ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 2 از 2 نخست 12
نمایش نتایج: از 16 به 25 از 25
  1. #1
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض رمان عاشقانه و زیبای " بي قرارم كن"

    رمان بى قرارم كن
    نویسنده:مهرنوش


    خلاصه رمان : در مورد دختریه بهنام آهو که در یه خانواده ۴ نفره زندگی میکنه که از قرار باباش سرگوشش و میجنبه و یک هووی خوشگل برای مامانش آورده در طول رمان عمه سروه که یکی از آشناهاشونه میمیره این هاهم برای خاک سپاری میرن کرمانشاه که در راه برگشت یه اتفاق باعث میشه ......





    نويسنده:.Mehrnoosh.كاربز انجمن نودهشتيا


    منبع:نودهشتیا - صفحه اصلی
  2. 1
  3. #16
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    توي اون موقعيت بودن هيچ فرقي با جهنم نداشت . آرزو داشتم هيچ وقت توي اين موقعيت قرار نميگرفتم. دوباره گوشي رو تكون داد و گفت:كيميا منتظره چرا جواب نميدي؟ بدون هيچ حرفي گوشي رو از دستش گرفتم. صداي خنده كيميا توي گوشم پيچيد. -بينم اونجا چه خبره شيطون؟ سعي كردم حرفش رو نشنيده بگيرم. نفس بلند كشيدم و گفتم: كيميا امروز ميتوني بيايي خونمون؟ با همون سرخوشي گفت: امروز قراره از دانشگاه برم خونه مادر بزرگم كه عظيميه كرجه.قراره شب پيشش بمونم. نفسم رو مثل يه آه بيرون دادم.انتظار داشتم قضيه آزاده رو وقتي مياد خونمون بهش بگم.ادامه داد: - چيزي احتياج داري بگو . نكنه باز مسافرت ميخواي بري .هان؟ اگه شب آزاده تنها ميمونه بگو بيام دنبالش شب با ما باشه؟ -نه همينطوري خواستم بيايي.بعد باهات حرف ميزنم قبل از اينكه پر چونگي كنه گوشي رو قطع كردم. به روبرو زل زدم.اگه دستم به آزاده ميرسيد حالش رو جا مياوردم اين بار ديگه كوتاه نمي اومدم.اما خب شايد هم آزاده واقعا خونه رفته بود؟ آره آزاده اهل دروغ گفتن نبود خواهر من بود .آجيه من. مگه آجيا بهم دروغ ميگن؟! دوباره دلم شور افتاد. به گوشي نگاه كردم تا به آزاده زنگ بزنم. نميدونم چرا نميتونستم حواسم رو جمع كنم . انگار اولين بار بود كه با گوشيم كار ميكردم. نويد باهمون اخم توهمش گفت : دنبال چي ميگردي؟ زيادي بهش رو داده بودن.آخه به تو چه مربوطه؟ بدون توجه بهش به كار خودم ادامه دادم.حالا هر وقت صفحه گوشيم رو باز ميكردم شماره آزاده اول بودا. نويد با كلافگي پرسيد : گفتم چي ميخواي؟ چشمام روي هم فشار دادم و با عصبانيتي كه سعي ميكر دم كنترلش كنم گفتم: بايد توضيح بدم؟ - اگه اين كار رو بكنين خيلي لطف كردين خيلي رو داشت. همينطوري كه با گوشيه در به در شده ور ميرفتم گفتم فكر نمي كنم زياد به شما ارتباطي داشته باشه -جدي؟ بااخم به طرفش نگاه كردم و گفتم بله جدي -واقعا كه شما دخترا خيلي رو دارين. گوشيه منو گرفتي دستت و داري وارسيش ميكني بعد هم ميگي به من مربوط نيست؟!! تا اينو گفت وا رفتم. به گوشيه توي دستم نگاه كردم. خداي من چطور من متوجه نبودم كه اين گوشيه اينه؟!! روم نميشد سرم رو بلند كنم. واقعا بايد آب ميشدم ! اما نشدم . يعني امكاناتش رو ندا شتم ، وگرنه آب كه سهله بخار هم ميشدم!! گوشي رو به طرفش گرفتم و گفتم فكر كردم گوشيه خودمه . زبونم نچرخيد ازش معذرت خواهي كنم. خب ممكنه همه دچاره اين اشتباه بشن. انسان جائز الخطاس ديگه!! دستش رو دراز كرد و گوشيش رو گرفت . ولي همون لحظه تصادفي دستش به دستم خورد و با تعجب گفت چقدر دستات يخ كرده؟ بدنم داغ شد . دستام گرم شدن و خون توي صورتم جمع شد.روسريم رو جلو تر كشيدم و گفتم خب كولر ماشين روشنه. سوتي پشت سوتي . چون اين خسيس از ترس مصرف اضافيه بنزينش أصلا كولرش روشن نكرده بود. دوباره يخ كردم. بهتر بود كفن ميشدم تا اين قدر تابلو بازي در نمياوردم. به طرفم چرخيد و بعد از اينكه با آتيشه چشماش سوزوندم گفت نگران آزاده هستي؟ دوباره خط وسط ابروم عميق شد. صاف نشستم و خيلي جدي جواب دادم: چرا بايد نگران باشم؟ هيچي نگفت. فقط زل زد تو چشمام. ولي با چشماش بازجوئيم ميكرد و چشماي من بعيد نبود لوم بده. دستپاچه شده بودم. نگاه كردن تو چشماش و بي خيال بودن و عادي بودن كار من نبود . سريع نگاهم رو ازش گرفتم كه گفت اگه اون چه كه تو فكر ميكني نباشه چي؟ نفسم حبس شد. ادامه داد: من فكر ميكنم بايدالآن بريم خونه. * آهو خاك بر سرت دختر. .... ديدي ا ز دست رفتي؟ ديدي هر چي آهو فرشته گفت ، نرو گوش نكردي ؟ حالا خوبت شد ميخواد ببرتت خونه؟ الهي داغت به جيگرم بمونه بس كه چشم سفيدي . گلوم خشك شده بود. نميتونستم حتي نفس بكشم . راسته كه ميگي نبايد به مرد جماعت رو داد. آهو شيطونه كه داشت موهاش رو واسه خودش ميزام پيلي ميكرد! تو دلش بدجور جشن گرفته بود . خب حقم داشت . پسر به اين خوش قدو بالايي داشت ميبردش خونه ! ولي خب از اونجايي كه نويد بدجور ميزد تو پَرِ آدم گفت: بريم خونتون ،اگه آزاده نبود يعني ........ يعني....با كوروسه.... هاج و واج برگشتم سمتش و گفتم: يعني چي؟! منظورت از اين حرف چيه؟! كلافه نگاهش رو ازم گرفت و گفت ديشب وحيد ....ميگفت آزاده با .......كوروس ...... دوسته.. يعني.... اتفاقي حدود يكماهه كه باهم رفيقن....كوروس هم آدم خيلي مزخرفيه گيج شده بودم .درست مثل يه پر كه توي گردباد دور بچرخه. گفتم هان؟ كوروس كيه؟ از چي داري حرف ميزني؟!!! نويد جواب داد: - كوروس پسر برادر پانيذه... پانيذ به وحيد گفته اينا باهم رفيقن. جوش آوردم. - اين وصله ها به خواهر من نميچسبه آقاي كيان. اخماش رو بيشتر تو هم كردو گفت : وصله چيه؟! من چيزي كه شنيدم و ديدم رو دارم ميگم. . با تعجب و عصبانيت وافر گفتم : ديدي ؟!! پوفي كرد و دستش رو كلافه روي صورتش كشيد و گفت: ديروز توي باغ .... يعني وسطاي باغ.... وقتي با مشكي بودم.... آزاده رو با كوروس ديدم كه با هم حرف ميزدن . ... ديگه طاقت نياوردم كه حرفش تموم بشه . با حالتي پرخاشگر گفتم كافيه ديگه. اول ميگي وحيد بهت گفته حالا ميگي خودم ديدم. نخير آقاي به اصطلاح همكار. خواهر من مثل پانيذ و خيلي هاي ديگه نيست كه بتوني هر جور خواستي در موردش حرف بزني با حالت عصبي گفت: درست صحبت كن . اين مزخرفا چيه داري ميگي ؟ اونقدر عصبي بودم كه بدنم رعشه گرفته بود . در ماشين رو باز كردم و گفتم چيه بهت برخورد در مورد پانيذ جونت اينطوري گفتم از ماشين اومدم پايين و در رو محكم بستم و به سمتي كه مقصد نداشت راه افتادم. از ماشين پياده شد و بلند گفت: آهو چته ؟! چرا مثل بچه ها رفتار ميكني؟!! چرا ميخواي خودت رو به اون راه بزني كه اين حرفا حقيقت نداره؟! همونطوري كه با سرعت راه ميرفتم برگشتم به طرفشو گفتم حقيقتي كه شما ساختينش ؟!!. - چي ميگي تو؟! چرا داري شلوغش ميكني؟ به سمتش برگشتم و همونطور كه عقب عقب ميرفتم با فرياد گفتم اصلا ميدوني چيه ؟ نه به تو نه به هيچكس ديگه مربوط نيست . فهميدي؟ هيچكدومتون در ماشينش رو محكم بست و گفت راست ميگي اصلا به من چه مربوطه . به سمت ماشينش رفت. نميدونم شايد از اينكه داشتم نا ديده ميشدم رنجور شدم! شايد از اينكه نميخواستم بره ولي داشت ميرفت ،ترسيدم! ولي هر چي بود نميخواستم خوار بشم . نميخواستم اون باشه كه رفته. ميخواستم خودم طردش كنم . من نبايد طرد ميشدم ! با عصبانيت كه با بغض قاطي شده بود فرياد زدم:از همتون بدم مياد . از وقتي كه سايه شمتون رو زندگيه ما افتاد ،همه چي تغيير كرد . از جون ما چي ميخواين؟ راحتمون بذاريد...... با فرياد نويد كه ناگهاني اسمم رو صدا زد و جيغ ترمز لاستيك ماشيني كه جلوم پيچيد ادامه حرفم به جيغ تبديل شد . اونقدر شوكه شده بودم كه پاهام توان نگهداشتن بدنم رو نداشت . زانو زدم و روي زمين نشستم . با حالت عجز به نويد كه به حالت دو به سمتم ميومد نگاه كردم .چقدر حضورش دلگرمم ميكرد. چقدر وقتي ديدم اينچنين با نگراني به سمتم مياد بي قرارم كرد. اما ناگهان ياد حرفاش افتادم. بايد باور ميكردم؟! نه. آزاده اهل دروغ نبود. اهل خيانت به خواهرش نبود. نه ... اينا دروغ ميگفتن . نويد ....نويد دروغ...دروغ مي گه!!!..... با صداي راننده ، چشم از نويد برداشتم . - خانم خوبي؟ من نديدمت. آخه يهو اومدي جلوي ماشين پاسخگوي اون ، نويد بود كه با احترام ردش كرد بره پيه كارش. من هنوز بي حس و حال روي زمين نشسته بودم . حتي اگر هم اين واقعيت داشت كه آزاده با كسي دوسته ،دلم نميخواست فك و فاميل ليلي بويي ببرن . چه برسه كه طرف ،آشناهاي اينا باشه و به قول نويد مزخرف. مزخرف!! يعني چي؟! به چه كسي در اين مواقع مزخرف ميگن ؟! چرا نويد خواست كه الان بريم خونه و اگه آزاده خونه نباشه يعني .... يعني چي؟ گيج بودم . مات و مبهوت . براي هيچ كلمه اي نميتونستم توي مغزم معني پيدا كنم! دستاي نويد دور بازوم حلقه شد و گفت آهو داري با خودت چكار ميكني؟ هنوز كه چيزي نشده دختر به خودم اومدم و باحالت نه چندان خوشايندي بازوم رو از دستش بيرون كشيدم و گفتم بار آخرت باشه كه به من دست ميزني آقاي كيان. بعد هم خودم بلند شدم و به راه افتادم . به خيابون اصلي رسيدم و براي هر ماشيني كه ميومد دست بلند ميكردم. اون لحظه هيچي برام مهم نبود جز اينكه به خونه برسم . سوار bmw كه راننده اش پسر جووني بود شدم. صداي ضبط بلندش روي اعصابم بود . به محض اينكه نشستم و در رو بستم گفتم: اينو خاموشش كنيد لطفا از توي آينه نگاهم كرد و با لبخند گفت اي به چشم..... شما امر بفرما خانوم . حالا امر كن و بگو كجا بريم عزيزم. قبل از اينكه راه بيفته در ماشينش رو باز كردم و محكم بهم بستم كه گفت اوووو... چته يهو رم كردي؟! مشت محكمي به ماشينش زدم و گفتم زهرماره . عوضي قبل از اينكه به ماشينش گازي بده و بره ،حرف ناجوري بهم زد كه باعث شد بلند بگم: خودتي و جد و آبادت ولي اون رفته بود و فقط صورتكهاي متعجب به تماشاي من نشسته بودن با كلافگي و عصبانيت كيفم رو روي دوشم جابجا كردم. دلم ميخواست براي تك تك مترسكهايي كه به تماشاي من نشستن يه تيكه نامربوطي داشتم . شايد اينطوري كمي از عصبانيتم فرو ميريخت. دستم رو براي تاكسي كه ميومد بلند كردم و گفتم دربست ...دوبرابر ميدم جالب اينجا بود كه توي اون سرو صداي نسبتا بلند ،صداي آهسته من براش خيلي رسا بود. ايستاد و من سوار شدم و آدرس خونمون رو دادم. قبل از حركتش، ماشين نويد با سرعت بالايي از كنارم رد شد . دستم رو روي چشمم فشار دادم و سعي كردم به هيچي بجز خونه رفتن فكر نكنم. *** به محض اينكه كليد به در آپارتمان انداختم آزاده رو صدا زدم. در رو با پام بستم و گفتم: آزاده به خداونديه خدا اگه نباشي خونه خودم حسابت رو ميرسم . كجايي دختر. حالا ميفهميدم غيرت آدم كه گل كنه يعني چي! درست مثل فرمان توي فيلم قيصر خون جلوي چشمم رو گرفته بود !! حالا نه به اون شدت ! ولي خب ، خون آدم كه بجوش بياد هيچي جلودار آدم نيست! كيفم رو گوشه اي پرت كردم و به طرف اتاق رفتم و در همون حالت آشپزخونه رو هم نگاه كردم. در اتاق رو باز كردم و باز صداش كردم . وقتي جوابي نشنيدم به طرف دستشويي رفتم. بدنم ميلرزيد . دستگيره رو به پايين فشار دادم و در رو هول دادم. نبود. اسمش رو همانند يك آه بيرون دادم. -آزاده!!! چشمام رو بستم و به ديوار كناريم تكيه دادم. قبل از اينكه فكرم به جاهاي ناخوشايند بكشه به خودم اميدواري دادم كه هنوز خيلي زوده......... هنوز براي اينكه برسه خونه خيلي زوده . معمولا ساعت پنج و شيش ديگه خونه اس. اصلا شايد توي مدرسه نذاشتن بمونن و مجبور شدن برن جاي ديگه؟! چشمام رو باز كردم و دستم رو توي جيبم كردم و گوشيم رو در آوردم و شماره آزاده رو گرفتم . اما باز هم خاموش بود . روسريم رو از روي سرم برداشتم و با حال نزار به سمت اتاق خواب رفتم . هنوز وقت بود. خودم رو روي تخت انداختم . نميدونم چرا يه اشك بي اجازه فرو ريخت و اجازه داد بقيه هم به دنبالش رون بشن. *** به ساعت روي ديوار خيلي وقت بود كه خيره شده بودم از ساعت شش خيلي وقت بود كه گذشته بود و عقربه كوچيكه بين نه و ده ثابت مونده بود و عقربه بزرگه به چهره نگران من زبون درازي ميكرد. نگاهم رو از ساعت گرفتم و به دستمال كاغذي هاي ريز شده دور و برم نگاه كردم . دوباره به كار خودم ادامه دادم و دستمالم توي دستم رو ريز ريز كردم . نه كيميا گوشي رو برميداشت نه آزاده . دل نگرانيم باعث تهوع شده بود و فكر ميكردم هر لحظه ميخوام بالا بيارم . توي مدتي كه منتظر آزاده بودم وسايلش رو زير و رو كرده بودم. نگاهم كشيده شد به ساعت بسيار گرون قيمت با مارك ديزل كه تا چند ساعت پيش با سليقه كادو پيچي شده بود و تراول چكها و پولهايي كه بودنش برام مجهول بود! . شقيقه هام تير ميكشيد . چشمام ميسوخت ولي ديگه اجازه بارش بهش نميدادم . ظهر به اندازه كافي به تحليل رفته بود . با صداي زنگ موبايلم از جا پريدم و چهار دست و پا به سمت موبايلم رفتم. دستام از شوق ميلرزيد . حاضر بودم همه چيز رو فراموش كنم ولي اسم آزاده رو روي صفحه موبايل ببينم . --------------------------------------------------- به صفحه گوشي كه اسم هستیِ من ثبت شده بود خيره شدم. خيلي وقت بود اسم فقط يه همكار به هستیی من تغيير پيدا كرده بود. انگشتم رو روي شقيقه ام فشار دادم و بدون ابن كه پاسخگوي تلفن بشم از جام بلند شدم و به سمت پنجره رفتم. از ظهر كه خونه اومده بودم تا به الان بيست بار بيشتر به سراغ اين پنجره اومده بودم و به دنبال حتي سايه اي از آزاده به پايين زل زده بودم. نميدونم چرا پاهام ياري نميكرد به دنبال آزاده بگردم. شايد براي اينكه جايي رو سراغ نداشتم كه ردي ازش بگيرم ! شايد هم بخاطر اينكه هنوز منتظر بودم آزاده خودش با پاي خودش بياد و بهم بگه كه ببخشيد آجي اگه كمي دير شد ! با دوستام داشتم تمرین امتحان فردا رو میکردم .... و اونوقت من باز هم باورش کنم! اشك توي چشمام حلقه زد . با سر انگشتان يخ زده ام چشمام رو پاك كردم. سعي كردم نفس بكشم . اما هوايي براي مبارزه با بغضم پيدا نكردم. نگاهم به پنجره رو برو افتاد. امشب به نظر ميرسيد ليلي خونه نباشه. چراغهاي آپارتمانش خاموش بود. نگاهم رو به سمت قاب عكس مامان و بابا سوق دادم. روي صورتم رد يه اشك خيس خورد. با بغض گفتم: كاش بودين. هنوز بغضم وقت نكرده بود شكسته بشه كه دوباره گوشيم زنگ خورد. باز دلشوره ام به اوج رسيد. به گوشيم كه توي دستم بود نگاه كردم. باز هم هستي من ! زمزه وار و بغض آلود گفتم تو ديگه از جونم چي ميخواي؟! گوشيم رو لبه پنجره گذاشتم و گوشام رو گرفتم. عاجزانه گفتم: خدايا بايد چكار كنم؟ كجا برم؟ از كي سراغ آزاده رو بگيرم؟ خدا تا كي بايد دست رو دست بذارم ؟....اصلا نميدونم بايد چكار كنم؟ مثل اين ديونه ها دور خودم ميچرخيدم و هزيون ميگفتم واي خدا من چرا من همينطوري دارم با خودم حرف ميزنم! چرا من هيچ كاري نكردم ؟ واي اگه خيلي دير شده باشه چي؟ دير شده باشه؟! يعني چي كه دير شده باشه؟! خفه شو آهو ... خفه شو. . به سمت اتاق دويدم. * بايد برم دنبالش . چرا من اين همه وقت هيچ كاري نكردم؟ ! در اتاق رو به شدت باز كردم . توي وسايل بهم ريخته آزاده ،شايد ميتونستم يه نشوني پيدا كنم . اونموقع كه سر وسايلش رفته بودم حواسم به هيچي نبود . اونقدر عصباني بودم كه تمركز فكري نداشتم. سراغ لباسهاش رفتم. دوباره جيبهاش رو گشتم . اينبار به جاي عصبانيت ،استرس داشتم . بينيم رو بالا ميكشيدم و چشمام رو و پشت سر هم باز و بسته ميكردم كه اشكام جاري نشه. از توي جيباش هيچي نتونستم پيدا كنم . به سراغ كتابهاش رفتم . با اضطراب لاي كتابهاش رو ورق ميزدم . يه اشك روي صفحه كتابش چكيد. سريع پاكش كردم و لبم رو محكم گاز گرفتم تا بتونم بيشتر خودمو كنترل كنم . كتابش از دستم ول شد . برش داشتم و چشمام رو كه تار شده بود پاك كردم. دوباره از اول ورق زدم . اما با صداي زنگ آپارتمان دوباره كتاب از دستم ول شد. بي اختيار بلند گفتم عزيز آجي اومدي؟ با سرعت به طرف در رفتم كه پام به گوشه قالی گير كرد و محکم با صورت پخش زمين شدم . اما اهميتي ندادم و سريع بلند شدم و كليد اف اف رو فشار دادم و با شوق به طرف در رفتم. قبل از اينكه در رو باز كنم جلوي در كمي مكث كردم. هوا ميخواستم . با ولع هوا رو داخل ريه هام كردم و با گوشه مانتوم که از ظهر تنم بود صورتم رو پاك كردم . چشمام رو بستم و از خدا خواستم آزاده سالم بر گشته باشه. نفسم رو با اضطراب بيرون دادم. اما انگار منتظر هم بودم كه آزاده پشت در نباشه!! حالم عجیب بود! با ضربه پي در پي و زنگ آپارتمان چشمام رو باز كردم و بدون هيچ درنگي در رو باز كردم. - نويد!! - براي چي تلفنت رو جواب نميدي ، هان؟! يك قدم عقب رفتم و بدون اينكه به سوال نويد كه با عصبانيت ادا كرده بود پاسخي بدم ، با بغض گفتم نويد آزاده..... هنوز برنگشته. چونه ام لرزيد و قطره اشكم روي صورتم چكيد و زير چونه ام منتهي شد. چهره عصبي نويد آروم شد . يه قدم جلو اومد و به چشمام خيره شد و گفت آهو .....غصه نخور....... اومدم دنبالت كه باهم بريم دنبالش . - نويد.... كجا دنبالش بگردم؟! نويد ... كمكم كن . بگو كجا برم كه بتونم پيداش كنم... نويد من آزاده رو ....سالم ميخوام. نويد ...من آجيم رو سالم ...ميخوام. - آهو نكن اينطوري با خودت . عزيزم چيزي نشده كه. الان ميريم مياريمش. آروم باش خانومي. با پشت دستم اشكم رو پاك كردم و با تعجب گفتم نويد تو ميدوني كجاس؟ ميدوني آجيه من كجاس؟ كلافه دستي به چونه اش كشيد و گفت فكر كنم ... بدونم.اما هنوز مطمئن نیستم بي اختيار يقه پيرهنش رو گرفتم و با التماس گفتم: نويد ... تو رو خدا بهم بگو .. تو رو خدا منو ببر پيشش مچ دستم رو گرفت و گفت عزيزم صبور باش . طوري نشده كه تو داري با خودت اينطوري ميكني ! دستام شل شد . مچ دستم رو رها كرد و گفت -حاضر شو بريم ......كلانتري. با وحشت به صورتش نگاه كردم كه گفت نگران نباش . فقط ميدونم كوروس كلانتريه ... راستش ظهر بعد اينكه ... تو رفتي، با كوروس تماس گرفتم . بر نداشت . سراغش رو از پانيذ گرفتم كه گفت خبري ازش نداره تا همين يك ساعت پيش كه گفت گرفتنش و كلانتريه... بعد هم چون خانوادش ايران نيستن كوروس به پانيذ زنگ زده كه بره كلانتري. از اونجايي كه كوروس به پانيذ گفته بوده با آزاده گرفتنش حدس ميزنم كه توي يه كلانتري باشن. فكر ميكنم از آزاده براي اين خبر نداري ،چون خواسته مقاومت كنه بلكه اونا كوتاه بيان و ولش كنن. بدنم سست شد . توي سرم صداي خلاء فرياد ميزد. به ديوار كنارم تكيه زدم و هاج و واج به نويد نگاه كردم. - آهو چيزي نشده كه اينطوري ميكني. از اون چيزي كه ميخواستم بگم هم شرم داشتم هم ميترسيدم . - نويد.... نكنه ... آزاده رو به عقد ِ...كوروس در بيارن؟ لبخند مهربون و آرام بخشي زد و گفت: نه عزيز من . اينا رو كه تو خونه با هم نگرفتن. در بند رفته بودن كه از شانسشون اينطوري شده . لبم رو از شرم گاز گرفتم و سرم رو پایین انداختم كه گفت: روي لبت خون لخته شده . ديگه بيشتر از اين فشارش نده . ....... حالا هم برو صورتت رو بشور كه بريم كلانتري . دير وقت بشه آزاده رو نگه ميدارنا. تكیه ام رو سريع از ديوار گرفتم و در حاليكه به سمت در ميرفتم گفتم واي .... نگو تو رو خدا. قبل از اين که از در خارج بشم گفت: كجا؟ يه چيزي سرت كن . دو دستي سرم رو گرفتم . توي اين آشفته بازار اصلا حواسم به هيچي نبود . تازه اونموقع متوجه شدم كه نويد حتي دستم رو هم گرفته بود . از خجالت سرم رو پايين انداختم و به سمت اتاق رفتم كه گفت : اگه مقنعه سر كني بهتره. به حرفش عمل كردم و مقنعهء مشكيم رو سرم كردم كه صداي موبايلم از توي آشپزخونه بلند شد . سريع از اتاق زدم بيرون و به سمت گوشيم رفتم . شماره ناشناس بود . نگاهم به نويد رفت و گفتم نكنه از كلانتريه؟! بدون اينكه كفشش رو در بياره وارد آشپزخونه شد . وقتي ديد من توان پاسخ گويي ندارم گوشي رو از دستم گرفت و خودش جوابگو شد - بله ..... - درسته . الان در دسترس نيستن شما؟ ..... با نگراني و استرس گوشه مقنعه ام رو دستم گرفته بودم و به حركت لبهاي نويد چشم دوخته بودم . - من .... به چشمام نگاه كرد. من... نامزدشون هستم. كلمه نامزد توي اون موقعيت برام نامفهوم بود. -.... بله ... تا نيم ساعت ديگه اونجاييم . .... - بله ... بله متشكرم . دگمه قطع تماس رو زد و گفت : از كلانتري بود . خواستن كه بري اونجا - خب بريم -شناسنامه خودت و پدر و مادرت رو هم بردار با تعجب به سمتش برگشتم كه گفت ممكنه احتياج بشه . من هم همين الان با يكي از دوستام كه آشنا داره زنگ ميزنم که دردسري ايجاد نشه. - دردرسر؟! - خب ممكنه يه وقت يه گيرايي بدن. تو نگران چيزي نباش فقط زود باش. مقنعه ا م رو جلو کشیدم و به اتاق رفتم تا شناسنامه ها رو بردارم. *** جلوی ساختمان کلانتری پاهام یاری نمیکرد قدم از قدم بردارم.کمی مکث کردم که نوید گفت: من اون آهویی که سراغ دارم رو میخوام. به چشماش نگاه کردم.چشماش رو آروم باز و بسته کرد .یه آرامش قلب به سراغم اومد.انگار همه دل نگرانیام تموم شدن. یه صلوات فرستادم و همراه نوید وارد کلانتری شدم . *** نگاهم به سمت نويد رفت . متوجه من شد و گفت: چيزي ميخواي؟ آهسته گفتم: چي بايد بگم ؟ - تو اينجا باش من ميرم سوال ميكنم. با تنه مردي كه با سر صدا آه و نفرين ميكرد و از در خارج ميشد ، محكم به نويد خوردم. نويد عصبي رو به طرف كرد و گفت: چته يارو؟ آستينش رو كشيدم و گفتم نويد بريم . دير ميشه نگاهش رو از مرد گرفت و گفت تو خوبي كلافه گفتم : من فقط ميخوام زودتر با آزاده از اينجا برم همين. سرش رو تكون داد و گفت باشه . تو فقط يه گوشه وايسا با كلافگي سرم رو تكون دادم . توي اين موقعيت به فكر باديگارد بودن خودش بود! با چشم رفتنش رو دنبال كردم . بعد از اينكه از سربازي كه اونجا بود سوالي كرد وارد اتاقي شد. بد جور دلشوره داشتم و از روي ناراحتي داشتم بالا مياوردم . مخصوصا كه هر از گاهي چند دختر و پسر رو مياوردن كه خانواده هاشون آه و نفرين بد و بيراه بهشون ميگفتن. اين اولين باري كه بود وارد كلانتري شده بودم. هميشه توي فيلما ديده بودم . ولي فيلم كجا و واقعيت كجا!! اينجا حتي از نگاههاي سربازاي هم وحشت داشتم. با صداي نويد نگاهم رو از سربازي كه بهم زل زده بود گرفتم. - حواست كجاس! سعي كردم به اخمهاي توهمش اجازه ندم كه بيشتر از اين معذبم كنه . جواب دادم: همينجا. به ابروش رو بالا انداخت و با همون حالت جديش نگاهي به سر باز كرد. بعد هم گفت بيا چي شد؟ آزاده رو ديدي؟ دنبالم بيا . جناب سروان ميخواد ببينتت . بايد هم تو هم آزاده تعهد بدين. تعهد چي؟! راه افتاد به سمت اتاقي كه رفته بود و گفت تعهد كه ديگه از اين خلافها نكنين - نكنيم؟! كلافه گفتم چه ميدونم .. نكنه. جلوي در بسته ايستاد و گفت موهاتو بكن تو با دستم همون چندتا شويدي كه پريشون روي صورتم ريخته بود رو كنار زدم. در زد و گفت: من به جناب سروان گفتم نامزدتم. چون اينطوري بهتره .... حالا شناسنامه ات رو در بيار - خب اسم تو كه توي شناسنامه ام نيست اينطوري گفتي؟! - اونطوريكه ميشدم شوهرت . با خجالت لبم رو گاز گرفت و گفت به اين فكر نكن. اونقدر سرشون شلوغ هست كه به اين گير ندن. دستگيره در رو پايين داد كه گفتم: حالا كي گفته من به اين فكر ميكردم ؟! من فقط ميخواستم يه وقتي اگه ضايع شدي بدوني چي جواب بدي، همين. در حاليكه در رو باز ميكرد گفت اگه جواب ندي طوري نميشه ها! در رو هول داد و من بي جواب موندم. سلام كردم . مرد مينسالي كه چند ستاره روي شونه اش بود گوشي موبايلش روكه در حال صحبت بود به اون دستش داد و در حاليكه به من و نويد نگاه ميكرد اشاره كرد كه روي صندلي بشينيم. مقنعه ام رو ناخودآگاه جلوتر كشيدم كه فكر كنم فقط بيني ام معلوم بود. احتمالا اين جناب سروان با خودش فكر ميكرد چقدر تفاوت بين اين دو خواهر هست!! روي صندلي نشستيم . در حاليكه به من و نويد نگاه ميكرد به طرف پشت خط پاسخ داد اين بار رو كاري باهاشون ندارم . اون هم بخاطر ارادتي كه به شما دارم . وگرنه مملكت قانون داره و ما با اين مسائل بر خورد جدي ميكنيم . نگاهم به نويد كه كنارم نشسته بود كشيده شد. آهسته گفت : فكر كنم آشناي رفيقمه لبخند نامحسوسي زدم . چقدر در كنار نويد بودن خوب بود . * يادم باشه اسمش رو از هستيه من به مسكن تغيير بدم! با صداي جناب سروان از چشم چروني دست برداشتم - من هميشه چشم پوشي نميكنم . از پشت ميز بلند شد و در حاليكه قدم ميزد گفت خواهرت شانس آورد دفعه اوليه كه اين جور جاها پيداش ميشه . به تبعيت از نويد از روي صندلي بلند شدم و گفتم خيلي لطف ميكنين سرش رو تكون داد و گفت من از اين لطفها به كسي نميكنم چون سرم بره حرفم نميره . اينبار رو فقط بخاطر رفاقتي كه با جناب ....... داشتم ميگذرم. بعد هم به سربازي كه جلوي در بود گفت بگو بيان تو. قبل از اينكه سرباز از در خارج بشه ، به در تقه اي خورد و قيافه پريشون و بدون آرايش پانيذ جلوي در نمايان شد. نگاهمون با هم قرين شد . اما زود نگاهش رو از من گرفت و رو به جناب سروان گفت جناب سروان اجازه بدين براتون توضيح بدم. نويد يه قدم برداشت و گفت پانيذ جان .... منتظر بچه هاييم. نگاه متعجب پانيذ به سمت نويد جلب شد. انگار تازه نويد رو ديده بود. جناب سروان به سمت ما برگشت و گفت ايشون با شما و نامزدتون نسبتي دارن؟ نويد در پاسخ گفت بله . در ضمن كوروس رحمتي برادر زاده ايشونن . قبلا خدمتتون عرض كردم. جناب سروان سرش رو تكون داد و رو به پانيذ گفت برادر زاده شما قبلا اينجا بوده . امشب رو ميبايست اينجا ميموند ولي جناب ...... پادرميوني كردن و من اين بار رو ناديده ميگيرم . ولي دفعه ديگه گذشتي وجود نداره. پانيذ اخمي كرد و كنار نويد ايستاد . نميدونم چي ميخواست به نويد بگه كه نويد لبش رو گاز گرفت و اشاره كرد حرفي نزنه . همون لحظه در باز شد و اول آزاده همراه يه خانم چادري و بعد كوروس كه تازه فهميدم كيه با يه سرباز وارد اتاق شدن. با ديدن آزاده كه شرم سار سرش پايين بود ، دلم آروم شد سرش رو كمي بالا كرد و به من نگاه كرد . نگاهم رو ازش گرفتم و به جناب سروان گفتم خدا سايه اتون رو از سر خانوادتون كم نكنه . ما الان دقيقا بايد چكار كنيم. به سمت ميزش رفت و دو برگه اي كه روي ميز بود رو برداشت و به سمت آزاده و كوروس گرفت اينجا بايد تعهد بدين . رو به كوروس كرد و گفت البته شما بايد جريمه نقدي هم بدي . كه البته از سر و ريختت معلومه با اين چيزا هم آدم بشو نيستي . بدون اينكه نگاهي به آزاده بكنم رو به حناب سروان گفتم من هم بايد چيزي تعهد بدم؟ - شما خير . ولي بايد بيشتر از اين مراقب خواهرت باشي در جواب گفتم تا بحال فكر ميكردم خودش مراقب خودشه . ولي انگار اشتباه ميكردم. صداي هق هق آهسته آزاده قلبم رو فشرد از جناب سروان اجازه گرفتم و بيرون رفتم. چقدر سخت بود خوددار بودن وقتي كه احتياج داري با گريه خودت رو خالي كني. اين لحظه ها برام تكرار شده بود . درست وقتيكه احتياج داشتم غم نبودن والدينم رو با هق هق گريه خالي كنم ، اشكها و ناله هام رو پشت صورتك بي احساسم پنهان كرده بودم و امروز هم يكي ديگه از همون روزها بود! بغض گلوم رو با بلعيدن هواي خفه اطرافم فرو دادم. چشمام از شدت اشك ميسوخت ولي خوب از پسشون براومده بودم. نميدونم چقدر گذشته بود كه متوجه شدم هر چهارنفر با هم از كلانتري بيرون اومدن. نفسم رو با شدت تخليه كردم . سعي ميكردم نگاهم به هيچكدومشون نباشه ولي حركات پانيذ كه با نويد صحبت ميكرد من رو متوجه خودش ميكرد. به محض اينكه به من رسيدن نويد رو به پانيذ كه جلوتر از آزاده و كوروس بودن ٫گفت: بعد با هم در اين مورد صحبت ميكنيم اما پانيذ اهميت نداد و در حاليكه سعي ميكرد صداش آهسته تر باشه گفت نه آخه من موندم دليل اين که بگي نامزدين چي بوده؟!! نگاهم به نويد كشيده شد بدون اينكه به من نگاه كنه به سمت ماشينش رفت و رو به من گفت: من ميرسونمتون آهو. نگاهم به سمت پانيذ كه اخماش توهم بود كشيده شد. نميدونم چرا بدجنسيه من گل كرد و رو به نويد گفتم از اينكه همراهم بودي ممنون قابلي نداشت . هر كس ديگه اي هم بود همين كار رو ميكردم. مثل يه يخ وا رفتم . شايد حرفي كه اون لحظه زد مناسب بود ولي من به دنبال يه جواب ديگه در مقابل پانيذ ازش بودم . با صداي قدمهاي آزاده نگاهم رو از نويد گرفتم ولي سعي هم نكردم به آزاده نگاه كنم . دلم ازش گرفته بود و حالا حالا ها باهاش صاف نميشد . نويد در ماشينش رو باز كرد اما قبل از اينكه تعارفي بزنه گفتم ما ديگه مزاحم شما نميشيم . دير وقته و ميدونم مسيرتون از اونجا نيست . به آژانس روبرومون اشاره كردم و گفتم از اينجا ماشين ميگيريم. نويد در جوابم گفت پس اينجا بمونين تا خودم براتون ماشين بگيرم اينبار با اينكه خودم هم نميخواستم با نويد همراه بشيم ولي از جوابش جا خوردم . اين نويد نويد نيم ساعت پيش نبود . فرق كرده بود . صورتش گرفته بود و سعي داشت چيزي رو پشت چهره بي تفاوتش پنهان كنه . ولي مطمئن نبودم اين پرده نمايش رو براي من ميومد يا پانيذ . براي اينكه بيشتر از اين ضايع نشده باشم تشكري كردم و رو به پانيذ چرخيدم. نميدونم چه چيز عجيبي توي من ديده بود كه چشم ازم برنميداشت . حتي وقتي كه مستقيم بهش نگاه كردم. آزاده رو كنارم حس كردم . نگاهم به كوروس كه با گوشيش ور ميرفت جلب شد . سنگينيه نگاهم رو روي خودش حس كرد و سرش رو بلند كرد. نميدونم آزاده چه چيز قابل توجهي از اين ديده بود كه به طرفش جلب شده بود ؟!! گوشه لبش به نيش خند بالا رفت كه باعث شد چندشم بشه . خيلي جلوي خودم رو گرفتم كه حرف نامربوطي بهش نزنم. با صداي پانيذ نگاهم رو ازش گرفتم - بچه ها واقعا يه وقتا آدم رو تو چه دردسرهايي كه نميندازن. يكي نيست بهشون بگه شما كه براي تفريح ميخواين اين كار بكنين چرا جاهايي ميرين كه آخرش پاتون به ابنجا كشيده بشه سرم سوت كشيد . بدتراز اين چي ميتونست كه بار آدم كنن ؟!! خيلي جدي و محكم گفتم اينجا رو اشتباه اومدين . بايد به برادرزادتون عرض ميكردين پيه اهلش بايد ميرفت كه اينجوري با آبروي خانواده اي بازي نكنه. كه البته من مطمئنم آزاده گول ظاهر شخصيت ايشون رو خوردن وگرنه بعيد ميدونم خواهر من با آدماي اين تيپي كه عرض كردين حتي هم كلام بشه . البت درس خوبي هم براي آزاده شد كه از اين به بعد درست رو از تقلبي خوب تشخيص بده. .... كوروس كه تا بحال ساكت بود صداش در اومد و گفت خيلي داري تند ميري خانؤم كوچولو رو بهش گفتم شما هم خيلي دارين پاتون رو از گليمتون دراز تر ميكنين بعد هم بدون اينكه منتظر جوابي از جانب هر كدومشون باشم رو به آزاده گفتم بريم و به طرف آژانس رفتم خيلي عصبي بودم . طوري كه تمام بدنم ميلرزيد . دندونهام رو روي هم كليد كردم و حرص م عصبانيتم رو روي دندونهام خالي كردم. نويد از روبرومون ميومد و نگاهش به من بود . توي اونموقعيت حتي از اون هم كينه به دل گرفتم و وقتي كه بهمون رسيد و گفت اون ماشين پرايد مشكي رو بايد سوار بشيم جوابي بهش ندادم و از كنارش رد شدم . با اشاره راننده كه به ماشين اشاره كرد سوار ماشين شديم . توي ماشين اونقدر اخم كرده بودم كه آزاده جرات نكرد حرفي بزنه . به محض اينكه رسيديم كليد رو به در آپارتمان انداختم و اول خودم وارد شدم . نگاهم به ساعت ديواري كه دوازده و خورده اي رو نشون ميداد جلب شد . مقنعه ام رو كلافه از سرم بيرون كشيدم و روي مبل پرت كردم . آزاده آهسته بدون اينكه سرش رو بلند كنه از كنارم رد شد كه خيلي رسا صداش كردم. ايستاد . گفتم : بر گرد به سمتم بر گشت . گفتم به من نگاه كن بيشتر سرش رو پاين انداخت . اينبار خيلي واضحتر و جدي تر گفتم با توام سرتو بالا كن سرش رو بالا آورد و با چشمهاي پشيمون و نادم بهم نگاه كرد . دستم بالا رفت و محكم روي گونه آزاده فرود اومد. شدت ضربه اينقدر محكم بود كه حتي انگشتهاي خودمم گز گز ميكرد. دستش رو ناباورانه روي گونه اش گذاشت. ناباورانه و با چشمهاي معصوم نگاهم كرد با صدايي كه بغض مانع ميشد واضح حرف بزنم گفتم اين رو براي اين نزدم بخاطر اينكه خودتو و موقعيتت رو گم كردي. براي اين نزدم كه اون گردنبندكه يادگار بود رو فروختي و باهاش اون ساعت لعنتي رو خريدي. .......براي اين نزدم كه امروز از دل نگراني تا سر حد مرگ رفتم.... بخاطر اين هم نزدم ... اشكم رو با آستينم پاك كردم و ادامه دادم بخاطر اين نزدم چون با اين كار احمقانت باعث شدي پانيذ اون حرف رو بزنه......... فقط .... فقط براي اين زدم چون از اعتمادم سواستفاده كردي و بهم دروغ گفتي. ... تو .... تو باعث شدي ... من پيش خودم هم سر افكنده ... بشم. ديگه نتونستم به حرفم ادامه بدم . همونطور كه اشكم روي صورتم ميچكيد وارد اتاق شدم و در رو بستم . حالا ديگه راحتتر ميتونستم گريه كنم . اينجا ديگه چشماي معصومش آتيشم نميزد. اما صداي هق هق گريه اش ديوونه ام ميكرد و باعث ميشد خودم رو از سيلي كه بهش زدم ملامت كنم طاقت نياوردم . بلند شدم در رو باز كردم و به طرفش رفتم و در حاليكه گريه ميكردم در آغوشش گرفتم و گفتم آجي كوچولوي من ، ديگه تنهام نذار. ديگه بدون خبرم نذار. من بي تو دق ميكنم عزيزم. دستاش رو دور گردنم انداخت . ميدونستم ميخواد حرف بزنه ولي هق هق گريه اش نميذاشت. همونطوري كه در آغوشم بود مثل گهواره خودم رو تكون دادم و گفتم هيس عزيزم... هيچي نگو خوشگل من. قربون اون چشمات بشم. هيچي نگو . ازآغوشم كشيدمش بيرون و اشكاش رو پاك كردم و با خودم توي اتاق بردم . روي تخت نشستيم و آزاده سرش رو روي پاهام گذاشت و چشماش رو بست . سرم رو پايين بردم و سرش رو بوسيدمش و گفتم بهم قول بده ديگه بهم دروغ نگي سرش رو تكون داد و گفت هيچوقت آجي .. هيچوقت ..با اشاره کیمیا به وحید که توی دستش قرص بود نگاه کردم. باید میگرفتم؟! حرفش برام سنگین بود.من کسی نبودم که بخاطر این حرف ، طرف رو بدون جواب بذارم.
    بدون اینکه به چشمام حرکتی بدم رفتار نوید رو زیر نظر گرفتم. با پانیذ درحال خوش بش کردن بود.دستم رو دراز کردم و قرص و گرفتم و بلند طوری که صدام توی خنده های نوید و پانیذ گم نشه گفتم: روز اولی که دیدمتون فهمیدم با خیلی ها فرق دارین. و واقعا هم فرق داشت.پرو ..دریده و هیز بود! لبخند زد و گفت :لطفت کم نشه و یه چشمک خفیف زد.تمام بدنم مور مور شد. سرم رو برگردوندم. نه من فرق کرده بودم.من آهوی همیشه نبودم.چرا باید بخاطر نوید برعکس عقایدم حرف میزدم و کاری میکردم! دوستش داشتم ولی نه در اون حد که غرورم رو بازیچه قرار بدم و از خودم یه آهوی تازه بسازم.برای امشب بس بود.باید تمومش میکردم.نباید اجازه میدادم وحید فراتر از این رفتاری داشته باشه .در حالیکه پا میشدم خیلی آهسته گفتم: ولی من نظرم درست نقطه مقابل نظری بود که شما با خودتون فکر کردین. دیگه ندیدم چطوری خشکش زد .ولی از بی صدا بودنش تونستم حدس بزنم زبونش توی حلقش لوله شده! با همراهی کیمیا من و آزاده به سمت دیگه سالن رفتیم... کیمیا هم که خودش رو کشت تا اون سه نفر به جمع ما پیوستن .من که خوش نداشتم قیافه نحس هیچکدومشون رو ببینم .ولی خب ،اینطوری راحتتر میتونستم نوید رو دید بزنم! بقیه در مورد این حرف میزدن که چه بازیه گروهی داشه باشیم . من هم دیدم خیلی تابلوئه فقط زل بزنم به نوید! اینه که گوشیم رو در آوردم و ادای اونایی که پیام میگرن رو در آوردم و گهگداری هم میخندیدم.حالا خنده ام هم نمیومد ولی همین لبخند مصنوعی کافی بود که کیمیا جلوی همه بگه tبابا اونو ولش کن جمع حال رو بچسب...آهو با توام..گوشی رو کنار گذاشتم و گفتم :جانم کیمیا جان. بگو عزیزم.یه ابروش رفت بالا .میدونستم با این حالتش میخواد بهم حالی کنه، چیه موتور سوزوندی؟ تو که این حرفا بلد نبودی؟!! دستم رو گرفت و گفت:بشین تا بهت بگمکنارش روی زمین نشستم .بقیه هم تبعیت کردن و به صورت حقله دور هم نشستیم کیمیا گفت :خب ، فهمیدی چی به چی شد عزیزمیه طره از موم که فر خورده بود رو زیر شالم پنهان کردم و گفتم:نه عزیزم .حواسم به پیامی بود که برام اومده بود .میشه دوباره بگی. اینبار اون یکی ابروش رفت بالا. یعنی این دروغ رو از کجات در آوردی ؟!خب راست هم میگفت جز اون کی بهم پیام میداد! از اونجایی که خیلی وقتا سیاست داشت به لبخندی اکتفا کرد و گفتببین ما میخوای حقیقت یا جرات رو بازی کنیم .هستی ؟ تا به عمرا از این بازی ها نکرده بودم .برای همین گفتممیشه توضیح بدی ببینم چطوریهپانیذ گفتببین اگه نمیخوای بازی کنی بگو.چون با شناختی که من از شما پیدا کردم اگر هم توضیح بده میگی نه.اینبار آزاده رگ غیرتش باد کرد و گفتاصلا هم اینطور نیست .خواهر من فقط اهل سبک بازی نیست وگرنه خیلی هم باحاله.ای جانم .به نازم به این خوش غیرتیت آبجی.شیرت حلالت که باعث شدی چشمای پانیذ از غیظ بچسبه به کاسه سرش. نوید خیلی بی حوصله گفتبچه ها اگه اهل بازی هستین بگین وگرنه من برم پهلوی بقیه بشینم.کیمیا گفتنخیر هر کس اومده باید تا آخرش باشه.بعد رو به من کرد و گفتببین آهو این بازی اینطوریه که .یه شیشه میذاریم وسط میچرخونیمش .سرش رو به هر کی که نشونه رفت باید یا جرات یا حقیقت رو انتخاب کنه .اگه جرات رو انتخاب کرد باید هر کاری که گروه میگه انجام بده.اگه هم حقیقت رو که باید به سوالای گروه پاسخ بده ..افتاد. با سر تایید کردم و گفتم : آره هستم.این بار دوتا ابروهاش بالا رفت .میدونستم چی میخواد بگی .شونه هام رو آروم بالا انداختم که گفت ایول وحید گفت بعدش نزنی زیرش بگی من نیستما.هرکی قبول کرد بازی کنه باید تا آخرش باشه.بدون اینکه نگاهش کنم گفتمعرض کردم هستم.چقدر امشب باید حرفام رو برای بقیه هیجی کنم؟ بعد هم روم رو ازش گرفتم .کیمیا از روی زمین بلند شد و گفتپس من میرم از خاله شیشه بگیرم...بعد هم در حالیکه میخندید و میرفت گفتچه شود امشب. دوبار گوشیم رو دستم گرفتم و مشغول شدم.حوصله این جمع رو اصلا نداشتم .مخصوصا که هر کدوممون با معنی بهم نگاه میکردیم و زود هم نگاهمون رو از هم میگرفتیم. با گذاشته شدن شیشه نوشابه توسط کیمیا نگاهم رو از از موبایلم گرفتم.کیمیا پوفی کرد و گفتمجبور شدم یه نوشابه رو بخورم تا شیشه اش رو بیارم.حالا واسه شام نوشابه ندارم که بخورمبا این حرفش همه زدیم زیر خنده .اون هم در حالیکه با اخم هممون رو نگاه میکرد گفتخنده نداشت .راست گفتم خبپانیذ موهاش رو در حالیکه با دست جمع میکرد و یه طرف صورتش میریخت گفتمن که نوشابه نمیخورم .میدمش به توکیمیا هم در جوابش گفتاوه پانیذ بی خیال هیکل..باور کن نوشابه بخوری ، اون شکمت آفساید تر از این نمیشهدرسته که هیکل پانیذ خیلی خوب و تو فورم بود ولی با این حرفش هممون زدیم زیر خنده که باعث شد پانیذ در جواب بگه، اصلا هم خنده نداشت .هیکلم تکه بین همتونوحید دست روی شونه اش زد و گفتجیگولیه من ناراحت نشو .فقط یه شوخی بود پانیذ هم چشم و ابرویی براش اومد و گفتنه چرا ناراحت بشم. نگاهم به سمت نوید رفت که خیلی بی حوصله گفت: بچه ها من حوصله بازی ندارم شما به بازیتون برسین. قبل از اینکه بلند شه وحید دستش رو گرفت و گفتکجا؟ دیره دیگه بخوای زیرش بزنی .امشب همه باید بازی کننبازوش رو از انگشتای وحید جدا کرد و گفتپس چرا به جون هم افتادین.اگه میخواین بازی کنین زود باشین .دیگه چرا جاده خاکی میرین. حالم خیلی گرفته شد . این یعنی چرا به پانیذ گیر دادین.پانیذ نگاهش رو با عشوه بین همه چرخوند و گفتراست میگه ...اگه قراره بازی کنین زود باشین وگرنه من هم مثل نوید بازی نمیکنمنوید کمی جابجا شد و زیر لب گفتتو هم که زود به خودت میگیریخیلی خودم رو کنترل کردم نخندم.ولی وقتی کیمیا و آزاده زدن زیر خنده نتونستم خودم رو کنترل کنم و یه لب خنده گله گشاد اومد روی لبم.اوضاع خیلی داشت وخیم میشد .مطمئنم اگر وحید اون شیشه وسط رو نمیچرخند کار به مو کشی و گیس کشی هم میرسید. سر شیشه به سمت کیمیا ایستاد.وحید گفتخب کیمیا خانوم.جرات یا حقیقت؟کیمیا خنده اش رو جمع کرد و گفتاِ قبول نیست .هنوز اعلام نکرده بودیم بازی شروع شد.وحید دستش رو از روی شیشه برداشت و گفت : کشش نده .شروع شده دیگه..حالا بگو جرات یا حقیقت؟ کیمیا قیافه ای به خودش گرفت و گفت معلومه جرات وحید به همه یه دور نگاه کرد و گفتموافقین هر کس شیشه رو میچرخونه همون هم سوال کنه؟من که حرفی نزدم چون پانیذ خانوم احتمالا خودش رو ریس قبیله میدونست و از جانب همه نظر داد.کلا ریس قبیله بودن هم خیلی بهش میخورد مخصوصا با اون همه آرایش و لونه مرغداری که روی سرش درست کرده بود! آزاده پرسید:فقط برای هر کس اون چیزی که ازش پرسیده میشه یا کاری رو که ازش میخوایم انجام نده رو چه مجازاتی باید در نظر بگیریم؟کیمیا گفتمن میگم اول سر و تهش کنیم و بعد اون طرف مجبوره همه رو به یه رستوران کلاس بالا دعوت کنه...موافقین؟ اینجا بود که من به خودم بد و بیراه گفتم که چرا حاضر شدم بازی کنم! اینطور که از کف زدن بقیه معلوم شد همه موافق امر بودن .منم برای اینکه تابلو نشه حرفی نزدم.اصلا از کجا معلوم که نوبت من بشه؟از اونجایی هم که بوش میومد ،غذا تا نیم ساعت بعدی آماده خوردن میشد و بدون برو برگرد بازی خودش خود بخود تعطیل میشد. به گفته وحید کیمیا از جاش بلند شد و ایستاد.. وحید دستی به چونه اش کشید و یکی از چشماش رو ریز کرد و گفتکیمیا چکاری بهت بگم خدا رو خوش بیاد؟کیمیا دستش رو به کمرش زد و گفتفقط جان من از خودت چیزی در نیار و کارایی که غیر قابل انجامه رو ازم نخواه چون باطله.وحید رو به نوید گفتنوید تو بگو.جان من یه چیزی بگو این کیمیا روش کم شهکیمیا بلند گفتاوووو...اول از همه تقلب نداریم .دوم از همه کی روی تو رو کم کنه؟ زدیم زیر خنده...وحید گفت خب بابا کم نق بزن..من میگم باید بدون آهنگ بندری برقصی. وای که همینطوری هم کیمیا لَق میزد وای بحال بندری رقصیدن اونم بدون آهنگ!اول کیمیا گفت:قبول نیست و من این کار رو نمیکنم، ولی وقتی وحید و نوید بلند شدن که سر و تهش کنن تسلیم شد و تا وقتی که جمع تا ده بشمره مثل اینایی که مورچه تو شلوارشون رفته باشه ، لرزید و بندری زد .از خنده اشک هممون در اومده بود.حتی یه وقتا نمیتونستیم بشماریم مخصوصا که کیمیا خیلی جدی هم داشت میرقصید .رقصش که تموم شد با عصبانیت نشست و گفت:حال همتون رو میگیرمدستم رو جلوی دهنم گرفتم که مبادا کیمیا خنده ام رو ببینه و بدتر آتیشی شه ولی همون لحظه برگشت به سمتم و گفتواسه تو هم دارم آهو خانوم ...بخند ...گریه ات رو هم میبینم. با همون لبخند روی لبم شونه ام رو بالا انداختم.حرف نمیتونستم بزنم چون مطمئن بودم اصلا نمیتونم خنده ام رو کنترل کنم و چه بسا کیمیا بیشتر شاکی میشد ...کیمیا شیشه رو دست گرفت و گفتحالا بخندین ..خدا به داد نفر بعدی برسه محکم شیشه رو چرخوند .شیشه چرخید و چرخید تا اینکه به سمت پانیذ از حرکت ایستاد.مطمئنم همگی بجز پانیذ یه نفس راحت کشیدیم .دلم یه کم برای پانیذ سوخت خیلی به نظر میرسید استرس داره.بدون اینکه کیمیا ازش سوالی کنه گفت:من حقیقت رو انتخاب میکنمکیمیا محکم زد رو دوشش و گفت:بدجنس ..ولی نگران نشو یه سوال توپ دارم برات.بعد چشماش رو ریز کرد و گفتبدون کلک بگو چند سالته؟پانیذ گردشی به چشماش داد و گفتچه سوال بی مزه ای ..- کجاش بیمزه اس؟ همیشه طفره میری .اینبار رو مجبوری بگی.با عشوه نگاهش رو از کیمیا گرفت و گفت 25کیمیا هم با خنده گفتشانس بیاری شناسنامه ات دست یکی از ما ها نیوفته که دروغت رو شه. پانیذ با تشر نگاهش کرد که وحید با لبخند گفت پانیذ نوبت توئه بچرخون. پانیذ دسش رو روی شیشه گذاشت و اونقدر با حرص شیشه رو چرخوند که شیشه خورد به پای آزاده .با یه معذرت خواهیه زوری دوبار شیشه رو چرخوند که به سمت کیمیا ایستاد.نگاه هردشون درست مثل اینهایی بود که میخوان دوئل کنن . ما هم کم مونده بود بریم و کمین بگیریم.پاینذ صاف نشست و گفت:انتخاب کن..جرات یا حقیقتکیمیا هم دمش گرم از زبون کم نمیاورد گفتاز اونجایی که من نمیترسم سنم رو شه حقیقت رو انتخاب میکنم پانیذ سعی کرد نشون نده چقدر از دست کیمیا عصبانیه ولی صورتش که از اعصبانیت سرخ شده بود بدجور لوش می داد.یه ابروش رو انداخت بالا و گفت: تا چند سالگی پیش مامانت میخوابیدی؟بعد هم یه لبخند بدجنس زد و ادامه داد :مطمئنا دروغ نمیتونی بگی چون همین الان از مامانت میپرسم. کیمیا چهار زانو نشست و گفت لازم نیست ازش بپرسی چون همین الان هم ، بین مامان و بابام میخوابم. بهتر بود یه سوالی کنی که روم نشه بگم. با این حرفش همه زدیم زیر خنده.خدایی چه کیفی داشت وقتی میدیدی پانیذ در حد بمب اتم میخواد بترکه و نمیتونه! کیمیا شیشه رو به دست گرفت و چرخوند .از شانس نداشته من به سمت من توقف کرد.البته توی دلم گفتم، من که میدونم کیمیا کاری نمیکنه من جلوی این اهالی ضایع شم .برای همین با اعتماد به نفس گفتم:من هم حقیقت رو انتخاب میکنم.کیمیا دماغش رو بالا کشید و گفتخیلی شجاع شدی آهو لبخند زدم و گفتم:سوالتو بپرس چشمای گردش رو گرد تر کرد و گفتاسم عشقت چند حرفه؟قلبم بی برو برگشت اومد تو دهنم.چشمام داشت از حدقه میزد بیرون.به گوشام شک داشتم.درست شنیده بودم!وقتی چشمای ورقلمبیده کیمیا ریز شد و گفت منتظریما، فهمیدم درست شنیدم !!سعی کردم طبیعی جلوه کنم.مسلما هیچکس قبل از اینکه کیمیا اینطوری تابلو کنه ، نمیدونست من عشقی در سر دارم. ولی من هم آدمی نبودم که با این سوالش دست و پام رو گم کنم و بگم نوید چهار حرفه! اونم جلوی خودش که با نگاهش میخواست خرخره ام رو بجوئه.آب دهنم رو قورت دادم .قبل از اینکه بگم عشقی ندارم کیمیا گفت:آهو خانوم طفره نرو .پس تا سوالم رو عوض نکردم و نگفتم اسمش رو هیجی کن خودت رو راحت کن و بگو چند حرفه. وگرنه برعکست میکنیم و مجبور میشی همه رو به یه رستوران باکلاس دعوت کنی .اخمام رفت تو هم . اون لحظه فقط دلم میخواست بشینم رو سر کیمیا بلکه ساکت شه. سعی کردم زیاد خشونت به خرج ندم.سر شیشه رو گرفتم و گفتم:قرار نشد از خصوصیات بپرسینخواستم بچرخونمش که پانیذ گفت سوالایی که کردیم همه خصوصی بود .اونموقع چرا نگفتین سوال خصوصی نکنین.به سمتش نگاه کردم .با این که حق داشت ولی میخواستم با همین شیشه بکوبونم تو دهنش که حداقل دیگه محبور نشه به لبهاش بوتاکس بزنه که اینطوری باد کنه.وحید دستش رو روی شیشه گذاشت که باعث شد دستم رو بکشم .با خنده گفت:آماده ای برای برعکس شدن؟!!یا خدا! حاضر بودم حتی اسم نوید رو هم لو بدم ولی سر و ته نشم. اون هم توسط این دوتا برادر رزمنده.برای همین سریع گفتم4 حرف.دیگه نگاه نکردم وحید به خودش گرفت یا نوید .فقط جای حمید توی شرکت خالی بود که اون هم بال بال بزنه.شیشه رو چرخوندم که بی بروبرگرد به سمت نوید ایستاد.نگاهم روی شیشه ثابت مونده بود.جرات نداشتم سرم رو بالا کنم.چه بسا که لو میرفتم.سعی کردم تمام حواسم رو به بازی بدم . قبل اینکه سوالی کنم نوید بلند شد و گفتبچه ها پاشین به عمه کمک کنین ،داره میز رو میچینه.سرم رو بلند کردم.نگاهش به من نبود.از قیافه اش میتونستم بخونم عصبیه و کلافه.وحید با خنده و متلک گفتنوید خان جر نزن . نوید با بی تفاوتی رو به بقیه گفت :آخر هفته همتون مهمون من. رستوران باران.حمید سوتی کشید و گفتبی خیال ...ولخرج شدی نویدبعد هم خودش خندید.نمیدونم چرا توی دلم آشوب شد. نگاه بیتفاوتش برام عذاب آور بود و از اینکه نوید من رو نادیده گرفته بود ، مثل یه شاخه خم شدم. نوید از جاش بلند شد قبل از اینکه جمع رو ترک کنه وحید گفتبرعکست نکردیم هنوز .کجا در میری؟نوید کلافه گفتوحید کم نمک بریزوحید حق به جانب گفت:این قانون بازی بود ..جر نزننوید دستش رو پشت گردنش کشید و گفتبرعکس بشم دیگه حرفی نیست؟وحید نیش خند زد و گفت :نه دادانوید پوفی کرد .خم شد .کف دستاش رو روی زمین گذاشت و پاهاش بالا رفت.. .صدای دست و سوت بقیه باعث شد نگاهم رو از چشماش که قرمز شده بود بگیرم و به تبعیت از دیگران براش دست بزنم وقتی صاف ایستاد رو به بقیه گفت راضی شدینپاینذ دوباره براش دست زد و گفت :عالی بود نویدجان .بدون اعتنا به پانیذ که براش سنگک میزد به طرف بقیه رفت. کیمیا ایستاد و گفتخب ما هم بریم به خاله کمک کنیم .بعد دستش رو دراز کرد که بلندم کنه که خودم بلند شدم و آهسته بهش گفتم کارت خیلی اشتباه بودبی خیال گفت :واسه چی-هنوز نمیدونی-بابا آهو بازیه ..چقدر سخت میگیری تو-ولی همین بازی باعث شد خیلی ها فکرای اشتباه کنن-اگه منظورت وحیده که اون مال خودمه..بی خود برای خودت خیالبافی نکنقبل از اینکه یه نیشگون ازش بگیرم از دستم در رفت و به سمت بقیه رفت.نفسم رو بیرون دادم.اینطوری یک چهارم استرسم خالی میشد . . .! *** ۲ آزاده آروم در گوشم گفت: ولی خدایی آجی خیلی جرات کردی و گفتی عشقت چند حرفه ها! چپ بهش نگاه کردم .توی این هیر و ویری فقط همینو کم داشتم که آزاده هم توی دلم رو خالی کنه.قیافه مظلومی به خودش گرفت و گفت:بریم به لیلی کمک کنیم؟ در حالیکه از کنارش رد میشدم گفتم : این دیگه پرسیدن نداشت. و درحالیکه به خودم لعن و نفرین میفرستادم که چرا امشب اومدم اینجا به سمت آشپزخونه رفتم.ولی همین که بوی خوش غذا توی مشامم پیچید بی خیال شدم و بشقابهایی که کیمیا به طرفم گرفته بود رو از دستش گرفتم و به سمت میز نهارخوری بردم. سعی کردم چند لحظه پیش رو فراموش کنم.یه بازی بود که تموم شده بود .دلیلی نداشت من فکرم رو مشغول کنم. در حال گذاشتم بشقابها روی میز بودم که متوجه شدم نوید هم داره قاشقها رو توی بشقابها میذاره. آخ که دلم آدم بشو نبود.همین که نوید رو جلوی چشمش دید شروع کرد به لرزیدن..حس میکردم اونقدر بشقاب توی دستم سنگین شده که از عهده ام بر نمیاد نگهش دارم. درست نقطه مقابل من طرف دیگه میز، خیلی آروم و با طمئنینه قاشق و چنگالها رو کنار بشقابها میگذاشت. آخرین بشقاب مصادف شد با آخرین قاشق و چنگالی که دستش بود.دور میز رو با هم دور زده بودیم و حالا رسیده بودیم به انتهی و شاید هم ابتدا اما مقابل هم.دستام بیشتر رعشه گرفت. دهنم رو محکم بسته بودم مبادا یه ذره لای لبهام باز بشه و صدای بِیس قلبم از دهنم بزنه بیرون! سرم رو بلند نکردم تا ببینم چشمای قشنگش کجا رو داره شکار میکنه. ولی از حالت ایستادنش کامل میتونستم حدس بزنم باز هم به کمین چشمای من نشسته.قبل اینکه بشقاب از دستم ول بشه گذاشتمش روی میز. میخواستم قبل اینکه نگاهم به نگاهش بیفته اونجا رو ترک کنم که گفت: از عشقتون چه خبر؟ قلبم از رگ و ریشه اش جدا شد و افتاد ته دلم. قاشقی که کنار بشقاب قبلی بود رو جابجا کردم و سعی کردم همون آهویی باشم که اعتماد به نفسش اجازه نمیده حس درونش آشکار بشه. بدون اینکه سرم رو بالا کنم گفتمحیف نمیتونستم بیارمش وگرنه حتما این کار رو میکردم. با کوبیدن قاشق که سعی داشت مثلا نشون بده از دستش داشته میفتاده ، جا خوردم.حالا نه تنها جرات این رو نداشتم که بهش نگاه کنم، بلکه جرات این رو هم نداشتم که از کنار میز برم کنار.مطمئنا یه تکون کافی بود از خشکی در بیام!در حالیکه قاشق رو کنار بشقاب صاف میکرد، گفت: به به پس مثل اینکه خیلی جیک تو جیک هم شدین، نه؟ یه کم جمع و جور ایستادم بلکه کنترلم از دست نره . در حالیکه دستم رو به میز تکیه داده بودم که تعادلم حفظ بشه ، قیافه ریلکسی به خودم گرفتم و گفتم:اوه چه جورم.....قربون اون جیک جیکاش برم . فقط کافی بود یک نفر بزنه تو دهنم.این چرت و پرتا چی بود که داشتم میگفتم؟!! از لای دندونهای کلید شدش گفتحیا هم خوب چیزیه که بعضیا قورتش دادن. دیگه نتونستم طاقت بیارم .چشمام پر کشید به سوی چشماش.توی رگه های چشماش که از عصبانیت قرمز شده بود میخواستم گم بشم. با صدای وحید از جَو آلِن دولونی اومد بیرون و خواست اونجا رو ترک کنه که وحید گفت: چیه واسه هم جبهه گرفتین؟! چندتا لیوان آب رو که با خودش آورده بود روی میز گذاشت و به میز تکیه داد. دستم رو که تکیه گاهم شده بود از میز جدا کردم و گفتم: جبهه نگرفتیم.آقا نوید از عشقم پرسید منم داشتم جوابشون رو میدادم. وحید یه لبخند بدجنسی زد و گفت دقیقا وقتی به این اعتراف کردین که عشقتون چهارحرفه من یکی داشتم کوپ میکردم. آخه عشق و این چیزا از شما بعید بود !! یا حق! نکنه این جونور به خودش گرفته بود؟! پوزخند نوید اونقدر صدا دار بود که هر دو به سمتش نگاه کردیم. داشت اوضاع بدجور گره میخورد. ای داغت به جیگرم بمونه آهو صافم ایستادم و با تفکر گفتممگه جوجو چند حرفه؟هر دو با تعجب و یکصدا گفتن:جوجو!با قیافه حق به جانب گفتم:آره دیگه جوجو ..یا همون جوجه.از همین جوجه طلایی ها..البته این جوجه ای که خریدیم صورتیکه .از این رنگ شده هاس. وای عاشقشم. اینقده نازه. بعد از این حرفم حتی یک ثانیه هم وقت رو تلف نکردم و نموندم .چون اگه نمیرفتم مطمئنا یه بشقاب میخورد فرق سرم! هنوز وارد آشپزخونه نشده بودم که کیمیا با یه ظرف سالاد جلوم اومد و گفت بیا اینو ببراز جونم که سیر نشده بودم برگردم پیش اونا.در جواب کیمیا گفتم:من تو همین آشپزخونه کمک میکنم. بعد هم به راهم ادامه دادم و وارد آشپزخونه شدم. قلبم جلوتر از خودم میرفت.وسط آشپزخونه هاج و واج وایسادم. چقدر حرف مفت زدم من امشب جلوی این دوتا برادر! جوجو ؟!!! هنوز آروم نشده بودم که یکی محکم کوبوند پشت کمرمیا جدّاب...نویدِ ! برگشتم.از شانس نداشته من کیمیا بود.از خنده قرمز شده بود .با همون خنده که داشت کنترلش میکرد دستم رو کشید و از آشپزخونه بیرونم برد.به محض اینکه از آشپزخونه اومدیم بیرون دستم رو از دستش بیرون کشیدم و گفتمچته؟ با خنده گفتدمت گرم....وای قیافه اون دوتا خیلی دیدنیه ..جان من نگاهشون کن. میدونستم نوید و وحید رو میگه ولی از اونجایی که نمیخواستم هیچ برخورد پانتومیمی از طرف اونا انجام بشه ،حرکتی به چشمام ندادم و گفتم: اون موقع که تو واسه خودت ،خود شیرینی کردی و پرسیدی عشقت چند حرفه .باید یکی میزدم توی دهنت که دیگه از این خوشمزه بازیا در نیاری. فکر کردم الانه که بهش بربخوره.ولی از اونجایی که رگ نداشت! بلندتر خندید و گفتنه اون رو که از قصد گفتم. خدایی حال میده ملت رو اینطوری مَچَل کنی.اخم کردم و گفتماز این به بعد برای مچل کردن ملت از من استفاده نکن...محکم زد رو شونه ام و گفتخدایی تو که آخرشی ..این جوجو چهار حرفی رو خوب اومدی... با این که شونه ام از شدت ضربش میسوخت اما خندم گرفت و گفتمکوفت..بخاطر تو مجبور شدم یه دروغ هم بگمبا همون خنده اش گفت: - غصه نخور یه دروغ مصلحتی که عیب نداره سرم رو براش تکون دادم و گفتم: خب همه دروغها برای مصلحت گفته میشن دیگه.پس دروغ دروغه. خنده اش رو جمع و جور کرد و گفت: دِ نه دیگه..این نوعش فرق داره.چون شما همین فردا باید بری یه عشق بخری بندازی تو حموم خونتون که دروغت راست از کار در بیارد.اونم عشق صورتی. دوباره صدای خنده اش رفت بالا که توسط آزاده که دیس برنج رو داد دستش صداش قطع شد .آزاده به دیس اشاره کرد و گفت:کیمیا بگیرش دیگه.اخماش رو تو هم کرد و گفت: دیوار کوتاه تر از من نبود که میدی من ببرم .زدم رو شونه اش و گفتم: خودت خوب میدونی که من نمیبرم ..آزاده هم پیش من بمونه بهتره..پس برو عزیزم تا غذا یخ نکردهو بعد در حالیکه دیس رو از آزاده میگرفتم و میدادم دست کیمیا گفتم:ببر عزیزم ..از هر جهان خیر ببری الهی با حرص دیس رو از دستم گرفت و گفتکم مزه بری ، .عشق صورتی.بعد هم در حالیکه میخندید ما رو ترک کرد. *** موقع غذا خوردن فقط بزرگترها دور میز نشستن چون به اندازه کافی جا برای همه نبود. بنابراین ما جونترها هر کدوم برای خودمون غذا کشیدیم و روی مبل نشستیم.از اونجایی که نوید یه گوشه سوای همه نشسته بود راحتتر میتونستم غذا بخورم. وحید هم که با پانیذ احتمالا مشغول جک گفتن بود که بعد از هر چند دقیقه هردوشون شروع میکردن به خندیدن. کیمیا و آزاده هم که در حال حرف زدن باهم بودن و یه وقتایی هم از من نظر میخواستن که من بدون اینکه بدونم در مورد چی حرف میزنن ،سرم رو تکون میدادم.. میخواستم سعی کنم حواسم به نوید نباشه ولی نمیشد.چشمام یواشکی میرفت پیِ چشمای اون. البته سعی میکردم بیشتر نگاهم به گل وسط قالی هنگ بمونه! نگاهم رو از قالیچه که در اصل رد گم کنی بود! گرفتم و به بشقابم نگاه کردم. کی غذام تموم شده بود و نفهمیده بودم ! از جام بلند شدم.با این که گرسنه بودم ولی ترجیح دادم بشقابم رو ببرم توی آشپزخونه.اینطوری بهتر بود و فک و فامیل لیلی با خودشون نمیگفتن چقدر دختره شکم پرسته. در حالیکه به سمت آشپزخونه میرفتم یه تشکر هم از لیلی کردم. اما از اونجاییی که ما ایرانیها تعارف الکی تیکه و پاره میکنیم ده بار گفت بیا باز غذا بکش و من هم در قبالش یازده بار تشکر کردم! بشقابم رو توی ظرفشویی گذاشتم . نفسم رو صدا دار تخلیه کردم و برگشتم .اما درست پشت سرم هیکل ورزیده نوید سد معبرم شد. چشمامم درست مثل قلبم داشت تاپ تاپ میکردم.توی دلم یه چیزی بالا و پایین میرفت که اصلا نمیتونستم حدس بزنم قلبمه یا معده یا اثنی عشرم! بدون اینکه نگاه از چشمام برداره بشقابش رو روی کابینت گذاشت . آب دهنم رو قورت دادم.احتمالا داشت به این فکر میکرد که از پنجره پرتم کنه بیرون یا بذارتم توی فر گاز و سرخم کنه! اما نمیدونست به فر گاز احتیاجی نیست .همینطوری هم چشماش داشت آتیشم میزد هر چی میخواستم نگام رو ازش بگیرم نمیشد.انگار نگاهم رو دوخته بودن به نگاهش . قبل اینکه نگاهش رو ازم بگیره گفتم کاری دارین؟ هیچی نگفت .حتی مژه هم نزد..دوست داشتم زمان همینطوری از حرکت باز میموند و من بدون هیچ دغدغه ای تماشاش میکردم . اما تمام تلاش خودم رو کردم و نگاهم رو ازش گرفتم و به پاهام حرکت دادم.هنوز از کنارش رد نشده بودم که گفت از این به بعد حتی برای شوخی هم اینطوری نگو..... نمیگی قلبم ممکنه طاقت این شوخیات رو نداشته باشه.. پاهام از حرکت ایستاد....نه قلبم ، نه مغزم هیچکدوم اون لحظه یاری نکرد که معنی حرفش چی میتونه باشه..... وقتی به خودم اومدم که بوی عطرش توی آشپزخونه پیچیده بود. دستای یخ زده ام رو روی صورت پر حرارتم گذاشتم و سعی کردم معنی حرفش رو برای خودم ترجمه کنم. *** ۳ گیج و مبهوت همینطور وسط آشپزخونه ایستاده بودم.اصلا نمیتونستم حواسم رو جمع کنم واون چیزی رو که شندیده بودم رو باور کنم! با تنه کیمیا از توی فکر و خیالم مثل یه توپ پرت شدم بیرون.ظرفهایی که دستش بود رو روی کابینت گذاشت و گفتچرا مثل این جّن زده ها چشات گرد شده؟! فهمیدم به امید حق بارک تعالی متوجه موضوع نشده .هر چند که آشپزخونه لیلی اُپن بود و بچه ها از جایی که نشسته بودن میتونستن زاغ سیاه ما رو بزنن، ولی انگار این اتفاق نیوفتاده بود! اینطور که معلوم بود اون لحظه شکار،پانیذ و وحید زیادی جیک تو جیک هم بودن و آزاده وکیمیا هم چرت و پرت زیادی باعث شده بود حواسشون به دور و برشون نباشه با وارد شدن لیلی و بقیه خانومها به طرف ظرفشویی رفتم و شیر آب رو باز کردم.با اتفاقی که افتاده بود محال بود برم ور دل نوید بشینم و چشم تو چشمش بشم.توی حدسیات مغزم حتی یک هزارم درصد به این چیزی که نوید به من گفته بود فکر نکرده بودم.قبل این که دستام رو خیس کنم لیلی مانعم شد .ولی از اونجایی که قرار نبود پیش بقیه بشینم زور من بهش چربید..شیر آب رو باز کردم و اسکاج رو دستم گرفتم و مایع ظرفشویی رو روش ریختم.دلم میخواست اونقدر به چیزهای مسخره و پیش و پا افتاده دور و برم فکر کنم که حرف چند دقیقه پیش نوید از ذهنم بره... ولی چی گفته بود؟! ...نمیگی با این شوخیات قلبم.....مایع ظرفشویی که همینطور سر و ته بود ،توسط لیلی از دستم گرفته شد و گفت:آهو جان زیاد کف بزنی آب کشیدنش سخت میشه. * خسیس .. یهو میای تو ذهنیات کمرنگ آدم!حداقل جلوی من رعایت میکردی بدون اینکه حرفی بزنم مشغول سایدن ظرفا شدم.کیمیا که از اول گفته بود کمکم نمیکنه.پانیذ هم که اصلا پاش رو نذاشت توی آشپزخونه.خانومهای دیگه رو هم خودم رد کردم .موند آزاده بیچاره که بر خلاف میلش به کارش کشیدم.کیمیا هم که موند توی آشپزخونه و نمیدونم از چی حرف میزد که آزاده و خودش غش میکردن از خنده. * نوید کاملا چی گفت؟ ! گفت از این شوخیا نکن چون قلبم وامیسته؟! نه اینو نگفت، گفت: ننمیگی با این شوخیات قلبم طاقت نداره؟ لیوانی که کف مالی کرده بودم رودادم با آزاده و فکر کردمنکنه منظورش این بوده که قلبش با باطری کار میکنه ؟ هوم؟؟! نه فکر نکنم.رو چاک سینه اش که من اوندفعه ای اتفاقی دیدم! جای عمل نبود.فکر کنم منظورش این بود که شوخی نکن بچه..مگه من با تو شوخی دارم! سرم رو تکون دادم .نه منظورش این نبود.من که قلقلکش نداده بودم که اینو گفت.آزاده بی حوصله گفتآهو چکار میکنی ...یه ساعت منتظر ظرف بعدی هستما .بهش نگاه کردمنکنه منظورش این بود که اون هم آره؟!آزاده با تعجب نگاهم کرد و گفتچی؟یه بشقاب برداشتم و مشغول سابیدنش شدم و گفتمهیچی چقدر حرف میزنین. طبق معمول دست سنگین کیمیا بود که روی شونه ام خورد ..برگشتم و بی حوصله گفتماه نکن کیمیا. خندش بند اومد .به آزاده نگاه کرد و گفت: این آهو چرا یهویی پاچه میگیره؟ اصلا تو حال و هوایی نبودم که بخوام جوابش رو بدم. در حالیکه ظرفهای باقیمانده رو میشستم به این فکر کردم که نکنه رفتار من باعث شده نوید به خودش این اجازه رو بده که این حرف رو به من بزنه؟ نمیدونستم از این حرفش باید ذوق مرگ میشدم یا دق مرگ! قلبم دو دَر میون میزد.یاد حرفش که میفتادم بندری میزد و وقتی به این فکر میکردم که شاید اون هم دوستم داره شیش و هشت میشد ولی وقتی به این فکر میکردم که چقدر باید پروو باشه که این رو چشم تو چشم من گفته ریتمش به نوحه تبدیل میشد. آخرین ظرف رو هم کف مالی کردم و آزاده رو با یه تیک از جانب نشینمنگاهم فرستادم اونور و گفتم:خودم بقیه اش رو میشورم. با تعجب نگاهم میکرد .مطمئنم فکر میکرد که چی شده که من اینقدر کاری شدم! چون خوب میدونست من اهل ظرف شستن نیستم.همیشه سر شستن ظرفها با هم بحث داشتیم. با هر ترفندی بود بیرونشون کردم.صدای خنده هاشون باعث میشد من نتونم مدام حرف نوید رو برای خودم هیجی کنم و دلم ضعف بره براش.آخرین لیوان رو دستم گرفتم و به این فکر کردم که کاش همونموقع میزدم تو دهنش.مثل این فیلم هندیا .بعد میدوئیدم .بعد اون داد میزد، آهـــــــــــــــــــو نرو من دوستت دارم.قلبم افتاد کف پام.ولی کشیدمش بالا و گفتمغلط کرده که اینطور گفته.خجالت هم نکشیده.پسره پروو، بر و بر زل زده به چشمام و برام ادای عاشقا رو در آورده؟ نکنه فکر کرده من از اوناشم..من اگه حالت رو نگیرم آهو نیستم گوسفندم. شعار همیشگیه من! ناخودآگاه برگشتم و به پذیرایی نگاه کردم. همه گرم صحبت بودن.حتی وحید و پانیذ هم وِل نمیخندیدن.سرم رو برگردوندم. توی صفحه پشتیه مردمک چشمم نوید هک نشده بود.پس کجا بود؟دوباره برگشتم .اینبار با دقت بیشتری سرک کشیدم.هر چی نگاه کردم ندیدمش..اخمام رفت توهم.حالا فکر کرده من عاشق چشم و ابروشم که خودش رو تو پستو قایم کرده. لیوان رو گذاشتم روی بقیه ظرفها و شیر آب رو بستم.همون بهتر که نبود.شیر آب رو باز کردم و لیوانی که شسته بودم رو برداشتم و پر از آبش کردم.برای خاموش کردن اَتش درونم باید آب میخوردم.هنوز لیوان رو به لبم نزدیک نکرده بودم که وحید وارد آشپزخونه شد و گفت:به به ..کار را که کرد آنکس که تمام کرد.لطف کن و یه لیوان آب بده به من دختر عمه جان.بدون اینکه قلوپی از آب بخورم ، لیوان رو توی ظرفشویی خالی کردم * کلا اینا خانوادگی مرض داشتن با اعصاب آدم بازی کنن. لیوان رو آب کشیدم و گفتم:بفرمایین خودتون بردارینخندید و سرش رو تکون داد و گفت: به جان آهو میدونستم نباید بهت بگم.بدون حرفی به قصد خارج شدن از آشپزخونه برگشتم که درست چشم تو چشم نوید که روی یکی از مبلهای روبرو نشسته بود ، شدم.قلب و دل و مری و روده بزرگه و کوچیکه همگی با هم کنده شد و افتاد ناکجاآباد دلم!فکش منقبض شده بود .از همین فاصله هم میتونستم تشخیص بدم .بلند شد.آخ آخ آهو الان گیسات رو میبره میذاره کف دستت. سعی کردم اصلا اخماش رو به خودم نگیرم . .اصلا به اون چه؟؟ آقا بالاسر نداشتیم که اون هم پیدا شد.اصلا اگه قرار باشه کسی توبیخ بشه خودشه که با پرویی تمام به من اون حرف رو زده.حیف که اونموقع هنگ بودم وگرنه با یه لگد به دار و ندارش حقش رو کف دستش میذاشتم ! از آشپزخونه اومدم بیروم به آزاده اشاره کردم بلند شه .به سمت مانتوم رفتم و تنم کردم.. لیلی متوجه شد و همونطوری که به سمتمون میومد با تعجب گفت: میخواین برین؟؟درحالیکه دکمه های مانتوم رو میبستم گفتمبا اجازتون دیگه رفع زحمت کنیم..دیر وقته .توجه همه به سمت ما جلب شد.هیچوقت دوست نداشتم توی جمع حکم قطب نما رو داشته باشم. برای اینکه قضیه به خیر ختم بشه و مدام تعارف نکنن که بمون ، دستم رو برای همه تکون دادم و گفتمشب خوبی داشته باشین.بعد هم رو به لیلی گفتملیلی جان خیلی زحمت دادیم.ممنون از پذیرایی. خوب بود که لیلی میدونست مرغم یه پا داره.دمغ گفت: خواهش میکنم عزیزم.کیمیا به سمتم اومد . از نگاه کنجکاوش مشخص بود پر از سواله .قبل اینکه حرفی بزنه در رو باز کردم و گفتمکیمیا بعد میبینمتاین یعنی هیس .سوال بی سوال. در که پشت سرمون بسته شد آزاده گفتچی شد آجی ..چرا یهو خداحافظی کردی؟به سمت آسانسور رفتم و گفتم: مگه باید چیزی بشه.خب ساعت 9 گذشته.درست نیست تا این موقع بیرون باشیم.از این حرفای بیمزه بود که از خودم در آورده بودم.خب مسلما تو خیابون نبودیم که این حرف رو به آزاده زدم ! دکمه آسانسور رو زدم .قبل اینکه در آسانسور باز بشه صدای باز شدن در آپارتمان لیلی توجهم رو جلب کرد. برگشتم. انتظار اینکه نوید به طرفمون میومد رو نداشتم. .. ! نگاهم به سمت آزاده که با آرنجش به پهلوم زده بود کشیده شد.در آسانسور باز شد.نمیدونستم بمونم ببینم این کجا داره میاد یا بریم و اهمیتی بهش ندم! در هر صورت گزینه دوم بهترین انتخاب بود .چه بسا اون نقطه بدجنسش فوران میکرد و خیلی بی تفاوت از کنارمون رد میشد. وارد آسانسور شدم و به آزاده آهسته گفتم چرا وایسادی؟ وارد شد و گفت: شاید با ما کار داره دکمه شماره یک رو فشار دادم و گفتم: ما که با اون کاری نداریم.اونجا وایسیم که چی بشه؟ دَر آسانسور در حال بسته شدن بود.هم دلم میخواست زود بسته نشه و من یکبار دیگه نوید رو ببینم و هم زود بسته بشه و حال نوید گرفته شه. خب یه موقع کرمها ول میخوردن دست خودم نبود که! هنوز در کامل بسته نشده بود که دست نوید مانع بسته شدن در شد. قلبم دیگه وقت نداشت بتپه. برای یه لحظه در جا زد. در باز شد و هیکل خوش فورم و عضله ایه نوید وارد شد. .آخ که دلم براش ضعف رفت. * چشمام کف پات مرد . نگاهش نکردم.یعنی اگه نگاهش میکردم چه بسا که مثل مرغ پر پر میشدم براش. وقتی در بسته شد و با شوخی گفت: ممنون از اینکه آسانسور رو برام نگه داشتین؟ دکمه رو دوباره فشار دادم و گفتم نه اتفاقا .اصلا متوجه نشدیم شما اومدین. با حالتی که یعنی خودتی گفت: جدی؟! زیر چشمی نگاهش کردم و با صدای لرزونی که سعی میکردم ارتعاش نداشته باشه گفتم جدی. با پایین رفتن آسانسور دلم هری ریخت که باعث شد دست رو دلم بذارم و بگم : وایییییی آزاده نتونست جلوی خنده اش رو بگیره زد زیر خنده.از خجالت آب شدم مخصوصا که زیر چشمی حواسم بود نوید داره با چشماش قورتم میده و لبخند میزنه. خدا رو شکر سرعت آسانسور دست نور رو از پشت بسته بود وگرنه مونده بودم چطوری خودم رو تحمل کنم که نیشم تا بناگوشم براش باز نشه ! به محض اینکه در باز شد سریع اومدم بیرون و به یه خداحافظی زیر لبی بسنده کردم و از ساختمون زدم بیرون. آزاده هم مثل این اردک کوکیا به دنبالم میومد. زیر چشمی به نوید که به سمت ماشینش میرفت نگاه کردم.مونده بودم این مثلا برای چی یه کاره درست پشت سر ما راه افتاده بود اومده بود بیرون؟!! کلید رو به در انداختم. قبل اینکه داخل بشم گردنم کج شد و پشت سرم رو نگاه کردم.نوید درحالیکه داخل ماشینش میشد.خیلی محسوس سرش رو برام تکون داد و با یه لبخند بکش مرگ ما در ماشینش رو بست. وای خدا .یکی پیدا شه واسه من چایی نبات درست کنه. پام انگار تو گل مونده بود نمیتونستم حرکت کنم.حالا هر چی به خودم میگفتم آهو کاری نکن فکر کنه تو هم منتظر این حرکتش بودی گوشم بدهکار نبود. خب دلم دست خودش نبود که ..بیچاره ندید بدید بود . کی تا حالا اینطوری خوشبحالش شده بود که اینبار دفعه دومش باشه؟ گردنم دوباره خواست برگرده به سمتش که در باز شد و یه غول بی شاخ و دم جلو در پیداش شد و من هم که همه حواسم به پشت سرم بود با سر رفتم تو شکم یارو .اونقدر شدت ضربه زیاد بود که از پشت خوردم به آزاده. در حالیکه دماغم رو میمالیدم با اخم گفتم حواستون کجاس آقا -معذرت میخوام متوجه نشدم خانوم کیان سرم رو بالا بردم که با تعجب دیدم آرشه. صاف ایستادم و گفتم شما اینجا چکار میکنین؟ لبخند زد و گفت من اومدم خونه خواهرم ...شما اینجا چکار میکنین؟ - خب .. ما توی این ساختمون زندگی میکنیم - واقعا؟ پس همسایه جدیدی که خواهرم مدام ازشون میگه شمایین. -به به آرش. شما کجا اینجا کجا ؟ آرش به پشت سر من نگاه کرد و گفت به خیلی چاکریم آقا نوید ... بهم دست دادن و بعد آرش گفت خونه عمه جان بودی؟ نوید هم خیلی جدی گفت تو چی شده بعد از عمری خونه خواهرت سر زدی ..یادمه آخرین بار عید بود. آرش دستش رو پشت گردنش کشید و گفت چه میدونم ...آبجیم یه گیرایی داده بود که الان حل شد. - یعنی با شوهر خواهرت کنار اومدی؟ لبخند زد و گفت نه بابا... -پس چی -. بی خیال.. هیچی .. من دیدم با آزاده اونجا وایسادن خیلی تابلوئه برای همین یه با اجازه گفتم و سر سری از هردوشون خداحافظی کردم و وارد ساختمون شدیم. جلوی در آسانسور منتظر ایستادیم که آزاده گفت این کی بود؟ من که همه حواسم جلب نوید شده بود گفتم هان؟ -پرسیدم این کی بود؟ توی داروخانه که کار میکردم .این هم بود. . - چه با ادب بود. - آره پسر خوبیه - خواهرش کیه؟ وای که این آزاده اگه میذاشت من به پسر مردم فکر کنم بد نبودا. کلافه گفتم چقدر سوال میکنی تو..من چه میدونم خواهرش کیه. لبهاش رو ورچید و گفت: چقدر بداخلاقی وارد آسانسور شدم و جوابی بهش ندادم. چون نیمه فعال مغزم رو، یه نفر اینقدر مشغول کرده بود که اجازه نده به چیزای پیش و پا افتاده فکر کنه. *** طاق باز خوابیدم و توی تاریکی فقط به سقف که نیمه اش رو نور چراغ برق روشن کرده بود خیره شدم.هر لحظه اون نگاه و لبخند نوید رو برای خودم تجسم میکردم و هر بار هم دلم هری پایین میریخت .گرم میشدم و لبخندم پررنگتر میشد. به پهلو چرخیدم.چشماش خوشرنگ شیطونش هر لحظه جلوی چشمم میومد. یعنی خودم مرض داشتم و هی تجسمشون میکردم. ملحفه رو تا زیر گردنم کشیدم.دچار دوگانگی شده بودم. از طرفی عاشق لحظه های پر از احساسش بودم و از طرفی از این دلهره داشتم که اگه بقیه از علاقه من نسبت به نوید با خبر بشن چه خواهد شد؟ مطمئنا من هیچوقت به روم نمیاوردم که نوید بخشی از وجودم شده.اینطوری بهتر بود. نفسم رو پر صدا بیرون دادم که آزاده با همون صدای خوابالودش گفت بسوزه پدر عاشقی خندم گرفت . بالشتی رو که کنارم بود برداشتم و محکم پرتش کردم روی تخت که آزاده خوابیده بود. صدای آخش در اومد .گفتم: دفعه آخرت باشه که از این شوخیا با من میکنی آزاده خانوم. نیم خیز نشست و گفت حالا نه این که تو هم بدت اومد. بعد هم ملحفه رو تا سرش کشید و گفت بهتره اصلا به این فکر نکنی که میتونی این احساس رو توی وجودت قایم کنی چون محاله نفسم رو آهسته تخلیه کردم.میدونستم حق با آزاده اس . من حتی با زمزه کردن اسمش هم دست و پام میلرزید . *** اولین باری بود که زودتر از همه وارد شرکت شده بودم.بجز من و آقای مجیدی که سرایدار شرکت بود کس دیگه ای داخل شرکت نبود..از سکوت شرکت کلافه شده بودم.این سکوت باعث میشد تمام حواسم و ذهنم درگیر نوید بشه. کیفم رو روی میز وسط گذاشتم و به سمت اتاق مخصوص رفتم تا برنامه هفتگیم رو چک کنم. وقتی نگاهم به برنامه افتاد هنگ کردم.اینطور که برنامه نشون میداد باید خودم به تنهایی از پس کارم بر میومدم. برای منی که هیچ وسیلقه نقلیه نداشتم این یه مشکل بزرگ بود.آرزو کردم کاش حداقال یه سرچرخه یا یه موتور گازی داشتم. به دیوار تکیه دادم و به سرامیکهای سفید روی زمین زل زدم. سر صدایی که از بیرون میومد نشون از این بود که بقیه هم سر و کلشون پیدا شده.با وارد شدن شخصی سرم رو بلند کردم. حیمد بود که با لبخند معنی دارش به سمتم میومد. تکیه ام رو از دیوار گرفتم و سلام کردم. ابروهاش رو بالا انداخت و گفت: امروز معلومه روز خوبی دارم.اولین نفری که تو شرکت دیدم شما بودین -چشمتون روشن سرش رو جلو آورد و گفت چی فرمودین ؟ میدونستم که اونقدر صدام بلند نبوده که شنیده باشه برای همین درحالیکه به سمت در میرفتم گفتم با شما نبودم به سمتم کاملا برگشت و گفت جز من و شما مگه کس دیگه ای هم توی این اتاقِ خانوم خانوما؟ بوی عطر آشنایی بهم گفت، تا چند ثانیه دیگه بجز تو و حمید ، نوید هم در این اتاق خواهد بود. خواستم قبل اینکه وارد اتاق بشه بیرون برم که درست جلوی در رو در روی هم قرار گرفتیم .. نگاهم پر کشید به سوی چشماش.... -سلام یا این سلامی که این گفت نزدیک بود پس بیفتم. * آخه یکی نیست بگه ، مرض داری صدات رو بم و خش دار میکنی ! سعی کردم زیادی خیره بازی در نیارم و با چشمام قورتش بدم.گوشه روسریم رو دور انگشتم پیچیدم و گفتم سلام ...صبحتون بخیر حالا من مونده بودم که این چرا از جلوی در کنار نمیرفت.همینطوری ایستاده بود و بر و بر منو نگاه میکرد. اینقدر چرخش دستام دور روسریم سریع بود که نگاهش متوجه دستام شد . چشمای من هم که در عرض یک ثانیه ده بار بالا و پایین میرفت و دوبار نگاه به چشماش میکرد و یه بار به پایین که از قضا خِشتَکش بود! اونقدر نگاهم تابلو بود که نگاهش رفت به نقطه منفورش! اما چنانچه از اون قسمت چیز قابل توجهی دریافت نکرد دوباره با تعجب نگاه به چشمام کرد. اونقدر از نگاهش دستپاچه شدم که چشمام 90 درجه چرخید به سمت حمید. اونجا بود که تازه آقا دریافتن شخص ثالثی هم توی اتاق وجود داره.. قبل از اینکه حرفی بزنه حمید گفت: نوید فکر کنم خیلی وقته سد معبر این خانوم شده باشین. *آخ که اگه خودش بدونه خیلی وقته سد معبر قلبم شده. خیلی جدی رو به حمید گفت تو کی اومدی شرکت؟ حیمد به سمتمون اومده گفت : پیش پای تو ....راه رو باز کن بابا . چرا همینطوری خشکت زده اونجا؟ خودش رو کنار کشید ولی قبل از اینکه من به خودم تکونی بدم گفت: خانوم سعادت شما تشریف داشته باشین عرضی داشتم خدمتتون. حالت من در اون لحظه ، سکته موقّت !! حالت حمید، بدجنسِ موذی ! حالت نوید ، اخمالوی چپول . بس که به این حمید چپ چپ نگاه کرد.


