ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 1 از 2 12 آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 22
  1. #1
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    Icon18 رمان عاشقانه و زیبای "پانتی بنتی"

    پانتی بنتی

    نویسنده:ژیلا کاربر انجمن نودهشتیا(miss.no1.2004)
    منبع:نودهشتیا

    پانتی یه اسم پارسی اصیل متعلق به همسر آریاسب یکی از سرداران بزرگ کوروش کبیر پادشاه هخامنشیه و بنتی یه کلمه عربی به معنی دخترم .این داستان بر پایه یه سری قوانین متعلق به عشیره ای از اعراب خوزستان نوشته شده .

    اگر موردی توی این داستان میخونید که مطابق میل شما نیست یا عربی این داستان رو میخونه و از اون موارد بدش میاد یا ترکی اینو میخونه پیش خودش فکر نکنه که اعراب خوزستان اینجورین یا اینجوری نیستند و اصولا جبهه گیری صورت بگیره


    من از بین تمام عشیره های عربی بدترینشون رو انتخاب کردم پس این نهایت منفی بودنه . لطفا به کسی برنخوره و یا کسی که با اعراب خوزستان آشنایی نداره برداشت منفی نکنه این خواهش منه .


    خوب بعد از این همه تذکرات و اعلامیه بپردازیم به اصل داستان : داستان درمورد دختری بنام پانتی هستش که پدری عرب و مادری تهرانی داره . پدر این دختر زاده این عشیره خاص هستش و میراث دار این فرهنگ . پانتی ساکن تهران هست ولی قبلا بنا به دلایلی توی اون عشیره زندگی کرده



    با تشکر از ژیلای عزیز
  2. #2
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض


    از پشت درهای بسته هم ، صدای جیغ مقطع تلفن ، به گوشش میرسید ... دستش رو توی کیفش چرخوند و ‏سعی کرد همه اونچه که در اون لحظه احتیاج داره ... یه دسته کلید ... پیداش کنه ... سریع تر از همیشه در ‏رو باز کرد ... با همون کفشهای پاشنه تخت تابستونی ، پا به داخل گذاشت ... ‏
    وقت نبود بندهای دور مچش رو باز کنه ... گوشی نقره ای رنگ رو ، از روی مبل پرتقالی راحتی توی ‏محوطه پوچ سالن ، چنگ زد ... دکمه وصل ارتباط رو زد ... دیر رسیده بود ... بوق ممتد تو گوشش شیهه ‏کشید ... ‏
    بی تفاوت شانه ای بالا انداخت و مقنعه مشکی رنگی نخی ای که بلندیش به روی سینه هاش میرسید رو ‏با یه حرکت از سر ، به پایین کشید ... گیسای سرش تو این گرما به مغزش فشار میاورد و حس کلافه بودن ‏رو بیشتر بهش القا میکرد ... ‏
    مانتوی مشکی رنگ و ساده اداری رو ، با باز کردن دکمه هاش از تن خارج کرد و همونطور که با یه دست ، ‏دکمه بالای شلوار جین مشکیشو باز میکرد ، مانتو رو با یه حرکت به روی مبل شوت کرد ... راه آشپز خونه ‏رو در پیش گرفته بود که دوباره زنگ تلفن ... ‏
    گوشی رو چنگ زد و بطرف آشپز حمله ور شد ... شاران بود ... لبخندی محو به لب نشوند و بطری آب رو ‏از در یخچال بیرون کشید و به دهن نزدیک کرد ... چه لذتی توی سر کشیدن بطری بود ، که تو لیوان پیدا ‏نمیشد ؟ ‏
    ‏« سلام » و در بطری رو با حرکت انگشت شصت بست ... ‏
    ‏« پانتی امروز میای بریم دور دور ؟ مراسم پوز زنون داریم » ‏
    بطری آب رو سر جاش برگردوند ... از توی یخ ساز یخچال دو حبه یخ کشید بیرون و با دهن مزه مزه کرد : ‏‏« نه به جون تو ، اصلا حسش نیست ، خیلی خسته شدم . » قرچ قرچ خورد شدن یخ ، زیر دندونهاش براش ‏خوشایند بود ... « از سر صبح سگ دو زدم تازه رسیدم خونه ، اصلا نا ندارم تکون بخورم . هنو تا مسترابم نرفتم ‏‏. فک کن ! »‏
    ‏« چیکار کردی ؟ بالاخره مراحلش طی شد یا هنو اندر خم یه کوچه ای ؟ »‏
    اخم کرد ... دندون آسیابش از سرمای استخوان سوز یخ درد گرفت ... بخاری از دهنش بیرون زد : « نه بابا ‏، هنو همونجام ، مث خر تو گل گیر کردم »‏
    ‏« حیف خر »‏
    چینی به دماغش داد : « زهرمار عنتر ... حالا من یه چی گفتم تو چرا بل میگیری ؟ »‏
    ‏« خو نگفتی بالاخره ؟ تا کجا رفتی ؟ »‏
    خودش هم نمیدونست تا کجا رفته ... نا امیدانه فک کرد : اصلا از سر جاش تکون هم خورده ؟ از این زندگی ‏سگی مگه میشه تکون خورد ؟ یه عمره در جا زده . یه عمره یه پله هم بالا نرفته . یه عمره هی بالا رفته و بی ‏نتیجه پایین اومده ... درست نصف بیشتر سالهای زندگیشو از سر جاش جم نخورده ... با خودش که رو ‏دربایستی نداشت ... همیشه مسیرش تو پله ها همینجوری طی شد ... دادگاه ... ثبت احوال ... ثبت اسناد ‏‏... دفتر وکالت ... دفتر مرکزی شرکت نفت ... خونه مامان ... ‏
    ‏« هوی یابو ؟! رفتی بچری ؟ با تو بودما ... »‏
    لبها رو به هم فشرد : « چی میگی تو ؟ حرف دهنتو بفهم نیم ساعته هر چی دلت خواس بم میگی ... »‏
    ‏« خو مث آدم جواب بده تا بارت نکنم ... گفتم چی شد بالاخره ؟ »‏
    پوفی کشید ... این اولین نفری بود که باید براش توضیح میداد : « هیچی بابا حضرات فعلا موکولش کردن ‏به کمیسیون ... گفتن از نظر ما ایراد نداره ... باید تو کمیسیون مطرح بشه ، جواب مثبت بود تعویض میشه ‏‏... »‏
    ‏« ای بابا ... حالا چی میکنی ؟ » ‏
    ‏« چیکار باید بکنم ؟ فعلا همون دخترم هستم تا ببینم کی چی بشه دری به تخته بخوره ، عوضش کنن »‏
    صدای خنده کشدار و پر عشوه شاران رو مخش رژه رفت : « دختر کی ؟ »‏
    ‏« زهرمار تو هم وقت گیر آوردی ، دختر بابات ... دختر جماعت ، دختر هر کی خواس صدام کنه ... دختر ‏شوهرم ... قطع کن میخوام برم مستراب ... تو اونور هر هر میخندی ، من اینور باید تو خودم جیش کنم ... »‏
    ‏« اَه ... برو بمیر ... مزخرف بی اتیکت ... جون به جونت کنن ... »‏
    ‏« از بیخ عربی ... شاران جون خودم اینبار رو گفتی نگفتی ها ... بجدم قسم میام میزنم تو سرت که از ‏ماتحتت صدای خر دربیاد ... »‏
    ‏« ملاحظه کردی ؟ میگم اتیکت نداری ، بگو باشه ... یه چرت بکپ ، غروب میام دنبالت ، بوق زدم پایین ‏باش ... »‏
    با بیقراری تموم پرید تو حرف شاران : « ولی من ... »‏
    شاران با صدای جیغ مانندی تو گوشی سوت کشید : « ولی بی ولی ... بخدا نیای من میدونم و تو . ‏میخوای بتمرگی تو خونه که چی ؟ سروش و سیا با ماشین جدیده میخوان بیان ... تازه اون عنتر ایکبیری ‏دماغ جیمبویی ، نیوشا هم هس ... یادته که اون هفته چجوری سکه یه پولمون کرد ؟ اگه نیای به خدا میام ‏موهاتو تار تار میکنم ... خود دانی »‏
    فک کرد : چه جالب ... شاران بشینه رو تخت سینه منو موهامو دونه به دونه از ریشه بکنه ... خنده ‏بیصدایی کرد ... صدای خنده اش درمیومد ، دیگه شاران ول کن نبود . گلویی صاف کرد و با صدای خفه ‏ای ناشی از فروخوردن خنده اش تو گوشی پچ پچ کرد : « کون لق دنیا ... سگ خور ، باشه میام ... » ‏
    و به دنبال اون خداحافظ فعلنی تحویل شاران داد و تلفن رو از دکمه قطع کرد و به روی مبل پرت کرد ... ‏دولا شد و جورابهای مشکی شیشه ایشو از پا کند و گوله کرد تو همو ، شوتش کرد زیر مبلی که روش نشسته ‏بود . از جا بلند شد ... با چشم بسته هم میتونست مسیر رو طی کنه ... چهار قدم به راست ، راهروی باریک ‏‏... سه قدم تو راهرو ، در سمت چپ ... صد در صد در بسته ست ... دست دراز کرد و دستگیره رو تو دست ‏چرخوند ... دو قدم مستقیم ، حالا شیر آب ... دستشو از آب پر کرد و تو صورت ریخت ... یه مشت ، دو ‏مشت ... سه مشت ... آب ردی از روی صورتش گرفت و تاپ قرمز کوتاهش رو که بلندیش به زور تا ‏گودی کمرش میرسید ، خیس کرد ... از خنکی و لغزش آب تو مسیر راه یافته تا نافش ، مور مورش شد ... ‏با خستگی و کم شتاب خودش رو از دروازه آشپز به داخل انداخت ... کتری برقی رو زیر شیر آب تصفیه ‏گرفت و یک و نیم لیتر پرش کرد ... چرخی به عقب زد و کتری رو ، روی پایه اش گذاشت و دکمشو پایین ‏زد ... به یادش اومد که دیشب تا الان چای که هیچ ، اصلا چیزی نخورده ... باز چرخید ، اینبار به چپ ... ‏انگشت روی تاچ اجاق گاز شیشه ایش کشید و زیر خورش کرفس دیروزش رو روشن کرد ... برای اطمینان ‏درش رو برداشت و مث سگ بو کشید ... نه خدا رو شکر فاسد نشده بود ... نفس خسته اش رو با آهی از ‏سینه اش خارج کرد ... تا اومد بچرخه به سمت صندلی های توی آشپز و روش ولو شه ، میشو با لوسی تمام ‏از لای پاهاش خودشو به بالا کشید ... اصلا فراموشش کرده بود ... میشو این گربه پشمالوی ایرانیشو ... بعد ‏از فرهاد که مرد ، دیگه دل و دماغ حیوون نگه داشتن رو نداشت ... میشو رو بعد از سه سال ، دقیقا پارسال ‏عید که هوس کویر گردی به سرش زده بود ، از کرمان خریده بود ... زیاد پاش آب خورده بود ولی ارزششو ‏داشت ... دست که تو پشمای شینیون شده مش کرده اش میکرد ، حس خوبی بهش دست میداد ... قهوه ‏ای بود ، قهوه ایه تیره ... ولی خداییش با این مش زیتونی واقعا خوشکل شده بود . با خودش فک کرد : ‏چه خوب که برای رو کم کنی از مارال هم که شده ، این مش خوشکل رو روی موهای میشو نشوندم ... ‏
    با سستی خورش کرفس رو توی بشقاب کشید ... یه تیکه نون بیات شده تنگش گذاشت ، این عادتش به پدرش کشیده بود ، حتما باید با غذا سبزی و پیاز میخورد ... هندونه و خربزه هم تا بود ، حتما باید یه قاچی تو سفره اش میذاشت ... اصلا تابستونا رو برای هندونه و خربزه اش دوس داشت . برعکس مامانش ... چند لقمه سر سری و بی حوصله از گلو پایین داد . یه لیوان آب هم روش ... دکمه کتری برقی ، خیلی وقت بود پریده بود ... بشقاب غذاییشو تو سینک سُر داد و بازم دکمه کتری رو به پایین داد ، ظرف غذایی میشو رو آب کشید و شیر تازه توش ریخت ... یه حبه قند رو دو سه دور توش چرخوند و بیرون کشید ... ظرف شیر رو روی تشکچه میشو زیر اوپن آشپز توی هال گذاشت ... سوت علامت داری به نشونه آماده بودن ظرف شیر برای میشو کشید ... برگشت ... چایی دم کرد و با لیوان و ظرف نقل مغز دار بیدمشکی برد تو پذیرایی ال مانند خونش ... یه پذیرایی که برای یه نفر آدم همیشه بزرگ و درندشت بود و تنهایی رو پر صدا تر تو مخ میکوبید . رو مبلهای پرتقالی راحتی بین پذیرایی و آشپزخونه ، اونجا که فضای خونه الکی پر شده بود تا بزرگی الکی تر رو تو خودش بپوشونه ، لم داد . بارها تصمیم گرفته بود این خونه دراندشت رو عوض کنه ... زیادی بزرگ بود ... زیادی جا داشت ... زیادی برای یه نفر زیاد بود ... برای یه نفر که سالهای ساله همون یه نفره و لاغیر ...
    لیوان چای و فلاسک و نقلها رو روی میز کوچیک کنار کاناپه گذاشت . پاهاشو به بالای مبل کشید و دراز کش روی کاناپه ، کوسنی به بغل گرفت و لب تابش رو روشن کرد . چشم چرخوند رو دیوار رو برو ، و زل زد به ساعت بلند چوبی پاندول دار کنج سه گوش دیوار ... ساعت از سه گذشته بود ، دیروز قرارش با امید برای دو بود ... به محض روشن شدن چراغ وایرلس ، چراغ یاهو روشن شد ... خودش بود ، مثل همیشه منتظر ... شرمنده شد . چت باکس امید رو باز کرد ... تو اد لیستش این تنها چراغی بود که همیشه دلش میخواست روشن باشه ... اوه ، اوه ... چقدم که عصبانیه ...
    پیام امید حاوی تموم شکلکهای عصبانی موجود بود ... از دو تا سه ، هر یه دقیقه یه شکلک ... خنده ای کرد و نوشت « دیوونه » سند کرد .
    مثل همیشه پشت خط بود ... داشت تایپ میکرد ... به ثانیه نکشید جواب اومد : « دیوونه منم یا تو ؟ خانم از خود راضی ... دهنت سرویس ساعتو دیدی ؟ چی کردی ؟ »
    میدونست اولین سوالش همینه . اخمش رو تو هم کشید ... هیچی ... نوشت : « هیچی . بازم پاسم دادن به یه جهنم دیگه . تو این مملکت مگه بدون پله پله کردن و کاغذ بازی کار راه میفته ... خسته شدم امید ... بخدا هیچ کاریم پیش نمیره ... نمیدونم تا کی باید به در بسته بخورم . اعصابم داغونه ... »
    « مونده نبینمت جیگر ... بیام خستگیتو در کنم ؟ ماساژت بدم ... بوست کنم اوخت خوب شه ؟ حالت سرجاش میاد ها » و یه شکلک خنده بدجنس
    « اوی اوی ... شیطون شدیا ! حالی به حالیم نکن که مختو تو دهنت میریزم ... دیوونه بیای که حال من بد نیست ... حال من از اینهمه تنهایی بده ... امید ، خیلی تکم ... خیلی کفم ... بخدا بریدم ... »
    « ای بابا ... تو دوباره اشکت اومد دم مشکت ؟ عزیز دلم ، خانمم ... قربونت برم جیگر طلا ... آخه چرا اینقد غصه میخوری ؟ سر هر چیز الکی تو میخوای دهن خودتو رسما آباد کنی ؟ »
    « امیددددد ... از تو دیگه انتظار نداشتم ... هر چیز الکی ؟ آخه کدومشون الکین ؟ ها ؟ بجز زندگی من ؟ بجز خوشیهای من ؟ بجز خنده های پر صدام ؟ بجز هر چی که دارم و عالم و آدم حسرتشو میخورن و من خودم عقم میگیره ازشون ... تو میدونی ؟ میدونی تا کی باید محکوم بمونم ؟ تو این قفس ؟ زندونی ... »
    « اوی اوی اوی ... نداشتیم ها ... کدوم قفس ؟ کدوم زندون ؟ خانم که از سر صبح تا غروب الکی خوشه ... چی خواستی که نداشتی ؟ کجا خواستی که نرفتی ؟ چه حالی خواستی که نکردی و ضد حالشو خوردی ؟ »
    « اوی امید ... کدوم حال ؟ تو از من عشق و حال دیدی ؟ چی داشتم ؟ چی داشتم که خواستمش و داشتمش ؟ بخدا این قید و بند داغونم کرده ... له ام کرده ... »
    « کون لق قید و بند ... تو حالتو بکن ... »
    « ای بابا ... دوباره که گفتی ... بخدا از بس روزی صد بار این یه جمله رو تکرار کردی افتاده سر زبونم ... به هر کی میرسم میگم ... دهن سرویس حرف زدنم شده کوپ خودت ... حالم کجا بود ؟ » و لیوان نیمه سرد چای رو به لبش نزدیک کرد ... یه نقل تو دهنش هول داد و یه قلپ روش ...
    « بلا ... همین یه چیو ازم دریافتی ؟ من که از سر صبح تا شب کلی چی یادت میدم ... خوباشو نمیچسبی ، اینو چسبیدی ؟ میخوای حال کردن یادت بدم ؟ اساسی »
    « چرت نگو امید ... بعضی وقتا خیلی هات میشی ها ... جلوتو نگیرم تا صبح میخوای پرت و پلا بگی ... »
    و خنده ای کرد و لبی گزید و نوشت : « حالا اگه عرضشو هم داشتی یه چی ... تو که از منم بیعرضه تری »
    سه تا شکلک خنده و پشت سرش ، امید که نوشته بود : « خو من هی میگم بیام تو نمیذاری عرضه نشون بدم ... لامصب بعد اینهمه سال هنو تو کف یه عکستم ... وب که بخوره تو سرت »
    « اووووف ... دوباره برنگرد سر بحث همیشگی ... اگه با تو موندم ، اگه دل بهت بستم ، اگه عاشقت شدم ، همش بخاطر همین یه ریزه تقدسیه که بین خودمون نگه داشتم ... وگرنه تو هم مث بقیه ول معطلی ... »
    « آخه گلم ... تو که منو دیوونه کردی ... لب چشمه میبری و تشنه برمیگردونی ... تا کی عشقم ؟ تا کی ؟ اگه اقلا اینهمه دوا درمون میکردی و یه ریزه هم به حرفای این روانشناسای دیوونه تر از خودت گوش میدادی و یه حال و حولی میکردی و یه خورده ریلکس میشدی هم که هیچ ، تو که فقط حرفشو میزنی ... تا حالا شموردی چندتا ؟ »
    « هر چندتا امید ... تو بگو یه میلیون ... بابا نمیتونم ... بخدا نمیتونم ... »
    « جواب نامه اش نیومد ؟ »
    « نه بیشعور کثافت ... ایشالا به خاک سیا بشینه ... ایشالا به زمین گرم بخوره ... تا کی میخواد بلاتکلیف لنگ در هوا ولم کنه ؟ به جون تو اگه همین امروز تن لشش رو از زندگیم شوت کنه بیرون ، مطمئن باش نامردم اگه ندوئم تا اون سر دنیا دنبالت ... »
    « ای وای من ... مردی ؟ » و یه شکلک خنده
    « کوفت ملا لغتی ... تو هم وقت گیر آوردی ؟ » و خمیازه ای کشید و باز تایپ کرد : « امید من یه چرت بکپم ؟ خوابم میاد ... غروب با بچه ها دور دور بازی داریم ... شاران هوس کل اندازون کرده ... »
    « نه عشقم برو بخواب ... دو ساعت نشستیم تو کف تا جنابعالی تشریف فرما شی ، حالا هم خوابتو برام آوردی ... مث اینکه صابونم بود صابونای قدیم ... اقلا به دلت میزدی یه چی مشد ... حالا با کیا میرین ؟ »
    « سروش و سیا ، نیوشا ، شاران ... منم و دیگه نمیدونم کی ... حس نداشتم از شاران بپرسم »
    « خوش بگذره ... سیا هنو تو نخته ؟ »
    « اون کی سر نخو ول کرد ؟ آره ... ولی نخ گیر ما خرابه ... از اول هم خراب بود ... از همون باری که بیهوا اومد بوسم کنه ، کشیدهه رو خورد ، هنو از رو نرفته ... »
    « خو بسکه خری ... بچه خوشکلم که هَ ... پول مولشم که پارو آسانسور بالابر داره ... خو دِ مرگ میخوای پاشو برو گیلان ... »
    « نمیتونم ... بابا نمیتونم ... بوی دهنش حالمو بهم زد ... بوی تنش واویلاست ... ریختش به دلم چنگ نمیزنه ... حسی بهش ندارم ... من برم بخوابم ... تا شب خو ؟ »
    « خو ... برو خوش باش ... اقلا تو خواب یه ماچی از اون لبات بم بده ... »
    « کوفت پسره ی هرزه ... بای »
    « بای »
    لب تاب رو از رو پاش هول داد پایین ، حسش نبود ، درشم نبست ... پاهاشو دراز کرد رو همون کاناپه ، کوسن رو زیر سرش جابجا کرد ... ساعد دست راستش رو زیر سرش از سمت چپ گذاشت و سعی کرد به پهلو ، همونجا بخوابه ...
    چشم که باز کرد ، آفتاب کم رمق و مایلی از درز پرده به داخل میتابید ... بیشتر شبیه هیچ بود تا آفتاب ... ولی نمیدونست که چرا خورشید وقتی داره تموم میکنه از همیشه تیز و بز تر میشه ... دقیقا تیزیش از درز پرده صاف میفتاد تو چشماش ... با رخوت از روی کاناپه بلند شد و چین و خمی به اندامش داد . دستش خواب رفته بود و پاش بخاطر بالا رفتن از دسته کاناپه ، زق زق میکرد . بازم میشو رو جای کوسن نرم تو بغل گرفته بود ، گربه لوس و ازخود راضی رو بجای خودش رو کاناپه گذاشت و بلند شد .
    چیزی به اومدن شاران نمونده بود ، تند ولی بیحوصله پرید تو حموم ، دوش ولرمی میتونست رخوت و خستگی سگ دو زندنهای امروزش رو از تنش بیرون کنه . موهاشو با بدبختی از رستنگاه ، آخرین مدل گیس باف زیگزاگی ، بافته بود ... با اون مش گندمی به صورت سبزه و پهن و کشیده اش میومد ، لازم نبود فعلا بشورشون ... تند تند گربه شور کرد و حوله به دور خودش پیچید ... دستش رو تو شاینینگ مو زد و کشید به موهاش تا براق تر بنظر برسن ... دو سه تا گیره جینگیلی نگین دار فیروزه ای لا به لای گیس بافهای جلوی موهاش زد ... دم موهاشم همچنین ...
    تاپ کیپ فیروزه ای ، یه شورت فیروزه ای که از پشت کمر یه پاپیون بزرگ میخورد و روش یه جین خوشرنگ فاق کوتاه دم پا کلاسیک با یه مانتو کوتاه سفید نخ نما ... مطمئن بود پاپیون فیروزه ایش از زیر مانتو پیداست ... همینطور خط تاپش که تا روی گودی کمرش بود ... همینطور پرساژ آویز بلند تتانیوم نگین دار ایتالیایی اصل کار شده رو نافش ... و صد درد صد تاتو روی استخون نشیمنگاهش که میفتاد بالای پاپیون فیروزه ای رنگ ... یه آرایش براق فیروزه ای و نقره ای با رژ مات صورتی رنگ که پوست سبزه اش رو جذاب تر و براق تر میکرد ... از اینکه برونز خدایی بود ، جای شکر داشت براش ... صندل فیروزه ای انگشتی پاشنه تختشو از توی کمد بیرون کشید ... قدش اونقد بلند و کشیده بود که هیچوقت در خودش نیازی به بالا رفتن تصنعی چند سانتی پشتیک دار نمیدید ... اینم یکی از ارث و میراثهای بجا مونده از پدرش بود ... چقدم که ژنش قوی بود و غالب ...
    وقت رسیدن شاران بود ... تا حالا دو تا اس داده بود که نزدیکه ... عطر 212 مسی رنگش رو (6c)روی خودش تقریبا خالی کرد ... یه دستبند تزئینی فیروزه ... از اتاق که زد بیرون ، طی یه تصمیم آنی برگشت ، باید وقاحت و به حد اعلا میرسوند ، شاید آرومتر میشد ... شایدم بالاخره این جذابیت یه تکونی به ناچاری خسته کننده اش میداد ... نگین موقت مدل ستاره ای رو از روی کنسول آرایشی برداشت و روی دندون نیش سمت چپش ، تو فک بالایی ، کوبید ... لبخند زد ، دندونهای نیمه درشت و مرتب و سفیدش زیر اون رژ مات بیشتر به چشم میخورد ... مطمئنا برق نگینهایی که از جا به جای بدنش به خودش متصل کرده بود ، تو شب چشمکهای بیشتری میزدند ... واقعا تعجب میکرد : مردها جدا چه احمقایی هستند که از این چیزا خوششون میاد ...
    خوب میدونست شکار خوبیه ، ولی هیچوقت شکارچی خوبی نمیشد ... از این تکرارهای بی تنوع خسته کننده متنفر بود ... متنفر تر از اون ، زندگی بیهیجان و تغییر ناپذیری که دچارش شده بود ... دچار یعنی عاشق ... کی گفته ؟ ... زشت ترین و بی ربط ترین جمله ادبی بود که شنیده بود ... از کی و چرا ، مهم نبود ... مهم تر از همه این بود که نه اون عاشق بود و نا این دچاری بیمار نما ، نشونی از عشق تو خودش داشت ... گیرم درست ، ولی کو معشوقی که دچارش باشه ؟ ... اون فقط دچار بود ... بی هیچ گناهی ... بی هیچ دلیلی ... شایدم تنها دلیلش بنتی بودنش بود ... دختر بودن ! حتی بی اینکه دختر باشه ...
    و این یعنی مرز سقوطی که با بیگناهی و بی دلیلی تموم یه عمر بود که روی لبه هاش تک و تنها قدم میزد ... گاهی گرایش به اون ور مرز داشت و گاهی ناچار از موندن تو حد و حدود خودش این ور مرز ... تو کار خودش مونده بود ... به امتحان الهی و مسائل فقهی و باورهای اجتماعی و اصل و اصول بنیادی و پایه گذاری فرهنگی و این چیزها عقیده راسخی نداشت ... اون فقط به یه چیز عقیده داشت ، اونم افتادن تو منجلابی به اسم زندگی سگی ، بدون هیچ محرک درونی ای ... بی هیچ تمایلی از جانب خودش ...
    روزها و هفته ها و ماهها و سالها ، بارها و بارها فکر کرده بود : چرا ؟ چرا من ؟ به کدوم گناه کرده و نکرده ؟ و بازم در جا زده بود ... ناتوان از جوابهایی که میتونست باشه ولی نه همون خدا ، نه همون فقه ، نه همون اجتماع و نه حتی اصل و اصول بنیادی و پایه گذاریهای فرهنگی جواب درستی براش نداشتند ... جز اینکه این سرنوشت توست که برات رقم خورده و تو مجبوری اونو بپذیری و بگی خدایا شکرت ... و گاهی در عالم پر تعجب خودش میدید که بارها و بارها از ته دل گفته : خدایا شکرت ... شکرت بخاطر همه اونچه که به من دادی و حقی که برای زندگی از من گرفتی ... بخاطر دارایی در اوج تنگدستی ...
    با شاران ، از خیلی پیش تر از اینها دوست بود . از دوران خوشی به نام نوجوانی ... شاید برای پانتی ، بچگی و نوجوانی معنای خاصی بجز درد رو القا نمیکرد ، ولی نه وقتی که در کنار شاران بود ... شاران دختر آزاد و خود ساخته ای بود ... پدرش تو آلمان ، پزشک معتبری بود و مادرش ایران و همکار و دوست مادر پانتی ... اگر چه پدر شاران ، تقریبا نیم بیشتر سال رو ایران نبود ، ولی این دلیلی بر ترک خانواده اش نمیشد و پانتی نمیدونست که چرا شاران و مادرش و یا در حقیقت ، دکتر الهی ، دوست نداره که اونها ساکن آلمان باشن و در کنار هم خانواده ای کامل رو تشکیل بدن ... اعتقادات خاصی داشت و مهمترینشون این بود که شاران هر وقت شوهر کرد میتونه همراه شوهرش از این کشور خارج شه و نه تا وقتی که مجرده ... شاران همیشه نظریه پدرش رو به سخره میگرفت و عقیده داشت : من اگه بخوام ، میتونم تو ایران هم هر کاری بکنم ، دقیقا مث همین الان ... بابام عقاید پوپولیستی داره ... ولی در کل ، همیشه تابع نظر پدرش بود و در نهایت به عقاید اون احترام میذاشت ...
    سیا ، یا همون سیاوش ، همکار و هم دوره ای پانتی بود ... شیمی کاربردی خونده بود و از روز اولی که پانتی به جای پدرش ، به استخدام شرکت نفت دراومد ، با هم آشنا شدن ... از همون اوایل سعی کرده بود همه طوره به پانتی نزدیک بشه ... در کل پسر جلفی نبود ... نه در حد سروش ، برادر کوچیکترش ... وضع مالی خوبی داشتن که اون رو از کار کردن بعنوان زیر دست معاف میکرد ، ولی سیا تشنه قدرت بود و حس برتری طلبی اونو وا میداشت که تو همون شرکت نفت سخت کار کنه و خودش رو به مدارج عالی سازمانی برسونه ... عشق رئیس بودن داشت ... سرعت رو دوست داشت و این تنها نکته مثبتی بود که پانتی رو به سمت خودش جذب میکرد ... سروش یه شرکت بزرگ و پر قدرت بساز و بفروشی داشت که تو سرمایه و سودش با سیا شریک بود ... شاران یه جورایی با سروش تیک میزد ... نه اونجوری که انتهاش ختم به خیر بشه و کارشون به ازدواج بکشه ... ولی خوب ...
    مادر شاران ، گرچه با مامان پانتی رفاقت داشت ، ولی از نظر اخلاقی زمین تا آسمون توفیر داشتن ... هر چه که مامان شاران ، عاشق و دلبسته دکتر الهی بود ، مادر پانتی از همون اول دچار عشق یه طرفه ای به مهندس فرید یگانه ، مهندس پایه بلند شرکت نفت ... بابای پانتی بود ... پانتی از پدرش تنها خاطره ای محو داشت ... اون روزهای زود گذر بچگی ، تنها خاطره ای کمرنگ بودن که خاطره ای پر رنگ تر از ده سالگیش ، همه اونها رو چال کرده بود ... مادر پانتی پرستار بود و همین شب کاریها و شب خونه نیومدنهاش ، از روز اول باعث ایجاد حس عدم اعتماد بین خونواده پدریش به اون شده بود ... و در آخر ، این پانتی بود که نتیجه میگرفت ، حق با خانواده پدریش بوده ! پرستاری که سالی یه بار با یه دکتر تیک میزد و خیلی زود شریک اتاق خوابش رو عوض میکرد ... حتی قبل از اینکه مهر بیوه گی به پیشونیش بخوره ... قبل از اینکه مهندس یگانه سر کار دچار سکته قلبی بشه و در سن سی و شش سالگی دار فانی رو وداع بگه ... حتی قبل از اون ، خودش رو از قید و بند مسئولیت پذیری اون زندگی راحت کرده بود و مهر مطلقه بودن رو با جون و دل به پیشونی نشونده بود ... و بعد از اون ، با دومین مهر طلاقی که به شناسنامه اش خورد ، این مهندس یگانه بود که قلبش تاب نیاورد و سکته رو زد و در جا مرد ... مرد و با مردنش سرنوشت پانتی رو به بنتی تغییر داد و از دخترک ظریف و برگ گلش ، اینی ساخت که الان هست ... پانتی همیشه و همیشه ، چه تو ذهن ، چه در ملا عام ، مادرش رو به خیانت کاری و دق دادن باباش محکوم کرده بود ... گرچه همیشه و همیشه ، این پدرش بود که در ترازوی وجدان ، وزنش سبک تر بود ، ولی در واقع ، هرگز نتونست منکر این حقیقت باشه که این پدرش بود که سرنوشت اونو براش به ارث گذاشت ... پدری که رفت و حضانت پانتی رو تمام و کمال به پدر بزرگ پانتی سپرد ... از اون روزهای پر درد و سخت ، پانتی همیشه زود گذر رد میشه و سعی میکنه هرگز به یاد نیاره که کی بود و چه بر سرش گذشت ... چجوری سرگذشتش تو بلاتکلیفی محض معلق موند و اونو از همه چی محروم کرد ... هر چند که طی جلسه های روان درمانی ، بارها زیر نظر روانشناسای مختلف قرار گرفت و مجبور شد ، ذره ذره خاطرات آزار دهنده اون روزها رو زیر و رو کنه و از نقطه کور مغزش خارج بکنه ، ولی با این حال ، باز هم سعی در پاک کردن تموم هر چه که متعلق به اون پنج سال جهنمی بود ، داشت ... پنج سالی که به نکرده ترین گناه ، هست و نیست و از همه بالاتر آزادی رو از اون سلب کرده بود ... همیشه سیاه ترین خاطراتش متعلق به همون پنج ساله ... خاطراتی که پس از اون هر چه دیگران ! سعی در کمرنگ کردنش داشتند ، نشد که نشد ... پانتی بنتی شد و هرگز نتونست به خودش برگرده و از نو بچگی کنه ...
    « من الان به مرز پوچی رسیدم ... دقیقا به ته ته ته هیچ ... »
    « دوباره که حرف خودتو زدی ... رو چه اساسی به این نتیجه رسیدی ؟ تحت تاثیر چه حسی ؟ »
    « فلسفی نشو لطفا ... »
    « تو داری بحث رو فلسفی میکنی ... این تویی که نمیدونی از زندگی چی میخوای ... »
    « من دقیقا میدونم از زندگی چی میخوام ... این تموم دنیا هستن که نمیتونن منو درک کنن و فک میکنن چون نمیتونن من و خواسته ها و نیازهامو درک کنن ، یعنی من سردرگمم »
    « نیستی ؟ »
    « هستم ، منکرش نمیشم ... ولی نه به اون معنی ای که اونا فک میکنن ... من سردرگم این بودن خودمم ... از اینی که هستم ، دل خوشی ندارم »
    « خوب تو میخوای با یه مرد تجربه داشته باشی ... این دقیقا خواسته توئه ... »
    « نه ... چطور میتونی اینقدر وقیح درمورد من فک کنی ؟ شاید من اگه یه دختر آزاد با فکر و دست و پای آزاد بودم ، تا صد سال سیاه هم نعشم رو روی دوش یه مرد نمینداختم ... ولی نیستم ... آزاد نیستم ... و همین نداشتنه که منو به اینجا رسونده ... مریضم کرده ... عصبی شدم ... »
    « این که مامانت بازم شوهر کرده و بازم یه تجربه جدید داره و تو نداری ، درگیرت کرده ؟ »
    « نه دیوونه ... این چه حرفیه که تو میزنی ؟ کار اونو به یادم نیار که واقعا هنو تو شوکم ... چطور یه زن میتونه اینقد راحت بغل خوابشو عوض کنه ؟ »
    « مگه کار غیر شرعی کرده ؟ »
    « کار غیر شرعی نکرده ، ولی عرفی اونم از نظر عرف من چرا ... میدونی این یکی چندمیه ؟ »
    « تو از اینکه اون میتونه آزاد باشه و از این آزادی به این نحو استفاده کنه در صورتیکه تو توان انجامش رو نداری ناراحتی ؟ تو حسرت دقایقی که اون زیر دست و پای یه مرد جدیده رو میخوری ؟ »
    « خفه شو امید ... چطور میتونی اینقد زننده درمورد من فکر کنی ؟ من لخت و عور جلوی تو نشستم ، خودم رو تا تونستم بدون پوشش به تو یکی نشون دادم ... »
    « کو ؟ ... من که نمیبینم ... چرا تله پاتی میکنی و میخوای به من تلقین کنی ؟ جیگرم رو با این حرفت کباب کردی » و یه شکلک تعجب و در کنارش شکلک کشیدن مو و بعدش گریه ...
    « لوس نشو امید ... لطفا جدی باش ... نذار فک کنم تو هم یکی هستی برای تلف کردن وقت ... بذار راحت شم ... بذار این عقده ای که تو گلوم گیر کرده ، این سیب بزرگی که برام زیادی بزرگه رو یه جوری از تو گلوم بکشم بیرون ... بذار راحت شم امید ... لا اقل تو درکم کن ... »
    « من که درکت میکنم عزیز من ... آخه گلم نمیذاری که پاشم بیام از اینهمه حس نفرت انگیر تنهایی درت بیارم خودم هم به یه نون و نوایی برسم » و یه شکلک بدجنس
    « امید شوخی نکن ... میخوای شوخی کنی لطفا شوخیهای مزخرف مثبت هیجده نکن ... بذار راحت تر بتونم حرف دلمو بهت بزنم »
    « ای بابا ... دروغگو بودی ؟ تو که الان باید 24 رو داشته باشی ، نکنه یه دختر لوس جفنگ 14 ساله ای که ادای 24 ساله ها رو درمیارن ؟! ها ؟! » یه شکلک علامت سوال دار و یه شکلک تعجب ...
    « با این حرفها نمیتونی منو از اون حس و حال خرابم بیرون بکشی ... جدی میگم ... مطمئن باش که اینجا حتی یه لبخند ابلهانه هم از من نمیبینی ... چون به شدت عاصی شدم »
    « خو از اول تعریف نمیکنی که من درک درستی از شرایط عصبیت داشته باشم و مثل میشو به پر و پاچه ات نپیچم و تو هم مثل فرهاد بیچاره به پرو پاچه ام نچسبی و گازم نگیری » و یه شکلک ترسیده
    « یعنی من سگم ؟ خیلی پستی امید ... شوخی شوخی هر چی دلت خواس میگیها »
    « ای بابا ... بیخیال ... نمیشه اسم فرهاد رو پیش تو آورد و تو یاد گاز گرفتن نیفتی ، بعدم بهت بر میخوره ... خو ببخشید حالا از اول راس و حسینی بگو ، منم سراپا گوشم با علیا مخدره ست ... » یه شکلک دهن زیپ کشیده ...
    « خوب چی بگم ؟ از کجاش شروع کنم که واقعا بتونی حس الان منو درک کنی ؟ »
    « تو بگو ... درکش با من ... » و یه شکلک خنده موذیانه
    « بخدا داغونم امید ... رفته شوهر کرده رشوه برام فرستاده ... »
    « نه دیگه جر زنی نداریم ... قرار بود از اول بگی ... از همون شب که رفتی گل گشت و بعدم دیگه حاجی حاجی مکه و یادت رفت یه بدبخت بخت برگشته ای اینور دنیا منتظر یه تماس جنابعالیه ... از همون شب که تا امشب منه بدبخت رو میخ کام کردی و از پاش جم نخوردم ... از همون چهارشنبه آخر هفته که طبق قرار باید تا صبح سحر با هم میچتیدیم و فراموشم کردی و منو با هزار تا فکر و خیال گذاشتی تو خماری ... از همونجا بگو »
    « اوه ... چقدم که توپت پره ... در ضمن اون پنجشنبه قرار بود برم سر کار که نرفتم ، یعنی اینقد داغون بودم که نرفتم »
    « خوب ؟ »
    دستی بین سبد گوجه سبز کرد و یه دونه برداشت و نمکی کرد و گذاشت تو دهنش و نوشت : « خوب به جمال بی نقطه ات ... اون شب که هیچ مگه گفتنم داره ؟ این روزا به هر کی میرسی یا نئشه ست یا مسته ... بین یه مشت از ریشه خراب ، چی بود که قابل توجه باشه ؟ همه این روزا یا شیشه میکشن یا قرص میخورن ... یا آرتام یا دیازپام ... بین اینا چی هس که برات تعریف کنم ؟ »
    « همونا برام مهمه ... من از همونا میخوام بدونم ... اینا کین پانتی ؟ تو کجایی ؟ بین این آدما چی میخوای ؟ هیچ فکرشو کردی ؟ »
    ترشی گوجه لبهاشو جمع کرد و اخمشو غلیظ : « میخوای چی بگم الان دقیقا ؟ تو فک کن خود زنی ... »
    « خود زنی یا خود فروشی پانتی ؟ »
    اشکی بی صدا از گوشه چشمش چکید : « امید ... تو دیگه چرا این حرف رو میزنی ؟ من اگه قرار بود اینجور آدمی باشم ، خیلی وقته پیش ، دقیقا از چهارده سال پیش شروع میکردم ... بسترشم برام آماده بود ... »
    « آی گفتی بستر خوابم گرفت ... قربون اون بستر بشم ... بیام ؟ »
    « لوس نشو جدی باش »
    « خو باشه ... چرا میزنی ... بچه که زدن نداره ... خواستم اشکاتو خشک کنم ... بگو عزیزم »
    « تو با این پارازیتات میزنی تو راه گوزم نمیذاری حرف بزنم ... »
    « بی ادب نشو خانم مهندس ... جلسه رسمیست ... حالا یک دو سه ، جدی شروع کن نکته به نکته مثل همیشه ... با جزئیات »
    « خوب ... شاران که بود ... سیا و سروش هم که مثل همیشه بودن ... »
    « خوب ؟ »
    « نیوشا و مارال و مانی و افی و نازدارم بانو خانم پری خپلک هم بود ... سیا یه فراری قرمز گرفته ای حالی میده توش نشستن »
    « از اصل مطلب دور نشو ... بعد ؟! »
    « هیچی از در خونه که زدم بیرون ، اول خواستم با ماشین خودم برم ، طبق یه تصمیم آنی ، دیدم با شاران دو نفره بیشتر تر خوش میگذره ... اولین کاری که کردم شاران رو شوت کردم اونور و خودم نشستم جاش و یه گاز دادم رفتم تا ته خیابونو یه دستی کشیدم که جیغ شاران دراومد ... یه پیرمرده هم بود یه مشتی لیچار بارم کرد ... » شکلک از غنده غش کرده ...
    « کوفت ... ظرفیت نداری دیگه ... تو ژیان هم زیادیته ... قرار نبود تو محل از این کارای جلف نکنی ؟ ... بعدش ؟! »
    « اَه ... حالا هی بزن تو ذوق بچه ... بعدم بگو جزء به جزء بگو ... تو هم ظرفیت جزئیات رو نداریها »
    « خو بعد ؟! »
    « حالا چته عصبی میشی ؟ ... بعدش هیچی دیگه روندیم سمت اتوبان کرج ... بعدم انداختیم تو جاده و یه هیاهویی راه انداختیم که بیا و ببین ... هر ماشینی از کنارمون رد میشد دستشو میذاشت رو بوق و از اون فحشای خوار مادری با زبون ماشین میکشید به ما ... »
    « خو ؟! »
    « خو هیچ دیگه ... ببین اگه ظرفیت نداری نگم ها ؟! »
    « تو بگو ... به من کاری نداشته باش ... بعد ؟! »
    « بعد دیگه هیچی روندیم رفتیم سر پاتوق ... »
    « سیا هنو تو نخت بود ؟ ... کاری نکرد ؟ حرفی نزد ؟ »
    « آی آی آی ... ببینم ... الان من چراغ نارنجیم روشن شد ... تو داری غیرتی میشی ؟ »
    « میخوای سیب زمینی باشم ؟! »
    بند دلش باز شد ... صدای قلبش بلند شد ... همیشه وقت و بیوقت غیرت امید ، اونو به مرز جنون میرسوند ... یه چیزی بین این رابطه مجازی بود که اونو به زندگی وصل میکرد ... به گاه و بیگاه بودن ... لبشو به دندون گرفت : « منظورم این نبود ... خوب برام لذت بخش بود ، یه مرد باشه که حواسش به کارام هس ... امید ؟! »
    « جونم ؟! »
    بازم دلش لرزید ... پنج سال شب و روز ... پنج سال وقت و بیوقت ... پنج سال تموم تنهاییاش با امید پر شده بود ... از جیک و پوکش با خبر بود ... نمیدونست چرا ؟ ولی همیشه از اینکه مثل یه شاگرد خوب بشینه و برای امید ریز ریز کارهاشو تعریف کنه خوشش میومد ... زیاد از امید نمیپرسید ... ولی زیاد براش میگفت ... میخواستش ... حتی اگه با این خواستن زانیه به حساب میومد ، باز هم براش مهم نبود ... عشق به این مرد ندیده و نشناخته تو تار و پود بدنش بافته شده بود ... تو نفس به نفس ، نفس کشیدنهاش ...
    « امید منم عشق میخوام ... منم تجربه عاشق شدن رو میخوام داشته باشم ... منم دلم میخواد برسم به سر صف و عاشق شم ... کی نوبت من میرسه ؟ منم دلم میخواد یه تصوری از مرد آینده ام داشته باشم ... ولی من حتی نمیتونم تصوری از آینده خودم داشته باشم »
    « خوب چرا به اون فک نمیکنی ؟ چرا اجازه نمیدی بهش فک کنی ... چرا خودت رو اینقد عذاب میدی ؟ شاید اگه یه فرصت بدی ، یه فرصت دوباره ، بتونی بهتر باهاش کنار بیای ... چرا با خونواده پدریت کنار نمیای ؟ شاید چاره ای برای حل مشکلت داشته باشن »
    « اولا که لطفا اصلا و ابدا حرف اونا رو نزن ... خودت میدونی که چقد عصبی میشم ... اونا اگه آدمای درستی بودن و عقاید درست ودرمونی داشتن ، الان اوضاع من به این ریخت بی ریخت در نمی اومد ... دوما ؛ من میخوام عاشق باشم ... مث همه دخترای دیگه ... جرمه ؟ گناهه ؟ میدونم ، ولی دست خودم نیست ... اینهمه سال تو دانشگاه ، هر روز یکی جلو راهم سبز شد که میتونست حس خوبی بهم بده ... که میتونست بند دلم رو بلرزونه ... که میتونست اون فرصت رو در اختیارم قرار بده ... که من همه رو پس زدم و یه قفل بزرگ رو قلبم نشوندم ... ولی آخه تا کی ؟ تا کی میتونم صبر کنم ؟ وقتی پیر شدم ؟ وقتی دندونام و موهام یه رنگ شدن ؟ وقتی از وقتش گذشت ، اون موقع برم عاشق کی بشم ؟ مگه پسرای دنیا میمونن منتظر من تا ببینن آخر و عاقبتم چی میشه و بعدش بیان عاشقی کنن با من ؟ من دلم میخواد آزاد باشم تا هر موقع هر فرصتی ، هر کی که دلم رو لرزوند ، جواب لرزشهای قلبم رو بدم ، نه بشینم و کاسه چه کنم دست بگیرم ... نه عقده همه اینا رو به دلم بنشونم ... مگه من چیم از مامانم کمتره که هر روز عاشقه و فردا فارغ ؟ مگه من چیم از اون کمتره که بعد بابام فرصت عاشقی رو از دست نمیده و از هر فرصتش تا میتونه استفاده میکنه ؟ شاید منم اگه ترس از خانواده نداشتم ، تا الان پام سریده بود ... اگه نمیترسیدم که شبونه بریزن اینجا و سرم رو بذارن لب جدول تو خیابون و گوش تا گوش ببرن ، شاید الان خیلی کارا کرده بودم ... »
    « اینجور نگو پانتی ... تو منو با این حرفات میترسونی ... از این فکرات میترسم ... مگه اینهمه سال بهت بد گذشته ؟ مگه نخواستی تهران باشی و فرستادت ؟ اونم با اینهمه مخالفتها ؟ با اون همه سرسختیها ... مگه نخواستی بری دانشگاه و رفتی ؟ مگه نخواستی از مامانت جدا زندگی کنی و کردی ؟ مگه نخواستی آزاد بگردی و گشتی ؟ مگه برات خونه و ماشین نخرید ؟ مگه تا تونست برات پول نفرستاد که محتاج غیر نباشی ؟ »
    « ببین ... داری آنارشیست بازی درمیاریها ... بابا جان به چه زبونی بگم ؟ من دلم چی میخواد ؟ من نمیتونم ، نمیتونم برگردم تو اون خانواده و صبر کنم تا همون دیدی که به مامانم داشتن به منم داشته باشن ... از نظر اونا یه دختر فارس ... توجه کن ! حتی فارس ، نه هم تهرانی ... یعنی خراب »
    « خوب تو این حس رو به اونها القا نکن ... تو تقویتش نکن ... تو ثابت کن که خون بابات تو رگهات جاریه ... کار سختی نیس ، هس ؟ »
    شارژر لب تاب رو از زیر پاش رد کرد و زد تو برق ... شارژ رو بهش وصل کرد ... خودشو رو تخت دو نفره اتاق خوابش جا بجا کرد ... از رو شیکم خوابیدن خسته شده بود ... دست گرفت زیر موهاشو با یه حرکت کش مو رو از دور موهاش باز کرد ... تایپ کرد : « من اصلا از خون بابام متنفرم ... من اینجا دارم خودم رو جر میدم که بشم یه چی که اونها متنفرن ازش ، حتی اگه خودم هم متنفر باشم از خودم ... من اصلا از مثل اونا بودن متنفرم ... از بین اونا بودن متنفرم ... از بلایی که به سرم آوردن متنفرم ... من از دهن شیر فرار کردم و تو همین یه مورد استثنائا متشکر و ممنون اون بیشرف هستم ... بعد تو به من میگی برگردم و دستم رو هول بدم تو دهن شیر ؟ مگه خلم دور از جونم ؟ »
    « خل نبودی که دم به دم پیش دکتر روانپزشک نمیرفتی » و یه شکلک ابرو بالا انداز
    اخم کرد ... سیم شارژر زیر تنش اذیتش میکرد ... بالشی زیر شیکمش گذاشت و دو پاشو رو تخت از زانو تو هوا برد و تایپ کرد : « ببین ، بازم بهت رو دادم ... کی منو به زور فرستاد دم تیغ این دکترای احمق ؟ خودت ... کی منو هی هول داد که تو روانپریشی داری و باید بری تحت نظر ... خود خلت ... کی منو مجبور کرد هی برم مشاوره و هی گذشته رو زیر و رو کنم تا خودم رو از اون حس آزار دهنده اش بیرون بکشم ؟ خود خود خودت ... حالا حرف حسابت به اینجا رسیده که من خلم ؟ مرسی ... دستت درست »
    « ای بابا ، حالا چرا بهت بر میخوره ... خو راس میگم ... از اون روزها میدونی چقد گذشته ؟ بالاخره باید برگردی به اونجا و تکلیف خودت رو روشن کنی یا نه ؟ »
    « با کی روشن کنم ؟ بابا بزرگی که بدون اینکه یه دفعه برای من بابا بزرگ بودن رو امتحان کنه ، یه بار فقط برای شفا دست رو سرم بکشه ... بدون اینکه یه بار اسم منو درست به زبون بیاره ، منو به این حال و روز انداخت ؟ منو از خودم گرفت ... منو به پوچی رسوند ؟ اون که خدا رو صد هزار مرتبه شکر مرده ... عموم هم که بیچاره از همون اول ، بد نبود ... الانم نیس ... نه کاری به زندگی ما داشت ، نه دخالتی تو کار من ، همیشه سر سپرده بابا بزرگ بود و الان هم سرش تو آخور خودش گرمه ... خونواده اون احمق هم که ، چی بگم ؟ فرام هم که ... باباشون هم که تا نمرده بود خودشو کنار کشیده و تموم سرنوشت منو سپرده به زار عاشور ، بزرگ طایفه گند بی فرهنگ بی منطقشون و اون شیخ صالح ... اونا هم که منتظرن من دست از پا خطا کنم بریزن سرم و با چماق بکوبن تو ملاجم ... میمونه این وسط اون بیشرف بی غیرت وحشی ... که از نظر من ، حقش همینه که مث خر کار کنه و پولای بیزبونش رو بفرسته واسه من ، منم مث یابو خرجشون کنم و عر عر کنم و اینجا بشینم با تو چت کنم و عاشق تو بشم و دستم از همه جا کوتاه باشه و اونجا بشینم تو جمع یه مشت ارازل و اوباش به ریش اون احمق بخندم ... که چی ؟ که من هر چی بخوام میکنم و اینا دلشون خوشه که من آسه میرم و آسه میام و ... خودش هم که از مردونگی فقط یه چی حالیش بود اونم نشون داد و گورشو گم کرد و رفت ... تو بگو برگردم کجا ؟ اصلا چرا ؟ »
    « ولش کن فعلا ... از این بحث خارج شو ، برگرد سر اصل همون مطلب ... این همه آسمون ریسمون بافتی که چی ؟ که ذهن منو از اون گل گشت شبونه دور کنی ؟ نخیّر خانوم ... از این خبرا نیس ... بشین برام صاف و پوست کنده همشو مو به مو بگو ... باور کن گاهی واقعا بحث کردن با تو منو دیوونه میکنه ... »
    « خو بحث نکن ... بشین مث آدم حرف بزنیم ... چه لزومی داره یه حرفایی بزنیم که نتونیم همدیگه رو بفهمیم ؟ من اصن نمیدونم چه لزومی داره که اینقد زود از کوره در بری ؟ تو قرار بود بشینی من برات گریه کنم ، تو هم دلداریم بدی ، مث اینکه بر عکس شده ... تو داری بازجویی میکنی و منم دارم حساب پس میدم »
    « تو هم مث اینکه دلت نمیخواد من واقعا تو فکرت باشم ... اینکه بشینم اینجا و هر چی تو کردی و هر اشتباهی داشتی ، به به چه چه کنم ، مث اینکه به مزاجت سازگار تره ... من نمیتونم بشینم یه گوشه و ببینم عشقم ، هوشم ، حواسم ، داره دستی دستی خودش رو به بیراهه میکشونه ... من تو ذهن توام ، ولی واقعا و از ته دل دلم میخواد بتونم تنهاییتو پر کنم ... حمایتت کنم ... بخدا تو راه نمیدی وگرنه یه لحظه هم صبر نمیکردم و اراده میکردی ، پشت در خونه ات بودم ... »
    « باز تو دوباره جو گیر شدی ؟ دیوونه ، باد به گوششون برسونه که من با یه پسر حرف میزنم ، فقط حرف میزنم ، همین تویی که سنگشون رو به سینه میکوبی ، سرت رو به تخت سینه ات میکوبن ... اینا غیرتشون در همین حده ... »
    « خو من که هر راه کاری به تو میدم بر میگردی سر حرف خودت ... نگفتی بعد ؟! »
    غلتی زد ... به نظرش فنرهای تخت یه خورده نا آروم تر از همیشه بود ... یه خورده خشن تر ... رو تختی هم اذیتش میکرد ... ناگهانی زبر تر شده بود ... حتی میشو هم که هی میرفت و میومد و هی لیسی به انگشت شصت پاش میکشید هم چندش آور شده بود ... غلغلک خوشایند همیشگی رو براش نداشت ... نه ... مثل اینکه مشکل از خودش بود ... کلافه بود ... سریع تایپ کرد : « من الان میام » و سند کرد ...
    راهروی اتاق خواب تا دستشویی به چهار قدم هم نمیرسید ... هول خورد تو دستشویی ... دلش درد میکرد ... شاید از گوجه سبز ها بود ... شایدم از گرسنگی ... شاید هم از چای پشت سر چایی خوردن ... خودش رو روی سنگ توالت ول کرد ... دستش رو چنگ کرد تو شکمش و با مشت فشرد ... با خودش اگه صادق تر میبود ، درک میکرد که این کلافگی و این دل درد ربطی به گوجه سبز و ماست و خیار و سردی گرمی و فنر تخت و لیس پر چندش میشو نداره ... انزجار ، آدمو کلافه میکنه ... فرقی نداره از چی یا از ... مهم حسشه ... هر وقت که پریود میشد ، از خودش متنفر تر میشد ... از زن بودنش ... این چه حسی بود که بهش القا میشد ... اینهمه دختر ، اینهمه زن ... شایدم این حسی بود که مامانش برای القای توجیهی ، از دوست نداشتن باباش ، تو مغزش فرو میکرد ... : وقتی پریود میشدم ، تموم عشقش ته میکشید ... وقتی که نیازم به دستهای گرم و پر محبتش بود ، محبتش ته میکشید ... وقتی که یه پیچش خفیف تو دلم پیچ و تاب میخورد ، دستاش دور کمرم ته میکشید ... وقتی که دلم میخواست از پشت بغلم کنه و منو بچسبونه به خودش و بهم بفهمونه که بازم عشقشم ، اتاقشو ازم سوا میکرد ... وقتی دلم میخواست مثل همه مردای دیگه بیاد پشت در دستشویی و بهم بگه ، عزیزم چیزی لازم نداری ؟ خونریزیت زیاده یا کم ... نوار میخوای ؟ پا که به دستشویی میذاشتم ، از خونه میزد بیرون یا خیلی که بهش بی اعتنا بود ، میرفت تو اتاقش و در رو روی خودش میبست ... همیشه لباسام رو میشست ، ولی وقتی پریود بودم ، از بوی تنم حالت تهوع بهش دست میداد ... دست به لباسام نمیزد ، نجس بودن ... از دستم آب نمیگرفت ... نجس بود ... غذاشو بیرون از خونه میخورد ، غذای خونه نجس بود ... بوی عرقم نجس بود ... حتی از بوی تن عرق کرده پر شه * وتش ... حتی از ... از همه چی براش نجس تر بود ... و من هیچوقت نفهمیدم چرا ...
    و حالا این پانتی بود که نمیدونست چرا ... چرا اون حس نفرت از زن بودن رو ، بی هیچ مردی باید تجربه کنه ... احمقانه فک میکرد : حتما امید هم که امروز اینقد بداخلاق و عصبیه از همین بوی نجسیه که من دارم ...
    مامانش میگفت : عصبی میشد ... همیشه مهربون بود ، ولی اینجور مواقع ، بجای اینکه من گر بگیرم و عصبی بشم ، این اون بود که عصبی میشد و در و دیوار خونه رو بهم میکوبید و به عالم و آدم فحش میداد ...
    و اون که فک میکرد : بابام لابد آدم بی منطقی بوده ...
    و مامانش که میگفت : نه همشون همینجورن ، بی منطق و بی فکر ... تو که بدنیا اومدی ، تا چل روز پا تو خونه نذاشت ... خونه نجس بود ... دست به تو نزد ... بوی زن تازه زاییده میدادی ... زیر بغلم رو نگرفت که منو از بیمارستان بیاره خونه ... غد بود و از خود راضی ... هر وقتی که خوب بود ... به درد من نمیخورد ... بخوره تو سرش اون خوبیها ... هر وقت که من بهش احتیاج داشتم ... هر وقت زن بودم ... هر وقت میخواستم از زن بودنم لذت ببرم ، اون به من بی محبت میشد ... اون منو نمیدید ... مهربون بود که بود ... مهربونیش چه ارزشی داشت ، وقتی که من باید یادم میموند که زنم و اون باید یادش میرفت از زن بودنم ... عاشقم بود که بود ... ولی عشقش ، منزجر ترم میکرد از زن بودن خودم ... از اینکه شب به شب باید لباس خواب میپوشیدم و مث بقیه زنهای فامیلشون بزک دوزک میکردم و یه عطر شه ... وانی میزدم و سرمه تو چشام میکشیدم و لذت بهش میدادم و آخرش بجای اینکه بوسم کنه و دست تو موهام بکشه و نازم کنه تا خوابم ببره ... روشو میکرد اونور و حتی زحمت اینکه یه ملافه رو بدن لختم بکشه به خودش نمیداد ... تو تجربه اش رو نداشتی ، نمیتونی بفهمی که برای یه زن ، این لحظات و این توجه ها ، بیشتر از دست پر اومدن مرد خونه به خونه و بیشتر از گُر گُر پول خرج کردن براشون مهمه ... بیشتر از عشقای آبکی براشون مهمه ... وقتایی هس که حس زنانت بهت میگه ، این مرد از تو لذت میبره ... از همه چیزت لذت میبره ... با همین دست کشیدنهای کوچولو ... با همین ناز کردنهای دم خوابت ... با همین نگرانی تصنعی پشت در توالت ... زن نبودی که بفهمی ... زن فقط توجه رو تو اون مواقع میفهمه ... بیشتر میفهمه ... اگه بری تو بازار و دستات پر بشه و خسته باشی و مرد کنارت ، مردونگی کنه و باری از رو دوشت برداره و کبفت رو بندازه رو دوشش و بهش بر نخوره که این کیف زنانست و شاید یکی منو ببینه و به مردونگیم شک کنه ، اینه که عشق رو نشونت میده ... مگه عشق رو چطوری یه زن باید تشخیص بده و ازش لذت ببره ؟ من از بودن با بابات لذت نمیبردم ... اخلاق خاصی که داشت ، اجازه لذت بردن به من رو نمیداد ... من بعد پدرت شوهر کردم ... با یکی مث خودم ... یکی که اگه بهم خیانت میکرد ، ولی دلم خوش بود به عقده هایی که رو دلم نگه نمیداشت ... به اینکه اگه پریود بودم ، بهم پشت هم نمیکرد ، چه برسه به اینکه اتاقش رو سوا کنه ... به اینکه اگه تو خیابون راه میرفتم ، امکان نداشت کیفم رو دوشم باشه و اون دستش تو جیبش ... ولی بابات ، براش از مردونگی به دور بود که یه بار حتی یه بار ... حسرتش به دلم موند ، حتی یه بار هم دوش و هم شونه هم راه بریم ... فک نکن که اخلاقش خاص خودش بوده ... همشون همینجورن ... عادت دارن ، زن باید یه متر ... حداقل یه متر دورتر از مردش مث سگ دنبالش بدوئه ... زن باید بار سنگین خرید رو کول کنه و مرد باید دستش تو جیبش یه متر جلوترش راه بره ... این تازه من بودم ... و بابات ... باید از نزدیک خونواده اش رو میدیدی ...
    و پانتی دیده بود ... زنهای پسر عموی باباشو دیده بود که چطور با شیکم براومده ، هن هن کنون ... درحالیکه شیکمشون یه متر جلوتر از خودشون بود ، سینی بزرگی از خورش و برنج و آب و لیوان و شربت و هندونه و سبزی و پیاز رو سر میذاشتن و میبرن برای شوهرشون و وای از اون روزی که یه بار ، فقط یه بار پسر عموی باباش صدای زن پا به ماهش کرده بود و زنش هن هن کنون درحالیکه کمرش تیر میکشید و دلش درد میکرد و سینی روی سر داشت ، دستش رو به کمر گرفته بود و پسر عموی باباش با یه حرکت تند و خشن سینی رو تو شیکم زنش کوبید و با همین کار باعث شد که زن پسر عموی باباش ، وقتی که دخترشو زایمان کرد ، گوش دختره یه خط بریدگی مادرزادی داشته باشه و همین شد بهونه ای برای نحسی اون دختر ... دلش پیچ داد ... دستاش مشت شد ... دردش بیشتر شد ... همیشه که پریود میشد ، این صحنه ها رو بیشتر میدید و بیشتر یادش میومد و بیشتر از زن بودن و بیشتر تر ، زن بودن تو همچین طایفه ای رو به یاد می آورد و درد میکشید ... درد طبیعی زیر دلش ، غیر طبیعی میشد و چنگ میزد و عق میزد و قی بالا میاورد ... زردابه هایی که همگی عصبی بودند ... دردهای عصبی تر ...
  3. #3
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    با همون حال منزجر برگشت به سر جاش ... الان حوصله امید رو نداشت ... حوصله بحثهای فرسایشی ... حوصله بحث کردن سر کرده ها و نکرده هاش ... اونچه که میدونست درست نیست ولی میکرد ... با پافشاری میکرد ...
    خانواده خوشبختی بودند ... حداقل تا یه زمانی به خاطر داشت که خوشبختند ... طبقه کمدش همیشه پر از عروسکهای رنگارنگ بود ... عروسک بوبولی ... همون که هی جیش میکرد و هی مامیشو عوض میکرد ... همون که مامان میداد دستش ، بابا میگرفت ... از نظر بابا زشت بود ... بازی با عروسک بوبولی زشت بود ... اون عروسکا مال پسر بچه ها بود ... ولی دوستش داشت ... مامی داشت و می می میخورد ... ولی از نظر بابا ، می می خوردنش و مامی داشتنش مهم نبود ... مهم همون بوبوله بود که مورد منکراتی داشت ... بازی با اون برای یه دختر بچه درست نبود ... نظر مامان دقیقا برعکس بود ... بچه تو سن شیش سالگی تازه داره تفاوتهای جنسیتی رو میشناسه ... خوب بجای اینکه کنجکاویشو روی یه پسر راستکی امتحان کنه ، یه پسر بچه عروسکی ، کنجکاویشو ارضا میکنه ... بچه ست دیگه ... چی میفهمه اونی که تو ذهن خراب و مسموم توئه ؟ ... و بحثی که سر عروسک بوبولی هر بار بالا میگرفت ... و پانتی که معصومانه میموند بین دوراهی که چرا یه دعوا ، اونم سر عروسک مو زرد خوشکل بوبولی مامی دار می می خورش سر گرفته و بابا که بالاخره زورش میچربید و بوبولی رو با شقاوت پرت میکرد از در بالکن بیرون و عروسک زشت رو میداد دستش ...
    عروسک زشت ... همون سیاهه ... همون که یه بار از مسافرتی که رفته بودند ، خریده بودند و مامان میگه پشت ویترین روش نوشته بود « خودتی » و تو عالم بچگی نفهمیده بود : چرا خودتی ؟ و الان میفهمید ... معنی این خودتی رو میفهمید ... کالسکه عروسکاش ... همون که هنوزم دارشون ... همون که هنوزم از یه خاطره بچگی دراومده و رفته جزو دکور کنج اتاق خوابش ... خدا رو شکر مامان دختر دار نشده بود که عروسکهاشو ببخشه به دخترش ... اونها مونده بودند ... به عنوان تنها خاطره های کودکی ای که خیلی زود پر کشید و رفت مونده بودند که شهادت بدن ... شهادت بدن که : تو هم روزی روزگاری بچه بودی و بچگی کردی ...
    سرش رو چند بار تکون داد ... امید چند سطری هی پشت سر هم شکلک منتظر و خواب آلو فرستاده بود ... زهر خند زد ... تایپ کرد : « من برگشتم ... »
    بالش رو به دیوار تکیه داد ... خودش هم به حالت نشسته یا نه ... چمپاتمه جمع شد کنج تخت و لب تاب رو روی زانو گذاشت ... امید تایپ کرد : « کجا بودی ؟ رفتی غذا بخوری ؟ »
    خندید ... « نه رفته بودم اتاق فکر »
    یه شکلک از خنده غش کرده و امید که تایپ کرد : « اوه اوه ... چقدم که فکر داشتی ... خسته نباشی ... شیکمت چسبید به کمرت خانومی ... چند کیلو لاغر کردی ؟ »
    آره راست میگفت ... : بایدم خسته میشد ... از اینهمه فکرهای مسموم تزریق شده زیر لایه های داخلی مغزش ... « امید نمیخوای بخوابی ؟ من حالم خوب نیست ... میخوام بخوابم »و یه شکلک خمیازه
    « چته ؟ به خودت رحم نکردی اقلا به سنگ توالت یه خورده رحم و مروت نشون میدادی ... بیام حالتو خوب کنم ؟ »
    « نه ... جدی میگم ... دلم پیچ میره ... »
    « از اوناته ؟ خطری شدی ؟ » و یه شکلک خنده موذیانه ...
    واقعا مردها چقد تو این یه مورد استثناء تیز هستند ... چینی به بینیش داد ... چه حس بدی رو بهشون القا کنه ، چه خوب ، ولی تیزن ... : « نه خره ... مگه هر کی دلش پیچ داد ، از اوناشه ؟ گوجه سبز زیاد خوردم ، دلم پیچ پیچی میشه ... بخوابم خوب میشم ... اوکی ؟! »
    « اوکی گلم ... بهرحال اگه از اوناته ، یه هیوسین بخور ... آرومت میکنه ... اگه نه که فقط دلت پیچ پیچی میشه ، اونم مال گوجه سبزها ، یه دی سیکلومین بخور ... اگه اس اس داری هم که برو یه شربت خاکشیر با آبلیموی فراوون بزن تو رگ ... ترجیحا یخ یخی اونم جای ما ... » و یه شکلک مچ گیری ...
    « مرسی از توصیهای پزشکیت ... به چند نفر اینا رو توصیه کردی ؟ تجویزای آبکی ؟ عمه زبیده ، عمه بابام ، اون قدیما برام چای فلفل دم میکرد ... زن عمو نرجس هم آویشن میبست به خیکم ... بهرحال مرسی ... » و سند کرد و پیش خودش فک کرد که ای داد بیداد ...
    و امید که با موذیگری تایپ کرد : « بخواب گلم ، شبت خوش ... ولی من اگه جای اونا بودم ، برای این دلپیچه های همیشگی ناشی از گوجه سبز خوردنت ، یه ماساژ شیکم و کمر تجویز میکردم و خودم خوب ماساژت میدادم ، مطمئنا دردت تو بغلم زودتر آروم میشد ... نخور گوجه سبزو ... آخه چیه که این دخترها همیشه سال از میوه جات فقط گوجه سبز میخورن ؟ والا ... »
    « برو دیگه روت خیلی زیاد شد .. بای »
    و بدون اینکه لب تاب رو خاموش کنه ، با یه حرکت خشن ، درش رو بست ... همونجا بالش رو جا بجا کرد و دراز کش شد ... غلتی زد و به حالت جنینی خوابید ... انگشت شصت دست چپش رو توی دهنش گذاشت و چشماشو بست ...
    یه حس بدی بود ... نمیدونست چرا ... ولی خوب تو اینهمه سال ، این حس بد رو داشت ... اینکه هر بار میرفت و خوش میگذروند و بر میگشت و بدش اومدن رو تجربه میکرد ... دوست نداشت به امید دروغ بگه ... اما چه میشد کرد ؟ امید زیادی پیله بود ... زیادی میپرسید و زیادی نصیحت میکرد ...
    اول اتوبان کرج بودند ... قرار با بچه ها همونجا بود ... سیا دستش رو کشید و بردش تو ماشین خودشون ... شاران قهقهه میزد ... دستش تو دستای سروش چفت شده بود ... با سروش به طرف ماشینش حرکت کردند ... پری خپلک ، لیدا رو تو بغلش گرفت و بوسید ... از لبهاش ... همه خندیدند ... لیدا قهقهه زد ... پانتی چندش وار نگاه کرد ... هنوز با این طرز برخوردهای عادی ! کنار نیومده بود ... پری دست لیدا رو کشید سمت سانتافه نقره ای رنگش ... هم خودش خشن بود ، هم ماشینش ... پانتی حالش یه خورده بد شد ... ولی به روی خودش نیاورد ... نیوشا با حمید و شهرام و کیوان تو یه ماشین چپیدن ... همیشه همینجور بود ، آخر سر هم که ... دست سیا از پشت کمرش رد شد و رو پاپیون فیروزه ای رنگش ثابت شد و به جلو کشیدش و ولش کرد ... کش زیر پاپیون خورد تو کمرش و یه درد خفیف نشوند جاش ... اخم کرد : « هوی وحشی الاغ ... چی میکنی »
    سیا قهقهه زد ... کشوندش سمت خودش : « جاش نامیزون بود ، میزونش کردم ... »
    عصبی شد ... هیچوقت نمیخواست از حد و حدودی بالا تر بره ، ولی سیا این چیزا حالیش نبود ... همیشه زیاده روی های خودش رو داشت ... قرص میزد ... اینو از حالتاش کاملا متوجه میشد ... چه لزومی داشت که همیشه خودش رو بچسبونه به یه گروه درب و داغون قرصی و وضع ناکوک ! ... « هی یابوی عوضی ... بار دیگه دستت هرز بچرخه ، اونقد میچرخونمش که صدای بز بدی ... حالیته عوضیه حشری ؟! »
    سیا خندید ... از اون خنده های بد مستی ... از اونا که اضطراب و تهوع رو با هم به دلت میندازه « جدی ؟! نگو که ترسیدم ... اگه خوشت نمیاد ، دوست نداری ... خوب غلط میکنی بپوشی و بندازیشون بیرون ... مگه بخاطر همین نپوشیدیش ؟ معنی تاتوی ناکجاتو میدونی یعنی چی ؟ دِ لامصب میدونی که زدی ... خودتو احمق فرض کردی یا منو ... »
    « خفه شو سیا ... آدم نمیتونه برای دل خوش یه کاری بکنه که یه احمقی مث تو بل میگیری ؟! توهم فانتزی زدی ؟! »
    « نه جیگر ... اگه برای خودت بود یا حداقل یه کس خاصی که این مانتو نازک رو روش نمیپوشیدی ... یه گونی جاش تنت میکردی ... من احمقم ؟! »
    راست میگفت ... حداقل سیا این یه مورد رو راست میگفت ... ولی نباید کم میاورد ... جلب توجه به همین آسونیها نیست ... جلب کنی و دفع کنی ... سر انگشت بچرخونی و ناز کنی ... نیاز ببینی و رو ترش کنی ... راه ندی و بخندی ... پایه باشی و وسط راه بشکنی و پدر صاحاب اونی که تو رو پایه فرض کرده رو به عزاش بشونی ... خنک بشی و کیف کنی ... تو مخمصه بیفتی و با بدبختی از مخمصه در بری ... نیمه هوش و لایعقل ول کنی و بزنی به چاک ... هم خودش هم شاران ... و اون شب هم همین کار رو کرد ... یه پک از سیگار سیا ... یه نیم پیک از مشروب سروش ... یه نگاه جانانه به حمید که دیگه داشت به اتفاق نیوشا و شهرام و کیوان و یکی دیگه که جدید بود میرفت که بره ... و یه اخم غلیظ و چندش آور به لیدا که دست پری خپلک تو یقه بلوزش زیادی ور میرفت و یه علامت نشونه دار به معنی بزنیم به چاک برای شاران و دِ بدو که رفتی ...

    قیافه اش زیادی خاص بود ... به جزء جزء صورتش که نگاه میکرد ، زیبایی خاص و قابل توجهی نمیدید ... ولی صورت پهن و اندام کشیده و رو فرمی داشت ... چشمهای کشیده و پشت چشم بلندی داشت که با ابروهای پرش فاصله مناسبی ایجاد میکرد و جای کار زیاد داشت ... بینیش بد نبود . حداقل بعد از اون عملی که رو قوز ده سالگیش ، در نوزده سالگی انجام داده بود ، میشد گفت طبیعی و رو فرمه ... لبهای سک * سی و درشتی داشت که بر خلاف اکثر دخترهای طایفه اش ، گشاد از حد نبود و یه جا جمع میشد که با خط و خطوطی که گاهی با مدادی ، خودکاری ، خط کشی ... کنج بینی مماس روی گوشه های لبش تست میکرد ، جای مناسبی بود ... چونه گرد و ظریف ... ولی هیکلش رو خودش میدونست که واقعا جذابه ... اندامی کشیده که گودی کمر ، برخلاف باریکیش بیشتر از بقیه جاها تو چشم میزد و باسنی که پهنا و برجستگی خاصی داشت ... موهای مشکی پر کلاغی ای که گاها با تکه هایی از هایلاتهای رنگی ، قیافه اش رو متمایز تر میکرد ... پیشونی بلندی که بر خلاف ذهنیت عام از نشونه اون بر بلندی بخت و اقباله ، تنها نشون دهنده جذاب بودن قیافه اش بود ... یه قیافه اصیل ... نه اصیل عربی ... اصیل اسپانیایی ... و همین دلیلی بود برای قپی در کردنهاش در جمع های غریب ... یه سه چهار کلمه و جمله ناقص اسپانیش برای مواقع لزوم ... سه چهارتا آهنگ اسپانیایی معروف به همراه معنی و اسپل صحیح کلمات و یه داستان من درآوردی که : بابام یه خواننده اسپانیایی بود و بعنوان توریست به ایران اومد و عاشق مامانم شد و منو پس انداخت و مرد و الان فامیلهای پدریم همشون ساکن اسپانیا هستند ... منم دلم برای ایران سرزمین مادریم میتپه و اگه عمری باقی باشه ، برای نیمه دوم زندگیم ، میخوام دنبال خانواده پدریم بگردم ... و گاه و بیگاه بحدی این داستان من درآوردی رو برای این و اون صادقانه تعریف میکرد که یادش میرفت کیه و از کجا به اینجا رسیده ... حتی گاهی فراموش میکرد که حقیقت زندگیشو ، ژنتیکشو ، راست و حسینی برای کی گفته و برای کی نگفته ... روزهای روز ، تمرینات فشرده لهجه اسپانیایی و گوش دادن به آهنگها و مکالمات اسپانیایی ... نتیجه : برای کسی که اولین بار بود اونو میدید ، باور کردنی نبود که یه دختر عربه ...
    شنبه ها برای آدمهای اداری ... برای اونهایی که تو مشاغل دولتی کار میکنند ، مخصوصا برای پانتی با وجود تعطیلی دو روزه و پشت سر هم پنجشنبه ها و جمعه ها ، یه سنگینی خاص داشت ... مثل این بود که جونش رو برای سر کار رفتن میگیرن و ول میکنن ... عقیده همکارهاش هم اکثرا همین بود ... شنبه ها یه ثقل خاص داشت ... با بیحوصلگی از خواب بیدار شده بود و هنو یه خورده از خودش متنفر بود ... هنو یه خورده دلش درد میکرد و این تنفر رو بیشتر به یادش می آورد ... کلا حوصله بیرون زدن از خونه رو نداشت ... چه میشد کرد ؟ باید میرفت ... با رخوت دوشی گرفت و فرم اداریش رو به تن کرد ... سوئیچ ماشینش رو چنگ زد و راه افتاد ... هیچوقت صبحونه ای قبل از کار نمیخورد ... خوبی اداره این بود که تو تغذیه کارمندا و شاغلین دیگه ، خست به خرج نمیداد و همیشه از نظر سور و سات غذا خوری ، میهمونی بود و جشن داشتند ... صبحونه ساعت ده همراه با یه فلاسک چای ... شیر خشک نیدو سهمیه ماهانه ، که به شدت خالی خالی خوردنش رو دوست داشت ... نهار سر وقت و تپل ... اونم همیشه با برنج ... عاشق برنج بود ... این اخلاقش رو مطمئن بود که کشیده به عربا ... برنج و خورش ... سالاد ... ماست ... سبزی و میوه ... بعدشم تا بیاد و مشغول کارش بشه و خلالی به دندوناش بکشه ، ساعت کاری تموم شده بود و ...
    دلنگ دلنگ آهنگ جوون پسندانه اش تو ذوقش زد ... وقتی تنها بود اصلا با اینجور آهنگا و این سبکها ، حال نمیکرد ... خودش بود و از خودش بودن حس به حس میشد ... ترافیک این موقع صبح ، اولین روز هفته ، کلافه اش میکرد ... آهنگ کلافه تر ... دستی برد تو داشبورد و کنترل سی دی رو کشید بیرون و آهنگ مخصوص خودش رو گذاشت ...
    اسکت یکفینی جرحک ... انا سامحت الجمیع
    هیچی نگو ، بسمه دیگه اذیت کردنهات ... من همه رو بخشیدم

    بخشیده بود ؟ ... نه ... نه عمو با سکوتش ... نه بابا بزرگ با آنارشیست همیشگیش ... نه فرهاد ... نه بابا ... نه مامان ... و نه اونهمه معصومیت و بیگناهی خودش رو ...
    مدری ابکی ولا اضحک ... بارد دمعک فظیع
    نمی دانم ، گریه کنم یا بخندم ... اشکهات عجیب سردن

    به این حال روز تهوع بارش ... به این زندگی دوگانه ... به این همه ناچاری ... چاره اش چی بود ؟ چجوری باید با این وضعیت کنار میومد ؟ ای کاش یه بار جواب نامه هاش رو میداد و میگفت ... اقلا فقط برای یه بار میگفت : چرا ؟
    تشکینی بین اصحابی ... و منک مرضی و عذابی
    از من به دوستام شکایت میکنی ... و از توست همه درد و عذابم

    خسته شده بود ... از زیر نظر گرفتن ... از مجبور بودن ... از محدود بودن ... از تنهایی ... از اینهمه درد بی درمون ... خودش رو میخواست ... آزاد ، رها ... بی قید و بند ...
    اسکت واخجل من ذنبک ... انا مو مثلک ابیع
    هیچی نگو و از گناهت شرمنده باش ... من مث تو نیستم ، میفروشم

    چه فایده ... تا کی میتونست نقش بازی کنه و الکی خوش باشه ؟ بیست و چهار سالش بود ... دلش یه بچه میخواست ... یه دختر کوچولو ... هم سن و سالهاش تو همون طایفه زوار دررفته و روانپریش ، همگی دختر وقت شوهر کردن داشتند ... همگی سر و همسر داشتند ... هر کی خودش رو برای یکی بزک میکرد ... الا او که همیشه باید خودش رو برای دل سوخته اش بزک میکرد ... بزک میکرد و میسپرد به چشمهای هیز و سوداگر ...
    والله ما اکرهک ... بس غاضب و زعلان
    به خدا ازت بیزار نیستم ... فقط عصبانی و ناراحتم

    چرا ... چرا ، مطمئن بود که متنفره ... از وجودش از اسمش از همه اونچه که اونو به اینجا رسونده بود متنفر بود ... از خودش ... هم عصبانی بود ... هم متنفر ...
    بدربک زرعت الوفا .... وکان الحصاد حرمان
    سر راهت وفا کاشتم ... و حسرت برداشت کردم

    عصبی شد ... دنده رو عوض کرد و پا رو گاز گذاشت و با یه حرکت پر سر و صدا تیک آفی زد و پرید مث فشنگ تو یه کوچه فرعی ... هر بار مردی بهش دسترسی پیدا کرده بود ... خوشش اومده بود ... از هیکلش تعریف کرده بود ... آب از لب و لوچش آویزون شده بود ... تموم اون خاطرات آزار دهنده پر اضطراب ، به یادش آورد که بندش بسته است ... به پای کسی دیگه بسته ست ... باید وفا دار میموند ... و حسرت میخورد ... حسرت مادری که هر موقع دلش از یه مرد زده شد ، خیلی راحت پسش میزد و یکی دیگه جاش مینشوند ... حسرت روزهایی که فرصت عاشقی داشت و فرصتهاش یکی یکی سوخت میشدند و پاش بسته بود و بندش دست کسی دور تر از دور ...
    خذلان ، صدمه ، اسف ... نکران دمعی شنیع
    ناراحت ، آسیب دیده ، پریشانم ... اشکم جلوی ترسم رو میگیره

    روزهای تکرای ، پر از مکررات بی جبران ، می اومد و میرفت و اون میموند وسط کوچه ای بنبست که نه راه پیش داشت و نه پس ...
    پدرش ، سالها پیش از ازدواج ، از همون دوران اول جوونی عاشق شده بود ... از همون عشقهای جور واجور پسر شهرستانی و دختر تهرانی ... دختری که نه تو طایفه اش ، که تو تموم شهرشون هم مثش رو ندیده بود .. شوخ و شنگ و شیطون ... اینقد به در و دیوار زد و زد و زد ... تا هم اون دختر رو راضی به ازدواج کرد و هم اون طایفه رو ... ازدواجی سست که نه عشق اونو استحکام میبخشید و نه سنتها ... نه تضمینی برای ادامه و نه دلیل ... روز به روز پدر آنارشیست تر شد و مادر یاغی تر ... روز به روز مادر پر حسرت تر شد و پدر پر غضب تر ... روز به روز عشق حرکت معکوس گرفت و دلها دور تر ... خانواده بابا ، موش دوندن و ماما زده تر ... بابا سلطه گر تر ... تفاوتها حجم گرفت و برجسته شد و نوک تیز کرد و رفت تو گوشت و استخون و زخم کرد و زخمها چرک کرد و عفونی شد و عفونتها تب شد و تبها ...
    ماما تقاضای طلاق کرد ... بابا زد ... ماما پافشاری کرد ... بابا زد ... ماما گریه کرد ... بابا زد ... ماما اشک ریخت و گوشت آب کرد ... بابا زد ... منطق بابا شد کتک ... خصلت همه مردهای طایفه اش ... ماما متنفر شد و بابا زد و اینقدر زد و ماما برگه آورد و بابا زد و ماما پزشک قانونی رفت و بابا زد و ماما دادگاه رفت و بابا زد و ماما وکیل گرفت ... تا کار از کار گذشت و بابا خواست با عشق پیش بره و زن به زندگی برگردونه و ماما برنگشت و پشت پا زد به ده سال زندگی زناشویی و طلاق گرفت و دخترک معصوم و تنها رو تنها تر گذاشت و دمش رو روی کولش گذاشت و در رفت ... در رفت و بابا موند و حسرت عاشقی و یه دخترک تنها و یه عشق به زوال رفته ...
    اسکت
    هیچی نگو


    پدر موند و طایفه ای که مدام بهش گوشزد میکرد ... گوشزد میکرد که انتخابش اشتباه بوده ... که تن به قوانین اونها نداده ... که زنی از میون خودشون انتخاب نکرده ... که نباید بذاره دخترکش هم زیر دست و بال اون مادر بزرگ شه ... که مادرشون طبق قانون طایفه اونها بدترین خبط و خطا رو کرده ... پانتی قبول داشت ... اینکه مادرش خبط و خطا کرده رو قبول داشت ... اینکه باید برای زندگیش جون میکند و با چنگ و دندون حفظش میکرد رو قبول داشت ... ولی گاهی افکار طایفه اش ، با دو دو تا چارتا کردناش جور درنمیومد ... اینکه اگه یه زن نتونه بسازه ، حق جدا شدن نداره ، باید بسوزه به پای انتخابش ... کی گفته ؟ کی همچین حکمی رو صادر کرده ؟ ... روز به روز فشارها ، از بین دو فرهنگ ، رو دوش باباش سنگینی کرد ... بین دو فرهنگ موند و کمرش خم شد ... بابا بزرگش از یه طرف فشار میاورد ، زن بگیر ... مامانش از یه طرف خواستگار داشت ... باباش با وجود همه اختلافا هنو عاشق بود ... هنو مامانش رو بعنوان زن میدید ... یه زن که جای سرش رو تخت سینه اونه و لاغیر ... مامانش شوهر کرد ... به یه آدم عوضی ... به یه شخص اشتباه ... باباش تازه تازه پست جدید و محکمتری تو شرکت نفت گرفته بود ... فشار ناشی از کار ، ناشی از انتخاب مامانش ... فکر اینکه زنش ، با کسی دیگه شب رو به صبح بگذرونه ، حتی اگه دیگه زنش نباشه ... برای یه مرد ، سنگینه ... برای یه مرد عرب ، سنگینتره ... برای مرد عربی از اون طایفه ، ضربه ای جبران ناپذیر ... و همین ضربه جبران ناپذیر ، قلب پدرش رو از کار انداخت ... اونموقع ها که طایفه پرست شده بود و اصالت خود پرستیش رو به رخ میکشوند و چپ و راست برای نگه داشتن مامانش از زور بازو و از قوانین موجود تو طایفه اشون سود میبرد ، اونموقع ها که بجای جبران خسارتی که به زندگیش خورده بود ، تو قالب یه مرد خودمحور در میومد و منم منم میکرد ... اون زمان که منطق رو خورده بود و عشق رو قی کرده بود ... فک نمیکرد که روزی برسه که همه چیشو از دست بده ... زندگیشو ... ده سال زندگیشو ...
    باباش مرد ... مامانش تازه شوهر کرده بود ... پانتی تنها مونده بود ... مث الانه تنها ...
    باباش مرد ... مامانش شوهر کرده بود و برای پانتی ، مث لباسای تو چمدونش ، تصمیم گرفت و جابجاش کرد ... باباش مرد و مامانش شوهر کرد و پانتی با مادرش به خونه نو نقل مکان کرد ... شوهر مادرش ... اگه هیز بود ، اگه زن باز بود ... زن بارگی میکرد ، اگه به قول مامانش خیانت کار بود، ولی کاری به اون نداشت ... پانتی ، پانتی بود و عزت و احترام خودش رو داشت ... تو عالم بچگی ، دخترم گفتنش حقیقی بود و پانتی احساس میکرد ، این مرد میتونه قد پدرش دوستش داشته باشه ... شاید چون خودش محروم از حق پدری بود ... شاید چون عقیم بود ... شاید چون پانتی یه دخترک معصوم بی پدر ، محتاج دستهای پدرونه بود ... تو خونه پدر جدید ، هر چند که ، بعدها هیچوقت بهش نگفت پدر ، ولی حس اعتمادی که به اون مرد داشت ، خوب بود ... مث این میموند که پدرش از اون قالب خود پسندِ آنارشیستِ قبیله پرست ، در اومده و یه زندگی عادی رو برای اونها رقم زده ... شاید هم وجود پانتی ، اون مرد رو برای زندگی کردن با مامانش پایبندتر میکرد ...
    ماشین رو تو پارکینگ محوطه بیرونی ، پارک کرد ... امروز شنبه بود و جلسه مدیران ... حتما مدیر قسمت اونها ، سیا ، هم جلسه داشت ... فراری قرمز رنگش تو پارکینگ نبود ... درعوض پژو 405 همیشگیش یه گوشه پارک بود ... سیا هر بدی داشت ، ولی در مورد کار ، خیلی سخت کوش بود و از کوچیکترین ایرادی ، ساده نمیگذشت ... تو حرکاتش عجله به خرج داد و تند دست کرد تو کیفش و پاسش رو درآورد... از ورودی داخل شد پاسش رو تو دستگاه فشار داد و کیفش رو تو بازرسی امنیتی هول داد و خودش دستاش رو به دو طرف باز کرد ... مسئول قسمت بانوان ، دستگاه رو روی قسمتهای خاص بدنش تکون داد و با سر اشاره کرد که میتونه بره ... تند تند از ورودی گذشت و پاسش رو به سینه سنجاق کرد و خودش رو به ساختمون مرکزی رسوند ... طبقه دوم سمت راست اتاق سوم ... مهندسی عمومی ... با سر و صدای نسبتا بلندی سلام داد و تند و سریع سرجاش نشست ... تنها نکته مثبتش این بود که نه تو محل از حد خودش میگذشت نه تو محل کار ... همیشه ساده می اومد و بی حاشیه میرفت ... حتی سیا هم این خصلت رو داشت ... همیشه یه بلوز سفید مردونه آستین بلند نخی دکمه دار ، یه شلوار پارچه ای سورمه ای دیکیز و یه کفش ساده چرمی که اغلب به صورت ایمنی پاش بود ... و موهایی که برخلاف پنجشنبه ها ، ساده رو به چپ یا راست با دقت و مرتب شونه شده بود ...
    جلسه مدیران اغلب تا ساعت ده تا ده و نیم ادامه پیدا میکرد مخصوصا مدیران مهندسی عمومی ... بعد از اون اکثرا جلسات داخلی بخشها ... جلسه اونروز ، بر خلاف روزهای قبل ، یه تازگی خاص داشت ... هفته گذشته پانتی از مرخصی استعلاجی استفاده کرده بود و زیاد تو چند و چوند اوضاع نبود ... مدیر بخش مهندسی عمومی عوض میشد ... سخت کوشیهای سیا ، جواب داده بود و ترفیع گرفته بود ... بر خلاف پانتی که هیچوقت سعی نمیکرد قدمی بیشتر از اونجایی که بود برداره و هنوز اندر خم یه کوچه بود ، سیا روز به روز ترفیع بیشتری میگرفت و حقا که مستحقش بود ... تغیر و تحولات ، نشون از ارتقا سیا به مدیریت یکی از سایتها بود ... زیر لب خوش بحالشی گفت و بی خیال مشغول کارش شد ... میتونست تغییر کنه ... میتونست خوب باشه ... میتونست یه زن مقتدر و با نفوذ باشه ... آه کشید ... وقتی تو زندگی شخصیش موفقیتی کسب نمیکرد و مدام درجا میزد ، زندگی کاری از اهمیت خیلی کمتری برخوردار بود و مهم نبود که مدام در جا بزنه و سال به سال یه گرید به گرید کاریش اضاف نشه ... همین کار رو هم مدیون پدرش بود ... اون سالی که استخدامی بود و با آزمون شرکت نفت نیروی جدید جذب میکردند ، فرزندان کارمندان سابق بازنشستگی بگیر از اولویت خاصی برخوردار بودند ... اونم برخوردار بود و به این طریق بود که خیلی راحت تر از اونکه تلاش کنه ، استخدام شده بود و همین دلیلی بود برای تلاش نکردن ... برای در جا زدن ... برای موندن ... برای فرصت پیشرفت رو به دیگری سپردن ... هر چند کارش خوب بود و یکی از بهترین و قابلترین و دقیقترین مهندسهای مهندسی عمومی بود ...


    به محض جابجایی کادر مدیریت ، جابجایی پرسنلی مهندسی عمومی هم خود به خود و به دنبالش ، اتفاق افتاد ... جلسه ای که بر خلاف اکثر مواقع ، تا نزدیک ساعت دو بعد از ظهر طول کشید و در طی اون پرسنل هم با مدیر جدید آشنا شدند و هم ناظر پروژه ها عوض شد و هم تغییر و تحولاتی در مسئولیتها داده شد که بعضیها رو خوشحال و بعضیها رو به غر غر و بدبینی وا داشت ...
    سهم پانتی از این جابجاییها ، اونقدر هم زیاد نبود ... یه چند تا صندلی اونور تر ، پشت یه پارتیشن که متعلق به آقای خسروی بود و حالا شده بود سهم اون ، بعلاوه تعداد بیشتری پروژه و این یعنی کار بیشتر ... یه مقدار دلخور بود و تو هم رفته ... هم سیا رفته بود و اون تنها مونده بود و هم مسئولیتش بیشتر شده بود ... از همه بدتر ، جای نشستنش بود که تقریبا می افتاد پشت پارتیشنی وسط سالن صد متری مهندسی عمومی ... قبلا جاش خیلی دنجتر از این بود ... اقلا یه گوشه دنج که نه تو چشم بود و نه زیاد در تردد ... مخصوصا ارباب رجوعش بیشتر میشد که اینو بهیچوجه نمیپسندید ...
    به محض تموم شدن جلسه و معرفی مدیر جدید که از میون بچه ها نبود و جدید بود و بر خلاف سیا سن و سال بالاتری داشت ، اخمی میون دو ابرو نشوند و کلافه دست میون کشو ها فرو برد و هر اونچه که در تمام این مدت داشت و نداشت جمع و جور کرد و پرونده های پروژه ها رو دسته بندی کرد ... سیستمش رو چک کرد و فایلهای شخصیشو رو فلش انداخت ... آهنگهای مورد علاقه اش که همگی یا اسپانیایی بودند یا عربی ... فایل بک گراندهای مورد علاقه اش ... و در آخر پاک سازی کشو های دروار و کمد کوچیک زیر میز که وسایل شخصیش رو توش میذاشت ... لیوان سفالی آب خوریش ... لیوان دسته دار تراش دار بلوریش که توش چای میخورد ... قندون کریستالش ... مداد اتودش ... پاک کن نوک دار فشاریش ... کرم مرطوب کننده ... یه جفت قاشق و چنگال ... همه دار و ندارش همین چند قلم بود و بس ... همه رو توی یه کارتن بسته کاغذهای آ چهار قرار داد و گرفت دستش ... همزمان آقای محمدی هم برای تسخیر صندلیش از راه رسید ... سیا هم اومد ... برای بار آخر اومده بود از پرسنل تحت نظارت مستقیمش خداحافظی کنه و گپی دوستانه بزنه ... چشم تو چشم پانتی گرفت ... برخلاف بقیه همکارها ، لبخند کجی کنج لب نشوند : « خوب خانم یگانه ، به امید موفقیت روز افزون شما همکار خوب ... امیدوارم به زودی شاهد ارتقای شغلی و پیشرفت چشم گیر شما باشم ... تو این مدت همکاری ، از همکاری با خانم دقیق ، منظم ، قابل و نجیبی چون شما خوشحال شدم ... یا حق »
    تقریبا دهنش از این طرز حرف زدن سیا باز موند ... با خودش فک کرد : این الان داشت تیکه مینداخت ؟ خانم نجیب ؟ اینکه تو محل کار وقعا سنگین و نجیب و خانم برخورد میکرد ، درست ... ولی شنیدن این کلمه از زبون سیا ... کسی که همیشه از حد و حدود خودش میگذشت ، واقعا جای تعجب داشت ... نمیدونست الان منظورش از این حرف چی بود ... واقعا نجیب بود یا این کلمه رو ، سیا ، برای کوبوندن بیش از حدش بزبون آورد ... اخم کرد ولی سعی کرد با لحن بی تفاوتی با سیا خداحافظی کنه ... « خواهش میکنم آقای پیر دوست ... منم از همکاری با آقای متین و کاردانی مثل شما ، کمال استفاده رو بردم ... مخصوصا از منش و اسلوب کاری شما که در خور و کاملا شایسته بود ... خوشحالم که ارتقای درجه گرفتید و امیدوارم روز به روز پله های موفقیت رو تندتر ، طی کنید ... »
    سیا ابروی بالا انداخت و لبخندی عمیق تر رو لب نشوند ... تو چشمهای سیا خیره بود ... تمسخر و تیکه انداختنی در کار نبود ... مثل اینکه برنامه های پنجشنبه ، حتی دم آخری هم تو طرز برخورد سیا در محیط کاری ، تاثیر نذاشته بود ... لبخند اون هم عمیقتر شد ... برای بار چندم پیش خودش اعتراف کرد : سیا خیلی زیادی خوبه ... فقط اگه این زیاده روی ها رو نداشت ... حداقل همکار خیلی خوب و سر سنگینی تو محیط کار بود ... درسته که پنجشنبه ها ... دوره ها ... گشت و گذارها ، سیا هر کاری میکرد و هر جوری برخورد میکرد ... ولی ... پانتی هم همین رفتار رو داشت ... حتی شاران ... و وقتی به وجدان خودش رجوع میکرد ، میدید هر کدوم از اونها بنا به دلیلی از قالب همیشگی خودشون خارج میشن و ساعتهایی رو خارج از این قالب میگذرونن ... پانتی از بس ناچار بود ... از بس سردرگم بود ... از بس مونده و مجبور بود ... شاران از بس با خودش و با طرز فکر باباش درگیر بود و سیا ... از بس ... نمیدونست چی ... در مورد رفتار سیا نمیدونست چی بگه ... اکثر همکارهای مرد ، دیده بود که حتی در محیط بسته کاری ، دست از هیز بازی و زیر آبی رفتن بر نمیدارند ... از تیک زدن با منشی های قسمتها ... از خندیدن با همکارهای دیگه ... از تنها موندن وقت ناهار با یه همکار خاص ... از ناغافل از سرویس جاموندن ... با هم ... و از اینجور رفتارهایی که خوب میدونست چه قصد و نیتی پشتش خوابیده ... ولی حداقل سیا ، گرچه تو اکیپ چک و چول گردشهای پنجشنبه ها ، یه پسر افسارگسیخته و حتی با دونستن شرایط خاص پانتی ، مدام در حال تیک زدن و نزدیک شدن بهش بود ، اما در محیط کار نه با پانتی ، که با هیچکدوم از همکارهای دیگه هم ، رفتار زننده ای نداشت و این تنها نکته مثبتی از رفتار سیا بود که بشدت پانتی دوست داشت ... اینکه دله نبود ... اینکه با تموم دست هرز رفتنهاش در گردشهای دست جمعی ، حد و حدود چشم و رفتار و دستش رو در محیط کار خوب نگه میداشت ... از همون لحظه احساس کرد که دلش برای این همکار نجیب و در عین حال هرزه اش تنگ میشه ... و وقتی سیا بهش گفت : به امید دیدار ...
    لبخندش همراه با حال خوشی شد و جواب داد : حتما ... به امید دیدار ...
    وسایلش رو در جای جدیدش ، جایگیر کرد و آهی از ته دل کشید و فک کرد : چطور میتونم وسط این سالن در اندشت کار کنم ... دقیقا وسط ... بیشتر پارتیشن های وسطی متعلق به کارمندهای مرد بودند ... و حالا یکی از اونها نصیب پانتی شده بود ... نه حوصله نهار خوردن داشت و نه حتی یکلحظه اضاف کاری ... به محض تموم شدن ساعت کاری ، دقیقا راس ساعت سه و بیست ، محل کارش رو ترک کرد ... پاسش رو ازسینه جدا کرد و وارد قسمت حراست شد ... تند و سریع و پرشتاب از اون محیطی که براش خفقان آور تر از همیشه شده بود بیرون زد و پشت ماشینش نشست و حرکت کرد ... خوشبختانه این وقت روز ، معمولا ترافیک سطح خیابونهای پر تردد کمتر بود ... دو سه تا نفس عمیق کشید و خودش رو از حس تنگی که دچارش شده بود بیرون کشید ...
    پدرش که مرد ... زندگی با مادرش ، بد نبود ... یعنی بجز از دست دادن پدر ، بدی دیگه ای نداشت ... مامان همون مامان بود و زندگی همون زندگی ... گرچه که مادرش دیگه پا توی خونه مشترک نذاشت و خیلی راحت از اون خونه دل کند و تو خونه ای که ساکن بود و جدا از سایه شوهر جدیدش زندگی میکرد ، اما با اینحال حتی یه بار هم پا به اون خونه ای که ده سال زندگیش رو درش گذرونده بود ، نگذاشت ... روز مراسم خاک سپاری پدرش رو خوب یادشه ... مادرش ، ساعتها اونو تو بغل گرفته بود و گریه میکرد ... حتی یکلحظه نه پانتی رو از خودش جدا کرده بود و نه اشکهاش خشک شده بود ... و نه حتی برای دیدن جنازه پدر از خونه خارج شده بود ... خانواده پدری ، خیلی سریع اقدام کردند و جسد نیمه یخ پدر رو از تهران برای خاکسپاری به آرامگاه خونوادگیشون بسته بندی کردن و بردند ... پدر رو از اون شهر گرفته دود آلود آشنای پانتی و مادرش بردن ... نه مادر بود و نه پانتی و پدر غریب تر از هر غریبی به خاک سپرده شد ... از همون روز ، گرچه مادر مهر دومین طلاق رو توی شناسنامه اش به تازگی به افتخاراتش اضاف کرده بود ، ولی پانتی دیده بود که این نه طلاق دوم ، که در واقع مرگ غریبانه و جوانمرگانه پدر بود که از پا انداختش ... مامانش هار شده بود و تا قرون آخر حق و حقوقش رو از شوهر سابق گرفت ... خونه سهمش بود و علاوه بر اون ویلایی هم نصیبش شده بود و یه عالمه طلا و جواهر و در کل وضعش با اون همه سابقه کاری ای که داشت و اون همه پولی که در طول اینهمه سال کار کردن ، درآورده بود و پدرش حتی یه ریال از اون پول رو دست نزده بود و حالا همه به علاوه اینهمه حق و حقوق رسیده از شوهر دوم ، وضعش توپ شده بود ... چند ماهی از مرگ پدر گذشت ... پانتی تازه کلاس اول رو تموم کرده بود ... تموم وسایلش رو ، مامان شاران از خونه پدرش به خونه جدید منتقل کرده بود و مامانش حتی برای برداشتن وسایل پانتی هم به اون خونه پای نذاشت ... مامان خیلی زود تر از اونچه که فکرش رو بکنی شوهر کرد ... دکتر صمدی ، مرد خوبی بود و پانتی با اون احساس خوبی داشت ... از اینکه چرا و تحت چه شرایطی مامان بعد از بابا ازدواج کرده بود و چرا به اون زودی جدا شده بود و دومین طلاق رو تو شناسنامه نشونده بود و حق و حقوقش رو گرفته بود ، چیزی نمیدونست ... ولی مثل اینکه دکتر صمدی خوب درکش میکرد ... خود مامانش که میگفت شوهر سابقش مشکل روانی داشت ... ولی پانتی برخوردی با سعید شوهر دوم مادرش نداشت ... بهرحال از زندگی با نوید صمدی ، روزهای خوبی رو به یاد داشت ... پدری مهربون که صبح ها با مهربونی از خواب بیدارش میکرد و کمکش میکرد آماده بشه و خودش وسایل مدرسه اش رو تو کیفش میذاشت و اصرار میکرد صبحونه بخوره و تغذیه تو کیفش میذاشت و رو دوش میگرفتش و تا ماشین میدوئید و میخندید و اونو رو صندلی جلو میذاشت و تا مدرسه با هم شعر میخوندن و بوسش میکرد و میفرستادش سر کلاس و ... هیچوقت نفهمید ، دکتر که اینهمه خوب بود ، چرا مادرش باهاش نموند ... چرا از اون سوا شد ... با اینکه هیچوقت ندیده بود که دکتر شب جایی بمونه یا لحظه ای از مامانش غافل بشه ، ولی ، این مامانش بود که همیشه دکتر رو به بی وفایی و خیانت متهم میکرد ... خیلی زود پدر دومش رو از دست داد ... خیلی زودتر از اونچه فکرش رو بکنه ، مادرش از شوهر سوم طلاق گرفت ... و خیلی زودتر از اون ، زندگی پانتی ، طوفانزده شد ... همیشه فکر میکرد ، شاید اگر دکتر صمدی ... کسی که تونسته بود جای پدر رو براش پر کنه ، تو زندگیشون مونده بود ، شاید ... شاید ، سرنوشت پانتی اینطور رقم نمیخورد ...


