ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 1 از 2 12 آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 16
  1. #1
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض رمان عاشقانه و زیبای "بانوی سرخ"

    نویسنده:mehrsa_m كاربر انجمن نودهشتیا
    منبع:نودهشتیا

    خلاصه : هورام توي كودكيش اتفاقاتي رو پشت سر ميذاره كه باعث ميشه زندگيش عوض بشه و اونو تبديل به دختري منزوي و گوشه گير كنه . كه تنها تفريحش فقط دنياي مجازي هستش كه از اون شخصيت ديگه اي رو ساخته . . .



    با تشکر از مهرسای عزیز
  2. #2
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    * هورام = خوش رو خوش خنده

    - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -


    فصل اول

    چشمام و بسته بودم . مثل هميشه كه از زندگي و آدماش خسته ميشدم . پلكام و محكم تر روي هم فشار دادم . دلم ميخواست وقتي چشمام و باز كردم و توي آينه به خودم نگاه انداختم همه چيز عوض شده باشه . زمزمه وار با خودم تكرار كردم :
    - يك . . . دو . . . سه . . .
    پلكام و آروم از هم باز كردم . نگاهم توي تنها آينه اي كه داشتم افتاد . آينه ي كوچكي كه توي كشوي ميزم قايم كرده بودم . نا اميد بودم . آينه چيز جديدي بهم نميگفت . بغض كردم . دوباره اشكام روي گونم سرازير شد . آينه رو توي كشو پرت كردم و خودم و روي تخت انداختم . با صداي پر بغض با خودم زمزمه ميكردم :
    - چرا من . . . چرا من . . .
    با گذشت اين همه سال هنوزم برام عادي نشده بود . هنوزم نميتونستم با خودم كنار بيام .
    صداي هيوا رو از پشت در شنيدم :
    - هورام . . . در چرا قفله ؟ بابا ميگه شام نمياي پايين ؟
    سعي كردم بغضم و تو گلوم خفه كنم . صدام يكم ميلرزيد سعي كردم پشت فريادي كه از گلوم بلند ميشد قايمش كنم گفتم :
    - نه اشتها ندارم .
    لگدي به در كوبيد و گفت :
    - اَه تو و بابا هم كه شورش و در آورديد هي پيغام پسغام كنيد . بابا گفت جلوي خانواده ي مهندس زشته بهت بگم بياي پايين .
    مگه چند بار مهندس و خانوادش من و ديده بودن ؟ مگه اصلا چند بار جلوي غريبه ها ظاهر شده بودم ؟ گفتم :
    - برام مهم نيست .
    - حداقل در و باز كن من بيام تو .
    - مگه شام نميخواين بخورين ؟ برو پايين .
    - خيلي خوب .
    ديگه صدايي نشنيدم . از روي تخت بلند شدم . با نوك انگشتاي دستم اشكام و گرفتم . كامپيوترم و روشن كردم و خودم و روي صندلي انداختم . مسنجرم و باز كردم نگاهي به ليست دوستام انداختم . همون لحظه صفحه ي كوچيك پي ام جلوم باز شد . لبخندي نشست رو لبم . مثل هميشه . نگاهي به پيغام انداختم نوشته بود :
    - كم كم داشتم نا اميد ميشدم از اومدنت . معلوم هست كجايي ؟
    دستم روي كيبورد بود . لبخندم عميق تر شد . نميدونستم اين پسر تو وجودش چي داره كه انقدر ميتونه راحت خوشحالم كنه . سرم و روي كيبورد انداختم و نوشتم :
    - تو كار و زندگي نداري ؟ همش چرا تو نتي ؟
    چند لحظه صبر كردم پيغام آبي رنگي روي صفحه اومد :
    arad is typing ....
    چشمام و به مانيتور دوختم بالاخره جواب داد :
    آراد : كار كه زياده . ولي كاري كه من ميخوام نيست .
    سرم و روي كيبورد انداختم . براش نوشتم :
    بانوي سرخ : چرا دمغ به نظر مياي ؟ دوباره دعوا كردي با اهل منزل ؟
    دستم و روي اينتر سُر دادم . نوشته هام و كه روي صفحه نقش بسته بود و دوباره براي خودم خوندم . دوباره مشغول تايپ كردن شد .
    آراد : بيخيال . بيا از غم و غصه ها حرف نزنيم . يهو ديدي زدم زير گريه .
    لبخند رو لبم نشست براش نوشتم :
    بانوي سرخ : تو و گريه ؟ بهت نمياد !
    آراد : پس معلومه هنوز من و نشناختي من خيلي دل نازكم !
    شكلك خنده زده بود . منم براش شكلك خنده زدم و گفتم :
    بانوي سرخ : فكر كن 1 درصد !
    آراد : بيخيال اين حرفا چرا دير كردي ؟ ساعت 9 منتظرت بودم .
    دوباره ياد حال بد خودم افتادم . نفس عميقي كشيدم . با خودم زمزمه كردم " امشب بيخيال غم و غصه . " براش نوشتم :
    بانوي سرخ : سرم شلوغ بود . ميدوني كه مشغله ي زياد خفم كرده !
    آراد : اوه اوه اوه ! تورو خدا يه وقتم به ما بده .
    بانوي سرخ : بسه انقدر لودگي نكن .
    آراد : هوم ؟ باشه . من برم شام بخورم . هستي برم بيام ؟
    يكم فكر كردم . نه واقعا حوصله نداشتم . گفتم :
    بانوي سرخ : نه خستم ميخوام امشب زود بخوابم . فردا اگه شد باهات حرف ميزنم .
    آراد : باشه . پس تا بعد بانوي من .
    لبخند عميقي روي لبام جا خوش كرد . چقدر از لفظ بانوي من خوشم ميومد مخصوصا وقتي آراد به كار ميبردش . دستم روي كيبورد لغزيد :
    - شبت قشنگ .
    مسنجر و بستم . از روي صندلي بلند شدم . بي هدف نگاهي به اتاقم انداختم . هر چيزي كه ميخواستم توي اين اتاق لعنتي بود . به جز آرامش دروني كه انتظارش و داشتم . اتاقم برام مثل قبر شده بود . جايي كه توش گير افتاده بودم . حتي نميتونستم از اينجا خودم و خلاص كنم . پس من چه فرقي با مرده ها داشتم ؟
    روي تختم نشستم . دستم و روي پوست زبر و مچاله شده ي صورتم كشيدم . چشمام و رو هم فشار دادم كاش ميشد برگشت به 4 سالگي . اونوقت به هيوا ميگفتم دنبالم ندو . اونوقت به جاي اينكه برگردم و پشت سرم و نگاه كنم و مستانه بخندم جلوم و نگاه ميكردم . اونوقت به جاي اينكه به اجاق خوراك پزي كه مامانم روش كتري پر از آب و گذاشته بود بخورم از كنارش آروم رد ميشدم .
    اشك از گوشه ي چشمم سُر خورد پايين . كاش ميشد زمان و برگردوند به عقب .
    دوباره غرق خاطرات قديم شدم . انگار دوباره پوستم به سوزش افتاده بود . گرما و حرارتي كه از تنم و لباسايي كه به بدنم چسبيده بود و داشتم حس ميكردم . نگاه ترسيده ي هيوا يا چهره ي ترسيده و هول كرده ي مامانم و درست عين اون روز ميديدم . داشتم ميسوختم . هراسون ميدويدم . مامان دنبالم ميدويد . ميخواست آتيش و خاموش كنه ولي من داشتم ميسوختم . وقتي كه نفت اجاق خوراك پزي روم ريخته شد و فتيله ي اجاق نفت رو مشتعل كرد سوختم .
    دستم دوباره سمت چپ صورتم قرار گرفت . پوست مچاله شده و سوخته ي صورتم از كنار پلكم شروع ميشد و تا گردنم ادامه داشت . ميتونستم به روشني روز پوست قهوه اي و زشت صورتم و تو ذهنم تصور كنم . دوباره قطره هاي اشك بي مهابا روي صورتم ميريخت . زانوهام و بغل كردم . دوباره داشتم غرق ميشدم . غرق روزا و خاطراتي كه برام عذاب آور بود .
    صداي تقه ي در اومد سريع اشكام و پس زدم . گفتم :
    - بله ؟
    - در و باز كن .
    صداي بابا بود . از جا بلند شدم . اشكام متوقف شده بود . كليد و توي قفل چرخوندم . چهره ي بابا جلوي روم ظاهر شد . سرم و پايين انداختم و گفتم :
    - مهندس اينا رفتن ؟
    ميتونستم سنگيني نگاهش و روي خودم حس كنم . ولي هنوزم مصرانه سرم و به زير انداخته بودم . انگار از ديدن صورتم نا اميد شد . با صدايي كه خوب ميتونستم اندوه و غم و از توش حس كنم گفت :
    - چرا نيومدي پايين ؟
    - حوصله نداشتم . دوست داشتم توي اتاقم بمونم .
    دروغ محض ! تا همين چند لحظه پيش ميخواستم از اين قبري كه من و داشت زنده به گور ميكرد فرار كنم . بابا گفت :
    - فقط به خاطر همين نيومدي ؟
    اون باهوش تر از توئه . 26 سال بزرگت كرده . ميدونه داري دروغ ميگي . ميدونه كه داري خودت و از همه قايم ميكني . همه ي اينارو ميدونه . چرا خودت و داري گول ميزني ؟
    سعي كردم لبخند بزنم بالاخره سرم و آوردم بالا . به چهره ي نگرانش نگاه كردم . گفتم :
    - آره يكم تنبليم اومد . خوش گذشت ؟
    نگاهش روي سمت چپ صورتم بود . دسته اي از موهاي بلندم و توي صورتم ريخته بودم ولي هنوزم از بين تاراي ظريف موهام پوست مچاله شدم معلوم بود . آهي كشيد و گفت :
    - بد نبود . ميخواي استراحت كني ؟
    از خدا خواسته گفتم :
    - اگه اشكالي نداشته باشه .
    دستش و روي شونم گذاشت و گفت :
    - شبت بخير بابا جون . خوب بخوابي .
    عقب گرد كرد و به سمت اتاق خودش كه رو به روي اتاق من بود رفت . نگاهي به در بسته ي اتاق بغلي كه متعلق به هيوا بود انداختم . ميدونستم الان مشغول مكالمه ي شبانگاهيه ! لبخند تلخي روي لبام نشست . برگشتم توي اتاقم . در و بستم و به سمت تختم رفتم . قدمام و شمردم . يك . . . دو . . . سه . . . چهار . . . از در تا تختم چهار قدم فاصله بود . همه ي اين فاصله ها رو حفظ بودم . وجب به وجب اين اتاق حك شده بود تو سرم .
    روي تخت دراز كشيدم و پتوي سفيد رنگم و روي خودم انداختم . پلكام روي هم اومد . از اتاق بغلي زمزمه هاي هيوا رو ميشنيدم دوباره يه قطره اشك از چشمم چكيد . سرم و زير پتو بردم و سعي كردم فكر نكنم . براي امروز بس بود .


    *****
    چشمام و باز كردم . نور آفتاب توي اتاقم اومده بود . از جام بلند شدم . پرده ي ضخيم و سياه رنگ اتاقم و كشيدم . دلم نميخواست نور توي اتاقم بياد . دلم نميخواست بفهمم كه كي صبح شده .
    هيچ صدايي از پايين شنيده نميشد . خوب معلومه كه شنيده نميشه تازه ساعت 6 بود . صورتم و شستم و از پله ها به سمت طبقه ي اول رفتم . حتي ماه بانو خانوم هم هنوز بيدار نشده بود . ماه بانو خانوم از وقتي كه مادرم فوت شده بود توي خونمون اومده بود . مثل يه مادر مهربون و دلسوز بود . هم كاراي خونه رو ميكرد هم يه جورايي سنگ صبور من و هيوا بود . زن تنهايي بود . هيچ بچه اي نداشت . اون اوايل كه براي استخدام شدن اومده بود ميگفت با خواهرش زندگي ميكنه . بعد از 1 سال بابا يكي از اتاقاي طبقه ي پايين و بهش داد كه ديگه هميشه پيش خودمون باشه . از طرفيم از خواهرش جدا باشه و بتونه زندگي مستقل خودش و داشته باشه .
    كتري رو آب كردم و روي گاز گذاشتم . ميدونستم بابا كم كم ديگه بيدار ميشه . هميشه عادت داشت صبح هاي زود بره پياده روي . بعدشم با نون سنگك برميگشت خونه و همه با هم صبحانه ميخورديم . البته به استثناي هيوا خانوم كه معمولا تا ظهر ميخوابيد و بعدشم ناهار و صبحانش و با هم ميخورد . هميشه ماه بانو غر ميزد ميگفت چرا انقدر زياد ميخوابه . ميگفت زمان خودشون مامانش بهش ميگفته اگه كاري هم نداري پاشي كاشي هارو هم بشمري بايد پاشي . هميشه به اين حرفش ميخنديدم ميگفتم ماه بانو اينا مال قديمه . اونم هميشه با سادگي ميگفت هميشه قديميا هر چي گفتن راست گفتن . ولي هيوا كار خودش و ميكرد هميشه هم به ماه بانو ميگفت خواب صبح واسه پوست خوبه . ماه بانو هم يه چيز ديگه جوابش ميداد . و اين بحث انقدر ادامه پيدا ميكرد تا بالاخره من كلافه حرفاشون و قطع ميكردم .
    بعد از مادرم عاشق ماه بانو بودم . سادگي و مهربوني بيش از حدش احساس خوبي بهم ميداد .
    - سحر خيز شدي .
    سرم و بالا گرفتم . بابا رو ديدم كه داشت زيپ گرمكن ورزشيش و بالا ميكشيد . بهش لبخند زدم گفتم :
    - صبح بخير .
    - صبح توام بخير گل دختر . خوب خوابيدي ؟
    همينجوري كه وسايل صبحانه رو ميچيدم روي ميز گفتم :
    - اي بدك نبود . شما خوب خوابيدين .
    - بيهوش شدم .
    خنديدم . دوباره گفت :
    - من ميرم پياده روي . با نون سنگك داغ برميگردم . صبحانه نخور تا بيام .
    - چشم . مگه ميشه آدم از نون سنگك بگذره ؟
    لبخندي بهم زد و رفت . تا ماه بانو بيدار شه از پله ها رفتم بالا . در اتاق هيوا رو باز كردم . روي شكمش خوابيده بود و يكي از پاهاش از تخت افتاده بود پايين . نگاهي به نيم رخش كه روي بالش بود انداختم . دهنش نيمه باز مونده بود و چند تا تار مو روي صورتش ريخته بود . به سمتش رفتم . كنار تختش نشستم و تكونش دادم . زير لب غرغري كرد ولي بيدار نشد . دوباره تكونش دادم و اين بار گفتم :
    - پاشو خرس خوابالو . خسته نشدي انقدر خوابيدي ؟
    اخماش و تو هم كشيد . بدون اينكه چشماش و باز كنه با غر غر گفت :
    - جون جدت اذيت نكن هورام . ديشب نخوابيدم اصلا .
    - معلومه كه نخوابيدي . تا صبح صداي پچ پچاتو ميشنيدم .
    جوابي بهم نداد . بلند شدم . پتو رو از روش كشيدم چشماش و نيمه باز كرد و با صداي بلندي گفت :
    - هورام . خوابم مياد . پتو رو بده .
    - عمرا . پاشو .
    كلافه دستي به صورتش كشيد و موهاشو از روي صورتش كنار زد . گفت :
    - آخه پاشم چيكار كنم ؟
    - ميخوام سحر خيز شي . الان بابا با نون تازه مياد ميخوايم با هم صبحانه بخوريم . پاشو ديگه .
    زير لب چند تا بد و بيراه نثارم كرد گفتم :
    - دارم ميشنوما .
    - منم گفتم كه بشنوي . مردم آزار .
    از روي تختش بلند شد . به سمت دستشويي رفت . بلند جوري كه صدام و بشنوه گفتم :
    - من دارم ميرم پايين . زود بيايا . نبينم دوباره بخوابي .
    - برو تا نيومدم خَفَت كنم .
    لگدي به در زدم و دوباره اومدم پايين . اين بار ماه بانو توي آشپزخونه بود . با صداي بلند گفتم :
    - سلام . صبح بخير .
    نگاه مهربونش به من افتاد گفت :
    - سلام به روي ماهت . تو صبح كتري گذاشته بودي ؟
    - بله . زودتر بيدار شدم .
    - يكم اين سحر خيزي تورو كاش هيوا داشت .
    - اتفاقا رفتم بيدارش كردم . الان مياد پايين .
    - چه عجب !
    چيزي نگذشته بود كه هيوا هم به جمعمون اضافه شد . خميازه اي كشيد و با سستي خودش و روي صندلي انداخت و سرش و روي ميز گذاشت . ماه بانو گفت :
    - چه عجب مادر ما تورو صبح زود ديديم .
    - صبح بخير ماه بانو .
    - صبح شمام بخير . ميبيني چه حس خوبيه صبح زود بيدار شدن ؟ تنبلي نكن خوب نيست .
    هيوا سرش و از روي ميز بلند كرد و نگاهي به چهره ي ماه بانو انداخت و گفت :
    - زود پاشم صبحها كاشي بشمرم ؟
    ماه بانو كه متوجه طعنه ي كلام هيوا نشده بود گفت :
    - آره مادر . بهتر از خوابه كه .
    خندم گرفته بود . كلا كاراي ماه بانو و هيوا ديدني بود !
    نيم ساعتي صبر كرديم بالاخره بابا هم با نون تازه اومد . از ديدن هيوا سر ميز صبحانه تعجب كرد ولي چيزي نگفت . كلا آدم كم حرفي بود . يه صبحانه ي دست جمعي رو كنار هم خورديم . حتي خميازه هاي بي وقفه ي هيوا هم تاثيري توي جمع خوبمون نداشت . ميتونستم اعتراف كنم كه امروز بهترم . انگار با بارندگي ديشب امروز صبح يه هواي آفتابي و صاف و داشتيم !
    بعد از صبحانه بابا رفت سركار . يه مغازه ي آهن فروشي داشت . بعد از خداحافظي با بابا هيوا روي مبل ولو شد . مدام زير لب غرغر ميكرد كه چرا صبح به اين زودي بيدارش كردم . منم فقط نيشخندي بهش زدم و هيچي نگفتم . رو به ماه بانو گفتم :
    - ماه بانو كار خاصي نداري كمكت كنم ؟
    - نه مادر يه ناهاره كه خودم ميپزم .
    - باشه پس من ميرم بالا كاريم داشتي صدام كن .
    نيم نگاهي به هيوا انداختم و از كنارش گذشتم . از پله ها بالا رفتم و وارد اتاقم شدم . با خودم زمزمه كردم " سلام مقبره ي من ! "با افسوس سري واسه خودم تكون دادم . همه از دختر عمه و دختر عمو بگير تا پسراي تنبل فاميل همشون يه چيزي شدن . تو هي بشين تو اين اتاق درجا بزن .
    كامپيوتر و روشن كردم . سريع مسنجر و باز كردم . توي ليستم دنبال يه اسم آشنا ميگشتم ولي خبري ازش نبود . انگار وقتي نبود يه چيزي كم بود . انگار تنها كسي بود كه ميتونستم باهاش حرف بزنم .
    مسنجر و بستم . صداي موبايلم بلند شد به سمتش رفتم با نقش بستن اسم مَهبُد روي صفحه لبخند زدم . سريع جواب دادم :
    - سلام
    - سلام به دختر دايي گل خودم خوبي ؟
    - مرسي خوبم شما خوبين ؟ مهسا خوبه ؟ عمه چطوره ؟
    - همه خوبن . انقدر پشت هم نپرس . امروز خونه اين ؟ ميخوايم يه سر بيايم پيشتون .
    نگاهم و به دست چپم دوخته بودم . داشتم با ناخونام بازي ميكردم . يهو نگاهم به پوست چين خورده ي دستم افتاد . نفس عميق كشيدم و گفتم :
    - چه خوب . حتما بياين . عمه هم مياد ؟
    - آره شايد بياد . پس ميبينمت . فعلا .
    گوشي قطع شد . دوباره نگاهم روي دستم افتاد . به بديه صورتم نبود ولي بازم ميشد آثار سوختگي رو روش ديد . بيخيال اين فكرا . از جام بلند شدم تا به هيوا و ماه بانو هم بگم كه امشب مهمون داريم .

    *****
    هميشه وقتي ميخواستم وارد جمعي بشم نگران بودم . ده دقيقه اي ميشد كه خانواده ي عمه اومده بودن . من به بهانه ي حاضر شدن توي اتاقم خودم و حبس كرده بودم . موهام و باز كردم . چتري هاي بلندم و روي صورتم ريختم . با دستم موهام و تو صورتم پخش كردم تا كمتر چيزي معلوم باشه . از نگاهاي خيره و غرق ترحم اطرافيانم بدم ميومد . البته خانواده ي عمه غريبه نبودن . ولي هر چي كه بود بايد اين صورت زشت و تحمل ميكردن .
    پشت هم نفساي عميق كشيدم . دستم و روي دستگيره ي در گذاشتم . آروم بازش كردم و از پله ها پايين رفتم . اول از همه نگاه مهسا بهم افتاد .با لبخند و صداي بلندي گفت :
    - به به سلام . گفتم ديدي ما اومديم رفتي خودت و قايم كردي .
    همه نگاهشون به سمت من برگشت معذب شدم . ناخود آگاه دستم به سمت چتري هام رفت و بيشتر توي صورتم كشيدمشون . لبخند نصفه و نيمه اي بهشون زدم و با صدايي كه به زور در ميومد گفتم :
    - سلام .
    عمه با مهربوني گفت :
    - سلام دخترم بيا اينجا بذار ببوسمت . ما يه سر به شما نزنيم شماها يه خبر از ما نميگيرينا .
    با دستپاچگي به سمت عمه رفتم . بوسه اي به سمت راست صورتم زد . بعد موهام و كمي كنار زد و روي پوست چروك خورده و زشت سمت چپ صورتم بوسه ي محكم تري زد . خجالت زده سرم و پايين انداختم . انگار ميخواست بهم بفهمونه كه اين پوست حالش و به هم نميزنه . لبخند تلخي روي لبام نشست . به سمت شوهر عمه و مهبد برگشتم و با اونها هم احوال پرسي كردم . آخر از همه جايي كنار هيوا نشستم .
    نگاهش و بهم دوخت . انگار اونم فهميده بود كه تا چه حد دستپاچم . دستاي خيس از عرقم و توي دستش گرفت . هميشه همينطور بودم . وقتي از چيزي دستپاچه ميشدم صورتم گُر ميگرفت و دستام به عرق مينشست . لبخندي به روش پاشيدم و سرم و به زير انداختم .
    دوباره حرفهاشون و از سر گرفتن . از زير چشم نگاهي به مهبد انداختم . داشت براي خوش ميوه پوست ميكند . با صداي مهسا كه من و مخاطب قرار ميداد سرم و به سمتش برگردوندم :
    - خوب خانوم چيكارا ميكني ؟
    يعني نگاه زير چشمي من و به برادرش ديده بود ؟!
    - هيچ بيكارم .
    - به خدا ميومدي توي شركت مهبد اينا كار ميكردي . بهتر از توي خونه نشستن بود كه .
    هيوا نگاه ناراضي بهم انداخت و گفت :
    - ول كن مهسا فقط خودت و خسته ميكني اين خانوم پاش و از خونه بيرون نميذاره .
    - اشتباهتم همين جاست ديگه .
    دوباره داشت نصيحتاشون شروع ميشد . حرفشو قطع كردم و گفتم :
    - تو چيكارا ميكني ؟
    مهسا كه انگار منتظر بود همين سوال ازش پرسيده بشه سريع و با هيجان مشغول تعريف كردن شد . گه گاه نگاهم و از مهسا ميگرفتم و به مهبد ميدوختم .
    از بي توجهيش ناراحت شده بودم . عادت داشتم كه هميشه مثل يه حامي مهربون كنارم باشه و باهام حرف بزنه . ولي امروز انگار غرق حرفاي بابام شده بود .
    با ببخشيدي از كنار مهسا و هيوا بلند شدم و به سمت آشپزخونه رفتم . ماه بانو روي صندلي نشسته بود و زعفران ميسابيد . بو كشيدم عطر قرمه سبزي مستم كرد گفتم :
    - چه كردي ماه بانو . كمك نميخواي ؟
    - نه كاري ندارم ديگه خورشت گذاشتن چيكار داره مادر ؟
    از يخچال براي خودم آب ريختم و خوردم . ماه بانو نگاهي بهم انداخت و گفت :
    - مادر اين جلو زُلفيات و بزن كنار جايي رو هم ميبيني راه ميري ؟
    از طرز حرف زدن ماه بانو خندم گرفت . گفتم :
    - اينجوري بهم نمياد ؟
    - تو همه چي بهت مياد دخترم فقط اينارو بزن كنار ببينمت دلم باز شه .
    به خاطر دل ماه بانو چتري هام و زدم كنار با لبخند گفت :
    - آخيش دلم باز شد .
    خندم شدت گرفت . ليوان آبم و شستم . هنوزم داشتم به دستاي ماه بانو نگاه ميكردم . زير لب براي خودش شعري ميخوند . دوست نداشتم پيش بقيه برم . مخصوصا كه مهبد حواسش بهم نبود !
    صداي سوت و بعد هم صداي مهبد رو شنيدم :
    - چه بويي .
    از ديدن مهبد معذب شدم . سريع چتري هام و ريختم جلوي صورتم . و با دست چند بار مرتبشون كردم كه اين كار از چشماي تيز بين مهبد دور نموند .
    مهبد دوباره رو به ماه بانو گفت :
    - چه شامي بخوريم امشب . هميشه گفتم دست پخت ماه بانو حرف نداره .
    ماه بانو گل از گلش شكفته بود . خنديد و گفت :
    - كاري نكردم پسرم .
    كار سابيدن زعفران ها تموم شده بود . بين موندن و رفتن بودم . عمه ماه بانو رو از بيرون صدا كرد و اون سريع به سمت عمه رفت . حالا من مونده بودم و مهبد . به سمتم اومد ولي من سرم و پايين انداخته بودم . رو به روم ايستاد دستاش و روي سينش قلاب كرد و گفت :
    - هي دختره . چرا انقدر معذبي امشب ؟
    لبخند زدم . گفتم :
    - معذب نيستم .
    مهبد دستش و نزديك آورد ميخواست چتري هام و كنار بزنه ولي قبلش گفت :
    - اجازه هست ؟
    دستپاچه بودم . قلبم به شدت ميزد . فقط سري تكون دادم . مهبد چتري هارو كنار زد و بعد نفس عميقي كشيد گفت :
    - چرا براي خودت نميجنگي ؟ چرا صورتت و پشت موهات قايم ميكني ؟
    لبخند كجي بهش زدم و گفتم :
    - كي دلش ميخواد اين صورت و ببينه .
    - مگه چشه ؟
    - بس كن مهبد هميشه حرفاي تكراري ميزني .
    يه لنگه ابروش و بالا انداخت . گفت :
    - اعتماد به نفس داشته باش . برو جلو و به همه بگو من هورامم . خودت و پشت هيچي قايم نكن . تو براي خودت و صورتت بجنگ . بگو چيزي از بقيه كم ندارم . وقتي كه خودت حاضر نيستي بجنگي كس ديگه اي هم حاضر نيست به خاطر تو بجنگه . فقط حرفم اينه كه خودت و قايم نكن . همين .
    ازم دور شد و به سالن برگشت . شعار داد ! اگه خودش جاي من بود . . . زبونم گاز گرفتم . خدا نكنه جاي من باشه .
    با خودم يكم كلنجار رفتم ولي بالاخره به سمت سالن رفتم .

    شام و با خانواده ي عمه خورديم . ديگه با مهبد هم كلام نشدم . بحثهاي مهسا و هيوا هم برام جذابيتي نداشت . دير وقت بود كه مهمونا رفتن . دوباره برگشتم به اتاقم . چتري هام و از روي صورتم كنار زدم . از بس موهام توي چشمام بود خسته شده بودم . روي تخت دراز كشيدم . نگاهم به كامپيوتر افتاد . امروز با آراد حرف نزده بودم .
    سرم و برگردوندم . بيخيال . خستم . دلم ميخواد همين جا روي تختم دراز بكشم و به مهبد فكر كنم . به حرفاش . ميگفت بايد بجنگم براي خودم ! چه حرف خنده داري .
    به پهلو دراز كشيدم . سرم و روي دستم گذاشتم . به يه نقطه ي نامعلوم كه جلوم بود خيره شدم .
    توي فاميل با تنها پسري كه ميشد گفت راحتم مهبد بود . خيلي راحت بود . ترحم نميكرد . رفتارش عادي بود . ازش خوشم ميومد .
    دست چپم و بالا آوردم . كاش ميشد يه چاقو بردارم و همه ي اين پوستاي مرده و چروك روي دست و صورتم و بِيُرم . افكارم بهم پوزخند زدن . " تو خودت نخواستي ببريشون . خودت نخواستي كه از بين برن . " با خودم گفتم " خيلي درد داشت . تو نميفهمي . تو هيچي از عملاي جور واجور نميفهمي . وقتي يه دكتر مياد بهت ميگه پوست پيوند زده نگرفته اين احساسارو نميفهمي . نميخواستم بيشتر از اين زجر بكشم برام سخت بود "
    دوباره طاق باز خوابيدم . دوباره صداي توي سرم به حرف افتاد " تحمل ميكردي . در عوض الان سالم بودي . اونوقت ديگه لازم نبود موهات و تو صورتت بريزي و زير اون همه مو نفست بگيره . ديگه لازم نبود براي چيزي بجنگي . ديگه لازم نبود تنها باشي . . . "
    انگار افكارم دست روي نقطه ضعفم گذاشته بود زمزمه كردم " تنهايي . . . " واقعا تنها بودم . دلم ميخواست از اين تنهايي در بيام . دلم ميخواست يكي ديگه تو زندگيم بود . فكرم دوباره حرف دلم و زد " مثلا يه مرد ؟ يكي كه توي همه ي شرايط كنارت باشه ؟ " قلبم لرزيد دوباره تكرار كردم " يه مرد ؟ . . . " ساكت شدم . دوباره فكرم به جام حرف زد " يا شايد يه آدم خاص ؟ " سرم و به طرفين تكون دادم . نميخوام فكر كنم . هيچ كس دلش نميخواست با من باشه . هيچ آدم خاصي نميخواست . حتي آدماي غير خاص هم نميخواستن كه با من باشن . كه تنهاييام و پر كنن . به خودم اعتراف كردم " شايد واقعا بايد عمل ميكردم . شايد جلوي درخواست هاي بابا يا التماساي هيوا واسه ي عمل نبايد وايميستادم . اگه فقط يكم ديگه تحمل ميكردم شايد ميتونستم خوب بشم . . . شايد . . . "
    پلكام و بستم . " اميد الكي به خودت نده . دكترا گفته بودن فقط 50 درصد احتمال خوب شدن هست . انقدر الكي خودت و سرزنش نكن . تو حق داشتي قبول نكني . حق داشتي جا بزني . دردناك بود كه يه حرف دكتر تورو از هم بپاشونه . كه يهو از قله ي خوشبختي و آرزوهات بكشونتت پايين و داغونت كنه . "
    كاش مهبد كنارم بود ! اعتراف نبود . يه جورايي خواهش دلم بود . . . كاش مهبد اينجا بود . . .

    فصل دوم

    چند تا تقه به در زدم . از پشت در صداش كردم :
    - هيوا ناهار .
    با صداي بلندي گفت :
    - شماها بخورين منم الان ميام .
    سر تكون دادم . داشتم از در فاصله ميگرفتم صداي حرف زدنش و با تلفن شنيدم . برام چيز عجيبي نبود . ولي وقتي اسم خودم و از زبون هيوا شنيدم كنجكاو شدم و يكم وايستادم گوشم و به در چسبوندم و گوش دادم . كار درستي نبود ولي اون در مورد من داشت حرف ميزد :
    - هورام اين روزا زياد رو به راه نيست . من ميخوام كنارش باشم .
    يكم سكوت كرد دوباره گفت :
    - كيوان ! چرا انقدر بي منطق شدي ؟ من كي اين حرف و زدم ؟ فكر كردي من بدم مياد زودتر زندگيمون و شروع كنيم ؟
    دوباره سكوت كرد . يكم گوش داد و دوباره گفت :
    - بابا حرفي نداره ولي خودم دوست ندارم هورام و تنها بذارم . تو كه وضعيتش و ميدوني . من خواهرشم . دوست دارم پا به پاش توي تنهايياش و غصه هاش كنارش باشم . نه اينكه با عروسي و خوشحالي خودم تنهاش بذارم .
    احساس ميكردم دنيا رو سرم خراب شده . اين حرفا چي بود هيوا به كيوان ميزد ؟ دوباره صداي هيوا رو شنيدم :
    - نگفتم هميشه ميخوام كنارش بمونم . ولي حداقل تا وقتي كه بتونم مجابش كنم از اين لاك تنهايي خودش بيرون بياد . خواسته ي من خيلي زياده ؟ ميخوام يكم به خاطرم صبر كني يعني ارزش ندارم ؟
    يكم ديگه گوش داد . دوباره گفت :
    - من اين و نگفتم من خيلي دوست دارم كيوان .
    از كنار در رد شدم . ديگه هيچي نشنيدم . هيوا ميخواست بهم ترحم كنه ؟ من احمق و بگو هيچ وقت فكر نميكردم كه دليل عقب افتادن عروسي هيوا منم !
    از پله ها با سستي پايين اومدم . دلم ميخواست فرار كنم . ولي اين بار به خواسته ي دلم گوش ندادم . سر ميز نشستم . بابا نگاهي به صورتم انداخت و گفت :
    - هيوا رو صدا كردي ؟
    با گيجي سر تكون دادم . گلوم پر بغض بود . فكر ميكردم حداقل خانوادم بهم ترحم نميكنن . اصلا مگه من چم بود كه هيوا بخواد به خاطرم اين كار و بكنه ؟
    ماه بانو سمت ديگه ي ميز نشسته بود . مشغول خوردن شدن ولي من فقط به سوپي كه ماه بانو برام كشيده بود زل زده بودم . هيوا با سر خوشي از پله ها پايين اومد و جايي كنار من نشست . انقدر روابطشون حسنه شده بود و تونسته بود كيوان و قانع كنه كه يكم ديگه صبر كنه كه بتونه بيشتر به خواهرش ترحم كنه . دست چپم كه روي پام بود و مشت كرده بودم . نميدونستم چرا به خودشون اجازه ميدن كه باهام اينجوري رفتار كنن . شايد فكر كرده خبر عروسيش من و ناراحت ميكنه . شايد چون كسي من و با اين قيافه نميخواد بايد بهش حسودي ميكردم . اشك تو چشمام حلقه زده بود .
    هيوا با سر خوشي گفت :
    - كيوان به همه سلام رسوند .
    بابا بدون اينكه سرش و بالا بگيره گفت :
    - سلامت باشه .
    ماه بانو نگاهي به من كه دست به غذام نزده بودم انداخت و با تعجب گفت :
    - چرا نميخوري هورام ؟
    بغض گلوم و گرفته بود . سعي كردم قورتش بدم تا بتونم جوابي به ماه بانو بدم . يكم موفق شدم . گفتم :
    - سيرم . ميرم اتاقم .
    سريع از جام بلند شدم . نگاهاي متعجبشون و روي خودم حس ميكردم . محل ندادم . به سرعت پله هارو رفتم بالا . حتي اجازه ندادم از خودشون عكس العمل نشون بدن .

    به اتاقم رسيدم خودم و روي تخت انداختم اجازه دادم اشكام بريزن رو صورتم . همون لحظه در اتاق با شتاب باز شد سرم و گرفتم بالا . هيوا بود . دلم ميخواست با دستام خفش كنم . در و آروم بست ميخواست بياد سمتم كه با فرياد گفتم :
    - برو بيرون . نميخوام ببينمت .
    چشماش از تعجب گرد شده بود . با صداي آرومي گفت :
    - چي شده هورام ؟
    روي تخت نشستم و گفتم :
    - صدام و نشنيدي ؟ ميگم برو بيرون .
    - آخه بهم بگو چي شده كه يهو به هم ريختي .
    كامل از جام بلند شدم . بازوش و گرفتم و به سمت در بردم . در همون حال با فرياد گفتم :
    - نميخوام ببينمت نميفهمي ؟
    بازوش و از تو دستم در آورد و نگهم داشت گفت :
    - معلومه چته ؟ قاطي كردي ؟ چرا ديوونه بازي در مياري ؟ مثل آدم حرفت و بزن .
    يهو از كوره در رفتم گفتم :
    - من ديوونم ؟ من ديوونم يا تو ؟ كه انقدر احمقي و به خاطر ترحم به من داري عروسيت و عقب ميندازي ؟ فكر ميكني نميفهمم ؟ اين پرت و پلاها چي بود به كيوان ميگفتي ؟ من انقدر بدبختم كه تو بايد بهم ترحم كني ؟
    داشتم براي خودم پشت سر هم ميگفتم . نگاهم به چشماي شرمنده ي هيوا بود . انگار تازه فهميده بود براي چي شاكي شدم . سرش و انداخت پايين و گفت :
    - من نميخواستم ترحم كنم . من فقط ميخواستم كنارت باشم . همين .
    - انقدر دروغ نگو . من هيچ احتياجي ندارم كه تو كنارم باشي . فهميدي ؟ تو ميخواي كنارم باشي كه برام چيكار كني ؟ مگه كاريم ازت بر مياد ؟ برو سراغ زندگي خودت . تو چه ميفهمي درد من چيه ؟
    سعي كرد آرومم كنه . گفت :
    - باشه هورام تو آروم باش خواهري . باور كن منظورم اون چيزي كه تو فكر ميكني نبود .
    - خوب منظورت و فهميدم . ميخواي بگي يه خواهر بدبخت داري كه بايد پاسوزش بشي . كه هر لحظه بهش ترحم كني و وضعيت كوفتيش و به روش بياري .
    اشك تو چشماش حلقه زده بود گفت :
    - من منظورم اين نبود .
    انگشت اشارم و به سمت در گرفتم و بلند تر داد زدم :
    - از اتاق من برو بيرون .
    هيوا به هق هق افتاده بود . ولي بدون هيچ حرفي از اتاق رفت بيرون . احساس ميكردم به خاطر فريادايي كه زدم گلوم ميسوخت .
    نميدونستم چرا هيوا به خودش اجازه ميده كه با من اينجوري رفتار كنه ؟ همه چيز به خاطر اين بود كه دو سال ازم بزرگتره ؟ انگار خودش و موظف ميدونست كه برام مادري كنه . ولي من نميخواستم اون مادرم باشه ميخواستم خواهرم باشه .
    صورتم از اشك خيس شده بود . دستمال برداشتم و روي صورتم كشيدم . پوست كج و كوله و بد ريخت صورتم زير دستم بود . با حالت عصبي دستمال و محكم روي پوستم كشيدم . ديگه صورتم خيس نبود ولي من دست بردار نبودم . بازم دستمال و روي پوست خشك شدم كشيدم . دوباره . . . دوباره . . . دوباره . كاش ميشد صورتم و پاك كنم . پوستم به سوزش افتاده بود . دستمال و يه گوشه پرت كردم . نفسام به شماره افتاده بود . انگار يه مسير طولاني رو دويده بودم .
    صورتم و بين دستام قايم كردم . پشيموني به سراغم اومده بود . دوست نداشتم با هيوا اونجوري حرف بزنم . صورت گريونش كه يادم ميومد . . . چقدر تو سنگ دلي هورام .
    از جام بلند شدم و به سمت در اتاق رفتم . ميخواستم برم پيش هيوا . طاقت قهر كردن باهاش و نداشتم . صداي هيوا و بابا رو از بيرون شنيدم . دستم روي دستگيره موند .
    - فعلا بذارين تنها باشه . حالش بهتر ميشه . چيز مهمي نيست .
    چقدر خوشحال شدم كه هيوا دليل ناراحتيم و به بابا نگفت . دستم و از روي دستگيره برداشتم . بي هدف توي اتاقم چند قدم راه رفتم . بعد نا خود آگاه پشت كامپيوترم نشستم .
    مسنجر و باز كردم . آراد سريع پيغام داد :
    آراد : به سلام . چطورين شما ؟ چه عجب قدم رنجه كردين و اين مسنجرتون و باز كردين .
    بانوي سرخ : سلام .
    آراد : چه كم حرف . اين مدت نبودي گربه زبونت و خورده ؟ نه نه ببخشيد گربه انگشتات و خورده كه كم تايپ ميكني ؟
    شكلك خنده زد . ولي من هيچ لبخندي روي لبم نيومد . دمغ بودم . براش نوشتم :
    بانوي سرخ : هيچ بلايي سر دستام نيومده .
    آراد : بذار فكر كنم . ممممم . پس پكري ؟
    زده بود وسط خال . نفس عميقي كشيدم و گفتم :
    - آره پكرم
    آراد : خود درد و دل كن . بريز بيرون سبك شي .
    بانوي سرخ : خوب چي بايد بگم ؟ فرض كن يه خواهر داري . بعد اون خواهرت از همه ي زندگيش بزنه كه بخواد به تو ترحم كنه . تو چه حسي بهت دست ميده ؟
    دوباره پيغام آبي رنگ روي صفحه نقش بست . داشت تايپ ميكرد :
    آراد : اول اينكه خوب اون خواهرمه . پس نميتونه ترحم يا هر چي كه تو ميگي باشه . دوم اينكه واسه ي چي بايد بهت ترحم كنه ؟ مگه اتفاقي افتاده ؟
    تازه متوجه حرفام شدم . انقدر دمغ بودم كه نفهميدم چي نوشتم ! اصلا يادم نبود كه آراد هيچي از وضعيت ظاهري و زندگي من نميدونه ! دستپاچه گفتم :
    بانوي سرخ : نه بابا چيزي نشده . همينجوري گفتم . آخه اين خواهر من به خاطر اينكه بزرگتره زيادي مهربون بازي در مياره ديگه كم كم فكر ميكردم به خاطر اينكه مادر نداريم داره بهم ترحم ميكنه .
    دروغ ! دلم نميخواست دروغ بگم . ولي دلمم نميخواست به آراد چيزي از صورتم بگم . اصلا چه دليلي داشت كه بدونه ؟ ما كه قرار نبود همديگرو ببينيم . بذار اون تنها كسي باشه كه فكر ميكنه من مثل دختراي ديگه م .
    شكلك خنده زد و گفت :
    آراد : تو ديوونه اي . به جاي فكر و خيالاي الكي زود به زود به اين مسنجر كوفتيت سر بزن كه دلمون از تنهايي نپُكه !
    بانوي سرخ : سعي ميكنم .
    يكم ديگه با آراد حرف زدم از روياهاش ميگفت . از اينكه دلش ميخواد يه كتاب بنويسه . منم تشويقش كردم . گفتم اولين كسي كه كتابش و ميخره و ميخونه منم .
    بين شوخي ها و حرفاي آراد كل اتفاقاي ظهر و يادم رفته بود . وقتي به خودم اومدم كه ديدم نزديك 2 ساعته دارم باهاش حرف ميزنم . گردنم و به چپ و راست حركت دادم و از آراد خداحافظي كردم . همه ي بدنم خشك شده بود روي صندلي . از جام بلند شدم و روي تخت دراز كشيدم .
    براي چند لحظه چشمام و بستم . با صداي زنگ اس ام اس گوشيم پلكام و از هم باز كردم . نگاهي به صفحه ي گوشي انداختم . مهبد بود نوشته بود :
    - امروز ساعت 6 ميام دنبالت . لباس بپوش ميخوام ببرمت جايي . نه و نميشه رو هم قبول نميكنم . پس بهتره راس ساعت آماده باشي . ميبينمت .
    چقدر دستوري بود حرف زدنش . از فكر اينكه بخوام از خونه برم بيرون وحشت كردم . قصد نداشتم با مهبد جايي برم . حتي اگه من و ميكشتم باهاش نميرفتم .
    *****
    كتابي كه تو دستم بود و ورق زدم . از بالاي كتاب نگاهي به ساعت ديواري اتاقم انداختم 6 بود . سعي كردم دلهره ام و نديده بگيرم . من كه قرار نبود جايي برم . چشمم و به كلمه هاي كتاب انداختم . ولي مدام حواسم پيش تيك تيك كردن ثانيه شمار ساعت بود . در اتاقم باز شد و ماه بانو نفس زنون وارد اتاقم شد . دستش و به زانوش گرفته بود . نگاهي به من انداخت و گفت :
    - مادر نميشنوي يه ساعته از پايين دارم صدات ميزنم ؟
    كتاب و كنار گذاشتم گفتم :
    - نه نشنيدم . چرا اين همه پله اومدين بالا ؟ مگه شما زانوتون درد نميكنه ؟
    - خوب هر چي صدات زدم جواب ندادي چاره نداشتم كه .
    - چيزي شده ؟
    - آقا مهبد اومده دنبالت .
    انگار تازه نگاهش به لباسام افتاد با تعجب گفت :
    - وا تو كه حاضر نيستي ؟ آقا مهبد كه ميگفت بهت گفته مياد دنبالت . زود برو يه چيزي تنت كن . زشته منتظر بمونه . حتي تو هم نيومد تو ماشين گفت منتظرت ميمونه . بدو . من رفتم پايين .
    سريع گفتم :
    - ماه بانو .
    به سمتم برگشت .
    - بهش بگين من نميام .
    دوباره كتابم و برداشتم و سعي كردم خودم و مشغول نشون بدم . ماه بانو گفت :
    - چيه همش كِز كردي يه گوشه ي اين اتاق . برو بيرون يه باد به كلت بخوره . والا آدم كنج اين اتاق ميپوسه . بهونه نيار . من رفتم بگم مياي .
    از جا بلند شدم :
    - ماه بانو من نميرم .
    ماه بانو بدون اينكه به من توجهي كنه يا جوابي بهم بده از اتاق رفت بيرون . بلند تر گفتم :
    - ماه بانو بهش بگي كه نمياما .
    بازم جوابي نداد بهم . اين يعني كه بخواي نخواي بايد بري . موبايلم و برداشتم و شماره ي مهبد و گرفتم . گوشي و برداشت و بدون سلام گفت :
    - چقدر طول كشيد . بدو بيا پايين ديگه .
    - من كي بهت گفتم كه ميام ؟
    - من ازت نپرسيده بودم كه مياي يا نه . گفتم بايد بياي .
    -من نميام . برگرد خونتون .
    - لوس نشو هورام . سريع حاضر شو . تا 15 دقيقه ديگه اگه اومدي كه هيچ اگه نيومدي من ميام بالا و به زور ميارمت پايين .
    گوشي و قطع كرد . عصبي شدم . ولي بي اختيار به سمت كمد لباسام رفتم . همينطور كه مانتو و شلوارم و در مي آوردم غر غر ميكردم . سريع لباسام و پوشيدم . آينه ي كوچيكم و از توي كشوي ميزم در آوردم و مقابل خودم گرفتم . دسته از موهام و مثل هميشه جلوي صورتم ريختم و شال مشكي رنگمم طوري سرم كردم كه صورتم و تو خودش قايم كنه . بد نبود . حد اقل كسي رو به وحشت نمينداختم .
    سلانه سلانه پله ها رو پايين رفتم . هيوا روي مبل خودش و مچاله كرده بود و با بي حوصلگي به تلويزيون زل زده بود . يه سر و صداهايي هم از آشپزخونه ميومد كه معلوم بود ماه بانو اونجا مشغوله . هيوا با ديدنم از روي مبل بلند شد . سرم و انداختم پايين . هنوزم يكم پشيموني تو وجودم بود . برخوردم زياد از حد تند بود ! هيوا با صداي آرومي گفت :
    - با مهبد ميري بيرون ؟
    سرم و گرفتم بالا . زير لب گفتم :
    - آره .
    لبخند كم جوني بهم زد و نزديكم اومد گفت :
    - بهت خوش بگذره .
    چيزي نگفتم . با دستش يكم شالم و مرتب كرد و گفت :
    - چقدر تو صورتت آورديش .
    يه قدم به عقب برداشتم . دستش از روي شالم افتاد . گفتم :
    - اينجوري بهتره . خداحافظ .
    - باشه هر جور راحتي . خداحافظ .
    از همون جا از ماه بانو هم خداحافظي كردم و از خونه زدم بيرون . مهبد توي ماشين منتظرم بود . نگاهي به كوچه انداختم . نسبتا خلوت بود . فقط چند تا از بچه هاي همسايمون توي كوچه مشغول بازي بودن .
    سريع سوار ماشين مهبد شدم و اخمام و كشيدم تو هم . نگاهي بهم كرد و گفت :
    - سلام اخمالو .
    - بار آخرت باشه كسي و مجبور ميكني باهات جايي بياد .
    خنديد . قلب منم با خنده هاش به لرزه افتاد . گفت :
    - همينه كه هست . بريم ؟
    نگاهم و ازش گرفتم و فقط سر تكون دادم . چشمم به پنجره ي خونمون افتاد . هيوا با چشماي نگران نگاهم ميكرد . چرا انقدر بد بودم ؟ چقدر اذيتش كردم امروز . به خودم قول دادم وقتي از بيرون برگشتم حتما از دلش در بيارم .
    مهبد ماشين و به حركت در آورد و من سرم و به زير انداختم . گفتم :
    - كجا ميري ؟
    - يه جا كه بشه حرف زد .
    - چه حرفي ؟
    - عجله نكن .
    پوفي كردم و ساكت شدم . يكم كه رفتيم جلوي يه پارك نگه داشت و گفت :
    - پياده شو .
    نگاهم روي پارك چرخيد . حسابي شلوغ بود . با من من گفتم :
    - برو يه جاي ديگه .
    يه لنگه ابروش و بالا انداخت و گفت :
    - چرا ؟ مگه اينجا چشه ؟
    بهش با التماس نگاه كردم .
    - فقط از اينجا برو .
    - پياده شو هورام .
    - اينجا خيلي شلوغه .
    - خوب باشه . پياده شو .
    ولي من تكوني به خودم ندادم . خودش پياده شد در ماشين و برام باز كرد و گفت :
    - من از اينجا هيچ جاي ديگه نميرم . بهتره كه پياده شي و وقت و تلف نكني .
    ناچار پياده شدم . شالم و بيشتر تو صورتم كشيدم . مهبد گفت :
    - انقدر نترس . كسي نمياد رو صورت تو زوم كنه ببينه چه شكلي هستي . اينجوري بيشتر جلب توجه ميكني .
    جوابي بهش ندادم . با قدماي لرزون و سر زير افتاده دنبالش راه ميرفتم . انقدر سرم و پايين گرفته بودم كه متوجه نشدم مهبد ايستاده . محكم خوردم بهش . سرم و بالا گرفتم . اخماش تو هم بود گفت :
    - وقتي ميگم سرت و انقدر ننداز پايين واسه همين وقتاست . بيا بشين .
    به صندلي همون نزديكا اشاره ميكرد . نشستم . دقيقا جايي رو انتخاب كرده بود كه مركز شلوغي و رفت و آمد بود . زير لب غريدم :
    - جا از اين بهتر نبود ؟
    - تو مشكلي با اينجا داري ؟
    زير لب زمزمه كردم :
    - اعصاب خورد كن !
    خنديد گفت :
    - فحش بود ؟
    جوابي بهش ندادم . گفت :
    - شنيدم امروز حسابي قاطي كرده بودي .
    سرم و بالا گرفتم و نگاهش كردم :
    - آفرين به هيوا خوب بلده خبرارو پخش كنه .
    - خُل بازياي تو كه ديگه خبر جديدي نيست .
    اخمام تو هم رفت :
    - ميشه بگي چيكار كردم كه انقدر بد و بيراه داري بهم ميگي ؟
    جدي شد گفت :
    - چرا فكر ميكني آدم و عالم دارن بهت ترحم ميكنن ؟
    - مگه غير از اينه ؟ همه بهم ترحم ميكنن . مخصوصا هيوا .
    - اون خواهرته . كي و ديدي كه به خواهرش ترحم كنه ؟ محبت اونو با ترحم مقايسه ميكني ؟
    - اين محبت نيست . ترحمه .
    - اگه ترحمم باشه خودت باعثش ميشي . خودت و حبس ميكني تو خونه . توي جمعهاي شلوغ و پلوغ حاضر نميشي . خودت و تو سري خور نشون ميدي . خودت و قايم ميكني . ايناست كه باعث ميشه كسي بهت ترحم كنه .
    از كوره در رفتم :
    - من و آوردي بيرون كه بهم اينارو بگي ؟ چجوري ميتوني باهام اينجوري حرف بزني ؟
    - چيه ؟ نكنه ميخواي به خاطر موقعيتت بهت ترحم كنم ؟ يا مثلا بگم حق با توئه تو آروم باش ؟
    سكوت كردم مات مونده بودم . دوباره به حرف اومد :
    - ديدي . تو خودتم ميخواي كه بهت ترحم كنن .
    - تو اصلا از زندگي من چي ميدوني ؟ ميتوني خودت و جاي من بذاري و عادي زندگي كني ؟ اصلا درد يكي مثل من و ميدوني ؟
    صداش و بالا برد و گفت :
    - آره ميدونم تو يه دختر ضعيفي كه همش يه گوشه ميشيني و به دست بقيه نگاه ميكني كه روي سرت كشيده بشه . انقدر خودت و دست كم ميگيري كه حال آدم و به هم ميزني . بس كن ديگه به خودت بيا . مگه تو چيت از بقيه كمتره ؟ چون صورتت اينجوريه قيد زندگي كردنتم بايد بزني ؟
    هر لحظه صداش بالا تر ميرفت . با وحشت به اطرافمون نگاه ميكردم . چهره هاي مشكوك و نگاهاي خيره ي مردم و روي خودمون ميديدم . هم معذب بودم هم وحشت كرده بودم . مهبد ولي حواسش به هيچ كس نبود ديگه حتي صداش و نميشنيدم . سرم و پايين انداخته بودم . نميخواستم با صورتم بيشتر جلب توجه كنم . همه عادتشون بود كه به تفاوتاي ديگرون چشم بدوزن .
    مهبد گفت :
    - چرا ساكتي ؟ انقدر سرت و پايين نگير .
    سرم و گرفتم بالا . با اخم به صورتش خيره شدم .
    - به تو ربطي نداره كه من چيكار ميكنم . ميخوام برم خونه .
    - هنوز حرفام تموم نشده .
    - برام مهم نيست .
    جفتمون با اخم همديگرو نگاه ميكرديم . چند ثانيه طول كشيد اولين كسي كه نگاهش و گرفت من بودم . در عوض نگاهم به زني افتاد كه تو فاصله ي كم پشت مهبد ايستاده بود و با تعجب و حالتي بين دلسوزي و ناراحتي به من خيره شده . تازه فهميدم كه موهام از روي صورتم كنار رفته . با دستپاچگي دوباره چتري هام و نامنظم توي صورتم ريختم و به سمت ماشين دويدم . اشك تو چشام حلقه زده بود . من هر چي كه بودم براي خودم بودم . چرا نميذاشتن راحت باشم ؟ مگه چيزي ازشون خواستم ؟
    صداي مهبد و پشت سرم ميشنيدم ولي بي توجه بهش ميدويدم . اشك ديدم و تار كردم بود . از طرفي هم موهايي كه توي صورتم بود نميذاشت ببينم كه دارم كجا ميرم فقط پاهام بودن كه من و به جلو ميبردن .
    يه لحظه به خودم اومدم و ديدم كه به يه جسمي برخورد كردم . زانوهام سست شد و محكم خوردم زمين . صدايي رو از بالاي سرم شنيدم :
    - خانوم خوبين ؟ چي شد ؟ خانوم ؟
  3. 1
  4. #3
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    صداي مهبد نزديك تر شد . سرم هنوز پايين بود . مهبد گفت :
    - هورام خوبي ؟ دستم و بگير بلند شو .
    دستش و گرفتم و از جام بلندم كرد . نگاهم ناخودآگاه به سمت مردي كه بهش برخورد كرده بودم افتاد . اونم داشت بهم نگاه ميكرد . ميشد تعجب و تو صورتش خوند . دوباره داشتم معذب ميشدم ولي اون سريع حالت نگاهش و عوض كرد و عادي شد . لبخندي روي لبش نشست و همينطور كه نگاهم ميكرد گفت :
    - چيزيتون كه نشد ؟ خوبين ؟
    شالم و روي سرم مرتب كردم . چند بار موهام و روي صورتم مرتب كردم و گفتم :
    - بله خوبم .
    مهبد رو به پسره گفت :
    - شرمنده آقا .
    پسره با همون لبخندش گفت :
    - دشمنتون شرمنده .
    بعد رو به من گفت :
    - ببخشيد يهو سر راهتون سبز شدما .
    ليخند محوي روي لبام نشست . ديوونه بود ؟! من يهو عين توپ بولينگ قِل خوردم طرفش تازه وايستاده بود عذر خواهي هم ميكرد . زبونم نميچرخيد كه چيزي بگم مهبد به جاي من با خنده بهش گفت :
    - اين چه حرفيه .
    - جدي ميگم منم حواسم نبود . به هر حال بازم شرمنده . خداحافظ .
    زير لبي باهاش خداحافظي كردم . مهبد باهاش دست داد و خداحافظي طولاني باهاش كرد . انگار واقعا دوست چندين و چند ساله ي هم بودن . هر چند رفتار بي غل و غش و خوشروييش باعث ميشد آدم احساس غريبگي باهاش نكنه .
    داشتم رفتنش و نگاه ميكردم . قد بلند بود . سرش و به اطراف ميچرخوند . انگار دنبال كسي ميگشت . چهرش بد نبود . بيشتر از اونكه خوشگل باشه جذاب بود . با صداي مهبد به خودم اومدم :
    - سوار نميشي ؟
    سرم و به طرفش برگردوندم . كي به ماشين رسيده بودم ؟ پوفي كردم و با كم حواسي سوار ماشين شدم . اصلا يادم نميومد كه براي چي ميدويدم .
    مهبد هم سوار شد . گفت :
    - يكم تند رفتم . خودمم قبول دارم . ولي هنوزم سر حرفم هستم . بهتره يكم بهشون فكر كني .
    با گيجي براش سر تكون دادم . اون حتي از چهرمم نترسيد . يهو خودش و عقب نكشيد . يا حتي نگاهش رنگ و بوي دلسوزي نگرفت . زيادي عادي بود . فقط اولش جا خورد . كه خوب اونم بهش حق ميدم .
    دوباره صداي مهبد افكارم و به هم ريخت :
    - برم خونه ؟ ميخواستم شام و . . .
    حرفش و قطع كردم آروم گفتم :
    - ميخوام برم خونه .
    لحنم ناراحت يا عصبي نبود فقط جايي و ميخواستم كه فكر كنم . جايي كه ديگه صداي مهبد فكرام و به هم نريزه .
    مهبد سر تكون داد و گفت :
    - باشه .
    يكم مكث كرد و دوباره گفت :
    - ازم ناراحتي ؟
    به سمتش برگشتم و گفتم :
    - نه ناراحت نيستم .
    - پس چرا ساكتي ؟
    - دارم به حرفات فكر ميكنم .
    دروغ ! به تنها چيزي كه فكر نميكردم مهبد بود . واقعا چرا انقدر به خاطر رفتار اون پسر انقدر هيجان زده شده بودم ؟ شايد هيچ وقت ديگه نميديدمش ولي همين كه با نگاهش عذابم نداد ازش ممنون بودم . چقدر با اون زن توي پارك فرق داشت . مهبد دوباره گفت :
    - هيوا خيلي ناراحت بود . همش ميگفت كه مقصره . رفتي خونه از دلش در بيار . اون فقط نگرانته . خيلي دوست داره .
    ميدونستم . منم هيوا رو خيلي دوست داشتم . اون برام همه چيز بود . تنها دوستي كه تو زندگيم داشتم هيوا بود .
    - حتما اين كار و ميكنم .
    مهبد با تعجب نگاهم كرد گفت :
    - چقدر عوض شدي توي چند دقيقه . ايول به خودم . مغزت و شست و شو دادما !
    خندم گرفت . چيزي نگفتم . گذاشتم به خودش افتخار كنه كه تونسته حالم و بهتر كنه . شايد واقعا حق با اونا بود . بايد بيشتر توي جامعه رفت و آمد ميكردم . همه كه رفتاراشون يه جور نبود . همه كه قصد ترحم نداشتن . بايد بهش فكر ميكردم .
    مهبد جلوي خونه نگه داشت گفتم :
    - شام پيشمون بمون .
    دستي به صورتش كشيد و گفت :
    - نه ديگه ميرم . به همه سلام برسون .
    - توام همين طور خداحافظ .
    به سمت خونه رفتم . قبل از اينكه دستم و رو زنگ بذارم در باز شد . انگار هيوا نگران تر از چيزي بود كه فكر ميكردم . با نگاه نگرانش منتظرم بود . يهو دلم براش تنگ شد . دستم و دور گردنش حلقه كردم و بوسه اي روي گونش كاشتم اونم منو محكم بغل كرد . با صداي پر بغض گفت :
    - هورام باور كن امروز . . .
    بين حرفش پريدم سرم و رو شونش گذاشتم . آروم گفتم :
    - هيچي نگو . دلم برات تنگ شده بود .
    - منم همينطور خواهري .
    وقتي ازش خدا شدم چشماش پر اشك بود . دوباره از خودم خجالت كشيدم . ولي همون لحظه اراده كردم كه هورام ديگه اي بشم .
    ****
    آراد : خُب دوست دارم ببينم ذهنيتت در مورد قيافم چيه ؟
    بانوي سرخ : خوشم نمياد حدس بزنم .
    آراد : بگو ديگه . كاري نداره كه .
    بانوي سرخ : خوب تو اول بگو .
    آراد : باشه ولي توام بايد بعد از من بگيا .
    خندم گرفت عين بچه ها بود :
    بانوي سرخ : باشه . منم ميگم
    صبر كردم داشت تايپ ميكرد . يه قاشق از بستني كه كنارم بود و خوردم و صبر كردم . بالاخره نوشت :
    آراد : خوب فكر ميكنم موهات بايد خرمايي باشه . چشمات شايد مشكي يا مثلا عسلي . آره عسلي بيشتر بهت مياد . فكر كنم قدت متوسط باشه . يكمم بايد تُپُل باشي .
    اينجاش و كه خوندم بستني پريد تو گلوم و به سُرفه افتادم . براش نوشتم :
    بانوي سرخ : چي باعث شده كه فكر كني من تُپُلم ؟
    آراد : نميدونم حدسه ديگه . حالا نوبت توئه .
    بانوي سرخ : تو خيلي بدجنسي منم با بدجنسي حدسياتم و ميگم .
    آراد : جر زني نكن واقع بين باش . من همه ي اون چيزايي رو كه گفتم خوب بود .
    بانوي سرخ : يكي به تو بگه خِپِل ناراحت نميشي ؟
    شكلك خنده برام زد . خودمم از لفظ خِپِل خنديدم .
    آراد : من نگفتم خِپِل فقط گفتم يكم تُپُلي . البته اگه اصرار داري به نظرم خِپِل بد نيست .
    بانوي سرخ : اينجوريه ديگه ؟ پس به نظر منم تو يه پسر چاقِ قد كوتاهِ كچلي .
    آراد دوباره شكلك خنده زد گفتم :
    بانوي سرخ : بخند . نوبت منم ميشه به تو بخندم .
    آراد : جدي به تو نميخندم به حدسياتت ميخندم . به مرگ دشمنام هميني كه گفتيم . اصلا مو نميزنه با حدسياتت .
    بانوي سرخ : من كلا آدم شناسم . از اولشم ميدونستم .
    آراد : بابا آفرين . آهان يه حدس ديگم ميزنم .
    بانوي سرخ : به خدا اگه چرت و پرت بگي خودت ميدوني .
    آراد : نه بابا چرت و پرت چيه . حدس ميزنم يه رژ لب قرمزم زده باشي .
    با گنگي گفتم :
    - چه ربطي داشت ؟
    آراد : به خاطر آيديت ميگم . بانوي سرخ ! من و ياد رژ لب قرمز ميندازه .
    خنديد . منم تلخ خنديدم . بانوي سرخ به خاطر چيز ديگه اي بود . ولي حق نداشتم چيزي در موردش بگم . براش نوشتم :
    - آره حق با توئه فقط به خاطر همين گذاشتم .
    آراد : به خاطر چيز ديگه اي نميتونه باشه . احتمالا همينه .
    بانوي سرخ : منم تاييد كردم ديگه .
    آراد : حالا جدي نظرت و در مورد من بگو .
    بانوي سرخ : بعدا ميگم . فعلا بايد برم .
    آراد : تا بحث گل ميندازه در ميري .
    خندم گرفت گفتم :
    - غر نزن . تا بعد .
    آراد : سعي ميكنم . باي .
    مسنجر و بستم . ظرف بستنيم و برداشتم تا ببرم تو آشپزخونه . به حرفاي آراد فكر ميكردم . خوب موهام و درست حدس زده بود . البته فِر بودنش و نگفته بود . ولي چشمام نه عسلي بود نه قهوه اي . چشمام طوسي بود . ولي در مورد تُپُل بودنم . يهو دوباره خندم گرفت . واقعا چه فكري كرده بود كه ميگفت من تُپُلم ؟
    به آشپزخونه رسيدم هيوا و ماه بانو طبق معمول داشتن با هم كل كل ميكردن . ظرف بستنيم و به سمت سينك ظرفشويي بردم و مشغول شستنش شدم . هيوا با غرغر گفت :
    - ماه بانو جون قربونت برم بابا من شوهرم و بهتر از تو ميشناسم همين غذا فرنگيارو دوست داره .
    ماه بانو دستش و روي لبش گذاشت و با تعجب گفت :
    - وا مگه فقط اون يه نفره ؟ مامان و باباشم غذا فرنگي دوست دارن ؟ دختر زشته . اين غذاها كه دل آدم و نميگيره .
    - ماه بانو تو برو استراحت كن . اصلا كاري به غذاها نداشته باش .
    - مگه ميشه ؟ نميذارم از اين غذا فرنگيا به خورد همه بدي .
    - واي ماه بانو چقدر تو لجبازي .
    هيوا از آشپزخونه بيرون رفت ماه بانو پيروز مندانه خنديد . از خندش منم خندم گرفت . هميشه دوست داشت با هيوا كل كل كنه . ميدونستم چقدر دوستش داره ولي شخصيت سركش و لجباز هيوا باعث ميشد ماه بانو براي كل كل باهاش ترغيب بشه . كنارش رفتم و گفتم :
    - بحث سر چي بود ؟
    همينجوري كه پياز خورد ميكرد گفت :
    - هيچي مادر ميخواست امشب هممون و با غذا پختنش به كشتن بده جلوشو گرفتم .
    خندم شديد تر شد گفتم :
    - برم ببينم هيوا كجا رفت .
    از آشپزخونه اومدم بيرون هنوز داشتم ميخنديدم . نگاهم به هيوا افتاد كه روي راحتي ها لم داده بود و مثلا داشت تلويزيون نگاه ميكرد . كنارش نشستم و گفتم :
    - امشب كيوان مياد اينجا ؟
    - آره با مامان و باباش مياد .
    - خوبه .
    نگاهم و به تلويزيون دوختم . ديدم هيوا براي گفتن چيزي بي طاقته . ولي گذاشتم خودش به حرف بياد . بالاخره ترديداش و كنار گذاشت و گفت :
    - هورام ؟
    - هوم ؟
    - راستش امشب خانواده ي كيوان ميان اينجا تا تكليف خيلي چيزا رو مشخص كنن .
    ذوق زده گفتم :
    - اين كه خيلي خوبه . بالاخره عروس ميشي .
    خجالت زده خنديد گفت:
    - از نظر تو اشكال . . .
    - هيوا . نذار دعوامون بشه ها ! تو 28 سالته . ديگه كم كم بايد فكر عروسي رو ميكردين . من موندم چجوري تونستين اين همه صبر كنين . بهتره امشب قال قضيه كنده بشه .
    دستام و گرفت و گفت :
    - اگه تورو نداشتم چيكار ميكردم ؟
    به دستاش فشار خفيفي آوردم و بعد از جام بلند شدم گفتم :
    - خيلي خُب لاو تركوني ديگه بسه . پاشو كمك ماه بانو كن يكم .
    هيوا از جاش بلند شد با هم به آشپزخونه رفتيم و حسابي دور ماه بانو رو شلوغ كرديم . هيچ وقت تو زندگيم به اندازه ي امروز خوشحال نبودم . حداقل ميدونستم كه ديگه قرار نيست هيوا به خاطر من با آيندش بازي كنه . ميدونستم كه كيوان پسر خوبيه و هيوا رو دست آدم قابل اعتمادي داريم ميديم . با اينكه خيلي طول كشيد كه بتونه به قيافه ي من عادت كنه كه اونم از حركاتش كاملا واضح بود . ولي با اين وجود الان با گذشت 2 سال از عقد هيوا ديگه تبديل به دوستاي خوبي براي هم شده بوديم .
    چند ساعت بعد من توي اتاق هيوا بودم و داشتم براش موهاش و صاف ميكردم . نگاهي بهش انداختم و گفتم :
    - هيوا تو عاشق كيواني ؟
    از توي آينه نگاهي بهم انداخت . لبخند خاصي روي لبش اومد انگار صورت كيوان جلوي چشمش اومده بود . گفت :
    - معلومه كه عاشقشم . چرا همچين چيزي پرسيدي ؟
    شونه هام و بالا انداختم و بدون اينكه جوابي به سوالش بدم دوباره پرسيدم :
    - اين عشق حسش چجوريه ؟
    -- هر كس يه جوري عشق و معني ميكنه . وقتي مدام تو فكرته . حتي نميذاره به جز اون به چيز ديگه اي فكر كني يعني عاشقش شدي .
    هيچي نگفتم . هيوا دوباره گفت :
    - چرا اين و ميپرسي ؟
    - همينجوري . ميخواستم حست و بدونم .
    - حسم خيلي خوبه .
    نگاهي به لبخندش كردم گفتم :
    - معلومه نيشت بازه !
    كار موهاي هيوا تموم شد . به اتاق خودم برگشتم . موهاي فِرَم و جلوي صورتم ريختم . يه دسته از موهام و بالاي سرم بستم و بقيش و آزاد روي شونه هام گذاشتم . داشتم به حرفاي هيوا فكر ميكردم . با اين چيزايي كه هيوا گفت حالا من عاشق بودم ؟ " عاشق مهبد ؟ پرت و پلا نگو دختر . به كسي فكر كن كه در حد و اندازه ي خودت باشه . تو كجا ، مهبد كجا !!! "
    نفس عميق كشيدم . از پايين صداي سلام و احوال پرسي هيوا و بابا رو ميشنيدم . انگار مهمونامون اومده بودن . سريع پايين رفتم . از نظر خودم حضورم توي اون مراسم زيادم الزامي نبود ولي هيوا اصرار داشت من باشم . حالا انگار چه كار مهمي هم انجام دادم ! از اول تا آخر مراسم سرم پايين بود و با پايين بلوزم بازي ميكردم .
    قرار شد كمتر از 2 ماه ديگه جشن برگزار شه . توي نگاه هيوا يه برقي بود . مخصوصا وقتي چشماش و به كيوان ميدوخت . كيوان پسر آرومي بود . پوست سفيدي داشت و وقتي ميخنديد تمام صورتش قرمز ميشد . ولي من اين حالتاش و دوست داشتم . به نظر خودم با نمك بود . يه چيزي درست نقطه ي مقابل هيوا بود .
    بعد از شام مهمونا رفتن . امروز بيشتر از حد توانم توي مهموني مونده بودم . هميشه وقتي مهمون داشتيم چند دقيقه پيششون مينشستم و بيشتر به آشپزخونه يا اتاقم پناه ميبردم ولي به خاطر هيوا و هيجانش تا آخر مهموني كنارش نشسته بودم .
    ميخواستم برم اتاقم كه بابا صدام زد :
    - هورام
    به عقب برگشتم . روي راحتي ها نشسته بود . گفت :
    - بيا اينجا بشين .
    - كاري دارين بابا ؟
    - شما بشين ميگم بهت .
    سلانه سلانه به سمت مبل كنارش رفتم . هيوا رفته بود به ماه بانو كمك كنه . نشستم گفتم :
    - بفرماييد .
    - همه چي خوبه ؟ اوضاع بر وفق مراده ؟
    - اي بد نيست . صدام زدين همين و بپرسين ؟
    - يكم صبر كن دختر .
    خنديدم :
    - چشم .
    - امروز مهندس سالاري اومده بود پيشم .
    مهندس سالاري يكي از دوستاي پدر بود كه جز دوستاي خانوادگيمون هم به حساب ميومد و با هم رفت و آمد داشتيم . ولي تنها 1 بار من و ديده بود . اونم وقتي كه 15 سالم بود . ديگه از اون سن به بعد زياد توي جمعي حضور پيدا نميكردم .
    سر تكون دادم و گفتم :
    - خوب ؟
    يكم مكث كرد . چشمام و ريز كردم . مطمئن بودم چيزي كه بابا ميخواد بگه زياد باب ميلم نيست . وگرنه انقدر طفره نميرفت .
    - ميگفت پسرش چند وقتيه تخصص زيبايي گرفته .
    تا تهش و خوندم كلافه گفتم :
    - بابا شما كه ميدونين من جوابم چيه .
    - بذار حرفم و كامل كنم .
    هيچي نگفتم بابا دوباره گفت :
    - همه چي عوض شده . تو خيلي وقت پيش عمل كردي . الان كلي روشاي جديد تر اومده . كلي درصد بهبودشون بالا رفته . پيوند پوست الان خيلي خوب نتيجه ميده . اين دوستم ميگفت كار پسرش خيلي گرفته . ميگه همه جا اسم دكتر سالاري از دهنشون نمي افته . امتحانش كه ضرر نداره هان ؟
    نگاهي به چهره ي نا اميدش انداختم . چرا هم خودش و به زحمت الكي مينداخت هم منو ؟ من هيچ اميدي به بهبود نداشتم . اين عملا به هيچ دردي نميخورد . فقط ميشدم موش آزمايشگاهيشون . همين . از جام بلند شدم . پيشوني بابا رو بوسيدم و گفتم :
    - مرسي بابا بهش فكر ميكنم .
    برق اميد و ميشد تو چشماش ديد . نخواستم نااميدش كنم . خودم ميدونستم جوابم از ته دلم چيه . ولي نميخواستم بابا اين و بفهمه .
    شب بخير گفتم و به اتاقم رفتم . روي تختم دراز كشيدم . اولين و آخرين باري كه تصميم گرفته بودم عمل كنم بعد از ديپلم گرفتنم بود . با كلي اميد توي بيمارستان بستري شدم . كلي عمل روي صورتم و بدنم انجام دادن . آخرشم بعد از اون همه عذاب دكتر بهم گفت متاسفم پوست پيوند و پس زده . انگار كاخ آرزو هام رو سرم خراب شده بود . از اون به بعد افسرده تر شدم ، گوشه گير تر شدم ، بيشتر خودم و تو خونه حبس كردم . ديگه حتي علاقه اي هم به ادامه تحصيل نداشتم . آمادگي اينكه وارد يه محيط بزرگتر از مدرسه بشم و نداشتم . پس روز به روز توي 4 ديواري اتاقم خودم و حبس كردم و درجا زدم . شدم يه دختري كه تنها تفريحش كامپيوترشه يا به قول ماه بانو دنياي خارج ! هر وقت من ميرفتم اينترنت بهم ميگفت رفتي تو دنياي خارج ؟! حرف ماه بانو تونست يكم از بار غم و از روي سينم برداره . ولي آخرش كه چي ؟ بايد بابا رو نااميد ميكردم ؟ چرا انقدر من براشون دردسر داشتم ؟!

    فصل سوم

    - تو چرا صورتت اين شكليه ؟ چرا انقدر زشتي ؟
    نگاه خيره و تا حدي هم تمسخر آميز بچه ها رو روي خودم حس ميكردم . دورم حلقه زده بودن و نگاهم ميكردن . صبح كه مامان داشت با گلسراي خوشگلي كه عكس كيتي روش داشت موهام و ميبست . با ناراحتي بهش گفته بودم بذار يه دسته از موهام تو صورتم بريزه . لبخند مهربونش و روي صورتم پاشيده بود . با مهربوني بهم گفته بود :
    - هورام . دختر قشنگ من .نگران هيچي نباش . سر كلاس خوب نيست موهات تو صورتت پخش باشه اينجوري هيچي از درس نميفهمي عزيز دلم .
    دوباره قيافه ي غمزدم و بهش دوخته بودم :
    - ولي نميخوام كسي اينارو ببينه.
    به پوست صورتم اشاره كرده بودم . مامانم به روشون بوسه زده بود و يه دسته از چتري هام و جدا كرده بود . ميتونستم ناراحتيش و ببينم ولي خوشحال بودم كه صورتم پنهون ميشه . ولي بر خلاف انتظارم روي صورتم نريخته بودشون . با سنجاق خوشگلي پشت گوشم بسته بودشون . بهم نگاه كرد و گفت :
    - اينا رو جدا سنجاق زدم . برو مدرسه اگه اذيت شدي سنجاق و باز كن . باشه ؟
    بازم ناراضي بودم ولي بهتر از اين بود كه كل موهام و بالاي سرم ببنده و كل صورتم معلوم بشه .
    دوباره با صداي مهتاب يكي از بچه هاي كلاس به خودم اومدم :
    - چرا جواب نميدي ؟
    كلاس دوم ابتدايي بودم . نميدونستم در مقابل كنجكاوي هاي آزار دهنده ي هم كلاسي هام چي بايد بگم . بغض كرده بودم . سارا بغل دستيم بچه ها رو كنار زد و گفت :
    - برين كنار . اذيتش نكنين .
    مهتاب هنوزم به صورتم خيره شده بود . خواست چيز ديگه اي بگه كه سوگل دوست صميميش از كنار در داد زد :
    - بچه ها خانوم معلم اومد .
    همه برگشتن سر جاهاشون . سنجاق سر خوشگلم و باز كردم و موهام ريخت تو صورتم . سارا نگاه دلسوزانه اي بهم دوخت و دستش و روي دستم گذاشت . گفت :
    - اشكال نداره .
    دستم و از توي دستش بيرون كشيدم و سرم و پايين انداختم . به وضوح قطره هاي اشك و كه ميريخت پايين ميديدم .
    معلم سر كلاس اومد و همه ي بچه ها برپا دادن . معلم اخمالوي كلاس برجا داد و نشستن . تنها كسي كه هنوز داشت به صورت زشتش فكر ميكرد من بودم . مهتاب راست ميگفت من زشت بودم .
    زنگ خونه به صدا در اومده بود . مثل هميشه مامان اومده بود دنبال من و هيوا . هيوا كلاس چهارم بود و من دوم . انقدر سر جام نشستم تا همه رفتن . خيالم راحت شد ديگه كسي نبود كه من و ببينه . از كلاس داشتم ميومدم بيرون كه مامان نگران با هيوا جلوي در كلاس ظاهر شد با ديدنم سريع به طرفم اومد و گفت :
    - چرا دير كردي هورام ؟ نصف عمر شدم .
    همه ي ناراحتيام سر باز كردن . چشمام به اشك نشست . پر صدا زدم زير گريه . مامان با نگراني ميگفت :
    - چي شده دخترم ؟ حالت بده ؟ جاييت درد ميكنه ؟
    با هق هق ميون اون همه اشك گفتم :
    - من گفتم موهام و بريز تو صورتم . گفتم نميخوام كسي ببينتم . همش تقصير توئه . مهتاب بهم گفت زشت . همش تقصير توئه .
    هق هق زبونم و بند آورده بود . مامان كه انگار تازه فهميده بود چه خبره روي زانو نشست تا هم قدم بشه . من و تو آغوش پر مهرش گرفت و بوسه اي به موهام زد . هيوا با خستگي نگاهم ميكرد . دوباره زير لب گفتم :
    - من نميخوام زشت باشم .
    مامان سرم و نوازش كرد و گفت :
    - تو زشت نيستي پرنسس من . آروم باش ماماني .
    من و از خودش جدا كرد ولي من هنوزم داشتم هق هق ميكردم . نگاهي به صورت اشك آلودم انداخت . چشماي خودشم خيس بود . با انگشتاش اشكام و پاك كرد . گفت :
    - اين مرواريدارو حروم نكن عزيز دل مامان .
    دوباره ميون گريه گفتم :
    - ميخوام از اينجا برم .
    مامان دستم و گرفت و گفت :
    - ميريم عزيز دلم . ميريم .
    با هم از مدرسه خارج شديم . ولي اشكاي بي صدايي كه روي گونه ي مامانم فرود ميومد و ميديدم .
    دستي روي گونم كشيدم . خيس شده بود . دوباره خاطرات تلخ گذشته به ذهنم هجوم آورده بود . نگاهاي تمسخر آميز بچه ها . كاش مامان كنارم بود . با دستاش اشكام و از روي صورتم پاك ميكرد . دلداريم ميداد و ميگفت همه چي درست ميشه .
    ولي من توي اتاق سر تا سر سياهم تنها بودم . از جام بلند شدم . كنار پنجره رفتم . چند تا نفس عميق كشيدم . چند روز بود كه بيرون نرفته بودم ؟ 1 هفته ؟ 2 هفته ؟ احساس ميكردم دارم ميپوسم . حتي اصراراي هيوا رو براي اينكه توي خريداش همراهيش كنم رد كرده بودم . نزديك عروسيش بود و حسابي توي تكاپو افتاده بود . منم سعي ميكردم خوشحال باشم البته بودم ولي وقي به حال و روز خودم فكر ميكردم غمم ميگرفت .

    هنوز نگاهم به پنجره بود . بچه ها توي كوچه فوتبال بازي ميكردن . چقدر خوشحال و بي غم به نظر ميومدن . با زنگ گوشيم از فكر بيرون اومدم . نگاهم و از بچه هاي توي كوچه نگرفتم . دستم و دراز كردم و گوشي رو از روي ميز كنار پنجره كه قاب عكس مامان روش بود برداشتم :
    - بله ؟
    - هورام همين الان با كيوان داشتيم از جلوي يه مغازه رد ميشديم يه لباس ديدم عاليه . بعني انگار اصلا براي تو دوختنش . ميخوام برات بخرمش . سه رنگش و داره . قرمز و مشكي و سفيد . كدوم و دوست داري ؟
    -لباس براي چي ؟
    - هورام من و گرفتي ؟ واسه عروسي ديگه . مثلا 2 هفته ي ديگه عروسي خواهرته ها .
    چرخيدم به طرف اتاقم . حالا پشتم به پنجره بود ولي هنوزم صداهاي شيطون و پر انرژي پسر بچه ها رو ميشنيدم . گفتم :
    - حالا كو تا دو هفته ي ديگه . وقت زياده .
    - همچين ميگه حالا تا دو هفته ي ديگه هر كي ندونه فكر ميكنه حالا چقدرم به فكر لباسي . من اين و برات ميخرم . خيلي نازه .
    - هيوا ! خودم ميخرم . تو كه ميدوني لباساي من . . .
    حرفم و قطع كرد :
    - بله ميدونم لباساي شما بايد آستينش بلند باشه . زياد تنگ نباشه . يقش بسته باشه . قدش بلند باشه . باور كن همه ي اينارو ميدونم . 26 ساله دارم باهات زندگي ميكنم . پس ميخرم .
    هيچ كاريش نميتونستم بكنم هيوا زيادي هيجان زده بود قبل از اينكه گوشي و قطع كنه فقط تونستم بهش بگم :
    - پس مشكيش و بخريا .
    ولي هيچ صدايي از پشت گوشي نميومد . طبق معمول بي خداحافظ گوشي و قطع كرده بود . پوفي كردم و گوشي و روي ميز پرت كردم . دوباره به سمت كوچه برگشتم اما اين بار به جاش پسر همسايه رو به روييمون و ديدم كه با كنجكاوي بهم چشم دوخته بود . يكم طول كشيد تا مغزم موقعيتم و آناليز كنه . سريع از جلوي پنجره كنار رفتم و پرده رو هم كشيدم . اخمام تو هم رفته بود . دلم نميخواست من و ببينه . چرا زودتر از جلوي پنجره كنار نرفتم ؟ صداي تو سرم به كمكم اومد " خوب ديدت كه ديد . به تو چه ؟ چرا خودت و اذيت ميكني ؟ " بسه چرند نباف دوباره .
    پاي كامپيوترم نشستم . زندگيم شده تكرار و تكرار و تكرار . مسنجر و باز كردم . خبري از آراد نبود . ولي صبر كردم . هر جا كه بود كم كم پيداش ميشد . نگاهم رو ساعت چرخيد طرفاي 5 بود . دوباره چشمم و به صفحه ي مونيتور دوختم يكم ديگه صبر كردم . ولي خبري نشد . نگاهم بين ساعت و مونيتور ميچرخيد . انگار قرار نبود امروز با هم حرف بزنيم . ساعت 5:30 مسنجر و بستم . از اتاقم رفتم بيرون . ماه بانو يه گوشه نشسته بود و چشماش و رو هم گذاشته بود . كنارش نشستم چشماش باز شد گفتم :
    - خواب بودين ؟
    - نه نميدونم چرا يهو پلكام سنگين شد .
    - خوب برين تو اتاق بخوابين .
    - نه الان چه وقته خوابه ؟ ساعت 6 بعد از ظهره .
    نگاه دقيقي بهم انداخت و گفت :
    - چيزي شده هورام ؟
    - نه چطور ؟
    - هيچي همينطوري پرسيدم .
    ولي نگاهش روي چشمام ميچرخيد . ماه بانو رو نميشد گول زد . اگه چيزي و بهش نميگفتي هيچ حرفي بهت نميزد . يا اصرار نميكرد كه ته و توي قضيه رو در بياره ولي ميفهميدي كه متوجه ميشه و به روت نمياره . ناخودآگاه به حرف اومدم :
    - ياد مامان افتادم .
    - خدا بيامرزتش .
    - خيلي مهربون بود ماه بانو .
    - از دست دادن مادر خيلي سخته .
    - ولي خوشحالم كه تو هستي .
    بهم خنديد . سرم و بوسيد و موهام و نوازش كرد . خيلي حالم بهتر شده بود . نه ديگه به خاطره هام فكر ميكردم نه به اينكه پسر همسايه من و بي هوا ديده بود . دستاي زِبر و چروك خوردش برام اندازه ي يه دنيا ارزش داشت .
    ماه بانو از جاش بلند شد . لنگ لنگون به سمت آشپزخونه رفت تا شام بپزه . از وقتي 10 سالم بود يعني دقيقا بعد از فوت مامان ماه بانو رو كنار خودم ديده بودم . از اينكه انقدر انرژي و جوونيش تحليل رفته بود قلبم ميگرفت . نكنه ماه بانو رو از دست بدم ؟ زبونم و گاز گرفتم . خدا نكنه . از جام بلند شدم و گفتم :
    - ماه بانو بگو چي ميخواي درست كني من كمكت ميكنم .
    - خودم درست ميكنم كاري نداره دخترم .
    - من كه بيكارم بگو . به سمت يخچال رفتم گفتم :
    - ببينم چي داريم ؟ ماه بانو تو چي دوست داري ؟
    - ميخواستم قرمه سبزي درست كنم .
    - خوب اون با من . تو فقط بشين اينجا بهم دستور بده .
    روي صندلي نشست و گفت :
    - بيكار بشينم كلافه ميشم مادر .
    - خوب بيكار نشين كمكم كن يه قرمه سبزي خوب با هم درست كنيم .
    با شوخي و خنده قرمه سبزي رو بار گذاشتيم . ساعت حدوداي 7 بود كه ديگه كار خاصي نداشتيم . به سمت اتاقم رفتم . دوباره پاي كامپيوترم نشستم . حتما تا الان بايد يه خبري از آراد ميشد . مسنجر و باز كردم . ولي هنوزم خبري ازش نبود . پس اين پسر كجا بود ؟
    با اخماي در هم از جام بلند شدم . چند قدم تو اتاقم راه افتادم دوباره مسنجر و چك كردم ولي خبري نبود .
    دوباره برگشتم پيش ماه بانو . خوب نبود كه نبود ! مگه پسر مردم بيكاره كه هر دقيقه بياد با تو حرف بزنه . ولي ته دلم ازش دلخور بودم . يعني امروز نخواسته بود با من حرف بزنه ؟ " چه انتظارايي داري مگه تو كي هستي كه بخواد باهات حرف بزنه ؟ "
    بابا با هيوا و كيوان هم زمان رسيدن خونه . هيوا بسته هاي خريدش و وسط خونه باز كرد و با هيجان بهمون نشون داد . آخر سر هم بسته اي رو به طرفم گرفت و گفت :
    - اينم همون لباسيه كه بهت گفتم . برو بپوش ببينم چجوريه تو تنت .
    با بي حوصلگي گفتم :
    - حالا باشه واسه بعد .
    - اَه چقدر بي حالي تو . پاشو ديگه اگه اندازه نباشه تا فردا ميبرم عوضش ميكنم . پاشو هورام .
    بالاخره انقدر گفت و گفت تا راضي شدم . خيلي در مورد لباس كنجكاو بودم ولي نميخواستم اين لباس و بپوشم و به همه نشون بدم . به اتاقم رفتم . لباس و از توي بستش در آوردم اولين چيزي كه نگاهم و به خودش جلب كرد رنگ قرمز لباس بود . پوفي كردم . از دست هيوا . اين چه رنگيه آخه ؟ خوبه حالا بهش گفتم مشكي بخره ها . با ناراحتي به لباس نگاه ميكردم كه هيوا اومد تو اتاق . گفت :
    - اِ تو كه هنوز نپوشيديش .
    با اخم گفتم :
    - اين چه رنگيه ؟
    - قرمز .
    - تورو خدا ؟ من فكر كردم خال خال يَشميه ! قرمز چيه گرفتي ؟ خوبه بهت گفتم مشكي بگير .
    - مشكيش قشنگ نبود .
    - پس چرا زنگ زدي از من سوال كردي ؟ خودت ميخريدي ديگه . مثلا من بايد اين لباس و بپوشما.
    - خيليم قشنگه . بپوشيش عاشقش ميشي .
    - من صد سال اين لباس و نميپوشم .
    - چرا ميپوشي .
    - قرمز ؟ عمرا .
    - ميپوشي .
    - ميگم نميپوشم .
    - بابا يه بار امتحان كن . خوشت نيومد جهنم ميرم عوضش ميكنم .
    - قول بده .
    - خيلي خوب قول . حالا بپوش .
    هنوزم دلخور بودم . حتي هنوز نگاهي به مدلشم ننداخته بودم . هيوا كمكم كرد تا لباس و بپوشم . بعد نگاهي بهم انداخت . چشماش برق ميزد گفت :
    - بيا بريم تو آينه قدي اتاق من خودت و ببين .
    دستم و كشيد و به سمت اتاقش رفتيم . حالا جلوي آينه وايساده بودم و به خودم نگاه ميكردم . ميشد گفت مدلش همون چيزي بود كه خودم ميخواستم . آستيناي بلند و مدل دار داشت . يقش زياد باز نبود و قدشم بلند بود . قسمت كمر و پايين لباس كار شده بود ولي از رنگ قرمزش زياد خوشم نيومد . زيادي تو چشم بود گفتم :
    - فردا عوضش كن .
    هيوا وا رفت :
    - چرا ؟ دلت مياد ؟ خيلي خوشگله .
    - زيادي تو چشمه .
    - كوفت . تو اون شب بخواي يا نخواي تو چشمي . بالاخره خواهر عروسي .
    اخمام و تو هم كشيدم .
    - با اين ديگه خيلي ضايع ميشم . فكر كن همه ميگن چه اعتماد به نفسي هم داره با اين قيافه ي تابلو همچين لباسي هم پوشيده .
    هيوا ناراحت دستام و گرفت و گفت :
    - ديوونه نشو . بذار هر چي ميخوان بگن . تو توي اين لباس محشري هورام .
    - ولي ترجيح ميدم مشكيش و بپوشم .
    - يعني به خاطر منم نميپوشيش ؟
    - هيوا اصرار الكي نكن .
    - اصلا بذار اين يه گوشه ي اتاقت خاك بخوره من عوضش نميكنم .
    - تو قول دادي .
    - نگفتم كه واسه چي قول دادم . فقط گفتم قول ميدم .
    چشماش و با شيطنت بهم دوخت . خندم گرفت زدم به بازوش و گفتم :
    - بچه بوديم همينجوري گولم ميزدي .
    - هورام بپوشش . خواهش .
    نگاهم دوباره به خودم افتاد . بپوشمش ؟ به خاطر هيوا وگرنه من كه دوست ندارم بپوشمش . " خودتم دلت ميخواد . لباس به دلت نشسته . " لبخند محوي رو لبم نشست . " آره قشنگه خوب . طبيعيه به دلم نشسته باشه . "
    بعد از اينكه هيوا مطمئن شد كه ميپوشمش خوشحال كمكم كرد لباسم و از تنم در بيارم . حتي نذاشت به بابا و ماه بانو نشون بدم . ميگفت اون شب بايد سورپرايز بشن . منم توي اين نقشه ي پليدي كه كشيده بود باهاش هم دست شدم و لباس و توي كاور گذاشتم و توي كمد كنار محدود لباسايي كه داشتم آويزون كردم . ميشد گفت براي اولين بار بود كه كمدم رنگ لباس روشن و به خودش ديده بود .
    بعد از شام به اتاقم برگشتم . دوباره مسنجر و چك كردم . هنوزم خبري از آراد نبود . سرخورده كامپيوتر و خاموش كردم و روي تخت دراز كشيدم . حتما كار داشته . " يا شايدم كار نداشته و نخواسته كه بياد باهات حرف بزنه " آراد اينجوري نيست . " آره اينجوري نيست . خودت و گول بزن ! "
    نفس عميق كشيدم . چشمام و بستم . بالاخره فردا كه ازش خبر ميشد . از خودش ميپرسيدم . اونوقت بهت ثابت ميشه كه آراد اونجوري نيست .

    ****
    دستم و زير چونم زدم . ساعت 12 بود هنوز خبري از آراد نشده بود . رمانم و دستم گرفتم و سعي كردم خودم و مشغول كنم . يعني كجاست ؟ از ديشب تا حالا هيچ خبري ازش نيست . دوباره نگاهم و به خطوط كتاب دوختم . ولي كلافه بودم . سابقه نداشت كه آراد توي اين 1 سالي كه باهاش چت ميكردم يهو غيبش بزنه .
    دوباره نگاهم و به مونيتور دوختم . از اومدنش نا اميد شده بودم . داشتم مسنجر و ميبستم كه ديدم آنلاين شد . سريع بهش پي ام دادم و گفتم :
    - ديگه كم كم داشتم به اين نتيجه ميرسيدم كه مردي ! معلومه كجايي ؟
    آراد : هنوز ياد نگرفتي سلام كني ؟
    بانوي سرخ : خُب سلام .
    آراد : عليك سلام . اين همه شما غيب ميشي يه روزم من غيب شدم . اين به غيبتاي تو در !
    بانوي سرخ : آها پس تلافي كردي ؟
    آراد : نه بابا نشد ديروز بيام نت . يعني كلا دسترسي به نت نداشتم .
    بانوي سرخ : پس رفته بودي جايي خوش گذروني .
    آراد : خوش گذروني ؟ نه بابا . رفته بودم يه گوشه كه دعوا بخوابه .
    بانوي سرخ : دعوا ؟ بابا قُلدُر ! اهل دعوا هم بودي و نميگفتي ؟
    آراد : آره بابا هنوز من و نشناختيا !
    بانوي سرخ : خوب حالا زدي يا خوردي ؟
    آراد : خودمم نميدونم .
    بانوي سرخ : صورتت و چك ميكردي اگه جاي زخم و كبودي داشتي يعني خوردي !
    آراد : نه بابا درگيري فيزيكي نبود . يه دعواي لفظي بود .
    بانوي سرخ : گفتم تو اهل دعوا نيستيا . انگار هنوز دمغي . چي شده ؟
    آراد : چيز خاصي نيست . دعواهاي هميشگي بين من و بابام . بابام ميخواد كم كم خونه نشين شه حالا ميگه تو بيا كار و بار من و بگردون . بهش ميگم پدر من اون داداش كوچيكمون كه داره جون ميكنه برات بذار خودش كارا رو بگردونه ميگه نه تو پسر بزرگي . اين كار توئه . حالا طبق چه منطقي ميگه خدا ميدونه ديگه !
    بانوي سرخ : بد كه نيست . چرا قبول نميكني ؟
    آراد : ديگه واسه توام بايد بگم ؟ خوشم نمياد از اين كارا . ميخوام به چيزايي كه تو سرمه برسم .
    بانوي سرخ : مثلا نويسنده شي ؟
    آراد : خُب اينم شاملشون ميشه . من از كاراي پشت ميز نشيني خوشم نمياد . دلم ميخواد يه كاري انجام بدم كه هيجان داشته باشه .
    بانوي سرخ : خُب همينا رو بهش بگو .
    آراد : منم هر وقت اينارو بهش ميگم دعوامون ميشه ديگه .
    بانوي سرخ : تو زيادي تو روياهات زندگي ميكني . تو ميتوني كار پدرت و ادامه بدي در كنارشون به چيزاي ديگه اي هم كه ميخواي برسي .
    آراد : چرا رويايي ؟ خوب به چيزي كه علاقه ندارم براي چي بايد انجامش بدم ؟
    بانوي سرخ : علاقه ؟ همه چي كه علاقه نيست . ميدوني چند نفر دنبال كارن ؟ بعد تو راحت ميگي نميخواي بري سر كار ؟ چون كه بهش علاقه نداري ؟
    آراد : حالا تو چرا انقدر توپت پره ؟ من برم سر كار يا نرم چه كم و زيادي به تو ميكنه ؟
    جا خوردم ! انتظار نداشتم باهام اينجوري حرف بزنه . گفتم :
    - راست ميگي اصلا به من ربطي نداره . فكر ميكردم مردي ولي خُب انگار زنده اي . من برم به كارام برسم . فعلا .
    بدون اينكه بذارم چيزي بگه مسنجر و بستم . پسره ي از خود راضي چه فكري كرده ؟ من فقط نظرم و گفتم . " خُب همينه ديگه نبايد نظرت و ميگفتي . اصلا به تو چه ! بذار هر كار دوست داره بكنه . " آره بيخيال به من چه .
    با اين حرف سعي كردم خودم و آروم كنم ولي خيلي دلخور بودم . بعد از 1 روز بي خبري حالا با توپ پر اومده بود ! پسره ي به درد نخور !
    از اتاق رفتم بيرون . اصلا به من چه كه نميخواد كار كنه ! انقدر بشينه واسه خودش رويا بافي كنه كه خسته بشه . روي مبل خودم و انداختم و كنترل تلويزيون و برداشتم . اينجور پسرا زيادي لوسن . اگه چند بار بابا جونش پول تو جيبي بهش نده اونوقت ميفهمه كه به جاي روياهاش بايد بچسبه به واقعيت . كانالارو بالا پايين كردم . راحت برگشته بهم ميگه من برم سر كار يا نرم چه كم و زيادي به تو ميكنه ! يعني همون به تو چه محترمانه ي خودمون ديگه . ريموت و پرت كردم رو مبل و از جام بلند شدم . به سمت آشپزخونه رفتم . يكي نيست بگه خوب وقتي نميخواي كسي فضولي كنه واسه چي سفره ي دلت و باز ميكني پيشش ؟ نكنه توقع داشت بگم آفرين برو دنبال روياهات ! ماه بانو توي آشپزخونه نشسته بود و داشت سبزي پاك ميكرد . بي توجه بهش به سمت يخچال رفتم و براي خودم آب ريختم . دوباره زير لب غر زدم تقصير خودمه . ليوان و شستم . ماه بانو با تعجب نگاهم ميكرد . سريع از آَشپزخونه بيرون اومدم و نذاشتم حرفي بزنه . دوباره مسير اتاقم و در پيش گرفتم . چرا انقدر از دستش كفري شده بودم ؟ خوب حق داشتم ديگه . بعد از اينكه يهو غيب شده الانم با توپ پر اومده . حيف من كه اين همه منتظر موندم تا بياي .
    خواستم برم تو اتاقم كه پشيمون شدم . رفتم سمت اتاق هيوا . تا خواستم در و باز كنم تازه يادم افتاده بود كه با كيوان رفته بيرون . عصبي تر برگشتم تو اتاقم . نيم نگاهي به كامپيوترم انداختم . براش دهن كجي كردم . انگار واقعا آراد جلوم بود .
    روي تختم نشستم . يه صدايي تو سرم گفت " زيادي واكنش نشون ندادي ؟ " نخير . زيادي نبود . فكر ميكردم با هم دوستيم . نميدونستم كه با هم صميمي نيستيم و نبايد در مورد زندگيش نظر بدم . صدايي ديگه از تو سرم نيومد . چشمام و بستم . هميشه شوخ و مهربون بود ولي انگار امروز واقعا ناراحت و عصبي بود .

    نفهميدم زمان چطور گذشت . با ورود ناگهاني هيوا به اتاقم سر جام نيم خيز شدم . با ديدنش خيالم راحت شد ولي اخمام و تو هم كشيدم و گفتم :
    - تو هنوز ياد نگرفتي در بزني ؟
    - اووووووه چقدر كلاس داري . پاشو بيا پايين الكي نشين اينجا .
    - پايين چه خبره مثلا ؟
    - مگه بايد خبري بشه تا از تو اتاقت بياي بيرون ؟
    دوباره دراز كشيدم و گفتم :
    - با كيوان بيرون بودي ؟
    - آره . رفته بوديم لباس عروس و بگيريم . انقدر ماه شده .
    - بپوش ببينمش .
    - نميشه . شب عروسي ببين .
    - بپوش ديگه .
    - نُچ . بيا بريم پايين .
    - منم نُچ .
    - مهبدم پايينه ها .
    روي تختم نشستم گفتم :
    - مهبد ؟ اون اينجا چيكار ميكنه ؟
    - چي شد ؟ يهو پريدي تا اسمش و شنيدي ؟
    - چرند نگو . فقط تعجب كردم . وگرنه برام اهميت نداره كه كي پايينه يا كي پايين نيست .
    - آره جون خودت . من رفتم بيا .
    - نگفتي مهبد چرا اينجاست ؟
    شونه هاش و بالا انداخت و گفت :
    - با بابا كار داشت . يكم با هم پچ پچ كردن الانم كناركيوان نشستن دارن حرف ميزنن . غلط نكنم يه خبراييه .
    دستپاچه شدم گفتم :
    - مثلا چه خبري ؟
    - نميدونم والا مهبد خيلي مشكوك ميزد . من رفتم پايين . كيوان غريبي ميكنه من نباشم .
    - همچين ميگه غريبي ميكنه هر كي ندونه فكر ميكنه بچه ي 2 ساله رو ميگه .
    هيوا برام شكلك در آورد و رفت . كم ذهنم شلوغ پلوغ بود . حالا بايد به مهبدم فكر ميكردم .
    از جام بلند شدم . موهام و باز كردم و دوباره بستم . موهام و جلوي صورتم ريختم و به سمت در اتاق رفتم . دستم روي دستگيره موند . نگاهي به كامپيوترم انداختم . يعني بعد از رفتنم آراد چيكار كرده ؟ از يهويي رفتنم ناراحت شده ؟ خواستم يه قدم به سمت كامپيوتر بردارم ولي پشيمون شدم . سريع به سمت در برگشتم . الان مهبد اينجا بود . دلم نميخواست به آراد فكر كنم . اون فقط يه دوست بود . يه دوست خيلي . " پس مهبد چي بود ؟ " فكر كردم . مهبد . . . مهبد . . . مهبد . . . اون فقط يه دوست خاصه ! " يه دوست خاص ؟! فقط همين ؟! "
    آخرين پله رو هم پايين اومدم . نگاهم روي مهبد چرخيد . افكارم و پس زدم و به چهرش خيره شدم . گرم صحبت با هيوا و كيوان بود . خبري از بابا نبود . نگاهم و گردوندم . تلفن به دست دم در ورودي وايستاده بود و حرف ميزد . ماه بانو هم با قدماي آهسته وارد سالن شد . نگاه مهبد به من افتاد . سريع به خودم اومدم . بلند سلام كردم . كيوان و مهبد هم زمان جوابم و دادن . ماه بانو با دلسوزي گفت :
    - بيا يكم ميوه بخور مادر چقدر دير اومدي پايين .
    يه گوشه كنار ماه بانو نشستم . صداي هيوا من و از افكارم بيرون كشيد :
    - بهت ميگم بگو با باباي من چيكار داشتي .
    مهبد خنديد و گفت :
    - اگه ميخواستم تو بدوني كه بهت ميگفتم ديگه مرض نداشتم كه فقط به دايي بگم .
    هيوا با حرص گفت :
    - بگو بد جنس . بالاخره كه بابا به من ميگه .
    مهبد همينجوري كه با هيوا كل كل ميكرد خياري از توي ظرف ميوه برداشت و بهش گاز زد :
    - خوب برو از دايي بپرس . عمرا بهت بگه .
    - ازت بدم مياد مهبد .
    مهبد دوباره قهقهه زد :
    - دل به دل راه داره .
    از خنده هاي مهبد منم لبخندي روي لبم نشست . ماه بانو ظرف ميوه رو به سمتم گرفت . از دستش گرفتم و دوباره نگاهم و به مهبد دوختم . منم مثل هيوا كنجكاو بودم كه بدونم قضيه از چه قراره . ولي مثل هيوا نبودم كه با داد و دعوا بتونم كنجكاويم و رفع كنم . ترجيح ميدادم از كنجكاوي بميرم ولي از كسي سوالي نپرسم .
    مهبد رو به هيوا گفت :
    - يكم از هورام ياد بگير . مثلا تو خواهر بزرگشي . اين چه عادت زشتيه كه تو داري ؟ حتما بايد از همه چي با خبر باشي ؟
    -همه كه قرار نيست عين هم باشن . . .
    ماه بانو بين حرف هيوا پريد و گفت :
    - خسته نشدين انقدر اره دادين تيشه گرفتين ؟ هيوا مادر يكم سنگين باش . 28 سالته مثلا . 2 هفته ديگه ميخواي عروس شي .
    لب و لوچه ي هيوا آويزون شد و مهبد با شيطنت ميخنديد . ماه بانو كه خنده ي مهبد و ديد گفت :
    - آقا مهبد شمام انقدر اين بچه رو اذيت نكن .
    مهبد نيشش بسته شد و اين بار هيوا بود براي مهبد چشم و ابرو ميومد كه يعني ديدي توام ضايع شدي .
    منم از حركتاي بچه گانشون لبخند ميزدم و ميوه اي كه ماه بانو برام پوست كنده بود و ميخوردم . مهبد رو به من گفت :
    - شنيدم دايي يه جراح خوب پيدا كرده .
    با بي تفاوتي گفتم :
    - آره پسر دوستشه .
    - خُب ؟
    هيوا بين حرفامون پريد و گفت :
    - خُب اينكه اين خانوم عمرا راضي بشه . مثل هميشه !
    مهبد با چشماي متعجب گفت :
    - هيوا راست ميگه ؟
    دوباره شروع شد . گفتم :
    - آره .
    از جام بلند شدم و گفتم :
    - برم ببينم بابا حرفش با تلفن تموم نشد .
    هيوا گفت :
    - در نرو .
    چشم غره اي بهش رفتم . مهبد توي سكوت بهم خيره شده بود . ميدونستم كه داره جلوي خودش و ميگيره كه بهم بد و بيراه نگه ! آخه اون هميشه جز موافقاي پر و پا قرص عمل كردنم بود . هميشه هم ميگفت من تورو درك نميكنم كه چجوري حاضر ميشي عمل نكني . خوب بايدم درك نميكرد . صورت خودش به اين صافي و خوبي بود . نگاهم به صورتش افتاد . صاف و شش تيغه . پوست سبزه ي روشني داشت . چشمايي كه مجبورت ميكرد هر كاري كه دوست نداري رو هم انجام بدي . ابروهاي پر و مشكي داشت . لبهاي باريك و خوش فُرمي هم داشت كه باعث ميشد . . . نگاهم و ازش گرفتم . صداي توي سرم كمكم كرد " پشتت و بهش بكن و از سالن برو بيرون . " به پاهام تكوني دادم و چرخيدم به سمت در " آفرين . حالا حركت كن . حتي نيم نگاهم بهش ننداز . " همينكار و كردم و از سالن با سرعت اومدم بيرون . صورتش واقعا خوب بود . واقعا دوست داشتني بود . پس طبيعي بود كه من ازش خوشم بياد . " خوشت بياد ؟ اين طبيعيه به نظرت ؟ اينكه يكي مثل تو ازش خوشش بياد طبيعيه ؟ چهرش و ديدي ؟ مگه ميشه نديده باشيش ؟ يه ربع رو صورتش زوم كرده بودي . ديدي چقدر بي نقص بود قيافش ؟ حالا اگه جرات داري برو يه نگاه به صورت خودت بنداز "
    سريع به سمت دستشويي رفتم . قطره هاي اشك از چشمم اومد پايين . انگار اين صدايي كه تو سرم چرخ مي خورد راست ميگفت . سرم و گرفتم بالا . توي آينه نگاهي به خودم انداختم موهام و كنار زدم و از قصد به پوست چروك خوردم زل زدم . بايد خودم و تنبيه ميكردم . به خاطر فكرايي كه در مورد مهبد داشتم . بايد انقدر به اين پوست زشت خيره ميشدم تا قشنگ ملكه ي ذهنم بشه كه نميتونم با مهبد به جايي برسم . كه بفهمم دوست داشتنش طبيعي نيست . حداقل براي من نيست . كه بفهمم كه نبايد به محبتاش دل خوش كنم .
    چند تا مشت آب به صورتم زدم و . آخرين نگاهم تو آينه به خودم انداختم . مهبد براي من زياديه . ديگه بهش خيره نشو هورام . ديگه حق نداري بهش خيره شي .
    صورتم و خشك كردم و از دستشويي بيرون اومدم . همون لحظه بابا هم داشت به سمت سالن ميرفت . منم پشتش داخل شدم . بابا با لبخند به مهبد گفت :
    - حله .
    مهبد با خوشحالي گفت :
    - جدي دايي ؟
    - مگه باهات شوخي هم دارم ؟
    - خيلي چاكرتم دايي .
    مهبد بلند شد كه دست بابا رو ببوسه كه بابا نذاشت و سرش و بوسيد . آروم رفتم و سر جاي قبليم كنار ماه بانو نشستم . هيچ كس حواسش به من نبود . احساس راحتي ميكردم . هيوا دوباره كنجكاويش گل كرد . دوباره هي اصرار كرد كه بابا يا مهبد بهش جريان و بگن ولي هيچ كدوم لب باز نميكردن و اين بيشتر هيوا رو كنجكاو ميكرد .
    نيم ساعت بعد مهبد رفت . دقيقه ي آخر من و كه به همراه هيوا براي بدرقش رفته بوديم كناري كشيد و گفت :
    - فكر نكن راحت از كنار اين فرصت طلاييت دارم ميگذرما . يه روز ميام سر فرصت بايد با هم در موردش حرف بزنيم . نميذارم با خيال راحت پشت پا به شانست و آيندت بزني .
    قبل از اينكه بذاره من حرفي بزنم رفت . با رفتنش قلبم تند تر از قبل زد . ولي بهش توجه نكردم . يه راست به سمت اتاقم رفتم . دلم ميخواست بشينم و ساعت ها به حرفاش فكر كنم . چرا انقدر نگران آيندم بود ؟ نكنه آيندم با آيندش گره بخوره ؟ سرم و تكون دادم و با خودم زمزمه كردم :
    - باز دوباره از اين خزعبلات به هم بافتي ؟
    پاي كامپيوترم نشستم . مسنجر و باز كردم . كلي پيغام داشتم . همش از آراد بود . تك تك خوندمشون .
    - رفتي ؟
    - چه زود بهت بر ميخوره .
    - من منظورم اين نبود . تو كه انقدر نازك نارنجي نبودي .
    - بانوي سرخ ؟؟؟!!!!
    - هِي بانو . تا تو نياي من هيچ جا نميرما .
    - بابا من عصباني بودم يه چيزي گفتم . چرا قهر ميكني خوب ؟
    - بعد از يه روز نيومدن اين بود استقبالت از يه آدم به اين مهمي ؟
    - دينگ دينگ دينگ . كسي خونه نيست ؟
    - باشه انقدر اينجا ميمونم تا بياي . مديوني اگه چراغ خاموش بياي من نبينمت .
    نگاهي به ليست دوستام انداختم . آنلاين بود . منم سريع آنلاين شدم . 1 ثانيه هم نگذشته بود كه پي ام داد .
    نگاهي به ليست دوستام انداختم . آنلاين بود . منم سريع آنلاين شدم . 1 ثانيه هم نگذشته بود كه پي ام داد .
    آراد : بالاخره اومدي .
    بانوي سرخ : مگه قرار بود نيام ؟
    آراد : والا اونجوري كه تو رفتي انتظار داشتم كه نياي ديگه . داشت قلبم از تو دهنم ميزد بيرون .
    خنديدم ولي جدي جوابش و دادم :
    - چرا اونوقت ؟
    آراد : يعني تو نميدوني چرا ؟
    بانوي سرخ : از كجا بايد بدونم ؟
    آراد : پس بيخيال ! بازم شرمنده بابت حرفم .
    بانوي سرخ : تو كه چيزي نگفتي . مقصر منم نبايد دخالت ميكردم . حرفت كاملا به جا بود .
    آراد : بانو ! داشتيم ؟ حالا من اشتباهي يه حرفي زدم . شما اينجوري مجازاتم نكن بانو !
    بانوي سرخ : خوب ميگم حق داشتي . بهش كه فكر كردم ديدم واقعا نبايد چيزي ميگفتم .
    آراد : بسه . اينجوري نگو . باور كن توي اين 1 روزي كه از خونه دور بودم انقدر پسر عمو و پسر عمه و هفت جدم نصيحتم كردن كه ديگه اعصابم حسابي قاطي پاتي شده بود . توام كه شروع كردي ديگه يهو داغ كردم . دست خودم نيست . به قول دوستم حسام هميشه بهم ميگه تو عصبي نميشي اسبي ميشي ! دست خودم نيست ديگه يهو قاطي ميكنم .
    خندم گرفته بود ولي هنوزم نميخواستم بهش روي خوش نشون بدم .گفتم :
    - به هر حال من ناراحت نشدم .
    آراد : كاملا مشخصه .
    هيچي نگفتم . چند لحظه بعد دوباره تايپ كرد :
    آراد : ببين تو بهترين دوست من حساب ميشي . شايد مسخره باشه . من حتي تورو نديدم . حتي صدات و نشنيدم . حتي نميدونم چه شكلي هستي . ولي اين 1 سالي كه باهات چت ميكنم به شدت باهات احساس راحتي ميكنم . اگه شاد باشم يا غمگين باشم اول از همه ميام به تو ميگم . دلم نميخواد يه دوست خوبي مثل تورو از دست بدم . اين و جدي ميگم .
    تا حالا كسي بهم نگفته بود كه دوستي من چقدر ميتونه براش با ارزش باشه . ناخود آگاه دستم روي كيبور لغزيد و تايپ كردم :
    بانوي سرخ : منم همين حس و به تو دارم .
    آراد : پس آشتي ؟
    شكلك خنده زد . منم خنديدم . ولي چشمام به اشك نشسته بود براش تايپ كردم :
    بانوي سرخ : آشتي .
    آراد : آخيش ! الان ديگه خيالم راحت شد . ولي خداييش داشتم فكر ميكردم كه اگه يه روزي تو نخواي يه سر به اينترنت بزني من بايد چه غلطي بكنم واقعا ؟! حتي نميدونم از كجا بايد سراغت و بگيرم .
    بانوي سرخ : خوب مهيج بودنشم به همينه ديگه .
    آراد : تا حالا خيلي فكر كردم به اينكه چه شكلي ميتوني باشي . يا اينكه كجا زندگي ميكني . حتي وقتي توي خيابون از كنار آدماي مختلف رد ميشم به اين فكر ميكنم نكنه كه اين همون بانوي ناشناس خودمونه ! ولي بعد ميگم مگه احتمالش چقدره كه توي شهر به اين بزرگي يهو با تو برخورد كنم .
    بانوي سرخ : غير ممكن نيست . احتمال داره .
    آراد : احتمال كه داره . ولي خوب اونم خيلي ستمه . فكر كن از كنارت رد بشم بعد ندونم كي هستي . خداييش خيلي آدم ميسوزه .
    خنديدم . گفتم :
    - باز رفتي تو رويا پردازي ؟ انقدر نشين به اين چيزا فكر كن .
    آراد : چشم بانو شما امر كن .
    بانوي سرخ : چه جنتلمن شدي يهو .
    آراد : بودم . راستي يه چيزي ازت ميخوام .
    بانوي سرخ : چي ؟
    آراد : ميترسم بهت بگم بعد دوباره يهو بري .
    خنديد . منم شكلك خنده براش زدم گفتم :
    - يعني انقدر بده ؟
    آراد : نه بد كه نيست . من خواستم و ميگم تو خيلي راحت ميتوني ردش كني . فقط تورو خدا يهو نذار برو .
    چقدر امروز رفتن يه دفعه ايم اذيتش كرده بود . خنديدم دوباره گفتم :
    - باشه بگو .
    آراد : راستش امروز به اين فكر كردم كه ازت بخوام يه شماره از خودت بهم بدي . نه صبر كن . زود قضاوت نكن . حس كردم بعد از 1 سال حق دارم اين و ازت بخوام نه ؟ بعد اينكه نميخوام هر روز و هر ساعت مزاحمت بشم . فقط ميخوام داشته باشمش كه يه وقت اگه مثل امروز همچين اتفاقي افتاد بتونم ازت خبر بگيرم . . . خوب تموم شد حالا ميتوني نظرت و بگي .
    نميدونستم چي بايد بگم . نميخواستم بيشتر از چت باهاش در ارتباط باشم . يعني نميتونستم ! اگه بعد ازم ميخواست كه همديگه رو ببينيم چي ؟ بين دو راهي بدي افتاده بودم . وقتي مكث زياد من و ديد گفت :
    - هنوز هستي يا رفتي ؟
    بانوي سرخ : نه هستم .
    آراد : خوب جوابت چيه ؟
    بانوي سرخ : نميدونم .
    آراد : خوب اين همه دو دلي براي چيه ؟
    بانوي سرخ : خوب نميدونم واقعا .
    آراد : باشه . هر جور خودت راحت تري . اگه نظرت عوض شد بهم بگو .
    نفس عميق كشيدم . باز خوب بود كه اصرار نميكرد . سريع هم بحث و عوض كرد . واقعا نميدونستم بايد بهش شمارم و ميدادم يا نه !
    يكم ديگه حرف زديم بعد ازش خداحافظي كردم . آراد به عنوان يه دوست واقعا حضورش توي زندگيم خوب بود . نميتونستم زياد ازش دلخور باشم . وقتي كه از همه چي دلخور بودم اون بود كه هميشه آرومم ميكرد .

    فصل چهارم

    - هورام بابا بدو ديگه . تا بريم سمت باغ طول ميكشه .
    از بالاي پله ها گفتم :
    - چند دقيقه صبر كن بابا . ماه بانو حاضره ؟
    صداي ماه بانو به گوشم رسيد :
    - آره مادر حاضرم . 20 بار پرسيدي . بيا ديگه .
    - الان ميام . يكم صبر كنين .
    صداي غر غر بابا و ماه بانو رو ميشنيدم . ولي بي توجه به سمت اتاقم رفتم . وحشت و ترس همه ي وجودم و گرفته بود . بعد از مدتها براي اولين بار بود كه ميخواستم توي جمع بزرگي از دوست و فاميل حاضر بشم . خيلياشون و حتي 10 سالي ميشد كه نديده بودم .
    دستي به لباس قرمز رنگم كشيدم . براي صدمين بار خودم و لعنت كردم كه چرا با هيوا مخالفت نكردم و حاضر شدم اين لباس و بپوشم . الان كه با اين قيافه لباس و تنم كردم به عمق فاجعه پي بردم . دوباره نگاهم و به لباس دوختم . زيبايي لباس هم ديگه به چشم نمي اومد . به سمت اتاق هيوا دويدم . چشمام و بستم و آروم جلوي آينه ي قدي اتاقش قرار گرفتم . كاش وقتي چشمام و باز كردم يه پرنسس و ببينم . نه يه دختري كه يه طرف صورتش به طرز زشتي سوخته بود .
    دوباره زير لب براي خودم تكرار كردم :
    - يك . . . دو . . . سه . . .
    چشمام و به پايين دامنم دوختم . لطيفي و لختي پارچه حس خوبي بهم ميداد . رنگش از فاصله ي زيادم چشم هر كسي رو خيره ميكرد . نگاهم و بالا تر آوردم . كمر باريكم و قشنگ تر از اون چيزي كه بود نشون ميداد . لبخندي روي لبم نشست . نا خود آگاه چند بار پايين لباسم و صاف كردم . نگاهم روي بالا تنه ي لباس موند . يقه ي بسته اي داشت . دقيقا چيزي كه ميخواستم . آستينهاي بلندش باعث ميشد در مقابل نگاه اطرافيان از بدن آش و لاشم محافظت كنم . از هيوا ممنون بودم كه اين موارد و توي انتخاب لباس در نظر گرفته بود . نگاهم بالاتر اومد و روي گردنم ثابت موند . با ديدن پوست قهوه اي رنگ سمت چپ گردنم از ديدن يه پرنسس كاملا نا اميدو شدم . نگاه سرد و بي روحم و به صورتم دوختم . موهايي كه كلي براشون وقت گذاشته بودم و از صبح صافشون كرده بودم و از روي صورتم كنار زدم . با دستم جمعشون كردم بالاي سرم . صورتم مثل يه وصله ي ناجور معلوم شد . خودمم دلم نميخواست به اون صورت نگاه كنم . اين وسط مهموناي امشب چه گناهي كرده بودن ؟ حالا فاميل خودمون هيچي . فاميل كيوان كه به قيافه ي من عادت نداشتن . چشمام و بستم . كاش همه چي يه خواب بد بود .
    دوباره چشمام و باز كردم . دستام سُر خورد و موهام دورم ريخته شد . با كليپس كوچيكي سمت راست موهام و جمع كردم جوري كه هيچ تار مويي تو صورتم نبود . ولي موهاي سمت چپم و آزاد گذاشتم تا صورتم و بپوشونن . احساس ميكردم قيافم به ترسناكيه اون دختره توي فيلم رينگ شده . نفس عميقي كشيدم . نگاه آخر و تو آينه به خودم انداختم .
    اين بار صداي ماه بانو رو از پايين شنيدم . نذاشتم به غر غراش ادامه بده سريع گفتم :
    - دارم مانتو ميپوشم . اومدم .
    سريع به سمت اتاقم رفتم و مانتو و شال مشكي رنگمم برداشتم . سريع از پله ها پايين اومدم بابا با ديدنم گفت :
    - چه عجب .
    - بابا شما زيادي عجله دارين . الان خيلي زوده كه بريم .
    ماه بانو گفت :
    - مثلا ما صاحب مجلسيما . بالاخره بايد زودتر از بقيه بريم .
    بابا راضي از جوابي كه ماه بانو بهم داده بود به سمت ماشين رفت . ميدونستم بحث كردن باهاشون بي فايدست . كمك كردم ماه بانو روي صندلي جلو بشينه . خودمم سريع سوار شدم و بابا به راه افتاد .
    به محض اينكه ماشين وارد كوچه شد ناخودآگاه شالم و بيشتر توي صورتم كشيدم . دستاي يخ بستم و توي هم قفل كردم . سرم و تا حد ممكن پايين انداختم . از الان اين كارارو ميكنم توي باغ جلوي اون همه مهمون ميخوام چيكار كنم ؟ كاش مهبد كمكم كنه كه يه جوري از جمعيت فرار كنم .
    فكر مهبد باعث شد آينه ي كوچكم و از توي كيفم در بيارم . نگاه ديگه اي به صورتم انداختم . موهام و بيشتر توي صورتم پخش كردم . سعي كردم توي كت و شلوار تصورش كنم . مطمئنا يكي از پسراي خوشتيپ و خوشگل جشن امشب بود . نگاه ديگه اي تو آينه انداختم كه باعث شد آه از نهادم بلند شه . اونوقت من چي بودم ؟ يه هيولا ! مهبد خيلي از من سَر تره . . . امكان نداره من و مهبد . . .
    چشمام و بستم . يه قطره اشك از پشت پلكاي بسته شدم پايين افتاد . حتي نميخواستم اين جمله رو كامل كنم .
    صداي ماه بانو كه با بابا حرف ميزد من و از افكارم بيرون كشيد :
    - آقا انگشتر خانوم و آوردين ؟
    اشك و از چشمام گرفتم . سرم و آوردم بالا . بابا از آينه نگاهش و به من دوخته بود . سعي كردم لبخند بهش بزنم ولي نميتونستم . انگار عضله هاي صورتم منقبض شده بود . بابا با صداي آرومي گفت :
    - بله آوردم .
    ميدونستم چرا صداش و پايين آورد . كاش ميشد بهش بگم من اصلا ناراحت نيستم . حلقه بايد توي دستاي هيوا بدرخشه . دستاي سفيد و قشنگش . دست چپم دوباره تو نگاهم خود نمايي كرد . نه تو دستاي من . . . دستاي من نبايد حلقه ي مامان و زشت جلوه بده . . .
    وقتي هيوا ازم پرسيده بود كه در مورد حلقه ي ازدواج مامان بايد چيكار كنيم توي عالم بچگي بهش گفته بودم :
    - هر كي زودتر ازدواج كرد حلقه مال اون ميشه .
    هيوا خنديده بود و با هم شرط و قبول كرده بوديم . درست قبل از عمل جراحيم بود . پر از اميد بودم . ميدونستم كه خوب ميشم . ميدونستم وقتي اين عملاي كذايي تموم بشه من يه دختر سالم ميشم . اونوقت همه دوستم دارن . اونوقت همه ميخوان بهم نگاه كنن . ميدونستم كه حلقه ي مامان آخر سهم من ميشه . توي دلم براي هيوا دل ميسوزوندم كه نميتونه حلقه رو داشته باشه . ولي الان براي خودم دل ميسوزونم . به خاطر حماقتم . به خاطر اون حس احمقانه اي كه اون موقع داشتم . كي گفته كه پايان همه ي قصه ها خوشه ؟ مگه دارم تو فيلم هندي زندگي ميكنم ؟ از خواب بپر هورام . اين تويي با چهره اي كه تا آخر عمر باهاته .
    همون جا قيد حلقه رو زدم . دلم نميخواست حلقه رو از دست بدم ولي من و هيوا به هم قول داده بوديم . بايد حلقه رو بهش ميدادم تا توي دستش بدرخشه .
  5. 1
  6. #4
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    جلوي در باغ از ماشين پياده شديم . بيشتر از قبل شالم و توي صورتم ميكشيدم . خوشبختانه هنوز كسي به جز پدر و مادر كيوان نيومده بودن . ولي بالاخره كه چي ؟ بايد با همه رو به رو ميشدم .
    ميزي رو كه گوشه ي دنج باغ بود انتخاب كردم . وسايلم و روي صندلي گذاشتم . مادر كيوان به سمت من اومد و گفت :
    - عزيزم اينجا چرا ميشيني ؟ ماه بانو اون سمت نشست . بيا توام اون ور .
    - نه اينجا راحتم .
    - اينجا كجاش راحته آخه ؟ يه گوشه دور از همه . بيا عزيزم .
    بدون اينكه منتظر جوابي از طرف من باشه به سمت ميز ماه بانو كه درست نزديك مبل مخصوص عروس و داماد بود رفت . ناچارا با قدماي سست و لرزون دنبالش رفتم . ماه بانو كه از حال و روز من خبر داشت براي چي اونجا نشسته بود ؟ هر چند مطمئن بودم كه مادر كيوان مجبورش كرده كه اونجا بشينه . كلا زن قدرتمندي بود . از اون دسته زنا كه رياست طلبن . كنار ماه بانو نشستم . نگاهي بهم كرد و آروم جوري كه فقط خودم بشنوم گفت :
    - يكم موهات و بزن كنار .
    - راحتم ماه بانو .
    ماه بانو ميدونست كه نبايد ديگه اصرار كنه . بابا و پدر كيوان كنار در ايستاده بودن . مادر كيوان هم مدام در رفت و آمد بود و به خدمه ها دستوراتي ميداد . باغ متعلق به پدر كيوان بود . فضاي سر سبز و خوشگلي داشت . اگه امروز اين همه استرس و نگراني نداشتم ميتونستم از قشنگيش لذت ببرم ولي مدام دستاي عرق كرده ام و توي هم ميپيچيدم .
    كم كم سر و كله ي مهمونا پيدا شد . نگاهم روي در بود . توي دلم غوغايي به پا بود . با اضافه شدن مهمونا هر لحظه سرم پايين تر ميرفت . تا جايي كه ديگه گردنم درد گرفته بود . ماه بانو اوضاع اسف بارم و ميديد ولي چيزي نميتونست بگه . دلم ميخواست زودتر خانواده ي عمه برسن . حداقل وجود مهبد باعث دلگرمي بود برام .
    دوست داشتم هيوا رو زودتر توي لباس عروسي ببينم . صبح هر چي بهم اصرار كرد كه باهاش برم آرايشگاه راضي نشدم . خوب ميرفتم چيكار ميكردم ؟! ترجيح دادم خودم كار موهام و انجام بدم . به جاي من مهسا همراه هيوا رفت . ولي تا دقيقه ي آخر ميشد خواهش و از توي چشماي هيوا خوند . ولي من حواسم و پرت كرده بودم كه چشمم به چشماش نيفته .
    مادر كيوان همراه با خانوم و آقايي به سمت ميز ما ميومد . دلم ميخواست زير ميز قايم بشم . ولي براي در رفتن دير بود . سرم و بيشتر پايين انداختم . صداشون و ميشنيدم . مادر كيوان با خنده گفت :
    - ماه بانو خانوم ايشون خواهرم هستن همراه همسرشون . خيلي دلشون ميخواست زيارتتون كنن .
    ماه بانو از جاش بلند شد و در همون حال تلنگري به من زد تا منم از جام بلند شدم . انگار با ميخ آهني من و به صندلي چسبونده بودن . ولي بالاخره از جام بلند شدم . البته جرات نكردم نگاهم و بهشون بدوزم . ماه بانو گفت :
    - خوشحال شدم از ديدنتون . خواهرتون خيلي ازتون تعريف ميكردن .
    - منم خيلي خوشحال شدم . تبريك ميگم . اميدوارم به پاي هم پير شن .
    ماه بانو تشكر كرد . حالا نوبت به من رسيده بود ! بالاخره خواهر عروس بودم . مادر كيوان به من اشاره كرد و گفت :
    - ايشونم هورام جون خواهر هيوا هستن .
    صداي خواهرش و شنيدم :
    - چه اسم زيبايي . تا حالا همچين اسمي رو نشنيده بودم . تبريك ميگم خانوم . ايشالله خوشبخت شن .
    همونجور با سري كه زير افتاده بود گفتم :
    - ممنون .
    انگار با همين تشكر كوتاه من قانع نشده بود . چون دوباره گفت :
    - ببخشيد هورام يعني چي ؟
    با سقلمه هاي ماه بانو كه توي پهلوم ميزد فهميدم كه بايد سرم و بالا بگيرم . دستي به موهاي بلندم كشيدم . نگرانيم دو چندان شد . هميشه از برخورد اول آدماي غريبه ميترسيدم . سرم و بالا گرفتم . با صدايي كه به زحمت از گلوم در ميومد گفتم :
    - يعني خوش رو !
    نگاهش متعجب به من دوخته شده بود . حس كردم زياد جا نخورد حتما مادر كيوان حسابي از صورت زيبام براش تعريف كرده بود ! ولي ته نگاهش حس ترحم و دلسوزي رو به خوبي ميديدم . گفت :
    - واقعا زيباست .
    شايد ميخواست بگه اصلا بهت همچين اسمي نمياد . خوب مامانم نميدونست كه قراره سرنوشت هورامش اينجوري بشه . وگرنه هيچ وقت اين اسم و روم نميذاشت . لبخند خجالت زده اي روي لبام نشست . شوهرش هم تبريك كوتاهي گفت . هنوزم خواهرش بهم خيره شده بود . بيشتر معذبم ميكرد . ولي زياد طول نكشيد كه از ميزمون فاصله گرفتن . خودم و روي صندلي انداختم . ماه بانو زير گوشم گفت :
    - تو ديگه دختر بزرگي شدي . اين كارا و رفتارا ازت بعيده .
    جوابي بهش ندادم . نگاهم و به سمت پسر بچه اي كه لا به لاي ميزا ميدويد دوختم . انگار نگاهم و حس كرد . به سمتم چرخيد . توي نگاه كودكانش ترس و ديدم . سريع صورتم و برگردوندم . نبايد امشب نقش بچه ترسونك و بازي ميكردم !
    چيزي نگذشت كه خانواده ي عمه هم اومدن . نفس راحتي كشيدم . نگاهم دنبال مهبد چرخيد خبري ازش نبود . مهسا جلو اومد و گونم و بوسيد گفت :
    - واي نگاش كن . چه لباس خوشگلي . چه ناز شدي هورام .
    ميدونستم تعريف الكيه . لباس و از سكه انداخته بودم ! نگاهم روي صورت آرايش كردش چرخيد . گفتم :
    - خيلي خوشگل شدي مهسا .
    خنديد و گفت :
    - مرسي . واي نميدوني هيوا چه جيگري شده . حالا خودش بياد ميبينيش .
    خنديدم . از ته دل دوست داشتم هيوا رو ببينم . خواهرم داشت عروس ميشد . نميدونستم با جاي خاليش توي خونه بايد چيكار ميكردم . بعد از رفتن مامان همه ي تكيه ام به هيوا بود . عمه رو هم بوسيدم . اونم از لباسم تعريف كرد ولي در جواب فقط لبخند من و تحويل گرفت . گوشه اي نشست و با ماه بانو گرم گرفت . رو به مهسا گفتم :
    - مهبد كجاست ؟
    - داشت ماشين و پارك ميكرد . فكر كنم دم در با دايي گرم گرفته .
    خيالم راحت شد پس اومده بود . به صندليم تكيه زدم . مهسا مدام توي آينه خودش و چك ميكرد كه يه وقت آرايش موهاش به هم نخوره . خوش به حالش كاش منم تنها دغدغم همين بود .
    مهبد و بابا به سمت ميزمون اومدن . قلبم ميلرزيد . نگاهم و ازش نميگرفتم . توي كت و شلوار معركه شده بود . ناخودآگاه از جام بلند شدم . نگاهش بهم افتاد لبخند زد . ضربان قلبم بالا رفت . رو به من گفت :
    - سلام . به به چه لباس شيكي . چه تيپي به هم زدي هورام خانوم .
    خجالت زده سرم و پايين انداختم و گفتم :
    - توام خيلي خوشتيپ شدي .
    مهسا گفت :
    - تو رو خدا اينجوري بهش نگو . همينجوريش اعتماد به نفسش بالاست . ديوونمون كرد تو خونه از بس گفت من خوشتيپ امشبم .
    خندم پر رنگ تر شد . نگاهم دور باغ چرخيد . چند نفري بهش خيره شده بودن . اخمام و تو هم كشيدم . كاش ميشد چشماشون و كور كرد !
    مهبد روي صندلي كنار مهسا نشست . رو به من گفت :
    - شنيدم لباست كار هيواست آره ؟
    مهسا گفت :
    - آره بابا . هيوا خودش و امروز تو آرايشگاه كشت بس كه از لباس هورام تعريف كرد .
    مهبد سوتي كشيد و گفت :
    - چه كرده .
    خجالت زده گفتم :
    - بسه ديگه . انقدر تعريف الكي نكنين .
    رو به مهسا گفتم :
    - هيوا چيزي نميگفت ؟ استرس نداشت ؟
    - استرس نداشت ؟ واي نميدوني ديوونم كرد از بس گفت نگرانم .
    - خوب طبيعيه .
    - آره همه عروسا شب عروسيشون نگرانن .
    - كي ميان ؟
    مهسا نگاه به ساعتش كرد و گفت :
    - ديگه بايد پيداشون بشه .
    اكثر مهمونا اومده بودن . نگاهم و به در دوختم . دلم ميخواست زودتر بياد . بابا مدام بين ميزا ميگشت و با فاميلا احوال پرسي ميكرد ولي من حتي جرات نداشتم نيم نگاهي به سمت ميز آشناهامون بندازم . بيچاره بابا مجبور بود جور منم بكشه !
    با هلهله اي كه توي باغ راه افتاده بود فهميدم هيوا و كيوان اومدن . سريع از جام بلند شدم . همراه مهسا و مهبد به جمع استقبال كننده ها پيوستيم . سعي ميكردم خودم و پشت مهبد قايم كنم ولي مدام جا به جا ميشد تا نذاره اين كار و بكنم .
    توي اولين نگاه كه هيوا رو ديدم اشك توي چشمام نشست . اين خانوم خوشگل همون خواهر شيطون خودم بود ؟ باورم نميشد . چه روزايي رو با هم گذرونده بوديم . چه خاطراتي باهاش داشتم . چه فداكاريايي در حقم كرده بود . بابا به سمتشون رفت . بوسه اي روي پيشوني هيوا كاشت . ميتونستم برق اشك و توي چشماي بابا ببينم . حتما داشت به مامان فكر ميكرد . به جاي خاليش كه بدجور احساس ميشد . هيوا بين جمعيت نگاهش ميگشت . مهبد كنار گوشم گفت :
    - برو جلو . داره دنبال تو ميگرده .
    - آخه من . . .
    مهبد تقريبا هولم داد گفت :
    - انقدر نترس .
    نگاهش ترسناك شده بود . خودمم ميدونستم كه توي عروسي خواهرم نبايد زياد گوشه گيري ميكردم . بالاخره ترديد و كنار گذاشتم و به سمتش رفتم . اين حركت از من بعيد بود انگار انقلاب كرده بودم ! هيوا بالاخره من و ديد . قدمي به سمتم برداشت و توي بغلش فرو رفتم . زير گوشم گفت :
    - الهي قربونت برم چقدر اين لباس بهت مياد عزيزم .
    از خودم جداش كردم و گفتم :
    - گريه نكن دختر آرايشت خراب ميشه .
    نگاه دقيق تري بهش انداختم و گفتم :
    - ماه شدي هيوا .
    خنديدم و گفتم :
    - به قولم عمل كردم .
    گفت :
    - چه قولي ؟
    - حلقه ي مامان . آوردمش .
    هيوا با ناراحتي گفت :
    - من نميخوامش . مال تو باشه .
    اخم كردم و گفتم :
    - داري جِر ميزنيا . قول داديم به هم .
    خنده ي تلخي كرد و گفت :
    - ولي شرايط جوري بود كه همه چي خيلي نامردي به نفع من تموم شد .
    - ديگه از اين حرفا نزنيا . حلقه ي مامان بايد دست تو باشه . تو بيشتر شكل ماماني . خودمونم اين و ميدونيم . از اولم بايد ميدادمش به تو .
    - خيلي گلي هورام .
    كيوان گفت :
    - درد دلاي خواهرانه تموم شد ؟ خانوم اين فيلم بردار مادر مرده خودش و كشت از بس بال بال زد كه حركت كنيم .
    هيوا خنديد و گفت :
    - باشه غر نزن .
    كنار رفتم . و گذاشتم رد بشن . تا لحظه ي آخر كه هيوا از كنارم گذشت دستم توي دستش بود . آروم انگشتام و شل كردم و دستش و رها كردم . گرماي دستي رو روي شونم حس كردم صداي مهبد و كنار گوشم شنيدم :
    - ديدي سخت نبود .
    - آره سخت نبود . مرسي مهبد .
    خنديد و گفت :
    - خواهش ميكنم خانوم .
    سريع خودم و از بين جمع بيرون كشيدم و به سمت ميزمون رفتم . هيوا و كيوان هم به سمت جايگاه عروس و داماد رفتن . بابا حلقه ي مامان و دست هيوا كرد و از اون فاصله هم ميتونستم خوشحالي هيوا رو ببينم . بغضم و توي گلوم خفه ميكردم . " امشب شب عروسي خواهرته . اين آبغوره گيريات و ببر توي اتاقت و توي خلوتت . الان بايد براي هيوا خوشحال باشي . " نفس عميقي كشيدم . با نفسم بغضمم خفه كردم .
    باغ هر لحظه از مهمونا پُر تر ميشد . عده اي ميرقصيدن و يه عده هم حرف ميزدن . هنوزم جرات نكرده بودم به سمت آشناها برم . حتي با اشارات هيوا هم حاضر نشدم كنارش برم .
    بابا با دو تا مرد به سمتم ميومد . سريع سرم و پايين انداختم . بابا گفت :
    - هورام بابا . ميخوام دوستم آقاي سالاري و پسرشون و بهت معرفي كنم .
    همين و كم داشتم همون جراح كذايي . سرم و بالا گرفتم و به دو تا مرد خيره شدم .
    زير لب سلامي كردم و جواب گرفتم . بابا دوباره گفت :
    - اين همون گل دختريه كه ميگم هيچ وقت به حرفاي باباش توجه نمي كنه ها .
    مردي كه مسن تر بود خنديد و گفت :
    - كدوم جووني به حرف پدر و مادرش گوش ميكنه ؟ چه انتظاراتي داري تهراني .
    بابا سري تكون داد زير لب گفتم :
    - بابا !
    بابا اما با صداي بلند گفت :
    - مگه دروغ ميگم آخه بابا جون ؟ چند وقته كه قراره در مورد عمل به من جواب بدي ؟
    بعد رو به پسر جوون تر كرد و گفت :
    - دكتر تقصير خودشه ها . از اينجا شاهد باش كه من تقصيري ندارم .
    مرد جوون تر گفت :
    - خوب چرا يه سر نمياين مطب با هم بيشتر در مورد عمل صحبت كنيم ؟ شايد من بتونم قانعتون كنم يا اصلا شما من و قانع كنين .
    نميدونم تو نگاهش چي بود كه معذبم نميكرد . شايد به خاطر دكتر بودنش بود كه معذب نميشدم . نگاه پدرشم مهربون بود . از اون مرداي شكم گنده ي قد كوتاه كه آدم ناخودآگاه دلش ميخواست لپش و بكشه . مخصوصا با اون لبخند دوست داشتني كه رو لبش بود . يه لحظه از سرم گذشت كه نكنه اين آراده ! بهش گفته بودم شكم گنده و قد كوتاهه ! با اين فكر خندم گرفت . جلوي خودم و گرفتم كه قهقهه نزنم ولي بالاخره يه لبخند كم جون روي لبم نشست . آقاي سالاري بزرگ كه نگاه خيره ي من و روي خودش ديده بود لبخندش و عميق تر كرد و منم جوابش و با لبخند دادم بعد رو به پسرش گفتم :
    - ولي من تصميم خودم و گرفتم .
    بابا رو به دوستش گفت :
    - سالاري جان بيا من و تو بريم يه گوشه بشينيم فكر كنم پسرت بتونه اين دختر لجباز من و راضي كنه .
    داشتن ميرفتن . دلم ميخواست مانع رفتنشون بشم . آخه من چه حرفي با يه پسر غريبه كه تازه چند دقيقه بود باهاش آشنا شده بودم داشتم كه بزنم ؟ عجب گيري كرديما . دوباره دستام توي هم پيچ خورد . دوباره عرق كردم و سرم و به زير انداختم . صداي آرومش و شنيدم :
    - خوب چرا انقدر روي عمل نشدنتون پا فشاري ميكنين ؟
    همينجور كه سرم پايين بود از بين لبايي كه به هم دوخته شده بودن زمزمه وار با صدايي كه براي خودمم قابل تشخيص نبود گفتم :
    - من دلايل خودم و دارم .
    - دلم ميخواد اين دليلارو بدونم . به نظر من كه هيچ دليلي قابل قبول نيست . شما با همه ي زندگيتون بازي ميكنين براي دليلاتون ؟
    چقدر شباهت به مهبد داشت . شك نداشتم كه اگه همديگرو ميديدن عاشق ميشدن ! گفتم :
    - زندگي من مشكلي نداره كه بخوام به خاطرش خودم و بندازم زير تيغ جراحي و كلي دردسر ديگه .
    - من از پدرتون زياد در موردتون شنيدم . فكر نميكنم زندگي الانتون زيادم ايده آل باشه .
    سرم و بالا گرفتم . اخم كردم و گفتم :
    - براي هر كس معني ايده آل فرق داره . منم فكر نميكنم شما بتونين درك كنين كه چه زندگي براي من ايده آله . با اجازتون .
    نفسام تند و عصبي شده بود . همه دلشون ميخواست يه جور من و تخريب كنن . داشتم از كنارش رد ميشدم كه با لحن آرومي گفت :
    - خانوم تهراني .
    برگشتم سمتش گفت :
    - چرا فرار ميكنين ؟ نميدونم شايد حرفم زياد درست نبود . اجازه ميدين به بقيه ي حرفمون برسيم ؟ شايد به قول شما من موقعيتتون و نميدونم .
    آروم تر شدم . نگاه مشكوكي بهش انداختم خنديد و گفت :
    - چرا اينجوري نگاه ميكنين ؟ تا حالا كسي رو نديدين كه به اشتباهش اعتراف كنه ؟
    - پس قبول دارين كه اشتباه كردين ؟
    سري به نشونه ي تاييد تكون داد و گفت :
    - باشه من اشتباه كردم . البته يه پيشنهاد دارم براتون .
    كامل به سمتش برگشتم . دستام و روي سينم قلاب كردم و گفتم :
    - بفرماييد .
    - ميخواستم بهتون پيشنهاد كنم كه يه جلسه تشريف بيارين مطب . ضرري كه نداره . منم همون لحظه نميخوام عملتون كنم كه . فقط براي مشاوره ي پزشكي . اگه پيشنهادي كه بهتون دادم خيلي ترسناك بود از مطب بريد بيرون و ديگه هم برنگرديد قبول ؟
    - مثل اينكه خيلي به كارتون ايمان داريد .
    - به كارم كه ايمان دارم ولي بيشتر اطمينان دارم كه ميتونم شمارو راضي كنم .
    نيشخندي زدم و گفتم :
    - فكر نكنم .
    - خوب تشريف بيارين بهتون ثابت ميكنم .
    نفس عميقي كشيدم . توي چشمام زل زده بود . دلم نميخواست حرفش و به كرسي بشونه . از طرفي هم حرف بدي نميزد . يه بار ميرفتم و خلاص ! لبخند شيطنت آميزي زد و گفت :
    - خوب ؟ جوابتون ؟
    - باشه ميام .
    دستاش و به هم كوبيد و گفت :
    - ميدونستم .
    - ولي فقط براي يه بار .
    - از همين فرصت هم نهايت استفاده رو ميبرم .
    - با اجازتون .
    سري به نشونه ي احترام تكون داد و ازش دور شدم . دستم و به گونه هام كشيدم . داغ بود . چجوري تونستم وايسم جلوش و انقدر راحت باهاش حرف بزنم ؟ تازه متوجه شده بودم كه توي اين مدتي كه باهاش حرف ميزدم حتي يه بار هم به صورتم فكر نكرده بودم . شايد به خاطر نگاه دوستانه اش بود . يه گوشه ي دنج و ساكت خودم و قايم كردم و سعي كردم مغزم و به كار بندازم . تصميم درستي گرفته بودم ؟
    مهسا به سمتم اومد و گفت :
    - چرا اينجا نشستي ؟ نمياي برقصي ؟
    - دلت خوشه ها مهسا .
    - عروسي خواهرته مثلا .
    - تو برو جاي منم برقص .
    - باشه عُنُق !
    زبونم و براش در آوردم و اون خنديد و رفت . دوباره فكرم پر كشيد سمت دكتره . اسمش چي بود ؟ اصلا بابا درست معرفيش نكرد ببينم كي بود ! ولي خوش اخلاق بود . يه جورايي دلم گرم شد بهش . شايد يه اعتماد واهي و مسخره بود . ولي دوباره يه نور اميدي توي دلم روشن شد . عمل كه نميكردم . خودم اين و ميدونستم . ولي بدمم نميومد يه جلسه برم پيشش ببينم چي ميگه .
    شده بودم عين اين آدم نديده ها . وقتي يكي به چهرم توجه نميكرد و فقط با خودم حرف ميزد ذوق ميكردم و دوست داشتم هي جلوش ظاهر بشم ! براي افكارم پوزخندي زدم . صداي زني باعث شد افكارم به هم بريزه :
    - واي هورام جون . خودتي ؟ در به در داشتم دنبالت ميگشتم . چقدر بزرگ شدي . خيلي وقته نديدمت .
    نگاهم و بهش دوختم . حافظم ياري نميكرد . اين كي بود ؟ دقيق تر نگاهش كردم . شباهت عجيبي به مامانم داشت . يا شايد به خالم . دستپاچه از جام بلند شدم و دستي به موهام كشيدم گفتم :
    - سلام .
    با نگاهش صورتم و ميكاويد . داشت با من حرف ميزد ولي نگاهش لا به لاي تاراي نازك موهام ميچرخيد . تا شايد يادگاري دوران بچگيم و ببينه . كه مطمئن بشه همون هورام قديمم . از نگاهش خوشم نيومد . دوباره گفت :
    - سلام عزيزم .
    به سمتم اومد و من و تو آغوش خودش كشيد . سرد و معذب توي بغلش بودم . بعد از چند لحظه من و از خودش جدا كرد و گفت :
    - شناختي اصلا ؟
    چشمام و بكم ريز كردم . ميخواستم به ياد بيارم كه دارم با كي حرف ميزنم ولي انگار حافظم و شسته بودن . خوب خيلي هم تغيير كرده بود . تازه نگاهم به بچه اي افتاد كه دستش و گرفته بود . بچه سعي ميكرد با نق نق دستش و از توي دستش در بياره . گفتم :
    - ببخشيد به جا نياوردم .
    - بايدم نياري . اگه ميشناختيم بايد تعجب ميكردم .
    چيزي نگفتم دوباره خودش گفت :
    - سحرم . شناختي ؟ دختر خالت . دختر خاله ليلا .
    يكم ديگه به حافظم فشار آوردم . تازه شناخته بودمش . نگاه آشنايي بهش انداختم . تا اونجا كه يادم بود هم سن هيوا بود . گفتم :
    - ببخشيد نشناختم .
    - اشكال نداره عزيزم . حق داري . خوبي ؟ واي چقدر دلم ميخواست ببينمت . خيلي بي معرفتي . همه رو از دور و ور خودت پروندي .
    خجالت زده سرم و پايين انداختم . سحر براي خودش حرف ميزد و اظهار نظر ميكرد . داشت حوصلم و سر ميبرد . كم كم نق نق هاي بچه ي كوچيكي كه كنارش بود تبديل به فرياد و گريه شد . سحر به خودش اومد و گفت :
    - واي چقدر حرف زدم . بيا بريم پيش مامان اينا . خيلي دلشون ميخواست ببيننت .
    دستم و گرفت و با خودش برد . دلم نميخواست باهاش برم گفتم :
    - تو برو من بعدا ميام .
    - امكان نداره بذارم از دستم در بري .
    سحر بي وقفه من و دنبال خودش ميكشوند . بالاخره سر ميز رسيديم . رو به جمعيتي كه سر ميز نشسته بودن و قيافه هاي نا آشنايي برام داشتن كرد و گفت :
    - بچه ها هورام !
    همه نگاهشون به سمتم برگشت . خجالت زده سرم و پايين انداختم . كاش يكي نجاتم ميداد . سحرم شده بود خروس بي محل . يكي نبود بهش بگه اگه من ميخواستم توي جمع ظاهر بشم كه اين همه سال خودم و ازتون قايم نميكردم كه !
    بين اون همه نگاهاي متعجب و صورتايي كه داشتن من و از كنجكاوي قورت ميدادن تنها چهره ي خاله ليلا برام آشنا بود . نگاه مهربون مامان و توي صورتش ميديدم . شباهت مامانم به تنها خالم خيلي زياد بود . چرا تا حالا اين موضوع رو كشف نكرده بودم ؟
    خاله از جاش بلند شد و به سمتم اومد من و تو آغوشش گرفت و گفت :
    - چقدر دلم برات تنگ شده بود خاله . باز به معرفت هيوا كه بهم سر ميزد . تو ازمون به كل بريدي ؟
    خودم و از توي بغلش بيرون كشيدم . انگار با حرف زدنش تازه فهميده بودم كه اون مامانم نيست . ميدونستم كه هيوا بعضي وقتا به خانواده ي مامان سر ميزد . ولي از جايي كه ميدونست من همراهيش نميكنم به من چيزي نميگفت . سحر رو به مامانش گفت :
    - گله گذاري و بس كن مامان . الان كه كنارته .
    بعد رو به من گفت :
    - بيا بقيه رو بهت معرفي كنم .
    كاش ميشد بهش بگم بس كن ديگه ! اينجور كه از بين معرفي كردنا متوجه شدم خودش شوهر كرده بود و اون بچه ي نق نقو هم كيميا دخترش بود . تند تند راه ميرفت و اسامي رو بهم ميگفت . من حتي يادم نموند كه چند تا دختر خاله و چند تا پسر خاله دارم . فقط ميخواستم زودتر از دستشون خلاص بشم . بعد از اينكه هر كدوم از ديدنم احساس خوش بختي كردن و منم مثل يه مجسمه فقط سرم و هر لحظه پايين تر ميبردم از كنار ميزشون تقريبا فرار كردم و كنار ماه بانو نشستم . تازه نفسم جا اومد و تونستم اطرافم و ببينم . تا اون لحظه احساس ميكردم همه نگاهاشون و به من دوختن . ولي الان متوجه شدم كه كسي زياد حواسش به من و حال خرابم نيست .
    *****
    گونه ي هيوا رو بوس كردم و بهش گفتم :
    - دلم برات تنگ ميشه .
    اونم مثل من حلقه ي اشك توي چشماش نشسته بود . گفت :
    - ديوونه نميخوام برم گم و گور شم كه . انقدر ميام بهتون سر ميزنم كه خودتون خسته بشين . پاك كن اشكاتو عزيزم .
    اشكام و پاك كردم . بهش لبخند زدم . هيوا دوباره گفت :
    - هورام تو ديگه دختر بزرگي شدي . بايد هواي بابا و ماه بانو رو داشته باشي . بابا بيشتر وقتا ياد مامان ميفته و ميره تو خودش . كنارش بشين و باهاش حرف بزن . فرق نميكنه از چي ولي باهاش حرف بزن . نذار بره تو اتاقش . اونجوري ميره با قاب عكس مامان خلوت ميكنه و داغون ميشه . ماه بانو ديگه سني ازش گذشته . سعي كن توي كارا كمكش كني . وقتاي قرصاش و يادش بنداز . هميشه همه رو با هم قاطي ميكنه . هورام سفارش نكنما . من خيلي رو تو حساب ميكنم .
    نگاهش كردم . اين همه چيز و از كجا ميدونست ؟ چرا من از عزيز ترين آدماي زندگيم انقدر بي خبر بودم . يعني انقدر تو خودم فرو رفته بودم ؟ حتي 1 بارم متوجه گريه ها و ناراحتياي بابا نشده بودم . خود خواه بودم ؟ اسم اين كار و به جز خود خواهي چي ميشد گذاشت ؟ انگار فقط توي اون خونه من بودم كه مشكل داشتم . من بودم كه بقيه بايد برام همه كار ميكردن كه خوشحال باشم . انگار كل زندگيم فقط پر از خودم شده بود . حس بدي داشتم . هيوا با اون همه شيطنتش همه ي اينارو ميدونست .
    سرم و پايين انداختم . مادر كيوان نزديكمون اومد و با هيوا مشغول حرف زدن شد . ديگه نشد باهاش بيشتر حرف بزنم . ازشون دور شدم به سمت ماه بانو و بابا رفتم . با ديدن چهره ي خوشحال بابا لبخندي بهش زدم . بابا گفت :
    - خوش گذشت ؟
    ماه بانو گفت :
    - مگه ميشه عروسي خواهرش بهش بد بگذره ؟
    آروم گفتم :
    - كي ميريم خونه ؟
    بابا متعجب گفت :
    - تا خونه ي عروس و داماد ميريم بعد برميگرديم سمت خونه .
    معذب گفتم :
    - ميخوام برم خونه . از هيوا و كيوان خداحافظي ميكنم .
    - آخه تنهايي كه نميشه بري . منم بايد باهاشون برم . تازه ميخواي بري خونه چيكار كني ؟
    - من با آژانس ميرم . يه جوري ميرم ديگه . نميتونم بيام .
    ميدونستم بيشتر از اين نميتونم بين اون همه آدم باشم . همينجوري هم احساس خفگي ميكردم . بابا دور باغ چشم چرخوند و همون لحظه گفت :
    - وايسا ببينم كي مسيرش اون طرفيه ببرتت .
    - بابا با آژانس ميرم . حتما لازم نيست كه كسي من و برسونه .
    - اين موقع شب نميخوام تنها بري . دو دقيقه صبر كن بابا جون .
    ازم دور شد . با غر غر گفتم :
    - خودم ميرفتم .
    ماه بانو گفت :
    - خوب راست ميگه بابات . اين موقع شب تنهايي ميخواي بري ؟
    پوفي كردم و منتظر برگشتن بابا شدم . مهبد به سمتم اومد و گفت :
    - دايي گفت ميخواي بري ؟
    - آره .
    - چرا ؟
    - بايد هي توضيح بدم ؟
    - خوب توضيح نده ! ولي پاچمم نگير !
    - خودت سگي .
    - بي ادب .
    روم و ازش گرفتم . حوصله ي موعظه هاي مهبد و ديگه نداشتم . بابا با عجله به سمتم اومد و گفت :
    - هورام لباساتو بپوش دكتر سالاري گفت مسيرشون ميخوره اون طرف . با اونا برو .
    - بابا !
    - چونه نزن باهام . بدو دختر . همه ي برنامه هامم بهم زدي .
    از كنارم دور شد . نفسم و محكم بيرون دادم . با همه خداحافظي كردم و به سمت در خروجي رفتم . مهبد سد راهم شد و گفت :
    - با كي ميري ؟
    - دوست بابا .
    - دوست بابا كيه ؟
    - مگه تو ميشناسيش ؟
    - اسمش و كه ميتوني بگي .
    - دكتر سالاري .
    - اِ دكترم هست ؟ خوش به حالت .
    لبخند شيطوني روي لبش بود با حرص گفتم :
    - برو كنار مزاحم .
    كنار رفت و با خنده خداحافظي كرد . بيشتر حرص خوردم . انگار اصلا براش مهم نبود كه با يه پسر غريبه دارم بر ميگردم .
    از در باغ كه اومدم بيرون دكتر سالاري رو ديدم كه برام دست تكون ميده . شالم و مرتب كردم و به سمتشون راه افتادم . در عقب و برام باز كرد و خجالت زده نشستم . چقدر متشخص ! پدرش كه جلو نشسته بود به سمتم برگشت و گفت :
    - ببخشيد پشتم بهته دخترم .
    سر تكون دادم و خجالت زده گفتم :
    - عيب نداره .
    بعدش به خودم فحش دادم كه 4 تا تعارف درست و حسابي بلد نيستم . عيب نداره هم شد حرف ؟ پس نه خيليم عيب داره . پاشو بزنش ! از دست خودم كلافه بودم . شايد به خاطر جمع شلوغ امشب بود . خدارو شكر كه ازش جون سالم به در بردم ! فقط كاش اين پدر و پسر نخوان من و خيلي به حرف بگيرن .
    نگاهم و به پنجره دوختم . همه جا تاريك بود . خوشحال بودم كه صورتم معلوم نيست . اين بهم اعتماد به نفس ميداد . نفس راحتي كشيدم . هيوا امشب بي نظير شده بود . فكرم چند قدم دور تر رفت . جايي توي آينده . يعني همچين جشني ميشه براي من اتفاق بيفته ؟ صداي تو سرم گفت " آره به شرطي كه داماد بيل تو مخش خورده باشه . يا اينكه كور باشه تورو نبينه ! " قضيه همون جا منتفي شد . خودم حال خودم و گرفته بودم !
    سرم و انداختم پايين و با ناخونام بازي ميكردم . صداي دكتر سالاري باعث شد سرم و بالا بگيرم و به تصوير چشماش كه توي آينه افتاده بود نگاه كنم :
    - راستش من آدرس و حدودي بلدم . اگه ميشه راهنمايي كنين .
    نگاه گنگ و گيجي بهش انداختم . خوب حدودي مثلا تا كجا بلده ؟ سر كوچمون ؟! اگه اينجوريه ميتونم راهنماييش كنم ! گفتم :
    - من زياد بلد نيستم خيابونارو .
    تعجب و ميشد از توي چشماي قهوه ايش خوند . خوب معلومه كدوم دختر 26 ساله ايه كه آدرس خونشون و بلد نباشه ؟ سرم و با ناراحتي پايين انداختم . صداي تو سرم گفت " وقتي مهبد ميگه از خونه بيا بيرون يعني همين چيزا . شدي عين اين غار نشينا !
    پدر دكتر انگار متوجه شد كه معذب شدم . سريع گفت :
    - من بلدم بابا جون . برو بهت ميگم . هر جا رو هم كه بلد نبوديم زنگ ميزنيم از تهراني ميپرسيم .
    دكتر سري تكون داد و نگاهش و از توي آينه گرفت . تا جايي كه ميشد خودم و پشت صندلي قايم كردم . دختر بي عرضه !
    سكوت مطلق بود گه گاه صداي آقاي سالاري ميومد كه پسرش و راهنمايي ميكرد .
    خيابونا خيلي خلوت بود سريع رسيديم خونه . از ماشين پياده شدم و زير لب گفتم :
    - مرسي .
    آقاي سالاري با لبخند جوابم و داد . پسرش هم سري تكون داد و گفت :
    - من تو مطب منتظرتون ميمونما . حتما تشريف بيارين .
    الان وقت چونه زدن نبود . فقط سر تكون دادم و به سمت خونه راه افتادم . وقتي پام و توي خونه گذاشتم تازه يادم افتاد كه يه تعارف خشك و خاليم نكردم كه بيان تو . چقدر موجود مزخرفي شدم !
    با عصبانيتي كه از خودم داشتم پله هارو بالا رفتم و خودم و توي اتاقم انداختم . انگار وارد اتاق اكسيژن شده بودم . چقدر امروز سخت بود كه بتونم خودم و از نگاها دور كنم .
    لباسم و عوض كردم و پاي كامپيوتر نشستم . دوست داشتم آراد آنلاين باشه . مسنجر و باز كردم و نگاهي به ليست دوستام انداختم . سريع بهش پي ام دادم و گفتم :
    - تو خوابت نمياد ؟ ببينم اصلا ميخوابي ؟ نكنه جغدي ؟
    وقتي ديدم مشغول تايپ كردنه نفس عميق كشيدم . لبخند محوي روي لبم نشست .
    آراد : جغد ؟ نه بابا يه چيزي بگو به وجناتم بياد ! خون آشام چطوره ؟
    خندم گرفت . گفتم :
    - خون آشام ؟ مگه اونام شبا نميخوابن ؟
    - يكم اطلاعاتت و بالا ببر ! خوداييشم بهم ميادا . از اين خون آشام جيگرا ميشم .
    - من كه نديدمت . پس نميتونم نظر بدم .
    - خوب بيا من و ببين .
    شكلك خنده زد . ولي من قلبم ريخت . سريع بحث و عوض كردم و گفتم :
    - جدي چرا بيداري ؟
    - فكر نكن كه نفهميدم بحث و عوض كرديا .
    دوباره شكلك خنده زد و گفت :
    - هيچي خوابم نميبرد . از صبح تا حالا نبودي .
    - مهموني بودم .
    - به به . خوش گذشت بانو ؟
    - بدك نبود . حتما الان خسته اي ؟
    - اي نه زياد .
    - اين يعني خيلي خسته اي و از زود خستگي حتي نميتوني پلكات و باز كني .
    شكلك خنده زدم و گفتم :
    - تلقين نكن .
    - من كه ميدونم الان افقي شدي .
    - خيلي خوب خوابم مياد تو بردي . من رفتم بخوابم .
    - من كه از اول گفتم . شبت بخير بانو .
    - شب بخير جغد !
    - خون آشام چند بار تكرار كن ياد بگيري .
    خنديدم . خداحافظي كردم و مسنجر و بستم . كنار پنجره وايسادم . همه جا ساكت بود . بعد از اون همه سر و صدا و ديدن بالا پايين پريدن مهمونا چقدر اين سكوت ميچسبيد . دوباره ياد حرفاي هيوا افتادم . واقعا خود خواه بودم . حتي امشبم بابا و ماه بانو رو تنها گذاشتم . من نميتونم مثل هيوا باشم . هيوا خيلي خوبه .
    نفس عميقي كشيدم و به تنها ستاره اي كه توي آسمون معلوم بود نگاه كردم .
    فصل پنجم

    1 هفته اي از عروسي هيوا ميگذشت . براي رفتن به مطب دكتر سالاري هنوز تصميمي نگرفته بودم . به نااميد شدن بعدش نمي ارزيد كه بخوام يه بار ديگه هم اون دكتر خوش اخلاق و خوش برخورد و ببينم . ولي ته دلم يه حسي ميگفت رفتنش كه ضرر نداره . داره ؟ دوست نداشتم بقيه فكر كنن راضي به عمل شدم .
    توي اين 1 هفته مدام توي اتاقم قدم ميزدم و فكر ميكردم . هيوا اصرار داشت كه برم . بابا هم هر شب زير گوشم ميخوند كه اين دفعه فرق داره . اين بار از شر اين صورت خلاص ميشم . ولي احساس خوبي نداشتم . نميتونستم دوباره اين همه دردسر و تحمل كنم و نجات پيدا نكنم .
    از مهبد هم خبري نبود . معمولا وقتي يه راه نجاتي جلوي پام قرار ميگرفت سر و كلش پيدا ميشد و مدام اصرار ميكرد كه بايد قبولش كنم . ولي اين بار وضع فرق كرده بود . ميترسيدم نكنه اونم ازم نا اميد شده . ولي نه مهبد اينجوري نبود . دوباره افكار منفي به سرم هجوم مي آورد . پس چرا سر و كلش پيدا نميشه ؟ چرا اين 1 هفته خبري ازش نيست ؟ حتي مهسا و عمه هم كمتر ميومدن خونمون . برام جالب بود كه چرا بابا هيچ كنجكاوي در اين مورد نميكنه .
    دوباره اسم مهبد فكر من و به سمت جراحي برد . اگه مهبد و دوست داشتم بايد به خاطرش عمل ميكردم مگه نه ؟ واقعا دوستش داشتم ؟ از فكرشم خجالت كشيدم . به ناخوناي دستم خيره شدم و گفتم چرند نگو پس اسم اين احساس چيه ؟ يكم ديگه فكر كردم . شايد به بودن و حمايتاش عادت كردم ؟ چرت و پرت به هم نباف ! مهبد فقط بلده شخصيتت و بكوبه و مشكلت و كوچيك جلوه بده . كي حمايتت كرده ؟
    روز عروسي هيوا . بين جمعيت اومد و دلداريم داد . هنوزم دستش و رو شونم حس ميكنم . يعني ميخواي بگي دوست داره ؟ نه نه من اين و نگفتم ! پس منظورت چيه ؟ فقط ميخوام بگم كه شايد براش مهم باشم . هورام آينه رو از توي كشوي ميزت در بيار . آينه براي چي ؟ در بيار ! ميخوام يه نگاه به قيافه ي خودت بندازي .
    از جام كلافه بلند شدم و به صداي توي سرم گفتم : اَه بس كن . تا كي ميخواي يادم بندازي من كي هستم و چي هستم ؟ " تا وقتي كه حس كنم داري خودت و گول ميزني . تو بودي عاشق يه پسر كه صورتش سوخته ميشدي ؟ " خوب معلومه كه ميشدم . مگه اون آدم نيست ؟ مهم شخصيتشه . " هورام خانوم داشتيم ؟ داري شعار ميدي ؟ پوفي كردم . شعار نبود . واقعا نبود . حرف دلم بود . من مهبد و واسه خوش تيپيش يا چهرش نميخواستم . مهبد مهربون بود . مهربون بود ؟ پس چرا نمي اومد بهم سر بزنه ؟
    دستي بين موهام كشيدم . خيلي خُب حرف مهبد و همين جا تموم ميكنم . يه جلسه ميرم پيش دكتر سالاري . فقط همين . خبري هم از عمل نيست .
    باز ترسيدي ! كلافه شدم . از اين جدال دروني كه با خودم راه انداخته بودم خسته شده بودم . اين بار بلند فرياد زدم :
    - آره من ترسو ام . فقط خفه شو .
    خودمم از صداي بلند خودم وحشت كردم . خداروشكر كه ماه بانو و بابا پايين بودن و صدام و نميشنيدن . كامپيوتر و روشن كردم . نفس عميق كشيدم . يعني بايد خودم از مهبد خبر ميگرفتم ؟ خوب دلم براش تنگ شده . قبل از اينكه صداي توي سرم دوباره به كار بيفته مسنجر و باز كردم . آراد سريع بهم پي ام داد :
    - سلام بانو . منتظرت بودم .
    بانوي سرخ : سلام . خوبي؟
    آراد : ممنون . رو به راهي ؟
    بانوي سرخ : آره خيلي !
    آراد : اين يعني كه نيستي ؟
    بانوي سرخ : تو چي فكر ميكني ؟
    آراد : من فكر ميكنم دلامون به شدت به هم راه داره ! مثلا هر وقت من دلم ميگيره توام دلت گرفتست . تفاهم و داري بانو ؟
    شكلك خنده زد . لبخندي روي لبم نشست گفتم :
    - واقعا چقدر وقت ميذاري به اين چيزا فكر ميكني ؟
    آراد : چيكار به وقت گذاشتن داره ؟ چيزيه كه واضحه . تو چرا گرفته اي ؟
    بين گفتن و نگفتن مونده بودم . گفتم :
    بانوي سرخ : فرض كن يكي يه مدت ازت خبر نميگيره .
    آراد بين حرفم پريد و گفت :
    - چه مدتي مثلا ؟
    بانوي سرخ : 1 هفته .
    آراد : خُب ؟
    بانوي سرخ : بعد تو ميخواي ازش خبر بگيري . به شدت دوست داري ببيني در چه حاليه و اينا . به نظرت ضايع نيست ؟
    آراد : چرا بايد ضايع باشه ؟ طرف دختره يا پسر ؟
    اگه بهش ميگفتم طرف پسره و يكمم ازش خوشم مياد ضايع بود ؟ ناخودآگاه گفتم :
    - دختره !
    آراد : بابا طرف كه هم جنس خودته ! بيخيال خبر بگير ازش .
    بانوي سرخ : مثلا اگه پسر بود فرق داشت ؟
    آراد : شيطون پسره ؟
    بانوي سرخ : نه بابا . همينجوري ميپرسم .
    آراد : خوب واسه دخترا فرق داره . ميترسن از جنس مخالفشون خبر بگيرن و طرفشون خودش و گم كنه .
    بانوي سرخ : يعني در اون صورت خبر نگيره بهتره ؟
    آراد شكاك گفت :
    - خداييش من و گرفتي ؟ پسره ؟
    بانوي سرخ : چقدر گيريا ميگم طرف دختره !
    آراد : يه سوال بپرسم ؟
    بانوي سرخ : بپرس به شرطي كه گير به دختر بودن يا پسر بودن طرف ندي !
    شكلك خنده زد و گفت :
    - نه واقعا پسره ؟
    بانوي سرخ : سيريشيا!
    آراد : شوخي كردم بابا . ببينم تا حالا عاشق شدي ؟
    هول شدم . گفتم :
    - چي باعث شد همچين سوالي بپرسي ؟
    آراد : نميدونم يهو ياد اين سوال افتادم . حالا جوابم چيه ؟
    بانوي سرخ : اول تو جواب بده .
    آراد : دِ نه دِ ! اول من پرسيدم . تو بايد جواب بدي .
    دستم روي كيبورد موند . چي بايد ميگفتم ؟ عاشق مهبد بودم ؟ من دوستش داشتم . اينا با هم فرق داشت ديگه نه ؟ بايد بپيچونمش ! دوست نداشتم احساس واقعيم و بگم ! چرا آراد انقدر در اين موارد كنجكاوي ميكرد ؟ كلا خيلي ازم سوال ميكرد . در مورد زندگيم . همه چي كلا ! صداي تو سرم گفت " حالا نه كه همه رو هم صادقانه جواب ميدي . هر دفعه اين بدبخت و ميپيچوني ميري ! "
    آراد دوباره نوشت :
    - خوابت برد ؟
    نفس عميق كشيدم و نوشتم :
    - واقعا نميدونم .
    آراد : اين همه فكر كردي كه اين و بگي ؟
    بانوي سرخ : خوب آخه نميدونم حس عاشقي چجوريه . شده از كسي خوشم بياد ولي واقعا نميدونم اسم اين حس چيه .
    آراد : مثلا از كي خوشت اومده ؟
    بانوي سرخ : جِر زني نكن . اول جواب اين سوال خودت و بده بعد يه سوال ديگه بپرس .
    آراد : خوب منم فكر كنم از يكي خوشم اومده .
    بانوي سرخ : از كي شيطون ؟
    شكلك لبخند براش زدم . گفت :
    آراد : عمرا بهت نميگم .
    بانوي سرخ : چرا اونوقت ؟
    آراد : دليلي نداره كه بگم .
    بانوي سرخ : پس چرا از من پرسيدي ؟
    آراد : چون فضولم .
    خنديد .
    بانوي سرخ : ميدونستي خيلي پليدي ؟
    آراد : يه چيز تازه بگو . اينارو قبلا بهم گفتي .
    بانوي سرخ : خواستم تاكيد كنم .
    آراد : يه سوال ديگه !
    بانوي سرخ : تو اين همه سوال و از كجا مياري ؟
    آراد : نق نق نكن پير زن ! بپرسم ؟
    بانوي سرخ : مگه چاره ي ديگه اي هم دارم ؟ بپرس !
    آراد : اگه يكي ازت بخواد با هم برين بيرون تا بيشتر با هم آشنا بشين و اينا چي ميگي ؟

    آراد : اگه يكي ازت بخواد با هم برين بيرون تا بيشتر با هم آشنا بشين و اينا چي ميگي ؟
    بانوي سرخ : نكنه يكي ازت خواسته باهاش بري بيرون ؟ كلك دختره ؟
    آراد : نه پسره ! طرف مشكل جنسيتي داره . به شدتم از من خوشش مياد . حالا موندم بين دو راهي كه قبولش كنم يا نه . طرف خيلي خوش اخلاقه هوامم داره . به نظر تو باهاش برم بيرون بانو جون ؟
    قهقهه زدم . چند تا شكلك خنده پشت سر هم براش زدم دوباره گفت :
    - داري به هوش پايين خودت ميخندي ؟
    بانوي سرخ : نه داشتم تصور ميكردم اينارو با صداي مردونه بگي . خيلي خنده دار بود .
    آراد : خُب حالا فرض كن طرف دختره . منم ازش خوشم اومده . بعد ميخوام بيشتر بشناسمش . اگه تو جاي اون بودي قبول ميكردي باهام بياي بيرون و بيشتر باهام آشنا بشي؟
    بانوي سرخ : خُب نميدونم . دخترا با هم فرق دارن .
    آراد : فرض كن خيلي شبيه توئه .
    توي دلم خنديدم . نميتونست مثل من باشه . من شرايطم با هر دختري فرق داشت . گفتم :
    - خوب اگه من بودم قبول نميكردم . ولي همه مثل من نيستن . شايد اون دختر مورد نظر تو قبول كنه .
    آراد : مرسي واقعا خيلي اميدوار شدم . الان دارم از خوشحالي بال در ميارم . اونوقت چرا قبول نميكردي ؟
    بانوي سرخ : خُب هر كس دليل خودش و داره .
    آراد : خُب ميخوام ببينم دليل تو چيه ؟
    بانوي سرخ : خوب من دلم نميخواد رابطم و بيشتر كنم .
    آراد : فقط با من ؟
    بانوي سرخ : نه نه . اين در مورد همه صدق ميكنه .
    آراد : يعني هميشه ميخواي خودت و توي اين دنياي مجازي حبس كني ؟ يعني تا حالا دلت نخواسته بدوني اوني كه اين همه باهاش حرف ميزني كيه ؟ چه شكليه ؟
    بانوي سرخ : نه تا حالا دلم نخواسته !
    چند لحظه چيزي تايپ نكرد . دوباره نوشتم :
    - تو به من و عقايدم چيكار داري ؟ برو به دختره همه چيز و بگو . باهاش برو بيرون . خوش بگذرون .
    آراد : به اين راحتيا نيست .
    بانوي سرخ : چرا به اين راحتي نيست ؟ فقط كافيه ازش بخواي .
    آراد : خواستم ولي انگار اون نميخواد !
    گيج روي مونيتور خيره شده بودم . منظور آراد نميتونست من باشم . دستم روي كيبورد ميلرزيد . بايد الان چي ميگفتم ؟ بايد خودم و از اين اشتباه در مي آوردم . فكر كن هورام . فكر كن ! يه چيزي بنويس ! گفتم :
    - من بايد برم . بعدا با هم بيشتر حرف ميزنيم باشه ؟
    گندت بزنن اينم حرف بود زدي . آراد نوشت :
    - فرار كن . مثل هميشه . خداحافظ .
    مسنجر و بستم . چرا آراد بايد بخواد من و ببينه ؟ يه كنجكاويه فقط ! گفت از يكي خوشش مياد . يعني اون يه نفر منم ؟ امروز زيادي احمق شدم !
    از پله ها پايين اومدم . بابا رو به روي تلويزيون نشسته بود و مرتب كانالارو عوض ميكرد . كنارش نشستم و گفتم :
    - چيكار ميكنين ؟
    - مثلا دارم تلويزيون ميبينم . چه عجب از اتاقت اومدي بيرون ما ديديمت .
    از وقتي هيوا رفته بود بابا بدجور بهانه گير شده بود . دلش ميخواست مدام كنارش باشم . براي مني كه اين همه مدت عاشق تنهاييم بودم و حتي حاضر نبودم با چيزي عوضش كنم خيلي سخت بود . ولي از شب عروسي هيوا به خودم قول داده بودم كه خود خواهي ممنوع ! ميدونستم اخلاق من و هيوا از زمين تا آسمون با هم فرق داره و نميتونم جاش و پر كنم ولي ميتونستم جاي خودم و پر كنم .
    دستي به موهاي جو گندمي بابا كشيدم و گفتم :
    - تو اتاقم داشتم فكر ميكردم .
    بابا كنترل تلويزيون و روي ميز گذاشت و گفت :
    - به چي ؟
    خيره بهم نگاه ميكرد . سرم و خم كردم و گفتم :
    - مهم نيست .
    - من غريبم ؟
    لبخند زدم :
    - معلومه كه نه .
    - پس بگو .
    نفس عميقي كشيدم گفتم :
    - داشتم به پيشنهاد دكتر سالاري فكر ميكردم . نميدونم كار درست چيه . دلم نميخواد ديگه نا اميد بشم .
    بابا دستام و گرفت و گفت :
    - اگه قبول كني عمل بشي به نفع خودته . اگرم نتيجه ي مطلوب و نگيري چيزي رو از دست ندادي .
    تو چشماش زل زدم گفتم :
    - پس اميدم چي ؟ اين وسط روحيم مهم نيست ؟ اگه همه چي بد بشه ؟ اگه كاري از دست دكتر سالاري بر نياد ؟
    حلقه ي اشك و تو چشم بابا ديدم گفت :
    - حداقل ميدوني كه تلاشت و كردي . ميدوني كه بازنده نيستي . در ضمن دكتر سالاري از پسش بر مياد .
    دلم گرفته بود . دوست داشتم سرم و روي سينه هاي پهن بابا بذارم و چشمام و ببندم . دلم ميخواست بهم اميد بده و بگه انقدر منفي بافي نكن . توي آغوشش فرو رفتم . موهام و نوازش كرد . گفتم :
    - ميرم پيشش بابا . من از پسش بر ميام مگه نه ؟
    صداي زمزمه وارش و ميشنيدم :
    - حتما از پسش بر مياي .
    - مامان هميشه دلش ميخواست من خوشحال باشم . دلش ميخواست سالم باشم . مثل همه . مثل هيوا !
    صداي بغض آلود بابا قلبم و به درد آورد :
    - هميشه خودش و مقصر ميدونست . ميگفت وظيفه ي اون بود كه مواظبت باشه . هيچ وقت خودش و نميبخشيد . هميشه از ديدن عذاب تو عذاب ميكشيد .
    سرم و از روي سينش برداشتم و گفتم :
    - تقصير اون نبود كه .
    لبخند تلخي گوشه ي لبش نشست و گفت :
    - مادرا با درداي بچه هاشون درد ميكشن . چه تقصيرشون باشه چه نباشه هميشه خودشون و مقصر ناراحتياشون ميدونن .
    براي تغيير جو لبخندي زدم و گفتم :
    - با دكتر هماهنگ ميكني ؟
    پلكاش و باز و بسته كرد و گفت :
    - حتما .
    ماه بانو از آشپزخونه براي شام صدامون زد . از جا بلند شديم و همينجور كه دست بابا دور شونم حلقه شده بود به سمت آشپزخونه رفتيم . با حرفاي بابا دلم گرم شده بود . احساس اينكه تنها نيستم بهم شجاعت ميداد . وقتي عمل كنم همه چي درست ميشه . حتي مهبدم نگاهش بهم خوب ميشه . اونوقت شانسم براي رسيدن بهش زياد تر ميشه !


    - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

    *****
    "همه چي درست ميشه . من از پسش بر ميام . نفس عميق بكش . خوبه . حالا به چيزاي بد فكر نكن . همه چي رو بسپر به دكتر . "
    دسته اي از موهام و جلوي صورتم ريختم . " يعني ميشه روزي برسه كه ديگه نخوام صورتم و با موهام بپوشونم ؟ "
    دستام و مشت كردم . يخ بود . شالم و سرم كردم . پشت هم نفساي عميق ميكشيدم . چند بار شال و رو سرم جلو عقب كردم . دستام ميلرزيد . " آروم باش اين فقط يه جلسه ي مشاوره پزشكيه . چرا انقدر نا آرومي ؟ "
    واقعا نميدونستم ! از اتاقم بيرون اومدم . به سمت پله ها رفتم . براي اينكه آروم تر شم با صدايي كه از نگراني ميلرزيد پله ها رو شمردم :
    - يك . . . دو . . . سه . . .
    " اگه همه چي خوب پيش بره من يه هورام جديد ميشم . از شر زندگيم نجات پيدا ميكنم "
    - چهار . . . پنج . . . شش . . .
    " اگرم كاري نتونه بكنه دوباره هميني كه هستي ميموني ! "
    - هفت . . . هشت . . . نه . . .
    " چرا هر وقت ميخوام مثبت فكر كنم مياي و همه چي رو خراب ميكني ؟ "
    - ده . . . يازده . . . دوازده . . .
    " خودت اينجوري ميخواي ! بهم فكر نكن منم گورم و گم ميكنم ! تو دوست داري من باشم و ضعيفت كنم ! "
    سرم و تكون دادم . من نميخواستم . امروز دوست داشتم قوي باشم . همين كه حاضر شدم عمل كنم يعني قوي هستم !
    نفهميدم كي رسيدم پايين پله ها . سركي تو آشپزخونه كشيدم هيچ كس اونجا نبود . صداهايي از پذيرايي ميومد . سعي كردم خودم و خوب و خوشحال نشون بدم . دوباره شالم و جابه جا كردم . انگار تيك عصبي گرفته بودم ! وارد كه شدم همه ي سرا به سمتم چرخيد . سلام كردم و يه گوشه نشستم . هيوا گفت :
    - چقدر طول كشيد حاضر شي . هميشه زود حاضر ميشديا .
    - داشتم كاري انجام ميدادم .
    از جاش بلند شد و گفت :
    - خُب بريم ؟
    كيوان هم سريع از جاش بلند شد . انقدر زود ؟ حالا بشين يكم حرف بزنيم . چه عجله اي داره ! با پاهايي كه كرخت شده بود از جا بلند شدم و گفتم :
    - باشه بريم .
    از بابا و ماه بانو خداحافظي كرديم . به سمت ماشين كيوان رفتيم . " من داشتم كار منطقي و درستي رو ميكردم . براي آخرين بار . فقط واسه همين يه بار به يه جراح بايد اعتماد ميكردم . "
    دستام تو هم گره خورد . احساس سرماي شديدي ميكردم . وسط تابستون و سرما ؟! سعي كردم ذهنم و منحرف كنم . ولي نميشد ! هيوا به سمت من برگشت و گفت :
    - نگران كه نيستي ؟
    سعي كردم بخندم گفتم :
    - نه نگران براي چي ؟
    لرزش توي صدام واضح بود . هر كسي ميتونست حسش كنه !
    - همينجوري پرسيدم .
    هيوا دوباره سكوت كرد . كاش به اين زوديا نرسيم ! كاش ترافيك بشه ! كاش انقدر دير برسيم كه دكتر بره ! كاش . . . " خُب نميومدي . چرا انقدر كاش كاش ميكني ؟! ترسو ! "
    كيوان ترمز كرد . نگاهم و با وحشت به ساختموني كه جلومون بود دوختم . خودش بود . اينجا مطب دكتر بود !
    هيوا سريع از ماشين پياده شد و به كيوان گفت :
    - ما ميريم زود برميگرديم . تو ماشين ميشيني ؟
    - آره همين جاها منتظرم .
    هيوا سر تكون داد و در ماشين و برام باز كرد با خنده گفت :
    - قصد پياده شدن نداري ؟
    - چرا چرا .
    سريع از ماشين پياده شدم و با هيوا به سمت ساختمون رفتيم . چرا اين ساختمون انقدر ترسناك بود ؟ خداروشكر كه باز خلوت بود !
    همون طبقه ي اول در يه واحد باز بود . هيوا نگاهي به تابلو كرد و گفت :
    - همينجاست .
    ترسم بيشتر شد . سرم و انداختم پايين تا اشكي كه توي چشمم حلقه زده بود ديده نشه ! با هيوا وارد شديم . زير چشمي نگاهي به اطرافم انداختم . چند تا مريض روي مبلاي شيك و راحت مطب نشسته بودن . هيوا به سمت منشي رفت و باهاش صحبت كرد . منم يه گوشه وايساده بودم و سعي ميكردم كمتر دستام و توي هم بپيچونم !
    هيوا برگشت سمتم و گفت :
    - بشين . بعد از اين دو تا خانوم نوبت ماست .
    چرا انقدر زود ؟ نميشه يكم بيشتر طول بكشه ؟ سر تكون دادم و روي يكي از مبلا نشستم . اشكم داشت راهش و به روي گونم باز ميكرد اما من مانعش ميشدم و سعي ميكردم مدام نفس عميق بكشم . هيوا كنار گوشم گفت :
    - حالت خوبه ؟
    - اوهوم .
    ميدونستم حرف بزنم بغضم ميتركه ! دوباره گفت :
    - هورام سرت و بگير بالا . انقدر تو خودت فرو نرو .
    جوابي بهش ندادم . اونم ديگه چيزي نگفت . به جاش مجله اي كه روي ميز جلومون بود و برداشت و ورق زد .
    مطب هر لحظه شلوغ تر و استرس منم بيشتر ميشد . وقتي كه منشي اسمم و صدا زد انگار دنيارو بهم داده بودن . سريع از جام بلند شدم . سعي كردم به هيچ كس نگاه نكنم . ميدونستم يكي از نگاهاي مريضا ممكنه من و از تصميمم منصرف كنه . هيوا جلوتر از من به سمت اتاق دكتر رفت . تقه اي به در زد . صداي دكتر سالاري رو تونستم تشخيص بدم وقتي ميگفت بفرماييد . هيوا در و باز كرد . اول خودش وارد شد و پشت سرشم من . سلام كرديم . دكتر با ديدنمون از جاش بلند شد و گفت :
    - سلام . بفرماييد .
    من و هيوا روي مبل نشستيم . دكتر هم نشست . لبخندي روي لبش بود گفت :
    - خوبين ؟
    هيوا مثل هميشه با لبخندي آشنا گفت :
    - مرسي . شما خوبين ؟ آقاي سالاري چطورن ؟
    - همه خوبن .
    نگاهش و به من دوخت و گفت :
    - خوبين هورام خانوم ؟ واقعا خوشحالم كه الان شمارو اينجا ميبينم .
    سرم و انداختم پايين و گفتم :
    - ممنون خوبم .
    باز داشتم از دست خودم و حرف زدنم حرص ميخوردم ! هيوا گفت :
    - آقاي دكتر واقعا ممنونيم كه قبول كردين هورام و ببينين .
    - خواهش ميكنم . بالاخره تصميم به عمل گرفتن ؟
    هيوا نگاهي به صورتم انداخت و گفت :
    - فعلا كه تصميمش قطعيه . اگه دوباره در نره !
    دكتر لبخند زد و گفت :
    - همين قدم اول مهم بود كه ايشون برداشتن . خوب بفرماييد اينجا بشينيد صورتتون و معاينه كنم .
    نگاهي به هيوا كردم . سري تكون داد كه يعني برو . كيفم و به دستش دادم و از جام بلند شدم . دستام دو طرف بدنم آويزون شده بود و باهاشون محكم پايين مانتوم و گرفته بودم . با قدماي نا مطمئن به سمت ميز دكتر رفتم و روي صندلي كنار صندلي خودش نشستم . نگاهي به صورتم انداخت و گفت :
    - ميشه موهاتون و بزنين كنار ؟
    دستپاچه گفتم :
    - حتما .
    سريع موهام و داخل شالم فرستادم و مقابلش قرار گرفتم . صندليش و نزديك تر كشيد فاصلش باهام كم شده بود . صورتم و به سمت خودش برگردوند و توي صورتم زل زد . چشمام و پايين انداختم و به كفشاش خيره شدم . احساس گرماي شديدي ميكردم . بالاخره صداش به گوشم رسيد :
    - ميتونيم از قسمتاي ديگه ي بدنتون براي ترميم اين قسمت چروك خورده ي صورتتون استفاده كنيم . بهش ميگن اتوگرافت البته چون سوختگي صورت شما زياده شايد نشه به اندازه ي كافي از بدن خودتون پوست و گرفت .
    هيوا گفت :
    - پس بايد چيكار كنين ؟
    - خوب معمولا از پانسمانهاي زخم سلولي استفاده ميكنيم تا اون مقدار پوستي رو كه ميخوايم به دست بياريم . يا اينكه ميتونيم از يه فرد ديگه اون پوست و بگيريم .
    يكم صورتم و بالا و پايين كرد و گفت :
    - فقط صورتتونه ؟
    - نه .
    فقط تونستم همين و بگم . دلم براي خودم سوخت . بيشتر از اين حرفا بود . نكنه بگه نميشه ؟ همين اول كار داشتم نااميد ميشدم . هيوا سريع گفت :
    - قسمتي از طرف چپ بدنشم هست . البته بدنش كمتره . بيشتر صورت و گردنشه . دست چپشم تا حدودي سوخته .
    دكتر سري تكون داد و گفت :
    - خُب . ببين اول بايد معاينه ي كلي ازت بشه . بايد توي بيمارستان بستري بشي . بعد تيم جراحي بيان معاينت كنن . تا ببينيم چقدر پوستت آسيب ديده . اگه بتونيم از نقطه هايي از بدنت كه پوست سالم داره پوست مورد نيازمون و ميگيريم . اگه نشه بايد فكراي ديگه بكنيم كه همش بستگي به تيم جراحي داره . كار صورت و بدن تو كار زمان بريه . يعني نبايد انتظار داشته باشي با 1 عمل به چهره ي طبيعي خودت برگردي . شايد بارها و بارها بري توي اتاق عمل . من در موردت با يكي از استادا و يكي از بهترين جراحاي پوست حرف زدم . قبول كرده كه باهام همكاري كنه . ولي ببين من و يه جراح ماهر همه وسيله ايم . مهم روحيه ي تو و خواست خودته . واقعا توي اين عمل بايد صبور باشي . نبايد اميدت و از دست بدي . ميتوني همراهيمون كني ؟
    شك داشتم با اين روحيه بتونم كاري بكنم . ولي سعي كردم حرفي بزنيم .
    - سعي خودم و ميكنم .
    - سعي و اينا فايده نداره . جواب قاطع بايد بدي و تا آخرشم پاش وايسي . ميتوني ؟
    نگاهم به چشماي ملتمس هيوا افتاد . انگار بهم ميگفت بگو كه ميتوني ! نگاهم و ازش گرفتم . به جاش به چشماي مشكي دكتر زل زدم . چهرش خيلي شرقي بود . از اون مرداي چشم و ابرو مشكي . از همونايي كه چهرشون باعث ميشه بتوني بهشون راحت اعتماد كني . هيكل نسبتا لاغري داشت . قدشم ميشد گفت از من شايد 10 سانت بلند تر بود . مثلا حدوداي 176 . گفتم :
    - ميتونم .
    هيوا نفس عميقي كشيد و دكتر هم لبخند زد گفت :
    - خوب پس من هماهنگ ميكنم بهتون خبر ميدم كه كي بياين بيمارستان . اميدوارم همه چي خوب پيش بره .
    هيوا گفت :
    - ما هم اميدواريم دكتر . ممنون واقعا .
    دكتر سري به نشونه ي احترام تكون داد و تا دم در بدرقمون كرد . خداحافظي كرديم و از مطب خارج شديم . سوار ماشين كيوان شديم . بايد اميدوار ميبودم ؟ حرفاش آرومم كرده بود . حداقل وقتي معاينم ميكرد استرس نداشتم . رد دستاش روي صورتم بود . نگاهم و به پنجره دوختم . براي بار آخر ساختمون و از نظر گذروندم . نفس عميقي كشيدم و نگاهم و ازش گرفتم . به جاش قدمهاي مردي كه به سمت ساختمون ميرفت و دنبال كردم . چهرش بي نهايت آشنا بود . قد بلند و شونه هاي پهنش روزي رو كه با مهبد بيرون بودم و برام تداعي ميكرد . دقيق تر نگاه كردم . سرش پايين بود و داشت به گوشيش نگاه ميكرد و قدماي بلندي بر ميداشت . خودش بود همون مردي كه تو پارك بهش خوردم !

    يهو از جام پريدم . سرم و بيشتر برگردونم به سمت شيشه . نميتونست خودش باشه . واقعا خودش بود ؟ سعي كردم اون روز توي پارك و به ياد بيارم . پشتش و بهم كرده بود و سلانه سلانه ميرفت . آره خودش بود حتي مدل راه رفتنش . اون روز به خاطر رفتارش خيلي بهش خيره شده بودم . شك نداشتم كه خودشه . صداي هيوا رو شنيدم :
    - به چي اينجوري خيره شدي ؟
    آخرين نگاهم بهش انداختم . ماشين دور و دور تر ميشد آخر فقط ازش يه نقطه ي سياه رنگ مونده بود . سرم و چرخوندم . ذهنم درگير شده بود فقط تونستم به هيوا بگم :
    - هيچي .
    هيوا سوالي نپرسيد . شايد فكر كرد بدجور ذهنم درگيره . درگير عمل ! چرا بايد دوباره اتفاقي ميديدمش ؟ اصلا اينجا چيكار داشت ؟ درست توي روزي كه تصميم گرفته بودم عمل كنم پيداش شده بود . كاش ميتونستم اسمش و بپرسم . چي بايد صداش ميكردم ؟ مرد پاركي ؟! اصلا چرا بايد صداش كنم ؟! مگه قراره بازم ببينمش ؟ اميدوارم ببينمش .
    چرا بايد دلم بخواد يه آدم مرموز و دوباره ببينم ؟ " بيشتر به خاطر اخلاق خوبش . اون روز تو پارك خيلي خوش برخورد بود "
    بهتره به اين چيزا فكر نكني . الان بايد در مورد عمل فكر كني .
    عمل ! اسمش مثل يه كابوس بود . واقعا آماده بودم كه اين عمل و تحمل كنم ؟ عمل؟ يا عملها ؟ دكتر گفت بارها و بارها بايد بري تو اتاق عمل !
    چشمام و بستم سعي كردم آروم باشم . در عوض همه چي درست ميشد .
    وقتي وارد خونه شديم بابا و ماه بانو با نگراني كنارمون اومدن و مدام سوال ميپرسيدن . حوصله ي توضيح دادن نداشتم . به سمت اتاقم رفتم . ولي صداي هيوا رو ميشنيدم كه با صداي اميدوار براشون از عمل و حرفاي دكتر تعريف ميكرد . راستي اسمش چي بود ؟ بازم يادم رفته بود بپرسم . واقعا اسمش چه اهميتي ميتونست داشته باشه ؟ اين وسط چيزي كه مهم بود عمل من بود !
    دلم ميخواست الان با آراد حرف بزنم و حداقل يكم از حال و هواي حرفاي دكتر در بيام . مسنجر و باز كردم و نگاهي به ليست دوستام انداختم . نفسي از نااميدي كشيدم . نبود . دوباره مسنجر و بستم . خودم و روي تختم انداختم و چشمام و بستم . ديگه فكر كردن بس بود . بايد موتور مغزم و خاموش ميكردم !
    *****
    - دكتر امروز به من زنگ زد . گفت با همون استادش حرف زده . قبول كرده تورو عمل كنه اين خوب نيست ؟
    با بي تفاوتي گفتم :
    - چه فرقي داره كي پوستم و تيكه تيكه كنه ؟ چه خودش چه استادش !
    هيوا اخم كرد و گفت :
    - براي چي تيكه تيكه كنه ؟ قراره خوب بشي . از الان شروع كردي ؟ دكتر گفت بايد اميدوار باشي .
    - اينا همش حرفه . بيرون گود نشستين ميگين لنگش كن ! بسه هيوا .
    از پشت ميز آشپزخونه بلند شدم و به سمت جايي كه بابا و كيوان نشسته بودن رفتم . كيوان لبخندي دوستانه به روم زد . بابا گفت :
    - هيوا بهت گفت دكتر زنگ زده ؟
    كلافه گفتم :
    - چرا اين انقدر براتون مهمه ؟ آره گفت . چرا همتون امروز اصرار دارين بحث و به عمل من بكشين ؟
    بابا با لحني مهربون گفت :
    - نگراني ؟
    - نبايد باشم ؟
    - چرا . بايد باشي . ولي به بعدش فكر كن كه راحت ميشي .
    - اگه بشم .
    هيوا وارد پذيرايي شد و گفت :
    - باز صداي غر غر ميشنوم .
    ادايي براش در آوردم و صورتم و ازش گرفتم . از وقتي پيش دكتر رفته بودم از نگراني و حساي مختلف داشتم ديوونه ميشدم .
    ماه بانو گوشه اي نشست و گفت :
    - به اميد خدا همه چي درست ميشه .
    هيوا گفت :
    - من كه خيلي از دكترش خوشم اومد . خيلي مسلط بود . يه جورايي اعتماد به نفس داشت هم به خودش هم به كارش .
    نگاه خيرش و به من دوخت تا بتونه تاثير حرفاش و ببينه . شايد فكر ميكرد اينجوري نگرانيم كمتر ميشد .
    از جام بلند شدم . گفتم :
    - من ميرم تو اتاقم .
    بابا گفت :
    - چي شد يهو ؟
    - هيچي فقط ميخوام يكم فكر كنم .
    قبل از اينكه عكس العملي ازشون ببينم به سمت اتاقم رفتم . همش حرف و به عمل من ميكشوندن . اين وضعيت داشت عذابم ميداد . ثانيه اي نبود كه در موردش حرف نزنن . اينجوري بدتر عصبيم ميكردن .
    رماني رو از بين كتابام بيرون كشيدم . چرا از مهبد خبري نميشد ؟ حتما بايد ميمردم تا سر و كلش پيدا شه ؟! همش به خاطر اونه كه ميخوام تن به اين عمل بدم . پوفي كردم . خوب اون كه نميدونه به خاطر اونه !
    نگاهم و به سقف دوختم . كاش امروز يه خبري ازم بگيره . دلم براش تنگ شده ! از وقتي به عمل فكر ميكردم ديگه به خودم اجازه ميدادم براي مهبد احساس دلتنگي كنم .
    هيوا در اتاقم و باز كرد و اومد تو گفتم :
    - هنوز ياد نگرفتي در بزني ؟
    - چيكار ميكني ؟
    كتاب و بالا گرفتم و گفتم :
    - نميبيني ؟
    خوشحال به نظر ميومد . كنارم نشست و گفت يه خبر خوب دارم . بي تفاوت گفتم :
    - چيه كه انقدر خوشحالت كرده ؟
    - حدس بزن .
    نگاه مشكوكي بهش انداختم و گفتم :
    - حامله اي ؟
    ضربه اي به سرم زد و گفت :
    - خاك بر سرت با اين حدست . يكي ديگه . بدو .
    - يه پول قلنبه رسيده دستت ؟
    - نه بعدي .
    - لوس نشو ديگه بگو .
    - حداقل حدس بزن در مورد كيه .
    - خودت ؟
    ابروهاش و بالا انداخت . داشت لجم و در مي آورد گفتم :
    - كيوان ؟ من ؟ بابا ؟ ماه بانو ؟
    - اه نه بابا از اين خونه بيا بيرون .
    يكم فكر كردم :
    - خانواده ي عمه ؟
    - آفرين كدومشون ؟
    قلبم فروريخت . گفتم :
    - مهبد ؟
    - باهوشيا دارم بهت اميدوار ميشم .
    - بدو بگو چه خبر شده ؟
    هيوا نگاه شيطوني بهم انداخت و گفت :
    - عمه همين الان زنگ زد اينجا .
    - خوب ؟
    قلبم فروريخت . گفتم :
    - مهبد ؟
    - باهوشيا دارم بهت اميدوار ميشم .
    - بدو بگو چه خبر شده ؟
    هيوا نگاه شيطوني بهم انداخت و گفت :
    - عمه همين الان زنگ زد اينجا .
    - خوب ؟
    - خوب به جمال بي نقطت !
    - زهر مار يا بگو يا پاشو برو بيرون .
    با بدجنسي از جاش بلند شد و گفت :
    - ميرم بيرون .
    دستش و گرفتم كشيدم كه دوباره افتاد رو تخت گفتم :
    - بگو .
    يكم ديگه قيافه ي خبيثانه به خودش گرفت ولي وقتي ديد من جدي به صورتش خيره شدم از خير اذيت كردنم گذشت و گفت :
    - هيچي عمه زنگ زد گفت براي مهبد ميخوان برن بعله برون و اينا .
    نگاه گنگ و گيجم و بهش دوختم گفتم :
    - بعله برون ؟ بعله برون كي ؟!
    - نميدونم طرف غريبست . زنگ زده بود بگه بابا هم باهاشون بره . من و تورو هم دعوت كرد . واي باورم نميشه كه مهبد داماد شه . اصلا ميتوني باور كني ؟
    احساس ميكردم توي خلاء گير افتادم . كتابي كه توي دستم بود سُر خورد و افتاد رو زمين . باگيجي هنوزم به هيوا زل زده بودم . بايد يه دروغ باشه . منتظر بودم هيوا بخنده و يهو بگه دروغ گفتم . بگه همه چيز الكيه . ولي لباي هيوا هنوزم داشت تكون ميخورد . هنوزم داشت حرف ميزد . چي ميگفت ؟ نميشنيدم . ديگه هيچي نميخواستم بشنوم . اشك توي چشمم داشت حلقه ميزد . پس انتخاب مهبد من نبودم ؟ خدايا چقدر من احمق و خوش خيال بودم ؟ چرا فكر كردم مهبد بايد من و بخواد ؟ به همون اندازه اي كه من ميخوامش ! كاش هيوا بره بيرون .
    سرم و پايين انداختم تا هيوا حلقه هاي اشك و توي چشمم نبينه . يهو گفت :
    - راستي توام مياي ؟
    صدام و صاف كردم . چند بار پلكم و باز و بسته كردم تا اشك از چشمم بره . سرم و يكم بالا گرفتم و گفتم :
    - نه معلومه كه نميام .
    - چه سوالي پرسيدما . خوب واقعا معلومه كه تو جايي نمياي .
    توجهي به حرفش نكردم با من من گفتم :
    - دختره چجوريه ؟ عمه هيچي نگفت ؟
    هيوا شونه هاش و بالا انداخت و گفت :
    - نميدونم . چيز زيادي نگفت ولي انگار عمه زياد راضي نبوده . مهبد به بابا گفته و اون عمه رو راضي كرده .
    پس بابا هم خبر داشت ؟ چشمام و بستم. بابا باعث شده بود اين عروسي سر بگيره . هيوا دوباره گفت :
    - پاشم برم خونم . كلي كار دارم .
    پلكام و از هم باز كردم و فقط نگاهش كردم . خوشحال بود كه مهبد داره داماد ميشه ؟! دوباره خودم خودم و توبيخ كردم " ميشه كه ميشه ! به تو چه آخه ؟! "
    صداي بسته شدن در اتاق نشون ميداد كه هيوا رفته بيرون . انگار بغضم منتظر همين بود . قطره هاي اشك روي صورتم ميريخت . دلم ميخواست ميمردم . سرم و توي بالشم فرو بردم تا صداي هق هقم و خفه كنم . مهبد همه ي زندگي من بود . همه ي آيندم بود . همه ي اميدم براي خوب شدنم بود .
    احساس تنگي نفس ميكردم . از جام بلند شدم و كنار پنجره رفتم . هنوزم بي وقفه قطره هاي اشك روي صورتم ميريخت . پنجره رو باز كردم و سرم و گرفتم بيرون . چند تا نفس عميق كشيدم . چشمام به خاطر پرده ي اشكي كه جلوشو گرفته بود تار ميديد . سرم و بالا گرفتم . نگاهم روي نيم تنه ي كسي كه از پنجره ي ساختمون رو به رو بهم خيره شده بود موند . پلك زدم تاري ديدم از بين رفت . تونستم همون پسري كه چند روز پيشم ديده بودمش و ببينم . اخمام تو هم رفت و سريع خودم و داخل اتاق كشيدم . كنار پنجره سُر خوردم و روي زمين نشستم .
    دستم و به سمت گلوم بردم . چرا عمه راضي شد ؟ كاش هيچ وقت راضي نميشد . كاش بابا راضيش نميكرد ! كاش عروسيشون سر نگيره .
    زبونم و به دندون گرفتم ! صداي توي سرم توبيخم كرد " چقدر تو بدبختي . جز ناله و نفرين كار ديگه اي بلد نيستي ؟ مگه مهبد بهت وعده وعيد داده بود ؟ ببينم اصلا مگه بهت ابراز علاقه كرده بود ؟ خودت يه قصر افسانه اي ساختي و مهبدم كردي شاهزادش . تقصير خودت و اين خيالاي خامته ! "
    سرم و روي زانوهام گذاشتم و از ته دل هق هق كردم .
    صداي تقه اي به در اومد و پشت سرش در باز شد . قامت بابا رو كنار چارچوب در ديدم . وقت اينكه اشكام و پاك كنم نداشتم . بابا با نگاه متعجبي به سمتم اومد و گفت :
    - داري گريه ميكني ؟
    با آستين لباسم اشكام و پاك كردم و چيزي نگفتم . بابا نزديكم اومد و كنار پام نشست گفت :
    - چيزي شده ؟
    هنوزم رد اشكاي گرمي كه روي گونم فرود ميومد و حس ميكردم . نگاهم و به انگشتام افتاد كه مدام توي هم پيچ ميخوردن . جرات نگاه كردن به صورت بابا رو نداشتم . گفتم :
    - چيزي نيست .
    - براي چيزي نيست گريه ميكردي ؟
    گرماي دستش و روي دستاي لرزونم حس كردم . گفت :
    - من پدرتم . نميخواي بگي از چي ناراحتي ؟
    ناخودآگاه نگاهم به سمت صورتش كشيده شد . ميخواستم بگم اگه پدرمي چرا كاري كردي كه مهبد با يكي ديگه ازدواج كنه ؟ ولي چهرش پر از غم بود . تقصير اون چي بود ؟ مگه ميدونست دختر ناقص العقلش عاشق پسر خواهر همه چي تمومش شده ؟!
    سرم و دوباره پايين انداختم . بابا گفت :
    - به خاطر عملته ؟ انقدر نگراني ؟
    عمل ؟ اصلا يادش نبودم . بايد اين اشكارو پشت بهانه ي عمل كردن قايم ميكردم . سري تكون دادم. بابا من و تو آغوش خودش كشيد و زمزمه وار گفت :
    - نگران چي هستي ؟ لحظه به لحظه من همراهتم . تنهات نميذارم .
    اشكام شدت گرفت . كسي چه ميدونست درد من چيه ؟ بذار فكر كنن به خاطر اون عمل كذاييه . مهم اين آغوش مهربون بابا بود كه داشت كم كم آرومم ميكرد .
    ******
    آراد : بانو تو كه منو سكته دادي . بابا يه خبر بده وقتي ميخواي چند روز مسنجر و باز نكني .
    چشماي دردناكم و به كلماتي كه آراد نوشته بود دوختم . دستاي كم جونم و روي كيبورد گذاشتم و نوشتم :
    بانوي سرخ : نگران شدي ؟
    آراد : از اون سوالا بودا . معلومه كه نگران شدم .
    بانوي سرخ : نترس بادمجون بم آفت نداره ! هيچ بلايي سرم نمياد !
    آراد : داشتيم بانو ؟ چي شده كه انقدر پنچري ؟
    بانوي سرخ : بيخيال . من اين مدت نبودم نفس راحت كشيديا .
    آراد : داري دلبري ميكني ؟ الان ميخواي بگم واي نه زندگي بدون تو برام معنا نداره و از اينجور حرفا ؟
    شكلك خنده زد . منم لبخند تلخي روي لبام نشست . گفتم :
    بانوي سرخ : فكركن من واسه تو دلبري كنم !
    آراد : مگه من چمه ؟ خيليم دلت بخواد .
    بانوي سرخ : دلم نميخواد
    آراد : خوب نخواد ! امروز از دنده ي چپ پاشدي ؟
    بانوي سرخ : اگه عپبيت ميكنم برم ؟
    آراد : اصلا من هيچي نميگم . تو حرف بزن . خوبه ؟
    چقدر داشتم باهاش بد حرف ميزدم . نفس عميقي كشيدم و گفتم :
    بانوي سرخ : من امروز يكم بي حوصلم ببخشيد .
    آراد : معلومه . نميخواي چيزي بگي ؟
    بانوي سرخ : نه . خوب ميشم .
    آراد : باشه . هر وقت خواستي چيزي بگي من هستما .
    لبخندي روي لبم نشست . ميدونستم . هميشه روي كمكش حساب ميكردم . گفتم :
    - ميدونم .
    يكم ديگه حرف زديم ولي اون بايد ميرفت پيش دوستش . منم خداحافظي كردم و مسنجر و بستم . روي تختم دراز كشيدم .
    1 هفته از روزي كه فهميده بودم مهبد داره ازدواج ميكنه ميگذشت . اگه ميگفتم آروم تر شدم دروغ بود . ولي تازه تونسته بودم هضمش كنم ! وقتي به رويا بافيام فكر ميكردم از خودم بدم ميومد . وقتي فكر ميكردم كه حاضر شده بودم به خاطر مهبد تن به عمل بدم و خودم و زير تيغ جراحي بندازم موهاي تنم راست ميشد !
    هنوز از تصميمي كه گرفته بودم به بابا و هيوا چيزي نگفته بودم . دلم نميخواست ديگه عمل كنم . اميدي نداشتم . بهترين روزاي جوونيم رفته بود . من يه دختر 26 ساله بودم . 26 سال با اين صورت زندگي كرده بودم . وقتي مهبدي در كار نيست چرا بايد خودم و عذاب ميدادم ؟ ميدونستم اگه بخوام به هيوا و بابا بگم باهام بد برخورد ميكنن ولي مطمئن بودم كه نميتونم عمل و تحمل كنم . روحيه ام اصلا خوب نبود . وقتي ياد حرفاي دكتر سالاري ميفتادم واقعا پشيمون ميشدم .
    شايد چند سال ديگه عمل ميكردم . شايد چند هفته ي ديگه . شايدم اصلا تن به عمل جراحي نميدادم !
    دستام و زير سرم گذاشتم . نگاهم و دور تا دور اتاقم چرخوندم . من همين اتاق برام بس بود . من به همين زندگي كه دارم راضيم . دلم نميخواد يه درد ديگه هم به دردام اضافه بشه . كي گفته عمل جواب ميده ؟ من كه يه بار امتحانش كردم . احمقم اگه دوباره بخوام سمتش برم !
    " اگه عمل كني ديگه خودت و قايم نميكني ! " اصلا ديگه برام مهم نيست . ميخوام خودم و تا ابد توي اتاقم قايم كنم . " دلت نميخواست امروز با بابا و بقيه بري بعله برون مهبد ؟ حداقل ببيني رقيب عشقيت چه شكليه ؟ " دوباره چشمام داشت اشك آلود ميشد . دلم نميخواست حتي دختره رو ببينم . مطمئنم كه يه دختر زشت و آويزونه ! يه جوراييم خودش و به مهبد انداخته ! " نكنه باورت شده كه مهبد دوست داشته ؟ لابد دختره اومده بينتون فاصله انداخته نه ؟ "
    حرف مسخره اي بود . خودمم ميدونستم كه حرفام بوي حسادت ميده ! آروم با خودم زمزمه كردم :
    - رقيب عشقيم . . .
    " رقيب چيه ؟! تو اصلا رقيب اون حساب نميشي ! خودت و دست بالا گرفتيا ! تو چي داري كه مهبد بخواد بياد طرفت ؟ "
    چشمام و بستم . چند تا نفس عميق كشيدم . يعني الان داشتن اونجا چيكار ميكردن ؟ مهبد كنار دختره نشسته ؟ بهش لبخندم ميزنه ؟ از همون لبخندايي كه خوشگلش ميكنه ؟ احساس كردم يكي داره به قلبم چنگ ميزنه .
    چند بار توي اتاقم قدم زدم . كاش زودتر هيوا بياد . ميدونستم حرف تو دهن هيوا بند نميشه و بدون اينكه ازش بپرسي چه خبر بود خودش تند تند همه ي اتفاقا رو تعريف ميكرد .
    ماه بانو از پايين صدام زد . به سمت پله ها رفتم و گفتم :
    - بله ماه بانو ؟
    - بيا پايين مادر دكتر سالاري زنگ زده .
    دكتر سالاري ؟ اون براي چي ديگه زنگ زده ؟ با ذهني آشفته پله هارو پايين رفتم و تلفن و برداشتم .
    - سلام .
    - سلام هورام خانوم . حالتون خوبه ؟
    - ممنون .
    -غرض از مزاحمت ميخواستم بگم دو روز ديگه شما ميتونين بستري بشين . من كارارو كردم . فقط صبح اول وقت تشريف بيارين بيمارستان .
    سكوت كردم . اونم چند لحظه ساكت موند . وقتي ديد حرفي نميزنم با ترديد پرسيد :
    - چرا ساكتين ؟ حالتون خوبه ؟
    - بله . . . خوبم . . . ميخواستم بگم . . .
    دوباره مكث . . . جونت بالا بياد هورام . بگو ديگه . تو حتي از پس حرف زدن با دكترتم بر نمياي .
    اخمام با اين فكر رفت تو هم آب دهنم و قورت دادم و گفتم :
    - من منصرف شدم .
    دكتر انگار به گوشاش شك كرده بود چون گفت :
    - منصرف شدين ؟!
    اين بار سريع گفتم :
    - بله .
    اين دفعه اون بود كه مكث كرد . بعد از چند ثانيه گفت :
    - پدرتون از تصميمتون با خبرن ؟
    - امشب بهشون اطلاع ميدم .
    - من ميتونم تا پس فردا بهتون وقت بدم . اگه . . .
    بين حرفش پريدم . انگار شهامت پيدا كرده بودم كه از حرف خودم دفاع كنم گفتم :
    - پشيمون نميشم . ممنون از وقتي كه برام گذاشتين . بازم شرمنده . كاري نداريد ؟
    انقدر ماتش برده بود پاي تلفن . به زور گفت :
    - خداحافظ .
    گوشي رو قطع كردم . بالاخره تونسته بودم يه قدم بردارم . حتي اگه به نظر بقيه خيلي كارم احمقانه بياد .
    ******
    - پوست صورتش روشنه . انقدر خوشگله هر چي بگم كم گفتم . چشماي روشن داره قدشم نسبتا بلنده . يه لحظه اونجا با خودم گفتم بچه ي اين دو تا چه جيگري بشه ! البته به مهبد نگفتما . ميدوني كه اعتماد به نفس كاذب داره ! اينم ميگفتم ديگه ميچسبيد به سقف ! نميدوني انقدر ملوس ميخنديد . من جاي مهبد قند تو دلم آب ميشد !
    كيوان با صداي بلند زد زير خنده و گفت :
    - هيوا بهش نظر داشتي ؟
    هيوا ريز خنديد و گفت :
    - ديوونه .
    بعد رو به من كرد و گفت :
    - حلقه ي نشونش خيلي ساده بود ولي ظريف و خوشگل بود . واي نبودي قيافه ي عمه رو ببيني . همش اخماش تو هم بود . مدام يه چيزي ميگفت كه همه چي به هم بخوره . مهسا همش حواسش بود چيزي رو خراب نكنه . آخرش به مهسا گفتم شماها گفتين عمه راضي شده كه . بدبخت چيزي نداشت بگه . به نظرم عمه زيادي داشت مادر شوهر بازي در مياورد . دختره عين پنجه ي آفتاب بود . پرستاري خونده . انگار يه جاييم مشغول كاره . حالا عمه هم فكر كردي به پسرش چه خبره !
    بابا از كنارمون رد شد و رو به هيوا گفت :
    - پدر صلواتي راجع به عمت اينجوري حرف نزن .
    هيوا به سمت بابا برگشت و گفت :
    - پدر من آخه مگه دروغ ميگم ؟ همچين اخماش تو هم بود . انگار اومده خواستگاري دختر كور و كچل !
    بابا چپ چپ به هيوا نگاه ميكرد اما اون بدون توجه صورتش و از بابا گرفت و دوباره به من دوخت :
    - داشتم چي ميگفتم ؟ هي ميپرن وسط حرفم . ميخواستم يه چيز ديگه هم برات تعريف كنما .
    كيوان از جاش بلند شد و گفت :
    - هيوا خانوم . شب شد . بريم ؟
    هيوا با قيافه ي آويزون از جاش بلند شد و گفت :
    - تازه داشتم با هورام حرف ميزدم .
    عين بچه ها نق ميزد . كيوان هم با مهربوني و آرامش راضيش كرد و بالاخره راهي خونشون شدن . ديگه بيشتر از اين نميتونستم طاقت بيارم . خيلي جلوي خودم و گرفته بودم كه نزنم زير گريه . هر حرف هيوا برام مثل يه آوار بود كه روي سرم خراب ميشد . به سمت اتاقم رفتم و در و قفل كردم . گوشه ي اتاق نشستم و زانوهام و توي بغلم گرفتم .
    دختره خوشگل بود . هيوا ميگفت به هم ميان . تحصيل كردم هست . داشتم از دست خودم حرص ميخوردم . چرا نميتونستم يه شخصيتي باشم كه همه ازم تعريف كنن ؟
    گوشم پر بود از حرفاي هيوا . جرات نكرده بودم هنوز در مورد عملم چيزي بهشون بگم . ولي بالاخره كه چي ؟ دير يا زود ميفهميدن . اصلا شايد فردا دوست بابا بهش بگه . از جام بلند شدم و اشكام و پاك كردم . مگه حتما بايد عمل كنم كه دوستم داشته باشن ؟
    سريع به سمت كمد لباسام رفتم . مانتو مشكي و شالي به همون رنگ از توي كمد در آوردم لباسام و عوض كردم شالم و طبق عادت هميشم توي صورتم كشيدم . دستم روي قفل در بود . ميخواستم از خونه بزنم بيرون . براي اولين بار . تنهاي تنها ! چند لحظه فكر كردم . به سمت كشو رفتم و آينه ي كوچكم و از توش در آوردم . جلوي خودم گرفتم . نگاهم و روي تك تك اعضاي صورتم چرخوندم . پوست بد رنگ صورتم بدجور خودنمايي ميكرد . هيوا ميگفت دختره پوستش سفيد بود . نگاهم دقيق تر شد . پوست قهوه اي و چروك صورتم توي ذوق ميزد . آينه به دست عقب عقب رفتم و روي تخت نشستم . من نميتونستم با اين قيافه برم بيرون .
    دوباره داشت اشك مينشست توي چشمام . صدايي توي سرم پيچيد " فقط بلدي گريه كني ! پاشو از خونه بزن بيرون . معطل چي هستي ؟ "
    با ترس به صداي توي سرم گفتم : الان نه ! شايد بعدا رفتم . مثلا شايد فردا !
    " هيچ فردايي وجود نداره . فردا هم مثل امروزه . اگه الان نتوني بري هيچ وقت نميتوني . "
    نگاهي به پنجره ي اتاقم انداختم . هوا تاريك شده بود . كسي نميتونست صورتم و ببينه . بايد ميرفتم ؟
    تقه اي به در خورد . 10 متر از جام پريدم . دستم و روي قلبم گذاشتم و چشمامو بستم . صداي بابا اومد :
    - چرا در اتاقت قفله هورام ؟ بيا بيرون كارت دارم .
    - چيكارم داري بابا ؟
    - دكتر سالاري زنگ زده بود به گوشيم . چي ميگه اين دكتره ؟
    پس دست به كار شده بود ؟ دكتر فضول بد تركيب ! گفتم :
    - ميخوام تنها باشم .
    - در و باز كن باهات حرف دارم .
    - بذارينش براي بعد .
    ديگه صدايي از بابا نيومد . شالم و از روي سرم برداشتم و روي تختم دراز كشيدم . صداي توي سرم با تمسخر گفت " ديدي . نتونستي پات و از خونه بذاري بيرون . "
    قدرت اخم كردنم نداشتم . بالاخره يه روز به همه ثابت ميكردم كه منم ميتونم مثل يه آدم عادي باشم
  7. 1
  8. #5
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    فصل ششم