  4. #17
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    با صداي گوشي تلفنم لاي چشمام رو به زور باز كردم . ديشب تا نيمه وقت بيدار بودم و فكر ميكردم. به روزگاري كه برامون رقم خورده بود. به اتفاقي كه براي آزاده افتاده بود. به عشقي كه خيلي ناخواسته به سراغم اومده بود و به آينده اي كه نامعلوم بود.
    دستم رو كه مثل چوب خشيده شده بود از زير سر آزاده بيرون آوردم و گوشيم رو از روي پاتختي برداشتم . نويد بود . سعي كردم يه كم از خودم صدا در بيارم . چون صدام از زور خواب گرفته شده بود . اهن و اوهوني كردم و دگمه اتصال تماس رو زدم .
    -سلام
    - سلام . الان از خواب پاشدي؟
    صاف نشستم .

    زنگ زدين همين اين رو بپرسين؟
    دلم از رفتار ديشبش خيلي پر بود . مكثي كرد و حالت دوستانه اش از بين رفت.
    - خير ...غرض از مزاحمت ... نميخواين تشريف بيارين شركت؟
    - مگه ساعت چنده ؟
    جوابي نشنيدم . احتمالا گوشاش سنگين بود . پاي آزاده رو كه تا رو شكمم اومد بود پرت كردم يه طرف و زير لب گفتم
    خدا به داد كسي برسه كه ميخواد با تو بخوابه.. يعني تا صبح پدرش رو در مياريا.

    - بله؟!!!!
    محكم با دستم زدم رو لبم . اين كه كر بود!

    از رو تخت بلند شدم و گفتم تا يك ساعت ديگه شركتم . بعد هم بدون جواب گوشي رو قطع كردم.
    يه نفس بلند كشيدم. بهتر بود به سوتي كه داده بودم فكر نكنم . اينطوري بهتر ميتونستم با معقوله عاشقي و ديونگي كنار بيام!دقيقا اين دومين باري بود كه اين اتفاق افتاده بود! احتمالا پيش خودش فكر ميكرد كه چه چيزي باعث ميشه كه هر بار صبح به آهو زنگ ميزنم اين رو بهم گوشزد كنه!!
    يكي آروم زدم توي سر آزاده
    و گفتم همش تقصير توئه . از او نجايي كه تو سنگين بودن خوابش دست خرس رو از پشت بسته بود ، متوجه تو سري نشد!



    ***



    به برنامه كاري كه روي ديوار نصب شده بود نگاه كردم . بعد از امروز ميتونستم يه سه روز تعطيل باشم. كاش امروز هم تعطيل بودم . خيلي خسته بودم و به يه استراحت حسابي احتياج داشتم . خميازه بلندي كشيدم كه همون موقع در باز شد و نويد وارد شد .

    بجاي اينكه دهنم رو ببندم بدتر خشكم زد و همونطور جواب سلامش رو دادم . سعي كرد نخنده ولي هميشه حتي اگه صورتش حالت خنده به خودش نميگرفت چشماش ميخنديد.


    دهنم رو بستم و از جلوي برنامه رفتم كنار و مثل خودش زل زدم به برگه اي كه رو ديوار بود. در ظاهر آروم بودم مثل خودش ، ولي خدا ميدونست تو دلم چه غوغايي بود. بوي عطر مست كننده اش هم كه ديگه واويلا ! ناخودآگاه سرم به سمتش كج شد و زير چشمي نگاهش كردم. يه كفش اسپرت سفيد با شلوار جين سورمه اي . يه تيشرت رنگ روشن با ساعت كه بندش سفيد بود . چشمام يه كم بالاتر رفت. ته ريش اينقدر بهش ميومد كه دلم ميخواست دست بكشم به صورتش . اين تيغا حال ميداد براي وقتيكه كف دستت ميخاره .

    يهو خيلي ناغافل برگشت به طرفم . هول شدم . خيلي دير شده بود كه نگاهم رو ازش بگيرم . مخصوصا كه ابرهاش به حالت تعجب و البته بدجنس رفت بالا!
    يك آن از دهنم پريد و گفتم
    واي... مرسي
    چشماش رو از تعجب ريز كرد و گفت
    مرسي؟ بابت چي؟!
    خودمم مونده بودم كه چرا اونقدر ضايع گفتم مرسي!

    *
    واي آهو داغت به جيگرم بمونه الهي.

    سرش رو كج كرد و منتظر جوابم شد
    خيلي پته پته گفتم
    خب ... خب ... واسه اين كه... كه .......

    اصلا نميدونستم كه چي بايد بگم. حاضر بودم ابرهام موقت بريزه ولي براي اون موقع جوابي داشته باشم . لبش به حالت لبخند رفت بالا. از نگاهش معلوم بود كه از غافل كردنم خوشش اومده. جيز جگر زده بود ديگه!


    خدا رو صد مرتبه شكر كه تلفنش همون موقع زنگ زد و من رو از پاسخگويي خلاص كرد.
    به گوشيش نگاهي كرد و لبخندش ور چيده شد .
    بدون اينكه پاسخ بده گوشيش رو گذاشت توي جيبش . قبل اينكه باز نگاهش بهم بيفته نگاهم رو ازش گرفتم خواستم از اتاق برم بيرون كه گفت
    ديشب با پانيذ حرفت شد؟
    اخمام رفت تو هم و قبل اين كه از در خارج شم مكث كردم و گفتم
    من يا شما؟!
    با تعجب برگشت به طرفم و گفت
    شما ديگه
    - آهان .. آخه . جملتون سوالي بود، فكر كردم ميگين با پانيذ بحث شد . آخه وقتي از كلانتري اومدين بيرون بدجوري بخاطر اون موضوع سوال جوابتون ميكرد.
    - كدوم موضوع ؟!
    - همون كه بي جهت گفتين ما نامزديم ديگه.
    سرش رو بالا گرفت و گفت

    آره حالا كه فكرش رو ميكنم ميبينم اصلا نبايد ميگفتم . بي خودي واسه خودم دردسر هم ايجاد كردم.
    خونم به جوش اومد . ابدا همچين جوابي رو ازش انتظار نداشتم. به تندي گفتم
    دردسر؟!
    بيخيال گفت
    آره ديگه ... پانيذ از اين موضوع يه كم دلخور شده



    تمام وجودم يخ كرد. حس كردم حتي اشياء دور و برم هم بهم پوزخند ميزنن.
    دستم رو مشت كردم و ناخونهام رو توي دستم فشار دادم.
    قبل از اينكه با حرف ديگه اي بيشتر آزارم بده گفتم
    اين كه غصه نداره آقاي كيان . خودم بهش زنگ ميزنم و ميگم اون حرف ديبشبتون يه توهم بيشتر نبوده.
    اخماش رفت تو هم . قبل اينكه در رو باز كنم و برم خيلي جدي گفت
    لازم نكرده ،خودم بهش گفتم بخاطر مصلحت اين حرف رو زدم.
    دستم رو روي دستگيره در گذاشتم و بدون اينكه نگاهش كنم گفتم

    از اين تعجبم كه چرا اين حرف رو باور كرده بوده . من رو كه بايد بشناسه اهل اين ريسكهاي مسخره نيستم. نبايد خودش رو بخاطر اين موضوعپيش پاافتادهناراحت كنه

    حس كردم نيش خندي زد. دستگيره رو به پايين فشار دادم كه گفت
    پايين توي پاركينگ منتظرتونم خانوم سعادت. جور ديروز رو هم بايد امروز بكشيم.
    از در خارج شدم . قرار نبود باهاش نرم . چون دوست نداشتم حتي ، بويي ببره كه شايد با اين حرفش احساسم ترك خورده.

    ديگه عادت شده بود بغض گلوم رو ناديده گرفتن . چشمامم كه محافظ خوبي براي لو ندادن اشكام شده بودن .
    تمام روز رو بدون اينكه با هم بحثي به غير از كار داشته باشيم گذرونديم . سعي ميكرديم به موضوع صبح خودمون رو بي تفاوت نشون بديم .فقط اخماي من و اون نميتونستن دروغ بگن . من بخاطر اينكه صداي جرينگ غرورم رو شنيده بودم و نويد بخاطر اينكه حاضر جوابيش رو كرده بودم!

    ***
    روي صندلي مترو نشستم و مثل خيلي هاي ديگه منتظر شدم. اين موقع روز كمي خلوت بود . اما هنوز هم غوغايي بود براي خودش. با اين حال اين شلوغي نميتونست فكر من رو به خودش جلب كنه . مدام به يك ساعت پيش فكر ميكردم. چقدر قبل از اينكه وارد دانشگاهمون بشم اميدوار بودم . هيچ فكر نميكردم بايد مبلغي رو بپردازم تا بتونم به تحصيلم ادامه بدم !! از نظر اونها غيبت من از تحصيل موجه نبوده ! حداقل نه براي غيبتم از ترم بعدي!
    با رسيدن مترو از روي صندلي بلند شدم و به تبعيت از ديگران سوار مترو شدم . بعد از ظهر بعد از اينكه همراه نويد از يكي از شركتهايي كه واقع در كرج بود فارق از كار شدم، به بهونه اينكه ميخوام به دانشگاهم سري بزنم ، راهم رو ازش جدا كرده بودم.. يه وقتا تحمل همه چيز برام طاقت فرسا ميشد. اونموقع تحمل نمايش بيتفاوتيه خودم رو نسبت به نويد ندا شتم


    روي صندلي نشستم و به بيرون چشم دوختم.
    چشمم رو با سر انگشتام ماليدم. حتي وقتي چشمام رو ميبستم هم موضوع صبح توي سرم دوران ميخورد.

    دستم رو ار روي چشمم برداشتم . به كدوم موضوع بايد فكر ميكردم؟! به نويد و حرف معني داري كه زده بود يا به موضوع دانشگاه كه براي برگشتن به اونجا بايد مبلغي رو ميپرداختم بخاطر غيبتم! يا به موضوع خريد ماشين كه بايد كاري ميكردم. چون ديگه حاضر نبودم با نويد جايي برم.
    اونقدر به اين موضوعا فكر كردم كه نفهميدم كي رسيدم خونه.
    خسته و كلافه كليد رو به در انداختم و وارد شدم . بوي سوختني توجهم رو جلب كرد. قبل از اينكه آزاده رو صدا بزنم خودش با لبخند جلوم سبز شد و كيفم رو از دستم گرفت و گفت
    سلام آحي خسته نباشي . بيا ببين چه شامي برات درست كردم.
    خستگيم با لبخندش فرو ريخت . همونطور كه توسط آزاده كشيده ميشدم گفتم
    چي درست كردي حالا؟
    ميز آشپزخونه رو كه خيلي هم با سليقه چيده بود نشونم داد و گفت . زرشك پلو با مرغ
    خنديدم و گفتم منظورت مرغ سوخاريه ديگه
    لباش رو مثل بچه ها جمع كرد و گفت
    نخيرم
    دستام رو توي ظرفشوييه آشپزخونه شستم و سر ميز نشستم. اونقدر گرسنه بودم كه حتي با ولع ميتونستم اون مرغهاي سوخته رو بخورم.
    كفيگير رو توي برج زدم كه آزاده يه پاكت نامه گذاشت جلوم.
    با تعجب گفتم اين چيه؟
    سرش رو پايين انداخت و گفت
    رفتم اون ساعت رو پس دادم. ميدونم كارم خيلي اشتباه بوده و ديگه اون گردنبند بر نميگرده . حتي رفتم اون مغازه طلا فروشي و ازش در مورد گردنبند پرسيدم........اما
    بغضي كه توي گلوش بود باز حالم رو خراب كرد.
    دستم رو روي دستش گذاشتم و گفتم
    بي خيال آجي ..... شايد قسمت نبوده كه اون يادگاري برامون بمونه
    - آجي معذرت . بخاطر همه چي
    لبخند زدم و گفتمع

    سالاد درست كردي؟
    بهم نگاه كرد و گفت
    خيار نداشتيم تو هم كه سالاد شيرازي فقط ميخوري اينه كه درست نكردم
    با انگشت زدم رو دستش و گفتم
    بگو تنبلي كردم
    نشست پشت ميز و گفت
    دلت مياد اينطور بگي. تازشم دستم رو سوزوندم
    برنج رو توي بشقابم ريختم و گفتم
    تا خودت رو نسوزوني كه كدبانو نميشي
    لبخند زد و آماده شد تا براي خودش غذا بكشه. با اين كه دلم ميسوخت كه اون گردنبند به سادگي از دست رفته اما اهميتي ندادم همين كه آزاده مثل گذشته شده بود و پشيمون از اشتباهش بود برام كافي بود.

    ۲
    اون چند روزی رو که بیکار بودم فقط به دنبال وکیل در مورد کارم میگشتم .ولی دریغ از یک نتیجه رضایت بخش.به نظر میرسید این روزا همه شکمشون پره !!

    یا میگفتن وقت نداریم یا میگفتن این پرونده کوچیک رو ما بهش رسیدگی نمیکنیم . یه وقتا هوس میکردم توی این ماجرا سر یکی رو بذارم رو سینه اش بلکه صحنه جنایی شه و این وکیلا دیگه بهنونه ای برای رد کردن پروندم نداشته باشن.

    یه نفس بلند کشیدم و سعی کردم حالا که اومدم پیش مامان و بابا به این چیزا فکر نکنم.
    آزاده دستش رو روی دستم گذاشت و گفت
    آجی بریم؟
    آخرین شیشه گلابی که همراهم بود رو روی سنگ قبر مامان و بابا خالی کردم و گفتم :
    بریم.
    با هم بلند شدیم .این بار حس بهتری داشتم که اومده بودم اینجا .

    با همون ماشین آژانسی که اومده بودیم برگشتیم خونه . در ماشین رو که بستم آزاده زیر لب گفت
    اونجا رو آهو

    سرم رو بلند کردم و به اونجایی که با چشم اشاره میکرد نگاه کردم.خانواده آقای کیان به همراه دوتا پسر گل و بلبلشون و البته پانیذِ آویزون !


    نگاهمون به سمت همدیگه کشیده شد
    آزاده با تعجب گفت:
    اینا دارن میرن خونه لیلی؟
    -مسلما خونه ما نمیان.
    -پانیذ با اینا چکار میکنه؟
    کلافه گفتم
    چه میدونم آزاده..بدو بریم تو ..خوش ندارم چشمم به چشم هیچکدومشون بیفته.
    به طرف ساختمان رفتم که آزاده گفت:
    حتی نوید؟


    شنیدن اسم نوید یه حس آشنا ر برام زنده کرد. حس کردم قدمهام شل شد.اما بدون اینکه بایستم گفتم
    منظورت از این حرف چیه؟
    برگشتم و نگاهش کردم. از اونجایی که فهمید میخوام با نگاهم خفه اش کنم گفت
    -هیچی همینطوری پرسیدم.


    کلید رو به در انداختم و گفتم
    -دیگه از این چرت و پرتا نپرس


    از زمانی که وارد آسانسور شدم تا وقتیکه وارد خونه شدم تمام فکرم نوید بود و بس. . کیفم رو گوشه ای پرت کردم و روی مبل نشستم.از دست خودم عصبی بودم..آزاده زیر چشمی نگاهم کرد ولی جرات نکرد سوالی بپرسه .با یه حرکت مقنعه ام رو در آوردم و کنارم انداختم.
    از این که پانیذ رو هم شاد و خندان دیده بودم عصبی بودم.مخصوصا که وسط دوتا برادر هم قدم میزد..


    وقتی آزاده رفت طرف دستشویی به خودم جرات دادم و رفتم طرف پنجره آشپزخونه..بالکن آپارتمان لیلی درست روبروی پنجره آشپزخونه ما بود.
    چقدر از آدمایی که به خودشون شک داشتن ،بدم میومد .همچین پرده رو کشیده بود که انگار میرسه لولو بخورتش!


    با حرص پرده آشپزخونه رو کشیدم و برگشتم سر جام..امروز روز آخر مرخصیه کاریم بود
    فردا که حتما نوید رو میدیم. با امروز میشد سه روز که ندیدمش .
    اخمام رو کردم تو هم و زیر لب گفتم:
    کی گفته من منتظر اینم که اونو رو ببینم؟


    _آهو چی داری با خودت میگی؟
    از حضور ناگهانیه آزاده جا خوردم و گفتم:
    _چته؟ چرا مثل روح وارد میشی.


    با تعجب نگاهم کرد .اهمیتی ندادم و به طرف اتاق خواب رفتم.هنوز وارد اتاق خواب نشده بودم که تلفن خونه به صدا در اومد.
    آزاده گوشی رو برداشت.از سلام و احوال پرسیش فهمیدم که زن بابای از یاد رفته امه!


    بدون اینکه وارد اتاق بشم برگشتم به طرفش. دستش رو روی گوشی گذاشت و گفت
    -آهو ...لیلی جان میگه شب بریم اونجا
    گفتم:
    که چی بشه؟
    دستش رو محکم تر روی گوشی گذاشت و گفت:


    دعوتمون کرده ..میگه کیمیا و خاله و عمو حسین هم میان.
    -من سرم درد میکنه .تو هم که امتحان داری.
    -نه فردا امتحان ندارم..یعنی این امروزی آخرین امتحانم بود.


    سرم رو براش تکون دادم .


    شل و وارفته گفت
    خب حواسم نبود.
    زیر لب گفتم
    تو کی حواست هست که اینبار حواست باشه.
    گوشی رو به سمتم گرفت و گفت :
    لیلی جان میخواد باهات حرف بزنه
    با ادا حرف خودش رو تکرار کردم و گوشی رو با حرص ازش گرفتم.
    -سلام
    -سلام عزیزم خوبی.
    -ممنون
    کمی مکث کرد.فکر میکردم تا حالا باید فهمیده باشه من هیچوقت حالش رو نمیپرسم!
    صدای نوید از پشت گوشی اومد که گفت:
    عمه جان بی خیال


    از مکث طولانیه لیلی فهمیدم که داره نوید رو سرزنش میکنه.خون خونم رو میخورد .اون لحظه دلم میخواست اونقدر بلند داد بزنم و بگم نویدِ بچه پرو به تو چه ، که یه شیپور از گوشیه تلفنشون بزنه بیرون


    لیلی: عزیزم با آزاده بیاین اینجا
    _خیلی ممنون.من که سرم یه کم درد میکنه....نمیام.ولی آزاده اگه بخواد میتونه بیاد.
    دوست نداشتم حتی این اجازه رو هم به آزاده بدم ولی خب با این کارم دو نشون زده بودم.شاید هم سه تا
    یک اینکه روابطم با لیلی که سعی کرده بودم خوب باشه! بهم نمیخورد!
    دو، حرص اون نوید زبون دراز رو با رفتن آزاده در میاوردم
    سه ،دستگیرم میشد که اونجا چه خبره


    هر چند که کیمیا هم خبرگزار خوبی بود ولی خب ممکن بود یه چیزایی از دستش در بره و یادش بره بهم بگه!
    لیلی در جوابم گفت
    _خب عزیزم تو هم بیا ..
    _سرم درد میکنه.امروز کل روز با آزاده بیرون بودم.بعداز ظهری هم سرخاک رفته بودیم...آخه ما هر دو هفته یکبار رو حتما میریم اونجا

    این رو از قصد گفتم بلکه خجالت بکشه.نه به این که هی شوهر شوهر میکرد، نه به حالا که ماه به ماهم سر خاک شوهرش نمیره.تف به این زندگی که وفا نداره.


    -هر جور راحتی ولی یه کم استراحت کن بهتر که شدی بیا.

    صدای خنده پانیذ و البته دو پسر نوشکفته آقای کیان باعث شد بگم باشه.


    اصلا کاش از اول گفته بودم میرما....ولی خب الان برای تعویض تصمیمم خیلی دیر بود.
    بعد از تیکه پاره کردن تعارف،گوشی رو گذاشتم و برگشتم به سمت آزاده


    _آجی واقعا برم؟
    به سمت اتاق رفتم و گفتم :
    ادای مظلوما رو برای من در نیار من که میدونم میخوای بری


    در اتاق رو بستم.چقدر حرفی که نوید زده بود برام سنگین بود. چرا نمیخواست من دیگه دور رو برش باشم.!
    آهسته زدم به پیشونیم.
    نه اینکه همیشه قربون صدقم میرفت و جلو چشمم بود!
    روی تخت نشستم.
    جورابم رو در آوردم و گوله کردم به دیوار و گفتم

    جهنم ..مرتیکه عقده ای .حالا انگار من کشته و مرده اون چشمای بادمجونیشم
    در باز شد و آزاده گفت
    بادومی، نه بادمجونی آجی


    با خشم به سمتش نگاه کردم و گفتم:
    گوش وایساده بودی؟


    _نه..کارای تو که گوش وایسادن نمیخواد...راستش ..راستش خیلی تابلوئه.



    تابلو بودن که دیگه حاشا نداشت .از رو تخت بلند شدم و گفتم :
    که چی؟
    از جلوی در کنار رفت .وقتی از جلوش رد شدم گفت
    فکر کنم اونم تو رو دوست داره.
    پاهام شل شد . اینبار نتونستم به راه رفتنم ادامه بدم.
    _میدونی یه جورایی چشمای اون تابلوئه.


    جرات نکردم به چشمای آزاده نگاه کنم.دلم نمیخواست دروغم رو شه.گفتم:


    آزاده من اصلا از این پسره خوشم نمیاد .میشه در موردش حرفی نزنی؟


    شونه اش رو بالا انداخت و گفت
    اگه تو بخوای اره .ولی آجی دروغای تو هم مثل کارات خیلی تابلوئه.


    قبل از اینکه برگردم طرفشو مثل بچگیاش که این حرف رو به خوردم میداد با دست بکوبونم تو سرش ، از جلو در کنار رفت و گفت:
    اگه بخوای نمیرم


    دستم رو به چهار چوب در گرفتم و گفتم
    نه برو...به لیلی گفتم میای
    -پس تو چرا نمیای.واقعا سرت درد میکنه؟


    جواب ندادم. این بار هم دروغم رو میکرد.ادامه داد:
    اگه بخاطر پانیذه ......فکرت اشتباهه
    برگشتم به سمتش
    -چه فکری؟
    -این که فکر کنی نوید دوستش داره
    -خیلی مطمئن حرف میزنی.
    -چون یه بار ...کوروس...بهم گفت...نوید از پانیذ خوشش نمیاد


    انگاری که قند تو دلم آب کرده باشن ذوق کردم .الهی قربونش برم که از پانیذ خوشش نمیاد . نیشم تا بنا گوشم باز شد .ولی با نگاه آزاده جمعشون کردم و گفتم
    شاید بهش کم محلی کرده ، نوید هم از حرصش اینو گفته؟
    چشمام چهارتا شد و به دهنش زل زدم که ببینم چی جواب میده.


    -کم محلی؟!! نه . .چون کوروس بهم گفت، نوید این رو خیلی جدی بهش گفته که جلوی عمه اش رو بگیره.
    چشمام رو ریز کردم و گفتم
    یعنی چی؟
    در کمد رو باز کرد و گفت:
    نمیدونم کوروس فقط در همین حد گفت . اونم فکر کنم از دهنش پرید. کوروس آدمی نبود که حرف از اطرافیانش بزنه.اینم خودم تعجب کردم که چرا گفته.


    پوفی کردم.از این آزاده هم چیزی به دست نمیتونستم بیارم.در حالیکه از اتاق خارج میشدم گفتم
    خیلی خب توهم ..لازم نکرده هی کوروس کوروس کنی.


    با بسته شدن در ،کامل نفهمیدم آزاده چی جوابم رو داد.

    ناخودآگاه به سمت پنجره کشیده شدم.پرده رو کشیدم و به بالکن خیره شدم.
    کارای نوید برام یه علامت سوال بزرگ بود.رفتارش با اون چیزی که شنیده بودم فرق داشت.البته یه وقتایی لنگ میزد ولی دیروز با اون حرفش پیش من شاهکار کرده بود.نگاهم رفت سمت ماشینش که پایین پارک شده بود.
    کاش بتونم بفهمم این تناقص رفتارش واسه چیه؟


    سرم رو بلند کردم و درست با نگاه نوید که روی بالکن ایستاده بود و سیگار میکشید ،.تقارن پیدا کرد. دست و پام رو گم کردم.انتظار هیچ جونوری رو روی بالکن نداشتم .مخصوصا که مثل وزغ هم زل بزنه بهم..


    سرش رو آروم به نشونه سلام تکون داد.نمیخواستم سلام کنم ولی این دل لامصبم طاقت نیاورد و همونطوری جوابش رو دادم.
    نمیدونم چرا حس کردم یه لبخند اومد روی لبش . چشمام رو ریز کردم.حاضر بودم دندونای خوشگل و ردیفش موقت بریزه ولی بفهمم به چی داره میخنده که اینطوری هم خودش رو کنترل کرده!


    با اومدن وحید روی بالکن نگاهم رو ازش گرفت و برای وحید که دست بلند کرده بود برام، سر تکون دادم. اما با اخمای نوید که بدجور بهم زل زده بود پرده رو انداختم و از پنجره دور شدم.
    نمیدونم چرا اینقدر از اخمای نوید حساب میبردم.. به طرف دستشویی رفتم تا به صورتم یه آبی بزنم..خیلی گرمم شده بود و من میدونستم این گرما برای چیه.
    قبل اینکه به صورتم آب خنک بریزم نگاهم به آینه افتاد.
    بالای سرم، موهام درست مثل شاخ سیخ وایساده بود.یاد خنده نوید افتادم.با حرص آب رو به آینه پاشیدم و گفتم:

    الهی که دندونات یه در میون دائم العمر بریزه تا هم به من نخندی هم چشم چرونی نکنی و خونه مردم رو دید بزنی! .


    ۳

    از دستشویی اومدم بیرون.ازاده داشت روسریش رو سر میکرد که بره..به طرف اتاق رفتم و گفتم زود برگیردیا
    -آهو
    به طرفش برگشتم.
    -کاش تو هم بیای..من ..من روم نمیشه بعد از اون قضیه با نوید و پانید رو برو بشم.تازه ...شاید لیلی و وحید و بقیه هم با خبر شده باشن.
    دلم براش سوخت .مخصوصا که حس کردم یه بغض توی گلوشه که نمیخواد رو کنه.
    نفسم رو یرون دادم و گفتم
    یه کم صبر کنی باهات میام.
    سرش رو بلند کرد و گفت :
    جدی؟!
    آره
    جدی .هیچ دوست ندارم خواهر کوچیکم احساس غریبی کنه
    البته فکر کنم این دلمم من رو توی این تصمیم راسخ کرده بود.دل بود دیگه کاریش نمیشد کرد....
    به طرف اتاق رفتم .اما قبل اینکه وارد بشم گفتم:
    آزاده این رو یادت باشه توی زندگی همیشه باید جوری برخورد کنی که حتی اگه اشتباه کردی دیگران جرات نکنن بهت جور دیگه ای نگاه کنن. .همیشه قوی نشون بده .طوری که بقیه به جای تو بودن حسرت بخورن.
    -آجی...
    وسط حرفش اومدم و گفتم:
    ازاده اینو یاد باید بگیری که یه جوراییی باید پرو باشی. زل بزنی تو چشم ملت و بگی من منم...فهمیدی چی میخوام بگم.
    سرش رو تکون داد و با یه حالت آرامشی گفت: اوهوم
    داخل اتاق شدم. یه جورایی از این که این حرف رو به آزاده زده بودم راضی بودم..یه لبخند از رضایت اومد روی لبم.به طرف لباسام رفتم. یه شلوار پارچه ای قهوه ای شکلاتی پوشیدم با یه بلوز آستین بلند کرم رنگ .شالم رو با رنگهای لباسم ست کردم و با یه کم آرایش به چهره رنگ و رفته ام جلا دادم. مانتوم رو برداشتم و از اتاق اومدم بیرون.ازاده با دیدنم یه لبخندی زد و گفت:

    چه خوشگل شدی؟
    مانتوم رو تنم کردم و گفتم
    کاش زنگ میزدی ببینی کیمیا اینا کی میرسن با اونا بریم
    اونا چند دقیقه پیش دیدم رسیدن.
    اخم کردم و گفتم
    دم پنجره که نرفتی
    -خب پس فکر میکنی چطوری دیدمشون
    آزاده؟
    -بله؟
    کسی که رو بالکن لیلی نبود
    -نه چطور
    به طرف کفشم رفتم و گفتم
    هیچی ..از این به بعد زیاد دور و بر پنجره نرو.
    -چشم
    به روش خندیدم.چه کیفی داشت یکی به آدم همش بگه چشم.

    ***

    نفسم رو با شدت بیرون دادم و زنگ آپارتمان لیلی رو فشار دادم.نمیدونم چرا این همه استرس اومده بود سراغم.یه جورایی دلم میخواست بر میگشتم ...اصلا واسه چی اومده بودم..وای آهو فرق کردی؟ از دست رفتی.کو اون آهوی چموش .ببین کی بودی و چی شدی؟
    با سقلمه آزاده انگشتم رو که دور روسریم پیچ میدادم تو جیب کردم و به روبروم که وحید ایستاده بود نگاه کردم.


    -به به سلام دخترعمه های عزیزم........عمه بیا دخترات اومدن.
    کرم داشت دیگه..من هر چی از این کلمه بدم میومد این هی ادا میکرد.برگشت به طرفمون و در حالیکه از جلوی در میرفت کنار گفت
    خبر میکردین قربونی جلوی پاتون نذر کنیم آهو خانوم.
    با نزدیک شدن لیلی نگاهم رو ازش گرفتم و گفتم
    شما لطف دارین
    نمیدونم چرا کرمم گرفته بود امشب رو باهاش خوب تا کنم.یه جورایی یکی بهم سیخ میکرد که حرص این نوید رو با این کار در بیار.
    با مچاله شدن توسط لیلی و در پسش ماچهای ابدارش حواسم جلبِ حال شد. . با تعارف وارد شدیم.با همه سلام و احوال پرسی کردیم تا به پانیذ و البته نوید خان که کنارش ایستاده بود رسیدیم.
    .
    لبخند مصنوعیه پانیذ به آرایش ماسیده روی صورتش اصلا نمیومد.خیلی دلم میخواست یه انگشت بکشم رو صورتش و با رد دستم بنویسم چطوری مترسکِ آویزون

    من توی نقش بازی کردن ماهر بودم.یادمه همیشه تو گروه تاتر مدرسمون عضو بودم.یه لبخند خوش احساس به صورتم اضافه کردم و گفتم:
    چطوری پانیذ جان؟
    دستش رو به طرفم دراز کرد و گفت
    خوبم...چه عجب ما شما رو یه بار با لبخند دیدیم
    لبخندم پررنگ تر شد .البته از درون دلم میخواست اژدهای دو سر میشدم و درسته قورتش میدادم. . با همون لبخند جواب دادم

    من الان اگه جلوی شما قهقه هم بزنم بخاطر اخلاقتون نمیتونین ببینین.
    اخم کرد و گفت یعنی چی
    رو به نوید که بدون هیچ حرفی تماشاگر بحث ما بود کردم و گفتم
    حرفم واضح نبود؟
    با همون قیافه جدی گفت
    سلام ..
    به چشماش نتونستم نگاه کنم.بد جوری با دیدن چشماش دلم به تپش افتاد .اونقدری که حس کردم ممکنه خودمو لو بدم....
    نگاهم رو ازش گرفتم و در حالیکه به کیمیا که چشمک برام م میزد نگاه میکردم گفتم
    علیک سلام
    و به سمت کیمیا رفتم.دستم رو گرفت و کنار خودش نشوند و گفت
    چیه از حالا الم جنگ برافراشتی؟
    گفتم
    اشتباه نکن .من با کسی جنگ ندارم.فقط دوست ندارم بعضیا فکر کنن ازشون کم میارم.
    روی دستم زد و گفت
    آخه..بمیرم الهی ..آخه نه این که تو همیشه بی زبونی
    لبخند زدم و گفتم
    کیمیا یه امشب رو بیخیال شو
    چشماش رو ریز کرد و گفت
    بدون شک یه خبرایی بوده و من خبر ندارم.اینطور نیست
    شک کردم نکنه چیزی در مورد آزاده و کوروس شنیده. آزاده هم از طرز نگاهش فهمیدم به همین فکر میکنه ..رو به کیمیا گفتم
    یه چیزی بپرسم راستش رو میگی
    اخم کرد و گفت
    غیر از این مگه میتونه چیز دیگه ای هم باشه؟
    نه..
    خب پس چی میگی
    کیمیا ..در مورد آزاده چیزی شنیدی..


    اخماش رو بیشتر تو هم کرد و گفت:
    یعنی چی ؟ چرا داری مشکوک حرف میزنی؟
    -مشکوک حرف نمیزنم...میگم...تو ...در ..
    به آزاده نگاه کردم.یه نفس بلند کشیدم و گفتم
    لیلی یا هر کس دیگه ای در مورد چند وقت پیش حرفی نزدن
    -وای من دارم گیج میشم.مثلا در مورد چی؟
    کلافه گفتم
    اه .....هیچی بابا
    با تعجب گفت
    آهو قرصاتو خوردی؟
    -فراموش کن چی گفتم
    -مرض
    با تعجب نگاهش کردم که گفت
    خب راست میگم دیگه/.یه کاره
    بعد هم بلند شد و به لیلی که داشت چایی میچرخوند کمک کرد.آهسته به آزاده گفتم
    میدونی چیه؟ دارم فکر میکنم به کسی مربوط نمیشه کار تو .اگه هم کسی فهمیده که فهمیده مهم نیست.
    کاملا گردنش رو کج کرد و بهم نگاه کرد.احتمالا فکر میکرد سرم به در کابینتی جایی خوره.آهو و از این حرفا !! ولی خب چیزی که الان اهمیت داشت غرور خواهرم بود.
    با پیش دستی که توسط کیمیا جلوم گرفته شد نگاهم رو از آزاده گرفتم وگفتم
    چیزی نمیخورم .
    لیلی نمیدونم چطوری این حرفم رو شنید که گفت
    عزیزم بخور سردردت خوب شه.
    با این حرف همه به سمتم برگشتن .
    آخ که یادم رفته بود مثلا سرم درد میکنه.دستم رو به پیشونیم گذاشتم و گفتم

    ممنون .یه کم دیگه خودش خوب میشه.
    وحید طبق معمول خوش نمکی کرد و گفت
    میخوای قرص مخصوص بدم بخوری .به هر کی میدم عاشقم میشه دیگه ولم نمیکنه.
    خودش زد زیر خنده که کیمیا گفت
    چه ربطی داشت الان مثلا؟
    با این حرف همه حتی من هم خنده ام گرفت .وحید اومد و درست روی مبل کناریه من نشست و گفت
    بذار این قرص رو بدم بخوره بعد اگه عاشقم نشد بگو چه ربطی داشت.بعد رو به من گفت:
    بدم؟

    از این که اینقدر بهم نزدیک و راحت نشسته بود معذب شدم.صاف نشست و گفتم

    عرض کردم که خودش خوب میشه
    نمیدونم چرا نگاهم رفت به سمت نوید. پاش رو روی پاش انداخت و روش رو ازم گرفت و مشغول حرف زدن با پانیذ شد.اون لحظه اونقدر به خودم در و بری گفتم که چرا نگاهش کردم.
    چرا اجازه داده بودم واسه من قیافه بیاد، که حد نداره.مثلا امشب قرار بود اون کرمه وول بخوره ها .پس چرا به وحید اینطوری گفتم؟! کرم هم کرمای قدیم!
    .
    نگاهم رو به وحید کردم و گفتم
    البته حالا که فکرش رو میکنم میبینم بد نیست یکی از این قرصاتون رو امتحان کنم.
    حواسم بود که نوید نگاهش به سمت ما کشیده شد.بقیه که مشغول حرف زدن باهم بودن و متوجه نشدن ، ولی من مطمئنم اونقدر هم بلند حرف نزدم که نوید از اون فاصله متوجه حرف من بشه!
    وحید دست توی جیبش کرد و گفت
    دختر عمه خوشم میاد اهل منطقی .حالا اگه عاشقم شدی کی بیام خواستگاری؟
    خندید .از این خنده خوشم نیومد مخصوصا که همه برگشتن و نگاهم کردن..

    نگاه وحید با رضایت رو به لیلی رفت و در پیه اون یه نگاه معنی دار به نوید انداخت.
    لیلی از روی مبل بلند شد و گفت
    بچه ها تا موقع شام نمیخواین خودتون رو سرگرم کنین.

    یه علامت سوال به چه بزرگی روی سرم سبز شد! . حسم گفت یه خبرایه که لیلی اینطور تابلو حرف رو عوض کرد.
  5. #18
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    حس کردم قلبم اومده تو مغز سرم .. .تک سرفه ای که حمید کرد باعث شد از جلوی در برم کنار .تو اون لحظه فقط به این فکر میکردم که نکنه نوید میخواد بزنه زیر حرف دیروزش و بگه فراموش کن؟! به چیز دیگه ای نمیتونستم فکر کنم چون اخمای توهمش این اجازه رو به من نمیداد که به این فکر کنم بلکه بخواد برام لاو بترکونه!
    ولی از این مطمئن بودم که اگه این حرف رو بزنه با جفت پا برم روی انگشتای پاش تا لوزوالمعده اش بزنه بیرون!

    با خارج شدن حمید از جلوی در کنارم اومد و درست روبروی من قرار گرفت.

    نفسم حبس شد .قلبم شد تمام وجودم.کف دستام عرق کرده بود و پاهام یخ کرده بود.خلاصه حالت اورژانسیه من خیلی تابلو به نظر اومد که گفت،
    خوبی؟!

    قلبم مثل یو یو بالا و پایین رفت.مگه میشد با این طرز حرف زدنش خوب باشم...

    * من نمیدونم این چه اصراری داره که حرفاش رو اکو دار تلفظ کنه.

    نه نگاه به بالاش کردم نه به پایینش! فقط سرم رو تکون دادم.حرفی هم نزدم چون مطمئن بودم اگه حرف میزدم فکر میکرد به تخم کفتر احتیاج دارم!

    - آهو؟


    چقدر اسمم قشنگ بود و نمیدونستم. چشمم که دیگه بال درآورد و رفت سراغ چشماش.نگاهش تا اون اعماق قلب آدم رو سوراخ میکرد.


    کلافه دستی لای موهاش کشید و با کمی مکث کرد و گفت:


    تو نمیخوای برای رانندگی تمرین داشته باشی.


    چشام زد بیرون.بعد از اینهمه بال بال زد یکاره این چی بود که گفت؟!



    نمیخواستم از توی چشمام این رو بخونه که دلم میخواد خفش کنم.خب یه کلام میگفتی دوستت دارم از کجات کم میشد!


    به تخته ای که برنامه هفتگی بهش نصب شده بود،نگاه کردم و گفتم:

    از قرار معلوم که باید همین فردا برم اسمم رو کلاسهای رانندگی ثبت نام کنم.
    -من هم دیروز این برنامه رو دیدم.برای همین ازت سوال کردم.
    شونه ام رو نامحسوس بالا انداختم

    خیلی هنر کردی که دیدی.یکاره. حالا نمیخواستم تایتانیک برام بازی کنی که . یه کلام میگفتی ، فکر کنم گلوم پیشت گیر کرده
    دندونام رو روی هم فشار دادم.از دست خودم عصبانی شدم.این چیزا چی بود که من داشتم بهش فکر میکردم؟!

    -تو اسمتو ثبت نام کن من هم ...من هم اگه بخوای توی رانندگی کمکت میکنم.چطوره؟

    کاش یه چوب پنبه بود توی گوشم میکردم ببینم درست شنیدم یا نه!

    برگشتم به سمتش .دلم میخواست بگم عالی تر از این نمیشه .ولی گفتم:

    نه ..خودم یه کاریش میکنم.در ضمن کلاس هم میرم دیگه

    -خب کلاس های رانندگی هم بجاش ولی به غیر از اون هم باید تمرین کنی وگرنه که حالا حالا ها راه نمیفتی.کیمیا رو هم خودم بهش رانندگی یاد دادم.آخه از توی اینکلاسها که نمیتونی به نتیجه خوبی برسی.

    - ولی بنده....راضی به زحمت دادن..شما نیستم
    -زحمتی نیست.من خودم میخوام


    دیگه داشت خیلی سه پیچ شده بود.هر چند که خودمم دوست داشتم معلم خصوصیه من باشه ولی میدونستم که اصلا نباید این انتظار رو داشته باشم.
    ناسلامتی تا همین دوماه پیش میخواستم سر به تن هیچکدوم از فامیلای لیلی نباشه ها.
    در حالیکه از اتاق میومدم بیرون گفتم:

    فکرام رو میکنم خبرتون میکنم.
    قبل از اینکه از اتاق برم بیرون گفت
    امرزو و روزای دیگه رو میخواین چکار کنین.شما که ماشین ندارین؟

    آه از نهادم برخاست.همونجا جلوی در خشکم زد. باید چکار میکردم؟

    صدای قدمهاش رو شنیدم که پشت سرم توقف کرد .کمی سرم رو کج کردم گفت:

    من این چند روز رو مرخصی دارم.
    کله ام بیشتر چرخید.
    ادامه داد:

    این چند روز رو میتونی روی من حساب کنین.
    برگشتم به سمتش .ناخودآگاه گفتم:

    چرا میخوای به من کمک کنی؟


    کافی بود فقط بهم بگه به عنوان یه بشر این رو وظیفه خودم میدونم، اونوقت بود که از خجالتش در میومدم و کاری میکردم تا آخر عمرش عقیم بمونه!


    لبخند خوش فرمی زد و گفت
    نمیدونی؟
    -برای اینکه...یه جورایی فامیل هستیم ؟
    ابروهاش رو با شیطنت انداخت بالا و گفت
    فعلش رو درست صرف نکردی
    مثل این منگها گفتم:

    فعل چی رو؟

    -بهش فکر کن شاید بعد بفهمی

    بعد از کنارم رد شد و گفت

    ماشین رو جلوی شرکت پارک کردم. پایین منتظرتم


    گردنم رو مثل این زنگ زده ها صاف کردم و پیش خودم گفتم
    میمیره درست و حسابی حرف بزنه؟!
    بعد زبونم رو گاز گرفتم و گفتم:
    خدا نکنه . الهی دسمناش بمیرن.

    به سمت کیفم که روی میز بود رفتم و برش داشتم.جالب این بود که از روزبه و بقیه هنوز خبری نبود. دو دل بودم که با نوید برم یا نه.دلم میگفت برو پاهام میگفت نه.

    اگه میرفتم شاید فکر میکرد منتظر اشاره ای از گوشه چشمش بودم.

    خب درسته که بودم ولی قرار نبود به همین راحتی خودم رو ببازم.من و اون که قرار نبود صنمی باهم داشته باشیم.تازه من آهو بودم.آهویی که با خودش قرار گذاشته بود یه هیچ طریقی ابراز عشق نکنه.

    به سمت در خروجی رفتم که صدای حمید از پشت سرم اومد
    - تنها تشریف میبرین؟

    چشمام رو از حرص روی هم قرار دادم.کلا این بشر روی اعصابم بود
    دستگیره رو پایین دادم و گفتم
    -
    با اجازتون

    -تا اونجایی که من میدونم ماشین ندارین
    برگشتم به طرفش و گفتم
    منظور؟
    لبخند بدجنسی زد و گفت
    با نوید میرین؟
    اخم کردم و گفتم
    فکر نمیکنم به کسی ربط داشته باشه.

    ابروهاش رو بی خیال بالا داد و گفت
    ربط که نداره ولی خب میخواستم بگم اینقدر جانماز آب نکش. برای من و بقیه قیافه میایی و برای نوید عشوه و ناز!

    سرم سوت کشید.یه لحظه چشمام سیاهی رفت
    این چی میگفت؟با تشر گفتم:
    حرف دهنتو بفهم .
    پوزخندی زد و گفت
    من که حرفی نزدم.من فقط گفتم بهتره ما رو هم امتحان کنی. من برای دخترایی مثل تو سگ قلاده به دست هم میشم.


    لبام لرزید. دستم رو مشت کردم و با بغض و کینه گفتم

    تف به غیرت هر چی مرد مثل توئه

    در رو باز کردم و محکم بهم بستم.اشکم بی اختیار روی صورت میچکید و پشت سر هم پاکشون میکردم.. حتی خودم هم دوست نداشتم به این پی ببرم که دارم گریه میکنم.با حالت دو به سمت پله ها رفتم. هر لحظه حرفای حمید توی سرم دوران میخورد .
    حاضر بودم بمیرم و هیچوقت این حرف رو از یه همکار نشنوم.مسلما دیگه اونجا جای کار کردن من نبود.
    روسریم رو به دهنم گرفته بودم و محکم با دستم فشارش میدادم.
    دلم نمیخواست صدای هق هقم توی راه پله ها بپیچه. بدون توجه به این که دور و برم چی میگذره از ساختمون خارج شدم و با همون سرعت به سمتی دویدم که محکم به یه خانوم برخورد کردم.اما حتی صبر نکردم که به خاطر این مسئله ازش معذرت بخوام.
    داشتم فرار میکردم .از حرف حمید.از نگاه آلوده حمید . از عاجز بودن خودم در مقابل حمید.

    بدون توجه به کسایی که با تعجب بهم نگاه میکردن وارد اولین کوچه فرعی شدم. با این که پاهام دیگه جون نداشت ولی به دویدنم ادامه دادم.حتی یه بار پام پیچ خورد و نزدیک بود بخورم زمین اما مکث نکردم.
    با آستینم صورتم رو پاک کردم .صدای ترمز شدید ماشینی باعث شد به عقب نگاه کنم .
    انتظار نوید رو نداشتم
    ماشینش رو وسط کوچه رها کرد و بلند و عصبی گفت

    چت شده.چرا هر چی صدات کردم جواب ندادی؟

    به راهم ادامه دادم ولی اینبار دیگه نمیدوئیدم.پاهام جون نداشت که بخوام از معرکه فرار کنم.به صورتم دستی کشیدم و هوا رو با ولع بلعیدم.فقط امیدوارم بودم جلوم سبز نشه که بفهمه گریه کردم.
    صدای قدمهای محکمش رو میشنیدم که از پشت سرم میومد
    -با توام..میگم چته؟
    بدون اینکه برگردم دستم رو توی هوا تکون دادم و با بغض گفتم
    ولم کن نوید .

    دو قدم بیشتر نرفته بودم که مچ دستم توسط نوید گرفته شد و به شدت من رو به سمت خودش چرخوند.
    - میگم چی شده؟ ......آهو ....گریه کردی؟

    لبام رو محکم گاز گرفتم تا نلرزه. اما اشکم منتظر بود تا باز سر بخوره و به بازیش ادامه بده
    به شدت تکونم داد و با عصبانیت گفت
    مگه با تو نیستم.میگم چی شده؟ هان؟
    به چشماش نگاه کردم و گفتم:
    نوید........
    کاش این بغض لعنتی رو میتونستم یه جایی قایم کنم.نتونستم ادامه حرفم رو بزنم
    چشماش مهربون شد و گفت
    جون نوید...
    آرنج اون یکی دستم رو روی صورتم گذاشتم و با همون حالت گریه گفتم:

    نوید...من ....چکار ..کردم ....که بهم گفت ....هوای ....منم داشته ...باش....که من ..رو با زنای خیابو نی.........


    صدای خفه هق هق گریم توی خیابون پیچیده شد. .






    مچ دستم رو محکم فشار داد و گفت
    درست حرف بزن ببینم چی میگی؟ .....کدوم بی ناموسی این حرفا رو بهت زده ؟


    با آستینم صورتم رو پاک کردم و در حالیکه سعی میکردم بر گریه ام تسلط داشته باشم گفتم
    .اون


    -کی؟اون دیگه کدوم خریه ؟

    نگاهم به صورتش افتاد.صورتش از عصبانیت قرمز شده بود و چشماش از حدقه میخواست بزنه بیرون.فکش رو اونقدر محکم روی هم فشار میداد که هر لحظه فکر میکردم الان دندوناش خرد بشه و بریزه کف خیابون.

    دوباره به مچ دستم فشار آورد که از درد دلم ضعف رفت و با ناله گفتم:
    دستم شکست.


    تازه متوجه شد رفتارش شد.کمی از فشارش کم کرد و بعد از چند لحظه مکث ، مچ دستم رو رها کرد. . بینی ام رو بالا کشیدم و رد اشکم رو پاک کردم.کلافه چنگی به موهاش زد و با حرص و عصبانیت گفت:

    بهت میگم کدوم بی وجدانی این غلط رو کرده.

    واقعیتش اون لحظه ازش ترسیدم.عصبانی دیده بودمش ولی نه به این اندازه .روسریم رو جلو کشیدم و گفتم
    هیچکی ..الان هم من باید برم.


    کیفم رو روی شونه ام جابجا کردم و قدم برداشتم که بازو رو از پشت محکم گرفت و گفت:
    کجا؟
    سعی کردم بازوم رو از لای انگشتهای قفل شده اش رها کنم ولی بی فایده بود. همونطور که تقلا میکردم گفتم:


    ولم کن نوید.دستم رو شکوندی.

    نه تنها بازوم رو ول نکرد بلکه فشار دستش رو هم بیشتر کرد و همونطور با حرص گفت:

    ازت پرسیدم کدوم بی صفتی این حرف رو به تو زده.جوابش یه کلمه اس .پس اینقدر طفره نرو.

    اگه کس دیگه ای بود با سر میرفتم تو دماغش رو میگفتم به تو چه بچه پرو دستم رو ول کن.ولی از اونجایی که آدم نبودم دلم برای این خوش غیرتیش ضعف رفت.

    با صدای بوق ماشینی نگاه هر دومون به اون سمت جلب شد. راننده که مرد جوونی بود سرش رو از پنجره ماشین بیرون آورد و گفت:

    اول راه رو باز کنین بعد به دعوای زناشوییتون بپردازین.

    زیر چشمی به نوید نگاه کردم.با اون حالت عصبی که داشت بعید نبود فک یارو رو بیاره پایین.

    دوباره بازوم رو تکون دادم که به سمتم برگشت.انتظار داشتم بازوم رو ول کنه .ولی همونطور که بازم رو گرفته بود من رو به سمت خودش کشید و به سمت ماشینش برد. اونقدر تند و سریع حرکت میکرد که پام پیچ خورد و نزدیک بود کله پا بشم که با اون یکی دستم بازوی نوید رو گرفتم که زمین نخورم.البته این کارم از روی قصد نبود . خب ، اون موقع مرگ و زندگی در میون بود!



    در ماشین رو باز کرد و تا موقعی که توی ماشینش نشستم بازو رو ول نکرد.
    در که بسته شد دستم ناخودآگاه رفت روی بازوم.


    حس میکردم جای انگشتاش بازوم رو میسوزونه.کمی دستم رو ماساژ دادم .سوار ماشین که شد سریع پاش رو روی پدال گاز گذاشت.میترسیدم حتی بهش بگم چه خبرته.

    دستمال کاغذی رو که توی جیبم بود در آوردم و بینیم رو پاک کردم.هر چند که دلم میخواست یه فین درست و حسابی بکنم تا عقده هامم بزنه بیرون ولی در اون لحظه اون کار رو مجاز ندونستم.
    با توقف ماشین به بیرون نگاه کردم..حس نفرت دوباره تمام وجودم رو فرا گرفت.رو به نوید گفتم
    من شرکت نمیام.
    کاملا به سمتم چرخید و گفت
    حمید از این غلطا کرده ..نه؟


    نگاهم رو ازش گرفتم و گفتم:

    هر چی بوده تموم شده.دیگه دلیلی نمیبینم که این قضیه رو کشش بدم.

    یهو در ماشین رو باز کرد و در حالیکه از ماشین پیاده میشد با عصبانیت گفت:
    مگه اینکه شیر ناپاک خورده باشم این قضیه رو بی خیال شم.


    اونقدر محکم در رو بست که فکر کردم الان تمام شیشه ماشین خورد بشه و بریزه پایین. از ماشین پیاده شدم و سعی کردم خودم رو که به سرعت به سمت ساختمون میرفت، بهش برسونم.
    صداش کردم.اما بی توجه به راه خودش ادامه داد.
    هنوز وارد ساختمون نشده بود که بلند گفتم:


    نوید ....نوید صبر کن...

    ایستاد و به سمتم چرخید . بهش رسیدم .در حالیکه نفس نفس میزدم گفتم:

    نوید....بیخیال ...شو....

    سرش رو به سمتم خم کرد و از لای ندونهای کلید شده اش گفت:

    بی خیال شدن من مساویه با نامرد بودنم ...هنوز اونقدر بی رگ نشدم که غیرتم رو بذارم به پای دوستی که با بی وجدانی و بی صفتی اون حرف رو بهت زده....مرد نیستم اگه حالش رو جا نیارم.

    خواست وارد ساختمون شه که دوباره گفتم

    نوید...بی خیال شو.. بخدا من میترسم...

    -از چی میترسی..تو برو توی ماشین بشین من الان میام



    آستین بلوزش رو گرفتم و گفتم

    نوید ...
    دستش رو کشید و با حالت عصبی گفت:


    مگه به تو نمیگم برو توی ماشین بشین.

    از حالت چشماش بدجور ترسیدم.مطمئن بودم که اگه یه لحظه دیگه اونجا میموندم با لگد تو ماشینم میکرد.

    تا وقتی که از ساختمون خارج نشدم از جاش تکون نخورد.دیگه حتی جرات نداشتم که به پشت سرم نگاه کنم..انگار همین تشر رو لازم داشتم که مثل بچه آدم سرم رو بندازم پایین و برم توی ماشین بشینم!




    توی ماشین نشستم و در رو بستم.دوباره حرفای وقیح حمید توی گوشم صدا کرد.تمام بدنم از تکرار اون حرفها مورمور شد.دستام رو دور خودم حلقه کردم.باز بغضم سریع اومد توی بغلِ گلوم خودش رو جا داد .



    اگه بابام زنده بود غلط میکردن این یا کبیری یا هر عوضیه دیگه ای ، اینطوری باهام حرف بزنن.
    حالا میفهمم که چرا مامانم میگفت حتی سایه بابات رو سرمون باشه برامون کافیه.
    دستم رو روی گوشهام گذاشتم.
    چقدر حرفای این و کبیری توی گوشم اکوار تکرار میشد.چشمام رو محکم بهم فشار دادم.کاش میتونستم یه جا خودم رو گم و گور کنم که هیچکس نباشه.





    اونقدر توی حال خودم بودم که با بسته شدن در از جا پریدم.
    نگاهی به قیافه آشفته نوید کردم . از گوشه چشم نگاهم کرد و در حالیکه ماشین رو روشن میکرد گفت
    اونطوری نگام نکن.
    گفتم:


    درگیر شدین؟

    ماشین رو به حرکت در آورد و گفت:

    حقش رو گذاشتم کف دستش

    اگه جرات میکردم حتما این رو ازش میپرسیدم که پس چرا یقه تو از هم شکافته؟!

    به سمتم نگاه کرد و گفت
    با یه کار جدید چطوری؟
    آه از نهادم برخاست .گفتم:


    باید یه فکری در موردش بکنم دیگه
    لبخند زد و گفت:


    بگو باید یه فکر در موردش بکنیم.چون فکر نکنم دیگه آقای رهنورد من رو اونجا راه بده.
    دستم رو با تعجب روی لبم گذاشتم و گفتم:
    یعنی ...


    چشمک زد و گفت
    پیش به سوی آینده ای روشن.


    اخمام رو تو هم کردم و گفتم:

    کدوم آینده روشن.بیکاری من و البته شما خوشحالی داره؟
    -بگو تو
    - من چی؟
    - نه تو..تو بگو تو..


    با تعجب نگاش کردم.بیچاره حتما سرش به جایی خورده بود.
    به سمتم نگاه کرد و گفت
    منظورم اینه که اینقدر نگو شما ، شما..بهم بگو تو.


    تازه فهمیدم منظورش چیه. قیافه جدی به خودم گرفتم و گفتم:

    نه همون شما بهتره
    با حالت جدی گفت:
    اینهمه کتک خوردم بخاطرت اونوقت باز هم نمیخوای صدام کنی تو؟!!


    با تعجب نگاهش کردم.وقتی چشماش خندید نتونستم خنده ام رو کنترل کنم و درست به یک زمان هر دو زدیم زیر خنده..



    بعد از چند دقیقه گفت:
    آهو...
    کمی مکث کرد. فکر کنم خیلی دلش میخواست بگم جونِ آهو..اما وقتی دید هیچی نمیگم بیخیال شد و ادامه داد:




    یه چیزی رو خیلی وقته میخوام بهت بگم..

    قلبم اومد تو دهنم.قورتش دادم ولی وسط گلوم گیر کرده بود.

    * پروردگارا ، الان ازم خواستگاری نکنه که من اصلا آمادگیش رو ندارم.

    ماشین رو زد کنار و پارک کرد..نفسم حبس شده بود.گوشه روسریم رو دستم گرفتم.کامل به سمتم چرخید و چشم تو چشمم شد و گفت:

    آهو میخوام یه قولی بهم بدی.

    چشمام رو با چشماش جذب کرده بود.قدرت این رو نداشتم که نگاهم رو ازش بگیرم.نفس نفس میزدم و مدام قفسه سینه ام بالا و پایین میرفت.



    -آهو ....قول بده هیچوقت بهم شک نکنی...نه به من ...نه به احساس.....

    حرفش رو همونجا قطع کرد و بلافاصله ماشین رو روشن کرد و ادامه داد:

    خب ....فکر کنم من به یه بلوز احتیاج داشته باشم چون با این سرو وضع نمیتونم برم دنبال کار بگردم...
    لبخند زورکی زد و گفت
    مگه نه؟


    نگاهم رو ازش گرفتم.

    * این همه ما رو به اسهال انداخت که فقط بگه بهم شک نکن.نکنه فکر کرده من منتظر بودم ازم خواستگاری کنه !

    جابجا شدم و در حالیکه رسریم رو با حرص درست میکردم گفتم:

    فکر کنم دوتا پیراهن بهتون بدهکارم.

    برگشت طرفمو گفت:

    خوب حساباش دستته ها..
    روم رو طرف دیگه ای کردم و بهش محل ندادم.زیادی روش زیاد شده بود!!!


    -------------
    ۲





    ***


    اعصابم رو با این حرف زدنش بیشتر خورد کرد.دلم میخواستم اونقدر قدرت داشتم تا حرفش رو از حلقومش میکشیدم بیرون.


    دِ آخه یکی نیست بگه میمردی اگه حرفت رو کامل میزدی؟!


    دندونهام رو روی هم فشار دادم و زیر چشمی نگاهش کردم .اون یکی دستش رو به در تکیه داده بود و مدام لای موهاش میکرد.نگام به یقه شکافته شده اش کشیده شد.
    نکرد یه تیکه از لباس حمید رو برای من بیاره بلکه باور کنم حرفش رو!
    خیلی آروم نگاهم رو به سمت چشماش سوق دادم.
    چقدر خوب میشد تا آخر دنیا بدون دقدقه به چشماش نگاه کنم.

    یک آن سرش رو بر گردوند و مثل خیلی وقتا نگاهم رو غافلگیر کرد...

    كاش یکی به این میگفت از این کارا نکنه و به قلب من رحم کنه که توی این سن تپش قلب گرفته!
    چشمای خوشرنگش درخشید و لبخند زد . دلم هري آوار شد و ريخت پايين و بدون اینکه بخوام لبهام به لبهاش خندید .
    -آهو

    گوشم شد تمام وجودم. قلبم اونقدر محكم ميزد كه فكر كردم ممكنه الان از گوشام بزنه

    ادامه داد
    راستش من و وحید با همراهیه آرش قراره یه ...کار جدید رو شروع کنیم. همین اطراف یه مغازه اجاره کردیم که قراره پرش کنیم از وسایل آرایش برای خانومها...قراره وحید جنس رو از اونور برامون بیاره و ما هم اینجا رو بچرخونیم...داشتم فکر میکردم که ما به جود تو اونجا خیلی احتیاج داریم...تا نهایت دو هفته دیگه هم مغازه تکمیل تکمیله...اگه يه خانوم هم توي مغازه باشه خيلي بهتره . چون كلا ما با خانوها سر كار داريم
    برگشت به سمتم و گفت:
    حالا چی میگی؟ هستی؟
    با تعجب گفتم:
    یعنی از خیلی وقت پيش این تصمیم رو داشتین که دیگه شرکت

    يه لحظه عصباني شدم و با حالت نه چندان خوشایندی گفتم:
    ..پس لطف کنین و منت سر من نذارین که بخاطر این دعوا دیگه نمیتونین بیاین شرکت
    اول با تعجب نگاهم كرد ولي وقتي با اخم بهش نگاه كردم گفت:

    -آهان ....یعنی اینقدر نگران حمیدی؟
    حيرت زده ابروهام رفت بالا و با حالت ناباورانه گفتم:
    من این حرف رو زدم که شما اینطوری میگین؟

    خيلي جدي گفت:
    - ببین بهتره یه چشم پزشکی بری چون من فقط یکیم ..پس اینقدر من رو جمع نبند و نگو شما ...شما...دوم از همه اونطور كه تو يهويي گفتي چيز ديگه اي نميشه برداشت كرد

    نگاهم رو به تندی ازش گرفتم و گفتم
    پس از اين به بعد باید اسم شما رو بذارم دایره المعارف..اینقدر که ماشالله حرفا رو خوب معنی میکنین.
    انتظار داشتم با يه كف گرگي ساكتم كنه ولي یهو صدای قهقه اش فضای ماشین رو پر كرد!!

    با تعجب به سمتش نگاه کردم .خدا میدونست توی دعوا، حمید سرش رو به کجا کوبونده بود که اینطوری میخندید...بیچاره جوون رعنایی بود ..حیف شد!
    به سمتم نگاه کرد و در حالیکه نمیتونست خنده اش رو کنترل کنه گفت:
    یعنی تکی به قرآن.
    با چشمای گشاده شده همینطور بهش زل زدم .

    هنوز هم داشت میخندید.ماشین رو به سمتی هدایت کرد و دوبل پارک کرد كمي كه تونست خنده اش رو کنترل كنه،گفت:

    بخدا یه وقتا یه حرفایی میزنی که آدم میخواد درسته.....
    خدا رو شکر که حرفش رو قورت داد وگرنه معلوم نبود آدم رو میخواست چکار کنه!
    دوتا دستش رو به صورتش کشید و با لبخند به سمتم نگاه کرد و گفت
    خلاصه که خیلی نوکریم خانومی
    آب دهنم پرید تو گلوم...
    در عمرم من از این حرفا نشنیده بودم که حالا یه کاره از نوید داشتم میشنیدم!!
    حالا از یه طرف من مدام سرفه میکردم و از طرف دیگه خودم رو عقب میکشیدم که از دست نوید که مدام دستش رو جلو مياورد تا بزنه پشتم فرار ميكردم و خودم رو به در ميچسبوندم!
    یه کم که اروم شدم نفس بلندی کشیدم و در ماشین رو باز کردم و قبل اینکه به این تصمیم برسه که آدم رو یه کاری بکنه از ماشین اومدم بیرون و گفتم
    تا شما میرین یه جای مناسب پارک کنین من هم این ویترینهای مغازه رو نگاه میکنم ببینم پیراهن مناسبی برای شما داره یا نه.
    دیگه منتظر نشدم ببینم مخالف میکنه یا نه
    ار روی جوب پریدم و روبروی یه ویترین مغازه ایستادم.

    با این که از حرفای نوید هنوز شوکه بودم ولی یه نفس به نسبت آرامشي کشیدم و زیر لب زمزمه کردم
    چقدر خوشبختم که منو دوست داره. .
    * دوستم داره؟! چرا فکر کردم که باید دوستم داشته باشه؟ از حرفاش؟ یا از کارای عجیب غریبش این برداشت رو کردم.
    چشمام رو بستم..شاید دلم میخواست به خودم دروغ بگم .شاید هم این حقیقت داشت که منو دوست داره.ولی هر چی که بود حاضر نبودم این موقعیت و این لحظه ها رو با هیچ چیز دیگه عوض کنم.
    بوی عطرش باعث شد چشمام رو باز کنم.تصوير خوش سیماش درست روی شیشه ویترین مغازه هک شده بود
    ماشالله چقدر هم که بهم میومدیم!
    سرم رو به سمتش کج کردم و چون قدش از من بلند تر بود سرم رو بالاتر گرفتم
    لبخند زد و گفت
    فکر نکنم هیچکدوم از این لباسها به درد من بخوره.
    شونه ام رو بالا انداختم که با چشماش به ويترين مغازه اشاره کرد.
    کنجکاو شدم و نگاهم رو ازش گرفتم و به ویترین نگاه کردم.
    از خجالت نگاهم رو از لباسهای خواب زنونه توی ویترین گرفتم و گفتم:
    من اینجا فقط منتظر شما بودم که بیاین
    آستینم مانتوم رو کشید و گفت
    آهو...تا نگی تو ولت نمیکنم.
    با تعجب بهش نگاه کردم و سعی کردم آستینم رو از دستش بکشم بیرون.ولی اینقدر محکم گرفته بود که قادر نبودم...
    خیلی دلم میخواست با تشر بهش بگم ولم کن.
    ولم کن رو گفتم ولی بیشتر به عشوه و ناز شبیه بود .مخصوصا که نوید رو هم به آخرش اضافه کردم.
    دستش کمی شل شد ولی ول نکرد صداش رو صاف کرد و گفت
    نداشتیما
    به چشماش نگاه کردم و گفتم
    چی رو؟

    نفسش رو بیرون داد و گفت
    اینکه اینطوری اسمم رو صدا کنی...باور کن قلبم باطریش ضعیفه
    آستینم رو کشیدم و سعی کردم جدی تر باشم.
    چه معني داشت! اهه!
    اخمم نمیومد ولی هر طوری که بود جدی گفتم

    آستینم رو ول کنین..درست نیست.
    آستینم رو ول کرد و گفت
    فکر نکنی ازت ترسیدما...خیر...فکر هم نکنی کم آوردما...خیر...فقط....
    خدا خدا کردم روش دیگه بیشتر از این باز نشه و حرفی بزنه که از خجالت نتونم سرم رو بلند کنم
    لبهاش رو کمی نزدیک گوشم کرد و خیلی آروم گفت
    فقط نمیخوام که تو اذیت شی همین.
    بعد هم سر جای خودش صاف ایستاد و با نگاه برنده اش تا ته دلم نفوذ کرد.
    از این روزگار در عجب بودم.! این نوید اخمالو چطوری یهو از این رو به اون رو شده بود.البته انکار نمیکنم که یه وقتا قاط میزد و اگه من یه دختر رویایی بودم شاید نگاهاش رو برای خودم معنی میکردم.اما خب این نوید هم بیکار نمیموند.نمیذاشت به ثانیه بکشه و همچین میزد تو پَرِ آدم که تا چند روز تو شوک میموندی و از خیالهای واهی میومدی بیرون. اما نوید دیروز کجا و نوید امروز کجا!!

    نفس حبس شده ام رو آروم بيرون دادم.
    اين نويد امروز دوست داشتنی تر بود و خوردنی تر!
    لبم رو گاز گرفتم
    خاک بر سرت اهو .راست راست زل زدی تو چشم پسر مردم و به این فکر میکنی که چه خوردنیه؟
    وای که من چم شده بود خودم در عجب بودم! چرا امروز نمیتونستم درست مثل آدم تصمیم بگیرم؟! چرا با این که میدونستم نباید باهاش باشم و نباید اجازه بدم اینطوری باهام حرف بزنه و نگاهم کنه، سست شده بودم؟! چرا نمیخواستم بگم بره؟!


    گوشه روسریم رو دستم گرفتم. با خودم که رودروایسی نداشتم. .
    دلم میخواست بمونه..واسه همیشه.... واسه من.فقط فقط واسه من . نوید با پسرای دیگه فرق داشت.این رو مطمئن بودم.دل من بی خود براش تالاپ تولوپ نميكرد!

    - بریم خانومی؟
    نگاهم رو از زمین گرفتم و به چشماش سوق دادم.
    چقدر این چشما رو دوست داشتم.چقدر بهم ارامش میداد . چقدر نوید رو دوست داشتم.چقدر دلم میخواست بمونه.
    سرم رو تکون دادم و گفتم:
    بریم..

  6. #19
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    با هم وارد يه بوتيك كه لباسهاي زنونه و مردونه داشت،شديم. نويد توضيحات كامل رو به فروشنده داد كه چه نوع پيراهني رو ميپسنده . من هم ديدم اونجا الكي وايسم و اداي تازه عروسا رو در بيارم خيلي ستمه ! اينه كه به سمت ديگه مغازه كه لباس و مانتوهاي زنونه داشت ، رفتم و خودم رو سر گرم كردم.
    يه مانتوي فيروزه اي خوشرنگ خيلي توجهم رو جلب كرده بود . خيلي خوش دوخت بود و معلوم بود كه قالب تنه ولي از اونجايي كه كوتاه بود بي خيال شدم و برگشتم كه نويد رو پشت سرم ديدم . لبخند زد و گفت
    كجاها سير ميكني؟
    شونه ام رو بالا انداختم و گفتم
    همينجا.
    به دستش نگاه كردم و گفتم
    شما كه هنوز هيچي نخريدين؟
    يه اخم خوشگل كرد و گفت
    بگو تو ... چقدر با من لفظ قلم حرف ميزني آهو
    يه اخم كوچيك كردم و گفتم
    اينطوري راحتترم
    دستش رو جلو آورد و گفت
    اتفاقا منم خيلي راحتترم كه آستينت رو بگيرم
    كمي خودم رو عقب كشيدم و گفتم
    نكنيا
    با يه لبخند موذي گفت
    كي ميخواد جلودارم بشه مثلا؟!
    خيلي جدي بهش گفتم
    تو فقط اينكار رو بكن بعد ببين كي جلودارت ميشه
    دوتا دستش رو محكم زد بهم و گفت
    ايول ديدي آخر گفتي تو
    صداي خنده خانوم فروشنده باعث شد به سمتش نگاه كنيم. البته بعدش من با تشر به نويد نگاه كردم . نويد هم كه ماشالله هيچوقت كم نمياورد رو به خانوم فروشنده گفت:
    آخر سر خانوم تصميم گرفت كه كدوم مانتو رو بخره. لطفا تا ايشون پشيمون نشدن همين رو حساب كنين
    با تعجب به نويد نگاه كردم و گفتم
    ولي من اينو نميخوام
    بدون توجه به من رو به فروشنده گفت
    ببينين من چه عذابي ميكشم وقتي با ايشون ميام خريد . همين الان گفت خوبه ها
    بعد هم رو به من كرد و گفت
    نه خانوم من ديگه به دنبال شما از اين مغازه به اون مغازه نميام . همين خوبه
    خواستم حرفي بزنم كه انگشتش رو روي بينيش گذاشت و آروم گفت
    جون من كنفم نكن.
    بعد هم آروم دست به چونه اش كشيد
    فروشنده هم كه از خدا خواسته بشمار سه مانتو رو برداشت و گفت
    سايزتون چيه همون رو براتون بيارم.
    زير چشمي به نويد نگاه كردم و اخم كوچيك كردم
    نويد هم لبخند زد و گفت
    اجازه بدين
    بعد هم به طرف مانتو ها رفت و بعد از كمي جستجو يكي رو برداشت و گفت
    اين
    با لجبازي گفتم
    من نميپوشمش
    نويد هم شونه هاش رو بالا انداخت و گفت
    هميني كه هست
    بعد رو به فروشنده كرد و گفت
    لطف كنين يه پيراهن مردونه تو همين رنگها هم باهاش ست كنين . البته يه تيشرت ديگه هم پسند كردم كه اگه لطف كنين و از قسمت مردونه بيارين اينجا و يكجا حساب كنين، ممنون ميشم

    نفسم رو با حرص دادم بيرون كه گفت
    تو كه نيومدي نظر بدي ،مجبورم همينطوري بخرم ديگه
    سرم رو تكون دادم و گفتم
    به من چه؟
    فروشنده هم سرش رو با لبخند تكون داد و گفت
    تا ميتوني براي شوهرت ناز مياييا . خدا رو شكر كه شوهرت هم نازتو ميخره . انشالله كه خوشبخت باشين.
    با اين كه از اين حرف دلم هوري پايين ريخت ولي با تشر به نويد كه آبروريزي كرده بود نگاه كردم و گفتم
    چه مسخره .
    خودش رو به اون راه زد و در حاليكه به رفتن اون خانوم نگاه ميكرد گفت
    كيه كه قدر بدونه
    ديگه به سمت من نگاه نكرد تا قيافه پر از غيضم رو ببينه

    دست به سينه تا موقعي كه آقا حساب كتاباش رو بكنه يه جا وايسادم و اصلا هم به روي خودم نياوردم كه شايد، بايد حساب كنم!!

    * اصلا به من چه مگه من مانتو خواسته بودم كه اون خودش رو عين كفگير قاطيه برنج كرده بود؟!



    از مغازه كه اومديم بيرون گفت
    حالا اين تيشرته كه تنمه خوبه؟
    جواب دادم
    بهتر از اون لباس پاره اس.
    -حالا مثلا در مورد لباسايي كه خريدم نظر ميدادي چي ميشد؟
    بدو اينكه نگاهم رو از موبايلم كه داشتم به آزاده پيام ميدادم بگيرم گفتم
    من دليلي واسه اين كار نميبينم
    ايستاد . من هم به تبعيت ازش ايستادم و به سمتش نگاه كردم
    اخماش رو تو هم كرد و گفت
    چرا اينقدر چموش بازي در مياري تو دختر!

    فقط شونه هام رو براش بالا انداختم. واقعا خودم هم نميدونستم چي ميخوام . هم ميخواستم باشه ، هم نباشه. يه جوري انگار يكي مانعم ميشد كه باهاش راحت باشم !

    سرش رو خيلي نامحسوس تكون داد و گفت
    گشنت نيست؟
    باز شونه ام رو بالا انداختم. نميدونم چرا اون موقع سكته زده بودم و شونه هام بجاي زبونم كار ميكرد !!
    به اون سمت خيابون نگاه كرد و گفت
    با يه جوجه كباب چطوري؟
    ايندفعه سعي كردم تيك نزنم و شونه ام رو كنترل كنم . ولي در ازاي بي جوابيه من گفت
    حسابت رو كه قرار بود دوتا پيرهن بگيري رو كه ادا نكردي ،حداقل نهار با تو.
    با قيافه حق به جانب گفتم
    مگه من گفتم پيرهن واسم پاره كن كه بدهكارت بشم حالا!

    خيلي سعي كرد لبخند نزنه ولي چشماش رو هيچوقت نميتونست كنترل كنه.
    در حاليكه به سمت خيابون ميرفت گفت
    باشه خسيس .. نهار هم با من.
    به دنبالش حركت كردم و گفتم
    ولي من الان بايد برم .آزاده خونه تنهاس
    ايستاد و گفت
    اذيت نكن آهو . نهار ميخوريم بعد من ميرسونمت خونتون . فكر كن الان سر كاري. اگه سر كار بودي كه غروب بايد ميرفتي خونه.

    - راستش... راستش دلم نميخواد .. كسي ما رو با هم ... ببينه
    با تعجب گفت
    مگه الان آشنا اينجاس؟
    - نه ... منظورم وقتي بود كه ميخواي من رو خونه برسوني
    پوفي كرد و گفت


    اوووو.. ببين تا كجا ها رو فكر ميكنه. خيلي خب بابا . بيا نهار رو بخوريم تا نزديك خونتون ميرسونمت . اتفاقا من هم دوست ندارم آشنايي ما رو با هم ببينه
    اخم كردم و گفتم
    مگه من مجبورتون كردم كه دنبالم بيفتين كه حالا اينطوري ميگين؟!

    سرش رو كج كرد و دلخور گفت
    آهو .. تو الان خودت ميگي دوست نداري آشنايي ما رو با هم ببينه . اونوقت وقتي من ميگم، اينطوري ميگي و بهت بر ميخوره!!!
    روسريم رو جلو كشيدم و گفتم
    من اگه همچين چيزي گفتم براي اين بود كه دلم نميخواد مردم فكراي الكي كنن و فكر كنن ما باهميم . چون اصلا همچين چيزي نيست. دلمم نميخواد حرف پشت سرم باشه.
    چند قدم برداشت و درست روبروم ايستاد و گفت:
    من هم دلم نميخواد تو مجبور باشي و همراهم باشي . دلمم نميخواد اذيت شي . پس اگه اينطوري فكر ميكني بگو كه تكليف خودم رو بدونم.
    به چشماش نگاه كردم . چقدر چشماش وقتي ناراحت ميشد دلم رو ميفشرد.
    با دلواپسي اون چيزي كه توي ذهنم بود رو بيان كردم
    نويد....تو در موردم چه فكري ميكني؟ قراره اگه رابطه اي بين من و تو باشه به كجا كشيده بشه؟




    خودش رو بهم نزدیک تر کرد و گفت
    آهو یادته امروز صبح بهت چی گفتم؟
    نگاهم رو از چشماش بر نداشتم.دلم میخواست تا آخر دنیا تو چشماش نگاه کنم و اون همینطور با آرامش برام حرف بزنه
    -یادته بهت گفتم بهم شک نکن ..
    دستش رو روی قلبش گذاشت و گفت
    نه به من ،نه به این.

    چشماش رو بست و بعد از چند لحظه باز کرد و گفت:

    ببین دختر پاک حواس برام نذاشتی. من امروز قرار بود ساعت 2 جایی باشم.


    با ادا نگاهم رو ازش گرفتم و گفتم
    مگه من زنجیرت کردم..
    لبخند زد و گفت
    بد جور .

    روسریم رو مرتب کردم و گفتم
    بنده باید برم .شما هم برین به کارتون برسین.


    یه اخم کوچیک هم براش اومدم که دیگه اینطوری خودمونی نشه.

    لبش رو آروم به دندون گرفت و گفت
    چرا هر چند دقیقه یه بار من رو چندتا میبینی؟بابا من یک نفرم.اینقدر جمع نبند منو.

    پوفی کردم و گفتم
    چقدر این برات مهمه.
    چشماش رو ریز کرد و گفت
    برای تو مهم نیست؟
    - این که چندتا میبینمت؟
    با خنده سرش رو تکون داد و گفت
    از زبون یه وقت کم نیاریا

    لبخند زدم و سرم رو به علامت نه بالا انداختم.

    -میدونم



    بعد هم به اون سمت خیابون اشاره کرد و گفت:

    جوجه کباب یا ساندویج؟

    واقعا که این پسرا نوبر بودن.تا همین دو دقیقه پیش که محلش نمیدادم میخواست جوجه کباب بهم بده ها!!! یه کم که به روش خندیدم شد ساندویچ!


    سرش رو تکون داد و گفت
    خب چرا اخم میکنی بگو جوجه کباب.

    کمی براش ادا اومدم و گفتم
    نه ..من که از اول گفتم باید برم..شما هم که از قبل قرار داشتین.

    -بابا مگه یه نهار خوردن چقدر طول میکشه...اگه اینجا الکی وقتمون رو هدر ندیم نیم ساعته نهارمون رو خوردیم.
    ابروم که بالا رفت .گفت:
    خب بابا..نزن...وقتمون هدر نرفته ولی بهتر نیست بقیه حرفمون رو توی رستوران بزنیم.
    زبونم میگفت بگو نه بلکه کنف شه .ولی شکمم که صدای قار و قورش بلند شده بود میگفت، یه نهار مجانی افتادی...نترس..نوید عمرا بذاره تو حساب کنی.
    سرم رو تکون دادم و گفتم
    باشه ..حرفی نیست.بریم نهار بخوریم.
    با دستش بفرما زد و گفت
    پس بفرما.





    ***


    وقتی غذا رو آوردن اینقدر گرسنه ام بود که اصلا نمیفهمیدم نوید چی میگه.همش هم چشمم به اون تیکه درشت ِجوجه کبابش بود که دستش نمیزد و دل من رو بیشتر آب میکرد.

    آخر سر هم اونقدر نگاهم تابلو بود که با چنگالش اون تیکه جوجه کباب رو برای من گذاشت
    هر چی هم نفی کردم که من اصلا اون رو نمیخورم قبول نکرد و گفت :


    تو بخوری انگار که من خوردم.


    از خجالت سرم رو که بلند نکردم هیچ اون تیکه جوجه کباب رو هم نخوردم.از بس که هی میگفت بخور ..بخور.



    وقتی غذا تموم شد با خیال راحت از روی صندلی بلند شدم عزم رفتن کردم که خیلی پروو برگشت رو به من گفت:

    ببخشید خانوم یه چیزی یادت نرفته؟


    فکر کردم که نکنه ماچ میخواد در ازای جوجه کباب! عمرا اگه همچین کاری میکردم و شرف و حیثیتم رو پای جوجه کباب به باد میدادم.

    وقتی دید بدون هیچ عکس العملی همینطوری جلوی در وایسادم ، اشاره به کیفم کرد و گفت
    حساب یادت رفت بکنی .

    بعد هم شونه اش رو بالا انداخت و گفت
    حساب حسابِ ،کاکا برادر.

    یه چشمک هم به تنگش بست که تا اعماق وجودم به سوزش افتاد!

    سعی کردم خیلی ریلکس پول رو از توی کیفم بردارم.ولی این نوید خیلی رو اعصابم رفته بود.



    * آخه مرد به این گندگی خجالت نکشید به من گفت حساب کنم؟!!


    کیف پولم جلوی چشمم بود ولی از بس که قاطی کرده بودم نمیدیدمش.آخر سر هم نوید دستش رو توی کیفم کرد و کیف پولم رو برداشت و گفت:



    ایناهاش.نمیبینیش؟!
    کیف پولم رو با حرص ازش گرفتم و گفتم
    دفعه آخرت باشه دست تو کیف من میکنیا.

    مثل بچه ها لباش رو جمع کرد و گفت
    داشتیم؟
    -معلومه که داشتیم.مگه من دست توی جیبت میکنم که تو دست تو کیف من کردی.

    اون هم که هیچوقت کم نمیاورد.یه ور شد و خودش رو کج کرد و گفت:
    بیا دست کن تو جیبم ...لال بشم اگه اعتراضی کنم.
    لبام رو مجکم گاز گرفتم.

    تازه به این نتیجه رسیدم که نوید حیا رو کادو پیچی کرده گذاشته خونه مامانش.


    به طرف میزمون رفتم و مبلغی که روی برگه حساب روی میز بود و نگاه کردم و یه کم بیشتر از مبلغ تعیین شده روی میز گذاشتم تا چشمای خسیس نوید از کاسه بزنه بیرون.



    بعد هم بدون اینکه به خودش یا به اون جیبش نگاه کنم از رستوران اومدم بیرون.
    به دنبالم اومد و گفت:
    آهو یه سوال.
    زیر چشمی یه نیم نگاه بهش کردم
    -چرا همیشه اخمویی؟
    با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:
    من؟!
    -پ نه پ من
    به دماغم چینی دادم و گفتم
    بابا این پ نه پ قدیمی شد دیگه.

    انگشتش رو به طرفم گرفت و گفت
    دیدی همین الان هم اخم کردی


    ابروهام رو بالا انداختم تا چروک پیشونیم باز بشه .گفتم:

    شما چشمات چروک میبینه به من چه؟
    یهو بلند زد زیر خنده که بد جوری جا خوردم.سرش رو تکون داد و گفت
    هم اخمویی هم زبون دراز.
    نگاهم رو با ادا ازش گرفتم و گفتم:
    همینه که هست.
    دستش رو روی سینه اش گذاشت و گفت:
    ما هم چاکریم در بست.

    لبخند زدم .هر چند که خیلی سعی کرده بودم اون لحظه اخمام از هم باز نشه.
    به ساعتش نگاه کرد و گفت
    اوه اوه ..خیلی دیر شد...
    گفتم
    این یعنی نمیتونی من رو برسونی دیگه
    خیلی جدی گفت
    من همچین حرفی زدم؟

    شونه ام رو بالا انداختم.

    - به جایی اینکه مدام اون شونه گرامیتون رو بالا بندازی تند تر راه بیاین که بنده به کارمم برسم.
    ایستادم و با لبخند گفتم
    برو به کارت برس.
    ایستاد و گفت
    اذیت نکن آهو..
    -اذیت نمیکنم.برو من خودم اینجا با یه خط اتوبوس میرسم.
    اخم خوشگلی کرد و گفت
    اونوقت میخوای پشت سرم حرف بزنی که من رو نرسوند؟

    ابروها رو بالا انداختم و گفتم
    نه..
    زیر لب یه چیزی گفت که متوجه نشدم. اما از اونجایی هم که چشماش برق شیطنت زده بود جرات نکردم بپرسم چی گفت.
    یکی از ساکهای خرید رو به طرفم گرفت و گفت
    این خدمت شما
    جواب دادم:
    من که گفتم نمیپوشمش .چرا خریدی؟
    دلخور گفت
    لج نکن دیگه.حالا که خریدم.
    -لج نمیکنم.من اینو نمیتونم جایی بپوشم.هم رنگش خیلی روشنه هم کوتاه و تنگه
    - برای مهمونی که بد نیست
    -اوه ...حالا نه این که منم همش مهمونی میرم.

    -این پنجشنبه قراره وحید یه جشن تولد بگیره. تو اینو برای اون شب بپوش
    با تعجب گفتم:
    جشن تولد؟! توی این سن؟
    شونه اش رو بالا انداخت و گفت
    بهونه ایه برای جمع بودن با دوستا و رفقا...بگیرش دیگه
    از دستش گرفتم و گفتم:

    من و آزاده که فکر نکنم بیایم

    -میاین خوب هم میاین.

    -نوید من اصلا حوصله این مهمونی ها رو ندارم.در ضمن ما هنوز ..

    نذاشت حرفم رو کامل بزنم.دستش رو روی لبش گذاشت و گفت
    آهو ..خانومی...درکت میکنم..ولی باور کن با نیومدن به مهمونی و خودت رو زندونی کردن هیچ چیزی عوض نمیشه...
    نگاهم رو از چشماش گرفتم و گفتم
    ای کاش میشد.

    یه چند ثانیه هیچکدوممون حرفی نزدیم.نفس بلندی کشیدم و گفتم
    خب .. بریم دیگه.

    لبخند مهربونی زد و گفت
    بریم....راستی من ممکنه تا پنجشنبه نتونم ببینمت..یعنی برای مغازه ممکنه درگیر باشم....تا اونموقع میتونم بهت اس بدم یا زنگ بزنم؟


    این ادبش منو کشته بود.صبح تا حالا وقت من رو گرفته بود و دل و قلوه برام کباب میکردا ، حالا واسه من لفظ قلم حرف میزد و اجازه میگرفت!!

    کیفم رو جابجا کردم و گفتم
    اس میتونی بدی ..زنگ اگه میخواستی بزنین قبلش اس بده که ببینم توی موقعیتش هستم جواب بدم یا نه....راستش دوست ندارم فعلا آزاده چیزی بدونه.
    دستش رو روی چشمش گذاشت و گفت:

    روی چشمم...برو دیگه خانومی فقط مواظب خودت باش
    لبخند زدم و گفتم
    تو هم همینطور.خداف......

    قبل از اینکه کلمه ام تکمیل بشه گفت:

    هیچوقت نگو خدافظ...فعلا
    بعد هم بدون اینکه منتظر جوابی از من بشه راه افتاد و رفت.




    توی اون هوای گرم بعد از این که مدتی منتظر اتوبوس ایستاده بودم تصمیم گرفتم با تاکسی برگردم خونه.
    دیگه طاقت گرمای کلافه کننده رو نداشتم..یه مدت هم برای تاکسی معطل شدم و در نهایت بعد از نیم ساعت یه تاکسی به مسیرم خورد و نگه داشت.
    به محض اینکه نشستم سرم رو به شیشه ماشین تکیه دادم و چشمام رو بستم.
    میدونستم از دست خودم ناراضیم. ولی سعی کردم به چیزایی که اتفاق افتاده بود اصلا فکر نکنم.
    شاید اشتباه بود ولی خوشایند بود!

    چشمام رو باز کردم و دستم رو روی صورتم گذاشتم. ترجیح میدادم در حال حاضر به هیچی فکر نکنم.ولی واقعا غیر ممکن بود. دوباره اون آهو فرشته و آهو شیطونه بالای سرم لِی لِی میرفتن. یه جورایی دلم میخواست این آهو فرشته کنف بشه..زیادی ادا میومد برای من.البته حرفی نمیزد ولی سرزنش بار نگاهم میکرد!!




    بدون اینکه متوجه باشم کی به مقصد رسیدم توسط صدای راننده به خودم اومدم.پول تاکسی رو حساب کردم و پیاده شدم.
    از تشکنگی و گرما داشتم هلاک میشدم و این استرسی که درونم بود بیشتر آزارم میداد.
    سعی کردم از گوشه ای برم که کمی سایه داشته باشه. ولی گرمای سر ظهر اونقدری بود که از آسفالت هم گرما میزد بیرون و کف پام هم مثل سرم داغ شده بود.

    کلید رو به در ساختمون انداختم و وارد ساختمان شدم.
    هنوز توی ذهنم درگیر بودم که در آسانسور باز شد و یه خانوم به نسبت جوونی با یه دختر بجه ناز و خوشگل ازش بیرون اومدن.
    حس کردم قبلا دیدمشون برای همین سلام کردم.
    زن جوون خیلی خوش برخورد جواب سلامم رو داد .قبل اینکه وارد آسانسور بشم گفت:
    ببخشید عزیزم..شما آهو هستی دیگه؟
    با تعجب به سمتش برگشتم و گفتم
    من شما رو میشناسم؟
    دستش رو جلو آورد و گفت
    من سمیه هستم .ساکن همین ساختمون.
    دستش رو من باب آشنایی فشردم و گفتم
    خوشوقتم.
    لبخند زد و گفت:
    شما با پوران خانوم نسبتی دارین؟
    -پوران خانوم؟
    -همین صابخونتون رو میگم
    -آهان...نه..ولی یکی از آشناهامون ایشون رو به ما معرفی کردن.
    -عزیزم .خیلی خوشحال میشم که بیشتر با هم رفت و آمد کنیم.
    فقط لبخند زدم. معلوم بود از این زای بیکاره.ادامه داد:

    پاک داشت یادم میرفت..من خواهر آرش هستم.

    تازه دوزاریم افتاد که طرف کیه.اینبار خیلی دوستانه تر برخورد کردم و گفتم
    ..ببخشید اصلا به جانیاوردم.
    -خواهش میکنم عزیزم. حق داری خب.اولین باره که با هم برخوردی داریم.ولی ذکر خیر شما با آرش همیشه هست.
    -ایشون لطف دارن.
    -واقعا که از نجابت و خانومی هیچی کم نداری.

    دیدم زیادی داره ورندازم میکنه که با یه با احازه سر و تهش رو بند آوردم و وارد آسانسور شدم.
    دیگه همینم مونده بود که خودم رو درگیر آرش هم بکنم!

    ولی از حق نگذریم آرش خیلی پسر محجوب و فهمیده ای بود.هیچوقت ندیده بودم که چشماش بد جور نگاهم کنه ...اگه عاشق نوید نبودم انتخاب بعدیم آرش بود!!
    در آسانسور باز شد و من سعی کردم از اینکه گرما زده شده بودم و به سرم زد بود کمی خودم رو کنترل کنم.ماشالله چه خوش اشتها هم شده بودم!




    وارد خونه که شدم صدای آزاده که بلند بلند میخندید توجهم رو جلب کرد.در رو پشت سرم بستم و وارد شدم.
    اول فکر کردم کسی خونمونه.سرک کشیدم دیدم آزاده خیلی سرخوش در حال صحبت کردن با گوشیشه.
    سلام کردم.از سلامم خیلی جا خورد و خیلی ناشیانه به طرف مقابلش گفت که باید بره!
    قلبم هوری پایین ریخت.نکنه آزاده دوباره داشت کار خرابی میکرد!!!

    خیلی جدی به سمتش رفتم و پرسیدم:
    با کی بودی؟
    با پته پته گفت:
    با ...با دوس..دوستم.

    -پس چرا تا من اومدم یهویی قطعش کردی.

    اول یه کم نگاهم کرد و بعد در حالیکه من رو پس میزد و وارد آشپزخونه میشد گفت:

    خب تو یهو مثل جن وارد میشی ..میخوای عادی هم رفتار کنم.....حالا خوبه جیغ نزدم.
    خیلی دلم میخواست ازش این سوال رو بکنم که طرف مقابلش کی بود.ولی فکر کردم که شاید حرمت بینمون شکسته بشه!

    اگه میگفت دوست پسر جدیدمه چی؟ اگه میگفت با برادر زاده پانیذ بوم چی؟

    اگه هنوز باهاش رفیق بود چی؟؟؟!!



    سرم رو تکون دادم تا هر چی فکر و خیال منفی از ذهنم بیاد بیرون.

    آزاده از داخل آشپزخونه گفت:

    زود برگشتی؟


    جوابش رو ندادم..هنوز هم ناخواسته فکرم درگیر چند دقیقه پیش بود.روسریم رو از روی سرم برداشتم و به طرف دستشویی رفتم که صدای پیامگیر موبایلم روشن شد.
    گوشیم رو از توی جیبم درآوردم.زیر لب زمزمه کردم:

    هستی من !

    نوشته بود:
    رسیدی؟

    یهو آزاده پشت سرم سبز شد و گفت:

    کیه؟
    گوشیم رو از جلوی چشمش کنار بردم و گفتم:

    زهرمار ..چته اینطوری مثل اجل معلق بالا سر آدم سبز میشی؟
    با تعجب بهم نگاه کرد و گفت:

    وا...من اجل معلقم یا تو؟
    با اخم نگاهم رو ازش گرفتم و گفتم:

    بی خودی حرف نزن ..

    وارد دستشویی شدم و محکم در رو بستم. به این که آزاده هم گفت دیونه محلی ندادم.
    نگاهم به آینه افتاد..واقعا خیلی رو داشتم .انتظار داشتم آزاده دست از پا خطا نکنه و اونوقت خودم به نوید اجازه داده بودم بهم اس بزنه..باهاش رستوران رفته بودم و اجازه داده بودم به عنوان دوست دخترش بهم نگاه کنه.کارم اشتباه بود . از بیخ اشتباه بود....
    اصلا چطوری شد که من اینطوری شدم و اجازه دادم نوید اینقدر بهم نزدیک بشه؟!


    * خاک تو سرت آهو..نکردی نکردی ،حالا هم که کردی با فامیل زن بابات رو هم ریختی!

    موهام رو که پریشون روی صورتم افتاده بود زدم کنار.

    وای چقدر هم که خراب کاری کردم.اصلا چرا بهش اجازه دادم بهم زنگ بزنه یا اس بده؟
    من نوید رو دوست داشتم.اما در ازای چی؟
    اصلا چی شد که یهو نوید به من اینقدر نزدیک شد؟ ...اون که همش اخماش رو نوک دماغش بود!


    کلافه ناخونم رو توی دهنم کردم گاز گاز کردم...
    من توی دو راهی گیر کرده بودم..دو راهیی که نیمه بیشترش رو اشتباه رفته بودم.

    از این همه سوالای جور و واجور و سرزنش های خودم کلافه شدم.با کف دستم محکم خوابوندم روی پیشونیم.
    آهو بد کردی..تِر زدی به هر چی که بود.
    دوباره صدای پیام گیرم بلند شد.
    - خانومی رسیدی؟

    با اینکه از دیدن پیامش دلم لرزید و باز بی قرارش شدم ولی سعی کردم عاقلانه رفتار کنم.راه رو اشتباه رفته بودم ولی هنوز دیر نشده بود.
    من هم که باهاش آنچنان دل نداده بودم قلوه بگیرم!!!! پس میشد درستش کرد.
    یه نفس بلند کشیدم .یه کم نفسم رو حبس کردم.کمی که آروم شدم با طمانینه نفسم رو بیرون دادم و براش نوشتم.
    -بله آقای کیان رسیدم.


    بعد هم گوشیم رو خاموش کردم و گذاشتمش توی جیبم.



    بعد از ظهر بعد از يه چرت حسابي با صداي آزاده كه با تلفن حرف ميزد از خواب بلند
    شدم. در حاليكه چشمام رو ميماليدم از اتاق اومدم بيرون و روي مبل خودم رو ولو
    كردم.

    بعد از اينكه صحبتهاي آزاده تموم شد و گوشي رو گذاشت ازش پرسيدم
    كي بود؟
    - وحيد بود.

    كنارم نشست و گفت
    آجي براي پنج شنبه ما رو دعوت كرده

    ميدونستم چه خبره ولي خودم رو به اون راه زدم و گفتم

    براي چي؟
    اگه ميريم بهت ميگم واسه چي ،وگرنه كه گفتن نداره



    دلم ميخواست يه پس گردني بزنمش تا حالش جا بياد. از رو مبل بلند شدم و گفتم

    باشه پس. خودت نگفتي چه خبره وگرنه ممكن بود كه قبول كنم و بريم
    اخم نازي كرد و گفت


    عمرا جشن تولد بريم
    - جشن تولد كيه؟
    - وحيد ديگه
    - جالبه . خيلي دوست دارم ببينم توي اين سن براي يه خرس گنده چطوري تولد ميگيرن
    با تعجب برگشت به طرفمو گفت
    يعني ميريم
    وارد آشپزخونه شدم و گفتم


    من گفتم ميريم؟!

    از روي حرص پوفي كرد و گفت
    ميدونستم كه نميريم . ميخواستمم بهت نگما . اه.

    لبخند زدم و گفتم
    اينقدر حرص نخور تا پنج شنبه چند روز ديگه مونده ممكنه تا اونموقع اگه دختر خوبي باشي نظرم عوض شه
    از روي مبل بلند شد و موذيانه گفت
    من يادم نمياد گفته باشم كي جشن تولده!
    مسلما يه جورايي خودم رو لو داده بودم اما جمعش كردم و گفتم

    خب خيلي بايد ديونه باشن كه وسط هفته يا جمعه جشن گرفته باشن. حالا مگه يه روز ديگه جشن گرفتن؟!

    - نه .. همون پنج شنبه شبه. ولي اي كاش كه ميشد بريم آهو
    شونه ام رو بالا انداختم و گفتم
    نميدونم شايدم رفتيم. ولي قولي نميدم بايد فكرام رو بكنم . در هر صورت دوست ندارم آتو دست اين و اون بدم
    -به نظرم كه داري خيلي سخت ميگيري آبجي. مگه اون باري كه باغ رفتيم كسي حرفي بهمون زد؟ يا همين چند وقت پيش كه خونه ليلي رفتيم؟

    در يخچال رو باز كردم و گفتم
    اين فرق داره.
    شونه هاش رو بالاانداخت و گفت
    من كه هر چي بگم تو يه جواب داري . پس بهتره برم بست بشينم و دعا كنم بلكه دري به تخته خورد و تو موافقت كردي كه پنجشنبه بريم


    اينقدر اين حرفش رو جدي گفت كه دلم براش سوخت. خودمم بدم نميومد برم .

    ولي دو دل بودم. از طرفي ميخواستم نويد رو ببينم از طرفي هم ميخواستم ازش

    فرار كنم. توي يه دو ارهي گير كرده بودم. نفس بلندي كشيدم و شيشه آب رو يه
    سره سر كشيم و قبل اينكه آزاده ببينه گذاشتمش توي يخچال آخه هميشه خودم
    بهش گير ميدادم كه اينكار رو نكنه!




    ***


    پول صاحبخونه رو واريز كردم و از بانك اومدم بيرون . توي اين مدتي كه توي شركت


    بودم خوب پولي تونسته بودم پس انداز كنم ولي حيف كه بخاطر اون حميد عوضي
    مجبور شدم از كار بيام بيرون. حرفي هم در مورد اينكه چرا از شركت استعفا داده
    بودم به آزاده نزدم . فقط بهش گفتم كه قراره جاي مناسبتر با در آمد بهتري در آينده
    كار كنم.
    از طريق تلفني هم استعفام رو به آقاي رهنورد دادم . اون جور كه من متوجه شدم
    هيچكس از دعواي حميد و نويد با خبر نشده بود . حتي براي اطمينانم به سمانه
    هم زنگ زدم و يه جورايي از زير زبونش كشيدم كه اون روز چه خبر بود كه فقط با
    شوخي گفت

    معلوم نبود كدوم بنده خدايي با تريلي از رو حميد رد شده بود كه وقتي وارد شركت


    شد بدجور كتلت شده بود!
    توي دلم چند بار قربون صدقه اون تريلي رفتم.



    توي اين چند روزي كه خونه بودم يه نگاهي به آگهيهاي استخدام انداخته بودم.


    هيچكدوم آش دهن سوزي نبودن. دوباره شده بودم اون آهويي كه همه مشكلات
    بارش شده بود ولي اينبار كمي خيالم راحتتر بود . به هر صورت هنوز كاري كه نويد
    بهم پيشنهاد كرده بود دست به نقد تر بود.
    اين چند وقت جرات نميكردم گوشيم رو روشن كنم! نميخواستم يه وقت اگه پيامي

    از نويد ببينم دست و پام رو گم كنم. ميخواستم همون آهوي قبلي باشم. هموني
    كه هيچكس حتي نويد هم جرات نداشت خيلي مستقيم زل تو چشمام بزنه.

    نويد رو دوست داشتم و توي اين شكي نبود . ولي من بايد اشتباه چند وقت پيشم


    رو جبران ميكردم. توي اين شبايي كه آزاده هفتاد پادشاه رو هم خواب ميديد به اين
    فكر كرده بودم كه چرا نويد هم ازم خواست كسي از اين رابطه بويي نبره! مخصوصا
    كه گفت نميخوام آشنايي از اين قضيه با اطلاع بشه!!
    به هر صورت تنها به اين نتيجه رسيده بودم كه دليلي نداشت من با نويد سر و

    سري داشته باشم. اگر احساس نويد هم واقعي باشه پيشنهاد ازدواج ميده .هر
    چند كه من هنوز مطمئن نبودم از اين احساس به دنبال چي هستم.! مسلما
    هيچوقت به ازدواج فكر نكرده بودم!و يه جورايي سعي ميكردم از اين فكر فرار كنم.
    شايد براي انيكه حس ميكردم نويد اينچنين نميخواد.


    ***
    با ديدن ماشين قراضه كيميا فهميدم كه زودتر از موقع موعود اومده. احتمالا خيال

    داشت به قول خودش دستي به سر و گوش ما هم بكشه و براي جشن آمادمون
    كنه. خيلي با خودم كلنجار رفته بودم تا راضي شده بودم كه به جشن تولد بريم.
    دليل رفتنمون رو بيشتر به اين موضوع سوقش ميدادم كه آزاده هم حق داره و من
    نبايد از چيزي كه اتفاق افتاده فرار كنم!

    در رو باز كردم. بوي غذا كه حسابي توي ساختمون پيچيده بود مخصوصا اون ته ديگ


    سوختش. سرم و رو با لبخند تكون دادم و وارد شدم . سلام كردم . كيميا سرش رو
    از توي آشپزخونه آورد بيرون و گفت

    به به ميخواستي همين الان هم تشريف نياري . حالا كه غذا رو سوزوندي بدو برو يه چيز بگير بخوريم
    با تعجب بهش نگاه كردم و گفت
    من غذا رو سوزوندم؟!


    - بله ديگه آزاده كه حمومه و از اون تو در نمياد بهش گفتم زود بيا تا غذات ته نگيره ،
    گفت الاناس كه آهو بياد . پس نگران غذا نباش .بعدش چون تو دير اومدي و معلوم
    نيست سرت با چي گرم بود غذا ته گرفت.
    شالم رو از سرم دو آوردم و گفتم


    خيلي رو داري ولله
    وارد آشپزخونه شدم و در قابلمه رو برداشتم . كمي بوي سوختگي ميداد.


    كيميا روي صندلي نشست و گفت


    بدو دارم از گشنگي ميميرم
    محل بهش ندادم و دستم رو توي ظرفشويي شستم و به طرف جانوني رفتم و يه

    تيكه بزرگ نون برداشتم و بعد هم يه سراغ يه پياز چاق و چله رفتم و پوست كندم و به صورت ورق ورق روي برنج گذاشتم با اون يه تيكه نون .
    كيميا ابرهاش رو داد بالا و گفت چكار ميكني


    همينطوري كه به كارم ادامه ميدادم گفتم

    اينطوري بوي سوختگيه برنج از بين ميره
    دستش رو به كمرش زد و گفت
    نه بابا . ايول كدبانو. ولي لازم به ذكره كه اگه بوي سوختگي بده من نميخورما
    شونه ام رو بالا انداختم و گفتم
    اول از همه كه بوي سوختگي نميده. دوم از همه كه نخوردي هم بهتر . يه نون خور كمتر
    بلند شد و محكم زد رو شونه ام . هر چند كه بايد به زدناش عادت ميكردم اما باز هم از ضربه اي كه رو شونم خورد جا خوردم
    سرم رو تكون دادم و گفتم
    تو كه آدم نميشي ولي حداقل وقتي ميزني آرومتر بزن

    . در حال كه برگه هاي كاهو رو كه توي سبد شسته شده بود ميخورد گفت
    چي واسه عشقم خريدي؟
    دگمه مانتوم رو باز كردم وزير چشمي نگاهش كردم و گفتم


    كشتي من و با اين عشقاي رنگارنگ و چلغوزت
    به طرفم براق شد و گفت
    او مواظب حرف زدنت باشا.... حالا بگو ببينم چي خريدي؟
    در كيفم رو باز كردم و كمربند ستي كه با كيف پول بود رو طرفش گرفتم و گفتم
    خوبه؟ پنجاه تا بالاش پياده شدم
    سرش رو تكون داد و گفت
    باريكلا بهت نمياد اينقدر دست و دلباز باشي
    دست و دلباز نيستم اينو مطمىن باش .. فقط خواستم يه كم نرمش كنم تا واسه استخدامم سنگ جلو پام نندازه.
    - استخدام؟ استخدام چي؟!
    از آشپزخونه زدم بيرون و گفتم
    به موقعش بهت ميگم. به سمت حمام رفتم و با ضربه هاي پياپي كه به در حمام


    ميزدم رو به آزاده گفتم
    آزاده بسه بيا بيرون آب رو سرد كردي.


    همون موقع در حمام باز شد و گفت


    چه خبرته ترسيدم.
    حوله رو دور سرش پيچيد و گفت
    چيزي خريدي؟
    وارد حمام شدم و گفتم
    آره رو ميز آشپزخونه اس برو ببين
    آزاده در حمام رو گرفت و گفت


    اول بيا نهارت رو بخور بعد هم با خودت حوله و لباس ببر
    تي شرتم رو در آوردم و گفتم:"قربون دستت حالا كه لخت شدم، اون لباس و حولم رو بياردر رو بستم و به نق نقهاي آزاده كه برام شده بود اهميتي ندادم.


  7. #20
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    موهام رو دور دستم پیچیدم و آبش رو گرفتم .بخار آینه رو با دستم پاک کردم.تصویرم



    با حال و هوای درونم فرق میکرد.حال و هوای درونم طوفانی و آشوب بود ولی
    تصویری که روی آینه نقش بسته بود خیلی آروم نشون میداد.
    در تقه ای خوردو نیمه باز شد .آزاده از لای در گفت



    کارت تموم شد؟
    پشت در رفتم و گفتم



    آره .حوله و لباسام رو بده
    زیر لب حرفی زد و حوله و لباسام رو از لای در آورد تو. نمیدونستم چرا این عادت رو

    نمیتونستم ترک کنم و با این که این آزاده همیشه غر غر میکرد ، یادم نمیموند که لباس و حوله با خودم ببرم.


    حوله رو دور خودم پیچیدم و سعی کردم فقط به حال فکر کنم.اينطوري شايد از التهاب درونم كمتر ميشد!


    ***
    رو به آزاده نگاه کردم و گفتم
    اینو نپوشیا
    در عوضش کیمیا جواب داد



    چشه مگه؟
    در حالیکه ریمل میزدم گفتم



    چش نیست؟ تو رو خدا این چیه؟ آدم مثل گلابی میشه وقتی این شلوار لوله تفنگیا رو میپوشه.

    آزاده با دلخوری گفت
    من کجام شبیه گلابی میشه..حالا خوبه باسن تو کمی بزرگتره ها.



    در ریمیلم رو گذاشتم و با ادا گفتم
    اون که مسلمه.پس مثل تو خوبه آدم خشکیده باشه.
    کیمیا گفت



    تو که میدونی این هیچ باسنی نداره پس چرا بهش میگی گلابی شده؟
    رژ گونه ام رو برداشتم و گفتم
    چون شبیه گلابیه خشکیده شده.گوشت تو بدنش نداره ولی حالت بدنش عین


    گلابیه.قدش هم دراز تر کرده.اصلا خیلی زشته اینو واسه امشب بپوشه
    آزاده با لبهای آویزون روی تخت نشست و گفت



    بیا هنوز نرفته ایراد گرفتناش شروع شده.اصلا مگه تو خودت لباس میپوشی یا کاری میکنی من بهت میگم این کار رو بکن یا نکن.مثلا الان که داری آرایش میکنی من
    بهت گیر میدم که رژ گونه ات خیلی زیاد شده که تو همش چشمت به منه؟!

    برس رژ گونه ام رو روی میزآرایش گذاشتم و گفتم
    وقتی چیزی رو لازم میدونی که بگی باید بهم بگی .وگرنه دیدگاه خود آدم با دیگران


    فرق داره.الان هم که بهم گفتی من رژ گونه ام رو کمتر میکنم تو هم اون شلوار
    سیخونکی رو نپوش و اون شلوار راسته رو بپوش .شیک تره.
    کیمیا رو با آزاده گفت



    ببین تو که میدونی اگه این به حرف این آهو گوش نکنی کلت رو میخوره ..پس اون کاری رو که میگه رو گوش کن.
    آزاده با دلخوری بلند شد و گفت: آخه این شلوارا مدتره تا اون راسته ها
    کمی روی لپم پنکیک زدم و گفتم
    ولی اون راسته ها شیک تره برای مهمونی امشب.
    پوفی کرد و سراغ کمد رفت.



    کیمیا من رو کنار زد و گفت



    بسه بابا چقدر به خودت میرسی.
    نگاهی بهش کردم و گفتم
    چقدر دیگه میخوای آرایش کنی ؟!باور کن الان آرایشت خیلی غلیظ شده و توی


    چشمه.
    موهاش رو که با بابلیس فر داده بود کمی بالا و پایین کرد و گفت
    ب


    ه نظرت موهام رو بالا ببندم یا همینطوری روی دوشم بریزم؟
    سرم رو براش تکون دادم و گفتم
    الان فهمیدی چی بهت گفتم کیمیا؟



    بی خیال همونطوری که به موهاش ور میرفت گفت
    آره تو شِر و وِر زیاد میگی
    یکی آروم زدم پشت کمرش و گفتم
    بی ادب.
    به سمت کمد لباس رفتم .آزاده هنوز درگیر شلوارش بود.لبخند رضایت بخشی زدم


    و گفتم
    باور کن این خیلی بیشتر بهت میاد ازاده.
    توی آینه نگاه کرد و گفت
    شاید
    لباسم رو از توی کمد در آوردم و گفتم
    شاید نه و حتما
    بلوز قهوه ایه روشنِ آستین سه ربعی رو هم که قسمت جلوش تیره تر میشد و


    گلهای ریز و سفید و خاکی داشت رو از کمد درآوردم و رو به آزاده گرفتم و گفتم:
    میخوای اینو بپوشی؟



    شونه اش رو بالا انداخت و گفت
    نمیدونم این رو بپوشم یا همون بلوز لیموییه رو؟
    بلوز رو به طرفش گرفتم و گفتم
    این مجلسی تره به شلوارت هم بیشتر میاد .دست منم رد نكن . كلي امروز گشتم تا اينو برات خريدم.
    بلوز رو از دستم گرفت و مثل همیشه که مطیع بود از اتاق بیرون رفت تا تنش کنه.
    من هم صبح که بیرون رفته بودم همراه بلوز آزاده یه بلوز آستین بلند كه چشمم رو گرفته بوده ،خریدم .رنگش آجری بود که به رنگ پوستم خیلی میومد . بلوز ساده ای بود ولی مدلش خيلي شيك بود.مخصوصا که غالب تنم بود و تن خور خوبی داشت.


    یه طرف بلوز کمی بلند تر بود و به طرف پهلو به صورت پاپیون بسته میشد .



    یه دامن راسته تنگ هم سرش داشت داشتم که تا روی زانو ميوند
    هر دو رو برداشتم و به کیمیا گفتم



    کیمیا بسته دیگه .زیادی خودت رو خفه کردی.حالا هم برو بیرون میخوام اینا رو بپوشم.
    بدون اینکه محلم بده در رژ گونه ام رو باز کرد و گفت
    نترس من نگات نمیکنم .همچین مالی هم نیستی. گوشت درست و حسابي هم كه به تنت نيست آدم باش حال كته!

    لبخند زدم .هیچوقت حریف این تپلی خانوم نمیشدم.يك خاك بر سر از توي آينه براش حواله كردم و لباس به دست از اتاق زدم بیرون.آزاده که لباسش رو پوشیده بود . لبخند رضایتی زدم و گفتم




    خیلی خوب شدی.چی بود اون شلوار .ببین این چقدر توپُر تر نشونت میده.
    در حالیکه به بلوزش ور میرفت وارد اتاق شد و گفت
    آره ..خودمم خوشم اومد.بلوزمم خوشگله دستت درد نكنه آجي.

    در اتاق رو پشت سرش بستم و لباسهام رو پوشیدم.. خواستم به اتاق برگردم که تلفن زنگ زد .به سمت دستگاه تلفن رفتم.شماره لیلی بود.گوشی رو برداشتم و


    بعد از حال و احوالپرسی جویا شد که ما هم به مهمونی میریم یا نه.
    خیلی وقت بود زیادی به پر و پامون نمیپیچید .معلوم بود حسابی از توی خونه اش

    زاغ سیاهمون رو چوب میزنه که سایه اش سر سنگین تر شده بود.
    سعی کردم خیلی دوستانه رفتار کنم و نشون ندم که هنوزم ازش خوشم نمیاد.
    وقتي خبر اينكه به مهموني ميريم رو گرفت ،مهربون تر شد و گفت



    پس هر وقت آماده شدین بهم خبر بدین .آخه نوید اومده دنبالم .صبر میکنیم تا شما هم آماده شین بعد همه باهم میریم.
    اسم نوید که اومد .نفسم بند اومد.دوباره شدم اون آهوی ندید بدیدی که نوید ندیدیده بود!

    دستم رو روی گوشی گذاشتم تا صدای نفس نفسهام تابلو نباشه.خیلی آروم و شمرده گفتم
    ممنونم..ولی کیمیا اینجاس قراره باهم بیایم.از لطفتون هم ممنون.



    کمی مکث کرد.حس میکردم نوید کنار دستش نشسته.
    چشمام رو بستم و سعی کردم بیشتر حسش کنم.یه نفس بلند کشیدم و قبل اینکه بیشتر از این احساساتی بشم چشمام رو باز کردم و گفتم




    لیلی جان بچه ها صدام میزنن .
    - باشه عزيزم. راستي چرا تلفنت رو جواب نميدي؟ الان بهت زنگ زدم خاموش بود!
    - خب براي اينكه خاموش بوده نتونستم جواب بدم ديگه. با اجازه من بايد برم .

    سريع خداحافظی کردم و گوشی رو گذاشتم تا سوال ديگه اي ازم نكنه. به قلبمم


    که بالا و پایین میپرید یه تلنگر زدم و گفتم
    کم ورجه وورجه کن بچه!

    نفسم رو تازه كردم و جورابم رو پوشيدن و وارد اتاق شدم
    آزاده و كيميا كه با ديدن لباسم خيلي ذوق كردن . خودمم خيلي از تن خور لباس خوشم اومد. شالم رو سر كردم. و


    چند تار موهام رو که فر بود رو از دو طرف شال ریختم بیرون .
    مانتوم رو بر داشتم و گفتم بریم که کیمیا گفت



    وای آهو قلبم
    به قیافه مسخره اش نگاه کردم و گفتم
    یعنی چی؟
    رو به آزاده گفت
    تو رو خدا تو جوراب این رو ميليني قلبت نمیگیره

    آزاده خندید و گفت
    خب نميشه كه جوراب نپوشه

    كيميا با خنده گفت
    اينقدر كلفته كه اگه زنبور نيشت بزنه نيشش گير ميكنه توش

    محلش ندادم و از اتاق امدم بيرون و به سمت جا كفشي رفتم و كفشام رو در آوردم و گفتم
    چشم نخوري اينقدر بامزه اي كيميا
    با احتياط روسريش رو سر كرد و گفت
    تو هم اگه يه كم جوراب نازكتز بپوشي كسي چشمت نميزنه
    و در حاليكه با آزاده ميخنديدن ا
    در رو باز كرد و خارج شد.
    لبخند زدم و حرفي نزدم به هر صورت قرار بود ماشين اون رو سوار بشيم و بريم مهموني.
    قبل از اينكه از در خارج بشم به سمت آشپزخونه رفتن و با احتياط اپرده رو كنار زدم

    از اون بالا نگاهي به پايين كردم . ماشين نويد هنوز هم بود. يه نفس بلند كشيدم تا


    استرسم خالي بشه . اميدوار بودم حداقل اينجا با هم برخوردي نداشته باشيم.
    با صداي آزاده كه غر غر ميكرد دير شد ، پرده رو اندختم و به طرف در رفتم.
    خیلی با احتیاط به اطراف نگاه کردم و در رو پشت سرم بستم.انتظار داشتم قبل اینکه سر و کله نوید و لیلی پیدا بشه کیمیا زودتر ماشین رو روشن کنه و بریم .برای همین خودم رو زودتر به ماشینش رسوندم و گفتم:

    وای کیمیا چقدر یوش راه میای زود باش.


    چشم و ابرویی برام اومد و در حالیکه با آزاده حرف میزد در ماشین رو باز کرد.بشمار سه در رو باز کردم و عقب نشستم.میدونستم که آزاده دوست داره جلو بشینه.
    در رو که بستم خیالم راحت شد .اینطوری حس کردم نوید دیگه از اون بالا نمیتونه ما رو ببینه.
    از یه طرف دل تو دلم نبود که زودتر بریم و از طرف دیگه این کیمیا بی خیال داشت خودش رو توی آینه ماشین میدید. سعی کردم صبوری کنم و حرفی نزنم.بالاخره دری به تخته خورد و سویچ ماشین رو چرخوند.ولی ای دل غافل!
    هر چی استادت زد ماشین روشن نشد .کیمیا پوفی کرد و گفت:

    اه ...باز قاط زد این.
    گفتم
    یعنی چی؟
    -یعنی اینکه باز داره بازی در میاره.صدبار به این بابا گفتم این رو ببره یه مکانیکی درست کنه.هی امروز و فردا کرد.



    آزاده رو به کیمیا گفت:

    آزاده انتظار نداری که هولش بدیم هان؟

    کیمیا محکم زد رو شونه آزاده و گفت
    دمت گرم که یادم انداختی....برین پایین
    گفتم
    عمرا..اصلا فکرش رو هم نکن که ما با این سر و وضع لگن تو رو هول بدیم.

    از توی آینه نگاهم کرد و گفت
    من تا صبح هم استارت بزنم این روشن نمیشه.پس بهتره مثل دوتا خانوم با شخصیت بپرین پایین و هول بدین.
    آزاده نگاهی به کوچه کرد و گفت:


    من که اصلا در حال حاضر این کار رو نمیکنم..مخصوصا جلوی اون چندتا پسری که جلومون وایسادن
    کیمیا سرش رو بلند کرد و گفت
    کو؟ کوشن؟
    به روبرو نگاه کردم و گفتم
    اوناهاشن...یکیشون رو دیدم ..توی همین کوچه میشینه..خیلی هم بچه پروئه.همینطوری هم با چشماش میخواد آدم رو قورت بده.از قیافه دوستاش هم که معلومه بدتر از خودشن.منم هول نمیدم.


    کیمیا گفت:

    خنگین دیگه...خب کافیه بهشون بگیم ماشین روشن نمیشه .اونوقت بجای شما خودشون ماشین رو هول میدن
    گفتم
    آزاده بیخیال اینا شو.فردا وبال گردنمون میشن.


    -من به کی قسم بخورم که این روشن نمیشه.یا خودتون باید هول بدین یا اینا.... حالا انتخاب کنین .کدوم؟

    آزاده برگشت طرفم و گفت:
    آجی اینا بهتر هول میدنا.

    کیمیا هم برگشت طرفم و گفت
    از خریت دست بردار.اینا هول بدن که خیلی بهتره تا شما جلوشون دولا شین و هول بدین...ولی مطمئن باشین کاریتون ندارن...بابا تو محلیما .تا هوا تاریک تر نشده ......


    یهو ضربه پیاپی که به شیشه ماشین خورد باعث شد هر سه جا بخوریم و با هم جیغ بلندی بکشیم.

    نوید با تعجب سرش رو پایین آورد و با دست به کیمیا اشاره کرد که شیشه ماشین رو بده پایین.کیمیا شیشه ماشین رو پایین داد و گفت:

    خدا بگم چکارت کنه نوید ..ترسوندیمون.

    خم شد و درحالیکه به داخل نگاه میکرد و روی من مکث زیادی کرد گفت:

    برای چی باید بترسین؟



    از پشت روسریه کیمیا رو کشیدم که یه وقتی حرفی در مورد پسرا نزنه.کیمیا هم که همیشه تابلو بازی درمیاورد روسریش رو نگه داشت و گفت
    اه ...آهو موهام رو خراب کردی.ول کن این روسری رو.

    نگاه شاکی نوید روی من ثابت شد.کاملا از چشماش معلوم بود که بدجوری هوس کتک زدنم رو در سر داره. نگاهم رو ازش گرفتم و به آزاده که داشت با قیافه مرموزی نگاهم میکرد اخم کردم که یعنی چیه؟

    شونه اش رو بالا انداخت و نگاهش رو به سمت کیمیا و نوید سوق داد.
    کیمیا دوباره استارت زد و گفت
    نوید این روشن نمیشه..معلوم نیست باز چه مرگش شده.یه هول کم داره.


    به سرو وضع نوید که خیلی دختر کش شده بود نگاه کردم.موهاش رو خیلی خوش فورم ژل زده بود به سمت بالا. یه شلوار پارچه ای مشکی پوشیده بود با پیراهن مشکی و کروات سفیدی که شل بسته بود .عطرش هم که فَبها...



    خیلی معرکه شده بود.خودم به خودم حسودیم شد که همچین تیکه ای رو دوست دارم !

    البته من مونده بودم که چرا اون ته ریشاش رو نتراشیده بود.ولی کمی که فکر کردم دیدم با سیم خاردار خیلی جذاب تره! ولله حیف بود با این تیپش ماشین هول بده.

    نوید صاف ایستاد و گفت:
    اینو بذار همینجا باشه .من میبرمتون.
    کیمیا گفت
    اومدی خاله رو ببری؟
    نوید در ماشینش رو باز کرد و گفت :
    آره.
    بعد با چشماش به سمت لیلی اشاره کرد و گفت
    عمه هم اومد ..بریم.


    این همه دست و پا زده بودم و آسه آسه اومده بودم که با این نوید روبرو نشم ،بدتر شد.
    کیمیا از ماشین پیاده شد و گفت
    آره میذارمش همینجا فردا به بابا میگم ببرتش تعمیر گاه.


    وقتی آزاده هم از ماشین پیاده شد دیگه فهمیدم برای مقابله کردن با اتفاق افتاده راهی نیست.. قبل از اینکه در ماشین رو باز کنم ، در توسط نوید باز شد.با دیدن اخماش پاهام قدرت نداشت تکون بخورن.
    در رو کاملا باز کرد و با قیافه خیلی جدی گفت
    سلام عرض شد آهو خانوم.
    آب دهنم رو قورت دادم و اومدم پایین و بدون اینکه چشم تو چشمش بشم گفتم
    سلام .
    مطمئن نبودم صدام رو شنیده باشه از بس که آهسته تلفظ کردم.در رو اونقدر محکم پشت سرم بست که چشمام رو بسته شد.

    کیمیا که در حال احوالپرسی با لیلی بود و متوجه نشد ولی نگاه آزاده خیلی تیز بود.. با اشاره گفت
    چیه؟
    سرم رو خیلی نامحسوس بالا انداختم و زیر لب گفتم
    هیچی
    به سمت لیلی رفتم و احوالپرسی کردم..تو اون لحظه هر کسی هر چی میگفت خوب متوجه نمیشدم چون تمام حرکات نوید رو بدون اینکه بخوام زیر نظر داشتم.اونقدر نگاهش به من تابلو بود که وقتی سوار ماشینش میشدیم لیلی نگاهش رو دنبال کرد و به من لبخند معنی داری زد.

    سعی کردم هیچ نگاهم با نگاه نوید قرین نشه.برای همین بدون اینکه سرم رو بلند کنم سوار ماشین شدم.. تا اونجایی که یاد دارم در عمرم به این سر به زیری نبودم!


    مطمئنا از این نگاههای شاکی نوید هیچ هراسی نداشتم .چیزی که باعث میشد من از نگاهاش فرار کنم برخورد با خود نوید بود.دلم نمیخواست حتی به سر سوزنی فرصتی به دستش بیاد تا دلیل ناپدید شدن ناگهانیم روم ازم بازخواست کنه.




    تا موقعی که به مقصد برسیم سرم رو با گوشیم گرم کردم.اونقدر پیام از طرف نوید داشتم که تا وقتی برسیم فرصت بلند کردن سرم رو نداشتم .البته همه رو بدون اینکه بخونم پاک میکردم.هر چند که چندتایش رو ناخودآگاه خوندم.

    با سقلمه ای که به پهلوم خورد به آزاده نگاه کردم
    آهسته گفت:
    پیاده شو دیگه

    به بیرون نگاه کردم.اولین باری بود که اینجا میومدم.در رو باز کردم و پیاده شدم.از ماشینای زیادی که پارک شده بود میتونستم حدس بزنم مهمونای زیادی دارن.
    .
    لیلی رو به نوید گفت
    این همه دعوت کردین تو خونتون جا شدن؟
    نوید در حالیکه به سمت در بزرگی که نیمه باز بود میرفت گفت
    اینا همه که مهمونای ما نیستن.همسایه روبرویمون نامزدیه دخترشه.برای همین اینقدر ماشین توی کوچه اس.
    لیلی رو به ما کرد و گفت
    آخه گفتم این همه خونتون جا نمیشن که.
    بعد هم زد زیر خنده. درسته که اصلا حرفش خنده دار نبود ولی ما هم به تبعیت از اون خندیدم.
    نوید درحالیکه در رو نگه داشته بود گفت
    بفرمایین..
    اول کمی تعارف تیکه پاره کردیم .ولی در نهایت لیلی اول از همه وارد شد.من چون نمیخواستم آخرین نفر باشم ، خیلی تابلو بدون حرفی پشت سرش وارد شدم.

    هیچ فکر نمیکردم که بین این ساختمونهای سر به فلک کشیده قوطی مانند تهران بشه خونه حیاط دار قدیمی هم پیدا کرد.
    یه حیاط نه به نسبت بزرگ ولی با صفا که وسطش یه حوض کوچیک بود .دورش هم پر از گلدون. به ساختمون قدیمی ولی تر تمیز دو طبقه ای که جلوم بود نگاه کردم.پرده طبقه پایین کاملا کنار کشیده شده بود و من میتونستم آقای کیان رو که روی مبل نشسته بود و تلوزیون رو نگاه میکرد به خوبی ببینم.
    به دنبال لیلی د حرکت کردم. همین که در راهرو رو باز کرد صدای بلند موزیک توجهم رو جلب کرد.چون کفشهاش رو درنیاورد من هم به خودم زحمت ندادم بپرسم که با کفش یا بی کفش.هر چند هم که بدون کفش هم میرفت من کفشام رو در نمیاوردم.
    وارد راهرو شدیم .روبرومون پله های فرش شده بود که به طبقه بالا ختم میشد. در راهرو که بسته شد به عقب برگشتم. نوید آخرین نفر بود و چون قدش از همه بلندتر بود کاملا توی دید بود.باز ناخواسته نگاهم با نگاهش تلاقی شد.بدون اینکه نگاهش رو به سمت دیگه ای سوق بده همونطور روم ثابت موند.
    قلبم باز آشنا پیدا کرده بود.باز بی قرار شده بود . حس کردم حرارت بدنم خیلی بالا رفته . توی اون راهرو باریک نفس کم آوردم .

    با صدای خانوم و آقای کیان که بفرما زدن نگاهم رو خیلی ناشیانه از نوید گرفتم. سلام کردم ولی اصلا نمیتونستم جوابگوی بقیه حرفاشون که حالم رو میپرسیدن باشم.فقط به تکون دادن سرم اکتفا کردم.لیلی نگاهش خیلی روی من ثابت میشد و من سعی میکردم با یه لبخند مصنوعی توجهش رو از چیزی که توی سرش بود به سمت دیگه ای سوق بدم.



    توسط تعارف خانوم کیان به بالا راهنمایی شدیم.آقای کیان بالا نیومد چون به قول خودش امشب فقط مخصوص جوونتر ها بود.


    اونطور که به چشم میومد خانوم کیان خیلی با سلیقه بودو سعی کرده بود اون خونه قدیمی رو به نحو احسنت به صورت سنتی دکراسیون کرده بود . البته این سنتگرایی فقط در طبقه اول به چشم میخورد چون طبقه دوم یه دکوراسیون دیگه و متفاوت ، اما ساده و زیبایی داشت.

    طبقه بالا به وسیله یه در بزرگ از راهرو جدا شده بود.پشت در حس کردم کاش امشب رو نمیومدیم.در باز شد و صدای موزیک و خنده و صدای مهمونها بیشتر باعث شد احساس غریبی کنم. پاهام انگار به زمین چسبیده بود.آزاده و کیمیا وارد شدن .نگاهم به سمت لیلی رفت که کنار خانوم کیان ایستاده بود.لبخند زد و گفت
    من طبقه پایین هستم کاری داشتین خبرم کن عزیزم.
    این یعنی لیلی هم قرار نبود توی مهمونی شرکت کنه.با اینکه ازش خوشم نمیومد ولی اون لحظه حس کردم اگه با ما همراه میشد شاید حس غریبی کمتری میکردم.
    نوید از پشت سرم گفت
    چرا تشریف نمیبرین داخل .
    نگاهش کردم.نه یه لبخندی نه حتی یه نگاه آشنایی..انگار عقده داشت با اخم به آدم نگاه کنه.
    نگاهم رو ازش گرفتم و سعی کردم یه لبخند هر چند بی احساس روی لبم جایگزین کنم.وارد شدم. نگاهم رو از چند نفری که وسط در حال رقصیدن بودن، به سمت وحید که با لبخند به سمتون میومد ،گرفتم .
    بر عکس برادر عقده ایش با لبخند سلام کرد و در حالیکه دستش رو برای دست دادن به سمتم دراز میکرد گفت:

    خیلی خوش اومدی دختر عمه عزیزم.

    نگاهم متعجبم بین دستها و صورتش در گردش بود.دستش رو جلوتر آورد .میدونست که من هیچوقت دست نمیدم.ولی قیافه مرموزانه اش نشون میداد از اینکه من رو در برابر عمل انجام شده قرار داده لذت میبره.


    لبخندش عمیق تر شد . نفس بلندی کشیدم و با لبخندِ هر چند که زورکی گفتم:
    چقدر هول کادوت رو داری.کادوت دست آزاده اس. برو از آزاده بگیر. تولدت هم مبارک.
    با دست به آزاده که با کیمیا مشغول احوالپرسی با دیگران بود ، اشاره کردم و از جلوش رد شدم و به سمت آزاده و کیمیا رفتم.همینطور که با سر با بقیه حال و احوال میکردم رو به آزاده گفتم:

    میمردی برای من صبر میکردی...چه خبرته مثل اردک دنبال کیمیا راه افتادی؟
    به سمتم نگاه کرد و گفت

    خوب تو چرا دنبال ما نمیایی که عقب نمونی؟
    خواستم جوابش رو بدم که با دیدن کوروس حرف تو دهنم خشکید.
    هیچ فکر نمیکردم این مارمولک رو اینحا ببینم.با نگاهم به دنبال پانیذ گشتم..کنار نوید پیداش کردم.راه گلوم بسته شد.انگار یه چیزی گلوم رو فشار میداد.با اینکه اخمای نوید توی هم بود ولی باز از اینکه پانیذ کنارش ایستاده بود حس حسادت بدی بهم دست داد.
    اینبار پانیذ برعکس همیشه خیلی لباسش پوشیده و آرایش کمتری داشت.

    با صدای کیمیا که گفت بریم اونجا مانتوهامون رو دربیاریم. نگاهم رو از هردوشون گرفتم و به دنبال کیمیا راه افتادم.
    آهسته زیر لب گفتم
    آزاده این یارو کوروس هم هست.
    سرش رو تکون داد و گفت
    دیدمش
    از اینکه اینقدر خوددار بود خوشم اومد.لبخند اطمینان بخشی بهش زدم که همونطور ازش پاسخ گرفتم.

    جایی که بقیه بودن به حالت دو اتاق بزرگ تو در تو بود که ریمدل شده بود و به حالت یه سالن بزرگ در اومده بود .درست سمت راست سالن یه در بود که ما وارد اون اتاق شدیم.
    با پوستر بزرگ نوید که روی دیوار بود فهمیدم اتاق نویده.ماشالله اینقدر اعتماد به نفس داشت که مثل آرتیستها عکسش رو بزرگ کرده بود و به اتاقش زده بود.در رو پشت سرم بستم.یک در دیگه هم سمت راستمون بود که نیمه باز بود و فهمیدم به راهرو و پاگرد راه داره.
    تمام سِت اتاقش به رنگ سورمه ای و سفید بود.از منظمی اتاقش خیلی خوشم اومد.مخصوصا که بوی ادکلن همیشگیش هم توی اتاقش پیچیده شده بود.دگمه های مانتوم رو باز کردم و به سمت میز آرایش فلزی که با تختش سِت بود رفتم. مانتوم رو در آوردم و از داخل آینه به تماشای اتاقش نشستم .اما با ضربه ای که توسط کیمیا به پشتم خورد از عالم رویا دَوَران پرت شدم بیرون و گفتم
    الهی بمیری که من از این زدنهای تو راحت شم.
    در حالیکه رژش رو پررنگ میکرد گفت:

    خاک تو سرت....من نباشم که توی دنیای خودت غرق میشی.
    بعد هم چشمک زد و گفت
    بیا بیرون بابا...حال رو بچسب.

    سرم رو براش تکون دادم و مانتوم رو روی تخت گذاشتم و گفتم
    تو هیچوقت آدم نمیشی. .. .

  8. #21
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    در رژش رو گذاشت و رو به آزاده گفت
    این هم خواهرِ تو داری؟ خدایی من موندم چطوری با این سر میکنی؟!


    سریع برگشتم و به آزاده نگاه کردم.بنده خدا حرف تو دهنش ماسید و گفت:

    من که هنوز چیزی نگفتم اینطوری نگاهم میکنی؟

    از روی تخت بلند شدم و گفتم:

    مگه قراره چیزی هم بگی.
    دامنم رو درست کردم و به طرف در رفتم که کیمیا گفت
    این لباسه خیلی بهت میاد.هیچوقت ندیده بودم لباسی بپوشی که هیکلت رو اینطوری خوب نشون بده.

    از توی آینه نگاهی به خوردم کردم و گفتم
    خیلی تنگه؟
    آزاده دستم رو گرفت و در حالیکه من رو به سمت در میکشوند رو به کیمیا گفت:

    کیمیا تو هم بیکاریا...یه ذره دیگه ادامه بدی مانتوش رو روش میپوشه و میاد بیرون.


    قبل از اینکه حرفی بزنم در رو باز کرد . پانیذ و کوروس که درست روبروی در نشسته بودن نگاهشون به سمت ما جلب شد.حرفم رو خوردم و نگاهم رو ازشون گرفتم و با لبخند رو به آزاده و کیمیا گفتم:

    حالا کجا بشینیم؟
    کیمیا کنارم اومد و گفت:
    پیش اون دوتا جیگر چطوره؟


    نگاهش رو دنبال کردم و به دوتا پسری که یه صندلی خالی کنارشون بود نگاه کردم.

    این کیمیا آدم بشو نبود.بعید نبود دریچه قلبش به یه عشق دیگه دهن گشاد کرده باشه!

    زیر لب گفتم:

    یه کم آدم شو.
    ولی از اونجایی که صدای موزیک بلند بود حرف من رو اصلا متوجه نشد.




    ترجیح دادم همونجا مثل خیلی های دیگه بایستم. ولی از اینکه روبروی پانیذ و کوروس بودیم هم من و هم آزاده معذب بودیم.

    ناخودآگاه نگاهم باز به پانیذ افتاد که اینبار اون از برای آشنایی و سلام سرش رو برام تکون داد. این حرکت ازش بعید بود ! من هم همین کار رو کردم و باز نگاهم رو ازش گرفتم و نگاهم رو به وسط که چند نفر در حال رقص بودن معطوف کردم.


    با سقلمه کیمیا به خودم اومدم
    - این نوید از اول که اومده همینطور نگاهش به توئه...
    دلم هوری پایین ریخت.پرسیدم:
    کجاس؟
    درست سمت در ورودی وایساده.
    بهم چشمک زد و گفت
    فکر کنم تو گلوش بد جور گیر کردیا .آخه امروز خیلی تیکه شدی.
    چشمام رو براش چرخی دادم و گفتم:

    -اول از همه که کم چرت و پرت بگو..دوم از همه اینقدر نگاهش نکن که بفهمه ما داریم در مورد اون حرف میزنیم.سوم از همه از کجا معلوم که داره به من نگاه میکنه.این همه آدم اینجاس.
    بعد به دختر بغل دستیه کیمیا که ایستاه بود و کف میزد اشاره کردم و گفتم
    شاید هم داره به اون نگاه میکنه
    -برو بابا... اصلا تابلوئه داره به تو نگاه میکنه.تو ماشین هم همش از تو آینه نگات میکرد ولی توئه دیونه معلوم نیست حواست به چی بود.

    قلبم ضربه زیادی به قفسه سینه ام میزد .اونقدر که فکر میکردم الان بزنه بیرون و دستم برای کیمیا رو شه. دلم میخواست بر میگشتم و یه چشم غره به نوید میرفتم تا اینطوری تابلو نباشه اما حقیقت امر این بود که از این حرف کیمیا بال در آورده بودم و یه حس خوبی بهم دست داده بود.
    کیمیا محکم با شونه اش بهم ضربه زد و گفت
    بیا بریم اونجا.اینطوری هم من به مرادم میرسم هم نوید.
    با تعجب گفتم
    تو دیگه چرا
    با چشماش اشاره به اون سمت کرد و گفت
    هم وحید و هم اون دوتا جیگر که اول بهت نشون دادم پیش نوید وایسادن.
    سرم رو براش تکون دادم و گفتم


    خدایی من موندم تو از چه جنسی هستی؟

    همینطور که از من جدا میشد گفت:

    از جنس الماس...من که رفتم.

    فکر کردم داره سر به سرم میذاره ولی وقتی دست آزاده رو گرفت و گفت،بریم اونطرف متوجه شدم که حرفش رو میخواد عملی کنه.

    سریع مچ دستش رو گرفتم و گفتم:

    کیمیا دیونه بازی در نیار.

    بی خیال گفت :
    دیونه بازی چیه
    -ببین کیمیا بهتره خودت رو سبک نکنی و بری اونجا ..در ضمن آزاده با تو هیچ جا نمیاد
    موهاش رو پشت گوشش کرد و گفت
    تو اگه میخوای اینجا بمونی و از نگاههای اون پانیذ که چپ چپ نگاهمون میکنه مستفیض بشی حرفی نیست.ولی من و آزاده میریم روی اون صندلیهایی که اون دوتا جیگر خالیش کردن میشینیم.

    تازه فهمیدم که داشته سر به سرم میذاشته.با حرص گفتم
    میمردی از اول میگفتی
    سرش رو تکون داد و گفت:

    آزاده من جای تو بودم تا حالا آهو رو توی خواب خفه کرده بودم..مثل این پیرزنا میمونه.همش داره غر میزنه و از آدم ایراد میگیره.

    آزاده زد زیر خنده .اگر در یه موقعیت دیگه بودم که خوب حال هر دوشون رو میگرفتم..ولی از اونجایی که در در دید راس بعضی ها بودم با یه لبخند ختم به خیرش کردم و به سمت صندلیها رفتم و نشستم.

    نوید و وحید و به قول کیمیا اون دوتا جیگر درست سمت راست ما بودن و چند قدمی با ما فاصله داشتن.از اونجایی که کیمیا وسط نشسته بود و من کنار دیوار بودم کامل میتونستم در موقع حرف زدن با کیمیا ،نوید رو هم دید بزنم!

    این چند وقت که ندیده بودمش دلم براش یه ذره شده بود .امروز هم که اینقدر برای من اخم و تَخم اومده بود که نتونسته بودم دلی از عزا در بیارم.
    چه عجیب بود همین که بهش نزدیک بودم یه حس آرامشی داشتم.من به این فاصله هم راضی بودم.


    با عوض شدن موزیک و سر وصدای شعف انگیز بقیه کیمیا بلند شد و گفت
    من میرم وسط....کی میاد؟

    اما نگاهش رو فقط روی آزاده معطوف کرد.آزاده شالش رو باز و بسته کرد و گفت:

    چرا به من اینطوری نگاه میکنی؟
    کیمیا یه زیر چشمی نگاه کرد و گفت :
    میای بریم اون وسط؟
    گفتم
    انتظار نداری که بیاد با تو برقصه؟!
    پوفی کرد و در حالیکه به سقف زل زده بود گفت
    خدایا کی با این آهو حرف زد که همیشه عین دُلمه خودش رو پخش میکنه وسط معرکه؟!
    بعد هم به من نگاه کرد و گفت:

    نخیر خانوم نمیخوام بیاد وسط برقصه اما اگر مادربزرگشون که جنابعالی باشن ، اجازه بدن میخوام ببرمش اون وسط حلقه بزنیم .این که از شما و شوئوناتتون اشکالی نداره، داره؟
    :

    با دلخوری گفتم
    چرا اینطوری حرف میزنی؟
    -دِ آخه هر کاری میخوایم بکنیم شما ایراد میگیری.بنده خدا این آزاده هم که زبون نداره از خودش دفاع کنه...خب تو دوست نداری دلیل نمیشه که آزاده هم دوست نداشته باشه.

    نگاهم رو طوری گرفتم که دلخوریم مشخص نباشه . در همون حال گفتم:

    من مسئله ای نمیبینم.آزاده هم اونقدر بزرگ هست و شعور داره که بدونه چی کاری باید انجام بده و جه کاری رو انجام نده.

    کیمیا دست آزاده رو کشید و از روی صندلی بلندش کرد و گفت
    آزاده بیا....باز بگو کیمیا بده...ببین از بند رهایی آزادت کردم.

    نمیدونم چم شده بود که حرفای کیمیا اینطور اذیتم میکرد و آزارم میداد. دوست نداشتم اینطور دیدگاهی رو به من داشته باشه ولی از قرار معلوم باید ها و نباید های من که بیشتر به خاطر موقعیتمون بود، باعث شده بود اینطور نظری راجع به من داشته باشه.نه تنها کیمیا بلکه آزاده هم همینطور . این رو وقتی متوجه شدم که آزاده با اشتیاق به استقبال کیمیا رفت.


    نفسم رو خیلی آهسته به تحلیل دادم. کاش میدونستم که چطوری برخورد کنم . کاش آزاده اینقدر ساده نبود و من مجبور نبودم که مسائل رو بهش گوشزد کنم.مسلما اگر آزاده میدوسنت چطوری با اوضاع دور و برش کنار بیاد و راه درست و نادرست رو از هم به خوبی تشخیص بده ، من مجبور نبودم اینطوری مثل پیرزنها چیزی رو گوشزد کنم.


    آزاده برای این روزگار گرگ یه برّه بود....ساده و بی آلایش .همیشه زود به کسی اعتماد میکرد و بارها هم ضربه خورده بود.

    یادمه وقتی دوران راهنمایی بود ساعت مچیش رو به یکی از همکلاسیهاش امانت داده بود. به چند روز نکشید که همکلاسیش گفت ،گمش کرده و خودش رو نادم نشون داد.
    اما آخر سال یکبار اون ساعت مچی رو توی دست همکلاسیش دیده بود و بدتر از اون اینکه آزاده هیچوقت به روی اون دختر نیاورد که اون ساعت همون ساعت امانتی هست که گفته بود گمشده.

    از این مسائل توی زندگی آزاده زیاد بود و اطرافیانش سواستفاده های زیادی از سادگیش میبردن. من همیشه در آخرین مراحل میفهمیدم جریان چی بوده . درست وقتی کار از کار میگذشت.


    نگاهم به سمت کورس رفت که اون وسط با پانیذ میرقصید.
    چقدر گرگهای این دوره خوشقیافه بودن !

    آزاده کاملا کلافه بود و سعی داشت چشم تو چشم کوروس و یا پانیذ نشه . دلم نمیخواست آزاده اونجا باشه و بیشتر از این بخاطر حضور کوروس عذاب بکشه.ولی فکر کردم که بهتره خودش با مسائل دور و برش کنار بیاد.برای بزرگ شدن هنوز خیلی چیزها رو باید پشت سر میذاشت.


    چینی به بینیم دادم و نگاهم رو از اون وسط گرفتم که چشم تو چشم وحید که درست کنار دستم بود شدم. از این که ناگهانی جلوی چشمم سبز شده بود جا خوردم و خورم رو کمی عقب کشیدم که با خنده گفت
    ترسیدی؟
    اخم خفیفی کردم و گفتم
    نه..جا خوردم.
    خودش رو نزدیک تر کرد و گفت
    اینجا چرا تنها نشستی دختر عمه؟
    دندونم رو روی هم ساییدم.از این کلمه به شدت بدم میومد.
    وقتی جوابی ازم من نشنید گفت
    نوشیدنی میخوری برات بیارم؟
    لبه شالم رو درست کردم و گفتم
    نه ....ممنون .
    موذی خندید و گفت
    نترس من میدونم دیگه برای شما نباید آب شنگولی بیارم.

    بلند خندید .نگاهم رو ازش گرفتم و گفتم:

    اصلا شوخیه خوبی نبود.

    کمی سرش رو جلو آورد و گفت:

    شوخی نکردم دختر عمه جون.

    از بوی الکلی که به مشامم خورد فهمیدم که واقعا شوخی نکرده.سریع برگشتم و به چشماش که رگه های قرمز توش بود نگاه کردم.
    از این نگاه ، از این جسارت ،تمام بدنم مور مور شد.


    با صدای دختری که اون وسط وحید رو صدا میزد و به رقص دعوتش میکرد نگاهم رو ازش گرفتم و از روی صندلی بلند شدم . از مقابلش رد شدم و به طرف در رفتم .نوید هنوز اونجا ایستاده بود و با دوستاش حرف میزد.سعی کردم ندیده بگیرمش . در رو باز کردم و از اون چهارچوب خفقان بیرون آومدم.

    دستم رو روی صورتم کشیدم .از اینکه بین آشناها غریبه و تنها بودم ، ترسیدم.

    برای یه لحظه صدای موزیک بلند تر شد و باز به حالت قبل برگشت.متوجه شدم کسی از سالن بیرون اومده.چشمام رو باز کردم و برگشتم.با قیافه نوید که انگار مجرمی رو گیر انداخته باشه دلم هوری پایین ریخت. از اینکه اینطور توسط نوید غافلگیر شده بودم به خودم دری وری گفتم. ناشیانه و دستپاچه سلام کردم.
    یه ابروش رو بالا داد و گفت
    به به ...آهو خانوم..علیک سلام.
    نگاهم رو از چشمای تیزبینش گرفتم و به سمت پله ها رفتم که گفت
    کجا؟
    بدون اینکه برگردم گفتم
    میرم دستام رو بشورم....عیبی که نداره؟
    -اشکال که نداره ولی راه رو داری اشتباهی میری...در ضمن این روش اصلا روش مناسبی برای در رفتن نیست.
    ایستادم و اون دو پله ای رو که رفته بودم برگشتم و خیلی جسورانه که نمیدونم این گلادیاتور بودنم، چطوری اون لحظه به من دست داد بود، گفتم:
    در رفتن از چی؟!
    شونه اش رو بالا انداخت و گفت
    از خودت بپرس.یهو غیبت میزنه ...یهو تلفنت برای چند روز خاموش میمونه..یهو پیغامات رو جواب نمیدی.
    :
    سرم رو بالاتر گرفتم و گفتم
    نه من غیبم زده بود و نه پیغام مهمی داشتم که جوابگوش باشم.
    یه قدم بهم نزدیکتر شد.یه نفس کم آردم.

    اون لحظه فکر کردم ، من هر چی از نزدیک بودن وحید به خودم میترسیدم از نزدیک بودن نوید بیشتر لذت میبردم.


    دستم رو روی رون پام گذاشتم و یه نیشگون یواشکی از پام گرفتم.

    خاک بر سرم که توی این موقعیت به چه چیزها که فکر نمیکنم.

    نگاهش اونقدر نافد بود که نتونستم بیشتر از این تو چشماش زل بزنم. سرم رو پایین انداختم و چرخیدم که از پله ها برم پایین که گفت
    آهو.....


    نه دیگه این قلب واسه ما قلب نمیشد.این پا هم که هر وقت این اسمش رو از زبون نوید میشنید شل و فلج میشد.

    دستم رو به نرده های پله گرفتم که یه وقت کله پا نشم.
    - من نباید بدونم چی شده؟
    حرفی نزدم..حرفی نداشتم که بزنم.چی باید میگفتم ؟ این که اشتباه از من بود اگه اونطوری شد!
    بهم نزدیکتر شد و گفت
    بی جوابیات بیشتر کلافم میکنه.
    بازم حرفی نزدم .
    -دِ آخه یه چیزی بگو دختر....بگو بدونم چی شده که اینطوری میکنی.

    جواب دادم :
    مگه بايد چيزي شده باشه
    -به نظر که اینطور میاد.
    -خیر هیچ چیزی نشده.
    ابروش رو بالا انداخت و گفت
    مطمئنی؟!
    -هیچوقت تو زندگیم اینقدر مطمئن نبودم.
    سرش رو تکون داد و مثل این آقا معلما گفت:
    یعنی هیچ چیزی نشده که کدورتی بین من و تو بوجود آورده باشه دیگه؟
    شونه ام رو بالا انداخت و گفتم
    تا اونجایی که من میدونم ، خیر.
    -آهان...پس اگه اینطوره و شما میگی همه چیز مثل سابقه پس چرا اون مانتو فیروزه ای رو که قرار بود بپوشی رو نپوشیدی؟ حالا چیزای دیگه بماند.ما بی خیال این میشیم که یه چیزایی توی این چند روز همچین یهو تغییر کرد!


    خیلی قاطعانه گفتم:
    تا اونجایی که یادمه همچین قراری با کسی نذاشتم که چی بپوشم و چی نپوشم.مخصوصا که این چیزا فقط به خود آدم مربوط میشه آقای کیان.

    یهو عصبي شد و گفت:

    بازم شدم آقاي كيان؟!

    با این که از این عصبانیتش جا خورده بودم ولی سعی کردم عادی رفتار کنم.در جوابش گفتم:

    - شما از اول هم آقاي كيان بودين

    پوزخند زد و گفت :

    آره ،ولي نه تا چند روز پيش

    خودم رو به نشنيدن زدم . خب حقم داشت همين چند روز پيش براي نويد عشوه و ناز ميومدم نه براي آقاي كيان !

    با غيظ گفت
    ببينم ،وحيد رو هم آقاي كيان صدا ميكني ديگه ،نه؟

    اخمام رو تو هم كردم و گفتم:

    خيلي منفي بافي .

    ابروهاش رو داد بالا و گفت :جدا؟



    خواستم جوابي بدم که متوجه شدم چند نفري از پله ها بالا ميان.
    نويد كلافه دستش رو توي موهاش كرد و گفت:

    اگه ميخواي دستت رو بشوري بايد بري طبقه بالا


    و با دستش به پاگرد بالا اشاره كرد.
    از كنارش رد شدم و به سمت بالا رفتم. نويد به استقبال مهمونهاي تازه وارد رفت.
    وارد دستشویی شدم و بدون توجه به اینکه ممکنه آرایش صورتم خراب بشه پشت سر هم به صورتم آب ریختم تا عطشی که درونم بود به تحلیل بره.



    چشمام رو باز کردم.زیر چشمم سیاه شده بود.با آب، سیاهی ریملم رو پاک کردم و با حوله تمیزی که اونجا بود صورتم رو خشک کردم و اومدم بیرون.


    اول یه نگاهی به پایین انداختم.به نظرم کسی توی پاگرد نبود. آهسته از پله ها پایین اومدم.به در نیمه باز اتاق نوید که به پاگرد هم راه داشت نگاه کردم.

    حسم میگفت اون توئه. ناخودآگاه یه لبخند اومد گوشه لبم.

    کی فکرش رو میکرد که من برای این دیوونه اخمو که اوایل چشم دیدنش رو نداشتم حالا جون هم بدم !



    دستم رو روی دستگیره در گذاشتم و با یه نفس بلند وارد سالن شدم. به محض ورودم با آرش سینه به سینه شدم و محکم باهاش برخورد کردم.این درست وقتی بود که اون هم میخواست از در خارج بشه.


    هم از برخورد ناگهانیمون شوکه شده بودم و هم از ورود بد موقع نوید ازدر اون یکی اتاقش که به سالن راه داشت .چرا که با اون اخمای توهمش میتونستم حدس بزنم که به دنبال یه فرصت برای باز خواست من از این سوژه اس.


    به خودم امیدواری دادم که نگاهش رو نادیده بگیر..مگه اون کیه که همش برات اخم و ادا میاد؟

    هنوز که شوهرم نیست!
    دم خودم گرم که توی این گیر و داری هم به دنبال شوهر ایده آل برای خودم بودم.


    آرش دستش رو روی سینه اش گذاشت و گفت:
    متاسفم تقصیر از من بود.

    تازه متوجه موقعیتم شدم و به خودم اومدم و خجالت زده گفتم

    به نظرم که هیچکدوممون تقصیری نداشتیم.نه من دیدم شما پشت درین نه شما من رو دیدین.

    -به هر صورت من بازم عذر میخوام

    با ضربه محکمی که نوید به آرش زد و گفت ،چطوری پسر ، دو متر از جا پرید.

    بیچاره حقم داشت.با اون ضربه ای که به اون کِتف بیچارش وارد شد شباهتی به کتک نداشت!

    با یه با اجازه اونها رو ترک کردم و به سمت کیمیا و آزاده که هم صحبت دو دختر که قبلا توی باغ دیده بودمشون و با آزاده خیلی هم جور شده بودن ، رفتم.
    بعد از سلام و احوالپرسی سوالهای گوناگون کیمیا از غیبتم شروع شد.




    دوباره صدای دلامبو دولومب این موزیک بلند شد و کیمیا به ولولک افتاد. هر چند که با این ریتم موزیک مترسک هم به لزره میفتاد.

    با کف زدن همراهیه آزاده و کیمیا کردم که توسط کیمیا کشیده شدم وسط .
    سعی کردم مچ دستم رو از دستاش جدا کنم ولی مدام این مچم رو میکشید و میگفت :
    خب همینجا دست بزن.


    برای اینکه باز بهم تیکه نندازه به حرفش گوش کردم . ولی کمی بعد از تنه هایی که بهم میخورد کلافه شدم .مخصوصا که یه پسر از قصد بهم تنه میزد و بعد از هر تنه اش با لبخند برام سر تکون میداد.

    به کیمیا اشاره کردم و گفتم:

    من میرم میشینم.

    قبل از اینکه از جام تکون بخورم یهو برقا خاموش شد و صدای جیغ و فریاد اطرافیان که از شعف بود به هوا رفت.

    پریشون به اطراف نگاه کردم تا شاید بتونم روزنه ای از این تاریکی بدست بیارم .
    دستهایی که با غرض و بی غرض به جسمم تعرض میکردن باعث شد با آشفتگی به اطراف نگاه کنم و خودم رو از توی اون پنجه هایی که بی هوا به یافتن طعمه بودن رهایی بدم.
    بدون مقصد ، توی اون تارکی هر کی که جلوم بود رو کنار میزدم و آزاده رو صدا میکردم.
    ناگهان صدای موزیک قطع شد و همه جا ساکن و صامت شد و به دنبالش صدای غضب آلود نوید که فریاد زد: اون برق رو روشن کنین.

    در عرض چند ثانیه نورِ رنگیِ خفیفی روشن شد .
    صدای همهمه و پچ پچ رو خنده وحید شکست و گفت:

    خوش باشین بابا

    و دوباره صدای موزیک بلند شد.
    چرخش نورهای رنگی و حرکت موزون و بی موزن اطرافیانم به سرگیجه مینداختم.
    آزاده رو پیدا کردم به طرفش رفتم و گفتم
    بریم بشینیم
    مقاوت کرد و گفت
    تو برو من میخوام برقصم.

    اینبار خیلی قاطعانه گفتم: همین که گفتم.

    با نگاهش به جستجوی کیمیا پرداخت.دستش رو کشیدم و با خودم به سمتی بردم و گفتم

    آراده چرا هیچی حالیت نیست؟

    -یعنی چی؟ چرا اینطوری بهم میپری؟


    کلافه و عصبی نگاهم رو ازش گرفتم . نگاهم به اتاق نوید افتاد.دستش رو کشیدم و با خودم به اتاق نوید بردم.
    در رو پشت سرم بستم و گفتم:

    از این ساده بودنت دارم خسته میشم آزاده.

    دستش رو به صورتش کشید و گفت
    وای باز چی شده آهو..کوروس هم که دیگه دور و بر من نیست اینطوری میکنی.
    بهش توپیدم و گفتم
    یعنی متوجه نیستی اون وسط دستمالی میشی؟

    دستش رو روی دهنش گذاشت و با تعجب گفت:
    این چه حرفیه که میزنی آهو؟
    به سمتش رفتم و گفتم
    یعنی وقتی برقا خاموش شد هیچ اتفاقی نیوفتاد؟!

    -آهو ..خودت داری میگی وقتی برقا خاموش شد.اونموقع همه داشتن میرقصیدن خب مسلمه توی تاریکی همه بهم میخورن.تو رو خدا اینقدر بدبین نباش.

    صدای جر و بحث نوید و وحید که توی پارگرد بود ما رو متوجه خودش کرد.

    نوید: میگم چرا اون برقا رو گفتی خاموش کنن؟

    وحید: حالا مگه چی شده اینطوری غربت بازی درآوردی؟

    -دیگه میخواستی چی بشه.همه دوستای جنابعالی که تا خرخره خوردن .برقا رو هم که از قبل تعیین شده خاموش میکنین ...دوستای آشغالت از موقعیت خاموشی داشتن سواستفاده میکردن.

    -برو بابا..با اون نطقِ چند دقیقه پیشت تِر زدی به خوشیه همه.....خوشت نمیاد برو پایین .مجبور نیستی این چیزا رو تحمل کنی.


    به سمت آزاده با چپ چپ نگاه کردم و آهسته گفتم:
    بفرما..حالا فهمیدی بدبین نبودم و حقیقت بوده.
    نگاهش رو پایین انداخت .

    نوید: خیلی بی لیاقتی وحید.خیلی.

    به آزاده اشاره کردم و از اتاق اومدیم بیرون. بعید نبود دعواشون به اتاق نوید هم بکشه.
    جلوی در ایستادم .آزاده هم که مشخص بود از حرفای نوید آگاه شده همونجا کنارم ایستاد.
    تا وقتیکه موقع شام بشه از جامون تکون نخوردیم. کیمیا هم که همه جا بود و هیچ جا نبود.البته راحتتر بودم زیاد دور و بر ما نباشه.امشب خیلی از دستش شاکی بودم.ولی خب چاره ای نبود.اون تربیت خانوادگیش و اعتقاداتش با من فرق داشت. ولی هنوز هم دوستم بود.بهترین دوستم.


    بعد از شام موقع خوردن کیک شد.ولی با کمال تعجب کیک تولد به کوچکیه کف دست بود که به تعداد سن وحید روش شمع چیده بودن!

    صدای متلک گفتن از همه جا بلند شد.یه وقتا اونقدر تیکه های بامزه به وحید مینداختن از خنده روده بر میشدیم.
    موقع بریدن کیک پانیذ با هزار عشوه و ناز با حالت رقص چاقو رو به دست وحید داد و چند هزارتومنی به جیب زد و با همون ادا و اصول کنار نوید ایستاد .

    فقط برای یک لحظه چشم تو چشم هم شدیم.کاملا بغض و کینه رو تونستم از نگاهش تشخیص بدم.

    این مهمانِ ساکنِ خارجشون برام علامت سوالی شده بود! زیادی صمیمی بود.
    نگاهم رو از نقطه نامعلوم گرفتم و به بریدن کیک وحید که با مسخره بازی انجام میداد معطوف کردم.
    - تو هَم به نظر میرسین؟

    به سمت آرش که سمت چپم ایستاده بود نگاه کردم و گفتم:
    فقط کمی خستم ..همین
    -این مهمونی باب طبعتون نیست .درسته؟
    جواب دادم:
    باب طبع شما چی؟
    سرش رو به علامت نفی تکون داد و گفت:
    اگه اصرار نوید نبود نمیومدم.بالاخره از رفقای صمیمه دیگه
    -چند وقته همو میشناسین؟

    چشماش رو ریز کرد و گفت:
    از موقعی که به یاد دارم.

    ابروهام رو با تعجب انداختم بالا گفتم
    واقعا؟
    یه شونه اش رو بالا انداخت و گفت:
    خب ما یه نسبت دوری با هم داریم.مادرم نوه داییِ پدرِ نویدِ.
    -واقعا؟ نمیدونستم.

    نگاهش رو چند ثانیه روم متمرکز کرد و گفت:

    راستی شنیدم میخواین با ما همکاری کنین.


    اول متوجه حرفش نشدم.ولی بعد فهمیدم که نویدِ دهن لق از جانب من یه حرفایی در مورد کار با آرش زده.

    این موقعیت رو که نمیتونستم از دست بدم و بگم که خیر، نوید از جانب خودش حرف درآورده! برای همین لبخند زدم و گفتم:

    اگه شما شُرکا مشکلی نداشته باشین.

    یخ نوشیدنیش رو توی لیوانی که دستش بود تکونی داد و گفت:

    حرفا میزنیا... باعث خوشحالی و افتخاره بنده اس که باز با شما همکار بشم.

    لبخند زدم و گفتم:

    ممنون.انشالله که بتونم توی پیشرفت کار تاثیر بهینه داشته باشم.
    -حتما همینطوره

    نگاهم رو با اعتماد به نفس ازش گرفتم.یه وقتا حرفای قلمبه سلمبه بد جور پشت سر هم سر زبونم میومد!



    آزاده در گوشم گفت:

    آجی کیمیا میگه شب بریم خونشون؟

    - نمیدونم...ساعت چنده؟
    شونه اش رو بالا انداخت و گفت

    باید از 12 گذشته باشه.


    -من پام درد گرفته توی این کفشا..میرم توی این اتاق یه کم بشینم.بعد در مورد اینکه کجا بریم حرف میزنیم.
    -باشه


    به محض اینکه وارد اتاق نوید شدم کفشام رو در آوردم و روی تختش ول شدم.
    اونقدر نوک انگشتام درد گرفته بود که حد نداشت.حاضر بودم همین الان کفشام رو بذارم اینجا و با یکی از کفشهای گله گشاد و بزرگ نوید برم خونه.



    دلم میخواست روی تختش بخوابم و بدنم رو حسابی بکشم.

    روی ملحفه اش دست کشیدم.یه جوری شدم.حس کردم تمام ملکولهای بدنم داغ شد.به نفس نفس افتادم.دولا شدم و رو تختیش رو با یه نفس عمیق بو کردم.تمام وجودم از بوی عطر تنش پر شد.


    با کف زدن و خنده بقیه از توی سالن به خودم اومدم.


    صاف نشستم.

    * خدا از زمین بَرم داره که با این رو تختیش اینطوری میشم. وای به حال خودش که اصله.


    با نوک پام به جستجوی کفشام پرداختم .هنوز پیداشون نکرده بودم که چند ضربه خفیف به دری که رو به پاگرد بود به در خورد.

    با تعجب از روی تخت بلند شدم.اول فکر کردم اشتباه میشنوم ولی بعد از چند ثانیه باز هم تکرار شد.به طرف در رفتم و در رو باز کردم.
    با کمال تعجب نوید بود.
    گفتم:
    بله؟!
    با نگاهش کمی روی صورتم مکث کرد و بعد چشماش روی تک تک اجزای صورتم چرخید. تمام بدنم گُر گرفت.

    *ای بابا من رو تخت این بودم ، این به هوایی شده؟!

    یکباره زل زد به چشمام و گفت:

    قبل از اینکه دوباره خارج از دسترس بشی ،میخوام باهات حرف بزنم آهو.

    از چهار چوب در اومدم بیرون و گفتم:
    گوش میدم.


    یه امتیاز به نفع خودم...مثل اینکه داشتم آدم میشدم!

    دوتا دستاش رو لای موهاش کشید و به دیوار تکیه داد و گفت:

    ببین آهو... من از این بلاتکلیفی خسته شدم...یه روز نگاهت گرمه یه روز سرد و یخ زده...یه روز لبخندت معنی داره یه روز حتی اگه بهترین جوک دنیا رو هم برات تعریف کنم نمیخندی.یه روز به ارتباطمون امیدوار میشم یه روز دیگه کاری میکنی که آدم میمونه این همین آهوئه دیروزه که اونطوری برخورد میکرد! واقعیت امر، از این شل کن و سفت کنات کلافه ام.



    حق داشت. هر چی میگفت حق داشت.منم حق داشتم.ولی نمیدونم چرا نمیتونستم رک و راست بهش بگم ، از این قرار مَدارهای یواشکی بیزارم!


    یه نفس بلند کشیدم..باید بهش بگم...بهش بگم من از کلاغهایی که چهل کلاغ میشن میترسم. من از این بود و نبودهای زود گذر میترسم. ...من از اینکه حس کنم بازیچه شدم میترسم.


    باید یه جوری بهش بگم من تو رو برای همین امروز و فردا نمیخوام......نوید من تو رو برای همیشه میخوام!


    لبم رو گاز گرفتم.چطوری باید بهش میگفتم !

    -آهو....سرتو بلند کن.

    به حرفش گوش نکردم...روم نمیشد توی چشماش نگاه کنم..میترسیدم که از سوسوی نگاهم تمام حرفام رو بخونه.

    -با توام آهو..به چشمام نگاه کن.

    لبم رو بیشتر روی هم فشار دادم.
    -آهو ....
    بدون اینکه سرم رو بلند کنم گفتم:
    من...من
    دستام گوشه شالم رو در بر گرفت.

    نوبد: خب....

    - من فقط به یه شرط ...میتونم به خودم اجازه بدم..تا روابطمون پایدار باشه..

    تکیه اش رو از دیوار گرفت و با تعجب گفت:

    چه شرطی؟

    زیر چشمی نگاهش کردم و گفتم:

    ببین نوید...من دختری نیستم که دو روز با این دوست باشم.دو روز با یکی دیگه
    -اگه اینطوری بودی که اصلا دور و برت هم نمیومدم.

    سرم رو بلند کردم.یه لبخند زد.نگاهم رو ازش گرفت.نفسم سنگین شده بود.
    ادامه دادم:
    من اگه قرار باشه با پسری رفت و آمد داشته باشم .... فقط به عنوانِ ..ازدواجه. اون هم با ... نظارت خانواده .

    نفسم سنگینم رو به یکباره تخلیه کردم.سبک شده بودم .


    چند ثانیه خلائ بینمون بوجود اومد.


    مطمئنا من مستقیم خواستگاری نکرده بودم که این اینطوری زبونش بند اومده بود.
    * الهی بمیرم که اینقدر با حجب و حیاس!


    با قدمی که برداشت نگاهم رو از زمین گرفتم.به دنبالش ناخواسته کشیده شدم.انگار پاهام مال خودم نبود.


    چند پله رو سریع از پله ها پایین رفت من هم متابعتش کردم.
    هول کردم که نکنه الان بره به خانوادش بگه من و آهو تصمیم به ازدواج داریم!!

    خواستم اسمش رو صدا بزنم که روی پاگرد دوم ایستاد.پشتش بهم بود..نمیتونستم هیچ حالت صورتش رو ببینم.


    -آهو...

    -بله.

    -من و تو....

    برگشت و یه نگاه به من کرد .لبخند زدم.فکر کردم شاید میخواد بگه من و تو از اون در و تخته هایم که بهم میایم.

    نگاهش رو ازم گرفت و در حالیکه از بقیه پله ها پایین میرفت گفت:


    من و تو الان موقعیت ازدواج نداریم.




    بی هوا از پله ها پایین اومدم. از این حرفش شوکه شده بودم.بدون اینکه متوجه بشم پام لیز خورد و اون پله های باقی مانده رو تا پاگرد دوم سُرخوردم پایین.



    نوید دستپاچه به سمتم برگشت و گفت:
    چی شد دختر؟
    دامنم رو که تا روی رون پاهام بالا رفته بود ،سریع کشیدم پایین .

    دستاش رو برای کمکم دراز کرد.
    دستش رو پس زدم و گفتم:

    به من دست نزن.

    کنارم نشست و گفت:

    دیونه بازی در نیار.ممکنه جایی از بدنت آسیب دیده باشه.
    بدون توجه بهش دستم رو به نرده گرفتم.


    آره آسیب دیده بود.اما نه جسمم..غرورم.

    بلند شدم .

    -بلند نشو..الان گرمی ، نمیفهمی ممکنه ...

    دستم رو بالا آوردم و گفتم:
    خواهش میکنم آزاده رو صدا کن بیاد ...
    -خوبی؟

    لبم رو گاز گرفتم. دلم نمیخواست برای لحظه ای اونجا باشم . با کمک نرده ها از پله ها رفتم بالا.

    وارد اتاقش شدم و در رو بستم.





  9. #22
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    هوا نبود ...هر چی نفس میکشیدم باز هم هوا کم میاوردم..دندونام رو اونقدر به لبهام فشار داده بودم تا بغضم نشکنه که طعم شوری خون رو میتونستم مزه کنم.

    به طرف مانتوم رفتم و مانتوم رو پوشیدم.

    من شکسته بودم؟! اینجوری آدم میشکنه؟ نوید من رو رد کرده بود؟!



    دستم رو روی لبام کشیدم و لب نمناکم رو پاک کردم.در اتاق باز شد و کیمیا و آزاده همراه نوید وارد اتاق شدن.

    از آینه میتونستم چشمای نگران همشون رو ببینم.نگاهم به چشمای نوید خیره موندم .


    از من چی میخواست؟! مگه نه اینکه بهم حالی کرده بود برای ازدواج من رو نمیخواسته؟
    خدای من چقدر وقیح بود که اینطوری نگران بهم زل زده بود !


    نگاهم رو گرفتم و به برگشتم.آزاده کنارم اومد و گفت:

    از پله ها افتادی آجی؟


    فکر نمیکردم اینقدر دهن لق باشه .من فقط ازش خواسته بودم آزاده رو صدا کنه تا بیاد و بریم.
    کیمیا گفت:
    چیزیتم شده؟

    روی نقاب صورتم یه لبخند کشیدم و گفتم:
    نه... طوریم نشد.

    کیمیا چپ به نوید نگاه کرد و گفت:
    همچین اونطوری گفتی که فکر کردم الان دست و پای آهو بهم گره خورده..این که طوریش نیست.


    نوید کمی جلوتر اومد و گفت :

    مطمئنی خوبی؟

    نگاهم رو ازش گرفتم.

    نه من نشکسته بودم.من غرورم له نشده بود.اتفاقا من قوی تر شده بود...
    درسته یه بغض سنگین توی گلوم بود.ولی این به معنی شکستنم نبود..من فقط نوید رویاهام رو از دست داده بودم همین!





    سرم رو تکون دادم و بغضی که دوباره اومده بود سراغم رو دست پس بهش زدم .دستم رو روی پام گذاشتم و گفتم:

    خوبم..اولش یه کم درد گرفت ولی حالا هیچیم نیست..خوبم.

    نگاه هر سه به سمت پام بود .غافل از اینکه یه کم بالاتر ، درد گرفته بود.قلبم!.

    رو به کیمیا کردم و گفتم:
    من و آزاده دیگه میریم خونه کیمیا جان.
    کیمیا نگاهش رو به سمت چشمام کشید و با کمی تامل گفت:

    هر جور راحتی عزیزم.

    با تعجب نگاهش کردم . لبخند ملایمی زد .


    شالم رو درست کردم و مانتوی آزاده رو بهش دادم.بدون اینکه اصراری برای موندن کنه مانتوش رو گرفت و پوشید.
    شجاع شدم و یه بار دیگه تو چشمای نوید نگاه کردم و گفتم:

    اگه یه آژانس برامون بگیرین خیلی لطف کردین.

    در جوابم در حالیکه به سمت سویجش که روی میز بغل تختش بود ،میرفت گفت:

    آژانس برای چی...وقتی خودم آوردمتون خودم هم باید ببرمتون.

    حرفی نزدم.نخواستم با رد کردن دعوتش نشون بدم که حرف چند دقیقه پیشش تاثیر بدی داشته.

    با یه خداحافظی سطحی از کیمیا جدا شدیم..وحید هم که زیاد داخل آدمیزاد نبود ولی آرش بود.برای همین برای خداحافظی همراه آزاده به سالن رفتم.
    آرش یه گوشه ای نشسته بود و نظاره گر جمع بود.لبخند رو چاشنی صورت بیرنگ و روم کردم ..با دیدن من که بطرفش میرفتم توجهش به من جلب شد و از روی صندلی بلند شد و گفت:
    تشریف میبرین؟
    -بله..
    به آزاده نگاه کرد و دوباره به سمت من برگشت و گفت:
    ماشین دارین؟!!

    نمیدونم این نوید از کجا پیداش شد که صداش از پشت سرم اومد و گفت:
    من قراره ببرمشون.


    آرش رو به نوید کرد و گفت
    خب من که دارم میرم.خانوم سعادت و خواهرشون رو هم میبرم.
    بعد رو به من کرد و گفت:
    البته اگه مشکلی نداشته باشه.
    نوید کنارم ایستاد و گفت:
    نه دیگه میبرمشون.به احتمال زیاد عمه لیلی هم شب نمیمونه.
    آرش نگاهی به من کرد و گفت
    به هر صورت من مسیرم اون سمته..

    اگه یه کم دیگه اونجا میموندم بعید نبود دستم رو بگیرن و بکش بکش راه بندازن .برای همین قبل اینکه از وسط نصف بشم رو به نوید گفتم:

    پس ما دیگه مزاحم شما نمیشیم.

    بعد هم رو به آرش کردم و گفتم
    خیلی لطف میکنین.
    آرش لبخندی زد و گفت
    باعث افتخاره.
    از کنار نوید رد شدم و گفتم:
    از آقا وحید هم خداحافظی کنین.درست نیست بریم وسط رقصشون و خداحافظی کنیم.

    دیگه صبر نکردم تا ببینم جوابش چی باشه.از کیمیا هم یه بار دیگه خداحافظی کردم و همراه آزاده از سالن خارج شدیم.

    از پله ها که اومدیم پایین یاد صحنه افتادنم افتادم.

    خدا به نوید حلال نکنه ،اون یه ذره دیدی رو که موقع افتادنم زد. من که دلم راضی نبود!




    از راهرو رد شدیم که با خانوم کیان مواجه شدیم.از صدای صحبتمون لیلی و آقای کیان هم بیرون اومدن.اون لحظه که لیلی متوجه شد آرش قراره ما رو برسونه ،چهرهاش خیلی دیدنی بود.
    این هم از دیدم دور نبود که با یه چشم غره به نوید نگاه کرد و نوید کلافه و عصبی نگاهش رو ازش گرفت و از جلوی ما رد شد و در رو برامون باز کرد.




    نمیدونم از حرصم بود که خواستم آرش ما رو برسونه یا از بدجنسیم.
    هر چی که بود حس خوب و بد با هم قاطی شده بود.
    لیلی هم تعرف آرش رو برای رسوندن رد کرد و ترجیح داد اونشب رو همونجا بمونه.

    نزدیک ماشینش شدیم.آزاده آهسته گفت:

    آجی هر دوتامون عقب بشینیم؟

    مردد نگاهش کردم که گفت
    بد نیست؟بالاخره آشناس.

    با صدای دزدگیر ماشین آرش نگاهم رو از آزاده گرفتم.قبل از اینکه تصمیم بگیرم در عقب رو باز کنم یا جلو ، نوید در عقب رو باز کرد .
    آزاده نشست.اما وقتی نوید در ماشین رو هنوز همونطور باز نگه داشت متوجه شدم که میخواد من هم عقب بشینم....اینجا رو موندم چه کنم.

    اگه از روی لجبازی میرفتم جلو میشستم شاید صورت خوشی نداشت.اما از جهتی هم دلم نمیخواست نوید با این کارش بهم امر و نهی کنه.

    آرش در سمت راننده رو باز کرد و گفت:
    راستی نوید..بهتر نیست خانوم سعادت هم فردا بعد از ظهر بیاد تا یه نگاهی به مغازه بندازه..
    نوید در حالیکه سعی میکرد اخماش تو هم نباشه گفت:

    ما که همه کارها رو کردیم.قرار هم هست همون پس فردا مغازه رو باز کنیم.پس بهتره بی جهت فردا رو مزاحم ایشون نشیم.
    آرش در جواب گفت
    خب من فکر میکنم قبل اینکه مغازه برای مشتریا باز بشه بهتره ایشون هم یه نظارت داشته باشن.بالاخره ممکنه ایشون هم نظر سازنده ای داشته باشن.
    نوید دستگیره در رو ول کرد و دستاش رو لای موهاش کشید.میدونستم وقتی کلافه و عصبی میشه این کار رو میکنه.از فرصت استفاده کردم و در حالیکه سوار ماشین میشدم گفتم:

    مسئله ای نیست..فردا با آزاده حتما یه سری به مغازه میزنیم.

    در رو محکم بستم.طوریکه آزاده که کنارم بود آروم گفت
    یواشتر آجی.


    آرش سوار ماشین شد و شیشه ماشین رو پایین داد و گفت
    پس تا فردا نوید.

    شاید نباید نگاهی به نوید میکردم.ولی نگاهم به سمتش کشیده شد .با یه حالت غیض هم نگاهم میکرد.
    در جواب نگاه پرتوقع و صیادش لبخند بی جونی زدم و شیشه ماشین رو بالا دادم.


    تا موقعيكه به خونه برسيم آرش سعي ميكرد سر صحبت رو باز كنه . ولي من اينقدر كلافه بودم كه سر سري جواباش رو ميدادم.
    در عوض آزاده هم صحبت خوبي براش بود.

    به محض اينكه خونه رسيديم ،شالم رو در آوردم و با همون مانتو خودم رو روي تخت انداختم. دلم ميخواست هر چه زودتر آزاده بخوابه و من راحتتر غرق فكرو خيالم بشم.



    آزاده وارد اتاق شد و برق رو روشن كرد.آرنجم رو روي چشمام گذاشتم و گفتم
    خاموشش كن . سرم درد ميكنه

    به گفته ام عمل كرد و كنارم روي تخت نشست و گفت
    آجي . يهويي چت شد . حس ميكنم يه اتفاقي به غير از زمين خوردنت افتاده كه يهويي رفتي تو هم؟


    روي تخت نشستم و گفتم
    طوري نشده . فقط اي كاش امشب رو نميرفتيم

    خودش رو بالا كشيد و پاش رو مثل من رو تخت دراز كرد و گفت
    منم همين فكر رو ميكنم
    به سمتش نگاه كردم.چشماش توي تاريكيه شب ميدرخشيد.
    - اتفاقي افتاده آزاده؟
    - اتفاق كه نه. ولي اگه نويد جلوي كوروس در نميومد ميشد كه شب خرابي باشه
    صاف درست روبروش نشستم و گفتم
    يعني چي؟!
    يه نفس تازه كرد و گفت
    امشب كوروس همش روي مخم بود . همش يه جورايي بهم علامت ميداد كه بريم يه جاي خلوت باهام حرف بزنه. من اولش خودم رو به نديدن مي زدم. ولي اونوقتي كه تو بيرون رفته بودي من رفتم و روي صندلي نشستم كه يهو ديدم كوروس اومد كنارم نشست
    بلند عصبي گفتم
    چي؟! واسه چي بهم نگفتي؟
    - خب الان دارم ميگم
    - يعني چي كه الان دارم ميگم. خداي من تو ديگه كي هستي؟
    - آهو چرا اينطوري ميكني . اصلا نميذاري آدم حرفش رو بزنه
    پوفي كردم و گفتم
    خب بقيه اش
    سر خورد و روي تخت خوابيد و گفت
    ولش كن اصلا

    دلم ميخواست يكي ميزدم توي سرش تا ديگه واسه من كلاس نياد.

    دستش رو گرفتم و كشوندمش بالا و گفتم
    بقيه اش

    يه كم دست به دست كرد و گفت
    هيچي ديگه بهش گفتم من و تو با هم هيچ صنمي نداريم ديگه، پس تمومش كن. ارتباط ما از اول هم اشتباه بود

    با تعجب گفتم
    همينطوري گفتي؟

    - خب همينطوريه همينطوري كه نه . ولي همچين معني ميداد

    يكي آروم كوبوندم رو سرش . دستش رو روي سرش گذاشت و گفت
    ااا.. چرا ميزني؟

    - زدم كه ديگه واسه من قوپي نياي
    -قوپي نيومدم .

    از روي تخت بلند شدم و دگمه هاي مانتوم رو باز كردم و گفتم
    ولي خيلي بدم مياد ازش. از اون بچه پررو هاس.

    - آره جواب نويد هم بد داد.
    برگشتم طرفش و گفتم
    چطور مگه؟!

    - همون موقع كه پيشم نشسته بود و داشتم باهاش حرف ميزدم كه تمومش كنه و دست از سرم برداره....

    مكث كرد .بي صبرانه گفتم
    خب
    - خب... راستش
    - بگو ديگه
    - راستش يه لحظه .. دستم رو.. گرفت توي دستاش
    يه لحظه هنگ كردم .
    سرش رو پايين انداخت و گفت
    من تقلا كردم دستم رو بكشم بيرون اما ولم نميكرد و ميگفت ،هنوزم منو ....دوست داره. ...اون لحظه نويد متوجه ما شد . اومد پيشمون و رو به كوروس گفت، بهتره اين مسخره بازي رو تموم كنه. ....كوروس هم خنديد و گفت : اين موضوع به كسي ربط نداره

    روي تخت نشستم و پرسيدم:
    حتما هم نويد هيچي نگفت و رفت

    سرش رو بلند كرد و گفت
    نه. بهش گفت ، اتفاقا اين موضوع خيلي بهش ربط داره و اگه قضيه رو همينجا تموم نكنه حرمت فاميلي و آشنا بودن رو ميشكنه.

    ابروهام رو انداختم بالا و گفتم
    واقعا اينطوري گفت؟!

    سرش رو تكون داد و گفت
    آره . كوروس هم دستم رو ول كرد و بهش گفت، پس پانيذ راست ميگفت كه نويد خودش رو گم كرده و قول و قرارا يادش رفته.
    كمي خودم رو جلو كشيدم و گفتم
    يعني چي؟ چه قول و قراري؟!

    شونه اش رو بالا انداخت و گفت
    نميدونم . فقط نويد به كوروس گفت، از اول هم قول و قراري نبوده . پانيذ خيال برش داشته.
    سرم رو به تكيه گاه تخت تكيه دادم و رفتم تو فكر.

    از اينكه نويد نخود هر آشي ميشد ، چيز تازه اي نبود ! ولي از اينكه گفته بوده به اون ربط داره برام عجيب بود و مخصوصا حرف كوروس كه از جانب پانيذ زده شده بود.

    قول و قرار، ميتونست قول و قرار ازدواج باشه! يعني نويد قرار بوده با پانيذ كه مطلقه اس ازدواج كنه؟!
    نه اين كه چشمم به نويد باشه، نه ! ولي خب نويد خيلي زياد بود براي اون پانيذ لب شتري!


    يه حس مثل خوره افتاد توي وجودم. چرا نويد! چرا وحيد نه؟!
    نكنه نويد با پانيذ هم ماجراي عشق و عاشقي داشتن؟ نكنه نويد يه در ميون عاشق ميشه و الان هم نوبت منه؟


    من! منو كه جواب كرد! با چه پرويي گفت من قصد ازدواج ندارم . يعني نه به اين صراحت ولي گفت ديگه . من ساده فكر كنم اولين دختري باشم كه از پسر ايراني خواستگاري كرده و جواب رد هم شنيده . باز اگه ميگفت من جاهازم هنوز كامل نيست ميشد نقطه اميدي داشته باشم. من كه همون موقع نميخواستم دستش رو بگيرمشو ببرم خونم !

    - آهو
    سرم رو بر گردوندم . به جهنم كه موقعيت ازدواج نداره . تازه منم موقعيت ازدواج ندارم!
    خودم يه تلنگر بهم زد و آروم گفت
    اونم همچين چيزي گفت فكر كنم.
    - آهو
    چرخيدم طرفش و گفتم
    چيه نصف شبي؟
    پشتش رو بهم كرد و گفت
    هيچي
    چرخوندمش سمت خودم و گفتم
    من كه ميدونم خراب كاري كردي پس بهتره الان بگي
    - نه خراب كاري نكردم . قضيه من و كوروس تموم شد . خودش هم بهم گفت ، حق نداره ديگه اسمش هم ببرم
    با عصبانيت گفتم
    بچه پررو گشاد
    با تعجب نگاهم كرد كه گفتم
    خب دهنش زيادي گشاده كه هر چي ميخواد رو ميگه ديگه.
    آهسته گفت:
    آهان
    از اين آهان گفتنا هميشه كفري ميشدم و قاطي ميكردم.

    - خب حرفتو بزن خستم ميخوام بخوابم

    - بيشتر به نظر ميرسه عصباني هستي تا خواب آلود
    - ببين ميخواي حرفت رو بزني يا نه؟
    راستش ... راستش الان عذاب وجدان دارم
    - واسه چي
    - آخه اونموقع كه با كوروس دوست بودم. .... يه وقتا ها...
    - خب
    -يه وقتا .... دستمو ميگرفت .

    با اين كه از دستش حرصي شده بودم ولي حرفي نزدم و پشتم رو بهش كردم.
    وقتي ديد حرفي بهش نميزنم پرسيد

    چرا هيچي نميگي؟
    - انتظار داري چي بهت بگم؟! كاري كه نبايد ميكردي رو كردي . معلومم نبود اگه اين دوستي لو نميرفت تا كجاها اين دست گرفتن پيش ميرفت
    با دلخوري گفت
    اين چه حرفيه آجي
    - آجي و كوفت . وقتي اجازه دادي دستت رو بگيره بعد از يه مدت كه حسابي اعتمادت رو جلب ميكرد ، مطمىنا جايي ديگت رو هم دست ميگرفت.
    پشتش رو كرد و گفت
    واقعا كه . اصلا توي حرفات حيا نداري
    با پام از پشت بهش ضربه زدم و گفتم

    اينطوري گفتم كه هميشه يادت بمونه چيزي رو دست پسر ندي . حتي دستت رو.

    ملحفه رو كشيد روي سرش و زير لب گفت
    اصلا نبايد بهت ميگفتم . اصلا مگه تو گفتي يهو چت شد ؟

    گوشه اي از ملحفه رو روي خودم كشيدم و سعي كردم حرفش رو نشنيده بگيرم. باز ياد نويد افتادم. ملحفه رو روي سرم كشيدم و سعي كردم فكر نكنم كه شايد از دستش دادم.


    كل روز رو سعي كرده بودم به روي خودم نيارم ديشب چه اتفاقي افتاده بود. مرور خيط شدنم فايده اي نداشت!
    همراه آزاده از اتوبوس پياده شدم . آزاده رو به من كرد و گفت
    همينجاس؟
    به سمت عابر پياده رفتم و گفتم
    آرش كه اينجا رو بهم اس ام اس كرد پس اينجاس ديگه


    با چشم اطراف رو از نظر گذروندم .
    آزاده: اينجا كه لوازم آرايشي من نميبينم.
    به سمت پاساژ روبرم رفتم و گفتم:

    چون توي پاساژ
    - ايول. تو توي كار خيلي خر شانسي . همیشه جاهاي خوب خوب گيرت مياد .
    سرم رو براش تكون دادم و گفتم :
    خوب شد با اون دوستاي بي ادبت قطع رابطه كردي وگرنه معلوم نبود چي از آب در بياي
    قبل ازاينكه جوابم رو بده گفتم
    ایناهاش. عجب خوش سلیقه ویترین رو چیندن.


    نفسم رو تازه كردم و در نیمه باز رو هول دادم و همراه آزاده وارد مغازه شدم.

    صداي خنده و قهقه نويد و آرش رو ورود ما قطع كرد . اما پانيذ همچنان داشت ميخنديد!
    فقط براي يه لحظه مغزم دستور هچ كاري رو نداد . اما با قطع شدن خنده پانیذ و سلام آرش به خودم اومدم و سعي كردم خيلي عادي رفتار كنم. باز هم يه صورتك لازم بود كه توي اون موقعيت ماسك صورتم كنم.

    لبخند زدم و يه سلام بلند بالا به همه كردم . آزاده هم كه معمولا توي اون خطا نبود .
    پانيذ روسريش رو كه كاملا عقب رفته بود جلو كشيد و گفت:
    من یه لحظه فكر كردم مشتري اومد .


    نويد به سمت ما اومد و در حاليكه چشم تو چشم من بود گفت:

    خب پس بذار در رو ببندم كه اگه مشتري اومد نگيم از فروختن اجناس معذوريم چون هنوز قيمت نخورده.
    نگاهم رو ازش گرفتم و رو به آرش گفتم
    مبارك باشه . هم مغازه جاي مناسبيه و هم دكور ويترين مشتري رو خوب جلب ميكنه.
    پانيذ روي صندلي پايه بلندي كه روش نشسته بود کمی جابجا شد گفت
    خب الكي كه من اونور این همه کالج نرفتم بخاطر طراحی و دیزاین.
    يه ابروم بالا رفت.
    آرش گفت
    همه اينها رو مديون ايشون هستيم .

    اگه ميدونستم پانيذ اين دكور رو طراحي كرده حتما از رنگ دکور ویترین که با سورمه اي و نقره اي و سفید دیزاین كرده بود يه ايراد بني اسرائيلي ميگرفتم!


    صداي بسته شدن در رو كه پشت سرم شنيدم كمي جا خوردم. شايد براي اينكه ميدونستم موندنمون اينجا توي اين موقعیت در بسته زیاد جالب نیست.


    به ساعتم نگاه كردم و رو به آزاده گفتم:

    آزاده جان بريم تا به خريدت هم برسي


    آزاده هم كه هميشه گيج ميزد . نگاهش رو از بروشوری كه دستش بود گرفت و گفت:
    من كه خريد نداشتم!

    * خداوندا ، توبه . با اين خواهري كه من دارم جام قعر جهنمه از بس دهن آدم رو به حرفاي رکیک باز ميكنه.

    تو دلم چندتا نثارش كردم و با خونسردی ظاهری گفتم
    ولي من خريد دارم آبجي
    و يه چشم غره رفتم كه حسابش اومد دستش و خيلي ناشيانه گفت
    آهان
    كيفم رو روي اون يكي شونه ام انداختم . چون اگه کمی بیشتر چشم تو چشمش میشدم بعید نبود همه متوجه بشن که الان میخوام یه دست درست و حسابی آزاده رو بزنم.
    رو به آرش چرخیدم و گفتم
    خب ما ديگه رفع زحمت ميكنيم.
    آرش با تعجب گفت
    شما كه تازه اومدين؟

    بجای من پانيذ در حاليكه با موبايلش ور ميرفت جواب داد :

    الان که شنیدی گفت باید برن.

    نگاهش نکردم ..میترسیدم نتونم جلوی خودم رو بگیرم و حرص آزاده و نوید رو هم سر این خالی کنم.


    صداي قدمهاي نويد درست پشت سرم قطع شد و به همراهش دل من از جاش كنده شد و غلت خورد افتاد كف زمين. از دیشب تا حالا اين همه تلاش كرده بودم برای فراموش کردنش... همه پَر.

    آرش گفت:
    اگه کار دارین که مزاحمتون نمیشیم. ولی به قول معروف امروز یه جلسه کوچیک قبل از بازگشایی مغازه داریم که البته الان فقط منتظر وحیدیم.
    به محض اینکه حرفش تموم شد از ویترین به بیرون نگاه کرد و گفت
    چه به موقع..
    همگی به سمتی که نگاه میکرد چرخیدیم.
    از قرار معلوم وحید با همه اهل پاساژ هم دوست بود و تا موقعی که به مغازه برسه یه دست سلام و احوالپرسی درست و حسابی با همه مغازه دارا کرد.
    در رو باز کرد وبه همه سلام داد و گفت
    شرمنده دیر شد..این نقطه از تهران ترافیک سنگینی داره که بنده بی خبر بودم.

    پانیذ با لوندی گفت
    حالا که دستت اومد چه خبره ، فردا بهونه نیاری که نمیدونستم ترافیکه و بازم دیر کنیا؟

    پیش خودم فکر کردم.این پانیذ چقدر نخودِ نپخته آشه. آخه تو چکاره ای که نظر میدی؟
    وحید در حالیکه به سمتش میرفت گفت

    نه خانوم خوشگله... در ضمن من که دو سه روز دیگه میرم دبی.این شماهاین که نباید از این بهونه ها بیارین.

    با یه علامت تعجب به پانیذ نگاه کردم.
    مگه قرار بود این هم اینجا کار کنه؟
    پانیذ متوجه نگاهم شد یه لبخند زد که حس کردم یکی از دندوناش برق زد!
    پانیذ: قابل توجه بعضیا.
    حس کردم روی دندونش چیزی چسبیده.ولی از اونجایی که خیال نداشتم بهش بگم دندونت رو پاک کن نگاهم رو ازش گرفتم.
    نوید درست اومد کنارم ایستاد.سعی کردم زیاد نفس نکشم تا از بوی ادکلنش پَس بیفتم.
    وقتی به سمتم برگشت و سنگینی نگاهش رو حس کردم ، گردنم ناخودآگاه کج شد و چرخید به سمتش.
    با اینکه هوا گرم بود و هوای مغازه بخاطر بسته بودن در خفه بود ولی نوک انگشتام یخ کرده بود.
    به سختی نگاهم رو سوق دادم به یه سمت دیگه.دستم رو توی جیبم کردم و رو به بقیه که در حال صحبت بودن گفتم:
    اگه قراره جلسه کاری باشه من حرفی ندارم. یه کم دیگه میمونیم.

    وحید یه صندلی پایه بلند کشید جلو و گفت:
    جلسه رو میخواین اینجا برقرار کنین؟
    نوید جواب داد:
    فکر بهتری داری؟
    وحید یه سمت لبش رفت بالا و گفت:
    خب معلومه...
    - کجا؟
    -رستوران باران.
    نوید با تعجب گفت:
    رستوران باران؟
    وحید از روی صندلی بلند اشد و گفت
    نشون به اون نشون که همه به غیر از آرش خونه عمه لیلی بودیم، به غیر از من سه نفر دیگه شاهد هستن که جنابعالی باید برای باختی که توی بازی جرات داشتیم...همه رو بعلاوه کیمیا رستوران باران دعوت کنی و حسابی پیاده بشی .
    پانیذ با خنده دستش رو بهم کوبید از روی صندلیش پایین اومد و گفت:

    اااا...هیچ یادمون نبودا... این نوید هم که اصلا به روی خودش نمیاره.
    آزاده گفت
    خب الان که کیمیا نیستش . کیمیا چی پس؟
    وحید گفت:
    فعلا دست به نقد رو بچسب.کیمیا هم اگه تونست که خودش رو میرسونه وگرنه که خب از دستش رفته.
    نوید به سمت در رفت و گفت:
    اگه همه موافیقن من حرفی ندارم.
    آرش رو به من کرد و گفت
    خانوم سعادت شما وقتتون این اجازه رو میده؟
    پانیذ در حالیکه قیافه برام گرفته از جلوم رد شد و گفت
    من فقط امشب رو وقت دارما.

    دوباره این علامت سوال بالای سرم سبز شد.
    * این چرا امروز خاکنداز شده؟
    وحید گفت
    پانیذ حالا هر کی ندونه فکر میکنه تو هر روز قراره اینجا کار کنی...
    پانیذ به دماغش چینی داد و گفت
    کار چیه بی کلاس ..من سرمایه گذارما.

    * پانیذ هم اینجا شریک بود!
    نوید در رو باز کرد و گفت:
    امشب رو بیخیال خرید آزاده .
    به سمش برگشتم.آزاده رو اسم برد ولی نگاهش به من بود. از دستش حسابی شاکی بودم.مطمئنا اگه اسمی از پانیذ میبرد بی برو برگرد درخواستش رو برای کار توی این مغازه رد میکردم.
    با قرار گرفتن پانیذ کنار نوید نگاهم رو گرفتم و رو به جمع گفتم
    مسئله ای نیست.امشب رو برای جلسه میمونم.
    پانیذ بلند خندید و گفت:

    برای جلسه یا برای غذا؟

    حالا که تمام دندوناش رو به نمایش گذاشته بود بهتر میتونستم ببینم .اون یه تیکه آشغالی که فکر میکردم به دندونش چسبیده، نگین بود که روی دندونش کار گذاشته شده بود !
    از فکر خودم لبخند زدم و در حالیکه به سمتشون میرفتم گفتم:
    اون من نبودم که از ذوقم از صندلی پریدم پایینا .

    خندش خیلی ناگهانی قطع شد. راستش اونجوری که اون نگاه کرد فکر کردم الانه که مثل این کشتی کجها بپره روم و موهام رو بچرخونه دور سرم و با زانوش بزنه تو شکمم.
    ولی خیلی خونسرد جواب داد
    چرا که نه. بالاخره نوید قراره شام بده.
    بعد هم رو به نوید کرد و گفت
    من از همون غذایی میخوام که اوندفعه با هم رفتیم و برام سفارش دادی ...باشه؟


    یه سکوت پر صدا توی سرم بیداد کرد. یه نفس بعد از بازدمم جا موند.
    یه نگاه پر از سوال خیره شد به نوید.
    نوید دستش رو لای موهاش کشید و گفت
    هر کس هر چی دوست داره بخوره.

    در رو باز کرد و به متابعتش پانیذ و بعد وحید رفتن بیرون.
    دستای یخ زدم رو آزاده گرفت و آهسته گفت:

    خدا رو شکر .من که خیلی گشنم بود.
    نگاهم رو از روبروم گرفتم و به آزاده خیره موندم.
    * چه خوب که عقل خواهرم رشد کافی نداشت!

    دستم رو روی صورتم کشیدم.سعی کردم قول و قرارای دیشبم رو با خودم مرور کنم. اینطوری شاید کمتر به چیزی که شنیده بودم فکر میکردم.

    رستوران باران اونقدر از جایی که بودیم دور نبود..از اونجایی که نوید و وحید و پانیذ قرار بود با هم بیان ، آرش تعارف کرد که ما با اون بریم. نگاه نوید بد جور روی من ثابت شده بود.توی بد موقعیتی قرار گرفته بودم مخصوصا که نوید همون اول گفته بود که ماشینش برای ما هم جا داره.

    ولی من تحمل جو سنگینی رو که میدونستم توی ماشین نوید بوجورد بیاد رو نداشتم...هنوز هم سوالهای بی جوابی که بین نوید و پانیذ بود دور سرم میچرخید.این من رو کلافه و به شدت عصبی میکرد.

    از جهتی هم درست نبود با آرش بریم.برای همین خرید یه چیز بسیار ضروری رو بهانه کردم و قول دادم تا حداکثر نیم ساعت بعد از اونها رستوران باران باشیم.بنابراین آرش هم با اونها راهی شد.


    به محض اینکه اونجا رو ترک کردن یه تاکسی دربست گرفتم و به سوی رستوران حرکت کردیم.چون با آدرسی که به من داده بودن بعید نبود با همون نیم ساعت تاخیر به رستوران برسیم.
    خدا رو شکر آزاده هم متوجه دروغ مصلحتیه من شده بودو سوالی از اون خرید ضروری نکرد و این نشون میداد که میشد بهش امیدوار باشم!



    به کیمیا هم اس دادیم و خبرش کردیم.ولی معلوم نبود کجا بود و سرش به چه عشقی ! گرم بود که جواب نداد !


    روبروی رستوران پیاده شدیم. از اون بنده خدایی که لباس مخصوص پوشیده بود و در رو برای مشتریها باز و بسته میکرد فهمیدیم که رستوران گرون قیمیتی باید باشه .
    یه نگاه به آزاده انداختم.لب و لوچه اش آویزون بود.میتونستم حدس بزنم که بخاطر تیپش اینطوری عزا گرفته.درسته که سر و وضعمون خوب بود ولی به خوبیه مشتریای این رستوران نمیرسید!

    بهش گفتم:
    اگه راحت نیستی نمیریم؟
    برگشت سمتم و گفت:
    از چه نظر؟
    -حس میکنم معذبی.

    یه نگاهی به نمای رستوران انداخت و گفت
    عجب جاییه!

    -آره .زیادی کلاس بالاس.
    - پانیذ مثلا میخواست کلاس بیاد که نوید من رو همچین جاهایی میاره . دقت کردی؟

    هجوم استرس و فکر و خیالام همگی باعث شد که به یکباره سر درد بگیرم.
    دستم رو روی شقیقه ام گذاشتم و ماساژش دادم.
    آزاده با تعجب پرسید:
    چت شد؟


    یه کم سرم درد میکنه.

    -فکرش رو هم نکن آبجی. این پانیذ از قصد این حرف رو زد .
    دستم رو پایین انداختم و گفتم:
    فکر چی رو نباید بکنم؟ببینم نکنه واسه خودت فکرای بی خودی کردی؟



    شونه اش رو بالا انداخت.

    هیچ دلم نمیخواست حالا که قرار نیست بین من و نوید چیزی باشه کسی بویی ببره که من هنوز هم نوید رو دوست دارم.

    اخمام رو توی هم کردم و به سمت رستوران حرکت کردم و گفتم

    پسرا هیچ ارزش فکر کردن ندارن.پس برای خودت فکرای بیخود نکن.


    وارد رستوران شدیم. شخصی جلو اومد و ما رو به داخل دعوت کرد.با دیدن بقیه رو به اون شخص کردم و گفتم، ما با اونها هستیم.
    به سمت بقیه راهنماییمون کرد و رفت.

    با دیدن نوید که متوجه ما شد و برامون بلند شد ،حرف چند دقیقه پیشم پاک از سرم رفت.
    همچین دلم به تاپ تاپ افتاده بود که انگار اولین بارشه که چشمای وحشی و خوش حالت نوید رو میبینه!

    یه سلام دوباره به جمع کردیم و روی دوتا صندلی که برای ما خالی مونده بود نشستیم.

    من بین پانیذ و آزاده قرار گرفتم. جا قحط بود انگار که من کنار این نشستم!

    نوید لیست غذا رو جلوی من و آزاده گرفت و گفت :

    ما غذامون رو همین الان سفارش دادیم.ولی گفتیم تا شما بیاین دست نگهدارن...
    لیست رو گرفتم که گفت
    جوجه کبابای خوشمزه ای داره..مخصوصا شماره 7.میدونم که خوشت میاد.

    لیست رو نگاه کردم و گفتم
    ولی من اصلا از جوجه کباب خوشم نمیاد.

    نگاه متعجب آزاده و نوید رو روی خودم متوجه شدم.آخه دروغ به این شاخداری تا حالا نگفته بودم!
    بدون اینکه از غذایی که اسمش توی لیست بود سر در بیارم گفتم:

    من این رو میخورم.شماره 2

    آزاده هم کمی دست به دست کرد و در آخر همون شماره 7 رو سفارش داد. نوید هم به گارسون اشاره کرد و غذای ما رو هم سفارش داد.


    از جو سنگینی که به وجود اومده بود بدم میومد .مخصوصا که همه به نوعی سعی داشتن با کلاس جلوه بدن!

    البته یه خوبی داشت که پانیذ و وحیدِ حراف ساکت نشسته بودن و حرفای بقیه رو با تکون دادن کلشون تایید میکردن.


    گهگاه از فرصت استفاده میکردم و به نوید که در حال نطق بود نگاهی مینداختم و از دلتنگیم کم میکردم.. ولی هر بار که حدس میزدم الان نگاهش به من میفته زود نگاهم رو ازش میگرفتم.دیگه دوست نداشتم چشم تو چشم بشیم.دوست نداشتم دوباره این دلم سُرُسره سوار شه و هوری پایین بریزه!


    از دستش دلخور بودم. اون از حرف دیشبش ، این از امروز که رو شد با این پانیذ سر و سرّی داره و توی این رستورانا َوک و ولوئن!


    با گذاشته شدن بشقاب غذام ، نگاهم رو از نقطه نامعلوم گرفتم و به جلوم خیره شدم.


    * جل الخالق ! این چی بود که من سفارش داده بودم!

    بشقابش اندازه دوتای سر من بود ولی غذای توش اندازه کف دست هم نبود. اون تک ساقه گیشنیز که برای تزیین غذا روش کار گذاشته بودن من رو کشته بود! دورش هم که یه چیزی مثل سس زرد دور تا دور ظرف ریخته بودن . نمیدونم این مدیریت رستوران به چی فکر میکرد ! ولی هر چی بود که فکر شکمای ایرانی رو نکرده بود.
    آخه این یه ذره غذا اونم بدون برنج و نون رو باید کجای دلم میذاشتم!


    زیر چشمی به بشقاب پر ملاط آزاده که بد جور این جوجه کباباش برشت شده بود و همچین توی نور چراغ برق میزد نگاه کردم.
    اون لحظه بود که به خودم تف و لعنت فرستادم که چرا حرف نوید رو گوش نکردم .مخصوصا که نوید هم از همون غذا سفارش داده بود.




    بلاخره خوردن غذا با مشقت به پایان رسید و من تا بفهمم مزه اش چیه بشقاب رو از جلوم برداشتن!
    دسر هم که کلاس گذاشتم و گفتم نمیخورم و جا ندارم!

    خب دروغ که حناق نبور خِرِ آدمو بگیره!
    ولی کلا شب به یاد موندنی بود .علی الخصوص این ادا و اصولهای خَرکی پانیذ که موقع خارج شدن از رستوران خیلی واضح نوید رو عزیزم صدا کرد ، پررنگترش کرد!
    همین که پامون رو از رستوران گذاشتیم بیرون مسخره بازیای وحید هم شروع شد. هر چند که پانیذ رو بخاطر اون عزیزمی که نثار نوید کرد خیلی دست انداخت و باعث شد حرصش در بیاد ولی برای من که این کلمه اش مثل یه دریل بود که مته وار وارد مغزم میشد و به شقیقه هام فشار میاورد.


    دو قطعه بزرگ و اصلی پازل هنوز برام حل نشده بود.

    چرا نوید سعی داشت که پانیذ رو نادیده بگیره.اگه بخاطر وجود من بود که جوابم رو به صراحت داده بود!

    قطعه پازل گمشده ای دیگه ای که فکرم رو خیلی به خودش مشغول کرده بود پیامکهایی بود که نوید از شخص سوم دریافت میکرد.
    تمام مدت که توی رستوران بودیم نوید حواسش به گوشیش بود و من خوب میتونستم تشخیص بدم که نوید با دریافت اون پیامها کلافه و عصبی میشه. حتی یادمه این پیام دادنها هم توی اصفهان بود.


    حالا حس میکردم که باید از یه سری چیزا بیشتر سر در بیارم !!

  10. #23
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    رستوران باران اونقدر از جایی که بودیم دور نبود..از اونجایی که نوید و وحید و پانیذ قرار بود با هم بیان ، آرش تعارف کرد که ما با اون بریم. نگاه نوید بد جور روی من ثابت شده بود.توی بد موقعیتی قرار گرفته بودم مخصوصا که نوید همون اول گفته بود که ماشینش برای ما هم جا داره.

    ولی من تحمل جو سنگینی رو که میدونستم توی ماشین نوید بوجورد بیاد رو نداشتم...هنوز هم سوالهای بی جوابی که بین نوید و پانیذ بود دور سرم میچرخید.این من رو کلافه و به شدت عصبی میکرد.

    از جهتی هم درست نبود با آرش بریم.برای همین خرید یه چیز بسیار ضروری رو بهانه کردم و قول دادم تا حداکثر نیم ساعت بعد از اونها رستوران باران باشیم.بنابراین آرش هم با اونها راهی شد.


    به محض اینکه اونجا رو ترک کردن یه تاکسی دربست گرفتم و به سوی رستوران حرکت کردیم.چون با آدرسی که به من داده بودن بعید نبود با همون نیم ساعت تاخیر به رستوران برسیم.
    خدا رو شکر آزاده هم متوجه دروغ مصلحتیه من شده بودو سوالی از اون خرید ضروری نکرد و این نشون میداد که میشد بهش امیدوار باشم!



    به کیمیا هم اس دادیم و خبرش کردیم.ولی معلوم نبود کجا بود و سرش به چه عشقی ! گرم بود که جواب نداد !


    روبروی رستوران پیاده شدیم. از اون بنده خدایی که لباس مخصوص پوشیده بود و در رو برای مشتریها باز و بسته میکرد فهمیدیم که رستوران گرون قیمیتی باید باشه .
    یه نگاه به آزاده انداختم.لب و لوچه اش آویزون بود.میتونستم حدس بزنم که بخاطر تیپش اینطوری عزا گرفته.درسته که سر و وضعمون خوب بود ولی به خوبیه مشتریای این رستوران نمیرسید!

    بهش گفتم:
    اگه راحت نیستی نمیریم؟
    برگشت سمتم و گفت:
    از چه نظر؟
    -حس میکنم معذبی.

    یه نگاهی به نمای رستوران انداخت و گفت
    عجب جاییه!

    -آره .زیادی کلاس بالاس.
    - پانیذ مثلا میخواست کلاس بیاد که نوید من رو همچین جاهایی میاره . دقت کردی؟

    هجوم استرس و فکر و خیالام همگی باعث شد که به یکباره سر درد بگیرم.
    دستم رو روی شقیقه ام گذاشتم و ماساژش دادم.
    آزاده با تعجب پرسید:
    چت شد؟


    یه کم سرم درد میکنه.

    -فکرش رو هم نکن آبجی. این پانیذ از قصد این حرف رو زد .
    دستم رو پایین انداختم و گفتم:
    فکر چی رو نباید بکنم؟ببینم نکنه واسه خودت فکرای بی خودی کردی؟



    شونه اش رو بالا انداخت.

    هیچ دلم نمیخواست حالا که قرار نیست بین من و نوید چیزی باشه کسی بویی ببره که من هنوز هم نوید رو دوست دارم.

    اخمام رو توی هم کردم و به سمت رستوران حرکت کردم و گفتم

    پسرا هیچ ارزش فکر کردن ندارن.پس برای خودت فکرای بیخود نکن.


    وارد رستوران شدیم. شخصی جلو اومد و ما رو به داخل دعوت کرد.با دیدن بقیه رو به اون شخص کردم و گفتم، ما با اونها هستیم.
    به سمت بقیه راهنماییمون کرد و رفت.

    با دیدن نوید که متوجه ما شد و برامون بلند شد ،حرف چند دقیقه پیشم پاک از سرم رفت.
    همچین دلم به تاپ تاپ افتاده بود که انگار اولین بارشه که چشمای وحشی و خوش حالت نوید رو میبینه!

    یه سلام دوباره به جمع کردیم و روی دوتا صندلی که برای ما خالی مونده بود نشستیم.

    من بین پانیذ و آزاده قرار گرفتم. جا قحط بود انگار که من کنار این نشستم!

    نوید لیست غذا رو جلوی من و آزاده گرفت و گفت :

    ما غذامون رو همین الان سفارش دادیم.ولی گفتیم تا شما بیاین دست نگهدارن...
    لیست رو گرفتم که گفت
    جوجه کبابای خوشمزه ای داره..مخصوصا شماره 7.میدونم که خوشت میاد.

    لیست رو نگاه کردم و گفتم
    ولی من اصلا از جوجه کباب خوشم نمیاد.

    نگاه متعجب آزاده و نوید رو روی خودم متوجه شدم.آخه دروغ به این شاخداری تا حالا نگفته بودم!
    بدون اینکه از غذایی که اسمش توی لیست بود سر در بیارم گفتم:

    من این رو میخورم.شماره 2

    آزاده هم کمی دست به دست کرد و در آخر همون شماره 7 رو سفارش داد. نوید هم به گارسون اشاره کرد و غذای ما رو هم سفارش داد.


    از جو سنگینی که به وجود اومده بود بدم میومد .مخصوصا که همه به نوعی سعی داشتن با کلاس جلوه بدن!

    البته یه خوبی داشت که پانیذ و وحیدِ حراف ساکت نشسته بودن و حرفای بقیه رو با تکون دادن کلشون تایید میکردن.


    گهگاه از فرصت استفاده میکردم و به نوید که در حال نطق بود نگاهی مینداختم و از دلتنگیم کم میکردم.. ولی هر بار که حدس میزدم الان نگاهش به من میفته زود نگاهم رو ازش میگرفتم.دیگه دوست نداشتم چشم تو چشم بشیم.دوست نداشتم دوباره این دلم سُرُسره سوار شه و هوری پایین بریزه!


    از دستش دلخور بودم. اون از حرف دیشبش ، این از امروز که رو شد با این پانیذ سر و سرّی داره و توی این رستورانا َوک و ولوئن!


    با گذاشته شدن بشقاب غذام ، نگاهم رو از نقطه نامعلوم گرفتم و به جلوم خیره شدم.


    * جل الخالق ! این چی بود که من سفارش داده بودم!

    بشقابش اندازه دوتای سر من بود ولی غذای توش اندازه کف دست هم نبود. اون تک ساقه گیشنیز که برای تزیین غذا روش کار گذاشته بودن من رو کشته بود! دورش هم که یه چیزی مثل سس زرد دور تا دور ظرف ریخته بودن . نمیدونم این مدیریت رستوران به چی فکر میکرد ! ولی هر چی بود که فکر شکمای ایرانی رو نکرده بود.
    آخه این یه ذره غذا اونم بدون برنج و نون رو باید کجای دلم میذاشتم!


    زیر چشمی به بشقاب پر ملاط آزاده که بد جور این جوجه کباباش برشت شده بود و همچین توی نور چراغ برق میزد نگاه کردم.
    اون لحظه بود که به خودم تف و لعنت فرستادم که چرا حرف نوید رو گوش نکردم .مخصوصا که نوید هم از همون غذا سفارش داده بود.




    بلاخره خوردن غذا با مشقت به پایان رسید و من تا بفهمم مزه اش چیه بشقاب رو از جلوم برداشتن!
    دسر هم که کلاس گذاشتم و گفتم نمیخورم و جا ندارم!

    خب دروغ که حناق نبور خِرِ آدمو بگیره!
    ولی کلا شب به یاد موندنی بود .علی الخصوص این ادا و اصولهای خَرکی پانیذ که موقع خارج شدن از رستوران خیلی واضح نوید رو عزیزم صدا کرد ، پررنگترش کرد!
    همین که پامون رو از رستوران گذاشتیم بیرون مسخره بازیای وحید هم شروع شد. هر چند که پانیذ رو بخاطر اون عزیزمی که نثار نوید کرد خیلی دست انداخت و باعث شد حرصش در بیاد ولی برای من که این کلمه اش مثل یه دریل بود که مته وار وارد مغزم میشد و به شقیقه هام فشار میاورد.


    دو قطعه بزرگ و اصلی پازل هنوز برام حل نشده بود.

    چرا نوید سعی داشت که پانیذ رو نادیده بگیره.اگه بخاطر وجود من بود که جوابم رو به صراحت داده بود!

    قطعه پازل گمشده ای دیگه ای که فکرم رو خیلی به خودش مشغول کرده بود پیامکهایی بود که نوید از شخص سوم دریافت میکرد.
    تمام مدت که توی رستوران بودیم نوید حواسش به گوشیش بود و من خوب میتونستم تشخیص بدم که نوید با دریافت اون پیامها کلافه و عصبی میشه. حتی یادمه این پیام دادنها هم توی اصفهان بود.


    حالا حس میکردم که باید از یه سری چیزا بیشتر سر در بیارم !!
    برای برگشت یه کم ولخرجی کردم و جلوی اونا کلاس اومدم و تاکسی در بست گرفتم. تا وقتي كه به خونه برسيم خودم رو با حرف زدن آزاده مشغول كردم تا بيشتر از اين فكرم درگير چيزهايي كه اتفاق افتاده بود نشه. به محض این که وارد خونه شدم یه دوش آب گرم گرفتم و سریع خوابیدم.
    اونقدر سرم درد میکرد که بهونه اي براي بيدار بودن و فكر و خيال نداشته باشم!

    صبح وقتی بلند شدم کمی کسل بودم .خدا رو شکر که ساعت کاریم طوری بود که صبحها مجبور نبودم صبحونه خورده و نخورده از خونه بزنم بیرون.قرار بر این شده بود که من یک بعد از ظهر تا هشت شب کار کنم.تمام اين اطلاعات رو نويد با يه اس بهم داده بود و البته اينكه اگه سوالي هست بهش زنگ بزنم. سوال كه خيلي داشتم. ولي تمامش رو سعي كردم حذف كنم . اينطوري شايد كمتر اذيت ميشدم.
    حقوقی هم که برام مشخص شده بود جوابگوی خرج خونه و کرایه خونه بود . اما ديگه چيزي باقي نميموند كه پس اندازي داشته باشم.



    ***

    شروع روز کاریم بدون نوید سپری شد. شاید اینطوری بيشتر ميپسنديدم! ولي خودم رو كه گول نميتونستم بزنم . هر لحظه که کسی وارد مغازه میشد دلم پر میکشید که نکنه نوید باشه.

    دلم میخواست دور و برم بود.دلم میخواست بجای صدای آرش ، صدای نوید توی مغازه میپیچید.دلم میخواست بجای آرش نوید برام آبمیوه میخرید. .خلاصه دلم فقط فقط نوید رو میخواست كه نبود. هر لحظه كه دلم هواش رو كرد نبود.

    تنها بودن با آرش من رو معذب میکرد. مخصوصا که با بودن هر مشتری کنارم می ایستاد و نظاره گر میشد.

    ***

    به ساعتم نگاه كردم . ده دقيقه به هشت بود . رو به آرش گفتم
    میتونم برم؟
    همینطور که سرش به شماردن پولا گرم بود گفت:

    یه لحظه اجازه بدین.

    امیدوار بودم باز فضولیش گل نکرده باشه و سوالای جورواجور ازم کنه..امروز اینقدر سوالای بی ربط ازم کرده بود که یه لحظه شک کردم این همون آرش بي سرو صداي سابق باشه .

    برای برداشتن کیفم به اتاقک پشتی رفتم . کیفم رو از روی جا لباسی برداشتم و به سمت یخچال کوچکی که اونجا بود رفتم و یه شیشه آب برای خودم برداشتم. تشنه ام نبود ولی در شیشه رو باز کردم و یه قلوب ازش خوردم.با صدای آرش که من رو صدا میکرد در شیشه رو بستم و بیرون رفتم.
    لبخند زد و گفت:
    خسته نباشین.
    من هم لبخند زدم و گفتم
    همچنین.برای روز اول شروع خوبی داشتیم
    سرش رو تکون داد و گفت
    از پا قدم شماس.
    اگه نوید این رو بهم میگفت حتما دلم قيلی ویلی میرفت ولی اون لحظه که آرش این حرف رو زد هیج حسی بهم دست نداد جز اینکه با خودم فکر کردم ، این یکی هم دیگه واسه ما زبون باز کرده!

    به ساعت مچیم نگاه کردم . متوجه شد . پرسید:
    برای برگشت مشکلی ندارین؟
    با تعجب پرسیدم :
    چه مشکلی؟
    -خب ...بالاخره تا با این شلوغی تا برسین خونتون نزدیکاي ده شده.
    -آره ولی مشلی نیست.
    کمی من من کرد و گفت
    به هر صورت من یه وقتا شبها میرم خونه خواهرم.چون شوهرش ماموریته...اگه بخواین شما رو هم میتونم برسونم.به هر صورت مسیرمون یکیه. فقط باید تا 9 منتظر بمونین.
    البته بعضی از شبا نوید و پانیذ با هم میمونن اونوقت میتونيم زودتر بريم.


    نوید و پانیذ...این دو کلمه بد جور بهم نمی اومدن!

    نمیدونم چی شد که جرات کردم و پرسیدم.
    راستی ..خبرایه؟
    چشماش رو ریز کرد و با تعجب نگاهم کرد. فهمیدم آیكیوش زیاد میزون نیست.برای همین گفتم
    منظورم پانیذ و نویدِ.

    ابروهاش رو بالا انداخت و در حالیکه میخندید گفت
    اگه نوید میشنید تیکه بزرگتون گوشتون بود.

    یه ابروم رو دادم بالا و در حالیکه براش قیافه میومدم گفتم
    در ظاهر که به نظر نمیاد اینطور باشه.
    دستش رو روی شیشه ویترین گذاشت و سرش رو جلو آورد و گفت
    بین خودمون باشه ولی به نظر من كه نوید و پانیذ اصلا بهم نمیان.

    خودم و عقب کشیدم ودر حالیکه سعی میکردم حرص درونم رو به معرکه نذارم گفتم
    پس خبراییه.
    جواب داد:
    ولله تا اونجایی که من خبر دارم نوید سعی داره خبری نباشه
    دلم میخواست یکی میزدم پس گردنش و بگم
    دِ جون بکن .درست و حسابی حرف بزن دیگه...

    گوشه روسریم رو دستم گرفتم و گفتم
    متوجه منظورتون نمیشم.
    لبخند زد و گفت
    اصلا بی خیال .هنوز که خبری نیست.منم همینطوری یه حرفی زدم.
    اخمام رفت تو هم.
    این پسرا رو جون به جونشون کنی مارموذین.

    کیفم رو روی شونه ام جابجا کردم و گفتم
    هر طور مایلین.به هر صورت برای من اهمیت چندانی نداره.
    به سمت در رفتم که گفت
    در مورد پیشنهادم چیزی نگفتین
    بدون اینکه توقف کنم گفتم
    از لطفتون ممنون. من توی رفت و امدهام مشکلی ندارم...خدافظ.


    صدای خداحافظیش رو نشنیدم چون از مغازه اومدم بیرون.اما نمیدونم چی شد که برگشتم پشت سرم رو نگاه کردم.اما همین که سرم رو برگردوندم محکم خوردم به یکی که اگه دستم رو نمیگرفت از پشت سر پخش زمین میشدم.

    هاج و واج از برخورد غیر متقربه ای که برام اتفاق افتاده بود به رو بروم نگاه کردم.با دیدن نوید دست و پام رو گم كردم . زبونم چسبيد به سقم !
    - حواست كجاست تو دختر!
    با ديدن اخماش دستم رو كشيدم ومثل خودش اخمام رو توهم كردم و گفتم
    من يا شما؟
    - من كه داشتم راه خودمو ميرفتم . البته تا قبل اينكه تو با سر بياي تو شكمم.
    جواب دادم:
    ولي من داشتم پشت سرم رو نگاه ميكردم . پشت كلمم تا اونجايي كه خبر دارم چشم نداره كه ببينه . پس شما بايد حواستون رو جمع ميكردين كه جلوتون چشم داره!
    خط وسط ابروش از هم باز شد و با لبخند گفت
    امون از زبون تو كه همه پيشش كم ميارن.

    من اخمام رو از هم باز نكردم . دليلي نداشت. اگه باز مثل اونوقتاش بود شايد يه گوشه چشمي بهش نشون ميدادم .اما نه حالا كه بوي يه خبرايي به مشام ميرسيد.
    باز خوب بود ما دخترا كيف داشتيم كه براي دست به دست كردن ، جابجاش كنيم و روي اون يكي شونمون بندازيم . كيفم رو كه جابجا كردم گفتم
    خب فعلا خدافظ
    قبل اينكه از جلوش رد بشم سد راهم شد و گفت
    كجا با اين عجله
    چه احساس خوبي بود وقتي دلم به هواي نويد بي قرار ميشد . يه نفس كوتاه كشيدم و گفتم
    دارم ميرم خونه
    - كارت دارم . پس ميرسونمت
    بد جنسيم گل كرد و گفتم
    اتفاقا آرش هم پيشنهاد داد كه شبا ميرسونتم . ولي خودم برم راحتترم.

    چند ثانيه ديديم هيچي نميگه حدس زدم شايد اين هم زبونش به سقش چسبيده باشه. نگاهم رو از روبروم گرفتم و جرات كردم به چشماش نگاه كنم.
    با اون نگاهي كه اون بهم ميكرد اگه موقعيتش بود يه سيلي خورده بودم . درست مثل اين فيلم هنديا ! حيف كه اين زياد رمانتيك نبود وگرنه اون لحظه بد جور ميتونست مهيج باشه .

    با صداي بم و گرفته اش كه عصبي بود گفت
    خب قبول ميكردي . اتفاقا آرش پسر بدي نيست. از اين پيشنهادام تا حالا به كسي نداده.

    شونه ام رو بالا انداختم و گفتم
    بادي گارد نميخوام . پس لزومي نميبينم قبول كنم.

    - آهان !
    اين آهان گفتناش رو خوب ميشناختم . قبل از اينكه اعتماد به نفس كاذبم رو از دست بدم از جلوش رد شدم و گفتم
    فعلا خدافظ
    تن صداش بلند شد و گفت
    مگه نگفتم كارت دارم

    ايستادم و به اطراف نگاه كردم . هيچ دوست نداشتم رفتارش باعث جلب توجه شده باشه . برگشتم سمتش و گفتم
    اينجا محيط كار منه . پس لطفا مراقب رفتارتون باشين .
    عصبي يه قدم به سمتم برداشت و گفت
    پس بريم بيرون .

    حركت كرد . مسلما نميخواستم جر و بحثي بوجود بياد براي همين من هم پشت سرش راه افتادم . اما وقتي از پاساژ اومديم بيرون خيلي جدي گفتم
    ميشه بپرسم اين مسخره بازيا چيه كه در آوردي؟
    همونطور كه با قدمهاي بلند به سمتي ميرفت گفت

    اينجا محيط كارمونه و جاي مناسبي براي حرف زدن نيست . پس وقتي من شما رو دارم با ماشينم ميرسونم باهاتون حرف ميزنم .
    جواب دادم
    ولي من با اتوبوس ميرم اگه حرفي دارين .....
    قبل اينكه حرفم تموم شه برگشت به سمتم و با چشمايي كه رگه هاي قرمز خوشرنگترش كرده بود گفت
    تمومش كن آهو . هر چي كوتاه ميام بدترش ميكني.

    از برخوردش جا خوردم .

    - ادامه داد

    اينجا وسط راه اينطوري واينستا بم زل بزن . وقتي ميگم باهات حرف دارم حاضر جوابي نكن . چرا اينقدرلجبازي تو !

    جوابش رو ندادم . از جامم تكون نخوردم . ولي نگاهم رو ازش گرفتم و به سمت ديگه اي نگاه كردم كه درست چشم تو چشم يه پسر شدم كه معلوم نبود با ماشينش منتظر كي بود كه با نگاهم لبخند زد و اشاره اي بهم كرد .
    اخمام بيشتر تو هم رفت و زير لب يه چيزي بارش كردم و نگاهم رو ازش گرفتم.
    يهو ديدم نويد با سرعت به سمت همون پسر رفت . اما قبل اينكه بهش برسه اون پسر يه جون بلند بالا و كش داري نثارم كرد و پاش رو گذاشت روي پدال گاز و رفت.

    لبم رو محكم گاز گرفتم و به حركت عصبيه نويد كه به سمتم ميومد چشم دوختم . درست جلوم وايساد و از لاي دندونهاي كليد شده اش گفت
    همينو ميخواستي!
    نگاهم رو از چشماي عصبيش گرفتم و آهسته گفتم
    تقصير من چيه
    حرفي نزد . نفسش رو به شدت بيرون داد و بعد از چند لحظه با همون حالت عصبي گفت
    نميخوام بخورمت كه ميترسي بام بياي. ميخوام بات حرف بزنم .

    برگشت و به سمتي حركت كرد. انگار همين برخوردش لازم بود تا من به دنبالش برم. هر چند كه با اين حال و روزش بعيد نبود بخورتم! ولي رفتم تا ببينم حرف حسابش چيه.


    کمی معطل کردم بلکه در ماشین رو برام باز کنه.ولی اصلا به روی خودش نیاورد و در رو باز کرد و خودش نشست .
    بند کیفم رو توی دستم گرفتم و فشردمش...مردد بودم سوار ماشینش بشم یا نه.
    هنوز تصمیم قطعی نگرفته بودم که دولا شد و در رو برام باز کرد و دوباره به موقعیت خودش برگشت و زل زد به روبرو.



    نفس بلندی کشیدم و سوار شدم و در رو آروم بستم . نگاهش هنوز به روبرو بود . نمی تونستم حالت صورتش رو ببینم .ولی از فشاری که به روی فرمون میاورد و انگشتاش سفید شده بود میتونسم حدس بزنم که هنوز خیلی عصبیه.


    سعی میکردم حتی صدای نفس کشیدنم هم نیاد.زیر چشمی نگاهش کردم.فک صورتش منقبض بود.
    لبم رو گاز گرفتم و سعی کردم استرسم رو با بازی کردن گوشه روسریم خالی کنم.بعد از چند ثانیه زل زدن به روبرو بالاخره خسته شد و گفت:



    -آهو
    نفسم حبس شد.گوشه روسریم رو توی دستم مچاله کردم.



    -ازت فرصت میخوام ؟


    هاج و واج برگشتم به طرفش.
    صورتش رو برگردوند و چشم توی چشم هم شدیم.توی نگاهش التماس و خواستن موج میزد. پرسیدم:
    فرصت برای چی؟!
    چشماش رو بست . روش رو ازم گرفت و گفت
    .. .فقط بهم فرصت بده
    گفتم:
    من اصلا نمیفهمم شما در چه موردی حرف میزنین.فرصت چی؟
    برگشت طرفم و کلافه گفت:



    هنوز روی اون حرفت هستی؟
    -کدوم حرف؟!
    -همون که گفتی اگه قراره با کسی باشی برای ازدواج میخوایش؟



    -من فک کنم شما جور دیگه ای برداشت کردین..منظورم خواستگاری نبود.


    * دروغ که حُناق نبود.


    کاملا چرخید به طرفمو گفت:

    من جور دیگه ای برداشت نکردم.خودت هم خوب میدونی که چی میخوای.منم خوب میدونم که چی میخوام...ولی من الان توی بد موقعیتی گیر کردم



    موهاش رو با یه دستش بالا زد و گفت
    آهو...بهم فرصت بده.



    بد جنس شدم نگاهم رو ازش گرفتم و با بی تفاوتی گفتم:
    من هنوز مطمئن نیستم چی ازم میخوای!



    یهو بازوم رو گرفت و من رو کشید طرف خودش.قلبم از حرکت ایستاد و با چشمایی که از تعجب گشاد شده بود زل زدم بهش.
    صورتش رو جلو آورد و گفت:
    نمیدونی ازت چی میخوام؟یا داری خودت رو به اون راه میزنی ؟ دلت میخواد به دست و پات بیفتم و بگم میخوامت...آره ...اینو میخوای؟!



    نفسم حبس شد .تمام وجودم یخ کرد.مسخ شده بودم و توان هیچ حرکتی رو نداشتم.
    ادامه داد:
    حالا تو چی؟ تو هم به همون اندازه که میخوامت دوستم داری؟
    نفسم به تحلیل رفت..چش شده بود؟



    تکونم داد و گفت
    دِ حرف بزن...یه چیزی بگو ..بذار بدونم چی میخوای؟ بذار بدونم تا کجا باید دست و پا بزنم تا به تو برسم.......آهو حرف بزن.



    صورتم رو عقب کشیدم.مسلما این رو خودش هم فهمیده بود که دوستش دارم. با صدایی که از قعر چاه میومد گفتم:
    پانیذ...



    انگشتاش دور بازوم شل شد.طوری نگام کرد که انگار انتظار نداشت این حرف رو بزنم.
    حلقه دستاش رو باز کرد و گفت



    چیزی شنیدی؟


    دندونام رو روی هم فشار دادم...نمیدونم توی صداش چی بود که از خود بی خودم کرد. دستگیره در ماشین رو گرفتم و گفتم:



    یاد گرفتم برای چیزی که قسمتم نیست، دست و پا نزنم.پس تو هم ..


    بغضم اجازه نداد بقیه حرفم رو بزنم...لبم رو به دندون گرفتم و سعی کردم اشک چشمم رو با پلک نزدن ، ثابت نگه دارم.


    -من اونو نمیخوام....
    اشکم غلت خورد و افتاد روی کیفم.



    -آهو من اونو نمیخوام . از اول هم نمیخواستمش...اون همیشه رفت و اومدهای دوستانه رو به منظور گرفت.من همیشه بهش گفتم که اون فقط برام یه دوسته.خودش هم میدونست که فقط یه دوسته ....وقتی از شوهرش جدا شد و برگشت ایران بیشتر وابسته من شد...من چه میدونستم..فکر میکردم توی ایران کسی رو نداره و حالا که از اونور اومده و میخواد ایران زندگی کنه باید کمکش کنم و بشم همون نویدی که قبل از ازدواجش نزدیکترین دوستش بودم.فکر میکردم باید مثل یه دوست حامیش باشم...ولی بدتر شد. خانوادش و خانودادم رو ما یه حساب دیگه باز کردن.من به خودش به خانوادم گفتم ....گفتم....
    زیر چشمی نگاهش کردم...منتظر یه جمله بودم...
    دستش رو مشت کردو جلوی دهنش گرفت و ادامه داد



    آهو بخدا اگه بدونی من الان توی چه موقعیتی هستم..من..من حتی ...از اینکه بهت گفتم دوستت دارم پشیمونم.


    برگشتم طرفش.خونم به جوش اومد.دستام رو مشت کردم و گفتم
    تو آدم نرمالی نیستی نوید...تو خودت هم نمیدونی چی میخوای؟



    دستگیره ماشین رو گرفتم و که گفت
    صبر کن آهو..من منظورم اونی نیست که تو برداشت کردی.
    در ماشین رو باز کردم که مچم رو گرفت و گفت
    آهو..تو رو خدا تو یکی دیگه داغونم نکن...
    به مچ دستم نگاه کردم و گفتم
    دستمو ول کن.
    -آهو...
    مچ دستم رو کشیدم.ولی اون محکمتر فشارش داد و گفت
    آهو صبر کن .
    -ولم کن نوید
    - آهو...
    چرخیدم به سمتش و گفتم
    نوید تو داری هذیون میگی...داری میگی پانیذ رو نمیخوای ولی اونقدر جربزه نداری که به خودش و خانوادت بگی نمیخوایش....داری میگی منو میخوای ولی اینقدر اطمینان نداری که به 5 دقیقه نکشیده میزنی زیر حرفت.



    فکش منقبض شد و فشار دستش رو بیشتر کرد.از درد مچ دستم دلم ضعف رفت.کمی به خودم پیچیدم و ناله وار گفتم
    دستم....نوید ..دستم.
    همونطور که به مچ دستم فشار میاورد گفت
    من جربزه دارم و به خودش و خانوادم گفتم نمیخوامش...اونقدر هم اطمینان دارم که وقتی بهت میگفت میخوامت یعنی میخوامت...فهمیدی؟!



    لبم رو به دندون گرفتم و گفتم
    تو دیونه ای...حرفات یادت میره...همین الان گفتی پشیمون شدی.



    من رو به طرف خودش کشید و در حالیکه با حرص حرف میزد گفت
    من پشیمون شدم ولی نه برای اینکه میخوامت برای این پشیمونم چون بهت گفتم دوستت دارم.



    صورتم رو کشیدم عقب و در حالیکه از درد صورتم مچاله شده بود گفتم:


    چه فرقی میکنه..در ضمن من اصلا به این موضع فکر نمیکنم..پس خیالت تخت...برو خوش باش.



    یهو مچ دستم رو ول کرد و گفت:
    وقتی خوشم که از خواب بلند شم و ببینم همه اینا یه خواب بوده و بدون هیچ دغدغه بهت گفتم دیوونه وار دوستت دارم.



    بدون هیچ حرکتی به چشمای خوشرنگ و جذابش زل زدم.نگاهش رو ازم گرفته و کلافه دست لای موهاش کشید زمزه کرد:
    یادت نره هیچوقت به حسم شک نکنی آهو..هیچوقت......



    بدون درنگ از ماشینش پیاده شدم .بدون هدفی به سمتی حرکت کردم.جمله دوستت دارم بارها برام تکرار میشد و هر بار قلبم چندین برابر لرزید و تپید.


    دل تو دلم نبود. این حال دگرگونش من رو درگیر ذهنی کرده بود. .کاش میدونستم چرا یهو پشیمون شد وقتی بهم ابراز علاقه کرد. کاش میفهمیدم از چه کابوسی فرار میکنه؟


    با گوشه روسریم صورتم رو پاک کردم.باز هم خوب بود که هیچکس من رو نمیشناخت.اینطوری اینقدر اذیت نمیشدم و فکر نمیکردم که چرا عابرای پیاده با تعجب بهم نگاه میکنن و ممکنه پیش خودشون چی بگن.


    به سمت خیابون رفتم و دستم رو برای تاکسی که میومد بلند کردم و گفتم
    دربست.
    جلو پام ترمز کرد.در ماشین رو باز کردم و نشستم.
    راننده به سمتم چرخید و گفت
    کجا میری دخترم؟
    بینیم رو بالا کشیدم و گفتم:
    رسالت



    مچ دستم تیر میکشید.آستینم رو کمی بالا زدم



    *خدا ازش نگذره..خوبه دوستم داره و این بلا رو به سرم آورد اگه دوستم نداشت حتما دستم رو از جا میکند.


    سرم رو بالا آورد و به بیرون چشم دوختم


    *آخرم نفهمیدم ازم فرصت خواست یا بی خیال فرصت شد!


    سرم رو به صندلی تکیه دادم و سعی کردم فقط به این فکر کنم که چه فرقی میکنه چی پیش میاد ...این مهمه که نوید هم منو دوست داره.هر چی بشه حسامون عوض نمیشه..البته تا وقتیکه این نوید عاقل بشه و هر دم به ثانیه رنگ عوض نکنه!
    دل توی دلم نبود . از دیروز تا حالا سعی کرده بودم هر جوری که هست خودم رو سرگرم کنم .تا کمتر درگیر حرفا و ابراز علاقه ناگهانی و عجیب غریبِ نوید بشم.
    دیشب تا نیمه های شب بیدار بودم و به همه چی و هیچی فکر میکردم.از این سر درگمی کلافه بودم.ولی مطمئنا یه حس خوبی همراه این سررگمیم بود که به قول آزاده خوش اخلاقم کرده بود!



    آستینم رو زدم بالا ..دور مچم یه کم رنگش عوض شده بود و به زردی و کبودی میزد. انگشتم رو روش کشیدم.با اینکه کمی درد میکرد ولی لبخند زدم .


    یه تخته که چه عرض کنم چند تختم کم بود!


    با توقف اتوبوس سرم رو بالا آوردم و بلند شدم.همین که از اتوبوس پیاده شدم نگاهم به نوید افتاد که وارد پاساژ میشد.
    پام لرزید و تمام بدنم گُر گرفت.به سمت ایستگاه اتوبوس رفتم و برای دقیقه ای روی صندلیش نشستم.
    * کاش برای یکروز هم که شده فراموشی موقت پیدا کنم و حرفای نوید از یادم بره.اینطوری بعید میدونم بتونم معمولی رفتار کنم.



    نفس بلند کشیدم و رو به آسمون نگاه کردم.
    بالاخره همین امروز که نبود.پس باید کاری کنم تا به احساساتم به ظاهر هم که شده غلبه پیدا کنم.
    بلند شدم و به سمت پاساژ رفتم.قبل اینکه وارد مغازه بشم نوید رو که در حال صحبت با آرش بود ،یه برانداز درست و حسابی کردم و توی دل قربون صدقه اش رفتم.ماشالله که از خوش قد و بالایی هیچی کم نداشت.



    لبخندم باعث شد به خودم تشر بزنم که حیاد داشتن هم خوب چیزیه که از قرار معلوم بر باد داده بودم.


    وارد مغازه شدم و سلام کردم.هر دو به سمتم برگشتن.اینبار برعکس دیروز فقط نگاهم به نوید بود.


    یه لبخند خوش فورم روی لباش اومد و نگاهش رو ازم گرفت .
    به اتاقک پشتی رفتم و کیفم رو آویزون کردم .بعد توی سماور آب ریختم و زیرش رو روشن کردم.یه چایی تازه امروز صبح بدجور میچسبید.



    از آینه کوچکی که به دیوار وصل بود خودم رو نگاه کردم و به این فکر کردم که چقدر بلوز سورمه ای به نوید میومد.
    یه تار موم رو از گوشه روسریم بیرون آوردم و با یه لبخند بکش مرگ ما اتاقک رو ترک کردم.اما تمام خوشیم با دیدن پانیذ از بین رفت.



    فکر کنم نگاه هر دومون بهم یه رنگ داشت.زبونم نچرخید که اول من بهش سلام کنم.با نگاهش سر تا بالام رو برانداز کرد و گفت
    چطوری آهو؟
    تار موم رو زیر روسریم کردم و گفتم
    عالی
    یه تار ابروش بالا رفت. نگاهم بدون اختیار به سمت نوید رفت.باز بهم لخند زد.قبل از اینکه کنترل لبهام رو از دست بدم و به روش لبخند بزنم نگاهم رو ازش گرفتم.



    آرش با یه دست پول از پشت دخل بیرون اومد و گفت
    من میرم بانک و بر میگردم.
    و از مغازه خارج شد.روی صندلی پایه بلندی که اونجا بود نشستم و خودم رو به مرتب کردن ویترین جلوم مشغول کردم. ولی زیر چشمی پانیذ رو میپایدم که به سمت نوید رفت و آهسته بهش حرفی زد.
    نوید بلند گفت
    نمیشه و نمیخوام.بهت که دیروز گفتم.



    سرم رو بلند کردم .پانیذ در حالیکه سعی میکرد عصبانیتش رو کنترل کنه رو به نوید گفت
    عزیزم احتیاجی نیست بلند حرف بزنی .



    و بعد نگاهش رو به سمت من معطوف کرد.با این که دلم میخواست اون موهای رنگ کرده حناییش رو از ریشه بکنم ، خونسرد نگاهش کردم و گفتم
    اگه لازمه میتونم برم بیرون
    اخماش رو بیشتر تو هم کرد و گفت
    نه ...
    بعد رو به نوید گفت
    عزیزم یه لحظه بیا بیرون کارت دارم.
    نوید در حالیکه دفتر حساب و کتابها روچک میکرد بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت
    الان گفتم ،نمیشه و نمیتونم بیام بیرون.



    اگه موقعیتش بود حرف نوید رو حتما یادش میاوردم که رو به پانیذ گفت نمیتونم و نمیخوام.
    وای که چقدر از بدجنس بودن نوید در برابر پانیذ لذت میبردم!



    یه نفس بلند کشیدم طوری که پانیذ متوجه شد و چپ چپ نگاهم کرد.نگاهم رو بی تفاوت ازش گرفتم و در حالیکه از روی صندلی بلند میشدم گفتم:


    من میرم یه دوری توی پاساژ بزنم..البته با اجازه شما آقا نوید.
    نوید سرش رو بلند کرد .بدون هیچ حرفی نگاهم کرد.
    نمیدونم چرا اون لحظه از آدمیت افتاده بودم.با صدای تقریبا نازک و کش داری رو بهش گفتم:
    بــرم؟
    نمیدونم چرا لبخند زد.شاید برای اینکه به بدجنسی من پی برده بود.با همون لبخند گفت:
    مشکلی نیست برو.
    سرم رو تکون دادم و از مغازه بیرون اومدم.اما مسلما خودم هم میدونستم که قرار نیست کل پاساژ رو چرخ بزنم .برای همین به سمت دیگه پاساژ رفتم و وارد مغازه روسری شدم و البته طوری وایسادم که وقتی داخل مغازه رو میبینم توی روئت پانیذ و یا حتی نوید نباشم.خدا رو شکر هم که مغازه دار یه مشتریه کلاس بالا گیرش اومده بود و پاک حواسش به اون بود!




    از رفتار پانیذ که حرف میزد کاملا مشخص بود که عصبیه و البته بی تفاوتی نوید که خودش رو مشغول نشون میداد باعث میشد بیشتر حرصش بگیره. راستش اون لحظه یه کوچولو دلم برای پانیذ سوخت.شاید اون لحظه درکش کردم بی تفاوتیهای نوید چقدر میتونه نقطه نامحسوس آدم رو بسوزونه!




    با صدای موبایلم چشم از مغازه برداشتم و جوابگو شدم.کیمیا بود .خروس بی محل.
    -سلام.چی شده اول صبحی زنگ زدی بهم؟
    -علیک سلام خانوم طلبکار
    لبخند زدم و گفتم
    -حرفتو بزن سرکارم.
    -راستی کار جدید مبارک.خوب از من پنهان کرده بودیا.
    -حالا که گفتم..
    -آره ...ولی خیلی مارموزی هستی....
    -حرفتو بزن
    -آهو میدونی که دو روز دیگه این عشقم میخواد بر گرده دوبی؟
    -اِ پس خدا رو شکر رفتنی شد؟
    -خیلی لوسی..
    -خب حالا فقط زنگ زدی همینو بگی بهم؟
    -نه دیونه.
    -پس چی؟
    -پس فردا که تعطیلیه همه خونه ما دعوتین.مامان گفت بهت زنگ بزنم و خبرت کنم که از حالا بدونی .اونجا هم که قراره با عشقم خدافظی کنم..دیگه معلوم نیست کی ببینمش.
    -باشه .فکرامو میکنم بهت میگم
    -فکر کردن نمیخواد.مامان گفت بهت بگم حتما بیایی .داداش و زن داداشمم از شهرستان اومدن ...در ضمن اون پانیذ ایکبری هم دعوت نیست.
    - من چکار به اون دارم.
    خندید و گفت
    آره میدونم که کاری نداری برای محض خنده گفتم.
    -بی مزه ..برو بارت برس و اینقدر تو کار دیگران فضولی نکن.
    -اوه گفتی فضولی یه خبرایی دارم برات
    -چی؟
    -راستش فکر کنم خاله لیلی قراره برای نوید زن بگیره.



    با تعجب گفتم:
    واسه نوید؟!!
    -آره ..بین خودمون باشه ولی این پانیذ خیلی سعی داره خودش رو به ریش این نوید ببنده..از قراره معلوم نوید و خاله لیلی مخالف این وصلت فرخنده ان.
    -خب
    -خب همین دیگه
    -آیکیو منظور اینه که خالتون کی رو برای نوید در نظر گرفته.
    -آهان...ولله مادر نوید به مامان گفته اونی که پیشنهاد داده رو ما نمیپسندیم.
    با تعجب گفتم
    یعنی آشناس؟



    -نمیدونم.. اسمی نبرده پیش مامانم..حالا من ادامه تحقیقاتم رو حتما باهات در میون میذارم...فعلا کاری نداری خانوم .
    -نه
    -نه و نگمه یه تشکر میکردی ازم بخاطر این همه خبر...
    -تشکر واسه چی؟
    -تشکر واسه این که خیالت راحت باشه .نه پانیذ برنده اس نه اون دختری که خاله واسه نوید پسندیده ..پس همه چی برات مهیاس.
    به در میگفت که دیوار بشنوه. این یعنی من میدونم نوید رو دوست داری.
    لبخند زدم و گفتم
    فضول خانوم برو بکارت برس.
    - باشه فدات ..میبوسمت .از اون بوسای تف مالی.




    با چندش سرم رو تکون دادم و تماس رو روی خنده های کیمیا قطع کردم.


    از کیمیا خوشم میومد .این همه خبر رو بهم ربط داد و در عرض یه دقیقه همه رو رو کرد.


    رفتم تو فکر.یعنی اون دختر کیه که از نظر لیلی پسندیده اس و از نظر خانوم و آقای کیان مطرود؟!


    نگاهم به سمت مغازه کشیده شد که نوید و پانیذ به دور از هم نشسته بودن.پانیذ قیافه اش حسابی تو هم بود و نوید هم اخماش بدجور خودنمایی میکرد.


    من ، او ! قرار بود به کجا برسه این حسی که قایمش کرده بودیم.
    بدون هیچ حرفی از مغازه بیرون اومدم و به سمت مغازه خودمون رفتم.



    اینجور که بوش میومد باید فعلا بی خیال نوید میشدم. این لیلی هم خائن از کار در اومد. دختر شوهرش جلو چشمشِ ، اونوقت غریبه برای نوید در نظر گرفته !
    جون به جونش کنی زن باباس !!

  11. #24
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    وارد مغازه شدم . پانيذ اصلا سرش رو بالا نياورد و همونطور با گوشيش ور ميرفت . اما نويد نگاهي به من كرد و گفت
    چه زود دور زدنت تموم شد؟

    اخم كوچيكي كردم و گفتم

    اگه لازم باشه بازم ميرم دور ميزنم

    سرش رو آهسته برام تكون داد و گفت
    منظورم اين نبود.

    با بلند شدن پانيذ نگاهم رو از نويد گرفتم. بدون اينكه به ما نگاهي بكنه در حاليكه از در بيرون ميرفت گفت
    با آرش بگو يه مدت نميام.

    توي صداش حس كردم بغض آشنايي هست. براي يه لحظه دلم براش سوخت. خيلي مظلومانه رفت! واقعا چرا ما زنا بايد انتخاب ميشديم.
    با صداي قدمهاي نويد نگاهم رو از دور شدن پانيذ گرفتم.

    نويد: چايي ميخوري؟
    اخمام رو تو هم كردم و گفتم
    نه
    سرش رو كج كرد و گفت
    باز چت شده؟!
    چرا پانيذ اينطوري رفت؟
    - چطوري بايد ميرفت؟
    - ميدوني چيه ؟كم كم دارم به اين نتيجه ميرسم كه واسه شما پسرا نبايد تره هم خورد كرد.

    ابروهاش رفت بالا و گفت

    بماند كه تو اصلا بلد نيستي تره خورد كني ، ولي من موندم چرا اين حرف رو زدي؟
    پشت دخل رفتم و گفتم


    از اين كه پانيذ اونطور دلخور رفت از دستت شاكيم

    چشماش از تعجب درشت شد و گفت
    نميدونستم پانيذ اينقدر برات مهم باشه.

    - برام مهم نيست اما دوست ندارم يه دختر بازيچه بشه.
    سرش رو بالا گرفت و قهقهه تمسخر آميزي زد و گفت
    خداي من!

    از اين حالتش اصلا خوشم نيومد . درست مثل غول بدجنسه چراغ جادو شده بود!
    نگاهم رو ازش گرفتم كه گفت
    من بهت توضيح دادم چي به چيه . حالا چون اون واسه خودش فكرايي كرده دليل نميشه من گند بزنم به زندگيم!
    نگاهم رو از نقطه نامعلوم گرفتم و با تندي جواب دادم
    حتما تو رفتاري داشتي كه اون واسه خودش يه فكرايي كرده . وگرنه دليلي نميبينم كه پانيذ تا اين حد توي فكر و خيالش براي خودش پيش رفته باشه . حالا چي شده كه شما يهو منصرف شدين و اين بيچاره يويوي شما شده بماند!

    عضله هاي صورتش از هم باز شد . ناباورانه نگاهم كرد . تند رفته بودم . ولي حرف دلم بود!
    از نگاه مستقيمش شرم زده شدم . اونطور كه اون خشكش زده بود بعيد نبود سكته خفيف رو زده باشه .
    يه نگاه به لب و لوچه اش كردم ببينم كج نشده باشه! كج بود ولي به حالت پوز خند!
    با ورود آرش نگاهش رو ازم گرفت و به سمت در رفت .
    آرش متعجب نگاهش كرد و گفت
    كجا
    بدون اينكه برگرده جواب داد
    امروز رو نيستم
    تمام بدنم يخ كرد . بدنم رو به ويترين جلوم تكيه دادم و فرياد نويد رو توي گلوم خفه كردم.
    آرش با تعجب به سمتم نگاه كرد و گفت
    چش شد يهو؟!
    شونه ام رو بالا انداختم . پرسيد
    پانيذ كو؟
    - رفت
    - رفت؟!
    - چند دقيقه پيش رفت.
    لبخند زد و گفت
    پس نويد واسه همين گفت امروز رو نيستم . حتما باز خانوم قهر كردن و نويد هم رفته منت كشي
    بلند خنديد . از خنديدنش به لرزه افتادم! يعني نويد به اين دليل رفت! چقدر همه چي بهم جور در نميومد !
    - تو فكريد؟
    به خودم اومدم و نگاه مستقيمم رو از چشمام گرفتم و گفتم
    به حرف شما فكر ميكردم . شماديروز حرفتون با امروز فرق داشت
    - كدوم حرفمم؟!
    - بگذريم. مهم نيست

    سرش رو تكون داد و گفت
    اگه مهم نبوده چرا اينطوري تو هم رفتين

    ناخودآگاه دستم رو روي صورتم گذاشتم . نگاه كنجكاوش معذبم ميكرد . نميدونستم توي اون موقعيت چي بايد جوابش رو بدم .
    با ورود به موقع يه مشتري ناخودآگاه جو عوض شد . به سمت مشتري رفتم و سعي كردم حداقل يه جنس بهش بندازم تا آرش از سر ذوقش هم كه شده سوالش يادش بره!



    ***


    گوشي تلفن رو سر جاش گذاشتم . با اين كه ميخواستم براي مهموني خونه كيميا نرم ولي حالا با دعوت مستقيم خاله شهلا مجبور بودم كه فردا همراه آزاده برم .
    امروز صبح وقتي نويد همراه وحيد مغازه اومده بود .باهام سرسنگين بود . ديروز با رفتنش و نظريه آرش كه حالم اساسي گرفته شده بود ، با بي محليهاي امروزش هم كه اصلا دلم ميخواست بزنم زير گريه !
    آخه يكي نبود به من بگه ، دختر به تو چه كه پانيذ با اون حال و روز رفت ! تو دلت به حال خودت بسوزه كه معلوم نيست آخر و عاقبتت چي بشه!


    با صداي آزاده از خيال پنهان خودم بيرون اومدم.
    - فردا چي بپوشم؟
    از روي مبل بلند شدم و گفتم
    يه مهمونيه ساده اس . يكي از همون شلواراتو بپوش با تي شرت
    - با شلوار موافقم . ولي تي شرتام به درد مهموني نميخوره .
    پوفي كردم و گفتم
    واي آزاده از الان نري رو مخ منا. عروسي كه نميخواي بري .
    اخماش رو تو هم كرد و گفت
    عروسي نميخوام برم ولي دليل نميشه مثل اين يتيما برم .
    با اين حرفش بدنم مور مور شد . نگاهش شرمگين شد . سرش رو انداخت پايين . قبل اينكه حرفي بزنه به سمت كيفم رفتم و هر چي پول داشتم در آوردم و روي ميز انداختم و گفتم
    هر چي خواستي بخر .
    به سمت اتاق رفتم كه گفت
    آهو منظوري نداشتم
    نفسم رو تازه كردم و جواب دادم
    چه فرقي ميكنه . بي منظور يا با منظور . من و تو يتيم هستيم.
    در رو محكم پشت سرم بستم و به در تكيه دادم
    كم كم طاقتم داشت طاق ميشد. من براي پدر و مادر بودن خيلي كم سن و سال بودم. به پايين ليز خوردم و سرم رو به در تكيه دادم. توي اين موقعيتم عاشق شدنم چي بود ديگه؟!
    كاش يه دست غيبي بياد و كمكم كنه .
    كاش هنوز هم مامان و بابا بودن . اگه بابا بود حتما دوستش داشتم . اگه فقط بود حتما باهاش خوب بودم . اگه مامان بود حتما از خونسرد بودنش نسبت به رفتاراي بابا عصبي نميشدم . اگه فقط بودن هيچ وقت اعتراض نميكردم . هيچي نميگفتم . اون موقع هم مامان داشتم هم بابا . اونقت يتيم نبوديم . اونوقت من ، مجبور نبودم هم مامان باشم هم بابا . اونوقت منم مثل خيلي دختراي ديگه فقط و فقط دغدغه حالم رو داشتم . اونوقت شبا فقط و فقط با يه فكر به خواب ميرفتم.
    سرم رو روي زانوم تكيه دادم . شقيقه هام ذوق ذوق ميكرد . كاش اينقدر غرور نداشتم تا بتونم جلوي خودم بدون دغدغه اي اشك بريزم. كاش يه دست غيبي بياد و كمكم كنه .


    با تكونهاي آزاده چشمام رو آهسته باز كردم. اما حالت سر دردي كه از ديشب داشتم باعث شد باز چشمام رو ببندم. آزاده كنارم نشست و گفت

    نميخواي بري سر كار؟
    دستم روي شقيقه ام گذاشتم و بدون اينكه چشمام رو باز كنم گفتم

    نميدونم چرا اينقدر سرم درد ميكنه.
    دستش رو روي پيشونيم گذاشت و گفت
    تب كه نداري؟
    چشمام رو باز كردم . آزاده گفت
    چرا اينطوري نگام ميكني ؟
    از رو تخت بلند شدم و گفتم
    جو گرفتت .اداي دكترا رو در مياري؟

    لب و لوچه اش آويزون شد و گفت
    منم موندم تو كي ميخواي از ايراداي بني اسرائيليت دست برداري.

    موهام رو دور دستم پيچيدم و گفتم
    آخه كي چله تابستون تب ميكنه ؟!
    از روي تخت بلند شد و گفت
    حتما كه نبايد سرما بخوري تب كني! ممكنه ويروسي باشه.

    شونه ام رو بالا انداختم و در حاليكه شقيقه هام رو ماساژ ميدادم گفتم
    نه ويروسي نيست. الان هم قرص ميخورم بهتر ميشم. ساعت چنده؟
    - هشت و نيم
    - چه خبر بوده سحر خيز شدي؟
    - داشتم ميتركيدم . اومدم برم دستشويي كه چشمم به ساعت خورد . بعد هم كه ديدم تو هنوز خوابي گفتم بيدارت كنم. .... ميگم اگه سرت درد ميكنه نرو با هم بريم خريد .

    از نگاهم فهميد حرف نابجايي زده . براي همين گفت
    منظورم اين بود كه يه كم استراحت كن بعد ميريم خريد

    در حاليكه از اتاق ميرفتم بيرون گفتم
    اگه ميخواست خوب بشه از ديشب خوب شده بود. ميرم سر كار. نميخوام اول كاري غيبت بخورم. مخصوصا كه اينا رو حرفشون هم نيستن. روز اول نويد پيام داد بعد از ظهرا بيا سركار . فرداش آرش گفت صبحها هم بيا. اگه نرم ممكنه اون يكي شريك بگه اصلا نيا!

    به سمت دستشويي رفتم و سعي كردم با آب سرد صورتم رو اونقدر بشورم تا كمي تسكين سردردم بشه.

    صبحانه خورده و نخورده با يه مسكن قوي از آپارتمان اومدم بيرون و به طرف آسانسور رفتم. همين كه در آسانسور باز شد ، سميه ، خواهر آرش توي آسانسور نمايان شد!
    من نميدونم اين كارو زندگي نداشت كه همش با من برخورد ميكرد!

    لبخندم رو قاطيه سلامم كردم و وارد آسانسور شدم. خيلي خونگرم احوالپرسي كرد . خدا رو شكر كه طبقات زياد نبود وگرنه ديگه نميدونستم چطوري بايد به سوالاش كه عجيب و غريب بود جواب سر بالا بدم!

    همين كه در آسانسور باز شد با يه خدافظي سريع اومدم بيرون. اما هنوز از در ساختمون خارج نشده بودم كه توسطش خونده شدم.!

    مثل اينكه پر حرفياش تمومي نداشت! به چشمام چرخي دادم و برگشتم به سمتش.

    با لبخند اومد طرفم و گفت
    راستش شايد الان موقعيت خوبي نباشه . ولي فكر كردم ممكنه من باز شما رو حالا حالا ها نبينم . براي همين بهتر ديدم اين درخواست رو بكنم كه اگه اجازه بدي يه شب با آرش خدمت برسيم عزيزم.


    براي يه لحظه هنگ كردم ! اونقدر بزرگ شده بودم كه بفهمم يه شب خدمت برسيم اونم با يه لندهور دم بخت يعني چي؟!
    دستم رو روي صورت داغم گذاشتم .
    عمرا نگاهاي بي شيله و پيله آرش رو به حساب خريدار ميذاشتم؟!
    دهنم قفل شده بود نميدونستم چي بايد جواب بدم . توي درگيري ها و پيچ و خمهاي ذهنيم جاي آرش زيادي بود!
    سميه لخند زد و گفت
    عزيزم . گفتن سكوت علامت رضاس ولي نه اينقدر .
    بعد هم خنده اش بلند شد. شايد خيلي دوستانه اين شوخي رو كرد ولي همين باعث شد به اين پي ببرم كه از اون خواهرشوهرا ميشه ! واسه همين خودم و جمع و جور كردم و گفتم
    به عنوان همسايگي و شب نشيني اگه ميخواين تشريف بيارين قدمتون رو چشم . ولي اگه قراره اين شب نشيني جنبه ديگه داشته باشه بايد عرض كنم بنده اصلا در موقعيتي نيستم كه بخوام درخواستتون رو قبول كنم.
    لبخند زد و گفت
    عزيزم ، اگه بخواي فكر كني كه كي موقعيت ازدواج داري ممكنه خيلي از موقعيتهاي خوب رو از دست بدي. من نميخوام بگم كه ممكنه آرش خيلي ايده آل باشه ولي ميتونه شريك خوبي براي زندگي باشه . به هر صورت شما خودت باهاش همكاري و خوشبختانه اين ميتونه توي تصمم گيريت خيلي موثر باشه .
    از نظر تحصيلات ليسانس هستش . اونطور كه خودش ميگه تصميم هم داره ادمه بده. از نظر مالي كه موقعيت نسبتا مناسبي داره. از اين چيزا هم خيالت راحت باشه كه اهل و دود و دم باشه.

    ياد نويد افتادم. من ديونه بوي سيگارش كه با ادكلنش قاطي ميشد بودم!

    سميه: راستش من همون چند دفعه اي كه خيلي اتفاقي ديدمت به دلم نشستي . خيلي هم صبر كردم كه پوران خانوم رو ببينم و از شما سوال بكنم كه متوجه شدم شما نسبتي با هم ندارين و مستاجر پوران خانوم هستيد. هميشه هم از آرش ميخواستم بياد و سليقه من رو ببينه كه هر بار از زيرش قسر در ميرفت . تا اينكه يه شب با اصرار و قسم و آيه خونمون اومد كه اتفاقا شما رو هم ديده بود . وقتي فهميد دختر مورد نظر من شما هستي ديگه اصرار خودش هم بود كه با شما حرف بزنم.

    كمي مكث كرد و باز ادامه داد
    راستش من همين چند روز پيش.... متوجه شدم با ليلي خانوم نسبتي دارين. ميخواستم با ليلي خانوم در مورد شما بگم كه آرش باهام تماس گرفت و گفت، از نويد در اين مورد سوال كرده ، نويد هم جواب سر بالا داده . براي همن فكر كردم شايد بهتر باشه به خودت بگم


    نفسم رو تازه كردم . شاخه بود به شكوفه نيز آراسته شد!!

    * اتفاقا ديدم ديروز نويد با اون قيافه اخمالوش مدام بين حرف من و آرش ميومد ! عزيزم تو چه مرحله اي از زندگي قرار گرفته بوده و من از دركش عاجز بودم!
    سميه: عزيزم بهتره بيشتر فكر كني و جواب رو بعدا بدي . چطوره؟

    نگاهم رو از زمين گرفتم . چقدر حرف ميزد!
    لبخند زد . در جواب لبخندش گفتم

    با احترامي كه براي شما و آرش خان قائلم ولي جوابم منفيه.


    گوشه لبش رو به دندون گرفت . آستينم رو بالا كردم و به ساعتم نگاه كردم و گفتم
    با اجازتون من بايد برم ديرم شده
    لبخند دلنشيني زد و گفت
    باشه . ولي ازت ميخوام باز هم بيشتر فكر كني ، من اين جواب رو نديده ميگيرم.
    خداحافظي كردم و از ساختمون زدم . شايد فارسيش ضعيف بود كه متوجه حرفم نميشد!

    اين اولين خواستگاري بود كه خودم ردش كرده بودم. هميشه مامان خواستگارايي كه در و همسايه جور ميكردن رو به هوايي اينكه بابام موافق ازدواجم در اين سن نيست ، رد ميكرد . از قرار معلوم آقام خيلي جذبه داشت كه ديگه پشت سرشون هم نگاه نميكردن!



    آرش ممكن بود از هر نظر ايده آل باشه ولي ايده آل قلبم نبود.

    چشمم رو ماليدم . از سر درد داشت از حدقه ميزد بيرون . امروز هم از اونجايي كه بوش ميومد بايد مواظب نگاههاي آرش باشم .

    كاش حداقل همكار نبوديم. تازه ميفهمم خوش خدمتيا و خوش زبونياش واسه چي بوده. منم كه ساده !


    توي ايستگاه اتوبوس ايستادم و منتظر شدم.
    چي ميشد نويد از اين خواهراي كنه داشت ! اونوقت من بدون اينكه ناز و عشوه كنم ميگفتم اصلا فاميلي بياين يه شب در خدمت باشيم!

    هر چند كه اين نويد لق ميزد و حسابش با خودش مشخص نبود ! اونوقت من چه انتظار عجيبي از خواهر نداشته اش داشتم .


    با تنه زني به خودم اومدم و به دنبال بقيه سوار اتوبوس شدم كه از شلوغي جايي نداشت و ما موفق شديم خودمون رو به زور جا بديم !

    حالم اصلا خوب نبود.اگه دست خودم بود امروز رو حتما سر کار نمیرفتم.شالم رو جلو تر کشیدم و وارد مغازه شدم.
    پانیذ رو از اون روز به بعد ندیده بودم. انگار جاش یه جورایی برای ادا و قیافه اومدن واسه من خالی بود !



    آرش و نوید در حال صحبت بودن ، سلام کردم و بدون اینکه نگاهشون کنم به اتاق پشتی رفتم..کیفم رو آویزون کردم و به سراغ سماور که خاموش بود رفتم. پارچ رو از آب پر کردم و توی سماور ریختم . با صدای قدمهایی که پشت سرم متوقف شد برگشتم.آرش بود.


    از قیافه توهمش فهمیدم که سمیه نذاشته به فردا بکشه و جریان رو براش تعریف کرده. به روی خودم نیاوردم که شاید با من کار داره.. قوری رو برداشتم و یه قاشق چایی توش ریختم هنوز قاشق دوم رو توش نریخته بودم که آرش صدام زد.
    -خانوم سعادت.



    دستم توی هوا بی حرکت موند..


    -میتونم وقتت رو برای لحظه ای بگیرم؟


    به سمتش چرخیدم نگاهم رو به زمین دوختم و گفتم:


    اگه میخواین در مورد امروز صبح صحبت کنین باید بگم که نظرم همونیه که به سمیه خانوم گفتم.
    نفس بلندی کشید و گفت
    یعنی اصلا ارزش این رو ندارم که کمی بیشتر در موردم فکر کنین؟



    سرم رو بالا گرفتم و گفتم
    خواهش میکنم اینطور حرف نزنین. جواب من دلیل بر این نیست که شما اینطور در مورد خودتون قضاوت کنین.
    - اما شما حتی حاضر نیستین یه روز به این پیشنهاد فکر کنین.
    نگاهم رو ازش گرفتم و گفتم
    من در موقعیتی نیستم که بخوام به ....
    وسط حرفم اومد و گفت
    من همه چیز رو میدونم که اومدم جلو.برامم هیچی مهم نیست.مهم شمایین . خواهرتون هم مثل خواهر خودم...باور کنین نمیذارم آب تو دلش تکون بخوره..شما هم که جای خود دارین .




    دلم گرفت. چی میشد بجای آرش ،نوید اینجا بود و این حرفا رو میزد.


    شالم رو جلو تر کشیدم و گفتم
    شما لطف دارین.مسلما شما از هر نظر برای هر دختری ایده آل هستین.توی این مدت که شما رو ملاقات کردم وقار و متانت شما مسلما حرفای شما رو تایید میکنه.ولی اجازه بدین این بحث همینجا خاتمه پیدا کنه.



    ورود ناگهانی نوید باعث شد قاشق چایی از دستم بیوفته روی زمین و صدای نامأنوسی رو توی اون فضا ایجاد کنه.
    نگاهش مستقیم به من بود.از توی نگاهش میتونستم حدس بزنم که چه چیزهای تو فکرش موج میزنه. نشستم تا قاشق رو از روی زمین بردارم.آرش هم زمان با من نشست و گفت
    شما بفرمایین من چایی ها رو جمعشون میکنم.



    تشکر کردم و قاشق رو از روی زمین برداشتم و توی ظرفشویی گذاشتم.به سمت در رفتم.اما نوید از جاش تکون نخورد.سرم رو بالا گرفتم و نگاهش کردم.


    نگاه شاکیش رو به روم متمرکز کرد و کمی خودش رو کنار کشید.اما اونقدری نبود که بتونم بدون برخورد از کنارش رد بشم.کلافه سرم رو چرخوندم و نفسم رو بی صدا بیرون دادم.
    اگه دست خودم بود حتما با یه حرکت فیتیله پیچش میکردم.اما حیف که میترسیدم خودم زیرش جون بدم!



    وقتی دیدم تکونی به خودش نمیده خودم رو کج کردم و از جلوش عبور کردم و اصلا هم به روی خودم نیاوردم که پاش رو لگد کردم.


    شیشه یکی از ویترینهای جلوم رو کنار کشیدم و سعی کردم با جابجا کردنشون فکرم رو به سمت دیگه معطوف کنم.نوید پشت سرم اومد و به دیوار تکیه داد.نگاهش زیادی روم سنگینی میکرد.اخمام رو توی هم کردم و برگشتم به سمتش .
    یه ابروش رو داد بالا . داشت روی اعصابم آکروبات بازی میکرد.لبم رو به دندون گرفتم و سرم رو برگردوندم و به کارم مشغول شدم.
    کمی جلوتر اومد و آهسته گفت
    به سلامتی خبریه؟
    ته دلم خالی شد.قلبم ضربه های کاری به قفسه سینه ام میکوبید. طره ای از موهام که از شال ریخته بود بیرون رو کنار زدم و خیلی ناشیانه گفتم:



    نه.....چه خبری باید باشه؟!


    چرخید و طوری که روبروی من ایستاده بود تکیه اش رو به ویترین داد و گفت
    به نظرت من خیلی گوشام درازه؟
    زیر چشمی نگاه کردم و گفتم
    نه.. به نظرم که اندازه اس.



    پوزخند عصبی زد و گفت
    خوبه پس.



    شیشه ویترین رو بستم و گفتم:


    میشه بری کنار میخوام اون طرفش رو مرتب کنم.


    تکون نخورد. با این که میدونستم در حال حاضر چیزی به اون ربط نداره ولی نمیدونم چرا دست و پام رو گم کرده بودم . حس میکردم درست مثل مجرمی که در حین وقع جنایت دستگیر شده باشه غافلگیر شدم.


    با ورود یه خانوم نفس راحتی کشیدم .فکر کردم این هم مثل آرشِ و موضوع رو بی خیال میشه.اما تا وقتی که اون زن پاش رو از مغازه بیرون نذاشت نوید هم از جاش تکون نخورد و همینطور بر و بر من رو نگاه کرد.


    به محض اینکه اون زن بیرون رفت عصبی به سمت نوید برگشتم و گفتم
    حالت خوبه؟!
    شونه اش رو بالا انداخت و گفت
    به نظرم تو بهتری.
    پشت سرم رو عصبی خاروندم و گفتم
    من واقعا اصلا نمیفهممت.کارهات عجیب و غریبه!



    دوباره گوشه لبش به حالت پوزخند بالا رفت و گفت
    نه به اندازه کارای تو.



    دست به سینه ایستادم و گفتم
    مگه من چکار کردم؟
    - ازت یه سوال کردم جواب سر بالا میدی. حالا طور دیگه ای میپرسم یه کلام ....جوابت آره اس یا نه؟
    -کدوم جواب؟
    -جواب آرش .
    با حرص پوفی کردم و گفتم
    من فکر نمیکنم به شما مربوط باشه.



    تکیه اش رو گرفته و به سرعت قدمی به سمتم برداشت و عصبی
    گفت:



    به من مربوط نیست؟!


    با این که کم مونده بود شلوارم رو خیس کنم ولی از جام تکونی نخوردم و گفتم:


    فکر کنم فقط به خودم مربوط باشه.


    لب بالاش رو با حرص گاز گرفت و مستقیم چشم تو چشمم نگاه کرد. کم مونده بود از نگاهش مثل این بچه ها بزنم زیر گریه.
    آهسته گفتم:
    تو اصلا نمیدونی چته؟ یه روز جو گیر میشی و ادای مجنون در میاری .فرداش احتمالا به خاطر خوابی که دیشبش دیدی میشی یه نوید دیگه. الان هم که فکر میکنی صاحب اختیارمی.
    با ورد آرش از کنار نوید رد شدم که گفت
    نگفتی آره یا نه؟
    آرش با تعجب به سمتمون برگشت. لبم رو به دندون گرفتم. فکر نمیکردم نوید اینقدر کله خراب باشه. گوشه شالم رو به دستم گرفتم .
    نوید: ببین آهو اونقدری میدونم که چی میخوام.الان هم از تو میخوام جوابم رو بدی . جوابت هم یه کلامه.




    آرش به سمتمون اومد و پرسید
    چه خبره؟
    نوید نه چندان دوستانه پاسخ داد :



    تو لطفا دخالت نکن آرش.


    وای که اوضاع داشت بدجور بهم میریخت.عرق سردی روی پیشونیم نشسته بود.نفسم که اصلا در نمیومد.قدمهای نوید درست مثل یه طبل توی سرم ضربه میزد.قبل از اینکه یکباره دیگه سوالش رو تکرار کنه گفتم
    نه
    ایستاد .با ایستادنش نفسم رو خالی کردم و به اتاق پشتی رفتم..


    تمام روز رو با اخم و قیافه گرفتن نوید و آرش سر و کار داشتم. نگاههای این دو دوست قدیمی درست مثل این بود که قرار بود با هم دوئل کنن. خدا رو شکر اسلحه گرم دم دست هر کدوم نبود وگرنه ممکن بود اینجا رو با فیلمهای وسترن اشتباه بگیرن و یه درام حسابی راه بندازن!


    یه وقتا میخواستم بی خیال کار بشم و برم خونه. ولی بخاطر نیازی که داشتم دندون سر جیگر گذاشتم و تا آخر ساعت موندم و کار کردم.


    دوش آب سرد تنها راه تسکین از یه روز پر دردسر بود. .


    صدای آوار آب روی سرم باعث میشد فقط به این فکر کنم که چقدر آب سرد لرزه به جونم انداخته و این چیزی بود که میخواستم از هیاهوی امروز به دورم کنه.
    گربه شور کردن کار همیشه ام بود ولی اون لحظه بدون اینکه موهام یا بدنم رو بشورم از حمام اومدم بیرون .
    حوله رو از توی اتاق برداشتم و خودم رو خشک کردم.آزاده که در حال آرایش کردن بود از توی آینه نگاهم کرد و گفت
    حالت خوبه؟
    سرم رو براش تکون دادم و گفتم
    اره
    شونه اش رو بالا انداخت و گفت
    به نظر که اینطور نیست.چرا نگفتی حوله رو برات بیارم؟



    همونطور که موهام رو خشک میکردم گفتم:



    کاش امشب نریم
    اخماش تو هم رفت و در حالیکه رژ گونه میزد گفت
    اگه نریم خاله شهلا و عمو حسین ناراحت میشن.
    آهی کشیدم و گفتم
    اره میدونم.



    به طرف کمدم رفتم و یه شلوار جین سورمه ای با یه تی شرت آستین بلند سفید تنم کرد . به سمت آینه رفتم.








    ***





    همراه آزاده از آسانسور بیرون اومدم و به سمت آپارتمانشون حرکت کردیم.در نیمه باز بود و صدای خنده و حرف زدن راهرو رو پر کرده بود. قبل اینکه وارد آپارتمانشون بشم باز آرزو کردم که کاش نمیومدیم. نمیدونم حس خوبی نداشتم. شاید هم برای اتفاقایی بود که امروز افتاده بود.


    با باز شدن کامل در توسط خاله، سلام کردم و سبد گل رو به سمت خاله گرفتم. خانواده کیمیا برامون خیلی عزیز بودن.هیچوقت یادم نمیره که توی بی پناهی پناهمون بودن و بدون چشم داشتی هوامون رو داشتن.


    در حال روبوسی با خاله بودم که نگاهم به نوید افتاد.درست روبروی در نشسته بود . نیمه لبخندی زد و سرش رو برام تکون داد. آهسته سرم رو براش تکون دادم و صورتم رو از صورت خاله جدا کردم.



    با دعوت عمو حسین به سمت پذیرایی رفتیم. از همون جا سلام بلندی کردم. آزاده هم به تبعیت من همین کار رو کرد.نگاهم به زن جونی که بار دار بود افتاد . سلام و احوال پرسی کردم که خاله شهلا ما رو بهم معرفی کرد. و من متوجه شدم زن داداش کیمیاس.کنارش یه مرد قد بلند ایستاده بود که به کیمیا خیلی شباهت داشت. فقط کیمیا شبیه گلابی بود و داداش بیشتر مثل خیار داراز بود !



    برای احوالپرسی به سمت خانوم کیان رفتم .فکر کردم شاید مثل همیشه روبوسی کنه ولی وقتی رغبتی در این کار نشون نداد بی خیال شدم و به سمت لیلی و بقیه رفتم.عوضش لیلی سنگ تموم گذاشت.
    اونقدر عزیزم عزیزم کرد که واقعا باورم شد عزیزشم!
    با آقای کیان و نوید و وحید احوالپرسی کردم و به سمت دوتا صندلی که خالی بود رفتم. آزاده هم که طبق معمول توی این موقعیتا اردک میشد و دنبالم بود.
    روی صندلی نشستم و رو به مادر کیمیا گفتم:
    پس کیمیا کو؟
    درست انگار موهاش رو آتیش زده باشن پیداش شد و در حالیکه یه جعبه بزرگ که کادو پیچ شده بود دستش بود سلام کرد و گفت:



    من اینجام...منتظر بودم شما بیاین با هم بریم خونه دوستم.
    با تعجب گفتم:
    خونه دوستت؟
    کادو رو روی میز گذاشت و گفت
    آره ..امروز تولدشه .منم مجبورم برای یه ساعت هم که شده برم. اما فکر کردم حالا که شما هستین با هم میریم.هم فال هم تماشا.
    خیلی از این جور جمعها خوشم میومد همینطوری هم برام ردیف میشد!



    با این حال روزی که امروز برام پیش اومده بود که اصلا رغبتی برای رفتن نداشتم برای همین گفتم:


    کیمیا دور من رو خط بکش
    نگاهش رو با ادا ازم گرفت و گفت
    تو که اصلا تو خط نبودی .
    رو به آزاده گفت
    تو میای؟
    آزاده نگاهی بهم کرد.میدونستم مخالفتم فایده ای نداره. برای همین گفتم:



    هر جور خودت دوست داری.
    انگار منتظر همین حرفم بود .سریع از روی صندلی بلند شد و گفت:
    هستم.



    لبخندی زدم و پیش خودم فکر کردم با چغندر احتمالا فک و فامیل باشم!



    بعد از رفتن آزاده و کیمیا آقای کیان کمی با هام هم صحبت شد . از کار و دانشگاه پرسید.
    کارم خوب بود ولی دانشگاه رو هنوز نتونسته بودم کاری کنم.ولی تصمیم داشتم که ادامه بدم.
    نگاهم به لیلی افتاد .خیلی تو نخم بود.برای اینکه یادآوری کنم که هنوز به فکر حساب و کتابای بابام هستم رو به آقای کیان گفتم:
    یکی از مشتریهای جدیدمون وکیله .قراره در مورد انحصار وراثت و حساب کتابای پدرم که نامعلومه یه کاری برام بکنه.
    زیر چشمی به لیلی نگاه کردم. خوب تونسته بودم سوپرایزش کنم.
    هر چند که اون لحظه فکر کردم کاش به این زودی لو نداده بودم.



    نوید گفت:
    منظورت خانوم روشن هستش؟
    به سمتش نگاه کردم و گفتم:
    بله.البته با آرش خان یه آشنایی داشتن.اگه آرش خان نمیگفتن من متوجه نمیشدم ایشون وکیل هستن. اونروز که شما رفتین خانوم روشن دوباره اومدن.حالا قراره هفته آینده با هم یه ملاقاتی داشته باشیم.اونجور که آرش خان میگفتن ایشون تو کارشون خیلی واردن.حالا باز توکل به خدا .



    اقای کیان سرش رو تکون داد و گفت:
    انشالله که همه چیز درست میشه.



    بعد از بحث گرمی که داشتیم یه کمی فرصت کردم و دیگران رو از نظر گذروندم.زن داداش کیمیا زیادی خودش رو میگرفت خدا هم انگار یه نردبون از اون بالا براش انداخته بود پایین ، از کنار شوهرش جُنب نمیخورد.


    خانوم کیان اخماش تو هم بود.برای چی نمیدونم ! ولی صمیمت قبلی رو از نگاهش نمیدیدم!


    اهمیتی ندادم و نگاهم رو از نگاههای یکی در میونش گرفتم که نگاهم به لیلی افتاد.
    معلوم نبود زیر گوش نوید چی ویز ویز میکرد که نوید کلافه دست لای موهاش میکرد و سعی میکرد حرفی نزنه.
    حالتهای رفتاریه آشنای نوید باعث شد به دلشوره بیفتم.! کلا امشب مثل همیشه نبود.یه چیزی میگفت یه اتفاقی میفته!



    قبل اینکه نگاهم رو از نوید بگیرم از روی صندلی بلند شد و بدون هیچ حرفی جمع رو ترک کرد . عمو حسین جویا شد که کجا میره.بدون اینکه برگرده جواب داد
    بر میگردم.




    به صندلیم تکیه دادم.لیلی همراه آقای کیان به سمت راهرویی که اتاق خواب ها توش بود رفتن و دیگه قابل رویت نبودن.

    با تعارف شربتی که خاله شهلا به طرفم گرفت و سعی داشت با مهربونیش جویای احوالم باشه نگاهم رو از وحید که به همون سمت میرفت گرفتم و لیوان شربت رو برداشتم و با خوشرویی جوابگوی خاله شدم.
    کنارم نشست . خانوم کیان رو به خاله شهلا گفت
    امروز آخرین قسمت اون سریال ترکیه اس. ماهوارتون رو روشنش میکنی؟
    زن داداش کیمیا گفت:



    وای من امروز خیلی دوست دارم ببینم اینا بهم میرسن یا نه؟ دختر و پسره خیلی همدیگر رو میخوان ..کاش خانواده هاشون قبول کنن اینا با هم ازدواج کنن.
    خانوم کیان در جواب گفت
    عشق و عاشقی فقط تو فیلماس. اینام که ملت رو گذاشتن سر کار با این سریالهاشون.

    خیلی دلم میخواست یکی میگفت ، بابا تو که خودت داشتی الان بال بال میزدی برای دیدن همین سریال!




    جرعه ای از شربتم رو نوشیدم و برای کلاس گذاشتن نصفه شربتم رو روی میز روبروم گذاشتم. عمو حسین ماهواره رو روشن کرد .همون موقع سریال شروع شد و برادر کیمیا گفت:


    حضار محترم لطفا دیگه حرفی نزنین.امروز جای حساس سریاله.



    لبخند زدم. واقعا چقدر ملت رو سر کار گذاشته بودن !

    بلند شدم و برای رفتن به دستشویی به سمت راهرو رفتم. . در دستشویی رو باز کردم اما قبل اینکه وارد دستشویی بشم صدای عصبی لیلی توجهم رو جلب کرد.





    -شماها چرا نمیفهمین .من که نمیگم عقد دائمش باشه. بابا من ثروتم دست این دختره اس . یکی دو میلیون نیست که بیخیالش شم داداش.


    وحید: عمه نوید عرضه نداره.الان چند وقته به نوید گفتی . هر دفعه هم یه بهونه میاره ...نمیاره؟
    آقای کیان در جواب گفت:
    وحید تو حرف نزن.خودت رو بکش کنار
    وحید: بابا دروغ میگم ؟ به من بود الان طلاقش هم داده بودم.ثروت عمه هم درسته دستش بود.
    آقای کیان گفت:
    ببینم لیلی من اصلا متوجه نشدم که تو چرا میخوای این کار رو کنی؟ یه کاره من رو آوردی اینجا و میگی چرا نوید نمیره دختره رو بگیره؟ معلوم نیست قبلا چی بینتون بوده که حالا امروز اینا رو رو کردی واسه من!



    لیلی جواب داد:
    بینمون چیزی نبوده داداش .من فقط میخواستم شماها دیگه داخل این بازی نشید.
    -کدوم بازی؟
    لیلی: بابا من از اون یکی شوهرم کلی ثروت گیرم اومده بود. با خیال راحت داشتم زندگیم رو میکردم. هیمن که وارد زندگیم شد قدم نحسش هم با خودش آورد. شاهرخ پسرِ کامران سر و کله اش دو ماه بعد از ازدواجم با هیمن پیدا شد و ادعا کرد که ثروت باباش رو میخواد.
    من جوونیم رو توی اون خونه گذاشته بودم. واسه باباش زنیت کردم. از خیلی بحرانهای اقتصادی نجاتش داده بودم ، حالا پسرش که سالها اونور دنیا برای خودش خوش بود برای من ادعای ثروت پدرش رو میکرد ! من کسی نبودم که ثروت باباش رو دو دستی تقدیمش کنم..همه ثروت رو به اسم هیمن کردم. شاهرخ هم هیچی رو نتونست ثابت بکنه و دست از پا دراز تر برگشت به همون جهنم دره ای که اومده بود..ولی از شانس من درست وقتی قرار بود تمام ثروتم رو از حساب هیمن بکشم بیرون ، اجلش اومد و دوتا دختر هیمن شدن وارث همه پولای من !
    آزاده ساده اس.سرش توی این چیزا نیست.خیلی بچه اس .ولی آهو خیلی زرنگه..درست مثل پدرش میمونه.تا الان خیلی بازیشون دادم. که فکر حسابای باباش نیوفته . هر سنگی بود جلوش انداختم تا سرش گرم بشه و این نوید این آهو رو راضی کنه که زنش بشه. اگه میدونستم نوید اینقدر بی عرضه اس و وحید قصد اومدن ایران رو داره عمرا این پیشنهاد رو به نوید میدادم.



    کیان:
    لیلی باورم نمیشه.. با این حرفات فکر میکنم اصلا نمیشناسمت؟



    -خواهش میکنم ادای انسانهای با وجدان رو برای من در نیار. هنوز یادم نرفته که سرمایه بابا رو چطوری هاپولی کرد.
    -من اجازه نمیدم نوید اینکار رو بکنه.
    -نمیتونی.من صاحب اون ثروتم . من برای داشتن اون ثروت هر کاری کردم.حالا نمیتونم دو دستی تقدیم دخترای هیمن بکنمش .اگه آهو بفهمه صاحب اون ثروته ، دود میشه و دیگه نمیتونم پیداش کنم. مثل باباش جنسش خرابه.



    -ببین لیلی ..حتی اکه من بخوام ، مادر نوید به این وصلت راضی نیست.یه بار تو آبروی خانوادگیمون رو بردی و زنِ هیمن شدی برامون بسه. با اخلاق گندش ، شدیم انگشت نمای فک و فامیل .حالا میخوای آهو رو ببندی به ریش نوید!

    از اون وقتی هم که به زن من گفتی آهو دختر خوبیه .برای نوید بگیرینش ، مدام سر من غر میزنه که به خواهرت بگو دخالت نکنه. ناسلامتی قراره پانیذ رو براش بگیریم. میدونی نوچه های بابای پانیذ می ارزن به همین بابای نداشته آهو ...با سرنوشت پسر من بازی نکن لیلی .خودتو بکش کنار .یه فکر دیگه واسه ثروت بر باد رفته ات کن .



    وحید: بابا تو هم که از مرحله پرتیا.. عمه به نوید گفته ادای عاشق پیشه ها رو در بیاره .شل کن و سفت کنش کنه تا این آهوی گریز پای شیفته آق پسر مشنگتون بشه....وقتی زنش شد موضوع ارث و میراث رو جور دیگه ای رو کنه و حساب کتابا یکی بشه.بعدش چی ؟! سه سوته حساب خالی بشه و آهو خانوم چی؟ ورقه طلاق رو امضا کنن. بادا بادا مبارک بادا به همینجا ختم بشه ! افتاد پدر گرام؟



    سرم گیج رفت. چشام سیاهی رفت. نفسم حبس شد.باور اونچه که شنیده بودم برام غیر ممکن بود.به صورتم سیلی زدم. نه ، خواب نبودم.حقیقت بود. سراب نبود، واقعی بود... .
  12. #25
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    در دستشويي رو باز كردم و پشت سرم بستم. دستم رو جلوي دهنم گذاشتم و سعي كردم هق هق گريه ام رو توي گلوم خفه كنم. باورم نميشد . من طعمه اي بودم براي ليلي تا به ثروتش برسه . خداي من ! چطور نويد تونست با احساس من بازي كنه!
    خدايا يعني باور كنم حرف چشماي نويد رو غلط خوندم !

    شير آب رو باز كردم و متداوم به صورتم آب پاشيدم . هوا كم داشتم . چه خوب بود كه اشكم قاطيه آب شسته ميشد و قابل رويت نبود .سرم به شدت درد ميكرد و حالت تهو بهم دست داده بود.

    بايد چكار ميكردم ؟! بايد در رو باز ميكردم و بهشون حالي ميكردم كه همه چيز رو فهميدم ؟! يا باز هم بايد نقاب بي تفاوتي به صورتم ميزدم .
    اما نه ، من تحمل نگاههاي دروغ رو نداشتم .

    سعي كردم شمارش نفس هام منظم كنم. هوا رو بلعيدم ولي درد گلوم از بين نرفت. بغضم با چنگالهاش گلوم رو فشار ميداد و من قادر نبودم از دستش رهايي پيدا كنم.

    صورتم رو با شالم پاك كردم و بعد از اندكي از دستشويي اومدم بيرون . در اتاق باز بود ولي كسي توش نبود . حتما با يه نقشه ديگه و با لبخندهاي مصنوعيه ديگه منتظر من بودن .
    كمي اونجا صبر كردم تا چهره برافروخته ام آروم بگيره .


    مادر كيميا به سمت آشپزخونه ميرفت كه متوجه من شد . به سمتم اومد و ازم پرسيد
    خاله چيزي ميخواي؟

    خاله! نكنه اين هم فيلم بازي ميكرد! نكنه كيميا هم جز اين بازي بود!

    وقتي ديد مات و مبهوت نگاهش ميكنم نزديكتر شد و گفت
    عزيزم حالت خوب نيست؟!
    توي صداش نيرنگ نبود . صداش آرومم ميكرد . درست مثل صداي مادرم. سرم رو تكون دادم و آهسته تر از صداي شكستن گفتم
    نه ... من ميرم خونه . به كيميا هم تلفن ميزنم آزاده رو خونه برسونه.
    با نگراني نگاهم كرد و دستش رو روي صورتم گذاشت و گفت
    چقدر داغي؟
    دستش رو آروم پس زدم و گفتم
    امروز كلا حالم خوب نبود .
    - ميخواي به حسين بگم ببرتت درمونگاه؟
    - نه . ميرم خونه . لطفا اون كيف منو بيارين .
    - عزيزم بذار ببريمت . مشخصه حالت خوب نيست.
    -نه خاله . خوبم . فقط بايد استراحت كنم

    - پس بذار به ليلي بگم
    سرم رو به شدت تكون دادم و به صراحت گفتم
    هيچكس خاله . هيچكس نميخوام بفهمه ..... وقتي من رفتم از جانب من معذرت خواهي كنين.

    زمين زير پام ميرقصيد . دستم رو به ديوار گرفتم و به سمت در رفتم. از اونجا زياد ديد به پذيرايي نداشت من هم نگاه نكردم كه ببينم كدوم گرگي رو بروي در نشسته .
    خاله كيفم رو آورد و گفت
    بخدا اينطوري نگرانترم ميكني . بذار حداقل به يكي بگم تا برسونتت
    در رو باز كردم و گفتم
    خوبم. نگران نشين . خدافظ


    در رو پشت سرم بستم و با اين كه تلو تلو ميخوردم لحظه اي صبر نكردم و به سمت آسانسور رفتم . در آسانسور باز شد و من سوار شدم. دكمه يك رو زدم و روي كف آسانسور نشستم.
    تمام بدنم ميلرزيد . هر لحظه حرفاي ليلي توي سرم بي داد ميكرد . چشمام از زور گريه ميسوخت ولي قطره اشكي از چشمام پايين نميومد !
    حس يه پرنده بال و پر شكسته اي رو داشتم كه آشيونه اش رو خراب كرده بودن و هنوز به دنبالش بودن تا تك تك پرهاش رو بچينن .

    زخمي بودم و بي پناه . از يه لحظه بعد از نفس زدنم هم وحشت داشتم .

    آسانسور ايستاد . قبل اينكه در باز بشه با كمك ديواره آسانسور خودم رو بالا كشيدم و ايستادم . در باز شد . با طمانينه خارج شدم . ولي حس ميكردم روح در بدنم نيست . اون لحظه هيچي از زمان نميفهميدم . به سمت در خروجي كشيده شدم . قبل اينكه در رو باز كنم قامت نويد جلوي در پديدار شد .
    چشماي آشناي غريبه اش جودم رو به آتيش كشيد . من ! عاشق جلاد روحم بودم!

    يه قدم به سمتم اومد . دو قدم به سمتتش رفتم . چشماش متعجب شد . دستم بالا رفت و محكم روي صورتش فرو اومد .
    ناباورانه دستش رو روي صورتش گذاشت . قبل اينكه بغض خفه ام كنه گفتم
    ازت متنفرم . از تو بيشتر از ليلي متنفرم . ازت بيزارم . ا ز تويي كه عروسك خيمه شب بازي بودي بيشتر متنفرم متنفرم نويد .
    به چشماي پر از سوالش كه هنوز ناباورانه نگاهم ميكرد نگاه كردم .

    ديگه تلاشي براي كنترل گريه ام نكردم . همونطوري كه گريه ميكردم دستم رو مشت كردم و به سينه ستبري كه ميشد پناه من باشه كوبيدم و فرياد زدم


    نويد من چطور از چشماي طماعت عشق رو خوندم ؟! چطور عاشق بچه گرگ شدم .؟!نويد از خودم ..... از تو .... از هر چي عشقه متنفرم.. ميفهمي متنفرم .
    دستام رو توي هوا گرفت و با تعجب گفت
    چي شده آهو ؟ آروم باش ببينم چي ميگي.

    دستم رو از دستاش كشيدم كردم و داد زدم
    به من دست نزن
    از جلوي در كنارش زدم و خواستم بيرون برم كه از پشت دستم رو گرفت و با عصبانيت گفت
    كجا؟ وايسا جوابم رو بده؟
    سرم رو برگردوندم و با اون يكي دستم محكم توي گوشش كوبيدم . كارهام دست خودم نبود ولي از اينكه عقده هام رو اينطوري خالي ميكردم راضي بودم . هر چند درد ضربه هاي من به اندازه دردي كه من ميكشيدم نبود.

    دستم رو كشيدم . ولي دستم رو محكم فشار داد و بلند گفت
    چرا وحشي بازي در مياري ؟
    تقلا كردم دستم رو از دستش جدا كنه و با همون حالت داد ميزدم
    ولم كن ... ولم كن ... بهم دست نزن ...

    وقتي ديد من توجهي به حرفاش ندارم دستم رو پيچوند و همونطوري در رو باز كرد و خارج شديم.
    نفسم از شدت درد حبس شد و .گفتم
    به قرآن اگه ولم نكني داد ميزنم بريزن سرت ... ولم كن.
    به حرفم اهميتي نداد و با حالت عصبي من رو به سمت ماشينش كه جلوي ساختمون پارك بود ، برد . سرم رو بر گردوندم و طوري كه سعي ميكردم صورتش رو ببينم با گريه و عصبانيت گفتمبا توام . ميگم ولم كن عوضي.

    فكش منقبض شد . در حاليكه فشار دستش رو بيشتر كرده بود هولم داد توي ماشين و در رو بست . به محض اينكه به خودم اومدم دستگيره در رو گرفتم كه بازش كنم كه توي ماشين نشست و درها رو قفل كرد و داد زد:
    چته تو؟
    برگشتم سمتش دستم رفت كه يه بار ديگه سيلي به صورتش بزنم كه دستم رو توي هوا گرفت و در حاليكه با اون دستش ماشين رو روشن ميكرد با غضب گفت
    هار شدي؟ چته؟
    حركت كرد و من در حاليكه سعي ميكردم دستم رواز فشار و قفل انگشتاش خارج كنم داد زدم

    هار تو و اون عمته كه سر پول رو زندگيه من قمار كردين.

    يهو با ترمز ناگهاني كه زد به جلو پرت شدم. با صداي بوق وحشتناك ماشيني كه از بغلمون رد ميشد و راننده اش ناسزاهاي ناجور ميداد سرم رو بلند كرد و به نويد چشم دوختم . نگاهش به جلو مات مونده بود . از فشار زياد مچ دستم كه هر لحظه هم بيشتر ميشد اشك تو چشمام جمع شد و با ناله گفتم
    دستم
    انگار توي اين عالم نباشه سرش رو به سمتم چرخوند .
    چرا باز توي چشماش نيرنگ نديدم! چرا چشماش با هام بازي ميكرد! من هميشه در برابر چشماش بازنده بودم.

    نگاهم رو ازش گرفتم و سعي كردم فقط صداي چكيدن اشكام اونقدر زياد نباشه كه غرورم خجالت زده بشه.

    مچ دستم رو ول كرد و ماشين رو كنار كشيد . به محض اين كه ماشين از حركت ايستاد دستم سمت دستگيره رفت. اما قبل از اينكه در رو باز كنم آهسته گفت
    هر چي خواستي گفتي منم شنيدم ،حالا كه حرفات تموم شد يه لحظه هم به حرف من گوش بده.

    دستگيره در رو كشيدم و بدون اينكه نگاهش كنم با بغض گفتم

    توي اين دنيا هر وقت دلم از بي كسي ميگرفت بجاي اينكه به ياد خدا آرامش بگيرم با ياد بنده اش كه تو باشي آروم ميشدم ..... پس حالا .. حقمه... از بنده اش نارو بخورم .
    در رو هول دادم . با آستين مانتوم صورتم رو پاك كردم و خواستم از ماشين پياده بشم كه با صداي گرفته اي گفت
    يادت رفت همين بنده خدا ازت خواست هيچوقت به احساسش شك نكني.
    بي حركت موندم. نفسم براي يه لحظه بالا نيومد. اشكم غلت خورد و روي لبم محو شد .
    نفسش رو با صدا خارج كرد و گفت
    حق داري . هر چي بگي و بهم بهتون بزني باز هم حق داري. ولي حق نداري به احساسي كه از يه سال پيش نسبت بهت دارم شك كني.
    با سردرگمي به سمتش چرخيدم.



    نويد: حق داري هر چي بهم بگي و بهتون بزني بازم حق داري . ولي حق نداري به احساسم شك كني آهو..... حق نداري
    پوز خند عصبي زدم و گفتم
    خيلي جالبه ...توي اين پنج ماهي كه ميشناسمت هزارتا نقش بازي كردي . يه روز نقش يه غريبه. يه روز يه ناجي يه روز يه دوست .. حالا هم دم از عشق ميزني؟

    به سمتم نگاه كرد و گفت:

    به حرفام ميخواي گوش بدي يا اينكه ميخواي همينجوري واسه خودت قضاوت كني؟!
    جواب دادم :

    اگه ميخواي با قصه هات سرم رو شيره بمالي بايد بگم كور خوندي. چون من ديگه خام نميشم.
    كلافه گفت :

    دِ اگه من ميخواستم خامت كنم كه همون موقع شرط ازدواجت رو قبول ميكردم.

    - من نگفتم شرطم با شما اينه ! من فقط ميخواستم بگم رابطه ها رو فقط در ازدواج ميبينم .، همين
    - اين كه با حرف من زياد فرقي نداره؟

    ديگه داشت زيادي يورتمه ميرفت . صاف نشستم و با جديت گفتم
    حالا كه چي ؟ مثلا الان ميخواي بگي توي اين پنج ماه خيلي اتفاقي عاشق سينه چاكم شدي؟!
    - من تو رو خيلي بيشتر از پنج ماه ميشناسم.

    از حرفاش سر در نمياوردم . با كلافگي گفتم:

    معلوم هست چي ميگي؟ داري بازيم ميدي باز؟ نويد دستتون واسه من رو شده . ديگه بسه ... تو رو به خدايي كه اون بالاس تمومش كن نويد... تمومش كن .

    خواستم پياده بشم كه بلند گفت:

    فقط يه بار به حرفم كه شايد بايد زودتر از اين بهت ميگفتم گوش بده . اونوقت اگه قبول نكردي و بهم حق ندادي ميتوني بري . ولي فقط همين يه بار رو به حرفم گوش كن آهو.

    نفس بلند كشيدم . ميدونستم كه بايد برم اما نميدونم چي باعث شد كه بمونم .

    در ماشين رو بستم و به صندلي تكيه دادم و بدون حرف به جلو نگاه كردم .

    يه نفس بلند كشيد . توی هرم نفسهاش پريشوني احساس ميشد . دستش رو مشت كرد و رو روي فرمون كوبيد . جا خوردم ولي نترسيدم .


    آب گلوش رو قورت داد و گفت:

    بيشتر از یکسال پيش بود . همه اقوام و دوست و آشناهاي نزديك ، باغ ما جمع شده بودن . بين اونا عمه ليلي و پدرت كم بودن . اونموقع شاید فقط یکماه و خورده ای از ازدواجشون میگذشت .بابا بهشون زنگ زد و گفت كه چرا نيومدن كه عمه ، خرابي ماشين پدرت رو بهونه كرد .


    طرفاي ظهر بابا ازم خواست برم دنبال عمه ليلي و پدرت . به قول خودش درست نبود تنها خواهر و شوهر خواهرش اونروز رو خونه بمونن !

    با اين كه نميخواستم اين كار رو كنم ولي به احترام بابام حرفش رو گوش كردم .
    نفس عميقي كشيد و گفت:
    من زياد .. با پدرت ميونه خوبي نداشتم. از همون اول...آبمون توی یه جوب نمیرفت.

    زير چشمي نگاهش كردم .

    - پدرت يه جورايي هميشه حرف حرف خودش بود . هر وقت با هم حرف ميزديم آخرش به بحث ميكشيد.


    بابام رو خوب میشناختم...منم هیچوقت آبم باهاش توی یه جوب نمیرفت !


    سرش رو آهسته تكون داد و ادامه داد:

    خلاصه اون همه راه اومده از تهران رو برگشتم و رفتم دنبالشون . قبل اينكه برسم خونشون به موبایل عمه زنگ زدم و گفتم تا چند دقيقه ديگه ميرسم و تا اون موقع حاضر بشن .

    عمه ازم خواست برگردم چون خونه نبودن و با يكي از دوستاي پدرت بيرون رفته بودن. از دست بابام شاكي شدم كه چرا قبل اينكه من بيام دنبالشون به عمه خبري نداده بود كه جايي نرن و من اين همه راه رو بي خودي به تهران نرم .

    يه سيگار روشن كردم و جلوي ساختمونشون وايسادم . هنوز پوكي به سيگار نزده بودم كه ديدم پدرت با صورتي برافروخته بيرون اومد و در رو محكم بست و سوار ماشينش شد و به سرعت از اونجا دور شد .

    خيلي تعجب كردم . اول اينكه عمه گفته بود ماشين خرابه و واسه همين نميان . دوم اينكه عمه گفته بود خونه نيستن !

    حدس زدم كه عمه و پدرت بدجوري بحثشون شده . چون وقتي با عمه ليلي تلفني حرف ميزدم كاملا پريشون و كلافه بود.


    نميدونم به چه دليلي ماشين رو روشن كردم و به دنبال پدرت رفتم . بارها شد كه برگردم ولي يه چيزي من رو به دنبال پدرت ميكشوند !

    درست نيم ساعت بعد ، از اتوبان تهران - كرج خارج شديم و ده دقيقه بعدش پدرت جلوي در يه خونه طوسی که نقش لاله سفید داشت پياده شد .

    به سمتم نگاه كرد .....در طوسی با نفش لاله سفيد منو ياد خونه قدیممون انداخت !

    دستش رو لاي موهاي پرپشتش كرد و گفت:

    قبل اينكه پدرت پياده بشه تو در رو باز كردي و با چهره نگران به سمت پدرت رفتي . چيزي بهش گفتی ولي پدرت با دست تو رو پس زد . تو تلو تلو خوردي ولي سعي كردي تعادلت رو نگه داري و زمين نخوري .
    دوباره به سمت پدرت رفتي و سد معبرش جلوي در شدي . اينبار محكم پرتت كرد به سمتي كه بدجور زمين خوردي.

    سرم رو به سمتش برگردوندم . توي چشماش همه اونروز برام تداعی شد .



    اردیبهشت ماه بود . بابا روز اول عید پیشمون بود و فرداش با بجا گذاشتن چندتا تراول چک غیبش زده بود. موبايلش يا در دسترس نبود يا خاموش بود ! تا حالا سابقه نداشت غیبت طولانی داشته باشه و ما خیلی نگرانش شده بودیم . غافل از اينكه بابامون تازه دوماد شده و براي خودش خوشه!



    یه روز سر ظهر یه زن ناشناس به خونمون زنگ زد و خواست که گوشی رو به مادرم بدم. . این کار رو کردم و به اتاقم رفتم. دقایقی بعد صدای مادرم رو شنیدم که خبر از این میداد که بیرون میره و زود بر میگرده.

    نمیدونم چرا اونموقع فکر نکردم که چقدر رفتار مامان بعد از اون تلفن تغییر کرد. از اون روز به بعد مامان بیشتر توي خودش بود. يه وقتا كه باهاش حرف ميزديم توي حال نبود. نگران بود و من اين نگراني رو به پاي غيبت شوهرش که عاشقانه دوستش داشت ، زدم !



    درست یه هفته بعد از اون تلفن ناشناس میگذشت . داشتم آماده میشدم که با مامانم و آزاده ، خونه مادرِ همسایه طبقه بالایمون که خونشون دو خیابون با خونه ما فاصله داشت ، برای کمک در پختن آش نذری برم که تلفن زنگ زد.

    من گوشي رو برداشتم . آقام بود ! از شنيدن صداش ترسيدم . داد میزد و ميگفت ، من پدرِ اون مادرتون رو در میارم...غربتی پاپتی واسه من آدم شده؟!

    به مامان که چادر به سر جلوی در ایستاده بود خیره شدم.آهسته به سمتم اومد و گوشی رو از دستم گرفت.

    صداي عربده بابام رو از پشت گوشي ميتونستم بشنوم . مدام فریاد میزد :

    حالا واسه من شاخ شدی ؟یادت رفته کی بودی و چی شدی؟ حالا ادای آدمای به دوران رسیده رو برای من درمیاری دم از حق و حقوق میزنی ؟! تو گوه خوردی که گفتی طلاق نميگيري..غلط كردي كه بهش گفتي نه. .. مگه دست خودته؟!

    مادرم دستش رو جلوی گوشی گذاشت و به من که کنارش نشسته بودم گفت
    برو حاضر شو دير میشه.

    میدونستم میخواد صدای بابا رو نشنوم .بلند شدم و به حرفش عمل کردم . از اتاق که بیرون اومدم مادرم خاموش ،گوشي رو سر جاش گذاشت و بلند شد .
    گفتم
    چي ميخواست؟
    نفس خسته اي كشيد و گفت
    هيچي مادر .
    گفتم: حرف طلاق شنیدم . نکنه خدا خواسته داریم از دستش خلاص میشیم.
    لبش رو گاز گرفت و با اخم گفت
    دیگه نشنوم اینطوری بگیا.

    دستام رو مشت کردم. از اخلاق مامانم كه هميشه كوتاه ميومد متنفر بودم.

    چادرش رو از سرش در آورد و گفت :شما برين خونه کوکب خانوم . دست تنهاس . زهرا خانوم هم با اون پسرش زیاد نمیتونه کمک مادرش کنه. ... برین خدا رو خوش نمیاد دست تنها بمونه.
    پرسیدم : شما نمیاین؟
    در حالیکه به سمت آسپزخونه میرفت گفت
    پیازها رو همینجا خورد میکنم . وقتی تموم شد میارم. شما برین.

    من ميدونستم بابا ميخواد بياد سر وقتش . ميدونستم مادرم امروز هم مثل خيلي روزهاي ديگه ما رو داره به این بهونه ، پي چيزي ميفرسته تا صداي له شدن خودش و غرورش رو نشنويم . ميدونستم اين بار هم كه بر گرديم صورت كبود مادرم كه سعي ميكرد با كرم پودر محوش كنه ، مثل روزگارمون بهمون نيش خند ميزنه .


    چادر خونگیم رو برداشتم و با آزاده بدون حرفي از خونه خارج شديم . به محض اينكه آزاده رو خونه کوکب خانوم رسوندم برگشتم و پشت در منتظر بابام شدم .


    چادرم رو روي تك درخت حياطمون كه شكوفه داده بود انداختم و روسريم رو سفت كردم .
    درست ده دقيقه بعد صداي ماشين بابام رو شنيدم . اونقدر كه گوش به زنگ بوديم ، صداي ماشينش هم برامون آشنا شده بود .
    قبل اينكه كليد به در بندازه در رو باز كردم و به سمتش رفتم .
    از صورتش ميتونستم بخونم كه عصبانيه. جلوش رفتم و گفتم:

    با مامان كاري نداشته باش .
    با دست پسم زد و گفت:
    حرومزاده ها هر چي ميكشم از دست شماهاس.


    سفت خودم رو نگه داشتم تا زمين نخورم . به سرعت جلوي در رفتم و با شجاعتي كه از خودم سراغ نداشتم سد معبرش شدم و گفتم
    حق نداري به مامانم كاري داشته باشي. اون مامان منه! نميذارم اذيتش كني !

    كتفم رو گرفت و به شدت من رو زمين پرت كرد و گفت:
    تو رو هم آدم میکنم .ولی آسیاب به نوبت .
    كتف و گردنم به شدت درد ميكرد . ميخواستم بلند بشم ولي نميتونستم . با اون يكي دستم كتفم رو ماساژ دادم . از درد نفسم حبس شد .

    با صداي مردي نگاهم به كفشهاش رفت.
    خانوم طوريت شد؟
    از هر چي مرد بود بيزار بودم . روسریم رو اونقدر جلو کشیدم که صورتم رو بپوشونه
    دوباره گفت:
    خانوم
    بدون اينكه نگاهش كنم به سختي بلند شدم بدون هيچ حرفی به سمت خونه رفتم که دوباره گفت: خانوم صبرکن ... اون كيه ؟ ....خانوم....بذارين اگه كمكي از دستم بر مياد براتون انجام بدم ... خانوم....

    دندونهام رو روی هم فشردم . از اين مرد ناشناس به ستوه اومده بودم در رو هول دادم و در حاليكه وارد حياط ميشدم گفتم

    اون بابامه ... وکیل وصی هم نمیخوايم .

    در رو محکم پشت سرم بستم.


    صداي فرياد و ناسزاي بابا كه ميتونستم حدس بزنم با هر مكثي كه توي حرفاش داره ضربه به بدن نحيف مادرم ميكوبه عذابم ميداد. به سرعت وارد خونه شدم . مادرم ساكن و صامت روي زمين نشسته بود و پشتش به من بود . نگاهم به سمت بابا رفت . بدون اينكه متوجه من بشه روي يكي از مبلها ولو شد و در حاليكه سرش پايين بود مشتي به دسته مبل كوبيد و بعد از چند لحظه آهسته زمزمه كرد گفت
    ملوك چرا كاري ميكني كه دست روت بلند كنم ؟!

    صداي مامان ضعيفتر از هميشه گفت:

    من فقط ميخوام زندگيمو حفظ كنم .
    دوباره بابا عصبي شد و داد زد:
    - ملوك من تو رو نميخوام . هيچ وقت نخواستم . اينو هميشه ميدونستي ......
    دستاش رو مشت كرد و كمي بعد آهسته تر گفت:
    آخه زن اين چه زندگيه كه تو داري براي نگه داشتنش دست و پا ميزني؟ چرا به اون گفتي كه طلاق نميگيري ؟ چرا ميخواي هم آرامش منو هم آرامش خودت رو خراب كني؟

    - آقا.... ما دوتا دختر جوون داریم. سايه يه مرد ميخوام بالا سر بچه هام باشه
    بابام بلند شد و كنار مادرم زانو زد و گفت

    - ملوك . برين پيش عمه سروه. اونجا همه هم رو ميشناسن . براي دخترات هم اونجا محيط خوبيه . يه زمين به نامت ميكنم . كارگرا روش كار كنن . پولش رو برات بيارن . ... ملوك بذار بعد اين مدت كه جونيمون حيف شد اونطور كه ميخوايم زندگي كنيم . تو به من پسر ندادي . دخترا مال تو . منم ميرم سر زندگيه تازم.

    مادرم سرش رو كمي برگردوند و گفت
    آقا ، خودتون ميدونين اون روستا به درد بچه ها نميخوره . من ميخوام دخترامون درس بخونن واسه خودشون كاره اي بشن . آقا .من نميخوام مثل من و شما مجبور به ازدواج ناخواسته بشن . اگه هجيج بريم حتما اينطور ميشه . دخترات برو رو دارن . من نميخوام به اين زودي شوهر كنن. آقا، تو رو به خاك مادرت قسم . بذار سايت بالا سرمون بمونه . من به هيچكس حرفي نميزنم . شما برين به زندگيتون برسين فقط تو رو خدا سايه پدر رو از سر بچهات نگير . بذار اونا ديگه مثل ما نشن ... آقا، به خدا اگه اعتراضي كنم . شما فقط سايت بالا سر زندگیه ما باشه . همين. دیگه هیچی نمیخوام.

    بابام كلافه دست لاي موهاش كرد و بلند شد . خودم رو عقب كشيدم و از در بيرون رفتم . چادرم رو سر كردم و از خونه زدم بيرون .

    اونموقع هيچي از اصرار مامان براي بودن بابا نفهميدم . فقط اونقدر از دست مامان عصبي بودم كه حد نداشت . اونموقع فكر ميكردم مامان چقدر ضعيفه . چقدر براي اينكه بابا پيشمون باشه خودش رو كوچيك كرده ! اونموقع نميدونستم توي اين جامعه خراب، سايه يه مرد بالا سر آدم بودن يعني چي !
    اونموقع نميدونستم مامان عاشق نبود ، بلكه يه مادر بود! يه مادر فداكار كه براي بچه هاش زندگيه و غرور خودش رو قرباني كرده بود .
    چقدر بچه بودم كه فكر ميكردم مامان مثل ما بعد از يكسال متوجه زن گرفتن بابا شده . چقدر ساده بودم که از حرفای اونروز بابا نفهمیدم ما رو با یه ازدواج و زندگیه تازه عوض کرده .چقدر احمق بودم كه فكر ميكردم مامان با اين كارش خودش رو خوار كرده !




    با خم شدن نوید خودم رو عقب كشيدم . بدون اينكه نگاهي بهم بكنه در داشپورت رو باز كرد و چيزي رو از توش برداشت .
    اخمام رو تو هم كردم و گفتم
    بايد خيلي من رو احمق فرض كني كه حرفات رو باور كنم.
    به سمتم چرخيد و گفت :
    باور نكردي؟
    جواب دادم
    انتظار نداري كه باور كنم مثل اين قصه ها با همون نگاه اول عاشقم شدي؟

    كمي مكث كرد و گفت:

    نه . انتظار ندارم اين رو باور كني . چون اون لحظه من اينقد از حرفت شوكه شده بودم كه اصلا فكر نكردم يه دختر زيبا با اون چشماي مغرورش ميتونه دوست داشتني باشه.
    اخمام رو يشتر تو هم كردم و گفتم
    من اصلا باهات شوخي ندارم
    شونه اش رو بالا انداخت و گفت
    من جدي گفتم . من واقعا از اينكه اون لحظه فهميدم شوهر عمه ليلي زن و بچه داره شوكه شدم . اون به همه ما گفته بود ساليان سالِ كه تنها زندگي ميكنه و هيچكسي رو نداره.
    پوزخندي زد و ادامه داد
    فكر ميكردم عمه از هيچي خبر نداره. براي همين از اين موضوع با هيچكس حرفي نزدم و اين قضيه رو ناديده گرفتم و سعي كردم فراموشش كنم. . ولي درست بعد از مرگ پدر و مادرت عمه رو كرد كه از وجود شما خبر داشته.
    سرم و پايين انداختم و گفتم :

    اصلا ليلي و باباي من ،كجا با هم آشنا شده بودن؟
    به صندليش تكيه داد و گفت
    عمه ليلي ثروت باد آورده اي رو از شوهر سابقش به دست آورده بود . همه اون ثروت رو زده بود تو كار بساز و بفروش خونه .. با پدرت هم از طريق بنگاهي كه داشت آشنا شده بود. البته هنوز کسی از این ثروت ، بجز من خبر نداره .وحید هم بخاطر اصرار عمه برای ازدواج من با تو و رد کردن این خواسته توسط من ، یه جورایی از موضوع بو برد .
    پوز خندي زدم و گفتم
    يعني زن باباي من صاحب يه عالمه خونه بوده و ما در به در يه اتاقك بوديم!

    سرم رو از تاسف تكون دادم. به سمتم چرخيد و گفت:

    منم تا دو ، سه ماه بعد از فوت مامان و بابات فهميدم كه چرا عمه اصرار داره با تو ازدواج كنم .... البته هنوز از این ثروت ، بجز من و وحید کس دیگه ای خبر نداره .وحید هم بخاطر بگو و مگوهای بین من و عمه ، یه جورایی به موضوع بو برد .

    ياد حرفاي ليلي افتادم . صورتم جمع شد و گفتم:

    يعني مال و منال اينقدرميتونه رو آدما تاثير داشته باشه؟!

    با صداي پر دردي گفت:

    متاسفم آهو . بخاطر هر چي كه اتفاق افتاد متاسفم. ولي باور كن من واقعا دوستت دارم.

    با غيظ به سمتش نگاه كردم و گفتم
    تو فكر كردي من اونقدر ساده و احمقم كه با پی بردن به نقشتون و اين موقعيت حساب بانكيم ،قبول كنم واقعا من رو دوست داري و اين هم يه بازي جديد براي ادامه نقشتون نيست؟!

    صورتش منقبض شد . توي چشمام مستقيم نگاه كرد و گفت:
    نميخوام قبول كني. ميخوام باورم كني .

    لبم رو گاز گرفتم و سعي كردم روي اعصابم مسلط بشم . نفس عميق كشيدم و صريح و جدي گفتم:

    ازم نخواه باور كنم قصه اي كه تحويلم دادي رو ليلي برات مرور نكرده باشه! مسلما اونروز وقتي بابا برگشته پيش عمه جونتون قضيه رو براش گفته كه بين همسر اولش چي پيش اومده . مسلما هم براي بهتر نقش بازي كردن يه عاشق سينه چاك، اونها رو برات رو كرده.

    پوزخند عصبي زدم و گفتم
    خيلي خنده داره اگه باور كنم تو توي اين نقش بازي كردنا بي گناه بودي!!

    دستش رو لاي موهاش كشيد و كلافه گفت
    بي گناه بودم ولي بي تقصير نبودم. شايد اگه همون موقع كه عمه اينطوري ازم خواست بر ميگشتم و بهش ميگفتم كه همه چي رو به آهو ميگم اينطوري پيش نميومد
    داد زدم :

    پس چرا نگفتي؟!

    داد زد :
    چون اگه ميگفتم يه نفر ديگه رو قاطيه نقشه اش ميكرد. من نميخواستم عمه موفق بشه . من نميخواستم اين نقشه به جلو پيش بره . من نميخواستم در حق تو نامردي بشه. من خواستم زمان بگذره . خواستم فرصت پيش بياد بلكه ماجرا يه جوري رو بشه . .

    رگ گردنش متورم شده بوده. چشماش رو محکم روی هم گذاشت و بعد از لحظه ای زمزمه کرد :

    خواستم وقتي كم كم فهميدم بهت دلبستم ، یهو فراموشت كنم.... خواستم به هر چيزي به غير تو فكر كنم ، اما نشد .... نشد براي دلخوشيه مادرم فقط به پانيذ فكر كنم .... توي فكر و خيالم اسم پانيذ بود و چشماي آهو .....
    چشماش رو باز کرد . نگاهش رو به سمتم معطوف کرد و گفت:


    اون لحظه رو يادته كه بهت گفتم ديوونه وار ميخوامت و دوستت دارم؟ يادته همون لحظه از اعترافش پشيمون شدم؟ اون موقع براي يه لحظه ترسيدم كه يه روز نقشه عمه رو بشه و تو ديگه باورم نكني.

    روبروي صورتش قرار گرفتم و بدون اينكه بخوام با التماس گفتم:

    ثابت كن كه حرفات دروغ نيست نويد .ثابت كن كه براي حساب پر از پول به ارث رسيده بابام، دوستم نداري! ثابت كن نويد ...

    رنگ نگاهش عوض شد . بدون اينكه نگاه از چشمام بگيره گفت:

    هر وقت خودت باورم كردي ثابت ميكنم .

    يخ كردم . من براي باورش وقتي نداشتم. نگاهم رو ازش گرفتم . در ماشين رو باز كردم و از ماشين پياده شدم . در رو محكم بستم و به سمت خيابون رفتم .





    دستم رو برای تاکسی که میومد بلند کردم . نگه داشت سوار شدم و گفتم
    کس دیگه ای رو سوار نکنین آقا
    -کجا میری؟
    رسالت میرم.هر وقت نزدیک اونجا شدیم آدرس کامل رو میدم.
    با تعجب از آینه نگاهم کرد.احتمالا داشت فکر میکرد این دیگه کیه گیر ما افتاد!
    گوشیم رو از توی کیفم در آوردم و بدون اینکه به میس کالهام توجه کنم، برای کیمیا پیام دادم :
    از تولد که برگشتین آزاده رو بیار خونمون.من حالم خوش نبود برگشتم خونه.



    سرم رو بالا آوردم و به شیشه ماشین تکیه دادم..دلم میخواست به هیچی فکر نکنم..ولی نمیشد.مدام حرفای نوید دور سرم میچرخید...حالا دیگه برام مهم نبود که لیلی چه نقشه ای داشته و میخواست چه بلایی به سرمون بیاره..الان فقط نوید برام مهم بود...نمیدونستم به حرف دلم گوش بدم و باز هم بهش اعتماد کنم یا بی خیالِ همه چی بشم و اون رو هم از زندگیم بزنم کنار.


    نفس پر آهی کشیدم که راننده متوجه من شد و گفت
    خانوم ببخشید اگه فضولی میکنم .ولی انگار حالتون خوب نیست؟
    بدون اینکه نگاهم رو از رنگارنگی و دو رنگیه بیرون بگیرم جواب دادم:



    نمیدونم آخر دنیاس یا هنوزم وقت هست که به آدمای دور و برم اعتماد کنم!


    بعد از کمی مکث گفت:
    از من به عنوان یه برادر بزرگتر بپذیر .همیشه به کسی اعتماد کن که منفعتی از تو بهش نرسه .



    نگاهم به آینه جلو کشیده شد.


    کاش هنوز همون آهویی بودم که هیچی در بساطش نداشت.






    وقتی رسیدم خونه اولین کاری که کردم با خانوم روشن تماس گرفتم و برای فردا وقت گرفتم که برم دفتر وکالتش..همینطوری هم خیلی دست به دست کرده بودم و کار ها رو پشت گوش انداخته بودم.


    برای اینکه به اونچه که امروز پیش اومده بود فکر نکنم دوتا قرص خواب آور خوردم . میخواستم بخوابم تا شاید توی عالم رویا به کمی آرامش برسم.
    قبل اینکه بخوابم یه یادداشت برای آزاده نوشتم و زدم به یخچال.قرار نبود آزاده رو هم توی این نامردیها و سر درگمیها شریک کنم. پس فقط براش نوشتم:
    سرم درد میکنه .بیدارم نکن.




    سرم رو روی بالشت گذاشتم و به سقف خیره شدم.


    اشکم آهسته از گوشه چشمم غلتیت و روی بالشتم غرق شد.چشمام رو بستم.چشمای نوید ،حرفای لیلی ،خنده های وحید، نگاه پر از معنیه خانوم کیان ، رد کردن من توسط آقای کیان همه و همه از نظرم گذشت. از فشار عصبی ملحفه رو توی مشتم گرفتم واونقدر فشار دادم تا کم کم توی خلا گم شدم.






    فردا صبح با نور شدید آفتاب که روی صورتم افتاده بود چشمام رو باز کردم..هنوز هم سر درد اذیتم میکرد.به آهستگی نشستم و به کنار دستم که آزاده بود نگاه کردم.
    چه خوب که از هیچی خبر نداشت . دولا شدم و سرش رو به آرومی بوسیدم.



    از تخت پایین اومدم . به سمت دستشویی رفتم.چراغ پیغامگیر تلفن روشن بود.بدون توجه در رو باز کردم و داخل شدم.
    داشتم صورتم رو با حوله خشک میکردم که زنگ تلفن به صدا در اومد.از دستشویی بیرون اومدم و به دستگاه تلفن نگاه کردم.شماره لیلی بود. صدای زنگ تلفن قطع شد و روی پیغامگیر رفت.



    -الو ...آهو جان دل نگرانتم.از دیشب چندبار پیام گذاشتم جوابم رو ندادی.میخوام ببینم حالت بهتره عزیزم.بی خبرم نذار.هر وقت پیامم رو گرفتی بهم زنگ بزن .




    حوله رو توی دستم مچاله کردم.فکم منقبض شد و از حرص دندونام رو روی هم فشار دادم.چقدر یه آدم میتونه طماع و حیله گر باشه!


    حوله رو روی مبل پرت کردم و به سراغ سجاده ام رفتم. زیر پنجره رو به قبله زیر نور خورشید پهنش کردم و اقامه بستم .


    وقتی نمازم تموم شد سجاده رو جمع کردم و بلند شدم که نگاهم به ازاده افتاد.دستاش رو زیر سرش گذاشته بود و به من نگاه میکرد.
    لبخند زدم و گفتم
    صبحت بخیر.



    جواب داد


    حالت خوبه؟
    -بهترم
    حرفی نزد. چرخید و ملحفه رو روی خودش کشید که گفتم:



    دیگه نخواب.به اندازه کافی هم دیرمون شده.
    از همون زیر ملحفه گفت:



    مگه قراره جایی بریم.


    گفتم: هر چی وسایل داری جمع کن.شاید دیگه اینجا بر نگردیم.
    به تندی ملحفه رو کنار زد و رو ی تخت نیم خیز شد و گفت:



    یعنی چی ؟


    چادرم رو به آهستگی از سرم برداشتم و کنارش روی تخت نشستم.بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم
    آزاده ازت میخوام یه قولی بهم بدی؟
    روی تخت نشست و گفت:
    چه قولی؟



    - قول بده که بهم اعتماد کنی.


    به محض اینکه این جمله رو گفتم یاد نوید افتادم.اون هم ازم خواسته بود بهش اعتماد کنم.تمام بدنم یخ کرد .


    با صدای آزاده که گفت ، باشه به خودم اومدم.نگاهم رفت سمت چشماش . دستش رو توی دستم گرفتم و گفتم
    ازت میخوام چیزایی که خیلی ضروری هست رو برداری. ممکنه هیچوقت یا شایدم برای مدت زیادی دیگه به اینجا برنگردیم.
    توی چشمام عمیق شد .نگاهم رو ازش گرفتم و به سمت کمدم رفتم و سعی کردم به هیچ چی که به اسم نوید ختم بشه فکر نکنم.








    ***





    از دفتر وکالت خانوم روشن بیرون اومدیم . به خواسته من و امضایی که پای ورقه توافق زدم ، قرار شد تمام کارها رو بدون حضور من پی گیر باشه و به پایان برسونه.


    با بیان اتفاقایی که برامون افتاده بود کمی سبکتر شده بودم. آزاده ساکت و آروم به دنبالم میومد. شاید باید روی حرفم میموندم و به آزاده حرفی نمیزدم.ولی وقتی خانوم شمس ازم خواست همه اتفاقات رو مو به مو براش بیان کنم دلیلی برای پنهانکاری از آزاده ندیدم و همه چی رو گفتم.


    زیر چشمی به ازاده نگاه کردم .توی فکر بود.نخواستم مزاحم فکرش بشم.سوار ماشین آژانسی که از قبل گرفته بودم شدیم و به سمت ترمینال حرکت کردیم.
    توی راه با به دست گرفتن تسبیحِ شیشه ای رنگم تمامی حواسم روبه ذکر خوندن معطوف کردم و چقدر شیرین و ارامشبخش بود ذکر نامی رو که میدونستی هیچوقت ازش نارو نمیخوری.




    با صدای آزاده چشمام رو باز کردم. نفسم رو تازه کردم و از ماشین پیاده شدم و به پشت ماشین رفتم تا دوتا چمدون بزرگی که همراهمون بود رو از راننده تحویل بگیرم.آزاده کنارم اومد و با بغض گفت:


    با مامان و بابا خداحافظی نکردیم.


    چمدون رو از روی زمین برداشتم و گفتم:


    به وقتش میایم بهشون سر میزنیم.


    چمدون رو دستش دادم و در حالیکه اون یکی چمدون رو بر میداشتم گفتم:


    قرار شد دلتنگی نکنی آجی کوچیکه.


    به روش لبخند زدم . لبخندم رو با لبخند تلخی جواب داد و راه افتاد.با بلعیدن هوای آلوده ترمینال بغضم رو پس زدم و به سمت سالن حرکت کردم.



    بعد از خریدن دو بلیط برای کرمانشاه که نیم ساعت دیگه حرکت داشت به سمت آزاده که روی صندلی نشسته بود رفتم و گفتم:


    میخوای یه ساندویچ بگیرم بخوری؟


    سرش رو به علامت نه بالا انداخت.کنارش نشستم و گفتم:
    ظهر که کم غذا خوردی .الان ساعت 9 شبه. معلوم نیست اتوبوس کی دیگه توقف کنه..
    به سمتم نگاه کرد و گفت :



    خودت هم هیچی نخوردی.حواسم بهت بود که لب به غذات نزدی.
    دستم رو روی دستش گذاشتم و گفتم:
    نگران من نباش آبجی کوچیکه.
    اخماش رو توی هم کرد و گفت:



    دیگه بهم نگو آبجی کوچیکه
    جا خوردم . ولی حرفی نزدم.دستم رو از روی دستش برداشتم که گفت:



    چرا به من هیچی نگفته بودی؟
    به سمتش نگاه کردم و گفتم
    لازم نمیدیدم.
    با بغضی که توی گلوش بود گفت
    لازم نمیدی؟! یا فکر میکردی خیلی کوچیکم؟ یعنی اینقدر من رو بچه فرض میکردی؟
    سرم رو تکون دادم و گفتم
    نه اینطور نیست ..من فقط میخواستم تو دیگه فکر و خیال بیهوده نکنی.



    - بیهوده؟ این که لیلی این بلا رو میخواست سرمون بیاره بیهوده بود؟ این که تو از خیلی وقت پیش عاشق نوید شده بودی و اینطوری با این کارش ضربه خوردی بیهوده بود؟!


    نگاهم رو ازش گرفتم و گفتم
    دیگه تمومش کن.نمیخوام حرفی از اونا زده بشه.
    -چرا باید تمومش کنم ؟



    از روی صندلی بلند شدم و گفتم:
    چیزی که گذشته ، گذشته .به حال فکر کن....
    خواست حرفی بزنه که گفتم:



    دارن مسافرای کرمانشاه رو صدا میکنن.پاشو.


    چمدونم رو به دست گرفتم و بیرون از سالن رفتم. بدون هیچ حرف دیگه ای مثل همیشه مطیع به دنبالم اومد. بعد از اینکه چمدونها رو تحویل دادیم . رو به آزاده کردم و گفتم
    موبایلت که همراهته؟ چون من سیم کارتم رو شکوندم. به خانوم روشن هم شماره تو رو دادم.
    سرش رو تکون داد و گفت
    اره همرامه
    سرم رو تکون دادم و گفتم
    پس تو برو توی اتوبوس بشین من برم یه کم خرت و پرت برای تو راه بخرم.



    باشه ای گفت و سوار اتوبوس شد.


    داخل سالن رفتم و بعد از اینکه کمی تنقلات با کارت تلفن خریدم به سمت باجه تلفن رفتم. هر چقدر میخواستم با خودم مقابله کنم و به نوید فکر نکنم بازنده میشدم.
    شماره نوید رو از حفظ بودم.گوشی رو برداشتم و کارت رو جا زدم.قلبم تند تند میزد و نفسم به شمارش افتاده بود. با صدای هر بوق تپش قلبم بیشتر میشد و اعتماد به نفسم تحلیل میرفت . با سومین بوق جواب داد.



    - بله
    مثل همیشه با شنیدن صداش از خود بی خود شدم. چشمام رو بستم و نفس بلندی کشیدم تا بتونم بدون هیچ مکثی حرف بزنم .به همراه بیرون دادن باز دمم گفتم:



    -اونقدر باورت دارم که روی باورهای دیگم خط کشیدم.


    گوشی رو گذاشتم. لب پاینم لرزید . قبل اینکه خودم رو بیشتر از این در مقابل عشق ببازم از سالن خارج شدم و سوار اتوبوس شدم... .

    درست چهل و پنچ روزه از وقتی که اومدیم هجیج میگذره . صبحی که وارد هجیج شدیم یه راست اومدیم خونه خاله گلاویز. خاله گلاویز همسایه عمه سروه بود.با دیدن ما یه کم سوالای جورواجور به زبان کُردی پرسید که دست و پا شکسته جوابش رو دادم . از اونجایی هم که فارسی زیاد بلد نبود حرف بزنه بی خیال بقیه سوالاش شد .
    خانوم روشن همون روز اول ازم خواسته بود یکماه بهش فرصت بدم تا بتونه کار رو راست و ریست کنه...قرار بود شاهرخ رو از یه طریقی پیدا کنه و ثروت پدریش رو برگردونه بهش.هر چی بود حق اون بود..شاید کمی هم حق لیلی بود ولی با ناحقی که در حق شاهرخ و ما کرد باید پاش رو میخورد.





    از طریق تماسی که با خانوم روشن داشتم متوجه شدم، شاهرخ رو با کمک آرش تونسته بودن پیدا کنن. بالاخره آرش فک و فامیلای خود لیلی بود و الحمدلله هم که همه توی این مسایل میتونستن یه پا کارگاه بشن!
    شاهرخ به ایران برگشته بود و تمام ثروت پدریش بهش بازگردونده شده بود . این وسط فقط پول فروش خونه ما که بابا فروخته بود، هاپولی شد که ندیده گرفتمش و برای اینکه این جنجال تموم بشه با آزاده صحبت کردم تا بی خیال اون پولا بشه و حلالش کنیم. هر چند که به اون پولا خیلی احتیاج داشتیم ولی ثابت کردنش وقت زیادی میبرد که من دیگه توانایی ادامه دادن به این پرونده و این بازی رو نداشتم.




    با صدای آزاده نگاهم رو از گنجشکهایی که روی ایون نشسته بودن گرفتم و به سمتش نگاه کردم.




    -کی راه می افتیم؟


    از جلوی پنجره کنار اومدم و گفتم:


    یه ربع دیگه شاهو خان ، پسر خاله گلاویز میاد دنبالمون. با اون میریم تا ترمینال
    به سمت چمدونم رفتم و نشستم.



    با صدای باز شدن در نگاهم رو از لباسهای تا شده ام که توی چمدون بود گرفتم. خاله گلاویز با یه بقچه نون اومد کنارم نشست و به فارسی به صورت دست و پا شکسته گفت
    برا تو راه......



    در حالیکه لبخند میزدم بقچه نون رو از دستش گرفتم و گفتم:


    هر بدی و خوبی دیدی حلال کن خاله.


    دستش رو روی سرم کشید و با همون لهجه گفت:


    دخترای خودمین..هر وقت خواستین بیاین.



    گره روسریم رو محکمتر کردم و در چمدونم رو بستم و بلند شدم.


    * شاید باز هم بر میگشتیم. کی میدونست قراره چی پیش بیاد!



    به خواسته خانوم روشن باید بر میگشتیم تا تمامی کار رو فیصله بده. هر چند که دلیلی برای رفتنمون نتونستم پیدا کنم ولی سوالی نکردم و بهش قول دادم که یه روزی ملاقاتش کنم.


    همون روزای اول که اومده بودیم اینجا وقتی با خانوم روشن تلفنی حرف میزدم میگفت ،نوید هر روز قبل اینکه دفتر رو باز کنم ازت سراغ میگیره. تا جایی که با آرش هم برخورد جدی داشته تا بتونه نشونه ای ازت پیدا کنه. هر جا هستی بمون و تا پایان کار پیدات نشه. چقدر ساده بودم که فکر میکردم تا روزی که بر گردم نوید پیگیره من باشه ! ولی این نشونه پرسیدن ها همون هفته های اول به پایان رسید.


    بغضم بهم طعنه زد . ولی قرار نبود تَرکهای درونم بیشتر از این سر باز کنه و بشکونتم. بازدمم رو با صدا بیرون دادم و از زیر قرآن رد شدیم .خاله رو در آغوش گرفتم و گفتم:


    برامون دعا کن خاله.
    گره روسریش رو به دست گرفت و در حالیکه مقداری پول مچاله شده ازش در میاورد گفت:
    خدا پشت و پناهتون.



    پولها رو توی دستم گذاشتم و دستام رو مشت کرد و گفت:
    لازمتون میشه.
    خواستم ممانعت کنم که اخماش رو توهم کرد و گفت:



    منه. پیرزن ..به چه خوام این پولارو ...بگیرش..



    دوباره توی آغوشش رفتم و قبل اینکه اشکم روی گونه ام بغلته ازش جدا شدم و به سمت وانت شاهو رفتم و پشت وانت سوار شدم.









    ***







    به محض این که به تهران رسیدیم یه دربست گرفتم و به سمت جایگاه مامان و بابا رفتیم .تو راه به آزاده قول داده بودم اولین جایی که میریم اونجا باشه.


    در ماشین رو باز کردم و در حالیکه از ماشین پیاده میشدم رو به پسر جوون که راننده بود گفتم
    نیم ساعت بیشتر طول نمیکشه.



    سیگارش رو به بیرون پرت کرد و گفت:


    مشکلی نیست آبجی..خدا رفتگانتون رو بیامرزه.


    سرم رو به احترام براش تکون دادم و گفتم:
    خدا رفتگان شما رو هم قرین رحمت کنه.




    در ماشین رو بستم و رو به آزاده که به سمت قطعه مربوط میرفت گفتم:
    من میرم گلاب بگیرم.



    دستش رو توی هوا تکون داد . میدونستم برای اینکه داره گریه میکنه حرفی نمیزنه.روسریم رو جلو کشیدم و با چشم به دنبال پسرک نوجونی که همیشه گلاب میفروخت ، گشتم.


    هنوز چند قدم بیشتر بر نداشته بودم که با صدای نوید که صدام کرد بند دلم پاره شد و بی حرکت موندم.


    به پشت سرم نگاه کردم .نوید با حالت عصبی به سمتم میومد. چرخیدم و آهسته روی دستم رو نیشگون گرفتم.باورم نمیشد که رویا نباشه.اما با سیلیِ محکمی که توسط نوید به صورتم خورد خیلی قشنگ متوجه شدم اگه رویا هم بود با این ضربه حتما از خواب میپریدم!


    دستم رو روی سوزش صورتم گذاشتم و سرم رو بلند کردم و به چشماش که از رگه های قرمز جذاب تر شده بود نگاه کردم.
    چشماش رو با غیظ درشت تر کرد و گفت:



    این چند وقت گدوم گورستونی بودی؟



    قبل این که حرفی بزنم یهو توسط پسرِ راننده به عقب کشیده شد و در پی اش یه مشت محکم به فک نوید زد. با صدای ناله نوید جیغی کشیدم و به سوی راننده با پرخاش گفتم
    چه کار میکنی؟!
    بدون اینکه به من توجهی کنه یقه نوید رو گرفت و گفت:



    مرتیکه دست رو زن بلند میکنی؟


    نوید بعد از لحظه ای که ناغافل ضربه خورده بود از گیجی در اومد و در حالیکه یقه اش رو گرفته بود با عصبانیت داد زد:


    به تو چه اَنتر .


    و بعد محکم به عقب هولش داد . اما پسرک دوباره به سمت نوید هجوم کرد که به التماس داد زدم:
    تو رو خدا بس کنین.



    نوید به سمتم براق شد و گفت:


    این کیه آهو؟! نکنه این مدت.....
    قبل اینکه حرف نامربوطی از دهنش در بیاد با دستام به قفسه سینه اش فشار آوردم و هولش داد و داد زدم :




    خفه شو نوید ...خفه شو.



    بغضی که میومد از بار این همگی خستگی و دلتنگی شکسته بشه رو پس زدم .دندونهام رو محکم بهم فشار دادم و دستم رو توی کیفم کردم و بدون اینکه پولها رو بشمارم به سمت راننده گرفتم و گفتم
    این حسابمون . برید و دخالت نکنین.




    یه نگاه به من کرد ، یه نگاه به نوید کرد. پولها رو از دستم گرفت و در حالیکه سوار ماشینش میشد گفت:


    توی این دوره زمونه خوبی به کسی نیومده. دیوونه ها...خدا شفاتون بده


    نوید به سمتش خیز برداشت که به تندی گفتم:


    تو اینجا چکار میکنی؟ خانوم روشن که چیزی نمیدونست؟!



    سریع به سمتم چرخید و به تندی گفت:


    حالِ اون روشن رو هم میگیرم.. ولی به موقعش...
    دوباره داد زد :
    توی این مدت کدوم گوری بودی؟!



    نگاهم رو ازش گرفتم و گفتم:


    فکر نمیکنم به کسی ربط داشته باشه


    یه قدم به سمتم اومد و در حالیکه عصبانی تر شده بود بود گفت:


    آهو زبون درازی نکن ....این مدت خیلی حالم خراب بوده..کاری نکن....



    به سمتش برگشتم و میون حرفش گفتم:


    کاری نکنم که چی؟! باز سیلی بزنی توی صورتم؟


    صورتم رو به سمتش کج کردم و گفتم:


    بیا بزن. اگه مردونگی به اینه، بیا بزن.من اونقدر نامردی دیدم که حالا یه مرد میخوام جلوم وایسه... مرد باش و بیا بزن... !




    دستام رو مشت کردم و این بار کمی آهسته تر ادامه دادم:


    منو از این ضربه ها نترسون نوید...ضربه هایی که به روح و قلبم وارد شده در برابر سیلی خشک و خالیه یه مرد هیچی نیست..


    -آهو


    با به زبون آوردن اسمم باز این قلبم بی تاب شد. اما این چند روز قرنطینه من رو قوی تر کرده بود.قرار نبود دیگه برای عشق یه طرفه ام تمام باورهام رو له کنم.


    بدون اینکه به چشماش نگاه کنم در جوابش خیلی آهسته ولی محکم پرسیدم :


    برای چی امروز اومدی اینجا؟! مگه خانوم روشن بهتون نگفت من دیگه یه تک ریال هم توی حسابم ندارم؟


    جوابی ازش نشنیدم سرم رو به سمتش برگردوندم و توی چشماش نگاه کردم.. . توی سو سوی رنگیه چشماش داشتم باز کم میاوردم که نگاهم رو ازش گرفتم.
    خواستم پسش بزنم و از کنارش رد بشم که گفت:




    من و تو شاید غریبه شده باشیم .ولی میتونم قسم بخورم که قلبامون هنوز آشنای همن.


    ناخودآگاه دستم روی قلبم که بی قرار میزد رفت.


    ادامه داد:


    درست 30 روزه که کار هر روزه ام شده از اول صبح تا وقتی که دیگه چشم جایی رو نمیبینه اینجا چمباته بزنم بلکه بیایی اینجا و بینمت.


    چشمام چرخید روی لبهاش ثابت موند.


    - درست 45 روزه شدم یه جسم که به دنبالِ روحش به هر جا بگی چشم انداخته .. آخه بامرام تو که آخرین بار بهم گفتی باورت دارم...پس چی شد؟ این بود باورت؟ ! وقتی داشتی بدون خبر میرفتی با خودت نگفتی نوید چی؟!
    رفتی و با خودت گفتی میرم هر چی بادا باد ؟!



    لب پاینم رو به دندون گرفتم و محکم فشار دادم...از بغضی که توی صدای نوید بود داشتم دیونه میشدم.چشمام رو همینطور ثابت نگه داشته بودم که مبادا با ریختن همون یه قطره اشکی که چشمام رو تار کرده بود ، رسواتر بشم.



    دستش رو لای موهاش کشید و به آسمون نگاه کرد و گفت
    خدایا مصبت رو شکر.. میبینی چی میگه؟ بعد این همه مدت که داشتم دق میکردم از دوریش، اومده و میگه من یه تک ریالی هم توی حسابم ندارم.



    دوباره سرش رو پایین کرد . باز شد همون نوید بداخلاق . به تندی گفت:
    مگه تو توی تلفن بهم نگفتی باورت دارم؟ پس چرا رفتی؟ هان؟!




    آب گلوم رو قورت دادم و نگاهم رو ازش گرفتم اشکم سر خورد روی گونه ام. همونطور که نگاهم به زمین بود بی صدا تر از صدای نسیم گفتم:
    قرار بود...باورت کنم...قرار بود..ثابت کنی.




    قبل اینکه بفهمم چی شد دستش رو روی گونه ام کشید و اشکم رو پاک کرد. جا خوردم و خودم رو عقب کشیدم .جای دستش روی صورتم میسوخت.دست یخ کرده ام رو روی صورتم گذاشتم و به چشماش خیره شدم.
    انگشتی که از اشکم هنوز خیس بود رو بالا آورد و جلوی صورتم قرار داد و گفت:



    قسم به این اشکِ پاکت ، خیلی دوستت دارم.....آهو به قرآن میخوامت . به اون خدایی که تو میپرستی و من میپرستم بد جور خاطرخواتم.آهو چطوری ثابت کنم تا بفهمی من تو رو فقط برای خودت میخوامت.میدونم هیچی توی حسابت نیست.میدونم فقط تویی و آزاده ..آزاده هم مثل خواهر کوچیکترم روی چشمم میذارم..به علی نوکرتم ..... آهو به جون مادرم امروز تا جواب بله ازت نگیرم از جام تکون نمیخورم ! آهو منم و من ..همون نوید قبلی ولی بی قرار تر ... آهو ...باهام ازدواج میکنی؟


    ناخودآگاه دستم رفت به سمت دهنم.. درست مثل این دخترای تازه بلوغ رسیده از خجالت سرخ شدم و دستم رو گاز گرفتم.


    انگشتم از فشاری که دندونهام به روش میاوردن درد میکرد اما هنوز هم نمیتونستم باور کنم اون چیزی رو که شنیده بودم...!!!
    این دیگه زده بود رو دست هر چی فیلم ترکی و هندی بود!



    با صدای نزدیک شده قدمهایی باز هم نتونستم نگاهم رو از چشمای پر از التماسش بگیرم.


    آزاده: نوید مامان و بابات چی؟
    نگاهم به سمت آزاده رفت.یعنی از همون اول گوش وایساده بود؟
    با اخم بهش نگاه کردم..نمیشد آدم یه ذره راحت باشه باشه..بلکه من میخواستم مثل آخر این فیلما بپرم بغل نوید و بگم بعـــــــــــــــــله که زنت میشم! به خدا آی لاو یو وری وری ماچ !




    نوید به سمتم نگاه کردم و گفت
    اگه آهو بهم بگه بله اونا هم حرفی ندارن..این مدت که نبودین حالیشون کردم من به غیر از آهو با کس دیگه ای ازدواج نمیکنم. حالا چی میگی آهو؟



    بجای من آزاده جواب داد:
    آخه همینطوری که نمیشه روی هوا حرف زد.شما اول با پدر مادرت درست و حسابی صحبت کن ، بعد بیا از خواهر من خواستگاری کن.



    نگاه من و نوید بدون پلک زدن بهم ثابت موند . گوشه چشم هر دومون چروک شد. لب هر دومون به لبخند باز شد و یکصدا و یکباره هر دومون با هم زدیم زیر خنده.
    این وسط آزاده طوری به ما نگاه میکرد که انگار به دو تا دیوونه نگاه میکنه...خب حقم داشت . نه به اون آه و ناله های پر سوز و گداز اول ، نه به این خنده های بی ریا و بی غل و غش الان !!



    نوید همونطور که میخندید باز پرسید:
    آهو زنم..میشی؟
    اشکم رو که از خنده گوشه چشمم جمع شده بود پاک کردم و همونطور که میخندیدم رو به نوید گفتم:
    هر چی خواهر کوچیکم بگه....




    هر دو با خنده به سمت آزاده نگاه کردیم . آزاده به هردومون نگاه کرد و سرش رو تکون داد و گفت
    خدا آخر و عاقبت بچه های شما دوتا دیونه رو بخیر گردونه.




    با این حرفش خودش هم مثل ما زد زیر خنده.

    از بالای کتاب قرآن زیر چشمی به جمعیتی که خیلی هاشون برام آشنا نبودن نگاه کردم. توی دلم غوغایی بود که وصف شدنی نبود.. نگاههای نه چندان دوستانه خانوم کیان هنوز هم من رو آزار میداد.ولی من هفت ماه پیش که عشق واقعیه نوید رو قبول کردم به خودم قول دادم برای پایداریه این عشق با هر مشکل و سختی کنار بیام .


    حالا چه اهمیتی میتونست داشته باشه ،پچ پچ افرادی که حتی به احترام تلاوت آیه های مبارکه ای که آقا تلاوت میکرد، سکوت نمیکردن!





    تمام فکر و ذهنم رو جلب کردم و مشغول تلاوت آیه های کتاب قرآنی که دستم بود ، شدم.


    صدای بله نوید توی گوشم طنین انداخت . صدای کِل کشیدن و دست زدن بقیه باعث شد از فرصت استفاده کنم .جرات کردم و سرم رو بالا کردم و به چشماش از آینه سفره عقد که روبرومون بود نگاه کردم.بهم لبخند زد . مثل همیشه لبخنداش بهم امید و آرامش میداد .دلم بی تاب بود و قلبم بی قرارش.






    نگاهم رو از چشماش گرفتم و از آینه به آزاده که بالای سرم ایستاده بود و قند میسابید نگاه کردم. چقدر ابروهای کوتاه بهش میومد.




    نفس بلندی کشیدم .حالا که فکرش رو میکنم میبینم چقدر سختیها آسون فراموش شدن !






    هفت ماه پیش که از هجیج برگشتیم کی فکرش رو میکرد که شاهرخ خان یه مقدار کم از ثروت به ارث رسیده اش رو به برای سپاس از ما، بهمون بخشیده باشه و من و آزاده با کمک نوید و راهنمایی های خانوم روشن ، الان صاحب کارگاه سِری دوزیه لباس های زنونه باشیم که زنا و دخترای بی سر پرست توش کار میکنن؟





    کی فکرش رو میکرد ، لیلی با اون شوکی که بهش وارد شده بود و یه سمت بدنش نیمه فلج شده بود، حالا روبروم نشسته باشه و ناظر عقد واقعیه من و نوید باشه !


    کی فکرش رو میکرد بعد از آشنایی با شاهرخ خان . توی همین رفت و آمد ها پسر بزرگش از آزاده خواستگاری کنه و الان نامزد هم باشن!






    کی فکرش رو میکرد پانیذ همون هفت ماه پیش که من و نوید با هم نامزد شدیم بره دوبی پیش وحید و تا به امروز که عقد و عروسیه ماست پیداشون نشه؟!





    نفس عمیقی کشیدم.توکل به اون بالایی چه کارها نمیکنه که خیلی از ما بنده هاش ازش هنوز هم غافلیم .





    با سقلمه ای که از سمت راست به پهلوم خورد از دنیای خودم اومدم بیرون و به کیمیا که با چشم و ابرو داشت بهم اشاره میکرد نگاه کردم.




    * کاش حداقل حالا که کیمیا عاشق آرش شده ، آرش بیاد و بگیرتش بلکه از دست این هم خلاص بشم..




    نگاهم رو ازش گرفتم و به آینه روبرو خیره شدم.نوید چشماش رو ریز کرد و با دقت بیشتری بهم نگاه کرد. .بهش لبخند زدم و چشم تو چشمش گفتم


    بله.


    پایان
صفحه 2 از 2 نخست 12
نمایش نتایج: از 16 به 25 از 25

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ: 16
    آخرين نوشته: 2013.09.26, 20:06
  2. "♥ رمـان عاشــقـانـه و زیـبـای مـسـیـر زنـدگـی ♥ "در حال تایپ توسط"parinaz_jooon"
    توسط parinaz_jooon در انجمن رمان های نوشته شده کاربران کوچولو
    پاسخ: 3
    آخرين نوشته: 2013.03.04, 20:29
  3. "♥ رمـان زیـبـای صـف ِ آرزوهــایـم ♥ "در حال تایپ توسط"احمد کوچولو"و "~sarir~"
    توسط احمد کوچولو در انجمن رمان های نوشته شده کاربران کوچولو
    پاسخ: 3
    آخرين نوشته: 2013.01.07, 14:38
  4. آیــدا هستم "مدیــر بخش عكس"با نام کاربری "aida-star"
    توسط Aida-star در انجمن معرفی اعضای رسمی
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 2011.06.10, 15:08

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •