحی پانتی ، خندید ... یه ابروشو بالا داد : « قرارمون این نبودا ... تنها ‏خوری ؟ » و وقتی با قیافه ی برزخی پانتی مواجه شد ، بلند تر خندید : « نزن خو ... میرم ... »‏
    و عقب عقب ، همراه با چشمکی ، در اتاق پانتی رو باز کرد ... تو چارچوب در ، یه بوسه رو هوا ، برای پانتی ‏فرستاد و پانتی ، با حرکتی با مزه ، از تو هوا گرفت و به دهن برد ... هر دو خندیدن ... ‏

    دردم از اوست و درمان نیز هم ...


    لباس ساده ولی ، مجلسی ای به تن کرد ... یه بلوز مشکی کار شده ، با یه ساپورت مشکی مات ، که امیر ‏محتشم از تایلند براش آورده بود ... استرج ، ولی خوش کپ بود و رو تن مینشست ... بلوزش ، بدن نما ‏نبود و تا روی باسن ، بلندی داشت و بیشتر شبیه مانتو بود ... یه شال آبی زنگاری و صورتی جیغ هم ، ‏روش انداخت ... ‏
    بهتر بود ، برای جلوگیری از هیجان دیدن پوریا ، سریعا ، اونو ربط بده به هیجان حضور دینا و شک و شبهه رو ‏از دور پوری برداره ... فرهاد ، دست به سینه ، به چارچوب در تکیه داده بود ... پانتی متعجب به سمتش ‏برگشت : « تو که اینجایی ؟ »‏
    فرهاد ، خندون ، یه دستش رو به روی سینه و دست دیگه اش رو بالا داد و سوگند طنز آمیزی داد : « به ‏اجدادم قسم ، هیچی ندیدم ... »‏
    پانتی خندید : « مزه نریز ... » و به سمت بالای کمدش ، بدنش رو کشید ... ‏
    کفشهای پاشنه تخت زارای طرح دار صورتی رنگ بته جقه ایش ، تو جعبه ، بالای کمد بود ... دستش که به ‏جعبه رسید ، حرکت آرومی رو از پشت سر ، به زیر سینه هاش ، حس کرد ... نفسهای داغ فرهاد ، موهای ‏بدنش رو سیخ میکرد : « نکن فرهاد ، اعصاب ندارم ... »‏
    جعبه رو با نوک دست به سمت خودش کشید و از روی کمد برداشت ... روی پاشنه ی پا ، به عقب ‏برگشت و فرهاد رو با حرکتی به اونور تر پرت کرد ... کفشها رو بیرون کشید و به پا کرد و خم شد تا بندهای ‏طلایی اونها رو ، به دور پاش ، روی ساپورت مشکی رنگش ، تاب بده ... دست فرهاد ، روی باسنش حرکت ‏کرد ... لا اله الی اللهی زیر لب گفت و با آرنج تو شکم فرهاد ضربه ای زد : « بچه نریز ... یه چی بت ‏میگما » ‏
    فرهاد بلند خندید ... : « خو لفتش میدی ... چیکار کنم ؟ حوصله ام سر رفت »‏
    پانتی با اوفی برگشت : « حوصله ات سر رفت ، باید صاف بیای با من ور بری ؟ »‏
    فرهاد ، خندید : « با تو ور نرم ، برم آتاری بازی کنم ؟ ... »‏
    پانتی اخم کرد ، فرهاد به اخمش توجهی نکرد ... جراتش رو جمع کرد ، دستش رو دور صورت پانتی قاب ‏کرد ... تو چشاش خیره شد : « تو از من خواستی که بیام باهات زندگی کنم ، این معنیش چیه ؟ ... نگو ‏که من اشتباه برداشت کردم ... »‏
    پانتی ، سعی کرد خجالت رو کنار بذاره ... زیاد تو چشم فرهاد نگاه کرده بود ... تو تموم لحظه هایی که از ‏گذشته به یاد داشت ، هیچوقت حتی تو اون لحظه های بحرانی و نفس گیر ، خجالت نداشت ... کسی که ‏خجالت میکشه ، چشمهاش رو میبنده ... سعی میکنه لحظه به لحظه رو از یاد ببره ، ولی پانتی ، هیچکدوم از ‏اون لحظه ها رو ، اگر چه منزجر کننده ، از یاد نبرده بود ... ‏
    لبخندی زد ... : « نه ، اشتباه برداشت نکردی ... ما یه زوج هستیم و من میخوام ، زوج بمونیم ... فقط ‏همین ... »‏
    مکثی کرد و روش رو از فرهاد برگردوند : « پوریا اینجاست ، یا رفت ؟ »‏
    فرهاد ، با آهی ، سرش رو به پایین سُر داد : « نه اینجاست ... میخوای بفرستمش بره ؟ »‏
    پانتی ، نفسی گرفت ... سینه اش میسوخت ... هم سینه اش میسوخت و هم سینه اش ... شاید غده های ‏از کار افتاده ی شیرزای تو سینه اش ، دوباره به قلیان افتاده بود ... شاید هم استخونی از دردهای گذشته ، تو ‏سینه اش فرو میرفت و آهش رو در میاورد ... باز چشم بست ... باز تکرار کرد : ااااااااااااااااااااممممم ممممممم ‏‏... ‏
    حرفه ای شده بود ... راحت میتونست حس بگیره ... ذهنش رو پوچ کنه و خالی از هیچ ... بنتی نبود ... ‏ضعیف و تو سری خور نبود ... پانتی هم نبود ... دریده و بی مسئولیت ... ولی ، الان مطمئن بود که پانتی ‏بنتیه ... همون حد وسط معقول ... با حجب و حیای یه زن نجیب که فکر و ذکرش شوهر و بچه اشه ... ‏با مظلومیت یه مادر فداکار که باید حس بیدار شونده تو وجودش رو سرکوب کنه برای آینده ی بچه اش ... ‏با زن بودنی که زن بودن رو ، برای شوهری که خیلی ناشوهری کرده بود در حقش ، تمام و کمال به ‏نمایش میذاره ... با احساساتی که به قلیان افتاده بود و زن بودن ، مادر بودن ، فداکاری کردن ، گذشت و ‏ایثار ... همه رو تو وجودش به رخ میکشوند ... ‏
    با خودش تکرار کرد و تکرار کرد : پانتی بنتی باش ... پانتی بنتی باش ... قوی ، محکم و با اراده ... ‏
    و اراده کرد تا پوریا رو باز هم به ذهن کورش ببره ، نه همه ی پوریا رو ... همه ی مادر بودنش برای پوریا رو ‏‏... به سمت فرهاد برگشت و لبهاش رو از هم باز کرد ... خندید ... ‏
    دستش رو تو دست فرهاد قلاب کرد : « نه هر سه با هم میریم »‏
    دست فرهاد که دستش رو فشار داد ، نیرو گرفت ... شونه به شونه اش ، از اتاق بیرون زد ... خب ، لباسی ‏که پوشیده بود ، هم بیرونی بود ، هم راحت ... نیازی به بردن لباس برای تعویض تو خونه ی فرام نداشت ‏‏... ‏
    پوریا ، روی کاناپه ی جلوی اُپن ، تو اون فضای خالی و پوچ هال ، نشسته بود و سرش تو پی اس ویتای ‏جدیدش بود ... پانتی ، باز هم نفس عمیقی کشید ... پر ذوق پرسید : « پوری ... چطوری ؟ »‏
    پوریا ، بی اینکه سرش رو از تو کنسول برداره ، تند جواب داد : « خوبم ... »‏
    پانتی ، آه کشید ... فرهاد دستش رو محکم تر فشار داد : « پوریا ... پاشو ببینم ... یه هفته ده روزِ پانتی رو ‏ندیدی ... این چه وضع سلام کردنه ؟ »‏
    پانتی ، تند تند پلک زد ... پوریا ، با مکثی بلند شد ... شرم بچگونه ای تو صورتش نشست و سرش رو پایین ‏انداخت دستش رو به پشت گردنش کشید : « ببخشید ... حواسم به بازیم بود ... سلام آجی ... خوش ‏گذشت ؟ »‏
    پانتی عصبی ، لب زد : « به من نگو آجی »‏
  7. #21
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    فرهاد دست پانتی رو ول کرد و بجاش ، دستش رو ، دور شونه اش حلقه کرد ... پوریا صداش رو نشنیده بود ‏ولی ، فرهاد خوب میدونست که پانتی چقد از برخورد و لفظ پوریا ، دلشکسته شده ... ‏
    سرزنشگر به پوریا خیره شد : « یادت که نرفته با چه شرطی اینو بهت جایزه دادم ؟ ... بزرگ باشی و مردونه ‏رفتار کنی ... نه رفتارت مردونه ست ، نه طرز حرف زدنت ... »‏
    پانتی ، به سمت پوریا حرکت کرد ... دست فرهاد از دور شونه اش باز شد ... پوریا رو پر محبت تو بغل ‏گرفت : « چیکارش داری فرهاد ... بزرگ میشه ... چرا میخوای برای بزرگ شدنش عجله کنی ؟ »‏
    روی سر پوریا رو بوسید ... پوریا عاشق بازیهای کامپیوتری بود ... اون بچه ای نبود که زیاد از بازیهای بدنی ‏استفاده کنه ... فرهاد ، بعنوان جایزه ، کنسول پی اس پیِ تری جیِ وای فای برای پوریا خریده بود ... پس ‏مقصر فرهاد بود که سعی میکرد پوریا رو لوس بار بیاره و البته حق هم داشت و میخواست پوریا رو به خودش ‏وابسته کنه ، که موفق هم شده بود ... ‏
    اما پانتی تو حس و حالی نبود که بُل بگیره و فرهاد رو بخاطر این اهمال کاری سرزنش کنه ... همینطور ‏پوریا رو ، برای این سردی ... سعی کرد باز هم به خودش مسلط بشه ... پوریا ، درست که پسرش بود ، ‏ولی ذهنیتی که از پانتی داشت ، یه خواهر بزرگتر ولی عزیز بود ... همین ... ‏
    لبهاش رو به هم فشرد : « دیشب خونه ی عمو فرام بودی ؟ ... »‏
    و از ذهنش گذشت : خوشبحال فرام و دینا ... خب ، پوریا عادت داشت مردهای بزرگ رو عمو و زنها رو ‏عمه صدا کنه ... و ، حتی مادرش رو ، آجی ... و پدرش رو عمو ... حتی بچه های فرام و غزاله هم ، از ‏این موهبت برخوردار بودن و برای پوریا پسر عمو و دختر عمو و زن عمو ... ‏
    پوریا ، با خنده جواب داد : « آره ... با عمه دینا کلی خوش گذروندیم ، نمیدونی چقد فراهت رو حرص دادیم ‏‏... دیگه کم مونده بود اشکش در بیاد ... »‏
    و دستش رو دور گردن فرهاد حلقه کرد و تو گوشش پچ پچی کرد که هر دو خندیدن ... پانتی ، نفسش رو ‏آزاد کرد و در آپارتمان رو باز کرد ... ‏
    دینا ، دستش رو دور پانتی حلقه کرد : « پانتی ، عزیزم ، چقد دلم برات تنگ شده بود »‏
    و پانتی فکر میکرد : دینا ، چار سال از من بزرگتره ... با اینحال ، نه شوهر داره ، نه پسر ... کدوم یکی از ما ‏خوشبخت تره ؟ ... من که تو این سن ، همه چی دارم ؟ یه خانواده ی کامل و یه زندگی خوب و در عین ‏حال هیچکدومشون رو ندارم ؟ ... یا دینایی که هیچکدوم اینا رو نداره ؟ ‏
    به قلبش ... به مغزش و به احساسش رجوع کرد ... حتی به منطقش هم رجوع کرد ... خوشبخت تر بود ‏‏... با تموم این دشواریهایی که از سر گذرونده بود ، باز هم خوشبخت تر بود ... ‏
    به فرهاد نگاه کرد ... به مردی که زندگیش ، تموم عمر بهش زنجیر شده بود ... به پوریا نگاه کرد ، به پسری ‏که تو طالعش بود و نبود ... حتی اگه یه درصد هم ، فکر میکرد که باید فرهاد رو پس بزنه ، با وجود پوریا ، ‏همون یه درصد هم براش خط خورده بود ... فرهاد ، خوب یا بد ، باید باهاش میموند ... ولو بخاطر پوریا ... ‏
    و به خودش تشر زد : احمق ... نگو بخاطر پوریا ... مگه فرهاد چشه که تو بخاطر خودش نخوایش ... ها که ‏یه عمر از دستش در عذاب بودی ... ها که ولت کرد و تو تنهایی خودت مچاله شدی ... ولی حالا که خوبه ‏‏... حالا که تو رو ، نیازهات رو ، احساست رو میخواد ... پس از پوری برای سرپوش گذاشتن رو دلیل ‏خواستن فرهاد استفاده نکن ... که اگه تو اونو برای پوری بخوای ، مطمئن باش اونم دلیلش از خواستن تو ، ‏همون پوریه و بس ... به خود فرهاد فکر کن و به جذبه و کششی که برات داره ... ‏
    و به فرهاد نگاه کرد ... به فرهادی که روبروش نشسته بود و شوخ و بذله گو ، با پسرها شوخی میکرد ... ‏
    گوشی فرهاد زنگ خود ... فرهاد پچ پچی کرد ... گوشی رو به سمت پانتی گرفت : « پَن ... امیره ... ‏میگه چرا گوشی تو جواب نمیدی ... »‏
    خونه رو بچه ها رو سر گذاشته بودن ... صدا به صدا نمیرسید ... پانتی ، به همون بلندی فرهاد جواب داد : ‏‏« نیاوردمش ... چیکارم داره ... »‏
    فرهاد باز پچ پچ کرد ... باز بلند داد زد : « میگه ، ایمیلتو چک کن یه دو سه تا نقشه برات سند کردم »‏
    پانتی باز داد زد : « بگو ... »‏
    فرهاد اِهی معترضانه تو گوشی گفت و رو به پانتی داد زد : « دِ بیا جواب این هوچی رو بده ... مگه من ‏مخابراتم ؟ هی به من مخابره میکنین ؟ »‏
    پانتی ، لبخندی نرم زد ... باید دم فرهاد رو قیچی میکرد : چه معنی داره به من بگه اَه ؟ ‏
    با طمئنینه از سر جاش پا شد ... ببخشیدی به دینا گفت ... به سمت ته سالن ، جایی که محل تجمع گروه ‏خرابکار و حرص درآر پسرها بود رفت ... روبروی فرهاد ایستاد و دستش رو به کمرش زد ... اخم کرد : « بار ‏آخرت بود به من گفتی اَه ... بده بینم چی میگه این اسباب ارعاب و توحش »‏
    و تو گوشی تشر زد : « چته ؟ نمیخوای دست از سر من ور داری ؟ بابا یه چن روز میخوام راحت باشم ها ... ‏‏»‏
    امیر خندید : « نقشه حرف مفته ... نقشه اصلی پیش توئه ... زنگ زدم به فرهاد ، گفت خونه ی فرامید و ‏سرتون شلوغه ... جون من این خواهر شوهرتو برام ردیف کن ... بد رو اعصاب سمپاتیکم سم پاشی کرده »‏
    پانتی اوفی تو گوشی کرد ... با همون اخم جواب داد : « بله بله ؟ غلطای اضافه نبینم ها ... تو اونو از کجا ‏رصد کردی ؟ »‏
    امیر قهقه خندید : « نه که توی چولمنگ با اون شوهر احمق زن ذلیلت با اون برادر شوهر اخموت ، رفته ‏بودین ددر ، چارتا بچه رو هم گذاشته بودین تو این شهر فرنگ تک و تنها ، اینجانب ، مسئول سر زدن بهشون ‏بودم ... اون خواهر شوهر بدجور تیکه ات رو هم ، از همون لحظه ی ورودش به خاک پاک وطن دید زدم ‏‏... آخه این دو تا بچه ، چیشون به مهمون خارجی از فرودگاه برداشتن ، این بود که زحمت این کار ‏بشردوستانه رو انداختن گردن من بیچاره ستم کش ... »‏

    پانتی غر زد : « اوی ... حواست باشه ها ، نبینم هوس کنی با دختر عربا لاس بزنی ، اون نزنه ، من میزنم ‏لهت میکنما ... »‏
    امیر بلند تر خندید : « خشونت خوب نیست ... میرم ازت به سازمان صلح جهانی شکایت میکنما ... من ‏که حرف بدی نزدم ... میگم ، یه خورده حواست باشه دم در نیاره تو این شهر خراب شده از دست در بره ، ‏تا من سبک سنگینش کنم ببینم مالی هست یا نه »‏
    پانتی ، غیورانه توپید : « چِشَم روشن ، بگم فرهاد لشت کنه ؟ میخوای ... »‏
    دینا ، بهت زده به مکالمه ی پانتی نگاه میکرد ... پانتی با بدجنسی ، گوشی رو روی گوش دینا گذاشت ... ‏
    امیر تند پرید تو حرفش : « خب بابا ... جمش کن ببینم ، دُم درآوردی ... گوشی رو بده به فرهاد ، به ‏خودش میگم آبجیشو یه سیلیفون بکشه روش بذاره تو ماکروفر گرم بمونه تا خودم تستش کنم ... اون فکرش ‏باز تر از توئه ... امل »‏
    دینا معصومانه ، متحیر لب زد : « با منید ؟ »‏
    پانتی ، صدای قهقهه ی امیر رو که بلند بلند از گوشی بیرون میزد رو میشنید ... همینطور مکالمه اش ، با ‏گوشهای چسبیده به گوشی فرهاد ، به گوشش میرسید : « آره احمق ، با خود املتم ... فک کردی صداتو ‏نازک کنی و ملیح حرف بزنی ، با کلاس میشی ؟ ... الکی هم برای من دور برندار ... من تا این دیناهه ‏رو تور نکنم ، ول کن نیستم ... اوووف عجب هیکل توپی هم داره لامصب ... میخوامش هزارتا ... » و ‏خندید ... ‏
    پانتی به قیافه ی مبهوت دینا خیره شد و بلند خندید ... فرهاد متعجب به دینا و پانتی نگاه کرد ... پانتی ‏اشاره کرد بیا و باز گوشش رو به صدا چسبوند ... فرهاد با چند قدم بلند ، خودش رو به پانتی و دینا رسوند با ‏چشم و ابرو ، سرش رو به نشونه ی چیه ، تکون داد ... پانتی ، انگشت سبابه اش رو به نشونه هیس رو لب ‏گذاشت و اشاره کرد فرهاد هم گوشش رو به گوشی نزدیک کنه ... ‏
    دینای بیچاره ، تته پته کرد : « شما همه ی اینا رو به من میگین ؟ »‏
    امیر ، خنده ای کرد ... : « بنتی یگانه ، چی زدی که جنسش توپ بوده ؟ برای منم بفرست ... کی با توی ‏خل کار داره ؟ تو برو بچسب به همون صاحب گاگولت ... من چشام دنبال تیکه خونواده ی شمسهاست ... ‏چن روزِ گوش به زنگم از اون خراب شده برگردی ، بیای اینجا ، بگم مخ این دختر ترشیدهه رو بزنی برام ... ‏دارم به فرهاد لطف میکنم میخوام مخ آبجیشو تلیت کنم بلکتم از ترشیدگی در بیاد ... »‏
    چشمهای فرهاد گرد شد ... گوشی رو از دست دینا قاپید : « تخم سگ ... با کی تو ؟ چشم تیز کردی برای ‏آبجی من ؟ ... اگه راس میگی خودتو آفتابی کن ... کره بز ... »‏
    دینا ، با چشمهای تا حد ممکن باز ، به فرهاد و پانتی و گوشی زل زل نگاه میکرد ... پانتی از خنده غش ‏کرده بود ... فرهاد گوشاش داغ کرده بود و واقعا ، بهش بر خورده بود ... صدای تته پته ی امیر از پشت ‏گوشی ، به گوش نمیرسید ... ولی پانتی میتونست تصور کنه الان تا چه حد رو به موته ... دلش خنک شده ‏بود و حس میکرد انتقام اون تو گوشی ای که امیر بهش زده رو گرفته ... هر چند قبلا ، خیلی بلاها سر امیر ‏آورده بود ، ولی این دیگه خیلی زیاد بود ... ‏
    به فرهاد که ظاهرا غیرتی شده بود و رگ گردن بیرون داده بود ، نگاه کرد ... فرهاد هنوز داشت برای امیر ‏خط و نشون میکشید ... خب ، سابقه ی امیر دستش بود و البته با اخلاقش هم خوب آشنا بود ... امیر ‏دنبال زن شوهر دار نمیرفت ، ولی این به اون معنی نبود که از دختر جماعت هم چشم بپوشه ... میدونست ‏که امیر ، تا دختری بهش چراغ سبز نشون نده ، دنبالش نمی افته ... پس یا دینا چراغ سبز نشون داده بود ، ‏یا امیر ، منظور دیگه ای داشت ... ‏
    با اخم دینا رو زیر و رو کرد ... دینا تند توضیح داد : « اینجا چه خبره ؟ ... به منم بگین ... »‏
    فرهاد ، تو گوشی باز داد زد : « توجیه خوبی نیست امیر ... باید سر فرصت ، دقیقا منظورت رو بهم بگی ... ‏وگرنه ... »‏
    به پانتی نگاه کرد ... از خنده ها و غش کردنهاش ، معلوم بود باز شیطنت کرده ... خوشحال بود که پانتی از ‏قالب افسرده ی این روزهاش بیرون اومده و از ته دل و بی پروا میخنده ... ولی از امیر نمیتونست بگذره ‏‏... نا مردی بود اگه امیر میخواست از خواهرش سوء استفاده کنه ... ‏
    این تو مرامش نبود که ، به خودی هم رحم نکنه ... : « میدونم پانتی هم تحریکت کرده ... ولی دلیل ‏نمیشه که به خواهر من چشم داشته باشی ... باید برام توضیح بدی ... »‏
    پانتی هنوز میخندید ... چی بهتر از این ... اینکه امیر رو خِفت کنه ... اینکه بچسبونش به دینا ، جوری که ‏راه پس و پیش نداشته باشه و اینکه برای همیشه ، باشه ... نزدیک به پانتی و صمیمی تر از همیشه با فرهاد ‏‏... از نتیجه ی کارش ، لبخند شرورانه ای زد ... ‏
    فرهاد ، داد و بیدادش با امیر ، تموم شده بود و گوشی به دست ، خواهر و زنش رو از بالا نگاه میکرد و تو فکر ‏بود ... پانتی خندید ... ضربه ای به بازوی فرهاد زد : « اَه ... ادای مردای قمه بدست عهد دقیانوس رو در ‏نیار ... میدونی که امیر ، منظور بدی نداره ... شاید دلش برای منو تو تنگ میشه ، میخواد فامیل شیم ، ‏خودشو داره به آب و آتیش میزنه ... ریلکس باش ... » و چشمکی زد ... ‏
    فرهاد هم خندید ... دستش رو دور شونه ی پانتی حلقه کرد : « ریلکسم عزیزم ... جنس خراب این عنتر رو ‏هم خوب میشناسم ... صبر کن براش آشی بپزم ... البته اگه آبجیم گوشه ی چشمی بهش داشته باشه ... ‏وگرنه که ... »‏
    دینا هنوز ، در حد یه بچه ی دو ساله ، از متن مکالمات بین اونها سر در نمی آورد ... پانتی تو گوش فرهاد ‏پچ پچ کرد : « نمیخواد اینا رو به دینا بگی ... نمیخوام ذهنش خراب شه ... اگه امیر قصدش آدمیزادی باشه ‏‏... منو تو کاره ای نیستیم ، این خود امیره که باید از فرصتش استفاده کنه ... »‏
    فرهاد ، بیشتر از اینکه به حرفهای پانتی گوش بده ، از نفس داغی که به پشت لاله ی گوشش میخورد ، کلافه ‏بود ... : « با یه بار دیدن ؟ ... گور بابای امیر ، بیا بریم خونه ، خوابم میاد ... »‏
    پانتی متعجب به سمت فرهاد نگاه کرد ... فرهاد تا دو دقیقه ی پیش ، بلند بلند میخندید و اصلا علائمی از ‏خواب نداشت ... مشکوک فرهاد رو زیر و رو کرد ... ‏


