ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





نمایش نتایج: از 1 به 12 از 12
  1. #1
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض رمان عاشقانه و زیبای " ابريشم و عشق "

    ابریشم وعشق
    نویسنده :لیلین کاربر انجمن
    تعداد صفحات: نمی دونم


    خلاصه داستان:
    بهراد پسر استاد همایون صدر نائینی برای برآورده کردن آخرین خواسته ی پدرش که بافتن فرش ابریشم از طرحیه که پیش از مرگش کشیده مجبور میشه به کاشان بره تا با بافنده ای که مورد نظر پدرشه قرار داد ببنده.استاد رحیمی یکی از بافندگان مشهور فرش در کاشان بوده که به علت بیماریه آرتروز دو سالی میشه دست از کار کردن کشیده وبا خانواده ش زندگیه سختی رو میگذرونه.بهراد اونو پیدا کرده وبا دادن پیشنهاد دستمزد بالا سعی میکنه استاد رحیمی رو راضی کنه.اما استاد به دلیل بیماری قادر به انجام چنین کاری نیست.ولی چون مبلغ پیشنهادی قرار داد بالاست گلاره دختر استاد،با جسارت پا جلو میذاره ومی خواد که اون فرش رو ببافه...





    منبع:دانلود کتاب و رمان

    نويسنده:فاطمه ايماني (ليلين)
  2. #2
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    نه اندوهي در چشمانم
    ونه ملالي در سر انگشتانم
    که نامت را مي نويسم...
    چشم هايم
    در پيله اي از ابريشم وعشق
    خواب تورا مي بينند
    شايد نخستين ديدارمان
    امروز باشد
    با سلامي در سکوت...
    **************
    فصل اول) بهراد

    نگاهمو از نقشه ي لوله شده اي که روي صندلي جلو کنار کيف لپ تاپم گذاشته بودم گرفتم وبه جاده خيره شدم.مدتها مي شد که واسه يه مسافت طولاني رانندگي نکرده بودم.
    به حدي ذهنم درگير ماجراهاي اين چند وقت اخير بود که نمي تونستم رو جاده وطبيعتش تمرکز کنم.کجا داشتم مي رفتم وقرار بود با چه چيزي روبرو بشم چندان مهم نبود.چيزي که واسه م اهميت داشت برآورده کردن آخرين خواسته ي بابا بود.
    قبل از پروازم از بخارست به ايران،مامان باهام تماس گرفت.مثل اينکه حال بابا ايندفعه خيلي بد شده بود ودکترها علنا جوابش کرده بودن.ديگه شيمي درماني هم بي فايده بود.
    فکر اينکه امکان داره به زودي بابا رو از دست بدم باعث شد يک آن به خودم بيام وببينم واقعا کجاي اين دنيا وايستادم وچقدر از داشته هاي با ارزشم تو زندگي دورم.بابا برام بدون شک با ارزش ترين چيزي بود که داشتم.منم مثل هرپسر ديگه اي مهم ترين سرمايه وپشتوانه م حضور پدرم بود.
    اما برام در کنار همه ي اينا يه افتخار عميق قلبي وجود داشت.اينکه پسر استاد همايون صدر نائيني طراح بزرگ فرش ابريشم بودم.
    بابا واسه م بيشتر از هرکسي تو زندگي قابل احترام وستايش بود.نه به خاطر فقط هنرش.اون يه جورايي برام الگو بود.
    با اينکه حدود دو سالي مي شد به خاطر دخالتهاي مامان واسه خودم يه خونه ي مجردي تهيه کرده ومستقل شده بودم،اما هنوز خودمو به خونواده م به خصوص بابا وابسته مي دونستم.
    اين زندگيه مجردي هم يه بهونه بود واسه لاپوشوني کارهايي که هر مرد جووني با استفاده از امکاناتي که در اختيارش هست مي تونه انجام بده.البته من هرگز پامو از گليمم درازتر نمي کردم.اما خب اون خونه واسه گاهي لب تر کردن با رفقا و داشتن آزادي بيشتر جاي خوبي بود.از گير دادن هاي مامان هم ديگه خبري نبود.
    لااقل واسه من که پا به بيست وهشت سالگي گذاشته بودم و تودنياي کار حرفه ايم واسه خودم کسي بودم ديگه دوره ي اين سخت گيري هاي مادرانه گذشته بود.
    حدود سه سالي مي شد که به عنوان کارشناس در بخش تحقيقات هواشناسي موسسه ي ژئوفيزيک دانشگاه تهران مشغول به کار بودم.وزندگيم خلاصه شده بود تو سفرهايي که به مراکز و ايستگاههاي هواشناسي کشور داشتم وبه عنوان مدرس در طرح پودماني آموزش کارورز وکار آموز اين رشته خدمت مي کردم.
    البته گهگداري هم سفرهايي به خارج از کشور براي شرکت در جلسات وکنفرانس هاي بين المللي به پستم مي خورد.که سفر اخيرم به بخارست يکي از همونا بود.


    ******************

    وقتي از اونجا برگشتم يک راست به خونه ي پدريم سري زدم ومامان مثل هميشه با کلي غرغر ازم استقبال کرد.
    بهناز خواهر بزرگترمم اونجا بود وطبق معمول داشت با دوتا وروجکش درسا ودنيا سروکله مي زد.بعضي اخلاقاش درست عين مامان بود.واين منو واسه آينده ي اون دوتا نگران مي کرد.
    داريوش شوهر خواهرمو برخلاف انتظارم اونجا نديدم.واز نديدنش هم ناراحت نشدم.زياد باهاش راحت نبودم.اختلاف سني ده ساله وطرز فکر متفاوتمون باعث اين فاصله بود.
    بابا مثل هميشه پشت ميز کارش ايستاده و از زواياي مختلف به نقشه اي که کشيده بود نگاه مي کرد.خيلي لاغر شده بود. وپوست صورتش به خاکستري مي زد.
    با ديدنم لبخند نيمه جوني روي لبش اومد
    _بلاخره اومدي پسر.
    بغض ناخودآگاه به گلوم نشست وصدامو دورگه وخشن کرد.
    _سلام بابا.
    دستاشو باز کرد و من دوباره همون بهراد پنج ،شش ساله شدم و به آغوشش پناه بردم.با اين تفاوت که اين بار بدن نحيف وچهره ي شکسته ي اون بين دستا وآغوش من پنهون شد.
    سرشو بالا گرفت وبا لذت بهم نگاه کرد.
    _منتظر برگشتنت بودم.بايد واسه م يه کار کني.
    آب دهانمو قورت دادم تا اين بغض لعنتي دست از سرم برداره
    _چه کاري؟
    منو به طرف ميز کارش کشوند
    _اين نقشه رو مي بيني...ديگه تقريبا تموم شده.بايد اينو به دست يه استاد فرش باف تو کاشان برسوني.دوست دارم آخرين طرحمو،استاد رحيمي ببافه.اين فرش رو واسه نمايشگاهي مي خوام که قراره سازمان ميراث فرهنگي به افتخار آثارم تو اين سي ساله ي اخير، برگذار کنه.دلم مي خواد تازنده ام اين نمايشگاهو ببينم وخودم توش حضور داشته باشم.اين اثر هم ميشه آخرين کارم ويه جورايي امضاي پاي اين تلاش سي ساله م.
    به نقشه ي فرش نگاهي انداختم.خودم تا حدودي از اون سر در مي آوردم.زمينه وحاشيه بر اساس نقشه ي مرسوم فرش کاشان بود.
    ترنج مرکزي با نقش هندسي لوزي شکل متمايل به بيضي از تعداد زيادي ترنج متحد المرکز درست شده بود واسليمي هاي گل دار در تمام سطح زمينه وجود داشت.حاشيه ي اصلي هم به عادت هميشه شامل نقش هاي درشتي بود.
    _تار وپودش هم قراره از ابريشم باشه؟
    _آره هم پرز، هم تار وپود.رنگ نخش هم از رنگاي طبيعيه.با آقاي شريفي که از دوستاي قديمي ويکي از کارکنان خانه ي فرش توکاشانه صحبت کردم.قراره واسه تهيه ي مواد اوليه کمکت کنه.يه فرش نه متريه...ببينم بهراد ميتوني برام اينکارو بکني؟
    نگاه غمگيني به چشماش انداختم وبا خودم گفتم(مي تونم نکنم بابا؟...اين آخرين خواستته)
    به سختي سرمو تکان دادم و اون به حرفش ادامه داد
    _مزاحمت زيادي برات ندارم.فقط ميري کاشان وبا استاد رحيمي قرارداد مي بندي.قرار شده آقا شريفي همه چيو آماده کنه...موقع بستن قرار داد هرجور که استاد خواست باهاش راه بيا.اما تاکيد کن فرصتمون کمه.گره اول رو که زدن تو برگرد.من خودم تلفني از شريفي مي خوام دنبال کار بافت فرش باشه.
    خيلي بي مقدمه گفتم:شما نگران نباش.من خودم رو کار نظارت مي کنم.
    بابا با نگراني پرسيد
    _پس ماموريت هاي کاريت چي ميشه؟
    _يه جوري حلش ميکنم...شايد با استاد علي اکبري حرف زدم وازش خواستم ماموريت هاي اين دو سه ماهه ي اول سال رو برام نزديک تر وکوتاهتر انتخاب کنه تا بتونم برسم هفته اي يه بار به کاشان سر بزنم.
    زير لب با خشنودي زمزمه کرد
    _خيلي خوبه .خيالمو راحت کردي...فقط بهراد جان هر طور ميتوني راضيش کن مهلت تحويل کارش رو کمتر کنه.من فرصت چنداني ندارم.
    _بابا
    اعتراض خودخواهانه ام لبخند غمگيني رو به لبش آورد
    _ميتونم از اين حقيقت فرار کنم يا حتي ناديده ش بگيرم؟
    براي اينکه اين بحث نا اميد کننده رو عوض کنم ناشيانه پرسيدم
    _حالا چرا استاد رحيمي؟
    با کمي مکث گفت:اينو بهش بدهکارم...قول داده بودم آخرين طرحمو اون ببافه.
    نقس عميقي کشيد واز کنارم گذاشت تا روي تختش بشينه.من همونطور مات پشت ميز ايستادم ومتفکرانه به نقشه خيره شدم.نمي خواستم باور کنم اين آخرين طرح اونه.


    ***********************

    زانتياي نقره اي رنگي ازم سبقت گرفت وبدجوري جلو ماشينم پيچيد.باعث شد فرمون رو بي اختيار کج کنم وماشين کمي انحراف به راست پيدا کنه
    _اي بر پدرت...
    صداي زنگ تلفن همراهم ادامه ي فحشمو تو دلم نگه داشت
    _الو بگو
    صداي هرهر خنده ي کوروش بي اختيار لبخند به لبم آورد
    _من کشته مرده ي اين آداب معاشرتتم...قديما يه سلام احوالپرسي رسم بود به گمونم.
    _ببين آقاپسر خوب ومودب من الآن تو جاده م.زود حرفتو بزن.چون نمي تونم حواسمو به رانندگيم جمع کنم.
    _توجاده؟!!...کجا داري مي ري؟
    ازيه پرايد مشکي سبقت گرفتم و واسه راه دادنش به نشانه ي تشکر بوق زدم
    _تو راه کاشانم.
    _ماموريت داري ميري؟
    _آره ...اما يه ماموريت شخصي
    با نگراني پرسيد
    _اتفاقي افتاده بهراد؟
    اين نگراني وجدي شدن اصلا به کوروش نمي اومد.اون صميمي ترين دوستم والبته همکارم بود
    _چيز خاصي نيست...دارم مي رم با يه استاد بافنده ي فرش تو کاشان قرار داد ببندم.پدرم ازم خواسته.
    _اي بابا...پس چرا اينقدر بي خبر؟...ميگفتي ماهم در رکابت مي بوديم.
    _دلت خوشه ها کوروش .تو اين مهدوي رو نمي شناسي؟واسه جور شدن مرخصي خودم کلي بالا پايين زدم.حالا يه کاره ميومدي توهم درخواست مي دادي ديگه عمرا واسه منم راضي مي شد؟در ضمن من کارم مشخص نيست چند روزي طول بکشه اگه ميومدي از کار وزندگي مي افتادي...راستي ماموريتي چيزي به پستت نخورده؟
    _فعلا که نه.البته يه دوره ي دو روزه تو زنجان بود که تا پيشنهاد شد آقاي چاي شيرين رو هوا زدش.
    باحرص نفسمو فوت کردم
    _خوبه ديگه...هرچي ماموريت نزديک وکوتاه مدته اين نوري بايد بره.
    کوروش با لحن بامزه اي گفت:آخ خ خ گفتي...نمي دوني واسه جورشدنش چطور جلو اساتيد پاچه خواري ميکرد.حقا که لقب چايي شيرين برازنده شه.
    از آينه جلو متوجه ي حرکت يه سمند سفيد که به نظرم گشت نامحسوس اومد، شدم
    _ببين من نمي تونم ديگه صحبت کنم.رسيدم بهت زنگ مي زنم.
    _باشه خداحافظ.
    گوشي رو سريع رو صندلي کناري پرت کردم.سمند اومد وازم سبقت گرفت.ظاهرا اشتباه کرده بودم.
    حوالي يازده صبح بود که وارد کاشان شدم.قبلا يه چند باري اينجا اومده بودم و کمي هم خيابونها رو مي شناختم.
    پرسان پرسان با آدرسي که از آقاي شريفي داشتم خونه شون رو پيدا کردم.يه خونه ي ويلايي قديمي بود.زنگ رو زدم و بدون اينکه کسي جوابي بده منتظر موندم.چند لحظه بعد پسر بچه ي هشت،نه ساله اي اومد درو باز کرد
    _بله بفرمايين.
    _سلام عمو جون...اينجا خونه ي آقاي شريفيه؟
    با لبخند سر تکان داد ومنتظر به چشام خيره شد
    _خودشون هستن؟
    _نه...رفته سر کار.
    زن مسني با چادر گل دار جلوي در اومد
    _بفرمايين آقا کاري داشتين؟
    _راستش من امروز با آقاي شريفي قرار داشتم.اما هرچي به گوشيشون تماس ميگيرم جواب نمي دن.
    _با کدوم شريفي؟...پسرم يا پدرش؟آخه احسان صبح ها دادگاه داره،گوشيش معمولا خاموشه.
    به حالت نفي سر تکان دادم
    _نه منظورم آقاي شريفي بزرگ هستن.
    _متوجه شدم...راستش صبح گفت يه جلسه اي تو خانه ي فرش دارن که طول ميکشه.فکر نمي کنم بتونين تا قبل از ظهر موفق به ديدنش بشين.شما آقاي؟
    با ناراحتي سرم رو پايين انداختم
    _صدر هستم.پسر يکي از دوستاي آقاي شريفي.
    _واقعا شرمنده ام.مثل اينکه پيش شما بدقول شد.
    _خواهش ميکنم اين چه حرفيه...اگه ايرادي نداره من همينجا تو ماشينم منتظرشون مي مونم.
    تعارف زد
    _تشريف بيارين داخل.
    به طرف ماشين رفتم
    _نه مرسي مزاحمتون نمي شم.
    سوارشدم وصندليمو خوابوندم.احتياج شديدي به يه چرت کوچيک داشتم.


    *******************************

    صداي برخورد دستي به شيشه ي ماشين باعث شد چشمامو باز کنم.مرد مسني همراه اون پسر بچه داشت با لبخند نگاهم ميکرد.
    چشمامو ماليدم .با کوفتگي مختصري که تو بدنم احساس مي کردم درو باز کردم.
    _سلام آقاي شريفي
    _سلام پسرم خوش اومدي...از حاج خانوم شنيدم کلي اينجا منتظر موندين.پيشتون خجالت زده شدم.
    با لبخند نگاهش کردم .ريش يک دست سفيد وصورت مهربوني داشت.
    _اين چه حرفيه...اتفاقا اين منم که شرمنده م.براتون مزاحمت ايجاد کرديم.
    دستش رو پشتم قرار داد ومنو به طرف در خونه راهنمايي کرد.
    _تا باشه از اين زحمتا.استاد به گردن ما بيشتر از اين حق دارن...بفرمايين داخل در خدمتون باشيم.
    _نه مرسي من ديگه تو نمي يام.فقط اگه ميشه آدرس استاد رحيمي روبدين رفع زحمت کنم.
    لبخند پدرانه اي زد وگفت:عجله نکن جوون...حاج خانوم تدارک ناهار ديدن.يه لقمه غذا باهم ميخوريم وبعدش مي ريم سراغ آقاي رحيمي.
    _آخه اينجوري که...
    حرفمو با مهربوني قطع کرد
    _نترس نمک گيرت نميکنه.
    سرمو با خجالت پايين انداختم ويالله گويان وارد شدم.همسر آقاي شريفي جلو اومد ودوباره سلام واحوالپرسي کرد.
    نگاهي به اون خونه ي قشنگ وحياط بزرگش که پر از گل محمدي بود انداختم.عطر غنچه هاي باز شده هوش از سرم مي برد...باز هم ارديبهشت ومثل هميشه فصل گلابگيري بود.
    با راهنمايي آقاي شريفي از پله ها بالا رفتم و وارد خونه شدم.مرد تقريبا جووني جلو آمد وباهام دست داد.به نظرم اومد ازم چندسالي بزرگتر باشه.آقاي شريفي مارو به هم معرفي کرد.
    _پسرم احسان...ايشونم آقاي صدر،پسر استاد صدر بزرگ
    با اون دوباره دست دادم وصميمانه گفتم:بهرادم.
    خيلي رسمي گفت
    _از آشنايي باهاتون خوشبختم.
    به نظرم زيادي اتو کشيده اومد.شايدم تصورش اين بود که ازم خيلي بزرگتره.که البته بعد از چيزي که آقاي شريفي گفت متوجه شدم تصورش پربيراه هم نبوده
    _اين آقا پسر مهربونم که مي بينين کيان،نوه ي من وپسره احسانه.
    چشمام از تعجب گرد شد.اصلا به پسر آقاي شريفي نمي اومد بچه اي به اين سن داشته باشه.
    سعي نکردم مثل احمق ها بهشون زل بزنم.خيلي عادي سرتکون دادم و دست نوازشي روي موهاي کيان کشيدم.
    بعد از خوردن ناهار خوشمزه اي که حاج خانوم تدارک ديده بود يه استراحت کوتاه کرديم وبلاخره راهي خونه ي استاد رحيمي شديم.
    ماشين رو سر يه کوچه ي تنگ وپر رفت وآمد پارک کردم.به نظرم اومد اين منطقه زيادي شلوغه.
    آقاي شريفي بي مقدمه گفت:اسم اين محل لَتحره.خود مردمش ميگن لتر.دلم نمي خواد حرف نا مربوطي در موردشون بزنم.اما درگيري ونزاع خيابوني تو اين محل زياده...ولي آدماي با مرامي هستن.لااقل ما درب جوشقاني ها باهاشون مشکلي نداريم.
    لبخند عجولانه اي زدم وبدون اينکه در مورد حرفاش قضاوتي داشته باشم همراهش شدم.انتهاي کوچه جلوي يه در کرم رنگ ايستاد وزنگ زد.
    صداي کشيده شدن دمپايي رو سنگ فرش حياط وبعد صداي ناپخته اي که پرسيد
    _کيه؟
    _بي زحمت درو باز کنيد.
    يه پسر نوجوون چهارده،پونزده ساله که تازه پشت لبش سبز شده بود درو باز کرد وبا ترديد نگاهمون کرد
    _با کي کار دارين؟!
    آقاي شريفي تسبيح دانه ياقوتيشو داخل جيبش گذاشت و گفت:
    _با بابات کار داريم...بگو اسدالله شريفي...خودش مي شناسه.
    پسرک سري تکان داد وبرگشت.


    ****************************

    با نگراني پرسيدم
    _در اين مورد باهاشون از قبل هماهنگي نکردين؟
    _نه...آخه از آقاي رحيمي مدتها ميشه بي خبر بودم.به خود استاد هم گفتم فکر نمي کنم ديگه سفارشي قبول کنه...از رفقا شنيدم خودشو بازنشسته کرده.
    _بفرمايين داخل.
    صداي پسرک باعث شد نگاه متعجبمو از آقاي شريفي بگيرم وبه درخونه بدوزم.
    مرد ميانسالي هم همراهش بود
    _سلام شريفي جان خوش اومدي...بفرما.
    همراه آقاي شريفي وارد شدم واستاد با گرمي ازما استقبال کرد.
    چهره ي تقريبا ظريف وريز نقشي داشت.موهاي جلوي سرش کم پشت بود و يه خط اخم عميق بين دو ابروش وجود داشت.به نظرم در کل مسن تر از سنش ديده مي شد.
    آقاي شريفي با دست منو نشون داد وگفت:ايشون آقا بهراد،پسره استاد صدر هستن...استاد روکه ميشناسي؟
    استاد رحيمي تکان خفيفي خورد
    _مگه ميشه نشناسمش...حالشون چطوره؟خوبن؟
    با ناراحتي سرمو پايين انداختم
    _والله چه عرض کنم.
    _آقا يوسف مهموناتو چرا تو حياط نگه داشتي؟
    سر بلند کردم وبه زني که تو چارچوب در ورودي قرار گرفته بود خيره شدم.به نظرم اومد همسرش باشه.استاد رو به ما کرد وگفت:شرمنده م...بفرمايين تو.
    وارد يه راهروي باريک شديم وبعدش اتاق کم نوري که با يه دست مبل راحتي،يه جفت فرش دست بافت شش متري وتلويزيون کوچيکي پر شده بود.
    با تعارف مجدد استاد نشستيم.واعضاي خانواده ش که تا اون لحظه فقط شامل پسر نوجوون وهمسرش مي شد به ما ملحق شدند.
    استاد رحيمي با بي قراري پرسيد
    _نگفتي پسرم حال پدرتون چطوره؟
    با کمي مکث گفتم:فعلا خوبه اما...
    آقاي شريفي حرفم رو قطع کرد
    _راستش رحيمي جان مارو استاد فرستاده ومي خواد يه کاري براش انجام بدي.
    خط اخم بين دو ابروي استاد کمي محو شد وبا تعجب نگاهمون کرد
    _چه خدمتي ازم بر مي ياد؟!!
    اينبار من رشته ي صحبت رو به دست گرفتم
    _قراره يه نمايشگاه به خاطر کارهاي بابا برگزار بشه .که يه جورايي از خدماتي که تو اين سالها به اين رشته وهنر داشته قدر داني شه.بابا هم مايل بود به عنوان حسن ختام کارش آخرين نقشه اي رو که کشيده بافته شه.اونم فقط به دست شما.
    _اما من...آخه چرا من؟!!
    از سر ندانستن سر تکان دادم
    _نمي دونم.فقط بهم گفت اينو به شما مديونه.وقول داده بوده آخرين طرحشو شما ببافين.
    قبل از اينکه استاد جوابي بده صداي سلام گفتن ضعيفي وبعد ورود دختر جوون وباريک اندامي که سيني چاي رو تو دستاش گرفته بودبا عث شد ناخود آگاه سرمو بالا بگيرم وبهش زل بزنم.
    يه چادر گل دار سفيد سرش بود که به زيبايي صورت سبزه وريز نقشش رو قاب گرفته بود.قد بلند به نظر مي رسيد وخيلي آروم وبا اطمينان قدم بر مي داشت.
    چاي را اول جلوي آقاي شريفي گرفت وبعد از اينکه به استاد تعارف کرد به طرف من چرخيد.لبخند محوي روي لباش بود ونگاهش انگار با من هزار سال آشنا.
    آروم سر تکان داد وسيني را جلوم پايين آورد.بي اختيار دست پيش بردم وفنجاني چاي برداشتم.وتا به خودم بيام اون مثل يه نسيم خنک بهاره از کنارم گذشت وبه طرف مادرش رفت.


    *******************

    باورم نمي شد از ديدنش اينهمه تحت تاثير قرار بگيرم.اون نه زيبايي خاصي داشت نه اونقدر جالب توجه بود که بخواد از بهرادي که به قول کوروش سر وگوشش حسابي مي جنبيد دلبري کنه.واقعيتش اين بود که اصلا دلم رو هم نبرده بود فقط نمي دونم چرا برام اينقدر آشنا ميومد...کجا ديده بودمش؟!!
    هيچي به ذهنم نمي رسيد.با نااميدي سرتکان دادم وزير چشمي اونو که کنار مادرش نشست تحت نظر گرفتم.
    صداي استاد باعث شد به طرفش برگردم
    _اما پسرم من نمي تونم اين کارو بکنم.
    بي اختيار پرسيدم
    _آخه چرا؟!!...من هر مقدار دستمزدي که بخواين پرداخت مي کنم.
    دستهاشو جلو آورد وزير رو کرد
    _اي کاش مي تونستم اما اينا ديگه توانايي ندارن حتي يه گره بزنن...جفت مچ دستهام آرتروز دارن.دو سالي ميشه ديگه کار نمي کنم.
    اون جمله ي آخري رو با ناراحتي گفت وسرشو پايين انداخت
    _اما بابا خيلي به اين قضيه اميد وار...
    بقيه ي جمله مو با دلخوري خوردم.اما نمي تونستم به همين آسوني سکوت کنم.نفس عميقي کشيدم وادامه دادم
    _راستش استاد براي من گفتن اين موضوع خيلي سخته.اما...بابا داره روزاي آخر زندگيشو ميگذرونه وديدن اين فرش هم آخرين خواسته ي اونه
    بغض به گلوم فشار آورد و باعث شد دوباره سکوت کنم.
    _خيلي دلم ميخواست...اما من از خودم مطمئنم ديگه توانايي بافتن ندارم.
    آقاي شريفي گفت:اين همش تقصير کم کاريه منه.بايد از قبل با آقاي رحيمي هماهنگي مي کردم تا شما اينهمه راهو...
    _من اون فرش رو مي بافم.
    آقاي شريفي ناخودآگاه سکوت کرد.همگي مون با تعجب به طرف اون دختر چرخيديم
    _گلاره!!
    لحن توبيخ گر وپراز سرزنش آقاي رحيمي باعث شد کمي جابخورم.اما گلاره حتي يه ذره هم از جاش تکان نخورد.هنوزم اون لبخند مطمئن وحالا به نظرم يه جورايي مهربون رو لبش بود
    _بابا من اون فرشو مي بافم.
    _تو تجربه شو نداري
    _ولي نقشه خونيم حرف نداره...اينو خود شما گفتين.
    آقاي رحيمي با نا اميدي سر تکان داد
    _استاد قبول نمي کنه.
    _اگه اين استاد بفهمه من از پدرم خيلي بهتر مي بافم چي؟
    واقعا از اين همه جسارت واعتماد به نفس دهنم باز مونده بود.
    آقاي شريفي دخالت کرد
    _فکر نمي کنم استاد صدر همچين ريسکي کنه.
    استاد رحيمي نگاه گذرايي به گلاره انداخت و رو به من گفت:تجربه ي اون در حد بافتن قاليچه وسجاده ست.اما من بهش اعتماد دارم.اون درست ميگه کارش از من خيلي بهتره.
    _بابا!!
    اينبار لحن گلاره با سرزنش همراه بود.رو به من کرد وخيلي جدي گفت:مطمئن باشين مي تونم اون فرش رو ببافم.
    با ترديد نگاهش کردم
    _آخه مسئله اصلا اين نيست.راستش پدرم ميخواست اقاي رحيمي اون فرش رو ببافه.
    _اينکه مشکلي نيست با پدرتون تماس بگيرين و ازش بپرسين شرايط جديد رو قبول ميکنه يا نه.
    به نظرم اومد خيلي مسائل رو ساده مي گيره.ابرويي بالا انداختم وبا تمسخر نگاهش کردم.
    _به فرض که پدرم با اين موضوع کنار بيادوقبول کنه کس ديگه اي اون فرشو ببافه.به نظرتون شانس انتخاب شما بين اينهمه استاد بافنده ي فرش تو اين شهر چقدره؟
    بازهم همون لبخند پر از اطمينان وصميمي، ونگاهي که انگار داشت بهم القا مي کرد،تو اشتباه ميکني.
    _خيلي زياد...من تو کمترين زمان سفارش رو تحويل مي دم.

    آقاي شريفي گفت:صحبت از يه فرش ابريشم نه متريه دخترم.
    _باشه اما من به مهارتم ايمان دارم...اگه اون فرش رو تو کمتر از دوماه تحويل دادم چي؟
    استاد رحيمي اعتراض کرد
    _گلاره رويايي فکر نکن...حساب کردي تو هر روزش بايد چند هزارتا گره بزني؟
    _من مي تونم بابا...نگران نباش.بذار آخرين خواسته ي استاد برآورده شه.
    مادرش با ترديد سربلند کرد وگفت:منم کمکش مي کنم.
    ديگه کسي چيزي نگفت ومن نگاه بي طاقتم رو از چند جفت چشمي که منتظر به دهنم خيره بودند گرفتم وبا خودم فکر کردم بايد با بابا تماس بگيرم
    وقتي موضوع رو فرداي اون روز باهاش درميون گذاشتم بيشتر از هرچيزي انتظار داشتم از شنيدنش ناراحت بشه اما اون برخلاف تصورم پشت گوشي خنديد وهمون خنده ي ريز وشادش لبخند رو به لبم آورد
    _به چي مي خندين بابا؟
    _به دور تکرار اين زندگي.
    باکنجکاوي پرسيدم
    _نمي خواين بيشتر توضيح بدين؟
    _همه چي برمي گرده به يه خاطره ي خيلي دور...حدود بيست وپنج سال قبل...اونروز هم يه جووني مثل همين دختر خانومي که تو ازش حرف زدي با جسارت پا جلو گذاشت وخواست طرحي رو که براي کشيدنش کلي وقت وانرژي گذاشته بودم ببافه.چون استادش نمي تونست و وقت نداشت.خب اگه من مثل الآن از هرچي شهرت ومحبوبيت تو اين هنر سير بودم بي برو برگرد به نگاه مطمئن اون جوون اعتماد مي کردم وفرش رو مي دادم تا ببافه.اما در نهايت نه غرورم اجازه داد نه کسي که قرار بود فرش براش بافته شه گذاشت اون پسر جوون اين کارو بکنه.نقشه رو به يکي ديگه داديم و اون اينقدر امروز و فردا کرد که نه تنها کارش خيلي دير تموم شد بلکه وقتي فرش رو ديديم کاملا از دور داد مي زد دو دست بافته شده.وبراش زحمت زيادي نگذاشتن...نتيجه ي کار ر و که ديدم بي چک وچونه رفتم سراغ اون جوون وازش عذر خواهي کردم.وقول دادم بهترين کارمو هم بدم اون ببافه.اما اون جوون که همين استاد رحيمي ما باشه گفت بهترين کار رو نمي خواد...آخرين کارو ميخواد.ومنم قبول کردم.
    البته بعداز اون ماخيلي باهم کار کرديم واون فرش هاي زياد ي رو با نقشه هايي که من کشيدم بافته. اما وقتي از اصفهان مهاجرت کرديم وساکن تهران شديم خود به خود ارتباطمونم قطع شد، بدون اينکه قولي که بهش دادم از يادم بره.
    نفس بلندي کشيد وادامه داد
    _حالام که به اينجا رسيديم ،من آخرين نقشه ي زندگيمو کشيدم اما اون نمي تونه ببافه.ودخترش ...
    دوباره خنديد وبراي چند لحظه سکوت کرد.به خودم جراتي دادم وپرسيدم
    _نگفتين بلاخره من چيکار کنم؟
    بابا انگار داشت واسه خودش زير لب زمزمه مي کرد
    _دلم مي خواد فرشي که با دستاي اون دختر جسور بافته مي شه رو ببينم ولمس کنم.

    پس راضي بود.يا لااقل از حرفاش اينطور برداشت کردم که ميخواد اون نقشه رو گلاره ببافه.
    هه...گلاره...چه زود هم با اسمش صميمي شده بودم.هنوزم حرفاي جسورانه ش واون لبخند مهربونش تو ذهنم مدام تکرار مي شد.
    خب بايد قبول مي کردم يه جورايي خاص بود.اما اينکه از لحاظ احساسي بخواد درگيرم کنه...نه...دخترهايي به مراتب زيباتر از اون تو زندگيم مي اومدن ومي رفتن ومن هيچ وقت دلبسته شون نمي شدم.اگه گوش شيطون کر کسي هم به دلم بند مي شد بلافاصله يه سوال مسخره مي اومد تو ذهنم که (بهراد سهم تو از رندگي اينه؟)و واقعا چقدر زياده خواه ومغرور بودم که بلافاصله جواب نه مي دادم.
    گاهي احساس مي کردم دارم از ديگرون سواستفاده مي کنم.فرقي هم نداشت طرف مرد باشه يا زن.مهم اين بود منافع من به خطر نيفته وبه قول کوروش خيلي از خود متشکر بودم که اگه شکستي هم تو يه رابطه داشتم خودمو هرگز مقصر ندونم...واقعا شخصيت مزخرفي داشتم


    *********************

    ذهنم دوباره به طرف گلاره پرکشيد وطرح اون لبخندهاي لعنتي که دست از سرم بر نمي داشت.بايد تصميم بابا رو با خونواده ي رحيمي درميون مي گذاشتم.
    وقتي به آقاي شريفي همه چيو گفتم خيلي خوشحال شد وخواست هرچه زودتر اين خبرو بهشون بديم.
    اما من با شيطنت مانع شدم وته دلم گفتم(بذار يکم ديگه صبر کنه و مزه انتظار رو بچشه...نبايد خيال کنه راحت تونسته به خواسته ش برسه)
    با آقاي شريفي از کارگاه فرش بافيش و دار فرشي که براي اون دختر به پا کرده بود،ديدن کردم.و همون جا هم رنگ وجنس نخ هارو که از ابريشم بود بررسي کردم.
    بنا به نقشه،زمينه ي فرش سفيد عاجي بود ورنگ نخ ها هم عموما از خاکستري،قهوه اي،توتوني،عاجي وسياه تشکيل مي شد.
    همه چيز در ظاهر عالي بود اما دوايراد اساسي داشت.اول اينکه،کارگاه محل پر رفت وآمدي بود وعموماً هم مردها بيشتر از زن ها بودند.واين کار رو براي گلاره ي جوون سخت مي کرد.شايد هم من خيال ميکردم براش سخت به نظر مي ياد.
    دوست نداشتم اين فرش زير نگاه اينهمه آدم بافته شه...به خودم تشر زدم(دروغ نگو بهراد...تو دوست نداري اون زير نگاه اينهمه مرد فرش ببافه...خب چرا؟مگه نمي گي بهش احساسي نداري؟)
    نه من واقعا بهش هيچ حسي نداشتم.فقط کمي غيرتي با اين موضوع داشتم برخورد مي کردم.شايد چون برام آشنا مي زد، به حساب همون نمي خواستم اينجا کار کنه.
    و اون دليل دوم،که قانع کننده تر بود(مسافت راه).
    فکر نمي کردم استاد رحيمي اجازه بده گلاره هرشب ساعت هشت اين مسير رو تنها تا خونه بره.
    آقاي شريفي پرسيد
    _خب نظرتون چيه؟راضي هستين؟
    خيلي رک گفتم:هم آره ...هم نه.
    جاخورد وبا بهت نگاهم کرد.
    _آخه چرا؟!!
    اين چرا براي اون (نه)بود که خيلي قاطعانه به زبون آورده بودم.
    _خب کارگاه شما محيط خوبيه اما من دنبال يه جاي آروم تر وکم رفت وآمدتر مي گردم.
    آقاي شريفي سعي کرد قانعم کنه.
    _اما اکثر کارگاه ها همين قدر پر رفت وآمدن.
    منظورش اين بود که جاي خلوت تر نمي تونه پيدا کنه.
    _خب شايد بهتره به جاي کارگاه دنبال يه خونه باشيم.
    _اما اين هزينه برداره
    _کيفيت کار بيشتر از هزينه برام اهميت داره.
    جوابم کمي مغرورانه بود.حالا انگار امکانات ماليم چقدر بود که بخوام اينقدر راحت ،مثل ريگ پول خرج کنم.خودم رو با اين دليل که هدفم برآورده کردن آخرين خواسته ي بابا به بهترين وجهه،راضي کردم.
    آقاي شريفي با ناراحتي پرسيد
    _دنبال چه جور جايي هستين؟
    مطمئن بودم به خاطر حاضر جوابيم واينکه تعارف گونه بامسئله برخورد نکردم ازم دلخوره.خب بايد احترام ريش سفيدش رو نگه مي داشتم.کمي نرمش تو لحنم به خرج دادم وگفتم:يه خونه ي ويلايي تقريباً نزديک همون محل که توش زندگي ميکنن..دنبال بزرگ وجادار بودنش نيستم.فقط نورگير باشه وفضاي مناسبي براي گذاشتن دار قالي...منوببخشيد آقاي شريفي واقعاً براتون جز دردسر چيزي نداشتم.انشالله بتونم از خجالتتون در بيام.
    چيزي نگفت.شايد اون هم تصميم گرفته بود که بي تعارف برخورد کنه.
    قرار شد بعد از گرفتن خونه خبر رو به خانواده ي رحيمي بديم.فکر نمي کردم لااقل تا دو روز آينده چنين اتفاقي بيفته.
    به هتلم برگشتم ومثل روز قبل منتظر تماس آقاي شريفي شدم.شب حوالي ساعت ده بود که تماس گرفت وگفت خونه ي مورد نظرمو پيدا کرده.دروغ نبود اگه بگم حسابي جا خوردم.خب انتظار داشتم بيشتر از اينها طول بکشه.قرار شد صبح از خونه ديدن کنيم واگه من راضي بودم براي اجاره ش قول نامه بنويسيم.


    *****************************

    از اون خونه چيزي تو ذهنم تصور نکرده بودم.اما وقتي آقاي شريفي در کوچيک سبز رنگش رو با يه کليد وا کرد و وارد شديم.دهنم از تعجب باز موند.و همون حس آشنا باعث شد از ترس تکان بخورم.به خدا قسم من اين خونه رو قبلا ديده بودم...اما چطوري؟!!!...
    نگاهم به در چوبي واون شيشه هاي کوچيک رنگي خيره شد.حوض لوزي شکل وسط حياط وفواره اي که به نظر سرش شکسته بود.با اون گلدان هاي شمعداني هفت رنگ دورش ،جلو چشام بودن وباغچه هاي دو طرف حياط پر از گل محمدي ...وجالب اينجا بود که عطرش برام به طرز دردآوري آشنا بود.
    احساس مي کردم بايد کنج ديوار يه دوچرخه ي کوچيک قرمز رنگ که روي جفت فرمون هاش نوارهاي رنگي آويزونه افتاده باشه.اما اون دوچرخه اونجا نبود.
    نگاهمو با حيرت دور حياط چرخوندم وبي اعتنا به آقاي شريفي از پله ها بالا رفتم.در ورودي قفل بود.تا اون به خودش بجنبه دستمو دو طرف گيجگاهم حايل کردم و با کنجکاوي به شيشه ي قرمز رنگي چسبيدم.

    _بذارين درو براتون باز کنم.
    به سختي خودمو کنار کشيدم و اون سريع درو باز کرد.اولين چيزي که به مشامم خورد بوي ماندگي وگرد وخاک بود.بي اختيار عطسه کردم وبا خودم گفتم(بايد بدم يکي تميزش کنه)
    يه هال تقريباً بيست متري بود که با دوپنجره ي بزرگي که داشت نورگير به نظر مي رسيد.درِ آشپزخانه درست روبروي در ورودي بود وکنارش دو تا در کوچيک که به نظرم اومد سرويس بهداشتي وحموم باشه.دو تا اتاق خواب هم سمت چپ قرار داشت.که فکر کردم اولي بايد بزرگتر وروشن تر باشه.
    آقاي شريفي درهارو يکي يکي باز ميکرد و هربار نظرمو درموردشون جويا مي شد.
    درنهايت پرسيد.
    _بلاخره پسنديدين؟
    هنوزم شوکه بودم.
    -آره...همينجارو مي خوام.
    _فردا به بچه ها ميگم بيان يه دستي به سر و روش بکشن و دارقالي رو برپا کنن.
    حرفي نزدم اونقدر فکرم مشغول بود که ترجيح مي دادم سکوت کنم...من اين خونه رو مي خواستم.
    عصر همون روز به ديدن خونواده ي استاد رحيمي رفتيم واينبار اونها برخلاف دفعه ي قبل آمادگي روبرو شدن با ما رو داشتن.
    وقتي گلاره با لبخند درو باز کرد بي اختيار اخم کردم.نمي دونم چرا مي خواستم نذارم به همين آسوني از قضيه سر در بياره.
    وقتي با تعارف خانوم رحيمي روي اون مبل هاي راحتي جا خوش کرديم استاد پرسيد
    _خب با،بابا حرف زدين؟
    _بله...
    کمي مکث کردم.همه شون منتظر به چشام خيره بودن.استاد با ناراحتي،خانوم رحيمي با نگراني،پسر نوجوونش با التماس وگلاره مطمئن با همون لبخند هميشگي.
    خداي من اصلا واسه اين بشر چيزي به عنوان ترس ودلشوره وجود نداشت.نگاهمو به سختي ازش گرفتم وبه طرف استاد برگشتم.
    _اون قبول کرد.
    صداي نفس بلندي که خانوم رحيمي وپسرش همزمان از سر راحتي خيال کشيدن لبخند رو به لبم آورد.مطمئن بودم اونا به اين کار نياز داشتن.وحالا از داشتنش احساس آرامش مي کردند.به خودم قول دادم نصف مبلغ قرار داد رو قبل از شروع کار بدم.
    نگام بي اختيار به طرف گلاره چرخيدکه حتي به اندازه ي يه اينچ هم تو صورتش تغيير به وجود نيومده بود.
    خيلي رک پرسيدم
    _شما خوشحال نشدين؟!
    ابرويي بالا انداخت وبا خنده سرتکون داد
    _چرا خيلي...
    به زبونم نيومد بپرسم(پس واسه چي اينقدر آرومي وخوشحاليتو نشون نمي دي؟)فقط عين احمق ها بهش زل زدم واون که سوال نپرسيده مو از چشام مي خوند گفت:مطمئن بودم قبول ميکنن.
    نفسمو با حرص فوت کردم.ونگاهمو به زمين دوختم.اين اعتماد به نفس زيادي عجيب بود.کمتر دختري رو تو زندگيم مي شناختم که اينقدر محکم وبا اطمينان برخورد کنه.حتي اون چند تايي که به داشته هايي مثل زيباييو ثروت و تحصيلات مغرور بودن هم اعتماد به نفس اينو نداشتن.شخصيت اين دختر برام شده بود عينهو يه معما که تا حلش نمي کردم آروم نمي گرفتم.



    ******************************

    وقتي آقاي شريفي از وضعيت خونه حرف زد گلاره ومادرش باذوق وشوق مسئوليت تميز کردن اونجارو به عهده گرفتن.واستاد از اينکه مکان مناسبي رو براي بافت فرش درنظر گرفته بودم کلي قدرداني کرد.
    از فردا صبح همراه اونها دنبال کارهاي خونه افتادم.دارقالي که به پا شد با آقاي شريفي حساب،کتاب کردم وبعد از عوض کردن قفل هاي خونه يه کليد براي خودم برداشتم وبقيه رو به گلاره سپردم.
    ديگه فرصت چنداني براي موندن نبود، بايد به تهران برمي گشتم وماموريتي که برام در نظرگرفته بودن رو مي رفتم.
    شب حوالي ساعت نه،نه ونيم به خونه رسيدم.با اينکه خستگي وخواب حسابي بهم فشار مي آورد يه دوش ده دقيقه اي گرفتم و خودمو رو تختم پرت کردم.
    دلم براي اينجا حسابي تنگ شده بود.نگاهمو از وسايل مورد علاقه م گرفتم وبه طرف در برگشتم
    _يا خدا...
    دستمو با ترس روي قلبم گذاشتم.کوروش مثل اجل معلق جلو روم تو چارچوب در وايساده بود.
    _اينجا چه غلطي ميکني عزرائيل؟
    دستشو به کمرش زد وبا عشوه گفت:ايششش ...خو معلومه ديگه،اومدم جونتو بگيرم
    سرجام نيم خيز شدم
    _از کي اينجايي؟...يعني منظورم اينه که چطوري اومدي تو؟
    _وا خب با کليد ديگه.
    خيلي تلاش کردم جلوي خنده مو بگيرم
    _کوروش به خدا مي کشمت...کليد رو چه جوري جور کردي؟
    باخنده جلو اومد و خودشو کنارم روي تخت انداخت.يکي از شلوارهاي راحتيم تنش بود.
    _حالا يه جوري جور کردم نميشه بي خيال شي؟...مهم اينه دلم برات خيلي تنگ شده بود.
    نوک بيني شو به موهام نزديک کرد ويه نفس عميق کشيد
    _به چه خوش بوئه...شامپوت چيه؟
    هنوزم ازجوابش قانع نشده بودم وداشتم چپ چپ نگاش ميکردم
    _بِلنداکس مشکي.
    چشم هاشو ريز کرد وگفت:پس چرا من اينو تو حمومت نديدم نامرد؟
    هلش دادم اون ور وبا خنده گفتم:داري پررو ميشي هااااا
    _برو بابا خسيس
    از جاش بلند شد.اين بشر يه ديقه آروم وقرار نداشت.به گمونم بچه گي بيش فعالي داشته وکسي تشخيص نداده اين طفلي هم بي دوا درمون بزرگ شده.
    _نگفتي اينجا چه غلطي ميکني؟
    مثل بچه ها لب ولوچه ش آويزون بود
    _به تو چه؟
    به طرفش خيز برداشتم وصدامو به شوخي بالا بردم
    _ديگه داري اون روي سگ منو بالا مي ياري هااا...نذار کلاهمون تو هم بره.بد مي بيني.
    خودشو کنار کشيد وبا تشر گفت:خب بابا جوش نيار مي گم...با جميله دعوام شد از خونه زدم بيرون.
    جميله مادرش بود.که فقط چهارده سالي ازش بزرگتر بود.يه زن زيبا ومهربون.وبه قول کوروش (جاي خواهر)،زيباييش واقعا بي حد واندازه بود.
    _باز چه غلطي کردي حيف نون؟...ميميري يه روز تن اون خدايبامرزو تو قبرش نلرزوني؟
    پدر کوروش ده سالي مي شد فوت کرده بود.
    _تو بميري ايندفعه ديگه تقصير اون بود.
    _خودت بميري...مگه چي شده؟
    ابروهاش تو هم گره خورد وبا دلخوري گفت:واسه ش خواستگار اومده
    بي اختيار زدم زير خنده.واون با اين کار حسابي عصباني شد
    _زهرمار...خنده داره؟
    _نه ...اما اين ناراحتي تو آدمو به خنده ميندازه...خب مرد نا حسابي ميخواستي خواستگار نياد؟جميله خانوم فقط چهل و دوسالشه...يعني حق زندگي نداره؟...بي انصاف نباش کوروش از سي ودو سالگي بيوه بوده.
    با لجبازي نگاهشو ازم گرفت
    _خب همون اوايل ازدواج مي کرد.چرا حالا که وقت زن گرفتن منه؟
    ديگه خداييش اين يکي جوک بود ونتونستم جلو خنده مو بگيرم
    _نه بابا، تازه يادت افتاده؟...چطور تا ديروز که با هزار نفر مي پريدي ومادرت حرص مي خورد واصرار داشت ازدواج کني زير بار نمي رفتي..درضمن اونروز که بابات به رحمت خدا رفت جنابعالي هيجده سالت بود.خداييش اونموقع راضي مي شدي با کسي ازدواج کنه؟
    _من الآنشم مخالف ازدواجش نيستم.فقط همه ي حرفم اينه که زمانش مناسب نيست.
    تو جام نشستم وبهش تشر زدم
    _ديگه داري ديوونه م ميکني هاااا...اون بنده خدارو تو يه خونه ي خالي تنها رها کردي اومدي اينجا که چي؟غيرتي شدي کوچولو؟
    دستشو تو موهاي قهوه ايش فروبرد ومتفکرانه بهم زل زد.عاشق اين تضاد قشنگ موهاي روشن وچشم هاي مشکيش بودم يه جورايي خاص بود.


    ********************************

    _برو خونه تون کوروش وسعي کن بزرگي شي...به مامانتم بگو از اين مکمل هاي غذايي کودک برات بخره،بخوري وزودتر عقل رس شي عمو جون.
    شوخيم جواب داد واخماش کم کم واشد و باخنده گفت:گم شو عوضي،واسه خودت نسخه بپيچ...در ضمن جميله تنها نيست.خاله م اومده پيشش...
    هلم داد اونور وبازم روي تخت افتاد.منم که دوباره داغ دلم تازه شده بود گفتم:هوي وحشي نگفتي کليدارو از کجا آوردي؟
    خودشو به خواب زد وبا بي حالي گفت:از يکي از دوست دخترات گرفتم.
    يه مشت درست ودرمون حواله ي کمرش کردم
    _زر مفت نزن کوروش.من دوست دخترامو اينجا نمي يارم.توکه مي دوني من هرچقدرم عوضي باشم اهل اينجور کثافت کاريها نيستم .چه برسه به اينکه کليد بدم دستشون.
    يهو از تخت پايين پريد ودر حاليکه کمرشومي ماليد .مثل احمق ها نگام کرد
    _اي بابا...پس اوني که من هفته ي پيش اينجا ديدم وقيافه ش خفن آشنا مي زد،دوست دختر خودم بود؟!!
    آروم آروم خودمو جلو کشيدم وبا تهديد نگاش کردم
    _حالا ديگه دختر مي ياري اينجا؟
    به طرف در خيز برداشت
    _وايسا کوروش که کشتنت برام حلال شد.
    يه جيغ زنونه ي بنفش کشيد واز اتاق بيرون دويد
    _به جون خودت شوخي کردم.
    دم در اشپزخونه بهش رسيدم ويقه شو گرفتم
    _راستشو بگو کوروش از کجا آوردي؟
    _آذر جون ازم خواست کليدهاتو يه جوري گير بيارم تا بتونه گهگداري اينجا يه سر بزنه...منم ازت کش رفتم اما بهش ندادم.
    دستم رو يقه ش شل شد.با ناباوري نگاش کردم.نمي تونستم قبول کنم مامان تا اين حد بخواد تو زندگي خصوصيم دخالت کنه.
    _باورکن بهراد اون نيت بدي نداشت فقط نگرانت بود.
    با دلخوري خودمو کنار کشيدم.مچ دستمو با التماس گرفت
    _به مرگ خودم بهش ندادم.
    سرمو با ناراحتي تکون دادم.وحرفاشو باور کردم.چون کوروش محال بود به دروغ مرگ خودشو قسم بخوره.
    بدون اينکه چيزي بگم به طرف اتاق خوابم به راه افتادم
    _يه چيزي بيارم بخوريم از اين حال و هوا بيايم بيرون؟!
    برگشتم ونگاش کردم
    -نه من نمي خورم مي ترسم خوابم سنگين بشه...تو اگه خواستي بخور...جاشو که مي دوني؟
    _آره اما تنهايي مزه نمي ده.بريم بخوابيم که صبح بايد با قيافه ي نحس مهدوي وچايي شيرين روبرو بشيم...اوه اوه طراوتي رو يادم رفت بگم...اين دختره ي جز جيگر گرفته تو اين چند روز غيبتت مخمو تيليت کرد تا سر دربياره تو کجايي...
    يه لبخند غمگين رو لبم نشست
    _خب بهش حقيقتو مي گفتي.
    _حرفا مي فرماييدهاااا...خداييش ديدن قيافه ي فضول ونگرانش که عين ذرت بو داده بالا وپايين مي پريد موهبتيه که هر سي هزار سال خورشيدي يه بار نصيب آدم ميشه...بس که اين آدم از خود متشکره.
    بازم چيزي نگفتم واونکه چونه ش واسه حرف زدن گرم شده بود پرسيد
    _راستي چه خبر از کاشان؟ خوش گذشت؟...قرارداد بستي؟
    رو تخت دراز کشيدم
    _چه خوش گذشتني...آره بستم اونم با يه دختره هفده،هيجده ساله
    _واقعا؟!!...يعني استاد اينهمه راه تورو فرستاده که با يه الف بچه قرار داد ببندي؟
    _چي بگم والله...پيش اومد.
    کوروش کنارم دراز کشيد.چپ چپ نگاش کردم.بي خود نبود که اينهمه تلاش کرد واسه اتاقم تخت دو نفره بخرم.نامرد فکر اين روزهارو مي کرد.
    _حالا دختره خوشگله؟
    بي اختيار فکم منقبض شد
    _واسه خوشگليش باهاش قرارداد نبستم.
    سري گارد رفت
    _خب چرا ترش ميکني داشش...يه چيزي پرسيدمااا
    با دلخوري بهش خيره شدم.
    _کوروش آدم شو.
    _آخه چه نيت بدي بايد پشت سوالم باشه؟خودتم که گفتي کوچيکه...واسه خاطر کنجکاوي پرسيدم ديوونه.
    يکم نگاش کردم وبي مقدمه گفتم:خوشگل نيست اما بانمکه...قد بلند ولاغر وسبزه ست...چهره ي ظريفي داره وچشماشم اگه اشتباه نکرده باشم قهوه ايه سوخته ست.
    کاملا به طرفم برگشت وبالبخند يه مشت آروم به شونه م کوبيد.
    _اي مرده شور اون چشم هيزه تو ببرن...همه ي اينارو تو يه نگاه آمار گرفتي؟
    بلند بلند خنديدم
    _تازه چادرم سرش بود.
    _بدبخت اون جاي بچه ته خجالت بکش.
    بازم خنديدم اينبار اونم همراهيم کرد.
    _ازشوخي گذشته فکرمو خيلي مشغول کرده...احساس ميکنم مي شناسمش.اما هرچي فکرميکنم عقلم قد نمي ده.
    _شايد قبلا باهاشون ارتباط خونوادگي داشتين؟
    _نه بابا فکر نکنم.کاشان زياد رفتم اما هميشه مجردي.اينکه اونو تو همين سفرها ديده باشم به نظرم بعيده.حالا اين به کنار،واسه بافتن فرش ،يه خونه اونجا اجاره کردم .باورت نميشه وقتي برا اولين بار پامو توش گذاشتم احساس مي کردم زيادي برام آشناست...تاحالا شده يه جايي ويه کسي رو ببيني يا يه چيزي بشنوي وبعد احساس کني قبلا همه شو تجربه کردي؟
    کوروش فقط سرتکان داد ومن نفسم رو با حرص فوت کردم.
    _دقيقا بيشتر اتفاقاتي که برام اونجا افتاد همين حسو بهم مي داد اينکه...
    چشم هاي کوروش بي اختيار بسته شد وباقي حرف تو دهنم ماسيد. ظاهرا خوابش برده بود.سرمو بالا گرفتم وبه سقف اتاق خيره شدم.چهره ي گلاره با اون لبخند آشنا از جلو چشام محو نمي شد.
    ماموريتمون توشهر مرزي وشمالي آستارا بود.من وکوروش و نوري يا همون چايي شيرين موسسه،راهي اونجا بوديم.يه دوره ي پنج روزه بود.
    فرصت نشد قبلش به بابا سري بزنم ونتيجه کارمو کامل توضيح بدم.يه چيزايي مختصر از پشت تلفن گفتم واونم براي اين سفر پنج روزه و ماموريتم آرزوي موفقيت کرد.
    خوشبختانه کارم تو اين دوره کمي آسون تر بود.تدريس روش هاي محاسبه ي فشار جو رو به من داده بودن.سرفصل هاش کم اما وقت گير بود.کوروش بيچاره هم آموزش کدهاي جديد ديده باني رو به عهده داشت.مبحثش آسون بود اما سرفصل براي تدريس زياد داشت.
    تو اين سفر واقعا به همه مون خوش گذشت.آب وهواي خنک وبهاري شمال حسابي بهم روحيه داد.نه از پشه خبري بود نه بارون.درجه ي رطوبت هوا هم متعادل و خوب بود.
    وقتي برگشتم بي برو برگرد به بابا اينا سر زدم.البته ايندفعه جو خونه کمي آروم تر بود.
    مامان تا منو ديد شروع کرد
    _چه عجب شازده افتخار دادن چشممون به جمالشون روشن شه.
    نگام به سنگ کاريهاي براق روي لباسش افتاد وبي اختيار پوزخند زدم.عادت داشت هميشه مثل چلچراغ بدرخشه.موهاشو کوتاه کرده بود ورنگش روشن تر از هميشه به نظر مي رسيد.
    با سردي گونه شو بوسيدم.هنوزم به خاطر قضيه ي اون کليد ها ازش دلخور بودم
    _خوبي مامان؟
    با طعنه گفت:بايد خوب باشم؟
    واقعا خسته بودم.يه لحظه پشيمون شدم از اينکه چرا يکراست اومدم اينجا...بحث با مامان اعصاب فولادي مي خواست.
    _تورو خدا شروع نکن...يا لااقل امروزو بي خيال شو.من تازه رسيدم.
    نفس هاي مامان تند وعصبي شد.با دلخوري لب ورچيد وروي چونه ش دو تا چروک بد افتاد.
    _تو به من کي وقت مي دي که شروع کنم.هميشه ي خدا از اين خونه وخونواده فراري هستي.خيال ميکني نمي دونم داري تو اون خونه چه غلطي ميکني؟
    خودمو روي کاناپه جلوي تلويزيون پرت کردم. وبا حرص گفتم:خب بگو چه غلطي ميکنم؟...مامان چشاتو واکن.من پسرتم.يعني تو به اندازه ي دوسال از اين بيست وهشت سال به من اعتماد نداري؟...
    ازشدت عصبانيت بازم لهجه ي آذريش عود کرد.مادرم اصالتا تبريزي بود.
    _گيرم که کاري نمي کني پس واسه چي خونه گرفتي؟
    بغض کرد وکنارم بادلخوري نشست
    _به خاطر اون زهرماري ها که ميخوري يا دوستات؟...من که مانعت نمي شدم.تا حالا شده به خاطرشون سرت نق بزنم؟
    ريز خنديدم وبغلش کردم
    _کم نه...
    سريع بينيشو بالا کشيد وبا دستاي سفيد و تُپليش اشکاشو پاک کرد
    _اصلا حالا که خونه گرفتي بايد زن بگيري
    باخنده گفتم:باشيوا دولانيم.سني آلله اَل چَک منَنن.(دورت بگردم تورو خدا دست بکش از من)
    مامان لبخند مهربوني زد وبا لذت نگام کرد.
    _چند روز پيش آيسان رو ديدم.ماشالله بزنم به تخته روز به روز خوشگل تر ميشه...مهتاج ميگفت يه چند تا خواستگار سمج وکله گنده داره ولي دختره راضي نيست.مي ترسم پاجلو نذاريم اين يکي هم بپره.
    آيسان دختر دوست صميمي مامان بود وپنج سالي هم ازم کوچيک تر...خوشگل و تو دل برو بود.از اونا که کوروش اگه مي ديد آب دهنش واسه شون راه مي افتاد.
    يه ماچ گنده از لپش گرفتم وگفتم:حرص نخور مامان جون،شيرت خشک ميشه ...منم تلف ميشم هااا
    دستشو رو صورتش کشيد ومنو پس زد
    _گم شو اونور پسره ي گنده خجالتم نمي کشه...نيگا کن تورو خدا چقدم تف به اين صورت ماليده.
    ازجام بلند شدم.
    _خب ديگه مثل اينکه آتش بس اعلام شد.ما بريم سراغ استاد که چشم بسته مريد شيم.
    مامان نفسشو با حرص فوت کرد
    _اولميييم سني گوروم آدام اولموسان بالام (نميرم وببينم آدم شدي عزيزم)
    با خنده نگاهمو ازش گرفتم وبه طرف اتاق کار بابا رفتم.هميشه از حرف زدن با پدرم احساس آرامش بيشتري مي کردم.اون فوق العاده صبور ومهربون بود.وبهتر از هرکسي با روحيات من آشنا...

    **********************

    فرداي اونروز با اينکه هنوز خستگي ماموريتو رو شونه هام حس ميکردم راهي کاشان شدم.خدا اموات استاد علي اکبري رو بيامرزه که واقعا همه جوره باهام راه مي اومد.
    جلوي در سبز رنگ ايستادم و دستمو توي جيبم کردم.اما قبل از اينکه درو بازکنم.اول يه دو باري زنگ درو زدم که از اومدنم باخبر بشن.
    باچرخش قفل داخل کليد و باز شدن در ،صداي آشناي کسي نگاهمو به عقب برگردوند.پسر استاد با لبخند پشت سرم ايستاده بود ودو تا نون بربري داغ تو دستاش بود.
    _سلام آقاي صدر حالتون خوبه؟
    به گرمي دستي رو که به سمتم دراز شده بود فشردم
    _بهتره بهراد صدام کني
    با خوشحالي گفت:منم اميرم...تازه از راه رسيدين؟
    سر تکان دادم وهمراهش وارد خونه شدم.
    _رفته بودم واسه عصرونه ي مامان اينا نون بخرم...بفرما داغ داغه.
    يه تيکه از نوني که به طرفم گرفته بود کندم ويالله گويان از پله ها بالا رفتيم.
    خود استاد درو برامون باز کرد
    _خوش اومدي پسرم.
    صورتشو با علاقه بوسيدم وبه گلاره ومادرش که پشت دارقالي نشسته بودن سلام وخسته نباشيد گفتم.
    چشمم به فرش نيمه بافته افتاد ولبخند بي اختيار روي لبم اومد.کار داشت سريع پيش مي رفت.
    استاد بهم يه صندلي تعارف کرد و منم روش نشستم.نگاهي سرسري به خونه ي خالي انداختم وبه نظرم اومد يه چيزايي کم داره.
    خانوم رحيمي ازجاش بلند شدتا بساط عصرونه رو برپا کنه.و گلاره با مهارت رو پرداخت فرش،که همون قيچي زدن پرزها بود کار مي کرد.
    استاد با مهربوني بهش تذکر داد
    _حواست باشه ارتفاع پرز ها بايد نيم سانت بشه نه بيشتر نه کمتر.
    چيزي نگفت وفقط سرتکان داد.زيرچشمي داشتم نگاش مي کردم.يه مانتوي استخوني تنش بود که اندامش رو پُرتر نشون مي داد و شال آبي روشن روسرش که فوق العاده بهش مي اومد.از برجستگي پشت سرش معلوم بود موهاش بلنده وبراي پوشوندنشون مجبوره اونارو چند دور بپيچه و با يه کليپس بالاي سرش محکم کنه.
    استاد چيزي گفت ومن متوجه نشدم با شرمندگي پرسيدم
    _چي فرمودين؟
    _گفتم فضاي اينجا خيلي نور گير و عاليه.
    سرتکان دادم وحرفشو تاييد کردم.
    _همه ي هدف منم همين بود...دنبال يه جاي روشن با تهويه ي هواي مناسب مي گشتم.
    خانوم رحيمي امير رو صدا زد و استاد هم ببخشيدي گفت واز جاش بلند شد.
    _مامان عصرونه رو تو حياط بخوريم؟
    امير بود که اين سوال رو پرسيد.خانوم رحيمي با خجالت نگام کرد
    _ببين آقاي صدر کجا راحت ترن همونجا ميخوريم.
    پا از رو پا برداشتم ودستامو به حالت تسليم بالا بردم
    _تورو خدا منو با اين حرفا خجالت ندين.راستش من مزاحم شما نمي شم.بفرماييد هرجا دوست دارين عصرونه تون رو ميل کنين.
    استاد گفت:اين حرفا چيه پسرم.يه لقمه نون پنير که تعارف نداره.هم سفره مون شو ودل اين صفورا خانوم رو نشکن.
    _من اصلا اهل تعارف نيستم.حالا که اصرار دارين چشم درخدمتتونم.
    صفورا خانوم خجالت زده گفت:محبت مي کنين آقاي صدر.
    _اي بابا اين حرفا چيه...منم جاي برادر کوچيکتون.
    خيلي صادقانه نگام کرد
    -به مولا برام مثل امير ميمونين.
    استاد با خنده گفت:حالا يه بار يکي خواست اين صفورا خانوم مارو چندسال جوون تر نشون بده ببين تورو خدا خودش نمي خواد.
    چشام از تعجب گرد شد.
    _مگه غير از اينه؟...من که خدايي نکرده جاي پسرشون نميتونم باشم.
    همه به خنده افتادن وصفورا خانوم از خجالت سرخ شد. وبه آشپزخونه برگشت.استاد به حياط رفت وامير هم براي کمک به مادرش راهي آشپزخونه شد.حالا من وگلاره تنها مونده بوديم.واون تند تند با انگشت تاروپود رو ميگرفت و گره مي انداخت.
    _دستت درد نکنه کار خيلي جلو رفته.
    يه لحظه مکث کرد وبا صداي آرومي گفت:خواهش ميکنم.
    خيلي بي مقدمه پرسيدم
    _اين کار به درست لطمه نمي زنه؟...خب به هر حال بايد هر روز مدرسه بري مگه نه؟
    برگشت وبا بهت نگام کرد.منم بي اختيار غرق اون چشماي معصوم شدم...تکان خوردن شونه هاش وبعد طنين لطيف اون خنده هاي ريز وشادي بخش باعث شد از رويا بيرون بيام وحسابي جابخورم
    _شما فکر ميکنين من مدرسه مي رم؟
    مثل احمق ها فقط نگاش کردم.لبهاي مات صورتيشو به سختي رو هم مي فشرد تا نخنده.
    _من بيست وچهار سالمه آقاي صدر.
    بي اختيار به جلو خم شدم.اين يکي ديگه غير قابل باور بود.
    _بيست وچهار سال؟!!
    با خنده سرتکان داد و روشو ازم گرفت.با اين کار به خودم اومدم وخيلي معذب و دستپاچه از جام بلند شدم
    _واي منو ببخشيد.خيال ميکردم خيلي سنتون پايين باشه.اون لحن صميمي حرف زدنمم به خاطر...
    حرفمو قطع کرد وآروم وشمرده گفت:متوجه شدم... عذرخواهي لازم نيست.
    با خجالت سرمو پايين انداختم واز خونه بيرون زدم تا تو حياط يه نفس عميق بکشم.خنده هاي ريز گلاره هنوز ذهنمو قلقلک مي داد.


    ************************

    بعد از خوردن عصرونه که من جلوشون هزار بار رنگ عوض کردم،راهي همون هتل هميشگي شدم ويه اتاق گرفتم.هرچي هم استاد تعارف زد شب رو خونه شون بگذرونم قبول نکردم.
    صبح با انرژي بيشتري از خواب بيدار شدم وتصميم گرفتم اين بارکمي تو شهر بگردم.با بروشوري که تو هتل بهم داده بودن يه سر به مسجد و مدرسه ي آقا بزرگ زدم.واقعا اون دوتا مکان ،معماري خارق العاده اي داشتن.
    حوالي ساعت دوازده ظهر بود که به خونه رسيدم.بازم دوبار زنگ زدم و درو باز کردم.
    ايندفعه فقط گلاره وپدرش بودن.استاد با ديدنم جلو اومد وگفت:کجا بودي بهراد جان؟...از صبح منتظرت بوديم
    _يه سر به بناهاي تاريخي شهرتون زدم...ببينم اتفاقي افتاده؟
    _راستش من وبچه ها ديشب که رفتيم خونه يه فکري به سرمون زد...اين اتاق اولي نزديک در هال،بزرگ وجاداره.ميشه توش يه تخت گذاشت تا موقعي که مياي کاشان ازش استفاده کني و هتل نري...نظر خودت چيه؟
    پيشنهادش کمي غير منتظره بود.دستي به موهاي کوتاهم کشيدم وگفتم:اينکه خيلي خوبه اما...من نمي خوام مزاحم گلاره خانوم ومادرشون بشم.
    گلاره برگشت وبا لبخند مهربوني گفت:اينجا که خونه ي خودتونه آقا بهراد.من ومامان هم ساعت کاريمون مشخصه.از هفت ونيم صبح تا هشت شب.
    سر تکان دادم وبا قدرداني گفتم:اين لطف بزرگي به منه....خوب مي دونم اينجور چيز ها تو فرهنگ شما پذيرفته نيست.پس سعي ميکنم رفت وآمد هامو کمتر کنم.
    استاد دستشو پشتم گذاشت ولبخند پدرانه اي به روم پاشيد
    _شما جوون فهميده اي هستي ومنم بهت اعتماد دارم.
    اين حرفش درست مثل يه وزنه ي دويست کيلويي روشونه هام افتاد وچشمامو بي اختيار به زمين دوخت.
    _شما لطف دارين استاد.
    _خب پس تا غروب اوضاع اتاق رو مرتب مي کنيم...فعلا بهتره بريم خونه که صفورا خانوم واسه مهمون عزيزمون کوفته ريزه درست کرده.
    گلاره از جاش بلند شد وچادر مشکيش رو سر کرد. وجلوتر از من وپدرش از خونه بيرون رفت.هرکاري کردم نذاشتن از زير اين دعوت در برم.يه جورايي خجالت مي کشيدم مزاحمشون بشم.
    خوردن اون کوفته هاي کوچولو که تو کره سرخ شده بود وعطر دلپذيري داشت با سبزي خوردن وترشي ونان جوي کاشاني که ترد وخوش طعم بود در کنار خونواده ي صميمي و مهربون استاد بهم واقعا چسبيد.
    ديدن اينهمه خونگرمي ومهمون نوازي آدمو شرمنده مي کرد.دلم مي خواست يه جوري جبران کنم اما چيزي به ذهنم نمي رسيد.
    بعد از ظهر من وامير براي خريدن تخت خواب وسايل مورد نياز خونه به بازار رفتيم.واون بهم تو انتخابشون واقعا کمک کرد.
    با اينکه فقط شونزده سال داشت اما پسر خوش سليقه اي بود.وايده هاي خوبي هم مي داد.بهش که خيره مي شدم چشم هاي گلاره وخنده هاي خاص اونو مي ديدم.واين منو به خاطر قولي که به استاد داده بودم عذاب مي داد.


    ******************

    اولين شب حضورم تو اون خونه واقعا خيال انگيز بود.تا يازده شب تو حياط نشستم به آسمون کوير خيره شدم.وتحسينش کردم.بي نظير بود.
    قبل از خواب يه دوش سبک گرفتم ورو تختم دراز کشيدم.وهواي آشناي خونه رو به ريه هام سپردم.به فکرم رسيد اگه قسمت بود ،اين خونه رو از صاحب اصليش بخرم.
    صبح از صداي خنده ي شاد گلاره چشام واشد.بي اختيار از جام بلند شدم وپشت پنجره رفتم.
    چادرشو از سرش برداشته بود وبا سبکبالي تو باغچه ها قدم مي زد وغنچه ها رو مي بوييد.گاهي هم به مادرش چيزي مي گفت.اون بنده خدا هم با ناراحتي مدام تذکر مي داد يواش تر صحبت کنه تا من از خواب بيدار نشم.
    پنجره ي اتاقم پرده نداشت.خودمو از ديدشون پنهون کردم وبه ديوونه بازيهاش خيره شدم.
    از وجود اينهمه شور زندگي تو چشماي اون دختر، قلبم بي اراده تندتر تپيد.
    رفت گوشه ي حوض نشست وروي شمعداني ها آب پاشيد.وبعد دستاي خيسشو رو به آسمون بالا گرفت و چشماشو بست.
    ديدن اين صحنه برام درست مثل تصور يه روياي بهشتي بود.اما...
    چشامو از سر ناچاري بستم و خودمو کنار کشيدم.استاد بهم اعتماد کرده بود.

    دلم نمي خواست منو با اين سر و وضع ژوليده ببينن.پس سريع لباسمو عوض کردم وبراي گفتن سلام وصبح به خير از اتاقم بيرون اومدم.
    صفورا خانوم و گلاره از پله ها بالا اومدن وبا ديدنم دهنشون از تعجب باز موند.
    _سلام صبحتون به خير.
    _شمابيدارين آقا بهراد؟
    نگاهي به ساعتم انداختم وگفتم:من عادت دارم صبح زود بيدار شم مادر.
    از ديروز که نمک گير دستپخت صفورا خانوم شده بودم.مادر صداش مي زدم.به نظرم اومد اينجوري اون بنده خدا هم راحت تره.
    گلاره با کنجکاوي پرسيد.
    _پس سرو صداي ما بيدارتون نکرده؟
    با بدجنسي نگاش کردم وگفتم:بد نيست گاهي هم آدم از صداي خنده ي کسي بيدارشه.
    صفورا خانوم گلاره رو به طرف جلو هل داد وزير لب زمزمه کرد
    _ديدي گفتم بيدار مي شه.
    گلاره با بي خيالي شونه شو بالا انداخت
    _خب چيکار کنم نتونستم جلوي ذوق وشوقمو بگيرم.
    سرجام وايسادم وبالبخند به اون دوتا که زير گوش هم پچ پچ مي کردن وازم دور مي شدن خيره شدم.
    بوي خاک خيس تو ريه هام پر شد وذهنمو هوشيارتر کرد.برگشتم وبه حياط نگاه کردم.همه چيز براي شروع يک روز فوق العاده مهيا بود.
    ازپله ها پايين رفتم وکنار حوض نشستم.دستمو بي اختيار تو آب خنکش فرو بردم.وبا خودم فکر کردم چقدر اين کار لذت بخشه.
    چند مشت آب به صورتم پاشيدم وبعد مثل گلاره دستامو بالا گرفتم وچشامو بستم...چه حس خوبي بهم مي داد.انگار نور با شتاب بيشتري تو چشام مي ريخت وتمام وجودمو روشن مي کرد.
    صداي صفورا خانوم باعث شد نا خودآگاه چشام باز شه.
    _پسرم صبحونه ت آماده ست.
    سريع از جام بلند شدم وبه طرفش رفتم.
    _به خدا شما منو با اين کارها شرمنده مي کنين...به نظرم بهتربود تو همون هتل بمونم.
    صفورا خانوم اخم دلپذيري کرد وگفت:ديگه از اين حرفا نزنين.واقعا ناراحت مي شم...بيايد بريم تو.
    عقب وايسادم تا اول اون وارد بشه.گلاره پشت دار نشسته بود و داشت چله ها رو بررسي مي کرد.سرمو پايين انداختم ومثل پسر هاي خوب وسر به زير از کنارش گذشتم.
    از ديروز که واسه آشپزخونه يه ميز چهارنفره واجاق گاز روميزي خريده بودم.استفاده از اونجا راحت تر شده بود.
    صفورا خانوم فنجاني چاي جلوم گذاشت واز آشپزخونه بيرون رفت.چون خونه تقريبا خالي بود حتي صداي پچ پچ اونها هم تو فضا مي پيچيد.
    _بهت نگفتم کمتر از اين ديوونه بازيها در بيار...بيا تحويل بگير اون بنده خدا رو هم به درد خودت دچار کردي...رفتم صداش کنم بياد صبحونه بخوره ديدم اي دل غافل، دستاشو مثل تو ،رو به آسمون بالا گرفته.
    صداي خنده هاي ريز گلاره تو هال پيچيد ولبخند رو مهمون لبهام کرد.
    _خنده داره ديوونه؟...دوفرداي ديگه که جوون مردم با اين خل بازيهاي تو از دست رفت مي فهمي يه من ماست چقدر کره داره.
    _خب به من چه...مگه رو پيشونيم نوشته تورو خدا از من تقليد کنيد؟
    _فعلا که دلقک بازيهاي تو به مذاق آقا خوش اومده.
    _خودتو ناراحت نکن مامان جون...ديوانه چو ديوانه ببيند خوشش آيد.
    دوباره ضربآهنگ خنده هاي شادش بلند شد و ذهنمو بيشتر درگير خودش کرد.

    از کاشان که برگشتم،همش کلافه بودم.حتي حوصله ي قراري که آخر هفته تو رستوران شانديز با يلدا گذاشته بودم رو نداشتم.
    با اينکه اون دختر خوش سر وزبوني بود وبه حد کافي جذاب...اما نمي دونم چرا ديگه مثل قبل نمي تونستم باهاش راحت باشم.تغيير رفتارم به حدي چشم گير بود که حتي اونو که معمولا کم گلايه مي کرد به حرف آورد.اما من حقيقتا جوابي نداشتم که بدم.
    بعد از سفارش غذا،که طبق روال هميشه مال من شيشليک بود ومال اون ماهيچه،توسکوت شاممون رو خورديم و دوستانه از هم جدا شديم.وشايد اونقدر اين آخرين برخوردمون سرد بود که ديگه به زبون هيچ کدوممون نيومدبا هم قراري بذاريم.
    يه چيزي مثل خوره به جونم افتاده بود وداشت از درون پوکم ميکرد.ديگه نمي تونستم مثل گذشته از زندگيم واتفاقات دور وبرش لذت ببرم.
    هر روز که مي گذشت يه برگ از درخت عمر بابا مي افتاد وترس از دست دادنش همه ي دلخوشي هامو ازم گرفته بود.اونقدر نااميد بودم که حتي فرصت کوتاهي که برامون مونده بود ومي شد باهاش يه خاطره ي خوب از روزهاي آخرش بسازيم رو از دست رفته مي ديدم.
    داشتم يه جورايي از حقيقت فرار مي کردم وشايد مامان حق داشت بگه از خونه فراري ام.


    *********************************

    درو با بي حالي باز کردم و وارد شدم.اينبار ديگه ديدن کوروش تو خونه شوکه م نکرد.دفعه ي قبل هر کاري کردم اون کليد هارو ازش پس بگيريم،نشد که نشد.
    _چه زود برگشتي
    کت اسپرت سفيدي رو که تنم بود در آوردم و رو کاناپه پرت کردم.
    _تو که باز اينجايي.
    دستشو تو هوا تکان داد وبه طرف آشپزخونه رفت
    _برو بابا...از اين حرفاي تکراري و بي نتيجه خسته نشدي؟
    با خنده دنبالش راه افتادم وبراي اينکه حرصشو در بيارم پرسيدم
    _باز چي شده؟جميله جون خواستگار داره؟
    نگاه تهديدآميزي بهم انداخت و يه تابه کوچيک رو گاز گذاشت.
    _شام خوردي؟
    يه ليوان آب از بطري اي که رو ميز بود براي خودم ريختم وگفتم:آره توچي؟
    سوالم يه ذره بي معني بود.در يخچال رو باز کرد و دوتا تخم مرغ برداشت.
    _الآن مي خوام بخورم.
    _اگه مي دونستم اينجايي واسه ت يه پرس سفارش مي دادم.
    _بي خيال بابا،نيمرو رو عشقه...نگفتي چرا زود برگشتي؟
    يه نگاه به ساعتم انداختم وگفتم:همچينم زود نيست.
    _خب يادمه قبلا با يلدا جون بيشتر خوش ميگذشت.
    آب رو يه جا سر کشيدم و ليوانو رو ميز گذاشتم واز جام بلند شدم.
    _ديگه نمي گذره.
    _اين قضيه که به اون گيس گلابتون کاشاني ربطي نداره؟
    پوزخندي بي اختيار روي لبم اومد
    _برو بابا دلت خوشه.
    شونه بالا انداخت
    _چه مي دونم.گفتم شايد دونستن سن واقعيش احساسات جنابعالي رو دگرگون کرده.
    به طرف در آشپزخونه رفتم
    _نترس از اين خبرها نيست.
    تخم مرغ هارو با ارتفاع داخل تابه انداخت وروغن از توش بيرون پريد
    _هوي الاغ،مثل آدم آشپزي کن.
    واسه م يه چشم غره ي اساسي رفت
    _سرمن داد نزن هاااا...يتيم گير آوردي پاپتي؟
    دستمو رو سرم گذاشتم وگفتم:اي خدايه شوهر خوب واسه جميله جون پيدا کن بلکه افاقه کرد واين اينقدر سنگ يتيميشو به سينه نزنه.
    با خنده اداي منو در آورد
    _اي خدا يه کاري کن اين خرشه جميله رو بگيره.اونوقت من به گوربابام بخندم اگه بگم يتيمم.
    اخم هام به شوخي تو هم رفت
    _خجالت نمي کشي اين چرت وپرت ها رو ميگي؟
    _وا براي چي؟تو که از فيلتر خودم ردشدي وهمه جوره تاييد شده اي.خداييش حيف نيست باباي هلويي مثل تورو بذارم وبه اين کور وکچل ها بچسبم....بيا يه بار خريتتو ثابت کن و شوهرننه م شو...توبميري کيف داره هاااا.
    _گم شو بابا.
    يه تيکه نون برداشت و همونجا سرپايي به جون نيمرو افتاد و با دهن پر گفت:کوري نمي بيني خره.شانس در خونه تو زده...هم يه زن خوشگل البته جاي خواهر،نصيبت مي شه.هم يه پسر تاج سر به عنوان اشانتيون وسرجهازي.
    بلند خنديدم وگفتم:نخواستيم آقا،نخواستيم.
    يه قِر به کمر و اون گردن درازش داد وبا عشوه گفت:ايششش...حالا کي خواست بهت دختر بده.فکرکردي مامانم رو دستم مونده؟
    با خنده از آشپزخونه بيرون زدم وته دلم خدارو شکر کردم که تو اين اوضاع نابسامون زندگيم دوست خوبي مثل کوروش دارم.
    صبح تو موسسه با استاد علي اکبري قرار داشتم.بهم پيشنهاد داد به جاي تدريس فعلا تو يکي از تيم هاي تحقيقاتي مشغول بشم اينطوري رفت وآمدم خيلي کمتر و وقتم بيشتر بود.
    فکر بدي به نظر نمي رسيد.بايد بين سه تا گروه پيشنهاد شده يکي رو انتخاب مي کردم.و من تيم تحقيقي رو که روي شبيه سازي فيزيکي حرکت هوا در محيط دره اي کار مي کردن انتخاب کردم.يه جورايي کارشون عملياتي تر واعضاي گروه هم حرفه اي تر بودن.
    وبه قول کوروش از همه ي اينا مهم تر ناکامي بي سابقه ي خانوم طراوتي بود که ديگه نمي تونست مدام تو دست وپام بپيچه و مزاحمم بش


    ه. فرداي اونروز مامان باهام تماس گرفت و خواست شب روبهشون افتخار بدم و مهمونشون باشم.ديگه دعوت کردنشم اين روزها با طعنه بود.
    خودمم دلم ميخواست برم.خيلي وقت بود که بابا رو نديده بودم.دوست داشتم بعد مدتها بازم مثل قديما باهم بشينيم وفارغ از رابطه ي پدر وپسري يه گپ دوستانه داشته باشيم.چيزي که واقعا بهش نياز داشتم.
    کلمه ي نياز پوزخند رو بي اختيار روي لبام آورد.بازم همه چيو براي خودم خواسته بودم.حتي بابارو...واين روزاي آخر که سهم اون بود.
    برخلاف تصورم وقتي وارد خونه شدم مامان با مهربوني به استقبالم اومد.يه لحظه سر جام خشکم زد .تو ذهنم سريع شروع به محاسبه کردم.مطمئن بودم يه جاي کار مي لنگه.
    _سلام بهراد جان...خوبي مادر؟
    ابرو بالا انداختم و زير لب زمزمه کردم.
    _سلام ممنون...
    دستشو به طرفم دراز کرد.
    _بده من اون کتتو پسرم؛از راه رسيدي خسته اي.
    از جام تکان نخوردم.
    _خسته نيستم.
    يه لبخند خوشگل و پسر کُش اومد رو لبشو گفت :خدارو شکر
    وبعد دستشو عقب کشيد.به خودم جراتي دادم و پرسيدم .
    _خبريه؟!
    دستپاچه روشو ازم گرفت و به طرف آشپزخونه رفت.
    _نه چه خبري؟...قراره فقط بچه ها بيان و شام دور هم جمع باشيم.برو به بابات يه سري بزن،خيلي وقته منتظرته.
    با اينکه هنوز بابت رفتارهاي عجيبش قانع نشده بودم اما همين جمله که بابا خيلي وقته منتظرمه باعث شد بي اختيار پاهام به سمت اتاق کارش کشيده شه.
    صداي جر جر قلم رو کاغذ مي اومد.بابا داشت خطاطي ميکرد.تقه اي به در زدم و وارد شدم.
    _اجازه هست؟
    سر بلند کرد و عينکي که روي بينيش گذاشته بود برداشت و لبخند زد.
    _بيا توپسرم کي اومدي؟
    نگاه گذرايي به در و ديوار اتاق انداختم.با اينکه هيچ وقت اين اتاق تغيير دکوراسيون خاصي نمي داد و هميشه همين طور بود بازم نا خود آگاه چشمام به سمت کارهاي هنري بابا که قاب شده و به ديوار آويزون بود کشيده مي شد.
    _همين الان...راستي سلام
    پوست صورتش به زردي مي زد و چشماش بي فروغ تر از هميشه بود.
    _عليک سلام...بيا اينجا بشين.
    به صندلي اي که کنار ميز کارش قرار داشت اشاره کرد.به طرفش رفتم.
    _دارين چي مينويسين؟
    _يه دوبيتي از شهرياره.
    سرمو کمي جلو بردم و اون آخرين نقطه رو هم گذاشت و با صداي رسايي خوند.
    _گر بايدت شناختن و عشق باختن
    پس هيچ عاشقي تو نخواهي نواختن
    آنگه شناسمت که مرا نيز خود کني
    تا من منم،تو را به چه چشمي شناختن
    بي اختيار آخرين مصرع رو زير لبم زمزمه کردم و چقدر عجيب که درست وصف حال من بود.
    بابا بي مقدمه گفت:امشب آقا سيروس و خونواده ش هم ميان.
    زياد کنجکاوي واسه موضوعي که برام اهميتي نداشت نشون ندادم و سکوت کردم.
    _مامانت ميخواد تو به مسئله ي ازدواج جدي تر فکر کني.
    برگشتم و تو چشماي نگرانش زل زدم.دلم نيومد تند برم و بگم(اين زندگي منه و خودم بايد براش تصميم بگيرم نه مامان)
    _تو اين وضعيت من به تنها چيزي که فکر نمي کنم همينه.
    دستامو گرفت و فشرد.
    _اما اين خواسته منم هست.
    خودمو به اون راه زدم .
    _يعني دختر آقا سيروس چشم شمارو هم گرفته؟
    _ديگه داره دير ميشه بهراد.هم واسه تو، هم واسه من...دلم ميخواد قبل رفتنم ببينم که سر و سامون گرفتي.
    با التماس نگاهش کردم وتو دلم گفتم(الان نمي تونم بابا ...نه تو اين اوضاع بهم ريخته ي دور و برم که حسابي گيجم کرده)
    لبخند مطمئنش رو به صورتم پاشيد.
    _دختر سيروس يا هر کس ديگه فرقي برام نميکنه.من واسه تنهايي تو بعد رفتنم نگرانم.بزار خيالم راحت باشه که کسي هست قلبت با حضورش آروم بگيره.
    اشک تو چشام جمع شد.لعنت به اين بغض گلو گير که اينقدر راحت رسوام کرد .
    _بابا خواهش ميکنم از اين حرفا نزن.
    دستشو گذاشت پشت گردنم و سرموبه طرف خودش کشيد و توچشمام خيره شد.
    _فرار نکن...وايسا و با اين حقيقت روبرو شو.دلم ميخواد تو اولين کسي باشي که مرگمو باور ميکنه.
    قطره ي اشک درشتي رو گونه م سر خورد ومثل يه پسربچه ي ترسيده به آغوشش پناه بردم.
    _بابا اينو ازم نخواه.
    بوسه ي مهربوني رو موهام گذاشت و زير گوشم زمزمه کرد
    _بذار با خيال آسوده چشامو ببندم باشه؟
    مکث کرد.ومنتظر عکس العملم شد.خودمو از آغوشش بيرون کشيدم.وبه سختي سر تکان دادم.نمي تونستم ونمي خواستم دل نگرانيشو ببينم.اون پدري رو درحقم تموم کرده بود.ومن اين آسودگي خيال رو بهش مديون بودم.
  3. #3
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    صداي خنده ها بلند سيروس خان که ناشيانه سعي مي کرد به اتفاقي که براش افتاده بود جنبه ي طنز بده تو ذوق همه به خصوص آيسان که معذب به نظر مي رسيد زد.
    امامن برخلاف ديگران از اين کارش بدم نيومد.حداقلش اين بود که همه ي سعيش شاد کردن دور وبري هاش بود.کاري که اين روزا از کم تر کسي بر مي اومد.
    داشتم به شوخي بي مزه اي که باهام کرد مي خنديدم و سعي مي کردم با راحت نشون دادن خودم کمي خيال اون دختر رو راحت کنم.طفلي از وقتي اومده بود انگشت هاي کشيده وظريفش رو مشت کرده بود ورو زانوش فشار مي داد.
    يه شلوار تنگ تنش بود که پاهاي خوش تراشش رو عجيب به نمايش مي گذاشت. کت کوتاه تنگي هم همراهش بود که دکمه هاي جلوش بازواز زيرش يه تاپ مشکي براق پوشيده بود.ورنگ تاپ با کت وشلوار خاکستري که تنش بود کاملا هماهنگ به نظر مي رسيد.
    والبته در کنار اين لباس که واسه جلب توجه انگار دوخته شده بود،يه شال حرير هم رو سرش ديده مي شد که با نذاشتنش سنگين تر بود.همونم براي حضور داريوش شوهر خواهرم بود.وگرنه من وبابا که عمراً نامحرم مي بوديم.
    البته من خودم رو اين جور مسائل حساس نبودم وسعي ميکردم ديد روشني داشته باشم اما هرچقدر هم که آدم بخواد روشنفکر باشه باز اينجا ايران بود وهر نگاهي هم بي منظور نبود.
    خودمو هرگز جاي يه دختر نذاشتم اما چون همجنسامو مي شناختم وبا ديد يه مرد به ماجرا نگاه مي کردم.اگه دختر بودم هرگز لباس آيسان رو واسه اين جمع انتخاب نمي کردم.برخلاف پوشيدگي ظاهريش آدم باهاش يه جورايي انگار لخت به نظر مي رسيد.
    صداي مهتاج خانوم باعث شد به خودم بيام ودست از ديد زدن آيسان بردارم.
    _خب پسرم از کار وزندگيت چه خبر؟
    شونه هامو بالاانداختم وخيلي عادي گفتم:خبر خاصي نيست،طبق معمول روزمرگي هاوتکرار.
    مامان با زيرکي حرفمو رو هوا قاپيد و ادامه داد.
    _که البته اينجوري نمي مونه.هم خودش يه قول مساعدتي داده و هم من وهمايون يه فکرايي براش داريم مگه نه؟
    نگاهش به طرف بابا بود وتاييد اونو هرجورشده ميخواست.بابا لبخند پوزش خواهانه اي بهم زد وبا سر حرف مامان رو تاييد کرد.
    مهتاج خانوم داشت براي خودش موز پوست مي کند.
    _منظورت واسه ازدواجه باجي؟
    عادت داشتن همديگه رو باجي صدا بزنن.مامان لبخند مهربوني زد وسر تکان داد.
    مهتاج خانوم ابرويي بالا انداخت وبا ادا واطوار گفت:والله من که از جوون هاي امروزي چشم آب نميخوره البته دور ازحضور بهراد جون.
    سيروس خان مثل قاشق نشسته خودشو انداخت وسط.
    _دور وزمونه عوض شده خانوم.ديگه زمان ما نيست که هنوز عقل رس نشده دستمونو بذارن تو دست يکي وبگن بيا برو خوشبخت شو.الآن جوون هاخودشون بايد واسه سرنوشتشون تصميم بگيرن.ما هم تا همين حد حق داريم که از دور فقط نظارت کنيم.
    يه لبخند تاکتيکي اومد رو لبام وته دلم گفتم(آي قربون دهنت سيروس خان...نمرديم و ديديم يه حرف درست وحسابي به زبون آوردي)
    مهتاج خانوم رو ترش کرد
    _واسه خودت مي بري و مي دوزيا سيروس.اومديم واينا خواستن خودشونو دو دستي بندازن تو هچل ميگي وايسيم کنار ونگاهشون کنيم؟!...هيچکي بهتر از پدر ومادر صلاح بچه شو نمي خواد حتي خودش ...بد ميگم باجي؟
    مامان يه نگاه حق به جانب به من انداخت و گفت:نه والله...منتها کيه که قدر بدونه.
    نگاهمو ازش گرفتم وبه آيسان خيره شدم.يا بهتره بگم دوباره مشغول ديد زدنش شدم.حالا که ظاهراً به مامان قول داده بودم تکاني به خودم بدم پس بايد يه نگاه خريدارانه بهش مي انداختم.
    خب آيسان در يک کلام زيبا ولوند بود.چشم هاي عسلي وخمارش خوشگل ترين عضو صورتش به حساب مي اومد.وآدمو ناخودآگاه به خودش جذب مي کرد.لب وبيني کوچيکي داشت.پوستش سفيد بود و موهاش خرمايي روشن ولخت.
    اگه مي خواستم با دخترهايي که تو دور وبرم مي شناختم يه مقايسه ي ظاهري کنم اون يه جورايي از همه شون سرتر بود.والبته درکنارش خونواده ي خوب وتحصيلات عالي داشت.
    همه چيزش واسه يه همسر ايده آل بودن کافي بود.اما من انگار آمادگي لازم رو نداشتم.ذهنم مشغول بود ونمي تونستم راحت تصميم بگيرم.
    فرداي اونروز جلسه ي معارفه ام با اعضاي تيم تحقيق و روشن شدن حدود وظايفم بود.خوشبختانه چون گروه جوون وپر انرژي اي داشتيم کارها عقب نمي موند وتند پيش مي رفت.براي منم جز يه سري محاسبات آماري ورياضي کار زيادي وجود نداشت. قرار شد حضورم بيشتر جنبه ي نظارت رو اجراي پروژه رو داشته باشه.واين براي من يه موقعيت خوب بود.هرچند اکثر روزهاي هفته بيکار مي موندم.
    کوروش واسه ماموريت اعزام شده بود کرمان.وجاي خاليش بدجوري اعصابمو بهم مي ريخت.کلافه بودم نمي دونستم با اين بيکاري وتنهايي چي کار کنم.هنوز تا آخر هفته ورفتن دوباره م به کاشان دو روزي مونده بود.اما دلم هواي اون خونه و ديدن دوباره ي گلاره وخونواده ش رو داشت.
    بدون اينکه حتي يه لحظه ترديد به خودم راه بدم ساک کوچيکمو بستم و شبونه راهي کاشان شدم.
    اصلا نمي دونستم چرا دارم مي رم وبهونه و دليلم چيه.فقط ديگه نمي خواستم اين بي تابي و کلافه گي رو تحمل کنم.انگار براي طي شدن اين مسير 240 کيلومتري يه انگيزه ي قوي وجود داشت.

    ***************************
    حدود سه صبح بود که رسيدم.وقتي روي تختم دراز کشيدم و چشمامو بستم آرامش همه ي وجودمو در برگرفت ومن بعد مدتها يه خواب راحت کردم.
    البته يه خواب چهار ساعته.چون هفت صبح بيدار بودم.از جام که بلند شدم يکراست سراغ دار قالي رفتم.
    کار به اواسطش رسيده بود وترنج مرکزي رو به اتمام بود.وفرش داشت کم کم خودشو نشون مي داد.دستي به شيرازه هاي مرتب دو طرفش کشيدم واز دقت و نظمي که گلاره به خرج داده بود لذت بردم.کارش بي نظير بود.
    نگاهي به ساعت مچي ام انداختم هنوز بيست دقيقه تا اومدنشون وقت بود.لباسم رو عوض کردم تا براي خريد نون از خونه بيرون برم.دوست داشتم يه صبحونه ي دور همي باهاشون بخورم.
    دستم به طرف در رفت که بازش کنم اما گلاره زودتر درو باز کرد وبا بهت به من خيره شد.
    تکاني به خودم دادم ويک قدم عقب رفتم.
    _سلام گلاره خانوم.
    نگاهم به چهره ي معصومش که با چادر مشکي قاب گرفته بود خيره موند.باز اون حس آشنا ذهنمو قلقلک داد.وباعث شد عميق تر از هميشه به اون چشم ها خيره بشم.
    _سلام خوش اومدين.
    دوباره همون لبخند مهربون رو لباش نشست و جرات راحت تر برخورد کردن رو بهم داد.
    _تنهايين؟!!
    درو پشت سرش بست و چادرو از سربرداشت.
    _مامان هم تا يکي،دو ساعت ديگه مي رسه.
    _کاش زودتر مي اومدن صبحونه رو دور هم مي خورديم.استاد وامير چطور؟
    _امير که مدرسه رفته.بابا هم يه چندتا کار بانکي داشت و گفت صبح نمي ياد.مامان هم به کارهاي خونه بايد رسيدگي ميکرد...دارين مي رين بيرون؟!
    _مي خوام برم نون بخرم.فکر کنم يه نونوايي سرهمين خيابون ديده بودم.
    سرتکان داد وگفت:آره اتفاقا الآن که داشتم مي اومدم ديدم داره پخت ميکنه.

    از خونه بيرون زدم و قدم زنان به طرف خيابون رفتم.ماشينم رو چند متر بالاتر پارک کرده بودم واحتمال دادم گلاره موقع اومدن اصلا اونو نديده باشه.
    صف نون شلوغ نبود .بعدسه نفر نوبت به من رسيد ويه بربري داغ وبرشته گرفتم.از سوپر مارکت کنار نونوايي هم پنير خامه اي وحلوا شکري وکره خريدم.
    با يادآوري حضور گلاره تو خونه بي اختيار قدم هامو تندتر برداشتم ولبخند به لب مسير اومده رو ،برگشتم.وبه نظرم اومد تجربه ي اين لحظات چقدر برام آشناست.
    وارد خونه شدم ومستقيم به طرف آشپزخونه رفتم.گلاره داشت چاي دم مي کرد.باشنيدن صداي پام برگشت ولبخند زد.
    _اومدين؟
    دست دراز کرد تا نون رو ازم بگيره.نگاهم از روي صورت شاد ودلنشينش گذشت وبه دستاي کشيده وخوش فرمش رسيد.نمي دونم چرا يه لحظه هوس لمس اون دستها به سرم زد...اما سريع مسير فکر ونگاهمو تغيير دادم وعطر چاي تازه دم رو با خوشحالي به مشام کشيدم.
    _بفرمايين.
    بهم يه صندلي تعارف کرد ومن بعد از شستن دستام نشستم.تمام حواسم به حرکات فرز وتند اون بود.ميز صبحانه رو سريع چيد وفنجاني چاي هم جلوم گذاشت.
    _من با اجازه مي رم سر کارم.اگه چيزي خواستين حتما صدام کنين.
    با ترديد پرسيدم.
    _شما صبحونه نمي خورين؟!!
    _من قبلاً خوردم.
    _لااقل با يه فنجون چاي همراهيم کنين.آخه اينجوري که ...
    سرمو انداختم پايين وبه ميز صبحانه زل زدم.دوست داشتم اونم مي موند.بدون اينکه چيزي بگه از آشپزخونه بيرون رفت.نفسم رو با حرص فوت کردم وبه بخاري که از فنجون چاي بلند مي شد خيره شدم.اشتهام به همين آسوني کور شده بود.شايد کمي تند رفته بودم اما به هيچ وجه از بودنش نيت بدي نداشتم.



    ********************

    باصداي قدم هاي آهسته ش که به آشپزخونه نزديک مي شد سرمو بالا گرفتم.
    _من عادت دارم فقط تو ليوان سراميکي خودم که روش طرح باني خرگوشه رو داره چاي بخورم.
    خنده ي ريز وبا نمکش لبخند رو بي اختيار به لبام آورد.ديدن شوق کودکانه اش واقعا لذت بخش بود.
    صادقانه گفتم:يه لحظه فکرکردم از حرفم ناراحت شدين.
    توليوانش چايي ريخت و روميز گذاشت.يه صندلي هم واسه خودش عقب کشيد.
    _من معمولا چيزي رو به دل نمي گيرم.
    سبد نون رو وسط گذاشتم واينبار با جسارت بيشتري گفتم:پس خوشحال مي شم اگه لطف کنين باهام همراهي کنين.
    _خودتون رو با گفتن اين جملات زيادي محترمانه ودست وپا گير معذب نکنين.خيلي راحت ترم ميشه از کسي خواست باهاش صبحونه خورد.
    با تعجب به اون که داشت چاييشو شيرين مي کرد خيره شدم.هيچ وقت تصور نمي کردم حرف زدن با گلاره اينقدر آسون و بي قيد وشرط باشه.
    _شما نمي خورين؟
    به خودم اومدم و دست پيش بردم تا از سبد،نون بردارم.
    _چرا مي خورم.
    حضورش تو فاصله کمي که باهام داشت وخوردن اون صبحونه ي دونفره وشايد خاطره اي که قرار بود ازش بمونه به هيچوجه برام غريبه نبود.انگار از اين کنار هم بودن ها ، بارها وبارها بين ما وجود داشته و اين اولين باري نيست که من و اون اينهمه نزديک به هم بوديم.
    _امروز صبح وقتي منو ديدين،تعجب کردين نه؟
    سرشو بلند کرد وبه چشام خيره شد
    _انتظار نداشتم وسط هفته اينجا ببينمتون.
    زير لب زمزمه کردم
    _خودمم انتظار نداشتم.
    دست از خوردن کشيد وبا کمي مکث گفت:اتفاقي افتاده؟!
    با لبخند سر تکان دادم وگفتم:نه چيز خاصي نيست...يکم اين هفته سرم خلوت تر بود.دوست داشتم بيام وبه جاهاي تاريخي وتفريحي کاشان سري بزنم.
    ليوانش رو برداشت وبه دهانش نزديک کرد.
    _شما قبلا هم کاشان اومدين؟منظورم قبل از بافت اين فرشه.
    چشمام بي اختيار تنگ شدوبا دقت بيشتري به نگاه کنجکاوش خيره شدم.
    _بله يه چند باري اومدم.
    متفکرانه سرتکان دادوسکوت کرد.انتظار داشتم اون حداقل دليلي براي اين تصورات غيرمنطقي که تو ذهنم جولان مي داد پيدا کنه.خيلي بي مقدمه گفتم:وقتي اولين بار باهاتون روبرو شدم ، به چشمم آشنا اومدين.انگار که قبلا شمارو جايي ديده بودم.اما کجا...نمي دونم.
    نگاهشو ازم دزديد و محجوبانه به ميز خيره شد.
    _راستشو بخواين منم همين حس رو داشتم.ولي مطمئنم که شمارو قبلا جايي نديدم.
    _پس اين حس آشنا بودن آخه...فقط همين نيست حتي اين خونه هم برام يه جورايي آشناست.
    نگاهي به اطراف انداخت ولبخند زد.
    _براي من اينجا آشنا نيست ،اما خيلي دوستش دارم .به دل آدم مي شينه.
    به صندليم تکيه دادم.وتو چشماش خيره شدم.
    _شما تهران زندگي کردين؟چه مي دونم مثلا دوران دانشجويي؟...آخ اصلا يادم نبود بپرسم...شما دانشگاه رفتين؟
    _من تو دانشگاه کاشان تحصيل کردم.هيچ وقت هم گذرم به تهران نخورده.اونجام فاميلي ندارم.
    با نا اميدي نفسمو فوت کردم وگفتم:حدس مي زدم...اصلا براي خودمم اين موضوع عجيبه.منم مطمئنم تا حالا با شما روبرو نشدم.اما نمي دونم چرا اينقدر چهره تون آشناست.
    ابرويي بالا انداخت وسر تکان داد.
    _قدرت ذهني تون رو دست کم نگيرين.آدما ميتونن بعضي چيزهارو پيش بيني کنن.شايد ذهنتون از قبل آمادگي اين آشنايي رو داشته.
    زير لب زمزمه کردم
    _نمي دونم...شايد.


    ****************************

    دست دراز کرد تا فنجانم رو از روي ميز برداره.
    _يه چايي ديگه بريزم؟
    کمي رو صندليم جابه جا شدم وگفتم:نه مرسي.ديگه ميل ندارم.
    _مي تونم يه سوالي ازتون بپرسم؟
    پشتش به من بود و داشت ظرفهارو داخل سينک مي چيد.از فکري که به ذهنم رسيد بي اراده لبخند زدم.به خودش که نمي تونستم اعتراف کنم اما ،تصورش تو قالب خانوم اين خونه به دلم بدجوري نشسته بود و اين عقيده يه جورايي جذاب به نظر مي اومد.
    اونقدر توفکرم غرق بودم که متوجه نشدم برگشته و منتظر جوابمه.تکان مختصري خوردم وبي اختيار گفتم:البته...در خدمتم.
    _شما هم مثل پدرتون تو کار طراحي فرش هستين؟
    _نه،اما تجربه شو دارم...من کارشناس هواشناسي هستم.
    مردمک چشماش از شدت هيجان گشاد شد.وبا شوق پشت ميز نشست.
    _واقعا؟...يعني از همين هايي که ميان تو تلويزيون و آب وهوارو پيش بيني مي کنن؟!
    بعد از مدتها از ته دل خنديدم وگفتم:من تو کار تحقيق وتدريس اين رشته م.عضو سازمان هواشناسي نيستم.
    هيجانش کمي فروکش کرد و لبهاش با دلخوري آويزون شد.
    _يعني نمي تونين آب وهوا رو پيش بيني کنين؟
    تغيير حالات چهره ش عجيب تاثير گذار بودو گلاره اگه مي دونست تا چه حد اين تاثير ذهنمو درگير خودش ميکنه،هرگز جلوم نمي نشست وتو چشام زل نمي زد.
    _چرا نميتونم...اصلا کار منم آموزش پيش بيني وضع هواست.
    به صندليش تکيه داد وگفت:چه جالب...حالا شما شغلتونو دوست دارين؟
    _بيشتر از شغلم رشته ي تحصيليمو دوست دارم.راستش دلم مي خواست به جاي تدريس،رئيس يه ايستگاه هواشناسي حتي شده کوچيک تو يه منطقه ي ويژه ي آب وهوايي باشم.مثلا ارتفاعات البرز يا يه منطقه ي کويري.
    _آرزوي قشنگيه،اما مطمئنم براي رسيدن بهش تلاشي نمي کنين.
    از جواب رک وقاطعانه ش جاخوردم.
    _شما از کجا مي دونين؟
    ازجاش بلند شد.
    _واسه پرواز آدم بيشتر از دوتا بال به جسارت احتياج داره.
    مات نگاهش کردم.اما اون سعي نکرد توضيح بيشتري بده.هم کلام شدنم باهاش تمام معادلاتمو در موردش بهم ريخته بود.انگار هرچي بيشتر باهاش حرف مي زدم،براي هم صحبت شدن دوباره با اون تشنه تر بودم.
    جلوي سينک ايستاده بود وداشت ظرفهاي صبحانه رو مي شست. جرات به خرج دادم وپرسيدم.
    _شما رشته ي تحصيليتون چي بوده؟
    با کمي مکث جواب داد.
    _من حسابداري خوندم...کارشناسي قبول شدم اما با مشکلاتي که براي بابا و خونواده مون بوجود اومد مجبور شدم به نوعي ترک تحصيل کنم.وفقط يه فوق ديپلم معادل داشته باشم.
    اصلا تو صداش نه افسوسي بود نه حسرتي.انگار از يه خاطره ي دور داشت حرف مي زد.
    بي اختيار زمزمه کردم.
    _چقدر راحت با اين مسئله برخورد مي کنين.
    برگشت وبراي اولين بار خيلي جدي نگاهم کرد.
    _من تو امروزم زندگي ميکنم.ديروز وفردا برام اهميت چنداني ندارن.اگه بخوام به خودم سخت بگيرم.دنيا هم برام سخت مي گيره.
    چيزي نه به ذهنم اومد نه به زبونم.به ناچار سکوت کردم.حالا که بيشتر تو چشماش خيره مي شدم مي فهميدم که اون از لحاظ سني ازم چهارسال کوچيکتر ولي از لحاظ تجربه وآگاهي چهل سال ازم بزرگتره.اين منو يه جورايي شوکه مي کرد.وباعث مي شد تصورکنم جلوش مثل يه پسر بچه ي ده،دوازده ساله مي مونم.

    *****************************

    بعد از شستن ظرفها،به سراغ فرش رفت.من هم صلاح نديدم بيشتر از اين با بودنم تو خونه اونو معذب کنم.سوييچ و مدارکمو برداشتم وبعد از خداحافظي از خونه بيرون زدم.
    تصميم داشتم از باغ فين ديدن کنم واگه وقت شد به آرامگاه سهراب سپهري سري بزنم.حالا که فرصت داشتم شايد تو اين چند روز يه سر تا ابيانه هم مي رفتم.
    بعداز ظهر حدود ساعت چهار بود که به خونه برگشتم.ناهارو تو يه رستوران سنتي خورده بودم.
    مثل هميشه دوبار زنگ زدم و درو باز کردم.استاد براي استقبال ازم تا دم در اومد.
    _سلام پسرم خوش اومدي.
    از پله ها بالا رفتم.
    _ممنون استاد ،حالتون خوبه؟
    باهام دست داد وگفت:اي نفسي مي ياد وميره...استاد صدر چطوره؟
    _حالش چندان تعريفي نداره...
    سرمو پايين انداختم وبا ناراحتي به کفشام خيره شدم.صحبت درباره ي وضعيت جسمي بابا برام اين روزا سخت شده بود.
    دست استاد رو شونه م قرار گرفت
    _به خدا توکل کن بهراد جان.
    با نااميدي نگاهمو ازش گرفتم وبه صفورا خانوم که جلوي در منتظرم ايستاده بود دوختم.
    _سلام مادر.
    لبخند مهربوني زد وگفت:خوش اومدي پسرم.
    احساس کردم بايد براي اين زود اومدنم يه دليلي بيارم.به همين دليل همزمان با ورودم وبلند شدن گلاره از پشت دارقالي گفتم:اين هفته يه مقدار کارم سبک تر بود،تصميم گرفتم بيام وکمي هم کاشان واطرافش رو بگردم.
    باگلاره سلام واحوالپرسي مختصري کردم وبا تعارف استاد روي صندلي نشستم.
    _فکر خيلي خوبيه...اگه دوست داشته باشي آخر هفته دسته جمعي بريم روستاي نياسر.جاي با صفاييه.
    از پيشنهاد استاد استقبال کردم.
    _يه چيزايي در مورد آبشارش شنيدم.خوشحال ميشم اونجارو از نزديک ببينم.
    گلاره با هيجان گفت:نياسر مثل بهشت ميمونه.طبيعتش واقعا زيباست.بهش ميگن نگين سبز کوير.
    _پس واجب شد حتما ببينمش.با پنج شنبه ي همين هفته موافقين؟...ناهارم مهمون من که مادر به دردسر نيفتن.
    صفورا خانوم با مهربوني لبخند زد.
    _پيرشي پسرم.
    استاد از جاش بلند شد وبه طرف گلاره رفت.
    _خانوم خانوما حواست کجاست...پيش کشي رو فراموش کردي.
    لبخند پوزش طلبانه اي زد وگفت:هواي رفتن به نياسر اين شاگرد ناخلف وبي تجربه رو هوايي کرد استاد.
    آقاي رحيمي دستشو رو شونه ي اون گذاشت وبا مهربوني نگاش کرد.درک اين رابطه ي عاطفي و ديدن نگاههاي عاشقانه ي اون پدر ودختر به هم،برام نا آشنا نبود.من خودم هم اين لحظات رو بارها وبارها با پدرم تجربه کرده بودم.
    استاد به طرفم برگشت وبراي توضيح ايرادي که از گلاره گرفته بود بي مقدمه گفت:هر رج که بافته ميشه بايد بافنده گره هارو بادست بگيره وبه طرف جلو بکشه.اينجوري بن گره ها کاملا جمع ميشه و روي کار قرار ميگيره.اگه پيش کشي فراموش بشه،پشت فرش ناصاف وبي نظم ديده ميشه وارزش کارو پايين مي ياره.
    نگاهم با توضيحات استاد سخت وجدي شد.تصور اينکه امکان داشت چنين ايراد هاي جزئي اي ارزش هنري آخرين کار بابارو پايين بياره ،نگرانم مي کرد.
    گلاره که منو زير نظرگرفته بود گفت:دلواپس نباشيد آقا بهراد.من حواسم هست که کار خوب از آب در بياد...مطمئنم استاد صدر با ديدن اين فرش آرزو ميکنه که اي کاش باقي آثارش رو هم من بافته بودم.
    با لحن شوخ حرفاش واون طنزي که پشت تصورات به ظاهر مغرورانه ش بود،لبخند رو مهمون لبام کرد.خوشحال بودم از اينکه مي ديدم.اين دختر با استعداد اينقدر راحت وبي دغدغه حرف دلمو از نگاهم ميخونه.
    با خودم گفتم(خبر نداري گلاره خانوم،که اين استاد صدر نديده عاشق فرشي شده که تو داري مي بافي.)


    ***********************
    پنج شنبه صبح زود به طرف نياسر حرکت کرديم.ميخواستيم تا جايي که فرصت داريم از مکان هاي تاريخي وتفريحي اونجا ديدن کنيم.فاصله ي سي کيلومتري نياسر تا کاشان خيلي زود به پايان رسيد وما وارد مسير خاکي اونجا شديم.اولين چيزي که توجهمو به خودش جلب کرد کوچه باغ هاي تنگ نياسر بود که براي گذشتن ازش بايد گاهي توقف مي کرديم.تا مسير پرتردد ماشين ها خلوت تر شه.
    با راهنمايي استاد به طرف آبشار رفتيم.با اينکه مسافر چنداني هم وجود نداشت اما جاي پارک رو به سختي پيدا کردم و همگي پياده شديم.
    ازديدن عظمت وزيبايي آبشار نياسر دهانم ناخود آگاه باز موند.انگار خدا تکه اي از بهشت رو به کوير بخشيده بود.
    بي اختيار به طرفش کشيده شدم وقدمهامو براي رسيدن بهش بلندتر برداشتم.کمي از سطح ناهموار اطراف آبشار بالا رفتم.امير وگلاره هم پشت سرم اومدن.
    خنکاي قطرات شبنم گونه ي آب روي پوست صورتم خستگي جسم وذهنمو برطرف کرد.
    گلاره با هيجان دستشو زير آب برد وبي توجه به آستين مانتوش که حسابي خيس شده بود گفت:قشنگه مگه نه؟
    سرتکان دادم وبا علاقه به اون چشم هاي مشتاق که سرشار از شور وشوق زندگي بود خيره شدم.
    _خيلي.
    صفورا خانوم صدامون زد تا براي خوردن صبحونه پايين بريم.
    اولين مکاني که براي بازديد انتخاب کرديم،آتشکده ي تاريخي نياسربود، که بهش چهارطاقي هم ميگفتن.يه پرستشگاه از دوره ي ساساني که معماري گنبدش بي نظير بود.
    استاد به ستون هاي آتشکده اشاره کرد،که نماد چهار عنصر اصلي طبيعت بودن.وجالب اينجا بود که هرکدومشون يکي از جهت هاي اصلي جغرافيايي رو نشون مي داد.
    ديدن يه قلب تيرخورده ي کشيده شده رو يکي از ستون ها باعث شد ناخودآگاه اخم کنم.واقعا براي مردمي که اينقدر دم از تمدن دوهزار وخورده اي ساله ميزدن ديدن اين کارها تاسف برانگيز بود.
    چند متر پايين تر از آتشکده،چشمه ي اسکندريه بود که آبشار نياسر هم از اين چشمه منشا ميگرفت.
    استاد و صفورا خانوم براي خوندن نماز به مسجدي که اون اطراف بود رفتند ومن وامير وگلاره هم به باغ تالار که چشمه ي اسکندريه توش جاري بود رفتيم.درختاي بلند وکهنسال باغ اولين چيزي بود که به چشمم اومدن که البته اونم گلاره باعثش بود.
    اون جلوتر از من وامير راه مي رفت وبا علاقه به تنه ي درختا دست مي کشيد.انگار که بخواد اونارو نوازش کنه.
    ديدن اين برخوردها ازش برام چندان عجيب نبود.حالا ديگه مي دونستم اون دوست داره با لمس کردن اجزاي طبيعت باهاشون ارتباط برقرار کنه.
    لبهاش تکان نمي خورد وبه جلو خيره بود.اما حس مي کردم باهر دستي که به درختي ميکشه باهاش حرف ميزنه.
    فکر کنم متوجه سنگيني نگاهم رو صورتش شد که برگشت وبا لبخند جوابمو داد.
    _دارم جريان زندگي رو، کف دستم حس ميکنم.تجربه ي فوق العاده ايه...دوست ندارين امتحان کنين؟
    بي اختيار دستمو به طرف تنه ي درختي دراز کردم و سطح ناهموارشو لمس کردم.شايد تو اين ارتباط سطحي به ظاهر چيزي وجود نداشت اما من خيلي خوب تزريق انرژي هستي رو به پوست نازک کف دستم احساس ميکردم.
    اين ارتباط خيلي قوي تر از اون چيزي بود که تصورشو داشتم.شايد به درک بيشتري نياز بود که اون لحظه به هدف گلاره از اين کار برسم.ولي براي من همين ارتباط کوتاه هم کافي بود که احساس کنم ديگه تکه ي جداشده اي از مدار زندگي نيستم.اون دختر با اين کار ساده وبه ظاهر بي اهميت اولين درس خودشناسي رو بهم داده بود.

    ديدن عمارت کوشک در وسط باغ تالار و راه رفتن تو کوچه باغ هاي نياسر و برخورد با مردم صميمي ومهمون نوازش،معماري سنتي خونه هاو حتي لمس اون درهاي چوبي با کلون هاي آهني،يه خاطره ي قشنگ واسه آخر هفته م ساخت که اگه اون خبر بد رو خواهرم بهناز تلفني بهم نمي داد.شايد بيشتر از اينها تو ذهنم موندگار مي شد.حال بابا دوباره بد شده بود.


    ****************************

    با نگراني به تهران برگشتم.اينبار ديگه بيشتر از هميشه وظيفه ي کنترل اوضاع ورسيدگي به حال بابا رو شونه هام سنگيني مي کرد.
    بهناز وداريوش وبچه ها هم اونجا بودن.مامان مدام گريه ميکرد ونا خواسته بقيه رو هم تحت تاثير قرار داده بود.
    اولين کاري که کردم اين بود که خيلي جدي بهش تذکر دادم احساساتشو کنترل کنه.اگه قرار بود به خاطر اين وضعيت اشکي بريزه.اينکارو بايد تو خلوتش ميکرد.
    ازبهنازم خواستم بچه ها رو از اين محيط دور کنه.حضورشون تو خونه هم براي بابا که احتياج به آرامش داشت وهم براي اون دوتا که تجربه ي اين محيط افسرده ميتونست ذهنيت وخاطره ي بدي براشون داشته باشه نا به جا بود.
    برخلاف هميشه که داريوش حتما يه دليل مسخره براي مخالفت با من داشت اينبار خواسته هامو کاملا منطقي مي ديدو ازمامان وبهناز مي خواست که به نظرم احترام بذارن.
    مراقبت از بابا رو خودم به عهده گرفتم.ديگه تصميم نداشتم فرار کنم.تقريبا با اين حقيقت که اون به زودي ترکمون ميکنه کنار اومده بودم.وميخواستم براش از آخرين روزهاي زندگيش خاطره ي خوبي بسازم.

    کنار تختش نشستم وبه صورت پير وشکسته ش خيره شدم.از تصور چهره ي خودم تو سن شصت وهفت سالگي لبخند بي اختيار رو لبم اومد.اطرافيانم کاملا حق داشتن که بگن شباهتم به بابا خيلي زياده.
    چشماشو باز کرد وبا علاقه بهم خيره شد.
    _تو که هنوزم اينجايي.
    با شيطنت نگاهش کردم.
    _مگه قرار بود جايي برم؟
    کمي روي تختش جا به جا شد.
    _بهتره يه استراحت کوتاه داشته باشي.من حالم بهتره...
    براي اينکه خيالشو راحت کنم گفتم:باشه استراحتم مي کنم.اما فعلاميخوام پيشتون بشينم.
    چند لحظه خيره نگاهم کرد وبعد چشماشو بست.
    _بلاخره تصميمتو گرفتي يانه؟
    با به ياد آوردن خواسته ي مامان وتصور چهره ي آيسان اخمهام تو هم رفت.
    _من نمي تونم اينقدر زود تصميم بگيرم.اونم تو اين وضعيت که فکرم بدجوري مشغوله.
    _اما من رو تو حساب ديگه اي باز کرده بودم بهراد.
    _حرف يکي،دو روز نيست.صحبت از يه عمره بابا.
    چشماشو باز کرد.
    __تو پسرعاقلي هستي.مي دونم تصميم اشتباه نمي گيري.
    با ناراحتي نگاهمو ازش دزديدم.
    _اين جور کارها روحيه ي شاد وفکر آزاد ميخواد.من هيچ کدومشو ندارم.
    _پس دختره سيروس رو نميخواي.
    _دوست ندارم سرنوشت يکي ديگه قربوني تصميم گيري نادرست من بشه.دخترسيروس خان يا ديگري هيچ فرقي نميکنه.
    نفس عميقي کشيد و با حسرت نگام کرد.
    _دلم مي خواست تو رو با لباس دامادي ببينم.اما فکرميکنم ديگه فرصت چنداني نداشته باشم.خوب مي دونم که همين امروز وفردا رفتني ام.
    فکم بي اختيار منقبض شد.ودستامو مشت کردم.بابا که متوجه حال بدم شده بود ضربه ي آرومي رو شونه م زد وگفت:من پدر خودخواهيم مگه نه؟
    _خواهش ميکنم بابا از اين بحث بگذر...نگران نباش من براي اون قضيه حتما يه فکري ميکنم.
    _بذار با دلخوشي برم بهراد... باشه؟
    به سختي سر تکان دادم وسکوت کردم.اونقدر که اين روزا همه چيزو تو خودم مي ريختم وبروز نمي دادم،به حد انفجار رسيده بودم.
    به ديوان حافظ که روي ميز کنار تختش بود اشاره کرد وبراي عوض شدن حالم گفت:برام تفألي به حافظ بزن.
    دست پيش بردم تا کتاب رو بردارم.بابا عاشق اشعار حافظ بود.و چيزي که منو تو اين مورد هميشه شگفت زده ميکرد.ارتباط قوي اون با اين شعرها و از حفظ بودن کل ديوان بود.
    نفش عميقي کشيدم وکتاب رو باز کردم.نگاهم روي غزل آشنايي ثابت موند.کلمات جلوي چشام مي رقصيد اما زبونم نمي چرخيد که بخونمش.
    _نمي خواي بخوني؟
    سوال بابا منو به خودم آورد.با ترديد نگاهش کردم.
    _جان...جان بي جمال...
    مکث کردم وديگه نخوندم.اصلا هر کاري کردم نشد که بخونم.با نا اميدي سرمو پايين انداختم.صداي گرم ودلنشين بابا اين بار سنگين رو از رو شونه هام برداشت.
    _جان بي جمال جانان ميل جهان ندارد
    هرکس که اين ندارد حقا که آن ندارد.
    با هيچ کس نشاني زآن دلستان نديدم
    يا من خبر ندارم يا او نشان ندارد.
    بقيه ي غزل رو زير لب زمزمه کرد وبا آرامش سر تکان داد.هيچ وقت کسي رو نديده بودم که اينقدر راحت با مرگ خودش کنار بياد.بابا حتي تو آخرين روزهاي زندگيش هم هنوز بهترين وپر افتخار ترين الگوي زندگي من بود.

    ***********************

    با کمي مساعدتر شدن حال بابا و سرو سامان دادن به کارها دوباره راهي کاشان شدم.
    تو مسير مدام به اتفاقات اين چندوقت اخير فکرميکردم.مامان اينبار خيلي جدي تر از هميشه در مورد مسئله ي ازدواج باهام حرف زد وحتي يه جورايي اتمام حجت کرد.
    آدمي نبودم که اجازه بدم کسي بخواد برام تصميم بگيره،اما اين روزا به حدي از لحاظ فکري خسته ودلزده بودم که گذاشتم اون قراره خواستگاري از آيسان رو براي هفته ي آينده بذاره.قراري که شايد به جز من همه اونو جدي گرفته بودن.
    از آيسان چيزي نمي دونستم.وانگار اصلا مهم هم نبود که بدونم.براي من اون فقط دختر دوست صميمي مامان ويه همبازي دوران کودکي بود.کسي که هيچ وقت نخواستم در موردش کنجکاوي بيشتر ي نشون بدم يا روش حساب عاطفي واکنم.
    فقط مي تونستم بگم اون زيادي خوشگل وتا حدودي ايده آل به نظر ميرسيد و همين هم جنبه ي خودخواه شخصيتمو راضي مي کرد.
    ميتونستم به خودم اطمينان بدم که سهم من نميتونه بيشتر از اين هم تو زندگي باشه.
    کوروش از دستم حسابي عصباني بود.اون عقيده داشت که من زيادي دارم کوتاه ميام.وپايين بودن توقعاتم يه جورايي احمقانه ست.انگار که بخوام با خودم وسرنوشتم لج کنم.
    براش از آيسان و امتيازاتي که داشت حرف زدم و اون فقط يه پوزخند اعصاب خورد کن تحويلم داد.خودم هم درک مي کردم که دارم عجله مي کنم.اما فرصتي که بابا داشت خيلي کمتر از فرصتي بود که من براي گرفتن يه تصميم منطقي بهش نياز داشتم.
    سرمو با دلخوري تکان دادم تا اين فکر هاي ديوونه کننده از ذهنم بيرون بره.نگاهمو به جاده دوختم و سعي کردم به چيزهاي خوب فکر کنم.مثلا خنده هاي گلاره يا واکنش هاي هيجانيش،ارتباط عجيبي که با دنياي اطرافش داره،نگاه ساده ش به زندگي و اون باور وانديشه اي که پشت حرفهاورفتارشه...
    بايد صادقانه اعتراف ميکردم که اون تنها دختريه که از کم بودن شناختم نسبت بهش،احساس نا امني نمي کردم.
    اينبار که به خونه رسيدم،گلاره ومادرش در حال رفتن بودن.سلام وخداحافظيمون با هم يکي شد.ومن با حسرت به در که پشت سرشون بسته شد خيره موندم.
    برگشتم ونگاه گذرايي به خونه انداختم.همه چيز در ظاهر مثل سابق به نظر مي رسيداما مطمئن بودم يه چيزايي تو وجود خودم تغيير پيدا کرده بود.
    نوجوون شونزده،هفده ساله نبودم که از اين احساسات تازه سر در نيارم.خيلي خوب حس مي کردم که دلم مي خواد اونو بيشتر ببينم واز فکرايي که تو ذهنش ميگذره بيشتر بدونم.وحتي خودمو بهش نزديکتر تصور کنم.
    اين فقط کنجکاوي يا يه کشش جنسي وغريزي نبود.شايد مخلوطي از همه ي اينا ودرکنارش حس دوست داشتن بود.
    اون دختر و دنياي اطرافش انگار وادارم ميکرد بهش علاقه مند باشم.اما اين علاقه به صرف خواستن نبود.
    وارد اتاقم شدم و ازديدن پرده ي حريري که جلوي پنجره آويزون بود،لبخند بي اختيار روي لبم اومد.قاليچه کوچکي هم کف اتاقم پهن شده بود.انگار درنبودم حسابي براي اين اتاق سنگ تموم گذاشته بودن.چون به نظرم رسيد تميز تر از هميشه ست.
    نمي دونم چرا دلم مي خواست تصور کنم همه ي اينکارهارو گلاره برام انجام داده.وشايد حتي يه علاقه ي پنهاني چاشني کارش بوده.
    نمي خواستم به تصورات وخيالاتم پر وبال بدم.اصولا آدم خيالبافي هم نبودم اما اين حس تازه که فکر وذهنمو درگير خودش کرده بودنميگذاشت بي خيال اين بشم که بخوام همين حالا اونو کنار خودم داشته باشم.
    صبح با صداي گلاره چشام بي اختيار باز شد. _آقا بهراد؟ به سختي از رو تخت پا شدم و خميازه ي بلندي کشيدم.ساعت مچيم هشت صبح رونشون مي داد.صداي گلاره از آشپزخونه مي اومد. سريع لباسمو عوض کردم وبا چهره اي خواب آلود بيرون رفتم.گلاره با يه شال قرمز خوشرنگ و مانتوي مشکي تو چهارچوب در آشپزخونه ايستاده بود. _اي واي شما خواب بودين؟ صداي امير نگاهمو متوجه حضورش کرد. _به لطف سرکار خانوم ديگه بيدار شدن. _من معمولا سحرخيزم. اين جمله رو در جواب طعنه ي امير گفتم.وباهاشون سلام و احوالپرسي کردم. گلاره به ميزي که چيده بود اشاره کرد وگفت:فکر کردم شايد دوست نداشته باشين صبحونه رو تنهايي بخورين،با امير اومديم اينجا...آخه مامان وبابا صبح زود رفتن اصفهان.ما هم تنها بوديم. _خوب کردين اومدين...کار خاصي واسه استاد پيش اومده بود که رفتن؟ ظرف شکرو ،رو ميز گذاشت. _ديشب خاله ي مامانم عمرشو داد به شما...اونام ناچاراًصبح واسه تشييع جنازه رفتن. _خدا رحمتشون کنه. _ممنون...راستي ما واسه ناهارم مزاحم شما هستيم.فکرکنم امروزو مجبور باشين از دست پخت من بخورين. ته دلم از اينکه قرار بود اون آشپزي کنه،غنج رفت.اما محض تعارف گفتم:اي بابا،اين چه حرفيه.اصلا امروز ناهار به عهده ي من.از بيرون تهيه ميکنم. گلاره سريع عکس العمل نشون داد. _نه من خودم درست ميکنم،فقط زحمت خوردنش ميفته گردن شما. با خنده گفتم:تا باشه از اين زحمتا. امير با بي حالي رو صندليش جا به جا شد. _مثل اينکه اين وسط فقط منم که سرم بي کلاه مونده.ومجبور شدم از خواب نازنينم بگذرم. به اتاق خوابم اشاره کردم. _اگه خوابت مي ياد مي توني از تخت من استفاده کني. اين حرفو درنهايت خباثت وبدجنسي گفتم.تنها هدفم از اين پيشنهاد،فقط وفقط خلوت کردنم با گلاره بود.البته هيچ نيت بدي پشت اين خواسته نبود.فقط دوست داشتم بيشتر از روحياتش ودنياي درونش بدونم. گلاره بلافاصله مخالفت کرد. _نه امير بايد بعد از خوردن صبحونه بره سر درسش.دو روز ديگه امتحان فيزيک داره. با اينکه کمي توي ذوقم خورد،اما از رونرفتم. _پس بهتره زودتر صبحونه رو شروع کنيم...امير جان تو هم بعدش مي توني از اتاق خواب براي درس خوندن استفاده کني.اگه اشکالي هم داشتي من هستم،ميتونم کمکت کنم. امير کلافه سر تکان داد و استقبال چنداني از حرفم نکرد.اونم مثل هر نوجوون ديگه اي از تو منگنه قرار گرفتن بيزار بود. بعد از شستن دست و روم،پشت ميزکنارشون نشستم و نگام به ليوان سراميکي گلاره افتاد وبي اختيار لبخند زدم.خاطره ي اون صبحونه ي دونفره هنوز از ذهنم پاک نشده بود. هرسه در سکوت مشغول شديم.امير زودتر صبحونه شو تموم کرد وبه بهانه ي خوندن درسش از ما جدا شد. _ نري بگيري بخوابي...ميام بهت سر مي زنمااا. امير با بدعنقي دستي در هوا برايش تکان داد.با اشتياق نگاه جدي وسخت گيرانه ي گلاره رو زير نظر گرفتم.حتي اون اخم گذرا که ابروهاي کشيده ش رو بهم گره مي زد،برام جالب بود. متوجه سنگيني نگام شد. _به چي مي خندين؟ بي دليل خودمو کنار کشيدم و سعي کردم جلو خنده مو بگيرم.داشت طلبکارانه نگام مي کرد.اگه اون مي دونست چقدر اينجوري خواستني تر ميشه و منو مجبورميکنه که بخوام يه بلايي سر اون لباي خوشگل بيارم،واينميستاد با کنجکاوي بهم خيره شه. دستشو جلو چشام تکان داد. _شما حالتون خوبه؟ به خودم اومدم وسعي کردم تا حدودي قضيه رو ماستمالي کنم. _اين جدي بودنتون منو ياد خواهرم بهناز انداخت.راستش يه جورايي با امير همدردم ودرکش ميکنم. از دروغ شرم آوري که به زبون آوردم،اصلا احساس خوبي نداشتم.اما خب نمي تونستم راست راست تو چشاش زل بزنم وبگم(ببخشيد گلاره خانوم،اين نگاه طلبکارانه تون عجيب دوست داشتنيه وباعث ميشه فکراي ناجور به سرم بزنه.) ******************** با کمي مکث نگاهشو ازم گرفت و زير لب زمزمه کرد. _که اينطور. خيلي راحت مي شد فهميد متوجه دروغم شده.با ناراحتي سرمو پايين انداختم وبه تفکرات احمقانه ي چندلحظه قبلم پوزخند زدم...رو اون دختر چه حسابي بازکرده بودم؟...ميخواستم به چي برسم؟...من به استاد قول داده بودم. براي چند لحظه سکوت جو سنگينيو بينمون بوجود آورد.که من براي شکستنش مجبور شدم بي مقدمه بپرسم:اون تغييرات تو اتاق خواب کار شما بود؟ با خجالت نگاهشو ازم دزديد وبه ميز خيره شد. _فکرکردم اونجا يه پرده لازم داره.آخه صبح،آفتاب اذيت ميکنه. _اون قاليچه هم کار دست خودتونه؟ صادقانه گفت:بهترين کاري بود که تا حالا بافتم. با ناباوري نگاش کردم.سرشو بلند کرد وتو چشام خيره شد.اون بهترين کارشو زير پاي من انداخته بود. _مي تونم بپرسم چرا؟ حتي خودمم نمي دونستم دقيقا چه هدفي پشت اين سواله.اما دوست داشتم جوابي بده که انتظارشو دارم. _شما تو يکي از بحراني ترين لحظات زندگي جلوي راهمون قرار گرفتين...ما حدود چند سالي ميشه با حقوق از کار افتادگي بابا که از بيمه ميگيره زندگيمونو ميگذرونيم.واين حقوقم خيلي ناچيزه.از اين طرف هم مجبور شديم خونه مون رو که يک ملک موروثي تو خيابون شاهد بود بفروشيموبابا سهم خواهر وبرادراشو بده.با پولي هم که برامون مونده بود خونه ي کوچيکي تو لتحر که پايين شهره بخره.اين براي بابا يه جورايي مايه ي سرافکندگي بود.جون نه مي تونست کاري انجام بده نه براي بهتر شدن اين وضع قدمي برداره.انصراف من از دانشگاه و کارکردن روزمزدي مامان تو يه توليدي مانتو و نامهربوني دوستها وهمکاراش بعدشم خونه نشيني باعث افسردگي بابا شد...شايد بزرگترين آرزوي من ومامان وامير بعد همه ي اين اتفاقات فقط بهتر شدن حال بابا بود...پيشنهاد شما اونو انگار دوباره زنده کرد.موقعي که من تصميم گرفتم اون فرشو ببافم نه تجربه اي داشتم نه تمريني براي اينکار...فرش بافته بودم اما نه به اين وسعت وبا نخ مرغوب.فقط جسارتم بود که بهم کمک کرد رو خواسته م پافشاري کنم.ميخواستم بابا رومجبور کنم به خاطر بي تجربگيم نسبت به اين قضيه احساس مسئوليت کنه.و بفهمه حضورش چقدر ميتونه مفيد وموثر باشه.نتيجه شم که دارين مي بينين.واقعا از اين رو به اون رو شده...البته منکرمسئله ي ماديشم نميشم.خب قرار داد با شما باعث شد مامانم ديگه تو اون توليدي کار نکنه وباعث شرمنده بودن بابام نشه...حالا خودتون قضاوت کنين در برابر محبت شما واقعا ارزششو نداشت بهترين کارمو بهتون هديه بدم؟ در مقابل سوالش سريع واکنش نشون دادم. _نه من نميتونم همچين هديه ي با ارزشيو قبول کنم.اين ديگه واقعا زياديه. با لبخند از جاش بلند شد. _کار خوب شما خيلي بيشتر از اينها ارزش داره.خواهش ميکنم قبولش کنين. _نمي دونم چي بگم اما ازتون ممنونم. دست جلو آورد تا فنجونمو برداره. _يه چايي ديگه ميخورين؟ نمي خواستم صحبتامون همينجا تموم بشه. _ممنون ميشم اگه برام بريزين. فنجان چاييمو جلوم گذاشت و دوباره پشت ميز نشست. _حالا من ميتونم يه سوالي از شما بپرسم؟ دستامو توهم قلاب کردم،به صندليم تکيه دادم ومثل آدمايي که زيادي به خودشون مطمئناً بهش زل زدم. ***************** _البته... بفرمايين. _اون حرفي رو که در مورد جدي بودن من زدين وبعدشم به خواهرتون ربطش دادين حقيقت داشت؟!...راستش من اينو تو نگاهتون نديدم. از سر ناچاري خنديدم وصميمانه اعتراف کردم. _چيزي هم وجود داره که من بتونم از شما پنهون کنم؟ _فکر نميکنم...نمي خواين حقيقتو بگين؟ کمي خودمو جلو کشيدم.وبراي اينکه موضوع صحبت رو عوض کنم گفتم:شما چطور ميتونين اينقدر راحت همه چيزو تو نگام بخونين؟ لبخند دلگرم کننده اي زد ومتواضعانه گفت:کار چندان سختي نيست.فقط يکم کنجکاوي براش لازمه.البته اين فقط درمورد شما صدق نميکنه.من معمولا حرفاي ناگفته رو از نگاه آدما ميخونم. با شگفتي نگاش کردم.و اون چون ديد قانع نشدم برام بيشتر توضيح داد. _من انواع اشک ها ولبخند هارو مي شناسم.با زاويه ي نگاه ها آشنام.حتي يه پلک زدن ساده هم برام بدون دليل نيست.واسه همين يه تغيير کوچيک هم تو صورت کسي،از نگام پنهون نمي مونه. _اين واقعا باور نکردنيه. _خب وقتي چيزي سالها مشغله ي فکري آدم باشه زيادم دور از باور نمي رسه.مثلا همين گريه کردن آدمها.من مي دونم اشکي که از گوشه ي خارجي چشم ميريزه از خشمه.تو وجود آدم گرما وسفتي ايجاد ميکنه،اعتماد به نفسمونو ميگيره وميزان آسيب پذيريمون رو به ديگرون نشون مي ده...واشکي که باعثش غمه از گوشه ي داخلي چشم پايين مي ياد.مسيرشم اطراف بيني وگونه ولب هست.علتشم واضحه که تجربيات تلخ زندگيه.باعث افتادن شونه ها وخم شدن سر ميشه...اشکي هم که علتش ترسه از تموم چشم مي ريزه وديد آدمو تار ميکنه.درست مثل همون کاري که ترس با آدم ميکنه.نميتونيم ببينيم ودرست فکر کنيم...بازم بگم؟ سرمو با شگفتي تکان دادم. _خواهش ميکنم ادامه بدين. با کمي مکث گفت:اشک هاي ديگه اي هم هست...مثلااشک ناشي از خجالت وشرم يا اشک شوق...اما اشک مخلوط بدترين نوع اشکه.اين اشک به خاطر ترس وغم وخشم وشرم مي ريزه.يه تاثير ويرون کننده هم داره.چون از سر عصبانيت عضلات سفت ميشه.با غم سر پايين ميفته،از ترس تن آدم مي لرزه .خميدگي بدنم به خاطر خجالت وشرمه...احساس ميکني سردته در حاليکه داغي،مي لرزي با اينکه سعي ميکني آروم باشي.وتموم اينها باهم در نهايت باعث حالت تهوع ميشه...از نظر من بهترين اشک،اشک شوقه.به آدم درک وبصيرت ميده وباهاش احساس رهايي ميکنيم.البته هيچ نوع اشکي بي فايده نيست.همه شون به جاش براي آدم ضروريه...فکر کنم به اندازه ي کافي توضيح داده باشم. مشغول جمع کردن ميز صبحونه شد. _چاييتون سرد شد،بدين عوض کنم. به حالت نفي سر تکان دادم. _مرسي ميل ندارم...راستشو بخواين اين چايي هم بهانه بود.کنجکاو بودم از افکار وتصوراتتون بيشتر بدونم. لبخند مطمئنشو ازم دريغ نکرد. _از چهره تون ميخونم که نا اميدتون هم نکردم.اما من آدم خاصي نيستم.تفکراتمم عجيب غريب نيست باور کنين...فکر ميکنم اگه همش اينجا بشينيم و حرف بزنيم نه وقت ميکنم غذا بپزم نه حتي شده يه رج ببافم.اينجوري پيش بره بدقول ميشم هااااا. با به ياد آوردن وضعيت بابا وفرصت کمي که داره نا خودآگاه اخم کردم وبه ميز خيره شدم. _راستش فراموش کردم بهتون بگم من ميخواستم اگه امکان داره کمي زودتر کارو ازشما تحويل بگيرم.حال پدرم چندان مساعد نيست. جلوي سينک ايستاد و در حال شستن ظرفها به جاي جواب دادن به خواسته م پرسيد _خيلي بهش علاقه دارين؟ _خب اون پدرمه. _بهش وابسته اين. نگاهم نمي کرد.با تاسف سر تکان دادم. _درسته...اما با وجود داشتن بيست وهشت سال سن،از اين موضوع خجالت نمي کشم. _دقيقا به همين دليلم ازش فرار ميکنين. بهت زده نگاهش کردم. _از بابام؟!! به طرفم برگشت وخيلي جدي گفت:از حقيقت رفتنش. خواستم انکار کنم. _نه من فرار نمي کنم.فقط پذيرش اين موضوع برام سخته. _مي ترسين مگه نه؟ _من عاشق پدرم هستم.تصور نبودنش برام آسون نيست. از کنارم گذشت واز آشپزخونه بيرون رفت.نمي تونستم به همين آسوني از حرف زدن باهاش بگذرم.سريع از جام بلند شدم و دنبالش راه افتادم. گلاره پشت دار قالي نشست. _مي دونين نقطه ي مقابل عشق چيه؟ مي دونستم پرسيدن اين سوال بدون علت نيست.بي اختيار زير لب زمزمه کردم. _نفرت. با لبخند سرتکان داد. _نه...نفرت وعشق مثل دو روي سکه مي مونن.از هم جدانيستن.نقطه ي مقابل عشق،ترسه...ترس عشق رو شرطي ميکنه.درهارو روي حقيقت مي بنده وباعث فرار آدم از اون ميشه،خودشو تو وجودمون پنهون ميکنه وبه طرف مقابلمون نا خواسته صدمه مي رسونه...اما عشق بر خلاف اون آدمو محدود نميکنه،شرط نمي ذاره،آغوششو باز ميکنه تا بقيه در موهبتش سهيم بشن. حرفاش در نهايت سادگي سرشار از معاني عميق عرفاني بود.ودونستن اين موضوع منو در پاسخ دادن فلج مي کرد. _ميشه بدونم براي چي بحث رو به اينجا کشوندين؟ حتي اين واکنش من هم از رو ترس بود.دست از کشيدن پودها برداشت وبه طرفم برگشت. _دلم نمي خواد چيزي بگم که باعث ناراحتيتون مي شه اما...شما از حقيقت مرگ پدرتون مي ترسين.واين باعث فرارتون از اين موضوع ميشه.واسه همينه که هروقت کسي از حال پدرتون مي پرسه اخم ميکنين ولبهاتون بي اختيار جمع ميشه.واون ترس وقتي نگاهتونو مي دزدين وبه جاي ديگه اي خيره ميشين قابل لمسه. با عصبانيت از جام بلند شدم.وسعي کردم مخالفت کنم. _شما دارين اشتباه ميکنين. جدي تر از هميشه نگاهم کرد. _شما عاشق پدرتون هستين اين درست...اما وقتي از حقيقت مرگش فرار ميکنين يعني مي ترسين.واين ترس درست نقطه ي مقابل عشقيه که بهش معتقدين. خودخواهانه از خودم دفاع کردم. _اين ترس هرچقدرم قوي باشه باز نميتونه عشقي که به پدرم دارم ازم بگيره. _اما ميتونه فرصتي که باقي مونده تااين روزاي آخرو کنارش باشين ازتون بگيره. با نااميدي دوباره سرجام نشستم واينبار قبول کردم که اون درست ميگه.من خودمم به اين موضوع رسيده بودم. _شما با آگاهي تمام حرف مي زنين.اين آدمو واسه جواب دادن مردد ميکنه.اما با همه ي اين چيزا،حرفاتون درباره ي مسئله ي عشق خيلي جالبه. صداي امير نگاه هردومونو به طرف در اتاق خواب کشوند. _که فکر نکنم جوابي براش داشته باشين.اما درمورد مسئله ي مکانيک چرا...مطمئنم ميتونين جوابشو پيدا کنين. ازديدن اون نگاه عصباني ورگ گردن برجسته شو يه رديف شويدي که بالاي لبش سبز شده بود بي اختيار خنده م گرفت.جوجه خروسمون عجيب غيرتي شده بود. ******************** از جام بلند شدم وبه طرفش رفتم. _باشه بريم ببينيم نظريه ت تا چه حد ميتونه درست باشه. وارد اتاق شديم.امير هنوز داشت بدبينانه نگام ميکرد.دستمو روشونه ش گذاشتم وخيلي جدي تو چشاش زل زدم. _من هر خري که باشم دزد ناموس نيستم،پس نترس. سرشو پايين انداخت.انگار فهميده بود زيادي تند رفته. _حالا بده اون دفترو ببينم چند مرده حلاجم. _شرمنده آقا بهراد...راستش نمي خواستم... حرفشو قطع کردم. _نمي خواد توضيح بدي امير.من خودم خواهر دارم.ميدونم دردت چيه.مخصوصا اگه خواهر آدم يه چند سالي هم بزرگتر باشه. دفترو جلوم واکرد وچيز ديگه اي نگفت.مسئله رو براش حل کردم و حتي اون مبحثو يه دور ديگه توضيح دادم. با اينکه کارم باهاش تموم شده بود،اونجا موندم.نمي خواستم اعتمادشو از دست بدم.وکاري کنم که تصور کنه ،فکراي ناجور تو سرمه. امير داشت زيرچشمي نگام ميکرد.انگار تو گفتن چيزي ترديد داشت. _سوال ديگه اي هم هست؟ خيلي بي مقدمه گفت:گلاره دختر ساده ايه.به اين حرفاي عجيب،غريبش نگاه نکنين.اونم مثل بقيه ي دخترها زود احساساتي مي شه...نميخوام ضربه بخوره. تو چشام زل زد وسکوت کرد.دستمو پشت گردنش گذاشتم وگفتم:من واسه خواهرت احترام فوق العاده اي قائلم امير...مطمئن باش هرگز از طرف من آسيبي بهش نمي رسه.اينو بهت قول مي دم. امير با ترديد نگاهشو ازم گرفت وبه کتاب دوخت.انگار زياد هم مطمئن نبود.کلافه وعصبي به نظر مي رسيد. _اون يه خواستگار سمج داره که اسمش عماده...گلاره هم... پشيمون از گفتن ،باقي حرفشو خورد.انگار از چيزي که ميخواست بگه زياد مطمئن نبود. سکوت بي دليلش اعصابمو بهم ريخت. _ميشه بگي منظورت از اين حرفا چيه؟ _اينجا محيط کوچيکه.نميخوام زندگي خواهرم به خاطر حرف يه مشت آدم بيکار بهم بريزه. حرفاش بيشتر از اينکه روشنم کنه،گيجم ميکرد. _تو از من چي ميخواي؟ با ناراحتي سرشو پايين انداخت. _بهش نزديک نشو.اونو درگير خودت نکن...بذار فکر کنه هنوزم عماد بهترين مرديه که تو مسير زندگيش قرار گرفته. باناباوري خنديدم.اين خواهر وبرادر باعث بهت وحيرتم مي شدن. _هي پسر تو مطمئني شونزده سالته؟ در جواب شوخيم لبخند محوي زد. _بهم نمي ياد از اين حرفا بزنم؟ _راستشو بخواي نه...اما اين حرفو ازم قبول کن،خواهرتو دست کم نگير.اون خيلي بزرگتر از تصورات من وتوئه. _اما زندگي رو از ما دوتا ساده تر ميگيره. عميق نگاهش کردم. _من از حرف زدن باهاش منظور بدي ندارم. سرشو تکان داد. _مي دونم .اما اون... گلاره ضربه اي به در زد. _براتون هندونه آوردم...بيام تو؟! امير از جاش بلند شد وبه طرف در رفت و وسايل پذيرايي رو از دستش گرفت. _مامان اينجا رو يه جورايي خونه ي دوممون مي دونه.يه چندتا خورده ريز واسه مواقع لزوم آورده وگذاشته. _ايشون واقعا لطف دارن.دستشون درد نکنه. امير هندونه رو به طرفم گرفت. _هوا گرمه مي چسبه... بفرمايين. گلاره روي تخت نشست. _محبوب ترين ميوه ي ما کاشوني ها همين هندونه ست. بالبخند يه تکه برداشتم ومشغول شدم.امير کتابشو بست وگفت:نبودي گلاره ببيني آقا بهراد چقدر خوب درسو توضيح مي داد.عين يه معلم. _اي بابا اونقدرام تعريفي نيستيم.اين دوتا مسئله رو هم نتونم حل کنم که واويلاست.آخه واسه دوره ي کارشناسي فيزيک خوندم. امير باحسرت به چهره ي خواهرش خيره شد. _معلومه بچه ي درسخوني بودين ...مثل گلاره. _واقعا هيچ راهي نبود که انصراف ندين؟ اين سوالو کنجکاوانه از گلاره پرسيدم.خنده ي آرومش بدجوري به دلم نشست. _من از اين کار پشيمون نيستم. با ترديد پرسيدم. _يعني الان تو زندگيتون احساس شکست نميکنين؟!!...دلتون نمي خواد جاي همکلاسي هاتون باشين.يا چه مي دونم تحصيلات عاليه داشته باشين؟! با اطمينان گفت:خب من هيچوقت با اين ديد بهش نگاه نميکنم. به خاطر موفقيت ديگرون غبطه نميخورم.از شکست خودمم غمگين نميشم چون ما واقعا نمي دونيم تو حساب وکتاب الهي چي موفقيت وچي شکسته...شايد همين الان من از همکلاسي هام آدم موفق تري باشم.اينو قبول ندارين؟ درسکوت سرتکان دادم وبه ظرف ميوه خيره شدم.بايد براي خودم وعمري که پشت سر گذاشته بودم دل مي سوزوندم.اين دختر بايه فوق ديپلم معادل اما با ديد روشن و ذهن آگاه، کجا و من با اينهمه مدرک تحصيلي دهن پرکن وذهن خاموش ومحدود کجا. اون آخر راه بود ومن هنوز اندر خم يک کوچه بودم. ناهار خوشمزه اي که گلاره پخته بود رو دور هم و با خنديدن به شوخي هاي اون دوتا خورديم.جدا از دست پخت خوبش،چيدمان ميز و آرامشي که به اطرافيانش مي داد ناخود آگاه باعث مي شد آرزو کنم اي کاش اون براي هميشه خانوم اين خونه بمونه.اما...از اين حس که هر روز قوي تر مي شد فرار ميکردم. نمي دونم دقيقا از کجا اين فکر آب ميخورد،اينکه تصور کنم نبايد به اون دختر نزديک شم. استاد بهم اعتماد کرده بود وامير ازم قول گرفته بود.ولي اينها دلايل قانع کننده اي نبودند.يه ترس اين وسط وجود داشت.ومن خوب حسش ميکردم.اما نمي تونستم منشاشو پيدا کنم.ترسي که بي دليل منو از اون، علي رغم کششي که بهش احساس ميکردم دور مي کرد. بعد خوردن ناهار ميزو من جمع کردم وامير ظرف هارو شست.انصاف نبود با وجود اينهمه زحمتي که گلاره کشيد،اين چند تا کار کوچک رو هم به عهده ي اون ميگذاشتيم. رفتار امير نسبت به چند ساعت قبل خيلي بهتر شده بود.وتقريبا مطمئن بود،من در نزديک شدن به خواهرش نيت بدي ندارم.به همين دليل بعد شستن ظرفا سراغ درسش رفت.و اينبار ديگه با شک وترديد نگام نکرد. منم به هال برگشتم ودر سکوت به صداي کوب کوب شانه ي سنگين که با دستهاي ظريف گلاره روي پود ها مي خورد گوش دادم.چقدر اين صدا با تپش قلب آدمي يکي بود.انگار در کالبد فرش هم روح زندگي دميده مي شد.واين بي ارتباط نبود با حضور اون،که عاشقانه گره به گره اضافه ميکرد. خيلي ناخود آگاه پرسيدم. _چطور ميتونين اينهمه انرژي خوب ومثبت به محيط واطرافيانتون منتقل کنين؟ دست از کار کشيد وبه طرفم برگشت.احساس کردم منتظر توضيح بيشتري هست. _شما هميشه لبخند ميزنين وپر انرژي هستين.حتي شده از چيزاي کوچيک هيجان زده ميشين وارتباط فوق العاده اي با دنياي اطرافتون دارين.اعتماد به نفستون هميشه بالاست ودر کنار همه ي اينا يه آرامش عجيب تو وجودتون هست که خيلي سريع به ديگرون منتقل ميشه...ميخوام بدونم دليلش چيه . لبخند دلگرم کننده اي زد وسرشو پايين انداخت. _من اينو يکبار هم قبلا گفته بودم.به خودم سخت نميگيرم وتو امروزم زندگي ميکنم. به حالت نفي سر تکان دادم. _نه اين تنها نميتونه باشه.مطمئنم يه هدف بالاتري پشت اين نوع زندگي کردن هست. خودمم نمي دونستم به چه دليلي اينقدر اصرار داشتم از دنياي درونش بيشتر بدونم. عميق نگام کرد. _چرا با ديد ساده تري به اين موضوع نگاه نميکنين؟...من فقط ميخوام از زندگي کردن لذت ببرم.و در کنارش اين حس خوب رو به ديگرون هم ببخشم. با ناراحتي سرمو پايين انداختم. _پس نميخواين توضيح بيشتر بدين؟...شايد چون منو يه غريبه مي بينين. خيلي نرم ولطيف اعتراض کرد. _آقا بهراد اين چه حرفيه؟...من فقط ميخوام اين موضوع رو پيچيده ش نکنيم. وديد زياد فلسفي بهش نداشته باشيم...باشه حالا که اصرار دارين بهتون ميگم.همه ي هدفي که شما ازش حرف ميزني تو يه جمله خلاصه ميشه از موهبت آفريدن درست استفاده کنم. _آفريدن؟!! سرتکان داد و با اطمينان گفت:آره آفريدن...مي خوام اون ذات الهي که تو وجودمون هست تجربه کنم.مگه نه اينکه ما جزئي از کل هستيم واين کل همون خداونده؟پس با درست آفريدن ميشه تجربه ش کرد.حتي اگه اين آفريدن،آوردن يه لبخند رو لب کسي باشه...شما مي تونيد روش اسم ديگه اي بذاريد چه ميدونم خوبي کردن،ببخشش يا هر اسمي که به ذهنتون مي رسه.اما براي من ،هر قدمي که بر ميدارم تا به شناخت در ستي از خدا برسم عين آفريدنه. با ناباوري نگاهش کردم. _اين باور خيلي عميق وعرفانيه.چطور بهش رسيدين؟ کسي بوده يا... حرفمو قطع کرد. _اول فقط يه فکر بود.بعد من تصميم گرفتم اون فکر رو تجربه کنم.البته اوايل خيال ميکردم اين فقط منم که همچين تصوري از زندگي دارم.اما با کمي کنجکاوي ومطالعه فهميدم تنها نيستم.واين فکر هم هرگز اشتباه نبوده.بعدش تصميم گرفتم اين حقيقت رودر حد يه باور ذهني ندونم وتجربه ش کنم.واسه همينه که دلم ميخواد تو امروزم زندگي کنم.وتموم شادي هارو به خودم جذب کنم واين انرژي مثبتي که شما ازش حرف مي زنين به دنياي اطرافم بدم. *********************** نگاهمو از چهره ي مشتاقش گرفتم و به زمين دوختم.اين باورتحسين برانگيز ميتونست مال من ويا خيلي ديگه از آدمها باشه.اما من وخيلي هاي ديگه تو امروزمون زندگي نميکرديم.ماها واسه فردامون نگران بوديم وحسرت ديروز رو ميخوردم.در واقع بيشتر از اينکه ببخشيم دنبال به دست آوردن بوديم. گيج شده بودم.نمي دونستم واقعا اين ماييم که داريم اشتباه ميکنيم يا اين گلاره ست که تصوراتش به درد دنياي امروزنمي خوره. سرمو بلند کردم و به چشماش خيره شدم.اون ترديد رو تونگام ديد ولبخند مهربوني زد. _بابا گاهي بهم مي گه تو مال اين دور وزمونه نيستي.بايد يه صد سال قبل تر به دنيا مي اومدي.نه اينکه فکرم قديمي و پوسيده باشه نه...احساستم به درد امروز نمي خوره...لزومي نداره معذب بشين من درکتون ميکنم. _اما باور شما عين واقعيته. خيلي جدي نگام کرد. _واقعيت رو به عنوان چيزي که خودتون بهش رسيدين قبول کنين.نه قضاوت ديگرون. اين حرف گلاره کاملا درست ومنطقي بود.من هنوز هم در قبول باور هاش دچار ترديد بودم.تصورم اين نبود که اون داره اشتباه ميکنه.فقط نمي خواستم خودمو گول بزنم.همه ي زندگي من تو خوش گذروني ورسيدن به خواسته هاي خودخواهانه م گذشته بود.حالا قبول باور هاش و در نتيجه زندگي کردن به شيوه ي اون و دست کشيدن از زندگي راحت طلبانه ي ديروزه م کار من نبود.مني که حتي واسه رسيدن به شغل دلخواهم اون جسارت لازم رونداشتم. عصري با برگشتن استاد و صفورا خانوم از اصفهان،اميروگلاره رفتند.و من باز تنها شدم.فکر وخيال حتي يه لحظه راحتم نگذاشت.داشتم ديوونه مي شدم.حرفاي اون دختر انگار تموم زندگي منو زير سوال برده بود. صبح با صداي صحبت گلاره و مادرش از خواب بيدار شدم.سرم به شدت درد مي کرد.براي اولين بار دلم مي خواست اون لحظه اينجا نبودم. لباسمو عوض کردم.و از اتاق بيرون اومدم.صفورا خانوم پشت دار نشسته بود.با شرمندگي سلام واحوالپرسي کردم وتسليت گفتم. گلاره تو آشپزخونه بود.با ديدنم جلو اومد و گفت:صبحونه تون آماده ست چايي بريزم؟ سرمو پايين انداختم وبا ناراحتي تشکر کردم.هرچقدر هم گلاره راحت برخورد مي کرد باز من معذب بودم.اين حس نا خوشايند دوري کردن ازش ،حالمو بد مي کرد. بعد از شستن دست و صورتم ،به آشپزخونه برگشتم وپشت ميز نشستم. وگيجگاهمو به شدت ماليدم. _سرتون درد ميکنه؟ سوال گلاره باعث شد با بي حالي سر بلند کنم.و به چشماي پرسشگرش خيره شم. _فکر کنم به يه مسکن احتياج داشته باشم. _تا شما صبحونه تون رو بخورين مي رم براتون تهيه ش ميکنم. از جام بلند شدم،تا مانع کارش بشم. _نه ممنون...زحمت نکشين خودم ميرم ميخرم. لبخند دلنشيني زد وگفت:بذارين براتون در حد خوب شدن يه سر درد جزئي مفيد باشم.اين بهم حس خوبي مي ده. چي بايد ميگفتم.واقعا اين دختر سرشار از محبت وروح زندگي بود.چقدر ميتونستم حقير باشم که بخوام اين شادي کوچيک رو ازش بگيرم. عصر اونروز آقاي شريفي بعد از مدتها بهمون سر زد واز روند کار ومقدار نخي که لازم داشتيم پرسيد.فرش رو هم دقيق بررسي کرد .اونم مثل بقيه معتقد بود کار گلاره عاليه... احساس ميکردم در اين چند مدت اخير رابطه ي صميمانه اي، دوباره بين استاد وآقاي شريفي بوجود اومده.چون اون قبل رفتن همه مون رو واسه شام دعوت کرد.واستاد وخونواده ش با خوشحالي استقبال کردن. من اما دعوتشو با شرمندگي رد کردم وبعد از خداحافظي با اونها راهي تهران شدم.والبته قبلش قول گرفتم که اين بار براي بردن فرش برگردم. وضعيت جسمي بابا بهم اجازه نمي داد بيشتر از اين ريسک کنم
    بزنم.به همين دليل به محض رسيدنم به تهران يک راست به ديدنش رفتم. _چه خبر؟کاشان خوش گذشت؟ اين سوال رو کوروش با طعنه پرسيد.نگاهم به شربت به ليمويي بود که جميله خانوم چند دقيقه قبل واسه م آورد. _چطور مگه؟ _گفتم شايد هواي اونجا به کله ت خورده،سر عقل اومده باشي. با ترديد نگاش کردم. _در چه مورد؟ _مثل اينکه بايد آلزايمر رو هم به ضايعات ديگه ي مغزيت اضافه کنيم...فراموش کردي قراره اين هفته بري خواستگاري؟ با به ياد آوردن قراري که مامان گذاشته بود.نفس عميقي کشيدم وگفتم:بي خيال رفيق،حرص نخور.اونا زيادي جديش گرفتن. يه لبخند دوستانه تحويلم داد و با شيطنت نگام کرد. _پس آب وهواي کاشان تاثير خودشو گذاشته. ريز خنديدم وگذاشتم تا ميتونه به تصوراتش پر وبال بده.کوروش عادت داشت همه چيز رو به طرز خنده آوري غير عادي ببينه. جميله خانوم با يه ظرف کيک خونگي برگشت و گفت:دلمون برات تنگ شده بود بهراد جان.مدتي ميشه کم پيدايي.البته کوروش گفته بود دنبال کار استادي. لبخند غمگيني زدم وبه چشماي قرمزش خيره شدم.به نظرم اومد گريه کرده باشه. _اتفاقي افتاده جميله خانوم؟! نگاهشو با خجالت ازم دزديد و کنار کوروش نشست. _نه پسرم چيزي نشده. _باز چه آتيشي سوزوندي بچه؟ اين سوال رو با تندي از کوروش پرسيدم.سريع رو ترش کرد وصداشو بالا برد. _برو بابا...تو هم که تا تقي به توقي مي خوره فوري يقه مارو مي چسبي...بهتره از خانوم خانوما بپرسي که چه دسته گلي به آب داده. با اشاره چشم وابرو ازش خواستم يکم آروم تر حرف بزنه.جميله خانوم با بغض گفت:خب تقصير من چيه؟افسر خانوم هي رفت واومد واصرار کرد ،که نتونستم روشو زمين بندازم و نه بيارم. _گيريم اين عمه خانوم ما خواست با سر بري تو چاه اونوقت شما بايد بگي بروي چشم؟ جميله خانوم با پشت دست اشکاشو پاک کرد. _تو که خودت ديدي بعد قضيه ي عمو مازيارت چقدر خونواده ي پدريت باهام بد شدن.حالا اين بنده خدا عمه ت به خيال خودش خواسته يه محبتي بکنه منم که نگفتم بهش جواب مثبت ميدم.چرا اينطوري داد وقال ميکني. کوروش دستي کلافه به موهاش کشيد وگفت:من نميدونم اين خونواده ي پدري از جون ما چي ميخوان ...والله اينجوريشو ديگه نديده بوديم.از وقتي باباي خدا بيامرزم سرشو گذاشت زمين.همه شون کمر همت براي شوهردادن مامان ما بستن.اون از عموي بي معرفتم که هنوز سال بابام نشده خواست جاشو بگيره.اينم از بقيه شون.ده ساله اون بنده خدا فوت کرده اينا هنوزم دست بردار نيستن. جميله خانوم نگاه مظلومانه اي به کوروش انداخت واز جاش بلند شد.احساس کردم تو چشماش يه غم ناگفته هنوز وجود داره. _حالا چرا بهت برميخوره و زود قهر ميکني ميري؟...عينهو دختر بچه ها مي موني. چيزي نگفت واز پله ها بالا رفت. _بس کن ديگه کوروش...با اين اخلاقت، گند همه چيزو در مياري.تقصير اون بنده خدا چيه؟يکي ديگه خبط وخطا کرده توداري مادرتو زير سوال مي بري؟ ابروهاش هنوز بهم گره خورده بود. _خب اگه قبول نمي کرد اون مرده رو ببينه. من حرفي نمي زدم. -بابا درست حرف بزن ببينم قضيه از چه قراره. با حرص نفسشو فوت کرد. _يکي از فاميلاي آقا داوود، شوهر عمه افسرم دو سه سالي مي شه خانومش فوت کرده ودنبال زن ميگرده.اين عمه خانوم ما هم خواسته محبتش گل کنه.جميله رو بهش معرفي کرده.انگاري من مردم. به شوخي با عشوه گفتم:دور از جون. _گمشو عوضي...اگه از اون اول خر مي شدي اين جميله رو ميگرفتي که من اينهمه غم وغصه نداشتم. حتي تو اوج عصبانيت هم دست از مسخره بازيش بر نمي داشت. _من يکي رو بي خيال شو که به قول خودت آب و هواي کاشان،هواييم کرده...توبگو قضيه ي اين عمو مازيارت چيه؟ _حالا شربتتو بخور تا گرم نشده...ميگم برات. ************************* دست پيش بردم و ليوانمو برداشتم. _عموم يه سه سالي از مامانم بزرگتره.خودت که مي دوني مامانم يه دختر بچه ي سيزده ساله بود که پاشو تو خونه ي پدربزرگم گذاشت.بابام يه هشت سالي ازش بزرگتر بود.و همين اختلاف سني باعث شد جميله بيشتر از بابام با عموم صميمي بشه.البته اونموقع رابطه شون مثل خواهر وبرادر بود.من که به دنيا اومدم.بابام يه خونه مستقل گرفت و از خونواده ش جدا شد.اينطوري رابطه ي گرم مامان وعموم بيشتر جنبه ي احترام به خودش گرفت.و اونا کم کم از هم دور شدن.بعدشم که عموم ادامه تحصيل داد وپزشک شد. خونواده ي پدريم هرکاري کردن اون زير بار ازدواج نرفت.در عوضش تخصص وفوق تخصص گرفت و سرشو به کار و تدريس و اينجور چيزها گرم کرد.بابام که فوت کرد.بيشتر از همه ي فک وفاميلامون اين عمو مازيار بود که مثل پروانه دورمون مي چرخيد.اونموقع سي وپنج سالش بود وبه حرف مامانبزرگم ميتونست دست رو هردختري بذاره ونه نگيره.اما اين عموي نامرد ما دلش پيش زن داداشش گير بود.اونم نه بعد مرگ بابام.خيلي قبل تر از اون.البته جميله همون موقع بهش جواب منفي داد و رابطه مونو باهاش قطع کرديم.اما خونواده ي پدريم دست بردار نيستن.اينم از دسته گل جديدشون. _واسه خاطر همين خواستگار بود که چند وقت پيش قهر کردي اومدي خونه م؟ سر تکان داد وبا دلخوري گفت:اونموقع فقط حرفش پيش اومده بود.اما همين امروز با خبر شدم خانوم بدون اطلاع من باهاشون قرار گذاشته و از نزديک حرف زده. _خب اين چه اشکالي داره؟اون که نبايد در مورد زندگي وآينده ش از تو اجازه بگيره. _بنده هم اينجا لولو سرخرمنم ديگه نه؟ ليوان شربتمو رو ميز گذاشتم. _من کي همچين حرفي زدم؟...فقط خواستم بهت ياد آوري کنم اين زندگي اونه.تو هم پسرشي نه پدرش. با حرص نگاهشو ازم گرفت. _ببين کي داره کيو نصيحت ميکنه.تو اگه برات دخالت ديگرون تو زندگي شخصي کسي مهم بود نميذاشتي مامانت به جات تصميم بگيره. _من که از اون اولش گفتم اونا زيادي جدي گرفتنش و گرنه تو زندگي بنده فعلا از اين خبرها نيست. _اونوقت ميشه بدونم اين خواستگاري رفتنتون واسه چيه؟ با بي خيالي شونه بالا انداختم. _تو بذار به حساب کسب تجربه. چشماشو ريز کرد وبا شک وترديد گفت:که چي بشه؟ _ببين کوروش دست از سر کچل من بردار.قرار نيست چيزي بشه. _يعني اين موضوع به اون دختر کاشوني ربطي نداره؟ پوزخندي عصبي زدم وگفتم:تو اگه مي دونستي تو ذهن اون دختر چي ميگذره بهم توصيه ميکردي از بيست فرسيخيش هم رد نشم.چه برسه به اين که بخوام بهش فکر کنم. خيلي دقيق نگام کرد. _اما من تو چشات يه چيز ديگه مي بينم. _اين چه اهميتي داره وقتي منو اون مال دوتا دنياي متفاوتيم. _يعني اينقدر اون دختر برات نااميد کننده بوده؟! _چي ميگي کوروش...من اصلا در حد اون دختر نيستم. با کمي مکث پرسيد. _مطمئني حالت خوبه؟...يعني باور کنم تو همون بهرادي هستي که تا چند وقت قبل هر کسي رو لايق خودت نمي ديدي؟ از دست سوالاش کلافه بودم.براي عوض کردن بحث پرسيدم. _نگفتي چيکارم داشتي که زنگ زدي بيام اينجا؟ سوالم باعث پرت شدن حواسش شد. _واي من چه کله خري هستم.همه چيو فراموش کردم. زنگ زدم بياي دور هم باشيم ويه جشن کوچولوي سه نفره بگيريم.آخه صبح رفته بودم کارنامه ي جميله رو بگيرم.بهت گفته بودم که امسال بلاخره ديپلمشو ميگيره.خلاصه به خيال گرفتن عارنامه رفتم وديدم نه بابا اين خانوم خانوما ترشي نخوره يه چيزي ميشه.معدلشو نوزده وبيست ويک صدم آورده بود.با کلي خوشحالي برگشتم خونه اين خبرو بهش بدم.که ديدم داره با عمه افسر تلفني حرف مي زنه.بعدشم چيزي که نبايد بشنومو شنيدم وقيامت به پا کردم. مشتي به بازوش کوبيدم و گفتم:بس که خري...واقعا حيف اون زن که مادر توئه. با شرمندگي به پله ها خيره شد. _بهتره برم از دلش در بيارم.طفلي با چشم گريون رفت. _تو که مي دوني اينقدر زود پشيمون ميشي واسه چي اذيتش ميکني؟ صداشو کمي بالا برد تا مادرشم بشنوه. _خب چيکار کنم.دوست دارم قهر کنه تا من به هر قيمتي شده نازشو بخرم.بس که اين دختر ماهه.کارنامه شو ببين عموجون شاگرد اولم شده. با خنده به مسير رفتنش خيره شدم.مي دونستم دل جميله خانوم کوچيک تر از اين حرفاست که با ادا واطوارهاي خنده دار کوروش نرم نشه. خيلي زودتر از تصورم مادر وپسر پيشم برگشتن وما اون کيک خوشمزه رو به افتخار موفقيت جميله خانوم خورديم. ******************************* هرکاري کردم نشد از زير بار قراري که مامان با خانواده ي سيروس خان گذاشته بود،در برم. تو کت وشلوار سفيد خوش دوختم،شيک پوش تر از هميشه به نظر مي رسيدم.سبدگلي که دستم بود رو به طرف آيسان گرفتم واون با لبخند صميمانه اي گرفتش. يه بلوز يقه شل کرم تنش بود که يه کمربند قهوه اي روش بسته مي شدو کمر باريکشو بيشتر به چشم مي آورد.رنگ شلوار شم با کمربند يکي بود. سندل هايي که پاش بود، قدشو بلندتر نشون مي داد.وبا اين وجودهنوز پنج،شش سانتي باسر شونه هام فاصله داشت. بي اختيار به ياد قد بلند گلاره افتادم.اون حتي بدون اين سندل هام قدش تا سر شونه م مي رسيد. با تکان دادن بي اختيار سرم،اين افکارو پس زدم و وارد خونه شون شدم.با تعارف مهتاج خانوم نشستيم وآيسان با شربت خنکي از ما پذيرايي کرد. موقع برداشتن شربت عين اين خواستگار هاي پررو دقيق چهره شو بررسي کردم.با اون آرايش مختصري که داشت مليح تر از هميشه به نظر مي رسيد. صحبت ها حول وحوش مسائل روز بود وکسي هم سر اصل مطلب نمي رفت.منم با خوشحالي خودمو قاطي بحث مي کردم و عمداً صحبت روکش مي دادم.بابا،با يه لبخند پدرانه بهم خيره بود.حتم داشتم مي دونست قضيه از چه قراره. از اونجا که آذر خانوم اصولا چشم نداشت خوش خوشون يه دونه پسرشو بيشتر از اين ببينه،صحبتامون رو بايه مصرع شعر کات کرد. _از هرچه بگذريم سخن دوست خوش تر است...همونطورکه مي دونين ما براي امر خير مزاحمتون شديم.و اگه خدا قسمت کنه اين رابطه ي عميق دوستيو با يه رابطه ي فاميلي محکم ترش کنيم. با نااميدي نگاهمو از مامان گرفتم و به آيسان که متفکرانه سرشو پايين انداخته بود،دوختم.از خودم پرسيدم(يعني قراره اين دختر شريک يک عمر زندگي من باشه؟) نمي تونستم به خودم بقبولونم که اون جزئي از زندگيم بشه.نه علاقه اي اين وسط وجود داشت نه حتي با همه ي جذابيتش ،کششي بهش حس مي کردم. سيروس خان صادقانه گفت:باعث افتخاره با خونواده ي بزرگي مثل شما وصلتي داشته باشيم.هم ما آقا بهراد رومي شناسيم.هم شما آيسان مارو.پس جاي سوال و حرف وحديثي نمي مونه.فقط بايد اين دوتا جوون به توافق برسن،مگه نه استاد؟ بابا سرفه ي خشکي کرد وبا کمي مکث نگاهشو ازم گرفت. _حرف شما کاملا متين ودرسته.اين جلسه م فقط براي اينه که آقا بهراد و دختر خانوم شما باهم جدي تر حرف بزنن وبه اصطلاح سنگاشونو وابکنن.انشالله اگه قسمت بود،صحبت هاي رسمي ما به بعد تصميم گيري اين دوتا موکول ميشه. مامان رو به مهتاج خانوم کرد وگفت:نظر تو چيه باجي؟ _والله چي بگم،آقايون پر بيراه هم نميگن.بهتره اول اين دوتا با هم به توافق برسن. _پس با اجازه ي تو وآقا سيروس اينا برن يه گوشه بشينن حرفاشونو بزنن. _اين چه فرمايشيه باجي،خودت صاحب اختياري. با اشاره ي مامان و مهتاج خانوم،من وآيسان از جامون بلند شديم.و اون جلوتر از من راه افتاد و در اتاقشو باز کرد.با تعارفش وارد شدم و نگاه گذرايي به اتاق انداختم.البته چند سال قبل اونجارو ديده بودم اما انگار با گذر اين سال ها اتاق يه تغيير دکوراسيون اساسي داده بود. سليقه ي طراحش حرف نداشت ومعلوم بود براي ارائه ي همچين طرحي پول خوبي پاش داده شده.البته اين براي آيسان که تک فرزند بودو همه ي آرزوي سيروس خان ومهتاج خانوم تو آينده ي اين دختر خلاصه شده بود خرج زيادي به حساب نمي اومد. بهم صندليه پشت ميز کامپيوترشو براي نشستن پيشنهاد داد.خودش هم رو تخت دونفره ش نشست وبا سردرگمي به دستهاش خيره شد.خدا خدا ميکردم حرفي براي گفتن بتونم پيدا کنم.چون واقعا ذهنم از هر ايده اي خالي بود. نگاهمو به صورت ظريفش دوختم.خب نمي تونستم منکر اين بشم که اون جذاب و تو دل برو هست.اما دل من با ديدنش نمي لرزيد وذهنم بيشتر از هميشه ،درگير دختري بود که کيلومتر ها دورتر از من،اما از همه نزديک تر به من بود. **************************** آيسان سرشو بالا گرفت و توچشام زل زد. _نمي خواي چيزي بگي؟ لحن صميمي سوالش با التماس همراه بود.و نا خودآگاه منو مجبور مي کرد در مقابلش نرمش بيشتري به خرج بدم. _من هميشه فکر ميکردم تو از اون دخترهايي هستي که به خاطر تک فرزند بودن لوس واز خود راضي بار ميان.اما تصوراتم بعد چند تا برخورد صميمي باهات اشتباه از آب در اومد. لبخند محوي زد وگفت:خب زمينه ش که وجود داشت اماسخت گيري هاي مامانم نذاشت که تا اين حد غير قابل تحمل بار بيام. کلافه دستي به موهام کشيدم واعتراف کردم. _موضوع خوبي رو براي شروع صحبتمون انتخاب نکردم...اصلا نمي دونم از کجا شروع کنم.اين رابطه ي صميمانه ي خانوادگي و آشنايي چندساله،حرف زدن در باره يه زندگي مشترکو سخت ميکنه. با تکان دادن سر حرفمو تاييد کرد وگفت:بهتره به جاش در مورد خودمون حرف بزنيم.فکرنميکنم همه چيزو در مورد هم بدونيم...تو شروع ميکني؟ با بي علاقه گي گفتم:من تا قبل از وخيم شدن حال بابا اصلا به ازدواج فکر نميکردم. البته نه اينکه آمادگيشونداشتم ...فقط تو فکرش نبودم.در واقع يه جوون خوشگذرون به حساب مي اومدم که بيشتر وقتشو بعد ساعات کاريش به دوستاش اختصاص مي داد.با برنامه هاي خاص وتفريح هاي غير عادي سر وکاري نداشتم.اما چشم وگوش بسته هم نبودم ويه شيطنت هايي مي کردم. سرشو پايين انداخت وبا خجالت گفت:يه چيزايي در مورد خونه مجرديت شنيده بودم.البته از آذرجون. براي چند لحظه خيره نگاش کردم.حسي به من ميگفت اين حرکات نجيبانه وهمراه با شرم وحياکه باعث ميشد نگاهشو ازم بدزده يه جورايي غير عاديه. خودخواهانه ابرويي بالا انداختم. _مامان در موردش يکم زيادي حساسه،وگرنه من به اون خونه بيشتر به چشم يه محيط مستقل و آروم براي دور موندن از دخالت ديگرون تو زندگيم نگاه ميکنم.نه اون چيزي که تو ذهن شما ميگذره. براي رفع اتهام از خودش سريع واکنش نشون داد. _من هيچ وقت ديد بدي بهش نداشتم باورکن.اتفاقا مستقل زندگي کردن رو بيشتر مي پسندم.مخصوصا اگه کسي مثل مامانم بالا سر آدم باشه. چشمامو ريز کردم وبا ترديد بهش خيره شدم.(چرا بايد دختري که هميشه زندگي دلخواهشو تو خونه ي والدينش داشته همچين چيزيو بخواد؟!!!) ترديد روکه تو چشام ديد با دستپاچگي بحث رو عوض کرد. _خب بهتره منم کمي از خودم بگم. حسي بهم ميگفت اون داره زيادي واسه جورشدن اين ازدواج عجله ميکنه.با بدجنسي گفتم:چيزايي که در مورد خودم گفتم کافي بود؟...من فکرميکردم بيشتر از اينا براتون جاي سوال باشه. با عشوه وناز نگاهشو ازم گرفت و يکي از اون لبخند هاي تاکتيکي شو تحويلم داد. _اين چيزايي هم که گفتي خودم از قبل مي دونستم. دستامو تو هم قلاب کردم ومثل آدماي خودشيفته به صندليم تکيه دادم. _جالب شد برام...يعني اينقدر کنجکاو بودي که خيلي بيشتر از اينم در موردم مي دوني؟ طلبکارانه نگاش کردم واونم فرصتو غنيمت دونست وبا علاقه تو چشام خيره شد.مطمئن بودم اگه کوروش الآن اينجا بود يکي از اون تيکه هاي ناب سه نقطه شو نثارش مي کرد. _وقتي يکي برات زيادي مهم باشه خود به خود دوست داري بيشتر در موردش بدوني. يه پوزخند عصبي زدم و نگاهمو ازش گرفتم.نمي دونم چرا نمي تونستم حرفاشو باور کنم.هرچي دو دو تا چهار تا ميکردم بازاين رفتارش با حساب وکتاب من نمي خوند. اون بايد مي دونست اونقدرام بي تجربه نيستم که بتونه با اين حرفا ازم دلبري کنه. شايدم زيادي به خودش مطمئن بود. حالا اگه به طور عملي وارد مي شد احتمال مي دادم بتونه از راه به درم کنه،اما باحرف؟!!...مطمئنم اگه کسي هم روش شرط بندي ميکرد از قبل باخته بود. ********************************* تصميم داشتم جدي تر برخورد کنم. بي اختيار اخم کردم وگفتم:قرار بود از خودت بگي. با کمي مکث اون يه جفت چشم عسلي جذاب رو ازم گرفت وبه فرش زير پاش دوخت. _دوست ندارم بهت دروغ بگم.منم به وقتش يه شيطنت هايي داشتم اما اين مربوط به دوره ي هفده،هيجده سالگيم مي شه.بعدش چسبيدم به درس ودانشگاه وفکر بازيگوشي رو از سرم بيرون انداختم.تو اين سالها م به جز يه مورد کس ديگه اي به طور جدي تو زندگيم نبوده.که اونم مربوط به دوسال قبله.بابا ومامان راضي نبودن،خود به خود قضيه ش منتفي شد. _بهش علاقه داشتي؟ با ترديد گفت:دروغه اگه بگم دوستش نداشتم.اما اونقدرهام اين موضوع برام جدي نبود.در واقع بيشتر خود نيما بود که به اين قضيه اصرار داشت. _پس اسمش نيما بود. با ناراحتي سرتکان داد. _گفتم که اين مربوط به خيلي وقت پيشه. حرفي نزدم وفقط نگاش کردم. با کمي من ومن گفت:مي دونم باورش سخته اما من هميشه ترجيح مي دادم با کسي مثل تو يه زندگي آروم وبي حاشيه داشتم تا اينکه با اون دنبال عشق وهيجان باشم. نيشخندم زيادي تو ذوق مي زد. _اين يه جور ابراز علاقه ست؟ با دلخوري زير لب زمزمه کرد. _فکر مي کردم باور نکني. _اگه دوست نداري بهت دروغ بگم بايد اعتراف کنم، اصلا تحت تاثير قرار نگرفتم. _بهتره بحثو عوض کنيم. لحن صداش کمي عصبي بود.حدس مي زدم نا اميدش کرده باشم. _خيلي خب حرفمو پس مي گيرم. سريع لب ورچيد وبغض کرد. _دوست ندارم برام دل بسوزوني. نمي تونستم منکر اين بشم که از ناراحتيش متاثر شدم.اما باز يه سوال اين وسط وجود داشت.(اون از اين کار چه هدفي داره؟) _نمي خواستم ناراحتت کنم. به خودم زحمت ندادم بيشتر از اين کوتاه بيام.نمي دونم چرا يهو اينجوري جلوش موضع گرفته بودم...اون داشت يه چيزيو ازم پنهون مي کرد و من اينو خوب حس مي کردم. سر تکان داد وگفت:درکت مي کنم.تو بهم علاقه نداري ويه جورايي انگار مجبور بودي که اينجا باشي. _اين تورو اذيت مي کنه؟ با اين سوال در واقع حرفي رو که زده بود رد نکردم. سرشو پايين انداخت. _من دلم مي خواست واقعا علاقه اي در ميون بود. خب از اين حرفش من فقط دو تا برداشت داشتم.يا اون زيادي ساده بود که اينقدر راحت به دوست داشتنش اعتراف مي کرد.يا اينکه خيلي زرنگ تشريف داشت که مي خواست من همچين برداشتي ازحرفاش داشته باشم. ترجيح دادم احتمال دوم رو در نظر بگيرم. _فکر نمي کني يکم براي اينجور اعتراف ها زود باشه. از جاش بلند شد. _به نظرم با اين ديد بدبينانه ي تو،به هيچ جا نمي رسيم. منم بلند شدم.وحالا که اون براي ديدنم مجبور بود سرشو بالا بگيره مي تونستم يه جورايي از موضع قدرت حرف بزنم. _ببين آيسان،دخترهاي زيادي تو زندگي من بودن.هيچکدومشونم تا حالا نتونستن بيشتر از چند هفته يا چند ماه تو رابطه مون دووم بيارن.اين اشکال از اونا نبوده.من زيادي خودخواهم.پس خواهشا اين موضوع رو به خودت نگير.تو زيبايي،تحصيلکرده اي ويه خونواده ي خوب وآرماني داري.با اين امتياز ها هر مردي ميتونه مشتاق ازدواج با تو باشه.اما در مورد من خب يه مقدار قضيه فرق مي کنه.براي اين خواستگاري باور کن هيچ پيش زمينه اي وجود نداشته ومن فقط به خاطر رابطه ي صميمي دو تا خونواده بود که نخواستم مخالفتي بکنم.پس لطفا سعي نکن با اين حرفا تحت تاثيرم قرار بدي. دستمو با التماس گرفت. _بهراد خواهش مي کنم اين حرفو نزن.ما مدت کمي نيست که همديگه رو مي شناسيم.در موردم اينجوري قضاوت نکن. هيچ تلاشي براي جدا شدن ازش نکردم. _پس مي خواي از اين حرفا به چي برسي؟ به زير پاش خيره شد. _فهميدنش زياد هم سخت نيست...من مي خوام اگر ازدواجي هم داشتم با کسي مثل تو باشه. اعترافش چيزيو تغيير نداد.هنوزم قانع نشده بودم.با نااميدي سر تکان دادم. _باشه.اگه قرار شد چيزي جدي بشه.اينو يه پوئن مثبت براي خودم در نظر مي گيرم. از اتاق بيرون اومدم.وبا يه لبخند تصنعي اوضاع رو از اون چيزي که بود عادي تر نشون دادم. به نظر مسخره مي اومد که يه عده آدم واسه سر گرفتن ازدواجي عجله داشتن که يه طرفش من بودم بدون هيچ انگيزه اي وطرف ديگه شم دختري مثل آيسان بود که پافشاريش واسه اين ازدواج يکم که نه،زيادي غير عادي بود. ****************************** بعد برگشتن از خونه سيروس خان تصميم گرفتم شب رو خونه ي بابا اينا بمونم.مخصوصا با دونستن اينکه بهنازم تصميم داشت يه امشب رو به ياد دوران مجرديش اونجا بمونه وداريوش پيش بچه ها باشه.خب همچين فرصتي ديگه کمتر پيش مي اومد. با کمک من،بابا لباسشو عوض کرد وروتخت دراز کشيد.نگاه پرسشگرش رو صورتم سنگيني مي کرد. واسه خلاص شدن از اين وضعيت ناراحت کننده پرسيدم. _چيزي لازم ندارين؟ بي توجه به سوالم گفت:بيشتر از هميشه بي قرار ونااميدي...اين منو نگران مي کنه وباعث ميشه نتونم بدون عذاب وجدان تو صورتت نگاه کنم. به شوخي اخم کردم. _من فکر مي کردم فقط اون دختر کاشوني مي تونه حرفارو از نگاه آدما بخونه...نگو شما هم واردي هاااا. قبلا در مورد اين استعداد گلاره و خيلي چيزهاي ديگه با،بابا حرف زده بودم. لبخند محوي زد ودستشو براي گذاشتن رو شونه ام دراز کرد. _دلم مي خواد اون دخترو از نزديک ببينم. خب من هيچ اميدي به اين موضوع نداشتم.نگاهمو ازش دزديدم واز جام بلند شدم. _شبتون به خير. مامان وارد اتاق شد و فرصت هر گونه واکنشي رو از بابا گرفت.مطمئن بودم اون پيش خودش در مورد اين موضوع برداشت هاي درستي مي کرد.چون منو خيلي بهتر از خودم مي شناخت. به اتاق قديميم برگشتم وبراي پيدا کردن يه دست لباس راحتي ،کمدمو باز کردم.ضربه اي که به در خورد باعث شد دست از گشتن بردارم. _بله؟ در اتاقم حدود ده سانتي باز شد. _مي تونم بيام تو. با لبخند ازش استقبال کردم. _بهناز تويي؟بيا تو. يه نگاه گذرا به دورتا دور اتاقم انداخت وگفت:مي تونم يه چند دقيقه وقتتو بگيرم. به تختم اشاره کردم. _بشين. _بهراد تو از اين دختره، آيسان خوشت اومده؟ داشتم کتمو از تنم در مي آوردم.با ترديد نگاش کردم. _چطور مگه؟! _آخه وقتي از اتاقش اومدي بيرون،راضي به نظر مي رسيدي. پيش خودم گفتم(پس لبخندم جواب داد.) _خب فکر ميکنم بشه به همديگه يه فرصتي بديم. ابرويي بالا انداخت ومثل مامان چشماشو ريز کرد. _يکم باور کردنش سخته.آخه اون اصلا به معيار هاي تو نميخوره. _مگه تو با معيار هاي من آشنايي داري؟! _ببين هرطور دوست داري حساب کن.اما من مطمئنم دنبال همچين شخصي تو زندگيت نيستي. دکمه ي اول بلوزمو باز کردم وکنارش رو تخت نشستم. _قرار نيست هميشه همه چيزو سخت گرفت. بهم عميقا خيره شد. _اين زندگيه توئه.من وبابا ومامان نمي تونيم برات تعيين تکليف کنيم.اگه اون دختره رو دوست داري،بسم الله.حرفي نيست برات آستين بالا مي زنيم.اما من مي دونم که همه ي اين کوتاه اومدنهاي تو فقط واسه بيماري باباست.نه علاقه ت به اون دختر. نگاهمو ازش گرفتم وبه زير پام دوختم.يه فرش شش متري بافت تبريز اونجا پهن شده بود. _ميشه بگي چه نيتي از گفتن اين حرفا داري؟ حرفي که مي خواست بزنه رو زير زبونش مزه مزه کرد وبا کمي مکث گفت:مامان منو فرستاده بفهمم نظرت در مورد آيسان چيه...مثل اينکه همه چيز از نظر مهتاج خانوم اينا حله.فقط بايد تو موافقت کني. هرکاري کردم نشد اون پوزخند عصبي رو از رولبم جمع کنم.بي خود نبود آيسان زيادي نرمش به خرج مي داد. _واقعا دست همگي تون درد نکنه.اونوقت من بايد اينو الآن بشنوم؟...شما که خودتون بريدين ودوختين.يه دفعه تنم کنين وخلاص...اين تشريفات مسخره پس واسه چي بود؟ صدامو کمي بالا برده بودم.بهناز با ترس والتماس دستمو گرفت. _تورو خدا آروم باش بهراد.بابا ميشنوه،حالش بد ميشه هاااا. حسابي جوش آورده بودم.وحتي تذکرهاي بهنازم نمي تونست آرومم کنه. _چرا فکر مي کنين فقط خودتونين که خير وصلاح آدمو مي خواين؟ اين طعنه رو به مامان زدم. _واي بهراد تورو خدا... _تورو خدا چي؟هااان؟...هي هرچي سکوت ميکنم شماها بدترش مي کنين.پيش خودتون گفتين دختره وخونواده ش راضي،ما هم که راضي...اين بهرادم بلاخره با دوتا قربون صدقه ونشد تو سري، راضي مي شه نه؟ _آخه تا تو نخواي کي جرات داره حرف بزنه. با ناراحتي سر تکان دادم. _مگه خواستن منم مهمه؟...تو چقدر ساده اي بهناز. صداي جيغ مامان باعث شد هردومون با وحشت از اتاق بيرون بيايم.نگاهم به در باز اتاق خوابشون وچهره ي خاکستري بابا مات شد.بهناز محکم کوبيد تو صورتشو به طرف اتاق دويد. اما من با پاهايي که از ترس فلج شده بود،اونجا وايسادم وبه چشماي بسته ش خيره موندم. ************************* به محض رسيدن به بيمارستان،سريع تو بخش مراقبت هاي ويژه بستري شدو کادر پزشکي ،علائم حياتيشو چک کردن ودر نهايت با دکترش تماس گرفتن. ترس از دست دادنش داشت از درون داغونم مي کرد.نا اميد وافسرده بودم.و نمي تونستم خودمو ببخشم.من با خودخواهيم اون عذاب داده بودم. بابا داشت با همه وجودش واسه چند روز بيشتر زنده موندن وديدن سرو سامون گرفتنم،با سرطان مبارزه مي کردو من داشتم با حماقتم اين فرصت رو از هر دوتامون مي گرفتم. سه روز بستري شدنش تو بيمارستان تنبيه بزرگي واسه م بود وشونه هام زير بارش خم شد.طعنه هاي مامان تمومي نداشت و نگاه شماتت بار بهناز شرمنده م مي کرد. با اجازه ي پرستارش وارد بخش شدم.ومستقيم به طرف تختش رفتم.با ديدن بدن ضعيف و مچاله شدش رو اون تخت دوباره حالم بد شد.ونگاهمو ازش دزديدم. _سلام بابا. نفس نفس مي زد وکلمات بريده بريده از دهانش خارج مي شد. _چي به...روز خودت...آوردي...پسر؟ خم شدم ودستشو بوسيدم. _نگران نباشين ،من حالم خوبه...شما چطورين؟ نگاهش رو صورت اصلاح نشده و موهاي بهم ريخته م مي چرخيد. _...خوبم. بغض توگلوم،صدامونخراشيده وزمخت مي کرد. _همه مون رو حسابي ترسوندين استاد. يه اخم گذرا بين دو ابروش خط انداخت. _رفتني...بايد بره...ديروزود ...داره اما... نفس کم آورد وبقيه ي حرفشو خورد. تحمل شنيدن اين حرفا واسه من که اين روزا همه چيزو فقط توخودم ريخته بودم،سخت وناممکن بود. سعي کردم با شوخي از اين بحث ناراحت کننده بگذرم. _شيريني دامادي يه دونه پسرتونو نمي خواين بخورين؟ لبخند غمگيني زد وگفت:نميخوام تورو...مجبور...به کاري بکنم. به شوخي اخم کردم. _حالا يه بار خواستين واسه ما آستين بالا بزنين هاااا.به همين زودي پشيمون شدين؟ حرفي نزد وبا لذت نگام کرد.نمي تونستم ونمي خواستم اين دلخوشي رو ازش بگيرم.همه ي عالم وآدمم که جمع مي شدن تا منو بابت اين تصميم سرزنش کنن،باز عين خيالم نبود.بابا برام بيشتر از همه چيز تو اين دنيا ارزش واهميت داشت. از بخش بيرون اومدم وبه مامان که داشت طلبکارانه نگام مي کرد گفتم:با خونواده ي سيروس خان تماس بگير و واسه دو شب ديگه قرار بذار که همه چيو تموم کنيم. همون روز،قضيه ي ازدواجمو با کوروش در ميون گذاشتم. داشتيم با هم از پله هاي موسسه بالا مي رفتيم که اون با ناباوري سرجاش وايسادوبهم زل زد. _ميخواي چي کار کني؟! _چند بار بگم،اگه خدا بخواد قراره تو همين هفته ازدواج کنم. با لحن تحقير آميزي گفت:با اون دختردوست آذر خانوم؟!! _يادم نمي ياد به جز اون از کس ديگه اي هم خواستگاري کرده باشم. سه پله فاصله ي بينمون رو بالا اومدوبهم رسيد. _پس اون دختر کاشوني چي ميشه؟ نگاهمو ازش گرفتم وبه بالاي پله ها دوختم. _مگه گفته بودم بينمون چيزي وجود داره؟ با تاسف سر تکان داد. _پس مي خواي خودتو با اين حرفا گول بزني. _اگه هيچ عجله اي هم تو اين قضيه نبود،من باز اونو انتخاب نمي کردم. موقع گفتن اين جمله بيشتر از هميشه مردد بودم.و اون راحت مي تونست اينو از نگام بخونه. _داري با خودت بد تا مي کني رفيق. دستمو رو شونه ش گذاشتم. _بي خيال کوروش. _من هنوزم مطمئنم تو اون دخترو دوست داري... چرا نميخواي باهاش ازدواج کني؟ _دوست داشتني در کارنيست،باور کن.قبول دارم گاهي ذهنمو درگير خودش ميکنه اما اون کسي نيست که من واسه يه عمر زندگي دنبالش باشم. _داري ازش فرار ميکني...چرا؟! خيلي جدي نگاش کردم. _من واون به درد هم نميخوريم.اينو بفهم. _واقعا زده به سرت،مطمئنم يه روز به خاطر اين حماقتت پشيمون ميشي. با عجله ازش خداحافظي کردم وبه طرف اتاق استاد علي اکبري رفتم.نمي خواستم با بيشتر حرف زدن باهاش ،خودمم به اين نتيجه برسم که دارم اشتباه مي کنم. يه چيزي تو اون دختر وجود داشت که منو واسه نزديک شدن بهش مردد مي کرد.

  4. #4
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    مي دونستم بلاخره کار خودشو ميکنه.منظورم کوروشه...
    بعد از صحبت هاي دو روز پيشمون تو موسسه،تقريبا مي شد حدس زد که قانع نشده و احتمالا دنبال اينه که منو قانع کنه.حالا به هر وسيله اي.
    داشتم خودمو براي مراسم امشب آماده مي کردم.که بهناز در زد و وارد اتاقم شد.
    _بذار من برات درستش کنم.
    داشت به کراواتم اشاره مي کرد.
    _حسابي خوش تيپ کردي.
    ابرويي بالاانداختم وبا شيطنت گفتم:خوش تيپ بودم.
    رو پنجه ي پا وايساد و گره کراواتمو محکم کرد.
    _خود شيفته.
    برام پشت چشم نازک کرد.با بي خيالي شونه بالا انداختم.
    _داريوش وبچه ها کجان؟
    _تا يه ده دقيقه ي ديگه مي رسن...ببينم دير که نشده؟!
    _نه هنوز فرصت داريم.
    يقه ي بلوزمو مرتب کرد وخودشو کنار کشيد.
    _کوروش باهام تماس گرفته بود.
    يه برق عجيبي تو نگاش مي ديدم.با حرص نفسمو فوت کردم.
    _مي دونم.
    _يه چيزايي در مورد اون فرش ابريشم ودختر کاشوني وعشق مي گفت.
    داشت با خنده نگام ميکرد.خم شدم وگونه شو بوسيدم.
    _بي خيال بهي....تو که اونو خوب مي شناسي چرت وپرت زياد مي گه.
    با ترديد گفت:مطمئني؟!...بابا که يه نظر ديگه داره.
    _نگو که به بابا هم زنگ زده!!
    سر تکان داد.با عصبانيت گوشيمو برداشتم تا بهش زنگ بزنم.
    _مي کشمت کوروش.
    بهناز دست دراز کرد وگوشيو ازم گرفت.
    _بده من اينو...به اون بيچاره چيکار داري.خب خواسته يه لطفي در حقت بکنه.
    نا خود آگاه اخم کردم وگفتم:غلط کرده...بگو پس بي دليل نبود بابا ازم مي خواست قبل رفتن با هم حرف بزنيم.
    دستامو روکمرم گذاشتم ودو بارمسير کوتاه بين تختم تا در اتاق رو طي کردم.
    بهناز واسه آروم کردنم گفت:حالا بي خودي خونتو کثيف نکن.به نظرمن که اون کار عاقلانه اي کرده....اگه تو اون دختر کاشوني رو دوست داري نبايد به خاطر خواسته ي مامان يا هرکس ديگه اي تن به اين ازدواج مسخره بدي.
    با تمسخر نگاش کردم.
    _فکر ميکني اين به عقل خودم نرسيده؟
    _پس چرا...
    حرفشو قطع کردم وبا تندي گفتم:من نميخوام با اون دختر کاشوني ازدواج کنم.چون...چون...
    دندونامو رو هم فشردم.ودستامو بي اختيار مشت کردم.نمي تونستم حتي يه دونه دليل درست وحسابي پيدا کنم.
    بهناز با ناباوري زمزمه کرد.
    _آخه چرا؟!!...تو اونو دوست داري.
    _دوستش ندارم.فقط گاهي بهش فکر ميکنم.
    _خب که چي؟
    _ما به درد هم نمي خوريم.
    دستاشو تو هم قلاب کرد وبه در اتاق تکيه داد.
    _يه دليل منطقي بيار بهراد.
    _اون يه دختر ه.تحصيلاتش خلاصه شده تو يه فوق ديپلم معادل و نوع نگاش با من زمين تا آسمون فرق ميکنه.
    موقع گفتن اين چيزا حالت تهوع بهم دست داده بود.واقعا که شخصيت مزخرفي داشتم.
    با تاسف سر تکان داد.
    _يعني واقعا آيسان ارزششو داشت که به خاطرش از اون بگذري؟
    نداشت...مطمئنم که نداشت.اما من ترجيح دادم واسه فرار از قرار گرفتن تو سرنوشت گلاره به اون فکر کنم.
    اگه نمي تونستم دليلمو به زبون بيارم به خودم که مي شد اعتراف کنم.گلاره رو نمي خواستم چون از وقتي فهميده بودم با چه ديدي به زندگي نگاه ميکنه برام غريبه و دور به نظر مي رسيد.اونو از خودم خيلي بزرگتر مي ديدم ودونستن اين موضوع جنبه ي خودخواه شخصيتمو آزار مي داد.
    _آيسان خوشگله،تحصيلکرده ست و خونواده ش هم خوبن...به نظرت خيلي غير عاديه که بخوام اونو انتخاب کنم؟
    _فکر ميکردم اونقدري بزرگ شدي که ديگه عقلت به چشمت نباشه.اما اشتباه مي کردم.
    برگشت ودستشو واسه باز کردن در رو دستگيره گذاشت.
    کلافه دستي به موهام کشيدم وگفتم:تو و همجنسات همه چيزو خيلي پيچيده تر از ما مردها مي بينين...
    پوزخندي زد وزير لب زمزمه کرد.
    _مردها!!!...کوروش که يه جور ديگه فکرميکنه.
    _اون خاله زنک رو ولش کن...بهناز باور کن من اون دخترو نمي خوام.واقعا درک اين موضوع اين قدر مشکله؟!
    _باشه من ديگه چيزي نميگم فقط ميخوام ببينم مي توني با اين حرفا بابا رو هم راضي کني.

    ********************************
    نفس عميقي کشيدم وبا اطميناني که هميشه تو خودم سراغ داشتم به طرف اتاق کار بابا رفتم و ضربه اي به در زدم و وارد شدم.
    پشت ميز مطالعه ش نشسته بود وداشت به يه آلبوم قديمي نگاه مي کرد.صداي بنان وآهنگ کاروانش که از گرامافون قديمي بابا به گوش مي رسيد،نا خود آگاه آدمو متاثر مي کرد.


    همه شب نالم چون ني.
    که غمي دارم _که غمي دارم.
    دل وجان بردي اما
    نشدي يارم _نشدي يارم.
    با ما بودي _بي ما رفتي.
    چو بوي گل به کجا رفتي.
    تنها ماندم _تنها رفتي.

    _دارين چيکار ميکنين؟
    سوالم يه خورده بي معني به نظر مي رسيد.بهم اشاره کرد جلوبرم.
    _بيا اينو ببين.
    آلبوم رو به طرفم گرفت.يه عکس از خودش ومامان وبهناز بود.
    _من از اين عکس يه خاطره ي خوب دارم.
    سرمو بلند کردم وبه چشمهاش که از هيجان مي درخشيد زل زدم.
    _درست چند دقيقه قبل از گرفتن اين عکس از زبون مادرت شنيدم که دارم دوباره پدر ميشم.
    نگاهم باز به طرف عکس چرخيد و روي چشم هاي بابا ثابت موند.همون هيجان وبرق نگاهي که بعد بيست وهشت سال هيچ تغييري نکرده بود.
    _اون روز بود که فهميدم من آدم خوشبختي هستم وزندگيمو بيش از حد تصورم دوست دارم.تا حالا در اين مورد چيزي به کسي نگفتم.اما ميخوام اينو به تو بگم...بيا کنارم بشين.
    رو صندلي اي که جلو پام بود نشستم و اون آلبومو به صفحه ي اولش برگردوند.نگام به عکس مامان وبابا تو روز عروسيشون دوخته شد.
    _موقع ازدواج من ومادرت تنها چيزي که مارو به نوعي به هم مربوط ومشترک مي کرد،پدربزرگت استاد توتونچي بود.در واقع من به عشق استادم با دخترش ازدواج کردم.البته نميتونم از اين بگذرم که آذر هم دختر خوب وشايسته اي بود...اما دنياي ما باهم زمين تا آسمون فرق داشت.اون تو زندگي دنبال چيزايي بود که من سالها قبل براي فرار از اونها به سمت وسوي هنر کشيده شده بودم.هيچ نقطه ي توافقي اين وسط وجود نداشت.هرکدوم از ما راه خودمون رو مي رفتيم وبه اون يکي فقط به چشم يه نياز که بايد باشه نگاه مي کرديم...من آذرو دوست داشتم اما هنر واستادمو بيشتر مي خواستم.اونم به خاطر استاد منو انتخاب کرد.اما به دنياي خودش و رابطه با دوستاش علاقه ي بيشتري نشون مي داد...استاد که فوت کرد من به يه پوچي بزرگ رسيدم.شايد اگه بهناز نبود اين زندگي هرگز دوومي پيدا نمي کرد.اما گذر زمان کم کم همه ي ورق هارو برگردوند.حالا که پدر بزرگت بين ما نبود من آذرو بهتر مي ديدم.وعجيب اينجا بود که با همه ي تفاوت هايي که داشتيم من واون انگار براي اين به دنيا اومده بوديم که کنار هم باشيم.اين چيزي بود که با عث شد اونروز بفهمم نسبت به زندگيم نا شکر بودم.وبا وجود يه همسر خوب وبچه هايي که اميد زندگيمن آدم خوشبختيم.
    مطمئن بودم بابا از گفتن اين حرفا منظور داره.تو دلم دو سه تا فحش درست ودرمون به کوروش دادم.که اين وسط آتش بيار معرکه شده بود.

    گر ز دل بر آرم آهي.
    آتش از دلم خيزد.
    چون ستاره از مژگانم.
    اشک آتشين ريزد.
    چو کاروان رود _ فغانم از زمين_ به آسمان رود.
    دور از يارم_خون مي بارم.

    _بهراد حواست به من هست؟!
    سرمو بلند کردم.
    _داشتم گوش مي دادم.
    بابا به شوخي گفت:به کي؟...من يا بنان؟
    لبخند غمگيني زدم وبي مقدمه پرسيدم.
    _کوروش با هاتون تماس گرفته بود؟
    _اون دوست خوبيه مگه نه؟
    در واقع با اين کار آخرش زياد مطمئن نبودم.پس هيچ عکس العملي نشون ندادم.
    آلبومو بست و خيلي جدي بهم خيره شد.
    _چرا نگفتي اون دخترو دوست داري بهراد؟
    _چون ندارم.
    _من که اينطور فکر نميکنم.تا همين چند روز قبل از اون دختر برام زياد ميگفتي.خودمم اونموقع يه حدس هايي مي زدم...خب اگه علاقه اي اين وسط هست چرا پنهونش ميکني؟کسي که مجبورت نکرده حتما با آيسان ازدواج کني.
    _اما انتخاب من اون بوده.
    دستاشو بهم قلاب کرد وبه صندليش تکيه داد.
    _داري با خودت لج ميکني بهراد.تو به آيسان علاقه اي نداري...نمي تونم واقعا درک کنم چرا همچين تصميمي گرفتي.
    عميق نگاهش کردم.مي خواستم حرفم روش تاثير بذاره.
    _شايد آذر زندگي من هم،آيسان باشه.
    زير لب با ترديد زمزمه کرد.
    _شايد!!!
    صداي زنگ در باعث شد نگاهي به ساعت مچيم بندازم.و از جام بلند شم.
    _داريوش اينا هم رسيدن...ديگه بايد کم کم راه بيفتيم.
    براي فرار از نگاه سرزنشگرش ،قدم هامو واسه بيرون رفتن تندتر برداشتم.که صداي غمگينش منو دم در متوقف کرد.
    _اين خيلي دردناکه وقتي مي بينم.وقايع داره دوباره تکرار ميشه واين بار تويي که به جام وايسادي بهراد...من واسطه ي قرار گرفتن گلاره تو زندگي تو بودم.مي ترسم از روزي که نباشم وتو اونم نداشته باشي.
    ته دلم با اين حرفش خالي شد.اما عکس العملي نشون ندادم.انگار تو سرنوشتم اين بود که هميشه از هر حقيقت تلخي فرار کنم.

    چو روشني از ديده ي ما رفتي.
    با قافله ي باد صبا رفتي
    تنها ماندم_تنها رفتي.

    *************************************

    دلم مي خواد اين قسمت از زندگيم بيفته رو دور تند و اونقدر تو دايره ي محدودش بچرخم وبچرخم که حس کنم ديگه هيچ نقطه اي آخر راه نيست...سرگيجه ي خوبيه مگه نه؟...حداقلش اينه که بي خيال مي شي...بي تفاوت مي شي...وميذاري زمان به جاي تو تصميم بگيره.
    اونشب با انداختن انگشتر نشون به دست آيسان در ظاهر يه رابطه ي مشترک شروع و در باطن همه چي از نظر من تموم شد.
    گذاشتم خودشون تصميم بگيرن ميخوان چيکار کنن.قرار عقدمون عصر چهارشنبه بود ومن بايد همون شب راهي کاشان مي شدم.تا صبح پنج شنبه فرش رو تحويل بگيرم.بابا اصلا حالش خوب نبود.
    اين چند روز به يه چشم بر هم زدن،گذشت.مراسم عقد تو خونه ي سيروس خان برگزار مي شد.وقرار هم نبود جشن وپايکوبي اونچناني داشته باشيم.نميدونم چرا اينقدر بي خيال بودم.انگار همه ي اين سگ دو زدن ها واسه ازدواج يکي ديگه بود.

    براي بردن آيسان به آرايشگاه مجبور شدم صبح چهارشنبه تا خونه شون برم.رديف ميز وصندلي هاي تاشده ي گوشه ي حياط وکارگرهايي که تو رفت وآمد بودن نشون مي داد قراره امروز اونجا يه مراسم برگذار شه.مراسمي که دليلش براي من فقط ديدن رضايت وخوشحالي بابا بود.
    اون تنها کسي بود که حاضر بودم براش همه جوره از زندگيم مايه بذارم.

    کوروش بيچاره اين روزا به خاطر من بدجوري تو زحمت افتاده بود.مدام اينور و اونور دنبال رديف کردن کارها بود.البته اينم بگم که هرقدمي برام بر مي داشت يه دوتا نيش وکنايه هم واسه خالي نبودن عريضه نثارم مي کرد.
    زنگ درو که زدم،آيسان با يه ساک بزرگ وچهره اي خندون جلوي در ظاهر شد.بالا وپايين پريدن ها وبچه بازيهاش گاهي خنده آور بود.
    _سلام آقاهه...صبحت به خير.
    _سلام... بدو که ديرت نشه.
    لب ولوچه ش آويزون شد.
    _پس صبح به خيرم چي شد؟...خورديش؟
    مثل دختر بچه ها صداشو نازک کرده بود.خنده مو به سختي کنترل کردم ودر حاليکه سوار ماشين مي شدم گفتم:خب بابا صبح شمام به خير.
    به حالت قهر نگاشو ازم گرفت.
    _همينجوري خشک وخالي؟!
    ابرويي بالا انداختم وطلبکارانه نگاش کردم.
    _مثلا قراره ديگه چه جوري باشه؟
    شروع کرد با خودش غرزدن.
    _اَه باز اين آقاهه اخمو وبد اخلاق شد...
    دستمو زير چونه ش گذاشتم وصورتشو به طرف خودم چرخوندم.و دقيق نگاش کردم.
    _آخ اگه بدوني با اين قيافه ي آويزون چقدر زشت مي شي.
    کمي خودشو عقب کشيد وبا بهت گفت:واقعا؟!!
    بلند خنديدم و اون که فهميد دارم باهاش شوخي مي کنم مشت آرومي به بازوم کوبيد.
    _بدجنس.
    راه افتادم وبا خنده گفتم:بلاخره نگفتي منظورت از صبح به خيري که خشک وخالي نباشه چيه؟
    با دلخوري گفت:يعني تونمي دوني؟
    شيطنتم گل کرده بود ومي خواستم کمي اذيتش کنم.
    _خب چرا مي دونم.ولي فکر مي کردم معمولا دخترا تو اين جور مسائل کمي محفوظ به حيا باشن.اونم وقتي که فقط يه پنج،شش ساعتي تا مراسم عقدشون مونده.
    با ناراحتي لب ورچيد.
    _دستت درد نکنه.حالا ديگه من بي حيا شدم؟!
    خودمو به اون راه زدم.
    _من همچين چيزي گفتم؟
    چشاشو باريک کرد وبا ترديد بهم خيره شد.
    _پس منظورت از اون حرف چي بود؟
    با بي خيالي شونه بالا انداختم.
    _به نظرم اومد بايد يکم بيشتر خجالتي باشي.لااقل تومراسم خواستگاري که اينطوري بودي.
    زرنگتر از اين حرفا بود که طعنه مو نگيره.
    با يه پوزخند عصبي گفت:وقتي همه چي بينمون جدي شده ديگه نياز نمي بينم ابراز علاقه مو با حجب وحيا پنهون کنم.
    چيزي نگفتم وگذاشتم سکوتم بهش بفهمونه بعضي حرفاش تا چه حد نا اميدم ميکنه.
    جلوي آرايشگاه پياده ش کردم ودنبال کارهاي باقي مونده رفتم.مي خواستم ذهنمو درگير يه سري چيزهاي حاشيه اي و بي اهميت کنم ونذارم فکر وخيال از پا درم بياره.

    چند ساعت بعد وقتي کنار همديگه نشسته بوديم وسفره ي عقد هم جلومون پهن بود ،ديگه راهي براي برگشتن وجود نداشت.بايد به خاطر خودخواهيم اين تاوان رو پس مي دادم.
    _عروس خانوم بنده وکيلم؟
    نگاهم به چهره ي زيباي آيسان،تو آينه ي بزرگ روبرومون خيره بود.اما زير اون چادر سفيد صورت معصوم گلاره به من لبخند مي زد.
    _با اجازه ي پدر ومادرم بله.
    واين بله اون تصوير قشنگ رو ازم گرفت و صداي دست زدن جمع منو به دنياي واقعيات کشوند.

    ******************************
    دوست ندارم ديگه از سيل تبريک ها و صورتک هاي خندون وحرفاي تکراري(مبارک باشه)و(به پاي هم پير شين)و(انشالله خوشبخت بشين )چيزي بگم.
    دلم نمي خواد به اين فکر کنم که مي شد جور ديگه اي اين داستان رو نوشت.حالا که تصميم گرفته بودم چشم هامو رو واقعيت وجوديم ببندم بايد تا تهش مي رفتم.
    از همون لحظه که همه چي تموم شده بود و من وآيسان ظاهرا ازدواج کرده بوديم اون سوال مسخره مدام تو ذهنم تکرار مي شد.(بهراد سهم تو از زندگي اينه؟؟)ومن بدون کوچکترين ارفاقي به خودم مي گفتم(آره حق من از زندگي همينه).اين بهترين انتخابي بوده که ميتونستم داشته باشم.چون اگه يه نگاه به چهره هاي شاد دور وبرم مي انداختم مي ديدم که همه دارن کار منو تاييد ميکنن.اما...
    بابا ،با يه لبخند غمگين به من مثل قرباني نگاه ميکرد.وکوروش با تمسخر،انگار به يه آدم احمق زل زده بود وبهناز با تاسف ،چون انتظار نداشت اينقدر ظاهر بينانه تصميم بگيرم.
    نگاهمو ازشون گرفتم وسعي کردم تمام توجهمو به آيسان که حالا با يه آرامش عجيب کنارم نشسته بود،بدم.نمي دونم چرا ديدن اون برق شادي وهيجان تو چشماش نگرانم مي کرد.مثل آدم هاي فاتح وپيروز به جمع خيره بود.
    سنگيني نگاهم باعث چرخيدن صورتش به طرفم شد.ولبخند ظريفي لب هاي قشنگش رو از هم باز کرد.بي اختيار دستشو گرفتم.مي خواستم ديگه باورم بشه اون حالا جز مهمي از زندگيم شده.
    _خوشحالي؟
    سوالش باعث شد جا بخورم.سرمو کمي جلو بردم تا صدام تو اون شلوغي به گوشش برسه.
    _بايد نباشم؟
    کمي به طرفم متمايل شد وبا اينکار نفس هاي گرم ولطيفش به صورتم خورد.بي اختيار خودمو عقب کشيدم.البته نه تا اون حد که توي ذوقش بزنم.
    _منم خوشحالم بهراد.
    دستشو کمي فشردم ودقيق نگاش کردم.مطمئن بودم که خوشحاله.اما اين خوشحالي چيزي نبود که بتونم بي تفاوت از کنارش بگذرم،وقتي هنوز شناخت چنداني ازش نداشتم.
    مراسممون خيلي ساده تموم شد.که البته بيشتر به خاط مراعات حال بابا بود.مهمون ها که رفتند،کم کم من هم براي رفتن به کاشان آماده شدم.
    دم در داشتم با بهناز اينا خداحافظي مي کردم وسفارش مراقبت از بابا رو بهشون مي دادم که مهتاج خانوم صدام کرد.
    _بهراد جان پسرم آيسان کارت داره.
    درست نبود همين اولين شب ازدواجمون ،براي خونواده ي همسرم رو ترش کنم.اما اون وسط حرفم پريده بود وباعث شده بود رشته ي کلاممو از دست بدم.و اين منو عصباني ميکرد.
    بهناز دستشو رو شونه م گذاشت وگفت:ناراحت نباش من حواسم هست.تو هم برو زودتر خداحافظي کن که ديرت نشه.
    فقط سري تکان دادم وبا ناراحتي داخل خونه برگشتم.
    _مامان آيسان کجاست؟
    متنفر بودم از اينکه کسي رو که يک عمر خاله صداش کرده بودم به اجبار حالا مامان صداش کنم.
    مهتاج خانوم به در اتاقش اشاره کرد.يه نفس عميق کشيدم و باضربه اي که به در زدم،وارد اتاق شدم.
    آيسان رو تخت نشسته بود وبا نارحتي به فرش زير پاش نگاه ميکرد.حرفاشو نگفته از بر بودم.و مي دونستم الآن مي خواد چه عکس العملي نشون بده.تجربه ي مزخرفم به من ميگفت اون واسه نرفتنم امشب کلي برنامه چيده.
    سرشو بلند کرد وچشماي به اشک نشسته شو بهم دوخت.
    _حتما بايد بري؟
    دستام بي اختيار مشت شد.و هرکاري کردم نشد با تمسخر نگاش نکنم.حتي جمله بنديشم کمي تغيير نداده بود.
    اما واقعا نمي تونستم با هاش تند برخورد کنم.بيشتر از اون ،از دست خودم عصباني بودم.تو دلم به خاطر کنار نيومدنم با اين شرايط ،به خودم فحش مي دادم.
    (لعنتي...اون همسر من بود.)با به ياد آوردن اين موضوع دو قدم فاصله ي بينمون رو طي کردم وکنار پاش زانو زدم.
    يه هاله ي صورتي دور چشماشو قاب گرفته بودو به رنگ عسلي اون چشم ها مي اومد.
    _رفتنمو برام سخت نکن آيسان.
    تو دلم دعا ميکردم حرفم دروغ نباشه.
    با التماس مچ دستمو گرفت.
    _ما تازه با هم ازدواج کرديم اين انصاف نيست.
    _به خاطر بابا بايد برم.
    نا اميد نگاهشو ازم گرفت ودستاش شل شد.اون خوب مي دونست که بابا چه جايگاهي تو زندگي من داره.
    خم شدم وصورتشو به آرومي بوسيدم.قطره ي اشکي رو گونه ش سر خورد.با انگشت شستم سريع پاکش کردم.دلم نمي خواست از اولين روز زندگيمون خاطره ي بدي داشته باشه.
    لبخند غمگيني زد وبه چشمام خيره شد.نزديک تر از هميشه به هم بوديم ونفس هاي گرمش به صورتم ميخورد وداشت اراده مو ازم مي گرفت.خيلي تلاش کردم جلوي خودمو بگيرم اما اين آيسان بود که با گذاشتن لبش رو لبم آخرين سد دفاعيمو شکست.و باعث شد با هيجان بيشتري بوسه هاشو جواب بدم.
    خب نمي تونستم منکر اين بشم که اون فوق العاده جذابه و نا خودآگاه آدمو به طرف خودش مي کشه.اما من از اين بوسه اصلا راضي نبودم.چون با همه ي اشتياقي که تو هردومون وجود داشت.اين بوسه،به هيچ عنوان طعم عشق نمي داد.

    *****************************
    برخلاف انتظار آيسان من حتي يک لحظه هم براي رفتن ترديد نکردم.و پام سست نشد.
    سه يا چهار صبح بود که رسيدم.کليد رو داخل قفل چرخوندم و وارد حياط شدم.اولين چيزي که نظرمو جلب کرد،لامپ روشن داخل هال بود.سريع از پله ها بالا رفتم.وبدون اينکه فرصتي براي نگاه کردن از شيشه هاي رنگي در به خودم بدم،دستگيره رو پايين کشيدم.
    نگاه استاد با باز شدن در به عقب برگشت و من با بهت به دستهاي لرزان اون که روي پود ها مونده بود خيره شدم.
    لبام تکان خفيفي خورد تا چيزي بگم اما استاد سريع واکنش نشون داد.
    _هيس...بيا تو پسرم.
    به طرفش رفتم.
    _استاد دارين چيکار ميکنين؟!!
    به سختي گرهي انداخت وبا لبخند محوي گفت:گلاره داشت تا يه ساعت قبل مي بافت.اما چون خسته بود پشت دار خوابش برد.ومنم مجبورش کردم کمي استراحت کنه.الآن تقريبا دو روز ودو شبه که اون يکسره داره مي بافه.نمي خواست جلوتون بدقول بشه.
    با شرمندگي نگاش کردم.
    _منو واقعا به خاطر اين خواسته ي خودخواهانه م ببخشين.
    بي توجه به عذرخواهيم گفت:حال استاد چطوره؟
    _خيلي بده...اصلا تعريفي نداره.
    با ناراحتي سرشو پايين انداخت.وتازه اونموقع بود که من به خودم اومدم وديدم هنوزم استاد داره با دستهاي ناتوانش فرش رو مي بافه.
    _شما چرا پشت دار نشستين؟
    _گلاره خيلي نگران بود،خواستم کمي خيالشو راحت کنم.
    _آخه اينجوري؟!...مي خواين با اينکار بيشتر نگرانش کنين؟
    سر تکان داد ومطمئن گفت:من حالم خوبه.
    با اينکه خستگي راه وبي خوابي بهم فشار آورده بود،اما کنار استاد نشستم و اون در حاليکه گهگداري گره اي روي گره مي انداخت از خاطرات خوبي که با پدرم داشت حرف مي زد.
    با شنيدن اذان صبح دست از کار کشيد وبه سختي از جاش بلند شد.
    _استاد بذارين کمکتون کنم.
    _بابا؟!!
    صداي ناراحت ومتعجب گلاره نگاه هردومونو به عقب برگردوند.
    _منو فرستادين بخوابم که خودتون دست به کار بشين؟
    _فقط خواستم کيفيت کارت رو بررسي کنم.
    سرشو کمي خم کرد وبه فرش طلبکارانه نگاهي انداخت.
    _مطمئنين؟
    استاد خنديد وگفت:ناراحت نباش کارتو خراب نکردم.
    با دلخوري لب ورچيد.
    _من ناراحتيم به خاطر چيز ديگه ايه.شما نبايد از دستاتون اينهمه کار بکشين.
    استاد به من اشاره کرد.
    _آبرومو ميخواي جلوي آقا بهراد ببري؟
    با اين حرف استاد سريع واکنش نشون داد.
    _اي واي ببخشين اصلا حواسم نبود شما اومدين.
    نگاهمو از لبخند مهربونش گرفتم وبه زمين دوختم.
    _سلام.
    اونم زير لب جوابمو داد ورو به استاد گفت:بابا نمازتون قضا نشه؟
    استاد براي وضو گرفتن رفت ومن با سردرگمي به مسير رفتنش خيره شدم.
    _خيلي وقته رسيدين؟
    سوالش باعث شد به طرفش برگردم.نگاهش روي حلقه م ثابت مونده بود.
    _يه دو ساعتي ميشه.
    به سختي سربلند کرد.وپرسشگرانه به چشمام خيره شد.دادن توضيح به اون حتي از بله گفتنم سر سفره ي عقد هم سخت تر بود.
    _ازدواج کردم...يه ده،يازده ساعتي ميشه.
    _تبريک ميگم.
    با ناباوري نگاهش کردم.چه آرامش عجيبي تو لحن صداش بود...انتظار داشتم خيلي سرد ونا مهربون با هام برخورد کنه اما اون هنوزم لبخندشو رولباش حفظ کرده بود.
    مطمئن نبودم اگه اون لحظه جامون با هم عوض مي شد وگلاره از ازدواجش حرف مي زد من اينقدر صبورانه وبا متانت برخورد مي کردم.
    خدا اونو با همه ي ظرافت وکوچکيش چه بزرگ آفريده بود.
    آفتاب تازه از پشت شيشه هاي رنگي در هال به داخل خونه سرک کشيده بود که صفورا خانوم و امير هم از راه رسيدند.از نگاه همشون خستگي وبي خوابي مي باريد.اين منو واقعا خجالت زده مي کرد.والبته در کنار اين شرمندگي،تحمل شنيدن تبريک هاشون به خاطر ازدواجم واقعا سخت وزجر آور به نظر مي رسيد. کار تقريبا رو به پايان بود وآخرين قاب حاشيه ي فرش داشت بافته مي شد. آقاي شريفي هم حوالي عصر بودکه به ماملحق شد ومدام از گلاره به خاطر دقت وسليقه اي که تو کارش به خرج داده بود تعريف کرد.وحتي از ش قول گرفت که حتما چند تا کار هم براي اون ببافه. که البته من اصلا از پيشنهادش خوشم نيومد.تصوراينکه گلاره تو اون کارگاه هاي پر رفت وآمد کار کنه،برام جالب نبود.به خاطر همين پيشنهاد دادم تا تموم شدن موعد اجاره ي خونه،گلاره از اونجا به عنوان محيط کارش استفاده کنه.وسفارش بگيره. حرفي که زدم،معجزه کرد وباعث شادي بيش از اندازه ي استاد وخونواده ش شد.هرچند رو لباي گلاره جز يه لبخند محو چيز ديگه اي نديدم.اما مطمئن بودم اونم از اين پيشنهاد راضيه. صفورا خانوم زير لب بسم الله گفت وبا قيچي بزرگي شروع به بريدن تارهاي فرش کرد.استاد با علاقه به نتيجه ي کارخيره بود.واز ديدن اين همه ذوق وهنر که با دستهاي جسوروتوانمند دخترش بافته شده بود، احساس رضايت مي کرد. فرش که پايين آورده شد.گلاره چهار زانو روي زمين نشست وبه پرزهاي مرتبش دست کشيد. ديدن اينهمه علاقه واحساس به اون فرش آدمو نا خودآگاه وادار مي کرد با احترام به اون اثر هنري که زير دستهاي بافنده ش قرار داشت نگاه کنه. به حدي کارش بي نقص وکامل بود که حتي پرداخت مختصري که بعد پايين آوردن فرش روش انجام شد به نظر کار اضافي اي مي اومد. گلاره که بلند شد،من وامير دو سر فرش رو گرفتيم ودر مقابل چشم هاي بارانيش اونو تا زديم.اولين بار وشايد هم براي من آخرين باري بود که اشک هاي گلاره رو مي ديدم. اشکي که با لبخند همراه بود.وهزاران حرف نگفته اما خوانا ميشد درونش ديد.اشکي که از روي شوق وعلاقه بود.اشکي که به قول خودش باعث بصيرت و روشني دل وبهترينه اشک ها بود. چقدر ميتونستم چشمامو روحقيقت ببندم؟تا کي مي شد خودمو با اين موضوع فريب بدم که من بهترين تصميم رو تو زندگيم گرفتم؟و از همه ي اينها مهم تر اصلا چرا همچين تصميمي گرفتم؟... اين هم از خودخواهيم بود که نمي خواستم براي اين سوال ها جوابي پيدا کنم.و درعوض براي فرار از اين حقيقت تلخ، به بهانه ي رفتن فکرکردم وخودمو با اين تصور که حال بابا اصلا مساعد وقت تلف کردن نيست گول زدم. نگاهم به نگاه خيس گلاره گره خورد وخداحافظي رو برام سخت تر از هميشه کرد.حسي به من مي گفت هرگز نمي تونم اون دخترو فراموش کنم.اصلا مگه مي شد اون چشم هاي درخشان ولبخند بي نظير ودستهايي که براي آفريدن،آفريده شده بود فراموش کنم؟ نبايد اين حس رو بهش مي داشتم...اينکه نتونم به آسوني اونو از فکر و احساساتم کنار بذارم...اينکه اون مي تونست باشه ومن نخواستم که باشه...و از همه ي اينها مهم تر اينکه اون با حضورش مي تونست کاري کنه که من،من باشم وترس اين فرصتو ازم گرفته بود. نگاهم اول به طرف صفورا خانوم چرخيد.اون کسي بود که من دوست داشتم مادر صداش بزنم وبا اينکه هنوزم مطمئن بودم براي مادر من بودن خيلي جوونه اما مي خواستم پسرش باشم. _خداحافظ مادر. بي اختيار بغض کرد وسرشو پايين انداخت وچادرشو جلو کشيد.حتي نياز به حدس زدن هم نبود که داشت زير اون چادر گلدار گريه مي کرد. دست آقاي شريفي رو با گرمي فشردم وبه خاطر زحمتي که براي بافته شدن فرش کشيده بود صميمانه تشکر کردم. امير کنار استاد ايستاده بود وبا اينکه سعي داشت ناراحتيشو يه جورايي پنهون کنه اما از صورت سرخ شده ش همه چي خيلي آسون خونده مي شد. دستمو رو بازوش گذاشتم وگفتم:خداحافظ رفيق. بي هوا دستشو دور گردنم انداخت وبا صدايي که از شدت بغض دو رگه شده بود گفت:فراموشمون نکني آقا بهراد؟ با محبت بغلش کردم. _اونقدر از اينجا خاطره ي خوب دارم که محاله چيزي از يادم بره. با ترديد نگام کرد.و باعث شد بي اختيار لبخند بزنم.دادن اطمينان به اون پسر مثل هميشه سخت بود. استاد يه قدم جلو اومد و ناخودآگاه امير عقب رفت. _به استاد سلام منو برسون وبگو تو معرفت وخوش قولي حرف آخرو اون زد ومن پيشش شرمنده شدم. خم شدم ودستاي خميده شو بوسيدم. _خيلي به شما بدهکار شدم استاد،اي کاش فرصتي پيش بياد بتونم جبران کنم. دستشو رو شونه م گذاشت و پدرانه بغلم کرد. _اين حرفو نزن تو کم به ما محبت نکردي...بروبه سلامت .خدا نگهدارت باشه. ازش جدا شدم وبا ترديد به سمت گلاره چرخيدم. _خداحافظ. فقط تونستم همينو بگم و نگاهمو ازش بگيرم و به کاسه ي آبي که توش گل سرخ پرپر شده بود،بدوزم. _خدا پشت و پناهتون. لحن غمگين صداش بي اختيار قلبمو فشرد اما مانعي براي رفتنم نشد.با بغضي که به سختي داشتم مهارش ميکردم از کنارش گذشتم و سوار ماشين شدم.بايد زودتر راه مي افتادم.نمي تونستم بيشتر از اين بمونم. همين الآنش هم جدا شدن از اونها برام سخت بود. حرکت کردم ونگاهم رو از آينه ي جلو به عقب دوختم.گلاره کاسه ي آب رو پشت سرم ريخت وبه مسير رفتنم خيره موند.واين بود آخرين تصويري از اون که براي هميشه تو ذهنم حک شد. چقدر دلم ميخواست براي اين بغض که رو گلوم واين غم که رو دلم سنگيني مي کردند کاري بکنم. دو ساعت بعد تو تاريکي شب اتوبان قم _کاشان ناغافل کنار زدم واز ماشين پياده شدم.و فريادهاي بلندم تو صداي عبور پرسرعت ماشين ها گم شد. ******************************* داغون وخسته وخراب به تهران رسيدم ومستقيم به طرف خونه ي بابا رفتم.نمي خواستم حتي يک ثانيه رو هم غافل شم.اون به اميد ديدن فرش نفس مي کشيد. حدود دو،دو ونيم صبح بود که رسيدم.وزنگ درو با احتياط زدم.احتمالا بهناز وبچه ها هم اونجا بودن.داريوش درو باز کرد وهر دو با کمک هم فرش رو بالا برديم. برخلاف انتظارم همه شون بيدار بودن وبابا،با چهره اي روشن وخندون داشت با مامان و بهناز حرف مي زد. منو که ديد گفت:بلاخره آورديش؟ سر تکان دادم وفرشو رو زمين گذاشتم.بابا از جاش بلند شد وبه طرفش اومد.نگاهش رو نقش ونگاره هاو چهارقاب حاشيه وترنج مرکزي واسليمي هاي پيچ در پيچ مي رقصيد ولبخند رو لباش،لحظه به لحظه عميق تر مي شد. _اين خيلي زيباست دستشو مثل گلاره رو سطح فرش کشيد وچشماشو بست.مامان وبهناز هم هرکدوم تعريفي کردن وداريوش با ذهن حسابگرش واسه فرش قيمت تعيين کرد که البته اين حرفش زياد به مذاق بابا خوش نيومد وخيلي جدي بهم گفت:اين فرش رو بعد برپايي نمايشگاه به اون دختر برگردون. با ناباوري همگي مون اعتراض کرديم. _اما بابا.. _همين که گفتم. بهناز با تعجب گفت:شما که دستمزدشو بهش دادين. _اون دستمزد فقط به اندازه ي ديدن اين فرش ارزش داشت. رو به من کرد وگفت:اينو بيار تو اتاق کارم...بقيه ي شمام بهتره برين بخوابين منم خسته م ميخوام استراحت کنم. فرش رو داخل اتاق روي ميز پايه کوتاهي انداختم وبابا کنارش رو زمين نشست. _بايد دستهاي اون دخترو بوسيد نگاه کن انگار زندگي رو بافته. نفس عميقي کشيدم وسر تکان دادم. _وقتي تموم شد چيزي نگفت؟ ياد اشک هاي زلالش که تند تند از چشاش پايين مي اومد افتادم.به تلخي زمزمه کردم. _با اشک هاش خنديد. بابا با حسرت به فرش دست کشيد. _اي کاش ميتونستم اون فرشته رو از نزديک ببينم. مطمئن بودم که اون لحظه براي برآورده نشدن اين خواسته ي بابا فقط منم که مقصرم.با ناراحتي سرمو پايين انداختم. بابا اين ناراحتيو تو نگام ديد ودستشو رو شونه م گذاشت. _خودتو به خاطرش عذاب نده. _اما من مي تونستم... حرفمو قطع کرد. _حتما قسمت من نبوده ببينمش ولي در مورد تو فکر ميکنم اين خودت بودي که نخواستي حقيقتو ببيني. ياد حرف گلاره افتادم. _مثل ترسو ها عمل کردم.فرار رو به موندن وروبرو شدن باهاش ترجيح دادم. _زندگي خيلي کوتاهه بهراد...اگه راه جبراني بود دست به کار شو اما ديگه خودتو سرزنش نکن. _اي کاش مي شد. نگاه عميقي بهم انداخت. _زندگيو با اين اي کاش ها به کام خودت وديگرون زهر نکن. _نگران نباش بابا. رو شونه م زد وگفت:روي تو هميشه يه حساب ديگه اي باز ميکردم.حالام ازت انتظار دارم بعد رفتنم همينطوري باشه.من پدر خوبي برات نبودم.مي دوني چرا؟ _لطفا اين حرفو نزنين. بي توجه به اعتراضم لبخند غمگيني زد. _هميشه از دوست داشتن زياد تو سو استفاده کردم.حالا م که دارم مي رم بازم يه مشت سفارش وخواهش دارم. حرفاش نمي تونست برام توجيه پذير باشه.اونو بعد مدتها امشب از هميشه سرحال تر مي ديدم.پس باور نزديک بودن مرگش مثل کابوس مي موند. _حواست به من هست؟ براي اينکه خيالشو راحت کنم گفتم:شما هرچي دلت ميخواد بگو بروي چشم .اما من دارم مي بينم که چقدر حالتون خوبه.و انشالله بهترم ميشين. با مهرباني به چشمام خيره شد.انگار ميخواست بهم بقبولونه که بر خلاف تصورم ديگه همه چي تمومه. _مواظب آذر باش.دوست ندارم بهش بي احترامي بشه. اون هميشه براي من عزيز بوده وهست دلم نمي خواد دلواپسش بمونم باشه؟ فقط سرتکان دادم.در هرصورت اون مادر من بود ونمي تونستم هرگز بهش بي احترامي کنم. _درسته بهناز تو خونه ي شوهرشه اما گاهي به يه تکيه گاه مثل پدرش احتياج پيدا ميکنه...تو ،اون جاي خالي رو براش پر ميکني؟ بغضم دوباره گلوگير شده بود. به سختي گفتم:باشه. _ بيشترين نگرانيم در مورد توئه...بهم قول بده با اين قضيه کنار بياي ...من نميخوام بي تابي تورو ببينم بهراد.نذار چشمم به اين دنيا بمونه. حرفي نزدم ومثل آدم هاي گيج وگنگ بهش خيره شدم.دوست داشتم همون لحظه زمان متوقف بشه ومن بابا رو براي هميشه کنار خودم نگهدارم. _بهتره بري بخوابي...مي دونم از راه رسيدي خسته اي.منم کمي اينجا ميشينم وبعد مي رم بخوابم. وقتي ديد تکان نميخورم با تحکم گفت:بلند شو ديگه پسر. با ترديد از جام بلند شدم . _ خودتونو زياد خسته نکنين...فعلا شب به خير. لبخند محوي زد وگفت:بهتره بگي صبح به خير. نگاهي از پنجره به بيرون انداختم .داشت کم کم هوا روشن مي شد.جواب لبخند شو با لبخند دادم واز اتاق بيرون رفتم. با تکان هاي محکمي که ميخوردم چشم باز کردم.مامان با ترس بهم زل زده بود. _بهراد بيا. سرجام نيم خيز شدم. _چي شده؟ _بابات...بابات نفس نميکشه. نمي دونم با چه حالي از روي تختم پايين پريدم وبه طرف اتاق خوابشون دويدم. مامان با گريه گفت:هنوز تو اتاق کارشه. مسيرمو تغيير دادم ومثل ديوونه ها خودمو تو اتاق انداختم.بهناز کنار پاي بابا زانو زده بود وشونه هاش از شدت گريه مي لرزيد. بابا کنار فرش ابريشم دراز کشيده بود وچشماشو براي هميشه بسته بود. ****************************** اومدن آمبولانس وبعدش بردن بابا،شلوغ شدن خونه ورسيدن عمو فرهاد وبقيه ي فاميل پدري از اصفهان ونائين،صداي تلاوت قرآن وگريه وزاري تو جمع زنونه...هيچ کدومشون نمي تونست منو به اين باور برسونه که بابا واسه هميشه رفته. دستي به طرفم دراز شد. _بهراد؟! چهره ي ماتم زده ي کوروش جلو چشام ظاهر شد. _پاشو بايد بريم بهشت زهرا،داريوش دست تنهاست. بي اراده از جام بلند شدم.ومطيع وسر به زير دنبالش راه افتادم.دلم مي خواست از اين محيط برم بيرون.دوست نداشتم ديگه صداي گريه وشيون بشنوم. دم در که رسيدم.ماشين سيروس خان جلوي پام نگهداشت.و هرسه تاشون با چهره اي مصيبت زده ازش پياده شدن. همين يکي رو فقط کم داشتم.با اکراه يه قدم عقب رفتم و اونها تو يه چشم بهم زدن ازم آويزون شدن. دلم مي خواست سرمو محکم به ديوار بکوبم.از قرار گرفتن تو اين وضعيت حالم داشت بهم مي خورد.ظرفيتم تا همينجا هم تکميل بود.ديگه نمي تونستم با ابراز احساسات اين جماعت متظاهر کنار بيام. کوروش که حال و روزمو خوب درک کرده بود سيروس خان رو با احترام کنار کشيد و از مهتاج خانوم وآيسان خواست برن ومامان وبهنازو دلداري بدن. با کوروش سوار ماشينش شديم و البته قبلش از عمو فرهاد خواستم مهمون ها رو جمع کنه وتا يه ده دقيقه ديگه به طرف بهشت زهرا حرکت کنند. انگار تو خواب داشتم راه مي رفتم.هيچي برام حقيقي وملموس به نظر نمي رسيد. ذهنم نا خودآگاه حقيقت مرگ بابارو انکار مي کرد. کوروش از قبل به يه رستوران خوب سفارش ناهار واسه سيصد نفرو داده بود.واون لحظه هم داشت پشت گوشي با مدير اونجا همه چيو هماهنگ مي کرد.احتمال مي دادم دوستاي زيادي که بابا داشت واسه تشييع جنازه بيان .پس تدارک ديدن اينهمه غذا لازم بود. موقعي رسيديم که کارها تقريبا تموم شده بود.وداريوش داشت هماهنگي هاي نهايي رو انجام مي داد.بقيه هم بلافاصله بعد ما رسيدن. با کمک کوروش کنار جنازه ي بابا ايستادم وبراي آخرين بار به اون موهاي سفيد وچهره ي روشن خيره شدم.چقدر آروم خوابيده بود،انگار هزار ساله که چشماشو بسته. نگاهم نا خود آگاه به طرف دستاش رفت.خم شدم وبا احترام اونارو بوسيدم.اين دستاي يه هنرمند بود که سالهاي سال با عشق ،رو کاغذ طرح مي زد يا بهتره بگم رو کاغذ، طرح عشق مي زد. يه بغض بزرگ رو گلوم سنگيني مي کرد وچشمام مي سوخت.اما اشکي نبود که بريزم.نفس بلندي کشيدم تا لا اقل از شر اون بغض لعنتي خلاص شم. بابارو با شکوه و احترام دفن کرديم و در تمام اين مدت مامان وبهناز در سکوت اشک مي ريختن.خوب مي دونستم اين براي استاد صدر باعث خوشحالي بود که مي ديد خانواده ش با صبر وشکيبايي ومتانت اونو به خاک سپردن. يکي از مسئولين سازمان ميراث فرهنگي چند دقيقه اي در مورد بابا و خدمتي که به اين هنر اصيل ايراني کرده بود حرف زد.وبعد جمع به همان سرعت که جمع شده بودند،پراکنده شدند. دست ظريفي بازومو گرفت. _بهراد جان بيا بريم. نا خواسته کمي خودمو کنار کشيدم.آيسان با دلسوزي نگام مي کرد.از دستش عصباني نبودم اما اون لحظه به تنها چيزي که نياز نداشتم همين دلسوزي بود. _تو برو...من با کوروش مي يام. با دلخوري گفت:اما من نگرانت مي مونم. شال حرير مشکيشو که کمي روي سرش ،سرخورده وبيشتر موهاي لخت و خرماييشو بيرون ريخته بود جلو کشيدم وبا يه لبخند غمگين نگاش کردم. _بهتره بري...من اينجوري راحت ترم. خب نمي تونستم مطمئن باشم که اون از حرفم ناراحت نشده. اما اون لحظه واقعا چيزي جز اين به ذهنم نمي رسيد.شايد دليلشم اين بود که اصلا ناراحتيش برام اهميتي نداشت. وقتي به خونه برگشتيم.خودمو تو اتاق بابا حبس کردم و مثل آدمهاي مسخ شده به خطاطي هاي هنرمندانه ش روي ديوار خيره موندم. صداي در باعث شد نگاهمو به اون سمت بدوزم.کوروش مردد وارد اتاق شد. _مزاحمت که نشدم. به حالت نفي سر تکان دادم. _عموت ازم خواست بيام دنبالت...درست نيست وقتي مهمون مي ياد تو نباشي. پيراهن مشکي اي رو با کمي مکث به طرفم گرفت وگفت:فکر کنم بهتر باشه لباستم عوض کني. نگاهي به بلوز چهار خونه ي روشني که تنم بود انداختم و بي اختيار دست دراز کردم تا اونو بگيرم. _بذار کمکت کنم. _لازم نيست خودم ميتونم. سريع بلوزمو در آوردم وپياهن مشکيو از دستش گرفتم.دکمه ي آخرشو که بستم ، صورتم بي اراده داغ وخيس شد.با بغض به طرفش برگشتم وناليدم. _کوروش ...بابام. وتازه اونموقع بود که در ميان هق هق مردانه ام احساس کردم پشتم به يکباره خالي شده و تکيه گاهمو براي هميشه از دست دادم. ******************************* درست يک هفته بعد از چهلم بابا،نمايشگاه برگذار شد وفرشي که از آخرين طرحش بود وبا دست گلاره بافته شد به نمايش در اومد. سيل تقاضا ها براي خريد اون فرش اونقدر زياد بود که بلاخره منو مجبور کرد رسما اعلام کنم.بابا وصيت کرده اين فرش حتما پيش بافنده ش برگرده وباز اونا دست نکشيدن ودر به در دنبال به دست آوردن شماره يا آدرسي از گلاره بودن تا اين فرشو هرجور شده ازش بخرن واين منو حسابي عصبي مي کرد. بعد تموم شدن اون مراسم سه روزه،فرشو ازشون گرفتم وراهي خونه شدم. صداي زنگ گوشيم منو از دنياي خيالاتم بيرون کشيد. _الو بگو. کوروش با تندي گفت:چته...بازم که داري پاچه مي گيري. راهنما زدم وداخل يه فرعي پيچيدم. _ببين کوروش اصلا حوصله ي يکه به دو کردن با تورو ندارم.دارم از نمايشگاه بر ميگردم واعصابم بدجوري داغونه...بگو چي ميخواي؟ _بي لياقتي ديگه چه ميشه کرد...زنگ زدم حالتو بپرسم خره. _خوبم ...اينم علائمش...عر...عر. پشت گوشي قهقهه زد. _پس اون جفتک پروني هات بي علت نبود.کاملا مشخصه حالت خوبه. لبخند محوي زدم وپامو بيشتر روگاز فشردم. _دارم ميرم خونه...واسه شب برنامه ت چيه؟ _کار خاصي ندارم.جميله که خونه خاله فريده ست.منم قرار بود اگه وقت شدبرم اونجا. جلوي مجتمع نگه داشتم وبا ريموت درو باز کردم. _اگه حالشو داري بيا اينجا. هنوز کوروش جوابمو نداده بود که شماره آيسان روصفحه گوشيم افتاد. _اين دختره زنگ زده بايد جوابشو بدم...شب منتظرتم. _باشه. تماسمون قطع شد ومن بلافاصله جواب دادم. _سلام حالت خوبه؟ لحن صدام بي تفاوت وسرد بود واونو تو جواب دادن مردد کرد. _سلام،خوبم...کجايي؟ بي اختيار پوزخند زدم.حتي نپرسيد حالم چطوره...مي دونستم خيلي زودتر از اينها با اون به اينجا مي رسم.البته اين اصلا ربطي به مرگ بابا نداشت. ما تو اين مدت چند باري همديگه رو ديده بوديم وجالب اينجا بود که حتي در حد دوجمله هم حرفي براي گفتن به هم نداشتيم. اون دانشجوي ارشد فلسفه بود اما ديدش به زندگي در حد زنهايي مثل مادر من ومادر خودش بود. از نظر اون زندگي تو بهترين مارک کيف وکفش ولباس خلاصه شده بود.مهم نبود چي تو سرش ميگذره اون مي خواست با يه مشت لوازم آرايش و سرويس جواهري که به خودش آويزون مي کرد بدرخشه. وچقدر خنده دار بود که من هنوز هم به انتخاب وداشتن اين ستاره ي پوشالي اصرار مي کردم. چون همين زن هم واسه بهراد صدر نائيني که افتخاراتش تو يه مشت مدرک ونام دهن پر کن و خانواده ي با اصل ونصب خلاصه مي شد زيادي بود. به خودم اومدم وگفتم:تازه رسيدم خونه...اهوازي ديگه؟ _نه ديروز برگشتم. با طعنه گفتم:چه بي خبر. _بهت زنگ زدم اما گوشيت خاموش بود. اينو با دلخوري گفت.ومن توجهي نشون ندادم. _خب؟ انتظار داشتم زودتر حرفشو تموم کنه. _بايد ببينمت. ماشينو داخل پارکينگ بردم و سريع پياده شدم. _تا کي اينجا هستي؟ _تا آخر تابستون...با استادي که باهاش پروژه مو برداشتم،حرف زدم اونم قبول کرده...امشب هستي بيام اونجا؟ نگام رو فرش ثابت موند.با تعجب ابرويي بالا انداختم. _حالا مگه خيلي واجبه که منوامشب ببيني؟ نفسشو با حرص فوت کرد. _آره واجبه. _باشه...پس من مي يام خونه تون. سريع واکنش نشون داد. _نه اينجا نه...خونه ي تو بهتره. شونه بالا انداختم وبا بي تفاوتي گفتم:باشه فقط زود بيا *************************** b فرش رو با زحمت بلند کردم وبه خونه بردم.نمي دونستم واقعا کي فرصت مي کنم اينو به گلاره برگردونم.اما بدجور هواي رفتن به کاشان،به سرم زده بود. حدوداي هفت بود که آيسان اومد.درو که به روش باز کردم با يه لبخند اغوا کننده وارد شد. _سلام... خوبي؟ يه مانتوي کوتاه وتنگ قهوه اي تنش بود.وشال کرم،قهوه اي با رگه هاي نارنجي هم سرش بود وبه رنگ موهاي روشن وچشماي عسليش مي اومد. نمي دونم چرا اينقدر گرمم بود. _بيا بشين. به سمت آشپزخونه رفتم.تا براش چايي بريزم.نگام به شيشه هاي خالي رو ميز افتاد.بعد رفتن بابا،خودمو با اين چيزا آروم مي کردم.قبل اومدن آيسان هم کمي خورده بودم. _مثل اينکه سرت اين روزا حسابي شلوغ بوده. با شنيدن صداش برگشتم.مانتو شو در آورده وشالشم برداشته بود وبا يه تاپ بنفش جلوي در آشپزخونه وايساده بود.داشت به شيشه ها اشاره مي کرد. بي اختيار اخم کردم. _چايي ميخوري؟ لبخند نا مفهومي زد. _نه اما اگه چيز ديگه اي بهم تعارف کني شايد خوردم. پوزخندي زدم وبا تمسخر نگاش کردم. _واسه اين مي خواستي منو ببيني؟...تو خونه ي بابات که بهترشو ميتوني پيدا کني. با حرص دستي تو هوا تکان داد. _برو بابا تو هم که نميشه اصلا باهات حرف زد. از آشپزخونه بيرون رفت.به اجبار دنبالش راه افتادم. _نگفتي مي خواستي واسه چي منو ببيني. لب ورچيد وبا دلخوري خودشو روي مبل پرت کرد. _قراره اين وضعيت تا کي ادامه داشته باشه بهراد؟ دستامو تو هم قلاب کردم ومغرورانه گفتم:کدوم وضعيت؟ _همين سرگردوني بعد ازدواجمونو ميگم.من اهواز،تو اينجا...رابطه مونم که بهتر نشده هيچ،بدترم شده. کاش حداقل يه مقدار حس نگراني تو صداش بود تا منم کمي نرم تر بشم. _خب اينکه مشخصه.تا تموم شدن درس تو که فکر کنم يه سالي مونده،وضع همين جوري باشه. طلبکارانه گفت:اما من از اين موضوع اصلا راضي نيستم. _ميگي چيکار کنم؟درست بايد تموم بشه يا نه؟ _مثل اينکه تو از اين فاصله،زيادم بدت نمي ياد...نکنه کس ديگه اي تو زندگيته؟ بي حوصله نگاش کردم.حتي ارزش اينو نداشت که به خاطر اين توهينش باهاش کل کل کنم. _ببين آيسان من اصلا از لحاظ روحي وضعيت خوبي ندارم.نمي دونم تو سرت چي ميگذره اما اگه ميخواي برات کاري بکنم واضح بگو منظورت از پيش کشيدن اين موضوع چيه. _دوست دارم از خونواده م جداشم وبيام اينجا زندگي کنم. فقط همينو کم داشتم.با حرص دستي به موهام کشيدم و به چشماي منتظرش خيره شدم. _من پدرمو تازه از دست دادم.براي گرفتن عروسي آمادگي ندارم.بايد يه سال صبر کني.فکر نميکنم مامانتم راضي شه تورو بدون جشن وبزن وبکوب راهي اين خونه کنه.پس انتظارت کمي بي مورده. با هيجان به طرفم خيز برداشت. _من برام اصلا جشن گرفتن مهم نيست.تو اگه قبول کني خودم راضيشون ميکنم. از چهره ي ناراحتم کاملا مشخص بود که با اين موضوع موافق نيستم.اما اون سعي داشت به روي خودش نياره.همين هم تو ذهنم يه علامت سوال بزرگ و بي جواب بود. _نگفتي درس و دانشگاهت چي ميشه. _خب من مي رم اهواز،اما وقتايي که بر ميگردم تهران ،ميام خونه ي تو .چطوره؟ يه جورايي با شنيدن اين حرفا تو منگنه قرار گرفته بودم.اما اول وآخرش که مجبور بودم زندگي مشترکمو با آيسان شروع کنم.پس قبول پيشنهاد اون فقط باعث جلو انداختن زمان اين اتفاق بود. _بايد فکرامو بکنم. جوابم راضيش نکرد.واسه قانع کردنم قدم هاشو تند تر برداشت .همونطور که به طرفم مي اومد نگاش به شيشه ي مشروب رو ميز عسلي افتاد.ولبخندش بي اراده عميق تر شد. تا به خودم بجنبم خودشو بهم رسوند ودستاشو به زحمت دور گردنم حلق کرد. _بهراد قبول کن ديگه...واسه من سخته دور از تو زندگي کنم. اين حرفا رو با يه لحن دلبرانه اي به زبون مي آورد که حتي منِ با تجربه رو هم مي تونست از راه به در کنه. با اون سه چهار تا پيکي که بالا داده بودم سرم داغ داغ بود. چشمام بي اختيار رو لباش افتاد.اما حرفي نزدم.با انگشت اشاره روي سينه م خطوط نامفهومي رسم کرد. _تو چطور مي توني از من بگذري بهراد؟...من برات جذاب نيستم؟ لعنتي...داشت حسابي تحريکم مي کرد.نفسام تند وبريده بريده شده بودو چشمام بي اختيار روي اجزاي صورتش مي چرخيد.
    سرشو بالا گرفت و منتظر جوابم شد.اما من بهش مهلت ندادمو ولبامو رو لباش فشردم.خيلي زود باهام همراه شد وحتي با اشتياق بيشتري بوسه هامو جواب داد.مغزم انگار از کار افتاده بود وديگه هيچي برام مهم نبود.دست پيش بردم وموهاشو بازکردم ودر همون حال اونو رو کاناپه ي سر راهم انداختم .تي شرتمو در آوردم وروش خم شدم. صداي زنگ در، ما رو سرجامون ميخکوب کرد.تو چشماي آيسان زل زده بودم ونفس هاي داغم به صورتش مي خورد. _اين ديگه کيه؟ لحن صداش عصبي وبي حوصله بود. _فکر کنم کوروش باشه،بهتره پاشي خودتو جمع وجور کني. يه لبخند شيطنت آميز زد وبوسه ي کوتاهي از لبم گرفت. _بي خيال...درو باز نکن خودش مي ره. من که تازه ذهنم فعال شده بود واز قرار گرفتن تو اين وضعيت راضي نبودم بلند شدم وبا اخم گفتم:اون کليد داره اگه باز نکنم،خودش مي ياد تو. خم شدم وتي شرتمو از رو زمين برداشتم.ته دلم يه جورايي انگار خوشحال بودم که کارمون به جاهاي باريک نکشيد.البته اين تصور خوبي نبود اما تا موقعي که از لحاظ احساسي درگير اين ازدواج نشده بوديم بهتر بود رابطه اي هم اين وسط وجود نداشت. آيسان بلند شد و واسه پوشيدن مانتوش به اتاق خوابم رفت.هنوز تي شرتم تو دستم بودکه در باز شد و کوروش ،خندون وارد شد. _سلام رفيق چطوري؟ آيسان با چهره اي دلخور وعصبي از اتاق بيرون اومد وبا يه خداحافظي زير لبي از خونه بيرون رفت.و درو محکم به هم کوبيد. کوروش با بهت گفت:اين چش بود؟ برگشت واز ديدن سر و وضع نامرتبم همه چيزو تا ته خوند. _مثل اينکه بدموقع مزاحم شدم. دستي تو هوا تکان دادم.وبا سرخوشي خودمو رو همون کاناپه پرت کردم. _ اتفاقا به موقع رسيدي...نزديک بود از راه به در شم. خودم با اين شوخي بي مزه ،شروع به خنديدن کردم واونم بي اختيار لبخند زد. _دروغ نگو بي شرف...با چه حيله اي دختر مردمو کشوندي اينجا؟ صدامو کمي کلفت کردم وگفتم:اولا اينکه دختر مردم،زن خودمه.هرچي هم بينمون پيش بياد حلاله...ثانياً اينبار دختر مردم بود که با هزار ترفند پاشو گذاشت اينجا و خودشو بهم آويزون کرد. کوروش کنارم نشست ودست پيش برد شيشه ي رو ميز عسلي رو برداشت. _معلومه حسابي به خودتونم رسيدين. _نه بابا...قبل اومدنش يه ذره خورده بودم،همينم داغم کرد وگرنه محال بود اينقدر زود وا بدم. چشماشو باريک کرد وگفت:من نگرانم بهراد...اين دختره زيادي عشق اينو داره که خودشو بهت عرضه کنه.يکم عجيب نيست؟ با بي تفاوتي شونه بالا انداختم. _چه مي دونم...اومده بود به ظاهر راضيم کنه از اين به بعد پيش من باشه وهمينجا زندگي کنه.که اين اتفاق افتاد. _بياد اينجا زندگي کنه؟!!...مگه قرار نيست بعد فارغ التحصيليش... حرفشو قطع کردم. _ميگه اينجوري راحت تره.حتي حاضره بدون هيچ جشني پاشو تو اين خونه بذاره. _تو که قبول نکردي؟...با تو ام حواست هست؟ داشتم به صحنه اي که چند لحظه قبل اتفاق افتاده بود فکر ميکردم. _ من که تو قبول کردن اين موضوع اشکالي نمي بينم.در هرصورت که بايد زير يه سقف زندگي کنيم حالا يکم زودتر يا ديرتر فرقي نمي کنه. _پس قبول کردي. _گفتم بايد فکرامو بکنم. کوروش پوزخند تلخي زد وبا تاسف بهم خيره شد. _من مطمئنم کاسه اي زير نيم کاسه ش هست.باور کن. چيزي نگفتم وبا بي خيالي شيشه رو از دستش گرفتم وخم شدم ليوانمم برداشتم. دلم مي خواست هرچي فکر وخيال تو سرمه دور بريزم.و واسه حتي شده چند ساعتي بي خيال همه چيز بشم. ***************************** با اومدن فصل پاييز وشروع بارون هاي موسمي اکيپي از بچه هاي مدرس که من وکوروش هم شاملش بوديم،واسه طرح سه روزه اي راهي گرگان شديم. بعد از فوت بابا،سر کار قبلي خودم برگشته بودم.اينجوري هم تو برنامه ي کاريم تنوع وجود داشت و هم اين که مدام با کوروش بودم.واين براي روحيه ي درب وداغون من بهترين مسکّن بود. محل تدريس مون پايگاه هواشناسي منطقه ي گنبد کاووس انتخاب شد.وعنوان اين دوره ي سه روزه هم آموزش روش هاي برآورد ديد افقي وعمودي در هواشناسي بود. از آيسان تقريبا بي خبر بودم.يعني بعد از اون شبي که اومدن کوروش اونو يه جورايي از خونه بيرون کرد،ديگه نديده بودمش.البته چندباري تلفني باهم حرف زده بوديم واون در مورد پيشنهادش مصرانه جواب مي خواست.ومنم هربار به نوعي اونو از سر خودم وا مي کردم.همين هم باعث شد نااميد از جواب من واسه ترم پاييزه راهي اهواز بشه. روز دوم ماموريتمون،وقتي همراه کوروش براي خوردن ناهار مي رفتيم،يه شماره ي ناشناس باهام تماس گرفت. _آقاي صدر؟! صداي يه دختر جوون بود. _بله خودم هستم. بفرماييد. _فرصت دارين چند دقيقه وقتتونو بگيرم؟ پيشنهادش کاملا مودبانه بود وباعث شد ناخودآگاه قدم هامو کند تر بردارم. _ببخشيد شما؟ برگشتم وبا تعجب به کوروش زل زدم.اونم با ايما واشاره ازم پرسيد کي پشت خطه... از سر ندونستن شونه بالا انداختم. _من هم اتاقي همسرتون تو خوابگاه هستم. _عذر ميخوام يه لحظه. از کوروش خواستم چند دقيقه اي منتظرم بمونه.وبعد با برداشتن دو،سه قدم ازش دور شدم. _مي فرمودين. با کمي مکث گفت:راستش تماس گرفتم يه حقايقي رو درمورد همسرتون بگم. حرفاش يه جورايي شک برانگيز بود. _يه لحظه صبر کنين...شما شماره ي منو از کجا آوردين؟ _گفتم که ما هم اتاقي هستيم.به دست آوردن شماره تون برام کاري نداشت.حالا ميذارين باقي حرفمو بگم؟ با لحني سرد وخشک گفتم:بفرمايين. _چندوقت پيش به طور اتفاقي متوجه شدم آيسان با يه شماره ي به نظرم آشنا مدام در تماسه.خب برام جاي سوال داشت که چرا درست موقع زنگ خوردن گوشيش و ديدن اين شماره ازم فاصله مي گرفت.وجاي ديگه مشغول صحبت مي شد.البته اون مي گفت داره با شما حرف مي زنه.ومن سعي ميکردم زياد کنجکاوي نشون ندم اما توهمين فاصله ي کوتاه پسري که حدوداًسه سالي مي شد باهاش در ارتباط بودم دوستيشو با من بهم زد اين تو روحيه م تاثير بدي گذاشت.اما چيزي که منو بيشتر داغون کرد اين بود که از طريق يکي از دوستاي کاوه که منو مثل خواهرش مي دونست فهميدم آيسان مدتيه باهاش دوسته. با ناباوري واکنش نشون دادم. _خانوم متوجه هستين دارين چي ميگين؟!! صداي هق هق گريه ي اون دختر باعث سکوت ناخودآگاهم شد. _آقاي صدر من دروغ نميگم،باور کنين...آيسان با کاوه در ارتباطه.يکي از هم اتاقي هامون يه سري عکسم حتي ازشون تو گوشيش ديده.من... عصبي حرفشو قطع کردم. _شما پيش خودتون چه حسابي باز کردين؟...يعني فکر ميکنين من اين حرفا رو باور ميکنم؟ _قراره تا يه ساعته ديگه اون عکسا به دستم برسه اگه آدرس ايميلتون رو بدين من واسه تون ميفرستمش. _گوش کن خانوم من نمي دونم قصدتون از گفتن اين مزخرفات چيه.فقط اينو بگم که نمي تونين با اين حرفا آيسانو پيش من خراب کنين. با بي قراري ناليد. _به خدا راست ميگم.باور کنين حتي به خاطر اين موضوع سه شنبه ي اين هفته تو دانشگاه يه مشاجره ي شديد داشتيم وکارمون به حراست کشيد.پرونده مون اونجا هست،اگه آشنا داشته باشين خيلي راحت اين قضيه بهتون ثابت ميشه. بي حوصله گفتم:من حتي اسم شمارو نمي دونم البته با دونستنش هم بيکار نميشينم.اگه نتونين حرفتونو ثابت کنين ازتون شکايت ميکنم. _اون يه روزي دوست صميمي من بود اما بهم با اين کار نارو زد،من واسه روشن شدن اين قضيه از همه چيزم ميگذرم. _لطفا به جاي اين ابراز احساسات تند اسمتونو بگين. _من از گفتن اسمم ترسي ندارم...پرستو عليزاده دانشجوي ترم هفت مامايي هستم. _باشه من آدرس ايميلمو بهتون اس ام اس مي دم.فقط تا عصر امروز فرصت دارين حرفتونو ثابت کنين. مطمئن وجدي گفت:حتماً آقا...يه لحظه هم شک نکنين. ************************* /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;} تماس که قطع شد سريع چيزي که خواسته بود براش فرستادم وماجرا رو خيلي خلاصه واسه کوروش تعريف کردم. اون برخلاف تصورم که هميشه جلوي آيسان موضع مي گرفت اينبار با آرامش گفت:عجله نکن بهراد...شايد همه ي اين حرفا در حد يه تهمته وميخوان آيسان رو پيش تو خراب کنن. دستامو با خشم مشت کردم. _خدا کنه حرف تو درست باشه وگرنه بلايي به سرش مي يارم که مرغاي هوا به حالش گريه کنن.اونقدري غيرت دارم که نذارم زنم باهام همچين معامله اي بکنه. جلوم وايساد و راهمو سد کرد. _هي...هي..بهراد آروم باش.قصاص قبل جنايت نکن.بذار اين دختره عکسارو بفرسته بعدا تصميم بگير. دندونامو رو هم فشردم وفقط سر تکان دادم. بدون خوردن ناهار به هتل ومحل اقامتمون برگشتيم.وبا بي صبري منتظر رسيدن اون عکسا مونديم. حوالي ساعت چهار بود که به دستم رسيدن...از ديدنشون خون خونمو مي خورد.آيسان با يه لباس نا مناسب تو بغل يه مرد غريبه بود. کوروش با ترديد گفت: اين عکس ها مونتاژ شده ست. صدام بي اختيار بالا رفت. _کدوم مونتاژ...کاملا مشخصه واقعيه. _اينقدر زود قضاوت نکن.بهتره اينارو به يه کار بلد نشون بديم. _من همين امروز بر مي گردم تهران...طاقت ندارم اينجا بشينم و اون دختر تو اهواز به ريشم بخنده. دستشو رو شونه م گذاشت. -جوش نيار...يه امروزو دندون رو جيگر بذار.فردا که برگشتيم من خودم اين قضيه رو پيگيري مي کنم.تو فعلا به آيسان حرفي نزن باشه؟ سکوت کردم وچيزي نگفتم. فرداي اونروز من وکوروش زودتر از اکيپمون به تهران برگشتيم.و اون بهم قول داد دو روزه همه چيو روشن کنه. تو خونه گوش به زنگ تماسش نشسته بودم وبا کشيدن شاخ وشونه براي آيسانِ درون ذهنم،خودخوري مي کردم. کوروش ناغافل درو باز کردو وارد شد.از چهره ش چيزي خونده نمي شد.و اين وضع، منو بيشتر عصبي ميکرد. _چي شد عکسا جعلي بود؟ هنوز ته دلم مي خواستم آيسان واقعا بي گناه باشه.قبول دارم اينکه گاهي در حقش کوتاهي مي کردم اما اين پاپس کشيدن ها معمولا دوطرفه بود.مگه اينکه اون براي به کرسي نشوندن خواسته ش نرمش بيشتري به خرج ميداد. _بابا بذار برسم يه نفسي تازه کنم...در ضمن عليک سلام. با نا اميدي نگاهمو ازش گرفتم وزير لب سلام کردم. _يه چايي داري به ما بدي؟...گلوم بدجور خشکه. واسه آوردن چايي از جام بلند شدم. صداي زنگ تلفن همراهش حواسشو پرت کرد. _سلام خوبي رفيق؟...چه خبر؟ وارد آشپزخونه شدم ودو تا فنجون چايي ريختم.وبه نشيمن برگشتم. هنوز داشت با تلفنش صحبت مي کرد. _تو از اين قضيه مطمئني؟! کنارش نشستم وبه دهانش زل زدم.به نظرم اومد داره در مورد مشکل من با اون طرف حرف مي زنه. _باشه جلال جان...فقط تورو خدا دست بجنبون. سريع خداحافظي کرد وگفت:جلال نوري رو يادت مي ياد؟تو دوره ي کارشناسي باهامون همکلاس بود. به حدي ذهنم اين روزا درگير آيسان و اون عکسا بود که نمي تونستم جواب درست ودقيقي بدم. _چيزي به خاطر ندارم. با بي خيالي شونه بالا انداخت. _مهم نيست...اين جلال دکتراي فيزيک داره وتو اهواز استاد دانشگاست.آمارشو چندتا از بچه ها قبلا بهم داده بودن.شماره شو ازشون گرفتم وبابت اين قضيه بهش زنگ زدم وخيلي سربسته مشکل رو گفتم.اونم قول داد همکاري کنه...الان باهام تماس گرفت و گفت تحقيق کرده و فهميده اون دختره درست گفته،چند روز قبل به خاطر يه برخورد شديد بين اين دوتا پاشون به حراست کشيده والبته بدون روشن شدن موضوع با دادن يه تعهد کتبي به ظاهر قضيه ختم به خير شده.اما جلال مي گفت آيسان يه پرونده ي ديگه هم اونجا داره.که حل نشده مونده و همين کار آخرش باعث به جريان افتادن دوباره ي اون شده. نفسام از شدت عصبانيت تند ونا منظم شده بود.دلم ميخواست بزنم همه چيو درب وداغون کنم. _پس اون دختره راستشو گفته بود. اين يه جمله رو هم به سختي گفتم.کوروش دستاشو بهم قلاب کرد وبه صندليش تکيه داد. _نه کاملاً...اون عکسا واقعي نيست. ******************* با ناباوري نگاش کردم. _تو مطمئني؟!! سرتکان داد وفنجونشو از روي ميز برداشت. _يکي مي خواد اين وسط وجهه ي آيسانو خراب کنه و تو اين اصلا شکي نيست.اون دختره هم يه جورايي دروغ نميگه.قضيه ي حراست واون حرفا حقيقت داره. با ترديد گفتم:مي تونه اختلافشون سر چيز ديگه اي باشه؟! _امکانش هست. پامو به حالت عصبي تکان دادم. _اون دوتا پرونده تو حراست دانشگاهشون داره و من بايد اينو الان بفهمم؟ کوروش نگاهشو ازم دزديد. _جلال مي گفت پرونده ي اولش پيچيده تر از اين حرفا ويه جورايي محرمانه ست.واسه همين نتونسته ازش چيزي به دست بياره. از جام بلند شدم وعرض اتاق رو دوبار طي کردم. _داره تو اون دانشگاه خراب شده چه غلطي ميکنه کوروش؟ کلافه دستي به موهاش کشيد. _فکر مي کنم ديگه بايد باهاش تماس بگيري وازش توضيح بخواي. _توضيح؟!!...من حتي نمي دونم قضيه از چه قراره...تسويه حساب شخصيه يا اينکه واقعا آيسان... باقي حرفمو خوردم.حتي فکر کردن هم بهش باعث مي شد اعصابم بهم بريزه ومغزم سوت بکشه. کوروش خم شد وگوشيمو از روي ميز عسلي برداشت. _بيا بهش زنگ بزن وخيال خودتو راحت کن. _زنگ بزنم چي بگم؟...بگم آيسان تو به من خيانت کردي؟ بي اختيار اخم کرد. _اونم حق داره از خودش دفاع کنه .شايد اصلا موضوع چيز ديگه اي باشه. _هرطور فکر مي کنم مي بينم هضم اين قضيه برام واقعا مشکله...ازدواج من وآيسان از روي علاقه نبود وهيچ پشتوانه ي عاطفي هم تو اين مورد نداشتيم.اونوقت بايد يه همچين اتفاقي هم بيفته وکاملا اونو از چشام بندازه...لعنتي...ديگه حتي نمي تونم بهش قد سر سوزن اعتماد داشته باشم واين اصلا به گناهکار يا بي گناه بودنش ربطي نداره. دستشو رو شونه م گذاشت وکمي فشرد. _حقيقت هرچي که باشه واسه يه بارم شده ازش فرار نکن.بمون ومرد ومردونه اين قضيه رو حل کن. با ترديد دست دراز کردم تا گوشيو ازش بگيرم.کوروش حق داشت همچين چيزيو ازم بخواد.اونم منو خوب شناخته بود. شماره ي آيسان که روصفحه ي گوشي افتاد،نفس عميقي کشيدم ومنتظر شدم.اون بايد برام همه چيو توضيح مي داد.اينو لااقل به من بدهکار بود. ******************************* ************** بعد از سلام واحوالپرسي که طبق معمول سرد وحتي شايد نسبت به گذشته سردتر هم بود.همه چيزو از تماس اون دختر تا فهميدن قضيه ي حراست رو گفتم والبته با اشاره ي کوروش حرفي از پرونده ي اولش نزدم. آيسان با بغض گفت:بهراد من کاري نکردم باور کن. اي کاش يکم بهتر نقش بازي مي کرد.انگار به جاي اينکه بي گناهيشو ثابت کنه لحن صداش فرياد مي زد اون يه گناهکاره ومن بايد اينو باور کنم. با تاسف سرتکان دادم. _همه ي توضيحي که ازت خواستم اين بود؟نا اميدم کردي آيسان. هق هق گريه ش باعث نامفهوم شدن حرفاش شد. براي اولين بار سرش فرياد زدم. _گريه نکن...بذار بفهمم چي ميگي. _من با اون پسر دوست نبودم. حتي به خودش زحمت نداد انکار کنه که هيچ ارتباط ديگه اي هم باهاش نداشته. _اما باهاش در تماس بودي. _اون بهم زنگ مي زد. از شدت عصبانيت دستمو مشت کردم وبه ميز کنار پام کوبيدم. _شماره تو از کجا آورده؟ با گريه گفت:من نمي دونم. _با انکار کردن فقط خودتو محکوم ميکني . گوشي رو به روم قطع کرد واين باعث عصبانيت بيش از حدم شد. دوباره باهاش تماس گرفتم واين بار بدون اينکه بهش مهلتي بدم سرش داد زدم. _شنبه بايد تهران باشي وگرنه خونت پاي خودته. _يه لحظه گوش کن بهراد...من...من بي تقصيرم. _بهتره بري دنبال بليط. تماس رو قطع کردم. به ديوار روبه روم خيره موندم و زير لب زمزمه کردم. _همه چيو مفت باختم کوروش. با ناباوري نگام کرد. _اون اين اتهامو قبول کرده؟ _حتي تلاش نکرد يکم بهتر از خودش دفاع کنه.انگار مي خواست من باورم شه واقعا گناهکاره. نفسشو با حرص فوت کرد. _اين خيلي عجيبه...اون بايد زرنگ تر از اين حرفا باشه. صدام از شدت بغض وخشم دورگه شده بود. _دلم ميخواد زير دست وپام لهش کنم دختره ي بي لياقتو. بي لياقت؟!!...اين لقب بيشتر از اون که برازنده ي آيسان باشه به درد من مي خورد...اونروزي که تصميم گرفتم براي خوشحالي بابا،با قضاوت وارزشگذاري کسايي مثل مادرم،همسر آينده مو انتخاب کنم،بي لياقتيمو نشون داده بودم. کوروش با ترديد از جاش بلند شد. _شايد واقعا آيسان ميخواد تورو به شک بندازه.اينطور فکر نمي کني؟ پوزخند زدم وگفتم:يعني تماس اون دختر وفرستادن اون عکسا و پرونده هاش تو حراست نقشه ي خود آيسانه؟...بابا دست بردار کوروش.اون از خراب کردن خودش چه هدفي مي تونه داشته باشه؟ _به جلال گفتم پيگير اون يکي پرونده شم باشه.شايد جوابمون تو اون يکي باشه. با نااميدي سر تکان دادم. _نمي دونم...نمي دونم. شايد بيشتر از اون پرونده ها خود آيسان بود که ميتونست جواب اين شک وترديد هارو بده... يا خودشو تبرعه کنه وخيلي بي سروصدا از زندگيم بيرون بره.يا اينکه گناهکار شناخته بشه وبدون هيچ حق وحقوقي ازم جدا شه. چيزي که اين بين به هيچ عنوان برام تغيير نمي کرد اين بود که اون بايد از زندگيم بيرون مي رفت.مي دونم تصميمم وحشتناک خودخواهانه بود اما نمي خواستم يک عمر با شک وترديد کنار زني زندگي کنم که همديگه رو نمي فهميديم وبه هم احساسي نداشتيم. تب تند اين ازدواج زودتر از تصورم فروکش کرده بود. ******************************** /**/ ******************************** بايد خيلي بي رگ بودم که مي نشستم و منتظر خبر رسوايي آيسان مي موندم.هرچي بيشتر به اين موضوع فکر مي کردم ذهنم آشفته تر مي شد.بايد اين مشکل رو حل ميکردم واينبار مطمئن بودم ديگه هيچ تلاشي نکنم تا خودمو از آسيبي که تو اين قضيه مي ديدم دور نگهدارم.اين کمترين تنبيه من براي اشتباهاتم بود. داشتم مدارکمو برمي داشتم که تلفن همراهم زنگ خورد.نگاهي به ساعت مچيم انداختم.حدود سه ساعت ديگه پرواز داشتم و هنوز کلي کار رو سرم ريخته بود. _سلام کوروش. _سلام...چطوري؟ لحن صداش يه جورايي مردد ونااميد کننده بود. با کمي مکث گفتم:نمي دونم. واقعا هم از حال وروزم چيزي نمي دونستم.واين بهرادي رو که تصميم گرفته بود بزنه به سيم آخر،نمي شناختم. _موسسه بودم،گفتن مرخصي گرفتي. داشتم دنبال شارژر گوشيم مي گشتم. _دارم مي رم اهواز. _واسه ي چي؟ خب سوالش خيلي بي معني بود.اما چون اين کوروش،اون آدم هميشگي نبود به روش نياوردم. _بايد خودم برم تا ببينم قضيه از چه قراره. شارژر رو ميز کامپيوترم بود.خيزبرداشتم که برش دارم. _جلال تماس گرفته بود. دستم تو هوا موند.با ترديد گفتم:خب؟!! _مورد اون يکي پرونده شم اخلاقيه بهراد. با ناباوري روي تختم نشستم وزير لب زمزمه کردم. _يعني اون... اونقدر گيج وبهت زده بودم که حتي نتونستم جمله مو کامل کنم. _جلال مي گفت تو اون پرونده پاي يکي از اساتيد وسطه.ماجراشم مربوط به هشت ماه پيشه.يعني حدود سه ماه قبل از ازدواجتون. بي هوا از جام بلند شدم. _من بايد برم ديرم شده. _نمي شد اينو يکم زودتر خبر مي دادي که منم باهات ميومدم. باخشم گفتم:تنهايي راحت ترم. _با جلال هماهنگ ميکنم کمکت کنه...فقط خواهشاً دست به هر حماقتي نزن باشه؟ _سعي خودمو ميکنم...فعلا. تماس رو قطع کردم وبا عصبانيت مشت محکمي به ميز کامپيوترم کوبيدم. من با همه ي ادعاي زرنگيم،عجيب از اون دختر رودست خورده بودم.چطور نتونستم چهره ي واقعيشو ببينم.و قبل از ازدواج حساب کار دستم بياد؟...جواب اين سوال چندان هم سخت نبود.همه ي هدف من اونموقع ، فقط وفقط برآورده کردن آخرين خواسته ي بابا بر اساس معيارهاي اطرافيانم بود. من به اون دختر فقط به چشم وسيله اي براي تحقق اين خواسته نگاه مي کردم.،پس لازم نبود بديهاشو ببينم.وحالا که بابا نبود و انگيزه اي هم براي ادامه ي اين روند نا اميد کننده وجود نداشت،خيلي راحت تر همه چيزو مي ديدم. جلال براي استقبال ازم به فرودگاه اومد.خب نمي تونستم اون لحظه بگم از ديدنش خوشحالم.اما به خاطر لطفي که در حقم کرده بود،يه ابراز خرسندي از ديدن دوباره ش کار زياد سختي نبود. هرکاري کردم منو به يه هتل برسونه قبول نکرد وبه خونه ش برد.تو راه در مورد پرونده ي اول آيسان پرسيدم واون با کمي من ومن گفت:باور کن صحبت در مورد اين موضوع برام خيلي سخته.فردا مي برمت پيش کسي که در جريان کامل اين قضايا هست.اون برات توضيح مي ده. از سر ناراحتي سکوت کردم وچيزي نگفتم.به خونه شون که رسيديم همسر جوون ودختر چهار ساله ش ازمون استقبال کردن.ديدن صورت سبزه وظريف خانومش که با چادر گل دار قاب گرفته بود منو بي اختيار به ياد گلاره انداخت. تصور اينکه اگه خودخواهي هاي من وقضاوت ديگرون نبود،ما هم مي تونستيم حالا يه خونواده ي خوشبخت باشيم با عث عذابم بود. فريبا خانوم همسر جلال اونشب تو مهمون نوازي سنگ تموم گذاشت و با اينکه کم وبيش تو جريان بود اما به هيچ عنوان اين قضيه رو به روم نياورد. چقدر آرامش ومحبت تو اون خونه وميون اون زن وشوهر وجود داشت.چيزي که من نتونستم هرگز بين خودم وآيسان ببينم. يه حقيقت تلخ اين وسط وجود داشت،من واون با وجود همه ي شباهت هاي اخلاقي و فرهنگي وخانوادگي که داشتيم،هرگز براي هم ساخته نشده بوديم.روياهاي من براي برآورده شدن به کسي مثل خودم نياز نداشتند /
  5. #5
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    صبح با جلال به دانشگاه رفتيم و تو دفتر حراست منتظر ملاقات با شخصي شديم که به گفته ي اون مي تونست براي همه ي سوالاتم جواب داشته باشه. بعد پنج دقيقه انتظار مرد تقريبا چاقي که حدوداً چهل سال داشت وتسبيح سبز رنگي رو تو دستش مي چرخوند وارد شد. از جامون بلند شديم وجلال مارو بهم معرفي کرد. _آقاي حاجي وند...دوستم بهراد صدر،همسر خانوم لطفي. با هم دست داديم وبا تعارفش نشستيم.آقاي حاجي وند دستي به ريش کوتاهش کشيد وگفت:آقاي نوري در مورد بي اطلاع بودن شما تو اين قضيه يه چيزايي گفته بودن.راستش چي بگم... نگاه مرددشو به جلال دوخت و اون براي اينکه بلاخره حاجي وند به حرف بياد از جاش بلند شد. _فکر ميکنم بهتر باشه من برم.و تو دفتر اساتيد منتظر بمونم. با قدر داني سرتکان دادم وزير لب خداحافظي کردم. جلال که رفت،مرد مسني وارد شد و دوتا استکان چاي جلومون گذاشت.در که پشت سرش بسته شد گفتم:خواهش ميکنم بريد سر اصل مطلب...من ديگه واقعا صبرم تموم شده. _آقاي صدر همسر شما به خاطر يه مورد مهم اخلاقي اينجا پرونده داره.راستش گفتن قضيه اونقدرام راحت نيست.من حال شمارو درک ميکنم.اما نمي تونم به خاطر شک وشبهه ها وروشن نبودن قضيه کسي رو متهم کنم...فقط اينو ميگم که بنا به ادعاي يکي از اساتيد خانوم اينجا والبته شهادت چند تا دانشجو ،آيسان لطفي با همسر اين خانوم که خودش هم از اساتيد اين دانشگاه بود رابطه داشته. فکم منقبض شد وبي اختيار به طرف جلو خم شدم. آقاي حاجي وند که حال نا مساعدمو ديده بود بلافاصله گفت:البته همه ي اينا در حد يه فرضيه موند و چون از بالا بهمون فشار آوردن اين پرونده خود به خود بسته شد.وقتي دوباره پاي همسرتون به اينجا کشيده شد و اينبار هم ماجرا بدون اينکه دو طرف حرفي بزنن به نوعي شبيه مورد قبلي به نظر رسيد،پرونده ي اولش دوباره به جريان افتاد...اما بازم ميگم هنوز همه چيز در حد ادعاست واون استاد منکر اين قضيه ست. سرمو بالا گرفتم وبا ترديد نگاش کردم. _امکانش هست با اون استاد خانوم صحبت کنم؟ _فکر نمي کنم...ببينيد آقاي صدر... عجولانه حرفشو قطع کردم. _لطف کنين همين الان باهاشون تماس بگيرين...اين حق منه که همه چيو بدونم. با اينکه حقيقت خيانت آيسان برهنه تر از هميشه جلو چشمم بود،اما نياز داشتم که با اون زن حرف بزنم.مطمئن بودم اين بين حرفهاي ناگفته ي زيادي وجود داره که بايد قبل از برخوردم با اون دختر بي صفت مي فهميدم. تماس تلفنيش که قطع شد گفت:اون خانوم الان تو دانشگاست واتفاقا مايله که حتما شمارو ببينه.فقط بايد يه نيم ساعت صبرکنين تا کلاسش تموم شه. براي شنيدن حرفهاي اون زن حاضر بودم بيشتر از اينم منتظر بمونم. آقاي حاجي وند بي مقدمه گفت:راستش ما از خانوم لطفي هرگز انتظار همچين رفتار نا مناسبي رو نداشتيم.اون از دانشجويان موفق اين دانشگاه بود.نمي دونم چرا کارش به اينجا کشيد.ما تو دوره ي کارشناسي ايشون حتي يه مورد کوچيک وجزئي هم نداشتيم اما حالا... نفس بلندي کشيد وباقي حرفشو خورد.اما به ياد آورد که آيسان ليسانسشم از همين دانشگاه گرفته واين يعني آقاي حاجي وند،نيما رو ميتونه شناسايي وپيدا کنه.حالا که قرار بود آيسان همه جوره محکوم باشه بايد با اون پسر هم حرف مي زدم. -من دنبال يه جووني که دوره ي کارشناسيشو همينجا گذرونده واسمش نيماست مي گردم.بايد باهاش حرف بزنم.ايشون تقريباهم دوره ي همسرم بوده اما اينکه باهاش هم رشته اي باشه رو دقيق نمي دونم.ميتونين اونو برام پيدا کنين؟ _اينکار تقريبا غير ممکنه آقاي صدر.شما مي دونين اين دانشگاه هرسال چندتا دانشجو ميگيره؟...به صرف دونستن يه اسم کوچيک نميشه کسي رو به همين راحتي پيدا کرد. با نااميدي سرتکان دادم وبه استکان چاييم زل زدم. _اما خب يکيو مي شناسم که هم دوره اي خانومتون بوده وحالا ،همکلاسشه.اگه اين نيمايي که ميگين هم رشته اي شون باشه اون مي شناسدش...فقط دعا کنيد بشه الان پيداش کرد. با چند تماس کوتاه بلاخره شماره ي شخصي رو که ميخواست گرفت وبهش زنگ زد.وقتي تماس قطع شد،لبخند رضايتي رو لبش اومد وگفت:فهميدم شما دنبال کي هستين.نيما خسروي...اون از دانشجويان خوب وفعال اين دانشگاه بود.و تومدت تحصيل چهارساله ش کارهاي فرهنگي زيادي انجام داد. بي حوصله پرسيدم. _ازش شماره ي تماسي دارين؟ _فعلا نه...اما شايد بتونم پيدا کنم. هنوز بابت اين لطفش تشکر نکرده بودم که کسي در زد و وارد شد. ************************* _سلام خانوم بديع،خوش اومدين. برگشتم وبا ديدن خانوم قد بلندي که گوشه ي چادر مشکيشو تو مشتش مي فشرد بلند شدم. خانوم بديع يک قدم عقب رفت وبا ترديد نگام کرد.سعي کردم خودم پيش قدم شم. -من صدر هستم،همسر آيسان لطفي. گوشه ي لبش کمي بالا رفت.وبه نظرم اومد خيلي تلاش کرد که پوزخند نزنه. آقاي حاجي وند گفت:بفرماييد بشينين...آقاي صدر من تو اتاق بغلي هستم،برم ببينم ميتونم شماره ي نيما خسروي رو پيدا کنم يا نه. زير لب تشکر کردم و اون از اتاق بيرون رفت. _آقاي صدر شما چه مدته با همسرتون ازدواج کردين؟ سوالش کمي غافلگيرم کرد.در حاليکه مردد سرجام مي نشستم گفتم:فکر ميکنم پنج ماهي ميشه.چطور مگه؟ بدون اينکه به سوالم جوابي بده پرسيد. _چقدر ازش شناخت دارين؟ با تاسف سرتکان دادم. _تقريبا هيچي. از سر تعجب ابرويي بالا انداخت. _شما با کسي ازدواج کردين که ازش شناختي ندارين؟! کلافه گفتم:از پرسيدن اين سوالا چه منظوري دارين؟ _موقعي که آيسان لطفي پا به زندگي من گذاشت،15 سال از زندگي به ظاهر عاشقانه م با همسرم کيوان برزويي مي گذشت.اونموقع فکر مي کردم شوهرمو خوب مي شناسم اما همسر شما بهم ثابت کرد اشتباه ميکنم. نگاهمو از چهره ي زجر ديده وعصبيش گرفتم وبه زمين دوختم. _واقعا متاسفم. خيلي جدي ورک گفت:لطفا نباشين.درسته زندگيم از هم پاشيد اما مطمئنم ارزش اينو داشت که چهره ي واقعي کيوانو ببينم. _چرا شکايت نکردين؟ پوزخند تلخي زد وسر تکان داد. _از کي؟کيوان يا همسر شما؟ سرمو پايين انداختم وزير لب با خشم گفتم:هردوشون. _مي رفتم چي ميگفتم؟اينکه رابطه ي صميمانه ي همسرم و اون دختر تو محيط دانشگاه غير قابل تحمله؟ با بهت نگاش کردم. _من فکر ميکردم خارج از محيط دانشگاه هم با هم ... سکوت کردم.حتي گفتنش هم سخت بود اما اون زن جسورانه حرفمو ادامه داد. _رابطه داشتن.اما کيوان زرنگ تر از اين حرفا بود که بروز بده.منم مدرکي نداشتم.مجبور شدم به حراست دانشگاه متوسل شم و چندتا دانشجو هم ازم حمايت کردن.بعدشم که کارمون به طلاق کشيد و اون با استفاده از نفوذي که تو کادر اداري اينجا داشت پرونده رو يه جورايي مختومه کرد وحکم انتقالي براي شيراز گرفت.از قرار معلوم دوسه ماه بعدم آيسان لطفي ازدواج کرد و يه جورايي دست من از همه جا کوتاه شد...تعجب ميکنم واقعا شما چطور تا الان نفهميدين اون زن ريگي به کفشش داره. انگار داشت در مورد کسي که نمي شناختمش حرف مي زد. _اون زن؟!! از اين سوالم اصلا جا نخورد. _فکر نمي کنم شما علاقه اي داشته باشين بگم حدود روابطشون چه مقدار بوده...هرچند براي اون، پوشوندن اين ننگ با يه عمل جراحي کار نا ممکني نيست. دلم ميخواست با اين دستام که از شدت خشم مشت شده بود گردن ظريف آيسانو مي شکستم.اون منو چي فرض کرده بود که خواست همچين بلايي سرم بياره؟ خانوم بديع هنوز هم با کنجکاوي نگام مي کرد.به اون چي ميگفتم...اينکه تو اين پنج ماه يه بارم با همسرم رابطه نداشتم که بدونم دختره يا زن؟ آقاي حاجي وند وارد اتاق شد و تکه کاغذي رو به طرفم گرفت. _اينم شماره ي نيما خسروي...فکر ميکنم با توجه به پيش شماره ي تلفن همراش،ساکن تهران باشه. از جام بلند شدم وباهاش دست دادم. _خيلي ازتون ممنونم.بهم لطف بزرگي کردين. _خواهش ميکنم،وظيفه بود. رو به خانوم بديع کردم وگفتم:اي کاش ميتونستم به خاطر کارهاي زشت اون دختر در حقتون کاري بکنم اما... سرمو پايين انداختم وبا شرمندگي سکوت کردم. _من شمارو تو اين مورد مقصر نمي دونم آقاي صدر.اما فکر ميکنم با يه تصميم درست درمورد آيسان،حداقل براي من گذشته تا حدودي جبران ميشه. اين يعني اينکه ازم ميخواست آيسان رو از زندگيم بيرون بندازم.تصميمي که من قبل از اومدنم به اهواز و شنيدن حرفهاي اين زن گرفته بودم.وحالا قبول خواهش اون چيزيو تغيير نمي داد. آيسان براي موندن در کنارم فقط به اندازه ي يه توضيح به خاطر اشتباهاتش زمان داشت. **************************************** با جلال از دانشگاه بيرون آمديم ومن بعد از کلي تشکر وعذرخواهي راهي فرودگاه شدم تا به تهران برگردم.ديدن آيسان اونم الآن که بيشتر از هميشه تشنه ي خونش بودم،اصلا به صلاح نبود.وبه قول کوروش نبايد دست به هر حماقتي مي زدم. به خونه که رسيدم يک راست سراغ بوفه ي مشروباتم رفتم ويه شيشه ويسکي بيرون کشيدم.بايد براي فرار از افکاري که ذهنمو مدام درگير خودش ميکرد به چيزي مثل اين پناه مي بردم.چرا که رسما کم آورده بودم وهضم تمام اين اتفاقات خارج از ظرفيتم بود. ساعتي بعد صداي زنگ باعث شد تکاني به خودم بدم.از جام بلند شدم وتلو تلو خوران يک قدم به طرف جلو برداشتم که به نظر اين حرکتم بي فايده اومد چرا که به خاطر نداشتن تعادل،دوباره عقب رفتم. سرم به شدت گيج مي رفت ومعده م مدام منقبض مي شد.و حالت تهوع بهم دست مي داد.نا اميدانه به طرف دستشويي خيز برداشتم،اما قبل از رسيدنم درست جلوي درش محتويات معده مو بالا آوردم. همزمان با عق زدنم،کوروش درو باز کرد و وارد شد. _هي پسر اينجا چه خبره؟ منقبض شدن دوباره ي معده م فرصت جواب دادنو ازم گرفت. به طرفم اومد ودستشو رو شونه م قرار داد. _حالت خوبه؟ با بي حالي سرتکان دادم.کمکم کرد از جام بلند شم. _بازم که زياده روي کردي. روي کاناپه دراز کشيدم وچشمامو بستم.کوروش پتوي نازکي روم انداخت تا کمي بخوابم. با احساس سردرد وحشتناکي چشمامو باز کردم وبه سختي کوروش رو صدازدم. از تو آشپزخونه جواب داد. _من اينجام،الآن ميام. با دوتا فنجون قهوه ي غليظ برگشت.يه ليوان آب ومسکّن هم تو سيني بود.دست دراز کردم که برش دارم. _بهتره اول قهوه رو بخوري.آخه معده ت خاليه. با اين تذکرش،ياد بهم خوردن حالم جلوي در دستشويي افتادم و نگاهم به اون سمت چرخيد.کف زمين تميز بود. با شرمندگي گفتم:چرا بهش دست زدي خودم جمع وجورش مي کردم. _بهتره به جاش خودتو جمع وجور کني...هيچ مي فهمي داري چيکار ميکني؟ نفسمو با حرص فوت کردم. _از من چه توقعي داري؟تو عرض کمتر از پنج ماه همه چيزمو از دست دادم کوروش...پدرم،گلاره،آرزوهام غرورم و حالام غيرتم...من چطور ميتونم اينجا بشينم ومنتظر اومدن زني بشم که بهم خيانت کرده؟ _بر خلاف تصورت من مطمئنم هنوز همه چيزو از دست ندادي.پس نبايد به خاطر وجود بي ارزش اون دختر زندگيتو تباه کني. با تاسف سر تکان دادم. _کدوم زندگي...گناه من بيشتر از اون نباشه کمتر از اونم نيست.من ازش به خاطر برآورده کردن خواسته ي بابا،استفاده ابزاري کردم. سريع واکنش نشون داد. _اما اون قبل از ازدواجش با تو اين خيانتو کرده،چرا ميخواي خودتو مقصر جلوه بدي؟ _نمي خوام ديگه خودخواه باشم.خسته شدم از بس براي بي گناه نشون دادن خودم،انگشت اتهامو به سمت اين واون گرفتم.بايد يه بارم من تقاص پس بدم مگه نه؟ _يعني ميخواي از گناه آيسان بگذري؟ _به هيچ وجه.اما اگه تنبيهي اين وسط وجود داره شامل هردومون ميشه.شايد فقط همين انگيزه ست که باعث شده اينطور آروم بشينم ومنتظر اومدنش باشم. _سفرت به اهواز تورو از اين رو به اون رو کرده...نمي خواي بگي چي شده؟ ياد صحبتم با خانوم بديع افتادم وبي کم وکاست همه چيزو براي کوروش تعريف کردم.اونم مثل من براش قبول اين واقعيات سخت بود. _آخه چرا بايد دختري به زيبايي آيسان،سعي داشته باشه با يه مرد متاهل که احتمالا از خودش خيلي بزرگتره رابطه برقرار کنه؟! با نااميدي شونه بالا انداختم. _نمي دونم...اما تصميم دارم قبل اومدنش از اين موضوع هم سر در بيارم. کوروش با تعجب گفت:چطوري؟!! دستامو تو هم قلاب کردم وبا اطمينان سر تکان دادم. _يکي هست که جواب همه ي اين سوالا رو مي دونه.بايد باهاش تماس بگيرم. شماره ي نيما خسروي رو از جيب کتم در آوردم وبلافاصله باهاش تماس گرفتم.حدسم براي اينکه اون نخواد منو ببينه درست از آب در اومد.اما اصرار هاي من بلاخره نتيجه داد وقرار شد شنبه صبح اونو جلوي در دانشگاه ببينم. ******************************* تصميم گرفتم کوروش هم تو جريان صحبتامون باشه.واسه همين باهام اومد که اونو ببينه. چون هيچ تصوري ازش نداشتم يکم پيدا کردنش ميون جمعيت زيادي که جلوي در دانشگاه تجمع کرده بودن سخت بود.اما با تماس تلفني مکان دقيقشو ازش پرسيدم و اونو که يه کاپشن پاييزه آبي تيره تنش بود،ديدم. _ آقاي خسروي؟!! به عقب چرخيد و باديدنمون گفت:بله ...شما... نگاهش بين من وکوروش سرگردان بود.سريع گفتم:من بهراد صدرم.ايشونم دوستم هستن. دستشو به طرفمون دراز کرد. _خوشوقتم. با هاش دست داديم وهمگي سوار ماشين کوروش شديم تا به يه کافي شاپ تقريباً آروم و خلوت بريم. پشت ميز که نشستيم وسفارش قهوه داديم نيما گفت:هنوزم برام جاي سواله شما منو از کجا مي شناسين؟ _آيسان تو جلسه ي خواستگاري ازتون حرف زده بود. _نميخواين بگين که اين شماره رو هم اون بهتون داده؟ سرتکان دادم. _نه...من اين شماره رو جور ديگه اي به دست آوردم.مي خواستم شمارو ببينم ودر مورد اون دختر باهاتون حرف بزنم. با ترديد نگام کرد. _من بايد چي بگم؟!...اصلا شما انتظار دارين از من چي بشنوين؟ دست راستمو که رو ميز گذاشته بودم،مشت کردم و دندونهامو با خشم رو هم فشردم. _همه ي حقيقتو در مورد آيسان...من بايد بدونم اون چرا خواست همچين معامله اي رو باهام بکنه. _چه معامله اي؟!! کوروش به دادم رسيد وگفت:آيسان دوتا پرونده با مورد اخلاقي تو حراست دانشگاهشون داره.اوليش در مورد رابطه با يه استاده ودوميش... نيما با ناباوري حرفشو قطع کرد. _استاد برزويي؟!!...آره؟ هردومون بي اختيار سرتکان داديم و اون کلافه دستي به موهاش کشيد.ونفسشو با حرص فوت کرد. _اولين باري که توجهم به آيسان جلب شد،به خاطر طعنه اي بود که دوست صميميم بابت علاقه ي زيادم به استاد برزويي بهم زد.اون ازم خواست دست از اين تعصب کورکورانه نسبت به استادي که برخلاف وجهه ي خوب ظاهريش،از نظر اخلاقي مشکل داره بردارم.البته اونموقع من زير بار حرفاش نرفتم و اون براي اينکه بهم ثابت کنه استاد برزويي تا چه حد ميتونه پست باشه،ازم خواست واسه يه بارم شده اون وآيسان رو زير نظر بگيرم.من با همسر استاد دورادور آشنا بودم ومي دونستم چقدر شخصيت ومتانت ايشون بالاست و هرمردي به خاطر داشتن چنين زني خود به خود چشمش در برابر عروسک هاي زيبايي مثل آيسان کور مي شه.پس با اين پيش زمينه که دوستم،داره اشتباه ميکنه به رابطه ي استاد وآيسان بيشتر توجه کردم...يه چيزي همون اول خيلي راحت دستگيرم شد.اينکه آيسان برخلاف رفتار و برخوردش که انگار دوست داشت با زيباييش جلب توجه کنه،به هيچ عنوان دنبال رابطه بامردي مثل استاد نبود.اما چشم هرز کيوان برزويي که واقعا لياقت داشتن عنوان استاد رو نداره مدام دنبال اون بود.مردک مزخرف به خاطر سن بالاش خجالت نمي کشيد.کمه کم از آيسان 16_17سالي بزرگتر بود... سفارشمونو آوردن وروميز چيدن.همين هم وقفه ي کوتاهي تو صحبت هاي نيما به وجود آورد. -بعد فهميدن اين موضوع وبه باد رفتن همه ي باورهام در مورد استاد،تصميم گرفتم داغ اون دخترو به دلش بذارم.من هرگز دنبال عشق وعاشقي تو محيط دانشگاه نبودم.هنوز برام زود بود بخوام در مورد اينجور مسائل جدي فکر کنم.اما تصميم گرفتم به آيسان نزديک تر شم.همون چندتا برخورد صميمانه از من،که جزو مغروترين پسراي دانشگاه بودم وتقريبا به هيچ دختري پا نمي دادم،جواب داد وآيسان بهم اعتماد کرد.هرچي شناختم از اين دختر کامل تر ميشد بهش احساس محبت و مسئوليت بيشتري مي کردم.اون برخلاف ظاهر غلط اندازش،درون پاکي داشت. و واقعا مي خواست راه درستو براي زندگيش انتخاب کنه.اما عقده هايي که از بچه گي و خونواده ش داشت گاهي مانع مي شد...اونقدر تو اين رابطه غرق شدم که تا به خودم بيام ديدم حتي با وجود گذشته ي بدي که داشته دلم ميخواد با اين دختر ازدواج کنم.با کلي اصرارخونواده مو راضي کردم که بريم خواستگاري.اما پدر ومادر آيسان قبول نکردن.واون همونطور که خودشم از قبل بهم اعتراف کرده بود نتونست جلوشون وايسه...منم نمي خواستم به خاطر اين ازدواج عجولانه،نتيجه سالها صبرش براي موندن کنار اون زن وشوهرو به باد بدم و اونو از يه ارثيه ي بزرگ محروم کنم.ازش خواستم فعلا از هم جدا شيم تا کمي اين حساسيت ها از بين بره.اما اون ترسيد وقبول نکرد.ميخواست به همه چي پشت کنه ودر عوض منو داشته باشه.خب هرطور که فکر ميکردم اين قضيه جور نمي شد...خونواده م همينجوري هم مخالف اين ازدواج بودن.نمي خواستم با آوردن آيسان تو زندگيم،حرمت هارو زير پام بذارم يا حتي اونو جلو خونواده م خورد کنم.واسه همين سفت وسخت جلوش وايسادم وبا خواسته ش مخالفت کردم.اونم قسم خورد که انتقامشو از همه مون ميگيره.وظاهرا بعد از اون هم سعي کرده با برزويي رابطه برقرار کنه ودر نهايت اين حماقتش به ازدواج با شما... سرشو پايين انداخت وسکوت کرد. حالا خيلي راحت تر معني نگاههاي شاد و پر از آرامش آيسان رو تو روز عقدمون مي فهميدم.اون دنبال انتقام بود اما به چه قيمتي؟ بي اختيار زير لب زمزمه کردم. _چرا خواست اين انتقامو از من بگيره؟!! _اشتباه نکنيد آقاي صدر،هدف اون از اين انتقام فقط خونواده ش بودن. کوروش گفت:آخه براي چي؟!! _يه چيزايي درباره گذشته ش وجود داره که من نمي خوام در موردش حرف بزنم.بهتره از خودش سوال کنيد. چيزي نگفتم وبه بخاري که از فنجان قهوه م بلند مي شد نگاه کردم.بايد منتظر شنيدن حرفهاي آيسان هم مي موندم.مطمئن بودم هيچ کس به اندازه ي خودش نمي تونه جوابي براي اينهمه ابهام داشته باشه. ****************** چند ساعت بعد باهام تماس گرفت وگفت که هواپيماش چه ساعتي رو زمين مي شينه.قرار بود من دنبالش برم.تصميم داشتم اونو به خونه ي خودم ببرم و تا روشن شدن همه ي قضايا اونجا نگهش دارم. تو اين مدت کوتاه چند ساعته که از صحبتم با نيما مي گذشت نه تنها نفرتم از آيسان کمتر نشده بود که هرلحظه بيشتر هم مي شد.اون هنوز هم تو نگام يه زن خيانت کار وهرزه بود. کليدو داخل قفل در انداختم وبا چمدونش وارد شدم.پشت سرم اومد وبا پوزخندي که رو لبش بود نگاه گذرايي به دور و اطراف خونه انداخت. _پس تصميمتو گرفتي. هنوز نمي دونست اوضاع تا چه حد ميتونه وخيم باشه. _چه تصميمي؟ _اينکه اينجا زندگي کنم. چمدونش رو بلاتکليف گوشه ي نشيمن رها کردم.نمي خواستم اون از اتاق خوابم استفاده کنه.يه جورايي نسبت بهش اکراه داشتم.تو اتاق کارمم جا واسه خوابيدن وجود نداشت.ترجيح دادم فعلا بي خيال جور کردن مکان استراحتش بشم. _يعني اونقدر ساده لوحي که فکر ميکني من واسه اين تورو اينجا آوردم؟ عصبي جواب داد. _ميشه بگي پس واسه چي اينجام؟ خيلي خونسرد روي مبل نشستم وبه چشماي مضطربش زل زدم. _آوردمت که حرف بزني. نگاه خيسشو بهم دوخت. _حرف بزنم؟! حتي مظلوم گراييش هم نمي تونست منو به رحم بياره. _چرا خواستي با من همچين معامله اي کني؟ هق هق گريه ش سکوت چند لحظه اي بينمون رو شکست. _من بهت خيانت نکردم. با آرامش عجيبي گفتم:دروغگوي خوبي نيستي آيسان...بيشتر تلاش کن. _پرستو اشتباه ميکنه،من با اون پسر دوست نبودم.مگه خودت نگفتي اون عکسا جعليه.چرا حرفمو باور نمي کني؟...من شماره مو بهش ندادم.به خدا خودش اونو از گوشي دوست دخترش کش رفته بود. با نفرت فرياد زدم. _اسم خدارو به زبون کثيفت نيار. عصبي جيغ کشيد. _تو حق نداري بهم توهين کني. از جام بلند شدم وبه طرفش خيز برداشتم.دستم به طرف موهاي بلندش رفت واز روي روسري محکم گرفتمشون وسرشو به طرف خودم کشيدم. _تو هم حق نداري يه مشت ليچار بارم کني. بدون اينکه از تک وتا بيفته تو چشام زل زد و گفت:مي دونستم اونقدر کوري که نخواي حقيقتو ببيني. پوزخندي زدم وبا تمسخر نگاش کردم. _ميشه بگي اين حقيقت چيه؟ هنوزموهاش تو مشتم بود. _ديگه چه فرقي ميکنه...وقتي تو بهم اعتماد نداري بهتره بعضي حرفا ناگفته بمونه.اصلاًطلاقم بده تا به قول خودت از شر يه دروغگوي خائن خلاص شي. از قهقهه ي عصبي وبلندم جاخورد. _همه ي استعدادت همينقدر بود؟روت حساب بيشتري باز کرده بودم...فکر کردي حالا که نسبت بهت بي اعتماد شدم به همين راحتي طلاقت مي دم؟اين نقشه اي بود که واسه م کشيدي؟ نگاهشو ازم دزديد. _من که از حرفات سر در نمي يارم. موهاشو بيشتر کشيدم. _لعنتي چرا خواستي باهام ازدواج کني؟ دوباره به گريه افتاد و با درد ناليد. _ولم کن عوضي...موهام کنده شد. با نفرت رهاش کردم ودستمو به شلوارم کشيدم.دلم ميخواست از هرنوع تماس نزديک باهاش دوري کنم.حالا ديگه نفرتم نسبت به اون با نوعي وسواس فکري وجسمي همراه شده بود. _نگفتي چرا؟ گريه ش به خنده هاي ريز عصبي وهيستريک تبديل شد ومثل دختر بچه هاي تخس نگام کرد. _بخواي اينجا ريز ريزمم کني ،چيزي نميگم. با تاسف سرتکان دادم. _اگه فکرميکني واسه دونستنش بهت التماس ميکنم يا دستم به خون نجست آلوده ميشه هنوز منو نشناختي...سه روز پيش اهواز بودم. خنده هاش به طور ناگهاني قطع شد وبا بهت جلو پام زانو زد. _يه سر به آقاي حاجي وند زدم.مثل اينکه بدجوري بهت ارادت داره.ميگفت پرونده ي اولت بعد اين گندي که بالا آوردي دوباره به جريان افتاده...گفتم بگم که بي خبر نموني. _من کاري نکردم. _خانوم بديع وچند تا از همکلاسي هات که چيز ديگه اي ميگن. با لجبازي گفت:محاله درموردش حرفي بزنم. با اطمينان نگاش کردم. _به دونستن اين نيازي ندارم.نيما خسروي همه چيزو بهم گفته. ******************************* با ناباوري از جاش بلند شد. _تو...تو اونو از کجا مي شناسي؟!! بهش پشت کردم وروي اولين صندلي تو تيررس نگاهم نشستم. _پيدا کردنش کار سختي نبود. _اون چيزي نمي دونه. _من که مي دونم...با برزويي ارتباط برقرار کردي که ازشون انتقام بگيري مگه نه؟ دوقدم به طرفم برداشت وبي اختيار زير لب زمزمه کرد. _حقشون بود چنين بلايي سرشون بياد. حالا نوبت من بود که با تعجب بهش زل بزنم. بدون اينکه نگام کنه،رو مبل نشست وبه تلويزيون خاموش تونشيمن خيره شد. _مي خواستم ديگه از هيچکدومشون متنفر نباشم،يه زندگي قشنگ وآروم با کسي که دوستش داشتم شروع کنم وتموم خاطرات بد کودکيمو از يادم ببرم.ميخواستم کمبود محبتمو نيما جبران کنه.اون تنها کسي بود که از راز من خبر داشت.مي دونست خيلي تنهام واگه اونم بره چقدر آسيب مي بينم.اما نيما به گريه والتماسم توجهي نکرد ومنو مثل تفاله ي چايي دور انداخت.گفت نمي خواد به من يا خونواده ش اين ميون توهيني بشه...مي گفت آمادگي ازدواجو نداره ونمي خواد به خاطرش من از پول کثيف اون زن وشوهر بي نصيب بمونم.هيچ کدوم از دليل هاي مسخره ش قانعم نکرد.منم تصميم گرفتم از ش انتقام بگيرم.وقتي براي ارشد هم اهواز قبول شدم ياد برزويي افتادم.بودن با اون ميتونست يه جورايي خشممو مهار کنه ولذت انتقام از همه شونو برام بيشتر کنه.ديگه واسه م آبرو وحيثيت خونوادگي معنا نداشت.مي خواستم با اين رسوايي به زندگيشون گند بزنم.اما اون حيوون زرنگ تر از اين حرفا بود.همه چيزو يه جورايي ماستمالي کرد،رفت وتموم نقشه هاي منم بهم ريخت. کمي تو جام جابه جا شدم وبا نفرت پرسيدم. _با منم همين معامله رو کردي؟ بي حوصله نگاهشو ازم گرفت وگفت:اگه يه چهار،پنج ماه زودتر پا جلو ميذاشتي دست به اين حماقت نمي زدم. طلبکارانه نگاش کردم. _چرا؟!! لبخند نامفهومي زد وگفت:با تو خيلي راحت تر ميتونستم ازشون انتقام بگيرم. _يعني واقعا جواب رد اونا به نيما باعث اينهمه نفرتت شده بود؟ چشماي متعجبشو بهم دوخت وبا حيرت خنديد. _يعني اونقدر بچه ي بي عاطفه اي بودم که بخوام به خاطر يه جواب رد دادن ازشون انتقام بگيرم؟ _پس واسه چي ازشون اينهمه متنفري؟ _دونستنش به حال تو چه فرقي ميکنه؟ _لااقل مي فهمم براي چي تصميم گرفتي همچين معامله اي رو باهام بکني. با تاسف سرتکان داد. _موقعي که بهت بله گفتم حتي يه ذره هم عذاب وجدان نداشتم.درسته به خاطر انتقام از اونا تورو طعمه قرار داده بودم اما اونقدر مي شناختمت که بدونم از اين ازدواج جز رسيدن به خواسته هاي خودخواهانه ت دنبال چيز ديگه اي نيستي...فکر ميکني عاشق چشم وابروت شدم که بعد اونهمه توهين تو جلسه ي خواستگاري بازم جواب مثبت دادم؟ عصبي گفتم:به جاي طفره رفتن برو سر اصل مطلب. _روزي که باهات ازدواج کردم مطمئن بودم هيچ آينده اي برامون وجود نداره.من اصلا دنبال زندگي با تو نبودم.انتخابت کردم که اگه روزي خواستيم ازهم جدا شيم مهتاج از همه بيشتر آسيب ببينه. از جام بلند شدم وکلافه دستي به موهام کشيدم. -جدايي ما چه آسيبي به اون ميتونه برسونه؟ چشماش از هيجان برق زد وبا آرامش خنديد. _جدايي مون که نه اما اينکه چطور از هم جدا شيم،اونو داغون مي کرد.مطمئناً با رسوايي که به بار مي اومد اون براي هميشه باجي رو که مثل خواهرش مي موند از دست مي داد. با ناباوري زير لب زمزمه کردم. _يعني تو به خاطر مادرم،منو وسيله ي انتقامت قرار دادي؟ _مجبور شدم.اما اين ازدواج چيزي بود که هردومون ميخواستيم مگه نه؟ تو هم تونستي باهاش پدرتو راضي نگه داري. _چرا خواستي همچين انتقامي از مادرت بگيري؟ صورتش از شدت خشم وعصبانيت سياه و لب هاي خوش رنگش کبود شد. _اون زن مادر من نيست.هيچ وقت نبوده. _اين امکان نداره...تو دختر سيروس خان ومهتاج خانومي. من مطمئنم. پوزخندي عصبي زد وگفت:من دختر نامشروع سيروس خان ويه هرزه ي خيابوني به اسم زليخا هستم. * با بهت سرتکان دادم.باورم نمي شد. _ميخواي منو دست بندازي ؟ _زرنگ تر از اين حرفايي. _واسه همين موضوع از مهتاج خانوم متنفري؟! _ازش متنفرم چون در حقم به جاي مادري دشمني کرده.اون مي تونست منو در عوض بچه اي که هرگز نتونست به دنيا بياره بزرگ کنه اما اين بچه ي نامشروعو کرد يه چماق و تو سر سيروس خاني کوبيد که حتي قبل از ازدواجشون هم آوازه ي خوش گذروني هاش گوش فلک رو پر کرده بود...منم شدم دسته گلي که اون بعدسيزده سال زندگي با مهتاج به آب داد.زليخام که فکر ميکرد با وجود من ميتونه خوب ازشون پول بچاپه قضيه ي بارداريشو براي مهتاج رو کرد و اونم فقط براي حفظ آبرو، قول داد اين قضيه رو بي سرو صدا حل کنه.طوري که حتي دوست صميميش باجي هم از اين موضوع چيزي نفهمه...مي خواست با اين کار هم ننگ نازايي رو از رو خودش برداره و هم سيروس رو براي هميشه تو مشت خودش نگه داره.به باجي گفت بارداره ودکتر توصيه کرده واسه اين مدت نه ماهه به يه منطقه ي خوش آب وهوا سفر کنه.اينجوري شد که هرگز کسي نفهميد من دختر مهتاج نيستم...اونا براي گذروندن اين دوره ي نه ماهه به تبريز رفتن وزليخا اونجاوضع حمل کرد. مهتاج با دادن کلي پول و وعده و وعيد منو ازش گرفت وبه تهران برگشت.بعدم با عوض کردن محيط زندگيش و حتي کار سيروس خان پاي اون زن رو هم از زندگيش کاملا بريد.مهتاج شد مادر من و من شدم عروسک تو دستاي اون.تو تموم اين سالها هرجور که اون خواست پوشيدم وخوردم وحرف زدم...خب بد نبود که اون هميشه برام بهترين هارو مي خواست اما اين تا زماني ادامه داشت که اون جنون لعنتي به سرش نمي زد وبراي ارضاي عقده ها وکمبود هاي زندگيش من وپدرمو به انواع فحش هاي رکيک وزشت مفتخر نمي کرد... بغض مانع از ادامه ي حرفش شد.سرشو پايين انداخت وشونه هاش شروع به لرزيدن کردن. _من فقط نه ساله م بود که فهميدم حرومزاده بودن،دختر يه هرزه بودن،مدرک معتبر خوشگذروني هاي يه مرد عياش بودن يعني چي.مهتاج بدون حتي ذره اي رحم ومروت همه ي اينا رو به يه دختر بچه ي معصوم نسبت مي داد.انتظار داشتي بعد از شنيدن اين حرفها وبزرگ شدن باهاشون چي از آب در بيام؟يه دختر پاک ونجيب که همه رو سرش قسم مي خورن؟کدوم کار خوبم مي تونست اين لکه ي ننگ نا مشروع بودنو از روم پاک کنه؟ دستشو جلوي صورتش گرفت وهق هق گريه هاش سکوت نا اميد کننده ي خونه رو براي مدت کوتاهي شکست. _به هر سازي که زد رقصيدم.مثل اون فکر کردم وبراي اون زندگي کردم.هرگز خودم نبودم.واصلا اينو حق خودم نمي دونستم که به چيزي غير از خواسته هاي اون زن رواني فکر کنم.مهتاج سالها منو با اين ترس که اگه دست از پا خطا کنم بايد از اين خونه برم وپيش اون زن هرزه برگردم.بزرگ کرد.به خاطر اين ترس ها وتهديد ها که سالها باهاشون زندگي کردم،نمي بخشمش. اشکاشو با گوشه ي آستين مانتوش پاک کرد. _مي تونم يه ليوان آب بخورم؟ بدون اينکه جوابي بدم،به طرف آشپزخونه رفتم وبراش آب آوردم. زير لب تشکرکرد وکمي ازش خورد. _از سيروس بيشتر از اون متنفرم.گرچه الان ميگه که خيلي پشيمونه اما مي تونست اونموقع واسه يه بارم که شده از من حمايت کنه .اونم حتي بيشتر از تنها دخترش،شيفته ي ميراث همسرش بود.نمي خواست با يه اشتباه کوچيک ازش محروم شه...من با نفرت از همچين آدمايي زندگي کردم. وقتي با نيما آشنا شدم انگار تموم ورقها برگشت.فکر مي کردم ديگه زمان اين رسيده که منم احساس خوشبختي کنم.اما باز اين زن وشوهر خودخواه مخالفت کردن و نيما هم اونقدري عاشق نبود که به خاطر مخالفت اونا پا پس نکشه.نمي تونستم جلوشون وايسم اما به خاطر رفتار بي منطقشون اعتراض کردم.اونام که انتظار اين سرکشي رو ازم نداشتن،تهديدم کردن اگه بازم اعتراض کنم همه چيزو در مورد نامشروع بودنم به خونواده ي خسروي ميگن...باورت ميشه؟ حرفي نزدم وفقط به چهره ي زجر کشيده ش نگاه کردم. _وقتي به نيما گفتم اونا چه تصميمي گرفتن خودشو از اين قضيه کنار کشيد.نمي خواست خونواده ش اين موضوعو بفهمن و بعد هردومونو به خاطرش اذيت کنن...اون که رفت،منم يه جورايي زدم به سيم آخر و تموم پل هاي پشت سرمو خراب کردم.حالا که از نظر همه ي اونا يه حرومزاده ي غير قابل ترحم بودم،پس بايد بهشون ثابت مي کردم دختر واقعي کي هستم.وديگه برام مهم نبود اگه هرزه بودنمو به زني که ظاهراًمادرم بود نسبت مي دادن...حيف که عرضه ولياقت همينم نداشتم. در عوضش همه ي خواستگارهاي خوبمو به بهانه هاي مسخره رد کردم که داغ يه ازدواج خوب ودهن پرکن رو به دلشون بذارم.رفتم سراغ برزويي ...ولي قبل از اينکه بتونه همه چيزمو ازم بگيره ،پته ش ريخت رو آب واون نامردم دمشو گذاشت رو کولش و دِبرو که رفتيم.من موندم و کلي حسرت براي نگرفتن انتقامم...تا اينکه تو ازم خواستگاري کردي ... نفس عميقي کشيد وسکوت کرد.مردد نگاهشو ازم دزديد وبه انگشت هاي کشيده وناخن هاي مانيکور شده ش دوخت. *************************** _من نمي خواستم با تو همچين معامله اي بکنم.اما تو هم يه جورايي شبيه خودم بودي.برات اين ازدواج فقط بهونه بود.حساب کردم اگه طلاقم بگيريم چيز زيادي از دست نمي دي.واسه همين وقتي مادرت قضيه ي خواستگاري رو پيش کشيد ومهتاج هم از خداخواسته قبول کرد چيزي نگفتم.گذاشتم اون خيال کنه بلاخره عروسکش با کسي که اون براش در نظر گرفته ازدواج ميکنه. پوزخند صداداري زدودوباره نگاهشو دقيق به صورتم دوخت.اين طور خيره شدنش عصبيم ميکرد. _پس منو انتخاب کردي که با طلاقمون باجي رو از مهتاج بگيري؟ _اون بهترين سالهاي زندگيمو ازم گرفته ،منم ميخوام بهترين دوستشو ازش بگيرم.چون مي دونم مهتاج بدون اون ميميره. حالا نوبت من بود که به تفکراتش پوزخند بزنم. _اونوقت فکر نکردي شايد من زيادي زرنگ باشم وبزنم نقشه هاتو داغون کنم. بي حوصله زير لب زمزمه کرد. _يه بار که گفتم،شرايط تو هم شبيه من بود.اگه فقط يه ذره اميد تو نگاهت بابت اين ازدواج مي ديدم،هرگز جوابم مثبت نبود. بدبينانه گفتم:پس اون ادا واصول هاي عاشقونه وچسبوندن خودت بهم واسه چي بود؟ _مي خواستم کار از کار بگذره وبتونم مهريه مو کامل بگيرم.بعد طلاق به اون پول احتياج داشتم.اما برخلاف تصورم که تورو يه جوون خوشگذرون ولاابالي مي دونستم،نم پس ندادي. نگاه تحقير آميزي بهش انداختم وگفتم:پس چرا خواستي بهت شک کنم؟ _گفتم اينطوري زودتر راضي ميشي جدا شيم.واگه تو تقاضاي طلاق بدي من مهريه مو راحت تر مي گيرم. _ اون عکساي جعلي هم کار خودت بود؟ _قرار نبود به خاطر اين موضوع به خيانت محکوم شم.همونقدر که ذهنيتتو نسبت به خودم خراب مي کردم کافي بود.واسه ي اين موضوع يکي از صميمي ترين دوستامو قربوني کردم.مي دونستم چشم کاوه دنبالمه.برا پرستو حيف بود همه ي عشقشو خرج آدم بي چشم و رويي مثل اون کنه.بهش پا دادم واونم با سر تو تله م افتاد. مجبورش کردم با پرستو بهم بزنه.نمي دونم چطوري خبر به گوش اون دختر رسيد . وبعد حسابي آبروريزي شد.تو دانشگاه يه مشاجره ي شديد ودر حد زد وخورد داشتيم کارمون به حراست کشيد وپرستو با ديدن وخيم بودن وضع خودشو کنار کشيد وباعث شد من راحت تر سراغ نقشه ي بعديم برم...از کاوه خواستم يه چند تا عکس از خودش برام بياره.اونارو با عکس هاي خودم دادم به يکي از دوستام و خواستم يه جورايي ضايع درستشون کنه که تو راحت بفهمي جعليه.شماره تلفنتم دادم که به دست پرستو برسونه وقول اون عکساروهم بهش بده...همه چي خيلي عالي داشت پيش مي رفت اگه اون دختره ي دهن لق حرفي از حراست وپرونده ها نمي زد...اما حالا که خوب فکر ميکنم مي بينم دليلي نداشت اينهمه دنبال ماجراجويي و بد نشون دادن خودم بهت باشم.اگه از اون اول همه چيزو ميگفتم.شايد ... دستاشو مشت کرد وعصبي گوشه ي لبشو گاز گرفت. _اگه ميگفتم کمکم ميکردي؟! سکوت سنگيني بينمون بوجود اومد.که من يکي به هيچ وجه قصد شکستنشو نداشتم.درسته که اون با اين حرفا منو غافلگير کرده بود اما هنوزم توچشمم يه گناهکار بود. _مي خواي باهام چيکار کني؟ يه التماس صادقانه تو لحن صداوعمق نگاش وجود داشت که وادارم مي کرد واکنش نشون بدم. _تو مي گي چيکارت کنم؟ با شرمندگي گفت:طلاقم بده...خواهش ميکنم. _ميخواي به همين سادگي،بي خيال انتقامت بشي؟ بهت زده نگام کرد.به چمدونش اشاره کردم. _بهتره وسايلتو جمع کني وبري خونتون.اينکه ميذارم بري بخاطر گذشتن از خطاهاي زشتت نيست.من فقط ميخوام واسه يه بارم که شده خودخواه نباشم وخودمو بي تقصير ندونم.وگرنه اونقدر بي غيرت نيستم که به همين راحتي از گناهت بگذرم. طلاقت مي دم اما اونجوري که تو ميخواي.اينم ميشه تنبيه من به خاطر اينکه ازت سواستفاده کردم وهرگز دوستت نداشتم. اشک تو چشماش حلقه زد وبا قدر داني نگام کرد. _مي دونم اين تصميم برات چقدر سخت بوده.اما باور کن من اونقدرام بد نيستم. با بي رحمي گفتم:خب در مورد اين موضوع من نمي تونم نظر بدم.شايد کسايي مثل خانوم بديع ونيما يا پرستو نظرشون منصفانه تر باشه. گريه ي آروم وبي صداش واقعا مظلومانه بود. _درسته يه جاهايي پامو از گليمم دراز تر کردم.اما هيچ وقت همه ي خط قرمز هارو رد نکردم.به خدا من هنوز دخترم. با تاسف سر تکان دادم. _دختر بودن دليل پاک بودن نيست. نااميد بلندشدوبا قدم هاي سست ولرزان به طرف چمدونش رفت.از اينکه کمي تند رفته بودم،عذاب وجدان داشتم.اما شايد بهتر بود اون لحظه سکوت کنم تا اونم متوجه اشتباهش بشه. در که پشت سرش بسته شد،بلند شدم وتموم پنجره هارو باز کردم.مي خواستم هواي مسموم اينجا عوض شه.همه چي انگار بوي خيانت وانتقام وکينه جويي مي داد. حالم اصلا خوب نبود.بي اختيار به سمت شيشه مشروب نيمه خالي روي ميز آشپزخونه کشيده شدم.احتياج داشتم کمي آروم شم.ليواني برداشتم ودر شيشه رو باز کردم. نگاهم روي حرکت موج وار مايع درونش خيره موند.انگار محتويات اون شيشه هم داشت بهم پوزخند مي زد.هنوزم تو ضمير ناخودآگاهم مي خواستم از روبروشدن با حقيقت هاي تلخ زندگيم فرار کنم.از اينکه اينقدر زود خودمو مي باختم اصلا حس خوبي نداشتم. نگاه متنفري به اون شيشه وليوان که يه جورايي نماد ترس هام بودن انداختم وبا خشم هردوتاشونو به زمين زدم.از جام بلند شدم وبه طرف بوفه ي مشروباتم رفتم.صداي زنگ در با صداي شکستن پي در پي شيشه هاي مشروب قاطي شد.پوي تند الکل تو مشامم پيچيد وباعث سوختن ته حلقم شد. _اينجا چه خبره؟! نگاه هراسان کوروش بين من وخورده شيشه هاي کف آشپزخونه مي چرخيد. با بي حالي روي يه صندلي نشستم وگفتم:همه ي ترسهامو شکستم...ديگه نمي خوام فرار کنم. ************************** سه هفته بعد تو دفتر خونه وقتي پاي برگه ي طلاق رو امضا مي کردم.همه ي بار عذاب وجداني که رو شونه هام سنگيني مي کرد،برداشته شد. آيسان هم اون برگه رو با لبخند آرامش بخشي امضا کرد.هردومون مي دونستيم ادامه ي اين روند نااميد کننده بي معنيه.ما بايد هرکدوم جداگانه به مسيرمون ادامه مي داديم. دست تو جيبم کردم وکليدهاي خونه رو در آوردم وبه طرفش گرفتم.با تعجب به من وکليد ها نگاه کرد. _بايد براي دادن مهريه ت اون خونه رو بفروشم،اما فکر کردم شايد تا قبل از فروش اونجا تو به يه سرپناه امن نياز داشته باشي. دستمو با مهربوني رد کرد. _پدرم دور از چشم مهتاج يه کارهايي برام کرده،نگران نباش.درضمن مگه نديدي مهريه مو بخشيدم،پس لازم نيست خونه تو بفروشي. _اما اين حق توئه. _مهريه به زني تعلق مي گيره که مهر ومحبت به پاي شوهرش ريخته باشه.من که... با ناراحتي باقي حرفشو خورد.کوروش براي عوض کردن جو بينمون خودشو انداخت وسط وبا دو تا شکلاتي که به طرفمون گرفت به شوخي گفت:بهتره به جاي اين تعارف تيکه پاره کردنها به يمن ومبارکي دهنتونو شيرين کنين. چپ چپ نگاهش کردم وآيسان به خنده افتاد.از پله هاي دفتر خونه که پايين اومديم با ترس پرسيد. _حالا چي ميشه؟ با بي تفاوتي شونه بالا انداختم. _مي رم خونه ي مامان وهمه چيزو بهش ميگم. سرشو پايين انداخت وبا خجالت گفت:در مورد اون قضيه چي؟ مي خواست بدونه ماجراي نامشروع بودنش رو هم ميگم يا نه. _تا تو نخواي من حرفي نمي زنم. _اگه با همينم مهتاج بيشتر از چشم آذرخانوم ميفته بگو،من مخالفتي ندارم.در هرصورت قرار نيست که ديگه ببينمشون.پس فرقي به حالم نمي کنه. حلقه مو از دستم در آوردم وبه طرفش گرفتم. _اينم از اين...خب ديگه خداحافظ. با بغض حلقه رو گرفت وگفت:ميشه مال من پيش خودم بمونه؟ _البته...اين چه حرفيه؟ نگاهشو ازم گرفت وبا شونه هاي از غصه خم شده به طرف ماشينش رفت. نمي تونستم و نمي خواستم باز هم بهش همون ديد منفي گذشته روداشته باشم. ياد گرفته بودم ديگه به هيچ آدمي برچسب خوب وبد نزنم. وفقط درمورد کارهاشون ونه خود شخصيتشون قضاوت کنم. دست کوروش رو شونه م قرار گرفت. _خب رفيق حالا ميخواي چيکار کني؟ بي خيال خنديدم. _تا حالا کولي بازي منو ديد؟ باتعجب نگام کرد. _کولي بازي؟! -ميخوام همچين مثل بختک بيفتم به جون آذرخانوم که اگه کلاهشم توشعاع سه کيلومتري خونه ي مهتاج افتاد واسه برداشتنش نره. خيلي جدي پرسيد. -چرا ميخواي به اون دختر کمک کني؟ به مسير دور شدنش خيره شدم وسر تکان دادم. _اينو به خودم وخودش بدهکارم. ********************************* از کوروش که جدا شدم يک راست به خونه ي پدريم رفتم.مامان که از چند روز قبل نسبت به کارهام مشکوک شده بود.با ديدنم جلو اومد وگفت:ميشه بگي تو سرت چي ميگذره؟ بي حوصله کفشامو در آوردم و وارد خونه شدم. _سلام باز چي شده؟ دستي به کمرش زد وطلبکارانه نگام کرد. _اون از سه روز پيش که با يه چمدون پر از وسايل شخصي ت به اينجا برگشتي.اينم از الان که جواباي سربالا تحويلم ميدي. _خب اينم آخه جاي سوال داره؟ديدم تنهايي برگشتم خونه.مگه خودت نبودي که تا چند وقت قبل از اين قضيه شاکي بودي؟ _اون واسه وقتي بود که مجرد بودي نه الآن. با بي خيالي گفتم:خب الآنم مجردم ديگه. از حرفم تکان سختي خورد. _چي گفتي؟!! نگاهمو ازش دزديدم. _من وآيسان امروز از هم جدا شديم. با بهت رو مبل نشست وبه طرف جلو خم شد. -تو چي کار کردي؟!! کتمو در آوردم وکنارش نشستم. _ما ازهم طلاق گرفتيم. محکم به صورتش زد. _خدا مرگم بده. خواستم بغلش کنم .که با ناباوري خودشو کنار کشيد. _بهراد تورو به روح بابات قسم ميدم بگو داري شوخي ميکني مگه نه؟ از قسمي که خورد عصباني شدم وکمي صدامو بالا بردم. _کدوم شوخي مادر من...همين يه ساعت پيش جدا شديم.بيا اينم شماره ي دفترخونه ش.باور نداري زنگ بزن بپرس. _آخه واسه ي چي؟ دستش بي اختيار به سمت قلبش رفت. مي دونستم استرس براش ضرر داره اما مجبور بودم واسه پيش بردن نقشه مون کمي تندروي کنم. از توجيب کتم عکسارو در آوردم وبالحن طلبکارنه اي فرياد زدم. -واسه اينکه وقتي خواستي برام زن بگيري چيزي به اسم دوستي ورفاقت چشماتو بست.عيب هاي اون دختره رو نديدي...بيا بگير ببين عروس گلت،دست پرورده ي بهترين دوستت چه جور آدميه؟ عکسارو روي ميز پرت کردم و اون با چشمايي وحشت زده بهشون زل زد. -اين حقيقت نداره. پوزخند زدم وگفتم:باور نمي کني نه؟...مي خواي بگم چندتا پرونده ي اخلاقي تو حراست دانشگاهشون داره؟...زندگي چند تا زن رو به گند کشونده؟ خودمم مي دونستم که دارم زيادي اغراق ميکنم.اما اينم جزئي از نقشه بود. با دستهاي لرزون يکي از عکسا رو برداشت وبه تصوير نيمه برهنه ي آيسان تو بغل اون پسر ناشناس مات شد. _خوب نگاش کن...اين همون لقمه ايه که تو با زور برام گرفتي.مهتاج خانوم با کلک سيب کرم خورده شو ارزوني ماکرد. دستشو جلوي دهانش گرفت واز سر ترس به گريه افتاد. _خداي من... _حالا اينکه چيزي نيست آذر خانوم.خبرنداري دوستتون ديگه چه چيزايي رو ازت پنهون کرده. چند لحظه مکث من باعث واکنش سريع اون شد.با نگاه خيس وپرسشگرش بهم زل زد. _اون ديگه چيکار کرده؟ نگاهمو ازش گرفتم وخودمو به ناراحتي زدم. _تو مي دونستي آيسان دختر واقعيه مهتاج نيست؟ _امکان نداره. _چرا داره...آيسان دختر نامشروع سيروس خان از يه زن ديگه ست.که مهتاج با زرنگي اونو مال خودش کرده.باور نداري ميتوني همين الان زنگ بزني وهمه چيزو ازپدر آيسان بپرسي.مطمئنم بهت دروغ نمي گه. مامان باچشمايي از حدقه در اومده به مبل تکيه داد و تو شوک حرفام به ديوارسفيد روبروش خيره موند. ************************** از جام بلند شدم وبه طرف اتاق کار بابا رفتم.واسه امروز ديگه ظرفيتم تکميل بود. درو که پشت سرم بستم،نفس عميقي کشيدم تا سينه مو از عطر حضور بابا تو اين اتاق، پر کنم.يک لحظه به نظرم اومدپشت ميز نقشه کشي وايساده و داره از زواياي مختلف به نقشه اي که کشيده نگاه ميکنه. بي اختيار به اون سمت رفتم وبه کاغذ سفيد روي ميز خيره شدم. نمي دونم چند لحظه به اون حال موندم که تا به خودم اومدم،ديدم مدادي تو دستمه ودارم طرح يه ترنج لوزي شکلو روصفحه مي کشم. همه چيز اونقدرتميز ومرتب کنار هم قرار گرفته بود که حتي واسه خودمم که سيزده،چهارده سالي بود چيزي نکشيده بودم عجيب وشگفت انگيز به نظر مي اومد. دلم ميخواست اونقدر لچک کنارهم بکشم تا ترنج درست کنم وبه اسليمي ها پيچ وتاب بدم که احساسم،فارغ از هربند پوسيده اي که باورهاي ديگرون به دست وپاي دلم بسته بود براي اولين بارآزاد ورها،روي کاغذ طرح عشق مي زد. هرچه بيشتر مي کشيدم،مي تونستم راحت تر نفس بکشم.و تو قاب بزرگ شيشه ايه عکس بابا،بهراد واقعي رو دوباره ببينم. همون بهرادي که روزي دلش مي خواست مثل پدرش يه طراح فرش بشه.و تودنياي نقش ونگاره ها به دنبال عشق بره...هموني که ميخواست رئيس يه ايستگاه کوچيک هواشناسي تو يه منطقه ي ويژه ي آب وهوايي وحالا احتمالاًکويري باشه...هموني که دوست داشت عاشق دختر بافنده اي باشه که با خنده هاش،شور وعشق وزندگي مي آفريد...بهرادي که سالها پيش اونو لابه لاي دلخوشي هاي زودگذر ورنگ ولعاب هاي زندگي روزمره گمش کرده بودم. هموني که گذاشتم خودخواهي هام راه نفس کشيدنو ازش بگيره و نذاره حرفهايي که از دل گلاره مي اومد به دلش بشينه. نگاهم به ديوان حافظ بابا افتاد.بي اختيار دست دراز کردم وبرش داشتم.تودلم نيت کردم ونفس عميقي کشيدم.صفحه اي رو باز کردم.چشمم روي يکي از غزل ها ثابت موند وبغض عجيبي رو گلوم سنگيني کرد. بامدعي مگوييد اسرار عشق ومستي* تا بي خبر بميرد با درد خود پرستي. عاشق شو ارنه روزي کار جهان سر آيد* ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستي. ياد حرفهاي گلاره افتادم.اون از همون اولش مي دونست گفتن اين حرفهاي ناگفتني ، چي به روز من واحساسي که مدام به هر بهانه پسش مي زدم مي ياره. اون مي دونست منه خودپرست وخودخواه هنوز ظرفيت شنيدن اون ناگفته هارو ندارم. گلاره مي ديد بهراد واقعي زير غبار ترس ها وترديد هاش پنهونه که از عشق وترس ميگفت...اون مي خواست من با گريه هام اين غبارو پاک کنم وآئينه ي زنگار گرفته ي دلمو بشورم که از انواع اشک ها حرف زد وحتي تو اون لحظه ي آخر بهم نشون داد براي عاشقي کردن گريه چقدر لازمه...يادم داد که به دنياي اطرافم توجه بيشتري نشون بدم وحتي شده لمسش کنم.ميخواست خود واقعيمو به يادم بياره اما من... دوتا قطره اشک داغ رو گونه م سرخورد وشونه هام شروع به لرزيدن کرد.براي غم و ترس يا خشم درونم گريه نمي کردم. اين اشک ها از روي شوق بود.و براي متولد شدن دوباره ي بهرادي که مدتها ميشد فراموشش کرده بودم. دلم براي کاشان واون خونه ي قديمي که به نظرم هنوزم آشنا مي اومد،براي استاد و مادر وامير واز همه مهم تر گلاره ي خندون وشاد تنگ شده بود. گوشيموبرداشتم وشماره ي استاد رو گرفتم.صداي بي روح وخشک اوپراتور تلفن همراه داخل گوشي پيچيد. _دستگاه مشترک مورد نظر خاموش مي باشد. بي اختيار ياد آقاي شريفي افتادم.وشماره شو گرفتم.اون حتماً از استاد و خونواده ش خبر داشت. ومي تونست منو از اين نگراني و دلواپسي نجات بده. يکساعت بعد با کوروش تو راه کاشان بوديم. ومن با بهت به حرفهاي آقاي شريفي فکر مي کردم وبه جاده اي که لحظه به لحظه گلاره رو بهم نزديک تر ميکرد مات شده بودمe
    روبه روي من فقط تو بوده اي
    از همان نگاه اولين
    از همان زمان که آفتاب
    با تو آفتاب شد.
    از همان زمان که کوه استوار
    آب شد.
    از همان زمان که جستجوي عاشقانه ي مرا
    نگاه تو جواب شد.
    روبروي من فقط تو بوده اي.
    از همان اشاره ،از همان شروع
    ازهمان بهانه اي که برگ،
    باغ شد.
    از همان جرقه اي که،چلچراغ شد.
    چارسوي من پر است،از همان غروب
    از همان غروب جاده
    از همان طلوع
    از همان حضور تا هنوز
    روبروي من فقط تو بوده اي...
    ************
    فصل دوم) گلاره