    به محض رسیدن به در پارکینگ ، همزمان با زدن ریموت درب پارکینگ ، نگاهی از توی آینه به منتهی الیه سمت راست خیابون کم تردد انداخت و پوفی کشید ... ماشین رو به داخل کشید و با ریموت در رو بست ... گوشه جایگاه همیشگی ، ماشینش رو پارک کرد و درب ماشین رو با صدایی نسبتا بلند به هم کوبید ... ریموت ماشین رو زد و از در کوچیک خروجی دوباره پا به بیرون گذاشت ... بیش از حد احساس طلبکار بودن داشت ... عینک آفتابیشو به بالای موهای گیس بافتش که الان با عقب رفتن مقنعه اش پیدا شده بود داد و دستی به کمر زد ... شراره های آتشینی از چشمهای عسلی رنگش به بیرون تراوید ... حس گاومیش بودن تو وجودش در غلیان بود ... اینو از پره های بینیش که با نفسهایی تند باز و بسته میشدند هم ، میشد تشخیص داد ... چند قدم باقی مونده تا انتهای خیابون کم تردد رو با قدمهایی محکم و پر عصبانیت به حالت کوبنده طی کرده ... درست چشم تو چشمش ایستاد ... « دیگه چی میخوای خانوم ؟ کار خودت رو که کردی ؟ تو خجالت نمیکشی ؟ آخه من بهت چی بگم ؟ هر کی یه بر و رویی داشت و یه هیکلی باید این حال و روزش باشه ؟ »
    زن لبخندی به لب نشوند ... اخلاق دخترش دستش بود ... میدونست الان بیش از اندازه عصبانیه ... اینو از حال و روز هفته گذشته اش هم میتونست تشخیص بده ... حال و روزی که توصیفش رو از شاران شنیده بود و سعی کرده بود پر دم پرش نده و فعلا به حال خودش بذارش ... لبخندش رو عمیقتر نکرد ... این کار باعث تند تر شدن آتیش خشمش میشد ... با همون لبخند محو دست پیش آورد ... بازوی پانتی رو به دست گرفت ... پانتی با حرکتی خشن ، بازوش رو از دست مامانش جدا کرد ... « دست به من نزن ... »
    همونطور که یکدستش به کمرش بود ، دست دیگه اش رو بالا گرفت ... انگشتش رو به حالت تهدید تقریبا تا نزدیک چشمهای عسلی روشن زن گرفت ... « نزدیک حریم من نشو ... برو ... برو ... برو از زندگی من دور شو ... تا کی باید تاوان هوس پروری تو رو بدم ها ؟ برو ... برو اینجا نایست ... دوست ندارم برام حرف دربیارن ... »
    میدونست اگه یه کلمه حرف بزنه ، اوضاع از اینی که هست بدتر میشه ... برای همین با خشونتی خاص ، دسته کلید رو از لای انگشتهای به تهدید بالا گرفته پانتی بیرون کشید ... تلاش دوباره ای کرد و اینبار موفق شد با تقلای کمتری بازوی پانتی رو به چنگ بگیره ... همزمان با فشار آوردن دور حلقه بازوش ، اونو به جلو هول داد و زبون باز کرد : « ببین پانتی ... باید برات توضیح بدم ... ولی فک نمیکنم کوچه و خیابون جای خوبی برای دعواهای خانوادگی باشه ... بهتره بریم تو و بیشتر از این آبرو ریزی نکنی ... »
    پانتی که یه خورده آورم شده بود ، بازم کفری شد ... با یه حرکت دوباره بازوشو بیرون کشید ... پوزخندی زشتی زد : « آبرو ؟ میدونی با چه آیی مینویسنش ؟ تو که حیا رو قورت دادی و آبرو رو قی کردی ... تو که خانواده ای نگذاشتی تا زیر سایه اش دعوا کنیم ... تو که کوچه و خیابون برات فرقی نداره ... متاسفم خانوم ... لطفا از اینجا تشریف ببرین ... خودتون میدونین که من توی این محل تحت نظرم ... نمیخوام با بودنتون توی این محل ، دردسر بیشتری برام درست کنید »
    و با حرکتی تند و شتاب زده ، قبل از اینکه اجازه حرکتی دیگه رو به زن بده ، دسته کلید رو از دستش بیرون کشید و عقب عقب حرکت کرد : « لطفا منو از یاد ببر ... برو و به عشق و حال خودت برس ... مطمئن باش سد راهت نمیشم ... »
    « پس پوریا چی ؟ »
    تازه چشمش از گوشه پر اشک ، به پسرک باریک و بلند مو مشکی چشم رنگی افتاد ... پسرک با مزه ای که عاشقانه دوستش داشت ، اگه این مادر مشترک رو نمیداشتند ... اشک از گوشه چشمش راه گرفت ... بغض کرد ... : کاشکی یه خورده بزرگتر بود ... اونقدری که دست منو بگیره و سرم رو به شونه اش تکیه بده ... « پوری هر وقت عاقل شد ، انتخاب میکنه ... » مکث کرد ... با پشت دست اشک چشمش رو پاک کرد و بلند تر داد زد : « پوری ... هر وقت عقلت رسید ... هر وقت اینو ول کردی و منو انتخاب کردی ، بیا ... دوست دارم ... منتظرتم ... ولی تنها ... فهمیدی چی گفتم ؟ تنها »
    و برگشت و دوان دوان خودش رو از حصار خفه کننده این هوای آزاد ، جدا کرد ... به داخل خزید و درب ورودی کوچیک آپارتمان رو در هم کوبید ...
    کلا امروز روز خوبی براش نبود ... خستگی اینهمه بار روی دوشش سنگینی میکرد ... به محض وارد شدن توی آپارتمان دنج و راحتش ، کفش از پا کند ... پرت کرد همونجا دم در ... سه قدم جلو تر رفت ... عینک آفتابی بالای موهاش رو از روی سر برداشت ... شوت کرد روی یه مبل تو فضای خالی الکی ... یه قدم به طرف آشپزخونه برداشت و برگشت و مقنعه اش رو پرت کرد رو اُپن ... دو قدم جلو رفت و یکی یکی دکمه های مانتو اداریشو باز کرد و در یخچال رو باز کرد و دوتا بروفن ژله ای از روکش خارج کرد و انداخت تو دهنش ... در بطری رو باز کرد و با دو قلپ بزرگ ... با خنکی آب هر دو قرص رو داد پایین ... در یخچال رو با شدت ول کرد و سرش رو گرفت بالا و بقیه بطری آب رو روی سر و سینه اش خالی کرد ... نفس عمیقی کشید و چشمهاشو باز کرد ... آب از روی موهاش سر خورد و راه به پایین گرفت ... مانتوشو از تنش خارج کرد و شوت کرد جفت عینکش ... دکمه شلوارش رو باز کرد و بدون اینکه از پاش بیرون بیاره .. با شش قدم بزرگ خودش رو به در اتاق خوابش رسوند ... تقلا کرد از پنجره بیرون رو نگاه نکنه و نتونست و نگاه کرد و زن رو چشم به بالا دید ... پرده رو ول کرد و با همون شلوار جین تنگ و ترش خودش رو روی خوشخواب اعلای تخت دو نفره اش پرت کرد ...
    روی شکم افتاد و سرش رو به راست داد ... یه دستش رو زیر سینه جمع کرد و دست دیگه اش رو رو به بالا کشید ... بهترین کاری که میتونست تو این شرایط داشته باشه ، خواب بود ... خواب و فراموشی آنی ...


    تنها یه ماه از جدایی مادرش از دکتر صمدی میگذشت ... یه روز داغ و گرم تابستونه ... از اون روزهایی که دیگه تابستون داره جون میکنه و میخواد تموم بشه و تو رودربایستی میمونه و داغیشو بیشتر میکنه ... هوا خفه و دم کرد بود و علاوه بر اون برق هم قطع شده بود ... تو تاریک و روشن خونه ، با تک شمعی که مادر روشن کرده بود ، هر دو با هم نشسته بودند ... پانتی که دیگه نگرانی از بابت اخم و تخم باباش نداشت ، راحت و آسوده ، در حال عوض کردن مامی بوبولی بود ... مامان بهش قول داده بود ، خستگی که در کرد ، با تیکه پارچه ها ، یه لباس چین دار رنگ رنگی ، برای « خودتی » بدوزه ... سوزن و نخ و پارچه و قیچی و متر و سوزن ته گرد و هر چیزی که فک میکرد به درد کار مامانش بخوره رو دور خودش جمع کرده بود ... یخچالش رو شسته بود و اجاق گازشو چیده بود ... دو تا دیگ صورتی رنگ رو اجاق گاز بود و دو سه تا کاسه و فنجون و نعلبکی ... مداد رنگی های پنجاه رنگش رو مامان دست و دل بازی کرده بود و داده بود نقاشی کنه ... دفتر فیلی سیمیشو هم کنارشون پخش کرده بود ... مامان تو ظرف غذایی سرامیکش ، یه عالمه پاستیل رنگی خوشمزه ترش و شیرین ریخته بود و دم دستش گذاشته بود ... اونطرف تر ، کتاب داستان شازده کوچولوی جیبی ای که مامان داشت براش میخوند ، کنار مبل افتاده بود ... سی دی کارتون آناستازیاش تو پخش مونده بود و برق رفته بود و نتونسته بود بقیه کارتونش رو تماشا کنه و بغض داشت ... سعی میکرد خودش رو با اسباب بازیهاش و بوبولی سرگرم کنه ... مامان موهاشو دو گوش کرده بود و دو تا کش مو که انتهاش دو تا جوجه زرد رنگ بود به دو گوشیاش بسته بود ... چتریاشو شونه کرده بود و مرتب تو صورتش ریخته بود ... یه جفت صندل صورتی رنگ پاشنه سه سانت پاش بود ... مامانش تازه خریده بود ... این روزها مامان بیشتر گریه میکرد و همیشه سر درد داشت ... تو عالم بچگی سعی میکرد ، زیاد سر به سر مامانش نذاره ... برق هم خیال اومدن نداشت ... ضربه هایی پر صدا به در خونه خورد ... مامان که سرش رو با روسری بسته بود و روی کاناپه دراز کش بود ، سراسیمه از جا بلند شد ... تو همون عالم بچگی ، برق عجیبی از چشمهای مامانش تشخیص داد ... مامان با یه حرکت تو بغل کشیدش و در رو باز کرد ... با باز شد در ، پانتی رو که هنوز بوبولی تو بغلش بود به پایین سر داد و با یه دست به پشت خودش هولش داد ... پانتی سر در گم ایستاده بود و خجالت زده به یدو ( بابا بزرگ ) نگاه میکرد ... از چشمهای یدو شراره های خشم میبارید ... نمیفهمید چی میگن و نمیدونست معنای حرفایی که بین مامان و یدوش رد و بدل میشه و لحظه به لحظه با بغض و اشک مامانش و نعره های ناهنجار یدو بالا میگیره ، چیه ... فقط هراس بود و هراس ... هراسی که از حرکات مادر به قلب لرزونش تزریق میشد ... همیشه از وجود این بابا بزرگ نا مهربون واهمه ای عجیب داشت ... بابا بزرگی که بشدت مصر بود اونو یدو صدا کنه ... بابا بزرگی که حتی توی تهران هم دست از پوشیدن چفیه و اعگال و دشداشه بر نمیداشت ... صداها هر لحظه بلند تر میشد و در انتها ، دید که چطور بابا بزرگ با حرکتی تند و پر خشونت مامانش رو به کناری هول داد ... مامان داد میزد : « تو رو خدا ... پانتی هنوز بچه ست ... خواهش میکنم ... تو رو به خاک فرید قسم ... » و خم شد و هق هق کنون ، پایین دامن دشداشه سفید رنگ پیرمرد رو به چنگ گرفت ...
    بابا بزرگ با همون لهجه غلیظ داد کشید : « اسم پسر منو به دهن نجست نیار ... زنیکه پتیاره ی فاحشه ... همین که غربت گیرش کردی و تو شهر غریب دقش دادی بسه ... یا با زبون خوش میدی ببرمش ، یا همینجا سرت رو میذارم رو تخت سینه ات ... » و با این حرف لگدی حواله پهلوهای ظریف و شکننده زن کرد ... پانتی پر بهت و حیرت نگاه میکرد و اشک میریخت ... بوبولی رو محکم تر به خودش فشار میداد و جیغ رو هم چاشنی صدای هق هقش کرده بود ... یدو دیوونه شده بود و با همون عقل زایل شده به جون مامانش افتاد ... لگد لگد میزد و پانتی جای مامانش جیغ میکشید ... دست توی موهای مامانش برد و موهای بلند و لخت مامانش رو دور دست پیچید و سر مامانش رو از زمین فاصله داد و دوباره تند به زمین کوبید ... دوباره از همون موهای دور دست پیچیده شده بلندش کرد و با یه حرکت از همون موها مامانش رو از روی زمین بلندتر کرد و سرش رو محکم تو دیوار کوبوند ... مامانش آخی خفه کشید و نیمه بیهوش رو زمین افتاد ... یدو دیوونه تر از دقایقی پیش باز حمله ور شد و با لگد به بخت مامانش افتاد ... با هر ضربه یدو ، دامن مامان که تا باسنش بالا رفته بود ، بالاتر میرفت و کبودیهایی نمودار تر میشد ... خون مردگی هایی که از پاشنه دو سانتی و سفت صندل مردونه یدو بود ... پانتی رو مامان خم شد و گریه کرد ... مامان خون گوشه لبش رو با گوشه آستین پاک کرد و یورش برد به هیکل نحیف پانتی و تو بغل خودش فشرد ... یدو ، اعگال از سر برداشت و چفیه رو دور گردنش مثل روسری گره داد و با اعگال به بخت زن افتاد ... پانتی زیر دست و پای یدو از ضربه های اعگال در امان نبود ... یدو با یه حرکت ، پانتی رو از قلاب دستهای زن آزاد کرد و مثل توپه ای تو هوا پرتاب کرد ... دخترک تو هوا معلق شد و با کمر به گوشه میز اصابت کرد ... آه از نهادش بلند شد و یدوی خشنش خشونت بار تر تو کاسه چشماش خونه کرد ... آهش تو سینه خفه شد و دست به میز گرفت و رومیزی سر خورد و گلدون کریستال روی میز سُرتر خورد و با یه حرکت روی سرش آوار شد ... دقایق طوفانی پر صدا تو شقیقه هاش میکوبید ... چشماش سیاهی رفت و وقتی به خودش اومد که سوار تویوتای دو کابینه ی سفید رنگی روی صندلیهای عقب دراز کش بود ... بوبولی نبود ... لباس گلگلی چین دار پایین تورش خونی بود و سرش با پارچه ای سفید بسته شده بود ... یدو پشت رل بود و در دل جاده میروند ... میروند و پانتی رو به سرنوشتی که براش به تلخی رقم زده بود میبرد ...


    دشداشه : پیراهن بلند و یک تیکه ای که دو جیب بزرگ در دو طرف داره و یقه ای سه سانت مدل فرنچ یا همون یقه آخوندی خودمون با چند دکمه در بالا و جلو بسته که مردان عرب به تن میکنند ...
    چفیه : یکنوع سرپوش روسری مانند که البته سفید اون بیشتر استفاده میشه و گاهی ریشه های مشکی داره و گاهی ریشه های سفید از جنس پارچه ململ دو رو البته اعراب ساکن خوزستان اینطور چفیه ای سر میکنند ولی اعراب کشورهایی مثل کویت و گاهی چفیه قرمز و سفید چهارخونه سر میکنند ...
    اعگال یا عقال یا اعقال : چیزی از جنس چرم و مثل کمربند ... دایره ای و گیس بافت که دو سه دور اونو تاب میدن و روی چفیه قرار میدن ... بیشتر بعنوان رسمیت بخشیدن به لباس استفاده میشه ...
  4. #4
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    میشو ، مدام پنجه به صورتش میکشید و روی کمرش میپرید ... لای چشمهاشو باز کرد ... در کمال حماقت به نظرش رسید که : گربه بیچاره زیر چشماش از گشنگی گود افتاده ... به فکر پوچ و خنده دار خودش خندید و یادش اومد که خودش هم هنوز از صبح چیزی نخورده ... خمیازه ای کشید و در جا نیم خیز شد ... کش و قوسی اومد و به میشو زل زد ...
    « ای شیطونک ... گشنه ای نه ؟ اگه صَب بدی ، الان یه ناهار خوشمزه برای میشو و یکی هم برای پانتی آماده میکنم خو ؟ »
    و دست پیش برد و میشو رو به بغل گرفت ... سه چهار روزی بود حمومش نداده بود ... به نظرش موهای خوشرنگش بو گرفته بود ... رو تخت ولش کرد و با ضربه ای شوخ به پشت میشو ، هولش داد
    « بپر بریم آشپز ببینیم چی داریم بخوریم » و لبخند عمیقتری نثار چهره زل زده میشو کرد ...
    میشو از روی تخت پرید پایین و راه افتاد سمت آشپز خونه ... با چشمای نیمه باز ، چند قدم راه تا دستشویی رو طی کرد و پرید داخل ... میشو برگشت و دم در به تماشای پانتی نشست ... پانتی انگشتهای آب کشیده اش رو تو صورت میشو پاشید ... میشو جیغ کشید ... پانتی خندید ...
    صورتش رو با صابون خرچنگی که شاران مارکش رو توصیه کرده بود و یه دونه اش رو براش خریده بود شست ... حوله کوچیکش رو به گردن انداخت و با دنباله حوله ، نم صورتش رو گرفت ... دکمه شلوار جینش رو بست و اووهمی کرد ... از راهرو گذشت و از اونچه که دید ، آه از نهادش بلند شد ... میشو تمام گلدونها و هر چی که تونسته بود و دم دستش بود رو بهم ریخته بود ... جیغ زد « میشو میکشمت » و با بدبختی به وضعیت هردنبیل سالن نگاه انداخت ... مجسمه ها ... آباژور بین دو تا مبل تک نفره ... گلدونهای تزئینی خالی ... گلدونهای پر از گل ... سابقه نداشت میشو اینقدر چشم سفیدی کنه ... از جا پرید و همینطور که جیغ میکشید « میشو میکشمت ... احمق بیچاره ... پدرتو در میارم پدر سوخته » اینقد دور خودش و دور سالن و تو آشپزخونه تاب خورد تا عاقبت میشو رو غافلگیر کرد و گوشش رو تو دست پیچوند ... آخرشم دلش نیومد و ولش کرد و افتاد به بخت سالن و مشغول جمع و جور کردن اوضاع قمر در عقرب اونجا شد ... یکی دو تا مجسمه ای که میشو با خباثت شکونده بود رو هم برداشت و راهی زباله دونی کنج آشپزخونه کرد ...
    سرش رو توی یخچال تابوند و بسته آماده ناگت مرغ رو از یخچال خارج کرد ... غذای مخصوص میشو رو تو ظرف ریخت و مقداری شیر به اون اضاف کرد ... با غرغر ظرف غذای میشو رو روی تشکچه زیر اُپن گذاشت « میشو ، دردی به جونت بخوره ... بیا کوفت کن که پس فردا هار تر شی » و برگشت ... مقداری روغن تو ماهیتابه ته گود ریخت و هشت تا تیکه ناگت هم توش انداخت ... خیارشور و گوجه رو از یخچال بیرون کشید و مشغول خورد کردنشون شد ... با صدای زنگ در آپارتمان متعجب به طرف در رفت ... از تو چشمی بیرون رو پائید ... شاران بود ... با یه حرکت در رو باز کرد و متعجب به حضور بی موقع شاران ، چشم تو چشمش دوخت ... شاران عصبی سلام کرد ... پانتی متعجب جواب داد ... به ثانیه نکشید که دلیل عصبانیت شاران رو به یاد آورد ... هر چی بود کار ، کار مامانش بود که شاران رو کوک کرده و فرستاده طرفش ... شاران اگه کوک بود ، در عوض پانتی حسابی نا کوک بود ... اووووفی بلند بالا تحویل شاران داد و از همونجا به حال خودش گذاشتش و بدون تعارف راهی آشپزخونه شد ... سر برگردوند :
    « شاران ، اگه اومدی موعظه ، وخت خوبی نی ... میدونی که اصلا تحمل گشنگی رو ندارم ... بهتر مباحثه و مکاشفه ات رو بذاری بعد از غذا ... خوب ؟ »
    شاران ابروی متعجبی بالا انداخت و چشم از حدقه بیرون داد ... « خواب نما شدی ؟ جدا ؟ ... خیر باشه بهر حال ... »
    چینی به بینی اش انداخت و گوشه لبش رو از سمت راست بالا گرفت و توپید : « نه خانمی ، خواب نما نشدم ... اخلاق سگیت دسمه ... »
    شاران وای خاله زنکی ای تحویلش داد : « اِوا ، غیب میگی ؟ میخوای تا سگ شم ؟ ها ؟ »
    خنده ای با صدا کرد : « آره ... جدا ... راست میگی ها ، حداقل مزیتش اینه که میندازمت بجون این میشوی احمق ، درستش کنی ... »
    شاران پر صدا تر خندید و خودش رو زد کوچه ی علی چپ « چرا ؟ جیره غذاییتو خورده ؟ »
    « نه مال تو رو خورده بی سهمیه موندی ... بگو چی نکرده احمق روانی ... نرسیده بودی ، گوشتش حلال بود ، امشب میزدمش به سیخ شاید دنبلانش هم نصیب تو میشد »
    « اَخخخ ... چرا ؟ »
    از تو آشپزخونه بلند داد زد « نگو چرا که دلم از دستش خونه ... بیا اینجا ببین با مجسمه های نازنینم چی کرده ... اون گلدونه که دورش آب طلا کاری شده بودم انداخته بود زمین که خدا رحمش کرد نشکست وگرنه تا الان واقعا به سیخ کشیده بودمش و امشب شام خوراک میشو داشتم ... »
    میشو بیخبر از تِمِ مکالمه دو نفرونه اشون ، مظلومیت به خرج داده بود و هر بار که اسمش رو از زبون پانتی میشیند ، با ذوقی لاینصف تو دهنش زل میزد ... شاران خم شد و دستی تو موهای خوش رنگ خوش کوپش کشید و با عشوه گفت : « آخی نازی جیگر ... آخه تو چقد ملوسی ؟ چیکار کردی این پانتی رو که سگ شده ؟ »
    پانتی اخمی کرد : « سگ نشدم ، سگ پرور شدم ... همین دو دقیقه پیش بود که داوطلب شدی نقش سگ رو تمام و کمال بازی کنی یادت رفت ؟ »

    شاران هم اومد تو آشپز ... پانتی سخت مشغول بود ... ناگتها رو توی پیشدستی چیده بود روی میز و خیار شور و گوجه و جعفری و پیاز هم ، همینطور ... داشت دوغ آماده رو میکس میکرد ... عاشق دوغ با سبزیجات محلی و تره کوهی و پر از پونه بود ... شاران بیتکلف صندلی ای کنار کشید و خودش رو ول داد رو صندلی ... پانتی ، یه نون باگت رو از وسط نصف کرد و توش رو پر ... لقمه آماده رو گرفت سمت شاران ...
    « بگی بخور جون بگیریو راحت تر از حق موکلت دفاع کنی ... بت گفته باشم ! حریفت غدره ... مشکل از پسش بر بیای ... »
    شاران گازی به لقمه زد و دهن پر گفت : « نه ؛ تو فعلا کوفت کن جون بگیری ، زیر دست و پام له نشی ... تا بعد ... آخه خیلی تو چشمم ریزی ... یه لیوان دوغ بده »
    پانتی هم ساندویچ خودش رو آماده کرد و به سمت دهن برد و قبل از اینکه گازی از اون بزنه گفت : « بذار یخ بندازم توش ... نترس من جون دارم ... تو فکر خودت باش تو پرونده موکلت شکست نخوری ... »
    شاران خم شد و بدون یخ ، دوغ ریخت تو لیوان ... لیوان رو یه نفس تا نیمه سر کشید و گذاشت رو میز ... چپ چپی جانانه ، نثار پانتی کرد ... پانتی با چشمهای یخی به چپ چپ شاران زل زد : « چیه ؟ یکی دیگه میره سالی یه بار شوور میکنه ... توپت برای من پره ؟ گوه خوردم تبریک نگفتم بابت شوور جدید ؟ »
    شاران از روی صندلی نیم خیز شد ... « تو فعلا ناگتت رو بخور ... گوه برات شکولاته ... عربو »
    شاران از جا بلند شد ، از روی میز تنگ دوغ رو برداشت ، نیمه لیوان خودش رو هم روش ریخت ... سر تنگ رو زیر یخساز یخچال گرفت و فشار داد ... برگشت ... پانتی هنوز بهش خیره بود ... شاران اخم کرد : « اوی برای من قیافه نگیر ... الان دقیقا چه مرگته ؟ ها ؟ »
    پانتی تنگ دوغ رو تو دست چرخوند ... با قاشق محتویات تنگ رو بهم زد ... همونطور خیره به شاران بود ... « هیچی ... من هیچ مرگیم نی ... عطاشو به لقاش بخشیدم ... خوش باشه با همبستر جدید ... »
    شاران به قهقهه خندید : « بو میاد ... تو هم تشخیص میدی ؟ بوی حسادت زیادی تو دماغه ... اول فک کردم شاید رگ عربیت گل کرده باشه ... اما الان میبینم کونت از یه چی دیگه سوخته ... ها ؟ ... راستی همسترام بچه کردن ... اینقد نازن ... میخوای یه جفتشونو ؟ ... برای رفع افسردگی کولاکن ... »
    پانتی جدی نگاش کرد : « گوز چیش به شقیقه ؟ ... چه ربطی داشت این وسط ؟ »
    شاران بازم خندید : « نه که گفتی همبستر ... یاد همسترام افتادم ... آخه بیشتر همبسترن تا همستر ... از بس صُب تا شب رو هم سوارن و تو هم وول میخورن ... خخخخخخ »
    پانتی خندید : « با این میشوی احمق ؟ برم سر کار برگردم یه لقمه اشون کرده ... تو هم چه تزایی میدی ها ... »
    میشو تو درگاه آشپز خونه ظاهر شد ... لوس و خرامان خودش رو به پاهای پانتی نزدیک کرد ... پانتی با پا لگد نیمه محکمی نثار شیکمش کرد : « برو گمشو ... عنتر ... از قدیم میگفتن اسم سگ بیار ، چوب به دست بگیر ... نشنیده بودم بگن گربه ... »
    شاران خم شد ، میشوی بیچاره چمپاتمه زده کنج پایه میز رو از روی زمین بلند کرد و به بغل گرفت ... میشو هم انگار به شیطنت احمقانه اش واقف بود که جیکش در نمیومد ... شاران گونه ی سمت راستش رو توی نرمی موهای میشو فرو کرد ...
    « چطور دلت میاد ... همچین بلایی سر این طفل معصوم در بیاری ... دلت از جای دیگه پره چرا سر این خالیش میکنی ؟ سنگ دل ... »
    میشو لنج کرد ... لابد میدونست کسی این وسط پیدا شده که داره ازش حمایت میکنه ... پانتی گوشه لبش رو بالا داد و اخم کرد : « همچی میگی طفل معصوم ... هر کی ندونه فک میکنه زن باباشم ... اوه راسی ، یه خبر جدید ... سیا از قسمت ما رفت ... »
    شاران ریز ریز خندید : « مگه سیا تو قسمت شما بود ؟ والا تا یادم میاد قسمت تو تعطیله ... »
    پانتی مشتی کم جوون حواله بازوی شاران کرد : « لوس ... از اون قسمتها نه ... قسمت کاری رو میگم ... از مهندسی عمومی رفت ... »
    « اه ... کی جاش اومد ؟ یه جیگر تر ؟ »
    خندید : « آره ... میخوام ازش دعوت کنم جای سیا رو تو دور دورامون بگیره ... یه تیکه ایه راست کار خودته ... »
    شاران ابرو بالا انداخت : « جدی ؟ تو میذاری تیکه از طرفت بپره طرف یکی دیگه ... مطمئنم اگه مالی بود خودت چشم تیز میکردی براش ... اگه تیکه باشه و بیاد طرف کسی دیگه تیکه تیکه اش نکنی خیلیه ... »
    پانتی خندید سیر شده بود ... آروغ زد ... شاران اه اه کرد ... پانتی مگه چیه ای با طلبکاری حواله اش کرد ... شاران هم کنار کشید ... میشو بدست راه سالن رو در پیش گرفت : « پانتی بیا بشین جواب پس بده ... میخوام برم ... »
    پانتی با یه سینی چای ، اومد تو سالن ، سینی رو روی میز عسلی بین دو مبل قرار داد و خودش کنار شاران نشست : « بنال ... گوشم با توئه ... »
    شاران جدی تر زل زد تو چشماش : « تو مشکلت با مامانت چیه ؟ »
    پانتی دو خط عمودی بین دو ابروش نشوند : « من مشکلی با کسی ندارم ... گفتم که خوش باشه ... »
    شاران پرید تو حرفش : « نه دیگه ... کوچه علی چپ بنبسته ... جدی باش و رک بگو ... مگه مامانت هرزگی کرده ؟ کار خلاف کرده ... »
    اینبار پانتی پرید تو حرفش : « نه ، نه هرزگی کرده نه خلاف ... ولی چرا نمیخوای درک کنی شاران ؟ ... تا کی باید از یه بغل خودش رو بندازه تو یه بغل دیگه ؟ میدونی این چندمیه ... »
    شاران هیکلشو داد جلو ... چشماشو بیشتر تو چشم پانتی زوم کرد : « آره من میدونم چندمیه ... ولی این وسط مث اینکه تو نمیخوای دقیق بشماری چندمیه ... »


    پانتی عصبی شده بود ... از تکون تکونای پاهاش معلوم بود : « نمیتونم دقیق بشمارم ... آخه نه اینکه هی تند و تند عوض میشه ، اینه که بعضی وقتا سوادم در حد شماردنشون نمیرسه ... من جهنم ... پوری چی ؟ این وسط نباید تو فکر غرور پوری باشه ؟ »
    شاران حیرت زده ابرو بالا داد : « حالا مثلا جنابعالی عقل کل ، دلت برای پوری سوخته ... بهتره اینو بدونی که مامانت فقط بخاطر پوری این کار رو کرده ... »
    پانتی پوزخند زد : « نگو خندیدم ... هر هر هر ... یه چی میگیا ... رفته شوور کرده ، اونم اینبار بخاطر پوری ؟ نگو که پوری اینقد بی غیرت شده که دلش هوس کرده مامانش هر شب تو بغل یکی باشه ... »
    شاران هم عصبی شده بود : « چرت نگو پانتی ... یه خورده به خودت بیا ... تا کی میخوای با بخل و حسد زندگی کنی ... اینی که زندگی تو بهم ریخته ست و سر کلافش از دستت در رفته ، هیچ ربطی به مامانت نداره که بخوای سر اون خالیش کنی ... این که تو نمیتونی عاشق بشی ... نمیتونی آزاد باشی ، ربطی به مامانت نداره ... خودت هم خوب میدونی که ربطی به مامانت نداره ... بهتره دلیل ازدواج های مامانت رو از خودش بپرسی ... یه روزی بدون بخل و حسد ... به روز دخترانه پای درد دل مامانت بشین ... الکی جبهه نگیر ... این مامان بیچاره تو هم ، حق زندگی داره ... نداره ؟ »
    پانتی دیگه به سیم آخر زده بود ... صدای کوتاهش اوج گرفته بود و بلند تر از حد عادی بود ... « بشینم پای درد و دلهاش یا داستاهای سک ... سیش ؟ ... ها ؟ این که بابام با ملاطفت بغلش نمیکرد ... نازشو رمانتیک تر نمیکشید ... این که سعید روانی بود اونم جبران کرد ؟ اینکه با نوید ریخت رو هم و معاشقه کردند و بعدم نوید دلش رو زد و نشست بهونه گرفتن ... اینکه الان بازم یه شوهر دیگه کرده ؟ راستی با این چطوره ؟ خوبه ... خوب بهش حال میده ؟ معاشقه طولانی داره باهاش یا کوتاه مدت ؟ برای چند وقت میخوادش ؟ ها ؟ »
    شاران هم صداشو انداخت رو سر : « چرا چرت و پرت میگی پانتی ... اون بیچاره رو هم رفته بعد از بابات چند مدت شوهر داری کرد ؟ ها ... بیچاره همشو سر جمع بشماری یه سال هم نشد ... خوب دلش با بابات نبود ... کفر کرده ؟ ... بابات بابای تو بود ، تو هم مجبوری ازش خوب بگی ، ولی قبول کن که تیکه مامانت نبود ... با هم اختلاف فرهنگی داشتند ... همدیگه رو درک نمیکردند ... هر چی هم که پدرت دوستش داشت ... اما اون چی ؟ اون چرا باید به پاش مینشست ؟ ها ... »
    پانتی جبغ کشید : « به همون دلیلی که من به پای فرهاد نشستم ... مگه من با اون فرقی دارم ؟ ... »
    شاران خونسرد نگاهش کرد ... : « آره داری ... پانتی داری ... مامانت مجبور نبود ... ولی تو مجبوری ... مامانت از اونا نبود ... ولی تو هر چی هم که خودت رو عوض شده نشون بدی ، بازم از همونایی ... تو میتونی خودت رو با شرایطشون وفق بدی ، مامانت نمیتونست ... درک کن ... اون مجبور بود بخاطر پوری اینکار رو بکنه ... برای تو هم سعی کرد یه پدر خوب پیدا کنه ... کرد ... نشد ... نموند ... نذاشتن بمونه ... ولی این وسط گناه پوری چیه که باید به آتیش خشم و حسد تو بسوزه ... »
    پانتی غرید : « این وسط پوری چه دخلی به این اوضاع داره ؟ چرا هی پوری پوری میکنی ؟ »
    شاران خشمگین فریاد زد : « چون اینبار با پدر پوری ازدواج کرده ... نه بخاطر خودش ... بخاطر پوری ... »
    چشماش گرد شد ... حیرت کرد : « بابای پوری ؟ ... اون کیه ؟ »
    شاران نفس عمیقی کشید ... آهش رو از دل بیرون داد : « از بس بی منطقی ... اون بیچاره اومده بود همینو بهت بگه ... به نظر من بهتره بشینی پای صحبتشون و حرفاشون رو گوش کنی ... فردا شب ، فردا شب برو خونه مامانت ... برو و خودت همه چیو از نزدیک ببین ... باشه پانتی ؟ ... برو یه بار ... فقط یه بار بدون حسادت به زندگی مادرت نزدیک شو ... باشه ... »
    مجبور بود بگه باشه ... اگه مامانش اینبار واقعا بخاطر پوری و با پدر پوری ازدواج کرده بود ، حاضر بود این بغض لعنتی رو از تو گلوش پایین بده ... ولی فقط تحت همون شرایط نه بهونه ای دیگه ... خودش میدونست که پوری رو یه جور دیگه دوست داره ... یه عشق خاص ... تو این مورد فک میکرد صد در صد ژنتیکش بیش از رابطه خونی موثر بوده ... عشق به پوری ، بیش از اینکه مث همه عشق های خواهر و برادرانه باشه ... عشق افراطی پسر پرستی و برادر دوستی عربیش بود ... اینکه ژنتیک غالب شده اش بهش فرمون میداد عاشقانه تر از خواهرهای دیگه پوری رو دوست داشته باشه و به فکر رفاه و آسایش اون باشه ... حتی اگه این رفاه و آرامش ، از شوهر کردن مجدد مادرش نشات میگرفت ... هر چند که پوری اینقدر مظلوم و مهربون بود که خود به خود این عشق رو تقویت کنه ... پوری 13، 14 ساله ... همون که جای اونو در اون سالهای نحس برای مادرش تمام و کمال پر کرد ... گرچه که پانتی نه پدر پوری رو دیده بود و نه بچه گیهای پوری ، ولی این دلیلی به سرد شدن اون علاقه افراطی خواهرانه نبود ...


    پیر مردی که اصرار داشت اونو یدو صدا کنه ، تو پیچ و تاب جاده گم شد ، گم شد و پانتی رو هم با خودش گم کرد ... گم شد و بچگی پانتی رو هم با خودش گم کرد ... گم شد و سرنوشت پانتی رو هم با خودش گم کرد ... پانتی که چشم باز کرد ، هوا روشن شده بود ... آفتاب سر زده بود ... جای دیگه بود ... مثل همون کارتونهایی که با علاقه نگاه میکرد ... مث آلیس در سرزمین عجایب ... گرسنه بود ؟ نبود ؟ ... گریه میخواست ، نمیخواست ؟ ... دلش هوای مامان داشت ؟ نداشت ؟ منگ بود ... ضربه کاری بود ؟ ... فشار روی اون بچه تازه هشت ساله زیاد بود ؟ ... صحنه ها ذهنش رو قفل کرده بودند ؟ ... دلواپس زنده یا مرده مامانش بود ؟ ... یدو بهش گفته بود میره پیش باباش ... مامان بهش گفته بود ، بابات مرده ... بابات تو سینه قبرستون خوابیده ... دلشوره داشت ... یدو میخواست ببره بخوابونش تخت سینه قبرستون ؟ ... تو عالم بچگی ، بیشتر دلهره به دل کوچیکش چنگ میزد ، تا کنجکاوی آدمهایی که ندیده بود و سرزمینی که عجیب تر از سرزمین عجایب بود ... مامان چند باری اونو برده بود ، پارک ... پارک رو بسته ی جمع و جوری که پر از بازیهای هیجان انگیز بود و بهش میگفتن سرزمین عجایب ... اونجا خوش گذشت ، خوب بود ... مامان بود ، بابا بود ... سرگرم بود ... چیزهای هیجان انگیز بود ... اینجا چی ؟ ... مامان که مطمئن بود نیست ... بابا رو هم مشکوک بود به بودنش ... آخه مامان چندین بار براش خانمانه توضیح داده بود ... حتی اون موقع دکتر صمدی هم براش توضیح داده بود ... هر کی مرد ، پر میکشه میره تو آسمون ... یه سنگ میذارن بعنوان یادگاری ازش ... بعد خودش پرواز میکنه میره پیش خدا ... خدا گاهی به ما سر میزنه ، ولی همیشه پیش باباست ... ما نمیتونیم بریم پیش بابا ، مگه اینکه خدا بخواد و ما رو با خودش ببره ... ولی یدو خواسته بود ... یدو اونو آورده بود پیش بابا ... نه ... پروازش نداده بود ... با تویوتای دو کابینه اش آورده بودش ... با سر و صورت خونی ... مگه یدو خداست ؟ ... شایدم یدو یه خدای کوچولوئه که میتونه فقط با ماشین هر کی رو خواست ببره پیش خودش ... ببره پیش باباش ... چشماشو دور چرخوند ... این سرزمین ، گرچه یه خورده ای شبیه سرزمین عجایب تو کارتون آلیسش بود ، ولی شباهتی به آسمون نداشت ... یه چیزی فرق میکرد ... یه چیزی سر جاش نبود ... بابا تو آسمون بود ... اینجا رو زمینه ... شاید میخواد ببرش بذارش همون کنار سنگ یادگاری باباش ... همونجا که هر وقت شیطنتش بیش از حد میشد مامان میگفت میبرم میذارمت دم در قبرستون و بر میگردم ، تا مرده ها بیان برات ... همیشه میترسید ... از قبرستون میترسید ... حتی اگه واقعا بابا اونجا منتظرش بود ... همیشه وقتی میترسید ، برمیگشت تو بغل مامان و سرش رو لای پاهای مامان قایم میکرد ... حتی اگه مامان ترسونده بودش ... حتی اگه از بزرگترین گرگ دنیا ترسوند بودش ... پیش مامان آروم میشد ... مامان نبود ... بابا تو آسمون بود ... سنگش تو قبرستون بود ... یادگاری که مونده بود ازش ... از مامان هم یه یادگاری مونده بود ... یه روسری که یدو روی سرش گره زده بود و گره اش محکم بود و وقتی نیمه شب تو دل جاده چشماشو باز کرده بود ، داشت خفه اش میکرد و دور گردنش رو عین بختک حلقه کرده بود و فشار میداد ... همون روسری ای که مامان سرش رو باهاش بسته بود تا درد نگیره ... بغض به گلوش چنگ انداخت ... از یدو میترسید ولی این دلیلی برای جلوگیری از دلتنگیش نبود ... از ترسها و موهومات بزرگتر از یدوش ... گریه کرد ... اول بیصدا ... بعد با هق هق ... بعد پر صدا ... گریه کرد و لابه لای گریه هاش زار زد : « من مامانمو میخوام ... من مامانمو میخوام ... میخوام برگردم پیش مامانم ... من مامانمو میخوام ... ازت متنفرم ... ازت بدم میاد ... منو ببر پیش مامانم ... از لباسات بدم میاد ... لباسات عین لباسای زناست ، دوسشون ندارم ... کلاهت کمربند داره دوستش ندارم ... من مامانم رو میخوام ... از مانتوت بدم میاد ... سفیده منو میترسونه ، مث لباس دکتراست ... منو ببر پیش مامانم ... من مامانمو میخوام ... »
    و اینقدر مامان مامان کرد و نق زد و زار زد و هق زد تا عاقبت یدو از قالب آرومش در اومد ... دراومد و درنده شد ... دراومد و چشماشو بست ... در اومد و دستش رو حرکت داد ... اولین دستی که به طرفش دراز شد ، دست پر خشونتی بود که سیلی ای شد تو گوشش ... صدای تو گوشش وز کرد و زنگ زد ... مث زنگ مدرسه ... تند و پشت سر هم و تیز ... صدای زنگ خوشحالش نکرد ... معنیش برگشت به خونه نبود ... سرویسش منتظرش نبود ... اینجا بود ... تو سرزمین عجایب ... وسط آدمهای عجیب و غریب ... ضربه بعدی یدو دیگه زنگ نداشت ... درد داشت ... لگد بود ... تو پهلوش ... جای دمپایی خاکی یدو رو لباس گل گلی پایین تور توریش موند ... زنی از یه در چوبی کهنه اومد بیرون ... یه در بزرگ ... زنه پیر بود ... صورتش چروک بود ... قیافه اش مث جادوگرا بود ... مث تموم اون جادوگر بدای کارتوناش ... یه لباس تیره پوشیده بود با یه شال سیاه چروک چروکی ... بعدها فهمید شال نیست ، شیله ست ... یه گل سر روی شالش بود ... طلایی بود و یه نگین فیروزه ای دشت ... شکل یه پنجه بود ... سه تا نقطه سبز لجنی روی چونه اش بود ... مث سه تا قطره اشک ... ابروهاش یه جوری بود ... با همون رنگ سبز لجنی کشیده تر شده بود ... وسط ابرو هاشم از همون رنگ سبز لجنی بود ... مامان ابروهاشو مداد میکشید ... یه مداد قهوه ای ... ولی فقط تو ابروهاش ... اون زن عجوزه جادوگر شکل که همیشه یدو عیوزه صداش میکرد ، از اون مدادهای قهوه ای تو ابروهاش نزده بود ... یه چیزی بود که سبز لجنی بود ... ابروهاشو دراز تر کرده بود و قیافه اش رو بیشتر شبیه جادوگر شهر بدیها ... دو تا گیس از این ور و اون ور شیله اش آویزون بود ... دو تا گیس سفید و سیاه ... باریک مث دم موش ... پا برهنه بود و تو خاکا بدون دمپایی راه میرفت ... بوی بدی میومد ... همه جا خشک بود ... شباهتی به پیک نیکایی که میرفت و پر بود از دار و درخت نداشت ... فقط خاک بود و یه رودخونه کثیف و بد بو و یه مشت درخت دراز قد بلند بی برگ که فقط روی کله اشون برگ داشتن ، اونم برگاری دراز دراز ... یه گونیهایی روی درختا بود ... با بند بسته بودنشون ... یه گاو گنده سیاه که قسم میخورد گنده تر از اون و سیاه تر از اون و ترسناک تر از اون رو هرگز ندیده ... چند تا بز که می میاشون رو تو یه کیسه کرده بودند و در کیسه رو بسته بودند ... تو اون همه چیز وحشتناک ، تنها همین می میهای بزها توی کیسه براش جالب بود و خنده دار ... یاد می می بند مامان افتاد ... حتما اینا هم مامان هستند که می می بند دارن ... دستای جادوگر عجوزه شهر بدیها ، سفید بود ... آردی بود ... مثل وقتایی که با مامان دو تایی میخواستند کیک درست کنند و اون دستهاش کثیف میشد و مامان میگفت تموم جونتو آردی کردی ... عجوزه پیر هم دستاش سفید بود و آردی بود و تموم جونش رو آردی کرده بود ... نه به اون شدتی که پانتی آردی کرده بود ... روی شیله اش سفید شده بود ... کناره های پیرهن سیاه درازش آردی شده بود ... ولی پاچه های شلوارش رو مطمئن نبود آردی باشه ... آخه بیشتر خاکی بود ... مث وقتایی که از مدرسه میومد و تو کوچه لی لی بازی میکرد و پاچه های شلوارش کثیف و خاکی میشد ... عجوزه یه سنجاق با سه تا کلید به سینه لباس سیاه درازش زده بود ... ترسش بیشتر شد ... حتما کلیدهای قلعه دیوه ... اونم جادوگر به سینه زده بود ... دستای سفید آردیشو نزدیک آورد تا از روی زمین بلندش کنه ... ترسید ... صحنه ها جلوی چشمش جون گرفت ... شنگول ... منگول ... حبه انگور ... گرگ بد قصه ... بزبز قندی ... تنور گوشه دیوار که حبه انگور توش قایم شد ، همون گوشه بود ... کاشکی جون داشت و عجوزه روشو اونور میکرد و اون زودتر میپرید تو تنور قایم میشد ... صداها تو گوشش تاب میخورد ... زنگ میزد ... میپیچید ... « منم منم مادرتون ... علف آوردم براتون ... شیر آوردم براتون ... دستای سفیدمو ببین ... درو باز کن ... »
    با تموم وجود جیغ زد ... گرگ بد قصه با دستای آردی ... جادوگر شهر بدیها با کلیدهای در قلعه ... پیر زن بدجنس شهر جادو ...


    دیر وقت بود و چشمهاش از زور زیادی خواب میسوخت ... صبح بیدار شدن ، به خودی خود براش خسته کننده و سنگین بود ، چه برسه به اینکه مجبور باشه به خاطر عوض شدن شرایطش و رئیس جدید ، جای جدید و مسئولیتهای جدید ، حساسیت به خرج بده و زودتر از هر روز هم بیدار شه ... شاران هم که از نصحیت براش کم نذاشته بود ... دلش میخواست بخوابه و امشب اولین باری بود که امید بیش از حد نمیذاشت بخوابه ... سوالات پی در پی ... گیج شدن ، گیج زدن ... جوابای ربط و بیربط ... خسته اش کرده بود ... امید دست بردار نبود ...
    باز هم خمیازه ای کشید و نالید و همزمان با ناله تایپ کرد « امید بخدا داغونم ... تو رو خدا بذار فردا برگشتم از سر کار برات توضیح میدم ... »
    امید شکلکی عصبی فرستاد و نوشت : « ولی من الان برام مهمه ... الان فکرم مشغوله ... باید بگی جدی میگی یا نه ... »
    خودش هم مطمئن نبود ... زیادی خسته بود و برای هر خسته ای ، اولین راه حل گریزه : « آره جدی میگم ... خسته شدم ... جوابم رو که نمیده ... از بی تکلیفی داغونم ... دارم فکرامو میکنم ... هر راهی رو که بگی رفتم ... بجز این راه ... امید بخدا دیگه خیلی خیلی خسته ام ... بابا ناسلامتی دو ساعت دیگه باز دوباره باید بلند شم برم خبر مرگم دنبال یه لقمه نون ... میذاری بتمرگم یا نه ... »
    معلوم بود امید ناراحت شده ... شاید نباید اینقد تند باهاش رفتار میکرد ... بهر حال کار از کار گذشته بود و امید تایپ کرد : « مشکلی نیست ... اگه حرف زدن با من از نون خوردن میندازت ، بیش از این اصرار نمیکنم ... شب خوش ... »
    و چراغی که آف شد و پانتی که انگشت به دهان موند ... به این که : امید یه دفعه چه مرگش شد ... مگه من چی گفتم ؟ خوب خسته بودم ... خوابم میومد ...
    شونه ای بالا انداخت و سلانه سلانه به طرف دستشویی راه افتاد ... میشو رو به زور حموم کرده بود و خوشبحالش که راحت توی تشکچه نرم زیر اُپن خوابیده بود ...
    مسواکی زور زورکی زد و سعی کرد به روز پر هیاهویی که داشت فکر نکنه ... هر چند مشکل بود ...
    پیرزن با دستهای آردی ، و لبخندی که سعی میکرد تا حد ممکن دوستانه به نظر برسه ، دوباره سعی کرد ... با کمی فشار به بازوهای نحیف دخترک اون رو از روی زمین بلند کرد ... پانتی لرزون ، ترسیده تر با چشمهای از حدقه دراومده ، بین موندن نزدیک یدوی عصبانی و پیرزن عجوزه ، چشم میچرخوند ... عاقبت حسی تو فکر بچگونه اش داد زد و بهش گفت بهتره با پیرزن کنار بیاد و از یدویی که خوب ازش زهر چشم گرفته بود ، فاصله بگیره ... دستهای خاکیشو ، روی چشم کشید ... مامان نبود بگه دست آلوده به چشم نزن ... مهم نبود اگه به قول مامان کور میشد ... همونطور که چلش دست پیرزن بود ، از دروازه در بزرگ چوبی کهنه که بی شباهت به در قلعه شیاطین نبود ، وارد شد ... حیاط بزرگ خاکی ، تو چشمش وهم انگیز اومد و ترس موهومش رو بیشتر کرد ... وسط حیاط فقط دو تا تک درخت از همون درازی قد بلند کله برگ دار بود ... یکی از درختا ، سر نداشت ... فک کرد : « حتما کار یدوئه که سر درخت رو کنده و گذاشته رو سینه اش ... »
    یکی از درختا هم که از همون برگ دراز داشت و از همون کیسه های بسته زیر چونه شون ... با خودش فک میکرد : « شایدم اسباب وسایل مهمشون رو میذارن تو کیسه و میبندن به درخت ... مث مامان که میگفت خوردنی ها رو باید بذاریم یه جای بلند ، که مورچه نزنه ... شاید اینا هم خوردنی باشن ... » غرق افکار بچگونه ، باز هم تو قلعه دهشتناک چشم چرخوند ... گوشه ای از حیاط درندشت خاکی ، یه تخت بزرگ آهنی بود و گوشه دیگه اون یه محوطه فنس کشی شده که از پشتش تعداد زیادی گاو و بز و بره پیدا بود ... و یه اتاقک کوچیک گلی که خیلی کوچیک بود و ندونست که چیه و کجاست ... روبروش تقریبا کامل و همینطور سمت چپش هم که چند تا در چوبی کوچیک که همه به دیوارهای گلی وصل بودند ... یه نرده بوم چوبی کهنه که معلوم بود میره روی پشت بوم و یه گوشه هم کنار در بزرگ یه پله تنگ گلی که تا پشت بوم میرفت ... اونطرف تر ، تو سایه ، یه اتاقک سر باز به اندازه یه اتاق راستکی و با دیوار کوتاه بود ... وسط حیاط ، پر بود از کوهی از کاه و یونجه و کوهی هم از تپاله گاو ... گرد و مسطح ... چند گونی پشکل و یه تشت که پر بود از آرد گل گلی شده ...
    پیرزن فشاری به چلش آورد و عربی کلماتی گفت که پانتی متحیر و دهن باز ، با چشمای پر اشک نگاهش کرد ... خود پیرزن متوجه شد و کشون کشون ، پانتی رو به اتاق سرباز گوشه حیاط کشوند ... اتاق پر آبی که یه شیر هندلی بهش آویزون بود و پیرزن چند بار هندل زد تا بالاخره آبی زرد رنگ از توش بیرون زد ... دستش رو پشت گردن پانتی گذاشت و کمی به جلو هول داد ... سر پانتی به پایین خم شد ... پیرزن مشت مشت آب کرد و ریخت تو صورت پانتی ... چرک و خون ، آب زرد رنگ رو ، نارنجی رو به قهوه ای کرد ... باز مشت کرد و شست ... بعدم با گوشه همون شیله آردی خشک کرد ... روسری رو از دور گردن پانتی باز کرد و صاف کرد و سه گوش کرد و تکوند و دوباره روی سر پانتی کشید ... درک نمیکرد چرا ؟ برای چی باید روسری مامانش رو روی سرش ببنده ... تا اون زمان روسری سر نکرده بود و فقط برای مدرسه مقنعه سر میکرد ... سر کردنی که دوامش تا زنگ آخر بود و زنگ آخر با هجوم از توی کلاس ، چه خودش ، چه بقیه هم کلاسیهاش بجز یکی دو نفر ، دوون دوون که از مدرسه بیرون میزدند ، مقنعه کج و کوله شده و کر و کثیف پفکی و آب میوه ای رو از روی سر در میاوردن ... و الان ...
    پیرزن دوباره دستش رو خیس کرد و به خاکای مشخص روی لباسش کشید ... خاکا پاک شد ، ولی یه لک زرد رنگ همراه با رطوبت روی لباسش نقش بست ... فینش رو بالا کشید که اینکار باعث شد ، دوباره پیرزن مشتی آب به دست بگیره و بریزه و با رطوبتش ، آب بینیشو پاک کنه ... کم کم گریه اش آروم شده بود ... ولی هنوز هق هقی خفه از گلوش بیرون میزد که دست خودش نبود ... با هر هق هق سه بار نفس کوتاه و پر صدایی از دهنش خارج میشد و تخت سینه اش با دردی خفیف بالا میپرید ... دقیقا مثل اونباری که با دوچرخه اش تو حیاط خورد زمین و زانوش بدجور زخمی شد و همینطوری هق زد و هق زد تا خوابش برد ... اونموقع هم بشدت احساس خواب آلودگی میکرد ... پیر زن مرتب هی هجی میکرد عمه اِزبیده ... عمه اِزبیده ... و به خودش اشاره میکرد ... پانتی متوجه نمیشد ... دوباره به پانتی اشاره کرد و گفت : بنتی ... بنتی ... باز به خودش اشاره کرد و گفت : عمه اِزبیده ...
    پسرکی دوون دوون از توی یکی از اتاقهای دیوار روبرویی بیرون زد و اومد نزدیکشون ... یه گوشه ایستاد و چشم گذاشت تو چشم پانتی ، درحالیکه ، انگشتش رو به دهن داشت ، بر و بر نگاش میکرد ... پیرزن چند کلمه ای به زبون عربی با پسرک حرف زد که باعث شد پسرک نزدیک تر بشه و بگه : سلام ...
    سلام کردنش لهجه دار بود ... پانتی خندید ... جواب داد : « سلام »
    پسرک خجالت رو کنار گذاشت و گفت : « این عمه زبیده ست ... منم طاها حسین هستم ... پسر عموت ... امسال میرم مدرسه ... تو کلاس چندمی ؟ »
    پانتی خوشحال از حس بزرگتری با غرور و افتخار آمیز گفت : « منم پانتی هستم ... امسال میرم کلاس دوم ... چرا من تو رو تا حالا ندیدم ؟ »
    طاها حسین هم بادی به غبغب انداخت و گفت : « از این به بعد باید هر چی من گفتم گوش بدی ... من تا حالا خونه شما نیومدم ... ولی تو رو میشناختم ... یدو میگه مدرسه رفتی ، بزرگ میشی منم بنتی رو میدم به تو ... »
    پانتی خندید ... بیخود خندید ... شاید بنتی اسم یه بره خوشکله ... شایدم اسم یه دوچرخه ... شایدم یه چیز خوب دیگه ...


    رو کرد به درختا ... « اینا چرا اینقد مسخره ان ؟ »
    طاها حسین جدی به پشت سر برگشت ، چیز خنده داری ندید ... رو به پانتی برگشت « چیا ؟ »
    پانتی گوشه سه گوش رو سری رو به دست گرفت و جلوی دهنش گرفت و ریز ریز خندید و با اون یکی دست اشاره کرد به درختا : « اونا ... اون دوتا ... اون درختا که درازن ... چرا اون یکی درازه فقط درازه ؟ کله نداره ؟ یدو کله اش رو کنده ؟ »
    طاها حسین اخم کرد ... تو چشم پانتی خیره شد با همون اخم و عصبانیت مشهود گفت : « یدو نکنده ... یدو میگه نخل ناموسه ... باید مواظبش باشیم ... صدام بی ناموسه ... به نخلای ما حمله کرد ... صدام کنده »
    پانتی حاضر بود قسم بخوره که یه کلمه هم نفهمیده بود ... نه از حرفای طاها حسین و نه از اخم و تخمش ... بیخیال شد ... « این اتاقه چرا در نداره ، آب داره ؟ »
    طاها خندید ... پر صدا خندید ... عمه زبیده چند کلمه دوباره به عربی با طاها حرف زد ... اونم برای پانتی ترجمه کرد : « عمه میگه نایست وسط حوش ( حیاط ) ، یدو میبینه عصبانی میشه ... دختر معنی نداره وسط حوش بایسته ... اینم اتاق نیس ... این حوضه ... آب توش میگیریم ... از فردا ساعت نه که آب باز میکنن تو باید آب بگیری ... تا الان عمه زبیده میگرفت ... ولی این کار دختر خونه ست ... تو هم از امروز دختر این خونه ای ... اگه دختر خوبی باشی ، یدو کاریت نداره ... »
    با اینکه نفهمیده بود آب بگیریم یعنی چی و چرا دختر نباید وسط حیاط بایسته ولی سعی کرد یه هم زبون که این وسط گیر آورده رو از خودش نرجونه و لبخند زد و گفت : « باشه ... تو خونتون اینجاست ؟ »
    طاها حسین هم لبخند زد : « نه اینجا نیست ... اهوازه ... با پدرم اومدم ... پدرم رفته سبزی بچینه ... برای مادرم ... مادرم فقط از سبزیهای اینجا دوست داره ... رِجی ( هندونه ) اینجا هم خوش مزه و سرخه ... میخوای بخوری ؟ عمه زبیده برام قاش کرده ... تو اتاق هس ... میخوای ؟ »
    نفهمیده بود رِجی یعنی چی ... ولی بخوری رو خوب فهمیده بود ... دلش مالش میرفت ، ضعف داشت ... از دیروز بعد از ظهر هیچی نخورده بود و گلوش میسوخت ... دستش رو دراز کرد و دست طاها حسین رو توی دست گرفت ... عمه زبیده باز هم به عربی چند کلمه حرف زد ... طاها با خشونت ، دستش رو از توی دست پانتی بیرون کشید ... پانتی فک کرد : چرا قهر کرد ؟ مگه من چیکارش کردم ؟
    خیره و پرسشگر به طاها نگاه کرد ... طاها هنوز اخم کرده بود با همون اخم گفت : « دختر خوب نیس دست پسر رو بگیره ... تو باید از من فاصله بگیری ... برو پیش عمه زبیده خمیر درست کردن یاد بگیر ، من رِجی میارم برات ... همونجا بخور ... تو اتاق کسی نیس ... »
    پانتی شونه بالا انداخت ... خوب نباشه ، مگه چیه ؟ دلش میخواست بدونه رِجی که سرخه و خوشمزه چیه ... ولی طاها دیگه اونو با خودش نبرد تو اتاق ... در عوض بهش اشاره کرد بره بشینه پیش عمه زبیده ... دو سه قدم سست و هلاک برداشت ... خوابش میومد و گرسنه بود ... عمه زبیده روی زمین خاکی پهن شده بود و با مشت آرد رو خمیر میکرد ... یاد گل بازی کردن و دیگ و قاشق درست کردن افتاد ... مامان چند باری برای سرگرم کردنش گل سفالگری خریده بود و همینجوری ورزش میداد ... بعد هم پانتی میذاشتشون تو یه پلاستیک تا تازه بمونه ... با تیکه هایی که ازشون میکند دیگ درست میکرد و قاشق و عروسک و ... بعدم میذاشت تو آفتاب تا خشک بشه ... کنار عمه زبیده روی دو پا نشست ... هر دو دستش رو مشت کرد و آرنجهاش رو روی زانو گذاشت و مشتهاش رو زیر چونه اش و به کار عمه زبیده خیره شد ... عمه زبیده عرق روی صورتش رو با پشت دست پاک کرد و دوباره افتاد به بخت خمیرها و زد ... خمیر لای دستهای پر چروکش ترک بر داشته بود ... سرش رو بلند کرد و لبخندی محو به صورت پانتی پاشید ... پانتی هم با اینکه نمیدونست چرا ، لبخندی گنگ به چهره نشوند ... عمه زبیده به عربی چیزی رو تکرار میکرد ... پانتی نمیفهمید ... با اشاره دستش و تکرارش که هی میگفت « تینی مای » گنگ نگاه کرد و رد نگاه و انگشت اشاره عمه زبیده رو دنبال کرد ... به کاسه آبی رسید ... برگشت : « اون ؟ آب میخوای ؟ »
    عمه زبیده به چشمهاش خیره شد ... سرش رو دو سه بار به پایین سر داد به معنی آره ... از روی دو پا بلند شد و سرشار از حس خوب مفید بودن کاسه آب رو از چند قدمی برداشت و بالای سر عمه زبیده ایستاد ... به لب عمه زبیده نزدیک کرد ... عمه زبیده با حرکت سر نشون داد که نمیخواد بخوره و به خمیر اشاره کرد ... پانتی آب رو ، روی دست عمه زبیده خالی کرد ... عمه زبیده کاسه که از نصف بیشتر شد ، با آرنج دست پانتی رو به معنی « بسه » پس زد ... پانتی پرسید : « بسه ؟ » با اشاره سر عمه فهمید بسه ...


    واقعا فک میکرد بسشه ... باید یه پیچ و تابی به هیکل لندهور خودش میداد و یه کاری میکرد ... اینهمه سال دندون روی جیگر گذاشتن و خودخوری کردن کافی بود ... فکری مثل خوره به جونش افتاده بود ... تنها راه حل نرفته ... دو روز دیگه نتیجه کمیسیون ثبت احوال مشخص میشد ... یا پانتی میشد یا بنتی میموند ... تکلیفش رو با خودش راحت تر میتونست روشن کنه ... یه جورایی مث سکه انداختن بود ... یا شیر یا خط و اینبار ، یا پانتی و یا بنتی ... ریسک بالایی داشت ولی باید ریسک میکرد و تکونی به زندگیش میداد ... لعنتی نثار روح پر فتوت خودش کرد و تند و تند پاس زد و بازرسی شد و خودش رو به محل کارش رسوند ... نباید دست این رئیس جدید آتو میداد ... تجربه ثابت کرده بود ، آدمهای مسن توی پستهای بالا ، شاید گاهی بیش از جوونترها بگو بخند داشته باشند و محیط کار رو جدی نگیرن ، ولی به همون میزان هم به موقعش از تو آبنمک خوابیده برات درمیارن ... پس مهربونی و شوخیهای رئیس جدید رو نباید همیشگی و دائمی فرض میکرد ...
    پشت میز وسط سالن مهندسی عمومی ، توی صندلی ناراحتی که از همه طرف زیر نظر چند جفت چشم جستجوگر که تا بحال نتونسته بودند در محل کار ازش خورده بگیرند ، نشست ... پرونده های پروژه های تحت نظارت خودش رو زیر و رو کرد و یاداشت برداری کرد ... یه چند موردی رو باید با بازرسی فنی تماس میگرفت و چند موردی هم برای رفع ابهام با مجری یا نماینده رسمی اون رفع و رجوع میکرد ... کار چک کردن پرونده ها بیش از هر زمان دیگه ای وقت برد ... پروژه ها ، زیادی خاص تر از پروژه های کوچیک و سر دستی قدیمی بودند ... مبلغ اونها هم پر مبلغ تر بود و ... آهی کشید و کمری صاف کرد ... این یعنی یه جهش به جلو نامحسوس ... از اونا که کار کردن خر میشه و در آخر خوردن یابو ... نه پست و مقام بالاتری نه حقوق قابل توجه بالاتری ... فقط یه عالمه ژستهای پر دردسر ...
    به چند تا شماره ای که در دست داشت نگاه کرد و مشغول شماره گیری شد ... با هر شماره ای که میگرفت ، خلاصه ای از ایهامات رو به سمع و نظر مدیر عامل شرکت اجرائی مربوطه میرسوند و بعد شماره بعدی ... یکی دو تا از شماره ها مدیر عامل در محل حضور نداشت که قراری با منشی اونها گذاشت و توی تقویم کوچیک رومیزی آقای خسروانی که الان مال خودش شده بود یادداشت کرد ... تو این بین هم محمدی هی راه به راه بالا سرش بود و ابهامات موجود توی پرونده های پروژه هایی که قبلا مسئولشون پانتی بود رو باهاش چک میکرد ... گاهی اوقات مردها واقعا خنگ میشدند ... به نظرش آی کیوئه محمدی در حد آی کیوئه یاخته اومد ... شاید هم آمیب ... محمدی دیگه واقعا شورش رو درآورده بود و این برای پانتی خیلی بود ...
    در حد و مرز انفجار بود ، وقتی که ساعت نهار رسید ... تند تر از هر روز ، از جا بلند شد و برای تمدد اعصاب راهی رستوران مرکزی ...
    اتوبوسهای حمل کننده کارمندان اداری دم در منتظر بودند و اتومبیل سواری مربوط به انتقال مدیران هم ... رئیس جدید ، آقای معینی ، در حال خنده و شوخی با آقای پرتو و آقای شماطی با هم کر کر کنون راهی اتومبیل سواری شدند ...
    اتوبوس حمل خانمها که مربوط به اونها و یکی دو ساختمون دیگه بود هم ، آخر همه ایستاده بود و راننده اش با یکی دیگه از راننده ها مشغول گپ زدن ... دستکشهای سفید رنگ تابستونیش رو به دست کرد و عینک آفتابی مارکش رو هم به چشم زد ... مث همیشه کلاه آفتاب گیرش رو روی سر گذاشت و تو قالب اصل تهرانیش فرو رفت ... توی محیط کار ترجیح میداد نه اسپانیایی باشه و نه عرب ... همون تهرانی اصل با اون فامیلی پرطمتراق اصیلش « یگانه » بیشتر سازگار بود ... داستانی که اصلا چنگی به دل نمیزد و برای خودش اونقدرها قابل باور نبود ... چه برسه به دیگران ... البته کارش راحت بود چون پدرش با اون سابقه کاری درخشان و حالا خودش ...
    بینیشو تیز کرد و لبهاشو عمودی جمع کرد و بیرون داد و دماغی عینک مارکش رو با نوک انگشت دستکش پوش بالا داد و ظاهر پر افاده ای به خودش گرفت ... داشتن ظاهر پر افاده در محل کار ، زیادی به کارش می اومد ... همینکه باعث میشد کسی تو کارش دخالت بیجا نکنه و مث یه پازل حل نشده و درهم ، معمایی به نظر برسه ، حال خوبی بهش میداد ...
    اهمی کرد و سینه اش رو صاف کرد ... یکی دو نفری که یا نمیشناختنش و یا زیادی فضول بودن ، با سر سلامی گفتند که با نیم سر جواب داد ... گاهی برای خاله زنکهای اداری همون سر خم کردن به معنی سلام هم ، زیادی ضرر میرسوند ... همیشه فاصله ها رو رعایت میکرد و در نتیجه تنها چیزی که از این حاشیه سازیهای زنونه نصیبش میشد ، همون افاده ای بودن و خودش رو گرفتن و از کون فیل افتادنهای معروف بود ... نه کسی جرات داشت داستان عشقی بسازه و نه سک ... سی ... در کل بالا بالا مینشست ، از پایین پایینیها نمیخورد ...
    توی رستوران ، همیشه با ژستهای آنتیک تهرانی اسپانیایی مخصوص خودش غذا صرف میکرد ... زیادی اشرافیت نداشته اش رو به رخ میکشید و بیشتر چشمها رو به خودش مشغول ... ناخودآگاه صداش صاف تر و پر جذبه تر میشد و گردنش افراشته تر و شونه هاش عقب تر میرفت ... پاشنه کفش اسپرتش ، صدای خوشایندی ایجاد میکرد که برای همکاران مرد ، ترنم بارون بهاری و برای همکارهای زن ، ناقوس کلیسا ...
    قاشق چنگالش مارک دار بود و ویژه ... از اون مارکهای اعلای نقره و طلای سفید و طلای زرد ... کادوی مامانش بود و بجای گذاشتن توی دکور پذیرایی ، ترجیح داده بود سر کار ژست اشرافی باهاش بگیره ... دستمال سفره هایی که زیادی خوش جنس و مارکدار بودند و هر کدومشون میتونست کلی پاش آب بخوره که خدا رو شکر به آب خوردن نمیرسید و مامانش تو هر بار خونه اش اومدن براش میاورد ... بریتیش ، ایتالیک ... فرنچ ... اسپانیش ... از اینکه تو نظر همکاران زبان عقربی ، یه دختر اصیل اشرافی که برای جلوگیری از اتلاف وقت کار میکنن ، به چشم بیاد ، زیادی خوشش میومد ... ناخنهای کشیده و پتی کور شده و مانیکور شده ... ژستهای بیا منو خفه کنی معروف مرلین مونرویی ... و هر چی که اونو از عربو بودن دور کنه و از ذهنها دور تر ...
  5. #5
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    صحبت کردن به زبون اشاره ، برای کسی که یه عمر با زبون توی دهن باهاش حرف زدن ، سخت و طاقت فرسا بود ... پانتی کوچولو ، حس میکرد کم آورده ... بغض دوباره به گلوی خش دار خشکش هجوم آورد ... هنوز دلش مالش میرفت ، ولی مث اینکه این موضوع چندان پر اهمیت نبود ... عمه زبیده روی خمیر رو با پارچه سفیدِ زرد رنگی پوشونده بود و تشت رو توی سایه ، روی تخت آهنی وسط حیاط گذاشت ... هر دو دستش رو به هم مالید تا خمیر های کبره بسته ، لوله لوله ای از روی دستهاش جدا شن ... بعد از اون دو سه بار دستش رو به حالت دست زدن به هم زد تا بقیه خمیر خشک شده روی دستاش رو تمیز کنه ... پشت بند اون دسته ای یونجه از گوشه حیاط برداشت ... دسته ای هم بی کلام تو سینه پانتی کوبوند ... دسته یونجه سنگین بود ... برای پانتی سنگین بود ، وگرنه که عمه زبیده ... گونی ای نیمه پر از کاه رو با چیره دستی روی سر گذاشت ... بسته یونجه رو هم روی گونی روی سر گذاشت ... سطل چک و چول روحی دسته دار رو هم که آب توش بود به دست گرفت ... توی یه سطل مشابه هم نون خشک بود که اونم به دست دیگه اش گرفت ... یه پلاستیک پر از ارزن روی سطل نون خشکی گذاشت ... با گوشه کتف به سر پانتی اشاره ای کرد و به زبون عربی چیزی بهش گفت که باز هم متوجه نشد ولی از حرکت عمه ، مشخص بود که منظورش اینه : « دنبالم بیا »
    نگاه معصوم و ترسیده اش رو به محوطه ای که عمه شجاعانه به اون نزدیک میشد دوخت ... عمه لحظه به لحظه با قدمهای استوار به داخل محوطه فنس کشی شده نزدیک میشد و به عربی غر میزد ، که پانتی فقط میفهمید داره غر میزنه و از محتوای غرهای عمه چیزی حالیش نبود ... دوست داشت دسته ی سنگین یونجه رو همونجا روی زمین پرت کنه و بدوئه و بدوئه تا برسه به خود خود مامانش و سرش رو توی دامن مادر قایم کنه و هرگز مجبور نشه چشمش به اون گاوهای سیاه می می گنده بیفته ... تا حد مرگ ترسیده بود ... به خودش جرات داد و نگاهی به صورت چروک خورده عمه انداخت و گفت : « من اونجا نمیرم ... پیش هپوها و گاوا نمیرم ... من میترسم ... »
    دسته یونجه رو با عصبانیتی کودکانه روی زمین پرت کرد و پا به زمین کوبوند ... طاها حسین روی تخت آهنی نشسته بود ... از همونجا خندید : « هه ... مگه گاو ترس داره ؟ ... یدو صداتو بشنوه میاد خون به پا میکنه ها ... حواستو جمع کن ... برو به عمه کمک کن ... از این به بعد تو باید خودت تنهایی این کارها رو بکنی ... »
    پانتی جیغ کشید : « نمیخوام ... به من چه ، مگه زوره ؟ » و دوون دوون از پیش فنسها و از طول حیاط و از در بزرگ کهنه چوبی زد بیرون ... به صدای عربی عمه زبیده اعتنایی نکرد و همینطور به هشدارهای امنیتی ای که طاها حسین از پشت سر بهش میداد ... یدو کنار دیوار ، اونطرف تر از تنور روی دو پا نشسته بود ... به نخ سیگار نصفه اش پک میزد و با مردی به سن و سال خودش و با تیپی همشکل خودش به زبون عربی حرف میزد ... سه چهار نفر دیگه هم با سر و ظاهری مشابه نشسته بودند و به حرفهای اونها گوش میدادند ... پانتی به نگاه عصبی یدو ، اهمیتی نداد ... به نظرش نگاه خشمگین اون گاو بزرگ سیاه ، ترسناک تر از یدو بود ... به سرعت راه مخالف محل نشستن یدو که در امتدادش ، کمی دور تر گاو سیاه بزرگ هنوز سر جاش ایستاده بود ، در پیش گرفت ... از پل باریک و چوبی روی نهر کثیف با همون شتاب رد شد ... خودش رو از آلیس بیشتر در خطر میدید ... صدای خشمگین و عصبی یدو رعشه ای به تنش انداخت ... تو عالم بچگی احمقانه فک کرد : اینقد تند میدوئم که یدو بهم نرسه ... هنوز چند قدمی تا رسیدن به نخلها مونده بود که کسی از پشت چنگ به لباسش زد ... برگشت ، مردی هیکل گنده و قد بلند با چهره ای خشن و اخمی بی اندازه بدون اینکه حرفی بهش بزنه ، با سیلی ای محکم اونو بروی زمین انداخت ... برق از چشمش پرید و در حالت شوک موند ... مرد هیکل نحیفش رو از روی زمین بلند کرد و کشون کشون به سمت یدو برد ... قلب پانتی تو سینه بی تپش مونده بود ... یا شاید هم اینقدر تپشش تند بود که از آستانه حسی پانتی فراتر رفته بود و به همین دلیل تپشی توش احساس نمیکرد ... مرد ، با فشاری که به یقه لباسش وارد کرد ، برای بار دوم باعث افتادنش به روی زمین شد ... چشم که بلند کرد ، دقیقا جلوی پاهای یدو افتاده بود ... دست جلو برد و به مچ برهنه یدو از زیر دشداشه ، چنگ انداخت ... لحنش التماس آمیز بود و پر هراس : « یدو ... یدو ... یدو تو رو خدا ... یدو تو رو خدا ... یدو من از گاو میترسم ... عمه گفت بریم پیش گاوا ... یدو تو رو خدا منو نزن ... یدو نزن ... »
    پای یدو بلند شد ، بلند شد که توی پهلوی نحیف پانتی پایین بیاد ... وسط راه موند ... پانتی متعجب و گریون سر بلند کرد ... یدو مچ دستش رو گرفت ... از روی زمین بلندش کرد ... احمقانه فک کرد : یدو به اون بیرحمی ای که فک میکردم نیست ... یدو به دنبال خودش به داخل کشوندش ... از دروازه بزرگ چوبی کهنه ، گذشتند ... با پشت دست کثیف و کبره بسته اش ، اشکش رو پاک کرد و کماکان به لحن پر التماسش ادامه داد و همچنان یدو یدو کرد ... یدو راه محوطه فنس کشی شده رو در پیش گرفت ... عمه زبیده چند کلمه ای به عربی با یدو حرف زد ... طاها حسین ، کنار تخت آهنی سر به زیر ایستاده بود و از گوشه چشم با رقت نگاش میکرد ... یدو ، دستش رو تو دست محکم تر کرد ... لحظه ای اعتمادی گنگ از قلبش گذشت ... به ثانیه نکشید که اعتماد رنگ باخت و از قلبش گریزون شد ... سعی کرد مچ دست چفت شده اش توی دستهای بزرگ و محکم یدو رو به جهت مخالف بکشه و از یدو فاصله بگیره ... ولی فقط در حد سعی موند ... کم کم سیگنالهای ضعیف و ساده لوح کودکانه اش ، فرکانس داد ... خودش رو به زمین محکم کرد و باعث شد ، بجای همپای یدو شدن ، دنبالش کشیده بشه ... یدو درب آهنی میون حیاط و محوطه فنسی رو باز کرد ... با حرکتی خشن دست گره کرده اش بدور مچ پانتی رو به جلو کشید ... یه قدم به داخل محوطه گذاشت و گریه پانتی پر صدا تر شد ... یدو کشون کشون به داخل بردش و بدون اینکه به التماسها و لحن پر خواهش و گریونش توجه کنه ، به درب چوبی اتاقی تو محوطه فنس دار نزدیکش کرد ... با ضربه ای محکم با پا ، در اتاق رو باز کرد ... پانتی رو به داخل اتاق سیاه پرت کرد و لگدی نثار کمر افتاده اش به روی زمین کرد و نعره کشید : « اینجا میمونی تا ادب شی ... مادرت بجز فاحشه گری ، چیزی بلد نبود یادت بده ، ولی اینجا همه چی یاد میگیری ، بجز فاحشه گری ... از فردا آب و یونجه و علف حیوونها با تو ... کسی حق نداره کمکت کنه ... »
    و این کسی حق نداره کمکت کنه رو بلند تر نعره کشید ... و در ادامه گفت : « سمعتی اِزبیده ... » ( شنیدی زبیده )
    و باز با همون نعره ادامه داد : « دختر فرید بیغیرت ، باید درست شه ... کار داری ، ولی نه زیاد ... سر دو روزه آدمت میکنم ... فعلا تو این طویله بمون و فکر کن که کجایی ... از این به بعد باید با زبیده زندگی کنی ... همه کارهای خونه رو هم باید انجام بدی ... زبیده اگه بهت آسون گرفت ، اول جفت پای خودشو میشکنم ، و بعد تو ... فهمیدی ؟ »
    نفهمیده بود ... ولی سعی کرد بفهمه ، یا حد اقل وانمود کنه که فهمیده ... سری به پایین تکون داد و پیر مرد عصبانی در اتاق تاریک رو محکم به هم کوبوند ... تازه تونست نفس بکشه و بوی عجیبی با نفسش به داخل ریه کشید ... یه بوی گند ... توی چهار دیواری در بسته سر چرخوند ... تاریکی بود و ظلمات ... کم کم مردمک چشمش باز شد و گشاد شد و به بی نوری عادت کرد و تشخیص داد ... اتاق بزرگی ، با دو تا گاو سیاه و سه تا گاو سیاه و سفید ... و یه گاو خاکستری ... از آستانه تحملش بالاتر بود ... جیغی کشید و همراه اون ، گرمایی رو از لای پاهاش احساس کرد ... و رطوبتی بی اجازه ...

    نهار پلو شیوید و باقله با ماهی بود ... هووم ، مورد علاقه اش بود ... دوست داشت ... بازم فک کرد : دقیقا مث عربا ، عربا همشون عاشق ماهی و غذاهای دریایی هستن ...
    بینیشو با ژستی غریب چین داد و ظاهری پر تهوع به خودش گرفت ... با وسواس چنگال و قاشق به دست گرفت و آروم و شمرده فیله ماهی سرخ شده اش رو تیکه تیکه کرد و داخلش به دنبال خار گشت ... نبود ... میدونست نیست ... شرکت اینقد به غذای کارمنداش اهمیت میداد که از قبل ماهی رو فیله کنه و بعد سرخ کنه و بده بخورن ... با همون ظاهر ناراضی ، مشغول شد و حواسش بود که اختیار از دست نده و بیش از اونچه که دیسیپلین اخلاق اداریش اجازه میده ، نخوره ... بجای نوشابه ، همیشه آب میوه ، اونم با نی ، سرو میکرد و هیچوقت سر کار دست به میوه اش نمیزد ... فقط گاهی که غذا چربی زیاد داشت و نمیتونست از خوردن غذای چرب و چیلی بگذره ، قاچی لیمو بر میداشت و با اطواری خاص ، پشت بند غذا میداد پایین و مزه مزه میکرد تا چای بعد از نهار که مزه ترش و گسش ، با مزه تلخ و گس چای عوض شه ...
    بعد از ماهی همیشه چایی میخواست ... اینم شاید بر میگشت به همون علاقمندیهای ژنتیکیش ... حتی عموش هم همیشه میگفت : بعد ماهی ، چایی ...
    روی صندلی ناراحت گردون وسط سالنش نشست و لیوان چای به دست ، جدی تر از همیشه با دو خط عمودی وسط ابروهاش ، مشغول شد ... اول با بازرسی فنی تکینکو تماس گرفت و چند تا ایرادی که ناشی از ناهماهنگی پروژه ، با نقشه بود ، رو باهاشون در میون گذاشت ... بعد از روی نکات یادداشت کرده نت برداری کرد و پرینت گرفت و با یه کلیک فرستاد روی مانیتور منشی آقای معینی ... بعد از اون دوباره سر وقت یکی دو تا شماره ای که قبل از نهار موفق به صحبت با مدیر عاملاشون نشده بود ، رفت و شماره گرفت ... خوشبختانه یکی از شماره ها ، مدیر مربوطه گوشی رو برداشت و جوابش رو در کمال ادب و احترام داد ... موند تک شماره ای که بازم منشی عذر خواهی کرد و گفت مدیر عامل نیست ... به ناچار با حالتی عصبی ، از منشی خواست ، ناظر پروژشون رو برای روشن کردن ابهاماتی در پروژه ، به اداره بفرسته ... این دیگه اوج بد بیاریش بود ...
    جلسه های روزانه با رئیس مهندسی عمومی ، بدون روشن شدن کامل نکته های پر ابهام ، اعصابش رو بهم ریخته بود ... یکی دو ساعتی وقتش ، به گذروندن جلسه گرم شد و با جدیت ، در مورد پیشرفت فیزیکی پروژه های تحت مسئولیتش توضیح داد ... موارد ابهام دار و ایراد دار و ستاره دار رو با رئیس جدید در میون گذاشت و از راه کارهای پیشنهادی رئیس جدید ، نت برداری کرد ... دوباره روی صندلی گردون ناراحتش وسط سالن ، نشست ... به پایان ساعت کاری دوم ، نزدیک شده بود ... ساعت نزدیک چهار و بیست بود ... اگه میخواست مجبور نشه تا شش و نیم بمونه ، باید هر چه سریعتر کارهای روی میزش رو جمع و جور میکرد ... تلفن روی میزش به صدا در اومد ... ناظر پروژه شرکت مدیر عامل گم و گور شده ی مذکور ، دم گیت دو بود و مجوز ورود میخواست ... با آقای معینی هماهنگ کرد و مجوز رو صادر کرد ... چاره ای نبود ، باید اون روز تا ساعت شش و نیم میموند ... و موند ...
    با یه نگاه به قیافه جونک بی سابقه ، تا فرح آباد رفت ... نه طرف مال این کار بود و نه اندازه این کار ... دست و پا چلفتی تر از اون بود که بخواد ناظر یه پروژه عظیم فنی باشه ... مجوز ورود رو از دستش گرفت و نگاهی انداخت ... « ساسان عباسوند » ... اسمش هم مال این کارها نبود ... ساسان و چه به ناظر پروژه بودن ؟ ... ابرویی بالا انداخت و پرونده رو چک کرد ... خط چهارم استدمنت پروژه اسم ناظر فنی چیز دیگه ای بود : « کاوه رستم زاده » خودش بود ... هم اسمش و هم ابهت اسمش ... با همون ابروی بالا رفته ، نگاه دیگه ای به پسرک انداخت ... باز تو استدمنت هول خورد ... مدیر عامل شرکت ایستا کوش « امیر محتشم ثباتی » ... این اسم هم مال این کار بود ... جون داشت ... مال داشت ... خدم و حشم داشت ... نوچه فرستاده مرتیکه پوفیوز ...
    صداشو محکم کرد و تو گلو تاب داد : « جناب آقای عباسوند ... اولا که شرکت شما ، برای نماینده های درگیر پروژه اش کارت تردد موقت به این شرکت رو داره ، شما چه جور نماینده ای هستید که نه توی استدمنت و نه توی بقیه مکاتبات اداری تا الان اسمی از شما برده نشده ؟ کارت تردد هم ندارید ؟ ... اگه نامه اعلام نمایندگی از طرف ایستا کوش دارید که به امضا و توافق ما رسیده باشه ، بفرمایید بشینید ، در غیر اینصورت ... »
    « نامه ندارم ... ولی هستم ... ناظرم ... خود آقای ثباتی منو ... »
    بی تجربه تر از اون بود که بدونه وسط حرف یه خانم محترم ، که در حقیقت ناظر فنی و بازرس کارفرما برای این پروژه عظیم و پر مبلغه ، نباید پابرهنه بپره و ریسک کنه ... : « خود آقای ثباتی به تنهایی ، نمیتونه برای این پروژه تصمیم بگیره ... مثل اینکه بدیهی ترین مسائل رو هم شما نمیدونید ... بهرحال ، به جناب ثباتی بفرمایید در صورتیکه برای پایان پروژه حسن انجام کار از طرف ما میخوان ، بهتره خودشون برای پاره ای توضیحات در اسرع وقت و ترجیحا فردا اول وقت بیان اینجا ... روز خوش به سلامت .. »
    ده دقیقه ، یه ربع فک زدن با جوجه مهندس کم سابقه ای که ، معلوم بود عمدا بعنوان ناظر معرفی شده ، اعصابش رو بیش از پیش به هم ریخت ... پر خشم ، لب زد : این یارو پیش خودش چی فکر میکرد که شاسکولی مث اینو بعنوان نماینده فرستاده ؟


    بهر حال ، وقت اونقدری گذشته بود که مجبور باشه تا ساعت شش و نیم که همه کارمندای اداری باقی مونده ، خروجی میزنن ، بمونه ... بچه های مهندسی عمومی همه رفته بودند ... سعی کرد خودش رو مشغول کنه ... برای دو ساعت ، مشغول کنه ...
    بازم گیر داد به نقشه ها ... بعضی جاها رو میشد زیر سبیلی رد کرد ، ولی پانتی اهل زیر سبیلی رد کردن نبود ... تو کار اهلش نبود ... از یه شوخی مزخرف سیا تو ول گردیهای تعطیلیشون راحت میگذشت ، ولی از یه اپسیلون جابجایی و عدم مطابقت طرح با پروژه نمیتونست بگذره ... سعی میکرد اقلا یه پرونده پاک از خودش بجا بذاره ، تو زندگی که نتونسته بود ، پس لا اقل میتونست تو زندگی کاریش حفظش کنه ...
    نقشه ها رو روی میز کار گوشه سالن بزرگ مهندسی عمومی پهن کرد ... رادیوگراف « کــَپ » ( یه قطعه آهنی فنی ) پروژه ایستا کوش رو هم پهن کرد ... اندازه ها دسی میلی و میکرو میلی با هم نا مطابق بودند ... رو هم چفت نمیشدند ... گراف با نقشه متچ نبود ... های لایت سرخابی رنگش رو برداشت و علامت زد ... رادیو گراف لایت شده رو چنگ زد و لوله کرد و برگشت ... درست وسط سالن ، جایی که صندلی گردون ناراحتش بود ، سایه ای تشخیص داد ... مهندسی عمومی خالی بود و فقط به اندازه سه در اونورتر از در سالن ، که با پارتیشن های آلومینیومی و ام دی اف از هم جدا شده بودند ، آقای معینی بدون منشی تو اتاقش بود ... شاید هم نبود ...
    بهرحال یه مهمون ناخونده داشت ... سینه اش رو به جلو داد و شونه هاشو عقب تر ... ستون فقراتش رو صاف کرد و قدمهاشو محکمتر ... به صندلی گردونش وسط سالن نزدیک شد ... درست حدس زده بود ، کسی ناخونده منتظرش بود ... : « بفرمایید ؟ امری داشتید ؟»
    مرد اخمی رو پیشونی نشونده بود ... بهش میخورد سی و دو سه سالی داشته باشه ... ولی جنتلمن بود ، اقلا ژست جنتلمنی گرفته بود ... صندلی گردونش رو برگردونده بود و یه پا روی صندلی گذاشته بود و یه دست تو جیب شلوار ... کت و شلوار سیلک خوش دوختی تنش بود و میشد حدس زد که سرش به تنش می ارزه ... موهاشو به بالا مرتب شونه کرده بود و شاخه ای موی براق تو صورتش افتاده بود ... چشمهای نافذش رو به روبرو دوخته بود ... دست توی جیب داخلی کتش کرد و پیپی بیرون کشید ... بدون اینکه چشم از چشم پانتی برداره ، با فندک زیپوی طلایی ، پیپ رو روشن کرد و پک عمیقی کشید و بوی کاپتان بلاک اصلی ای ، توی فضای پر تهویه مهندسی عمومی پخش کرد ... همراه با نفس پر دود و پر بو ، آروم گفت : « چقد ؟ »
    حس کرد این اخم رو میشناسه ... شاید میشناخت ... آدمای زیادی رو با این ژست و یال و کوپال دیده بود ... ولی معنی چقد رو درک نکرد ... پر سوال نگاه کرد و پرسید : « چقد چی ؟ »
    مرد دستش رو از جیب بیرون کشید و محکم کفشو کوبوند رو میز ... پانتی بوی پر تهدیدی رو زیر دماغش حس کرد ... مرد نعره زد ... : « چقد از خسراونی بیشتر میگیری ؟ »
    از مردان نعره زن متنفر بود ... خیلی متنفر بود ... : « اوی ... ارباب ، درست حرف بزن ... فک کردی اینجا ملک شخصیته که اینطور نعره میکشی ؟ چطور جرات میکنی به من ! با این لحن زننده توهین کنی ؟ »
    مرد پا از روی صندلی گردون برداشت ... با همون دستی که محکم کوبونده بود روی میز ، صندلی رو چرخوند ... صندلی سه چهار تا چرخ خورد و کمی اونطرف تر ایستاد ... پیپش رو به دهن برد و روی صندلی چرمی راحتی ارباب رجوع نشست ، پا روی پا انداخت ... چشمهاشو باریک کرد و تو چشم پانتی تیز نگاه کرد : « توهین ؟ ... شما به چه حقی جرات کردید و به نماینده من توهین کردین ؟ »
    « کــــــــــــی ؟ »
    « جناب آقای عباسوند »
    پانتی خندید ... قهقهه زد ... زیر لب تکرار کرد ساسان و باز قهقهه زد ... مرد عصبی شد ... از خنده پر تمسخر پانتی عصبی شد ... از روی صندلی چرمی ارباب رجوع بلند شد ... ارباب بودن خوب بهش میومد ... ولی ارباب رجوع ؟! ... با دو قدم کوتاه و پر طمئنینه به میز پانتی نزدیک شد ... گراف روی میز رو برداشت ... همونطور لوله ای به چشم پانتی نزدیک کرد ... خودش هم نزدیک شد ... به پانتی نزدیک شد ... پانتی نفس عمیقی کشید ... بوی کاپتان بلاک همراه با بوی تلخ ادکلن مرد تو دماغش پیچید ... رادیو گراف لوله شده رو در چند سانتی صورت پانتی نگه داشت و پر تهدید ، با اخمی که پانتی فکر میکرد هیچوقت باز نمیشه ، گراف رو با یه حرکت باز کرد ... روی پاشنه پا چرخید ... مث سفره پهنش کرد رو میز ... انگشت اشاره ای که پیپ رو نگه داشته بود ، به روی هایلایتها حرکت داد ... باز به چشمهای پانتی خیره شد ... : « داره ... هماهنگ نیست ... میزون نیست ... مطابق اصل نیست ... این روش منه ... کار باید جای برگشت داشته باشه ... »
    دوباره انگشتش رو روی جایی از گراف گذاشت و تو چشم پانتی خیره شد : « اینجا ... 4 سال دیگه لوث میشه ... خورده میشه ... »
    و باز یه جای دیگه : « اینجا ... دو ماه بعد از انقضای تاریخ گارانتی ... »
    باز جای دیگه : « اینجا ، خیلی که خوب کار کنه ، 7 سال دیگه ... باز برمیگرده ... نیاز به ریتیوب پیدا میکنه ... این اصل کار منه ... این لم منه ... ضریب خطا پایینه ... نه بازرسی فنی میتونه ایراد بگیره ... نه هیچ بنی بشر دیگه ای ... حواستو جمع کن جوجه ... کری خوندن تو ، هیچوقت نمیتونه به کار من ضربه بزنه ... خسروانی زبون منو میفهمید ... زیر میزیشو میگرفت و خفه میشد ... تو هم میتونی بگیری و خفه شی و بری خوش بگذرونی ... نه ؟! میتونی گلوی خودتو پاره کنی و جیغ بزنی ... بار آخرت باشه که مزاحم اوقات من میشی ... من نوچه هامم برای جوابگویی نمیفرستم ، چه برسه به خودم ... مفهمومه ؟! »
    نه ، مفهوم نبود ... سنگین بود ... چشمش پر خون شد ... حقارت یه عمر مردسالاری ، تازیانه شد و به بدنش فرو اومد ... لبش رو تر کرد و چشماشو ریز ... به قیافه متفاخر ارباب رجوع بی ادبش خیره شد ... مردمک چشمش رو توی کاسه چرخوند و رو جزء به جزء صورت مرد مکث کرد ... از همش گذشت و باز به چشمهاش رسید ... : « ببین طرف ! هر کی خریدنی باشه ، من نیستم ... شاید بتونی با بند و بست ، با آدمهای سست و بی جربزه و کیسه مفت خوری دوخته ، معامله کنی ، ولی با من نه ... الانم تا زنگ نزدم حراست ، با زبون خوش هری ... کپو درست کن ... تا نه نوچه هاتو شوت کنم بیرون ، نه خودتو ... »
    اینبار مرد خندید ... پر صداتر و موهوم تر از پانتی ... بازم پانتی رو زیر و رو کرد ... به نظرش کیس خوبی برای سرگرمی اومد ... از اون گربه های ملوس نبود ... چنگ داشت ... تیز و برنده ... : « کپو درست میکنم ، در عوض تو رو میخرم ... »
    پانتی نیم خندی زد : « باشه بخر ... تونستی بخر ... » چرخی زد و از مرد دور شد ... بدش نمیومد ، با یه مرد خشن نعره کش ، چنگ و دندون بازی کنه ...

    از خیر موندن و تا شیش و نیم صبر کردن و برای دو ساعت اضافه کاری ، تیشه به اعصاب مخملیش زدن ، گذشت ... نمیصرفید ... باید میرفت خونه و استراحتی کوتاه میکرد ... شب باید میرفت خونه مامانش ... باید میفهمید که حق با کیه ...
    وسایلش رو از روی میز جمع کرد ... پرونده های باز روی میز رو توی زونکن های مربوطه قرار داد ... کیفش رو چنگ زد و روی کول انداخت ... قبل از رفتن ، وارد اتاق مهندس معینی شد تا اطلاع بده که داره میره ... صدای خنده های بلند از پس دیوارهای نازک به بیرون رخنه میکرد ... تقه ای به در زد و با اجازه جناب معینی ، در رو باز کرد ...
    در که تو چارچوب چرخید ، با دو چشم تیز و پر نفوذ ، باز هم چشم تو چشم شد ... معینی به محض دیدن پانتی ، اشاره کرد داخل شه ... پانتی ناراضی ، حرکتی به خودش داد و وارد شد ... معینی ، مدیر دو روزه و مسنِ مهندسی عمومی ، با دست به پانتی اشاره کرد و گفت : « اینم از مهندس ناظر پروژه تون ... خانم مهندس یگانه ، دختر مهندس یگانه مرحوم ... همکار سابق من و از دوستان ابویتون هستند ... قدیما ، اینقد مهندس یگانه پر معلومات و فنی بود ، که جناب مهندس ثباتی بزرگ ، رو حرفش نه نمیاورد ... الان دخترشون ، جاشون رو گرفتند و من امیدوارم به همون ریز بینی و دقیق بینی ، پدرشون باشند ... »
    مرد چرخی زد و خیلی شیک از روی صندلی بلند شد ، با زیرکی پوزخندی رو لب نشوند و سری به تعظیم خم کرد و گفت : « دقیقا ... خوشبختم خانم یگانه ... امیدوارم بشه باهاتون کنار اومد ... وگرنه که ... » برگشت و به مهندس معینی چشم دوخت ... : « شما که میدونید ، من به ناظر پروژه هام حساسم ... امیدوارم مهندس جوون ما ، دقیق و کوشا باشند و ... »
    پانتی سعی کرد خودش رو به خریت بزنه ... نه از این مرد شناخت دقیقی داشت و نه از جناب معینی تازه رئیس قسمت شده ... « خواهش میکنم جناب معینی و همینطور شما جناب مهندس ... »
    مرد دستی به نشانه آشنایی جلو آورد و محکم گفت : « امیر محتشم ثباتی هستم ... »
    پانتی نگاهی به دست معلق تو هوای مرد انداخت و چشم تو چشمش دوخت و گفت : « خوشبختم آقای مهندس ثباتی ... یگانه هستم ... پانتی یگانه ... » و اهمیتی به دست تو هوا مونده نداد و دوباره به طرف جناب معینی برگشت و گفت : « با اجازه من نیم ساعتی زودتر میرم ... امری نیست ؟ »
    معینی لبخندی به لب نشوند و گفت : « نه ... عرضی نیست ... به سلامت ... »
    پانتی مکثی کرد و قبل از خروج به یاد کمیسیون فردا افتاد و دوباره گفت : « فقط ... فردا مرخصی هستم ، قبلا مجوز استفاده از مرخصیم رو ، آقای پیر دوست امضاء کرده بودند ، ولی فکر کردم شاید باید به شما هم خبر بدم ... »
    معینی باز لبخند گل و گشادی زد و گفت : « خواهش میکنم مهندس ، هر کاری که جناب پیر دوست کردن ، کاملا صحیح بوده ... میتونید تشریف ببرید ... »
    قبل از اینکه فرصت پیدا کنه و روی پاشنه پا بچرخه ، صدای ثباتی اومد که با عجله گفت : « مهندس یگانه ... یه لحظه ... »
    و بعد که به طرف معینی چرخید و گفت : « با اجازه جناب معینی ، قرار بود فردا بیام و سر فرصت درمورد پروژه با خانم مهندس صحبت کنم که از قرار ، نیستن ... پس تا وقت هست از فرصت موجود استفاده کنم و قرار بعدی رو با ایشون فیکس کنم ... »
    دستی به سمت معینی دراز کرد و تعارفی رد و بدل کرد و قبل از پانتی از اتاق بیرون زد ... ظاهر جتلمن ، بدون رفتار آقا منشانه !
    پانتی پشت سرش راهی شد ... قبل از اینکه از در بزرگ شیشه ای ساختمان مهندسی عمومی خارج بشن ، رو کرد به ثباتی و گفت : « جناب مهندس ، من فردا نیستم ... الان هم وقت کاریم تموم شده ... اگه حرفی درمورد پروژه دارین ... »
    و قبل از اینکه بتونه جمله اش رو تموم کنه ، ثباتی میون حرفش پرید و گفت : « نه ... بحثی نیست ... من با شما اتمام حجت کردم ... فقط میخواستم با این حرف از وقت تلف کردن توی دفتر معینی ، شونه خالی کنم که کردم ... من هنوز سر حرفام هستم ... روز خوش ... »
    پانتی با دهان نیمه باز از پشت سر به هیکل جنتلمن پوشالی خیره شد ... با کندی به سمت گیت خروجی رفت و پاسش رو از روی سینه کند ... از درب حراست خارج شد و به سمت پارکینگ رفت ... سوار شد و پا رو گاز گذاشت و دنده عقب گرفت و از محوطه دور شد ...
    به محض پیچیدن از خیابون عریض و طویل ورودی دو ، ماشین مشکی رنگی پر شتاب ، همراه با اون از پیچ جاده گذشت ... توی یه حرکت عمدی ، ماشین مشکی رنگ نوکش رو با در سمت راننده مماس کرد و اصطکاکی بین دو ماشین ایجاد کرد ... پانتی پا روی ترمز گذاشت و ماشین رو متوقف کرد ... ماشین مشکی رنگ هم متوقف شد ... پانتی سریعا در رو به بیرون هول داد و خارج شد ... در سمت راننده ماشین مشکی هم باز شد ...
    امروز به طرز عجیبی سه بار ، تیزی برنده چشمهای امیر محتشم ثباتی ، روی اعصابش خط انداخته بود ... قبل از اینکه زبون به تهدید و فحش و داد و بیداد باز کنه ، با لبخندی جا کرده توی کنج لبش ، کارت ویزیتی به طرف پانتی دراز کرد و گفت : « من متاسفم خانوم مهندس ... این کارت ویزیت منه ، فردا منتظرتون هستم ، تماس بگیرین برای پرداخت خسارت ... » و باز سرش رو به نشانه تعظیمی کوتاه خم کرد ...
    پانتی عصبی کارت رو گرفت و به روی کاپوت ماشین مشکی رنگ ثباتی پرت کرد ... : « بیخود ... مگه اینکه خر باشم نفهمم عمدی زدی ... دهنتو سرویس میکنم احمق ... فک کردی من همون ملوسک بی آزار توی دفترم هستم ؟ ... »
    برگشت و سوار ماشینش شد ... استارت زد و قبل از اینکه حرکت کنه ، ماشین مشکی رنگ ازش سبقت گرفت ... چند متری از ماشینش دور شد و همینکه پانتی ، ترمز دستی رو کشید و ماشین رو استارت زد ، ماشین مشکی رنگ دنده عقب گرفت و با سرعتی وحشتناک به سمت ماشین پانتی حرکت کرد ... اونقد سریع با ماشین پانتی برخورد کرد ، که پانتی حتی فرصت نکرد پلک چشمهاشو روی هم بذاره ... سرش با شدت به شیشه برخورد کرد و ...

    چشم که باز کرد ، مردی کت و شلوار پوش بالای سرش بود ... به دور و برش که نگاه کرد ، روی تخت آهنی وسط حیاط گلی بود ... زیر کمرش از اثر چهارخونه های فنس تخت ، درد میکرد ... طاها حسین ، طبق معمول سه چهار انگشت تو دهنش چپونده بود و بر و بر پانتی رو نگاه میکرد ... عمه گوشه ای دیگه ایستاده بود زجه مویه میکرد و با شیله مشکی رنگش ، چشماشو پاک میکرد ... خدا رو شکر ، خبری از گاوهای سیاه و سفید و خاکستری توی اتاق نبود ... فکر میکرد ، به طرز معجزه آسایی از خطر نجات پیدا کرده ... تمام توانش رو نوک زبونش ریخت و نالید : « مامان ... مامان ... من مامانمو میخوام ... »
    ناله هاش پر صدا تر شدن ... عمه زبیده اشک میریخت ... مرد کت و شلوار پوش دستی به روی موهای از زیر روسری بیرون زده اش ، کشید ... روی هیکلش خم شد و روی سرش رو بوسید ... اشکی تو چشمش حلقه زد ، که پانتی رد اونو روی گونه اش دید ... عمه زبیده به عربی نوحه سرایی میکرد براش ... یاد روزهای محرم افتاد و وقتایی که مامان چادر مشکیشو میپوشید و با هم به مراسم نوحه خونی میرفتن و خانومی ، همینطور پر سوز و گداز ، عربی میخوند و زنها گریه میکردن ... حس کرد که باید گریه کنه ... و کرد ... زینب رو نمیشناخت ، ولی قرابت حسی زیادی بین خودش و زینب بود ... دخترکی دلسوخته و بی پناه ...
    عمه زبیده ، دست زیر شونه نحیفش گذاشت و سرش رو بلند کرد ... با بدبختی ، روی تخت آهنی نشست ... عمه زبیده ، چند کلمه ای به عربی ، با مرد کت و شلوار پوش که کم کم چهره اش تو ذهن پانتی زنده میشد ، حرف زد و رفت ...
    طاها حسین زبون باز کرد و گفت : « یوبا ( بابا ) ... یدو نزدش ... فقط انداختش پیش گاوا ... اینم خوابید همونجا ... یدو باید دِگه دِگش میکرد ... (چفتان بافتان ... کتک زدن زیاد ) ... اُم البول ( مادر شاش ... شاشو ) ... »
    و دستش رو جلوی صورتش گرفت و دوباره به پانتی نگاه کرد و خندید و تکرار کرد : « اُم البول »
    مرد کت و شلوار پوش ، چپ چپ طاها حسین رو نگاه کرد و گفت : « اِسکت اِبن چِلِب ... ( ساکت باش پدر سگ ) ... »
    و برگشت سمت پانتی و توی صورتش خم شد ... بوسیدش و با مهری پدرانه گفت : « پِنتی ، دخترم ... خیلی ترسیدی ؟ منو یادته ؟ ... با زنعمو نرجس میومدیم خونتون ... با هم رفتیم پارک ؟ ... بابا ، بود ... همیشه میومدم خونتون ؟ ... آره دخترم ... میخوای بیای بریم پیش من ؟ ... میخوای با یدو حرف بزنم بذاره تو رو ببریم خونمون ... »
    قبل از اینکه زبون پانتی باز شه ، صدای نعره یدو ، چهار ستون تخت آهنی رو به صدا درآورد ... نعره زد و با زبون عربی ، اینبار با عمو حمید بحث کرد ... و عاقبت این بحث ، رفتن با قهر عمو از خونه عمه زبیده بود ... یه خوبی دیگه هم داشت ، که یدو هم رفت ... هنوز گرسنه بود و هنوز چیزی نخورده بود ... ولی مثل اینکه این موضوع بی اهمت تر از هر چیز دیگه ای بود ... به لباسش نگاه کرد و خجالت کشید ... جیشی شده بود و لکه زده بود و بوی بدی ازش بلند میشد ...
    عمه زبیده با یه لباس نو اومد ... یه لباس گل ریز سرخابی رنگ ... پیراهن بلند و باریکی که وقتی تن پانتی رفت ... سرشونه اش بلند بود و آستینش هم ... بلندیش هم کمی از مچ پاش کوتاه تر بود ... عمه بدنش رو با همون آب زرد رنگ توی اتاقک پر آب شست ... طهارت داد ... موهای مثل ابریشمش رو هم شست ... موهاش تو هم گره خورد ... کِدر شده بود ... از کثیف بودنش کِدر تر شده بود ... به سرش گِل زد ... تا حالا موهاشو با گِل نشسته بود ... عمه براش شست ... بعد شلواری مشکی رنگ زیپ دار که به نظرش میومد یه خورده پسرونه ست ، زیر پیراهن تنش کرد ، که پانتی حس خفه شدن بهش دست داد ... بعد هم موهاشو با یه شونه مربع شکل چوبی ، شونه کشید که کلی دردش اومد ، ولی جونی برای جیغ زدن نداشت و فقط بی صدا اشک ریخت ... در آخر هم ، روسری مامانش رو که عمه از قبل براش شسته بود و روی تخت آهنی پهن کرده بود ، نیم نم دار ، روی سرش انداخت و گره زد ... بعد یه دمپایی پسرونه که احتمالا مال طاها بود ، به پاش کرد ...
    دستی از محبت روی سرش کشید و دستش رو گرفت و آروم آروم به بیرون کشید ... نزدیک گاو سیاه بیرون حیاط برد و دسته علفی از روی زمین بلند کرد و به دست پانتی داد ... بعد آروم آروم روی کپل گاو دست کشید ... بعد دسته ای علف ، توی دستش گذاشت و جلو دهن گاو گرفت ... گاو علف رو خورد ...
    عمه دست پانتی رو به دست گرفت و آروم آروم ، به کپل گاو نزدیک کرد ... پانتی جرات به خرج داد و با دست چفت شده اش تو دست عمه زبیده ، یواش یواش روی بدن گاو کشید ... نه ، اونقدرها هم که فکر میکرد ترسناک نبود ... بعد از اون با شوق بیشتری علف رو به دهن گاو نزدیک کرد ... گاو علف رو هم خورد ... پانتی خندید ... عمه دوباره دست پانتی رو گرفت و کشید ... کنار تخت آهنی ایستاد و پانتی رو به روی اون نشوند ... به داخل یکی از اتاقها رفت و با یه سینی برگشت ... پانتی آب دهنش رو قورت داد ... توی سینی یه لیوان روحی پر از شیر بود ... داغ ... یه ماهیتابه ، تخم مرغ محلی با شیره خرما ... یه دونه نون تنوری ... یه بشقاب هندونه خنک و قرمز رنگ ...
    لقمه هایی که عمه با حرفهای زیر لبی عربی به دهنش میذاشت ، مزه میداد ... مثل اینکه عمه قربون صدقه اش میرفت ...