    شاید تو این چند ماه اخیر ، شبهایی بودن که پانتی و فرهاد و پوریا ، هر سه ، زیر یه سقف ، شب رو به صبح ‏گذرونده بودن ، اما امشب ، شبی دیگه بود ... پانتی بود و مرد خونه اش و پسرش ... از ذهنش که گذشت ‏، کلافه شد ... ‏
    فرهاد با پوریا چونه میزد ، و پانتی فکر میکرد ... خب ، براش هم هیجان انگیز بود و هم پر درد ، اینکه یه ‏عمر عذاب بکشی ... عذاب داشتن و نداشتن خانواده ای تمام و کمال مال خودت ... و شاید ، همین ‏عذاب بود که الان ، باعث میشد این لحظه های تب آلود ، شیرین تر و پر لذت تر به دلش بشینه ... ‏
    چه سخت بود ، اینکه بخوای جلوی چشمهای کنجکاو پوریا ، همراه فرهاد تو یه اتاق بخوابی ... پوریا ، در آن ‏براش نوزادی شد که مادر ، نمیتونه اونو از بغل خودش دور کنه و تو جایی ، دور از تر از آغوشش ، جاش بده ‏‏... دلش میخواست ، میخواست پوریا رو مث یه نوزاد نرم و لطیف تازه متولد شده تو بغل بگیره و آروم شه ، ‏حتی اگه شده ، برای یک شب ... ‏
    متردد و نا مطمئن ، لب زد : « پوری ، امشب پیش من میخوابی ؟ »‏
    پوریا که هنوز ، سرگرم چونه زدن با فرهاد بود و حتی پانتی نمیدونست سر چی ، مبهوت به سمت پانتی ‏برگشت : « پیش تو ؟ میترسی ؟ »‏
    و پانتی ، ترجیح داد ترسیده به نظر برسه ، تا یه مادر که محتاج آغوش بچه اشه ... واقعا نیاز داشت که پوریا ‏رو مث یه نوزاد تو بغل بگیره و سرش رو به روی سینه بذاره ... مطمئن تر و محکم تر از قبل ، بی اینکه ‏حتی به ظاهر لحنش ترس رو تراوش کنه ، تایید کرد : « آره میترسم ... »‏
    پوریا ، متعجب تر از قبل بود : « واقعا ؟! ... یه خورده خنده دار نیست ؟ ... فک نمیکنی از وقت ترسیدنت ‏چند سالی گذشته باشه ؟ »‏
    پانتی بغض کرد و فرهاد عصبی به سمت پوریا ، چشم غره رفت : « پوریــــــــــا ... فک نمیکنی باید با ‏پانتی بهتر صحبت کنی ؟ ... خب ، شاید دلش برای بچگیتون تنگ شده ... بچگیهات ، پیش نمیومد پیش ‏پانتی بخوابی ؟ »‏
    پوریا ، اخم کرد : « چرا ... ولی اون مال بچگیها بود ... من الان بزرگ شدم ... نه میترسم ، نه ... »‏
    پانتی ، کلافه تر و پر بغض تر ، جلوی خودش رو گرفت ... گرفت تا اشکی که از ناچاری بود ، به زیر سُر ‏نخوره ... فرهاد به سمت پانتی نگاه کرد ... درک حرکت پانتی ، درک خواسته ی پانتی ، و درک حس ‏پانتی ، براش سخت نبود ... اون هم ، روزی این تجربه ی مشترک رو داشت ... ‏
    یه موقعی ، اون هم دلش خواسته بود که با تموم وجود پوریا رو بغل کنه ، تا باورش بشه این بچه ، مال ‏خودشه و لاغیر ... دلش بیشتر برای پانتی ریش شد ... به خودش تشر زد و خودش رو تو دل ، لعنت کرد ‏‏... نمیدونست ، چرا نمیتونه آرامش و خوشبختی رو تمام و کمال به وجود پانتی تزریق کنه ... ‏
    وسط حرف پوریا ، با اخمی بزرگ پرید : « این برای ترس تو نیست ... پانتی دوست داره حس کنه که تو ‏براش ارزش قائلی و بهش نزدیکی ... وقتشه که بهتر فکر کنی ... تو باید از پانتی حمایت کنی و ... »‏
    تحمل پانتی کم شده بود ... پوریا این وسط گناهی نداشت ... یه نوجون که بزرگ شدن رو تو مستقل ‏شدن میدونه ... وقتی که پوریا ، اینقد درک نداره تا احتیاج یه زن رو ، در حد نیاز به خوابیدن جفت یه ‏خواهر ، درک کنه ... اینقد درک نداره که بدونه ، گاهی حتی یه خواهر هم دوست داره برادرش ، هر چند ‏کوچیک تر از خودش ، حمایتش کنه ... اینقد درک نداره که با یه بوسه ، روی شونه ی خواهر ، میتونه اونو ‏مطمئن کنه که هست ، که کنارشه ... چطوری پانتی انتظار داشت ، فرهاد تو همین سن ، احتیاج یه زن ، با ‏اون همه وسعت رو درک کنه ... ‏
    زیر لب زمزمه کرد : « مهم نیست فرهاد ، راحتش بذار ... من میرم بخوابم ... »‏
    و سست ، با پاهایی لرزون ، فاصله ی سالن تا اتاقش رو سیر کرد ... فرهاد ، با اخمی که روی پیشونی ، و ‏لای ابروهاش جا خوش کرده بود ، به پوریا توپید : « پوریا ، لطفا ، یه خورده از قالب بچگی بیرون بیا ... همه ‏ی دنیا ، همه ی زندگی ، فقط یه کنسول پی اس پی و چارتا بازی کامپیوتری و جوک و خنده و لطیفه ‏نیست ... منم یه روزی ، تو سن تو ، با پوچ تر از اینها خودم رو گول زدم و چشم رو خیلی چیزا بستم ، اشتباه ‏منو تکرار نکن ... پانتی ، جای مادر توئه ... فکر نکن که خواهر ، از مادر آدم کمتره ... همون عشقی که یه ‏مادر به بچه اش داره ، میتونی تو وجود پانتی هم پیدا کنی ... دیدی دینا چطوری با عشق منو بغل میکرد ؟ ‏دیدی دینا چطوری از دیدن من ذوق میکرد و اشک میریخت ... دیدی دینا چطوری از اینکه دست دور ‏گردنش انداختم و روی سرش رو بوسیدم ، ذوق کرد ... دیدی هر چی که من واقعا بهش علاقه داشتم رو ‏میدونست و برام سوغات آورده بود ؟ عشق اون به من ، کمتر از عشق مادرم نیست ... اینو یادت باشه ، ‏خیلی باید به پانتی احترام بذاری ... »‏
    پوریا ، شرمنده سرش رو به زیر انداخت ... معلوم بود از اینکه پانتی رو مسخره کرده ، خجالت کشیده ... ولی ‏فرهاد مطمئن بود ، دقیقا مث همون روزگار حماقت خودش ، تو کمتر از دو دقیقه ، دل شکسته پانتی رو ‏فراموش میکنه و سرش رو با بی ارزشترین مشغولیات ، گرم میکنه ... ‏
    دستهاش رو مشت کرد ، و از کنار پوریا گذشت ... باید جای پوریا رو برای پانتی پر میکرد ... ‏
    پانتی ، بی هق زدن ، در خود مچاله شده و خمول ، روی تخت افتاده بود ... لباس بیرونش رو با تاپ و ‏شلوارک راحتیش عوض کرده بود ... دوست نداشت هق بزنه ، گرچه قلبش سخت محتاج خالی شدن بود ‏‏... چطور میتونست این احساس به قلیان افتاده تو قلب و سینه اش رو ، خاموش کنه ؟ ... ‏
    سرش رو تو بالش فرو کرده بود و سعی میکرد نفس پر صداش رو ، تو نرمی بالش خفه کنه ... فرهاد ، ‏دستی روی موهاش کشید ... : « پَن ، عزیزم ... کمتر خودت رو اذیت کن ... »‏
    پانتی پر بغض برگشت : « چرا فرهاد ؟ ... چرا زندگی من اینجوره ؟ ... چرا همیشه یه جای کار میلنگه ؟ ‏‏... چرا من نمیتونم یه بار ، فقط یه بار ، طعم داشتن خانواده رو ، مث غزاله بچشم ؟ چرا ؟ ... »‏
    فرهاد ، سر پانتی رو به روی سینه اش گذاشت : « تو فکر کن تازه ازدواج کردی ... فکر کن هنوز بچه ای ‏در کار نیست ... فکر کن پوریا ، هنوز داداش کوچیکته و تو ازش انتظار نداری گاهی مث میشو اونو تو بغلت ‏بگیری و لمسش کنی ... اینجوری راحت تری ... »‏
    پانتی ، بغضش رو تو گلو ، بالا پایین داد : « ولی من چیز زیادی نخواستم ... خواستم فقط یه بار حضور بچه ‏ام رو لمس کنم ، فقط همین ... »‏
    فرهاد خندید : « عزیزم ... بچه ی تو ، اون بچه ای که فکر میکنی نیست ... اون یه نوجوون مغروره ، به ‏فکر غرور اونم باش ... تو برای جذب اون ، باید فرصت بطلبی ... باید با سیاست ، اونو بیشتر به خودت ‏جذب کنی ... ما باید تلاش کنیم ، تلاش کنیم تا بعدها ، عذاب وجدان نداشته باشیم ... عذاب پدر و ‏مادری نکردن برای بچه امون رو ، که از قضا ، دیگه اونقدرا هم بچه نیست ... ها ؟! »‏
    پانتی ، با حضور فرهاد ، راحت تر بغض و حرصش رو خالی میکرد ... چه خوب بود که فرهاد اینجا بود ... و ‏چه حسرتی که شونزده سال رو بی اون سر کرده بود ... زمزمه کرد : « خوشحالم که اینجایی » ‏
    و واقعا خوشحال بود ... خوشحال بود که فرهاد ، اینقدر با شعور بود که میتونست ، همزمان تو دو جبهه ، زن ‏و بچه اش رو با رفع احتیاجاتشون به خودش وابسته کنه ... سرش رو بیشتر تو سینه ی فرهاد ، فرو کرد ... ‏
    شوخ ، پانتی رو به خودش فشار داد : « منو جای پوری تو بغلت میگیری ؟ ... چند ساعت دیگه ، هر دو باید ‏بریم سر کار ، و هنوز هیچکدوم نخوابیدیم ، دلم برای بغلت ، تنگ شده ... »‏
    پانتی ، با کمال میل ، خودش رو عقب کشید ... اون حس بد و منزجر کننده ای که ، از نجس تو بغل ‏فرهاد خوابیدن داشت ، از بین رفته بود ... احساس رضایت کرد که نجس نیست ... که حداقل به جرم ‏نجاست ، تنها تو تخت رها نمیشه ... دستش رو به دور کمر فرهاد حلقه کرد ، و بوی خوب تلخ موهای سینه ‏اش رو ، به ریه کشید ... ‏
    دست لغزون فرهاد ، به روی پوست بدنش ، اعصابش رو آرومتر کرد و ظرف چند دقیقه ، حرکت سرد پوریا ‏رو از یاد برد ... با به یاد آوردن دینا ، به چشمهای باز فرهاد خیره شد : « به نظرت امیر ، منظورش چی بود ‏؟ »‏
    فرهاد ، ابروهاشو در هم کشید : « نمیدونم ... امیر ، مردی نیست که با یه نگاه کسی رو برای خودش بپسنده ‏، مگر اینکه با نگاه ، هیکلش رو متر کنه و وزنش رو بسنجه ... امیر رو من میشناسم ... ولی ، من ، یادم ‏نمیاد گاهی به یه خودی بد نگاه کرده باشم ... همیشه ، خواهرهای دوستهام ، مث خواهرهای خودم بودن ، ‏گرچه خارجی ... از امیر انتظار ندارم که به خواهر من ، بد نگاه کرده باشه ، حتما ، به قول خودش ، ‏میخواسته باهات شوخی کنه که حالتو بگیره ... »‏
    پانتی ، حس کرد در حق امیر ، اینبار رو نامردی کرده ... شاید این یه شوخی بود مث همیشه ... نباید ‏بچگونه برخورد میکرد ... : « من بد کردم با امیر ، نباید میذاشتم تو گوش بدی ... »‏
    فرهاد ، سرش رو تو موهای پانتی فرو کرد ... مکالمه با پانتی ، بهش حس خوبی میداد ... دوست داشت ‏بی تشنج با پانتی حرف بزنه و با هم تبادل اطلاعات کنن ... حرفهایی که درمورد دوستان مشترکشون ، ‏خانواده ی مشترکشون و اتفاقات مختلفه ... بغلهای زیادی رو قبلا امتحان کرده بود ، و با هر کدومشون ‏گاهی مکالمه کرده بود ، ولی هیچکدومشون مکالمه ای مشترک نبودن ... موضوع خاصی وجود نداشت که ‏درموردش به بحث و تبادل نظر بپردازن ... ‏
    موهای پانتی رو از صورتش کنار زد : « تو بهترین کار رو کردی ... خیلی هم ممنونم که دینا رو به امیر ‏ترجیح دادی ... ولی ، من فکر میکنم امیر قصد بدی نداشت ، اون فقط یه جوک بود ... »‏
    پانتی اوهومی گفت ... از روی تخت بلند شد ، لب تابش رو روشن کرد ، ایمیلش رو چک کرد ... امیر سه ‏تا نقشه فرستاده بود که هر سه شون یه باز بینی میخواستن ... رو نقشه ی اول زوم کرد ... آلیاژی که قبلا ‏بکار رفته بود ، نایاب بود و باید با یه آلیاژ مشابه ساخته میشد ... باید فردا نقشه های اصلی رو چک میکرد و ‏در صورت امکان ، آلیاژ مناسبی جایگزین میکرد ... ‏
    رو نقشه ی دوم زوم کرد ، قبل از سفر تند تند الحاقیه بهش داده بود و مشخصات اشتباهی وارد کرده بود ... ‏خب حق داشت ، خیلی خوابش میومد و چشاش میسوخت و فرهاد ، خوابیده رو مبل روبرویی ، حواسش رو ‏پرت کرده بود ... ‏
    رو نقشه ی سوم زوم کرد ، باید از نو طراحی میشد و کار وقت گیری بود ... لب تاب رو خاموش کرد ... از ‏اتاق بیرون رفت ، با وسواس دوش گرفت ، حوله اش رو به دورش پیچید ، نرم و آهسته ، تو اتاق خزید ، ‏سشوار رو بیرون آورد تا موهاش رو خشک کنه ... ‏
    دور تا دور اتاق رو از نظر گذروند ، پوریا نبود ... تو اتاق مهمان رو چک کرد ، جیگر گوشه اش ، کنج تشکی ، ‏روی زمین کز کرده بود و پتوی بهاره ای ، کنارش تا شده ، افتاده بود ... ‏
    پتو رو روی پوریا کشید و تا زیر سینه اش بالا داد ... خم شد و بوسه ای با محبت بی اندازه ، رو موهاش و ‏کنح لپش نشوند ... هر دو چشم بسته اش رو به آرومی بوسید و روی موهاش رو بویید ... به نظرش رسید ‏که ، بوش با همه ی بوهای دنیا فرق میکنه ... نفس عمیق دیگه ای کشید و از کنار پوریا بلند شد ... ‏
    موهاش رو سشوار کشید و خشک کرد و به داخل اتاق برگشت ... فرهاد ، آروم و بی خروپف خوابیده بود و ‏نفسهای بی صدایی میکشید که سینه اش رو بالا و پایین میداد ... طره ای از موهای مشکیش ، به روی ‏پیشونیش نشسته بود ... لبهاش به لبخندی محو بسته بود ... ‏
    به سختی چشم از فرهاد برداشت ... لباس تمیز و راحتی به تن کرد ... دست و پاش رو با کرم لوسیون بدن ‏کلینیکش ، نرم ماساژ داد ... گوشه ی پتو رو کنار زد و روی تخت ، دراز کشید ... کنار فرهاد دراز کشید ... ‏گرچه که قلبش زیر و رو میشد و تند بالا و پایین میپرید ، ولی ، نمیتونست تصور کنه که قبلا ، چطوری به ‏تنهایی روی تختش میخوابیده ... مث این میمونست که یه عمره ، همیشه ، این تل گوشتی گرم و خوش بو ‏، روی تختش بوده ... ‏
    دست فرهاد رو از روی پهلوش ، آهسته برداشت و به دور پهلوی خودش گذاشت ... اینقد به اون صورت ‏غرق در خواب خیره شد تا پلکهاش ، سنگین و سنگین تر شدن و عاقبت به روی هم افتادن ... ‏
    ساعت پایانی کار ، با خستگی چشمهاش رو از روی مانیتور برداشت و به دور دوخت ... مرخصیش رد شده ‏بود و هنوز نمیدونست کی و چطور براش مرخصی رد کرده ... چشمهاش از مانیتور بی فیلتر گوشه ی سالن ، ‏میسوخت ... کمتر پیش میومد پشت این مانیتور بشینه ... خب ، همه ی مانیتور های کارمندها ، صفحه ‏تخت و ال ای دی بود ... ولی این مانیتور گوشه ای ، که برای کارهای خاص از اون استفاده میشد و ‏فرمت های قدیمی توش نگهداری میشد ، مدلش هم قدیمی بود ، و البته بدون فیلتر ... ‏
    از روی صندلی بلند شد ... گردنش رو ماساژ داد و فرمتهای پرینت شده رو دسته کرد و به پارتیشن خودش ‏برگشت ... امیر محتشم ، طلبکار و عبوس ، پا رو پا انداخته بود و روی میزش ، با دست ضرب گرفته بود ... ‏تعدادی از همکارهای پانتی رفته بودن ، و تعدادی هنوز تو سالن مستقر بودن و به کار مشغول ... ‏
    پانتی پر طمئنینه ، آروم و نرم ، به جایگاهش نزدیک شد ... پشت میز کارش نشست : « سلام آقای ثباتی ‏‏... از این طرفا ؟! » ‏
    امیر محتشم ، فکش رو منقبض کرد و زیر لب غرید : « پاشو دفتر دستکت رو بردار بریم ... همین الان »‏
    پانتی متعجب برگشت : « یادم نمیاد ازت خواسته باشم امروز نقش سرویس ایاب و ذهابم رو بازی کنی ... ‏من هنوز تایم کاریم تموم نشده »‏
    امیر محتشم ، کلافه توپید : « از نظر من تموم شده ... بلند شو تا دهنم باز نشده ... »‏
    پانتی پچ پچ کرد : « چه مرگته جلو این همه آدمِ بی چاک و دهن ؟ ... منتظر فرهادم بیاد دنبالم »‏
    از روی میز ، موبایل پانتی رو چنگ زد و بالا پایین کرد و روی شماره ای مکث کرد : « بیا بش بگو با من ‏برمیگردی ، نیاد دنبالت ... »‏
    پانتی معترض ، گوشی رو از دست امیر محتشم گرفت : « الو ، سلام ... فرهاد ، این دیوونه اومده دنبالم ، ‏نمعلومه چه مرگشه ... من باش برمیگردم ... » ‏
    تو جواب « کدوم دیوونه » ی فرهاد ، ریز خندید : « امیر دیوونه ... پوزش مُکه ... عین عنق منکسره ، اومده ‏نشسته تو آفیس منتظرم ، من باش برمیگردم ، بلکتم قصد داره بزنه سرمو بشکونه یه هفت هشت تا بخیه ی ‏دیگه بندازه تو کله ام ... » و ابرویی برای امیر محتشم عصبانی ، بالا داد ... ‏
    امیر نیش مصنوعی ای باز کرد : « هر هر خندیدم ... خوشمزگیت تموم قطع کن پاشو بریم ... »‏
    پانتی ، تند و تند به نصیحتهای فرهاد گوش داد و هی « باشه باشه چشم » کرد و قطع کرد ... خب ، ظاهرا ‏فرهاد متوجه شده بود که قصد امیر ، یه شوخی بوده ، نه حکایت بریدن دسته چاقو ، و از پانتی میخواست ‏زیاد سر به سر امیر نذاره ... پانتی مطمئنش کرد و مکالمه رو پایان داد ... امیر زیادی عصبی بود و پانتی ، ‏ته دلش ترس خفیفی از مرد عنق روبروش ، حس میکرد ... ‏
    قبل از اینکه از جاش پاشه ، امیر ، خصمانه توپید : « لفتش ندیها ، من تو ماشین منتظرتم ... »‏
    خیلی وقت بود پانتی ، ماشینش رو گذاشته بود تو پارکینگ خاک بخوره ... بدش نمیومد هر روز مسیر خونه ‏تا شرکت رو با فرهاد طی کنه ... تو این رفت و آمدها ، فرصت خوبی داشت تا به فرهاد ، نزدیک تر باشه و ‏زوایای روحی فرهاد رو بشناسه ... ‏
    وسایلش رو تند و تند جمع کرد ، بردنیهاش رو تو کیف هول داد و گذاشتنیهاش رو هم تو کشوها ... ‏سیستمش رو خاموش کرد و با چند قدم بلند ، خودش رو به پشت در اتاق مهندس معینی ، تو راه رو رسوند ‏‏... به منشی مهندس معینی ، رفتنش رو خبر داد و خداحافظی کرد ... مث بز ، سرش رو پایین انداخت و ‏به دنبال امیر محتشم ، از شرکت خارج شد ... ‏
    تو صندلی جلوی ماشین امیر نشسته ننشسته ، صدای پر از عصبانیت امیر ، چارستون بدنش رو به لرزه ‏انداخت : « آخه احمق ، من به تو چی بگم ، ها ؟ تو خجالت نکشیدی گوشی رو دادی به این دختره که من ‏یه بار هم به زور دیدمش ، تا من هی چرت و پرت به خوردش بدم ؟ ... تو خجالت نکشیدی گوشی رو ‏دادی به فرهاد تا من جلوش اون اراجیف رو درمورد خواهرش به هم ببافم ؟ دختره ی خل ، فکر نکردی من ‏با تو جور دیگه ای شوخی دارم ؟ ... نگفتی فرهاد پیش خودش چه فکرهای مزخرفی از من به سرش میزنه ‏؟ نگفتی پیش خودش فکر میکنه لابد نبوده من برای زنش هم ، از این دندونها تیز کردم ؟ بزنم تو دهنت ‏اون نیش بازتو برای همیشه ببندم ؟ ...دختره ی کله خر بیشعور احمق ... تو نمیگی فردا فرهاد دیگه با چه ‏اطمینانی خواهر مادر و زنش رو میسپاره دست من ؟ ... به خدا به عاقل بودنت شک میکنه آدم »‏
    پانتی ، بل گرفت : « به من چه ؟ شوخی شوخی با ناموس مردم هم شوخی ؟ من واقعا فک کردم از دینا ‏خوشت اومده ، تازه کلی هم از این بابت خوشحال شدم برای توئه خر ... مث سگ شدی اومدی چنگ و ‏دندون نشون منه بیچاره میدی ... » و بغض کرده به روبرو خیره شد ... ‏
    امیر دقایقی رو به زیر و رو کردن پانتی گذروند و آخر سر از لحن و فکر سادلوحانه ی پانتی به خنده افتاد : « ‏تو واقعا فک کردی من میخوام مخ این دختره رو بزنم ؟ ... بخدا تو دیگه نوبری ... »‏
    پانتی ، عصبی برگشت : « مگه چشه ؟ خیلی هم دلت بخواد ... من فکر کردم با خودت از فرودگاه آوردیش ‏، ازش خوشت اومده ، اینجوری میشی اقوام نزدیکم و من مجبور نیستم بعد از زن گرفتن تو ، قیدت رو بزنم ‏‏... »‏