    بعد از به هم خوردن عملم انگار ديگه هيچ كس باهام كار نداشت . هيوا مثل سابق نبود . بابا مثل قبل بهم اميد نميداد . ماه بانو هم با اينكه خيلي سعي ميكرد بهم چيزي نگه ولي آخرش نميتونست طاقت بياره و مدام نصيحتم ميكرد . حرف زدن باهام شده بود مثل كوبيدن ميخ تو سنگ ! هيچي تو مغزم نميرفت . از طرفيم تحمل رفتاراي اطرافيانمم نداشتم . نميدونستم مهبد چيزي در مورد عملم فهميده يا نه ! انقدر الان سرش گرم عروسيه كه اگه ميدونستم بازم براش فرقي نميكرد . يه جورايي دور حمايتاي مهبد يه خط قرمز كشيده بودم . برام سخت بود كه ببينم مرد قابل اعتمادم ، كسي كه توي زندگيم برام همه چي بود و يكي ديگه براي خودش كنه !
    يه گوشه ي خونه كِز كرده بودم و به ماه بانو كه در حال سبزي پاك كردن بود نگاه ميكردم . ديگه رو صورتش خبري از خنده نبود . ديگه تو خونمون كسي خوشحال نبود انگار عمل نكردن من براشون مثل آخر دنيا بود . همه چي ديگه تموم شده بود !
    چند بار پشت سر هم زنگ خونمون به صدا در اومد . ماه بانو نگاه پرسشگرش و به من دوخت و گفت :
    - كيه اين موقع روز ؟
    شونه اي بالا انداختم و به سمت آيفون رفتم . تصوير هيوا رو ديدم . بدون پرسش در و زدم و دوباره برگشتم سر جام نشستم . ماه بانو گفت :
    - كي بود ؟
    خواستم جواب بدم كه هيوا سراسيمه خودش و رسوند توي خونه . انگار دستپاچه بود . نگاهش به من افتاد . به سمتم اومد و گفت :
    - پاشو حاضر شو .
    بعد از كنسل شدن عملم اولين باري بود كه باهام حرف ميزد . نيم نگاه بي تفاوتي بهش انداختم و گفتم :
    - كجا ؟
    - پاشو خودت ميفهمي .
    - ميدوني كه نميام پس چرا اصرار بيخود ميكني ؟
    هيوا عصباني به سمتم خم شد و دستم و محكم توي دستاي لاغر و خوش تراشش گرفت و كشيد :
    - بهت ميگم پاشو .
    عصبي شدم . از طرفيم دستم درد گرفته بود . بهش توپيدم :
    - هيچ معلومه چه مرگته ؟
    انگار سوالم و نشنيد چون با غضب گفت :
    - خوب گوشات و باز كن ببين چي ميگم . تو الان حاضر ميشي و بدون چون و چرا با من مياي مطب دكتر سالاري . فهميدي چي شد ؟ جواب نه قبول نميكنم . فكر كردي ميتوني گند بزني به زندگيت و من و بابا هم بشينيم فقط نگاه كنيم ؟ الان به سني رسيدي كه بايد عاقل باشي . بايد بفهمي . تا كي ميخواي مثل دختر بچه ها رفتار كني ؟ تا كي ميخواي حمايتاي بابا رو داشته باشي ؟ تا كي ميخواي بهش تكيه كني ؟ پس خودت چي ؟
    ماه بانو كه حالا توي يك قدميمون ايستاده بود با صدايي ترسون ليوان آبي رو به سمت هيوا گرفت و گفت :
    - اين و بخور مادر انقدر حرص نخور . رنگ به روت نمونده . بيا اينجا بشين . آروم با هم حرف بزنين .
    با ناراحتي و اخماي تو هم گفتم :
    - چه حرفي ماه بانو ؟ من ديگه حرفي با كسي ندارم . تصميم خودم و گرفتم .
    هيوا دوباره به سمتم خيز برداشت و گفت :
    - اسم اون كار احمقانه رو تصميم نميذارن .
    ماه بانو هيوا رو به سمت مبل برد و گفت :
    - بشين مادر . چرا عين خروس جنگي به هم ميپرين ؟
    هيوا نشست و كلافه گفت :
    - كل فكر و ذكرم اين مدت شده هورام . كه الان چيكار ميكنه ؟ كه يه وقت كسي چيزي بهش نگه كه ناراحت شه ؟ يه وقت نكنه بيرون چيزي بخواد ؟ وقتي گفت عمل ميكنم يه نفس راحت كشيدم . نه فقط من . بابا هم خيالش راحت شد . حالا خانوم يهو ميگه نميخوام عمل كنم . چند وقت هيچي بهش نگفتم كه خودش سر عقل بياد . امروز ديگه حس كردم دارم خفه ميشم . داره با زندگي و آيندش بازي ميكنه . باز اگه ميرفت تو اجتماع دلم نميسوخت . ولي اين خانوم چسبيده به چار ديواري اتاقش .
    روي پله ها نشستم و گفتم :
    - كسي نميتونه من و به كاري كه نميخوام مجبور كنه .
    هيوا به سمتم اومد و گفت :
    - اسم اين اجبار نيست . التماسه . اينجوري بگم راضي ميشي ؟
    دلم به درد اومد . چرا انقدر براش مهم بود كه عمل كنم ؟ اشك تو چشمش حلقه زده بود گفتم :
    - بسه اين اداهارو در نيار .
    - بابا داره ديوونه ميشه . اونم اميدوار شده بود . چجوري دلت مياد اميدش و اينجوري ازش بگيري ؟
    - من نميتونم عمل كنم . اگه جواب نداد چي ؟
    - چرا جواب نده ؟ چرا انقدر منفي بافي ميكني هورام ؟ تو با من بيا .
    - كجا بيام هيوا ؟ هان ؟ كجا بايد بيام ؟
    - بيا بريم پيش دكتر سالاري . اين بار جدي قدم بر ميداريم . من ميدونم نتيجه ميگيري هورام .
    با دست موهاش و توي شالش بردم و توي دلم زمزمه كردم " براي تو چه فرقي ميكنه ؟ تو كه زندگيت و داري . چرا هنوزم به من فكر ميكني و خودت و اينجوري به آب و آتيش ميزني ؟ "
    هيوا با لحني التماس گونه گفت :
    - مياي ؟
    قبل از اينكه جوابي بدم ماه بانو گفت :
    - برو مادر . به حرف هيوا گوش كن .
    از جام بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم . صداي دلداري دهنده ي ماه بانو رو پشت سرم شنيدم . قدمام و تند تر كردم . روبه روي كمدم ايستادم . لباسام و تك تك روي زمين مينداختم . همون لباسايي كه هميشه ميپوشيدم . تنها لباسايي كه توي كمدم داشتم !
    داشتم چيكار ميكردم ؟ مطمئن بودم ؟ اين بار براي كي ميخواستم قدم جلو بذارم ؟
    صدايي توي سرم گفت " براي انتقام از مهبد . به خاطر بي اعتنايي هاش . به خاطر نديده گرفتنات ! "
    انگشتام مشت شد . موهام و بستم و مانتو و شلوارم و پوشيدم . دسته اي از موهام و طبق عادت جلوي صورتم ريختم . شال مشكي رنگمم سرم كردم . يه چيزي فرق كرده بود . اين بار به خاطر خودم ميخواستم برم جلو . دستاي لرزونم و توي هم پيچيدم . چند بار نفس عميق كشيدم و از اتاق زدم بيرون .
    روي آخرين پله كه رسيدم نگاه متعجب هيوا رو روي خودم ديدم . از جاش با بهت بلند شد . مصمم گفتم :
    - بريم ؟
    هيوا لبخندي روي لبش نشست و گفت :
    - آره عزيزم . بريم .
    ماه بانو با خوشحالي بدرقمون كرد . سوار ماشين هيوا شدم و نگاهم و به پنجره ي ماشين دوختم . هيوا ساكت بود . شايد فكر ميكرد هر حرفي منصرفم ميكنه . ولي اين بار يه حس خاصي داشتم . ميدونستم كه قراره تا تهش برم . قرار بود هورام ديگه اي بشم .
    چيزي نگذشت كه جلوي مطب دكتر رسيديم . هيوا ماشين و پارك كرد و با هم رفتيم داخل . مثل دفعه ي قبل هيوا با منشي دكتر صحبت كرد و كنار من روي يه صندلي نشست . مطب تقريبا خلوت بود . نگاهم و به دست چپم دوختم . قرار بود براي آخرين بار دستم و اينجوري با پوست چروك خورده ببينم .
    با لبخندي كه گوشه ي لبم ناخواسته جا خوش كرده بود سرم و بالا گرفتم و نگاهم با نگاه آشنايي برخورد كرد .
    با لبخندي كه گوشه ي لبم ناخواسته جا خوش كرده بود سرم و بالا گرفتم و نگاهم با نگاه آشنايي برخورد كرد .
    بدون توجه به من نگاهش و به سمت منشي دكتر دوخت و با خنده جوري كه انگار خيلي وقته منشي رو ميشناسه گفت :
    - خانوم سماوات اين مريضش كي مياد بيرون پس ؟ علف زير پام سبز شد .
    منشي خنديد و گفت :
    - آقاي پاشايي صبر داشته باشين يكم .
    - اصلا از وقتي حسام دكتر شد ديگه مارو تحويل نميگيره . اين مامانم ميگفت برو دكتر شو ها خودم نخواستم . وگرنه الان منم مثل حسام شده بودم . هي روزگار .
    منشي دوباره ريز خنديد و گفت :
    - فكر كنم يكم طول بكشه . نميخواين بشينين ؟
    خم شد روي ميز منشي و گفت :
    - اصلا هر چقدر كه خواست طول بكشه . فداي سرتون . داريم با هم اينجا حرف ميزنيم . نشستن به چه دردم ميخوره .
    منشي دوباره خنديد . چشمام مدام بين اون دوتا ميگشت . بدجور روي قد بلند و تيپ آشناش خشكم زده بود . نميدونم چند دقيقه بود داشتم خيره خيره نگاهش ميكردم كه سرش و به سمتم برگردوند و من خجالت زده سرم و پايين انداختم . هنوزم سنگيني نگاهش و روي خودم حس ميكردم . زير چشمي بهش نگاه انداختم با موشكافي بهم خيره شده بود . انگار شك داشت كه قبلا من و جايي ديده يا نه . آروم به سمتم اومد و روي صندلي كنارم نشست . خودم و جمع كردم و بيشتر به سمت هيوا متمايل شدم .
    "باز مثل غار نشينا رفتار كردي ؟ نترس نميخواد بخورتت . "
    سعي كردم آروم باشم . نميدونستم چرا مدام سر راهم قرار ميگيره . با صداي آشنايي كنار گوشم گفت :
    - ببخشيد شما من و ميشناسين ؟
    با ترس نيم نگاهي بهش انداختم . دستم نا خودآگاه به سمت شالم رفت . قبل از اينكه جوابي بهش بدم با لبخندي كه روي لبش بود گفت :
    - توي پارك همديگه رو ديديم . شما به من برخوردين . يادتونه ؟
    دوباره همون لحن آشنا و مهربون . باز احساس امنيت كردم . احساس كردم منم با بقيه هيچ فرقي ندارم . اين و با نگاهش بهم ميفهموند . هيوا كه توجهش جلب شده بود رو به من گفت :
    - چيزي شده ؟
    مرد پاركي به هيوا نگاهي انداخت و با همون لبخند آشناش گفت :
    - سلام ببخشيد خودم و معرفي نكردم . من پاشاييم . چند وقت پيش به صورت اتفاقي ايشون و ديدم . الان كه يهو چشمم بهشون خورد متعجب شدم . چه جالب كه دوباره همديگرو ديديم .
    هيوا كه از تعجب كم مونده بود شاخاش در بياد گفت :
    - جدي ؟! كي ؟!
    نگاه پرسشگرش و به من دوخت . حق داشت تعجب كنه آخه خواهرش كي از خونه بيرون رفته بود كه بتونه همچين كسي رو ببينه ! معذب بودم . دلم ميخواست يه جايي دوباره مرد پاركي و ببينم ولي الان كه ديده بودمش ميديدم كه برخورد باهاش به اين آسونيا هم نيست .
    مرد پاركي كه فهميده بودم فاميليش پاشاييه گفت :
    - توي پارك . اشتباها به هم خورديم . البته من اون روز خيلي شرمنده شدم كه سر راه ايشون قرار گرفتم .
    با گفتن اين حرف لبخندي به من زد . خندم گرفت . انگار نه انگار كه اون روز خودم مثل توپ قِل خورده بودم تو بغلش . هيوا دوباره گفت :
    - چه جالب . از آشناييتون خوشبختم آقاي پاشايي ، تهراني هستم .
    سري به نشونه ي آشنايي تكون داد و نگاهش و به سمت من دوخت . متعجب بودم كه چجوري من و يادش مونده . خيلي وقت بود كه از برخوردمون توي پارك ميگذشت . هر كس ديگه اي بود يادش ميرفت !
    " آخه چجوري ميتونه يه دختر با اين وضع و قيافه اونم با اين تيپ و يادش بره ؟ تو حتي لباساتم با اون روز فرقي نداره ! اگه بين 1000 تا آدمم بودي بازم ميشناختت . "
    با صداش به خودم اومدم :
    - خوشحال شدم ديدمتون . برام خيلي جالب بود اين ديدار .
    لبخند خجولي روي لب نشوندم و گفتم :
    - منم همينطور .
    اوووووف . جونم در اومد تا همين يه كلمه رو بگم . از كنارم بلند شد و به سمت ميز منشي رفت . زير چشمي دوباره نگاهم و بهش دوختم . خودش بود . باورم نميشد دوباره بتونم باهاش هم كلام بشم و انقدر نزديك خودم ببينمش .
    نفسم و پر صدا بيرون دادم . همون لحظه مريضي از توي اتاق دكتر بيرون اومد و منشي با اشاره ازمون خواست بريم داخل اتاق .
    من و هيوا وارد اتاق شديم دكتر با ديدنم ابروهاش و با تعجب بالا انداخت و گفت :
    - به به مريض فراري ما چطوره ؟ چه عجب از اين طرفا ؟
    هيوا لبخندي روي لب نشوند و گفت :
    - اين بار ديگه تا آخرش قرار شده بمونه .
    دكتر اخم تصنعي كرد و گفت :
    - من ديگه گول نميخورم . بايد ثابت كنه .
    نگاهش و بهم دوخت و گفت :
    - واقعا تصميم گرفتي ؟
    سرم و انداختم پايين گفتم :
    - بله .
    - خيلي خوب ولي اين بار روش درمان فرق داره ها .
    سرم و بالا گرفتم . هيوا گفت :
    - چه فرقي ؟
    - به اين زوديا قصد ندارم عملت كنم . اول كاراي مقدماتيش و انجام ميديم تا ببينيم چقدر آمادگي عمل و داري . خوبه ؟ اينجوري براي خودت بهتره . اون بار حق داشتي كه يكم بترسي . يهو اومدي اينجا و منم سريع برنامه ي عمل و برات چيدم ! ولي اين دفعه آروم تر پيش ميريم خوبه ؟
    خيالم راحت شد . سري تكون دادم . هيوا هم به نظر راضي ميومد . دكتر خواست چيز ديگه اي بگه كه تقه اي به در خورد و پشت سرش مرد پاركي وارد شد . بيچاره انگار اين اسم روش مونده بود ديگه . سريع با لبخندي كه انگار هميشه روي لبش بود گفت :
    - به به سلام خدمت دكتر حسام گل خودم . چطوري دُكي ؟ ميزوني ؟
    دكتر خنديد و گفت :
    - تو با اجازه ي كي اينجوري يهو وارد شدي ؟
    - من و تو نداريم كه مطب تو مطب خودمه ! انقدر خودت و واسم نگير . حالا خوبه يه دكتر دو زاري بيشتر نيستيا .
    - نميبيني مريض دارم ؟ برو بيرون اتاق خالي شد بيا تو .
    نگاهي به من و هيوا انداخت و گفت :
    - مشكلي نيست من با خانوم تهراني اينا از اين حرفا ندارم .
    دكتر ابروش و انداخت بالا و گفت :
    - شما اين اعجوبه رو ميشناسين ؟
    هيوا خواست جوابي بده كه خودش سريع گفت :
    - ول كن اين حرفارو داستانش طولانيه بعدا واست تعريف ميكنم .
    دكتر گفت :
    - باشه بشين اينجا تا كارم و انجام بدم بعد ببينم چيكارم داري .
    مرد پاركي خيلي مظلومانه يه گوشه نشست و نگاه خيرش و به دكتر دوخت . دكتر از قيافه اي كه اون به خودش گرفته بود خندش گرفت ولي سريع خودش و جمع كرد و رو به من با لحن جدي تري گفت :
    - ببين هورام خانوم من همه ي تلاشم و ميكنم براي اينكه خوب بشي . اين و بار اولم گفتم بهت . دوست ندارم يه بار ديگه جا بزني . اگه هستي از الان باش . اگرم نيستي هيچ اجباري نيست . دلم نميخواد پس فردا دوباره همه چي و به هم بزني .
    حالا نگاه مرد پاركي به من افتاد . خجالت زده سرم و پايين انداختم و گفتم :
    - ديگه جا نميزنم .
    دكتر خونسرد گفت :
    - خدا كنه . شما هفته ي ديگه هم همين روز تشريف بيارين پيشم . من كل عمل و كارايي كه ميخوايم انجام بديم و براتون ميگم . باشه ؟ مشكلي كه نيست ؟
    هيوا گفت :
    - نه آقاي دكتر حتما ميايم .
    دكتر سري تكون و داد و من و هيوا از جامون بلند شديم . كار زياد سختي هم نبود ! مرد پاركي و دكتر هم از جاشون بلند شدن . مشغول خداحافظي بوديم كه مرد پاركي رو به من كرد و گفت :
    - با اينكه اين دكتر ما اخلاق درست و حسابي نداره ولي كارش خوبه خيالتون راحت .
    دكتر بهش گفت :
    - الان تعريف كردي يا تخريب ؟
    - روت و بكن اون ور . با تو نبودم . داشتم به اين دختر بنده خدا روحيه ميدادم . خوب اخلاقت و درست كن ديگه تا كي من بايد جُرِ بد اخلاقياي تورو بكشم ؟
    دكتر خنديد و گفت :
    - دارم برات .
    من و هيوا با لبخند از اتاق اومديم بيرون . بر عكس دفعه ي پيش اين بار احساس خوبي داشتم .
    سوار ماشين كه شديم هيوا خنديد و گفت :
    - واي اين پاشايي چقدر خودموني بود . خوشم اومد ازش . راستي كجا ديديش ؟
    خيلي كوتاه همه چي و براش گفتم و اونم نيشخندي زد و گفت :
    - كيس بدي نيستا ببين اگه تونستي مخش و بزن .
    پوزخندي روي لبم نشست ! فكرشم خنده دار بود . ولي عجيب خلق و خوي اين مرد به دلم نشسته بود . وقتي حرف ميزد به تنها چيزي كه فكر نميكردم صورتم بود . يه جوري بهم نگاه ميكرد كه حس ميكردم داره زيبا ترين چهره رو ميبينه ! نفس عميقي كشيدم و چشمام و بستم . دلم ميخواست همه ي تصويرايي كه امروز ازش داشتم و يه گوشه ي مغزم ضبط كنم !
    *****
    بانوي سرخ : مگه اين رابطه اي كه الان داريم چشه ؟
    آراد : چشم نيست گوشه ! تو هفته به هفته اين مسنجر و باز نميكني .
    بانوي سرخ : خوب از اين به بعد هر روز مسنجر و باز ميكنم . قول ميدم .
    آراد : آخه مگه دست خودته كه قول بدي ؟ اصلا شايد من افتادم و مردم تو چجوري ميخواي ازم خبر بگيري ؟
    بانوي سرخ : ديوونه اين چه حرفيه ؟
    آراد : جواب ما چي شد ؟عروس خانوم وكيلم ؟
    خنديدم . اونم چند تا شكلك خنده زد . دستم روي كيبورد مونده بود . بين دو راهي گير كرده بودم . واقعا نميدونستم چه كاري درسته و چه كاري غلط . ناخودآگاه انگشتام روي كيبور به حركت در اومد و شمارم و براش نوشتم . اينتر و زدم و روي صفحه ي كوچك پي ام نمايش داده شد . نفسم و تو سينه حبس كردم . برام نوشت :
    آراد : حالا شدي دختر خوب . ديدي سخت نبود .
    بعد شماره ي خودش و برام نوشت . توي گوشيم سيوش كردم و براش نوشتم :
    بانوي سرخ : من ديگه بايد برم . كاري نداري ؟
    آراد : نه بانو . مواظب خودت باش . از پياده رو برو !
    لبخندي روي لبم نشست گفتم :
    - حتما . فعلا باي .
    مسنجر و بستم و به سمت كمد لباسام رفتم . سريع حاضر شدم . امروز قرار بود با هيوا برم مطب دكتر سالاري .
    از اتاق اومدم بيرون و به سمت پله ها حركت كردم . روي آخرين پله بودم كه زنگ خونه به صدا در اومد . ماه بانو از آشپزخونه بيرون اومده بود سريع گفتم :
    - هيواست . من ميرم ماه بانو .
    - برو خدا به همراهت عزيزم .
    سوار ماشين هيوا شدم و سلام كردم . جوابم و داد و گفت :
    - خوشحالي ؟
    - چطور ؟
    - نميدونم به نظر خوشحال مياي .
    فقط لبخندي محو روي لبام نشست . هيوا دوباره گفت :
    - امروز مياي خونه ي عمه ؟
    - خونه ي عمه چه خبره ؟
    - مهبد برگشته .
    - مهبد ؟ از كجا برگشته ؟
    نگاهي بهم انداخت و گفت :
    - خوابي ؟ به خاطر كارش رفته بود اصفهان . همون روز بعد از بعله برون .
    متعجب به سمت هيوا برگشتم و گفتم :
    - جدي ؟! چرا كسي به من چيزي نگفت ؟
    هيوا يه لنگه ابروش و بالا انداخت و گفت :
    - نپرسيدي .
    تو فكر رفتم . پس دليل غيبت مهبد اين همه مدت همين بود ؟ رفته بود سفر ؟ يعني خبري از اتفاقاي اين مدت نداشت ؟ براي همين در مورد عملم چيزي بهم نگفت ؟ به سمت هيوا برگشتم و گفتم :
    - مهبد چيزي در مورد جريانات عملم نميدونه يعني ؟
    - فكر نميكنم بدونه . من و بابا به كسي نگفته بوديم . تازه اگه ميدونست كه محال بود دست از سرت برداره ! هر جور بود تا اتاق عمل ميكشوندت . پس خبر نداره .
    لبخندي روي لبم نشست . يعني هنوزم براش بي اهميت نبودم ؟ چقدر بد و بيراه پشت سرش گفته بودم ! بيچاره روحشم از اتفاقات خبر نداشته ! خيالم راحت شد . هيوا دوباره پرسيد :
    - مياي يا نه ؟
    دوباره ياد موقعيت جديد مهبد افتادم . با شك و ترديد پرسيدم :
    - زنشم مياد ؟
    - حتما مياد . خبر ندارم . عمه فقط زنگ زد بهم و مارو دعوت كرد . با مهسا هم حرف نزدم كه ببينم اونم مياد يا نه . چطور ؟ خوب عروسشونه بايد باشه ديگه .
    - همينجوري پرسيدم . حالا تا شب بهت خبر ميدم .
    هيوا سري تكون داد و ساكت شد . از طرفي دلم ميخواست كه ببينمش . ولي از طرف ديگه نميدونستم واقعا توان اينو دارم كه دو تاشون و كنار هم ببينم !
    هيوا ماشين و جلوي مطب پارك كرد و با هم داخل رفتيم . اولين مبل و توي مطب انتخاب كردم و سريع نشستم . هيوا هم كنارم نشست و مجله اي از روي ميز بزرگ وسط سالن برداشت و مشغول خوندن شد . سرم پايين بود . صداي اس ام اس از گوشيم اومد . با تعجب نگاهي به كيفم انداختم و سريع گوشي و از توش در آوردم و هيوا هم انگار متعجب شده بود . چون كم پيش ميومد اين صدا از گوشيم بلند بشه ! هيوا رو به من گفت :
    - كيه ؟
    شونه اي بالا انداختم و گفتم :
    - حتما تبليغاته .
    هيوا سري تكون داد و دوباره نگاهش و به مجله دوخت . نگاهم و دوباره به گوشيم دوختم . اول اسم فرستنده نظرم و جلب كرد . آراد ! با هيجان نگاهي به متن اس ام اس انداختم :
    - خواستم خطم و امتحان كنم ببينم سالمه يا نه . انگار سالمه . ( شكلك خنده ) راستي سلام . خوبي ؟ فكر نكني ميخواستم حالت و بپرسما .
    خندم و خوردم . دلم نميخواست هيوا چيزي از آراد بدونه . براش نوشتم :
    - سلام . مرسي . چند ساعتم نميشه كه تو نت خداحافظي كرديم . دلت برام تنگ شد ؟
    براش فرستادم . از هيجان دستام ميلرزيد . خيلي وقت بود دستم به كيبورد گوشيم نخورده بود ! گوشيم و سايلنت كردم و منتظر جواب موندم . بعد از چند دقيقه جواب داد :
    - تو اينجوري فكر كن ! من فقط ميخواستم گوشيم و امتحان كنم . كجايي ؟
    - فضول و بردن جهنم ! خودت كجايي ؟
    فرستادم منتظر موندم تا جواب اس و بده . سرم و بالا گرفتم و نگاه كلي به مطب انداختم . هنوز خيلي مونده بود تا نوبتم بشه . دوباره با ذوق نگاهم و به گوشيم دوختم . خبري از جواب نبود . دوباره سرم و بالا گرفتم و اين بار حضور مرد پاركي توي مطب توجهم و به خودش جلب كرد . هم زمان آراد جواب اس ام اسم و داد . سرم و روي گوشي انداختم . اين مرد پاركي هم انگار كار و زندگي نداره . همش اينجاست !
    - من يكم رفتم پياده روي بعدش دارم ميرم دكتر . آخه فضولم شد جواب ؟
    مرد پاركي به نشونه ي آشنايي به سمت من و هيوا اومد و با لبخند گفت :
    - به به سلام . دوباره زيارتتون كردم . خوبين ؟
    هيوا با لبخند از جاش بلند شد و بهش سلام كرد . منم به لبخند كم جوني اكتفا كردم . دلم ميخواست جواب آراد و بدم . مرد پاركي كنارم نشست ولي من توجهي نكردم و سرم و توي گوشيم انداختم . نوشتم :
    - مريض شدي ؟ خوب باشه بابا منم اومدم دكتر .
    براش فرستادم و نگاهم به مرد پاركي دوختم . نگاهي بهم كرد و گفت :
    - عملتون حتمي شد ؟
    سرم و با خجالت يكم انداختم پايين و گفتم :
    - بله .
    - خوب خدارو شكر .
    سرم و بالا گرفتم تا صورت آشناش و يه بار ديگه ببينم ولي رد نگاهش و روي دست چپم گرفتم . آستين مانتوم و كه بالا رفته بود پايين كشيدم تا روي سوختگي هام و بپوشونه . انگار متوجه شد معذبم چون سريع نگاهش و از دستم گرفت و به گوشيش دوخت .
    منم نگاهم و به سمت هيوا دوختم و گفتم :
    - امشب چه ساعتي ميرين خونه ي عمه ؟
    هيوا بدون اينكه نگاهي بهم بكنه همينجور كه در حال ورق زدن مجله بود گفت :
    - حدوداي 7 . چطور ؟
    همينجوري . واقعا نميدونستم چرا اين سوال و پرسيدم . فقط ميخواستم حواسم و از مرد پاركي بگيرم . نگاهم و به گوشيم دوختم . همون لحظه مسيج اومد . سريع بازش كردم . نوشته بود :
    - مرسي تفاهم ! نه بانو مريض نيستم . يه لحظه به اين فكر كن كه جفتمون توي يه مطب باشيم بعد همديگرو نشناسيم . ببينم چي پوشيدي ؟ بگو ميخوام به اطرافم نگاه بندازم ببينم اين دور و ورا هستي يا نه .
    ريز خنديدم . مرد پاركي از كنارم بلند شد و به سمت ميز منشي رفت . سريع براي آراد نوشتم :
    - هر چند كه فكر نكنم تو اينجا باشي ولي من يه مانتوي زرد تنمه با يه شال قرمز كه روش خال خالاي بزرگ آبي داره . يه شلوار سبزم پامه . ببينم همچين كسي اونجا هست ؟
    براش فرستادم . از تصور اين تيپ خندم گرفته بود ! هيوا با ديدن لبخند من گفت :
    - غلط نكنم امروز يه خبري هست . خيلي خوشحال ميزني .
    - چيزي نشده . فرضيه بافي نكن .
    - منم عَر عَر !
    نگاهم و دوباره به گوشيم انداختم و مسيج آراد و باز كردم :
    - واي خداي من . تو چقدر خوش تيپي . واقعا دلم خواست از نزديك ببينمت ! نه همچين آدمي با اين مشخصات اينجا نيست . ولي يه دختري اينجاست كه يه مانتوي سرخابي جيغ پوشيده . ببينم تو نيستي ؟
    حس ميكردم از شدت خنده سرخ شدم . سرم و بالا گرفتم تا بتونم يكم به خودم مسلط بشم . كه نگاهم روي دختري كه مانتوي سرخابي رنگ پوشيده بود خشك شد ! لبخند از روي لبم محو شد . با چشمايي كه از تعجب گرد شده بودن فقط به دختره خيره شده بودم .
    آب دهنم و قورت دادم مدام با خودم زمزمه ميكردم " اين امكان نداره . چطوري ميتونه اونم همينجا باشه . درست جايي كه من الان هستم ! " با احتياط نگاهم و به اطرافم دوختم تمام مرداي توي مطب و از نظر گذروندم . يه پسر حدوداي 22 سال روي يكي از مبلاي مطب نشسته بود و گوشيش توي دستش بود و هندز فريش هم توي گوشش . چشماش و بسته بود و چسب روي بينيش خبر از عملش ميداد . نه اين نميتونست آراد باشه . نگاهم از روي مرد پاركي كه مثل دفعه هاي قبل با منشي گرم صحبت بود گذشت . ممكن نبود مرد پاركي باشه . وقتي تمام مدت داره با منشي حرف ميزنه چجوري ميتونه اس ام اس بزنه ؟ نگاهم به مرد حدوداي 28 - 29 سال افتاد كه يه گوشه با گوشيش مشغول بود و گه گاه لبخندي روي لباش ميومد . نه اونم نميتونه باشه . آراد نميتونه توي اين مطب باشه ! با ترس دوباره آب دهنم و قورت دادم . سعي كردم تمركز كنم . دوباره نگاهم روي دختري كه مانتوي سرخابي رنگ پوشيده بود موند . دقيق تر نگاه كردم . رو به هيوا گفتم :
    - مانتوي اون دختره سرخابيه ؟
    هيوا سرش و بالا گرفت و گفت :
    - كدوم ؟
    اشاره ي غير مستقيم به دختر مورد نظرم كردم . هيوا خونسرد گفت :
    - آره . چطور ؟
    با ترس گفتم :
    - آره ؟ سرخابيه ؟
    نگاهم كرد و گفت :
    - كور رنگي گرفتي ؟ خوب سرخابيه ديگه ! ببينم چرا رنگت پريده ؟
    - چيزي نيست خوبم . ولي اون بيشتر به صورتي ميزنه !
    - حالا چه فرقي داره ؟ انقدر رنگ مانتوي اون دختره مهمه ؟ به نظرم تيپش جواده !
    بي توجه به حرف هيوا گفتم :
    - تو چي ميگي ؟ سرخابيه يا صورتي ؟
    - كرم شدي ؟ گفتم كه سرخابيه . صورتي نيست .
    هيوا دوباره سرش و روي مجلش انداخت . احساس ميكردم قلبم داره وايميسته ! يعني چي ! اين ديگه چه شوخي مسخره اي بود ؟! اصلا آراد براي چي بايد بياد اينجا ؟ گوشي توي دستاي لرزونم تكون خورد . نگاهي به گوشي انداختم پيغام جديد داشتم آراد بود !
    - چي شد ؟ نكنه خودتي ؟! بيام جلو با هم حرف بزنيم ؟ ولي خداييش از تيپت نا اميد شدما !
    دستام لرزيد براش نوشتم :
    - نه من نيستم . تو مطب كدوم دكتري ؟
    براش فرستادم و سرم و سريع بالا گرفتم تا ببينم كي به گوشيش نگاه ميكنه . صداي زنگ گوشي همون مرد 28 ساله حواسم و پرت كرد . قلبم توي سينم لرزيد . يعني اونه ؟ ولي وقتي ديدم گوشي رو كنار گوشش گرفت و حرف زد قلبم دوباره ريتم معمول خودش و گرفت . تا خواستم جهت نگاهم و تغيير بدم دوباره گوشي توي دستم لرزيد . با خودم گفتم " لعنتي حواست نبود ! " پيغام و باز كردم :
    - چه فرقي ميكنه . دلم ميخواست يه جا ببينمت كه انگار نميشه . بيخيال من برم دنبال كار و زندگيم . فعلا .
    چشمام و براي چند ثانيه بستم . احساس ميكردم از يه بلندي افتادم . دلم نميخواست به هيچ وجه آراد من و اينجوري ببينه اونم با اين قيافه ! دلم نميخواست اون رو هم به وحشت بندازم و فراريش بدم . شايد وقتي كه يه هورام ديگه شدم ديدمش . شايد اونوقت تونستيم دوستاي خوبي از نزديك براي هم بشيم .
    هيوا ضربه ي آهسته اي به پهلوم زد و گفت :
    - خوابت برده ؟ پاشو منشي دكتر داره صدات ميزنه . نوبتت شده .
    از جام بلند شدم . هيوا اين بار بر خلاف دفعه هاي قبل با من توي اتاق دكتر نيومد . با سري به زير افتاده به سمت در اتاق رفتم . زير چشمي كل مطب و ميپاييدم ولي كسي نبود كه توجهم و به خودش جلب كنه . مطمئن بودم آراد يه چيزي الكي پرونده . آره درستشم همينه . من ساده رو بگو كه الكي گول حرفاش و خوردم . از كنار مرد پاركي گذشتم . نگاهم به نگاهش برخورد كرد . لبخند مهربون و هميشگيش و روي لباش آورد . منم با لبخند جوابش و دادم و وارد اتاق شدم .
    *****
    - چي شده بابا ؟ چرا خشكت زده ؟
    به خودم اومدم كمي روي مبل جابه جا شدم و گفتم :
    - داشتم فكر ميكردم .
    بابا كنارم نشست و با نگاه خسته و مهربونش بهم گفت :
    - همه چي رو به راهه ؟ دكتر سالاري چيز خاصي نگفت ؟
    - نه . توي اين چند جلسه بيشتر مشاوره پزشكي بود . چيز خاصي نگفته هنوز .
    - هنوز نگراني ؟
    لبخندي به صورت پر از اضطرابش زدم . كاش ميتونستم يه جوري بهش ثابت كنم كه اين بار نميخوام جا بزنم . دلم نميخواست بازم ناراحت و نگران ببينمش . دستم و روي دستاش گذاشتم و گفتم :
    - نه شما پيشمين . دكترم كلي با حرفاش آرومم كرده .
    لبخندي روي لبش نشست . نگاهي به ساعت كرد و گفت :
    - نميدونم چرا هيوا نيومد . حالا خوبه بهش گفتم نميخوام دير برم مهموني !
    از جام بلند شدم و گفتم :
    - الان ديگه پيداش ميشه . ماه بانو حاضره ؟
    - نميدونم . يه سر بهش بزن .
    به سمت اتاق ماه بانو رفتم . جلوي آينه داشت روسري سفيد و خوشگلش و سرش ميكرد . لبخند زدم گفتم :
    - حاضري ماه بانو ؟
    - آره مادر . هيوا اومد ؟
    - نه ولي الانا ديگه پيداش ميشه .
    همون لحظه صداي زنگ در اومد گفتم :
    - خودشونن .
    هيوا و كيوان ديگه تو نيومدن . همه سوار ماشين شديم و به سمت خونه ي عمه به راه افتاديم . دلم براي مهبد تنگ شده بود . هر چي با خودم كلنجار رفتم ديدم نميتونم امشب به اين مهموني نرم . با اينكه هنوز شك داشتم بتونم حضور زنش و كنارش تحمل كنم ولي با اين وجود دوست نداشتم اين فرصت و از دست بدم .
    امروز مدام نگاهم روي گوشيم چرخ ميخورد . هر لحظه منتظر پيغامي از طرف آراد بودم . وقتي به استرسي كه توي مطب دكتر داشتم فكر ميكردم ضربان قلبم تند ميشد . مدام از خودم ميپرسيدم كه اگه واقعا با آراد يه جا رو به رو ميشدم ميخواستم چيكار كنم ؟ شايد قبل از اينكه من بخوام عكس العملي از خودم نشون بدم اون فرار كنه ! حق داشت ! هر كس ديگه اي هم بود فرار ميكرد ! درست مثل مهبد . اونم از دستم فرار كرده بود . ولي نه قضيه ي مهبد با آراد از زمين تا آسمون فرق داشت .
    نفس عميقي كشيدم . بايد جريان مهبد و امشب تموم ميكردم . هر چي كه توي ذهن خودم بود بايد امشب خونه ي عمه دفن ميشد . مهبد الان فقط برام پسر عمه بود . يه پسر عمه ي دوست داشتني !
    هيوا زنگ خونه رو زد و بعد از چند ثانيه در باز شد . به آرومي روي سنگ فرشاي خونه ي عمه قدم برداشتم . آرامش عجيبي داشتم . نميدونستم اين آرامش و مديون چي هستم ولي خيلي بهم كمك ميكرد . مهسا جلوي در ورودي منتظرمون بود . با ديدنم خنديد و گفت :
    - واي هورام خانوم شرمنده كردين تشريف آوردين . ميگفتين گاوي گوسفندي چيزي سر ميبريديم .
    لبخند كم جوني زدم و جوابي بهش ندادم . آخر از همه رفتم تو . چند بار پشت سر هم نفس عميق كشيدم . قلبم تير ميكشيد . نميدونستم اين فرد تازه وارد باهام چه برخوردي ميكنه . دلم نميخواست با طرز نگاه كردنش يا ترحم كردنش اين آرامشم و ازم بگيره !
    عمه آخر از همه نگاهش به من افتاد . گونم و بوسيد كمي مكث كرد و گفت :
    - توام اومدي عمه ؟! خوش اومدي !
    خودم و از توي آغوشش كشيدم بيرون . احساس كردم نگاهش رنگ جديدي گرفته . يه چيزي بين نگراني و ترس ! برام عجيب بود . مدل حرف زدنشم يكم فرق داشت ! انگار يه آدم ديگه جلوم ايستاده بود . نه عمه اي كه هميشه ميشناختم !
    صداي سلام و احوال پرسي بقيه رو ميشنيدم . عمه رو به مهسا گفت :
    - مامان جان هورام و ببر تو اتاقت لباساش و عوض كنه .
    تعجب كردم . مهسا هم همينطور . هيوا كه تو فاصله ي كمي از من قرار داشت با صداي عمه به سمتمون برگشت . چرا به هيوا تعارف نكرده بود لباساش و عوض كنه ؟ مهسا به حرف اومد و گفت :
    - وا مامان بذار برسه . هنوز سلامم نكرده .
    عمه با چشم و ابرو اشاره اي به مهسا كرد كه از چشماي تيز بين هيوا دور نموند و باعث شد اخماش تو هم بره . گفت :
    - اينجوري راحت تره خوب . ببرش .
    دستي به پشت كمرم زد و گفت :
    - برو عمه . لباسات و عوض كن بعد بيا .
    اين طرز رفتار عمه برام جديد بود . از طرز حرف زدن عمه هول شدم . هنوز نميدونستم دليل اين كارش چيه . مهسا ناچارا با اخمي كه روي صورتش بود رو به من گفت :
    - هورام جان بيا عزيزم .
    هيوا هم به سمتمون برگشت و گفت :
    - منم ميام .
    عمه گفت :
    - تو كجا عمه ؟ بيا با پوپك احوال پرسي كن .
    همون جا وا رفتم . اين رفتار عمه چه معني ميداد ؟! هيوا بدون اينكه جوابي بهش بده به سمت من اومد و دست راستم و تو دستش گرفت و با قدماي تند به سمت اتاق مهسا رفت . تقريبا من و دنبال خودش ميكشيد . بدجوري خشكم زده بود . مهسا هم با چهره اي در هم دنبالمون اومد . توي اتاق مهسا كه رسيدم يهو نفس حبس شدم و بيرون دادم . دستم و مشت كردم . ناخونام با فشار توي پوست دستم فرو ميرفتن . ولي اين درد در مقابل دردي كه توي قلبم احساس ميكردم چيز كمي بود !
    مهسا ميخواست جو و عوض كنه . سريع گفت :
    - لباساتون و بدين آويزون كنم .
    هيوا بدون حرف مانتوش و به دست مهسا داد . ميدونستم اونم ناراحته . يعني اونم دليل رفتاراي عمه رو فهميد ؟ شايد عمه فكر ميكرد دختر گوشه گير برادرش اين بار هم از دست يه آدم غريبه يه گوشه قايم ميشه و توي مهموني حاضر نميشه . من چقدر احمق بودم كه به اين مهموني اومده بودم . همون جا خشك شده بودم . هيوا با نگاه مهربونش به سمتم برگشت و گفت :
    - عزيزم مانتوت و در بيار .
    خواستم حرفي بزنم كه عمه از بيرون مهسا رو صدا زد . رو به ما گفت :
    - بچه ها ببخشيد . الان ميام .
    از اتاق بيرون رفت . خيلي سعي ميكردم كه اشكم جلوي هيوا نريزه . با لحني همراه با بغض گفتم :
    - هيوا ميشه من برگردم .
    - اين همه تا اينجا اومدي . چرا بايد برگردي ؟
    تمام التماسم و توي چشمام ريختم گفتم :
    - من راحت نيستم .
    - به خاطر برخورد عمه است ؟
    جوابي ندادم . فقط سرم و پايين انداختم . با صدايي كه كلافگي به خوبي ازش معلوم بود گفت :
    - خيلي دلم ميخواست حالش و بگيرم . پيش خودش چه فكري كرد كه اينجوري رفتار كرد ؟
    - هيوا بيخيال . حق با اونه . نميخواد عروسش يهو من و ببينه . از اولم اومدنم اشتباه بود !
    - مانتوت و در بيار . اگه تو بخواي بري منم 1 دقيقه اينجا نميمونم . بيخود كرده مهمون دعوت كرده.
    - هيوا خواهش .
    نگاه هيوا رنگ اشك به خودش گرفته بود . منم همينطور . ولي سعي ميكردم لبخند بزنم تا اون آروم باشه . مهسا وارد اتاق شد و گفت :
    - تو كه هنوز مانتو تنته .
    هيوا بدون رو در بايستي به مهسا گفت :
    - اين رفتار عمه يعني چي ؟ انتظار داشت ما هورام و با خودمون نياريم ؟
    دست هيوا رو كشيدم و گفتم :
    - هيوا . بسه .
    هيوا با اخماي تو هم گفت :
    - اگه عمه نميخواست هورام بياد پس نبايد مارو هم دعوت ميكرد .
    مهسا گفت :
    - به خدا من نميدونم چرا اين كار و كرد . هورام براي من و مهبد عين خواهرمون ميمونه .
    هيوا پوزخندي زد و گفت :
    - فاميلاش كه اينن واي به حال غريبه .
    مهسا بازوي هيوا رو تو دستش گرفت و گفت :
    - تورو خدا هيوا ناراحت نشو . بياين بريم تو پذيرايي . مامان هول شده يه كاري كرده .
    - مگه حضور هورام هول شدن داره ؟
    روي تخت مهسا نشستم و گفتم :
    - من از اين اتاق بيرون نميام .
    مهسا گفت :
    - هورام ناراحت نشو . مامانم و كه ميشناسي . به خدا اين كاراش دست خودش نيست . قلبش خيلي مهربونه .
    لبخند تلخي زدم و گفتم :
    - ميدونم شماها برين . من اصلا از خونه تصميم داشتم كه بيام تو اتاق تو بشينم . فقط ميخواستم تورو ببينم كه اينجوريم ميبينمت . برين خيالتون راحت .
    هيوا به سمت در رفت و گفت :
    - من ميدونم به عمه چي بگم .
    - هيوا خواهش ! بيخيال . عمه كه حرف بدي نزد گفت بيايم لباسامون و عوض كنيم همين . توام برو سلام كن زشته .
    هيوا با حرفام يكم نرم شد ولي معلوم بود بدجور دلخوره . ميدونستم كه يه جايي بالاخره تيكه به عمه ميندازه . با مهسا از اتاق بيرون رفتن . احساس ميكردم گرمم شده . مانتوم و در آوردم و روي تخت مهسا انداختم . چند بار توي اتاق قدم زدم . دلم بدجوري گرفت . احساس خوبي نداشتم . از همه متنفر بودم . انگار يكي براي بار دوم آتيشم زد . منتها اين بار قلبم بود كه داشت ميسوخت . اشكهام داشت راه خودشو روي گونم باز ميكرد . صداي توي سرم دوباره به جنگم اومد ! " چرا ساده از كنار حرفاش گذشتي ؟ وايستادي تا بهت بي احترامي كنه ؟ " چيكار ميتونستم بكنم ؟ بايد ميزدم تو دهنش ؟! " نه مطمئنم اين كار ازت بر نمياد . تو فقط سكوت كردن و خوب بلدي ! " قرار نيست با حرفاي مسخره خودم و عذاب بدم . وقتي خوب شدم ، وقتي مثل همه ي دختراي عادي شدم اونوقت ميتونم بهش ثابت كنم كه رفتارا و حرفاش اشتباه بوده .
    صداي توي سرم ساكت شد انگار يه بار توي عمرم تونسته بودم حرفي بزنم كه يكم آروم شه ! تقه اي به در خورد . سريع اشكام و پاك كردم و به سمت در برگشتم . با صداي لرزون گفتم :
    - بله ؟
    اول صداي مهبد و بعد هم خودش توي چار چوب در ظاهر شد . خدايا چقدر دلم براش تنگ شده بود ! خنديد و گفت :
    - بعد از اين همه مدت اومدي خونه ي ما حالا هم خودت و اينجا قايم كردي ؟
    اون از حرفاي مادرش چي ميدونست ؟ آب دهنم و قورت دادم تا شايد بتونم باهاش بغضمم بخورم . گفتم :
    - سلام . تبريك ميگم . بابت ازدواج و اينا .
    - ممنون . تو بعله برون كه نيومدي . كلي تعريف كرده بودم ازت . پوپك دوست داشت ببينتت .
    حداقل عمه كه اين نظر و نداشت . ترجيح ميداد بچه ي برادرش و توي اتاق حبس كنه ولي عروسش اون و نبينه . لبخند كم جوني زدم و گفتم :
    - جدي ؟ باز خالي بستي ؟
    - چند لحظه صبر كن .
    از بيرون در رو به كسي كه نميديدمش گفت :
    - پوپك بيا تو .
    همون لحظه در و بيشتر باز كرد و دختري جلوم ظاهر شد . لبخندش افسانه اي بود . حق و به هيوا ميدادم . واقعا خوشگل بود . نگاهم روش قفل شده بود . جلو اومد و دستش و به سمتم دراز كرد گفت :
    - سلام . شما بايد هورام جون باشين درسته ؟
    تنها تونستم سر تكون بدم . مهبد جلو اومد و لبخند عاشقانه اي به صورت دختري كه اسمش پوپك بود زد و گفت :
    - اين هورام خانوم يه جورايي عين مهسا ميمونه براي من . خيلي ماهه .
    پوپك دوباره به روم لبخند زد . انگار پوست چروك خورده و زشت صورتم و نميديد . گفت :
    - واقعا خوشحالم كه ديدمت هورام جون .
    چه سريع خودموني شد ! خوب عالي شد . حالا ديگه نميتونستم از كسي با اين لبخند مهربون متنفر باشم ! توي همون چند دقيقه حسابي ازش خوشم اومده بود . بايد به مهبد حق ميدادم كه با وجود همچين فرشته اي من و نبينه ! بالاخره زبونم باز شد و گفتم :
    - منم همينطور .
    مهبد با خنده گفت :
    - اين دختر دايي من هميشه زبونش و خونشون جا ميذاره .
    پوپك ضربه اي به پهلوي مهبد زد و گفت :
    - نخير فكر كردي همه مثل تو وراجن ؟
    مهبد دستاش و بالا گرفت و گفت :
    - تسليم . بريم پيش بقيه ؟
    پوپك دستم و گرفت و گفت :
    - فكر كنم من و تو هم سن باشيم . البته اينجوري كه مهبد ميگفت . خيلي دوست دارم بيشتر باهات آشنا بشم .
    بالاخره لباي خشكيدم از هم باز شد و لبخندي غير ارادي روي لبام نشست . از اون همه صميميت خوشم اومده بود . حالا ميتونستم حرفاي عمه رو از ذهنم پاك كنم . پوپك من و به سمت در كشيد و با هم به سمت پذيرايي رفتيم . مهبد از پشت سرمون گفت :
    - منم تحويل بگيرين .
    پوپك تنها بهش خنديد . وارد جمع شديم . عمه با ديدنم چشماش گرد شد . مهبد نگاه سرزنش آميزي بهش انداخت كه از ديدم پنهون نموند . پس فهميده بود كه عمه چجوري برخورد كرده بود ؟! كنار پوپك روي مبل نشستيم . هيوا هم بالاخره لبخندي روي لبش اومد . مهسا هم با خوشحالي ظرف شيريني رو برداشت و به همه تعارف كرد . انگار خيال همه از بابت من راحت شد . فقط بابا و ماه بانو بودن كه با خونسردي و از همه جا بي خبر روي مبل لم داده بودن . من عمه رو ميبخشيدم . شايدم بهش حق ميدادم . مهم اين بود كه الان حس خوبي داشتم . برخورد پوپك خيلي خوب بود . ديگه برام رقيب نبود .
    *****
    وارد خونه شديم . چراغارو روشن كردم و خودم و روي مبل انداختم . ماه بانو به سمت اتاقش رفت تا لباساش و عوض كنه . بابا كنارم نشست و گفت :
    - چقدر از برخورد پوپك خوشم اومد . انگار چند ساله كه عضو اين خانوادست . الحق كه مهبد خوب كسي رو انتخاب كرده .
    لبخندي غير ارادي روي لبام جا خوش كرد . پوپك و دوست داشتم . فكر نميكردم كه اون كسيه كه مهبد و ازم گرفته . برام عجيب بود كه چرا انقدر تونسته بودم راحت ازدواج مهبد و قبول كنم . عشق انقدر الكيه ؟!
    دوباره ياد برخورد عمه افتادم . چقدر هيوا رو قسم داده بودم كه حرفي به بابا نزنه . اگه برخورد خوب مهبد و مهسا نبود مطمئن بودم بيخيال نميشينه . دلم نميخواست سر يه موضوع الكي رابطه ي بابا با تنها خواهرش به هم بخوره . از جام بلند شدم و گفتم :
    - من ميرم بخوابم . شب بخير .
    بابا به آرومي جوابم و داد و به سمت اتاقم به راه افتادم . با وجود برخورد بد عمه بازم به طرز عجيبي خوشحال بودم . امروز كلا روز عجيبي بود . زمزمه وار براي خودم آهنگي رو ميخوندم و از پله ها بالا ميرفتم . برام جالب بود كه امروز تنها روزي بود كه مدت زمان طولاني رو توي اتاق خودم و حبس نكرده بودم . حس خوبي داشتم . احساس ميكردم روحيه ام بهتر شده . انگار واقعا بيرون رفتن از خونه ميتونست خيلي روي روحيه تاثير بذاره !
    لباسام و عوض كردم و روي تخت دراز كشيدم . پلكام و بستم . امشب خوابيدنم بيشتر مزه ميداد . لبخندي روي لبم اومد . به پهلو دراز كشيدم . صداي زنگ گوشيم بلند شد . پلكام باز شد . نگاهي به اطراف انداختم خبري از گوشيم نبود . از جام بلند شدم و به سمت كيفم رفتم . بالاخره پيداش كردم . به سمت تخت برگشتم . 1 اس ام اس داشتم . با ذوق بازش كردم . آراد بود :
    - شبت بخير بانو .
    لبخندم عميق تر شد . روي تختم دراز كشيدم و دوباره خوندمش . " شب بخير بانو " يه حس شيرين سر تا سر وجودم و گرفت . حس اينكه يكي كنارمه . نميدونستم بايد به آراد هم مثل مهبد اعتماد كنم ؟ اگه بهش وابسته ميشدم و بعد تنهام ميذاشت بايد چيكار ميكردم ؟ تازه مهبد توي دو قدميم بود و از همه چي با خبر بود . نميدونستم كه اگه آراد همه چي رو بفهمه چه برخوردي باهام ميكنه ؟
    چشمام و بستم . دلم نميخواست به چيزاي منفي فكر كنم . ترجيح دادم امشب و با حس شيريني كه آراد بهم داده بود صبح كنم .
    *****
    بانوي سرخ : باز دوباره شروع شد . همون بحث قديمي .
    آراد : جديد و قديم نداره كه . اين بحثيه كه هميشه هست . حالا نميدونم تو چرا انقدر از اين بحث بدت مياد !
    بانوي سرخ : من چند باز جوابم و بهت گفتم .
    آراد : دِ بي منطق جواب ميدي بانو . واقعا نميخواي بدوني با كي 1 سال داري حرف ميزني ؟ بابا اصلا شايد يه آدم ضايعي باشم . شايد اگه ببينيم اصلا نخواي وقت برام بذاري . حتي نخواي باهام حرف بزني . آخه دختر اين كجاش سخته انقدر ؟ اين همه آدم ميرن همديگرو ميبينن .
    بانوي سرخ : من با همه فرق دارم . برامم مهم نيست كه تو چجوري هستي .
    آراد : يه سوال ميپرسم راستش و بگو .
    بانوي سرخ : بپرس .
    آراد : ببينم نكنه پسري و اين همه مدت من و سر كار گذاشتي ؟
    شكلك خنده زد . منم خنديدم گفتم :
    بانوي سرخ : ديوونه شدي ؟ معلومه كه نه ! چه سوال مسخره اي !
    آراد : به خدا اگه پسرم بودي تا حالا انقدر بهت اصرار كرده بودم ميومدي ببينمت . نميدونم تو گير كارت كجاست . به خدا از كارات سر در نميارم .
    بانوي سرخ : منم سر در نميارم كه تو چرا انقدر اصرار داري .
    آراد : تا كي ميتونيم با هم مجازي حرف بزنيم ؟ 2 سال ؟ 3 سال ؟ بعدش چي ؟ تو نميخواي سر و سامون بگيري ؟ ببين من ديگه دارم كم كم پير پسر ميشم . يهو ديدي ازت خوشم اومد و خواستم خوشبختت كنم !
    بانوي سرخ : منم معطل همينم كه تو بياي خوشبختم كني ! واقعا خجالت نميكشي اين چيزا رو ميگي ؟
    آراد : نه خوب دارم حقيقت و ميگم . من يه پسر جذابم بالاخره . بعد اينكه همه چي هم دارم . هر دختري آرزوشه زنم شه .
    شكلك خنده زد گفتم :
    - اعتماد به سقفت من و كشته !
    آراد : خيلي خوب شوخي و خنده بسه . ميخوام قانعم كني كه چرا نميخواي من و ببيني . اگه قانع شدم قسم ميخورم كه ديگه يك كلمه هم در موردش چيزي نميگم .
    بانوي سرخ : آراد . بسه . اين حرفا الكيه . من اين رابطه رو دوست دارم .
    آراد : بابا چرا فكر ميكني كه من بيرون از اين دنياي مجازي يه هيولام ؟! باور كن همينم ! قول ميدم نخورمت . خوب شد ؟
    بانوي سرخ : نه خوب نشد .
    چند ثانيه مكث كرد . خواستم براش چيز ديگه اي بنويسم كه ديدم مشغول تايپ كردنه . دستام و روي كيبورد بي حركت نگه داشتم . از ته دل خدا خدا ميكردم كه بيخيال اين بحث شه . دلم نميخواست به هر دليلي آراد و از دست بدم . بودنش بهم حس خوبي ميداد . نوشته هاش روي صفحه اومد :
    آراد : آخرين سوالم و ميشه بپرسم ؟
    قلبم تو سينه لرزيد . چرا آخرين ؟ چرا اينجوري گفته بود ؟
    بانوي سرخ : آخرين سوال ؟! بپرس .
    آراد : اصلا تو از من خوشت مياد ؟
    نگاهم روي مونيتور موند . دستام عصبي توي هم گره ميخورد . نوشتم :
    بانوي سرخ : خوب معلومه تو دوست خوبي هستي .
    آراد : نگفتم دوست خوبي هستم يا نه . گفتم از من خوشت مياد يا نه ؟
    چند لحظه مكث كردم . دوباره نوشت :
    آراد : ببين من ازت خوشم اومده . با اينكه نديدمت ولي احساس راحتي ميكنم باهات . وقتي خوشحالم يا ناراحتم ترجيح ميدم با تو حرف بزنم . مني كه از چت و اينجور چيزا بيزار بودم به خاطر تو كل روز بارها و بارها به مسنجرم سر ميزنم . حالا هم دلم ميخواد رابطم و باهات بيشتر كنم . حالا بگو توام از من خوشت مياد يا نه ؟
    بانوي سرخ : سوالات هي داره سخت تر ميشه .
    آراد : طفره نرو . آره يا نه ؟
    بانوي سرخ : من اخلاقت و دوست دارم .
    آراد : آره يا نه ؟
    بانوي سرخ : فقط همين و بلدي بگي ؟
    آراد : دلم نميخواد پيچونده بشم . اگه راهمون جداست همين جا بهم بگو .
    بانوي سرخ : من جواب سوالت و نميدم .
    آراد : باشه ميخواي بهت زمان بدم ؟
    بانوي سرخ : نميدونم .
    آراد : من نميدونم و آره برداشت ميكنم . ميتوني فكر كني ببيني واقعا از من خوشت مياد يا نه . منتظر جوابت ميمونم . فعلا .
    اين و گفت و سريع رفت . نميدونم چرا اينجوري برخورد ميكرد . نميخواستم بهش وابسته بشم . من فقط يه تصوير مجازي ازش داشتم . حتي زيادم نميشناختمش ! خدايا بايد چه جوابي بهش ميدادم آخه ؟! نفس عميقي كشيدم و مسنجر و بستم .
    *****
    تقه اي به در زدم و وارد اتاق دكتر شدم . سرش روي پرونده اي بود كه جلوش باز بود . نيم نگاهي بهم انداخت و لبخند زد . گفت :
    - بشين اين پرونده رو الان تموم ميكنم .
    روي مبلاي راحتي كه رو به روي ميزش بود نشستم . نگاهي به اطراف انداختم . توي اين مدتي كه ميومدم مطب دكتر باهاش احساس راحتي بيشتري ميكردم . انقدر لحن و مدل حرف زدنش باهام دلگرم كننده بود كه باعث شده بود به اين عمل پايبند شم . حالا يا نتيجه ميداد و خوب ميشدم يا اينكه نميداد و تا آخرش همينجوري ميموندم . به قول هيوا چيزي براي از دست دادن نداشتم . اگه ريسكش و قبول ميكردم شايد ميتونستم يه زندگي نرمال پيدا كنم .
    سعي كردم به عمل و تيغ جراحي فكر نكنم . خيلي وقت بود ديگه به پوست تيكه تيكه شدم فكر نميكردم . همه ي اينارو مديون دكتر سالاري بودم .
    دكتر پرونده رو بست و از پشت ميزش بلند شد . اومد روي يكي از راحتيا كه رو به روي من بود نشست و گفت :
    - خوب احوال هورام خانوم . خوبي ؟
    - مرسي دكتر .
    - ببينم آماده اي واسه عمل ؟
    - فعلا كه گفتين دست نگه ميدارين .
    جلوتر اومد و دستاش و تو هم گره انداخت گفت :
    - درسته اين يه مدت همه ي تلاشم و داشتم ميكردم كه ترست از عمل بريزه . وگرنه نيازي نبود اين همه بياي مطب . ولي دوست داشتم خودت بخواي و باهام همكاري كني . خودت ميدوني كه روحيت خيلي براي اين عمل مهمه .
    سري به نشونه ي تاييد تكون دادم . لبخند مهربوني بهم زد و گفت :
    - هيوا خانوم ميگفت هنوزم خودت و توي اتاقت حبس ميكني . مگه اين همه با هم حرف نزديم ؟
    ياد حرفاش افتادم . همش بهم ميگفت بين مردم باش . بذار نگاهاشون برات عادي بشه . با اينكه تا اينجا به تموم نصيحتاش گوش داده بودم ولي هر كار ميكردم نميتونستم با اين يكي كنار بيام ! گفتم :
    - سخته .
    - ميدونم . 22 سال خودت و حبس كردي . بايدم سخت باشه . ولي تو ميتوني بهش غلبه كني .
    جوابي ندادم . منتظر نگاهش كردم . لبخند مهربونش و دوباره رو صورتم پاشيد و گفت :
    - هنوزم ته نگاهت دلهره رو ميخونم . با اينكه ديدت عوض شده ولي حس ميكنم هنوزم يكم ميترسي .
    - شوخي نيست كه عمل جراحيه !
    - نميدونم چرا انقدر اتاق جراحي رو براي خودت بزرگ ميكني . من بايد نگران اون اتاق باشم . تو كه ميخوابي و هيچي هم حس نميكني .
    لبخندي نشست رو لبام گفت :
    - هميشه بخند . دختراي اخمو رو هيچ كس دوست نداره .
    تلخ خنديدم و گفتم :
    - دختراي سوخته رو هيچ كس دوست نداره . حتي اگه بخندن .
    اخماش و تو هم كرد و گفت :
    - چرا همچين فكري ميكني ؟ من توي اين چند وقتي كه باهات آشنا شدم فهميدم شخصيت خوبي داري . هر پسري دوست داره با يه دختر مثل تو آشنا بشه .
    - پسرا دوست دارن چشم و ابروي خوشگل ببينن . دلشون ميخواد طرفشون خوشگل باشه تا هر لحظه بخوان ببينش .
    - روي صحبتم با پسراي ظاهر بين نيست . خيليام هستن كه دنبال دختراي خوش اخلاقن .
    - بس كنين دكتر . كي حاضر ميشه هر روز دختري رو ببينه كه صورتش گوشت اضافه آورده و پوستش كدر و بد رنگ شده ؟
    - ميدوني تو بديت چيه ؟
    پرسشگر نگاهش كردم گفت :
    - فقط طرف بد قضيه رو ميبيني . تا حالا به سمت راست صورتت فكر كردي ؟
    متعجب شدم دوباره گفت :
    - پوست سمت راست صورتت سفيد و صافه . چشماي طوسيت بهش جلوه داده . تا حالا به اين فكر كرده بودي ؟
    ساكت بودم . داشتم نگاهش ميكردم . واقعا فكر نكرده بودم . دوباره لبخند زد و گفت :
    - ديدي گفتم . تو فقط طرف بد قضيه رو ميبيني . وقتي موهات و ميريزي تو صورتت كاملا سوختگيارو ميپوشوني . اگه كسي از فاصله ي نزديك نبينتت متوجه نميشه تو سوختي . من اگه جاي تو بودم از اين سمت خوب صورتم حسابي استفاده ميكردم . ترس كه نداره . امتحان كن .
    - مگه ميشه كسي نفهمه ؟
    - هورام تو مشكلت همينه . زيادي با خودت سر اين قضيه كلنجار ميري . انقدر سوال نپرس . انقدر خودت و گير ننداز . ريسك كن دختر جان ! من بيماري دارم كه كل صورتش سوخته . حتي اين سوختگيا روي عصباي بيناييشم تاثير گذاشته . ولي تو چشمات سالمه . پيشونيتم سالمه . از همه مهم تر سمت راست صورتته . به خودت بيا .
    سري تكون دادم . دلم نميخواست بازخواست بشم . دوست داشتم اين بحث تموم شه .
    انگار دكتر فهميد كلافه شدم . چون سريع تغيير موضع داد و گفت :
    - خوب اين جلسات مشاوره ديگه كافيه . من تو چشمات يه هورام ديگه ميبينم . كسي كه براي عمل حسابي حاضره . يه مهلت دو هفته اي بهت ميدم . توي اين دو هفته دلم ميخواد حسابي با اين هورامي كه هستي خداحافظي كني و خودت و باهام هم قدم كني تا يه هورام ديگه بسازيم . قبوله ؟
    با سر حرفش و تاييد كردم . گفت :
    - وقت عملت و ميذارم براي دو هفته ي ديگه . بازم زنگ ميزنم بهت يادآوري ميكنم . ولي دلم نميخواد اين بارم مثل دفعه ي قبل . . .
    بين حرفش اومدم و گفتم :
    - ديگه اونجوري نميشه .
    - ميدونم . ما ميتونيم هورام . مگه نه ؟
    سر تكون دادم گفت :
    - اينجوري قبول نيست بگو ما ميتونيم .
    لبخندي بي اراده نشست روي لبم :
    - ما ميتونيم .
    دستاش و به هم كوبيد و گفت :
    - آفرين همينه .
    تقه اي به در خورد و سريع باز شد . نگاهم به سمت در كشيده شد . مرد پاركي توي چارچوب ايستاده بود . با قيافه ي آشفته و در هم . انتظار اين چهره رو ازش نداشتم . هميشه مرتب و شاد ديده بودمش . بهش سلام كردم . لبخند كم جوني بهم زد و رو به دكتر گفت :
    - حسام خيلي طول ميكشه ؟
    دكتر از جاش بلند شد و گفت :
    - نه كار خانوم تهراني تموم شد ديگه . كارم داري ؟
    - آره . چند لحظه فقط طول ميكشه .
    دكتر سر تكون داد و رو به من گفت :
    - خوب خانوم تهراني موفق باشين .
    تشكر كردم و از هر دو خداحافظي كردم . از اتاق اومدم بيرون . احساس سبكي ميكردم . هر بار با دكتر حرف ميزدم اين احساس خوب توي وجودم بيشتر ميشد . نگاهم و دور تا دور مطب چرخوندم ولي خبري از هيوا نبود . رو به منشي گفتم :
    - ببخشيد خانوم سماوات .
    خانوم سماوات كه دختر جوون و ريز نقشي بود عينكش و با انگشتش بالا تر آورد و گفت :
    - جانم ؟
    - خواهرم و نديدين ؟
    - چرا انگار يه تلفن بهشون شد با عجله رفتن . گفتن بهتون بگم باهاشون تماس بگيرين .
    سر تكون دادم و به سمت در ورودي مطب رفتم . ترس بدي به دلم چنگ مينداخت . يعني چي شده بود ؟ سريع گوشيم و در آوردم و شماره ي هيوا رو گرفتم :
    - جانم هورام ؟
    - كجا رفتي يهو ؟
    - عزيزم ببخشيد يهو تنهات گذاشتم . كيوان بهم زنگ زد گفت تو محل كارش انگار پاش ضرب ديده . حالش خوب نبود . بايد ميبردمش دكتر . تو ميتوني با آژانس بري خونه ؟ شرمندتم به خدا .
    - اشكال نداره . خيالت راحت باشه از طرف من . برو به كيوان برس . من خودم ميرم . بهمون خبر بده هر چي كه شد .
    - باشه عزيزم . فعلا .
    گوشي و قطع كردم . عجب غلطي كرده بودما . چي چي و خيالت از بابت من راحت باشه ؟! دوباره استرس و نگراني به دلم چنگ انداخت . بايد دوباره برميگشتم توي مطب و از منشي ميخواستم كه برام آژانس بگيره . دودل و بلاتكليف كنار در وايساده بودم و ناخنم و ميجويدم . كه در اتاق دكتر باز شد و با مرد پاركي به سمت در ورودي ميومدن . مرد پاركي سرش پايين بود و دكتر دستشو دور شونه هاي پهنش انداخته بود . انگار داشت نصيحتش ميكرد . نگاهم و ازشون گرفتم خواستم از كنارشون رد بشم كه دكتر من و ديد و گفت :
    - هورام هنوز نرفتي ؟
    انگار دكتر فرشته ي نجاتم بود . با لحني كه درموندگي كاملا از توش معلوم بود گفتم :
    - نه هيوا كاري براش پيش اومد بايد ميرفت من اينجا تنها موندم . بايد برم آژانس بگيرم .
    مرد پاركي كه حالا نگاهش و به من دوخته بود گفت :
    - ميخواين من برسونمتون ؟
    با شك نگاهي به مرد پاركي و دكتر انداختم . دكتر به كمكم اومد و گفت :
    - مسير تو كدوم وريه ؟
    مرد پاركي گفت :
    - فعلا كه خونه نميرم . ميخواستم يكم تو خيابونا بچرخم .
    بعد رو به من گفت :
    - شما مسيرتون كجاست ؟
    حالا بايد چي ميگفتم ؟ عين آدماي بيسواد ميموندم . دكتر كه يه بار من و رسونده بود خونمون و ميدونست چيزي از آدرس خونمون نميدونم سريع آدرس و گفت بعد رو به من گفت :
    - اين دوست ما كه خيابون گرد شده . شمارو هم ميرسونه نگران نباشين .
    لحنش دلگرمم كرد مرد پاركي سوييچ و از توي جيبش در آورد . دستش و به سمت دكتر دراز كرد و گفت :
    - حسام جون پس من ميرم .
    دكتر دستش و فشرد و گفت :
    - امانتيه ها درست رانندگي كن .
    لبخند زد و گفت :
    - حواسم هست رفيق .
    - به حرفامم فكر كن . بهش زمان بده . يهو نپر تو دلش تا جواب بگيري .
    سري تكون داد و دوباره رفت تو فكر . گفت :
    - خيلي خوب . آقا ما رفتيم . خداحافظ .
    منم با صداي آرومي از دكتر خداحافظي كردم . مرد پاركي رو به من گفت :
    - از اين طرف بفرماييد .
    پشت مرد پاركي با قدماي نا مطمئن حركت كردم . كار درستي كرده بودم كه با اون ميخواستم برم ؟ هر چي باشه يه مرد غريبه بود ! آخه با من چه صنمي داشت كه بخواد من و برسونه !

    به سمت ماشينش به راه افتاد . هنوزم با خودم كلنجار ميرفتم كه واقعا دارم كار درستي ميكنم يا نه ؟! احساس ميكردم انقدر ناخونام و جويدم انگشتام بي حس شده . دستم و انداختم و سعي كردم آستين مانتوم و با دستم پايين بكشم . مرد پاركي كنار ماشيني ايستاد و به عقب برگشت . گفت :
    - همينه . بفرماييد سوار شيد .
    سر تكون دادم و خودش در جلو رو برام باز كرد . معذب از ماشين شاسي بلندش بالا رفتم . پاهام ميلرزيد خدا خدا ميكردم كه پرت نشم پايين . بالاخره با هزار تا مكافات سوار شدم . مرد پاركي هم سوار شد . سرم پايين بود . حتي نتونسته بودم ماشينش و تشخيص بدم كه چيه !
    استارت زد و به راه افتاد . بدجوري توي فكر بود . نميدونستم بايد چي بگم . با كلي من من و تته پته گفتم :
    - مرسي كه من و ميرسونين .
    سرشو به سمتم برگردوند و با بي حواسي گفت :
    - خواهش ميكنم .
    دوباره نگاهش و به جلو دوخت . گوشيش و از توي جيبش در آورد و مقابلش كنار فرمون گذاشت . نفس حبس شدم و بيرون دادم و نگاهم و به پنجره دوختم . ماشينش صد برابر ماشين هيوا راحت بود ! حتما بايد گرون تر از اونم باشه .
    ياد حرفاي دكتر افتادم . واقعا تا دو هفته ي ديگه عمل ميشدم ؟ خدا كنه همه چي خوب پيش بره . نميدونستم چرا ديگه استرس ندارم . خيالم راحت بود . بدجور به دكتر اعتماد داشتم !
    نگاهم و برگردوندم و به جلو خيره شدم . از گوشه ي چشم ميديدم كه نگاه مرد پاركي چند دقيقه يه بار به گوشيش ميفته . سعي كردم بي اعتنا باشم . اصلا به من چه ! مهم اينه كه لطف كرده و ميخواد من و برسونه ! نفهميدم اين وسط كيوان چش شد ! ديگه پشت ميز نشيني چي داره كه پاش ضرب ديده ؟! نكنه فوتبال بازي ميكرده سر كار ؟!
    مرد پاركي تكوني به خودش داد و گوشيش و برداشت . با اين حركتش حواس منم از كيوان پرت شد و زير چشمي ميپاييدمش . يكم به صفحه ي گوشيش نگاه كرد . انگار مردد بود كه كاري رو انجام بده يا نه .
    دوباره گوشي رو سر جاش گذاشت و نگاهش و به رو به رو دوخت . پشت چراغ قرمز ايستاد دوباره نگاهم و به سمت پنجره برگردوندم . يه ماشين شاسي بلند سفيد كنار ماشين مرد پاركي ايستاد . يه بچه ي حدودا 5 ساله روي صندلي عقب نشسته بود و به بيرون نگاه ميكرد . نگاهش چرخ خورد و روي صورت من افتاد . سريع نگاهم و ازش گرفتم و شالم و بيشتر توي صورتم كشيدم !
    نگاهم و به ثانيه شمار چراغ راهنما دوختم 100 ثانيه مونده بود . پوفي كشيدم و دوباره زير چشمي حركات مرد پاركي رو پاييدم . انگار با خودش كنار اومده بود چون دستش روي صفحه ي لمسي گوشيش جابه جا ميشد . انگار داشت براي كسي چيزي مينوشت . گه گاه نگاهش و به چراغ ميدوخت و وقتي مطمئن ميشد هنوز خيلي تا سبز شدن مونده دوباره به كارش ادامه ميداد .
    ناخودآگاه ياد آراد افتادم . نميدونستم كه بايد چه جوابي بهش ميدادم . من ازش خوشم ميومد . دلم نميخواست به هيچ قيمتي از دست بدمش ولي اينكه برم ببينمش خارج از توانايي هاي من بود ! نميدونستم بايد چيكار كنم ! مطمئن بودم با ديدن قيافم ديگه حتي اسمم رو هم نمياورد . اين برام خيلي سخت بود ! شايد بعد از عمل راحت تر ميتونستم برم ببينمش . ولي الان حتي فكرشم نميكردم .
    مرد پاركي بالاخره گوشيش و كنار گذاشت و حركت كرد . نگاهم به سمت چراغ راهنما كشيده شد سبز شده بود . نفس راحتي كشيدم . دلم ميخواست زودتر برسم خونه اين سكوت برام غير قابل تحمل شده بود . نگاهي به ساعت ماشين انداختم 5 رو نشون ميداد .
    از مرد پاركي انتظار داشتم بيشتر حرف بزنه . اون شخصيتي كه من ازش انتظار داشتم خيلي پر جنب و جوش تر و شلوغ تر از اين حرفا بود كه نشون ميداد ! واقعا انگار از چيزي ناراحت بود . دلم ميخواست بهش بگم غصه ي چي رو داري ميخوري ؟ تو كه سالمي . خوش تيپ و جذابي . از ماشينتم كه معلومه پول داري . خوب ديگه غم و غصت چيه ؟ ولي لبام و به هم دوختم و به جلو خيره شدم . مرد پاركي بالاخره سكوت بينمون و شكست و گفت :
    - مسير و دارم درست ميرم ؟
    نگاهم و به طرفش برگردوندم . از كجا بايد ميدونستم داره درست ميره يا نه ؟! خاك تو سرت هورام اگه يكي بخواد بدزدتت تا بيابوناي اطرافم ببرتت نميتوني بفهمي كه داره راه درست و ميره يا نه ! نميخواستم مرد پاركي فكر كنه غار نشينم ! براي همين فقط سر سري گفتم :
    - بله درسته .
    - اگه مسير ديگه اي رو بايد ميرفتم بهم بگين .
    تنها سر تكون دادم و تو دلم خدا خدا كردم كه حافظش درست كار كنه و همونجوري كه دكتر گفت من و برسونه دم خونمون . چون اگه به اميد من ميموند مطمئن بودم تا صبح توي خيابونا بايد ميچرخيديم !
    يكم ديگه به سكوت گذشت . مرد پاركي سرعتش و كم كرد و سرش و به طرفين تكون ميداد انگار دنبال چيزي ميگشت توي خيابون . نگاهم بهش بود . منتظر بودم بگه چي گم كرده كه يهو گفت :
    - فكر كنم اشتباه اومديم . بايد خروجي قبلي رو ميپيچيديم ؟
    واي كارم داره كم كم سخت ميشه ! انگار خدا اين بار صدام و نشنيد . خوب پس قسمته تا صبح بچرخيم ! سرمو به اطراف چرخوندم خبري از هيچ تابلويي نبود گفتم :
    - مممم . نميدونم . فكر كنم بايد قبلي رو ميپيچيدين .
    - اشكال نداره جلوتر دور برگردون هست برميگردم و همون و ميپيچم .
    تشكر كردم و سر جام نشستم . ولي هنوزم نگران بودم . خدا كنه اون خروجي واقعا مسير درست باشه !
    مرد پاركي آروم رانندگي ميكرد . ديگه از اون حواس پرتي و ناراحتي اوليش خبري نبود ولي هنوزم گه گاه نگاهش و به موبايلش ميدوخت ! غلط نكنم منتظر اس ام اس يا زنگ دوست دخترش بود !
    يكم ديگه از مسيرو رفتيم كه دوباره گفت :
    - شما مطمئنين داريم درست ميريم ؟ اين كه به جاي ديگه ميخوره . حسام چيز ديگه اي ميگفت !
    خوب ديگه وقتش بود پته ي خودم و بريزم رو آب . بهتره گريم نگيره ! با من من گفتم :
    - راستش من آدرس و بلد نيستم .
    با تعجب به سمتم برگشت و گفت :
    - چي ؟ مگه ميشه آدرس خونتون و بلد نباشين ؟
    جدي نگاهش كردم . دلم نميخواست مسخره بشم گفتم :
    - به خاطر شرايط صورتم زياد از خونه بيرون نميرم . هر وقتم كه رفتم احتياجي نبوده كه آدرس و حفظ كنم چون با خانوادم بودم .
    سر تكون داد . خيلي فهميده بود كه سوال ديگه اي نپرسيد تنها گفت :
    - باشه زنگ ميزنم از حسام ميپرسم .
    سرم و به سمت پنجره گردوندم خيط كاشتي دختر ! صداش و ميشنيدم كه آدرس دقيق و از دكتر ميگرفت . گوشي و قطع كرد و دوباره ساكت موند . نميدونم چرا ترجيح ميدادم حرفي بزنه يا يه جورايي دلداريم بده اما هيچي نگفت .
    بالاخره سر از جاهايي در آورد كه به نظرم آشنا ميومد و حدس ميزدم به خونه داريم نزديك تر ميشيم . مرد پاركي تقريبا نزديكاي كوچمون رسيده بود . نگاهي بهم كرد و گفت :
    - ميشه كمكم كنين كوچتون و پيدا كنم ؟
    سر تكون دادم كه دوباره گفت :
    - كوچتون و بلدين ؟
    با اخم نگاهش كردم و گفتم :
    - معلومه كه اين و بلدم .
    لبخند زد و گفت :
    - فقط سوال پرسيدم .
    نگاهم و ازش گرفتم و آدرس كوچه رو دادم . از ماشينش پريدم پايين . عجب غولي بود ! با سر به زير افتاده گفتم :
    - زحمت كشيدين . ممنون .
    - كاري نكردم . خواهش ميكنم .
    - خداحافظ .
    به عقب برگشتم و به سمت خونه حركت كردم . صداي بم و آرومش و ميشنيدم كه جواب خداحافظيم و ميداد بعد هم صداي گاز ماشينش كه خبر از رفتنش ميداد . يكم مرموز بود ! برام جالب بود كه چرا همش پيش دكتر سالاريه . اگه كار و زندگي نداره پس چرا همچين ماشيني زير پاشه ؟ نكنه مال خودش نيست ؟ شونه هام و بالا انداختم و زنگ در و زدم . بايد يه زنگم به هيوا ميزدم . ببينم كيوان چش شده !
    وارد خونه شدم بابا و ماه بانو كنار هم نشسته بودن و تلويزيون ميديدن . سلام كردم . جوابم و دادن بابا گفت :
    - هيوا نيومد تو ؟
    - با هيوا بر نگشتم .
    با نگاهي متعجب گفت :
    - پس چجوري برگشتي ؟
    خلاصه اي از اتفاقات و براشون تعريف كردم البته به جز قسمت مرد پاركي . نميدونم چرا گفتم با آژانس اومدم ! خودم و توجيح كردم كه گفتنش زياد هم ضروري نبود !
    بابا گفت :
    - يه زنگ به هيوا بزن .
    گوشيم و از توي كيفم در آوردم ماه بانو گفت :
    - با خونه بگير خوب .
    - تلفن كه هست چه فرقي داره .
    قفل صفحه ي گوشي رو باز كردم اولين چيزي كه توجهم و جلب كرد تصوير پاكت نامه ي باز نشده اي بود كه روي صفحه افتاده بود از جا بلند شدم و گفتم :
    - ميرم از اتاقم بهش زنگ ميزنم .
    ماه بانو با تعجب گفت :
    - وا مادر چرا هي نظر عوض ميكني ؟!
    جوابي بهش ندادم تمام فكرم پيش پيامي بود كه آراد برام فرستاده بود . هيمنجوري كه به سمت اتاقم ميرفتم اس ام اس و باز كردم و مشغول خوندن شدم :
    - سلام . فكر ميكنم يكم تند رفتم . ميدوني بلاتكليفي حس بديه ولي از اون بدتر تو منگنه قرار دادن توئه ! حس ميكنم بايد بهت زمان بدم . به هر حال نميخوام يه دوست خوب و از دست بدم . هنوز دوستيم ؟
    كي اين اس ام اس و بهم داده بود كه نفهميده بودم ؟ تازه نگاهم به علامت سايلنت گوشيم افتاد وقتي پيش دكتر بودم سايلنتش كردم و يادم رفته بود درستش كنم . نگاهي به ساعت اس ام اس انداختم ساعت 5 فرستاده شده بود . الان ساعت 5:45 بود براش نوشتم :
    - سلام . خوشحالم كه اينجوري فكر ميكني . توام دوست خوبي براي من هستي . معلومه كه دوستيم .
    نفس راحتي كشيدم . مرسي آراد كه انقدر خوبي . حالا احساس بهتري داشتم . ميتونستم با خيال راحت عمل كنم و بعد برم آراد و ببينم !

    *****
    مثل قايق خسته تو دريا . . . مثل ديدن تو توي رويا . . . مثل تيك تيك خسته ي ساعت . . . مثل قصه ي تلخ صداقت
    مثل شمع مثل گل توي گلدون . . . مثل تصوير ماه توي بارون . . . مثل گريه ي تلخ ديوونه . . . ديگه چيزي ازم نمي مونه
    مثل لحظه ي بارون و پاييز . . . مثل چشماي خسته ي لبريز . . . مثل اشكاي ريخته رو گونه . . . ديگه چيزي ازم نميمونه
    مثل بارون و ابر بهاره . . . مثل لحظه ي خواب ستاره . . .
    تورو دوست دارم . . .
    مثل خاطره هاي پريده . . .دو نگاه به هم نرسيده . . . مثل شاعر و عشق و رفاقت . . . مثل حس غريب نجابت
    مثل پرسه و گريه و خوندن . . . همه خاطره ها رو سوزوندن. . . مثل اشكاي خواب شبونه . . . ديگه چيزي ازم نميمونه
    تورو دوست دارم لبالب . . .
    صداي آهنگ و حسابي زياد كرده بودم و براي خودم توي دنياي ديگه اي سير ميكردم . از صبح شايد نزديك 50 بار اين آهنگ و گوش داده بودم اونم با صداي بلند ! ماه بانو دو بار اومده بود دم اتاقم و گفته بود كمش كنم ولي امروز به شدت روي يه مود خاصي افتاده بودم . دلم ميخواست فقط و فقط صداي خواننده به گوشم برسه . شايد اينجوري ميخواستم استرس عمل و از خودم دور كنم باعث ميشد به هيچي فكر نكنم .
    دوباره آهنگ تموم شد و رفت از اول . روي تختم دراز كشيده بودم . چشمام بسته بود و انگشت دست چپم و با ريتم آهنگ روي هوا تكون ميدادم . كمتر از 1 هفته به عملم مونده بود و داشتم خودم و براي هر حرف دكترا آماده ميكردم .
    همراه با خواننده فرياد زدم :
    - تورو دوست دارم . . .
    كي و دوست داشتم ؟! بيخيال فقط رفتم تو جو آهنگ مگه هر كس اينارو گوش بده عاشقه ؟
    همون لحظه در اتاق با شتاب باز شد و هيوا اومد تو . چشمام و باز كردم و نگاه متعجبي بهش انداختم صداي آهنگ و كم كرد و گفت :
    - صداي آهنگت كرمون كرد .
    گوشيم و كه توي دستش بود توي بغلم انداخت و گفت :
    - بگير اين گوشيت و خودش و خفه كرد بس كه اس ام اس اومد .
    هنوزم نگاهم رو هيوا بود گفتم :
    - تو كي اومدي ؟
    - 1 ساعتي ميشه . داشتم با ماه بانو حرف ميزدم . انقدر صداي اين و زياد كردي كه از عالم و آدم بي خبر شدي . اگه خسته شدين تشريف بيارين پايين ببينيمتون !
    چشمام و دوباره بستم و گفتم :
    - باشه بعدا ميام .
    هيوا پوفي كرد و خواست از اتاق بيرون بره كه توي همون حال گفتم :
    - صداي اين و زياد كن .
    - بدبخت كر ميشي !
    جوابي بهش ندادم اونم چيزي نگفت فقط صداي آهنگ و زياد كرد و رفت . چشمام و باز كردم و نگاهم و به گوشيم دوختم . 3 تا اس ام اس داشتم . يادم رفته بود گوشيم و از پايين بيارم . عادت نداشتم هميشه گوشيم و كنار دستم بذارم . چون هيچ وقت كسي رو نداشتم كه كارم داشته باشه ولي اين روزا آراد پشت سر هم اس ام اس ميداد !
    اولين پيغام و باز كردم . خودش بود :
    - سلام بانو رو به راهي ؟
    دومي رو باز كردم :
    - جواب اس واجبه ها .
    سومي :
    - بانو منتظرما !
    براش نوشتم :
    - سلام . گوشيم كنارم نبود . خوبي ؟
    فرستادم و دوباره چشمام و بستم . سعي كردم خودم و دوباره با ريتم آهنگ هماهنگ كنم ولي حواسم رفته بود پيش آراد . سريع جواب داد :
    - فكر كردم داري كلاس ميذاري جواب نميدي ! آخه شنيدم ميگن دير جواب دادن كلاس داره ! خوبم تو چطوري بانو ؟
    خنديدم . براش نوشتم :
    - نه من از اين كارا بلد نيستم . خوبم . همه چه رو به راهه ؟
    - اي بدك نيست . راستش كارت داشتم كه مزاحم شدم .
    - مراحمي . چيزي شده ؟
    صبر كردم . از جام بلند شدم و آهنگ و قطع كردم . نگاهي به ليست آهنگام انداختم دوباره اس ام اس اومد . سريع بازش كردم :
    - راستش نميدونم اصلا قبول ميكني يا نه . تيري در تاريكيه ديگه ! حقيقتش يكي از دوستام مهمون خارجي داره . به خاطر اون ميخواد از اين جشناي مخصوص اجنبيا بگيره ! حالا يعني چي ؟ سوال خوبي پرسيدي ! ميخواد يه مهموني بالماسكه ترتيب بده جمعه شب ! بهم گفت ميتوني با خودت همراه بياري . حقيقتش من كه مجردم و همراه و اينجور چيزي ندارم . گفتم به تو بگم اگه دوست داشتي و برات امكان داشت بياي . البته هيچ اجباري نيست ! ميتوني فكر كني و پنجشنبه بهم جواب بدي . حالا نظرت چيه ؟
    تا آخر اس ام اسش و خوندم ابروهام از تعجب بالا رفته بود . چي باعث شده بود فكر كنه كه من به اين مهموني به قول خودش اجنبي ميام ؟! يكم مكث كردم . اصلا نميدونستم چي بايد بگم ! اصلا نميدونستم چجوري و با چه لباسي بايد به همچين جايي برم ! براش نوشتم :
    - نميدونم بايد چي بگم . . . فكر نكنم امكان داشته باشه برام كه بيام . ناراحت كه نميشي ؟
    فرستادم . نفسم و حبس كردم گوشيم و روي ميز كامپيوتر گذاشتم و دوباره زل زدم به ليست آهنگام . خدا خدا ميكردم كه ناراحت نشده باشه . گه گاه زير چشمي نگاهي به گوشيم مينداختم . ولي هنوز خبري ازجواب نبود ! قلبم داشت از نگراني ميومد تو دهنم ! دستم و به سمت گوشيم بردم . خواستم چيز ديگه اي براش بنويسم كه ديدم جواب داد . سريع پيغامش و باز كردم :
    - نه بابا بانو . ناراحت چيه ! به هر حال اگه خواستي بياي تا پنجشنبه شب بهم خبر بده . باشه ؟
    نفس راحتي كشيدم و نوشتم :
    - حتما خبر ميدم .
    گوشيم و كنار گذاشتم و به فكر فرو رفتم . از جام بلند شدم و رفتم پايين . هيوا و ماه بانو كنار هم نشسته بودن و حرف ميزدن . هيوا با ديدنم گفت :
    - دل كندي بالاخره ؟
    - خوبي تو ؟ كيوان چطوره ؟
    - خوبه . پاش هنوز تو گچه . كلافم كرده . دم به دقيقه غر ميزنه .
    صداش و كلفت كرد و سعي كرد اداي كيوان و در بياره :
    - هيوا جان قربون دستت اون ريموت و بده . هيوا جان كمكم ميكني برم حموم . هيوا جان دستشويي دارم . هيوا جان پام ميخاره . شده عين بچه ها ! امروزم مامانش اومد سر بزنه بهمون خودش گفت بيام يه سر به شماها بزنم . به خدا حمال بي جيره مواجب گير آورده !
    از لحنش خندم گرفت . ماه بانو رو به هيوا گفت :
    - نگو مادر . شوهرته . كيوان يه پارچه آقاست . والا برام جاي تعجب داشت كه چجوري اومد خواستگاري تو .
    هيوا چشماش و گرد كرد و گفت :
    - ماه بانو ! دستت درد نكنه . مگه من چمه كه نبايد بياد خواستگاريم ؟!
    - آخه پسر به اون آرومي چجوري ميتونه با تو كه انقدر شَر و شوري سر كنه ؟!
    هيوا پشت چشمي براي ماه بانو نازك كرد و گفت :
    - خودش ميگه عاشق همين اخلاقم شده .
    ماه بانو با خنده گفت :
    - علف بايد به دهن بزي شيرين بياد . به ما چه اصلا .
    براي اينكه اين بحث و تموم كنم رو به هيوا گفتم :
    - غر نزن بالاخره خوب ميشه . توام راحت ميشي .
    - به خدا بايد در اون شركت و بست ! اينا توش همه كار ميكنن به جز كار اصليشون ! يكي نيست بگه مگه شركت جاي جفتك انداختنه ؟!
    - امروز از دنده ي چپ بيدار شديا .
    - اي همچين !
    ماه بانو بلند شد و گفت :
    - برم به غذام سر بزنم . حواس برام نموند الان ميسوزه .
    ماه بانو رفت . نگاهي به هيوا كردم . دل و به دريا زدم و گفتم :
    - هيوا تا حالا مهموني بالماسكه رفتي ؟
    نگاه مشكوكي بهم انداخت و گفت :
    - بالماسكه ؟! تو ايران ؟! گرفتي منو ؟!
    - لوس نشو جوابم و بده .
    - خوب نرفتم ديگه !چطور ؟ چي شده يهو اين و ميپرسي ؟
    - هيچي همينجوري .
    بدجور رفته بودم تو فكر . دلم ميخواست برم ! اگه تو اين مهموني ميرفتم آراد من و نميشناخت . نميتونست چهرم و ببينه ! اصلا به محض اينكه ديدمش از اونجا ميام بيرون ! هيجان زده شده بودم . فكر خوبي بود ! ولي نه ! چجوري ميخواستم ببينمش وقتي كه اونم نقاب رو صورتشه ؟! اصلا چجوري بايد از دور پيداش ميكردم ؟! زمزمه وار گفتم :
    - نه نميشه .
    هيوا با صداي من سرش و برگردوند و گفت :
    - چي نميشه ؟
    - هان ؟ هيچي . شام هستي ؟
    - نه بايد برم پيش كيوان .
    يكم پيش هيوا نشستم ولي فكرم پيش حرفاي آراد بود . چقدر خوب ميشد اگه ميتونستم برم !
    بعد از رفتن هيوا دوباره برگشتم تو اتاقم . همه ي ذهنم درگير جشن جمعه بود . اصلا چرا بايد انقدر كنجكاو باشم و بخوام آراد و ببينم ؟! اگه مشكلي پيش بياد چي ؟ چيز ديگه اي تا عملم نمونده . سريع تموم ميشه و من ميتونم آراد و ببينم . منطقي ترين كار همينه . اگه بخوام الان ببينمش فقط ريسك الكي كردم . روي تختم دراز كشيدم و نگاهم و به يه نقطه ي نامعلوم دوختم .
    ولي آخه من الان دوست دارم ببينم چه شكليه . ميرم اونجا و نقابمو هم در نميارم . فقط ببينم چجوريه . ببينم صداش چجوريه . قدش چقدره . هيكلش چجوريه !
    " اونوقت اگه اونم بخواد تورو ببينه ؟ اگه نقابت بيفته ؟ اگه لو بري و براي هميشه از دستش بدي ؟ "
    فكر كردم . به پهلو دراز كشيدم .
    نميذارم من و هيچ جوري ببينه . حتي اگه شده نقابمو به صورتم ميچسبونم ! بدجور دلم ميخواد برم . بايد از اين مهموني استفاده كنم . اينجوري معلوم نميشم . كسي هم قرار نيست صورتم و ببينه .
    " تو چرا يهو شَر شدي ؟ حتما بايد لو بري ؟ چرا ريسك بيخود ميكني ؟ بعد از عملت ببينش "
    بعد از عمل خيلي ديره . اصلا شايد همه چي خوب پيش رفت . چرا انرژي منفي ميدي ؟
    ديگه صداي تو مغزم به جنگم نيومد . نفس عميقي كشيدم و پر هيجان با خودم زمزمه كردم :
    - من حتما ميرم . من جمعه ميرم !
    لبخندي روي لبام نشسته بود . قلبم با هيجان خودش و به سينم ميكوبيد . اين ميشد بزرگترين قدمي كه توي زندگيم ميخواستم بردارم ! بايد به آراد ميگفتم . . .
  9. 1
  10. #6
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    *****
    - من نبايد بدونم اصلا اين مهموني مال كي هست ؟ اصلا اين دوست يهو از كجا سر و كلش پيدا شده ؟
    پوفي كردم و گفتم :
    - هيوا نميذاري كه توضيح بدم !
    - بفرماييد من گوش ميكنم .
    يكم با خودم كلنجار رفتم . دستام و تو هم گره كردم و با سري كه پايين افتاده بود گفتم :
    - يكي هست 1 ساله توي اينترنت باهاش حرف ميزنم . چت و اينجور حرفا .
    - پسره يا دختره ؟
    يعني واقعا خودش نميتونست تشخيص بده ؟! زير لبي گفتم :
    - پسره !
    هيوا نفس عميقي كشيد ولي چيزي نگفت . دنباله ي حرفم و گرفتم :
    - يه مدته اصرار ميكرد من و ببينه . ولي خوب به خاطر وضع صورتم مدام ميگفتم نميتونم . پسر خوبي به نظر مياد اين مدت كه باهاش حرف ميزدم احساس كردم آدم خوبيه . . .
    - صبر كن ببينم از پشت مونيتور به اين نتيجه رسيدي ؟!
    نگاهش كردم . هيوا كلافه بود . چيزي نگفتم دوباره خودش با اخماي تو هم گفت :
    - خوب بقيش ؟
    - خلاصه من قبول نكردم اونم گفت بهم زمان ميده . من ميخواستم هر جور شده بعد از عملم ببينمش . . .
    - ببينم ازش خوشت مياد ؟
    نگاه سردم و توي چشماي عصباني هيوا دوختم و گفتم :
    - آره .
    سرم و انداختم پايين و با من من گفتم :
    - يعني اينجور فكر ميكنم . دلم ميخواد ببينمش ولي به خاطر شرايط نميشد . ولي الان يه فرصت خوب برام پيش اومده . گفت يه مهموني بالماسكه ست ! خوب . . . خوب اينجوري اون نميتونه صورتم و ببينه . . . من فقط ميبينمش بعدم از اون مهموني ميام بيرون . حتي خودم و بهش نشون نميدم . چون نميخوام من و اينجوري ببينه . متوجه حرفم ميشي ؟
    هيوا دستش و روي پيشونيش گذاشت و كلافه گفت :
    - اصلا از كجا معلوم طرف آدم خوبي باشه ؟ اصلا من از كجا بدونم اين مهموني خوبه ؟ شايد يه سري آدماي بد توش باشن . تو كه اونجا كسي رو نميشناسي . حتي اين پسره هم . . . اسمش چي بود ؟
    - آراد .
    - آره همون حتي آراد و هم نصفه و نيمه ميشناسي . بهتر نيست منصرف بشي ؟ اينجوري تا تو بخواي بري و برگردي من دلم هزار راه ميره .
    هيوا آروم تر شده بود . حالا من عصبي و كلافه بودم گفتم :
    - پسر خوبيه . من ميدونم . هيوا فقط يه بار اين اتفاق واسم افتاده . تو كل 26 سال زندگيم اولين باره كه ميخوام با ميل خودم برم مهموني . چرا مخالفت ميكني ؟ من فقط ازت كمك خواستم .
    هيوا دستام و گرفت و با لحني خواهرانه گفت :
    - آخه عزيزم منطقي باش . من كه نميتونم خواهر چشم و گوش بستم و بفرستم ميون يه عالمه گرگ ! آخه رو چه حسابي ؟ چجوري انقدر به اين يارو اعتماد كردي ؟
    - هيوا خواهش .
    هيوا نگاهي به صورتم كرد . چند لحظه سكوت كرد . بدجور دچار شَك شده بود . دوباره گفتم :
    - فقط همين يه بار ازت يه خواهش كردم . كمكم كن برم به اين مهموني .
    - نميدونم چي باعث شده كه تو اينجوري واسه رفتن اصرار كني !
    چهرم غمگين شد و گفتم :
    - چون براي اولين باره كه با چهره ي خودم قرار نيست جايي برم . چون كسي قرار نيست من و ببينه !
    هيوا دلسوزانه نگاهم كرد . چند لحظه چشماش و بست و باز كرد . گفت :
    - خيلي خوب . كمكت ميكنم .
    خوشحال دستم و دور گردنش انداختم و گفتم :
    - مرسي هيوا جبران ميكنم .
    - شرط داره ها !
    - هر چي باشه قبوله .
    - اول اينكه زود برميگردي . دوم اينكه خودم ميرسونمت و همون جا ميمونم تا برگردي . اينجوري دلم آروم نميگيره كه برگردم خونه . سوم هم اينكه حسابي اونجا مواظب خودت هستي . باشه ؟
    - بچه كه نيستم هيوا !
    - شك دارم !
    - خوب پس بذار من بهش خبر بدم آدرس بگيرم .
    هيوا سر تكون داد ولي هنوزم تو فكر بود . ميدونستم كه به حساب خودش داره مسئوليت بزرگي رو قبول ميكنه .
    گوشيم و برداشتم و سريع به آراد اس ام اس زدم :
    - سلام . هنوزم دعوت جمعه شبت پا برجاست ؟
    صبر كردم . گوشي رو با هيجان توي دستم ميفشردم . چيزي طول نكشيد كه جواب اومد . سريع بازش كردم :
    - سلام بانو ! معلومه كه پابرجاست . مياي ؟!
    - آره ميام . آدرس لطفا !
    انگار آرادم هيجان پيدا كرده بود چون سريع جواب داد :
    - واي من باورم نميشه ! بالاخره اين بانوي اسرار آميز و قراره ببينم !
    آدرسم برام نوشته بود . سريع به هيوا آدرس و گفتم اونم سر تكون داد و گفت :
    - پاشو حاضر شو . ميريم خريد !
    نگاه مرددم و بهش دوختم و گفتم :
    - ميشه تو بري خريد كني برام ؟
    هيوا نگاه كلافش و بهم دوخت و گفت :
    - من نميدونم وقتي تو يه خريد و نمياي چجوري ميخواي بري توي يه مهموني بزرگ كه هيچ كس و نميشناسي ؟
    عصباني به سمت در اتاقم رفت . توي همون حالت گفتم :
    - هيوا ميري خريد ؟!
    برگشت سمتم و با تَشَر گفت :
    - مگه چاره ي ديگه اي هم دارم .
    رفت و در و پشت سرش بست . لبخندي روي لبم نشست . دستام و به هم كوبيدم . تو اين مدت تا حالا انقدر احساس شادي و هيجان نكرده بودم . خدا خدا ميكردم كه چيزي نشه كه بعدا از رفتنم پشيمون بشم . . .
    *****
    هنوز جرات نكرده بودم خودم و توي آينه ببينم . هيوا نگاه آخر و بهم انداخت و با دستش موهامو كه با حوصله فر كرده بود و يكم جابه جا كرد و بالاخره نفس عميقي كشيد و گفت :
    - خوب تموم شد . بيا بريم تو آينه خودت و ببين .
    دستاي يخ بستم و توي دستاي هيوا گذاشتم و گفتم :
    - هيوا به نظرت درسته كه برم ؟
    نگاهش انگار بهم ميگفت كه ميدونستم نميتوني تا آخرش بري . ولي لحنش دلگرم كننده بود :
    - چرا ؟ به اين خوشگلي شدي . حيف نيست ؟ بيا خودت و ببين .
    دامن بلند و پر چينم و بالا گرفتم و سعي كردم روي يه خط صاف راه برم . از استرس قدمام شُل و لرزون شده بود . بالاخره رسيديم به اتاق سابق هيوا .
    - خوب چشمات و ببين و برو جلو آينه .
    لبخندي عصبي زدم و گفتم :
    - ول كن اين مسخره بازيارو هيوا !
    - كاري كه ميگم بكن .
    به خاطر هيوا چشمام و بستم . ضربان قلبم و حتي از روي لباسم ميتونستم حس كنم ! هيوا من و به سمت آينه برد و گفت :
    - خوب حالا خودت و ببين .
    چشمام و از هم باز كردم . اول از همه نگاهم به پيراهن بلند صورتي رنگي افتاد كه به تن داشتم . از كمر گشاد ميشد و پر از چين بود . از اون مدل لباسايي كه من و ياد لباساي پرنسسا مينداخت ! دامنش يكم پف داشت كه شكل بامزه اي بهش داده بود . نگاهم بالاتر اومد يقه ي لباس دور تا دور گردنم و گرفته بود جوري كه هيچ ردي از سوختگيهام معلوم نبود. لبخندي از رضايت زدم و نگاهم و به آستين لباس دوختم كه گشاد بود و با هر حركت يكم از دستم معلوم ميشد . باعث شد لبخند روي صورتم محو بشه و جاي خودش و به اخم بده . نگاهي به هيوا كردم و گفتم :
    - اينجوري كه همه ي دستم معلوم ميشه .
    - مگه ميخواي اونجا هي دستت و بگيري بالا ؟ يكم سنگين و متين رفتار كن اصلا هم دستت معلوم نميشه .
    حق با هيوا بود . اگه زياد دستم و بالا نميگرفتم سوختگيهام معلوم نميشد . نفسي از سر آسودگي كشيدم و گفتم :
    - مرسي هيوا . خيلي خوب شده .
    هيوا از پشت سرش نقابي رو برداشت و گفت :
    - وايسا اصل كاري مونده .
    به سمتم چرخيد . نقاب و روي صورتم تنظيم كرد و كشش و پشت سرم انداخت و زير موهام مخفيش كرد . گفت :
    - حالا همه چي درست شد . دوباره نگاه كن خودتو .
    به سمت آينه چرخيدم . هيچ چيزي به جز دو تا چشم طوسي رنگ و لبهام معلوم نبود ! انگار هورامي وجود نداشت . زير نقاب سفيد رنگ لبخندي زدم . از اينكه خودمم براي اولين بار سوختگيهارو نميديدم خوشحال بودم . به سمت هيوا چرخيدم و گفتم :
    - بريم ؟
    - صبر كن برم ببينم بابا پايينه يا نه ! اينجوري كه نميتونم تورو از جلوش رد كنم .
    - بهش كه چيزي نگفتي ؟
    - معلومه كه نه ! مگه ديوونم ! گفتم ميبرمت خونه ي خودم . شبم اونجا ميموني .
    سر تكون دادم . هيوا رفت و من هنوزم جلوي آينه ي قدي به خودم خيره شده بودم . انگار از توي قصه ها بيرون اومده بودم . شده بودم دختر شاه پريون ! با لذت چرخي جلوي آينه زدم و دامن پر چينم هم همراه با من چرخيد .
    هيوا دوباره وارد اتاق شد و گفت :
    - كسي پايين نيست . بدو .
    مانتوم و از دستش گرفتم و سريع پوشيدم . كيف و گوشيمم برداشتم و از در بيرون زدم .
    پشت سر هيوا از پله ها پايين اومدم هيوا نگاهش توي خونه چرخ ميخورد تا يه وقت كسي من و با اين سر و شكل نبينه . بالاخره به در ورودي رسيديم و خودم و سريع پرت كردم بيرون . دستم و روي قلبم گذاشتم و چند تا نفس عميق كشيدم . هيوا دستم و كشيد و گفت :
    - چرا وايسادي . بدو تا از پنجره ها نديدنت .
    به سمت ماشين هيوا دويديم . وقتي در ماشين و بستم ديگه خيالم راحت شد كه كسي مواخذم نميكنه !
    هيوا ماشين و به حركت در آورد . هر دومون ساكت بوديم . احساس ميكردم هيوا هر حرفي بزنه من پشيمون ميشم و همون لحظه اصرار ميكنم كه برگرديم خونه ! ولي خدارو شكر هيوا هيچي نگفت و منم تا انتهاي مسير چيزي نگفتم !
    هيوا نگاهي به آدرسي كه براش روي كاغذ نوشته بودم كرد و بعد نگاهي به خونه اي كه درش باز بود انداخت و گفت :
    - فكر كنم همينه .
    نگاه هراسونم و به سمتي كه هيوا اشاره كرده بود دوختم گفتم :
    - چه زود رسيديم !
    - پس فكر كردي كي ميرسيم ؟ خيلي خوب پياده شو . منم همينجاها پارك ميكنم . در ضمن زودم برگرد . باشه ؟
    سر تكون دادم . پاهام توانايي رفتن نداشت . ولي به ناچار به خودم حركتي دادم و در ماشين و باز كردم . بايد به هيوا ثابت ميكردم كه يه بار ميتونم مثل يه دختر جوون 26 ساله رفتار كنم . اين يه مهموني عادي بود . ترس نداشت !
    از ماشين پياده شدم . هيوا صدام كرد به سمتش چرخيدم نگاهم كرد و گفت :
    - مواظب خودت باشيا .
    دوباره فقط سر تكون دادم . دستم و به علامت خداحافظ بالا آوردم و به سمت در باز خونه رفتم . جلوي در مكث كردم . دستاي لرزونم و به سمت كيفم بردم و گوشيم و در آوردم . به آراد اس ام اس زدم :
    - من رسيدم . بايد كجا بيام ؟
    چيزي طول نكشيد كه برام نوشت :
    - بيا تو . از يه در شيشه اي رد شو . لباسات و تحويل مسئول بده و بيا داخل خونه . من يه گوشه ي سالن كنار ميز نوشيدنيا وايسادم . به يه ستون تكيه زدم . بياي تو ميبينيم .
    گوشي و توي كيفم گذاشتم و پيش رفتم . دستام و تو هم حلقه ميكردم . صداي آهنگ و سر و صدا از توي خونه ميومد ريتم تند آهنگ قلب منم به هيجان انداخته بود .
    بالاخره به در شيشه اي رسيدم . دستم و بالا گرفتم تا در و باز كنم ولي همون لحظه سوختگي هام معلوم شد . سريع دستم و انداختم و اين بار با دست راستم در و باز كردم .
    مردي همون جا ايستاده بود . با ديدنم جلو اومد و گفت :
    - خوش اومدين خانوم . اجازه ميدين مانتوتون و بگيرم ؟
    مثل آدماي مات برده مانتو و روسريم و بهش تحويل دادم . مرد لبخندي به صورتم زد . مطمئن بودم اگه اين نقاب از روي صورتم كنار بره لبخندش محو ميشه .
    دو طرف دامنم و كمي بالا گرفتم كه راحت تر قدم بردارم . وارد سالن بزرگي شدم . اولين چيزي كه توجهم و به خودش جلب كرد تعداد زنها و مردهايي بود كه ميرقصيدن . همه لباساي شيك پوشيده بودن و ماسك به صورت زده بودن . آب دهنم و قورت دادم و سعي كردم ميز نوشيدني هارو پيدا كنم .
    با كمي نگاه كردن بالاخره گوشه ي سالن تونستم ميز و ببينم . بيشتر دقيق شدم ولي هيچ مردي رو نديدم . تازه نگاهم به ستون كنار ميز افتاد . آراد گفته بود به ستون تكيه داده . نفسام مقطع مقطع شده بود . مثل آدمايي كه راه تنفسشون بسته شده . انگار توي رويا و خيال راه ميرفتم .
    حواسم به قدمهام نبود . به تنها چيزي كه خيره شده بودم ستون كنار ميز بود . تنه ي مرد جووني بهم خورد . تعادلم و از دست دادم ولي با سر زير افتاده گفتم :
    - ببخشيد
    و دوباره به سمت ميز حركت كردم . احساس ميكردم بدجور فشار عصبي بهم وارد شده . هر لحظه آماده ي غش كردن بودم . گلوم خشك شده بود . قدرت پلك زدنم نداشتم . نميدونستم چرا انقدر براي ديدن آراد هيجان دارم !
    بالاخره به ميز رسيدم . پشتم و به ستون كردم و چند تا نفس عميق كشيدم تا بتونم يكم به خودم مسلط بشم . صدايي از پشت سرم اومد :
    - بانوي سرخ ؟!
    از تُن بم صداش به خودم لرزيدم . اين صداي بم و آروم و بازم شنيده بودم . جرات اينكه سرم و بگردونم نداشتم . اشتباه ميكردم ؟ به سمت صدا چرخيدم . مثل همه ي مرداي حاضر تو مهموني كت و شلوار مشكي پوشيده بود و كراواتي به همون رنگ زده بود . پيراهن مردانه ي سفيد رنگي هم پوشيده بود . تنها فرقي كه با بقيه داشت اين بود كه قد بلند و اندام چهار شونش بدجور توي چشم ميومد . با آب دهنم گلوي خشك شدم و يكم تَر كردم . مطمئن بودم كه حتي از پشت نقابم چشمام از تعجب گرد شده . با وجود نقاب هم حتي ميتونستم به راحتي تشخيصش بدم !
    همه ي اتفاقات اين مدت مثل يه فيلم از جلوي چشمام رد شد . اتفاقات توي مطب ! اس ام اس ساعت 5 ! چقدر خنگ بودم . چرا شك نكردم كه خودش باشه ؟ دهنم از تعجب نيمه باز شده بود . دوباره به حرف اومد . با صدايي كه يكم ته خنده توش معلوم بود گفت :
    - چيه ؟ چرا ماتت برده ؟ ديدي اونجوريم كه فكر ميكردي كچل و شكم گنده و قد كوتاه نيستم .
    نه نبايد حرف بزني هورام ! وقتي تو اونو حتي از روي صداش شناختي شايد اونم بشناستت ! فكر كن ، قكر كن . بايد فرار كني . يالا ! عقب گرد كن و از اونجا برو . همه چي اونجوري كه تو ميخواستي پيش نرفت . بسه ديگه تا بيشتر از اين گند نزدي بايد بري .
    با دستام دو طرف دامنم و بالا گرفتم . مثل دونده اي كه خودش و براي مسابقه آماده ميكنه ميخواستم خيز بردارم و با آخرين سرعتي كه داشتم از اونجا دور بشم .
    ولي توي يه لحظه پشيمون شدم . شايد اون نباشه . هنوز نقاب داره . شايد يكي ديگه باشه ! حتما يكي ديگست . خداي من آراد نميتونه مرد پاركي باشه ! يعني نبايد باشه !
    فكر كن هورام يه چيزي بگو . يه سوالي بپرس كه شكات به يقين تبديل بشه ! يكم مكث كردم . با صدايي لرزون كه هيچ شباهتي به صداي خودم نداشت گفتم :
    - آقاي پاشايي ؟!
    مرد پاركي يا بهتره بگم آراد ! آشكارا جا خورد ! ليوان نوشيدنيش و روي ميز گذاشت و گفت :
    - موضوع جالب شد . فاميليمم ميدوني ؟
    با اين حرفش دنيا روي سرم خراب شد . چشمام و بستم . توان ايستادن نداشتم . شايد همون جا غش ميكردم ! اين از توان من خارجه !
    دوباره به حرف اومد و گفت :
    - وايسا ببينم ! نكنه از فاميلامي ؟ نگو كه 1 سال داشتم با يكي از فاميلام حرف ميزدم ! كم كم دارم ميترسم .
    خنديد ولي من از نگراني خشك شده بودم . اگه ميفهميد من كي هستم و چه صورتي پشت اين نقاب قايم شده بيشتر ميترسيد !
    گفت :
    - خوب بانويي كه هنوز اسمت و نميدونم مياي از اين محيط خفه بريم بيرون و توي باغ قدم بزنيم ؟
    مخالفت كردن برام سخت بود . از طرفي هم نميخواستم زياد حرف بزنم . از شناخته شدن واهمه داشتم ! تنها سر تكون دادم و سعي كردم بدن خشك شدم و به دنبالش بكشونم !
    از همون در شيشه اي كه واردش شده بودم گذشتيم و به سمت باغ رفتيم . كمي از هياهوها كم شد . انگار مغزم از حالت قفل شدگي در اومده بود . حالا ميتونستم فكر كنم . صداي آراد من و به خودم آورد :
    - خوب بانو تو هم اسمم و ميدوني هم فاميليمو در صورتي كه من هيچ كدوم از اينارو نميدونم . يه جورايي يك ، هيچ به نفع توئه ! هر چند من هنوزم نفهميدم كه تو من و از كجا ميشناسي . تا جايي كه حافظم ياري ميكنه هيچي از فاميليم بهت نگفته بودم !
    لبم و به دندون گرفتم . كاش چيزي در مورد فاميليش بهش نميگفتم ! ازم پرسيد :
    - خوب فاميليم و از كجا ميدوني ؟
    با من من و صدايي كه انگار از ته چاه در ميومد گفتم :
    - حدس زدم !
    عجب جواب مزخرفي ! به سمتم برگشت . معذب سرم و پايين انداختم . گفت :
    - جالبه ! مگه چند تا فاميلي پاشايي داريم ؟ خيلي راحت حدس زدي ! بگو ببينم نكنه فال گيري ، رمالي ، كف بيني چيزي هستي ؟! بايد بيشتر ازت بترسم ؟
    لحن شوخش باعث شد خندم بگيره و كمي از نگرانيم كم بشه به خودم مسلط تر شدم . سعي كردم كلماتم و طوري ادا كنم كه صدام با چيزي كه هست تفاوت پيدا كنه :
    - نه هيچ كدوم از اينا نيستم !
    - فال گير نيستي . فاميلمم نيستي . ببينم من قبلا تورو جايي ديدم ؟
    نگاهش كردم به قد بلندش خيره شده بودم . اون مرد پاركي بود . مردي كه من آرزو ميكردم براي يه بار ديگه ببينمش . حالا داشتم كنارش قدم ميزدم و اون با من حرف ميزد ! اون مرد آراد بود . هموني كه ساعتها تو اينترنت با حرفاش ميخنديدم و من و از همه ي غمام دور ميكرد . چرا با اومدنم همه ي اينارو خراب كرده بودم ؟ چرا نذاشته بودم همه چي همون جور كه ميخوام پيش بره ؟ كاش الان خونه بودم . كاش صبر ميكردم بعد از عمل ميديدمش .
    سرم و پايين انداختم و با صداي خفه اي گفتم :
    - اوهوم .
    از جا پريد متعجب گفت :
    - جدي ديدمت ؟
    بعد يكم فكر كرد و با شَك پرسيد :
    - ميگم احيانا نخواستم مخت و كه بزنم ؟
    به سمتش برگشتم و گفتم :
    - معلومه كه نه !
    - خوب بابا يه سوال بود همش . خوب خدارو شكر به خير گذشت ! ولي من كجا ديدمت كه يادم نمياد ؟!
    سرم هنوز پايين بود . دلم نميخواست به اين سوالش جواب بدم . فكري كرد و گفت :
    - به جاي اين همه سوالاي مسخره ميتونيم يه كار ديگه بكنيم .
    نگاهم و بهش دوختم منتظر نگاهش كردم . اونم گفت :
    - نقابامون و در بياريم .
    با اين حرفش شوكه شدم و قدمي به عقب برداشتم . از اين حركتم متعجب شد گفت :
    - چي شد ؟ حرف بدي زدم ؟
    دوباره دستپاچه شدم . براي هزارمين بار خودم و لعنت كردم كه چرا به اين مهموني اومدم . با صدايي كه هنوز از ترس و نگراني ميلرزيد گفتم :
    - فكر نكنم پيشنهاد خوبي باشه !
    - اين كه قبول نيست . تو من و ميشناسي ولي من هيچي ازت نميدونم . حتي نميتونم تصور كنم كه كي هستي !
    آراد ايستاد به سمتش برگشتم تا ببينم چرا ايستاده . دستش و به سمت نقابش برد و گفت :
    - خداييش از اين لوس بازيا اصلا خوشم نمياد . از اول مهموني احساس خفگي داشت بهم دست ميداد .
    درست برعكس من حس ميكردم با اين نقاب تازه دارم نفس ميكشم !
    هنوز دستش روي نقاب بود . به سمت بالا كشيدش و از روي صورتش برداشتش . نگاه خيره و مبهوتم روش مونده بود . لحظه به لحظه ي برداشتن نقابش و ديدم . اول لبهاش معلوم شد . بعد نقاب يكم بالاتر رفت و بينيش معلوم شد . قلبم ديوانه وار خودش و به قفسه ي سينم ميكوبيد . تحمل نداشتم تمام و كمال با حقيقت رو به رو بشم ! در آخر چشماي مشكي و جذابش خود نمايي كرد .
    قلبم براي چند ثانيه از حركت ايستاد . واقعا خودش بود ! اگه 1 درصد هم باورم نميشد كه خودش باشه حالا صد در صد به اين باور رسيده بودم كه خودشه !
    سرم و پايين انداختم . نميتونستم بهش نگاه كنم . انگار تموم ذهنيتي كه ازش براي خودم ساخته بودم از بين رفته بود . آراد من نبايد مرد پاركي باشه ! صداش من و به خودم آورد :
    - چرا نگاهم نميكني ؟ انقدر زشتم ؟ تو ذوقت زدم ؟
    سريع سرم و بالا گرفتم . زشت نبود . جذاب بود . نفسام نامنظم شده بود . كم مونده بود اشكم در بياد ! ولي به خودم نهيب ميزدم كه نبايد اونجا گريه كنم !
    گفتم :
    - معلومه كه نه !
    - خوب حالا نوبت توئه .
    ازش يكم ديگه فاصله گرفتم و گفتم :
    - من نقاب و بر نميدارم !
    - چرا ؟ از چي ميترسي ؟
    - دلم نميخواد نقاب و بردارم فقط همين .
    - من كمكت ميكنم . بابا كار سختي كه نيست . ببين من چقدر راحت درش آوردم .
    سكوت كردم و سرم و پايين انداختم گفت :
    - يعني تو نميخواي من بشناسمت ؟
    بازم جوابي به حرفش ندادم . يه قدم به سمتم برداشت و گفت :
    - صبر كن كمكت ميكنم .
    دستاش و هم زمان بالا آورد من وحشت زده دو تا دستم و روي نقاب گذاشتم تا مانع برداشتنش بشم ولي تازه متوجه گندي كه زده بودم شدم !
    نگاه جفتمون هم زمان روي دست چپم چرخيد . انگار توي خلاء گير كرده بودم . صدايي از هيچ كدوممون در نميومد . جفتمون ماتمون برده بود .
    نگاهم از دستم به روي صورتش چرخيد . پوستش هر لحظه تيره و تيره تر ميشد . خواستم دستم و سريع پايين بيارم كه دستش و دراز كرد و دست چپم و گرفت .

    هنوزم نگاهش خيره روي دستم مونده بود . چند لحظه چشماش و بست . انگار ميخواست به ياد بياره كه اين پوست چروك خورده رو كجا ديده ! با وحشت بهش زل زده بودم . لبهاش و روي هم فشار ميداد . پلكش و يهو باز كرد . فشار دستش و دور مچم بيشتر احساس ميكردم .
    از بين دندون هاي كليد شدش بهم گفت :
    - تو كي هستي ؟!
    با نگاه كردن به قيافه ي عصبانيش تمام جراتم و از دست داده بودم ! يعني فهميده بود من كيم ؟؟!! صدايي گفت " پس نفهميد ؟ اون آراده ! مرد پاركي ! همون كه توي مطب دكتر سالاري دستت و ديد ! يادت رفته ؟ "
    خوب . . . خوب شايد يادش رفته باشه . . . خدايا ميشه يادش رفته باشه ؟ ميشه من و نشناخته باشه ؟
    " پس اين قيافه ي عصبانيش ؟ اين رگ ورم كرده ي روي پيشونيش ؟ صورت سرخ شده اش ؟ دوندوناي رو هم كليد شده اش ؟ اينا همه چه معني داره ؟ "
    نگاهم دوباره و دوباره تمام اجزاي صورتش و كاويد . نميدونستم اين اشتياق براي چيه ولي دوست داشتم ساعت ها زل بزنم به صورتش .
    با صداي نسبتا بلندش از عالم هپروت بيرون اومدم . از ترس كمي عقب رفتم ولي اون دستم و كشيد و برگشتم سر جاي اولم :
    - صدام و نشنيدي ؟ تو كي هستي ؟
    - من . . . من . . .
    هورام حرف بزن . الان وقت لكنت گرفتن نيست .
    - تو چي ؟
    دوباره نگاهش به دستم افتاد گفت :
    - اين دست و يادمه . توي مطب حسام . . . نگاهم بهشون افتاده بود و تو دستات و زير مانتوت قايم كرده بودي . ولي انقدر نگاهشون كرده بودم كه خوب به خاطر بسپرمشون !
    نميدونم از چي عصباني بود ولي اين عصبانيت و با فشاري كه به دستم مياورد نشون ميداد . ناله ي خفه اي كردم به خودش اومد و با شتاب دستم و پس زد .
    دست چپم كنار تنم بي حركت افتاد . توي ذهنم دنبال كلمات ميگشتم . بايد يه چيزي ميگفتم . مهلت حرف زدن بهم نداد گفت :
    - چرا از روي صدات نفهميدم كي هستي ؟
    بغض كرده بودم . توي دلم گفتم " چون من و نگاه ميكردي اما واقعا نميديديم . باهام حرف ميزدي ولي صدام و نميشنيدي . كي دلش ميخواد با من واقعا حرف بزنه ؟ . . . "
    صداش دوباره افكارم و پاره كرد :
    - چرا انقدر ساكتي ؟ داره عذابم ميدي . يه چيزي بگو .
    حرفي براي گفتن نداشتم . دستي به صورتش كشيد . چند قدم ازم دور شد و دوباره به سمتم برگشت . چشماش برق ميزد . اشك بود ؟! ناراحت بود يا عصباني ؟! چرا نميفهميدم چشه ؟!
    - نقابت و بردار ميخوام ببينمت .
    دست راستم و روي نقابم گذاشتم و با صداي خفه اي گفتم :
    - نه !
    - از چي ميترسي ؟ برش دار .
    وقتي ديد تلاشي براي برداشتن نقاب نميكنم قدمي به سمتم برداشت و با يه حركت نقاب و از روي صورتم كنار زد .
    ميتونستم آه افسوس و هم زمان با اون پشيموني رو از توي نگاهش بخونم . شايد از اين پشيمون بود كه اين همه مدت براي كسي وقت گذاشته بود كه حتي يه صورت درست و حسابي هم نداشت !
    نقاب از دستش روي زمين افتاد . با شونه هايي افتاده از بهت و حيرت نگاهش تك تك اجزاي صورتم و ميكاويد .
    ترسيده و بغض كرده كنارش ايستاده بودم و هر لحظه آماده بودم كه بدترين الفاظ و از زبونش بشنوم .
    چشماش و دوباره بست و باز كرد . انگار ميخواست با هر بار پلك زدنش تصوير چروك خورده ي مقابلش صاف و خوشگل بشه . ولي از اين معجزه ها خبري نبود !
    با صداي آروم و خش داري كه به زور ميشنيدم گفت :
    - چرا بهم همه چي و نگفتي ؟ چرا اينايي كه الان دارم ميبينم و بهم نگفتي ؟
    سرم و پايين انداختم . دوباره با لحن كلافه گفت :
    - من ازت هيچي و پنهون نكردم . من صادق بودم . دلم ميخواست صادق باشي . چرا نبودي ؟
    بعد انگار كه با خودش حرف بزنه دستش و توي موهاش فرو برد و زير لب با خودش زمزمه كرد :
    - من حتي اسمتم نميدونستم . هيچي ازت نميدونستم جز يه بانوي سرخ . . . بانوي سرخ . . . بانوي سرخ . . .
    مدام با خودش اين كلمه رو تكرار ميكرد ! من حالم بهتر از اون نبود . توي روياهامم نميديدم كه روزي كنار همچين آدمي قرار بگيرم !
    - اسمت چي بود ؟ هورام ؟ هورام تهراني ؟ يكي از مريضاي حسامي ؟ 26 سالته ؟ صورتت سوخته ؟
    نگاهش كردم . يهو با صداي بلندي فرياد زد :
    - چرا اينارو بهم نگفتي ؟
    صداي بمش توي گوشم پيچيد . دستاي يخ بستم و توي هم پيچيدم . سرم و پايين انداختم و اجازه دادم اشكام گونه ام و خيس كنه .
    دستاش توي موهاش قفل شده بود . توي صورتم دنبال جواب سوالاش ميگشت ولي من حرفي نداشتم . نميتونستم زير اون نگاه طاقت بيارم . چند قدم آروم به عقب برداشتم . وقتي مطمئن شدم براي نگه داشتنم تلاشي نميكنه دويدم به سمت سالن . اشكام هر لحظه بيشتر و بيشتر ميشد . دوباره رسيدم به اون در شيشه اي منحوس !
    همون مردي كه اول لباسام و با خوش رويي ازم گرفته بود جلو اومد ولي با ديدن صورتم قدمي به عقب برداشت . با فرياد گفتم :
    - لباسام و بهم بدين .
    انگار با اين داد تلافي همه ي داد و فريادهاي آراد و ميخواستم در بيارم . مرد دستپاچه شده بود . به زني كه كنارش ايستاده بود اشاره اي كرد و چند ثانيه بعد مانتو و شالم توي دستم بود . با عجله همينجوري كه به سمت در خروجي ميدويدم مانتو و شالم رو ميپوشيدم .
    نگاهم به آراد افتاد . عين مجسمه همون جا خشك شده بود . دستم و روي گونم كشيدم و اشكام و پاك كردم . قدمام و تند كردم و از كنارش گذشتم . صداي گرفته اش و از پشت سرم شنيدم :
    - هورام . . . بانو . . . نميدونم چي صدات كنم . وايسا . . .
    ولي من صبر نكردم . صداي قدماش و پشت سرم ميشنيدم خودم و از در ويلايي باغ بيرون انداختم . قبل از اينكه بهم برسه بايد ميرفتم . نگاه سريعي توي كوچه انداختم ماشين هيوا رو ديدم سريع به سمتش دويدم . هيوا با ديدنم تعجب كرده بود مخصوصا كه وضعم چندان جالبم نبود .
    روي صندلي جلو نشستم و گفتم :
    - هيوا برو .
    - چي شده ؟ چرا گريه كردي ؟ اين چه وضعيه ؟
    نگاهم روي در باغ بود . آراد ازش بيرون اومده بود . تقريبا سر هيوا داد كشيدم :
    - هيوا ميگم برو .
    هيوا سريع ماشين و روشن كرد . همزمان با روشن شدن چراغاي ماشين آراد هم به سمت ما برگشت . خواست به طرفمون بيا كه هيوا پاش و روي گاز گذاشت و رفت . سرم و به عقب برگردوندم . هنوزم همون جا ايستاده بود . قلبم تند ميزد . همه چي خراب شده بود . . . همه چي . . .
    *****
    - چيز ديگه اي لازم نداري ؟
    پتوي روي تخت و باز كردم و زيرش خزيدم . زير لب گفتم :
    - نه ممنون .
    هيوا سري تكون داد و از اتاق بيرون رفت . هيوا غمگين و سرخورده بود . درست مثل من . وقتي بهش جريان امشب و گفتم ماتش برد . برام ناراحت شد . شايد اونم انتظار داشت همه چي خوب پيش بره . مثل خودم !
    خيلي ساده لوح بودم . پلكام و بستم . اشكام از دو طرف صورتم پايين ميومدن . همه چي ديگه تموم شده بود . من براي هميشه آراد و از دست داده بودم . يه دوست و همدم خوب و از دست داده بودم .
    " براي همدم و دوستت داري اينجوري گريه ميكني ؟! مطمئني چيز ديگه اي نبود برات ؟ "
    اشكام شدت گرفت . معلومه كه نبود !
    "پس چرا داري خود كشي ميكني ؟ "
    اون خيلي خوب بود . كاش امشب نرفته بودم . لعنتي براي چي رفته بودم ؟! انگار ميخواستم گند بزنم به همه چي !
    به پهلو چرخيدم نگاهم روي چمدون كوچكي افتاد كه كنار ديوار بود . فردا بايد ميرفتم بيمارستان . با اين روحيه از پسش بر ميومدم ؟!
    "چيه ؟ دوباره ميخواي به خاطر اينم منصرف بشي ؟ ديوونه شدي ؟ مگه تو زندگيت كي بود ؟! بسه به خودت بيا . "
    اشكام ديدم و تار كرده بودن . با پشت دست صورتم و پاك كردم و طاقباز خوابيدم .
    نه اين بار ديگه پشيمون نميشم . اين بار قول دادم تا آخرش برم . اين بار ديگه حتميه !
    " باورم نميشه عوض شدي ! "
    جوابي به اين صداي موذي توي سرم ندادم . چطور قبلا آراد باهام خوب برخورد كرده بود ؟ حتي براي اولين بار كه من و توي پارك ديد نترسيد يا خودش و عقب نكشيد ولي امشب . . .
    " خوب معلومه ! اون موقع تو زندگيش نبودي . تو يه عابر بودي . مگه آدم به عابرايي كه از كنار زندگيش رد ميشن توجه ميكنه ؟! "
    نفس عميقي كشيدم . حق با توئه . اون نميتونست يه دوست و با اين قيافه تحمل كنه .
    به سمت ميز كنار تخت چرخيدم . گوشيم و برداشتم و نگاهي به صفحه اش انداختم . هيچ خبري از آراد نبود . نا اميد تر از قبل گوشي و سر جاش گذاشتم . ميدونستم اينجوري ميشه . بهش حق ميدادم . نبايد توقع داشته باشم كه از من خوشش بياد اونم با اين قيافه !
    پوزخندي زدم و گفتم . عجب اعتماد به نفسي امشب گرفته بودم ! كاش مثل هميشه خودم و توي اتاقم حبس ميكردم .

    فصل هفتم

    با صداي هيوا پلكام و باز كردم . چشمام ميسوخت و سنگين بود . هيوا به آرومي دستش و روي صورتم گذاشت و گفت :
    - پاشو عزيزم . بايد بريم بيمارستان .
    انگار مغزم هنوز راه نيفتاده بود . نگاهي به اطراف انداختم و اولين چيزي كه ديدم لباس ديشبم بود ! لباسي كه كلي واسه پوشيدنش ذوق كرده بودم . سريع به سمت گوشيم چرخيدم و برداشتمش . الان ديگه بايد يه خبري ازش ميشد . حتما اس ام اس داده . ولي وقتي نگاهم روي صفحه ي گوشي موند يخ بستم . هيچ خبري نبود .
    هيوا متوجه اين كارم شد ولي چيزي به روم نياورد . حتي نميخواستم سرم و بالا بگيرم و نگاهش كنم . دستم و به سرم گرفتم . شقيقه هام تير ميكشيد . با صداي گرفته گفتم :
    - ساعت چنده ؟
    هيوا همينجوري كه از اتاق بيرون ميرفت گفت :
    - 8 . پاشو صبحانه بخور كه ديگه بريم .
    سر تكون دادم . از جام بلند شدم . تو آينه قدي كه درست رو به روي تخت بود به خودم خيره شدم . قيافم حال به هم زن بود ! چجوري توقع داشتم كه آراد با ديدن اين قيافه بازم كنارم باشه ؟
    آهي از سر افسوس كشيدم . يكم خودم و مرتب كردم و به سمت آشپزخونه رفتم . هيوا مشغول چيدن ميز بود گفتم :
    - بابا هم مياد ؟
    - آره . زنگ زد گفت با ماه بانو ميان .
    - ماه بانو ديگه چرا ؟ سفر قندهار كه نميخوام برم !
    - ميدوني كه دل ماه بانو طاقت نمياره .
    دوباره سر تكون دادم . حوصله ي جواب دادن نداشتم . احساس ميكردم با حرف زدن شقيقه هام بيشتر تير ميكشه . گلوم يكم ميسوخت و چشمام به خاطر بارندگي شب قبل ! به زور باز ميشد !
    هيوا نگاهي بهم انداخت و گفت :
    - خوبي ؟
    از توي سبد نونا يه تيكه براي خودم برداشتم و بدون اينكه نگاهش كنم گفتم :
    - معلومه كه خوبم . چرا بد باشم . امروز روز بزرگيه .
    لبخند تلخي به روم زد . براي تغيير جو گفتم :
    - كيوان كجاست ؟
    - رفت . امروز جايي كار داشت بايد زودتر ميرفت . ولي گفت ظهر مياد بيمارستان .
    سرم و كج كردم و گفتم :
    - هيوا ! بيخيال ! بگو نياد . چه خبره اين همه آدم دارين دنبالم راه ميفتين .
    - من بي تقصيرم . خودش گفت مياد . اگه دوست داري خودت بهش زنگ بزن بگو نياد .
    پوفي كردم و سرم و پايين انداختم . اشتهاي چنداني نداشتم . سريع از جام بلند شدم و گفتم :
    - ميرم حاضر شم .
    دوباره به سمت اتاق برگشتم . آينه ي قدي اتاق بهم دهن كجي ميكرد ! خوب شد اتاق خودم آينه نداشت !
    احساس نفس تنگي ميكردم . تند تر و عميق تر نفس ميكشيدم ولي هوا كم مياوردم . يه چيزي كم بود . يه چيزي توي وجودم گم شده بود . احساس بدي بود . ميخواستم به روي خودم نيارم . كسي كه هميشه بود حالا نيست . 1 سال به بودنش عادت كرده بودم . ميدونستم از هر جا ناراحت باشم آخرش حرفاي اونه كه آرومم ميكنه . ولي الان نبود . ديگه هم بر نميگرده !
    چند تا نفس پشت سر هم كشيدم . مانتوم و پوشيدم و پشتم و به آينه كردم . نميخواستم توي اين دقيقه هاي آخر بيشتر از اين عذاب بكشم . ديگه بسم بود . 22 سال عذاب كشيدن بس بود .
    كاش آراد ميفهميد كه اين سوختگي تقصير من نيست ! اصلا تقصير هيچ كس نيست ! من داشتم تاوان چي و ميدادم ؟ زندگي و صورتي رو كه خودم انتخاب نكرده بودم ؟ تقديري كه توي به وجود اومدنش هيچ نقشي نداشتم !
    قطره اشكي از چشمام پايين افتاد . صداي توي سرم اين بار مهربون تر از هر بار ديگه گفت " در عوض الان داري ميجنگي . داري يه زندگي جديد و شروع ميكني . چرا ناراحتي ؟ "
    اشكام و با پشت دست پاك كردم . حق با اون بود . همه چي داشت تموم ميشد .
    شالم و براي آخرين بار طوري سرم كردم كه سوختگي هاي صورتم و بپوشونه . چتري هاي بلندم و براي آخرين بار كج توي صورتم ريختم . چقدر دوست داشتم يه روز چتري هام و كوتاه كنم !
    چمدون وسايلم و دستم گرفتم و خواستم از اتاق بيرون برم اما نگاهم روي لباس بالماسكم موند . هيوا همون لحظه اومد تو اتاق و گفت :
    - حاضري ؟
    سريع خط نگاهم و عوض كردم و گفتم :
    - آره .
    هيوا جلوتر از من به راه افتاد . دلم ميخواست هر چيزي از اون شب باقي مونده دور بريزم . حتي اون لباسي رو كه با پوشيدنش ذوق كرده بودم .
    بابا و ماه بانو توي ماشين منتظرمون بودن . به محض نشستن ماه بانو دستم و گرفت و گفت :
    - چرا انقدر چشمات پُف كرده مادر ؟
    سرم و پايين انداختم . لبخند دستپاچه اي زدم و گفتم :
    - ديشب خوابم نبرد .
    نگاهش رنگ دلسوزي گرفت گفت :
    - نگران عملي ؟
    عمل ؟! از صبح به تنها چيزي كه فكر نكرده بودم نگراني براي عمل بود ! ولي گفتم :
    - اي يكم .
    - به اميد خدا همه چي درست ميشه .
    بابا تنها از آينه ي جلو نگاهم ميكرد . گوشيم و براي بار صدم از توي كيفم در آوردم و نگاهي به صفحش انداختم . بازم هيچ خبري نبود ! منتظر چي بودم ؟ هنوزم يعني اميد داشتم ؟!
    با ترمز ماشين به خودم اومدم . نميدونم چقدر گذشت . غرق هزار تا فكر مختلف بودم . تازه وقتي نگاهم به سر در بيمارستان افتاد ضربان قلبم تند تر شد . يا از اينجا سالم ميومدم بيرون يا اينكه همينجوري ميموندم .
    هم پاي ماه بانو آروم آروم جلو ميرفتم ولي هيوا و بابا جلوتر از ما بودن . اين همه عجله براي چي بود ؟ دوباره نگاهم به اسم بيمارستان افتاد . بايد فرار ميكردم ؟ من اينجا چيكار ميكنم ؟ بي تفاوت شده بودم . هيچ حسي نداشتم . فقط به طور غير ارادي قدم بر ميداشتم .
    بالاخره وارد بيمارستان شديم . يه چيزي روي سينم سنگيني ميكرد . اگه به خاطر ماه بانو يا بابا نبود همون جا ميزدم زير گريه . ولي تموم مسير سعي كرده بودم خودم و كنترل كنم .
    هيوا و بابا رفتن سمت پذيرش و من بي هدف به ديوار سرد بيمارستان تكيه زدم . صداي آشنايي رو شنيدم كه به سمت بابا ميرفت . سرم و بالا گرفتم . چقدر با اون روپوش سفيد رنگ قيافش فرق داشت . اينجوري بيشتر شبيه دكترا شده بود . با شنيدن اسمم توجهم جلب شد بابا صدام زد :
    - هورام عزيزم بيا اينجا .
    نگاه دكتر به من بود . ياد آراد افتادم . اونو تو مطب دكتر ديده بودم . چقدر خنگ بودم كه آراد و تشخيص نداده بودم . حتي احتمالشم نميدادم . تكيه ام و از ديوار گرفتم و به سمتشون رفتم . سلام آرومي به دكتر كردم و اونم با خوش رويي جواب داد . بعد به مسئول پذيرش چيزي گفت و رو به ما گفت :
    - بفرماييد از اين طرف . خودم اتاق هورام و نشونتون ميدم .
    همه دنبالش به راه افتاديم . قدش از آراد كوتاه تر بود . ولي از آراد مهربون تر بود !
    " از كجا انقدر مطمئني ؟ شايد اونم مثل آراد وقتي به خودش برسه جا بزنه ! "
    شونه اي بالا انداختم . ديگه نميتونستم به مهربوني كسي اعتماد كنم .
    وارد اتاق شديم فقط يه تخت توش خودنمايي ميكرد . رنگ ديواراش سفيد بود و پرده هاي صورتي ملايم داشت . اين با روحيه ي من ناسازگار بود . اخمام تو هم رفت . اتاق زيادي روشن بود . ياد اتاق تاريك و دوست داشتني خودم افتادم . تا چند وقت نميتونستم ببينمش ؟!
    صداي دكتر من و از فكر بيرون آورد :
    - اينم اتاق شما .
    بعد اشاره اي به زن جووني كه تازه متوجه حضورش شده بودم كرد و گفت :
    - ايشون خانوم شهبازي هستن . پرستار بخش بهتون كمك ميكنن توي اتاق مستقر بشين .
    هيوا سريع تشكر كرد و بابا با نگاهي نگران رو به دكتر گفت :
    - دكتر جون چند لحظه ميشه باهات صحبت كنم ؟
    - حتما آقاي تهراني بفرماييد .
    با هم از اتاق بيرون رفتن . چي بود كه بابا ميخواست به دكتر بگه ؟ زيادم برام اهميت نداشت . ديگه با پاي خودم اومده بودم بيمارستان .
    پرستار جلو اومد و گفت :
    - عزيزم موبايل ساعت هر چيزي با خودت داري بده خانوادت ببرن .
    نگاه متعجبي بهش انداختم و گفتم :
    - براي چي ؟
    - قانونه گلم .
    سري به نشونه ي تاييد تكون دادم . گوشيم و از توي كيفم در آوردم و براي آخرين بار نگاهي به صفحش انداختم . كاملا نا اميد شدم . گوشي رو به دست هيوا دادم و گفتم :
    - خاموشش كن بذارش تو اتاقم .
    هيوا سر تكون داد . پرستار دوباره گفت :
    - اين لباس بيمارستانه با لباساي الانت عوضشون كن .
    مطيعانه هر كاري كه ميگفت گوش ميدادم . به طرف سرويس بهداشتي كه توي اتاق قرار داشت رفتم و لباسام و با بلوز و شلوار صورتي رنگ كه بلوزش بلند و تقريبا تا بالاي زانوم بود عوض كردم . لباساي خودمم برداشتم و از سرويس بهداشتي بيرون اومدم . دكتر و بابا هم انگار حرفاشون تموم شده بود . چون برگشته بودن توي اتاق . لباسام و به هيوا دادم . خبري از خانوم شهبازي نبود دكتر با ديدنم گفت :
    - دراز بكش روي تخت راحت باش .
    به سمت تخت رفتم منتظر بودم كه هر لحظه بابا و بقيه برن . دلم تنهايي ميخواست . دكتر ذهنم و خوند . سريع گفت :
    - خوب شما ميتونين برين . احتمالا تا فردا خبري نيست . مگه اينكه تيم جراحي امروز ظهر يه سر به هورام بزنن .
    منم سريع رو به بابا گفتم :
    - آره برين .
    بابا گفت :
    - يكم ديگه ميمونيم بعد ميريم .
    با اصرار گفتم :
    - بابا برين . كاري ندارم كه . خوبم . برين شما . از كار و زندگيتونم افتادين .
    با نگاهي شكاك گفت :
    - مطمئني بابا ؟
    قبل از اينكه جوابي بدم هيوا گفت :
    - چيزي لازم نداري ؟
    - نه ندارم . برين .
    بابا سري تكون داد ولي هنوزم از توي چشماش نگراني كاملا معلوم بود . ماه بانو جلو اومد بوسه اي به روي سرم زد و گفت :
    - نگران نباشيا .
    فقط سر تكون دادم . هيوا اما گفت :
    - من تا ظهر پيشش ميمونم . بعد ميرم خونه .
    خواستم اعتراض كنم كه بابا و ماه بانو سريع موافقت كردن . چاره اي نبود . موندن هيوا بهتر از بابا و ماه بانو بود ! هيوا روبه من گفت :
    - من تا پايين باهاشون ميرم و دوباره برميگردم . باشه ؟
    سر تكون دادم . دكتر هم به سمت در رفت تا بدرقشون كنه . بالاخره سكوت و تنهايي رو كه ميخواستم به دست آورده بودم . نفس عميقي كشيدم .نگاهم و به پنجره دوختم و سعي كردم جلوي ريزش اشكام و بگيرم .
    صداي دكتر سالاري توي اتاق پيچيد . سريع سرم و به سمتش برگردوندم گفت :
    - راحتي ؟
    - بله مرسي .
    - مهموني خوش گذشت ؟
    تعجب كردم . اون از كجا ميدونست ؟ يعني آراد بهش گفته بود ؟! آراد در مورد من حرف زده بود ؟! ضربان قلبم بالا رفت . اون حس بي انگيزگي كه از صبح دچارش شده بودم كاملا از بين رفت .
    آب دهنم و قورت دادم و گفتم :
    - كدوم مهموني ؟!
    نگاهي بهم كرد كه يعني خودتي !!
    - همون مهموني بالماسكه ي ديشب ديگه . به اين سرعت يادت رفت ؟
    - شما از كجا ميدونين ؟
    - چون خودمم اونجا بودم . در ضمن يادت نمياد به من خوردي ؟! حواست كجا بود اون لحظه ؟!
    انگار يه سطل آب يخ روم ريختن . پس آراد چيزي بهش نگفته بود ! خوب معلومه كه نميگه . مگه من اصلا براش مهمم كه در موردم با دوستش حرف بزنه ؟
    مثل بادكنكي شده بودم كه بهم سوزن زده بودن . سرم و پايين انداختم و با صداي گرفته گفتم :
    -شما از كجا من و شناختين ؟ من كه نقاب داشتم .
    لبخندي روي لباش نشست و گفت :
    - آستين لباست زيادي گشاد بود . برام شناختنت زياد سخت نبود .
    سرم و تكون دادم و چشمام و بستم . همه از روي اين آستين نحس همه چي و فهميده بودن ! دكتر خودكاري از جيبش در آورد و چيزايي رو روي چارتي كه دستش بود يادداشت كرد . در همون حال گفت :
    - اولش كه كلي برام جالب بود اونجا توي مهموني ديدمت . بعدش برام جالب تر شد كه بدونم براي چي توي اون مهموني هستي . خلاصه اينكه كلي تعجب كردم .
    ديگه با اين حرفش مطمئن شدم آراد در مورد من چيزي بهش نگفته ! دلم نميخواست در مورد ديشب حرفي بشنوم يا حرفي بزنم . براي همين گلوم و صاف كردم و خيلي جدي گفتم :
    - كي عملم ميكنين ؟
    دكتر از بالاي چارت نگاهي بهم انداخت متوجه شد كه ديگه نبايد سوالي بپرسه . گفت :
    - احتمالا فردا صبح .
    سر تكون دادم و منتظر نگاهش كردم . بالاخره گفت :
    - خوب من ديگه اينجا كاري ندارم . هر چي كه شد يا اينكه چيزي لازم داشتي بهم بگو .
    بازم سر تكون دادم و اونم با يه لبخند عقب گرد كرد و از اتاق بيرون رفت .
    يعني الان آراد كجا بود ؟ داشت چيكار ميكرد ؟ يعني ازم متنفر شده بود ؟ ياد ديشب و داد و فرياداش افتادم . من بهش چيزي رو دروغ نگفته بودم . يعني راستشم نگفته بودم ولي اينكه من و محكوم كنه به دروغگويي يكم برام زور داشت .
    چشمام و بستم . دلم ميخواست دوباره تصويرش و تو ذهنم براي خودم بسازم . چرا من از هر كي خوشم ميومد از دست ميدادم ؟ اون از مهبد . اين از آراد . . . ولي نه جنس احساسم يكي نبود . انگار ميخواستم همه ي علامت سوالايي كه توي ذهنمه رو از بين ببرم .
    ورود هيوا افكارم و به هم ريخت . كنار تختم اومد و مشغول حرف زدن شد . هيچ كدوم از حرفاش و نميشنيدم . فقط نگاهش ميكردم . چقدر خوشبخت بود كه پوستش صاف و سفيد بود .
    *****
    دور تا دورم و جراحا و پزشكهاي متخصص گرفته بودن هيوا با دقت به حرفاشون گوش ميداد و گه گاه سوالي ميپرسيد ولي من توي افكار خودم غرق بودم . ديگه چه فرقي داشت چجوري پوستم تيكه و پاره بشه ؟!
    يه دكتر بينشون بود كه از همه پير تر بود و انگار همون استادي بود كه دكتر سالاري در موردش باهام حرف زده بود . پير مرد بد اخلاقي بود ولي دكتر ميگفت حسابي توي كارش وارده . به سمتم نگاهي انداخت و با بدخلقي گفت :
    - دختر جون خودت سوالي نداري ؟ مثلا قراره تورو عمل كنيم .
    براي اولين بار بدون اينكه هول بشم توي چشماي يخيش نگاه كردم و گفتم :
    - نه سوالي ندارم .
    پير مرد سري تكون داد و رو به يكي از دكتراي ديگه گفت :
    - فردا اول وقت اتاق عمل و آماده كنين .
    اونم سري تكون داد و چارت به دست به دنبال پير مرد راه افتاد . نفس راحتي كشيدم . دكتر سالاري كه هنوز اونجا بود با اين حركتم خنديد و گفت :
    - يكم بد اخلاقه ولي كارش تضمين شدست .
    - خدا كنه !
    دكتر رو به هيوا گفت :
    - خانوم تهراني شما ديگه ميتونين تشريف ببرين . موندنتون ضرورتي نداره . اينجوري خودتون اسير ميشين . فردا صبح تشريف بيارين . البته اگه ميخواين موقع عمل اينجا باشين .
    هيوا سر تكون داد و رو به من گفت :
    - من برم ؟ چيزي نميخواي ؟
    - نه مرسي . حواست به بابا و ماه بانو باشه . فردا هم نميخواد همه بيان اينجا . باشه ؟
    - تو فقط به فكر خودت باش .
    - هيوا جدي ميگما . همه رو راه نندازي دنبال خودت ؟
    - حالا تا فردا .
    دكتر سالاري از جفتمون خداحافظي كرد و رفت . هيوا هم بعد از تماسي كه كيوان باهاش گرفت و گفت دنبالش اومده از اونجا رفت . حالا خودم مونده بودم و اين اتاق .
    سرم و به بالشتي كه پشتم بود تكيه دادم و پلكام و بستم . تازه استرس عمل داشت به سراغم ميومد . كل امروز فكر آراد همه ي ذهنم و گرفته بود . انقدر با خودم كلنجار رفته بودم كه ديگه داشتم ديوونه ميشدم .
    كاش گوشيم كنارم بود . يا اينكه يه خبري از آراد ميتونستم بگيرم . دكتر توي اين چند باري كه به اتاقم سر زده بود چيزي به روي خودش نياورده بود . حالا يا واقعا خبر نداشت از اتفاقات ديشب يا اينكه دلش نميخواست چيزي بگه !
    هوا كم كم داشت تاريك ميشد اين و از پنجره ي اتاقم ميتونستم بفهمم . چشمام هنوزم از گريه هاي ديشب درد ميكرد . كم كم داشت خواب به سراغم ميومد . لحظه ي آخر نگاهم به روي ساعت اتاق موند . عدد 10 و نشون ميداد . بين خواب و بيداري بودم كه احساس كردم كسي وارد اتاقم شد . ولي خواب كاملا بر من غلبه كرد و نتونستم سايه اي رو كه توي اتاق افتاده بود و تشخيص بدم .
    ******
    صبح دو تا پرستار اومدن و لباساي مخصوص عمل و تنم كردن . مدام توي دلم دعا ميكردم همه چي خوب پيش بره . واقعا طاقت يه نااميدي ديگه رو نداشتم . خبري از دكتر سالاري و بقيه نبود . كاش حداقل اون ميومد و يكم باهام حرف ميزد .
    خانوم شهبازي وارد اتاق شد و گفت :
    - خوب خانوم تهراني آماده اي ؟
    آره من و ببرين سمت قتلگاه ! چيزي نگفتم تنها سر تكون دادم . خانوم شهبازي لبخند مهربوني زد و گفت :
    - ببينم نگران كه نيستي ؟
    -يكم .
    - خوب طبيعيه . تا پات و بذاري تو اتاق عمل ديگه هيچي نميفهمي .
    با نگراني گفتم :
    - خانوادم نيومدن ؟
    - نه هنوز . ولي تا ما كامل آمادت كنيم اونام ميان نگران نباش .
    تازه به اين نتيجه رسيده بودم كه چقدر بهشون احتياج دارم . انگار ديروز گرم بودم ! الان بدجور دلم آغوش ماه بانو رو ميخواست . چشمام كم كم داشت نم اشك روشون ميومد . جلوي خودم و گرفتم . دلم نميخواست عين بچه ها زار بزنم .
    در اتاق باز شد و اين بار هيوا اومد تو . خندون گفت :
    - چطوري عزيزم ؟ همه چي خوبه ؟
    دستش و گرفتم و با التماس گفتم :
    - هيوا ميترسم .
    لبخند روي صورتش محو شد نگاهش رنگ دلسوزي گرفت و گفت :
    - ترس براي چي ؟ يه قدم برداشتي تا تهش برو . باشه ؟
    ميترسيد پشيمون شم ؟! ديگه الان ؟! خيلي دير بود براي پشيموني .
    دوباره در باز شد و اين بار بابا و ماه بانو و كيوان وارد شدن . از خوشحالي ميخواستم بال در بيارم . چقدر خوب بود كه هيوا به حرفم گوش نداده و همه رو با خودش آورده بود . توي بغل ماه بانو فرو رفتم . يكم آروم تر شدم .
    چند لحظه بعد يه برانكار آوردن و با اون من و از اتاق بيرون بردن . نگاه آخر و به همه انداختم . اونام دست كمي از من نداشتن . چشمام و بستم تا نگاهم به اون راهروي طولاني كه منتهي ميشد به در اتاق عمل نيفته !
    پشت در اتاق عمل همه ي هياهو ها رو جا گذاشتيم . حالا وارد يه محيط ساكت تر شده بوديم . پرستار من و به سمت يه اتاق ديگه برد . همه جا سبز رنگ بود و همين بيشتر باعث وحشتم ميشد . من و روي تخت اتاق عمل خوابوندن و رفتن . چند نفر توي اتاق عمل بودن ولي هر كدومشون مشغول آماده كردن چيزي بودن . مردي با ماسك به سمتم اومد و سوزني رو به دستم زد . نگاهم پر از وحشت بود . مرد انگار فهميد چون با لحن خوبي بهم گفت :
    - اسمت چيه ؟
    با صدايي كه به شدت ميلرزيد گفتم :
    - هورام .
    - هورام ميترسي ؟
    فقط سر تكون دادم . مرد گفت :
    - الان بيهوش ميشي . هيچي ديگه نميفهمي .
    آمپولي رو برداشت و توي همون سوزني كه به دستم وصل كرده بود تزريق كرد . بهم گفت :
    - برام از 10 تا 1 برعكس ميشمري ؟
    سر تكون دادم . احساس كردم فكم از ترس ميلرزه .
    - ده . . . نه . . . هشت . . . هفت . . . شش . . .
    پلكام نيمه بسته ميشد . همون لحظه ماسك اكسيژني رو ديدم كه روي صورتم قرار ميگيره و بعد هيچ چيز ديگه اي نفهميدم .
    *****
    پلكام و آروم آروم باز كردم . صداهاي محوي رو ميشنيدم . چشمام تار ميديد . چند بار پلك زدم ولي هنوزم تار ميديدم . سوزشي رو روي پوستم حس ميكردم . ولي اونقدري نبود كه بخوام از درد فرياد بزنم . انگار يكي داشت نيشگوناي ريز ازم ميگرفت . با اين وجود تمام عزمم و جزم كردم و دوباره پلكام و باز كردم . اين بار صداها هم مفهوم تر شده بود . تصويرهايي كه محو بودن حالا جلوي چشمام واضح تر ميشدن .
    صداي هيوا رو تشخيص دادم :
    - به هوش اومد
    بابا نزديك اومد و گفت :
    - هورام . صدامون و ميشنوي ؟ خوبي ؟
    اخمام تو هم رفت . سوزش پوستم داشت بيشتر ميشد . ناله اي كردم ولي نتونستم حرفي بزنم . دوباره پلكام و باز و بسته كردم . اين بار صورت هيوا رو واضح ديدم . خيلي نگران بود . سرم و آروم چرخوندم . انگار وزنش به اندازه ي 100 كيلو شده بود . بابا سمت ديگه ي تخت نشسته بود . گفت :
    - خوبي بابا ؟
    لبهام به هم چسبيده بود . به زحمت از هم بازشون كردم و گفتم :
    - ميسوزه .
    هيوا گفت :
    - پوستت ؟
    خندم گرفت . پس كجام ميتونست بسوزه ؟! ولي به جاي خنديدن فقط سر تكون دادم . هيوا گفت :
    - ميرم به پرستار بگم .
    كم كم اثرات داروي بيهوشي داشت از تنم بيرون ميرفت . درد و سوزش و با تمام وجود حس ميكردم . اشك توي چشمام حلقه زد . با لحني بي قرار رو به بابا گفتم :
    - خيلي درد داره . پوستم ميسوزه
    بابا دست راستم و تو دستش گرفت و گفت :
    - طبيعيه . يكم طاقت بيار دخترم .
    مدام از درد روي تخت وول ميخوردم . اشكام ناخود آگاه سرازير ميشدن . بابا سعي ميكرد با حرفاش آرومم كنه . ولي فايده اي نداشت .
    هيوا چند لحظه بعد با خانوم شهبازي وارد اتاق شد . پرستار با ديدن تكون خوردنا و اشكايي كه روي صورتم بود گفت :
    - چرا كولي بازي در مياري ؟ چيزي نيست . الان آروم ميشه .
    بابا گفت :
    - نميشه مسكني چيزي بدين بخوره ؟ خيلي درد ميكشه .
    - خوب طبيعيه . اون همه پوست مرده رو از صورتش و تنش جدا كردن . خوب معلومه كه درد داره .
    هيوا رو به بابا گفت :
    - زنگ بزنم دكتر سالاري بياد ويزيتش كنه ؟
    پرستار گفت :
    - كاري از دست دكتر بر نمياد . الان يه مسكن بهش ميزنم .
    تكونام بيشتر شده بود . هر لحظه احساس مرگ ميكردم . عجب غلطي كرده بودم . پشيمون بودم كه تن به اين عمل داده بودم . گريه ام شدت گرفت . هيوا و بابا سعي ميكردن دلداريم بدن ولي موفق نبودن .
    چند لحظه بعد بالاخره مسكن اثر كرد و كم كم آروم شدم و پلكام روي هم افتاد .
    *****
    چشمام و كه باز كردم اتاق تاريك بود و خلوت . هيچ كسي جز خودم اونجا نبود . نگاهي به اطراف انداختم و بعد از اينكه يكم چشمام به تاريكي عادت كرد نگاهم به ساعت ديواري اتاق افتاد . ساعت 9 شب بود . چرا هيچ كس پيشم نمونده بود ؟ نه هيوا . نه بابا . راستي ماه بانو كجا بود ؟ انقدر درد داشتم كه يادم رفته بود بپرسم . هنوزم سوزشي رو روي پوستم احساس ميكردم .
    خدا خدا ميكردم دوباره زياد نشه . چشمام و بستم و سعي كردم بخوابم . تحمل اين تنهايي توي اين اتاق ناآشنا ، برام غير ممكن بود . ولي انقدر خوابيده بودم كه اصلا خوابم نميبرد . تازه نگاهم به خودم افتاد . صورت و گردنم باند پيچي شده بود . سنگيني بانداژ و حتي روي دست چپمم حس ميكردم . پس بيخود نبود كه از درد داشتم ميمردم . تمام تنم و آش و لاش كرده بودن .
    احساس ميكردم درد دوباره داره بر ميگرده . به محض اينكه اثر مسكنا از بين ميرفت درد بد تر از قبل به سراغم ميومد .
    چشمام و محكم روي هم فشار دادم و سعي كردم از درد فرياد نزنم . حالا چجوري بايد يه پرستار و خبر ميكردم ؟
    نگاهي به اطرافم انداختم . دوباره از درد پلكام و بستم و دندونام و رو هم فشار دادم . ميتونستم تحمل كنم . تازه اولش بود . بايد بيشتر تحمل ميكردم . هورام تو ميتوني .
    با صداي در كه از هم باز ميشد نگاهم به اون سمت چرخيد . نوري از بين در اومد توي اتاق . سايه ي يه آدم و ميديدم . از زور درد چشمام و به زور باز نگه داشته بودم . هر لحظه دردم داشت بيشتر ميشد . در تا آخر باز شد .
    ياد ديشب افتادم . اون سايه اي كه اومده بود توي اتاقم . همون كه بين خواب و بيداري ديده بودمش . حتما خودشه .
    پلكام و تا جايي كه ميتونستم باز نگه داشتم تا بتونم تصوير كسي كه توي اتاقم مياد و ببينم .
    نگاهم به سمت ساعت كشيده شد . 9:30 بود . دوباره به سمت در برگشتم .

    احتمالات مختلف ميدادم . مثلا دلم ميخواست معجزه بشه و آراد و رو به روي خودم ببينم . انتظارم زياد طولاني نشد . پرستاري وارد اتاق شد نفس حبس شدم و بيرون دادم و با ناراحتي به پرستار نگاه كردم . تازه ياد دردم افتاده بودم . خودمم ميدونستم ديگه هيچ شانسي براي معجزه ندارم . آراد ديگه برنميگشت . قطره اي اشك از چشمم سُر خورد و افتاد روي گونم . نميدونم از درد بود يا از ناراحتي . ولي احساس ميكردم علاوه بر سوزش پوستم قلبمم ميسوزه .
    پرستار با ديدن چشماي بازم لبخندي زد و گفت :
    - بيداري ؟
    دستش به سمت كليد برقي كه بالاي سرم بود رفت و روشنش كرد . نور چشمام و اذيت ميكرد . دست راستم و جلوي لامپ گرفتم گفتم :
    - بله .
    - 1 ساعت پيش بهت سر زدم خواب بودي . بهتري ؟ درد نداري ؟
    تازه نگاهش به صورت خيسم افتاد گفت :
    - چرا گريه كردي ؟ حالت خوبه ؟ خيلي درد داري ؟
    اشكم بيشتر شد . از ته دل زار ميزدم . درد بهانه ي خوبي بود براي اينكه حسابي خودم و خالي كنم ! با لبخند مهربوني گفت :
    - نگاش كن . عين دختر بچه ها داره گريه ميكنه . اشكات و پاك كن ببينم . انقدر دردش زياده ؟
    درد قلبم و پرسيده بود يا درد پوستم ؟ سرم و تكون دادم . آمپولي رو برداشت و توي سوزني كه توي دستم بود تزريق كرد گفت :
    - الان دردش ساكت ميشه .
    پرستار كنارم ايستاده بود و چيزايي رو چك ميكرد و منم نگاهش ميكردم . دردم داشت كم و كم تر ميشد و چشمامم خواب آلود تر . پلكام داشت روي هم ميفتاد . در اتاق كه پرستار موقع اومدن نبسته بود باز تر شد . سايه اي رو ديدم . نگاهم روي ساعت چرخيد . 10 بود . وقتي پلكام ديگه طاقت باز موندن و نداشت . با خودم فكر كردم بايد تكليف اين سايه ي ساعت 10 و بعدا مشخص كنم . . .
    ******
    - اونوقت عمل اصلي همون پيوند پوست و كي انجام ميدين ؟
    دكتر چارتي كه دستش بود و به تخت تكيه داد و يكمي عينك طبيش و روي دماغش جابه جا كرد و رو به هيوا گفت :
    - يكم بايد بگذره . تازه پوستاي مرده رو برداشتيم . شايد 3 روز ديگه براي اولين عملش ببريمش .
    با اين حرف دكتر دوباره دچار استرس شدم . اگه نميشد ؟ اگه جواب نميداد ؟ اگه پيوند و پس ميزد ؟
    دكتر كه نگاهش به صورت وحشت زده ي من افتاد گفت :
    - البته من به همه ي روحيه ي هورام احتياج دارما . انقدر نگران نباش دختر . به هيچي هم فكر نكن . تا اينجاش كه همه چي درست پيش رفته . از اين به بعدشم درست ميشه .
    لبخند كم جوني روي لبم نشست . دكتر از اتاق بيرون رفت . نگاهي به هيوا كردم و گفتم :
    - چه خبر از بابا و ماه بانو ؟ خوبن ؟
    - آره حال ماه بانو خوب نبود زياد . نذاشتم بياد . بابا هم كار داشت . گفتم امروز نياد . به جاش فردا بياد . البته خودش گفت تا شب مياد سر ميزنه بهت . بابائه ديگه ميشناسيش كه .
    سر تكون دادم و گفتم :
    - ماه بانو چي شده ؟
    - چيز مهمي نيست . استرس تو داره داغونش ميكنه . هي ميگم نگران نباش ميگه نميتونم .
    سرم و پايين انداختم . براي سوالي كه ميخواستم بپرسم دو دل بودم . نميدونستم هيوا چه فكري در موردم ميكنه . با اين حال دل و به دريا زدم و گفتم :
    - گوشيم . . . گوشيم و بردي خونه ؟
    - آره . چطور ؟
    - خاموشش كردي ؟
    - خودت گفتي خاموشش كنم . نبايد ميكردم ؟
    سريع با دستپاچگي گفتم :
    - نه نه . خوب كاري كردي .
    - چيزي شده ؟ به كسي ميخواي زنگ بزني ؟
    توي چشماش نگاه كردم . معلوم بود شك كرده . گفتم :
    - نه چيز مهمي نيست .
    يعني دكتر به آراد نگفته بود من تو بيمارستانم ؟ يا اصلا آراد سراغ من و ازش نگرفته بود ؟ انقدر بي معرفت بود ؟ فقط دم از دوستي ميزد ؟ بغضم و تو گلوم خفه كردم . روحيم افتضاح بود .
    هيوا يكم ديگه پيشم موند و رفت . دوباره تنها شدم .
    نگاهم به سمت پنجره برگشت . صدايي من و از افكارم بيرون آورد :
    - چي انقدر هيجان انگيره اون بيرون ؟
    نگاهم به سمت صدا چرخيد . دكتر كنار تخت ايستاده بود و بهم خيره شده بود . گفتم :
    - هيچي .
    پايين تختم نشست و گفت :
    - چرا انقدر ناراحت به نظر مياي ؟ به خاطر استرس عمله يا چيز ديگه ؟
    بايد بهش ميگفتم ؟ احساسم به دكتر مثل جاسوساي دو جانبه بود ! اگه همه چي رو ميرفت كف دست آراد ميذاشت چي ؟ تصميم گرفتم دهنم و ببندم . لبخندي زدم و گفتم :
    - بالاخره عمل نگراني داره ديگه .
    - آره داره . ولي اينجوري كه تو زل زده بودي به پنجره شك دارم فقط قضيه عمل باشه . ميدوني كه اگه بخواي ميتوني با من حرف بزني .
    - چيز خاصي نيست . دلم گرفته توي اين اتاق .
    - خوب اينكه كاري نداره . ميخواي با هم بريم تو محوطه ؟
    نگاه ناباوري بهش انداختم و گفتم :
    - نه . . . نه . . . همينجا جام خوبه .
    - تعارف ميكني ؟ ميريم يكمم با هم حرف ميزنيم . خوبه ؟
    - آخه . . .
    - آخه اينا نداره ديگه . منم جاي تو بودم افسرده ميشدم اين بالا تو اتاق . وايسا ميرم صندلي چرخ دار بيارم .
    قبل از اينكه بذاره من حرفي بزنم از اتاق بيرون رفت . يكي نبود بگه مريضي دكترم به زحمت ميندازي . خودت كه ميدوني چه مرگته ! حالا جرات داري با اين قيافه عين مومياييا پاشي بري توي محوطه بيمارستان ؟
    نفسم و دادم بيرون و منتظر دكتر موندم . بعد از چند دقيقه دكتر با يه صندلي چرخ دار برگشت و گفت :
    - خوب آروم كمكت ميكنم بيا بشين رو صندلي .
    سر تكون دادم . دكتر زير بازوي راستم و گرفت و كمكم كرد . به سختي تونستم جابه جا بشم . ولي بالاخره نشستم رو صندلي . دكتر پشتم قرار گرفت و صندلي رو حركت داد .

    از راهروي بيمارستان گذشتيم . نگاها معذبم ميكرد . شالم و بيشتر توي صورتم كشيدم كه از ديد دكتر پنهون نموند و گفت :
    - اينجا هيچ كس حواسش به كس ديگه نيست . راحت باش .
    چيزي نگفتم . به سمت محوطه ي باز و پر دار و درخت بيمارستان حركت كرديم . صندلي چرخ دار و آروم تكون ميداد .
    سكوتش معذبم ميكرد . انقدر باهاش صميمي نبودم كه راحت با حضورش كنار بيام . دستام بي هدف دور هم ميچرخيدن .
    - خوب از كدوم طرف برم ؟
    سرم و بالا گرفتم . نگاهم به دو راهي كه رو به روم بود افتاد . گفتم :
    - نميدونم .
    - چرا سختش ميكني ؟ دو تا انتخاب داري راست يا چپ ؟
    داشتم فكر ميكردم كه دوباره گفت :
    - انقدر فكر نكن راست يا چپ ؟
    دوباره گفت :
    - راست يا چپ ؟ راست يا چپ ؟ بدون فكر بگو .
    از لحنش خندم گرفت . لبخندي روي لبم نشست و با صدايي كه ته رنگ خنده داشت گفتم :
    - راست .
    - آفرين دختر خوب . بعضي وقتا بايد همينجوري بدون فكر تصميم بگيري . زيادي فكر كردن آدم و ديوونه ميكنه .
    شايد حق با اون بود . اين مدت انقدر فكر كرده بودم كه واقعا احساس ميكردم دارم ديوونه ميشم . نگاهم به گلاي صورتي قشنگي كه توي باغچه رشد كرده بود افتاد . ناخودآگاه گفتم :
    - چقدر خوشحالم كه ديگه تو اون اتاق نيستم .
    - چرا ؟ ازش خوشت نمياد ؟
    شونه ام و بالا انداختم و گفتم :
    - خوشم مياد . ولي توي بيمارستان دلم ميگيره .
    صندلي چرخدار و نگه داشت و خودش روي صندلي رو به روي من نشست و گفت :
    - اتاق خودت چجوريه هورام ؟
    نيشخندي زدم و گفتم :
    - عين قبر ميمونه .
    - قبر ؟!
    - همه جاش سياهه .
    - خوب اتاقت توي بيمارستان كه بايد خيلي بهتر از اونجا باشه .
    - زيادي روشنه .
    - و حتما اين بده ؟!
    سر تكون دادم . گفت :
    - دلت ميخواد بازم بياي تو اين محوطه بچرخي ؟
    نميدونم چرا حس خوبي بهم دست داد . توي اتاق موندن و دوست نداشتم . برعكس خونه ي خودمون ! حالا اينجا دلم ميخواست مدام از اتاق بيام بيرون . چشمام برقي زد و گفتم :
    - آره خيلي .
    - خوب ميتونم از اين به بعد همين حدودا بيام دنبالت و با هم توي محوطه بچرخيم نظرت چيه ؟
    با تعجب گفتم :
    - با شما ؟
    - آره مگه چه اشكالي داره ؟
    سرم و انداختم پايين و خجالت زده گفتم :
    - نميخوام مزاحم بشم .
    - مزاحم نيستي . پس قبوله ؟
    تنها سر تكون دادم . دكتر دستاش و به هم كوبيد و گفت :
    - خوبه . ديگه واسه امروز بسه . بيا كم كم برگرديم .
    موافقت كردم . دكتر دوباره صندلي من و به حركت در آورد و به سمت در ورودي رفتيم . جلوي در زني نسبتا مسن ايستاده بود كه با ديدن دكتر گفت :
    - واي دكتر سالاري چه خوب اينجا ديدمتون .
    دكتر با خوش رويي گفت :
    - سلام مادر . خوبين ؟ مشكلي كه ندارين ديگه ؟ اون دكتري كه معرفي كردم بهتون خوب بود ؟
    پيرزن كه حسابي هم سرحال بود گفت :
    - عين يه دونده ميتونم بدوم . خير از جوونيت ببيني .
    دكتر لبخندي بهش زد . زن كه معلوم بود يكمم وراجه دوباره دكترو به حرف گرفت . تا جايي كه دكتر حواسش پرت شد و به كل من و چرخ و رها كرد و به سمت پيرزن برگشت .
    حس كردم چرخ داره تكون ميخوره . به خودم ميگفتم توهمه ! نگاهم و به دكتر دوختم كه ديدم نه واقعا دارم يواش يواش عقب ميرم . ترس برم داشت . آروم دكتر و صدا زدم :
    - دكتر . . . دكتر سالاري . . .
    نخير حسابي سرش گرم بود . تكوناي چرخ بيشتر شد و تازه متوجه شدم كه صندلي درست روي سراشيبي قرار داره . تكونا بيشتر شد و تا جايي كه ديگه چرخ حركت كرد . با ترس و صداي جيغ مانندي گفتم :
    - دكتر . . .
    دستم و دراز كردم كه چيزي رو بگيرم و خودم و باهاش نگه دارم . چشمام و بسته بودم و جيغ ميكشيدم . لحظه ي آخر پارچه اي توي دستم اومد و محكم كشيدمش . صندلي با سرعت داشت سراشيبي رو ميرفت پايين و قلب من تند تند ميزد . همينجوري كه چشمام بسته بود و جيغاي بنفش ميكشيدم . صداي داد دكتر و شنيدم :
    - روپوشم و ول كن تا بگيرمت .
    - دارم ميرم پايين .
    - دختر چشات و باز كن . داري منم با خودت ميكشوني .
    - نميتونم ولت كنم .
    وقتي به خودم اومدم كه ديدم چرخ از حركت وايستاده . جيغام و تموم كردم و آروم پلكام و باز كردم . دكتر چرخ و گرفته بود و با روپوشي كثيف و پاره جلوم ايستاده بود . شرمنده شدم آروم گفتم :
    - آخه داشتم ميفتادم .
    - بله منم داشتي با خودت مينداختي .
    نگاهي به روپوشش انداخت و گفت :
    - اين روپوش ديگه روپوش بشو نيست . برگرديم اتاقت ؟
    خجالت زده سري تكون دادم عجب سوژه اي شده بود ! كل مسير برگشت تا توي اتاق حرفي نزدم . از خجالت داشتم ميمردم . الان دكتر ميگفت عمرا عصرا نميام دنبالش ! عجب كاري كردما ! فوقش ميفتادم دست و پام ميشكست حداقل اينجوري آبرو ريزي نميشد !
    دكتر كمكم كرد روي تخت دراز بكشم . گفتم :
    - دكتر شرمنده ها .
    - اين چه حرفيه من حواسم پرت حرف زدن شد .
    سرم هنوزم پايين بود . دكتر صندلي رو گرفت و گفت :
    - استراحت كن .
    سر تكون دادم . دكتر با صندلي از اتاق بيرون رفت . انقدر جيغ زده بودم گلوم درد گرفته بود . دوباره ياد صحنه ي چند لحظه پيش افتادم . ياد قيافه ي دكتر خنده رو روي لبام آورد .


    *****
    عمه كنار تختم اومد و بوسه اي روي موهام گذاشت و گفت :
    - خدارو شكر كه خوبي . انقدر نگرانت بودم كه حد نداره . مدام به مهسا ميگفتم حالا مهبد تهران نيست پاشو من و تو بريم بيمارستان . ديگه شرمنده عمه زودتر از اينا نشد بيايم . به محض اينكه امروز مهبد برگشت تهران ديگه گفتم دلم طاقت نمياره بايد بيام بهت سر بزنم .
    هيوا گلايي رو كه عمه آورده بود برداشت و گفت :
    - راضي به زحمت نبوديم ! خود هورام دوست داشت دورش خلوت باشه . بازم زحمت كشيدين .
    - زحمت چيه عمه وظيفم بود بيام . هورام عين دخترمه .
    نگاه سردم و به صورتش دوختم . با اين همه تظاهر ميخواست به كجا برسه ؟! هيوا هم دست كمي از من نداشت ولي خودش و خوب كنترل ميكرد . مهسا نزديكم اومد و گفت :
    - درد كه نداري ؟
    - نه الان خيلي بهترم .
    - خدارو شكر .
    چند لحظه گذشت . در با تقه اي از هم باز شد و مهبد و پوپك وارد اتاق شدن . عمه گفت :
    - ماشين و پارك كردي ؟
    مهبد سري تكون داد و به سمت تختم اومد . قلبم مچاله شد ! با لبخندي كه روي لبش بود گفت :
    - بالاخره تن به عمل دادي .
    لبخند محوي روي لبم نشست . سرم و پايين انداختم و با خجالت گفتم :
    - آره ديگه . مجبور شدم .
    نميدونستم چرا از مهبد خجالت ميكشيدم . فاصله اي كه اين مدت بينمون افتاده بود باعث ميشد احساس راحتي قبل و باهاش نداشته باشم .
    پوپك جلو اومد و دوستانه دستم و فشرد گفت :
    - خيلي خوشحال شدم وقتي فهميدم تصميم گرفتي عمل كني . من ميدونم خوب ميشي .
    ازش تشكر كردم و آروم دستم و از بين دستاش بيرون كشيدم . با اينكه ازش بدم نميومد ولي زيادم احساس راحتي نميكردم . ترجيح ميدادم فاصلم و باهاش حفظ كنم . وقتي اون و مهبد و كنار هم ميديدم حسادت بدجوري به دلم چنگ مينداخت . عمه كه انگار آروم و قرار نداشت گفت :
    - مهبد منم اين چند روز همش درگير بود . يه پاش تهرانه . يه پاش اصفهان .
    بابا گفت :
    - چرا ؟
    مهبد كه حالا طرف صحبتشون قرار گرفته بود گفت :
    - راستش قراره از طرف شركت منتقل بشم اصفهان . چند سالي قراره اونجا بمونم . دنبال كاراي اونم .
    عمه با نگاهي غمزده گفت :
    - هي بهش ميگم قبول نكن همين جا بمون . گوش به حرف نميده . داداش شما راضيش كن . آخه من فقط همين يه دونه پسر و دارم .
    هيوا نگاه مشكوكي به عمه انداخت و هم زمان نگاهش و به من دوخت . خودمم شك داشتم عمه به خاطر من پاشه بياد بيمارستان . بيشتر اومده بود كه بابا مهبد و نصيحت كنه !
    بابا رو به عمه گفت :
    - مهبد كه ديگه بچه نيست . كاري به صلاح باشه انجام ميده . ديگه خودش بد و خوب و تشخيص ميده . تازه اصفهان كه تا تهران راهي نيست . ميان بهت سر ميزنن .
    عمه پشت چشمي نازك كرد و گفت :
    - وا ! داداش . از تو ديگه انتظار نداشتم . بچم و اسير جاده كنم كه چي ؟ وقتي ميتونه همينجا تو تهران باشه ؟
    مهبد كه تا اون لحظه با لبخند نظاره گر رفتاراي عمه بود گفت :
    - مامان ما حرفامون و زديم . خواهشا بس كن . الان اومديم ديدن هورام .
    عمه بالاخره با اين حرف مهبد ساكت شد . نفس راحتي كشيدم . صداي جيغ عمه بدجور اعصابم و به هم ميريخت .
    پوپك به سمت مهبد رفت و كنارش ايستاد . نگاهم بهشون بود . چقدر به هم ميومدن . و اين چيزي بود كه بيشتر ناراحتم ميكرد . كاش حداقل پوپك يه وصله ي ناجور بود ! اونجوري كمتر حسادت ميكردم . با اينكه از مهبد دل بريده بودم ولي بازم از ديدن پوپك كه كنارش بود ناراحت ميشدم . به زور نگاهم و ازشون گرفتم و سعي كردم جواب درستي به ماه بانو كه مدام ميپرسيد چيزي ميخورم يا نه بدم .
    هر كس حرفي ميزد و همهمه اي اتاق و گرفته بود . اين شلوغي داشت كلافم ميكرد . از همه بدتر اصراراي عمه به بابا بود كه مدام ازش ميخواست مهبد و از رفتن پشيمون كنه !
    پرستار بخش توي اتاق اومد و گفت :
    - وقت ملاقات تمومه . لطفا بيمار و تنها بذارين .
    با اين حرف نفس راحتي كشيدم . عمه دوباره با حالتي تصنعي سرم و بوسيد و از اتاق بيرون رفت . مهسا هم به دنبالش . مهبد نزديك تخت اومد و گفت :
    - واقعا خوشحالم كه تصميم گرفتي عمل كني . اصلا باورم نميشد يه روزي يه تصميم درست و منطقي ازت ببينم .
    اخم كردم كه باعث شد لبخندي رو لبش بشينه . دوباره گفت :
    - اميدوارم سالم از بيمارستان بياي بيرون و يه هورام ديگه بشي .
    لبخند زدم و گفتم :
    - مرسي .
    پوپك هم كنارم قرار گرفت . لبخندم ناخودآگاه جمع شد ولي باهاش دوستانه خداحافظي كردم .
    اتاق نسبتا خلوت شده بود . بابا و بقيه هم ازم خداحافظي كردن و دوباره تنها شدم .
    باز خدارو شكر كه به هيوا گفته بودم براي چند تا كتاب بياره . اولين رمان و برداشتم و چند صفحه رو سرسري خوندم . فكرم پيش مهبد بود . چرا ميخواست بره اصفهان ؟ تا جايي كه خبر داشتم از وضع كارش توي تهران راضي بود . شونه اي بالا انداختم و با خودم زمزمه كردم :
    - بهتر . اينجوري ازش دورم و كمتر به فكرش ميفتم .
    نفسم و پر صدا بيرون دادم و مشغول خوندن كتاب شدم . نميدونم چند ساعت گذشته بود ولي بدجور توي كتاب غرق شده بود . صداي دكتر من و از جا پروند :
    - چي ميخوني كه انقدر غرق شدي ؟
    نگاهم و بالا آوردم . كنار در ايستاده بود و دستش و توي جيب شلوارش كرده بود . گفتم :
    - متوجه نشدم اومدين . ببخشيد .
    - اومدم ببرمت گردش . طبق قرارمون .
    لبخندي روي لبم نشست و گفتم :
    - كه دوباره چرخ و ول كنين و من تا پايين بيمارستان قِل بخورم ؟!
    دكتر خنديد و گفت :
    - نه ديگه اين بار و قول ميدم حواسم به چرخ باشه . حاضري ؟
    سر تكون دادم . دوباره با كمك دكتر روي صندلي چرخ دار نشستم . هر چي ميگذشت احساس بهتري نسبت بهش پيدا ميكردم . از طرفي هم دلم ميخواست باهاش حرف بزنم . البته بيشتر در مورد آراد . دلم ميخواست ازش خيلي چيزا بدونم . از اينكه رابطمون شروع نشده تموم شده بود حس خوبي نداشتم . آراد برام گنگ بود . نسبت بهش علاقه ي خاصي توي قلبم احساس ميكردم ولي از اينكه خبري ازم نگرفته بود دلخور بودم . شايدم منتظر بود من خبر بگيرم . ولي نه . اون بود كه از ديدن قيافم وحشت كرده بود . اگه ميخواست ازم خبر ميگرفت .
    دكتر مدام حرف ميزد . شوخي ميكرد . خاطره تعريف ميكرد باعث ميشد كمتر به چيزاي بد فكر كنم .
    وقتي به اتاق برگشتم ساعت حدوداي 7 بود . به محض اينكه دكتر از اتاقم بيرون رفت دوباره فكر و خيالا به مغزم هجوم آورد . تازه تونسته بودم احساساتم و آناليز كنم . مثل آدمي شده بودم كه پس زده شده . چند تا قطره اشك از چشمام افتاد پايين . دوباره تموم احساسات بد برگشته بود . يعني حتي نميخواست بدونه من چه حالي دارم ؟!
    قطره هاي اشك و از چشمم گرفتم . طاق باز روي تخت خوابيدم . با خودم زمزمه وار ميگفتم :
    - بهش فكر نكن . ارزشش و نداشت . اون تو زندگيم يه سياه لشگر بود . خودم بهش اشتباهي نقش اول و داده بودم . بايد خطش بزنم . بايد از زندگيم بيرونش كنم .
    ولي وقتي ياد چهره ي دوست داشتني و مردونش ميفتادم . وقتي قد بلند و هيكل چهار شونش توي ذهنم ميومد . وقتي به حرفها و شوخياش فكر ميكردم . دلم ميخواست به خاطر نداشتنش بميرم ! اونم توي اين شرايط سختي كه گير افتاده بودم . درد عمل از يه طرف درد نبود آرادم از طرف ديگه داشت ديوونم ميكرد . حداقل كاش ميومد دوستيش و ثابت ميكرد . علاقه ي بيشتر نخواستيم .
    صداي توي سرم گفت " علاقه ي بيشتر ؟ واسه چي اينو گفتي ؟ "
    مثل كسي كه مچش و گرفته باشن از جا پريدم . انگار خودمم با خودم روراست نبودم . جوابي به اين صداي موذي ندادم . به پهلوي راست چرخيدم و چشمام و بستم . زمزمه وار گفتم :
    - نميخوام به هيچ چيز و هيچ كس فكر كنم .
    *****
    يهو از خواب پريدم . با چشمايي كه به زحمت توي تاريكي چيزي رو ميديد روي ديوار اتاق دنبال ساعت گشتم . خودمم نميدونستم كي خوابم برده بود . بالاخره ساعت و يافتم ! عقربه ها روي 10 مونده بودن .
    اَه لعنتي چرا اين موقع از خواب ناز پريدم ؟ غلتي زدم و طاق باز دراز كشيدم . با دستام پلكام و ماساژ دادم . چشمام داشت به تاريكي عادت ميكرد . دوباره پلكام و روي هم فشار دادم تا بخوابم . انگار فايده نداشت .
    صداي در اتاق اومد . حتما بازم همون پرستاريه كه شبا بهم سر ميزنه . چشمام و باز نكردم . ميومد سر ميزد ميرفت الان چيزي كه مهم بود خوابِ از دست رفتم بود !
    صداي پاي پرستار و نشنيدم . كنجكاو شدم . يعني كي بود ؟ نكنه پشيمون شده برگشته ؟
    " تو بگير بخواب مگه مهمه اين چيزا ؟ "
    پلكم و نيمه باز كردم . توي تاريكي اتاق در نيمه باز و تشخيص دادم . چشمم و گردوندم سايه ي يه مرد و كنار در ديدم . داشت ميومد تو يا ميرفت بيرون ؟ تا چشمام و باز كردم در بسته شد و نوري كه از لاي در به اتاق نفوذ كرده بود و از اتاق بيرون كرد . اخمام تو هم رفت . يه مرد بود ! سايه اش كه اينجوري ميگفت . ولي تو اتاق من چيكار داشت ؟
    نگاهم دوباره روي ساعت چرخ خورد 10 بود . اين ساعت 10 چقدر جديدا اسرار آميز شده بود ! يعني يه تصادفه كه هر شب راس ساعت 10 يكي مياد دم اتاقم و ميره ؟!
    كلافه بودم . مخصوصا كه حالا از روي سايه اي كه توي اتاق افتاده بود فهميده بودم مرده !
    پوفي كردم و پلكام و بستم . بالاخره كه ميفهميدم اين سايه ي ساعت 10 كيه . حالا هر چقدر كه ميخواد خودش و ازم قايم كنه !
  11. 1
  12. #7
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    فصل هشتم
    يعني ميشه همه چي درست پيش بره ؟ ميشه من سالم از اين اتاق بيرون بيام ؟ هيچ صدايي رو نميشنيدم . فقط چراغايي كه به سقف بود و ميديدم . چشمام روشون خشك شده بود صداي نفسم توي گوشم ميپيچيد . انگار توي اون راهروي ترسناك فقط خودم بودم . هر لحظه به در اتاق عمل نزديك تر ميشدم . چشمام و بستم و چند تا نفس عميق كشيدم . فقط همين يه بار كمكم كن . همين يه بار !
    قطره اي اشك از چشمام سُر خورد پايين . چشمام و باز كردم . پر از بغض بودم . دستام بي حركت كنارم افتاده بودن بالاخره تختم وارد اتاق سبز پوش شد ! روي تخت اتاق عمل خوابيدم . هنوزم صداها برام محو بود . توي افكار خودم غرق شده بودم . دوباره پلكام و بستم تا براي آخرين بار از خدا كمك بخوام . ولي تنها چيزي كه اون لحظه توي سرم بود لبخند آراد بود . چرا الان بهش فكر ميكردم ؟ اخم كردم . خواستم از تو ذهنم پسش بزنم ولي نرفت . انگار ميخواست با اون لبخندش دلگرمم كنه . موفقم شد . چون آروم شدم . دوباره صداهاي اطرافم و شنيدم . آراد كم كم داشت از توي سرم ميرفت بيرون . اخمم غليظ ترشد . صدايي من و از افكارم بيرون كشيد :
    - به چي فكر ميكني كه اخمات انقدر تو همه ؟؟
    چشمام و باز كردم . مسئول بيهوشي بود . اخمام و باز كردم . نفس عميقي كشيدم و گفتم :
    - هيچي .
    - آماده اي ؟
    سر تكون دادم و چشمام و بستم . خودم و آماده كردم براي بيهوشي .
    *****
    دكتر اخماش توي هم بود و داشت پوستم و معاينه ميكرد . چند ساعتي ميشد كه از اتاق عمل بيرون اومده بودم . هيوا با نگراني گفت :
    - چيزي شده دكتر ؟
    دكتر هنوزم ساكت بود . قلبم توي سينم تند تند ميزد . بابا جلوتر اومد و گفت :
    - دكتر اگه چيزي شده بهمون بگين .
    نگاهم و از دكتر گرفتم و به سمت ماه بانو چرخوندم . پير زن بيچاره از وقتي كه عملم تموم شده بود تو خودش بود و مدام تسبيحش و ميچرخوند و زير لب ذكر ميگفت .
    دوباره نگاهم و به اخماي در هم دكتر دوختم . ميخواستم ذهنش و بخونم . نميفهميدم چي تو سرشه . بگو دكتر . بگو كه همه چي خوب پيش رفته . اخمات و باز كن . قلبم محكم خودش و به سينم ميكوبيد .
    بالاخره دكتر دست از معاينه برداشت . نگاهي به بابا و هيوا انداخت و گفت :
    - عملش خيلي خوب بود . ولي بايد منتظر بمونيم كه پيوند بگيره . هنوز هيچي معلوم نيست .
    هيوا با چشمايي كه انگار هر لحظه آماده ي باريدن بود گفت :
    - يعني چي دكتر ؟ احتمال داره پيوند و پس بزنه ؟
    انگار همين حرف هيوا كافي بود تا كاخ آرزوهام رو سرم خراب بشه ! چشمام و بستم نه نميتونست واقعي باشه . همه گفته بودن خوب ميشم . همه گفته بودن اميدوار باشم . نه نميتونست واقعيت داشته باشه . نميتونست .
    كلافه چشمام و باز كردم . نم اشك چشمام و تار كرده بود . دكتر با صدايي كه به زحمت در ميومد گفت :
    - آروم باشين خانوم تهراني . خوب ببينيد . اگه . . .
    عينكش و روي بينيش جابه جا كرد و گفت :
    - اگه يه وقت اينجوري هم بشه . . .
    با صدايي پر از بغض و اشك گفتم :
    - يعني خوب نميشم ؟
    دكتر نگاهش به سمتم برگشت . دلسوزي و نا اميدي و افسوس موج ميزد توي چشماش . پلكام و بستم و اشكام سرازير شد . هيوا به سمتم اومد و گفت :
    - قربونت برم گريه نكن . بذار دكتر توضيح بده شايد راهي باشه . عزيزم آروم باش . هنوز هيچي معلوم نيست .
    دكتر به سمتم اومد . گفت :
    - چرا اميدت و از دست دادي ؟ مگه نگفتم بارها بايد نا اميد بشي و دوباره اميدوار ؟ مگه نگفتم عملات زياده بايد حسابي روحيت خوب باشه ؟
    ميون گريه سر تكون دادم . دكتر لبخند زد و گفت :
    - پس اين اشكارو پاك كن . احتمالش هست پيوند جواب بده . از طرفيم احتمالش هست كه جواب نده . عملت خيلي خوب بود . من و تيم جراحي خيلي راضي بوديم . ولي بايد به پيوند زمان داد . الان تازه عملت كرديم . متوجهي ؟
    دوباره سر تكون دادم . حرفاش آروم ترم كرده بود . با بغض گفتم :
    - يعني احتمالش هست كه خوب بشم ؟
    - آره دختر خوب . نگران نباش .
    هيوا كنار گوشم نفس راحتي كشيد . انگار اونم مثل من ترسيده بود . دكتر رفت . هيوا اصرار داشت پيشم بمونه . دلم نميخواست از كار و زندگي بندازمش. مدام مخالفت ميكردم ولي بالاخره گفت ميره خونه و شب برميگرده پيشم . ناچارا قبول كردم . بعد از ساعت ملاقات همگي رفتن . وضع روحيم افتضاح بود . احساس ميكردم توي اين مدت چند بار مرده بودم .
    روي تخت آروم و قرار نداشتم . دلم ميخواست برم بيرون و توي محوطه هوا بخورم . با بدبختي يكي از پرستارا رو صدا زدم . با خوش رويي گفت :
    - جانم عزيزم ؟ چيزي ميخواي ؟
    - ميشه كمكم كنين توي محوطه ي بيمارستان يكم بگردم . احساس خفگي ميكنم .
    - نميدونم دكترتون اجازه ميده يا نه .
    - خواهش ميكنم فقط چند دقيقه .
    پرستار نگاهي به صورت ملتمسم انداخت و گفت :
    - باشه ولي فقط 10 دقيقه .
    خوشحال سري تكون دادم . پرستار رفت و با صندلي چرخ دار برگشت . كمكم كرد روش بشينم و بعد از اتاقم بيرون رفتيم . مغموم و سر خورده توي صندلي فرو رفته بودم . نزديك راهروي خروجي بوديم كه صداي آشناي دكتر سالاري رو شنيدم . انگار داشت با كسي حرف ميزد . كنجكاو شدم سرم و برگردوندم تا ببينمش . ولي قبلش يكي از پرستارا رو به پرستاري كه كمكم كرده بود گفت :
    - سارا كجايي تو ؟ يه دقيقه بيا . هر كار ميكنم رگ اين مريض و پيدا نميكنم . خودم و كشتم . ديگه داره جيغش در مياد .
    - تو هنوز يه رگ پيدا كردن و ياد نگرفتي ؟ خيلي خب وايسا .
    بعد رو به من گفت :
    - عزيزم چند دقيقه ميتوني صبر كني ؟
    - حتما.
    پرستار با لبخند ازم جدا شد . حالا فرصت پيدا كرده بودم كه سرم و سمت دكتر بچرخونم . صندليم درست پشت يكي از ستونا بود و براي همين ديده نميشدم . از پشت ستون سرك كشيدم . راهرو تقريبا خلوت بود . اول دكتر سالاري رو ديدم ولي زياد ديد خوبي نسبت به كسي كه باهاش حرف ميزد نداشتم . صندلي رو به زحمت يكمي تكون دادم . با ديدن تصويري كه جلوم بود از تعجب خشكم زده بود . اين يا خوابه يا خيال . امكان نداشت حقيقت باشه !
    آراد درست رو به روي دكتر ايستاده بود . دكتر اخماش تو هم بود و تو سكوت به آراد خيره شده بود . آراد دستاش و هم زمان توي موهاي پر پشتش فرو كرد .قلبم لرزيد . بعد از اين همه انتظار بالاخره ديده بودمش . به خاطر من اومده بود ؟ با صداي دكتر از فكر و خيالاتم بيرون اومدم و گوش تيز كردم تا صداشون و بهتر بشنوم :
    - كجا بودي ؟
    آراد با صداي آروم و ناراحتي كه كاملا از توي صداش معلوم بود گفت :
    - شركت بودم .
    - ميبينم كه كاري شدي .
    آراد نگاه كلافه اي به دكتر انداخت و گفت :
    - مسخره نشو . خودت حال و روزم و بهتر ميدوني .
    دكتر پوزخندي به روش زد و گفت :
    - اين ماجراها هر فايده اي كه نداشت حداقل تورو كاري كرد . باباتم دعات ميكنه !
    آراد با صدايي كه داشت بلند ميشد گفت :
    - ميشه بس كني ؟
    دكتر اخمش غليظ تر شد ولي ساكت موند . آراد هم يكم آروم تر شد . چند قدم راه رفت و دوباره سر جاي اولش برگشت . گفت :
    - خوبه ؟
    دكتر مكث كرد . قلب من ضربانش تند تر شده بود . يعني من و ميگفت ؟
    - انتظار داري چه جوابي بگيري ؟ فرقي هم داره برات ؟
    آراد چشماش و بست و توي همون حالت گفت :
    - حسام حالم خرابه . جوابم و بده . خوبه ؟
    دكتر نفس عميقي كشيد و گفت :
    - تا جايي كه وضع جسميش به من مربوط ميشه ميتونم بگم كه جاي اميدواري هست . ولي حال روحيش . . .
    دكتر مكث كرد . نفس عميقي كشيد و گفت :
    - حال روحيش افتضاحه . ميفهمي افتضاح . . .
    آراد نگاهش و به دكتر دوخت و گفت :
    - حتما اين تقصير منه .
    دكتر طرف آراد بُراق شد و گفت :
    - پس تقصير كيه لعنتي ؟
    آراد دوباره با كلافگي قدم زد . گفت :
    - تقصير خودشه بايد همه چي و ميگفت .
    بغض كردم . اگه بهت ميگفتم كه دوباره مثل الان ميشد . مگه به خاطر همين ولم نكردي ؟ دكتر گفت :
    - بهت همه ي اين هشدارا رو داده بودم . 1 سال پيش كه اومدي همه چي و برام با آب و تاب تعريف كردي گفتم ببين اين دختره كيه ؟ كجاست ؟ بهت گفتم توي اينترنت هيچي معلوم نيست . گفتم اين راهي كه داري ميري بد راهيه . الكي وابستش نشو و اونم وابسته نكن به خودت . اينارو گفتم يا نگفتم ؟
    آراد نگاهش و به سقف دوخت و گفت :
    - گفتي .
    دكتر سري تكون داد و گفت :
    - گفتي ازش خوشم اومده . گفتي تا حالا هيچ دختري اينجوري جذبت نكرده . گفتي اخلاقش تكه . يادته اينارو گفتي ؟
    آراد مكث كرد . دوباره پلكاش و بست و نفس پر صدايي كشيد . گفت :
    - آره يادمه گفتم .
    - بهت گفتم تو هيچي از اين دختر نميدوني . بعدا يه كاري نكن كه پشيمون بشيا . گفتم رابطه هاي مجازي آخرش به همين جاها ختم ميشه . گفتم توي اين دنياي مجازي كوفتي هر كس با چيزي كه هست فرق داره . گفتم داره يه چيزي رو اين پشت ازت قايم ميكنه . گفتم يا نگفتم ؟
    آراد عصبي اين بار غريد :
    - گفتي ، گفتي ، گفتي . . . ميشه بس كني ؟
    - نه برادر من . نميشه بس كنم . اون دختري كه اين همه از خوبياش ميگفتي الان بالا توي يه اتاق داره روحش نابود ميشه . اين عمل سنگين از يه طرف از طرف ديگه كاراي تو داره خوردش ميكنه . من دكترشم . حالش و ميفهمم . همه ي اين ناراحتيا و افسردگيا نميتونه واسه عمل باشه . پس واسه چي بس كنم ؟ رفتي كه رفتي ؟ نديدي اين بدبخت بعدش چي كشيد ؟
    اشكام روي گونم راه باز كرد . ياد ناراحتياي اين مدتم افتادم . دلم ميخواست خون گريه كنم . آراد گفت :
    - تو كه از حال و روز من خبر داشتي . من بهتر از اونه حالم ؟ من و نگاه كن . من آراد قديمم ؟ آره ؟
    دكتر سري به نشونه ي تاسف تكون داد و گفت :
    - نخير توام آراد قديم نيستي . اگه بودي رفتارت باهاش بهتر بود .
    - من فقط زمان ميخواستم كه قبول كنم .
    دكتر عصبي گفت :
    - خوب چي شد ؟ تونستي قبولش كني ؟
    گوشام تيز تر شد . قلبم مثل گنجشك ميزد . ولي آراد چيزي نگفت . سكوت كرده بود . به ديوار بيمارستان تكيه زد . دكتر گفت :
    - چي شد ؟ حقيقت خيلي زشت بود ؟ صورتش تو ذوقت زد ؟ پس توام حرفات پوشالي بود ؟ تو كه ميگفتي با همه پسرا فرق داري ؟ ادعات ميشد آخر معرفتي . چي شد پس اون آراد ؟ احمق به خودت بيا . ببين داري با اون دختر بي گناه چيكار ميكني ؟
    - بي گناه اونه ؟ بي گناه اونه كه هيچي رو بهم نگفت ؟ نذاشت آماده بشم براي چيزي كه هست ؟ آره من بي معرفتم . من پستم . ولي اون چي ؟ اون در حق من بدي نكرد ؟ 1 سال فريبم نداد ؟ تو شدي صداي وجدانم ؟ آقا حسام اين حرفايي كه داري ميزني رو من از حفظم . بيرون گود وايسادي الكي واسه من شعار نده .
    - تو مغزت پوك شده .
    - خودتم جاي من بودي بهتر از اين رفتار نميكردي .
    دكتر تقريبا فرياد زد :
    - من اگه جاي تو بودم اصلا از اين كارا نميكردم . اصلا تو اين راهي كه تو رفتي نميرفتم .
    آراد عصبي و كلافه قدم ميزد . دكتر آروم تر شده بود . گفت :
    - ميخواي بهش سر بزني ؟
    دستم و جلوي دهنم گرفتم تا صداي هق هقم و نشنون . معلومه كه نه ! اون من و نميخواست ! آراد صورتش و به سمت دكتر برگردوند و گفت :
    - نميدونم . فعلا نميدونم .
    - پس براي چي اومدي اينجا ؟
    كلافه تر گفت :
    - اونم نميدونم .
    دكتر خواست چيز ديگه اي بگه . صداي پرستار من و به خودم آورد و سكوت راهرو رو شكست :
    - خوب عزيزم كارم تموم شد بريم ؟
    نگاه آراد و دكتر هوشيار شد و به سمت صداي پرستار كشيده شد .
    صداي پرستار من و به خودم آورد و سكوت راهرو رو شكست :
    - خوب عزيزم كارم تموم شد بريم ؟
    نگاه آراد و دكتر هوشيار شد و به سمت صداي پرستار كشيده شد . از روي پرستار سُر خورد و حالا جفتشون به من نگاه ميكردن . دكتر زودتر به خودش اومد قدمي به سمتم برداشت و گفت :
    - تو چرا از اتاقت اومدي بيرون ؟ تو تازه عمل داشتي . اجازه نداشتي از تختت بيرون بياي .
    پرستار به جاي من جواب داد :
    - دكتر بهشون گفتم . ولي گفتن ده دقيقه .
    دكتر سفارشاتي به پرستار كرد ولي من نگاهم روي چهره ي مات آراد مونده بود . بالاخره خودم سرم و پايين انداختم حتي نيومد جلو . با صداي ضعيفي به پرستار گفتم :
    - ميشه منو ببرين تو اتاقم ؟
    - آره عزيزم .
    پرستار صندلي رو تكون داد . دكتر سر جاش ايستاد و تكوني نخورد . زير چشمي آراد و نگاه ميكردم . چند قدم به سمتم برداشت . قلبم ضربانش رفت بالا . الان نه . . . الان نميتونم باهاش رو به رو شم . . . لبم و به دندون گرفتم . به در آسانسور رسيده بوديم . آراد قدماش و شُل كرد و همون جا ايستاد . نفس راحتي كشيدم . ترجيح ميدادم اگه حرفي هم قراره زده بشه بعدا باشه . با پشت دست اشكاي روي گونم و پاك كردم . اصلا به روي خودشونم نياورده بودن كه من اونجا بودم . كه همه ي حرفاشون و شنيدم . . .
    با كمك پرستار روي تخت خوابيدم . چشمام و بستم و حرفاشون و براي خودم تكرار كردم . انقدر تكرار كردم كه ديگه اشكي نداشتم كه براشون بريزم . دلم ميخواست برم خونه .
    در اتاقم باز شد . هيوا اومد تو و گفت :
    - خوابي يا بيدار ؟
    گيج و گنگ گفتم :
    - تو اينجا چيكار ميكني ؟
    - گفتم كه ميرم شب ميام پيشت .
    تازه يادش افتاده بودم . چيزي نگفتم . هيوا ظرفي كه دستش بود و جلوم گذاشت و گفت :
    - ببين ماه بانو برات چي پخته .
    - گشنم نيست .
    - حتي اگه غذاي محبوبت باشه ؟
    - هيوا سر به سرم نذار .
    - چي شده باز ؟ غر غرو شدي ؟
    پتو رو روي سرم كشيدم و با صدايي پر از بغض و گريه فرياد زدم :
    - بسه ديگه . ميگم حوصله ندارم .
    هيوا چند لحظه سكوت كرد . هر چي ناراحتي داشتم سر هيواي بدبخت خالي كرده بودم . هيوا پتو رو آروم از دستم كشيد و آوردش پايين گفت :
    - خيلي خب . هيچي نميگم . تو آروم باش عزيزم .
    با شنيدن لحن مهربونش از خودم شرمنده شدم . چقدر زود از كوره در ميرفتم . تازه تقصير هيوا چي بود ؟ همه ي اينا تقصير خودم بود .
    هيوا از جاش بلند شد و ظرف غذايي كه ماه بانو داده بود رو توي يخچال كوچيك كنار اتاق گذاشت . لبم و به دندون گرفتم . دلم نميخواست هيوا رو ناراحت كنم . گفتم :
    - چه خبرا بود ؟
    هيوا سرش و به سمتم چرخوند و گفت :
    - خبري نبود . مهبد زنگ زد حالت و پرسيد . بنده خدا دوباره رفته اصفهان . واقعا نميدونم واسه چي داره ميره .
    چيزي نگفتم . هيوا بعد از يكم مكث گفت :
    - درد كه نداري ؟
    - نه خوبه حالم .
    هيوا سري تكون داد و به سمت راحتي كه كنار اتاق بود رفت و نشست . نگاهش روي من خيره موند . گفت :
    - دكتر ديگه نيومد بهت سر بزنه ؟
    شونه اي بالا انداختم و گفتم :
    - نه . فكر نكنم بياد . فردا صبح معاينم ميكنه .
    هيوا سر تكون داد و دوباره گفت :
    - اگه خسته اي بخواب .
    آهي كشيدم و گفتم :
    - نه خسته نيستم .
    - ما رفتيم چيكارا كردي ؟
    دوباره ياد آراد افتادم . جلوي ريزش اشكام و گرفتم گفتم :
    - هيچي يكم تو محوطه ي بيمارستان بودم . بقيش و تو اتاقم گذروندم .
    هيوا ديگه چيزي نگفت . چشمام و بستم و دوباره باز كردم . هيوا به سمت كيفش رفت و گفت :
    - من يكم كتاب ميخونم .
    سرم و تكون دادم . فهميد كه نميخوام حرفي بزنم . يعني نميتونستمم كه چيزي بگم . اتاق نسبتا تاريك بود و به جز يه ديوار كوب كه دقيقا بالاي مبلي كه هيوا روش نشسته بود و كتاب ميخوند قرار داشت چراغ ديگه اي روشن نبود .
    در اتاق به آرومي باز شد . نگاهم سريع به روي ساعت گشت . دوباره همون سايه ي ساعت ده سر و كلش پيدا شده بود ! 4 چشمي نگاهم و به در دوختم . هر لحظه منتظر بودم كه يكي وارد اتاق بشه و من بشناسمش . ولي در تا نيمه باز شد و بعد سريع بسته شد . جوري كه در صدايي نداد . رو به هيوا گفتم :
    - هيوا بدو ببين كي بود .
    هيوا با تعجب گفت :
    - كي كي بود ؟!
    حرصم گرفت گفتم :
    - پاشو برو ببين كي الان در اتاقم و باز كرد .
    - كسي توي اتاقت نيومد كه توهمي شدي ؟
    - تو برو نگاه كن . اَه رفت ديگه .
    هيوا از جاش بلند شد و سركي بيرون كشيد . كلافه نفسي كشيدم . هيوا در و بست و گفت :
    - گفتم كه كسي نبود .
    - با اون همه سوال پيچ كردن جناب عالي معلومه كه طرف ميره . هي بهت ميگم پاشو .
    هيوا نگاه مشكوكي بهم انداخت و گفت :
    - مسكن يا داروي خاصي كه بهت ندادن ؟ توهمي شدي انگار .
    - خودت توهم زدي . هي بهت ميگم پاشو .
    - خيلي خوب حالا . مگه چقدر اهميت داره . حتما يكي از پرستارا بوده خواسته بهت سر بزنه .
    - پس چرا نيومد تو ؟
    - خوب حتما كاري براش پيش اومده .
    نگاه پر حرصم و بهش دوختم و گفتم :
    - هر كي كه هست از وقتي من تو بيمارستانم سر ساعت 10 مياد تو اتاقم .
    - خوب حتما . . .
    - نگو پرستاره كه يه بلايي سرت ميارم .
    هيوا دستاش و به نشونه ي تسليم بالا آورد و گفت :
    - خيلي خوب بابا . من تسليمم . اصلا ميشينم كتابم و ميخونم . توام به كار آگاه بازيت برس .
    هيوا روي مبل لم داد ولي من داشتم از فضولي ميمردم . پس چرا رفت ؟ كاش ميومد تو اتاق . كم كم داشت اين جريانات ساعت 10 من و ميترسوند !
    *****
    به بالشم تكيه زده بودم و رمان ميخوندم . داستانش چنگي به دل نميزد ولي براي اينكه حواسم از اتفاقات دور و اطرافم پرت بشه خوب بود . هيوا صبح زود از پيشم رفته بود . گفت ساعت ملاقات برميگرده . تقه اي به در خورد كه باعث شد سرم و از روي كتاب بلند كنم و به در بدوزم .
    در باز شد و دكتر سالاري با يه پرستار وارد اتاقم شدن . سعي كردم صاف بشينم كه دكتر نذاشت و توي همون حالت موندم . از نگاه كردن به چشماي دكتر دوري ميكردم . حالا كه از همه چي خبر داشت نميتونستم مثل سابق باهاش گرم بگيرم و حرف بزنم .
    دكتر به سمتم اومد و با اخمايي كه تو هم بود پانسمان روي صورتم و كنار زد و مشغول معاينه شد . نگاهش سخت و جدي بود . احساس ميكردم هر لحظه دمغ تر ميشه . رو به پرستار گفت :
    - خانوم لطفا بگيد دكتر افشار و پيج كنن بيان اينجا .
    - چشم دكتر .
    پرستار از اتاق خارج شد . دكتر افشار و براي چي پيج كنن ؟ استرس و نگراني به دلم چنگ ميزد . دكتر اما لب از لب باز نكرد . منم چيزي نپرسيدم . ميترسيدم جواب خوبي نگيرم . دكتر يكم ديگه پوستم و معاينه كرد .
    دكتر افشار با قدمهاي سريع وارد اتاق شد و رو به دكتر سالاري گفت :
    - چي شده جوون ؟ من و پيج كردي ؟
    همون پير مرد بد اخلاقي بود كه قرار بود توي جراحي هام حضور داشته باشه . قلبم تند تند ميزد . نگاهم بين دكتر سالاري و دكتر افشار در گردش بود . دكتر سالاري كنار رفت و گفت :
    - لطفا پوست و معاينه كنين .
    دكتر افشار نگاه دقيقي به صورت پكر دكتر انداخت و عينكش و به چشمش زد . كنار تختم ايستاد و مشغول معاينه شد . هر لحظه اخماش بيشتر توي هم گره ميخورد . انگار با اخماش دل منم تو هم گره ميخورد . كم مونده بود بزنم زير گريه . دكتر افشار دست از معاينه برداشت و عقب رفت . عينكش و توي جيبش گذاشت و رو به دكتر سالاري گفت :
    - زالو درماني تنها راهشه .
    دكتر سالاري هم با اخماي تو هم تاييد كرد . دكتر افشار از اتاق بيرون رفت . با صدايي كه از ترس ميلرزيد گفتم :
    - چي شده ؟ بلايي سر پوستم اومده ؟
    دكتر نفس عميقي كشيد و چند لحظه مكث كرد . گفت :
    - ببين هورام ميخوام قوي باشي و از چيزي كه ميگم نترسي قول ميدي؟
    اشك تو چشمام حلقه زد گفتم :
    - پوستم پيوند و قبول نكرده ؟
    - هورام گوش بده بهم . . .
    ميون حرفش پريدم و ميون هق هق گفتم :
    - قبول نكرده نه ؟ نكرده ؟
    دكتر صندلي رو سمت تختم كشيد و روش نشست . نگاهي بهم انداخت و گفت :
    - بايد آروم باشي . راه درمان داره . بذار توضيح بدم .
    سر تكون دادم تا حرفش و بزنه . يكم مكث كرد و گفت :
    - پوستي كه پيوند زديم خوب نگرفته . خون زيرش جريان نداره . براي همين ميخوايم زالو درماني رو انجام بديم كه خون زير پوستت جريان پيدا كنه . باشه ؟
    سر تكون دادم ولي وحشت كرده بودم . با گريه گفتم :
    - اگه اونم جواب نده چي ؟
    - حتما جواب ميده . نفوس بد نزن دختر . بذار فعلا امتحانش كنيم . باشه ؟
    سر تكون دادم . دكتر از جاش بلند شد و من و با گريه هام تنها گذاشت . دلم ميخواست به حال خودم و اين زندگي نحسم زار بزنم . كاش امروز كسي نياد ملاقاتم . دلم نميخواست هيچ كسي رو ببينم . اشكاي گرم كل صورتم و پوشوندن . اگه خوب نميشدم دلم ميخواست بميرم . چون ديگه هيچ دلخوشي برام نمونده بود .
    ******
    كل ساعت ملاقات خودم و كنترل ميكردم كه گريه نكن . يا چيزي نگم كه بقيه هم ناراحت بشن . البته همشون فهميده بودن قضيه از چه قراره ولي طبق يه قانون نانوشته هيچ كدوم حرفي از اين ماجرا نميزديم .
    هيوا خواست دوباره كنارم بمونه ولي من به شدت احتياج به تنهايي داشتم . براي همين با اصراراي زياد من پيشم نموند . لحظه ي آخر حلقه ي اشك و تو چشماي ماه بانو ديدم ولي سعي كردم بهش لبخند بزنم .
    بالاخره تنها شدم . حتي حوصله ي اينكه كتاب بخونمم نداشتم . چشمام از زور گريه درد ميكرد . پلكام و روي هم گذاشتم تا شايد خوابم ببره . ولي يه جور استرس ته دلم احساس ميكردم . ذهنم آشفته بود . برام سخت بود كه خونسرد بخوابم .
    نگاهم چند ثانيه يه بار روي ساعت اتاقم ميچرخيد . عقربه ها به زور ميچرخيدن . پرستار دو بار اومد بهم سر زد . ساعت حدوداي 9 بود كه ازش خواستم همه ي چراغارو البته به جز ديوار كوب و خاموش كنه .
    حالا اتاق توي تاريكي فرو رفته بود . پلكام و دوباره بستم . قبل از اينكه خوابم ببره در با صداي نرمي از هم باز شد . شايد بازم پرستار باشه . چشمام و باز كردم از چيزي كه رو به روم ميديدم تعجب كرده بودم . آراد با خونسردي وارد اتاقم شد و در و بست .
    روي تختم نيم خيز شدم . باورم نميشد كه اينجا بياد . رو به روم وايساد . هيچ كدوممون حرفي نميزديم . فقط تو سكوت به هم خيره شده بوديم . چند ثانيه كه گذشت تازه متوجه وضع و حال صورتم شدم . سرم و انداختم پايين تا بيشتر از اين نگاهش بهم نيفته . با اينكه باند روي صورتم بود ولي بازم معذب بودم .
    آراد براي گفتن هر حرفي دست دست ميكرد . جلوتر اومد . حالا درست رو به روي ديوار كوب قرار گرفته بود و ميتونستم كامل صورتش و ببينم . به قلبم ميگفتم چه خبرته ؟ آروم تر . مگه حالا اون كيه ؟
    حسم به آراد عجيب بود . هنوزم نميدونستم چه حسي بهش دارم . ولي وقتي نبود بدجور احساس خلا ميكردم . . .
    آراد بالاخره به حرف اومد . صداي بمش توي اتاق پيچيد . نتونستم نگاهش نكنم . سرم و بالا گرفتم . گفت :
    - سلام !
    بعد از اين همه مدت يادش افتاده بود سلام كنه ! اصلا اينجا چيكار ميكرد ؟ حتما به اصرار دكتر اومده بود من و ببينه ! آره خودش اون روز گفته بود كه هنوز با خودش كنار نيومده ! ميدونستم كه راضي نميشه به ديدنم بياد . اصلا چرا حالا اومده بود ؟ الان كه اين همه روحم ضربه خورده بود ؟مطمئن بودم دكتر ترغيبش كرده به ديدنم بياد .
    با اين فكر ناخودآگاه اخمام توي هم رفت و گفتم :
    - سلام !
    خيلي آروم بود . انگار آرادي نبود كه من توي راهروي بيمارستان كلافه ديده بودمش . يا اون آرادي كه توي مهموني بالماسكه با برخوردش از اونجا فراريم داده بود . حتي با اون آراد خوش صحبت دنياي مجازي هم فرق ميكرد . يا حتي مرد پاركي كه خوش خنده بود و شوخ ! كلا يه آدم ديگه جلوي روم وايساده بود .
    - حالت بهتره ؟ خوبي ؟
    اشك تو چشمام حلقه زد . سرم و انداختم پايين تا نبينتشون . از اينكه زل زده بود تو صورتم ناراحت بودم . ميخواست چي و ثابت كنه ؟ شايدم چون باندا مانع ميشد كه صورت زشتم و ببينه انقدر مسر بود كه نگاهش و بهم بدوزه .
    - باور كنم هيچي در مورد حالم نميدوني ؟
    صداش هنوزم آروم بود و بم . براي اولين بار با خيال راحت ميتونستم صداش و بشنوم و از چيزي نترسم . گفت :
    - توي اين چند وقت حالت و از حسام ميپرسيدم . حالا اومدم اينجا از خودت بپرسم .
    پلكام و تا جايي كه ميتونستم باز كردم تا اين حلقه ي اشك از چشمم كنار بره . سرم و بالا گرفتم و نگاهم و به ساعت دوختم 9:30 شب بود . نگاهم روي ساعت خيره موند . نميخواستم نگاهش كنم گفتم :
    - نه خوب نيستم . پوستم پيوند و داره پس ميزنه و از فردا هم ميخوان زالو بندازن تو پوستم . حالا خيالت راحت شد كه حالم و پرسيدي ؟ ميشه بري ؟
    دوباره بغض راه گلوم و بست . آراد از جاش تكون نخورد . صداش و شنيدم كه نفس عميق كشيد . از گوشه ي چشم بهش خيره شدم . دستاش و توي جيب شلوارش فرو كرد و گفت :
    - خيلي وقته با هم حرف نزديم . شايد بهتر باشه كه دوستانه تر حرف بزنيم . شايد احساس جفتمون بهتر بشه .
    اين بار نگاهم و مستقيم بهش دوختم . گفتم :
    - تو ميگفتي دوستمي . ولي تو اين چند وقت هيچ خبري ازم نگرفتي .
    آراد دستي به موهاش كشيد و گفت :
    - فرداي اون . . .
    نفسي كشيد و گفت :
    - فرداي اون مهموني بهت اس ام اس دادم . مدام زنگ زدم ولي گوشيت خاموش بود . ميشه بگي بايد از كي حالت و ميپرسيدم ؟ آخر مجبور شدم دست به دامن حسام بشم و از اون خبر بگيرم .
    - ميتونستي بياي ديدنم .
    فرياد گونه گفت :
    - نميتونستم بيام اينجا .
    سكوت كردم . سرم و پايين انداختم . اشكي از گوشه ي چشمم سُر خورد پايين . با همون صداي پر بغض گفتم :
    - پس چرا الان اومدي ؟ بهتره الانم بري . دوستيت و ثابت كردي . ممنون !
    آراد حرفي نزد . مكث كرده بود . نميدونستم در چه حاله . سرم و تا حد ممكن پايين انداخته بودم . سكوت اتاق و گرفته بود . دلم ميخواست چيزي بگه . حتي اون تكونم نميخورد . انگار همون جا خشكش زده بود . دنبال كلمات ميگشتم . بعد از اين همه مدت اومده بود اينجا . بايد يه چيزي ميگفتم . حداقل حرفايي رو كه اين همه مدت با خودم تكرار ميكردم و بهش ميگفتم . ولي انگار لبام و به هم دوخته بودن . برام سخت بود باهاش حرف بزنم . نميدونستم بايد چي بگم . يا از كجا شروع كنم .
    دستگيره ي در اتاقم با صدايي نرم بالا پايين رفت و در تا نيمه باز شد . ضربان قلبم بالا رفت . ساعت 10 بود . چشمام و به در دوختم . آراد متوجه باز شدن در اتاق شد . به سمت در رفت و سرك كشيد . قبل از اينكه در با حركت سريع بسته بشه آراد با تعجب گفت :
    - حسام تويي ؟
    با چشمايي كه از تعجب گشاد شده بود نگاه خيرم و به در اتاق دوختم . دكتر داخل اومد و در و رو هم گذاشت . معلوم بود دستپاچه شده . حتما سايه ي ساعت ده هم خودش بود . چرا به ذهنم نرسيده بود ؟ دكتر عينكش و روي چشمش جابه جا كرد و گفت :
    - آراد ! تو اينجا چيكار ميكني ؟
    با اين حرف دكتر متعجب تر شدم . پس آراد به خاطر حرف دكتر نيومده بود ؟ يعني به ميل خودش اومده بود ؟ نگاه متعجبم بين جفتشون تاب ميخورد . آراد گفت :
    - نتونستم برم خونه . اومدم به هورام سر بزنم .
    دكتر سري به نشونه ي تاييد تكون داد . حالا منتظر بودم آراد همين سوال و از دكتر بپرسه چون من حتي قدرت تكلمم نداشتم . انگار من و آراد هم فكر بوديم چون سريع به سمت دكتر برگشت و گفت :
    - راستي تو چرا اينجايي ؟
    دكتر از سوال آراد جا خورد و با من من و دستپاچه گفت :
    - خوب . . . خوب . . . عجب سوالايي ميپرسي . . . خوب معلومه ديگه . . . چيز . . . يعني . . . آها اومدم به هورام سر بزنم . براي فردا پوستش بايد دوباره معاينه بشه .
    نفس راحتي كشيدم . خيالم راحت شد . ولي آراد انگار خيالش راحت نشده بود چون با شَك به دكتر نگاه ميكرد و يه لنگه ابروش بالا رفته بود . دكتر به سمتم اومد و لامپ بالاي سرم و روشن كرد و بعد بانداژ روي صورتم و برداشت . نگاهم به آراد بود . هنوزم بهم نگاه ميكرد . نگاهش ترحم و دلسوزي نداشت . ديگه بعد از اين همه مدت رنگ اينجور نگاها رو از هم تشخيص ميدادم . ولي نميدونستم چي توي عمق نگاهشه . يا دليل اين كاراش چيه ؟ ولي همين كه فهميده بودم خودش اومده اينجا و اصراراي كسي اون و به اين اتاق نكشونده احساس خوشحالي ميكردم .
    دكتر دست از معاينه كشيد و ازم فاصله گرفت . گفت :
    - خوب مشكلي نداره . فردا درمان و شروع ميكنيم .
    بانداژ و روي صورتم گذاشت و از تخت دور شد و به سمت در اتاق رفت . در و نيمه باز نگه داشت . به سمت آراد برگشت و گفت :
    - تو نمياي ؟
    آراد نگاه جدي به دكتر انداخت و گفت :
    - هنوز حرفام با هورام مونده .
    دكتر سر تكون داد و گفت :
    - خستش نكن زياد .
    آراد سر تكون داد و تا وقتي دكتر از اتاق بره بيرون حرفي نزد . وقتي مطمئن شد در بسته شده و دكتر ديگه صدامون و نميشنوه گفت :
    - الان به اندازه ي كافي ناراحت هستي . نميخوام با حرفايي كه ميخوام بزنم ناراحت ترت بكنم . يعني انقدر آدم وقت نشناسي نيستم . ولي دلم ميخواد واقعا مثل دو تا دوست باشيم و روي كمكم حساب كني . باشه ؟
    سر تكون دادم . بغض داشت به گلوم چنگ مينداخت . صداش آروم تر شد و گفت :
    - تو خوب ميشي . اميدت و از دست نده . خوب ؟
    دوباره سر تكون دادم . آراد خنديد و گفت :
    - زبونت و گربه خورده ؟
    نگاهش كردم . الان شده بود آراد مجازي ؟ يا مرد پاركي ؟ آب دهنم و قورت دادم و گفتم :
    - حتما .
    سرش و دوباره انداخت پايين و چند لحظه همونجوري موند . بعد سرش و بالا آورد و با نگاهي كه به نظر كمي مغرور و سر سخت ميومد گفت :
    - زياد خستت نميكنم . استراحت كن .
    سر تكون دادم . با صدايي كه به زور شنيده ميشد ازش خداحافظي كردم . آراد رفت و در و پشت سرش بست . نفس حبس شدم و بيرون دادم . زيادم حرف زدن باهاش سخت نبود! توي اين نااميدي برخورد آراد مثل يه نور ميموند كه به همه ي اين تاريكياي زندگيم تابيده بود .
    دوباره ياد ساعت 10 و اومدن دكتر افتادم . يعني واقعا سايه ي ساعت 10 براي خودش بود ؟ براي چي بايد ميومد بهم سر بزنه ؟ حتما امشب استثنا اومده بود بهم سر بزنه ؟ آره بايد همينطور باشه . وگرنه چرا بايد دكتر سالاري از كارش بزنه و هر شب بياد به من سر بزنه ؟!
    نفسم و پر صدا بيرون دادم . توي همين 1 ساعت چقدر اتفاقاي جور واجور افتاده بود ! از همه عجيب تر اومدن آراد بود فكر نميكردم حالا حالاها ببينمش .


    ****
    با خودم قرار گذاشته بودم كه ديگه گريه نكنم . ديگه كم كم خودمم داشتم عصبي ميشدم . اين مدت انقدر گريه كرده بودم چشمام به زور باز ميشد . دكتر زالو درماني رو شروع كرده بود . همش به خودم بد و بيراه ميگفتم كه چرا حاضر شدم عمل كنم ؟ تقريبا 2 هفته اي ميشد كه توي بيمارستان بستري بودم . توي اين مدت چند بار مرده و زنده شده بودم . هر بار كه دكتر براي معاينه به اتاقم ميومد منتظر بودم يه خبر بد بهم بده يا حرفي بزنه كه خوش آينده نباشه . تازگيا نگاهش و ازم ميدزديد . براي دكتري كه انقدر باهام راحت بود غير طبيعي به نظر ميرسيد . حتي ديگه عصرا دنبالم نميومد كه توي محوطه بچرخيم . بعد از اون شبي كه توي اتاقم اومده بود ديگه تنها پا توي اتاقم نميذاشت . هميشه يكي از پرستارا همراهش بود و اين من و حسابي متعجب ميكرد .
    حتي نتونسته بودم در مورد سايه ي ساعت 10 زياد كنجكاوي كنم . يه جورايي مطمئن بودم اون سايه هيچ ربطي به دكتر نداره . آخه مگه بيكار بود كه هر شب بياد بهم سر بزنه ؟ از طرفيم شك كرده بودم . پس چه دليلي داشت اون شب بياد بهم سر بزنه ؟ هيچ وقت شبا معاينم نميكرد . دليلش واسه اومدن به اتاقم اصلا منطقي نبود .
    نگاهم روي پنجره ي اتاق مونده بود . اواسط پاييز بود و هوا به شدت گرفته بود . يه جورايي مثل دل من . ديگه براي خوب شدن و خوب نشدنم جوش الكي نميزدم . توي اين مدت زياد براي اين جريانا غصه خورده بودم . ديگه وقتش بود توي لاك بي تفاوتيم فرو برم . درست مثل وقتي كه تازه فهميده بودم صورتم يه فرقي با بقيه ي هم سالام داره . وقتي با تمام وجود سوختگي رو روي صورتم حس كردم و طعنه ها و نگاهاي بد مردم و روي خودم حس كردم . اون وقتا زياد حرص ميخوردم . زيادي خودم و ناراحت ميكردم ولي يه مدت كه گذشت توي لاك بي تفاوتي فرو رفتم و زياد بهش فكر نكردم . من كه چيزي رو از دست نداده بودم . اين همه مدت توي اتاقم خودم و زنداني كرده بودم بقيشم روش . . .
    تقه اي به در خورد كه باعث شد نگاهم و از پنجره بگيرم و به در اتاق بدوزم . گفتم :
    - بفرماييد .
    در باز شد و آراد اومد داخل اتاق . جا خوردم . سعي كردم صاف بشينم و خودم و روي تخت جمع و جور كنم . دوست نداشتم با اين وضع و لباس بيمارستان ببينتم . ولي چاره اي نبود . با همون صداي بم و دوست داشتنيش سلام كرد . جوابش و زير لبي دادم . دسته گلي كه تركيبي از مريم و رز قرمز بود و به دستم داد . يه بار توي چتامون بهش گفته بودم عاشق تركيب اين دو تا گلم . يعني يادش بود يا همينجوري خريده بود . دست جفتمون روي گل مونده بود . با اين فكر سرم و بالا گرفتم و نگاهش كردم . انگار ميخواستم از توي صورتش بخونم كه با منظور برام اين گل و خريده يا نه . ولي نگاهش مغرور بود و بي تفاوت . چيزي دستگيرم نشد . نگاه خيرش و از روي صورتم برداشت و چند قدمي ازم فاصله گرفت و روي راحتياي اتاق نشست .
    بي هدف با گلايي كه تو دستم بود بازي ميكردم و مدام دستم و روي گلبرگاشون ميكشيدم . سرم و تا آخرين حد ممكن پايين انداخته بودم . منتظر بودم حرفي بزنه . چرا ساعت ملاقات ديدنم نيومده بود ؟ از تنها بودن باهاش معذب بودم .
    از جاش بلند شد و قدم زنون به سمت پنجره رفت . نگاهش و چند لحظه به بيرون دوخت . امروز خيلي فرق داشت . اون آراد هميشگي نبود . انگار ناراحت تر بود . شايد يكمم عصباني تر . منتظر حرفاي ناراحت كننده بودم ! بالاخره سكوت اتاق و شكست :
    - ميخوام باهات حرف بزنم .
    سرم و از روي گلا بلند كردم . هنوزم نگاهش به پنجره بود . انگار زبونم نميچرخيد تا ازش بپرسم در مورد چي . چرخيد سمتم و گفت :
    - نميدونم چرا امروز اومدم اينجا . ديروز كه اومدم گفتم خوب وظيفه ي دوستيم و انجام دادم . لازم نيست هر روز بيام و سر بزنم . . .
    با شنيدن اين حرفش قلبم درد گرفت . وظيفه ي دوستي ؟ ادامه داد :
    - فقط تو نبودي كه ضربه خوردي . شايد حال تو بدتر بود . ولي منم تو اين مدت خوب نبودم . منم بهترين دوستم و از دست داده بودم و اين حس خوبي نبود . وقتي كه ناراحت يا خوشحال بودم با تنها كسي كه هميشه حرف ميزدم تو بودي . بعد از اون . . . بعد از اون مهموني ازت دور شده بودم . تو اين مدت كلي حرف توي دلم تلنبار شده بود . دوست داشتم ازشون حرف بزنم . ولي با كي ؟ درسته كه حسام دوست صميميه ولي من بيشتر از حسام روي دوستي مجازي دختري حساب باز كرده بودم كه حتي اسمشم بهم نميگفت . من هيچي ازت نميدونستم و به خيال خودم ميگفتم خوب بالاخره ميفهمم كيه . يه روزي همه چي و بهم ميگه . ولي الان دارم به اين فكر ميكنم كه چجوري يه پسر 29 ساله ميتونه انقدر راحت با يكي دوست بشه اونم كسي كه نميشناستش . حتي كسي كه نديدتش ! اصلا نميدونم چجوري شد كه حاضر شدم به يه رابطه ي مجازي ادامه بدم .
    چند لحظه سكوت كرد . الان جواب ازم ميخواست ؟ سعي كردم از خودم دفاع كنم . ولي كلمه ها توي دهنم نميچرخيد . دوباره گفت :
    - الان دلم نميخواد هورام باشي . الان ميخوام دوباره بري تو جلد بانوي سرخت . ميخوام با اون حرف بزنم و آروم شم . ميخوام شكايت هورام و پيشش بكنم .
    سرم و پايين انداختم . داشتم اشكاي موذي كه هر لحظه آماده ي ريختن بود و مهار ميكردم . اون هورام و نميخواست بانوي سرخ و ميخواست . حق داشت مگه نه ؟! من خودمم اونو بيشتر دوست داشتم !
    آراد پايين تختم نشست . سرش و پايين انداخت و همينجور كه با دستاش بازي ميكرد به حرف اومد :
    - بانو اين چند وقت خيلي فكر كردم . ولي واقعا نميفهمم تقصير منه يا تقصير اون ؟ انگار همه چي يهو دست به دست هم داد . وگرنه من كي ميرفتم تو چت روم ؟ اصلا نميفهمم چرا بايد همون روزي كه من رفتم تو چت روم اونم بياد .
    نفس عميقي كشيد و گفت :
    - شايد تقصير منه كه اعتماد الكي كردم . شايدم تقصير اونه كه بهم هيچي نگفت . . .
    ميون حرفش اومدم و كلافه گفتم :
    - اگه ميگفتم برخوردت چطور بود ؟ مثلا بهت ميگفتم من يه دختريم كه توي 4 سالگي سوختم . تا حالا بهش فكر كردي كه باهام چه برخوردي ميكردي ؟
    نگاهم كرد . چشماش قرمز بود . از عصبانيت بود يا ناراحتي ؟ از كم خوابي بود يا گريه ؟ لحن صداش محكم بود . انگار چون وسط درد و دلش پريده بودم زياد خوشش نيومده بود گفت :
    - نميگم شايد اون موقع رفتارم بهتر بود . ولي هر چي كه بود حداقل ميدونستم كه اون موقع باهام صادق بودي و همه چي و گفتي . حتي اگه برخوردم خيلي هم بد بود بازم ميدونستم تو ديگه مقصر نيستي . يا شناخت من از تو ديگه واقعيه . حداقل ميدونستم خودت و پشت يه شخصيت و يه ظاهر ديگه قايم نكردي .
    - چرا براي چند لحظه به اين فكر نميكني كه چرا خودم و قايم كردم ؟
    جوابي بهم نداد . فقط خيره نگاهم كرد .
    پوزخندي روي لبام جا خوش كرد .
    - چون از دنياي واقعي خودم خسته شده بودم . از اين نگاهاي پر ترحم و دلسوزياي بيجا . توي دنياي مجازي من كسي بودم كه احتياجي به اينا نداشت . من يه آدم بودم و همه باهام برخورد ميكردن . تو حتي نميتوني فكرش و بكني كه من تو زندگيم چه عذابي كشيدم . فقط توي دنياي مجازي بود كه ميتونستم آروم باشم و به خودم و وضعيتم فكر نكنم . ميتونستم از ته دل شاد باشم .
    از جاش بلند شد . حرفم و قطع كردم و خيره نگاهش كردم . كلافه و تا حدي هم عصباني گفت :
    - پس من چي ؟ پس بقيه كه باهاشون حرف ميزدي چي ؟ اونا حق نداشتن حقيقت و بدونن ؟
    كلافه گفتم :
    - من فكر نميكردم يه روزي باهات رو به رو بشم . فكر ميكردم هميشه رابطمون مجازي ميمونه . فكر نميكردم در موردت كنجكاوي كنم و بخوام بيام به اون مهموني . . .
    - فقط كنجكاوي ؟!
    جوري اين كلمه رو گفت كه انگار آوار روي سرش خراب شد . نگاهم و گيج و گنگ بهش دوختم . خوب كنجكاوي خالي نبود . دلم ميخواست ببينمش . خودمم از حرف زدن پشت مونيتور ، از كابلا و سيما ، از اين همه فاصله خسته شده بودم . دوباره گفت :
    - فقط كنجكاوي بود ؟! آره ؟
    نگاهم بهش بود . توي سرم دنبال يه كلمه اي ميگشتم كه الان بشه استفاده كرد . فكر كن هورام . . .
    آراد سرش و به چپ و راست تكون داد و گفت :
    - تو به خاطر كنجكاويت اومدي مهموني ؟
    پوزخندي زد و گفت :
    - دارم از خوشحالي ميميرم . مرسي . . . مرسي بانو . . . بعد از 1 سال دوستي فقط در موردم كنجكاوي ؟ اگه اينجوري بود كاش هيچ وقت نميومدي . حداقل الان حس جفتمون بهتر بود .
    اين و گفت و بي خداحافظي از در اتاق بيرون رفت . نگاهم مات روي در مونده بود . چي گفتم ؟ چرا حقيقت و نگفتم ؟
    سرم و محكم روي بالش كوبوندم . اشكام روي صورتم ميريخت . ميترسيدم . نكنه ديگه نياد ؟ يعني براي هميشه رفت ؟!
    همون لحظه پرستار بخش خانوم شهبازي وارد اتاق شد .
    - بيداري عزيزم ؟
    مگه ساعت چند بود ؟ چه پرسش احمقانه اي مگه كسي با شرايط من خوابش ميبرد ؟ با اين همه فكراي جور و واجور . . . زير لب با صدايي پر بغض گفتم :
    -بله بيدارم .
    پرستار تازه نگاهش به چشماي خيسم افتاد دقيق تر نگاه كرد و گفت :
    - داري گريه ميكني ؟
    انگار همين حرف كافي بود تا دوباره بغضم بتركه و بدتر گريه كنم . اين بار ديگه تقصير خودم بود چرا هميشه تصميماي بد ميگرفتم ؟ چرا نميتونستم بزرگونه فكر كنم ؟ سرم و به طرفين تكون دادم و گفتم :
    - چيزي نيست .
    خانوم شهبازي با مهربوني كنارم نشست و گفت :
    - عزيزم چرا انقدر خودت و اذيت ميكني ؟ به خاطر عمله ؟
    لبخند تلخي زدم . فقط خودم ميدونستم كه به خاطر عمل نيست ! سر تكون دادم و گفتم :
    - اي تقريبا !
    دوباره لبخندي روي لبش نشوند و گفت :
    - امروز داشتم تو راهرو رد ميشدم شنيدم كه دكتر سالاري به دكتر افشار گفت احتمال بهبود هست .
    سر تكون دادم ولي تغييري توي صورتم به وجود نيومد . هنوزم از كاري كه با آراد كرده بودم ناراحت بودم . پرستار نگاهي بهم انداخت و گفت :
    - خوشحال باش ديگه .
    - خوشحالم .
    - نخير اينجوري قبول نيست . بخند ببينم بلدي .
    لبخند كم جوني براش زدم . گفت :
    - آها حالا بهتر شد .
    همون لحظه در اتاق باز شد و دكتر سالاري وارد شد . نگاهم به سمت در چرخيد . هنوزم اخماش تو هم بود . چرا اينجوري شده بود ؟! رو به پرستار گفت :
    - خانوم شهبازي شما اينجاييد ؟ گفتم از مريض اتاق 303 مثل چشماتون مراقبت كنين .
    - آخه آقاي دكتر بايد به خانوم تهراني هم سر ميزدم .
    - ميگفتين يكي ديگه از پرسنل اين كار و بكنن . بفرماييد به اون مريض برسيد .
    - چشم دكتر .
    خانوم شهبازي سراسيمه از اتاق بيرون رفت . سابقه نداشت دكتر سالاري با كسي اينجوري صحبت كنه . نگاه دقيقي به صورتش انداختم دكتر هميشگي نبود ! دكتر نگاهش و به سمت من چرخوند . چشماش و ريز كرد و دقيق تر نگاهم كرد . گفت :
    - گريه كردي ؟
    سرم و پايين انداختم و گفتم :
    - نه .
    نگاه دقيق تري بهم انداخت . سرش و تكون داد و گفت :
    - باشه . اگه كاري باهام داشتي بگو پرستارا صدام كنن . امشب شيفت شبم .
    سر تكون دادم و اون بدون هيچ حرفي رفت . دوباره توي تنهايي خودم غرق شدم . اون از آراد اينم از دكتر ! پوفي كردم و چشمام و بستم . مثلا امروز به خودم قول داده بودم گريه نكنم !
    نگاهي به ساعت انداختم 5 دقيقه به 10 بود . خواب به چشمام نميومد . شايد ميتونستم سر از كار سايه ي ساعت 10 در بيارم . نصف شبي كار آگاهم شده بودم !
    نگاهم و به در دوختم و ثانيه شماري كردم . عقربه ي بزرگ روي 12 موند . با كنجكاوي و هيجان به در اتاق خيره شدم . ولي خبري نشد . هر جا باشه ديگه الان پيداش ميشه .
    چند دقيقه بعد نگاهم و به ساعت دوختم 10:10 بود . امشب سايه هم نااميدم كرده بود . پلكام و بستم . امروز روز بدي بود . ديگه طاقتم تموم شده بود . دلم ميخواست از بيمارستان فرار كنم . نفهميدم كي خوابم برد . انقدر پلكام از زور گريه سنگين شده بود كه هيچي حس نكردم . . .
    *****
    - بابا كجاست ؟
    - الان مياد . يه دقيقه رفت پيش دكتر .
    سر تكون دادم و منتظر شدم . چند دقيقه ي بعد بابا وارد شد . هيوا نگاه نگرانش و به بابا دوخت و گفت :
    - چي شد ؟ دكتر چيزي گفت ؟
    بابا به سلام آروم من با لبخند جواب داد و بعد به هيوا اشاره كرد جلوي من چيزي نگه . حتما نميخواست نگران بشم . واقعا هم نبودم . بابا گفت :
    - دكتر گفت خودش الان مياد اينجا ميخواد يه چيزايي رو توضيح بده .
    هيوا نگاهش و از بابا گرفت و سعي كرد من و به حرف بگيره تا به چيزاي بد فكر نكنم . ولي واقعا به تنها چيزي كه فكر نميكردم عملم بود .
    دكتر بعد از 10 دقيقه اومد تو اتاقم . سلام كرد و مودبانه كنار تختم وايساد . به كمك پرستار بانداژ روي صورتم و برداشت و معاينم كرد . هيچ وقت توي ساعت ملاقات اين كار و نميكرد . متعجب شدم . اين بار اخم نداشت . يه لبخند محو روي لبش نشسته بود . نگاهاي خيره و نگران ماه بانو و بابا و هيوا رو روي دكتر ميديدم . من به جاش استرس گرفته بودم . ولي دكتر حسابي مسلط بود .
    دست از معاينه كشيد و با لبخندي كه روي لبش بود گفت :
    - خوب خون زير پوست پيوندي جريان پيدا كرده . تبريك ميگم پوست پيوند و قبول كرده .
    هيوا جيغ خفه اي كشيد و سريع دستش و روي صورتش گذاشت و تقريبا پريد تو بغل كيوان كه يه گوشه نشسته بود . ماه بانو دستاي چروك خوردش و رو به آسمون بلند كرد و از ته دل خدارو شكر كرد . بابا با چشمايي كه به اشك نشسته بود به سمت دكتر رفت و اون و تو آغوش گرفت . تنها كسي كه مات و بي تحرك مونده بود من بودم . هيچ حسي نداشتم . هميشه فكر ميكردم اگه اين لحظه بياد از خوشي بال در ميارم . ولي انگار الان واقعا چيزي حس نميكردم . . .
    هيوا به سمتم اومد و محكم بغلم كرد . بابا تلفن به دست با كسي كه پشت خط بود حرف ميزد . دكتر لبخندي به روم زد . بابا به سمتم اومد و گفت :
    - مهبد بود . بهش خبر و دادم . حسابي خوشحال شد .
    لبخند كم جوني روي لبم نشست . خوشحال باش هورام . داري خوب ميشي . دكتر دوباره به حرف اومد :
    - البته اين عمل فعلا قدم اوله . هنوز اين پوست خيلي كار داره تا يه شكل خوب به خودش بگيره . بايد بعد از 6 ماه بياد براي عمل ترميمي . تا پوستش صاف و يه دست بشه .
    هيوا گفت :
    - دكتر بدنش چي ؟
    - يه مدت بين عملش بايد فاصله بيفته . تا هفته ي ديگه ميريم سراغ بدنش . اميدوارم اون پيوند هم با موفقيت انجام بشه .
    ماه بانو انشاالله بلند بالايي گفت . نگاهم و به دكتر دوختم و گفتم :
    - مرسي دكتر .
    - خواهش ميكنم . وظيفم و انجام دادم .
    بعد رو به بقيه گفت :
    - با اجازتون .
    همه خداحافظي كردن و دكتر از اتاق بيرون رفت . اين روزا همه دوگانه رفتار ميكردن . نه به اخماي اين مدتش نه به خوش خلقي امروزش . اون از آراد اينم از دكتر . راسته كه ميگن دوستا شكل همديگه هستن ! دوباره ياد آراد قلبم و به ضربان انداخت . كاش دوباره بهم سر ميزد . چند روزي ميشد كه ازش هيچ خبري نداشتم . سرخورده شده بودم . نكنه دنبال يه بهونه بود تا بره و پشت سرشم نگاه نكنه ؟ اونوقت من انقدر راحت اين بهونه رو بهش داده بودم . كلا همه چيز تقصير خودم بود . . .
    *****
    حوصلم بدجور سر رفته بود . دلم ميخواست از اين اتاق دور بشم . بيرون هوا حسابي گرفته بود . نگاهم و از پنجره گرفتم و با تصميمي كه يه دفعه اي گرفتم از تخت اومدم پايين . دمپايي هايي كه بيمارستان بهم داده بود و پام كردم و به سمت در راه افتادم . سركي بيرون كشيدم وقتي از خلوتي راهرو مطمئن شدم از اتاق بيرون اومدم . احساس آزادي ميكردم . قدمام و تند كردم تا زودتر به محوطه ي بيمارستان برسم . صداي خانوم شهبازي از پشت سر متوقفم كرد :
    - خانوم . . .
    وايسادم . برگشتم سمتش . با ديدنم ابروش و بالا انداخت و گفت :
    - خانوم تهراني شمايين ؟ كجا ميرين ؟
    - ميخوام برم تو محوطه ي بيمارستان .
    - تنهايي ؟! اصلا شايد ضرر داشته باشه براي پوستتون . بفرماييد تو اتاق تا از دكتر سوال كنم .
    به سمتم اومد و دستم و گرفت . كلافه دستم و از توي دستش بيرون كشيدم و گفتم :
    - ميخوام برم بيرون . از اتاقم خسته شدم .
    - عزيزم دست من كه نيست . بايد دكتر اجازه بده .
    - زود برميگردم .
    - تو برو تو اتاقت من سريع ميرم اجازه ي دكتر و ميگيرم باشه ؟
    داشتم بازم مقاومت ميكردم كه صداي دكتر جفتمون و متوقف كرد . گفت :
    - خانوم شهبازي شما بفرماييد به كارتون برسين . من خانوم تهراني رو همراهي ميكنم .
    خانوم شهبازي نگاهي بهم كرد و ازم دور شد . معني نگاهش و نفهميدم . نگاهم و خوشحال به دكتر دوختم و گفتم :
    - ميتونم برم ؟
    - بدون اجازه ي من هر جا دوست داري ميري ديگه نه ؟
    كلافه گفتم :
    - حوصلم سر رفته .
    - همين جا صبر كن الان ميام .
    پوفي كردم دوباره گفت :
    - جايي نميريا . باشه ؟ زود ميام .
    سر تكون دادم . دستام و روي سينم قلاب كردم و با نوك دمپاييم به زمين ضربه ميزدم . دكتر بعد از چند دقيقه با يه صندلي چرخ دار به سمتم اومد با ناراحتي گفتم :
    - من كه پا دارم . ميتونم راه برم .
    - رو حرف دكترت حرف نزن دختر !
    كلافه نگاهش كردم . با خوش خلقي گفت :
    - بفرماييد بشينيد بانو !
    با اين حرف خشكم زد . آرادم ميگفت بانو . قلبم دوباره لرزيد چرا آراد اينجا نبود ؟ مثل مسخ شده ها روي صندلي نشستم .
    وارد محوطه ي باز بيمارستان شديم . نفس عميق كشيدم دكتر خوب و مهربون بود . شايدم از آراد بهتر بود . احساس امنيت بهم ميداد . ولي آراد . . . خوب اونم خوب بود . اون شوخ بود . دكتر بيشتر جدي بود . البته از وقتي با آراد واقعي رو به رو شده بودم زياد از شوخ بودنش ديگه خبري نبود . . . نفسم و محكم بيرون دادم . خوب تقصير خودم بود . اون كه از اول مهربون و شوخ بود . اين رفتاراش همش به خاطر من بود . . .
    برام جالب بود كه دكتر چيزي نميگفت . فقط بي صدا همراهيم ميكرد . شايد اونم فهميده بود كه احتياج دارم توي هواي آزاد با خودم كلنجار برم . . .
    گوشي دكتر زنگ خورد . سريع جواب داد . صداش تمركزم و به هم زد و ناخودآگاه گوشم به اون سمت رفت .
    - بله ؟
    - . . .
    - تو كجايي ؟
    - . . .
    - گفتي كه شب مياي ازم ميگيريش .
    - . . .
    نه مطب نيستم بيمارستانم .
    - . . .
    - خوب مگه چيه بيا اينجا چِكِش و بهت ميدم .
    - . . .
    - نه تا شب دير ميشه شايد بفروشتش .
    - . . .
    - خوب بيا اينجا ديگه چرا ناز ميكني انقدر ؟
    - . . .
    - پس اومديا . منتظرتم . اتفاقا منم تو محوطه ي بيمارستانم . رسيدي زنگ بزن .
    - . . .
    - قربانت . خداحافظ .
    گوشي و قطع كرد و گفت :
    - ببخشيد دوستم بود .
    سر تكون دادم و گفتم :
    - خواهش ميكنم .
    نگاهم و دوباره به رو به رو دوختم . به شدت دلم ميخواست آراد و ببينم . شايد ميتونستم حرفاي بهتري بهش بزنم . شايد روابطمون بهتر ميشد . . .
    دكتر صندلي رو حركت ميداد و من توي فكراي خودم دست و پا ميزدم . نگاهم و دقيق تر به اطرافم دوختم . تقريبا نزديكاي ورودي بيمارستان بوديم . سرم و به عقب گردوندم و رو به دكتر گفتم :
    - ميشه لطفا از يه طرف ديگه بريم ؟
    دكتر نگاهم كرد و گفت :
    - باشه چند لحظه اينجا بمونيم تا دوستم بياد بعد ميريم همون سمتي كه ميخواي .
    سر تكون دادم و راحت تر روي صندلي نشستم . يعني حالا كه صورتم داشت خوب ميشد امكان داشت آراد برگرده ؟
    " برگرده ؟ واقعا اگه به خاطر صورتت برگرده تو قبولش ميكني ؟ "
    نه . . . معلومه كه نه . . . اونجوري ديگه به خاطر من برنگشته . . . يعني انقدر ظاهر بينه ؟
    " حتما ظاهر بينه . شك نكن ! وگرنه چرا بايد جا ميزد ؟ "
    سرخورده سرم و پايين انداختم . كاش جواب اين صداي موذي چيزي غير از اين بود ! داشت كم كم باورم ميشد كه اون به خاطر قيافم جا زده !
    نفسم و بيرون دادم نه حاضر نبودم ديگه بهش فكرم بكنم . بايد از توي ذهنم مينداختمش بيرون . الان بهترين موقعست .
    سرم و بالا گرفتم . از چيزي كه مقابلم بود متعجب شده بودم . اون اينجا چيكار ميكرد ؟ صداي دكتر و از بالاي سرم شنيدم :
    - آراد اينجام .
    آراد نگاهش و به سمت صدا گردوند . از اون فاصله هم ميشد شك و دودلي رو توي قدماش ديد . چند تا قدم اول و آروم برداشت انگار داشت دنبال راه فراري ميگشت كه به سمتمون نياد . ولي بعد تند تر و محكم تر قدم برداشت . نميتونستم نگاهم و ازش بگيرم . چرا درست زماني كه ميخواستم از توي سرم پرتش كنم بيرون بايد سر و كلش پيدا ميشد ؟ اخمام تو هم رفت . نميدونم به خاطر حضورش بود يا به خاطر احساسات ضعيف خودم كه با ديدنش به هر چي كه فكر ميكردم از سرم ميپريد ! لعنتي !
    دكتر به حرف اومد :
    - سلام . چطوري ؟
    - سلام . خوبم . چك و بده برم .
    حتي به من سلامم نكرد . پسره ي از خود راضي و فكر كرده مرده ي سلام كردنشم . نگاهش به من افتاد اخمام باعث شد اونم اخم كنه . پوفي كردم و بالاخره نگاهم و ازش گرفتم . اين درگيرياي ذهني هر چي كه نداشت خوبيش اين بود كه بعضي وقتا يه نتيجه هايي با خودم ميگرفتم كه توي برخوردام ميتونست كمكم كنه . مثلا همين ظاهر بيني اين آقاي پاركي ! اصلا حيف اسم آراد ! همون مرد پاركي از سرشم زياديه .
    دكتر گفت :
    - چقدر عجله داري حالا . بيا بريم تو يه چيزي بخور .
    - نه زودتر بايد برم . ميترسم اين يارو بنگاهيه خونه رو بده بره .
    - خوب فوقش ملك من ميپره تو شور چيو ميزني ؟
    - بده اون چك و ما بريم .
    - خيلي خب چند لحظه صبر كن برم از تو كيفم بيارمش .
    آراد با كلافگي گفت :
    - بابا من نيم ساعت پيش بهت زنگ زدم گفتم ميام . به جاي گشت و گذار ميرفتي اون چك و مياوردي .
    منظورش از گشت و گذار چي بود ؟ اصلا تا چشمت در بياد . پسره ي پررو . داشتم حرص ميخوردم از دستش ولي دكتر بر خلاف من خنديد و گفت :
    - خب الان ميرم ميارم چيزي نشده كه چرا تيكه ميندازي برادر من ؟
    آراد نيشخند زد و گفت :
    - اومديا .
    دكتر رو به من گفت :
    - اينجا صبر ميكني تا من برگردم ؟
    چي ؟ پيش اين برج زهر مار ؟ عمرا ! با دستپاچگي گفتم :
    - منم ميرم تو اتاقم خوب .
    دكتر همينجور كه به سمت ساختمون بيمارستان ميرفت گفت :
    - الان ميام صبر كن .
    كلافه سر جام موندم . مار از پونه بدش مياد دم لونش سبز ميشه . نگاهم و به آراد دوختم . دستاش و رو سينش قلاب كرده بود و يه سمت ديگه رو نگاه ميكرد . نگاهم و ازش گرفتم و به سمت ديگه دوختم . سعي كردم ذهنم و از حضورش منحرف كنم . اصلا انگار اونجا نبود .
    يكم به سكوت گذشت كه خودش گفت :
    - ميبينم دوست جديد پيدا كردي . انگار بيمارستان خيلي هم بد نميگذره ؟
    سرم و برگردوندم ببينم با منه يا داره با خودش حرف ميزنه . نگاهم نميكرد ولي معلوم بود با منه . تصميم گرفتم در مقابلش سكوت كنم . براش از هر چيزي بدتر بود . دوباره گفت :
    - تا جايي كه يادم مياد صورتت و عمل كردن كسي زبونت و بر نداشته . چرا جواب نميدي ؟
    - جواب من واسه تو فرقي نميكنه پس براي چي بايد حرف بزنم ؟اصلا اين سوالا بي مورده .
    به سمتم برگشت و گفت :
    - يادم رفته بود كه راهمون از هم جدا شده .
    دوباره سرش و برگردوند يه سمت ديگه . از نيم رخش ميتونستم ببينم كه دندوناش و رو هم فشار ميده . حرصش گرفته بود . لبخندي روي لبم نشست . منم سرم و يه طرف ديگه گردوندم . چقدر دكتر لفتش ميداد ! حوصلم سر رفته بود . دستام و به سمت چرخا بردم تا بتونم حركتش بدم . برام سخت بود يكم تقلا كردم كه دوباره آراد گفت :
    - اگه فضولي حساب نميشه ميشه بپرسم كجا ميخواي بري ؟
    اخمام و تو هم كشيدم و گفتم :
    - ميخوام برگردم تو .
    چيزي نگفت . دوباره تقلا كردم . تونستم يكم جابه جا بشم . اميدوار شدم و بيشتر تلاش كردم دستام درد گرفته بود . يهو ديدم صندلي خيلي روون داره حركت ميكنه . نگاهم و به پشت سرم دوختم آراد بدون اينكه بهم نگاه كنه پشت چرخ قرار گرفته بود و حركتش ميداد . نگاه متعجبم و بهش دوخته بودم . نيم نگاهي بهم انداخت و گفت :
    - چيه ؟ بهتر از اينه كه خودكشي كني و 1 سانتم جلو نري .
    سرم و برگردوندم و زير لبي گفتم :
    - خودم ميتونستم .
    - شك دارم .
    دوباره برگشتم سمتش اما اين بار اخمام تو هم بود گفتم :
    - خودم ميتونم برم . اصلا ولم كن .
    دستاش و بالا آورد و دو طرف سرم گذاشت و آروم به سمت رو به رو چرخوندش گفت :
    - انقدر حرف نزن دارم ميبرمت ديگه .
    مات مونده بودم . آب دهنم و قورت دادم و ناخودآگاه با اين حركتش ميخكوب شدم . براي اولين بار بود كه تماس فيزيكي با هم پيدا كرده بوديم .
    " نديد بديد ! تماس فيزيكي ! بسه . به خودت بيا . همين چند دقيقه پيش داشتي تو ذهنت براش خط و نشون ميكشيدي . گفتم تو درست بشو نيستي ! "
    سعي كردم صاف رو صندلي بشينم و آروم و خونسرد به نظر بيام . نرسيده به در ورودي ساختمون دكتر و ديديم . نگاهي به من و آراد انداخت و گفت :
    - اينجا چيكار ميكنين ؟
    سريع گفتم :
    - ميخواستم برگردم تو اتاقم .
    - خيلي طول دادم ؟ ببخشيد .
    آراد گفت :
    - چك كو ؟
    دكتر چك و به طرفش گرفت و گفت :
    - فعلا اين و بهش بده دهنش بسته شه بقيش و خودم ميام باهاش حرف ميزنم .
    آراد گفت :
    - خيلي خب . من ديگه برم . شركتم كلي كار رو سرم ريخته .
    - مگه آرسام اونجا نيست ؟
    - نه بابا رفته سفر . دست تنهام .
    - ديگه ميدونه اونجايي دلش گرمه !
    - آره . به چه كسي هم دلش گرمه . خب خداحافظ .
    دست دكتر و فشرد . سرم و به عقب برگردوندم . نميدونم از روي كنجكاوي بود يا اينكه فقط دلم ميخواست براي بار آخر ببينمش . وقتي متوجه نگاهم شد سرش و برام تكون داد . عقب گرد كرد و به سمت در بيمارستان رفت . ناخودآگاه يه چيزي مثل آه از سينم بيرون اومد . سرم و برگردوندم دكتر با اخم نگاهش به رفتن آراد بود . گفتم :
    - ميشه بريم اتاقم ؟
    بدون اينكه اخماش باز شه گفت :
    - آره حتما .
    پشت صندلي قرار گرفت و من و به سمت اتاقم برد .
    فصل نهم

    - حوصلم سر رفته .
    بابا كنار تختم اومد و گفت :
    - عزيزم تحمل داشته باش بالاخره همه ي اينا تموم ميشه .
    - داره نزديك 4 هفته ميشه كه من توي اين بيمارستان لعنتي گير افتادم . عمل دست و تنمم هي دارن عقب ميندازن . من ميخوام برم خونه .
    هيوا دستم و گرفت و گفت :
    - نميشه كه . يكم طاقت بيار . شايد همين فردا عملت كنن .
    كلافه دستم و از توي دستاش در آوردم و گفتم :
    - نميكنن . خود دكتر گفت كه نميشه . ميگفت بايد صبر كنيم .
    ماه بانو از روي همون مبلي كه نشسته بود گفت :
    - خوب مادر يه چيزي ميدونه حتما . ناسلامتي دكتره ها . يكم طاقت داشته باش .
    سرم و روي بالش كوبيدم و گفتم :
    - اين عملا چه فايده داره ؟ صورتم هنوزم كج و كولست !
    هيوا خنديد و گفت :
    - چون هنوز عمل ترميمي روش انجام ندادن . همين كه پوست پيوند و قبول كرده بايد خدارو شكر كني .
    پوفي كردم و نگاهم و ازش گرفتم . در باز شد و دكتر وارد اتاق شد . گفت :
    - سلام آقاي تهراني . گفتم ساعت ملاقاته هم بيام شمارو ببينم هم يه سر به هورام بزنم .
    بابا با دكتر رو بوسي كرد . هيوا گفت :
    - دكتر اين مريض بداخلاق و چجوري تحمل ميكنين شما ؟
    دكتر لبخند زد و گفت :
    - هورام و ميگين ؟ خيلي خوش اخلاقه كه . مريض به اين صبوري تا حالا نديدم هيچ جا !
    - پس فقط غر غراش سر ماست ؟
    چشم غره اي به هيوا رفتم كه خنده اش گرفت . دكتر گفت :
    - چيزي شده ؟
    بابا گفت :
    - بي تابي ميكنه . ميگه تو بيمارستان خسته شده .
    - چاره ي ديگه اي نيست . بايد تو بيمارستان باشن . فعلا فرار موقوف !
    هيوا گفت :
    - ديدي گفتم . حالا باز غر بزن .
    دلم ميخواست از دستشون فرياد بزنم . خسته شده بودم از اين محيط سرد و بي روح . دلم اتاق خودم و ميخواست . اينجا هيچ كاري نميتونستم بكنم . گفتم :
    - من كه چيزيم نيست . حالم خوبه ميتونم خونه باشم . هر وقتم قرار شد عمل و ادامه بدين بگين زود ميام بيمارستان .
    دكتر يه لنگه ي ابروش و بالا انداخت و گفت :
    - شما دكترين ؟ واسه خودت طبابتم ميكني ؟ دختر تو تازه يه جراحي پوست بزرگ داشتي . حالا ميخواي سريع بري خونه ؟ اصلا شدنيه ؟ در ضمن دكتر افشار گفتن در دسترس باشي . هر وقت خواستيم عمل كنيم كارا سريع راه بيفته .
    پوفي كردم و نگاهم و از دكتر گرفتم . بابا كه قيافه ي درهم و غمگين من و ديد رو به دكتر گفت :
    - حالا هيچ راهي نداره يه مدت هورام بياد خونه ؟
    چشمام برق زد نگاه منتظرم و به لباي دكتر دوختم :
    - بذاريد با دكتر افشار مشورت كنم ببينم نظر ايشون چيه . اگه شد تا فردا خبر و بهتون ميدم .
    ناخودآگاه گفتم :
    - ميشه راضيش كنين ؟
    نميدونم به كار بچه گانم خنديد يا چشماي ملتمسم . گفت :
    - انقدر خونه رفتن و دوست داري ؟ ازمون خسته شدي ؟
    - خسته كه نه ولي از بس اينجا بودم كلافه شدم . هيچ سرگرمي ندارم .
    دكتر سري تكون داد و گفت :
    - خيلي خب سعي ميكنم راضيش كنم .
    چهره ي غمگينم جاي خودش و به لبخند داد . دكتر دوباره گفت :
    - ولي قول نميدما . اگه نشد از چشم من نبيني .
    - باشه شما بگين من ميدونم راضي ميشه .
    نگاه خاصي بهم انداخت و گفت :
    - هندونه زير بغلم نذار دختر .
    با اين حرف از اتاق بيرون رفت . نفس راحتي كشيدم . خدا كنه اين پير مرد غر غروي بد اخلاق راضي بشه . البته بر خلاف چيزي كه به دكتر گفته بودم چشمم آب نميخورد كه بتونه راضيش كنه !
    هيوا نگاهي بهم كرد و گفت :
    - غمگين نباش خواهري . بالاخره از اين بيمارستان مياي بيرون . اينا هر چي كه ميگن به خاطر سلامتيه توئه .
    - تو كه جاي من توي اين اتاق نيستي ببيني چقدر خسته شدم از اين محيط .
    هيوا چهره اي ناراحت به خودش گرفت و گفت :
    - ميخواي امشب پيشت بمونم ؟
    - نه نميخواد . كيوان بنده خدا چه گناهي كرده كه تنها بمونه .
    - اگه تو بخواي ميمونم .
    نفس عميق كشيدم و گفتم :
    - خب توام خونه زندگي داري بيكار كه نيستي .
    هيوا خنديد و گفت :
    - ميمونم پيشت .
    خنديدم . حداقل وقتي با هيوا حرف ميزدم كمتر احساس تنهايي و ناراحتي ميكردم .
    بابا و ماه بانو بعد از ساعت ملاقات رفتن . من موندم و هيوا . خوبي هيوا اين بود كه بي وقفه حرف ميزد و من اين اخلاقش و دوست داشتم . شوخ و سرزنده بود . شلوغ و پر جنب و جوش بود . عاشق رفتاراش بودم . با اون همه شيطنت متانت و وقار خاصي داشت . جوري نبود كه كاراش به نظر جلف و مسخره بياد . خوش به حال كيوان !
    دكتر حدوداي ساعت 8 وارد اتاقم شد . با ديدن هيوا جا خورد و گفت :
    - شما اينجايين ؟
    - هورام خيلي تنها بود گفتم امشب پيشش بمونم .
    - خوب كاري كردين . هورام يه خبر برات دارم . از دكتر افشار . . .
    سكوت كرد . به صورتش زل زدم و با لحني ناراحت گفتم :
    - چه خبري ؟ راضي نشد ؟ نه ؟ نشد ؟
    ابروهاش و بالا انداخت باورم نميشد . جيغ خفه اي كشيدم و گفتم :
    - راضي شد ؟ آره ؟
    دكتر سرش و به نشونه ي تاييد تكون داد با خوشحالي گفتم :
    - آخ جون . هيوا دكتر راضي شد . من ميام خونه .
    بعد رو به دكتر گفتم :
    - فردا صبح ميتونم برم ؟
    دكتر از هيجان من به خنده افتاده بود گفت :
    - دختر چقدر عجولي تو .
    - تورو خدا بذارين فردا برم .
    - باشه باشه . صبح ميتوني بري . ولي فقط حق داري 4 روز خونه بموني .
    دست هيوا رو تو دستم گرفتم و جيغ كشيدم .4 روزم برام خيلي بود . همين كه از محيط بيمارستان يه مدت فاصله ميگرفتم حس خوبي بهم ميداد . هيوا هم با خوشحالي همراه من ميخنديد . دكتر گفت :
    - آرومتر هورام . اينجا بيمارستانه ها .
    جلوي دهنم و گرفتم و گفتم :
    - ببخشيد . خيلي خوشحالم .
    دكتر شب بخير گفت و با لبخند از اتاقم خارج شد . دلم ميخواست زودتر بخوابم تا فردا بشه و از اونجا خلاص بشم . به هيوا شب بخير گفتم و چشمام و بستم . هيوا روي راحتي دراز كشيده بود كه صداي گوشيش بلند شد . سريع جواب داد . خيلي آروم حرف ميزد جوري كه چيزي نميشنيدم . چشمام و باز كردم ديدم كنار پنجره ايستاده و حرف ميزنه . وقتي تلفن و قطع كرد گفتم :
    - كي بود ؟
    - بابا بود .
    روي تخت نيم خيز شدم و گفتم :
    - چطور اين وقت شب زنگ زده ؟ كاري داشت ؟ چيزي شده ؟
    - نه چيزي نشده . تصميم گرفته توي اين 4 روز ببرتت مسافرت !
    - مسافرت ؟
    هيوا نشست پايين تخت و گفت :
    - آره
    - يهو ؟
    نگاهم كرد و گفت :
    - اصلا من به بابا نگفته بودم كه دكتر با خونه اومدنت موافقت كرده . از كجا فهميده پس ؟
    - خوب ازش ميپرسيدي .
    - يادم رفت . انقدر تند تند حرف زد و قطع كرد كه گيج شدم .
    دوباره به بالش تكيه زدم و گفتم :
    - فردا ميفهميم . حاضرم هر جايي باشم به جز بيمارستان .
    پلكام و بستم و زير لبي گفتم :
    - نگفت كجا ميريم ؟
    - شمال .
    شمال ؟! بدم نميومد سفر برم . از خونه بهتر بود . بايد به بابا ميگفتم گوشيم و برام بياره . اميد داشتم كه آراد هنوزم بهم اس ام اس بزنه يا خبر بگيره . نفسم و بيرون دادم . به هيچي فكر نكن هورام . توي اين 4 روز قراره كلي بهت خوش بگذره .
    صبح با صداي هيوا از خواب بيدار شدم . با هيجان سر جام نشستم و گفتم :
    - آخ جون بريم خونه ؟
    -صبر كن دختر . هولي ؟ ميريم . قراره كيوان بياد دنبالمون .
    - زنگ بزن ببين كجاست ؟
    -بايد نزديك باشه . يه ربع پيش بهش زنگ زدم .
    - خوب الانم بزن .
    - خوبه تا الان خواب بوديا . لباسات و بپوش كيوانم مياد .
    سريع به سمت سرويس بهداشتي رفتم و لباسام و با عجله عوض كردم . بالاخره بعد از چند وقت از شر اين لباساي بيمارستان راحت ميشدم .
    چيزي طول نكشيد كه كيوان اومد دنبالمون . هيوا از اين همه عجله ي من شاكي شده بود و مدام غر ميزد ولي اون كه از حال من خبر نداشت . سوار ماشين شديم . سلام كردم . كيوان با خوش رويي جوابم و داد . هيوا گفت :
    - تو نفهميدي بابا چرا يهويي تصميم گرفت بره مسافرت ؟ كلي كنجكاو شدم .
    - به منم دقيق چيزي نگفت . فقط زنگ زد گفت لباسامون و جمع كنم صبح بيام دنبالتون ميخوايم بريم سفر . پرسيدم كجا كه گفت شمال ويلاي دوستش .
    - ويلاي دوستش ؟ بابا چرا انقدر مرموز شده ؟
    نگاهم و از پنجره بر نميداشتم . مثل نديد بديدا زل زده بودم به خيابون . كيوان دوباره گفت :
    - از من ميپرسي ؟ باباي جناب عاليه .
    - ولي بدم نشدا . دلم سفر ميخواست .
    - آخه شمال ؟ اين وقت سال ؟ الان سرده .
    نگاهم و به سمت كيوان و هيوا چرخوندم و گفتم :
    - هر چي باشه بهتر از بيمارستانه .
    كيوان نگاهي از توي آينه بهم انداخت و گفت :
    - همه ي اينا به خاطر توئه ها . وگرنه بابا دلش براي من و هيوا نسوخته كه ببرتمون سفر .
    خنديدم و گفتم :
    - حسود نباشين .
    جلوي در خونه رسيديم . تقريبا به سمت خونه پرواز كردم . چقدر دلم براي آجر آجر اين خونه تنگ شده بود . مني كه 24 ساعته توي اتاقم و توي اين خونه بودم حالا نزديك 1 ماه بود كه رنگ اين خونه رو نديده بودم .
    سريع رفتم تو و از همون جلوي در بلند صدا زدم :
    - ماه بانو . . . بابا . . . مهمون نميخواين ؟
    ماه بانو از اتاقش لنگون لنگون بيرون اومد و گفت :
    - خوش اومدي مادر .
    بوسه اي روي گونش كاشتم و گفتم :
    - چقدر دلم واسه خونه تنگ شده بود .
    احساس ميكردم روحيم خيلي بهتر شده . از شب مهموني . . . نه نه به مهموني فكر نكن . صداي بابا افكارم و به هم ريخت . من و تو آغوشش گرفت و گفت :
    - خوبي ؟
    - عاليم .
    بوسه اي روي موهام گذاشت و گفت :
    - هميشه عالي باشي بابا جون .
    هيوا گفت :
    - بابا شما جديدا خيلي مشكوك شدينا .
    - چطور ؟ مگه چيكار كردم ؟
    كيوان گفت :
    - نصف شب زنگ ميزنين به همه ميگين شال و كلاه كنن كه ميخوايم بريم سفر . بعد هيچ اطلاعاتي هم نميدين كه كجا و اينا . مشكوكين ديگه .
    بابا خنديد و گفت :
    - خوب خودمم يكم شوكه شدم .
    هيوا گفت :
    - از تصميم خودتون شوكه شدين ؟!
    بابا پرسشگر هيوا رو نگاه كرد و بعد دوباره زد زير خنده و گفت :
    - نه دختر . مگه با خودم درگيرم ؟
    - دور از جون .
    - ديشب سالاري زنگ زد بهم .
    - دكتر سالاري ؟
    - نه دوستم . باباي دكتر سالاري. گفت از حسام شنيده هورام يه مدت مرخص ميشه از بيمارستان گفت فرصت خوبيه بريم سفر . راستش يه مدت بود ميخواست دعوتم كنه ويلاشون ولي هم به خاطر هورام هم كاراي خودم نميشد . ديدم اين پيشنهاد الان بهترين موقع داده شده . منم قبول كردم . از طرفي هم دكتر سالاري باهامونه خيالم از بابت هورام راحت ميشه .
    هيوا مشكوك نگاه كرد و گفت :
    - چه دوست خوبي .
    بابا گفت :
    - سالاري مرد خوبيه . سالهاست كه با هم دوستيم .
    بعد رو به من گفت :
    - هورام جان برو بالا هر چي ميخواي بردار . الانا ديگه بايد سر و كلشون پيدا شه .
    هيوا گفت :
    - ميان اينجا ؟
    - آره همه از اينجا حركت ميكنيم .
    سريع به سمت اتاقم دويدم . برام فرق نداشت با كي ميريم و كجا ميريم . همين كه الان كنار خانوادم بودم برام دنيايي ارزش داشت .
    وارد اتاقم شدم . چقدر دلم براي اين رنگ تيره اش تنگ شده بود . نگاهم به سمت كامپيوترم كشيده شد . چه شبا و روزايي كه با اين كامپيوتر با آراد حرف نزده بودم . حالا چي ؟ الان به كجا رسيده بوديم ؟
    نفس عميقي كشيدم و به سمت كمدم رفتم . چمدون كوچكي رو برداشتم و لباسام و توش گذاشتم . نگاهم دور تا دور اتاق چرخيد . دنبال گوشيم ميگشتم . درست روي ميزم بود . برداشتمش . خواستم روشنش كنم كه پشيمون شدم . انداختمش داخل كيفم و از اتاقم بيرون رفتم .
    كيوان چمدون و از دستم گرفت تا توي ماشين بذاره . رو به هيوا گفتم :
    - هنوز نيومدن ؟
    - نه .
    از خونه بيرون رفتم . طبق عادتم شالم و روي صورتم كشيدم و به سمت ماه بانو رفتم كه به كيوان ميگفت چمدونارو چجوري توي ماشين بذاره . صداي بابا رو از اون طرف ماشين شنيدم كه ميگفت :
    - اومدن .
    هيوا در خونه رو قفل كرد و به جمع ما پيوست . ماشين و گوشه اي پارك كردن . اين ماشين به شدت برام آشنا بود . كجا ديده بودمش ؟
    دكتر از ماشين پياده شد و با خنده به سمتمون اومد و گفت :
    - احوال بيمار فراري ما چطوره ؟
    خنديدم و گفتم :
    - ممنون خوبم .
    دكتر گفت :
    - دختر تو چجوري از بيمارستان رفتي كه من نفهميدم ؟ فقط منتظر اجازه ي رفتن بوديا .
    هيوا گفت :
    - انقدر من و هول كرد . صبح ديوونه شدم از دستش .
    بابا خنديد و گفت :
    - خب بچم خسته شده بود .
    همگي دست دادن و روبوسي كردن . مادر دكتر سالاري جلو اومد تا حالا نديده بودمش . حتي توي عروسي هيوا هم نبود . به طرفم اومد و با خوش رويي صورتم و بوسيد . از بالاي شونه ي خانوم سالاري تصوير آراد و ديدم كه به ماشين تكيه زده . اخماش تو هم بود و نگاهش و خيره به حسام دوخته بود .
    قلبم يه لحظه نزد . حتي تعارفات و حرفاي خانوم سالاري رو هم نميشنيدم . فقط لبخند كوتاهي زدم و اون به سمت ماه بانو رفت .
    اون اينجا چيكار ميكرد ؟! كمي نزديك تر اومد و به بابا و بقيه سلام كرد . حسام دستش و پشت آراد گذاشت و گفت :
    - معرفي ميكنم دوست خوبم آراد . تو اين سفر باهامونه .
    نميدونستم حسم چيه . خوشحال بودم يا ناراحت ؟ چه اهميتي داره ؟ حالا مگه آراد كيه ؟!
    نگاهم و ازش گرفتم . ولي گوشام و تيز كرده بودم تا ببينم چي زير گوش حسام پچ پچ ميكنه .
    - چرا نگفتي تنها نميرين سفر ؟
    دكتر گفت :
    - مگه فرقي داشت ؟
    - خوب معلومه كه فرق داشت . اگه ميدونستم نميومدم .
    - چرند نباف پسر . سفر بدون تو نميچسبه .
    - ببين من چه بلايي سرت بيارم تو اين سفر .
    حسام فقط خنديد . مطمئن بودم به خاطر حضور من ناراحته . اخمام تو هم رفت . بابا گفت :
    - خب اگه سلام و احوال پرسيا تموم شد راه بيفتيم ؟
    همه حرف بابا رو تاييد كردن و به سمت ماشينا رفتيم . هيوا و كيوان تو ماشين خودشون نشستن . من و ماه بانو و بابا هم تو ماشين بابا . حسام و آراد و آقا و خانوم سالاري هم تو ماشين آراد . تازه فهميدم كه چرا ماشين برام آشنا بود . يه بار من و تا خونه رسونده بود . يه بار كنارش نشسته بودم و درست توي يك قدميش نفس كشيده بودم ولي . . .
    نفسم و بيرون دادم و نگاهم و از ماشينش گرفتم . خدا آخر و عاقبت اين سفر و به خير كنه .

    تو كل مسير روي صندلي عقب دراز كشيده بودم و دستمم روي پيشونيم گذاشته بودم . حالا كه فهميده بودم آرادم باهامون توي اين سفر هست نميدونم دلم اين سفر و ميخواست يا نه ! خدا كنه نخواد تيكه بندازه . يا با حرفاش حس بدي بهم بده . قبلا از اين عادتا نداشت ! انقدر خوب و دوست داشتني بود كه داشتم به اين باور ميرسيدم كه بهترين مرد روي زمينه !
    هر چند آدما شخصيت مجازيشون با حقيقيشون فرق داره !
    كاش يه فرصت پيش ميومد تا همه چي و براش توضيح بدم . دلم نميخواست فكر كنه واقعا از روي كنجكاوي راضي شدم ببينمش . نميدونم اون روز چه مرگم شده بود كه نميتونستم حرف بزنم . حداقل امكان داشت كه اگه بدونه رفتارش و يكم باهام بهتر بكنه .
    واقعا دلم براي اون آراد مهربون تنگ شده بود . اين آراد و تا حالا نديده بودم . برام گنگ بود . احساس ميكردم 1 سال با يكي ديگه حرف زدم .
    نفسم و بيرون دادم . بابا نيم نگاهي به عقب انداخت و گفت :
    - خوابي ؟
    - نه بيدارم .
    ماه بانو يه برش سيب به سمتم گرفت و گفت :
    - پاشو ميوه بخور .
    ازش گرفتم ولي از جام تكون نخوردم . تو همون حالت گاز كوچيكي به سيب زدم و جويدم . بابا گفت :
    - خوابيده نخور . ميپره تو گلوت .
    - حواسم هست .
    - انقدر تو بيمارستان دراز كشيدي خسته نشدي ؟ انگار عادت كرديا .
    - جاده رو ميبينم حالم بد ميشه .
    ماه بانو برش ديگه اي سيب به سمتم گرفت گفتم :
    - هنوز اينم نخوردم .
    - بگير دستت مادر . ميخوريشون .
    از دستش گرفتم و دوباره گاز كوچيكي به برش سيب زدم . بابا گفت :
    - گشنت نيست ؟
    - يكم .
    بابا رو به ماه بانو گفت :
    - بگيم يه گوشه وايسن يه چيزي بخوريم . هورامم از صبح چيزي نخورده .
    ماه بانو سر تكون داد . بابا بوق زد و پيچيد سمت يكي از رستورانايي كه بين جاده بود . پشت سرش كيوان و آقا پاركيه ! هم پيچيدن . بابا از ماشين پياده شد . هم زمان آقاي سالاري هم پياده شد و گفت :
    - چي شد وايسادين ؟
    - گفتم يه چيزي بخوريم . هورام چيزي نخورده از صبح تا حالا .
    ماه بانو از ماشين پياده شد . ولي من هنوز به صندلي چسبيده بودم . يه ترس عجيبي به خاطر رو به رويي با آراد داشتم . حتي واسه ي اولين بار كه داشتم ميرفتم مهموني اين حس ترس و نداشتم !
    هيوا به سمت ماشينمون اومد و گفت :
    - چرا پياده نميشي ؟
    - ميشه غذاي من و بياري تو ماشين ؟
    هيوا اخماش و تو هم كشيد و گفت :
    - براي چي ؟
    - اينجوري راحت ترم .
    - باز به خاطر صورتت ؟ الان كه بهتر شده . جلب توجه هم نميكني . پياده شو .
    هيوا هر چيزي رو به صورتم ربط ميداد ! نفس عميقي كشيدم و گفتم :
    - هيوا خواهش ميكنم .
    هيوا نگاهم كرد هنوز اخماش تو هم بود گفت :
    - باشه ببينم چي ميشه .
    با اين حرف از ماشين دور شد . هيوا كنار بابا رفت و چيزي كنار گوشش گفت . بابا هم رو به بقيه گفت :
    - بفرماييد داخل رستوران .
    همه با هم به اون سمت رفتن . دكتر يه لحظه سرش و برگردوند سمت ماشين . وقتي من و اونجا ديد كنار گوش آراد چيزي گفت و از جمع جدا شد . رد نگاه آراد و گرفتم روي خودم براي چند لحظه ثابت موند . دكتر تقريبا نزديك ماشين رسيده بود . صداش باعث شد نگاهم و از چشماي اخم آلود آراد بگيرم :
    - هورام ؟ چرا اينجا نشستي ؟ مگه چيزي نميخوري ؟
    - اينجا راحت ترم . به هيوا گفتم تو ماشين ميخورم .
    دستش به سمت دستگيره ي ماشين رفت و بازش كرد گفت :
    - پياده شو دختر . اين ترسا و رفتارارو بذار كنار .
    - دكتر جدي راحت ترم .
    نگاهم ناخوداگاه به سمت آراد كشيده شد . دستاش تو جيبش بود و هنوزم اخم داشت . ولي قدم از قدم بر نداشت . دكتر گفت :
    - خوب اينجوري ماها ناراحتيم . بيا پايين . زود .
    آخرم نتونستم راضيش كنم كه توي ماشين بمونم . پياده شدم . دكتر در و بست و جلو تر قدم برداشت . سرم پايين بود . انگار فرار كردن از آراد اجتناب ناپذير بود ! سرم و بلند كردم . پشتش به من بود و داشت سلانه سلانه به سمت رستوران ميرفت .دكتر با چند تا قدم سريع بهش رسيد منم پشت سرشون بودم .
    دكتر وارد رستوران شد و پشت سرش هم آراد . توي چند قدميشون بودم كه ديدم آراد وايساده و در و برام نگه داشته . سرم و پايين انداختم و از كنارش رد شدم . زير لبي تشكر كردم ولي جوابي بهم نداد . دوباره با اين حركتش اخمام رفت تو هم . انگار با خودشم درگير بود . اگه خوشت نمياد من و ببيني پس اين كارات چيه ؟ هيوا با ديدنم تعجب كرد . گفت :
    - چي شد ؟ نظرت عوض شد ؟
    دكتر زودتر از من گفت :
    - رفتم آوردمش . مثلا اومده مسافرت . نميشه كه همش تو ماشين بشينه .
    - دكتر حرف من و زدين . نميدونم تا كي ميخواد اين گوشه گيرياش و ادامه بده .
    سرم و پايين انداختم . ترجيح دادم صورت هيچ كدومشون و نبينم . بابا و آقاي سالاري سفارش غذا دادن . ماه بانو همون اول راه حسابي با خانوم سالاري اخت شده بود . كيوان و هيوا هم كه همش كنار گوش هم پچ پچ ميكردن و توي عوالم خودشون بودن . همه دو تا دوتا با هم حرف ميزدن . حتي دكتر و رفيق شفيقشم مدام حرف ميزدن و ميخنديدن . اين وسط تنها كسي كه آروم نشسته بود من بودم .
    نگاهم و دور تا دور رستوران چرخوندم . باز خوب بود كه محيطش خلوت و دنج بود . بوي غذاها و كباباي مختلف بهم ميخورد و حسابي گرسنم شده بود .
    چيزي نگذشت كه سفارشاتمون و روي ميز چيدن . تقريبا به غذا حمله كردم . وقتي حسابي سير شدم دست از خوردن كشيدم . يكم صبر كردم ولي خوردن همه ادامه دار بود ! خوب حق داشتن مدام حرف ميزدن ديگه كي وقت ميكردن چيزي بخورن ؟
    كنار گوش هيوا گفتم كه ميرم تو ماشين . اونم فقط سر تكون داد . آروم از ميزمون جدا شدم و به سمت در خروجي رستوران رفتم . انگار خلوتي اونجا باعث ميشد راحت تر باشم .
    به سمت ماشين رفتم . نفس عميق كشيدم و دستام و از هم باز كردم . هواي خوبي بود . با اينكه يكم سوز داشت ولي بازم بهتر از هواي تهران بود .
    صداي در رستوران اومد . برگشتم و نگاهم و به سمت در دوختم . آراد خونسرد بدون اينكه نگاهي بهم بندازه به سمت ماشينش كه درست كنار ماشين بابا پارك بود رفت . نگاهم و ازش گرفتم و به سمت در عقب ماشين رفتم و نشستم . آراد در طرف راننده ي ماشين خودش و باز كرد و از داخل ماشين چيزي برداشت و در و محكم بست . تكيه اش و به ماشين داد . زير چشمي داشتم نگاهش ميكردم . توي دستش پاكت سيگار بود . اخمام رفت تو هم . هيچ وقت از سيگار خوشم نميومد . درست رو به روي من وايساده بود . نگاهم و به جلو دوختم . چرا تنها اومده بود بيرون ؟ اصلا چرا اومده بود جلوي من وايساده بود ؟ مگه ازم بدش نميومد ؟
    صداي فندك اومد و بعدشم بوي سيگار توي هوا پيچيد . اخمام تو هم رفت . سعي كردم نفس عميق نكشم . بوي سيگار حالم و به هم ميزد .
    دوباره زير چشمي نگاهي به آراد كردم . به من نگاه نميكرد . انگار به يه نقطه ي نامعلوم خيره شده بود . پك عميقي به سيگارش زد و دودش و بيرون فرستاد . كاش اون سر صحبت و باز ميكرد . اين سكوتا و رفتارا معذبم ميكرد . يا حداقل ازم فاصله ميگرفت .
    بي اختيار از بوي سيگار دستم و جلوي بينيم گرفتم . صداي آرومش و شنيدم :
    - بوي سيگار اذيتت ميكنه ؟
    نگاهي بهش انداختم و فقط سر تكون دادم . يكم نگاهم كرد و بعد سيگار و از بين انگشتاش بيرون كشيد و زير پاش انداخت . با كفش محكم فشارش داد روي زمين . نفس عميقي كشيدم . چرا مهربون شده بود ؟
    دستاش و دوباره تو جيبش كرد و گفت :
    - نميدونستم توام تو اين سفر هستي . حسام بهم نگفته بود .
    پوزخندي بي اراده روي لبام نشست و گفتم :
    - اگه ميدونستي نميومدي ؟
    - چرا نيام ؟ من با تو مشكلي ندارم .
    - ولي ازم خوشتم نمياد . اينطور نيست ؟
    - چرا فكر ميكني ازت خوشم نمياد ؟
    شونه هام و بالا انداختم و گفتم :
    - از رفتارت .
    دستاش و روي سينش قلاب كرد و كامل به ماشين تكيه داد .
    - مگه چجوري رفتار كردم ؟ من فقط دلخور بودم .
    - الان ديگه دلخور نيستي ؟
    نگاهش و بهم دوخت . يكم مكث كرد و گفت :
    - نه . . . نميدونم . . . شايد . . .
    اينارو كلافه و با مكث ميگفت . آخر نفهميدم منظورش كدومش بود ؟ دلخوره يا نه ؟ دوباره گفت :
    - يه جايي تو وجود تو دارم دنبال بانوي سرخ ميگردم تا شايد . . .
    در رستوران باز شد و دكتر بيرون اومد و باعث شد حرف آراد قطع بشه . هنوزم نگاهم و بهش دوخته بودم شايد چي ؟ حرف بزن لعنتي . ولي انگار ديگه قصد نداشت چيزي بگه . دكتر نزديك تر اومد . آراد گفت :
    - هنوز غذا خوردنشون تموم نشده ؟
    دكتر سر تكون داد و گفت :
    - چرا الان ميان . سوار شو .
    آراد سريع در طرف راننده رو باز كرد و سوار شد . چشماي ملتمسم و بهش دوختم تا شايد بخواد جملش و كامل كنه . ولي اون حتي نگاهشم بهم ننداخت . نفسم و با حرص بيرون دادم و با اخم به دكتر خيره شدم . لعنت بر خروس بي محل !
    دكتر نگاه خاصي بهم انداخت و سوار ماشين شد . نفهميدم اين نگاه چه معني داشت . ولي هر چي كه بود نتونست اخمام و از هم باز كنه !
    چند دقيقه بعد همه سوار ماشينا بودن و داشتيم به سمت ويلاي آقاي سالاري ميرفتيم .
    مدام حرف آراد تو ذهنم ميومد . . . چي ميخواست بگه ؟ شايد چي ؟ حالا نميشد دكتر چند ثانيه دير تر ميومد ؟ پوفي كردم و دوباره روي صندلي عقب دراز كشيدم .

    درگیر رویای توام، منو دوباره خواب کن
    دنیا اگه تنهام گذاشت، تو منو انتخاب کن
    دلت از آرزوی من، انگار بی خبر نبود
    حتی تو تصمیمای من،چشمات بی اثر نبود
    باور نمی کنم ولی، انگار غرور من شکست
    اگه دلت میخواد بری، اصرار من بی فایدست
    هر کاری می کنه دلم، تا بغضمو پنهون کنه
    چی میتونه فکر تو رو، از سر من بیرون کنه
    یا داغ رو دلم بزار، یا که از عشقت کم نکن
    تمام تو سهم منه، به کم قانعم نکن

    صداي آهنگي كه از ضبط ماشين ميومد باعث شد اشكام روي صورتم جاري بشه . چرا انقدر احساسم بد بود ؟ چرا انقدر ناراحت بودم ؟ اصلا مگه اون كي بود ؟ چرا بايد اين رفتاراش برام مهم باشه ؟ اصلا محل نميذاره بهم به درك . مهم نيست . خاك تو سرت هورام . نشستي داري براي كي گريه ميكني ؟ بسه انقدر زر زر نكن .
    " آخه تو حست به اون چيه ؟ دوست شي ؟ دوست دخترشي ؟ عشقشي ؟ اين گريه ها براي كيه ؟ "
    دستم و روي پيشونيم گذاشتم تا اشكام معلوم نباشه . نميدونستم كي هستم . يا حسم بهش چيه . ولي من آراد گذشته رو ميخواستم . ميدونستم خيلي چيزا عوض شده . ولي من هنوزم توي اون روزا مونده بودم . برام هيچي عوض نشده بود . انتظار همون آراد و داشتم . . .
    " كاش به اون مهموني نميرفتي . "
    نفس عميقي كشيدم . واقعا كاش نميرفتم . بعضم و قورت دادم و نذاشتم بيشتر از اين چشمام خيس بشه .
    ******
    دستي آروم تكونم ميداد . چشمام و باز كردم . هيوا با صورتي خندون جلوم بود با گيجي نگاهي به اطراف كردم و گفتم :
    - كجاييم ؟
    - رسيديم ويلا . واقعا تونستي بخوابي ؟
    - نفهميدم كي خوابم برد .
    - پاشو بايد چمدونارو ببريم تو .
    هيوا رفت . بلند شدم . كمرم حسابي روي صندلي ماشين درد گرفته بود . يكم ماساژش دادم و پياده شدم . بابا در صندوق عقب ماشين و باز گذاشته بود و خودشم نبود . نگاهم به چمدونم افتاد . خواستم به طرفش برم كه دكتر و ديدم همينجوري كه به سمت ماشين آراد ميرفت گفت :
    - سلام خوش خواب . شنيدم كل مسير و خواب بودي .
    يه لبخند ناخودآگاه روي لبم نشست . خيلي خوب خوابيده بودم . بعد از اون گريه ي جانانه اين خواب حسابي بهم چسبيده بود . گفتم :
    - سلام . آره خيلي خوب بود . حسابي چسبيد .
    دكتر چمدوني رو از تو ماشين آراد در آورد و همينجوري كه به سمت در ويلا ميرفت گفت :
    - پس بدو برو جا بگير كه الان همه اتاقا پر ميشه .
    دكتر رفت . دوباره نگاهم به چمدون افتاد . با سستي كه به خاطر خواب دچارش شده بودم چمدون و برداشتم . با اينكه زياد سنگين نبود ولي احساس سنگيني ميكردم . دستام انگار جون نداشت چمدون و بلند كنم . همون جا كنار ماشين گذاشتمش روي زمين . كمرمم هنوز درد ميكرد . منتظر بودم كسي بياد كمكم كنه . ولي خبري از كمك نبود . پوفي كردم و دوباره چمدون و برداشتم . تقريبا به پله هاي ورودي رسيده بودم . نگاهم روي 10 تا پله اي كه رو به روم بود خيره مونده بود . كي ميتونست اين و ببره بالا ؟ اخمام تو هم رفته بود . چند لحظه مكث كردم . صداي پا ميومد . خوشحال شدم . سرم و بالا گرفتم . خدا كنه كيوان باشه تا بهش بگم كمكم كنه . با لبخند ژكوند منتظر صاحب صداي پا بودم كه يهو سر و كله ي آراد پيدا شد . پوفي كردم . آراد كه كمك بكن نيست . داشت از پله ها ميومد پايين و با كنجكاوي نگاهم ميكرد . دستم و به سمت چمدون بردم و دوباره بلندش كردم . نخير اين چمدون و پاي خودم نوشته بودن !
    به زحمت بلندش كردم و تقريبا روي پله كشيدمش . پله ي اول و دوم و راحت بالا بردم . ميخواستم چمدون و دوباره بلند كنم و روي پله ي سوم بذارم كه دستي روي چمدون اومد . با تعجب رد دستارو گرفتم و به صورت سرد و يخي آراد رسيدم . گفت :
    - ولش كن من ميبرمش.
    - خودم ميتونم .
    شونه اي بالا انداخت و گفت :
    - باشه اصرار نميكنم .
    دستش و توي جيبش برد و از كنارم گذشت . حرصم گرفته بود . دندونام و رو هم فشار دادم . چمدون و دوباره دستم گرفتم و سعي كردم از پله ها ببرمش بالا . يكم تلاش كردم كه دوباره دستي رو روي چمدون حس كردم ولي اين بار تقريبا چمدون و از دستم در آورد . زير لب گفت :
    - حالا خوبه سبكه و انقدر لفتش ميده !
    چمدون به دست از كنارم گذشت . احساس ميكردم يه بار 100 تني از روم برداشته شده . حتي لحن تند و تيز و اخماي تو همشم نتونست اين حس خوب و ازم بگيره . بدجور تنم كوفته بود . احساس ميكردم 100 نفر ريختن سرم و هي كتكم زدن .
    سلانه سلانه از پله ها بالا رفتم . يه خونه ويلايي درست بالايي اين 10 تا پله بود . نماش سنگ بود . جاي دنج و قشنگي بود . توي چند متري از اينجا هم هيچ خونه يا ويلايي نبود . از در داخل رفتم تازه هياهوي بقيه به گوشم رسيد . هر كسي يه طرفي بود و كاري انجام ميداد . نگاهم روي زمين دنبال چمدونم گشت . ولي نديدمش . سرم و بالا گرفتم و اين بار دنبال آراد گشتم . نكنه اين پسره چمدون و سر به نيست كرده باشه ؟!
    آراد از اتاق بيرون اومد . نگاهامون با هم تلاقي كرد . همينجوري كه از كنارم ميگذشت گفت :
    - چمدونت تو اون اتاقه .
    اين و گفت و سريع رد شد . حتي نذاشت ازش تشكر كنم ! شونه بالا انداختم و به سمت همون اتاق رفتم .
  13. 1
  14. #8
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    فصل هشتم
    يعني ميشه همه چي درست پيش بره ؟ ميشه من سالم از اين اتاق بيرون بيام ؟ هيچ صدايي رو نميشنيدم . فقط چراغايي كه به سقف بود و ميديدم . چشمام روشون خشك شده بود صداي نفسم توي گوشم ميپيچيد . انگار توي اون راهروي ترسناك فقط خودم بودم . هر لحظه به در اتاق عمل نزديك تر ميشدم . چشمام و بستم و چند تا نفس عميق كشيدم . فقط همين يه بار كمكم كن . همين يه بار !
    قطره اي اشك از چشمام سُر خورد پايين . چشمام و باز كردم . پر از بغض بودم . دستام بي حركت كنارم افتاده بودن بالاخره تختم وارد اتاق سبز پوش شد ! روي تخت اتاق عمل خوابيدم . هنوزم صداها برام محو بود . توي افكار خودم غرق شده بودم . دوباره پلكام و بستم تا براي آخرين بار از خدا كمك بخوام . ولي تنها چيزي كه اون لحظه توي سرم بود لبخند آراد بود . چرا الان بهش فكر ميكردم ؟ اخم كردم . خواستم از تو ذهنم پسش بزنم ولي نرفت . انگار ميخواست با اون لبخندش دلگرمم كنه . موفقم شد . چون آروم شدم . دوباره صداهاي اطرافم و شنيدم . آراد كم كم داشت از توي سرم ميرفت بيرون . اخمم غليظ ترشد . صدايي من و از افكارم بيرون كشيد :
    - به چي فكر ميكني كه اخمات انقدر تو همه ؟؟
    چشمام و باز كردم . مسئول بيهوشي بود . اخمام و باز كردم . نفس عميقي كشيدم و گفتم :
    - هيچي .
    - آماده اي ؟
    سر تكون دادم و چشمام و بستم . خودم و آماده كردم براي بيهوشي .
    *****
    دكتر اخماش توي هم بود و داشت پوستم و معاينه ميكرد . چند ساعتي ميشد كه از اتاق عمل بيرون اومده بودم . هيوا با نگراني گفت :
    - چيزي شده دكتر ؟
    دكتر هنوزم ساكت بود . قلبم توي سينم تند تند ميزد . بابا جلوتر اومد و گفت :
    - دكتر اگه چيزي شده بهمون بگين .
    نگاهم و از دكتر گرفتم و به سمت ماه بانو چرخوندم . پير زن بيچاره از وقتي كه عملم تموم شده بود تو خودش بود و مدام تسبيحش و ميچرخوند و زير لب ذكر ميگفت .
    دوباره نگاهم و به اخماي در هم دكتر دوختم . ميخواستم ذهنش و بخونم . نميفهميدم چي تو سرشه . بگو دكتر . بگو كه همه چي خوب پيش رفته . اخمات و باز كن . قلبم محكم خودش و به سينم ميكوبيد .
    بالاخره دكتر دست از معاينه برداشت . نگاهي به بابا و هيوا انداخت و گفت :
    - عملش خيلي خوب بود . ولي بايد منتظر بمونيم كه پيوند بگيره . هنوز هيچي معلوم نيست .
    هيوا با چشمايي كه انگار هر لحظه آماده ي باريدن بود گفت :
    - يعني چي دكتر ؟ احتمال داره پيوند و پس بزنه ؟
    انگار همين حرف هيوا كافي بود تا كاخ آرزوهام رو سرم خراب بشه ! چشمام و بستم نه نميتونست واقعي باشه . همه گفته بودن خوب ميشم . همه گفته بودن اميدوار باشم . نه نميتونست واقعيت داشته باشه . نميتونست .
    كلافه چشمام و باز كردم . نم اشك چشمام و تار كرده بود . دكتر با صدايي كه به زحمت در ميومد گفت :
    - آروم باشين خانوم تهراني . خوب ببينيد . اگه . . .
    عينكش و روي بينيش جابه جا كرد و گفت :
    - اگه يه وقت اينجوري هم بشه . . .
    با صدايي پر از بغض و اشك گفتم :
    - يعني خوب نميشم ؟
    دكتر نگاهش به سمتم برگشت . دلسوزي و نا اميدي و افسوس موج ميزد توي چشماش . پلكام و بستم و اشكام سرازير شد . هيوا به سمتم اومد و گفت :
    - قربونت برم گريه نكن . بذار دكتر توضيح بده شايد راهي باشه . عزيزم آروم باش . هنوز هيچي معلوم نيست .
    دكتر به سمتم اومد . گفت :
    - چرا اميدت و از دست دادي ؟ مگه نگفتم بارها بايد نا اميد بشي و دوباره اميدوار ؟ مگه نگفتم عملات زياده بايد حسابي روحيت خوب باشه ؟
    ميون گريه سر تكون دادم . دكتر لبخند زد و گفت :
    - پس اين اشكارو پاك كن . احتمالش هست پيوند جواب بده . از طرفيم احتمالش هست كه جواب نده . عملت خيلي خوب بود . من و تيم جراحي خيلي راضي بوديم . ولي بايد به پيوند زمان داد . الان تازه عملت كرديم . متوجهي ؟
    دوباره سر تكون دادم . حرفاش آروم ترم كرده بود . با بغض گفتم :
    - يعني احتمالش هست كه خوب بشم ؟
    - آره دختر خوب . نگران نباش .
    هيوا كنار گوشم نفس راحتي كشيد . انگار اونم مثل من ترسيده بود . دكتر رفت . هيوا اصرار داشت پيشم بمونه . دلم نميخواست از كار و زندگي بندازمش. مدام مخالفت ميكردم ولي بالاخره گفت ميره خونه و شب برميگرده پيشم . ناچارا قبول كردم . بعد از ساعت ملاقات همگي رفتن . وضع روحيم افتضاح بود . احساس ميكردم توي اين مدت چند بار مرده بودم .
    روي تخت آروم و قرار نداشتم . دلم ميخواست برم بيرون و توي محوطه هوا بخورم . با بدبختي يكي از پرستارا رو صدا زدم . با خوش رويي گفت :
    - جانم عزيزم ؟ چيزي ميخواي ؟
    - ميشه كمكم كنين توي محوطه ي بيمارستان يكم بگردم . احساس خفگي ميكنم .
    - نميدونم دكترتون اجازه ميده يا نه .
    - خواهش ميكنم فقط چند دقيقه .
    پرستار نگاهي به صورت ملتمسم انداخت و گفت :
    - باشه ولي فقط 10 دقيقه .
    خوشحال سري تكون دادم . پرستار رفت و با صندلي چرخ دار برگشت . كمكم كرد روش بشينم و بعد از اتاقم بيرون رفتيم . مغموم و سر خورده توي صندلي فرو رفته بودم . نزديك راهروي خروجي بوديم كه صداي آشناي دكتر سالاري رو شنيدم . انگار داشت با كسي حرف ميزد . كنجكاو شدم سرم و برگردوندم تا ببينمش . ولي قبلش يكي از پرستارا رو به پرستاري كه كمكم كرده بود گفت :
    - سارا كجايي تو ؟ يه دقيقه بيا . هر كار ميكنم رگ اين مريض و پيدا نميكنم . خودم و كشتم . ديگه داره جيغش در مياد .
    - تو هنوز يه رگ پيدا كردن و ياد نگرفتي ؟ خيلي خب وايسا .
    بعد رو به من گفت :
    - عزيزم چند دقيقه ميتوني صبر كني ؟
    - حتما.
    پرستار با لبخند ازم جدا شد . حالا فرصت پيدا كرده بودم كه سرم و سمت دكتر بچرخونم . صندليم درست پشت يكي از ستونا بود و براي همين ديده نميشدم . از پشت ستون سرك كشيدم . راهرو تقريبا خلوت بود . اول دكتر سالاري رو ديدم ولي زياد ديد خوبي نسبت به كسي كه باهاش حرف ميزد نداشتم . صندلي رو به زحمت يكمي تكون دادم . با ديدن تصويري كه جلوم بود از تعجب خشكم زده بود . اين يا خوابه يا خيال . امكان نداشت حقيقت باشه !
    آراد درست رو به روي دكتر ايستاده بود . دكتر اخماش تو هم بود و تو سكوت به آراد خيره شده بود . آراد دستاش و هم زمان توي موهاي پر پشتش فرو كرد .قلبم لرزيد . بعد از اين همه انتظار بالاخره ديده بودمش . به خاطر من اومده بود ؟ با صداي دكتر از فكر و خيالاتم بيرون اومدم و گوش تيز كردم تا صداشون و بهتر بشنوم :
    - كجا بودي ؟
    آراد با صداي آروم و ناراحتي كه كاملا از توي صداش معلوم بود گفت :
    - شركت بودم .
    - ميبينم كه كاري شدي .
    آراد نگاه كلافه اي به دكتر انداخت و گفت :
    - مسخره نشو . خودت حال و روزم و بهتر ميدوني .
    دكتر پوزخندي به روش زد و گفت :
    - اين ماجراها هر فايده اي كه نداشت حداقل تورو كاري كرد . باباتم دعات ميكنه !
    آراد با صدايي كه داشت بلند ميشد گفت :
    - ميشه بس كني ؟
    دكتر اخمش غليظ تر شد ولي ساكت موند . آراد هم يكم آروم تر شد . چند قدم راه رفت و دوباره سر جاي اولش برگشت . گفت :
    - خوبه ؟
    دكتر مكث كرد . قلب من ضربانش تند تر شده بود . يعني من و ميگفت ؟
    - انتظار داري چه جوابي بگيري ؟ فرقي هم داره برات ؟
    آراد چشماش و بست و توي همون حالت گفت :
    - حسام حالم خرابه . جوابم و بده . خوبه ؟
    دكتر نفس عميقي كشيد و گفت :
    - تا جايي كه وضع جسميش به من مربوط ميشه ميتونم بگم كه جاي اميدواري هست . ولي حال روحيش . . .
    دكتر مكث كرد . نفس عميقي كشيد و گفت :
    - حال روحيش افتضاحه . ميفهمي افتضاح . . .
    آراد نگاهش و به دكتر دوخت و گفت :
    - حتما اين تقصير منه .
    دكتر طرف آراد بُراق شد و گفت :
    - پس تقصير كيه لعنتي ؟
    آراد دوباره با كلافگي قدم زد . گفت :
    - تقصير خودشه بايد همه چي و ميگفت .
    بغض كردم . اگه بهت ميگفتم كه دوباره مثل الان ميشد . مگه به خاطر همين ولم نكردي ؟ دكتر گفت :
    - بهت همه ي اين هشدارا رو داده بودم . 1 سال پيش كه اومدي همه چي و برام با آب و تاب تعريف كردي گفتم ببين اين دختره كيه ؟ كجاست ؟ بهت گفتم توي اينترنت هيچي معلوم نيست . گفتم اين راهي كه داري ميري بد راهيه . الكي وابستش نشو و اونم وابسته نكن به خودت . اينارو گفتم يا نگفتم ؟
    آراد نگاهش و به سقف دوخت و گفت :
    - گفتي .
    دكتر سري تكون داد و گفت :
    - گفتي ازش خوشم اومده . گفتي تا حالا هيچ دختري اينجوري جذبت نكرده . گفتي اخلاقش تكه . يادته اينارو گفتي ؟
    آراد مكث كرد . دوباره پلكاش و بست و نفس پر صدايي كشيد . گفت :
    - آره يادمه گفتم .
    - بهت گفتم تو هيچي از اين دختر نميدوني . بعدا يه كاري نكن كه پشيمون بشيا . گفتم رابطه هاي مجازي آخرش به همين جاها ختم ميشه . گفتم توي اين دنياي مجازي كوفتي هر كس با چيزي كه هست فرق داره . گفتم داره يه چيزي رو اين پشت ازت قايم ميكنه . گفتم يا نگفتم ؟
    آراد عصبي اين بار غريد :
    - گفتي ، گفتي ، گفتي . . . ميشه بس كني ؟
    - نه برادر من . نميشه بس كنم . اون دختري كه اين همه از خوبياش ميگفتي الان بالا توي يه اتاق داره روحش نابود ميشه . اين عمل سنگين از يه طرف از طرف ديگه كاراي تو داره خوردش ميكنه . من دكترشم . حالش و ميفهمم . همه ي اين ناراحتيا و افسردگيا نميتونه واسه عمل باشه . پس واسه چي بس كنم ؟ رفتي كه رفتي ؟ نديدي اين بدبخت بعدش چي كشيد ؟
    اشكام روي گونم راه باز كرد . ياد ناراحتياي اين مدتم افتادم . دلم ميخواست خون گريه كنم . آراد گفت :
    - تو كه از حال و روز من خبر داشتي . من بهتر از اونه حالم ؟ من و نگاه كن . من آراد قديمم ؟ آره ؟
    دكتر سري به نشونه ي تاسف تكون داد و گفت :
    - نخير توام آراد قديم نيستي . اگه بودي رفتارت باهاش بهتر بود .
    - من فقط زمان ميخواستم كه قبول كنم .
    دكتر عصبي گفت :
    - خوب چي شد ؟ تونستي قبولش كني ؟
    گوشام تيز تر شد . قلبم مثل گنجشك ميزد . ولي آراد چيزي نگفت . سكوت كرده بود . به ديوار بيمارستان تكيه زد . دكتر گفت :
    - چي شد ؟ حقيقت خيلي زشت بود ؟ صورتش تو ذوقت زد ؟ پس توام حرفات پوشالي بود ؟ تو كه ميگفتي با همه پسرا فرق داري ؟ ادعات ميشد آخر معرفتي . چي شد پس اون آراد ؟ احمق به خودت بيا . ببين داري با اون دختر بي گناه چيكار ميكني ؟
    - بي گناه اونه ؟ بي گناه اونه كه هيچي رو بهم نگفت ؟ نذاشت آماده بشم براي چيزي كه هست ؟ آره من بي معرفتم . من پستم . ولي اون چي ؟ اون در حق من بدي نكرد ؟ 1 سال فريبم نداد ؟ تو شدي صداي وجدانم ؟ آقا حسام اين حرفايي كه داري ميزني رو من از حفظم . بيرون گود وايسادي الكي واسه من شعار نده .
    - تو مغزت پوك شده .
    - خودتم جاي من بودي بهتر از اين رفتار نميكردي .
    دكتر تقريبا فرياد زد :
    - من اگه جاي تو بودم اصلا از اين كارا نميكردم . اصلا تو اين راهي كه تو رفتي نميرفتم .
    آراد عصبي و كلافه قدم ميزد . دكتر آروم تر شده بود . گفت :
    - ميخواي بهش سر بزني ؟
    دستم و جلوي دهنم گرفتم تا صداي هق هقم و نشنون . معلومه كه نه ! اون من و نميخواست ! آراد صورتش و به سمت دكتر برگردوند و گفت :
    - نميدونم . فعلا نميدونم .
    - پس براي چي اومدي اينجا ؟
    كلافه تر گفت :
    - اونم نميدونم .
    دكتر خواست چيز ديگه اي بگه . صداي پرستار من و به خودم آورد و سكوت راهرو رو شكست :
    - خوب عزيزم كارم تموم شد بريم ؟
    نگاه آراد و دكتر هوشيار شد و به سمت صداي پرستار كشيده شد .
    صداي پرستار من و به خودم آورد و سكوت راهرو رو شكست :
    - خوب عزيزم كارم تموم شد بريم ؟
    نگاه آراد و دكتر هوشيار شد و به سمت صداي پرستار كشيده شد . از روي پرستار سُر خورد و حالا جفتشون به من نگاه ميكردن . دكتر زودتر به خودش اومد قدمي به سمتم برداشت و گفت :
    - تو چرا از اتاقت اومدي بيرون ؟ تو تازه عمل داشتي . اجازه نداشتي از تختت بيرون بياي .
    پرستار به جاي من جواب داد :
    - دكتر بهشون گفتم . ولي گفتن ده دقيقه .
    دكتر سفارشاتي به پرستار كرد ولي من نگاهم روي چهره ي مات آراد مونده بود . بالاخره خودم سرم و پايين انداختم حتي نيومد جلو . با صداي ضعيفي به پرستار گفتم :
    - ميشه منو ببرين تو اتاقم ؟
    - آره عزيزم .
    پرستار صندلي رو تكون داد . دكتر سر جاش ايستاد و تكوني نخورد . زير چشمي آراد و نگاه ميكردم . چند قدم به سمتم برداشت . قلبم ضربانش رفت بالا . الان نه . . . الان نميتونم باهاش رو به رو شم . . . لبم و به دندون گرفتم . به در آسانسور رسيده بوديم . آراد قدماش و شُل كرد و همون جا ايستاد . نفس راحتي كشيدم . ترجيح ميدادم اگه حرفي هم قراره زده بشه بعدا باشه . با پشت دست اشكاي روي گونم و پاك كردم . اصلا به روي خودشونم نياورده بودن كه من اونجا بودم . كه همه ي حرفاشون و شنيدم . . .
    با كمك پرستار روي تخت خوابيدم . چشمام و بستم و حرفاشون و براي خودم تكرار كردم . انقدر تكرار كردم كه ديگه اشكي نداشتم كه براشون بريزم . دلم ميخواست برم خونه .
    در اتاقم باز شد . هيوا اومد تو و گفت :
    - خوابي يا بيدار ؟
    گيج و گنگ گفتم :
    - تو اينجا چيكار ميكني ؟
    - گفتم كه ميرم شب ميام پيشت .
    تازه يادش افتاده بودم . چيزي نگفتم . هيوا ظرفي كه دستش بود و جلوم گذاشت و گفت :
    - ببين ماه بانو برات چي پخته .
    - گشنم نيست .
    - حتي اگه غذاي محبوبت باشه ؟
    - هيوا سر به سرم نذار .
    - چي شده باز ؟ غر غرو شدي ؟
    پتو رو روي سرم كشيدم و با صدايي پر از بغض و گريه فرياد زدم :
    - بسه ديگه . ميگم حوصله ندارم .
    هيوا چند لحظه سكوت كرد . هر چي ناراحتي داشتم سر هيواي بدبخت خالي كرده بودم . هيوا پتو رو آروم از دستم كشيد و آوردش پايين گفت :
    - خيلي خب . هيچي نميگم . تو آروم باش عزيزم .
    با شنيدن لحن مهربونش از خودم شرمنده شدم . چقدر زود از كوره در ميرفتم . تازه تقصير هيوا چي بود ؟ همه ي اينا تقصير خودم بود .
    هيوا از جاش بلند شد و ظرف غذايي كه ماه بانو داده بود رو توي يخچال كوچيك كنار اتاق گذاشت . لبم و به دندون گرفتم . دلم نميخواست هيوا رو ناراحت كنم . گفتم :
    - چه خبرا بود ؟
    هيوا سرش و به سمتم چرخوند و گفت :
    - خبري نبود . مهبد زنگ زد حالت و پرسيد . بنده خدا دوباره رفته اصفهان . واقعا نميدونم واسه چي داره ميره .
    چيزي نگفتم . هيوا بعد از يكم مكث گفت :
    - درد كه نداري ؟
    - نه خوبه حالم .
    هيوا سري تكون داد و به سمت راحتي كه كنار اتاق بود رفت و نشست . نگاهش روي من خيره موند . گفت :
    - دكتر ديگه نيومد بهت سر بزنه ؟
    شونه اي بالا انداختم و گفتم :
    - نه . فكر نكنم بياد . فردا صبح معاينم ميكنه .
    هيوا سر تكون داد و دوباره گفت :
    - اگه خسته اي بخواب .
    آهي كشيدم و گفتم :
    - نه خسته نيستم .
    - ما رفتيم چيكارا كردي ؟
    دوباره ياد آراد افتادم . جلوي ريزش اشكام و گرفتم گفتم :
    - هيچي يكم تو محوطه ي بيمارستان بودم . بقيش و تو اتاقم گذروندم .
    هيوا ديگه چيزي نگفت . چشمام و بستم و دوباره باز كردم . هيوا به سمت كيفش رفت و گفت :
    - من يكم كتاب ميخونم .
    سرم و تكون دادم . فهميد كه نميخوام حرفي بزنم . يعني نميتونستمم كه چيزي بگم . اتاق نسبتا تاريك بود و به جز يه ديوار كوب كه دقيقا بالاي مبلي كه هيوا روش نشسته بود و كتاب ميخوند قرار داشت چراغ ديگه اي روشن نبود .
    در اتاق به آرومي باز شد . نگاهم سريع به روي ساعت گشت . دوباره همون سايه ي ساعت ده سر و كلش پيدا شده بود ! 4 چشمي نگاهم و به در دوختم . هر لحظه منتظر بودم كه يكي وارد اتاق بشه و من بشناسمش . ولي در تا نيمه باز شد و بعد سريع بسته شد . جوري كه در صدايي نداد . رو به هيوا گفتم :
    - هيوا بدو ببين كي بود .
    هيوا با تعجب گفت :
    - كي كي بود ؟!
    حرصم گرفت گفتم :
    - پاشو برو ببين كي الان در اتاقم و باز كرد .
    - كسي توي اتاقت نيومد كه توهمي شدي ؟
    - تو برو نگاه كن . اَه رفت ديگه .
    هيوا از جاش بلند شد و سركي بيرون كشيد . كلافه نفسي كشيدم . هيوا در و بست و گفت :
    - گفتم كه كسي نبود .
    - با اون همه سوال پيچ كردن جناب عالي معلومه كه طرف ميره . هي بهت ميگم پاشو .
    هيوا نگاه مشكوكي بهم انداخت و گفت :
    - مسكن يا داروي خاصي كه بهت ندادن ؟ توهمي شدي انگار .
    - خودت توهم زدي . هي بهت ميگم پاشو .
    - خيلي خوب حالا . مگه چقدر اهميت داره . حتما يكي از پرستارا بوده خواسته بهت سر بزنه .
    - پس چرا نيومد تو ؟
    - خوب حتما كاري براش پيش اومده .
    نگاه پر حرصم و بهش دوختم و گفتم :
    - هر كي كه هست از وقتي من تو بيمارستانم سر ساعت 10 مياد تو اتاقم .
    - خوب حتما . . .
    - نگو پرستاره كه يه بلايي سرت ميارم .
    هيوا دستاش و به نشونه ي تسليم بالا آورد و گفت :
    - خيلي خوب بابا . من تسليمم . اصلا ميشينم كتابم و ميخونم . توام به كار آگاه بازيت برس .
    هيوا روي مبل لم داد ولي من داشتم از فضولي ميمردم . پس چرا رفت ؟ كاش ميومد تو اتاق . كم كم داشت اين جريانات ساعت 10 من و ميترسوند !
    *****
    به بالشم تكيه زده بودم و رمان ميخوندم . داستانش چنگي به دل نميزد ولي براي اينكه حواسم از اتفاقات دور و اطرافم پرت بشه خوب بود . هيوا صبح زود از پيشم رفته بود . گفت ساعت ملاقات برميگرده . تقه اي به در خورد كه باعث شد سرم و از روي كتاب بلند كنم و به در بدوزم .
    در باز شد و دكتر سالاري با يه پرستار وارد اتاقم شدن . سعي كردم صاف بشينم كه دكتر نذاشت و توي همون حالت موندم . از نگاه كردن به چشماي دكتر دوري ميكردم . حالا كه از همه چي خبر داشت نميتونستم مثل سابق باهاش گرم بگيرم و حرف بزنم .
    دكتر به سمتم اومد و با اخمايي كه تو هم بود پانسمان روي صورتم و كنار زد و مشغول معاينه شد . نگاهش سخت و جدي بود . احساس ميكردم هر لحظه دمغ تر ميشه . رو به پرستار گفت :
    - خانوم لطفا بگيد دكتر افشار و پيج كنن بيان اينجا .
    - چشم دكتر .
    پرستار از اتاق خارج شد . دكتر افشار و براي چي پيج كنن ؟ استرس و نگراني به دلم چنگ ميزد . دكتر اما لب از لب باز نكرد . منم چيزي نپرسيدم . ميترسيدم جواب خوبي نگيرم . دكتر يكم ديگه پوستم و معاينه كرد .
    دكتر افشار با قدمهاي سريع وارد اتاق شد و رو به دكتر سالاري گفت :
    - چي شده جوون ؟ من و پيج كردي ؟
    همون پير مرد بد اخلاقي بود كه قرار بود توي جراحي هام حضور داشته باشه . قلبم تند تند ميزد . نگاهم بين دكتر سالاري و دكتر افشار در گردش بود . دكتر سالاري كنار رفت و گفت :
    - لطفا پوست و معاينه كنين .
    دكتر افشار نگاه دقيقي به صورت پكر دكتر انداخت و عينكش و به چشمش زد . كنار تختم ايستاد و مشغول معاينه شد . هر لحظه اخماش بيشتر توي هم گره ميخورد . انگار با اخماش دل منم تو هم گره ميخورد . كم مونده بود بزنم زير گريه . دكتر افشار دست از معاينه برداشت و عقب رفت . عينكش و توي جيبش گذاشت و رو به دكتر سالاري گفت :
    - زالو درماني تنها راهشه .
    دكتر سالاري هم با اخماي تو هم تاييد كرد . دكتر افشار از اتاق بيرون رفت . با صدايي كه از ترس ميلرزيد گفتم :
    - چي شده ؟ بلايي سر پوستم اومده ؟
    دكتر نفس عميقي كشيد و چند لحظه مكث كرد . گفت :
    - ببين هورام ميخوام قوي باشي و از چيزي كه ميگم نترسي قول ميدي؟
    اشك تو چشمام حلقه زد گفتم :
    - پوستم پيوند و قبول نكرده ؟
    - هورام گوش بده بهم . . .
    ميون حرفش پريدم و ميون هق هق گفتم :
    - قبول نكرده نه ؟ نكرده ؟
    دكتر صندلي رو سمت تختم كشيد و روش نشست . نگاهي بهم انداخت و گفت :
    - بايد آروم باشي . راه درمان داره . بذار توضيح بدم .
    سر تكون دادم تا حرفش و بزنه . يكم مكث كرد و گفت :
    - پوستي كه پيوند زديم خوب نگرفته . خون زيرش جريان نداره . براي همين ميخوايم زالو درماني رو انجام بديم كه خون زير پوستت جريان پيدا كنه . باشه ؟
    سر تكون دادم ولي وحشت كرده بودم . با گريه گفتم :
    - اگه اونم جواب نده چي ؟
    - حتما جواب ميده . نفوس بد نزن دختر . بذار فعلا امتحانش كنيم . باشه ؟
    سر تكون دادم . دكتر از جاش بلند شد و من و با گريه هام تنها گذاشت . دلم ميخواست به حال خودم و اين زندگي نحسم زار بزنم . كاش امروز كسي نياد ملاقاتم . دلم نميخواست هيچ كسي رو ببينم . اشكاي گرم كل صورتم و پوشوندن . اگه خوب نميشدم دلم ميخواست بميرم . چون ديگه هيچ دلخوشي برام نمونده بود .
    ******
    كل ساعت ملاقات خودم و كنترل ميكردم كه گريه نكن . يا چيزي نگم كه بقيه هم ناراحت بشن . البته همشون فهميده بودن قضيه از چه قراره ولي طبق يه قانون نانوشته هيچ كدوم حرفي از اين ماجرا نميزديم .
    هيوا خواست دوباره كنارم بمونه ولي من به شدت احتياج به تنهايي داشتم . براي همين با اصراراي زياد من پيشم نموند . لحظه ي آخر حلقه ي اشك و تو چشماي ماه بانو ديدم ولي سعي كردم بهش لبخند بزنم .
    بالاخره تنها شدم . حتي حوصله ي اينكه كتاب بخونمم نداشتم . چشمام از زور گريه درد ميكرد . پلكام و روي هم گذاشتم تا شايد خوابم ببره . ولي يه جور استرس ته دلم احساس ميكردم . ذهنم آشفته بود . برام سخت بود كه خونسرد بخوابم .
    نگاهم چند ثانيه يه بار روي ساعت اتاقم ميچرخيد . عقربه ها به زور ميچرخيدن . پرستار دو بار اومد بهم سر زد . ساعت حدوداي 9 بود كه ازش خواستم همه ي چراغارو البته به جز ديوار كوب و خاموش كنه .
    حالا اتاق توي تاريكي فرو رفته بود . پلكام و دوباره بستم . قبل از اينكه خوابم ببره در با صداي نرمي از هم باز شد . شايد بازم پرستار باشه . چشمام و باز كردم از چيزي كه رو به روم ميديدم تعجب كرده بودم . آراد با خونسردي وارد اتاقم شد و در و بست .
    روي تختم نيم خيز شدم . باورم نميشد كه اينجا بياد . رو به روم وايساد . هيچ كدوممون حرفي نميزديم . فقط تو سكوت به هم خيره شده بوديم . چند ثانيه كه گذشت تازه متوجه وضع و حال صورتم شدم . سرم و انداختم پايين تا بيشتر از اين نگاهش بهم نيفته . با اينكه باند روي صورتم بود ولي بازم معذب بودم .
    آراد براي گفتن هر حرفي دست دست ميكرد . جلوتر اومد . حالا درست رو به روي ديوار كوب قرار گرفته بود و ميتونستم كامل صورتش و ببينم . به قلبم ميگفتم چه خبرته ؟ آروم تر . مگه حالا اون كيه ؟
    حسم به آراد عجيب بود . هنوزم نميدونستم چه حسي بهش دارم . ولي وقتي نبود بدجور احساس خلا ميكردم . . .
    آراد بالاخره به حرف اومد . صداي بمش توي اتاق پيچيد . نتونستم نگاهش نكنم . سرم و بالا گرفتم . گفت :
    - سلام !
    بعد از اين همه مدت يادش افتاده بود سلام كنه ! اصلا اينجا چيكار ميكرد ؟ حتما به اصرار دكتر اومده بود من و ببينه ! آره خودش اون روز گفته بود كه هنوز با خودش كنار نيومده ! ميدونستم كه راضي نميشه به ديدنم بياد . اصلا چرا حالا اومده بود ؟ الان كه اين همه روحم ضربه خورده بود ؟مطمئن بودم دكتر ترغيبش كرده به ديدنم بياد .
    با اين فكر ناخودآگاه اخمام توي هم رفت و گفتم :
    - سلام !
    خيلي آروم بود . انگار آرادي نبود كه من توي راهروي بيمارستان كلافه ديده بودمش . يا اون آرادي كه توي مهموني بالماسكه با برخوردش از اونجا فراريم داده بود . حتي با اون آراد خوش صحبت دنياي مجازي هم فرق ميكرد . يا حتي مرد پاركي كه خوش خنده بود و شوخ ! كلا يه آدم ديگه جلوي روم وايساده بود .
    - حالت بهتره ؟ خوبي ؟
    اشك تو چشمام حلقه زد . سرم و انداختم پايين تا نبينتشون . از اينكه زل زده بود تو صورتم ناراحت بودم . ميخواست چي و ثابت كنه ؟ شايدم چون باندا مانع ميشد كه صورت زشتم و ببينه انقدر مسر بود كه نگاهش و بهم بدوزه .
    - باور كنم هيچي در مورد حالم نميدوني ؟
    صداش هنوزم آروم بود و بم . براي اولين بار با خيال راحت ميتونستم صداش و بشنوم و از چيزي نترسم . گفت :
    - توي اين چند وقت حالت و از حسام ميپرسيدم . حالا اومدم اينجا از خودت بپرسم .
    پلكام و تا جايي كه ميتونستم باز كردم تا اين حلقه ي اشك از چشمم كنار بره . سرم و بالا گرفتم و نگاهم و به ساعت دوختم 9:30 شب بود . نگاهم روي ساعت خيره موند . نميخواستم نگاهش كنم گفتم :
    - نه خوب نيستم . پوستم پيوند و داره پس ميزنه و از فردا هم ميخوان زالو بندازن تو پوستم . حالا خيالت راحت شد كه حالم و پرسيدي ؟ ميشه بري ؟
    دوباره بغض راه گلوم و بست . آراد از جاش تكون نخورد . صداش و شنيدم كه نفس عميق كشيد . از گوشه ي چشم بهش خيره شدم . دستاش و توي جيب شلوارش فرو كرد و گفت :
    - خيلي وقته با هم حرف نزديم . شايد بهتر باشه كه دوستانه تر حرف بزنيم . شايد احساس جفتمون بهتر بشه .
    اين بار نگاهم و مستقيم بهش دوختم . گفتم :
    - تو ميگفتي دوستمي . ولي تو اين چند وقت هيچ خبري ازم نگرفتي .
    آراد دستي به موهاش كشيد و گفت :
    - فرداي اون . . .
    نفسي كشيد و گفت :
    - فرداي اون مهموني بهت اس ام اس دادم . مدام زنگ زدم ولي گوشيت خاموش بود . ميشه بگي بايد از كي حالت و ميپرسيدم ؟ آخر مجبور شدم دست به دامن حسام بشم و از اون خبر بگيرم .
    - ميتونستي بياي ديدنم .
    فرياد گونه گفت :
    - نميتونستم بيام اينجا .
    سكوت كردم . سرم و پايين انداختم . اشكي از گوشه ي چشمم سُر خورد پايين . با همون صداي پر بغض گفتم :
    - پس چرا الان اومدي ؟ بهتره الانم بري . دوستيت و ثابت كردي . ممنون !
    آراد حرفي نزد . مكث كرده بود . نميدونستم در چه حاله . سرم و تا حد ممكن پايين انداخته بودم . سكوت اتاق و گرفته بود . دلم ميخواست چيزي بگه . حتي اون تكونم نميخورد . انگار همون جا خشكش زده بود . دنبال كلمات ميگشتم . بعد از اين همه مدت اومده بود اينجا . بايد يه چيزي ميگفتم . حداقل حرفايي رو كه اين همه مدت با خودم تكرار ميكردم و بهش ميگفتم . ولي انگار لبام و به هم دوخته بودن . برام سخت بود باهاش حرف بزنم . نميدونستم بايد چي بگم . يا از كجا شروع كنم .
    دستگيره ي در اتاقم با صدايي نرم بالا پايين رفت و در تا نيمه باز شد . ضربان قلبم بالا رفت . ساعت 10 بود . چشمام و به در دوختم . آراد متوجه باز شدن در اتاق شد . به سمت در رفت و سرك كشيد . قبل از اينكه در با حركت سريع بسته بشه آراد با تعجب گفت :
    - حسام تويي ؟
    با چشمايي كه از تعجب گشاد شده بود نگاه خيرم و به در اتاق دوختم . دكتر داخل اومد و در و رو هم گذاشت . معلوم بود دستپاچه شده . حتما سايه ي ساعت ده هم خودش بود . چرا به ذهنم نرسيده بود ؟ دكتر عينكش و روي چشمش جابه جا كرد و گفت :
    - آراد ! تو اينجا چيكار ميكني ؟
    با اين حرف دكتر متعجب تر شدم . پس آراد به خاطر حرف دكتر نيومده بود ؟ يعني به ميل خودش اومده بود ؟ نگاه متعجبم بين جفتشون تاب ميخورد . آراد گفت :
    - نتونستم برم خونه . اومدم به هورام سر بزنم .
    دكتر سري به نشونه ي تاييد تكون داد . حالا منتظر بودم آراد همين سوال و از دكتر بپرسه چون من حتي قدرت تكلمم نداشتم . انگار من و آراد هم فكر بوديم چون سريع به سمت دكتر برگشت و گفت :
    - راستي تو چرا اينجايي ؟
    دكتر از سوال آراد جا خورد و با من من و دستپاچه گفت :
    - خوب . . . خوب . . . عجب سوالايي ميپرسي . . . خوب معلومه ديگه . . . چيز . . . يعني . . . آها اومدم به هورام سر بزنم . براي فردا پوستش بايد دوباره معاينه بشه .
    نفس راحتي كشيدم . خيالم راحت شد . ولي آراد انگار خيالش راحت نشده بود چون با شَك به دكتر نگاه ميكرد و يه لنگه ابروش بالا رفته بود . دكتر به سمتم اومد و لامپ بالاي سرم و روشن كرد و بعد بانداژ روي صورتم و برداشت . نگاهم به آراد بود . هنوزم بهم نگاه ميكرد . نگاهش ترحم و دلسوزي نداشت . ديگه بعد از اين همه مدت رنگ اينجور نگاها رو از هم تشخيص ميدادم . ولي نميدونستم چي توي عمق نگاهشه . يا دليل اين كاراش چيه ؟ ولي همين كه فهميده بودم خودش اومده اينجا و اصراراي كسي اون و به اين اتاق نكشونده احساس خوشحالي ميكردم .
    دكتر دست از معاينه كشيد و ازم فاصله گرفت . گفت :
    - خوب مشكلي نداره . فردا درمان و شروع ميكنيم .
    بانداژ و روي صورتم گذاشت و از تخت دور شد و به سمت در اتاق رفت . در و نيمه باز نگه داشت . به سمت آراد برگشت و گفت :
    - تو نمياي ؟
    آراد نگاه جدي به دكتر انداخت و گفت :
    - هنوز حرفام با هورام مونده .
    دكتر سر تكون داد و گفت :
    - خستش نكن زياد .
    آراد سر تكون داد و تا وقتي دكتر از اتاق بره بيرون حرفي نزد . وقتي مطمئن شد در بسته شده و دكتر ديگه صدامون و نميشنوه گفت :
    - الان به اندازه ي كافي ناراحت هستي . نميخوام با حرفايي كه ميخوام بزنم ناراحت ترت بكنم . يعني انقدر آدم وقت نشناسي نيستم . ولي دلم ميخواد واقعا مثل دو تا دوست باشيم و روي كمكم حساب كني . باشه ؟
    سر تكون دادم . بغض داشت به گلوم چنگ مينداخت . صداش آروم تر شد و گفت :
    - تو خوب ميشي . اميدت و از دست نده . خوب ؟
    دوباره سر تكون دادم . آراد خنديد و گفت :
    - زبونت و گربه خورده ؟
    نگاهش كردم . الان شده بود آراد مجازي ؟ يا مرد پاركي ؟ آب دهنم و قورت دادم و گفتم :
    - حتما .
    سرش و دوباره انداخت پايين و چند لحظه همونجوري موند . بعد سرش و بالا آورد و با نگاهي كه به نظر كمي مغرور و سر سخت ميومد گفت :
    - زياد خستت نميكنم . استراحت كن .
    سر تكون دادم . با صدايي كه به زور شنيده ميشد ازش خداحافظي كردم . آراد رفت و در و پشت سرش بست . نفس حبس شدم و بيرون دادم . زيادم حرف زدن باهاش سخت نبود! توي اين نااميدي برخورد آراد مثل يه نور ميموند كه به همه ي اين تاريكياي زندگيم تابيده بود .
    دوباره ياد ساعت 10 و اومدن دكتر افتادم . يعني واقعا سايه ي ساعت 10 براي خودش بود ؟ براي چي بايد ميومد بهم سر بزنه ؟ حتما امشب استثنا اومده بود بهم سر بزنه ؟ آره بايد همينطور باشه . وگرنه چرا بايد دكتر سالاري از كارش بزنه و هر شب بياد به من سر بزنه ؟!
    نفسم و پر صدا بيرون دادم . توي همين 1 ساعت چقدر اتفاقاي جور واجور افتاده بود ! از همه عجيب تر اومدن آراد بود فكر نميكردم حالا حالاها ببينمش .


    ****
    با خودم قرار گذاشته بودم كه ديگه گريه نكنم . ديگه كم كم خودمم داشتم عصبي ميشدم . اين مدت انقدر گريه كرده بودم چشمام به زور باز ميشد . دكتر زالو درماني رو شروع كرده بود . همش به خودم بد و بيراه ميگفتم كه چرا حاضر شدم عمل كنم ؟ تقريبا 2 هفته اي ميشد كه توي بيمارستان بستري بودم . توي اين مدت چند بار مرده و زنده شده بودم . هر بار كه دكتر براي معاينه به اتاقم ميومد منتظر بودم يه خبر بد بهم بده يا حرفي بزنه كه خوش آينده نباشه . تازگيا نگاهش و ازم ميدزديد . براي دكتري كه انقدر باهام راحت بود غير طبيعي به نظر ميرسيد . حتي ديگه عصرا دنبالم نميومد كه توي محوطه بچرخيم . بعد از اون شبي كه توي اتاقم اومده بود ديگه تنها پا توي اتاقم نميذاشت . هميشه يكي از پرستارا همراهش بود و اين من و حسابي متعجب ميكرد .
    حتي نتونسته بودم در مورد سايه ي ساعت 10 زياد كنجكاوي كنم . يه جورايي مطمئن بودم اون سايه هيچ ربطي به دكتر نداره . آخه مگه بيكار بود كه هر شب بياد بهم سر بزنه ؟ از طرفيم شك كرده بودم . پس چه دليلي داشت اون شب بياد بهم سر بزنه ؟ هيچ وقت شبا معاينم نميكرد . دليلش واسه اومدن به اتاقم اصلا منطقي نبود .
    نگاهم روي پنجره ي اتاق مونده بود . اواسط پاييز بود و هوا به شدت گرفته بود . يه جورايي مثل دل من . ديگه براي خوب شدن و خوب نشدنم جوش الكي نميزدم . توي اين مدت زياد براي اين جريانا غصه خورده بودم . ديگه وقتش بود توي لاك بي تفاوتيم فرو برم . درست مثل وقتي كه تازه فهميده بودم صورتم يه فرقي با بقيه ي هم سالام داره . وقتي با تمام وجود سوختگي رو روي صورتم حس كردم و طعنه ها و نگاهاي بد مردم و روي خودم حس كردم . اون وقتا زياد حرص ميخوردم . زيادي خودم و ناراحت ميكردم ولي يه مدت كه گذشت توي لاك بي تفاوتي فرو رفتم و زياد بهش فكر نكردم . من كه چيزي رو از دست نداده بودم . اين همه مدت توي اتاقم خودم و زنداني كرده بودم بقيشم روش . . .
    تقه اي به در خورد كه باعث شد نگاهم و از پنجره بگيرم و به در اتاق بدوزم . گفتم :
    - بفرماييد .
    در باز شد و آراد اومد داخل اتاق . جا خوردم . سعي كردم صاف بشينم و خودم و روي تخت جمع و جور كنم . دوست نداشتم با اين وضع و لباس بيمارستان ببينتم . ولي چاره اي نبود . با همون صداي بم و دوست داشتنيش سلام كرد . جوابش و زير لبي دادم . دسته گلي كه تركيبي از مريم و رز قرمز بود و به دستم داد . يه بار توي چتامون بهش گفته بودم عاشق تركيب اين دو تا گلم . يعني يادش بود يا همينجوري خريده بود . دست جفتمون روي گل مونده بود . با اين فكر سرم و بالا گرفتم و نگاهش كردم . انگار ميخواستم از توي صورتش بخونم كه با منظور برام اين گل و خريده يا نه . ولي نگاهش مغرور بود و بي تفاوت . چيزي دستگيرم نشد . نگاه خيرش و از روي صورتم برداشت و چند قدمي ازم فاصله گرفت و روي راحتياي اتاق نشست .
    بي هدف با گلايي كه تو دستم بود بازي ميكردم و مدام دستم و روي گلبرگاشون ميكشيدم . سرم و تا آخرين حد ممكن پايين انداخته بودم . منتظر بودم حرفي بزنه . چرا ساعت ملاقات ديدنم نيومده بود ؟ از تنها بودن باهاش معذب بودم .
    از جاش بلند شد و قدم زنون به سمت پنجره رفت . نگاهش و چند لحظه به بيرون دوخت . امروز خيلي فرق داشت . اون آراد هميشگي نبود . انگار ناراحت تر بود . شايد يكمم عصباني تر . منتظر حرفاي ناراحت كننده بودم ! بالاخره سكوت اتاق و شكست :
    - ميخوام باهات حرف بزنم .
    سرم و از روي گلا بلند كردم . هنوزم نگاهش به پنجره بود . انگار زبونم نميچرخيد تا ازش بپرسم در مورد چي . چرخيد سمتم و گفت :
    - نميدونم چرا امروز اومدم اينجا . ديروز كه اومدم گفتم خوب وظيفه ي دوستيم و انجام دادم . لازم نيست هر روز بيام و سر بزنم . . .
    با شنيدن اين حرفش قلبم درد گرفت . وظيفه ي دوستي ؟ ادامه داد :
    - فقط تو نبودي كه ضربه خوردي . شايد حال تو بدتر بود . ولي منم تو اين مدت خوب نبودم . منم بهترين دوستم و از دست داده بودم و اين حس خوبي نبود . وقتي كه ناراحت يا خوشحال بودم با تنها كسي كه هميشه حرف ميزدم تو بودي . بعد از اون . . . بعد از اون مهموني ازت دور شده بودم . تو اين مدت كلي حرف توي دلم تلنبار شده بود . دوست داشتم ازشون حرف بزنم . ولي با كي ؟ درسته كه حسام دوست صميميه ولي من بيشتر از حسام روي دوستي مجازي دختري حساب باز كرده بودم كه حتي اسمشم بهم نميگفت . من هيچي ازت نميدونستم و به خيال خودم ميگفتم خوب بالاخره ميفهمم كيه . يه روزي همه چي و بهم ميگه . ولي الان دارم به اين فكر ميكنم كه چجوري يه پسر 29 ساله ميتونه انقدر راحت با يكي دوست بشه اونم كسي كه نميشناستش . حتي كسي كه نديدتش ! اصلا نميدونم چجوري شد كه حاضر شدم به يه رابطه ي مجازي ادامه بدم .
    چند لحظه سكوت كرد . الان جواب ازم ميخواست ؟ سعي كردم از خودم دفاع كنم . ولي كلمه ها توي دهنم نميچرخيد . دوباره گفت :
    - الان دلم نميخواد هورام باشي . الان ميخوام دوباره بري تو جلد بانوي سرخت . ميخوام با اون حرف بزنم و آروم شم . ميخوام شكايت هورام و پيشش بكنم .
    سرم و پايين انداختم . داشتم اشكاي موذي كه هر لحظه آماده ي ريختن بود و مهار ميكردم . اون هورام و نميخواست بانوي سرخ و ميخواست . حق داشت مگه نه ؟! من خودمم اونو بيشتر دوست داشتم !
    آراد پايين تختم نشست . سرش و پايين انداخت و همينجور كه با دستاش بازي ميكرد به حرف اومد :
    - بانو اين چند وقت خيلي فكر كردم . ولي واقعا نميفهمم تقصير منه يا تقصير اون ؟ انگار همه چي يهو دست به دست هم داد . وگرنه من كي ميرفتم تو چت روم ؟ اصلا نميفهمم چرا بايد همون روزي كه من رفتم تو چت روم اونم بياد .
    نفس عميقي كشيد و گفت :
    - شايد تقصير منه كه اعتماد الكي كردم . شايدم تقصير اونه كه بهم هيچي نگفت . . .
    ميون حرفش اومدم و كلافه گفتم :
    - اگه ميگفتم برخوردت چطور بود ؟ مثلا بهت ميگفتم من يه دختريم كه توي 4 سالگي سوختم . تا حالا بهش فكر كردي كه باهام چه برخوردي ميكردي ؟
    نگاهم كرد . چشماش قرمز بود . از عصبانيت بود يا ناراحتي ؟ از كم خوابي بود يا گريه ؟ لحن صداش محكم بود . انگار چون وسط درد و دلش پريده بودم زياد خوشش نيومده بود گفت :
    - نميگم شايد اون موقع رفتارم بهتر بود . ولي هر چي كه بود حداقل ميدونستم كه اون موقع باهام صادق بودي و همه چي و گفتي . حتي اگه برخوردم خيلي هم بد بود بازم ميدونستم تو ديگه مقصر نيستي . يا شناخت من از تو ديگه واقعيه . حداقل ميدونستم خودت و پشت يه شخصيت و يه ظاهر ديگه قايم نكردي .
    - چرا براي چند لحظه به اين فكر نميكني كه چرا خودم و قايم كردم ؟
    جوابي بهم نداد . فقط خيره نگاهم كرد .
    پوزخندي روي لبام جا خوش كرد .
    - چون از دنياي واقعي خودم خسته شده بودم . از اين نگاهاي پر ترحم و دلسوزياي بيجا . توي دنياي مجازي من كسي بودم كه احتياجي به اينا نداشت . من يه آدم بودم و همه باهام برخورد ميكردن . تو حتي نميتوني فكرش و بكني كه من تو زندگيم چه عذابي كشيدم . فقط توي دنياي مجازي بود كه ميتونستم آروم باشم و به خودم و وضعيتم فكر نكنم . ميتونستم از ته دل شاد باشم .
    از جاش بلند شد . حرفم و قطع كردم و خيره نگاهش كردم . كلافه و تا حدي هم عصباني گفت :
    - پس من چي ؟ پس بقيه كه باهاشون حرف ميزدي چي ؟ اونا حق نداشتن حقيقت و بدونن ؟
    كلافه گفتم :
    - من فكر نميكردم يه روزي باهات رو به رو بشم . فكر ميكردم هميشه رابطمون مجازي ميمونه . فكر نميكردم در موردت كنجكاوي كنم و بخوام بيام به اون مهموني . . .
    - فقط كنجكاوي ؟!
    جوري اين كلمه رو گفت كه انگار آوار روي سرش خراب شد . نگاهم و گيج و گنگ بهش دوختم . خوب كنجكاوي خالي نبود . دلم ميخواست ببينمش . خودمم از حرف زدن پشت مونيتور ، از كابلا و سيما ، از اين همه فاصله خسته شده بودم . دوباره گفت :
    - فقط كنجكاوي بود ؟! آره ؟
    نگاهم بهش بود . توي سرم دنبال يه كلمه اي ميگشتم كه الان بشه استفاده كرد . فكر كن هورام . . .
    آراد سرش و به چپ و راست تكون داد و گفت :
    - تو به خاطر كنجكاويت اومدي مهموني ؟
    پوزخندي زد و گفت :
    - دارم از خوشحالي ميميرم . مرسي . . . مرسي بانو . . . بعد از 1 سال دوستي فقط در موردم كنجكاوي ؟ اگه اينجوري بود كاش هيچ وقت نميومدي . حداقل الان حس جفتمون بهتر بود .
    اين و گفت و بي خداحافظي از در اتاق بيرون رفت . نگاهم مات روي در مونده بود . چي گفتم ؟ چرا حقيقت و نگفتم ؟
    سرم و محكم روي بالش كوبوندم . اشكام روي صورتم ميريخت . ميترسيدم . نكنه ديگه نياد ؟ يعني براي هميشه رفت ؟!
    همون لحظه پرستار بخش خانوم شهبازي وارد اتاق شد .
    - بيداري عزيزم ؟
    مگه ساعت چند بود ؟ چه پرسش احمقانه اي مگه كسي با شرايط من خوابش ميبرد ؟ با اين همه فكراي جور و واجور . . . زير لب با صدايي پر بغض گفتم :
    -بله بيدارم .
    پرستار تازه نگاهش به چشماي خيسم افتاد دقيق تر نگاه كرد و گفت :
    - داري گريه ميكني ؟
    انگار همين حرف كافي بود تا دوباره بغضم بتركه و بدتر گريه كنم . اين بار ديگه تقصير خودم بود چرا هميشه تصميماي بد ميگرفتم ؟ چرا نميتونستم بزرگونه فكر كنم ؟ سرم و به طرفين تكون دادم و گفتم :
    - چيزي نيست .
    خانوم شهبازي با مهربوني كنارم نشست و گفت :
    - عزيزم چرا انقدر خودت و اذيت ميكني ؟ به خاطر عمله ؟
    لبخند تلخي زدم . فقط خودم ميدونستم كه به خاطر عمل نيست ! سر تكون دادم و گفتم :
    - اي تقريبا !
    دوباره لبخندي روي لبش نشوند و گفت :
    - امروز داشتم تو راهرو رد ميشدم شنيدم كه دكتر سالاري به دكتر افشار گفت احتمال بهبود هست .
    سر تكون دادم ولي تغييري توي صورتم به وجود نيومد . هنوزم از كاري كه با آراد كرده بودم ناراحت بودم . پرستار نگاهي بهم انداخت و گفت :
    - خوشحال باش ديگه .
    - خوشحالم .
    - نخير اينجوري قبول نيست . بخند ببينم بلدي .
    لبخند كم جوني براش زدم . گفت :
    - آها حالا بهتر شد .
    همون لحظه در اتاق باز شد و دكتر سالاري وارد شد . نگاهم به سمت در چرخيد . هنوزم اخماش تو هم بود . چرا اينجوري شده بود ؟! رو به پرستار گفت :
    - خانوم شهبازي شما اينجاييد ؟ گفتم از مريض اتاق 303 مثل چشماتون مراقبت كنين .
    - آخه آقاي دكتر بايد به خانوم تهراني هم سر ميزدم .
    - ميگفتين يكي ديگه از پرسنل اين كار و بكنن . بفرماييد به اون مريض برسيد .
    - چشم دكتر .
    خانوم شهبازي سراسيمه از اتاق بيرون رفت . سابقه نداشت دكتر سالاري با كسي اينجوري صحبت كنه . نگاه دقيقي به صورتش انداختم دكتر هميشگي نبود ! دكتر نگاهش و به سمت من چرخوند . چشماش و ريز كرد و دقيق تر نگاهم كرد . گفت :
    - گريه كردي ؟
    سرم و پايين انداختم و گفتم :
    - نه .
    نگاه دقيق تري بهم انداخت . سرش و تكون داد و گفت :
    - باشه . اگه كاري باهام داشتي بگو پرستارا صدام كنن . امشب شيفت شبم .
    سر تكون دادم و اون بدون هيچ حرفي رفت . دوباره توي تنهايي خودم غرق شدم . اون از آراد اينم از دكتر ! پوفي كردم و چشمام و بستم . مثلا امروز به خودم قول داده بودم گريه نكنم !
    نگاهي به ساعت انداختم 5 دقيقه به 10 بود . خواب به چشمام نميومد . شايد ميتونستم سر از كار سايه ي ساعت 10 در بيارم . نصف شبي كار آگاهم شده بودم !
    نگاهم و به در دوختم و ثانيه شماري كردم . عقربه ي بزرگ روي 12 موند . با كنجكاوي و هيجان به در اتاق خيره شدم . ولي خبري نشد . هر جا باشه ديگه الان پيداش ميشه .
    چند دقيقه بعد نگاهم و به ساعت دوختم 10:10 بود . امشب سايه هم نااميدم كرده بود . پلكام و بستم . امروز روز بدي بود . ديگه طاقتم تموم شده بود . دلم ميخواست از بيمارستان فرار كنم . نفهميدم كي خوابم برد . انقدر پلكام از زور گريه سنگين شده بود كه هيچي حس نكردم . . .
    *****
    - بابا كجاست ؟
    - الان مياد . يه دقيقه رفت پيش دكتر .
    سر تكون دادم و منتظر شدم . چند دقيقه ي بعد بابا وارد شد . هيوا نگاه نگرانش و به بابا دوخت و گفت :
    - چي شد ؟ دكتر چيزي گفت ؟
    بابا به سلام آروم من با لبخند جواب داد و بعد به هيوا اشاره كرد جلوي من چيزي نگه . حتما نميخواست نگران بشم . واقعا هم نبودم . بابا گفت :
    - دكتر گفت خودش الان مياد اينجا ميخواد يه چيزايي رو توضيح بده .
    هيوا نگاهش و از بابا گرفت و سعي كرد من و به حرف بگيره تا به چيزاي بد فكر نكنم . ولي واقعا به تنها چيزي كه فكر نميكردم عملم بود .
    دكتر بعد از 10 دقيقه اومد تو اتاقم . سلام كرد و مودبانه كنار تختم وايساد . به كمك پرستار بانداژ روي صورتم و برداشت و معاينم كرد . هيچ وقت توي ساعت ملاقات اين كار و نميكرد . متعجب شدم . اين بار اخم نداشت . يه لبخند محو روي لبش نشسته بود . نگاهاي خيره و نگران ماه بانو و بابا و هيوا رو روي دكتر ميديدم . من به جاش استرس گرفته بودم . ولي دكتر حسابي مسلط بود .
    دست از معاينه كشيد و با لبخندي كه روي لبش بود گفت :
    - خوب خون زير پوست پيوندي جريان پيدا كرده . تبريك ميگم پوست پيوند و قبول كرده .
    هيوا جيغ خفه اي كشيد و سريع دستش و روي صورتش گذاشت و تقريبا پريد تو بغل كيوان كه يه گوشه نشسته بود . ماه بانو دستاي چروك خوردش و رو به آسمون بلند كرد و از ته دل خدارو شكر كرد . بابا با چشمايي كه به اشك نشسته بود به سمت دكتر رفت و اون و تو آغوش گرفت . تنها كسي كه مات و بي تحرك مونده بود من بودم . هيچ حسي نداشتم . هميشه فكر ميكردم اگه اين لحظه بياد از خوشي بال در ميارم . ولي انگار الان واقعا چيزي حس نميكردم . . .
    هيوا به سمتم اومد و محكم بغلم كرد . بابا تلفن به دست با كسي كه پشت خط بود حرف ميزد . دكتر لبخندي به روم زد . بابا به سمتم اومد و گفت :
    - مهبد بود . بهش خبر و دادم . حسابي خوشحال شد .
    لبخند كم جوني روي لبم نشست . خوشحال باش هورام . داري خوب ميشي . دكتر دوباره به حرف اومد :
    - البته اين عمل فعلا قدم اوله . هنوز اين پوست خيلي كار داره تا يه شكل خوب به خودش بگيره . بايد بعد از 6 ماه بياد براي عمل ترميمي . تا پوستش صاف و يه دست بشه .
    هيوا گفت :
    - دكتر بدنش چي ؟
    - يه مدت بين عملش بايد فاصله بيفته . تا هفته ي ديگه ميريم سراغ بدنش . اميدوارم اون پيوند هم با موفقيت انجام بشه .
    ماه بانو انشاالله بلند بالايي گفت . نگاهم و به دكتر دوختم و گفتم :
    - مرسي دكتر .
    - خواهش ميكنم . وظيفم و انجام دادم .
    بعد رو به بقيه گفت :
    - با اجازتون .
    همه خداحافظي كردن و دكتر از اتاق بيرون رفت . اين روزا همه دوگانه رفتار ميكردن . نه به اخماي اين مدتش نه به خوش خلقي امروزش . اون از آراد اينم از دكتر . راسته كه ميگن دوستا شكل همديگه هستن ! دوباره ياد آراد قلبم و به ضربان انداخت . كاش دوباره بهم سر ميزد . چند روزي ميشد كه ازش هيچ خبري نداشتم . سرخورده شده بودم . نكنه دنبال يه بهونه بود تا بره و پشت سرشم نگاه نكنه ؟ اونوقت من انقدر راحت اين بهونه رو بهش داده بودم . كلا همه چيز تقصير خودم بود . . .
    *****
    حوصلم بدجور سر رفته بود . دلم ميخواست از اين اتاق دور بشم . بيرون هوا حسابي گرفته بود . نگاهم و از پنجره گرفتم و با تصميمي كه يه دفعه اي گرفتم از تخت اومدم پايين . دمپايي هايي كه بيمارستان بهم داده بود و پام كردم و به سمت در راه افتادم . سركي بيرون كشيدم وقتي از خلوتي راهرو مطمئن شدم از اتاق بيرون اومدم . احساس آزادي ميكردم . قدمام و تند كردم تا زودتر به محوطه ي بيمارستان برسم . صداي خانوم شهبازي از پشت سر متوقفم كرد :
    - خانوم . . .
    وايسادم . برگشتم سمتش . با ديدنم ابروش و بالا انداخت و گفت :
    - خانوم تهراني شمايين ؟ كجا ميرين ؟
    - ميخوام برم تو محوطه ي بيمارستان .
    - تنهايي ؟! اصلا شايد ضرر داشته باشه براي پوستتون . بفرماييد تو اتاق تا از دكتر سوال كنم .
    به سمتم اومد و دستم و گرفت . كلافه دستم و از توي دستش بيرون كشيدم و گفتم :
    - ميخوام برم بيرون . از اتاقم خسته شدم .
    - عزيزم دست من كه نيست . بايد دكتر اجازه بده .
    - زود برميگردم .
    - تو برو تو اتاقت من سريع ميرم اجازه ي دكتر و ميگيرم باشه ؟
    داشتم بازم مقاومت ميكردم كه صداي دكتر جفتمون و متوقف كرد . گفت :
    - خانوم شهبازي شما بفرماييد به كارتون برسين . من خانوم تهراني رو همراهي ميكنم .
    خانوم شهبازي نگاهي بهم كرد و ازم دور شد . معني نگاهش و نفهميدم . نگاهم و خوشحال به دكتر دوختم و گفتم :
    - ميتونم برم ؟
    - بدون اجازه ي من هر جا دوست داري ميري ديگه نه ؟
    كلافه گفتم :
    - حوصلم سر رفته .
    - همين جا صبر كن الان ميام .
    پوفي كردم دوباره گفت :
    - جايي نميريا . باشه ؟ زود ميام .
    سر تكون دادم . دستام و روي سينم قلاب كردم و با نوك دمپاييم به زمين ضربه ميزدم . دكتر بعد از چند دقيقه با يه صندلي چرخ دار به سمتم اومد با ناراحتي گفتم :
    - من كه پا دارم . ميتونم راه برم .
    - رو حرف دكترت حرف نزن دختر !
    كلافه نگاهش كردم . با خوش خلقي گفت :
    - بفرماييد بشينيد بانو !
    با اين حرف خشكم زد . آرادم ميگفت بانو . قلبم دوباره لرزيد چرا آراد اينجا نبود ؟ مثل مسخ شده ها روي صندلي نشستم .
    وارد محوطه ي باز بيمارستان شديم . نفس عميق كشيدم دكتر خوب و مهربون بود . شايدم از آراد بهتر بود . احساس امنيت بهم ميداد . ولي آراد . . . خوب اونم خوب بود . اون شوخ بود . دكتر بيشتر جدي بود . البته از وقتي با آراد واقعي رو به رو شده بودم زياد از شوخ بودنش ديگه خبري نبود . . . نفسم و محكم بيرون دادم . خوب تقصير خودم بود . اون كه از اول مهربون و شوخ بود . اين رفتاراش همش به خاطر من بود . . .
    برام جالب بود كه دكتر چيزي نميگفت . فقط بي صدا همراهيم ميكرد . شايد اونم فهميده بود كه احتياج دارم توي هواي آزاد با خودم كلنجار برم . . .
    گوشي دكتر زنگ خورد . سريع جواب داد . صداش تمركزم و به هم زد و ناخودآگاه گوشم به اون سمت رفت .
    - بله ؟
    - . . .
    - تو كجايي ؟
    - . . .
    - گفتي كه شب مياي ازم ميگيريش .
    - . . .
    نه مطب نيستم بيمارستانم .
    - . . .
    - خوب مگه چيه بيا اينجا چِكِش و بهت ميدم .
    - . . .
    - نه تا شب دير ميشه شايد بفروشتش .
    - . . .
    - خوب بيا اينجا ديگه چرا ناز ميكني انقدر ؟
    - . . .
    - پس اومديا . منتظرتم . اتفاقا منم تو محوطه ي بيمارستانم . رسيدي زنگ بزن .
    - . . .
    - قربانت . خداحافظ .
    گوشي و قطع كرد و گفت :
    - ببخشيد دوستم بود .
    سر تكون دادم و گفتم :
    - خواهش ميكنم .
    نگاهم و دوباره به رو به رو دوختم . به شدت دلم ميخواست آراد و ببينم . شايد ميتونستم حرفاي بهتري بهش بزنم . شايد روابطمون بهتر ميشد . . .
    دكتر صندلي رو حركت ميداد و من توي فكراي خودم دست و پا ميزدم . نگاهم و دقيق تر به اطرافم دوختم . تقريبا نزديكاي ورودي بيمارستان بوديم . سرم و به عقب گردوندم و رو به دكتر گفتم :
    - ميشه لطفا از يه طرف ديگه بريم ؟
    دكتر نگاهم كرد و گفت :
    - باشه چند لحظه اينجا بمونيم تا دوستم بياد بعد ميريم همون سمتي كه ميخواي .
    سر تكون دادم و راحت تر روي صندلي نشستم . يعني حالا كه صورتم داشت خوب ميشد امكان داشت آراد برگرده ؟
    " برگرده ؟ واقعا اگه به خاطر صورتت برگرده تو قبولش ميكني ؟ "
    نه . . . معلومه كه نه . . . اونجوري ديگه به خاطر من برنگشته . . . يعني انقدر ظاهر بينه ؟
    " حتما ظاهر بينه . شك نكن ! وگرنه چرا بايد جا ميزد ؟ "
    سرخورده سرم و پايين انداختم . كاش جواب اين صداي موذي چيزي غير از اين بود ! داشت كم كم باورم ميشد كه اون به خاطر قيافم جا زده !
    نفسم و بيرون دادم نه حاضر نبودم ديگه بهش فكرم بكنم . بايد از توي ذهنم مينداختمش بيرون . الان بهترين موقعست .
    سرم و بالا گرفتم . از چيزي كه مقابلم بود متعجب شده بودم . اون اينجا چيكار ميكرد ؟ صداي دكتر و از بالاي سرم شنيدم :
    - آراد اينجام .
    آراد نگاهش و به سمت صدا گردوند . از اون فاصله هم ميشد شك و دودلي رو توي قدماش ديد . چند تا قدم اول و آروم برداشت انگار داشت دنبال راه فراري ميگشت كه به سمتمون نياد . ولي بعد تند تر و محكم تر قدم برداشت . نميتونستم نگاهم و ازش بگيرم . چرا درست زماني كه ميخواستم از توي سرم پرتش كنم بيرون بايد سر و كلش پيدا ميشد ؟ اخمام تو هم رفت . نميدونم به خاطر حضورش بود يا به خاطر احساسات ضعيف خودم كه با ديدنش به هر چي كه فكر ميكردم از سرم ميپريد ! لعنتي !
    دكتر به حرف اومد :
    - سلام . چطوري ؟
    - سلام . خوبم . چك و بده برم .
    حتي به من سلامم نكرد . پسره ي از خود راضي و فكر كرده مرده ي سلام كردنشم . نگاهش به من افتاد اخمام باعث شد اونم اخم كنه . پوفي كردم و بالاخره نگاهم و ازش گرفتم . اين درگيرياي ذهني هر چي كه نداشت خوبيش اين بود كه بعضي وقتا يه نتيجه هايي با خودم ميگرفتم كه توي برخوردام ميتونست كمكم كنه . مثلا همين ظاهر بيني اين آقاي پاركي ! اصلا حيف اسم آراد ! همون مرد پاركي از سرشم زياديه .
    دكتر گفت :
    - چقدر عجله داري حالا . بيا بريم تو يه چيزي بخور .
    - نه زودتر بايد برم . ميترسم اين يارو بنگاهيه خونه رو بده بره .
    - خوب فوقش ملك من ميپره تو شور چيو ميزني ؟
    - بده اون چك و ما بريم .
    - خيلي خب چند لحظه صبر كن برم از تو كيفم بيارمش .
    آراد با كلافگي گفت :
    - بابا من نيم ساعت پيش بهت زنگ زدم گفتم ميام . به جاي گشت و گذار ميرفتي اون چك و مياوردي .
    منظورش از گشت و گذار چي بود ؟ اصلا تا چشمت در بياد . پسره ي پررو . داشتم حرص ميخوردم از دستش ولي دكتر بر خلاف من خنديد و گفت :
    - خب الان ميرم ميارم چيزي نشده كه چرا تيكه ميندازي برادر من ؟
    آراد نيشخند زد و گفت :
    - اومديا .
    دكتر رو به من گفت :
    - اينجا صبر ميكني تا من برگردم ؟
    چي ؟ پيش اين برج زهر مار ؟ عمرا ! با دستپاچگي گفتم :
    - منم ميرم تو اتاقم خوب .
    دكتر همينجور كه به سمت ساختمون بيمارستان ميرفت گفت :
    - الان ميام صبر كن .
    كلافه سر جام موندم . مار از پونه بدش مياد دم لونش سبز ميشه . نگاهم و به آراد دوختم . دستاش و رو سينش قلاب كرده بود و يه سمت ديگه رو نگاه ميكرد . نگاهم و ازش گرفتم و به سمت ديگه دوختم . سعي كردم ذهنم و از حضورش منحرف كنم . اصلا انگار اونجا نبود .
    يكم به سكوت گذشت كه خودش گفت :
    - ميبينم دوست جديد پيدا كردي . انگار بيمارستان خيلي هم بد نميگذره ؟
    سرم و برگردوندم ببينم با منه يا داره با خودش حرف ميزنه . نگاهم نميكرد ولي معلوم بود با منه . تصميم گرفتم در مقابلش سكوت كنم . براش از هر چيزي بدتر بود . دوباره گفت :
    - تا جايي كه يادم مياد صورتت و عمل كردن كسي زبونت و بر نداشته . چرا جواب نميدي ؟
    - جواب من واسه تو فرقي نميكنه پس براي چي بايد حرف بزنم ؟اصلا اين سوالا بي مورده .
    به سمتم برگشت و گفت :
    - يادم رفته بود كه راهمون از هم جدا شده .
    دوباره سرش و برگردوند يه سمت ديگه . از نيم رخش ميتونستم ببينم كه دندوناش و رو هم فشار ميده . حرصش گرفته بود . لبخندي روي لبم نشست . منم سرم و يه طرف ديگه گردوندم . چقدر دكتر لفتش ميداد ! حوصلم سر رفته بود . دستام و به سمت چرخا بردم تا بتونم حركتش بدم . برام سخت بود يكم تقلا كردم كه دوباره آراد گفت :
    - اگه فضولي حساب نميشه ميشه بپرسم كجا ميخواي بري ؟
    اخمام و تو هم كشيدم و گفتم :
    - ميخوام برگردم تو .
    چيزي نگفت . دوباره تقلا كردم . تونستم يكم جابه جا بشم . اميدوار شدم و بيشتر تلاش كردم دستام درد گرفته بود . يهو ديدم صندلي خيلي روون داره حركت ميكنه . نگاهم و به پشت سرم دوختم آراد بدون اينكه بهم نگاه كنه پشت چرخ قرار گرفته بود و حركتش ميداد . نگاه متعجبم و بهش دوخته بودم . نيم نگاهي بهم انداخت و گفت :
    - چيه ؟ بهتر از اينه كه خودكشي كني و 1 سانتم جلو نري .
    سرم و برگردوندم و زير لبي گفتم :
    - خودم ميتونستم .
    - شك دارم .
    دوباره برگشتم سمتش اما اين بار اخمام تو هم بود گفتم :
    - خودم ميتونم برم . اصلا ولم كن .
    دستاش و بالا آورد و دو طرف سرم گذاشت و آروم به سمت رو به رو چرخوندش گفت :
    - انقدر حرف نزن دارم ميبرمت ديگه .
    مات مونده بودم . آب دهنم و قورت دادم و ناخودآگاه با اين حركتش ميخكوب شدم . براي اولين بار بود كه تماس فيزيكي با هم پيدا كرده بوديم .
    " نديد بديد ! تماس فيزيكي ! بسه . به خودت بيا . همين چند دقيقه پيش داشتي تو ذهنت براش خط و نشون ميكشيدي . گفتم تو درست بشو نيستي ! "
    سعي كردم صاف رو صندلي بشينم و آروم و خونسرد به نظر بيام . نرسيده به در ورودي ساختمون دكتر و ديديم . نگاهي به من و آراد انداخت و گفت :
    - اينجا چيكار ميكنين ؟
    سريع گفتم :
    - ميخواستم برگردم تو اتاقم .
    - خيلي طول دادم ؟ ببخشيد .
    آراد گفت :
    - چك كو ؟
    دكتر چك و به طرفش گرفت و گفت :
    - فعلا اين و بهش بده دهنش بسته شه بقيش و خودم ميام باهاش حرف ميزنم .
    آراد گفت :
    - خيلي خب . من ديگه برم . شركتم كلي كار رو سرم ريخته .
    - مگه آرسام اونجا نيست ؟
    - نه بابا رفته سفر . دست تنهام .
    - ديگه ميدونه اونجايي دلش گرمه !
    - آره . به چه كسي هم دلش گرمه . خب خداحافظ .
    دست دكتر و فشرد . سرم و به عقب برگردوندم . نميدونم از روي كنجكاوي بود يا اينكه فقط دلم ميخواست براي بار آخر ببينمش . وقتي متوجه نگاهم شد سرش و برام تكون داد . عقب گرد كرد و به سمت در بيمارستان رفت . ناخودآگاه يه چيزي مثل آه از سينم بيرون اومد . سرم و برگردوندم دكتر با اخم نگاهش به رفتن آراد بود . گفتم :
    - ميشه بريم اتاقم ؟
    بدون اينكه اخماش باز شه گفت :
    - آره حتما .
    پشت صندلي قرار گرفت و من و به سمت اتاقم برد .
    فصل نهم

    - حوصلم سر رفته .
    بابا كنار تختم اومد و گفت :
    - عزيزم تحمل داشته باش بالاخره همه ي اينا تموم ميشه .
    - داره نزديك 4 هفته ميشه كه من توي اين بيمارستان لعنتي گير افتادم . عمل دست و تنمم هي دارن عقب ميندازن . من ميخوام برم خونه .
    هيوا دستم و گرفت و گفت :
    - نميشه كه . يكم طاقت بيار . شايد همين فردا عملت كنن .
    كلافه دستم و از توي دستاش در آوردم و گفتم :
    - نميكنن . خود دكتر گفت كه نميشه . ميگفت بايد صبر كنيم .
    ماه بانو از روي همون مبلي كه نشسته بود گفت :
    - خوب مادر يه چيزي ميدونه حتما . ناسلامتي دكتره ها . يكم طاقت داشته باش .
    سرم و روي بالش كوبيدم و گفتم :
    - اين عملا چه فايده داره ؟ صورتم هنوزم كج و كولست !
    هيوا خنديد و گفت :
    - چون هنوز عمل ترميمي روش انجام ندادن . همين كه پوست پيوند و قبول كرده بايد خدارو شكر كني .
    پوفي كردم و نگاهم و ازش گرفتم . در باز شد و دكتر وارد اتاق شد . گفت :
    - سلام آقاي تهراني . گفتم ساعت ملاقاته هم بيام شمارو ببينم هم يه سر به هورام بزنم .
    بابا با دكتر رو بوسي كرد . هيوا گفت :
    - دكتر اين مريض بداخلاق و چجوري تحمل ميكنين شما ؟
    دكتر لبخند زد و گفت :
    - هورام و ميگين ؟ خيلي خوش اخلاقه كه . مريض به اين صبوري تا حالا نديدم هيچ جا !
    - پس فقط غر غراش سر ماست ؟
    چشم غره اي به هيوا رفتم كه خنده اش گرفت . دكتر گفت :
    - چيزي شده ؟
    بابا گفت :
    - بي تابي ميكنه . ميگه تو بيمارستان خسته شده .
    - چاره ي ديگه اي نيست . بايد تو بيمارستان باشن . فعلا فرار موقوف !
    هيوا گفت :
    - ديدي گفتم . حالا باز غر بزن .
    دلم ميخواست از دستشون فرياد بزنم . خسته شده بودم از اين محيط سرد و بي روح . دلم اتاق خودم و ميخواست . اينجا هيچ كاري نميتونستم بكنم . گفتم :
    - من كه چيزيم نيست . حالم خوبه ميتونم خونه باشم . هر وقتم قرار شد عمل و ادامه بدين بگين زود ميام بيمارستان .
    دكتر يه لنگه ي ابروش و بالا انداخت و گفت :
    - شما دكترين ؟ واسه خودت طبابتم ميكني ؟ دختر تو تازه يه جراحي پوست بزرگ داشتي . حالا ميخواي سريع بري خونه ؟ اصلا شدنيه ؟ در ضمن دكتر افشار گفتن در دسترس باشي . هر وقت خواستيم عمل كنيم كارا سريع راه بيفته .
    پوفي كردم و نگاهم و از دكتر گرفتم . بابا كه قيافه ي درهم و غمگين من و ديد رو به دكتر گفت :
    - حالا هيچ راهي نداره يه مدت هورام بياد خونه ؟
    چشمام برق زد نگاه منتظرم و به لباي دكتر دوختم :
    - بذاريد با دكتر افشار مشورت كنم ببينم نظر ايشون چيه . اگه شد تا فردا خبر و بهتون ميدم .
    ناخودآگاه گفتم :
    - ميشه راضيش كنين ؟
    نميدونم به كار بچه گانم خنديد يا چشماي ملتمسم . گفت :
    - انقدر خونه رفتن و دوست داري ؟ ازمون خسته شدي ؟
    - خسته كه نه ولي از بس اينجا بودم كلافه شدم . هيچ سرگرمي ندارم .
    دكتر سري تكون داد و گفت :
    - خيلي خب سعي ميكنم راضيش كنم .
    چهره ي غمگينم جاي خودش و به لبخند داد . دكتر دوباره گفت :
    - ولي قول نميدما . اگه نشد از چشم من نبيني .
    - باشه شما بگين من ميدونم راضي ميشه .
    نگاه خاصي بهم انداخت و گفت :
    - هندونه زير بغلم نذار دختر .
    با اين حرف از اتاق بيرون رفت . نفس راحتي كشيدم . خدا كنه اين پير مرد غر غروي بد اخلاق راضي بشه . البته بر خلاف چيزي كه به دكتر گفته بودم چشمم آب نميخورد كه بتونه راضيش كنه !
    هيوا نگاهي بهم كرد و گفت :
    - غمگين نباش خواهري . بالاخره از اين بيمارستان مياي بيرون . اينا هر چي كه ميگن به خاطر سلامتيه توئه .
    - تو كه جاي من توي اين اتاق نيستي ببيني چقدر خسته شدم از اين محيط .
    هيوا چهره اي ناراحت به خودش گرفت و گفت :
    - ميخواي امشب پيشت بمونم ؟
    - نه نميخواد . كيوان بنده خدا چه گناهي كرده كه تنها بمونه .
    - اگه تو بخواي ميمونم .
    نفس عميق كشيدم و گفتم :
    - خب توام خونه زندگي داري بيكار كه نيستي .
    هيوا خنديد و گفت :
    - ميمونم پيشت .
    خنديدم . حداقل وقتي با هيوا حرف ميزدم كمتر احساس تنهايي و ناراحتي ميكردم .
    بابا و ماه بانو بعد از ساعت ملاقات رفتن . من موندم و هيوا . خوبي هيوا اين بود كه بي وقفه حرف ميزد و من اين اخلاقش و دوست داشتم . شوخ و سرزنده بود . شلوغ و پر جنب و جوش بود . عاشق رفتاراش بودم . با اون همه شيطنت متانت و وقار خاصي داشت . جوري نبود كه كاراش به نظر جلف و مسخره بياد . خوش به حال كيوان !
    دكتر حدوداي ساعت 8 وارد اتاقم شد . با ديدن هيوا جا خورد و گفت :
    - شما اينجايين ؟
    - هورام خيلي تنها بود گفتم امشب پيشش بمونم .
    - خوب كاري كردين . هورام يه خبر برات دارم . از دكتر افشار . . .
    سكوت كرد . به صورتش زل زدم و با لحني ناراحت گفتم :
    - چه خبري ؟ راضي نشد ؟ نه ؟ نشد ؟
    ابروهاش و بالا انداخت باورم نميشد . جيغ خفه اي كشيدم و گفتم :
    - راضي شد ؟ آره ؟
    دكتر سرش و به نشونه ي تاييد تكون داد با خوشحالي گفتم :
    - آخ جون . هيوا دكتر راضي شد . من ميام خونه .
    بعد رو به دكتر گفتم :
    - فردا صبح ميتونم برم ؟
    دكتر از هيجان من به خنده افتاده بود گفت :
    - دختر چقدر عجولي تو .
    - تورو خدا بذارين فردا برم .
    - باشه باشه . صبح ميتوني بري . ولي فقط حق داري 4 روز خونه بموني .
    دست هيوا رو تو دستم گرفتم و جيغ كشيدم .4 روزم برام خيلي بود . همين كه از محيط بيمارستان يه مدت فاصله ميگرفتم حس خوبي بهم ميداد . هيوا هم با خوشحالي همراه من ميخنديد . دكتر گفت :
    - آرومتر هورام . اينجا بيمارستانه ها .
    جلوي دهنم و گرفتم و گفتم :
    - ببخشيد . خيلي خوشحالم .
    دكتر شب بخير گفت و با لبخند از اتاقم خارج شد . دلم ميخواست زودتر بخوابم تا فردا بشه و از اونجا خلاص بشم . به هيوا شب بخير گفتم و چشمام و بستم . هيوا روي راحتي دراز كشيده بود كه صداي گوشيش بلند شد . سريع جواب داد . خيلي آروم حرف ميزد جوري كه چيزي نميشنيدم . چشمام و باز كردم ديدم كنار پنجره ايستاده و حرف ميزنه . وقتي تلفن و قطع كرد گفتم :
    - كي بود ؟
    - بابا بود .
    روي تخت نيم خيز شدم و گفتم :
    - چطور اين وقت شب زنگ زده ؟ كاري داشت ؟ چيزي شده ؟
    - نه چيزي نشده . تصميم گرفته توي اين 4 روز ببرتت مسافرت !
    - مسافرت ؟
    هيوا نشست پايين تخت و گفت :
    - آره
    - يهو ؟
    نگاهم كرد و گفت :
    - اصلا من به بابا نگفته بودم كه دكتر با خونه اومدنت موافقت كرده . از كجا فهميده پس ؟
    - خوب ازش ميپرسيدي .
    - يادم رفت . انقدر تند تند حرف زد و قطع كرد كه گيج شدم .
    دوباره به بالش تكيه زدم و گفتم :
    - فردا ميفهميم . حاضرم هر جايي باشم به جز بيمارستان .
    پلكام و بستم و زير لبي گفتم :
    - نگفت كجا ميريم ؟
    - شمال .
    شمال ؟! بدم نميومد سفر برم . از خونه بهتر بود . بايد به بابا ميگفتم گوشيم و برام بياره . اميد داشتم كه آراد هنوزم بهم اس ام اس بزنه يا خبر بگيره . نفسم و بيرون دادم . به هيچي فكر نكن هورام . توي اين 4 روز قراره كلي بهت خوش بگذره .
    صبح با صداي هيوا از خواب بيدار شدم . با هيجان سر جام نشستم و گفتم :
    - آخ جون بريم خونه ؟
    -صبر كن دختر . هولي ؟ ميريم . قراره كيوان بياد دنبالمون .
    - زنگ بزن ببين كجاست ؟
    -بايد نزديك باشه . يه ربع پيش بهش زنگ زدم .
    - خوب الانم بزن .
    - خوبه تا الان خواب بوديا . لباسات و بپوش كيوانم مياد .
    سريع به سمت سرويس بهداشتي رفتم و لباسام و با عجله عوض كردم . بالاخره بعد از چند وقت از شر اين لباساي بيمارستان راحت ميشدم .
    چيزي طول نكشيد كه كيوان اومد دنبالمون . هيوا از اين همه عجله ي من شاكي شده بود و مدام غر ميزد ولي اون كه از حال من خبر نداشت . سوار ماشين شديم . سلام كردم . كيوان با خوش رويي جوابم و داد . هيوا گفت :
    - تو نفهميدي بابا چرا يهويي تصميم گرفت بره مسافرت ؟ كلي كنجكاو شدم .
    - به منم دقيق چيزي نگفت . فقط زنگ زد گفت لباسامون و جمع كنم صبح بيام دنبالتون ميخوايم بريم سفر . پرسيدم كجا كه گفت شمال ويلاي دوستش .
    - ويلاي دوستش ؟ بابا چرا انقدر مرموز شده ؟
    نگاهم و از پنجره بر نميداشتم . مثل نديد بديدا زل زده بودم به خيابون . كيوان دوباره گفت :
    - از من ميپرسي ؟ باباي جناب عاليه .
    - ولي بدم نشدا . دلم سفر ميخواست .
    - آخه شمال ؟ اين وقت سال ؟ الان سرده .
    نگاهم و به سمت كيوان و هيوا چرخوندم و گفتم :
    - هر چي باشه بهتر از بيمارستانه .
    كيوان نگاهي از توي آينه بهم انداخت و گفت :
    - همه ي اينا به خاطر توئه ها . وگرنه بابا دلش براي من و هيوا نسوخته كه ببرتمون سفر .
    خنديدم و گفتم :
    - حسود نباشين .
    جلوي در خونه رسيديم . تقريبا به سمت خونه پرواز كردم . چقدر دلم براي آجر آجر اين خونه تنگ شده بود . مني كه 24 ساعته توي اتاقم و توي اين خونه بودم حالا نزديك 1 ماه بود كه رنگ اين خونه رو نديده بودم .
    سريع رفتم تو و از همون جلوي در بلند صدا زدم :
    - ماه بانو . . . بابا . . . مهمون نميخواين ؟
    ماه بانو از اتاقش لنگون لنگون بيرون اومد و گفت :
    - خوش اومدي مادر .
    بوسه اي روي گونش كاشتم و گفتم :
    - چقدر دلم واسه خونه تنگ شده بود .
    احساس ميكردم روحيم خيلي بهتر شده . از شب مهموني . . . نه نه به مهموني فكر نكن . صداي بابا افكارم و به هم ريخت . من و تو آغوشش گرفت و گفت :
    - خوبي ؟
    - عاليم .
    بوسه اي روي موهام گذاشت و گفت :
    - هميشه عالي باشي بابا جون .
    هيوا گفت :
    - بابا شما جديدا خيلي مشكوك شدينا .
    - چطور ؟ مگه چيكار كردم ؟
    كيوان گفت :
    - نصف شب زنگ ميزنين به همه ميگين شال و كلاه كنن كه ميخوايم بريم سفر . بعد هيچ اطلاعاتي هم نميدين كه كجا و اينا . مشكوكين ديگه .
    بابا خنديد و گفت :
    - خوب خودمم يكم شوكه شدم .
    هيوا گفت :
    - از تصميم خودتون شوكه شدين ؟!
    بابا پرسشگر هيوا رو نگاه كرد و بعد دوباره زد زير خنده و گفت :
    - نه دختر . مگه با خودم درگيرم ؟
    - دور از جون .
    - ديشب سالاري زنگ زد بهم .
    - دكتر سالاري ؟
    - نه دوستم . باباي دكتر سالاري. گفت از حسام شنيده هورام يه مدت مرخص ميشه از بيمارستان گفت فرصت خوبيه بريم سفر . راستش يه مدت بود ميخواست دعوتم كنه ويلاشون ولي هم به خاطر هورام هم كاراي خودم نميشد . ديدم اين پيشنهاد الان بهترين موقع داده شده . منم قبول كردم . از طرفي هم دكتر سالاري باهامونه خيالم از بابت هورام راحت ميشه .
    هيوا مشكوك نگاه كرد و گفت :
    - چه دوست خوبي .
    بابا گفت :
    - سالاري مرد خوبيه . سالهاست كه با هم دوستيم .
    بعد رو به من گفت :
    - هورام جان برو بالا هر چي ميخواي بردار . الانا ديگه بايد سر و كلشون پيدا شه .
    هيوا گفت :
    - ميان اينجا ؟
    - آره همه از اينجا حركت ميكنيم .
    سريع به سمت اتاقم دويدم . برام فرق نداشت با كي ميريم و كجا ميريم . همين كه الان كنار خانوادم بودم برام دنيايي ارزش داشت .
    وارد اتاقم شدم . چقدر دلم براي اين رنگ تيره اش تنگ شده بود . نگاهم به سمت كامپيوترم كشيده شد . چه شبا و روزايي كه با اين كامپيوتر با آراد حرف نزده بودم . حالا چي ؟ الان به كجا رسيده بوديم ؟
    نفس عميقي كشيدم و به سمت كمدم رفتم . چمدون كوچكي رو برداشتم و لباسام و توش گذاشتم . نگاهم دور تا دور اتاق چرخيد . دنبال گوشيم ميگشتم . درست روي ميزم بود . برداشتمش . خواستم روشنش كنم كه پشيمون شدم . انداختمش داخل كيفم و از اتاقم بيرون رفتم .
    كيوان چمدون و از دستم گرفت تا توي ماشين بذاره . رو به هيوا گفتم :
    - هنوز نيومدن ؟
    - نه .
    از خونه بيرون رفتم . طبق عادتم شالم و روي صورتم كشيدم و به سمت ماه بانو رفتم كه به كيوان ميگفت چمدونارو چجوري توي ماشين بذاره . صداي بابا رو از اون طرف ماشين شنيدم كه ميگفت :
    - اومدن .
    هيوا در خونه رو قفل كرد و به جمع ما پيوست . ماشين و گوشه اي پارك كردن . اين ماشين به شدت برام آشنا بود . كجا ديده بودمش ؟
    دكتر از ماشين پياده شد و با خنده به سمتمون اومد و گفت :
    - احوال بيمار فراري ما چطوره ؟
    خنديدم و گفتم :
    - ممنون خوبم .
    دكتر گفت :
    - دختر تو چجوري از بيمارستان رفتي كه من نفهميدم ؟ فقط منتظر اجازه ي رفتن بوديا .
    هيوا گفت :
    - انقدر من و هول كرد . صبح ديوونه شدم از دستش .
    بابا خنديد و گفت :
    - خب بچم خسته شده بود .
    همگي دست دادن و روبوسي كردن . مادر دكتر سالاري جلو اومد تا حالا نديده بودمش . حتي توي عروسي هيوا هم نبود . به طرفم اومد و با خوش رويي صورتم و بوسيد . از بالاي شونه ي خانوم سالاري تصوير آراد و ديدم كه به ماشين تكيه زده . اخماش تو هم بود و نگاهش و خيره به حسام دوخته بود .
    قلبم يه لحظه نزد . حتي تعارفات و حرفاي خانوم سالاري رو هم نميشنيدم . فقط لبخند كوتاهي زدم و اون به سمت ماه بانو رفت .
    اون اينجا چيكار ميكرد ؟! كمي نزديك تر اومد و به بابا و بقيه سلام كرد . حسام دستش و پشت آراد گذاشت و گفت :
    - معرفي ميكنم دوست خوبم آراد . تو اين سفر باهامونه .
    نميدونستم حسم چيه . خوشحال بودم يا ناراحت ؟ چه اهميتي داره ؟ حالا مگه آراد كيه ؟!
    نگاهم و ازش گرفتم . ولي گوشام و تيز كرده بودم تا ببينم چي زير گوش حسام پچ پچ ميكنه .
    - چرا نگفتي تنها نميرين سفر ؟
    دكتر گفت :
    - مگه فرقي داشت ؟
    - خوب معلومه كه فرق داشت . اگه ميدونستم نميومدم .
    - چرند نباف پسر . سفر بدون تو نميچسبه .
    - ببين من چه بلايي سرت بيارم تو اين سفر .
    حسام فقط خنديد . مطمئن بودم به خاطر حضور من ناراحته . اخمام تو هم رفت . بابا گفت :
    - خب اگه سلام و احوال پرسيا تموم شد راه بيفتيم ؟
    همه حرف بابا رو تاييد كردن و به سمت ماشينا رفتيم . هيوا و كيوان تو ماشين خودشون نشستن . من و ماه بانو و بابا هم تو ماشين بابا . حسام و آراد و آقا و خانوم سالاري هم تو ماشين آراد . تازه فهميدم كه چرا ماشين برام آشنا بود . يه بار من و تا خونه رسونده بود . يه بار كنارش نشسته بودم و درست توي يك قدميش نفس كشيده بودم ولي . . .
    نفسم و بيرون دادم و نگاهم و از ماشينش گرفتم . خدا آخر و عاقبت اين سفر و به خير كنه .

    تو كل مسير روي صندلي عقب دراز كشيده بودم و دستمم روي پيشونيم گذاشته بودم . حالا كه فهميده بودم آرادم باهامون توي اين سفر هست نميدونم دلم اين سفر و ميخواست يا نه ! خدا كنه نخواد تيكه بندازه . يا با حرفاش حس بدي بهم بده . قبلا از اين عادتا نداشت ! انقدر خوب و دوست داشتني بود كه داشتم به اين باور ميرسيدم كه بهترين مرد روي زمينه !
    هر چند آدما شخصيت مجازيشون با حقيقيشون فرق داره !
    كاش يه فرصت پيش ميومد تا همه چي و براش توضيح بدم . دلم نميخواست فكر كنه واقعا از روي كنجكاوي راضي شدم ببينمش . نميدونم اون روز چه مرگم شده بود كه نميتونستم حرف بزنم . حداقل امكان داشت كه اگه بدونه رفتارش و يكم باهام بهتر بكنه .
    واقعا دلم براي اون آراد مهربون تنگ شده بود . اين آراد و تا حالا نديده بودم . برام گنگ بود . احساس ميكردم 1 سال با يكي ديگه حرف زدم .
    نفسم و بيرون دادم . بابا نيم نگاهي به عقب انداخت و گفت :
    - خوابي ؟
    - نه بيدارم .
    ماه بانو يه برش سيب به سمتم گرفت و گفت :
    - پاشو ميوه بخور .
    ازش گرفتم ولي از جام تكون نخوردم . تو همون حالت گاز كوچيكي به سيب زدم و جويدم . بابا گفت :
    - خوابيده نخور . ميپره تو گلوت .
    - حواسم هست .
    - انقدر تو بيمارستان دراز كشيدي خسته نشدي ؟ انگار عادت كرديا .
    - جاده رو ميبينم حالم بد ميشه .
    ماه بانو برش ديگه اي سيب به سمتم گرفت گفتم :
    - هنوز اينم نخوردم .
    - بگير دستت مادر . ميخوريشون .
    از دستش گرفتم و دوباره گاز كوچيكي به برش سيب زدم . بابا گفت :
    - گشنت نيست ؟
    - يكم .
    بابا رو به ماه بانو گفت :
    - بگيم يه گوشه وايسن يه چيزي بخوريم . هورامم از صبح چيزي نخورده .
    ماه بانو سر تكون داد . بابا بوق زد و پيچيد سمت يكي از رستورانايي كه بين جاده بود . پشت سرش كيوان و آقا پاركيه ! هم پيچيدن . بابا از ماشين پياده شد . هم زمان آقاي سالاري هم پياده شد و گفت :
    - چي شد وايسادين ؟
    - گفتم يه چيزي بخوريم . هورام چيزي نخورده از صبح تا حالا .
    ماه بانو از ماشين پياده شد . ولي من هنوز به صندلي چسبيده بودم . يه ترس عجيبي به خاطر رو به رويي با آراد داشتم . حتي واسه ي اولين بار كه داشتم ميرفتم مهموني اين حس ترس و نداشتم !
    هيوا به سمت ماشينمون اومد و گفت :
    - چرا پياده نميشي ؟
    - ميشه غذاي من و بياري تو ماشين ؟
    هيوا اخماش و تو هم كشيد و گفت :
    - براي چي ؟
    - اينجوري راحت ترم .
    - باز به خاطر صورتت ؟ الان كه بهتر شده . جلب توجه هم نميكني . پياده شو .
    هيوا هر چيزي رو به صورتم ربط ميداد ! نفس عميقي كشيدم و گفتم :
    - هيوا خواهش ميكنم .
    هيوا نگاهم كرد هنوز اخماش تو هم بود گفت :
    - باشه ببينم چي ميشه .
    با اين حرف از ماشين دور شد . هيوا كنار بابا رفت و چيزي كنار گوشش گفت . بابا هم رو به بقيه گفت :
    - بفرماييد داخل رستوران .
    همه با هم به اون سمت رفتن . دكتر يه لحظه سرش و برگردوند سمت ماشين . وقتي من و اونجا ديد كنار گوش آراد چيزي گفت و از جمع جدا شد . رد نگاه آراد و گرفتم روي خودم براي چند لحظه ثابت موند . دكتر تقريبا نزديك ماشين رسيده بود . صداش باعث شد نگاهم و از چشماي اخم آلود آراد بگيرم :
    - هورام ؟ چرا اينجا نشستي ؟ مگه چيزي نميخوري ؟
    - اينجا راحت ترم . به هيوا گفتم تو ماشين ميخورم .
    دستش به سمت دستگيره ي ماشين رفت و بازش كرد گفت :
    - پياده شو دختر . اين ترسا و رفتارارو بذار كنار .
    - دكتر جدي راحت ترم .
    نگاهم ناخوداگاه به سمت آراد كشيده شد . دستاش تو جيبش بود و هنوزم اخم داشت . ولي قدم از قدم بر نداشت . دكتر گفت :
    - خوب اينجوري ماها ناراحتيم . بيا پايين . زود .
    آخرم نتونستم راضيش كنم كه توي ماشين بمونم . پياده شدم . دكتر در و بست و جلو تر قدم برداشت . سرم پايين بود . انگار فرار كردن از آراد اجتناب ناپذير بود ! سرم و بلند كردم . پشتش به من بود و داشت سلانه سلانه به سمت رستوران ميرفت .دكتر با چند تا قدم سريع بهش رسيد منم پشت سرشون بودم .
    دكتر وارد رستوران شد و پشت سرش هم آراد . توي چند قدميشون بودم كه ديدم آراد وايساده و در و برام نگه داشته . سرم و پايين انداختم و از كنارش رد شدم . زير لبي تشكر كردم ولي جوابي بهم نداد . دوباره با اين حركتش اخمام رفت تو هم . انگار با خودشم درگير بود . اگه خوشت نمياد من و ببيني پس اين كارات چيه ؟ هيوا با ديدنم تعجب كرد . گفت :
    - چي شد ؟ نظرت عوض شد ؟
    دكتر زودتر از من گفت :
    - رفتم آوردمش . مثلا اومده مسافرت . نميشه كه همش تو ماشين بشينه .
    - دكتر حرف من و زدين . نميدونم تا كي ميخواد اين گوشه گيرياش و ادامه بده .
    سرم و پايين انداختم . ترجيح دادم صورت هيچ كدومشون و نبينم . بابا و آقاي سالاري سفارش غذا دادن . ماه بانو همون اول راه حسابي با خانوم سالاري اخت شده بود . كيوان و هيوا هم كه همش كنار گوش هم پچ پچ ميكردن و توي عوالم خودشون بودن . همه دو تا دوتا با هم حرف ميزدن . حتي دكتر و رفيق شفيقشم مدام حرف ميزدن و ميخنديدن . اين وسط تنها كسي كه آروم نشسته بود من بودم .
    نگاهم و دور تا دور رستوران چرخوندم . باز خوب بود كه محيطش خلوت و دنج بود . بوي غذاها و كباباي مختلف بهم ميخورد و حسابي گرسنم شده بود .
    چيزي نگذشت كه سفارشاتمون و روي ميز چيدن . تقريبا به غذا حمله كردم . وقتي حسابي سير شدم دست از خوردن كشيدم . يكم صبر كردم ولي خوردن همه ادامه دار بود ! خوب حق داشتن مدام حرف ميزدن ديگه كي وقت ميكردن چيزي بخورن ؟
    كنار گوش هيوا گفتم كه ميرم تو ماشين . اونم فقط سر تكون داد . آروم از ميزمون جدا شدم و به سمت در خروجي رستوران رفتم . انگار خلوتي اونجا باعث ميشد راحت تر باشم .
    به سمت ماشين رفتم . نفس عميق كشيدم و دستام و از هم باز كردم . هواي خوبي بود . با اينكه يكم سوز داشت ولي بازم بهتر از هواي تهران بود .
    صداي در رستوران اومد . برگشتم و نگاهم و به سمت در دوختم . آراد خونسرد بدون اينكه نگاهي بهم بندازه به سمت ماشينش كه درست كنار ماشين بابا پارك بود رفت . نگاهم و ازش گرفتم و به سمت در عقب ماشين رفتم و نشستم . آراد در طرف راننده ي ماشين خودش و باز كرد و از داخل ماشين چيزي برداشت و در و محكم بست . تكيه اش و به ماشين داد . زير چشمي داشتم نگاهش ميكردم . توي دستش پاكت سيگار بود . اخمام رفت تو هم . هيچ وقت از سيگار خوشم نميومد . درست رو به روي من وايساده بود . نگاهم و به جلو دوختم . چرا تنها اومده بود بيرون ؟ اصلا چرا اومده بود جلوي من وايساده بود ؟ مگه ازم بدش نميومد ؟
    صداي فندك اومد و بعدشم بوي سيگار توي هوا پيچيد . اخمام تو هم رفت . سعي كردم نفس عميق نكشم . بوي سيگار حالم و به هم ميزد .
    دوباره زير چشمي نگاهي به آراد كردم . به من نگاه نميكرد . انگار به يه نقطه ي نامعلوم خيره شده بود . پك عميقي به سيگارش زد و دودش و بيرون فرستاد . كاش اون سر صحبت و باز ميكرد . اين سكوتا و رفتارا معذبم ميكرد . يا حداقل ازم فاصله ميگرفت .
    بي اختيار از بوي سيگار دستم و جلوي بينيم گرفتم . صداي آرومش و شنيدم :
    - بوي سيگار اذيتت ميكنه ؟
    نگاهي بهش انداختم و فقط سر تكون دادم . يكم نگاهم كرد و بعد سيگار و از بين انگشتاش بيرون كشيد و زير پاش انداخت . با كفش محكم فشارش داد روي زمين . نفس عميقي كشيدم . چرا مهربون شده بود ؟
    دستاش و دوباره تو جيبش كرد و گفت :
    - نميدونستم توام تو اين سفر هستي . حسام بهم نگفته بود .
    پوزخندي بي اراده روي لبام نشست و گفتم :
    - اگه ميدونستي نميومدي ؟
    - چرا نيام ؟ من با تو مشكلي ندارم .
    - ولي ازم خوشتم نمياد . اينطور نيست ؟
    - چرا فكر ميكني ازت خوشم نمياد ؟
    شونه هام و بالا انداختم و گفتم :
    - از رفتارت .
    دستاش و روي سينش قلاب كرد و كامل به ماشين تكيه داد .
    - مگه چجوري رفتار كردم ؟ من فقط دلخور بودم .
    - الان ديگه دلخور نيستي ؟
    نگاهش و بهم دوخت . يكم مكث كرد و گفت :
    - نه . . . نميدونم . . . شايد . . .
    اينارو كلافه و با مكث ميگفت . آخر نفهميدم منظورش كدومش بود ؟ دلخوره يا نه ؟ دوباره گفت :
    - يه جايي تو وجود تو دارم دنبال بانوي سرخ ميگردم تا شايد . . .
    در رستوران باز شد و دكتر بيرون اومد و باعث شد حرف آراد قطع بشه . هنوزم نگاهم و بهش دوخته بودم شايد چي ؟ حرف بزن لعنتي . ولي انگار ديگه قصد نداشت چيزي بگه . دكتر نزديك تر اومد . آراد گفت :
    - هنوز غذا خوردنشون تموم نشده ؟
    دكتر سر تكون داد و گفت :
    - چرا الان ميان . سوار شو .
    آراد سريع در طرف راننده رو باز كرد و سوار شد . چشماي ملتمسم و بهش دوختم تا شايد بخواد جملش و كامل كنه . ولي اون حتي نگاهشم بهم ننداخت . نفسم و با حرص بيرون دادم و با اخم به دكتر خيره شدم . لعنت بر خروس بي محل !
    دكتر نگاه خاصي بهم انداخت و سوار ماشين شد . نفهميدم اين نگاه چه معني داشت . ولي هر چي كه بود نتونست اخمام و از هم باز كنه !
    چند دقيقه بعد همه سوار ماشينا بودن و داشتيم به سمت ويلاي آقاي سالاري ميرفتيم .
    مدام حرف آراد تو ذهنم ميومد . . . چي ميخواست بگه ؟ شايد چي ؟ حالا نميشد دكتر چند ثانيه دير تر ميومد ؟ پوفي كردم و دوباره روي صندلي عقب دراز كشيدم .

    درگیر رویای توام، منو دوباره خواب کن
    دنیا اگه تنهام گذاشت، تو منو انتخاب کن
    دلت از آرزوی من، انگار بی خبر نبود
    حتی تو تصمیمای من،چشمات بی اثر نبود
    باور نمی کنم ولی، انگار غرور من شکست
    اگه دلت میخواد بری، اصرار من بی فایدست
    هر کاری می کنه دلم، تا بغضمو پنهون کنه
    چی میتونه فکر تو رو، از سر من بیرون کنه
    یا داغ رو دلم بزار، یا که از عشقت کم نکن
    تمام تو سهم منه، به کم قانعم نکن

    صداي آهنگي كه از ضبط ماشين ميومد باعث شد اشكام روي صورتم جاري بشه . چرا انقدر احساسم بد بود ؟ چرا انقدر ناراحت بودم ؟ اصلا مگه اون كي بود ؟ چرا بايد اين رفتاراش برام مهم باشه ؟ اصلا محل نميذاره بهم به درك . مهم نيست . خاك تو سرت هورام . نشستي داري براي كي گريه ميكني ؟ بسه انقدر زر زر نكن .
    " آخه تو حست به اون چيه ؟ دوست شي ؟ دوست دخترشي ؟ عشقشي ؟ اين گريه ها براي كيه ؟ "
    دستم و روي پيشونيم گذاشتم تا اشكام معلوم نباشه . نميدونستم كي هستم . يا حسم بهش چيه . ولي من آراد گذشته رو ميخواستم . ميدونستم خيلي چيزا عوض شده . ولي من هنوزم توي اون روزا مونده بودم . برام هيچي عوض نشده بود . انتظار همون آراد و داشتم . . .
    " كاش به اون مهموني نميرفتي . "
    نفس عميقي كشيدم . واقعا كاش نميرفتم . بعضم و قورت دادم و نذاشتم بيشتر از اين چشمام خيس بشه .
    ******
    دستي آروم تكونم ميداد . چشمام و باز كردم . هيوا با صورتي خندون جلوم بود با گيجي نگاهي به اطراف كردم و گفتم :
    - كجاييم ؟
    - رسيديم ويلا . واقعا تونستي بخوابي ؟
    - نفهميدم كي خوابم برد .
    - پاشو بايد چمدونارو ببريم تو .
    هيوا رفت . بلند شدم . كمرم حسابي روي صندلي ماشين درد گرفته بود . يكم ماساژش دادم و پياده شدم . بابا در صندوق عقب ماشين و باز گذاشته بود و خودشم نبود . نگاهم به چمدونم افتاد . خواستم به طرفش برم كه دكتر و ديدم همينجوري كه به سمت ماشين آراد ميرفت گفت :
    - سلام خوش خواب . شنيدم كل مسير و خواب بودي .
    يه لبخند ناخودآگاه روي لبم نشست . خيلي خوب خوابيده بودم . بعد از اون گريه ي جانانه اين خواب حسابي بهم چسبيده بود . گفتم :
    - سلام . آره خيلي خوب بود . حسابي چسبيد .
    دكتر چمدوني رو از تو ماشين آراد در آورد و همينجوري كه به سمت در ويلا ميرفت گفت :
    - پس بدو برو جا بگير كه الان همه اتاقا پر ميشه .
    دكتر رفت . دوباره نگاهم به چمدون افتاد . با سستي كه به خاطر خواب دچارش شده بودم چمدون و برداشتم . با اينكه زياد سنگين نبود ولي احساس سنگيني ميكردم . دستام انگار جون نداشت چمدون و بلند كنم . همون جا كنار ماشين گذاشتمش روي زمين . كمرمم هنوز درد ميكرد . منتظر بودم كسي بياد كمكم كنه . ولي خبري از كمك نبود . پوفي كردم و دوباره چمدون و برداشتم . تقريبا به پله هاي ورودي رسيده بودم . نگاهم روي 10 تا پله اي كه رو به روم بود خيره مونده بود . كي ميتونست اين و ببره بالا ؟ اخمام تو هم رفته بود . چند لحظه مكث كردم . صداي پا ميومد . خوشحال شدم . سرم و بالا گرفتم . خدا كنه كيوان باشه تا بهش بگم كمكم كنه . با لبخند ژكوند منتظر صاحب صداي پا بودم كه يهو سر و كله ي آراد پيدا شد . پوفي كردم . آراد كه كمك بكن نيست . داشت از پله ها ميومد پايين و با كنجكاوي نگاهم ميكرد . دستم و به سمت چمدون بردم و دوباره بلندش كردم . نخير اين چمدون و پاي خودم نوشته بودن !
    به زحمت بلندش كردم و تقريبا روي پله كشيدمش . پله ي اول و دوم و راحت بالا بردم . ميخواستم چمدون و دوباره بلند كنم و روي پله ي سوم بذارم كه دستي روي چمدون اومد . با تعجب رد دستارو گرفتم و به صورت سرد و يخي آراد رسيدم . گفت :
    - ولش كن من ميبرمش.
    - خودم ميتونم .
    شونه اي بالا انداخت و گفت :
    - باشه اصرار نميكنم .
    دستش و توي جيبش برد و از كنارم گذشت . حرصم گرفته بود . دندونام و رو هم فشار دادم . چمدون و دوباره دستم گرفتم و سعي كردم از پله ها ببرمش بالا . يكم تلاش كردم كه دوباره دستي رو روي چمدون حس كردم ولي اين بار تقريبا چمدون و از دستم در آورد . زير لب گفت :
    - حالا خوبه سبكه و انقدر لفتش ميده !
    چمدون به دست از كنارم گذشت . احساس ميكردم يه بار 100 تني از روم برداشته شده . حتي لحن تند و تيز و اخماي تو همشم نتونست اين حس خوب و ازم بگيره . بدجور تنم كوفته بود . احساس ميكردم 100 نفر ريختن سرم و هي كتكم زدن .
    سلانه سلانه از پله ها بالا رفتم . يه خونه ويلايي درست بالايي اين 10 تا پله بود . نماش سنگ بود . جاي دنج و قشنگي بود . توي چند متري از اينجا هم هيچ خونه يا ويلايي نبود . از در داخل رفتم تازه هياهوي بقيه به گوشم رسيد . هر كسي يه طرفي بود و كاري انجام ميداد . نگاهم روي زمين دنبال چمدونم گشت . ولي نديدمش . سرم و بالا گرفتم و اين بار دنبال آراد گشتم . نكنه اين پسره چمدون و سر به نيست كرده باشه ؟!
    آراد از اتاق بيرون اومد . نگاهامون با هم تلاقي كرد . همينجوري كه از كنارم ميگذشت گفت :
    - چمدونت تو اون اتاقه .
    اين و گفت و سريع رد شد . حتي نذاشت ازش تشكر كنم ! شونه بالا انداختم و به سمت همون اتاق رفتم .
  15. #9
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    چند تا چمدون گوشه ي ديوار ديدم . هنوزم يكم گيج خواب بودم . ولي دلم ميخواست از لحظه لحظه ي اين آزادي استفاده كنم . دوست نداشتم الكي وقتم و با خواب بگذرونم . دو تا تخت يك نفري توي اتاق بود . روي يكي از تختا نشستم . اصلا نميدونستم اين چمدونا مال كي هست .
    هيوا وارد اتاق شد . گفت :
    - اينجايي ؟
    سر تكون دادم گفتم :
    - اينا چمدون كيه ؟
    - مال من و ماه بانو و خانوم سالاري .
    - يعني همه اينجا ميمونيم ؟
    - آره ويلاشون سه خوابست . مجبوريم كنار هم بخوابيم . بيچاره كيوان قراره با حسام و آراد تو يه اتاق بخوابه . كيوانم كه دير جوش . حالا همش معذبه !
    - دوست ميشه باهاشون نگران نباش .
    هيوا روي تخت نشست و گفت :
    - يه سوال بپرسم ؟
    نگاهش جور خاصي بود . شك داشتم . بايد ميذاشتم بپرسه يا نه ؟! با ترديد گفتم :
    - بپرس !
    - اين آراد همون آراديه كه تو اينترنت باهاش آشنا شده بودي ؟
    آب دهنم و قورت دادم و گفتم :
    - چرا اينجوري فكر ميكني ؟
    - يه حدسه ! آخه مگه آدم با چند تا آراد ميتونه هم زمان آشنا باشه ؟ اسمي نيست كه زياد پيدا بشه . ميفهمي كه چي ميگم ؟
    هيوا باهوش بود . مطمئن بودم فقط از روي اسم نفهميده . شايد رفتاراي ما با هم خيلي تابلو بوده ! ولي نه ما كه رفتار يا برخورد خاصي با هم نداشتيم .
    هيوا هنوزم منتظر نگاهم ميكرد . گفتم :
    - خوب . . . خوب . . . آره خودشه .
    هيوا چشماش و ريز كرد و گفت :
    - چرا خودت بهم نگفتي ؟
    - فكر نميكردم مهم باشه .
    هيوا پوفي كرد و گفت :
    - اونم تو اين سفره ناراحتت نميكنه ؟
    سعي كردم بي تفاوت باشم گفتم :
    - نه چرا ناراحت ؟
    دقيق تر بهم نگاه كرد . انگار داشت توي صورتم دنبال نشونه اي از نارضايتي ميگشت . گفت :
    - هيچي ! همينجوري گفتم . من برم ببينم كيوان چي شد .
    از جاش بلند شد . نفس عميقي كشيدم و سعي كردم به هيچي فكر نكنم . پشت سر هيوا از اتاق اومدم بيرون . كنار بابا رفتم و يواش گفتم :
    - از كدوم طرف ميتونم برم سمت دريا ؟
    بابا نگاهي بهم كرد و با تعجب گفت :
    - ميخواي تنها بري ؟
    فقط سر تكون دادم . بابا بلند رو به آقاي سالاري گفت :
    - از كدوم طرف ميشه رفت سمت دريا ؟
    آقاي سالاري نگاهش كرد و گفت :
    - ميخواي خودت بري ؟
    - نه هورام ميخواد بره .
    نميدونم چي توي اين جمله عجيب بود كه همه ي سرا به سمتم چرخيد . خيلي زود همه سعي كردن به حالت عادي برگردن . بابا گفت :
    - شنيدي سالاري چي گفت ؟
    گنگ گفتم :
    - چي ؟
    - سالاري ميگه از در ويلا كه رفتي بيرون بپيچ سمت چپ و تا آخرش برو . ميرسي به دريا .
    سر تكون دادم و با قدمايي سست از ويلا بيرون اومدم . شالم و روي سرم مرتب كردم و يكم كشيدمش جلو . از پله ها پايين اومدم و در ويلا رو باز كردم . نفس عميقي كشيدم و اومدم بيرون . براي اولين بار بود كه ميخواستم خودم تنهايي جايي برم ! شايد زياد مسيرش دور نبود . ولي براي من همينم زياد بود !
    خواستم در و ببيندم كه نگاهم به پنجره ي ويلا افتاد . دكتر بهش تكيه زده بود و نگاهم ميكرد . نميفهميدم نقش دكتر اين وسط چي بود ؟! شده بود فرشته ي نجات ؟! ميخواست نقش قهرمانارو به خودش بگيره ؟ اين نگاهاش . اين رفتاراش . برام گنگ بود . شايدم فقط نگراني دكتر به مريضش بود . چه فرقي ميكرد ! كسي كه بايد بهم توجه ميكرد نميكرد . حالا يكي مثل دكتر دم به دقيقه من و ميپاييد !
    سرم و پايين انداختم و كاپشن مشكيم و بيشتر به خودم پيچيدم . از دور نگاهم به درياي طوفاني افتاد . كاش يكم آروم تر بود . موجا با شتاب به صخره ها ميخوردن و صداي بلند و ترسناكي رو درست ميكردن . زياد جلو نرفتم . تا جايي كه ماسه هاي كنار ساحل خشك بود وايسادم . كسي اونجا نبود . فقط من بودم و دريا . به خاطر بادي كه ميومد شالم يكم از روي سرم سُر خورد . چه اهميتي داشت ؟! كسي نبود اينجا كه من و با اين قيافه ببينه . چشمام و بستم و نفس عميق كشيدم . از وقتي عمل كرده بودم صورتم شده بود عين توپ چهل تيكه ! انگار يه چيزي رو چند بار وصله پينه كرده بودن . باز خوبيش اين بود كه رنگ پوستم يه دست شده بود . ديگه سمت چپ صورتم پوست قهوه اي چروك خورده بهم دهن كجي نميكرد . اميدوار بودم بتونم با عمل ترميمي يه صورت عادي داشته باشم .
    دستام و از هم باز كردم . با چشماي بسته رو به دريا وايساده بود . دلم ميخواست جيغ بكشم . ميدونستم صدام به جايي نميرسيد . ميدونستم اينجا كسي نبود كه توجهش بهم جلب بشه . ولي بازم شجاعتش و نداشتم .
    " داد بزن هورام . اين همه مدت همه چي رو توي خودت ريختي . الان وقتشه كه بريزيش بيرون . يالا دختر . "
    لبام و با زبونم تر كردم . پلكام و رو هم فشار دادم . انگشتاي دستم مشت شد . پاهام سفت به زمين چسبيد . لبهام و از هم باز كردم . تا جايي كه توان داشتم فرياد زدم . جيغاي بلندي كشيدم كه خودمم تعجب كردم . اين واقعا من بودم ؟! حالا برام راحت تر شده بود . ديگه احساس ترس نميكردم . پلكام و باز كردم و دوباره جيغ كشيدم . رو به دريا . انگار امواج جوابم و با صداشون ميدادن .
    اخمام تو هم رفت . همه ي برخوردا . همه ي رفتارايي كه توي اين مدت از آراد ديده بودم جلوي چشمم اومد . چرا بهش حق ميدادم كه باهام اينجوري رفتار كنه ؟ نبايد به خاطر ظاهر بينيش تنبيهش كنم ؟! اصلا چرا به خودش اجازه ميده كه من و نديده بگيره ؟ اصلا . . .
    فكر كردن بهش بي فايده بود . تمام انرژيم و توي صدام جمع كردم و بلند داد زدم :
    - ازت متنفرم . تو يه دو رويِ آشغالي . توام يكي هستي مثل بقيه . حالم ازت به هم ميخوره .
    اخما از روي صورتم محو شدن . حالا يه لبخند آرامش بخش روي لبام نشسته بود . انقدر اين مدت با خودم همه ي اين حرفارو فكر كرده بودم ذهنم خسته شده بود . ولي الان راحت بودم . انگار يه بار بزرگي از روي شونه هام برداشته شده بود . اين بار دستام و دو طرف دهنم گذاشتم و بلند تر فرياد زدم :
    - تو يه آدم ظاهر بين و مغروري . يه آدم عوضي كه فقط خودش و ميبينه . تو يه لعنتي اعصاب خورد كني ! تو . . .
    - من چي ؟
    هراسون نگاهم روي امواج خشك شد . صدام توي گلو خفه شد . دستام بي هدف شُل شدن و كنارم افتادن . به عقب برگشتم . نگاهم توي چشماي عصبانيش گره خورد . باد موهاش و به بازي گرفته بود . لباس گرم تنش نبود . سرما نخوره ؟
    " مگه متنفر نبودي ازش ؟ خودت داد زدي ؟ "
    چرا ولي ظالم كه نيستم !
    "باز توجيه كردي ؟! "
    - داشتي ميگفتي . اصلا چرا داري رو به دريا ميگي ؟ همه اينارو تو صورتم بگو .
    صداش من و از افكارم بيرون كشيد . نگاهم و از روي تي شِرت نازكي كه تنش بود بالا آرودم . چشمام بالا تر ميرفت . از گردنشم رفت بالا تر . يه صدايي ملتمس ميگفت " بالاتر نرو . چشماش نه ! " ولي دقيقا نگاهم روي چشماش مكث كرد . اخمام و تو هم كشيدم . فرياد گونه گفتم :
    - بهت ياد ندادن تو خلوت كسي پا نذاري ؟
    - يعني بشينم و بذارم هر بد و بيراهي كه راه دستته بهم ببندي ؟ اختيار دارين بانو . وايسا جوابت و بگير . يه طرفه كه ميري به قاضي راضيم بر ميگردي .
    ابروهاي پُر و مشكيش هر لحظه بيشتر توي هم گره ميخورد . خواستني ميشد . ولي الان نبايد به اين فكر ميكردم . نگاهم و ازش گرفتم تا بتونم حرفم و بزنم . صداي امواج از يه طرف سوز و سرما و هوايي كه ميرفت تا تاريك بشه هم از طرف ديگه استرس به دلم مينداخت . بماند كه چقدر اخماي گره خورده ي آراد قلبم و خالي ميكرد . . .
    -چيو ميخواي بشنوي ؟ يعني خودت نميدوني كه چقدر نامردي ؟
    از چيزي كه گفتم خودمم شوكه شدم . خواستم دستم و بالا بيارم و روي لبام بذارم ولي با اين حس مقاومت كردم . فقط دندونام و روي هم فشار دادم . فكم منقبض شده بود و لبام ميلرزيد . از سرما بود ؟ گوشام داشت يخ ميكرد . دستم و بالا بردم . شالم از روي سرم افتاده بود . كشيدمش روي سرم . آراد با كينه نگاهم ميكرد . انتظار داشت چيز بهتري بهش بگم ؟
    - حق با توئه . من نامردم كه بعد از اون جريانات هنوز دارم تو وجودت كنكاش ميكنم . كه يه آشنايي كوچيك پيدا كنم .
    - تو داري من و به خاطر چي مجازات ميكني ؟
    داد زد :
    - من تورو مجازات نميكنم .
    نذاشتم حرفش كامل شه بلند تر از خودش گفتم :
    - پس اسم اين رفتارت غير از مجازات چي ميتونه باشه ؟
    - من هنوز گيجم . هنوز باور ندارم . . .
    - چي و باور نداري ؟ صورتمو ؟ مگه دست خودمه ؟ مگه اين صورت و خودم اينجوري كردم ؟ اصلا دردي كه اين همه سال كشيدم و ديدي ؟ تونستي لمسش كني ؟ اصلا نميفهمي من چي ميگم . تو تمام دغدغت اينه كه موهات و چه مدلي كوتاه كني كه بهت بياد . يا چه تيپي بزني كه جذاب تر بشي . ولي من همه ي دغدغم اينه كه باشم . بتونم توي اين جامعه زندگي كنم . انقدر سرم و همه جا نندازم پايين . خودم و قايم نكنم . اصلا فكر كردي جاي من بودي چيكار ميكردي ؟ من همش 4 سالم بود . يه بچه ي 4 ساله كه فداي شيطنتاي بچگيش شد . اصلا داستانش و شنيدي ؟ تو فقط صورتم و ديدي ؟ به خاطر همين جا زدي ؟
    صورتش قرمز شده بود و رگاي گردنش متورم .
    - آخه دختر احمق من دردم همينه ! كه تو هنوزم فكر ميكني به خاطر قيافت جا زدم . اصلا همتون دارين همين فكر و ميكنين . هيچ كس نشست پاي حرفاي من كه ببينه دردم چيه . اصلا واسه چي خودم و گم و گور ميكنم .
    - دردت چيه ؟
    نگاهم كرد . طولاني شد . خيره خيره نگاهم كرد . هنوزم اخماش تو هم بود . هنوزم رگ گردنش متورم بود .
    دستش و توي موهاش فرو كرد . هنوز عصباني بود .
    - يكي نيست بگه مگه من عاشق قيافه ي تو شده بودم ؟ بابا من تنها چيزي كه جلوم ميديدم يه صفحه ي پي ام كوچيك بود . تنها چيزي كه يه دختر به اسم بانوي سرخ توش باهام حرف ميزد . من از اولش از طرز رفتارت . از فكرت از حرفات خوشم اومده بود . مگه غير از اينه ؟
    چيزي نگفتم . صداش بلند تر شد . از بين دندوناي كليد شدش حرف ميزد :
    - يعني من انقدر بچم كه نگاه به ظاهرت كنم ؟ من و ببين . كورم ؟ شَلَم ؟ چمه ؟ مگه چه مشكلي دارم كه نتونم از توي دنياي حقيقي با يه دختر آشنا بشم ؟ اگه دنبال ظاهر بودم تا حالا رنگ و وارنگش و داشتم . مشكي ، قهوه اي ، بلوند . ولي من احمق واسه يه بار تو زندگيم بچگي كردم و به خاطر چند دقيقه سرگرمي پاشدم اومدم چت روم . با يه بانو سرخ نامي حرف زدم و كم كم ازش . . .
    نگاهم و به چشماش دوختم . ازم چي ؟ دوباره گفت :
    - چي باعث ميشه به خودتون اجازه بدين به شعور من توهين كنين ؟ اون از حسام كه تا يك كلمه بهش چيزي ميگم سريع برام از رو شمشير ميبنده اينم از افكار مسخره ي تو . من دنبال ظاهر بودم ؟ اگه بودم تو ياهو چيكار ميكردم ؟
    سرم و دوباره پايين انداختم . بلند تر فرياد زد :
    - هان ؟ چرا جوابم و نميدي ؟ حرفام منطق داره ؟ اونوقت خانوم تو چشماي من زل ميزنه ميگه به خاطر كنجكاوي پاشدم اومدم مهموني !
    نگاهش كردم يه پوزخند اومد رو لبش و سرش و به سمت آسمون گرفت و گفت :
    - اي خدا ببين مارو با كيا جفت و جور ميكني .
    از چيزي كه ميخواستم بگم ميترسيدم . تا الان من شده بودم مقصر ! جالبه به خدا ! بالاخره لبام و باز كردم و با اخم گفتم :
    - پس اين گيجي و گنگيت واسه چي بود ؟
    - واسه اينكه باورم نميشد بهم چيز به اين مهمي و نگفته باشي . من دوستت بودم . نصف زندگيم براي تو روشن بود . اسمم ، سنم ، خلقياتم . همه چي . ولي تو مدام همه چي و پنهون كردي . اولش گفتي اسم نميگم . گفتم باشه . اسم چه ارزشي داره . ولي ديگه انتظار نداشتم چيز به اين بزرگي رو ازم قايم كني .
    - انتظارت بيجاست . اگه دوباره برميگشتيم عقب بازم بهت هيچي نميگفتم در مورد صورتم .
    نگاهاي اخم آلودمون توي هم گره خورد . جفتمون آماده بوديم طرف مقابل خطا كنه تا حسابي حالش و جا بياريم . بالاخره كسي كه سكوت و شكست آراد بود :
    - نه تو درست بشو نيستي . يه ساعته دارم ياسين برات ميخونم .
    با اخم گفتم :
    - خر خودتي !
    - پس چرا باز حرف خودت و ميزني اگه نيستي ؟
    - چون كار درست همينه . اصلا من واسه ي همين پا گذاشتم توي اون ياهوي بي در و پيكر ! كه خودم و قايم كنم .
    - افتخارم داره ؟ قايم كردن خودت و داد ميزني ؟! خجالت بكش از خودت . 26 سالته . مغزت اندازه ي يه دختر 26 ساله رشد نكرده هنوز ؟ گور باباي اون كسي كه ميخواد از تو به خاطر قيافت خوشش بياد . انقدر برات مهمه كه چه خري در موردت چي فكر ميكنه ؟
    - درست حرف بزن .
    - انقدر همه باهات درست حرف زدن و لي لي به لالات گذاشتن اينجوري شدي ديگه . پاشو جمع كن اين ننه من غريبم بازيارو . وقتي پاشدي جلو همه وايسادي و گفتي من صورتم سوخته ولي به خاطرش از زندگيم دست نكشيدم اون وقته كه شاهكار كردي . نه الان كه با افتخار ميگي خودت و قايم كردي . با افتخار ميگي اگه برگردي عقب بازم همون حماقتاي الانت و ميكني . يكي و ميبيني صد برابر تو وضعش خراب تره ولي افتخارش اينه كه به بهترين جاها رسيده . كه وضعيتش نتونسته هيچ جوري باعث بشه عقب نشيني كنه .
    - خودت اگه بودي وضعت بهتر از من نميشد .
    كلافه دستي تو موهاش كشيد و با فرياد گفت :
    - هر جوريم كه ميشدم مطمئنا چيز به اين مهمي رو از دوستم پنهون نميكردم .
    - اينجا چه خبره ؟ چرا سر هم فرياد ميكشين ؟
    سر من و آراد هم زمان به عقب برگشت دكتر با اخماي تو هم داشت نگاهمون ميكرد . انتظار نداشتم اينجا بياد ! دلم نميخواست حرفاي مارو بشنوه . هر چند كه آراد احتمالا همه چي رو به دكتر ميگفت ولي بازم دوست نداشتم خودش با گوشاش بشنوه . . .
    اخمام بدتر رفت تو هم . حرف آخرم توي گلوم گير كرده بود . نميتونستم نگم . نگاهم و دوباره سمت آراد گردوندم و گفتم :
    - هر چي دوست داري بگو . ولي من بازم همين كارارو ميكردم . از توام متنفرم .
    صورتم و ازش گرفتم . نگاهش عصباني بود و دندوناش و رو هم فشار ميداد . دكتر با تعجب به من خيره شده بود . انتظار نداشت همچين حرفي رو بزنم ؟ نفس عميق كشيدم و راهي ويلا شدم . صداي عصباني آراد و پشت سرم شنيدم :
    - دختره ي لجباز خود خواه . تو هيچ كس برات مهم نيست . تنها كسي كه برات مهمه خودتي .
    صداي دكتر و شنيدم كه ميگفت :
    - آراد داد نزن . چته تو ؟
    دويدم به سمت ويلا ديگه دلم نميخواست چيزي بشنوم . به اندازه ي كافي به حرفاش گوش داده بودم . انقدر شنيده بودم كه دوباره يه جنگ دروني با خودم راه بندازم و ساعتها بهش فكر كنم .
    *****
    به پهلو چرخيدم چشمم به تاريكي عادت كرده بود . نگاهم و به رو به رو دوختم جايي كه هيوا آروم خوابيده بود . دوباره طاق باز دراز كشيدم . نفسم و آروم بيرون دادم . صداي جير جير آروم جير جيركا از بيرون ميومد . همه جا ساكت و تاريك بود . فقط نور ماه بود كه از پنجره ميومد تو . نيم خيز شدم و سر جام نشستم . ماه بانو و خانوم سالاري روي زمين خوابيده بودن . چقدر به ماه بانو گفته بودم رو تخت بخواب گوش نداده بود . حالا صبح با كمر درد بيدار ميشد !
    نگاهم و ازشون گرفتم . توي تاريكي نگاهم چرخ ميخورد . پتو رو كنار زدم پاهام و روي پاركتاي سرد كف اتاق گذاشتم . لرز كردم . از جام بلند شدم روي نوك پنجه راه ميرفتم كه كسي رو بيدار نكنم . بعضي از پاركتا زير پام تكون ميخورد و صداي خفيف ميداد يكم مكث ميكردم و دوباره قدم بر ميداشتم . نزديك در اتاق رسيده بودم از روي صندلي كه توي اتاق بود ژاكت بافت هيوا رو برداشتم و روي بلوز و شلوار مشكي كه تنم بود پوشيدم .
    ميدونستم برگشتن به تخت بي فايدست . خوابم نميبرد . به سمت دستشويي رفتم . شير آب گرم و باز كردم . دستاي يخ بستم و زيرش گرفتم تا يكم گرم بشه . حس خوبي پيدا كردم . شير و بستم و توي آينه به خودم نگاه كردم . داشتم وقتي رو تصور ميكردم كه ديگه جاي هيچ بخيه اي روي صورتم نباشه . وقتي كه پوستم يه دست و صاف بشه . درست مثل صورت هيوا . با همون پوست سفيد و شفاف . واقعا روزي ميرسيد كه اون شكلي بشم ؟
    نفسم و بيرون دادم . حرفاي امروز آراد مثل پُتكي بود كه تو سرم خورده بود . مهبدم اينارو بهم ميگفت هميشه . باز مهبد لحن گفتنش مهربون تر بود . دوباره ياد لحن آراد افتادم قلبم فشرده شد . چرا مهربون تر نميگفت ؟ مهبد مهربون تر بود . تَشَر ميزد ولي مهربونم ميشد . آراد چي ؟
    دستام و خشك كردم و از دستشويي بيرون اومدم . خواب به چشمم نميومد . رفتن به اتاق بي فايده بود . از جلوي دو تا اتاق خواب ديگه رد شدم و به سمت پله ها رفتم . آروم آروم پايين اومدم . دنبال چي بودم ؟ اصلا چرا اومده بودم اينجا ؟ چرا امشب كلافم ؟
    هيچ جوابي براي سوالاتم نداشتم . انگار فقط پاهام بود كه بي هدف من و جلو ميبرد . همه جا تاريك بود . وسط سالن وايسادم و چند لحظه به همه ي جاي ويلا خيره شدم . خوب كه چي ؟ حالا اومدي اينجا چي بشه ؟
    ناخودآگاه به سمت پنجره رفتم . بيرون باد ميومد . حسابي شاخه هاي درختارو تكون ميداد . كاش الان ميشد رفت لب ساحل بعد از ظهر كه نتونسته بودم خودم و خالي كنم . كاش الان ميتونستم برم اونجا و تنها باشم .
    چرا دكتر با اخم باهامون حرف ميزد ؟ اين وسط رفتار دكتر از آرادم گنگ تر بود . باز اون تو خودش نميريخت . خوب بلد بود فرياد بزنه ! ولي درك درستي از رفتاراي دكتر نداشتم . نميدونستم در حق اونم بدي كردم ؟!
    زندگي آروم و بي تنشم توي اين روزا تبديل شده بود به ميدون جنگ . قبلا تنها مشكلم صورتم بود ولي الان بايد غصه ي داد و فرياداي آراد و اخم و تَخماي دكترم مي خوردم .
    - تو چرا بيداري ؟
    برگشتم سمت صدا . حسابي ترسيده بودم . با ديدن آراد با قيافه ي خواب آلود و چشماي خمار اخمام تو هم رفت . انگار زاييده شده بود كه بپره وسط افكار من و همه ي لحظه هاي تنهاييم و ازم بگيره . پوفي كردم و نگاهم و ازش گرفتم . زير لب جوري كه شك داشتم شنيده باشه گفتم :
    - خوابم نميبرد .
    صدايي از آراد نيومد . با احتياط سرم و برگردوندم چراغ آشپزخونه روشن بود . سري تكون دادم و به سمت در رفتم . پشت پنجره موندن فايده نداشت . آروم رفتم بيرون . هوا سوز بدي داشت . ژاكت بافت هيوا هم زياد گرمم نميكرد . دستام و زير بغلم گذاشتم و روي صندلي كه جلوي ويلا بود نشستم . يه صندلي دو نفره ي فلزي كه روش تشكچه هاي قهوه اي سير داشت .
    پاهام و رو هم انداختم و به يه نقطه ي نامعلوم خيره شدم . شايد به قول آراد من زيادي ننه من غريبم بازي در مياوردم . پاهام و اين بار جمع كردم بالاي صندلي و دستام و دورش حلقه كردم . چونم و روي زانوهام گذاشتم . چرا انقدر ساده حرفاش و قبول ميكردم ؟ اصلا كي گفته حق با اونه ؟ من بايد ازش متنفر باشم . همه چي تقصير اونه . . .
    صداي باز و بسته شدن در اومد . حتي سرمم به سمت در نچرخوندم . ميدونستم كيه . چرا الكي نگاه كنم ؟ از جلوم گذشت و خودش و روي صندلي انداخت . دستاش و روي سينش قلاب كرد . زير چشمي نگاهش كردم بازم لباساش گرم نبود . خودم و بيشتر روي صندلي جمع كردم . هنوزم نگاهم به رو به رو بود . هيچ حرفي نميزد . فقط صداي باد توي گوشم ميپيچيد و موهام و جلوي صورتم ميريخت . دستم و جلو بردم و موهام و پشت گوشم زدم . انگار اين حركتم باعث شد آراد به خودش يه تكوني بده و حرف بزنه .
    - چرا خوابت نميبره ؟
    زير چشمي بهش نگاه كردم . صورتش بي حس بود . نگاهم نميكرد . گفتم :
    - نميدونم .
    به خودم جراتي دادم و گفتم :
    - تو چرا نميخوابي ؟
    - خواب بودم . تشنم شد يهو خواب از سرم پريد .
    ساكت شديم دوباره . به انگشتاي پام خيره شده بودم . آرام يكم سر جاش وول خورد . انگار ميخواست حرفي بزنه ولي براي گفتنش دو دل بود .
    نفس عميقي كشيدم و خودم و آماده كردم تا دوباره يه حرف ناخوش آيند بشنوم . بالاخره به حرف اومد :
    - تو واقعا از من متنفري ؟
    با اين حرف نگاهم به سمتش برگشت . داشت نگاهم ميكرد . اخماش تو هم بود و به نظر جدي ميومد . ولي فكر ميكردم يه پسر بچه جلوم نشسته . پسر بچه اي كه هم بازيش گفته ديگه باهاش بازي نميكنه . دلم ميخواست موهاش و به هم بريزم و بگم دروغ گفتم . من ازت متنفر نيستم . نميتونم متنفر باشم . اگه بودم نگران سرماي هوا و لباس نازكت نبودم . باد شديد تر شد . جوري كه من با اون ژاكت بافت لرز به تنم نشست . ولي انگار اون اصلا احساس سرما نميكرد . فقط به من خيره شده بود و منتظر جواب بود . سوالش از سرم بيرون رفت . نگاهم روي بازوهاي پر و خوش تركيبش افتاد . با صداي آروم گفتم :
    - برو تو . هوا سرده . سرما ميخوري .
    كلافه گفت :
    - بحث و عوض نكن . متنفري ازم ؟
    نگاهم دوباره مسير چشماش و در پيش گرفت . يه صدايي تو سرم فرياد ميزد " نه " انقدر اين صدا بلند بود كه ناخودآگاه روي لبام اومد و گفتم :
    - نه . . .
    اخماش باز شد . لبخند نداشت ولي احساس كردم حس بهتري پيدا كرد . صورتش آرامش پيدا كرد .
    - پس چرا امروز . . .
    ميون حرفش اومدم گفتم :
    - الان وقت اين حرفا نيست . برو تو . هيچي تنت نيست .
    - من سردم نيست .
    - من با ژاكت دارم ميلرزم تو سردت نيست ؟
    اخماش دوباره تو هم رفت و گفت :
    - ميگم سردم نيست .
    منم اخمام و كشيدم تو هم و زير لب گفتم :
    - به جهنم !
    نميدونم چرا وقتي مقابلش قرار ميگرفتم لجباز ميشدم . از اون جلد هورام گوشه گير و ترسو ميومدم بيرون . دلم ميخواست هميشه چيزي بشه كه خلاف نظرش باشه . گفت :
    - شنيدم چي گفتي .
    محل ندادم . دستش و پشت صندلي گذاشت و گفت :
    - جريان كنجكاوي و مهموني چي ؟ واقعا از روي كنجكاوي اومدي اونجا ؟
    خدايا چه وقت بدي رو واسه سوال پيچ كردنم انتخاب كرده بود ! كم ذهنم به هم ريخته بود حالا بايد دنبال يه جوابم براي اون ميگشتم گفتم :
    - خوابت نمياد نه ؟
    ابروهاش و بالا انداخت و گفت :
    - نُچ .
    دندونام و رو هم فشار دادم و گفتم :
    - باشه تو بيدار بمون من ميرم بخوابم .
    از روي صندلي بلند شدم خواستم برم مچ دستم و گرفت و گفت :
    - كجا ؟ بشين ببينم . خودت گفتي خوابت نمياد .
    چقدر دستاش گرم بود ! انگار نه انگار كه توي اين هواي سرد نشسته بود ! گفتم :
    - حالا يه چيزي گفتم . الان خوابم گرفت .
    من و كشيد سمت صندلي و نشوندم . گفت :
    - با هم ميريم ميخوابيم . الان وقت شفاف سازيه .
    پوفي كردم و گفتم :
    - سردمه ميخوام برم تو .
    - خوبه حالا ژاكتم تنته . من چي بگم پس ؟
    - تو كه دستات عين بخاري گرمه !
    يه لنگه ابروش و انداخت بالا و گفت :
    - ميخواي گرمت كنم ؟ اينجوري هم تو گرم ميشي هم من جواب سوالام و ميگيرم .
    دلم خالي شد ولي اخمام تو هم رفت و گفتم :
    - بيخود ! فاصله ي اسلامي رو رعايت كن .
    شونه اي بالا انداخت و گفت :
    - بيا و خوبي كن .
    يكم مايل نشستم جوري كه بتونم خوب ببينمش گفتم :
    - تو و خوبي؟ شك دارم . بهت نمياد .
    - بشكنه اين دست كه نمك نداره .
    - هر جور راحتي .
    - اصلا همون بهتر كه فريز بشي . من كه نميذارم بري . همه ي سوالام و جواب ميدي بعد هر جا كه دلت خواست ميري . جواب سر بالا و نه و نميشه و نميدونمم نداريم . گرفتي چي شد ؟ بدم مياد دوبار يه حرفم و تكرار كنما !
    دستام و روي سينم قلاب كردم و گفتم :
    - پررو .
    - فحش بدي مجبور ميشي 1 ساعت بيشتر تو سرما بموني .

    انگار داشت يه بچه رو تنبيه ميكرد . نگاهم و ازش گرفتم و گفتم :
    - من جوابي ندارم كه بدم .
    - چرا انقدر لج ميكني ؟ ميتونيم با هم مشكلمون و حل كنيم . جفتمون آدم بزرگيم .
    جوابي بهش ندادم چند لحظه بينمون سكوت شد . گفتم :
    - تو كه خوب بلدي فرياد بزني . الانم ميتوني با داد و فرياد جوابات و بگيري !
    - آها پس خانوم بابت عصر ناراحتن ؟
    - نه براي چي بايد ناراحت باشم ؟
    - گفتم لجبازي ممنوع ! قراره بزرگونه رفتار كنيم !
    سكوت كردم . با يه لحن ملايم تر گفت :
    - قبول داري كه توام توي داد و فريادايي كه زدم مقصر بودي؟
    برگشتم سمتش و با اخماي تو هم گفتم :
    - فقط من مقصر نبودم . چرا همه ي كاسه كوزه هارو ميخواي سر من بشكني ؟ توام تو كل اين جريانات مقصر بودي .
    نفس عميقي كشيد و بهم خيره شد . با يكم مكث گفت :
    - باشه جفتمون مقصريم . خوب شد ؟
    - تو بيشتر مقصري !
    - مگه بيشتر و كمترش مهمه ؟ ما جفتمون اشتباه كرديم . پس جفتمون مقصريم . وقتي يه رابطه اي به هم ميريزه نميشه گفت فقط يه نفر مقصر بوده . ما دو نفريم پس دوتامون يه خطاهايي كرديم . درست شد حالا ؟
    آروم سر تكون دادم . گفت :
    - قبول دارم شايد يكم تند رفتم . . .
    ميون حرفش پريدم و گفتم :
    - خيلي تند رفتي .
    اخماش و تو هم كشيد و گفت :
    - اگه من تند رفتم دليلش رفتاراي تو بود .
    - رفتاراي من هيچ ايرادي نداشت .
    دستي به صورتش كشيد و گفت :
    - نخير تو نميخواي به حرف گوش بدي . اصلا انگار آروم حرف زدن بهت نيومده . بايد ببرمت لب دريا انقدر سرت داد بزنم تا شايد يكم حرف تو سرت بره .
    - من نميتونم زير بار حرف زور برم . تو ميخواي بگي همه چي تقصير من بوده منم قبول نميكنم .
    - اصلا من اينجا نميخوام دنبال مقصر بگردم . گفتم تقصير جفتمونه ! من فكر ميكردم تو يه آدم عادي با يه زندگي و چهره ي عادي هستي . زيادي بهت توي نت به عنوان دوست وابسته شدم . بعد از مهموني هم خوب شايد يكم تند رفتم . كه البته به نظر خودم طبيعي بود !
    - طبيعي بود ؟!
    - هورام !
    به رو به رو خيره شدم و گفتم :
    - من انتظار نداشتم تو باهام اونجوري رفتار كني . اون روز كه تو پارك اشتباها بهت خوردم يادت مياد ؟ اولين آدمي بودي كه خونسرد برخورد كردي و اصلا سوختگيام و انگار نديدي . انتظار داشتم حالا كه فهميدي همونجوري رفتار كني .
    دستي به موهاش كشيد و آروم گفت :
    - خوب همين حرفت يكم زور داره . تو 1 سال ازم همه چي و پنهون كردي . بعد جلوم ظاهر شدي با يه ظاهري كه زياد نيست ! من خودم و براي هر چيزي آماده كرده بودم به جز اين چهره ! حق نداشتم ازت مهلت بخوام تا بتونم با چيزي كه هستي كنار بيام ؟
    بغض گلوم و گرفت . گفتم :
    - ديو دو سر كه نبودم .
    لحنش آروم تر شد گفت :
    - معلومه كه ديو دو سر نيستي . من فقط ميخواستم ذهنيتي كه نسبت بهت داشتم و پاك كنم . تا بتونم با ايني كه هستي كنار بيام . متوجه منظورم هستي ؟
    آروم سر تكون دادم . داشتم با خودم مبارزه ميكردم . نميخواستم اشكام روي گونم بريزه . گفت :
    - نميخوام ناراحتت كنم . اگه حرفي ازش ميزنم به خاطر اينه كه دركم كني . من به خاطر چهرت ازت دور نشدم . چون چيزي كه باعث ميشد احساس خوبي بهت داشته باشم اخلاقت بود . نه قيافت . نه اسمت . نه خانوادت . شايد اون اوايل يكم جا خورده بودم . شايد يكم برخوردام ضد و نقيض بود ولي الان حسم بهتره . الان تونستم با خودم كنار بيام . من دلم نميخواد دوستم و از دست بدم .
    نگاهش كردم . فقط دوستش ؟! " انتظار ديگه اي داشتي ؟"
    آروم گوشه ي لبم و به دندون گرفتم تا شايد بتونم جلوي لرزش لبام و بگيرم . دوباره گفت :
    - هنوز دوستيم مگه نه ؟!
    سر تكون دادم . گفت :
    - سر تكون دادن قبول نيست . جواب بده .
    لبام و از هم باز كردم . نفس عميق كشيدم تا شايد بتونم بغضم و پس بزنم . با صدايي كه داشت كم كم دورگه ميشد گفتم :
    - هنوز دوستيم !
    نفس راحتي كشيد . انگار بار بزرگي رو از روي دوشش برداشته بودن . گفت :
    - حالا اگه سردته ميتوني بري تو .
    دستاش و توي هم قلاب كرد و پشت سرش گذاشت و تقريبا روي صندلي لم داد . نگاه كوتاهي بهش كردم . چشماش و بست . انگار داشت فكر ميكرد . بغضم و خوردم و گفتم :
    - تو سردت نيست ؟ نميخواي بياي تو ؟
    با چشماي بسته آروم لباش و تكون داد و گفت :
    - نه فعلا ميخوام همين جا باشم . ميخوام فكر كنم .
    آروم از روي صندلي بلند شدم . به سمت در رفتم . توي لحظه ي آخر قبل از اينكه در و ببندم دوباره نگاهش كردم . همون نگاه آخر كافي بود تا اشكايي رو كه انقدر كنترل كرده بودم روي صورتم بريزه . در و بستم و پله ها رو با شتاب بالا رفتم . تمام مدت دستم روي دهنم بود تا صدايي ازم در نياد . فقط دوست ؟ همين ؟ خوب معلومه كه اون فقط يه دوسته . چرا انتظار بيشتري ازش دارم ؟ "بسه هورام . به خودت بيا دختر . اون از اولشم گفته بود دوستته . "
    نه اون ميگفت ازم خوشش مياد .
    " خوب خوشش مياد يعني عاشقته ؟ بچه نشو ! "
    اصلا من بچم ! ولي نميخوام دوستم باشه !
    به سمت دستشويي رفتم و خودم و توش انداختم . دستمالي برداشتم و به چشمام فشار دادم . بايد ريشه ي اين اشكاي گرم و ميخشكوندم .
    نگاهم و تو آينه به خودم دوختم . چشمام حسابي قرمز شده بود . بينيمم يكم سرخ شده بود هميشه همينطور بودم . سريع پوست صورتم گُل مينداخت . براي آخرين بار دستمال و به چشمام فشار دادم و از دستشويي بيرون اومدم . هنوزم راهرو توي سكوت مطلق فرو رفته بود . به سمت اتاق رفتم و آروم زير پتو خزيدم . هنوزم همه خواب بودن و اتاق ساكت بود . هنوزم نور ماه اتاق و روشن ميكرد ولي احساس من به آراد با موقعي كه از جام بلند شده بودم حسابي فرق كرده بود ! بايد يه تصميم جدي ميگرفتم . اگه اون ميخواست دوستم باشه پس منم نبايد حساب ديگه اي روش باز ميكردم .
    پلكام و بستم . ديگه وقت فكر كردن به آراد نبود . اون فقط يه دوست بود !

    *****
    - پاشو هورام چقدر ميخوابي . لنگ ظهر شده .
    يكي از چشمام و باز كردم و به هيوا كه دست به كمر كنار تختم وايساده بود نگاه كردم . نور اتاق باعث شد دوباره ببندمش . گفتم :
    - بيدار ميشم حالا .
    - بيدار ميشم حالا نداره ! ميخواي توي اين 4 روز همش بخوابي ؟ پاشو تنبل همش سه روز ديگه واسه خوش گذروني وقت داري .
    جوابي بهش ندادم . چند لحظه اتاق ساكت شد . فكر كردم هيوا رفته . چشمام داشت گرم ميشد كه دوباره بخوابم ولي پتوم از روم كنار رفت و لرز كردم . بدون اينكه چشمام و باز كنم گفتم :
    - هيوا تورو خدا پتو رو بده سرده .
    - نخير نميدم . پاشو .
    چشمام و باز كردم و كلافه سر جام نشستم . گير ميداد ديگه ول كن نبود . گفتم :
    - خيالت راحت شد ؟ بيدارم .
    - آره . من رفتم . توام زود بيا .
    سر تكون دادم . هيوا رفت . ديشب تا دم دماي صبح نتونسته بودم بخوابم . كش و قوسي به بدنم دادم و از تخت پايين اومدم . لباسام و عوض كردم و صورتمم شستم . به سمت راه پله ها رفتم واسه خودم سلانه سلانه پايين اومدم . وارد آشپزخونه شدم . هيوا و خانوم سالاري و ماه بانو در حال چيدن ميز صبحانه بودن . سلام كردم همه به سمتم برگشتن و جوابم و دادن . نگاهم اطراف ويلا گشت . گفتم :
    - پس بقيه كوشن ؟
    هيوا گفت :
    - بالا دارن لباس عوض ميكنن . صبح بابا همگي رو مجبور كرده بود برن پياده روي .
    لبخند محوي روي لبام نشست . هنوز بابا اين عادتش و ترك نكرده بود ! پشت ميز نشستم و منتظر بقيه موندم . هيوا چاي ريخت و كنارم نشست . كم كم سر و كله ي بقيه هم پيدا شد . فقط آراد توي جمعمون نبود . انگار كسي براش مهم نبود كه چرا نيست . داشتم از كنجكاوي ميمردم . يعني كجا بود ؟! بالاخره خانوم سالاري رو به دكتر گفت :
    - حسام جان پس آراد كجاست ؟
    دكتر همينجور كه لقمه ميگرفت براي خودش گفت :
    - نميدونم صبح گفت ميره يكم بچرخه .
    - آخه صبحانه نخورده ؟
    دكتر شونه اي بالا انداخت . خانوم سالاري هم ديگه چيزي نپرسيد . ولي من دلم يه جوري بود . چرا صبح زده بود بيرون ؟ اشتهاي چنداني نداشتم . سريع از سر ميز بلند شدم و تشكر كردم . از پله ها سريع بالا رفتم و توي اتاق لباسام و عوض كردم . دلم ميخواست برم لب ساحل . از ديشب دوست داشتم برم اونجا . ديشب . . . نفس عميق كشيدم و سرم و به طرفين تكون دادم . نميخواستم دوباره ياد ديشب باعث بشه اشكم در بياد .
    از اتاق اومدم بيرون . هيوا پايين پله ها با چشمايي متعجب من و نگاه كرد گفت :
    - كجا خانوم ؟ شال و كلاه كردي ؟
    - ميخوام برم ساحل .
    - اِ ميخواستيم بريم بازار . عصر برو ساحل .
    - خوب شماها برين بازار چيكار به من دارين ؟
    - ميخوام با تو برم .
    - من ساحل راحت ترم . بازار دوست ندارم بيام .
    هيوا لب برچيد و گفت :
    - بدجنس . همش برنامه هامون و خراب كن !
    بوسيدمش و گفتم :
    - لوس نشو . خوش بگذره .
    - ميخواي باهات بيام ؟
    - نه ممنون خودم ميرم .
    با قدماي بلند به سمت در خروجي رفتم . وقتي از خونه بيرون اومدم دوباره همه جا سكوت شد و آرامش . دستام و توي جيب كاپشنم فرو بردم و مسير دريا رو در پيش گرفتم . ديگه دوست نداشتم كلنجار برم . ديگه به اون صداي موذي كه توي سرم بود اجازه نميدادم اظهار نظر كنه . فقط قدم بر ميداشتم . قدمام و ميشمردم و جلو ميرفتم . حتي به اين فكر نكردم كه چرا آراد امروز سر ميز نبود . به اين فكر نكردم كه قراره چه برخوردي رو باهاش در پيش بگيرم . فقط قدم زدم . . .
    كنار ساحل رسيدم . روي ماسه هاي خشك نشستم و زانوهام و تو بغلم گرفتم . انگار تنها كسي كه صبح دلش هواي دريارو ميكرد من بودم . ساحل خلوت بود . نگاهم و به انتهاي دريا دوختم . با اينكه دريا مواج و نا آروم بود ولي انگار ذره ذره آرامش و توي رگام تزريق ميكرد . امروز دلم نميخواست داد بزنم . فقط ميخواستم آروم باشم . خالي از هر فكري !
    - هورام ! چرا تنها نشستي اينجا ؟
    سرم و برگردوندم . انگار به من نيومده بود يه روز براي خودم خلوت كنم ! دكتر دقيقا توي چند قدميم وايساده بود . گفتم :
    - همينجوري .
    جلوتر اومد و با فاصله كنارم نشست . گفت :
    - از چيزي ناراحتي ؟
    سرم و به طرفين تكون دادم . چند لحظه مكث كرد و گفت :
    - دكتر افشار باهام تماس گرفت .
    نگاهم و بهش دوختم دوباره گفت :
    - بهم خبر داد كه بلافاصله بعد از برگشتنت براي عمل بدنت اقدام ميكنيم .
    نفس عميقي كشيدم و بازم هيچي نگفتم . يكم به سكوت گذشت . به موجا خيره شدم . گفت :
    - از دريا خوشت مياد ؟
    - نه زياد .
    - پس چطوري انقدر عميق بهش خيره ميشي ؟
    - نميدونم . شايد چون حرف نميزنه . بعد اينكه ساحل اينجا خيلي آرومه .
    سر تكون داد . دوباره گفتم :
    - از دريا ميترسم . كلا از آبهاي عميق ميترسم . دريا كه جاي خود داره !
    - شنا بلد نيستي ؟
    - نه . اصلا نميتونم به اين فكر كنم كه پام و توي آب بذارم .
    دكتر سر تكون داد و گفت :
    - بدجوري هوس كردم سوار قايق موتوري شم . تا حالا سوار شدي ؟
    - نه ! اگه چپ كنه چي ؟
    - الكي كه نيست . چپ نميكنه .
    - عجب شجاعتي ! فكر نكنم بتونم سوار شم .
    - تو زيادي ترسويي .
    - معلومه كه نيستم !
    نگاهم كرد و گفت :
    - چرا خيلي هم ترسويي .
    - ميگم نيستم .
    - يكمم لجبازي .
    خندم گرفت گفتم :
    - اين و هستم .
    دوباره گفت :
    - يه سوال بپرسم ؟
    نگاهم و از موجا نگرفتم . گفتم :
    - بپرسيد .
    - مشكل تو و آراد دقيقا چيه ؟ چرا ديروز اونجوري داد ميزديد ؟
    هر جا ميرفتم اسم آراد بود . چجوري ميخواستم از فعاليت مغزم جلوگيري كنم ؟ چجوري ميخواستم بهش فكر نكنم ؟
    - من و اون فقط دو تا دوستيم . هيچ مشكلي نداريم .
    - مطمئني ؟
    سر تكون دادم گفت :
    - ميتوني با من درد دل كني . يا اگه حرفي داري بهم بگي .
    - چيزي نيست كه بخوام بگم .
    - نكنه ميترسي جاسوس دوجانبه بشم و هي خبر ببرم ؟
    لبخندي بي اراده روي لبام نشست . انگار فكرم و خونده بود . قبلا بهش همچين لقبي رو داده بودم ! به سمتش برگشتم . لبخند و كه رو لبم ديد با نگاهي متعجب گفت :
    - ببينم نكنه واقعا همچين فكري ميكردي ؟
    خندم شدت گرفت . گفت :
    - پاك از خودم نااميد شدم .
    لبخند روي لبش بود گفتم :
    - دكتر تورو خدا ناراحت نشين منظوري نداشتم .
    - اصلا جاسوس كه حرف بدي نيست ! راحت باش . فحشم آزاده ها !
    دوباره خنده ام شدت گرفت . گفتم :
    - اختيار دارين اين چه حرفيه دكتر .
    - چقدر دكتر دكتر ميكني ! خوب شد اين مدرك و گرفتم وگرنه خدا ميدونه چي صدام ميكردي .
    گنگ گفتم :
    - خوب دكترين ديگه !
    - اسمم كه دكتر نيست ! دختر جون من اسم دارم . چطور من راحت تورو هورام صدا ميكنم ؟ توقع دارم توام باهام راحت باشي .
    - عادت كردم بهتون بگم دكتر .
    - كلا عادت كردي باهام رو در وايسي داشته باشي . از افعال جمعم استفاده نكن .
    - چشم دكتر .
    با چشماي گرد شده نگام كرد . ترسيدم گفتم :
    - چي شد ؟
    - الان گفتم نگو . چقدر تو لجبازي دختر !
    دوباره خنديدم گفتم :
    - عادت كردم . يكم سخته .
    - بابا به مام بگين بخنديم . تنها تنها ؟
    من و دكتر هم زمان به عقب برگشتيم . آراد بالاي سرمون وايساده بود . لبخند روي لبم ماسيد . دكتر با همون لبخندي كه هنوز روي لبش جا خوش كرده بود گفت :
    - فضول و بردن جهنم .
    آراد طرف ديگه ي من نشست . معذب شدم . يكم خودم و جمع كردم .
    آراد طرف ديگه ي من نشست . معذب شدم . يكم خودم و جمع كردم . چشمم و دوباره به امواج دوختم آراد گفت :
    - خوب اينجا خلوت كردينا .
    دكتر گفت :
    - خوب خلوتي بود . تو يهو اومدي به هم زديش .
    آراد انگار صداي دكتر و نشنيد . گفت :
    - حالا به چي ميخنديدين ؟ نگفتين ؟
    نيم نگاهي بهش انداختم . چشماش روي من ثابت بود . انگار از من جواب ميخواست . نا خودآگاه دستپاچه شدم . من كه خطايي ازم سر نزده بود . چرا بايد هول بشم ؟! دكتر گفت :
    - بابا چيز خاصي نبود . تو صبح اول صبحي كجا پاشدي رفتي ؟
    آراد نگاه پرسشگرش و از من گرفت و به دكتر دوخت :
    - رفتم يه چرخ تو شهر زدم .
    - تنها تنها ديگه ؟ خوش گذشت ؟
    آراد نگاهش و از دكتر گرفت و به دريا دوخت . زير لبي گفت :
    - اي بد نبود .
    - داشتم الان به هورام ميگفتم كه بريم قايق سواري
    آراد نگاهش و به من دوخت . ولي نگاهش نكردم . گفت :
    - بعد اونوقت هورام چي گفت ؟
    سرم و بالا گرفتم . نگاهم بهش افتاد ولي اون سريع سرش و به سمت دكتر چرخوند و وانمود كرد منتظر جوابه . دكتر گفت :
    - هورام از آّب خوشش نمياد . ولي من دلم ميخواد عصر حتما برم . تو مياي ؟
    آراد شونه اي بالا انداخت و گفت :
    - نميدونم . شايد اومدم .
    گوشي دكتر همون لحظه زنگ خورد . ببخشيدي گفت و ازمون جدا شد . آراد نگاهش و به دريا دوخته بود و هيچ حرفي نميزد . يكم گذشت با صداي آروم گفت :
    - حسابي داره خوش ميگذره ؟
    - آره بدك نيست . به تو خوش ميگذره ؟
    نگاهش و دوباره به من دوخت . گفت :
    - نه به اندازه ي تو .
    گنگ نگاهش كردم . فكر ميكردم با حرفايي كه ديشب به هم زديم ديگه كارا و رفتاراي عجيب غريب قراره تموم بشه ! گفتم :
    - اونوقت چرا فكر ميكني به من بيشتر خوش ميگذره ؟!
    - قرار قايق سواري ميذاري ،مياي اينجا ميشيني با دكتر خوشتيپه گَپ ميزني . خوش نميگذره اونوقت ؟
    لبخند محوي روي لبم نشست وگفتم :
    - آها اينارو ميگي ؟ دكتر اتفاقي من و اينجا ديد . قايق سواري رو هم كه ديدي گفتم دوست ندارم .
    مدل نگاه كردنش يه جوري بود . سر در نمياوردم . نميخنديد . ناراحتم نبود . گفتم :
    - تو از چيزي ناراحتي ؟
    نگاه خيرش و ازم گرفت و سُر داد روي دستم گفت :
    - نه ناراحت نيستم .
    دست چپم و توي دستش گرفت . از اين حركتش شوكه شدم نگاهي بهش انداخت و گفت :
    - عمل بعديت كيه ؟
    هنوز نگاهم روي دستاش بود كه دست من و محكم توي خودش گرفته بود . با من من و دستپاچگي گفتم :
    - هان ؟؟ چيزه . . . آها . . . دكتر گفت از سفر برگشتم .
    آراد نگاهش و به رو به رو دوخت ولي دست من هنوز توي دستاش بود . ساكت شد . معذب كه بودم معذب ترم شدم ! نميدونستم چرا اين كار و ميكنه . انگار هر چي من ميخواستم فاصلم و باهاش زياد كنم نميشد!
    از گوشه ي چشم نگاهم روي دستامون ثابت مونده بود . آراد دست چشم و با دست راستش گرفته بود و روي پاش گذاشته بود . برام حركت عجيبي بود ! دلم ميخواست تا قبل از اينكه دكتر بياد دستم و ول كنه . به هواي اينكه ميخوام شالم و روي سرم مرتب كنم دستم و بي هوا از دستش بيرون كشيدم و روي شالم گذاشتم . با صدايي لرزون و دستپاچه گفتم :
    - چقدر باد مياد . شالم و داشت ميبرد با خودش .
    آراد نگاهش روي من بود . يه لنگه ي ابروش بالا رفته بود و مشكوك نگاهم ميكرد . ولي اين نگاهش زياد طول نكشيد چون دوباره به دريا خيره شد . دست راستم و روي دست چپم گذاشتم گرماي دستش و هنوز ميتونستم حس كنم .
    دكتر دوباره اومد و سمت راستم نشست گفت :
    - ببخشيد . از بيمارستان بود .
    لبخندي مصنوعي تحويلش دادم . گفت :
    - خوب پس عصر قايق سواري حله ؟
    آراد از جاش بلند شد . شلوارش و تكون داد تا ماسه ها از روشون پاك شه . گفت :
    - من نميام . خودت برو .
    با اين حرف عقب گرد كرد و ازمون دور شد . نگاهم هنوزم روش بود . دستاش و توي جيبش فرو كرده بود و سلانه سلانه راه ميرفت . نفس حبس شدم و بيرون دادم دكتر گفت :
    - نه به اينكه ميگه شايد بيام نه به الان كه ميگه نمياد ! معلوم نيست چش شده !
    نگاهم و از آراد گرفتم . به دكتر دوختم و گفتم :
    - من باهاتون ميام .
    - تو كه گفتي ميترسي ؟
    - امتحانش براي يه بار ضرري نداره .
    دكتر خوشحال شد و گفت :
    - پس من برم به كيوانم بگم شايد اونام اومدن .
    سر تكون دادم . دكتر از كنارم بلند شد . دوباره افكار موذي داشت توي ذهنم رخنه ميكرد ولي بهشون اجازه ندادم . نگاهم و به دريا دوختم و با سماجت سعي كردم به هيچي فكر نكنم . . .

    ******
    - چرا نمياي ؟
    - چطور صبح بهت گفتم بياي بريم بازار تو گفتي نميام ؟
    - هيوا بچه شدي ؟ خوب دلم ميخواست برم ساحل .
    - من از قايق سواري خوشم نمياد .
    - هيوا ! من با دكتر تنها برم بگم چي ؟ خوب بيا ديگه .
    - من و كيوان ميخوام بريم ساحل نميايم .
    - فحش لازم شديا !
    ابروهاش و مثل بچه ها انداخت بالا و گفت :
    - نميايم !
    - لوس . نيا !
    كاپشنم و از توي اتاق برداشتم و از پله ها پايين رفتم . مگه چه اشكالي داشت با دكتر معالجم تنهايي پاشم برم قايق سواري ؟! اصلا اين كجاش عجيب بود ؟!
    نفس عميقي كشيدم و با سر دنبال دكتر گشتم . رو به بابا گفتم :
    - دكتر سالاري رو نديدين ؟
    همينجور كه مشغول تخته بازي با آقاي سالاري بود گفت :
    - چرا فكر كنم رفت بيرون . گفت تو ماشين منتظرت ميمونه .
    سر تكون دادم و به سمت در رفتم . آراد گوشه اي نشسته بود . با ديدنم كه حاضر و آماده داشتم بيرون ميرفتم گفت :
    - كجا ؟ بازم لب ساحل ؟
    سعي كردم نگاهم زياد باهاش چشم تو چشم نشه ! گفتم :
    - نه با دكتر داريم ميريم قايق سواري .
    ابروهاش بالا رفت و گفت :
    - تو كه گفتي ميترسي ! چي شد يهو نظرت عوض شد ؟
    شونه اي بالا انداختم و گفتم :
    - ميخوام امتحان كنم . فعلا
    دوباره قدمي به سمت در برداشتم كه گفت :
    - تنها ميرين ؟! يعني . . . يعني كسي باهاتون نمياد ؟
    - آره تنها ميريم . چطور ؟
    - هيچي . . . همينجوري . . .
    - خداحافظ .
    سري تكون داد و من از ويلا بيرون اومدم . دكتر توي ماشين آراد منتظرم نشسته بود . به سمت ماشين ميرفتم كه صداي داد مانند آراد متوقفم كرد :
    - هورام !
    برگشتم به عقب .
    - وايسين من حاضر شم بيام .
    صبر نكرد تا جوابي بهش بدم سريع برگشت داخل ويلا . انگار قسمت نبود من با خيال راحت قايق سواري كنم . دوري كردن ازش سخت و غير ممكن بود . دوباره افكار مختلف داشت توي سرم جولون ميداد ولي بازم مانعشون شدم . حداقل يه روز كامل كه ميتونستم به هيچي فكر نكنم ؟ !
    به طرف ماشين رفتم و در عقب و باز كردم . دكتر با تعجب به سمتم برگشت و گفت :
    - چرا عقب نشستي ؟
    - دوستتونم مياد . گفت صبر كنيم براش .
    دكتر با تعجب گفت :
    - آراد ؟! گفت نمياد كه ؟
    شونه هام و بالا انداختم . دكتر ديگه سوالي نپرسيد . به پنجره ي كنارم خيره شده بودم . چيزي طول نكشيد كه آراد لباس پوشيده و مرتب به سمت ماشين اومد . تيپ سر تا پا سفيدش با پوست گندميش تضاد قشنگي داشت . قلبم توي سينم لرزيد ولي سعي كردم نگاهم و به يه جاي ديگه بدوزم . دكتر در طرف راننده رو باز كرد و پياده شد . گفت :
    - تو كه گفتي نمياي ؟
    آراد لبخندي زد و گفت :
    - ديدم تنها تنها بهتون بد ميگذره . منم اومدم كه حسابي خوش بگذره !
    -چقدرم با تو خوش ميگذره .
    آراد فقط با خنده جواب دكتر و داد ولي حس كردم دكتر لجش در اومد حالا براي چي ؟ خدا ميدونست ! سر در آوردن از كار اين دو تا دوست چندان راحت نبود !
    آراد پشت فرمون قرار گرفت و دكتر هم سوار شد . نميدونستم من تنها بين اين دو تا چيكار ميكردم !
    ماشين پر از سكوت بود . دكتر سرش و به طرف پنجره گردونده بود و احساس ميكردم يكم دمغه ولي بر عكس آراد لبخند عميقي روي لبش جا خوش كرده بود كه متعجبم ميكرد !
    چيزي طول نكشيد كه رسيديم لب ساحل . از ماشين پياده شديم . هوا به شدت سرد بود . احساس ميكردم نوك انگشتام سِر شده . دريا به طرز غريبي مواج بود . انگار ديوونه شده بود ! چطوري ميخواستيم سوار قايق بشيم؟ اونم توي اين هوا ؟! از ترس زبونم بند اومده بود . نگاهي به اطراف انداختم خدارو شكر ساحل خلوت بود !خوب معلومه كسي بيل تو مخش نخورده كه توي اين هوا بياد قايق سواري كنه ! شالم و يكم بيشتر تو صورتم كشيدم . دكتر جلوتر قدم برداشت و به مردي كه با قايقش گوشه ي ساحل ايستاده بود رسيد . چند لحظه باهاش حرف زد . من و آراد عقب تر ايستاده بوديم . منتظر بودم كه يه جوري اين قايق سواري منتفي بشه !
    دكتر به سمتمون برگشت و گفت :
    - ميگه دريا طوفانيه . خطرناكه .
    نفس عميق كشيدم . خيالم راحت شد ! كاش از خدا يه چيز ديگه ميخواستم . گفتم :
    - يعني برگرديم ؟
    آراد بدون توجه به من گفت :
    - دريا طوفاني باشه قايق سواري حال ميده ديگه . وقتي آروم باشه كه كيف نداره .
    نگاه هراسونم و به آراد دوختم ! داشت امروز شَر ميشدا ! دكتر گفت :
    - راست ميگه اين يارو . طوفانيه يهو قايق چپ ميكنه !
    آراد دستي روي شونه ي دكتر زد و گفت :
    - نترس دُكي . چيزيت نميشه . بهش بگو همه چي پاي خودمون .
    دكتر نگاهي به آراد انداخت و گفت :
    - يه چيزيمون ميشه ها !
    - نترس بگو ببرتمون .
    انگار نه انگار كه منم اونجام ! اصلا ازم نظر نپرسيدن ! سريع گفتم :
    - من نميام .
    جفتشون به سمتم برگشتن . دوباره گفتم :
    - من شنا هم بلد نيستم . اگه يه وقت قايق چپ كنه نميتونم خودم و نجات بدم . نميام .
    آراد گفت :
    - تا اينجا اومدي . چطور دلت مياد سوار نشي؟
    شونه اي بالا انداختم و دكتر گفت :
    - باشه پس من و آراد ميريم زود برميگرديم .
    سر تكون دادم آراد دوباره گفت :
    - بيا من مواظبتم . نميذارم اتفاقي برات بيفته !
    - من اينجا راحت ترم .
    دكتر گفت :
    - آراد بيا بريم . انقدر اصرار نكن به هورام .
    آراد گفت :
    - مطمئني نمياي ؟
    نميدونم توي نگاهش چي بود . ولي هر چي كه بود ترغيبم كرد كه باهاشون برم .چشماش شيطون و وسوسه گر بود . نتونستم نه بگم ! با ترس گفتم :
    - باشه ميام .
    آراد خنديد و گفت :
    - آفرين خانوم شجاع !
    دكتر به سمت مرد رفت و اونم با بي ميلي قبول كرد مارو سوار قايقش كنه . آراد و دكتر سريع پريدن تو قايق داشتم با خودم كلنجار ميرفتم كه هم زمان دو تا دست رو به روم ظاهر شد . با تعجب به دستا و بعد هم به صاحباش خيره شدم . با ترديد هم زمان دستام و توي دو تا دستايي كه به سمتم دراز شده بود گذاشتم و خيلي راحت سوار قايق شدم . دوباره مثل ساحل آراد يه طرف و دكترم طرف ديگم نشسته بود . دوباره سعي كردم جلوي افكارم و بگيرم . نميخواستم توي مغزم اين رفتار و جوري آناليز كنم كه بعدا پشيمون بشم .
    نفس عميقي كشيدم و سعي كردم ترسم و كنار بذارم . ترس نداشت كه . . . يه دور ميزديم و زود برميگشتيم ساحل !
    چشمام و بستم . تكوناي قايق حالم و بد ميكرد . احساس كردم رنگم به شدت پريده . صداي دكتر و از كنارم شنيدم :
    - هورام حالت خوبه ؟
    سعي كردم لبخند بزنم ولي انگار همه ي عضله هاي صورتم منقبض شده بود . نميدونم از سرما يا از ترس . ولي تنها تونستم با صداي آروم بگم :
    - خوبم .
    دكتر چيزي نپرسيد . تا چشم كار ميكرد همه جا آب بود . هر چي قايق بيشتر ميرفت جلو ترس منم بيشتر ميشد .
    آراد گفت :
    - ميدونين الان چي حال ميده ؟
    دكتر پرسشگر نگاهش كرد . دوباره گفت :
    - پاشي وايسي .
    با ترس بهش خيره شدم . من حتي تو حالت نشسته هم كه بودم احساس وحشت ميكردم چه برسه به اينكه بخوام وايسم ! دكتر گفت :
    - ديوونه شدي؟ با سر توي آب فرود مياي .
    - آقا حسام چرا رنگت پريده ؟
    نگاهم به سمت دكتر كشيده شد . بدتر از من صورتش سفيد شده بود ! گفت :
    - پشيمونم چرا عقلم و دست تو دادم .
    - خودت از صبح پيله كردي بهمون كه بريم قايق سواري .
    دكتر جوابي به آراد نداد . تقريبا به وسطاي دريا رسيده بوديم . ترسم داشت ميريخت . حالا با دقت تر به اطرافم نگاه ميكردم . احساس كردم سرعت قايق كم شد . چند تا ريپ زد و از حركت ايستاد . دكتر رو به مردي كه قايق و هدايت ميكرد گفت :
    - آقا چي شد ؟
    مرد داشت با موتور قايق سر و كله ميزد . دكتر از جاش بلند شد و به سمت مرد قايق رون رفت . چند لحظه باهاش حرف زد آراد گفت :
    - چي شده ؟
    دكتر به سمتمون اومد و گفت :
    - ميگه موتور قايق خراب شده . كار نميكنه .
    انگار با اين حرف يه سطل آب يخ روي سرم خالي كردن . كم مونده بود از وحشت سكته كنم !
  16. 1
  17. #10
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    آراد از جاش بلند شد و گفت :
    - يعني چي ؟ اينجا موندگار شديم ؟
    با ترس بهشون خيره شده بودم . يعني چي اينجا موندگار شديم ؟ اصلا چرا اينا انقدر خونسردن ؟ دكتر گفت :
    - داره به موتورش ور ميره ببينه درست ميشه يا نه .
    آراد به سمت مرد قايقرون رفت . دكتر نگاهي به اطراف انداخت . زير لبي گفت :
    - ساحلم خلوت بود . فكر نكنم كسي مارو ديده باشه .
    با ترس گفتم :
    - يعني چي ؟ يعني قراره اينجا بمونيم ؟
    انگار نگاه دكتر تازه به من افتاد . نگاهش رنگ مهربوني گرفت و گفت :
    - نترس هورام . ماها پيشتيم . قرار نيست اتفاق بدي بيفته .
    - موتور قايق خراب شده . الان درست وسط درياييم . هوا هم هر لحظه داره تاريك تر ميشه . اونوقت قراره اتفاق بدي نيفته ؟
    ترس و وحشت بدجوري به دلم چنگ ميزد . اگه غرق ميشديم ؟ اگه از سرما يخ ميزديم ؟
    ناخودآگاه از بين دندوناي كليد شدم گفتم :
    - من خيلي سردمه .
    دكتر به خودش حركتي داد و كنارم نشست . دستام و توي دستش گرفت و گفت :
    - چرا انقدر هول كردي ؟ طوري نيست . انقدر ترس نداره . ميخواي كاپشنم و بهت بدم ؟
    دستاش زياد گرم نبود . يعني به گرمي دست آراد نبود . سرم و تكون دادم و گفتم :
    - نه . ميتونم تحمل كنم .
    نگاهم به سمت آراد چرخيد . سرش به سمت موتور خم بود و داشت كمك مرد قايقرون ميكرد . نوازشاي نرم و آرومي رو روي دستم حس كردم . سرم و به سمت دستم گردوندم . حسام با انگشتاش آروم روي دستم و نوازش ميكرد . آروم كنار گوشم گفت :
    - آرومي ؟ حالت بهتره ؟
    نگاهم به چشماش افتاد . مهربون بود . فقط سر تكون دادم . انگار مغزم يخ بسته بود . نميتونستم فكر كنم . نميدونستم كار درست چيه . حتي به خودم حركتي ندادم تا دستم و از بين دستاش در بيارم . فقط سعي ميكردم محكم سر جام بشينم تا با تكوناي قايق به اين طرف و اون طرف پرت نشم !
    آراد سرش و از روي موتور بلند كرد و نگاهي به سمت ما انداخت . يكم دقيق شد و يهو اخماش توي هم رفت . از موتور فاصله گرفت و به سمت ما اومد . حسام گفت :
    - چي شد ؟ راه افتادني هست ؟
    آراد نگاهش روي دستامون بود . تازه متوجهش شدم . ولي دير بود براي اينكه دستام و آزاد كنم . آراد سوال دكتر و بي جواب گذاشت و با طعنه و پوزخندي كه روي لباش جا خوش كرده بود گفت :
    - فكر ميكني هورام توي اين قايق گم بشه ؟
    حسام ناباور و گنگ نگاهش كرد . گفت :
    - منظورت چيه ؟
    اشاره اي به دستامون كرد و گفت :
    - منظورم دستاته . فكر ميكني اگه ولش كني گم شه ؟!
    دكتر يهو به خودش اومد . اخماش تو هم رفت . ولي بازم دستام و ول نكرد . گفت :
    - يعني چي ؟ من فقط ميخواستم هورام و آروم كنه . هم سردشه هم ترسيده .
    - چه دكتر مهربوني !
    لحن حرف زدنشون با هم زياد جالب نبود . دستام و از بين دستاي دكتر بيرون كشيدم و خيلي جدي رو به آراد گفتم :
    - چي شد ؟ درست ميشه ؟
    آراد با اخمايي در هم رو به من گفت :
    - نميدونم . آدم ميترسه تنهاتون بذاره !
    اخماي حسام تو هم رفت . توي اون لحظه هيچي نميفهميدم فقط تنها چيزي رو كه با تمام وجودم ميخواستم اين بود كه موتور كوفتي اين قايق راه بيفته . حسام رو به آراد با صداي نه چندان آرومي گفت :
    - اين حرفا يعني چي ؟
    - تو به من بگو اين رفتارا يعني چي ؟
    دكتر با اخمايي تو هم گفت :
    - من فقط ميخواستم هورام و آروم كنم .
    آرادم تقريبا با فرياد گفت :
    - بدون تماس فيزيكي نميتوني اين كار و بكني ؟
    - چرند نباف من دكتر هورامم .
    - اينجا توي اين قايقم دكترشي ؟ مگه اينجا بيمارستانه ؟ تو اينجا يه مردي ! فهميدي ؟
    درست رو به روي هم وايساده بودن و سر هم داد ميكشيدن . نگاه هراسونم به ترتيب روي جفتشون مكث ميكرد . صدام در نميومد كه چيزي بگم . چرا الان دعوا ميكردن ؟ اصلا بحث سر چي بود ؟ اينكه دكتر دست من و گرفته بود ؟ مرد قايقرون به سمتشون رفت و گفت :
    - آقا چرا دعوا ميكنين ؟ صلوات بفرستين .
    نگاه خصمانه ي جفتشون روي هم قفل شده بود . دستام از ترس و سرما ميلرزيد . شالم و بيشتر توي صورتم كشيدم . تا شايد سوز و سردي هوا كمتر بهم بخوره . نگاهم روي فك منقبض شده ي آراد موند . چشمام و چرخوندم حسام با اخم و مشتاي گره كرده روبه روي آراد ايستاده بود . دكتر گفت :
    - من فقط ميخواستم آرومش كنم .
    صداشون و يكم پايين تر آورده بودن ولي جفتشون عصبي بودن آراد پوزخندي زد و گفت :
    - با گرفتن دستاش ؟!
    - تو ذهنت مريضه . شكاكي !
    آراد دهنش و باز كرده بود تا يه چيزي بار حسام كنه . با ترس تقريبا فرياد زدم :
    - بسه ديگه !
    نگاه جفتشون به سمت من برگشت . ولي كسي ديگه چيزي نگفت . من داشتم از ترس ميمردم و اونا سر يه مسئله ي كوچيك اينجوري داشتن دعوا ميكردن ؟! اونم كجا ؟ درست وسط دريا ؟!
    حسام از كنار آراد گذشت و كنار موتور قايق رفت . آراد با دندونايي كه رو هم ميساييدشون رو به روي من نشست . ولي نگاهم نميكرد . لرزش دستام بيشتر شده بود . هر لحظه بيشتر سردم ميشد . سرم و پايين انداختم . سنگيني چيزي رو روي شونه هام احساس كردم . سرم و بلند كردم كاپشن آراد روي شونه هام بود . هنوزم نگاهم نميكرد . زير لبي گفتم :
    - خودت سردت نيست ؟
    جوابي بهم نداد . فقط سرش و به نشونه ي نه تكون داد . كاپشن و بيشتر به خودم پيچيدم . بوي سيگار و عطر ميداد . بوي آراد و ميداد ! ناخود آگاه احساس آرامش كردم .
    همون لحظه صدايي از موتور قايق بلند شد و مرد قايق رون خوشحال گفت :
    - راه افتاد .
    نفس راحتي كشيدم . چشمام و بستم . چقدر دلم ميخواست الان روي زمين صاف بخوابم ! حسام دور تر از من و آراد نشست و تا رسيدن به ساحل هيچ كدوم حرفي نزديم .
    انگار تازه مغزم داشت پردازش ميكرد . اين دعواها و جنگ و جدلا به خاطر چي بود ؟! تازه از اينكه حسام دستام و گرفته بود احساس خجالت ميكردم .
    وقتي قايق توي ساحل وايساد نفس حبس شدم و بيرون دادم . حسام سريع از قايق بيرون پريد پشت سرش هم آراد پياده شد و بدون توجه به من به سمت ماشين رفت . نه به سوار شدن كه دو تا دو تا كمكم ميكردن نه به الان كه اصلا انگار نه انگار !
    پوفي كردم و از قايق بيرون پريدم . همون جا با خودم عهد كردم كه ديگه به هيچ وجه سوار قايق نشم !
    حسام از كنار ماشين رد شد . آراد با لحن نه چندان دوستانه گفت :
    - كجا ؟ سوار نميشي ؟
    حسام بدون اينكه نگاهش و به طرف آراد بندازه گفت :
    - نه ! شماها بريد . من خودم ميام .
    آراد بي توجه به حسام سريع سوار ماشين شد . گنگ به رفتاراي اون دو تا نگاه ميكردم . بالاخره آراد گفت :
    - توام نميخواي سوار شي ؟
    سريع به خودم اومدم و در جلو رو باز كردم . آراد اخماش تو هم بود . با ناراحتي نگاهم و ازش گرفتم و به بيرون دوختم . مثلا اومده بودم خوش بگذرونم ! هر لحظه اش دعوا و استرس و سرما بود !
    هنوزم دستام از سرما ميلرزيد . كاپشن آراد بيشتر جمع كردم تا گرم بشم . بينيم به يقه اش خورد نفس عميق كشيدم و چشمام و بستم . هواي گرم يهو به صورتم خورد . نگاهم و به سمت آراد گردوندم . داشت بخاري ماشين و تنظيم ميكرد . دوباره نگاهم و به پنجره دوختم . اين بار صداي موزيك ملايمي كل ماشين و گرفت . گرماي بخاري و صداي آهنگي كه مثل لالايي ميموند حسابي پلكام و سنگين كرده بود . چشمام و روي هم گذاشتم . . .

    كاشكي چشمام و ميبستم كاشكي عاشقت نبودم
    اما هستم . . .
    كاشكي ندوني بي قرارم كاش اصلا دوست نداشتم
    اما دارم . . .
    كاش ندوني كه دلم واسه چشات پر ميزنه
    كاش ندوني كه مياد هر روز بهت سر ميزنه
    كاشكي بارون غمت من و ميبرد . . .
    كاش ندوني كه نگاهم خيره مونده به نگاهت
    كاش ندوني كه هميشه موندگارم چشم به راهت
    كاشكي احساسم و عشقت ديگه ميمرد . . .
    كاش گلات و ميسوزوندم كاش ميرفتم نميموندم
    اما موندم . . .
    كاش يكم بارون بگيره كاش فراموشت كنم من
    اما ديره . . .
    ******
    چشمام و آروم از هم باز كردم . هنوز توي ماشين بودم . چشمام از تعجب گرد شده بود . نگاهم روي ساعت ماشين افتاد . 9 شب و نشون ميداد . حدود 2 ساعت خوابيده بودم ! پس چرا به ويلا نرسيده بوديم ؟! سر جام صاف نشستم . آراد تو فكر بود . دستش و به گوشه ي پنجره ي ماشين تكيه داده بود و روي پيشونيش گذاشته بود . با يه دست فرمون و تو دست گرفته بود . ديگه صداي آهنگ نميومد و ماشين توي سكوت مطلق فرو رفته بود .
    نگاهش كردم انگار متوجه نشده بود كه بيدار شدم . يعني انقدر تو فكر بود ؟! با تعجب صدام و صاف كردم كه يهو برگشت سمتم . با تعجب گفت :
    - بيدار شدي ؟
    سر تكون دادم و گفتم :
    - چرا نرسيديم ويلا ؟ كجاييم ؟
    دستش و از روي پيشونيش برداشت و بدون اينكه بهم نگاه كنه گفت :
    - يه ليست بلند بالاي خريد بهمون دادن . داشتم اونارو ميگرفتم . هنوز يكمش مونده .
    - 2 ساعت خريد طول كشيد ؟!
    صورتش و به سمتم برگردوند . اخماش يكم تو هم بود گفت :
    - ميخواستم يكم بچرخم . حوصله ي ويلا رو نداشتم .
    نگاهم و به رو به رو دوختم و زير لبي گفتم :
    - از دكتر چه خبر ؟
    - نميدونم . بهم زنگ نزده .
    جلوي يه مغازه نگه داشت و گفت :
    - چند لحظه بشين من الان ميام .
    به سمت مغازه رفت . بازم لباس گرم تنش نبود ! يعني سردش نميشد ؟ تازه ياد كاپشنش افتادم كه هنوز روي شونه هام بود . سريع درش آوردم . ديگه حسابي گرم شده بودم . كاپشن و روي صندلي عقب گذاشتم .
    نگاهم به چند تا مغازه اي كه رديفي پشت سر هم بودن و وسايل چوبي و چيزاي بامزه داشتن افتاد . كلاه حصيرياي خوشگلي به سر در مغازه آويزون بود . دلم غنج ميرفت واسه ي اينكه يكي از اون كلاها رو روي سرم بذارم . خواستم از ماشين پياده شم ولي نتونستم . فقط با حسرت از پنجره بهشون زل زده بودم .
    صداي موذي توي سرم گفت " پياده شو برو يكيش و بخر . "
    نه بهشون احتياج ندارم .
    "من كه ميدونم الان داري ميميري تا يكيشون و داشته باشي . سر منم كلاه ميذاري ؟ "
    دلم نميخواد از ماشين پياده بشم .
    در ماشين باز و بسته شد ولي من هنوزم نگاهم روي كلاه حصيريا بود . آراد زير لب گفت :
    - آخرم همه چيز و نتونستم بخرم ! دوباره بايد برم يه مغازه ي ديگه !
    نگاهم هنوز روي كلاها بود . توجهي به آراد كه زير لب غر ميزد نداشتم . صداي آراد يكم بلند تر شد و گفت :
    - تو چيزي نميخواي ؟
    نگاهم و به سختي از كلاها گرفتم . براي چند ثانيه نگاهم و به آراد دوختم و گفتم :
    - نه ممنون .
    آراد سرش و خم كرد تا چيزي رو كه انقدر من و مجذوب خودش كرده بود و ببينه . هم زمان منم سرم و به همون سمت گردوندم . آراد ماشين و روشن كرد . انگار همين باعث شد غم عالم تو دلم بريزه . لحظه ي خداحافظي با اون كلاهاي حصيري خوشگل بود . روم و ازشون گرفتم و سرم و پايين انداختم . آراد بدجنس ! ديد من از كلاها خوشم اومده ولي حاضر نشد برام بخره !
    آراد چند دقيقه ي بعد جلوي يه مغازه ي ديگه نگه داشت و دوباره پياده شد . اين بار خبري از فروشگاه يا مغازه ي ديگه اي نبود . ولي اگه از مغازه چند قدمي جلوتر ميرفتيم دريا كاملا معلوم ميشد . دلم غنج رفت . تا حالا تو شب دريا رو نديده بودم .
    نگاهي به اطراف انداختم . خلوت بود . ناخود آگاه دستم به سمت دستگيره ي در رفت و بازش كردم . از ماشين آراد پايين پريدم و به سمت دريا رفتم . پاهام توي ماسه هاي نرم فرو ميرفت . كفش و يكم از شلوارم ماسه اي شده بود ولي توجهي بهشون نكردم . تنها چيزي كه من و محو تماشا كرده بود تصوير ماه بود كه روي دريا افتاده بود . يه گوشه وايسادم و بهش خيره شدم . از عصر كه با قايق تا وسطاش رفته بوديم الان آروم تر به نظر ميومد .
    نميدونم چند دقيقه گذشته بود . صداي عصبي و ترسيده ي آراد و پشت سرم شنيدم :
    - تو اينجايي ؟!
    سرم و به عقب برگردوندم . با ذوق گفتم :
    - ماه و ببين .
    آراد نگاه خشمگينش و از من گرفت و به سمتي كه اشاره كرده بودم نگاه كرد . يكم به سكوت گذشت . آراد گفت :
    - چرا بهم نگفتي مياي اينجا ؟ نگران شدم .
    - يهو دريا رو ديدم .
    - بيا برگرديم . دير ميشه .
    تو چشماش نگاه كردم و گفتم :
    - يكم ديگه بمونيم ؟
    چند ثانيه مكث كرد . هنوز اخماش تو هم بود . گفت :
    - باشه ولي فقط چند لحظه .
    سر تكون دادم و دوباره نگاهم و به دريا دوختم . اين اخماش براي چي بود ؟ يعني از من دلخور بود ؟ آخه چرا ؟ مگه من تقصيري داشتم ؟ مثلا بايد ميزدم پشت دست حسام ؟ كه دستام و نگيره ؟
    نفسم و بيرون دادم . اصلا چرا بايد از همچين چيزي ناراحت بشه ؟ ما فقط دوستيم . چطور خودش دستم و گرفت ناراحت نشد ؟ ولي حسام نبايد اين كار و بكنه ؟ خوب اون دكترمه ! نميدونم شايد همينش عجيبه ! كه من بايد با دكترم بيام سفر ! كه اون بخواد براي دلداري دادنم دستم و بگيره ! خوب الان كه دارم بهش فكر ميكنم يكم عجيب به نظر ميرسه ! ولي انقدر عجيب نيست كه لايق اخماي تو هم آراد باشم .
    نگاهم و بهش دوختم تقريبا كنارم وايساده بود . اونم غرق فكر بود . يعني اونم داشت فكر ميكرد كه چقدر رفتاراي امروز خودش و دكتر عجيب بوده ؟! چرا سر در نميارم ؟ اصلا هيچي در مورد دكتر و آراد نميفهمم . انگار توي اين قضيه مغزم خاليه !
    آراد نگاهم و با نگاهش غافلگير كرد . سرم و سريع انداختم پايين . صداي موذي گفت " اينكه تو يه ساعت به آراد خيره بشي هم عجيبه ! اينو به ليست عجايبت اضافه كن ! "
    صداي بم و مردونش به گوشم رسيد :
    - بريم ؟
    سر تكون دادم و با هم به سمت ماشين رفتيم . آراد دور زد و با سرعت به سمت ويلا حركت كرد . به خاطر خلوتي جاده خيلي زود به ويلا رسيديم . آراد ماشين و داخل پارك كرد . مشغول برداشتن كيسه هاي خريد از توي ماشين بود كه كنارش رفتم . حواسش نبود كه من پشتش وايسادم . سرش و از تو ماشين بيرون آورد و يه قدم به عقب برداشت و محكم به من خورد . هراسون به عقب برگشت و گفت :
    - تو اينجا چيكار ميكني ؟
    لحنش يكم عصبي بود . ترسيدم و آروم گفتم :
    - ميخواستم كمك كنم .
    چشماش و بست و يه نفس عميق كشيد . دو تا كيسه دستم داد و گفت :
    - اينارو ببر تو .
    سر تكون دادم . خواستم برم كه زير لب گفت :
    - مرسي !
    و دوباره سرش و داخل ماشين فرو برد . لبخندي روي لبم نشست و با كيسه ها داخل رفتم . به همه سلام كردم . هيوا با ديدنم جلو اومد و كيسه هارو ازم گرفت . گفت :
    - چقدر دير كردين .
    جوابي نداشتم كه به هيوا بدم . چون خودمم نميدونستم كه چرا انقدر بايد دير كنيم !
    آراد با دستايي كه پر از كيسه و خرت و پرت بود وارد ويلا شد . كيوان به سمتش رفت و كيسه هارو گرفت . خانوم سالاري نگاهي به پشت سر آراد كرد و گفت :
    - پسرم پس حسام كجاست ؟
    من و آراد هم زمان نگاه متعجبي به خانوم سالاري و بقيه كه منتظر جوابي از طرف ما بودن انداختيم و آراد گفت :
    - مگه هنوز نيومده ؟
    آقاي سالاري گفت :
    - نه ! مگه با شما نبود ؟!
    آراد سريع خودش و جمع و جور كرد و گفت :
    - چرا . گفت ميره يكم قدم بزنه . الان بهش زنگ ميزنم ببينم كجاست !
    حواسا از ما پرت شد . يه لحظه به ذهنم رسيد كه بعد از اون دعوا شايد آراد نخواد مستقيم با حسام حرف بزنه . براي همين رفتم كنارش و گفتم :
    - ميخواي من زنگ بزنم ؟
    چند لحظه نگاهم كرد و بعد اخماش به شدت تو هم رفت گفت :
    - نخير لازم نكرده ! خودم بهش زنگ ميزنم .
    اين و گفت و ازم دور شد . اين چرا اينجوري كرد ؟! مگه حرف بدي زدم ؟ من فقط ميخواستم كمكش كنم . اصلا بهش نيومده كه در حقش خوبي كنم . اخمام ناخواسته تو هم رفت . نميفهميدم كه چرا آراد مدام باهام دعوا داره . نميدونستم چه اشتباهي كردم كه سزاوار اين همه بد اخلاقيم .
    سريع از پله ها بالا رفتم و خودم و توي اتاق انداختم . مثل اينكه نميشد من يه روز فكر نكنم .
    نفس عميقي كشيدم و خودم و روي تخت پرت كردم . با خوابي كه توي ماشين كرده بودم ديگه احساس خواب آلودگي نميكردم ولي احساس خستگي شديدي ميكردم پلكام و بستم دوباره حس پشيموني سراغم اومد كه چرا از اون كلاها براي خودم نخيريده بودم !
    ******
    - باز دوباره كجا شال و كلاه كردي ؟
    - ميخوام برم كنار ساحل .
    - كنار اين ساحل چي به تو ميده كه هر روز اونجايي ؟
    شونه هام و بالا انداختم و گفتم :
    - نميدونم . ولي دوست دارم برم اونجا .
    - مواظب خودت باش . زودم برگرد . ظهر احتمالا ميريم جنگل . كيوان ميگفت اين نزديكيا يه جاي خيلي با صفا هست .
    هيوا رو بوسيدم و گفتم :
    - چشم .
    با سر خوشي از در ويلا بيرون زدم . توي مسير ماشين آراد و ديدم كه از كنارم با سرعت گذشت . نگاهم دنبالش بود كه ديدم ترمز كرد و دنده عقب گرفت . درست كنارم وايساد و گفت :
    - كجا ميري ؟
    - ميرم ساحل .
    - مواظب باش .
    سر تكون دادم . بدون هيچ حرفي گاز داد و رفت . فقط همين ؟ شونه هام و بالا انداختم و به سمت ساحل رفتم . اين بار خبري از خلوتي نبود . دو تا خانواده گوشه ي ساحل اطراق كرده بودن . با ترس و لرز قدمام و شُل كردم و شالم و بيشتر توي صورتم كشيدم . بايد الان برگردم ؟!
    نگاهم روي آبي زلال دريا افتاد . خوب منم يه گوشه ميشستم . به اونا كه كاري نداشتم ! با اين فكر گوشه اي رفتم و روي يه تخته سنگ نشستم . ولي سر و صداهاي بچه ها مدام نگاهم و به اون سمت ميكشوند . يه بچه ي حدودا 4 - 5 ساله بينشون بود كه مدام به سمت دريا ميرفت ولي مامانش با تحكم دنبالش ميكرد و نميذاشت زياد به آب نزديك بشه . بچه هم تا ميديد حواس مامانش پرت شده دوباره به سمت آب ميرفت . لبخندي روي لبم نشست . دلم هواي مامانم و كرد . كاش الان اونم اينجا بود .
    نگاهم و از بچه گرفتم و به رو به روم دوختم . امروز از صبح احساس بهتري داشتم . احساس شادي عجيبي ميكردم . فكر ميكردم زندگيم داره بهتر از قبل پيش ميره . پوستم داشت خوب ميشد و اين ميتونست آغاز يه زندگي جديد باشه . احساس غم نميكردم . برعكس روزاي ديگه !
    با اينكه حسام هنوزم از رفتارا و حرفاي ديروز ناراحت بود . يا اينكه ميديدم آراد و حسام بينشون احتلاف افتاده و از هم دلگيرن ولي اينا بازم از خوشحاليم كم نميكرد . هر چي باشه دعواي دو تا دوست بود . به من چه كه دخالت كنم ؟!
    روي لبم لبخندي محو نشوندم . دلم ميخواست بپرم تو آب و تا جايي كه نفس دارم شنا كنم .
    كم كم سر و صداي ساحل كم شد . انگار اون دو تا خانواده قصد رفتن داشتن . نگاهم روي بچه ي كوچيك و سر به هواي خانواده افتاد . حسابي خودش و گِلي و خيس كرده بود . مادرش داشت دعواش ميكرد و بچه سرش و مظلومانه پايين انداخته بود . حاضر بودم هر چي داشتم بدم ولي جاي اون باشم . حتي اگه مامانم بخواد دعوام كنه يا با داد و تنبيه مسافرتم و خراب كنه . فقط باشه . فقط صداش و بشنوم . كاش بود و ميديد كه دارم خوب ميشم . بعد از اين همه سال رنگ خوشحالي و توي صورتم ميديد .
    دستام و دور زانوم حلقه كردم . نفس عميقي كشيدم . غير ممكن بود مامان برگرده . كاش حداقل من و ببينه .
    توي افكار خودم دست و پا ميزدم كه سنگيني جسمي رو روي سرم احساس كردم . با ترس برگشتم و توي فاصله ي كمي از خودم آراد و ديدم . با همون اخماي در هم . اومد و كنارم نشست . دستم و به سرم كشيدم . يه كلاه روي سرم بود ! با تعجب از روي سرم برداشتمش و نگاهش كردم . همون كلاه حصيري بود كه سر در مغازه بهم چشمك ميزد . با خوشحالي و هيجان گفتم :
    - واي كلاهه !
    دوباره روي سرم گذاشتمش و گفتم :
    - اين و براي من خريدي ؟
    اخماش باز نشد . شونه اي بالا انداخت و گفت :
    - مگه ديشب يه دونه از اينا نميخواستي ؟
    - چرا . مرسي آراد .
    يعني ديشب نگاهم و خونده بود ؟ فهميده بود دلم براي داشتن كلاه حصيريا غنج ميره ؟!
    با هيجان دستم و به كلاه ميكشيدم و ذوق ميكردم . شده بودم مثل بچه هاي 2 ساله ! وقتي چهره ي جدي آراد و ديدم دست از اون همه هيجان و ذوق زدگي كشيدم و صاف نشستم .
    از اين همه سكوت و بد اخلاقي كلافه شده بودم . براي اينكه حرفي بزنم و سكوت و بشكنم گفتم :
    - با حسام آَشتي كردي ؟
    صورتش و به سمتم برگردوند . هنوزم اخماش تو هم بود . اي بابا هيچ رقمه نميشد اخماش و از هم باز كرد گفت :
    - از كي تا حالا دكتر سالاري برات شده حسام ؟
    گنگ نگاهش كردم . روش و ازم گرفت . نگاهم روي نيم رخش مونده بود . دوست داشتم آروم پوست صورتش و لمس كنم و بگم چرا انقدر بهونه گير شدي ؟ چي توي سرته ؟ ولي با اين ميلم مقابله كردم . جوابي ندادم . يعني مطمئن بودم كه اونم منتظر جوابي از طرف من نيست .
    چند لحظه به سكوت گذشت . بالاخره گفتم :
    - تو چرا از من دلخوري ؟ من اصلا دليل اخمات و نميفهمم !
    بدون اينكه نگاهم كنه گفت :
    - تو دوست مني يا دوست حسام ؟
    خوشحال از اينكه به حرف اومده گفتم :
    - خوب معلومه . هر جفتتون .
    - اصلا چه دليلي داره تو دوست دكترت باشي ؟ مگه نبايد توي رابطه ي دكتر و مريض يه فاصله و حدودي رعايت بشه ؟
    - خب تو رابطه ي من و . . . دكتر هم اين فاصله اي كه ميگي رعايت ميشه !
    با خودم كلنجار رفتم تا دوباره نگم حسام ! نگاهش به سمتم چرخيد . گفت :
    - پس چه دليلي داره كه حسام دستات و بگيره ؟
    -اون فقط . . .
    بين حرفم پريد و گفت :
    - فقط خواهشا نگو كه ميخواست دلداريت بده . چون احساس ميكنم داري احمق فرضم ميكني !
    اخمام و تو هم كشيدم دوباره گفت :
    - توام كه حسابي از اين كارش استقبال كردي !
    اين ديگه يه جور بي احترامي بود ! با لحني عصباني گفتم :
    - يعني چي ؟ خودت ميفهمي چي ميگي ؟
    اخماي اونم بدتر توي هم گره خورد و گفت :
    -چطور جفتمون دوستتيم ولي دستاي اون و ميگيري و دستاي من و پس ميزني ؟
    ياد ديروز افتادم . دستام و تو دستش گرفته بود ولي من بي اختيار دستش و پس زده بودم . چرا نميفهميد كه شرايط فرق داشت ؟ من توي قابق ترسيده بودم . حتي مغزمم كار نميكرد !
    گفتم :
    - من اصلا منظورت و از اين حرفا نميفهمم .
    - الكي به من نگو كه اون فقط دوستته ! بهتره با خودت و احساست رك باشي !
    - هيچ معلومه داري چي ميگي ؟ كدوم احساس ؟ حسام فقط دكترمه !
    - دكتري كه بهش زيادم بي علاقه نيستي !
    دندونام و رو هم فشار دادم . با عصبانيت گفتم :
    - ميدوني چيه ؟ حق با توئه !
    از جام بلند شدم و به سمت ويلا رفتم . خودشم نميفهميد كه داره چي ميگه ! من ؟ به حسام علاقه داشته باشم ؟ مسخرست .
    سرم و به طرفين تكون دادم . صدايي از آراد نميومد . سرم و برگردوندم . از جاش بلند شده بود و با قدرت سنگي رو به طرف دريا پرت ميكرد . اونم عصباني بود . چرا ؟ چرا بايد براش فرق ميكرد ؟ انگار نميتونستيم مثل دو تا دوست كنار هم باشيم و دعوا نكنيم . به چند قدمي ويلا رسيده بودم كه حسام و با اخماي تو هم در حال قدم زدن ديدم . يكي بايد بياد و اخماي اين يكي رو جمع كنه . خواست چيزي بگه كه به سرعت و عصباني از كنارش رد شدم و وارد ويلا شدم . بس بود ديگه ! اين دو تا دوست خُل و چِل داشتن منم خُل ميكردن ! اصلا سر از رفتاراي هيچ كدومشون در نمياوردم . دليل اين همه اخم و تخم و نميفهميدم . اين رفتاراشون هيچي نداشت جز اينكه من و ازشون بيزار كنه !
    ****
    كش و قوسي به خودم روي تخت دادم و دوباره نگاهم و به قيافه ي در هم و عصباني هيوا دوختم . گفتم :
    - چيه ؟ بهت طلبكارم ؟
    - تو با خودت عهد كردي يه جوري حال من و بگيري توي اين 4 روز !
    - من همچين قصدي ندارم !
    - چرا داري . پس چرا نميخواي بياي ؟
    - هيوا جان . خواهر من . بهت گفتم كه . من از جنگل خوشم نمياد . دلم ميخواد تا وقت دارم كنار دريا باشم .
    تو دلم گفتم " براي يه بارم شده ميخوام بي سر خر برم لب آب ! "
    - خوب تو با ما بيا . من قول ميدم شب كه برگشتيم بريم كنار دريا آتيش روشن كنيم . قبوله ؟
    نگاهي بهش كردم . با اخماي در هم گفت :
    - يه دنده ي لجباز .
    جوابي بهش ندادم . همون لحظه ماه بانو وارد اتاق شد . رو به هيوا گفت :
    - باز چي شده اخمات تو همه ؟
    - هورام ميگه باهامون نمياد .
    ماه بانو نگاهي سر سري به من انداخت و گفت :
    - اذيتش نكن . شايد اينجوري راحت تره .
    لبخندي رو لبم نشست . هيوا كه از طرفداري ماه بانو شاكي شده بود كيفش و برداشت و از اتاق بيرون رفت . چشمام و با خيال راحت روي هم گذاشتم و منتظر شدم تا ويلا كاملا ساكت بشه . وقتي حس كردم ديگه از پايين سر و صدايي نمياد از تخت پايين اومدم . نگاهم روي كلاه حصيري كه آراد برام خريده بود و حالا يه گوشه روي زمين پرت شده بود افتاد . همون لحظه كه از كنار آب اومده بودم پرتش كرده بودم يه گوشه . بي اعتنا بهش از پله ها پايين رفتم . سركي كشيدم واقعا همه رفته بودن . از ساختمون بيرون اومدم و به سمت باغ كوچيكي كه پشت ويلا بود رفتم . درختاي بلند و خوشگلي داشت . با اينكه سر رشته از اينجور چيزا نداشتم و نميدونستم واقعا چه درختي هست ولي بازم داشتم لذت ميبردم . چند تا نفس عميق كشيدم . هواي سرد وارد ريه هام شد . خدارو شكر كه اينجا ديگه خبري از دكتر و آراد نبود . دستام و دو طرفم باز كردم چشمام و بستم . دلم ميخواست وقتي پوستم خوب شد درسم و ادامه بدم . شايد يكم دير شده باشه ولي دلم ميخواست اين همه سال حبس بودن و جبران كنم . آدماي جديد و وارد زندگيم كنم .
    چشمام و از هم باز كردم . احساس خوب الانم و يه جورايي مديون دكتر بودم . اگه اون و مشاوره هاش نبود الان اينجا نبودم . الان انقدر اميدوار واسه آيندم برنامه نميريختم .
    ولي برام عجيب بود كه چرا شخصيت دكتر يهو از توي بيمارستان عوض شد ؟ قبلا باهام صميمي بود ولي توي بيمارستان سعي ميكرد بيشتر خودش و بهم نزديك كنه . دليل اين كارش چي ميتونست باشه ؟ دوباره ياد گردشاي عصرامون افتادم توي محوطه ي بيمارستان . لبخنداش و لحن مهربون حرف زدنش . اينكه چرا آراد بايد انقدر سر گرفتن دستم اونم توسط دكتر شاكي بشه . اصلا حساسيت آراد و درك نميكنم . اونم وقتي كه دم از دوستي ميزنه ! پس اين ادا و اطوارا چيه ؟! عاشق سينه چاكم كه نيست ! يا اصلا نميفهمم كه چرا دكتر اينجوري رفتار ميكنه . اون دكتره . مطمئنا نميتونه كارا و رفتاراش از روي علاقه ي خاصي باشه . اون دكترمه و منم يه دختري كه اون نه ميشناستم نه خيلي خوشگلم . پس دليل كاراي دكترم نميتونه علاقه باشه . ديگه از اين همه هجوم فكر كم مونده خُل بشم . سرم و به سمت آسمون گرفتم . انتظار داشتم يه امداد غيبي سر برسه و همه چي و برام مشخص كنه . خودم ديگه از درك آدماي اطرافم عاجز شده بودم .
    صداي قدماي آهسته اي رو همون دور و اطراف شنيدم . نگاهم هوشيار شد . چشمام و ريز كردم و نگاهم و به اطراف دوختم . كسي توي ويلا نبود . پس اين صداي پا مال كي بود ؟ يكم ترسيدم . سريع سرم و به طرفين چرخوندم تا وسيله اي واسه ي دفاع پيدا كنم . چوب و از روي زمين برداشتم . توي دستام محكمش كردم . لبام از ترس خشك شده بود . با زبونم خيسش كردم . صداي پا قطع شد . يكم خيالم راحت شد . ولي صداي شكسته شدن چوپ اومد . انگار يكي زير قدماش چوبايي كه وسط باغ بود و خورد ميكرد . اين بار ترس بيشتر به دلم چنگ زد . با صداي لرزون گفتم :
    - كي اونجاست ؟
    انقدر صدام ضعيف بود كه شك داشتم شنيده باشه . اين بار بلند تر گفتم :
    - كسي اونجاست ؟
    ولي صدايي نيومد . چوب و محكم تر توي دستم فشار دادم . پاهام داشت ميلرزيد . كم مونده بود كه همون جا غش كنم . صداي پا نزديك تر شد . اول پاهاي يه مرد و ديدم . چشمام از ترس گشاد شده بود . بعد سرش از بين درختا معلوم شد . جيغ بلندي زدم و چوب و انداختم . خداي من آراد بود ! اون اينجا چيكار ميكرد ؟
    آراد با شنيدن صداي جيغم تعجب كرد گفت :
    - نترس . چرا جيغ ميزني ؟
    با همون صداي جيغ مانند گفتم :
    - تو اينجا چيكار ميكني ؟
    نزديك تر اومد و گفت :
    - پس بايد كجا باشم ؟
    - مگه تو با بقيه نرفتي جنگل ؟
    با تعجب گفت :
    - مگه بقيه رفتن جنگل ؟
    با اخماي تو هم گفتم :
    - ميشه انقدر سوالام و با سوال جواب ندي ؟
    چوبي كه از دستم روي زمين افتاده بود و برداشت و گفت :
    - چه خانوم شجاعي . با اين ميخواستي مثلا از خودت دفاع كني ؟ رو زمين پس چيكار ميكنه ؟
    خيالم حالا راحت تر شده بود . ترسم از بين رفته بود هيچ وقت ديگه به اندازه ي الان نميتونستم از ديدن آراد خوشحال بشم ! خدارو شكر كه اون بود ! دستام و رو سينه قلاب كردم و گفتم :
    - چون ديدم تويي چوب و انداختم !
    - آها چون منو ديدي جيغ زدي ؟!
    - مسخرم نكن .
    دستاش و بالا آورد و گفت :
    - باشه !
    چشمام گرد شد . گفتم :
    - داشتي مسخرم ميكردي ؟
    - خودت چي فكر ميكني ؟
    دندونام و رو هم فشار دادم و چيزي نگفتم . نگاهي به اطراف انداخت و گفت :
    - تو چرا باهاشون نرفتي ؟
    - حوصله نداشتم .
    نگفتم چون ميخواستم براي چند ساعتم شده تو و حسام و نبينم ! انگار تيرم به سنگ خورده بود . تنها بودن توي اين سفر غير ممكن بود ! گفتم :
    - تو چرا نرفتي ؟
    - كسي به من نگفت . من ساحل بودم . الان برگشتم رفتم تو ويلا ديدم كسي نيست . گفتم بيام اينجا قدم بزنم .
    سر ناهارم نديده بودمش . يعني تمام مدت تو ساحل بود ؟ داشت چيكار ميكرد ؟!
    ديگه دلم نميخواست اونجا وايسم . با خودم عهد كرده بودم كه تا جايي كه ميشه فاصلم و با آراد و حسام حفظ كنم ! گفتم :
    - من ميرم تو ويلا .
    داشتم از كنارش رد ميشدم كه دستم و گرفت . نگاهش كردم گفت :
    - بايد يه چيزي بگم .
    - مگه حرفات و صبح نگفتي ؟
    نگاهم كرد . اخم روي صورتش نشسته بود . گفت :
    - بايد يه چيزي بگم !
    دستم و از توي دستش در آرودم و گفتم :
    - ميشنوم !
    كلافه بود . يكم مكث كرد . انگار داشت حرفايي كه ميخواست بزنه رو سبك سنگين ميكرد . بعد از چند ثانيه گفت :
    - شايد دليل رفتارم بي منطق بود . تو آزادي كه هر جور ميخواي فكر كني و رفتار كني . منم حق ندارم دخالت كنم .
    دندوناش و رو هم فشار ميداد . انگار به زور داشت اين حرفارو ميزد .
    - حتي اگه بهش علاقه هم داشته باشي من نميتونم دخالتي بكنم .
    عصبي گفتم :
    - ولي من به هيچ كس علاقه ندارم !
    - اين ديگه به خودت مربوطه ! من دارم در مورد خودم حرف ميزنم !
    نگاهم و بهش دوختم . چند ثانيه تو چشمام زل زد و بعد نفس عميق كشيد . گفت :
    - در هر صورت نبايد اونجوري رفتار ميكردم .
    - اين يعني معذرت ميخواي ؟
    اخماش و تو هم كشيد و پوزخند زد :
    - نه عذر خواهي نكردم . فقط خواستم بگم رفتارم اشتباه بود . همين .
    از كنارم رد شد . گفتم :
    - مغرورِ خود خواه !
    شنيد همينجوري كه پشتش بهم بود گفت :
    - مرسي !
    دندونام و رو هم فشار دادم . ديدي هورام خانوم ! پس قضيه ي عشق و عاشقي منتفيه !
    نگاهم بهش بود . دستاش تو جيبش بود و مثل هميشه بي خيال قدم بر ميداشت . از اين بيخياليش بيشتر حرصم گرفت . تكوني به خودم دادم و سلانه سلانه به سمت ويلا حركت كردم . آراد و ديدم كه توي باغ قدم ميزد . دستام و مشت كردم و به صورت فرضي چند بار به صورت آراد كوبيدم . خيالم راحت تر شد ! حداقل تلافي اين همه خونسرديش شده بود !
    تو ويلا روي مبلاي راحتي لم دادم و تلويزيون و روشن كردم . هوا داشت تاريك ميشد . دلم گرفته بود . كاش حداقل با هيوا اينا رفته بودم . هوا حسابي گرفته بود . انگار ميخواست بارون بياد . كنار پنجره رفتم . از پنجره باغ معلوم بود ولي نميتونستم آراد و ببينم . نفس عميقي كشيدم و با خودم زمزمه كردم :
    - كاش منم سيندرلا بودم تا يه شاهزاده ي سوار بر اسب سفيد ميومد و من و با خودش ميبرد !
    انگار تو دوران كودكيم مونده بودم . لبخند كجي روي لبم نشست . فكر كن سر من آراد و حسام با هم دعواشون ميشد ! بعد با هم دوئل ميكردن ! زندگي هيجان انگيز ميشود ! اين چيزا مال داستاناست !
    سر خورده به سمت گوشيم رفتم . نگاهي به صفحش كردم ساعت 8 بود . چرا بر نميگشتن ؟! دوباره خودم و تو مبل انداختم . يهو برقي آسمون و روشن كرد بعد صداي غرش بدي اومد . ترسيدم . بيشتر توي مبل فرو رفتم . چند لحظه بعد بارون گرفت . لبخندي روي لبم نشست . الان حسابي هيوا اينا بيرون رفتن بهشون زهر مار ميشد ! دستام و پشت مبل حلقه كردم و به فيلم مسخره اي كه تلويزيون پخش ميكرد نگاه ميكردم .
    نميدونم چقدر گذشت ولي صداي بارون بند نميومد . از طرفي هم آراد برنگشته بود . خيس ميشد كه ! دوباره تا پاي پنجره رفتم . بيرون تاريك بود قطره هاي درشت بارون به شيشه ميخورد و زمين حسابي خيس بود . همون لحظه گوشيم زنگ خورد . نگاهم به ساعت افتاد 9:30 بود شماره ي هيوا روي گوشيم افتاده بود نگران شدم جواب دادم :
    - جانم هيوا ؟ چي شده ؟
    - هورام خوبي ؟ از رعد و برق كه نميترسي ؟
    لبخندي روي لبم نشست گفتم :
    - مگه بچم ؟! چرا بايد بترسم ؟ زنگ زدي همين و بگي ؟
    - نه . ببين ما اومديم خارج از شهر . تقريبا يه جايي توي جاده هاي اطراف . كيوان مارو حسابي دور كرد از ويلا .
    - خوب ؟ مگه چيزي شده ؟ خوش ميگذره ؟
    نفسي شبيه آه كشيد و گفت :
    - آره خوش ميگذشت ولي تا وقتي كه بارون نميومد !
    - دارين بر ميگردين ؟
    - كاش ميشد !
    اخمام تو هم رفت :
    - يعني چي كاش ميشد ؟ درست حرف بزن ببينم چي ميگي ؟
    - گفتم كه ما الان تو جاده ايم . ميخواستيم بيايم سمت ويلا ولي انگار تو جاده كوه ريزش كرده . ميگن تا فردا راه باز نميشه . البته اگه بارون بند بياد !
    - يعني امشب بر نميگردين ؟
    - نه ديگه مجبوريم اينجا بمونيم . داريم ميريم سمت يه هتلي جايي . امشب يه جا بمونيم تا ببينيم فردا چي ميشه . تو كه تنهايي نميترسي ؟
    تنهايي نه ولي با وجود آراد . . . يكم ميترسيدم ! گفتم :
    - نه نميترسم .
    - راستي آراد با ما نيست . ويلا نيومده ؟
    درست بود بگم آراد هست ؟ توي يه لحظه گفتم :
    - نه آراد تو ويلا نيست .
    دروغ كه نگفته بودم . واقعا تو ويلا نبود ! گفت :
    - خوب پس نترسيا . ما صبح تو اولين فرصت ميايم ويلا .
    بعد با صداي آرومي گفت :
    - به همه ميگم آراد امشب اونجا نيست خيالشون راحت شه . بابا عصبانيه آخه .
    - چرا ؟!
    - خنگ نباش هورام ! دخترش با يه پسر توي ويلا تنها باشه بعد اينجا راحت بشينه ؟
    - خوب آراد كه اينجا نيست !
    - بالاخره كه مياد ! ببين اگرم اومد برو بالا در و ببند .
    - دست بردار . مگه آراد هيولاست ؟!
    - حالا احتياط شرط عقله !
    - به بابا اينا پس نگو .
    - باشه . فعلا .
    گوشي و قطع كردم . ترس بدي به جونم افتاد . حرفاي هيوا هم بدتر به اين ترس دامن زد ! اينم جا بود كيوان واسه تفريح پيدا كرده بود ؟! حالا يه جا همين نزديكيا ميرفتن مگه چي ميشد ؟!
    چند قدمي توي خونه راه رفتم . دستگيره ي در پايين كشيده شد و آراد مثل موش آب كشيده اومد تو . زير لبي با خودش زمزمه ميكرد :
    - عجب باروني .
    لبخندي روي لبش بود انگار بارون بد خلقياش و شسته بود ! نگاهش به من افتاد كه مات بهش خيره شده بودم . موهاش توي صورتش ريخته شده بود و ازشون آب ميچكيد با تعجب گفت :
    - بقيه هنوز نيومدن ؟
    چيزي نگفتم . هنوز داشتم نگاهش ميكردم . حرف هيوا ترس و به دلم انداخته بود ! خب تا حالا با يه پسر توي خونه تنها نمونده بودم . حتي مهبد ! اگه چيزي كه هيوا احتمالش و ميداد اتفاق بيفته چي ؟! وحشت زده تر نگاهش كردم . اومد جلوتر . بازوم و گرفت تكون داد و گفت :
    - هي ! هورام . چرا اينجوري نگاه ميكني ؟
    از برخورد دستش ترسيدم . خودم و عقب كشيدم و با دستپاچگي گفتم :
    - بقيه نميان !
    حالا اونم چشماش گرد شده بود گفت :
    - يعني چي نميان ؟!
    - نميتونن بيان .
    نگران گفت :
    - چيزي شده ؟ براشون اتفاقي افتاده ؟!
    - نه .
    انگار زبونم و ميخ كرده بودن به دهنم . گوشيش و در آورد و گفت :
    - تو كه درست نميگي چي شده . بذار از حسام بپرسم .
    سريع به طرفش خيز برداشتم و گوشي و از دستش قاپيدم . متعجب بهم خيره شد و گفت :
    - چيكار ميكني دختر ؟
    - تو نميتوني بهشون زنگ بزني .
    دستاش و به كمرش زد و گفت :
    - پس درست حرف بزن ببينم اينا كجان !
    - رفته بودن جنگل . خارج از شهر . طرفاي جاده . بعد انگار وقتي بارون مياد باعث ميشه كوه ريزش كنه . براي همين جاده رو بستن . هيوا گفت تا فردا احتمالا نميتونن برگردن .
    سرم و انداختم پايين و ادامه دادم :
    - الان همه فكر ميكنن كه تو توي ويلا نيستي . براي همينم نميتوني به كسي زنگ بزني .
    جرات نداشتم نگاهم و به آراد بدوزم . بعد از چند لحظه صداش اومد . عادي بود . تا حدي هم جدي گفت :
    - اونوقت اگه اينجا نيستم كجا رفتم ؟
    شونه هام و بالا انداختم و گفتم :
    - نميدونم . فردا يه چيزي از خودت در بيار . چه ميدونم بگو تو ماشين خوابت برد . يا اينكه بگو رفته بودي يه جاي ديگه . يه چيزي از خودت بايد بگي ديگه .
    - واقعا ممنون از راهنماييت !
    همونجوري يكم عقب عقب رفتم ازش فاصله گرفتم . نگاهم و به صورتش دوختم . با تعجب داشت نگاهم ميكرد . يكم قدمام و تند تر كردم كه يهو گفت :
    - هي ! كجا ميري .
    ترس و دلهره به جونم افتاد . حدس هيوا درست بود . اصلا هيچ اعتباري به اين پسره نيست . خاك بر سرم حالا چجوري فرار كنم . پشتم و بهش كردم و پله هارو دويدم . اونم دنبالم اومد و گفت :
    - هورام ميگم وايسا .
    تقريبا روي پله هاي آخر رسيده بودم كه سريع خودش و بهم رسوند و پشت بلوز قرمزي كه تنم بود و گرفت و كشيد . داشتم تعادلم و از دست ميدادم جيغ كشيدم و گفتم :
    - ولم كن .
    خودم و نگه داشتم اونم كامل به من رسيد . هنوز بلوزم مچاله شده تو دستش بود . هراسون به صورتش زل زدم . گفت :
    - واسه چي فرار ميكني ؟
    هنوز جدي بود و اخماش تو هم . جوابي ندادم دستش و به سمتم دراز كرد . انتظار يه حركت ناشايست و ازش داشتم . چشمام و با ترس بستم و دست چپم و جلوي صورتم گرفتم . گرماي دستش و روي دست راستم حس كردم . انگشتام و از هم باز كرد و جسمي كه توي دستم سنگيني ميكرد و از دستم بيرون كشيد . چشمام و آروم باز كردم . نگاهش متعجب بود . نگاهم روي دستش متوقف شد . گفت :
    - چته تو ؟ ميخواستم موبايلم و ازت بگيرم .
    دستم و آروم آوردم پايين و شرمنده به زمين زل زدم . چه آبرو ريزي شد ! نيم نگاهي بهش انداختم داشت مشكوك نگاهم ميكرد . گفت :
    - تو حالت خوبه ؟
    سعي كردم بي تفاوت باشم . البته حدس ميزدم الان پوستم به شدت قرمز شده . احساس گرماي شديد ميكردم . گفتم :
    - خوبم . چطور ؟
    - هيچي همينجوري !
    - من ميرم تو اتاق .
    سر تكون داد و از پله ها پايين رفت منم سريع به سمت اتاق رفتم و طبق گفته ي هيوا در و قفل كردم . با اينكه ميدونستم آراد كاري نميكنه ولي بازم ميترسيدم !
    يكم توي اتاق راه رفتم و از پشت پنجره نگاهي به آسمون انداختم . خدايا ميشه بارونت و تموم كني ؟ با نگراني به رگباري كه انگار خيال بند اومدن نداشت نگاه كردم .
    " دختره ي تحفه نترس آراد باهات كاري نداره ! خيال كردي دختر شاه پريوني ؟! بابا چقدر تو اعتماد به نفست بالاست "
    با اين فكر اخمام تو هم رفت . خوب چه ربطي داره . حالا چون خوشگل نيستم تضمينيه كه آراد بهم كار نداشته باشه ؟ شيطونه ميگه ثابت كنم ربطي به اين موضوع نداره ها !
    زبونم و گاز گرفتم . شيطونه غلط كرده بگير بشين سر جات . گوشه ي پنجره روي سردي پاركت نشستم . نگاهم به در بود كه دستگيره به سمت پايين چرخيد . ترسيدم . خودم و جمع كردم يه گوشه . خدارو شكر كه در و قفل كرده بودم . چند بار كه دستگيره بالا و پايين شد چند تا تقه به در خورد و صداي عصبي آراد و شنيدم :
    - چرا اين در قفله ؟
    جواب دادم :
    - چيزي ميخواي ؟
    - بيا بيرون كارت دارم .
    - از همين جا بگو .
    صداش عصبي تر شد و گفت :
    - ميگم بيا بيرون . اين مسخره بازيا يعني چي ؟
    بلند شدم . مسخره بازي بود ؟! چرا انقدر بچه گونه رفتار ميكردم ؟ اصلا همه ي اين ترسا به خاطر حرف هيوا بود ! دختره ي نديد بديد ببين چجوري تو مغز من نفوذ كرد حرفش !
    پشت در رفتم و گفتم :
    - چيزي شده ؟ خب همينجا بگو .
    مشتي به در زد كه ترسيدم . كليد و توي قفل چرخوندم و در و باز كردم . اخماش تو هم بود و حسابي عصباني بود . دستاش و به كمرش زده بود . آب دهنم و قورت دادم . احساس ميكردم الانه كه يه دونه بخوابونه زير گوشم . نگاهم و ديد گفت :
    - ميخواستم بگم اگه خانوم گشنشونه تشريف بيارين پايين شام ميل كنين . غذا درست كردم .
    بعد پشتش و بهم كرد و غر غر كنان همينجور كه از پله ها پايين ميرفت گفت :
    - معلوم نيست چه فكري رو من كرده !
    خيالم راحت شد . خوشحال از اتاق بيرون اومدم . شكمم از گرسنگي صدا ميداد . نه بابا از آراد اين بخارا بلند نميشد . صداي موذي تو سرم با بدجنسي گفت :
    " نه بابا دلت ميخواست داشته باشه ؟! "
    لبم و به دندون گرفتم و به سمت پله ها حركت كردم . خجالت زده بودم . آراد توي آشپزخونه پشت ميز نشسته بود و داشت غذا ميخورد . نگاهم به ميز افتاد . املت درست كرده بود ! انقدر گفت غذا غذا فكر كردم مرغ بريون گذاشته رو ميز ! قيافم و كج و كوله كردم و پشت ميز نشستم .
    يكم براي خودم كشيدم . حتي نگاهمم نميكرد . گه گاه رعد و برق ميزد و باعث ميشد از جام بپرم . چند تا لقمه به زور خوردم . نيم نگاهي به آراد انداختم . با جديت سرش و پايين انداخته بود و نگاهم نميكرد ! خوب حق داشت ! عين نديد بديدا رفتار كرده بودي !
    از پشت ميز بلند شد و همينجور كه به يه نقطه ي نامعلوم نگاه ميكرد گفت :
    - شستن ظرفا هم با تو .
    پشتش و بهم كرد داشت ميرفت كه بهش دهن كجي كردم . " شستن ظرفا هم با تو ! " انگار كلفتشم ! خوب بي انصافي نكن هورام اون برات شام پخت ! چه شامي !
    از جام بلند شدم . ظرفارو ميشستم كه صداي تلويزيون شنيدم . وقتي كارم تموم شد رفتم تو هال . آراد جلوي تلويزيون دراز كشيده بود و كانالارو مرتب عوض ميكرد . يه گوشه نشستم . نيم نگاهي بهم انداخت ولي چيزي نگفت . چند لحظه بعد از جاش بلند شد . با نگاهم دنبالش كردم . چند ثانيه بعد برگشت . تو دستش تخته بود . گفت :
    - تخته بلدي ؟
    با گيجي نگاهش كردم گفتم :
    - چي ؟
    - تخته ؟! تا حالا اسمش به گوشت خورده ؟
    - آره بلدم .
    - خوبه . حوصلم سر رفته !
    رو به روم نشست و تخته رو باز كرد . مهره هاش و انتخاب كرد و چيد . منم همينكار و كردم . با اينكه زياد از تخته خوشم نميومد ولي بهتر از هيچي بود !
    آراد خيلي تند تند بازي ميكرد . جوري كه بعد از بازيش من يه ساعت فكر ميكردم كه چه حركتي انجام داد ! در عوض نوبت من كه ميشد به قول آراد قفل ميكردم رو تخته ! خوب چه انتظاراتي داشت ! انگار من تخته باز قهارم !
    آراد تاس انداخت يكي از تاسا از تخته پريد بيرون خواستم ازش بگيرم كه گفت :
    - رفت بيرون دوباره بايد بندازم .
    اخمام و تو هم كشيدم گفتم :
    - چه ربطي داره ؟ جر زني نكن .
    - قانون بازيه . تو بلند نيستي .
    - كي گفته تو از من وارد تري ؟
    پوزخند زد و گفت :
    - همين كه رو تخته قفل نميكنم يعني وارد ترم !
    - دوباره اين و گفتيا ! خودت قفلي !
    آراد جواب نداد . دوباره تاسارو ريخت . من كه ميدونستم داشت سرم كلاه ميذاشت . آخه تاسش خوب نبود . 2 و 1 آورده بود . نگاهم روي تاسا بود جفت 6 آورده بود . معترض گفتم :
    - قبول نيست . اصلا همون قبلي رو بازي كن . تو داري گولم ميزني .
    آراد كه از جفت آوردنش خوشحال بود گفت :
    - اداي دختر نُنُرارو در نيار ! هر جاي دنيا هم كه بري بهت ميگن تاس بيفته بيرون بايد دوباره تاس ريخت !
    آراد مهره هاش و تكون داد و من با عصبانيت تاسارو برداشتم . يكم تو دستم تكونشون دادم . آراد يه لنگه ابروش و انداخت بالا و گفت :
    - داري بهشون وِرد ميخوني ؟!
    - نخير !
    تاسارو ريختم . جفت 6 بود . با خوشحالي جيغي كشيدم . دستم و به سمت مهره هام بردم كه آراد گفت :
    - دوباره تاس بريز .
    - يعني چي ؟ حالا كه من 6 آوردم نميخواي بذاري بازي كنم ؟
    آراد با بي تفاوتي نگاهي بهم انداخت و گفت :
    - يه تاسِت اين طرف افتاده اون يكي اون طرف جفتش بايد يه طرف بيفته .
    حرصم گرفت گفتم :
    - تو كه گفتي بيرون بيفته
    - اينم يكي ديگه از قانوناشه !
    - من همون 6 و بازي ميكنم .
    - ميگم دوباره تاس بريز .
    - تو داري از نابلد بودن من سوء استفاده ميكني .
    آراد تاسارو تو دستم گذاشت و گفت :
    - بريز .
    با حرص نفسم و بيرون دادم و با اخم دوباره تاسارو انداختم اين بار 2 و 3 آوردم . آه از نهادم بلند شد آراد زير زيركي ميخنديد گفتم :
    - تو خيلي پليدي !
    قهقهه ي آراد بلند شد . تخته رو بستم و گفتم :
    - اصلا ديگه باهات بازي نميكنم .
    - چرا تخته رو بستي ؟ جنبه ي باخت نداري كوچولو ؟
    با حرص گفتم :
    - اگه جرات داري دوباره كوچولو رو تكرار كن .
    با لحن كشدار و لبخند پليدانه اي كه روي صورتش بود گفت :
    - كــــــــوچــــــــــــــ ــــولـــــــــــــــــــ ــو !
    - حرفت و پس بگير تا تك تك موهات و نكندم .
    ابروهاش و بالا انداخت و گفت :
    - راست ميگم ديگه عين اين دختر بچه هايي شدي كه حرصشون در اومده . پاشو برو با وليت بيا .
    از جام بلند شدم گفت :
    - چي شد ؟ كم آوردي ؟ داري قهر ميكني بري يه گوشه گريه كني ؟
    نيشخندي زدم و گفتم :
    - فكر كن بتوني من و به گريه بندازي .
    از جاش بلند شد و به سمت مبل راحتيا رفت گفت :
    - اگه يكم ديگه بازي ميكرديم صد در صد گريت در ميومد .
    خودش و روي مبل انداخت و تلويزيون و روشن كرد . با حرص به طرف تلويزيون رفتم و جلوش وايسادم نگاهش بهم افتاد اخماش و تو هم كشيد و گفت :
    - هورام برو كنار .
    - نميرم .
    - هورام ميگم برو كنار .
    - منم گفتم نميرم .
    - بلند شم بد ميبينيا .
    - ترسيدم !
    - خودت خواستي !
    از جاش بلند شد . قدش خيلي بلند بود . سرم و بالا گرفتم . براش ابروم و بالا انداختم و گفتم :
    - كنار نميرم .
    نيشخندي زد و گفت :
    - خوب نرو . مهم نيست .
    يكم ديگه نزديك شد . گفتم :
    - وايسا عقب .
    - تو كه گفتي نميترسي ؟
    - آراد يه قدم جلوتر بياي زندت نميذارم .
    خنديد سر جاش دوباره نشست و گفت :
    - خيلي خوب ترسيدي بسه حالا برو كنار .
    انگار تا ديدم نشست احساسم بهتر شد . دوباره ابرو بالا انداختم و گفتم :
    - عمرا !
    اخماش تو هم رفت اين بار قبل از اينكه به خودم بيام سريع از جاش بلند شد و به طرفم اومد جيغ خفه اي كشيدم كه تو صداي رعد و برق گم شد . توي فاصله ي يه قدميم وايساد يهو همه جا تاريك شد .
    چشمام هيچ جايي رو نميديد . همه جا يه دفعه ساكت شد . صداي نفسامون سكوت اتاق و ميشكست . هنوز از شوك حركت ناگهاني آراد بيرون نيومده بودم كه يهو برقا رفت ! صداي بمش سكوت اتاق و شكست :
    - فكر كنم برقا رفت !
    چشم بسته غيب گفت ! از اون حالت شوك و بهت بيرون اومدم . دوباره رعد و برق زد و اتاق و براي چند ثانيه روشن كرد . همين چند ثانيه كافي بود تا نگاه خيرش و روي خودم ببينم . دوباره همه جا تاريك شد . حس ميكردم بهم يكم نزديك تر شد . يه بار ديگه . فقط يه رعد و برق ديگه ! دلم ميخواست دوباره نگاهش كنم . دوباره گفت :
    - تو كه از رعد و برق نميترسي ؟
    با صدايي لرزون از هيجان گفتم :
    - نه !
    ولي نگفتم كه از تاريكي وحشت دارم . اگه الان اينجا نبود خدا ميدونه چه بلايي سرم ميومد ! چند ثانيه بعد دوباره رعد و برق زد و ويلا رو روشن كرد . تو فاصله ي كمي از من قرار داشت . چشماش برق ميزد ! دوباره همه جا تاريك شد . راحت ميتونستم تك تك نفساش و بشمرم . حتي حرارت تنشم از اون فاصله ميشد حس كنم ! احساس كردم خودش و يكم عقب كشيد و گفت :
    - بايد برم فيوزارو چك كنم . فكر كنم كنتور برق بيرون باشه .
    لبام از هم باز شد :
    - تو اين بارون ؟!
    - چاره اي نيست . صبر كن همينجا من زود برميگردم .
    خواست بره كه گفتم :
    - منم ميام .
    - تنهايي ميترسي ؟
    - يكم .
    برام مهم نبود كه در موردم چي فكر ميكنه . يا اينكه چقدر به نظر ترسو ميام . ولي احساس ميكردم توي اون شرايط ميتونم بهش تكيه كنم . بدون اينكه بترسم در آينده شايد برام دست بگيره و مسخرم كنه !
    - خيلي خب . اول بايد چراغ قوه پيدا كنم .
    صداش هر لحظه كم و كمتر ميشد . داشت ازم فاصله ميگرفت ولي من هنوز همون جا مونده بودم . دوباره گفت :
    - هورام كوشي ؟ پشت سرمي ؟
    - نه هنوز سر جام وايسادم .
    - پس چرا نمياي ؟
    - هيچ جارو نميبينم .
    دوباره حضورش و كنارم حس كردم . دستش و جلو آورد و به سختي دستم و توي اون تاريكي پيدا كرد . گفت :
    - دستم و بگير بيا .
    با دو تا دستم يكي از دستاش و سفت گرفتم . آراد قدمي به جلو برداشت و گفت :
    - مواظب باش اينجا ميزه .
    با احتياط از جايي كه گفته بود رد شدم . به سمت آشپزخونه ميرفت نگاه وحشت زدم و دور تا دور خونه ميگردوندم . هميشه فكر ميكردم تو تاريكي هزار تا جك و جونور از اين طرف و اون طرف ميريزن بيرون !
    يكم جلوتر رفتم و همينجوري دست آراد و توي دستم گرفته بودم . اونم انگشتاي قوي و كشيدش و دور دستاي كوچيكم حلقه كرده بود . پام محكم به چيزي خورد و با صداي خفه اي گفتم :
    - آي . اين چي بود ؟
    - حواست كجاست ؟ مگه پشت من نمياي ؟
    - نميدونم اين از كجا سر در آورد .
    دستي به جسم سفتي كه به پام خورده بود كشيدم . فهميدم مبل بوده و پام به شدت به پايش برخورد كرده . گفت :
    - درد ميكنه ؟
    - نه زياد خوبم .
    - ميشه خواهشا خودت و به در و ديوار نكوبي .
    فكر كرده از قصد اين كارو كردم . اخمام تو هم رفت ولي جوابي بهش ندادم . بالاخره وارد آشپزخونه شديم . آراد تك تك در كابينتارو باز ميكرد و توش و ميگشت . بالاخره توي يكي از كابينتا چراغ قوه رو پيدا كرد . با خوشحالي گفت :
    - پيداش كردم .
    سريع روشنش كرد . خداروشكر كار ميكرد . ولي نورش خيلي ضعيف بود . البته باز بهتر از هيچي بود . آراد چراغ و روي زمين انداخت و به سمت در رفتيم . سريع كاپشن پوشيديم و از ويلا بيرون زديم . سرم و تو كاپشنم فرو بردم و كلاهشم روي سرم انداختم . آراد به سمت كنتور رفت . درش و باز كرد و نگاهي بهش انداخت يهو گفت :
    - دو تا دستم و ميخوام . ميشه چند لحظه دستم و ازت قرض بگيرم ؟!
    با گنگي گفتم :
    - ها ؟ باشه باشه . . .
    دستش و ول كردم ولي ناخود آگاه دستم به سمت پايين كاپشنش رفت و محكم توي مشتم فشردمش . حواسش به من نبود . با دقت داشت به كنتور برق نگاه مينداخت . با صدايي نااميد گفت :
    - نه فيوز چيزيش نيست .
    - يعني برق نمياد ؟
    - نه ظاهرا امشب بي برقيم . بريم تو خيس شديم .
    به سمت ويلا برگشت منم همينجوري كه كاپشنش و گرفته بود دنبالش ميرفتم . يعني چي كه امشب برق نمياد ؟ من كه با اين وضع خوابم نميبرد . نگران و ناراحت وارد ويلا شدم . با ترس و لرز گفتم :
    - حالا بايد چيكار كنيم ؟ همه جا خيلي تاريكه !
    آراد چراغ قوه رو به دستم داد و گفت :
    - چراغ قوه كه داريم .
    - نورش خيلي كمه .
    - مجبوريم امشب اينجوري بسازيم . چاره اي نيست . ميتوني چراغ قوه رو با خودت ببري تو اتاق و راحت بخوابي .
    با نگاهي ناباور و متعجب چراغ قوه رو روي صورت آراد انداختم و گفتم :
    - چي ؟
    دستش و رو چشمش گذاشت و گفت :
    - بگير پايين اونو . كورم كردي .
    يكم پايين تر گرفتمش گفت :
    - چيزي شده ؟
    نميتونستم بگم كه حتي جرات ندارم پام و توي اتاق بذارم . چه برسه كه با خيال راحت توي اتاق تاريك بگيرم بخوابم ! يكم دست دست كردم . بالاخره آراد به حرف اومد :
    - خوابت مياد ؟
    - نه زياد .
    - ميخواي همين جا بشينيم ؟ هر وقت خوابت گرفت برو بخواب .
    پيشنهاد خوبي بود . حداقل بهتر از اين بود كه برم تو اتاق . آراد روي مبل سه نفره نشست . نگاهم بهش بود . منم يه گوشه ي مبل نشستم تا جايي كه ميتونستم خودم و توي مبل جمع كردم . آراد از توي جيبش هندز فريش و در آورد و به گوشيش زد . چشماش و بست و تو همون حالت موند . داشت آهنگ گوش ميداد . نگاهم به گوشيم افتاد كه روي ميز افتاده بود . برداشتمش و نگاهي به صفحش انداختم شارژش داشت تموم ميشد . پوفي كردم و به قيافه ي خونسرد آراد خيره شدم . اصلا انگار نه انگار كه منم اونجام .
    حوصلم سر رفت . چراغ قوه رو بالا آوردم و روي صورتش انداختم . متوجه نور شد . گفت :
    - بنداز پايين اونو .
    ولي اين كار و نكردم . چشماش و باز كرد . آهنگ و قطع كرد و گفت :
    - قصد كردي امشب من و كور كني ؟
    شونه هام و بالا انداختم و گفتم :
    - من حوصلم سر رفته .
    بي تفاوت گفت :
    - من كه وسيله ي سرگرميت نيستم .
    خواست دوباره آهنگ گوش كنه كه سريع گفتم :
    -بيا حرف بزنيم .
    نگاهم كرد . چند لحظه مكث كرد و گفت :
    - فرض كن من اينجا نيستم . از اولم قرار بود اينجا نباشم . مگه غير از اينه .
    - حالا كه هستي !
    - ميخواي آهنگ گوش بدي ؟
    چشمام برق زد . با خوشحالي سرم و تكون دادم . گفت :
    - بيا جلوتر .
    با تعجب گفتم :
    - چي ؟
    كلافه گفت :
    - تا اونور مبل كه سيم هندز فري نميرسه .
    يكم بهش نزديك تر شدم . حواسم بود كه بدنم با بدنش در تماس نباشه . يكي از گوشي هاي هندز فريش و بهم داد و آهنگ و گذاشت :
    -خواننده با صداي غمناك چيزي رو ميگفت ولي من اصلا حواسم به شعر و آهنگ نبود . بينيم با فاصله ي كمي از گردنش قرار داشت . بوي عطرش توي بينيم پيچيد . چشمام و بستم و چند تا نفس عميق كشيدم . ناخود آگاه بهش نزديك تر شده بودم . چشمام و باز كردم . هم زمان آرادم چشماش و باز كرد . صورتامون مقابل هم بود . خواننده با صداي كر كننده اي كلمات و بلند بلند فرياد ميزد ولي حتي صداي فرياداش نتونست كاري كنه تا من نگاهم و از آراد بگيرم .
    آراد بدون اينكه نگاهش و از من بگيره آهنگ و قطع كرد . حالا دوباره همه جا سكوت شده بود . چشماش چند بار روي چشمام به گردش در اومد و بعد ناخودآگاه گفت :
    - ميدونستي رنگ چشمات خاصه ؟ يه جورايي معركست .
    صداش احساس خاصي رو منتقل نميكرد . نميدونستم بايد چه برخوردي كنم .
    نگاهم و ازش گرفتم و همينجوري كه به خاطر دستپاچگي با پايين موهام بازي ميكردم گفتم :
    - مرسي !
    دستش به طرف موهام رفت و چند تا تاري كه جلوي صورتم اومده بود و كنار زد . سرم و به سمتش برگردوندم . نگاهش روي همه ي اجزاي صورتم ميچرخيد . خجالت زده بودم . ميخواستم صورتم و ازش پنهون كنم . دوست نداشتم انقدر دقيق به پستي بلندياي صورتم خيره بشه . معني نگاهش و درك نميكردم . ولي غرقش شده بودم . توي فكر و خيالاي خودم بودم كه دوباره رعد و برق زد . جيغ خفه اي كشيدم و نگاهم و به پنجره دوختم . چراغ قوه از دستم افتاده بود روي زمين . دوباره صورت آراد تاريك شده بود . خواستم چيزي بگم كه دستي دور شونم حلقه شد .

    صداش و درست كنار گوشم شنيدم :
    - از چي ميترسي ؟ من كه كنارتم .
    بايد بهش ميگفتم كه از همين ميترسم . از اينكه انقدر بهم نزديكي . از اينكه انقدر مهربون شدي باهام . . .
    آروم من و توي بغلش كشيد . سرم روي شونش بود . درست نزديك گردنش . نگاهم كشيده شد سمت گردنش . بوي عطرش . گرمي دستاش و روي شونم حس ميكردم . هنوزم دستش قلاب شده بود دور شونم . اعتراضي نداشتم . نميتونستم داشته باشم . الان ميخواستم با تمام وجود بوي عطرش و به ريه هام بكشم . با خودم عهد كرده بودم ازش بيزار باشم . ولي نه الان . . . نه الان نميتونستم . . . وقت زياد داشتم براي بيزاري . الان ميخواستم آروم باشم . الان ميخواستم كنارش باشم . . .
    كنار مرد پاركي كه يه روز به عنوان رهگذر توي زندگيم پا گذاشت و الان . . . الان بي نهايت بهم نزديك بود . . . انگار اين نزديك بودن و باور نداشتم . . . دستاش روي شونم سفت شد . فشار خفيفي بهشون وارد كرد و سرش و درست روي سر من گذاشت . . . مرد پاركي الان برام واقعي بود . از هر آدم ديگه اي واقعي تر . . .
    خيلي بده كه آدم نسبت به دوستش اين احساس قوي و داشته باشه ؟ خيلي بده كه آدم ندونه داره چه مرگش ميشه ؟ خيلي بده كه ندونه چرا آروم و بي اعتراض كنار يه غريبه نشسته ؟ غريبه اي كه . . . نذاشتم بيشتر از اين افكار مختلف تو ذهنم بياد . نميخواستم با فكر كردن به خيلي چيزا خودم و از اون آغوش امن دور كنم .
    هنوزم چراغ قوه روي زمين بود . همه جا تاريك بود ولي ديگه نميترسيدم . رعد و برق پشت سر هم ميزد . براي چند ثانيه همه جا رو روشن ميكرد . ولي من چشمام و بسته بودم .
    صداي آهنگ توي اتاق پيچيد نگاهم به دستاي آراد بود گوشي و توي دستش گرفته بود و صداي آهنگ از گوشيش ميومد . :

    Lyin' here with you so close to me
    ( اینجا نزدیک تو ام )
    It's hard to fight these feelings when it feels so hard to breathe
    ( خیلی سخته با احساست بجنگی نفس کشیدن سخت شده )
    I'm caught up in this moment, caught up in your smile
    ( من تو این لحظه گیر افتادم درگیر لبخند تو ام )
    I've never opened up to anyone
    ( من هیچوقت درهای قلبمو به روی کسی باز نکرده بودم )
    So hard to hold back when I'm holding you in my arms
    ( خیلی سخته که برم وقتی تو در اغوشمی )
    We don't need to rush this, let's just take it slow
    ( نیازی نیست عجله کنیم )
    Just a kiss on your lips in the moonlight
    ( فقط یک بوسه در مهتاب )
    Just a touch of the fire burning so bright
    ( فقط یک لمس بر اتش وقتی که به درخشانی میسوزه )
    And I don't want to mess this thing up
    ( نمیخوام خرابش کنم )
    No, I don't want to push too far
    ( نه نمیخوام ازت دور بشم )
    Just a shot in the dark that you just might
    ( فقط یه تیر تو تاریکی میزنم و فکر می کنم )
    Be the one I've been waiting for my whole life
    ( ممکنه تو کسی باشی که تو کل عمرم منتظرش بودم )
    So baby, I'm alright with just a kiss goodnight
    ( پس عزیزم من امشب فقط با یه بوسه خداحافظی حالم خوب میشه )
    I know that if we give this a little time
    ( میدونم اگه یه کم زمان بذاریم )
    It'll only bring us closer to the love we wanna find
    ( ما رو به عشقی که میخوایم پیدا کنیم نزدیک تر میکنه )
    It's never felt so real, no, it's never felt so right
    ( هیچوقت هیچی انقدر واقعی نبوده.نه.هیچوقت همچین حس خوبی نداشتم )
    Just a kiss on your lips in the moonlight
    ( فقط یک بوسه در نور مهتاب )
    Just a touch of the fire burning so bright
    ( فقط یک لمس بر اتش وقتی که به درخشانی میسوزه )
    No, I don't want to mess this thing up
    ( نه.نمیخوام خرابش کنم )
    I don't want to push too far
    ( نه نمیخوام ازت دور بشم )
    Just a shot in the dark that you just might
    ( فقط یه تیر تو تاریکی میزنم و فکر می کنم )
    Be the one I've been waiting for my whole life
    ( ممکنه تو کسی باشی که تو کل عمرم منتظرش بودم )
    So baby, I'm alright with just a kiss goodnight
    ( پس عزیزم من امشب فقط با یه بوسه خداحافظی حالم خوب میشه )
    No, I don't want to say goodnight
    ( نه من نمیخوام ازت خداحافظی کنم )
    I know it's time to leave
    ( میدونم وقت رفتنه )
    But you'll be in my dreams
    ( اما تو تو تمام رویاهای منی )
    Tonight, tonight, tonight
    ( امشب...امشب...امشب )
    Just a kiss on your lips in the moonlight
    ( فقط یک بوسه در نور مهتاب )
    Just a touch of the fire burning so bright
    ( فقط یک لمس بر اتش وقتی که به درخشانی میسوزه )
    And I don't want to mess this thing up
    ( نه.نمیخوام خرابش کنم )
    I don't want to push too far
    ( نه نمیخوام ازت دور بشم )
    Just a shot in the dark that you just might
    ( فقط یه تیر تو تاریکی میزنم و فکر می کنم )
    Be the one I've been waiting for my whole life
    (ممکنه تو کسی باشی که تو کل عمرم منتظرش بودم )
    So baby, I'm alright
    ( پس عزیزم من حالم خوبه )
    Oh, let's do this right with just a kiss goodnight
    ( بذار همه چی با یه بوسه ی خداحافظی درست بشه )
    With a kiss goodnight, kiss goodnight
    ( با یه بوسه ی خداحافظی.بوسه ی خداحافظی )

    چشمام و رو هم گذاشته بودم . حركت نوازش گونه ي دست آراد و حس ميكردم روي شونه و بازوم . چشمام داشت گرم ميشد . صداي آهنگ قطع شد و دوباره همه جا سكوت شد . آراد چيزي نگفت . منم حرفي براي گفتن نداشتم . به جز خجالتي كه كم كم داشت تو وجودم رخنه ميكرد . ولي خواب نذاشت بيشتر از اين فكر كنم .
    *****
    پلكام از هم باز شد . روي مبل سه نفره خوابم برده بود ولي خبري از آراد نبود . نيم خيز شدم و نگاهي به اطراف انداختم . همه جا ساكت بود . بارون بند اومده بود . نگاهم به ساعت افتاد 9 صبح بود . چرا هيوا اينا نيومده بودن ؟ آراد كجا رفته بود ؟ پتويي كه روم افتاده بود و كنار زدم . بدنم خشك شده بود . كش و قوسي به بدنم دادم و از جام بلند شدم . ياد ديشب افتادم . خجالت همه ي وجودم و گرفته بود . نميدونستم ميتونم دوباره به آراد نگاه كنم و عادي باشم ؟!
    وسط هال وايساده بودم و فكر ميكردم . صداي باز و بسته شدن در ويلا اومد . نگاهم و به اون سمت دوختم . آراد گوشي به دست وارد شد . اخماش تو هم بود . سرم و پايين انداختم . مثل دختر بچه هاي خطاكار زير لبي گفتم :
    - سلام .
    صداش و شنيدم :
    - سلام . كي بيدار شدي ؟
    نگاهم و بهش دوختم . صداش عادي بود . رفتارشم همينطور . تنها چيزي كه بدجور خودنمايي ميكرد ابروهاي گره خوردش بود . از چي ناراحت بود ؟ پس آراد مهربون ديشب كجاست ؟! گفتم :
    - تازه بيدار شدم .
    سر تكون داد و گفت :
    - بايد وسايل و جمع كنيم و بريم .
    متعجب گفتم :
    - كجا ؟! بقيه كه هنوز نيومدن !
    بدون اينكه نگاهم كنه سرش و به سمت گوشيش گرفت و همينجور كه انگشتاش روي گوشي حركت ميكرد گفت :
    - حسام زنگ زد بهم . گفت هر جا هستم خودم و برسونم ويلا و بيام دنبال تو تا بريم پيش اونا ! انگار همگي تصميم گرفتن اين روز آخر و برن خونه .
    موهام و كه دورم پريشون ريخته شده بود و پشت گوشم زدم و گفتم :
    - يعني همه چي و جمع كنيم ؟!
    نگاهم كرد و گفت :
    - فكر نميكنم به زبون ديگه اي حرف زده باشما . گنگ بود حرفم ؟
    اين چرا دوباره امروز اينجوري شده بود ؟! سر از اين رفتاراي ضد و نقيض در نمي آوردم . يكم نگاهش كردم . وقتي نگاه خيره و متعجبم و ديد سرش و دوباره انداخت رو گوشيش و همونجوري گفت :
    - من وسايل حسام و باباش و باباي تورو جمع ميكنم . توام وسايل بقيه ي خانومارو .
    نميفهميدم چرا يهو تصميم گرفته بودن كه برگردن تهران . گوشيم و از روي ميز برداشتم و از پله ها بالا رفتم . تو اتاق كه رسيدم شماره ي هيوا رو گرفتم .
    - الو هيوا .
    - جانم هورام . خوبي ؟
    - آره . جريان تهران رفتن چيه ؟
    صداش و پايين آورد و گفت :
    - مگه آراد بهت نگفت ؟ الان اونجاست ؟
    - آره . يه چيزايي گفت . ولي درست نفهميدم . چرا يهو تصميم گرفتين برگردين ؟ حتي نميخواين بياين وسايلتون و جمع كنين ؟
    - نميدونم والا . بابا گفت ميخوام روز آخري هورام خونه باشه . از طرفي هم آقاي سالاري گفت ديگه برنگرديم اين همه راه و .
    - آها ! چه بي برنامه !
    - تصميميه كه گرفتن . ببينم ديشبم آراد اونجا بود ؟
    دوباره ياد ديشب افتادم . لبم و به دندون گرفتم . كم كم داشتم متوجه كار ديشبم ميشدم . گفتم :
    - نه . . . آراد ويلا نيومد . . .
    انقدر خجالت زده و هول بودم كه فكر ميكردم هيوا فهميد كه دروغ گفتم .
    - خيلي خب . پس منتظريم . زود بياين .
    گوشي و قطع كردم . سريع دست به كار شدم . همه ي وسايلارو برداشتم و با 4 تا چمدون تقريبا سنگين به سمت پله ها رفتم . هر كار كردم نتونستم همه رو خودم پايين ببرم . از طرفيم نميخواستم به آراد بگم بياد كمكم . هر چي كمتر باهاش هم كلام ميشدم بهتر بود . معلوم نبود داشت چه فكري در موردم ميكرد . از رفتار صبحش دلخور بودم . دو تا از چمدونارو كشون كشون تا راه گرد اول پله ها كشيدم . انگار توش پاره آجر گذاشته بودن . آراد با ديدنم گفت :
    - كارت تموم شد ؟
    نگاهش كردم . از پايين پله ها نگاهم ميكرد . سر تكون دادم . هنوزم اخماش تو هم بود . از پله ها بالا اومد و سريع چمدونارو ازم گرفت و پايين برد . تو همون حالت گفت :
    - فقط همين دو تا بود ؟
    زير لبي گفتم :
    - نه دو تا ديگه هم بالاست . سر تكون داد و از كنارم رد شد .
    دوباره بوي عطرش و حس كردم . لعنتي . انگار يه روز به خودش عطر نميزد نميشد ! ديشبم همش به خاطر بوي عطرش بود !
    نفس عميقي كشيدم و از پله ها پايين اومدم . حاضر بودم . نگاهي سر سري به ويلا انداختم و از در اومدم بيرون .
    آراد اومد و سريع چمدونارو توي ماشين گذاشت و سوار شد . منم كنارش نشستم . از ويلا بيرون اومديم . دلم ميخواست براي آخرين بار يه سر برم كنار ساحل . ولي نميتونستم به آراد اين پيشنهاد و بدم . فقط نگاهم و به سمت دريا گردوندم و همون جا خداحافظيام و كردم .
    بعد از چند دقيقه آراد گفت :
    - من به حسام گفتم كه ديشب رفتم ويلاي يكي از دوستام .
    همينجوري كه با دستام بازي ميكردم گفتم :
    - منم به هيوا نگفتم كه ديشب اينجا بودي .
    چيزي نگفت . حتي اشاره اي هم به ديشب نكرد . يعني انقدر حس بدي براش داشته ؟ يا اصلا اين قيافه ي در هم و برهمش به خاطر چي ميتونه باشه ؟
    چه حسي خوبي داشتم ديشب . ولي الان همه ي اون حس خوب انگار پر كشيده و رفته بود .
    چيز زيادي طول نكشيد كه به محل قرارمون با بقيه رسيديم . آراد گوشه اي پارك كرد . همه با ديدن ما به سمتمون اومدن . سعي كردم قيافه ي كج و كوله و ناراحتم و درست كنم و به جاش لبخند بزنم .
    بابا به سمتم اومد و نگاه مهربوني بهم انداخت و گفت :
    - ديشب كه نترسيدي ؟
    سرم و پايين انداختم تا نگاهم به آراد كه همون نزديكيا كنار حسام وايساده بود نيفته . گفتم :
    - نه اصلا نترسيدم .
    سرم و لحظه ي آخر بالا گرفتم . آراد نگاهش به من بود . ولي تا سنگيني نگاهم و حس كرد سرش و به سمت ديگه گردوند . چشمم به حسام افتاد . داشت با يه لبخند بهم نگاه ميكرد . برعكس دوستش اون خيلي خوش اخلاق بود . سعي كردم منم لبخند بزنم بهش . هميشه اين نگاهش بهم دلگرمي ميداد . آقاي سالاري گفت :
    - خوب راه بيفتيم ؟
    بابا سر تكون داد و همگي سوار ماشينا شدن . داشتم به سمت ماشين بابا ميرفتم كه برگشتم به عقب . نگاهم به آراد بود . چقدر اين چند روز زود تموم شده بود . كاش ميشد ادامه دار باشه . كاش ميشد آراد سرش و بلند كنه و من و الان ببينه . كاش ميشد نگاه آخرش مهربون باشه . دلم براي اين روزا و كنار هم بودنا تنگ ميشد . مخصوصا كه دوباره بايد برميگشتم تو بيمارستان و توي تنهايي هاي خودم دست و پا ميزدم .
    بابا گفت :
    - هورام . چرا سوار نميشي ؟
    گفتم :
    - الان بابا .
    آراد در ماشينش و باز كرد . زير لب گفتم :
    - برگرد سمت من . من و نگاه كن .
    سوار شد . نگاه نااميدم و به شيشه ي ماشينش دوختم و دوباره گفتم :
    - اينجوري نميتوني بري . براي آخرين بار . . .
    - هورام . سوار شو ديگه .
    خواستم سرم و برگردونم و سوار شم ولي زمان توي چند ثانيه موند . همون چند ثانيه اي كه نگاه آراد به من افتاد . لبخندي بي اختيار روي لبام نشست . خيالم راحت شد . بالاخره سوار ماشين شدم .
    فصل دهم

    دوباره بيمارستان ، دوباره اتاق سفيدي كه بهم استرس و اضطراب ميداد . بعد از برگشتن به تهران مدام احساس ميكردم چيزي رو گم كردم . توي اين مدت عادت كرده بودم كه دور و اطرافم شلوغ باشه . ولي الان به جز ساعتاي ملاقات بقيه ي روز و تنها بودم . دو تا عمل روي بدنم انجام شده بود . اين روزا حتي ميترسيدم به دكتر افشار نگاه بندازم . با اون صورت گِرد و عينك ته استكانيش حسابي ميترسوندم. وقتي كه با اخماي در هم و نگاه جديش معاينم ميكرد . هر لحظه احتمال ميدادم كه بگه پوست پيوند و قبول نكرده . توي اين لحظه ها لبخند اطمينان بخش حسام بود كه آرومم ميكرد . وقتي بهم گفت كه پوست پيوند و قبول كرده دلم ميخواست بپرم بغلش و صورت صاف و شش تيغش و بوس كنم ! ولي فقط به تشكراي بي پايان اكتفا كردم .
    هر روز ساعت ملاقات كه ميشد چشمم و به در اتاق ميدوختم تا كسي رو كه انتظارش و دارم ببينم . دلم ميخواست در باز بشه و تو اوج نا اميدي هام آراد بياد تو . حتي اگه اخماش تو هم باشه و جوري رفتار كنه كه انگار ميخواد من و بكشه . به جز دو بازي كه زنگ زد بيمارستان و مستقيم باهام حرف زد . ديگه نه ديده بودمش و نه خبري ازش داشتم . صداي خشك و جديش از پشت تلفن قلبم و ميشكست ! ولي همين كه زنگ ميزد يعني نميخواست رابطه اي كه با هم داشتيم و به كُل از بين بره .
    هنوزم وقتي ياد اون شب توي ويلا ميفتادم تنم گرم ميشد . يه احساس خاصي داشتم . يكم عذاب وجدان قاطي احساس خوش آيندم شده بود ! يكمم خجالت ميكشيدم . اين اتفاق برام تازه بود . تا حالا تو همچين موقعيتي قرار نگرفته بودم . هول بودم و تا حدي هم آروم ! نميدونستم بايد چجوري رفتار كنم ! اصلا كار من درست بود ؟كه انقدر راحت كنارش بخوابم ؟! اصلا نفهميدم تا صبح همونجوري موند يا اينكه از كنارم بلند شد و رفت يه جاي ديگه خوابيد ؟!
    وقتي به لحن صداش فكر ميكردم اونم زماني كه بهم گفت چشمام معركست ! ناخودآگاه غرق لذت ميشدم . تا حالا كسي ازم تعريف نكرده بود . يعني خودمم ميدونستم كه چيزي براي تعريف كردن وجود نداره . ولي انگار صورتم و زشتيهاي ظاهريم انقدر براي آراد عادي شده بود كه حالا توي صورتم چيزاي قشنگي رو هم ميديد . بعد از اين همه سال تازه متوجه رنگ خاص چشمام شده بودم ! ساعتها توي آينه بدون اينكه به ناهمواريهاي صورتم نگاه كنم فقط رنگ چشمام و ميديدم . هنوزم نميفهميدم دليل اين قايم شدنا چيه . نميفهميدم چرا آراد قصد نداره خودش و بهم نشون بده . حتي هنوزم درك درستي از رفتاراي ضد و نقيض شب آخرش توي ويلا نداشتم . چند باري از روي كنجكاوي وقتي داشتم با حسام حرف ميزدم بحث و يه جوري به سمت آراد كشيدم . هر چند كه با اخماي تو هم حسام رو به رو شدم . انگار يه جوري ميخواست بهم بگه كه به تو چه دوست صميمي من داره چيكار ميكنه . ولي حسام بهم گفته بود كه درگير كاراي شركت باباشه . انگار حسابي چسبيده بود به كار ! ياد اون وقتايي افتادم كه توي اينترنت آراد ميگفت از شغل پدرش متنفره و هميشه دلش ميخواسته كه نويسنده بشه . ولي الان چي ؟ يعني تونسته بود با كار باباش كنار بياد ؟
    هنوزم ساعت 10 شب يكي آروم بهم سر ميزد . كم كم داشتم خيالاتي ميشدم . فكر ميكردم خدا يه فرشته ي نگهبان برام فرستاده كه راس ساعت بياد و چِكَم كنه !
    ولي اين فكر و خيالا منطق نداشت . به چند نفر شك كرده بودم . يكيشون خانوم شهبازي بود ! احساس ميكردم شبا مياد تو اتاقم كه يه جوري سر به نيستم كنه ! البته تازگيا به اين نتيجه رسيده بودم ! چون احساس ميكردم علاقه ي شديدي به دكتر داره . وقتي به هيوا گفتم خنديد و گفت ببين طرف چقدر تابلو بوده كه توام فهميدي ! راست ميگفت . توي اينجور چيزا زياد تيز نبودم . ولي وقتي دكتر حرفي ميزد يا كاري ميكرد كه در ظاهر مهربوني و جورايي محبتش و به من نشون ميداد شهبازي سريع از عصبانيت قرمز ميشد . من بيشتر از اين حالتاش خندم ميگرفت . آخه دكتر هر كاريم ميكرد از نظر من محبت بين دكتر و مريض بود . نه چيزي بيشتر . ولي نميفهميدم كه چرا شهبازي انقدر حساسه ! براي همين احتمال ميدادم قصد جونم و كرده باشه !البته بعد از يكم منطقي فكر كردن به اين نتيجه ميرسيدم كه شهبازي نميتونه مزاحم ساعت 10 باشه . بعد اينكه من مطمئن بودم يه مرده نه زن !
    بعد از شهبازي احتمال ميدادم مزاحم دكتر افشار باشه . البته هنوز نتونسته بودم دليل محكمي براي حضورش پيدا كنم ولي از اون آدم عصبي و گوشت تلخ هر كاري بر ميومد ! حتي كشتن من ! البته درك نميكردم كه چرا بايد بكشتم اونم وقتي كه داره اين همه وقت و انرژيش و روي درست كردن پوستم ميذاره . ولي هر چي كه بود هميشه به اين فكر ميكردم كه بيشتر بهش مياد قاتل زنجيره اي باشه نه دكتري كه قصد كمك به مريضاش و داره !
    آخر از همه به حسام شك داشتم . هر چند كه يه بارم ساعت 10 وارد اتاقم شده بود و ديده بودمش ولي با اين وجود فكر نميكردم حسام اون مزاحم ساعت 10 باشه ! هر جور فكر ميكردم دليلي براي حضورش پيدا نميكردم !
    ولي چند شب بود كمين كرده بودم تا اين مزاحم ساعت 10 و بالاخره پيدا كنم . حتي اگه حسامم بود بايد ازش ميپرسيدم كه چرا مدام تو اتاقم سرك ميكشه .
    ساعت حدود 9:30 بود . تنها جايي از بدنم كه هنوز پوست تيره ي چروك خورده داشت دست چپم بود . بانداژهارو از روي تنم برداشته بودن و فردا دستم و جراحي ميكردن . توي اين مدت انقدر اتاق عمل برام عادي شده بود كه اصلا ديگه ذره اي احساس نگراني و ترس نميكردم . فقط ميخواستم زودتر آخرين عملمم تموم بشه تا بتونم با خيال راحت برم خونه .
    سرم و به بالش تكيه دادم . دوباره ياد مكالمه ي خودم و آراد افتادم . امروز عصر بهم زنگ زده بود . درست بعد از ساعت ملاقات . جدي حرف ميزد ولي ته صداش مهربوني رو حس ميكردم . خشك و رسمي باهام حرف زده بود . ولي همونم حس خوبي بهم داده بود .
    ساعت 10 شده بود . آروم رفتم زير پتو و چشمم و به در اتاق دوختم . لحظه شماري ميكردم كه در باز بشه . زياد طول نكشيد . در به آرومي از هم باز شد و نور ضعيفي از راهرو وارد اتاق شد . چشمام و ريز كردم تا دقيق تر ببينمش . اول سايه اش وارد اتاق شد و بعد خودش . حسام بود ! به خودم تكوني دادم . همين تكون كافي بود تا سريع از اتاق خارج بشه و در و ببنده . هيجان زده از تخت پايين پريدم و به سمت در اتاق رفتم . حسام و ديدم كه با قدمايي تند و سريع به سمت در يه اتاق كه انباري بود و وسايل و تجهيزات پزشكي رو توش ميذاشتن ميرفت . قدمام و سريع تر كردم و قبل از اينكه در و باز كنه گفتم :
    - حسام ؟
    هراسون و نگران به سمتم برگشت . عينكش و روي بينيش جابه جا كرد و سعي كرد مثل هميشه لبخند مهربون و خونسردش و روي لب بياره . گفت :
    - هورام ! چرا از تختت بيرون اومدي دختر ؟
    نگاه مشكوكم و بهش دوختم . با اين طرز حرف زدنش داشتم شك ميكردم كه مزاحم ساعت 10 باشه ! گفتم :
    - الان تو اومدي تو اتاقم ؟
    دستپاچه خنديد و گفت :
    - الان ؟ آها . آره . اومدم معاينت كنم . براي عمل فردا !
    هنوزم نگاهم بهش مشكوك بود . قبل از عمل معاينه ميخواستم چيكار ؟! گفتم :
    - پس چرا معاينم نكردي ؟
    - آخه . . . خواب بودي . فردا صبحم ميتونم اين كار و بكنم . برو بخواب . براي عمل فردا نبايد خسته باشي .
    عزمم و جزم كردم و طي يه تصميم آني گفتم :
    - امشب براي معاينه اومده بودي . شباي ديگه هم براي معاينه تو اتاقم ميومدي ؟
    حتي از حرفي كه زده بودم مطمئنم نبودم . يه دستي زده بودم . يا ميگرفت . يا اينكه غلط از آب در ميومد ! حسام جا خورد . گفت :
    - شباي ديگه ؟ نميدونم در مورد چي داري حرف ميزني !
    داشتم وا ميدادم . پس يعني اون نبوده ؟! ولي عقب نشيني نكردم . گفتم :
    - از وقتي كه توي اين بيمارستان بستري شدم يكي هر شب راس 10 مياد تو اتاقم و يواشكي هم ميره . اگه تو نيستي پس كيه ؟ اصلا . . .
    حسام جلوي دهنم و گرفت و دستم و كشيد . با هم داخل همون اتاقك كه انباري بود رفتيم . چشمام از تعجب گرد شده بود . معني اين رفتارش و درك نميكردم . باز خدارو شكر كه كسي توي راهروي بيمارستان نبود مارو با اين وضع ببينه !
    دستش و آروم پايين آورد . گفتم :
    - اين كارا يعني چي ؟
    نگاهم كرد و گفت :
    - توقع داشتي توي راهروي بيمارستان وايسم و در مورد سر زدناي وقت و بي وقتم به يكي از مريضام توضيح بدم ؟
    با تعجب گفتم :
    - يعني خودت بودي ؟
    دستي به موهاش كشيد و كلافه گفت :
    - آره . ولي بد قضاوت نكن . قضيه اون جوري كه تو فكر ميكني نيست !
    - چرا تو بايد هر شب ساعت 10 بياي توي اتاق من ؟!
    سكوت كرد . انگار جوابي نداشت به پرسش من بده . دوباره گفتم :
    - چرا نبايد خودت و بهم نشون بدي ؟
    دوباره سكوت كرد . اخمام و تو هم كشيدم و گفتم :
    - چرا جواب نميدي بهم ؟
    دكتر نگاهم كرد . يكم مكث كرد و گفت :
    - فقط ميخواستم مطمئن بشم كه خوبي .
    - فقط همين ؟! بايد باور كنم ؟!
    - نه !
    دستام و روي سينم قلاب كردم و منتظر موندم . بالاخره به حرف اومد :
    - يه جورايي ميخواستم بيشتر مواظبت باشم . . . بهت سر ميزدم تا ببينم راحتي يا نه . . .
    - من مريض توام . درست مثل مريضاي ديگت . تو به همه اينجوري سر ميزني ؟ هر شب ؟ بدون اينكه يه شب و از دست بدي ؟
    نميدونم چرا پافشاري ميكردم . ميخواستم چي و ثابت كنم ؟ قلبم بدجور خودش و به قفسه ي سينم ميكوبيد . انگار منتظر يه جوابي بودم كه به نظر خودم خيلي غير منتظره بود . حسام يكم خيره خيره نگاهم كرد . جدي شد . انگار تونسته بود به خودش مسلط بشه . گفت :
    - تو اول كه وارد اين بيمارستان شدي اوضاع روحيت افتضاح بود . ميديدم چقدر سرخورده و ناراحتي .
    عصباني شدم گفتم :
    - چرا برام دلسوزي الكي ميكني ؟ چرا بايد برات اهميت داشته باشه كه من چقدر ناراحتم يا چقدر سرخوردم ؟
    اخماش و تو هم كشيد و گفت :
    - اين حس من دلسوزي نيست .
    چشمام و ريز كردم :
    - پس اسمش چيه ؟
    نگاهش و ازم دزديد . چشماش توي اتاقك ميگشت . دوباره با سماجت گفتم :
    - اگه اسمش دلسوزي نيست پس چيه ؟!
    بازوهام و گرفت و با لحن آرومي گفت :
    - الان براي اين حرفا خيلي زوده هورام . الان نميتونم همه چي رو بهت بگم . بايد صبر داشته باشي .
    - صبر براي چي ؟! چرا بهم نميگي كه براي چي اينجوري رفتار ميكني ؟
    - واقعا دلت ميخواد همه چي و بدوني ؟
    - آره !
    - باشه . . . خودت خواستي . . . من ازت خوشم اومده . . . .
    مات و مبهوت به صورتش خيره شدم . . . چي ؟ اون چي گفته بود ؟ يه قدم به عقب برداشتم . دستاش شُل شد و از روي بازوهام سُر خورد پايين . اين يه كابوس بود ؟! دوباره گفت :
    - من بهت احساس دلسوزي ندارم .
    لبام و با زبونم خيس كردم . يكم مكث كردم و گفتم :
    - تو ازم خوشت مياد ؟!
    حسام جا خورد . خودمم جا خوردم . فكر نميكردم حتي بتونم به زبون بيارمش . خنده دار نبود . گريه داشت ! حسام قدمي به سمتم برداشت و گفت :
    - ببين هورام . . .
    دستام و بالا آوردم و ساكتش كردم گفتم :
    - هيچي نميخوام بشنوم . فقط تنها چيزي كه الان ميتوني بگي اينه كه چرا ؟! چرا من ؟! نميخوام توجيهم كني . فقط بگو چرا ؟!
    - چرا چي ؟ چرا ازت خوشم مياد ؟!
    چشمام و دوباره ريز كردم . با صدايي كه يكم ميلرزيد و به شدت عصبي بود گفتم :
    - من دختر خوشگل شهر نيستم ! خوش اخلاقم نيستم ! نه اجتماعيم . نه شوخ . نه دوستاي زيادي دارم . نه زياد از خونه بيرون ميرم . تنها جاي بزرگي كه تا حالا رفتم يكي عروسي هيوا بود و يكي هم بيمارستان . هر روزم آدما توي خيابون واسم غش و ضعف نميكنن كه اينجور حرفا برام عادي باشه . هر كسم همچين چيزي بهم بگه به حرفاش شك ميكنم . تو از چي من ميتونه خوشت بياد ؟! . . .
    - هورام ! تو چهرت روز به روز داره بهتر ميشه . توام يه دختر عادي ميشي .
    - تو داري واسه بعد از عملم سرمايه گذاري ميكني ؟! داري به بيراهه ميزني !
    اخماش و تو هم كشيد :
    - اين حرفا چيه ! سرمايه گذاري كدومه ؟! چرا انقدر خودت و دست كم ميگيري ؟! به نظرم تو اخلاقت خيلي هم خوبه .
    - اينا كه تعريف بيخوديه ! انتظار داشتم تو حداقل دوستم بموني تا آخرش . فكر نميكردم با اين حرفت من و از خودت مايوس كني !
    در اتاقك و باز كردم . قبل از اينكه برم بيرون حسام گفت :
    - هورام . چرا جبهه گيري ميكني ؟ مگه من چي گفتم كه اينجوري ناراحت شدي ؟
    فقط شنيدم . هيچ جوابي بهش ندادم . هم زمان با بيرون اومدن من از اتاقك خانوم شهبازي جلوم سبز شد . صداي هورام هورام گفتن دكتر از پشت سر ميومد . خانوم شهبازي ابروهاش و تو هم گره زد و با خشم بهم نگاه كرد . سريع به سمت اتاقم دويدم و در و بستم . شهبازي حق داشت اخماش تو هم گره بخوره ! من احمق فكر ميكردم هر كاري دكتر ميكنه از روي دوستيه . نه چيزي فرا تر از اون . كلافه به سمت تختم رفتم و روش دراز كشيدم . هنوز باورم نميشد . آخه مگه من چي داشتم كه اونو بخواد جذب كنه . بايد ناراحت باشم يا خوشحال ؟ اصلا معلوم نيست اين دكتره دلش و به چي خوش كرده ! بيشتر عصباني بودم . مطمئن بودم هر چي هم كه باشه من و به خاطر خودم نميخواد . ولي درك نميكردم كه چرا بايد ازم خوشش بياد !
  18. 1
  19. #11
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    هنوز اخمام بابت حرفايي كه ديشب شنيده بودم تو هم بود . هيوا كنار تختم اومد و گفت :
    - تو چرا امروز اينجوري شدي ؟
    - چجوري ؟
    - با ده مَن عسلم نميشه خوردت !
    - چيزي نيست نگرانم يكم .
    مهربون شد و گفت :
    - نگران چي ديوونه ؟ دكتر كارشون و بلدن . امروز آخرين عملت و قراره انجام بدن . بعدش خوب ميشي . خوشحال باش .
    لبخند كم جوني به روش زدم . بابا همراه دكتر افشار وارد اتاق شد . دكتر افشار با همون اخماي در هم گفت :
    - خوب حاضري ؟ كاراي قبل از عمل انجام شده .
    سر تكون دادم . دكتر افشار كه داشت از اتاق ميرفت گفت :
    - الان ميان ميبرنت اتاق عمل . دكتر سالاري هم مشغول ضد عفوني كردنه . براي همين نيومد سر بزنه .
    پس به خاطر همين نيومده بود ؟! بعيد ميدونستم ! با حرفاي ديشب شايد نميخواست من و ببينه . يا خجالت ميكشيد ! بالاخره تصميمي كه از ديشب توي سرم ميچرخيد و به زبون آوردم . با تمام جراتي كه داشتم گفتم :
    - ببخشيد دكتر افشار .
    دكتر افشار با اخماي در هم برگشت سمت من . نبايد از اين اخماي پوشالي ميترسيدم . منم صورتم و اخم پوشونده بود . گفتم :
    - ميشه خواهش كنم خودتون به تنهايي اين عمل و انجام بدين ؟
    بابا اخماش و تو هم گره زد و هيوا گفت :
    - هورام چي ميگي ؟ معلوم هست ؟
    بابا گفت :
    - چرا تو كار دكترا دخالت ميكني ؟ خودشون بهتر ميدونن چيكار كنن .
    بدون اينكه نگاهي به كس ديگه اي بندازم به دكتر افشار خيره شدم و گفتم :
    - دكتر چيكار ميكنين ؟ ميشه خودتون انجام بدين ؟
    هنوزم اخماش تو هم بود . ولي نگاهش نرم تر شده بود . گفت :
    - دختر جون ميدوني ما چند وقت براي اين عملا برنامه ريزي كرديم ؟ مگه ميشه سر خود يكي از افراد تيم و كنار گذاشت ؟ همه ي برنامه ريزيا به هم ميخوره .
    نفسم و محكم بيرون دادم . براي اولين بار توي زندگيم ميخواستم تصميم بگيرم . براي اولين بار ميخواستم محكم سر جام وايسم و فكرم و عملي كنم ! گفتم :
    - متوجهم دكتر . ولي خود شما پزشك حاذقي هستين . مطمئنم به تنهايي هم از پسش بر مياين .
    نگاه دكتر افشار به من بود . بابا و هيوا اعتراض ميكردن . بابا گفت :
    - ميشه بگي چرا همچين تصميمي گرفتي ؟
    هيوا گفت :
    - اگه چيزي بشه ؟ هورام عجول نباش . اصلا چرا نبايد دكتر سالاري تو اتاق عمل باشه ؟
    كلافه از اين همه اصرار و تشويش گفتم :
    - همين كه گفتم . يا بدون دكتر سالاري عمل ميشم يا اصلا عمل نميشم .
    هيوا سكوت كرد . بابا كلافه از اتاق بيرون رفت . خدارو شكر كه ماه بانو نبود وگرنه مطمئن بودم اونم كلي سرم غر ميزد كه قانعم كنه !
    دكتر نگاهش پدرانه شده بود . البته ردي از مهربوني توي صورتش نبود ولي لحن جدي و پر صلابت هميشگيش حالا تبديل به يه لحن نصيحت گونه ي پدرانه شده بود . گفت :
    - ببين دختر . عمل شوخي نيست . الكي نيست كه يه روز يه دكتري رو بخواي و يه روز نخواي . دكتر سالاري واقعا به كار خودش وارده . نميدونم چي باعث شده كه بخواب كنار بذاريش . ولي بهتره با آينده ي خودت بازي نكني . اگه بخواي من ميتونم عملت كنم . ولي هر اتفاق بد يا خوبي بيفته پاي خودته . من تلاشم و ميكنم ولي اگه اتفاقي بيفته مسئوليتش با من نيست . چون تو داري يكي از بهترين افراد تيم من و كنار ميذاري .
    از اين حرفش داشتم احساس پشيموني ميكردم . بدون فكر سريع گفتم :
    - همه چي پاي خودم . شما به تنهايي عمل و انجام بدين .
    صداي آه مانند هيوا بلند شد . ولي چيزي نگفت . دكتر چند لحظه توي چشمام خيره شد و گفت :
    - باشه . ميرم به دكتر بگم .
    سر تكون دادم . هيوا عصبي تو اتاق راه ميرفت . بابا وارد اتاق شد و گفت :
    - ميذاشتي آخرين عملتم به خوبي و خوشي تموم شه . چرا لج ميكني دختر ؟!
    جوابي ندادم . هيوا گفت :
    - چرا نميخواي حسام عملت كنه ؟
    بابا گفت :
    - آخه اون بدبخت كم براي خانوم جون كنده !
    دو تا پرستار وارد اتاق شدن تا من و ببرن اتاق عمل . خدارو شكر كه اومدن . وگرنه تا فردا صبح مجبور بودم به سرزنشاي بابا و هيوا گوش بدم . چشمام و تو كل مسير بسته بودم . خودمم از تصميمي كه گرفته بودم مطمئن نبودم . ولي دلم نميخواست حسام عملم كنه !
    چند تا نفس عميق كشيدم و وارد اتاق سبز رنگ آشنا شديم . توي اين مدت به اين اتاق خو گرفته بودم .
    چشمام و باز كردم . روي تخت مخصوص خوابيدم . دكتر بيهوشي داشت بهم نزديك ميشد كه در اتاق عمل با صداي بدي از هم باز شد . نگاهم به اون سمت كشيده شد . حسام با ماسكي كه روي صورتش بود به سمت تخت اومد و با ابروهاي گره كرده گفت :
    - هيچ معلومه تو داري چيكار ميكني ؟
    همه ي افرادي كه توي اتاق عمل بودن به سمت ما برگشتن . دكتر بيهوشي يكم ازم فاصله گرفت . سعي كردم حسام و ناديده بگيرم كه دوباره گفت :
    - من به جهنم . داري با زندگيت بازي ميكني .
    به آرومي گفتم :
    - به كسي مربوط نيست كه دارم چيكار ميكنم .
    - به من مربوطه . من دكترتم .
    - ديگه نيستي . احساس مسئوليت بسه . خداحافظ .
    حسام يكم مكث كرد . بعد گفت :
    - از اين تصميمت پشيمون ميشي .
    از اتاق عمل رفت بيرون . كم نگران بودم حالا اونم بدتر بهش دامن زده بود . خدا كنه دكتر افشار بتونه به تنهايي از پسش بر بياد . دكتر بيهوشي بهم نزديك شد و گفت :
    - حسابي پا رو دم دكتر گذاشتي انگار!
    نفس عميق كشيدم و گفتم :
    - اون پا رو دمم گذاشته بود .
    ماسكي رو روي صورتم گذاشت و آمپول بيهوشي رو بهم تزريق كرد . مثل هميشه گفت :
    - از 10 تا 1 برعكس برام بشمر .
    - ده . . . نه . . . هشت . . . هفت . . . شش . . .

    *****
    پلكام و از هم باز كردم . هيچ كس دور و برم نبود . نگاهم سُر خورد روي دستم . باند پيچي شده بود عمل تموم شده بود ؟ نفس راحتي كشيدم . آخريشم خوب يا بد تموم شده بود . ديگه ميتونستم با خيال راحت نفس بكشم . ديگه راحت شده بودم . لبخند كم جوني روي لبام نشست . در اتاق باز شد . نگاهم به اون سمت كشيده شد . حسام با يه چارت وارد شد . سرش روي چارت بود و متوجه بيداري من نبود .
    با صدايي گرفته گفتم :
    - تو اينجا چيكار ميكني ؟
    سرش و بالا گرفت . عينكش و جابه جا كرد و گفت :
    - اومدم بهت سر بزنم .
    - مگه نگفتم تو ديگه دكترم نيستي ؟
    - يادت رفته بخشي از اجازه ي عمل تو با پدرته ؟ پدرت صلاح نميدونست كه من توي اين عمل نباشم . منم اومدم و تمام تلاشم و كردم .
    خواستم چيزي بگم كه دستش و جلوم گرفت و گفت :
    - هيچي نگو . من الان فقط دكترتم . نه چيزي بيشتر و نه چيزي كمتر . الانم فقط اومدم چِك كنم حالت و .
    دندونام و روي هم فشار دادم . چشمام و بستم . كنارم اومد و يكم مكث كرد . مطمئن بودم براي معاينه يا سر زدن نيومده اينجا . ولي تصميم گرفتم صبور باشم .
    دست بانداژ شدم و توي دستش گرفت و دوباره سر جاش گذاشت . هنوزم كنار تختم حسش ميكردم . بالاخره به حرف اومد :
    - من براي تمام حرفايي كه ديشب زدم دليل دارم . تو خيلي تند رفتي هورام .
    نگاهم و بهش دوختم . گفتم :
    - خب ميشنوم .
    سرش و انداخت پايين :
    - الان نه ! بعدا . . . بذار از اين فضاي بيمارستان بياي بيرون . برات ميگم . از اولش . . .
    هيچي نگفتم . اونم چيز ديگه اي نگفت . آروم به سمت در قدم برداشت و رفت . نگاهم دنبالش بود . دوست داشتم زودتر بفهمم كه حرفش چيه . دليل اين كاراش چيه .
    ولي از اينكه گفت سر عمل بوده خيالم راحت شد . انگار حضورش توي اتاق عمل كافي بود تا مطمئن بشم اين پيوندم ميگيره .
    سرم و به بالش پشت سرم تكيه دادم . درد و سوزش و توي پوست دستم حس ميكردم . تعجب ميكردم كه چرا بابا و هيوا اينجا نيستن .
    تقه اي به در اتاق خورد . يعني كي بود ؟
    - بفرماييد .
    در باز شد و آراد با يه دسته گل وارد اتاق شد . نگاهم و ازش دزديدم . اخمام و كشيدم تو هم . بعد از اين همه مدت اومده بود چي بگه ؟
    صورتش بي تفاوت بود . گفت :
    - سلام . خوبي ؟
    - سلام . ممنون .
    - عملت چطور بود ؟ آخريش بود ؟
    نگاهش كردم . انقدر بي روح اين سوالارو ازم پرسيده بود كه شك داشتم اصلا براش مهم باشه . نكنه اين اخم و تَخماي آراد به خاطر حسام باشه ؟ نكنه اونم ميدونه كه تو دل حسام چه خبره .
    نگاه دقيقي بهش انداختم . بي تفاوت بود و چيزي رو نميشد از توي صورتش خوند . گفتم :
    - آره آخريش بود . نميدونم . اميدوارم موفقيت آميز باشه .
    سر تكون داد و گفت :
    - نشد زودتر از اين بيام ديدنت .
    - خوب حتما كاراي مهم تر داشتي . ديگه وقت نداري به دوستت سر بزني .
    لحنم تند بود . انگار ميخواستم همه ي ناراحتي و عصبانيتم و سرش خالي كنم . يه لنگه ابروش و بالا انداخت و گفت :
    - تيكه ميندازي ؟ من كه حالت و ميپرسيدم .
    - ممنون كه دو سه بار زنگ زدي .
    اخماش رفت تو هم .
    - مطمئني حالت خوبه ؟ داروي بيهوشي تاثير منفي گذاشته روت !
    - اصلا نميخوام اينجا باشي . براي چي اومدي ؟!
    متعجب گفت :
    - اومدم . . .
    بين حرفش پريدم و گفتم :
    - تورو خدا تو ديگه اينجا دم از دوستي نزن . حالم از اين كلمه به هم ميخوره .
    اخماش بيشتر رفت تو هم گفت :
    - چته ؟ سگ گازت گرفته ؟
    - با من اينجوري حرف نزن .
    - چجوري ؟
    - همينجوري . احساس صميميت نكن . تو هيچ فرقي با يه آدم غريبه برام نداري . دلم نميخواد برام دل بسوزوني . اصلا دلم نميخواد هيچ كسي رو ديگه ببينم .
    بهم نزديك شد . دستش و روي بازوي راستم گذاشت و گفت :
    - تو امروز چته ؟
    تماس دستش با بازوم دوباره من و برگردوند به عقب . به ويلا . به اون شبي كه كنارش خوابم برده بود . به اون همه مهربونيش . و در آخر اخمايي كه صبح اون روز توي صورتش به چشم ميخورد . عصبي تر گفتم :
    - دست به من نزن . خسته شدم . انقدر بهم نزديك نشو . انقدر احساس دوستي نكن . تو دوست من نيستي . انقدر رفتاراي ضد و نقيض انجام نده . ديگه خسته شدم . از اين همه به بازي گرفتن خسته شدم . نميفهممت . رفتارات و حرفات و كارات و . نه تو و نه حسام . هيچ كدومتون و نميفهمم . دارين ديوونم ميكنين . چي از جونم ميخواين ؟ اصلا نميخوام هيچ كدومتون و ببينم . از اتاقم برو بيرون . تنهام بذار . . .
    دستش و كه پس زده بودم دوباره روي بازوم حس كردم . اين بار فشار بيشتري به بازوم آورد و گفت :
    - ميشه بگي چه خطايي كردم كه ازش خبر ندارم ؟ حسام ؟ اون چيكار كرده ؟ من از همه جا بي خبرم . اگه كاري كردم بگو حداقل از خودم دفاع كنم .
    شونم و با قدرت تكون دادم تا دستش و از بازوم دور كنه . درد بدي سمت چپم پيچيد . دلم ضعف رفت . قيافم در هم شد و صدايي ناله مانند از گلوم بيرون اومد . آراد كه شاهد كارام بود با اخم گفت :
    - داري چه بلايي سر خودت مياري ؟ تو تازه عمل كردي . نميتوني آروم بشيني ؟
    از وضعيت اسفناك خودم گريم گرفته بود . با بغضي كه هر لحظه آماده ي شكستن بود گفتم :
    - بهت ميگم دستت و از بازوم بكش . زبون حاليت نميشه ؟
    - خيلي خب . آروم بشين دو دقيقه . اگه طاقت ديدنم و نداري ميرم . فقط خواستم بهت سر بزنم . نميدونستم همچين استقبال گرمي ازم ميشه .
    اشكام نم نم داشت روي گونم راه باز ميكرد . آراد با ديدنم گفت :
    - چرا گريه ميكني ؟
    جوابي نداشتم كه بهش بدم . من عادت به اين رفتارا و كارا نداشتم . من تا حالا هيچ مردي تو زندگيم نبوده . نميدونستم بايد چه رفتاري بكنم . هيچي نگفتم .
    آراد يكم ديگه بهم نزديك شد و تقريبا من و كشيد تو بغلش با صدايي كه به خاطر گريه تو دماغي شده بود گفتم :
    - ولم كن .
    آراد با همون لحن خشنش گفت :
    - آره ميدونم نميخواي بهت دست بزنم و ميخواي گورم و گم كنم . الان آروم باش قول ميدم برم !

    گريه ام بند نميومد . پشت سر هم هق هق ميكردم . انگار گرماي دستاي آراد روي سرم بدتر اشك و به چشمام مياورد . يه كم آروم تر شدم . آراد ازم فاصله گرفت و رفت سمت پنجره . تا جايي كه ميشد نگاهم و ازش گرفتم
    بالاخره سكوت بينمون و شكست و به حرف اومد . خشك و جدي . مثل هميشه .
    - چي شده كه انقدر ناراحتي ؟
    نگاه خيرش و حس ميكردم . هنوزم سرم پايين بود . جوابي ندادم . اصلا به اون چه ربطي داشت ؟ دوباره گفت :
    - نميخواي باهام حرف بزني ؟
    لحنش مهربون تر شده بود . ميخواستم . واقعا دلم ميخواست حرف بزنم . ولي نميدونستم ميتونم بهش اعتماد كنم ؟ ميتونستم يه دوست خوب بدونمش ؟ سرم و بالا آوردم . چشم تو چشم شديم . آروم آروم گفتم :
    - ميتوني قضاوت اشتباه نكني ؟ ميتوني فقط يه دوست بموني و به حرفاي دوستت گوش بدي ؟ اگه راه كاري داشتي بهش ميدي كه از اين سر در گمي نجات پيدا كنه ؟
    نگاهش و عميق تو نگاهم دوخت . مكث كرد . ثانيه ها رو شمردم . يك . . . دو . . . سه . . . چهار . . . پنج . . . چرا چيزي نميگفت ؟ هشت . . . نه . . . ده . . .
    نفس عميق كشيد . زمان وايساد . سر تكون داد . دستاش و دوباره با همون ژست بي خيالي خودش توي جيبش فرو كرد و نزديك تختم اومد . صداي بمش تو اتاق پيچيد :
    - از اولم گفتم كه برات يه دوست ميمونم . يه دوست خوب و قابل اطمينان . گوش ميدم .
    حرفش و قبول داشتم . نميدونستم چرا دارم بهش اعتماد ميكنم . يا اصلا اين اعتماد يهو از كجا سر و كلش پيدا شد ولي با خيال راحت نفس كشيدم و گفتم :
    - يكم برام سخته همه چي و به زبون بيارم . تا حالا دوستي نداشتم كه راحت براش درد و دل كنم . هر چي هم كه بوده با هزار جون كندن به هيوا ميگفتم . اكثرا همه ي دردام و توي دلم ميريختم .
    - آروم آروم بهم بگو .
    سر تكون دادم . يكم مكث كردم . نگاهش هنوز به من بود . لبخندي عصبي زدم . گفتم :
    - ميشه خيره نگاهم نكني ؟ هول ميشم .
    يه لنگه ابروش بالا رفت . نيشخندي روي لبش نشست و گفت :
    - چشم ! صورتم و ميچرخونم اون طرف . تو بگو .
    بايد كل جريانات حسام و براش تعريف ميكردم ؟ اون دوستش بود . كار درست چي بود ؟! مگه نميگه دوستمه ؟ خوب براي اون چه فرقي داره ؟
    " مگه رفتاراي شمالش و نديدي ؟ كم مونده بود حسام و بكشه ! "
    اون به خاطر چيز ديگه اي بود حتما ! اون فقط دوست ه براي من . منم براي اون همين نقش و دارم . نه چيزي بيشتر . نه چيزي كمتر !
    صداش به گوشم رسيد :
    - اين كلنجار رفتن تموم نشد ؟
    دوباره سرش و به سمتم گردونده بود . تو چشماش نگاه كردم . اين بار آروم تر بودم . لبهام و از هم باز كردم و گفتم :
    - ديشب حسام بهم حرفايي زد كه هضمش برام سخته . اصلا نميدونم چي درسته و چي غلط .
    اخم كرد . جدي شد و گفت :
    - حسام ؟! چي گفت ؟
    صداش داشت بالا ميرفت يا من اينجوري حس ميكردم ؟ مشكوك گفتم :
    - تو عصباني شدي ؟
    جا خورد . چرا ؟! سوال بدي پرسيده بودم ؟! يكم خودش و جمع و جور كرد . گفت :
    - نه . عصباني براي چي ؟!
    - همينجوري .
    - داشتي حسام و ميگفتي .
    - آها ! اووووم . . . راستش ديشب . . . گفت كه . . . گفت كه . . .
    - خوب ؟ چي گفت ؟
    روم نميشد بهش بگم . اصلا درست نبود . به اون چه كه حسام چي گفت ؟ اصلا كي گفته آراد ميتونه يه دوست صميمي براي من باشه ؟ سريع گفتم :
    - اصلا هيچي . ولش كن . . .
    - يعني چي ؟ راحت حرفت و بزن .
    - نه پشيمون شدم .
    چشماش و كلافه دور گردوند و نزديك تر اومد . پايين تخت نشست و گفت :
    - هورام باهام حرف بزن . من و تو ، توي دنياي مجازي دوستاي خوبي براي هم بوديم . يادته ؟ يادته كه چقدر راحت با هم حرف ميزديم ؟ الانم چيزي عوض نشده . ميتوني راحت باهام حرف بزني . باشه ؟
    نگاهش كردم . چشماش مهربون بود و لحنش دلگرم كننده . ميتونستم به آراد اعتماد كنم . راست ميگفت . اون همون آراد اينترنت بود . چه فرقي مگه كرده بود ؟ چرا الان جلوش دستپاچه ميشدم ؟! سر تكون دادم و گفتم :
    - حق با توئه . راستش ديشب حسام بهم گفت كه ازم خوشش مياد .
    فكش منقبض شد ولي چيزي به زبون نياورد . سر تكون داد تا ادامش و بگم .
    - نميدونم روي چه حسابي اين حرف و ميزد .
    پوزخندي زدم و گفتم :
    - من حتي يه قيافه ي هم ندارم . چه برسه به اينكه بخوام خوشگل باشم ! حسام انقدر باهام آشنا نيست و نبوده كه بخواد بگه از اخلاقم خوشش اومده . هر چند كه خودم بهتر از همه ميدونم كه چه اخلاق افتضاحي دارم .
    با اين حرف خودم خنديدم ولي آراد هنورم جدي با فك منقبض بهم نگاه ميكرد . خندم و جمع كردم . جدي گفت :
    - خوب ؟
    شونه هام و بالا انداختم . ادامه دادم :
    - خودش گفت بايد حرف بزنه در موردش . به نظرم همه ي اينا يه جورايي عجيبه . اينكه يه دكتر بخواد از من ! خوشش بياد از همه عجيب تره ! تو اينجوري فكر نميكني ؟
    صورتش و به سمت ديگه چرخوند . نگران نگاهش كردم گفتم :
    - آراد ؟ چي شد ؟ خوبي ؟ حرف بدي زدم ؟
    صورتش و با مكث به سمتم برگردوند . سعي كرد لبخند بزنه . ولي با دندونايي كه رو هم كليد شده بود بيشتر شكل يه لبخند عصبي بود !
    نفس عميقي كشيد و گفت :
    - نه حرف بدي نزدي .
    - خب تو ميگي بايد چيكار كنم ؟ هي حس ميكنم يه ريگي تو كفش حسامه . تو اينجوري فكر نميكني ؟
    دقيق نگاهم كرد . انگار ميخواست از چشمام به ذهنم راه پيدا كنه . بالاخره سكوت و شكست :
    - چرا همچين فكري ميكني ؟ چرا بايد يه ريگي تو كفشش باشه ؟
    - خب ميدوني . . . رفتارش و كاراش . . . حالا هم كه اين علاقه كه نميدونم از كجا سر در آورده . همه چي خيلي گنگه !
    دستش و روي صورتش كشيد . نفسش و بيرون داد گفت :
    - بايد بذاري حرف بزنه . شايد خيلي چيزا برات مشخص بشه . شايد حست بهتر بشه .
    - تو ميگي چيكار كنم ؟ اصلا هر كار تو بگي ميكنم !
    لبخند تلخي روي لباش نشست . انگار داشت جون ميكند كه جلوي زبونش و بگيره . تا يه وقت حرف نامربوطي از دهنش بيرون نپره . چرا احساس ميكردم با خودش درگيره ؟ بالاخره به حرف اومد :
    - مطمئن باش كاري كه من ميگم زياد به نفعت نيست . حسام پسر بدي نيست ! بذار حرفش و بزنه . . . . شايد خيلي چيزا عوض بشه !
    سر تكون دادم . احساس بهتري داشتم . خيالم راحت شده بود . ديگه از حرف حسام برداشت بدي نميكردم . به قول آراد حسام پسر بدي نبود . چقدر خوشحال بودم كه دوستانه با آراد حرف ميزدم . هر چند كه كلافگيش و درك نميكردم . ولي الان به اين نتيجه رسيده بودم كه ميتونه دوست صميميم باشه . چيزي نه بيشتر و نه كمتر ! لبخندي بي اختيار روي لبام نشست . گفتم :
    - ممنون آراد .
    نگاهم كرد . عميق و جدي . ته چشماش يه غمي خونه كرده بود كه نميفهميدم براي چيه . دستش و جلو آورد و گفت :
    - دوستيم ديگه ؟
    دستم و تو دستش گذاشتم و گفتم :
    - دوستيم !
    - من ميرم . كارم داشتي خبرم كن .
    سر تكون دادم . عقب گرد كرد . ولي هنوزم نگاهش رو من بود . لبخند ديگه اي بهش زدم . جوابي بهش نداد . عميقا خيره شده بود . به كجا ؟ به من ؟ به اتاقم ؟ نميدونستم . بالاخره رفت و در اتاق پشت سرش بسته شد .
    دچار دوگانگي احساسي شده بودم . هر روز ساعت شماري ميكردم كه آراد و ببينم يا از اينكه خبري نبود ازش ناراحت ميشدم . ولي الان كه مثل دوست كنارم نشسته بود و به حرفام گوش ميداد آروم بودم . اين چه حسي بود كه بهش داشتم ؟ احساس دو تا دوست به هم اينجوريه ؟ سر از كاراي احساساتمم ديگه در نمي آوردم !
    ولي آراد راست ميگفت . بد نبود اگه يه فرصت به حسام ميدادم . خيلي تند رفته بودم . الان كه فكر ميكردم حرفش چندانم بد نبود . من زيادي منفي بافي كرده بودم !
    ******
    - زالو درماني رو هم انجام داديم . متاسفانه جوابي نداد . دست چپ پيوند و پس زده .
    نگاهم و به چشماي شيشه اي و بي احساس دكتر افشار دوختم . چقدر براش راحت بود اينجور حرف زدن . چرا به من فكر نميكرد ؟ من درست كنارش روي تخت دراز كشيده بودم . چرا آواري كه با حرفاش روي سرم ميريخت و نميديد ؟
    چشمام و گردوندم حسام سرش پايين بود و اخماش در هم . از قيافش ناراحتي ميباريد . چرا نگاهم نميكرد ؟ حداقل اون دكتر و ساكت ميكرد !
    دوباره نگاهم كشيده شد سمت دكتر افشار :
    - اگه بخواين بازم ميتونيم امتحان كنيم . دوباره از پاش پوست ميگيريم و به دستش پيوند ميزنيم ولي ما تا اينجا تلاشمون و كرديم . بهتره اگه قصد عمل دوباره رو هم دارين يكم فرصت بدين .
    بابا با چهره اي ناراحت گفت :
    - مرسي دكتر . خيلي زحمت كشيدين .
    دكتر سري تكون داد و از اتاق بيرون رفت . نگاهم روي در اتاق خشك شده بود . به همين راحتي ؟ پيوند نگرفت ؟ هيچ كس جرات نداشت سكوت و بشكنه . حسام اين پا و اون پا كرد و بالاخره رو به بابا گفت :
    - آقاي تهراني واقعا شرمنده . ما هر كار از دستمون بر ميومد كرديم . . . .
    بابا بين حرفش پريد و گفت :
    - اين چه حرفيه پسرم . لطف كردين . تا اينجا هم خيلي كمك هورام كردين .
    حسام دوباره سرش و پايين انداخت . هيوا نزديكم اومد . سرم و به سينش تكيه داد و گفت :
    - ناراحت نباشيا . مهم اينه كه بخش بزرگي از پيوندا گرفته . دستتم چند ماه ديگه دوباره ميايم عمل ميكنيم . باشه ؟
    ناراحت نبودم . چيز خاصي حس نميكردم . يه جورايي شوكه بودم . شايد يكم ناراحت بودم . فقط دستم بود . اين كه مهم نبود . صورتم داشت خوب ميشد . الان فقط اين بايد برام مهم باشه . نه چيز ديگه اي .
    سرم و از روي سينه ي هيوا برداشتم . نگاهش كردم . گفتم :
    - ولي من ناراحت نيستم .
    نگاه همه به سمت من چرخيد . بابا ، حسام ، هيوا ، كيوان . دوباره گفتم :
    - من ناراحت نيستم . صورتم داره خوب ميشه . تقريبا كل پيوند بدنم گرفته . اگه فقط دست چپم پوست چروك خورده داشته باشه ناراحتم نميكنه . من خوشحالم . شماها هم خوشحال باشين .
    بابا تعجب كرده بود . خوب حق داشت . از دختر ضعيف النفسش اين حرفا بعيد بود . بيشتر منتظر بود يه گوشه بشينم و زانوهام و بغل كنم . انقدر گريه كنم كه به هق هق بيفتم . هيوا دستي نوازشگر به سرم كشيد و گفت :
    - منم خوشحالم كه تو خوشحالي .
    حسام با يه لبخند نگاهم ميكرد . سرم و پايين انداختم . دوباره حرفاي اون روز آراد توي سرم چرخ خورد . بايد بهش وقت ميدادم باهام حرف بزنه .
    حسام گفت :
    - برگه هاي مرخصي هورام و امضا ميكنم . فردا ميتونين بياين دنبالش و ببرينش . براي عملاي ترميمي هم توي 6 ماه آينده تشريف بيارين مطب تا راهنماييتون كنم .
    خوشحال تر شدم . دوباره داشتم از اون اتاق و بيمارستان و اون محيط سرد و پر استرس نجات پيدا ميكردم .
    همگي رفتن و اتاق خلوت شد . نگاهم روي پوست دست چپم افتاد . اين هميشه يه يادگاري برام ميموند كه يادم بمونه چجوري بودم و الان چي شدم . خوشحال بودم . شايد غير طبيعي بود . ولي خوشحال بودم كه تا همين حد بهبود پيدا كرده بودم .
    *****
    از بين وسايلم رماني رو برداشته بودم تا اين شب آخري بتونم سر خودم و يه جوري گرم كنم . از ذوق خونه رفتن خواب به چشمام نميومد . سر سري چند خط و خوندم كه تقه اي به در خورد . نگاهم روي ساعت چرخيد عدد 10 و نشون ميداد . خوب ميدونستم كيه . نفسي كشيدم و گفتم :
    - بله ؟
    در باز شد . دكتر وارد اتاق شد . روپوش سفيد تنش نبود . صورتش خستگي رو فرياد ميزد . قدمي جلو برداشت و گفت :
    - نخوابيدي ؟
    سرم و پايين انداختم . نميدونم اسمش خجالت بود يا معذب بودن . ولي از وقتي حرفاي اون شبش و شنيده بودم ديگه باهاش راحت نبودم . گفتم :
    - نه خوابم نميبرد .
    - چه خوب ! امشب ديگه دزدكي نيومدم تو اتاقت .
    سرم و بالا گرفتم . لبخندي رو لبش بود . دوباره سرم و انداختم پايين . قدمي به سمتم برداشت و لبه ي تخت نشست . گفت :
    - حوصله داري يه قصه برات تعريف كنم ؟

    روي تخت جابه جا شدم . گفتم :
    - چه قصه اي ؟
    چيزي نگفت . سرم و بالا گرفتم . نگاهش و تو چشمام دوخت و گفت :
    - قرار شد حرف بزنم . توام قراره گوش بدي . قصه ي خودمو ميخوام برات بگم .
    هيچي نگفتم . يكم مكث كرد . نگاهش و به زمين دوخت . دستاش و روي سينش قلاب كرد . چشماش و بالا آورد و دوباره به صورتم خيره شد .
    - دوستي من و آراد از يه تصادف شروع شد . آراد تازه 18 سالش شده بود . حتي مهر گواهينامش هنوز خشكم نشده بود ! من اون موقع سال دوم پزشكي بودم . خلاصه بعد از كلي دعواها و كشمكشا من و آراد با هم دوست شديم . اصلا نفهميدم كه چجوري آراد وارد زندگيم شد . ولي وقتي به خودم اومدم كه اون بهترين دوستم شده بود . اخلاقاي آراد بي نقص نبود . يه آدم فضايي نبود ولي دوست خوبي بود . خيلي عجوله . بعضي وقتا از عجول بودنش كلي ضربه خورده ولي هم برام دوسته و هم برادر . زندگيمون جوري شده بود كه از همه چي با هم حرف ميزديم .
    چشماش و به سقف دوخت . انگار داشت ياد اون دوران ميكرد . لبخند محوي روي لبش نشست و گفت :
    - بي شيله پيله هم هست . اصلا اخلاق خاص خودش و داره . زود جوش مياره . زود خوشحال ميشه . زود تيريپ سوپر من ميگيره ! زودم ميشه يه آدم منفي و خودخواه .
    نفسم تو سينه حبس شد . دقيقا چيزايي كه توي اين مدت از آراد ديده بودم و ميگفت .
    - هيچ وقت دوستي به اين خوبي نداشتم . اصلا تو هيچ مقطعي نميتونستم يه دوست خوب براي خودم پيدا كنم . با ورود آراد به زندگيم از تنهايي خودم بيرون اومدم . آراد شاد و اهل بگو بخند بود .
    نفس عميقي كشيد . سرش و پايين انداخت و اين بار به دستاش خيره شد . حالت كلافه اش توي تك تك حركاتش حس ميشد .
    - همه چي خوب بود . تا اينكه يه روز اومد مطب . من كلي مريض داشتم . حسابي سرم شلوغ بود . گفت بيا بريم جايي گفتم مريض دارم برادر من . تو بيكاري . آخه هيچ وقت نميرفت سر كار . بعد از دانشگاهش هر چي باباش ميگفت بيا شركت پيش خودم هي شونه خالي ميكرد . خلاصه اينكه گفتم نميشه . اونم اصرار كرد . گفتم صبر كن مريضام و ببينم بعد بريم . گفت باشه . اومد نشست پشت كامپيوترم . بين معاينه ي مريضام زير چشمي ميپاييدمش . رفته بود تو چت روم . حسابي بهش تيكه انداختم . اونم يكم مسخره بازي در آورد . يهو گفت يه آي دي اينجاست اسمش بانوي سرخه !
    قلبم ضربانش تند تر شد . اين قصه قصه ي من بود ؟!
    نگاهي بهم انداخت و گفت :
    - تورو ميگفت . گفتم حالا كه چي ؟ گفت بذار ببينيم طرف چي كارست . از آي ديش خوشم اومده . منم ديگه تو نخ كاراش نرفتم . مشغول چك كردن مريضام بودم . تا اينكه رسيديم به آخرين مريض . مطب خالي شده بود . منشيم خداحافظي كرد و رفت . وسايلم و جمع كردم و به آراد گفتم من حاضرم . تو هنوز نشستي ؟ سرش و به زور از مونيتور بلند كرد و گفت وايسا اددش كنم الان ميام . تعجب كرده بودم . گفتم كيو ؟ گفت همين بانو رو ديگه . اسمشم لو نميده . غلط نكنم طرف پسره گرفته منو ! منم گفتم اگه اينجوري فكر ميكني ديگه ادد كردنت چيه ؟ گفت نه من بايد ته و توي قضيه رو در بيارم . خلاصه يكم معطل آقا شديم تا بالاخره حاضر شد از پاي كامپيوتر بلند بشه . اون روز گذشت . چند روزي خبر ازش نداشتم . وقتيم ميديدمش عادي بوديم . مثل هميشه . ولي يه چيزي تو رفتارش فرق كرده بود . احساس ميكردم ديگه كامل پيش من درد و دل نميكنه . حس كردم پاي يه شخص سومي در ميونه ! مشكوكم ميزد . همش دلش ميخواست بره خونه . دو دقيقه ميومديم بيرون كلافمون ميكرد . هي به ساعت نگاه ميكرد و ميگفت بريم . آخر ديگه قاطي كردم . گفتم آخه تو چه مرگته ؟ چرا اينجوري شدي ؟ ميخنديد ميگفت خيالاتي شدم . ولي من فهميده بودم يه جاي كار داره ميلنگه .
    نفسي تازه كرد و دوباره گفت :
    - خلاصه از من اصرار از اون انكار بالاخره حرف زد . گفت با همون بانوي سرخ هنوزم حرف ميزنه . از اخلاقش گفت . از كاراش . از شخصيتش . از اينكه چقدر احساس نزديكي بهش ميكنه . حس ميكردم يه جور وابستگي توش به وجود اومده ! بهش هشدار دادم . گفتم اين رابطه هاي مجازي سر انجام نداره . ولي گوشش بدهكار نبود . ميگفت ما كه رابطمون جور خاصي نيست . فقط دوستيم . از اينكه باهاش حرف ميزنم حسم خوبه . همين ! ولي من وابستگياش و ميديدم . من كلافگيش و ميديدم . كافي بود بانوي سرخ يه روز سر نزنه ياهو . انگار اين و آتيش ميزدن . هر چي نصيحتش كردم جواب نداد . ديگه خسته شده بودم . پيش خودم فكر ميكردم آخه اين بانو چي داره كه اين انقدر وابستش شده ؟!
    نگاهش خيره به من بود . خجالت زده سرم و پايين انداختم . نفس گرفت . دوباره گفت :
    - كم كم پا به پاي حرفاش منم با لذت غرق ميشدم . غرق دنياي بانو . جفتمون شده بوديم مثل اين نوجووناي عاشق پيشه ! كم كم از تعريفاي آراد منم جذب بانو شدم . اگه يه روز نميومد ياهو منم نگرانش ميشدم . آراد ميگفت هر جور شده ميخواد رابطش و با بانو بيشتر كنه . يه جورايي ميخواست خارج از دنياي مجازيم دوست صميميش باشه . منم كنجكاو بودم . دوست داشتم منم اين بانو رو ببينم . به آراد پيشنهاد كردم كه شماره اش و بگيره . يكم كه گذشت گفت شماره نميده . گفتم بگو ميخوام ببينمت . ولي بازم تيرمون به سنگ خورد . گفتم يه ماجرايي داره اين بانو ! حس ميكردم كه منم دارم به اين بانوي ناشناس وابسته ميشم . هر روز تشنه تر ميشدم كه در موردش بشنوم . چند باري به سرم زد آي ديش و از تو مسنجر آراد كِش برم ! ولي نتونستم با خودم كنار بيام . كار درستي نبود . نميخواستم آراد فكر بدي بكنه . خودم و قانع ميكردم كه فقط كنجكاوم . فقط دلم ميخواد اين بانوي ناشناس و بشناسم ! نه چيزي بيشتر از اين !
    گذشت تا اينكه كم كم آراد تونست بيشتر وارد زندگي بانو بشه . شمارش و گرفت و اون روزا كلي خوشحال بود . ميگفت همين روزاست كه از نزديكم ببينتش . يه حس خاصي ته قلبم داشتم . انگار دلم نميخواست آراد و بانو انقدر همه ي كاراشون بي عيب و نقص پيش بره . شايد بدجنسي بود! ولي هنوز سر در نياورده بودم كه آراد عاشق شده يا اينكه فقط بانو رو به عنوان دوست قبول داره . انگار خودشم گيج شده بود . خلاصه گذشت . تا اينكه يكي از دوستاي آراد يه مهموني بالماسكه ترتيب داد . آراد يهو گفت ميخوام ببينم بانو مياد يا نه . من كه كلا چشمم آب نميخورد! گفتم نمياد . گفت حالا تيري در تاريكيه . ولي برعكس تفكر من نميدونم چي شد يهو . گفت ميام ! همه ي محاسباتم به هم ريخته بود . دچار استرس شده بودم . من دوست آراد بودم . توي اون شرايط سخت بايد كمكش ميكردم . استرس داشت . نگران بود . منم بودم . ولي بايد به عنوان دوست كنار آراد قرار ميگرفتم . سخت بود برام ولي انجامش دادم .
    وقتي تو مهموني آراد گفت از بانو اس ام اس گرفته قلب من دچار تپش شد ! آراد رفت سمت جايي كه قرار بود بانو رو ببينه . منم همون گوشه ها وايساده بودم و نگاهش ميكردم . هر لحظه منتظر بودم همه چي تموم بشه . آراد بانو رو ميديد و مطمئنا اعتراف ميكرد به علاقش و همه چي تموم ميشد . ناراحت بودم و نگران . تا اينكه تو پا گذاشتي تو بالماسكه . توام استرس داشتي . وقتي بهم تنه زدي و حتي من و نشناختي فهميدم كه نگراني . وقتي دست چپت و ديدم چشمام از تعجب گرد شد . درست داشتي ميرفتي اون سمتي كه آراد قرار بود بانو رو ببينه . با خودم كلنجار رفتم تو اينجا چيكار ميكردي ؟ اصلا چرا داشتي اون سمتي ميرفتي ؟ به خودم كه اومدم ديدم از سالن رفتين بيرون .
    نفس عميق كشيد . پاهاش و روي پنجه بلند كرد . دوباره رفت رو پاشنه . . . چند بار اين كار و تكرار كرد . . . پاشنه . . . پنجه . . . پاشنه . . . پنجه . . .
    كلافه بود . از چي ؟ از اينكه من بانوي سرخ بودم ؟ نكنه به احساسات اونم ناخواسته صدمه زده بودم ؟! اينجا چه خبره ؟ همه چي با هم قاطي شده . هر لحظه با حرفاي حسام متعجب تر ميشدم . دوباره به حرف اومد :
    - بگذريم كه اون لحظه چقدر ناآروم بودم . هم شوكه بودم هم يه حال عجيبي داشتم . از اينكه بانوي سرخ اين همه مدت انقدر بهم نزديك بود هيجان زده بودم . نميدونستم آرادم فهميده كي هستي يا نه . خلاصه وقتي به خودم اومدم كه ديدم آراد با عجله دويد تو سالن . تو باهاش نبودي . چشاش به خون نشسته بود . سوييچ و وسايلش و برداشت دنبالش راه افتادم كه چته ؟ چي شدي ؟ ولي جواب نميداد . وقتي آراد رفت تازه به خودم اومدم . نميدونستم توي اين چند دقيقه كه رفته بودين تو باغ چه اتفاقي افتاده بود .
    فرداي اون روز كه اومدي بيمارستان از حالت غمگينت فهميدم جريان چيه . با آراد هنوز حرف نزده بودم ولي از نگاهت متوجه شدم كه همه چي باب ميلت نبوده . حتي وقتي خواستم باهات حرف بزنم تو نخواستي . از اينكه ناراحت بودي حس خوبي نداشتم !
    سرش و پايين انداخته بود . خجالت كشيد ؟! دوباره سرش و آورد بالا و نگاهم كرد . گفت :
    - بعدش با آراد حرف زدم . كلافه بود و مثل هميشه عجول نميدونست داره چيكار ميكنه . احساس كردم كامل از تو و دوستيت بريده . من هنوز نتونسته بودم با خودم كنار بيام . نميدونستم حسم چيه از اينكه بانوي سرخ تويي . سعي كردم از نزديك بيشتر بشناسمت . باهات حرف ميزدم . سعي كردم دوستت باشم . سعي كردم بهت نزديك بشم . ديگه خيالم راحت بود كه آراد يه جورايي ازت بريده . اگرم اتفاقي بينمون ميفتاد ديگه خيانت به دوستم حساب نميشد !
    چشمام از تعجب گرد شده بود . حسام نگاهم نميكرد . دوباره به حرف اومد :
    - كل قصه اي كه ميخواستم بگم اين بود . اينكه چرا گفتم ازت خوشم مياد به خاطر ذهنيتي بود كه از بانوي سرخ داشتم . الانم با شناختي كه از روحيت و رفتارت پيدا كردم دلم ميخواد بيشتر باهات در ارتباط باشم . دلم ميخواد بيشتر بشناسمت . دوست دارم كنارم باشي . . . نميتونم بگم كه عاشقتم . نميگم خيلي دوستت دارم . ولي اين و ميدونم كه نسبت بهت علاقمندم !
    سرش و بالا گرفت و به صورت متعجب من خيره شد . نفس گرفت و گفت :
    - خيلي دوست دارم كه روي حرفام فكر كني . فردا از اينجا مرخص ميشي و شايد حالا حالا نتونيم همديگرو ببينيم . شايد اين يه فرصت خوبي باشه كه بهتر تصميم بگيري .
    از روي تخت بلند شد و گفت :
    - دير وقته . بهتره استراحت كني . شب بخير .
    پشتش و بهم كرد و از اتاق بيرون رفت . هنوزم نگاهم بهش بود . دوباره لبام به هم چسبيده بود . نتونسته بودم چيزي بگم . از حرفاش شوكه شده بودم . دراز كشيدم و چشمام و توي تاريكي به سقف دوختم . خدارو شكر كه داشتم از اين بيمارستان خلاص ميشدم !
    *****
    دستام و از هم باز كردم و خودم و روي تخت انداختم . چشمام و بستم . چقدر حس خوبي بود كه برگشته بودم خونه . لبخندي روي لبم نشست . توي اين مدت فضاي پر تنش بيمارستان حسابي افسردم كرده بود . ولي الان احساسم بهتر بود . از همه مهمتر پوست صورتم بود كه نتيجه ي خوبي از عمل گرفته بود .
    در اتاقم از هم باز شد . پلكام و باز كردم و رو به هيوا كه وارد ميشد گفتم :
    - تو هنوز ياد نگرفتي وارد اتاقي ميشي در بزني؟
    - نُچ . پاشو پاشو اصلا وقت دراز كشيدن و لم داد نيست . پاشو .
    - پاشم چيكار كنم ؟
    - عمه زنگ زد .
    ابروهام پريد بالا . تقريبا تو اين مدت كه بيمارستان بودم هيچ خبري ازش نبود ! گفتم :
    - جدي ؟ چيكار داشت ؟
    هيوا شونه اي بالا انداخت و گفت :
    - چترشو باز كرد اينجا ! گفت ميايم هم هورام جون و ببينيم هم اينكه مهبد براي خداحافظي بياد و از اين حرفا .
    - خداحافظي ؟ مگه قراره جايي بره ؟
    - خوابيا ! مگه تو نميدونستي كه قراره بره اصفهان ؟
    - به اين زودي كارش درست شد ؟!
    - كجاي كاري ! داره از دست عمه فرار ميكنه . همه جوره با شرايط كنار اومده . فقط ميخواد بره !
    خنديدم گفتم :
    -خاله زنك نباش .
    - نيستم ! حقيقت و ميگم .
    - كي ميان حالا ؟
    - گفتن عصر . پاشو يكم به خودت برس . قيافت حسابي داغونه .
    - واي هيوا تورو خدا گير نده . من باز اومدم خونه تو گير دادنات شروع شد ؟ پاميشم . يكم دراز بكشم . به خدا اين مدت رو تخت بيمارستان خشك شدم . هيچ جا اتاق خودم نميشه .
    - من برگشتم بايد از جات بلند شده باشيا .
    سر تكون دادم . هيوا رفت . دوباره چشمام و بستم سرم عين بازار مس گرا شده بود . شلوغ و پر سر و صدا ! چشمم و تو اتاق گردوندم . نگاهم به ميز كامپيوترم افتاد . از جا بلند شدم . پاور كيس و زدم و روي صندلي نشستم . يكم طول كشيد تا ويندوز بياد بالا . مسنجر و باز كردم . خيلي وقت بود سر به ياهو نزده بودم . آي ديم و باز كرد . چشمم به آي دي آراد افتاد . نبود . دستم از روي موس شُل شد . مسنجر و بستم . ليست آهنگاي كامپيوترم و چك كردم . يكي از آهنگارو رندُم انتخاب كردم . اسپيكرامو روشن كردم . دوباره خودم و روي تخت انداختم .

    يه سلام ساده انگار سرنوشتم و عوض كرد
    نميدونم كه چي ميشه توي اين روزاي دلسرد

    اگه من اون روز نميرفتم چت روم چه اتفاقي ميفتاد ؟ الان نه آرادي تو زندگيم بود نه حسامي . اگه آراد باهام تو چت آشنا نميشد بازم طرفم ميومد ؟ اگه حسام تعريفاي آراد و نميشنيد بازم ميگفت شخصيتم جذبش كرده ؟

    تو آتيش اشتباهم بي صدا دارم ميسوزم
    ميتوني من و ببخشي اگه يادمي هنوزم

    يا اصلا خودم . احساسم به آراد عوض ميشد ؟ اصلا حاضر ميشدم با اين آرادي كه اين روزا شناخته بودم احساس صميميت كنم ؟! نميدونستم كارم درست بود ؟ اصلا ميشد به اين رابطه اي كه به نوعي با اينترنت شروع شده بود اعتماد كرد ؟! يعني آراد پنهون كاري من و بخشيده ؟ حتما بخشيده كه انقدر رفتارش باهام خوب شده ديگه !

    بي تو دلگيرم و خسته بي تو ويرونم و مبهم
    باورم كن كه ديگه من اون منه هميشه نيستم

    احساساتم براي خودم مشخص نبود . ناراحت بودم . ديگه از اين همه فكر و خيال خسته شده بودم . درك اين همه احساسات و افكار مختلف برام سخت بود .

    تو كه پيشمي يه دنيا عشق و شادي رو به رومه
    نگو فرصتي نمونده نگو كه ديگه تمومه

    نفس عميق كشيدم . حرفاي حسام به دلم نشسته بود . يعني احساساتش يه جور تقليد كور كورانه از احساسات و شناخت آراد بود ؟! يعني اونجوري كه آراد من و شناخته بود دوست داشت ؟! كاش آراد بهم بگه بايد چيكار كنم . كاش ازم خبر بگيره . حسام دوستشه . مطمئنا ميتونه كمكم كنه .
    نگاهم روي گوشيم موند . روي عسلي كنار تختم بود . خودم و به سمتش كشيدم و برداشتمش . صفحه ي اس ام اس و باز كردم . نوشتم :
    - سلام ! من مرخص شدم ! جهت اطلاع !
    نگاهش كردم . نه خوب نبود . پاكش كردم . دوباره نوشتم :
    - سلام آراد . من امروز مرخص شدم . خوبي ؟
    نه اينم خوب نبود . پاك كردم .
    - آراد سلام . من برگشتم خونه .
    نه اينم خوب نبود . گوشي و عصبي روي تخت كوبيدم . چرا راه درست رفتار كردن با يه دوستم بلد نبودم ؟
    صداي زنگ اس ام اس گوشيم بلند شد . با نگاهي نا باور خيره به صفحه ي گوشي چشم دوختم . دستم و روي صفحه گذاشتم و اس ام اس و باز كردم . شماره ي ناشناس بود . اخمام تو هم رفت . نوشته بود :
    - حالت خوبه ؟ مشكل خاصي كه نداري ؟
    اين ديگه كي بود ؟ براش نوشتم :
    - شما ؟
    ارسال و زدم . منتظر موندم . چيزي طول نكشيد كه نوشت :
    - حسامم ! اگه كاري داشتي يا مشكلي پيش اومد بهم زنگ بزن . خوشحال ميشم كمكت كنم .
    دستپاچه شدم . شمارم و از كجا آورده بود ؟ دستي به پيشونيم زدم . چقدر خر بودم ! خوب معلومه توي پرونده ي پزشكيم ! براش نوشتم :
    - مرسي حسام . . . حتما . . .
    ارسال و زدم . گوشي و دوباره روي تخت انداختم . فكر كردم . دوباره گوشي و برداشتم نوشتم :
    - سلام مرد پاركي ! من بالاخره از اون زندان مرخص شدم . هر وقت بيكار بودي يه خبر ازم بگير . به كمكت احتياج دارم !
    بدون اينكه فكر كنم توي ليست مخاطبينم دنبال اسم آراد گشتم و براش ارسال كردم . پلكام و بستم و نفسي از سر آسودگي كشيدم . انگار بمب خنثي كرده بودم !
    همون لحظه هيوا وارد اتاق شد و گفت :
    - تو كه هنوز ولويي ؟! پاشو بيا پايين . زشته كيوان از اون موقع تا حالا اومده كه تورو ببينه بعد تو نشستي تو اتاقت !
    - كيوان كي اومد ؟
    - تازه اومده .
    دستام و گرفت و از روي تخت بلندم كرد . گوشيم از دستم افتاد روي تخت . رو به هيوا گفتم :
    - چقدر تو غر غرويي . بيچاره كيوان . الان ميرم بهش ميگم اينو .
    - تو بيجا ميكني .
    خنديدم
    - حالا ميبيني كه بهش ميگم .
    از اتاق اومديم بيرون . سعي كردم به اس ام اسي كه براي آراد فرستادم فكر نكنم . به اينكه چقدر كارم درست بود . بالاخره جوابش كه ميومد ميفهميدم كارم درست بوده يا نه !
    ******
    هيوا سيني چاي و جلوي عمه گرفت . عمه با همون لبخند مصنوعيش گفت :
    - هيوا جون بيا بشين دخترم . اومديم خودتون و ببينيم . الان تو خونه همه چي خورديم .
    هيوا بي توجه به حرف عمه سيني چاي و گردوند و بين من و ماه بانو نشست . سرم و پايين انداخته بودم كه صورتم معلوم نشه . حالا ميفهميدم كه هنوزم در مقابل آدماي ديگه اعتماد به نفس كافي نداشتم تا با خيال راحت سرم و بالا بگيرم و از صورتم نترسم . هر چند كه با خانواده ي عمه يه روزي خيلي راحت بودم ولي توي اين مدت كه ازم خبري نگرفته بودن و همينطور رفتاراي بد عمه حسابي احساس غريبگي ميكردم باهاشون .
    عمه دوباره به حرف اومد :
    - هورام جون . موهات و بزن كنار عمه . ميخوام ببينم صورتت چجوري شده .
    خجالت زده زير چشمي همه رو پاييدم سرشون به سمت من برگشته بود . مهبد پا در ميوني كرد و گفت :
    - مامان ! شايد هورام راحت نباشه !
    مهسا بلافاصله گفت :
    - درد داره الان ؟
    با صدايي ضعيف گفتم :
    - نه الان درد ندارم . حالم خوبه .
    عمه دوباره گفت :
    - خب خدارو شكر . ولي از اين فاصله كه من ميبينم زيادم عوض نشديا !
    دلم ميخواست يه چيزي بارش ميكردم . بابا گفت :
    - پوست صورتش ديگه تيره و چروك نيست . چجوري ميگي تغيير نكرده ؟ البته يه سري عمل ترميمي هم داره . هنوز خيلي راه داره . 6 ماه ديگه بايد دوباره بره بيمارستان .
    عمه سر تكون داد و بحث و به طرف رفتن مهبد كشيد . انگار بحث صورت من براش جذاب نبود :
    - راستي داداش فهميدي كه مهبد منم فردا عازم اصفهانه ؟
    بابا سر تكون داد هيوا گفت :
    - مهبد جدي جدي رفتني شدي؟ دلت مياد از اينجا دل بكني ؟
    مهبد لبخندي به روي لب آورد و گفت :
    - به خاطر كاره . من بي تقصيرم . نه من نه پوپك دلمون نميخواد از اينجا بريم . ولي چاره اي نيست .
    بابا گفت :
    - هر جايي هستي موفق باشي دايي جون . ولي تكليف عقد و عروسي چي ميشه پس ؟
    تا مهبد خواست حرفي بزنه عمه دوباره پريد وسط و گفت :
    - داداش منم از همين چيزا ناراحتم . ميگه جشن نميخوايم . عقد كه كردن . فقط عروسيشون مونده بود . دلم ميخواست عروسي تنها پسرم و ببينم .
    مهبد گفت :
    - مادر من شروع شد ؟
    بعد رو به بابا گفت :
    - دايي دارم بهش ميگم اين همه پول ميخواي بدي جشن بگيري خب پولش و بده به خودم . بد ميگم ؟! خودش يه سرمايه اي ميشه .
    - مهبد راست ميگه خواهر . چه اصراريه كه حتما جشن گرفته بشه ؟
    عمه صورتش و به حالت قهر از بابا گرفت و گفت :
    - داداش شمام كه حرف اينو ميزني .
    من و هيوا زير زيركي به خيط شدن عمه ميخنديديم .
    ساعت 10 بود كه بالاخره خانواده ي عمه رضايت دادن برن . بلافاصله بعدشم هيوا و كيوان رفتن . شب بخير گفتم و منم به سمت اتاقم حركت كردم . تازه ياد گوشيم و اس ام اسي كه براي آراد فرستاده بودم افتادم . قدمام و تند تر كردم . پاك يادم رفته بود . گوشيم هنوزم روي تخت بود . برداشتمش . 2 تا اس ام اس داشتم . اولي و باز كردم آراد نوشته بود :
    - مرد پاركي ؟! اين ديگه چه جونوريه ؟! اگه فحشه كه خودتي ! در اولين فرصت خدمت ميرسم بانو . آراد ميميره براي كمك كردن به مردم .
    لبخندي روي لبم نشست . دومي رو باز كردم :
    - بانو ؟! خوابي يا بيدار ؟
    دوباره شده بود همون آراد قديم ؟! براش نوشتم :
    - شرمنده مهمون داشتيم حواسم به گوشيم نبود . مرد پاركي جونور نيست . خودتي !
    روي تختم دراز كشيدم . سرم داشت از حرفاي عمه هنوزم سوت ميكشيد . هر چي كه فكر ميكردم ميديدم خدا بهم لطف كرد كه عروس عمه نشدم ! اس ام اس برام اومد دوباره :
    - بيكاري الان ؟
    متعجب براش نوشتم :
    - آره . چطور مگه ؟
    چيزي طول نكشيد كه جواب داد :
    - يه نگاه به پنجره ي اتاقت بنداز .
    با تعجب از جا بلند شدم . پنجره رو باز كردم . باد شديدي ميومد . موهام و از روي صورتم كنار زدم و نگاهم و پايين دوختم باورم نميشد آراد كنار ماشينش وايساده بود و بالا رو نگاه ميكرد . همون لحظه گوشيم زنگ خورد . نگاهي به صفحه اش انداختم . تماس و وصل كردم قبل از اينكه چيزي بگم گفت :
    - بيا پايين .
    خنديدم و گفتم :
    - ديوونه شدي ؟ اين موقع شب ؟!
    جدي بود ولي صداش مهربون بود . گفت :
    - مگه اين موقع شب چشه ؟ بيا پايين . مگه نگفتي كمك ميخواي ؟ بيا پايين ميخوام كمكت كنم .
    - مگه خدا روز و ازمون گرفته ؟
    - من روزا همش درگيرم .
    - من الان نميام .
    - نترس نميخورمت . بيا پايين من بي خطرم .
    خنديدم گفتم :
    - ميدونم .
    واقعا ميدونستم ؟ اون شبم تو ويلا باهاش تنها بودم . كاري نكرده بود . بايد بازم بهش اعتماد ميكردم ؟! دلم ميخواست باهاش حرف بزنم . گفتم :
    - چند لحظه صبر كن .
    گوشي و قطع كردم و برگشتم تو اتاق . پنجره رو بستم . شال مشكيم و سرم كردم . دامن بلند مشكي و بلوز آستين بلند مشكي تنم بود . گوشي به دست ترسون و لرزون از اتاقم اومدم بيرون . انگار خل شده بودم . يهو به سرم زده بود ! اگه يهو يكي ميپرسيد اين موقع شب داري كدوم گوري ميري واقعا جوابي نداشتم كه بدم . نگاهي به اطراف انداختم . همه جا تاريك بود و صدايي هم از طبقه ي پايين نميومد . خيالم راحت شد . از پله ها آروم پايين اومدم . كليد و از روي در برداشتم و با قدمايي تند تر از خونه زدم بيرون . پشت در كه رسيدم دستم و روي سينم گذاشتم و سعي كردم با چند تا نفس عميق ضربان قلبم و آروم كنم . من و چه به اين كارا ؟! تا حالا تو عمرم از اين كارا نكرده بودم !
    در ورودي رو باز كردم و بيرون رفتم . آراد تكيه اش و از ماشين برداشت و در جلو رو باز كرد گفت :
    - بپر بالا بانو .
    خندون سوار ماشين شدم . اونم نشست پشت فرمون . ماشين و روشن كرد با تعجب گفتم :
    - كجا ميخواي بري ؟
    - توقع نداري وايسم زير پنجرتون كه ؟ يكم ميرم جلو تر . جاي خاصي نميخوام برم .
    سر تكون دادم . هنوزم از كاري كه كرده بودم هيجان زده بودم . چسبيدم به صندلي . انگار توي خيال داشتم پرواز ميكردم . باورم نميشد من بودم كه انقدر شجاعت به خرج داده بودم كه ساعت10:30 - 11شب از خونه بيرون زده بودم !
    ماشين با سرعت از جاش كنده شد . نگاهم به رو به رو بود . آراد يكم جلوتر رفت و پيچيد توي يه كوچه و ماشين و نگه داشت . تازه به خودم اومده بودم . برگشتم سمتش و گفتم :
    - راستي تو اينجا چيكار ميكردي ؟
    - داشتم بر ميگشتم خونه . خونمون با خونتون فاصله ي چنداني نداره . ديدم جواب دادي گفتم بيام كمك رساني كنم بعد برم خونه !
    لبخند رو لبم نشست گفتم :
    - مرسي كه اومدي .
    - خواهش ميكنم بانو . اين حرفارو با هم نداريم . چيزي شده ؟
    نگاهم به صورت خستش بود . چقدر اين روزا فعال شده بود . انگار اونم از چيزي كه بود حسابي فاصله گرفته بود . همينطور محو گفتم :
    - چطور؟ نه چيزي نشده .
    انگار فهميد گيج ميزنم . دستش و جلوي چشمم تكون داد و با خنده گفت :
    - هي بانو ! با مني ؟ يا در يَمَني ؟! پس واسه هيچي كمك ميخواستي ؟!
    به خودم اومدم . سرم و پايين انداختم و لبخند محوي نشست رو لبام گفتم :
    - ببخشيد حواسم نبود .
    - اونو كه فهميدم . ولي حواست كجا بود و نفهميدم .
    نگاهش كردم . يه ابروش و بالا انداخته بود و شيطون نگاهم ميكرد . خنديدم گفتم :
    - اينجوري نگاه نكن . قيافت خيلي پليد به نظر مياد .
    - نگاهم اينجوريه !
    خندم بلند تر شد . نگاهش مهربون تر شد . دستش و پشت صندلي من گذاشت و گفت :
    - بگو بانو . گوش ميكنم .
    خندم تبديل به يه لبخند كم رنگ شد . گفتم :
    - خيلي خسته اي ؟
    - نه بابا مگه پشت ميز نشيني آدم و خسته هم ميكنه ؟!
    - لابد نه ديگه ! راستش ميخواستم در مورد همون موضوع كه تو بيمارستان با هم حرف زديم ازت نظر بخوام .
    سرم و انداختم پايين . يكم فكر كرد و گفت :
    - موضوع تو بيمارستان ؟ خدارو شكر ما كل حرفامون و همش تو بيمارستان زديم . كدومشون و ميگي ؟
    سرم و بالا آوردم . اخمي مصنوعي كردم و گفتم :
    - به اين زوديا يادت رفت . همون موضوعي كه آخر از همه بهت گفتم .
    خجالت ميكشيدم دوباره براش تكرار كنم . يكم چشماش و ريز كرد و گفت :
    - جريانات حسام و اينا رو ميگي ؟
    نگاهش كردم . دوباره اخماش داشت ميرفت تو هم . دستپاچه گفتم :
    - حرف بدي زدم ؟
    سرش و به علامت نه تكون داد . دستش و از پشت صندلي من برداشت و نگاهش و براي چند لحظه به پنجره دوخت و بعد جدي گفت :
    - خب ؟ چي شد ؟ بالاخره قفل دهنش باز شد ؟ باهاش حرف زدي ؟
    با صدايي كه به زور شنيده ميشد گفتم :
    - آره . همون شب آخر كه تو بيمارستان بستري بودم با هم حرف زديم .
    نگاهش و به سمت من چرخوند . گفت :
    - چي شد آخرش؟
    شونه هام و بالا انداختم گفتم :
    - نميدونم . ميخوام تو كمكم كني .
    نفس عميق كشيد و گفت :
    - من چيكارم ؟ مهم خودتي . اين زندگي توئه . من چي ميتونم بگم ؟
    - تو حسام و بيشتر ميشناسي . اون دوستته .
    زير لب با خودش تكرار كرد :
    - دوست ؟!
    انگار يه جاي ديگه سير ميكرد . گفتم :
    - چي شد ؟ حواست به منه ؟
    نگاهش دوباره به زمان حال برگشت . گفت :
    - آره . من چي ميتونم بگم جز اينكه حسام بچه ي خوبيه . هميشه سرش تو درس و كتاباش بوده . تو عمرش شيطوني هم نكرده ! سخت كوشه . جديه . ديگه چي بگم ؟
    - اينا به چه دردم ميخوره ؟
    - خب ميتوني بيشتر بشناسيش . ببين حرف اول و آخر با خودته .
    - اون گفت ميخواد اخلاقم و بيشتر بشناسه .
    پوزخندي زد و دوباره زير لبي گفت :
    - چه عجب ! بالاخره فهميد كه شناخت خودشم مهمه ؟!
    با تعجب گفتم :
    - چي گفتي ؟
    - هيچي ! ميگم خوب خيلي مهمه كه ازت شناخت پيدا كنه .
    حس كردم يه چيز ديگه شنيدم ولي به روي خودم نياوردم گفتم :
    - آره خب .
    - تو چي گفتي ؟
    - هيچي ! گفت فكر كن روش .
    سر تكون داد .
    - زمان كه بگذره تصميم گيري برات راحت ميشه . بهش زياد فكر نكن .
    خواستم حرف ديگه اي بزنم كه زنگ اس ام اس موبايلم باعث شد با ترس از جا بپرم . آراد ابروش و بالا انداخت و گفت :
    - بانو طرفدارات اين موقع شبم ولت نميكننا .
    خنديدم . اس ام اس و باز كردم و با ديدن اسم حسام زير لبي گفتم :
    - حسامه .
    آراد با لحني پر تمسخر گفت :
    - دكترمون از خواب و خوراك افتاده ها ! نگرانشم .
    بي توجه به حرف آراد اس ام اس و خوندم :
    - خواستم ياد آوري كنم كه پمادايي كه براي صورتت دادم و مرتب استفاده كني . تا جاييم كه ممكنه زير نور آفتاب قرار نگيري . حسابي مواظب خودت باش هورام . شب بخير .
    صداي آراد باعث شد نگاهم و از روي گوشي بردارم .
    - چي شد ؟ چيز خاصي گفت ؟
    - نه فقط سفارش كرده بود كه مواظب پوستم باشم .
    آراد نيشخندي زد و گفت :
    - پدر عاشقي بسوزه !
    اخم كردم :
    - لوس نشو . اون عاشق من نيست ! فقط دكترمه . در ضمن اون گفت بهم علاقمنده . نگفت دوستم داره يا هر چيز ديگه اي كه داري بهش فكر ميكني !
    - من به چيزي فكر نميكنم . دارم آينده رو پيش بيني ميكنم .
    نگاهي به ساعت گوشيم انداختم 11:30 بود . گفتم :
    - بهتره برم خونه . توام خسته اي . برو خونه .
    سر تكون داد . دوباره ماشين و روشن كرد و گفت :
    - باشه بانو . هر چي شما امر كنين .
    ديگه مثل اول شاد و شنگول نبود . آروم تر شده بود . اخماش تو هم رفته بود و جدي تر به نظر ميرسيد . دور زد و جلوي خونمون نگه داشت . پياده شدم و به صداي آروم گفتم :
    - خداحافظ .
    - هي بانو .
    برگشتم سمتش . نگاهم كرد و گفت :
    - فردا هم كمك ميخواي ؟
    گنگ نگاهش كردم . دوباره چشماش شيطون شده بود خنديدم و گفتم :
    - نميدونم . شايد .
    - من فردا شب ساعت 10 همين دور و اطرافم . كمك خواستي شمارم و كه داري . خبرم كن .
    سر تكون دادم و ازش دور شدم . وايساد تا برم تو خونه . چند لحظه بعد صداي كشيده شدن چرخاي ماشينش و روي آسفالت شنيدم . دوباره استرس به دلم چنگ زد . خدا خدا كردم كه كسي بيدار نشده باشه . آروم كليد و تو قفل در چرخوندم و وارد خونه شدم . همه جا هنوز تاريك بود و ساكت . نفس عميق كشيدم . با قدماي لرزون مسير اتاقم و گرفتم و از پله ها رفتم بالا . تقريبا خودم و تو اتاق پرت كردم . نفس عميقي كشيدم و شالم و از روي سرم برداشتم .
    به سمت ميز آرايشم رفتم و پمادايي كه دكتر تجويز كرده بود و به صورتم و بدنم زدم . يكم روي تختم نشستم . چرا آراد گفت فردا هم كمك ميخوام ؟ بيشتر فكر كردم . يعني دوست داشت من و ببينه ؟!
    شونه هام و بالا انداختم . پتو رو كنار زدم و توي تختم دراز كشيدم . حس كردم خيلي آرومم . لبخندي روي لبم نشست و خيلي زود خوابم برد .
    ******
    واي نه . اين خروس بي محل كي بود اين وقت صبح ؟! بدون اينكه نگاهي به گوشي بندازم به پهلو خوابيدم و پتو رو روي سرم كشيدم . هنوزم صداي زنگ گوشيم و ميشنيدم . اخمام و تو هم كشيدم و دستم و روي گوشم گذاشتم . توي دلم به اون كسي كه پشت خط بود بد و بيراه ميگفتم .
    يكم كه گذشت صداش گوشي قطع شد . پتو رو از روي سرم كنار زدم و اخمامم باز كردم . داشتم غرق خواب ميشدم كه زنگ گوشي دوباره به صدا در اومد .
    - اَه . معلوم نيست كدوم آدم بي ملاحظه ايه !
    بدون اينكه چشمم و باز كنم روي عسلي كنار تختم دنبال گوشيم گشتم . برداشتمش . چشمام باز نميشد كه ببينم كيه . سريع تماس و برقرار كردم . با صداي خواب آلود گفتم :
    - بله ؟
    با يكم مكث مردي از اون طرف خط گفت :
    - خواب بودي ؟!
    صداش و نشناختم گفتم :
    - شما ؟
    - نشناختي ؟ حسامم .
    انگار همين اسم كافي بود تا چشمام و تا آخرين حد ممكن باز كنم . گفتم :
    - حسام ؟!
    - آره شناختي ؟
    دستپاچه سر جام نشستم و گفتم :
    - ببخشيد نشناختم !
    صداش خندون بود گفت :
    - تو ببخش كه من تورو لنگ ظهر از خواب بيدار كردم .
    نگاهم و به ساعت دوختم 1 بود . لبم و به دندون گرفتم ! چقدر خوابيده بودم ! گفتم :
    - خيلي خوابم ميومد .
    - معلوم بود ! زنگ زدم حالت و بپرسم . خوبي ؟
    - بله . ممنون .
    - ديشب اس ام اسم به دستت رسيد ؟
    - بله . چطور؟
    - آخه جوابي ازت نيومد . شك كردم به دستت رسيده باشه !
    يه دونه آروم به پيشونيم زدم . وقتي اومدم خونه تقريبا اس ام اس دكتر و يادم رفته بود . گفتم :
    - ديدم اس ام اس و . . . اتفاقا پمادا رو هم استفاده كردم .
    سعي كردم با اين حرف موضوع رو بپيچونم كه ديگه نپرسه چرا جوابش و ندادم ! گفت :
    - خوبه . اگه مشكلي داشتي زنگ بزن . يا اصلا ميتوني بياي مطب معاينت كنم . . . البته اگه بياي مطب بهتره . . .
    - چشم . حتما .
    - راستي يادت نره . دو هفته ي ديگه حتما بايد بياي مطب . براي معاينه .
    - ميدونم . هيوا بهم گفته .
    - خوبه .
    چند لحظه سكوت شد . هيچ كدوم حرفي نداشتيم . از اين سكوت معذب شده بودم . دوباره به حرف اومد :
    - مزاحمت نميشم . استراحت كن . فقط ميخواستم حالت و بپرسم .
    - مرسي .
    - خب . خداحافظ .
    - خداحافظ .
    گوشي و كه قطع كردم نفسي رو كه تمام مدت توي سينه حبس كرده بودم و بيرون دادم . دوباره دراز كشيدم و به گوشي توي دستم خيره شدم . عجب زندگي پيدا كرده بودم ! شب به آراد شب بخير ميگم و صبح به حسام !
    پوفي كردم و از