    نگاهم به دمپايي هاي بي قواره اي که پاش بود افتاد.وقتي راه مي رفت کف پاش تو دمپايي سر مي خورد.به نظر براش بزرگ مي اومد.درست مثل بار گناهي که رو شونه هاش بود.
    دستبند فلزي رو جفت مچ لاغردستهاش سنگيني مي کرد. مأموري که باهاش بوداونو به طرف جلو هل داد.و اون خيلي آروم وبي صدا از کنارم رد شد.فقط يه لحظه سرشو بالا گرفت ومظلومانه نگام کرد .
    بغض دوباره به گلوم هجوم آورد.واشک تو چشام نشست.زبونم چرخيد بگم امير،اما صدايي از گلوم در نيومد.
    آقاي شريفي کنارم ايستاد وزير لب آروم گفت:صبور باش دخترم،انشالله درست ميشه.
    اشک هاي داغ صورتمو خيس کرد.با خودم گفتم(قراره چي درست بشه؟...زندگي مني که مثل يه چيني ترک خورده مي مونم يا اميري که بخاطر من دستش به خون، آلوده شده؟)
    از کجا شروع شد که به اينجا رسيد،برام مث يه معما باقي مونده...
    شايد از اون روزي که به عماد گفتم فراموشم کنه.شايدم از روزي که فهميدم نمي تونم صادقانه دوستش داشته باشم.يا خيلي قبل تر، ازوقتي که بهراد رفت و دلم رو با خودش برد.
    دوست دارم همه چيزو به عقب برگردونم واينبار داستان رو طور ديگه اي بنويسم.برگردم به اون روزي که يک جفت چشم آشنا با کنجکاوي سنگيني نگاهشو روي صورتم انداخت ومنو به اين باور رسوند که هرگز به تعبير روياهام بدبين نباشم.وبه عشق با همه ي ايمان وباورم خوش آمد بگم.
    من بهراد رو قبل از اينکه ببينمش مي شناختم.اون قرار بود بياد تا من ديگه به ياکريم هاي عاشق رو بوم خونه با حسرت نگاه نکنم وبراي لمس نکردن اين حس قشنگ غصه نخورم.
    اونروز وقتي بهراد از خونه مون رفت،پريدم رو پشت بوم وبه يا کريم ها خبر اومدن جفتمو دادم.اين اولين باري بود که احساس تعلقي زمين گيرم نمي کرد وبهم بال پرواز مي داد.
    حتي قد سر سوزن هم شک نداشتم که اون دوباره بر مي گرده وازم مي خواد که فرشو ببافم.شايدم زيادي به خودم مطمئن بودم اما يه حسي بهم مي گفت اون کبوتر جَلد خودمه،هرجا بره بازم پيشم بر مي گرده.
    و اون دوباره اومد....واينبار چقدر اون شيطنت تو نگاش به دلم نشست.
    مي خواست به خيال خودش با اون لب هاي آويزون وابروهاي بهم گره خورده اوضاع رو نا اميدانه تر از تصورم نشون بده.اما هيچ وقت فکرشم نمي کرد واسه من اون بيشتر از هزارسال آشناست.وهرچقدرم که تلاش ميکرد باز اون برق تو چشماش نميگذاشت راز دلشو ازم پنهون کنه.
    بهراد عزيز من نمي دونست گلاره ش حرفهاي ناگفته ي اونو خيلي راحت ميتونه از نگاهش بخونه.
    اونروز به سرم زد منم کمي اذيتش کنم .وقتي بهش گفتم مطمئن بودم استاد قبول ميکنه...خداي من!قيافه ش ديدني بود.
    همچين با چشماي از تعجب گرد شده نگام مي کرد که ناخود آگاه ته دلم خالي مي شد.
    خيلي خوب حس مي کردم که اون از اين همه آشنايي تو برخورد ناخودآگاه نگاهمون گيج وشگفت زده ست.مي دونستم داره تلاش ميکنه به خاطر بياره کجا منو ديده.کاري که به نظرم خيلي بيهوده مي اومد وباعث ميشد به اين تکاپوي جالب ذهنيش بخندم واونو با خنده هام حتي کلافه کنم.
    نمي تونستم همون اول بهش بگم خدا براي قرار گرفتن هر آدمي تو مسير زندگيمون هدف خاصي داره.واگه اون آدم قراره جز مهمي از سرنوشتمون باشه اونوقت نگاهمون که سهله،احساسمونم نسبت به هم آشناست.
    نميخواستم مثل يه آفريده ي خطاکار باشم که با کنجکاوي تو کار خدا دخالت ميکنه. گذاشتم خودش به يادبياره که چرا من اينهمه ذهنشو درگير خودم ميکنم.بايد بهراد هم ميخواست که با من تو اين مسير همراه وهمقدم باشه.


    **************************

    شروع بافت فرش با رفتن اون همراه شد ومن اولين گره هارو با مزه مزه کردن طعم دلتنگي،روي هم زدم.
    مامان از اين احساس تازه که منو آروم وسربزير تر از هميشه کرده بود، خبر داشت.اما به روم نمي آورد.
    حرف از عشق تو اولين نگاه نبود.که اگه بود هم اون نگاه،يه نگاه ناآشنا نمي تونست باشه.من اون چشم هاي سياه رو که عميق به همه چيز خيره مي شد و اونقدر صادق بود که نمي تونست حتي يه راز کوچيک رو هم ازم پنهون کنه مي شناختم.
    تمام طول هفته رو به انتظار اومدنش موندم و وقتي عصرپنج شنبه دوبار پياپي زنگ در به صدا در اومد وبابا گفت(فکر کنم امير باشه)من مطمئن بودم مسافر خسته ي خودم از راه رسيده واين خيلي خوب بودکه احساسم هرگز بهم دروغ نمي گفت.
    چقدر با برداشت اشتباهي که اونروز ازسنم داشت،تفريح کردم و وقتي با کلي اظهار شرمندگي وخجالت ازم دور شد بهش خنديدم.
    شب وقتي به هتل برگشت،يه فکرتازه به سرم زد وحرفشو اول جلوي مامان پيش کشيدم .واونم با ،بابا در ميون گذاشت وفرداي اونروز ازش خواستيم که به جاي رفتن به هتل از اون اتاق نورگير وبزرگ نزديک در هال استفاده کنه.
    من حتي اون نگاه سربزير ومتينش که بعد حرفهاي بابا به زمين دوخته شده بود رو دوست داشتم.اين هم يه جنبه ي ديگه از شخصيت اون بودکه مي تونست برخلاف شيطنتي که گاهي تو چشماش مي ديدم تا اين حد مثبت ونجيب باشه.
    با حضور بهراد تو اون خونه،انگار به همه چيز رنگ آرامش پاشيده شده بود.دلم مي خواست عطر تموم غنچه هاي گل محمدي رو به مشام بکشم وروي هر شاخه ي تازه جوونه زده اي رو ببوسم.زندگي جور ديگه اي به روم لبخند مي زد.
    از همون اول حضورشو پشت پنجره ي رو به حياط حس کرده بودم ومي دونستم بالا وپايين پريدن هام وبه قول مامان ديوونه بازيهام حسابي کنجکاوش کرده.
    وقتي ازش پرسيدم که سروصدام باعث بيدار شدنش شده،اون انکار نکرد.همين کنايه هاشم که از روي شيطنت بود به دلم مي نشست.
    اين بار که داشت مي رفت،کلافه وعصبي بود.انگار نمي خواست به همين راحتي از اينجا دل بکنه.وشايد واسه همين بود که دفعه ي بعد ناغافل وسط هفته اومد.

    يه چيز عجيبي در مورد اون برام وجود داشت اينکه هرگز سعي نکرد با جلب توجه،خودشو بهم نزديک کنه.ميدونستم احتمال داره دخترهاي زيادي با توجه به موقعيت ظاهري خوبي که داشت تو زندگيش اومده ورفته باشن.اما اون نخواست با اين شيوه صميميتشو باهام بيشتر کنه.
    دليلش هرچي که بود برام خيلي اين کارش ارزش داشت.واسه همينم وقتي ازم خواست با هم صبحونه بخوريم،نه نياوردم...چقدر اون صبحونه ي دونفره لذت بخش بودو خاطره اي که قرار بود ازش بمونه نزديک وآشنا.انگار قرار نانوشته اي اين بين وجود داشت که مي گفت صبحونه هاي زيادي رو کنار هم خواهيم خورد.
    تو تموم خاطراتي که ازش دارم شايد تنها خاطره اي که باعث ناراحتيم مي شه، حرفهايي بود که نبايد از نوع ديدگاهم به زندگي مي زدم.و همه چيزو اينقدر صريح و بي پرده ميگفتم.
    حتي لحظه اي به اين فکر نکردم که شايد اون هنوز آمادگي شنيدنش رو نداره. و افسوس همين چند جمله اي که به زبون آوردم،کبوتر جلدمو پروند واونو براي هميشه از من گرفت.
    حالا که به اون روزها فکر ميکنم مي بينم بايد بهش از راز نگاههاي آشنامون ميگفتم. وبعد ميگذاشتم خودش تصميم بگيره که بمونه يا بره.
    نگفتم ،چون خيال کردم کنار عشق بزرگي که بهراد به پدرش داشت،جايي براي اين عشق ساده ي نوپا نبود.خودم واحساسمو دست کم نگرفتم.فقط خواستم مثل هر دختر ديگه اي به انتظار پيش قدم شدن اون بمونم.
    ترجيح دادم اين خود بهراد باشه که بخواد و اون نخواست...
    وقتي براي آخرين بار اونو با يه حلقه ي براق تو دستش ديدم،دنيا برام به آخر نرسيد اما همه ي آرزو ها واميدم براي اون نگاههاي آشنا که قرار بود زماني مال هم باشن، ته کشيد.
    واينطوري شد که بهراد بي خبر اومد ونا غافل از زندگيم بيرون رفت.با فرشي که آخرين گره هاشم از روي دلتنگي زدم.


    ****************************

    با اينکه چشمام خيس بود اما بغض لحظه ي خداحافظيم هرگز نشکست و اشک هام براي رسوا نشدنم بيشتر از هميشه صبوري کردن.
    کاسه ي آب روکه پشت سرش ريختم و ماشينش از پيچ کوچه گذشت بي اختيار زير لب زمزمه کردم.
    _اي واي بر اسيري کز ياد رفته باشد.
    در دام مانده صيد و صياد رفته باشد.
    اون رفت بدون اينکه هرگز بفهمه بودنش بهم بال پرواز مي داد ورفتنش ...
    سرمو با لبخند تکان دادم واشک هام با اينکار ديگه طاقت از کف دادن و رو گونه م جاري شدن.
    اوني که رفت بهرادي نبود که نگاهش بيش از هزار سال بامن آشنا بود.که اگه اون بود هرگز نمي رفت.
    اين ترس هاش بود که بهراد رو از من دور کرد و ترديد هاش چشماشو بست تا نبينه وبه ياد نياره.
    با اينکه در ظاهر راهمون از هم جدا شده بود امابيشتر از هميشه نگرانش بودم.براي اون چيزي به اسم وابستگي شديد وجود داشت که عشق عميقشو به استاد تحت شعاع قرار مي داد وحالا با رفتن استاد...
    مامان دست دراز کرد وکاسه ي آب رو ازم گرفت.
    _بهتره بريم تو.
    نگاهمو از پيچ کوچه گرفتم وبه چشماي مهربونش دوختم.
    _استاد ديگه فرصت چنداني نداره.
    نگاه مامان جدي شد.
    _تو مطمئني؟
    دوباره اشک تو چشمام حلقه زد.
    _شايد فقط تا امشب...نمي دونم فقط خداکنه بهراد زود برسه.
    اين حس قوي تو وجودم حتي در مورد مرگ آدمها هم اشتباه نمي کرد.وشايد فقط تو همين يه مورد بود که از داشتن اين موهبت الهي خوشحال نبودم.خيلي سخت بود که آدم زودتر از ديگران اين حقيقت رو در مورد کساني که مي شناخت درک کنه.
    برام مرگ پايان نبود،ترس نداشت...اصلا به نظرم ترس از اين حقيقت انکار نا پذير براي کساني بود که از خود زندگي کردن هم مي ترسيدند.
    شايد زيادي واقع بين بودم اما براي مني که با همه ي وجودم زندگي رو در آغوش گرفته بودم،مرگ جزء جدا ناپذيري از همين زندگي بود.نوعي تکامل واوج گرفتن به حساب مي اومد.پس جايي براي ترس وجود نداشت.
    چيزي که فقط اين بين متاثرم مي کرد،ديدن بي تابي آدمها از مرگ عزيزانشون بود.که اونم از وابستگي وعلاقه ناشي مي شد.وحالا براي بهراد درک اين موضوع با آسيب پذيري بيشتري همراه بود.
    نفس عميقي کشيدم و وارد خونه شدم.آقاي شريفي در حال رفتن بود.
    _خب رحيمي جان ديگه اصرار نمي کنم.شب منتظريم.
    بابا با کلي تعارف وتشکر قبول کرد وآقاي شريفي خداحافظي کرد ورفت.
    با رفتنش هرکسي مشغول کاري شد.امير به گل ها آب داد و مامان دستي به سر وروي خونه کشيد.بابا هم مشغول تعمير فواره ي وسط حوض شد.
    از خيلي وقت پيش تصميم گرفته بود اونو درست کنه وحالا که به نظر کارمون تو اين خونه تموم شده بود،انگار يه جورايي کارش بي فايده به نظر مي رسيد.
    ازپله ها بالا رفتم.نگام به دار خالي از فرش وسط حال افتاد ويهويي دلم گرفت.به ديدن اون فرش عادت کرده بودم.
    _آقاي شريفي گفته همين روزا يه سفارش عالي برات داره.
    نگاهم به سمت مامان چرخيد وبه زور لبخند زدم.
    _به شرطي که شمام کمکم کنين.
    خيلي بي مقدمه گفت:از رفتنش ناراحتي مگه نه؟
    بعد 24سال امکان نداشت بتونم با حرف گولش بزنم.سرمو پايين انداختم وچيزي نگفتم.
    _تا حالا در مورد هيچ مردي تو رو اينطور مشتاق نديده بودم.
    مامان صميمي ترين دوستي بود که من داشتم.واسه همين معمولا باهاش درد ودل مي کردم.
    چشمام دوباره با اشک تار شد.
    _مامان من مطمئنم اون خودش بود.
    _به دل منم همچين چيزي افتاده بود.اما ديدي که قسمت هم نبودين.
    بي توجه به قضاوتش گفتم:اون تنها کسي بود که بودن کنارش بهم حس رهايي وآزادي مي داد.
    مامان نا خود آگاه اخم کرد.
    _اين حرفا چيه گلاره...تو بايد به همين زودي تشکيل خونواده بدي وزندگيتو با يه مرد ديگه شروع کني.مي خواي با اين فکرهاي نا اميد کننده خودتو عذاب بدي؟
    اشکامو پا ک کردم ونفس عميقي کشيدم.
    _به زمان نياز دارم که فراموشش کنم...خيلي سخته مامان درکم کن.
    سرتکان داد وبا حسرت به دار قالي خيره شد.
    _پسر خيلي خوبي بوداما خب...
    از جاش بلند شد وبه طرف آشپزخونه رفت.
    _بهتره زودتر اينجارو جمع وجور کنيم.مثل اينکه شب دعوتيماا.
    مامان هميشه زود از مسائلي که ناراحتش مي کرد،مي گذشت.و اين ريشه در روزهاي سخت کودکيش و مرگ والدينش داشت.
    نگاهم به سمت اتاق بهراد چرخيد.دلم نمي خواست ديگه بيشتر از اين احساسمو درگير اين عشق نافرجام کنم.اون حالا متاهل بود وفکرکردن بهش يه جورايي نادرست به نظر مي رسيد.با اين برداشت،بي اختيار دستم به طرف در نيمه باز اتاقش دراز شد و اونو بست.

    *****************************

    حدود ساعت هشت ونيم بود که به خونه ي آقاي شريفي رسيديم.خودش درو به رومون باز کرد.وبا استقبال گرمش وارد شديم.
    حاج خانوم جلوي در هال منتظرمون بود.
    _خيلي خوش اومدين...بفرمايين.
    اين دومين باري بود که پا به خونشون ميذاشتيم.حاج خانوم،زن دنيا ديده و مهربوني بود.دو تا دختر داشت که متاهل بودن و تو اصفهان زندگي مي کردن.پسرش آقا احسان ونوه ش کيان هم با خود حاج خانوم و حاج آقا بودن واونطوري که از صحبت هاي جسته وگريخته شون فهميده بودم،خانوم آقا احسان يه سه سالي مي شد فوت کرده بود.و وظيفه ي نگهداري از کيان به عهده ي حاج خانوم بود.اون بنده خدا هم گاهي دور از چشم پسرش جلوي اين و اون گله مي کرد که احسان فکري به حال زندگيش نمي کنه وبا اين وضع جسمي نا مناسب وپيري سن ديگه توانايي نگهداري از اون بچه رو نداره.واصلا اينجوري به خود بچه هم ظلم ميشه.
    کيان کنار مادربزرگش ايستاده بود وبا يه لبخند آشنا بهم نگاه مي کرد.خوب مي دونستم همون بار اول که ديديمش صميميت من وامير کارخودشو کرده و اون بي صبرانه منتظر اومدنمون بوده.
    _سلام کيان جان خوبي؟
    دستشو دراز کرد و گوشه ي چادرمو گرفت.
    _چرا اينقدر دير کردين خاله؟...بابا جون مي گفت زود مي ياين.
    موهاي کوتاه ولختشو نوازش کردم وبه چهره ي معصومش لبخند زدم.
    _کمي کار داشتم عزيزم...اگه مي دونستم منتظرمي ،زودتر از اين...
    صداي احسان باعث پرت شدن حواسم شد.
    _سلام خوش اومدين.
    سرمو بلند کردم وبا ديدنش محترمانه سلام واحوالپرسي کردم.تو نگاهش يه ابهت وجذابيت خاصي وجود داشت که نا خودآگاه آدمو وادار مي کرد بهش احترام بذاره.واين بي ارتباط نمي شد،با شغلش که وکالت بود.
    با امير وبابا دست داد وسربزير به مامان خوش آمد گفت.همگي وارد خونه شديم وحاج خانوم از ما خواست براي تعويض لباس به يکي از اتاق ها بريم.
    کيان چادرمو کشيد.
    _خاله شما تو اتاق من لباستو عوض کن.
    آقا احسان سريع واکنش نشون داد.
    _کيان اذيت نکن.
    _من دوست دارم خاله بياد تو اتاق من.
    وبا اين حرف چادرمو بيشتر کشيد که باعث شد شالم از زيرش بهم بريزه وموهام بيرون بزنه.
    _رفتارت خيلي زشت بود...سريع از گلاره خانوم عذرخواهي کن.
    کيان با بغض گفت:من که کار بدي نکردم.
    خواستم پادرمياني کنم.
    _ايرادي نداره...بچه ست.
    اخماش تو هم رفت وبا ترشرويي گفت:اگه قرار باشه هربار به اين بهونه رفتار اشتباهش توجيه شه ترجيح مي دم بهش به ديد يه انسان بالغ نگاه کنم.
    با شرمندگي سرمو پايين انداختم وچيزي نگفتم.اون با اين حرفش خيلي رک وپوست کنده ازم خواست تو تربيت بچه ش دخالت نکنم.
    دنبال مامان راه افتادم و وارد اتاق حاج خانوم شديم.چادرمشکيمو با يه چادر گل دار عوض کردم و تو آئينه قدي اتاق يه نگاه گذرا به خودم انداختم تا مطمئن شم همه چيز مرتبه.
    _اين پسر آقاي شريفي خيلي اخلاقش تنده.
    داشت چادرشو تا ميکرد.به شوخي اخم کردم وگفتم:صفورا خانوم غيبت؟
    با دلخوري نگاهشو ازم گرفت.
    _مگه چي گفتم حالا؟...نشد يه بار من يه نظري بدم وتو ايراد نگيري.
    خم شدم وصورت سفيد ونرمشو بوسيدم.
    _قربون سفيد برفي خودم برم...خب چيکار کنم دلم نمي خواد ذهن وزبون ماماني قشنگم درگير اين تصورات منفي بشه.
    نفسشو با حرص فوت کرد.
    _نديدي باهات چطور تند برخورد کرد؟
    _حقم بود...تا من باشم نخوام تو کار ديگرون دخالت کنم.
    _يعني از برخوردش ناراحت نشدي؟!
    _بايد مي شدم؟
    چادر سفيد با گل هاي فلفليشو رو سرش مرتب کرد وطلبکارانه بهم خيره شد.
    _تو اين دنيا چيزي هم وجود داره که تو ازش دلخور بشي؟
    ابروهامو بالا انداختم وباشيطنت گفتم:نچ
    _بس که ديوونه اي.
    خم شدم ودوباره گونه شو بوسيدم وبا شادي زمزمه کردم.
    _يه ديوونه ي سياه سوخته مگه نه صفورا خانوم جون؟
    لبشو گاز گرفت وبا ناراحتي گفت:زبون به دهن بگير دختر.ببين ميتوني همين يه ذره آبرو مو به باد بدي يانه.
    همزمان با باز کردن در اتاق،خنده هاي ريزمو خوردم وسعي کردم خودمو مودب ومتين نشون بدم.
    به هيچ وجه از حرفاي آقا احسان ناراحت نشده بودم.در واقع ذهنم اونقدر سخت گير نبود که به خاطر دوسه تا حرفي که اون بارم کرد دلخور شم.
    عادت داشتم هميشه شرايط روحي طرف مقابلمو موقع شنيدن هر حرفي بسنجم. واين در کنار برداشتي که از حالات چهره ي آدمها داشتم کمکم ميکرد خيلي بهتر درکش کنم.
    آقا احسان موقع گفتن اون حرفها کاملا تحت فشار وتنش عصبي بود.اينو از لبهاي بهم فشرده و اون خط اخم عميق بين دو ابروش و دستهاي از خشم مشت شده ش کاملا حس کرده بودم.
    به نظرم اومد از دخالت ديگرون تو تربيت پسرش به هيچ عنوان راضي نيست و شرايطي که بهش تحميل شده اونو عاصي و درمونده کرده.
    مطمئن بودم تا الان از گفتن اون حرفا حسابي پشيمونه. اينو از نگاه گريزونش درک مي کردم.
    شام تو يه محيط گرم وصميمي صرف شد و مثل هميشه دستپخت و هنر آشپزي حاج خانوم حرف نداشت.
    ظرفارو با اصرار زياد من شستم.دوست نداشتم با اينهمه زحمتي که کشيده بود خستگي به تنش بمونه.
    تو اين فاصله مامان وحاج خانوم هم واسه درد ودل يه گوشه ي خلوت انتخاب کردن ومشغول صحبت شدن.
    مردها هم طبق معمول درباره ي گروني وسياست واينجور چيزا حرف مي زدن وامير با کيان مشغول بود.
    کارم که تموم شد.کنارشون نشستم وکمي باکيان بازي کردم.اون بچه ي فوق العاده باهوش وعميقي بود.فکر خلاقي داشت و مثل بهراد عاشق پدرش بود.اما اين فاصله اي که خود آقا احسان بنا به احترام و نگاه سخت گيرانه ي تربيتيش ايجاد مي کرد باعث نا اميدي ودلسردي اون بچه شده بود.
    نگاهم نا خودآگاه به چهره ي رنگ پريده ي مامان خيره شد.داشت به بابا اشاره مي کرد که زودتر بريم.به نظرم اومد حالش خوب نباشه.
    بابا تشکر کرد وهمگي از جامون بلند شديم.دم در کيان ناغافل از گردنم آويزون شد وگونه مو بوسيد.همين کارشم بلافاصله توسط پدرش مورد سرزنش قرار گرفت.اما حاج خانوم به خاطر اين رابطه ي صميمي بين من و نوه ش کلي قربون صدقه م رفت.که حدس زدم مامان زياد از اين ابراز احساساتش خوشحال نشد.

    *************************
    به خونه که رسيديم غرغر هاش شروع شد.
    _يوسف به خداوندي خدا قسم آخرين باري بود که پامو اونجا گذاشتم.
    امير خواب آلود از کنارش گذشت وبابا براي آروم کردنش دستاشو گرفت.
    _مگه حرفي زدن بهت؟
    چادرشو عصبي از سرش کشيد.
    _ديگه مي خواستي چي بگن؟به حرمت نون ونمکي که خورده بوديم چيزي نگفتم وگرنه من صفورا نيستم بذارم همچين لقمه اي واسه دختر جوونم بگيرن.
    داشتم به طرف اتاقم مي رفتم که با شنيدن اين حرف پاهام سست شد.برگشتم وبا دهاني باز بهش خيره شدم.
    _اونا پيش خودشون چه خيالي کردن؟اصلا با چه جراتي دست رو دختر من گذاشته؟
    بابا،با ناراحتي رو مبل نشست.
    _خب خانوم اين حرفارو به خودش مي گفتي منتها يکم با ملاحظه.
    گونه ي مامان از شدت عصبانيت سرخ شده بود.
    _با ملاحظه حرف زدن پيشکش.اصلا نذاشت چيزي بگم.مدام از پسرش و موقعيت خوب و اخلاق نداشته ش حرف زد.که مثلا با اين چيزا منو راضي کنه.به خيال خام خودش ماها گوش به زنگ همچين موقعيتي مونديم.
    نگاه خجالت زده مو به زمين دوختم وياد برخورد هاي صميمي وگرم حاج خانوم افتادم.يعني اون منو واسه پسرش که دوازده سالي ازم بزرگتر بود ويه پسر بچه ي هشت ساله هم داشت در نظر گرفته بود؟
    _از اسب افتاديم،از اصل که نيفتاديم اينجوري بچه ي آدمو بي ارزش ميکنن.مردم چه توقعاتي دارن...اِ اِ اِ فکر کرده دخترمو از سر راه آوردم دو دستي پيشکشش کنم.
    بابا خيلي جدي گفت:بسه ديگه صفورا...خونتو با اين چيزا کثيف نکن.اون يه حرفي زد،ما هم به موقع جوابشو مي ديم.
    به طرف اتاق خوابم رفتم.ديگه موندنم يه جورايي بي مورد بود.
    _چه جوابي؟...اصلا لازم نکرده.همين فردا زنگ مي زني به خونواده ي مقدم پناه ميگي ميتونن واسه آخر هفته بيان.
    دستم رو دستگيره ي در موند وبغض عجيبي به گلوم فشار آورد.
    مامان ادامه داد.
    _بذار اين وصلت سر بگيره اونوقت اين حاج خانوم مي فهمه يه من ماست چقدر کره داره.
    باز شدن در اتاقم با عث تکان خوردن هردوشون شد.قبل از اينکه واکنشي نشون بدن سريع وارد اتاق شدم ودرو پشت سرم بستم.
    _گلاره!
    اين بابا بود که نامطمئن صدام زد.
    روتختم دراز کشيدم وبه سقف اتاق خيره شدم.تمام حرفهاي مامان وبرخوردهاي حاج خانوم ورفتار تند آقا احسان مدام تو ذهنم مي چرخيد وخواب به چشمم نمي اومد.
    همش پنج،شش ساعتي از رفتن بهراد نمي گذشت که درگير چنين موضوعي شده بودم.بايد حدس ميزدم اين صميميت زياد آقاي شريفي وخونواده ش بي علت نيست. اما خب مامان هم خيلي رو اين موضوع حساس شده بود ودنبال دادن يه جواب درست وحسابي به خونواده ي شريفي بود.به نظر خودش اومدن عماد وخونواده ش ميتونست اون جواب دندانشکن باشه.
    تازه پلکام رو هم افتاده بود که با شنيدن اذان صبح،تقه اي به در اتاقم خورد.
    -گلاره جان نمازت قضا نشه.
    مامان بود که بيدارم کرد.به سختي از جام بلند شدم وبراي گرفتن وضو بيرون رفتم.
    بعد نماز ديگه هر کاري کردم خوابم نبرد.صداي يا کريم ها باعث شد که تو جام نيم خيز شوم وکاسه ي گندم رو از رو طاقچه ي اتاقم بردارم.
    از خرپشته بالا رفتم و واسه شون دونه ريختم.يه چهار،پنج تايي بودن.چند قدم عقب رفتم تا واسه جلو اومدن نترسن.
    نگام به آسمون افتاد.هوا عجيب دلگير بود وهمه چيز انگار بوي غم مي داد.بي اختيار ياد بهراد و پدرش افتادم.از ته دلم دعا کردم استاد اون فرش رو ديده باشه.
    صداي پاي کسي باعث پرت شدن حواسم شد.
    -گلاره اينجايي؟
    مامان بود.
    _بيدارتون کردم؟
    نفس نفس زنان خم شد.
    _بعد نماز...ديگه خوابم...نبرد.
    _منم همينطور.
    نفس عميقي کشيد.
    _واسه چي؟...سه روز بي خوابي کشيدي بايد يه استراحتي به خودت بدي يا نه؟
    به زور لبخند محوي زدم وگفتم:نگران نباشين من حالم خوبه.
    با هم از پله هاي خرپشته پايين اومديم.تو حياط دستمو کشيد.
    _وايسا گلاره...بابت حرفاي ديشبم ناراحتي؟
    -نه مامان اين چه حرفيه.
    _به خدا من خير صلاحتو مي خوام.دوست ندارم آدماي سرخوشي مثل خانوم شريفي ارزش دخترمو با اينجور درخواست هاي نا به جا پايين بيارن.
    لبخند غمگيني زدم وگفتم:اگه قراره با حرف ديگرون ارزشم پايين بياد پس اينجوري دو زارم نمي ارزم.
    نگاه نامطمئنشو ازم گرفت وبا ترديد زمزمه کرد.
    _مادر نيستي بفهمي وقتي يکي اينجوري به جگر گوشه ت توهين مي کنه چه حالي مي شي.
    دستاشو تو دستام گرفتم وفشردم.
    _کدوم توهين مامان جان؟!..اون يه درخواستي کرده،شمام مخالفي وقراره بهش جواب رد بدي همين.
    با بي تابي گفت:نه تو درک نمي کني من چي ميگم...وقتي به خودش اين جسارتو ميده که همچين درخواستي داشته باشه يعني ارزش تو اونقدر پايينه که يکي مثل پسر اون لايقته...من به هيچکس اجازه نميدم همچين نگاهي به دخترم داشته باشه ...بذار پنج شنبه خونواده ي مقدم پناه بيان وقضيه ختم به خير شه اونوقت حال اين حاج خانومو مي پرسم.
    _اگه من به پسر آقاي مقدم پناه جواب مثبت بدم دلتون خنک ميشه؟
    _اين چه حرفيه گلاره...مگه بچه م بخوام براي انتقام گرفتن از اونا تو رو قربوني کنم.
    با ناراحتي زمزمه کردم.
    -پس چرا به بابا گفتين زنگ بزنه اونا بيان.
    _تو نمي خواي بيان؟
    چشمام از اشکي که به سختي مهارش کرده بودم مي سوخت.
    _به اين زودي فراموش کردي مامان؟...خوبه همين ديروز بهت گفتم احتياج به کمي زمان دارم تا با خودم کنار بيام.
    با ناباوري گفت:يعني تا اين حد ذهنت درگير بهراده؟
    انگشتمو رو بينيم گذاشتم وبا بغض ناليدم.
    _هيس مامان نمي خوام بابا اينا از اين موضوع چيزي بدونن.
    امير از خونه بيرون اومد و خم شد تا کفشاشو بپوشه.
    مامان به تندي گفت:داري کجا ميري صبح به اين زودي؟
    لقمه ي نون پنيري که تو دستاش بود گاز زد .
    _دارم ميرم باشگاه.ديشب با بابا حرف زدم.
    _جاي اين کارها يه دوتا کلاس فيزيک و رياضي ثبت نام ميکردي لااقل پايه ت واسه کنکور قوي تر شه.
    _ول کن تورو خدا مامان...نه ماه جون کنديم بذار اين سه ماه رو يه نفسي بکشيم.حالا کو تا کنکور.من سال ديگه تازه ميرم سوم.
    مامان کمي کوتاه اومد.
    _خب بگوببينم چي ثبت نام کردي؟
    _کونگ فو.
    _آخه اينم رشته ست تو انتخاب کردي؟به جاش يه واليبالي چه ميدونم شنايي چيزي مي رفتي.
    از جاش بلند شد وبه طرف در حياط رفت.
    _از اين چيزا خوشم نمي ياد...فعلا خداحافظ.
    بي توجه به مامان که زير لب از بي ملاحظه گي امير گلايه مي کرد.به اتاقم رفتم و روتختم دراز کشيدم.بدنم از اين بي خوابي چند روزه کسل بود.
    حوالي ساعت يازده و نيم بود که از خواب بيدار شدم.بابا مثل هميشه خونه نبود.و مامان داشت ناهار درست ميکرد.
    يه سر به آشپزخونه زدم.
    _سلام.
    مامان با خنده گفت:سلام خانوم خوش خواب...خوب از زير دستم در رفتي هااا.
    هنوز حرفاي نيمه تموم چند ساعت قبل مون رو فراموش نکرده بود.واسه عوض کردن بحث گفتم:ناهار چي داريم؟
    _يه چيزي که تو خيلي دوست داري.
    _خورشت نخود آلا؟!!...آخ جون دستت درد نکنه .
    نگاه مامان دوباره جدي شد.
    _من هنوزم از دستت ناراحتم گلاره...توکه هيچوقت اينجوري نبودي.اون پسر ديگه الان متاهله نبايد بهش فکر کني.
    _بچه که نيستم مامان...خودمم مي دونم نبايد بهش فکرکنم.که به جون خودمم فکر نميکنم.فقط احتياج به زمان دارم.
    _خب اين يعني چي؟به بابات بگم زنگ نزنه؟!
    پشت ميز غذاخوري نشستم وسرمو پايين انداختم.
    _فقط واسه دو سه هفته.
    _باشه اينبارو به خاطر شرايط روحيت قبول ميکنم.اما بعد اين مدت ديگه هيچ عذري پذيرفته نيست...ميدوني خونواده ي مقدم پناه چندبار زنگ زدن و وقت خواستن؟نميگم اين بهترين موقعيتيه که ممکنه برات پيش بياد اما تو الآن24سالته عزيزم.هرچي سن بالاتر بره آدم سخت گيرتر ميشه.نمي خوام ببينم فرصت هاتو داري يکي يکي از دست مي دي...باشه؟
    فقط سرتکان دادم وچيزي نگفتم.مي دونستم حرفاش درسته واعتراضم به خواسته ش خودخواهانه ست.بايد کم کم خودمو براي اين تغييرات جديد تو زندگيم آماده مي کردم.

    *******************************
    يک هفته بعد رفتن بهراد،عصر پنج شنبه تو خونه تنها نشسته بودم وبا گل شمعدوني سفيدم حرف مي زدم.و برگهاي خشکش رو ازش جدا ميکردم.
    مطمئن بودم اون گياه کوچيک به آهنگ صدام وحرفام واکنش نشون مي ده واين ارتباط عميق دو طرفه بهم آرامش مي داد.
    صداي زنگ در باعث شد از اون گلدون که بهش به خاطر گل هاي سفيدش عروس خانوم مي گفتم،دل بکنم.
    چادرمو رو سرم انداختم وبه طرف در دويدم.بازش که کردم با چهره ي خندون حاج خانوم روبرو شدم.
    _سلام خانوم شريفي.
    _سلام دخترم...مامانت خونه ست؟
    با ترديد سر تکان دادم.
    _نه نيستن...بفرماييد تو.
    تعارفمو پس نزد وبا نگاهي که کنجکاوي ازش مي باريد به حياط وسر وضع خونه مون نگاهي انداخت و وارد شد.
    بلاتکليف به طرف در هال اشاره کردم.
    _فکر کنم تا اومدنش يه ده،بيست دقيقه اي معطل شين.بفرمايين داخل خونه.اينجا زير آفتاب اذيت مي شين.
    حاج خانوم دستي روشونه م گذاشت و گفت:راستش بيشتر از مادرت،دلم مي خواست با خودت حرف بزنم.اجازه مي دي؟
    با هم وارد خونه شديم.
    _اين چه حرفيه حاج خانوم...اجازه ما هم دست شماست.بفرمايين بشينين.
    رومبل نشست وچادرشو کمي پايين کشيد وبا پر روسري فيروزه ايش خودشو باد زد.
    _هوا خيلي گرم شده.
    در حاليکه به طرف آشپزخونه مي رفتم،حرفشو تاييد کردم.با يه ليوان شربت آلبالوي خنک برگشتم و کنارش نشستم.
    کمي از شربتشو خورد وگفت:مامانت در مورد موضوعي که هفته ي پيش باهاش در ميون گذاشتم چيزي به شما گفته؟
    با خجالت سرمو پايين انداختم.دستمو تو دستاش گرفت وبه آرومي نوازش کرد.
    _مي دونم توقعم زياديه ونبايد انتظار داشته باشم به همچين درخواستي جواب مثبت بدي.اما باور کن احسان پسر بدي نيست.فکر نکن چون مادرشم دارم تعريفشو ميکنم نه...يکم گاهي تندي ميکنه اما ته دلش چيزي نيست.نجيب وچشم ودل پاکه.الآن سه سال از فوت ژيلا ميگذره اما نشد يه بار حرف ازدواج و زن گرفتنو به زبون بياره.ميگه به خاطر کيان حاضر نيست با هرکسي ازدواج کنه...وگرنه واسه پسر منم زن کم نيست.همونطور که برا تو دختر خوشگلم مرد خوب زياده...اگه اصراري به اين قضيه دارم فقط به دو دليله.اول اينکه کيان خيلي دوستت داره وحتي بارها گفته دلش ميخواد يکي مثل خاله گلاره،مادرش باشه وديگه اينکه وقتي حرفتو جلوي احسان پيش کشيدم برخلاف دفعات قبل که جوش مي آورد حرفي نزد وهمه چيزو به عهده ي خودم گذاشت.
    لبخند حاج خانوم عميق تر شد.
    _با اين تصميمش فهميدم دل پسرمم مثل نوه م پيش گلاره خانوم گير کرده.اونم فقط بعد يه بار ديدنت...دعوت هفته ي قبل هم بيشتر واسه اين بود که من اين موضوع رو سربسته با مادرت در ميون بذارم.
    نگاهمو به چشماي مهربونش دوختم وگفتم:راستش حاج خانوم،مادرم به هيچ عنوان از اين موضوع راضي نيست وحتي يه جورايي مجبورم کرده به يکي از خواستگارهاي سمجم جواب مثبت بدم.منم نمي تونم ونمي خوام روحرفش حرف بزنم.
    _پس نظر خودت چي؟...يعني احسان من،ارزش فکر کردن نداره؟!
    با درماندگي نگاهش کردم.
    _خب آخه من...
    حرفمو قطع کرد ودستموکمي فشرد.
    _ببين دخترم اين درست که احسان ازت ده،دوازده سالي بزرگتره ويه بچه ي هشت ساله هم داره اما من مطمئنم واسه ت ميتونه يه مرد ايده آل باشه.اون تحصيلاتش بالاست.حقوق خوب داره ومسئوليت پذيره.خونه وماشين واين چيزارو هم نميگم که ديگه خودت بهتر مي دوني...من يه عمر با شريفي ها زندگي کردم.همه شون زن دوست وعاشق خونواده شون هستن.مطمئنم احسانم ميتونه خوشبختت کنه.دلتو با اين قضيه صاف کن وبه پسر من بله بگو.باور کن تورو تاج سرم مي کنم وقول مي دم از دخترامم بيشتر دوست داشته باشم.
    با باز شدن در هال نگاهمون همزمان به اون سمت چرخيد.مامان با چهره اي بهت زده تو قاب در بهمون خيره بود.
    سريع دستمو از دست حاج خانوم بيرون کشيدم واز جام بلند شدم.با واکنش من مامان هم به خودش اومد.
    _سلام خانوم شريفي خوش اومدين.
    تا حاج خانوم از جاش بلند شه با اشاره ي چشم وابروي مامان به اتاقم برگشتم وفقط موقع رفتنش بود که از اونجا دوباره بيرون اومدم.
    حاج خانوم نگاه غمگيني بهم انداخت وخداحافظي کرد ورفت.
    درحياط که پشت سرش بسته شدمامان عصبي به طرفم چرخيد وگفت:امشب به بابات ميگم زنگ بزنه خونواده ي عماد بيان.
    خيلي نرم اعتراض کردم.
    _اما مامان...
    دستشو بالا آورد ومانع از ادامه ي صحبتم شد.
    _حرف نباشه.همين که گفتم.اين يه هفته هم که بهت فرصت دادم واسه فراموش کردن بهراد صدر کافي بود.نمي خوام با دست دست کردن،زنهاي چرب زبوني مثل خانوم شريفي عقل دخترمو بدزدن.
    بي اختيار بغض کردم وسرمو پايين انداختم.مامان خيلي خوب مي دونست من تا چه حد تحت تاثير احساسات آدم هاي دور وبرم قرار مي گيرم ،که از حضور حاج خانوم تو زندگيم مي ترسيد.

    *******************************

    هيچ وقت فکر نمي کردم صحبتاي اونروز مامان تا اين حد جدي باشه.چرا که همون شب به اصرارش بابا،با آقاي مقدم پناه تماس گرفت وبه نوعي اجازه داد واسه پنج شنبه ي هفته ي بعد بيان.
    داشتم تو اتاقم به موهاي بلندم شونه مي زدم که مامان درو بازکرد و وارد شد.
    _داري حاضر مي شي؟
    فقط سرتکان دادم.بُرسو از دستم کشيد.
    _بده من برات شونه بزنم.
    اعتراضي نکردم.موهامو به چند قسمت تقسيم کرد ويک مشت از اونهارو تو دست گرفت وبه آرومي روش برس کشيد.
    _خيلي بلند شده...کاش مي رفتي پيش ناهيد خانوم کمي کوتاهش کنه.
    با صداي گرفته اي گفتم:بلنديش اذيتم نميکنه.
    موهامو رها کرد وبا کمي مکث گفت:هنوزم که ناراحتي.
    نگاهمو به قاليچه ي زير پام دوختم.
    _نبايد باشم؟...خيلي عجله کردي مامان.
    دستشو زير چونه م قرار داد وبه طرف خودش چرخوند.وخيلي جدي نگام کرد.
    _اگه فکر ميکني اجباري در کاره همين الان زنگ مي زنم وقرار خواستگاري امروزو لغو ميکنم....براي تو قحطي شوهر نيومده.عجله ي من فقط واسه کوتاه کردن زبون يه مشت آدم خوش خياله .همين.
    _آخه مادر من اينجور چيزا يه مقدمات وآمادگي ميخواد.نميشه که واسه خاطر حرف خانوم شريفي از حول حليم بيفتيم تو ديگ.
    مامان نگاهشو ازم دزديد.
    _تو جاي من وبابات نيستي بفهمي چقدر آرزومونه خوشبختيت رو تا هستيم ببينيم.اين دنيا به کي وفا کرده که به ما بکنه.عمرمون که دست خودمون نيست لااقل اين دلخوشي رو تو از ما نگير.اصلا اين نشد يکي ديگه...ما فقط مي خوايم تو هم زندگي مستقل خودتو تشکيل بدي.
    به طرفش چرخيدم وسرمو رو شونه ش گذاشتم.
    _يعني اگه به پسر آقاي مقدم جواب منفي بدم،شما ناراحت نمي شين؟
    بغلم کرد ومحکم فشارم داد.
    _تو هيچ وقت باعث ناراحتي من نمي شي.
    نفس عميقي از سر آرامش کشيدم.
    _ممنون مامان...خيالمو راحت کردي.
    سرشو کمي خم کرد تا چشم تو چشم بشيم.
    _اين يعني جوابت به خواستگاري عماد منفيه؟
    باز برگشته بوديم سر خونه ي اولمون.
    _عماد يا هر پسر ديگه اي...من نمي خوام واسه اين موضوع عجله کنم.
    _باشه حرفي نيست.فقط بذار اينا امروز بيان وحرفشونو بزنن...به خدادرست نيست اينهمه معطلشون کنيم.مطمئنم بعد اونهمه پشت گوش انداختن هاي ما،اگه الآنم دارن مي يان فقط به خاطر اصرار زياد پسرشونه.
    سرتکان دادم وچيزي نگفتم.مامان دوباره مشغول برس کشيدن به موهام شد.
    _معلومه اين پسره عماد، بدجوري خاطرتو مي خواد که اينهمه به پات صبر کرده.امشب که اومدن بذار حرف دلشو بزنه ...باشه؟خدارو چه ديدي شايد قسمت هم بودين.
    لبخند عجولانه اي زدم ونگاهمو از مامان دزديدم.
    عماد رو از سالي که پامو تو دانشگاه گذاشتم مي شناختم.مثل خودم حسابداري مي خوند.منتها دانشجوي ترم پنج بود.يه پسر خجالتي اما به جاش هم مغرور.از اونا که بين دخترها طرفدار زياد داشت.ولي نه به کسي توجه نشون مي داد ونه اصلا دنبال اينجور مسائل بود.تو اون دوسال که دور را دور مي شناختمش هرگز با هم همکلام نشديم.
    اولين برخورد نزديک ما مربوط مي شد به زماني که اون پي مدارک فارغ التحصيليش ومن دنبال گرفتن فوق ديپلم معادلم بودم.اين رفت وآمد ها که تقريباً هم زمان بود باعث آشناييمون شد.
    اون به طور اتفاقي قضيه ي انصراف از ادامه تحصيلمو شنيد و مثل بقيه ي دوستام ومسئولين دانشگاه سعي کرد نظرمو عوض کنه.جالب اينجا بود که انگار خودشو واسه تغيير عقيده م مسئول مي دونست.ولي تلاش هاي اونم بي نتيجه موند ومن پاي حرفم موندم.
    اما اون که اين ميون به خاطر در جريان قرار گرفتن مشکلات زندگيم،احساس صميميت بيشتري نشون مي داد،سعي کرد بهم نزديک تر شه.که در نهايت اين برخورد هاي دوستانه به پيشنهاد ازدواج منجر شد.و تازه اونموقع بود که من به صرافت افتادم جلوي اين صميميت رو بگيرم.ولي به نظر بي نتيجه اومد.عماد خيلي بيشتر از تصورم خودشو درگير اين رابطه ي به ظاهر دوستانه کرده بود.
    چندين وچند بار چه از طرق خونواده ش وچه خودش به طور مستقل اجازه ي پا جلو گذاشتن واسه خواستگاري رو از بابا خواسته بود.اما هربار اين من بودم که نخواستم.
    نه اينکه اون پسر بدي باشه.يا من بهش علاقه اي در خودم احساس نکنم...نه،نقل اين حرفا نبود.
    جواب ردم به خاطر موقعيت بدي بود که من وخونواده م درگيرش بوديم.واصلا بابت همين وضعيت هم ترک تحصيل کرده بودم.
    نااميد شدن هر دو تا خونواده از جواب مثبت من،عماد رو نا اميد نکرد.چهار سال تموم دنبالم بود و حتي لحظه اي از خواسته ش پا پش نکشيد.خيلي جدي تر از هميشه با برنامه هاي زندگيش جلو رفت.دوسال خدمت کرد و در آخر بدون استفاده ي خاصي از مدرک تحصيليش،تو حجره ي فرش فروشي پدرش مشغول شد.يه خونه اطراف هتل نگارستان خريد و اينبار با دست پر قدم جلو گذاشت.
    مطرح شدن دوباره ي پيشنهاد اون مصادف شد با قبول بافت فرش ابريشم و آشنايي با بهرادي که بيشتر از هميشه وهمه کس با من آشنا بود.

    *************************************

    مامان بوسه ي کوتاهي روموهام گذاشت و به آئينه ي روبروم اشاره کرد.
    -يه نگاه به خودت بنداز گلاره...تو الان مثل يه ميوه ي رسيده وخوش آب ورنگ مي موني.اگه به موقع چيده نشي سهم يه مشت کلاغ ميشي.دست اونام بهت نرسه مي افتي زمين ومي گندي... نمي خوام توهمچين سرنوشتي داشته باشي.مگه من چندتا دختر دارم؟واسه چندتاشون آرزوي پوشيدن لباس سفيد عروسي رو دارم؟...
    بغض گلوش مانع از ادامه ي صحبتش شد.برس رو تو دستم گذاشت و از جاش بلند شد.
    بي اختيار زير لب زمزمه کردم.
    _مامان نگران نباش.
    به سختي گفت:نمي تونم نباشم.اما تو بهم قول بده بهترين تصميم رو بگيري.
    سرتکان دادم و اون با لبخند محو وغمگيني از اتاق بيرون رفت.

    واسه مراسم يه بلوز به رنگ سبزکاهويي ويه شلوار مغز پسته اي پوشيدم.شالمو رو سرم مرتب وچادر سفيدمو سر کردم.
    صداي زنگ در بابا رو به حياط کشوند.و بعد سلام واحوالپرسي هاي به ظاهر گرم و دوستانه که مطمئن بودم در باطن اصلا اينطور نيست ،به گوش رسيد.خونواده ي مقدم پناه هنوزم به خاطر تعلل و جواب رد به درخواستشون ازم ناراحت ودلگير بودن والبته من کاملا درکشون مي کردم. وبهشون حق مي دادم.
    يکم که منطقي به اين موضوع نگاه مي کرديم من بايد از خدام مي بود با عماد ازدواج کنم.چون در ظاهر اون همه جوره نسبت به من بهتر بود.اما اين برتري ظاهري منو قانع نمي کرد.
    همين که تصور مي کردم امکان داره ازدواج با اون پرنده ي انديشه مو اسير قفس کنه قلبم بي اختيار فشرده مي شد.واين احساس فقط به عماد محدود نبود.شايد اگه قضيه ي احسان شريفي هم جدي تر از اين مطرح مي شد يا لااقل مامان اينا نرمش به خرج مي دادن من باز همين حسو داشتم.
    فقط اين ميون بهراد بود که حضورش بهم بال وپر مي داد و منو درک مي کرد که اونم...اين درست که از احساسات و انديشه اي که نمي خواستم هرگز محدودشه فرار کرد اما...منعش نکرد...به نفع خودش تغيير نداد...ردش نکرد.فقط رفت چون از اعتماد کردن،آئينه ي ظاهر رو شکستن و به خود رسيدن مي ترسيد.و اين ترس نقطه ي مقابل عشق ما شد.
    با به ياد آوردن موقعيتي که توش قرار داشتم سريع به خودم اومدم وبراي استقبال رفتم.مامان عماد اولين شخصي بود که وارد شد.به طرفش رفتم وگونه شو بوسيدم.پوست گندمي وچشم هاي عسلي عماد به اون رفته بود.
    _خوبي عروس گلم؟
    لحن صداش صميمي نبود اما خيلي مهربون تر از تصورم برخورد کرد.
    _ممنون...خوش اومدين.
    خواهر عماد وپسر کوچيکش علي بعد اون وارد شدن.با سميرا برخورد چنداني نداشتم.اما مي دونستم فوق العاده خوش اخلاق ومهربونه.با يه لبخند گرم وصميمي ازش استقبال کردم.
    آقاي مقدم پناه و دامادش وبابا نفرات بعدي بودن و درنهايت عماد با يه دسته گل بزرگ و لبخندي که نمي تونست از هيجان پنهون کنه وارد شد.
    گل رو ازش گرفتم.وزير لب تشکر کردم.همگي با تعارف بابا نشستن.ومن براي آوردن چايي به آشپزخونه رفتم.خوشبختانه مامان از قبل همه چيزو مرتب کرده بود.
    سيني چاي به دست که وارد شدم امير سريع از جاش بلند شد و اونو ازم گرفت وبه جاي من که سختم بود با چادر پذيرايي کنم چاي رو به مهمونا تعارف کرد.
    صحبت هاي شون يه ده دقيقه اي طول کشيد.اما بلاخره اين پدر عماد بود که با تک سرفه اي رفت سر اصل مطلب ومختصري از وضعيت مالي وموقعيتي عماد گفت وتعريف کوتاهي هم اين ميون از خونواده ي ما کرد واينکه دوست داره اين وصلت سربگيره.و در نهايت خواست، من وعماد چند کلمه اي با هم حرف بزنيم و اگه شرط وشروطي داريم براي هم بذاريم تا صحبت ها جدي بشه.
    بابا هم يه چند تا سوال پرسيد وبلاخره رضايت داد ما دوتا بريم وبا هم حرف بزنيم.
    با اشاره ي مامان از جام بلند شدم و عماد هم خجالت زده از پدرش کسب تکليف کرد و با اجازه ش دنبال من راه افتاد.
    در اتاقمو باز کردم ونگاه مختصري به چهره ي شاد و خوشحالش انداختم.همه چيز در ظاهر خوب بود.فقط مي موند شنيدن حرفاش که بايد مي ديدم چند مرده حلاجه.

    ******************************

    نگاه گذرايي به اتاقم انداخت و وارد شد.تنها صندلي داخل اتاق رو که پشت ميز مطالعه م قرار داده بودم بهش تعارف کردم.و خودم، روي تختم که صداي جرجر فنرهاي تشکش توي ذوق ميزد نشستم.
    _اتاق قشنگي دارين.
    زير لب تشکر کردم. وبه چهره ي نامطمئنش زل زدم.اظهار نظرش در حد يه تعارف بود وشايد مي خواست اينطوري قدم اول رو صميمانه برداره.خرده گير نبودم که بخوام به خاطر تعريف بي دليلش ناراحت شم.
    _بلاخره قبول کردين که بيام.
    براي اينکه اون ترس وبي اعتمادي رو تا حدودي ازش دور کنم تکرار کردم.
    _بلاخره قبول کردم.
    _چرا؟!!
    سوالش يکم بي مقدمه بود وباعث شد جابخورم.با کمي مکث گفتم:خب...خب فکر مي کنم بايد اين فرصت رو به هردومون مي دادم.
    _بعد چهار سال؟!
    تو لحن صداش کمي دلخوري وتو ني ني چشماش ناراحتي ديده مي شد.نفس عميقي کشيدم وبا اطمينان نگاش کردم.
    -فکر مي کنم اين چهار سال لازم بود.لااقل شما تونستين يه زندگي مستقل واسه خودتون تشکيل بدين و...
    حرفمو قطع کرد.
    _اگه همه ي نگراني شما داشتن يه زندگي مستقل بود من همون موقع هم شرايط فراهم کردنشو داشتم.
    _اما به دست پدرتون نه با تلاش خودتون.
    دستاشو تو هم قلاب کرد وبه صندلي تکيه داد.
    -من همين الانش هم با پول پدرم دارم زندگي مي کنم.
    _ولي دارين به ازاش کار ميکنين مگه نه؟
    لبخند مسالمت آميزي رو لبش سبز شد.
    _حرفتون کاملادرسته...با اينکه شغل دلخواهم نيست اما خب خدارو شکر.لااقل مي تونم يه زندگي رو باهاش بچرخونم.
    -پس اين چهارسال زياد هم بد نبوده.
    با ترديد نگام کرد.
    _يعني ديگه جاي هيچ مشکلي نيست؟!جواب شما مثبته؟!!
    ريز خنديدم وگفتم:خيلي عجوليد آقاي مقدم پناه...من همچين حرفي زدم؟
    با ناراحتي سرتکان داد.
    _حدس مي زدم چنين جوابي رو از شما بگيرم... واقعا براتون سخته تو اين مورد يکم گذشت داشته باشين؟
    نمي دونستم از من تو ذهنش چي ساخته اما از نگاش و حرکات عصبي دستاش معلوم بود هيچ اعتمادي به جواب مثبت من نداره.البته اگه همچين جوابي در انتظارش بود.
    _حرف يک عمر زندگيه.بايدم بي گذشت باشم.کوتاه اومدنم مثل اينه که بخوام به خودم يا حتي شما ظلم کنم.
    با نااميدي زير لب زمزمه کرد.
    _نمي تونين هرگز تصور کنين جواب ردتون تا چه حد ميتونه منو داغون کنه.
    کمي به طرف جلو خم شدم.وخيلي جدي گفتم:چرابايد اينجوري باشه؟...منظورم اينه که اصلا چرا من بايد اينقدر براي شما اهميت داشته باشم؟!
    سرشو بلند کرد وخيلي عميق به چشمام خيره شد.
    -واسه اينکه بهتون علاقه دارم واين علاقه از روي هوس جووني وبا يک نگاه نبوده.ميخوام باهاتون صادق باشم...عاقلانه عاشقتون شدم.پس قبول کنين شمارو نداشتن واسه م با اين شرايط سخت تر ميشه.نمي خوام اصلا به اين موضوع فکر کنم.چهار سال با کابوسش زندگي کردم.به نظرم ديگه بسمه.
    _اين منو مجبور ميکنه به شما جواب مثبت بدم؟
    سريع واکنش نشون داد.
    _نه هرگز...شما هم حق انتخاب دارين.اما ميخوام اون انتخاب من باشم.فکرميکنم بعد اينهمه اصرار وشکيبايي،شنيدن جواب مثبتتون حقم باشه.
    بي اختيار لبخند زدم.
    _متوجه نشدم بلاخره حق انتخاب دارم يا نه؟
    با بي تابي گفت:مگه مي تونم مجبورتون کنم؟من فقط مي خوام بدونين نداشتن شما چقدر برام مي تونه سخت ومشکل باشه...اين ضعف منو مي رسونه اما حتي نمي تونم لحظه اي به اين فکر کنم شمارو نداشته باشم...اصلا نداشتنتون مثل خراب کردن کاخ آرزوهاي سي سال آينده مه...تصور اينکه نباشين مثل...مثل...
    حرفشو قطع کردم.
    _فکر مي کنم به اندازه ي کافي از نداشتنم گفتين...واسه داشتنم حاضرين چيکار کنين؟
    چشماش از هيجان اين سوالم برق زد.ديگه اون جو منفي و نااميد کننده ي چند لحظه قبل وجود نداشت.
    _همه ي زندگيمو به پاتون مي ريزم.
    چون از نگاش مي خوندم محدوده ي همه ي زندگيش چيه، جوابش قانعم نکرد.اون براي نداشتنم بيشتر از داشتنم مايه گذاشته بود.


    ******************************************

    _بايد بهم فرصت بدين فکر کنم.راستش من اصلا آمادگيشو ندارم.
    هول ودستپاچه جواب داد.
    _حتما اين حق شماست.
    به ساعت مچيم نگاهي انداختم.يه بيست دقيقه اي بود داشتيم با هم حرف مي زديم.
    _خب شما شرطي،حرف ناگفته اي،چيزي ندارين که بخواين بگين؟
    کمي فکر کرد وگفت:ايده آل هاي من، تو شما خلاصه ميشه.فکر نمي کنم چيز ديگه اي بخوام شما چطور؟
    _من مي خوام ادامه تحصيل بدم.
    با مکث پرسيد.
    _مگه شرطي تو اين مورد براتون گذاشتم که فکر ميکنين مخالفش باشم؟
    بي حوصله جواب دادم.
    _پس ميتونم درس بخونم؟
    _البته اين چه حرفيه؟
    ابرويي بالا انداختم وگفتم:درمورد کار چطور؟
    با ترديد نگاهشو ازم دزديد.
    _دو شرط در موردش دارم.اول اينکه مکان وشأن کارش در حد خونواده مون باشه و دوم اينکه قالي بافي نباشه...من ميدونم که شما چقدر تو اين زمينه توانايي دارين اما...
    باقي حرفشو خورد ومنو تو بهت شرطي که قرار داده بود گذاشت.
    نبافتن فرش، مثل بستن راه نفسم بود.سالها مي شد که دستهام به گره زدن عادت کرده بود.
    _شما مي دونين از من چي ميخواين؟!
    خودشم فهميد کمي تند رفته.
    _نميگم نبافين...فقط بهش به چشم يه شغل نگاه نکنين همين.
    حرفش تا حدودي راضي کننده بود.از جام بلند شدم وبه طرف در اتاق رفتم.
    _بسيار خب.من روش فکرميکنم...بهتره پيش بقيه برگرديم.
    با درماندگي پرسيد.
    -شما که از دستم ناراحت نيستين؟!
    _نه...بفرمايين.
    درو باز کردم و اون دنبالم اومد.همه با ديدنمون منتظرنتيجه شدن.نگاه کوتاهي به عماد انداختم و اون سر به زير گفت:گلاره خانوم فرصت خواستن کمي فکرکنن.
    ابروهاي آقاي مقدم پناه به هم گره خورد و مادرش با دلخوري نگاهشو ازم گرفت.
    _ما فکر ميکرديم تو اين جلسه ديگه انشالله عروس خانوم بله رومي دن وحرفها جدي مي شه.
    اينو داماد خونواده ي مقدم پناه گفت.وبابا سريع عکس العمل نشون داد.
    _خب اگه قرار بود دخترم امروز جواب مثبت بده واسه چي اين دوتا جوونو فرستاديم که با هم حرف بزنن وبراي هم شرط وشروط بذارن؟...اومديم حرف يکيشون به مذاق اون يکي خوش نيومد نبايد بشينه عاقلانه فکرکنه؟
    آقاي مقدم پناه نگاه گذرا ومحکوم کننده اي به عماد انداخت و گفت:حرف شما کاملا متينه .پس با اجازه ما رفع زحمت مي کنيم.ومنتظر جواب مثبت عروس خانوم ميشيم.
    تکه ي آخر حرفشو با طعنه زد و اعضاي خونواده م به دل گرفتن اينواز نگاه هاي دمغشون کاملا ميخوندم.اما من باز بهش حق مي دادم به خاطر اينهمه تاخير تو جواب دادن از دستم ناراحت باشه.
    ازجاش بلند شد.بقيه شونم مطيعانه بلند شدند.سميرا به طرفم اومد ودوباره باهام روبوسي کرد.
    _ما مي ريم اما تورو خدا زياد اين داداش مارو منتظر نذار همه ي اون چهار سال يه طرف اين چند روز هم يه طرف...باور کن چشم انتظاري خيلي سخته.
    با لبخند راهيش کردم وگذاشتم اينطور برداشت کنه که هنوز جاي اميدي هست.