    امیر محتشم ، بیشتر و بلند تر خندید : « دیوونه ، تو فکر کردی من اینقد اسکلم ؟ فک کردی عین این شوهر ‏شاسکول تو ، زن ذلیلم که اگه زن گرفتم ، زنم گفت دور پانتی رو خط بکش ، منم بگم چشم ؟ ... اصلا مگه ‏تو که یه زنی ، پشت منو خالی کردی و بعد از اومدن فرهاد ، دور منو خط کشیدی که من اینکار رو بکنم ؟ ‏‏... واقعا برای خودم متاسف شدم که تو منو اینجوری شناختی ... »‏
    عصبی ، دستی توی موهاش چرخوند و روی فرمون ماشین ضربه زد ... سیگاری روشن کرد و دودش رو ‏مستقیم ، به هوا فرستاد و دقیق تر به پانتی خیره شد : « چرا اینقد لاغر شدی ؟ چرا اینقد از من دور شدی ؟ ‏‏... چرا دیگه منو نمیشناسی ؟ ... چرا در مورد من اینقد زشت فکر میکنی ؟ ... منو ببین پانتی ، من همون ‏امیرم ... همونی که از هر جا دلت گرفته بود ، میومدی دردتو بهش میگفتی ... حالا اینقد من کمرنگ شدم ‏برات ؟ ... »‏
    پانتی دلش برای امیر سوخت ... واقعا قصد نداشت امیر رو از خودش برونه ... امیری که به تنهایی ، جای ‏خالی خیلی ها رو براش پر میکرد و بعد از قطع ارتباطش با سیا و سروش ، یه دوست واقعی و بعد از اومدن ‏فرهاد ، یه برادر واقعی بود براش ... ‏
    خب ، نزدیک شدنش به فرهاد ، به معنی کم شدن و کمرنگ شدن رابطه اش با امیر نبود ... ولی اوضاع ‏قاراش میش این روزهاش بود که باعث شده بود ، این رابطه کمرنگ جلوه کنه ... حالا که واقعا برادری ‏نداشت ، به داشتن امیر محتاج تر بود ... کسی که همیشه پشتبانش بود و ازش حمایت میکرد و خیر و ‏صلاحش رو میخواست ... ‏
    بغض کرده به سمت امیر برگشت : « باور کن هیچیم نیست ... خب این روزها ، حال خوبی نداشتم ... پر ‏بودم از درگیری های ذهنی ... کلافه بودم و البته فرهاد هوامو داشت ... الان حس میکنم بهترم ، ولی باور ‏کن ، من میخواستم اگه دینا رو میخوای ، کار تو رو راحت کنم ... فک نمیکردم بین مردا از این قرار و ‏مدارها هست و میتونن با هر دختری دلشون خواست تیک بزنن ، الا خواهر همدیگه ... شما ها واقعا ‏موجودات بظاهر جنتلمنی هستین ... »‏
    امیر ، بلند بلند قهقهه زد : « دختر بخدا تو نوبری ... باور کن این فرهاد بیشرف با تو پیر نمیشه ... خدا ‏وکیلی چقد تو دوگوله ات رو کار میندازی ؟ حالا غصه نخور ، سعی میکنم یه خورده برم تو بحر خواهر شوهر ‏ترشیده ات ، تا هم تو از بابت من خیالت راحت شه ، هم من از بابت خواهر رفیقم ... خوبه ؟ »‏
    پانتی خندید ... به بیرون نگاه کرد ... دم مطب فرهاد بودن ... متعجب به سمت امیر برگشت : « اینجا ‏چی میخوای ؟ »‏
    امیر ، دستی به پشت گردنش کشید : « برم گه کاریهای جناب عالی رو پاک کنم ... نکنه انتظار داری بشینم ‏تا مفتی مفتی ، فرهاد خواهر ترشیده اش رو ببنده به ریشم ؟ »‏
    پانتی خندید ، ولی همزمان ، مشت محکمی حواله ی بازوی امیر کرد : « خیلی پر رویی امیر ... دینا خیلی ‏هم دختر خوب و خانمیه ... دلتم بخواد ... »‏
    مطب فرهاد ، تو اونموقع روز ، اونقدرها هم شلوغ نبود ... مخصوصا با قراری که هر روز با پانتی داشت ، ‏معمولا تو ساعت برگشت پانتی از سر کار ، مریض نمیپذیرفت ... با اینحال ، دو تا بچه ی دو قلو به همراه ‏مادرشون ، روی صندلیهای انتظار نشسته بودن ... بچه های شیش هفت ساله ای که هر دو کنار هم نشسته ‏بودن ... ‏
    امیر ، پانتی رو به سمت مبلهای توی سالن انتظار فرستاد و خودش به سمت منشی تازه استخدام شده ی ‏فرهاد رفت ... خب ، فرهاد ، هنوز مطبش رو به طور کامل و رسمی ، افتتاح نکرده بود ، ولی گاهی ‏مریضهایی رو تو مطب میپذیرفت ... پانتی ، منشی فرهاد رو نگاه کرد ... میدونست که خواهر یکی از ‏کارمندهای امیره ... لبخند محوی زد و به سمت بچه ها چشم گردوند ... ‏
    هر دو بچه ، شباهت فوق العاده ای به هم داشتن ، با این وجود ، از برق خاموش شده ی چشمهای یکی از اونها ، و ‏صورت رنگ پریده و لاغرش ، میشد فهمید که بیماره ... بغض کرد و پر ترحم به زن خیره شد ... چه سخت ‏بود دیدن مادری با همچین بچه ای ... ‏
    شاید ، تعامل هر روزه با همین بچه ها بود ، که روز به روز ، فرهاد رو افتاده تر میکرد و صبور تر ... باید کار ‏سختی باشه که روزی چند ده تن از این جور مریضا رو ببینی و نتونی براشون کاری کنی و نتونی امید رو تو ‏وجودشون زنده کنی ... آهی کشید و به بچه ی مریض با لبخندی گشاد نگاه کرد ... ‏
    یاد میشو افتاد که به فرهاد بخشیده بود ... باید برای میشو جفتی پیدا میکرد و اونو میفرستاد به مطب فرهاد ‏‏... حتما اگه الان میشو اینجا بود ، این دو بچه ، میتونستن اوقات خوبی رو باهاش بگذرونن ... البته ، همین ‏الانش هم مطب فرهاد ، پر بود از اسباب بازهای رنگارنگ ... و پانتی تعجب میکرد که چطور این بچه ها به ‏سمت اسباب بازیها نمیرن ... ‏
    با یاد آوری تصمیمی که گرفته بود ، پر شور بلند شد و دوری توی سالن زد و موتور و ماشین برقی رو ، که ‏توی راهرو ، کنار سرویس بهداشتی ، پاک شده بودن ، به دست گرفت و به روی زمین سر داد ... هر دو رو ‏به سمت دو بچه ی روی صندلی کشوند و با لبخندی شاد ، از بچه ها خواست برای سرگرم کردن خودشون ، ‏سوار این وسایل بشن ... برق روشنی تو چشمهای جفت بچه پیدا شد که تو چشمهای بی فروغ اون بچه ی ‏ضعیف تر ، کمرنگ تر بود ... ‏
    پانتی با خنده ، به سمت بچه ها دستی تکون داد : « بیاین کوچولوها ... من پانتیم ، دوست دارم با هم ‏وقتمون رو بگذرونیم تا حوصلمون سر نره ... بیایین اینجا ... » ‏
    و نگاهش رو بین دو بچه ، حرکت داد ... بچه ها ، با تعجب به پانتی و به مادرشون و بلعکس نگاهی ‏انداختن ... زن چشمهای پف کرده و قرمز رنگش رو به پایین حرکت داد و اجازه ای صادر کرد ... بچه ی ‏سالمتر ، به سرعت سوار موتور صورتی رنگ شد و حرکت کرد ... ‏
    پانتی ، به بچه ی رنگ پریده نزدیک شد و رو به زن نگاهی انداخت : « اجازه هست ؟ »‏
    زن با لبخندی محزون ، خواهش میکنمی گفت و پانتی ، دستش رو به سمت دستهای کوچیک بچه ، دراز ‏کرد ... دستهاش گرم بود و معلوم بود از تبی همیشگی ، میسوزه ... در لحظه ، حس پر ترحم گذشته از ‏ذهنش رفت و مسئولانه ، بچه رو به بغل گرفت ... بوسه ای مادرانه به لپ بچه نشوند و اونو با خودش ‏همراه کرد ... ‏
    دقایقی بعد ، وقتی که فرهاد ، همراه با امیر محتشم از در مطب بیرون زدن ، پانتی رو با بچه ها سرگرم دیدن ‏‏... دیدن پانتی ، تو اون حال بچگونه ، آه عمیقی از سینه ی فرهاد بیرون کشوند ... تموم لحظه های سخت ‏مرگ و زندگی پوریا ، جلوی چشمهاش جون گرفت و از خود بیخودش کرد ... آب گلوش رو فرو داد و برای ‏گم کردن احساسات غیر حرفه ای ، دستی بین موهاش کشید و پر شتاب ، به منشی ، دستور فرستادن بیمار ‏رو به داخل داد ... ‏
    امیر ، خندون به سمت پانتی قدم برداشت : « نی نی کوچولو ، میبینم بدت نمیاد به جای ماشین پشتیک ‏بلند فرهاد ، سوار این ابو طیاره هم قد خودت بشی ... »‏
    پانتی به امیر نگاه کرد ... از لحن شاد و سرزنده اش ، مشخص بود که با فرهاد ، حل و فصل کرده و به ‏نتایج خوبی رسیده ... ابرویی بالا انداخت : « چی شد ؟ ... فرهاد اجازه غلامی خواهرش رو برات صادر کرد ‏؟ »‏
    به هدف زده بود چون ، صورت امیر محتشم سریعا جمع شد و اخمی جای نیش بازش نشوند ... همزمان با ‏ورود زن با دو بچه به داخل مطب ، امیر به سمت پانتی خم شد : « دوباره چرت و پرت بگی ، مینشونمت ‏تو همین ماشین قراضه ، از این پنجره شوتت میکنم بیرون ... دختره ی لوس از خود راضی ... »‏
    پانتی ، بینیش رو چین داد ... روشو از امیر گرفت : « انگار شوهرم بوقه که جنابعالی بخوای دست و دل ‏بازی به خرج بدی ، منو شوت کنی تو خیابون ... »‏
    امیر ، از لحن پانتی خندید : « نه خب ، شوهر جنابعالی آرنولد بود ، من خبر نداشتم ... شما ببخش ... ‏میای بام یا من برم ؟ »‏
    پانتی خندید : « نکبت به شوهر من ، تیکه انداختی ، ننداختیا ... بذار ببینم کارش طول میکشه یا نه ، اگه ‏زیاد اینجا کار داشت با هم برمیگردیم ... »‏
    و به دنبال این حرف ، به سمت میز منشی فرهاد نزدیک شد : « اجازه هست برم تو ؟ »‏
    منشی ، خوشرو لبخندی به لب آورد : « خواهش میکنم ... شما صاحب اختیارین ... »‏
    پانتی میدونست ، اون زن و دو بچه ی دوقلوش ، تو مطب هستن ، با این حال ، به سمت در ورودی اتاق ‏معاینه ی فرهاد نزدیک شد ... در رو باز کرد ... زن ، با چشمهای گریون ، سر به زیر انداخته بود و اشک ‏میریخت ... پانتی ، قلبش فشرده شد ... فرهاد ، خودکار به دست گرفته بود ... به صندلی چرخونش تکیه ‏داده بود و ریلکس ، با خودکار تو دستش بازی میکرد و اجازه میداد ، زن عقده از دلش برداره ... بچه ها ، هر ‏دو گوشه ای ، روی زیر انداز فوم طرح دار ، با یه بازی دو نفره مشغول بودن و توجهی به اشکهای مادر ‏نمیکردن ... ‏
    فرهاد ، از بالای چشم به پانتی نگاه کرد ، پانتی خجالت زده ، قبل از اینکه در رو ببنده ، روی پاشنه ی پا ‏چرخید ، از اتاق بیرون زد و در رو آهسته بست ... مادر بیچاره ، لابد از بیچاره گی این روزهاش میگفت ... ‏پانتی شرمنده شد ... خب ، باید از قبل میدونست که تخصص تو همچین رشته ای ، قبل از نجات جون ‏بچه ها ، باید تو فکر قوی کردن روحیه ی ضعیف خانواده ها باشه و حکم یه مدد کار اجتماعی رو داره ... ‏نخواست خلوت دلداری دادن به اون زن بیچاره رو بهم بزنه ... با لبخندی به منشی متعجب و خیره ، نگاه ‏کرد و به میز منشی نزدیک شد : « خب ، خانواده ی بیمار دکتر ، تو وضعیت خوبی نبود ، ترجیح دادم منتظر ‏بمونم ... »‏
    منشی لبخند غلیظی رو لب نشوند : « چای میخورین ؟ »‏
    پانتی ، به نزدیک ترین صندلی کنار میز منشی تکیه داد : « با کمال میل ... »‏
    شاید تعجب منشی ، عادی بود ... شاید ، پانتی باید حسادت میکرد ، شاید هم باید توجه نمیکرد ... ولی ‏پانتی درک میکرد ... یه دکتر ، بیش از تشخیص بیماری و معالجه اون ، باید یه مددکار اجتماعی خوب ‏باشه ... بهرحال ، هر چی که بود ، باعث میشد که جای حسادت ، حس بهتر و بالندگی خاصی به فرهاد ‏داشته باشه ... فرهاد ، وقتی حرف از تخصصش میزد و یا درمورد بیماران کم سن و سالش حرف میزد ، ‏بشدت غیر قابل نفوذ و صبور نشون میداد ... ‏
    با مزه مزه کردن چای ، زن و دو بچه ی اون هم از توی اتاق معاینه بیرون اومدن ... و پشت سر اونها ‏فرهاد ... پانتی ، لبخندی به زن زد و زن ، تو جواب لبخند محزونی به لب آورد ... دست دو بچه رو گرفت ‏و کاغذ کوچیکی رو به منشی داد ... فرهاد ، صبر کرد تا زن از مطب خارج بشه و بعد از خروج زن ، به سمت ‏پانتی حرکت کرد و بی خجالت از منشی تیز بینش ، دستش رو به دور کمر پانتی حلقه کرد : « خسته نباشی ‏خانوم خانوما ... امیر اذیتت کرد ؟ »‏
    پانتی خندید : « نه ... اومده بود از تو معذرتخواهی کنه ... پایین منتظره ، اگه کار داری ، من با اون برم ‏‏... »‏
    فرهاد ، پانتی رو به خودش نزدیک تر کرد ... همزمان به سمت منشی برگشت : « خانوم مهربان پناه ، ‏ساعت هشت و نیم میتونین برین ... دو سه تا مراجعه کننده از توی بیمارستان دارم که قراره امروز برای ‏قرار بیان اینجا ... قرارهاشون رو برای ده روز آینده فیکس کن ... من بعد از دو هفته ی آینده ، نیستم ... ‏‏»‏
    مچ دست پانتی رو گرفت و به داخل اتاق معاینه کشوند ... سرگرم جمع کردن وسایلش شد و پانتی ، ‏سرگرم جمع و جور کردن بازی بچه ها ... فرهاد باحسی خوب به پانتی خیره شد : « بذار ، خانوم مهربان پناه ‏جمعشون میکنه ... »‏
    پانتی خندید : « نه خب ، خودم جمع میکنم ... یه جور هیجان داره »‏
    فرهاد ، کیف لب تابش رو به دست گرفت ... عادت زیادی به لباس رسمی برای محل کارش نداشت ... ‏همیشه ترجیح میداد با لباسی راحت ، توی بیمارستان یا مطب باشه ، پس کتی هم نداشت که بپوشه ... خم ‏شد ، دستش رو به دور بازوی پانتی که خودش رو روی وسایل بازی بچه ها انداخته بود ، حلقه کرد و با غرغر ‏، اونو از وسایل پخش و پلا روی زمین ، بلند کرد : « بیا بریم خانوم ... برات سورپرایز دارم ... »‏
    پانتی ذوق زده به بالا نگاه کرد : « جدا ؟ چی هست ؟ »‏
    فرهاد ، پانتی رو بچگونه و با شور کشون کشون از اتاق بیرون کشید ... با منشی هول و دستپاچه خداحافظی ‏کرد و به پانتی توپید : « اون بیچاره پایین علف زیر پاش سبز شد ... بریم تو راه بهت میگم ... »‏
    پانتی کماکان ، غر غر میکرد ... امیر محتشم هم ، که ... فرهاد با خنده و شوخی ، ازش معذرتخواهی کرد ... ‏پانتی تعارف کرد با هم باشن و امیر حس کرد ، گرفتن وقت تنهایی اونها ، ظلمه و ترجیح داد بره خونه ... رو ‏به پانتی داد زد : « فردا سر کار میبینمت ، نقشه هامو بنداز رو میموری بیار برام ... خوش باشین ... »‏
    و سوار ماشین شد ... خب ، برای پانتی خوشحال بود ... حضور فرهاد رو پذیرفته بود و البته با زندگی ‏جدیدش کنار اومده بود ... بزرگ شده بود و اینو از طرز حرف زدن و صبر و حوصله اش هم میشد تشخیص ‏داد ... برای پوریا خوشحال بود ... پوریا ، بچه ی خوب ، ولی شکننده ای بود ... دستی تو موهاش کشید و ‏به مسیر پانتی و فرهاد نگاه کرد ... ‏
    پانتی ، با ذهنی مشغول ، به سمت فرهاد برگشت : « مشکل بچه ی اون زنه چی بود ؟ »‏
    فرهاد ، نفس عمیقی کشید : « این وسط ، مشکل بچه ، کوچیکترین مشکل موجوده ... خب ، خانواده ها ، ‏وقتی با بچه های اینجوری روبرو میشن ، علاوه بر مشکل بیماری بچه هاشون ، احساس نا امنی میکنن ... ‏در واقع ، مشکل خودشون ، بیش از مشکل بچه هاست ... فقر ، کمبود تخصص ، عدم وجود برخوردهای ‏حرفه ای ، و عدم درک صحیح اجتماعی ، میتونه خانواده هایی که بچه های سرطانی دارن رو با مشکلات ‏بیشتری درگیر کنه ... خیلی از سرپرستهای خانواده ، برای فرار از مشکلات موجود ، ممکنه به سمت اعتیاد یا ‏استفاده از الکل کشیده بشن ... مشکلات عصبی بین خانواده ها بیشتر میشه ... حتی گاهی ممکنه زن یا ‏مرد ، برای فرار از مشکل ، به سمت خیانت به همدیگه کشیده بشن ... وقتی فشار عصبی و مالی روی یه ‏سمت باشه ، به اون سمت خیلی سخت میگذره و سمت دیگه ، سعی میکنه خودش رو درگیر مشکلات نکنه ‏‏... تو نمیدونی وقتی تمام فشار عصبی ، فقط روی یکی از والدین باشه ، چقد شرایط برای اون طرف سخت ‏و غیر قابل تحمل میشه ... »‏

    پانتی ، متفکر به حرفهای فرهاد گوش میداد ... تا حالا اصلا به این چیزها توجه نکرده بود : « پس ، این ‏وسط ، اون بیچاره ای که تموم فشار روشه ، چیکار میکنه ؟ چه کاری میشه براش کرد ؟ »‏
    فرهاد ، به روبرو خیره شد ... خودش تو این شرایط ، به سختی ، تونسته بود کمر راست کنه و واقعا فشار ‏سنگینی رو تجربه کرده بود و البته ، پروانه به خوبی تونسته بود طرف دیگه رو به دوش بکشه و تعادل و ‏توازن ایجاد کنه ... به سمت پانتی برگشت ... خدا رو شکر میکرد که پانتی ، با اینهمه سختی ای که کشیده ‏بود و با اینهمه مشکلات عدیده ای که باهاشون دست و پنجه نرم کرده بود ، از این جبهه ، گوشش بیخبر بود ‏‏... ‏
    لبخندی به قیافه ی محزون و تو فکر پانتی زد : « خب ، بعضی وقتها ، کسایی هستن که بتونن توازن برقرار ‏کنن ... در ضمن ، دولتها ، سعی میکنن برای کم کردن فشار ناشی از این بلا ، سیاستهایی به خرج بدن ‏‏... مث بهزیستی ها ... مث مراکز مدد کاری اجتماعی و مث بنیادهای خیریه که از لحاظ مادی و معنوی ، ‏به این جور خونواده ها کمک میکنن ... البته دکتر معالج هم میتونه یه بار کوچیکی از این فشار بزرگ رو به ‏دوش بکشه ... مث کاری که من برای اون زن کردم ... من میتونم اونو به بنیادهای خیریه ، در رابطه با ‏مشکلش معرفی کنم ... همینطور میتونم براش ، تخفیفهایی بگیرم ... میتونم پای درد دلش بشینم و از این ‏طریق باهاش همدردی کنم ... اون زن ، افسرده شده و این افسردگی ، باعث شده کنترل زندگیش از ‏دستش در بره ... شوهرش ، ترجیح میده کمتر تو خونه باشه و خودش رو با کار و بیرون خونه سرگرم کنه و ‏کمتر تو خونه ای که گرد غم روش پاشیده شده ، پا بذاره ... همین باعث شده که تو این گیر و دار ، به سمت ‏دوستهای ناباب کشیده بشه و به سمت مواد مخدر رو بیاره ... من فقط تونستم ، یه خورده باهاش همدردی ‏کنم و بعلاوه ، آدرس کمپی در خصوص ترک مواد مخدر رو که زیر نظر بهزیستی هست رو بهش بدم ... »‏
    پانتی ، بشدت تعجب کرده بود ... اصلا فکر نمیکرد ممکنه بیماری یه عضو از اعضای خانواده ، همچین طیف ‏گسترده ای از مشکلات رو به دنبال هم بیاره ... آخه وقتی تو یه خونواده فقر و بیماری و سایه ی مرگ ‏هست ، دیگه وجود یه معتاد چی میخواد این وسط ؟ چطور بیماری یه فرد از اعضای خونواده ، میتونه عامل ‏کشیده شدن یه فرد از اعضای خونواده به سمت اعتیاد باشه ... مسلما ، عوامل جانبی دیگه ای هم هستن ‏‏... ‏
    و همینو از فرهاد پرسید : « مگه میشه ؟ یه پدر که کمرش از بیماری بچه اش شکسته ، چطور میتونه اینقد ‏بیوجدان باشه که همچین کاری کنه و اون زن بیچاره رو تنها بذاره ، بره پی الواتی خودش ؟ حتما یه عامل دیگه ‏ای هم باید باشه ... »‏
    فرهاد ، با سر تایید کرد : « دقیقا ... خب ، ضعف اراده هم میتونه پیش زمینه اش باشه ... یه آدم ضعیف ، ‏نمیتونه خودش رو با اوضاع پیش اومده تطبیق بده ، برای همین ممکنه بجای حل مشکل و کنار اومدن ‏باهاش ، باعث شدت مشکل بشه ... خودت رو درگیر نکن زیاد ... این چیزها برای روحیه ی تو ، زیاد هم ‏مناسب نیست ... بگذریم ... برات دوتا سورپرایز دارم ... »‏
    پانتی ، به سختی ، خودش رو از فکر به اون زن خالی کرد ... هنوز هم گوشه ای از ذهنش درگیر این زنجیره ‏و تسلسل بود ... با تلاش ، ذهنش رو روی حرفهای فرهاد زوم کرد : « چی هست این سورپرایزت ؟ »‏
    فرهاد خندید : « خب ، چیز زیادی نیست ، یکیش مال دل منه و یکیش مال دل تو ... مال من ، عندالمطالبه ست ‏و همین الان ... مال تو ، یه خورده کار داره و یه دوازه روز دیگست ... »‏
    پانتی ، مشکوک به سمت فرهاد نگاه کرد : « سورپرایز عند المطالبه دیگه چه صیغه ایه ؟ »‏
    فرهاد صبر کنی گفت و همزمان ، تو کوچه ای خلوت پارک کرد ... پانتی به دور و بر نگاه کرد ... یه ‏رستوران شیک و کلاسیک مند بالا بود ... خندید : « دیوونه الان که وقت شام نیست »‏
    فرهاد ، لپ پانتی رو به دو انگشت گرفت : « سخت نگیر ، برای آدم با کلاسا ، الان وقت شامه ... ما هم ‏میخوایم بین اونا بر بخوریم ... »‏
    دستش رو زیر بازوی پانتی حلقه کرد : « خانوم افتخار میدن ؟ » ‏
    پانتی غش غش خندید ، تموم اشکهای زن رو فراموش کرده بود : « شوخی جالبی بود ... هر کی ندونه تو ‏که خوب میدونی من کیم ... »‏
    فرهاد ، ریز خندید : « مهم نیست کی بودی ، مهم اینکه که خودت فکر کنی در حال حاضر کی میتونی ‏باشی ... »‏
    پانتی ، باز هم با ذوق قهقهه زد : « من الان دقیقا فکر میکنم یه پرنسسم ... همراه با پسر پادشاه ... سخت ‏نیست ، من عادت دارم خودمو بزرگ بزرگ تصور کنم ... »‏
    فرهاد آروم خندید : « تو خودت رو دست کم نگیر ... عشق منی و عشق من هم نمیتونه کمتر از یه پرنسس باشه ‏‏... »‏
    پانتی ، سرش رو تعظیم گونه پایین آورد : « مرســــــــــــــــــی »‏
    و تو ژستی مرلین مونرویی فرو رفت و درحالیکه از این ژستهایی که برای همکارهاش ، با کلی کلاس و ‏خیلی جدی میومد ، حالا در غالبی طنز برای فرهاد ، اومده بود ، وارد رستوران شدن ... فرهاد ، محیط ‏رویایی رستوران رو از نظر گذروند و به دنج ترین جایی که بود و قبلا رزرو کرده بود اشاره کرد و با هم به اون ‏سمت حرکت کردن ... ‏
    خب رزروشون برای ساعت هشت بود و هنوز مونده بود ، ولی جای رزرو شده ، شانسی خالی بود ... پانتی ‏رو به اون سمت کشوند ... سفارش پیش غذا و نوشیدنیشون ، آماده بود و مشغول شدن ...
    فرهاد با ‏شیطنت به پانتی نگاه کرد : « نمیخوای بری دستهاتو بشوری ؟ »‏
    پانتی ، خنده اش رو کنترل کرد : « چرا جناب دکتر ، میرم ... اما بهت بگم ها ، عادت نکنی منو هی ‏استرلیزه کنی که بدم میاد از این اطوارا ... »‏