    کسی داشت زیر لبی ، قربون صدقه اش میرفت ... چشم باز کرد ... مامانش بود ... به دور و اطرافش که چیره شد ، فهمید ... اینجا بیمارستان مامانش اینا بود ، محیط رو میشناخت ... دکتر صمدی کنار مامانش ایستاده بود ... لبخند به لب داشت ... دندونهاشو روی هم فشرد ... مامانش با همه تیک میزد ... دوباره شوهر کرده بود و ... باز هم از این مردی که از ادعای خیانت کاریش ، طلاق گرفته بود ، دست بر نمیداشت ...
    روشو به اونور کرد ... اون سمت تخت ، عزیز دلش ، پوریای خوشکل و نجیبش ، ایستاده بود ... بیشتر از دست مامانش حرص خورد ... مامان ، جلوی غرور جوونی پوریا هم کوتا نمی اومد و دست از گند کاری بر نمیداشت ... با بیرحمی فکر کرد : یدو و عمو حمید حق داشتند که درمورد مامان اونجوری فکر کنند .
    پوریا ، لبخندی به لب نشوند و خم شد و روی چشمهای پانتی رو بوسید ... پانتی همیشه از اینجور بوسیدن پوری ، غرق لذتی عمیق میشد ... هیچوقت ، هیچکس ، جز پوریا ، روی چشمهاشو نبوسیده بود ... تا یاد داشت ، گاهی روی سرش ، گاهی ، پیشونی ... و گه گاهی هم گونه اش ... و اکثر اوقات بوسه های تو هوایی ، در فضایی خالی و خیالی از گونه اش ، مدل تهرانی ، بوسیده شده بود ... گاهی هم ، بوسه های پر تف ، مدل زن عمو نرجس و عمه زبیده ...
    لبخندی روی لب ، نثار پاره دلش ، پوریای عزیزش کرد و تو چشمهاش خیره شد ... پوریا ، خندید ... تخت رو دور زد و ... بین دکتر صمدی و مادرش ایستاد ... یه دستش رو از پشت ، دور شونه مادر ، و دست دیگه اش رو از پشت ، دور شونه های دکتر صمدی گذاشت ... و با همون لبخند ادامه داد ... : « آجی ... بابامو دیدی ؟ ... بابا ما رو پیدا کرد ... الان ، منو مامان و بابا ، با هم زندگی میکنیم ... آجی فقط تو رو کم دارم ... فقط تو ... تو چت شده ؟ چرا سرت شکسته ؟ چطوری تصادف کردی ؟ بابام عاشق توئه ... وقتی بیهوش بودی نمیدونی چقد حرص خورد ... مگه نه بابا ؟ »
    دکتر صمدی لبخندی به لب داشت ... ولی سرش به زیر بود ... یه چیزی این وسط میلنگید ... اینو مطمئن بود ... دکتر صمدی عقیم بود ... اینو از اول هم میدونست ... در ضمن تولد پوریا بعد از بهم خوردن رابطه اون دوتا با هم بود ... با دو دو تا چارتا کردن ساده هم ، هر کسی میتونست مطمئن باشه که ، این بچه ، حتی اگه دکتر صمدی عقیم نبود هم ، نمیتونست از یه رابطه سالم بین اون دوتا بوجود اومده باشه ... میخواست تف کنه ... میخواست بگه پس چرا شناسنامه پوری به اسم دیگه ای مزینه ... میخواست تو صورت مادرش تف کنه و بگه : « خر خودتی » ولی پوری خوشحال بود ... چشمای خوش رنگش برق میزد ... قد بلند و کشیده اش ، کشیده تر بود ... دکتر صمدی هم ، تا به یاد داشت ، زیادی اونو دوست داشت ... الان ، اون هم لبخند میزد و با عشقی پدرونه نگاهش میکرد ... از این جمع بدش نمیومد ... ولی از مادرش ؟! ...
    بخاطر پوری هم که شده ، لبخندی نصفه نیمه زد ... دکتر صمدی خنده ای غلیظ تر کرد ... صورتش چروک برداشته بود ، پیرتر شده بود ... ولی پانتی ، این پدر دوم رو به یاد داشت ... با همون خنده ی روی لب ، به پانتی نزدیک شد و یه دونه از اون بوسه های رو پیشونی ای نصیبش کرد و گفت : « دخترک خوشکلم ... دلم برات خیلی تنگ شده بود ... دیشب رو منتظرت بودم ... یعنی بودیم ... قرار بود بیای اونجا ... خونمون ... داشتم دقیقه شماری میکردم بیای و بپری رو دوشم ، مثل اون موقع ها ، ولی ... »
    با تموم ضعفی که داشت ، نالید : « من خوبم ... » و از بقیه حرفاش درز گرفت ... من خوبم کی ؟ بابا ؟ دکتر ؟ آقای صمدی ؟ قدیما ، خیلی زود تونست عادت کنه و بگه بابا ... ولی الان ؟
    مامانش خم شد و چنگ زد به دستش ... : « پانتی ، مامانی ... تو چت شد ؟ تو که وقت از سر کار برگشتن ، خیلی محتاط بودی ... با خستگی کار ، هیچوقت تند نمیروندی ... دیروز غروب چرا اینقد سرعت داشتی ؟ بیچاره آقای ثباتی ... اینقد نگران وضعیتت بود که دیشب به زور فرستادمش بره خونه ... ولی حتی یه ساعت هم تحمل نکرد و دوباره برگشت ... با اینکه تو مقصر بودی ، ولی اون بیچاره ، از غصه داشت دق میکرد ... »
    اگه میتونست ، اگه ضعف نداشت ، از روی این تختی که مثل بختک بهش چسب شده بود ، کنده میشد و میرفت سرش رو از تنش جدا میکرد ... مرتیکه بی کس و کار پوفیوز ، اونو مقصر میدونست ... روانی ... با همون لحن پر ناله که الان از زور حرص پر قدرت تر شده بود گفت : « کوش ؟ کجاست ؟ من باید ... آی ی ی ی ... » و حس کرد ، سرش وسط دستگاه پرس گیر کرده ... دردش بیشتر میشد ... هر لحظه بیشتر میشد ... مثل اینکه اثر مسکنی بود که داشت تموم میشد ... مثل همه مسکنهای موقت زندگیش ، زود تموم میشد ...
    پوریا ، دلواپس پرید جلو : « چی شدی پانتی ؟ درد داری ... » و رو کرد به مامانش ... « مامان مسکن ... یه مسکن بزن برای آجیم ... »
    مامانش خم شد رو پانتی : « نمیشه عزیزم ... الان نمیشه مسکن بزنم بهت ... خوب نیست گلم ، یه خورده طاقت بیار ، اروم باش الان کمتر میشه ... »
    پوری رو ترش کرد ، ابروهاشو تو هم پیچوند : « مامان ، آجیم درد داره ... یه کاری کن براش ... »
    مامانش رو کرد به پوریا : « استراحت کنه ، بهتر میشه پسرم ... تو با نوید برو بیرون ... نوید جان ، پوری رو ببر بیرون ... »
    دکتر صمدی دستی پشت پوریا گذاشت و با لحنی پدرانه گفت : « بریم بیرون بابا ... مامانت به کارش وارده ... بریم آجیتو تنها بذار ... سختشه جلوی تو درد بکشه . »
    مامانش کنار تخت نشست ... سرش رو خم کرده بود ... معذب بود ... بدون اینکه به پانتی نگاه کنه گفت : « عزیزم ، تو چطور تونستی اینقد سرعت داشته باشی که این بلا رو به سر خودت بیاری ؟ ... پانتی گلم ، قربونت برم الهی مامان ... تو رو خدا اینجوری بهم نگاه نکن ... هر چی دوست داری فکر کن ... باشه ، همونطور که تو میگی ، من خرابم ... من هوس بازم ، من هر دم و دقیقه تو بغل یکیم ... میدونم فشار کارهای من رو دوش تو سنگین تر از زندگیته ... منو ببخش مامان ... منو ببخش که هیچوقت نمیتونم رک ، مث یه مادر و دختر ، نه نصیحتت کنم ، نه باهات درد و دل کنم ... ولی منم زنم ... »
    پانتی تحملش تموم شد : « مامان ! من خر نیستم ... دکتر عقیمه ... پوری از تو لپ لپ دراومده ؟ نگو که معجزه شده و یه مرد عقیم تو رو باردار کرده ... منو گول نزن مامان ... منو خر فرض نکن مامان ... »
    سر مامانش خم تر شد ... بیشتر پایین رفت ... چونه اش با گودی گردنش مماس شد : « نه عزیزم ... میدونم تو عاقلی ... میدونم تجربه این سالها از تو دختر بالغی ساخته ... یه روزی حرفامو بهت میگم ... یه روزی که مجبور به خود سانسوری نباشم ... یه روزی که دردامو داد بزنم ... برای تو که نزدیک تر از تخم چشمامی ... ولی الان بجز شرمندگی ، هیچی برات ندارم ... نوید ، تازه به ایران برگشته ... اون مانعی که سر راه زندگیمون بود ، دیگه مانع نیست ... من یه بار طعم عشق رو توی زندگیم چشیده بودم ... با نوید چشیده بودم ... حق داشتم برای خودم ، باز هم اون طعم رو داشته باشم و مزه کنم ... تو هم نوید و دوست داشتی ... پوری هم تو سن بدیه ، من از پس نگهداری یه نوجوون ، اونم پسر ، تو این شهر بی در و پیکر برنمیومدم . نوید جفت شماها رو دوست داره ... اون عاشقتونه ... قبلا یه دختر داشت ، الان یه دختر و یه پسر داره ... »
    چشمای پانتی از حدقه بیرون زد ... سرش تیر میکشید ، ولی مهم نبود ... با ناله ای فریاد مانند ، گفت : « مامان ! تو چطور تونستی به پوری دروغ بگی ؟ ... چطور دلت اومد ؟ میدونی اگه بفهمه چی به سرش میاد ؟ »
    مامانش خم شد و تند و تند بوسیدش : « عزیزم ... اینجوری براش بهتره ... من نگران این نیستم ... من نگران بدتر از اینش هستم ... تو فکر کن ، پوری بی پدر ، بی یه مرد ، پشت سرش ، چطوری قد بکشه ؟ نوید برای هر سه ما یه فرصته ... یه حامی ... اینو که قبول داری ؟ ها ؟ ... بگذریم ، سر فرصت ، خود نوید باهات صحبت میکنه ... اون معتقده خودش بهتر میتونه با تو کنار بیاد ، از اول هم من اشتباه کردم که خودم رو جلوی تو انداختم ، باید قبل از ازدواج مجدد ، خود نویدو میفرستادم سراغت ... »
    و پانتی پوزخند زد ... به کلمه « ازدواج مجدد » پوزخند زد ... کدوم مجدد ؟ مجدد با نویدی که ازش سیر نشده بود ؟ یا مجددِ مجدد ؟ سعی کرد خیلی میخ به مامانش نگاه کنه ... سعی کرد ، درون مامانش رو ببینه ... ولی این حسی که یه پرده خیلی کلفت ، حائل بین اون و مادرشه ، هیچوقت نمیذاشت مادر شناسی کنه ... هیچوقت نیمذاشت درون مادرش رو خوب دید بزنه ... نمیتونست بفهمه اون ته ته های مادرش چه خبره ... چرا همیشه ، این مادر ، چیزهایی برای قایم کردن از پانتی داره ؟
    مامان دستپاچه گفت : « پانتی ، مهندس رفت دنبال کارت ... خیلی دیر شده بود ... تو باید امروز میرفتی دنبال نتیجه کمیسیون ... شاران خیلی دلواپس بود ... گفت پانتی خودشو میکشه اگه به کمیسیون نرسه ... مهندس هم لطف کرد و گفت آشنا داره ... رفت دنبال کارت و خیلی مطمئن بود ... »
    پانتی بقیه حرفهای مامانش رو نمیشنید ... فرصت پانتی بودن داشت میپرید ... کمیسیونی که فکر میکرد ، تموم زندگیش به نتیجه اون بر میگرده ، امروز بود ... امروزی که اینجاست ... توی بیمارستان ، اونم بخاطر بازی احمقانه ... ذهنش به سرعت ، تجزیه و تحلیل کرد : « مهندس ؟ مهندس کیه ؟ »
    مامان از اینکه تونسته بود ، ذهن پانتی رو از اصل مطلب دور کنه ، لبخندی زد و گفت : « مهندس ثباتی گلم ... چه آقای مودبیه ... باباشو میشناسم ... از اون دم کلفتا بود ... همکار بابات بود قدیما ... خودشو بازخرید کرده بود و کارخونه زده بود ... الان چه دم و دستگاهی بهم زده ... پسرشم خیلی آدم درستیه ... دیشب تا الان از پشت در اتاق تو تکون نخورده ... الانم اگه بخاطر خودت نبود ، نمیرفت ... ببینم ، مگه اون نمیدونه تو ... »
    پانتی سفت شد ، سخت شد ... : « نه نمیدونه مامان ... » و موذیانه لبخند زد ... این بهترین روش برای مثل مامان بودنه ... مثل مامان زجر دادنِ مامانه ... بذار هر چی میخواد فکر کنه ... مثل من که هر چی میخوام فکر میکنم و ... ادامه داد : « ولی شما نباید ، به مهندس زحمت میدادین ... من تا کی اینجام ؟ »
    مامان باز هم خم شد و بوسه ای روی دستش نشوند ... : « هیچی ... سرمت تموم شد ، از اینجا میریم ... خیلی خون از سرت رفته ... هفت تا بخیه خورد ... تو چرا کمربند نزده بودی ؟ »
    دوست داشت فکر کنه : کاشکی مرده بودم ... ولی خودش هم میدونست ، این زندگی رو دوست داره ... با تموم بی انگیزگی ، دوستش داره ... یه چیزی توی این زندگی هست ، که بهش چنگ انداخته و بهش وابسته شده ... دلبسته شده و دوست نداره بمیره ... عادت کرده ...


    باید عادت میکرد ... باید به این زندگی ، عادت میکرد ... با تموم بچگیش ، بازم میدونست که عادت به این زندگی ، تنها راه چاره ایه که براش مونده ... این زندگی پر از تحقیر ، پر از کتک ، پر از همه نداشته ها و از دست رفته هاش ... محتاج عادتی غریبه ...
    الان دیگه سحر خیز شده بود ... دیگه از گاوا نمیترسید ... حتی گاهی به ترس بیهوده ی قدیمیش میخندید ... شاید اصلا ، گاوها ، تنها دوستهای صمیمیش بودن که هم خوب باهاشون بازی میکرد ، و هم یاد گرفته بود ، خوب بدوششون ... صبح به صبح ، اول از همه ، سطل بزرگ چک و چول روحی رو زیر پستون گاو میگرفت ... یه کاسه پر از آب ولرم هم جفت دستش میذاشت ... یاد گرفته بود که اول با آب ولرم ، هم پستون گاو رو ماساژ بده و هم بشوره ... بعدم دو تا از راست ، دو تا از چپ ، دو تا دیگه هم مال گوساله ها ... دوباره ، دو تا از چپ ، دو تا از راست ، دو تای بالایی هم مال گوساله ها ... یه بازی سرگرم کننده ...
    دست آخرم یه کوه علف ، که گاوه ، با اون چشمای مشکی درشتش ، در قبالش بهش لبخند میزد و تشکر میکرد ... بعدم پر کردن ظرف آب گاوا ... بعد جمع کردن تپاله گاوا ، برای تنور ... بالای بوم ...
    بعد ، دونه دونه ، دستچین کردن دونه های سبز تیره ... براق ... پشکلهای زیر پاهای بره ها و گوسفندا ، برای زیر درختا و لا به لای سبزی خوردنهای کاشته شده تو گوشه نخلستون ...
    بعد یه تشت آب ، کف حیاط گلی ... خوب یاد گرفته بود با اون کاسه کوچیکه آب بپاشه ، که کف حیاط ، گل نشه ... آخرشم جارو کردن حیاط ، با خیش نخل ...
    آماده کردن و کیله کردن ده تا کاسه آرد ... یه سطل آب ... بادیه و تشت ... تپاله خشک برای تنور ... جمع کردن آروم و با احتیاط تخم مرغا از تو کُله مرغی ... جا جا کردن مرغا ... ارزن ریختن براشون ... ها که نمیتونست کاه و یونجه و سطل آب و ارزن و نون خشک و همشو با هم بلند کنه ، ولی تر و فرز بود ... تند تند میبرد و برمیگشت ... گاهی هم امتحان میکرد ، رو سر میذاشت ... اقلا گونی کاهی رو خوب یاد گرفته بود بذاره رو سر ، ولی هنوز نتونسته بود خوب یاد بگیره که یه دسته یونجه هم روش بندازه ، بدون اینکه سرشو به پایین خم کنه ...
    تازه تازه ، چونه کردن خمیر هم یاد گرفته بود ، ولی خوب از پس باز کردن خمیر بر نمیومد ... ورز دادنش راحت بود ، اما زورش نمیرسید و عمه میگفت ، خوب ورزش نمیده ... نون دراوردن هم امتحان کرده بود ، از پس اونم خوب بر نمی اومد ... در آوردن نون از تنور ، چند باری دستش رو سوزونده بود ...
    آرد پاشیدن زیر چونه های نون ، قبل از باز کردن خمیر هم خوب بود ... مشت مشت میریخت برای عمه زبیده و ، عمه زبیده چونه های گرفته شده به سایز مشتهای کوچیک پانتی رو توشون غلت میداد و هی به پانتی تذکر میداد : چونه ها کوچیکه و پانتی میفهمید چی میگه و سعی میکرد ، بار دیگه مشتش رو بزرگتر کنه ... چونه ی بزرگتری بگیره ...
    تا موقعی که خودش و عمه زبیده تنها بودند ، خوب بود ... ولی امان از روزی که یدو بهشون سر میزد ... بالاخره ، هر چند روزی ، یدو هوس میکرد ، به خواهرش سر بزنه و البته بیشتر به نخلاش ...
    زنعمو نرجس دوستش داشت ... اونم زنعموشو دوست داشت ، ولی امان از روزی که طاها حسین هم با زنعمو میومد ... موهای ابریشمی ای که الان دیگه نه برقی داشت و نه جلا ، تو دست طاها حسین پیچ و تاب میخورد و پانتی یاد گرفته بود ، دختر صداشو بلند نمیکنه و جیغ نمیزنه ... دندونهاشو به هم فشار میداد و جیغاشو درز میگرفت ...
    زنعمو ، هر بار که از اهواز میومد ، چند دست لباس براش میاورد ، که هر بار مطمئن تر میشد ، این لباسها ، قبلا تن رفته ست و پوشیده ...
    دو سه باری که تو کوچه رفته بود ، با چند تا دختر همسایه دوست شده بود ... سلیمه ... نادیا ... زنوبه ... لِمویه ... حسنه ... ولی فقط همون دو سه بار ... بار آخری که تو کوچه با دخترا جمع شده بود ، طاها حسین ، جلوی همه صداش کرد : اُم البول ... و اون دیگه میدونست اُم البول یعنی چی ... به عمه زبیده شکایت میکرد و عمه به طاها حسین غر میزد ... اِستحی ( خجالت بکش ) ... طاها پر رو تر از این حرفا بود ... بعدها کلمه جایگزین براش انتخاب کرده بود و راحت تر ، حتی جلوی دیگران ، صداش میکرد : قَطرانه ( آبچکون )
    کم کم ، تابستون تموم میشد ، پانتی میفهمید ، محال ممکنه بتونه بره مدرسه ... کم و بیش غر غر کردنهاش به جون زنعمو ... عمه ... عمو ... به وز وز های زیر گوشی تبدیل میشد ... ولی پانتی دوست داشت ... میخواست بره ...
    طاها میرفت کلاس اول ... پانتی دوم ... برای طاها لباس خریده بودن ... کتاباشو گرفته بودن ... تو بهترین مدرسه اهواز ثبت نام شده بود ... پانتی هنوز مونده بود ... دو سه باری زنعمو به جون عمو حمید غر زده بود ... مدرسه رفتن پانتی رو خواسته بود ... التماس کرده بود ... حیف که عمو بی زبون بود و بی بخار ... اون حتی نمیتونست جلوی لوس بازیهای طاها رو بگیره ... چون همیشه یدو پشتبان طاها بود ...
    فصل خارک ( میوه درخت خرما ، قبل از رطب و خرما شدن ) که شد ، کار پانتی هم در اومد ... خارکا رو با عمه زبیده و دو سه تا زن دیگه ، بر میداشتن و میبردن کنار جاده ، تا پسرا بفروشن ... پنیر نخلها رو هم ، همینطور ... میرفتن نخل کُشون ... کار سختی بود و خوشبختانه ، پانتی زورش به این کارها نمیرسید ... کار مردها بود ... نخلا رو از ته میزدن و وسطشو در میاوردن ...پانتی پنیر نخل ، دوست داشت ...
    تابستون ، بی اندازه گرم بود . پوستش سوخته بود ... لک انداخته بود ... باید میرفت نخلستون ... خدا رو شکر از بالای اون درختای دراز و بی قواره رفتن ، معاف شده بود ... ولی از جمع کردن خرما ، نه ... دون کردن خرما ... بعدم جمع شدن با دخترای همسایه ، تو چِرداق ( جایی که هسته خرما ها رو میگیرن و اونها رو برای صادرات ، آماده بسته بندی میکنند . ) ... لمویی و حسنه هم مدرسه میرفتن ... ولی یواشکی ... برای یواشکی به مدرسه رفتن ، باید ، تو چرداق کار کنی ... اینو پانتی خیلی زود فهمید ... میشد یه ساعت زیر آبی بزنی و بری و برگردی ... گاهی هم ، اصلا نهضت ، کلاس میذاشت ، تو همون چرداق ... ولی نه به وقت مدرسه ها ... تو خلوتی کارها ... بهرحال ، باید میرفت و میخوند ... ناخودآگاه ، عاقل تر شده بود و میدونست ، تنها راه نجاتش ، همون ادامه دادن درس و مدرسه ست ...
    کار تو چرداق سخت بود . از اون سخت تر ، اول کارهای خونه رو انجام دادن ، بعد به چرداق رفتن بود ... با اینکه کار سختی بود و پوست دستش رفته بود و همیشه لای دنوناش خرما جمع میشد و دیگه دلش از مزه شیرین و خوشمزه و مقوی خرما ، زده شده بود ، ولی بازم ، مث همه دخترای دیگه ، از کار تو چرداق ، خوشش میومد ... گاهی با هم شعر میخوندن ... عربی ... گاهی ، نوحه سرایی میکردن ... عربی و گاهی هم قرآن خونی میکردن ... اینم عربی . پانتی کم کم عربی یاد میگرفت ... کم کم عرب میشد . بچه بود و حجم یادگیریش بالا ... خوب یا بد ، یاد میگرفت ... باید یاد میگرفت ...


    باید یاد میگرفت ... هنوز هم بلد نبود ، هنوز مثل اون موقعها ، نمیتونست به خودش مسلط بشه ...
    در باز شد ... اول پوریا پرید تو : « آجی ... »
    دستشو دور گردن پانتی حلقه کرد ... یه بوس دیگه رو چشماش : « آجی سرمت تموم شد ... ماما هم یه مسکن دیگه بهت تزریق کرد . دیگه درد نداری ؟ »
    پانتی خندید ... برای نشوندن امیر محتشم ثباتی ، سر جاش ، بازم وقت داشت ... ولی وقتش با پوری رو به پایان بود : « نه دیگه ... مگه میشه تو اینقد بوسم کنی و من هنوزم درد داشته باشم ؟ ... تو چرا کلاس نیستی ؟ »
    پوری اخم شیرینی تو صورت نشوند : « ای بابا ... آجی ... کلاس ؟ اونم امروز ... امروز که قراره خوشبخت باشم ؟ ... من تازه کلی هم دعوت کردم ... »
    پانتی پر سوال نگاه کرد : « دعوت ؟ دعوت چی ؟ ... نکنه ... »
    پوری پرید تو حرفش : « نه ... برای سلامتی تو ... برای جمع شدن دور هممون ، و برای بابام ... مامان جشن گرفت ... »
    پانتی اخم کرد ... پوریا ملتمس نگاه کرد : « آجی ... اینجور اخم نکن ... تو رو به جون پوری ضد حال نزن ... میدونی که محاله من بدون تو پامو بذارم تو یه جشنی ... بخند ... جون آجی بخند ... »
    پانتی خندید ... لذت خوشحالی پوریا ، به همه چی میچربید ... : « با این مخ معیوب ؟ تو یه نگاه به کله من بنداز ... »
    « اشکال نداره آجی ... در عوض دیگه کیک سفارش نمیدیم ... خودم تنهایی ، مخلص کیک خوشکل رو کله اتم ... خوب ؟ »
    نمیگفت خوب ، چی میگفت ؟ ... پوری تنها برگ برنده مامان بود ... برگی که سعی میکرد ، هر طور هست ، تو چنگش بگیره تا ... هم پانتی رو داشته باشه و هم پوری ...
    در تو چارچوب چرخید ... امیر محتشم ثباتی با اون هیکل ، در مقابل شناسنامه باز شده پونزده در بیست سانتی ، کوچیک بود ... وجودش همه چشم شد و خیره به شناسنامه ...
    شناسنامه ... تو صورتش پرت شد ... صدای نعره ، روحش رو آزرد ... یدو سر بزنگاه رسیده بود ... از سَر و سِر میون عمه زبیده و پانتی ، از هوا داری و زیر جُلک بازی زنعمو نرجس و پانتی ... و از همه زد و بندها ، با خبر شده بود ... پهلوش درد میکرد ... ساق پاش شکسته بود ... یدو واقعا زده بود ، پاشو شکونده بود ... همیشه فکر میکرد ، فقط در حد یه تهدیده ... ولی این تهدید خیلی زودتر از اونچه که باید ، به واقعیت پیوسته بود ... سرش زخم برداشته بود و پاش شکسته بود ... استخون نازکی که ...
    زن عمو هم حتی از تیر خشم یدو در امان نمونده بود ... یدو اول اگال رو جلوی پای عمو حمید پرت کرده بود و نعره کشیده بود : « آدمش میکنی ؟ ... یا خودم آدمش کنم ؟... زنی که یواشکی یه کاری میکنه ، دور از چشم شوهرش ، مطمئن باش همه کار میکنه ... چشمم روشن ... چشمم روشن ، یه جفت بیغیرت دیوس پرورش دادم ... دو تا جاکش ، که کارشون ، جاکشی زناشونه ... تف به غیرت نداشته تون ... تف ... اگال و بردار و بزنش ، وگرنه ، تو هم ثابت میکنی ، لنگه اون برادر قرمساقتی ... »
    و عمو حمید که سر به پایین انداخت و لام تا کام حرف نزد ... و یدو که بخاطر این کار بی بخشش ، به جون زنعمو افتاد ... پانتی که تحمل نکرد و با همون پهلوی زخمدیده و سر شکسته و ساق پای متورم و شکسته ، خودش رو روی زنعمو انداخت و زخم شلاق اگال یدو که بر پیکر نحیف و پر زخم پانتی نشست و زنعمو که گریه کرد و فحش داد و تو دهنی خورد ... و باز عمو حمید که نتونست ، سر بلند کنه و نتونست جوابی برای تهمتهای ناروای یدو ، به زن خودش ، داشته باشه ... پانتی که گه خورد ، غلط کرد ، و سعی کرد فراموش کنه ... سعی کرد ، مثل شناسنامه ای که تو روش تف شده ... پانتی رو فراموش کنه ... تهران رو فراموش کنه ... واژه مادر رو فراموش کنه ... درس خوندن رو فراموش کنه و بیسواد بمونه ، تا بزرگ که شد ، پا ، جای پای مادرش نذاره ... دلش برای عمه زبیده بیگناه و زنعمو نرجس سوخت ... برای مدرسه ای که از یواشکی رفتنش ، یدو ، خبر دار شده بود ... سوخت ... برای خانوم معلمی که از راه دور میومد و یاد میداد و سختی راه میکشید و یدو هزار تا حرف بدتر از اینها بهش گفته بود ... تو خیابون ... جلو همه ، سوخت ... و تصمیم گرفت ، بنتی بشه و بنتی بمونه و تا عمر داره ، تو سری یدو رو بجون بخره ... حتی شاید ، طاها حسین ...
    پوریا ، شناسنامه رو چنگ زد و جلو چشم پانتی گرفت ... پانتی ، همونطور که شده بود ، بنتی ... بازم پانتی شد ... اسم عربی ای ، که فقط به واسطه عربی بودنش ، پانتی رفت و جواب نه شنید ... رفت و برگشت و جواب نه شنید ... جیغ زده بود ... حرص خورده بود ... معنی کرده بود : « بابا جان ، بنتی ، یه کلمه عربیه بیهویته ... اسم که نیست ... اسم دختر پیغمبر که نیست ... آخه چرا نباید پانتی دوباره پانتی بشه ؟ مگه من ایرانی نیستم ... ها ؟ یه دیوونه یه روزی از روی جنون ، رفته و مزخرفترین و دم دست ترین چیزی که تونسته ، بعنوان اسم ، جایگزین اسم من کرده ... حالا چرا من باید خودم رو زجر بدم ؟ ... چرا باید برادر من بهم بگه دخترم ؟ چرا باید همکلاسی و همکار من بهم بگه دخترم ... »
    و جواب شنیده بود : « نه ... هر اسمی ، جز پانتی ... »
    و پرسیده بود : « چرا ؟ ... چرا پانتی نه ؟ »
    « چون پانتی نامصطلحه ... چون جزو اسمهای برگزیده نیست ... بذارین مریم ... بذارین فاطمه ... بذارین ... هر چی غیر پانتی ... »
    و پانتی جیغ کشیده بود : « بنتی مصطلحه ؟ ... چرا وقتی یه دیوونه ، میخواست بذاره بنتی ، کسی نیومد بگه غیر مصطلحه ؟ چرا با موازین ما در تضاد نبود ؟ ... چرا کسی نگفت عربی و بیهویته ؟ اونوقت یه اسم فارسی اصیل ، اسمی که از بزرگان سرزمین ما اومده ... مال خودمونه ، نا مناسبه ؟ معنی زشت داره ؟ ... چشه ؟ »
    و باز جواب شنیده بود : « دست ما نیست خانوم ... تو کمیسیون با دلایل شما ، مطرحش میکنیم ، اگه قبول شد ، چشم ... »
    و پانتی میدونست ، قبول نمیشه ، مگر با گردن کلفتی ... مگر با پارتی ... و الان ، عوض شده بود ... با همون پارتی ... با همون گردن کلفتی ... آخرین نشونه های بنتی بودن ، از وجودش پر کشیده بود و ... الان ، نمیدونست باید خوشحال باشه ، یا ناراحت ...
    شناسنامه رو به جلوی چشم گرفت ... حتی ، المثنی هم نبود ... حتی صفحه توضیحات هم نداشت ... و صفحه زده بود ... حتی صفحه آخرش هم سفید و دست نخورده بود ... درد سرش ، بخیه هاش ... تنفر شدیش از ثباتی ... از بنتی ... از فرهاد ... از مامانش ... از شوهر کردن و هی شوهر کردن ... از همه چی فراموش شد و ناخوداگاه ، جونی تازه گرفت ... با تموم وجود لبخندی به روی صورت نشوند و به حالت تشکر و امتنان ، به طرف ثباتی برگشت ...
    امیر محتشم ثباتی ، قدمی به جلو گذاشت ... روی هیکل در هم مچاله شده پانتی ، چمبره زد ... کنار تخت نشست ... دو دستش رو به دو طرف هیکل پانتی ، زیر ملحفه های سفید گذاشت و روش خم شد : « بنتی یگانه ... قیمتت پرداخت شد ... فکر میکنم بیحساب شدیم ، نه ؟ »
    پانتی ، فکر کرد ... تحلیل کرد ... سنسورهاش به کار افتاد : این مرد ، میتونست به دردش بخوره ... و در پایان اضاف کرد ... فعلا ... و لبخندی زد و چشمکی از گوشه چشم راست به صورت امیر محتشم ثباتی فرستاد و سعی کرد به بقیه اش ، فعلا ، فکر نکنه ...
    چند نفس عمیق کشید و اجازه داد ، امیر محتشم ثباتی ، ادا در بیاره ... سوسه بیاد ، خودشو مرد نشون بده ... تو دلها جا کنه ... نامردی که پانتی خوب میشناختش و ...
    بهر حال امیر محتشم ثباتی ، الان براش یه کار انجام داده بود ... یه کار سخت که پانتی مدتی درگیرش بود و نتونسته بود از پسش بر بیاد ... ولی در عوض ، پانتی قبلا جبران کرده بود ... همینقد که لو نداده بود و به زبون نرونده بود ، این همه بدبختی و این یه شب تو بیمارستان ، از صدقه سریه همین آقای جنتلمن مابه ، کافی بود ...

    اصلا ، از موندن کنار مامانش و محبتهای قلنبه ی مامان ، راضی نبود ... اگه بخاطر پوری نبود ...
    سالها بود که تو اون خونه ، اتاقی داشت ... ولی توش راحت نبود ... ترجیح میداد ، حتی پا هم توش نذاره ... هر وقت مجبور میشد ، اونجا بمونه ، ترجیح میداد ، تو اتاق پوریا و کنار پوریا بمونه ... ولی امروز فرق میکرد ... امروز پانتی بود ... فقط پانتی ... پا گذاشتن ، بعنوان پانتی و تو اتاق پانتی ، رویای دور و درازی بود ... مث این میموند که زمان یه برگشت به عقب داشته باشه ... به اندازه 16 سال ... به اندازه وقتی که حتی پوریا هم نبود ... فقط او بود و مامان و دکتر صمدی که بهش میگفت بابا ...
    وقتی که دکتر صمدی کنارش ، روش تخت نشست ، وقتی ازش پرسید : « چطوری دخترم ... سرت درد نمیکنه ؟ »
    نمیدونست جوابش چی باید باشه ... نمیدونست ، الان باید چجوری لب باز کنه ... دکتر صمدی خیلی سنگین بود ... نوید خیلی سبک بود ... فقط گفت : « مرسی دکتر ! بهترم ... »
    دکتر ، لبخندی زد و با دو انگشت ، بینیشو گرفت و گفت : « دکتر ؟! قدیما مودب تر بودی پانتی ! ... مهربون تر بودی ... نزدیک تر بودی ... شایدم کولی میخوای ؟ ها ... دختر شیطون من ، خیلی بزرگ شده ... اونقدری که دیگه نمیشناسمش ... »
    پانتی اخم کرد : « دختر ؟! ... چرا رفتی دکتر ؟ ... چرا طلاق ؟ ... چرا برگشتی ؟ چرا اینقد دیر ؟ ... »
    « خـــ ... »
    « نه دکتر ، منو نپیچون ... راست ... فقط هر چی میگی راست باشه ... نمیخوام فکر کنم ، تو هم مث مامان میخوای بپیچونیم ... اون سایَتو با تیر میزد ... اون میگرن گرفت ... همش سرش درد میکرد ... پوریا از کجا اومده ... این دکتر احمد مرادی کی بود ؟ اونی که بابای پوریاست ؟ جوابمو بده دکتر ... »
    تو چشماش زل زد ... بین گفتن و نگفتن ... بین حقیقت و دروغ ... بین الان و گذشته ، مکث کرد ... مردد بود چی بگه ، و چیا رو نگه : « ببین پانتی ، من تو بد شرایطی اومدم ، و تو شرایطی به مراتب بدتر ، از زندگی شما جدا شدم ... باور کن ، این خواست من نبود ... »
    پانتی چشماشو ریز کرد ... تو چشم دکتر ، خیره شد : « خواست تو نبود ، ولی این تو بودی که خیانت کردی ؟ ها ؟ ... »
    دکتر نفس عمیقی کشید : « آره ... من خیانت کردم ، ولی نه به پروانه ... من به خودم ، و به زندگیم خیانت کردم ... به عشقم ... من هر چی که به خودم ، مربوط میشه میگم ... به پروانه کاری ندارم ... »
    پانتی نیم خیز شد ... بالشی پشت سرش گذاشت ... یه خورده خودش رو به بالا کشید ... : « بگو دکتر ... یه ریسمون از این کلاف رو هم که باز کنی ، یه عالمه از سرگردونی منو ... دکتر بگو ... بذار خودم رو از این همه نفرت ، اقلا به تو یکی ، آزاد کنم ... »
    دکتر ، خم شد ... روی سر پانتی رو بوسید ... دستی به سر بانداژ شده اش کشید ... همیشه دوستش داشت ... مطمئن بود که دوستش داره ... نفسی گرفت ... دست پانتی رو تو دست گرفت ... دست خودش رو روی دست پانتی گذاشت ... : « پس تو حرفم نپر ... بذار بشینم تو ماشین زمان ... سخته ... مرور گذشته ، همیشه برام سخت بوده ... دانشجو بودم ... اون موقع که دیدمش ، دانشجو بودم ... اونم دانشجو بود ... خواستمش ... عاشقش شدم ... میخواستیم با هم ازدواج کنیم ... درس من تموم شد ... درس اون هنوز تموم نشده بود ...
    سر پر شوری داشتم ... جنگ بود ... دکتر میخواستن ... مجبور بودم برم ... باید میرفتم ... اونم اومد ... با هم تو یه گروه ... نسرین ، هم گروهیمون بود ... یه تیم بودیم و با هم اعزام شدیم ... پروانه افتاد توی داروخونه ... من توی بیمارستان صحرایی ... نسرین بیمارستان وسط شهر ... یه پنجشنبه بود ... پروانه ، یه سری دارو برام فرستاد ... یه پسری بود ، که خونشون ، خمپاره بارون شده بود ... خودش تیر خورده بود ... یکی از داداشاش مرده بود ... هر دو تو خط مقدم بودن ... ولی خبری از خونشون نداشتن ... باید به خانواده اش خبر میدادیم ... خونشون ، تو نخلستون بود ... با جیپ بیمارستان صحرایی ، رفتیم ...
    نخلستون آوار شده بود ... وقتی که رفتم ، از اون خونه ، فقط تلی از خاک مونده بود ... دم غروب بود ، ولی هنوز ، دود و آتیش تو هوا بود ... یه زن وسط حیاط ضجه میزد ... چهارتا جنازه وسط حیاط بود ... دراز به دراز ... پر خاک و خون ... یه دختر اون وسط بود ... اونم خمپاره خورده بود ... ولی زنده بود ... پروانه ، پیش زن موند ... من جنازه ها رو منتقل کردم ... مرتب فحش میدادم ... اینا چرا نمیرن ؟ ... چرا فقط دردسر درست میکنن ؟ ... چرا چسبیدن به چارتا نخل ... نسرین ، دختر رو سوار جیپ کرد و منتقل کرد به بیمارستان ... من جنازه ها رو وسط همون نخلستون ، چال کردم ... برگشتم ... پروانه ، میخواست پیش زن بمونه ... باید به خانواده اون مجروح خبر میداد ...
    وقتی برگشتم ، وسط بیابون ... تو بیمارستان صحرایی ، اون جوون رو منتقل کرده بودند اهواز ... یه حمله شد ... دوباره ، سر من خیلی شلوغ شده بود ... پروانه ، پیرزن رو برده بود اهواز ، برای دیدن اون جوون ... نسرین ، تو همون بیمارستان ، وسط شهر بود ... تعداد مجروحین زیاد شده بود ، من باید میرفتم خط ... ترکش خوردم ... اسیر شدم ... عقیم شدم ... وقتی برگشتم ، پروانه ، با اون جوون ازدواج کرده بود ... ازش یه دختر داشت ... نسرین شیمیایی شده بود ... موجی شده بود ... وسط همون شهر ...
    نمیخواستم ... نمیخواستم ، زندگی پروانه رو بهم خورده ببینم ... هنوز شر و شور داشتم ، روحیه جوانمردانه ... بهترین گزینه پیش روم ، ازدواج با نسرین بود ... دو سه سالی که باهاش سر کردم ، دیوونه شدم ... منم مث خودش دیوونه شدم ... تا حالا یه موجی دیدی ؟ ... زندگی با یه آدم موجی خیلی سخته ... خوب منم عقیم بودم ... این به اون در ...
    از پروانه کناره گرفتم ، دور و برش نپلکیدم ... خودم رو نشون ندادم ... اینا رو میگم ، که بدونی ، طلاقش از بابات ، ربطی به من نداره ... اون زندگی خودشو داشت ... جنگ تموم شده و نشده ، زن برگشته بود به سر زندگیش ... دخترش خوب شده بود و ازدواج کرده بود ، با پسر داییش ، حمید ... پروانه هم ، با جوون تیر خورده ازدواج کرده بود ... فریــــد ... این حق پروانه بود ... حتی اگه خبر از زنده بودن من داشت هم ، بازم حقش بود ... همه دیده بودن من ترکش خوردم ... همه دیده بودن که دارم جون میدم ... بعدم که با خمپاره بارون اون شب ، تل جنازه های رو هم مونده ، تو اون صحرای محشر ، قابل شناسایی نبود ... لابـــــد ، حق داشتن که فک کنن ، منم مردم ... حتی برام مراسم هم گرفته بودن ... و پروانه تو مراسمم شرکت کرده بود ... حتی نسرین ...
    یه مرده ، وقتی سر از قبر در میاره ، نباید انتظار داشته باشه که همه چی سر جاش باشه ... منم انتظار نداشتم ... مامانت طلاق گرفت ... نمیتونست با بابات بسازه ... تو اونجا رو دیدی ... جای مامانت ، اون وسط نبود ... با سعید ازدواج کرد ... اشتباه کرد ... ولی مجبور بود ... پدر بزرگت ، از ترس اینکه دوباره به فرید برنگرده ، دست از سرش بر نمیداشت ... کم از سعید کتک نخورد ... کم سعید روش چاقو نکشید ... من زندگی با یه موجی رو ، داشتم ، اون با یه روانی بدبین ... با سعید به آخر رسید ... منم با نسرین به آخر رسیدم ... اون از سعید طلاق گرفت ، بابات مرد ... من از نسرین ...
    وقتی فهمیدم طلاق گرفته ، وقتی خودم طلاق گرفته بودم ... وقتی که زندگیم به بنبست رسیده بود ... سعی کردم خودم رو از اون بنبست نجات بدم ... مامانت رو هم نجات بدم ... یه عقب گرد کردم ... باید از بنبست میزدم بیرون ، تا هر دومون رو از اونجا نجات بدم ... خودم رو به مامانت نزدیک کردم ... منتقل کردم به بیمارستانی که مامانت توش کار میکرد ... با هم دوباره روبرو شدیم ... از نسرین چیزی نگفتم ، ازدواج کردیم ... این اون خیانتی بود که من کردم ... قایم کردن ازدواجم و طلاقم ، با نسرین ... مامانت که فهمید ، دیوونه شد ... زد به سرش ، نسرین دوست مشترکمون بود ... درسته که تموم شدن جنگ ، هر کی رو به سر خونه و زندگی خودش کشونده بود ... ولی بازم یه روزی هم سنگرش بود ... طردم کرد ... به هوس بازی متهمم کرد ... به نامردی متهمم کرد ... به زندگی دوباره با نسرین محکومم کرد ... نسرین ازم بچه میخواست ... من نمیتونستم بهش بدم ... ولی بعد طلاق هم دیوونه تر شده بود ...
    دوباره برگشتم به نسرین ... به یه موجی ... من محکوم بودم به زندگی با اون ... خودم انتخاب کرده بودم و باید سر این انتخاب ، میموندم ... مجاب شدم که حق نسرین ، طرد شدن نیست ... و باش موندم ... موندم تا اینقد حالش بد شد که خودکشی کرد ...
    زندگیمو به پاش ریختم ، بهترین کشورها ، برای معالجه بردمش ، ولی ... زنها همشون گاهی ناقص العقلن ... گاهی بیعقلن ... اینجوری نگام نکن ... راس میگم ... بعدشم که دکتر احمد مرادی و پوریا ... این به من مربوط نیست ... بهتره درموردش ، از مامانت بپرسی ... پوری پسر من نیست ... تو هم دختر من نیستی ... ولی پروانه عشق منه ... من این حقو دارم که بعد از اینهمه سختی کشیدن ، چند صباحی ، آخر عمرم ، از نعمت داشتن بچه و همسر و عشق بهرمند بشم ؟ ... دارم پانتی ؟ »
    داشت ... چرا که نه ... پانتی یادش بود که بعد از رفتن دکتر صمدی ، از زندگیشون ، طوفان شروع شد ... همه چی بهم ریخت ... ماما ، جون به لبش رسیده بود ... اون سردردهای بی امان ... دائمی ... یدو اون موقع کجا بود ؟ وقتی که عمه زبیده ، خونه رو سرش آوار شد ... وقتی که همه بچه هاش مردن و فقط زنعمو نرجس موند ... وقتیکه عموی بزرگش شهید شد و باباش تیر خورد ؟ ... وقتیکه زنعمو نرجس تو خون خودش غلت میزد ... وقتی ماما ، زندگیشونو سر و سامون میداد ... وقتی ... اون وقتا ، باز هم مامان فاحشه بود ؟! ...
  6. #6
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض


    نه نبود ... مامان ، زن بود ... ولی ... پانتی ، سعی کرد به یاد بیاره ... تموم تعصباتی که ، یه عمر یاد گرفته بود ... تعصب مکروه بودن طلاق ... تعصب حروم بودن ازدواج مجدد زن ... تعصب حروم بودن عشق ... تعصب کنیز بودن زن ... همیشه از این تعصبات فراری بود و خودش درگیر ... با اینکه ادعای تجدد داشت و خودش را متمدن و با فرهنگ میدونست ، بازم زنجیر فرهنگ بادیه نشینی بود ... حداقل درمورد مادرش بود ... مرگ خوبه ، برای همسایه ...
    عشق و عاشقی و ازدواج مجدد و ، بهرمندی از یه زندگی خوب و ایده آل ، حق دکتر بود ، ولی ، فکرش هم در مورد مامانش ، دیوونه اش میکرد ... بازم ، ته مه های خودش رو که نگاه میکرد ، میدید ، از زندگی مادرش با این سبک و سلوک خوشحال نیست ... مگه مادرش ، اون وسط ، اون طایفه رو ندیده بود ... مگه کور بود ؟! ... مگه زندگی عمه زبیده رو ندیده بود ؟! ... مگه ، باباش رو ندیده بود ؟! ... چرا ؟! ... چرا این اشتباه رو کرده بود و جواب بله داده بود به باباش و پای بله اش نمونده بود ...
    مگه بخاطر همین ، دکتر صمدی رو محکوم به زندگی با نسرین نکرده بود ؟ ... پس چرا خودش بخاطر همون انتخاب ، بخاطر همون بله ، به پای بابا نمونده بود ؟ ... مگه همین الان ، دست و دلش برای پانتی نمیلرزه ؟! مگه پانتی رو محکوم به این زندگی نمیکنه ؟! ... پس چرا خودش این حکم رو قبول نداشت ؟ از روی تخت بلند شد ... سرش گیج میرفت ، ولی مهم نبود ... نباید اجازه میداد ، خر فرض شه ...
    مامانش تو آشپزخونه ، پشت به اُپن و رو به سینک ایستاده بود ... پوری اون دور و برا نبود ... از موضع قدرت دراومد ... قدمهاشو محکم کرد ... مامانش برگشت : « پانتی ! ... گلم ، چرا پا شدی ماما ؟ ... عزیزم ... برو بخواب ، غذات حاضر شد برات میارم ... »
    اخمشو تو هم کرد ... با دو قدم دیگه به مامانش نزدیک شد ... بازوشو با خشونت گرفت ... کشید ... به زور ... مامانش اعتراض کرد : « اِ ... پانتی ، چی میکنی ماما ... حالت خوبه ... »
    دندوناشو رو هم فشار داد ... مامانش رو با هول به داخل اتاق فرستاد ... مامانش ظریف و ریزه میزه بود ... برعکس اونو پوری ... قدش حتی به زور به سینه پانتی میرسید ... چشم و ابروی بور داشت ، قد ریز ... هیکل ظریف ... پانتی به غر غراش گوش نکرد ... با همون خشمی که از حرکات هیستریکش معلوم بود ، مامانش رو هول داد تو ، برگشت ، در رو هم رو هم فشار داد ... دکتر صمدی با عجله ، خودش رو به پشت در رسونده بود ... : « پانتی ... چی میکنی ؟ ... در رو باز کن ... »
    دستش رو به دستگیره در گرفت ... باز کرد ... تو چشم دکتر خیره شد ... : « دکتر ؛ شما دخالت نکن ... لطفا ... یه کار کوچیکه ... مرسی » و باز هم در رو بست ...
    مامانش هاج و واج مونده بود وسط اتاق و با چشمهای از حدقه در اومده به حرکات هیستریک پانتی نگاه میکرد ... پانتی با دست به تخت سینه مامانش زد : « چرا ؟! ... چرا با بابام ازدواج کردی ؟ »
    مامان پوزخندی زد : « یه خورده دیر نیست برای این سوال ... »
    پانتی دیوونه شد : « دیره ... خیلی دیره ... ولی تو کی جواب دادی ؟ ها ؟ ... چرا با بابام ازدواج کردی ؟ »
    دکتر ، به در میکوبید و هی خواهش میکرد : « پانتی ، دخترم ... در رو باز کن ... الان هیجان برات خوب نیست ... حالت خوب نیست ... ببین منو ... ببین چی میگم ... پانتی ... درو باز کن ... پروانه ... در رو باز کن ... »
    پانتی عصبی شد ... بیشتر جیغ کشید : « چرا زن بابام شدی ؟ ها ... بگو ... »
    مامانش هم صداشو بلند کرد ... اونم جیغ کشید : « چون ولم نمیکرد ... چون میگفت دوسم داره ... چون روز و شبمو یکی کرده بود ... چون من دیگه برام مهم نبود با کی ازدواج میکنم ... چون وقتی به عشقم نرسیده بودم ، دیگه برام مهم نبود ، زندگیمو با کی شریک میشم ... چون اصلا زندگی نداشتم ... عشق من مرده بود ... قلب من مرده بود ... برام فرقی نمیکرد جنازمو با کی شریک شم ... »
    دکتر صمدی هنوز تقه به در میزد ... : « پانتی ، پروانه ... داد نزنید ... الان پوری میاد ... بخاطر پوری ... »
    زیر لب زمزمه کرد بخاطر پوری ... صداشو پایین تر آورد : « پس چرا پای انتخابت نموندی ؟ ... چرا وقتی خودت عرضه نداشتی پای انتخابت بمونی ، منو ... »
    زد به تخت سینه اش ... سه بار ... « منو مجبور کردی پای انتخاب نکرده ام بمونم ... دکتر رو مجبور کردی پای اون انتخاب احمقانه بمونه ... »
    دست مامانش بالا رفت ... با ضربه ، به روی صورتش فرو اومد ... : « انتخاب نوید احمقانه نبود ... بفهم . فرق منو تو و نوید رو بدون ... من نموندم ، چون نمیتونستم ، تحملش رو نداشتم ... مجبور نبودم ... مهرم حلال جونم آزاد ... تو مجبوری ... اینو خودت هم خیلی خوب میدونی ... میتونی ؟ بندت رو باز کن و بفرما ... راه بازه ... ولی نوید ... اون با من و تو فرق میکنه ... اون یه جانباز رو انتخاب کرده بود ... با چشم باز ... حماقت کرد انتخابش کرد ، و حماقت بزرگتری کرد که ولش کرد ... نسرین ، دیوونه نبود ... مادر زاد خل بدنیا نیومده بود ... مقدس بود ... بودن با نسرین ... به پاش نشستن ، خلوص نیت میخواست ... من کاری به نوید ندارم که چطور ترمز برید ... ولی از اول نباید اونو انتخاب میکرد ... وقتی میدونست ، نباید انتخابش میکرد ... و وقتی انتخابش کرد ، مجبور بود بی منت تا آخر راه باهاش بره ... یکی مث سعید ، دیوونه بود ... شکاک بود ... من احمق چی میدونستم وقتی انتخابش کردم ... وقتی از ترس دوباره رجوع نکردن بابات ، تند و بی فکر خودم رو انداختم تو چاهش ... ولی مجبور نبودم به پاش ایثار کنم ... حالا این من ... میخوای بگی من فاحشه ام ، بگو ... میخوای بگی من هوس بازم ، بگو ... میخوای داد بزنی ، بزن ... میخوای حرمت مادریمو بشکنی ، بشکن ... حرفی توش نیست ... همه اینا رو به پای ناتوانیم از زن بودنم میذارم ... به پای اون روزی که نتونستم تو روی پدر بزرگت بایستم و دست تو رو تو دستش نذارم ... به پای بی قانونی این مملکت که حضانت دختری مث تو رو به دست پدر بزرگی مث اون مجنون داد و منو از حق مادریم ساقط کرد ، میذارم ... به پای سر شکسته ام و دنده خورد شده ام از لگدهای پدر بزرگت ، که نتونستم بازم استقامت کنم و تو رو از دستش بکشم بیرون ... همه این بی حرمتی ها رو میذارم به پای همون کم کاریام ... »
    گریه پر هق هق مادر ، دلش رو لرزوند ... اونم گریه کرد ... دیگه حتی به خاطر پوری هم نمیتونست این جوی که نمیدونست چرا بوجود اومده و مقصر کیه رو ، تحمل کنه ... مانتوشو به تن کشید و کیفش رو به کول انداخت ... باید از این جو پر اختناق دور میشد ... مامانش همون روی تخت ، خم شد و اشک ریخت ... پانتی کفششو پیدا نکرد و کفش آل استار پوری رو به پا کرد ... دکتر صمدی دنبالش راه افتاد و یه وند التماس میکرد و خواهش میکرد بمونه و به حرفاش گوش بده ... آخرشم کلید به دست ، با همون گرم کن تو خونه ای با همون تیشرت آستین کوتاه ، دنبالش افتاد ... اگه نمیتونست جلوشو بگیره ، حداقل میتونست باهاش هم قدم بشه ... هر چند ، پروانه هم توی خونه ، به حضورش احتیاج داشت ... ولی پروانه سفت تر و محکم تر از پانتی بود ... اون میتونست تحمل کنه ... این همه فشار ، تحملش برای یه مادر راحت تره ...

    آستانه صبرش ، پایین اومده بود ... خیلی خسته شده بود ... باید فرار میکرد ... تنها راهش ، گریز بود ... آدم خسته ، فرار میکنه ... آدم وا مونده ، فرار میکنه ... گاهی از خودش ، گاهی از زندگی ، گاهی از مردم ... گاهی هم ...
    باید میرفت ... تموم شب رو بیدار مونده بود و فکر کرده بود و فکر کرده بود و به این نتیجه رسیده بود ... یکی از مشغله های فکریش ، البته اگه دوباره مامانش خوشی زیر دلش نمیزد و درخواست طلاق رو که دیگه توی نوشتنش چشم بسته هم استاد شده بود ، رد نمیکرد ... فعلا باز شده بود ... تا دکتر بود ، باز بود ... مشغله نبود ... دیگه تقریبا خیالش از پوریا راحت بود ... باید از استعلاجیش استفاده میکرد و ... اولین قدم ، گرفتن پاسپورت بود ... فقط کافی بود گواهی فوت پدرش رو از مامان میگرفت ... گواهی اصلی پیش بابابزرگش بود و لابد بعد از اون ، پیش عمو حمید ... ولی مامان زرنگ بازی درآورده بود و یه گواهی برابر با اصل ، داشت ... حالا چطور و با چه بهونه ایو و چه ترفندی ، به اون ربطی نداشت ، مهم گواهی برابر اصل شده ای بود که دست مامانش بود ... چند باری ، از مامانش خواسته بود ، ولی مامان بهش نداده بود ... البته میدونست کجاست و اگه اینقد احمق بازی درنیاورده بود و وقتی خونه مامان بود ، از فکرش کار میکشید ، میتونست گیرش بیاره ... بهرحال ، بازم میتونست ... کافی بود یه بار دیگه پاش رو بذاره تو اون خونه ... پوریا ، چند باری باهاش تماس گرفته بود و ، پانتی از حال بدش ، رد تماس داده بود ...
    گوشی رو برداشت و روی شماره پوریا مکث کرد ... دلش نمیومد از احساسات لطیف پوری مایه بذاره ... ولی چاره ای نداشت ... دوباره تو قالب خبیثش فرو رفت ... انگشت شصتش رو روی شماره پوری نگه داشت و فشار داد ... با بوق چهارم ، پوری جواب داد : « الو آجی ... دلت اومد اینجوری حالمو بگیری ؟ کجا رفتی تو ... »
    لبشو به دندون گزید : « پوری ... نخواستم بهت ضد حال بزنم ... خودت که میدونی ، وقتی ماشین ندارم ، حالم بل کل دمره ... با این یابوئه قرار داشتم که ببینم ماشینم چی میشه ... حالا ، تو بیا اینجا ... بیا ، منم که مرخصی استعلاجی دارم یه چند روزی ... »
    صدای پوریا با شوق بیشتری تو گوشی پیچید : « راست میگی ؟ ... جون آجی بیا ... دلمو نشکن دیگه ... دیشب خاله اینا اومده بودن ... دوستامم بودن ... ولی تو بازم دلمو شکوندی ... »
    لبشو با زبون تر کرد ... به هم فشار داد : « کی اونجاست ؟ مامان ؟! ... دکتر ؟! »
    « الان که هیچکی ... مامان تا هشت شب یه سر دو شیفته ... میخوایم آخر هفته بریم شمال ... یکی دو تا از شیفتاشو جا بجا کرده ... تو ام میای ؟ »
    « نه داداشم ... تو هم نمیخواد سر خر بازی دربیاری ... بیا اینجا پیش خودم ، مزاحمشون نباش ... »
    « اِ ... مزاحم چیه ؟ بابا ، بخاطر من ، سفر رو انداخته پنجشنبه جمعه ... بخدا منو هم شمردن ... »
    « ای بابا ... حالا نجابت به خرج دادن و داخل آدم حسابت کردن ، تو چرا پر رو میشی ؟ ... اینا مثلا میخوان برن ماه عسل ، تو رو میخوان چیکار ؟»
    « خودشون گفتن ... تازه بابام میخواد ماهیگیری هم یادم بده ... تو هم بیا ... آفرین تو رو خدا »
    « لوس نشو پوری ... من خودم برنامه ام برای آخر هفته پره ... ولی دلتو نمیشکنم ... امروز تا مامان نیومده ، میام پیشت ... دکتر کی میاد خونه ؟ »
    « دکتر ؟ ... با بابامی ؟ ... اون نرفته ... الان که بیرونه ... ولی امروز رسته ... غروب قراره با هم بریم دنبال مامان ... میای الان ؟ »
    « میام ... پوری ؟ »
    « جون ؟ »
    « نظرت درمورد دکتر چیه ؟ بهش عادت کردی ؟ »
    « بابام ؟ ... اینقد باحاله ... ولی همش حسرت این چند سالو میخورم ... من نمیدونم چرا این همه سال نبود ... ولی دلم میخواد از این به بعد باشه ... همیشه باشه ... »
    مطمئن بود که پوری ، با دکتر احساس خوبی داره ... دکتر در کل ، پدر بود ... پدر بودن رو خیلی خوب بلد بود ... بوبولی رو تو بغلش فشرد ... زیر لبی گفت : « خوشحالم ... خیلی برات خوشحالم ... »
    « آجی ، میای الان ؟ ... من حوصله ام سر رفته ... »
    چشماشو بست ... دستی روی سر میشو که کنارش تو تخت دراز کشیده بود ، کشید : « آره میام ... تا غروب هم میمونم ، جبران دیشب ، ولی زودی بر میگردم ها ... پیله نکنی بمون بمون ... »
    « نه آجی »
    « پرامس »
    « پرامس به خدا ... »
    « اوکی ، پَ فعلا بای ... »
    گوشی رو روی تخت انداخت ... بیچاره میشو تو همین دو روز از گشنگی نصف شده بود ... با خودش فکر کرد : خوب شد همبسترای شاران رو ازش نگرفتم ... وگرنه تا برگردم ، میشو خورده بودشون یه آبم روش ...
    سریع ترین حالت ممکنه ، آماده شد ... لب تابش رو زیر چلش زد ... ظرف غذای میشو رو پر کرد ... یه تماس با آژانس سر خیابون گرفت ... چراغا رو خاموش کرد ... شیر گاز رو مثل همیشه بست ... لحظه آخر برگشت ، فلش مموریشو از روی میز تحریر تو اتاقش چنگ زد ... از خونه خارج شد ...
    ***
    زنجیر فلش فانتزی خوشکلشو ، تو دست گرفت و جلوی چشم پوری تاب داد : « دینگ دینگ »
    پوری خندید ... لپش چال افتاد ... کفشاش رو هم از دو بند تو یه دست دیگه اش آویزون کرد ... « اینم کفشات ... پات که پا نیست ... پای غول بیابونیه ... دیگه نمیشه پا تو کفشت بکنم ... خیلی برام گشاد شده ... »
    « اینا رو برای چی آوردی دیگه » و دست دراز کرد و کفشا رو گرفت ... بچه مرتبی بود ... کفشا رو جفت کرد ، رو جا کفشی گذاشت ... پانتی لبخند زد ... از پسرای مرتب خوشش میومد ...
    با اون دستش فلش رو از دست پانتی چنگ زد : « این چیه ؟ ... فیلمه ؟ »
    بوسی رو چال گونه اش کاشت : « نه جیگیرم ... نسخه جدیده ... »
    خوشحال شد ... : « جون من ؟! ... اورجه ؟ »
    « اورج اورج ... کرک شده ست ... صد در صد اکتیو ... »
    پوری فلش رو به لب نزدیک کرد ... بوسه ای عمیق و پر صدا روش نشوند : « آخ جون ... چه حالی بکنم من ... »
    پانتی یه پس گردنی نه چندان محکم پشت کلش زد : « زیادم حال نکن ... روزی یه ساعت بیشتر حق نداری بازی کنی ... شیر فهم شد ؟! »
    پوری دستش رو جای ضربه پانتی گذاشت و مالید : « آره بابا ... چرا میزنی دیگه ... یتیم گیر آوردی ؟ »
    پانتی موهاشو بهم ریخت ... عاشق چشمای شیطونش بود ... اون چشمای خوشرنگ ، زیر مژه ها و ابروهای مشکی پر پشت ... : « تو دیگه بی تیمی ... اون منم که یتیمم ... شایدم دو تیم ... »
    غم تو چشمای پوریا نشست ... پانتی خندید ... دلش نمیومد غم تو چشمای خوشکل پوریش بشینه ... : « بسه بسه ... نمیخواد برام گریه کنی ... بیا برو بازیتو بکن ... لب تاب منم وصل کن به نت ... تو بازی کنی ، من حوصله ام سر میره ... این بابات کوش ؟ از الان داره مامانو دو در میکنه ؟ مشکوک میزنه ها »
    صدای خنده پوری در حال دور شدن به سمت اتاقش ، بلند شد : « نه بابا ... بیچاره ... زیر ذره بین ماما جرات نداره ... رفته جا برای مطب ببینه ... آخه آلمان که بوده ، تو کلینیک بوده ... اینجا دیگه باید مطب بزنه ... »
    « چرا تا الان نزده ؟ »
    پوری از دم در اتاق برگشت ... به پانتی خیره شد : « منتظر ماما بود ... منتظر بوده ببینه داستانش با ماما چطوری پیش میره ... اگه موندنی شد که مطب بزنه ، اگه رفتنی بود هم که هیچ ... »
    مانتوشو به چوب لباسی آویزون کرد ... تو آینه نگاهی به قیافه خودش کرد و سعی کرد طبیعی ترین حالت ممکن رو به خودش بگیره ... یه خورده با موهاش ور رفت و تو همون حال هم گفت : « آها ... خو پَ تو برو به بازی برس ، تا منم ببینم چی هس یه غذایی درس کنم خودم و خودت و دکتر دور هم بزنیم به رگ ... برو دیگه ... اینجا وانسا ... اومدم بازی بی بازی ... »
    « باش بابا باش ... تو هم نمیخواد غذا درس کنی ... بابام میاد درست میکنه ... دستپختش خوبه »
    پانتی میدونست دستپختش خوبه ... خورده بود قبلا ... نچ نچی کرد و سری تکون داد ... ماما برای همین کارا ، دکتر رو به بابا ترجیح میداد ... یه خورده تو آشپز تق و توق کرد ... تند و تند یه بسته مرغ بیرون کشید و یه چهار پیمونه برنج خیسوند و رفت تو اتاق مامانش ... اسناد و مدارک ، همیشه توی کشو لباس زیرای مامانش بود ... ته ته ... خیلی سریع دست به کار شد ... نیازی نبود زیاد بگرده ... مامانش مدارک مربوط به پانتی رو توی یه پوشه دکمه دار آبی نگه میداشت ... درشو باز کرد و با سه چهارتا برگه رو زیر رو کردن ، پیداش کرد ... از تو پوشه بیرون کشید و چهارتا کرد و تو جیب پشت جینش گذاشت ... دوباره بقیه مدارک رو داخلش جا داد ... همه رو به همون ترتیب سر جاشون گذاشت و در کشو رو بست و نفس راحتشو با پوفی بیرون داد ...
    برگشت تو آشپز و مرغ رو بار گذاشت ... آب برنج رو هم گذاشت ...


    اولین بار بود برنج دم میداد ... دیگ بزرگ بود ... کار سختی بود براش ، ولی خوب از پسش بر اومد ... انجام این کار ، برای عمه زبیده ای که اینهمه کمکش کرده بود ، کار کمی بود ... از هفته پیش ، یدو ، تا الان ، با دو سه تا از رفیقاش اومده بود اونجا ... خدا رو شکر که تا اون لحظه از دست یدو کتک نخورده بود ... از دست طاها حسین راحت بود ... مدتی بود اونورا آفتابی نشده بود ... وگرنه باید بجز یدو ، طاها رو هم که انگار از همین الان ، وارث تمام و کمال رگ و پی یدوست ، تحمل میکرد ... گاهی از خستگی ، دل کوچیکش میخواست فرار کنه ... ولی به کجا ... تا کنار جاده رو بلد بود ... ولی از عمه زبیده پرسیده بود : « عمه از کنار جاده تا تهران چقد راهه ؟! »
    و عمه متعجب تو چشاش زل زده بود ... شاید هم فهمیده بود ، فهمیده بود پانتی میخواد در بره ... چون بهش فهمونده بود : « از کنار جاده ، تا تهران ، یه شبانه روز راهه ... اونم با ماشین ... ولی ما اسیریم ... اسیر بین نخلستون ... این نخلا روح دارن ... اگه بخوایم از دستشون فرار کنیم ، روحشون میفته دنبالمون و تا هر جا که بریم ، بازم برمون میگردونه ... ولی وقتی برگردوند ، دیگه باهامون مهربون نیست ... وحشی میشه و میفته به جونمون ... آبرومونو میبره و به همه میگه چی میخواستیم بکنیم ... چاقو بر میداره و سرمونو گوش تا گوش میبره ... برای همینه که ما ، از وقتی که پا میذاریم تو نخلستون ، تا وقتی که بمیریم ، وسط همین نخلا میمونیم ... این زندگی ماست ... »
    و پانتی حتی ترسیده بود قدم از قدم برداره ... از روح نخلا که به نظرش کاملا شبیه روح یدو بود ، ترسید ... پا عقب کشید و مجبور شد ...
    ولی عمه زبیده ، با هیجان ، بغلش کرد ... بهش گفت که با معلم صحبت کرده ... قراره بره و امتحانای آخر سال رو بده ... بره و سه تا کتابشو امتحان بده ... و پانتی ، تو مطلق تاریکی ، کورسوی امیدی دیده بود ... با عشق خونده بود ... وقتی یدو اومد ، تو طویله ، دور از چشم یدو ، صبح سحر نشسته بود و خونده بود ... وقتی یدو تو مُضیف بود ( اتاقی که وِیژه پذیرایی از مهمان ، ترجیحا مرد و غریبه ست و اهل خونه بجز برای تمیز کردن ، پا توش نمیذارن و حق استفاده از اون رو ندارن . تو خونه های مهندسی ساز ، دری به بیرون داره و تو خونه عمه زبیده ، اولین اتاق جفت در حیاطه ... در واقع یه چیزی شبیه بیرونی زمان سلاطنه ) ، مث سگ پشت در مضیف می ایستاد ، تا یدو امر کنه و اُرد بده و پانتی با کله بدوئه ... وقتایی هم که میرفت بیرون ، پانتی تند و تند کتاب و دفترشو بر میداشت و میرفت تو طویله مینشست و میخوند ... وقتی که یدو نبود ، راحت تر بود ، اقلا روزی یه ساعت میتونست بره دنبال لمویی و به بهونه های مختلف ، اونو برای یکی دو ساعتی بیاره خونشون و با هم درس بخونن ... لمویی هنوز شرایط استفاده از کلاسا رو داشت ... هنوز چرداق میرفت ... جایی که رفتنش برای پانتی قدغن شده بود . امروز اولین امتحانش بود و از شانس بدش ، یدو هنوز قصد رفتن نکرده بود ...
    عمه زبیده ، یه خورده حال ندار بود ... با این حال ، به پانتی قول داده بود تا اون بره و بیاد ، سر یدو رو گرم کنه ... پانتی هم غذا درست کرده بود ، تا هم کمک حال عمه باشه ، هم از این طریق ازش تشکر کرده باشه ، هم بهونه ای دست یدو نده ... برنج و دم داد و خورش بامیه رو هم بار گذاشت و تند و سریع ، آماده شد بره امتحان بده ... قلبش مث گنجیشک تو سینه میزد ... تا بره و برگرده ، استرس داشت ... ولی با این حال ، خوب داد ...
    « خسته نباشی دخترم ... چی میکنی ؟ »
    به عقب برگشت ، دکتر تو چارچوب ورودی آشپزخونه دست به سینه ایستاده بود ... لبخندی زد و استرس رو از روی چهره اش زدود : « سلام دکتر ... شما هم خسته نباشی ... پوری اصرار داشت بیام ... حالا هم که اومدم ، گفتم یه غذایی درس کنم ، با هم دور یه میز بخوریم ... چای میخورین ؟ »
    دکتر ، چینی به بینی اش داد ... صورتش رو تو هم جمع کرد و با لحن شوخی گفت : « نه ... نه تا وقتی که بخوام از دست یه غریبه چای بخورم ... »
    پانتی متعجب ، چماشو گرد گرد : « غریبه ؟! »
    دکتر روی صندلی تو آشپز نشست : « آره غریبه ... قدیما یادته ، به من میگفتی بابا ... الان میگی دکتر ... غریبه شدی دیگه ... »
    پانتی نخندید ... تو صورت دکتر خیره شد : « قدیما ... اون وقتا روحم زخمی نشده بود ... از قدیما خیلی گذشته دکتر ! ... من دیگه اون بره تازه یتیم شده دنبال دست نوازش گر پدر نیستم ... »
    دکتر ، سرش رو به زیر انداخت : « میدونم ... منم دیگه اون مرد جوون پر شر و شور گذشته نیستم ... منم روحم زخمدیده ... ولی سعی میکنم ، در کنار شماها ، ترمیمش کنم ... »
    پانتی لیوانی به نیمه از چای پر کرد ... جلوی دست دکتر گذاشت ... برای خودش هم ریخت ... روی میز روبروی دکتر نشست ... از نصیحتهای پدر گونه اش استفاده کرد ... از زخمشاش شنید ... از سختی روزهای گذشته اش و از خوشبختی الانش ... در کنار اونها ... بعد هم با اجازه ای گفت و راه اتاق پوری رو در پیش گرفت ...
    پوری هنوز هم در حال بازی بود ... حتی متوجه ورود پانتی به اتاق نشد ... پانتی هم از فرصت بدست اومده استفاده کرد ... پشت لب تاب نشست ... پیامی برای چراغ آف امید گذاشت و بالای سر پوری ایستاد ... تعجب میکرد ... اینهمه که بیا بیا کرده بود ، حالا که پانتی اومده بود ، انگار صرف همین اومدن کافی بود ... پوری حتی سر از سیستم بر نمیداشت که نگاش کنه ... پس گردنی ای ، هر چند آروم به پشت سر پوری زد : « اوی ... پسر خوشکله ... تحویل نمیگیریا ... این بود بیا بیات ؟ »
    پوری سر از سیستم بلند نکرد ... فقط دستش رو جای ضربه مالید : « پانتی ... ببین چه باحاله ... بازی میکنی ؟ »
    « نه ... تو هم بهتره دیگه فعلا تعطیلش کنی ... بابات اومده ... »
    نخیر مث اینکه پوریا واقعا غرق شده بود ... چشمش به چراغ چشمک زن روی نوار ابزار لب تاب افتاد ... برگشت و پشتش نشست ... امید نوشته بود : « هیچ معلوم هست کجایی ؟ یه موقع یه خبری از خودت ندیها ... نکنه سرت جای دیگه ای گرمه ... »
    خندید ... این امید هم واقعا اخر آی کیو بود ... تایپ کرد : « آره سرم واقعا هم گرمه ... »
    امید شکلک متعجبی فرستاد و پرسید : « چطور ؟! برنامه ات چی شد ؟ ... قرار بود با هم مفصلا صحبت کنیم ... »
    « آره واقعا ... بعد از اون قهر ؟! یادت رفته قهر کرده بودی ؟ »
    « چرت نگو ... شارژم تموم شده بود ... خوب نگفتی چه خبرا ؟ »
    « امید ، تو میدونی از کدوم کشور میتونم راحت دو سه هفته ای ویزای تحصیل و اقامت بگیرم ؟ »
    « چی ؟! پانتی ، تو هنوزم سر فکرای احمقانه اتی ... دیگه کم کم دارم مطمئن میشم مالیخولیا گرفتی ... »
    « کوفت ، مالیخولیا چیه ؟ ... تو نمیدونی تو این چند روز چه قد اتفاق افتاده بود ... من قسم خورده بودم با خودم ، عهد بسته بودم ... منتظر نشونه بودم ... نشونه هم که جور شد »


    « صاف حرف بزن دختر ... بلیط لاتاریت برنده شده ؟ »
    از ته دل خندید ... تایپ کرد : « از اونم بالاتر ... تصادف کردم »
    « چی ؟! با چی ؟! ... الان چطوری ؟ حالت خوبه ... »
    « نه مرده ام ... الانم از اون دنیا دارم باهات چت میکنم ... تو هم یه چیزیت میشه ها ... »
    « پانتی دیوونه ام کردی ... صاف حرف میزنی یا نه ؟ »
    « خوب بابا ... تو هم تیک میزنیها ... عصبی ... با یه دیوونه دم کلفتی آشنا شدم ... عمدی زد لت و پارم کرد »
    « پانتی ، سر جدت درست حرف بزن ... لت و پارم کرد یعنی چی ؟ دیوونه کیه ؟ »
    پانتی اخم کرد ... عصبی به عقب برگشت : « پوری ! سرتو از تو اون زهرماری بکش بیرون برو برام یه لیوان چایی بیار ... زیر گاز رو هم ، چک کن کم باشه »
    دوباره برگشت ... به مانیتور خیره شد و تایپ کرد : « جریانش طولو درازه ... یه یارو گردن کلفته ای ، پیمانکار شرکته ، پروژه اش زیر دستمه ... ایراد داشت ، دست گذاشتم رو ایراداش ، اینم خواست مثلا تهدید کنه ، دنده عقب زد تو ماشینم ، سرم شکست ، بعدم که نوبت کمیسیون داشتم ، خودش رفت جفت و جورش کرد ... الان ، من دیگه پانتی ام ، پانتی خالی ... باورت میشه امید ؟! عهد بسته بودم که اگه پانتی شدم ، پانتی وار زندگی کنم ، و اگه اینبار نشد ، بشینم مث بچه آدم به پای سرنوشتم ... الان میفهمی ؟! من پانتی ام ... یعنی باید مبارزه کنم ... شجاعت به خرج بدم ... به خودم تکونی بدم ... اینو که دیگه متوجه میشی ؟ ها ؟! »
    « آره ... مبارکه ... خوب حالا این لاتاریت کی هست ؟ از این آدمای دیوونه دوری کن ... خودتو با همچین کسایی در ننداز ... »
    « تو نگران من نباش ... »
    « ولی من نگرانم ... پانتی حواست هست میخوای چیکار کنی ؟ »
    « آره من حواسم هست ... باورت میشه ، شناسنامه ام سفیده ... اقدام میکنم برای ویزای تحصیلی ... هر جا که شد ... بعدم خونمو میفروشم ، به اسم خودمه ... به بقیه اموال هم احتیاجی ندارم ... حسابم کافیه ... یه جا که رفتم ، از اونجا میرم انگلیس ، شایدم آلمان ... اگه هم شد کانادا ... فعلا برام این مهمه که از سریعترین جایی که میتونم ویزا بگیرم ... مدارکم از قبل ترجمه شده است ... پاسم رو هم از فردا میرم دنبالش ... طبق انحصار ورثه ، سهم من از اموال بابا مشخصه ... از همین دیوونه دم کلفت میتونم استفاده کنم و زود آبشون کنم ... تو ثبت فک کنم آشنا داره ... وقتی تو ثبت احوال آشنا داره ، به نظرت تو املاک هم داره ؟ »
    « تصمیمت جدیه ؟ »
    « آره ... دیگه خسته شدم ... میدونی ماما با کی ازدواج کرده ؟ با دکتر صمدی ... شوهر سومیش ... الان هم اومدم خونه اش ... نمیتونم از کاراش بیخیال رد شم ... حس خوبی ندارم ... ولی در عوض پوری خیلی خوشحاله ... »
    « الان اونجایی ؟ »
    « آره ... تو اتاق پوری ام ... پوری هم سرگرم بازیه ... انگری برد نسخه جدید ... »
    « اِ اینم معتاد انگری برده ؟ »
    « آره مگه تو هم هستی ؟! ورژن جدیدشو براش دانلود کردم ، داره بازی میکنه ، انگار نه انگار با اشک و آه و زاری منو کشونده اینجا ... »
    « میشه ببینمش ؟ »
    « چرا که نه ... میندازم رو وب ... میرم سر به غذا بزنم ... یه خورده باهاش حرف بزن ... دو مین دیگه برمیگردم ... »
    باز به عقب برگشت ... انگار که نه انگار به پوریا گفته بود سر به غذا بزنه ... هنوز گیر بود : « پوری ، بیا امید میخواد باهات حرف بزنه ... میندازم رو وب ... »
    پوریا باشه ای گفت و پانتی وب رو روشن کرد و از اتاق بیرون زد ... تو آشپز ، دکتر رو در حال پاک کردن سیب زمینی دید ... خندید ... : « به چی میخندی شیطون ؟! »
    دستش رو به دهن زد و به کناره دیگ کشوند ... برنج دم اومده بود ... زیرش رو تا حد ممکن پایین کشید ... مرغها هم پخته بودند ... زیر اونها رو هم کم تر کرد ... یه لیوان چای ریخت و باز از دکتر پرسید : « شما چای میخوری ؟! »
    « نه ... چقد تو چای میخوری دختر ... نگفتی به چی میخندی ؟ »
    صندلی رو عقب کشید و روبروی دکتر نشست : « به شما ... مث اینکه سخت ترین کار ممکن رو دارین انجام میدین ، خیلی با دقت کار میکنین ... »
    دکتر هم تک خنده ای زد : « خوب چیکار کنم ، میخوام برای بچه هام سیب زمینی سوخاری درست کنم ... هنوز دوست داری ؟! »
    عاشق سیب زمینی سوخاری بود ... عمه زبیده ، تا تونسته بود ، سیب زمینی ها رو نازک پوست گرفته بود ... پانتی امتحاناشو میداد ، میرفت چهارم ، طاها ، سوم ... عید بود ... عیدا رو دوست داشت ... هر جا بود فرقی نداشت ... پارسال عید رو خونه عمو حمید بود ... اهواز ... امسال فقط دو روز تونسته بود ، اونجا بمونه ... یدو بیشتر از دو روز اجازه نداده بود ... از نظر اون ، طاها بزرگ شده و درست نیست ، پانتی مرتب اونجا باشه ... عمه زبیده سیب زمینی ها رو داد پانتی سرخ کنه ... دو کره پا نشسته بود تو آشپزخونه محقر عمه زبیده ... روی اجاق گاز تک شعله ای کوچیک عمه زبیده ، سیب زمینی سرخ میکرد ... طاها ، ناخن میزد ... پانتی سعی میکرد جلوشو بگیره ... طاها عصبانی شد ... با لگد به زیر تابه زد ... تابه برگشت ... روغن داغ با سیب زمینی های سوخاری ، دست و پاشو سوزوند ... هنوز دقت میکرد ، جای سوختگی ای که تا مدتها مونده بود و چرک کرده بود و عفونی شده بود ، پیدا بود ... کم رنگ ، ولی با دقت ، مشخص ...
    لبخندی زد : « نه دیگه دوست ندارم ... ولی پوری مث اون موقع های من ، دوست داره ... برای اون درست کنین ... »
    به ساعت رو مچ دستش نگاه کرد ... از دو دقیقه ، یه دقیقه بیشتر گذشته بود ... دوباره با اجازه ای گفت و با لیوان چای به طرف اتاق پوری حرکت کرد ... پوری هنوز مشغول بود ... هر موقع پوری بود ... یا پانتی اونجا بود ، برنامه همین بود ... امید هم پوریا رو دوست داشت ... به جای پانتی ، به دیدن قیافه ناز و ملوس پوری هم بسنده میکرد ... و پانتی همیشه از این یه مورد میخندید ... : « پوری ، از وب درش بیار کار دارم ... »
    پوری تند تند خداحافظی کرد و از حالت وب خارج شد ... پانتی نفس عمیقی کشید و انرژی ای برای بحث کردن با امید ذخیره کرد ... ولی مث اینکه امید دیگه زیاد پا پی اش نبود ... کنجکاوی نکرد ... فقط بهش متذکر شد : « زیاد هم به اون شناسنامه سفید اعتباری نیست ... »
    پانتی پرسید : « چطور ؟! »
    امید تایپ کرد : « آخه همینطوری که نیست ... استعلام میشه ... البته اگه ممنوع الخروج نشده باشی ... »
    پانتی دلهره گرفت ... ولی با خوش بینی جواب داد : « نه نیستم ... در ضمن ، شناسنامه ام المثنی نیست ... توضیحات هم نداره ... برای همه که استعلام نمیگیرن ... فقط برای بعضیا استعلام میگیرن ... حالا از این دیوونهه میپرسم ... اون راه و چاهشو بلده ... دمشم به دم خیلیا بسته است ... فقط کافیه باش راه بیام »
    « باش راه بیام یعنی چی ؟ »
    « هیچی ... یعنی وقتی برگشتم سر کار ، به یه بهونه ای پروژه اش رو ارجاع میدم به یکی دیگه ... یخورده هم باش تیک میزنم ... مطمئنا بیشتر از اون یه خورده تیک زدنه ، برام کار انجام میده ... »
    « پانتی ، این مدل حرف زدن ، حالمو بهم میزنه ... صرف شناسنامه سفید ، مسئولیت تعهد رو از روی دوش تو بر نمیداره ... »
    عصبی ، پوست لبش رو به دندون گرفت : « از روی دوش اون چی ؟ ... بر میداره ... اونقدرا هم پست و کثیف نیستم ... میرم یه جایی خودم رو گم و گور میکنم و اولین اقدامی که میکنم ، باز کردن همین چفت و بستای دور پامه ... »


    « پانتی ، این مدل حرف زدن ، حالمو بهم میزنه ... صرف شناسنامه سفید ، مسئولیت تعهد رو از روی دوش تو بر نمیداره ... »
    عصبی ، پوست لبش رو به دندون گرفت : « از روی دوش اون چی ؟ ... بر میداره ... اونقدرا هم پست و کثیف نیستم ... میرم یه جایی خودم رو گم و گور میکنم و اولین اقدامی که میکنم ، باز کردن همین چفت و بستای دور پامه ... »
    نوشت : « موفق باشی ... فقط مواظب باش ، وقت باز کردن اون چفت و بستا ، بند دور پات گیر نکنه و با کله بندازت زمین ... آروم بشین یه گوشه و با فکر و صبر ، دونه دونه بازشون کن ... کاری نداری ؟ من باید برم ! »
    پانتی گیج شد ... معنی حرفاشو درک نکرد ... به نظرش ، دوباره امید غیرتی شده بود و ... تایپ کرد : « کجـــــــــــــــــــا ؟ »
    و امید که نوشت : « معذرت میخوام ... کلاس دارم ، باید برم »
    و پانتی که دوباره تایپ کرد : « خسیسِ گناسِ ناخن خشک ... زورت میاد چار کلمه با آدم اختلاط کنی ؟ تو که این ساعت کلاس نداشتی ؟! » و کنارش ، یه شکلک زبون درآوردن فرستاد
    « حالا دارم ... بعدا با هم حرف میزنیم ، فعلا بای »
    چراغ امید ، آف شد ... پانتی فکر کرد : حتی صبر نکرد جواب خداحافظیشو بدم ... اینم بعضی وقتا یه چیزیش میشه ها ...
    از پشت لب تاب بلند شد ... مثل اینکه ، پوری هم قصد دل کندن نداشت ... با یه شیطنت دخترانه ، دکمه سیستم پوریا رو زد و کلا سیستم رو خاموش کرد ... صدای جیغ پوری بلند شد : « اوی ... چیکار میکنی مردم آزار ... »
    پانتی نوک موهای جلوی سر پوریا رو که توی صورتش پخش افتاده بود و قیافه اش رو با نمک تر میکرد ، بین دو انگشت گرفت و کشید : « فرار نمیکنه ، سرجاشه ، مطمئنم ... ولی به روده و معده و حوصله خودم زیاد اطمینان ندارم ... میذارن میرن از دستت ها ... بعد هی نیای عز و جز کنی آجی بیا ، آجی بیا »
    پوریا هم موهای پانتی رو با دست به هم زد و صدای آخ سرم دیوونه پانتی رو درآورد و گفت : « بزن بریم تا معده ات و رودت و حوصله ات در نرفتن ، ببینم آجی نهار مامان دوز درست کرده یا نه ... »
    « پَ چی فکر کردی ؟ ... فقط باید بیای کمکم کنی یه خورده دیگه از کاراش مونده با هم تموم کنیم ... »
    دستش رو دور گردن پوریا گذاشت ، و با هم خنده کنان پا به آشپز گذاشتند ... دکتر ، همه مخلفات غذا رو آماده کرده بود و حتی میز غذا رو هم چیده بود ... پانتی شرمگین شد ... گاهی ، هنوز هم توی ته مه هاش ، کار کردن مرد رو ، برای مرد شرم آور و برای زن شرم آورتر میدونست ... یه زن ، باید زنیتش رو با اجازه ندادن به مردش برای انجام کارهای خونه نشون بده ... هر چند گاهی هم زیاد خودش رو ملزم به پایبندی به همچین عقیده ای نمیدید ... وقتایی که میرفت سر کار و مث سگ جون میکند و آش و لاش میرسید خونه ، به این نتیجه میرسید : نه هر زنی ... زن شاغل ، با چه جونی باید تو خونه هم خر حمالی کنه ... گاهی میتونست به مامانش هم ، بعنوان یه زن شاغل ، نگاه کنه ... اگه اون بغض بی پدر میذاشت ...
    بعد از ظهر ، دکتر ، سعی کرد پانتی رو توی خونه نگه داره ... لابد قصد داشت ، اونو با مامانش روبرو کنه ... شایدم جدیت به خرج میداد تا ، کینه و کدورتهای بی پایان پانتی رو ، از دلش برداره ... پانتی تو رو دربایستی مونده بود که شاران تماس گرفت ... میخواست بیاد بهش سر بزنه و پانتی این اومدن رو ، بعنوان راه فرار ، در نظر گرفت و از اومدن شاران ، اون وقت روز ، بشدت استقبال کرد ...
    تند و تند ، دفتر دستکش رو جمع و جور کرد و عاشقانه پوریشو بوسید ... از موقعی که ، خدا ، عمر دوباره ای به پوریا داده بود و اونو دوباره به خونواده برگردونده بود ، مدت زیادی میگذشت ، اون وقتا فقط بخاطر عشق و علاقه ای که به پوریا داشت ، دست و دلش میلرزید و حالا ... عادت کرده بود که همیشه دست و دلش برای پوریا بلرزه ... لابد این عادت هم برمیشگت به اخلاقهای خاص ژنتیکیش ... پسر دوست بودن و ... لوس کردن پسرا وقت مریضی ... و حتی بعد از اون ...
    آخرین روزهای عید ، عمو حمید ، با خانواده ، خونه عمه زبیده بودند ... مثل اینکه ، قانون منع رفت و آمد ، فقط در حق پانتی ، باید اجرا میشد ... یکی مث طاها ، از اون معاف بود ... لازم نبود طاها تو رفت و آمد به خونه اونها حد و حدودی برای خودش قائل بشه ... همین که پانتی از رفت و آمد به خونه پسر دار منع میشد ، کفایت میکرد ... دیگه قرار نبود که این سختگیریها ، برای رفت و آمد پسری مث طاها که هنوز پشت لبش سبز نشده ، شاشش کف کرده بود ، رعایت بشه ...
    تازه اون روزا ، نور علی نور شده بود ... عمو حمید ، طاها حسین رو آورده بود ، برای سنت اسلامی ، محلی ... پانتی از منظور و مفهوم حرفا ، نکته ای رو حتی ، درک نمیکرد ... سنت چیه و ... طاها ، هشت سالش بود ... کم کم میرفت تو نه سال ... اون روز خیلی گریه کرد ... یه آقایی ، از رفیقای یدو که گهگاهی پانتی دیده بودش ، اومد خونه ... پانتی رو فرستادن تو مطبخ ... وقتی دستور دادن اسفند دود کنه و بیاره دور سر طاها بچرخونه ، دیده بود که طاها دشداشه ای قرمز رنگ به تن داره و اشک چشماش رو گونه ها روونه و یدو تند و تند بهش قولای جور وا جور و اسباب بازیهای کنترلی و پول و هزار تا چی دیگه میده ...
    اون روز سر پانتی به شدت شلوغ بود ... جشن گرفته بودن ... البته قرار بود بگیرن ... یدو سر کیسه رو شل کرده بود ... یه گوساله ... سه تا بره ، قرار بود بره ها رو قوزی کنن و شیکم پر ... قرار بود ، گوساله رو به سیخ بکشن ... حتی شنیده بود قراره لاشه درسته گوساله رو به سیخ بکشن ... واصلا باور نمیکرد ... ولی بوی روغن سوخته از روی آتیش که بلند شد ، کم کم باورش شد ... محوطه روبروی خونه عمه زبیده ، تو فضای خالی ، یه استیژ بزرگ از چَندَل ( چوب خشک و درازی که توی ساختمون سازی و چادر سازی ازش استفاده میشه ) ، علم کرده بودن ... روی سر استیژ رو ، چِتری ( پارچه برزنتی که از اون برای ساختن چادر استفاده میکنند ) سفید و آبی و قرمز راه راه گذاشته بودن ...
    تو یه فرصتی که به دستش افتاد ، پرید رو بوم ... از اونجا میتونست تو تاریک و روشن پشت بوم بشینه و یه چیزایی رو ببینه ...
    یه طرف چتری رو بالا زده بودن که کاملا جلوی خیمه رو نشون میداد ... دور تا دور چادرخیمه ، مُخده های قرمز رنگ بود و تشکچه ... قیلونهای آماده برای کشیدن ، جلوی هر پشتی ... استکانهای کمر باریک چای ... فنجونهای بی دسته قهوه خوری و دبه های ( قهوه جوش عربی ) روی آتیش قل قل کنون ...
    مردانی که همه دشداشه های سفید رنگ پوشیده بودند با چفیه و اگال ... صندلهای براق و نو مردونه ، به ردیف جلوی ورودی خیمه ... که حتی پانتی نمیتونست تعداد اونها رو بشماره ... جوونهایی که لنگهای چهار خونه سفید و قرمز به کمر بسته بودند و چفیه هایی بی اگال به سر داشتن با زیر پوشهای مردونه به تن ... با پاهای برهنه ... در حال پذیرایی و بردن و آوردن قلیون و چرخوندن دبه های قهوه ... با مهارت ... یه گروه نوازنده ... ریفی ( سبکی از آواز خوانی عربی خوزستان ) ... سه تا کاسوره زن ( تیمپو یا دنبک ) و سه تا ربابه زن ... و شیش تا جوونی که کناره های لنگ همدیگه رو گرفته بودن و رقصهای سنتی عربی هماهنگی ، میکردند ... هر کدومشون یکی یه دونه زنجاری ( دف های کوچکی که شبیه دایره زنگی هستند ) به دست داشتند و همزمان با رقص از زنجاریها و گاهی از شمشیرهای براق استفاده میکردند و اون وسط رقص شمشمیر میرفتند ...
    طاها حسین اون گوشه روی یه تشکچه قرمز نشسته بود و دشداشه قرمز به تن داشت ... هر کی از راه میرسید ، پاکتی به طرف یدو میگرفت که حتما توش هدیه ای برای طاها بود ... مهمانهایی از آبادان و شادگان و اهواز و خلف آباد ( رامشیر ) و کوت عبدالله و حمیدیه و حتی از راههای دور مثل اصفهان و تهران اومده بودند ... همه از دوستها و اقوام یدو ... عمو حمید هم دشداشه پوشیده بود و برخلاف همیشه که کت و شلوار به تن داشت ، لبخندی خفه و گنگ ، کنار لب داشت و کنار خیمه ایستاده بود و هر کی از راه میرسید ، به سمت یدو و زار ( زایر – کسی که زیارت زیاد رفته . در اصطلاح عربی خوزستان ، به شخص مهم و بزرگ میگن زار ) عاشور که در بالاترین قسمت مجلس نشسته بودند ، یا در حقیقت به روی چند مخده بزرگ لم داده بودند و قلیون میکشیدن ، هدایت میکرد ... ولوله ای به پا شده بود که پانتی ، به جای اینکه حض کنه ، از اون ولوله و ریخت و پاشها ، میترسید ...
    از اون شب بعد از میهمانی ، طاها حسین ، که بعنوان یه مرد و یه شخص خیلی مهم ، به همه رسما معرفی میشد و ارج و قرب پیدا کرده بود ... بخاطر همون دشداشه قرمز رنگی که گاهی بچه های دیگه ، اونو تمسخر میکردن ، و هم بخاطر دردی که داشت و ناچاری ای که مجبورش میکرد یه جا بشینه و کمتر بدو بدو کنه و شر به پا کنه ، بد خلق و بهونه گیر شده بود ... علاوه بر یدو و عمو حمید ، حتی زن عمو و عمه زبیده هم لی لی به لالاش میذاشتن و دنبالش راه می افتادن و به خواست دلش ، هر چی میخواست و هر چی میگفت ، میگفتن چشم ... بعدها ، این چشم گفتنها و لوس کردنها ، به صورت عادت در اومد و کم کم طبیعی و عادی شد ...
    دوباره و چند باره ، پوری رو بوسید ... تو گوشش زمزمه کرد : « اگه خواستن برن ، پشیمون شدی باهاشون همراه بشی ، زنگ بزن بیام دنبالت »
    پوری باشه ای ناراضی تحویلش داد ... به طرف دکتر چرخید ، خداحافظی ای کرد که باز هم ، مورد لطف و عنایتش قرار گرفت و گفت : « خودم میرسونمت »
    خواست اعتراض کنه که باز هم گفت : « زحمتی نیست ، دارم میرم مامانت رو بیارم ، سر راه اول تو رو میرسونم ، بعد میرم دنبال اون ... »
    و چقد خوشحال شده بود که نگفته بود اول میرم دنبال مامانت ، و بعد تو رو میرسونم ...
    بین راه بود که ، موبایلش زنگ خورد ... گوشی رو از کیف بیرون کشید ... با چشمای ریز شده به شماره افتاده روی صفحه خیره شد زیر لب زمزمه کرد : « این دیگه شماره کدوم خریه ؟ ... چقد رنده ! »
    دکتر از گوشه چشم ، بهش خیره شد ... دست برد و ولوم پخش ماشین رو پایین تر کشید و این یعنی راحت باش و جواب بده ...
    گوشی رو از سمت راست به گوش چسبوند ... نمیخواست گوشی اونقدر نزدیک گوش دکتر باشه ، که احیانا صدای اونور خط تو گوشی بپچه و به گوشش برسه : « بله ؟! »
    صدا آشنا بود ... لحن آشنا تر : « بنتی یگانه ... سرت چطوره ؟ »
    دوست داشت حالش رو جا بیاره ، ولی نه الان و نه توی ماشین و بیخ گوش دکتر : « خوبم ... امرتون »
    صدای خنده ای تو اسپیکر گوشی پیچید : « چه مودب ، امرتون ؟! فعلا که ما شدیم کنیز مطبخی دنبال اوامر سرکار علیه مخدره »
    اینبار پانتی بود که خندید : « بهت میاد ... فک کن ! ... »
    « بچه پررو ! غرض از مرض ! خواستم بگم ماشینت ، تا فردا عصر آماده ست »
    ابروهاشو بالا داد : « چه عجله ای بود حالا ... »
    یه تک خند که بیشتر شبیه پوزخند به گوش پانتی رسید : « گفتم شاید قصد خودکشی داری ، خواستم از این فعل حرام دورت کنم ... »
    « نه بابا ، به خاطر یه آهن پاره ؟! »
    « نه به خاطر دوری از من ... »
    خنده اش گرفت ... اصلا پشت تلفن جنتلمن نبود ... به اون اِهن و تُلپش توی شرکت هم نمیخورد این خوش مزه بازیها : « میبینم که قرصاتو خوردی الحمدالله »خنده اش گرفت ... اصلا پشت تلفن جنتلمن نبود ... به اون اِهن و تُلپش توی شرکت هم نمیخورد این خوش مزه بازیها : « میبینم که قرصاتو خوردی الحمدالله »
    صدای امیر محتشم با لحن کشداری تو گوشی پیچید : « اِ ... این مدلیشو دوست داری ؟ »
    پانتی ابرو بالا انداخت : « منظور ؟ »
    با همون لحن کشدار گفت : « هیچی ... خواستم سلیقه ات دستم بیاد ... »
    پانتی گرمش شد ... دکمه پایین بر شیشه رو فشار داد و لای پنجره رو باز کرد ... پوفی کشید : « فکر نمیکنی یه خورده زیادی داری تند میری ؟ »
    دکتر متعجب به طرفش چرخید ... گوشی رو از جلوی دهنش دور کرد و رو به دکتر لبخندی نرم زد : « با شما نیستم دکتر »
    دکتر ، رو از پانتی گرفت و به روبرو خیره شد : « آهان ! معذرت میخوام »
    حس کرد ابروهای دکتر به هم نزدیک شده ... شونه ای بالا انداخت و توی گوشی اووف کرد : « برای چهل و هشت ساعت ، سرعتت خیلی تنده مهندس ، میترسم یهو ترمز ببری ، شما هم که متخصص ترمز بریدنی ،... من کار دارم فعلا ،آدییوس ( خدا حافظ – اسپانیش ) ... »
    امیر محتشم بلند خندید : « آستا پرونتو بی بی ( به زودی میبینمت کوچولو - اسپانیش ) »
    لبخند پت و پهنی به لب نشوند و به دکتر خیره شد ... دکتر به طرفش برگشت ... لبخندش رو جواب داد : « من چیزی گفتم ؟ »
    پانتی غلیظ و پر صدا خندید : « مگه من چیزی گفتم ؟ »
    دکتر ، لپ پانتی و با دو انگشت کشید : « نه شیطون ، ولی نگات ... »
    پانتی لب فشرد ... : « نگاه من یا اخم شما ؟ فک کنم تو هر دوش حرف بود ... بیخیال دکتر ... دنیا دو روزه ... همین دو روز و عخشست ... »
    دکتر هم با صدا خندید : « اگه اینجوره ... » چشمکی زد : « پَ دعوای دیروزت چی بود ؟ »
    عضلات صورت پانتی ، به سرعت تو هم مچاله شد : « اون فرق میکنه ... میشه بحثش رو نکنیم ؟ »
    دکتر ابرو بالا انداخت : « برای همه عخشست ، به مامانت که میرسه ، کفرست ؟ ... باشه ، بیخیال ... ولی امیدوارم ، یه روزی که جای مامانت ایستادی ... هیچی ... چهارشنبه میای با ما ؟ میخوایم بریم انزلی »
    پانتی با همون صورت در هم جواب داد : « نه مرسی ... ترجیح میدم همون برنامه روتین خودم رو داشته باشم ... خوش باشین »
    دکتر ، کنار ساختمون بلند پارک کرد ... یه دستش رو به فرمون تکیه داد و به طرف پانتی چرخید ... با انگشتهای شصت و اشاره دست راستش ، بین دو ابروی پانتی رو از هم باز کرد : « حتما ، ولی خوشتر بود ، تو هم بودی ... اخمم نکن زشت میشی ... »
    هنوز شوخ بود ... هنوز در اوج جدیت ، شوخ بود ... با اینکه شونزده سال و اندی از اون روزها گذشته بود ، ولی گذر زمان ، روی اخلاق خاصش خط ننداخته بود ... اقلا نه به اندازه روی صورتش ... میتونست مطمئن باشه که هنوز هم ، دکتر میتونه یه پدر ایده ال باشه ...
    ***
    پانتی ، پشت به اُپن ایستاده بود ... درگیر تلفن بود ... هنوز هضمش نکرده بود ...
    شاران روی مبل ، پاهاشو دراز کرده بود رو دسته مبل با فر موهاش بازی میکرد : « من موندم تو کار این جماعت ... یکی مث تو از آسمون برات می افته ... یکی مث من ، باید تور پهن کنم آیا پا بده ، آیا نده »
    پانتی دولا شد و توپ بازی میشو رو از روی زمین برداشت ... با یه ضربه ، توپ رو به سر میشو زد ... میشو جیغ کشید ... گربه لوس ! ... ضربه اونقدرا هم جون نداشت ... یه توپ اسفنجی و اینقد جیغ ؟! ... پانتی لب به هم فشرد : « حالا همچین آش دهن سوزی هم که نیس ... مرتیکه پوفیوز ، یه تهدیدش میشه این ... هم زد ماشینمو چول کرد ، هم دهن خودم رو سرویس کرد ... روشم که قربونش برم تا دلت بخواد زیاده ... اصلا تو چیکاره بودی ، زندگی منو برای اون دیوس ریختی رو دایره ؟ »
    شاران بلند قهقهه زد : « جون پانتی ... اصن به من چه ، من داشتم به مامانت توضیح میدادم یه جوری حال و روزت رو راه بندازه که به موقع برسی به کمیسیون ، ولی حواسم بود که طرف هم تیز شده رو حرفام ... اولش دلم خوش شد شاید به لبام به منظور خاصی دقیق شده ... بعد فهمیدم زهی خیال باطل ، داره دنبال یه رد تو دهنم میگرده ... »
    پانتی ، حرصی چرخید ... تو درگاه آشپزخونه برگشت : « ناز شصتت ... بییَه واسه خودت ... » و دستش رو مشت کرد و انگشت شصتش رو به بالا گرفت و به شاران نشون داد و ادامه داد : « بهرحال من کارم زیاد باهاش طول نمیکشه ، میتونی از تو زباله دونی برش داری برای خودت ... همینکه کار من باهاش راه بیفته ، بسمه ... »
    شاران هم با همون لحن پر حرص جواب داد : « من ته مونده خورم ؟ نوش جونت تا ته ... »
    پانتی از پشت اُپن برگشت : « زر نزن ... بیا موهامو بچپون تو این کلاه پلاستیکی ... » و دستش رو به بالا گرفت و کلاه پلاستیکی آبی رنگی رو تو هوا گرفت : « میخوام برم حموم ... گندیدم ... ولی با این بخیه ها نمیشه ... »
    شاران خندید : « خوشم میاد خوب نوازشت کرد ... »
    پانتی با لحن تند و پر حرصی جواب داد : « دارم براش ... بوزینه ... میزنه سر منو میشکونه ... هوی یواش سرم درد گرفت ... » و همزمان دستش رو روی دست شاران روی سرش قرار داد ...
    شاران عمدا فشار دستش رو بیشتر کرد : « حالا فرام ، چی میگفت دقیقا ... »
    پانتی چشمهاشو بهم فشار داد و روی دست شاران رو با ناخن خش انداخت : « اوی ... دیوونه ، بو خون زده زیر دماغت وحشی شدی ؟ ... میگم دردم اومد ... »
    شاران نیشخند زد : « خوب بابا ... کولی ... نگفتی ؟! »
    پانتی نفسش رو پر صدا داد بیرون ... تو چشمهای شاران خیره شد ... : « میخواد بیاد ... جمعه بعد از ظهر ... کار اداری داره ... شاران ، قلبم درد گرفته ... شاران دارم داغون میشم ... شاران ... میخوام فرار کنم ... » اشکش روان شد ... تو بغل شاران خودش رو مچاله کرد ... جمع کرد ... گریه کرد ... هق زد ... دست پیش برد و مچ دست شاران رو تو دست گرفت ... با دست آزادش به لباس شاران چنگ انداخت ... « از سایه اش هم میترسم ... از وقتی اومدم و اون پیام لعنتی رو روی تلفن شنیدم ، نفسم به زور در میاد ... به نظر تو کسی هست که بتونه منو نجات بده ... »
    شاران سرش رو به روی سینه فشرد : « هیسسس ... ترس نداره دیوونه ... فرام که مرد خوبیه ... خیلی هم مودبه ... بیخود میترسی ... »
    باز هم هق زد : « بیخود نمیترسم ... از فرام هم نمیترسم ... از اون احمق ... وای شاران ... دارم میپوکم ... اگه بفهمه مامانم شوهر کرده و دوباره خِر کشم کنه و بفرستم اون بیغوله ... من چه خاکی تو سرم بکنم ؟ »
    « اِ ... این حرفا چیه خره ... آخه مامانت به تو چه ؟ به اون چه ... اونقدرا هم بی فرهنگ و بی رحم نیستن ... مگه بار اولشه که میاد اینجا ؟ »
    « نه ... بار اولش نیست ... ولی اینبار فرق میکنه ... وای خدا ... اونم الان ... من الان پانتیم ... ولی این پانتی بودن حس قوی تر بودن رو بهم القا نمیکنه ... چیکار کنم ؟ »
    و شاران که سعی کرده بود آرومش کنه ... سعی کرده بود فکرش رو منحرف کنه ... سعی کرده بود خیالش رو راحت کنه ... و نتونسته بود ...
    شاران رفته بود ... چراغا رو خاموش کرده بود ... تو تختش مچاله شده بود ... جمع شده بود ... پلک رو هم نذاشته بود ... نتونسته بود ... کابوسها ، دست از سرش بر نمیداشتند ...
    حس خوبی نداشت ... دست خودش نبود ... هر چیزی که رشته میشد و اونو به فرهاد متصل میکرد ، براش ناخوشایند بود ... از همون لحظه ای که به پیام فرام گوش داده بود ، ترسی موهوم تو چارستون بدنش پیچیده بود ... علیرغم اینکه پانتی شده بود ، باز هم اون حس مرموز و اون ترس وافر از وجودش رخت بر نبسته بود ... قلبش مثل گنجیشک میزد
    تبكي الطيور
    پرنده ها گريه مي کنن
    تذبل زهور
    گلها پژمرده مي شن
    ترحل شموس
    خورشيد میره
    و يبقى ظلام
    و تاریکی همه جا رو میپوشونه
    ضاع الكلام
    حرفها گم مي شن
    والله حرام
    به خدا گناه دارد
    قدر ينسى و عيونه تنام
    روزگار دردها را فراموش مي کنه و چشماش به خواب مي ره
    تو کنج چاردیواری اتاق ، خودش رو تا آخرین حد ممکن ، جمع کرده بود ... ترسیده بود ...
    وحشت به تموم وجودش احاطه داشت ...
    بدون اینکه بدونه چی در انتظارش خواهد بود ، فقط ترسیده بود ...
    در اتاق باز شده بود ...
    سایه ای هراس انگیز به داخل راه پیدا کرده بود ...
    پانتی بیشتر جمع شده بود ...
    دندونهاش به روی هم میخورد و چیک چیک صدا میداد ...
    از بیرون صداهایی نا مفهموم میومد ...
    سایه نزدیک و نزدیک تر میشد ...
    حلمي يموت
    خوابهام مي ميرن
    وأجد الرياح
    و باد رویاهامو با خودش میبره
    و تحيا هموم
    و غم هام تازه مي شن
    و تبقى جراح
    و دردهام باقی میمونن
    باكر يعود
    فردا میرسه ؟
    ما اظن يعود
    فکر نمیکنم بیاد
    مات الغرام
    عاشقی مُرد
    پانتی بیشتر و بیشتر ، تو خودش مچاله میشد ...
    دو دستش رو چلیپا کرده بود و ضربدری به دور بازوهاش پیچیده بود ...
    سینه های تازه نوک زده اش رو زیر دو دست چلیپا شده قایم کرده بود ...
    زانوهاشو تا حد ممکن تو شیکمش چپونده بود ...
    موهاش بی هیچ آرایشی توی صورتش ریخته بود ...
    برق ترس چشمهاش ، هر کی رو که به چشمش خیره میشد ، کور میکرد ...
    صدای گامب گامب قلبش ، بلند تر از صدای نعره های یدو ، به گوشش میخورد ...
    هر جوری که بلد بود ، اسم خدا رو به زبون آورده بود ...
    به هر زبونی که تونسته بود ، مامانشو صدا زده بود ...
    عمه زبیده رو صدا زده بود ...
    حتی از عمو حمید هم کمک خواسته بود ...
    ولی هنوز میترسید ...
    صدای خنده های مشمئز کننده سایه ، تو اون تاریک و روشن اتاق ، میپیچید ...
    قهقهه بلند بود ...
    صدای گامب گامب کوبش قلبش بلند تر ...
    حتی از روزی که یدو تک و تنها تو طویله ولش کرده بود با گاوا بیشتر ترسیده بود ...
    احمقانه ، حتی از طاها حسین هم کمک خواسته بود ...
    اجمع جروحي
    سعي مي کنم دردهامو فراموش کنم
    همي و نوحي
    تمام ناله ها وغصه هامو
    اسهر ليالي
    شب زنده داری میکنم
    و هو ينام
    و او با خيال راحت به خواب مي ره
    همي كبير كبر الجبال
    غمم بزرگه به بزرگي تمام کوه ها
    جرحي عميق عمق البحار
    زخمم عميقه به عمق تمام دريا ها
    چشمش رو به هم فشرد ... اشک باز راه گرفت ... خاطره ها پوسیده بود ولی جای زخمها عمیقتر از همیشه ، نیاز به مرحم داشت ...تموم روز سر درد داشت ... بدون اینکه لحظه ای خواب چشمهاشو بگیره ، وحشت زده و پر کابوس ، تو خودش مچاله شده بود و هق زده بود ... صبح ناشتا ، جوشونده ای درست کرده بود و خورده بود ... یه خورده سنبل لطیف و مقداری گلگاوزبون ...
    مدارکش رو همه توی پوشه ی دکمه دار تلقی ، گذاشته بود و لباس به تن کرده بود ... پوشه رو به داخل کیف لب تابش هول داده بود ... ترجیح میداد ماشینش ، قبل از ظهر آماده میشد ... باز هم چند تا فحش رکیک ، زیر لب نثار روح پر فتوت ثباتی کرده بود ... آژانسی در اختیار گرفته بود ... به دو سه تا بنگاه دور و اطراف ، سر زده بود و قیمت ملکش رو تخمین زده بود ... به بانک صادرات و تجارت و ملی مراجعه کرده بود و هر چی حساب داشت خالی کرده بود و همه اش رو توی بانک تجار تش ، تجمع داده بود ... حسابهای سیبا و سپهرش رو تعطیل و مسدود کرده بود ... از کلیه مدارکش کپی گرفته بود و برابر اصل کرده بود ... اصل مدرک ترجمه شده درسی اش رو هم تو کیفش ، قاطی مدارکش گذاشته بود ... به دو سه تا آژانس مسافرتی معتبر ، سر زده بود و یه آمار کلی گرفته بود ... بهترین گزینه ، و سریعترینشون ، اوکراین بود ... سه هفته ای ، میجنبید ، ویزای تحصیلیش دستش میرسید ... مرزهای شمالی ، عموما بی دردسر بودن برای خروج ... ویلای شمالش رو هم ، مظنه زده بود و قیمتش دستش بود ... شماره بنگاهی تو شمال ، همون نزدیکیها رو پیدا کرده بود و آدرس داده بود و ملک رو برای فروش آگهی داده بود ... برای پیدا کردن یه مشتری ، خوب و با وجدان ، نیاز به یه کمک اساسی داشت ...
    دنبال پاسش راه افتاده بود و مدارک مورد نیاز رو تو آخرین ساعت اداری تونسته بود تحویل بده ... ماشینش مونده بود که بعد از تحویل برای فروش ، باید به بنگاه میبرد و مظنه اونم دستش میومد ... خیالش تا حد زیادی راحت شده بود ...
    با دفتر آقای معینی تماس گرفته بود و جریان تصادف ناگهانیشو گفته بود و خبر مرخصی استعلاجیشو هم داده بود ... نهار رو هم حتی تو یه ساندویچی سر پایی سفارش داده بود و همونطور سرپا خورده بود ... این چند روز پر کاریشو ، تصمیم گرفته بود کمتر به کلاس و ژست و شیکان پیکان کردن ، فکر کنه ... تا اونجایی که به خر حمالی خودش مربوط میشد ، خوب پیش رفته بود ...
    راضی و خوشحال تر از دیشب ، به خونه برگشته بود ... گزارش کاری کامل و جامعی تحویل شاران داده بود ، همینطور امید ... دو سه ساعتی به استراحت گذرونده بود و بعد از خواب قیلوله اش ، شارژ و سر حال نشسته بود ... باید یه فکری به حال پاکسازی محل زندگیش میکرد ... حالا که قرار بود فرام بیاد ، ترجیح میداد کمتر تو چشمش مشکوک بزنه ...
    تموم زیر سیگاریها رو از توی کابینت ها جمع کرده بود و همه رو توی انباری پایین جاسازی کرده بود ... از پاکت سیگار گرفته تا شیشه های مشروبی که هر از گاهی لبی به خمره اشون میزد تا عکسهای لختی روی در و دیوار ، همه رو جمع کرد ... نمیخواست یه هویی و بی هوا ، تو کار انجام شده بمونه و با حضور ناگهانی فرام سورپرایز بشه ... حتی پیک و پیاله های توی دکوری رو ، هم جمع کرد و به انبار پایین منتقل کرد ... دکوری جا بطری روی اُپن آشپزخونه که بیشتر تزئینی بود رو هم ترجیح داد از جلوی چشم برداره ... میشو رو هم باید سر فرصت یه چند روزی میفرستاد هوا خوری پیش شارانی ، کسی ...
    رنگ مویی که تو آخرین لحظه های بیرون بودن از خونه ، از داروخونه تهیه کرده بود رو هم آماده کرد و به روی سرش گذاشت ... سوزش دکلره و آب اکسیژنه روی پوست ملتهب و پر از زخم سرش ، غوغایی بوجود آورده بود که بجز فحشهای رکیک تر و تندر به امیر محتشم ثباتی ، هیچی اونو نمیخوابوند ... خوبی موهاش این بود که راحت و توی کمترین مدت زمانی رنگ میگرفت ... اینم از خاصیت موهای ابریشمینش بود ... تو کمتر از نیم ساعت ، موهایی یکدست و مشکی به رنگ اورجینال ریشه های موش ، روی سر داشت ... برای تاتوی ابروهاش و پشت کمرش و پرسیناژ روی نافش ، راه حلی نداشت ... البته بجز ابروهاش ، جای دیگه ای هم تو چشم فرام نمیومد ... ولی کار از محکم کاری عیب نمیکرد ، باید حواسش رو جمع میکرد و هر چی تاپ و تیشرت کوتاه داشت ، از جلو چشماش بر میداشت ، تا ناخوداگاه ، مورد استفاده اش قرار نگیره ... ناخنهای فرنچ شده خوشکلش رو هم باید تو لحظه آخر ، مث یه دندون لق در میاورد و مینداخت دور ...
    ابروهاشو هم دو درجه تیره تر کرد تا به رنگ طبیعی در بیان ... باز خدا رو شکر کرد که از قبل یکی دو روز وقت پاکسازی محل و خودش رو داشت ، وگرنه نمیدونست چه خاکی باید به سرش بریزه ... درست که زیر نظر بود و حتما مخبرای همیشگی ، خبرای دسته اولی از آمارش ، برای فرام میفرستادن ، ولی خوب ، شنیدن کی بود مانند دیدن ؟ ...
    خط دوم آپارتمانش رو که شماره اش ، دست همه بود و همگانی محسوب میشد رو هم باید جمع میکرد ، همون یه خط کافی بود ... حتی سیمکارت موبایلش رو هم باید عوض میکرد ... دوست نداشت این دم آخری ، مورد مشکوکی ، تموم برنامه هاشو بهم بریزه ... مبارزه رو دوست داشت ... ولی حیف که راهش رو بلد نبود ... پوزخندی به خودش زد ... فقط بلد بود ادا دربیاره و اولدرم بولدروم بازی داشته باشه ... دریغ از یه ذره عرضه در وقت لزوم ...
    از غروب گذشته بود که امیر محتشم ثباتی برای تحویل ماشینش ، تماس گرفت ... به خودش امید داده بود که تحویل درب منزل ... از یه جنتلمن ، جز این انتظاری نمیرفت ... ولی مث اینکه اونم فقط ادای جنتلمنها رو در میاورد ... عصبی خندید : خدا خوب در و تخته رو با هم جور کرده ...
    تو دلش هر چی فحش رکیک تر از همیشه که یه عمر از انگلیسی و اسپانیایی گرفته ، تا عربی و فارسی ، یاد گرفته بود و فقط یاد گرفته بود و تا الان ، هیچ استفاده مفیدی ازشون نبرده بود ، به مرتیکه احمق داد ... باز هم دلش خنک نشد ... دیوانه ! باید آژانس میگرفت و تا محل تصادف ، میرفت ...
    موهاشو خیلی ساده ، آروم و با طمئنینه ، برس کشید و لخت به حالت طبیعی ، شونه کرد و از جلو ، یکطرفه به روی صورتش انداخت ... از پشت دو دور تاب داد و با یه کش ساده ، به پشت سر ، شل ، بست ...
    یه تیپ ساده ، زد ... نمیخواست خیلی تو چشم باشه ... با سماجت زیر لب تکرار کرد : این دم آخری ...
    ناخن های لاک دارش رو زیر صندلهای پاشنه تخت پرتقالیش ، ویترین کرد ... یه مانتو خنک سفید با گلهای ریز پرتقالی ... با شلوار جین آبی تیره و یه کیف بزرگ حصیر باف سفید با بافتهای پرتقالی ... یه دستبند چرم قهوه ای ... و یه گردنبند تلفیقی از چوب و چرم قهوه ای ... یه شال سفید ... ساده شده بود و تو دل برو ... معصومیت بر باد رفته اش ، زیر اون همه سادگی ، بی آلایش و بی آرایش ، موج میزد ... حالا که پانتی شده بود ، اتوماتیک وار بنتی گونه بیرون میزد ...
    قبل از اینکه ، خورشید ، کامل از جلو چشم محو بشه ، به محل تصادف رسید ... امیر محتشم ثباتی ، رو به جاده ، پشت به غروب خورشید ، با بلوز و شلوار خوش دوخت مشکی رنگی ، که سه دکمه بالای سینه اون تا روی جناغ سینه باز بود ، دست به جیب ، یه پاش رو به سپر ماشین تکیه زده بود ... با پای دیگه اش ، روی زمین ضرب گرفته بود ... عینک مارکدار آفتابی صفحه بزرگ مردونه ای به چشم داشت ... همین و علاوه بر اون ، پشت به خورشید بودنش ، باعث شده بود ، پانتی از حس و حال و هواش بیخبر باشه ...
    قبل از اینکه نیش بزنه و به زبون بیاره : آفتاب بدم خدمتتون ، امیر محتشم سوت غلیظی کشید : « سو بیوتیفول ... ( خیلی خوشکله – انگلیسی ) » در ادامه تصحیح کرد : « بونیتو ( زیباست – اسپانیش) »
    پانتی خنده کش داری کرد و به امیر محتشم خیره شد : « بویینس تاردِس سینور ( عصر بخیر آقا ) ... اولا ( سلام ) »
    امیر محتشم لبخندی پهن زد ... عینک آفتابی پت و پهن روی چشماش رو با یه حرکت ژستیک و اغوا کننده از روی چشم برداشت چشمکی زد : « او لالا ... » عینک رو از دسته تا کرد و به دکمه چهارم روی سینه اش ، پنس کرد ... ناخودآگاه چشم پانتی رد دسته عینک رو گرفت و روی موهای مشکی روی پوست سفید تخت سینه اش ، با اون برق طلایی گردنبند قاطی موها ، ثابت موند ...
    امیر محتشم ثباتی ، ماشین رو دور زد و بی تعارف ، پشت رُل نشست ... پانتی ، یه جورایی حض کرد ... به خودش که نمیتونست دروغ بگه ... نه اونقدر بی نزاکت بود مث سیا و نه اونقدر پاستوریزه ...
    بی چک و چونه ماشین رو دور زد و تو سِمَتِ شاگرد راننده ، نشست ... امیر محتشم ، سوییچ رو چرخوند و استارت کرد ... : « خب ، بنتی یگانه ، کجا بریم ؟! »
    پانتی به طرفش برگشت ... نمیدونست چرا ، ولی برخلاف اینکه ، بدش میومد کسی اونو بنتی صدا کنه ، از این آهنگ بنتی یگانه ، خوشش میومد ... لبخندی زد : « خونه ام ... ترجیح میدم مث یه دختر خوب سریع برم خونه و تخت لالا کنم »
    امیر محتشم ، ابرویی بالا انداخت : « جدی ؟ » و دست دراز کرد جلو داشبورد ماشین ، پاکت سیگاری برداشت ...
    بنتی رد دستش رو گرفت و در همون حال جواب داد : « جدیه جدی »
    امیر محتشم ، قبل از اینکه ماشین رو توی دنده بندازه ، دو نخ سیگار از پاکت جدا کرد ، با فندک زیپو طلاییش روشن کرد ، نخی به سمت پانتی گرفت و همزمان نخ دیگه رو توی دهنش نگه داشت ... پانتی با دو انگشت سبابه و وسط دست راستش ، ضربه ای کوتاه روی دست دراز شده امیر محتشم زد و نخ سیگار رو گرفت ... امیر محتشم ابروشو تا بالاترین حد ممکن بالا داد : « جووون ... چه حرفه ای »
    پانتی دود سیگار توی دهنش رو یه دور چرخ داد و لبهاشو جمع کرد و دود رو یه جا بیرون داد : « دقیقا ... اونقدر حرفه ای هستم که قبل از حرکت ، اول سنگامو بات وا بکنم ... »
    امیر محتشم لبخندی زد ... چشمکی گوشه چشم نشوند : « بکن ... »
    پانتی متعجب زل زد تو چشمهاش : « چی ؟! »
    امیر محتشم ، قهقهه ای کوتاه زد و دود سیگارش رو بیرون داد و دکمه پایین بر پنجره سمت خودش رو فشار داد و بی اینکه چشم از پانتی برداره گفت : « سنگاتو دیگه ... »
    پانتی بی تعارف ، سعی کرد رو بازی کنه : « من ، پانتی یگانه ... شناسنامه ام رو که خودت تحویل گرفتی ... از مادر فارس و از پدر عرب هستم ... دیگه هم بنتی نیستم ... دو تا اصل تو زندگیم دارم که رگم بره ، اصولم نمیره ... »
    امیر محتشم چشماشو باریک کرد : « میشنوم »
    پانتی پک عمیقی به سیگار لای لبهاش زد : « تا حالا ، بار اولم نیست با یه مرد ، یا پسر تو یه ماشین نشستم و گپ زدم ... ولی اصولم رو زیر پا نگذاشتم ... یک اینکه اهل زیر آبی رفتن تو کارم نیستم ... برای همین به محض اینکه رفتم سر کار ، پروژه ات رو تحویل محمدی یا خسروی که به زبون تو عادت دارن میدم ... مطمئنا هم کار اونا راه می افته و هم تو ... دوم اینکه اهل خونه خالی رفتن نیستم ... »
    امیر محتشم ، بی اینکه کلامی اضافه به زبون بیاره ، خیلی ریلکس جواب داد : « اوکی ... حالا کجا بریم ؟ » و همزمان دست به دنده برد و دنده رو عوض کرد ... ماشین رو به راه انداخت و خیلی سریع به اون سرعت داد ...
    پانتی خفه ، گفت : « خونه ام »
    امیر محتشم نیم نگاهی به صورت پانتی کرد : « اصولتو گفتی ، منم گفتم اوکی ... دیگه مشکل چی هست ؟ بعنوان دلجویی از خسارت وارده به سرت ، میخواستم به یه شام دعوتت کنم ، میخوای قبول نکنی ؟ »
    پانتی مستقیم نگاهش کرد ... قابل اعتماد بود ... لبخند زد : « اگه لجاجت بخرج بدم ، نتیجه اش که نمیشه این ؟! » و به سرش اشاره کرد ...
    امیر محتشم ، بلند خندید : « نه دیگه ... منافعم از زیر دست مادر فولاد زره ، قراره بیرون بزنه ... البته بگما ... من خیلی حرفه ای تر از این حرفام ، اگه موهاتو اونجوری گیس باف نکرده بودی و به کاسه سرت نچسبونده بودی ، کمربندت رو هم زده بودی ، مطمئنا خسارت جانی ای در کار نبود ... ولی برای جبران ، هر کاری میکنم ... »
    پانتی کوتاه گفت : « مشکلی نیست ... کارم رو که تو ثبت احوال راه انداختی ، ارزشش بیشتر از سر شکسته ام بود »
    امیر محتشم خندید : « جدی ؟! »
    پانتی پنجره سمت خودش رو پایین داد و فیلتر ته کشیده سیگار رو به فضای بیرون از ماشین ، پرت کرد : « آره ... راستی تو ، توی املاک هم آشنا داری ؟ »
    امیر محتشم جدی جواب داد : « چطور ؟ چیزی میخوای بخری ؟ »
    پانتی هم توی قالبی جدی فرو رفت : « نه بفروشم ... »
    امیر محتشم ابرو بالا انداخت : « چــــــــی ؟! »
    پانتی فکر کرد ، توی فروش کدوم یکی از املاکش احتیاج به کمک داره ... از املاک و نخلستون ارثی پدرش که باید کلا صرف نظر میکرد ... با اینکه قیمت نخل بالا کشیده بود و مدتی بود خرید و فروش نخلستون رو بورس افتاده بود ، ولی فروششون ، ریسک خیلی بالایی بود ... دار و ندار عمه زبیده هم که به خودش و زن عمو نرجس رسیده بود ، با اینحال حتی زن عمو نرجس هم قصد فروشش رو نداشت ...
    فقط میموند حصه اش از املاک تهران و شمال پدر مرحومش که نه پوری تو اون سهیم بود ، نه مادرش ، نه کس دیگه ... اونچه که به نام خودش بود هم خیلی راحت به فروش میرسید ... پس مهم تر از همه ، همون ملک شمالش بود ... تو چشم امیر محتشم خیره شد : « یه ویلا ... با زیر بنای پونصد متر ... و مساحت دو هزار متر ... توی کلاردشت ... اول جاده چالوس ... بیرون شهر ... دو قطعه باغ فندوق و بادوم ... به مساحت ده هزار متر »
    امیر محتشم ، سوتی کشید ... دنده رو عوض کرد و معکوس انداخت : « باید زیادی توپ باشه ... حیفه که ... چرا میخوای بفروشیش ... به نظر من بذار همونطوری بمونه ... الان ملک اونورا ، حکم طلا رو داره ... روز به روز قیمتش تساعدی بالا میزنه ... »
    پانتی سر جنبوند : « میدونم ... ولی من مجبورم برم ... باید همه چی رو آب کنم ... اونور به پولش احتیاج دارم ... »
    امیر لبخندی نامفهموم زد : « تنهایی ؟ »
    پانتی متوجه منظورش نشد ... جدی جواب داد : « آره ... میخوام ویزای تحصیلی بگیرم ... اوکراین ... »
    امیر محتشم ، پخی زد زیر خنده ... : « حالا چرا اونجا ؟ فکر کردم میخوای بری کانادا ، یا استرالیا ... آخه الان تو بورسه ... شاید هم ... اسپانیا ... »
    پانتی اخم کرد : « مسخره میکنی ؟ »
    امیر محتشم ، دستهاشو به بالا برد : « نه به جون تو ... جدی گفتم ... آخه اوکراین ... سطح علمیش در حد کانادا و استرالیا نیست ... »
    پانتی کوتاه جواب داد : « مهم نیست »
    امیر محتشم کنار رستورانی نگه داشت : « پس چی مهمه ؟ »
    پانتی به اطراف نگاه کرد ... جای دنجی بود ... : « مهم اینه که ویزاش به سرعت آماده میشه ... سه هفته ای »
    امیر محتشم به صورت پانتی خیره شد : « پس قصدت صرفا ادامه تحصیل نیست ؟ »
  7. #7
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    پانتی به عمق چشمهاش خیره شد : « صرفا چرا ، ولی اولویتم نه ... »
    امیر محتشم خیره و پرسشگر نگاهش کرد : « و اولویتت ؟ »
    پانتی اشاره کرد : « پیاده میشیم ؟ »
    امیر محتشم ، نگاهش رو از پانتی گرفت و دوباره به حرکت در اومد و دنبال جای پارک گشت ... سکوت کرده بود و به نظر پانتی ، تو فکر بود ... به محض پیدا کردن جای پارک مناسب ، ماشین رو به کنار کشید ... پیاده شد ... پانتی منتظر جنتلمن بازی ، از طرف امیر محتشم ، نموند ... دستگیره سمت خودش رو به دست گرفت و با یه حرکت بازش کرد ...
    توی یه فرعی خلوت بودند ... از منطقه محل سکونتش اونقدری دور بود که با خیال راحت ، در کنار امیر محتشم و هم شونه اش به طرف رستوران ، قدم برداره ... ورودی رستوران ، مطمئن شد که جای دنج و خلوتیه ... از محیط آروم و بی سر و صدای اونجا هم مشخص بود ... نور پردازی مخفی رستوران ، آرامش غریبی بهش القا کرد ... دکور و در و دیوار قهوه ای و کرم ... رنگهای کلاسیک ... عجق وجق نبود ... تابلوهایی زیبا و آرامش بخش از مناظر اروپایی ، مطمئنش کرد که پا به یه رستوران بین المللی گذاشته ... امیر محتشم ، به گوشه ای ترین میز اشاره کرد ... با هم به اون سمت حرکت کردن ... پانتی عجیب ، نه معذب بود و نه درد وجدان داشت ... امیر محتشم ، از قالب بزله گوی دقایق پیشش بیرون اومده بود ... رو بروی هم نشستند ... گارسونی که بیشتر ، شبیه گارسونهای توی فیلمهای آمریکایی قدیمی بود ، منو رو بهشون تعارف کرد ... یه نگاه سرسری به منو انداخت ... بین انتخاب غذای مورد علاقه اش و غذای شیک گیر کرده بود ... امیر محتشم به کمکش اومد ... : « سوخاری دریایی اینجا ، حرف نداره ... پیشنهاد میکنم ازش نگذر ... »
    به سفارش امیر محتشم ، همون رو انتخاب کرد و برای پیش غذا هم سوپ اسپانیایی ... امیر محتشم هم ، سفارش ، پانتی رو مجددا تکرار کرد ... هر دو یه نوع غذا ...
    شام دلچسبی بود و محیط آرامش بخشی که ، توی فضا حاکم بود ، کلا ذهن پانتی رو از اونهمه استرس ، بیرون کشید ... امیر محتشم دنباله بحث رو پیش کشید : « خب ... میگفتی ... اولویتهای پیش از ادامه تحصلت چیه ؟ »
    پانتی به چشمهای پر نفوذش خیره شد ... لزومی نداشت که دار و ندار زندگیشو برای این غریبه وحشی بیرون بریزه ... ولی سبک سوال پرسیدن امیر محتشم ، جوری بود که نمیتونست ، کاملا بیتفاوت از کنار جواب دادن بهش بگذره ... لبخندی زد : « تو فک کن ، میخوام در برم ... »
    امیر محتشم ، خندید : « از چی ؟ ... یا از کی ؟ ... نکنه از دست من میخوای فرار کنی ؟ »
    پانتی پشت چشمی نازک کرد : « تو ؟! ... مث اینکه خیلی خودت رو دست بالا گرفتی که من از ترست ، بخوام آتیش به انبارم بزنم ؟ ها ؟ »
    امیر محتشم ابرو بالا انداخت : « نه خب ... آدمیزاده دیگه ... پیش خودم گفتم شاید با خودت میگی ، اینبار زد سرمو شکوند و ماشینم رو داغون کرد ، بار دیگه حتما یا میکشتم ، یا یه بلای بدتر سرم میاره ... نه جون من ، از من ترسیدی ؟ »
    پانتی چشماشو باریک کرد : « عددی نیستی مهندس ... گنده تر از تو رو آچمز کردم ... ولی از پس یکی بر نیومدم ... میخوام در برم ... »
    باز هم امیر محتشم خندید ... با صدا ... : « نه جدی ... بهت نمیاد آدم تو زردی باشی ... البته ، اون روز تو شرکت ، مطمئن بودم ، که نیستی ... ولی با این حرفت ... برام جای سواله ... »
    پانتی جدی شد ... آهی پر صدا و عمیق کشید که از نگاه خیره امیر محتشم ، دور نموند ... دوباره تو چشمای امیر محتشم خیره شد : « اینی که تو دیدی ، خودم هم نمیشناسمش ، دوست دارم خوب اداشو دربیارم ، ولی از پسش بر نمیام ... یه جاهایی دست من نیست ... »
    پیش غذاها ، چیده شد ... امیر محتشم ، بیتعارف ، ظرف سوپش رو پیش کشید و با اشاره به پانتی گفت : « مشغول شو ... »
    خیلی سریع جهت بحث رو عوض کرد : « راستی ، نمیخوای شناسنامه ات رو اصلاح کنی ؟ »
    پانتی پر سوال بهش خیره شد ... ادامه داد : « معمولا ، شناسنامه ای که مجددا صادر میشه ، از این غلط غلوطا ، زیاد توش میشه ... مث اینکه صفحه آخرش ، بی نشون مونده ... اگه میخوای ، خودم فردا برات درستش کنم ... »
    پانتی پر ترس گفت : « نه ... یعنی منظورم اینه که خودم درستش میکنم ... زحمتت نمیدم »
    امیر محتشم متفکر ، قاشقی سوپ به دهن گذاشت : « احیانا ، از همون نشونه ی آخر صفحه شناسنامه ات که در نمیری ؟ »
    پانتی ، آه کشید : « کاشکی میشد ... ولی سالهای ساله که میدونم هر چی جهد کنم ... در جا زدنه ... یه عمره ، زندگی من شده در جا زدن ... میدونم تلاش بیخودیه ... ولی این یه راه رو هم میخوام برم ... »
    سریع پرسید : « چرا ؟! »
    پانتی گیج جواب داد : « چرا چی ؟ »
    امیر محتشم ، نی نی چشمای پانتی رو هدف گرفت : « چرا میخوای نشونیشو پاک کنی ؟ »
    پانتی خیره به یکی از تابلوهای روبروش که ، نقاشی یه دریای طوفان زده ، زیر هوای نیمه ابری ، پشت یه در نیمه باز میله میله ای بود ، جواب داد : « میخوام درهای این زندان رو به روی خودم باز کنم ... خودم رو امواج پر تلاطم و پر خطر ، دریا بدم ... از آسمون لذت ببرم ... رها بشم ، حتی اگه نیست بشم ... اون نشونی ، فقط یه رد پاست ... رد پایی که بهم میگه : راتو صاف بگیر و از روی اونها رد شو ... و به هیچ جا نرس ... یه عمره ، صاف رد این رد پا رو گرفتم و پامو ، جای اون گذاشتم و هر وقت اومدم یه راه دیگه رو امتحان کنم ، به بنبست رسیدم ... برگشتم ، دوباره روی رد پا راه رفتم ... و به هیچ رسیدم ... من از به هیچ رسیدن متنفرم ... »
    امیر محتشم ، متفکر دست از خوردن کشید : « باورت میشه ؟ ... نفهیدم چی گفتی ... یعنی تو میخوای خودت رو آزاد کنی ؟ با پاک کردن یه اسم ؟ اون الان کجاست ؟ »
    پانتی خیره به همون دریای پر تلاطم ، جواب داد : « اون ؟! »
    امیر محتشم ، تند پرسید : « همونی که روی رد پاش رد میشی ... به هیچ میرسی ... »
    پانتی آهی پر سوز کشید : « نیست ... آمریکاست ... نه آزادم میکنه ، نه جونمو میگیره ... ازش میترسم ... خیلی »
    امیر محتشم ، با لحنی متاثر پرسید : « چرا ازش میترسی ؟ »
    رعشه ای به بدن پانتی افتاد ... قرار روز جمعه رو به یاد آورد ... نفسش به شماره افتاد ... سرش رو با شدت به دو طرف تکون داد ، خودش رو از فکر فرام ، راحت کرد ... : « بیخیال ... نمیخوام دیگه خودم رو با فکرش درگیر کنم ... لطفا از این بحث پر تنش خارج شو ... »
    گوشه دستمال سفره رو به کنج لب کشید ... بدون اینکه چیزی خوده باشه ... فقط به رسم عادت ... سوپ اسپانیایی مورد علاقه اش سرد شده بود و از دهن افتاده بود ... غذاها رو که روی میز چیدن ، رو به امیر محتشم پرسید : « تو چی ؟ از خودت بگو ... »
    امیر محتشم ، لبخند صمیمانه ای به لب نشوند ... : « من ... امیر محتشم ثباتی ... معرف حضورت هستم ... ایستا کوش رو بابام پایه گذاری کرد ... من بسطش دادم ... روش مدیریتیم ، از زمین تا آسمون با بابام ، تضاد داره ... اهل زن و زندگی نیستم ... ولی ... خوب میچرم ... خوب میگردم ... خوب میپوشم و از زندگیم راضیم ... »
    پانتی آهی کشید ... حسرت خورد ... لبهاشو بهم فشرد ... با چنگال ، میگو سوخاری ای به دندون کشید با طمئنینه جوید ... به امیر محتشم زل زد : « خوشبحالت ... »
    امیر محتشم ، حسرت توی صدای پانتی رو شنید ... دوباره به نیم رخ پانتی خیره شد و ادامه داد : « خب ، هر کی یه سبک و سیاقی برای خودش داره ... تو اصول خودتو داری ... من اصول خودمو دارم ... کسی رو به دوازه قلبم راه نمیدم ... اعتراف میکنم ... اول میخواستم بخرمت ... خوردت کنم ... ازت آتو بگیرم و به سود خودم استفاده کنم ... روش مدیریتی من اینه ... ولی تو کمتر از سه روز ، نظرم عوض شد ... دیگه نمیخوام بخرمت ... نه تا وقتی که برام ضرر نداشته باشی ... مرام من ، از پشت خنجر زدن نیست ... رو بازی میکنم ... به همون رویی که روز روشن سرتو شکوندم ... »
    پانتی چشم غره رفت ... امیر محتشم خندید : « همیشه هم اینقد گاو نیستم ... وقتی کسی پا رو دمم میذاره ، شقیقه هام ، نبض میگیره ... جلو چشمم سیاه میشه ... رفتارم غیر قابل پیش بینی میشه ... دلم میخواد بزنم خوردش کنم ... هر طور ... »
    پانتی چشمهاشو گرد کرد : « چه خطری ... »
    امیر محتشم خندید ... شام سرو شده بود ... رو به پانتی پرسید : « دسر ؟! »
    پانتی کوتاه گفت : « نه ... جا ندارم ... دیر وقته میخوام برم خونه ... »
    امیر محتشم ، گارسون رو صدا زد ... قبض رو گرفت ... آخرین تیکه میگوی توی بشقابش رو به چنگال زد ... خورد ... دور دهنش رو پاک کرد ... ایستاد ... دستش رو جلوی پانتی دراز کرد ... پانتی دستش رو به دست امیر محتشم داد ... از جا بلند شد ... کیفش رو روی دوشش ، مرتب کرد ... بعد از حساب کردن ، قبض ... کنار هم به راه افتادن ... اوقات خوبی رو سپری کرده بود ... به نظرش امیر محتشم ، آدم قابل اعتمادی اومد ... تمسخری تو رفتارش با پانتی نبود ... تکلفی هم نداشت ...
    امیر محتشم ، دستش رو ، پشت شونه پانتی گذاشت ، و اونو به سمت ماشین هدایت کرد ... در همون حال گفت : « یه چای اقلا میخوردیم ... میچسبید ها ... »
    پانتی تایید کرد ... ولی جواب داد : « دیر میشه ... این دم آخری نمیخوام رفتارم نسنجیده باشه ... تو رو هم باید برسونم ؟ »
    امیر محتشم ، چپ چپ پانتی رو زیر و رو کرد : « نه خب ... خودم میرم ... سر خیابون ، این موقع شب اتو مرسی زیاد هس ... »
    پانتی خندید : « خیلی خب بابا ... نمیخواد مخاطره کنی ... اول تو رو میرسونم ، بعد میرم خونه ... »
    امیر محتشم ، با صدا خندید ... : « خیلی دلت میخواد مرد باشی نه ؟ لازم نکرده ... خودم مشایعتت میکنم تا آپارتمانت ، بعد از همونجا ، با آژانس میرم خونه ... »
    پانتی چیزی نگفت ... قبول حرفاش سخت نبود ... بازم سکان ماشین رو به دست امیر محتشم ثباتی سپرد ... ساعت از ده و نیم هم گذشته بود ... دیر وقت بودن ، شاخ و دم نداشت ...


    امیر محشتم ، با آرامش ، به طرف آدرسی که پانتی داده بود حرکت کرد ... مسیر طولانی بود ... بی تکلف ، پخش رو روشن کرد و عمدا روی سی دی پانتی نگه داشت و دکمه پلی رو زد ... بیشتر مسیر طولانی رو ترجیح داد به آهنگهای عربی هم زبون پانتی گوش بدن ... پانتی منظور و مفهوم امیر محتشم رو از این کار ، درک نکرد ...
    به محض رسیدن به در آپارتمان پانتی ، پانتی رو به امیر محتشم کرد و به خاطر زحمت شام و تعمیر بی نقص ماشین ، صمیمانه تشکر کرد ... ساعت از یازده و نیم هم گذشته بود ... امیر محتشم متقابلا بخاطر تندرویش چه توی شرکت و چه حین تصادف ، از پانتی عذر خواست ...
    پانتی ، پر صدا خندید : « نگو مهندس ... معذرت خواهی به ژستت نمیاد ... »
    امیر محتشم خیره به چشمهای پانتی چشمکی زد : « اگه عذر خواهی کافی نیست ، میخوای ... » سرش رو به سمت پانتی خم کرد : « بیا این سر من ، بزن بشکنش ... یه چن تا بخیه ازم طلبکاری ... »
    پانتی باز هم خندید ... : « نه دیگه ... مرام خرج کردم برات ... برو خوش باش ... »
    با همون خنده کش دار از سمت شاگرد پیاده شد ... امیر محتشم هم ، از سمت راننده پیاده شد و سوئیچ رو به سمت پانتی دراز کرد ... پانتی تعارف کرد : « بی تعارف ، برسونمت ... »
    امیر محتشم ، باز هم صدا دار خندید : « که بعد من تورو برسونم ؟ دور مسلسل ؟ »
    پانتی خندید ... خنده به روی لبهاش ، ماسید ... دهنش باز موند ... قلبش شروع به کوبیدن کرد ... عرق سردی از روی پیشونیش به دو طرف شقیقه هاش راه گرفت ... هر کاری کرد آب دهنش رو قورت بده ، موفق نشد ... رنگش به وضوح پریده بود ... تیره کمرش تیر کشید ... دنیا پیش چشمش سیاه شد ...
    کن فیکون شده بود ... همه با هم درگیر شده بودند ... همه جا بوی دود و خون بود ... هر کی رو نگاه میکرد یا تفنگی به دست داشت ، یا چماق ... تا بحال ، بزرگترین درگیری ای که به عمرش دیده بود ، درگیری یدو بود با خودش ... اون روزی که یدو فهمیده بود ، یواشکی مدرسه میره ... قرار بود برای کلاسهای غیر حضوری چهارم دبستان ، ثبت نام کنه ... طاها حسین خیلی وقت بود ثبت نام کرده بود ... اون سال تابستون ، دور و برشون خیلی شلوغ بود ...
    چند روزی بود که میهمان داشتن ... پسر برادر یدو با بچه هاش ، اونجا بودن ... لنج دار بود ... قرار بود با یدو سر سه تا لنج نفت کش توافق کنن و لنجها رو از یدو بخره ... معامله تقریبا رو به پایان بود ... یدو از هیچی دریغ نمیکرد ... پذیرایی از میهمانهای یدو ، در حد بالا بود ... تو مضیف ، مرتب بساط برپا بود ... از منقل و وافور گرفته ، تا شیشه های شامپاین و ودکا ... از موز و کیوی گرفته ، تا هندونه و خرما ... از چای و قهوه گرفته تا نسکافه و معسل ( نوعی خرما که در شیره خوابیده و با زنجبیل و کنجد و ادویه جات مخصوص ، مقوی میشود ) ... از بره قوزی ، تا طبیخ ( برنج خورشت ) و بامیه ...
    پانتی وقت سر خاروندن نداشت ... فیصل ، نوه برادر یدو ، پسر بی ملاحظه ای بود ... حداقل ، پانتی این یه مورد رو با اون ذهن کوچیک بچگونه اش خوب فهمیده بود ... عمه زبیده ، مرتب پانتی رو از بودن جلوی چشم فیصل حذر میکرد ... دو سه باری سر بزنگاه ، تونسته بود از دستش در بره ... چند باری توی طویله و حتی مطبخ ، رو سر پانتی خراب شده بود ... پانتی از چشمهای به رنگ خونش وحشت داشت ... عمه زبیده هم خوب مراقب پانتی بود ... توی مدتی که فیصل ، اونجا بود ، چشم از پانتی که بر نمیداشت ، هیچ ... حتی اجازه نمیداد پانتی به تنهایی به جایی بیرون از خونه بره ... دو سه باری که از پانتی آب یا چای خواسته بود ، عمدا دستش رو به دست گرفته بود ... پانتی ، گرچه مفهوم این کار رو نمیدونست ، ولی چندشش شده بود و حس خوبی به فیصل نداشت ...
    اون شب ... روز شده بود ... از بس نور آتیش ، همه جا رو روشن کرده بود ... عمه پانتی رو به بغل گرفته بود و مث بید میلرزید ... یدو پسر و نوه برادرش رو معلوم نبود که چطوری ، از اونجا فراری داده بود ... پانتی حتی سر در نمیاورد که چی شده ... درگیری بالا گرفته بود ... یدو یه بِرنو رو دوش گرفته بود ... نعره میکشید ... تا حالا ، هر چی نعره از یدو شنیده بود ، یک صدم اون همه نعره ی اون شب نمیشد ...
    یه وانت ، پر از آدم های دَمبوکه کرده ( استتار کردن صورت با چفیه ) ریختن تو خونه عمه زبیده ... عمه ، یکی از لباسهای خودش رو تن پانتی کرده بود و با شیله ( شال ) صورت پانتی رو پوشونده بود ... یکی از مردها ، پرید توی مطبخ ... با قنداق تفنگ ، ضربه ای محکم به پهلوی عمه زبیده زد ... صدای خفه ای از دهن عمه زبیده شنیده شد که فقط پانتی شنید ... یکی دیگه به سمت پانتی که تو بغل عمه زبیده مچاله شده بود و مث بید میلرزید ، حمله کرد ... با چماق به جفت پای پانتی ضربه زد ... صدای ضربه بحدی بلند بود که پانتی نفهمید استخون پاش شکست ، یا چماق ...
    درگیری باز هم شدید شد ... یه وانت آدم دمبوکه کرده ، باز هم ریخت تو خونه عمه زبیده ... هر دو طرف با هم درگیر بودن ... هر چی گوساله و بز و بره بود ، غرق خون شده بود ... پانتی اینقد ترسیده بود ، که حتی فراموش کرده بود نفس بکشه ... رنگش کبود شده بود و کل بدنش از درد ، تیر میکشید ... عمه زبیده ، بی صدا و لاجون ، به پهلو افتاده بود ... دندونهای پانتی ، از ترس و درد ، هیستریک ، به چیک چیک افتاده بود ...
    سعی کرد به خودش مسلط بشه ... خنده ماسیده روی صورتش ، از روی لب ، جمع شده بود : « سَ ... سَ ... سلام ... »
    فرام ، مشکوک ، به پانتی خیره شد ... زیر لبی چیزی شبیه « علیک » زمزمه کرد و مسیر نگاهش رو به روی امیر محتشم ، ثابت نگه داشت ...
    پانتی با قلبی که به تند ترین حالت ممکن ، در حال ضربه زدن بود ، سعی کرد ، قیافه بیخیالی به خودش بگیره ... زیر سینه سمت چپش ، تیر میکشید ... : « رسیدن ... بخیر دکتر ... معرفی میکنم ، جناب مهندس ثباتی ، پسر یکی از دوستان پدرم ... و مدیر عامل شرکت ، ایستا کوش ... » و رو به امیر محتشم ، با همون قیافه آچمز شده ، چرخید : « ایشون هم ، دکتر فرام شمس ، متخصص کلیه و مجاری ادرار ... برادر شوهرم ... »
    و نگاهی بین قیافه پر بهت امیر محتشم ، از یکطرف و ... قیافه پر از سوء ظن فرام از طرف دیگه ، چرخوند ... فرام ، با لحنی که چیزی ازش مشخص نبود ، به امیر محتشم ، خیره شد و مودبانه دستش رو به جلو آورد : « خوشبختم مهندس ثباتی ... دیر وقته ، بفرما داخل ، خوبیت نداره دم در ... »
    پانتی ، خیلی سریع ، کنایه دیر وقت بودن ... در کنار یه مرد غریبه بودن ... خوبیت نداشتن ، رو درک کرد ... سرش رو به زیر انداخت و تو دل شروع به دعا خوندن کرد ... هر چند ، مدرک حی و حاضر ، چنان تو چشم بود ، که هیچ دعایی ، فایده نداشت ... امیر محتشم ، ریلکس تر از هر دو نفر ، به فرام خیره شد : « متشکر دکتر ، وقت بسیاره ... راستش ، مهندس یگانه ، بخاطر تصادفی که من درش مقصر بودم ، هم دچار آسیب بدنی شده بود و هم خسارت مالی ... این بود که برای جبران ، ماشین تعمیر شده شون رو امروز بهشون تحویل دادم ... از اونطرف بخاطر خسارت مالی و جانی ای که بهشون رسونده بودم ، درصدد براومدم که معذرتخواهی رسمی ای از ایشون به عمل بیارم ، ایشون ، هم ماشین رو تحویل گرفتن ، هم شرمنده کردن و دعوت شام پر پوزش منو ، قبول مرحمت کردن ... الان هم ، صرفا چون دیر وقت بود و ... » مکثی کرد و ادامه داد : « خوبیت نداشت ، این موقع شب یه خانم محترم ، به تنهایی تا منزل ، میومد ، ایشون رو به خونه رسوندم ... »
    بعد خیلی مودب به طرف پانتی برگشت ... لبخندی زد : « بنتی یگانه ... خوشحال شدم که با برادر شوهر گرامیتون آشنا شدم ... » و رو به فرام ، تعظیم کوتاهی ، از گردن کرد و ادامه داد : « خوشبختم دکتر ... » دست تو جیب پشت شلوارش کرد ، کارت ویزیتی بیرون کشید ... به طرف فرام ، برگشت ... کارت رو به سمتش گرفت : « امیر محتشم ثباتی هستم ... خوشحال میشم در وقت بهتری مصدع اوقات شریف بشم ... »
    فرام ، لبخندی تصنعی به لب نشوند ... دستش رو دراز کرد و کارت رو از دست امیر محتشم ، بیرون کشید و همزمان گفت : « خواهش میکنم ... من متشکرم که همسر برادرم رو این وقت شب همراهی کردین ... »
    دست امیر محتشم رو مردانه در دست فشرد و رو به پانتی ادامه داد : « شما بفرما داخل پانتی خانم ، من ماشین رو به داخل پارکینگ میبرم ... »
    پانتی زیر لب ، تشکر شرمنده ای کرد ... با همون سر زیر انداخته و قلب پر تپش ، با امیر محتشم ، خداحافطی سر سری ای کرد و کلید رو از داخل کیف حصیر باف بزرگش بیرون کشید ...
    همزمان ، با باز کردن در حیاط ، صدای رد و بدل تعارف با امیر محتشم و فرام به گوشش میخورد : « خواهش میکنم زحمت نمیدم ... راه دوره ... شما هم خسته راهید ... »
    « نه چه زحمتی ... من مسیرم اونراست ... راستش خانم و بچه ها دو سه ساعتی دم در معطل بودن ... مجبور شدم ببرم بذارمشون خونه یکی از دوستام ، باید برم بیارمشون ... »
    « بازم شرمنده ... فکر میکنم مقصر من بودم که هر چی مهندس یگانه اصرار کردن دیر شده و از خیر دعوت شام بگذرم ، من قبول نکردم ... »
    « نه خواهش میکنم ... مقصر من بودم که یکی دو روز کارم جلوتر افتاد و مجبور شدم ... »
    و پانتی که با همون قلب لرزون ، خودش رو از نظرها مخفی کرده و با حس شدید مچ گرفته شده اش ، پر عرق و پر ترس ، پا به لابی گذاشته بود ... از قرار معلوم ، غزاله هم باهاش بود ... نمیدونست این خوبه یا بد ... میترسید که فرام جلوی غزاله ، حرکتی انجام بده که آبروش بره ...


    با دستی لرزان ، کلید در آپارتمان رو ، سعی میکرد ، با تلاش تو سوراخ کلید بچپونه ... به محض باز شدن در آپارتمان ، میشو با لوس بازی فت و فراوون ، خودش رو تو پر و پای پانتی پیچید ... به محض اینکه سطح هوشیاریش به حد نزدیک به نرمال رسید ، با دیدن میشو محکم تو سرش کوبید که جای بخیه های روی سرش آخش رو دراورد ... با میشو چه میکرد ... فرام ...
    تند و تند ، اول از همه ، تلفن خط همگانیشو که هنوز جمع نکرده بود ، جمع کرد ... سیمی که از توی آشپزخونه به داخل اومده بود رو زیر کابینتها استتار کرد ... گوشیشو خاموش کرد و تند و تند سیمکارت اصلیشو از روی گوشی مدل قدیمیش خارج کرد و انداخت روی گوشی مدل بالاش ... میموری کارت گوشی رو هم بیرون کشید و یه میموری کارت خالی انداخت روش ...
    چشمش به ناخنهای فرنچ شده اش افتاد : ای وای من ... تند تر از حد معمول ، ناخن گیر برداشت ... بدون اینکه لباسهاشو عوض کنه ، ناخنهای عزیز جونیش رو از ته چید ... با استون ، برق ناخن روی اونها رو پاک کرد ... مطمئن نبود فرام تو اون تاریکی چشمش به لاکهای پرتقالی با طرح صدفی روی پاش افتاده یا نه ، ولی با غیض ، دستمال آغشته به استون رو به روی ناخنهای پاش کشید و ناخن انگشت شصت پاش رو که همیشه ، همه بهش میگفتن عین ناخن دراکولا میمونه ، از ته چید ...
    ناخنهای چیده شده رو توی دستمال پیچید و انداخت توی سطل زباله ...
    دادش بلند شد : ای وای سطل زباله پر از پاکت خالی و ته سیگار ... کیفش رو به روی صندلی توی آشپزخونه پرت کرد و زباله های توی سطل رو ، یه جا توی پلاستیک زباله بزرگ و ضخیم و مشکی رنگ خالی کرد ... تو اتاق خوابها رو هم چک کرد و سطل زیر میز تحریر ... کنار تخت ... توی پذیرایی ، همه رو توی اون پلاستیک بزرگ مشکی رنگ ، جمع کرد ...
    توی حموم رو چک کرد ، لباسهای زیر و تاپهای پر عرقی که هنوز وقت نکرده بود بشوره رو با هم توی تشت لباسشویی ریخت و قرصی هم انداخت داخلش و دکمه لباسشویی رو روشن کرد ...
    یه نگاه به خونه انداخت ... تشکچه میشو رو به داخل اتاق خوابش کشوند ... میشو رو هم از گردن بلند کرد و بدون اینکه از جیغ جیغش متاثر بشه ، روی تشکچه شوت کرد ... مانتوشو از تن بیرون کشید ... بو کرد ... به نظرش بوی سیگار میداد ... حتی بوی کاپتان بلاک ... یه خورده از عطر دی اند جی روی میز روش اسپری کرد و انداختش روی بند رخت توی بالکن ...
    باید چای دم میکرد ، فرام به چای عادت داشت ... دوباره با سرگیجه ، کتر رو از تصفیه ، پر کرد و به روی پایه گذاشت ... هر جا رو جمع میکرد ، با اینکه بعد از ظهر کلی عملیات پاکسازی داشت ، باز هم یه جا میلنگید ...
    تاپ کوتاه بالا نافش رو از تن کند و بجای اون ، یه بلوز آستین سه ربع کمر کرستی پوشید ... موهاش رو به حالت معقولی درآورده بود و از این بابت خدا رو شکر میکرد ...
    تند چپید توی دستشویی و صورتش رو با صابون خرچنگ اهدایی شاران شست ... لیف کشید ... مسواکش رو به پودر سفید کننده دندون آغشته کرد و تند تند تو دهن چرخوند و سعی کرد آثاری از لک روی دندونهای سفید و یه دستش نمونده باشه ... از داخل دهنش رو تا جایی که ممکن بود باز کرد و مسواک روی دندوناش ، تو محیط داخلی فک کشید ... کار از محکم کاری عیب بر نمیداشت ...
    دوباره صورتش رو شست ... روشویی رو شست ... دستشویی رو شست ... دمپایی های مردانه و زنانه اضافه ای توی دستشویی کنار در مرتب گذاشت ...
    پوفی کشید و دوباره به داخل آشپزخونه رفت ... چای دم کرد ... حدس میزد فرام ، شام نخورده باشه ... لابد از سر شب که از خونه بیرون زده بود ، یه لنگه پا دم در ایستاده بود و کشیک کشیده بود تا سر بزنگاه مچش رو بگیره ...
    بسته ای ماهی شوریده ، از توی فریزر بیرون کشید ... فرام عاشق ماهی بود ... بسته ای هم میگوی آماده پفکی ، از توی فریزر بغل ماهی ها گذاشت ... ماکروفر رو باز کرد و ماهی و میگو ها رو کنار هم چپوند و تنظیم کرد تا یخشون باز شه ...
    سینی کوچیک دم دستی اش رو از کابینت بیرون کشید ... آرد و ادویه ای که با ادویه مخصوص ، خودش تهیه کرده و میکس شده نگه داشته بود رو ، توی سینی خالی کرد ... تابه چُدنی رو ، روی گاز گذاشت و روغن حیوانی توش ریخت ... فرام فقط غذا رو با روغن حیوانی میخورد ... به محض بوق زدن ماکروفر ، بسته ها رو خارج کرد ... تو یه تابه ته گود کوچیک که همیشه ناگت توش سرخ میکرد هم ، روغن حیوانی به حد وفور ریخت ... زیر هر دو تابه رو روشن کرد ... ماهی ها رو توی آرد و ادویه مخصوص غلت داد ...
    سس چیلی مخصوص اسپانیایی که خودش درست کرده بود و به اندازه کافی تند بود رو هم از یخچال خارج کرد ... دو سه کله پیاز متوسط پوست گرفت ... فرام پیاز بزرگ دوست نداشت ... ولی پیاز زیاد دوست داشت ... چهار قاچ کرد و توی کاسه ای انداخت و روش رو با آب لیمو پوشوند ... لیموی تازه نداشت ... فرام پیاز با آبلیمو رو ، وقت سرو ماهی دوست داشت ...
    ماهی ها و میگو ها رو توی ظرف های روغن داغ شده ریخت و سعی کرد همه هنرش رو بکار ببره ، تا نه ماهی ها زیاد از حد نرم ، سرخ بشن ، نه خشک ... فرام ماهی نیم پز و آب دار ، ولی با پوست سوخاری شده دوست داشت ...
    یه بسته باقالی پولو با شیوید از توی فریزر بیرون کشید و توی ماکروفر ، قرار داد ...
    استکانهای سنتی کمر باریکش رو از توی کابینت بیرون کشید ... یه بسته رطب توی فریزر داشت ، بیرون کشید و با سلیقه توی ظرف چید ... فرام چای رو با رطب یا خرما خشک ، ترجیح میداد ... توی قندون رو هم پر از خرمای خشک کرد ... سینی بلوری رو دستمال کشید و استکانهای کمر باریک و رطب و خرما خشک رو توی اون قرار داد ... فرام چای توی قوری رو ، بیشتر از چای فلاسک دوست داشت ...
    ماهی ها رو زیر و رو کرد ... میگو ها رو توی بشقاب چید ... خنده اش گرفت ... غذای امشبش بود که امیر محتشم به خوردش داده بود و فرام زهرش کرده بود ...
    چادر گلدار سفیدش رو از توی کشو بیرون کشید و به روی سر انداخت ... پلاستیک زباله رو به دست گرفت و راهی طبقه پایین شد ... زباله ها رو ، بیرون از ساختمان ، توی سطل بزرگ شهرداری انداخت ... تند برگشت ...
    بدون اینکه چادر رو از روی سر بیرون بیاره ، ماهی های دو طرف سرخ شده رو از توی ماهی تابه بیرون کشید ، ظرف محتوی میگو و ماهی رو توی گرم کن بالای فر برقی ، قرار داد و درجه اش رو تنظیم کرد ...
    نفس عمیقی کشید و به دور و بر خونه ، نگاهی انداخت ... شربت ... فرام شربت آبلیمو ، بعد از ماهی و میگو رو دوست داره ... تند تند ، تنگ شربتی دست کرد و توی فیریزر یخچال گذاشت تا تگری بشه ...
    جای خلال دوندون رو از توی آشپزخونه بلند کرد و روی میز پذیرایی گذاشت ... فرام حتی صبحونه رو هم توی پذیرایی میخورد و اصولا پا به آشپزخونه نمیذاشت ... سس چیلی اسپانیایی رو توی جا سسی کریستال ریخت و روی میز پذیرایی گذاشت ...
    چادر گلدار رو از روی سرش برداشت و به گیره بالای جا کفشی آویزون کرد ...
    لبتابش رو روشن کرد و سریع وارد مسنجر شد ... به چراغ روشن امید توجهی نکرد و اگزیت زد ... ایملش رو هم چک کرد و اگزیت زد ... صفحه فیس بوکش رو هم خروج زد ... سیستم رو خاموش کرد و همون روی میز قرار داد ...
    یه بار دیگه با وسواس ، گوشه کنار خونه رو چک کرد ... تازه یادش اومد بترسه ...
    تو آینه به قیافه غلط اندازش خیره شد و سعی کرد ، معصومیتش رو برجسته تر کنه ... دنباله ابروهاش رو با مداد تیره تر کرد ... عینک پنسی قاب مشکی اش رو که تنها به وقت لزوم به چشم میزد ، روی چشم گذاشت ...
    شلوار راسته تنگ جین توی پاش رو با شلوار جین دم پا گشادی که از توی باسن هم یه مقداری گشاد بود و دیگه تو بورس نبود ، تعویض کرد ...
    روی مبل توی فضای الکی هال ، خودش رو پرت کرد ... شروع کرد به ذکر گفتن ...


    با اولین زنگ آیفون ، بی اونکه نگاهی به تصویر بندازه ، دکمه رو زد ... در ورودی رو باز کرد و دستهاشو تو هم قلاب کرد و با مصنوعیت لبخندی که به لبهاش بود ، منتظر نزول اجلال جناب فرام خان ایستاد ... باید هر طور شده بود ، خاطره این دیدار غیر مترقبه رو ، تو ذهن پویا و پر از نبوغ فرام ، کم رنگ میکرد ... نیشش رو تا اونجایی که بشدت احمقانه جلوه کنه ، باز کرد ... کل سی و دو دندون ردیف شده تو فکش رو با دست و دلبازی برای استقبال از فرام و خانواده اش ، به نمایش گذاشت ... صدای یا الله فرام از توی آسانسور هم ، قابل شنیدن بود ... تاپ تاپ قلبش از روی بلوز دخترونه کمر کرستی اسپرتش ، پیدا بود ... سه نفس عمیق کشید و سعی کرد به خودش ، مسلط تر باشه ...
    در آسانسور رو به بیرون باز شد ... اول از همه فرام و پشت سرش فارِد ... بعد ، غزاله ، تو هیبت عبای عربی ( چادر اصیل عربی که تقریبا مثل چادر ملیه ) مشکی رنگش ، فاتیما به بغل ... و آخر همه فراهت ، که دستهای کوچولوی رضا رو به دست گرفته بود ، خارج شدن ...
    چشمهای غزاله رو براق دید ... فارد سر به زیر بود ... فرام ، مستقیم و خیره به جلو نگاه میکرد ... فراهت ، خانم تر از همیشه ، لبخندی به لب داشت ... فاتیما دستش رو به دهن گرفته بود و رضا ، سعی میکرد مردونه برخورد کنه ...
    خوشرو تر از همیشه ، با همون نیش باز احمقانه ، مودبانه ، تا کمر خم شد و روی دست فرام افتاد ... بعد از اون با فارد دست داد ... غزاله رو به بغل فشرد ... فاتیما رو نرم بوسید ... با رضا دست داد و در آخر ، دقایقی فراهت رو تو بغل فشرد ... فشاری به تخت سینه فراهت وارد کرد و فشاری روی تخت سینه اش ، احساس کرد ... از فراهت جدا شد ... تند تند تعارف کرد ... یکی یکی جمع خسته روبروش رو به داخل دعوت کرد ... قبل از همه ، فرام ، کفشهاشو دم در ، از پا بیرون کشید و یا الله گویان پا به داخل گذاشت ... بعد از اون فارد ، بعد از اون غزاله ... در آخر با فشار دستی به پشت کمر فراهت ، اونو به داخل هول داد ...
    یادش رفته بود ... باید مخده و تشکچه ای جلوی تلویزیون برای فرام میذاشت ... سریع ببخشیدی گفت ... دو تا مخده از توی کمد دیواری اتاق مهمان بیرون کشید ... هر دو رو ، روبروی تلویزیون ، سمت راست ، به دیوار تکیه داد ... دوباره برگشت ، تشکچه ای رو هم پایین مخده ها قرار داد ... فرام روی مبل نشسته بود و دستش رو به دو طرف تکیه گاه مبل ، تکیه داده بود ... باز به اتاق برگشت و مخده گردی رو بیرون کشید و پشت سر فرام ، روی مبل ، هول داد ... فرام ، توجه اش به دور و اطراف خونه بود و چشمش ، سیصد و شصت درجه ، در حال چرخش ...
    بچه ها و غزاله ، روی مبلها نشسته بودن ... تند دوید و از توی آشپزخونه ، استکانهای کمر باریک رو به تعداد مهمانها توی سینی چید ... صدای فرام رو از داخل پذیرایی شنید : « فراهت ، برو کمک زن عموت ... »
    صدای آروم چشم گفتن فراهت ، به زور به گوشش رسید ... پوزخندی زد ...
    بنتی ، بنتی ... صدای نعره مانند یدو ، اول صبح ، از توی حیاط ، رعشه به بدنش انداخت ... نمیتونست دست از دوشیدن گاو برداره ... از همونجا با صدای بلند جواب داد : « بله یدو ... الان میام »
    با همین چهار کلمه ، صدای یدو ، گوش خراش تر شده بود ... با لحن سرزنش باری ، عمه زبیده رو مخاطب قرار داده بود : « تو چی یاد این دختره چش سفید میدی ؟ از مادر بی عرضه اش که جز فاحشگی ، چیزی یاد نگرفته ... تو هم نمیخوای یه چیز مفید یادش بدی ؟ هزار بار گفتم ... صدای دختر ، باید به نازکی و ریزیِ صدای شاشیدنش باشه ... نه اینکه صداشو بندازه تو گلو و تا هفت تا خونه اونور تر ، بفرسته ... ببرش تو منحول ( دستشویی ) ... مجبورش کن خوب به صدای شاشش گوش بده ... بعد حالیش کن ، صدای خنده اش یا حرف زدنش بلند تر از صدای شاشش شد ، دفعه دیگه ، زبونش رو میبرم ...
    پوزخندش به لبخندی آروم تو قیافه فراهت ، منتهی شد ... فراهت با خجالت به پانتی نزدیک شد و بی تعارف ، سینی چای رو ، همراه با استکان های کمر باریک و نعلبکی و شکر ریز و قاشق ، برداشت ... پانتی هم قوری خوش دم و خوش رنگ چای دو نیزه ی دون درشت نشکسته نیمه غلیظی که خوب دم کشیده بود رو با دقت از میون توری رد کرد و به داخل قوری فانتزی شمعی جدیدش ، سرازیر کرد ... با کبریتی شمع زیر قوری رو روشن کرد ... قوری رو برداشت ... به پذیرایی رفت و باز هم تعارفی مبنی بر خوش آمدید ، رد و بدل کرد ... روبروی فرام ، کنار سینی چای نشست ... قوری رو از روی شعله شمع برداشت و آرام و با طمئنینه ، چای خوش عطری که با اسانس طبیعی هل و دارچین خوش بو کرده بود ، به داخل استکان کمر باریک ، ریخت ... استکان رو به آرومی و با دقت ، طوریکه قطره ای از اون کج و کوله نشه و بیرون نپره ، به داخل نعلبکی ست استکان کمر باریک ، گذاشت ... قاشق چایخوری کوچیکی که مخصوص استکانهای کمر باریکش بود رو ، کنار استکان و توی نعلبکی گذاشت ... استکان رو همراه با رطب و خرمای خشک ، روی میز عسلی کنار فرام گذاشت ... به غزاله لبخندی زد و منتظر ذائقه فرام ، موند ... فرام بی محابا و بدون مکث برای خنک شدن چای ، چای رو به دونه ای رطب به دهان برد ... استکان رو توی نعلبکی گذاشت و قاشق چایخوری رو در کنار نعلبکی قرار داد
    پانتی هاج و واج ، منتظر موند ... دهانش باز بود ... یدو نعره میکشید و عمو حمید برای بار اول ، تو دهن پانتی زده بود و پانتی هنوز نمیدونست چرا ... زنعمو نرجس تند و پر بغض و خشمگین ، عمو حمید رو ، دور از چشم یدو ، چپ چپ ، زیر و رو کرد ...
    عمه زبیده ، در صدد توضیح بر اومد : « عمه عزیزم ، نمیدونی اگه یه تفاله چای تو استکان باشه ، یعنی چی ؟ »
    و پانتی ندونسته بود ... و برای بار سوم ، در طی یکروز ، برای یه چای ریختن ساده ، سوتی داده بود و ملامت شده بود و دم آخری ، تو دهنی خورده بود ... عمه زبیده مطمئنش کرد که تنبیه بزرگی نشده ... اگه این تفاله ، تو چای یدو بود ، مطمئنا ، تنبیه شدید تری ، در انتظارش بود ... و باز هم نفهمیده بود چرا ...
    و عاقبت زنعمو روشنش کرده بود : « عزیزم ، وقتی میخوای برای یه نفر چای بریزی ، اولا حتما شکر رو کنار چایش ، بذار ... هیچوقت خودت چای رو شیرین نکن ... بذار خود نوشنده ، چایش رو شیرین کنه ... قاشق چایخوری رو توی استکان چای نذار ... میخوای خون و خون ریزی به پا بشه ، میدونی اگه یه غریبه این بین بود ، الان کمترین اتفاق ، یه دعوای عشیره ای به پا شده بود ؟ ... »
    متعجب پرسیده بود : « چرا ؟! »
    متعجب تر از ندونستن این بدیهی ترین قانون ، زن عمو ، ناباورانه بهش خیره شده بود : « یعنی تو نمیدونی این یه فحش ناموسیه ؟ ... عزیزم ... باید حواستو حسابی جمع کنی ... وجود تفاله چای و یا قاشق چای توی استکان ، زشت ترین و رکیک ترین فحشه ، به کسیکه چای رو بهش تعارف میکنی ... »
    و پانتی منگل وار بار هم دهنش به حرفی باز نشده بود و زل زده بود تو دهن زن عمو که هنوز براش توضیح میداد : « تا وقتی میهمان ، بعد از چایش با قاشق به دیواره استکان ضربه نزده ، یعنی ، هنوز چای میخواد ... »
    و پانتی در اوج سادگی پرسیده بود : « پَ کی دیگه نمیخواد ؟ »
    و زنعمو که با جدیت توضیح داده بود : « هر وقت با قاشق چایخوری دو سه ضربه به دیواره استکانش زد ... »
    و پانتی سر تکون داد و سعی کرد این زشت ترین فحشهای قاموس عشیره اش رو ، از یاد نبره و هرگز ، باعث و بانی یه جنگ تموم عیار و خون و خونریزی ، بخاطر این فحش زشت نشه ...

    پانتی سریع و البته با دقت ، قوری رو برداشت و دوباره ، استکان رو از چای پر کرد ... فرام ، استکان دوم چای رو هم نوشید ... باز استکان رو کنار قاشق توی نعلبکی قرار داد ... باز پانتی برای بار سوم ، استکان رو از چای لبریز کرد ... فرام چای رو نوشید و با قاشق دو سه ضربه ای به استکان توی نعلبکی زد ... خیال پانتی از چای خوردن فرام ، راحت شد ... نفسش رو با کمترین صدا ، بیرون داد و پوفی آروم که تنها خودش شنید ، کشید ... بقیه استکانها رو به تعداد اعضای خانواده ، باقی مونده پر کرد و با خوشرویی به تک تک اونها ، تعارف کرد ... و بی حرف و سخن به کنار مهمانها نشست ... حرف زدن ، وقت خوردن چای ، توهین به مهمان بود و پانتی ، احترام به میهمان رو خوب یاد گرفته بود ...
    خیالش که از بابت چای راحت شد ، از غزاله در مورد شام خوردنشون پرسید و مطمئن شد که همگی بجز فرام ، شام خوردن ... با سری خمیده و به زیر ، از فرام پرسید : « آقا فرام ... شام آماده ست ، بیارم براتون ؟ »
    فرام ، از روی مبل بلند شد و به سمت دستشویی به راه افتاد ... پانتی خدا رو شکر میکرد ، که برای فرام ، نباید مث یدو ، آفتابه لگن بگیره ... و گرنه از کجا میاورد ؟ ... سریع بلند شد و حوله خشک و تمیزی که مخصوص فرام بود رو به روی دست گرفت و کنار دستشویی ایستاد ، به آهنگ باد معده فرام گوش داد ... و سعی کرد از خاطر ببره ... با خروج فرام ، مث یه پادوی وقت شناس ، روبروی در ظاهر شد و حوله رو به دستهای سفید و بی عیب فرام ، تحویل داد ... مطمئن بود ، این دستها ، از دستهای خودش هم نرم ترن ...


    از هیکل خم شده فرام به روی پاهاش ، متوجه شد ، قصدش ، خوندن نمازه ... تند و بی سوال ، پرید توی اتاق خواب مهمان ، جا نماز اطلسی و مهر ... تسبیح دون درشت شاه مقصودی و انگشتر عقیق پدرش رو ، که همیشه تو جا نماز مردونه بود ... بعلاوه عطر خوش بوی عود با بوی ملایمی که پانتی با وسواس از بین عودهای تند ، انتخاب کرده بود رو ، وسط اتاق میهمان ، رو به قبله ، پهن کرد ... آروم و بی صدا از اتاق خارج شد ... به آشپزخونه پناه برد و تند و تند سرگرم آماده کردن بقیه مخلفات شام فرام شد ... میز رو توی پذیرایی ، چید ...
    تازه فرصت کرد کنار غزاله و بچه ها بشینه ... : « خوب غزاله جون ، چه خبرا ، خیلی خوش اومدین ... چطور یدفعه و بی مقدمه ؟! »
    غزاله لبخندی به لب نشوند ... فاتیما رو از زیر سینه سمت راستش ، بیرون کشید و به زیر سینه سمت چپش فرستاد : « راستش ، فرام ، یه کار تحقیقاتی داره ... باید یه مدتی رو اینجا بمونیم ... »
    قلب پانتی ، هری پایین ریخت ... : « خوب به سلامتی ... بچه ها چی ؟ »
    غزاله به فراهت نگاهی انداخت : « قراره فراهت ، برای دانشگاه ، تهران رو انتخاب کنه و همینجا شانسش رو امتحان کنه ... برای فارد هم ، فرام مطمئنه که تهران ، گزینه مناسب تریه از اصفهان ... اونجا هم که بل کل غریبیم ... میخواد مستاجر واحدمون رو بلند کنه تا خودمون از واحدمون استفاده کنیم ... »
    پانتی ضرب آهنگ تند قلبش رو ، با فشار دادن مشت به زیر سینه چپش ، کنترل کرد ... بازم لبخندی تصنعی زد : « و مطب ؟! »
    « همون ساختمونی که مال خودشونه ... بالاخره فرهاد هم دیر یا زود میاد ... میگه بهتره که تا قبل از اومدن فرهاد ، ملک رو ، بعنوان یه ساختمون پزشکی معرفی کنه تا وقتی فرهاد میاد ، جا افتاده باشه ... »
    پانتی فکر کرد که ، معده اش گنجایش نگه داشتن سوپ اسپانیایی با بشقاب دریایی اون رستوران معروف بین المللی رو نداره ... آبِ چرخون و معلق تو دهنش رو که هی میرفت و هی میومد و هی میخواست بالا بیاد ... با بقیه محتویات معده اش ، به زور کنترل کرد ... لبخندش رو روی لب فیکس کرد ... نباید ترس به دلش راه میداد ... بالاخره تا فرام ، بیاد و زور بزنه و فقط بتونه مستاجر واحدشون رو دک کنه و یه دستی به سر و گوش اون واحد بکشه ، صد درصد ، ویزای تحصیلیش ، رسیده بود ... خوشبینانه که فکر کنی ، مسائل هم در سایه ی این خوشبینی ، راحت تر ، حل میشن ...
    شاید فرهاد میخواست بیاد ، شاید در این مورد با فرام صحبت کرده بود ... پانتی که داخل آدم نبود ... چشمی دور گردوند ... فارد ، به نظر پسر سر به راه و آرومی میومد ... فاتیما خیلی تپل شده بود ... آخرین باری که دیده بودش ، تازه وارد سه ماهگی شده بود ... و الان ، نزدیک نه یا ده ماه داشت ... تپل بود ... سفید ... با چالهایی روی گونه و پشت دستاش ... دلش ضعف رفت ... همیشه آروزی داشتن گوهری مث فاتیما رو ، توی ته مه های قلبش ، حس میکرد ... رضا هم ، ماشالا بزرگ شده بود ... تپل و سفید و تو دل برو ... رفتارش خیلی بیش از سن و سالش ، مردونه بود ... یه جورایی ، پانتی رو به یاد طاها حسین می انداخت ... رفیق روزگار تنهایی و بچگیش ... خشن ، دوست داشتنی ، کله شق ... تنبل ، بی ادب ، حاضر جواب و محبوب یدو ...
    یدو برای طاها ، دوچرخه خریده بود ... توی حیاط عمه زبیده ... فقط و فقط برای روزهایی که طاها مهمون خونه عمه زبیده بود ... تازگیها ، طاها ، دور از چشمها ، حسی برتر از حس مرد سالاری عام داشت ... یه جور هم سلیقگی و تله پاتی بین علایقش و علایق پانتی حس میکرد ... گاهی هم ، وقتی یدو مث همیشه بهش میگفت ، درس بخون تا بنتی رو بت بدم ، در کمال تعجب ، به این نتیجه میرسید که بهتر درس میخونه و تند تر سعی میکنه به اندازه معیار یدو ، بزرگ بشه ...
    گاهی ، به محض اینکه عمه زبیده ، تو چرت بعد از ظهر می افتاد ، طاها ، پانتی رو ترک دوچرخه سوار میکرد و از اون حس لذت بخشی که در تاب خودن با دوچرخه ، میبرد ، سهمی هم برای پانتی قائل میشد ... گاهی ، خوردنیهایی که یدو یواشکی از توی جیب دشداشه ، در میاورد و تو دست طاها میچپوند ، در کمال امتنان ، از خوردنشون چشم پوشی میکرد و صبر میکرد تا فرصتی پیش بیاد و همراه پانتی ، توی لذت خوردنشون سهیم بشه ... پانتی این طاهای لجباز یه دنده لوس ولی پر محبت رو دوست داشت ... طاها هم تو ناخودآگاهش ، متوجه برتر پنداری یدو ، از طاها ، نسبت به پانتی شده بود و این خوشایندش نبود ... گاهی ، با همون عقل کم سن و سالش ، سعی میکرد ، این فاصله ها رو ، کمتر کنه ... لابد تو ته مه هاش ، پانتی رو دوست داشت ... حالا با چه حسی و حتی شاید با چه القا و تلقینی ، ولی لابد دوستش داشت ... دیگه اونقدرا به پر و پاچش نمیپیچید و برای لوس شدن و امتیاز گرفتن ، از یدو ، راپورت پانتی رو به یدو نمیداد ... بهرحال ، طاها مرد شده بود ... سنت شده بود ... تو مجالس ، مردونه ، کنار یدو و پدرش مینشست ... نوه ارشد یدو بود ... پانتی که حساب نبود ... پس یه سال برتری سنی پانتی هم ، مهم نبود ... گاهی ، پانتی این سر حیاط ، طاها اون سر حیاط ، ولی رد لبخندی شیرین رو روی لبهای طاهای کله شق اخمو میدید ... گاهی ، وقتی از نزدیک تر ، به این لبخند دقیق میشد ، چال رو لپهای اون مرد آینده ، که احساس بزرگی و مردی ، تو رگ و پی اش قل قل میخورد ، میدید و خوشش میومد ... گاهی دوست داشت ، انگشت سبابه اش رو توی اون چال عمیق ، هول بده ...
    دستش رو دراز کرد ... توی چال عمیق روی گونه رضا ، هول داد ... رضا ، خجالت کشید و سرشو به زیر انداخت ... پانتی با لبخندی پرسید : « سومت تموم ؟ »
    رضا ، سرش رو از تو گردنش بلند کرد : « بله ، پانتی خانوم »
    پانتی خندید : « به من نگو پانتی خانوم ، من زن عموتم ... »
    فرام ، در حالیکه آستینهای بلوزش رو تا میزد ، به پانتی خیره شد و پوزخندی واضح ، زد ... پانتی عرق کرد ... خیس شد ... سر به زیر انداخت ... ناخنهای از ته چیده شده اش رو ، توی مشت فشرد ... سینی پر از استکان کمر باریک رو ، از روی زمین بلند کرد و همونطور سر به زیر ، سرازیر شد تو آشپزخونه ...
    غذای گرم مونده فرام رو از توی گرم کن بیرون کشید ... تند تند ، با مخلفاتی که آماده کرده بود ، دورش رو تزئین کرد ... فراهت ، از چارچوب داخل شد ... همراه هم ، البته غرق در سکوت پر اضطراب ، غذا رو ، روی میز پذیرایی ، برای فرام سرو کردن ... به زور و اجبار ، بشقابی پر از میگو های سوخاری شده ، دست رضا داد ... بازم لبخندی به قیافه ای که اونو یاد طاها می انداخت ، زد ...
    یه نگاه تند دور تا دور میز انداخت و وقتی مطمئن شد کم و کسری نیست ، برای آماده کردن جای خواب میهمانها ، راهی اتاق ها شد ... توی اتاق میهمان ، تخت یه نفره ای بود ... برای رضا آماده اش کرد ... فرام ، عادت داشت روی زمین بخوابه ... رختخوابی تمیز و خوش خواب ، با روکش نرم و پنبه های پُر ... که فرام عادت داشت بهش ، روی زمین ، پهن کرد ... کولر رو برای مطبوع بودن هوا ، روی رختخواب ، تنظیم کرد ... تشک یه نفره و سبکی هم برای فاتیما کوچولو ، کنار رختخواب ، پهن کرد ...
    جای فارد رو توی اتاق کار ، پهن کرد ... چقد میمونن و چه خاکی تو سر باید بریزه اش رو ، برای بعد گذاشت ... برگشت ... آماده به خدمت کنار میز ، ایستاد ... فرام در حال خلال کردن دندونهاش بود ... گلوشو صاف کرد : « خدا زیادش کنه ... » همین هم برای پانتی جای شکر داشت ... شربت تگری شده آب لیمو رو از توی یخچال بیرون کشید و برای فرام ، با یه لیوان کریستال خوش تراش ، گوشه میز ، کنار دستش ، قرار داد ... باید منتظر میموند تا فرام برای شستن دستهاش بلند شه ، بعد میز رو جمع کنه ... این درس رو خوب از بر بود : تا وقتی میهمان سر سفره است ، نباید دست به ترکیب سفره زد و بشقاب رو از جلوی میهمان برداشت ...
    خود پسندی بود ؟ نبود ... جزئی از آداب و رسوم بود ... بد یا خوب ، ولی بود ... خدمت به مردها ، تا کمر دولا شدن ، پشت در مستراب ایستادن ، آفتابه لگن گرفتن ... به تک تک سلیقه های شخص مهم و بزرگی مث فرام ، دقت کردن ، احترام قائل شدن ... خیلی بزرگ پنداشتن ، عادی بود ... با گیجی فکر کرد : اگه الان ، جای فرام ، یکی مث امیر محتشم ثباتی ، روی این میز نشسته بود ، پانتی ، چه میکرد ؟ دولا راست میشد ؟ منتظر میشد بره مستراح بعد میز رو جمع کنه ؟ بجای تشکر بلند و بالا ، اگه جمله ای مث « خدا زیاد کنه » تحویلش میداد ، اونوقت چی ؟ خنده اش گرفت ... لابد هر چی رو میز بود رو روی سرش آوار میکرد ...
    بیچاره میشو ... تو اتاق زندانی شده بود ... خوشبختانه ، فرام عادت نداشت تو اتاقها بچرخه ... ولی دلهره اینکه بچه ها بیان و میشو رو تو اتاق ببینن و با آب و تاب جلو فرام ازش تعریف کنن ، دست از سرش بر نمیداشت ...
    از اونجا که تخت خودش دو نفره بود ، میتونست با فراهت روی تخت بخوابه ... فراهت رو دوست داشت ... دختر حنین ( مهربون ) و تو دل برویی بود ... برعکس قد بلند و اندام کشیده فارد که دو سالی از فراهت کوچیکتر بود ، فراهت ، اندامی ریز و ظریف داشت ... دقیقا مث اندام غزاله ... فارد رو هم دوست داشت ... اونو یه جورایی یاد پوری عزیز خودش مینداخت ... سه چهار سالی از پوری بزرگتر بود ، ولی ماشالا پوریا ، از قد و اندام ، هیچ کم و کسری از فارد نداشت ... شاید اگه اونهمه سختی نکشیده بود و اونهمه داروهای جور واجور استفاده نکرده بود ، همین الان هم از قد ، نسبت به فارد سر تر بود ... لابد اگه پوری بفهمه فارد اومده اینجا بمونه ، قند تو دلش آب میشد ...
    بالاخره ، فرام از روی میز کنده شد ... پانتی ، به سرعت به کمک فراهت ، روی میز رو تمیز و مرتب کرد ... باز چای ریخت و باز منتظر موند ...


    بطرز اعجاب انگیزی ، دو روز بی حادثه ، پشت سر گذاشته بود ... تو این دو روز ، خدا رو شکر کنتاکتی با فرام ، نداشت ... میشو رو ، یه خورده بعد از کله سحر ، که فرام از خونه بیرون زده بود ، کت بسته سوار آژانس کرده بود و برای شاران فرستاده بود ... کلی هم بالا پایین خودش رو یکی کرده بود ، جر داده بود ، به شاران التماس کرده بود ، تا یه موقع با اون قیافه غلط انداز تر از پانتی ، یهو و بی هوا ، پا نشه بیاد اونجا ... آخر هفته رو مث بچه آدم ، متین و موقر تو خونه بست نشسته بود و پا از در آپارتمان ، اونور تر نذاشته بود ...
    آپارتمان فرام ، دقیقا ، یه طبقه بالاتر از واحد پانتی بود ... مستاجر اون ، که یکی از پزشکای رفیق فرام بود ، خیلی زود ، جل و پلاسش رو جمع کرد و رفت ... مث اینکه از قبل هماهنگی شده بود و بار و بندیلش آماده و بسته شده بود ... و این ، از خاصیت وجود فرام بود ...
    فرام ، مدیریت خیلی قوی ای داشت ... قصد انجام یه کاری رو که میکرد ، قبلش خوب سبک و سنگینش میکرد ... برنامه ریزی میکرد ... هماهنگی میکرد ، و بعد انجام میداد ... شاید برای همین بود که ، فرهاد ، قبل از اینکه پانتی ، پا به دانشگاه بذاره ، تمام و کمال ، وکالت سندش رو ، به فرام داده بود ... و الان ، زیر و روی پانتی ، دست فرام بود ... مسئولیتش ... اجازه اش ... زندگی کردنش ... نفس کشیدنش و حتی جون کندنش ...
    فرام وکالت تام الاختیار داشت ... فرام میتونست با یه امضاء ، هر چی بند و بست به دور پای پانتی بسته شده بود رو ، باز کنه ... فرام میتونست ، کشون کشون ، خِر کشش کنه و حتی از موهای سرش ، روی زمین بکشش تا وسط نخلستون ...
    فرام میتونست زنده زنده چالش کنه ... فرام میتونست ، اول آب بش بده و بعد سرش رو گوش تا گوش ، از بیخ ببره ... فرام میتونست ، لب تشنه ، ذبحش کنه ... فرام میتونست ، نجابت به خرج بده ، فرهنگ به خرج بده ... لوطی گری در بیاره ، دو دو تا چارتا کنه ، و بذاره پانتی نفس بکشه ... فرام میتونست ، یدو بشه ...
    تنها کاری که فرام نمیتونست و اجازه اش رو نداشت ، با پانتی بکنه ، فقط یه همخوابگی بود و بس ... فرام فقط نمیتونست رو پانتی بیفته و با پانتی معاشقه کنه ... و صد البته ، اگه نامرد بود و کثیف و فاسد ، لابد از این یکی کار هم ، دریغ نمیکرد ... جای فرهاد رو پر میکرد و به وکالت از فرهاد ، و به جای فرهاد ، جسم پانتی رو به گه میکشید ... فرام ، هر چی بود ، ولی مرد بود ... قابل احترام بود ... بی حرمتی نمیکرد ... حرمت نمیشکست ... و همین بی حرمتی نکردن و نشکستنها بود که ، برای پانتی ، تحملش سختتر بود ... سرکشی با یه بی حیای دریده ، راحت تر از یه نجابت به خرج داده پر تعصبه ...
    فرام عادت نداشت که تو خونه بشینه ور دل زن و بچه ، کله سحر که میشد ، از در میزد بیرون ... پانتی با خودش فک میکرد : غلط نکنم ، کارم نداشته باشه ، پا میشه میره تو پارکی ، کنار جدولی میشینه ، که فقط کِر زِکِ زنه نباشه ... فراهت ، روز جمعه کنکور داشت ...
    فارِد ، از همون روز اول ، جیم شد ... با پوری و مامانش و دکتر ، همگی با هم رفته بودن ، ماه عسل ! ... جای تعجب داشت : فرام ، رو این مسئله تعصب نداشت ... البته چه تعجبی ؟ لابد پسر بود و حتی اگه میرفت خونه یه زن بدنام ! ... و همسفر میشد تو ماه عسل یه زن بد نام ! بازم اشکال نداشت ... شایدم ، فرهنگش بالاتر از اون بود که تعدد زوج رو ، شوهر کردن و هی شوهر کردن رو ، از این بغل ، تو اون بغل افتادن رو ، تنها و استثناً ، برای مامان پانتی ، بی اشکال بدونه ... شایدم منطق به خرج داده بود ! چیزی که عجیب بود ... و بر اساس همون منطق خاص و یکطرفه ، طلاق و ازدواج مجدد رو ، برای مامان پانتی مجاز اعلام کرده بود ، کاری که حتی به زبون آوردنش رو ، برای پانتی ، غیر مجاز میدونست و قبیح ...
    قرار بود جمعه بعد از ظهر ، همه با هم برای گردش دسته جمعی ، برن دربند ... نقاط گردشگری تهران ، از نظر شهرستانی جماعت ، سه نقطه ست : دربند ، دیزین ، فرح آباد ... لابد برای قرطی گری هم ، فقط جردن و شهرک غرب و میدون ونک ...
    پانتی ، از خلوتی نسبی روز جمعه استفاده مفید کرد ... روی گوشی قدیمیش ، خط همگانی موبایلشو انداخت ... دفترچه تلفن گوشی رو باز کرد ... روی شماره سیا مکث کرد ... دکمه سبز رنگ رو فشار داد و منتظر برداشتن گوشی موند ... با بوق چهارم از تماس دوم ، صدای خواب آلود سیا تو گوشی پیچید : « یابو علفی ... الانم وقت زنگ زدنه ؟ ساعتو دیدی روز جمعه ، یا کوری ؟ »
    پانتی ، اونقد دلهره داشت که نخواد جواب سیا رو اونجور که باید و شاید بده ... غزاله تو حموم بود و فاتیما خواب بود ... فراهت برای امتحان رفته بود و رضا سی دی مردعنکبوتی رو با صدای بلند میدید ... فرام طبق معمول بیرون بود و هنوز ، زود بود برای نهار بیاد ... با اینحال ، کار از محکم کاری عیب نمیکرد : « سیا ... گوشت با منه یا هنو تو هپروتی ... »
    خمیازه کشداری کشید : « جون تو ، هپروتِ هپروت ... نمیدونی نبودی ، بر و بچ چه جنسی جور کرده بودن ... اینقد آب شنگولی زدم ، که هنو شنگول شنگولم ، پشت پات سبکه ... همیشه نیا ... »
    لب گزید ، پایین تر از ولوم معمولیش ، گفت : « زر نزن ، وقت ندارم چرند تحویل بگیرم ... گوش کن ببین چی میگم ... »
    « خیلی خب ، چرا میزنی همش پرید ... بنال »
    « سیا ، من یه هفته ، مرخصیمو میخوام تمدید کنم ... »
    « اِ ... چی زدی که تا یهفته نمیپره ؟ »
    لبشو با زبون تر کرد و نالید : « سیا تو رو خدا ، شوخی بسه ، جدی باش ... مهمون اومده برام ... برادر فرهاد با زن و بچه اش ... میشناسیش که چه مزخرفیه ... »
    « وصفشو شنیدم ... خو حالا به من چه ؟ »
    « اِ ... به تو چه چیه ؟ ... من اصن این یارو معینی رو درست درمون نمیشناسم ، اون منو میشناسه ، ولی من نه ... میخوام از طرف من مرخصی رد کنی ... »
    « یه هفته ؟ ... اونم الان که شات دانه ؟ ... میدونی که از محالاته ... »
    « اِ ... سیا جون من ... بابا ، اینا ، کنگر خوردن ، لنگر انداختن ... خدا منو ببخشه که اینو میگم ، ولی باور کن گه ترین وقت ممکنه رو برای مهمون بازی انتخاب کردن ... »
    « خو باش ... قول نمیدم ، ولی سعیمو میکنم ... راستی جریانت با امیر محتشم ثباتی چی بود ؟ »
    پانتی ، از لای در ، سرکی به بیرون کشید ... در همون حال زیر لب زمزمه وار گفت : « هیچی بابا ، با هم تصادف کردیم ... »


    سیا خنده کشداری اومد و کشدار تر از اون گفت : « اِ ... چرا با من تصادفاتت نمیشه ؟ ... بالا بالا میپری پانتی ... شنیدم گول دم کلفتیشو خوردی ... احمق نشی ها ، بپا نشینت نیس ... طرف با هر کی پریده ، جویده ، تف کرده ، بعدم رو تفش شاشیده ... بپا بهش پا ندی روت بشاشه ... »
    پانتی حرصی غرید : « همه مث تو دله نیستن که زور چپون کنن خودشون رو ... کثیف بازی ازش ندیدم ... وقتی ببینه یکی نمیخواد ، اونم نمیخواد ... لابد پا دادن ... اونم جویده تف کرده ، روشم شاشیده ... نوش جونش ... این روزا هر کی پا داد ، باید هول بدی توش ... من نه وا میدم نه پا میدم نه لا میدم ... بار آخرت باشه با من اینجوری حرف میزنی ... خر فهم شد ؟ »
    « ای بابا ... مث اینکه امروز حسابی توپت پره ها ... مگه چی گفتم ، داشتم خواهرانه نصیحتت میکردم ... »
    پانتی دماغش رو چین داد ... چندشش شد ... از لفظ خواهرانه ، چندشش شد ... : « باشه ... خرشدم ، نصیحتت آویزه گوش برادر سیا ! سیا شدم ... حالا چیکار میکنی ؟ مرخصیمو جور میکنی ؟ »
    سیا زیر لب زمزمه کرد : برادر سیا ... خندید « چه بِم میا ... گفتم که ... سعیمو میکنم ... دیگه ؟ »
    پانتی نفسی گرفت ... نمیخواست بینظم باشه ... اون که رفتنی بود ... اصلا ارزش نداشت برای این روزهای آخر ، منت سیا رو بکشه ... ولی همون یه درصده ، همون احتماله ، همون که از بد حادثه ، هر چیزی احتمال وقوعش کمتره ، خود وقوعش ، صد در صد ... برای همون یه درصده ، باید تو قالب یه کارمند منظبطِ منظمِ آن تایم ، میموند ... لبخندی زد : « نه ، دستت درست ، اِند مرامی ، مرسی خونم الان رفت بالا ... فقط یه زحمت دیگه ... لطف کن این پروژه ثباتی رو ، بسپر به معین بندازه زیر دست خسروی ... »
    « چرا ؟! ... کارش خوبه ... میدونی چه پروژه باقلواییه ؟! اگه همچین پروژه ای رو نظارت کنی ، مطمئن باش ، به سال نکشیده ، کشیدی بالا ... تا کی میخوای یه ناظر پروژه ساده بمونی ؟ اونم با اینهمه استعداد ؟ »
    پانتی اخم کرد ... نمیخواست بیشتر از حد با امیر محتشم ثباتی درگیر بشه : « خوبه خوبه ... همون که تو استعداد یابی شدی و کشفت کردن و پریدی ، بسه ... من به همینم راضیم ... من برم به میهمانام برسم ، خو ؟! »
    « حالا چرا میخوای ردش کنی ؟ خو بر میگردی ، خودت نظارتش میکنی دیگه ... »
    پانتی پوفی کشید ... : « اوف ... تو چیکار داری به این چیزا ؟ ... بحث برگشتن و برنگشتن نیست ... من اصن نمیخوام برای ثباتی کار کنم ... میشناسیم که ... اهل خلاف حتی یه اپسیلون هم نیستم ... این یارو هم منفعتش تو همون یه اپسیلونست ... تو زحمت بکش ، شوتش کن تو زمین خسروی ، من تا آخر عمر ممنونت میمونم ... »
    « چشم ... شما امر بفرما ... دیگه ... برم به ادامه خواب خوش حوری پریای تو خلسه ام برسم ؟ »
    پانتی خندید ... دو تقه به در خورد ، فکر کرد : لابد غزاله از حموم اومده بیرون ، شایدم دوباره سی دی رضا گیر کرده ، شطرنجی شده ... گوشی به دست ، سمت در نیمه باز میرفت که صدای فرام ، نفسش رو حبس کرد ... دستش روی دکمه قرمز رنگ منتها الیه سمت راست گوشیش موند و ، دهنش باز ... : « پانتی خانوم »
    آب دهنش رو به بدبختی ، قورت داد ... در رو با حرکتی پر لرزه تو همه وجودش باز کرد ... باز لکنت زبون گرفت : «سَ ... سَ ... سلام ... خسته نباشید ... »
    با حس سکسکه اش ، درگیر بود ... کنترلش سخت بود ... گوشی رو به سمت فرام گرفت : « داشتم با مهندس پیردوست صحبت میکردم ، هفته آینده رو ... » مکث کرد ... آبی که هی بالا پایین میشد تو دهنش رو ، با هزار سلام صلوات به پایین فرستاد ... « برام مرخصی رد کنه ... آخه میخوام ، با غزاله خانوم و فراهت و بچه ها ، اگه شما اجازه بدید ... یه خورده بگردیم ... خیلی وقته پامو از تهران بیرون نذاشتم ... » و نفسش رو با صدا بیرون داد ...
    فرام ، خیره و تیز نگاهش کرد ... دست جلو برد ، گوشی رو از دست پانتی گرفت ، به اسم سیا ، زل زد و دکمه قطع ارتباط رو زد ... گوشی رو به سمت پانتی برگردوند ... : « شناسنامه ات رو بده ... »
    تموم علایم حیاتی بدنش ، در لحظه ، کند شد ... حتی شاید ، از کار افتاد ... : « چرا ؟! »
    نباید میپرسید چرا ... ولی عجیب بود که همیشه فرام ، جواب چرا هاشو میداد ... غیر از یه چرا : چرا آزادم نمیکنی ... سوالی که همیشه ، پرسیدنش ، فک مربعی فرام رو ، منقبض میکرد ...
    فرام ، جستجوگر و خیره ، تو نی نی چشای پانتی ، زل زد : « زمینهای تو جاده اهواز رو فروختم ، سهم فرهاد مونده بود ، گفت ، هر طور صلاح میدونی ، برای پانتی خرجش کن ... بورس رو زیر و رو کردم ... یه چند تا سهام رو بورس دیدم ، گفتم به اسمت بخرم ، حصه اش راکد نمونه ... شایدم یه تیکه زمین دیدم ، جاش خوبه ، سه نبشه ... همونو بخرم ... شناسنامتو میخوام ... »
    پانتی حس کرد ، الان وقت کوبوندن دو دستی تو سرشه ... خواست من من کنه ... خواست بهونه بیاره ... ولی برای فرام ؟! از محالاته ممکنه ... زیر چشمهای تیز و جستجوگر فرام ، دروغ ، تنها چیزی بود که رو زبونش نمیچرخید ... و عجیب بود که ، حتی سعیش رو هم نمیتونست بکنه ... دروغی که گفتنش براش به راحتی آب خوردن بود ، ولی به هر کی تحویل دادنش ، جز فرام ... فرامی که ، گرچه دست بزنی مث دستهای سنگین یدو نداشت ، ولی ... تیزی نگاهش ، از هر تیغی تیز تر و برنده تر بود ... گیج به دور و برش نگاه کرد ... اگه یه درصد ، مغز خرش رو به کار مینداخت ، یه راهی پیدا میکرد و فرام رو از جلوی در اتاقش ، که یه لنگه پا ایستاده بود ، دور میکرد ، با یه روان نویس ، اسم فرهاد رو ، مث روز اول ... مث همیشه عمرش ، دوباره میچپوند تو صفحه آخر اون شناسنامه لعنتی ، که باطل نمیشد و محکومش میکرد بمونه و بسوزه و بسازه و جیکش در نیاد ...
    چاره ای نداشت ... عقب گرد کرد ... با کندترین قدمهایی که تو عمرش برداشته بود ... کشو میز تحریر رو باز کرد ... شناسنامه ای که تنها شش روز از اسم فرهاد پاک که نه ، سفید شده بود و محو شده بود و احمقانه دل خوشی بهش داده بود ، که دیگه فرهادی تو طالع تو نیست ، از کشو ، کشید بیرون ... نفس عمیق و پر بغضی ، بیرون داد ... این همون کمترین درصد غریب الوقوع بود ... که احتمالش صفر و درصد وقوعش ، صد بود ... با همه اینها ، بی لرزش دست ، بی عزا گرفتن ، بی همه حسی که باید بود و هیچوقت ، در وقت لزوم جرات ابرازش رو نداشت ، به طرف فرام گرفتش ... فرام ، بی اینکه چشم از پانتی برداره ، لای شناسنامه رو باز کرد ... چشمهاشو باریک کرد ... بی اینکه تو حالت نگاه یا عکس العملش ، تغییری ایجاد کنه ، از صفحه اول ، گذشت و صفحه بعدی رو ، باز کرد ... پانتی به چشم دید ... دید که لبخندی محو و گنگ ، بی حجم ، بی برجستگی ، بی تغییر توی میمیکهای صورتش ، رو لبهاش ، جا خوش کرد ... شناسنامه رو بست ... بی حرف عقب گرد کرد ... و همزمان ، در اتاق خواب پانتی رو ، بست ...
    پانتی روی تخت ، نشست ... با دو دست ، تو سرش زد ... به آوار رویاهای غیر ممکن توی سرش ، تو فضایی خالی از روبروش خیره شد و بغض کرد ... نفس عمیقی کشید و آبی که پر زحمت تلاش میکرد بفرسته پایین ، از سیب آدمی که ، بی خود و بی جهت ، بالا پایین میشد ، رد کرد ... : خداحافظ ، آخرین راه حل رهایی ...
    پوزخندی زد : روز جمعه ، ظهر ، وقت مناسبی برای سند زدن و خرید و فروش ملک و سهام بورس بود ... دستش رو به زانو زد و از لبه تخت بلند شد ... باید میرفت ، شربت تگری ای که از قبل درست کرده بود و تو یخچال جا داده بود ... آب لیمو و خاکشیر ... برای فرام میرخت ... هوا هرم تابستونه داشت ... فرام از راه رسیده بود ...


    شربت آبلیو و خاکشیر رو ، که حسابی تگری شده بود و یخ دربهشتی ، توی لیوان بزرگ و دهن گشاد آبجوخوری ریخت ... توی یه سینی کوچیک گذاشت ، کنارش یه قاشق بلند شربت خوری قرار داد ... با قدمهایی که سعی میکرد ، محکم و استوار و بدور از خستگی باشه ، شمرده و با طمئنینه ، به سمت پذیرایی ، جایی که رضا ، دقایقی پیش نشسته بود و مرد عنکبوتی میدید ، نزدیک شد ... فرام ، مردونه ، روی جایگاه وی آی پی ای که پانتی براش جلو تلویزیون درست کرده بود ، نشسته بود ... تبلت اپلی تو دستهاش بود که پانتی ، قبلا ندیده بود ... بسرعت نتیجه گرفت : برای همین اینبار ازم لب تاب نخواست ... تبلت خریده ...
    سینی رو مودبانه ، جلوی فرام گرفت ... با گردنی کج ، تعارف کرد ... فرام خیره و از زیر چشم ، پانتی رو زیر و رو کرد ... پانتی شرمنده ، سرش رو به زیر انداخت ... هر بار که فرام اومده بود ، پانتی سوتی داده بود ... فرام نادیده گرفته بود ... حس مچ گرفتگی ... مشت واشدگی ... بد حسی بود ... فرام بی حرف ، بی تشکر ، لیوان رو از توی سینی برداشت ... با قاشق توی سینی ، محتویات اون رو بهم زد و سر کشید ... لیوان رو باز توی سینی برگردوند ... با لب پایین ، لب بالاش رو ، از اثر شربت ، پاک کرد ... : « بشین »
    آب توی گلوش پرید ... بی حرف ، نشست و سرش رو پایین تر انداخت و منتظر گوش تیز کرد ... لابد کار فرام ، خیلی مهمه که باید پانتی هم بدونه ... شایدم الان وقت پند و اندرزه ... حرفهایی که تو تموم این سالها ، از زبون فرام نشینده بود ، ولی ... از نگاهش به وفور دریافت کرده بود ...
    فرام ، خیره به نقطه ای تو فضای دیوار روبرو ، یه آرنج ، روی زانوی تا شده گذاشته بود و باهاش ، تسبیحی که اغلب به دست میگرفت رو ، بیخود و بیجهت ، بدون ورد گرفتن ، میچرخوند ... : « سعی کردم ، قبول کنم که به بلوغ رسیدی ... سعی کردم ، تعصب کور نداشته باشم ... سعی کردم ، جای یه پدر ، برات بمونم ... سعی کردم ، از دختر خودم بیشتر ، بهت آزادی عمل بدم ... سعی کردم ، بچگیها و کم کاریهای فرهاد رو ، در حد لزوم ، تا اونجا که از پسش بر میام ، برات ، جبران کنم ... سعی کردم ، مصلحتت رو در نظر بگیرم ... تو هم مصلحتت رو در نظر بگیر ... تو هم سعی کن ، انتظاراتی که ازت میره رو ، خوب برآورده کنی ... نصیحتت نمیکنم ، سرزنشت هم نمیکنم ... ولی زیر ذره بین دارمت ... لازم نیست ، مرخصی بیخود بگیری و خودت رو از کار و زندگی بندازی ... بچه ها ، هستن و خودشون میپزن و میریزن و میپاشن و میخورن و جمع میکنن ... تو هم به کارت برس ... اینا ، یه هفته ، ده روزی میمونن و بعد برمیگردن ... ولی ... »
    مستقیم به چشمهای پانتی ، تیز نگاه کرد ... قلب پانتی هری پایین ریخت : « ولی ... خودت رو درگیر نکن ... همیشه برای مشکلات ، راه حلهای عاقلانه پیدا کن ... روابطت رو با پیردوست ، محدود تر کن ... در حد همون محیط کار ، کافیه ... تو فکر خستگی هم نباش ... من ، درگیری کاریم زیاده ، دنبال کارهای فارِد هستم که ردش کنم ... وقتشه مستقل بشه ... پاسپورتت که آماده شد ، خبرم کن آخر تابستون ، با بچه ها یه سر بفرستمتون پیش دینا ... نهار رو زودتر بذار ، باید برم به کارم برسم »
    لازم نبود فکرش رو بکار بندازه و تجزیه و تحلیل کنه ، همینطوری هم مشخص بود ، تموم برنامه هاش ، مث همیشه به گه کشیده شده بود ... همون لحظه ای که شناسنامه اش رو خواسته بود ، فهمیده بود ، زیر آبی رفتنش ، مث همیشه بی سرانجام مونده ... با اینکه ، کار جد و آبادیشون ، زرگری بود ... با اینکه شم اقتصادیشون ، تیز بود ... با اینکه پول رو پول ساختن ، کار اصلیشون بود ، ولی تیز بود ... با هوش بود ... اهل مصالحه بود ... و شاید عامل و باعث این مصالحه خواهی ، ریشه مندایی بود که داشت ... درسته که فرام ، شخصا مسلمان شیعه ، شده بود ... حتی فرهاد ... ولی ، خصایصی باهاش بود ، که کمتر توی یدو و عمو حمید دیده بود ... اردک نمیخورد ، لب به مشروب نمیزد ... ولی با پنبه سر بریدن رو ، از ارث و میراث خودش داشت ...
    خانواده شمس ، از خانواده های قدیمی ساکن اهواز بودن ... سالها در کنار کارون ، غسل تعمید بجا می آوردن و پیشه اصلیشون زرگری بود ... ملک و املاک فراوونی داشتن که بواسطه کم زوریشون ، همیشه مورد تجاوز اعراب همجوار قرار میگرفت ... گرچه ، خروج از دین و مرتد شدن ، امری نابخشودنی بود و پدر خانواده ، با خروج از دین ، حق برگشت به میون عشیره خودش رو نداشت و مطرود میشد ، ولی تمام عوامل و حتی شرایط اون روزهای مملکت ، باعث شد تا خیلی سال پیش ، پدر از دین خارج شده و به دین اسلام گرایش پیدا کنه ...
    خروج از آیین صابئین مندایی ، اونها رو از جامعه منداییان خارج کرد و به میان مسلمونهای دور و اطراف انداخت ... پدرشون برای حفظ بقا ، خودش رو به دیگر عشیره های عرب ، نزدیک کرد ... فرام و فرهاد ، هر دو ، زمان تولد ، چون هنوز صاحب پدر و مادر مندایی بودن ، به تبع مندایی متولد شدن ... وحتی ، بعدها که پدرشون به آیین اسلام در اومد ، اونها ، هنوز صبّی بودن ...
    فرام ، در سن پونزده سالگی ، از هیبل مندایی ، تبدیل شد به فرام مسلمان ... و فرهاد ، در سن پونزنده سالگی ، که سن تکلیف مرد و زن صبّی هست ، از شتیل ، تبدیل شد به فرهاد ... همین برخورداری ها از قوانین و آداب و رسوم مصالحه پروری اونها بود ، که در سن بزرگسالی ، منجر به اخلاقی تقریبا متمایز تر از سایر عربهای عشیره ، در وجود فرام و فرهاد شده بود ...
    یه عمر ، اقلیت واقع شدن ... عدم برخورداری از حقوق شهروندی و مدنی ... مورد اذیت و آزار واقع شدن ... عدم حمایت دولت از حقوق اونها ، حتی اگه مالشون به سرقت میرفت ... محدودیت در استفاده از امکانات تحصیلی و از همه بیشتر ، لوث شدن خواص ژنتیکی و رو به افول گذاشتن خصیصه های ژنتیک ، دلیل اصلی خروج از دین ، برای پدر خانواده بود و این امر باعث میشد که به محض به تکلیف رسیدن اونها ، سریعا ، از مندا ، به مسلمان تغییر کنن و پدر برای اونها ، زنی با آیین اسلام بگیره ... زنی که از اقوام نباشه ... ازدواج فامیلی باعث و بانی کم هوشی و بیماریهای ژنتیکی مادر زادی بین اونها شده بود که ، این مسئله ، بیشتر پدر اونها رو به این تغییرات اساسی ، ثابت قدم میکرد ، حتی اگه مطرود و مغضوب واقع بشه ... اونها زود ازدواج میکردن ، و قبل از اینکه خیلی دیر بشه ، برای برخورداری راحت تر از امکانات تحصیلی ، راهی خارج از کشور میشدند ...

    *** صبی ها ، عده ای از اعراب هستند که پیرو یحیی نبی بودن و کتاب اونها گنجینه اعظم یا کنزا ربا هست ... خدا پرستن و از اقلیتهای ایران هستن ... بیشتر صبی های دنیا توی کشور عراق زندگی میکنن ، ولی ایران هم جمعیت صبی اون بعد از عراق بیشترینه ... تعداد زیادی از صبی ها برای برخورداری از حقوق شهروندی ، به خارج از کشور هجرت میکنن ... ازدواج بین اونها ، فقط با ازدواج هم کیش امکان پذیره و برای همین اکثر اونها ، دچار افت ژنتیکی شدن ... صبی ها نه کسی رو به آیین خودشون راه میدن و نه بعد از خروج از دین حق برگشت دارن ... از قوانین دینی اونها ، حرام بودن ذبح پرندگانه و هر پرنده ای رو نمیخورن و برای کشتن پرنده ، تابع قانونی خاص هستند ... از پرندگان مجاز خوردن اونها ، اردک هست و از سلوک دینیشون ، تعمید در روزهای یکشنبه ... و برای غسل تعمید باید به رودخونه برن ، برای همین اکثر اونها در کنار دجله و فرات ، در عراق و کارون و رودخونه جراحی در ایران زندگی میکنن ...
    اگه کسی از دین خارج شد ، مرتد محسوب میشه و دیگه حق ورود به دین رو نداره ...
    اونها روزی 5 بار نماز میخونن ... به عبادتگاهشون مندی میگن ... از وجود این دین آسمانی در قرآن به اسم صابئین اسم برده شده ...


    ازدواج اونها ، طی مراسمی ، غسل تزویج داره که عروس و داماد ، زمان عقد به داخل آب فرو میرن و روحانی مخصوص اونها ، مراسم تعمید رو به جا میاره ... یکی از موارد مهم دیگه ، اشتباهیه که عوام درمورد اونها فکر میکنن ... بعضیها اونها رو ستاره پرست میدونن و این هم به اون دلیله که قبله شون رو به شماله و هر جا که باشن رو به شمال نماز میخونن و یا غسل میکنن ... از اونجا که ستاره جدی هم رو به شماله ، بعضیها ، به اونها ستاره پرست لقب میدن ...
    یکی از موارد دیگه اینه که ، بعضیها به اشتباه ، ذبح اونها رو غیر شرعی میدونن و عقیده دارن که اونها پرنده رو خفه میکنن ، در صورتیکه اونها ، چاقوی مخصوصی برای ذبح دارن که دسته نداره و مخصوص ذبح پرنده هست و دو انگشت سبابه و وسطشون رو زیر گلوی پرنده میگیرن و با اون چاقوی بی دسته ، سر پرنده رو میبرن
  8. #8
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    فرام سنت شد ... به دین اسلام دراومد ... حالا که پسر عموش ، شیث ، برای تحصیل راهی آمریکا شده بود ، پدرشون تصمیم گرفت اونو هم برای ادامه تحصیل ، به خارج از کشور بفرسته ... اما قبل از اون ، برای فرام هم ، باید مث شیث ، زن میگرفتن و بعد میفرستادنش ...
    پدرشون ، با عشیره های اطراف ، هم پیوند شده بود ... از بین اونها ، بیشتر از همه ، با شیخ صالح رفیق فابریک شده بود ... اینقدی که خود شیخ صالح ، پیشنهاد داد تا نوه پسریشو ، برای فرام عقد کنه ... پدرشون ، خوشحال بود ... شیخ صالح ، فرد معتبر و شناخته شده ای ، تو طوایف بود ... پیوند برادری و هم خونی با شیخ صالح ، برای شمس بزرگ ، که به تازگی به دین اسلام در اومده بود ، اعتباری کسب میکرد ... با کمال میل ، قبول کرد ...
    غزاله ، تازه پا به چهارده سالگی گذاشته بود ... برای فرام هفده ساله ، مناسب بود ... به سرعت مقدمات نیشان کردن ( انگشتر بدست کردن ، نشون گذاشتن ) غزاله و فرام ، به راه افتاد ... خطوبه ( نامزدی و بحث بر سر شیر بها و مهریه ... عربها رسم جهاز برای دختر ندارند ولی شیر بها میگیرن و اغلب همون رو برای خرید جهاز استفاده میکنن ) بزگذار شد ... همه اهل بیت ، تو فکر راه انداختن یه نشون بی سر و صدا بودن ... از اون جهت که پدر فرام ، قبلا صبی بود و تازه به اسلام روی آورده بود و اگه قبل از این پیوند ، کسی پی به این وصلت میبرد ، سعی میکرد بهمش بزنه ... خیلی زود ، غزاله رو برای فرام نشون کردن و بعد از اون ، با توجه به حضور زار عاشور ، بدون حضور دیگر بزرگهای طایفه ؛ اونها رو به عقد و ازدواج هم درآوردن ...
    و این شد آغاز همه درگیریها ...
    غزاله ، نَهوه بود ... از بچگی ، ناف بُر فاروق ، نوه حمد ، برادر یدو ...
    تابستون بود ... همه تو بیت شیخ صالح جمع شده بودند ... مراسم عقد جاری شده بود و به رسم طایفه باید سور میدادن ... بره های قوزی شده و برنج اعلای بودار و گوشتهای کباب شده ... تنبور و ربابه و کاسوره ... رقاصهای کویتی ... همه برای برپایی جشن ساده ای بین دو خانواده تازه پیوند خورده آماده بود ...
    یک دفعه ، نعره ها به هوا بلند شد ... صداها جون گرفت ... مردها چماق به دست حمله ور شدن ... همه دنبوکه بسته ... شیخ صالح ، که میهمان سر فرش داشت ( مسئله مهمان توی خونه و روی فرش صاحبخونه نشستن ، در میان اعراب ، مسئله خیلی مهم و قابل احترامیه ) ، با عصبانیت از جا بلند شد ... : « اینجا چه خبره ؟ ... حَمَد ، خجالت نمیکشی ، مهمان سر فرش دارم ... نمیبینی ؟ »
    زار حَمَد ، دستور آشوب صادر کرده بود ... فاروق ، باید نهوه میکرد ... ( نهی ... جلوی وصلت رو گرفتن . مانعی که جلوی وصلت رو بگیره ... چون غزاله نشون کرده فاروق بود ، فاروق حق نهوه کردن داشت . یعنی قتل ناموسی به پشتبانی عشیره ) ... نعره کشید : « صالح ، یا بهم بزن ، یا نهوه میکنیم ... » و با این ختم الخطاب ، سرنوشت این وصلت رو مشخص کرد ...
    صداها توی گلو خفه شده بود و ... سیبهای آدم بالا و پایین میرفت ... درگیری حتمی بود و این وسط ، قتل از همه محتمل تر ... همه نگاهها به سمت ، زار عاشور ، نشونه رفت ... زار عاشور از میون جمعیت موجود در بین مدعویین ، بلند شد : « نهوه لازم نیست ... فصل میکنیم ( مصالحه تحت شرایطی خاص ) »
    زار عاشور بین اقوام و طوایف ، حرف اول و آخر رو میزد ... عشیره های هم پیمان ، همه ، باید به تصمیم فریضه ( داروی که هر دو طرف قبولش دارن و در پیمان بین عشیره از اون به اسم فریضه ، نام برده شده ) ، احترام میگذاشتند ...
    چماقها ، از بالای سرهای افراشته و مخفی در دنبوکه ، پایین کشیده شد ... مردها شمشیرها رو غلاف کردند ... همگی به صف نشستند ... فصل نهوه ، یا قتل داماد بود ، یا پول ... قیمت هم مشخص بود ... هزینه آن هم به عهده خانواده متجاوز ( شمس ) ...
    در کمتر از یک ساعت ، مسئله حل و فصل شد و ختم به خیر ! ... مردان جنگ جو ، تبدیل شدن به زوافیف ( مردان دعوت شده برای عروسی )غزاله و فرام دست به دست شدند ... مردهای چماق به دست ، از جا برخواستند و یزله ( پایکوبی و رقص مردان عرب ) کردند ... قهوه ها دم کشید ... چای ها خورده شد ... کل های زنها کشیده شد ... نقلها روی سرها پاشیده شد ... فدیه ها ( قربانی ) ، سر بریده شد ... تیر ها به هوا شلیک شد ... ( رسم تیر اندازی ، در مراسم عزا و عروسی ) ... شیر بها در دستان زار عاشور قرار گرفت و رد و بدل ، و به شیخ صالح پرداخت شد ... در میان زنها ، ولافه ها ( زنهایی که برای مراسم عروسی و حجله ، جهت آماده کردن عروس برای عروسی ، از میان خانواده داماد انتخاب میشن تا عروس و حجله گاه رو ف در خانه داماد ، درست کنند ) انتخاب شد ... نگوط ها ( هدایای عروسی ) به عروس داماد ، داده شد ... زافونه که خاله غزاله بود ، انتخاب شد ( زافونه ، زنی پر تجربه که عروس را تا خانه داماد همراهی میکند و بقیه اعضای خانواده عروس ، حق شرکت در عروسی را ندارند و حضور آنها در عروسی ، توهین به خودشان است ) ... مردان یزله کنان و تیر زنان ، با سلام و صلوات ، فرام رو ، تا حجله گاه ، همراهی کردند ... غزاله ، پای به میان خانواده شمس ، گذاشت ... فرام متاهل شد ... مجوز ادامه تحصیلش ، صادر شد ...


    غزاله و بچه هاش به سر خونه و زندگیشون ، برگشتند ... پانتی مث همیشه مشغول کار شد و سعی کرد ... سعی کرد همه اون رویاهای بیداری رو به گور ببره ... این طلسم شکستنی نبود ... شیشه عمر اون ، تو عشیره اسیر مونده بود ... سر بند اسارتش ، میون همون نخلستون ، گره خورده بود ... روح نخلستون ، گرفته بودش و ولش نمیکرد ... اشک و آه و ناله و نفرین و بزن و ببند و داد و بیداد ، سر این کلاف سر در گم رو باز نمیکرد ...
    بیچاره گی ، کمتر از یه هفته ، افسرده اش کرد ... فکر میکرد : فایده این زندگی چی هست ؟! برم و بیام و خر حمالی کنم و شب مث مرغ ، بخزم زیر لحافم و بازم صبح شال و کلاه کنم بزنم به چاک ... نای و رمق از زندگیش رفته بود ... انگار میشو هم ، تو این افسردگی ، باهاش شریک بود ... بعد از ظهر به بعد از ظهر ، یه چی سر دستی میخوردن و با هم میچپیدن رو دو متر تخت ... بعدم مینشست و به حرفها و تکرارهای میون خودش و امید گوش میداد : « خوب بالاخره که چی ؟ »
    « هیچی ... فعلا که برادرش اومده جاشو پر کنه ... جرات ندارم دست تو دماغم بکنم ... »
    « داری بی انصافی میکنی ها ... فک نکنم اینقد هم جنایی باشه ... »
    « نه خو ... کافیه با یکی از اون نگاههایی که به من میکنه ، تو رو زیر و رو کنه ببینم سر تا پا قهوه ای نمیشی ، برینی به خودت ... »
    و امید که سعی میکرد بهش امیدواری کذایی بده ... و گاهی امیر محتشم ثباتی ...
    « میخوای کمکت کنم ؟ من آشنا زیاد دارم ... اگه بخوای طلاق بگیری ، همه جوره پشتت می ایستم ... »
    و پانتی که مونده بود چی بگه ... این چه بندی بود که به پاش گره خوده بود و ولش نمیکرد ... یه بار هم ریسک کرد و اسم طلاق رو آورد ، اول از همه چنان مامانش تو برجکش زد ، که نفهمید از کجا خورده ... مادری که خودخواهانه ، آزادی رو فقط و فقط برای خودش میخواست و بس ...
    « دیوونه شدی ؟ میخوای شر بپا کنی ؟ هیچ فکر پوری بیچاره رو کردی ... احمق جون ... اون دیوونه های وحشی این چیزا حالیشون نیست ، میان میریزن تهران و سرت رو بیخ تا بیخ ، سر جدول کنار خیابون ، جلو همون دادگاهی که میخوای بری توش تقاضای طلاق بدی ، میبرن ... »
    « یعنی اینقد مملکت بی قانونه »
    « آره بی قانونه ... نمیدونستی ؟ ... قتل عمد ، وقتی که اولیای دم از شکایتشون صرف نظر کنن ، دیگه دنباله نداره ... یه بیکار ولگرد علاف شر خری رو پیدا میکنن ، میدن چنان سرت رو جلو یه قشون ارتش مسلح ، ببره که یه قطره خونت هم نپاشه به جایی ... بخدا پانتی اگه همچین حماقتی بکنی ، خودمو میکشم ... من نمیتونم بشینم و ببینم بخاطر حماقتهای تو ، جون پوری به خطر بیفته ... »
    و پانتی علی رغم اینهمه عشقی که به پوری داشت ، باز هم هق زد : « یعنی پسرت از من مهمتره ... فقط بخاطر اینکه یه سر سوزن به بدن پسرت فرو نکنن ، من محکومم یه عمر بسوزم ؟ »
    « تو نمیخواد تند بری ... باز خودم ... »
    و دکتر صمدی که میون حرفش پریده بود : « خانم ... چرا بی منطق بازی در میاری ... خوب حق داره دختر ... مگه آسونه ؟ به زبون هم نمیچرخه اینهمه سال ... ولش کردن به امون خدا ، خب بیان آزادش کنن تا اینم به زندگیش برسه ... یعنی چی که شب و روز زیر ذره بین گذاشتنش و زیر و روش میکنن و تن و بدنش رو میلرزونن ؟ »
    و مامانش که چنگ به صورت زده بود و جواب داده بود : « اِ نوید ، تو دیگه چرا ... تو که باید قانع شده باشی ؟ منطق تو حکم میکنه پانتی همچین کاری کنه ؟ »
    و دکتر که فکش رو منقبض کرده بود : « منطق من حکم میکنه ، این زن ، یه انسانه ... با همه حق و حقوق یه انسان آزاد ... حق داره که برای سرنوشت خودش ، خوب یا بد ، درست یا اشتباه ، تصمیم بگیره ... تا کی باید براش تصمیم بگیرن ... تا کی باید سر به تصمیمشون خم کنه ؟ چقد باید از یه زن نحیف و بی پشتوانه ، انتظار صبر و مقاوت داشت ... به چی دلش خوشه تو این زندگی ... نمیبینی پاره جیگرت داره جلوی روت آب میشه ؟ این که سرش بریده بشه ، خیلی بهتره تا یه عمر تو سری خور بمونه ... مرتیکه خجالت نمیکشه ... خوبه تحصیلکرده و فرنگ رفته ست ... خوبه دنیا دیدست ... ور داره از اون خراب شده بیاد ، تکلیف این دختر رو روشن کنه »
    و پانتی ، علیرغم اینکه از اینهمه دفاع سفت و محکم دکتر صمدی ، غرق لذتِ امیدواری شده بود ، باز هم ته وجودش ، فکر میکرد : چجوری ؟ اگه بیان پوری رو به انتقام از این کار من ، بکشن ، ارزش داره ؟ آزادگی و استقامت و پایداری ، طرفداری از حقوق و آزادی زن ، فقط کامنتهای پر طرفدار حقوق بشرانه پوچ و بی ارزش ، ولی روشنفکرانه ی فیس بوکه ، که احدی هم بجز لایک کردن و شییر کردنشون ، جرات یه بار بلند گفتنش رو نداره ... کسی هم تره براشون خورد نمیکنه ...
    و مامانش که سعی کرده بود دلسوزانه ترین حالت مادری رو به خودش بگیره و برای نجات جون جفت بچه اش ، اشک بریزه و ناله و نفرین یدو کنه و پانتی رو سفت و مادرانه تو بغل بفشاره و هق بزنه و هق بشنوه : « گلم ... عزیزم ... دخترم ... فک کن زشتی ... فک کن اصن خواستگار نداری ... فک کن سال تا ماه ، بجز پیشنهادهای بیشرمانه تو کوچه و خیابون ، یه پیشنهاد آدمیزادی بهت نمیشه ... فک کن یه دختر ترشیده ای مث اینهمه دختر ترشیده که حتی خوشکل هم هستن ، ولی بختشون باز نمیشه ... »
    و شاران که چاره اندیشیده بود ... : « گور باباش ... این یاروهه که همش اینجا نیس ... بیا وقتی نیس خونه من یا مامانت ، برای خودمون میریم میگردیم ... پسر بازی میکنیم ... جلف بازی درمیاریم ... متلک میگیم ... متلک میشنویم ... عشق و حال میکنیم ... ماچ و بوس میخوای ... جهنم و ضرر ... همونطوری که اون بی پدر پدر سوخته ، سگ خونگی ، رفته ینگه دنیا ، هر گهی دلش میخواد میخوره و از سر و کول هر کی دلش میخواد بالا میره و از هر کی خوشش میاد سریع سوارش میشه ... تو هم اینجا امتحان کن ... خودت رو از زندان این بیشرف بیغیرت ، آزاد کن ... برو پی عشق و حالت ، دنیا دو روزه ... کی به کیه ؟ همین سیا ... از خداش هم هست ، یه خورده باهات لاس بزنه ... مگه شوهر داشتن ، خیلی آش دهن سوزیه ؟ غیر یه عالمه مسئولیت بیخود ؟ نیست راحتی ... تنهایی کف کردی ، تو هم خوش باش ... بگرد ... برو بیا ... یه دو روز با این بلاس ، یه دو روز با اون ، مطمئن باش ، آقا فرهاد هم ضرر نمیکنه ... مطمئن باش اونم از این بیشترا برای خودش دنبال عشق و حاله ... با اون سر و تیپ و قیافه خفنش ، فک کردی دخترای غربی از یه پسر چشم و ابرو مشکی ، شرقی ، خوش ماهیچه ، میگذرن ؟ اونم الان داره عشق و حالش رو میکنه و به ریش نداشته تو میخنده ... اصن بیا برو ، مخ این امیر محتشم رو بزن ... معلومه که ازت خوشش اومده ... »
    و پانتی که بیش از این تحمل نکرده بود و داد زده بود : « خفه شو شاران ... مگه من ج***ه ام ... مگه به این آسونیاست ... مگه من خیابونیم ؟ »


    « نیستی ... ولی مگه تو همون طایفه خودشون ، کم دختر خراب داشتن ؟ کم زن خراب داشتن ؟ تا چشم و گوش مردای خوش غیرتشون رو دور میدیدن ... کم با این و اون لاس میزدن ... همون وقتایی که میرفتی سر خیابون ، پنیر نخل بفروشی و خرما و خارَک ، کم اون دخترا که خودت گفتی ، با راننده های جاده ، لاس میزدن ؟ »
    « نه ... کم نبود ولی عاقبتش رو هم دیدم چی بود ... »
    و دیده بود ... زنوبه ... که هر روز ، وقت پنیر فروختن ، تو چادرک کنار جاده ، با مردای راننده ... از کامیون دار تا سواری و گاری چی ، لاس زده بود ... صد بار دیده بود ... مردهایی که سینه ها شو مالیده بودن و یه پول چروک و کثیف و پر چرک ، هول داده بودن تو یقه لباسش ...
    دیده بود نواله ، که با اون سن کم ، هر وقت پلاستیک کشیده شده از خرما رو تو دست یه هرزه ماشین سوار داده بود ، با کف دست به کپلش زده بودن و نیشش باز شده و بود و خوشش اومده بود ...
    دیده بود ... حلیمه که وسط نخل کُشون ، با حمدان لاس زده بود و حتی یه بار از پشت نخل دیده بود که یه سینه اش رو از تو یقه اش در آورده بود و دست حمدان روش بود و صدای خنده اش ، آروم و پچ پچ به گوشش خوده بود ...
    دیده بود ... وقتایی که نواله میرفت تا خیش ( برگ ) نخل رنگ شده از طالب بگیره ، طالب ، تو دستشویی گوشه حیاط پشتی ، خودش رو بهش مالیده بود و صدای آخ و اوخ نواله رو در آورده بود ...
    دیده بود ... شوسوونی که براه افتاده بود ... سلیمه که هر روز ، شیله به سر انداخته بود و هم قدم با پانتی ، راهی شده بود سر جاده ... رفته بود و جلو جفت چشمای پانتی لاس زده بود ... و سعدان ، برادر حمدان دیده بودش و ده نفری ریخته بودن سر جاده و همونجا ، جلوی ماشینهایی که تند و تند رد میشدن و میرفتن و گاهی می ایستادن و جرات پیاده شدن نداشتن ، اینقد زدنش که لباس تو تنش شِر خورد و نیمه لخت ، بدون اینکه تلاش کنن ، باسن لختش رو که از زیر دامن پاره پیراهنش بیرون زده بود ، بپوشونن ، سنگ برداشته بودن و در ملا عام ، محاکمه اش کرده بودن و حکم بریده بودن و سنگسارش کرده بودن ... آخرش هم سعدان ، بخاطر همین رشادت ، کلی ارج و قرب پیدا کرد و تو عشیره ، هنوزم که هنوزه ، ازش بعنوان جوان غیور ، اسم میبرن ...
    ارزش داره ؟ لاس زدن با همچین آدمهایی ، ارزش داره ؟ ارزش جون پوری ؟ ارزش آبروی خودش ؟ ... تا همین جا هم زیادی ناپرهیزی کرده بود ... همینکه گاهی سر و گوشش جنبیده بود و با چارتا دختر و پسر بیرون رفته بود و بدون اینکه با کسی لاس بزنه ، گفته بود و خندیده بود و ادای دخترای شاد و سر زنده و آزاد رو در آورده بود و به سیگار سروش پک زده بود و کنار سیا نشسته بود یه شات ودلکا زده بود و با همون یه شات ، خودش رو الکی خوش نشون داده بود و خفن بازی درآورده بود و تو اتوبان سرش رو از پنجره بیرون کرده بود و جیغهای بنفش زده بود و هیجان خالی کرده بود ، خیلی هم ناپرهیزی بود ... یکی از این کارها ، اگه به گوش حمدان و سعدان و طالب و فیصل و فاروق و هزار تا گه و کثیف تر از اینا میخورد ، همین الان هم خونش حلال بود ... باید میرفت و حرفش رو رک و پوست کنده با فرام میزد ...
    فرام ، خونشو سپرده بود دست دکوراتیو ... سر مطبش چه بلایی آورده بود ، الله اعلم ... پانتی که خبر نداشت ... اصولا ، اونقدرا هم داخل آدم نبود که فرام ، عصر تا عصر ، بیاد و بهش گزارش کاری بده ... تو عالم بیخبری ، حیرون ، آسه میرفت و آسه میومد ، مبادا فرام ، دوباره از بد روزگار مچش رو سر بزنگاه بگیره ... مرخصی ای که بخاطرش به سیا رو انداخته بود رو ، لغو کرد ... ولی ... پروژه امیر محتشم ثباتی رو با هزار بدبختی ، سپرد دست خسروی ... چندین بار ، امیر محتشم ، اومد و هی سعی کرد ، باهاش سازش کنه و کنار بیاد و یه خورده سر این پروژه از خلاف خودش بزنه و یه خورده هم پانتی رو سر راه بیاره و توجیحش کنه که : « بالاخره ، عزیز من ، تو هم باید از یه جایی شروع کنی و راه بیفتی یا نه ؟ »
    و پانتی یه کلام سر حرفش مونده بود : « نه ... اگه قراره اینجوری ، با زد و بند به یه جایی برسم ، تو همین گند و گوه بمونم ، بهتره ... »
    امیر محتشم ، بهش خیره شده بود و محکم گفته بود : « فک کردی گند و گوه جای خوبیه ؟ ... دماغت پر شده از بوی گوه و نجاست ؟ ... تو سری خوری عادت خوبی نیست ... سعی کن یه خورده محکم باشی ... نه جلوی من که رهگذرم ... برو جلوی اونها که بهت ظلم میکنن ، جلو اونها دفاع کن و حقت رو بگیر ... نه اینجا بایست جلو من و برام شاخ و شونه بکش ... »
    و پانتی که قهقهه زده بود : « تند نرو مهندس ... اینجا ، منم و تو ، منم که قایم کردنی ازت ندارم ... من تا قیام قیامت ، بنتی هستم و میمونم ... فکر میکنی ، اگه من طلاق بگیرم ، کار من راه می افته ؟ دیگه تو سری خور نیستم ؟ دیگه میتونم زندگی کنم ؟ ... »
    و امیر محتشم که زل زده بود تو چشماشو و حرفای دکتر صمدی رو تکرار کرده بود : « فک میکنی ، بشینی اینجا و سرت رو هول بدی تو کار و فک کنی درست کار میکنم ، اقلا تو کارم لنگ نمیزنم ، بذار زندگیم بلنگه ، درسته ؟ ... من اجبارت نمیکنم که زد و بند کنی و تو کارت بلنگی ... بلکه دلم میخواد تو زندگی نلنگی ... تو فقط ادای آدمهای قوی رو در میاری ... یادته ، با یه ضربه به ماشینت ، جا زدی ، خودت رو کشیدی کنار ، حتی جرات نکردی به کسی شکایت کنی ... اصن تو اصولا از شکایت کردن میترسی ... »
    و پانتی که محکم سر حرفش ایستاده بود : « آره میترسم ... مگه تهش چیه ؟ تهش اینه که یه مشت وحشی گوشت خام خور ، میریزن سرم و جلو هزار تا چشم ، بی اینکه از بنی بشری ترس داشته باشن ، سرم رو بیخ تا بیخ میبرن ... مگه اون برادر شوهر متمدنم رو ندیدی ؟ اون دیگه آخر با فرهنگ این طایفه ست ... اون شب که دیدی ، از ترس داشتم به خودم میریدم ... »
    و امیر محتشم که به قهقهه خندیده بود : « اینو خوب اومدی ... دمت جیز ... اصولا تو از همه میترسی ... بی بخاری ... وگرنه برادر شوهری که من از تو دیدم ، اونقدرا هم لولو خور خوره نبود ... خیلی هم مرد محترمی بود ... »
    و پانتی که با حرص دندون به هم ساییده بود : « آره خوب ... آخه نگاه های آدم خواریشو به تو ننداخت به من انداخت ... اینا کلا اینجورن ، برای اونا ، هرزگی مرد ، تقصیر زنه ... »
    و امیر محتشم که ابرو بالا انداخته بود : « نیست ؟ »
    و پانتی که باز غریده بود : « نه نیست ... شاید اینجا ، تو این شهر ... زیر نور این چراغهای نئون و شهر قشنگ ، مقصر زن باشه ... شاید اگه اینجا ، پای زنی بلنگه ، مقصر خودشه ... ولی اون خراب شده ای که من ازش اومدم ، تقصیر زن نیست ... تقصیر مرده ... همون مردهایی که آزادی زن رو میگیرن و یه زنی مث پانتی رو یه عمر ، به بردگی میگیرن و مث سگ تو سرش میزنن و قد خر ازش کار میکشن و یه جو احترام براش قائل نیستن و حرمتی براشون نداره و بهش مث بی ارزش ترین کالای دنیا ، نگاه میکنن ... زن برای اونا ، ارزشش از دستمال توالت هم کمتره ... گاواشون رو بیشتر زناشون دوست دارن ... هرزگی مردهاشون ، زنا رو به این راه میندازه ... مردهایی که فقط تو فکر رضایت نفسانی خودشونن ... خودشون و بس ... زنی که تو بغل این مردا میخوابه ، پر از کمبوده ... پر از نیازه ... پر از کسر نوازشه ... کی دیده ، اونا زنشون رو روزی یه بار ببوسن ؟ کی دیده غیر شب جمعه ، زن ، به چشمشون بیاد ... کی دیده ، وقتی کارشون با زنشون تموم شد ، بعد بگیرنش تو بغلشون و نوازشش کنن ؟ خوب معلومه زنشون کم میاره ... معلومه پر از نیاز و خواهش ، از دست مالی این و اون خوشش میاد ... خوب معلومه کمبوداشون رو تو لاس زدن با این و اون ، رفع و رجوع میکنن ... منی که میبینی ، خیلی زنم که تو این شهر بی در و پیکر ، تحت این شرایط ایده آل ، سالم موندم ... شایدم ترس دارم ... از رابطه ترس دارم ... از بغل مردا ترس دارم ... »
    و رعشه ای به جونش افتاده بود که امیر محتشم رو به ترس انداخته بود ... ترسی که انعکاس ترس منعکس شده از پانتی بود ... از وجود پانتی ... از روح آزار دیده و ترسیده و خشونت دیده و تجاوز شده پانتی ..


    و رعشه ای به جونش افتاده بود که امیر محتشم رو به ترس انداخته بود ... ترسی که انعکاس ترس منعکس شده از پانتی بود ... از وجود پانتی ... از روح آزار دیده و ترسیده و خشونت دیده و تجاوز شده پانتی ...
    بازم یه کابوس ... همون نفرت عمیق ... همون ترس موهوم ... همون ارتعاشات روحی و جسمی ... لرزه ها و عرق ریختنها ... نفس تنگ شدنها ... چندش ... کثیفی ... نجاست ... ترس ... نفسهای تند و پر صدا ... بوی عرق ... بوی گند الکل که زیر دل میزد و از ته امحاء و احشاء ، هر چی بود و نبود بیرون میکشید ... همون قهقهه های مستانه و بلند ... صدای هوّسه ... پا کوبیدنهای مردهای یزله گر ... صدای تیر ... آوای حزین عمه زبیده ... لرزش زمین زیر پاها ... یه جفت چشم مشکی خونین ... اشعار حماسی ... مردی که تازه مرد شده بود و پر از احساس اعتماد به نفس از نوع کاملا مردونه ...
    زمزمه کرد : لعنت به تو فرهاد ... لعنت به تو و اون عشیره ی وحشی ... لعنت به مردهای یزله گر که همه رویاهامو ، زیر پاشون یزله کردن و هوسه خوندن ... پشت سر تو راه افتادن و تو با تموم وجودت ، حس مردی کردی ... با عضو به عضو بدنت مردی رو تجربه کرد ... بزرگم کردی و از دنیام بیرونم کشوندی ... لعنت به تو فرهاد ... ازت متنفرم ... با تک تک سلولهای متعفن شده از حس با تو بودن ، ازت متنفرم ... میشورم و میشورم و میمالم ، بند بند وجودم رو باز ... از اون اشمئزاز ، خالی نمیشم ... متهوع میشم و بالا میارم و باز ... نجسم ... از وجود پر از شه*** وتت متنفرم فرهاد ... از چشمها سرخی که حتی ، یک بار ، معصومیت و ترس رو توی چشمهام ندید و به لجن کشوندم ، متنفرم ... کشتیم ... زن رو تو وجودم کشتی ... آرزوی داشتن عشق رو تو وجودم کشتی ... روم تف کردی و ، دار و ندارم رو به گند کشیدی ... ازت متنفرم ...
    و با تموم حس تنفری که ذره ذره بزرگتر میشد و طغیان میکرد و سر میرفت ، کوبه در رو کوبید ... زودتر از اونکه بتونه از اون حالت هیستریک خارج بشه و پا بذاره تو دنیای واقعیت ، در به روی پاشنه چرخید ... فرام تو چارچوب در ظاهر شد ... سعی کرد به عمق چشمهای پر نکوهش و سرزنشگر فرام ، نگاه نکنه ... سعی کرد اعتماد به نفسش رو با همون قوت دقایق پیش ، پر و پیمون نگه داره ... با اینحال ، نتونست از زیر سلام کردن ، زمزمه وار و زیر لبی ، شونه خالی کنه ... فرام اما ، با صدایی بلند جوابش رو داد ... و پانتی که اون جواب بلند و محکم ، تکونش داد ... با اینحال سعی کرد از رو نره و چهره حق به جانبش رو حفظ کنه : « آقا فرام ، من باید چیکار کنم ؟ »
    فرام ابروهاشو پایین داد و گره ای میون اونها انداخت : « بابت ؟ »
    پانتی ، تند جواب داد : « میتونم بیام تو ؟ »
    فرام دستش رو از چارچوب در برداشت و با همون قیافه ریزبینانه جواب داد : « بفرما » و با دست پانتی رو به داخل ، دعوت کرد ...
    سعی کرد چشمهای کنجکاوش رو به در و دیوار خونه ندوزه ... ولی مشخص بود خیلی سلیقه بابت خونه بکار برده شده ... در و دیوارها با رنگهایی شاد رنگ آمیزی شده بود و کابینت ها همگی عوض شده بودند و ست زیبایی با طراحی مدرن به رنگهای بادمجونی و نقره ای براق ام دی اف ، کار شده بود ... سقفها با کناف ثابت ، به اشکالی زیبا با نور های مخفی ، قیافه قشنگ و مدرنی گرفته بودن ... لوستر ها و دیوار کوبهای گرون قیمتی از جای جای خونه آویزون بودند ... کف ، که قبلا موزاییک بود ، با پارکت گردویی روشن پوشیده شده بود ... پانتی از نگاه کردن به در و دیوار ، دست برداشت و با همون لحن جدی غرید : « شما خیلی خوبید ها ... خیلی مسئولید ... خیلی هم به من میرسید ... من واقعا متشکرم ، ولی فکر نمیکنید ، من بجز خورد و خوراک ، احتیاجات دیگه ای هم داشته باشم ؟ ... چرا فرهاد نمیاد تکلیف منو روشن کنه ... »
    اخم فرام ، غلیظ تر شد : « چطور شد که بعد از اینهمه مدت ، شما به این نتیجه رسیدید ؟ کم و کسری هست ؟ »
    پانتی آهی کشید : « آره هست ... »
    « بگو میشنوم »
    پانتی سر به زیر انداخت : « درست نیست به شما بگم ... ولی آقا فرام ، من یه زن جوونم ، میخوام برم کلاس ورزش ثبت نام کنم ، رضایت نامه همسر میخواد ... آپاندیسمم اوت کرده دارم از درد به خودم میپیچم ، برای عمل ، رضایت همسرم شرطه ... یه عمر جون کندم ، مدرک تحصیلیمو فرستادم خارج از کشور برای ادامه تحصیل ، بهترین بورس پذیرفته شدم ، برای خروج ، حتی برای گرفتن پاس ، رضایت همسرم شرطه ... »
    فرام پرید تو حرفش : « خب هر کدوم از اون کارهایی که خواستی بکنی ، و معقول بوده ، کوتاهی نکردم و شده ، بلیط رفت و برگشت گرفتم اومدم امضا دادم و برگشتم که کارت لنگ نمونه ، برای ادامه تحصیل هم ، توی ایران هیچ محدودیتی نداری ... حتی بهت پیشنهاد کردم ، اگه میخوای بفرستمت پیش فرهاد اونجا درست رو ادامه بدی ... حرفای خودت نامعقول بوده ... فک میکنی درسته یه زن جوون رو تک و تنها بفرستم یه گوشه ای از دنیا که هیچ کس و کاری هم نداره ؟ تو خودت نخواستی بری پیش فرهاد ، یادت نیست ؟ »
    پانتی پر حرص ، لب به هم فشرد : « ولی من نمیخوام برم آمریکا ... اصلا نمیخوام از ایران خارج شم ... من فقط آزادی میخوام ... یه همدم میخوام ، یه همراه که یه گوشه از بار تنهاییم رو به دوش بکشه ... مگه من میتونم همه حرف دلم رو به برادر همسرم بزنم ؟ »
    « ولی تو خودت نخواستی با فرهاد حرف بزنی ... چندین و چند بار فرهاد ، پیش قدم شد باهات حرف بزنه ، چنان از صداش فرار کردی که انگار جذام داره و ترسیدی از پشت تلفن بهت سرایت کنه ... اینا رو که خوب یادته ؟ »
    پانتی ، چشمهاشو بست و باز کرد : « نه یادم نرفته ... ولی من با یه مرد غریبه ، چه حرفی دارم بزنم ؟ ... مردی که یه عمره فقط اسمش تو شناسناممه ... »
    فرام حرفش رو قطع کرد : « که اونم به واسطه شناسنامه جدید ، از توش پاک شده ... »
    « خوب مقصر من نبودم ... ثبت احوال ننوشته ... منم خواستم اصلاحش کنم ، وقت نشد »
    « وقت نشد ؟ مطمئنی قصد سوء استفاده از این شناسنامه سفید رو نداشتی ؟ »
    پانتی لب گزید : « آقا فرام ، بحث من این نیست ... بحث من فرهاده ... اون که زندگی خودش رو داره ... ما چه قرابتی با هم داریم ؟ نه آشنایی ، نه درد مشترک ... نه خاطره مشترک ... بجز مشتی اوهام ... چرا نمیاد تکلیف منو روشن کنه ؟ من ماهی یکی دو تا نامه براش میفرستم ، ولی تا حالا ، حتی جواب یکیشون رو هم نداده »
    فرام ، به پشتی تک مبل بادی توی فضای خالی پذیرایی که هنوز چیدمانی نداشت ، تکیه داد و خیره به پانتی ، گفت : « اولا که ، ندارین ، چون نبودین پیش هم ، میاد ، چشم به هم بذاری در خونت رو به صدا درآورده ... وقتی هم که اومد ، هم خاطره هم درد هم هر چیز مشترک دیگه ای پیدا میکنید ... شما فک کن ، هر وقت اومد ، تازه باهم آشنا شدین ... لازم نیست که فک کنی چندین ساله اسم شوهرت رو یدک میکشه ... فک کن از روزی که پاشو گذاشت تو ایران میشه شوهرت ... در ثانی ، پی یللی تللیش که نیست ... نتونسته بیاد ، چون درس داره ... چون مجبوره بمونه و زودتر تموم کنه و برگرده پیش خانواده اش ... تا چار پنج سال پیش که مشمول بود و اگه میومد ، دیگه نمیتونست برگرده ... بعدم که خرید خدمت کرد ، سه چهار باری که با یعالمه بدبختی اومد اینجا ، جنابعالی حتی روی خوش نشون ندادی که یه بار هم ببینیش ... حرفهات هم که ماشالا ، همش بیمنطقه ... آخه عزیز من ، جواب کدوم نامه فدایت شوم رو باید میداد که نداد ؟ چندبار از سر نیاز به شوهر ، بهش نامه دادی و حالش رو پرسیدی ؟ من عادت ندارم تو زندگی شما دخالت کنم و اونچه انجام میدم ، یه فریضه ست ... ولی تا اونجا که خود فرهاد در جریان گذاشتم ، هر بار یه نامه به یه مضمون میفرستی ... هر بار میخوای به طریقه ای غیر منطقی ، مشکلت رو حل کنی ... شده یه بار ازش بخوای بعنوان شوهرت بیاد و برای زندگی در کنارت برگرده ؟ تو هر وقت ، یه نامه نوشتی ، بلند و بالا و توی اون ... لا الله الی الله ... »
    پانتی سر به زیر انداخت : « ولی من نمیتونم باهاش ... »
    فرام پرید ... غرید : « تو یه فصیله ای ... میخوای شر به پا کنی ؟ ما که از حق خودمون بگذریم ، نه فک و فامیل خودت میگذرن ، نه فک و فامیل ما ... میخوای قشون کشی طایفگی راه بندازی تو این شهر ؟ اگه دست من تنها بود که حرفی توش نبود ... بود ؟! »
    پانتی فصیله بود ... زشت ترین فحشی که به یه دختر میشه داد ... فصیله ...


    چهار پنج سالی از ازدواج فرام و غزاله ، گذشته بود ... غزاله ، حجله گیر شده بود و یه دختر داشت ... فرام ، به محض اینکه کورسهای دانشگاهیش رو میگذروند ، از اونجا که مشکلی از بابت سربازی نداشت و به خاطر کف پای صافش ، معافی پزشکی گرفته بود ، سالی یه بار به آغوش خانواده باز میگشت و هر بار ضیافتی از این بابت براش بر پا میشد ... شمس بزرگ ، از میون عشیره رفته بود ، از اونجا که دیگه صبی نبود و نمیخواست درگیر دعواهای طایفگی باشه ، به اهواز کوچ کرده بود ... اون سال که فرام اومده بود و رفته بود ، غزاله ، باردار شده بود و بعد از نه ماه ، فارد ، به دنیا اومده بود و به مناسبت یکسالگی تولد اولین فرزند ذکور ، جشن بزرگی بر پا شده بود ...
    فرهاد به سن تکلیف رسیده بود و سنت شده بود و مدارکش برای پیوستن به فرام آماده بود ... هنوز ممنوع الخروج نبود و باید تا دیر نشده ، به دنبال دعوت نامه فرام که کارت سیتی زنی داشت ، راهی میشد ... شمس و خانواده اش ، از اهواز ، به عشیره برگشته بود ، تا هم جشن تولد یکسالگی اولین نوه ذکورش رو برپا کنه ، و از طرف دیگه ، برای فرهاد ، زن پیشنهادی شیخ صالح رو عقد کنه ... نادیا ، که نوه حاج رمضان بود ، به عنوان همسر پیشنهادی فرهاد ، انتخاب شده بود تا بعد از مراسم زفاف ، فرهاد هم با خیال راحت ، راهی سفر بشه ... بعد از مراسم عقد ، قرا بود هفت شب و هفت روز جشن و پایکوبی بر پا بشه ...
    فیصل ، با چشمهای سرخ ، از خونه ی یدو بیرون زد ... بد مست بود و با خوردن اولین پیک ، به دومی نرسیده ، پاتیل میشد و پر از حسهای حیوانی ... عمه زبیده ، پانتی رو تو مطبخ ، کنار خودش نگه داشته بود و لحظه ای ازش غافل نمیشد ... طاها حسین ، تو مضیف ، دست راست یدو نشسته بود و به حرفهای مردونه گوش میداد ...
    نادیا ، لباسها رو برداشته بود و به کنار خور رفته بود ... اهل خونه شون ، زیاد بود و حوض آب ، کفاف رخت و لباس شویی ، نمیداد ... از خوشی ته دلش غنج میرفت ... تو کمتر از هفت روز ، از دخترک بچه سالی که کارش خر حمالی بود و رخت و لباس شستن ، به یه زن تبدیل میشد ... زنی که گرچه باز هم کارش همون رخت و لباس شستن باشه ، اما اقلا ، زیر شیر آب و توی حموم گرم وسط شهری مث اهواز ...
    لباسها رو که شست ، نوبت لباسهای تنش شد ... از خلوتی دور و برش استفاده کرد و لباسهای نم دار شسته شده رو ، که روی خیش های آویزون نخلها پهن کرده بود ، برداشت و با لباسهای کثیف و پر از بوی نای عرق ، عوض کرد ...
    هنوز کامل لباس نم دار رو به تن نکشیده بود که صدای خش خش پا تو نخلستون ، هی پر صدا تر شد ... به عقب که برگشت ، فیصل بود ، با چشمهای به خون نشسته .... فیصلی که شب قبل ، حتما تو مراسمش از زوافیف بوده ...
    فیصل چشمهای سرخ شده و به خون نشسته دریده اش رو به سر بی سرپوش و تن و بدن نیم لا لباس نم دار نادیا دوخته بود و از کناره های دهنش ، آبی آویزون بود ... با چند قدم خودش رو به نادیا رسوند ... نادیا ترسیده بود ... لباسها رو کنار خور پرت کرد و سعی کرد بدوئه و خودش رو از دسترس فیصل دور نگه داره ... فیصل ، شکار لذیذی برای ارضا پیدا کرده بود ... چفیه اش رو ، دور گردنش گره زد ... دشداشه سفید رنگش رو یه تا زد و توی کمرش بست و اونو مث تونیکی کوتاه کرد ... نادیا دوید ... فیصل دوید ... نادیا خرگوش شد ... فیصل روباه ... نادیا بره شد ، فیصل گرگ ... نادیا آهو شد ، فیصل ببر درنده ... چنگی به یقه نیمه باز نادیا زد ...
    نادیا ، از پشت به روی تل خاکی ، غلتید ... فیصل خودش رو به روی بدنش پرت کرد ... نادیا دست و پا زد و سعی کرد جیغ بکشه ... فیصل ، از حیوون ، به حیوون درنده تبدیل شده بود ... با اون حال نامتعادل ، با اون چشمهای سرخ ... دریده و حشری ، به دخترک لرزون چنگ انداخت ...
    لازم نبود لباسهاش رو تیکه تیکه از تنش بیرون بکشه ... در حدی که میتونست بهش چیره بشه و ازش استفاده کنه و حس پر شه** وتی که بهش غالب شده بود رو ارضا کنه کافی بود ... با دستهای زمخت و کلفت و بزرگ مردونه اش ! جلو ی دهن نادیا رو گرفت ...
    نادیا پا پا میکرد و زیر و دست و پای گنده ای مث فیصل ، تکون میخورد ... سعی میکرد دست فیصل رو گاز بگیره و فرار کنه ... فیصل دستش رو از عرض ، از کنار انگشت کوچیکه ، تو دهن نادیا فشار داد ... فک نادیا دردناک شد ... فشار دست فیصل بیشتر شد ... با اون یکی دست بزرگ و پهنش ، کشیده ای محکم به نادیا زد ... سر نادیا از اینهمه ضربه و اینهمه تقلا ، به دوران افتاده بود ...
    دست و پا زدن بره ای بی پناه ، زیر هیکل گنده گرگینه ای مث فیصل ، به جایی نمیرسید ... شه**وت و لذت دست و پا زدن ، بره ها ، زیر هیکل گرگها ، لذت بخشه ...
    شلوار دور کش نادیا رو ، از پاش بیرون کشید ... تا نصفه ... شلوار دور کش زیر دشداشه ی خودش رو هم پایین کشید ... تا نصفه ... چشمهای نادیا سیاهی رفت ... لحظه ها ، پر جنون ، وحشیانه ، پر از شه *** وت لحظه به لحظه میگذشت ...
    عروس باکره فرهاد ، زیر دست و پای حیوون درنده ای به اسم فیصل ، فتح شد ... فقط سه دقیقه طول کشید تا این فتح بزرگ ...
    فیصل ، مغرور از این فتح پر غرور سه دقیقه ای ، از روی بدن بی جون و خون آلود نادیا بلند شد ... نادیا فتح شده ، تو خاک و خون غلتید ... عروسی ای که تنها با عزاش ، تموم میشد ...
    فیصل به تند ترین حالت ممکن ، به خونه یدو بر گشت ... پر اضطراب ... تازه عقلش به تکاپو افتاده بود و فهمیده بود این نیروی پر غریزه و حیوانی ، چه گند بزرگی بجا گذاشته ...
    تو گوش پدرش پچ پچی کرد ... پدرش تو گوش یدو پچ پچ کرد ... یدو وانت دو کابینه تویوتای مدل بالاش رو ، با بشکه ای بیست لیتری از بنزین پر کرد ... باک ماشین خِر تا خِر پر ... پسر و نوه برادرش رو سوار کرد و کلتی هم به دستش داد ... با سلام و صلوات ، نکات ایمنی و مسیر فرار رو براش تند و تند ، گفت ... لحظه آخر ، برای حفظ نکات ایمنی ، طاها رو کنار دست فیصل روی صندلی جلوی وانت ، سمت شاگرد ، هول داد ... چشم روی التماسهای طاها بست ... ماشین حرکت کرد ... طاها حسین ، نوه ی عزیز دردونه ی یدو ، فیصل و پدرش از معرکه ، جون سالم به در بردن و الفرار ...
    نادیا ، ساعتی تو خاک و خون ، بیهوش افتاده بود ... پشت و جلوش یکی شده بود و خون لحظه به لحظه ، بیشتر دورش رو میگرفت ... خلیل ، ساعتی بعد ، با موتور از وسط نخلستون میگذشت که ... نادیا رو تو اون حالت پر تهوع ، در میون تل خاک و خون ، پیدا کرد ...
    به دقیقه نکشید که طایفه نادیا که هیچ ، همه اهل محل از این خبر ، با خبر شدن ... نادیا کُشون به راه افتاد ... مردهای غیور طایفه که طاقت همچین ننگی رو نداشتند ، چماق به دست ، دمبوکه بستن و راه افتادن تو دل نخلستون ... بالای سر نایا که رسیدن ... چماق ها بالا رفت ... دونه دونه پایین اومد ... رو سر ... رو پهلو ... تو گرده ... رو گردن ... جفت پاها ... دستها ... کتف ... باز سر ... یکی احمد ، برادر بزرگش ... اون یکی محمد برادر دومیش ... یکی حمدان ... یکی سعدان ... یکی طالب ... یکی ایوب ... یکی نِیس ... اسم فیصل که از دهن نادیا در اومد ... جون هم از بدنش بیرون کشیده شد ... حمد یه سنگ برداشت ... سعدان یه سنگ ... سنگها با شدت و حدت هر چه بیشتر ، به فرق سر نادیا ، کوبیده شد ... خون تو صورت مردهای جوون عشیره پاشید و ننگ رو شست ...
    مردها راضی از شستن ننگ به راه افتادن ... تا دندون مسلح به راه افتادن ... مقصد بعدی خونه ی یدو بود ... باید فیصل رو به سزای عمل ناجوانمردانه اش می رسوندن ... گرگ از بیشه رمیده بود ... بیشه زار خونین ... خونه عمه زبیده تو خاک و خون ، محشر شد ... یدو بِرنو ( نوعی تفنگ ) به دست گرفته بود ... نوه ، پسر و پسر برادرش رو فراری داده بود و یه تنه ، غیورانه به جنگ ایستاده بود ... از هر گوشه صدای تیر ... صدای عربده های مردان عصبانی ... از میون گرد و خاک ، به گوش میرسید ...


    عمه زبیده ، پانتی رو که مث بید میلرزید و از ترس به سکسکه افتاده بود ، تو مطبخ کشوند ... پیرهنی از پیراهنهای خودش رو به تن پانتی کرد و روشو با شیله پوشوند ... وجدان حکم میکرد ، پانتی رو از معرض این معرکه پر خطر دور کنه ... باید با پانتی به گوشه ای میگریخت ... وقت برای فکر کردن کم بود ... تا بیاد و دو دو تا چارتا کنه و فکرش رو کار بندازه ... آتیش خشم و تعصب به مطبخ رسید ... مردهای عصبانی با چشمهای به خون افتاده ، پا تو مطبخ گذاشتن ...
    تو مطبخ ، به جز دو تا پیرزن ، کس دیگه ای رو ندیدن ... پانتی لرزون ، بدون اینکه بفهمه چی شده و دعوا سر چیه ... سر تو سینه عمه زبیده فرو کرده بود ... عمه زبیده تند و تند زیر لب ، تو گوشش هیییس میکرد و توصیه میکرد صداش در نیاد ... حتی اگه کشتنش ، صداش در نیاد ...
    گروه کمکی هم پیمان یدو رسید ... درگیری خونین تر شد ... بین دو گروه متخاصم ... خون و خون ریزی بر پا شده بود ... مردها تو هم میلولیدن و هر چی سر راه میرسید میدریدن ... طویله رو با گاو و گوسفند به آتیش کشیدن ... مضیف رو به آتیش کشیدن ... دود و آتیش ، صحرای محشر ... جیغ زنهای همسایه ... تجمع پشت در ... وانتهای حامل مردهای مسلح که هی بیشتر میشد و مث مور و ملخ تو خونه عمه زبیده میریخت ...
    گویا برگشته بودن به نسل دایناسورهای درنده ... بی تمدن ... بی قانون ... بی دخالت ... کی جرات داشت پاش رو به عنوان میانجی گری ، به وسط این معرکه ، باز کنه ...
    گروه گروه ، خودی و غیر خودی ... میزد و میخورد ... چهار مرد غول پیکر ، تو مطبخ هول خوردن ... نه باید به زن رحم میکردن ، نه به دختر ، نه به بچه ...
    در به در ، به دنبال طاهایی میگشتن که همراه با فیصل فراری داده شده بود ... طاهایی که سعی کرده بود برای اولین بار و آخرین بار ، التماس کنه ... مرد نباشه و التماس کنه و پانتی رو از این معرکه پر غیض و خصم بیرون بکشه ...
    و یدو که فقط امتداد نسل براش مهم بود و فراری دادن طاها ... وجود یه دختر ، بین مردهای فراری ، دست و بال مردها رو برای فرار ، میبست ... نباید سه تا مرد طایفه ، فدای یه دخترک میشد ... دخترکی که لنگه مامان فاح***شه اش بود و تو چشم یدو ، کمترین ارزشی نداشت ... همینکه اجازه زندگی داشت ، اونم وسط اون عشیره ، کافی بود ...
    جنگ و درگیری و خون و خون ریزی ، با ضربه ای که به پهلوی عمه زبیده خورد و اونو ناقص کرد ... با ضربه چماقی که به روی پانتی فرو اومد و مشخص نشد صدا ، از چماق بود یا استخوانهای در هم شکسته پانتی ، موقتا خوابید ...
    گرگ از بیشه زار ، رمیده بود ... زار عاشور ، خبر شده بود و خودش رو برای ختم قائله رسونده بود ... باید یک بار برای همیشه ، این عداوت و کینه و کدورت از میون عشیره ، به شکلی اصولی ! و راه حلی عقلانی ! و سفت و سخت ، خاتمه پیدا میکرد ...
    این دعواهای هر روزه ، بین دو طایفه از یک عشیره ، باید ختم به خیر! میشد ... بین دو طایفه برادر ، این دعواهای سریالی ، معنی نداشت ... باید جنگ داخلی میخوابید ...
    تنها چیزی که مهم نبود ، خون به ناحق ریخته دخترکی بود ، در میون نخلستان پر توحش ... نادیا مرده بود ... شبانه ، جواز دفنش توسط مردان طایف صادر شد ... جوانهای غیور ، رشادت به خرج دادن و جنازه نادیا رو ، تو نخلستون چال کردن ...
    لکه پر ننگ میون عشیره ، چال شد ... بی اونکه غسل شه ... بی اونکه لباسهای نجس تنش ، که غوطه ور تو خون و خاک بود ، با لباسی پاکیزه و طیب و طاهر ، تعویض بشه ... بی اونکه نمازگزاری بر روی جنازه معصومش ، نمازی بر پا کنه ... بی اونکه خونش ، دامن کسی رو بگیره ... بی اینکه تو محکمه وجدان ، کسی محاکمه بشه ... بی اینکه ظنی به کسی بره و مضنونی پیگیری بشه ... نهوه کرده بودن ...
    ماشالا به غیرت ... پسر عموها و برادرها و هم طایفگی های نادیا ، فاتح رو ول کرده بودن و دور نشسته بودن ، کنار شیخها و بزرگان هر دو طایفه و منتظر نظر فریضه ( دارو ) برای حکم نهایی ... برای صلح آخر ...
    نتیجه مذاکرات داخلی میون عشیره ای : طایفه متجاوز باید فصیله بده ... چهارتا ... یه فصیله اولی ، از میون خانواده اصلی متجاوز ... سه فصیله متواتر ، از میون طایفه ... یکی ، اصل کاری ، سهم داماد نگون بختی که به مراد دل نرسیده بود و عروس باکره اش ، ننگ به بار آورده بود و نیمه شب در میون نخلستان ، چال شده بود ... سه تا به طایفه شیخ صالح ...
    لیست دخترها ، جمع آوری شد ... از نه سال به بالا ... عقل رس ... به تکلیف رسیده و بالغ ... فیصل ، خواهری نداشت که برای فصیله اولی مناسب باشه ...
    دم دست ترین فصیله اولی ... بنتی ، دختر فرید جون مرگ ، که بی سر و صاحب ، تو خونه عمه زبیده ، ساکن بود ... حضانتش با یدو بود ... و یدو باید از خودش خرج میکرد ... باید بنتی رو به عنوان فصیله اولی ، میداد ...
    یه دختر ، بی سیرت شده بود ... مورد تهاجم قرار گرفته بود ... و بعد مرده بود ... ننگ از میون طایفه شیخ صالح ، شسته شده بود ... ولی دعوا هنوز سر جاش بود ... یه زن گرفته بودن ، چهار تا باید میدادن ... یکی به جای دختر بی سیرت شده و کشته شده و چال شده ... سه تا به تواتر اون ... به مردانی از اون طایفه ... زن دار و بی زن ... فرقی نمیکرد ... حتی داماد ناکام مونده میتونست ، بجای یه فصیله دوتا برداره ... میتونست یکی از فصیله های متواتر رو هم ، سهم خودش بدونه ...
    قرعه ، به نام بنتی افتاده شد ... بنتی ده ساله ... عقل رس ... به تکلیف رسیده ... باید زن میشد ... باید به جای زن تجاوز شده و به قتل رسیده ای که از دست رفته بود ، رد و بدل میشد ...
    طایفه شیخ صالح ، میتونست ، سر فصیله اولی هر بلایی که خواست بیاره ... بکشه ، بزنه ، خورد کنه ... تکریم کنه یا تحریم کنه ... سرش زنی دیگه بیاره ، یا در عوض ننگی که بهشون روا شده بود ، زنده زنده چال کنه ...
    به سرعت ، هر دو طایفه ، دست بکار شدن ... یه طایفه لیست میگرفت ... از دخترکان ... یه طایفه لیست میگرفت ، از مردان سوء استفاده گر ... تنور داغ و خمیر آماده چسبوندن ...


    *** وقتی که به زنی از طایفه ای ، تجاوز شد ، بزرگان به دور هم جمع میشن و فصل میکنن . سر نوشت زن تجاوز شده که مشخصه و بحثی توش نیست ... میمونه سرنوشت اون طایفه که پا از حد فراتر گذاشته ...
    تو این مورد باید فصل بدن و فصل چهارتا زنه ... یکی از نزدیک ترین اقوام فرد متجاوز ، که بهش فصیله اولی میگن و به جای زن از دست رفته ، رد و بدل میشه و اون طایفه میتونه ، به بدترین شکلی باهاش رفتار بکنه و طایفه اون دختر ، حق هیچ حرفی و بحثی رو در این باره ندارن ... سه تا هم تواتر که بنا به شرایط ، از طایفه متجاوز انتخاب میشه و بین طایفه مورد تجاوز قرار گرفته ، توزیع میشه که به اون تلویحات گفته میشه ... فرقی نمیکنه که به همون مردی که زنش مورد تجاوز واقع شده این دخترهای متواتر ( تلویحات ) رو بدن یا خانواده های دیگه اون طایفه ... چون فصیله اولی از همه شرایط بدتری داره و خانواده فصیله گیرنده حق هر کاری رو داره تا با اون دختر بکنه ، لفظ فصیله ، مث یه فحش برای دختران استفاده میشه و توهین به حساب میاد ...
    تضمین پایبندی به این فصل ، انتقامه و اگه یکی از دو طرف ، قرار مداری که گذاشته شده رو محترم نشماره و یا از اون سرپیچی کنه ، جنگی صد پله بدتر ، میون دو طایفه درمیگیره که حتی خانواده خود شخص سرپیچی کننده هم از اون دفاع نمیکنن و با طایفه ای که حقوقش پایمال شده ، دست میدن و همراه هم ، در اون انتقام شریک میشن ...
  9. #9
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    درد ، از ساق پاش به رونش و از اونجا به تیره کمرش راه میگرفت ...
    هق هقش ، تو گلو خفه میشد ...
    عمه زبیده ، ناقص به پهلو افتاده بود ...
    زن عمو نرجس ، حیرون و سرگردون ، بدون طاها ، که فعلا حق نداشت تو این هوا ، آفتابی بشه ، پا به خونه عمه زبیده گذاشت ...
    مردان ، جلسه مردانه اشون رو تو خونه شیخ صالح برگزار میکردن ... باید این بار ، قرارداد صلح بین دو طایفه ، سفت و سخت تر از همه قراردادها و همه فصل ها ، بسته میشد ...
    سخت ترین انتقامها ، برای دو طایفه ای که از فصل ، سر پیچی کنه و ماده ای از مفاد مهم توی فصل رو زیر پا بذاره ، تحریر شد ... به امضاء تمام شیوخ رسید ... به امضاء تمام بزرگان طوایف رسید ... همه هم پیمان شدند ...
    نادیا فراموش شد ...
    فیصل مبرا شد ...
    دیگه خطری ، فرزاندان ذکور طایفه شیخ حَمَد رو ، تهدید نمیکرد ...
    حل و فصل ها ، انجام شد ...
    فصیله ها ، هر چهار تا انتخاب شد ...
    یوم الخمیس ، یوم الفصل ( روز پنجشنبه ، روز فصل ) ...
    قرار داد سفت و سخت ... با خون هر دو طایفه برادر ، به امضاء رسید ... جنگ خوابید ...
    پانتی ، کشون کشون ... پر ترس ... پر دلهره ... بی اینکه بدونه چرا ؟ کجا ؟ به چه جرمی ... طبق چه اصلی ... از بغل نیمه هوش عمه زبیده ، بیرون کشیده شد ...
    با پاهایی که دردش از رون میزد تو کشالها ، از اونجا تو تیره کمر ... از تیره کمر به قلب و از قلب ، به سلول سلول بدن ... و باز برمیگشت و دور مسلسل وار ...
    پانتی کشون کشون ، بی اینکه تکه ای لباس ، برای فصیله ی اولی برداشته بشه ، بی اینکه خداحافظی ای با عمه زبیده ی گریون و پر ناله و نفرین داشته باشه ... بی اینکه بدونه چرا ... در میون ناله و زاری و شیون و آوای حزین زنهای همسایه ، به بیرون کشیده شد ...
    بیرون از حوش عمه زبیده ... خونه ی پناهش ...
    قلبش ، گنجیشک وار میکوبید ...
    لباسهای عمه زبیده به تنش ، گریه میکرد ...
    چشمهای رمیده اش ، ترسان ، نی نی میزد ...
    موهای پریشونش ، زیر شیله ...
    صدای یزله ...
    کوبشهای پر صدا ...
    نخلستون لرزون ، زیر لرزه های پاهای پر صدا ...
    عروسی هفت روزه و هفت شبه ، تو شب دوم ، بسته میشد ... عروس باکره ، مرده بود ... فصیله جایگزین شده بود ... رد و بدل شده بود ...
    حجله گاه آماده بود ... داماد پانزده شانزده ساله مشمول نشده ، آماده دامادی بود ...
    مردها اعتماد به نفس تزریق میکردن ...
    دله ها قل قل میخورد و قهوه ها دم میکشید و به حلق مردهای تازه صلح کرده و فصل داده ریخته میشد ...
    صدای کاسوره ...
    صدای تنبور ...
    صدای تیرهای هوایی ...
    آوای حزین زنهای هر دو طایفه ...
    یکی برای فصیله بر باد رفته ... یکی برای دخترک بی گناه ، از لکه ننگ شسته شده ... نوحه سرایی میکردن ...
    مردها ، شاباشهای بسته بسته ، سبز رنگ ، به هوا پخش میکردن ... پسرها وسط شلوغی شاباشها رو جمع میکردن ...
    بیست لیتری ، بیست لیتری ، عرق اعلای کشمش ، به وفور ، پخش و توزیع میشد ...
    دامادِ دو شب دو عروس ، مست میشد ...
    در میون جوونترهای دو طایفه ، اعتماد به نفسش تقویت میشد ...
    باید رکورد میشکوند ... حداقل برای اثبات مردانگیش ، باید رکورد سه دقیقه ای فیصل رو میشکوند ...
    حجله گاه ، بی زافونه ...
    حجله گاه ، بی عروس سفید پوش ... حجله گاه وحشیانه ...
    حجله گاه ، سلاخ خونه ...
    بوی خون ...
    بوی مرگ ...
    بوی عروسی ...
    هلهله ...
    هوسه ...
    اتاق نیمه تاریک ...
    زندان تن و روح ...
    و عروس ترسیده ای که حتی جرات جیک زدن هم نداشت ...
    عروسی که به مسلخ برده شده بود ...
    برای دریدن ...
    برای به وحشیانه ترین حالت ، دریده شدن ...
    دامادی که تازه سنت شده بود ولی مردی رو خوب تو گوشش ، آموزش داده بودن ...
    دامادی که باید زن میگرفت ، تا مجوز خروجش صادر بشه ...
    دامادی که نه عروس دیشبش ، قلبش رو لرزونده بود ، نه امشب ...
    دامادی که آرزوهای جوونیش ، بسته به رکوردی بود که امشب میشکست ...
    تیرها پر صدا تر شد ...
    یزله ها کوبنده تر شد ...
    هوسه ها ، پر رشادت تر خونده شد ...
    گرم ...
    با صدای بلند ...
    جمعیت قل قله میکرد ...
    داماد از میون جمعیت ، به حجله گاه فرستاده میشد ...
    با سلام و صلوات ...

    تو کوچه تنگ و باریک منتهی به خونه دراندشت شیخ صالح ، که حجله گاه عروسی بود ، مردها ، داماد به دوش میکشیدن ... بلند میکردن ... هورا میگفتن ... دست به شونه اش میکشیدن ... تیر های هوایی به افتخار دامادیش ، در میکردن ... و باز راه می افتادن ...
    نیم ساعتی ، داماد رو در میون پای کوبی ، همراهی کردن ... عاقبت ، در خونه شیخ صالح ، همه ایستادن ...
    زاوافیف ، هوسه خونی میکردن ... داماد رو سه بار به روی دوش بلند کردن و پایین گذاشتن ... عاقبت ، وقتی به اندازه کافی اعتماد به نفس داماد ، به سقف رسید ، همگی با هم ، صلواتی ختم کردن و داماد رو به حجله رسوندن ...
    پانتی میون اتاق تنگ و خفه ای که ، نفس برای کشیدن ، کم داشت ... بوسیله زافونه هایی از اقوام شیخ صالح ، دوش گرفته ، نیمه خیس ، لرزون ... با لباسی نو و تمیز ، تو کنج چاردیواری ، گوشه ترین جا رو انتخاب کرده بود ...
    میلرزید و هر چی خدا سراغ داشت صدا میکرد ...
    نمیدونست قراره چه اتفاقی ، بعد از اون خون و خونریزی ، بر سرش بیاد ...
    اصلا چرا اون ...
    این وسط ، گناهش چی بود ...
    چرا به گرو گرفته شده بود ...
    قلبش از گنجیشک تند تر و سطحی تر میکوبید ...
    تاریکی ، با نوری خفیف از بیرون ، روشن شد ... نوری که راه به داخل چاردیواری ، باز کرد ... نور سفیدی که پر از ذرات معلق توی فضا بود ... گرد و خاکی که توی نور ، میرقصیدن و میچرخیدن ...
    سایه ای مخوف ، از میون صدا ها ، پا به داخل گذاشت ...
    سایه نزدیک میشد و قلب پانتی ، کوبنده تر میکوبید ...
    سایه نزدیک تر میشد و زانوی پر درد پانتی ، بیشتر تو سینه اش فرو میرفت ...
    دستهاش ، ناخودآگاه چلیپا ، روی سینه های تازه نوک زده اش ، سفت شده بود ...
    زانوهاش لرزون و پر درد ، تو سینه جمع شده بود ...
    موهای مشکی چون ابریشمش ، با رنگ کدری که از آب نا سالم و صابون سبز رنگی که باهاش شسته شده بود ، به خود گرفته بود ، تو صورتش ، آشفته بود و حال و روز آشفته اش رو بیشتر به رخ میکشید ...
    سایه نزدیک تر شد ...
    بوی گندی از همین فاصله به دماغش میخورد که گه گاهی از دهن فیصل ، از فاصله سه متری ، دماغش رو پر کرده بود و میدونست بوی خوبی نیست و متهوعش کرده بود ...
    اضطرابش بیشتر میشد و دست و پاش و قلبش و بند بند وجودش میلرزید ...
    نفسهاش تند و سطحی ، سینه اش رو بالا و پایین میکرد ...
    چشمهای رمیده اش ، لحظه به لحظه لرزون تر میشد ...
    سایه ، دشداشه به تن ، نزدیک تر میشد ...
    پانتی جیغ خفه ای کشید ...
    مث پر کاه از کنج دیوار ، جدا شد ...
    به وسط اتاق تنگ و گرفته کشیده شد ...
    پیراهن دور کمر چین ژرژت کرم رنگش ، بالا کشیده شد ...
    جیغ زد ...
    صدا اومد : خفه شو ... ساکت ...
    از بیرون صدای هلهلهه بلند تر به گوش رسید ...
    مردها یزله کوب ، هوسه خونی میکردن ...
    اعتماد به نفس تزریق میکردن ...
    پانتی داشت چی میشد ...
    چی به سرش میومد ؟ ...
    تجاوز ، یا ازدواج طبق سنت خدا و پیغمبر ؟ ...
    قبلتُ ای که به ضرب سیلی ای که از دستهای سنگین ، یدو خورده بود ، از دهنش بیرون زده بود ، چه معنی و مفهومی داشت ؟ ...
    آرزو میکرد ، توی طویله عمه زبیده باشه ، میون گاوهای خشمگین و شیهه کش ... گاوهایی که پره های بینیشون با حلقه ای طلایی ، قهوه ای و کثیف ، سوراخ شده بود و تکون میخورد ...
    خداها ، خداهایی که بلد بود و صدا کرد ...
    دستهایی ، قبل از اینکه به طرفش دراز بشه ، مشت شده بود ...
    سایه به روش افتاد ...
    بی اینکه بتونه چشمهای رمیده اش رو که نی نی میزد ، از دو گوی آتشین مشکی رنگ جدا کنه ...
    دستهاش هنوز چلیپا بود ...
    رو دو سینه تازه نوک زده اش ...
    نابالغ ...
    و مردی که تازه سنت شده بود و با هیکلی به مراتب ، پر تر ، قوی تر ، درشت تر ، پر زور تر از اون ، به روش افتاده بود ...
    جیغهایی که میون خنده های پر قهقهه سایه ، خفه میشد ...
    سایه ای که دست برد و دشداشه سفید رنگی که تو اون تاریکی ، بیشتر به روح شبیه اش کرده بود رو به کمر گره کرد ...
    معصومیتی که به سرعت رکورد میشکست تا بر باد بره ...
    روحی که کاملا شرعی ، عرفی ، فصل شده بود و مورد تجاوز قرار میگرفت ...
    دستهایی که به دور هیکلش ، حلقه شد و تخت کمرش رو به زمین سفت کوبید ...
    بی اینکه به روی حجله آماده شده وسط اتاق ، کشیده بشه ...
    چشمهایی که رنگ خون داشت ...
    دهانی که به جای بوسه ، نوازش ، حرف ... بوی الکل میداد ...
    دو پایی که به روی دوش سایه افتاد ...
    تقلایی که راه به جایی نداشت ...
    لباسی که به زور از تن بیرون کشیده شد ...
    دردی که به جونش پیچید ... از دو پای مضروبش ، یا چی ؟ ...
    نفهمید ...
    اون درد عمیق که تو تیره کمرش راه گرفت ، از چی بود ...
    نفهمید ...


    مردی که به روش افتاده بود و اهمیتی به آوای حزین پر التماسش نمیداد ...
    صداهای یزله کوبی که هوسه خون از بیرون به گوش میرسید ، و جیغ خفه ای که از درد ، به گلوی پانتی حمله کرد و تو نفسهایی پر شه** وت ، خفه شد ...
    نفسهایی که با هر دم و باز دم ، بوی تندی به دماغش میپیچوند و متهوعش میکرد ...
    نفسهای پر هن هنی که از سینه سایه ، بلند میشد ...
    سایه ای که شاید کمتر از سه دقیقه ، طول کشید ، تا رکوردی مردونه به جا بذاره ...
    سه دقیقه کمتری که طول کشید تا برای همیشه ، معصومیتی رو بر باد بده ...
    دخترکی که تو سن کمتر از یازده سال ، زن شد ...
    بی اونکه بفهمه چی بر سرش گذشت و چطور زن شد ...
    بی اونکه حتی بفهمه زن شد ...
    پانتی چشم و گوش بسته ای ، که تا یکی دو سال پیش ، تنها ، از عالم مردها ، بوبولی با مزه اش رو دیده بود ...
    پانتی ای که ، کمتر از دو سال ، از دنیای پر از بچگی اش جدا شده بود ...
    از آغوش مادری که تا پای جون محکم نایستاده بود و دستهای کوچیکش رو از دستهای بزرگ و پهن یدو بیرون نکشیده بود ...
    پدری که مرده بود تا دخترکش ، فصیله شه ...
    قربانی شه**وت متوحش فیصل ...
    سایه ای که به روش افتاده بود و تو کمتر از سه دقیقه ، از دنیای پر خواب و خیالش ، بیرون کشیده بودش ...
    سایه بلند شد ...
    بی اینکه به قیافه ترسیده پانتی ... به هق هق خفه پانتی ، به صدای پر کوبش گنجشک وار قلب ترسیده پانتی ، به چشمهای پر از معصومیت دخترک بی گناه ، نگاه کرده باشه ...
    سایه دور شده بود ...
    پانتی رو با درد خفه و گاه تند پیچیده تو بند بند تنش ، روی زمین رها کرده بود ...
    در رو باز کرده بود ...
    صدای هلهلهه های زنانه ...
    صدای هوسه ها و صلواتهای مردانه ...
    صدای مبروک مبروک ...
    گامب گامب دردی که هنوز نفهمیده بود از کجا به جونش افتاده ...
    از پاش ، یا از پاهاش به روی دوش سایه ...
    دستهاش هنوز چلیپا روی سینه های تازه نوک زده اش بود ...
    زافونه ها به داخل اتاق هجوم آورده بودن ...
    دستمالها به خون آغشته شد ...
    فصیله اولی ، پرداخته شده بود ...
    قائله ختم به خیر ! شده بود ...
    جنگ بین مردها ، تموم شده بود ...
    صداها بی صدا تر میشد ...
    چشمهای رمیده اش بی اونکه بسته بشه ، همونطور چمپاتمه زده ، با پاهایی که هنوز سعی میکرد با دردی که از وسطشون به بیرون راه پیدا میکرد ، تو سینه جمع کنه ، به پهلو ، وسط همون اتاق تنگ و تاریک ، مچاله شده بود ...
    زنهای هلهلهه کن ، دستمالهای آغشته به خون و نجاست رو به لای پاهاش میکشیدن و پانتی شیهه ای مث شیهه گاو در حال احتضار میکشید ...
    ههیعععع ...
    هههیععع ...
    چشمهاش باز بود و هنوز از ترس دو دو میزد ...
    موهاش آشفته تر تو صورتش ریخته بودن ...
    صدای هههیععع هههیععععش قطع نمیشد ...
    هیستریک ، چشمهاش از حدقه در اومده ، به روبرو زل زده بود ...
    بی اینکه بفهمه دردی که هنور تو تیره کمرش میپیچه ، از چماق پر صدایی هست که روی جفت پاش فرود اومد ، یا پاهایی که دو دقیقه و نیم ، روی دوشهای سایه بود ...
    تب کرده بود ، لرز کرده بود ، عرق کرده بود ، ولی هنوز ، دستهای چلیپاش رو از روی سینه های تازه نوک زده اش ، پایین نکشیده بود ...
    صبحونه آورده بودن و نخورده بود و جیغ کشیده بود و پره های بینی اش باز و بسته شده بود و هیع کشیده بود ...
    ظهر شده بود و باز سایه ، از توی روشنایی نور ، به داخل خزیده بود و آرومتر از شب قبل ، به حجله گاه کشونده بودش و باز پاهاش به روی دوش سایه افتاده بود و باز هیع کشیده بود و هنوز دستهاش چلیپا بود ...
    زنها کشون کشون به حمام برده بودنش و شسته بودنش و خشکش کرده بودن و باز لباسی نو به تنش پوشونده بودن و باز به اون زندان تنگ و ترش برش گردونده بودن و دستهاش هنوز روی دو سینه تازه نوک زده اش چلیپا بود ...
    شب شده بود و سایه تو تاریکی پیدا شده بود و به درد که توی کمرش پیچیده شده بود ... که دیگه عادت کرده بود بهش ... که بپیچه و تاب بخوره و بره و برگرده ... اهمیتی نداده بود و باز ، پاهاش رو به دوش انداخته بود و پانتی نفهمیده بود ...
    نفهمیده بود که چطور در عرض کمتر از بیست و چهار ساعت شده ، زباله دونی نجاست های پر شه** وت مردی که توش تف میشد و از کنارش بلند میشد و اتاقی که میموند برای تنهاییش ...
    و باز و باز ...
    و نجاستهایی که هی میشست و هی پاک نمیشد و هی هههیععع میکشید و هی دستهاش رو چلیپا به روی سینه های تازه نوک زده اش فشار میداد و میلرزید ...
    هی پاک نمیشد ...
    سایه ای که هر بار میومد و بو میداد و متهوعش میکرد و باز ...
    زیر چلش رو گرفته بودن ...
    به داخل ماشینی برده بودنش ...
    محل زندگیش ، عوض شده بود ...
    شهریت داشت ، آب لوله کشی ...
    بی صدای گاو ...
    بی طویله ...
    بی نخلستون ...
    اتاق سفید ، با تخت و کمد و دراور سفید ...
    پاتختی های سفید ...
    لباسهای نو و تمیز ...
    و سایه ای که هر شب ، با چشمهای سرخ به روش میلغزید و پاهاش رو به دوش میکشید و بالشی به زیر کمرش میکشید و هیکل نحیفش رو به بالا میکشید و تف میکرد و میرفت و پانتی رو تو خودش مچاله ، ول میکرد ...
    زنی که با مهربونی ، مادر وار ، تر و خشکش میکرد و کاچی به خوردش میداد و به زور عرقیجات گرم و تند به حلقش فرو میکرد و دکتری که معاینه اش میکرد و درد کمری که دیگه خفیف تر میشد و معلوم نبود اثر جادویی اون دکتر مردیه که پاهاش رو معاینه کرده بود و بسته بود ، یا زنی که پاهاش رو به روی صندلی ای بزرگ که از وسط ، چاله ای داشت و دو تا پا بند به دو طرف که به جای روی دوش باید پاهاش رو به روی رکابهای صندلی میذاشت و معاینه اش میکرد و دارو میداد و شستشوش میکرد ...
    یا عادتی که همراه با جیغ و ترس و چشمهای از حدقه دراومده نی نی زن ، با دستهای چلیپا ، به سایه ی افتاده روش رفته رفته ، کسب میکرد ...
    و سایه ای که یک روز ، میون هلهلهه و یزله و جشن و پایکوبی و هههیععع هههیعع پانتی از دوباره شنیدن این صداها ، رفت ...
    رفت و زنی به جا گذاشت که هنوز تو خودش مچاله میشد ...
    هنوز دستهاش رو چلیپا به روی سینه ها متورم تازه نوک زده اش ،فشار میداد ...
    و این بود ، زفاف بنتی گونه ، پانتی ... و این نفرتی که عمق میگرفت و از شنیدن اسم سایه ای به نام فرهاد ، رنگ جنون میگرفت ...


    از بچگی ، تو یه خانواده آروم به دنیا اومده بود ... سالها ، پدر و پدر بزرگ به گوشش خونده بودن : پسر باید آروم باشه و پی شر نگرده ... گرچه ، اغلب مصالحه جو به نظر میرسید ، دوست نداشت زیاد دور و بر شر بگرده ، ولی ... در کل بچه شیطونی بود ...
    تفاوت میون خودش و برادر بزرگترش ، همین شر و شور ذاتی بود ... فرام ، سر بزیر بود ... چَشم گو ... متانت داشت ، کمتر کسی روی حرفش حرف میزد ... ولی فرهاد ... کمتر چشم میگفت ، کمتر میل به صلح داشت ...
    از وقتی خودش رو شناخته بود ، مطمئن بود که با بچه های هم سن و سال دور و اطرافش ، تفاوت فاحشی داره ... گرچه که ، همیشه تو مدرسه ، بچه ها به کوله ی هم ، حمله ور میشدن و خوراکی های همدیگه رو چنگ میزدن و غارت میکردن و میخوردن ... ولی خوراکیهای او ، همیشه جاش محفوظ بود ، حتی اگه با ادب و احترام ، خودش تقدیم هم کلاسیهاش میکرد ...
    بچه ها ، بازی میکردن ، ولی نه با او ... دست میدادن و شوخی میکردن ، ولی نه با او ... از گوشه گیری متنفر بود ... دوست نداشت مث یه بچه جذامی ، کنج آفتاب کم رمق زمستونی ، یه گوشه تو حیاط مدرسه بایسته ، بی شر و شور ، بی هیجان ، بی پربچگی کردن ، تا زنگ بخوره و بره سر کلاس ...
    فرام راحت بود ، خودش رو با شرایط وفق داده بود ، سنش هم از اون بیشتر بود ... تو خونه بجز فرام ... خودش و خواهرهاش ، دینا و دیانا ، یه برادر داشت ... برادری که مریض بود ... بیماری ژنتیکی ... اونم بخاطر ازدواجهای فامیلی ... هیچوقت درک نمیکرد چرا ... چرا وقتی اینهمه دختر هست برای ازدواج ، حتما باید یا از عراق دختر برای ازدواجشون میفرستادن ، یا از همون دور و اطراف ، از اقوام ، کسی رو برای ازدواج انتخاب میکرد ...
    زندگی ، میون انسانهای پر تفاوت ، سخت بود ... گرچه هم زبانی ، فاصله غربت رو کم میکرد ... گرچه همسایگی ، فاصله مکانی رو کم میکرد ... گرچه ساعتها و دقیقه ها ، برای او و اطرافیانش ، یکی بود و بی اختلاف نصف النهار مبدا ... ولی اختلاف کیش و آیین ، فاصله ها رو به حداکثر ممکن میرسوند و غربت رو بیش از اونچه فاصله زمانی به ارمغان بیاره ، با خودش میاورد ...
    مشکل از زبان نبود ، همه هم زبان بودن ... با نود و نه درصد بچه های مدرسه ، هم زبان بود ... مشکل از فقر مالی نبود ... باباش هم ملاک بود ، هم کارگاه ساخت طلا داشت ، هم طلا فروش بود ... هم کارگاه بزرگ تراشکاری داشتن که مال عموشون بود ... بعد از عمو به اونها رسیده بود و ... میچرخید ، خوب هم میچرخید ...
    کم کم فهمید ... تفاوتش رو با بچه های هم سن و سالش فهمید ... دین ... تنها تفاوت میون خودش و بچه های اطرافش دین بود ... از همون بچگی ، یه جور دین ستیزی داشت ... حتی وقتی مسلمان شده بود ، باز هم با معقوله ای به اسم دین کنار نیومده بود ... گرچه فرام خیلی خوب براش جا افتاده بود و وقتی صبی بود ، یه مندایی به تمام عیار ، و وقتی مسلمان شد ، یه بچه مسلمون تموم و عیار ... ولی برای اون ، جا افتادنی نبود ...
    به نظرش معنا نداشت ، وقتی یه خدا رو همه میپرستن ، سر چگونگی پرستشش ، اینقدر حرف و حدیث باشه ... وقتی نجس خطاب میشد و بعدها طاهر شد ، دست دادن باهاش صواب شد ... بوسیدنش حلال شد ، خوراکیهاش ، حلال شد ... نفرتش بیشتر شد ... تا جائیکه به درجه خنثی بودن دینی رسید ... دیگه بودایی و مسلمان و مندایی و مسیحی براش توفیر نداشت ... معنا نداشت ... ذهنیتش از یه خدا و هزاران دین ، با پوزخند همراه شده بود ...
    مگر همه انسان نبودن ؟ مگه در آفرینش همشون یه خدا دست نبرده بود ، مگه همه از یه گل سرشته نشده بودن ؟ پس این تفاوت ها و فخر فروشیها برای چی بود ؟ هر کی میتونست خداش رو به همون نحوی که دوست داره بپرسته ... هر کی میتونست با خداش به زبون خودش راز و نیاز کنه ... خدایی که کتابی میداد دست پیامبراش و اونها رو برای ارشاد امت میفرستاد ، چه لزومی داشت که هر کسی خودش رو برتر بدونه نسبت به دیگری ؟
    مگه خدا تو آفرینش انسانها ، تبعیض قائل شده بود و عده ای رو به عده دیگه برتری داده بود ؟ مگه دین اونها ، ادعای دروغین بود ؟ مگه کتاب اونها ، کتابی نبود که دست پیامبرشون یحیی داده بود تا بوسیله اون ، انسانها رو به صلح و آرامش و دوستی و رهایی از نفس اماره ، راهنمایی کنه ؟ پس چرا باید به خاطر داشتن دین ، تحقیر میشد و حق و حقوقش ضایع میشد ؟
    چرا باید گوشه گیر میشد و از درون میسوخت و برای داشتن چارتا دوست زپرتی ، رشوه میداد و با باجهای مختلف ، دوست نگه میداشت ؟ او که عاشق رهبری و سر دستگری بود ... او که دوست داشت همیشه جلب توجه کنه و چارتا دور و برش باشن و توانائیهاش رو ستایش کنن ، چرا باید برای داشتن این کوچیکترین حق هاش ، رشوه میداد ؟
    از پدر و مادر مندایی متولد شده بود ، نیازی نبود که پونزده سالگی وقتی به سن تکلیف میرسید ، سنت کنه و مسلمون بشه ... میتونست صبی بمونه ... ولی چطور ؟ وقتیکه پدر و برادرش در میان منداییها ، مطرود بودن ، بچه چه جایگاهی میتونست داشته باشه ؟
    وقتی ، از جمع منداییها مطرود بود ، و در میان مسلمانها نجس تلفظ میشد ، چطور میتونست یه دل و یه دین بمونه ؟ طرد از میان یه جمعیت کوچیک و حداقلی ، خیلی راحت تر از طرد شدن از طرف جمعیت متهاجم دور و برش بود ... پس به نفعش بود مسلمون باشه و همین دلیلش برای مسلمون شدن بود ... بدون اینکه حتی یه آیه از قرآن رو حفظ باشه ، مسلمون شده بود و از احترام میون مردم برخوردار شده بود ... شاید باید از همون ابتدا میرفت یه جایی که دین خاصش ، دلیلی برای تحقیر و تکریمش نباشه ...
    بخاطر غسلهای هفتگی ، مجبور بودن در کنار کارون زندگی کنن ... پس بچه اهواز بود ... اونجا بدنیا اومده بود و اونجا رشد میکرد ... دوستان زیادی نداشت ، درحالیکه دوست داشت ، داشته باشه ... ذاتا اجتماعی بود و عاشق شلوغی ... از گوشه گیری و انزوای ناخواسته ای که براش بوجود اومده بود متنفر بود ...
    یه عمر تنهایی ، یه عمر نجس به حساب اومدن ... یه عمر تفاوت داشتن ، نتونسته بود روی اخلاق و خصیصه های ذاتیش ، تاثیر بذاره ... کمبود داشت ؟ خوب داشته باشه ، میتونست با روشهای مختلفی این کمبود ها رو رفع و رجوع کنه ...
    راهکار پیدا میکرد ... گاهی با پول بی زبون بابا ... بچه ها اکثرا ، از یه بچه لارج خوششون میومد ... این یه راه برای جلب دوست بود ... عشق سر دسته گری داشت ... رهبری ...
    باید تلاش زیادی میکرد تا بتونه ، جایگاه مقبولی بین هم محلی و هم کلاسی و همسایه و هم سن و سال بدست بیاره ... با پول خیلی جاها کارش راه می افتاد ... وقتایی که بین پسرها ، لوطی گری میکرد و همه رو به صرف ناهار یا شام دعوت میکرد و خرج میکرد ، نمک گیر میکرد ... گاهی دینش از یادها میرفت ...
    گزینه دیگه اش ، توانایی بود ... از هوش ذاتیش میتونست استفاده کنه ... گاهی تو ورزش ... میتونست سر آمد باشه ... شناگر ماهری بود ... مدال می آورد ، حتی اگه کسانی بودن که سعی میکردن ، حقش رو بخورن و نذارن به جایی برسه ... صداش به جایی نمیرسید ... ولی تلاشش ... بهر حال میتونست از این طریق موقعیت اجتماعی و جایگاهی برای خودش ، کسب کنه ...
    میتونست تو درس خیلی خیلی خوب باشه ... چارتا بچه هم سن و سالش برای رسوندن تقلب هم که شده ، چشم رو دین و آیین متفاوتش میبستن و خودشون رو بهش میچسبوندن ...
    دوستانی برای خودش پیدا کرده بود که ، گرچه پر تظاهر و ریا کار و سطحی بودن و به دنبال منافعی ... ولی ... همینکه همیشه مجبور نبود تو خودش فرو بره و گوشه عزلتی انتخاب کنه و منتظر یکشنبه بعدی بمونه تا با روحانی صحبت کنه و از حسهای بد رها شه و غسل کنه و طلب آمرزش ، بهتر بود ...


    کم کم که بزرگتر شد ، ترجیح داد زیاد خودش رو درگیر دین نکنه ... براش فرقی نمیکرد ، ولی همونقدر که برای اون بیتفاوت بود ، برای دیگران یه تفاوت فاحش به حساب می اومد ... همینکه هر سال موقع ثبت نام مدرسه ، باید ذکر میکرد که به چه دینی ایمان داره و از اقلیتها محسوب میشد ... اقلیت بودن ، به جنون میکشوندش ... دوست داشت تابع جمع باشه و تو شلوغی و ازدحام جمعیت شناور باشه ... سبک و سیال ...
    کم کم بزرگتر شد ... تفاوتها فاحش تر شد ... نگاهها جون دار تر شد ... پوزخندهای خودش هم عمیقتر شد ... همینها که دینش رو به تمسخر میگرفتن ، هر جا کم میاوردن و نیاز به اون داشتن ، دورش جمع میشدن و چشم به روی دین و آینش میذاشتن ...
    بازم ، بزرگتر شد ، به سن تکلیف رسیده بودن ... پونزده سالگی ای که برای فرام اومده بود و تصمیش رو گرفته بود و دلشو یه دله کرده بود و مسلمان شده بود ... دینا هم همینطور ...
    همش از مردن مندا شروع شد ... برادر بیمارش مرد ... نیاز به پیوند داشت ، پیوند خونی ، ولی تو خانواده اش ، کسی قرابت خونی باهاش نداشت لوسمی بینشون ارثی بود ... عموش هم به همین دلیل مرده بود ... برادرش ، به همین دلیل ...
    با اینکه پیوند زده بود ، با اینحال ، پیوندش با فرام ، رد شده بود ... برادرش مرده بود ...
    با یه عالمه بدبختی ، گشتن و پول خرج کردن ، پیوند مناسبی پیدا کرده بودن که احتمال قبولش از بدن مندا ، زیاد بود ... فرد دهنده پیوند ، به محض اینکه فهمید با یه غیر هم کیش خودش میخواد پیوند داشته باشه ، از دادن اون مایع حیات بخش ، سر باز زد ... براش مهم نبود که جون یه پسر بچه تو دستهای شفا بخشش قرار داره ... مهم دین و آیینی بود که اونها رو از هم جدا میکرد ...
    به ناچار ، پیوند بین فرام و مندا صورت گرفت ... به هفته نکشید که پس زده شد ... کبد مندا از کار افتاد ... یرقان گرفت و مرد ... خانواده بیش از پیش از خود متنفر و تو خود فرو رفته بودن ...
    پدر تصمیم بزرگی گرفت ... دوست نداشت بخاطر اقلیت موندن ، جون بچه هاش رو از دست بده ... از نظر پدر ، فرقی نداشت ، مهم پرستش یه خدا بود ، پس فرقی نداشت که به دین مندایی روزه بگیره و نماز بخونه یا به دین اسلام ... مهم نبود براخه بخونه یا نماز ... مهم نبود سی روز پشت سر هم روزه بگیره ، یا سی و شش رو در طی سال ... مهم نبود سالش سیصد و شصت روز باشه ، یا بشه سیصد و شصت و پنج روز ... وقتی قرار به بقا باشه ، ایام خمسه ، نماد چی بود ؟ چه مفهومی داشت ؟ ...
    مندا که مُرد ، پدر تصمیم آخرش رو ، گرفت ... مطرود شدن یا باقی موندن ؟ زندگی کردن ؟ ...
    یه چرخش چند درجه ای کرد و قبله رو از شمال ، به طرف کعبه چرخوند ... چارتا ذکر یاد گرفت ... و یاد گرفت بجای براخه ، نماز بخونه ... بجای روزه های سی و شش روزه ، ماه رمضان ، روزه بگیره ... سنت کنه ... پدر ، تو سن چهل و هشت سالگی ، سنت شد ...
    زندگی با جریان سیالش گذشت ... حالا همه اعضای خانواده به دین اسلام دراومده بودن ... از جایگاه اجتماعی برخوردار شده بودن ... برای ثابت کردن این جایگاه اجتماعی ، چه بهتر که خودشون رو بین اقوام عشیره ها هول میدادن ... وقتی که از بین جامعه مندائیان ، مطرود شده بودن ، چه بهتر که بین اقوام مختلف دور و بر ، بُر میخوردن و جایگاه کسب میکردن ...
    اموالی که همیشه در خطر بود ، با پیوند برادری با اقوام مختلف ، جایگاه امن تری به خودشون اختصاص دادن ... دل به قوانین عشیره دادن ، کار سختی نبود که از پسش بر نیان ...
    با اونهمه مال و اموال و حرفه ای که داشتن ، یه پیوند عشیره ای ، میتونست از نظر مالی و خیلی از مزایای اجتماعی ، ساپورتشون کنه ...
    در طی چند سال ، جایگاه ضعیفشون ، به جایگاه قدرتمندی تبدیل شد که خیلی از اقوام و طایفه های محلی ، برای پیوند با اونها ، سر و دست شکوندن ... تو هر قانون و ماده و تبصره ای ، اسم اونها و خانواده اشون هم به چشم میخورد ... تو هر حل و فصلی ، پدرشون به عنوان یه بزرگ پر قدرت ، میخ میکوفت ... مثل بقیه اقوام و طایفه ها ، اسمشون تو صندوقهای طایفگی بود و به تعداد افراد ذکور سهم ماهیانه اشون از این حل و فصلها رو پرداخت میکردن ...
    بازوی خانوادگیشون قوی شده بود ... پدر که از یه طرف ، مطرود شده بود ، از جایگاه تازه پیدا کرده اش بشدت ، خوشحال بود ...
    با اینحال ، اخلاقهایی ذاتی بود که میونشون ارث به ارث ، نسل به نسل ، گردش کرده بود ... هنوز هم شغلشون ، زرگری بود ... هنوز هم برای تحصیل ، رشته پیامبر خودشون یحییِ حکیم ، پزشکی رو انتخاب میکردن ... هنوز هم پرنده نمیخوردن ... و خیلی از اخلاقهایی که با وجودشون عجین شده بود ...
    با تمام این تفاسیر ، اون ، از فرصتها ، میتونست استفاده مناسب رو ببره ، از توانائیهاش ، برای برتری طلبی استفاده میکرد و همیشه سرآمد بود ...
    عادت کرده بود همیشه سر گروه باشه ... همیشه ، تو هر برنامه ای انتخاب بشه ... پسرهای نوجوون روش برنامه ریزی کنن و بهش آویزون باشن ... گرچه خیلی زود ، باید برای درس و ادامه تحصیل از این محیط پر اختناقی که به زور قابل تنفس بود براش ، دور میشد ، ولی تا اونجا که جا داشت ، برای خودش گروهی داشت و دوستانی که ، دور و برش میچرخیدن و ستایشش میکردن ...
    آهنگ رفتنش که زمزمه شد ، همراه با آهنگ ازدواج بود ... این هم یکی از اون اخلاقهایی بود که ارث به ارث چرخیده بود ... ازدواج تو سن کم و تکثیر نسل ...
    از هر دو طرف ، چه از طرف مندائیها و چه از طرف عربهایی که با اونها هم پیمان شده بودن ، تکثیر نسل و تکثر اولاد و ازدواج زودهنگام ، یه امر خوب و تحسین شده بود ...
    گرچه که علاقه ای به تشکیل خانواده در خودش نمیدید و بارها فرام رو بخاطر اینکه با سنی کم ، دردسر خانواده و اولاد رو به دوش خودش انداخته ، نکوهش میکرد ... اما برای رهایی از فشار خانوادگی و فرار از محیطی که دوست نداشت ، اولین و آخرین راهی بود که باید انتخاب میکرد ...
    بیخیال و سر مست غرور ، به دنبال حس خوب رهایی ، پا تو رکاب پدر گذاشت و سر به اختیار پدر سپرد ... چه اهمیتی داشت کی ... چه اهمیتی داشت چه شکلی ؟ چند ساله ، با چه اندازه تحصیل ... از چه درجه اجتماعی ، چه دین و آینی ؟ همینقدر که مجوز خروجی داشت که اونو از این کوره راه پر تنفر ، دور میکرد ، بس بود ...
    حالا چه اشکالی داشت که دخترکی ، به نیتی ، هر چی ... اسم همسرش رو به دوش بکشه و دل خوش کنه ... همینقدر که میتونست بی تکاپو ، بره و به دنبال آرمانهاش باشه و از این فقر فرهنگی فرار کنه ، کافی بود ...
    اصلا مگه دختری که میشینه تو خونه و چشم به در میدوزه ، تا یکی بیاد براش ببره و بدوزه و بی سوال و جواب ، عنوان همسری رو به دوش بکشه ، حس مسئولیتی هم به دنبال داره ؟ ...
    کافی بود چند صباحی دل به دل بابا میداد ... کافی بود نقش پسرک خوب خاندان رو بازی میکرد ... کافی بود چند صباحی ، فرام گونه زندگی میکرد ... در عوض خیلی زود از تموم این بندها رها میشد ... میرفت و راحت به دنبال آینده ای که دوست داشت و ایده آلش بود ، میگشت ...
    پدرش ، دختری از میون همون طایفه های هم پیمان که مرد قدرتمندی بود و بزرگ طایفه ، انتخاب کرد ... یکی مث غزاله ... غزاله ای که با وجود داشتن شوهری که به زودی با مدرک پزشکی ، به میهن برمیگشت ، کماکان ، فقط یه مادر بود ... مادر بچه هایی که تند و تند برای فرام میزایید ...
    هر بار اومدن فرام به ایران ، مصادف میشد با بالا اومدن شکم غزاله ...
    غزاله ای که به زور در حد خوندن چارتا آیه از قرآن ، سواد اکابری داشت ... غزاله ای که فرهنگش ، در حد همون نون تو تنور گذاشتن و گاو دوشیدن و بچه پس انداختن بود ... فرام هم راضی بود ... مقید تر از اون بود که از این زندگی ناراضی باشه ... اونم باید ادای فرام رو خوب درمیاورد ... چه لزومی داشت که بره و بعد مجبور باشه پشت سرش رو نگاه کنه ؟ ...


    چند سالی تحت حمایت مالی بابا ، درس میخوند و به یه جایی میرسید و عشق و حالش رو میبرد و بعدش هم خیلی راحت ، از پشت سرش ، رو بر میگردوند و یه گور بابایه میگفت به دنیایی که براش ساخته بودن و تموم ... مگه بد جایی پا میذاشت ؟ مگه قرار بود کم کسی بشه ...
    هیچوقت نمیتونست خودش رو قانع کنه ، به زندگی ای مث زندگی فرام ... زن ، بچه ، مسئولیت ... مهم نبود بابا چه عهد و پیمانی میبست و با کیا معامله میکرد ... مهم این بود که بی سر خر ، میرفت و میرسید به آزادی رویاییش ...
    همینکه تو کتشون نمیرفت که زن رو ببندن به خیک مرد و بفرستن ینگه دنیا ، خودش کلی ارزش داشت ...
    بیخیال و بی اینکه کوچکترین دلهره ای داشته باشه ، پا به پای بابا ، برای معامله یه دختر دهاتی چشم گوش بسته که فقط دنبال آزاد شدن از محیطی به اسم ده کوره ست ، راه افتاد ...
    با تموم نوجوونی و ناپختگیش ، براش مسلم بود که دخترک ، فقط قصد ازدواج داره ... فقط رهایی از محیطی که مث خودش ، براش خفقان آور بود ... گرچه برای او ، زندگی بین آدمهای بی فرهنگی که تموم هم غمشون ، دور شدن از یه خدا پرست ، با دین دیگه ست ، اختناق بود ... برای اون دخترک دهاتی هم ، زندگی تو کوره دهاتی که دختر حتی شمارده نمیشه بین اعضای خانواده ، اختناق بود ... یه معامله دو طرفه ، بی عذاب وجدان ... اون به آرزوهای دور و درازش میرسید ، دخترک هم به خانواده ای نو که اقلا بعنوان عروس ، قبولش دارن ...
    دو دو تا چارتا کرد و با خیال راحت ، پشت سر باباش راه افتاد ... به ادا و اصول دخترک ، خندید ... به ساده لوحیش خندید ... میتونست خیلی راحت بره ، و چار روز دیگه که درسش تموم شد ، دخترک رو آزاد کنه و با یه طلاق غیابی ، خودش رو از بند و بست دخترک آزاد کنه و اونو هم ...
    با اینکه سنت شدن تو سن پونزده سالگی ، پر از حقارت بود براش ... بین دوستانی که پر تمسخر بهش خندیده بودن ... با اینحال ، راضی بود ... از این قید و بندها رها میشد و راضی بود ... زیر تیغ رفت ... زجر کشید ... تحقیر شد ... و در نهایت ، مرد شد و مردونگیش رو بهش تبریک گفتن و این ارزش داشت ... بزرگ شد و حساب کتابهای روش ، بیشتر شد و این ارزش داشت ... جوونها ، حسابهای بزرگتر روش کردن و این راضی ترش کرد و ارزش داشت ...
    به هفته نکشید ، دخترک رو براش عقد کردن ...
    حتی قیافه اش هم تو نظرش نمونده بود ...
    چه اهمیتی داشت ، وقتی قرار بود خیلی زود قیدش رو بزنه ؟ ...
    سر از پا نمیشناخت ... خیلی زود ، از تموم قید و بندها آزاد میشد ... مطمئن بود ، جائیکه میره ، حداقل تفاوتی که با اینجا داره ، اینه که به کسی برای دینش ، نجس نمیگن ... مجبور به تغییر نیست ... زنها هم لابد برای ازدواج ، ملاکشون ، راحت شدن از تپاله ی گاو جمع کردن ، و بجای توی خور ، زیر شیر آب لباس شستن نیست ...
    لبهاشو به هم میفشرد و به ذهن میسپرد : برای دخترک ، چه از این بهتر ، که اونهم از این زندان پر قید و بند نجات پیدا میکنه ... تازه ، شاید فرصتی پیدا کنه و بتونه از این منجلاب ، خودش رو نجات بده ...
    به رسم و رسوم مسخره ی عشیره ، تن سپرد ... کار راحتی بود ، کافی بود حس کنی مردی ، مردی رو با تموم عضو به عضو بدنت تجربه کنی ، از حریمها بگذری ...
    و میدونست حریم این دختر باکره ساده لوح ، دروازه های بهشت موعوده ...
    زیر لب زمزمه میکرد : از این حریم بگذر ، وارد بهشت موعود شو ...
    پوزخندی میزد و پر غرور ، رویا پردازی میکرد ... برای بعدها ، بعدهایی که از این قید و بندها باز شد ... بعدهایی که تونست ، مردونه ، انتخاب کنه و مردونه زندگی کنه ، لازم نبود عجله میکرد ، فعلا تا همین حد مردونگی هم کافی بود ... به انتخاب دیگران ، مجوز پیدا کردن ... به انتخاب دیگران ، راحت شدن از این جهنم ، و به انتخاب خود به بهشت و اون در سبز پا نهادن ...
    دخترک ریزه میزه ... سبزه ... البته به گمونش چون ، تو نگاهی گذرا ، همین سبزگیشو فقط تونست تشخیص بده ... گرچه مهم نبود ، تا همین حد هم مهم نبود ... امشب ، مجوز دار شده بود ... پدر خوش خیمانه ، فکر میکرد ... به زودی همچون فرام ، نسلی ازش بجا میمونه ... و اون فقط به زدن پوزخندی ، بسند میکرد ...
    فردای بعدی ، سرنوشتش ، یه خورده ای تغییر کرد ... دستکاری شد ، بوسیله کی و چطور ، اونقدرا براش مهم نبود ... ولی شده بود ...
    عصبانی بود ... مسلما ، مجوزش باطل شده بود ... شاید اصلا صادر نمیشد ... شاید تمدید میشد ...
    لحظه ها ، پر از اعصاب خوردی بودن ... لحظه ها ، قدم رو ، روی اعصابش بیخیال و آروم گذر میکردن ...
    تا طغیان راهی نمونده بود ... پسر پر شر و شوری بود که به زور خودش رو موجه و بی سر و صدا و مصالحه جو ، جا میزد ... میتونست ، بلند شه ... کودتا کنه ، مجوز بخواد ، بی اینکه به این مسخره بازیها ، سرسپردگی داشته باشه ...
    جلز و ولزهای پدرش و دیگران ، براش کند و بی مفهوم میگذشت ... ثانیه ها ، حادثه ساز بود و اصلا لزومی نمیدید که به خودش زحمتی بده و بپرسه : پس اون مجوز چی شد ؟ چرا یه شبه باطل شد ؟ ...
    دعواها ، بزن و بکوبها ... بکش بکش ها ، براش کند و بی مفهوم میگذشت ...
    دخترک مرده بود ... مورد تجاوز قرار گرفته بود و کشته شده بود ... با خودش فکر میکرد : هه ... به همین راحتی ؟ ... کشتنش ، از کشتن سوسک هم راحت تر بود ...
    با اعصابی متشنج ، در حالیکه تنها فکرش ، باطل شدن مجوزش بود و باید راه دیگه ای برای راحت شدن از این جو پر اختناق پیدا میکرد ، قدم رو میرفت ...
    عاقبت به شب نکشیده ، دخترک نگون بختی که الان به زحمت میتونست به یاد بیاره ، سبزه بود و ریزه میزه ، چال شد ... دوباره گره سرنوشتش به دست بقیه ، افتاد ... تند و تند شروع کردن برای بافتن و رج زدن سرنوشتی دیگه ... سعی کرد بیخیال بمونه ... یه روز دور تر و زودتر ، تاثیری نداشت ... بهرحال این مجوز باطل شد ، مجوزی دیگه ، صادر میشد ... و شد ...
    دخترکی دیگه ... انتخاب ها ، مجوزها ، ردیف به ردیف لیست شد ... یکی میخوای یا دو تا ؟ ... اوه همون یکی هم از سرش زیاد بود ... گوشهاشو تیز کرده بود ... به کمین نشسته بود ... منتظر بود ... عاقبت صدای صلوات ، ختم جلسه رو اعلام کرد ... یه مجوز ، حتی با شرایطی قابل ترحم تر از قبلی ...
    این یکی ، شرایطی بدتر داشت ... یه دختر یتیم ، با شرایط سخت زندگی ... میتونست راحت بگیره و بذاره و بره ... کسی حق نداشت فردا ادعایی داشته باشه ... این هم خوب بود هم بد ... شرایط اونقدرها هم که فکر میکرد ، ایده آل نبود ...
    این دختر فصیله بود ... با کلی ماده و تبصره ... میتونست زنده به گورش کنه ... میتونست هر چقدر دلش خواست ولش کنه ... میتونست تو سرش بزنه ... میتونست غرور سرکوب شده تموم بچگیهاشو ، سر یکی از همونهایی که یه عمر متهم به نجاستش کرده بودن ، خالی کنه ... میتونست بی اینکه عذاب وجدان داشته باشه ، ولش کنه به امان خدا و بره ... ولی نمیتونست طلاقش بده ... طلاق به معنی ختم آتیش بس بود ... پوزخندی به لبهاش جا خوش کرده بود : میتونست بکشش ، ولی نمیتونست رهاش کنه ... این دخترک دیگه چقد بدبخت بود ؟


    بهرحال به حال اون فرقی نداشت ... راحت بود ... فقط کافی بود چشمش رو میبست و خودش رو میداد به جریان سیال پیش روش و بکارت دخترک رو که مجوز خروجش بود ، فتح میکرد و با خیال راحت ، میرفت پی سرنوشتی که میتونست با دستهای خودش ، به خوش خط ترین خطها ، بنویسه ...
    لحظه های آخر ، حس میکرد داره جا میزنه ... اگه فردا دردسر شد براش چی ؟ اگه مجبور شد برگرده ، با این دخترک دهاتی چه میکرد ؟ ... اگه خواست با یکی دیگه ازدواج کنه ، با قانون خانوادگی خودش که پدرش به شدت پایبند بود بهش چه میکرد ؟
    دخترک ، از قرار معلوم ، مث بختک تو سرنوشتش افتاده بود و خیال بلند شدن نداشت ...
    اصلا ... اصلا بهتر بود داد و بیداد به راه می انداخت و با عصیانگری ، کارش رو راه می انداخت ...
    یه بار تا پای عقد ، با دخترکی چشم و گوش بسته رفته بود ... عقدش کرده بود و سرنوشت ، خط دیگه ای براش نوشته بود ... چرا باید خودش رو به این جریان میسپرد ...
    تو کمتر از ده دقیقه ، جا خالی داد ... راحت میتونست از زیرش در بره ... به او چه که دو طایفه میخوان همدیگه رو بکشن یا هر چی دیگه ... ولی به محض اینکه کلامی از دهنش بیرون زد ، پدرش ، ذات شرور و سرکش اونو تشخیص داد ... نباید میذاشت تا اینجا اومده ، همه رشته ها رو پنبه کنه ...
    خط و نشون کشید ... تهدید کرد ... بالا و پایین پرید ... عاقبت هم از پسش بر اومد و با کلی تهدید و چشم گرد کردن و غره رفتن ، پسرک سرکش رو بی صدا گوشه ای نشوند ...
    باز تو قالب فرام رفت ... سرسپرده و متین ... گوشه ای کز کرد ... پدر از فرصت استفاده کرد ... جوونکهای پر شر و شور رو دور و برش فرستاد ... مستش کردن شیرش کردن ... رشادت تو گوشش خوندن ... از غیرت نداشتش براش مایه گذاشتن ... جلو چشمش رو پر خون کردن ... گفتن ... خوندن ... بالا و پایین کردن ... و عاقبت ، مست و لایعقل ، به جایی فرستادنش که فکرش رو هم نمیکرد ...
    دخترک رو حتی ندیده بود ... ترجیح میداد اصلا هم نبینش ... از این دخترکهای لوس و ننر بود ... معلوم نبود چه مرگشه ... لابد میخواد سرکشی کنه ... جیغ میزد ... ولی اون باید به این کابوس خاتمه میداد ... مجوز خروجش از این جهنم ، توی هتک باکرگی این دختر بود ...
    سرش گیج میرفت ... چشماش اطراف رو تشخیص نمیداد ... دور و برش پر از صدا بود ... لباس مسخره ای به تن داشت که شاید به جز روزهای تعمید که لباس مشابهی از اون رو پوشیده بود ، هرگز به تن نکرده بود ...
    به آداب و رسومی تن داد که ، براش نه جالب بود و نه درخور توجه ... عقل زایل شده اش فقط یه دستور صادر میکرد ... تمومش کن و راحت شو ! ...
    بی اونکه به چشمهای دخترک نگاه کنه ، بی اونکه قلبش لرزیده باشه ... بدون اینکه حسی داشته باشه ، به سمت دخترک قدم برداشت ...
    یاد گرفته بود ... این چیزا رو تو همون عالم مستی خوب یادش داده بودن ... لازم نیست کاری کنی ... فقط کافیه که زیر کمرش رو تا حدی بالا بیاری ، دستهاش رو از دو طرف بگیری ، پاهاش رو به دوش بندازی ... و کار رو تموم کنی ، و سریعترین حالتی که ممکنه ، از اتاق بزنی بیرون ... بزنی بیرون و به همه ثابت کنی که مردی ...
    و خواسته بود مرد باشه ... مث همه مردهای اطرافش ... برای دخترکی که حتی رنگ چشمهاشم تو اون تاریکی نتونسته بود تشخیص بده ...
    تنها به فکر منفعتش بود ... افکارش رو روی منفعتش زوم کرد ... هر کسی ، فکرش ، روی منفعتش زوم بود ... پدرش ... پدر بزرگ این دخترک ... شیخ صالح ... شیخ حمد ... زار عاشور که میانه رو گرفته بود ... لابد حتی این دخترک ...
    هر چی سعی کرد افکارش رو متمرکز کنه و منفعت دخترک رو این میون تشخیص بده ، نتونست ...
    سرش رو با حرکت شدیدی به دو طرف ، تکون داد ... افکار مخرب و زیادی رو از ذهن بیرون انداخت و به روی آموخته هاش از این مراسم ، متمرکز شد ...
    با نشون دادن مردونگیش ، میتونست خیلی سریعتر از اونچه که باید ، به نتیجه مقبول برسه ... چه اهمیتی داشت که به زیر پاش نگاه بندازه ؟ چه اهمیتی داشت که به منفعت دخترک ، تو این میون فکر کنه ...
    دخترک ، اون زیر ، لوس بازی در میاورد ... اَه ، این دیگه از تحملش فراتر بود ... زیر لب غرید : خفه شو ... ساکت
    انگار اون مجبورش کرده بود ... به اون چه ربطی داشت ؟ ... این میون یکی زده بود ، یکی کشته بود ، یکی تقسیم کرده بود ... قرعه به نام او ، با این دخترک زر زروی لوس افتاده بود ...
    فحشی نثار سرنوشت شوم خودش و دخترک کرد ... حالش بهم میخورد ... از ته معده اش ، هر چی بود و نبود ، بالا میومد ... یا از زیاده روی تو عرقهای دست سازی بود که ساخت آزمایشگاههای خونگی صبیها بود ، یا اثر افکاری که به ذهنش میخورد و سعی میکرد با شدت و حدت بیشتری به بیرون برونشون ...
    عجیب بود ، با اینکه صبی ها نجس بودن و خوراکشون برای مسلمونها ، نجس ... با این حال ، عرق دست سازشون ، خوب بینشون پر طرفدار بود ...
    حالش لحظه به لحظه بدتر میشد ... فکر دخترک تپاله جمع کنی که زیر دست و پاش تقلا میکرد و ناز میکرد و زر زر میکرد ، حال بدش رو بدتر میکرد ... سعی کرد روی کارش متمرکز بشه و این کار رو هم مث کارهای دیگه ای که توشون تونسته بود افتخاراتی کسب کنه و از اون طریق برتری خودش رو به جوونهای هم سن و سالش نشون بده ، تموم کنه ...
    نمیدونست چقد طول کشید ... سرش گیج میرفت و توی دنیای دیگه ای بود ... تصاویری گنگ و نامفهوم جلو عقب میشدن و آروغهایی میزد ، که فکر میکرد با هر کدوم اونها ، معده اش بلاخره از توی دهنش باهاشون بیرون میزنه ...
    هن هنی از سینه اش خارج میشد ، که نمیدونست اثر کدوم یکی از حسهای بدنشه ... به تنها چیزی که فکر نمیکرد ، لذت لحظاتی بود که درونش ، گیر کرده بود ...
    به نظرش رسید ، اگه این ثانیه ها ، به دقیقه ای بیشتر برسه ، حتما روی دخترکی که لابد دماغش پر بود از بوی پهن ، بالا میاره ...
    به هر بدبختی ای که بود ، کاری که ازش خواسته شده بود رو ، طبق آموزشهای دقیق ، انجام داد ...
    سعی کرد حتی نگاهی به چشمان دخترک نندازه ...
    مطمئن بود که این هن هن ها ، اثری از لذتی که میتونست از روی اون دخترک داشته باشه ، نیست ...
    با انتهای حسی که تو بدنش مونده بود ، هر دو پای دخترک رو که به روی دوشهاش ، زیادی سنگینی میکرد ، به پایین پرت کرد ...


    تموم توانش رو جمع کرد و به سمت در به راه افتاد ...
    به محض باز کردن در ، صداها بلند تر و بد صدا تر تو مغزش میپیچید و میکوبید ...
    هر کی میومد و شونه به شونه اش میزد و بوسه ای روی شونه هاش می انداخت و دستهاش رو تو دست میگرفت و محکم و مردونه فشار میداد و چیزی شبیه تبریک بلغور میکرد ...
    حالش ملتهب تر شده بود ...
    بی خود و بی جهت ، میخندید ... از این سرنوشتی که دچارش شده بود میخندید ... شاید هم از مجوزی که فتح کرده بود ...
    با تمام اینها ، حتی لحظه ای هم عذاب وجدان پیدا نکرد ... برعکس ، به نظرش رسید که همه اونهایی که اون رو تو این شرایط سخت گذاشته بودن ، باید پیش وجدان خودشون ، شرمنده میشدن ...
    چه لزومی بود به این همه رسم و رسومات پرتهوع ...
    به روی دوش مردها بلند شد ... کار بزرگی کرده بود و مردونگیش رو به عده زیادی پشت درها ثابت کرده بود ...
    با هر بار بلند و پایین شدنش ، بیشتر احساس تهوع میکرد ... دقایق کشدار میشد ...
    جمع مردها رو به کنار زد ... با سرعت خودش رو به کنج خلوتی از حیاط پشتی رسوند ... تموم حس انزجاری که از روی اون دخترک ... از اون دقایق پر آشوب ... از بوی بدی که زیر دلش میزد ... از عرقی که روی پیشونیش نشسته بود ، و از نجاستی که به روی بدن خودش حس میکرد ، عق شد و بالا اومد ...
    دستش رو روی دو زانو گذاشت و کنار همون کنج خلوت حیاط خم شد ... زردابه ای از میون معده اش ، به بیرون راه پیدا کرد ...
    هرگز حاضر نمیشد برای بار دومی ، اون لحظه های پرتهوع رو تکرار کنه ... لحظه هایی که سرش رو به دوارن می انداخت ... و تحمل اون دخترک زر زرویی که با زر زدن بیش از حد ، سعی میکرد خرکی و غیر حرفه ای ناز کنه ... از آستانه صبرش فراتر بود ...
    پسر چشم و گوش بسته ای نبود ... از صدقه سری پول یامفتی که عمری تو دست و بالش بود ، دخترهای زیادی رو تو دست و بالش داشت ... ولی هیچ وقت تحت شرایطی ، مث شرایط این شب طوفانزده ، قرار نگرفته بود و از اینطریق به دختری ، نزدیک نشده بود ...
    بازم عق زد ... با یاد آوری لحظاتی که پاهای اون دخترکِ بی ارزشی که ، از تپاله جمع کردن ارتقاء پیدا کرده بود و شانس در خونه اش رو زده بود ، روی دوشش بود ، باز هم عق زد ...
    وقتی حالش بهتر شد ، وقتی تونست دور و برش رو تشخیص بده ... تازه فهمید چه مصیبتی تو گردنش افتاده و دست بردار نیست ... پدر و بقیه کسایی که براش این لقمه رو پیچیده بودن ، مجبورش کردن ، هفت شبانه روز ، روزی یکی دو بار ، بره و اون عمل پر تهوع رو اینقدری تکرار کنه تا دخترک بتونه برای بقای نسل ، توله ای پس بندازه ...
    فکرش هم حالش رو بد میکرد ... سعی کرد با همه اونها مخالفت کنه ... ولی مگه میشد ؟ کلید آزادیش ، در دستانی بود که اونو به اتاقکی راهنمایی میکرد که اون دخترک زر زروی لوس توش دمر افتاده بود ...
    هر بار که به داخل اتاق میرفت ، زنها ، دخترک رو به شکلی درآورده بودن تا رغبتی داشته باشه و باز به روش بیفته ... هر بار اینقد به حلقومش عرق دو آتیشه کشمش میریختن ، که معده اش به سوزش می افتاد .
    عقلش در حدی زایل میشد که از روزگار خودش به خنده می افتاد ... حسی درونش به قلیان می افتاد که با حس گاوی که برای فحله گی برده باشن ، برابری میکرد ... منزجر میشد و از اینکه به فحلگی کسی رو به زیر پا بگیره ، حالت تهوع بهش دست میداد ...
    دوست داشت اونقدری پر کینه باشه و سر حال ، که یه دل سیر دخترک زر زرو رو به مشت و لگد بگیره ...
    دخترک ، صداهایی از خودش بیرون می آورد ، که دقیقا حس میکرد ، ماده گاویه که به فحل آورده شده ... برای جفت گیری و بقای نسل ...
    حالت تهوعش شدید تر میشد ... عق میزد و سعی میکرد بی اینکه به اون دخترک تپاله جمع کن نگاهی بندازه ، کاری که ازش خواسته بودن رو تموم کنه و راهش رو بگیره و بره تو اتاقی دیگه و یه دل سیر بخوابه و وقتی از خواب بیدار شد ، اثری از آثار اون لحظه ها نمونده باشه ...
    یه ماه ... دو ماه ... سه ماه ، یا بیشتر ... هی برو تو اتاق ، هی دخترک رو به فحل بگیر ... هی عق بزن ... هی منتظر جواب شو ... هی دلواپس طول کشیدن بقای نسل باش ...
    طاقتش رو به اتمام بود ... دیگه کاسه صبرش لبریز شده بود ... از نفسهایی که میکشید ... لحظه هایی که با اون دخترک سپری میکرد ... زر زر دختر که گویا تمومی نداشت ، تلاش اطرافیان که سعی میکردن دخترک رو خوشکل کنن و خوش بو ... کم کم به سیم آخر میزد ...
    عاقبت سفیر خوش خبر رسید ... تو آخرین معاینه از دخترک ، خبر خوش رو شنید ... دخترک ، آبستن شد .... و این یعنی ، با خیال راحت میتونست بره ... باید دو پا داشت و دو پا قرض میکرد و چنانی در میرفت که اگه روزی روزگاری کلاهش هم اونورها می افتاد ، برای برداشتنش ، بر نمیگشت ...
    با اولین آزمایشی که مثبت شد ، در رفت ...
    مدارکش خیلی وقت بود آماده شده بود ... بهانه ها ، دهنها ... همه بسته شده بود ... ماموریتش تموم شده بود و وظیفه خطیرش در مورد ابقای نسل رو به خوبی ، مث تموم کارهایی که با بهترین حالت از پسشون بر می اومد ، انجام داده بود ...
    میون هلهله و پایکوبی ، راهی شد ... راهی غربتی که دوست داشت ... غربتی که راهی بود به سوی آزادی ای که یه عمر تو حسرتش دست و پا زده بود ... و همه اینها در حالی بود که ، دخترک تو شیکمش توله ای داشت ، که نه حسی بهش داشت ، نه علاقه ای ...
    نه به اون توله ... نه به اون دخترک تپاله جمع کن ...
    بوسیدن شونه به شونه ، بین مردهای عرب رسمه ... دو مرد دستهای راست همدیگه رو به دست میگیرن و دست چپ رو به روی شونه چپ و با شونه راست به شونه چپ دیگری میزنن و بوسه ای روی شونه هم میذارن ...
    فحل : بردن حیوون ماده ، برای جفت گیری به پیش حیوون نر ... کسی که حیوون ماده ای داره ولی جفت اون حیوون رو نداره ، موقع جفت گیری ، حیوون رو نزد کسی که جفت نرش رو داره میبره تا از این طریق ، حیوونها جفت گیری کنن ...
  10. #10
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    ای پرنده ی مهاجر ای پر از شه*** وت رفتن‎
    فاصله قد یه دنیاست بین دنیای تو با من

    فرهاد رفت ... با رفتنش ، آرامش نسبی به زندگی پانتی برگشت ... با اینحال ، حال نه چندان مساعدش ، ‏همه رو درگیر کرده بود ... چند روزی میشد که رفتار همه مشکوک شده بود ... یکی میبردش ، یکی ‏میاوردش ... هی معاینه میشد ... هی قرص و دارو های مختلف به خوردش میدادن ... ‏
    میل به صحبت کردن با کسی ، نداشت ... اصلا کسی رو نداشت که باهاش حرف بزنه ... هنوز هم ‏نمیدونست چی به سرش اومده ... چرا یه دفه همه چی عوض شد ... چرا از تو بغل امن و مطمئن عمه ‏زبیده ، بیرون کشیده شده بود ... چرا مهربونیهای گاه و بیگاه زن عمو نرجس ، گم شده بود ... چرا دیگه ‏طاهایی نبود تا گاه و بیگاه سوار ترک دوچرخه ، دور از چشم عمه زبیده ، تو حیاط بچرخونش ... ‏
    منکر نبود ... عاشق محبتهای خرکی و گاه و بیگاه طاها بود ... لجبازیهای همیشگی ، خوراکیهای یواشکی ... ‏خنده های دور از چشمی ... قد بازیها و اصرارهاش ، به اینکه یدو گفته خوب درسهاتو بخون تا بنتی رو بدم به ‏تو ... چی شد که از اونجا به اینجا افتاد ... اوایل نمیدونست بنتی چیه که یدو میخواد بدش به طاها ... ولی ‏الان ، هم میدونست بنتی چیه و هم میدونست دادن چیه ... فقط نمیدونست چه حکمتیه که به جای طاها ، ‏یدو اونو به فرهادی که خوشبختانه دیگه نیست داده ... ‏
    تو رفیق شاپرکها من تو فکر گله مونم‎
    تو پی عطر گل سرخ من حریص بوی نونم

    تو خونه بزرگ و در اندشت شمس بزرگ ، اولین کسی که تونست باهاش ارتباط برقرار کنه ، فارد بود ... با ‏اون خنده هایی که چال لپش رو نشون میداد ... دستهای گوشتالودی که رو هر انگشتشون ، یه سوراخ بود ‏‏... ساعتها دلش میخواست ، فارد رو تو بغل بگیره و نرمیشو به بغل فشار بده و سیب زمینی سرخ کرده به ‏دهنش بذاره و اون هی اشاره کنه : بوو ... ‏
    ولی دستش دراز نمیشد ... حس نداشت دست دراز کنه و پسرک رو تو بغل بگیره ... ‏
    نفر بعدی ، فراهت بود ... دخترک شیرین زبونی که هر شب رو زانوهای شمس بزرگ مینشست و براش ‏شیرین زبونی میکرد ... دوست داشتنی و عاقل ... پر از سیاست ... احتمالا این سیاست رو از مادرش به ‏ارث برده بود ... ‏
    غزاله ... غزاله ای که با این سن و سال ، پخته بود و با سیاست ... غزاله ای که مث یه کدبانو ، تموم چم ‏و خم خونه شمس دستش بود ... احترام بزرگ و کوچیک رو نگه میداشت و ، رو حرف شمس بزرگ کلامی ‏حرف نمیزد ... تا کمر جلوش خم میشد و بله چشم گویان ، خرد و درشت شمس رو اجابت میکرد ... غزاله ‏رو با مامانش مقایسه میکرد ... چه حکمتی داشت ، نمیدونست ... ولی هر چی بود ، غزاله ، شبیه یه مادر ‏بود ... با تموم مشخصات مادر بودن ... ‏
    مادر فرهاد ، سنیه خانوم ، زن خوبی بود ... خوب به پانتی میرسید ... با مهر مادرانه ای ، بهش محبت ‏میکرد ... غذاهای مقوی به خوردش میداد و سعی میکرد بیشتر خورده فرمایشهاش رو به غزاله و دیانا و دینا ‏بگه ، تا به پانتی ... ‏
    دینا و دیانا ، دو خواهر فرهاد ... دخترهایی ظریف و خوش قد و بالا که یکیشون رو خط ازدواج بود و اون ‏یکی ، درس میخوند و به قول سنیه خانوم ، هنوز وقت پریدنش نرسیده بود و دهنش بو شیر میداد ... دینایی ‏که شاید حداقل چهار سال یا شایدم بیشتر از پانتی بزرگتر بود ... ‏
    دنیای تو بینهایت همه جاش مهمونی نور‎
    دنیای من یه کف دست روی سقف سرد یک گور

    روزها ، تو خونه بزرگ و جمع و جور شمس ، کنار زنهای خونه مینشست و سعی میکرد هر چی میگن بی کم ‏و کاست یاد بگیره ... از خونه داری و کدبانوگری ... از سلیقه های خاص مردهای خونه که در حال حاضر ‏فقط خود شمس بود و بس ...
    خونه ای که جمعیت کثیر اون رو زنها اشغال کرده بودن و تعداد ذکور اون به حداقل ممکن میرسید ... ‏
    زنهای خونه ، به طرز افراطی ای ، هواشو داشتن و اون نمیدونست چرا ... فراهت ، عروسک بازی میکرد و ‏پانتی با اینکه سعی کرده بود خودش رو با محیط جدید وفق بده ، هنوز تحت تاثیر فشار های عصبی ماههای ‏اخیر بود ... با اینحال ، دلش میخواست گاهی عروسک فراهت رو به بغل بگیره و به یاد روزهای خوشش در ‏کنار پدر و مادری که دیگه از داشتنش محروم شده بود ، باهاش بازی کنه ، گرچه که نه شباهتی به بوبولیش ‏داشت و نه به عروسک زشت و سیاه مو فرفریش ... ‏
    دلش میخواست ، مث دینا و دیانا ، به مدرسه بره ... دوست داشت مث اونوقتها درس بخونه ، حتی اگه ‏شده ، مث خونه عمه زبیده ، دور از چشمها و مستمع آزاد ... ‏
    من دارم تو آدمکها میمیرم تو برام از پریها قصه میگی‎
    من توی پیله وحشت میپوسم برام از خنده چرا قصه میگی

    مدتی بود که عق میزد و هر چی تو دل و روده داشت بالا میاورد ... گرچه از ته دلش هر چی بود و نبود بالا ‏میومد و میرفت و برمیگشت و ته گلوش رو میسوزوند ، ولی مث اینکه حال خراب معده و روده اش ، به ‏مزاج بقیه سازگار بود که با خنده و هر و کر ازش میگذشتن و به روی خودشون نمی آوردن و در عوض انواع ‏و اقسام خوراکی و نوشیدنیهای خوشمزه رو بجای محتوی بالا اومده به حلقش سرازیر میکردن ... اشتهاش رو ‏از دست داده بود و خوشمزه ترین چیزها باب طبعش نبود ... ‏
    هر چی التماس میکردن و به ضرب و زور و خواهش میخواستن لقمه ای به دهنش بذارن ، نه که دوس ‏نداشت ها ، دوست داشت ، ولی توان بلعیدنشون رو نداشت و همینکه به جلوی دهنش میگرفتن ، بوی ‏گندی از اون ظاهر خوشکل به زیر دماغش میزد که یاد آور شبهای پر تهوعی بود که تو این خونه و روی اون ‏تخت دو نفره سفید رنگ داشت ... مدتی بود از رنگ سفید متنفر شده بود و دوست نداشت پا تو اون اتاق ‏تنگ و ترش پر از وسایل چوبی سفید بذاره ... ‏
    کوچه پس کوچه خاکی در و دیوار شکسته‎
    آدمهای روستایی با پاهای پینه بسته
    پیش تو یه عکس تازه است واسه آلبوم قدیمی‎
    یا شنیدن یه قصه است از یه عاشق قدیمی‎

    اینقد التماس و خواهش کرده بود ، تا اونها ، راضی شده بودن ، دختر متاهلی که به درستی معنیشو ‏نمیدونست ، با دختر مجردی مث دینا رو تو یه اتاق ، مشترک ، بذارن ... ‏
    روزهای دلگیر پاییز ، با حسرتی وافر به کتابها و دفتر و دستک مدرسه دینا ، زل میزد و هی دلش میخواست ‏بخونه و هی ... ‏
    شبها ، کابوس میدید ... کابوس سایه ای لغزان ... سایه ای که لغزنده به داخل اتاق و به روی تخت ، به ‏کنارش میخزید و بی اینکه حتی کوچکترین کنجکاوی ای در مورد احساساتش داشته باشه ، دقایق کوتاهی ‏رو در کنارش سپری میکرد و میرفت ... کابوسهای شبانه ، روزها ، ذهنش رو درگیر میکرد و از خورد و خوراک ‏و حرف زدن و لذت بردن از دقایق ، محرومش میکرد ... زنهای خونه ، بخصوص ، سنیه خانوم و غزاله ، ‏تلاش زیادی میکردن تا اونو از اون دنیای پر وهم و ترس آور بیرون بکشن ... و در نهایت بی موفقیت ، ‏دست به دامن این و اون میشدن ... ‏
    برای من زندگی اینه پر وسوسه پر غم‎
    یا مثل نفس کشیدن پر لذت دمادم

    فرهاد ، پیش فرام ، جایگیر شده بود و مشغول فراگیری زبان بود و قصد داشت به زودی وارد کالج بشه ... ‏اینو از تلفنهایی که گاه و بیگاه فرام به اونجا میزد و دقایقی هم فرهاد با خونواده اش صحبت میکرد ، میفهمید ‏‏... گرچه که ، پانتی داخل آدم نبود که لحظه ای باهاش هم صحبت باشه ... اما گاهی تعارفی از طرف ‏اهل خونه به اون زده میشد که : بیا با فرهاد حرف بزن ... دلت تنگ نشده برای شوهرت ؟ ‏و اون که معنی این حرفها رو درک نمیکرد و گنگ و نامفهوم ، کلمه شوهر رو زیر لب تکرار میکرد و سعی ‏میکرد به درستی معنی دقیقی براش پیدا کنه ... دلش برای عمه زبیده و آغوش بی تکبر و خالصش تنگ ‏شده بود ... اینقد تو خود فرو رفته بود و کم غذا شده بود و روز به روز ضعیف تر شده بود ، که کم کم ، ‏باورشون شده بود ، باید یه کار اصولی تر برای برگردوندنش به زندگی انجام بدن ... ‏
    ای پرنده ی مهاجر ای همه شوق پریدن‎
    خستگی یه کوله باره روی رخوت تن من

    چندین و چند روز از این همه کسالت ، از اینهمه بی صدایی و سکوت خود خواسته ، از اینهمه حجم عظیم ‏تنفر به رنگ سفید میگذشت ، که به توصیه اون خانوم دکتری که مرتب برای معاینه هفته ای یکی دو بار ‏میبردنش پیشش ، به این نتیجه رسیدن که چند روزی ، برای عوض کردن و حال و هواش ، عمه زبیده رو ‏برای دیدنش به اونجا بیارن ... ‏
    بیچاره عمه زبیده ... ناخوش تر از اونی بود که فکرش رو میکرد ... ضربه ای که به پهلوش خورده بود ، کلیه ‏سمت چپش رو دچار خونریزی داخلی کرده بود ... به قول خودش ، ادرارش ، هر روز بیشتر رنگ خون ‏میگرفت ... دلش برای عمه زبیده ی زجر کشیده و پر سن و سال ، میسوخت ... دیدن عمه زبیده ، بجای ‏اینکه حالش رو بهتر کنه و به زندگی امیدوار تر ، باعث شد ، حالش روز به روز بدتر بشه و درجه تنفرش از ‏اون سایه ای که بی خود و بی جهت اینهمه بدبختی براش به ارمغان آورده بود ، بیشتر میشد ... ‏
    مثل یه پلنگ زخمی پر وحشت نگاهم‎
    میمیرم اما هنوزم دنبال یه جون پناهم

    معلوم نبود مرتیکه عوضی احمق ، به چه جرمی اونو به این چار دیواری تنگ ترش کشونده بود و خودش رو ‏رها کرده بود ... پانتی باید میموند و زجر لحظه به لحظه زندگی میون غریبه هایی که باهاشون هیچ قرابتی ‏احساس نمیکرد رو به جون میخرید ، و اون ، معلوم نبود کدوم گوری ، گم شده ... ‏
    دلش میخواست بمیره و حداقل ، بره پیش باباش ... شاید جاش اونجا بهتر از میون غریبه هایی بود که گه ‏گاه ، مکالماتی بینشون رد و بدل میشد و توجه ش رو جلب میکرد ... ‏‎
    نباید مثل یه سایه زیر پاها زنده باشیم‎
    مثل چتر خورشید باید روی برج دنیا واشیم ‏

    « فرهاد ، آخه مادر ، این دختره رو تو ول کردی به امون خدا ، من چیکارش کنم ؟ »‏
    ‏« مگه میشه مادر ، درسته که خانواده اش براشون مهم نیست چی به سرش بیاد و چی بشه ، ولی نوه من تو ‏شیکمشه ... نوه ام که باید برام مهم باشه ... »‏
    ‏« خوب من نمیدونم باید چیکارش کنم ... بابات فقط نشسته چشم انداخته تو دهن شیخ صالح که چی میگه ‏و چی نمیگه ... ولی این دختر ، حالش خرابه ... لام تا کام حرف نمیزنه ... »‏
    ‏« خو تو بگو چیکارش کنم ... اصن به مامانش خبر بدم ؟ من سعی میکنم یه شماره تلفنی چیزی از مادرش ‏گیر بیارم ... دکتر میگه حالش خوب نیست دچار افسردگی حاملگی شده ... خو مادر ، این از دینای منم ‏کوچیکتره ... من با این بچه چیکار میتونم بکنم ؟ تا اونجا که وجدان حکم میکنه ... خو من کاری به ‏اقوامش ندارم ... من یه عمر گنزا ربا خوندم ... یه عمری با اون آموخته ها زندگی کردم ، نمیتونم بشینم و ‏نگاه کنم این دختره جلو چشمام از بین بره ... »‏
    ‏« خوب تو شوهرشی ... اجازه اش دست توئه ... اگه تو مشکلی نداشته باشی ... من سعی میکنم با خانواده ‏اش ارتباط برقرار کنم »‏
    میشنید و براش مهم نبود ... میشنید و همونطور که سرنوشت خودش و زندگیش برای اون سایه موهوم ، مهم ‏نبود ، برای خودش هم مهم نبود ... حتی اومدن فرام ... مکالمات و جنگ و دعواهایی که اون روزا پیش ‏اومد ... بحثهایی که پانتی ، کوچیکترین دخالتی توشون نداشت ... صم بکم ، یه گوشه مینشست و به این ‏مرد تازه رسیده ای که نمیشناخت ، با وحشت خیره میشد ... ‏
    مثل یک پلنگ زخمی پر وحشت نگاهم‎
    میمیرم اما هنوزم دنبال یه جون پناهم

    ‏« بابا ، آخه این چه کاری بود که شما خودت و کل خانواده رو درگیرش کردی ؟ از شما بعید بود ... »‏
    و شمس بزرگ که صداش رو کمی از حد معمول بالاتر میبرد : « تو میگی چیکار میکردم ؟ دستشون رو رد ‏میکردم ؟ ما با اونها پیمان داریم ... قرار و مدار داریم ... دشمن اونها دشمن ما و دوست اونها دوست ماست ‏‏... وقتی که قرار باشه صلح و آرامشی باشه ، باید تمام و کمال باشه ... باید طبق رسم و رسوم اونها باشه ... ‏من نمیتونستم یه عمر زندگیمون رو ، به مخاطره بندازم ... »‏
    و فرام که دندونهاشو به هم میفشرد و سعی میکرد صداش رو تا حد ممکن ، پایین نگه داره و چشمهاشو به زیر ‏بدوزه : « آخه پدر من ، دعوا و جنگ و جدل اونها به ما چه ، سر همین غزاله کم کشیدیم ؟ حالا باید با این ‏یکی هم بدتر از اون روزها رو تجربه کنیم ؟ فرهاد مال زن گرفتن بود ؟ میتونستی بی اینکه تو فکر زن ‏دادنش باشی ، بفرستیش اونور ... منم چند سالی پیشش هستم تا خم چم کار دستش بیفته و از عهده خودش ‏بر بیاد ... اینکه بخوای اینور پاش رو ببندی به امیدی که روزی روزگاری برگرده ، از همین الان بدون که به ‏کاهدون زدی ... ناشی گری درآوردی پدر من ، ناشی گری ... تو مگه فرهاد رو نمیشناسی ؟ فرهاد فقط تو ‏فکر های بالا بالا سیر میکنه اون دنبال افکار و آرمانهای خودشه ... اون خسته از این سنتها و این طرز ‏فکرهاست ... میدونی روز اولی که اومد اونجا چی میگفت ؟ نفس راحتی کشید و مث یه پرنده رها ، پرید تو ‏هوا و داد زد : راحت شدم ... »‏
    نگاهش رو دور چرخوند و روی تک تک چهره ها مکث کرد و به پانتی خیره شد : « از همه بکن نکنها ، ‏راحت شدم ... الان دیگه خودم هستم و خودم ... » ‏
    و از پانتی نگاهش رو گرفت و به پدر خیره شد : « بابا میدونه و با بندی که به پاهای خودش بسته نه من ‏‏... »‏
    و پدر که غریده بود : « غلط میکنه ... فک کرده من پول دزدی دارم که خرج لا ابالی گریهای اون احمق ‏بکنم ؟ یه قران پول سیاه ، حاضر نیستم خرجش بکنم ... »‏
    و فرام که باز چرخیده بود و رو پانتی متمرکز شده بود : « گناه داره ... اقلا مادرشو پیدا کنین تا بتونه پیش ‏خودش داشته باشش ... شما با اینکار هم خودتون رو تو دردسر انداختین و هم این بیچاره رو ... شماها که ‏نمیتونین یه فصیله رو طلاق بدین و خودتونو تو شرایط بدتر گیر بندازین ؟ میتونین ؟ ... شما که نمیخواین ‏فک کنین واقعا یه فصیله و یه کلفت تو خونتون پا گذاشته ؟ »‏
    و پدر که پیشونیشو به حالت چندشی تو هم جمع کرده بود : « معلومه که نه ... درسته که من بعد از چهل و ‏خورده ای سال ، تازه دین عوض کردم ، ولی آموخته های دینی ما ، زن رو کلفت نمیدونست که بخوام به ‏چشم یه موجود نجس یا یه کلفت یا یه اضافه بهش فکر کنم ... اینم مث دینا ... اینم تو خونه همون حق و ‏حقوق رو داره که دینا داره »‏
    و فرام که باز با اخمهای در هم ، روی پانتی مکث کرده بود : « دینا ... هه ... شما حتی نمیتونین بذارین با ‏دینا رابطه آزادی داشته باشه ... یه دختر مجرد ... با یه زن متاهل چشم و گوش باز شده ... این دختر یه ‏عمر مسئولیت داره ... فرهاد که نمیتونه هی هلک و پلک پاشه بیاد اینجا زن داری کنه ... من آزادی ‏عمل دارم ، میتونم سالی یه بار بیام و به زن و بچه ام سر بزنم ... فرهاد چی ؟ اون که مشخص نیست تا ‏چند سال ... خدا میدونه تا کی بیاد اینجا ... بهتره یه فکر درست و حسابی برای این مشکل پیدا کنین ... »‏
    و پانتی که چشم چرخونده بود و به فرام نگاه کرده بود و پیش خودش فکر کرده بود : مشکل ... ‏
    پانتی ، مشکل دست و پا گیری که یه خانواده رو به دردسر قبولش انداخته بود ... دلش میخواست مث اون ‏روزها ، کله سحر از خواب پاشه و تموم هم و غمش ، نون خشک و علف گاو گوساله ها باشه ... سطلها رو ‏بلند کنه و پر شیر برگردونه تو مطبخ ... دیگ بزرگ جوشوندن شیر رو ، روی اجاق بزرگ تک شعله ای ‏گوشه مطبخ ، بذاره و سطلهای پر از شیر رو با دقت بجوشونه که نه سر بره ، نه خاک و خاشاک توش بیفته ، ‏نه قاشق چرب توش بخوره و آلوده ش کنه ... تموم دردش از سوختن سر انگشتاش باشه ، از درآوردن نون ‏چسبیده به دیواره تنور گلی بیرون از حیاط خونه عمه زبیده ... فکرش ، درگیر پنیری باشه که داشت سیاه و ‏تلخ میشد و هنوز مشتری براش پیدا نشده بود ... دوست داشت از اینجا بره ... از این دیوارهایی که به جسم ‏نحیفش فشار میاورد و از داخل خوردش میکرد ... ‏
    به فرام خیره میشد و فکر میکرد : شاید این مرد ، با این قیافه ترساننده ، و این نگاه خیره که زیر و روی آدم ‏رو از پس و پیش ، بالا و پایین میکنه و تجزیه و تحلیل ، شاید بتونه راهی به سوی بهتر شدن اوضاعش پیدا ‏کنه ... شاید دستی حمایت گر ... شاید ... ‏
    روزها ، خمول و در خود فرو رفته ، گوشه ای مینشست و به تلاش و دست و پا زدنهای اطرافیان ، برای در ‏آوردنش از اون حالت ، نگاه میکرد و کم کم یاد میگرفت پوزخندی ، به جای خنده هایی که خیلی وقت بود ‏، باهاشون خداحافظی کرده بود و از یاد برده بود ، روی لبهاش بنشونه ... ‏
    نباید مثل یه سایه زیر پاها زنده باشیم‎
    مثل چتر خورشید باید روی برج دنیا واشیم

    و باز تلاشش برای شکفتن ، و به جایی رسیدن ، به بنبست میرسید .... و فکر میکرد ، بنبستهای تموم ‏نشدنی زندگیش ، دقیقا از همین بنبست ، شروع شد و هرگز نتونست خودش رو از اونها نجات بده ... ‏
    روزهای خمولی و در خود فرو رفتگیش ، با سومین شوک بزرگ زندگیش ، همراه بود ... شوکی که آروم ‏آروم از مرزی ، به مرز دیگه میکشوندش ... ‏
    از یه دختر بچه شاد و بی درد ، به دنیای از خشونتها ، کشیده شده بود ... بعد از نزدیک به دو سال ، از مرز ‏خشونتها ، به دنیای ناشناخته ای پا گذاشته بود ... دنیایی که نه هورمونهای اون جوابگو بود ، نه وضعیت ‏بدنیش و نه افکار و سطح ایدوئولوژیش ... دنیای زن بودن ... و الان ، تو این شرایط پر از خمولی ، پا به ‏دنیایی میذاشت ، که علاوه بر ناشناخته بودن و پر ترس و وهم بودن ، پر از شگفتی بود ... دنیایی که درون ‏وجود کوچیک و چشم و گوش بسته اش ، رشد میکرد ... ‏
    موجوی که توی دلش وول وول میخورد و اونو به تجربه ای عمیق تر و پر ترس تر از ، تجربه بودن زیر ‏هیکل پر و سنگین فرهاد ، وا میداشت ... با هر تکونی که توی بدنش ، بوجود می اومد ، به یاد بچه قورباغه ‏هایی می افتاد که توی خور ، دگردیسی داشتن و توی حوضچه آب گندیده ، جمع شده لای سنگهای خزه ‏بسته خور ، وول وول میخوردن ... ‏
    گاهی فک میکرد ، سوسکهایی کوچیک و سفید ، در حال قهوه ای شدن ، که زیر تیکه سنگی ، وسط ‏نخلستون ، زیر خیشهای نخل ، وول وول میخورن و با همون چندش ، الان تو شیکمش ، در حال وول وول ‏خوردن هستن ... گاهی دچار حالت هیستریک میشد ، و از این همه وول خوردنها عاصی میشد و ترسی ‏موهوم به جونش می افتاد که با مشتهای ضعیف و بچگونه اش ، به جون شیکمش می افتاد و میکوبید ... ‏
    خانواده شمس ، مجبور بودن لحظه به لحظه ، کنترل بیشتری روش داشته باشن و ، وقتهایی که دچار این ‏حالتهای روانی اجتناب ناپذیر میشد ، هر دو دستش رو بگیرن و با انواع و اقسام واژه ها ، اونو از ادامه این ‏عمل باز دارن ... کار سختی بود ... هم تحمل این وضعیت ، برای پانتی کوچیک و تحت فشار ، هم برای ‏خانواده شمس ، که تا بحال ، با مشکلات روانی ، مخصوصا از این دست ، دست و پنجه نرم نکرده بودن ... ‏
    برای من زندگی اینه پر وسوسه پر غم‎
    یا مثل نفس کشیدن پر لذت دمادم

    کم کم تمام افراد خانواده ، به حرفهای فرام میرسیدن ، و از نگهداری پانتی ، احساس عجز میکردن ... ‏
    گاهی تصمیم میگرفتن ، پانتی رو به همون ده کوره ، پیش عمه زبیده ای که به سختی به زندگی خودش ‏ادامه میداد ، بفرستن ... و گاهی تصمیم میگرفتن ، در صدد پیدا کردن مادر پانتی بر بیان و بی اینکه کسی ‏از طایفه پدری پانتی ، تو جریان چند و چون ماجرا قرار بگیره ، اونو به مادرش برگردونن و بیش از این ، ‏اسباب مشکلات بیشتر خانوادگی رو ، فراهم نکنن ... ‏
    گاهی در این مورد ، تلفنی با فرام و فرهاد به بحث و مشاوره ، مینشستن و باز همون نتیجه ، عایدشون میشد ‏‏... عاقبت ، تصمیم گرفتن ، مادر پانتی رو به هر صورتیکه شده ، پیدا کنن و پانتی رو که با بزرگتر و سنگین ‏تر شدن شکمش ، حال روحی بدتری هم پیدا میکرد ، به دستان پرتحمل مادر بسپارن ‏


    « مامان ، نمیخوام هی مث بچه کوچولوها ، بهم بگی چی کن ، چی نکن ... میخوام ... »‏

    شب در طلسم پنجره وا مانده بود و من ... ‏
    بغضی میان حنجره جا مانده بود و من ... ‏

    پروانه چینی به پیشونی انداخت ، اخم ظریفی کرد : « نه تو بچه ای ، نه من از عهد بوق اومدم که مجبورت ‏کنم ... نوید راست میگه ... من نباید تو رو مجبور کنم ... نباید برات ، باید نباید کنم ... تو دختر عاقلی ‏هستی ، بزرگی ... سرد و گرم روزگار رو چشیدی ... ولی عزیزم ، این طرز برخوردها ، این رفت و اومدها ، ‏این خیره سریها و زبون درازی کردنها ، میترسم کار دست هممون بده ... تو فرهاد رو نمیخوای ، درست ... ‏تو بذار بیاد ، یه بار مث آدم بشین باهاش سنگاتو وابکن ... گلم اون داره از درس و زندگیش میزنه ، میاد ‏اینجا که به یه نتیجه ای برسین ، بعد این اطوارها چیه تو در میاری ؟ نمیخوایش ، بذار خودش بیاد ، با دلیل ‏و مدرک بهش بگو نمیخوامت ، یه کلام ، ختم کلام ... ولی عزیزم ، دیگه این کارا چیه که به سر خودت و ‏زندگیت میاری ؟ »‏
    پانتی اخم کرد ... صداشو جیغ کرد : « چیکار کردم مثلا ؟ ... اینکه چارتا رفیق زردنبو دارم که باهاشون رفت ‏و آمد میکنم و فرام ، رگ عربیش گل کرده و خوش نداره منو با همون چارتا نصف و نیمه رفیق ببینه ، شد ‏کار ؟ ... ببین مامان ، تو زبون فرام ، یا اون فرهاد احمقو خوب میفهمی ، بهتره خودت بهشون حالی کنی ، ‏من اصلا کار به کار هیشکی ندارم ، ولی گفته باشم ، من اون وحشی رو نمیخوام ... حتی اگه مجبور شم تا ‏آخر عمرم تک و تنها بمونم ، نمیخوام حتی یه لحظه هم به اون دیوونه فک کنم ... بابا ، چرا حالیتون نیست ‏؟ من از این دیوونه میترسم ... یادت نیست منو به چه حال و روزی ازشون تحویل گرفتی ، یادت نیست ‏چی به روزم اومده بود ؟ ... یادت نیست خودت چقد حرص خوردی تو صورتت زدی و جلز ولز کردی ؟ چقد ‏سرشون داد و بیداد کردی ؟ »‏

    در خانه ای که آینه ، حسی سه گانه داشت ،
    ابلیس مانده بود و ، خدا مانده بود و ، من ... ‏

    و مادرش یادش بود ... اون روزهای سراسر سیاه رو یادش بود ... روزی که زنی زنگ زده بود و با دلهره و ‏صدایی لرزون گفته بود : « منزل پروانه خانوم شاپوری ؟ »‏
    و اون که با دو دلی و تردید ، مکث کرده بود و ثانیه ای بعد جواب داده بود : « بله ، بفرمایید »‏
    و زن که پچ پچ کرده بود : « در مورد بنتی زنگ زدم ... »‏
    و پروانه که به مغزش فشار آورده بود : بنتی کیه ؟ ‏
    و چین پیشونیشو عمیق تر کرده بود : « بنتی ؟ »‏
    و زن که با همون پچ پچ گفته بود : « بنتی یگانه ... دخترتون ... »‏
    و پروانه ابروهاشو بالا داده بود و با دلهره ای غیر معمول گفته بود : « دخترم ؟ ... شما ؟ »‏
    و زن که با ویبره ای تو صدا نالیده بود : « بنتی ... عروسم ... خوب من مادر فرهاد ، سنیه شمس هستم ، ‏مادر فرهاد شمس ... مادر شوهر بنتی ... »‏
    و پروانه که دست به گوشه ای زیر سینه چپش گذاشته بود و فشار داده بود و با حالتی پر از انزجار ، نالیده بود ‏‏: « مادر شوهر ... مطمئنین شماره درست رو گرفتین ؟ من یه دختر بیشتر ندارم ، اونم پانتیه ... تو سن و ‏سالی نیست که شما بتونین مادر شوهرش باشین ... »‏
    و زن که از ورای سیمهای تلفن ، خنده ای تصنعی و عصبی کرده بود : « خوب راستش ، منظورم ، همون ‏پنتیه ... دختر شما ... چند ماهیه که عروس منه ... من باید با شما مفصلا حرف بزنم ... شماره تون رو از ‏آقا حمید گرفتم ... با هزار بدبختی و التماس ... »‏
    و پروانه که شونه چپش تیر کشیده بود : « دختر من ... چند ماه ... عروس ... دخترک یازده ساله من ؟ ... ‏من فک میکنم اشتباه تماس گرفتین ... خانم دختر من هنوز وارد یازده سالگی نشده ... شوخی بدیه ... ‏لطفا مزاحم نشید ... »‏
    و تلفن رو قطع کرده بود ... روی زمین سر خورده بود ... اشکی بی صدا از چشمهاش فرو افتاده بود ... و ‏فکر کرده بود : چه آدمهای بی ملاحظه ای پیدا میشن ... زنیکه خجالت نمیکشه با این سن و سال مزاحم ‏استراحت مردم میشه ... ‏
    و به ساعت زل زده بود ... هشت و نیم صبح بود و تازه از شیفت شب برگشته بود و چشمهاش میسوخت از ‏بی خوابی و تازه تونسته بود از سردردی که به جونش افتاده بود ، خلاص بشه و چشماش گرم بشه ، که ‏خودش رو لعنت کرده بود ... : چرا یادم رفت قبل از خواب پریز تلفن لعنتی رو بیرون بکشم ... ‏
    و باز قلبش آروم نشده بود ... زیر لب تکرار کرده بود : بنتی ... پنتی ... عروس ... فرهاد ... حمید ‏
    و چشمهاشو بسته بود و سعی کرده بود تلقین کنه ... تلقین کنه ، همه اینها فقط یه شوخی بی مزه بوده ‏‏...دخترک یازده ساله اش ، تو یه ده کوره ای ، پیش اقوام پدریش که اونو به زور از بغلش جدا کرده بودن ، ‏داره سخت زندگی میکنه ... درست ... ولی ، شوهر که نکرده ... اون فقط یازده سالشه ... ‏
    و روی چهار دست و پا ، مسافت هال تا اتاق پانتی رو رفته بود ، و چنگ انداخته بود به عروسک بوبولی ‏پانتی و نالیده بود : امکان نداره ... فقط یه شوخی بی مزه بود ... به اعصابت مسلط باش پروانه ... لابد ، ‏اینم یه ادای دیگه ایه ، از اون مردیکه دیوونه نمک به حروم وحشی ... پسرش مرد ، دخترم رو دربدر کرد ، ‏بازم دست از سرم بر نمیداره ... ‏
    و باز به خودش امیدواری داده بود ... : آره کار خود دیوونه شه ... وگرنه ...‏
    بغض کرده بود ... آب دهنش ، تو گلوش بالا پایین شده بود ، و نتونسته بود قورتش بده : وگرنه که دخترک ‏من ، مال این اراجیف نیست ... و بوبولی رو سفت تر ، به خودش فشرده بود ... ‏
    با زنگ دوباره تلفن ، کمر شکسته ، همونطور افتان و خیزان ، خودش رو به گوشی توی هال رسونده بود ... ‏با همون بغض بیچاره کننده نالیده بود : « بله ... »‏
    و باز صدای نالان و مستاصل زن تو گوشی پیچیده بود : « خانوم ، تو رو خدا به حرفام گوش بدید ... تو رو ‏خدا قطع نکنین ... »‏
    و از فکرش گذشته بود : اصلا میدم تلفن رو کنترل کنن ، شماره اش رو گیر میارم و میدم مخابرات پیگیریش ‏کنه ، شکایت میکنم و میگم هر کی هست ، پدرشو در بیارن ... چه معنی داره آخه ؟ ‏
    و جیغ کشیده بود : « چی میگی ... دیوونه ... دیوونه ... چی از جونم میخوای ... »‏
    و زن که به خودش مسلط شده بود ... خودش رو کنترل کرده بود ، بغض پروانه رو درک کرده بود ، بهت و ‏ناباوریشو درک کرده بود ... و زنانه نالیده بود : « خانوم ... تو رو خدا اگه براتون مهمه ، بهتره خودتون رو به ‏این آدرس برسونین ... »‏
    و شماره تلفنی داده بود ... آدرسی تو اهواز داده بود ... ‏
    و پروانه ، تو بهت و ناباوری ، با گلویی متورم ، اشکهایی سرریز ، نتونسته بود ، بیخیال بشه و نوشته بود ... ‏
    و بدون اینکه اهمیتی به سردردش که شدیدتر شده بود بده ... بی اینکه با بیمارستان تماس بگیره و ‏هماهنگی کنه و برای شیفت شبش کسی رو جایگزین کنه ، مانتو و روسری ای ، به تن کشیده بود ... به ‏آژانس مسافرتی سر خیابون رفته بود ... ‏
    و تنها پنج ساعت بعد ، از پله های هواپیما خودش رو سرازیر کرده بود ، و توی هوای پر فشار و گرد و خاک و ‏گرفته آخرین روزهای پاییزی ، خودش رو به آژانس دم فرودگاه رسونده بود ... ماشینی خواسته بود ... و ‏ساعت ششم نشده ، پشت در خونه کذایی ، به آدرس کذایی ، تو اهواز رسیده بود و زنگ در رو با بهتی عمیق ‏، فشار داده بود ... ‏
    در به روی پاشنه چرخیده بود ... زنی جوون ، در رو براش باز کرده بود، بی سلام و علیک ، با دست ، اشاره ‏ای به داخل کرده بود ... ‏
    و پروانه که با قدمهایی سست و لرزون خودش رو به پشت در ورودی خونه ای رسونده بود ، که زنی ادعا ‏میکرد ، دخترک یازده ساله اش ، عروس اون خونه ست ... ‏


    چندین بار با ضجه و التماس ، به اون ده کوره خشک و بی آب و علف رفته بود ... دست خالی برگشته بود ‏‏... اجازه دیدن دخترکش رو نداشت ... تهدید شده بود ... حرف شنیده بود ... تهمت شنیده بود ، و بار آخر ‏با تیری که به زیر پاش شلیک شده بود ، پا پس کشیده بود ...‏
    و حالا ، اینجا ، توی شهری که روزی روزگاری ، سرنوشتش رو رقم زده بود ... پانتی رو به این دنیا کشونده ‏بود ... باید میومد ... پا به خونه ای میذاشت ، که گفته میشد ، خونه شوهر دخترکشه ... ‏
    با قدمهایی لرزون به داخل راهنمایی شده بود ... زن میانسالی با شرمساری ، سر به زیر انداخته بود ، ‏سلامی زمزمه وار گفته بود ، و اونو به اتاقکی راهنمایی کرده بود که ... ‏
    توی اتاقک ، دخترکی افسرده ... با چشمایی بی فروغ ... تو کاسه ای گود و سیاه رنگ ، چمپاتمه زده تو کنج ‏اتاق ، کز کرده ، دیده بود ، که کمتر شباهت به دخترک ناز و ملوسش داشت ... بوبولی رو تو بغل فشرده ‏بود ، و با قدمهایی لرزون ، خودش رو ، به نیمه ی تاریک روشن اتاق ، تو اون غروب پاییزی ، رسونده بود و ‏از نزدیک به دخترک خیره شده بود ... ‏
    دخترکی که از همین فاصله ، تو تاریک روشن غروب ، خوب تونست شیکم براومده اش رو تشخیص بده ... ‏و صدایی که تو گلو خفه کرده بود، و با کمترین زیر و بمی نالیده بود : « پانتی ؟! »‏
    دخترک ، بی عکس العمل ، سر به زیر داشت ... ‏
    پروانه خیره شده بود ... ‏
    به اون حجم نحیف در خود لولیده ، چمپاتمه زده ، رو به موت ، خیره شده بود ... ‏
    چشمهاش دیده بود ، و باور نکرده بود ...

    در خانه ای که آینه حسی سه گانه داشت ‏
    ابلیس مانده بود و خدا مانده بود و من ... ‏


    این دخترک نحیف ، لاجون ، با چشمهای به گود افتاده و شیکم بر اومده ، نمیتونست دخترک ترگل ورگل دو ‏سه سال پیش خودش باشه ... ‏
    اونوقتها ، هیکلش پر تر و درشت تر از الانی بود که ، شیکمش براومده بود ... ‏
    بوبولی رو به گوشه ای پرت کرده بود ... ‏
    روی زمین زانو زده بود ... ‏
    چاردست و پا ، با اشکهایی ریزان ، روان روی چشم ، یه دست یه پا ، دوباره ، یه دست یه پا ... به جلو ‏برداشته بود ، و قدم قدم ، فاصله اش رو با دخترک به صفر رسونده بود و ، به سینه فشرده بود و هق زده بود ‏‏... : « پانتی ، مامان ... چی به روزت اومده ... اینجا چی میکنی ؟ ... »‏
    و صداش تو بی صدای هق هق دخترک ، خفه شده بود ... ‏

    هم آب توبه بود در آن خانه ، هم شراب ‏
    اخلاص ، در کنار ریا مانده بود و من ... ‏


    و هق زه بود : « عزیزم ، مجبوری بهش فک کنی ... مجبوری تحملش کنی ... تو بذار بیاد ... بخدا اونم ‏اونجوریا که فک میکنی نیست ... خیلی هم آقا و متشخصه ... من نمیدونم اونوقتا تو اونو چطوری دید ... ‏ولی من دیدمش که ... خیلی هم مودبه ... خیلی هم جنتلمنه ... تازه خیلی هم خوش قیافه ست ... باور ‏کن اونی نیست که توذهن توئه ... من باهاش زندگی کردم ... من میشناسمش ... بخدا اگه بدونی چقد ‏مهمان نوازه ... چقد احترام منو پوری رو داشت ... چقد برامون زحمت کشید ... میدونی چند ماه مزاحمش ‏بودیم ؟ تو کشور غریب ؟ ... بخدا ... »‏
    و پانتی ، شقیقه هاش ، نبض گرفت ... کوبید ... صداش پر بغض ، جیغ بود : « مامان ... بسه ... شما ‏زندگی خودت رو داری ، همونطور که از من انتظار داری تو زندگیت دخالت نکنم ، حق نداری دخالت کنی ‏‏... بابا نمیخوامش ، زور که نیست ... اگه پاشو بذاره در خونه ی من ... »‏

    جائی که پلک پنجره را خواب برده بود ‏
    انبوه گیسوان رها مانده بود و من ... ‏


    و « من » رو با غیض و محکم و با تاکید گفت : « خودمو میکشم ، تا از دست همتون راحت بشم ... بابا ، ‏چی از جونم میخواین ، ولم کنین ، بذارین به حال خودم بمونم ... اعصاب ندارم ها ... میزنم یه کاری دست ‏شماها و خودم میدما ... بهتره به اون برادر مغرور و از خود راضیشم بگی ... »‏
    و شمرده شمرده گفت : « من ... با ... این آقا ... هیچ صنمی ... ندارم ... مفهومه ... »‏
    و ادامه داد : « بخدا مامان ، آب که از سرم بگذره ، چه یه وجب ، چه صد وجب ... میزنم خودم و هر کی ‏سر راهمه رو غرق میکنم ها ... »‏

    بت بود ، یا خدای پرستش ؟ ... کدامیک ؟ ‏
    حیرت به چشم قبله نما مانده بود و من ...


    و مامانش که میون هق هق ، به سینه زده بود : « ای خدا ... آخه من با این دختره دیوونه چیکار کنم ؟ چرا ‏جون منو نمیگیری راحتم کنی ... »‏
    و پانتی که غرید : « چرا جون تو ... بهتره این دعاها رو در حق من بکنی ... باید جون منو بگیره تا هم تو ‏راحت بشی و به عشقت برسی ، هم من ... یه هف هش ماهی از دست همتون راحت بودما ... هی به ‏خودم تلقین میکردم این کابوسها میگذره ... هی دلم تخت بود که خبری نیس ... ولی مث اینکه دوباره ، ‏این قصه پر آه و ناله ، داره از سر تعریف میشه ... اون از فرام که هی میره و میاد و هی تازه یادش افتاده ‏زن ... »‏
    و به تخت سینه اش کوبید : « زن داداش داره ... هی راه به راه میاد و گزارش جهنم دره اون دیوونه رو میده ‏‏... این از تو که هی چپ میری ، راست میای ، میخوای تو مخ من فرو کنی که چی ؟ ... که شوهرت ‏میخواد برگرده خبر مرگش ، مث آدم رفتار کن ... به من چه که خوش خدمتی تو و پسرتو کرده ... به من ‏چه که اسباب لهو و لعب جنابعالی رو تو ینگه دنیا مهیا کرده ... آخه منو سننه ؟ »‏

    ابلیس ، با خدا به تفاهم نمیرسید ... ‏
    ابلیس با خدا به تفاهم نمیرسید ... ‏


    و مادرش که غران تر از پانتی ، غرید : « لهو و لعب چیه ؟ مگه برای عمل زیبایی رفته بودم ؟ یا پی عشق ‏و حالم بودم ... تو که نبودی ببینی از این بیمارستان به اون بیمارستان چجوری آلاخون والاخون بودیم ... ‏والا بی خبری و گوشت خوابه از اونهمه استرس و اضطراب و بدبختی ... از اونهمه شب بیداری های منه ‏بیچاره ... از اون همه سر پا ایستادنام و جیک نزدنام سه روز سه روز تو بیمارستانهای غریب ... از این شهر به ‏اون شهر شدن و اینور اونور شدنم تو مملکتی که سگ صاحابش رو نمیشناسه ... »‏
    پوزخندی زد : « به من چه ، مگه برای من جز و ولز میکردی ؟ ... برای شازده خودت کردی ... چرا ‏منتش رو سر من میذاری ؟ برو دست آقا فرهادت رو ببوس ... برو خدمت آقا فرامت رو بکن ... برو ‏جلوش دولا راس شو ... برای من تریپ مادر خوب بودن رو بر ندار ... سر من منت نذار ... برای کاری ‏که بخاطر شازده ات ، هر دیوونه ای برات کرده ، از من یکی انتظار نداشته باش ، جات دولا راس شم و بگم ‏چشم ... بابا ، خر ما از کرگی دم نداشت ... ولمون کن سر جدت ... خیلی دلت میخواد جبران مافات کنی ‏، برو براش زن بگیر ... برو توالت خونه فرام رو بجاش بشور ... بجای اون نونی که جلوت انداختن تو کشور ‏غریب ... به من چه که میخوای از من مایه بذاری ؟ من همینم ، دلم میخواد ... دلم میخواد به هر کس و ‏ناکسی رو بدم ، الا این احمق وحشی ... اومد ، فقط یه جا حاضرم ببینمش ، اونم تو محضر برای طلاق ... ‏پای هیچیشم نیستم ... میخوان بیان خونتو به رگبار بکشن ، یا پوریتو به صلابه بکشن ، یا چی میدونم ، سر ‏آقا نویدتو زیر آب کنن ... دور من یکی رو خیط بکش ... »‏

    اندوه ها مانده بود و ، دغدغه ها مانده بود و ، من ... ‏

    و چشمهاشو که بالا آورد و شرمزده ، تو چشم دکتر صمدی ، که دستش رو دور شونه های پوری ، حلقه کرده ‏بود و هر دو با بهت بهش زل زده بودن ، خیره شد ... از کی اومده بودن و تا چه حد از اراجیفش رو شنیده ‏بودن ، نمیدونس ... ولی ، شرمنده شده بود از افکاری که بی فکر و وجدان ، اونم در مورد پوری ، به زبون ‏رونده بود ... اونم جلو چشما و دو تا گوش تیزش ... ‏

    اندوه ها مانده بود و ، دغدغه ها مانده بود و ، من ...‏


    مامانش ، داد و بیداد ها رو ، به بعد موکول کرده بود ... اینهمه ظلمی که به دخترک کم سن و سال ، روا ‏شده بود ، برای بعد ... الان وضعیت بغرنج خودش و اون بچه ، از همه مهمتر بود ... یه نگاه تو چشمای زن ‏میان سال ، انداخت و مطمئن شد از بی آلایشی و سادگی ، بیچاره ست ... سعی کرد ، رویه تندش رو ‏کماکان ، نگه داره ، شاید بتونه با آپاچی گری و سر و صدا ، بعدها نیمچه پوئن مثبتی برای پانتی ، از این ‏خانواده تازه کسب کرده اش ، بگیره ... ‏
    زن میان سال ، که قبلا هم باهاش تلفنی صحبت کرده بود ، مطمئنش کرد ، دکتر زنانی رو میشناسه که ‏دست معجزه گری داره و از کلی پرفسور و دکتر فوق تخصص تو تهران هم ، خیلی بالاتره و از نظر علمی ‏خیلی خیلی بالاست ... هنوز شب نشده ، با کلی قربون صدقه و پارتی بازی ، نوبتی برای همون شب برای ‏پانتی گرفت ... گرچه دکتر مرد بود ، ولی معجزه میکرد و تشخیصش ، رد خور نداشت ... خیلی از زنهای ‏عشیره ، حتی مردهاشون ، با اون تعصبات کور ، به اون دکتر مرد ، ایمانی خاص داشتن که حاضر بودن ‏زنهاشون رو ، در اختیارش قرار بدن ، تا معالجه شون کنه ... ‏
    با اینکه دکتر زنان و زایمان و نازایی بود ، حتی گاهی پیش اومده بود ، که زنهایی از عشیره های مختلف ، ‏برای امراضی مث سرماخوردگی ، به مطبش میرفتن ... عرب زبان بود و اصلیتش عراقی ... با اینحال ، ‏مطبش به شدت شلوغ بود و خیلی سخت میشد ازش نوبتی برای همون روز گرفت ... بیمارهایی داشت ‏که تا ساعت دو و سه نیمه شب ، تو مطب ، اونها رو ویزیت میکرد ... ‏
    مامان پانتی که آوازه این دکتر خارق العاده رو ، از همون تهران هم شنیده بود ، موافقت کرده بود و با کلی ‏نذر و نیاز ، پانتی نیمه جون رو ، برای معاینه ، به پیش اون دکتر بردن ... ‏
    مرد میان سال درشت هیکلی ، که موهای جو گندمی ای داشت و جلو موهاش ، به طرز غریبی خالی شده ‏بود ... عینکی به چشم داشت که شخصیت خیلی جدی از اون رو به نمایش میذاشت ... به محض اینکه پا ‏به اتاق معاینه گذاشتن ، دور تا دور میز دکتر ، پر از دسته گلها و جعبه های شیرینی ، رو هم چیده بود ... کنار ‏دیوار ، مبلهایی بود ، که همزمان نزدیک به بیست مریض رو در خودش جا داده بود ... ‏
    دکتر اشراقی ، با قیافه ای جدی ، پانتی رو از نظر گذروند ... پروانه حواسش بود که از دیدن چهره پانتی ، ‏چطور دکتر میانسال ، رعشه ای به وجودش افتاد ... ‏
    ها که تو این شهر ، بیمارهایی با سن کم و تو وضعیت پانتی ، زیاد دیده بود ، ولی دیدن پانتی ، بشدت ‏براش عجیب و جنایتکارانه بود ... به محض ورودشون به داخل مطب ، پانتی رو به داخل اتاقی تو در تو ، ‏که درش تو همون اتاق معاینه باز میشد ، راهنمایی کرد ... پروانه زیر چِلش رو گرفت ، و بدن لاجونش رو ‏به روی سرامیک های کرم رنگ کف مطب ، کشوند ... از چارچوب ردش کرد و اونو روی تختی ، که ‏مخصوص معاینه بود ، دراز کش کرد ... دقایقی بعد ، دکتر ، گوشی به دست ، به داخل اتاق اومد ، ‏درحالیکه کل سونوگرافیها و وضعیت وخیم پانتی ، توی دست دیگه اش بود ... ‏
    با حالتی خشن و عصبی ، رو به پروانه کرد : « خانوم ! ... این بچه چند سالشه ؟ »‏
    پروانه فینی کرد و بغض تو گلوشو به پایین داد : « ده سال و یازده ماه و هفده روز »‏
    دکتر ، عصبی سری به چپ و راست تکون داد : « شماها ، حیوونید ، آخه لگن و رحم این دختر ، مال ‏بارداریه ؟ خجالت نکشیدین که این دختر رو با این سن و سال نشوندین پای سفره عقد و بعدش هم ‏فرستادینش تو حجله ؟ »‏
    مادر فرهاد ، با دلهره ، بالای سر پانتی ایستاد ...‏
    پروانه سر به زیر انداخت و اشکهاش ، بی اختیار از چشمهاش روون شد ... واقعا حرفی نداشت که بزنه ، ‏چی میگفت ؟ به این دکتر از همه جا بی خبر ، از کجا میگفت ... با شرمندگی لب به دندون گزید و با ‏اخمی واضح ، به سنیه خانوم ، از گوشه چشم خیره شد ... سنیه خانوم ، هر دو دستش رو به هم مالید و ‏عرقهای درشتی ، روی پیشونیش جا خوش کرد ... ‏
    پروانه ، با اصطلاحات پزشکی ، وضعیت جنین و بارداری پانتی رو برای دکتر تشریح کرد ... که دکتر ، متوجه ‏شناخت کامل اون ، نسبت به مسائل پزشکی شد و با تعجبی آمیخته به سرزنش ، اخم کرد : « خانم ، از ‏شما بعیده ... شما که خودتون باید وارد باشید ... این بچه ، لگن بالغی نداره ... عضلات رحمش شکننده و ‏ضعیفه ... چرا گذاشتید کار به اینجا برسه ... این بچه ، علاوه بر افسردگی بارداری ، دچار پارگی کیسه آبه ، ‏در حالیکه فقط 27 هفته و 4 روز از بارداریش رو گذرونده ، با توجه به اینکه مایع آمینیوتیک دور بچه ، فعلا در ‏حد متوسطیه ، بعید به نظر میرسه که بتونه دو ماه و نیم ، بچه رو تو شکمش نگه داره ... نامه بستریش رو ‏مینویسم ، با اینحال ، با این حجمی از مایع که از دست داده ، فکر میکنم ، سوراخ کیسه آبش ، همچین ‏کوچیک هم نباشه ... اصلا راه نره ... به حالت دراز کش ، پاهاش رو رو به بالا بگیرید ... و سریعا اونو توی ‏یه بیمارستان خوب بستری کنین ... »‏
    پروانه ، اشکهای غلتون روی گونه هاش رو ، با نوک انگشت زدود و نالید : « پس برای افسردگیش چیکار ‏کنیم دکتر ... اصلا دلیل پارگی کیسه آبش چی میتونه باشه ؟ »‏
    دکتر ، گوشی رو به روی شکم برجسته پانتی گذاشت : « خوب پارگی ، دلایل مختلفی میتونه داشته باشه ، از ‏جمله عفونت داخلی ، یا سر و ته بودن بچه ، یا شایدم ، عواقب مقاربت ... که البته با توجه به آزمایشات و ‏همچنین ، عدم وجود پارگی و زخم و التهاب در دهانه رحم ، مشخصه که عفونت و مقاربت ، منتفیه ... ‏آزمایشات هم عفونت رو نشون نمیده ، ولی محتمل ترین حالت اینه که وزن نوزاد برای این جثه ، سنگینه ‏‏... از همین الان سنگینه و من بعید میدونم که حتی بتونه ، این بچه رو تا یکی دو هفته دیگه تحمل کنه ‏‏... »‏
    سنیه خانم ، با صدای بلند به گریه افتاد ... پروانه با حرص روشو ازش گرفت ... از دکتر تشکر کرد ... ‏
    دکتر ، پانتی رو به پهلوی چپ برگردوند ، دستهاشو به دو طرف دراز کرد ... دستش رو روی شکم پانتی ف به ‏مدت یه دقیقه نگه داشت و رو به پروانه گفت : « الحمدالله ، در حال حاضر ضربان و تکون های بچه ، ‏نرماله ، ولی ، بعیده که این ضربان ، تا مدت زیادی به همین حالت نرمال بمونه ... بازم توصیه میکنم در ‏اسرع وقت ، توی یه بیمارستان ، بستریش کنین ... تکون ، و راه رفتن و خم و راست شدن و بلند کردن ‏اجسام ، کلا غدغن ... »‏
    و بعد خم شد و روی برگه ای ، چند آزمایش و روی برگه ای دیگه چند تا سونو ، در فواصل زمانی مختلف ، ‏و چند قلم دارو ، نوشت ... و باز به پروانه توصیه کرد : « محیط زندگیشو عوض کنید ... از اونچه که ‏میدونین حال بدتری بهش میده ، دورش کنین ، از محیطی که این حالت رو درش تشدید میکنه ، دورش ‏کنین ... با یه دکتر خوب روانپزشک هم در این خصوص ، مشورت کنین ... مواظب باشید ، تو حالتهای ‏هیستریک که وارد میشه ، ضربه ای به بچه و مخصوصا به خودش نزنه ... »‏
    بالاخره ، با کلی ترس و لرز و دلهره ، دو زن ، زیر چِل دخترک رو گرفتن ، و با سلام و صلوات به خونه ‏برگردوندن ... ‏
    پروانه ، به محض ورود به داخل خونه ، با شمس بزرگ رو برو شد ... با طمئنینه ، پانتی رو به داخل اتاق ‏دینا ، فرستاد و روی تخت خوابوند ، و به پیش شمس برگشت ... ‏
    بعد از اون ، همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاده بود ، سر و صدا و داد و بیدادهایی که سر این مرد به دور از ‏خشونت ، کشید ... انواع و اقسام قساوتهایی که به اون خونواده نسبت داد و حقشون بود ... و در پایان ، طی ‏یه تماس تلفنی ، خیلی رک ، تموم وضعیت بارداری پانتی رو برای فرام توضیح داد ، تا با زبونی ساده تر ، ‏برای فرهاد ، دامادی که ندیده بود و کوچکترین اطلاعات و شناختی ازش نداشت ، توضیح بده ... بهرحال ، ‏فرهاد یه جوجه خروس بیشتر نبود و سر از اوضاع و احوال پانتی در نمیاورد ، ولی بیشک ، فرام که در حال ‏گذروندن دوره پزشکی بود و از این مسائل به خوبی ، سر در میاورد ، میتونست متوجه وخامت اوضاع و ‏احوال پانتی باشه ... ‏
    انتهای همه بحثها و جدلها ، این بود که شمس بزرگ ، همراه با سنیه خانوم و پروانه ، پانتی رو برای بستری ‏شدن ، به بیمارستان خصوصی ای که اووِر تایم ، پروانه تو اون کار میکرد ببرن ... ‏
    روز بعد ، همگی سوار بر هواپیما ، اهواز رو به مقصد تهران ، ترک کردن ... در طول راه ، تخت مخصوصی ‏برای دخترش گرفت ، تا تحت مراقبت پزشکی دقیق ، با حالتی تقریبا رضایت بخش ، به مقصد برسه ... تو ‏فرودگاه ، آمبولانسی که از قبل ، هماهنگی کرده بود ، برای انتقالشون به بیمارستان ، آماده بود ... ‏
    پانتی خیلی سریع ، به بیمارستان خصوصی مزبور منتقل شد و تحت مراقبت قرار گرفت ... دکترهایی از ‏جمله دکتر زنان و زایمان و دکتر روانپزشک ، به بالین پانتی اومدن ، که همگی یه کلام ، کلیه حرفهای دکتر ‏اشراقی رو در مورد وضعیت پانتی تایید کردن ... یکی دو روز ، وضعیت پانتی ، به همون وخامت گذشت ‏‏... و دکتر ، طول درمان بیشتری برای این عارضه ی پانتی ، در نظر گرفت ... ‏
    با توجه به کمتر شدن حجم مایع آمینیوتیک و وخامت اوضاع روانی پانتی ، و اینکه وجود شمس و سنیه ‏خانوم ، تو تشدید حال خراب روحیش ، تاثیر گذار بود ، موندن بیش از این ، و درگیر شدن با دختر بچه خل و ‏چل باردار کم سن و سالی که هر دکتری میومد ، با ملامت و سرزنش ، اونها رو نکوهش میکرد و به باد لعن ‏و نفرین میگرفت ، موندن رو جایز ندونستن ، و به اهواز برگشتن ... ‏


    با توجه به کمتر شدن حجم مایع آمینیوتیک و وخامت اوضاع روانی پانتی ، و اینکه وجود شمس و سنیه ‏خانوم ، تو تشدید حال خراب روحیش ، تاثیر گذار بود ، موندن بیش از این ، و درگیر شدن با دختر بچه خل و ‏چل باردار کم سن و سالی که هر دکتری میومد ، با ملامت و سرزنش ، اونها رو نکوهش میکرد و به باد لعن ‏و نفرین میگرفت ، موندن رو جایز ندونستن ، و به اهواز برگشتن ... ‏
    فرام ، برای یه ماهی به آلمان رفته بود ... برای شروع کارش ، تو مطبی تو تهران ، باید کاری علاوه بر ‏کارهای قدیم ، انجام میداد ... تصمیم گرفته بود ، دستگاههای پیشرفته ای ، جهت عمل لیزیک ، از آلمان ‏خریداری کنه که برای تحویل سفارش ، و دوره آموزشی کار با اونها ، دو سه ماهی ، مجبور بود ، در مسیر ‏آلمان ، ایران باشه ... کار مطلب ، با سرعت بیشتری راه افتاده بود و جایگاهی برای اتاق عملهای خصوصی ‏، برای خودش تو یه طبقه مجزا ، آماده کرده بود ... تموم اینها رو ، پانتی از زبون غزاله شنیده بود ... ‏
    غزاله ای که سر از اخلاق و رفتارش ، و احساسش نسبت به او ، در نمیاورد ... در اینکه عروس بزرگ و سر ‏بزیر و مطیع شمش بود ، شکی نبود ... زنی که خیلی خوب از پس نگهداری چهارتا بچه ، بر میومد ... ‏خیلی خوب مهمانداری میکرد ، و خیلی خوب ، یه زندگی شش نفری رو ، توی یه شهر غریب ، میچرخوند ‏‏...‏
    لهجه با مزه ای داشت که گاهی تلفظ بعضی کلمات ، پانتی رو به خنده می انداخت ... لهجه شلم شوربایی ‏که عربی و فارسی و اصفهانی ، با آمیخته ای از تن صدا و کشیدگی حروف ، توی دماغ ، ارمغان تهران ... ‏
    فراهت ، رکوردی شکونده بود که تعجب بر انگیز بود ... پانتی باورش نمیشد ، دختری زایده اون عشیره ، ‏دانشجوی فیزیک نجوم باشه ... فراهت ، دختر باهوشی بود ... سالها تو المپیادهای علمی ، رشته نجوم ‏شرکت کرده بود ، و الان با رتبه خیلی خیلی خوب ، تو این رشته ، جذب دانشگاه تهران شده بود ... ‏
    پانتی فک میکرد ، شاید فراهت ، مث پدر و عموش ، پزشکی رو انتخاب کنه ، ولی مث اینکه فراهت ، قصد ‏داشت ثابت کنه علاقه اش به ستاره شناسی و نجوم ، بر پای علایق دینیشه ... ‏
    شاید هم این علاقه درونی صبی ها ، به تحصیل تو رشته نجوم ، این شک و شبهه رو قوی تر میکرد که ، اینها ‏ستاره پرستن ... بهر حال ، دینشون ، چیزی نبود که پانتی زیاد در موردش حساسیت به خرج بده ... کلا ‏مسائل دینی ، برای پانتی در درجه های پایانی حساسیتهاش بود ... ‏
    گاهی چشمهای پانتی ، در حد وزغ ، از کاسه بیرون میزد ... وقتهایی که فراهت ، با تموم سرسپردگی و ‏تابعیتش به اخلاق محجور اون اقوام ، برای تحقیقات و رصد گیری ، به اردوهای تحقیقاتی این ور و اون ور تو ‏ایلام و مشهد و تبریز و شهرهای مختلف میرفت ... ‏
    حتی شنیده بود که قراره تابستون آینده ، تک و تنها ، با اردویی تحقیقاتی ، برای شرکت تو این جور تحقیقاتی ‏که خارج از کشور ، برای المپیادیها و باشگاههای نجومی ایران برگزار میشه ، به مالزی و هند و گرینوییچ بره ‏‏... ‏
    تابستون قبل ، فرام اجازه داده بود بالاخره ، پانتی همراه خانواده اش ، به سفر خارج از کشور بره ... باورش ‏نمیشد که بالاخره پاسپورتش رو به چشم دیده و عاقبت یه مهر خروجی قرمز رنگ روی صفحاتش به مقصد ‏تورنتو خورده باشه ... ‏
    هیجان سفر خارج ، اونجوری که فک میکرد ، اونو از این ور به اونور نکرده بود ... گاهی که به کیش یا شمال ‏میرفتن ... دوستانه یا خانوادگی ، همین قد هیجان داشت ... ‏
    روز اول که رسیده بود اونجا ، در حد فراهت ، حجاب داشت ... بعد که دینا و دیانا رو دیده بود ، در حد ‏همونها ... کسی هم چپ چپ نگاش نکرد ... یه تاپ میپوشید ، روش یه بلوز اسپرت ، یا یه سوئی شرت ‏‏... با یه جین ... گاهی یه تیشرت ، و یه گرمکن ... از مهمان بازی هم خبری نبود ... قائدتا از لباس شب ‏هم خبری نبود ... ولی تا تونس ، خرید کرد و ذخیره کرد و کول کرد و آورد ... ‏
    جین و تیشرت و هر چی که تو ایران قابل پوشیدن و مارک بود و دهن شاران رو باز کن ... دینا دختر سر ‏زنده و راحتی بود ... مث همون وقتا ... با هاش خوش میگذروند ... فراهت گاهی با اونا بیرون میزد ولی ‏روسریشو روی سر حفظ میکرد ... غزاله با جفت کوچیکا ، فاتیما و رضا ، بیشتر رو سر دیانا آوار بود ... ولی ‏پانتی ، دل از سوییت جمع و جور دینا ، نمیکند ... یه بارهم با هم تو کارناوال اسپانیایی های خرافاتی ‏شیطون پرست شرکت کرده بود و کلی بهش خوش گذشته بود ... ‏
    دیدن خرافات این زنهای کولی فالگیر هم ، که اونو یاد کولیهای خوزستان مینداخت ، براش جالب بود ... ‏
    دینا ، برعکس دیانا که علاقه ای به درس خوندن نداشت ، ادامه تحصیل میداد و هنوز در حال درس خوندن ‏بود ... از همون قدیمها هم دینا ، همش سرش تو کتاب و دفتر بود ، برای همین هم خانواده شمس ، تا هنوز ‏، اونو از شر ازدواج ، مصون نگه داشته بودن و این دیانا بود که وسط درس خوندن ، همون جاها ، عاقبت ، ‏خیلی اروپایی ، تو خارج از کشور ، با یه هم زبون و یه هم وطن خودش ازدواج کرده بود ... اونوقتها که هنوز ‏شمس بزرگ ، بود ... چهار سال پیش ... تو سن الان پانتی ، ازدواج کرده بود ... ‏
    همون وقتها هم ، از نظر اونها ، دیانا تو خط ازدواج بود ... ولی فکرشون به دینا ، به ازدواج ختم نمیشد ... ‏
    دیانا ، برنامه برگشت به ایران نداشت ... ولی دینا ،موندنی نبود ، برگشت رو به موندن ترجیح میداد ... ‏
    بهرحال ، تا چهار پنج سال پیش ، حتی دیانا هم از ازدواج در امان بود و مث اینکه اینا ، به دخترهای ‏خودشون بیش از دخترهای مردم ، علاقه نشون میدادن و اونها از آزادی عمل بیشتری برخوردار بودن ... ‏
    این خانواده ، تو هر موردی ، الا مسائل مربوط به پانتی ، اوپن مایند بودن و اروپایی ... پانتی نفس عمیقی ‏کشید : « نه خبر خاصی نیست ... فعلا که همشون تو یه سکوت عمیق فرو رفتن ... »‏
    امیر محتشم ریز خندید : « شاید هم دارن زیر جُلکی ، برات برنامه میچینن ؟ ها ؟ »‏
    پانتی صدای ضبط رو پایین آورد : « نه بابا ، فعلا مرکز فرماندهیشون ، تعطیله ، تا دو ماه آینده که فرام ، ‏نیومده ، منم راحتم از دسیسه هاشون ... »‏
    امیر محتشم ، اخم ریزی کرد : « بنتی ، اونا ریز ریزِ برنامه هاتو دارن ، باور کن ... نمیدونم چرا نمیخوان تو رو ‏از دست بدن ... اینکه تو فوق العاده ای شکی توش نیست ... ولی اونا هم ، مطمئنم نمیخوان دست از سر ‏تو یکی بردارن ... »‏
    پانتی اَه کشید ... : « این چی بود دادی به خوردم ؟ باور کن با همون یه پیک ، حالم داره از تو حلقم بیرون ‏میزنه ... بده اون سیگارتو ... »‏
    و دست برد جلو و با ضربه ای به انگشت حامل نخ سیگار امیر ، اونو از دستش جدا کرد ... پک عمیقی به ‏نخ نصفه نیمه امیر محتشم زد ... : « دارن ... شک ندارم ... ولی اینکه چطور به تو گیر نمیدن برام پر شکه ‏‏... »‏
    امیر محتشم به قهقهه خندید : « فرام ، جزء جزء این برخوردا رو آمار داره ... باورش برام سخته ، من جاش ‏بودم ، زندونیت میکردم ، دختر تو خیلی پایه خلافی ... » ‏
    پانتی خندید ... با مشت ضربه ای به بازوی امیر محشم زد ... کشیده تر از عادی حرف میزد : « دندوناتو ‏شمردن ... میدونن پخی نیستی ... باور کن امیر ، براشون از خواجه حرم سرا ، بی خطر تری ... »‏
    امیر محتشم ، چینی به بینیش داد : « خیلی بی شعوری بنتی ... من کلی مردم ، باور کن ... راستی اون ‏نقشه ها رو چک کردی ؟ »‏


    امیر محتشم ، چینی به بینیش داد : « خیلی بی شعوری بنتی ... من کلی مَردم ، باور کن ... راستی اون ‏نقشه ها رو چک کردی ؟ »‏
    پانتی اخم کرد : « نه هنوز ... مگه نوکر بی جیره مواجبتم وقت گرانبهای استراحتم رو پای کارای تو یکی ‏حروم کنم ... »‏
    امیر محتشم ، پوزخند صدا داری کشید ... دسته موهای بیرون زده پانتی رو که خیلی وقت بود مشکی مونده ‏بود و خاصیت ابریشمیش ، زیر فرهای درشت ، حفظ شده بود ، کشید ... پانتی غرید : « اوی چی میکنی ‏دیوونه ... کندیشون ... »‏
    امیر به راست متمایل شد ، سرش رو روی گردن خم کرد : « خو داری اصلاحم میکنی ... وجدان خفته ‏کاریمو بیدار کردی ... من الان کلی متحول شدم ... دختر تو اصول اقتصادی و تجاری منو به چالش ‏کشیدی ، میدم دست تو ، چون اگه دست خودم باشه ، نمیتونم ازشون بگذرم ... طرحم بازم همون اپسیلونا رو ‏داره ... مهتادم دیگه چی میشه کرد ؟! »‏
    پانتی خندید : « اینو خوب اومدی ... مهتاد ... امیــــــــــــر ... اوضاع سیا روز به روز داره بدتر میشه ... ‏چرا حواست بش نیست ؟ »‏
    امیر اخم کرد : « به من چه ، مگه لَلِه اشم ؟ چشش کور ... در ضمن ، از تو بیشتر میشنوه تا من ... »‏
    پانتی غرید : « بیخود ... منو چی به اون ، نزدیکه یه ساله باهاش یه سلام علیک درس درمونم نکردم ... ‏مگه نمیدونی ، دستور آقا فرامه ... ولی تو باش جینگی ... فابریکی ... یه عمر با هم دستتون تو یه آخور ‏بوده ... یه خورده سرشو بزن به سنگ »‏
    امیر محتشم ، با همون خط عمیق رو پیشونی زمزمه کرد : « به من ربطی نداره ... اگه به من بود ، سنگو ‏میزدم تو سرش که مخش پخش آسفالت شه ... من خرو بگو میخواستم دختر خاله ام رو ببندم به خیکش ... ‏حیف و حرومش کنم ... شیشه چیزی نیس که بشه در موردش ساده نظر داد ... ضایع شده تموم ... بیخیال ‏‏... برنامه ات برای هفته آینده چیه ؟ »‏
    پانتی پرسشگر به طرفش چرخید : « چطور ؟ »‏
    امیر محتشم ، با صدایی دو رگه زبون زد : « هیچی ، تو فکر یه دور همی هستم ... گفتم اگه جوری ، راش ‏بندازم ... »‏
    پانتی ریز خندید : « جنس جدید جور کردی ؟ »‏
    امیر محتشم با صدای زیری غرید : « چرت نگو ... جنس جدید چیه ؟ دارم پیر میشم ، منو چه به دختر بازی ‏؟ دو سه ماهیه با کسی نپریدم ... باور کن ... »‏
    ‏« کردم » و به قهقهه خندید ... ‏
    امیر محتشم به روی بازوش ضربه زد : « خیلی منگیها ... بابا سیمیروف روسی اینقد هپروت نداره ... چرت ‏‏... یه ذره ادبم بد نیستا ... »‏
    کشیده گفت : « اِ اِ اِ ... می چی گفتم ... »‏
    امیر خندید : « حرف زدنت تلگرافی شده ... خودت ناجنسی یا جنست نا جنس ؟ ... کردم چیه ... مزخرف ‏‏... »‏
    پانتی خندید ... : « کوفت ... پسر خاله نشو ... فردا شب بیا نقشه هاتو بگیر ... اِ امیـــــر ، چی میکنی ؟! ‏مث که تو هم کم منگ نمیزنی ... رد کردی کوچه رو ... »‏
    امیر ضربه ای به پیشونیش زد : « اَه ... حواس ندارما ... اشکال نداره ، از خیابون بعدی دور میزنم از بالا ‏میرم تو کوچتون ... » ‏
    پانتی کش دار خندید ... امیر محتشم ، پیچید ... روبروی آپارتمان بلند ، ترمز زد ... پانتی به تعارف ، ‏بفرماییدی زد ... بعدم خوش گذشتی کش دار ... بعدم آروغی که امیر رو به اَه اَه انداخت ... : « ببند اون ‏گاله رو ... حالمو بهم زدی ... ظرفیت روسی نداری چرا خوردی ... »‏
    پانتی نالید : « اِه ... مقصر تویی ... پیتزا داده بودی به خوردم ... خو معده ام سنگین بود ... » ‏
    و باز آروغی زد ... تو تاریک روشن تیر چراغ برق ، دست به دستگیره ماشین برد ... از ماشین ، منگ پیاده ‏شد ... دستش رو به حالت نظامی بالا آورد ... : « خدا فظ داش ... تا فردا ... »‏
    امیر خندید : « آستا لابیستا بی بی ... »‏
    کشدار هجی کرد : « آستا لا بیستــــــــــــــا ... » ‏

    در شب گیسوان تو ، مست به خواب میروم ‏

    در رو محکم به هم کوبید ... ‏
    صدای « هووی در بودا ، یابو » از تو ماشین به خنده انداختش ... ‏
    کلید رو از کیف خارج کرد ... ‏

    ای که تو سوی خویش و من ، سوی سراب میروم ‏

    تو سوراخ جا کلیدی هول داد ... ‏
    در به روی پاشنه چرخید ... ‏
    امیر محتشم یه نور بالا زد و دو تا بوق ... ‏
    پای راستش رو ملنگ به داخل گذاشت ... ‏

    گاه نگاه میکنی بر من و ، آه میکشـــــــــم ‏

    امیر محتشم ، پا به روی گاز گذاشت ... ‏
    پانتی پای دوم رو به داخل گذاشت ... ‏
    در رو به پشت هول داد ... ‏
    سایه ای از پشت سر ، به روش افتاد ... ‏
    سایه ، به داخل لغزید ... ‏

    گرچه تباه میکنی ، عمر مرا و همچنان ، مســــــــــــت و خراب میروم ‏

    صدایی به گوشش نشست ... : « همیشه به گردش »‏
    به روی پاشنه پا ، گیج تر چرخید ... ‏
    ایستادن ، دو قدم راه رفتن ، حالش رو منگ تر کرده بود ... ‏
    باز آروغی زد و به عقب برگشت ... ‏

    بسکه پریش گشته ام ، در پس و پیش گشته ام

    نور چراغ برق بیرون ، به روی صورت سایه افتاده بود ... ‏
    نیم صورتش تو روشنایی و نیم تو تاریکی ، بود ... ‏
    پانتی ، دستش رو به روی قلبش گذاشت ... ‏
    گامب گامب ... ‏

    دور ز خویش گشته ام ، در پی گیسوان تو ‏

    قلبش از دهنش بیرون زده بود ... ‏
    همراه با آروغی دیگه ، به سکسکه افتاد ... خیره شد ... ‏
    به سایه خیره شد ... ‏

    در تب و تاب میروم ، در تــــــــــــب و تاب میروم ‏

    کنترل حرکاتش رو از دست داد ... ‏
    به روی زمین سر خورد ... ‏
    افتاد ... ‏
    کجا ؟! ، نفهمید ... ‏

    گوش نمیدهم دلـــــم ، زهی خیال باطلم ‏

    به لحظه ، زیر شر شر آب هوشیار شده بود ... باز از هوش رفته بود ... فقط همین قد فهمیده بود ، که با ‏لباس بیرون ، زیر شیر آبه ... ‏
    چرا ؟! ‏
    مایعی شیرین به حلقش ریخته میشد ... ‏

    آگه از آنکه غافلم ، سوی حبـــاب میروم ... سوی حبـــــاب میروم ... ‏

    دستی به دو طرف صورتش ضربه میزد : « پَن ، پَن ، چشاتو باز کن دختر ... اوه مای گاد ... تو چیکار کردی ‏با خودت ... هی پَن ، با توام ... اوه ، شیـــت ... »‏


    به محض اینکه جواب آزمایش ، مثبت شد ، درهای بهشت ، به روش باز شد ... حس پرواز ، حس خوبی ‏بود ... پرواز جسم و روح و رهایی از زندان محیط ... زندانی که روز به روز ، حلقه ش تنگ تر میشد ... ‏برای رهایی ، باید اینهمه زجر رو متحمل میشد ... ‏
    ولی بالاخره ، همه چیز تموم شده بود ... ‏
    یه چند تایی از دوستاش که تو این موارد خبره بودن ، بارها ته دلش رو خالی کرده بودن که : ممکنه این ‏دختره باردار نشه ... احتمال بارداری یه دختر تو این سن کم ، خیلی کمه ... اصن این دختره پریود میشه ‏‏... و اون که حتی نفهمیده بود پریودی چیه و وقتی شنید ، تا ساعتها عق میزد ... حالش بد بود و با این ‏حال بد ، تصمیمش برای فرار رو بر قرار ترجیح دادن ، بیشتر رخ میکشید ... ‏
    بعضیها میگفتن : اصن بزرگم که باشه ، شاید باردار نشه ... شاید هزار و یه مشکل داشته باشه ... و تموم ‏مدت ، تو فکر این بود که اگه باردار نشد چه خاکی به سرش بریزه ... گاهی فک میکرد ، اگه حین خزیدن ‏تو تختش ، پریود بشه ، چه حالی ممکنه بهش دست بده ... همینطوریشم از خون میترسید و دل پر جراتی ‏نداشت ... دیگه چه برسه به این حس تهوع آور ... ‏
    بارها ، پدرش رو بخاطر این ظلمی که در حقش کرده بود ، به باد فحش های زیر لبی کشیده بود ... ‏
    اون پسرهای احمق ، باید نوبت به نوبت دوست دختر عوض میکردن ، اونم چه دخترایی ، با اون تیپهای ‏مکش مرگ ما و اون عشوه ای که تو صداشونه ، بعد اون بدبخت ، باید با دخترک دهاتی تپاله جمع کنی ‏که تا قبل از اینکه بندازنش تو اتاق و ، بره حسابشو برسه ، حتی قیافه اش رو هم ندیده بود ... ‏
    بعدها هم ، گرچه که خیلی ها میگفتن تو گوشش ، توپه و یه خورده به سر و تیپش برسه ، از این رو به اون ‏رو میشه ، ولی هرگز تو قلبش حسی ، نسبت به اون گوشت درخود مچاله شده ی زر زروی زیر پاش ، ‏نداشت ... ‏
    دوست نداشت بخاطر سن و سال کمش و زر زرو بودنش ، برنامه هاش به بنبست بخوره ... شاید با نادیاهه ‏، کارش زودتر راه می افتاد ، حداقل چار سالی از این دخترک بزرگتر بود ... بالغتر بود ... کلمه ای که ‏اینروزها بیشتر باهاش برخورد پیدا میکرد : بلوغ ... چیزی که اون دخترک ، در خودش یا اصلا نداشت ، یا ‏اینقد کم داشت که محسوس نبود ... ‏
    بارها فک میکرد : بار دار کردن این دخترک ، میتونه از یه میمون نر هم براش سخت تر باشه ... شاید اگه ‏یه میمون نر میدان دستش ، راحت تر و زودتر به نتیجه میرسید ... ‏
    افکار و مکالماتی که بین خودش و دوستاش ، رد و بدل میشد و ، حتی اگه برای دقایقی خنده رو ، و طنز ‏خفته تو خودش رو براش به ارمغان میاورد ، با اینحال ، تو خلوت ، هیچ حسی تو خودش نداشت جز انزجار و ‏انزجار ... ‏
    خداییش شانس آورده بود که دخترک زر زرو هم انگار تمایلی به اون نداشت و به پر و پاچش نمی پیچید ... ‏اینکه بخواد ادای متاهل ها رو دربیاره و گاهی به دل دخترک باشه ، براش از هر فشاری ، غیر قابل تحمل تر ‏بود ...‏
    عاقبت ، با نتیجه آزمایش مثبتی که دخترک با عشق ! تقدیمش کرده بود ، به دروازه های بهشت ، دعودت ‏شد ... حکم آزادیش صادر شد و از شیخ صالح که نمیدونست کدوم خریه و از کدوم جهنم دره ای پاش تو ‏زندگیشون باز شده بگیر ، تا باباش که شده بود مرید و مرشد شیخ ، راحت شد ... ‏
    باباش مردونگی رو در حقش تموم کرد و در اسرع وقت ، راهیش کرد ... به چند ماه نگذشت که ، یه روز ‏تونست چشمهاشو ببنده و خودش رو تو ترکیه پیدا کنه ، اونجا ، فرام منتظرش بود و قرار بود کارهای ارسالش ‏رو راست و ریس کنه و بعد ، خودش برگرده ایران ، تا با خانواده ، دیداری داشته باشه ... ‏
    اول که به تهران رسید ، حس کرد از جهنم دور شده و ، بهشت همونجاست ... ‏
    چند روز بعد که تو آنکارا از هواپیما پیاده شده بود در حالیکه از تو همون هواپیما یهو جو ایران عوض شد ، ‏مطمئن شد بهشت همونجاست ... با چند بار زیر چشی هیزی کردن ، فرام بهش تذکر داد که خودش رو ‏درگیر این زن خرابای ترک نکنه ، بهشت اونجا نیست ... ‏
    تو اون چند روز ، خیلی پا رو دلش گذاشت تا پاهای لخت و عور این حوریهای بهشتی رو با نگاه لیس نزنه ‏‏... رو سینه های با فراغ بال بیرون ریخته شون مکث نکنه ... تو هتل ، از کنار زن مهماندار که پشت دخل ‏پذیرش ایستاده بود و براش عشه میومد ، بی خیال رد شه ... در مقابل نفس اماره اش ، کوتاه نیاد ، با ‏اینحال ، نتونسته بود تمام و کمال خودش رو نگه داره و به محض اینکه چشم فرام رو از پشت سرش دور ‏دیده بود ، دلی از عزا درآورده بود و با یکی دو تا دختر ، تو خیابون حرف زده بود و نظر بازی کرده بود ... ‏
    فقط در همین حد ... ولی بعدها ، خیلی هم ، از فرام تو دل تشکر کرده بود ... بهشت جای دیگه ایستاده بود ‏منتظر ، درهاشو باز کرده بود و آغوش به روش گشوده بود ... ‏
    چون کارش رو از قبل فرام تمام و کمال انجام داده بود و ویزاشو درست کرده بود ، مخصوصا با اون پولی که ‏بابا براش خرج کرده بود و وکیل زبر و زرنگی که یکی از دوستای بابا ، براش گرفته بود ، کارها خیلی خوب ‏پیش رفته بودن ، زیاد تو آنکارا منتظر نمیموند ... بهرحال ، اینقدری که ، فرام بره ایران و برگرده ... ‏
    فرام که برگشت ، سفر اولشون ، به آلمان بود ، از آلمان به نیویورک ... تو نیویورک ، نفس حبس شده ای ‏که چند ماهی تو گلو خفش کرده بود ، از گلو بیرون داد ... بازم یه در دیگه از این بهشت موعود ... مجسمه ‏آزادی رو که از پنجره هواپیما دید ، با همون هواپیما ، تو ابرا شناور شد ... ‏
    با اینکه از قبل هماهنگی نشده بود ، ولی تو نیویورک هم موندگار نشدن و فقط تونست تو فرودگاه پروازهای ‏داخلی ، به انتظار بشینه تا علف زیر پاش سبز بشه و مردمی که تند و پشت سر هم از دری وارد میشدن و ‏بی اینکه توجهشون به کسی جذب بشه از در دیگه خارج میشدن ، زل بزنه ... بالاخره ، پرواز بعدی ، به ‏مقصد رینو ، تو غربی ترین نقطه غرب ... اونجا که میگفتن غرب وحشی ، تو ایالت نودا بود ... ‏
    وقتی که پا به اون شهر گذاشت ، نفسی از سر آسودگی کشید ... با اینکه همون روزی که پاشو از ایران ‏بیرون گذاشته بود ، راحت شده بود ، ولی اون روز ، این راحتی ملموس تر بود ... با اینحال ، اون تصوری ‏که داشت ، از محل زندگی جدیدش ، کاملا در هم پیچیده شد ... فرام تو شهرک دانشگاه ساکن بود ... ‏
    از زبان مشکلی نداشت ... حتی یکی دو ماهی که تو آنکارا ول چرخیده بود هم ، بیشتر روی زبانش کار ‏کرده بود ... تنها حسنی که پدرش داشت ، این بود که از اول ، میدونست پسرهاشو به کجا میخواد بفرسته ‏‏... برای همین هم ، تو یادگیری مکالمه ها و گرفتن مدارک معتبر زبان ، بهشون سخت گرفته بود ... ‏
    گرچه از بچگی ، گاهی فحشی زیر لب به باباهه داده بود و اونو محکوم به سخت گیری کرده بود ، ولی الان ، ‏اینجا و تحت این شرایط ، فاتحه ای هم نثار روح مرده و زنده فک و فامیل بابا ، حتی اون شیخ صالح بی ‏کلاس کرده بود ... ‏
    پا که به این شهر گذاشت ، کل معادلاتش بهم خورد ... ‏


    پا که به این شهر گذاشت ، کل معادلاتش بهم خورد ... ‏
    اسم نودا اومده بود و ذهنش رو قلقلک داده بودن به جاهای خوب خوبش ... عشق و حال و بریز و بپاش ... ‏پوسترهای رنگی از سر در کازینوها ... اطلاعات جسته گریخته ریز درشتی که دوستاش بش داده بودن ، در ‏مورد همه چی رنگ حاله ... همه چی عشق و حاله ...
    و حالا ، تو این شهری که اونو به یاد ده کوره ای مینداخت که براش ازش زن انتخاب کرده بودن ، حالش رو ‏بهم میزد ... وانت های باری ... هوای گرم و خشک ... خونه هایی که حتی مث اهواز هم بلند و چند طبقه ‏نبودن و اکثرا یا ویلایی بودن یا ، دو طبقه و نهایت سه طبقه ، تو ذوقش زد ... ‏
    چرخ کوچیکی به دور و اطراف زده بود ... شهر خلوت بود ... ملت رو همه در حال کار و تلاش دیده بود ... ‏کمتر ماشینی تو خیابون ، در حال پرسه زدن بود ... خیابونهای خلوتی که وسطشون اثری از ماتادورها و ‏گاوچرونها نبود ... دخترایی که معلوم نبود لباس تو خونه ای پوشیدن ، یا بیرون ... تیپهای ساده ... بعدها ‏فهمید چه کلاه گشادی سرش رفته ...‏
    وجود فرام با اون اخلاق خشک و مستبدش ، راه رو به روی خیلی از دروازه های بهشت ، براش بسته بود ... ‏همینکه ورش داشته بود و آورده بودش وسط شهرک دانشگاه ساکنش کرده بود و تو یه مدرسه پزشکی وسط ‏شهرک ثبت نامش کرده ، خودش گواهی بر این مدعا بود ... ‏
    روزهای اول ، فرام ، پشت ماشین استیشن گنده قدیمیش مینشت ، و اونو تو شهرک میچرخوند ... از باشگاه ‏گلف گرفته تا والیبال و فوتبال و استادیوم و دریاچه کنار مدرسه پزشکی تا هال مارکت و آزمایشگاهها و مراکز ‏تحقیقاتی و کتابخونه ها ... ‏
    حالش از اینهمه محیط فرهنگی بهم میخورد ... محیطی ساکت که هر کی رو میدیدی ، یا داشت درس ‏میخوند یا میرفت سر کلاس ، یا استاد بود ، یا دانشجو ... و گاهی هم بدون بلوز ، با کفش ورزشی و یه ‏شلوارک در حال ورزش ... ‏
    فرام براش برنامه ریزی دقیقی کرده بود ... حالا که تونسته بود بعد از اینهمه بدبختی کشیدن ، سر از بهشت ‏موعود دربیاره ، باید صاف تو همچین محیط خشکی ساکن میشد ... ‏
    آخر همون هفته بود که دقیقا فهمید چه کلاه گشادی سرش رفته ... شهرک دانشگاه ، تو قسمت شمالی و ‏تقریبا خارجی شهر رینو بود ... باید هر طور شده بود ، راهش رو از فرام جدا میکرد ... اون مال اینجور زندگی ‏کردن نبود ... تو یه محیط مستبد و خشک فرهنگی ... ‏
    اگر چه تو همون شهرک دانشگاه هم ، تونسته بود سر در ساختمونها رو بخونه و مطمئن بشه ، تو این شهر ‏خشک هم ، مراکزی برای سرگرمیهای اونچنانی هست ، با اینحال ، گردش تو شهر رینو ، بهش فهموند برای ‏استفاده از امکانات بیشتر ، باید مسیرش رو از فرام جدا کنه ... ‏
    تا دبیرستانش تموم بشه ، هرگز این موقعیت به دستش نرسید ، الا زمانهایی که فرام برای یه سفر یکی دو ‏ماهه ، درس و مشقش رو ول میکرد و برمیگشت به سرزمین نفرین شده مادریش ... ‏
    از اینکه مسئله مشمولیتش به قانون سربازی ، باعث میشد فرام از خیر خِر کش کردن هر ساله اش به ایران ‏بگذره ، بشدت خوشحال میشد ... این وقتها بود که ، برنامه های به دقت مرتب شده و چیده شده خودش رو ‏پیگیری میکرد و سعی میکرد از روز به روز ، دقیقه به دقیقه و ثانیه به ثانیه ، نبود فرام ، استفاده ببره ... ‏
    اولین باری که از استبداد فرام گریخته بود و سرخود شده بود ، هیچوقت یادش نمیره ... وقتی که فرام ، ‏تلفنی ، با ایران تماس گرفته بود ... از متن حرفاشون ، حرفی بهش نزده بود ... بین تموم حرفها ، شنیده بود ‏که با مادر زنش ! حرف زده ... گیج شده بود ، ولی نه در اون حدی که بخواد توجهش جلب بشه ... ‏
    روز بعد ، و روز بعد تر از اون ، از اخلاق فرام سر در نیاورده بود ... از داد و فریادهاش ، گیر دادناش ... حتی ‏داد زدنش سر بابا ... حرفهایی که از فارسی گفتنشون ، مطمئنش میکرد با ایرانه ... و باز هم توجهش جلب ‏نشده بود ... شونه ای بالا انداخته بود و به من چه ای زیر زبون رونده بود ... عاقبت ، بعد از سه روز ، از ‏اون تلفنهای مشکوک ، فرام لب باز کرده بود ... خبری که ته دلش رو یه جوری به تکون انداخت ، ولی نه ‏در حدی که بیخیال برنامه های مرتب شده و اهدافش بشه ... ‏
    بچه اش مرده بود ... ‏
    عجیب بود که تا اون لحظه ، حتی کوچیکترین حسی هم به اون بچه نداشت ... ‏
    اینقدر غرق در برنامه های جور واجور فرهنگی و درسی و تفریحی شده بود ، که حتی به یاد نداشت ، روزی ‏روزگاری ، شبی نصفه شبی ، بغل خواب دخترکی ده ساله شده ، و عاقبت نتیجه این همخوابگی ، نطفه ای ‏بوده در وجود اون دخترک ... ‏
    ولی با شنیدن خبر مرگ اون بچه ، حسی گنگ به قلبش چنگ انداخت ... و اون روز اولین باری بود که تو ‏این ایالت آزاد ، از لحظه ورودش تا اون لحظه ، لب به لیکور میزد ... وقتی که لب باز کرد و از احساس ‏گنگش به اسمیت ، هم کلاسی دبیرستانیش گفت ... ‏
    اسمیت ، اونو بی اینکه فرام بفهمه ، برای ساعتی به شهر برد و تو کافه ای که فروش مشروبات الکلی ، ‏مشمول سن قانونی نمیشد ، روی صندلی ای نشوند و لیوانی بزرگ از آبجویی که کف غلیظ کرم رنگی ‏روش داشت ، به دستش داد ... بعد از اونم ، دو سه تا شات کوکتل میوه ای ... ‏
    گرچه لیکورش در حد فقط هشت درصد بود ، ولی اونو باز هم به یاد شبهایی انداخت ، که اینقد عرق ‏کیشمیش به خوردش میدادن ، تا بتونه بی فکر به بغل اون دخترک بخزه و گرچه از ترس اینکه زیر دست و ‏پاش ، یهو پریود نشه ، حالت تهوع داشته باشه ، ولی دقایقی باهاش باشه ... ‏
    برای اولین بار بود فرام ، بهش سخت نگرفته بود ... برای اولین بار بود ، که فرام ، مردونه دست به روی ‏شونه اش زده بود ... و آخرش ، برای اولین بار بود ، بهش اطمینان داده بود : حتما تقدیر این بوده ... ایشالا ‏در آینده ... ‏
    و برای اولین بار به خواست خودش ، به ایران زنگ زده بود ، پرسیده بود و پانتی به یاد داشت ... روزی که ‏فرهاد ، شخصا زنگ زده بود خونه شون و با مادرش صحبت کرده بود ... ‏
    دو هفته از زمان بستری شدن پانتی ، تو اون بیمارستان خصوصی میگذشت ، که با معاینه ی دکتر ، ‏مشخص شد ، مایع آمینیوتیک دور بچه ، به حداقل ممکن رسیده ... تکونهای بچه خیلی خفیف شده ... ‏ضربان قلبش بشدت کند شده ، و باید هر چه زودتر برای نجات جون مادر هم که شده ، عمل سزارین روی ‏پانتی انجام بشه ... حتی به قیمت از بین رفتن بچه ای که هنوز پا به هفت ماهگی نذاشته ... ‏
    شمس ، یکی دو باری ، به تنهایی ، پا به اون بیمارستان گذاشته بود ... سری نیم ساعته به پانتی زده بود ... ‏گزارش شرح حال بیمار رو ، از زبون دکترش شنیده بود ... و برگشته بود ... ‏

    +++++++++++++++
    **** کوکتل : نوعی مشروب الکلی که از درصد الکل خیلی پایینی تهیه میشه و سبکه و بیشتر جوونها و نوجوونها از اون استفاده میکنن ... با طعم میوه میکس میشه ...
    **** لیکور : مشروب الکلی ...
    **** رینو : شهری در ایالت متحده آمریکا ، واقع در غرب ایالت نوادا ، چسبیده به مرکز این ایالت کارسون سیتی
    از نظر پایه علمی ، شهر رینو ، حرفهای زیادی برای گفتن داره و مدارس و کالجها و دانشگاههای متعددی در تموم سطوح علمی داره ... تو ایالات نوادا ، دو دانشگاه خیلی مهم هستن ، یکی دانشگاه نوادا در شهر رینو و یکی دیگه هم دانشگاه وگاس در شهر لاس وگاس
    از نظر آب و هوایی ، آب و هوای متنوعی داره و درجه حرارتش تو این موقع سال ، بین 27-36 درجه متغیره ...
    ایالت نوادا به سرزمین نقره معروفه و این بخاطر معادن غنی طلا و نقره اونه ... بیابانهای بکر و خیلی زیبایی داره که نمایی خیلی قشنگ از حیات وحش هستن ... از نظر پرورش اسب ، تو آمریکا ، حرف اول رو میزنه ... همینطور ، گونه ای از بز و گوسفند کوهی و وحشی ...
    شهرک دانشگاه ، تو ناحیه ای خارج از شهر ، و در شمال اون قرار داره ... و مکانی تمیز و بدور از خلافه ... تا دلتون بخواد ، اماکن ورزشی و استادیومهای مختلف داره .. همینطور تعداد خیلی زیادی کتابخونه و مراکز تحقیقاتی ... مردم ، ساده میپوشن و ساده میگردن
  11. #11
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    روز آخر ، باز هم پروانه ، با دلشوره و دلهره بی امانی با شمس تماس گرفته بود : « آقای شمس ، دخترم داره ‏از بین میره ... من باید چیکار کنم ؟ »‏
    و شمس که مستاصل جواب داده بود : « الان ، تو این موقعیت ؟ متاسفانه هوا اینجا به شدت خرابه و بخاطر ‏مه و طوفان ، پروازهای امروز و فردا کنسل شده ... امکانش نیست من بتونم پروازی به تهران داشته باشم ‏‏... فک میکنم بهتر باشه ، دست نگه دارین تا یه خورده هوای اینجا ، بهتر بشه و پروازی بلند شه تا من خودم ‏رو به تهران برسونم »‏
    و پروانه که نالیده بود : « مرد مومن ، دختر من داره از دستم میره ، تو تو فکر درس شدن هوایی ؟ اگه تا ‏یکی دو ساعت دیگه ، این بچه از تو شکیم دختر من بیرون نیاد ، دخترم میمیره ... اینو میتونین درک کنین ‏؟ »‏
    و شمس که غریده بود : « میفرمایید چیکار کنم ؟ »‏
    و پروانه که سخت ایستاده بود : « من چی میدونم ، من نمیتونم مسئولیت نوه شما رو بعهده بگیرم ... بهتره ‏بدونین با این وضعیت دختر من ، با اون همه مدتی که این بچه ، تو شکم تحت فشار بوده و الان ، سنش ‏اونقدری نیست که با تولد بدنیا بیاد ، بلکه من تقریبا مطمئنم بجای اینکه به دنیا بیاد ، از دنیا میره ... پس ‏بهتره هر چه سریعتر ، خودتون رو به اینجا برسونین و جنازه نوه تون رو تحویل بگیرین ... فردا من نمیتونم ‏بشینم که شما سوال جوابم بکنین ... »‏
    شمس باز هم عصبانی و مستاصل ، غریده بود : « میفرمایید چیکار کنم ؟ بال در بیارم بپرم ؟ »‏
    پروانه پوزخندی زده بود : « لازم نکرده بال دربیارین بپرین ، اون وقتی که باید عقل ناقصتون رو بکار ‏مینداختین و یه بچه رو مجبور به بارداری نمیکردین و ننداختین ، باید برای اینجاشم ، اون سر بیخاصیتتون رو ‏بکار مینداختین ... »‏
    شمس لا اله الا اللهی گفته بود و عاقبت مسئله رو از شونه خودش ، خالی کرده بود و شماره فرام رو به پروانه ‏داده بود : « بهتره با فرام یا فرهاد صحبت کنین و هرچی که اونها گفتن رو انجام بدین ... من از اینجور ‏مسائل سر در نمیارم ... »‏
    و پروانه که با کلی خط و نشون کشیدن ، داد زده بود : « چطور اونوقتی که میخواستین دختر منو به طرز ‏چندش آوری ، بعنوان عروس بپذیرین ، سر از همه چی در میاوردین ، الان منو شوت میکنین به دو تا ‏جوجه پسر که مفشونم نمیتونن بالا بکشن ؟ »‏
    عاقبت از این بحث بینتیجه دست کشیده بود و اجبار کرده بود که شمس خودش شخصا با پسرهاش مشورت ‏کنه ... کم از این عشیره و طایفه و قوم نکشیده بود که الان ، برای نگه داشتن نوه زپرتی اونها ، بخواد از جون ‏مایه بذاره ... همینکه دخترکش ، جلو چشماش داشت جون میداد ، از آستانه صبر و تحملش ، بیشتر بود ... ‏
    ساعتی بعد ، فرام با پروانه تماس گرفته بود ، از وضعیت پانتی پرسیده بود ... با دکتر معالج پانتی بحث کرده ‏بود ، تموم راه های امکان پذیر رو پیش پای دکتر گذاشته بود ، و عاقبت ، با قبول شکست ، اجازه عمل ‏پانتی رو ، برای پروانه ، صادر کرده بود ... ‏
    از اونجایی که پروانه ، سالها تو اون بیمارستان سابقه داشت ، و حکم سوپروایزر اون بیمارستان ، به روی سینه ‏اش در قالب پلاک سورمه ای رنگ با نوشته سفید : « پ . شاپوری – سرپرستار » میدرخشید ، خیلی سریع ‏، اتاق عمل شماره سه ، برای عمل پانتی آماده شد ... تختی توی آی سی یو نوزادان ، برای بچه ای که ‏جونی به بدن نداشت و سن نارسش ، جلو جلو حکم مرگش رو صادر کرده بود ، رزرو کرد ... ‏
    پانتی ، از این عالم جدا ، تن به تقدیر داده بود ... دوست داشت هر چه زودتر ، از اون سوسکهای سفید قهوه ‏ای ای که توی بدنش وول وول میخورن ، راحت بشه ... ‏
    به تلاشهای پروانه ، و سایر پرسنل بیمارستان ، بی رمق نگاه میکرد ... تاسفی ، برای از دست دادن بچه ای ‏که لحظه لحظه موجودیتش توی شکمش ، یادآور خاطرات ترسناک شبهایی بود که سایه لغزون به کنارش ‏میخزید و با بویی گند ، روی هیکلش به نفس نفس می افتاد و به همون سادگی ، سایه وار ، نرم و آهسته ، ‏از اتاق خارج میشد ، نداشت ... ‏
    مامانش به گوشه ای دنج برده بودش ... اتاقکی که لوازمی روش بود ... لوازم بهداشتی ... تیغ یه بار ‏مصرف ، دست کش ... مغزش اونقدرا خوب کار نمیکرد که بتونه بفهمه اینا چیه و برای چیه ... پانتی رو به ‏پهلو خوابونده بود ... به پهلوی چپ ... ‏
    لباس صورتی رنگ بخش رو بالا زد ... شروع کرد ... از زیر ناف ، با گاز استریل ، مرطوب کرد و تیغ کشید ‏‏... پایینتر ... ‏
    پانتی خجالت کشید ... دلش میخواست بمیره ... از اون وقتا که مامانش شورتش رو پایین میکشید و با یه ‏شورت تمیز ، عوض میکرد ، سه سالی گذشته بود ... تو همین سه سال ، دیواری به بلندی آسمون ، ‏بینشون حائل شده بود ... دستش رو جلو برد و به زیر دست مامانش گذاشت ... کش شورت رو محکمتر ‏گرفت و مانع شد ... ‏
    مامانش خم شد ... بوسیدش : « پانتی ... جیگرم ، باید تمیزش کنم ... میخوای بری اتاق عمل ... باید ‏صاف باشه ... »‏
    و نفهمیده بود چرا ... نه اون ترس ... نه اون خجالت ، و نه دلیل صاف بودن ناحیه زیر نافش رو ... ‏
    فرهاد ... تنها کسی بود که بعد از اون سالها ، تو این سه سال ، شورتش رو به اجبار پایین کشیده بود ... ‏حتی اونوقتا که راه و بیراه دکتر معاینه اش کرده بود ، شستشو داده بود ... خودش شورتش رو پایین کشیده ‏بود ... اونوقتا کمتر خجالت کشیده بود ... ولی الان ... از مامانش ، حتی بیشتر از فرهاد خجالت کشیده بود ‏‏... کاشکی یکی دیگه اینکار رو بعهده میگرفت ... ‏
    اشکی ، بی دلیل از گوشه چشمش به پایین سر خورده بود ... ‏
    عاقبت ، ساعت 4 صبح ، پزشک متخصصی که مسئولیت عمل پانتی رو بعهده داشت ، با لباس اتاق عمل ، ‏پا به اون محدوده استریل شده ، گذاشت ... ‏
    پانتی با چشمهایی نیمه باز ، روی تخت روان ، به طرف اتاق عمل حمل میشد .. دستهایی گرم ، دستهای ‏سردش رو به مشت داشت ... صدایی گنگ ، پر اشک و بغض ، براش و ان یکاد میخوند ... درهایی که بسته ‏شده بود ... دستهایی که صاف نگه اش داشته بودن ، و التماس گونه ازش میخواستن ، کمرش رو صاف و ‏بیتحرک بگیره ... ‏
    اون موقع نمیفهمید ، ولی بعدها متوجه شده بود که بیهوشی ، برای خودش و اون موجود بیجون ، خطرناکه ‏‏... نبض خودش هم کند میزد ... کیسه آبش خشک شده بود و ذره ذره ، تخلیه شده بود ... ‏

    اون موقع نمیفهمید ، ولی بعدها متوجه شده بود که بیهوشی ، برای خودش و اون موجود بیجون ، خطرناکه ‏‏... نبض خودش هم کند میزد ... کیسه آبش خشک شده بود و ذره ذره ، تخلیه شده بود ... ‏
    با هر بدبختی ای که بود ، صاف تو جاش نشسته بود ، و آمپول بزرگی که بشدت ازش ترس داشت ، با اون ‏سر دراز و باریک ، به کمرش فرو رفته بود ... میون زمین و هوا معلق مونده بود ، و با اینکه رغبتی برای ‏زندگی نداشت ، از بی حسی پاهاش ترسیده بود ... از شوک فلج شدن ... ‏
    صورتهای سبز پوش ، با ماسکهایی سفید ، بی اینکه کوچکترین توجهی به اون داشته باشن ، در حال خنده و ‏شوخی بودن ... با اینحال ، گه گاهی بین مکالمات سرخوششون ، واژه های دلسوزانه ای رو به گوش ‏میشنید ... ‏
    ‏« آخی ، چه کوچولوئه » ‏
    ‏« واقعا که ، آدم تعجب میکنه همچین حیوونهایی رو میبینه » ‏
    ‏« شوهرش کجاست » ‏
    ‏« خانم شاپوری میگه مدرسه پزشکی تو آمریکا درس میخونه » ‏
    ‏« وا ... بحق چیزای ندیده و نشنیده ... من که باورم نمیشه »‏
    ‏« نه ، چرا ... من خودم با برادر شوهرش صحبت کردم ... اونم داره پزشکی میخونه ... همونجا »‏
    ‏« ای بابا ، پس چرا اینقد بی فرهنگ ؟ خیلی دلم میخواد وقتی پزشک شد ، یه همچین کیسی زیر دستش ‏بیفته و اونوقت نظرش رو بدونم »‏
    و پانتی که ترسیده تر از همیشه ، به چاقوی تیزی که از گوشه ای ، از پارچه سبز رنگ آویخته به جلوی ‏دیدش ، زل زده بود ... خواسته بود جیغ بکشه ، و نتونسته بود ... زبونش هم ، انگار سر بود ... ‏
    دقایقِ کند ، با هر بدبختی ای که بود ، گذشته بود ، و عاقبت ، جسمی ، سیاه ... بنفش و کوچیک ، به شکل ‏قورباغه ، توی دستهای زنی ، بالا اومد ... ‏
    ‏« وای ... چه کوچیکه ... »‏
    ‏« بِبُر »‏
    ‏« اکسیژن رو آماده کنین »‏
    ‏« دستگاه شوک آماده ست ؟ »‏
    ‏« احتمال خفگی میره »‏
    ‏« سر و ته نگهش دار ... »‏
    ‏« بزن پشتش ... کف پاشو بیشکون بگیر ... نترس زود باش ... »‏
    ‏« تنفس مصنوعی ... اکسیژن ... شوک »‏
    ‏« برگشت ... آخی ، عین بچه گربه گریه میکنه ... »‏
    ‏« نبض ؟ »‏
    ‏« 55 »‏
    ‏« فشار ؟ »‏
    ‏« 7 رو 5 »‏
    ‏« سریع منتقلش کنین آی سی یو ... »‏
    ‏« خانم دکتر میمونه ؟! »‏
    ‏« فک نکنم »‏
    ‏« وزنش خیلی پایینه ، 960 گرم »‏
    ‏« قد ؟ »‏
    ‏« 33 »‏
    ‏« وای چه ریزه ... تو رو خدا نگین تو بگیرش ... من میترسم ازش ... »‏
    ‏« ای بابا ، مگه ترس داره ... »‏
    ‏« من چار کیلویی شو جرات ندارم تو دست بگیرم ، چه برسه به زیر یکیلویی »‏
    ‏« بیا این پرونده اش ... باهات ببرش زنگ بزن از آی سی یو بیان ، تحویلش بده ... به دکتر دربندی هم ‏یه زنگی بزن بیاد چکش کنه »‏
    ‏« نمره اش از اتاق عمل رو چند بدم دکتر ؟ »‏
    ‏« 3 »‏
    ‏« وا ... چه کم ... من اینو بردم »‏
    ‏« اوکی ... بچه ها خسته نباشید ... مرجان ، همینطور خوبه ، ادامه بده ... رو همین خط بدوز ... بچه ها ‏من برم ، یه عمل دیگه دارم ... مرجان دقت کن ... خودیه ... خوب بدوز »‏
    ‏« خوب بابا ... تو برو به عملت برس نگران نباش ... »‏
    و دقایقی که باز هم به کندی ، در میون کلمات نامفهوم ، گذشت ... به سرفه افتاده بود ... احساس خفگی ‏میکرد ... سرش رو به پایین خم شده بود ... حس میکرد ، تخت مث سرسره شده و الان از روش لیز میخوره ‏‏... جیغ میزد ... صداش به گوش کسی نمیرسید ... ‏
    یه ربعی تو ریکاوری مونده بود ... ترسیده تر از همیشه ... اون بچه قورباغه رو از شیکمش بیرون کشیده ‏بودن ، ولی حس پاهاش هم رفته بود ... از فلج شدن میترسید ... همینقد که عمه زبیده گاهی دچار فلج ‏میشد و از درد ، نمیتونست راه بره ، براش کلی درناک بود ... چه برسه به اینکه ... ‏


    چشماش نیمه باز بود که تونست چشمهای خیس و نگران مامانش رو تشخیص بده ... ‏
    مادر ... حالا اون چی بود ؟ چرا حس مادری نداشت ؟ ... سینه های تازه نوک زده اش ، سفت و درد ناک ‏شده بودن ... دردناک تر از اون وقتا که تو تخت خوابیده بود و اون بچه ، هنوز تو شیکمش وول وول میخورد ‏‏... مامانش خم شده بود و صورت عرق کرده و بتادینیشو ، میبوسید ... ‏
    با سر دردی خفیف ، از خواب بیدار شده بود ... گیج بود ... منگ ... ‏
    چشمشو که تو اتاق چرخوند ، متوجه موقعیتش شد ... هیچوقت یادش نمیاد که با تاپ و شلوار جین خوابیده ‏باشه ... دکمه بالای شلوارش باز بود ... لیوانی نیمه پر از مایعی زرد رنگ کنار تختش قرار داشت ... ‏موهاش هنوز نم دار بود ... و باز ... دهنش گس بود ... میشو به بازوی لختش لیس میکشید ... دستش رو ‏حائل چشمش کرد ، تا از نور آفتاب ، در امان بمونه ... اهمی کرد و سعی کرد گلوش رو صاف کنه ... ‏
    فکرش متمرکز نمیشد ... قلبش ضربه گرفته بود و عصبی بود ... گسی دهنش ، حالش رو بهم میزد ... ‏سعی کرد فکرش رو متمرکز تر کنه ... دیشب چه شبی بود ... چه شبی بود ؟ ‏
    شب شراب نیرزد به بامداد خمار ... ‏
    مث فنر از جا پرید ... ملافه ، تو پاچه شلوارش ، گیر کرده بود ... نزدیک بود با سر بیفته رو میشو ... خودش ‏رو با دودست روی تخت ولو کرد ... کنترل شده ... ملافه رو با حرص از پا جدا کرد ... شقیقه هاش پر صدا ‏میکوبید ... صحنه هایی گنگ از جلو چشماش رد میشدن ... دور میشدن و نزدیک میومدن ... ‏
    صدایی تو گوشش میپیچید : « پَن ... پَن » حالت تهوع بهش دست داده بود ... شتاب زده ، از اتاق بیرون ‏زد ... یه نفر ، روی کاناپه ، توی سالن پذیرایی ، خواب بود ... صحنه جون میگرفت ... عصبی ، به کاناپه ‏نزدیک شد ... پاهاش به لرزه افتاده بودن ... ‏
    ملافه رو از روی صورت شخص خوابیده ، با حرص ، کنار کشید ... ملافه تو مشتش جمع بود و پوری ، ‏ترسان و حیران ، چشم باز کرده بود : « ای بابا ... پانتی ، این چه وضع بیدار کردنه ؟ » ‏
    صدایی از پشت سر شنید : « بالاخره بیدار شدی ؟ »‏
    برگشت ... مامانش بود ... پشت اپن آشپزخونه اش ایستاده بود ... یه نگاه دقیق تر به خونه انداخت ... نه ‏مث اینکه تو خونه خودش بود ... یه لحظه امر برش مشتبه شده بود که شاید تو خونه مامانشه ... : « شما ؟ ‏اینجا چی میکنین ؟ »‏
    پروانه ، لبش رو با حرص ، به روی هم فشار داد : « آره ماییم ... دختر تو خجالت نمیکشی ؟ آخه این چه ‏وضعیه تا یه ساعت از نصف شب گذشته ، با پسر غریبه تو خیابونا ول میچرخی ؟ والا بلا ما آبرو داریم ... ‏نمیگی ملت هزار تا حرف برات در میارن ؟ »‏
    پانتی ، منگ و گیج ، در حالیکه صحنه هایی و صداهایی جلو چشمش بزرگ و کوچیک میشد ... دستی ، ‏دقیقا به معنی « برو بابا ، تو هم حال داری » تو هوا تکون داد ... ‏
    در دستشویی رو باز کرد ... بدون اینکه صورتش رو تو آینه نگاه کنه ، آبی به روش زد ... دستش رو از ‏مشتی آب پر کرد و به داخل دهنش هول داد ... قرقره کرد و آب رو با ضرب به داخل روشور ، تف کرد ... ‏برگشت بیرون ... پوریا ، روی کاناپه ، نیم خیز بود ، ملافه رو به دور خودش پیچونده بود ... ‏
    پروانه لیوانی چای تو دستش بود ... ‏
    پانتی دست جلو برد و لیوان رو از دستش بیرون کشید ... به نق نق پروانه که : « اِ برو برای خودت بریز ‏‏... این مال تو نیست » توجه نکرد ... کنار پوری ، روی کاناپه نشست ... دستش رو به دور گردن پوری ‏حلقه کرد ... مشکوک ، دور و اطراف خونه رو ریز ریز ، از نظر گذروند ... ‏
    پروانه با لیوان دیگه ای چای ، روی مبل تک نفره روبروی ایش ، نشست ... بازم شروع کرد به سرزنش ‏کردن ... پانتی پوف بلندی کشید ... پروانه ادامه داد : « آخه تو خجالت نمیکشی ؟ اومدیم و فرام از راه ‏رسید ... مث اونبار ، هر شب هر شب تا دیر وقت بیرونی ... بعدم با این وضع فجیع »‏
    با دست به سراپای پانتی اشاره کرد ... پانتی به خودش نگاه انداخت ... مشکلی تو وضعش نمیدید ... ‏دیشب ، مانتو پالتو پوشیده بود ... زیرش هم یه تاپ قهوه ای رنگ ... تا روی گودی کمر ... حداقل ‏خوبیش این بود که کمر لختش ، و برجستگی لباسش ، از زیر مانتو پالتو پیدا نبود ... بعلاوه اون چکمه های ‏پاشنه پنج اینچ قهوه ای رنگ لج دارش ... با اون شال پشمی قهوه ای سوخته ... مشکل چی بود ؟!‏
    پروانه ادامه داد : « میدونی تا حالا چند بار فرام مچت رو تو این گردشهای شبانه گرفته و به روی مبارک ‏نیاورده ... والا خوب تحملی داره با تو ... اینم از دیشب که زهرماری خوردی و عق ... »‏
    پانتی پوفی صدا دار کشید و به پروانه توپید : « اَه ... یه روز نذاری بی استرس به زندگیمون برسیم ها ... ‏من چیزیم نبود ... کسی با یه قلپ به قول جنابعالی زهرماری ، حالش چنان و چنین نمیشه ... امیر لج ‏کرد گفت شام پیتزا ، معده ام بهم ریخت ... »‏
    پروانه باز هم سرزنش کرد : « خو تو که معده ات زود ترش میکنه ، چرا از این کوفت و زهرمارا ... »‏
    صدای پروانه ، تو صدای شاد و سرزنده ی نا آشنایی ، گم شد : « های مام ... های پَن ... اوه ببین کی ‏اینجاست ... پوری ... چطوری تو پسر ... » ‏
    موهای پوری ، تو دستهاش بهم ریخته شد ... برگشت ، چشمکی به پانتی زد ... لپ پانتی رو به دو انگشت ‏گرفت و کشید ... : « چطوری تو هانی ؟! » ‏
    چشمهای پانتی ، قد یه نعلبکی از جا بیرون زد ... به اینکه خطای دید باشه شک داشت ، ولی صداش چی ‏؟ ... انگشت هاش ، روی پوست صورتش چی ؟ ... از جا بلند شد ... لیوان چای به پایین پاش افتاد ... ‏روی پارکتهای کف سالن ، صدا داد ... با لکنت ، نالید : « فر ... هاد ؟! »‏
    تیشرت صورتی چرکی پوشیده بود ... با شلوارکی مشکی رنگ ... حوله ای سفید و تمیز دور گردنش بود ... ‏به نظر میرسید ، تازه از حموم بیرون اومده باشه ... موهاش هنوز نم داشت ... بی خیال ، گوش پاک کنی ‏تو گوش میچرخوند ، با دست چپش ، گوش پاک کن رو تو گوش نگه داشت ، و دست راستش رو به سمت ‏پانتی دراز کرد : « اوه یِ ... آیم هووم ( من اینجام ) ، بهتر شدی تو ؟! »‏
    کلمه هووم تو گوشش زنگ زد ... سرش گیج رفت ... با اینکه مشخص بود تازه از حموم بیرون زده ، با ‏اینحال ، بوی گند عرق کیشمیشی ، زیر دماغ پانتی بیداد کرد ... حالش بهم خورد ... دست و پاش به لرزه ‏افتاده بود ... پوری شاد ، از جا پاشده بود و باهاش دست میداد ... مامانش ، نگاهش رو بین اون و پانتی ‏میچرخوند ... ‏
    پانتی جیغ زد : « بیرون ، از این خونه برو بیرون ... کی بت گفت پاتو بذاری تو خونه ی من ؟ »‏
    پروانه چشم گرد کرد : « پانتی ، این چه وضع حرف زدنه ؟ اینجا خونه اونم هست ... »‏
    پانتی ، دو دستش رو به دو طرف گوشهاش گذاشت ... با صدای تیزی جیغ زد : « برین بیرون ... همتون ‏‏... از همتون بدم میاد ... مخصوصا از تو ... برو بیرون ... برو بیرون ... »‏
    و هق زد و باز جیغ زد ... ‏
    فرهاد ، حوله رو با عجله ، به گوشه ای از مبل ، آویزون کرد به سمت پانتی نزدیک شد : « هی پَن ... تو ‏چته ؟ خودت ازم خواستی بیام ... »‏
    پانتی هیستریک ، جیغ زد : « نمیخوامت ... ازت متنفرم ، برو بیرون ... نمیخوام ببینمت ... برو بیرون ... ‏‏»‏
    فرهاد ، دستش رو به روی دستهای پانتی گذاشت ، سعی کرد دستهاشو از روی گوشش برداره ... پانتی بیشتر ‏مقاومت میکرد و همراه با جیغ ، کماکان فریاد میزد که بره بیرون ... فرهاد کنارش خم شد : « اوکی ، اوکی ‏‏... هولد اون پلیز ... تو خودت گفتی بیام واسه دیوُرس ... آی دو ایت ... اوکی ... ریلکس پلیز ... ‏ریلکس ... دستهاتو بذار پایین و آروم باش ... » { باشه ، باشه ... صبر کن لطفا ... تو خودت گفتی بیام ‏برای طلاق ... من این کار رو میکنم ... باشه ... آروم باش لطفا ... آروم ... دستهاتو بذار پایین و آروم ‏باش ... }‏
    پانتی نمیتونست آروم باشه ... برگشته بود ... بعد از اینهمه سال برگشته بود ... و حالا ، جلوش وایساده بود ‏و اونو به آرامش ، دعوت میکرد ... تا مرز غش کردن ، راهی نداشت ... پروانه ، به بازوش چنگ انداخت ‏‏... پوری با دهن باز ، نگاش میکرد ... پروانه تند و تند میگفت : « آروم باش پانتی ، اینقد جیغ نزن ... ‏کولی بازیها چین در میاری ؟ مگه نمیخواستی تکلیفتو روشن کنی ؟ این بیچاره دو روزه علاف خانومه ... ‏دیشب ، با اصرار من ، اومد باهات صحبت کنه ... »‏
    پانتی دستهاشو به روی گوشهاش فشار میداد : « چرا اینجاست ... بره گم شه ... بره بیرون »‏


    پانتی دستهاشو به روی گوشهاش فشار میداد : « چرا اینجاست ... بره گم شه ... بره بیرون »‏
    فرهاد ، دستش رو به میون موهاش فرو برد ... از دو طرف کشید ... رو به روی پانتی ایستاد ... قدمی از ‏پانتی فاصله گرفت ، نفسش رو پر صدا ، از سینه بیرون داد ... موهاش ، شبق ، رو پیشونیش ریخته بود ... ‏طوفانی ... چشماش ، به کلر آب تهران عادت نداشت ... سرخ بود ... دقیقا رنگ اون شبهای نفرین شده ‏ی پانتی ... با زبون ، یه لپش رو پر کرد ... از گوشه چشم ، حرکات بی تعادل پانتی رو که بارها و بارها چه ‏از پشت تلفن ، چه حضوری ، دیده و شنیده بود ، برای باری که نمیدونست چندمه ، از زیر نظر گذروند ... ‏
    با صدای خفه ای مستاصل به حرف در اومد ... چهار انگشتش رو ، با فشار به داخل موهاش فرو برد : « ‏اوکی ... جاست ریلکس پلیز ... » و روشو از پانتی برگردوند ... ‏
    پروانه به بازوهای پانتی چنگ محکمتری زد : « عزیزم ... این که نشد تا میاد ، میخواد باهات حرف بزنه ، ‏کولی بازی در میاری ... این بار دیگه سه سال پیش نیست ... این دفعه باید به هر قیمتی که شده ، ‏تکلیفتونو روشن کنین ... یادت نره ، اینجا خونه اونهم هست ... تو حق نداری با جیغ و داد ، اونو از خونه ‏اش بیرون کنی ... یه نگاه به پوری بیچاره بنداز ... داره از حال میره بچه ام ... »‏
    پانتی ، حالش بهم خورد ... خیره تو چشمهای پروانه ، آب دهنش رو به فضای روبرو پرت کرد : « تف ... به ‏تو هم میگن مادر ، فقط تو فکر شازدتی ؟ ... »‏
    نگاه تندی به فرهاد انداخت و غرید : « من از اینجا میرم ... تو بمون و شازده پسرت و سوگلیت ... » ‏
    و پوزخندی زد ... و با پشت دست ، چشمهای خیس شده اش رو ، خشک کرد ... هق هقش رو تو سینه ‏کنترل کرد ... و با قلبی که با هر ضربه نفرت رو با صدایی از لای پره های بینیش به بیرون میداد ، تند ، به ‏طرف اتاق خوابش حرکت کرد ... میشو تو چارچوب در ، دمش رو بالا گرفته بود و میو کنان خودش رو به ‏مچ پاش مالید ... پانتی با روی پا ، محکم ترین لگدی که تا اون روز سراغ داشت ، نثار پهلوی میشو کرد و ‏اونو به در نیمه باز اتاق کوبوند ... ‏
    پروانه ، تو کنج بالایی نزدیک دستگاه ایستاده بود ، و به مانیتور نگاه میکرد ... ضربان ، گاه تا چهل میرسید ، ‏گاه بالاتر میرفت روی شصت و پنج چشمک میزد ، باز میرسید به پنجاه ، دوباره و دوباره ... فشارش پنج رو ‏شیش مونده بود ... صدای ناله مانندی از دهنش بیرون میزد ... قفسه سینه اش ، تو اون همه لاغری و ‏بیگوشتی ، با هر بار تنفس ، بالا پایین میشد و تصویر پر ترحم بچه های اتیوپی و میانمار ، رو تو خاطرش پر ‏رنگ تر میکرد ... تو بیست و چهار ساعت گذشته ، دو بار رفته بود و برگشته بود ... ‏
    شمس ، با چشمهایی پر اشک ، به چشمهایی که خاطره وزغ رو تو ذهن زنده میکرد ، زل زده بود ... با این ‏بار آخری که مدت بیشتری رفته بود و برگشتش ، با تشنج همراه بود و گوشه پای چپش رو کات دان کرده ‏بودن تا رگی ریز ، هر چند موقت پیدا کنن ، امید به زنده موندنش ، به زیر صفر سقوط کرده بود ... ‏
    جا جای بدنش ، از مچ پای چپ و راست گرفته ، تا کشاله های رونهایی که به اندازه یه چوب شور بود ... از ‏کاسه سرش تا رگ گردنش ... از روی هر دو ساعد دستش ، همه رو امتحان کرده بودن و توی آخرین ‏امتحان ، برای پیدا کردن رگ ، عملا مرده بود و تشنج کرده بود ... احتمال مننژیت میرفت و حتی از مغز ‏استخونش هم مایعی بیرون کشیده بودن و برای آزمایشگاه فرستاده بودن ... ‏
    شمس ، از دیدن اون نفسهای بی صدا ، با خس خسی نا محسوس ، ابرو در هم کرد ، ترجیح میداد بیرون ‏منتظر پروانه بمونه ، تا روبروی اون دستگاه بایسته و به موجودی که کمتر شباهت بچه آدمیزاد رو داره ، زل بزنه ... موجودی کبود ، با پاهایی از هم باز ، با استخونهایی که میشد با اطمینان گفت ، بیش از 50 ‏گرم ، گوشت به دورشون ندارن ... ‏
    فرام ، بارها و بارها ، تماس گرفته بود و از وضعیت بچه پرسیده بود ، و شمس ، تا اونجا که براش مقدور بود و ‏بلد بود ، توضیح داده بود ... دکتر ، دقیقا سکته رو تشخیص داده بود ... باورش براش غیر ممکن بود که بچه ‏ای با سن زیر صفر ، در حالیکه هنوز حداقل دو ماه و نیمی باید تو شیکم میموند ، سکته کرده باشه ... ولی ‏فرام هم این تشخیص رو تایید کرده بود ... ایست قلبی ! ... ‏
    نفسی پر صدا و پر حسرت بیرون داده بود ... بهتر بود برمیگشت اهواز و منتظر اقدام و خبر نهایی پروانه ‏میموند ... این بچه ، موندنی نبود و لحظه به لحظه ، حالش بدتر شده بود ... پانتی ، که تازه تونسته بود ‏قدمی راه بره ، به دستور پزشک مشاور روانشناس ، به بستر اون موجود ، کشیده شده بود ... چشمهاش ، به ‏روی اون موجود عجیب و غریب ، چزخیده بود و وقتی که مامانش دهن باز کرده بود و بهش گفته بود : « ‏پانتی ، عزیزم ، بچه تو دیدی ؟ ببین چه کوچولوئه ... ببین چه نازه ... »‏
    ذهنش بشدت ، پسش زده بود ... جیغی خفه کشیده بود و با شتاب و عجله و ترس ، از نزدیک اون ، فرار ‏کرده بود ... حتی باورش هم براش مشکل بود ... قیافه وحشتناک اون موجود خارق العاده و عجیب و ‏غریب ، تو ذهنش مونده بود و سه بعدی میشد و بالا میومد ... ‏
    دکتر مشاور ، ترجیح داد ، فعلا ، کمتر اونو با اون بچه درگیر کنه ... و وقتی که اون بچه ، برای بار سوم ، تنها ‏هشت ساعت بعد از برگشت شمس ، رفت ، پروانه به پانتی توضیح داد : « دیگه نمیخواد ازش بترسی عزیزم ‏‏... حتی نمیخواد بهش فک کنی ، اون مرد ... سعی کن به چیزهای خوب فک کنی و برای همیشه از یاد ‏ببریش ... ‏
    بعد از اون ، با شمس تماس گرفته بود و مصمم و محکم گفته بود : « آقای شمس ، متاسفم که هنوز نرسیده ‏، باید برتون گردونم ... بچه مرد ... ترجیح میدین اونو به سطل آشغال ضایعات بیمارستانی بسپرم ، یا برای ‏کفن و دفنش ، برنامه خاصی دارین ؟ ... پانتی هم خوبه و بهتره از این محیط ، دور بشه ... من اونو ‏مرخص میکنم و واقعا نمیدونم با این نیمچه بچه ، چیکار کنم ... »‏
    و شمس که اشکی از چشم چکونده بود و واقعا پر حسرت و از اعماق قلب ، برای اون موجود کوچیک و ‏ظریف و شکننده ای که اینهمه زجر کشیده بود تو عمر کوتاهش ، غصه خورده بود و گریه کرده بود ... گریه یه ‏مرد ، برای از دست دادن پاره تنش ، کمرش رو خم کرده بود ... حتی اگر این پاره تن ، یه موجود چندش ‏آور نهصد گرمی باشه ... ‏
    و وقتی همراه با سنیه ، به تهران برگشته بود ، با کارتنی که جای وسایل پزشکی بود ، مواجه شده بود ... ‏پروانه با قساوت ، کارتن رو به جلو چشماش گرفته بود و درش رو باز کرده بود و موجودی نحیف و غیر قابل ‏تشخیص ، توی پارچه سبز رنگ ، نشونش داده بود که با اینهمه سن و سال و با این همه تجربه و دنیا دیدگی ‏، عق زده بود ... و ترجیح داده بود ، نه به روش صبی ها ، و نه به روش مسلمونها ، اون به آغوش خاک ‏نسپاره ... و کل این پروسه رو به پروانه سپرده بود تا به هر روشی ، اونو از جلوی چشمش دور کنه ... سنیه ‏به تخت سینه زده بود و به جای هر واژه ای اسم فرهاد رو به زبون آورده بود و از راه دور ، برای غصه های ‏احتمالی پسرش ، اونور کره زمین ، نوحه سرایی میکرد ... ‏
    و فرهاد که ، روز اول ترخیص پانتی از بیمارستان ، برای بار اول ، به مادر زنش ! زنگ زده بود و برای اتفاق ‏افتاده ، ابراز تاسف کرده بود و حل و فصل این مسئله رو بعهده خود پروانه گذاشته بود ... و فرام که تاکید ‏کرده بود : « بهرحال ، کاریه که شده و ایشالا در آینده ، بچه ای صحیح و سالم ، جای اونو ، برای شمس ها ‏میگیره ... بهتره پانتی ، توسط خانواده اش ، به همون اهواز منتقل بشه و پروانه رو بیش از این تو زحمت ‏نندازه و همینکه تا اینجا ، جور عروس شمسها رو کشیده ، کافیه »‏
    و پروانه که زیر چل پانتی رو گرفته بود و تحویل شمس داده بود ، تا اونو بار دیگه به کیلومترها دور تر ببرن ‏‏... ‏


    با سرعت و حرص ، دستهای لرزونش رو حرکت داد ... ساعت از ظهر ، گذشته بود ... روز جمعه ... این ‏وقت روز ... بهترین گزینه اش ، شاران بود ... شاید هم امیر ... آره این بهتر بود ... گوشی موبایلش رو تو ‏دست گرفت ، و روی شماره امیر مکث کرد ... دکمه رو فشار داد ... ‏
    با زمانی معادل پنج شش بوق ، بالاخره آهنگ انتظار ، قطع شد و صدای امیر محتشم ثباتی ، تو گوشی پیچید : « به ، ‏سلام خانوم مهندس ... چطوری تو ؟ ... اینقد زود دلت برام تنگ شد ؟ معمولا جمعه ها زنگ نمیزدی ... »‏
    پانتی مژه های خیسش رو روی هم فشرد ... آهی از ته سینه کشید ... با بغض نالید : « فک کنم ، این هفته رو اضافه کاری ‏داری ... فقط بیا امیر ... فقط بیا ... »‏
    امیر محتشم ، چند بار پشت سر هم پرسید : « چی شده ؟ ... پانتی ... کجایی تو ... دختر خفه ام کردی ، ‏جواب بده ... »‏
    پانتی فینش رو بالا کشید : « امیر ... »‏
    و زیر گریه زد ... کاری که کمتر انجام داده بود ... اشک ریختن ... یاد گرفته بود خشم و غصه اش رو با جیغ ‏جیغ کردن و آه کشیدن خالی کنه ، عادت به گریه کردن ، نداشت ... کم پیش اومده بود ... اونم برای ‏کسی مث امیر محتشم ثباتی ... ‏
    ‏« پانتی ... پانتی ... گریه میکنی ... تو رو خدا بنال ببینم چی شده ؟ ... »‏
    پانتی نالید : « هیچی امیر ... فقط بیا ... من دم در منتظرتم ... نمیتونم برونم »‏
    پوریا ، مظلوم و بی صدا ، میشو نالان رو به بغل گرفته بود و زیر چشمی ، پانتی رو می پایید ... به این ‏رفتارها ، هم عادت داشت هم نداشت ... پانتی ، یا خیلی مهربون بود ، یا خیلی رو اعصاب ... پوری معتقد ‏بود ، گاهی رگ عربیش گل میکنه و زیادی بی منطق میشه ... چشماشو میبنده و دهنش رو باز میکنه ... ‏این چند ماه اخیر ، وخامت اوضاع اخلاقیش بیشتر از همیشه بود ... خیلی کم آروم و سر براه بود ... اغلب با ‏همه درگیر بود و بحث میکرد ... ‏
    پروانه ، باز هم سمج تر از قبل ، پا تو اتاق گذاشت ... با حرص ، پالتوی مشکی رنگ تو دست پانتی رو ‏کشید : « کجا ؟ ... خجالت نمیکشی ؟ هر چیزی حد و حدود داره ... آخه دختر ، مگه تو دیوونه ای ... گره ‏ای که میشه با دو انگشت راحت بازش کرد ، چرا از دندون برای باز کردنش استفاده میکنی ؟ بشین منطقی ‏حرف بزن ... مگه یه عمره رژه نمیری و نطق نمیکنی طلاق طلاق ... خوب بیا ، اینم یه مرد آماده برای ‏طلاق ... دیگه مرگ میخوای ... »‏
    پانتی محل نذاشت و روشو اونور کرد و لب تابش رو با فین فین تو کیف لب تاب چپوند ... پروانه کیف رو ‏از دستش قاپ زد : « پانتی ... احمق نشو »‏
    تو کمد خم شد و دو تا تیشرت و دو تا شلوارک بلند برداشت و توی کیف بزرگ رو کولیش چپوند ... پروانه ‏کیف رو با خشونت از دستش کشید : « بی منطق ... خودخواه »‏
    شلوار جینش رو با شلوار جین تمیزی از توی کمد تعویض کرد ... خم شد و پالتو رو برداشت و باز فینش رو ‏بالا کشید و با پشت دست اشکهاشو پاک کرد ... ‏
    پوری تو چارچوب در ، هنوز مظلومانه ، حرکاتش رو نگاه میکرد ... خم شد و چند تا سی دی متعلق به نقشه ‏های پروژه جدید امیر محتشم ثباتی ، که باید تا شب نقشه های ازبیلتش رو تحویل میداد ، برداشت ... ‏کیف رو از دست پروانه کشید و سی دی ها رو توش هول داد ...‏
    پروانه باز هم غر غر کرد : « چرا در میری ؟ چرا میخوای مسئله رو دور سر خودت بچرخونی ... جرات کن و ‏بایست و از حقت دفاع کن ... حرف بزن و سنگاتو باهاش وابکن ... میبینی که منطقش از تو ، خیلی ‏بیشتره ... نرو پانتی »‏
    زیر تخت خم شد و دسته نقشه های لوله شده رو ، کشید بیرون ... انتهای گوشه چشمش رو با دست پاک ‏کرد ... انگشتش سیاه شد ... گوشه انگشت سیاه شده اش رو به پالتوی مشکی رنگش کشید ... شال ‏مشکی رنگی از تو کمد بیرون کشید ... ‏
    کیف بزرگ صورتی رنگ رو روی دوش انداخت ... لباسهای کارشم بود ... باید اونها رو هم بر میداشت ... ‏تا کمر تو کمد هول خورد ... مانتو و مقنعه و شلوار مشکی و خوش دوخت و ساده کاریشو هم ، چنگ زد و از ‏روی چوب رخت بیرون کشید و روی دست گرفت ... ‏
    پروانه ، با دو دست محکم تو سر خودش زد : « دیوونه ... تو منو دق مرگ میکنی ... کجا میری صلات ظهر ‏؟ در خونه کیو میخوای بزنی ... هوی احمق با توام ... چرا یه بار مث آدم نمی ایستی و حرفت رو نمیزنی ‏؟ چرا اینقد بی منطق گری و قلدر بازی در میاری ... هوی هوچی با توام ... »‏
    پانتی خم شد ... کفش مشکی پاشنه سه سانت سر کارش رو به پا کرد ... جوراب ! ... تو دراور دو جفت ‏جوراب مشکی شیشه ای بیرون کشید و تو جیب پالتوش کرد ... هر دو کیف رو روی کولش جا بجا کرد و ‏نقشه های رول شده رو هم به دست گرفت ... ‏
    پوری تو چارچوب در ایستاده بود و روی سر میشو دست نوازش میکشید و به پانتی خیره بود ... با تنه ای ‏خشن و پر حرص ، پوری رو به کناری زد و از چارچوب در خارج شد ... به پشت سر نگاه نکرد ... همینطور ‏به روبرو هم دقت نکرد ... تو چارچوب در خروجی ، دستگیره به دست ، بازوش کشیده شد ... ‏
    فرهاد بود ... بر خلاف دقایق گذشته ، لباس بیرون به تن داشت ... تیشرتی ساده و یقه هفت با آستین ده ‏سانت ، به رنگ طوسی ، با شلوار جین مشکی ... موهاش هنوز نامرتب و نم دار بودن ... چشماش هم هنوز ‏سرخ بود ... مشکی توشون بیشتر پیدا بود ... ‏
    بی حرف ، با خشونت بازوش رو از دستهایی که روی سفیدیشون ، پر بود از موهای مشکی بلند ، بیرون ‏کشید ... فرهاد ، نفسی بلند ، بیرون داد : « کُم آن پَن ... یو هیت می ... ... اوکـــــی ... من از اینجا ‏میرم ... » { یالا پن ... تو از من متنفری ... باشه ... من از اینجا میرم }‏
    پانتی ، انگشت بازویی که لحظاتی قبل از دستهاش بیرون کشیده بود ، رو به حالت پر تهدید ، تا نزدیک ‏ترین جای ممکن به اون چشمهای سرخ پر التهاب ، نشونه رفت ... پر حرص غرید : « دست نجستو به من ‏نزدن ... »‏
    پوزخندی زد و با اشاره به فضای بی مصرف وسط سالن پذیرایی ، با همون لحن بالاتر از حد معمول داد زد ‏‏: « ویل کام هووم » { به خونه خوش اومدی }‏
    در رو پر صدا به هم کوبید ... از راهروی پر پیچ و خم طبقه گذشت ، روبروی آسانسور ایستاد ... تو لحظه آخر ‏، فرهاد ، با کاپشن مشکی رنگ چرمی ، روی دست ، روبروی آسانسور بود ... و آسانسوری که درهاش بسته ‏تر از اونی شد که کسی بتونه توش بپره ... ‏
    از لابی ، بیرون زد ... سر کوچه خلوت جلوی آپارتمان ، به انتظار ایستاد ... ماشین امیر محتشم ثباتی ، تو ‏پیچ کوچه پدیدار شد ... و اون که با تیپی ساده و غیر رسمی ... از ماشین بیرون زد ... بی اینکه در سمت ‏خودش رو ببنده ... صندلی تابستونه به پا داشت و سوئی شرتی روی تیشرت سبز سدریش ، به تن کرده بود ‏‏... چشمهاش پف داشت ... حتی ردی از قی ، گوشه اونها به چشم میخورد ... ‏
    با سرعت خودش رو به جلو پای پانتی رسوند : « چی شده پانتی ؟ چرا گریه میکنی ؟ دختر تو که منو نصف ‏عمر کردی ... »‏
    فرهاد از در آپارتمان بیرون زد ... از گوشه چشم هر دو قابل دیدن بود ... پانتی سعی کرد ندیده بگیرش ... ‏و امیر محتشم ، تا حدی گنگ ، در جریان ما وقع قرار گرفت ... رو به پانتی لبخند زد : « با دفتر دستکت ‏زدی بیرون ... نگو که یه قهر رمانتیک داشتی ... این یارو ، همون مستر فرهاد نیس ؟ »‏
    فرهاد سست و پر اخم ، به هر دو نگاه کرد ... پای جلو رفتنش ، شل بود ... به خودش غرید : « اوه شیت ‏‏... تایل آس بوی ... کام اون ... ایتس یور آپشن ... » { اوه لعنتی ... پسره ی کون سفت ( بی عرضه ‏ی مبادی آداب ) ... یالا ... این گزینه توئه ... »‏
    اهمی کرد و با اعتماد به نفسی کاذب ، به جفت روبروش ، خیره خیره نگاه کرد و نزدیک شد ... امیر محتشم ‏، با همون لبخند ، به سمت چپ برگشت ، یه بار دیگه از بالا به پایین و از پایین به بالا ، خیره شد به فرهاد ‏‏... با قدمی بلند ، نزدیک شد ... دستش رو جلو برد : « سلام ... من امیر محتشم ثباتی هستم ... » ‏
    با سه انگشت ، زیر گردنش رو خاروند ، با تردید و پوزخندی ، ابرو بالا داد : « احیانا ، با جناب فرهاد خان ‏شمس ، آشنا نشدم ؟ ... شدم ؟! ... » ‏
    و باز ابرویی بالا داد : « خوشبختم ... »‏
    به سمت پانتی برگشت : « خوب ، بنتی یگانه ، بهتره بریم ، سر ظهری ، دم در ، جای مناسبی برای ایستادن ‏نیست ... یادت که نرفته ، برادر شوهر گرامیت به این مسئله حساسه »‏
    و نیشی باز کرد ... فرهاد ، دوباره به پانتی نزدیک شد : « پن ... آیم سوری ... پلیز ... من از اینجا میرم ‏‏... اوکی ... »‏
    پانتی غرید : « امیـــــــــر میای یا نه ... »‏
    امیر محتشم ثباتی ، به عقب برگشت ... نیش خندی زد و ابرو بالا داد : « باشه بابا ... چرا میزنی ... اومدم ‏دیگه ... اوکی مستر فرهاد ... سی یو سون ( به زودی میبینمت ) ... بای »‏
    و با چند قدم بلند ، پر قهقهه به در ماشین نیمه باز ، نزدیک شد ... در رو از داخل برای پانتی باز کرد ... ‏پانتی بی هیچ حرفی ، بدون اینکه به سمت فرهاد نگاهی بندازه ، وسایلش رو روی صندلی عقب انداخت ، ‏و خودش هم روی صندلی جلو ، پرت کرد ... پوف با صدایی کشید و رو به امیر ، عصبی زمزمه کرد : « بریم ‏؟ » ‏
    امیر محتشم ثباتی ، خنده ای کرد ... دو انگشتش رو به کنار شقیه گذاشت و سرش رو برای فرهاد تکون داد ‏‏... بدون اینکه دنده عقب بگیره ، از قسمت شمالی کوچه ، بیرون زد ... ‏
    فرهاد سنگ ریزه ای از کنار پاش رو ، محکم به روبرو پرت کرد ... زیر لب غرید : « اوه شیت ... شیت » ‏


    امیر ، به طرف پانتی برگشت : « شوهرت بود بنتی ؟ »‏
    پانتی چینی به بینیش داد : « دیدیش ... وای هنوز هم حال بهم زنه ... فکرش رو بکن ... اونوقتا که یه ‏وحشی به تمام عیار بود ، الان شده یه بچه سوسول غیر قابل تحمل ... » ‏
    امیر محتشم با لبخندی کج ، سرش رو به طرف پانتی برگردوند : « خب به نظر منطقی میومد ... اونجوری ‏که تو از این قوم الظالمین میگفتی ، انتظار داشتم با دیدنم ، سرت کنار جدول افتاده باشه ... »‏
    پانتی ایشی کشید ... : « غلط کرده ... نبین از فرامه مث سگ میترسم ها ... این خودش هم از فرام ‏حساب میبره ... اون اینقد پر جذبه ست ، که آدم میبینش گو گیجه میگیره ... ولی این دیگه نوبره ... ‏دیشب شوکه شدم ... »‏
    آهی پر صدا کشید ... امیر از کنار گردن نگاه دقیقی بهش انداخت : « چرا ؟ ... انتظار دیدنش رو نداشتی ؟ ... چرا ‏گریه میکردی ؟ »‏
    پانتی ، برگی دستمال کاغذی از روی داشبورد برداشت ، بینیش رو پر صدا پاک کرد ... امیر غرید : « اَه ... ‏حالمو بهم زدی ... دختر تو اصلا شخصیت نداری ها ... نگفتی ؟ »‏
    پانتی ، نفس عمیقی کشید : « اول برو سمت یه هتل خوب ، یه اتاق رزرو کن برام ، بعد برات میگم ... »‏
    امیر پرسشگر بهش خیره شد : « کجا باشه ؟ » ‏
    پانتی اخم کرد : « همین دو رو برا ... برای یه هفته بیشتر هم نگیر ... یه جا آشنا باشه ازم رضایت شوهر ‏نخوان ... میدونی که به اندازه کافی ، از این مسئله کشیدم ... دیگه نمیخوام برای یه هفته در رفتن از خونه ‏هم ، بازم زنگ بزنم به فرام بیاد برام وکالت نامه رو کنه ... »‏
    امیر اخم کرد : « چرا اینقد زیاد ؟ یه شب کافی نیست تا مخ ناقصت یه خورده خنک شه ؟ »‏
    پانتی حرصی لحنش رو تند کرد : « نمیخوام ببینمش ... نمیخوام هیچکدومشون رو ببینم ... اگه فرام بود ، ‏بهتر بود ... با اون راحت تر میتونستم به نتیجه برسم ... هیچوقت حرف مفت برای گفتن نداره ... همیشه ‏منطقیه ... یه چی میگه نه سیخ بسوزه نه کباب ... هر چند که حرف زدن باهاش خیلی سخته »‏
    امیر خندید ... با کف دست تو سر پانتی کوبوند : « تا نباشد چوب تر ، فرمان ... آخه دختر تو چرا اینقدر پر ‏دردسر و سرتقی ؟ خب اینهمه منتظر بودی ... پیغام پسغام کردی برگرده باهاش جدی بحث کنی ، الان ‏اومده ... چرا نایستادی سنگاتو باهاش وا بکنی ؟ »‏
    پانتی غلیظ و پر صدا ، آه کشید : « تو رو خدا تو یکی دیگه برام موعظه نکن ... دست خودم نیست ... وقتی ‏میبینمش ، اینقد احساسات جور وا جور به قلبم چنگ میزنه ، که نمیدونم کدومشون رو بروز بدم ... دلم ‏میخواد اینقد جیغ بزنم ، تا همه این احساسات فرار کنن »‏
    امیر محتشم ، خندید ... : « در این که بی منطقی ، شکی نیست ... آخه دختر خوب ... با این کارا که به ‏نتیجه مثبت نمیرسی ... به نظر من ، باهاش منطقی تر رو برو شو ... ببین حرفش چیه ، قصد و نیتش چیه ‏، اگه قانع شدی که هیچ ، اگه نشدی هم ، من اونقدرا چلاغ و ناتوان نیستم که نتونی بهم تکیه کنی ... باور ‏کن خودم طلاقت رو ازش میگیرم و میذارم کف دستت »‏
    پانتی زمزمه کرد : « لازم نیست ... خودش اینبار اومده برای طلاق ... » ‏
    امیر محتشم ، به سرفه افتاد : « چی ؟! ... آخه چطور ممکنه ؟ ... اونکه ... »
    مکثی کرد ... به پانتی خیره شد : « خیلی خب ، این که خوبه ... ‏مگه تو همینو نمیخوای ؟ بهش فرصت بده تا به خواسته ات عمل کنه ... این که دیگه در رفتن نداره ... ‏داره ؟ »‏
    و کنار هتل هویزه ، نگه داشت ... : « یکی از آشناها اینجاست ... رِسِپشنه ... بیشتر مشتریهای شرکت رو ‏اینجا اسکان میدم ... بودش برات اتاق رزرو میکنم ... شناسنامه ات »‏
    و دستش رو به طرف پانتی دراز کرد ... پانتی ، شناسنامه ی تعویض شده اش رو بار دیگه ، به دست امیر ‏محتشم داد ... اسم فرهاد ، تو مشخصات همسر ، با خود نویسی مشکی ، نوشته شده بود ... نفس حبس شده ‏اش رو از سینه بیرون داد ... ‏
    دقایقی بعد ، امیر محتشم ، وسایل پانتی رو به داخل هتل منتقل کرد ... : « خوب حالا کجا بریم ؟ »‏
    پانتی پر تشکر نگاه کرد : « دیر وقته امیر ... تو برو خونه ... منم میرم یه خورده استراحت میکنم ... »‏
    امیر محتشم ، با نوک شصت و انگشت سبابه اش ، ضربه ای جون داری به بینی پانتی زد : « لوس نشو ، گفتم ‏غیر منطقی و سرتقی ، ولی نه تا اون حد که کنارت ناهار روز جمعه ، بهم زهر بشه ... میریم نهار میخوریم ، ‏تو هم دختر خوبی میشی ، میشینی بقیه نقشه هامو تموم میکنی ، صبح خواستی بری شرکت ، میمونی ‏منتظرم ، تا هم برسونمت ، هم نقشه ها رو ازت بگیرم ... »‏
    پانتی به فضای روبروش خیره شد : « مرسی امیر ... تو خیلی خوبی ... باور کن اگه یکهزارم تو خوب بود ، ‏یه لحظه هم تو پذیرشش شک که نمیکردم ، هیچ ، به دست و پاشم می افتادم تا طلاقم نده ... »‏
    امیر محتشم ، بی اینکه به سمت پانتی برگرده ، لبخندی محو زد ... دکمه پخش ماشین رو زد تا حال و ‏هوای پر بغض تو ماشین رو عوض کنه ... ‏
    به رستورانی دنج رفتن ... غذای ظهر جمعه اش ، اکثرا ماهی بود ... همونو برای هر دوشون سفارش داد ‏‏... پانتی با ذهنی درگیر ، آهسته و بی اشتها ، با چنگال ، گوشتها رو از تیغ ها جدا میکرد و به دهن میذاشت ‏‏... اگر امیر نبود ، مطمئنا ، شاران نمیتونست این آرامش رو تو مدت کوتاهی بهش برگردونه ... بخاطر اون ‏سرتق بازی و تصادف اوایل آشنایی ، خدا رو شاکر شد ... ‏
    مث یه جنس بنجول ، برگشت خورده بود ... حس بدی بود ... با اینکه اینهمه از این خانواده متنفر بود ، ‏ولی از مادری که ریجکتش کرده بود ، متنفر تر بود ... ‏
    شمس و خانواده اش ، دلسوزانه و پر ترحم بهش نگاه میردن ... از این حس ترحم و دلسوزی هم متنفر بود ‏‏... ترجیح میداد ، مث همون وقتا تو خونه عمه زبیده باهاش رفتار بشه ، تا یه موجود قابل ترحم که مادرش ‏هم پسش زده بود ...‏

    مث یه جنس بنجول ، برگشت خورده بود ... حس بدی بود ... با اینکه اینهمه از این خانواده متنفر بود ، ‏ولی از مادری که ریجکتش کرده بود ، متنفر تر بود ... ‏
    شمس و خانواده اش ، دلسوزانه و پر ترحم بهش نگاه میردن ... از این حس ترحم و دلسوزی هم متنفر بود ‏‏... ترجیح میداد ، مث همون وقتا تو خونه عمه زبیده باهاش رفتار بشه ، تا یه موجود قابل ترحم که مادرش ‏هم پسش زده بود ...‏
    بعد از اون روزهای زایمان ، تغییراتی فاحش رو توی بدنش تجربه میکرد ... ‏
    خونی که گاه و بیگاه ، بی اراده ازش جاری میشد و تا سر حد مرگ میترسوندش ... مامانش بهش اطمینان ‏داده بود ، مال زایمانه ... خوب میشی ... و چندین روز بعد خوب شده بود ... ‏
    با اینحال ، سینه هاش ، سفت و متورم بود ... مث گاو ازشون آغوز بیرون میریخت ... مث گاوهای عمه ‏زبیده ، بعد از زایمان ... همونها که پانتی به چشم میدید ... همونها که عمه میگفت ندوش ... بذار بمونه ‏برای گوساله بیچاره ... همونها که میگفت سهم گوساله ست و باید بخوره تا قوی بشه ... همونها که وقتی ‏سینه گاو پر میشد و نعره میکشید و لگد میزد ، عمه میگفت سینه هاش پره ، برو بدوش ... گوساله اش ‏سیر شده ... ‏
    پانتی میدوشید و میجوشوند و باهاش چیزی مث پنیر ، سفت و دلمه درست میکرد که عمه میذاشت یدو ‏بخوره ... حتی برای طاها هم نگه میداشت ... میگفت از شیر اول گاوه و خیلی مقویه ... پانتی بدش ‏میومد ... دوست نداشت لب بزنه ... سهم خودش رو هم میداد به طاها که با لذت میخورد و به به چه چه ‏میکرد ... ‏
    الان اونم آغوز داشت ... گوساله نداشت ... در عوض قورباغه ای زشت و چندش رو دیده بود که اگه ‏میموند ، باید از این شیر اول بهش میداد ... از این مایع زرد رنگ بریده بریده پر پنیرک ... ‏
    سنیه خانوم ، برده بودش مرکز بهداشت ... بهش قرص و دارو داده بودن ... گاهی درد به جونش میزد ، هر ‏کی یه پیشنهاد میداد ... غزاله پیشنهاد داد ، بچه همسایه روبرویی رو بیارن تا به سینه هاش مک بزنه ... ‏سنیه خانوم اینقد جیغ زد و داد زد و سر غزاله بینوا آوار شد ، که زن بیچاره به گه خوردن افتاده بود ... ‏
    در عوض ، به پیشنهاد فرام ، شیر دوشی گرفته بودن و گاهی که خیلی درد غیر قابل تحمل میشد ، برای ‏دخترک بیچاره ، تلنبه میزدن و ورم و درد رو از سینه هاش میگرفتن ... ‏
    دو سه هفته ای ، این دردهای همیشگی ، به دلش چنگ می انداخت ... یه ماهی که از برگشتنش به اون ‏شهر خفه گذشت ، باز هم یه روز خون دید ... ترسیده بود ... ‏
    مامانش بهش هشدار داده بود : عزیزم ، از این به بعد ، ماهی یه بار این اتفاق برات می افته ... نترسیها ... ‏ایرادی نداره ... مطمئن باش جاییت زخم نیست ... طبیعیه ... منم همینطور میشم ... همه زنها اینجور ‏میشن ... حتی دخترهایی که شوهر ندارن و بچه تو شیکمشون نبود ... ‏
    با اینحال ، پانتی تا سر حد مرگ ترسیده بود ... جرات نداشت با سنیه خانوم تو این مورد حرفی بزنه ... ‏میترسید باز هم بچه تو شیکمش در بیاد ... شاید هم زن نانجیبی باشه ... آخه به نا نجیب ها میگن نجس ‏‏... به زنهایی که اینجور هستن هم میگن نجس ... سنیه خانوم چند بار ازش پرسیده بود : « نجس نیستی ؟ ‏‏» ‏
    و وقتی پرسیده بود یعنی چی ؟ بهش گفته بود : « یعنی حروم باشی ... یعنی خون ازت بیاد ... یادت ‏باشه اگه نجس بودی ، بهم خبر بده »‏
    و پانتی ترسیده بود خبر بده نجسه ... زن یکی از اقوام دور آقای شمس ، که زن خرابی بود و دیانا ازش ‏گاهی داستانها تعریف میکرد ، میگفتن نجسه ... و پانتی میترسید بگه اون هم نجسه ... ‏
    ملافه سفید رنگی که اونوقتها ، روی تختش می انداختن و سنیه خانوم گفته بود وقتی نجسی ، اینو بنداز رو ‏تختت ، از وسط به چند قسمت برید ... تیکه تیکه اش کرد ... بعد تیکه های کوچیک رو تا کرد ، میذاشت ‏تو شورتش ، میذاشت تا خون به همه جا نپاشه و کسی نفهمه نجسه ... ‏
    و وقتی یه روز که از خواب بیدار شد ، اینقد حواسش پرت بود که نفهمیده بود خون به لباسش سرایت کرده ، ‏بالاخره سنیه خانوم فهمیده بود نجسه ، و پانتی اینقد ترسیده بود که فقط گریه کرده بود و جیغ زده بود : بخدا ‏من کاری نکردم ... بخدا من نجس نیستم ... بخدا من اصلا از خونه بیرون نرفتم ... بخدا با کسی سلام و ‏علیک نکردم ... بخدا من پاکم ... و اینقد در خود فرو رفته بود که دو روز تموم لب به غذا هم نزد ... ‏
    حتی سنیه خانوم هم نفهمیده بود چشه ... هر بار که خواسته بودن بهش نزدیک بشن ، توجیحش کنن ، ‏باهاش در مورد این مسئله بحث کنن ، اینقد گریه کرده بود و جیغ زده بود ، که همه اهل خونه رو به امان ‏آورده بود ... ‏
    شمس با پسراش ! مشورت کرده بود ... ‏
    اون پسره ی بی خاصیت که ول معطلی ... ولی فرام ، عقیده داشت : « بفرستینش پیش عمه اش ... یه ‏مدت بذارین اونجا باشه ... هم مواظب عمه اشه ... هم درسش رو همونجا میخونه ... به اون پدر بزرگ از ‏خدا بیخبرش هم هشدار بدین ، حق نداره نه دست روش بلند کنه نه توهین کنه ... شاید موندن بین ‏اقوامش ، حالش رو بهتر کنه ... یه مدت اگه دیدین بهتر شد ، اونوقت برش گردونین ... »‏
    و به این طریق ، باز هم به خونه عمه زبیده برگشته بود ... به سرگرمیهای دوست داشتنیش ...
    تپاله جمع ‏کردن ... گاو دوشیدن ... از خیش سبد و سینی درست کردن ... جارو بافتن ... علف چیدن ...
    با اینحال ‏، عمه زبیده که هر از گاهی از درد کلیه عفونت کرده و زخم دیده اش ، که از داخل ماهیچه هاش ، به خاطر ‏همون ضربه لگد ، پاره شده بود ، مینالید به خودش میپیچید ... پانتی مث یه عاقله زن ، بهش رسیدگی ‏میکرد ... انواع و اقسام داروهای گیاهی رو براش درست میکرد و به حلقش میریخت ... ‏
    باز هم گاه و بیگاه ، زن عمو نرجس به اونجا می اومد ... گاهی هم یدو می اومد ... پانتی حتی از یدو هم ، ‏به اندازه مامانش متنفر نبود ... یدو هم ، انگار ترسیده بود که حتی به پانتی ارد هم نمیداد ... ‏
    زن عمو نرجس ، براش از زن بودن میگفت ... از تغییرات زنونه میگفت ...
    بار دوم که باز هم دچار همون ‏حالت شد ، زن عمو نرجس ، از قبل براش پد بهداشتی گرفته بود ...
    عمه زبیده ، با زرنگی و دنیا دیدگی ‏دردش رو فهمیده بود و براش چای فلفل درست کرده بود ... با همون حال نذارش ، کیسه گندمی که ‏درست کرده بود و میذاشت رو دم کش برنج تا گرم بشه و شبها که درد کلیه امونش رو میبرید ، میذاشت رو ‏کلیه اش ، براش گرم میکرد و رو دلش میذاشت ... ‏
    از مامانش خبر نداشت ، دوست هم نداشت خبری ازشون داشته باشه ... ولی سنیه خانوم ، هر هفته ، یه بار ‏به اونجا میومد ... اکثرا با شمس ... گاهی با زن شیخ صالح ... یه بار هم با فرام اومد ... ‏
    ==================


    از فرام ، ترسی خاص داشت ... شاید هم بهش مدیون بود ... آزادی الانش رو به اون مدیون بود ... درس ‏خوندنش رو به اون مدیون بود ... عمه زبیده مرتب بهش گوشزد میکرد ، مواظب باش خوب ازش پذیرایی ‏کنی ... احترامش رو داشته باش ، احترام برادر شوهر و پدر شوهر ، از خود شوهر مهم تره ... ‏
    و پانتی احترام میذاشت ... دو لا راست میشد ... امتحانات اون سالش رو که بعد از عید داد ، شمس و سنیه ‏خانوم به دنبالش اومدن ... با ترس به عمه زبیده خیره شده بود ... عمه زبیده مطمئنش کرده بود : برو ... ‏اهلت به دنبالت اومدن ... هر وقت صلاح دیدن ، خودشون دوباره برت میگردونن ... ‏
    اینبار که باهاشون همراه شده بود ، وضعیتش ، همونجوری که فرام پیش بینی کرده بود ، بهتر بود ... ور ‏دست غزاله ، غذا میپخت ... تو اون تختخواب سفید رنگ پر چندش ، بی داد و بیداد میخوابید ... وقتهایی ‏که نجس میشد ، بی خجالت تر ، به سنیه خانوم میگفت تا براش پد بهداشتی بخره ... کتابهای زبان فرهاد رو ‏زیر و رو میکرد و تمرین دیالوگ میکرد ... از دیانا ، کتاب های رمان میگرفت و میخوند ... با دینا میخندید ‏‏... گاهی با شوخی ، همراه فراهت عروسک بازی میکرد ... کمک غزاله ، فارد رو به کمر میکشید و ‏میخوابوند ... غذا دهنش میذاشت و براش شعر میخوند ... ‏
    جلوی شمس ، مث غزاله ، دولا راست میشد ... حرفاش رو بی کم و کاست گوش میکرد و احترامش رو ‏نگه میداشت ... مث غزاله ، به سنیه خانوم « عمه » میگفت ... و گاهی که فرهاد تماس میگرفت ، در ‏میرفت و همه رو به خنده مینداخت ... اهل خونه ، به گمان اینکه خجالت میکشه ، از حرف زدن با فرهاد ، ‏معافش میکردن ... ‏
    فرام که بر میگشت ، فرهاد همراهش نبود ... خوشحال میشد ... گاهی یواشکی میشنید : « بابا ، اون پسره ، ‏به محض اینکه چشم منو دور ببینه ، میزنه به جاده خاکی ... نمیتونم یه لحظه هم ازش غافل بشم ... »‏
    و تو جواب سوال باباش ، از اینکه درس هم میخونه ، میگفت : « درس که آره ... خدا رو شکر درسش ‏خیلی خوبه و با هدف درس میخونه ... ولی بچه پر دردسریه ... نمیشه ازش چشم برداشت ... »‏
    شمس با خنده میگفت : « اشکال نداره ... شیطنت مال جوونه ... بهش سخت نگیر »‏
    فرام حرص میخورد و میتوپید : « مگه من جوون نیستم ؟ مگه من تو همون محیط زندگی نمیکنم »‏
    شمس بازم میخندید : « تو فرق میکنی ... انگیزه داری ، زن و بچه داری ... سالی یکی دو بار میای و ‏میری ... ولی اون به چی دلش خوش باشه ؟ هنوز مزه زن زیر دندونش نرفته ، افتاد اونسر دنیا ... »‏
    و فرام که میغرید : « کدوم زن ؟ فرهاد تنها مشغله فکری که نداره ، زنشه ... بابا ، بخدا شما به این دختر ، و ‏بیشتر از اون به پسر خودتون ظلم کردین ... در بیاین از این تجاهل ... بکش بیرون از این طایفه ... بابا ‏جان ، اون سر دنیا ، فکر مردم ، دنبال شکافتن اتمه ... دنبال دوا برای دردهای بیدرمونه ... دنبال سفر به ‏فضاست ... دارن هتل تو آسمون درست میکنن ، اونوقت شما تموم درگیری ذهنیتون شده جلسه اینبار با ‏شیخ صالح ، بریدن دیه برای فلان دعوا ... ریختن پول به صندوق ، برای فلان مردی که زنش رو با ‏بیرحمی کشته ... اونجا مردم تو فکر حقوق بشرن ... مرد به زن بگه بالای چشمت ابروس ، با یه تلفن ، به ‏خاک سیاه مینشونش ، اونوقت شما ... منو به این دو تا بچه دلخوش کردی ... فرهاد رو نتونستی حتی به ‏این بهونه های واهی هم دلخوش کنی ... من پام بنده ... فرهاد نه میخواد و نه میتونه به این بند و بستها ‏فکر کنه ... من پسر بزرگم ، مسئولیت خانواده رو دوشمه ، ولی فرهاد از مسئولیت فراریه ... اونجا ، غذاشم ‏من باید براش جور کنم ... به این دختر ظلم کردین ... بخدا ظلم کردین ... از این طایفه بکشین بیرون ، ‏این دختر رو هم آزاد کنین بفرستین به امون خدا ... بخدا پسر بیخیالت رو اونجا میبینم ، این بیچاره رو ‏پوست و استخون اینجا ، دلم کباب میشه ... بذارین بره به زندگیش برسه ... »‏
    پانتی اشک میریخت ... از فرهاد متنفر تر میشد و فرام میشد خداش ... تنها تکیه گاهش تو این زمین خاکی ‏‏... تنها راه نجاتش ... ‏
    فرامی که پشت اون نگاه خیره اش ، یه دنیا مهر بود ، یه دنیا آزادی بود ، گرچه که ظاهر خشنش ، ترسناک ‏‏... ولی پشت این ظاهر خشن ، دنیایی دیگه داشت ... ‏
    برنامه همیشه پانتی ، شده بود خدمت مدام به فرام ... وقتی میومد ، سعی میکرد تموم آموخته هاش از ‏احترام به مرد رو ، برای فرام ، بی غلط ، نمایش بده ... گاهی حسی تو قلبش به قلیان می افتاد ، که اونو ‏به یاد پدرش می انداخت ... روز به روز ، حسش به فرام ، پدرونه تر میشد ... عشقی توام با احترام واجب ‏‏... همونقدر که غزاله برای مادر شدن آفریده شده بود ، فرام هم برای پدر شدن ... ‏
    فراهت خوشبخت بود ... مطیع بود ... مطیع پدری که همیشه فکرش ، حرفش ، راه حل هاش ، عاقلانه بود ‏‏... چشم و گوش بسته ، افسار به این پدر سپردن ، خوشبختی بود ... ‏
    گاهی مامانش زنگ میزد ... حتی گاهی پروازی دو سره میگرفت و بهش سر میزد ... گرچه خانواده شمس ‏بهش احترام زیادی میذاشتن ، با اینحال ، کینه ای که از اون مادر به دل گرفته بود ، با این گاه و بیگاه ‏دیدنها ، از دلش نمیرفت ... ‏
    مامانش که باز هم شوهر کرد ، یدو پیغام فرستاد : عروستون رو دیگه به پیش ما نفرستین ... ما دختر اون ‏زن بدکاره رو نمیخوایم ... بودنش پیش ما ، مسئولیت داره ... و پانتی ، تا وقتی که عمه زبیده بر اثر عفونت ‏کلیه ، کلیه اش رو از دست داد و اوره خونش بالا زد و کور شد و مرد ، دیگه پاش رو به اون سرزمین نخلهای ‏سوخته ، نذاشت ... ‏
    بعدها که عمه زبیده مرد ، بازم حال پانتی بد شد ... بازم گوشه گیر شده بود ... و اینبار فرام ، برگشته بود ، ‏دست پانتی رو به دست گرفته بود ، اونو از اهواز ، برده بود ... برده بود تهران ، و تحویل مادرش داده بود ... ‏
    مادری که شوهر کرده بود ... بجای پانتی بچه دیگه ای بدنیا آورده بود ، و تموم محبتش رو نثار اون بچه ‏کرده بود ... بعد هم بغل اون شوهر رو ، تحمل نکرده بود و به هر دلیل دیگه ای ، باز هم طلاق گرفته بود ‏‏... پانتی از فرام خجالت کشیده بود ... از داشتن این مادر ، جلو این برادر شوهر ، خجالت کشیده بود ... ‏
    فرام ، وکالت نامه ای تام الختیار ، از فرهاد گرفته بود ... ‏
    امروز هم مامانش به امیر زنگ زده بود و التماس کرده بود ، آبرو ریزی نکنه ... التماس کرده بود برگرده و ‏مث آدم حرفشو بزنه ... به قول امیر ، مامانش میگفت : فرهاد عین مرغ سر کنده از اینور به اون ور میزنه ‏‏... زهی خیال باطل ... فرهادی که اون میشناخت ، از این عرضه ها نداشت ... لازم نبود برای طلاق ، با ‏فرهاد دهن به دهن بشه ، همین که فرهاد به فرام میگفت ، فرام میتونست طلاقش بده ... رو برو شدن با ‏فرهاد ، حس بدی بهش میداد ... اصلا نمیتونست ، دست خودش نبود ، نمیتونست حتی دو دقیقه هم ‏تحملش کنه ... براش کوتاه میومد ، بازم نمیخواستش ... این همه راه برای مذاکره میکوبید و میومد ، بازم ‏نمیخواستش ... به هر کی نه ، اقلا به این موجود بی خاصیت ، باید ثابت میکرد ، فصیله نیست و حق ‏نداشته مث یه فصیله بی ارزش باهاش رفتار کنه ... بذار اینقد مث سگ بیفته دنبالش ، که زبونش از ‏دهنش بیرون بیفته ... ‏
  12. #12
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    لباس بیرونش رو با لباس راحتی ، عوض کرد ... روی تخت یه نفره و آکنده از هوای مطبوع اتاق نشست ، ‏از تو کیف لب تابش ، لب تاب رو با شارژرش بیرون کشید ... به یاد میشو افتاد و لیس کشیدنش به ‏بازوهاش ... آهی کشید : بیچاره گربه بی گناه که راه و بیراه ، مشمول اعصاب خوردیهای اون میشد ... ‏
    هر بار از هر جا بد میاورد ، سر این بیچاره خالیش میکرد ... دقیقا کاری که با فرهاد میکرد ... اونوقتها هم ، ‏هر بار کم میاورد ، سر فرهاد بیچاره خالیش میکرد ، و یه شب سرد زمستونی ، همون سالی که فرهاد اومده ‏بود ایران ، و پانتی با اون وضعیت اسف بار ، اونو از خودش رونده بود ... بی حتی کوچیکترین هم دردی ، ‏فرهاد بیچاره خونگیش رو زد و از خونه بیرون انداخت ... ‏
    سگ بیچاره ، تا صبح زیر بارون مونده بود ... از قبل سرما خورده بود ، با اینحال پانتی سر لج افتاده بود ... ‏سگ تا صبح زیر بارون مونده بود ، و صبح ، جنازه اش رو توی بالکن پیدا کرده بود ... مث همیشه جیغ زده ‏بود ... با سر لخت ، چشم گریون در آپارتمان روبرویی رو زده بود ، و از مرد همسایه خواسته بود ، جنازه سگ ‏نگون بخت رو از بالکن بیرون ببره ... و حالا بعد از سه سال و نیم ، همین بلا رو سر میشو آورده بود ... ‏بیچاره میشو ... ‏
    آهی کشید و سیستم رو روشن کرد ... نقشه های تری دی رو معمولا تو فضای وی ام ویور انجام میداد ... با ‏اینکه همیشه باید به اینترنت پر سرعت وصل میشد تا بتونه تصاویر خلق شده اش رو ، تو فضای مجازی ، ‏آپ کنه ، با اینحال ، بهتر از این بود تا هر روز سیستمش رو آپ گرید کنه و هر روز تو کامپیوتریها علاف ارتقا ‏نرم افزاری باشه ... ‏
    مودم وایمکس یو اس بیش رو به سیستم وصل کرد ... مشغول شد ... پروژه یه راکتور بزرگ رو ، گرفته بود ‏تا توی مواقع بیکاری ، روی طراحیش کار کنه ... خیلی وقت بود از این کارهای آزاد میگرفت ... الان که ‏با امیر محتشم آشنا شده بود ، طرحهای بزرگی بهش ارجاع میداد ... به جز طرحهای شرکت خودش که پانتی ‏باید مینشست و به جای اون ، با اتوکد ، ازبیلت میزد ، این پروژه های متفرقه هم ، هم منبع درآمد بود ، هم ‏مفری برای فرار از خود آزاری و فکری شدن ... ‏
    سفارش یه قوری بزرگ چهار فنجونه چای داد ... و باز مشغول شد ... طرح اول رو که برای لود شدن ‏گذاشت ، مسنجرش رو باز کرد ... امید آف گذاشته بود :‏
    « آسمونو غم گرفته ... بعد پرواز نگاهت ‏
    از همون روزی که رفتی ... دیده ام مونده براهت ‏
    جز وفا از من چه دیدی ... که دل از عشقم بریدی ‏
    خط باطل بر عبور از ... مرز خوشبختی کشیدی ‏
    ای که تقدیر دلم رو ... از سیاهیها گرفتی ‏
    باورم نمیشه هرگز ... از گذشته ها ، گذشتی ‏
    بیا از غبار جاده ... که دلم خیلی گرفته ‏
    این امید نا امید ... اون که از خود دل بریده
    زجر تلخ انتظار رو ... واسه یک نگات خریده
    باز امیدم به تو بسته ... ای سپهر آشنایی
    باز سر کن نغمه ای رو ... از دیار هم صدایی »‏
    پوفی کشید ... به تاریخ پیام نگاه کرد ... مال چهار ساعت پیش بود ... ریپلای کرد : « امید ... نمیدونم ‏چی بگم ... چرا اینقد غمگین برام نوشتی ... ها که حسود بودی ، ولی نه تا این حد ... افسرده شدی خله ؟ ‏‏»‏
    و سند کرد ... درب اتاق به صدا دراومد ... پیش خدمت هتل بود با سینی چای ... دلش هوس یه شیرینی ‏تر کرد ... تو این هوا میچسبید ... مخصوصا که فشارش هم پایین افتاده بود ... باز مشغول کارش شد ... ‏سه ربع بعد ، چراغ یاهوش ، چشمک زن شد ... امید بود : « سیم تحویل بریدی ... خوش میگذره ؟ »‏
    پانتی ابرو بالا انداخت ، تایپ کرد : « من یا تو ؟ چند روزه با یه من عسل هم نمیشه خوردت ... معلوم ‏هس چته ؟ ... »‏
    امید تایپ کرد : « نمیشناسمت پانتی ... عوض شدی ... قدیما اینقدر سرد نبودی ... خیلی یخ شدی ... ‏درداتو هم دیگه با من تقسیم نمیکنی ... عشق که سهله ... کجایی ؟ »‏
    پانتی نوشت : « به جون تو ، اعصابم داغونه ... الانم اومدم قهر ... هتلم ... »‏
    امید شکلک تعجبی فرستاد ... تایپ کرد : « مسافرتی ؟ »‏
    پانتی خندید : « نه خله ... تهرانم ... میگم که قهر کردم ، اومدم هتل » ‏
    امید ، شکلک خنده ای سند کرد ... تایپ کرد : « از کی تا حالا ؟ »‏
    پانتی علامت متفکری فرستاد : « از کی تا حالا چی ؟ قهر کردم ، یا هتل اومدم ؟ »‏
    امید شکلک خنده موزیانه ای فرستاد : « هر دوش ... حالا از کی قهر کردی ؟ »‏
    پانتی اخم کرد ... تایپ کرد : « از اون مرتیکه بی غیرت ... سه روزه هتلم ، حتی یه زنگ نزده ببینه کجام ؟ ‏‏»‏
    امید شکلک ابرو بالا انداز رو سند کرد : « مگه باش حرف میزنی ؟ روابط اینقد حسنه شده که باهاش قهر هم ‏میکنی ؟ »‏
    پانتی حرص خورد : « چه غلطا ؟ ... اون ارزش قهر کردن هم نداره ... با مامانم اینا قهر کردم ... از دنیا قهر ‏کردم ... بیشعور بیغیرت برگشته ... میخواد طلاقم بده »‏
    امید سه تا شکلک تعجب فرستاد : « جدی ؟ حالا این خوبه یا بد ... »‏
    پانتی فنجونی چای ریخت : « کدومش ؟ این که برگشته ، یا اینکه میخواد طلاقم بده ؟ »‏
    امید شکلک متفکری فرستاد : « هر دوش ... »‏
    پانتی فنجون رو به لب نزدیک کرد ... چای سرد شده بود ... ابرو در هم کشید ... تایپ کرد : « اولیش بد ‏‏... خیلی بد ... دومیش خوب ... خیلی خوب » سند کرد ... ‏
    امید بی شکلک تایپ کرد : « حالا که اومده ، بازم هیچ احساسی بهش نداری ؟ »‏
    پانتی تند تایپ کرد : « چرا دارم » سند کرد ... ‏
    امید تایپ کرد : « چه حسی ؟ » و یه شکلک ابرو بالا انداز فرستاد ... ‏
    پانتی خندید : « حس چندش ... تهوع ... تنفر ... خفگی ... » و سند کرد ...‏
    امید با تاخیر تایپ کرد : « چرا اینهمه حس خوب ؟ اینقد بده ؟ »‏
    پانتی نالید : « تا بد رو تو چی ببینی ... پسره عوضی ، اومده خونه من ، میگه آیم هووم ... میگه ریلکس ‏‏... میگه بیا با هم حرف بزنیم ... میگه میخواد منو ببینه ... مامانم از اون بدتر ... خدا سال پیش ، یه روزی ‏، روزگاری ، آقا بهش لطف کرده ، خودش و پسرش رو تو خونه اش پذیرفته ، مامان احمق من شده مرید و ‏مرشدش ... اونو به من ترجیح میده ... »‏
    امید شکلک خنده ای فرستاد : « خوبه مامانت شوهر کرده ، وگرنه فکر میکردم بهش حسودیت میشه ... فک ‏کن ، از تو طلاق میگرفت ، مامانت رو انتخاب میکرد ... »‏
    پانتی خندید : « خااااک بر سر تو با اون فکرای پر انحرافت ... اقلا این یه چیزو مطمئنم که چش مامانم ‏دنبالش نیست ... »‏
    امید شکلک خنده فرستاد : « خو شاید چش اون دنبال مامانته ... »‏
    پانتی اخم کرد : « نخیر ... مگه عقده داره ، فک کردی اینهمه سال بهش بد گذشته ؟ »‏
    امید بی مقدمه نوشت : « کی بر میگردی ؟ »‏
    پانتی سه تا علامت سوال فرستاد : « بر میگردم ؟ کجا ؟ »‏
    امید تایپ کرد : « خونه ات رو میگم دیگه ... میخوای تا ته دنیا تو هتل بمونی ؟ »‏
    پانتی ابرو بالا انداخت : « نخیر ... فک کردی فرام ولم میکنه ؟ بفهمه بیچاره ام میکنه ... الان نیست ... ‏ولی تا هفته آینده بر میگرده ... نمیخوام ریسک کنم ، آخر این هفته بر میگردم خونه ... »‏
    امید نوشت : « خو چرا الان بر نمیگردی ؟ »‏
    پانتی متفکر به روبرو خیره شد ... قوری چای سرد شده بود و بدرد نمیخورد ... باید زنگ میزد براش عوض ‏کنن : « میخوام بهش نشون بدم برام اهمیتی نداره ... البته اونم بهم نشون داده که براش اهمیتی ندارم ... ‏همینکه سه روز من تو اون خونه نیستم و حتی یه زنگ نزده دنبالم بگرده »‏
    امید نوشت : « مگه خونه توئه ؟ »‏
    پانتی فکر کرد : پس کجاست ؟ ‏
    نوشت : « نمیدونم کدوم گوریه ... بیخیال ... من که اصلا ترجیح میدم نبینمش باورت نمیشه چقد چندشه ‏‏... »‏
    امید تایپ کرد : « از چیش بدت میاد »‏
    پانتی خواست تایپ کنه ، نت طبق معمول قطع شد ... پروژه اش هم با نود و پنج درصد آپ شدن ، قطع ‏شده بود ... ‏

    « فرهاد ، هیچ معلوم هست به کجا میخوای برسی ؟ پسر ، من درسم تموم شده ... میخوام برگردم »‏
    فرهاد سینه اش رو جلو داده بود : « خوب برگرد ... کی جلوتو گرفته ... »‏
    فرام عصبی شده بود ... این پسر تحت هیچ شرایطی ، درست بشو نبود : « تو ... تو مانع برگشت منی ... ‏فرهاد ، این ره که میروی به ترکستان است ... این که نشد زندگی ، هر وقت یه روز زودتر رسیدم ، باید ‏یکی رو با این وضعیت ، از تو اتاقت بکشم بیرون ... »‏
    فرهاد خندیده بود : « اوه فرام ، سخت نگیر شب سال نو بود دیگه ... مگه میشه آدم تک و تنها مث مرغ سر ‏شب بچپه تو کُله اش ؟ ... نگو که خودت هم از این شبا نداشتی ... »‏
    فرام ، چپ چپ و پر حرص نگاش کرده بود : « من کی از این غلطا کردم ؟ ... همینم مونده که برای ‏توجیح کارهای خودت ، برای من حرف در بیاری ... من زن دارم احمق ... »‏
    فرهاد قهقهه زده بود : « خوب منم زن دارم ... یادت رفته ؟ »‏
    فرام عصبی دستی بین موهاش کشیده بود : « نه من یادم نرفته ... ولی مث اینکه تو یادت رفته ... اصلا ‏یادت نیست دختر بیچاره رو تو چه حالی ول کردی و اومدی اینجا ... احمق ، اون دختر بیچاره با کلی ‏مشکلات روحی و جسمی روبروئه ... اونوقت تو ... حتی نخواستی یه لحظه خودت رو بذاری جاش و فکرت ‏رو بکار بندازی ... فرهاد ، تو اومدی اینجا فقط درست رو بخونی و برگردی ... اینو میفهمی یا نه ؟ »‏
    فرهاد عصبی شده بود ... به اون چه ربطی داشت که تو فکر دخترک زر زرو باشه ... خیلی هم دلش بخواد ‏که از شغل شریف تاپاله جمع کنی ارتقا پیدا کرده بود و الان داشت با وضعیتی شاهانه زندگی میکرد : « دِ ‏به من چه ؟ ... مگه من خواستم زن بگیرم ؟ ... مگه این آشی بود که من پخته باشم ؟ ... یه دختر کولی ‏دهاتی رو بستن به ریشم اونم با چه وضعیت افتضاحی ، الان از من چه انتظاری داری ؟ اینکه با دیدن ‏اینهمه دختر ، تو وگاس ، بشینم کنج خونه و تو فکر روحیه شکننده یه دختر دهاتی تاپاله جمع کن باشم ؟ »‏
    فرام عصبی شده بود ... یقه فرهاد رو بدست گرفته بود ... اونو به تخت سینه دیوار کوبیده بود : « درست ‏حرف بزن فرهاد ... اون دختر ، به هر دلیلی ، الان زن توئه ... باید در مقابلش مسئول باشی ... باید ‏براش وقت بذاری ... مجبورت میکنم ... مطمئن باش اگه میشد ، اگه بابا اون پیوند احمقانه رو با یه مشت ‏وحشی امضا نکرده بود که هممون رو بندازه تو هچل ، یه لحظه هم نمیذاشتم زن یه هرزه ای مث تو بمونه ‏‏... دختری که از هیچی کم نداره ... تو حتی در موردش اینقدری نمیدونی که اون دختر ، یه دختر تپاله ‏جمع کن ، که اگه بودم از سر تو زیاد بود ، نیست ... دختری که از هوش کم نداره ... دختری که چند ساله ‏داره تو کمترین امکانات ، هر سال آزاد میخونه و امتحان میده و درسش رو ادامه میده ... کاری که تو فقط ‏میتونی با تفریحات جانبی هر هفته ات تو وگاس انجام بدی ... من اینبار اونو میبرم تهران ... بهش این ‏فرصت رو میدم که زندگیشو از این رو به اون رو بکنه ... تا وقتی تو نیای ایران ، تمام سهم الارث تو ، تموم ‏اونچه که به تو متعلقه ، مال اون میشه ... بالاخره مجبورت میکنم ، مث سگ به پاش بیفتی ... » ‏
    و با تمسخر ادامه داد : « آقای دکتر بعد از این ... خود فروخته عوضی »‏
    و فرهاد که نفسش رو با حرص بیرون داده بود و از دختری که فرام رو روی انگشت میچرخوند ، متنفر تر شده ‏بود ... ‏
    اون حق داشت از زندگیش استفاده ببره ... هیچکی نمیتونست مجبورش کنه تا از خوشیهاش ، دست برداره ‏‏... ‏
    پسری بود که سالهای خوب و پر انرژی جوونی رو میگذروند ... تو یکی از بهترین دانشگاههای ایالت متحده ‏آمریکا پزشکی میخوند ... دانشجوی نمونه ای بود و مقاله هایی نوشته بود که در سطح بین المللی ، رتبه ‏آورده بود ... ‏
    بورسیه هایی پذیرفته شده بود که دخل و خرجش رو راحت میکرد ... به راحتی میتونست از پس شبی 80 ‏دلار کرایه یه شب تو وگاس خوابیدن تو هتلهای معروف ،بر بیاد . هزینه اونو بپردازه ... ‏
    هوشی داشت که میتونست توی مسابقات اسب سواری شرکت کنه و همیشه برنده باشه ... ‏
    تیپی داشت که خیلی راحت میتونست نفسهای دختری رو تو سینه حبس کنه ... شه *** وتی داشت که ‏راحت میتونست دخترها رو بطرف خودش بکشونه ، بی اینکه مجبور باشه برای یه شبشون ، حتی یه سنت ‏خرج کنه ... ‏
    عقیده ای به درس خوندن صرف نداشت ، کاری که فرام توش تبحر داشت ... خیلی راحت میتونست ‏نارضایتی از انتخاب اجباری غزاله رو تو چشمهای فرام بخونه ، ولی ریاضتی که فرام متحمل میشد تو زندگی ‏با غزاله و اون امساک خاصی که تو استفاده از نعمتهای خداداد فراوون ریخته شده دور و برشون رو درک ‏نمیکرد ... ‏
    چند باری بهش طعنه زده بود : لابد تو هم از این شبها داشتی ... ولی خودش هم میدونست پر بیراه میگه ‏‏... فرام ، اصولا اهل اینکارها نبود ... نجسی نمیخورد ... نماز میخوند ... حتی تو این غرب وحشی ... از ‏کنار کازینو ها رد میشد ، و برای دیدار با دوستهاش ، به فرندز کافی ها میرفت ... جایی که اون ، به اجبار ‏فقط تا پایان هیجده سالگی و رسیدن به سن قانونیش ، خودش رو توشون سرگرم کرده بود ... ‏
    از زندگی بی هیجان فرام ، متنفر بود ... هیچوقت نمیتونست خودش رو به جای فرام قرار بده ... حتی تو ‏بدترین شرایط ... ‏
    براش مهم نبود ، زنش ! چقد پیشرفت کرده و چطور زندگی میکنه ... چون اصولا بعنوان زن ! بهش نگاه ‏نمیکرد ... زن از نظر اون ، ویژگیهایی داشت که توی اون دختر تاپاله جمع کن ، پیدا شدنش به معجزه ‏میموند ... ‏
    خیلی زود ، از جمع دوستهای مشترکش با فرام ، فاصله گرفته بود ... با جذابیتی که هر لحظه خودش رو ‏شیفته تر میکرد ، دوستانی پیدا کرده بود ... اوقاتی داشت که جدای از اوقات تحصیلیش بود ... سرگرمیهایی ‏که خارج از چارچوب برنامه ریزی شده توسط فرام بود ... ‏
    و حالا که فرام میرفت تا برای همیشه سایه اش رو از زندگیش برداره و به جایی برگرده که بهش تعلق داره ، ‏اونهم میتونست یه نفسی تازه کنه و با زندگی ای که آرزوشو داشت ، اوقات بهتری رو سر کنه ... ‏
    تو محیط فرهنگی دانشگاه ، همیشه نامبر وان بود ... همیشه نمونه یه دانشجوی خوب و ساعی و پر کار ، پر از ‏بار علمی ... ‏


    تو زندگی خصوصی ، فردی موفق ، که با نگاه پر نفوذش ، دخترهای زیادی رو مجبور میکرد براش بمیرن ... ‏دخترهایی که عاشق چشم و ابروی مشکی درشتش میشدن ... جذب موهای پر روی سینه اش میشدن ... ‏جذب مردونگی هیکلش ... جذب انرژی بی حد شه***وتش که خیلی راضی نگه شون میداشت و برای ‏تجربه دوباره اش ، حاضر بودن حتی پول هم خرجش کنن و اغلب مشروب آخر هفته اش رو با کمال میل ، ‏بهش تقدیم کنن ... ‏
    هدیه های گاه و بیگاه گرفتن از دخترا ، یکی از علاقه مندیهاش بود ... بهرحال ، زندگی به سبک اون ، خرج ‏بیشتری نسبت به زندگی به سبک فرام داشت ... پسر ساده ای که یه دست کت و شلوار رسمی داشت ... ‏یه دست لباس مهمونی ... یه کیف مدارک ... دو تا کفش مارک دار که مث سگ جون میکندن و آخ ‏نمیگفتن ... ‏
    در عوض اون ، لباسهایی داشت که برای هر روز هفته تو هر هوایی و تو هر کازینویی به دقت انتخاب شده ‏بود ... ‏
    ماشینی که خلاف ماشین فرام ، خیلی گرون بود و سعی میکرد همیشه به روز نگهش داره و هر چی بابا ‏براش میفرستاد و رو خرج تعویض و بروز موندنش کنه ... ‏
    کفشهایی که با وسواس انتخاب میکرد ... ‏
    کرواتهایی که دخترها همیشه با دقت براش انتخاب میکردن و بهش کادو میدادن بی اینکه چشم داشتی به ‏جبران داشته باشن ... ‏
    تو تموم این سالها ، یاد گرفته بود ... یاد گرفته بود دخترها رو جذب خودش کنه ... دخترهایی که سرشون به ‏تنشون می ارزید و با کمال میل حاضر بودن براش خرج کنن ... مسافرتهایی که تو تموم آخر هفته ها ، یا به ‏وگاس ختم میشد ، یا سان فرانسیسکو ... ‏
    دخترهایی رو کنار دست مینشوند و با آبجوهایی که براش سرو میکردن ، تموم چهار ساعت و خورده ای رو ‏میروند تا به سانفرانسیسکو بره و تو ویلاهای خوش منظره اشون ساکن بشه و هم یه دلی تو رختخواب باهاشون ‏از عزا در بیاره ، هم تمدد اعصابی کرده باشه و با انرژی بیشتری هفته بعد رو شروع کنه ... ‏
    تنها چیزی که تو مخیله اش راه نداشت ، همون دختری بود که تموم مسئولیتش رو ، فرام یه تنه به عهده ‏گرفته بود و برای اون فرقی نداشت ... دو سه باری مادر اون دختر ، تماس گرفته بود و با عجز و التماس ‏خواسته بود ، دخترش رو طلاق بدن ... فرهاد با رضایت قلبی خواسته بود تو این امر خیر شرکت کنه ، و ‏فرام نذاشته بود ... این دختر رو رسما به ریشش بسته بود ... و اون کاری بجز اوف گفتن ، از دستش بر ‏نیومده بود ... ‏
    زندگی به سبکی که برای خودش و به روش خودش ، برنامه ریزی کرده بود ، هم پر بود از هیجان ، هم ‏انرژی و هم اعتماد به نفس ... ‏
    اصولا از بندها گریختن رو خوب بلد بود ... آزاد ، رها ... مث ابری که هر جا دلش هوس کرد ، بره و بباره ‏‏... جوونی کردن و تجربه های خوب داشتن ... دخترهایی که اکثرا ترجیح میداد ، هیچوقت برای بار دوم ‏نداشته باششون ، مگر اینکه خاص باشن ... واقعا خاص ... ‏
    تو هیکل شناسی ، از بس هیکل متر کرده بود و با چشم لیس زده بود ، تبحر خاص داشت ... تو هیپنوتیزم ‏کردن چشمها ، اغوا کننده عمل میکرد و کمتر به چشمی خیره میشد و صاحب اون چشم ، آخر هفته رو به ‏مالکیتش در نمیومد ... بهرحال ، این نوعی از زندگی بود که فرام توان درکش رو نداشت ... اون هیچی از ‏خوش گذرونی حین تحصیل حالیش نبود ... ‏
    پانتی ، به تهران برگشته بود ... تو یکی از بهترین دبیرستانها ، ثبت نام شده بود ... موقعیت خوبی پیدا کرده ‏بود ... هر چند دختر بچه لجوجی شده بود که تو هر کاری ، مامانش باهاش مخالفت میکرد ... از بکن نکن ‏های مادرانه ، خسته شده بود ... ‏
    مادرش نه اونو به عنوان دختر چشم و گوش بسته قبول داشت ... نه یه زن اُپن ... بین این دوگانگی ‏مونده بود ... ‏
    اجازه استفاده از امکانات زنونه رو به عنوان یه زن نداشت ... حق آرایش نداشت ... حق استفاده از ‏لباسهای زنونه رو نداشت ... حق پوشیدن کرست زیر فنر دار ، نداشت ... حق استفاده از رنگهای شاد ‏تحریک کننده ، نداشت ... ‏
    در مقابل ، حق دوست پسر داشتن رو هم نداشت ... حق با دخترکان دل خوش خجسته کوه رفتن رو هم ‏نداشت ... حق درس خوندن تو کتابخونه رو نداشت ... حق استفاده از مچ بند و دستبند ، مث دختر ‏دبیرستانیها رو نداشت ... حق دختر بودن رو نداشت ... حق شماره رد و بدل کردن با یه پسر خوش تیپ تو ‏راه مدرسه رو نداشت ... ‏
    خیلی براش زحمت صرف شده بود تا از اون روحیه افسرده و ترسیده ، خارج بشه ... با اینحال ، زحمت ‏زیادی هم صرف میشد تا دوباره اونو به اون حالت خمول برگردونن ... ‏
    کم کم زیر آبی رفتن رو یاد گرفت ... از اون معصومیت قدیم ، فاصله گرفت و مث دخترهایی که خانواده ‏هایی بشدت کنترل کننده و امی دارن ، تونست راه دور زدن رو یاد بگیره ... ‏
    یه چیز بود که اونو به سمت انتخاب دوستهای خفن و فشن و خلاف ، هول میداد ... یه کمبودی که به چشم ‏نمیومد ، ولی تو دل ، سنگینیش ، حس میشد ... جای خالی ای که روز به روز حفره اش بزرگتر میشد ... ‏
    عکسهای پسری که قلبش رو به تلاطم می انداخت ... هری میریخت پایین و ضربانش رو بالا میبرد ... و یاد ‏پسری که با انزجار ، پر از توحش ، بی احساس ، باکرگیشو دست کاری کرده بود و ولش کرده بود به امان ‏خدا ... تو اینکه جذاب بود و خونه خراب کن ، شکی نداشت ... برق چشمهاش ، نابودش میکرد ... قلبش ‏رو به شماره می انداخت ... و اون حس پر تنفری که بهش داشت رو به چالش میکشوند ... ‏


    گاهی ، حتی همون رابطه پر توحش ، براش رویایی میشد دست نیافتنی ... حفره تو قلبش ، بیشتر میشد ... ‏احساسات دخترونه نوجوونش رو به بازی میگرفت ... روز شماری میکرد و در انتظار حتی یه تماس تلفنی ‏ازش رو ، میکشید ... و اون با بیرحمی ، ازش دریغ میکرد ... کم کم پیش خودش فکر میکرد : حتما براش ‏کمم ... کم و بی ارزش ... ‏
    با هر پیشنهاد دوستی ای که بهش میشد ، اعتماد به نفس کاذبی پیدا میکرد ... اعتمادی که بهش میگفت ، ‏جذابه و دوست داشتنی ... ولی وقتی متن گفتگوها رو به یاد می آورد ، دلزده میشد و سرخورده ... ‏
    ‏« پسره هرزه »‏
    ‏« الان نیست ... این موقع هفته تو وگاسه »‏
    ‏« امروز از سانفرانسیکو برگشته »‏
    ‏« کی بود تلفن رو جواب داد ؟ صدای یه دختر بود »‏
    ‏« از صدای سرخوشش معلوم بود تو هپروته ... هنوز از سرش نپریده »‏
    ‏« خونه اش رو عوض کرده ... تو رینو یه هتل آپارتمان برای خودش درست کرده »‏
    ‏« چه فایده ای داره مشورت با اون ... برای اهمیتی نداره »‏
    و همین براش مهم نبودن ، روز به روز ، داغون ترش کرده بود ... متنفر تر ... مردی که شبها ، پر انزجار مث ‏یه سایه کنارش میلغزید ، سعی میکرد چشمهاشو تو چشمهای اون باز بذاره و زیر پاش هق بزنه ، به معنای ‏تموم فراموشش کرده بود و ازش متنفر بود ... ‏
    این حس سرخوردگی و پس زدگی ، قلبش رو پر از سیاهی میکرد ... پر از تنفر ... رو می آورد به محبتهای ‏ظاهری ... تمجید ... تحسین ... ‏
    روز به روز سعی میکرد خودش رو با محیط پر تظاهر تهران ، بیشتر هماهنگ کنه ... یه چیزی بشه فرای ‏خیالها ... جذاب ... لوند ... پر عشوه ... ‏
    و روی انگشتش ، پسرهایی رو بچرخونه ، که یاد آور پسری بودن که اونو برای اون شبهای سیاه ، در حد دو ‏دقیقه خواسته بود و وجودش رو از نیاز اشباع نکرده بود و پسش زده بود ‏
    شبهای زیادی رو سراغ داشت که با بدنی نجس تو تختی خالی خوابیده بود و نوازش نشده بود و تموم اون دو ‏دقیقه رو تو چشمهای پر از تنفر میخ شده بود و زجه زده بود و آه کشیده بود ... ‏
    بچه ای رو به رحم کشیده بود که نخواسته بودش و مث خودش پس زده شده بود ... بچه ای که سندی بود ‏برای دلیل پر دلیل تنهایی امروزش ... ‏
    پسرها که به دورش زیاد میشدن ... به به چه چه کردنشون که زیادتر میشد ... تحسینهاشون که تو گوشش ‏پچ پچ میشد ، آبی میشد رو درون پر التهابش ... درونی که با هیچی ، سرد نمیشد ... از مردی که الان پسر ‏جوون خوشتیپی بود ، فارغ از اون و بچه ای که نموند تا شاید ... ‏
    احساساتش ، تو سنین حساس نوجونی ، با وجود آدمهایی دور و برش که هر کدوم کسی رو داشتن ، روز بروز ‏پر تناقض تر میشد ... تو خیال ، دل به پسری میسپرد که تف کرده بود توش و به بدترین حالت ، ولش ‏کرده بود ... گاهی آکنده میشد از تنفر ... و گاهی خواب هم آغوشی باهاش رو میدید و همخوابگی رو ‏اونجوری تجربه میکرد که دخترهای دوست پسر دار براش تعریف میکردن و به اور*** گاسم ذهنی میرسید ‏‏... ‏
    تو سن شونزده تا هیجده سالگی ، بدترین تناقضات حسی و ج ن س ی رو تجربه کرده بود ... پسرهایی که ‏یواشکی باهاشون دوست میشد ، مخش رو میزدن ... به زور پاش رو به جای خلوتی میکشیدن و لحظه آخر ‏که باید مینوشید این عطش پر هیجان رو ، شقیقه هاش ضرب میگرفتن و خونش حرکت معکوس میگرفت ‏‏... پمپاژش برعکس میشد و حس خفگی بهش دست میداد و با خشونت ، پسشون میزد و از این پس زدن ، ‏احساس رضایتی عمیق بهش دست میداد ... ‏
    چشم به دهن فرام و مامانش که تنها پلهای ارتباطی اون ، با سایه لغزون روی هیکلش بودن ، تو عالم بچگی ‏، میدوخت و منتظر میشد تا واژه ای پیدا کنه که زنجیری بشه بسته به پای سایه ... و روز به روز ، نا امید تر ‏میشد و باور میکرد ، سایه پا نداره که بشه زنجیر بهش بست ... ‏
    روز به روز ، سرخوردگی ، پس زدگی ، تنفر میزایید و اون بزرگش میکرد ... دبیرستانش رو به لطف فرام ، ‏ادامه داد ... به لطف فرام ، آزادی های معقول کسب کرد ... به لطف خودش نامعقول ... شخصیتش دو ‏وجهی شد ... شاران تو زندگیش پیدا شد ... ‏
    یه دو وجهی مث خودش ... با شرایط خودش ... با پدری مث فرام ... سفت و انعطاف ناپذیر و در عین ‏حال عاقل ... شاران رو درک میکرد و بوسیله شاران درک میشد ... کم کم با وجود اون ، دوستهایی پیدا ‏کرد از دنیایی دیگه ... دنیایی که تو حیاط گلی عمه زبیده پیدا نکرده بود ... ‏
    دنیایی که تو خونه شمسها ، پیدا نکرده بود ... و دنیایی که تو خونه مادری همچو پروانه ، تیز و زبل ، پیدا ‏نکرده بود ... دنیایی که گاه به گاه ، فرام از وسطش بیرون کشیده بودش و بهش حالی کرده بود فصیله ست ‏و باید پاش رو از اون بیرون بکشه ... ‏
    ترسهایی بود که خودش تجربه کرده بود ... ترسهایی بود که عالم و آدم تو گوشش خونده بودن ... ترسهایی ‏بود که اونو از زندگی منزجر تر کرده بود ... ترس از خشم عشیره ... ‏
    همین ترس از خشم عشیره بود که روز به روز ، معیارهاشو از عشیره دور تر کرده بود ... معیارهاش از انتخاب ‏مردهای دور و برش ... نوع حرف زدنش ... زندگی کردنش ... غذا خوردنش ... عادتهای بیرون رفتنش ‏‏... علاقمندیهاش که هیچکدوم در حد و اندازه و شبیه به علاقمندیهای یه زن ، تو اون عشیره که هیچ ، حتی ‏فرای اون ، یه زن تو این اجتماع بسته هم نبود ... ‏
    دروغهایی که به پسرها میگفت ، همه زایده تخیلاتی از زندگی خارج از عشیره بود ... داستانهایی که زایده ذهن ‏پر عقده و پس زده و سرخورده اش بود ... ‏
    زندگی تو تهران ، این خوبی رو داشت که هیچ کس درمورد عشیره ، خبری نداشت ... کسی نمیدونست از ‏کجا اومده و الان چه وضعیتی داره ... دبیرستانی که هیچ کس ، از ماجرای ازدواجش ، با خبر نبود ... ‏دوستایی که اونو ، اونطوری که میدیدن و اون تعریف میکرد ، باور میکردن ، نه اونطوری که بود ... ‏
    زندگیش تو خونه ای میگذشت که خانواده نصف و نیمه اش توش زندگی میکرد ... تو خونه ای که او بود و ‏مامانش و پسرکی به اسم پوری ، که قبولش کرده بود و خالصانه بهش عشق میورزید ... مامانش از بودنش ، ‏رضایت داشت ... شیفتش رو برعکس مدرسه اون بر میداشت و فرصت دل دادن به این برادر ناشناخته رو ‏بیشتر نصیبش میکرد ... پوری ، تو بغل خودش بزرگ میشد ... به مهد میفرستادش ... از 4 سالگی ، تموم ‏مسئولیتش ، با اون بود ... تو درسهاش کمکش میکرد ... مقابل همکلاسیهای خشنش ، ازش محافظت ‏میکرد و حاضر بود ، جونش رو فدای این داداش کوچولوی شیرینش کنه ... ‏


    شاران رو روبروی دفترش سوار کرد ... فرام برگشته بود ... معقول نبود تا دیر وقت تو خیابونا باشه ، حتی ‏اگه خونه شاران ... ‏
    شاران ، آینه رو پایین داد ، خودش رو تو قاب آینه جا کرد ... کیک تر خامه ایی که تو دهنش هنوز در حال ‏جنبیدن بود ، لب بالاییش رو کثیف کرده بود ... با دستمالی آهسته و با دقت پاک کرد ... پانتی برگشت ‏‏... نیشخندی زد : « *س خل ، داری میری خونه دیگه ... حالا اینهمه دقت تو تمیز کردن بره چیه ... یه ‏ذره رژه دیگه ... پاکم شد ، شد ... »‏
    شاران چشمهاشو گرد کرد : « اووَخ کی گفته میخوام برم خونه ؟ ... قرار بود بریم یه چرخی بزنیم ها ... در ‏ضمن اومدیم دم در ، اون پسر افغانیه ، کارگر روبرویی که همش از پنجره بیرون رو میپاد ، بازم ایستاده بود ، ‏منو اینجور ببینه ؟ عمرا ... راه دست نداره جون تو ... »‏
    پانتی پوزخند زد : « از عمله بنای افغانی هم چشم نمیبندی ؟ ... فرام اومده ... همین با تو بودنم مورد ‏منکراتی داره ... دیگه اینکه باهات تا نیمه شب هم ول بچرخم ، حسابم با کرام الکاتبینه ... »‏
    شاران نیشش تا بنا گوش باز شد : « مقصر تویی ... اگه زود بری طلاق بگیری از این جیگره ، من نمی افتم ‏دنبال عمله بنای افغانی ... »‏
    پانتی اخم کرد : « همون عمله بنا هم از سرت زیاده ... مث اینکه لیست انتظارت خورده به پیسی ، تو ‏صفیات کم شدن ها ؟ ... فک کن ! این پسره فقط تو رو نچشیده ، به تو هم ناخونک بزنه ... »‏
    شاران ، بینیشو چین داد : « درس صحبت کن الاغ ... این منم که به همه ناخنک میزنم ... جدی جدی ‏رفته کنگر خورده لنگر انداخته خونه مامانت ؟ »‏
    پانتی خندید : « آره ... دارم به حرفای امید میرسم ، انگاری با مامانم سر و سِر داره ... »‏
    شاران با دست یه ضربه نیمه محکم تو سر پانتی کوبوند : « خاااک ... مامانت ، اونم جلوی دکتر صمدی ؟ ‏‏... پانتی بخدا ذهنت سیاهه ... برو یه خورده شیر بخور ... »‏
    پانتی چپ چپ نگاه کرد : « شیر ؟ »‏
    شاران ریز خندید : « آره ... مگه نمیدونی شیر خاصیت سفید کنندگی داره ... میگن مایکل جکسون خدا ‏بیامرز تو شیر میخوابید ، سیا بود سفید شد ... تو هم شیر بخور ... خوبه ... »‏
    پانتی دنده عوض کرد ... به ماشین پشتی که چراغ میزد ، راه داد ، برگشت : « اگه تصمیم به رژیم داری ، ‏باید بگم با چرت گفتن ، زبون لاغر نمیشه ... »‏
    و ماشین رو به لاین کناری کشید ، با اخم جلوی آپارتمان شاران و مامانش ، ترمز زد ، ادامه داد : « بزن به ‏چاک ... ببین برای دو قدم راه چطو منو منتر خودت کردی ... خو پیاده میومدی ... »‏
    شاران هین کشید : « تو جدی جدی ، منو این موقع روز پیاده کردی دم در خونه ... کدوم گوری میخوای ‏بری ؟ » ‏
    پانتی نیش باز کرد : « خونه ، جیش بوس لالا »‏
    شاران ، حرصی به سمت پانتی برگشت : « ببین منو ، یعنی تو واقعا میخوای الان بری خونه ؟ ... بابا ‏قربون ترس ... پانتی آدم میشود ... هه هه ... »‏
    پانتی اخم غلیظی بین دو ابرو نشوند ... تاتو ابروهاش ، طبیعی شده بود ... موهاش به رنگ قدیم دراومده ‏بود و ریشه هاش طبیعی تر از نوکاش بود ... مانتوهاش ، با وجود گرمای زود رس هوا ، معقول و پوشیده تر ‏شده بود ... طرز صحبت کردنش ، کنترل شده تر شده بود ... جیغ جیغ کردنش ، با دیدن فرهاد ، به اخم و ‏رو برگردوندن تنزل پیدا کرده بود ... ‏
    با اینحال ، هنوز هم نه دوست داشت ببینش ، نه میتونست سر از احساسش با دیدن اون ، در بیاره ... ولی ‏چیزی که براش آرامش بخش بود ، کنار کشیدن فرهاد بود از خونه و زندگیش ... همین که سعی نمیکرد راه ‏و بیراه سر راهش ظاهر بشه و ادا دربیاره ... گاهی عاشق پیشه با یه دسته گل ... گاهی همسرانه و گاهی هم ‏لوس و از خود راضی ...
    بهرحال ، سعی کرده بود پاشو از تو کفش پانتی بیرون بکشه و تموم تصمیمات رو به ‏برگشتن فرام بسپاره ... و الان فرام برگشته بود ... قرار بود جدی باهاش در این مورد صحبت کنه ... و ‏پانتی ، استرس داشت ... ‏
    فرام تو حالت عادی به اندازه کافی جدی بود ... و هنوز پانتی موقعیت جدی ای که فرام در موردش صحبت ‏میکرد رو درک نکرده بود ... شاید منظورش از جدی ، مدل یدو باشه ... شاید دلش بخواد یه دست سیر ‏کتکش بزنه ... وگرنه که تا همین الانش هم ، فرام خیلی جدی بود ... ‏
    از گوشه چشم ، شاران بیخیال رو زیر نظر گرفت ... : « میخواد باهام جدی صحبت کنه ... تو که باید درک ‏کنی ... دقیقا مث بابات که جدی باهات صحبت میکنه ... »‏
    فارد ، کارش برای سفر ، درست شده بود ... باید میرفت ... فراهت ، دانشگاه میرفت ... و فرام مطبش رو ‏افتتاح کرده بود و سرش شلوغ بود ...
    فرهاد ، تو طبقه ی مجزای خودش ، تجهیزاتش رو گذاشته بود ... دوره ‏فوق تخصصش رو معلق گذاشته بود ... پروژه های تحقیقاتیش رو تموم کرده بود ... حتی اون پروژه آخر ... ‏و برای آینده ، هنوز پروژه ای بر نداشته بود ... عملا زندگیش رو اون ور دنیا ، بحالت معلق درآورده بود ... ‏اینجا ، تو طبقه ای مجزا ، برای خودش کاری راه انداخته بود که پانتی ، درموردش کمتر کنجکاوی کرده بود ‏‏... خودش رو به بیمارستانی دولتی معرفی کرده بود ... بیمارستان شریعتی ... بخش مختص کودکان ... ‏چند تایی پروژه تحقیقاتی کوتاه مدت ، تو همین شهر برداشته بود و با یه چند تا دکتر دیگه ، تو زمینه خودش ، ‏تحقیقاتی رو شروع کرده بود ... و پانتی راضی بود ... از اینکه بودش و زندگی خودش رو داشت راضی بود ... ‏


    و امشب ، قرار بود صحبتهای جدی ای بین خودش و فرام ، رد و بدل بشه ... ایده ای برای روند صحبتها ، ‏نداشت ... بهرحال ، فرام ، روش خاص خودش رو داشت ... ‏
    هنوز هم میشوی بیچاره رو تو اتاق خواب نگه میداشت ... نه از برخورد بد فرام ، نمیخواست موهای میشو ، ‏زیر دست و پای فرام افتاده باشه ... ‏
    میشو رو با دقت به اتاق خواب منتقل کرد ... شامش رو توی ظرف ، کنارش قرار داد ... میشو عاشق کرن ‏فلکس بود ، با شیر ... ‏
    دوشی گرفته بود ... لباس پوشیده ای انتخاب کرده بود ... موهاشو ساده به پشت سر بسته بود ... آرایش ‏نکرده بود ... شلوار جینش ، تنگ و چسبون نبود ... و بلوزش آستین کوتاه ولی خوش دوخت ... ‏
    برای شام ، خورش و برنج درست کرده بود ... دور از ادب بود که فرام مهمونش باشه و بی شام از اون خونه ‏بیرون بره ... فرام خورش قیمه بادمجون دوست داشت ... هندونه ای که بعد از ظهر از سوپر میوه ای ‏خریده بود ، قاچ شده ، تو یخچال در حال تگری شدن بود ... با اینکه فرام گفته بود بدون عیال میاد ، با ‏اینحال ، غذا رو به تعداد کل افراد خانواده فرام تهیه کرده بود ... راه نزدیک بود و با یه تلفن ، میتونست ‏غزاله و بچه ها رو هم ، در کنار خودش داشته باشه ... البته بعد از صحبتهای جدی فرام ... ‏
    آهنگ آرومی گذاشته بود ... منتظر فرام مونده بود ... و حالا که فرام تبلت خودش رو داشت ، بنابراین ‏کاری به لب تاب اون نداشت ، راحت نشسته بود با امید حرف میزد و از دلواپسیهاش میگفت ... ‏
    سماح قالی ، و بعیونو شفت الندم ... ‏
    گفت ببخشید و تو چشماش پشیمونی دیدم
    ندم من قلب یاما بالماضی ظلم ‏
    پشیمانی قلبی که در گذشته از سنگ بود ‏
    ‏« خوب این که دیگه سعی نمیکنه بیاد طرفم خوبه ... »‏
    امید تایپ کرد : « پس هنوز روی حرف خودت هستی ؟ ... قصد کوتاه اومدن نداری ؟ »‏
    پانتی ، زیر دیگ خورش رو چک کرد ، شعله رو تا تونست تو کمترین حالت قرار داد ... باید سالاد هم ‏درست میکرد ... معده فرام به سالاد عادت داشت ... تند وسایل سالاد رو از توی یخچال بیرون کشید و آب ‏کش کرد و روی سینک گذاشت تا خشک شه ... ‏
    کیف حیر سؤالو و ما قدرت
    چطور سوالش حیرت آور بود و من نتونستم
    لا بدى قلو لا و ما قلت
    باید میگفتم نه و نتونستم
    فنجون تلخ قهوه اش رو برداشت ... پشت لب تاب نشست ... ‏
    زن بودن و مسئولیت یه خونه رو بعهده داشتن ، حس خوبی بهش میداد ... مخصوصا مهمونی جز شاران و ‏پوری داشتن ... مهمون خانوادگی ... ‏
    با اینکه غزاله سعی میکرد کمتر پشت در خونه پانتی ظاهر بشه ، بچه ها رو هم نهی میکرد زیاد سر پانتی ‏خراب نشن ، با اینحال ، حس خوبی داشت ، از مهموناش پذیرایی کنه ... خستگی و بی انگیزگی زندگیشو ‏کمرنگتر میکرد ... ‏
    تایپ کرد : « حرف من دو تا نمیشه ... چه خوب چه بد ، حقمه نخوامش ... همونطور که اون هر بلایی که ‏خواست سر من آورد و بعد منو نخواست ... »‏
    ضیعت کل الکلمات و عیونو فى بالى
    حرف تو دهنم نچرخید و چشماش تو نظرم بود
    و سنین حبى فى لحظات مرت ببالى
    و سالهای عاشقانه ای ، در لحظه از نظرم گذشت
    ‏« تو چرا اینقد رو طلاق پافشاری میکنی ؟ راه های دیگه ای هم برای خنثی کردن اون حسهای بد هست ... ‏‏»‏
    پانتی آه کشید : « و همینطور کیسهای دیگه ای برای خنثی کردن اون حس بد ... من میتونم بعد از طلاق ‏آپشنهای دیگه ای داشته باشم ... مگه فرهاد آخرین مرد مونده رو زمینه ؟ »‏
    لو طال بعدک لو طال ما بتفارق بالى
    هر چقدر هم دوری تو طول بکشه ، ذهن درگیر من باز نمیشه ‏
    سماح قلبی انا لا ما نسی
    قلبم ببخشه ، ولی من فراموش نمیکنم‏
    امید شکلک خنده موذیانه ای فرستاد : « من هستم »‏
    پانتی خندید ... تایپ کرد : « امید ... استرس دارم ... زیاد ... خیلی زیاد ... از غروب تا الان ، صد بار ‏خورشم رو چشیدم »‏
    امید خنده غش کرده ای فرستاد : « اینهمه استرس ، بخاطر عدم اطمینانت به آشپزیته ؟ ... اینقد استرس ‏استرس کردی که به منم منتقل شد ... »‏
    و بقیت عالوعد حتى لو قلبک قسی
    و همچنان روی عهد و پیمانم باقی موندم ، حتی اگه قلب تو از سنگ باشه
    صعب اقدر انسى ایام الهوى
    سخته بتونم روزهای عاشقی رو از یاد ببرم
    پانتی ، پوزخندی زد : روزهای خوش عاشقی ... ابروهاشو تو هم کرد : « نه خره ... از بس گیجم ، هی میرم ‏غذا رو میچشم ... معده ام قل قل میکنه ... میترسم اسهال شم ... من دفتر دستکم رو جمع کنم الان میاد ‏‏... »‏
    امید باز هم خنده فرستاد : « ها ؟ اسهال ... مواظب خودت باش ... یه خورده خاکشیر بخور بد نیست ... برو ‏به سلامت ... برات از این ورد و دعاها میخونم که مال رفع مشکل و این چیاست ... نگران نباش برو حله ‏‏»‏
    با غیظ ، صدای پخش رو قطع کرد ... نه هرگز عشقی چشیده بود و نه تونسته بود خاطره ای خوب از اون ‏روزها تو ذهن داشته باشه ... به نوشته امید خندید و تایپ کرد : « خاک تو مخت ... تو رو چه به دعا ‏خوندن ... ولی با خاکشیره سخت موافقم ... برم درست کنم فرام هم دوست داره ... یه وخ دیدی از دستم ‏کفری شد ، بدم بش بخوره آتیشش خاموش شه ... بای »‏
    لب تاب رو جمع کرد ... از جلو چشم برداشت و روی میز تحریرش تو اتاق خواب گذاشت ... بازم خودش ‏رو تو آینه چک کرد مورد منکراتی نداشته باشه ... دمپایی های رو فرشیشو پوشید ... دستی به بلوزش کشید ‏‏... ساعت نزدیک ده بود ، دیگه فرام باید پیداش میشد ... مطمئن بود شام نخورده ... تا دیر وقت تو مطب ‏میموند ... به غزاله هم خبر داده بود شام نپزه ... سالادش رو آماده کرد و همینطور ماست و خیار و شربت ‏خاکشیرش ... ‏
    با صدای زنگ ، از جا پرید ... در رو با دلهره ای خاص ، باز کرد ... چهار چشم روبروش بود ... دوتا مال فرام ‏، دو تا مال فرهاد ... قلبش هری پایین ریخت ... نمیدونست چه واکنشی نسبت به فرهاد ، اونم جلوی فرام ‏نشون بده ... سرش رو به زیر انداخت و بی سلام ، در رو تا انتها باز کرد ... ‏
    فرام مث همیشه حالش رو پرسید ... پا به داخل گذاشت ... فرهاد سعی کرد سکوتش رو محفوظ نگه داره ‏‏... پانتی سعی کرد ، این فکر رو که : فرهاد با فرام دست به یکی کرده و میخوان آچمزش کنن ، پس بزنه ‏‏... با دستهای عرق کرده ، عقب گرد کرد ... تو لحظه برگشت به عقب ، دقیقا به چشم دید که فرهاد هم ، ‏مث خودش سر به زیر داشت ... شاید استرسی هم تو نگاهش قابل تشخیص بود ... ‏


    برای همیشه ، اولین باری که این چشمها رو دیده بود ، به یاد داشت ... دقیقا یه روز سرد بود ... خیلی سرد ‏‏... امتحانات دیماه بود ... امتحان سختی داشت ... ولی سخت تر از اون امتحان ، مشکل جدی ای بود که ‏برای پوریا پیش اومده بود ... ‏
    پوری عزیزش ، چند روزی بود که سر درد ، سر گیجه ، کم خونی ... و در آخر خون دماغ داشت ... ‏
    اگه فصل گرما بود ، میشد این خون دماغهای هفتگی و پشت سر هم رو به فشار خورشید نسبت داد ... ولی ‏اونچه که جای تعجب داشت ، هوای سرد اون موقع سال بود ... شایدم دلیلش ، خشکی هوا بود ... دوست ‏مامانش ، همینطور مامان شاران ، نظرشون این بود که مخاط و مویرگهای بینیش ، خشک شده و چون بچه ‏است ، دستکاریش میکنه ، اینه که خون میاد ... ولی هم پروانه ، هم پانتی ، سعی میکردن جدی تر به این ‏مسئله نگاه کنن ... با یه نگاه سرسری به یه همچین چیزی ، ممکن بود بعدها با عواقب بزرگتری روبروی ‏بشن ... ‏
    پانتی سال سوم دانشگاه بود ... ترم پنجم ... امتحان ریاضی مهندسی داشتن ... با یه استاد سخت گیر عقده ‏ای ... بعد از جلسه امتحان ، پروانه باهاش تماس گرفته بود و ازش خواسته بود بیاد بیمارستان ، براش ‏عجیب بود ... مطمئنا مشکل پوری بود ... وگرنه که امکان نداشت بره دفتر مامانش تو انتهای راهروی ‏طبقه دوم بیمارستان ، اتاق سوپروایزری ... ‏
    ته راهرو ، روی نیمکتی نشسته بود و انگشتهاشو تو دهن میچرخوند و اعصابش از بیفکری مامانش خورد بود ‏‏... پروانه بیش از نیم ساعت ، اونو تو این راهروی بد بو نگه داشته بود ... ‏
    اگه بخاطر دلواپسیش برای پوری نبود ، عمرا این همه وقت معطل پروانه میموند ... زیر لب ، تا میتونست ، ‏پروانه رو به باد سرزنش گرفته بود ... گاهی از حرص پا به زمین میکوبید ... گاهی آهنگی رو بی اونکه ‏بدونه چیه زیر لب زمزمه میکرد ... گاهی برگه ی جوابهاشو در میاورد و جوابها رو چک میکرد ... گاهی هم ‏تو فکر امتحان پس فرداش می افتاد ... عاقبت ، مامانش رسید ... ‏
    از جا پریده بود ... با چند قدم تند ، خودش رو به پروانه رسونده بود : « چی شده مامان ؟ پوری کو ؟ جواب ‏آزمایشش رو گرفتی ؟ خیلی کم خونه ؟ ... چه اتفاقی براش افتاده ... دِ بگو جونم در اومد ... »‏
    پروانه سعی کرده بود ، آرامش رو بهش برگردونه : « هیچی ، چرا اینقد هولی ... باید یه آزمایش ازت بگیرم ‏‏... »‏
    پانتی اخم کرده بود : « چی ؟ از من ؟ چرا من ؟ »‏
    پروانه بازوی پانتی رو به دست گرفته بود ... اونو از وسط راهرو به کنار کشوند : « هیچی بابا ... چرا هولی ‏‏... خوب یه ناراحتی خونیه ... باید ببینم ارثیه ... یعنی تو هم مبتلا هستی یا نه »‏
    قلب پانتی از جا کنده شده بود ... سرش گیج رفته بود ... سعی کرده بود به جایی تکیه بده : « پوری چشه ‏؟ بیماریش خطرناکه ؟ »‏
    پروانه ظاهر خونسردی به خودش گرفت و شروع کرد به تند و تند توضیح دادن : « نه عزیزم ... یه کم خونی ‏و افت پلاکته ... عادیه ... با یه سری دارو رفع میشه ... ولی از اونجایی که تو زنی ، ممکنه این مسئله رو ‏تو تاثیر منفی بذاره ... بیا ببین ، منم تست دادم ... خوب باید میدادم دیگه ... مادرتونم ... شاید منم مبتلا ‏باشم ... اما نترسیدم ... لازم نیست بترسی ... اصن چیزی نیست که ترس داشته باشه ... همه اینطوری ‏میشن ... اصن آزمایش هم نمیدن ... بدی مامان پرستار اینه ... همش میخواد بچه هاشو مث موش ‏آزمایشگاهی بفرسته آزمایشگاه ... اصن نترس هیچی نیست ... همش موضوع اینه که من زیادی وسواس دارم ... تقصیر ‏خودم نیست ... خو اینجا یه بیمارستان بزرگه دولتیه ... هی هر دم و دقیقه یه مدل مریض میارن ... خو ‏منم میترسم دیگه ... »‏
    پانتی از تند و تند توضیح دادن پروانه سرگیجه گرفته بود ... شب بیداری امتحان امروز صبحش بس نبود ... ‏دلهره این چند روز دلواپسیش برای پوری ، کم نبود ، که الان با این شک رو برو بشه ؟ سعی کرده بود به ‏خودش مسلط باشه ... اما نتونسته بود ... مشکل پوری تا چه حد جدی بود ؟ ‏
    پانتی ، دستش رو روی گوش فشار داده بود ... جیغ کشیده بود : « بس میکنی یا نه ... ساکت باش »‏
    صداش تو راهرو اکو شده بود ... برگشته بود ... به طرز بد صدایی برگشته بود سمت خودش ... ‏
    پلاکت ؟ افت ... اینا نشونه های خوبی نبودن ... گنگ به اطراف نگاه کرده بود ... سعی کرده بود مث ‏همیشه ، فرار ، تو موقعیت های سخت رو بعنوان گزینه شماره یکش داشته باشه ... به عقب برگشته بود ... ‏با دیوار گوشتی ای تصادف کرده بود و قبل از اینکه سقوط کنه و پخش زمین بشه ، بازویی ، به دور کمرش ‏حلقه شده بود ... ‏
    با ترس و واهمه ، چشماش رو به دیوار گوشتی روبرو دوخته بود ... چشمهای آشنایی رو روبروی خودش ‏تشخیص داده بود ... قلبش ضرب گرفته بود ... شقیقه هاش صدا دار شده بودن ... دستهاش به لرزه افتاده ‏بود ... رنگش پریده بود ... ‏
    ولی ... بدتر از همه ذهنش سعی میکرد پس بزنش : نه احمق ... فقط یه تشابه قیافه ست ... آخه عقلت ‏کجاست دیوونه ؟ ... تو کجا ، اون کجا ... تو الان ، تو ایران ، وسط بیمارستان محل کار مامانت ایستادی ‏‏... ‏
    اون پسری که تو ذهن توئه ، اونی که عکسش با کلاهی حصیری ، تو یه پیکاپ فورد قرمز رنگ ، کنار دروازه ‏شیطان ، تو سایز بیست و پنج در هیجده ، تو اتاقت داری ، نمیتونه صاحب این چشمهایی باشه که اینجور به ‏تو زل زده ... اون الان یا تو وگاسه ، یا هندرسون یا هم ساحل بورلی هیلز ... اون نمیتونه الان و با این ‏قیافه بهت زده ، روبروی تو ایستاده باشه ... اون اصلا تو رو نمیبینه که بخواد بهت زل بزنه ... عاقل باش ‏دیوونه ... عاقل باش امروز شنبه ست ... حتما رفته جنوب ... آره رفته وگاس ... احمق نشو ... ‏
    اخمش رو تو هم کرده بود ... هنوز تو حلقه دستهایی بود که به دور کمرش زنجیر شده بودن ... صدای قلبش ‏رو میشنید ... صدای قلبی بجز قلب خودش رو هم ، میشنید ... سعی کرد لبخند بزنه ... : این فقط یه ‏تشابه احمقانه ست ... ‏
    و فکرش رو بلند و با جیغ ، به زبون آورده بود : « این فقط یه تشابه احمقانه ست ... تو نمیتونی فرهاد ‏باشی »‏
    ‏ حلقه دور کمرش محکم تر شده بود ... با دست راست دیوار گوشتی ، به سمت چپ مایل شد ... ‏چشمهاش براق شد ... لبخندی گوشه لبش نشست : « اوه یِ ... من فرهادم و تو ؟؟ بنتی ؟ ... اوه مای ‏گاد » ‏
    و پانتی که میون حلقه سفت زنجیر شده به دورش ، از هوش رفته بود ... بد موقعیتی ، باهاش رو برو شده ‏بود ... بعد از ده سال ... بعد از اینهمه اتفاق ... بعد از دنیایی حادثه تلخ و ناخوش و نیمه تلخ و نیمه ‏خوش ... الان اینجا ... ‏
    فرهاد هم خوب به یاد داشت ... میون اون همه حجم عظیم دلهره ، صحنه ای خلق شده بود که تا مدتها تو ‏خاطرش مونده بود : دختری با موهای بِلُوند ، زیر مقنعه ای قهوه ای رنگ کوتاه تا روی برجستگی سینه اش ‏‏... پالتویی قهوه ای و کرم ، با چکمه های پاشنه بلند به رنگ قهوه ای سوخته ... با رنگ پریده ... رژ گونه ‏ای بژ که پریدگی رنگش رو بیشتر و معصومیتش رو کمتر نشون میداد ... ‏
    صدای ضربه های قلبی که شنیده بود ... قلبی که مث گنجشکی بال زخمی ، میلرزید و بال بال میزد ... ‏خاطره ای که تا مدتها ، و حتی تا الان ، دخترک رمیده زر زروی تاپاله جمع کن رو به کور ترین نقطه ذهنش ‏سپرده بود ... ‏
    نفس عمیقی کشید و سعی کرد به خودش مسلط باشه ... جلوی فرام ، جای حماقت کردن و کولی بازی و ‏هوچی گری نبود ... ‏


    ============================
    *** دروازه شیطان ، اسم دره ایه که نزدیک شهر کارسون سیتی ، مرکز ایالت نوادا بر بستر رودخانه لیون بوجود اومده ... در گذر زمان ، بر اثر فعل و انفعالات ژئو فیزیکی ، این رودخونه ، حالتی از دره رو به وجود اورده که برای اولین بار تکه ای طلا در اون پیدا شد ... بعدها مهاجران ، برای پیدا کردن طلا به این منطقه می اومدن و جنگهایی اتفاق می افتاد ... افسانه های زیادی در مورد این منطقه و شیطانی بودنش که نحوست اون مردم سرخ پوست ساکن اون منطقه رو میگرفت ، بین سرخ پوستها ، دهن به دهن چرخید و این داستانها باعث ترس مردم میشد ... برای همین این دره به اسم دروازه شیطان اسم گرفت

    دروازه شیطان 1
    دروازه شیطان 2
    دروازه شیطان 3
  13. #13
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    نفس عمیقی کشید و سعی کرد به خودش مسلط باشه ... جلوی فرام ، جای حماقت کردن و کولی بازی و ‏هوچی گری نبود ... ‏
    سعی کرد به بهترین حالت ممکن خودش رو کنترل کنه ... اون میتونست ... یه عمر یاد گرفته بود خودش ‏رو کنترل کنه ... و بر عکس اون ، یه عمر تونسته بود هر وقت دلش خواست ، یه هوچی به تمام معنا باشه ‏‏... هر وقت به کیسهای مناسبی مث مامانش میرسید ، تموم خشم خفته تو وجودش ، سر باز میکرد ، و هر ‏وقت که مقابل موقعیتی مث امشب قرار میگرفت ، میتونست یه دختر خوب و حرف گوش کن و سربزیر بمونه ... ‏
    با چند نفس عمیق و دو سه تا تمرین یوگا ، تمرکز گرفت و خودش رو تو بهترین حالت عصبی قرار داد ... سر ‏به زیر و محجوب به طرف آشپزخونه رفت ... برای رفع خستگی فرام ، قهوه عربی درست کرد ... با طعم ‏هل ... قهوه آماده شده رو ، با یه فنجون قهوه خوری عربی و دو فنجون بزرگ دسته دار ، تو سینی قرار داد ... مث یه میزبان خوب ، به ‏طرف پذیرایی برگشت ... ‏
    فرهاد ، روی مبلی روبروی ال سی دی نشسته بود و بی توجه به محتوای برنامه ها ، کانالهای تلویزیون رو ‏بالا پایین میکرد ... تو این فاصله ای که پانتی قهوه رو تو دله دم کنه ، زیادی حس مرد خانواده بودن رو ‏گرفته بود ... پانتی سعی کرد نادیده بگیره ... بهرحال ، از نظر همه و از همه نظر ها مهم تر ، از نظر فرام ، ‏فرهاد مرد خونه بود ... ‏
    لابد تصمیم گرفته بود مث یه مرد عرب خانواده ، تو یه مجلس مهمونی خانوادگی که میزبان شخص بزرگ ‏خانواده ست ، معقول رفتار کنه ... با حرکتی شتاب زده ، سینی محتوی دله و فنجونها رو از دست پانتی ‏گرفت ... با همون سر زیر افتاده ، سینی رو به طرف فرام برد ... ‏
    فرام ، تو جایگاه اختصاصیش ، زاویه شمال شرقی ال سی دی ، همونجایی که پانتی در کمال دقت ، از قبل ‏براش تشکچه و مخده چیده بود ، به دو مخده سفت و گرد روکش دار تمیز ، لم داده بود و با اخمهایی درهم ، ‏سرش تو تبلتش بود ... ‏
    فرهاد دله رو حرفه ای به دست راست گرفت و فنجون بی دسته قهوه خوری رو تو دست چپ و برای فرام ، ‏قهوه سرو کرد ... فنجون که جلوی چشمهای فرام پایین اومد ، سر از روی تبلت برداشت و همراه با آهی ‏صدا دار ، که از اون فاصله هم ، صداش رسا به گوش پانتی رسید ، به هیکل دو لا شده فرهاد خیره شد ... ‏فنجون رو از دست فرهاد گرفت و گذرا نگاهی به پانتی انداخت ... ‏
    پانتی حالت نگاه خاص فرام رو ، درک نکرد ... تا بحال تو موقعیتی اینچنینی ، قرار نگرفته بود ... تا حالا ، با ‏حضور مرد خونه ، موقعیت پذیرایی از شخص بزرگی رو ، از سر نگذرونده بود ... ولی خوب بلد بود که ‏اینجور مواقع ، باید مث یه زن مطیع و خوش اخلاق ، لبخندی به لب بنشونه و با خوش خلقی و امتنان ، ‏چشم به پذیرایی مرد بدوزه ... اینو بارها و بارها ، وقت پذیرایی غزاله از مهمونها ، خوب یاد گرفته بود ... ‏
    آداب و رسوم میزبانی ، یکی از مهمترین آداب و رسومی بود که پانتی بهش عقیده داشت و سعی میکرد به ‏بهترین حالت ممکن حفظش کنه ... فرام با همون فنجون اول ، به فرهاد سراپا ایستاده ، خیره شد و فنجون ‏رو تکونی داد و این یعنی دیگه میلی به نوشیدن قهوه نداره ... ‏
    فرهاد دله رو به سینی برگردوند و اینبار پانتی ، دو فنجون قهوه ، تو فنجونهای دسته دار ، برای خودش و فرهاد ‏ریخت و یکی رو روی عسلی ، کنار دست فرهاد گذاشت و دیگری رو روی عسلی مبلی که جایگاه خودش ‏بود ... دله و سینی رو به آشپزخونه برگردوند و کافی میت با قاشق و شکر ریزی برای فرهاد برگردوند ... ‏فرام باز هم به پانتی خیره بود ... ‏
    پانتی ، اینبار خوب معنی نگاه خیره فرام رو درک کرد ... اون برای فرهاد ، بعنوان یه مرد خانواده ، با ‏ظرافت ، احترامی در خور و شایسته قائل نشده بود ... ‏
    پانتی ، باز هم به طرف آشپزخونه حرکت کرد تا باز هم چیزی برای پذیرایی از فرام بیاره ... فرام اینبار خیلی ‏رسا صداش کرد : « پانتی خانوم ... تشریف بیارین ، لطفا »‏
    پانتی هول کرد ... لحظه حساس زندگیش ، سر رسیده بود ... موهایی که از گیره ساده سرش رها شده بودن ‏رو ، با حرکتی به پشت گوش فرستاد ... با سری زیر افتاده ، قلبی که پر از تلاطم بود و طوفانی ، دستهای ‏عرق کرده اش رو انداخت و در هم قلاب کرد ... آهسته و پر طمئنینه ، به سمت پذیرایی و دقیقا جایگاه فرام ‏حرکت کرد ... با صدایی زیر و آهسته و لطیف ، بله ای گفت ... ‏
    فرام ، اهمی کرد و ضمن صاف کردن صداش ، از پانتی خواست جلوش بشینه ... پانتی جایی دور از دید ‏فرام ، دمپایی های رو فرشیش رو از پا درآورد و کناری ، جفت ، قرار داد ... با همون سر افکنده و قیافه ای ‏که یادآور اطاعت و معصومیت سالهای دورش بود ، پاهاش رو خم کرد و روی پا ، جلوی فرام نشست ، قلاب ‏دستهاش رو از هم باز کرد و اونها رو از کف ، روی هر دو پاش گذاشت ... ‏
    فرام چند ثانیه ای خیره نگاهش کرد ... رو به فرهاد کرد : « فرهاد ... برو اتاق میهمان ، تا من صحبتهام با ‏خانومت تموم شه ... »‏
    فرهاد از روی مبل بلند شد و زیر لب چشمی گفت ... با قدمهایی آهسته و یکنواخت به سمت اتاق کناری ‏اتاق پانتی راه افتاد ... خوب به گوشه کنار خونه پانتی ، آشنا بود ... خوب تعجبی هم نداشت ، قبلا شب رو ‏خونه پانتی مونده بود و از حموم خونه هم ، حتی استفاده کرده بود ... ‏
    پانتی ، چشم از مسیر رفته فرهاد ، برداشت و به سمت فرام ، سر به زیر و مطیع نشست ... فرام با حرکتی یه ‏پاش رو به داخل جمع کرد و پای دیگه اش رو ستون کرد ... تسبیحی به دست گرفت و بسم الله ی زیر ‏لب زمزمه کرد ... رو به پانتی برگشت : « خب ؟! »‏
    پانتی پرسشگر به سمت فرام برگشت ... فرام باز سینه ای صاف کرد : « پانتی خانوم ... زمانی که تو و ‏فرهاد ، ازدواج کردین ، من ایران نبودم ... اون موقع بزرگ خانواده هم نبودم ... یعنی اگه ایران بودم هم ، ‏تصمیمات من ، درجه دو بودن و نه درجه یک ... شاید فکر کنی مرد مستبدی هستم ... »‏
    پانتی خواست بگه : نه اینطور نیست ... ولی نباید بین حرف فرام ، پارازیت مینداخت ... پس صبر کرد و ‏منتظر ادامه صحبتهای فرام موند : « چند باری ، ازم خواستی تکلیف زندگیتو معلوم کنم ... اولا این زندگی ، ‏متعلق به یه زوجه ... من کاره ای نیستم که توش مداخله کنم مگر اینکه تو ، با من قراری بذاری و منو ‏بعنوان یه بزرگ اصلح انتخاب کنی تا برات راه کارهای معقولانه ای ارائه بدم ... الان صاف ازت میپرسم ‏‏... من رو بعنوان بزرگ ، قبول داری ؟ »‏
    چطور میتونست مردی که سالهای سال ، حمایتش کرده بود ... از منجلاب زندگی میون عشیره ، بیرون ‏کشیده بود ... ازش دفاع کرده بود ... همیشه با وجود وقتهای کمی که داشت ، تو مواقع لزوم به سرعت ‏خودش رو رسونده بود و مشکلات پانتی رو حل کرده بود ... سالهای جوون تریش ، با پدرش بگو مگو کرده ‏بود و همیشه حق رو به پانتی داده بود ، حتی سه سال پیش ، بگه نه ... ‏
    نگاهش رو از نگاه خیره فرام برداشت ... سرش رو به زیر انداخت : « شما ، بزرگ و صاحب اختیار من ‏هستید ... سالهاست که من چشم به منطقتون دوختم ، تا برام تصمیم بزرگی بگیرین و زندگیمو به مسیر ‏درستی بکشین ... من خیلی هم ممنونتون هستم ... »‏
    فرام اینبار صریحتر پرسید : « منو به عنوان بزرگ و قیم اصلح قبول داری ؟ »‏
    پانتی به نگاه فرام خیره شد : « بله ... کاملا ... »‏
    فرام لبخندی محو به گوشه لب نشوند : « خب ... این قدم اول بود ... پس ما با هم قرار گذاشتیم ... و من ‏تصمیماتی برای زندگیت گرفتم ... »‏
    قلب پانتی ، گنجشک وار تو سینه کوبید ... دستهاش ، روی هر دو پا ، لرزشی نامحسوس داشت و عرقی که از ‏روی شلوار جینش هم ، خیسیش حس میشد ... فرام با مکثی ادامه داد : « سالهاست که روش زندگی شما دو ‏نفر ، باری به هر جهت ، گذشته ... هیچوقت شما دو نفر ، یه خانواده نبودید ... من از تصمیم تو ، بطور ‏صریح خبر ندارم ... میخوام نظرت رو برای ادامه این زندگی بدونم ... لطفا نظرت رو در مورد زندگیت به ‏من بگو »‏
    پانتی لحظه ای سر بلند کرد ... به فرام خیره نگاه کرد ... مردمکهای چشمش لغزون بود ... ادامه نگاهش ، ‏حتما با ریختن اشکش همراه بود ... باز سرش رو به پایین سُر داد : « من اگه نتونم با فرهاد زندگی کنم و ‏بخوام مسیری دیگه برای زندگیم انتخاب کنم ، این حق رو دارم ؟ »‏
    نه میتونست به طور واضح و مستقیم اسم طلاق رو به لب بیاره ... و نه رهایی ... هر چند که خوب ‏میدونست فصیله یعنی چی ... فرام به قیافه ی قافیه باخته اش نگاهی انداخت ، صریح جواب داد : « بله ... ‏کاملا »‏
    پانتی حس کرد از یه بلندی به ته دره ، سقوط میکنه ... این تنها جوابی بود که حتی یک صدم در صد هم ‏فکرش رو نمیکرد ... به سختی کلمه ها رو پیدا کرد و با تعجب نالید : « ولی من یه فصیله ام » ‏
    فرام از این جواب ، اخمی به روی پیشونی نشوند : « نیستی »‏
    پانتی جایگاهش رو فراموش کرد و با بهت و با صدایی نسبتا بلند تر از قبل پرسید : « نیستم ؟! ... ولی ... ‏‏»‏
    فرام به میون حرفش پرید : « از نظر من ، هیچوقت فصیله معنی نداشته ... با اینحال ، این تصمیمی بود ، که ‏یه عشیره گرفته بود ... عشیره ای که پدر من ، باهاشون پیوند برادری داشت ... الان پدر من مرده ... یه ‏مرد بزرگ که پیمانی با کسی داره ، وقتی مرد ، خلفش باید بعنوان خلیفه اش ، ادامه دهنده راهش باشه ... ‏مگر اینکه خلیفه ای برای خودش مشخص نکرده باشه ... من خلیفه پدرم نیستم ... بعد از مرگ پدرم ، من ‏با هیچ عشیره ای پیمان و پیوند برادری نبستم ... من تن به قوانین و قوائد لازم الاجرا هیچ عشیره ای ندادم ... من کاملا سر سپرده قوانین جاری مملکت هستم ... » ‏
    مکثی کرد و ادامه داد : « و وجدان خودم ... تو از نظر من ، از همون پونزده شونزده سال پیش ، یه فرد آزاد ‏بودی ... با اینحال ، حل و فصلهایی بود که پدرم بهشون پایبند بود ... از نظر پدر من ، تو میتونستی هر ‏چیزی باشی ... ولی از زمانی که پدرم مرد ، وقتی که شیخ صالح از من خواست تا به خلافت از پدرم ، این ‏پیوند رو محفوظ نگه دارم ، من ناخلفی کردم و این پیوند احمقانه رو نادیده گرفتم ... برای همین هم ، هر چه ‏که داشتیم و نداشتیم ، با وکالت از فرهاد ، از اون منطقه ، فروختم ... تو سه سال و نیمه که طبق هیچ قانونی ، بجز ‏قوانین کشوری ، عروس ما هستی ... »‏
    پانتی با بهت به فرام خیره شد ... فرام ادامه داد : « تو از سه سال و نیم پیش ، در ازای هیچ قتل و غارتی ، ‏به این خانواده واگذار نشدی ... تو مث هر انسان آزاد دیگه ای ، میتونی معقول و منطقی ، در مورد ‏زندگیت تصمیم بگیری ... »‏
    پانتی بر خلاف ادب ، تو حرف فرام پرید : « ولی شما خودتون بارها به من گفتید من نمیتونم طلاق بگیرم ، ‏چون یه فصیله ام ... »‏
    فرام سینه صاف کرد ... تسبیحش رو تو دست چرخوند : « اون چند بار مجبور بودم برای حفظ آرامشت ، این ‏حرف رو بزنم ... فرهاد نبود و صحیح نبود بدون حضور اون ، در مورد زندگیتون ، تصمیمی گرفته بشه ... ولی ‏الان هر دو هستید ... فرهاد به من وکالت داده تا از طرف خودش با تو صحبت کنم ... تو هم منو عینا وکیل ‏خودت دونستی ... پس من تصمیمم رو میگم ... »‏
    به پانتی خیره شد : « من میدونم سالهاست چه تصمیمی داری ... هر چند اونقدر حجب و حیای یه عروس ‏رو داری که توی روی برادر شوهرت ، از نظرات شخصیت حرفی نزنی ... من از این نظر ، خیلی هم ‏ممنونت هستم ... ولی با اینحال ، دوست ندارم زندگی ای رو خراب کنم ... پافشاری ای رو جدایی یا موندن شما دو ‏نفر ندارم ... ولی بنا بر عقل خودم ، به عنوان وکیل و بزرگتر شما دو نفر ، میخوام یه فرصت دوباره به هر ‏دوتون بدم ... هم تو ، هم فرهاد ... »‏
    پانتی بی فکر نالید : « ولی من نمیتونم باهاش زندگی کنم ... من ازش میترسم ... »‏
    فرام ، دستهاش رو مشت کرد ... باید هم میترسید ... عضلات فکش منقبض بود ... لا الله الی اللهی زیر لب زمزمه کرد ... به ‏طرف پانتی برگشت : « دلیل خاصی داری ؟ ... فرهاد تا بحال روت دست بلند کرده ؟ ... درمورد خرج و ‏هزینه های زندگیت کم گذاشته ؟ ... بی دلیل ترکت کرده ؟ ... »‏
    دهن پانتی ، باز و بسته میشد ... ای کاش شهامت داشت و با فرام راحت تر صحبت میکرد ... خیلی سعی ‏کرد به خودش تلقین کنه که هر شخصی بجز فرام روبروش نشسته ... با اینحال هر چه بیشتر سعی میکرد ، ‏کمتر به نتیجه میرسید ... ‏
    فرام به حالت پر تفاهمی ، به پانتی خیره شد ... سعی کرد به دور از تعصب ، کمی به احساساتش نفوذ کنه :‏ « خوب میدونم که فک میکنی بهت ظلم شده ... میدونم که فکر میکنی ترک شدی ... و میدونم که ‏فرهاد شاید یه شوهر ایده آل برات نباشه ... با این تفاسیر ، باز هم نمیخوام یه زندگی از هم گسیخته ، در ‏صورتیکه کوچیکترین راهی برای ادامه داشته باشه ، پا نگرفته ، از بین بره ... خودت هم خوب میدونی ... تو ‏الان ، یه حالت نرمال ، برای تشکیل یه خونواده رو داری ... درست مث فراهت و دینا و دیانا ... فک کن ‏اصلا گذشته ای این وسط نبود ... میدونم که حست نسبت به گذشته ، منفیه ... با اینحال ، دلم میخواد کمتر ‏به گذشته ها فکر کنی ... فرهاد هم ، شخص کامل و همه چی تمومی ، نیست ... اما میبینم که داره سعی میکنه ‏کم کاریهایی که در گذشته داشته ، رفع کنه ... اون ، اون طرف دنیا داشته درس میخونده ... هنوز درسش ‏تموم نشده ... دوره ی حساسی مث فوق تخصصش رو ، بخاطر تو ول کرده به امان خدا و برگشته ... پس ‏مثبت فکر میکنه ... تو هم تا حدودی مثبت فکر کن ... من برای ادامه ، دلایل خودم رو دارم ... میدونم ‏ترسی از فرهاد داری که نمیتونه بهت اجازه بده ، چشمهات باز شه و فرصت تصمیم درست رو ازت میگیره ، با اینحال ، دلم ‏میخواد اگه جدایی ای هست ، معقول و با دلیل باشه ... تو فرصت داری ... از الان تا شش ماه دیگه ‏حداقل ، و یا هر چقد دیگه که خودت بخوای ... من میخوام تو این شیش ماه ، نه مث یه شوهر ، مث یه ‏دوست ، یا یه نامزد باهاش برخورد داشته باشی ... در همین حد ... باهاش بیرون برو ... میهمانی برو ... ‏تو جمع های خانوادگی باش ... تا اون موقع هم ، فرهاد پیش من زندگی میکنه ... نزدیک تو ، ولی ‏مستقل ... ببین اگه بعد از شیش ماه ، نتونست انتظاراتت رو بر آورده کنه ، اونوقت هر تصمیمی تو بگیری ، ‏من همون کار رو میکنم ... من دوست ندارم ، نه این اتفاق ، برای دخترم بیفته ، نه برادرم ... تو برام با ‏فراهت ، هیچ فرقی نداری ... حالا اگه این تصمیم رو قبول داری ، برو قبل از شام ، از اون شربتهای خنکت که ‏همیشه تو یخچالت داری برام بیار ... »‏
    پانتی پرتعجب ، به فرام خیره شد ... حرفاش مث همیشه معقول بود ... فرام همیشه دلایل خودش رو ‏داشت ... لابد الان هم دلایلش اونقدر منطقی هست که این پیشنهاد رو داده ... حضور فرهاد رو ، اونم ‏نزدیک به خودش ، نمیتونست تحمل کنه ، با اینحال ، با فرام هم نمیتونست غیر منطقی برخورد کنه ... بعدها ‏میتونست جواب بیغیرتی ها و بیشرفی های فرهاد رو رو در رو بهش بده ... ولی الان ، در مقابل تصمیمات ‏معقول و پر دلیل فرام ، دست بسته بود ... لبخندی ملیح به روی لبهاش نشوند ... : « چشم ... براتون ‏شربت خاکشیر تگری درست کردم ... تا من شربت رو میارم ، شما هم لطف کنین به غزاله و بچه ها بگید بیان ‏برای شام ... براتون خورش قیمه پختم ... قیمه بادمجون که دوست دارین ... »‏
    فرام لبخند پهنی به لب نشوند ... پانتی کمتر این لبخند رو به لبهای فرام دیده بود ... تو تموم این سالها ، ‏این اولین بار بود که اینقد واضح به روش لبخند میزد ... : « از همین الان ، شروع میکنیم ... تو باید به ‏عنوان یه زن ، در ملا عام ، احترام شوهرت رو داشته باشی ... حتی اگه ازش ناراضی باشی ... همونطور که ‏اون باید در ملا عام به تو احترام ویژه داشته باشه ... مث تموم این سالها که من با غزاله ، حتی با وجود ‏اختلافات زیاد ، با احترام برخورد کردم ... بهتره بری تو اتاق مهمان ، و ازش بخوای به عنوان مرد خانواده ، ‏خودش ما رو دعوت بگیره ... این میشه قدم اولی که باید با مثبت اندیشی ، هر دو بردارید ... »‏
    پانتی ، دو حس رو با هم تجربه میکرد ... حس شرم عمیق ، در مقابل فرام ، و حس انزجار از برخورد با فرهاد ‏‏... اونهم زیر ذره بین فرام ...‏


    با تلفن پروانه ، بهم ریخته بود ... هنوز یه گوشه از قلبش نا راضی بود ... پروانه زیاد باهاش صحبت کرده بود ‏و سعی کرده بود متقاعدش کنه ... با اینحال ، زندگی ای رو تجربه کرده بود که ، فکر عوض کردنش هم ‏احمقانه به نظر میرسید ... ‏
    توی درس روز به روز پیشرفت میکرد و این تنها نکته ای بود که فرام ازش خورده نمیگرفت و بهش افتخار ‏میکرد ... اکثرا نمره هاش تو درس مشابه ، از فرام سطح بالاتری داشت ... شاید دلیلش هوش بیشتر بود ، ‏شاید هم فراغت خاطری که داشت ... ‏
    فرام زیادی به خودش سخت میگرفت ... زیادی تو فکر خانواده بود ... از مادر و پدرش گرفته تا خواهرهاش ‏و برادرش ... تا حتی اون دختره تاپاله جمع کن ... همینطور خانواده خودش با این سرعتی که غزاله سعی ‏میکرد و هی به جمعیتشون اضافه میکرد که برای فرهاد ، نشونه ای از جنون بود ... ‏
    فرام ، اینور دنیا هم که بود ، ذهنش اون طرف خوابیده بود ... ‏
    مدام دلشوره همه چی رو داشت ... مدام تلفن دستش بود و با ایران تماس میگرفت ... تا یادش میومد ، از ‏تب و لرز دندون درآوردن فارد بگیر ، تا درس و مشق فراهت و خواستگارهای خواهرهاش که فرام با این یه ‏مورد به شدت مخالف بود ... مدام با پدرشون ، از ورای خطوط تلفن درگیر بود ... بحثهای فرسایشی ، ‏فشارهای خانوادگی ... همه و همه روی درسش تاثیر میذاشت ... ‏
    از همه بدتر ، مخالفتهاش با برنامه های اون ... ‏
    فرام تو هیچ موردی بجز درس قبولش نداشت ... مرتب باهاش درگیر بود و وظایف نداشته اش رو بهش ‏یادآوری میکرد ... وظایفی که با آسودگی به دوش فرام همیشه آماده به خدمت انداخته بود و حالا به کل از ‏یه سریشون کاملا عقب افتاده بود ... دیگه حق اظهار نظر درموردشون رو نداشت و این مسائلی بودن مربوط ‏به درآمدش از اموال خانواده تو ایران و در پایان ، همون دختر ... اون دیگه هیچ اشرافی روی زنی که ‏مدت کوتاهی باهاش گذرونده بود نداشت و هر تصمیمی ، در مورد اون ، توسط فرام گرفته میشد ... ‏
    این درست که مشکلی از این بابت نداشت که هیچ ، خوشحال هم بود ، ولی با شرایط جدید ، سخت بود که ‏بتونه تصمیم جدی ای به تنهایی برای زندگیش اینور مرزها بگیره ... و حالا ذهنش ، برای اولین بار ، درگیر ‏اون دختر تاپاله جمع کن شده بود ... بهرحال باید با این موضوع دیر یا زود کنار می اومد ... ‏
    دستی بین موهاش کشیده بود و با حالتی عصبی گفته بود : « الان بیام »‏
    ‏« الان امتحانه ... »‏
    ‏« پس من چکار کنم ؟ اصلا لزومی هست که من اونجا بیام برای دیدنش ؟ »‏
    پروانه نالیده بود : « تو که نمیشناسیش ، منم جرات ندارم باهاش راحت حرف بزنم ... دختر سرسختیه ... ‏فقط کافیه بدونه تو اومدی ... »‏
    و فرهاد فکر کرده بود : افاده ها طبق طبق ، سگا به دورش وق و وق ... چه لوس ... دختره پر رو ... ‏
    و خطاب به پروانه ، محکم گفته بود : « اگه نظرش نسبت به من ، تا این حد منفیه ، خب چه کاریه ؟ فک ‏نکنم لزومی باشه ... »‏
    پروانه باز هم بین حرفش پریده بود : « تو رو خدا ... آخه مادر من که گفتم ... فکر میکردم توجیه شدی ... ‏فقط بیا سعیتو بکن ... شاید یه طوری تونستی متقاعدش کنی ... اصلا شاید راهی بود طلاقش بدی ... ‏خوب طلاقش بده و راحت برو به زندگیت برس ... »‏
    و محکم تر گفته بود : « اصلا تو درست میگی ، لزومی به این همه کار بیهوده نیست ... بهتره فرام رو متقاعد ‏کنی که دخترم رو طلاق بدی ... دخترم کلی هواخواه داره ... یه عالمه خواستگار داره ... »‏
    و فرهاد که حوصله ی تعاریف پر مبالغه از دختر پروانه رو نداشت ... ‏
    اون برای چیز دیگه ای اونجا بود و باید هر چه سریعتر کارش رو انجام میداد و بر میگشت ... اگه فرام ‏مجبورش نکرده بود ، عمرا این موقع سال بلند میشد بیاد ایران ... اونم الان تو شور امتحانات ... نزدیک ‏کریسمس ... ‏
    زیر لب غر غر کرده بود و خودش رو متقاعد کرده بود که یه ذره به دل فرام و پروانه باشه و بعد از اون با ‏خیال راحت ، فرام رو مجبور کنه تا این دندون لق رو براش بکشه ... ‏
    سعی کرده بود برای ثابت کردن برتریش هم که شده ، تیپ خوبی داشته باشه ... با وسواسی که هرگز ‏سراغ نداشت ، لباس پوشیده بود و به سر وضعش رسیده بود ... باید از همین قدم اول ، خودش رو در اوج ‏نشون میداد تا باری به هر جهت ، اون دختر ، حساب کتابی پیش خودش نکنه ... ‏
    همین که اونو با این سر و تیپ امروزی و طبق مد میدید ، متوجه تفاوتها میشد و دورش یه خط قرمز محکم ‏میکشید ... ‏
    با آسودگی آماده شده بود ... تیپ ساده و اسپرتی زده بود که با تموم سادگی ، برجسته تر از افراد دور و بر به ‏چشم می اومد ... موهاشو با دقت شونه کرده بود و مدل داده بود و ادکلنی خوش بو و س ک س ی که ‏اغلب به خودش میزد و خاصیت جذب داشت ، روی خودش خالی کرد ... باید پوز این دختر رو بدجور به ‏زمین میمالید ...
    برای پروانه هم بهتر بود تا راحت تر با واقعیت و اوج اختلافات روبرو بشه ... ‏
    با کلی نوشابه که برای خودش به وفور و دست و دلبازانه باز کرده بود ، راهی بیمارستان محل کار پروانه ‏شده بود ... خیلی زود تو دفترش باهاش روبرو شده بود و به حرفهاش گوش داده بود ... سعی کرده بود ‏منطقی برخورد کنه و شوخی و جدی رو از هم جدا بدونه ... ‏
    دقایقی ، توی محیط باز حیاط پشتی بیمارستان ، با پروانه بحث های جدی ای رو دنبال کرده بود ... و ‏عاقبت ، زمانی که پیجر پروانه به صدا دراومد و همکارش خبر رسیدن پانتی رو بهش داده بود ، سر خوش و ‏مغرور ، به دنبال پروانه که به حد وفور تو حرکات و رفتار و حتی حرف زدنش ، استرس پیدا بود ، به راه ‏افتاده بود ... ‏


    پروانه که از پله ها به طرف طبقه بعدی راه افتاد ، با نارضایتی ، به دنبالش روان شده بود و با چشم از آسانسور ‏خداحافظی کرده بود ... ‏
    تو راهروی پاگرد پله ، پروانه با همکاری صحبت کرده بود و سریعتر به راه افتاده بود ... فرهاد طبق عادت ، با ‏چشم همکار پروانه رو با اون هیکل قاب شده تو مانتوی سفید اندام نما ، زمانی که از کنارش میگذشت و ‏چشمکی نثارش کرده بود ، متر میکرد و وزن دختر سفید پوش چشمک زن رو تخمین میزد ، از پله ها با ‏تاخیری کوتاه به طرف بالا ، گذشت ... ‏
    به ابتدای راهروی بلند که تهش به دفتر سوپروایزری ختم میشد ، رسید ... برخلاف ثانیه های پیش که ‏مشتاق هیکل دختر سفید پوش شده بود ، نقطه ضعفی قوی تر روبروش دید ... در مقابل امثال این نقطه ‏ضعفها ، کمتر تاب مقاومت میاورد و همینطور که سعی میکرد فکرش رو از دخترک تپاله جمع کن دور کنه ، ‏به دختر روبروش خیره شد ... ‏
    دختر با قدمهایی خودش رو به پروانه رسوند و با تشر شروع به حرف زدن کرد ... سریعا تشخیص داد ... ‏لبش رو با حرارت به دندون گرفت و زمزمه کرد : اووف ، از اون وحشی های رام نشدنیه ... ‏
    قبل از اینکه ذهنش بخواد رابطه ای معقول بین اون دختر و پروانه پیدا کنه ، نیمه شیطون ذهنش ، به متراژ ‏هیکل دختر پرداخت و سوت کشید ... بعد از اون زوایای چهره اش رو در نظر گذروند ... تو یه کلام به این ‏نتیجه رسید : دست و پنجه نرم کردن با همچین آدمی ، خالی از لطف نیست ... وحشیِ س ک**سی
    بسرعت نور ، خاطره دختر تاپاله جمع کن و دختر مانتو سفید خوش هیکل چشمک زن ، به کورترین نقطه ‏ذهنش پس رفت و با نگاهی خیره ، به دختر چکمه پوش رو بروش دقیق شد ... مقنعه ای که روی سینه ‏اش ، بلندیش تموم شده بود ، برجستگی خوش فرم سینه اش رو به شکلی جذاب به نمایش میگذاشت ... ‏لبهاش که عصبی کلمه هایی رو تند و بی وقفه به زبون می آورد ، بالا و پایین میشد ... پاشنه بلند و بدون ‏لج چکمه ، باسنش رو به عقب برده بود و سینه هاش رو به جلو داده بود و گودی کمرش رو بیشتر به چشم ‏می آورد ... و در آخر حرکت عصبی ای که با صدایی جیغ از دهنش بیرون زد ، از وهم و خیال بیرون ‏کشیدش ... ‏
    دختر به عقب برگشت و حالا که فاصله اش تو کمترین حد ممکن بود ، به تخت سینه اش چسبید ... ‏میدونست ادکلنش اونقدر جذابیت داره برای جنس مخالف که نفسی عمیق بکشه و بوش رو به داخل ریه ها ‏بکشونه ... با اینحال ، به فکرش هم خطور نمیکرد که از بوی کرم لوسیون بدن کلینیک که بوش همیشه ‏براش مست کننده بود ، اغوا بشه و با دو تا نفس عمیق ، اون بوی بهشتی رو به ریه بکشه ... دستهاش رو به ‏دور دختر حلقه کرد و با حسرت فکر کرد : اگه الان تو وگاس بودم ، امشب یه لعبت وحشی با معصومیت ‏چشمهای یه ماده ببر رو تو بغلم داشتم ... ‏
    هنوز فرصت حسرت خوردنش تموم نشده بود که دختر دهن باز کرد : « نه این فقط یه فکر احمقانه ست ... ‏تو نمیتونی فرهاد باشی »‏
    به سرعت دو دو تا چارتا کرد ... به سرعت اسلایدهایی که فرام از اون دختر تاپاله جمع کن براش گفته بود ، ‏از جلوی چشمش رد شد و به سرعت به نتیجه رسید ، لعبتی که لرزون تو حلقه ی دستهاش به سینه اش ‏تکیه داده ، کسی نیست جز همون دختر تاپاله جمع کن محقر ... ‏
    با حسی نا خواسته ، حلقه دستش به دور کمرش محکمتر شد ... و زمانی که با خوشحالی و آبی که میرفت ‏از دهنش سر ریز بشه ، خودش رو معرفی کرد ، دختر میون حلقه محکم دستهاش ، از هوش رفت ... ‏
    به خودش ناسزایی گفت و به یاد آورد که این دختر ، همون دختریه که یه عمر ازش فراریه ... به حس پر ‏ش ه *** وت هجوم آورده به قلبش چیره شد و با انزجار ، لحظه ای حلقه دستهاش رو از کمر دختر باز کرد ‏‏... تو آخرین لحظه ای که هیکل دختر به روی زمین سر میخورد ، با حسی ناشناخته ، به بالا کشیدش و به ‏سختی به روی نیمکت کنار دیوار ، رهاش کرد ... ‏
    عصبی ، به موهاش چنگ انداخت و زیر لب به خودش فحش داد ... ‏
    باید برای همیشه ، خاطره امروز رو از خاطرش محو میکرد ... با اینکه اون روز کارش تو بیمارستان طول ‏کشید ، ولی سعی کرد دیگه هرگز به اون دختر نزدیک نشه ... ‏
    روز بعد ، با تلاش فرام و نفوذی که توی هیئت علمی علوم پزشکی داشت ، خیلی زود برای پوری ، ‏کمیسیون پزشکی تشکیل شد و علیرغم امکان معالجه توی بیمارستانهای داخلی ، کمیسیون رای به اعزام به ‏خارج از کشور رو صادر کرد ... ‏
    فرام ، فرهاد رو ، خیلی سریع متقاعد کرده بود ، تا برای کارهای مربوط به انتقال پوری و پروانه به امریکا ‏برگرده ... و فرهاد برگشته بود ... درحالیکه دخترک وحشی ای که برق معصومی تو چشمهاش سو سو میزد ‏رو به کنج ترین گوشه ی ذهنش سپرده بود ... ‏
    بعدها ، وقتی که با عصبانیت از خودش و ضعفی که از جنس مخالف تو وجودش بود ، رو برگردوند و به رینو ‏برگشت ، با هر تلاشش ، باز هم اون خاطره ، پویا تر ، تو ذهنش جولان داد ... گاهی گوشهاش تیز میشد و از ‏هر خبری ، شاخکاش بکار می افتاد ... و گاهی به خودش تسلی میداد : بی خیال ، همچین آش دهن سوزی ‏هم نبود ... ‏
    پانتی ، با چهره ای اخم کرده ، که از چهره دقایق پیش کاملا فاصله گرفته بود ، بی اینکه به در اتاق ضربه ای ‏بزنه ، با یه فشار دستگیره به پایین ، در رو نیمه باز کرد : « پاشو یه زنگ بزن به غزاله اینا ، میخوام شام بکشم ‏، بگو وردارن بیان اینجا »‏
    خوب تونسته بود به خودش مسلط بشه و حرکت اضافه ای مرتکب نشه ... بهرحال ، باید این دوران رو کژ ‏دار و مریز از سر میگذروند ... حرف فرام منطقی بود و با بی منطق بازی ، نمیتونست از این مرحله به ‏راحتی بگذره ... کافی بود این مدت رو به هر طریقی ، غرور فرهاد رو نشونه میرفت و دور از چشم فرام ، ‏شخصیتش رو میکوبید ، تا هر چه زودتر ، این کوه غرور ، دمش رو روی کولش بذاره و برگرده همون جهنم دره ‏ای که بوده ... ‏
    فرهاد سیخ ایستاد ... مدتها بود که حضور پانتی ، تو زندگیش ، تبدیل به یه معضل احساسی شده بود ... در ‏برابرش خوددار نبود و نمیتونست به راحتی پسش بزنه ... در حالیکه براحتی بارها و بارها ، در مقابل این زن ‏وحشی ، کم آورده بود و پس زده شده بود ... ‏


    خجالت آور بود که حتی حاضر نبود دقیقه ای تحملش کنه ... هر جوری که میدونست ، سعی کرده بود به ‏عمق احساساتش نفوذ کنه و هر چه بیشتر تلاش کرده بود ، دور تر شده بود ... سه سال و نیم پیش ، وقتی ‏پدرش تو اغما بود ، به ایران اومده بود ... ‏
    مدتی بود که خانواده فرام ، به اصفهان اسباب کشی کرده بودن ... پدرش قصد داشت خیلی زود ، اسباب ‏اثاثیه اش رو برداره و اون هم به اصفهان ، کنار پسر بزرگش نقل مکان کنه ... ‏
    رضا ، که با سختی و تحت شرایط ویژه و اورژانسی ای بدنیا اومده بود ، از ناراحتی تنفسی رنج میبرد ... ‏
    سموم معلق تو هوای آلوده خوزستان ، برای آسم آلژیک رضا ، حکم مرگ تدریجی داشت ... پسرک بیچاره ‏، مرتب از تنگی نفس رنج میبرد ... گاهی حمله های تنفسی اینقد تند تند و پشت سر هم اتفاق می افتاد ، ‏که فرصت نمیشد بچه بیچاره رو از بیمارستان مرخص کنن و هنوز برگه ترخیص از اورژانس صادر نشده ، ‏حمله ای دیگه ، سلامتیش رو تهدید میکرد ... ‏
    گاهی ، توی فصول تابستون و پاییز ، که آلودگی هوا تو یکی از بالاترین درجه های خودش بود ، پسرک ، ‏خفگی شدیدی بهش دست میداد که با هیچ سرمی ، داروها تاثیر نمیکردن و مجبور میشدن تزریق وریدی ‏داروی خطرناکی مث آمینوفیلین رو به جون بخرن تا بچه ی بیچاره ، دقایقی راحت تنفس کنه ... ‏
    فرام ، رضا رو ، به کلینیک آلرژی برده بود و بعد از تستهای متعدد ، مشخص شد که بچه ی بیچاره به ‏قارچهای معلق تو هوا ، حساسیت داره ... به توصیه پزشک متخصص آلرژی ، برای سلامتی بچه ، خانواده ‏خودش رو به اصفهان منتقل کرد تا ضمن استفاده از واکسنهای ضد آلرژی ، به مرور با بهرمندی از هوای ‏مناسب اصفهان ، آسم رضای طفل معصوم رو ، بهبود بده ... ‏
    هنوز چیزی از حضورشون تو اصفهان نگذشته بود که ، طلافروشی پدرش ، مورد هجوم حمله مسلحانه قرار ‏گرفت و تا پدر به خودش بجنبه و آژیرهای امنیتی رو به صدا در بیاره ، مورد اصابت گلوله سارق ، قرار گرفته ‏بود ... ‏
    تو این حمله مسلحانه ، یه زن و یه کودک که همون موقع قبل از فرار سارق ، به داخل طلافروشی وارد ‏شده بودن ، هم مورد اصابت گلوله قرار گرفتن ... زن مرد ... بچه از ناحیه بازو مورد اصابت قرار گرفت و ‏پدر ، از ناحیه ای زیر قلب که کبدش و قسمتی از ریه اش رو هم متلاشی کرده بود ، مصدوم شد ... ‏
    علیرغم تمام تلاشهای پزشکی ، کبد پدر از کار افتاد و قلب پدر دچار حمله شدید شد و پدر به اغما ‏رفت ... فرام ، قبل از اینکه فرصت پدر تموم بشه ، با فرهاد تماس گرفته بود و فرهاد سریعتر از حد ممکن ، ‏خودش رو به بالین پدر رسونده بود ... ‏
    تموم اعضای خانواده ، بالای سر پدر در حال احتضار حاضر شده بودن و یکی یکی طلب حلالیت میکردن ... ‏
    پانتی هم مث بقیه افراد خانواده شمش ، به همراه پروانه و پوریا ، به بالین پیرمرد اومده بود ... پیرمردی که ‏نفسهای آخرش رو در کنار افراد خانواده اش ، تو بیمارستان میکشید ... فرام سعی کرده بود پدر رو به ‏بیمارستان خصوصی ای توی تهران منتقل کنه ، ولی کوچکترین حرکت اضافه ای ، همون ته نفس باقی ‏مونده رو هم از سینه پیرمرد میگرفت ... ‏
    زمانی که فرهاد پا به بیمارستان گذاشته بود و باز هم با پانتی روبرو شده بود ، دقیقا زمانی بود که پانتی بعد از ‏سالها ، دوباره به اهواز پا گذاشته بود و حضور تو اون جو ، خاطرات ناخوشایندی رو به خاطرش آورده بود ... ‏به محض رویاروییش با فرهاد ، به حالت جنون رسیده بود با اینکه میدونست میاد ، خود داریش رو از دست ‏داده بود ... ‏
    فرام برای پیدا کردن آمپولهای ضد شوکی که به سختی فقط از داروخونه ی هلال احمر میتونست با پارتی ‏بازی گیر بیاره ، خارج از بیمارستان بود و پانتی بدون حضور فرام ، خود داری خودش رو راحت تر از دست ‏میداد ... ‏
    دقیقا زمانی که فرهاد از پشت سر ، بازوی پانتی رو که از پشت شیشه های سرد به قیافه محتضر پیرمرد خیره ‏بود و بی صدا اشک میریخت ، کشید ، پانتی ، از خود بیخود شد و همراه با ضربه هایی که با هر کدومشون ‏خاطره ای ناخوشایند رو به قلبش سرازیر میکرد ، به تخت سینه فرهاد ، کل بیمارستان رو به آشوب کشیده ‏بود ... ‏
    پروانه و سنیه خانوم سعی کرده بودن تو این لحظات حساس ، پانتی رو از حالت هیستریک خارج کنن ، ‏نتونسته بودن ... و این فرهاد بود که با سیلی ای سوزنده ، پانتی رو از اون حالت خارج کرد ... هر چند قصد ‏و نیتش از اون سیلی چیزی غیر از کتک زدن پانتی بود ، با اینحال ، پانتی دچار حس سر خورده ای از غرور ‏شده بود ... ‏
    چشمهاشو بسته بود و با دهانی باز ، هر چه تونسته بود ، نثار فرهاد کرده بود ... و پیرمرد مرده بود ، قبل از ‏اینکه با فرهاد ، رو در رو ، وداع کرده باشه ... در حالیکه نه فرهاد رو بالای سر خودش داشت ، نه فرام ، چشم ‏از این دنیا بسته بود ... تنها کسانی که با خیال راحت یه دل سیر از پیرمرد محتضر وداع گرفته بودن ، دو ‏دختر شمس ، دینا و دیانا بودن ، با پروانه و پانتی و سنیه خانوم ... ‏
    بعد از اون ، همه چی به سرعت پیش رفته بود ... فرهاد سعی کرده بود به احترام مراسم ختم پدرش ، هر ‏چه بیشتر از این ماده ببر وحشی ، فاصله بگیره ... در حالیکه یه حسی همش ترغیبش میکرد تا خودش رو ‏بهش نزدیک کنه ، با این حس ، به جنگی تن به تن ، بلند شده بود ... و نتونسته بود بهش پیروز بشه ... ‏
    معصومیت همیشگی پانتی ، جای خودش رو به توحشی تو چهره داده بود که ارمغان زندگی تو تهران بود ... ‏جاذبه ای از این دختر ، حس میکرد که قابل دفع نبود ... با شناختی که از پانتی پیدا کرده بود ، خوب ‏میدونست چه نظری درموردش داره و هر چه سعی میکرد بیخیال باشه ، باز هم شکست خورده بود ... ‏
    خیلی وقت بود که دوره شرارتهای جوونیش ، طی شده بود ... خیلی وقت بود که چشمهای معصوم این ماده ‏ببر وحشی ، تو خاطرش حک شده بود و خیلی وقت بود که سعی کرده بود به انواع و اقسام مختلف ، از پول ‏و آزادی و هر چه که این دختر طالبش بود ، به قلبش نفوذ کنه ، و با اینحال ، دست از پا دراز تر مونده بود تو ‏همون بنبستی که بود ... ‏
    پانتی نمیخواستش و به بدترین حرکات ، اونو از خودش میروند ... غرورش بارها و بارها ، پس زده شده بود ‏‏... و با خودش فکر میکرد : هیچ « غلط کردمی » ، این دختر وحشی رو رام نمیکنه ..


    ** قصه حمله مسلحانه به زرگری ، مربوط به اتفاقی حقیقیه که چند ماه پیش ، توی شهر هندیجان ، از توابع ماهشهر اتفاق افتاد ... بچه بیچاره ، در حالیکه دو سال بیشتر نداشت ، تیر تو بازوش خورده بود ... یه زن مُرد ، یه زن به بیمارستان شهرک بعثت منتقل شد و پیر مرد که صاحب زرگری بود ، حالش از همه بدتر بود و به اهواز منتقل شد ... متاسفام برای اون بچه کوچولو که قربانی طمع کاری عده ای از خدا بیخبر شده بود ... بیچاره بچه اینقد استخون بازوش ضعیف بود که با گلوله ، متلاشی شده بود ... هنوز گریه های اون بچه وقت خروج گلوله از دستش تو خاطرمه ...
    ** آلودگی هوا ، در خوزستان ، تعداد خیلی زیادی رو مبتلا به آسم آلرژیک کرده ... متاسفانه ، هیچ فکر مثبتی تا بحال برای این مسئله ، راه کار نداده ... آلودگی ناشی از پتروشیمی های متعدد با گاز های سمی منتشر توی هوا ، همراه با آلودگی ناشی از گرد و خاک بیماریزا که از ناحیه عراق و عربستان ، نیم بیشتر سال ، به این استان هجوم میارن و آمار بالایی که سکته ها و ناراحتی های ریوی ، ناشی از همین آلودگیهاست ...




    فرام ، سعی کرده بود حالا که به گه خودن افتاده ، کمکش کنه ، ولی حتی کمکهای فرام هم نتونسته بود ‏موفقیت آمیز باشه ... زندگی شغلی و حرفه ایش اونور دنیا ، و زندگی خانوادگیش اینور دنیا ، هر دو از ‏کنترلش خارج شده بود و به حالت معلق دراومده بودن ... ‏
    تموم سعی و کوشش برای برگردوندن زندگیش به یه کانون خانوادگی ، به بنبست رسیده بود و دیگه ‏نمیدونست باید چکار میکرده که نکرده ... مث خری که تو گل گیر میکنه ، سعی کرده بود خودش رو از این ‏باتلاق بیرون بکشه و نتونسته بود ... ‏
    حتی اگه میخواست هم ، نمیتونست ... با اینکه فرام همه سعی خودش رو کرده بود ، با اینحال ، پانتی سر ‏سخت تر ، متنفر تر از اونی بود که باهاش سازش کنه و حتی به حرفهاش گوش بده ...‏
    تو مراسم ختم پدرش ، به تنها چیزی که حواسش نبود ، ختم پدرش بود و جسمی که به خاک سرد سپرده ‏میشد ... هر چی سعی میکرد تا بین این دختر ستیزه جو ، با اون دختر تاپاله جمع کن زر زرو ، نقطه ‏اشتراکی پیدا کنه و دل ببره ، کمتر موفق میشد ... پانتی رو میخواست ، نه تنها برای خود پانتی ، که ‏مهمترین دلیلش ، علاوه بر پانتی ، حفظ خانواده اش بود ... ‏
    با لبخندی پهن به وسعت صورتش ، به سمت پانتی برگشته بود ، در حالیکه پانتی ، با اخمی به وسعت کل ‏پیشونیش ، ازش رو برگردونده بود ... با اینحال ، امیدوار بود که فرصتهاش ، به یمن پادرمیانی فرام ، به ‏همین جا ختم نمیشه و هنوز هم وقت برای جبران داره ... ‏
    دونه دونه ، راههای نفوذ به قلب سخت پانتی رو امتحان کرده بود ، و باز هم به بنبست رسیده بود ... پانتی ‏هنوز هم وحشی بود ... و البته تو دور ترین نقطه ی دسترسی ... ‏
    تو نودا ، از هفده سالگی ، سوارکاری رو حرفه ای دنبال کرده بود ... بارها با اسبهای وحشی ای رو برو شده ‏بود که زیر شلاق حرفه ایش ، رام و سر براه بودن ... این دختر ، اسب نبود ... قصد رام شدن نداشت و الان ‏خوب میدونست که برای رام کردنش ، نمیتونه از شلاق استفاده ای ببره ... ‏
    بهرحال ، انگیزه هایی داشت که این انگیزه ها ، اونقدری محرکه لازم رو بهش میدادن تا بتونه اونو برای ‏براداشتن قدمهای سخت و ناممکن ، قوی و محکم ، و البته شکست ناپذیر تر کنه ... ‏
    پوزخندی رو لبش بود ، که نشون از شونه به شونه راه رفتنش ، در کنار فرهاد ، بعد از شونزده سال بود ... تو ‏این همه سال ، کمتر ، فرام رو شونه به شونه غزاله دیده بود ... در حقیقت این غزاله بود که همیشه سعی ‏داشت یکی دو قدم عقب تر از فرام ، قدم بر داره ... ‏

    از هجوم نغمه ای بشکافت ، گور مغز من امشب :‏
    مرده ای را جان به رگ ها ریخت

    آیا این ، یکی از همون اختلافات و نارضایتیهایی نبود که فرام از غزاله داشت ؟ آیا فرام حق نداشت که به ‏عنوان یه شخصیت مهم علمی ، تو این مملکت ، اونقدری از جایگاه اجتماعی برخوردار باشه که زنی هم شان ‏و در خورش ، دوش به دوشش ، تو عرصه های اجتماعی قدم برداره ... ‏
    این موضوع ، حتی از دید فرهاد هم دور نمیموند ... : زن باید در خور شان و منزلت شوهرش باشه ... ‏
    به نیم رخ پانتی خیره شد ... : بی شک این دختر ، در خور و هم شانش بود ... آهی کشید ... با هم و هم ‏قدم پا به داخل سالن پذیرایی گذاشتن ... گرچه روح ستیزه جوی پانتی ، هنوز منتظر فرصتی دوباره برای ‏درهم تنیدن خیالات خوش فرهاد بود ، با اینحال ، حضور فرام ، حلقه جولانهای افسار گسیخته پانتی رو ، تنگ ‏کرده بود ... ‏
    فرهاد ، تو دو راهی فضای بیخود سالن ، از پانتی جدا شد ... کنار میز تلفن نشست و با غزاله تماس گرفت و ‏اونو برای اولین میهمانی شام خانوادگیش ، دعوت کرد ...

    پا شد از جا
    در میان سایه و روشن


    فرام لبخندی محو به کنج لب نشونده بود ... لابد از این شروع ، چندان ناراضی نبود ... پانتی چهره اش رو ‏زیر ماسکی غلیظ قایم کرده بود و کمتر احساساتی از زیر اون نفوذی به بیرون داشت ... ‏
    توی آشپزخونه خونه اش ، با وسایل پذیرایی سرگرم بود و ذهنش درگیرِ : تا غزاله اینا بیان ، چی بذارم ‏جلوی فرام ؟ ‏
    و عاقبت ، به چای قناعت کرد ... استکان کمر باریک مورد علاقه فرام رو به داخل سینی نقره ، چید ... از ‏قوری ، چای خوشرنگی که خوب دم کشیده بود ، توی استکان کمر باریک ریخت ... در کنار اون ، از در ‏یخچال ، آیس تی خنکی که خیلی هم مزه بدی داشت و هیچوقت نتونسته بود با طعمش کنار بیاد و فقط ‏برای خالی نبودن آمار یخچالش از اغذیه لوکس ، تو یخچال نگه میداشت و با بدجنسی حتی متوجه شد ‏تاریخش تا نوزدهم نوامبر بیشتر نبوده ، توی کاپی بلوری و آنتیک ، خالی کرد و دو قطعه یخ شکل دار هم ‏توش انداخت و به طرف پذیرایی ، با گامهایی سنگین ، حرکت کرد ... ‏

    بانگ زد بر من :‏
    مرا پنداشتی مرده ‏
    و به خاک روزهای رفته بسپرده ؟


    با لبخندی پهن ، استکان کمر باریک رو ، توی نعلبکی قرار داد و قاشقی هم در کنارش و شکلات خوری ‏ظریفی خرمای خشک و شکر ریز ، جلوی دست فرام ، قرار داد ... ‏
    پشت به فرام ، نگاهی آتشین ، به چشم نشوند و کاپ بلوری رو روی عسلی جلوی فرهاد گذاشت ... در آخر ‏صدای زمزمه ای به گوشش خورد : « ممنون ، پَن »‏
    نه ، مث اینکه غرورش رو توی کارگاه زرگری باباش ، فولاد آب دیده کرده ... کارش سخت بود و به این ‏آسونیها ، که فکر میکرد ، تحت شرایطی که آمار رفتارش ، تو ذهن فرام شمرده میشد ، نمیتونست فرهاد رو ‏ضربه فنی کنه و از زندگیش بیرون بندازه ... ‏

    لیک پندار تو بیهوده ست :‏
    پیکر من ‏
    مرگ را از خویش میراند .‏


    دقایقی بعد ، در حالیکه توی آشپزخونه ، باز هم مشغول در آوردن ظرفهای آنتیک پذیرایی بود ، صدای زنگ دقایقی بعد ، در حالیکه توی آشپزخونه ، باز هم مشغول در آوردن ظرفهای آنتیک پذیرایی بود ، صدای زنگ ‏ورودی آپارتمانش ، بلند شد و به دنبال اون ، صدای تعارفات معمول بین فرهاد و غزاله و بچه ها ... ‏صدای همهمه ای از توی پذیرایی بلند شد ... قلب پانتی به کوبش در اومد ... خونه اون هم ، مهمانپذیر ‏شده بود : خانوادگی ... ‏

    سرگذشت من به زهر لحظه های تلخ ، آلودست .‏

    با خوشرویی لبخندی به لب نشوند ... برای استقبال از مهمانها ، بیرون رفت ... غزاله ، فاتیما به بغل ، ‏پشت سر اون فراهت و رضا دست تو دست با لبهایی خندون ، در حالیکه فراهت ، کتابی هم زیر بغل ‏داشت ... این دختر ، تو هر فرصتی ، وقتی برای مطالعه پیدا میکرد : خوشبحالش ... ‏
    آخرین نفرهایی که پا به داخل خونه گذاشتن و روحیه ای شوخ و بزله گو به چهره فرهاد نشوندن ، فارد و ‏پوریا بودن ، با شوخیها و صدای خنده هایی از حد معمول بلند تر ... لبخند پانتی عمیقتر شد ... پوریا ، از هر ‏فرصتی ، برای بودن با فارد استفاده میکرد و ساعتهای شیفت پروانه رو ، به تنهایی تو اون خونه سپری نمیکرد ‏‏... : دکتر صمدی ، سرش رو زیادی شلوغ کرده بود ... ‏

    من به هر فرصت که یابم ، بر تو میتازم .‏

    پانتی ، خوش رو ، با خانواده فرام ، تعارف رد و بدل کرد و اونها رو دعوت به نشستن کرد ... به داخل ‏آشپزخونه برگشت ... ذهنش درگیر شد : کاش میز غذا خوری دوازده نفره داشتم ... ‏
    و این تنها چیزی بود که تا بحال بهش فکر نکرده بود ... حسرت میز دوازده نفره غزاله رو خورد و رول سفره ‏یه بار مصرفی که تو کابینت داشت رو بیرون کشید ... ‏
    خوب میدونست که برای پذیرایی از خانواده فرام ، صحیح نیست که از سفره ای حقیرانه و یه بار مصرف ‏استفاده کنه ، ولی قبلا که خانواده فرام به خونه اش میومدن ، کم جمعیت تر بودن و سفره هایی که شش ‏نفره و نه نفره بود ، کفاف اون و خانواده فرام رو میداد ... در حالیکه امشب ، سفره هاش به درد این پذیرایی ‏نسبتا پر جمعیت خانوادگی نمیخورد ... ‏
    از پشت ، سیخونکی تو پهلوش خورد که از جا پروندش ... به عقب که برگشت ، پوری خندون پشت سرش ‏بود : « چطوری آجی »‏
    پانتی ، روی سر پوری رو بوسید : « مرسی جیگر آجی ... تو کجا اینجا کجا ؟ ... با کی اومدی ؟ »‏
    پوریا برگی کاهو از روی صفحه کابینت برداشت و به دهن گرفت : « با عمو فرهاد ... عمو فرام غروب زنگ ‏زد به عمو فرهاد که بیاد اینجا ، اونم منو با خودش آورد ... »‏
    پانتی اخم کرد : « اون خله ، تو چرا از هر فرصتی استفاده میکنی مزاحم مردم میشی ... زشته داداش من »‏

    شادی ات را با عذاب آلوده میسازم .‏

    پوری ، پشت سرش رو خاروند ، سرش رو به زیر انداخت : « عمو فرهاد گفت ، مامانت نیست ، وقتی هم ‏بیاد باید از دکتر پذیرایی کنه ، خوب نیست همش مزاحمشون باشی ، یه خورده هم فرصت تنهایی بهشون ‏بده »‏
    پانتی به بینیش چین داد : « عمو فرهاد گه خورد با هفت جدش ... به اون چه ... »‏

    با خیالت میدهم پیوند تصویری ، ‏
    که ، قرارت را کند در رنگ خود نابود .


    و چشماش رو بلند کرد ... فرهاد دست به سینه تو چارچوب باز ورودی آشپز خونه بود ... از حرص ‏دندونهاش رو به هم سایید ... : « پوری ، داداشم ، بچه ها رو جمع کن تو اتاق تا من جلو دست و پام باز ‏باشه ، سفره رو بندازم ... »‏
    پوری چشمی گفت و در حالیکه کف دو دستش رو به حالت با مزه ای به نشونه توافق به کف دو دست ‏فرهاد میزد ، با خنده از آشپز خونه خارج شد ... ‏
    فرهاد کنار پانتی قرار گرفت : « پَن ، کمکی از دست من بر میاد ؟ »‏

    درد را با لذت آمیزد ،
    در تپشهایت فرو ریزد .‏


    از لهجه برگشته فرهاد متعجب شد ... پیشرفتش تو دو سه ماه ، عالی بود ... دندوناش رو از حرص به هم ‏فشار داد ... از اینهمه نزدیکی و صمیمیت زورکی و ام پی تی ری ، نفسش تنگ میشد ... با حرصی مشهود ، ‏رول سفره رو به تخت سینه فرهاد کوبوند ... ‏
    بد روشی در پیش گرفته بود ... مظلومیت ... اصلا روش خوبی برای یه مرد نبود ... یه خورده دخترونه بود ‏‏... پوزخندی زد و به سمت اجاق گاز چرخید و برای آخرین بار ، خورشش رو مزه کرد ... خوب بود ! ... ‏

    نقش های رفته را باز آورد با خود غبار آلود .‏

    تو تموم وقتهایی که خانواده فرام پیش پانتی بودن ، همیشه فرام با زبون نگاه و یا مستقیم ، از فراهت ‏میخواست کمکش کنه ، و الان فراهت نبود ... دور خودش چرخید و دیسهای برنج رو به دست گرفت ... ‏برنجهای کشیده شده رو با زعفرون تزئین کرد ، فرهاد برد ... ‏

    مرده لب بر بسته بود .‏

    غزاله ، هیچگاه اجازه نمیداد فرام پا به قلمرو پادشاهیش بذاره ... ولی پانتی فکر میکرد : بذار مث خر کار کنه ‏، اینهمه از مامان بیچاره ام کار کشیده قد خرس شده ... و بدجنس خندید ... ‏

    چشم میلغزید بر یک طرح شوم .‏

    خورش ها رو تو ظرفهای بزرگ کشید ، فرهاد برد ... ظرف تزئین شده سالاد رو از یخچال بیرون کشید ، ‏فرهاد برد ... فلفل و پیاز و سبزی خوردن رو تو سبدهای کوچیک گذاشت ، فرهاد برد ... هندونه های قرمز ‏قاچ شده تو ظرف میوه خوری رو از یخچال بیرون کشید ، فرهاد برد ... لیوانهای ست ظروفش رو از کابینت ‏بیرون کشید ، یه دستمال تمیز گردگیری کنارش قرار داد ، فرهاد داخل لیوانها رو دستمال کشید و همه رو تو ‏سینی نقره ای روی صفحه کابینت گذاشت و برد ... ‏

    میتراوید از تن من درد .‏
    نغمه می آورد بر مغزم هجوم .‏


    پانتی فکر کرد ، کیس خوبی برای خرحمالی و تفریح گیر آورده ، قطعا این شیش ماه ، خالی از لطف نیست ‏‏... میتونست از امیر و شاران هم کمک بگیره و تفریحات بیشتری در کنار این مرتیکه بی غیرت خودفروخته ‏وحشی ، داشته باشه ... خیلی وقت بود از ته دل یه دل سیر تفریح نکرده بود ... جلو جلو برای اوقات ‏مفرحی که داشت ، لبخند زد ... بهرحال ، باید به فرام هم ثابت میشد که فرهاد بدرد زندگی با اون نمیخوره ‏‏... ‏

    ============================
    شعر : جان گرفته | کتاب اول از مجموعه هشت کتاب | سهراب سپهری
  14. #14
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    پروانه به چه کنم ، چه کنم افتاده بود ... حال پوری اصلا خوب نبود ... دیگه نمیدونست چیکار باید بکنه که ‏نکرده ... پاره جیگرش ، قرار بود جلو چشماش ، تو اوج کم سن و سالی ، با اون همه آرزو و خواب و خیالی ‏که براش داشت ، برای همیشه چشمش رو به روی روزهای خوب ببنده ... ‏
    خیلی وقت بود پانتی براش درجه دوم اهمیت شده بود ... تموم هم و غمش و زندگیش رو گذاشته بود رو پوری ‏‏...و نمیخواست فردای روز ، همون عذاب وجدانی که یه عمره گریبونش رو برای کوتاهیهای احتمالی ای که ‏تو زندگی پانتی متحمل شده ، الان برای پوری متحمل بشه ... ‏
    پوری بچه شیرین و دوست داشتنی ای بود ... پروانه برای به ثمر رسوندنش از جون و مال و آبروش مایه ‏گذاشته بود ... هر ننگ و عاری رو به جون خریده بود ... خودش رو به آب و آتیش زده بود ، و الان پوری ‏جلو چشماش ، داشت چشم از زندگی میبست ... ‏
    کمرش زیر بار این همه غصه ، خم شده بود و راه به جایی نداشت ... دیگه نمیدونست باید به کی پناه ببره ‏‏... دست به دامن خدا و پیغمبر شده بود و نذر و نیاز کرده بود ... شب تا صبح ضجه زده بود و دست به ‏آسمون بلند کرده بود ... اشک ریخته بود و هق زده بود ... با اینحال ، وقتی برای جواب آزمایش رفته بود ، ‏لوسیمی ، تو فرق سرش کوبیده شده بود ... ‏
    دنیا پیش چشماش تیره و تار شده بود ... نمیدونست تا چه حد باید پانتی رو هم در جریان بذاره ... اصلا با ‏وضع روحی درب و داغون پانتی و اخلاق به خصوصش ، بهتر میدید اصلا حرفی بهش نزنه ... با دکتر الهی ‏صحبت کرده بود ... مدارکش رو اسکن کرده بود و به کلینیک های تخصصی تو آلمان فرستاده بود ... ‏
    تشخیص آزمایشگاهیش ، لوسیمی حاد لنفوتیک بود ... پروانه ، گریه زاری کرده بود ... خودش رو تو خونه ‏حبس کرده بود ، به سرنوشت و تقدیر ناسزا گفته بود و در اخر دنبال دوا درمون پوری افتاده بود ... درمان ‏امکان پذیر بود ... پیوند آلوژن ... نقطه روشنی از نور ، تو روز و شبهای سیاهش تابید ... ‏
    راه های درمانی کم خطر تر و موفقیت آمیز تر رو بررسی کرده بود و عاقبت بی خطر ترین و امکان پذیر ‏ترین راه رو انتخاب کرده بود ... ‏
    پانتی رو به حال خودش گذاشته بود و بار سفر بسته بود ... اهواز ... باز هم شهری که همیشه براش عاقبت ‏خیری رو به ارمغان نداشت ... اولش که از دست دادن نوید ... بعدها پیوند ناموفقش با فرید و در آخر ، ‏بدتر از همه ، بدبخت شدن دخترکش تو قوانین و آداب و رسوم عشیره ای ... ‏
    با اینحال ، با هر بدبختی ای که بود ، باز هم پا به این شهر گرم ، که حتی تو سرمای زمستون هم از هرم ‏آفتابش کم نشده بود ، گذاشت ... وقتش کم بود و لحظه لحظه به بطالت ، زندگی پوری بینواش رو به مرگ ‏نزدیک تر میکرد ... ‏
    آدرس مطب فرام رو داشت ... زیر پل نادری ، خیلی راحت تونست مطبش رو پیدا کنه ... بهرحال اهواز ، ‏کوچیکتر از تهران بود ... مطب فرام تو یکی از تقاطع های فرعی خیابون نادری بود ... هواپیما ساعت چهار ‏به زمین فرو اومده بود و الان ، ساعت نزدیک پنج بود که به مطب رسیده بود ... ‏
    با اینکه مطب فرام تو اون ساعت از روز شلوغ بود و پر از بیمار ، پروانه نتونسته بود منتظر بمونه و با خروج ‏اولین بیمار ، خودش رو به داخل اتاق معاینه فرام انداخته بود ... فرام خیلی خوب ازش استقبال کرده بود و ‏این قلبش رو تا حدودی آروم میکرد ... ‏
    فرام مطمئن بود که کار پروانه اونقدری واجب هست که باید برای گوش دادن به حرفهاش ، حتی قید ‏بیمارهای لیست انتظارش رو هم بزنه ... حتما مسئله مربوط به پانتی بود و اگه قرار بود باز هم پروانه مصر ‏باشه رو طلاق پانتی ، اینبار با چه دلیل موجهی ، معلق نگه ش داره ... ‏
    به شرایط سخت زندگی پانتی واقف بود و مطمئن بود که این دختر ، از مشکلات روحی و روانی زیادی رنج ‏میبره ... همین که با اون سن کم ، به بدترین حالت ممکن ، عروس شده بود ، خودش زاینده ی کلی ‏مشکل بود ... و بعد از اون ، فرهاد با عدم مسئولیتی که در مقابل زنش داشت ... عدم حمایت سفت و ‏سخت سایر اعضای خانواده اش ، این مشکلات رو بیشتر و پایدار تر کرده بود و هر چی که اون از جون مایه ‏میذاشت ، باز هم جوابگوی کم کاری خانواده اش که دخترک رو فراموش کرده بودن و از همه مهمتر ، فرهاد ‏، که کلا اصلا به یاد نمی آورد زنی اینور دنیا داره ، نمیشد ... ‏
    با خیرگی به پروانه زل زده بود و منتظر بود پروانه حرفش رو تو دهن مزه مزه کنه و بزنه ... پروانه دلهره ها و ‏نگرانیهای جانبیش رو همه فراموش کرد ، و تنها به روی یه چیز تمرکز کرد : پوری ‏
    آهی از سینه کشیده بود : « دکت