  6. #6
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    در که پشت سرشون بسته شد مامان نفسشو با راحتي خيال فوت کرد. _اينا خيلي خاطر پسرشونو مي خوان وگرنه محال بود امروز به همين راحتي کوتاه بيان ويکي دوتا حرف درشت بارمون نکنن. خط اخم وسط پيشوني بابا عميق تر شد. _اين چه حرفيه خانوم؟...مگه بهشون بدهکاريم؟ خم شدم ودر سکوت وسايل پذيرايي وفنجون هاي خالي چاي رو جمع کردم. مامان با خنده گفت:خودمونيم يوسف، تو اگه بودي در مورد امير اينقدر صبوري ميکردي؟ اميرکنار بابا نشست وخم شد از تو ميوه خوري يه خيار برداشت و گاز زد. _مگه من چمه دختره بخواد اينقدر واسه م ناز کنه؟خب اين نشد يکي ديگه. چپ چپ نگاش کردم وبابا قهقهه زد. مامان با تندي گفت:چشم ودلم روشن...تورو چه به زن گرفتن. امير با بي خيالي شونه بالا انداخت. _حالا کي خواست زن بگيره که شما عصباني ميشي. _اين فضولي ها به تو نيومده پاشو برو تو اتاقت. از جاش بلند شد وغرو لند کنان به اتاقش رفت.مامان روبه من کرد وگفت:خب گلاره نگفتي نظر خودت چيه؟ با کمي مکث منصفانه جواب دادم. _پسر خوبيه اما...من نمي خوام اينقدر با عجله ازدواج کنم. بابا به طرف جلو خم شد وگفت:کسي هم نه مي خواد ونه حق داره مجبورت کنه عجله به خرج بدي.اگه فکر ميکني اين ميون داري به خاطر دل ما،راضي ميشي بهتره همين الآن دور حتي فکرکردن به اين پسره رو هم خط بکشي. مامان نگاه دلخورشو از من وبابا گرفت وبه زمين دوخت.خب اگه يکم منطقي و وجداني به اين قضيه نگاه مي کردم،نمي تونستم به خاطر اين اصرار وعلاقه خرده بگيرم.24 سالم بودو هم از لحاظ سني وهم موقعيتي براي ازدواج آمادگي داشتم.نه قرار بود با موندنم ادامه تحصيل بدم نه دنبال کار مناسبي برم.يه جورايي حکم مصرف کننده رو توخونه داشتم واين منو معذب مي کرد.دلم نمي خواست بابا با اين وضعيت جسماني وحقوق کم مجبور به تامين زندگي منم باشه. _اين چه حرفيه؟چه اجباري؟...راستش من فقط کمي فرصت ميخوام.دوست ندارم با عجله انتخابش کنم. بابا سر تکان داد. _ميخواي ازش شناخت بيشتري به دست بياري درسته؟ سرمو پايين انداختم وسرخ شدم. _خب بدون شناخت که نميشه. _حاضري يه چند جلسه باهاش تو محيط بيرون از خونه صحبت داشته باشي؟ چشماي مامان از شدت تعجب گرد شد. _ديگه چي آقا يوسف؟فکر حرف مردمو کردي؟من همين يه دونه دخترو بيشتر ندارمااا. رو به مامان گفتم: شما ميخواين بدون شناخت بهش جواب مثبت بدم؟ _يعني اون چهار سال واسه شناخت اين پسره کم بود؟ بابا کلافه جواب داد. _اين که ملاک نيست.تو اين مدت مگه چند بار باهاش همکلام وهم سفره شديم که بدونيم چه مرام ومنشي داره؟ مامان براي توجيه خودش گفت:من اين حرفا حاليم نيست.فکر بيرون رفتن وقرار گذاشتن رو از سرتون بيرون کنين.تو اين محل ديد آدما مثل کوچه ها وخونه هاش تنگ وکوچيکه.نمي خوام اسم دخترم به خاطر روشنفکري باباش در بره. با ناراحتي گفتم:پس لطف کنين بهشون بگين جواب من منفيه. سکوت متفکرانه ي هردوشون باعث شد بيشتر از هميشه رو خواسته م پافشاري کنم.نه اجبار ونه عجله،هيچ کدومشون نمي تونست منو به اين ازدواج راضي کنه.خود عماد هم با توجه به تحولات عاطفي اين چند وقت اخيرم شانس زيادي نداشت. *********************************** قرار شدجواب منفيمو يه سه،چهار روز بعد خود بابا به اطلاع خونواده ي مقدم پناه برسونه.اما فرداي روز خواستگاري عماد بي خبر وناغافل به خونه مون اومد. خوشبختانه بابا اون روز عصر،خونه بود وخودش درو به روش بازکرد. رو تختم دراز کشيده بودم و داشتم کتاب مي خوندم که مامان در زد وبا عجله وارد شد. _پاشو يه چيزي سرت کن بيا...اين پسره عماد اومده. با ناباوري تو جام نيم خيز شدم. _آخه واسه چي؟مگه بابا به همين زودي بهشون جواب داده؟! چادرمو از رو صندلي برداشت وبه طرفم گرفت. _فکرنميکنم...يه بيست دقيقه اي ميشه اومده.ميگه مي خواد درحضور ما باهات حرف بزنه. _چه حرفي؟!! شونه بالا انداخت. _چه مي دونم والله...بابات که خيلي گرم ازش استقبال کرد. چادرمو رو سرم مرتب کردم ودنبالش راه افتادم.عماد سر به زير، روبروي بابا نشسته بود وبا شرمندگي داشت يه چيزايي رو براش توضيح مي داد. _سلام خوش اومدين. صداي قاطع وبا اعتماد به نفسم باعث شد تند ودستپاچه از جاش بلند شه.زير لب سلام کرد وبا تعارفم دوباره نشست.مامان براي پذيرايي به آشپزخونه رفت وبابا بهم اشاره کرد بشينم. _ميگفتي عماد جان. _راستش آقاي رحيمي من از ديشب تا حالا مدام فکرم مشغوله.احساس مي کنم اون شرط وشروطي که گذاشتم باعث جواب منفي گلاره خانوم ميشه.واسه همين اومدم بگم که اگه دليلتون واسه جواب رد دادن بهم اينه حاضرم با توافق دونفره از اون شرط ها بگذرم. نفس عميقي کشيدم وخيلي رک گفتم:خب اينو مي تونستين بعد شنيدن جواب رد ازما بياين ودر ميون بذارين. نگاهشو ازم گرفت وزير لب زمزمه کرد. _فقط اين نيست يه خواهشم از پدرتون داشتم. بابا به طرف جلو خم شد. _چه خواهشي؟ _هرجوابي که گلاره خانوم دادن رو قبل از هرکسي با خودم در ميون بذارين.شايد اگه جوابشون منفي باشه واينوفقط من بدونم بشه کاري کرد اما اگه خونواده م بشنون ديگه محاله پاجلو بذارن. لحن ملتمسانه وترسي که تو نگاه وصداش وجود داشت باعث شد نگم همين الان هم جوابم منفيه. بابا با ترديد ازجاش بلند شد. _بهتره من تنهاتون بذارم.فکر ميکنم بتونين تو اين مسئله به توافق برسين. از نگاه گذرا ومرددي که بهم انداخت فهميدم خودم بايد اين مشکل رو حل کنم وحتي شده جوابشو همين جا بهش بدم. بابا که رفت بدون تعارف پرسيدم. _چرا فکر ميکنين جوابم حتما منفيه؟ با ناراحتي سر به زير انداخت وسکوت کرد.سعي کردم به نوعي قانعش کنم. -ببينيد آقاي مقدم پناه فرض رو بر اين بذاريم که جواب من منفيه واين اصلا ربطي به اون شرط وشروط نداشته باشه.شما تا کجا وچقدر ميتونين اصرارکنين؟ سرشو بلند کرد وصادقانه گفت:نمي خوام شمارو ازدست بدم. نفسمو با استيصال فوت کردم. _متاسفانه ترس نداشتنم حتي اميد داشتنمو ازتون گرفته...دونستن اين موضوع ميتونه به من واسه جواب مثبت دادن دلخوشي بده؟ جوابي که داد منو سرجام ميخکوب کرد. _اگه علاقه اي باشه همه ي اين مسائل به خودي خود حل مي شن. حرفش يه جورايي درست بود.من چقدر سطحي نگر شده بودم که اينو نفهميدم.نبود عشق وعلاقه باعث ترديد ومکث من مي شد. ياد گلاره ي چند هفته قبل افتادم.از وقتي بهراد رفته بود حتي خنديدن هم فراموشم شده بود.هدفم از زندگي روگم کرده بودم.انگار با تموم شدن بافت اون فرش روح آفريدن هم در وجود من تموم شده بود. دنبال بهانه هاي واهي بودم ونا اميدي وياس ضعيفم کرده بود.قلبم از تصور اينهمه غفلت به درد اومد.براي اولين بار چراغ ذهنم خاموش بود.به آگاهي درونيم بيش از حد اطمينان کرده بودم.غافل از اينکه اين آگاهي وقتي با عشق همراه مي شد رنگ خرد مي گرفت. عماد با همين يه جمله ي ساده باعث شد به ياد بيارم عشق يک نياز نيست يک پاسخ نهاييه...يک نيروي خيالي نيست .انرژي واقعيه وطيفي از همه ي نيروهاست.مي تونه همه رو در بگيره وشامل هرکسي بشه.نبايد محدودش کرد وبه شخص خاصي متعلق دونست. انگار فراموش کرده بودم مي تونم اين نيروي با ارزشو تو وجود خودم وديگران ايجاد وحفظ کنم...بدون قيد ومحدوديت دوست داشتن ومهرباني رو تجربه کنم.اصلا اعتقاد وايماني که داشتم بدون اين تجربه هيچ بود...و همه ي ادعام براي لمس خدا در وجودم پوچ به نظر مي رسيد. بايد عشق رو احساس مي کردم...ابراز ميکردم...چون همه چيز عشق بود. اما چيري به اسم (من)مثل يک مانع وحايل جلوي ديدم رو به حقيقت عشق مي گرفت. ناخودآگاه ياد اين شعر افتادم که هميشه زمزمه کردنش برام مثل يه ياد آوري وتنبيه بود. با من بودي،مَنَت نمي دانستم. يا من بودي،منت نمي دانستم. چون من زميان شدم توگشتي پيدا تا من بودي،منت نمي دانستم. ******************************** اشک تو چشمام جمع شد.با بغض گفتم:شما حق دارين.اما به منم فرصت بدين رو اين موضوع بيشتر فکرکنم. _راستش پدرتون يه چيزايي درمورد فرصت کمي که دارين وترديدتون براي عجله نکردن تو اين قضيه گفتن وحتي اينم باهام درميون گذاشتن که مادرتون چقدر مخالف مرواده ي ما تو اين وضعيته.واسه همين من کمي نگرانم...اگه شما بخواين، اين يکي دو هفته رو مي تونيم، تا يکي دوماه هم تمديدکنيم.اما مطمئنم با شرايطي که مادرتون انتظار دارن هرگز نمي شه اون شناخت کافي رو ازم بدست بيارين.و بازجوابتون هموني ميشه که شايد الان تو ذهنتون هست. بي حوصله جواب دادم. _پس بهتره همين الان بگم که چشم انتظاري هم نکشين. مردد ودستپاچه گفت:نه خواهش ميکنم...راستش من يه فکري دارم که مطمئنم اگه شما راضي باشين همه چيز خود به خود حل مي شه. دقيق به چشماش خيره شدم.نمي خواستم اينبار ديگه اشتباه کنم. _چه فکري؟!! _منم مثل شما معتقدم بدون شناخت نميشه تصميم درست گرفت.مخصوصا حالا که از طرف شما لااقل علاقه اي در بين نيست.و اينکه خيال کنيم بعد عقد وازدواج مي شه به اين شناخت رسيد يه جورايي ريسکش بالاست...اما اگه تو چهارچوبي که مادرتونم راضيه اين شناخت بوجود بياد فکر ميکنم جوابتونو با اطمينان بيشتري بدين و اين ميون هم امکان داره علاقه اي که انتظارشو داريم پيداش بشه. ابرويي بالا انداختم وپرسيدم. -چه نوع چهارچوبي؟ _محرميت. گنگ نگاهش کردم واون براي توضيح بيشتر گفت:منظورم يه صيغه ي محرميت يه ماهه ست. با ناباوري سرتکان دادم. _اين امکان نداره.نه خونواده هامون راضي مي شن...نه من همچين چيزيو ميخوام. نا اميد خودشو عقب کشيد. _برگشتيم سرخونه اولمون.يعني همون نبودن علاقه.چون اگه وجود داشت اينقدر سخت گيرانه برخورد نمي کردين. کمي کوتاه اومدم. _باشه.سعي ميکنم تند نرم.اما اين دليل نمي شه به همين آسوني هم قانع شم. _باورکنين اين به صلاح هردومونه.درواقع با اين بهونه که دنبال کارهاي مربوط به ازدواجمون هستيم زمان بيشتري ميخريم واينطوري شما با شناخت بيشتر وفرصت کافي مي تونين تصميم بگيرين.هيچ اجباري هم در ميون نيست.اگه جوابتون منفي باشه به محض تموم شدن اين مدت ،صيغه خود به خود فسخ مي شه. موقع گفتن اون جمله ي آخر،سرشو پايين انداخت و با ناراحتي به فرش زير پاش خيره شد. با کمي مکث گفتم:من فکر نميکنم خونواده هامون راضي بشن. لبخند گذرا ومحوي رو لبش اومد وبه چشمام خيره شد. _رضايت هر دو خونواده با من...شما فقط به پيشنهادم فکرکنين. _واسه اين پيشنهاد مي تونم يه هفته اي فرصت بخوام؟ سر تکان داد. -حتما. ازجام بلند شدم. -پس من ميرم به بابا بگم بياد باهاتون حرف بزنه.اگه اونا راضي بودن به اين موضوع فکر ميکنم. بي مقدمه پرسيد. _اگه راضي نبودن چي؟ فقط نگاش کردم وجوابي ندادم.سرشو دوباره پايين انداخت. -مي تونم حداقل بخوام به پيشنهاد ازدواجم مثل قبل فکرکنين؟ نفس عميقي کشيدم وگفتم:حقيقتشو بخواين جواب من تا قبل از اين پيشنهاد وحرفايي که امروز زدين منفي بود.بابا مي خواست تو چند روز آينده اينو بهتون اطلاع بده اما حالا...باشه.سعي مي کنم حتي اگه اونام راضي نباشن کمي بيشتر رو تصميمم فکر کنم. زير لب تشکرکرد و من براي صداکردن مامان وبابا تنهاش گذاشتم.فاصله ي کوتاهي که اين ميون بوجود اومد باعث شد اون با اطمينان بيشتري در مورد خواسته ش حرف بزنه. تو تموم مدتي که داشت پيشنهادشو با اونا درميون ميذاشت من به اين فکر مي کردم که چطور غرورم سد راه شناخت وبخشندگي درونيم شده بود. خب پر واضح به نظر مي رسيد که چون علاقه اي وجود نداشت شروع اين رابطه به ظاهر فقط اشتباه بود...من نمي تونستم خوبيهاي اونو ببينم و فقط روي کمبود ونقص هاش قضاوت مي کردم. در کنار اين پيش داوري ها ،خود حقيقيم رو گم کرده بودم. وعميق ترين قسمت وجوديم رو که دنبال شادي وشور زندگي وعشق به خدا و آفريده هاش بود ناديده مي گرفتم. مي خواستم مصرانه فقط تفاوت هارو ببينم.در صورتيکه به اين هميشه معتقد بودم که همه چيز به هم مرتبط و وابسته ست.آدمي بايد به جاي ديدن اين تفاوت نقطه هاي ارتباطي رو ببينه...خود حقيقيش رو ببينه...خدا رو ببينه. اين تفاوت هاي ظاهري هم مي تونست به جاي ايجاد نا اميدي،عامل وانگيزه اي براي رشد وتکامل رابطه مون باشه.پيشنهاد عماد در ظاهر خيلي سوال بر انگيز و ساده لوحانه بود اما اگه قرار بر اين مي شدکه من با توجه به درکي که از زندگي داشتم تصميم مي گرفتم،هرگز عشقم، با قبول اين پيشنهاد زير سوال نمي رفت. چون به اين باور رسيده بودم که عمق اين عشق فقط در صورتي سنجيده مي شه که بتونم ومايل باشم اونو با ديگران سهيم شم.با نگاه به گذشته وتجربيات تلخي که داشتم اين احساس به تکامل نمي رسيد.چون عشق وصميميت واقعي مختص زمان حال بودو دنبال چشمداشت وانتظار نمي رفت. شايد تنها انتظار درستي که مي تونستم در بخشيدن اين عشق وقبول پيشنهاد عماد داشته باشم اين بود که اميدوار باشم اون به خود واقعيش برسه.همونطور که قراربود من به خود واقعيم برسم. ما مي تونستيم با شناخت تفاوت هامون شروع کنيم و فضاي مشترکي بين اين دو(من)جدا بوجود بياريم.توش صميميت رو پرورش بديم.وبا تجربيات مشترکمون اين فضا رو بزرگتر کنيم. اين ميون شايد فقط ميزان اين صميميت بود که مي تونست برام جاي ترديد داشته باشه.اينکه عمادسعي نکنه به واسطه ي اين محرميت،احساسش رو با نياز جسماني وتماس فيزيکي تحميل کنه.وبا اين کار از عشق به جاي همراه کردن من،ناخواسته براي زير پا گذاشتنم استفاده کنه. ********************* با حرفاي عماد اونا هم راضي شدن.از مامان انتظار داشتم مخالفتي نکنه،چون اون به هر طريقي مي خواست من تن به ازدواج بدم.چشمش از احساسي که به بهراد داشتم ترسيده بود.نمي خواست آينده مو فداي علاقه اي کنم که هيچ پيامد ونتيجه اي نداشت. به خيال خودش با اين صيغه ي محرميت من تو منگنه ي قبول وضعيت جديد قرار ميگيرم و راضي مي شم با عمادي که از نظر اون جوون معقول وخوبي بود ازدواج کنم. بابا هم همه چيزو به خودم سپرده بود وبيشتر از هميشه بهم اعتماد داشت.قرار شد يه هفته اي به خواسته ش جواب بدم. توتموم طول اين مدت کوتاه هفت روزه،به جاي فکر کردن در مورد اون صيغه ي يه ماهه به عماد فکرکردم.به اينکه مي تونم در کنارش يه زندگي خوب وسعادتمندانه داشته باشم يا نه. يک روز مونده به موعد جوابم ،که از ديد همه ي خونواده مثبت بود لباس پوشيدم و براي اتمام حجت با خودم سري به خونه ي قديمي زدم. اون در سبز رنگ کوچيک رو با کليدي که داشتم بازکردم و وارد شدم.اواخر تير ماه بود و گرماي هوا به شدت آزار دهنده. برگ سبز شمعدوني هاي هفت رنگ دور حوض زرد شده بود.چادرمو از سرم برداشتم وشير آب روبازکردم.ومشت مشت آب تو گلدون ها ريختم. نگام بي اختيار به طرف پنجره ي بسته ي اتاق بهراد کشيده شد.يک لحظه آرزو کردم اون الآن پرده ي جلوي پنجره رو کنار بزنه وبا خنده بهم خيره شه. صداي زنگ تلفن همراهم منو از فکر وخيال بيرون کشيد.مامان بود وطبق معمول دل نگران. _سلام گلاره جان کجايي مادر؟...اومدم ديدم خونه نيستي. شير آب رو بستم و از جام بلند شدم. _يه سر تا اين يکي خونه اومدم...گفتم يه نگاه بهش بندازم وبه گل ها آب بدم. با کمي مکث جواب داد. _کار خوبي کردي.ولي کاش قبلش يه خبر مي دادي ،دلواپس نشم. از پله ها بالا رفتم. _فرصت نشد...يهويي تصميم گرفتم بيام. _باشه.فقط زود بيا. نگاهي به ساعت مچيم انداختم وگفتم:هفت خونه م.فعلا خداحافظ. در هال رو باز کردم و وارد شدم.هواي مونده ي اونجا باعث تنگي نفس مي شد.پنجره هارو هم باز کردم و نور با شتاب بيشتري وارد خونه شد. نگاهمو خيلي سريع از دار خالي از فرش گرفتم وبه دربسته ي اتاقش دوختم.خاطره ها به طرز درد آوري به ذهنم هجوم مي آوردند.حرفهاش...خنده هاش..عکس العمل هاش. (اين کار به درست لطمه نمي زنه؟...من 24سالمه آقاي صدر...مي دونم اينجورچيزا تو فرهنگ شما پذيرفته نيست.سعي مي کنم رفت وآمد هامو کم کنم...سر وصداي ما بيدارتون نکرد؟...بدنيست گاهي آدم از صداي خنده ي کسي بيدار شه.) بي اراده وارد آشپزخونه شدم و پشت ميز نشستم. (شما صبحونه نميخورين؟...لااقل با يه فنجون چاي همراهيم کنين آخه اينجوري که...من عادت دارم فقط تو ليوان سراميکي خودم که روش طرح باني خرگوشه رو داره چاي بخورم.) قطره ي اشک داغي روگونه م سر خورد .و با ياد آوري خاطره ي قشنگ اون صبحونه ي دونفره بي اختيار وعصبي خنديدم.و دهانم تلخ شد. از جام بلند شدم وبه طرف اتاق خواب رفتم.در بسته شو با يک اشاره باز کردم ونگاه گذرايي بهش انداختم. ياد اون تلاش چندروزه م افتادم.براي دوختن پرده ي اتاقش چقدر ناشيانه سر وکله زدم وبلاخره خود مامان دوخت ومن نصبش کردم.واون قاليچه ي کف اتاق،که خواستم بافته ي دست خودم باشه. (اون تغييرات تو اتاق خواب کار شما بود؟...فکرکردم اونجا يه پرده لازم داره.آخه صبح،آفتاب اذيت مي کنه...اون قاليچه هم کار دست خودتونه؟...بهترين کاري بود که تا حالا بافتم) روي تخت نشستم وبه طرح هاي برجسته ي سفيد وآبي روشن رو تختيش دست کشيدم.بغض با هجوم بيشتري به گلوم فشار آورد.دستمو تو جيب مانتوم کردم وگوشيمو در آوردم و آهنگي رو که هميشه با گوش دادن بهش ،ياد بهراد مي افتادم، آوردم. بي اختيار دراز کشيدم وپاهامو تو شکمم جمع کردم وغريبانه براي روزهايي که هرگز بر نميگشت اشک ريختم.دلم به اين سوگواري چند ساعته نياز داشت. دلگير دلگيرم مرا مگذار ومگذر ازغصه ميميرم مرا مگذار ومگذر با پاي از ره مانده در اين دشت تبدار اي واي مي ميرم مرا مگذار ومگذر سوگند بر چشمت که از تو تا دم مرگ دل بر نمي گيرم مرا مگذار ومگذر بالله غير از جرم عاشق بودن اي دوست بي جرم وتقصيرم مرا مگذار ومگذر با شهپر انديشه دنيا گردم اما دربند تقديرم مرا مگذار ومگذر آشفته تر زآشفتگان روزگارم از غم به زنجيرم مرا مگذار ومگذر. به خودم که اومدم ساعت هفت وبيست دقيقه ي عصر بود.از جام بلند شدم وآخرين قطره ي اشکي رو که هنوز گوشه ي چشمم جا خوش کرده بود،پاک کردم. نگاه گذرايي به دور تا دورم انداختم وسعي کردم همه ي غم ها وشاديهام،خاطرات تلخ وشيرين گذشته و احساسي که مدت ها منو درگير خودش کرده بود،تو اين خونه جا بذارم وبرم. چادرمو برداشتم واز اتاق بيرون اومدم.تموم پنجره ها رو دوباره بستم .وبه در ورودي هال قفل زدم.نگاهمو از شيشه هاي رنگيش گرفتم واز پله ها پايين رفتم.کنار حوض نشستم ومشتي آب به صورتم پاشيدم. بايد قدم هامو مطمئن تر از گذشته بر مي داشتم.قرار نبود زندگي وفرصت کوتاهي که به نام عمر داشتم هميشه منتظرم بمونه. *********************************** به خونه که رسيدم هوا هنوز روشن بود.از يک جفت کفش مردونه ي نا آشنايي که جلوي در ديده مي شد،حدس زدم مهمون داشته باشيم. _سلام. مامان با ديدنم از جاش بلند شد.نگام به آقاي شريفي افتاد که با چهره اي خندون بهم خيره بود. _سلام ،دير کردي. فرصت نشد جواب مامان رو بدم.آقاي شريفي گفت:سلام دخترم.کجايي منتظر اومدنت بودم. با تعجب کنارشون نشستم. _داشتم به پدرت مي گفتم اين حاج خانوم ما از سر عواطف مادرانه اش اومد يه حرفي زد که خب جواب نداشت ولي مثل اينکه شما بدجور به دل گرفتين که ديگه سراغي از ما نمي گيرين. سرموپايين انداختم. _اين چه حرفيه آقاي شريفي؟...کدوم دلگيري؟تورو خدا با اين حرفا شرمنده م نکنين. لبخند پدرانه ي زد وگفت:خب خدارو شکر که کدورتي نيست...راستش اومدم اينجا تا با آقاي رحيمي وشما يه قرارداد ببندم.دوتا فرش شش متريه.اگه بتوني سه ماهه تحويل بدي عالي ميشه. مامان بلافاصله واکنش نشون داد. _فکر نميکنم گلاره بتونه همچين قولي بده. _آخه چرا؟!! قبل از اينکه جوابشو بده گفتم:سه ماه ونيم...کمتر از اين نمي تونم قول بدم. _باشه قبول.از کي کارو شروع مي کني؟ _شنبه ي هفته ي بعد. مامان اعتراض کرد. _پس جوابت به خونواده ي مقدم پناه چي ميشه؟فرصت پيدا نميکني سفارش قبول کني. از سرخجالت سرخ شدم. آقاي شريفي با ترديد پرسيد. _به سلامتي خبريه؟! مامان که منتظر همچين فرصتي بود تا يه جورايي خبرو به گوش حاج خانوم برسونه با خنده گفت:انشالله روز بهتر واسه پسر شما باشه. آقاي شريفي سرشو پايين انداخت وبا ناراحتي زمزمه کرد. _مبارکه. همه مون زير لب تشکر کرديم.و اون بحث رو دوباره به کار کشوند وقراردادي نوشت وهردو طرف،امضاش کرديم. جواب مثبت ظاهريم رو فرداي اونروز بابا به عماد وبعدش به خونواده ي مقدم پناه اعلام کرد وقرار شد جمعه عصر براي بار دوم و زدن حرفهاي رسمي تر به خونه مون بيان. اونروز با اينکه از صبح کلي با خودم کلنجار رفتم تا آروم بگيرم،بي فايده بود.ته دلم مدام از اينکه قرار بود زندگي مشترکي رو با عماد شروع کنم خالي مي شد.صيغه ي محرميت وفرصت يکماهه بهانه بودانگاري همه ي اين اتفاق ها داشت منو به طرف جلو هل مي داد تا تو مسير تازه اي که سرنوشت برام رقم زده بود قرار بگيرم. تا نيم ساعت قبل اومدنشون خودمو رو پشت بوم و از چشم مامان پنهون کرده بودم.داشتم با خودم مثل بچه ها لجبازي مي کردم.واين از گلاره اي که هميشه درست ومنطقي تصميم ميگرفت،بعيد بود. از خرپشته که پايين اومدم،صداي زنگ بلند شد.مامان داشت چادرشو سر مي کرد که با ديدنم چشماش گرد شد. _تو اون بالا بودي؟! چيزي نگفتم و فقط نگاش کردم. _هنوز که آماده نشدي دختر...بيا برو يه چيزي بپوش تا آبرومونو نبردي. بابا از کنارش گذشت و با نگاه کوتاهي که بهم انداخت،به طرف در رفت.به خودم اومدم وبي اختيار پاتند کردم.وارد خونه شدم ودر اتاقمو از پشت بستم.بدون فوت وقت ،سريع لباس پوشيدم وبيرون اومدم. رفتار خونواده ي مقدم پناه اين بار صميمي تر از هميشه بود.عماد با ديدنم لبخند مطمئني زد وبا اين کار خيالمو راحت کرد. قرار بود پيشنهاد صيغه ي محرميت يکماهه از طرف اون باشه.وظاهراً از حضور خونواده ش تو مراسم امروز اينطور مي شد برداشت کرد که مثل هميشه اونارو راضي کرده. صحبت ها که جدي شد،من ديگه گلاره ي چند روز قبل نبودم.وخنده دوباره مهمون لبام شده بود.زندگي براي من هنوز ادامه داشت. مهريه م 114تا سکه شد.آقاي مقدم پناه اين مقدارو پيشنهاد داد وبابا نجيبانه قبول کرد وحرفي نزد.مامان هم با اينکه قلباً راضي نبود سکوت کرد.مراسم عقد رو تو نيمه ي شعبان تعيين کردن و قرار شد صيغه ي محرميت هم بعد گرفتن جواب آزمايش بينمون خونده شه. تتمه ي مراسم هم انگشتر پرنگيني بود که مادرش تو انگشت،انگشتري دست راستم انداخت وهمه چيز خيلي ساده تر از تصورم رنگ حقيقت به خودش گرفت. ****************************************** سه شنبه ي هفته بعد تو محضر صيغه يه ماهه جاري شد ومن وعماد به هم محرم شديم.از اينجا به بعد زندگيم افتاد رويه روال تند و وقايع اونقدر سريع و تويه چشم برهم زدن گذشت که انگار همه شو تو خواب ديده بودم. از پله هاي دفتر خونه که پايين اومديم عماد رو به بابا کرد وگفت:آقاي رحيمي اجازه مي دين با گلاره خانوم بريم بيرون؟ به چشماي مرددش خيره شدم.با کمي مکث لبخند زد. _هر طورکه گلاره بخواد. با قدرداني سر به زير انداختم. عماد با مهرباني گفت:گلاره خانوم بريم؟ سر تکان دادم وبعد خداحافظي با خونواده هامون سوار ماشينش شديم. _خب دوست داري کجا ببرمت؟ نگاهمو از شيشه ي سمت خودم گرفتم وبه چشم هاي منتظرش دوختم. _نمي دونم...شما برنامه شو چيدين خودتونم تعيين کنيد ديگه. _اول اينکه شما نه تو...دلم مي خواد از اين به بعد اينطور رسمي صحبت کردن رو لااقل تو جمع دونفره ي خودمون کنار بذاري.و بعد اينکه...باشه اينبارو من تعيين ميکنم اما از دفعه ي بعد با هم تصميم مي گيريم. براي شروع، شنيدن اين حرفها که يه جورايي بوي تفاهم مي داد بد نبود.لااقل تونست توجهمو به خودش جلب کنه.مخصوصا با اون نگاه مهربون وجذابش که حسابي تاثير گذار بود ومن بايد کور يا زيادي زاهد وپارسا مي بودم که نمي ديدم. نگاهي به ساعتش انداخت وگفت:واسه خوردن ناهار که زوده ...بريم يه دوري بزنيم .بعدشم ميريم يه رستوران خوب که غذاشم عاليه. در جوابش لبخند زدم وبه چهره ي شاد ومصممش خيره موندم.عماد حال دونده ي برنده اي رو داشت که تو يه ماراتن بزرگ اول شده...خوشحال و راضي به نظر مي رسيد.البته اين رضايت بيشتر از هر حالت ديگه اي تو چهره ش خوانا بود ومي تونست هزارتا معني داشته باشه. دو ساعت بعد جلوي يه رستوران شيک نگهداشت.با تعارفش پياده شدم...وارد که شديم پشت يه ميز دونفره که تو دنج ترين گوشه ي اونجا قرار داشت نشستيم. راستش ته دلم زياد از اين انتخاب راضي نبودم.دلم ميخواست يه جاي شلوغ تر مي نشستيم.از بچگي عاشق جاهاي پر رفت وآمد بودم.و ميخواستم آدماي زيادي رو دور وبرم ببينم. دوست داشتم حالات چهره شون رو زير نظر بگيرم.طرح لبخندهاي متفاوتشون رو تجربه کنم وبا احساساتشون همراه شم.موج انرژيهاي مثبت و منفي که ازشون ساطع ميشد رو بگيرم وحتي عکس العمل نشون بدم. برام رابطه ها...آدم ها...طبيعت وهرچيزي، حتي کم ارزش ترينش وقتي منو تو بطن زندگي قرار مي دادن وباعث مي شدن درک بهتر ودرست تري ازش داشته باشم ،عزيز بودن. وچقدر تجربه ي اين احساس خوب بود.اينکه هيچ کس وهيچ چيز در نظرت بد جلوه نده.به زبونت حرف ناشايستي نياره وانديشه ت رو بي دليل آلوده نکنه. شايد از ديد آدماي دور وبرم زيادي خوش خيال وساده انديش بودم. اما همين ساده گرفتن زندگي باعث ميشد من با همه ي احساسات تلخ وشيريني که پشت سر گذاشته بودم ،حالا کنار مردي که همين دوساعت قبل بهش محرم شدم بشينم وبه فرصت جديدي که سرنوشت در اختيارم گذاشته بود لبخند بزنم.واين فقط يک دليل ساده ي يک جمله اي داشت.(من تو امروزم زندگي مي کردم) عماد با ديدن چهره ي ساکت ومتفکرم، دمغ شد. _از اينجا خوشت نيومده؟ نگاه کوتاهي به چند تا ميز اونطرف تر که دو تا خونواده ويه سري دختر جوون پشتشون نشسته بودن انداختم.و سر تکان دادم. _چرا ...خوبه. مردد پرسيد. _ميخواي بريم يه جاي خلوت تر؟! با برداشت اشتباهي که از حالت نگاه وتصوراتم داشت لبخند زدم. _نه همينجا عاليه. نفسي از سر آسودگي کشيد. _يه لحظه فکر کردم خوشت نيومده. صادقانه گفتم:دوست داشتم ميون اون جمع بشينيم...اينجا يکم زيادي خلوت وکسل کننده ست. با تعجب ابرويي بالا انداخت. _دوست داري دور وبرت شلوغ باشه؟! لبخند دلگرم کننده اي زدم. _بين آدماي مختلف ونا آشنا غذا خوردن يه جورايي برام جالبه. _من فکرکردم شايد بخواي تو يه جاي دنج وساکت در مورد آينده مون حرف بزنيم. به نظرم اومد اين بيشتر خواسته ي قلبي خودش باشه. _آره خب اينم ميخوام اما... هنوز نگام به اون سمت بود. _ميخواي بريم اونجا؟ پيشنهادش درحد يه تعارف بود وتو لحن صداش نارضايتي ديده مي شد. _نه گفتم که همينجا هم خوبه. دوست نداشتم به خواسته ش بي احترامي کنم. مي دونستم معمولا از قرار گرفتن تو جمع هاي غريبه معذب ميشه. پيش خدمت منو رو آورد وهر دومون کباب برگ سفارش داديم. عماد با لبخند رضايتي که رو لباش بود گفت:راستش دوست دارم لااقل اين يه چند ساعت از وقتت رو تماماً به من اختصاص بدي.فکر کنم اين کم ترين حقم باشه ،اونم بعد اينهمه تلاشي که واسه به دست آوردنت کردم اونقدر از گفتن اين حرفا خوشحال بود که دلم نيومد بگم اين بدست آوردنم موقتيه وبراي شنيدن جواب مثبت يا منفيم بايدتا آخر ماه صبر کنه. ******************************** هيچ وقت فکر نمي کردم اين سکوت دلسوزانه ي من بزرگترين ضربه رو قبل از هرکسي به خودم بزنه.عماد خيلي بيش از حد تصورم در قالب همسري که براي رسيدن بهم چهار سال چشم انتظاري کشيده ،فرو رفته بود. ديدارها مون از اون روز به بعد بيشتر وطولاني تر شد.و انتظارات عماد براي نزديک ترشدن اين رابطه بالاتر رفت. بعد از دوبار دعوت رسمي اي که مامان ازش کرد.و اونم با کمال ميل پذيرفت،اينبار نوبت خونواده ي مقدم پناه بود که منو دعوت کنن.ته دلم از اين رفت وآمد هاي زياد،چندان راضي نبودم. اما ظاهرا برخلاف نظر من مامان از اين برخورد ها استقبال مي کرد.و انگار فراموش کرده بود چيزي به اسم حرف مردم وجود داره که اون تا همين چند وقت پيش واسه ش کلي حرص وجوش مي خورده.خب حدس زدن اين موضوع کار سختي نبود که اون، بيشتر از ما وحتي عماد وخونواده ش به سر گرفتن اين وصلت اميدواره. داشتم تو اتاقم لباس مي پوشيدم وخودمو براي مهموني اون روز عصر آماده مي کردم. نگاهي به بلوزم که ترکيبي از دو رنگ آبي نفتي وسفيد بودانداختم.رو دوخت هاي متضاد ودرشتي که روي حاشيه ي لباس وکنار برش ها خورده بود،زيباييشو بيشتر نشون مي داد.بلنديش مناسب بود وبا شلوارکتان سفيدي که پوشيده بودم همخوني داشت. شال سفيدمو روگردي صورتم کيپ کردم و چون هوا گرم وبلوزم هم تقريبا بلند بود ترجيح دادم از زير چادر مانتو نپوشم. يه چادر گل دار سورمه اي هم تو کيفم گذاشتم تا اونجا سرم کنم.داشتم گوشيمو از شارژ مي کشيدم که صداي برخورد چيزي به در اتاق اميربلند شد ومتعاقبش مامان با عصبانيت داد زد. _بازم که شروع کردي پسر...نمي دونم کدوم شير ناپاک خورده اي فکر باشگاه رفتنو تو سر اين يه الف بچه انداخت.که اينجوري بايد به خاطرش تقاص پس بدم. سريع از اتاق بيرون اومدم. _چي شد؟!! مامان به اتاق امير اشاره کرد. _چه مي دونم برو از اين بروسلي بپرس...اينجارو با باشگاه اشتباه گرفته.وبا در اتاقشم کشتي ميگيره. امير درو باز کرد وفقط سرشو آورد بيرون وبي خيال نگاهمون کرد. _خب چيکار کنم استادمون ازما خواسته تو خونه هم تمرين کنيم. مامان با تندي گفت:الهي تو واون استادتو... صداي زنگ در باعث پرت شدن حواسش شد.چادرمو رو سرم انداختم وبه طرف در رفتم. _فکرکنم عماده!...اومده دنبالم بريم خونه شون. مامان دستپاچه نگاهي به اوضاع خونه انداخت. _خب تعارفش کن بياد بالا. _نه ديگه فرصت نيست.انشالله دفعه ي بعد. لبخند مامان پررنگ شد. _انشالله...برو به سلامت.خوش بگذره. عکس العملم در برابر خوشحاليش فقط يه سر تکان دادن بود. درو که باز کردم،عماد خودشو جلو کشيد. _سلام خانوم گل...حاضري؟ از اين خانوم گل گفتنش خنده م گرفت.بازم خيلي جدي تو نقشش فرو رفته بود. _آره بريم. با شيطنت ابرويي بالا انداخت. _چيزي نمي خواي برداري؟ نگاهي به دستاي خاليم انداختم.وتازه اونموقع بود که متوجه شدم کيف و وسايلمو تو اتاقم جا گذاشتم. _آخ داشت يادم مي رفت. سريع عقب گرد کردم وبه طرف در هال دويدم.عماد با خنده به چهارچوب در تکيه دادوبه مسير رفتنم خيره شد. مامان با تعجب پرسيد. _چرا برگشتي؟! به سمت اتاقم رفتم. _وسايلمو جا گذاشتم. _مواظب خودت باش گلاره...باشه؟ جلوي در مکث کوتاهي کردم وبدون اينکه چيزي بگم به چشماش زل زدم.تو نگاش يه دلواپسي مادرانه موج مي زد. _اي کاش اين يه ماهم تموم شه.تا از اين بلاتکليفي نجات پيدا کنيم. خيلي جدي گفتم:تموم ميشه مامان.ولي اينکه چطور تموم ميشه...خب من نمي تونم بهتون قولي بدم. قبل از اينکه حرفي بزنه يا عکس العملي نشون بده،وارد اتاقم شدم وکيفمو برداشتم واز خونه بيرون زدم. عماد سوار ماشينش شده بود.با ديدنم در جلو رو باز کرد.نگاه سطحي وکوتاهي به کوچه انداختم.رفت وآمدي وجود نداشت واين کمي خيالمو راحت مي کرد. چادرمو جمع کردم وسوار شدم.عماد صداي ضبط ماشينو کمي بلند کرد وراه افتاد. _بريم که حسابي دير شد. جلوي خونه شون که يه دوبلکس با نماي سنگ مرمر مشکي بود نگهداشت.سميرا درو برامون باز کرد.از ديدن چشماي سرخ و متورم ولبخند غمگينش خيلي جا خوردم. با ترديد جلو رفتم وصورتشو بوسيدم. _حالتون خوبه؟ دستمو گرفت وکمي فشرد. _خيلي خوش اومدي.بيا تو عزيزم. برگشتم وبه عماد که پشت سرم وارد شد نگاه کردم.اصلا حس خوبي نداشتم.البته مطمئن بودم که اين ناراحتي سميرا به خاطر من نيست.اما انتظار همچين استقبالي رو ازش نداشتم. از پله ها بالا رفتيم.سميرا دروباز نگه داشت تا من اول وارد بشم.نگاهي به فضاي بزرگ وشيک خونه شون انداختم.يه جورايي محيط شاد وروشن خونه به خودش رنگ تجمل گرفته بود.البته اين جاي سرزنش نداشت.به قول معروف دارندگي،برازندگي. *************************** واسه چند لحظه جلوي در مکث کردم.به نظرم اومد مامانش براي استقبال بياد که يکم اين انتظارم بيهوده بود. عماد خودشو بهم رسوند وبه پله هايي که درست سمت چپ ورودي هال قرار داشت اشاره کرد. _بهتره بريم بالا لباستو عوض کني. با درماندگي نگاهمو از درهاي بسته ي طبقه پايين وچهره ي ناراحت سميرا گرفتم وبه عماد دوختم. _بذار با مامان سلام واحوالپرسي کنم بعداً. نگاه پرسشگري به سميرا انداخت. _پس مامان کجاست؟ لحن صداش يه جورايي عصبي ودلخور بود.سميرا به پله ها اشاره کرد. _پيش علي نشسته...طفلي بچه م امروز کلي اذيت شد. اشک تو چشماش جمع شد وباعث شد منم ناخواسته بغض کنم.به سختي پرسيدم. _اتفاقي افتاده؟! با نا اميدي سر تکان داد. _والله چي بگم. عماد دستشو پشتم گذاشت ومنو به طرف جلو هل داد. _فعلاًبهتره بريم بالا...بعداً درموردش حرف مي زنيم. از اينکه بي پروا لمسم کرده بود اخمام تو هم رفت وعمدا پا تند کردم.دوپله که بالا رفتم،خودشو بهم رسوند وبا لبخند پوزش طلبانه اي گفت:ببخش...حواسم نبود. دلم نمي خواست هنوزکه چيزي جدي نشده اون بهم اينقدر نزديک شه وباهام تماس فيزيکي داشته باشه. چون مي دونستم اين کارش عمدي نبوده سريع موضوع بحث رو عوض کردم. _علي مريضه؟! عماد نگاه کوتاهي به پايين پله ها انداخت.سميرا جلوي ديدمون نبود.نفس عميقي با حسرت کشيد. _چهار ماهه که دياليز مي شه. با ناباوري به چشماش زل زدم.باورم نمي شد پسر بچه ي شاد وشيريني مثل اون با همچين مشکلي دست وپنجه نرم مي کنه. لب هاي عماد تکان خفيفي خورد. _سلام مامان. نگاهمو به سختي ازش گرفتم وبه بالاي پله ها دوختم.طلعت خانوم با چهره اي گرفته وغمگين اونجا ايستاده بود. بهش که رسيدم،خيلي صميمي صورتشو بوسيدم وسلام واحوالپرسي کردم.اونم با يه لبخند محو ونامطمئن جوابم رو داد. اين استقبال نااميد کننده روپاي بيماري علي گذاشتم ونخواستم ذهنمو درگير افکار منفي وآزار دهنده بکنم. عماد به در بسته ي يکي از اتاق ها اشاره کرد. _بهتره لباستو تو اتاق من عوض کني. واردش شدم ودرو پشت سرم بستم.نگاه کوتاهي به اتاقش انداختم.همه تعريفي که از فضاي اونجا ميتونستم داشته باشم تو سه کلمه خلاصه مي شد.جمع وجور،مرتب وشيک. چيدمان اتاقشم براساس روحيه ي محافظه کارانه ش بود.بي نقص وبدون ايراد. چادرمو برداشتم و رو تختش نشستم.تشک تخت سفت وغيرقابل انعطاف بود.درست مثل لحظه هايي که عماد سعي ميکرد حرف خودشو به کرسي بنشونه.وهمه بايد به نوعي زير بار خواسته ش مي رفتن. ضربه اي به در خورد و من ناخواسته ازجام بلند شدم. _بفرمايين. عماد درو باز کرد وگفت:لباس پوشيدي؟ نگاهش به چادرگلدار سورمه ايم افتاد وبي اختيار اخم کرد. -راحت باش...آقا مرتضي که هنوز نيومده. لبخند مطمئني زدم وگفتم:اينجوري راحت ترم. _ داري از من روميگيري ؟ چيزي نگفتم ونگاهمو ازش گرفتم وبه زمين دوختم. يک قدم به طرفم برداشت. _اين فاصله ي بينمون منو اذيت ميکنه گلاره...مگه ما به هم محرم نيستيم؟پس اين دوربودن واسه چيه؟ کمي عقب کشيدم وگوشه ي چادرمو تو مشتم فشردم. _به همين زودي فراموش کردي؟...قرار بود تو اين يه ماه من فقط براي شناخت بيشتر بهت نزديک شم نه اينکه... عصبي وبي حوصله حرفمو قطع کرد. _اينارو خودمم مي دونم اما...يعني واسه تو با اين محرميت چيزي تغيير نکرده؟ به دلم که رجوع مي کردم برداشتم شايد فقط کمي احساس تعلق يا صميميت بود.واين براي شروع رابطه اي که هيچ پيش زمينه ي عاطفي اي نداشت خوب به نظر مي رسيد. _معلومه که تغيير کرده. اما عماد من به اين فاصله احتياج دارم.اگه اينم ناديده گرفته شه احساس مي کنم داره به خواسته م بي احترامي ميشه. قدمي به سمت در برداشتم که با دستش سد راهم شد.سرشو بلندکرد وبا نگراني تو چشام زل زد. _اما من مي ترسم...اگه آخرش اوني نباشه که ... باقي حرفشو خورد.نفس عميقي کشيدم وگفتم:به خدا توکل کن. برخلاف روحيه ي حسابگري که داشت،لبخند نا مطمئني رو لبش اومد ودرو برام باز کرد.از کنارش گذشتم وبه اين فکر کردم که اگه يه روز جوابم به درخواستش منفي باشه اون چه معامله اي با من ميکنه. **************************** بعد از اون مهموني تا چند روز عماد رو نديدم.اون گرفتار جور شدن يه معامله ي بزرگ وسفارش خوبي بود که از آلمان داشت ومن دنبال بافت اون جفت فرش شش متري بودم. اوايل که فهميده بود بازم سفارش قبول کردم،کلي جار وجنجال به پا کرد اما از اونجايي که شرط اين صيغه ي يه ماهه اونو تو اعمال نفوذش رو من محدود مي کرد نتونست کاري از پيش ببره واينبار من حرفمو به کرسي نشوندم. صداي زنگ تلفن همراهم،باعث پرت شدن حواسم شد.شماره ي عماد رو صفحه افتاده بود. _الو سلام. _سلام خانوم...خسته نباشي. نگاهي به فرش نيمه بافته انداختم وبا لبخند محوي که رو لبم اومد گفتم:ممنون تو هم همينطور. _فرصت داري امشب واسه شام بريم بيرون؟ تو لحن صداش يه دلتنگي غريب وجود داشت. _خب الآن که ساعت پنج ونيمه.من يه ساعت ديگه کارم قاعدتاً بايد تموم شه.اماامروز يکم زودتر کارو تعطيل ميکنم ومي رم خونه...توهم هفت ونيم،هشت بيا دنبالم.چطوره؟ باکمي مکث گفت:راستش من تقريبا امروز بي کارم.خودم مي يام اونجا دنبالت وبعد مي ريم خونه تا لباستو عوض کني. _باشه فقط من منتظرم سفارش نخي که داده بودم برسه.اگه الآن بياي امکان داره کمي معطل شي. _ايرادي نداره...فعلا خداحافظ. به محض اينکه تماس قطع شد.گوشيم دوباره زنگ خورد.اين بار آقاي شريفي بود.بعد از سلام واحوالپرسي گفت:سفارشت آماده ست.فقط يه دور ديگه رنگايي رو که مي خواستي بگو تا مطمئن شم درست گذاشتم. _رنگاي شکري،دوغي وچهره اي بود...راستش رنگ سکه اي مونم شايد تا يه هفته دووم بياره اگه مي شه از اونم بفرستين. _باشه ميگم اونم بذارن...از کيفيت نخ ها راضي بودي؟ _آره خوبه. _خب خدارو شکر...باشه من اينارو که آماده کردم مي دم برات بيارن. چهل وپنج دقيقه بعد خداحافظي از آقاي شريفي زنگ در به صدا در اومد. با تصور اينکه عماد اومده پاتند کردم واز پله ها پايين دويدم ودر حياط رو باز کردم. _سلام ...خسته نباشين. ازديدن چهره ي جدي وآشتي ناپذير آقا احسان ،اونم جلوي در حسابي جا خوردم. _سلام. _بابا کار داشت.ازم خواست براتون سفارشو بيارم. فقط نگاش کردم.در عقب ماشين شاسي بلندشو باز کرد ونخ هاي سفارشي رو برداشت.دست دراز کردم تا ازش بگيرم. خيلي جدي گفت:من مي يارمش.فقط لطفا راهنماييم کنين. مردد زير لب زمزمه کردم. _البته... بفرمايين. نخ هارو که زمين گذاشت.نگاه گذرايي به فرش انداخت وزير لب خداحافظي کرد وبه طرف در رفت. براي بدرقه دنبالش رفتم. _زحمت کشيدين.به خونواده سلام برسونين. از در حياط که بيرون رفت يک لحظه مکث کرد وبه طرفم برگشت. _شنيدم ازدواج کردين..تبريک ميگم. تو چهره ي گرفته وابروهاي بهم گره خورده ولحن عصبي صداش چيز ديگه اي جز اوني که به زبون آورد وجود داشت. _هنوز که نه...اما ممنون. از جوابم کمي جاخورد وابرويي بالا انداخت. _هنوز نه؟!! بي اراده سرخ شدم.وسرمو پايين انداختم. _فعلا نامزد کرديم. با کمي اين پا واون پا کردن پرسيد. _يه سوال هنوز برام بي جواب مونده...چرا منو لايق اين ندونستين که حداقل يه جواب منفي بهم بدين؟! هنوز جوابي به سوال سختش نداده بودم که... _گلاره؟!! با صداي عصبي عماد مسير نگاهم به سمت کوچه عوض شد وحرفي که ميخواستم بزنم تو دهانم ماسيد. ********************************** نگاه طلبکارش بين من وآقا احسان مي چرخيد.بازم اون ترس آشنا مثل خوره به جونش افتاده بود.ترس ازدست دادن من. به خودم اومدم وبا لبخند اطمينان بخشي گفتم:سلام...کي اومدي؟ ابروهاش هنوزم بهم گره خورده بود. _همين الآن...معرفي نمي کني؟ نگاه مرددي به اون دو مرد که خصمانه همديگه رو مي پاييدن انداختم. _آقاي شريفي...که امروز زحمت کشيدن وسفارشي رو که به پدرشون داده بودم برام آوردن. با يه تير دو نشون زدم.هم معرفيش کردم و هم دليل حضور نابهنگامشو تو اون خونه توضيح دادم. _ايشونم عماد...نامزدم. لبخند غير دوستانه اي رو لب هاي آقا احسان نشست که بي شباهت به پوزخند نبود وتنش بين نگاهشونو بيشتر کرد.همينم باعث شد با هم دست ندن. _بريم؟ سوال عماد باعث شد تکاني به خودم بدم.درو پشت سرم بستم وبا ترديد رو به آقا احسان کردم وگفتم:با اجازه. _به سلامت. جوابش با تمسخر بود.وعصبي به ما که ازش دور مي شديم نگاه مي کرد.سوار ماشين شدم واز آينه بغل ديدم که به سمت ماشينش رفت. عماد بي مقدمه گفت:در موردش حرفي نزده بودي؟ سرمو به طرفش چرخوندم وبا تعجب نگاش کردم. _در مورد چي؟! _اينکه ازت خواستگاري کرده . گنگ وگيج نگاش کردم وهمينم اونو عصبي کرد. _تورو خدا خودتو به اون راه نزن...خودم همه چيزو شنيدم. بازم سکوت کردم.طلبکارنه پرسيد. _چرا منو فقط نامزدت معرفي کردي؟ بي حوصله جواب دادم. -مگه غير از اينه؟ با خشم پاشو رو پدال گاز فشرد وماشين با شتاب بيشتري سرعت گرفت. _مثل اينکه فراموش کردي ما همين بيست روز پيش تو دفتر خونه عقد کرديم. _يه عقد موقت. خودخواهانه سرم داد زد. _موقت يا دائم چه فرقي ميکنه.تو الآن همسر شرعي وقانوني مني. دستمو رو داشبورد گرفتم وبا بغض گفتم:مي خواي از اين حرفا به چي برسي عماد؟ مغرورانه شونه بالا انداخت. _من فقط ازت يه سوال پرسيدم.اين تويي که بايد جوابگو باشي...چرا درمورد پسر شريفي حرفي بهم نزدي؟ _چون اهميتي نداشت ودليلي هم نبود که در موردش توضيح بدم. داخل کوچه ي بزرگي که به کوچه ي تنگ وباريک ما منتهي مي شد پيچيد. _اونوقت ميشه بگي چرا؟!! از دست اين همه توقع نا به جاش خسته شده بودم.اون حق نداشت منو به خاطر چيزي که حتي گفتنش تاثيري تو زندگي و آينده مون نميذاشت بازخواست کنه.اونم درست تو موقعيتي که هنوز حضور خودش از نظر من تاييد نشده بود. با اعتماد به نفسي که تو خودم سراغ داشتم جواب دادم. _واسه اينکه تو هم مثل اون يه خواستگاري.تا موقعي که بهت جواب مثبت ندادم.دليلي نمي بينم برات بابت اين موضوع توضيحي بدم. سر کوچه مون با شدت ترمز کرد وبرگشت عصبي با پشت دست به دهانم کوبيد. _خفه شو لعنتي. با ناباوري دستمو رو لب خونيم گذاشتم و خودمو عقب کشيدم. _عماد؟!! اشک تو چشام جمع شد.با خشم نگاهشو ازم گرفت. _همش اين موضوعو ياد آوري ميکني...بس کن گلاره.ديگه تحملم تموم شده. دستم بي اراده به طرف دستگيره ي در ماشين رفت وتو يه چشم به هم زدن پياده شدم وبه طرف در خونه دويدم. دلم نمي خواست حتي يه لحظه ي ديگه کنارش بمونم.با دستايي لرزون درو باز کردم وقبل از اينکه بهش اجازه بدم عکس العملي از خودش نشون بده اونو پشت سرم بستم. يه جمله ي تحقير کننده مدام ذهنمو قلقلک ميداد.(عماد بهم سيلي زده بود) بغض به گلوم فشار آورد وديدمو تار کرد.دستمو به ديوار گرفتم وتلو تلو خوران به طرف در هال رفتم. به صداي زنگ در که لجوجانه ومدام فشرده مي شد،توجهي نشون ندادم.و وارد خونه شدم.نگاهمو از دستگيره ي در که با رد خون رو دستام، رنگ گرفته بود دزديدم وبا شونه هايي افتاده ودلي شکسته به طرف اتاقم رفتم. باز جاي خوشحالي داشت که مامان وبابا وامير خونه نبودن تا شاهد خورد شدن تحقير آميزم باشن. دراتاقمو که پشت سرم بستم.هق هق خفه شده تو گلوم سر باز کرد ومن براي اولين بار به خاطر خودم،گلاره اي که هميشه با همه ي کمبود هايي که توزندگيش داشت سرشو بالا گرفته بود وبه سختي ها ومشکلات خنديده بود،گريه کردم. ************************************** نمي دونم چقدر تو اون حال وهوا موندم.اما وقتي به خودم اومدم که ديدم هوا تقريباً تاريک شده.صداي در حياط باعث شد تکاني به خودم بدم. واز رو تختم بلند شم. تو آينه نگاه کوتاهي به خودم انداختم.لبم کمي ورم داشت وکبودي کم رنگي هم رو انحناي پشت لبم ديده مي شد.خوشبختانه به کمک مختصر لوازم آرايشي که به اصرار مامان گهگداري مي خريدم سريع کبودي رو پوشوندم و رژ ماتي هم رو لبم کشيدم.اينطوري ورمش به چشم نمي اومد. _گلاره جان خونه اي؟ از اتاق بيرون اومدم. _سلام...خسته نباشين. حواسش به بسته هاي خريدي که تو دستاش جابه جا ميکرد بود.نگام به در هال افتاد.فراموش کرده بودم دستگيره ي خوني رو تميز کنم.با خودم گفتم(نکنه ديده باشه؟) مامان سرشو بلند کرد. _حواست کجاست دختر...بيا اينارو... باقي حرفشو خورد وبه صورتم مات شد.از ترس اينکه متوجه ي کبودي رولبم شه سرمو پايين انداختم وبه طرفش رفتم. _اونارو بدين به من. _آرايش کردي؟! بي دليل سرخ شدم وبسته هارو از دستش گرفتم. _ايرادي داره؟ نگاه مرددمو بهش دوختم.هنوز با بهت نگام مي کرد. _عادت نداشتي. بي حرف بسته هارو به آشپزخونه بردم.دنبالم راه افتاد. _عماد اينجا بود؟! از فکري که به ذهنش خطور کرد،عرق سردي رو ستون فقراتم نشست.با دلخوري سرتکان دادم. _شما چي ميخواين از من بشنوين؟ يه صندلي براي خودش عقب کشيد ودر حاليکه خستگي از سر وروش مي باريد با بي حالي پشت ميز نشست. _پس اينجا بوده. از کنارش گذشتم ودر حاليکه از آشپزخونه بيرون مي رفتم،خيلي بي تفاوت وسرد گفتم:نه. سريع به طرف در هال رفتم.بايد تا قبل از اينکه رد خونو ببينه پاکش مي کردم.اين بي توجهي لحظه ي ورودشو مديون تاريکي هوا وخريد هاي زيادش بودم. نمي خواستم ونمي تونستم از رفتار زشت عماد فعلا حرفي بزنم.فقط چون حالت غير عاديشو موقع سيلي زدنم فراموش نکرده بودم،سعي کردم اينقدر زود قضاوت نکنم. با اين سکوت از کاراشتباهش چشم پوشي نمي کردم فقط مي خواستم اينقدر زود خونواده مو از اون که هنوز فرصتي براي توضيح پيدا نکرده بود، نا اميد نکنم.والبته خيال نداشتم اين فرصت رو حالا حالاها بهش بدم.فکر مي کنم اين کمترين تنبيهي بود که مي تونستم براش در نظر بگيرم. با اکراه دست جلو بردم ودستگيره رو با دستمال خيسي که تو دستام بود پاک کردم.اين کارم يه جورايي مثل اين مي موند که دارم رد هرنوع حقارت وخوردشدنو از سر وروي زندگيم پاک ميکنم. يک لحظه ياد حرفاي خانوم شريفي ودرخواستش افتادم.اونموقع مامان به خاطر پيشنهادش حسابي جوش آورد وبا کلي توضيح وتفسير سعي کرد قانعم کنه خواسته ي خانوم شريفي تحقير کننده ست وحالا... تا چند روز بعد اون برخورد نا اميدکننده از عماد نه جواب تماس هاشو مي دادم ونه اون سي وخورده اي پيامکي که فرستاده بود،خوندم. حالا ديگه مامان وبابا هم يه حدسايي بابت جو نامساعد بينمون مي زدن.وبراشون يه جورايي مسجل شده بود که امکان داره جوابم منفي باشه واز هم جدا شيم.اونم فقط بعد بيست ويک روز که از اون محرميت کذايي ميگذشت. با مامان پشت دار فرش نشسته بوديم ومن داشتم پرزهارو قيچي مي کردم.که صداي زنگ در اومد. با تعجب گفتم:بابا که الان رفت. مامان از جاش بلند شد وچادرشو از دور کمرش باز کرد. _فکر نکنم بابات باشه. بدون اينکه کنجکاوي بيشتري نشون بدم دوباره مشغول شدم...صداي مامان باعث شد دست از کار بکشم. _بيا تو پسرم...گلاره جان آقا عماد اومده. قيچي رو پايين آوردم.ودست چپم نا خودآگاه مشت شد.دلم نمي خواست باهاش به اين زودي روبروشم.نه اينکه آدم کينه اي ولجوجي باشم.فقط مي خواستم زشتي کارش به مرور زمان برام کمرنگ شه وبتونم ببخشمش.والبته اين بخشش به اون معني نبود که جوابم به درخواستش مثبته *
    _سلام.
    سرمو پايين انداختم.وبا ناراحتي به ترنج نيمه بافته خيره شدم.دسته گل رز سفيدي که تو دست داشت کنارم گذاشت.
    _هنوزم ازم دلخوري؟
    _نبايد باشم؟
    صندلي بابا رو جلو کشيد و نشست.مامان به سمت آشپزخونه رفت.
    _من مي رم يه چايي آماده کنم.
    با لبخند تلخي به مسير رفتنش خيره شدم.بهتر ديده بود مارو تنها بذاره.
    عماد سرخم کرد وزير لب گفت:ممنونم.
    با تعجب به طرفش برگشتم.
    _بابته؟!!
    -بهشون چيزي نگفتي.
    دستامو تو هم قلاب کردم ونگاهمو ازش گرفتم.
    _فقط نخواستم تا موقعي که توضيحي بابتش ندادي ديدشون رو بهت خراب کنم.
    _جواب تماس هامو ندادي.وگرنه زودتر از اين توضيح مي دادم.هرچند تو پيامک هايي که دادم همه چيو گفتم.اگه هنوز قانع نشدي...
    حرفشو قطع کردم.
    _هيچ کدومشو نخوندم.
    _چرا؟!!
    صادقانه جواب دادم.
    _از دستت عصباني بودم.
    سرشو پايين انداخت.
    _بهت حق ميدم. کارم خيلي اشتباه بود. اما باور کن تو اون لحظه اصلا تو حال خودم نبودم...اون حرکتم عمدي نبود.
    خيلي جدي گفتم:ازت توضيح خواستم نه توجيه.
    با کمي مکث نگاهشو ازم گرفت که به دسته گلي که برام خريده بود دوخت.
    _بابت اين فرصت يه ماهه زيرفشار واسترس شديدي قرار دارم.خونواده م فهميدن اين فرصت يه ماهه در اصل واسه توئه...
    حرفشو دوباره قطع کردم.
    _اما اين پيشنهاد تو بود.
    مردد از جواب دادن سکوت کرد.با ناباوري گفتم:يعني بهشون نگفتي؟!
    _همينجوري هم از دستم به خاطر اينهمه يکدندگي شاکين.
    _اونا که همه جوره باهات راه ميان اين يکي هم روش.
    _اين دفعه ديگه نمي شد...بابا با اهرم قرار دادن شغلم تهديدم کرد.
    مثل پسر بچه هاي تخس خطاکار با پاش رو زمين ضرب گرفت.با تاسف سرتکان دادم وبي توجه به حضورش مشغول قيچي زدن پرزها شدم.
    _آخه به چه زبوني بگم تحت فشار عصبي بودم.تو هم که مدام با يادآوريه مدت اين صيغه خونمو به جوش مي آوردي.باور کن يهويي شد.البته حضور پسر شريفي هم بي تقصير نبود...يادت رفته چطوري داشت نگامون مي کرد؟
    _اينجور که معلومه همه مقصرن غير خودت...آفرين واقعا تحت تاثيرم قرار دادي.
    کلافه دستي به موهاش کشيد.
    _بگم غلط کردم راضي ميشي؟
    توچشماش خيره شدم تا باورم شه اون اظهار پشيموني چند درصدش واقعيه...چيزي که ديدم فقط دلخوري بود شايد انتظار داشت بعد اينهمه توضيح که در تبرئه ي خودش برام رديف کرد مي بخشيدمش.
    _اينو بايد عذرخواهي به حساب بيارم؟
    _من واقعا پشيمونم...يعني اينقدر برات باورش سخته؟
    _تو باورشو برام سخت کردي عماد.
    _من دوستت دارم...چرا درکم نميکني؟
    بازم توجيه...دلم نمي خواست اينبار هم سکوت کنم.خسته بودم از اينکه مدام از طرف کسي که قرار بود شريک زندگيم باشه دست کم گرفته شم.
    _اما من اينو دوست داشتن، نمي دونم.نه لااقل تا وقتي که رنگ ولعاب ترس وخودخواهي وتوقع به خودش گرفته.
    با لجبازي جواب داد.
    _هر اسمي که ميخواي روش بذار.ولي من هنوزم ميگم از رو دوست داشتنمه که اينقدر روت حساسم.
    _اين حساسيت بي دليل نگرانم ميکنه.چند روز پيش به خاطر يه توضيح،که دادنش هم بي مورد بود تو دهانم کوبيدي.فردا اگه جوابم نه باشه چيکار ميکني؟
    _بهم فرصت بده تا ثابت کنم اينجوري نيست.نمي ذارم جوابت نه شه.
    حالا تو چشماش فقط ترس بود.به زبونم نيومد بگم(عماد اين ترس هات منو هم مي ترسونه)
    نفس عميقي کشيدم.وبراي قبول خواسته ش به همه چيز وهمه کس جز خودم فکر کردم.
    به اميدها وآرزوهاي مامان وبابا...به آبروي خونواده ي رحيمي...به بيست وچهارسالگيم و رسيدن زمان ازدواجم...به احساسي که عماد مدعيش بود...به اصراري که داشت...به خودش.
    چيزي به اسم فداکاري وجود نداشت.قرار نبود خودمو قربوني اين وضعيت مبهم کنم.فقط مي خواستم بهش يه فرصت ده روزه بدم.همين.


    ****************************

    فردا عصر به مناسبت اين آشتي کنان ظاهري منو براي خوردن شام به يه فست فود دعوت کرد.اينبار واقعا از پيشنهادش استقبال کردم.محيط کوچيک اونجا وديدن جمعيتي که بعد پشت سرگذاشتن يه هفته مشغله کاري با خونواده يا دوستانشون تو همچين مکاني دور هم جمع شده بودن منو به سر شوق مي آورد.خوشحال بودم که ايندفعه عماد به خواسته م احترام گذاشته.
    بعد سفارش غذا،نگاه مرددي به دور وبرش انداخت وبه چشمام خيره شد.
    _از اينجا خوشت اومده؟
    لبخند دلگرم کننده اي رو لبم اومد.
    _آره...جاي خوبيه.
    _هنوزم از دستم ناراحتي؟
    صادقانه گفتم:سعي ميکنم نباشم.
    نا اميد نگاهشو ازم گرفت وبه دستاش خيره شد.
    _اي کاش نبودي.
    _هميشه همه چيز بر وقف مراد آدم نمي شه.تو مدام از خودت وآدماي دور وبرت وروابطت انتظارات بالا داري.خب اين درست نيست.چون اينطوري خود به خود ظرفيت قبول چيزي که برخلاف ميلته از دست ميدي.واين کاملا با روحيه ي محتاط وريسک ناپذيرت همخوني داره.اونوقت مي دوني چي مي شه؟
    به چشمام خيره شد انگار که خودشم قبول داشت حرفام درسته.اما اين پذيرش سريع يکم غير عادي بود.ياد واکنش تند بهراد بعد به رخ کشيدن ترساش افتادم.اون با اينکه مي دونست توضيحاتم تا چه حد درسته اما کوتاه نيومد.
    نگاه متفکر عماد باعث شد به خودم بيام ودوباره حواسمو جمع کنم.وبا يه پيش زمينه ي ذهني ادامه بدم.
    _مي شه فاجعه عماد...مي شه اصرار بي موردت براي حساسيت نشون دادن رو موضوع بي اهميتي مثل خواستگاري پسر شريفي...مي شه همون ضربه اي که به قول خودت ناخواسته رو صورت من خورد وعمدي نبود...مي شه...
    غذامونو آوردن ومن ناخواسته سکوت کردم.
    _چيز ديگه اي لازم ندارين؟
    عماد نگاهشو به سختي ازم گرفت وبه جوانکي که سرويس دهي مي کرد دوخت.
    _نه ممنون.
    اون که ازمون دورشد بلافاصله گفتم:معذرت ميخوام يکم تند رفتم.
    _من چطورميتونم ذهنتو از اون خاطره ي بد پاک کنم؟...از اينکه مدام همه ي کارام با ياد وخاطره ي اون عکس العمل بي موقع ونا به جا قضاوت ميشه عصبي ميشم.
    اون متوجه حرفام نشده بود واين منو ناراحت نمي کرد.فقط برداشت اشتباهي که ازشون داشت باعث تعجبم شد.
    _يعني تو فکر ميکني من اينقدر سطحي نگرم؟!
    فقط نگام کرد.نه توجيهي در کار بود نه انکار...اين رفتار ساده لوحانه ش اعصابمو بهم مي ريخت وبه يادم مي آورد چقدر از لحاظ سطح فکري با هم فاصله داريم.ومتاسفانه اين فاصله رو نمي شد با چيزايي مثل امکانات مالي ومدرک تحصيلي پر کرد.
    _اگه قرار بود بر اساس اون رفتار اشتباه قضاوت کنم.الان اينجا نبودم.
    خودش هم فهميد عکس العملش اشتباه بوده.وسعي کرد اين دلخوري رو به نوعي جبران کنه.
    _همين بخشش وبزرگواريته که منو مديونت کرده خانومم.
    به تعريفش نيازي نداشتم.فقط قد سر سوزن درک درستي از احساسات وافکارم مي خواستم.اين انتظار وتوقع زيادي نبود.اون بايد تا اين حد مطمئنم مي کرد که اگه به باورهام اعتقادي نداره لااقل بهشون احترام ميذاره.
    صداي زنگ تلفن همراهش اونو هم از دنياي خيالات وتصوراتش بيرون کشيد.با نگاهي که به شماره انداخت گفت:مدير فروش شرکت بهرنگ تماس گرفته.هموني که قرار بود يه سفارش بزرگ واسه آلمان بگيره...مجبورم بهش جواب بدم تو مشغول شو.
    با بي ميلي تکه اي از پيتزامو برداشتم وبه دهان بردم.
    _بله بفرماييد.
    _سلام آقاي جعفري حال شما؟
    نگاه عماد به من بود.وبا لبخند تشويقم مي کرد که غذامو بخورم.
    _بله..يعني نه تماس نگرفتن.چطورمگه؟
    _فاکتور قيمت هاي پيشنهادي رو که سه شنبه فاکس کردم.
    با ني داخل ليوان نوشابه ش بازي مي کرد.
    -اتفاقا نرخي که ما اعلام کرديم خيلي کمتر از في بازاره.اتحاديه اگه بفهمه باهامون برخورد مي کنه.
    لبخند رو لبش کم کم محو شد.
    _منظورتون چيه؟...خب سفارش شما بزرگ بود...هدفمون جز مشتري مداري چي ميتونست باشه؟
    ديدن نگاه مضطربش اون يه ذره اشتهامو هم کور کرد.دست از خوردن کشيدم وپرسشگرانه نگاش کردم.
    _خيلي عذر ميخوام که ميون کلامتون اومدم.نمي تونم اجازه بدم اينجوري اعتبارمون زير سوال بره.شما باقيمت پايين ما مشکل دارين؟آخه چرا؟
    _من الان جايي هستم که نمي تونم کاملا اين موضوع رو براتون باز کنم وتوضيح بدم....اجازه بدين من يه قيمت ديگه از بازار بگيرم.اگه با قيمت پيشنهادي ما زياد تفاوت داشت واين تفاوت شک بر انگيز بود اونوقت شما مي تونيد از جاي ديگه تقاضا کنيد.
    تماس قطع شد وعماد با ابرويي بهم گره خورده ونگاهي نگران به غذاش خيره شد.


    ****************************

    _اتفاقي افتاده؟!
    سوالي رو که با ترديد پرسيدم،بي جواب نذاشت.
    _ميگه قيمتتون خيلي پايين تر از انتظار ماست واين يکم عجيبه.
    _خب چرا اينقدر پايينه؟مگه بر اساس قيمت بازار نرخ رو اعلام نکردين؟
    _سفارششون بالا بود مي شد يکم سر قيمت کوتاه اومد.خواستم هر طور شده اين سفارشو از رقباي کاريمون بگيرم.اما اينا به خيال اينکه هرچيز ارزوني بي علت نيست دوبه شک افتادن.
    با بي خيالي شونه بالا انداختم.
    _خودتو به خاطرش ناراحت نکن.تو شروع هر کاري اعتماد حرف اولو مي زنه .که اگه نبود،بهتره هيچ شروعي هم نباشه.
    مصرانه زير لب با خودش زمزمه کرد.
    _اما من اون سفارشو هر جور شده مي گيرم...واسه عماد چيزي نشد نداره.
    تو چشام زل زد وگفت:هرجور شده به دستش مي يارم.
    نگاه نا مطمئن ونگرانمو ازش گرفتم وبه هفت تکه ي باقي مونده از پيتزام دوختم.اون حتي يه لحظه به اين فکر نمي کرد که اعترافات چند لحظه قبلش تا چه حد مي تونه رو تصميم ونگاهي که بهش داشتم تاثير بذاره.دو تا سوال مدام ذهنمو قلقلک مي دادن.(يعني همه ي اصرار اون براي داشتن من فقط به خاطر اينه که هيچي واسه ش نشد نداره؟...اون مي خواد هرجور شده منو داشته باشه؟)
    عماد به غذام اشاره کرد.
    _چرا ديگه نمي خوري؟
    باصداي گرفته اي گفتم:سير شدم.
    بي توجه به حال دگرگونم از جاش بلند شد.
    -منم اصلا اشتها ندارم.ميرم حساب کنم.
    فقط سرتکان دادم وبا ناراحتي به غذاي نيم خورده ي خودم ودست نخورده ي اون خيره شدم.
    با هم از اونجا بيرون اومديم وقرار شد يکراست منو به خونه برسونه.مثل اينکه برخورد تند وجدي جعفري حسابي ذهنشو درگير کرده بود.
    جلوي خونه که نگهداشت گفت:فردا واسه ناهار خونه ي ما دعوتي...مامان بابت حال نامساعد وپذيرايي نا مناسبي که بار اول داشت ناراحت بود.دلش مي خواست يه جوري جبران کنه.
    دلم نمي خواست تو اين هشت،نه روز باقي مونده ديگه رفت وآمدي داشته باشيم.راستش يه جورايي تو دادن جواب مثبت مردد شده بودم.
    _خب فکر نمي کنم الان وقت مناسبي باشه.مگه نه اينکه اونا علت اصلي اين صيغه رو فهميدن واز دستمون شاکين؟
    پشيمون سر به زير انداخت.
    _اين باباست که رو اين قضيه جوش آورده.وگرنه مامانم بي زبون تر از اين حرفاست.در واقع براي اون هرچي من بگمه...خواهش مي کنم نه نيار.فقط همين يه بار.اون از چند روز قبل واسه فردا کلي تدارک ديده.خرابش نکن باشه؟
    به ناچار لبخند تلخي زدم وسر تکان دادم.شايد بهتر بود بازم عجله نکنم.
    از ماشين پياده شدم وبه اين فکر کردم که بايد همه چيو با مامان در ميون بذارم.
    درو که باز کردم و وارد خونه شدم صداي خنده ي مامان وبابا به گوشم خورد.وارد هال شدم وبا ديدن چهره ي شاد وهيجان زده شون لبخند بي اختيار رو لبم نشست.
    _سلام چه خبر شده که صداي خنده تون از هفت تا کوچه اونورترم شنيده مي شه؟
    بابا بهم اشاره کرد که برم وکنارش بشينم.
    مامان با شوق گفت:بلاخره جور شد؟
    _چي؟
    _سفرمون به مشهد...قراره با کاروان ناهيد خانوم اينا بريم.
    _پس بلاخره امام رضا طلبيد.
    لبخند بابا پهن تر وعميق تر شد.
    _آره مثل اينکه قسمتمون بود.
    _حالا چند روزه مي رين ومي ياين.
    مامان گفت:يه سفر پنج روزه ست...ببينم واسه تو و امير که سخت نيست تنها بمونين؟
    _اين چه حرفيه؟...بچه که نيستيم.
    بابا دستشو رو شونه م گذاشت.
    _مي خواي با عمو يونس حرف بزنم اين چند روزوبرين اونجا؟
    سر تکان دادم.
    _نه بابا نگران نباشين.تو خونه ي خودمون راحتتريم.
    نگام به چهره ي دلخور مامان افتاد که با لبخند محوي حرفمو تاييد کرد.اون از خونواده ي پدريم دل خوشي نداشت.ونمي خواست اين رابطه ي ناراحت کننده با اينجور رفت وآمد ها بيشتر شه.
    سفرشون به مشهد يه جورايي به موقع بود.تو اين فاصله منم مي تونستم با يه ديد منطقي وفارغ از محدوديت هاي احساسي تصميم درستي بگيرم.
    اما قبلش بايد ذهن خونواده مو آماده ي هر جوابي از طرف خودم مي کردم...بايد با مامان حرف مي زدم.


    *****************************

    فرداي اون روز مامان داشت با علاقه ساک سفرشونو مي بست.
    خوب مي دونستم از مدتهاقبل آرزوي همچين سفري رو به دل داره...وارد اتاقشون که شدم،خنده هنوز رو لبهاش بود.
    _چقدر زود مشغول شدين؟
    _خب چيکار کنم؟ذوق وشوق دارم مادر.
    مشغول تا کردن يکي از بلوزها ي بابا شدم.
    _انشالله کي راهي هستين؟
    _فردا عصر ...چطورمگه؟
    سر تکان دادم.
    _هيچي...همينطوري پرسيدم.
    نگاهي به مانتو وشلواري که تنم بود انداخت وگفت:عماد دير نکرده؟
    ساعت يازده ونيم صبح بود.
    _نه هنوز.
    کاملا به طرفم چرخيد ونگاه جدي ودلواپسشو بهم دوخت.
    _يه چند روزيه که مي بينم تو حال خودت نيستي.بعد اون قهر وآشتي که با عماد داشتي وعلتشو به ما نگفتي من وبابات نگرانتيم...ببينم عماد حرفي زده يا حرکت نا به جايي کرده؟
    سرمو پايين انداختم و زير لب گفتم:يه برخورد هايي پيش اومده اما...
    بازومو گرفت وتکان داد.
    _چي شده؟
    سرمو بالا گرفتم و توچشماي ترسيده ونگرانش زل زدم.
    _احساس مي کنم نمي تونم باهاش بمونم.اون...اون...
    صداي زنگ در وبغض گلوم همزمان باعث شدن ديگه چيزي نگم وسکوت کنم.امير درو باز کرد وصداي سلام واحوالپرسيش با عماد به گوشم خورد.به طرف در چرخيدم.بايد مي رفتم.
    _گلاره؟!
    يه لبخند محوکنج لبم سبز شد.برگشتم وبا اطمينان سرتکان دادم.
    _بعدا درموردش حرف مي زنيم مامان...الآن بايد برم.فعلا خداحافظ.
    لبهاش تکان خفيفي خورد وچيزي گفت که من به حساب خداحافظي گذاشتم واز اتاق بيرون اومدم.
    اين بار که به خونه ي پدري عماد پا گذاشتم.همه چيز تغيير پيدا کرده بود.مامانش با روي خندان وصميمي ازم استقبال کرد.وسميرا با محبت منو تو بغلش گرفت وگونه مو بوسيد.
    واسه عوض کردن لباس بازم به اتاق عماد رفتم...از پله ها که پايين اومدم،سميرا روديدم که واسه استقبال از شوهرش دم در رفته.
    آخرين پله رو که پايين رفتم آقا مرتضي هم از راه رسيد.و با يه لبخند شاد وانرژي بخش به همه سلام کرد.
    عماد از جاش بلند شد وبه طرفش رفت.
    _سلام...پس کجايي داداش؟ دير کردي.
    آقا مرتضي در حاليکه باهاش روبوسي مي کرد وگفت:حاجي اومده؟
    _نه...ولي مي ياد.
    با اين حرفش استرس بدي بهم تزريق شد.از روبرو شدن با پدرش اکراه داشتم.مخصوصا با فهميدن علت صيغه وبعد، قضيه ي کارکردنم که به گفته ي عماد از زير زبون همکاراي حاجي شريفي در رفته بود.والبته من تو راست ودروغش شک داشتم.آخه کي مي دونست من با پسر حاجي مقدم پناه نامزد کردم؟
    آقا مرتضي منومخاطب قرار داد وهمينم باعث پاره شدن رشته ي افکارم شد.
    _حال شما چطوره گلاره خانوم؟
    _مرسي خوبم...خسته نباشين.
    کيفشو به دست سميرا داد وزير لب تشکرکرد.
    دور هم که نشستيم،مامان عمادبا يه سيني شربت از آشپزخونه بيرون اومد وبا دامادش سلام واحوالپرسي کرد.سميرا از جاش بلند شدوسيني رو از دستش گرفت.
    طلعت خانوم کنارم نشست وبا لبخند دستپاچه اي نگاهشو ازم گرفت وبه عماد دوخت.انگار که بخواد با اينکار پسرشو از خودش راضي نگهد اره.
    عماد بازم داشت با لپ تاپش ور مي رفت.آقا مرتضي با خنده گفت:توخونه هم دست از کار نمي کشي؟...بابا گلاره خانوم اينجاست يه امروز بي خيال شو داداش.
    اون که سرش پايين وحسابي مشغول بود،زير لب زمزمه کرد.
    _منتظر ايميل آقاي جعفريم...مثل اينکه گوش شيطون کر، دارن راضي مي شن.
    سميرا گفت:بلاخره قبول کردن؟
    عماد به طرفش برگشت ولبخند مغرورانه اي زد.
    _مگه مي شه قبول نکنن؟...منودست کم نگير.اگه...
    حرفشو ناخود آگاه قطع کرد وبه صفحه ي لپ تاپش خيره شد.
    _بلاخره اومد.
    چشماي عسليش رو خط به خط ايميلي که واسه ش فرستاده شده بود مي لغزيد ولبخند رو لبش لحظه به لحظه عميق تر مي شد.
    مثل اينکه بلاخره اصرارش جواب داده بود و اون شرکتم تسليم خواسته ي عماد شده بود.درست مثل من که پيشنهاد اين صيغه ي يه ماهه روقبول کرده بودم وحالا بايد يکه وتنها مقابل گلايه هاي پدرش مي ايستادم.


    *******************************

    صداي زنگ در باعث شد از فکر بيرون بيام. ونگام به عماد بيفته که با هيجان علي رو تو بغلش گرفته بود ومي خنديد.
    سميرا به طرف در رفت.
    _فکر کنم بابا هم اومد.
    طلعت خانوم از جاش بلند شد.
    _بهتره برم ميز ناهارو بچينم.
    _منم کمکتون مي کنم.
    نگاه مرددشو ازم گرفت وبه عماد دوخت.
    _کار خاصي ندارم...تو بشين.
    بي توجه به تعارفش از جام بلند شدم.دلم نمي خواست اينقدر زود با حاج آقا روبرو شم.
    داشتم بشقاب هارو روي ميز مي چيدم که صداي سلام واحوالپرسي آقاي مقدم پناه ناچارم کرد جلو برم.
    _سلام حاج آقا.
    علي رو تو بغلش گرفت وبا اون ابهت هميشگي که سعي مي کرد زياد با طرف مقابلش چشم توچشم نشه زير لب سلام گفت.
    يه جورايي اين برخوردش به ديد من وبقيه سرد ونا اميد کننده اومد.همينم باعث شد اخم هاي عماد تو هم بره ومادرش با دستپاچگي ازم بخواد براي کمک بهش برم.
    تو آشپزخونه دستموگرفت وبا ترس گفت:مي دونم برخورد حاجي ناراحتت کرده ،ولي جون عزيزت جلوي عماد واکنش نشون نده.اون روي توحساسه.مي ترسم باباش چيزي بگه واون به خاطر تو نتونه تحمل کنه وتو روش وايسه.
    بي اختيار بغض کردم.
    _اما حاج خانوم من که تقصيري ندارم.اون صيغه رو عماد...
    حرفمو قطع کرد ودستموکمي فشرد.
    _همه چيو مي دونم.عماد بهم گفته.باور کن به خاطر کارش مجبور شد تو اين يه مورد سکوت کنه.اون حقوق بگير باباشه.نذار به خاطر لجبازي حاجي،بچه م از اين آب باريکه محروم شه.باشه؟
    فقط نگاش کردم وحرفي نزدم.اصلا چي بايد مي گفتم...اون که سکوتم رو به رضايت قلبيم ربط داده بود،لبخند مادرانه اي زد.
    _قربونت برم.واسه آينده ي خودتون ميگم...حاجي رو هم اينجوري نگاه نکن.هرچي هست توزبونشه.وگرنه ته دلش چيزي نيست.يه امروزو تحمل کن وحرفي نزن.انشالله مشکلتون حل مي شه.
    پارچ آب رو به دستم داد ومنو با کلي فکرو خيال بيرون فرستاد.
    سميرا با ديدنم حوله ي خشکي رو به طرفم گرفت.وگفت:بابا رفته دستاشو بشوره...بيا تو اينو براش ببر بلکه اينجوري مهرت بيشتر به دلش بشينه وحاج آقاي لجوج ما هم از خر شيطون پايين بياد.
    عماد با لبخندي حرف سميرا رو تاييد کرد.ناچار حوله رو گرفتم وپارچ آب رو به دستش دادم.
    در دستشويي که باز شد،پا تند کردم وبه طرف حاجي رفتم.
    _بفرماييد.
    با کمي مکث حوله رو گرفت واز کنارم گذشت...منو حتي قابل يه تشکر خشک وخالي هم ندونسته بود.
    سعي کردم نگاه ناراحتمو از عماد بدزدم.اما اون که زير چشمي من وپدرشو مي پاييد.با همه ي تلاشي که به خرج دادم،بازم متوجه ناراحتيم شد.
    مادرش براي خوردن ناهار صدامون زد ومن معذب و دل شکسته کنار عماد،پشت ميز نشستم.
    سميرا با يه لبخند غمگين و دلسوزانه بهم تعارف کرد غذا بکشم .عماد به جاي من دست به کار شد وبراي هردومون کشيد.
    آقا مرتضي در حال خوردن پرسيد.
    _راستي حاجي از نمايشگاه تهران چه خبر؟...امسال غرفه مي گيريم يا نه؟
    _ما که تقاضا داديم.بايد بررسي کنن...خانه ي فرش اگه همکاري کنه به اميد خدا حله.
    خودشو کمي عقب کشيد ومستقيم به من که هنوز قاشق اول غذامو به دهان نبرده بودم،خيره شد.
    _اتفاقاً در موردش با حاج آقا شريفي صحبت کردم.اونم يه قول هايي داده.
    آقا مرتضي بي منظور گفت:دستش درد نکنه...حاجي مرد خوبيه.تعريف دست به خيرش همه جا هست.
    ابروهاي پدر عماد توهم گره خورد وپوزخندي عصبي زد.
    _اتفاقا اين دست به خيريش نصيب من وخونواده مم شده.
    آقا مرتضي که از قضيه ي کارکردن من بي اطلاع بود نگاه پرسشگرشو به حاجي دوخت.و اون بي پروا گفت:کم حرفي نيست آخه...عروس مقدم پناه بافنده ي روز مزد بگير حاجي شريفي باشه...بنده خدا بدجوري داره ثواب مي بره.
    قاشق از دستم افتاد وبه بشقاب جلو دستم خورد وصداي بدي ايجاد کرد.با ناباوري تو چشماش زل زدم.
    _بابا؟!!
    عماد با لحني تند وعصبي حاجي رو مخاطب قرار داده بود.
    نگاه طلعت خانوم با وحشت ميون من وحاجي وعماد مي چرخيد وبقيه شونم با بهت به اين صحنه ي نگاه مي کردن.همه چيز انگار دست به دست هم داده بود که جو متشنج دورميز کاري کنه اين ارتباط موقت فاميلي از هم بپاشه.
    حاجي از در صلح در اومد.
    _ببين پسرم...
    عماد با فرياد حرفشو قطع کرد.
    _من پسر تو نيستم...اينجا چه خبره؟
    اين سؤالو از من پرسيد.اما آقا احسان به جاي من جواب داد.
    _قرار بود چه خبر باشه؟
    عماد با نفرت نگاش کرد.
    _من از تو نپرسيدم.
    به زحمت بغضمو کنترل کردم.نمي خواستم جلوش گريه کنم وبه اصطلاح کم بيارم.
    _بهتره بريد آقاي مقدم پناه.شما...
    اين بار ميون حرف من دويد.
    _شما؟!!آقاي مقدم پناه؟!...از کي تا حالا؟...يعني برات اينقد غريبه شدم؟من شوهرتم گلاره.
    انگار مي خواست به اون پدر وپسر بفهمونه چه جايگاهي تو زندگي من داره.
    آقا احسان پوزخند صداداري زد.
    _هه شوهرت.
    نگاهشو با تمسخر از عماد گرفت وهمينم اونو ديوونه کرد.
    _تو ديگه چي ميگي بي ناموس...هان؟
    به طرفش حمله کرد ومن از حرف زشتي که به زبون آورد آب شدم.
    _بي ناموس هفت جد وآبادته مردک...حرف دهنتو بفهم.
    فرصت نشد عماد جوابشو بده.دست به يقه شدن وحاجي شريفي مداخله کرد.
    _اين چه کاريه؟خجالت بکشين.مثلاًجفتتون تحصيل کرده اين.
    مچ دست آقا احسانو گرفت اما اون با دست راست عمادو هل داد.هرجور که حساب مي کردم باز آقا احسان اونو حريف بود واين خيالمو هم راحت مي کرد هم ناراحت. دوست نداشتم عماد تو اين قضيه آسيب جسمي هم ببينه.
    با بغض ناليدم.
    _عماد برو...دست از سرم بردار...بذار زندگيمو بکنم.
    تکيه به ديوار داده بود ونفس نفس مي زد.
    _بذارم...برم؟...به همين...راحتي؟...کورخوندي گلاره...کور خوندي.
    آقا احسان مچشو از دست حاجي بيرون کشيد.وبه طرف عماد حمله ور شد.
    _مثلا ميخواي چه غلطي کني؟...خيلي خودتو به در وديوار بزني تا يه چهار پنج روز مي توني همچين ادعايي داشته باشي.بعد اون هيچ کسش نيستي.مي فهمي؟هيچ کسش.
    عماد با نفرت فرياد کشيد.
    _لعنتي خفه شو.
    تو لرزش عسلي چشماش وتارهاي صوتي صداش يه ترس عجيب وجود داشت.اون ترس باعث وحشتم مي شد.امانمي شناختمش واين سردرگمم مي کرد.
    آقا احسان بازم با اقتدار گفت:بهتره راهتو بکشي بري.وگرنه به جرم ورود غير قانوني به اين خونه،هتک حرمت،تعارض وضرب وشتم ازت شکايت ميکنم.اونقدريم ماده وتبصره قانوني واسه ش تو آستين دارم که کمه کمش يه آب خنک چند روزه مهمون برادرهاي انتظامي باشي.ودر نهايت دادگاه و يه سوءسابقه ي ناقابل که گند ميزنه به همه ي زندگيت.
    تهديدش جدي بود اما عماد مثل بچه ها بازم داشت لجبازي مي کرد.
    _اصلا تو اينجا چه کاره اي؟...گلاره اين عوضي چرا اينجاست؟
    قبل از اينکه چيزي بگم آقا احسان پيش دستي کرد.
    _من وکيل خونوادگيشون هستم.
    خنده هاي عصبي وهيستريکش بلندتر از حد معمول بود.
    _وکيل خونواده گي؟!!...از کي تا حالا به تريپ آقا رحيمي ميخوره وکيل داشته باشه؟
    لحن حرف زدنش با تمسخر بود واين باعث تاسفم مي شد.بهش که خيره مي شدم انگار حاجي مقدم پناه جلو روم وايساده بودوداشت تحقيرم مي کرد...عماد باز هم همه ي غرور وشخصيتمو به بهاي عشقي که عشق نبود ويه خواسته ي خودخواهانه بود فروخت.واين چه حس بدي به نظر مي رسيد که تصور مي کردم ازش متنفرم.

    ****************************

    حاجي شريفي گفت:برو پسر جون.شر درست نکن...نذار واسه ت بد شه.
    چشماشو ريز کرد وبا وقاحت جواب داد.
    _تو ديگه چي ميگي پيري؟
    همين بي ادبيش باعث گلاويز شدن دوباره ش با آقا احسان شد.جلو چشم من وحاجي يقه همديگه رو گرفته بودن وعربده مي کشيدن.تموم دست وپام مي لرزيد.يه چند نفري که از جلوي در خونه رد مي شدن وايسادن وبه صحنه ي دعوا زل زدن.
    کلنجار رفتنشون زياد طول نکشيد هردوشون يه جورايي با ترديد جلو مي اومدن ونمي خواستن اين درگيري به کتک کاري منجر شه.
    آقا احسان از اين کشمکش بيهوده عصبي بود.
    _بهتره تمومش کني...اين الواتي ها واسه ت گرون تموم ميشه.
    عماد يقه شو محکم تر کشيد.
    _منو داري تهديد مي کني؟
    سعي کرد دستشو پس بزنه.
    _ببين هرطور که بخواي حساب کني آخرش اين تويي که خراب مي شي.
    نفس نفس زنان يه قدم عقب رفت وهمينم باعث شد آقا احسان کمي نرمش به خرج بده.
    _بهتره دست از سر اين دختر برداري.
    _اما من حرف دارم.
    نگاه پر از نفرتش به من بود.آقا احسان دستشو عقب کشيد.
    -باشه اما اينجا جاش نيست.وايسا پدر ومادرش بيان اونوقت مرد ومردونه بروجلو وهرچي مي خواي بگو.
    بازم لجبازي کرد.
    _اصلا ميخوام همين الآن باهاشون حرف بزنم.
    دلم نمي خواست قضيه ي مسافرت بابا اينارو بهش لو بدم اما حاجي قبل عکس العملم پيش دستي کرد.
    _مشهدن،تا فردا پس فردا مي يان...حالا برو.
    دوباره فرياد زد.
    _من هيچ جا نمي رم...اونم وقتي که شما هنوز اينجايين.
    آقا احسان جوش آورد.
    _پس صلاح ديدي پليس رو خبر کنيم نه؟
    دستش رو صفحه کليد گوشيش لغزيد وشماره ي110 رو گرفت.
    -باشه مي رم اما...
    به طرف من چرخيد.
    _حرف ما اينجا تموم نميشه.واسه ت سورپرايز بزرگتري دارم.
    نگاهمو ازش گرفتم وبه زمين دوختم.
    آقا احسان به جاي من گفت:بهتره تهديداتو واسه خودت نگه داري.نذار برات گرون تموم شه.وهمين فرصتي هم که واسه حرف زدن گرفتي از دست بدي.
    يه پوزخند تلخ رو لبش نشست.ونگاهشو که رنگ انتقام گرفته بود به من دوخت وعقب عقب از در بيرون رفت.
    جمعيتم کم کم متفرق شدن ودر ظاهر، شر اين دعوا خوابيد.
    _نگران تهديداتش نباشين.
    اينو آقا احسان گفت ومن لبخند محو ونا مطمئني زدم.
    _اون ترسيده.
    حاجي شريفي يه قدم جلو اومد.
    -بهتره از اينجا بريم.دخترم شما هم صلاح نيست ديگه بموني بيا خونه ي ما.
    _نه ممنون همينجا مي مونم.
    آقا احسان سريع واکنش نشون داد.
    _بهتره نمونين...کارهاي اون الان قابل پيش بيني نيست.
    ياد اون جازدن اجباريش بعد تهديد آقا احسان افتادم.چقدر زود قافيه رو باخته بود.اينو مديون روحيه ي محافظه کارانه ش بودم.
    حاجي اصراري نکرد.لابد مي دونست قبول نمي کنم.
    _خب حالا که اينجوريه تنها نرو...بيا با ما بريم.
    _مزاحم نميشم...يه آژانس مي گيرم.
    اخم هاي آقا احسان تو هم رفت.
    _سر راهمون شمارو هم مي رسونيم.بريد آماده شيد.
    بي حرف از پله ها بالا رفتم وکيفمو برداشتم.درخونه روقفل کردم وهمگي سوار ماشين شديم وبه طرف خونه حرکت کرديم.
    آقا احسان سرکوچه نگهداشت ويه نگاه به کوچه ي بن بست وباريکمون انداخت واز آئينه جلو پشت سرشو بررسي کرد.
    _خب مثل اينکه واقعا رفته پي کارش.
    از ماشين پياده شدم وبدون توجه به پرايد نقره آبي اي که به نظر ناشناس مي اومد وکمي بالاتر از کوچه مون پارک شده بود به طرف خونه رفتم.واسه شون دست تکان دادم و اونام وقتي ديدن ديگه چند قدمي به در نمونده خداحافظي کردن ورفتن.
    دستمو تو کيفم بردم ودنبال کليدام گشتم.اونو که بيرون کشيدم و توقفل چرخوندم صداي قدم هاي تند کسي حواسمو پرت کرد.فرصت نشد سر برگردونم.يکي از عقب دست راستمو کشيد وبه پشت پيچ داد.وقبل از اينکه ازم کاري بر بياد،منو به طرف در نيمه باز خونه هل داد.

    *************************************




    سرشو نزديک گوشم آورد وزير لب زمزمه کرد.
    _خيال کردي به همين راحتي ميذارم مي رم؟
    اون يکي دستمو هم کشيد و تودست قوي وبزرگش گرفت.دست چپشو هم جلوي دهنم قرار داد.نذاشت عکس العملي نشون بدم واحياناً جيغ بکشم.
    نفسهام به شماره افتاده بود وقلبم تندتر از هميشه به قفسه ي سينه م مي کوبيد.ناله هاي خفه واشکي که از ترس تو چشام جمع شده بود وديدمو تار مي کرد اونو به رحم نياورد.
    با پا درو بست ومنو هل داد.
    _راه بيفت که باهات حسابي کار دارم.
    چادرم زير پاش گير کرد وکشيده شد.عصبي دستمو رها کرد وچادرو از سرم کشيد.دستام که آزاد شد سعي کردم فرار کنم اما اون منو از پشت بغل کرد .
    به آسوني از زمين کنده شدم وتو هوا دست وپا زدم.
    تو اون لحظه هيچ کس وهيچ جيزي نمي تونست به دادم برسه.با نا اميدي به موقعيتي که داشتم فکر کردم.حتي همسايه هاي ديوار به ديوارمونم نبودن که کمکم کنن.ناهيد خانوم با خونواده ش مشهد بودن وبي بي،مادر آقاي نصر هم گوشاش سنگين بود و اونوقت از روز جز اون کسي خونه نبود.
    عماد دسته کليد رو که هنوز تو دستام مشت کرده بودمش گرفت ودر هال رو يک دستي باز کرد.به محض ورودمون منو رو زمين پرت کرد.
    استخونام بدجوري صدا خورد.
    _آخ خ خ ...ديوونه داري چي کار ميکني؟
    درو بست وپشت سرمون قفل کرد.برگشت وبا چشمايي که سرخ بود بهم زل زد.چيزي که تونگاش مي ديدم اصلا خوشايند نبود.
    _مي خوام يه چيزاييو به يادت بيارم.
    نبايد قافيه رو مي باختم.به سختي از جام بلند شدم.روسريم عقب رفته وگره ش شل شده بود.
    _از اينجا برو.من نمي خوام چيزيو به ياد بيارم.
    قهقهه ي عصبيش باعث شد گوشامو بگيرم.
    _اصلا موقعيت شناس خوبي نيستي گلاره.اينجا منم که تصميم ميگيرم نه تو.
    _بهتره بري وگرنه...
    حرفمو با تندي قطع کرد.
    _وگرنه چي؟
    يه قدم به طرفم برداشت وهمينم باعث شد عقب نشيني کنم.
    _باشه حرفاتو بزن و برو.
    پوزخند تحقير کننده اي زد.
    _اما من نيومدم باهات حرف بزنم.اومدم که نشونت بدم.
    با ترديد پرسيدم
    _چيو؟!!
    مثل شکارچي اي که از واکنش وترس شکارش دوست داره تفريح کنه بهم زل زده بود.
    _خب من واسه اين يه مورد خيلي فکر کردم.ديدم بد نيست با يه خاطره ي خوش از هم جدا شيم.گفتم...
    عصبي حرفشو قطع کردم.
    _ميخواي چيو بهم نشون بدي؟
    _اينکه هنوزم من شوهرتم.هيچ کس هم نمي تونه تورو ازم بگيره.
    با تاسف سرتکان دادم.
    _چيزي به اسم شوهر براي من وجود نداره ..تو واسه م مردي عماد. مي فهمي؟...مردي.
    به طرفم حمله کرد و روسريمو از سرم کشيد.
    _نميذارم اينقدر مفت از چنگم در بري...نميذارم سهم پسر حاجي شريفي شي.
    تموم تنم از حرفاي وحشتناکي که به زبون آورد مي لرزيد.
    _تو ديوونه شدي؟
    يقه ي مانتومو گرفت ومنو به طرف خودش کشيد.
    -آره ديوونه شدم.تو ديوونه م کردي.مگه بهت نگفتم اگه نداشته باشمت چه بلايي سرم مي ياد؟...نگفتم حق نداري همچين معامله اي با من بکني؟
    نفس هاي داغ ونا منظمش به صورتم مي خورد وباعث انزجارم مي شد.تلاشم براي رها شدن از دستش بي فايده بود.

    ***************************
    _ولم کن لعنتي...اگه بخواي بلايي سرم بياري خونواده م راحتت نميذارن.
    نگاهشو به چشماي وحشت زده م دوخت وزمزمه کرد.
    _جوري نشونت مي دم ،خونواده ت که هيچ ،اون آقا وکيل قلابي هم نتونه برات کاري کنه.
    هق هق گريه م از سر ناتواني بود.
    _تورو خدا ولم کن...تورو جون مادرت عماد.
    عصبي خنديد.
    _التماساي من که يادت نرفته؟...همين چند روز پيش منم براي بدست آوردن دلت داشتم التماس مي کردم اما...
    منو بيشتر به طرف خودش کشيد و تموم خشم وعصبانيتشو تو نگاش ريخت.
    _خودت نخواستي.
    حتي فرصت نداد از خودم دفاع کنم.کشان کشان منو به طرف اتاق خوابم برد و درشو با يه لگد باز کرد.
    حالا ديگه منم از ته دل جيغ مي کشيدم وقلبم تند تر از هميشه مي زد.کف دستم عرق نشسته بود وانگشتام از ترس يخ زده بودن.گلوم مي سوخت اما صدام به جايي نمي رسيد.چون فرياد رسي نبود.
    با دودست مانتومو کشيد ودکمه هاي درشت صدفي رنگش به اين طرف واون طرف پرتاب شدن.بي اختيار خم شدم ورو زمين زانو زدم.تموم توانم تحليل رفته بود.ونمي تونستم مقابلش مقاوت کنم.
    منو يه تنه بلندکرد ورو تختم پرت کرد.دست پيش برد تا دکمه هاي بلوزشو باز کنه.بهت زده بهش خيره شدم.باورم نمي شد.هنوزم همون ترس لعنتي تو چشماش ديده مي شد.
    حالا ديگه اوت ترسو مي شناختم...ترسي که با وجود همه ي التماس ها واشکام بي رحم بود وحاضر نمي شد از اون شهوت منزجر کننده که تموم اراده ي عمادو ازش گرفته بود،دست بکشه.ترسي که تهش فقط جنون محض بود.
    روم خم شد ومن به جاي عماد ،دانشجوي خجالتي ومحجوب دانشکده...نامزد احساساتي ولجباز خودم...پسر خودخواه حاجي مقدم پناه،يه هيولا ديدم.يه هيولاي سياه که همه ي وجود پر انرژي وشاد گلاره رو تو دهنش جويد وتفاله شو بعد مزه مزه کردن طعم گس انتقام به بيرون پرت کرد.
    حالا فقط صداي جر جر مداوم وعذاب آور فنر هاي تخت ونفس نفس زدن هاي عماد به گوش مي رسيد.عرق سردي رو ستون فقراتم نشسته بود ودرد فلج کننده اي که تو تموم تنم جريان داشت به روياهاي بر باد رفته ام نيشخند مي زد.
    زمان برام متوقف شده ومغزم پوچ پوچ بود.انگار هيچ وقت ودر هيچ لحظه اي چيزي به اسم زندگي رو لمس نکرده بودم.گلاره دختر خنده روي استاد رحيمي واسه هميشه مرده بود.
    درونم خالي خالي ست.
    من مرده ي هزار ساله ام.
    لالم...لال
    کورم...کور
    ودست هايم زير خروار ها خاک متوهم،
    از درد نيآفريدن پوسيده.
    آن حضور سياه
    دارد روحم را مي کاود.
    ذهنم تاريک تاريک است.
    وجسمم
    از گل بوسه هاي انتقام ،بوي جنون مي دهد.
    دلم براي گلاره ي ديروزي تنگ است.
    دلم براي خودم ،
    براي خودم تنگ است.
    به آرزو هاي لاغر واستخوانيم نگاه نکن.
    به من نگاه نکن.
    بگذار در اين روياي خام بمانم.
    وبه اين فکر نکنم.
    که عشق
    برايم بوي ابريشم سوخته مي دهد.

    *****************************

    از روم بلند شد و نا مطمئن به جسم مچاله شده م زل زد.انگار باورنداشت چنين بلاي خانمان سوزي رو به سرم آورده.
    اشک هاي داغم دوباره تو ني ني چشمام جوشيد وباعث شد نگاهشو ازم بدزده.
    _من...من...
    ديگه به توضيحش نياز نداشتم.اون منو زير پاي هوسش له کرده بود.
    انگاري فهميد حالم براي شنيدن توضيحات بي نتيجه ش اصلاًمساعد نيست.سکوت کرد.متوجه نشدم کي لباس پوشيد واز اون اتاق نفرين شده بيرون رفت.
    درد تو تموم تنم پيچيد وناخواسته خمم کرد.زانوهامو بغل کردم وباصداي بلند براي داشته هاي بر باد رفته م گريه کردم.اين يه فتح عاشقانه نبود.اين يه استيلاي وحشيانه بود.
    عطر گرم وشيرين اودکلنش روي تنم باعث حالت تهوع وبالا آوردنم مي شد.بانفرت به پوست سبزه ي تنم خيره شدم.ديگه نمي تونستم حتي يه لحظه اين وجود آلوده رو تحمل کنم.با بي حالي از جام بلند شدم.زانوهام مي لرزيد وذق ذق ميکرد...ته دلم تير مي کشيد وزير شکمم سوزن سوزن مي شد.
    باحال زار وتاسف برانگيزي به سمت حموم رفتم.دوست نداشتم برگردم وبه ملحفه ي روتختم نگاه کنم.دلم نمي خواست به بلايي که لحظه به لحظه ش جلوچشام رژه مي رفت فکر کنم.
    شير آب گرم رو بازکردم.بخار داغش فضاي کوچيک حموم رو پر وديدمو تار کرد.تموم تنمو به زير دوش آب، کشوندم.با دستايي لرزون سعي کردم جاي تماس هاي چندش آور اونو از رو بدنم پاک کنم.
    داغي آب واصرار وسواس گونه م به شستن هرچه بيشتر تنم،پوستمو ملتهب کرده بود.نايي واسه سرپا موندن نداشتم.اون بغض وخشم مهار شده حالا دوباره سرباز کرده بود وخيال نداشت با اين خستگي مفرطي که روي جسم و روانم سنگيني مي کرد کنار بياد.
    هق هق گريه هام دوباره شروع شد.اينبار زانوهامو هم خم کرد. ومن نا خواسته زير اون آب داغ کف حموم نشستم واز ته دل زار زدم.
    نفهميدم چطوري از اونجا خارج شدم يا کي وقت کردم لباس بپوشم.اون ملحفه ي آلوده رو چه جوري دور انداختم يا چه زماني چادر مشکي خاکي مو از وسط حياط برداشتم.
    به خودم که اومدم رو پشت بوم دراز کشيده بودم وتموم تنم کرخت وسِر شده بود.نگام هم به آسمون بالا ي سرم اما فکرم جاي ديگه اي بود.
    احساس گناه وخشم يه لحظه راحتم نمي گذاشت.من مقصر بودم چون گذاشتم اون به حريم شخصيم نزديک شه،چون وقتي بهم حمله کرد مثل آدماي ضعيف کم آوردم وترسيدم.چون به خوبي از خودم دفاع نکردم وشجاعت لازمو نداشتم.
    اشکي از گوشه ي خارجي پلکهاي ملتهبم جاري شد وبه زير گوشم رفت...اشکي که از سر خشم بود ونا خواسته تموم تنمو منقبض ميکرد.
    چند تا ياکريم کنارم روبوم نشستن وبه خيال اينکه مثل هميشه براشون گندم ريختم به زمين نوک زدن.دست جلوبردم تا پر يکي شونو که بهم نزديک بود نوازش کنم.اونا مي شناختنم وازم نمي ترسيدن.
    چشمام رو لرزش عصبي دستم خيره موند. انگار که دستام بازم آلوده بود...چرا درست نشسته بودمشون؟...بي اختيار خودمو عقب کشيدم. و همين حرکتم اون يا کريمو پروند.
    از جام بلند شدم وبا نفرت به دستام زل زدم...نه نمي ذارم اين آلودگي روشون بمونه.
    تا به خودم بيام بازم زير دوش آب بودم وبراي زجري که غير قابل تحمل بود گريه مي کردم.اين بار ،کبودي هاي رودست وپام هم شده بود آينه ي دق وبهم ثابت مي کرد تا به کجا تحقير شده م.
    صداي باز وبسته شدن در باعث تکان خوردن عصبي بدنم شد.رو يه مبل دونفره دراز کشيده وپاهاموتو شکمم جمع کرده بودم.
    نگاه لرزان ونا مطمئنمو به در دوختم.امير بود وساک ورزشيش،که جلوتر از خودش وارد خونه شد.
    _سلام گلاره...حالت خوبه؟!
    سوالش با نگراني همراه بود وهمينم باعث شد کمي خودمو ببازم...نکنه اونم از اين موضوع خبر داره؟...نه دلم نميخواد هرگز اينو بفهمه...نبايد بدونه خواهرش ديگه اون دختر پاک وبي عيب ونقص گذشته نيست.



    ************************************
    باترديد پرسيدم.
    _چطورمگه؟!!
    صدام خش دار وگرفته بود.
    _حاجي شريفي بهم زنگ زد...گفت عماد اومده بود اونجا...آره؟
    از شنيدن اسمش معده م بي اراده سفت ومنقبض شد واحساس کردم دارم بالا مي يارم.فقط نگاش کردم واون زير لب زمزمه کرد.
    _آبرو ريزي که نکرد؟!...حاجي ميگفت با آقا احسان گلاويز شدن...يعني تا به اين حد عصباني بود؟
    بازم چيزي نگفتم واين اونو کلافه کرد.
    _حرف بزن گلاره...اتفاق ديگه اي هم افتاده که من ازش خبر ندارم؟
    چشمام بي اختيار پر اشک شد.
    _امير...امير.
    نمي دونم چقدر حالم وخيم بود که اونو بهت زده به طرفم کشوند ودستاشو به دور بدن لرزون و ضعيفم حلقه کرد.
    _اون چي کار کرده گلاره؟!!
    فقط هق هق گريه جواب امير بود.همينم اونو عصبي کرد.
    _جواب بده...تورو جون بابا.
    _ديگه همه چي تموم شد...همه چي.
    امير به خيال اينکه رابطه ي من واون نامرد بهم خورده،نفس عميقي کشيد وحلقه ي دستشو شل کرد.
    _خب خدارو شکر...ترسيدم،چرا اونجوري گفتي؟...همون بهتر که اين قضيه با دعوا تموم شد.ديگه نمي تونه هيچ ادعايي داشته باشه.
    جواب نتيجه گيري امير يه پوزخند نا اميد کننده بود که من به سختي رو لبم مهارش کردم.ياد رفتار زشت حيوانيش وبلايي که به سرم آورده بودافتادم.بايد اعتراف مي کردم اين رابطه ي لعنتي تموم شده نيست.اين منم که تموم شده م.
    امير کنار رفت ودوباره دراز کشيدم.مي خواستم چشمامو ببندم وبه خواب پناه ببرم.تا ذهنم واسه يه لحظه که شده دست از اين شاخه به اون شاخه پريدن وسرزنش مداوم برداره.
    نمي دونم کي به خواب رفتم.اما با احساس حضور اون هيولاي سياه رو قفسه ي سينه م،تنگي نفس وتپش قلب وخفگي با هم بهم هجوم اوردن.
    اون داشت با چشماي ترسيده ش به من نگاه مي کرد...هر لحظه صورت زشت وناپاکش جلوتر مي اومد...اون دست وپا زدن هاي بي فايده...يه سيلي محکم توي گوشم...خراش هايي که با ناخن هام رو پوست اون هيولاي سياه ايجاد مي کردم...فرياد هاي عصبي وزجر دهنده ش...عطرگرم وشيرين اودکلنش...ريزش اشک هاي بي وقفه اي که تو لاله ي گوشم جمع مي شد...اون به من نزديک تر شد...نزديک تر شد...نزديکتر شد.
    _خدااااااا!
    با جيغ بلندي که کشيدم از خواب پريدم.همه جا تاريک بود وچراغ اتاق امير روشن.
    در اتاقش با شدت باز شد واون وحشت زده به طرفم دويد.
    _گلاره؟!
    گوشم هنوزداشت سوت مي کشيد واشکام جاري بود.
    _حالت خوبه؟!
    سوال بي معني اي بود.
    _نه.
    _داشتي کابوس مي ديدي؟!
    فقط سرتکان دادم.از جاش بلند شد وبه طرف آشپزخونه رفت.
    با يه ليوان آب برگشت.
    _بخور...حالتو بهتر ميکنه.
    به زحمت يه جرعه ازش خوردم وخودموکنار کشيدم.
    _ساعت چنده؟
    بازم يه سوال بي معني ديگه.اينبار از طرف من... فقط همين به زبونم اومد.
    _فکر کنم حدوداي ده،ده ونيم شب باشه...ديدم اينجا خوابت برده دلم نيومد بيدارت کنم.واسه همين تنهايي شام خوردم...چيزي ميل داري برات بيارم؟
    سرتکان دادم.
    _ميل ندارم.
    _چند دقيقه پيش بابا زنگ زده بود.انشالله پس فردا صبح راه مي افتن و مي يان...حالتو پرسيد.گفتم خسته بودي وخوابيدي.
    تصور چهره ي مامان وبابا بعد دونستن بلايي که به سرم اومده بغض رو دوباره مهمون گلوم کرد وچشمامو باروني.اونا چطورمي تونستن اين لکه ي ننگِ رو سرنوشت دخترشونو تحمل کنن؟
    _باور کن هيچي از دعواي عماد وحاجي شريفي وپسرش نگفتم.نگران نباش.
    خيال مي کردم دليل گريه م مطلع شدن بابا اينا از دعواي بعد از ظهره...اي کاش واقعاً فقط همين بود.
    تموم تنم وبه خصوص سرم درد مي کرد.دوطرف گيجگاهمو گرفتم وفشار دادم.
    _آخ خ خ.
    _سرت درد مي کنه؟
    _مي شه برام يه مسکن بياري؟
    بي هدف از جاش بلند شد وبعد چند دقيقه برگشت.
    _هرچي گشتم پيدا نکردم.احتمالاً تموم کرديم...برم از داروخونه بگيرم؟
    سريع واکنش نشون دادم.
    _نه نمي خواد...خودش خوب ميشه.
    _اگه به خاطر شب ودير وقت بودن مي گي...
    حرفشو با يه لحن عصبي وتند قطع کردم.
    _گفتم که نه.
  7. #7
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    امير خودشو عقب کشيد.
    _باشه هرطور راحتي...فقط برو سر جات بخواب.شبت به خير.
    از جاش بلند شد.نگام ناخواسته به در بسته ي اتاقم خورد وتصور اون اتفاق ناگوار باعث شد صدام بي اختيار بلند شه.
    _امير؟!
    برگشت وبا تعجب نگام کرد.
    از سر شرمندگي نگاهمو ازش دزديدم.وبه مشت هاي گره خورده م دوختم.
    _مي شه امشب تو اتاقت بخوابم؟
    با کمي مکث گفت:آره بيا.
    دنبالش راه افتادم.اون يه جا کنار تختش رو زمين پهن کرد.
    _من اينجا مي خوابم.تو هم رو تختم بخواب.
    نگام به تخت وملحفه ي سفيدش افتاد...بي اختيار تنم لرزيد.
    _نه من روي زمين مي خوابم.
    اصراري نکرد وگذاشت راحت باشم.تو جام دراز کشيدم ودست امير از بالاي تخت به سمتم دراز شد.
    _شايد خيال کني زده به سرم.اما ميخوام مثل بچه گي هام که شبا مي ترسيدم،دستمو بگيري...باشه آبجي گلاره؟
    اشک بي موقع چهره ي مهربون وبادرک وشعور داداش کوچولومو جلو چشام محو کرد.دستاي مردونه شو گرفتم و نوک انگشتاشو بي اختيار بوسيدم.
    ياد امير پنج،شش ساله واون کابوس هاي کودکانه ش افتادم.وقتي منو مجبور مي کرد شب هاي زيادي رو اينجوري تو اتاقش سر کنم ودستاشو بگيرم تا نترسه.وحالا اون داشت با اين خواسته ي عجيب کاري مي کرد من نترسم.
    تموم طول شب بيدار موندم و نا خواسته بارها وبارها اون صحنه ي وحشتناک رو جلو چشام مرور کردم.داشتم ديوونه مي شدم.
    نمي دونم ساعت چند بود که ديگه تحملم تموم شد.از جام بلند شدم وبه طرف حموم رفتم.بازم يه دوش آب داغ وديدن پوستم که از شدت حرارت وتلاش هاي بي امانم واسه پاک شدنش سرخ وملتهب بود.
    ازحموم که بيرون اومدم،صداي اذان صبح ته دلمو خالي کرد.من واسه نجات از اين کابوس به چه چيز هاي واهي وخيالي اي دست مي انداختم.در حاليکه تسکين دهنده وآرامش بخش واقعيم چيز ديگه اي بود.
    نمازمو که سلام دادم،قلبم کمي آروم شده بود.بي اختيار دست دراز کردم وقرآن رو از کنار جانمازم برداشتم.
    نفس عميقي کشيدم وصفحه اي رو باز کردم.نگام رو آيه ي زيبايي خشک شد.

    (وجَعَلنابَعضَکم لٍبَعضٍ فِتنةً اَتَصبِرُونَ وَ کانَ ربُّکَ بَصيرًا)*سوره ي فرقان آيه ي 20*
    ما بعضي از شما بندگان را سبب آزمايش بعضي ديگر مي گردانيم.که آيا صبر در طاعت خدا خواهيد کرد؟وپروردگارتو(به احوال واعمال همه ي خلق)آگاهست.

    قلبم از خوندنش فشرده شد.وعرق سردي پشت لبم نشست.چقدر دقيق وپر از معني بود.چشمه ي اشکم دوباره جوشيد.وقطرات داغش پوست نازک دور چشممو سوزوند.اما مهم نبود. خدا با همين يه جمله دلداريم داده بود.
    حوالي ساعت ده صبح بود که گوشيم زنگ خورد.اون بود...دوست نداشتم ديگه اسمشو به زبون بيارم.اون وپدرش باهام کاري کردن که حالا نفرت هم جزئي از احساسات جدانشدني قلبم شده بود ولوح وجوديم،ديگه سفيد نبود.
    يه پيامک بلافاصله اومد.(بايد باهات حرف بزنم)
    هيچ حرفي وجود نداشت.با خشم پيامشو پاک کردم.گوشيم دوباره زنگ خورد مي خواستم خاموشش کنم که نگام به شماره ي بابا افتاد.نفس عميقي کشيدم وسعي کردم بغض نکنم.بلاخره که بايد مي فهميدن.بذار يه روز کمتر زجر بکشن.
    مامان پشت خط بود...حالش زياد خوب به نظر نمي رسيد...مسموم شده بود...گفت خواب بد ديده...تو خوابش من داشتم يه خوشه انگور مي خوردم...گفت انگور غمه.حسابي مواظب خودم وامير باشم...نگفتم خوابت تعبير شده مامان...ديگه نگران نباش...نگفتم غمت نباشه...گلاره ت همين ديروز پرپر شده.
    به محض قطع شدن تماس مامان صفحه ي گوشيم دوباره روشن وخاموش شد.پيامک داشتم.
    (مي دونم نمي خواي منو ببيني.به خدا از ديروز تا حالا عذاب وجدان يه لحظه راحتم نذاشته.بذار باهات حرف بزنم.)
    بلافاصله يه پيام ديگه رسيد.
    (من لايق بخشيدن نيستم.فقط بذار پاي اشتباهم بمونم واين آبروي ريخته رو يه جوري جمعش کنم)
    پوزخندي زدم وزير لب گفتم:حس جوونمرديتو واسه خودت نگه دار نامرد.

    *******************************

    ديگه پيامي نفرستاد ومن موندم وکلي احساس متضاد که يه لحظه راحتم نمي گذاشت.حالا ديگه ترس هم به احساس گناه وخشم وشرم که باهاش درگير بودم اضافه شده بود.
    ترس از اينکه خبر اين بي آبرويي تو کل شهر بپيچه وهمه منو بادست نشون بدن و توگوش هم پچ پچ کنن.
    ترس از اينکه آبرو وحيثيت خونواده مو نا خواسته به باد بدم.وديگه نتونم سرمو جلوي کسي بلند کنم.چون هرچقدر هم که تو اين قضيه ثابت مي شد من بي گناهم باز احساس مقصر بودن مي کردم.من نبايد تا به اين حد حماقت به خرج مي دادم.
    ناخن هامو با خشم کف دستم فرو کردم.دلم مي خواست خودمو بزنم.مني که هميشه خيلي راحت از خطاي ديگرون مي گذاشتم.حالا نمي تونستم خودمو به خاطر اين اشتباه ببخشم.
    بي اختيار قدم هام به طرف اتاق خوابم کشيده شد.انگار همه چيز واسه عذاب دادنم محيا بود.درو با دستاي لرزونم باز کردم.وتو چارچوبش به اتاق نورگير وروشنم خيره شدم.
    چشمام از اون تخت لعنتي گريزون بود.اما هنوز صداي فريادهاي عماد وجيغ التماس هاي خودم به گوش مي رسيد.نگام به شي براقي که کنار پايه ي ميز مطالعه رو زمين افتاده بود دوخته شد.
    بي اختيار سر خوردم و وچهار زانو نشستم.دکمه ي صدفي رنگ مانتوم داشت از دور بهم پوزخند مي زد.درد ناخواسته اي به قلبم تحميل شد ومن تو خودم مچاله شدم.بغض بازم رو گلوم سنگيني کرد.اما ذهن سخت گير وعصبانيم اشکامو پس زد.ديگه ريختنشون بعد از اين بي فايده بود.بايد همه ي تلاشمو مي کردم که بتونم رو پاهام بايستم? تا به دوش کشيدن بار سنگين اين حادثه ي دردناک در توانم باشه.
    صداي زنگ در باعث شد.تکان شديدي بخورم همه ي اون اعتماد به نفسي که در خودم ذره ذره جمع کرده بودم يک جا از بين بره.اين ترس ناغافل هم حاصل گوش به زنگي ونبود تمرکز ذهنيم بود که همين ديروز بهم تحميل شد.
    امير از اتاقش بيرون اومد وبا ديدن رنگ وروي پريده م با ترديد گفت:نترس فکر کنم دوستم پويان باشه!
    به طرف در هال رفت.
    ـمي خواد باشگاه ثبت نام کنه.
    نگاه گذرايي به ساعتم انداختم.
    ـالآن بايد بري؟!
    ـباشگاه؟!
    سرتکان دادم.با کمي مکث گفت:نه پويان خودش ميره.من فقط آدرس وشرايط ثبت نام رو بهش مي گم.
    نفسي از سر راحتي خيال کشيدم وبه زحمت از جام بلند شدم.بدون اينکه نگاه دوباره اي به اتاق بندازم درشو بستم.دوست نداشتم باديدن اونجا همه چيزو دوباره به خاطر بيارم.هرچند اين کارمم بي فايده بود.تموم اون لحظات وحشتناک مدام تو ذهنم تکرار مي شد. ومن با در ماندگي مجبور به تحملش بودم.
    واسه خلاص شدن از اين وضعيت به آشپزخونه پناه بردم تا با انجام کاري ذهنمو مشغول کنم که دوباره درگير اتفاقات بيست وچهار ساعت گذشته نشه.
    امير واسه ناهار آبگوشت بار گذاشته بود.يه نگاهي بهش انداختم تا چيزي کم وکسر نداشته باشه.طبق معمول کارش بي عيب ونقص بود.واين به اون روحيه ي خودساخته ش که سعي مي کرد هميشه درست عمل کنه مربوط مي شد.و يه جورايي تحسين بر انگيز بود.به طوريکه گاهي فراموش مي کردم اون ازم هشت سالي کوچيکتره.


    ـچه حرفي؟...برو بيرون ببينم.
    بي اراده دست از کار کشيدم.اين صداي امير نبود؟!...داره با کي بحث مي کنه؟...پويان يا...
    از چيزي که به ذهنم رسيد وحشت زده قدم تند کردم تا خودمو دم در برسونم.من نبايد مي گذاشتم امير از اون قضيه چيزي مي فهميد.
    با ديدن چهره ي مردد وناراحت اون سر جام ميخکوب شدم.ديدنش اونم وقتي فقط يه روز از اين حادثه وحشتناک مي گذشت واسه م قابل هضم نبود.اما ديگه نمي خواستم بهش اجازه بدم خورد شدنمو ببينه.
    حسي بهم مي گفت بايد يه امروز ويه اين لحظه رو همون گلاره ي هميشگي باشم.مطمئن ،قوي وبدون ترديد.

    ****************************
    نگاش که بهم افتاد دست از التماس کردن به امير برداشت.
    ـگلاره تورو خدا بذار با هم حرف بزنيم.
    از قسمي که به زبون آورد نا خواسته چشمامو بستم.(تو روخدا؟!!)...واقعا اين موجود حقير خدا رو قبول داشت؟!...من که شک داشتم.
    اما بايد باهاش حرف مي زدم.نه براي درست کردن اين وضع براي گفتن چيزايي که رو دلم سنگيني مي کرد. واون حقش بود که بشنوه.
    ـامير مي ري برام يه برگ مسکّن بخري؟...سرم خيلي درد مي کنه.
    نگام به پويان بود که با تعجب به ما سه نفر خيره بود.
    امير اعتراض کرد.
    ـنمي خوام تنهات بذارم.
    با التماس بهش زل زدم.دوست نداشتم اون دوتا پسر بچه شاهدصحبت ما باشن.
    _خواهش ميکنم برو اما زود برگرد باشه؟
    با اکراه سرتکان داد ويه نگاه تهديد آميز به عماد انداخت. وهمراه پويان از خونه بيرون رفت.
    _مي تونم بيام تو؟
    حتي اون لحن خواهشي سوالش نفرت برانگيز بود.به زحمت زير لب زمزمه کردم.
    _نه همينجا حرفاتو بزن.
    کمي اين پا واون پا کرد.
    _واقعا نمي دونم بابت رفتار ديروزم چي بايد بگم؟...فقط اينکه هرگز نمي خواستم اينجوري بشه.
    _اما شد.
    از لحن قاطع ومحکم صدام حتي خودمم تعجب کردم.
    نگاهشو ازم دزديد وزير لب گفت:دست خودم نبود...باور کن.
    _چيو باور کنم؟اينکه تو واسه تحميل حس قدرت طلبيت ورسيدن به خواسته ي نا به جات حاضر شدي تن به اين رذالت بدي ودر ظاهر دختر بودنم ودر اصل همه ي شور وشوق زندگيمو ازم بگيري؟...راه نفس کشيدنمو ببندي؟...اميد وآرزوهامو بدزدي؟...به خوش خياليم بخندي؟
    با بغض ناليد.
    _گلاره من نمي خواستم....
    حرفشو با تحکم قطع کردم.
    _ديگه اسم منو به زبونت نيار.گلاره مرد...تو همين ديروز با دستاي خودت چالش کردي.
    _بذار جبران کنم.
    دستام از شدت خشم وعصبانيت مي لرزيد.ونيش اشک به چشمام دويده بود.
    _چيو؟...با چي مي شه اين لکه ي ننگ رو پاک کرد وريشه ي سرطاني اين خاطره رو تو ذهنم سوزوند؟...با چي؟
    سرشو پايين انداخت وهمينم منو واسه ادامه ي حرفام جسورتر کرد.
    _جواب رد شنيدن از من اونقدر برات سنگين بود که خواستي همچين معامله اي رو باهام بکني؟...منو در حد خودت نمي دونستي نه ؟...پيش خودت گفتي گلاره بايد از خداش باشه بهم جواب مثبت بده.کي بهتر از من؟...پسر حاجي مقدم پناه ،تاجر فرش.
    بي توجه به طعنه هام بازم با التماس گفت:بذار جبران کنم.
    صدامو کمي بالا بردم.
    ـچطوري؟...با خوندن يه عقد دائم ورفتن اسمت تو شناسنامه م؟...به خيال خودت مي خواي جوونمردي کني؟
    _دارم زير بار اين عذاب وجدان لعنتي خورد مي شم.نذار اينجوري جواب پس بدم.
    از روي تاسف سرتکان دادم.
    _اونقدر خودخواهي که حتي تو اين تصميمت هم به خودت فکر مي کني.خيال کردي اگه يه بله از من بگيري ديگه حله؟...مي خواي بار عذاب وجدانو از رو شونه ت برداري، اما غافلي از اينکه بار عذابي که تو رو دلم گذاشتي با اين جواب بله سنگين تر مي شه بي انصاف.
    با نااميدي نگام کرد.
    _ميگي چکار کنم؟مگه جز با رسمي کردن اين قضيه ميشه اين اشتباهو پوشوند؟
    پوزخندي عصبي زدم وبه چهره ي حقيرش خيره شدم.
    _پس ميخواي اين اشتباهم ،به جاي جبران يه جورايي بپوشوني...البته اين اصلا از پسر حاجي مقدم پناه بعيد نيست.هرچي باشه خون اون تو رگ هاي تو جريان داره.همين که در دهن مردمو ببندي کافيه.اون گلاره ي بدبختم به درک با يه عقد رسمي ميشه سرش شيره ماليد مگه نه؟
    انگشت تهديدمو به سمتش گرفتم و بهش فرصت ندادم از خودش دفاع کنه.
    ـکور خوندي پسره حاجي...داغ اين بله رو به دلت ميذارم...گلاره نيستم اگه با تموم زجرهايي که کشيدم سرمو بالا نگيرم وبه توئه بي وجدان با اين لکه ي ننگي که روم گذاشتي جواب ردندم.فکر کردي حالا که خرت از پل گذشته رام خسته ي بي جاي تو ميشم؟...اصلا مگه تو کي هستي؟هيچ پيش خودت خيال کردي چرا از اون اولت بهت جواب مثبت ندادم؟
    کمي مکث کردم تا تاثير حرفامو تو نگاش بخونم.با بهت نگام ميکرد.انگار انتظار نداشت اينجوري جلوش وايسم وزير بار خواسته ش نرم.


    ****************************

    لبم از بيان تحقير کننده ي حرفام بي اختيار جمع شده بود.انگار که بخوام اون حرفاي مونده رو دلمو مثل آب دهان به بيرون پرت کنم.
    _چون تورو در حد خودم نمي ديدم...يه جورايي لقمه ي بزرگتر از دهنت بودم.حالام هستم.حتي با وجود بلايي که سرم آوردي.
    _پس نمي خواي باهام ازدواج کني؟!
    بي اختيار عصباني شدم.
    _يعني واقعا اينقدر زودباور وساده لوحي؟فکر کردي بعد اين بلايي که سرم آوردي به همين راحتي کوتاه ميام؟...نکنه واسه همينم خواستي همچين معامله اي باهام بکني؟
    _خواهش ميکنم اين حرفو نزن گلاره.
    اون نگاه مظلومانه ش نمي تونست قلبمو نرم کنه.با نفرت گفتم:چندبار بگم اسم منو به زبونت نيار نامرد.
    اين توهين ناخواسته م اونو عصباني کرد.
    _باشه حالا که اينطور ميخواي حرفي نيست.اما چطور ميتوني با اين موضوع کنار بياي وزندگي کني؟
    نيشخند تلخي رو لبم نشست.حتي حالا هم که بايد يه جورايي جلوم کوتاه مي اومد باز نيش وکنايه هاش به راه بود.
    _زندگي؟!!...چقدر زود فراموش کردي.من همين ديروز مردم يادت رفته؟توراه نفس کشيدنمو بستي.
    بي اختيار صداش بالا رفت.
    _با اين سرکوفت زدن ها به جايي نمي رسي.اجازه بده يه جوري اين قضيه رو حل کنم.نذار به خاطر کار احمقانه ي من تورو متهم کنن واسمت همه جا بد در بره.
    با اينکه ته دلم از حرفاش يه جورايي خالي شده بوداما نگام بازم مطمئن وبدون ترديد بود.
    _من که گناهي مرتکب نشدم.پس سرمو بالا ميگيرم...هيچ وقت هم مثل تو وامثال تو با حرف مردم زندگي نکردم.مهم اينه پيش خودم وخداي خودم بي گناه باشم.
    با درماندگي دستي به موهايش کشيد و تو چشمام زل زد.
    _يعني حرف آخرت همينه؟
    سرتکان دادم.
    _نه...هنوز يه چيز ديگه مونده.بهتره ديگه نه اسمي ازت بشنوم ونه ببينمت.
    احساس کردم چشماش خيس شد.
    _ميدوني که برام گذشتن ازت چقدر سخته.اما نميخوام ديگه به زور تورو مجبور به کاري کنم...يعني ديگه هيچ راه برگشتي وجود نداره؟
    سوالش مثل تيري بود که تو تاريکي پرتاب شد.اما واسه من جوابش مثل روز روشن بود.
    _تو بهم تجاوز کردي اينو هيچ محرميتي نمي تونه پاک کنه.پس هيچ برگشتي...
    باز شدن درنيمه باز حياط با جوابي که دادم يکي شد.امير با چهره اي بهت زده تو چارچوب در به من خيره بود.


    ********************************
    _ببين امير...
    مي خواستم يه جورايي حرفامو انکار کنم.اما اون دستشو جلوم گرفت ومانع از حرف زدنم شد.
    _توضيح نمي خوام گلاره...همه حرفاتونو همين جا پشت در شنيدم... به جاي اينکه زيرش بزني بگو اين نامرد چه بلايي سرت آورده؟
    نيش اشک به چشمام دويد.وبغض سنگين رو گلوم ،نذاشت چيزي بگم.با انزجار نگاه کوتاهي به عماد انداختم وسرمو به سمت ديگه اي گرفتم.همين عکس العمل مختصر من گويا تر از هر حرف ديگه اي بود وبراي اميري که هنوز ناباور ومات نگاهمون مي کرد،بهترين جواب.
    بي حال روي سکوي کنار ديوار که جاي قرار گرفتن گلدونها بود نشستم.حالا ديگه صداي داداش کوچولوم مثل قطره ي اشکي که تو چشماش جمع شده بود، مي لرزيد.
    _باهاش چيکار کردي نامرد؟
    اين سوالو از عماد پرسيد واون باشرمندگي سر به زير انداخت.
    _باور کن من نمي خواستم بهش آسيبي برسونم.
    _مي کشمت عوضي...تو به چه حقي...
    باقي حرفشو خورد وروبه من به حالت عصبي پرسيد.
    _کي؟...نکنه همين ديروز؟
    بلند شدن هق هق گريه م با گلاويز شدن اون دوتا يکي شد.عماد يه سر وگردن بلندتر ودر نتيجه قوي تر بود.اما چون خودشو تو اين قضيه مقصر مي دونست کاري نمي کرد وقدرت امير به خاطر عصباني بودنش بهش مي چربيد.
    نفسم تو سينه حبس شدو قطرات اشک چشمامو تار کرد.همه ي توانم تحليل رفته بود.قدرت اينو نداشتم که اون دوتا رو از هم جدا کنم.حالا صداي داد وفرياد اونا تا چهارتا خونه اونورترم مي رفت.
    امير يقه ي عمادرو گرفت وبه سمت خودش کشيد.وقبل از اينکه اون بتونه واکنشي نشون بده با سر تو بينيش کوبيد.
    خون با شتاب از بيني عماد فواره زد و رو لباسش ريخت.درد وگيجي موقتي که بهش تحميل شده بودباعث شد دوقدم تلو تلو خوران به عقب بره وهمينم اميرو براي حمله ي بعدي تشويق کرد.
    با جفت دست به سينه ي پهن اون نامرد کوبيد .وباعث شد رو زمين بيفته.با پا هم دوتا لگد محکم تو شکم عماد زدواونو که حالا کمي به خودش اومده بود براي پاسخ دادن به اين ضربه هاي ناگهاني ،عصبي کرد.
    پاي اميرو تو هوا گرفت وباعث افتادنش شد.وتا اون به خودش بياد تموم سنگيني بدنشو رو تن امير انداخت.
    از ترس جيغ بلندي کشيدم وبي اختيار به سمت اون دوتا دويدم.اما قبل از رسيدنم مشت محکم عماد رو صورت ظريف داداش کوچولوم پايين اومد.وقلبمو از جاش کند.
    مشتش براي بار دوم بالا رفت اما من اونو تو هوا گرفتم.
    _تورو خدا بس کنين.
    نگاه عماد با بهت بين چشماي گريون ودستاي لرزونم که مچ دستشو گرفته بود سرگردون بود.
    با کمي مکث سرتکان داد واين يعني اينکه ديگه با امير کاري نداره.وتازه اونموقع بود که من به خودم اومدم وديدم دست اونو گرفتم.
    با نفرت دو قدم عقب رفتم وبه حالت وسواس گونه اي کف دستمو به بلوزم کشيدم تا اون آلودگي خيالي پاک بشه.
    عماد با ناباوري نگام مي کرد.اما امير که به خودش اومده بود اونو پس زد.ونفس نفس زنان از جاش پا شد.تو چشماش مي ديدم که به همين آسوني کوتاه بيا نيست وهمينم منو مي ترسوند.
    اون نامرد هم از جاش بلند شد.و دوباره گلاويز شدن.اما اينبار عماد ديگه از خودش حتي دفاعي هم نمي کرد.داد وفرياد هاي منم امير رو آروم نکرد.تا به خودم بجنبم،چيزي که نبايد اتفاق مي افتاد،افتاد.
    امير با کتفش محکم به شکم عماد کوبيد وبه عقب پرتش کرد.اونم نتونست تعادلشو حفظ کنه و بي اختيار دستش به عروس خانوم،شمعدوني سفيدم خورد واونو به زمين انداخت.صداي شکستن گلدون سفاليش با شکستن سر عماد که به لبه ي سکو برخورد کرده بود، يکي شد.
    بي اراده شروع به جيغ کشيدن کردم و نگامو به خون غليظي که زير سرش جريان داشت،دوختم.چشماي بي حرکت ومات عماد هم به من خيره بود.


    ****************************
    امير با ناباوري دو قدم به طرفش برداشت وجلو پاش زانو زد وبا بهت بهش زل زد.انگار باور نداشت همچين خشونتي از اون سر زده باشه.
    حالا ديگه جيغ هام تبديل شده بود به ناله هاي خفه اي که تو همهمه ي هجو جمعيت به حياط کوچيک خونه مون گم مي شد.
    اين ميون تنها صدايي که به گوشم آشنا مي اومد وتا حدودي توجهمو به خودش جلب مي کرد فرياد هاي وحشت زده ي آقاي نصر بود که شونه هاي اميرو تکان مي داد ومدام مي پرسيد.
    _تو چيکار کردي امير؟!!
    نگاهم باز به جسم نيمه جون عماد خيره شد...گفتم نيمه جون چون چند دقيقه قبل يه آقايي مچ دستشو گرفت وضربان ضعيف نبضشو لمس کرد وبهمون اميدواري داد هنوز زنده ست.
    صداي آژير آمبولانس ومتفرق شدن جمعيت براي امداد رساني راحت تر،منو به خودم آورد.نمي تونستم اونجا بشينم ومثل يه آدم بي دست وپا به اوضاع بهم ريخته ي دور وبرم خيره شم.بهتر بود يکم بيشتر اون گلاره ي هميشگي مي بودم...نبايد دست دست مي کردم تا عماد بميره...تا اميرم دستش به خون آلوده بشه.
    نفهميدم کي چادرمو سر کردم واون همه جمعيتو از خونه بيرون فرستادم.با التماس از آقاي نصر خواستم اميرو که هنوز تو شوک بود از جاش بلند کنه ومارو به بيمارستاني که قرار بود عماد با آمبولانس بهش منتقل شه برسونه.
    تو کل راه مدام ذهنمو از اتفاقات ساعت قبل پرت مي کردم تا درست فکر کنم وبهترين تصميم رو بگيرم.بايد به همه چي فکر مي کردم.حتي به مرگ عماد.بدترين اتفاقي که مي تونست رخ بده ومن بايد پاسوزش مي شدم نه امير شونزده ساله.
    بي اختيار رو به آقاي نصر کردم وگفتم:اين من بودم که اونو هل دادم.باشه آقاي نصر؟...من واون جوون قرار بود باهم ازدواج کنيم که به دلايلي نشد من جواب رد دادم اون نپذيرفت وباهامون درگير شد ودر نهايت من اين بلارو سرش آوردم...هرچي که پيش بياد نمي خوام پاي امير گير باشه.اون تو اين قضيه کاملا بي گناهه.
    مرد بيچاره با ناباوري گفت:اما من...جمعيت ديدن...سوال کردم.
    نمي تونست چيزي که تو ذهنشه در قالب يه جمله جمع و جور کنه.
    با ناراحتي نگاش کردم.اون بايد قبول مي کرد.امير واسه به دوش کشيدن بار اين مجازات هنوز خيلي جوون بود.
    يه جورايي تو قضاوت وتصميم گيريم بي رحم شده بودم.با اينکه به هيچ عنوان نمي خواستم عماد بميره اما قبل از هر چيزي به مرگ اون وپيامدهاي بدي که مي تونست واسه خونواده م داشته باشه فکر مي کردم.
    من که همه چيزمو با خته بودم.اين يکي هم روش.نبايد ميذاشتم به مامان وبابا و داداش کوچولوم آسيبي برسه.
    صداي آقاي نصر منو به زمان حال برگردوند.
    _همه شاهد بودن...اونا فهميدن که امير اون جوونو هل داد.
    با درماندگي نفسمو فوت کردم.
    _اما اين فقط شما بودين که اون صحنه رو ديدين.
    امير زير لب داشت با خودش زمزمه مي کرد وبي توجه به ما با بهت به روبرو ش خيره بود.
    آقاي نصر در جوابم گفت:دعا کنين چيزيش نشده باشه.
    با نااميدي سر تکان دادم وگوشه ي چادرمو چنگ زدم وبا استرس به مسيري که ازش مي گذشتيم خيره شدم.
    به شهرم نگاه کردم...به کاشاني که تا چند روز پيش برام همه ي دنيا بود وحالا اونقدر کوچيک که توش نفسم بالا نمي اومد.
    داشتم به اين فکر مي کردم که تا چند روزه ديگه شايد حتي نتونم سرمو ميون مردمش بالا بگيرم. وبا لبخند به آسمون آبيش خيره شم.وبراي ياکريم ها دونه بپاشم...
    خيلي زود قافيه رو باخته بودم واز اون گلاره ي هميشگي فقط يه پوسته ي خشک وغير قابل انعطاف باقي مونده بود.

    **************************

    آقاي نصر جلوي بيمارستان نگه داشت ومن سريع پياده شدم.سراسيمه به سمت در ورودي دويدم.به محض ورودم نفس نفس زنان مشخصات عماد رو به متصدي بخش اطلاعات دادم واونم منو به اورژانس راهنمايي کرد.
    منتظر موندم تا آقاي نصر وامير هم برسن.با اومدنشون دلم براي روبروشدن با هر اتفاقي گرم تر شد.
    دنبال آقاي نصر به اورژانس رفتيم واون بنده خدا هم با دادن مشخصات عماد منتظر شنيدن وضعيتش شد.اما پرستاري که اونجا حضور داشت جواب قانع کننده اي نداد وهمينم مارو نگران کرد.خيلي طول نکشيد اما اونقدر با استرس اين وقفه ي کوتاه و عذاب آورگذشت که طولاني به نظر رسيد.
    امير که تازه به خودش اومده بود با استرس قدم مي زد وهر از گاهي سد راه پرسنلي که با عجله قصد ورود وخروج به اون بخش رو داشتن مي شد.
    _همراه بيمار ،عماد مقدم پناه.
    هرسه با عجله خودمونو به پرستاري که صدامون زد،رسونديم.دکتر تقريبا مسني که کنارش ايستاده بود،نگاه مرددي بهمون انداخت ودر نهايت به چشماي وحشت زده ي من زل زد.
    حالا که تو اين موقعيت استرس زا و وحشتناک قرار گرفته بودم درک مي کردم که چقدر شنيدن اون خبر بد ميتونست منو با همه ي آمادگي که نسبت بهش داشتم داغون کنه.
    _متاسفانه نشد کاري زيادي انجام بديم...اون نتونست دووم بياره.
    با وحشت دستمو جلوي دهانم گذاشتم وناباورانه به در بسته ي پشت سر دکتر خيره شدم.
    شونه هاي امير شروع به لرزيدن کرد وجلوي چشماي ما به ديوار تکيه داد وسرخورد روزمين نشست.آقاي نصر به طرفش رفت تا دلداريش بده.
    بغض بدي به گلوم هجو م آورد وديدمو تار کرد.دو قدم عقب رفتم.نمي تونستم باور کنم عماد به همين آسوني مرده باشه.قبول اين وضعيت برام خيلي سخت بود.اون تا چند ساعت قبل داشت بهم التماس مي کرد بذارم جبران کنه وحالا من به بدترين شکل ممکن گذاشتم اين خطا جبران شه.
    آقاي نصر مي خواست اميرو آروم کنه.اما بي فايده بود.هضم اين قضيه براي اون که تا به اين سن قدمي به اشتباه برنداشته بود غير ممکن به نظر مي رسيد.
    بي پناه ودرمانده به مسير رفتن اون پرستار ودکتري که اين خبر بد رو بهمون داده بودن خيره شدم.
    نمي دونم دقيقا چقدر گذشت که در دوباره باز شد واينبار جسم بي جون عماد رو از اونجا بيرون آوردن تا به سردخونه منتقل کنن.
    با ديدنش قلبم انگار از کار افتاد وجريان هوا تو ريه م مسدود شد.بي اراده بازم يک قدم عقب رفتم وبه ديوار تکيه دادم.باور اينکه عماد ديگه نفس نمي کشه...ديگه از نداشتنم گله اي نداره...ديگه قرار نيست چيزيو جبران کنه...قرار نيست اين لکه ي ننگ رو به زور از روم پاک کنه...وقرار نيست ديگه باشه ،سخت بود...خيلي سخت بود.
    اشک دوباره تو چشمام حلقه زد.سرمو پايين انداختم وصورتمو تو چادر مشکيم پنهون کردم وزار زدم.
    نه براي خودم وعذابي که ناخواسته گريبانمو گرفته بود.نه براي اميري که زندگيش دستخوش يه ابراز خشونت عجولانه شده بود ونه حتي براي عماد.
    من براي وجود انسانيش که زير بار سنگيني گناهي که به دوش مي کشيد،ناکام از اين دنيا رفته بود گريه مي کردم.
    ميون هق هقم نفس عميقي کشيدم وبه خاطرات تلخ وشيرين کوتاهي که با هم داشتيم پناه بردم.اون بهم بدي کرد اما بد نبود...مي خواست عشقشو بهم ثابت کنه،راهشو بلد نبود...روم دست بلند کرد،چون مي ترسيد واون بلارو سرم آورد چون مي خواست منو مجبور به قبول نقشش تو زندگيم کنه.
    شايد اين دليل تراشي ها بعد رفتنش ديگه بي معني بود ونمي تونست نگاه منو نسبت به اشتباهاتش تغيير بده اما شايد نسبت به خودش تغيير مي داد.يه جورايي نوش داروي بعد مرگ سهراب بود.
    امير با ديدن جسد عماد از جاش بلند شد ودست آقاي نصرو که رو شونه ش قرار داشت پس زد.يه نگاه گذرا به من انداخت وسرشو با ناباوري تکان داد وبه سمت خروجي دويد.
    آقاي نصر با ناباوري زير لب زمزمه کرد.
    _نکنه مي خواد فرار کنه؟!
    اشکامو با آستين مانتوم پاک کردم وبا التماس گفتم:تورو خدا برين دنبالش.نذارين يه بلايي سر خودش بياره...بهش بگين لازم نيست فرار کنه.من همه چيزو گردن مي گيرم.
    اون بنده خدا به ناچار سر تکان داد وبا عجله به سمتي که امير دويده بود رفت.
    با ناتواني رو صندلي اي که تو تير رس نگام قرار داشت نشستم وبه سرنوشتي که در انتظارم بود فکر کردم...به حکمي که تاوان اين اشتباه بود...به دل سوخته واشک هاي بي تابانه ي مادر عماد...حتي به حاجي مقدم پناه که همه ي اميد وآرزوهاش با مرگ عماد نقش بر آب شده بود...به مامان وبابام که بايد براي اين اتفاق ،آبروي چندين وچند ساله شونو به حراج ميذاشتن...وبه امير که چطور زير بار عذاب وجدان دووم مي آورد.
    _گلاره خانوم.
    سرمو بلند کردم.آقاي نصر بود که منومخاطب قرار داد.
    -چي شد؟!
    اينو با ترديد پرسيدم.کلافه دستي به موهاي جوگندميش کشيد وبا کمي مکث جواب داد.
    _تو حياط بيمارستان پيداش کردم.داشت گريه مي کرد اما آروم شده بود.گفت مي خواد خودشو معرفي کنه...
    وحشتزده از جام بلند شدم.
    _چيکار کنه؟!!
    آقاي نصر نگاهشو ازم دزديد.
    _مي خواست بره کلانتري...يعني تا الان رفته.
    دستمو رو سرم گذاشتم وبا بهت ناليدم.
    _واي امير...چرا گذاشتين بره؟مگه نگفتم بهش بگين همه چيزو من گردن مي گيرم.
    _گفتم اما قبول نکرد...مي گفت اين خطاي اونه.خودشم بايد جوابگو باشه.
    اشک تو چشمام دوباره حلقه زد.
    _چرا جلوشو نگرفتين؟
    با شرمندگي سرشو پايين انداخت.
    _خواستم بگيرم اما...به جون بي بي قسمم داد کاري بهش نداشته باشم وبذارم بره...گفت بهتون بگم بذارين اين قضيه بي سر وصدا تموم شه.
    حرفي که زده بود شايد براي آقاي نصر يه جورايي بي معني مي اومد اما براي من که مي دونستم چه نيتي پشت اين درخواسته وچه بار سنگيني رو شونه هام ميذاره معني داشت.
    اون مي خواست منو از زخم زبون ونيش وکنايه وانگشت اتهامي که قرار بود به سمتم نشانه بره در امان نگه داره...مي خواست بلايي که عماد به سرم آورد واسه هميشه يه راز سر به مهر باقي بمونه...داداش کوچولوم مي خواست بزرگوارنه قدم برداره وهمه ي زندگيشو فدا کنه که چي؟نجابت وآبروي خواهرش حفظ شه...اميرم مي خواست برادري رو در حق من سياه بخت تموم کنه.
    فکرم اصلا کار نمي کرد اما من بايد کاري مي کردم.گوشيمو تو دستم گرفتم و شماره هايي که مي تونستم باهاشون تماس بگيرم تو ذهنم مرور کردم.
    تنها داييم،سه سال پيش فوت کرده بود ومن نمي تونستم از زن دايي وپسراش انتظار زيادي داشته باشم.عمو يونس وعمه هامم که جاي خودشو داشتن.به مامان وبابامم نمي شد اينجوري خبر بدم.
    ياد حاجي شريفي افتادم بي اختيار شماره شو گرفتم وبه آقاي نصر دادم تا همه چيزو توضيح بده.تو خودم ديگه انرژي وتواني براي بازگويي اتفاقي که افتاده بود نداشتم.
    حاجي بلافاصله بعد شنيدن ماجرا همراه آقا احسان اومد دنبالم وبعد هماهنگي هايي که با مديريت بيمارستان ونيروي انتظامي شد من از اونجا بيرون اومدم.
    متاسفانه امير خودشو معرفي کرده بود واين يعني اينکه ديگه کاري از دستم بر نمي اومد.چرا که شاهد زيادي واسه ادعاي اون وجود داشت.يکيش هم خود آقاي نصر بود که به خاطر قولي که به امير داد زير بار خواسته ي من نرفت.
    واي اون شب برام از شب اول قبر هم عذاب آور تر بود.حاجي شريفي منو به خونه ي خودشون برد.چون تا اونموقع خونواده ي عماد از ماجرا باخبر شده بودن ويه جورايي نادرست وخطرناک بود اگه من تو خونه خودمون تنهامي موندم.
    خانوم شريفي با محبت بغلم کرد وکلي پاي حرف ودرد ودلم اشک ريخت.مدام مي گفت همه چي درست ميشه اما من خودم خيلي خوب حس مي کردم که ديگه هيچي مثل سابق نمي شه.ديگه امير،امير نمي شه...ديگه عماد برنمي گرده...ديگه من ،گلاره نمي شم.


    *******************************

    تو اتاق خواب کيان نشسته بوديم وحاج خانوم داشت دلداريم مي داد که ضربه ي کوتاهي به در خورد.
    بي اختيار دستم به طرف روسريم رفت و اونو جلو کشيدم.
    _بفرمايين.
    اينو حاج خانوم گفت وآقا احسان با سرفه ي کوتاهي حضورشو اعلام کرد.
    _مي تونم بيام تو؟
    خانوم شريفي لبخند دلگرم کننده اي به روم پاشيد ودر عين حال گفت:بيا تو پسرم.
    آقا احسان سربزير وارد شد.
    _حالتون خوبه؟!
    بايد خوب مي بودم؟...جوابي براش نداشتم.فقط با صدايي که از شدت گريه گرفته وخش دار به نظر مي رسيد جواب دادم.
    _ممنون.
    به نظرم اومد از اين جواب قانع نشد.چون سرشو بلند کرد وتو چشماي نامطمئن وپريشونم زل زد.مي خواست ببينه تا چه حد حالم بده.
    منم بهش پرسشگرانه زل زدم.ميخواستم بدونم اوضاع تا چه حد وخيمه.انگار مي دونست منتظر شنيدن حرفهاي تازه اي از اميرم چون بي مقدمه گفت:نشد امروز ببينمش اما فردا صبح يه قرار ملاقات حضوري باهاش دارم.نگران نباشين.همين که با پاي خودش رفته وتسليم شده براش يه پوئن مثبته...خونواده ي مقدم پناه هنوز شکايتي تنظيم نکردن.فکر ميکنم اين قضيه تا بعد مراسم کفن ودفن هم طول بکشه.
    با اين حرفش قلبم بي اختيار فشرده شد وابروهام تو هم گره خورد.صحبت درموردش براي احسان شريفي که تو تموم عمرش فقط دوبار با عماد روبرو شده بود،کار سختي به نظر نمي رسيد اما شنيدن اون حرفها براي مني که همه ي زندگيمو تو اين سه چهار روز جهنمي باخته بودم تحملش سخت بود.
    متوجه واکنش تند من شد وسريع موضوع صحبتشو عوض کرد.
    _حاجي با والدينتون تماس گرفته وسر بسته يه چيزايي گفته...اونام الان تو راهن ودارن ميان.
    با اينکه يه جورايي شنيدن اين خبر ته دلمو گرم مي کرد اما باز از روبرو شدن باهاشون احساس شرمساري مي کردم.من به بابا قول داده بودم مواظب امير باشم.
    چشمام بي اراده پر از اشک شد وديدمو تار کرد.
    آقا احسان سر به زير انداخت.
    _بهتره کمي استراحت کنين...انشالله همه چيز درست ميشه.
    با نا اميدي سر تکان دادم وبه ظاهر حرفشو قبول کردم.اون که از اتاق بيرون رفت،خانوم شريفي دستمو گرفت وبه آرومي فشرد.
    _پاشو دخترم وضو بگير ونماز بخون.واسه امير وخودت واون جوون ناکام...بذار دلت آروم بگيره.
    با ناتواني از جام بلند شدم وپشت سرش از اتاق بيرون اومدم.کيان با ديدنم بلند شد ودوقدم با ترديد به طرفم برداشت.يه لبخند غمگين رو لبم نشست وهمينم اونو واسه حرف زدن باهام مشتاق تر کرد.
    _خاله حالت خوبه؟!
    اينم مثل باباش تنها سوالي که با ديدنم به زبونش اومد همين بود.فقط سر تکان دادم وبا راهنمايي حاج خانوم در دستشويي رو باز کردم.
    بعد خوندن نماز که حسابي بهم آرامش بخشيده بود رو تخت کيان نشستم وبه چيدمان ساده وکودکانه ي اتاقش خيره شدم.
    با ضربه ي عجولانه اي که به در اتاق زد،وارد شد.
    _مي تونم بيام تو؟!
    جلوي در وايساده ومنتظر اجازه ي من بود.دستمو واسه جلو اومدنش تکان دادم واون با يه لبخند انرژي بخش به سمتم دويد و خودشو رو تخت وتو آغوش من پرت کرد.
    سرشو رو سينه م گذاشت ومن بي اختيار موهاي لخت وسياهشو نوازش کردم.ياد امير هشت سال پيش افتادم.همون موقع که با دندونهاي يک در ميون افتاده مي خنديد وبا ذوق خودشو تو آغوشم پرت مي کرد وميذاشت موهاي کوتاهشو نوازش کنم.واز خارشي که اين نوازش کف دستم ايجاد مي کرد،لذت ببرم.
    اما حالا امير کوچولوم ،تو اون سلول تنگ وتاريک ميون يه مشت آدم غريبه چيکار مي کرد؟
    اون فقط شونوزده سالش بود.مگه مي تونست بين اون آدما دووم بياره؟اميرم هنوز واسه حضور تو اون جمع، کوچيک بود.
    فکر کردن به اين موضوع بغض رو دوباره مهمون گلوم کرد وباعث شد کيان رو محکم تر تو آغوشم بگيرم وبا ياد داداش کوچولوم گريه کنم.


    *********************

    فردا صبح جلوي در کلانتري با چهره ي پريشون ودستپاچه ي مامان وبابا روبرو شدم.وديگه نتونستم خودمو کنترل کنم.ظرفيتم براي تحمل اينهمه غم ورنج تکميل بود.
    اشکام زودتر از خودم به استقبالشون رفتن.مامانو که بي حال رو جدول کنار پياده رو نشسته بود وزير لب مويه مي کرد، توبغلم گرفتم وعطر تنشو به مشام کشيدم.
    با ديدنم بي تابانه گفت:گلاره بگو چه خاکي به سرمون شده؟...اميرم چرا بايد تو بازداشت باشه؟
    با شرمندگي سرمو پايين انداختم.چي بايد مي گفتم؟...اصلا چي داشتم که بگم؟...همش تقصير من بود. چرا بايد به جام امير تاوان مي داد؟
    از جام بلند شدم.بابا جلو اومد ودستامو گرفت ومنو تو آغوش پرمحبت ومطمئنش کشيد.انگار که بخواد با اين کارش بهم اطمينان بده ديگه بار مسئوليتي رو شونه هام نيست ومي تونم بهش تکيه کنم اما...
    چقدر مي شد رو بابا با اون قلب مريض وروحيه ي افسرده وداغونش حساب باز کرد. من نمي تونستم به واسطه ي حضورش از زير بار مسئوليت شونه خالي کنم.
    نگاهمو از خط اخم بين دو ابروش که عميق تر از هميشه بود گرفتم وزير لب گفتم:منو ببخش بابا.امانت دار خوبي نبودم...نتونستم مواظب اميرت باشم.
    تکان خوردن شانه هاي بابا با هق هقم يکي شد ومامان هم با ديدن بي قراري ما به گريه افتاد.حاج خانوم به طرفش رفت تا آرومش کنه.بابا هم منو بيشتر به خودش فشرد وازم خواست صبوري به خرج بدم تا مامان هم آروم بگيره وکمتر بي تابي کنه.
    آقا احسان وحاجي شريفي وارد کلانتري شدن و همين هم مارو با اون حال خراب وادار کرد دنبالشون بريم.ظاهرا جز آقا احسان که خودشو وکيل امير معرفي کرده بود کسي حق ملاقات باهاش نداشت.
    همگي با اضطراب تو حياط کلانتري منتظرمونديم تا اون برگرده.چهره ي متفکرشو که از دور ديدم بي اختيار چند قدمي به طرفش برداشتم.با ديدنم قدم هاشو بلند تر برداشت و تو فاصله ي کمي از من ايستاد.بقيه هم خودشونو به ما رسوندن.
    بابا دستپاچه ومضطرب پرسيد.
    _چي شد آقا احسان؟
    سرشو پايين انداخت وکيف چرمشو تو دستاش جابه جا کرد.
    _فعلا قراره از بازداشت گاه به زندان منتقل شه.
    من ومامان همزمان گفتيم:زندان؟!!
    زير لب زمزمه کرد.
    _متاسفانه بله.
    _باهاش حرف زدي؟
    اينو حاجي شريفي پرسيد. واون با کمي مکث جواب داد.
    _از لحاظ روحي خيلي بهم ريخته ست.انگار هنوز از شوک اين حادثه بيرون نيومده... فقط يه مختصر از دعواشون گفت و همين...موندن ما ديگه اينجا فايده اي نداره.بهتره بريم خونه.
    حاجي شريفي هم حرف اونو تاييد کرد.اما ما قبول نکرديم.مي خواستيم قبل از انتقالش به زندان،اونو ببينيم.
    انتظارمون زياد طول نکشيد.حدود چهل وپنج دقيقه بعد اميرو دستبند به دست بيرون آوردن و مامان وبابا همينقدر فرصت داشتن که اسمشو صدا بزنن ونگاه مات وافسرده ي اونو متوجه خودشون کنن.
    با نااميدي سرتکان دادم وزير گريه زدم.حاج خانوم منو تو بغلش گرفت تا آروم بشم.کاريکه به نظر بي فايده مي اومد.
    اميرو که بردن،بابا پيشنهاد حاجي شريفي رو براي رفتن به خونه شون رد کرد و ما به ناچار راهي خونه ي خودمون شديم.
    دلم نمي خواست ديگه هرگز چشمم به اون خونه بخوره ونگام به موزائيک هاي خوني کف حياط بيفته.دوست نداشتم پامو تو اتاقم بذارم و دوباره صداي التماس وضجه هام تو گوشم بپيچه.


    ***************************

    آقا احسان مارو رسوند ورفت.تو راه ،در مورد روند قضايي اين پرونده يه سري توضيحاتي داد ودر نهايت تاکيد کرد بايد هرطور شده رضايت خونواده ي مقدم پناه رو بگيريم.
    بابا که درو باز کرد من چشمامو بي اراده بستم.واقعا آمادگيشو نداشتم با چيزي روبرو شم.واسه همين يه قدم عقب رفتم.
    مامان به طرفم برگشت.
    _اتفاقي افتاده؟!
    پاسخ دادن به سوالش برام عذاب آور بود.به سختي گفتم:نمي تونم بيام تو...بريم خونه ي آقا بهراد.
    مامان با دلسوزي دستشو گذاشت پشتمو ومنو به طرف در خونه هل داد.
    _آخرش که چي؟...بلاخره که بايد...
    حرفشو قطع کردم ودستشو پس زدم.
    _نمي تونم...نمي خوام.
    بابا خيلي جدي نگام کرد.
    _ما بايد با هم حرف بزنيم.
    به چشماي پرسشگرش خيره شدم.واقعا مي تونستم همه ي حقيقتو بهش بگم؟...اينکه زندگيمو پاي خودخواهي هاي عماد باختم وسرنوشت اميرو هم نا خواسته درگير کردم...اينکه اونقدر عرضه نداشتم از نجابت خودم وآبروي خونوادگيمون دفاع کنم.اينکه...
    _اينجا نه...خواهش مي کنم.
    مامان زودتر کوتاه اومد.
    _بريم يوسف...راستش منم الان طاقت روبرو شدن با چيزيو ندارم.
    بابا با کمي مکث سر تکان داد ودرو بست.هرسه در سکوت سنگيني که بينمون جريان داشت به طرف خونه ي بهراد رفتيم.اونجا تنها جايي بود که تو اين برهه از زمان بهم آرامش مي داد.
    اينبار من درو باز کردم وبابا با نفس عميقي که کشيد وارد شد.
    واقعا نمي دونستم بايد از کجا شروع کنم وچي بگم.ذهنم که به اتفاقات چند روز قبل پر مي کشيد نا خودآگاه زبونم قفل مي شد وجز گريه وناله هاي در گلو خفه شده وسفتي وانقباض بدنم چيزي عايدم نمي شد.به مامان بابا چي مي گفتم؟اينکه اون به من...
    _گلاره؟!
    صداي مامان باعث پاره شدن ناگهاني رشته ي افکارم شد.با نگاهش ازم مي خواست وارد خونه بشم.
    هرسه مون رو پله ها نشستيم ومن به حوض کوچيک وسط حياط زل زدم.
    _بهم زنگ زد.گفت ميخواد منو ببينه.بهش گفتم همه چي بينمون تموم شده.عصباني شد.تماس رو قطع کردم واون با دادن پيامک شروع به تهديد کرد...من وامير تصميم گرفتيم تا اومدنتون تو اين خونه بمونيم وروزها فقط امير يه سر به خونه بزنه...عماد فهميد واومد سراغم.دم در همين خونه با حاجي شريفي وپسرش درگير شد.صداشو بالا برد وبد وبيراه گفت.وقتي رفت حاجي نذاشت اينجا بمونم.برم گردوند خونه...
    آب دهانمو به سختي قورت دادم ويه نگاه نامطمئن به هردوشون انداختم.
    _فرداي اونروز اومد دم در خونه مون.امير عصباني شد.سعي کردم با عماد تنها حرف بزنم.اما امير همه ي حرفامونو شنيد ودر نهايت باهاش درگير شد واون اتفاق...اون اتفاق لعنتي...افتاد.
    سرمو پايين انداختم وبغض کردم.نگفتم...همه ي حقيقتو نگفتم...نتونستم که بگم.
    بابا از جاش بلند شد وبه سمت در حياط رفت.نگام رو قامت خميده ش مات شد.بار اين غم رو شونه هاي خسته ش سنگيني مي کرد.
    _بر ميگرديم خونه.
    قبل از اينکه مامان اعتراضي کنه از جام بلند شدم.حالا که همه ي ناگفته هارو نگفته بودم بايد تنبيه مي شدم وچنين عذابي رو تحمل مي کردم.
    اينبار که به خونه برگشتيم ديگه چشمامو نبستم وهمه ي تلاشمو کردم که دست ودلم نلرزه وقدمي که بر مي دارم از روي ترديد نباشه.فرصتي براي شکستن نبود...نه حالا که سرنوشت امير،تو دستاي حاجي مقدم پناه وخونواده ش بود...ديگه فقط به يه چيز فکر ميکردم اينکه بايد رضايتشونو هرطور شده بگيرم.
    مامان به محض ورودش به خونه وديدن اون خون هاي خشک شده ي کف حياط شروع به گريه کرد وبابا چشماشو بست.من اما يه نفس عميق کشيدم،به اون سمت رفتم وساقه وبرگ هاي پژمرده ي عروس خانوم رو از رو زمين جمع کردم تا ريشه هاي بلندشو تو آب بذارم.
    نمي دونستم واقعا اميدي به شادابي دوباره ش بود يا نه.تو اون لحظه فقط مي خواستم به خودم ثابت کنم واسه حفظ زندگي يه موجود زنده ازم کاري ساخته ست.تا اينجوري به اين باور برسم که مي تونم اميرو نجات بدم وزندگي وآينده شو بهش برگردونم.


    *********************************

    هفته ي آخر شهريور بود ويک ماه وده روزي از مرگ عماد مي گذشت.چهلمش همين ديروز بود.دور از چشم مامان وبابا و خونواده ي مقدم پناه سر خاکش رفتم.
    هنوزم که هنوزه وقتي کنار سنگ قبرش مي شينم هيچ احساسي بهم دست نمي ده.نه تنفر،نه عذاب وجدان.همه چيز به نظرم شبيه يه اتفاق مي ياد.اتفاقي که نبايدمي افتاد وحالا که افتاده بايد باهاش کنار اومد.که اي کاش مي تونستم باهاش کنار بيام.
    حالا زندگيم خلاصه شده تو مسيري که از ميدان وليعصر يا همون مدخل خودمون وبلوار مطهري ميگذره وبه زندان کاشان مي رسه.جايي که اميرو تو بند جوانانش نگه مي دارن وخودمونوم که به در وديوار بکوبيم اجازه ي ملاقات رودر رو وحضوري نميدن.اون دوسه باري هم که همديگه رو ديديم از پشت شيشه بوده.
    مدام قسمم مي ده که حرفي نزنم وسکوت کنم.نمي دونم تا کجا مي تونم رو قولي که بهش دادم بمونم.تا کي مي شه دووم بيارم وچيزي نگم.انگاري با اين سکوت دارم چوب خوش غيرتي داداش کوچولومو مي خورم.
    خونواده ي مقدم پناه ازمون شکايت کردن وپرونده در حال بررسيه.چندين وچند بار ازم بازجويي شده.منم همون حرفايي رو که به مامان وبابا تحويل دادم به اونا گفتم.
    آقا احسان وحاجي شريفي مدام پيگير کارهامون بوده وهستن.بابا يه جورايي خونه نشين شده وچشم اميدش به اون دوتاست.مامان هم درگير جواب پس دادن به سوالات وکنجکاوي اين و اونه.
    از همسايه ها که بگذريم يه مشت به اصطلاح فاميل دورمونو گرفتن که از صد پشت غريبه،غريبه ترن.
    عمو يونس بعد شنيدن ماجرا نرسيده سرزنش هاشو شروع کرد.و عمه هام که عارشون مي اومد پا تو خونه مون بذارن با تماس تلفني هرچي رسيد بارمون کردن.که چي؟...آبروي خونواده ي رحيمي رو با اين اتفاق به باد داديم واونا ديگه نمي تونن ميون اينهمه آشنا سرشونو بالا بگيرن.اين بين هم تنها چيزي که اصلا مهم نيست جون برادرزاده ي جوونشونه که در خطره.
    از خونواده ي مادريم، منظورم پسردايي ها وزنداييم هم چيزي نمي گم که بودنشون عين نبودنشونه.بي سرو صدا وبدون تاثير.
    شبا تو اتاق امير مي خوابم...البته خواب که چه عرض کنم.فقط کابوس مي بينم.اينبار به جاي عماد،اميره که هل داده ميشه وسرش به سکو مي خوره.اونم به دست من.
    نمي دونم با اين کابوس ها واون فشارهاي عصبي هر روزه وفکراي ديوونه کننده اي که تو سرمه تا کجا مي تونم مقاومت کنم واز هم نپاشم.فقط اينو مي دونم که امير به کمکم احتياج داره وحالا وقت فروپاشي نيست.
    _شما حاضرين گلاره خانوم؟
    با صداي آقا احسان به خودم اومدم.از رو صندليم بلند شدم وسرتکان دادم.باهام از قبل هماهنگ کرده بود چطور جواب سوالايي که ازم پرسيده مي شه رو بدم.
    با قدم هايي مطمئن راه اتاق آقاي مجيدي بازپرس اين پرونده رو در پيش گرفتم. اگه قرار هم بود سکوت کنم، نميذاشتم به امير آسيبي برسه.
    حاجي شريفي اين روز ها در تلاش بود با پدر عماد صحبت کنه.مي خواست هرطور شده رضايتشو بگيره.اين پيشنهاد آقا احسان بود.مي گفت بهتره از خونواده ي ما فعلاً کسي پا جلو نذاره تا داغشون تازه نشه.من که چشمم آب نمي خورد حاجي مقدم پناه به همين آسوني رضايت بده.
    ضربه ي کوتاهي به در زدم وبا اجازه اي که صادر شد،وارد اونجا شدم.اينبار باز جوييم بيست دقيقه اي بيشتر طول نکشيد.بازم همون سوال هاي تکراري و از اون تکراري تر جواب هايي که هربار بيانش بيشتر عذابم مي داد.
    صحنه ي درگيري اون دوتا...مشتي که عماد تو صورت امير کوبيد...ضربه اي که امير با کتفش به شکم عماد وارد کرد...بهم خوردن تعادلش...افتادن گلدون شمعدوني سفيدم از روي سکوي کنار ديوار...برخورد سر عماد با لبه ي سکو...خوني که تو يه چشم بهم زدن زير سرش جريان پيدا کرد...چشم هاي نيمه بازش...اون نگاه خيره و که حالا ديگه مطمئن بودم رنگ التماس داشت ...وبعد مرگ ناگهانيش.
    ازاتاق که بيرون اومدم آقا احسان مثل هميشه پرسيد.
    _چي شد؟
    _ همون سوال هاي تکراري...چيز خاصي نپرسيد.
    نفس عميقي کشيد ومتفکرانه سر تکان داد.همراهش از در کلانتري بيرون اومدم.بابا کنار ماشين آقا احسان منتظرمون بود.با ديدنش لبخند غمگيني رو لبم نشست وبه سمتش رفتم.
    تو دو قدمي رسيدن بهش صداي فرياد آشنايي چهار ستون بدنمو لرزوند.
    _بلاخره کار خودتو کردي عفريته؟
    با ترس به عقب برگشتم وبا ديدن حاجي مقدم پناه که تو چهره ي شکسته وپيرش،خشم ونفرت بيداد مي کرد،سرجام ميخکوب شدم.


    ************************
    اونقدر پريشون و متزلزل واکنش نشون داد که فرصت عکس العملي براي من يا بابا و آقا احسان نذاشت.
    _عمادمو از گرفتي دختر...کمرمو شکستي.
    دستشو محکم رو سينه ش کوبيد.
    _داغ به دل من ومادرش گذاشتي...به چه قيمتي؟
    صداي فريادش باعث لرزش غير ارادي وعصبي ماهيچه ي پام شد.
    _دِ جواب بده لعنتي...به چه قيمتي؟
    نيش اشک تو چشام نشست.براش جواب داشتم اما بايد سکوت مي کردم.به خاطر امير...به خاطر خونواده م.
    بابا با حال نا مساعدي که داشت يه قدم به طرفش رفت.
    _حاجي خواهش ميکنم...
    بي ملاحظه حرفشو قطع کرد.
    _هيچي نمي خوام بشنوم...اگه مي بيني اينجام واسه خاطر اينه که همه جوره پيگير اين پرونده باشم.محاله بذارم حتي يه قطره از خون پسرم به هدر بره...بهتره دور گرفتن رضايت از منو خط بکشين.اينقدرم هر کس وناکسي و سراغم نفرستين.
    اشاره ش به اقدامات اخير حاجي شريفي بود.ويه جورايي توهين بهش.واين آقااحسان رو حسابي کفري کرد.
    _مواظب حرف زدنتون باشين آقا.احترام خودتونو نگه دارين.
    بدون اينکه به تذکرش اعتنايي کنه رو به من با نفرت گفت:واسه ت کنار پسرم يه قبر خريدم.حيفم اومد عمادمو ناکام راهيش کنم...بهش قول دادم تو رو هم همين روزا واسه ش با پست سفارشي بفرستم.
    دستم بي اختيار به سمت گلوم رفت.اين بغض لعنتي داشت خفه م ميکرد.قلبم با شدت به قفسه ي سينه م کوبيده مي شد ولرزش دستام از هميشه بيشتر بود.
    آقا احسان بازم مداخله کرد.
    _تو روز روشن جلو چشم اينهمه شاهد رسما دارين اين خانومو تهديد ميکنين؟...فکر نمي کنم نياز باشه براتون بگم چقدر اين تهديد ها مي تونه به ضرر خودتون تموم شه.
    پوزخند تلخي رو لبش نشست.يه قدم به طرفم برداشت وآهسته طوريکه فقط من بشنوم گفت:محاله دستم به خون کثيفت آلوده شه.کاري مي کنم با دستاي خودت نسخه تو بپيچي.ازت به همين آسوني نمي گذرم.سياه به تنم کردي،به خاک سياه مي نشونمت...شده طبل رسواييتو خودم به دست مي گيرم وتو اين شهر مي کوبم.خلاصه کاري ميکنم از اين نفس کشيدن سير شي.
    بابا دستشو رو قلبش گذاشت و آقا احسان که قسمت آخر حرفاي اونو شنيده بودبا عصبانيت گوشه ي چادرمو کشيد.
    _بهتره راه بيفتين...اينجا وايسادين به اراجيفش گوش بدين که چي بشه؟نمي بينين حال پدرتون بده؟
    دوباره به سمت بابا چرخيدم اما قبل از اينکه به طرفش برم سرمو پايين انداختم ورو به حاجي مقدم پناه گفتم:نياز به اون سنگ قبر نيست.من همين الانشم مرده م.پسرتون بلاخره حق فرزنديشو ادا کرد وقبل رفتنش راه نفس کشيدنمو بست.
    بابا زير لب به سختي اسممو صدا کرد و همينم باعث شد باشتاب به طرفش قدم بردارم.اما اون کوه غرور که از له کردن شخصيت و آبروم زير پاش هنوز ناراضي بود فرياد زد.
    _با اين حرفا نمي توني چيزيو تغيير بدي...داغ پسرمو به دلم گذاشتين...داغ پسرتونو به دلتون ميذارم.
    با اين حرفش اولين وآخرين تکيه گاهم سقوط کرد.بابا جلو چشماي بهت زده م رو زمين افتاد وفرياد هاي انتقام جوي حاجي مقدم پناه ميون جيغ وداد هاي ملتمسانه ي من واسه باز شدن دوباره ي چشماي بابا گم شد.


    *********************************
    چند ساعت بعد پشت درهاي بسته ي سي سي يو منتظر يه جواب اميد بخش از کادر پزشکي اونجا بوديم.بابا سکته کرده بود.
    مامان با گريه زير لب ذکر مي گفت و حاجي شريفي تسبيح به دست عرض راهروي بيمارستان رو طي مي کرد.ومن بي قرار و پريشون به ديوار سپيد روبروم زل زده بودم وبراي برگشتن بابا از ته دلم دعا مي کردم.اين روزا جز دعا کردن کار ديگه اي ازم بر نمي اومد.
    حالا ديگه حتي فکر کردن به روز هاي گذشته و گلاره اي که تو اون روزا گم کرده بودم يه جورايي خنده دار بود.
    نگاهمو از ديوار گرفتم وبه اشک هاي درشتي که رو گونه ي مامان جاري بود دوختم.ياد حرفي افتادم که چند وقت پيش زده بود(به من نيومده روي خوش اين زندگي رو ببينم)
    دکتر مهر پرور از بخش خارج شد و ما بلافاصله به سمتش رفتيم.
    _چي شد آقاي دکتر؟
    اينو من پرسيدم و اون با کمي مکث جواب داد.
    _مگه بهتون نگفته بودم چقدر استرس وهيجان براش مضره؟...چطور اجازه ميدين تو همچين محيط تنش زايي قرار بگيره؟
    يه جورايي مثل توجيه به نظر مي رسيد اما با اين حال زير لب گفتم:خودش اصرار کرد...نتونستيم جلوشو بگيريم.
    حاجي شريفي پرسيد.
    _حالا حالش چطوره؟
    دکتر يه نگاه گذرا به مامان انداخت وگفت:توکلتون به خداباشه...براش دعا کنين.
    از مقابل چشماي بهت زده و نا باورمون گذشت وگذاشت يه غم بزرگ ديگه به غم هاي تلمبار شده روي دلمون اضافه شه.
    شونه هام بي اراده خم شد ومن تو خودم مچاله شدم.ديگه نايي واسه تحمل يه ضربه ي ديگه رو نداشتم.
    نگاه دوباره اي به در بسته ي بخش مراقبت هاي ويژه انداختم و از سربي پناهي وبي تکيه گاهي زير لب بابارو صدا زدم.
    (مي دونم بلور ترک خورده ونازک قلبت ديگه نمي تونه زير بار اين غم دووم بياره...مي دونم خسته اي...تو هم مثل من تحملت تموم شده بابايي ... تو هم امير کوچولوتو ميخواي... رو اون تخت خوابيدي چون نتونستي غم ماروببيني ودم نزني...نتونستي يه جا بشيني وفقط خون دل بخوري...قلب مهربونت اينهمه نامهربونيه روزگارو تاب نياورد...اما باباي خوبم به خاطرمن و امير،به خاطر مامان که خاطرش برات خيلي عزيزه برگرد...واسه گلاره ت که داره زير سنگيني اين مصيبت له ميشه چشماتو باز کن...بابا جونم طاقت بيار.)
    يک هفته ي تمام به اين اميد چشم به در بسته ي اون بخش دوختيم که بابا دوباره مثل هميشه سالم وسلامت پيشمون برگرده.اون برگشت اما ديگه همون باباي سابق نشد.
    سرنوشت اينو هم به من تحميل کرد تا بهم ثابت کنه هنوز به طور کامل باهام تسويه حساب نکرده.که من هنوزبايد سيلي خور حوادث تلخش باشم.
    اين روزا بيشتر از هميشه دلم ميخواد که هرگز وجود نداشتم ونبودم.يااگه بودم ،اين بودن بدون حضور شادي بخش امير و وجود سالم وسلامت بابا وبا ماماني که ازش جز يه سايه ي محو چيزي نمونده،نباشه.
    به گذشته پناه برده بودم.به زندگي آروم وبي دغدغه ي شش ماه قبلي که داشتم. دلم نمي خواست چشمامو به تقويم بدوزم وببينم اول مهر اومده وامير نيست که واسه رفتن به مدرسه بازم خواب مونده وبه جون هرکسي که جلوي راهش قرار ميگيره غر ميزنه که چرا به موقع بيدارش نکرديم...بابا ديگه اون بابا نيست که باعشق واسه م دارقالي به پا کنه ويادم بده چطور گره هاي نا متقارنو رو تارها بنشونم وبا دفتين بکوبمشون...ومامان هم ديگه اون صفوراي نازپرورده ي بابا نميشه وخوراک اين روزهاش شده اشک وغم وسرم هايي که سوزن شون جفت دستاشو سوراخ وکبود کرده.
    بعد ترخيص بابا ودستور پزشکش مبني براستراحت مطلق،موبايلشو خاموش کردم تا جوابگوي هيچ تماسي نباشه.دکتر مهرپرور تاکيد داشت يه محيط آروم بدون تنش براش تو خونه به وجودبياريم.واين يعني اينکه حرف از دادگاه وموعد رسيدنش ممنوعه،گريه وزاري ممنوعه،يادآوري خاطرات تلخ اين چندماه گذشته ممنوعه.
    مامان بيچاره به هرجون کندني هست خودشو سرپا نگه ميداره آخه روبروشدن بابا ،با صفوراي افسرده وداغونم ممنوعه.
    به حدي درگير پرستاري از مامان وبابا شده بودم که ملاقات با امير هم يه خط در ميون شده بود.نمي رسيدم بهش سر بزنم واز طرفي طاقتم نداشتم خبر سکته ي بابا رو بهش بدم.که به لطف حاجي مقدم پناه وبا هدف تضعيف روحيه ي اون بچه خبرچين ها تو زندون به گوشش رسوندن وطفلي امير چقدر بعد فهميدن اين موضوع گريه کرد.
    آخرين ديدارم باهاش درست يک هفته قبل از تشکيل جلسه ي دادگاه بدويش بود که هشت آبان برگذار مي شد.با ديدنم فقط اشک ريخت و وحشت زده تو چشمام زل زد.درست مثل اون امير کوچولويي که شبها از ترس کابوس هاش خوابش نمي برد.با اين تفاوت که اينبار من نتونستم دستاشو بگيرم وبهش بگم(نترس من اينجام.نميذارم کسي بهت آسيبي برسونه.)
    درست سه ماه بعد از مرگ عماد،دادگاه برگزار شد وبرخلاف انتظارم تو يه جلسه همه چيز به پايان رسيد.امير به اتهام قتل عمد محکوم شد.درخواست خونواده ي عماد مبني بر قصاص نفس تحت بررسي قرار گرفت و در نهايت صدور حکم به وقت ديگه اي موکول شد. بعد دادگاه بود که اميرو با اون وضع نامناسب ودستبند به دست ديدم وبه حدي منقلب شدم که نتونستم صداش بزنم.واون بي هيچ اعتراضي از کنارم گذشت ومن فقط تونستم اشک بريزم. وخاطرات اين چند ماه گذشته رو تو چند دقيقه مرور کنم. آقا احسان به ما رسيد و نگاه گذرايي بهم انداخت. _بهتره ديگه بريم. با پر روسريم اشکامو پاک کردم و نگاهمو به انتهاي راهرو دوختم.منتظر اومدن سميرا وشوهرش آقا مرتضي بودم.بايد باهاشون حرف مي زدم. حاجي مسير نگاهمو دنبال کرد وبا تعجب پرسيد. _چيزي شده؟! با ديدنشون بلافاصله گفتم:يه لحظه صبر کنين،الآن مي يام. به سمتشون رفتم وآقا احسان که تازه متوجه تصميمم شده بود کلافه صدام کرد. _گلاره خانوم اين کارتون بي فايده ست...خواهش ميکنم برگردين. بي اعتنا به خواسته ش به طرفشون رفتم.بايد تا قبل از اومدن پدر عماد باهاشون حرف مي زدم. _سميراخانوم؟! باديدنم نگاهشو ازم گرفت وابروهاش تو هم گره خورد. با التماس گفتم:خواهش مي کنم يه لحظه به حرفام گوش بده. _واقعا حرفي هم مونده؟ اين سوال رو با نفرت پرسيد.اما من کوتاه نيومدم. _امير بي تقصيره.اين من بودم که... حرفمو با تندي قطع کرد. _تو يا اون چه فرقي ميکنه...اين برادر بيچاره ي منه که داره زير خروار ها خاک مي پوسه... هق هق گريه ش بلند شد.با وحشت به پشت سرش نگاه کردم.نمي خواستم پدر عماد متوجه حرفامون بشه. _ما هرگز نمي خواستيم همچين بلايي سر عماد بياد. صداش بلند شد. _اما اومد...خون برادرمو به ناحق ريختين.دعا ميکنم خدا تقاص دل شکسته مونو ازتون بگيره. باگريه ناليدم. _امير بي گناهه.ازش بگذرين....اصلا منو به جاش مجازات کنين.اون يه پسر بچه ست.تو خودت پسر داري مي دوني چقدر سخته. با خشم فرياد زد. _من يه برادرم داشتم.شماها ازم گرفتينش.مي دوني دارم چه عذابي مي کشم؟...نه نمي دوني ...امانگران نباش تا چند وقت ديگه تو هم اين درد مشترک رو تجربه ميکني. با وحشت يه قدم عقب رفتم. _حتي اگه بدوني عماد در حق من چه ظلمي کرده بازم نظرت همينه؟...اون همه چيزمو ازم گرفت سميرا.ديگه بودن با نبودنم هيچ فرقي نداره.اما امير...اون فقط شونزده سالشه...به خدا نمي خواست بلايي سرش بياره.اصلا مگه زورش به اون مي رسيد؟...عماد از خودش دفاع نکرد چون مي دونست مقصره. سميرا با حرفام تکان خفيفي خورد ونگاهشو ازم دزديد. آقا مرتضي مداخله کرد. _بهتره مزاحم نشين خانوم...از دست ما کاري ساخته نيست. قدم هاشونو تندتر برداشتن وبهم فرصت ندادن ديگه چيزي بگم. نا اميد وافسرده سوار ماشين آقا احسان شدم و اون بعد اينکه حاجي شريفي رو جايي که مي خواست پياده کرد.منو به خونه رسوند. تو اين مدت که پيگير پرونده ي امير شده بود همه جوره هواي خونواده مونو داشت.با تشويق هاي اون بود که دو هفته بعد از سکته ي بابا دوباره پشت دار قالي نشستم و سفارش حاجي شريفي رو تموم کردم وتحويل دادم.يه جورايي بودنش تو اين وهله از زمان برامون يه نعمت بزرگ بود. ومن خودمو واقعا مديونش مي دونستم. ***************************** گاهي احساس مي کردم اينهمه ابراز محبتش بي منظور نيست وهنوزم تمايل داره پيشنهادشو مطرح کنه.اما من با همه ي احترام وارزشي که براش قائل بودم اجازه نمي دادم چيزي بگه. حقيقت اين بود که نمي تونستم براش پاسخي داشته باشم.رازي که عماد با رفتنش به گور برده بود حالا روي شونه هاي من واميري که به خاطرش حتي جونشم پاي معامله گذاشته بود، سنگيني مي کرد.واين يعني بايد به هر درخواست به جا ونا به جايي که عنوان مي شد جواب منفي بدم. ماشين رو سرکوچه نگه داشت ونگاه کوتاهي بهم انداخت. _خودت که ديدي هر کاري کردم نشد...اون خونواده به همين آسوني کوتاه بيا نيستن.اما قاضي نظرش مثبته.يعني احتمالش هست از قصاصش بگذرن.به سن قانوني هم که نرسيده...من نسبت به اين پرونده خيلي اميدوارم. اين لحن صميمي که مدت زيادي نبود به کار مي برد واون دلگرمي تو حرفاش نتونست آرومم کنه.مثل هميشه خراب وداغون بودم. _اگه راي به اعدامش بدن چي؟ _به حکم اعتراض ميکنيم. با نااميدي پرسيدم. _فايده اي هم داره. خيلي جدي جواب داد. _چرا نبايد داشته باشه؟...به فرض هم که حکم دادگاه تجديد نظرم همون شد ما باز ميتونيم اعتراض کنيم. _به ديوان عالي؟! سرتکان داد .با ناراحتي گفتم:خيلي بعيده با اون اعتراضم حکم عوض شه. لبخند محوي به لباش کمي کش وقوس داد. _بهتره اينقدر زود قضاوت نکني واعصابتو به خاطرش بهم نريزي.ما هنوز نمي دونيم حکم اوليه چيه؟شايد اصلا قصاصي در کار نباشه.بايد با خونواده ي مقدم پناه دوباره حرف بزنيم.هيچ تضميني بالاتر از رضايت اونا براي حل اين پرونده وجود نداره. اينبار من بي هيچ حرفي سرتکان دادم.و اون بانگراني زمزمه کرد. _خيلي به خودت فشار مي ياري.اين اصلاً درست نيست.مريض مي شي. با نااميدي نگاهمو ازش گرفتم.اون از حال وروز من ودردي که تو دلم داشتم چي مي دونست؟...مي تونست تصور کنه بهايي که بابت اين اتفاق ناگوار داده بودم چقدر سنگين بود؟من داشتم با سکوتم به سرنوشت امير چوب حراج مي زدم وآبرو مي خريدم. هرچند شکستن اين سکوت هم بي فايده بود.تو دادگاه چي مي گفتم؟...اينکه همسر شرعي وقانونيم بهم تجاوز کرده؟...اينکه من با حضورش تو خونه مون وادار شدم تن به اين رابطه بدم؟...اينکه امير مرتکب يه قتل با انگيزه ي ناموسي شده؟ اصلا اگه مي گفتم باور مي کردن؟...يا عماد به خاطر اون رفتار زشت متهم مي شد؟... خونواده ش از قصاص ميگذشتن؟ اين سوال ها مدام ذهنمو مثل خوره مي خورد وچون جوابي براشون نداشتم احساس حماقت وناتواني مي کردم. درو باز کردم واز ماشينش پياده شدم.به نظرم رسيد بايد بابت اينهمه زحمتي که کشيده ازش تشکر کنم.درسته نتونست کاري از پيش ببره.اما دفاعش از امير بي نقص بود. _به خاطر همه چيز ممنونم...فعلا خداحافظ. زير لب گفت:مراقب خودت باش. اين توجهشو ناديده گرفتم. درو پشت سرم بستم وبه سمت کوچه مون حرکت کردم.نمي خواستم به اين ابراز محبت هاي گاه وبي گاهش دل ببندم. ماشينش حرکت کرد ومن نفسمو با درماندگي فوت کردم.وکليد رو تو قفل در چرخوندم.با ورودم به خونه صداي صحبت مامان به گوشم رسيد ونگام به دوجفت کفش مردونه ي جلوي در هال دوخته شد. به کل از ياد بردم چطوري بايد حرفامو در مورد نتيجه ي دادگاه امروز جمع وجور کنم وتحويل مامان بدم.تا هيجان ناگورا بودن اين خبر از پا درش نياره... يکي اومده بود. يکي که نگاش باهام هزار سال آشنا بود...اوني که حضورش مثل نفس کشيدن ضروري بود...يکي که تو روياهام از همه کس به من نزديک تر بود...کسي که ضرباهنگ نفس هاش نويد يه زندگي دوباره بود. نمي تونستم باور کنم.بهراد اومده بود... ***************************** نفهميدم چطور درو پشت سرم بستم وبه سمت خونه قدم برداشتم. حواسم پرت اون عطر آشنايي بود که به مشام کشيدنش تپش قلبمو بيشتر مي کرد.واسه همين جلو پامو نديدم ومثل آدماي دست وپا چلفتي سکندري خوردم.مچ پام پيچيد وازدرد تير کشيد. خودمو به سختي به در هال رسوندم ودستگيره شو پايين کشيدم.با ورودم از جاش بلند شد.فرصت نبود همراهشو ارزيابي کنم. همه ي وجودم چشم شدوبهش خيره شدم.حس دلتنگي وعلاقه اي که ماهها مي شد تو دلم سرکوب شده بود يه گلوله بغض شد وتو گلوم گير کرد. _سلام گلاره خانوم. هيچ فکر نميکردم اينقدر بي تاب شنيدن صداش باشم.فقط نگاش کردم.نه زبونم چرخيد نه ذهنم بهم ياري رسوند که جوابشو بدم. _حالتون خوبه؟ يه لبخند غمگين کنج لبش بود و تو چشماش يک دنيا التماس تا من چيزي بگم.بغض راه نفسمو بسته بود ونميذاشت حرفي بزنم.وگرنه بايد مي گفتم حالي ديگه بر من نمونده که بدونم خوبه يا بد؟ مامان که از نگاه مات وبهت زده ي من ته دلش خالي شده بود زير لب زمزمه کرد. _اتفاقي افتاده گلاره؟...نکنه دادگاه... باقي حرفشو خورد وتو چشمام زل زد.به خودم اومدم و گفتم:نه مامان جان نگران نباش.حالا سر فرصت براتون توضيح مي دم... رو به بهراد کردم و لبخند محو وگذرايي رو لبم نشست. _سلام آقا بهراد.خوش اومدين.خونواده خوبن؟استاد... سوالي که مي خواستم بپرسم تو دهانم ماسيد منتظر به چشماش زل زدم. سرشو با ناراحتي پايين انداخت. _بابا فوت کردن.همون شب که برگشتم. با ترديد پرسيدم. _فرشو ديدن؟! لبخند غمگيني زد وگفت:کنار همون فرش آخرين نفس هاشوکشيد. _خدا رحمتشون کنه. زير لب تشکرکرد. همراهش که يه پسر جوون بود از جاش بلند شد. _سلام خانوم. به اونم يه لبخند خوش آمد گويانه زدم وبهراد معرفيش کرد. _کوروش دوستم. _خوش اومدين...بفرمايين. دوباره شده بودم همون گلاره ي هميشگي.انگار لازم بود حضور بهراد بشه يه تلنگر و کاري کنه از اين رو به اون رو شم. نمي خواستم جلوش ضعف نشون بدم و اون تصوير قشنگي که از خودم تو ذهنش ساخته بودم رو بشکنم.نمي خواستم بدونه ايني که الآن جلو روش وايساده فقط يه مرده ي متحرکه.يه بازنده که همه ي زندگيشو پاي يه انتخاب عجولانه ويه تصميم احساسي باخته. کنار مامان وروبروي بهراد نشستم.نگام هنوز تو اون يه جفت چشم سياه،مات بود.اما سوال مامان باعث شد به خودم بيام. _نگفتي چي شد؟! نگاه مرددمو از بهراد وکوروش گرفتم وزير لب زمزمه کردم. _گفتم که سر فرصت براتون توضيح مي دم. مامان دستمو گرفت وفشرد. _نگران نباش گلاره.آقا بهراد و دوستشون همه چيزو مي دونن...حاجي شريفي بهشون گفته. بهراد بلافاصله گفت:واسه همينم اينجاييم. يه دلگرمي قشنگ پشت اين جمله ي تاکيدي که گفت وجود داشت.اما نمي دونم چرا نتونستم درست عکس العمل نشون بدم.سرمو پايين انداختم وبا دلخوري زمزمه کردم. _شمالطف دارين. با کمي مکث جواب داد. _وظيفمه. مامان به جام تشکر کرد.يه سکوت چند دقيقه اي ونگاه هاي پرسشگر اونا که منتظر به من زل زده بودن وادارم کرد حرف بزنم. _چيز خاصي اتفاق نيفتاد.پرونده رو يه دور بررسي وشاهد هارو احضار کردن. با ترديد نگاهمو به چشماي نگران مامان دوختم.اون با ناباوري زمزمه کرد. _همين؟! _فکر کنم يه جلسه ي ديگه بايد تشکيل بشه. بهراد داشت عميقا نگام مي کرد از چهره ي گرفته ومتفکرش کاملاً مشخص بود حرفامو باور نکرده. خودمم باورش نداشتم.اما چيکار مي کردم؟تو اين موقعيت مگه مي تونستم حقيقت رو بگم. البته چيزايي که گفتم دروغ نبود.به احتمال خيلي زياد راي صادره بابت اين پرونده برعليه اميرمي شد.وما به اعتقاد آقا احسان بايد اعتراض مي کرديم تا تو دادگاه تجديد نظر مورد بررسي مجدد قرار بگيره. با صداي ضعيف ونا مطمئن بابا که داشت مامان رو صدا مي زد،از فکر وخيال بيرون اومدم. مامان از جاش بلند شد.سريع دستشو گرفتم. _يه وقت حرفي از دادگاه بهش نزني؟! با بغض گفت:خيالت راحت باشه.اصلا خبر نداره امروز دادگاه بوده. دستشو کمي فشار دادم. _قربونت برم خودتو کنترل کن...نذاربا ديدنت چيزي بفهمه.باشه؟ فقط سرتکان داد واز کنارم گذشت.به حدي تو اين مدت روحيه ي جفتشون ضعيف شده بود که گاهي مجبور مي شدم مثل بچه ها نازشونو بکشم. **************************** به محض دور شدن مامان بهراد خم شد و آهسته زير لب زمزمه کرد. _چه اتفاقي افتاده گلاره خانوم؟...خواهش ميکنم به من بگين. بايد مي گفتم؟!...اونم به کسي که حالا حضورش جز به خاطر حس انسان دوستي وکمک هايي که در حق من وخونواده م کرده بود معناي ديگه اي نمي داد؟ _چرا بايد اتفاق خاصي بيفته؟من که همه چيزو گفتم. دستاشو تو هم قلاب کرد،عقب کشيد وتکيه داد. _اما من باور نمي کنم؟ خيلي مطمئن تو چشام زل زده بود.سرمو پايين انداختم. _يعني مي گين دارم دروغ مي گم؟ _همه ي حقيقت رو هم نمي گين. مامان ازاتاق بيرون اومد وفرصت نشد جوابشو بدم. _يوسف از ديدنتون خيلي خوشحاله.ازم خواست حتما شمارو واسه ناهار نگه دارم. بهراد سريع عکس العمل نشون داد. _نه مزاحمتون نمي شيم. ابروهاي کموني مامان تو هم گره خوردوبا دلخوري لب ورچيد. _اين چه حرفيه بهراد جان...نترس يه لقمه غذاي فقيرانه کسي رو نمک گير نمي کنه. کوروش با يه لبخند مهربون جواب داد. _اختيار دارين حاج خانوم.ما که از خدامونه.منتها مي خوايم مراعات حال استاد رو کنيم. _يوسف خوشحال ميشه بمونين...تورو خدا دعوتشو رد نکنين. کوروش به بهراد چشم دوخت و اون با ترديد گفت:آخه اينجوري... نگاهشو ازمن دزديد واين يعني اينکه فکر ميکرد من با حضورشون تو اين خونه چندان موافق نيستم. _بودنتون واسه بهتر شدن روحيه ي بابا خيلي خوبه. با خودم گفتم(اما به شرطي که اين بودن فقط به امروز ختم نشه) از چيزي که به ذهنم خطور کرد،حسابي جا خوردم.من نبايد همچين چيزيو مي خواستم.بودنش اينجا اصلا درست نبود اونم وقتي که ريشه ي اين احساسات هنوز تو قلبم خشک نشده بود.و اون ديگه يه جوون مجرد به نظر نمي رسيد. نگام بي اختيار به دست چپش دوخته شد.اون داشت با کلي تعارف درخواست بابارو قبول ميکرد. مامان با شوق از جاش بلند شد تا دنبال تدارک ناهار بره.بايد کمکش ميکردم.اما نگام به جاي خالي حلقه تو دست بهراد مات بود.اونقدر توفکر وخيالم غرق شده بودم که نفهميدم اون کي متوجه اين خيره شدن بي دليلم شده.فقط يه لحظه ديدم دستاش مشت شد و تا به خودم بجنبم وسرمو بالا بگيرم.بلند شد از کنارم گذشت وبه سمت آشپزخونه رفت. هنوز تو شوک مشت شدن دستاش وجاي خالي اون حلقه بودم که کوروش بي مقدمه گفت:بهراد از شما خيلي تعريف کرده بود.طوريکه مشتاق بودم ببينمتون. تو لحن حرفاش ونگاهش هيچ چيز بدي وجود نداشت که باعث شه واکنش بدي نشون بدم.اما خيلي سرد ورسمي گفتم:ايشون لطف دارن. از طرز برخوردم اصلا جا نخورد ودر عوض با خنده ي ريزي جواب داد. _ايشون لطف ندارن.سليقه دارن...معمولا هر چيزي توجهشو جلب نمي کنه. يه شيطنت مهار نشدني تو نگاش بود که بي اراده منو به سر شوق مي آورد.واين اشتياق به اندازه ي لبخند رو لباش تاثير گذار بود. _پس من بايد خيلي خوش شانس بوده باشم. سرشو به حالت بامزه اي تکان داد وپوست بينيش چروک خورد. _من که اينو به حساب خوش شانسي تون نميذارم. حرفاش کنجکاوم مي کرد. _چطور؟! خنده شو يه جورايي جمع کرد وبا شيطنت ابرويي بالا انداخت. _سليقه داشتن که کافي نيست آدم بايد عرضه داشته باشه...الحمدالله تو اين يه نخ جنس مرغوبم اين بهرادي ما زير خط فقره.يعني من اگه جاش بودم... با چشمايي گرد شده بهش زل زدم. _بله؟!! سريع واکنش نشون داد. _نه من بي جا ميکنم جاش باشم...به عنوان مثال خواستم خدمتتون عرض کنم.وگرنه من با اين همه محسنات وخوبي ...شما خودتون که واقفيد نيازي به نشون دادن اين لياقت وعرضه ندارم. _اما من حرفاي شمارو قبول ندارم. با تعجب پرسيد. _کدوم حرفا؟اينکه من اينهمه خوبم؟!! از عکس العمل هاش خنده م ميگرفت. _نه منظورم ميزان لياقت آقا بهراده...ايشون جوون واقعا شايسته ايه. مثل دختر ها پشت چشم نازک کرد. _شما تعريف نکنين کي بکنه. ريز خنديدم. _ولي من حقيقتو گفتم. _ازمن مي شنوين بهتره حرفتونو پس بگيرين.اين فقط دور نماش قشنگه. مي دونستم داره شوخي ميکنه.واسه همين سعي کردم زياد پيگيرش نباشم وحاضر جوابي نکنم. _حالا هرچي مبارک خودش وخانومش باشه. يه نيشخند تلخ رو لبش نشست. _خانومش؟...اون از اينم بي عرضه تر بود. بهت زده نگاش کردم. بود؟!!...ايني که گفت يعني ديگه نيست؟... بي عرضه تر بود چه معني اي داشت؟...کوروش چطور به خودش جرات مي داد اينطور راحت از همسر اون انتقاد کنه؟ بهراد برگشت وبهم فرصت نداد به جواب اين سوال ها برسم. _گلاره خانوم مي تونم باهاتون يه لحظه تنهايي صحبت کنم. هنوزم اخم کرده بود.به جاي اينکه به من نگاه کنه کوروش رو زير نظر داشت. با ترديد گفتم:در چه موردي؟!...من بايد برم به مامان کمک کنم. ازجام بلند شدم. خيلي جدي گفت:با مادر حرف زدم واجازه ي اين صحبت رو گرفتم. کمي اين پا واون پا کردم و مرددبه چشماي منتظرش خيره شدم. _آخه واسه چي؟!! زير لب زمزمه کرد. _من بايد بدونم امروز تو اون دادگاه چه خبر بوده...خواهش ميکنم. نفسمو با درماندگي فوت کردم وبه سمت اتاق امير رفتم.پشت سرم وارد شد ودرو باز گذاشت.مثل هميشه با ملاحظه بود ومن واقعا مديون اين درک عميقش بودم. از وقتي عماد اون بلارو سرم آورده بود يه جورايي تو برخورد با جنس مخالفم معذب بودم واز توجهي که حتي بي قصد ونيت نشون مي دادن زجرمي کشيدم. نگاه کنجکاوي به دور تا دور اتاق انداخت ومن براي رفع اين کنجکاوي خيلي خلاصه توضيح دادم. _اينجا اتاق اميره. تو دلم اعتراف کردم(و از وقتي که رفته شده اتاق من.چون ديگه نمي خوام تو اتاقي که يه هيولا همه ي زندگيمو ازم گرفت پا بذارم.) ****************************** رو تخت امير نشست ومن هم با فاصله کنارش نشستم. _خب؟!! منتظر يه پاسخ درست ومنطقي بود. _دونستنش به حال شما چه فرقي ميکنه...بهتره بيشتر از اين خودتونو درگير مشکلات اين خونواده نکنين. ابرويي بالا انداخت وطلبکارانه بهم زل زد. _اونوقت ميشه بدونم چرا؟ سرموپايين انداختم وآهسته گفتم:گفتنش فقط باعث ناراحتيه...کاري از شما ساخته نيست.هرچند ما همين الانش هم کلي بهتون مديونيم. جوابم اصلاً راضي کننده نبود وباعث شد کمي تندتر واکنش نشون بده. _ اما اين حق منه که بدونم.حتي اگه ازم کاري بر نياد. نگاهشو ازم دزديد وبا دلخوري ادامه داد. _من هميشه خودمو عضوي از خونواده ي شما مي دونستم.صفورا خانوم مثل مادر برام عزيزه واستاد هم جايگاه خاص خودشو داره.اگه مي بينين اينجام واسه ابراز همدردي نيست.اومدم که اگه بشه کاري انجام بدم. حرفاش واسه مني که تو اين مدت مشکلات رو يه تنه به دوش کشيده بودم.مثل کور سوي اميدي تو اوج نا اميدي وتاريکي بود. _اوضاع اصلاً رو براه نيست.دادگاه اميرو محکوم به قتل عمد کرده و خونواده ي مقدم پناه هم درخواست قصاص کردن.البته راي نهايي هنوز صادر نشده اما چندان اميدوار نيستيم به احتمال خيلي زياد... فشار رواني بيان اين حقيقت به حدي روم زياد بود که باعث شد ناخواسته سکوت کنم. _با خونواده ي اون شخص فوت شده حرف زدين؟ اشک تو چشام حلقه زد وبا تاسف سرتکان دادم. _حاضر نيستن به حرفامون گوش بدن…پدرش از خيلي قبل تر نسبت به من وخونواده م کينه داشت وحالا با اين اتفاق ممکن نيست رضايت بده. کلافه دستي به موهاش کشيد و نگاهشو ازم دزديد. _ من يه چيزايي سر بسته از زبون صفورا خانوم شنيدم اما دلم مي خواد شما بهم بگين قضيه از چه قراره. خجالت زده سرمو پايين انداختم وبه فرش بافت جوشقاني زير پام خيره شدم.يه جورايي حرف زدن در موردش برام سخت بود.نمي خواستم اينقدر تونگاش نااميد کننده به نظر بيام.اما... حالا که اون مي خواست کمکمون کنه نبايد دست دست مي کردم وسرنوشت اميرو بازيچه ي غرور شکسته م قرار مي دادم.يه حسي بهم مي گفت اون مي تونه کاري کنه که از هيچ کسي ساخته نيست. پس بذار با اين حرفا اين من باشم که خراب شم. نه آينده وسرنوشت امير. _تقريباً سه هفته بعد رفتن شما من با کسي که چهار سالي مي شد خواستگارم بود نامزد کردم.يه تصميم ظاهرا منطقي وعاقلانه...هيج علاقه اي لااقل از طرف من وجود نداشت .همينم بزرگترين ضربه رو بهم زد.من نسبت به تصميمم دچار ترديد شدم و اون چون مدعي بود خيلي بهم علاقه داره ترسيد وبي اعتماد شد.اين ميونم اون صيغه ي محرميت يه ماهه که واسه شناخت بهتر وبيشتر ،بينمون جاري شده بود يه اهرم فشار واسه هردو وباعث وخيم شدن مشکلات ريز ودرشت بينمون شد. من فکر ميکردم چون هنوز هيچ چيز قطعي نيست مي تونم اگه بخوام زيرش بزنم و اون خيال ميکرد با اين محرميت همه چيز تموم شده ست.وديگه جايي براي مخالفت وجود نداره. نفس عميقي کشيدم واز پنجره ي اتاق امير به حياط کوچيکمون زل زدم. ـ خونواده ش به خصوص پدرش اصلا راضي به اين ازدواج نبودن.منم يه جورايي پشيمون شده بودم.همون موقع بابت گرفتن سفارش از حاجي شريفي با پدرش درگيري لفظي پيدا کردم.همينم بهانه ي لازمو دستم داد که ازش جدا بشم.راستش اين جدا شدن به نفع هردومون بود.علاقه ي اون به تنهايي نمي تونست اين رابطه رو حفظ کنه.من وعماد واسه دوتا دنياي متفاوت بوديم.خواسته هامون،ديدگاهمون و علائق ريز ودرشتمون با هم فرق داشت.خلاصه اينکه با مامان حرف زدم وقرار شد اين نامزدي رو بهم بزنيم.مامان وبابا رفتن مشهد ومن با بي فکري همه چيزو به عماد گفتم.بعدشم که... ******************************** هرکاري کردم نشد خودمو کنترل کنم.زدم زير گريه...واسه م حرف زدن از اون اتفاقا کار آسوني نبود. با هزار زحمت هق هقمو تو گلو خفه کردم.نمي خواستم مامان يا بابا متوجه حال خرابم بشن. _من نمي خوام امير قصاص بشه...اون بي گناهه...همش تقصير من بود...فقط شونزده سالشه...اين حقش نيست. حرفهاي بريده بريده وابراز احساسات شديدم،باعث واکنش بهراد شد. _گلاره خانوم خواهش ميکنم خودتونو کنترل کنين...باور کنين همه چيز درست ميشه...بهتون قول مي دم. سرمو بلند کردم وبا چشماي خيسم بهش زل زدم...آخه چه جوري قرار بود درست شه؟...اون چطور مي تونست اميرو نجات بده.کاري که آقا احسان با توجه به شغلش وبا همه ي تبحري که توش داشت نتونست انجام بده. يه لبخند دلگرم کننده رو لبش نشست. وبا اطمينان سر تکان داد.چقدر آرامش تو نگاش بود. اشکامو با پشت دست پس زدم. _من نمي خوام بلايي سر امير بياد. با مهربوني گفت:پس بهم همه چيزو بگين...فکر مي کنم حرفاي ناگفته اي اين ميون وجود داره. نگاهمو با دستپاچگي ازش دزديدم. _کدوم حرفا؟...من که همه چيزو گفتم. _مطمئنين؟! حرفي نزدم.دست دراز کرد وتي شرت ورزشي اميرو که پيراهن تيم فوتبال بارسلونا بود از رو تخت برداشت.عادت داشتم هرشب اين تي شرت رو تو بغلم بگيرم و بخوابم.احساس مي کردم بوي اميرو مي ده. _پس يه چيزايي اين ميون هست...نمي خواين به امير کمک کنين؟ سريع واکنش نشون دادم. _ معلومه که ميخوام اين چه حرفيه؟ _خب همه ي حقيقت رو بگين.چرا بايد همچين دعواي شديدي پيش بياد؟...چرا بايد امير اونقدر عصباني باشه که همچين عکس العملي نشون بده؟ با من ومن گفتم:اما اين اتفاق يهويي شد...امير نمي خواست اون بميره. کلافه دستي به موهاش کشيد و واسه چند لحظه نفسشو تو سينه حبس کرد. _ ببين گلاره خانوم من خودم يه مردم.همجنسامو خوب مي شناسم...از چيزايي که صفورا خانوم درمورد علت دعواي اون دوتا گفت اصلا قانع نشدم.شمام که درموردش به کل صحبتي نکردين...ببينين حرف من اينه،فرض کنيم علت دعوا هموني باشه که مادر ميگن.وامير به خاطر مزاحمت عماد واصراري که براي بهم نخوردن اين نامزدي داشته وحتي تحت فشار قرار دادن شما باهاش گلاويز شده.خواسته يه جورايي اونو سر جاش بنشونه...خب اين غيرمنطقي نيست.اما چيزي که اين ميون منو دو به شک ميندازه ميزان عصبانيت و واکنش تندي هست که داشته.محاله امير به خاطر ايجاد مزاحمت،اونم از طرف کسي که تا اون روز نامزد شما بوده اين قدر عصباني شه وطرفو نه به قصد کشت اما حسابي کتک بزنه.اون برخلاف سنش پسر عاقليه.مي دونم ممکن نيست يهو همه چيو زير پاش بذاره ويه همچين بلايي سرخودش بياره... راستش من با اين توضيحات اصلا قانع نمي شم.اونم وقتي که خودم يکبار هدف اين خشم وبه اصطلاح غيرتي شدن امير قرار گرفتم.امکان نداره اون تا اين حد پيش بره وخودشو درگير کنه. کاملا زير نظرم گرفته بود.جفت دستام رو زانوم مشت شد.داشتم با خودم کلنجار مي رفتم.دلم ميخواست حرف بزنم وهمه چيزو بگم. اما قول امير که نه، حس بدي که از بيان اون اتفاق بهم دست مي داد دهانمو مي بست. تا کجا ميتونستم دووم بيارم وچيزي نگم؟...تاکي مي تونستم با سرنوشت امير بازي کنم؟...تا حکم دادگاه بدوي؟...تا بعد اعتراض به حکم اوليه؟...تا رفتن امير پاي چوبه دار؟ از فکري که به ذهنم خطور کرد،عرق سردي روي ستون فقراتم نشست...نه من نميذاشتم يه همچين بلايي سر امير بياد. سکوت چند دقيقه ايم اونو به حرف آورد. _نمي خوام وادارتون کنم چيزي بگين.تصور مي کنم گفتنش براتون بايد سخت باشه اما واسه کمک به امير... نگاهش سخت وجدي شد. _ببينين من الآن يه سري سوال تو ذهنمه که نمي تونم با حرفاي شما ومادر براشون جوابي پيدا کنم.اما فکر ميکنم دونستنش لازمه. چشمامو بستم وبه سختي گفتم:بپرسين...سعي ميکنم به همه شون جواب بدم. قرار شد اول اين من باشم که با اون حرف بزنم تا واسه گفتن همه ي حقيقت به بهراد آماده ش کنم.چون مطمئن بودم اگه خود بهراد اقدام مي کرد،امير محال بود چيزي بگه وبه کل منکر اين موضوع مي شد. ترس از وضعيت خطرناکي که اون داشت وادارم مي کردپا روي همه ي غرور وآبرويي که جلوي بهراد وبقيه داشتم بذارم وتلاش کنم امير از اين ماجرا نجات پيدا کنه. بهراد وکوروش فرداي اونروز به تهران برگشتن.چون اومدنشون خيلي ناغافل وبي خبر بود،امکان داشت بابت اين غيبت بدون اطلاع توبيخشون کنن. طبق معمول هميشه با اومدن روز ملاقات،آقا احسان دنبالمون اومد.يه سري لباس گرم و وسايلي که مي شد به امير داد رو برداشتم و همراه مامان راهي زندان شديم. همسايه مون خانوم نصر ومادر شوهرش بي بي، قول دادن تا اومدنمون پيش بابا بمونن.اين خونواده بعد ماجرايي که براي ما وامير اتفاق افتاد،حسابي هوامونو داشتن. مثل همه ي روزهاي ملاقات،از جلوي در زندان تا جايي که به بلوار مطهري مي خورد و يه مسير صد وشصت ودوقدمي از کنار پارک مدخل بود، پر از رفت وآمد خونواده هايي مي شد که دلتنگ ونگران وضعيت عزيزانشون تو اون محيط بسته بودن. گاهي لا به لاي حرفاشون چيزايي مي شنيدم که ته دلمو خالي مي کرد وگاهي بهم اميد مي داد.ديگه عادت کرده بودم با اين وضعيت غير عادي ورفتار هاي سخت گيرانه ونا مهربانانه ي مسئولين اونجا کنار بيام.انگاري مجرم بودن امير و تموم کساني که تو اون چهار ديواري زنداني بودن زبون ما خونواده ها رو کوتاه مي کرد. ملاقات باز هم از پشت شيشه بود.کلي مامان رو نصيحت کردم که با ديدن امير گريه نکنه وبي تابي از خودش نشون نده.تضعيف روحيه ي اون بچه ،بدترين بدبياري اي بود که تو اين وضعيت مي تونستم انتظارشو داشته باشم. بار اين مسئوليت سنگين هنوز رو شونه هام بود اما،با اومدن بهراد ديگه احساس نمي کردم دارم کم مي يارم وداغون مي شم.آرامش با حجم بيشتري تو قلبم جريان داشت. مامان با اينکه قول داده بود، باز نتونست جلو خودشو بگيره.از اون چشماي سرخ ومتورم کاملا مشخص بود گريه کرده.نمي تونستم بهش چيزي بگم.اون به انداز ي کافي تو اين قضيه خودشو مقصر مي دونست.وحالا با سرزنش من بيشتر ضربه مي خورد. پشت شيشه روي صندلي نشستم و گوشي کنار دستمو برداشتم.امير صورت گريون وناراحتشو پشت دستاي لرزونش پنهون کرده بود وبي صدا هق هق مي کرد.گوشي هنوز تو دستاش بود. _امير جان؟!...داداشي؟!...نمي خواي بامن حرف بزني؟ اشکاشو با پشت دست پاک کرد وآب دهانشو به سختي قورت داد.به حدي منقلب بود که تو چشماي من نگاه نمي کرد.انگار خجالت مي کشيد جلو من تا اين حد خودشو روحيه باخته وضعيف نشون بده. واقعا گاهي جلوي اين منش جوانمردانه ورفتار بزرگوارانه ش کم مي آوردم واحساس مي کردم اين منم که همه جوره ازش کوچيکترم. _سلام. صداي ضعيف و نا مطمئنش باعث شد به خودم بيام.يه لبخند محو رو لبام نشست. _حالت خوبه؟ با چشماي غمگينش فقط نگام کرد...يعني بايد تو اين وضعيت واقعا حالش خوب مي بود؟ مسير صحبت رو سريع عوض کردم _مي دونستي آقا بهراد اومده ؟ با صدايي که از شدت بغض دو رگه شده بود جواب داد. _مامان يه چيزايي مي گفت. _قول داده کمکمون کنه. نا مطمئن پرسيد. _چطوري؟! اي کاش واقعا جوابشو مي دونستم. _فکر کنم بخواد از خونواده ي مقدم پناه رضايت بگيره. جرات نداشتم اسم عماد رو بيارم.مي دونستم با گفتنش اون سريع ناراحت مي شه وبه گريه مي افته. _به نظرت فايده اي هم داره؟! اينو با ترديد پرسيد.يه لبخند اطمينان بخش، چاشني حرفايي شد که مي خواستم بزنم. _من که خيلي اميدوارم...دلم تو اين قضيه يه جورايي روشنه. _خوبه. همين...اين تنها عکس العملي بود که نشون داد.وبعدش بازم سرشو پايين انداخت. با ترديد به صحبتم ادامه دادم. _اون به علت اصلي درگيري شما شک کرده...مي دونه قضيه اوني نيست که همه در موردش حرف مي زنن. با وحشت سر بلند کرد. _تو که بهش چيزي نگفتي؟ _بايد مي گفتم اما... _تو به من قول دادي گلاره...به همين زودي فراموش کردي؟ با بغض ناليدم. _ما بايد بهش همه چيزو بگيم...اون اگه بدونه کمکمون مي کنه. _هيچ معلومه داري چي ميگي؟...فکر آبروي خودت وخونواده مون نيستي؟ من نمي خوام هيچ کس حتي آقا بهراد از اين موضوع سر در بياره. اشک تو چشام حلقه زد. _به چه قيمتي امير؟...به قيمت جون تو؟...نه من حاضر نمي شم همچين کاري بکنم. ******************************** عصبي دستي به موهاش کشيد ونفسشو با حرص فوت کرد. _ بهش که نگفتي؟! سر تکان دادم. _نه اما قول دادم که تو بهش همه چيزو مي گي. خيلي تند واکنش نشون داد. _چي کار کردي؟!! سعي کردم آرومش کنم. _ببين امير چاره ي ديگه اي نداريم.خودتم مي دوني حرف زدن در اون مورد بيشتر ازهمه منو عذاب مي ده.اما من دلم مي خواد اين قضيه حداقل واسه آقا بهراد روشن شه.برام قبول اين موضوع سخته...عذاب آوره...تلخه.ولي چون مطمئنم مي تونه کمکت کنه حاضرم تن به اين خفتم بدم. _اما من حاضر نيستم...نمي خوام خواهرم جلو اون کوچيک شه. اشک مزاحمي که تا زير چونه م جريان پيدا کرده بود با پشت دست پاک کردم. _چرا بايد کوچيک شم امير؟...تو اون قضيه من بي گناه بودم.مطمئن باش اگه يه روزي آقا بهراد که هيچ همه ي مردم اين شهرم موضوع رو بفهمن.باز به خاطرش سرمو پايين نميندازم. حرفم لااقل براي خودم يه جورايي اغراق آميز بود.مطمئن نبودم اگه اين اتفاق مي افتاد،همچين عکس العملي نشون مي دادم.اما تو اون لحظه واسه آروم کردن امير ودادن اطمينان بهش گفتن اين حرفا لازم بود. _تو نمي توني منو با اين چيزا قانع کني.اگه قبول اين موضوع برات راحت بود،خودت در موردش با آقا بهراد حرف مي زدي. واسه چند لحظه تو چشماي معصومش زل زدم وبه فکر فرو رفتم.نمي تونستم به همين راحتي راضيش کنم.بايد دست روي يه نقطه ي حساس شخصيت امير ميذاشتم تا کوتاه بياد وچي بهتر از رگ غيرتش، که زود به زود ورم مي کرد. نگاه سرزنشگرم رو بهش دوختم. _از تو توقع نداشتم امير...يعني خواهرت بايد در اين مورد با آقا بهراد حرف ميزد؟غيرتت قبول ميکنه من بابت اون موضوع بهش چيزي بگم؟ صورتش از شدت عصبانيت سرخ شد.حدس ميزدم حرفام تاثير خودشو گذاشته. _چرا بي خيالش نمي شي گلاره؟...دليلي نداره آقا بهراد چيزي بدونه.به فرضم که فهميد،چه کمکي ازش ساخته ست؟...ما نمي تونيم اون قضيه رو ثابت کنيم.هيچ مدرکي تو دستمون نيست.اونم يه جورايي شوهرت بوده پس... اونقدر محفوظ به حيا بود که باقي حرفشو خورد وسرشو پايين انداخت.خودمم خيلي خجالت کشيدم. _ممکنه حرفاي تودرست باشه اما...اگه در موردش با خونواده ي مقدم پناه حرف بزنيم،شايد درک کنن ورضايت بدن. يه پوزخند تلخ رو لباش نشست. _خداييش خودت چقدر به اين قضيه اميدواري؟ _من نمي خوام دست رو دست بذارم امير. _ اين جواب من نبود. مصرانه گفتم:من جز اين جواب ديگه اي برات ندارم.نمي خوام تو چوب اشتباهات منو بخوري. _اما منم به اندازه ي خودم مقصر بودم.هرچقدرم که توجيه کني ودليل بياري باز چيزي عوض نمي شه...من زدم يه آدمو کشتم گلاره. _عمدي که نبوده...تو نمي خواستي يه همچين بلايي سرش بياري. عصبي جواب داد. _آره نمي خواستم.ولي اين کارو کردم.حالام هيچ چيزي نمي تونه بار اين عذاب وجدانو از رو شونه م برداره. بازم داشت بزرگتر از سنش حرف مي زد واين منو واسه به کرسي نشوندن حرفم کلافه مي کرد.نمي تونستم قانعش کنم. _من اين حرفا حاليم نيست امير.تو اين قضيه م کوتاه نمي يام.اگه غيرتت قبول ميکنه،حرفي نيست من خودم بهش مي گم. دستاشو از شدت خشم مشت کرد ودندوناشو رو هم فشرد. _ اَهههههه....باشه من بهش مي گم.اما نه الآن...بذار حکم دادگاه بياد اگه اون چيزي نبود که تصورشو مي کرديم اونوقت من خودم همه چيزو بهش مي گم باشه؟ با نااميدي سرتکان دادم واون ديگه چيزي نگفت.حتي خودشم مي دونست به اين حکم نمي شه زيادي دلخوش بود.امير بايد حرف ميزد وبهراد بايد همه چيزو مي فهميد. **************************** اواخر هفته دوباره بهراد برگشت.اينبار با خودش اون فرشي که واسه استاد بافته بودم ،آورد.از ديدن دوباره ي اون فرش هم خوشحال شدم وهم متعجب. وقتي ازم سوال کرد فرش رو بايد کجا بذاره به حرف اومدم وپرسيدم. _اينو واسه چي آوردين؟! _وصيت باباست.گفته بودفرش رو به شما برگردونم. جلوي در خونه وايساده بوديم واون داشت فرش رو از ماشين بيرون مي آورد. _چرا؟!! _خب فکر ميکرد صاحب اصلي اين فرش بايد شما باشين.واون دستمزدي که گرفتين فقط در حد ديدن اين فرش کفايت ميکنه. با تعجب سرتکان دادم واون در حالي که فرش رو بلند کرده بود،پرسيد. _نگفتين کجابذارمش؟ با اين سوال به خودم اومدم ويه نگاه نا مطمئن به خونه انداختم. _مي شه فعلا بذاريمش تو خونه ي شما؟ دلم نمي خواست اين فرش که باهاش خاطرات خوبي داشتم رو تو خونه ي خودمون ببينم.جايي که زجرآورترين اتفاقاتو برام رقم زده بود. با کمي مکث فرش رو دوباره داخل ماشين گذاشت وگفت:البته.اين چه حرفيه؟...اون خونه تا تموم شدن موعد قرار دادش در اختيار شماست. سرمو پايين انداختم. _مرسي شما لطف دارين. _خواهش ميکنم...راستش تصميم گرفتم اون خونه رو بخرم.اونجا بهم حس خوبي مي ده. مامان خودشو دم در رسوند. _چرا نمي ياين تو؟ به فرش تا شده ي روصندلي عقب ماشين بهراد اشاره کردم. _اينو استاد بهمون هديه کردن. مامان با ترديد يه نگاه به ما ويه نگاه به اون فرش انداخت. _خدا رحمتشون کنه. بهراد زير لب تشکر کرد.ومن بلافاصله گفتم:مي خوام اين فرشو فعلا تو خونه ي اجاره اي آقا بهراد بذارم. مامان با تعجب پرسيد. _آخه واسه ي چي؟! به نظرم اومد اين سوال آقا بهراد هم باشه چون خيلي با دقت به دهانم چشم دوخته بود. _ديد خوبي نسبت به خونه ي خودمون ندارم.دلم نمي خواد اون فرش رو که با همه ي وجودم بافتم تو اين خونه بيارم.جايي که... باقي حرفمو به سختي خوردم وسرمو پايين انداختم.نيازي نبود ادامه بدم.اونا خودشونم ناگفته، درد منو مي دونستن. بهراد رو به منو واسه عوض کردن بحث گفت:خب پس من مي رم واين فرش رو تو اون خونه ميذارم...شما نمي ياين؟ دوست داشتم همراهش برم.واسه همين يه نگاه پرسشگر به مامان انداختم. _ميتونم برم؟ مامان خيلي سريع واکنش نشون داد. _چرا که نه...اتفاقا ميتوني اون مواد اوليه ومقدار نخي که بابت بافت فرش هاي شش متري سفارش حاجي شريفي تو اون خونه مونده جمع کني وسر فرصت پسش بدي. انتظار همچين موافقت زودهنگامي رو ازش نداشتم.اما اونم اين روزا بيشتر از سرسختي وموندن رو قضاوت ها وتفکراتش دنبال مراعات حال ديگرون بود. نمي دونم چرا دلم مي خواست با بهراد به اون خونه برگردم.شايد براي يادآوري خاطراتي که حالا خيلي محو ودور به نظر مي رسيد.يا شايد واسه بودن کنار کسي که حضورش نه دليل آرامش که خود آرامش بود. سعي کردم دنبال علت نباشم.فکر کردن به علت اين خواسته،وادارم مي کرد به ياد بيارم که ديگه نه تو قلبم ونه تو زندگيم جايي براي اين نوع احساسات نيست. بهراد با کليدي که همراهش داشت درو باز کرد و کنار رفت تا من وارد شم.قدم اول رو که تو حياط گذاشتم يه لبخند محو کنج لبم نشست و خاطرات قشنگي که من و اون تو اين خونه داشتيم بيشتر به ذهنم هجوم آوردن. قفل درهال رو من باز کردم و اون با فرش ابريشم که رو شونه هاش سنگيني مي کرد،پشت سرم وارد شد. _کجا بذارمش؟ يه نگاه گذرا به دور تا دور هال انداختم و اشاره کردم کنار دارقالي رو صندلي اي که بابا معمولا روش مي نشست بذاره. _فکر ميکنم فعلا اونجا بمونه بهتر باشه. چيزي نگفت وبه دار خالي خيره شد.انگاري اونم مشغول يادآوري خاطراتش بود. واسه نموندن کنارش وبا بهانه ي آب دادن به گل ها به حياط برگشتم.دست خودم نبود با اينهمه نزديکي،نسبت بهش غريبگي مي کردم وتا جايي که مي شد سعي داشتم ازش فاصله بگيرم. وضعيت عذاب آوري بود.هم دلم مي خواست نزديکش باشم وهم مي خواستم ازش دوري کنم واين شايد به خاطر شرايطي بود که بهم تحميل شده بود و به خاطرش با ارزش ترين داشته هامو مثل اعتماد به نفس وخودباوري رو از دست داده بودم. شير آب رو باز کردم و رو شمعدوني هاي هفت رنگ آب پاشيدم. بهراد از پله ها پايين اومد. _اينجا اصلا تغيير نکرده...همه چيز مثل روز اوله. برگ خشکي رو از شمعدوني کنار دستم جدا کردم. _قرارم نبود عوض شه.شما فقط يه پنج ماهيه که اينجا نبودين. نفس عميقي کشيد وزير لب زمزمه کرد. _پس چرا من حس کردم مدت زيادي ميشه اينجا رو نديدم؟! به نظرم اومد بايد خودش جواب اين سوال رو پيدا کنه.واسه همين سکوت کردم وچيزي نگفتم. ************************** صداي زنگ گوشيم هردومونو از فکر وخيال بيرون کشيد.آقا احسان بود. _سلام آقاي شريفي. کمي از اين تماس بي موقع نگران شده بودم. _سلام حالت خوبه؟ بازم لحن صحبتش صميمي بود. _ممنون...اتفاقي افتاده؟ با کمي مکث جواب داد. _بايد ببينمت...خونه اي؟ يه نگاه گذرا به چشماي منتظر بهراد انداختم وزير لب زمزمه کردم. _نه نيستم. _پس اگه بيروني.يه سر تا دفترم بيا. تپش قلبم با اين حرفش بيشتر شد. _تورو خدا آقا احسان بگين چي شده...من دارم پس مي افتم. مثل هميشه بدون اينکه در برابر اين ابراز احساسات انعطافي نشون بده خيلي جدي گفت:فکر مي کنم بهتر باشه حضوري تو دفتر در موردش حرف بزنيم. دستپاچه از جام بلند شدم وبعد قطع تماس مختصري از اون چيزي که آقا احسان گفته بود واسه بهراد توضيح دادم و همراهش از خونه بيرون زديم. بيست دقيقه بعد تو دفتر آقا احسان بوديم واون داشت با کنجکاوي نگاهمون مي کرد. _نمي خواين چيزي بگين؟! اينو من پرسيدم و اون با ترديد به بهراد چشم دوخت.مجبور شدم براش توضيح بدم. _آقا بهراد کاملا در جريانن.اومدن که اگه بشه کمکي بهمون بکنن. از اون لب هاي به هم فشرده کاملا مشخص بود که خيلي تلاش ميکنه تا پوزخند نزنه.نمي خواستم بهراد هم متوجه اين عکس العملش بشه. _آقا احسان نگفتين چي شده؟ يه نگاه به پرونده ي جلو دستش انداخت وبا کمي مکث گفت:اميرو به يه بند ديگه منتقل کردن. به حالت استفهام آميزي سرتکان دادم. _خب اين اتفاق بديه؟...واسه ش مشکلي پيش اومده؟! سرشو پايين انداخت. _اونو از بند جوانان به بند کسايي که متهم يا محکوم به قتلن فرستادن.اونجا اصلا فضاي مناسبي واسه موندن امير نيست...مثل اينکه ديروزم بدون هيچ بهانه اي کتکش زدن. دستمو جلوي دهانم گرفتم. _واي نه...آخه واسه چي؟ _فکر مي کنم حاجي مقدم پول خورد خرج کرده. بهراد از شدت عصبانيت به سمت جلو خم شد. _مي خواد با اين کارهاي ناجوانمردانه به چي برسه؟...اصلا مگه مي شه به همين راحتي اون بچه رو منتقل کرد؟ _فعلا که مي بينين شده. با نااميدي پرسيدم. _نمي شه کاريش کرد؟ نگاهشو ازم دزديد. _ما هم بايد کمي پول خرج کنيم.اما اينکه دوباره منتقلش کنن فکر مي کنم بعيد باشه.پدر عماد بدجوري دنبال اين قضيه ست. خيلي تلاش کردم جلو گريه مو بگيرم. _امير نبايد اونجا بمونه...به خدا دق مي کنه. بهراد از جاش بلند شد. _آدرس اين مردک رو بدين ميخوام برم سراغش. با وحشت نگاش کردم. _اينجوري که کارها خراب تر مي شه. تند وعصبي نفس مي کشيد. _من فقط مي خوام بدونم حرف حسابش چيه؟ آقا احسان با بي خيالي گفت:مي خواستين چي باشه جز انتقام...رفتن شما تو اين وضعيت اونو بيشتر عصبي ميکنه. بهراد بدون اينکه به حرفاش توجهي نشون بده از اتاق بيرون رفت.ومنم مجبور شدم دنبالش برم.چون مطمئن بودم از لحاظ روحي حسابي بهم ريخته ست. _آقا بهراد؟! تو راه پله بهش رسيدم.وبا دوتا دم وبازدم عميق نفس گيري کردم. _کجا دارين مي رين؟ انگشت اشاره شو به سمت دفتر آقا احسان گرفت وپرخاشگرانه جواب داد. _من نمي تونم مثل وکيلتون اينقدر خونسرد با اين قضيه کنار بيام ودر موردش فقط حرف بزنم.نمي تونم بشينم اينجا وببينم اون طفل معصوم رو تو اون بند کتک مي زنن. با درماندگي رو پله ها نشستم ودستمو روي سرم گذاشتم. _ميگين چي کار کنيم؟خودتون که شنيدين اون مي گفت نمي شه اميرو دوباره به بند خودش منتقل کرد. کنار پام خم شد وسرشو جلو آورد.عطر آشناش مشامم رو پر کرد. _آخه اون که هنوز حکمش صادر نشده.چطور ميتونن به اونجا منتقلش کنن؟ نگام به اون چشماي مشکي براق ميخکوب شده بود. _اون بند فقط مخصوص محکومين نيست.متهمينم به اونجا منتقل ميکنن. _اما امير تنها شونزده سالشه. قطره ي اشکي از گوشه ي داخلي چشمم فروچکيد وبهراد با ناراحتي خودشو کنار کشيد. _بايد يه کاري بکنيم.با دست دست کردن چيزي درست نمي شه.وکيلتون درست ميگه.بايد پول خرج کنيم.وحالا که نمي شه منتقلش کرد بهتره ما هم يه چند تا از اين هم بندي هاشو با پول بخريم که حواسشون بهش باشه. اشکمو با نوک انگشت اشاره پاک کردم. _چطوري؟ يه لبخند مهربون رو لبش نشست. _اون با من...اصلا نگران نباشين. بهش اطمينان داشتم.حتي خيلي بيشتر از خودم وآقا احسان.مي دونستم که اون بي هدف قولي نمي ده واگه گفته نگران نباشم حتما ازش بر مي ياد اين دلنگراني رو از بين ببره. حضورش اين روزا مثل يه هديه ي بي نظير بود.هديه اي که نمي تونستم بهش دل ببندم وفقط بايد به بودنش دلخوش مي بودم
  8. #8
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    فرداي اونروز بهراد با جديت افتاد دنبال اين کار وبا کمک آقا احسان يه چند نفري رو که مي تونستن از امير حمايت کنن،ملاقات کرد وازشون قول گرفت درصورت اين کار کمک هاي ماديش رو از خونواده هاشون دريغ نکنه. با اينکه از لحاظ مالي تو مضيقه بوديم بهش پيشنهاد دادم اين مقدار هزينه رو خودمون تقبل کنيم اما بهراد زير بار نرفت وبابت اين پيشنهاد کلي ناراحت شد.انتظار نداشت باهاش مثل غريبه ها تعارف کنم. آخر هفته کوروش با خانوم جووني اومد.وقتي معرفيش مي کرد نزديک بود از تعجب شاخ دربيارم. _اين خانوم خانوما که مي بينين جميله جون ،مادر يکي يه دونه ي شازده پسرش،آقا کوروشه. جميله جون مشتي به بازوي کوروش کوبيد وبا خنده ي قشنگي گفت:باز تو خودتو تحويل گرفتي؟ من ومامان با شگفتي به اون دوتا نگاه مي کرديم.بهراد محض آشنايي بيشتر وتوضيح کاملتري بابت اين موضوع گفت:جميله خانوم از کوروش فقط چهارده سالي بزرگتره. _بهم نمي خوره همچين پسري داشته باشم؟ اينو جميله جون پرسيد.صادقانه جواب دادم. _به هيچ وجه...خيلي که بشه بهشون ارفاق کرد شايد جاي خواهر بزرگترشون باشين اما مادرشون...من عذر مي خوام ولي اصلا بهتون نمي ياد. جميله جون نگاه مادرانه اي به کوروش انداخت وبا محبت گفت:ديگه چيکار کنيم.قسمت ما هم اين بوده. کوروش با دلخوري ساختگي اي نگاهشو از اون گرفت. _وا مادر من چرا اينجوري ميگي؟...يکي ندونه فکر ميکنه با وجود همچين فرزند رشيدي سياه بخت شدي.من واون پدر خدابيامرزم کم لي لي به لالاي شماگذاشتيم که اين جور حقمونو کف دستمون ميذاري.يه نگاه به خودت بنداز.بزنم به تخته از منم جوون تر موندي. جميله جون خنده ي ريزي کرد ومن به اين فکر کردم که واقعا زندگي کنار آدم شوخ وشادي مثل کوروش يه نعمته.وبايدم پيري دير به سراغ آدم بياد. مامان از اومدنشون خيلي خوشحال بود.اين روحيه ي شاد کوروش تو جميله جون هم ديده مي شد وحضورش واسه مامان وبابا که از لحاظ روحي حسابي داغون بودن يه نعمت بود. اون اومده بود که يه مدت کنارمون بمونه وکمک حالمون باشه.اينو واقعا مديون درک بالاي کوروش و همراهي همه جوره ي بهراد بودم.انگاري نصف مسئوليت ها از رو شونه م برداشته شده بود. چيزي به عيد غدير نمونده بود وجميله جون تصميم داشت به مناسبت اون روز آش نذري درست کنه.مامان نيت کرده بود اگه امير نجات پيدا کنه هر سال اين موقع آش بپزه. داشتم تو اتاق امير نماز مي خوندم که صداي غرغر کوروش وتوپ وتشر بهراد به گوشم خورد.نمازمو که سلام دادم از جام بلند شدم وبيرون رفتم.مامان رو تخت تو حياط قالي پهن کرده بود.از ديدن کوروش پشت يه کپه سبزي نزديک بوداز خنده ريسه برم. به محض ديدنم رو ترش کرد وبا ناراحتي گفت:تورو خدا يه وقت تعارف نکنين.راحت باشين...به جون خودم اگه بذارم يه پر گشنيز تميز کنين. ديگه نتونستم جلو خنده مو بگيرم.جميله جون ومامان داشتن حبوبات رو پاک ميکردن وبهراد در حاليکه چپ چپ به کوروش خيره بود، ديگ بزرگي رو جابه جا کرد. با لبخند به دور برم نگاهي انداختم.انگاري اين تلاش وتکاپوي بي وقفه رو در وديوار خونه رنگ زندگي پاشيده بود وانرژي زير پوسته ي ترک خورده ي امروزمون جريان داشت. بابا از پنجره ي اتاقش به اين آمد وشد ها خيره بود.نگاش به من که افتاد لبخندمو با يه لبخند اميد بخش جواب داد وخدا مي دونه که اون لحظه، من چقدر به اون لبخند محو وگذرا نياز داشتم. کنار مامان وجميله جون نشستم ومشغول شدم.حبوبات رو که شستيم وخيس کرديم سر وقت سبزي رفتيم.کوروش بيشتر از اينکه پاک کنه همه شونو بهم ريخته بود.جميله جون کلي به جونش غر زد وسرزنشش کرد.ديدن رابطه ي بين اون دوتا برام جالب بود.اين فاصله ي سني کم حتي دعواهاشونم با مزه مي کرد. بهراد تو فکر بود وکمتر حرف مي زد.به جاي اون کوروش خونه رو روي سرش گذاشته ومعرکه گرفته بود. پاک کردن سبزيها يه دوساعتي وقتمونو گرفت.عروس بي بي وناهيد خانوم واسه کمک اومدن وپسرها براي راحت تر بودنمون از خونه بيرون رفتن. پحتن ناهار به عهده ي من گذاشته شد.تا خورشتم جا بيفته مامان اينا آش رو بار گذاشتن. ************************ نگام به آتيش زير ديگ بود که جميله جون بي مقدمه گفت:تورو خدا منو به خاطر اينهمه دردسري که براتون درست کردم ببخشيد.شرمنده، چاره ي ديگه اي نداشتم.يه نذر ده ساله ست.مربوط ميشه به زماني که باباي کوروش فوت کرد واين طفلي هم کنکور داشت.بچه م خيلي زحمت کشيده بود.حيف مي شد اگه نتيجه ي اين تلاششو نبينه.خلاصه نذر کردم وخدا جوابمو داد.منم مجبورم هر ساله اين نذرو ادا کنم.امسالم که زحمتامو براي شما آوردم وحسابي مزاحمتون شدم. مامان قبل از من جواب داد. _اين چه حرفيه جميله خانوم.ما که از خدامونه...راستش از وقتي شما اومدين حال وهواي اين خونه عوض شده. جميله جون در جواب ابراز محبت مامان يه لبخند مهربون زد ومن گفتم:به خاطر ما از کار وزندگيتون افتادين.اين ماييم که بايد از شما شرمنده باشيم. _هر قدمي که برداريم وظيفه ست.در ضمن من که کاري ندارم.اگه تهران بودم از صبح تاغروب بايد تو اون خونه مي نشستم وبه در وديوار نگاه مي کردم.کوروشم که خودش مرخصي گرفته. _به هر حال ما بدجوري مديونتون شديم. مامان بلافاصله حرفمو تاييد کرد. _گلاره راست ميگه.بلاخره مرخصي،يه روز...دو روز...اصلا مگه فقط سر کار رفتنه.آدم تو زندگيش هزار تا برنامه ي ديگه داره.همين آقا بهراد خودمون.من مطمئنم هرچقدرم که راضي به اين رفت وآمد وهمه ي هدفشم کمک به ما باشه.باز همسري داره که چشم به راهشه وخب ازش يه انتظاراتي هم داره.اين درست نيست که اون بنده خدا بيشتر وقتشو واسه ما بذاره. جميله جون نگاهشو ازمون دزديد وبه در ورودي خيره شد.يه ساعتي ميشد که از خوردن ناهار گذاشته بود وپسرها تو اتاق بابا مشغول استراحت بودن. _راستش چطوري بگم...حدس مي زدم خبر نداشته باشين...پيش خودمون بمونه آقا بهراد از خانومش جدا شده. من ومامان همزمان به سمت جلو خم شديم وزير لب زمزمه کرديم. _جدا شده؟!! جميله جون سر تکان داد ومن با ناباوري پرسيدم. _آخه واسه چي؟! کمي اين پا واون پا کرد تا جوابمو بده. _دلم نمي خواد پشت سر کسي حرف بزنم .ولي اينجور که کورش ميگفت مثل اينکه خانومش زياد اهل نبوده...گويا يه کارهايي کرده که آقا بهراد مجبور شده طلاقش بده. مامان ضربه ي آرومي به گونه ش زد. _خدا مرگم بده.سرنوشت اين بچه چرا اينجوري شد؟...مگه قبل از ازدواج تحقيق نکرده بودن؟ جميله جون از جاش بلند شد وبه سمت ديگ آش رفت...تا بره وبرگرده من ومامان با هم نگاه هاي نامفهومي رد وبدل کرديم.خب برامون جاي سوال داشت چرا بايد عاقل مردي مثل بهراد تصميم به همچين ازدواجي بگيره وبعد تو عرض کمتر از شش ماه همسرشو طلاق بده؟ جميله جون برگشت وکنارمون نشست. _راستش آيسان،منظورم همسر بهراده،دختر دوست صميمي مادرش بود.سرقضيه ي ازدواج اين دوتا آذر خانوم مادر بهراد خيلي پافشاري کرد وبعدشم به خاطر همين دوستي وآشنايي چندين ساله،بدون تحقيق اينا باهم ازدواج کردن ودود آتيشي که آذرخانوم روشن کرد اول از همه تو چشم تنها پسرش بهراد رفت. مامان از سر حسرت آه بلندي کشيد. _ما پدر ومادر ها گاهي از روي دوست داشتن بزرگترين ضربه هارو به بچه هامون مي زنيم.دست خودمونم نيست.مثلا خير وصلاحشونو مي خوايم. ودوست نداريم اونا هم کمبودهايي که ما توزندگي داشتيم،تجربه کنن.اما غافليم از اينکه شايد چيزي که ما واسه بچه هامون مي خوايم خواسته ي قلبي اونا نباشه. اشک مهمون چشماي ميشي مامان شد. _اگه من اصرار نمي کردم...اگه به تلافي عقده هايي که از جوونيم داشتم با سرنوشت بچه م بازي نمي کردم...اگه ميذاشتم خودش تصميم بگيره... وسط حرفش پريدم وخيلي جدي گفتم:اما من خودم تصميم گرفتم مامان جان. با دستاي لرزونش اشکاشو پاک کرد ومثل دختر بچه ها سعي کرد بغض سنگين رو گلوش رو قورت بده. _تصميمتم به خاطر دل ما بود. جميله جون دلداريش داد ومن در سکوت به چهره ي ناراحت وافسرده ي مامان خيره شدم.خيلي خوب حس مي کردم که اونم داره عذاب مي کشه وخودشو همه جوره مقصر مي دونه،جتي درمورد امير و وضعيت نابساماني که دچارش شده بود. نگام به بهراد وکوروش افتاد که داشتن به بابا کمک مي کردن تا از خونه بيرون بياد وبه جمعمون ملحق بشه. مامان سريع اشکاشو پاک کرد وبا يه لبخند به استقبال بابا رفت.منم از جام بلند شدم وبدون اينکه توجه جمع رو به خودم جلب کنم به سمت پله هاي خرپشته رفتم. مي خواستم کمي با خودم رو پشت بوم خلوت کنم.وحتي شايد براي بهراد وبد بياري هاش اشک بريزم. يه چيزي اين ميون وجود داشت... اونم احساسي بود که اين روزا بدجوري درگيرش شده بودم.احساسي که اگه ميخواستم به پيامدي که ميتونست داشته باشه فکر کنم بايد دورشو يه خط قرمز مي کشيدم. **************************** رسيدن روز ملاقات با اومدن حکم دادگاه يکي شد.وقتي پشت شيشه و روبروي امير نشستم.از چشماي سرخ وچهره ي افسرده ش همه چيز دستگيرم شد. _با قصاص موافقت شده. اينو با صدايي که از شدت بغض دورگه شده بود زير لب زمزمه کرد.گوشي رو بيشتر تو دستام فشردم وسعي کردم اشکامو پس بزنم. _نگران نباش.قراره آقا احسان به اين حکم اعتراض کنه. با نااميدي سر تکان داد. _اين کارها بي فايده ست.امکان نداره حکم عوض شه. _آخه تو از کجا اينقدر مطمئني؟ يه نگاه به دور وبرش انداخت وخيلي بي تفاوت گفت:چندتا از با تجربه هاي اينجا بهم گفتن. _اذيتت که نمي کنن؟ لبخند غمگيني رو لباش نشست. _هوامو دارن. نفس عميقي کشيدم وبا ترديد پرسيدم. _هنوزم نمي خواي در مورد اون موضوع با آقا بهراد صحبت کني؟ اين ترديدم درست از موقعي شروع شد که قضيه ي طلاق بهراد رو فهميدم. با کمي مکث جواب داد. _نظر تو چيه؟...يعني گفتنش کمکي هم به حل اين قضيه ميکنه؟ با اطمينان سر تکان دادم.شايد اين اطمينان قلبي نبود اما نمي خواستم فرصت هارو ديگه ازدست بدم تا واسه جبران دير باشه. ته دلم يه اميد محو وکمرنگ وجود داشت.با اينکه مي دونستم برملا شدن اين موضوع تاثيري تو حکم امير نداره اما به اين دلخوش کرده بودم که شايد بهراد تونست باهاش خونواده ي عماد رو راضي کنه ونذاره اون حکم اجرا بشه.ظاهرا تنها راه نجات امير رضايت حاجي مقدم پناه بود.واين رضايتو يکي مثل آقا احسان نمي تونست بدست بياره که اگه مي تونست من خيلي زودتر از اين ها بهش حقيقتو مي گفتم. برام سخت بود بهراد همه چيزو بفهمه اما سخت تر بود اگه مي ديدم نتونستم واسه امير کاري کنم.اين ترديدي هم که گريبانمو گرفته بود به خاطر ترس از دونستنش نبود.فقط نمي خواستم اينقدر راحت تو نگاش بشکنم.همين. امير قبول کرد يه ملاقات با بهراد داشته باشه اونم حضوري ونه از پشت شيشه.قرار شد به آقا احسان بگيم به حکم اعتراض کنه تا اينجوري پرونده مجدداً بررسي بشه. اونروز بعد ملاقاتم با امير يه سر تا دفتر آقا احسان رفتم ودر مورد نتيجه حکم وباقي مسائل صحبت کردم.اونم قبول کرد هر کاري که بتونه انجام بده.احساس مي کردم اين روزا نرمش بيشتري تورفتار وعکس العمل هاش وجود داره. خيلي بي مقدمه حرف رو به بهراد وحضور دائميش تو جمع خونوادگيمون کشيد. _پسر استاد صدر خيلي جدي پيگير کارهاست. پرسشگرانه تو چشام زل زده بود.با سرحرفشو تاييد کردم. _چرا؟!! اينو آقا احسان پرسيد ومن براي پاسخ کمي مکث کردم.واقعاً بايد دليلي واسه اين کارش مي آوردم؟ _اون به پدرم ارادت خاصي داره.خودشو يه جورايي پسر اين خونواده مي دونه. يه پوزخند تلخ رو لبش نشست. _چه پسر وظيفه شناسي. فقط نگاش کردم.نمي دونستم هدفش از گفتن اين حرفا چيه. خودکاري که تو دستاش بود رو داشت تکان مي داد. _حالا اين قضيه ي پسرخونده ي آقاي رحيمي بودن يعني اينکه شمارو جاي خواهرش مي بينه ديگه...مگه نه؟ چشمامو ريز کردم وخيلي جدي پرسيدم. _ميخواين از اين حرفا به چي برسين؟ عقب کشيد وبه صندليش تکيه داد. _منظور خاصي نداشتم. _پس اينم بدونين که حضور اونم بي منظور وفقط براي کمکه. زير لب زمزمه کرد. _اميدوارم. سکوت بدي بينمون حاکم شد واون چون خودشو مسبب اين جو متشنج مي دونست به حرف اومد. _فکر ميکنم کمي تند رفتم.اما خوشحال ميشم از دستم ناراحت نشي. صادقانه گفتم:من معمولا چيزي به دل نمي گيرم. سرشو پايين انداخت. _راستشو بخواي کمي نگرانم. داشتم با خودم کلنجار مي رفتم علت نگرانيشو بپرسم که خودش گفت:مطمئنم تا الآن متوجه احساس من به خودت شدي...يعني اميدوارم که شده باشي.مي دونم عنوان کردن اين موضوع خيلي بي موقعست اما...ميشه بازم به پيشنهادم فکر کني؟ نگاه سخت وجديمو بهش دوختم. _گفتن اين چيزا چه ربطي به علت نگرانيتون داشت؟ نفسشو با حرص فوت کرد. _حضور بهراد صدر تو خونه ي شما...نگراني من فقط از اينه. ازجام بلند شدم. _به هيچ عنوان از چيزي که ميخواين باحرفاتون بهش برسين خوشم نمي ياد.اميدوارم اين برداشتيو که از حضور اون تو خونه ي ما دارين فقط براي خودتون نگه دارين. اونم به تبعيت از من بلند شد. _ولي نمي تونم جلوي اين نگراني رو بگيرم.واسه رسيدن به امروز وگفتن اين حرفا من کلي منتظر موندم ومقدمه چيني کردم .نمي خوام چيزي که تو نگاه اون مي بينم همه ي برنامه ي زندگيمو بهم بريزه. نمي خواستم تند برم اما اين عصبي شدن اصلا دست خودم نبود. _و از کجا مي دونين جواب رد من اين برنامه رو بهم نمي ريزه؟ *************************** بهت زده نگام کرد وبا کمي مکث جواب داد. _من وتو مي تونيم يه زندگي مشترک خوب رو شروع کنيم.چون واسه هم ساخته شديم.تو يه دختر کامل وپخته اي ومن لااقل به واسطه ي سنم حکم يه مرد جاافتاده رو دارم که مي تونه نيازها واحساسات همسرشو به طور کامل درک کنه وچي از اين بهتر. خيلي تلاش کردم جلوي پوزخندمو بگيرم اما بي فايده بود. _مي دونيد ايراد کار کجاست آقا احسان؟...از ديد شما بايد همه چيز کامل وبي عيب ونقص باشه واين در مورد من لااقل صادق نيست.چون اون دختري نيستم که شما با معيار هاي سخت گيرانه ي ذهنتون انتخابش کردين. خواست توجيه کنه. _هيچ کس کامل نيست گلاره خانوم.اما ما ميتونيم براي همديگه بهترين انتخاب باشيم. با تاسف سرتکان دادم. _حالا علت نگرانيتونو در مورد آقا بهراد بهتر درک ميکنم...شما نگرانين چون فکر مي کنين اون مي تونه واسه من مناسب تر باشه. ابروهاش بهم گره خورد وجفت دستاش از شدت خشم مشت شد. سرمو پايين انداختم. _براتون احترام فوق العاده اي قائلم اما مطمئنم که انتخاب هاي خيلي بهتري واسه شما وجود داره...من اوني نيستم که دنبالشين. به سمت در چرخيدم. _واما درمورد بهراد صدر...فکر کنم اگه حتي نظرتون درموردش درست باشه جواب من به اون بازم هميني خواهد بود که به شما دادم. حرفام تاثيرشو گذاشت چون گره ابروهاش کمي باز شد. _ولي من به همين زودي کوتاه نمي يام. _فکر نمي کنم با گذشت زمان هم چيزي عوض شه.من مي خوام اين فاصله اي که بينمون وجود داشته حفظ شه. خيلي دلم مي خواست دوباره به همون روابط دوستانه اما همراه با احترام گذشته برگرديم. _منم فکر نمي کنم بتونم همچين قولي بدم. اين اصرار بي مورد، تغييري تو موضعي که نسبت به اون موضوع داشتم بوجود نياورد.سعي کردم حرفو عوض کنم. _در مورد اون ملاقات حضوري که امير خواسته بود نگفتين ميشه کاري کرد يا نه. سرشو پايين انداخت. _سعيمو مي کنم. يه لبخند گذرا ومحو رو لبم نشست. _ممنون ميشم اگه همه ي تلاشتونو بکنين. _اگه کاري ازم بربياد مطمئن باشين دريغ نمي کنم. به شنيدن اين تاکيد نياز داشتم وبا اين اميد که اون بلاخره مي تونه راهشو پيدا کنه از دفترش بيرون اومدم. چندروز بعد با قرار ملاقات حضوري اي که ترتيب داد،بهم ثابت کرد مي تونم رو همه ي تلاشش حساب کنم. اين ديدار با حضور من وآقا احسان وبهراد تو زندان صورت گرفت.اميرباديدن بهراد بغض کرد ونتونست جلو اشکاشو بگيره.بهش حق مي دادم، تحمل اين شرايط کار هرکسي نبود. نمي تونستيم باهاش تماس فيزيکي داشته باشيم.فقط در حد صحبت کردن رو در رو اين فاصله برداشته شده بود. به محض اينکه پشت ميز نشستيم امير رو به آقا احسان کرد وگفت:مي شه لطف کنين يه چند لحظه تنهامون بذارين؟ قلبم داشت از شدت اضطراب تند تند به قفسه ي سينه م مي کوبيد.آقا احسان نگاه مشکوکي به من وبهراد انداخت واز جاش بلند شد.نمي دونم چرا حس کردم با رفتنش يه لبخند محو رو لب بهراد نشست. نگاه امير بين ما سرگردون بود. _گفتن اين حرفا برام خيلي سخته. اصرار هاي گلاره نبود شايد هيچ وقت به زبون نمي آوردمش.ولي مي دونم اگه شما همه ي حقيقت رو بدونين بهتر از ما ميتونين تصميم بگيرين وکاري انجام بدين...فقط ميخوام قبل از اينکه چيزي بگم يه قولي بهم داده باشين.اونم اينه که به هيچ عنوان حق ندارين از اين حرفا تو دادگاه استفاده کنين.چون فايده اي نداره وفقط باعث عذاب کشيدن خواهرم وخونواده م ميشه.البته اينم بگم که قرباني اصلي همه ي اين اتفاق ها گلاره بوده.نه من وعماد. رو به من کرد با مهربوني گفت:نمي دونم چرا دلم گواه مي ده همه چيز درست مي شه؟...بهتره با آقا احسان بري.من وآقا بهراد حرفاي زيادي واسه گفتن داريم. از جام بلند شدم ويه نگاه نا مطمئن به دوطرف ميز انداختم.يه طرف امير بود وحس برادرانه اي که مي خواست هرطور شده ازم حمايت کنه و واسه اينکار شايد حتي همه چيزو انکار مي کرد. وطرف ديگه بهرادي بود که بدون دونستن احساسش نسبت به خودم ،مدتها مي شد همه ي تلاشم صرف کمرنگ شدن علاقه ش تو قلبم شده بود.وحالا اگه تو نگاش ديگه اون گلاره ي قبلي نمي شدم واسه م گرون تموم مي شد. ******************************* وقتي در سطر سوم شعرم ديدم که واژه ها تهي از تو ازچله ي کمان خيالم گذشته است وهيچ واژه اي وهيچ سطر شعري ديگر نشاني از تو ندارد غيظم گرفت از اين که اين همه واژه، بي هيچ نقش روي تو از خامه ي خيال، بر بستر سپيدي کاغذ فرو چکيد. شعري که بي نشان تو باشد، نگفتني ست. ******** فصل سوم) بهراد نمي خواستم باور کنم...واسه يه بارم شده اي کاش تو همون خيال خام خودم مي موندم...اي کاش امير سکوت مي کرد...اي کاش ميذاشت هنوزم با اين باور زندگي کنم که تاوان اشتباهاتم اونقدر ها هم سنگين نيست. دلم مي خواست سرمو به يه جاي محکم بکوبم.حرفهاي امير مدام تو ذهنم رژه مي رفت وداشت از درون داغونم مي کرد.احساس خفگي بهم دست داده بود. يه نفس هواي تاژه مي خواستم ويه جاي خلوت که بتونم به اندازه ي تموم بدبياري هام هوار بکشم.شده حتي سر خودم داد بزنم وبه خاطر حماقت وخودخواهي اي که به خرج داده بودم سرزنش بشم. نگاه معصوم گلاره از جلو چشام دور نمي شد.يه سوال مدام ذهنمو قلقلک مي داد. آخه چرا؟...چرا بايد اين بلا سهم گلاره از دنيايي بشه که با همه ي وجود دوستش داشت...چرا بايد حق زندگي کردن از کسي گرفته بشه که زيباتر از همه زندگي رودرک کرده بود؟ حالم اصلا خوب نبود.داغون بودم.انگاري امير با حرفاش کتکم زده بود.مسير تپه هاي باستاني سيلک رودر پيش گرفته بودم.نمي دونستم واقعا براي چي دارم به اون سمت مي رم.يه مشت احساس متضاد تموم فکر وذهنمو درگير خودش کرده بود ونميذاشت به اين زودي با گلاره روبرو بشم. نمي تونستم ببينمش،نه حالا که دردشو مي دونستم ومرهمي واسه زخماي عفوني روحش نداشتم.نه با اين روحيه ي درب وداغون که يکيو مي خواستم به حال خودم زار بزنه. نمي دونم شايد بازم خودخواه شده بودم اما اون لحظه وبا اون حال نبايد باهاش روبرو مي شدم.ديدن اين حال من حق گلاره نبود.اگرچه گلاره ي منم ديگه اون گلاره نبود. حوالي ساعت ده،ده ونيم شب بود که زنگ در خونه شونو زدم.حالم که بهتر نشده بود هيچ،تموم تنم از شدت فشار روحي وعصبي کوفته بود. صداي کوروش تو حياط پيچيد. _فکر کنم خودش باشه. درو که باز کرد به سختي قدم به درون خونه گذاشتم ونگاهمو از چند جفت چشم نگراني که منو مي پاييدن دزديدم. _تا حالا کجا بودي؟ اينو کوروش با تشر پرسيد.به سوالش اهميتي ندادم وبا سلامي که زير لب به بقيه گفتم به سمت در هال رفتم. حضور اون وسنگيني نگاهشو کاملا حس مي کردم.اما نمي تونستم عکس العملي نشون بدم.حرف از شرمندگي وخجالت که نه،تاب ديدن عذاب رو تو نگاه خسته ودرمونده ش نداشتم.دست خودم نبود.نمي تونستم اين ماجرا رو هضم کنم وباهاش کنار بيام. مني که يک روز بهراد رو براي روح بزرگ گلاره کوچيک ديدم وبا هزار بهانه ،چشم رو ميل به داشتنش بستم وخودمو کنارکشيدم حالا با چه حالي تو چشماش نگاه کنم وعذاب کشيدنشو ببينم. _فکر ميکنم راه دوري نمي رفت اگه گوشيتونو روشن مي کردين وبراي دلنگراني اينهمه آدم ارزش قائل مي شدين. به سختي سربلند کردم وتوچشماي مطمئنش خيره شدم.مثل هميشه محکم وپر از اراده بود.مثل اينکه بازم اين منم که کم آورده بودم. _عذر مي خوام...حالم چندان خوب نبود. ابروهاش بيشتر تو هم گره خورد.ولي چيزي نگفت. جميله خانوم به جاش پرسيد. _کجا رفتي پسرم؟خيلي دلواپست شديم. نگام به سفره ي پهن شده ي رو زمين خيره موند.هنوز شام نخورده بودن. کوروش با دلخوري به جاي من جواب داد. _اينم پرسيدن داره مادر من؟يه مرد گنده که بابت رفت وآمدش حساب کتاب پس نمي ده. اشاره ش به رفتار بچه گانه ي من بود.اما نخواستم جو بيشتر از اين متشنج بشه. _مثل اينکه واسه شام منتظر من شدين. صفورا خانوم گفت:عيب نداره مادر.خودمونم چندان ميلي به خوردن نداشتيم. به نظرم رسيد بايد يه توضيح منطقي واسه اين تاخير چند ساعته م بدم. _رفته بودم تپه هاي سيلک رو ببينم.در هر صورت ببخشيد اگه دير شد ونگران شدين. گلاره رو برگردوند وبه اتاق امير رفت.ظاهراً توضيحم چندان هم منطقي نبود. آخر شب با کوروش به هتل برگشتيم.اما هر کاري کردم،خوابم نبرد.داشتم رسماً ديوونه مي شدم.ظرفيتم ديگه تکميل بود.شده بودم يه بشکه باروت که هر آن ممکنه منفجر شه. ديگه نتونستم طاقت بيارم.هوا روشن نشده يه يادداشت واسه کوروش گذاشتم واز هتل بيرون زدم.يک ساعت بعد داشتم تو جاده هاي خاکي نياسر رانندگي مي کردم وتو فکر گلاره اي بودم که مي تونست با يه تصميم درست وبه جاي من هرگز طعم اينهمه درد رو نچشه. نه به خودم زيادي مطمئن بودم ونه از علاقه ي گلاره مطمئن.همه چيز به يه حس قوي که تو وجودم ريشه دونده ،بر ميگشت واون اينکه سرنوشت من وگلاره خواسته يا ناخواسته بهم گره خورده بود وما،بايد مال هم مي بوديم. شايد واسه همين حس قوي اما ناشناخته بود که وقتي براي اولين بار ديدمش اونقدر به چشمم آشنا اومد که تصور کردم سالهاست مي شناسمش. وبعد با يه تصميم اشتباه،يه خودخواهي احمقانه يا به قول گلاره يه ترس،چشمامو رو همه چي بستم وگذاشتم قضاوت ديگرون و ارزشهاي ظاهري که فقط به چشم مي اومدن معيار تصميم گيريم باشه. از گلاره گذشتم.چون اون منو ياد بهرادي مي انداخت که سالها مي شد لابلاي نقشه فرش هاي لوله شده ي تو اتاق مطالعه ي بابا ،داشت مي پوسيد وخاک مي خورد.همون بهرادي که نتونسته بود به رويا هاي ساده اما سرشار از ايمان وباورش برسه. وحالا چي مي تونستم به اين بهراد بگم.چطور مي تونستم به خاطر کوتاهي خودم تنبيهش کنم. سرمو زير آب خنک آبشار گرفتم.سوز سرماي پاييزي تو تنم نشست.اما آتش درونمو خاموش نکرد.من هنوزم داشتم مي سوختم. حرفهاي امير مدام تو ذهنم تکرار ميشدوهربار بيشتر عصبيم مي کرد.کاش مي تونستم همه شو فراموش کنم. (اون زندگي گلاره رو ازش گرفت.خنده هاشو دزديد.راه نفس کشيدنشو بست...من نمي خواستم بکشمش اما اون لحظه واقعا به قصد کشت زدمش.چون اون روز قبلش گلاره ي منو کشته بود) بغض بدي بيخ گلوم نشست وچون اشکي واسه ريختن وجود نداشت وادارم کرد به تخته سنگ جلو پام دوسه تا مشت محکم اما بي فايده بکوبم.کاش گريه کردن واسه يه مرد اينقدر سخت نبود. هه مرد!!...نه من مرد نبودم.که اگه بودم نميذاشتم يه رواني همه ي زندگيمو ازم بدزده وخنده هاي گلاره مو به تاراج ببره. (گلاره فقط خواهرم نبود.اون بهترين دوستم بود.همه ي دليل من واسه رسيدن به هدفهام بود.چون هدفهاي من آرزوهاي برباد رفته ي گلاره بود.چيزايي که خودش هرگز نتونست به دستشون بياره.اون حيون خواهرمو ازم گرفت.چطور مي تونستم ازش بگذرم؟.اون...اون به گلاره...به خواهرمن...تجاوز کرد.) دستي لاي موهام فرو بردم ودندونامو از خشم رو هم فشردم.فکم از مرور حرفهاي امير منقبض ونفس هام تند وعصبي شده بود. صداي تلفن همرام منو از فکر وخيال بيرون کشيد.کوروش بود وحتماً طبق معمول نگران. _الو سلام. تند وپرخاشگرانه جواب داد. _باز کدوم گوري رفتي لعنتي؟ بي حوصله گفتم:حالا مگه چي شده؟خوبه برات ياداشت گذاشتم. نفسشو با حرص فوت کرد. _تو چت شده بهراد؟...ديروز که از زندان برگشتي از اين رو به اون رو شده بودي.مگه امير بهت چي گفته؟ _زنگ زدي از زير زبونم حرف بکشي؟ پوزخند صداداري زد. _برو بابا دلت خوشه.من فقط ميخوام بدونم اينجا چه خبره.تو وگلاره چه تون شده؟ عصبي بهش پريدم. _گلاره نه وگلاره خانوم. _باز اين غيرتي شد...خب بابا جوش نيار. _حاشيه نرو کوروش.حرفتو بزن. با کمي مکث گفت:گلاره خانوم نيست؟ گوشي رو تو دستام فشردم وبهت زده زمزمه کردم. -يعني چي که نيست؟ _امروز صبح بي خبر از خونه زده بيرون وگوشيشم خاموش کرده.صفورا خانوم بدجوري نگرانه.مدام گريه مي کنه.استادم يه بو هايي برده.منم که نه کسي رو مي شناسم نه جايي رو.گفتم زنگ بزنم ببينم تو ازش خبر داري يا نه. نگاهي درمانده به دور وبرم انداختم.وبه سمت ماشين رفتم. _من کاشان نيستم.اما تا يه ساعت ديگه خودمو مي رسونم.هر اتفاقي افتاد بي خبرم نذار. _يعني توهم ازش خبر نداري؟ سوال بي معني اي بود.اما قبل از اينکه جواب بدم دوباره پرسيد. _به نظرت کجا مي تونه رفته باشه؟ جاهاي مختلفي که مي شناختم جلو چشم اومد. زندان؟...خونه ي مقدم پناه؟...پيش آقاي شريفي؟...دفتر احسان پسرش؟ _با وکيل امير يه تماس بگيرين.من شماره شو ندارم.اما فکر کنم صفورا خانوم داره...شايد اون يه خبري ازش داشته باشه. _باشه.فقط خودتو زود برسون...اينجا اوضاع اصلا مرتب نيست. تماس رو قطع کردم وبا دلشوره سوار ماشين شدم.اين رفتن گلاره با برخورد احمقانه ي ديشب من بي ارتباط نبود. مشت محکمي رو فرمون کوبيدم واز ته دلم فرياد کشيدم. لعنتي...بازم حماقت به خرج داده بودم.
    يک ساعت بعد کاشان بودم وبا دلواپسي دنبال نشوني از گلاره مي گشتم. نمي دونم چطور شد ياد خونه اي که براش اجاره کرده بودم افتادم.تا اون لحظه با هرکسي که فکرشو مي کردم تماس گرفته وبه جاهايي که احتمالشو مي دادم رفته باشه،سر زده بودم.فقط من وگلاره کليد اون خونه رو داشتيم.پس احتمال اينکه اونجا باشه زياد بود. نمي خواستم حضورم باعث واکنش تندي ازجانب اون شه.به هر حال حدس زدن اينکه ازدستم دلخور وناراحته کار چندان مشکلي نبود. در سبز رنگ خونه رو با احتياط باز کردم و وارد شدم.نگام به آب تازه ي حوض وخاک خيس گلدونها خيره موند.يه لبخند محو رو لبم نشست.پس تصورم درست بود وگلاره رو مي تونستم اينجا پيدا کنم. آروم از پله ها بالا رفتم ويه نگاه گذرا از پشت شيشه هاي رنگي در هال به درون خونه انداختم.دستگيره رو يواش پايين کشيدم وپاورچين وارد خونه شدم.سکوت سنگيني تو فضاي خالي هال جريان داشت.نگام به فرش ابريشم افتاد که رو دارقالي پهن شده بود. به سمت آشپزخونه رفتم اما کسي اونجا نبود.در نيمه باز اتاقم توجهمو به خودش جلب کرد.اين بار به اون طرف رفتم. همه ي تلاشم اين بود که صداي پام خلوتشو بهم نزنه.مي خواستم تا اونجا که ممکنه موضع گرفتنشو در مقابل خودم به تاخير بندازم. درو به آرومي باز کردم وتو چهارچوبش به جسم مچاله شده ي گلاره رو تختم زل زدم.چشماي معصومش بسته بود واينطور به نظر مي رسيد که خوابيده باشه.از پلک هاي متورم وسرخش کاملا مشخص بود که مثل هميشه گريه کرده. يه نگاه گذرا به دور تا دور اتاقم انداختم.فضاي خونه سرد بودو اين احتمال وجود داشت که اون سرما بخوره.کت کتانمو از تن در آوردم وخيلي آآهسته روش کشيدم.نمي خواستم به هيچ وجه بيدارش کنم. با احتياط عقب رفتم وتکيه مو به ديوار دادم.هنوزم نگام به جسم ظريف وبي پناه گلاره خيره بود.تو جام سُر خوردم و رو زمين نشستم.اون لحظه کاري ازم بر نمي اومد جز اينکه بهش خيره شم و آرزو کنم اي کاش مي تونستم به جاي اينکه با اين فاصله در کنارش بشينم وزانوي غم بغل بگيرم،اونو مابين دستاي حمايتگرم جابدم و واسه ش يه تکيه گاه بشم...شده واسه تموم غم هاش سينه سپرکنم ونذارم ديگه با گريه خوابش ببره. حالا باور دوست داشتن گلاره يه روياي خام نبود.يه حس خوب بود که تو وجودم جريان داشت.اما حقيقت تلخ حرفهاي بابا،اين حس خوب رو به کامم زهر کرده بود. (من واسطه ي قرار گرفتن گلاره تو زندگي تو بودم.مي ترسم از روزي که نباشم وتو اونم نداشته باشي.) ومن چقدر آسون به حرفش رسيده بودم.ديگه بابا و اون عشقي که بهش داشتم وبه خاطرش حاضر بودم رو همه چي چشمامو ببندم، نبود.در عوض گلاره بود وعشقي که جسارت ابرازشو نداشتم.واين يعني مخلص کلام،گلاره رو نداشتم. اخم ظريفي رو پيشونيش نشست.ولب هاي خوش فرمش کمي جمع شد.اونقدر جاذبه تو اين چهره ي پاک دخترونه وجود داشت که منو ناخودآگاه به سمت خودش مي کشيد. وتو اين کشش ردپاي هوس نبود.يه چيزي مثل علاقه يا حتي فراتر از اون،عشق وجود داشت.ومن چقدر کور بودم که اين جاذبه رو نديدم ونخواستم لمسش کنم.که لمس اين جاذبه،لمس زندگي بود. بغضم عين يه غده ي سرطاني بيخ گلوم چسبيده بود وهر لحظه بزرگ وبزرگتر مي شد...چشمامم مي سوخت اما خيال باريدن نداشت. من اومده بودم که چي کار کنم؟رو کدوم زخم گلاره مرهم بذارم؟از چي بگم؟از يه احساس تاريخ مصرف گذشته؟از يه آدمي که تازه خودشو شناخته واومده که جبران کنه؟ واصلا چيو مي تونه جبران کنه؟غرور له شده ي گلاره رو؟...خاطرات تلخيو که پشت سر گذاشته؟...آبروي بر باد رفته شو؟...روح وجسم آسيب ديده شو؟...يا خنده هايي که ديگه فراموش شدن؟ چطوري مي تونم تو چشماش زل بزنم وبگم ،تازه به يادم اومده من وتو بايد مال هم مي بوديم.که من نه به اندازه ي روزهايي که گذشت،خيلي خيلي خيلي بيشتر از اون روزها دوستت دارم. صداي ويبره ي گوشيم تو سکوت اتاق فضاي بدي رو ايجاد کرد.با عجله جواب دادم اما انگار بي فايده بود.گلاره چشماشو باز کرد وبا ابروهايي بهم گره خورده ونگاهي دلخور بهم خيره شد. ************************* _الو کوروش؟ _پس کجايي تو پسر؟قرار شد يه خبري بهمون برسوني؟دو ساعته که رفتي...يعني تو اون خونه هم نبود؟ حواسم پرت نگاه خشمگين گلاره بود وگرنه نميذاشتم يک ريز ازم اينهمه سوال بپرسه. _چرا همينجاست. از سر آسودگي خيال نفس عميقي کشيد. _خدارو شکر...پس چرا يه خبر ندادي مرد حسابي؟نميگي کلي آدم نگرانن. گلاره تو جاش نيم خيز شد وکتمو از رو شونه هاش پس زد.دلم مي خواست مانع از اينکارش مي شدم اما حيف نه تو خودم اين جسارتو مي ديدم که بهش نزديک شم وجلوشو بگيرم. نه روي اينو داشتم که ازش بخوام اين کارو نکنه.فضاي خونه هنوزم سرد بود. _فرصت نشد زنگ بزنم.به صفورا خانوم بگو نگران نباشن ما تا نيم ساعت ديگه مي يايم خونه. گلاره بلند شد ومن بي خداحافظي تماس رو قطع کردم. _چرا گوشيتونو خاموش کرده بودين؟کلي آدم نگرانتون شدن. يه نگاه تيزوبرنده بهم انداخت. _فکر نمي کنم لازم باشه به کسي که خودش ارزشي واسه دلنگراني ديگران قائل نيست توضيحي بدم. نمي خواستم بذارم به اين آسوني بينمون فاصله بيفته. _پس اين کارتون يه جور اعتراض به عکس العمل ديشب من بود. پوزخند تلخي رو لبش نشست وبا تمسخر نگام کرد. _چرا بايد يه همچين چيزي به ذهنتون خطور کنه؟ نمي خواستم به اين سادگي عقب نشيني کنم.ابرويي بالا انداختم وباشيطنت گفتم:پس حدسم درست بود. با تاسف سرتکان داد واز اتاق بيرون رفت.بايد بابت رفتار غير منطقيم توضيح مي دادم.ازجام بلند شدم ودنبالش رفتم. _من دلايل خودمو داشتم گلاره خانوم.ناراحتي ديشبم از دست شما نبود. خيلي سرد جواب داد. _منم همچين تصوري نکردم.يعني راستشو بخواين اصلا در مورد شما هيچ فکري نکردم. اگه خيال مي کرد به اين راحتي کوتاه مي يام.سخت در اشتباه بود.امکان نداشت به خاطر اين رفتار نا اميد کننده ش خودموکنار بکشم.همه چيز واسه من تازه شروع شده بود. _شما درغگوي خوبي نيستين. توچشمام زل زد وخيلي رک گفت:شمام بازيگر خوبي نيستين. با يه لبخند محو مظلومانه شونه بالا انداختم. _چطور مي تونم جلوتون نقش بازي کنم وقتي ميدونم همه ي حرفاي ناگفته مو خيلي راحت از تو نگام مي تونين بخونين. سرشو پايين انداخت وسکوت کرد.يه جورايي يک_هيچ به نفعم شد.حالا که توپ تو زمين من بود بايد درست وحساب شده عمل مي کردم. _ديشب از دست خودم عصباني وناراحت بودم.از اينکه واسه هميشه يه جاي خالي شدم وشما نتونستين روم حساب باز کنين. به دار قالي خيره بود. _يعني بايد حساب باز مي کردم؟ خيلي عميق نگاش کردم. _من مي تونستم جلوي همه ي اين اتفاقاي بد رو بگيرم. عصبي به سمتم برگشت وپرسيد. _چطوري؟ قبل از اينکه فرصتي پيدا کنم جوابشو بدم خودش کلافه جواب داد. _اين چه سواليه؟...معلومه که نمي تونستين. واسه چند لحظه سکوت بدي بينمون ايجاد شد.سکوتي که جار مي زد حرفهاي گلاره همش درسته. مستقيم تو چشام زل زد. _ازم نا اميد شدين مگه نه؟هيچ وقت فکر نميکردين اينطوري سقوط کنم.باورتون نميشد تا اين حد ضعيف باشم درسته؟ داشت بي انصافانه با حرفهاش بهم سيلي مي زد ومن چون خودمو تو اين قضيه مقصر مي ديدم نخواستم که جوابشو بدم. نگاهشو ازم گرفت وبه سمت آشپزخونه رفت. _دلم نمي خواست اينقدر راحت تو نگاهتون بشکنم. اعتراف تلخي به نظر مي رسيد اما به کام من شيرين بود.حاضر بودم روزي هزار بار اقرار کنم اون تو نگاه من حتي ترک هم برنداشته چه برسه به شکستن.اما چون از واکنش هاي تند احساسيش نگران بودم نمي خواستم اينقدر سريع وبدون فکر جلو برم.بايد کمي تو اين راه صبوري مي کردم.وميذاشتم خيلي نرم وآهسته اين ابراز عشق در گوش جانش بشينه تا با من تو اين راه همقدم شه. _برداشت هاتون مغرضانه ست.من هرگز تصور نادرستي از شما نداشتم.گفتم که از دست خودم عصباني بودم.چون نتونستم حق فرزندي رو براي استاد رحيمي ومادر ادا کنم. خيلي تلخ وزهر دار خنديد. _وحق برادري رو واسه اين خواهر حقير. دستام از شدت خشم بي اختيار مشت وفکم منقبض شد.خيلي جلوي خودمو گرفتم که حرفي نزنم. با دقت منو زير نظر گرفته بود ومنتظر واکنشم بود. _من هرگز ادعاي برادري نکردم...تا اميرم هست حقش رو گردن من نمي مونه. از اين تنش وبحث هاي بي نتيجه خوشم نمي اومد.اما ظاهراً جز اين، راه چاره ي ديگه اي نداشتم تا حضورم، تو زندگيش تاثير گذار باشه.اون مدتي مي شد که ازم فاصله مي گرفت. رو صندلي نشست ودستاشو تو هم قلاب کرد.مثل اينکه جوابم اونقدرام به مذاق خانوم بد نيومده بود.گاهي اين رفتارهاي ضد ونقيضش باعث مي شد باور کنم دوستم داره. تسليم وار پرسيد. _خب پس از حرفهاي امير به چه نتيجه اي رسيدين؟ سوالش با عث شد کمي جا بخورم.من فقط از بعد احساسي اين مسئله رو بررسي کرده بودم وهنوز نمي دونستم با دونستن اين موضوع چه کمکي ميشه به امير کرد. نگاهشو ازم گرفت وبه دستاش خيره شد .اون شرم دخترونه ي تو نگاه ولحن صداش بدجوري خواستنيش مي کرد. طبق معمول حواسم پرت اون دستهاشد وبازم هوس لمسشون به سرم زد.به کل فراموش کردم چي ازم پرسيد. **************************** پوزخندشو ازم پنهون نکرد. _اينطور که معلومه اصلا به هيچ نتيجه اي نرسيدين. _نه اينطوريام نيست.خب شايد بشه اينو يه دعواي ناموسي جلوه داد.بايد درموردش با آقا احسان حرف بزنم. سريع واکنش نشون داد. _شما حق ندارين اينکارو بکنين.مگه به امير قول ندادين؟ _اما اون وکيله و راه وچاه قانونيشو مي دونه. _من نمي خوام احسان شريفي چيزي بدونه. اينبار پوزخند رو لباي من نشست. _نکنه نمي خواين تو نگاش نا اميدکننده وضعيف به نظر برسين ؟يا چه مي دونم سقوط کنين؟ حق نداشتم اينجوري بازخواستش کنم اما نمي دونم چرا حرف به احسان شريفي که مي رسيد به کل قاطي مي کردم. از جاش بلند شد. _فکر نمي کنم که نيازي باشه تو اين مورد جوابتونو بدم. دستامو بالا بردم ومثلا تسليم شدم. _باشه حرفي نيست.فقط مي خوام بدونم اگه اين تنها راه نجات امير باشه چي؟بازم حاضرين سکوت کنين؟ نفس عميقي کشيد وگفت:اگه مي خواستم سکوت کنم هرگز اين راز رو باشما در ميون نميذاشتم...هرچندظاهراً اينکارمم بي فايده بوده.شما راه حلي براش ندارين. مغرورانه ابرويي بالا انداختم. _اما من به همچين چيزي اعتراف نکردم. با تاسف سر تکان داد. _همين دعواي ناموسي که ازش حرف مي زنين کافيه تو دادگاه مطرح شه اونوقت قاضي پرونده خيلي زودتر از تصور ما حکم به قتل عمد بودن اين اتفاق مي ده.ما چون نمي تونيم از خونواده ي عماد رضايت بگيريم دنبال اينيم که ثابت کنيم قتل غير عمد بوده.حالا پيش کشي اين موضوع ادعاي مارو رد ميکنه وچون اون همسر شرعي وقانوني من بوده اتهام به هتک حرمتشم خود به خود بي اساس مي شه.خب شما بگين گفتن اين موضوع تو دادگاه چه سودي به حال امير داره.جز اينکه باعث آبروريزي شه. _از کجا اينقدر مطمئنين؟ سرشو پايين انداخت. _قبلا در موردش با آقا احسان حرف زدم. _يعني اونم اين موضوع رو مي دونه؟! سرتکان داد وبا دلخوري نگام کرد. _گفتم که نه.فقط ازش پرسيدم ميشه اين دعوارو ناموسي نشون داد که گفت نه وبه اين دلايل. مردد پرسيدم. _به خونواده ي مقدم پناه چي؟اونا چيزي از اين موضوع نمي دونن؟ يه ترس ناآشنا تو ني ني چشماش نشست. _کسي که به مرگ من بيشتر از برادرم راضيه چطور مي تونه راحت از اين موضوع بگذره وآبرومو با دونستنش نبره.من همه ي اين راه هارو پيش خودم بررسي کردم وچون نتيجه نداده از شما کمک خواستم. _فکر ميکنم بايد اين موضوع بازم ناگفته باقي بمونه تا به وقتش.من که چشمم آب نمي خوره حکم دادگاه عوض شه.بايد دنبال رضايت از خونواده ي مقدم پناه باشيم. _اونا کوتاه بيا نيستن.شما حاجي رو نمي شناسين. با اطمينان سر تکان دادم. _نگران نباشين.حاجي هم منونمي شناسه. يه لبخند غمگين کنج لباش نشست وچيزي نگفت.فقط نگام کرد. شرمنده نگاهمو ازش دزديدم. _فکر ميکنم يه عذرخواهي بابت رفتار ديشبم بهتون بدهکارم.باورکنين هرگز نمي خواستم ناراحتتون کنم. صادقانه گفت:من از دستتون ناراحت نيستم...يعني سعي ميکنم که ديگه نباشم. تو چشماش خيره شدم وبا کمي مکث گفتم:خوشحالم. با هم از خونه بيرون اومديم ودوش به دوش هم به سمت خونه ي استاد رفتيم.چقدر اين هم قدم شدن وهمراهي برام دلنشين به نظر مي رسيد.انگار همه ي ذرات وجودم اين در کنار هم بودن رو فرياد مي زدن. من گلاره رو مي خواستم حتي حالا که زخم خورده وبي اعتماد شده بود...حتي با اينکه مي دونستم اون ديگه هيچ وقت مثل گذشته نمي شه. مي خواستم مثل يه مرد ازش حمايت کنم.پشتش وايسم ونذارم که زير بار اينهمه درد خم شه.درسته واسه جبران دير بود اما حالا که نمي تونستم گذشته رو دوباره بهش برگردونم ،آينده رو براش مي ساختم. ********************************* بعد يه سکوت ده دقيقه اي که تا سر کوچه شون ادامه داشت، چيزي که زير لب زمزمه وار گفت باعث جلب توجهم شد. _اون ماشين آقا احسان نيست؟ فرصت نشد نگامو کامل به اون سمت بچرخونم وجوابشو بدم چون وکيل امير با ديدنمون از ماشين پياده شد وبا قيافه ي حق به جانبي به سمتمون اومد. _مي شه بپرسم تا الآن کجا بودي؟...چراگوشيتو خاموش کردي؟ نگاش به گلاره بود وبا اون لحن صميمي اعصاب خورد کن،اونو مخاطب قرار داده بود. گلاره نگاه خجالت زده وگذرايي به من که بدجوري اخم کرده بودم انداخت وبه زير پاش زل زد. _احتياج داشتم تنها باشم. احسان پوزخندي عصبي زد وبا تمسخر به هردومون خيره شد. _از قرار معلوم خيلي هم به اين تنهايي نياز داشتي. حقش بود يه جواب دندان شکن واسه اين اظهار نظرهاي حق به جانبش تحويل مي گرفت اما چون از احساس گلاره ونوع برخوردش دربرابر اين رفتارهاي صميمانه ودخالتهاي بي جا، مطمئن نبودم.سکوت کردم. گلاره گوشه ي چادرشو تو مشتش گرفت وبا اينکه کاملا مشخص بود داره به سختي خودشو کنترل ميکنه با متانت جواب داد. _خيلي وقته منتظر اومدنم هستين؟ احسان چشماشو ريز کرد. _چطور مگه؟ _گفتم شايد خبري در مورد امير دارين که خواستين منو ببينين. اخمش عميق تر شد وبا دلخوري گفت:يعني نمي تونه علت اومدنم به اينجا نگرانيم بابت خودت باشه؟ گلاره سرشو پايين انداخت وچيزي نگفت.به احتمال زياد حضورم باعث معذب شدنش بود. _من واقعا از ديروز تا حالا نگرانتم.امير چيو داره ازم پنهون مي کنه؟چراهمه ي حقيقتو به من نگفتين؟...اينجا چه خبره؟ مطمئن بودم دير يا زود پيگير حرفايي که امير باهام در ميون گذاشته بود مي شه.نبايد ميذاشتم به خاطرش گلاره رو تحت فشار قرار بده. _فکر ميکنم جواب سوال هاي شما پيش من باشه. مغرورانه نگاه کوتاهي بهم انداخت وگفت:ولي من تصورم اينه که گلاره بهتر از هرکسي مي تونه بهم توضيح بده دقيقا اوضاع ازچه قراره. ديگه خون،خونمو مي خورد.اگه قضيه ي امير در ميون نبود يه جوري حاليش مي کردم که تا عمر داره از ياد ببره چطوري ميشه باطرف گرم گرفت وصميمي شد.مردک قد باباي گلاره سن داره اونوقت چايي نخورده پسرخاله مي شه. مي دونستم دارم زياده روي مي کنم اما دست خودم نبود.وقتي همه چيز به گلاره منتهي مي شدديگه کنترل اوضاع از دستم خارج بود.دور هرچي برخورد منطقيه يه خط قرمزمي کشيدم واحساسي عمل مي کردم. مخصوصا حالا که احسان شريفي با اين شيوه ي صحبت کردن مي خواست بهم حالي کنه کاره اي نيستم ونبايد تو امور مربوط به اين خونواده دخالت کنم. حسابي جوش آورده بودم اما گلاره با حرفي که زد يه جورايي آرومم کرد. __بهتره تو اين يه مورد با آقا بهراد صحبت کنين چون من جوابي واسه سوالاتتون ندارم. لحن حرف زدنش پر از اطمينان بود اما با ترديد بهم خيره شد.انگار داشت التماس مي کرد يه جوري دست به سرش کنم. با اين عکس العملش کلي قند تودلم آب کردن.جاي کوروش واقعا خالي بود که ببينه کار بهراد صدر به کجا کشيده...واسه يه گوشه ي چشم توجه از دختر مورد علاقه ش حسابي کيفش کوکه. يه لبخند موزيانه کنج لبم جا خوش کرد وسر تکان دادم.اما احسان شريفي کوتاه نيومد. *********************** _ من هنوز منتظرم خودت جوابمو بدي. تو دلم گفتم(حالا چه اصراريه؟مردک کله شق ويه دنده...شيطونه ميگه بزنم ناقصش کنم بس که مدام رو اعصابه...اگه مشکل امير نبود که...) بايد حالشو مي گرفتم. _گلاره تو برو خونه.من خودم همه چيزو واسه آقاي شريفي توضيح مي دم. جفتشون با چشمايي از تعجب گرد شده بهم زل زده بودن.قيافه ي حق به جانبي گرفتم ومصرانه گفتم:چرا وايسادي؟برو ديگه. گلاره در حاليکه هنوز مات اين برخورد صميمانه وغير منتظره ي من بود زير لب خداحافظي کرد وبه سمت خونه شون رفت. با دور شدنش يه نفس راحت کشيدم.پيش بيني برخوردش با اين لحن زيادي دوستانه ي من، يکم غير ممکن بود.خدارو شکر که جلو اين بشر از خود متشکر ضايعم نکرد. _فکر نمي کردم تا اين حد با هم صميمي باشين. با حاضرجوابي گفتم:منم فکر نمي کنم اين جواب سوال هاي شما باشه؟ نگاهشو بلاخره از گلاره گرفت وعميق تو چشمام زل زد. _خيلي دلم مي خواد علت حضور واينهمه تلاشتونو بدونم.به احتمال زياد بنگاه خيريه که ندارين؟ ابرويي بالا انداختم ومغرورانه نگاش کردم. _دونستن علت حضور من کمکي به حل پرونده مي کنه؟ داشتم علناً نقشش ومحدوده ي اختياراتشو بهش تفهيم مي کردم.از نظر من اون فقط وکيل امير بود که زيادي خودشو درگير اين پرونده واز همه مهم تر اطرافيان موکلش مي کرد. از لب هاي بهم فشرده وخط اخم بين دو ابروش پر واضح بود که بدجوري از دست حرفام شکاره...هر کاري کردم نشد اون لبخند پيروزمندانه رو از رو لبام جمع کنم. خيلي بي مقدمه پرسيد. _امير بهتون چي گفته؟ ظاهرا برگشته بود سر خونه ي اولش. _بهتره بپرسين چي خواسته؟ _خب؟! _رضايت...ازم خواسته هرطور شده از خونواده ي مقدم پناه رضايت بگيرم. پوزخند صداداري زد وبا تمسخر گفت:خوبه...واقعا تحت تاثير قرار گرفتم.يعني اين اون چيزي بود که به خاطرش خواست يه ملاقات حضوري وخصوصي با جنابعالي داشته باشه؟ حرفهاي امير دوباره ذهنمو درگير خودش کرد. (نمي دونم با شنيدن اين چيزايي که گفتم چه قضاوتي در مورد گلاره مي کنين؟نمي خوام اونو مقصر بدونين.اگه تو خودتون اون روحيه رو مي بينين که با اين قضيه کنار بياين جوونمردي به خرج بدين واز خونواده م حمايت کنين...من رضايت نمي خوام.شما فقط هواي گلاره رو داشته باشين...) خونسردانه بهش خيره شدم وخيلي عادي جواب دادم. _خب فقط اين نبود.ازم خواست درنبودش خونواده شو تحت حمايت خودم بگيرم و مواظب گلاره باشم. صورتش از شدت خشم سرخ شده وتضاد وحشتناکي با رنگ سورمه اي کت وشلوارش پيدا کرده بود. _که اينطور. اينو با حرص گفت وبه سمت ماشينش چرخيد اما قبل اينکه قدمي برداره پرسيد. _گلاره کجا رفته بود؟چرا گوشيش خاموش بود؟ مي تونستم خودمو به اون راه بزنم وجوابشو ندم اما اون نگراني که تو صداش موج مي زد وادارم کرد نامردي نکنم. _رفته بود اون خونه اجاره اي که توش فرش مي بافه...احتمالا مي خواسته خلوت کنه. از جوابم کاملا قانع نشده بود.چون هنوز تو چشمام خيره بود. _چرا اونجارو انتخاب کرده؟ شونه بالا انداختم. _نمي دونم...شايد چون از اونجا خاطرات خوبي داره. جوابم يه جورايي با کنايه بود واز ذهن تيز بين احسان دور نموند.طوريکه زير لب زمزمه وار تکرار کرد. -خاطرات خوب... _خيلي اتفاقي پيداش کردم...فکر نمي کردم اونم مثل من اونجارو واسه خلوت کردن انتخاب کنه. نمي دونم حقش بود اينجوري حالش گرفته شه يا نه.اون لحظه فقط مي خواستم بهش ثابت کنم به اين راحتي ها خودمو کنار نمي کشم. ****************************** در ماشينشو باز کرد وقبل اينکه سوار شه خيلي ناغافل به طرفم برگشت وبي مقدمه گفت:مدت زيادي نمي شه که ازش خواستگاري کردم اگه جوابش مثبت باشه ديگه نيازي به حمايت شما نيست.خودم همه جوره ازشون حمايت مي کنم. با اينکه از حرفاش حسابي جاخوردم اما خودمو نباختم.مي دونستم که هر طور شده اين بشر نيششو مي زنه. _براتون آرزوي موفقيت مي کنم اما حمايت عاطفي ومادي من از اون خونواده به جواب گلاره بستگي نداره. اونم از حرفهاي من جا خورد.شايد انتظار نداشت اينطور صريح ورک جوابشو بدم. _بهش پيشنهاد ازدواج دادين؟! اينو با ترديد پرسيد.کمي نگاش کردم وبا اطمينان گفتم:شرايط روحي وآمادگي پذيرش اين موضوع از طرف گلاره،برام خيلي اهميتش بيشتر از بيان پيشنهادمه.وتو اين شرايط لااقل با توجه به شناختي که ازش دارم مي بينم هنوز واسه قبول اين پيشنهاد آماده نيست...من بيشتر از خواسته ي خودم براي خواسته ي گلاره اهميت قائلم. ابرويي بالا انداخت وبا تمسخر سرتکان داد. _پس منم براتون آرزوي موفقيت مي کنم هرچند... سکوت کرد وگذاشت وباقي حرفشو خودم حدس بزنم.آدمايي مثل اونو خيلي خوب مي شناختم.دنبال بهترين موقعيت ها مي رفتن اما موقعيت شناس خوبي نبودن. گلاره هم با همه ي بدبياري ها وبدشانسي هاش مشمول همون موقعيت ها بود.چون از ديد احسان شريفي اون دختر کامل وعاقلي به چشم مي اومد ومي تونست همسر خوبي براش باشه.اين فاصله سني ده،دوازده ساله و وجود پسرشو هم مي شد با شرايط بد گلاره و اون نامزدي نافرجامش ير به ير کرد. اصلا از اين ديد حسابگرانه خوشم نيومد. به سختي افکارمو پس زدم.وبا يه لبخند جوابشو دادم. _من هرگز نااميد نمي شم. فقط نگام کرد وچيزي نگفت.خيلي آروم سوار ماشينش شد وبي خداحافظي از اونجا دور شد. به سمت خونه رفتم وزنگو زدم.با اينکه در نيمه باز بود،صلاح نديدم بدون اعلام حضور وارد شم. _بيا تو. اينو کوروش گفت ومن بلافاصله وارد خونه شدم.تنها تو حياط رو تخت نشسته بود وداشت چايي مي خورد.سوز سرماي آبان ماه هم نمي تونست اونو بي خيال اين تخت کنه.ازش حسابي خوشش اومده بود. _گرد وخاک که به راه ننداخت؟ کنارش نشستم وبا بي خيالي پرسيدم. _کي؟ _اين وکيله رو مي گم...شريفي. _چطور مگه؟ سوالم با کنجکاوي همراه بود.منتظر بهش زل زدم.مثل وقتايي که از دست کسي شاکي بود لب ورچيد وگوشه ي چشماش چروک خورد.انگار که از حرف زدن درمورد اون شخص اکراه داشته باشه. _ از صبح که باهاش تماس گرفتيم وماجرارو گفتيم مدام زنگ مي زد که يه خبري از گلاره خانوم بگيره تا اينکه بلاخره طاقت نياوردو يه ساعت پيش خودشو رسوند اينجا.منو که ديد حسابي جوش آورد وشاکي شد.صفورا خانوم اگه بلافاصله معرفيم نمي کرد همونجا باهام دست به يقه مي شد ومنو متهم به دزديدن اون دختر ميکرد.هرچند با توضيحات صفورا خانومم طرف کوتاه نيومد بدجوري بهم زل زده بود عينهو قاتل ها.مخصوصا اينکه دوست جنابعالي هم بودم ديگه بدتر...ببينم اين طرف چه پدر کشتگي با تو داره؟از دستت حسابي عصباني بود.فکر مي کرد تو به گلاره خانوم چيزي گفتي که اون اينطوري بي خبر زده بيرون. يه پوزخند تلخ رو لبم نشست. _پر بيراه هم فکر نکرده. چشماي کوروش از تعجب گرد شد. _پس حدسم درست بود.مي گم چرا از ديروز تا حالا اينقدر حال جفتتون داغونه.نگو بينتون يه خبرايي بوده که ما ازش بي اطلاعيم. کاملا مي شد حس کرد که داره به افکارش حسابي پر وبال مي ده. ودنبال سوژه مي گرده.اينو از برق تو چشماش ولبخندي که خيلي سعي داشت پنهونش کنه راحت مي خوندم. حوصله ي جواب دادن به حدساشو نداشتم .واسه عوض کردن مسير فکريش گفتم:يه برنامه هايي دارم که بايد تو اين يکي دوهفته انجامش بدم اما قبل از اون بايد برگرديم تهران.چوب خط مرخصي هام حسابي پره.مي ترسم اينبار ديگه رسما عذرمو بخوان. تو پرت شدن حواسش کاملا موفق بودم.چون بلافاصله گفت:آره راست مي گي. ديگه نمي دونم با چه بهونه اي اين طراوتي رو راضي کنم رزومه مو واسه اين موسسات آموزشي نفرسته تا برگه ماموريتمو دستم بدن.توهم که با اون تصميم يهويي وازدواج بي موقعت حال اين دختره رو گرفتي ونذاشتي ما از اين فرصت طلايي فيض ببريم. _حالام دير نشده.مي توني واسه خودت آستين بالا بزني.اينطوري فيضشو دوبل مي بري. با شيطنت ابرويي بالا انداخت وخنديد. _نه بابا ارزوني خودت.من مي ترسم بهش پيشنهاد که بدم از خوشي سکته کنه و رو دستم بمونه. لبخند غمگيني رو لبم نشست و بي توجه به شوخي کوروش به خاطرات چند ماه قبلم پناه بردم.اگه اون موقع حتي به خاطر بابا،با ماندانا طراوتي ازدواج مي کردم وضعيتم خيلي بهتر از اين بود که بازيچه ي دست آيسان بشم وغرور وشخصيت ومردونگيم زير سوال بره. ******************** گلاره وارد حياط شد وتموم اون فکر هاي بي سر وته از سرم پريد.شايد اگه با طرواتي ازدواج مي کردم ديگه شانس دوباره اي واسه حضور تو زندگي گلاره نداشتم.ومن اينو هرگز نمي خواستم. هرچند حالا هم چندان مطمئن نبودم.چون نمي تونستم مثل احسان شريفي حساب کتاب کنم وشکست هامو با بدبياري هاي گلاره برابر بدونم. _تونستين قانعش کنين؟ نگام به سيني چايي اي بود که جلوم گذاشت.فنجونمو تودستام گرفتم وبه چشماي پرسشگرش زل زدم. _اون دنبال جواب سوالاش نبود؟ با ترديد بهم خيره شد. _پس چيو مي خواست بدونه؟! کوروش از جاش بلند شد وگفت:من مي رم به استاد يه سر بزنم. مثل هميشه تومواقع لزوم درک بالا وتشخيص درستي داشت.گلاره با نگاش مسير رفتن اونو دنبال کرد وباز به طرف من چرخيد. فنجونمو کنار پام گذاشتم.بايد براش توضيح مي دادم. _مي خواست موضع من واسه ش درست وحسابي روشن شه.نمي تونه يه جورايي حضورمو تو زندگي شما قبول کنه. سرشو پايين انداخت وبا خجالت گفت:آخه چرا؟ هنوزم اون پيشنهاد ازدواجي که احسان شريفي ازش دم زده بود رو هضم نکرده بودم.نمي تونستم از دست گلاره دلخور نباشم اونم بعد صحبتاي چند ساعت قبلمون واصراري که براي ندونستن احسان داشت...يعني اين وسط پاي علاقه در ميون بود؟ _خب اين چرارو که شما بايد خيلي بهتر بدونين...به هرحال مسئله ي خواستگاري وپيشنهاد ازدواج مطرح بوده.هر مرديم محض رضاي خدا به يه خانوم ابراز علاقه يا تعهد نمي کنه.قطعا اين ميون يه سري حساسيت ها هم هست...حضور منم يه جورايي بي موقع وشک برانگيز بوده اونم بعد اينهمه مدت ودرست موقعي که در ظاهر کارها داشته خوب پيش مي رفته واين آقاي وکيل قرار بوده به خواسته ش برسه. کمي تند رفته بودم امافکر ميکنم واسه فهميدن نوع احساس گلاره به اون مرد لازم بود.هرچند اين کارمم نتيجه نداد. ابروهاي بلند وکشيده ش تو هم گره خورد و همچنان سکوت کرد ونگاهشو ازم دزديد.انگار واسه دونستن حرف دلش بايد بيشتر از اين ها صبر مي کردم. تو چهره ي عبوسش خيره شدم.هنوزم اينطور اخم کردن و واکنش نشون دادنش برام جالب بود هرچند دلم واسه اون خنده ها که هيچ وقت از رو لباش محونمي شد وگاهي فکر کردن بهش کلافه م مي کرد تنگ شده بود. حالا که اون چيزي نمي گفت من مجبور بودم بازم قدم بعدي رو بردارم.به ناچار برگشتم سرخونه ي اولم. _نتونستم قانعش کنم.چون حضور من وهر علتي که بخوام براش بيارم تو اين اوضاع قانع کننده نيست.برامم مهم نيست اون يا بقيه چه قضاوتي در مورد بودنم تو اينجا دارن...من مدتهاست که ياد گرفتم با پاي دلم قدم بردارم نه با چشم ديگرون. گره ابروهاش کمي وا شد اما اون موضع سخت گيرانه و دور از دسترسشو ترک نکرد. _واينو از کي ياد گرفتين؟...استاد؟ با تاسف سر تکان دادم. _نه خيلي بعد رفتن اون...درست تو اوج تنهاييام.وقتي داشتم با ترس هام سر وکله مي زدم وبه شکست هايي که پشت سر هم متحمل شده بودم فکر مي کردم،بهش رسيدم.وقتي که ديگه انگيزه اي واسه ادامه ي اون روند نا اميد کننده نداشتم. به نظرم رسيد بايد همه ي حقيقتو بهش بگم وبراي خودم اين شانس رو قائل شم که بعد شنيدن همه ي حرفام ،هنوزم فرصتي براي حضور دائمي وجدي تو زندگيش واز اون مهم تر تو قلبش واسه م وجود داره. _به خاطر پدرم يه تصميم احساسي گرفتم وبا قضاوت مادرم شريک زندگيمو انتخاب کردم.زندگي مشترکم هنوز شروع نشده به فاصله پنج ماه به آخر خط رسيد وما از هم جدا شديم.نمي خوام تقصير هارو گردن کسي بندازم يا تو زرد از آب در اومدن همسرمو پاي بدشانسيم بذارم.فقط اينو مي خوام بگم که به خاطر اون انتخاب ضربه ي بزرگي خوردم.ضربه اي که هم دردآور بود وهم تونست منو به خودم بياره وبهم بفهمونه دارم با زندگيم چيکار مي کنم وتا چه حد از خود واقعيم دورم...به اينکه سالهاست به خاطر دل خودم زندگي نکردم و واسه فرار از خواسته ها وعقايد ديگرون در نهايت تاسف باز به ديگرون پناه بردم. نگاش رنگ تاسف وترديد به خودش گرفت اما رو لباش فقط يه پوزخند نخ نما شده نقش بست.انگار که بخواد باهاش بهم ثابت کنه هنوزم هيچ فرقي نکردم. _شايد دارين اشتباه مي کنين وبهراد واقعي هموني بود که تصميم گرفت در ظاهر به خاطر پدرش وخواست مادرش اما در اصل براساس ديدگاه وبرداشتي که از زندگي مشترک و نوع خواسته ها وعلايقش داشت همچين انتخابي رو داشته باشه.وحالا چون شکست خورده فکر ميکنه راه اشتباه بوده وخودش اين خود واقعي نيست. با حرفاش تحقيرم نمي کرداما مي خواست نشونم بده هنوزم آدم قابل اعتمادي نيستم وترس هام به جام تصميم مي گيرن.وچون مي خوام از زير بار شکست هام شونه خالي کنم به يه بهراد آرماني پناه بردم. / ******************* ;} _من دنبال توجيه خودم نيستم و بعد طلاقمم به اين فکر نرسيدم.خيلي قبل تر از اون درست موقعي که پاي سفره ي عقد نشستم وبه ترديد هام جواب مثبت دادم بهش رسيدم.اون لحظه بود که فهميدم جام اونجا نيست ودلم... نفسمو با حرص فوت کردم وبا ناراحتي سر تکان دادم. _بهتره درموردش چيزي نگم.نبش قبر اتفاقات تلخي که تو اين چند ماه گذشته افتاده چيزيو عوض نمي کنه. از حرفم قانع نشده بود.اينو از نگاه منتظرش مي خوندم.اينبار اون تشنه ي دونستن بيشتر ازم بود. _اينکه تن به خواسته ي ديگرون بدم وبا ارزش ها وقضاوتهاي اونا يکي از مهم ترين تصميم هاي زندگيمو بگيرم به خاطر نزديک بودن خواسته شون به ديدگاه من نبوده. واسه اراده ي ضعيفم بوده که نتونستم باهاش جلوي ترس هام بايستم وعشق رو درست تجربه کنم...اما حالا فکر ميکنم ديگه وقتش شده نشون بدم بهراد واقعي کيه. با تحسين اغراق آميزي که تو نگاش موج مي زد وبيشتر رنگ تمسخر به خودش گرفته بود سر تکان داد. _حرفاتون جسورانه ست.معلومه خيلي به خودتون مطمئنين. يه لبخند دلگرم کننده رو لبم نشست.نبايد با کوتاه اومدن اين فاصله رو بينمون زياد مي کردم. _يادمه يه روزي يکي بهم گفته بود واسه پرواز بيشتر از دوتا بال به جسارت احتياج دارم.منم دنبال همين جسارتم.مي خوام با داشتنش خودمو اول از همه به شما ثابت کنم. همزمان با برگشتن کوروش از جام بلند شدم.و رو بهش گفتم:مي خوام بي خيال آزمون دکترا بشم.اگه يه رزومه واسه سازمان هواشناسي بفرستم وشرايطمو باهاشون درميون بذارم با درخواست استخدامم موافقت مي شه؟ کوروش با تعجب شونه بالا انداخت. _نمي دونم...ببينم اين فکر از کي به سرت زده؟ يه نگاه گذارا به گلاره که داشت با تعجب نگام مي کرد انداختم وبا لبخند جواب دادم. _از وقتي که خود واقعيمو شناختم. کوروش با تعجب پرسيد. _اونوقت با کارت تو موسسه چي کار مي کني؟ خيلي عادي وخونسرد جواب دادم. _برام اداره ي يه ايستگاه هواشناسي کوچيک خيلي لذت بخش تر از تدريس وتحقيقه...استعفا مي دم. _اونام حتما قبول مي کنن. اينو با تمسخر گفت وبه گلاره که داشت فنجون هاي چاي رو تو سيني مي چيد زل زد. _مي رم يه سري ديگه بريزم.اينا سرد شدن. کوروش روتخت نشست وزير لب تشکر کرد. قبل اينکه ازمون دور شه گفتم:راستي من يه عذرخواهي بهتون بدهکارم. با کمي مکث به طرفم چرخيد وبا تعجب پرسيد. _بابت چي؟! سرمو با خجالت پايين انداختم.اين حرکت واقعا ازم بعيد بود.مطمئن بودم تا مدتها سوژه ي خنده ي کوروش شده م. _به خاطر لحن صميميم جلو آقا احسان.راستش فکر کردم داره يه جورايي زياده روي مي کنه خواستم جلوشو بگيرم.اما مثل اينکه خيلي حساسيت نشون دادم و اون حق اين زياده روي رو داشته. حرفام رنگ وبوي طعنه داشت اما اون به رو خودش نياورد.شايد بهم حق مي داد در برابر پيشنهاد احسان شريفي اينطوري واکنش نشون بدم. _عذرخواهي لازم نيست.خودتونو به خاطرش ناراحت نکنين.تو اين موقعيتي که من درگيرشم جايي براي توجه نشون دادن به اين عکس العمل ها نمي مونه. جوابش دو پهلو بود ويه جورايي با حرفاش داشت نشون مي داد که داره هردومونو ناديده مي گيره.خب تحمل اين برداشت خيلي بهتر از اين بود که حس کنم توجهي هرچند ناچيز به احسان شريفي داره. ********************* کلي فکر توسرم بود وکلي کار تموم نشده داشتم اما بايد آخر هفته همراه کوروش به تهران بر مي گشتم.حسابي تو اين مدت از کار وزندگيم عقب افتاده بودم وديگه نمي تونستم به همين راحتي از آقاي مهدوي مرخصي بگيرم.وساطت استاد علي اکبري هم ديگه جواب نمي داد. صبح شنبه به محض اينکه پا تو موسسه گذاشتيم استاد هردومونو احضار کرد.دم در اتاقش با خانوم طراوتي روبرو شديم. _سلام آقاي صدر حالتون چطوره؟خوبين؟خونواده ي محترم چطورن؟ سوال هاي مسلسل وارش باعث خنده ي کوروش شد.وبا چشم وابرو واسه م ادا در آورد.بهش اعتنايي نکردم و رو به خانوم طراوتي يکي از اون لبخندهاي افتضاحي رو که تو خودم سراغ داشتم تحويلش دادم وجوابمو تو دوکلمه خلاصه کردم. _مرسي.خوبم. فکر ميکنم توذوقش خورد چرا که بلافاصله اون خنده هاي دندون نماش جمع وچشماي کشيده وموربش ريز شد.لابد انتظار داشت بيشتر از اين حرفا تحويلش بگيرم. کوروش ضربه اي به در اتاق استاد زد وقبل اينکه وارد شيم رو به اون با طعنه گفت:ممنون خانوم.منم حالم خوبه. اشاره ش به بي توجهي توهين آميز چند دقيقه قبل خانوم طراوتي بود.و اون فرصت نکرد جوابي براش داشته باشه. با ورودمون استاد از جاش بلند شد. _خداروشکر که بلاخره چشممون به جمال محققين ناخلف موسسه روشن شد. کوروش باحاضر جوابي گفت:اختيار دارين...هرچي باشه دست پرورده ي استاد نمونه اي مثل شماييم. استاد علي اکبري خنده ي بلندي کرد وسر تکان داد. _تو هيچ وقت عوض نمي شي شهشهاني. با تعارفش رو صندلي نشستيم. _از شوخي گذشته گفتم بياين تا درمورد ماموريت هاي جديدتون حرف بزنيم.واسه صدر يه کنفرانس سه روزه تو بازل سوئيسه.که در حاشيه ش کارگاه هاي آموزشي هم به مدت پنج روز برگزار ميشه وشرکت توش خالي از لطف نيست.ماموريت تو هم شهشهاني يه دوره ي چهارده روزه تو منطقه ي ارسباران آذربايجان شرقيه.چطوره؟ چهره ي من وکوروش از اين پيشنهاد استاد بي اراده تو هم رفت.خب با توجه به اون سفرهاي هفتگي که به کاشان داشتيم.اينجور ماموريت هاي طولاني مدت به کارمون نمي اومد. استاد که مارو زير نظر گرفته بود با يه لبخند محو گفت:چي شد؟حرف کار اومد ابروها تو هم گره خورد ولبها آويزون شد؟...واقعا اين موسسه بايد به کارکنان نمونه اي مثل شما افتخار کنه. خواستم يه جوري اين ناراحتي رو توجيه کنم. _راستش استاد ما مدتي ميشه درگير يه مشکل خونوادگي هستيم. کوروش با چشمايي گرد شده بهم زل زد. _چه زود خونوادگي شد...يعني بهش پيشنهاد ازدواجم دادي؟ بي توجه به حضور استاد بهش توپيدم. _هيچ معلومه داري چي ميگي؟...کدوم پيشنهاد ازدواج؟ _خب تو مسئله رو خونوادگيش کردي.گفتم حتما تا تنور داغ بوده نونتو چسبوندي وبله روهم گرفتي. زير لب باحرص زمزمه کردم. _خدابگم چي کارت کنه...آبرو واسه م نذاشتي. استاد با خنده گفت:پس مسئله امر خيره...آره؟ چپ چپ به کوروش نگاه کردم وبا درماندگي جواب دادم. _والله چي بگم؟ _خب پس از همين الان بگم شيريني ما فراموش نشه. فقط سرتکان دادم و اون دوباره سر بحث خودش برگشت. _مثل اينکه بايد دنبال کس ديگه اي واسه اين ماموريت ها باشيم.ظاهراً شما از رفتن معذورين. سرمو پايين انداختم. _اگه بودنم تو کاشان ضروري نبود هرگز چنين موقعيت خوبي رو رد نمي کردم. بودن تو اون کنفرانس آرزوي خيلي از بچه هاست.اما... کوروش با شيطنت گفت:استاد من مسئله م تو کاشان خونوادگي نيست.مي خواين تو کنفرانس شرکت کنم؟ _نه واسه ي چي؟...ماموريت ارسباران که هنوز سرجاشه واز قرار معلوم کسي هم حاضر نيست قبولش کنه.پس خودت مي ري. کوروش سريع تغيير موضع داد. _خب الان که خوب فکر ميکنم مي بينم امکان داره مسئله واسه منم خونوادگي شه.به هرحال سني ازم گذشته ومادرم آرزوي داماديمو داره.ميشه منم اين ماموريتو نرم؟ نگاهش رنگ التماس گرفت. استاد نگاه گذرايي به هردومون انداخت وگفت:يه ماموريت يک ماهه هم هست که فکر ميکنم اين يکي به دردتون بخوره.با مهدوي در موردش مشورت کردم واز اونجايي که شما اين چند مدت رو مدام به استان اصفهان مسافرت کردين به نظرم رسيد براتون مناسب باشه. _چه ماموريتي؟ اينو من پرسيدم واستاد با کمي مکث جواب داد. _يه دوره ي آموزش يه ماهه تو شهرستان آران وبيدگله.پروژه ي سنگينيه وحجم کار زياده اما من مطمئنم شما از عهده ش برمي يان و بُعد مسافتم اذيتتون نمي کنه. يه لبخند دلگرم کننده رو لبم نشست وبا خوشحالي اين پيشنهاد رو قبول کردم.با اينکه دوره ي طولاني وسختي بود اما چون فاصله اي بين آران وبيدگل وکاشان وجود نداشت کنار اومدن با اين ماموريت نه تنها سخت نبود که هرجور فکر مي کرديم به نفع هردومون بود. ************************* اما وقتي عناوين اين دوره ي سه ماهه رو بررسي کردم حسابي شاکي شدم.ديگه براي اعتراض دير بود وما چون يه جورايي مجبور بوديم حتما ماموريت بريم به ناچار قبولش کرديم. جالب اينجا بود که اين ميون ساده وبي دردسرترين موضوعاتو کوروش واسه خودش انتخاب مي کرد. _طرح ابرشناسي وپديده هاش با من،روش هاي محاسبه ي فشار جو با تو...تدريس کدهاي ديده باني با من،آموزش آماده سازي بالن هاي هواشناسي و نحوه ي تهيه ي گاز هيدروژن واسه ايستگاههاي جو بالا با تو. چپ چپ نگاش کردم وگفت:يه وقت بدنگذره بهت؟...نمي گي با اينهمه فشار کار از پا در مي ياي؟ با بي خيالي نگاهشو ازم گرفت وبه برگه ي ماموريتش خيره شد. _تو نگران من نباش.نمي تونم وجدان کاريمو زير پا بذارم. باخنده بهش زل زدم. _ مرده شور اون وجدان کاريتو ببرن....بابا من کلي کار دارم نمي رسم همچين مباحث سنگيني رو تدريس کنم. _همچين ميگه من کلي کار دارم انگار که قراره کوه بکنه. حواسم پي برخوردي رفت که قرار بود عصر همون روز با حاجي مقدم پناه داشته باشم.صحبت با اون مرد کم از کوه کندن نبود. بايد با دست پر سراغش مي رفتم وهر طور شده اونو وادار به قبول خواسته م مي کردم.اما قبل از همه ي اينا بايد خوب مي شناختمش.مرد خودخواه وکينه جويي روکه همه ي سرمايه ش تو ماديات خلاصه مي شد.ولقب حاجي رو هم واسه خالي نبودن عريضه وبه خاطر سفر زيارتيش به مکه تنگ اسمش گذاشته بودن. حرف مردم براش بيشتر از خواسته ي خودش واطرافيانش اهميت داشت.واز ديد همون مردم آدم خوب ودست به خيري بود. خيّر بودنشم با غذا دهي توشب عاشورا معنا پيدا مي کرد.به ظاهر سفره دار عذاداران حسيني بود امامهمونشو با حرفاي نا به جاش از خونه بيرون مي کرد. صداي تلفن همراهم چرت فکريمو پاره کرد.حاجي شريفي بود. _سلام حاجي.خسته نباشين. _سلام پسرم ممنون.تماس گرفتم بگم اون مورد پيدا شد.منتها خونه آپارتمانيه. توخيابون شاهد.همونطور که خواسته بودي. نگام به جميله خانوم وگلاره افتاد که حاضر وآماده از در اتاق امير بيرون اومدن. _چند خوابه ست؟ _سه خوابه،متراژ صد وبيست،طبقه همکف...مشکل پله واينجور چيزارو هم نداره. گلاره به دهانم زل زده بود. _باشه خوبه.با استاد در ميون ميذارم.اگه قبول کردن که فردا واسه ديدنش مي ريم. _منتظر تماستون مي مونم. _ممنون.فقط تا يادم نرفته مي خواستم بدونم برنامه ي امروز عصر که برقراره؟ نفسي تازه کرد وبا اطمينان گفت:حتما...به بچه ها سپردم حواسشون بهش باشه تا ما برسيم. _خوبه. تماس رو که قطع کردم صفورا خانوم هم به جمعمون ملحق شد.واز اونجا که من سعي نکردم توضيحي بابت تماسم بدم گلاره طاقت نياورد وپرسيد. _مي خواين خونه اجاره کنين؟ فقط سر تکان دادم.صفورا خانوم پرسيد. _آخه واسه چي؟شما که يه خونه اجاره کردين. دستامو تو هم قلاب کردم ونگاه کوتاهي به چشماي منتظرشون انداختم. _اونجا کوچيکه...دنبال يه جاي بزرگتر بودم. گلاره با ترديد پرسيد. _مي خواين اون خونه قبلي رو پس بدين؟! حس کردم تو صداش رگه هايي از بغض وجود داره. _نه اونجارو که مي خوام بخرم.ازش خوشم اومده. _پس اين خونه ي جديد رو واسه ي چي ميخواين؟ اينو جميله خانوم پرسيد.با اطمينان گفتم:استاد از لحاظ روحي وجسمي خيلي ضعيف شده واحتياج به يه تغيير مکان داره.نمي خوام جو غمزده واتفاقايي که تواين خونه افتاده باعث بدتر شدن حالش بشه. گلاره اعتراض کرد. - ما آمادگي چنين تغييريونداريم. انگشت اشاره مو به طرفش گرفتم وتهديد کنان گفتم:اتفاقا از همه بيشتر شما نياز به همچين چيزي دارين. اخماش تو هم رفت وسرشو پايين انداخت.صفوراخانوم با دستپاچگي وخجالت گفت:آخه پسرم فکر هزينه هاشوکردي؟ما فعلا از پس خرج ومخارج اضافي نمي تونيم بر بيايم. اخماي منم تو هم رفت. _اين چه حرفيه مادر من؟...يعني به اندازه ي اجاره ي يه خونه پيشتون اعتبار ندارم؟ گلاره سريع مداخله کرد. _ماصدقه قبول نمي کنيم آقاي صدر. _من جواب شمارو به موقعش ميدم.فعلا بذارين صفورا خانوم نظرشو درباره اين تصميم بگه...سعي ميکنم توهينتونم ناديده بگيرم. با اينکه خيلي بهم برخورده. لحن قاطع ومحکمم باعث شد سرشو پايين بندازه وعذرخواهي کنه. صفورا خانوم پرسيد. _شرايطش چطوره؟به نظرخودت صلاح هست تو اين وضعيت خونه رو عوض کنيم؟ _بهتره که محيط زندگيتونو تغيير بدين.واسه عوض شدن روحيه تون خوبه.شرايط خونه رو هم در اين حد مي دونم که به آپارتمان سه خوابه تو خيابان شاهده. گلاره سرشو بلند کرد وبا بهت توچشام زل زد. با يه لبخندمحو که رو لبم سبز شد،نگاهمو ازش گرفتم.درسته نمي تونستم گذشته رو براش جبران کنم.اما شايد ميشد بعضي چيزاي ازدست رفته رو دوباره بهش برگردونم. يه چيزايي مثل همين خونه توخيابوني که تا همين چند سال قبل توش زندگي مي کردن ومسلما خاطرات خوبي از اونجا داشت. _خب مادر تصميمتون چي شد؟بريم ببينيمش؟ صفورا خانوم نگاه مرددي به گلاره انداخت وزير لب زمزمه کرد. _بايد با يوسف مشورت کنم. خوشحال ومطمئن سر تکان دادم. _آره حتما... استاده که بايد تصميم بگيره و در نهايت موافقت کنه. _اتفاقا دکترشم همين سفارشو به ما داشت...ولي پسرم اين خونه چي ميشه؟ _اجاره ش مي ديم.يه منبع امرار معاش مي شه تا ديگه بعضيا فکر نکنن دارن صدقه مي گيرن. يه پوزخند تلخ رو لب گلاره نشست.اما حرفي نزد.همينم به اندازه ي کافي عصبيم مي کرد. ********************* ;} صفورا خانوم چادرشو سر کرد وگفت:دستت درد نکنه پسرم.با آقايوسف حرف مي زنم اگه قبول کرد،حرفي نيست.خب ديگه ما با اجازه تون مي ريم بيرون...کوروش جان،مادر حواست به يوسف مي مونه ديگه نه؟ با يه لبخند اطمينان بخش جواب داد. _بريد خيالتون راحت باشه.حسابي هواشو دارم. _دستت درد نکنه پسرم. با تعجب پرسيدم. _مگه کجا دارين مي رين؟! صفوراخانوم با خنده گفت:امامزاده سلطان علي.به جيمله جون قول داده بوديم واسه زيارت ببريمش. _منم همراهتون مي يام...يعني منظورم اينه که مي رسونمتون. _نه پسرم نمي خواد.خودمون مي ريم. از جام بلند شدم وسوئيچمو برداشتم. _اينجوري خيال من راحت تره. جز گلاره که با دلخوري روش رو ازم گرفت وبه سمت در رفت.اون دوتا ي ديگه با تشکر همراهم شدن. وارد صحن شلوغ امامزاده که شديم صفوراخانوم گفت:حالا که تا اينجا اومدي يه زيارتم بکن ثواب داره پسرم. با لبخند سرتکان دادم وبه سمت شيرآبي رفتم تا وضو بگيرم.مي دونم يه جورايي حضور آدمي مثل من تو اين مکان مقدس خنده دار به نظر مي رسيد.اما مگه اينجا فقط خونه ي اميد آدماي پاک ومومن بود؟ نه من اينطور فکر نمي کردم.اينجا بيشتر خونه ي اميد آدمايي بود که خطاهاشون بزرگتر وبار عذابشون سنگين تر بود.کسايي که بيشتر از هميشه نيازمند توجه وعشق پروردگارشون بودن. يه خانوم با چادر سفيد گل دار کنارم ايستاد.سربلند کردم وبا ديدن گلاره که ديگه لبخند رضايتشو ازم پنهون نمي کرد ته دلم لرزيد.اينکه کي وکجا وقت کرده چادرشو عوض کنه اصلا مهم نبود.مهم اون خنده ها بود که مدتها مي شد دلم واسه ديدنشون لک زده بود. سربلند کردم و رو به آسمون گفتم:خدايا شکرت. اولين نذرم به زبون نيومده ادا شد. بلند شدم وبه صورت محجوبش که تو فاصله ي کمي ازم با چادر سفيد قاب گرفته شده بود خيره شدم. اون سوال تکراري دوباره ذهنمو قلقلک داد.(بهراد سهم تو از زندگي اينه؟) لبخند گلاره عميق تر و جواب من به خودم از هميشه مطمئن تر شد. (نه اين سهم من نيست...اين خيلي خيلي بيشتر از سهميه که حق منه.) _خب منتظرم بهم توضيح بدين. سوالش باعث شد به خودم بيام. _در چه موردي؟ نگاهش جدي شد. _خونه ي اجاره اي. آستين هامو پايين کشيدم. _يه بار که گفتم اين تغيير مکان واسه تون لازمه. ديگه خبري از اون لبخند هاي قشنگ رو لبش نبود.با حرص نفسشو فوت کرد. _پس جواب به موقعتون اين بود. _نمي خوام ديگه تو فضاي مسموم اون خونه نفس بکشين واستاد ومادر جاي اميرو توش خالي ببينن. چشماش از وحشت گرد شد. _چرا بايد خالي ببينن؟...امير بر مي گرده مگه نه؟ لحن سوالش با التماس همراه بود.سريع عکس العمل نشون دادم. _معلومه که بر مي گرده.نميذاريم اون تو بمونه. _پس ما همون جا مي مونيم تا امير پيشمون برگرده. _اونجاموندنتون به صلاح نيست.نه واسه استاد و وضع وحالش،نه واسه شما. _من خوبم. جوابش به نوعي تأکيد لجوجانه داشت.اما قرار نبود من به اين آسوني کوتاه بيام. _در ظاهر بله اما باوجود اينکه من چيز دقيقي از اصل ماجرا نمي دونم به چشم خودم بارها ديدم چطور از رفتن به اتاقتون امتناع مي کنين يا وقتي تو حياط هستين نگاهتون مدام به سکوي کنار ديوار وجايي که اون اتفاق افتاده خيره مي شه. چشماش نا خواسته پر اشک شد وسرشو پايين انداخت.بايد حتما راضيش مي کردم. _واسه يه بارم شده بهم اعتماد کنين.يه فکرايي تو سرمه که اگه درست اجرا بشه انشالله هم استاد حالش بهتر ميشه وهم امير بر مي گرده خونه. **************** اشکاشو با پشت دست پاک کرد. _چطوري؟ يه نفس عميق کشيدم ونگاهمو به گنبد امامزاده دوختم. _مي خوام با حاجي مقدم پناه صحبت کنم. با وحشت پرسيد. -کجا؟...کي؟ تو چشماش زل زدم وبا آرامش کم نظيري گفتم:امروز عصر تو بازار فرش فروش ها. خيلي سريع واکنش نشون داد. _منم باهاتون مي يام. _اومدنتون کارهارو خراب تر مي کنه. _اينجوري نمي تونم طاقت بيارم.بذارين باهاتون بيام.قول مي دم حرفي نزنم. اينبار اصرارش سد مقاومتمو شکست. _باشه.اما همونطور که قول دادين بايد بذارين من فقط در مورد امير صحبت کنم. سرتکان داد. _يعني مي شه راضيش کرد؟ _فکر نمي کنم با يه جلسه صحبت بشه.امروز فقط مي خوام کمي محکش بزنم.ببينم حرف حسابش چيه. با نااميدي نگاهشو ازم دزديد وحرفي نزد.با اينکه خودمم يه جورايي اميد نداشتم به همين آسوني بشه اون مرد رو راضي کرد، واسه عوض شدن حال وهواي گلاره گفتم:نگران نباشين.رضايت گرفتن ازش سخته ولي نشد نداره.کافيه خوب بشناسمش وعيارش دستم بياد. صفورا خانوم صدامون زد. وگلاره گفت:بهتره بريم. _واسه م دعا کنين. نگاهشو با خجالت ازم گرفت. _حتماً...شما نمي ياين. به سختي گفتم:چرا مي يام...منتها با کلي شرمندگي ونذر ونياز. سرشو بلند کرد ونگاه زلالشو بهم دوخت. _نذر مال شماست ونياز مال اونه.خدا عاشق ونازکش بنده هاشه.اگه تصميم گرفتين با پاي دلتون قدم بردارين ديگه شرمندگي معنا پيدا نمي کنه.بسم الله. به امامزاده اشاره کرد.خم شدم وگوشه ي چادرشو تو دستام گرفتم.صورت خيسمو باهاش پاک کردم و زير لب گفتم:بسم الله. از کنارش گذشتم ودست به سينه در مقابل اون بارگاه مقدس وروحاني سر تعظيم فرود آوردم. حوالي ساعت چهار بود که حاجي شريفي باهام تماس گرفت ومن وکوروش وگلاره به محل قرار رفتيم.احسان هم همراه حاجي اومده بود.هيچ از حضورش راضي نبودم.نرسيده کنايه هاشو شروع کرد وبه محض ديدنم،دور از چشم بقيه گفت:شنيدم دست به کار شدين وکلي گرد وخاک به راه انداختين. نمي دونم چرا طعنه هاش تا اين حد اعصابمو بهم مي ريخت.بايد يه جواب دندون شکن بهش مي دادم. _خب ديدم بعد شش،هفت ماهي که از اين موضوع مي گذره وآب از آب تکون نخورده، يه سري تغييرات درست واصولي لازمه. اشاره م به اقدامات بي نتيجه ي اين چند مدت اخيرش بود.آخه دفاعيه اي که واسه دادگاه تجديد نظر مي خواست ارائه بده حرف تازه اي برا گفتن نداشت. با ترشرويي نگاهشو ازم گرفت وسوارش ماشينش شد. آقاي شريفي تو مسير توضيحات مختصري در مورد حاجي مقدم پناه داد که خيلي مفيد بود ودونستنش لازم. _اون آدميه که خيلي منم منم مي کنه.اما اين غرور زياد ازش يه پوسته ي تو خالي ساخته، که حتي با شنيدن دوتا حرف نا حسابم ترک بر مي داره چه برسه به حرف حساب...آبرو و شهرتي که تو بازار داره براش از همه چيز تو اين دنيا مهم تره.اينو لااقل از برخوردهاي قاطعانه اي که با شاگرداش به خاطر خطاهاشون داره مي شه حدس زد.کافيه اسم ورسمش به واسطه ي يه اشتباه زير سوال بره تا زمين وزمان رو به هم بريزه...آدم تازه به دوران رسيده اي نيست.اما اون ميراثيم که بهش رسيده اسباب بزرگي رو در اختيارش گذاشته نه آداب بزرگي رو. به مسير اشاره کرد. _از ميدون دروازه دولت که بگذري به ميدون فيض ياهمون ميدون سنگ خودمون مي رسي.اين مسير يکم ترافيکش سنگينه.ماشينو حوالي ميدون فيض پارک کن.بايد باقي راهو پياده بريم. نگاهمو به ماشين احسان که جلومون حرکت مي کرد دوختم.کوروش باهاش همراه شده بود تا تنها نباشه.واسه اولين بار دلم برا جفتشون مي سوخت.خوب مي تونستن حال همديگه رو بگيرن. حاجي شريفي به حرفاش در مورد اون مرد ادامه داد. _يه حجره ي دو دهنه ي بزرگ تو تيمچه ي امين الدوله داره که به نوعي قلب بازار کاشانه...خريد وفروشش عمده ست.از وقتي پسرشم اومد تو اين کار،صادرات فرش به خارج از کشورو هم به صورت حرفه اي شروع کرد.اما حالا با مرگ اون علاوه بر آسيب روحي که ديده،ضربه ي بزرگي از لحاظ کاري بهش خورده.عملا صادرات فرشش به صفر رسيده وحتي دامادشم که تو اين کاره نمي تونه اون موفقيت قبلي رو براش تضمين کنه. از آينه ي جلو به عقب خيره شدم.گلاره با نگراني رو صندليش کز کرده و نگاهش به مسير بود.دستاش از شدت فشار عصبي مي لرزيد واينطور به نظرمي اومد که بغض کرده باشه. اي کاش مي تونستم يه جوري آرومش کنم ونذارم تا اين حدعذاب بکشه.اما نه موقعيت فعلي مون بهم اجازه مي داد نه من دليلي براي آروم کردنش داشتم.خودمم يه جورايي آشفته ومضطرب بودم. اشکاشو با پشت دست پاک کرد. _چطوري؟ يه نفس عميق کشيدم ونگاهمو به گنبد امامزاده دوختم. _مي خوام با حاجي مقدم پناه صحبت کنم. با وحشت پرسيد. -کجا؟...کي؟ تو چشماش زل زدم وبا آرامش کم نظيري گفتم:امروز عصر تو بازار فرش فروش ها. خيلي سريع واکنش نشون داد. _منم باهاتون مي يام. _اومدنتون کارهارو خراب تر مي کنه. _اينجوري نمي تونم طاقت بيارم.بذارين باهاتون بيام.قول مي دم حرفي نزنم. اينبار اصرارش سد مقاومتمو شکست. _باشه.اما همونطور که قول دادين بايد بذارين من فقط در مورد امير صحبت کنم. سرتکان داد. _يعني مي شه راضيش کرد؟ _فکر نمي کنم با يه جلسه صحبت بشه.امروز فقط مي خوام کمي محکش بزنم.ببينم حرف حسابش چيه. با نااميدي نگاهشو ازم دزديد وحرفي نزد.با اينکه خودمم يه جورايي اميد نداشتم به همين آسوني بشه اون مرد رو راضي کرد، واسه عوض شدن حال وهواي گلاره گفتم:نگران نباشين.رضايت گرفتن ازش سخته ولي نشد نداره.کافيه خوب بشناسمش وعيارش دستم بياد. صفورا خانوم صدامون زد. وگلاره گفت:بهتره بريم. _واسه م دعا کنين. نگاهشو با خجالت ازم گرفت. _حتماً...شما نمي ياين. به سختي گفتم:چرا مي يام...منتها با کلي شرمندگي ونذر ونياز. سرشو بلند کرد ونگاه زلالشو بهم دوخت. _نذر مال شماست ونياز مال اونه.خدا عاشق ونازکش بنده هاشه.اگه تصميم گرفتين با پاي دلتون قدم بردارين ديگه شرمندگي معنا پيدا نمي کنه.بسم الله. به امامزاده اشاره کرد.خم شدم وگوشه ي چادرشو تو دستام گرفتم.صورت خيسمو باهاش پاک کردم و زير لب گفتم:بسم الله. از کنارش گذشتم ودست به سينه در مقابل اون بارگاه مقدس وروحاني سر تعظيم فرود آوردم. حوالي ساعت چهار بود که حاجي شريفي باهام تماس گرفت ومن وکوروش وگلاره به محل قرار رفتيم.احسان هم همراه حاجي اومده بود.هيچ از حضورش راضي نبودم.نرسيده کنايه هاشو شروع کرد وبه محض ديدنم،دور از چشم بقيه گفت:شنيدم دست به کار شدين وکلي گرد وخاک به راه انداختين. نمي دونم چرا طعنه هاش تا اين حد اعصابمو بهم مي ريخت.بايد يه جواب دندون شکن بهش مي دادم. _خب ديدم بعد شش،هفت ماهي که از اين موضوع مي گذره وآب از آب تکون نخورده، يه سري تغييرات درست واصولي لازمه. اشاره م به اقدامات بي نتيجه ي اين چند مدت اخيرش بود.آخه دفاعيه اي که واسه دادگاه تجديد نظر مي خواست ارائه بده حرف تازه اي برا گفتن نداشت. با ترشرويي نگاهشو ازم گرفت وسوارش ماشينش شد. آقاي شريفي تو مسير توضيحات مختصري در مورد حاجي مقدم پناه داد که خيلي مفيد بود ودونستنش لازم. _اون آدميه که خيلي منم منم مي کنه.اما اين غرور زياد ازش يه پوسته ي تو خالي ساخته، که حتي با شنيدن دوتا حرف نا حسابم ترک بر مي داره چه برسه به حرف حساب...آبرو و شهرتي که تو بازار داره براش از همه چيز تو اين دنيا مهم تره.اينو لااقل از برخوردهاي قاطعانه اي که با شاگرداش به خاطر خطاهاشون داره مي شه حدس زد.کافيه اسم ورسمش به واسطه ي يه اشتباه زير سوال بره تا زمين وزمان رو به هم بريزه...آدم تازه به دوران رسيده اي نيست.اما اون ميراثيم که بهش رسيده اسباب بزرگي رو در اختيارش گذاشته نه آداب بزرگي رو. به مسير اشاره کرد. _از ميدون دروازه دولت که بگذري به ميدون فيض ياهمون ميدون سنگ خودمون مي رسي.اين مسير يکم ترافيکش سنگينه.ماشينو حوالي ميدون فيض پارک کن.بايد باقي راهو پياده بريم. نگاهمو به ماشين احسان که جلومون حرکت مي کرد دوختم.کوروش باهاش همراه شده بود تا تنها نباشه.واسه اولين بار دلم برا جفتشون مي سوخت.خوب مي تونستن حال همديگه رو بگيرن. حاجي شريفي به حرفاش در مورد اون مرد ادامه داد. _يه حجره ي دو دهنه ي بزرگ تو تيمچه ي امين الدوله داره که به نوعي قلب بازار کاشانه...خريد وفروشش عمده ست.از وقتي پسرشم اومد تو اين کار،صادرات فرش به خارج از کشورو هم به صورت حرفه اي شروع کرد.اما حالا با مرگ اون علاوه بر آسيب روحي که ديده،ضربه ي بزرگي از لحاظ کاري بهش خورده.عملا صادرات فرشش به صفر رسيده وحتي دامادشم که تو اين کاره نمي تونه اون موفقيت قبلي رو براش تضمين کنه. از آينه ي جلو به عقب خيره شدم.گلاره با نگراني رو صندليش کز کرده و نگاهش به مسير بود.دستاش از شدت فشار عصبي مي لرزيد واينطور به نظرمي اومد که بغض کرده باشه. اي کاش مي تونستم يه جوري آرومش کنم ونذارم تا اين حدعذاب بکشه.اما نه موقعيت فعلي مون بهم اجازه مي داد نه من دليلي براي آروم کردنش داشتم.خودمم يه جورايي آشفته ومضطرب بودم
    به محض رسيدنمون حاجي شريفي به سمتم برگشت وخيلي جدي گفت:اون آدم زرنگيه.دنبال عربده وعربده کشي نيست اما تو هوچي گري کسي به گرد پاشم نمي رسه.مواظب باش با حرفاش بازيت نده.
    سرتکان دادم وبا هم از ماشين پياده شديم وبه سمت احسان وکوروش رفتيم.از چهره ي گرفته ي جفتشون کاملا مشخص بود خوب از همديگه پذيرايي کردن.
    حاجي اشاره کرد راه بيفتيم.وما به فاصله ي چندقدم دنبالش رفتيم.تموم طول خيابان هاي اصلي بازار کاشان سقف گنبدي شکل وحفره دار از جنس آجر وخشت داشت.ومعماري بناهاي تاريخيش بي نظير بود.
    نرسيده به تيمچه ي امين الدوله احسان رو به گلاره کرد وگفت:بهتر بود شما نمي اومدين.
    حاجي به سمتش برگشت.
    _چطورمگه؟
    _اون مرد چشم ديدن گلاره خانوم رو نداره.ممکنه حرفي بزنه يا عکس العملي نشون بده که باعث ناراحتيش بشه.
    _آخه چه حرفي؟!امکان نداره بخواد تو صحن بازار باهاش برخورد تندي داشته باشه.
    اينو باز حاجي شريفي گفت. اما احسان مخالفت کرد.
    _از اون هيچي بعيد نيست.کسي که تو روز روشن،جلوي در کلانتري وپيش کلي شاهد گلاره خانومو تهديد به مرگ کنه وبگه براش کنار پسرش قبر خريده،خيلي راحت مي تونه حرمت شکني کنه وحرف نامربوط بزنه.
    _من ميخوام بيام.فکر مي کنم اين حقم باشه که تو جريان قضايا باشم.
    اينو گلاره گفت وملتمسانه بهم زل زد.اما من اونقدر از حرفي که احسان پيش کشيده بود،عصباني بودم که محال بود رضايت بدم.
    کوروش گفت:من که فکر نميکنم بخواد جلو همکاراش با توهين به گلاره خانوم خودشو کوچيک کنه.
    حاجي شريفي حرفشو رد کرد.
    _امکان داره توهين يا تهديد نکنه اما محاله از کنار اين قضيه به راحتي بگذره.اون مي دونه حرفشوچطوري بزنه که ديد هم صنفي هاشو نسبت به خودش خراب نکنه.ودر عوض شخصيت گلاره خانومو زير سوال ببره.
    بايد يه جوري جلوشو مي گرفتم.
    _پس اومدنشون به صلاح نيست.
    _خواهش مي کنم بذارين بيام.قول مي دم هرچي هم که بهم توهين کرد سکوت کنم.
    خيلي جدي پرسيدم.
    _مي تونين اين قولم بدين که من يا بقيه در مقابل توهينش به شما سکوت کنيم؟
    واسه چند لحظه تو چشام خيره شد.وبعد سرشو پايين انداخت.اون خوب ميدونست اگه مخالف حضورشم فقط به خاطر خودشه.
    اما بازم اصرار کرد.
    _جلو نمي يام.قول ميدم...اصلا باچادر رومو مي گيرم تا منو نشناسه...بذارين باهاتون بيام.
    نفسمو با درماندگي فوت کردم.ظاهرا نميتونستم به هيچ وجه راضيش کنم که نياد.
    _مثل اينکه چاره نيست...بياين اما همونطور که قول دادين بايد از دور شاهد صحبت ما باشين.وتاجايي که ممکنه خودتونو بهش نشون ندين.
    با اطمينان سرتکان داد.واحسان با دلخوري نگاهشو از ما گرفت وبه راه افتاد.
    توچند قدمي رسيدن به مغازه ي فرش فروشي پدرعماد،حاجي شريفي با دست به مرد مسني که کنار چند تخته فرش ايستاده بود و واسه مشتريش داشت توضيحاتي مي داد اشاره کرد.
    _خودشه.
    از موهاي سفيد وچين وچروک صورتش پر واضح بود يکي دوسالي مي شه شصت رو رد کرده.
    به گلاره اشاره کردم بيرون مغازه بمونه واز کوروش خواستم چهارچشمي مواظبش باشه تا عکس العمل ناخواسته اي ازش سر نزنه.
    _فعلا اين رنگ زمينه تقاضا وفروشش بالاست.وگرنه از هموني هم که شما فرمودين تو انبار موجوده مگه نه کمال؟
    به شاگردش اشاره کرد وهمزمان به طرف ما چرخيد.
    _سلام.
    نگاه بهت زده وماتش از حاجي شريفي واحسان گذشت وبه من خيره شد.
    _فرمايش؟
    لحنش دوستانه نبود.اما اگه انتظار همچين ديداري رو داشت شرط مي بستم که بدتر از اين برخورد مي کرد.
    _اومدم باهاتون حرف بزنم.
    **************************
    رو به شاگردش کرد وگفت:کمال کار آقارو راه بنداز.
    دو قدم به طرفمون برداشت وبدبينانه پرسيد.
    _در چه مورد؟
    نبايد جلوش حاشيه روي مي کردم.اگه قرار بود خودمو محکم وقوي نشون بدم بايد جسورانه يه راست مي رفتم سراصل مطلب.
    _رضايت برا حکم قصاص امير رحيمي.
    واسه چند لحظه بهم خيره شد.به نظرم اومد داره خوب ارزيابيم مي کنه بفهمه چند مرده حلاجم.ولي رو دست خوردم.چون بدون توجه ديگه اي بهم رو به شريفي کرد وگفت:لشگر کشي کردي حاجي.
    همزمان با اين حرفش مشتريش از مغازه بيرون رفت. و واسه چند لحظه بين حرفامون وقفه بوجود اومد.
    _کدوم لشگر کشي؟اومديم اگه بشه دوکلمه حرف حساب بزنيم.
    پوزخندي عصبي رو لباش نشست ونگاه تهديدگرش بين ما سه نفر چرخيد.
    _حرف حساب؟...چيز خوبيه. به شرطي که تحمل شنيدن جوابشم داشته باشين.
    کاملاًمشخص بود که داره استادانه نبض بحث رو تو دستاش ميگيره وتن صداش لحظه به لحظه بالاتر مي ره.
    نبايد ميذاشتم بيشتر از اين تندروي کنه وتوروي حاجي شريفي که به خاطر من حاضر شده بود تا اينجا بياد وايسه.
    _طرف حسابتون منم نه آقاي شريفي.
    کمال خودشو وسط انداخت.
    _حاجي ميخواين بيرونشون کنم؟
    _لازم نکرده.برو رد کارت.
    نگاه تحقير آميزي بهم انداخت وبا لحني مبارزه طلبانه پرسيد.
    _آقا کي باشن؟
    يه چند نفري از مغازه هاشون بيرون اومدن و ناظر بحثمون شدن.
    _اين مهم نيست من کيم.مهم حرفامه که تا نزنم از اينجا بيرون نمي رم.
    تهديدم اولين ضربه ي ناغافلي به حساب اومد که بهش زدم.اما ناشيانه بود.
    يه نيشخند تلخ کنج لبش جاخوش کرد.
    _اينجور که پيداست مثل اينکه من بايد ازتون رضايت بگيرم تا دست از سرم بردارين نه شما.
    فقط نگاهش کردم.اگه قرار بود بازم بهش بتوپم قافيه رو خيلي راحت مي باختم.اون حرفه اي تر از اين حرفها بودکه با دوتا تهديد من عقب بکشه.
    سکوتم باعث شد آقاي شريفي به حرف بياد.
    _ببين حاجي ما واسه دعوا وبحث وجدل نيومديم.فرصت بده حرفامونو بزنيم.اگه چيز نامربوطي گفتيم بيرونمون کن.اما نگفته محکوم نکن.بذار اين مذاکره بي سروصدا انجام شه.
    اشاره ش به جمعي بود که جلوي در مغازه ايستاده بودن وبا کنجکاوي نگاهمون مي کردن.يه لبخند محو رو لب حاجي مقدم پناه نشست.اتفاقا اشاره ي آقاي شريفي رو هم خوب گرفت.اما اون دنبال همين فرصت بود...ديدن نقطه ضعف ودرست از همونجا هم بهمون ضربه زدن.
    _بي سروصدا؟...اين چيزيه که تو ميخواي؟
    نگاه مصيبت زده ومسلطي به جمع انداخت وبا صداي گرفته وبغض آلودي گفت:فرياد اين بي عدالتي گوش عالم وآدمو کر کرده.اونوقت مي خواي من صدامو بيارم پايين؟دهنمو ببندم وسکوت کنم؟!
    ته دلم واسه اينهمه استعدادي که تو تحت تاثير قرار دادن ديگران به خرج مي داد،تحسينش کردم.اون واقعا حريف قدري بود.
    _نفست از جاي گرم بلند ميشه شريفي.نگاه کن شاه پسرت راست راست جلو چشات داره مي چرخه که اينقدر راحت ازم ميخواي خفه خون بگيرم...داغ جگر گوشه نديدي بفهمي چي به روزم اومده.من پسر پهلوونمو زير خروارها خاک گذاشتم...خيال مي کني ميشه راحت از خونش گذشت؟اين دسترنج بيست وشش سال زحمتمه که سينه ي قبرستون خوابيده.
    همهمه ي بدي تو جمع بوجود اومد.وصداي هق هق آهسته اي که کاملا مشخص بود مال گلاره ست به گوشم خورد.نبايد ميذاشتم همه چيز به همين آسوني خراب شه.
    _شما حق داري حاجي،کسي منکرش نمي شه.دلسوخته اي وبزرگترين سرمايه تو از دست دادي.اما با انتقام گرفتن از اون پسربچه،عمادت برنميگرده.
    _اون به اصطلاح پسر بچه اي که تو ازش حرف ميزني يه قاتله...آدم کشته.
    تن صدام ناخواسته بالا رفت.
    _امير رحيمي فقط شونزده سالشه.پشت لباش درست وحسابي سبز نشده چه برسه به اينکه بخواد يه قاتل باشه.هر اتفاقي هم که اين وسط افتاده نا خواسته بوده.
    يه قدم به سمت در مغازه برداشت.به نظرم اومد صداي گريه ي گلاره کنجکاوش کرده باشه.کوروش سريع جلوش موضع گرفت.
    ته دلم گفتم(تورو خدا آروم بگير گلاره.الآن وقت گريه کردن نيست.)

    *************************

    بايد حواسشو پرت مي کردم.
    _من نمي خوام از خون پسرت بگذري.بايدم از اين درخواست عصباني باشي.اما اين راهش نيست.
    به آدم هاي دور وبرش اشاره کردم.
    _همه ي اينا مي شناسنت.مي دونن تو منش شما نيست که راضي بشي طناب دار به گردن اون بچه بيفته.دل ميزبان عزداران حسيني بزرگتر از اين حرفهاست.
    احساساتش وغمي که بابت مرگ پسرش بهش تحميل شده بود رو کاملا درک مي کردم.اما حالا که اون مي خواست با عوامفريبي يه گفتگوي ساده ويا حتي بي نتيجه رو به سود خودش تموم کنه.نمي تونستم بيکاربشينم وفقط نگاش کنم.
    شايد مرگ عماد وحقيقت تلخي که اين ميون وجود داشت،يه جورايي اصرار مارو واسه بخشيده شدن امير لوث مي کرد.اما نمي شد که به همين راحتي هم از حق اون بچه بگذرم.امير ناخواسته دستش به خون آلوده شده بود.
    نمي خوام بگم حق عماد مرگ بود.اما چه بسا که همين مرگ آسون ترين مجازاتي بود که مي شد واسه ش در نظر گرفت.اونم با وجود بلاي ناجوانمردانه اي که به سر اون دختر بي دفاع آورد.فقط به خاطر اينکه گلاره نخواست اين رابطه بعد تموم اون تحقير وتوهين ها ادامه پيدا کنه...عماد رو خشم مهار نشده وخودخواهيش کشته بود.

    يه پوزخند تمسخر آميز رولبش نشست وبا آرامش سرتکان داد.انگار اونم فهميد چه هدفي پشت اين اظهار ارادتها وجود داره.نگاهشو ازم گرفت وبه جمعيت دوخت.حالا ديگه حسابي شلوغ شده بود وکوروش وگلاره تو ديد نبودن.
    با لحن دلشکسته اي گفت:گيرم که از حق پدريم بگذرم واونو ببخشم،با دلسوخته ي مادرش چيکار کنم؟جواب اونو چطوري بدم؟...بهش قول دادم نذارم خون پسرمون پايمال بشه.نذارم با رضايتم حق اينهمه سال زحمتي رو که به پاي اون بچه کشيده حروم شه...عماد من ناخلف نبود که راحت بشه با مرگش کنار اومد.معتاد نبود که چشم ديدنشو نداشته باشم.اون طراوت وصفاي زندگيم بود...راست راست جلوم راه مي رفت وبا بودنش واسه م طنازي مي کرد.اما حالا...من چطور مي تونم بادرد نبودنش کنار بيام و اون قاتل رو ببخشم؟
    احسان با خشم وسط بحث پريد.
    _با اعدام امير رحيمي پسرت زنده نمي شه...اين دردي هم که ازش حرف مي زني با اين انتقام آروم نمي گيره.
    سکوت چند لحظه اي من وحرف بي موقع اون کاروخراب کرد.ابروهاي حاجي تو هم گره خورد وصورتش از شدت خشم سرخ شد.
    _هنوز اونقدر بي رگ نشدم که تحت تاثير چندتا ليچاري که بارم کردين رضايت بدم.من ازحقم بگذرم،از خون پسرم نميگذرم...اينو به خودم مديون نباشم به مادر بيچاره ش که از غصه ي اون مث يه تيکه گوشت گوشه ي خونه افتاده وفقط نفس ميکشه مديونم.
    به جمعيت اشاره کرد.
    _تموم تاجرهاي امين الدوله وتيمچه ي حاج محمدحسين ملک التجار وسراي بروجردي ها منو مي شناسن.مي دونن حرف حاجي مقدم دوتا نمي شه.اگه گفتم از قصاص نميگذرم،مطمئن باش که نميگذرم.
    صداي جمعيت لحظه به لحظه بلند تر مي شد.وهرکي يه نظر مي داد.حاجي نگاه پيروزمندانه اي بهم انداخت وفرياد زد.
    _بهتره ديگه سراغ من نياين وداغمو با اين حرفا تازه نکنين.
    آقاي شريفي با تاسف سرتکان داد.
    _پس همه ي تحملت واسه شنيدن چهارتاکلوم حرف حساب اينه...دستت درد نکنه.خوب حقمو کف دستم گذاشتي.
    از نفس کشيدن هاي تند وعصبيش کاملا مشخص بود که از شنيدن اين حرف حاجي کلافه ست.لااقل انتظار نداشت اينجوري جلوي همکاراشون اونو زير سوال ببره.
    _ببين رفيق بهتره خودتو قاطي اين مسائل نکني.دوستي ورفاقتمون بجاش اما نذار يه عده ناکس که تخم وترکه شون معلوم نيست چيه، تورو بازيچه ي خواسته هاشن قرار بدن تا با استفاده از همين رفاقت بخواي ازم رضايت بگيري.

    **********************
    اشاره ي توهين آميزش به من بود.ديگه نتونستم طاقت بيارم ودر مقابل اينهمه رذالتش سکوت کنم.
    _عادت کردي با به لجن کشوندن شخصيت يکي خودتو ثابت کني... گيرم که تورو راسته ي فرش فروش هاي بازار کاشان بشناسه پدرم استاد صدر نائيني وپدربزرگم استاد توتونچي رو کل بازار فرش ايران مي شناسه... اگه خلق ومنشم به يه تار موي گنديده شونم نکشيده باز اسم اونا تو شناسنامه ي منه.پس سعي نکن با هر حرف نا ثوابي اصالت خونوادگيمو زير سوال ببري.
    چشماش از تعجب گرد شد.هيچ فکر نمي کرد اينجوري از من رو دست بخوره.حالا که کار به اينجا کشيده بود بايد ضربه ي آخرم مي زدم.
    _گفتي محاله که رضايت بدي؟...باشه منم ميگم که محاله از خير رضايت گرفتن بگذرم.اون بچه حقش نيست اعدام بشه.خودتم مي دوني مرگ پسرت با همه ي تلخي ومشقتي که داشت فقط يه اتفاق بود.نذار بار گناهت به خاطر اين انتقام که خودم وخودت مي دونيم از روي کينه ولجاجته،سنگين تر شه.
    با حرفام تکان سختي خورد...حاجي اين راند رو بد باخته بود.اينو از صورت سرخ ومشتاي گره خورده ش مي شد کاملاً حس کرد.
    _برو از اينجا بيرون.با اين حرفا نمي توني منو بشکني.
    تموم تنش از شدت هيجاني که بهش تحميل شده بود مي لرزيد.يه چند نفري مداخله کردن.
    _از خون اون جوون که نگذشتين.لااقل از جون اين پيرمرد بگذرين.
    _مگه نمي بينين حالش بده.دست از سرش بردارين.
    کمال به طرفمون اومد.
    _برين بيرون آقا.
    حاجي شريفي آروم در گوشم گفت:بهتره بريم.گلاره حالش خوب نيست.اين مردک هم داره با مظلوم نمايي جمعيت رو عليه ما تحريک ميکنه.فکر ميکنم واسه امروزش بس باشه.
    از نتيجه ي مذاکره مون راضي نبودم.اون حتي يه قدمم ازخواسته ش عقب نشيني نکرده بود.ومن به جاي آرام کردنش،با حرفام آتيش انتقامشو تندتر کرده بودم.
    اما خب عيارش دستم اومده بود و مي دونستم تا کجا ميتونم جلو برم وچقدري مي شه تحت فشار قرارش داد.
    به ناچار از اونجا بيرون اومدم وبا ديدن گلاره که چادرشو رو سرش کشيده بود وشونه هاي ظريفش از شدت گريه مي لرزيد حسابي حالم گرفته شد.بازنده ي اصلي اين برخورد من بودم نه حاجي.چون باعث شدم همه ي اميد هاي اون دختر به باد بره وازم مايوس ودلسرد شه.
    احسان زير لب بهش اشاره کرد که راه بيفته.اما اون اعتنايي نکرد.به اجبار حاجي جلو رفت.
    _دخترم صلاح نيست بيشتر از اين اينجا بمونيم.بهتره راه بيفتي.
    باصداي ضعيف وافسرده اي گفت:ديگه امکان نداره رضايت بده.اونا اميرو اعدام ميکنن،اونم به خاطر من.
    احسان با ملايمت گفت:نا اميد نشو.هنوزميشه رو راي دادگاه تجديد نظر حساب باز کرد.مطمئن باش همه ي تلاشمو مي کنم تا قاضي مجاب شه از قصاص بگذره.
    يه لبخند تلخ رو لبام نشست.حتي تو اين لحظه ي بحراني هم دست از رقابت با من ونشون دادن ميزان قدرت عکس العملش بر نمي داشت.
    چادر گلاره کنار رفت وچشم هاي قرمز وخيس از اشکش بهم دوخته شد.انگار فقط دنبال يه کورسوي اميد و يه دلداري کوچيک ازطرف من بود.
    واين يعني با همه ي تلاش هاي احسان براي نشون دادن لياقتش،عشق باز هم حرف اول وآخرو مي زد.ديگه محال بود تصور کنم گلاره به من علاقه اي نداره.
    با اطمينان به سمتش رفتم وتوچشماي مرددش خيره شدم.
    _نميذارم امير اعدام شه.اينو بهت قول مي دم.
    لبخند غمگيني زد وسرتکان داد.همين واکنش کوچيکم منو واسه ادامه ي اين راه سخت وناهموار مصمم کرد.حالا ديگه هرطور شده بايد از اون مرد نفوذ ناپذير وخودخواه رضايت مي گرفتم.

    *******************
  9. #9
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    عصر همون روز همراه گلاره به بيمارستان مراجعه کرديم.حاجي شريفي ازقبل با آقا مرتضي صحبت کرده بود.اينجور که من از حرفاش برداشت کردم اون مرد فهميده وبا کمالاتي بود وتا حدودي مخالف منش وبرخورد حاجي مقدم پناه.
    سميراخانوم هم اونطور که گلاره مي گفت زن مهربون وصبوري به نظر مي رسيد.ومطمئناً اين فرصت رو بهمون مي داد که حرفامونو بزنيم.
    با هماهنگي هاي انجام شده ما خارج از ساعت ملاقات به ديدن علي رفتيم.پسربچه ي دوست داشتني وبا روحيه اي که طبق نظر پزشکش بايد هرچه سريعتر صاحب يه کليه ي جديد مي شد.چرا که بدنش ديگه به دياليز جواب نمي داد وبدشانسي اينجا بود که هنوز هيچ کليه ي مناسبي براي اون پسربچه پيدا نشده بود.
    ازچهره ي تکيده وافسرده ي سميراخانوم که استقبال سرد و نا اميد کننده اي از ما داشت مي شد فهميد که تو اين مدت کوتاه عذاب زيادي رو متحمل شده وبه قول خودش همه ي بدبختي هاي عالم يهو رو سرش هوار شده.واين اصلا چيز غير قابل درکي نبود.اون تو عرض کمتر از هفت ماه برادرشو از دست داده بود.حال پسرش رو به وخامت رفته ومادرشم زمينگير شده بود.
    از اتاق علي که بيرون اومديم،آقا مرتضي زير لب تشکر کرد.وگلاره که تا اون لحظه به خوبي تونسته بود خودشو کنترل کنه، زير گريه زد.براي همه مون ديدن اون پسر کوچولو رو تخت بيمارستان اونم درست موقعي که ديگه فرصتي واسه زنده موندن نداشت کار سختي بود.
    سميراخانوم هم از اتاق خارج شد وبا ديدن گريه ي گلاره ناراحت سر به زير انداخت.
    به آقا مرتضي اشاره کردم تا روي صندلي هاي داخل راهروي بيمارستان بشينيم.سميرا خانوم هم به تبعيت از ما اومد وکنار همسرش نشست.نمي دونم چرا،اما حس کردم اون مي خواد حرفاي تازه تري بشنوه.
    آقا مرتضي بي مقدمه گفت:شنيدم بدجوري تو بازار گرد وخاک به راه انداختين.پس پسر استاد صدر نائيني شمايين.
    يه نگاه گذرا به چشماي خيس گلاره انداختم وزير لب زمزمه کردم.
    _بله. اما اي کاش به قول شما اين گرد وخاک رو به راه نمي انداختم.اينجوري حاجي رو از دست خودم عصباني کردم.
    آقا مرتضي به صندليش تکيه داد ومتفکرانه به ديوار روبرو زل زد.
    _فکر نکنم ديگه بتونين نظرشو عوض کنين.حاجي رضايت بده نيست.از همون اولشم نبود.
    _اينو ما هم مي دونيم.اما به نظرتون چيکار بايد بکنيم؟امير فقط شونزده سالشه.
    ابروهاي سميرا خانوم تو هم گره خورد.انگار آوردن اسم کسي که برادرشو کشته يه چيز ممنوعه بود.بايد يه جوري توجيهش ميکردم.
    _شما خودتون يه پسر دارين.ميدونين چقدر ميتونه از دست دادنش براي آدم سخت باشه.اونم وقتي که باور داشته باشين بي گناه وادار به قبول اين سرنوشت شده...واسه ي ما هم امير هميشه بي گناه بوده.هرچند اگه همه ي عالم وآدم جمع شن که بگن اون مقصره.
    دستاي گلاره که به حال عصبي مي لرزيد رو چادرش مشت شد.خوب درک مي کردم که اون الآن چه استرسي رو داره بابت حرفهايي که مي زنم متحمل ميشه.
    ياد صحبتي که قبل از اومدنمون به اينجا داشتيم افتادم.باهاش اتمام حجت کردم که اگه صلاح ديد خودش حرف بزنه وهمه ي حقيقت رو بگه چون خودم هرگز از اين موضوع براي نجات امير استفاده نمي کردم.واسه م حرمت شخصيت گلاره عزيز بود وامکان نداشت به همين راحتي بشکنمش.اما اگه خودش مي خواست اين موضوع لااقل واسه خونواده ي عماد رو بشه،من با همه ي تواني که داشتم پشتش مي ايستادم و ازش حمايت مي کردم.حتي اگه تموم نگاههاي مردم اين شهر نسبت بهش عوض ميشد.حتي اگه همه ميگفتن اون يه خطاکاره.
    صداي ضعيف ونامطمئن گلاره منو به زمان حال برگردوند.
    _امير بي گناهه باور کنين...مقصر اصلي منم...اگه شرط عماد رو قبول نمي کردم...اگه با ترديد تصميم نمي گرفتم...اگه وقتي دست روم بلند کرد همه چيزو بينمون تموم مي کردم...من نبايد ميذاشتم کار به اينجا بکشه...نبايد ميذاشتم عماد اينهمه سقوط کنه...نبايد ميذاشتم به جايي برسه که وقتي امير داشت بازخواستش مي کرد نتونه از خودش دفاع کنه.
    هق هق گريه مانع از صحبتش شد.سميراخانوم با وحشت مچ دستاشو گرفت.
    _تو چي مي دوني که نميگي؟...چرا عماد از خودش دفاع نکرد؟
    گلاره به شدت منقلب شده بود.
    _امير مي خواست ازمن حمايت کنه.از يه آدم مرده...از کسي که عماد همه ي زندگيشو گرفته بود...تورو خدا نذارين اعدام شه.امير بي گناهه.
    آقا مرتضي با ناراحتي مداخله کرد.
    _خواهش ميکنم خودتونو کنترل کنين.سميرا حالش خوب نيست.
    گلاره از جاش بلند شد وبي اراده به سمت خروجي قدم برداشت.سميراخانوم هم که جفت دستاشو محکم گرفته بود به دنبالش کشيده شد.
    _نميذارم بري.بايد بهم بگي چي شده.چرا بايد از مجازات کسي که برادرمو کشته بگذرم؟
    چشماي گلاره باز پر اشک شد وبابغض ناليد.
    _واسه اينکه عماد قبل از اينکه بره بابت مرگش باهام تسويه حساب کرده بود...اون تو يه روز رفت اما با من کاري کرد که روزي هزار بار بميرم.
    دستاي سميراخانوم پايين افتاد وگلاره با گريه ازش جداشد وبه سمت در خروجي دويد.بايد دنبالش مي رفتم.
    رو به آقا مرتضي کردم وگفتم:شرمنده من بايد برم.اميدوارم حال پسرتون خوب شه.
    سرشو پايين انداخت وزير لب زمزمه کرد.
    _با حاجي حرف مي زنم.مي دونم تاثيري نداره اما لااقل اينجوري پيشتون شرمنده نمي مونم.من وهمسرم هميشه در مورد اين موضوع ترديد داشتيم وحالا با حرفايي که گلاره خانوم زد مطمئنم که عماد در حقش بدي کرده.اميدوارم خدا از سر تقصيراتش بگذره.
    صداي گريه ي سميراخانوم بلند شد وآقا مرتضي رو به سمتش کشوند.فرصت نبود براي همدردي با اون زن زجر کشيده بمونم تاچيزي بگم.به جاش قدم هاي بلندي به سمت در خروجي برداشتم که هرچه زودتر خودمو به گلاره برسونم.
    *************************
    بعد اونروز ارتباطمو با مرتضي قطع نکردم.واز طريق تماس هاي تلفني پيگير وضعيت علي بودم.اونم همه جوره دنبال گرفتن رضايت از حاجي بود.هرچند اين روزا حاجي با اونم سرسنگين برخورد مي کرد.
    بلاخره دادگاه تجديد نظر تو مرکز استان وشهر اصفهان تشکيل شد واونجوري که احسان ميگفت جاي اميدواري وجود داشت.با اينکه تو اين مدت هر اقدام مثبتي که اون انجام مي داد مي تونست منو يه قدم از گلاره دور کنه باز براش آرزوي موفقيت داشتم.نمي خواستم سرنوشت امير تحت شعاع برخورد ها وتنش هاي احساسي بين من واحسان قرار بگيره.
    اوايل هفته يه تعطيلي سه روزه بين کارم پيش اومد که منو به تهران کشوند.کوروش هم چون مي خواست واسه آزمون دکترا ثبت نام کنه باهام برگشت.
    کلي کار ناتموم تو تهران داشتم و نمي دونستم واقعا مي شه سه روزه به همه شون برسم يا نه.اما چيزي که تواولويت،برام قرار داشت.ديدن بابا بود.بايد باهاش حرف مي زدم.
    رفتن به بهشت زهرا وخوندن فاتحه براي بابا ودرد ودل باهاش خيلي توروحيه م تاثير گذار بود وآرومم کرد.
    از اونجا يکراست به خونه ي پدري رفتم.دلم يه جورايي واسه مامان تنگ شده بود.وقتي درو به روم باز کرد،ناخواسته چشماش پر اشک شد.مي تونستم خيلي راحت دلتنگي رو از نگاهش بخونم.فکر ميکنم بعد از جدا شدن از آيسان بيشتر از يه ماه مي شد که نديده بودمش.
    دستاي لرزونشو به طرفم دراز کرد وبا ناباوري زمزمه کرد.
    _بهراد تويي؟!!
    انگار نمي تونست قبول کنه اين کسي که جلوش وايساده پسرشه.خب نمي تونم بگم شرمنده،اما واقعا از اينکه اينهمه مدت به سراغش نيومدم ناراحت بودم.
    _سلام مامان خوبي؟
    جوابي نداد وبه جاش خودشو تو آغوشم انداخت وگذاشت تو عطر آشناي تنش نفس بکشم.پير وشکسته شده بود.اينو خيلي راحت مي شد از شونه هاي خميده وچين وچروک گوشه ي لب هاش که حالا خيلي عميق تر و پر رنگ تر شده بودن تشخيص داد.
    يه لحظه از خودم بدم اومد.من به بابا قول داده بودم مواظب مامان وبهناز باشم.اما اونقدر تومشکلات زندگيم غرق شدم که فرصتي واسه پايبند بودن به اون قول نموند.
    نمي خواست ازم جداشه.مي ترسيد از اينکه بخوام بازم به خاطر آيسان و خونواده ش شماتتش کنم يا بذارم وبرم.از وقتي بابا فوت کرده بود يه جورايي دل نازک وزود رنج شده بود.
    بهم تعارف کرد بشينم وخودشم کنارم نشست.
    _از کاشان چه خبر؟
    تونگاه کنجکاو وپرسشگرش دنبال دليل اين سوال مي گشتم.برام جالب بود که مامان اينهمه مشتاق دونستن از وضعيت خونواده ي رحيميه.
    _تونستي واسه اون پسربچه کاري کني؟
    هنوز سوال اول رو جواب نداده،سوال دوم رو پرسيده بود.يه لبخند محو رو لبم نشست.
    _با پدر اون پسره که به قتل رسيده صحبت کردم.اما رضايت نمي ده.منتظر راي دادگاه تجديد نظريم.
    نگاهم به موهاي سفيد ونامرتبش خيره موند.مدتها بود که به خودش نمي رسيد.حتي ديگه سراغ اون لباس هاي فخرفروشانه که من اسمشونو چلچراغ گذاشته بودم نمي رفت.بهناز مي گفت دور دوستاشم انگاري خط کشيده وداره با خاطراتش زندگي ميکنه.
    نمي تونم بگم از اين کارهاش ناراضي بودم اما فکر ميکنم خيلي بهتر بود اگه تنهاييشو بعد مرگ بابا،باز با همون دوستاش پر مي کرد.اينجوري بيشتر به نظر مي رسيد حالش خوبه ونياز به کمک نداره.
    _اميدي به اين دادگاه هست؟
    سوالش چرت فکريمو پاره کرد.با نااميدي سرتکان دادم.
    _فکر نمي کنم.
    دستموگرفت وبا نگراني تو چشمام زل زد.
    _پس مي خواي چيکار کني؟اون دختر وخونواده ش چشم اميدشون به توئه.
    عميق نگاهش کردم.چقدر تغيير اونم فقط تو چند ماه...انگار بابا بايد مي رفت وپشتمونو خالي مي کرد تا زمين بخوريم وبه خودمون بيايم.
    _خودمم موندم.بهشون قول دادم نذارم اميرو اعدام کنن اما هر راهيو که در پيش مي گيرم به بن بست مي رسه.
    _با عمو فرهادت صحبت کردي؟اون مي تونه کمکت کنه.
    _نه به فکرم نرسيد...اما خب چطوري؟
    کلافه سرتکان داد.
    _نمي دونم.شايد تو قوه قضائيه آشنايي ،چيزي داشته باشه.به هر حال نمي شه که دست رو دست گذاشت.
    دوطرف گيجگاهمو با دستام گرفتم وفشار دادم.
    _باهاش تماس ميگيرم ببينم چي ميگه.بدفکري نيست.
    لبخند غمگيني زد وبا شرمندگي گفت:نمي دونم ازم کمکي بر مي ياد يا نه.اما خيلي دوست دارم همه چيزو يه طوري جبران کنم.احساس ميکنم اينو بهت بدهکارم.
    از اينکه خودشو مقصر مي دونست اصلا احساس خوبي نداشتم.
    -اين چه حرفيه مادر من؟کدوم بدهکاري؟
    دوباره نيش اشک تو چشماش نشست.وزيرلب گفت:قول ميدم جبران کنم.
    دستاشو تو دستام گرفتم وبا اطمينان فشردم.باور داشتم که ميتونه جبران کنه.همين که براي رسيدن به گلاره باهام همراه وهمقدم مي شد مايه ي دلگرمي بود امابايد قبلش همه چيو باهاش در ميون ميذاشتم.
    تعطيلات سه روزه م با سرزدن به موسسه وپرکردن فرم استخدام سازمان هواشناسي واقدام براي اجاره دادن خونه مجرديم تموم شد.
    راستش تو اين مدت کمي از لحاظ مالي تحت فشار قرار گرفته بودم که با اين اقدام اخير يه جورايي مشکل حل مي شد.
    برگشتنم به کاشان باکلي اتفاق عجيب وغريب همراه بود.انگاري تو اين سه روز که نبودم قرار بر اين بوده که همه چيز بهم بريزه تا من دوباره از نقطه ي صفر شروع کنم.
    تا يک هفته بعد از اين ديدار ناموفق درگير اسباب کشي به خونه ي جديدي بوديم که با تصميم من و راي موافق استاد در نهايت اجاره ش کرديم.رفتنشون از اون خونه به صلاح بود.
    جميله خانوم و کوروش مث هميشه با بزرگواري از هيچ کمکي دريغ نکردن وبا اينکه بيشتر از يه ماه بود که از اومدنشون به کاشان ميگذشت،حرف از رفتن نمي زدن.
    کلاس هاي آموزشي مون تو آران وبيدگل برگزارشده بود وچون کار آموز کمتري تو اين دوره داشتيم،کار سبک تر از هميشه به چشم مي اومد.انگار خدا اين روزا بيشتر از گذشته هوامونو داشت.
    با مامان وبهناز در مورد وضعيت خونواده ي رحيمي صحبت کرده بودم واونا هم کم وبيش در جريان وقايع بودن.حتي از علاقه ي من به گلاره خبر داشتن .مي دونستن تصميمم در مورد اون دختر تا چه حد جديه.
    به محض استقرارمون تو خونه ي جديد وقت ملاقاتي از دکتر مهرپرور گرفتم تا ضمن اينکه استاد رو معاينه ميکنه در مورد راههاي بهبود بيماريش صحبت کنيم.
    دکتر بعد معاينه وگرفتن نوار قلب از روند بهبودي استاد اظهار رضايت کرد اما هنوزم معتقد بود خطر به طور کامل رفع نشده وبايد تا جايي که ممکنه اونو از صحنه هاي تنش زا وهيجانات ناشي از نتيجه ي دادگاه دور نگه داريم.ازقضيه ي نقل مکان استاد به خونه ي جديد هم استقبال کرد و اونو يه اقدام خوب وبه موقع دونست.طوريکه گلاره به محض خروجمون از مطب به اين موضوع اعتراف کرد وعذرخواست از اينکه با لجبازي تو روند اين تغيير مکان اختلال بوجود آورده بود.
    تومسير برگشت به خونه بوديم که استاد خيلي بي مقدمه زير لب گفت:به خيال خودتون ميخواين ازم همه چيزو پنهون کنين اما نمي دونين که من همه چيزو مي فهمم حتي اگه لب از لب وا نکنين.
    گلاره با دلخوري واکنش نشون داد.
    _اين چه حرفيه بابا...اتفاق خاصي نيفتاده که بخواين نگران بشين.خيالتون راحت باشه.
    استاد يه نفس عميق از سر حسرت کشيد ونگاهشو به جلو دوخت.
    _چطور ميتونه خيالم راحت باشه.امير نزديک پنج ماهه که تو زندونه.من پير وزمينگير شدم اما خرفت نه...با اين حرفا گولم نزن.
    بايد آرومش ميکردم.فشار عصبي واسترس اصلا براش خوب نبود.
    _کسي نمي خواد گولتون بزنه استاد.واقعا هنوز هيچي معلوم نيست.ما داريم همه ي تلاشمونو مي کنيم تا اگه بشه از خونواده ي مقدم پناه رضايت بگيريم.
    با تاسف سرتکان داد.
    _محاله رضايت بدن.
    اينو من وگلاره هم مي دونستيم.اما مگه ميشد جز اين اميد ديگه اي بهش داد.حالا که قرار نبود همه ي حقيقت رو بهش بگيم لااقل با اين ادعا دروغ نمي گفتيم.
    _با پدرش حرف زدم.ازقراره معلوم کوتاه بيا نيست.اما من خوب مي دونم چطوري ميشه تحت فشار قرارش داد.بايد قبل از اون مرد، خونواده شو راضي به دادن اين رضايت کنيم.
    گلاره به سمتم برگشت وبا کنجکاوي بهم خيره شد.براي توضيح بيشتر گفتم:ميخوام امروز برم سراغ دامادش.
    _آقا مرتضي؟!
    سرتکان دادم.با ترديد پرسيد.
    _صحبت با اون فايده اي هم داره؟
    _بي تاثيرم نيست.فقط کافيه کمي ديد همسرشو نسبت به اين ماجرا تغيير بده.
    با نااميدي خودشو عقب کشيد واز شيشه به مسير عبورمون خيره شد.
    _حتي اگه تغييري هم بوجود بياره باز همسرش سميرا اونقدري نفوذ رو پدرش نداره که بتونه نظرشو تغيير بده.
    سرفه اي مصلحتي کردم تا توجهشو به خودم جلب کنم.با چشم وابرو استاد رو نشون دادم وگلاره که تازه متوجه اشتباهش شده بود سريع تغيير موضع داد.
    _خب البته الآن که فکر ميکنم مي بينم بي تاثيرم نيست.شايد بتونه کاري بکنه...نگفتين کجا ميخواين اونو ببينين.بازم تو حجره ي حاجي يا خونه شون؟
    توجه استاد به حرفامون جلب شد.برگشت ومنتظر به دهانم زل زد.
    _هيچکدوم...بيمارستان.
    گلاره به سمت جلو خيز برداشت.
    _بيمارستان؟!!
    _از حاجي شريفي شنيدم گويا اونا يه پسر بچه ي ده،يازده ساله دارن که بيماره وحدود يه هفته اي ميشه که تو بيمارستان اخوان بستريه...اينطور که ميگن حالشم وخيمه.البته دقيقا نمي دونم علت بيماريش چيه.
    گلاره با بهت زير لب زمزمه کرد.
    _علي يه بيمار دياليزيه.
    بعدش خيلي جدي تو چشمام خيره شد وبا کمي مکث گفت:بهتره تو اين وضعيت سراغشون نريم.اونا الآن از لحاظ روحي حال مساعدي ندارن.
    _ما نمي تونيم وقت رو تلف کينم.شايد حضورمون تو اون موقعيت و همدردي باهاشون نتيجه بخش باشه.به هرحال اونا تا الآن يه جورايي با وضعيت پسرشون کنار اومدن واين واقعيت رو که اوضاع تا چه حد وخيمه پذيرفتن.
    به ظاهر توضيحم گلاره واستاد رو قانع کرد اما ذره اي از نگراني واسترس خودم کم نشد.اين روزها عجيب بار مسئوليتو رو شونه هام سنگين حس مي کردم.
    ه نفس عميق کشيدم و بي اراده گفتم:آدماي زيادي تو زندگيمون وسر راهمون قرار ميگيرن.با بعضي هاشون به هردليلي فقط يکبار رو برو مي شيم.اونا کمتر تو خاطرمون ميمونن.تاثير گذاريشون تو زندگيمون تقريبا صفره...بعضيا رو تو يه دوره ي کوتاه ملاقات ميکنيم.اونا به ميزان پررنگ يا کمرنگ بودن حضورشون گاهي تا مدت ها ويا شايدم هميشه تو ذهنمون ميمونن...تعداد کمي هم از آدما هميشه در کنارمون ميمونن وما با هاشون زندگي ميکنيم.نسبت به اونا احساس تعلق خاطر،علاقه ويا حتي عشق داريم.اونا نقش هاي مهمي رو تو زندگيمون ايفا ميکنن وهرگز از خاطرمون پاک نميشن.يعني نمي تونيم به همين آسوني فراموششون کنيم.حتي اگه تو يه بازه ي زماني طولاني ازشون دور بمونيم...وقتي براي اولين بار ديدمت برام از هر آشنايي،آشناتر بودي.طرح صورتت که با چادر قاب گرفته بوديش،لبخندهات،شيطنت نگاهت،حتي اون سلام کردن بي صداتو مي شناختم.حتي ميتونستم يه جورايي حالت نگاهتو پيش بيني کنم.واين خيلي برام عجيب بود.اينهمه آشنايي از کجا مي تونست وجود داشته باشه؟من حتي به خاطر نداشتم يه بارم ديده باشمت.پس چطور مي تونستم اينهمه بهت احساس نزديکي کنم؟همه ي اينا شده بود يه علامت سوال بزرگ وذهنمو درگير خودش کرده بود.باهات که بيشتر آشنا شدم نه تنها جوابي واسه اون سوال هاي قبلي پيدا نکردم که هيچ،گيج تر ودرمانده تر هم شدم.حرفات منو هميشه تشنه ي بيشتر دونستن نگه مي داشت.نرسيدن به جواب اون سوال ها وبعد روبرو شدن با نوع انديشه ونگاهت به زندگي به جاي اينکه بهم بفهمونه چه جايگاهي مي توني تو زندگيم داشته باشي.منو هر روز بيشتر از گذشته از تو دور کرد.مي خوام اعتراف کنم که در برابرت احساس حقارت مي کردم.با همه ي پيشرفت هايي که توزندگيم داشتم وخودمو يه آدم موفق مي دونستم در برابرت کم آوردم.عقب کشيدم.چيزي که تو اسمشو ترس گذاشتي واونو نقطه ي مقابل عشق من به پدرم دونستي.من اون روز ها از حقيقت مرگ بابا فرار نمي کردم.از تنهايي وغم بعد از مرگش گريزون بودم.بابا اين موضوع رو خوب مي دونست وازم ميخواست که اين تنهايي رو با عشق به کسي که از ته دلم دوستش دارم پر کنم اما...
    برگشتم وتوچشماي به اشک نشسته اش خيره شدم.جفت دستاش از شدت فشار عصبي مشت شده بود ومي لرزيد.اون داشت عذاب مي کشيد.
    نتونستم اعتراف نکنم.
    _من از روبرو شدن با اون عشق مي ترسيدم.از خواستن کسي که در برابرش احساس حقارت مي کردم.از تو...
    شونه هاش خم شد وسرشو پايين انداخت.همزمان با اين کار يه قطره اشک هم رو دستش چکيد.
    با اينکه ديدن حال منقلبش حسابي منو بهم مي ريخت اما نمي تونستم بيشتر از اين سکوت کنم.
    _آدماي زيادي تو زندگيم اومدن ورفتن.اما تو جزء هيچکدومشون نبودي.حتي جزءدسته ي سوم ... خيلي خيلي نزديک تر از اون...تو خود من بودي گلاره.اين چيزي بود که ازش ترسيدم وفاصله گرفتم.
    با وحشت بهم خيره شد. ولبش تکان خفيفي خورد.انگار که بخواد چيزي بگه اما تو گفتنش مردد باشه.نبايد فرصتو از دست مي دادم.تا اينجا رو که اومده بودم.بذار باقيشم ميگفتم وخودمو راحت مي کردم.
    _نمي خوام تورو مجبور به قبول احساسي کنم که مطمئنم با اين روحيه ي داغون حاضر به پذيرفتنش نيستي.نمي تونمم جز اعتراف به اشتباهم ونشون دادن عذاب وجدانم راه ديگه اي رو واسه جبران اتفاقات گذشته انتخاب کنم.
    با صداي گرفته وغمگيني گفت:شما مقصر نيستين.
    _هستم.حتي خيلي بيشتر از آدمايي که بهت صدمه زدن.چون من دوستت داشتم اما ازت گذشتم.
    ابروهاش تو هم گره خورد ولبش از روي دلخوري جمع شد.بازم داشت ازم فاصله مي گرفت.
    _تصورتون کاملا اشتباهه.احساسي هم که ازش دم مي زنين فقط به خاطر روحيه ي فداکار واز خود گذشته تونه.مي خواين واسه دختري که دلتون به حالش سوخته با اين حرفا يه آينده ي قشنگ بسازين.
    بي اختيار پوزخند زدم.
    -فداکار واز خودگذشته؟...خنده داره.يعني با اونهمه ادعات تو شناختنم واقعا اين چيزارو تو من ديدي؟
    _شايد برداشتم اشتباه بوده اما ازم نخواين باور کنم دوستم دارين.چون باور اين يکي خيلي خنده دارتره.
    حسابي بهم برخورد.بي اختيار اخم کردم وبا تندي گفتم:بهت اجازه نمي دم احساسمو زير سوال ببري.
    **************************
    _کدوم احساس؟چيزي که شما ازش حرف مي زني واسه مني که همه ي زندگيمو باختم بي معنيه.
    دستامو به حالت تسليم بالا بردم.
    _باشه انکارش کن.اما نمي توني ازم بخواي مثل تو ناديده ش بگيرم.هنوزم ميگم اين احساس آشنايي بي دليل نيست.
    از جاش بلند شد.مي خواست يه جورايي خودشو توجيه کنه.
    _من از حرفاتون سر در نمي يارم.بهتره ديگه تمومش کنين.نمي خوام تصور ديگه اي از شما داشته باشم.اينجوري معذب مي شم.دلم مي خواد هميشه شمارو به چشم يه دوست ببينم.
    تو صداش يه بغض مهارنشدني بود که اذيتم مي کرد.
    _ ديگه نمي شه چيزيو تغيير داد گلاره.اين داستان از قبل نوشته شده بود.ما فقط درست نخونديمش.همين.
    نتونست اشکاشو پس بزنه.به آهستگي زمزمه کرد.
    _ديگه واسه گفتن اين حرفا خيلي ديره.همه چي بين ما تموم شده.
    خواست از در بره بيرون.اما من جلوش وايسادم ومانعش شدم.
    _صبر کن.توحق نداري اينجوري بري...حق نداري علاقه تو ازم پنهون کني.من مطمئنم هنوزم دوستم داري.چون خيلي زودتر از من به اين حس رسيده بودي.از همون اولم که ديدي،شناختي منو.مگه نه؟
    شونه هاش شروع به لرزيدن کرد.دستشو گذاشت رو دهانش وهق هق گريه رو تو گلوش خفه کرد.با التماس بهم زل زده بود وازم با زبون بي زبوني مي خواست که ادامه ندم.
    به سختي گفتم:ذهنم تورو نمي شناخت.قلبم که مي شناخت...چرا گذاشتي تو اين بي خبري بمونم؟
    با بغض ناليد.
    _تمومش کن،خواهش ميکنم.من ديگه طاقت شنيدنشو ندارم.
    نمي تونستم کوتاه بيام.آب که از سرم گذشته بود ديگه چه فرقي مي کرد اگه باقي حرفامو نمي زدم.
    _تو خوب مي دونستي که هرکسي نمي تونه فوري اينو درک کنه.هر کاري زماني داره.اوني که زودتر مي بينه ودرک ميکنه بايد صبورتر باشه...واسه همين سکوت کردي وچيزي نگفتي نه؟
    قطرات درشت اشک تموم صورت ظريف ودوست داشتنيشو خيس کرد.نبايد ميذاشتم گريه کنه.اونم به خاطر من.
    دستمو به طرفش دراز کردم.
    _منو ببخش گلاره.فرصت بده جبران کنم...ديگه نميذارم کسي بهت صدمه بزنه.
    يه قدم عقب رفت وبه آهستگي نجوا کرد.
    _چيزي واسه جبران نمونده.اين داستان از همون اولشم نا نوشته بود.گلاره بايد مي شکست،که شکست.
    _تو داري اشتباه مي کني.
    سرشو بلند کرد ودستشو رو گلوش گذاشت.به نظرم اومد دچار تنگي نفس شده.قفسه ي سينه ش تند وپرشتاب بالا وپايين مي رفت.سرتکان داد وپلک هاي سرخ ومتورمشو باز وبسته کرد.
    _ديگه ادامه نده...من تحمل شنيدنشو ندارم.
    بي اراده اسمشو زير لب زمزمه کردم.
    _گلاره.
    با التماس گفت:عذابم نده...باشه؟
    سرمو پايين انداختم ونا اميد وخسته به سمت در رفتم.تو آخرين لحظه به طرفش چرخيدم وبا شرمندگي گفتم:معذرت مي خوام.من حق نداشتم اذيتت کنم.حالتو خوب درک ميکنم. زدن اين حرفا تو اين موقعيت احمقانه ست.شايد يه وقت ديگه...
    ديگه بيشتر از اين تاب نياورد وبي حال رو تخت نشست.
    _هيچ وقت مي فهمي؟هيچ وقت...من ديگه مثل يه آدم عادي نمي تونم زندگي کنم...نمي تونم عاشق بشم.ازدواج کنم يا حتي...
    يه قطره اشک از گوشه ي داخلي چشمش چکيد ومسير گونه ولبشو به تندي طي کرد.نتونست حرفشو کامل کنه.
    چيزي ته دلم فرو ريخت.اون آخرين بهانه ها رو هم با اين اعترافش ازم گرفته بود.ديگه نمي تونستم به داشتنش دل ببندم.
    گلاره مي خواست که اين قصه ناتموم بمونه.
    *************************
    قبول اين وضعيت خيلي سخت بود. اما ديگه به اين بدبياري ها عادت کرده بودم.پيش خودم ميگفتم بذار خيال کنه چيزي بينمون نيست.بذار فکر کنه ازش نااميد شدم...واسه من که چيزي تغيير نمي کرد.هنوزم دوستش داشتم وبا همه ي وجود مي خواستمش.
    کلاس هاي آموزشي مون که تموم شد،همراه کوروش راهي تهران شديم.بايد اقدامات اوليه رو براي عمل علي انجام مي داديم.
    به کمک دکتر شهشهاني با مسئولين بيمارستان وتيم پيوند صحبت کرديم وهماهنگي هاي لازم انجام شد.
    قرار بود ده روز بعد،همزمان با بستري شدن علي،امير هم به زندان قزل حصار کرج منتقل بشه.قاضي طباطبايي شخصا پيگير شده واحسان هم کارهاي قانونيش رو تمام وکمال انجام داده بود.
    خوشبختانه تا دوهفته ي آينده ماموريت تازه اي نداشتيم.وچون تو هيچ تيم تحقيقاتي اي هم نبوديم مي تونستيم به موسسه مراجعه نکنيم.اينم شد يه بهونه ي اساسي واسه برگشتنمون به کاشان.
    حوالي عصر بود که رسيديم و يکراست به آپارتمان استاد رفتيم.جميله خانوم درو به رومون باز کرد.استقبال چندان جالبي نبود.استاد طبق معمول تو اتاقش مشغول استراحت بود.گلاره حضور نداشت ومادر وجميله خانوم هم تو خودشون بودن.
    من وکوروش نگاه نامفهومي به هم انداختيم وبا تعارفشون نشستيم.مادر واسه آوردن چايي به آشپزخونه رفت وجميله خانوم با ناراحتي کنارمون نشست وخيلي بي مقدمه گفت:اوضاع اينجا اصلا روبراه نيست.
    کوروش کلافه پرسيد.
    _باز چي شده؟
    نگاه جميله خانوم ازم گريزون بود.مي دونستم هرچي هست به من مربوط مي شه.
    _اونروز که رفتين حاجي شريفي عصري يه سر بهمون زد.خيلي ناراحت بود.مي گفت اون مردک واسه ش تو بازار آبرو نذاشته.هرجا نشسته گفته آقا احسان وعروسش با هم سر وسري داشتن که عماد رو آتيشي کرده وبه جونشون انداخته.مي گفت حاج خانوم خيلي بابت شنيدن اين موضوع ناراحته.وديگه صلاح نيست ازدواجي اين وسط صورت بگيره.ببينم شما که قضيه ي خواستگاري اونو مي دونستين مگه نه؟
    من سرتکان دادم اما کوروش با بهت گفت:نه بابا!!...اين يارو از سنش خجالت نکشيده همچين پيشنهادي به دختر مردم داده؟
    مادر با سيني چاي وارد شد و چون اين قسمت از حرفاي کوروش رو شنيده بود با دلخوري زمزمه کرد.
    _چرا بايد خجالت بکشه.سنگ مفت وگنجشک مفت...به خيال خودش ومادرش دست رو هر دختري بذاره نه نمي گيره.اين گلاره ي مادر مرده که تکليفش معلومه.
    جميله خانوم مداخله کرد.
    _زبونتو گاز بگير صفورا جون.خدا نکنه.اين حرفا چيه؟...خودتم که ديدي وشنيدي مادرش چندان به اين قضيه رضايت نداشت.البته خيلي هم دلش بخواد.اما اگه مي بيني ديروز تو جلسه ي خواستگاري اونهمه اصرار والتماس مي کرد واسه خاطر پسرش بود.اين آقا احسانه که پاشو کرده تو يه کفش وميگه فقط گلاره.
    با ناباوري خودمو جلو کشيدم.
    -اونا ديروز واسه خواستگاري اينجا بودن؟!
    جميله خانوم که از احساسم خبر داشت حرفي نزد.اما مادر که مدتها مي شد منو جزئي از خونواده شون مي دونست با شرمندگي گفت:روم سياه بهراد جان...خواستيم بهت خبر بديم،گلاره نذاشت.اونام اينقدر اصرار به اين خواستگاري رسمي داشتن که نتونستيم بعد اينهمه محبت زير بار خواسته شون نريم.حاجي خودش ناراضيه.ميگه اين کار مون ميشه سند حرفاي نامربوط پدر عماد.اما آقا احسان کوتاه بيا نيست.
    دستام از شدت خشم مشت شد.
    -گلاره چي؟...اونم راضيه؟
    شونه بالا انداخت وفنجوني چاي جلوم گذاشت.
    _نمي دونم والله...خودش که چيزي نمي گه.
    کوروش يه نگاه نامطمئن به من انداخت وگفت:بهشون جواب مثبت دادين؟
    سوالي بود که من جرات نکردم بپرسم.جميله خانوم سريع واکنش نشون داد.
    _نه بابا چه خبره مگه؟گلاره فرصت خواسته فکر کنه.
    صدام از شدت خشم وعصبانيت دوررگه شده بود.
    _حالا کجاست؟
    مادر جواب داد.
    _رفته ملاقات امير...با آقا احسان.
    تکه ي آخر حرفشو با ترديد گفت.ديگه نتونستم بيشتر از اين خوددار باشم.دستم بي اختيار به سمت گوشيم رفت وشماره شو گرفت...خاموش بود.احتمالا هنوز از محوطه ي زندان خارج نشده بودن.
    يک ساعت تمام مثل ببر زخمي به خودم پيچيدم.وقتي دوباره باهاش تماس گرفتم گفت تا چند دقيقه ي ديگه مي رسه.
    رفتم کنار پنجره وبه کوچه خيره شدم.خيلي زود سر وکله ي ماشين احسان پيدا شد وجلو خونه نگهداشت.
    گلاره با لبخند از ماشين پياده شد وهمزمان احسان وپسرشم که تو اون لحظه اسمش به ذهنم نمي رسيد پياده شدن. يه دو قدمي به سمتشون رفت وپسر بچه رو با عشق تو بغلش گرفت.يه چيزي مثل خار تو ني ني چشام وگلوم نشست.اون حق نداشت با من همچين معامله اي بکنه.
    ****************************
    از در خونه زدم بيرون وتو راه پله منتظر اومدنش شدم.فقط خدا ميدونست که اون لحظه چقدراز دستش عصباني بودم.حرفاش تو ذهنم مدام تکرار ميشد وهربار بيشتر عصبيم مي کرد.
    (...من ديگه مثل يه آدم عادي نمي تونم زندگي کنم...نمي تونم عاشق بشم،ازدواج کنم يا حتي...)
    صداي باز شدن در اصلي نگاهمو به اون سمت کشوند.کليدشو از توقفل بيرون کشيد وبا لب خندون وارد شد.
    _سلام.
    يه لحظه دو دل شدم با چه لحني باهاش صحبت کنم.صميمي يا محترمانه.اما وقتي ياد اون لبخند قشنگ که تحويل احسان داد وبعد پسرشو تو بغلش گرفت،افتادم پاک همه چيزو از ياد بردم.
    _خوش گذشت؟
    سوالم رنگ وبوي طعنه داشت.اما اون به خودش نگرفت.درو بست وچادرشو از سرش برداشت.
    _رفته بودم اميرو ببينم.
    _با احسان شريفي وپسرش؟چه ملاقات خونوادگي دلنشيني.
    جاخورد.با کمي مکث نگاهشو ازم گرفت وبه سمت پله ها اومد.طبقه ي اول يه چهار،پنج پله با در اصلي فاصله داشت.
    _کيان مي خواست منو ببينه...لج کرده بود وآقا احسان مجبور شد اونو با خودش بياره.
    تازه يادم اومد.آره اسمش کيان بود.هيچ فکر نمي کردم يه روز اون وپدرشو به چشم رقيب ببينم.
    _پس جمعتون جمع بوده.خونواده ي آرماني وکامل آقاي شريفي.
    دوپله فاصله ي بينمون رو طي کرد وجلوم وايستاد.
    _متوجه منظورتون نمي شم...ميشه واضح تر صحبت کنين؟
    خيلي جدي بهم خيره شد ومنتظر موند.هرکاري کردم نشد اون نيشخند رو لبمو جمع وجور کنم.
    _از اين واضح تر خانوم شريفي؟ديروز عصر خواستگاري...امروز عصر قرار عاشقانه.منتها نمي تونم اينودرک کنم که چرا بايدفقط خواسته ي من ناديده گرفته شه...وقتي احسان شريفي داشت بهت پيشنهاد ازدواج مي داد تحمل شنيدن حرفاشو داشتي؟ازش نخواستي تمومش کنه؟
    با تاسف شر تکان داد.
    -من مجبور نيستم به شما توضيح بدم.
    از پله ها بالا رفت.عصباني بودم اما بايد مي فهميدم قضيه از چه قراره.
    _بهش جواب مثبت دادي؟
    سرشو پايين انداخت وحرفي نزد.
    با دلخوري گفت:چقدر زود نظرت عوض شد.
    برگشت وبا غصه نگام کرد.
    _براي من وشما هرگز مايي وجود نداشته.بهتره همه چيزو فراموش کنين ودر عوض واسه م يه دوست خوب بمونين...باشه؟
    نمي تونستمهمچين چيزي رو قبول کنم.
    _بهش درمورد عماد واتفاقي که براتون افتاده گفتين؟
    سوالم بي مقدمه بود وبوضوح ديدم که جا خورد.اما خودشو نباخت.
    _هنوز نه.
    _اون مي تونه با اين موضوع کنار بياد؟
    لعنت به من که حتي تو اون لحظه هم نگران برخورد احسان با حقيقت زندگي گلاره بودم.نمي خواستم واکنش تندي ازش ببينم.يعني اگه مي ديدم،به خدا قسم که گردنشو مي شکستم.اون حق نداشت بابت اين موضوع به گلاره توهين کنه يا شخصيتشو زير سوال ببره.
    نگاه مهربون وصبورشو ازم گرفت وبه طرف در رفت.
    _نگران نباشين.اتفاق خاصي نمي افته.
    درو باز کرد.
    _نمي ياين تو؟
    سوئيچ وگوشيم تو جيبم بود.از پله ها پايين رفتم.
    _نه مي خوام برم جايي کار دارم.شبم مي رم هتل.به کورش اطلاع بدين.
    _باشه...فقط فردا همه مون مي خوايم تو خونه قديمي اي که شما اجاره کرده بودين جمع شيم.ناهارو اونجاييم.بابا دلش واسه باغچه وشمعدوني هاي هفت رنگ دور حوض تنگ شده.گفتم بگم که يادتون نره حتما بياين.
    فقط سرتکان دادم وبي خداحافظي از خونه بيرون زدم.تصور اينکه فردا بخوام با چهره ي پيروز احسان شريفي روبرو شم،به اندازه ي کافي اعصابمو بهم مي ريخت.
    *******************************
    فرداي اونروز هرچي کوروش اصرار کرد باهاش برم،قبول نکردم.سوييچ ماشينو بهش دادم و ازش خواستم يه چند ساعتي تنهام بذاره.تا يازده صبح تو هتل بودم.اما گوشيم خاموش بود.دلم نمي خواست اصرار استاد يا مادر وادارم کنه پا تو جمعي بذارم که احسان شريفي به عنوان عضو جديدش حضور داشته باشه.
    واسه گذروندن وقت يه آژانس گرفتم وراهي روستاي ابيانه شدم.دلم ميخواست يه چند ساعتي فارغ از مشغوليات ذهنيم از ديدن معماري تاريخي وبي نظير روستا لذت ببرم.
    حوالي ساعت سه ونيم بود که جلوي خونه قديمي از ماشين پياده شدم.با اينکه کليد داشتم اما بازم در زدم.
    سر وصداشون از تو حياط مي اومد.کوروش بود که درو باز کرد.
    _کجايي تو نارفيق؟از صبح تا حالا هزار بار باهات تماس گرفتم.
    بي حال جوابي دادم.
    _خاموش بود.
    کشيد کنار تا بيام تو.نگام به استاد افتاد که با يه لبخند پدرانه وتوبيخ گر بهم خيره بود.سرمو پايين انداختم.
    _سلام.
    _سلام پسرم.چرا اينقدر دير کردي؟
    تعارف کرد بشينم.کنارش نشستم وپتويي رو که رو پاهاش افتاده بود تا سرشونه ش بالا کشيدم.سوز سرماي آذر ماه به حدي بود که تو مغز استخون نفوذ ميکرد.
    _شرمنده.يکم سرم درد مي کرد.نشد که بيام.
    نگاه دزدانه اي به خونه انداختم.در هال باز بود.جميله خانوم با يه سيني چايي داغ پايين اومد وبعد سلام واحوالپرسي گفت:ناهار خوردي؟
    نخورده بودم.اما اشتها هم نداشتم.
    _قبل ظهر يه چيزايي خوردم.
    مادر از پله ها پايين اومد.
    _خيلي منتظرت شديم.
    با شرمندگي سرمو پايين انداختم.استاد دستشو رو شونه م گذاشت.
    _بخور تا سرد نشده.
    اشاره ش به چايي بود.
    _باشه مي خورم.
    نگاهمو به بخاري که از رو فنجون بلند مي شد دوختم.پس چرا گلاره پايين نمي اومد؟سرمو بلند کردم وبا چشم وابرو سراغشو از کوروش گرفتم.واسه م قيافه گرفت وجوابي نداد.
    بي خيالش شدم وبا استاد صحبت کردم.خستگي مسافرت ديروز وگردش صبح هنوز تو تنم مونده بود.احتياج به يه خواب چند ساعته داشتم.با عذرخواهي از جام بلند شدم وبه سمت پله ها رفتم.مي خواستم کمي تو اتاقم بخوابم.
    بهونه م که قابل قبول وعادي بود.اما خودمو نمي تونستم باهاش گول بزنم.حواسم پرت گلاره بود.چرا نخواست بياد پايين؟بايد از اين موضوع سردر مي آوردم.
    کوروش خودشو بهم رسوند واز پله ها بالا اومد.
    _خيلي بي وجداني بهراد...اون دختر بيچاره امروز کلي منتظر اومدنت شد.از صبح که اومديم اول اتاقتو تميز کرد وبعد ازم پرسيد غذا چي دوست داري تا واسه ت درست کنه...نمي دوني با چه ذوق وشوقي تدارک ناهارو ديد.وقتيم که همه مشغول خوردن شديم اون طفلي به خاطر تو لب به غذا نزد.همش مي گفت الآنه که بياد.
    يه پوزخند عصبي رو لبم نشست.خب شنيدن اين چيزا بيشتر از اينکه باعث خوشحاليم بشه،عذابم مي داد.گلاره نبايد به خاطر من اين کارهارو مي کرد.اونم وقتي که...
    _ببينم مگه نامزدش نيومده بود؟
    ابروهاش تو هم گره خورد.
    _نامزدش ديگه کدوم خريه؟
    انگشت تهديدمو به طرفش گرفتم.
    _هوي مواظب حرف زدنت باش.
    _تو هم مث آدم حرف بزن ببينم چي ميگي.
    _منظور احسان شريفي بود.
    در هال رو باز کردم وهر دو همزمان وارد شديم.
    _مگه اون نامزدشه؟
    حسابي رفته بود تو فکر.از سر ندونستن شونه بالا انداختم وسر تکان دادم.
    _دقيق نمي دونم.اما فکر کنم خودش بهش جواب مثبت داده باشه.
    _چي بگم...امروز که نيومده بود.
    بي اختيار يه لبخند محو رو لبم نشست.پس دعوتش نکرده بودن...اما خوشحاليم گذرا بود.با ياد آوري اينکه به زودي گلاره همسر اون ومادر خونده ي پسرش ميشه.خونم به جوش اومد.وناخواسته اخم کردم.
    _من مي رم بخوابم.خودت استاد وخونواده شو برگردون.اگه حال داشتي بيا دنبالم.اگه نه که خودم شب ميام هتل.
    _نمي خواي ازش عذرخواهي کني؟
    يه نگاه گذرا به آشپزخونه انداختم.به نظرم رسيد پشت ميز نشسته وسرشو رو دستاش گذاشته.
    _فعلا فقط مي خوام بخوابم.خيلي خسته م.شايد بعداًباهاش حرف زدم.
    مشتي به بازوم کوبيد وبا دلخوري گفت:هنوزم خودخواهي.
    با بي تفاوتي سرتکان دادم.
    -بي خيال رفيق.
    در اتاقو پشت سرم بستم وبي هوا خودمو رو تختم پرت کردم.
    چشمام داشت مي اومد رو هم.حسابي خسته بودم.اگه حرفاي کوروش يه لحظه ذهنمو آروم ميذاشتن شايد مي تونستم به اندازه يکي،دوساعتي بخوابم.من به اين خواب نياز داشتم.
    ***************************
    نفهميدم کي خوابم برد.چشمامو که باز کردم هوا کاملا تاريک شده بود وچراغا همه خاموش بودن.از سکوت خونه مي شد حدس زد که رفته باشن.
    چون به پهلو دراز کشيده بودم دست چپم خواب رفته بود.از جام بلند شدم.ته دلم ضعف رفت.حسابي گرسنه م بود. بعد اون صبحونه ي مختصر وکم حجم ديگه چيزي نخورده بودم.
    درو که باز کردم،متوجه چراغ روشن آشپزخونه شدم.خدارو شکر لااقل يکي از چراغ هارو روشن گذاشته بودن.نگام به فرش ابريشم روي دار افتاد.هنوزم همونجا پهن بود.از کنارش گذشتم وبه عادت هميشه دستي رو پرزهاش کشيدم.لمسش حس خوبي بهم داد.
    تو چارچوب در آشپزخونه از ديدن گلاره که هنوزم پشت ميز نشسته بود ماتم برد.
    منوکه ديد،هول ودستپاچه از جاش بلند شد وپايه ي صندليش با يه صداي ناهنجار رو زمين کشيده شد.
    _معذرت مي خوام...تازه بيدار شدين؟
    با صدايي آهسته وخوابزده پرسيدم.
    -هنوز نرفتين؟
    _آقا کوروش يه نيم ساعتي ميشه بابا اينا رو برده.
    حنجره مو صاف کردم وپرسيدم.
    _شما چرا نرفتي؟
    سرشو پايين انداخت.
    _دلم نيومد همينجوري بذارمتون وبرم.گفتم مي مونم شما که بيدار شدين وغذاتونو خوردين با هم بر مي گرديم.
    هرکاري کردم نشد اون لبخند تابلو رو از رو لبم جمع کنم.اون به خاطر من مونده بود.
    _غذاتونو گرم کنم؟
    سوالش باعث شد به خودم بيام.موندنش چه فايده اي داشت وقتي قرار بود تا چند وقت ديگه با احسان شريفي ازدواج کنه.
    اخم کردم وسريع جلوش موضع گرفتم.
    _گرسنه م نيست.
    مظلومانه پرسيد.
    _اما شما که چيزي نخوردين.
    -گفتم که ميل ندارم.
    _واسه تون خورشت کرفس درست کردم.آقا کوروش ميگفت دوست دارين.
    اين خورشتي بود که خود کوروشم دوست داشت.نامرد به نفع خودش پيشنهاد غذا داده بود.
    فقط نگاش کردم.با دلخوري گفت:فکر کردم شايد گرسنه باشين....آخه منم هنوز چيزي نخوردم.
    لحن صادقانه ش وادارم کرد اعتراف کنم چندان هم بي ميل نيستم.به ساعت مچيم نگاهي انداختم.هفت عصر بود.
    _واسه ناهار که ديره.اما بدم نمي ياد يه شام خوشمزه مهمون دستپختت باشم.
    لبخند محوي زد وبا ذوق يک دور،دور خودش چرخيد.بازم هول ودستپاچه بود.درست نبود بهش بخندم.اما واقعا ديدن اين هيجان غير عادي تو وجود گلاره اي که هميشه صبور وبه خود مطمئن بود،خنده دار به نظر مي رسيد.
    از آشپزخونه بيرون اومدم تا راحت باشه.هواي خونه سرد بود.بايد بخاري تو هال رو روشن مي کردم.اونقدري مشغولش شدم که نفهميدم کي نيم ساعت گذشت وگلاره صدام زد تا شام بخوريم.
    نگاه گذرايي به ميز پر از مخلفات انداختم وبا راحتي خيال نشستم.اي کاش اين شام دونفره مال زماني بود که مدتها از زندگي مشترکمون مي گذشت ومن بعد از گذروندن يه روز تقريبا سخت کاري تو ايستگاه هواشناسيم راهي خونه مي شدم وگلاره با خوش رويي به استقبالم مي اومد.برام از يه روز پرمشغله حرف مي زد وبا ذوق وشوق خبر مي داد که واسه شام خورشت کرفس درست کرده.اونوقت من با علاقه بغلش مي کردم و رو موهاي پيچ وتاب دار وبلندش بوسه مي زدم.
    ازاين فکر يه لبخند گذرا رو لبم نشست.حالا از کجا حدس زده بودم موهاش پيچ وتاب داره؟
    گلاره با احتياط دستي به روسريش کشيد وبهت زده پرسيد.
    _چيزي شده؟!
    يه تکان کوچيک خوردم واز فکر بيرون اومدم.
    _نه چطور مگه؟
    با ترديد جواب داد.
    _آخه يه جوري بهم زل زده بودين که انگار عيب وايرادي تو صورتمه.
    کمي خورشت رو برنجم ريختم ومشغول شدم.
    _داشتم فکر مي کردم.
    با احتياط پرسيد.
    _به چي؟!
    دستپختش عالي بود.نمي تونستم منکرش شم.
    _خوشمزه ست.
    لبخند زد وبا دلگرمي گفت:نوش جونتون...نمي خواين جوابمو بدين؟
    تو نگاهش دقيق شدم.
    _داشتم فکر ميکردم چرا بايد اينقدر بهم توجه نشون بدي...اونم بعد از اينکه تصميمتو گرفتي وميخواي با احسان شريفي ازدواج کني.
    با دلخوري زمزمه کرد.
    _چون واسه م مهم هستين.
    با تمسخر پرسيدم.
    _اينو آقا احسان هم مي دونه؟...نگفتي اگه خدايي نکرده خبر به گوشش برسه شايد زيادي خوشحال نشه.
    _اون حساسيت به خرج نمي ده.مي دونم که درکم ميکنه.
    چيزي که گفت حسابي حالمو گرفت.ناخودآگاه قاشقو تو دستم فشردم وبه غذاي نيمه خورده م زل زدم.به همين آسوني اشتهام کور شده بود.
    ***********************8
    اونقدر عصباني بودم که حتي لبخند شيطنت آميز رولبشو ناديده گرفتم واز جام بلند شدم.بهش فرصت واکنش ندادم.کلافه دستي به موهام کشيدم واز آشپزخونه بيرون اومدم.يه نگاه سردر گم به دور تادور خونه انداختم و چون اون لحظه واقعا به هواي تازه واسه نفس کشيدن احتياج داشتم،رفتم تو حياط ورو پله ها نشستم.
    هوا فوق العاده سرد بود و هواشناسي کاشان واسه چند روز آينده يخبندان و احتمال بارش برف رو پيش بيني کرده بود.نگاهي به آسمون ابري انداختم واحتمال دادم بارش حتي از امشب شروع بشه.
    صداي قدم هايي که بهم نزديک مي شد نويد اومدن گلاره رو مي داد.هنوزم از حضورش به هيجان مي اومدم واين اصلا خوب نبود...يعني مي تونستم يه روزي فراموشش کنم؟
    نفسمو با حرص فوت کردم وبه بخاري که از دهانم خارج شد زل زدم.پالتومو رو شونه هام انداخت.يادم رفته بود اونو موقع بيرون اومدن از خونه تنم کنم.
    _هوا خيلي سرده...چرا اينجا نشستين؟
    رفتارم مثل پسر بچه ها بود اما چون نمي خواستم اون لحظه به همين آسوني کوتاه بيام،جوابي ندادم.
    کنارم نشست وبه لايه ي نازک يخ ،رو آب حوض خيره شد.
    _فکر نمي کردم اينقدر زود ازم دلگير شين.
    چشمامو کف دستام پنهون کردم.
    _باور کن ديگه خسته شدم.کم آوردم.
    سرشو پايين انداخت و هيچي نگفت.
    _دليل اين فاصله گرفتن ها وبرخورد هاي غير منطقي چيه؟از من رفتار بدي سر زده که همچين برخوردي حقم باشه؟
    به نشانه ي نفي سرتکان داد وبازم سکوت کرد.
    _تو دختر آروم ومنطقي اي بودي.روي تو هميشه حساب ديگه اي وا مي کردم اما حالا...نمي توني حس کني تحمل اين رفتار ها چقدر برام عذاب آوره...مي دونم دست خودت نيست اما واسه م سخته با اين فاصله گرفتن هات کنار بيام.وقتي ازت دورم يه جور عذاب ميکشم.وقتيم که پيشتم...انگار نديدنت يه غمه ديدنت هزار غم.غم ديدن وديده نشدن.
    به نيم رخ گرفته وناراحتش خيره شدم.
    _من دلواپس همين ديده نشدن هام گلاره.
    سرشو بلند کرد وتو چشمام زل زد.
    _به خدا دست خودم نيست.وقتي به اين فکر مي کنم که ديگه نمي تونم مثل يه آدم زندگي کنم ،اون غم تو نگاه شما هم ميشه بغض رو گلوي من.راه نفس کشيدنمو مي بنده ومي خواد خفه م کنه.
    با نوک انگشت قطره ي اشک گوشه ي چشمشو پاک کرد.
    _مگه من از زندگي چي ميخواستم،جز يه نفس کشيدن بدون زجر،يه لبخند بي منت با کلي آرزو که حتي توقع برآورده شدن يکيشونم نداشتم.واسه م تحصيلات عاليه حسرت نبود.پول وخونه ي بزرگ و وضع مادي خوب معني نداشت.همه ي دنياي من رو پشت بوم خونه مون وبين ياکريم هايي که مال مسجد محله مون بودن خلاصه مي شد...خب منم مثل همه ي آدما دلم مي خواست واسه يه بارم شده عشق رو تجربه کنم.دوست داشتن رو لمس کنم.اما حالا... از اين نزديکي،از روبرو شدن با عشقي که يه روزي آرزوم بوده،از شنيدن دوستت دارم مي ترسم.اگه مي بينين سرپام وتلاش ميکنم که با اطمينان قدم بردارم فقط به خاطر امير وديني هست که بهش دارم.وگرنه من از درون داغونم به خدا.
    دستشو دور زانو هاش حلقه کرد وخودشو تاب داد.زخم هاي عفوني روحش بعد هفت ماه تازه سرباز کرده بود.حالشو خيلي خوب درک مي کردم ومطمئن بودم ديگه بيشتر از اين نمي تونه به اين وضع ادامه بده.
    _ديروز به احسان شريفي جواب رد دادم.پيش خودم گفتم اگه قراره برام با کسي که دوستش دارم فردايي وجود نداشته باشه پس با اونم نبايد باشه...بهش گفتم نمي تونم با شرايط وروحياتش کنار بيام.جواب ردم هيچ ربطي به کيان نداشت اما...
    يه خنده ي کوتاه چاشني واکنش هاي عصبيش شد.
    _خيال مي کرد به خاطر اون بچه ي معصومه که جوابم منفيه.از دستم عصباني شد اما من کوتاه نيومدم.اونم چون دنبال بهونه مي گشت جوابمو به ناموفق بودن پرونده ي امير ربط داد.فکر نمي کردم تا اين حد تو نگاهش غير منطقي وبچه به نظر بيام.مونده بودم چطور راضيش کنم با اين موضوع کنار بياد ودنبال بهونه نگرده که اينبار حرف شمارو پيش کشيد و جواب ردمو بهتون ربط داد.ديگه حرفي نزدم وگذاشتم باور کنه از شما شکست خورده.اينجوري پذيرش اين موضوع واسه ش راحت تر بود.لااقل پيش خودش مي گفت از کم کسي نباخته.
    نفسمو از شدت هيجان تو سينه حبس کردم ولبخند محوي زدم.اون به احسان شريفي جواب رد داده بود.
    _پس از من مايه گذاشتي.
    ريز خنديد.اينبار خنده هاش عصبي نبود.
    _معذرت مي خوام اما واقعا مجبور شدم.
    با بي خيالي شونه بالا انداختم.
    _از نظر من مشکلي نيست.منتها بايد اين ادعا رو به آقا احسان يه جوري ثابت کني.
    نوک بينيش از شدت سرما وگريه قرمز شده وحالت بانمکي به صورت سبزه وريز نقشش داده بود.
    چشماشو باريک کرد گفت:متوجه منظورتون نشدم.شما ازم چي ميخواين؟
    با پر رويي تو چشماش زل زدم.
    _يه جواب بله ي ناقابل همين.
    خودشو عقب کشيد.
    _باز که رفتين سر خونه ي اولتون.من که گفته بودم نمي تونم ازدواج کنم.گذشته ي من آينده تونو تباه ميکنه آقا بهراد.
    نمي دونم چرا دوست داشتم باور کنم ته دلش هنوزم مي خواد عشقمون بي سرانجام نمونه وآخر اين قصه با خير وخوشي تموم شه.
    ابرويي بالا انداختم وبا شيطنت گفتم:با اين حرفا نمي توني منو مثل احسان از سرت واکني.ديگه خيلي وقته که با گذشته وآينده کاري ندارم.من از يه نفر ياد گرفتم تو امروزم زندگي کنم.
    چشماش تو تاريکي شب برق زد.هر بار که با حرفاي خودش خواسته مو توجيه مي کردم اينطوري هيجان زده مي شد.يه لبخند شيرين رو لباي خوش فرمش نشست وهوس بوسيدنش بعد از مدتها به سرم زد.اون اگه مي دونست تا چه حد حضورش روم تاثير گذاره اينقدر با دوري کردن ازمن،عذابم نمي داد.
    تو روياي رسيدن به اون خواسته ي ممنوعه بودم که صورتشو يه لحظه با تعجب عقب کشيد وبه آسمون خيره شد.
    _اونجارو ببينين.
    به سختي نگاهمو ازش گرفتم وسرمو بلند کردم.
    دونه هاي سپيد برف آروم ورقص کنان داشت از آسمون مي باريد وبهم نويد روزهاي سپيدي رو مي داد که در پيش داشتيم.
    به فاصله ي پنج روز بعد از اون شب رويايي من وگلاره پاي سفره ي عقد نشستيم.و خدا مي دونه که واسه رسيدن به اين لحظه،من چقدر تو اين پنج روز تلاش کردم تا راضيش کنم.
    همون شب به محض رسوندنش به خونه با استاد حرف زدم وهمه چيزو بهش اعتراف کردم.
    _شما بهم اعتماد کردين استاد اما قلب من خيلي قبل تر از اون به گروي خنده هاي گلاره رفته بود.ديگه کاري ازم بر نمي اومد...حالام که مي بينين اينجام، واسه خاطر همون امانتيه که پيش دخترتون مونده.
    سرمو پايين انداختم وزير لب زمزمه کردم.
    _منظورم قلبمه.
    استاد دستشو رو شونه م گذاشت وبا لبخند پدرانه اي گفت:پس جواب اعتمادمو اينجوري دادي.
    صادقانه جواب دادم.
    _دست خودم نبود باور کنين.
    _باورت دارم جوون.خيلي خيلي بيشتر از تصورت...اما اگه جواب منو مي خواي بايد بگم برام خواسته ي گلاره از همه چيز مهم تره.اون اگه راضي باشه من حرفي ندارم.فقط ازت مي خوام يه زندگي خوب براش بسازي.
    سرمو بلند کردم ومرد ومردونه تو چشماش زل زدم.
    _نمي تونم اين قول رو بدم که خوشبختش ميکنم.چون هيچ کس از فرداي خودش خبر نداره.اما قسم ميخورم که همه ي سعي وتلاشمو واسه خوشبختيش بکنم.
    استاد بغلم کرد ومن با علاقه دستاي متورم ولرزونشو تو دستام گرفتم وبوسيدم.احساس اينکه بعد از مدتها دوباره آغوش گرم ومطمئن پدرمو پيدا کرده بودم، حال خوبي بهم مي داد.
    با يه بغض مهار نشدني آهسته گفتم:ممنونم از اينکه بهم اعتماد کردي بابا.
    بوضوح احساس کردم تموم تنش از شنيدن کلمه ي بابا لرزيد.خيلي آروم کنار گوشم زمزمه کرد.
    _اين، آخرين سفارش استاد صدر بود...کشيدن طرح فرش زندگي تو وگلاره به دست اون وبافتش با رضايت من.
    سرشو بلند کرد وخيلي جدي بهم خيره شد.
    _واين رضايتو فقط با دادن يک قول مي توني ازم بگيري...اگه لبخند هاي گلاره باعث شد اينطور بهش دل ببندي بايد اين قول رو بهم بدي که دوباره اون لبخند هارو روي لبش برگردوني.با شه؟
    قبول اين قول يعني سنگين تر شدن هرچه بيشتر بار مسئوليتم. اما من گلاره رو با همه ي رنج ومرارت هايي که خواستنش به دنبال داشت،ميخواستم.
    با کمي مکث سرتکان دادم وبه اين فکر کردم که چقدر عملي شدن اين قول سخته.لبخند هايي رو که آفريدنش روي لب هاي گلاره از هميشه دشوار تر به نظر مي رسيد.ولي من اينو به خودم بدهکار بودم.
    حالا که اون با اعترافش بهم ثابت کرده بود بيشتر از هر لحظه اي نياز به تکيه گاهي داره که روي زخم هاش مرهم بذاره ولبخندهاشو بهش برگردونه،محال بود اينو ازش دريغ کنم.نياز اون بزرگترين خواسته ي قلبي من بود.پس به همين راحتي ازش نميگذشتم.
    وقتي فرداي اونروز با خودش دوباره صحبت کردم،بازم جلوم جبهه گرفت و مقاومت کرد.مي دونستم مدام دنبال بهونه مي گرده که يه جوري منصرفم کنه.اما من عزممو جزم کرده بودم تا بهش برسم.ديگه ايندفعه نميذاشتم بازتاب رفتار ها وخواسته هايي ديگرون مارو از هم جدا کنه.
    مي دونستم حرفام بيشتر از هميشه عذابش مي ده.اون بهم علاقه داشت اما به خاطر موقعيت وشرايط بد روحيش پا رو علاقه ش ميذاشت وميگفت نه.
    اونقدر اين نه رو آورد که بلاخره عصبانيم کرد.
    _لااقل يه دليل منطقي بيار تا از خيرش بگذرم.
    نگاه بلاتکليفشو بهم دوخت.
    _من موقعيتشو ندارم.
    طلبکارانه گفتم:ميشه يه تعريف درست از همين موقعيت داشته باشي؟
    _همين وضعيت نا مشخص امير...چطور مي تونم تو اين شرايط به ازدواج فکر کنم؟
    با حرص جواب دادم.
    _به نظرت اگه امير اينو بشنوه خوشحال ميشه که خواهرش به خاطر اون دست از دنيا کشيده ومي خواد تا روشن شدن وضعيتش گوشه ي اين چهار ديواري زانوي غم بغل بگيره وفراموش بشه؟
    با بغض زمزمه کرد.
    _اون به خاطر من توزندونه...نمي تونم جز نجاتش به چيز ديگه اي فکر کنم.
    _اگه من قول بدم نجاتش بدم چي؟
    با نااميدي نگاهشو ازم گرفت.
    _مي دونم که همه ي تلاشتونو ميکنين.اما اون مرد رضايت بده نيست.
    از دستش حسابي دلخور شدم.
    _پس بهم اعتماد نداري.چون اگه داشتي باورت مي شد مي تونم از اون مرد رضايت بگيرم.
    حرفي نزد ومن براي توجيه خواسته م به هر دري زدم.
    _تو با ارزش ترين داشته ي اميري.وقتي از آرزوهاش برام حرف مي زد بلا استثناء همه شون آرزوهاي تو بودن.اون مي خواست به خاطر تو بهشون برسه.اميري که خيلي قبل تر از اعترافت به دوست داشتن من،مطمئن بود که بهم علاقه مند ميشي واينو به من هشدار داده بود،اگه يه روزي بفهمه تو بي توجه به خواسته ي دلت فقط به خاطر اون جواب رد دادي مي بخشدت؟
    بازم چيزي نگفت.فقط با سردرگمي دستي به دامنش کشيد وسرشو پايين انداخت.
    _با امير حرف مي زنم گلاره.مي دونم خيلي مردتر از اين حرفاست که بگه نه.اون ازم قول گرفته بود همه جوره از تو وخونواده مون حمايت کنم.مطمئنم با شنيدن درخواستم خوشحال ترم مي شه.
    -جواب نه من فقط به خاطر امير نيست.يه چيزاي ديگه هم هست که نه تو ميتوني باهاش کنار بياي نه خود من.
    بازم دنبال بهونه بود اما اونقدر مستاصل ودرمونده به نظر مي رسيد که حتي متوجه ي لحن صميمي حرفاش نشد.
    کلافه دستي به موهام کشيدم.
    _مي شه واضح تر توضيح بدي؟
    سرشو بلند کرد وتموم جسارتشو تو نگاهش ريخت وبا کمي مکث گفت:شرايط من وبلايي که به سرم اومده...من هنوزم نمي دونم چه جوري باهاش کنار اومدي.يا اصلا مي توني کنار بياي؟...من ديگه يه دختر باکره نيستم.
    قسمت آخر حرفاشو با کلي رنگ عوض کردن،زير لب گفت.نمي دونم چرا اون لحظه ياد حرف آيسان افتادم که قسم مي خورد دختره.
    چقدر تفاوت بين اين دو اعتراف بود.اما من واسه ش همون جواب رو داشتم.
    _دختر بودن دليل پاک بودن نيست گلاره...تو پاکي.اين برام بيشتر از همه چيز تو دنيا ارزش داره...در جواب سوالتم که پرسيدي مي تونم با اين موضوع کنار بيام يا نه بايد بگم...
    يه سکوت چند ثانيه اي وخيره شدن تو چشماش وادارم کرد واسه اولين بار از ديد بهرادي به اين قضيه نگاه کنم که گلاره رو واسه يه عمر زندگي مي خواست.و اون قرار بود همسرش باشه.
    واقعا مي تونستم با اين کنار بيام که دستهاي کثيف يه نامرد رو تن عزيزترين کسم کشيده شده و واسه ارضاي غرايز حيوانيش از جسم ظريف وشکننده ي اون بهره کشي کرده؟...مي تونستم به اين فکر نکنم که اون عوضي،دنياي دخترونه ي گلاره ي منو ازش گرفته؟...مي تونستم از حق داشتن يه زندگي زناشويي سالم بگذرم؟
    _من باهاش کنار نيومدم.هرگزم نمي تونم کنار بيام.اون فقط به جسمت آسيب نرسوند،همه ي وجودتو درگير اين رابطه ي ناخواسته کرد.ازت حق زندگي کردن رو گرفت وخواسته هاي خودخواهانه شو بهت تحميل کرد.از اون گلاره ي شاد وپر انرژي گذشته يه دختر افسرده وگوشه گير ساخت وبهم برگردوند.من با اين روح وجسم مچاله شده کنار نمي يام.به داشتن گلاره ي شکست خورده راضي نميشم.اگه تصميم گرفتم زندگي مشترکمو به هر قيمتي شده باتو شروع کنم،واسه برگردوندن دوباره ي اون لبخند ها رو لباته.واسه شريک شدن تو آفرينشي هست که يه روزي بزرگتري هدف زندگيت بوده.واسه تجربه کردن عشقيه که بهاي سنگيني بابت رسيدن بهش داديم.
    ********************************
    خيلي عميق تو چشمام نگاه کرد.
    _شنيدن اين حرفاي قشنگ هيچ تاثيري تو تصميمم نداره.من هرگز نمي تونم يه همسر خوب برات باشم.اختلاف طبقاتي وفرهنگي وتحصيلي به کنار،روحيه ي داغون من واسه تشکيل يه زندگي مشترک مثل سم مي مونه.
    _ اين چيزا نمي تونه منو از خواسته م منصرف کنه.
    _منم نمي تونم همچين چيزي رو قبول کنم.
    _اگه معجزه ي عشق رو باور داشته باشي.مي توني قبولش کني.هيچ کدوم از اين تفاوت هايي که تو گفتي واسه م به اندازه ي داشتنت ارزش ندارن.
    _خونواده ت چي؟مادرت مي تونه با اين قضيه کنار بياد؟
    يه لبخند پيروز مندانه رو لبم نشست.ياد آخرين ديدارم با مامان افتادم.اونروز همه چيزو باهاش در ميون گذاشتم وازش خواستم کمکم کنه.اونم قول داد به وقتش هر کاري ازش بر بياد دريغ نکنه.
    باهاش تماس گرفتم تا به کاشان بياد.مي خواستم ديگه همه چيزو رسمي کنم.شده حتي گلاره رو بزور پاي سفره ي عقد بنشونم.مطمئن بودم اين مقاومتي که نشون ميده از روي ترسه.زير بار اين رابطه رفتن واسه ش مساوي بود باتن دادن به انتظارات طرف مقابلش که من بودم.پس چه خوب که از همون اول واسه ش خط قرمز ها ومحدوده هارو مشخص مي کردم تا با ترس به پيشنهادم جواب مثبت نده.بهش قول دادم تا خوب نشدنش ازش انتظار هيچ رابطه اي رو نداشته باشم وبذارم اون ميزان صميميتمون رو تعيين کنه.
    اونم قول داد با همه ي وجود پيگير درمانش باشه وشرايط موجود رو بپذيره.البته با اين شرط که مامان رضايتشو از اين ازدواج اعلام کنه.
    تا دو روز بعد که مامان به جمعمون ملحق بشه سراغ امير واحسان رفتم.بايد با هردوشون حرف مي زدم.
    امير وقتي قضيه رو از زبونم شنيد بغض کرد وبا خوشحالي بهمون تبريک گفت.مي دونستم اون لحظه چقدر دلش مي خواد کنار خونواده ش باشه وتو عقد خواهرش شرکت کنه.واسه همين بهش قول دادم مراسم عروسي رو زماني برگزار کنيم که اونم حضور داشته باشه.واين يعني بايد خودمو زير بار اين تعهد مي بردم که هر طور شده اونو از اين وضعيت نجات بدم.
    به احسان که موضوع ازدواجمونو گفتم يه پوزخند تلخ زد وبا کنايه گفت:يعني الآن بايد به خاطرش بهت تبريک بگم؟
    با بي تفاوتي شونه بالا انداختم.
    _همچين انتظاري ازت ندارم.فقط مي خواستم بدوني تو اين رقابت،ناجوونمردانه جلو نيومدم.
    _رقابت؟...تو مطمئني بين من وتو رقابتي وجود داشت؟
    چشمامو با ترديد بهش دوختم.
    _متوجه منظورت نمي شم.
    با دلخوري نگاهشو ازم گرفت وبه پرونده اي که جلو دستش بود خيره شد.تو دفتر کارش بوديم.
    _هيچ رقابتي وجود نداشت.با حضور تو، اون هرگز حاضر نمي شد با من ازدواج کنه.
    _نمي دونم شايد تو راست بگي.اما همين جواب مثبت رو هم من بعد کلي جواب رد شنيدن ازش گرفتم.اون به يه دلايل شخصي اصلا قصد ازدواج نداشت.
    لبخند غمگيني رو لباش نشست واعتراف کرد.
    _گلاره دختر سرسختيه...من خيلي زياده خواه بودم که فکر مي کردم واسه هم زوج مناسبي هستيم.بايد اين حدسو مي زدم که به خاطر شرايط غيرعادي زندگيم جواب منفي بشنوم.
    _اما گلاره به خاطر شرايطتون جواب منفي نداد.
    نفسشو با حرص فوت کرد وگفت:نکنه گفته بهت، به خاطر تو بوده؟
    هر کاري کردم نشد اون لبخند رو از رو لبام پاک کنم.
    _ما معمولا چيزيو از هم پنهون نمي کنيم...اما اين اصلا مهم نيست.اگه مي بينين اينجام به دو دليله.اول اينکه دلم مي خواد هنوزم وکالت اميرو به عهده بگيرين ورابطه ي دوستانه تون رو با ما حفظ کنين.چون اين پرونده هنوز بسته نشده وما به راهنمايي وکيل کاربلد وحرفه ايي مثل شما نياز داريم.و دوم اينکه بايد اعتراف کنم شما يه برتري قابل تقدير نسبت به من وهمه ي آدمايي که تو اين مدت کوتاه شناختم دارين.اونم اينه که واسه خودتون زندگي ميکنين نه ديگران.من وگلاره به واسطه ي علاقه ي کورکورانه به والدينمون زير بار ازدواج هايي رفتيم که با شکست روبرو شد.امير هم به خاطر علاقه ي شديد وتعصب زياد به تنها خواهرش محکوم به قتل شد وعماد قربوني خودخواهي وتربيت غلطش.حتي حاجي مقدم پناه هم به خاطر خودش زندگي نکرده اونم اسير حرف مردم وآبرويي بوده که با قضاوت هاي احمقانه ي اونها بدست آورده.اما تو حتي اگه خواسته ت هم غير موجه بوده باز به خاطر خودت تلاش کردي ومسير زندگيتو باور هاي شخصي ت تعيين کرده.اين واقعا قابل ستايشه.
    قصدم از گفتن اين حرفها بدست آوردن دلش نبود.اون واقعا با همه ي اقدامات به جا ونا به جاش شايسته ي اين تقدير بود.
    *************************
    مامان که اومد ،خواستگاري هم جنبه ي رسمي تري به خودش گرفت.اون اول با استاد وصفورا خانوم صحبت کرد ومحترمانه خواسته مونو باهاشون در ميون گذاشت.همه،حتي جميله خانوم وکوروش هم از اين تغيير موضع مامان شگفت زده بودن.نوبت که به گلاره رسيد،از منم خواست شاهد صحبت هاشون باشم.
    _ببين دخترم،بهراد جوون فوق العاده احساساتي ايه.پاي عواطف وتعلقاتش همه ي وجودشو ميذاره.به خاطر پدرش حاضر بود تن به هر کاري بده.هيچ وقت ازش بي احترامي نديدم.حتي با اينکه بر خلاف ميل وخواسته ش حرف زدم.اون به خواهش من با دختر صميمي ترين دوستم ازدواج کرد.اما هنوز زير يه سقف نرفته بودن که همه چيز خراب شد.اونم به خاطر تصميم عجولانه وبدون شناختي که من در مورد آيسان گرفتم.منظورم همسر سابق بهراده.
    گلاره فوري مداخله کرد.
    _من متوجه ي حرفاتون هستم خانوم صدر.اما آقا بهراد هم داره باز همين کارو مي کنه.با عجله وبدون شناخت درست از من تصميم به ازدواج گرفته.
    با دلخوري واکنش نشون دادم.
    -واقعا اين تصميم من بدون شناخت بوده؟...تو که اينقدر بي انصاف نبودي گلاره.
    شرمنده وخجالت زده سر به زير انداخت.
    _شما همه چيزو در مورد من نمي دونين خانوم صدر...من عروس مناسبي واسه خونواده ي شما نيستم.
    مامان خيلي محکم وجدي گفت:اولاً خانوم صدر نه وآذر يا چه مي دونم اگه برات سخت نبود مامان.ثانياً گيرم که من همه چيو در موردت ندونم...تو همه چيزو در مورد خونواده ي ما وشرايطي عروس اون خونواده بودن مي دوني؟
    گلاره از اين طرز برخورد جا خورد.شايد انتظار نداشت مامان تا اين حد رک صحبت کنه.
    _ببين دختر گلم،بهراد از قبل همه چيزو به من گفته.مي دونم که شرايطت يه شرايط عادي نيست.باهاش اتمام حجت کردم به شرطي پا جلو ميذارم که پي همه چيزو به تنش بماله وجا نزنه.نمي دونم اين اخلاقم خوبه يا بد.من از اون مادرشوهرهايي هستم که قبل از پسرم خوشبختي عروسم برام مهمه.چون اون اگه احساس خوشبختي نکنه،پسرمم روي خوش زندگي رو نمي بينه.شايد واسه همينم بود که وقتي تصميم به ازدواج گرفت سرحرفم موندم وگفتم من بايد براش زن بگيرم.که البته اينجارو واقعا اشتباه کردم.اونم يه اشتباه غير عمد...نمي خوام بهت دروغ گفته باشم يا چيزيو انکار کنم.راستش از علاقه ي پسرم به تو خبر داشتم.اما باور کن ترسيدم.بهرادي که من مي شناختم با بيست وهشت سال سن يه پسر بچه ي تخس وشيطون بود.تو رابطه هاي دوستانه اي که داشت ومن نمي خوام ازت پنهونش کنم،زياد پايبند نبود.
    اعتراض کردم.
    _اين چه وضعه حمايت از منه؟مي خواي با اين حرفا بترسونيش آذر خانوم؟
    مامان با اخم وحشتناکي حرفمو قطع کرد.
    _ازت نخواستم اينجا باشي که عين نخود هرآش بپري وسط حرف من.در ضمن من از اين دختر چيزيو که دونستنش حقشه،پنهون نمي کنم...بگذريم کجا بوديم؟
    گلاره دستاشو تو هم قلاب کرد وبا حالت طلبکارانه اي رو به من در جواب مامان گفت:داشتين در مورد دوست دختر هاي رنگارنگ آقا بهراد صحبت مي کردين.
    _آره گفتم که،وقتي تو روابطش پاي تعهد وسط نبود وتند تند دوست دختر عوض مي کرد،چطور مي تونستم جرات کنم دست رو دختري بذارم که لابلاي حرفاش شنيده بودم چقدر پاکه.همچين دختري حق بهراد من نبود.آيسان رو واسه ش انتخاب کردم چون به هر حال با قضاوت هاي ظاهري هم مي شد فهميد يه شيطنت هايي داشته ومي تونه با گذشته ي بهراد کنار بياد.
    با دلخوري گفتم:شما هميشه نسبت به گذشته ي من ديد منفي داشتين.
    _اون خونه ي مجرديت به اندازه ي کافي شک برانگيز بود اونوقت مي خواي ديد منفي نداشته باشم...اصلا مگه نگفتم حق نداري ديگه ميون حرفمون بپري واظهار نظر کني.
    _اي بابا.
    به صندليم تکيه دادم وديگه حرفي نزدم.مامان رو به گلاره کرد وبا محبت گفت:اما من اشتباه مي کردم عزيزم.اون با شناخت شما عوض شده و واسه خودش مردي شده بود. روش مي شد حساب کرد.و من اينو خيلي دير فهميدم.درست موقعي که بهراد از آيسان جدا شد وبه خونه برگشت.اونموقع بود که خودمو به خاطر اين دخالت بي جا سرزنش کردم.من حق نداشتم اونو وادار به پذيرفتن زندگي با کسي کنم که فقط ظاهراً به هم مي اومدن.نبايد ميذاشتم تن به اين ازدواج بده ولي چه فايده که از اين نبايد ها فقط حسرتش برام موند...وقتي اينبار برگشت وبرام از توگفت ديگه تعلل رو جايز ندونستم.بايد هر طور شده گذشته رو جبران مي کردم...حالام که مي بيني اينجام و دارم به اشتباهم اعتراف ميکنم فقط واسه جبران همون گذشته ست.يه بارم گفتم من همه چيزو مي دونم.بهراد حقيقت رو بهم گفته.از عذابي که کشيدي واقعا متاثر شدم.واگه بخوام منصفانه باهات همدردي کنم بايد بگم خودمو تو اين قضيه مقصر مي دونم.وبهت يه عذر خواهي بدهکارم...دخترم منو ببخش.
    گلاره جفت دستاي مامان رو گرفت وجلو پاش با بغض زانو زد.
    _تورو خدا اين حرفو نزنين خانوم صدر.
    چشماي مامان به اشک نشست.
    _ظاهرا نمي خواي منو ببخشي.چون اگه قصدت اين بود، ديگه منو خانوم صدر صدا نمي زدي.
    بغض گلاره شکست.باهق هق گريه تو آغوشش فرو رفت.
    _مامان.
    واقعا صحنه ي تاثر برانگيزي بود.مامان همپاي گلاره گريه مي کرد وقربون صدقه ش مي رفت.
    _غصه نخور عزيز دلم.ديگه نميذارم کسي بهت صدمه بزنه.مطمئن باش اون روزاي سخت گذشته...و همين روزاست که شادي دوباره به زندگيت برگرده.فقط قول بده واسه هميشه دخترم بموني باشه؟
    گلاره سرتکان داد وبيشتر تو آغوش مامان فرو رفت.منم بعد از مدتها يه نفس راحت کشيدم وبه مامان که با لبخند سرتکان مي داد خيره شدم.دلم مي خواست به خاطر اين لطفش دست وپاشو ببوسم.اون مادري رو در حقم با اين کار تموم کرده بود.
    صداي عاقد باعث شد از فکر وخيال بيرون بيام.و نگاهمو از تو آينه به گلاره بدوزم.تصويري حقيقي از اون که ديگه خواب يا توهم نبود.
    _عروس خانوم بنده وکيلم؟
    دستمو رو دستش گذاشتم وفشردم.مي خواستم باورش شه اون تکيه گاه محکمي رو که منتظرش بوده به دست آورده
    *****************************
    گلاره نگاه عميقي بهم انداخت وبا لبخندي که سعي در پنهون کردنش نداشت جواب داد.
    _با اجازه ي بزرگتر ها بله.
    جمع کوچيکمون شروع به دست زدن کردن وکوروش مثل زن ها کل کشيد.همه به خنده افتادن.
    نگاهمو با راحتي خيال به چشم هاي نجيب وپاک گلاره دوختم وبه اين فکر کردم که تحمل اينهمه سختي ارزششو داشت.صورتش با اون آرايش مليح و محو، خواستني تر از هميشه به نظر مي رسيد.اون پيراهن لطيف شکري رنگ که تنش بود معصوميت غير قابل انکاري بهش مي بخشيد.
    همه واسه گفتن تبريک ودادن هديه هاشون جلو اومدن.من اما بي قرار، دنبال فرصتي ميگشتم که اونو خيلي خيلي نزديک تر به خودم حس کنم.قرار بود تا دوساعت ديگه به سمت تهران حرکت کنيم وبه نظرم ديگه زماني واسه اون خلوت عاشقانه وتخليه ي هيجاني احساسات متنوعي که بعد اين محرميت تو قلبم بوجود اومده بود نمي موند.
    با اينکه تصميم داشتيم مراسم عقد رو خيلي بي سر وصدا وبدون جشن برگذار کنيم،کوروش بي خيال نشد وبزن وبکوب به راه انداخت.کاملا از نگاههاي چپ چپ عمو وعمه هاي گلاره مي شد فهميد که با اين به قول خودشون قرتي بازي ها ميونه ي خوبي ندارند.من و گلاره اما با لبخند به کوروش وادا واطوارش نگاه مي کرديم و خوشحال بوديم که به جشن کوچيکمون کمي رنگ ولعاب شادي داده.
    اواخر جشن بود که مامان به ساعتش اشاره کرد.بايد ديگه کم کم راه مي افتاديم.قرار بود مامان وجميله خانوم وکوروش هم همراهمون به تهران برگردند.بابا به خاطر بيماريش ومادر هم به خاطر اون نمي تونستن بيان.
    زير گوش گلاره آهسته گفتم:بايد راه بيفتيم.برو کم کم آماده شو.
    گلاره با عذرخواهي از جمع بلند شد وبه اتاقش رفت.چند دقيقه بعد،مامان که از همون اول مراسم متوجه حال کلافه ي من بود خيلي عادي گفت:بهراد جان برو توبستن چمدون گلاره کمکش کن.
    يه لحظه سکوت بين جمع برقرار شد وکوروش با چشم وابرو واسه م ادا در آورد.بابا هم با لبخند تشويقم کرد که برم.بي خيال نگاههاي کنجکاو وفضول جمع شدم وبه سمت اتاقش رفتم.خب منم تازه داماد بودم وکلي واسه اين لحظه آرزو داشتم.
    با همون قيافه ي حق به جانب ضربه ي آرومي به در اتاقش زدم.
    _بفرماييد.
    _مي تونم بيام تو؟
    با کمي مکث درو باز کرد وبهم تعارف کرد وارد شم.
    نگاهم به چمدون بسته شده وآماده ش رو تخت افتاد.
    _حاضري؟
    يه سوال بي معني که فقط واسه خالي نبودن عريضه رو زبونم اومد.نمي دونستم بايد از کجا شروع کنم.تو دلم به خودم کلي بد وبيراه گفتم.
    سرشو پايين انداخت.
    _آره ،همه چيزو از قبل آماده کرده بودم...فقط دلم بدجوري پيش مامان وبابا مونده.نگرانشونم.
    _زود بر مي گرديم خيالت راحت باشه.
    يه لبخند غمگين کنج لبش نشست.انگار زيادم مطمئن نبود.بلاتکليف حلقه شو درو انگشتش چرخوند وبهم خيره شد.
    حال وروزم درست شکل داماد هاي بي تجربه ي هفده،هيجده ساله ي يک قرن پيش بود.واقعا اوضاع خنده داري به نظرمي رسيد.
    به خودم جسارت دادم ويه قدم به طرفش برداشتم.اما هنوزم مردد بودم.اونم يه قدم به سمتم اومد.حرکت غيرمنتظره اي بود وته دلمو حسابي گرم کرد.بهم اين شجاعتو داد که دستمو به سمت صورت شرمزده ش دراز کنم وسرانگشتامو با احتياط روپوست لطيفش بکشم.سرگلاره ناخودآگاه خم شد ونيم رخ صورتش کف دستم قرار گرفت.يه قدم فاصله رو از بين بردم ونزديک تر از هميشه جلوش وايسادم.
    چشماي گلاره بسته بود.انگار اونم مثل من داشت با ذره ذره ي وجودش حس عاشقانه اي که تو اين ارتباط بود،لمس مي کرد.
    سرمو کمي خم کردم.حالا ديگه فاصله ي صورتمون کمتر از سه،چهارسانتي بود.قلبم پر تپش تر از هميشه ميزد ونفس هام تند وبريده بريده بود.اونم مثل من دستخوش اين هيجان شده وتند وبي قرار نفس مي کشيد.اما...پلکاش عصبي مي لرزيد ولباش به حالت منقبض روي هم فشرده مي شد.
    نگاه پرالتهابمو از اون لبها گرفتم وبه چشماش دوختم.نه، من زير بار اين فشار رواني ازش عشق وهمراهي طلب نمي کردم.
    چشمامو واسه يه لحظه بستم ورو پيشونيش بوسه ي نرم وآرومي گذاشتم.تموم تنم يکپارچه آتيش شد وآرامش با حجم بيشتري به قلبم هجوم آورد.
    قطره ي اشکي از گوشه ي چشم گلاره فرار کرد وپايين چکيد.اونو با انگشت شستم از گوشه ي لبش پاک کردم وزير گوشش با زمزمه گفتم:به زندگيم خوش اومدي.
    دستمو از رو صورتش برداشتم ويه قدم عقب رفتم.چشماش باز شد وبا بغض نگاهم کرد.شايد انتظار نداشت اينقدر راحت درکش کنم.
    يه نفس عميق کشيدم وبا آرامش گفتم:بهتره ديگه راه بيفتيم داره دير ميشه.
    صورتش به خاطر گريه جمع شد ولب هاشو با غصه ورچيد.آني وغافلگيرانه خودشو تو آغوشم انداخت ومحکم بغلم کرد.حس سپاس گذاري وقدرداني تو تک تک حرکاتش موج مي زد.
    _خيلي دوستت دارم.
    نفسم از شنيدن اعترافش تو سينه حبس شد.ويه لبخند غمگين رو لبام نشست.بي اختيار بغض کردم و دستم دور شونه هاش حلقه شد.سرشو بوسيدم وعطر تنشو حريصانه به مشام کشيدم.
    ****************************
    ضربه اي به در اتاق خورد ومامان با احتياط پرسيد.
    _بچه ها حاضرين؟
    کوروش با صداي بلند گفت:والله واسه سفر حج هم اينهمه طول نمي کشه آدم حاضر شه...بابا بهراد جان يکم دست بجنبون.چمدون بستن که اينهمه معطلي نداره.تو که به اين چيزا بايد وارد باشي.
    دندونهامو با حرص رو هم فشردم وته دلم گفتم(خدا خفه ت کنه کوروش...مگه دستم بهت نرسه)
    جميله خانوم بهش تشر زد و استاد با خنده ازش خواست سر به سرمون نذاره.
    گلاره رو از خودم جدا کردم وبه طرح قشنگ صورتش خيره شدم.هنوزم هوس بوسيدن اون لبها رو داشتم وديدن موهاش که ديگه يه جورايي واسه م آرزو شده بود.اما ما فرصت زيادي نداشتيم.
    با شيطنت ابرويي بالا انداختم وگفتم:خب بقيه ش بمونه واسه تهران.
    سرشو بلند کرد وطلبکارانه گفت:که واردي نه؟
    اشاره ش به طعنه ي کوروش بود.تو دلم يه فحش درست ودرمون حواله ي اون از خدا بي خبر کردم وبا خنده گفتم:يعني تو به من با اينهمه آقا منشي اعتماد نداري اما يه مشت ليچار اون مزدور خونه خراب کن رو بارو مي کني؟
    به شوخي گفت:تا نباشد چيزکي...
    اونو به نرمي به سمت در هل دادم ونذاشتم ديگه بيشتر از اين ادامه بده.
    _بي خيال گلاره جان.بريم که دير شد.
    لبخند به لب از تو اتاق اومديم بيرون وبه سمت بابا رفتيم.اون دستامونو گرفت ومارو تو آغوشش کشيد.
    _فقط خدا مي دونه که تو اين لحظه من چقدر خوشحالم.
    گلاره دوباره بغض کرد واشک تو چشماش حلقه زد.بابا رو به من گفت:مواظبش باش.
    با اطمينان سرتکان دادم وخم شدم تا دستاشو ببوسم.اما اون نذاشت ودوباره بغلم کرد.
    بعد بابا نوبت به مادر رسيد.وقتي به سمتش رفتم اشک تو چشماش جمع شد.مي دونستم واسه گلاره چه آرزوهاي قشنگي داشت.مطمئن بودم هرکسي جز من با اين شرايط پيشنهاد مي داد،به سختي باهاش کنار ميومد.
    اما وقتي من از گلاره خواستگاري کردم بهم نه نگفت.حتي يه اخم کوچيک هم رو صورتش نديدم.من اينو مديون علاقه ي زيادش به خودم بودم.
    شونه هاش داشت از شدت گريه مي لرزيد.اونو با نرمي کشيدم تو بغلم وسرشو رو سينه م گذاشتم.حس اينکه در نهايت تونسته بودم مهرمادريشو از نزديک لمس کنم ، فوق العاده بود.
    _بلاخره پسر خودم شدي.
    اينو با بغض گفت.زير گوشش آهسته گفتم:من هميشه پسرت بودم.
    ميون گريه هاش خنديد.با شيطنت ابرويي بالا انداختم.
    _گلاره رو که ازت گرفتم اما قول مي دم اميرو بهت برگردونم.
    سربلند کرد وبا چشماي خيسش بهم زل زد.يه دنيا قدر داني تو نگاهش نشسته بود.واين منو واسه عملي کردن قولم مصمم تر مي کرد.
    حوالي ساعت يازده ونيم شب بود که رسيديم.خونه مجرديم که تو اجاره بود. واسه همين راهي خونه ي مامان شديم.البته قبلش کوروش وجميله خانومو رسونديم وبابت زحمات اين چند مدتشون تشکرکرديم.
    مامان درو باز کرد وتعارف کرد بريم تو.گلاره وارد شد ويه نگاه گذار وکنجکاوانه به دورتادور خونه انداخت ودر نهايت منتظر به من چشم دوخت.چمدونشو به اتاق خودم بردم و رو تختم گذاشتم.
    پشت سرم وارد شد وبا ديدن اونجا حرفي نزد.لابد منتظر بود من بگم اوضاع از چه قراره.
    _اينجا اتاق منه.فکر کردم شايد موندن تو اين اتاق واسه ت راحت تر باشه.البته اتاق بهناز هم هست اما به نظرم اينجا راحت تر باشي.خودمم...
    يه نگاه درمونده به اتاق انداختم وبا حسرتي که خيلي تلاش کردم.تو صدام پنهونش کنم گفتم: تو اتاق کار بابا يا اتاق بهناز مي خوابم.
    _آخه اينجوري که...
    نذاشتم اعتراض کنه.
    _من راحتم.دلم مي خواد تو هم راحت باشي.
    فقط سر تکان داد.از اونجا بيرون اومدم وچمدونمو به اتاق بهناز بردم.
    مامان در زد و وارد شد.
    _چرا اينجا؟!!
    مستاصل جواب دادم.
    _واسه ش کنار اومدن با اين موضوع راحت نيست.گذاشتم خودش بخواد.
    تو چشماش نگراني موج مي زد.
    _تو چي؟مي توني با اين موضوع کنار بياي؟
    سرمو پايين انداختم.
    _سعي مي کنم.
    _ببين اگه بخواي باهاش حرف مي زنم.اون دختر منطقي ايه.شايد با حرف زدن...
    نذاشتم ديگه ادامه بده.رو تخت بهناز نشستم وگفتم:ما با هم توافق کرديم تا حل شدن قضيه ي امير صبر کنيم وبعدش در اين مورد با يه روانشناس حرف بزنيم.
    کنارم نشست ومتفکرانه پرسيد.
    _يعني اينقدر حالش بده؟
    سعي کردم صدامو پايين بيارم.
    _بهش تجاوز شده...کافيه خودتو يه لحظه جاش بذاري تا درک کني چي مي کشه.
    _مي دونم اما تو...
    يه لبخند اطمينان بخش تحويلش دادم.
    _نگران من نباش.همه چيز درست مي شه.
    *******************************
    مامان از اتاق بيرون رفت ومن با فکر کردن به اينکه چطوري مي تونم با اين موضوع کنار بيام لباسمو عوض کردم.يعني مي تونستم از خير نزديک شدن بهش وحتي بوسيدنش بگذرم؟حالا که فقط به اندازه ي يه اتاق بينمون فاصله بود...حالا که چيزي به اسم نامحرم بودن دست وپامو نمي بست.
    قلبم تند وبي امان به قفسه ي سينه م مي کوبيد.خدايا خودت بهم کمک کن بتونم طاقت بيارم.تحمل اين وضعيت کار ساده اي نبود.کلافه بيرون اومدم وبه سمت اتاقش رفتم ويه ضربه ي کوتاه به در زدم.
    خودش درو باز کرد.
    _هنوز نخوابيدي؟
    نگاه غمگين ومستاصلمو بهش دوختم وصادقانه جواب دادم.
    _نتونستم بخوابم.
    انگار اونم غم نگاهمو درک مي کرد که سرشو پايين انداخت وبا شرمندگي گفت:همش تقصير منه اگه...
    دستمو رو شونه ش گذاشتم وحرفشو قطع کردم.
    _بي خيال...کم کم عادت مي کنم.
    لباسشو عوض کرده بود.يه بلوز سبز زيتوني با شلوار کتان سفيد تنش بود،که بهش خيلي مي اومد.نگاهم مشتاقانه رو موهاش ثابت موند.بافت درشت موهاش تا روي کمرش مي رسيد ورنگش قهوه اي تيره بود.فقط يکم روشن تر از چشماش.دلم مي خواست به اون ابريشم لطيف دست بکشم اما...
    وارد اتاق شديم وبهم تعارف کرد رو تخت بشينم.با حالي خراب وداغون نشستم وسعي کردم نگاهمو ازش بدزدم.واقعا نمي تونستم مستقيما بهش خيره شم واونوقت عکس العملي نشون ندم.
    کنارم نشست وبا بي خيالي نگاهي به دور وبر انداخت.
    _اتاق قشنگي داري؟
    سعي کردم با حرف زدن فکرمو منحرف کنم.
    _قابل تورو نداره.
    _ممنون...خيلي وقته که از خونواده ت جدا زندگي ميکني؟
    _يه سه سالي ميشي.البته ديگه الآن دو،سه ماهي هست برگشتم خونه.
    _به خاطر مامان؟
    سرتکان دادم.
    _اون بعد بابا خيلي تنها شده.نياز بود که کنارش باشم.البته اين تنها دليلم نبود.مي خواستم اون خونه رو بفروشم ومهريه ي آيسان رو بدم.
    _دادي؟
    کلافه دستي به موهام کشيدم.دوست نداشتم تو همچين شبي در موردش صحبت کنم.
    _قبول نکرد...ميگفت حقم نيست.
    _چرا خواست ازت جدا شه؟مگه دوستت نداشت؟
    خودموکمي جلوکشيدم ودستمو رو صورتش گذاشتم.
    _سر فرصت همه چيزو برات توضيح مي دم.اما نه الآن وتو اين لحظه.اين اولين ساعت هاي شروع زندگي مشترکمونه.دلم مي خواد حرفاي خيلي بهتري واسه گفتن داشته باشيم.بيا از چيزاي قشنگ تري صحبت کنيم.باشه؟
    _از چي؟
    دستمو عقب کشيدم.
    _از آينده مون.اينکه کجا وچطور زندگي کنيم.وضعيت تحصيلي وشغلي تو...کارمن...چه مي دونم انتظاراتي که از همديگه داريم...ما در مورد هيچ کدومشون صحبت نکرديم.
    نفس عميقي کشيد وکاملا به طرفم چرخيد.ته دلم گفتم(تورو خدا با من اين کارو نکن...لااقل اينطور خواستني نگام نکن.)
    _نمي خوام تو منگنه قرارت بدم که کجا زندگي کنيم.تو اين يه مورد دلم مي خواد خودت تصميم گيرنده باشي.من خونواده مو دوست دارم.دوري ازشون واقعا برام سخته.اما زندگي تو کاشان رو بهت تحميل نمي کنم.
    با ترديد گفتم:راستش فعلا وضعيت کاريم مشخص نيست.شايد مجبور باشم تو همين موسسه به کارم ادامه بدم.اين تورو ناراحت نميکنه؟
    صادقانه گفت:من گلايه اي ندارم.
    با لبخند ازش تشکرکردم.
    _واسه آينده ت چه تصميمي داري؟ادامه تحصيل مي دي؟
    _فکر ميکني بتونم؟!
    از اين سوالش واقعا ناراحت شدم .ياد گلاره اي افتادم که چندماه قبل با اطمينان از بافتن فرشي حرف مي زد که هرگز تجربه اي آنچناني در موردش نداشت وحالا...
    بي اختيار دست چپشو تو دستام گرفت وفشردم.
    _من مطمئنم که مي توني.
    يه لبخند شيرين رو لباش نشست.
    _دلم مي خواد طراحي فرش بخونم...چطوره؟
    لبخندشو با لبخند اطمينان بخشي جواب دادم.
    _عاليه...منم کمکت مي کنم.
    تشکر کرد وديگه چيزي نگفت.دستش هنوزتو دستام بود .ونگام به حلقه ي ظريفي که تو انگشت انگشتريش قرار داشت،خيره بود.
    خيلي ناغافل پرسيد.
    _اين نزديکيمون تورو اذيت مي ميکنه مگه نه؟
    نگاهش شرمنده وغمزده بود.نتونستم ونخواستم ناراحتش کنم.
    _گفتم که عادت مي کنم بهش.
    _من واقعا ناراحتم بهراد.اي کاش مي شد...
    ته دلم لرزيد.اين اولين باري بود که اسممو بدون هيچ پيشوند وپسوندي اينطور صميمي صدا مي زد.منتظر ومشتاق بهش چشم دوختم.
    با کمي مکث نگاهشو ازم گرفت وسرشو پايين انداخت.
    _اي کاش مي شد يه جوري اين محبتتو جبران مي کردم.
    با خنده گفتم:پس بازش کن.
    چشماش از تعجب گرد شد.
    _چيو؟
    _مگه نمي خواي جبران کني؟
    تو صورتم مات شده بود.
    _خب چرا...اما متوجه منظورت نمي شم.
    موهاي بافته شده شو کشيدم جلو.
    _اينو مي گم...بازش کن.
    حرکتي نکرد.انگار هنوزم تو بهت بود.بايد براش توضيح مي دادم.
    _من عاشق اينام.دوست دارم باز باشه...مي شه فقط يه بار اينکارو برام بکني؟
    يه لبخند محو کنج لبش نشست وبا کمي مکث مشغول باز کردن بافت موهاش شد.تو تموم اون لحظات با بي صبري بهش خيره بودم.دلم مي خواست هرچه زودتر اونو با موهاي پريشون ببينم.
    چهارتا انگشتشو لاي موهاش کشيد تا کمي از هم جدا بشن.نگاهم رو موهاي پيچ وتابدار وپر پشتش ثابت موند.خداي من،خيلي نفس گيرتر از تصورات وخيالاتم بود.
    فاصله ي بينمون رو بايه خيز طي کردم واونو تو بغلم گرفتم.نتونستم خودمو کنترل کنم.اين ديگه خارج از ظرفيت من بود.
    سرشو رو سينه م گذاشتم وبا علاقه اون ابريشم لطيف رو لمس کردم وبوسيدم.اين بهترين چيزي بود که مي شد انتظار روبرو شدن باهاشو داشت.
    ديگه از اون سرسختي اوليه تو گلاره هم خبري نبود.انگار اونم يه جورايي با اين وضعيت کنار اومده بود.من اما نمي تونستم فقط به اين قانع باشم.اون همسرم بود ومن با همه ي وجود مي خواستمش.
    تپش هاي تند قلبم وبازدم داغ نفس هام باعث شدسرشو بالا بگيره وبهم خيره شه.ديگه نتونستم تاب بيارم.شونه هاشو گرفتم واونو به آرومي رو تخت خوابوندم.از خودش مقاومتي نشون نداد.همينم منو واسه رسيدن به خواستم جسورتر کرد.روش خيمه زدم ونگاهم با بي قراري رو تک تک اجزاي صورتش چرخيد و توني ني چشماش ثابت موند.
    غم و ترس وگلايه رو تو نگاش مي خوندم.بي اختيار خودشو جمع کرده بود ومي لرزيد.مثل گنجشک زخمي اي که زير بارون مونده.
    قلبم داشت از سينه م بيرون مي زداما باري که رو شونه هام سنگيني مي کرد مثل يه سد جلوم ايستاده بود.نه من نمي تونستم اينقدر نامرد باشم.نمي تونستم به همين راحتي همه چيزو زير پام بذارم.
    قلبم کم کم آروم گرفت ونفس کشيدنم عادي شد.چشمامو باز کردم وبهش خيره شدم.انگار اونم اين آرامشو تو نگام خوند که آروم گرفت.
    تکه اي از موهاشو کنار زدم .خم شدم ولاله ي گوششو بوسيدم. وآهسته گفتم:تا تو نخواي من هرگز خودمو بهت تحميل نمي کنم گلاره.
    از جام بلند شدم وبا شرمندگي سرمو پايين انداختم.
    _منو ببخش اگه اذيتت کردم...شبت به خير.
    به سرعت از اتاق بيرون رفتم واجازه ي هيچ واکنشي رو بهش ندادم.کم آورده بود.من،بهراد صدر نائيني کم آورده بودم.شروعم واسه اين رابطه افتضاح بود.وباعث ترسوندن گلاره شدم.ديگه امکان نداشت به همين راحتي خودمو واسه اين اشتباه ببخشم.