    پانتی ، خنده اش رو کنترل کرد : « چرا جناب دکتر ، میرم ... اما بهت بگم ها ، عادت نکنی منو هی ‏استرلیزه کنی که بدم میاد از این اطوارا ... »‏
    دستهاش رو شست و کنار فرهاد نشست ... فرهاد ، لباس رسمی نپوشیده بود ولی با همون لباسها هم جذاب ‏بود و پانتی ، تیپ ساده و مردونه اش رو دوست داشت ... تو این مورد ، فرهاد ، کاملا بر عکس امیر محتشم ‏با اون تیپ پر جذبه اش بود ... ولی اون امیر بود و این فرهاد ... ‏
    لیوان نوشیدنیش رو به لب گرفت و متعجب از بالای لیوان به فرهاد که ذوق زده نگاش میکرد خیره شد ... ‏فرهاد ، با هیجان دستهاش رو به بالا تکون داد : « بخور دیگه منتظر چی هستی ؟ یالا دیگه ... »‏
    پانتی ، مشکوک به فرهاد نگاه کرد : « تو چته ... آی آی ، نکنه زهر ریختی تو نوشابه ام ؟ »‏
    فرهاد میهج لب زد : « اوه نه ... این فقط یه درینک لایته ... باور کن »‏
    پانتی ، بلند خندید ... لیوان رو تا ته سر کشید و همزمان به چشمهای لغزون و ذوق زده ی فرهاد خیره شد ‏‏... ته لیوان ، یه چیزی رو حس کرد و نگاهش رو مشکوک به داخل انداخت ... در کمال تعجب ، انگشتر ‏نگین داری رو توی لیوان دید ... ‏
    با صدای بلند ، شروع به خندیدن کرد : « این چیه فرهاد ... دیوونه ... کار توئه ؟ »‏
    فرهاد خندید ... شرمزده ، سرش رو به پایین انداخت و دستش رو به پشت گردنش کشید : « خب ، همیشه ‏دلم میخواست این حس رو تجربه کنم ... تو اینو بذار به پای عقده های دوره ی جوونی ... همیشه ، تو ‏رویاهام ، به زن مورد علاقه ام ، اینجوری درخواست ازدواج میدادم ... اولین بار ، اینو تو بار یه هتل ، تو لاس ‏وگاس دیدم ... خیلی به نظرم جالب و مهیج اومد ... میتونه برای تو فان نباشه ... ولی من دوست داشتم ‏خودم رو اینجوری سورپرایز کنم ... »‏
    پانتی ، بی خجالت ، خودش رو به سمت فرهاد کش داد و بوسه ای روی گونه اش ، گذاشت : « ‏عزیــــــــزم ... تو منو هم سورپرایز کردی ... به نظرم خیلی هم با مزه ست ... خب منم تجربه اش رو ‏نداشتم ... مرسی فرهاد ... »‏
    و با ذوق به انگشتر نگاه انداخت و اونو به دست فرهاد داد ... فرهاد ، به انگشتر خیره نگاه کرد ... یه ژست ‏هالیوودی اومد و روی زانو خم شد ... دست پانتی رو جلو کشید : « اجازه هست ؟ »‏
    پانتی ذوق کرد ... دستش رو روی قلبش گذاشت و نیشش رو باز کرد : « وای فرهـــــاد ، من الان سکته ‏میکنم ... »‏
    فرهاد با شور ، انگشتر رو توی انگشت ظریف پانتی گذاشت ... بوسه ای روی دستش نشوند : « به طالع ‏من خوش اومدی ... پن »‏
    پانتی ، بینیش رو چین داد : « دیگه اینقد رمانتیکش نکن ، حالم بد میشه ... سورپرایز بعدیت چیه ؟ »‏
    فرهاد ، انگشت حلقه دار پانتی رو دوباره بوسید : « اینقد تو ذوقم نزن خو ... بعدی ، مال بعده ... ولی الان ‏بهت میگم ... »‏
    دست پانتی رو ول کرد ... سر جاش نشست و کیف لب تابش رو از کنارش بلند کرد ... در کیف رو باز کرد ‏‏... دو تا بلیط از توش خارج کرد : « اینم برای خانوم خانوما ... یه بلیط یه سره به مقصد والنسیا ... پروازش ‏تورکیش ایرلاینه ... برای نیمه ی اول اگوست ... »‏
    پانتی ، با چشمهای از حدقه دراومده ، به فرهاد خیره شد ... کلی سعی کرد تا جیغ نزنه ... اینم یه عقده بود ‏‏... یه آرزو که دلش خواسته بود به سرزمینی پا بذاره که تو رویاهاش بود ... اینقدری که تو همون رویاها ، ‏خودش رو متعلق به اون سرزمین دونسته بود ... الان راحت تر میتونست عقده ی فرهاد رو درک کنه ... ‏چون خودش هم دقیقا ، برای رفتن به اسپانیا ، همین حال رو داشت ... ‏
    با ذوق از فرهاد تشکر کرد : « فرهاد ... باورم نمیشه که میخوای منو ببری اونجا ... کاشکی تو خونه اینو بهم ‏داده بودی تا بپرم رو کولت ، از روش پایین هم نیام ... »‏
    فرهاد قهقهه زد : « این چه جور ذوق زدگیه ؟ ... اگه واقعا دلت میخواد بپری رو کولم ، بیا ، اینجا و خونه ‏نداریم که ... »‏

    پانتی ، برای لحظاتی ، چشمهاشو بست ... حتی فکرش رو هم نمیکرد که اینقد خوشبختی ملموس باشه و ‏دلپذیر ... درسته که فرهاد رو بی هیچ تلاشی به اجبار پذیرفت ... درسته که به سختی ، هر دو با ‏سرنوشتشون جنگیدن ... درسته که رویای با هم بودن ، اینقد براش غیر واقعی بود ... ولی الان ، با سلول ‏سلولش ، حضور فرهاد و خوشبختی ساده ای که میتونه دست دراز کنه و اونو بچینه رو حس میکرد ... حتی ، ‏زخم مادر بودن و نبودنش هم ، با وجود فرهاد ، اونقدرها کاری به چشم نمیومد ... ‏
    به لباسهای درآورده از تنش خیره شد ... لباسهای راحتی همیشگیش نبود ... س ک س ی بود ... به فرهاد ‏خیره شد ... به مردی که ، گرچه سالهای زیادی تو دخمه ی تنهایی رهاش کرده بود و دست و پا زدنش رو ‏تو منجلابی به اسم زندگی ندیده بود ، ولی در عوض ، به همون اندازه هم ، خودش سختی کشیده بود ... ‏
    مردی که لحظات تلخ تنهایی سر کردن با پسر بچه ی مریضش رو بیاد آورده بود و ضجه زده بود که شونه ‏هاش ، زیر فشار بی همدردی ، خم شده بود ... بچگونه و پر درد ، سر به روی پای پانتی گذاشته بود و هق ‏هق خفه اش رو ، توی دامن پانتی ، بی صدا کرده بود ... حتی فکرش هم پانتی رو دیوونه میکرد ... ‏
    زن بیچاره ی تو مطب رو به یاد می آورد و برای فرهاد ، اشک میریخت ... برای پروانه و برای پوریاش ... ‏
    از بیخیالی و کم فکری و سطحی نگری خودش ، حرص میخورد که تو عالم بیخبری ، با افکار احمقانه اش ، ‏پروانه رو به چارسیخ میکشید و متهم میکرد به ولگردی و خوشگذرونی ... پروانه ای که برای نجات جون ‏پسرکشون ، از همه چیز خودش گذشته بود ... ‏
    به قرار و مدارش ، با فرهاد فکر میکرد ... خب زیاد هم بد نبود ... پانتی میتونست سال بعد ، شیش ماه ‏مرخصی بی حقوق بگیره ، با فرهاد و پوریا ، به آمریکا بره ... فرهاد فوق تخصصش رو بخونه و پانتی شیش ‏ماه رو کنارشون باشه ... تابستون رو هر سه تو ایران باشن و سه ماه رو کنار هم بگذرونن ... سه ماه هم ‏فرهاد و پوریا تنها تو آمریکا سر کنن ... اینطوری ، کم کم وابستگی پوریا به پروانه کمتر میشد و در عین ‏استقلال ، به پانتی وابسته تر میشد ... ‏
    دو یا سه سال به این منوال زندگی کردن ، هم اونو به پسر و شوهرش نزدیک میکرد ، هم خودش کارش رو ‏از دست نمیداد و هم فرهاد به درسش میرسید و از برنامه های زندگیش عقب نمیموند ... چی از این بهتر ؟ ‏فرهاد ، برنامه ی جامعی برای آینده اشون چیده بود که ، جای حرف نداشت ... حتی دکتر جانشینی هم ‏برای خودش ، برای این دو سال پیدا کرده بود ... ‏
    پانتی ، میتونست چشمهاش رو با آرامش ببنده و آینده رو به دستهای مردی بسپره که رفته بود دور زده بود و ‏برگشته بود و حتی با دستهای پر برگشته بود ... پر تجربه و دنیا دیده و کار بلد ... خیلی راحت میتونست به ‏این مرد و قدرتش اعتماد کنه ... ‏

    یک نفر آمد ، ‏
    تا عضلات بهشت ‏
    دست مرا امتداد داد .‏

    نفسی پر لذت کشید و باز به فرهاد خیره شد ... به مردی که به اندازه ی کافی صبر کرده بود تا یه رابطه ی ‏عمیق و پر لذت رو بوجود بیاره ... یه لذت دوطرفه ... چشمهاش رو بست ... نفس کشید ... و به یاد آورد ‏که بر خلاف دفعات و تجربه های قبلیش با سایه ، اینبار ، با اعتماد ، چشمهاش رو بسته بود و خودش رو به ‏امواج پر لذت و پر اعتماد شه**وت انگیز متشعشع از سمت فرهاد سپرده بود ... رابطه ای که با چشم بسته ‏هم تونسته بود ته عمق لذت رو ببینه و بچشه و بچشونه ... ‏

    یک نفر آمد که نور صبح مذاهب ، ‏
    در وسط دگمه هایش بود .‏


    فرهاد ، روی تخت پانتی ، به خوابی عمیق رفته بود و هنوز سینه ی پانتی ، از حس زاینده ی لذت ، با نا ‏آرومی بالا و پایین میشد ... به پوسته ی دون دون سینه های برجسته اش نگاه کرد ... دستش رو به روی ‏برجستگیهای بدنش کشید و از جذابیتهاییش که شناخته بود و امشب کشف کرده بود ، غرق شگفتی شد ... ‏هوس انگیز و تب آلود ، به مکاشفتهاش از زن بودنش فکر کرد ... نتیجه ی تموم سرگشتگیها ، سرخوردگیها ، ‏عقده ها و اشکهاش ، این بغل آروم پر لذت و اغواگر بود ... هوسی که یه عمر نچشیده بود و الان ، براش از ‏عسل شیرین تر و گوارا تر بود ... ‏

    عصرِ مرا با دریچه های مکرر وسیع کرد .‏
    میز مرا زیر معنویت باران نهاد .‏


    چه اهمیتی داشت اگه شونزده سال صبر کرده بود ... چه اهمیتی داشت اگه پسرش بهش میگفت آجی ؟ ‏‏... چه اهمیتی داشت اگه امیر محتشم ، با دینا ازدواج میکرد یا نمیکرد ... چه اهمیتی داشت که شاران ، از ‏سروش ناخواسته باردار شده و بچه اش رو انداخته و بازم تن به ازدواج نسپرده بود ؟ ... چه اهمیتی داشت ‏اگه غزاله ، تموم عمر ، مادر زاییده شده بود و مادرانه ، زنیت کرده بود ... چه اهمیت داشت اگر پروانه ، چند ‏شوهر عوض کرده بود تا به مرد دلخواهش برسه ... مهم پانتی بود که امشب ، شبی نو تجربه کرده بود ... ‏

    بعد ، نشستیم .‏
    حرف زدیم از دقیقه های مشجر ،
    از کلماتی که زندگیشان ، در وسط آب میگذشت .‏

    مهم پانتی بود و اون لذتی که با تموم وجود حس کرده بود و پروانه شدنش ... ‏
    و حس کرده بود ... ‏
    پروانه بودن و پروانه وار زندگی کردن رو حس کرده بود ... ‏
    لبش رو با زبون تر کرد ... شقیقه هاش آروم میکوبید ... دستی به روی پوست گردنش کشید ... به جایی ‏که بارها و بارها ، مرد خفته در کنارش ، بوسیده و بوییده بودش ... از پوست گردن خودش ، غرق لذت شد ‏‏... نفس سرشاری کشید ... از همه ی حسهای خوب ، سرشار ... ‏
    بار دیگه ، زن بودن رو با تموم وجود حس کرده بود ... با مردی که اینبار ، با چشم دل ، تو چشمهاش خیره ‏شده بود و با رضایت تو وجودش حل شده بود و پوست بدنش دون دون شده بود ... بوی تلخش رو به ریه ‏کشیده بود و مست گرمای بدنش شده بود ... بی ودکا ... بی یک پک سیگار و ...‏

    فرصت ما زیر ابرهای مناسب ، ‏
    مثل تنِ گیجِ یک کبوترِ ناآگاه ، ‏
    حجم خوشی داشت .‏

    ملافه ی سفید رنگ و نرم و لطیفش رو به دورش پیچیده بود و از برجستگیهای بدنش ، دچار رخوت شده بود ‏‏... از زن بودن خودش ، رضایت پیدا کرده بود و با مرد بودن فرهاد به اوج رسیده بود و حتی تو این اوج ، ‏پوریا رو هم فراموش کرده بود ... ‏

    نصف شب بود از تلاطم میوه ،
    طرح درختان عجیب شد .‏
    رشته ی مرطوب خواب ما به هدر رفت .‏
    بعد ، ‏
    دست در آغاز جسم ، آب تنی کرد .‏
    بعد در احشای خیس نارون باغ ‏
    صبح شد .‏


    ==================================================
    پایان
    ژیلا

    هشتم شهریور سال 1391 مطابق بیست و نهم آگوست 2012‏
    ساعت : یک و سی و سه دقیقه ...
  8. #22
    MELINA
    مدير بخش شعر

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2009
    محل سکونت
    * تـِـهــرآن *
    نوشته ها
    16,693
    4,507
    10,359

    پیش فرض

    با تشکر از زهرای عزیز

    قفل
    هـر شـب کـه مـی خـواهـم بـخـوابـم

    مـی گـویـم :


    صـُــبـح کـه آمـدی بـا شـاخـه ای گـُـــل ســُـــرخ

    وانــمــود مــی کــنــم

    هــیــچ دلــتــنــگ نــبـــوده ام ...

    صـُــبـح کــه بــیــدار مــی شــوم

    مـی گـویـم :


    شـــب، بــا چــمــدانــی بـــُــزرگ مــی آیــد

    و دیــگــر نــمــی رود



    کیکاووس یاکیده

صفحه 2 از 2 نخست 12
نمایش نتایج: از 16 به 22 از 22

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ: 16
    آخرين نوشته: 2013.09.26, 20:06
  2. "♥ رمـان زیـبـای صـف ِ آرزوهــایـم ♥ "در حال تایپ توسط"احمد کوچولو"و "~sarir~"
    توسط احمد کوچولو در انجمن رمان های نوشته شده کاربران کوچولو
    پاسخ: 3
    آخرين نوشته: 2013.01.07, 14:38
  3. آیــدا هستم "مدیــر بخش عكس"با نام کاربری "aida-star"
    توسط Aida-star در انجمن معرفی اعضای رسمی
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 2011.06.10, 15:08

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •