ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





نمایش نتایج: از 1 به 13 از 13
  1. #1
    Sajjad_Love
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    19,960
    5,699
    16,325

    پیش فرض رمان عاشقانه وبسيار زيباي "اعتراف عشق"

    رمان "اعتراف عشق"



    نویسنده: محنا عزیزی

    خلاصه: عسل دختری 18ساله که پدرش را به تازگی از دست داده است، پدری که فقط به فکر کار و مال وثروت بوده وعلاقه ی پریسا مادر عسل را که عاشقانه اورا دوست داشته درنظر نمی گرفته، وحالا تنها کاری که کرده این که ثروتش را به اسم عسل کرده است که دراین میان عمو وعمه عسل از این موضوع ناراحت به نظر می رسند.عسل و پریسا در خانه مامان فرح ودایی کیوان زندگی خود را شروع می کنند که دراین میان با خانواده کامبیز دوست دایی فرامرز آشنا می شوند وعسل که دختر شیطون و زیبایی بوده با کل کلی با کامیار پسر کامبیز داشته عاشق کامیار می شود ولی کامیار......



    ویرایش توسط Sajjad_Love : 2014.02.08 در ساعت 18:50

    آنقدر عاشقانه برای خُـــــــدا زندگی کنیم که خدا هم عاشـقانه بگوید

    وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی
    تـورا براے خـودم سـاخته ام!!

    عاشــقانه هاے الـهی چـیز دیگریســت....
  2. 1
  3. #2
    Sajjad_Love
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    19,960
    5,699
    16,325

    پیش فرض


    فصل اول

    لحظه ای به مادرم نگاه کردم . ضجه میزد اشک می ریخت و فریاد می کشید . چشمانم بر روی صورتک های به ظاهر غم زده عمه و عمویم افتاد . چه اسان میگریند در حالی که میخندید . قلبم لرزید . گریه می کردم برای مرگ پدری که با او بودن برایم کابوس های وحشتناک بود یا برای مادرم که سالهای به پای مردی نشست که رسم زندگی کردن را نمی دانست یا برای خودم که چرا هستم .پدری که جز بدست آوردن پول فکر دیگری نداشت . مردی که سالها عشق همسرش را ندید که چگونه عاشقانه با خراب نشدن یا تباه نشدن می جنگید . او مرد و من و مادرم به یادش اشک می ریزیم .
    تا رسیدن به خانه مادربزرگم هیچ کس هیچی نگفت و من در آغوش مادرم غمزده به فکر فرو رفته بوم شاید به اینده بدون پدر فکر می کردم . که چه گونه میشود .
    مادر با صدای ارام زیر گوشم گفت :رسیدیم عزیزم . پیاده شو .
    هر دو پیاده شدیم با خستگی یک راست به طرف کاناپه رفتم و خودم را روی ان انداختم . دایی کیوان کوچکترین عضو خانواده کنارم نشست . دستش را به دور گردنم حلقه کرد و گفت:
    -الهی فدای این ملکه خودم بشم برو کمی استراحت کنم .
    با صدای ارام گفتم :میرم . فعلا می خوام بنشینم .
    -هر جور که تو دوست داری .
    مامان فرح گفت:الهی بمیرم چه قدر ضعیف شدی ؟
    دایی کیوان گفت:خودم بهش می رسم .
    مامان بغض گفت:الهی بمیرم بچه ام نصف شده .
    دایی با خشم گفت :از این به بعد به اون خواهر و برادر بی شعورش می فهمونم که خواهرم باید چه جوری زندگی کنه .
    -اونها اگر می فهمیدن که وضع من و عسل خیلی بهتر از این بود .
    -پریسا می دونم الان موقعیت ش نیست که بگم ولی تو نمیدونی ثروت ش رو چی کار کرده .
    مامان گفت:کیوان خواهش می کنم .
    -پریسا لطفاً دوباره شروع نکن . نوزده سال پاهاش زندگی کردی . از وقتی یادم میاد هیچ وقت نه مامان . نه داداش . نه بابای خدا بیامرزمون توی زندگی دخالت نکردن ولی حالا فرق می کنه قضیه تو و عسل هستین دیگه او ثروت حق تو و عسله .
    مامان فرح گفت:راست می گه عزیزم تو میتونی از حق خودت بگذری ولی از حق این بچه نه .
    مامان با بغض گفت :همه ثروتش رو به نام عسل کرده .
    دایی گفت :چه عجب یه کار عاقلانه کرد . عجیبه این بار رو یادش نرفت که عسل دختر شه .
    -کیوان . خواهش می کنم .
    -اون لیاقت این عشق تو رو نداشت نفهمید که تو دوستش داری.
    مامان سکوت کرد .
    مامان فرح گفت :اون دنیایی ام هست .
    -من حلال ش کردم فریبرز و فریبا رو هم حلال کردم .
    مامان فرح گفت :اون دوتا که فقط واگذارشون کردم به خدا بحث شون جداست .فریبا که انگار نه انگار مراسم خاکسپاری برادرش بود انگار وسط یه مجلس عروسیه اون فریبرزم ...چی بگم . انگار نه انگار که عسل یادگار برادر شونه .
    دایی گفت :ول کن مادرمن انگار باباش براش چی کار کرده که عمه و عموش بخوان بکنن .
    مامان فرح امد و بغلم کرد و گفت :چه جوری دلشون می یاد . بچه ام عین یه تیکه ماه می مونه .
    با بغض گفتم :کاش پدری داشتم که منو می فهمید نه این که الان که نیست تازه بفهمم بی پدر بودن یعنی چی ؟
    و ارام گریستم . دایی کیوان گفت:بسه عزیزم . بیا بریم توی اتاق من یه کم بخواب .
    به همراه دایی رفتم و روی تخت خوابش دراز کشیدم با این که تمام مغزم پراز سوال بود . خواب چشم هایم را ربود .
    وقتی چشم هایم را باز کردم دایی کیوان را دیدم که با لبخند روی سرم ایستاده بود .
    با شوخ طبعی گفت:چه عجب این زیبایی خفته بیدار شدند کم کم داشتم ناامید میشدم که چرا بوسه ام کاری نبود .
    -از کی این جایی ؟
    -دو دقیقه است اومدم . خواستم بیام بهت سر بزنم که بیدار شدی .
    -خیلی خوابیدم .
    دایی در حالی که کمکم می کرد بلند شوم گفت :لازم بود .
    -یعنی چند ساعت ؟
    -یعنی به اندازه یه خرس قطبی .
    -اِ... دایی .
    -خوب به اندازه یه جغد .
    -خیلی بد جنسی .
    -میدونم .
    و بعد خندید و من از این که کنارم بود احساس آرامش می کردم . یاد پدرم دوباره اشک در چشمانم جمع کرد . دایی کیوان گفت:
    -چی شد عزیزیم .
    -دایی ؟
    -جانم عزیزم .
    -خیلی دلم گرفته .
    -فدای دل گرفته تو بشم من . چرا دلت گرفته قشنگ م .
    -دایی دنیا خیلی زود بی مهری هاشو بهم نشون داد . خیلی زود توی آزمایش خدا قرار گرفتم . مگر من چند سالمه من فقط هجده سالمه . چرا باید این جوری بشه . دایی خیلی سخته . سخته که ندونی چه جوری می خوای اینده ات را بدون پدر درست کنی . سخته که هر جا می ری احساس بی پدری داغونت کنه دایی الان می گم . کاش بود .
    بعد هق هق زدم . دایی کیوان در حالی که سعی می کرد بغضش را مخفی کند گفت :
    -بسه عزیزم . دنیا ان قدر که بی مهری داره زیبایی و امیدم داره . تو باید امید داشته باشی .
    بعد سرم را به سینه اش گذاشت و با محبت گفت :می فهمم عزیزم . من بیست و هفت سالمه . هجده ساله که دارم غم بی پدری رو تحمل می کنم . ولی باهاش کنار اومدم . تو هم باید فقط درکش کنی .
    -اخه شما تنها نبود ین . دایی خیلی پیش شما بودن.
    -توهم تنها نیستی ما رو داری حالا دیگه بسه .
    -ممنون دایی بابت همه چی.
    -باشه خر شدم تسلیم .
    خندیدم و گفتم :دوستتون دارم همتون رو دوست دارم .
    -ما هم دوست داریم هم تو رو هم پریسا رو . حالا پاشو بریم بیرون . فرامرز و فاطی اومدند .
    در حالی که دستم در دست دایی بود . وارد سالن شدیم .
    مامان فرح گفت :عسلم بیدار شدی ؟
    -بله .
    مامان فرح به حالت تهدید به دایی نگاه کرد و گفت :کیوان تو که بیدارش نکردی .
    -نه به جون مامان .
    در همین لحظه دایی فرامرز وارد شد با دیدنش به طرفش رفتم و او با مهربانی در آغوش خود فشرد و گفت:تحویل نمی گیری دایی
    دایی کیوان گفت:تا نمک هایی مثل من هستن طرف شما نمیداد ؟
    -باشه باشه بهش می گم .
    همه زدند زیر خنده .
    گفتم :دایی . پس بچه ها کجان .
    -شروین خان بقیه رو برده خونه فاطی اینا .
    -چرا ؟
    -خواستن این جا شلوغ نشه .
    بعد به طرف زن دایی شراره . خاله فاطی و همسرش شهاب رفتم . هر کدام با مهر خاصی به دور از ترحم من را بوسیدند و بغل کردند .
    زن دایی شراره گفت:پس پریسا کجاست ؟
    دایی فرامرز گفت:اره کجاست . منم می خواستم بپرسم ؟
    مامان فرح گفت :داره با فریبا حرف میزنه .
    دایی فرامرز روی مبل نشست و گفت:لابد فهمیدن که فرشاد ثروتش را به اسم عسل کرده .
    خاله فاطی گفت:اره دیگه بوی پول به مشامشون خورده .
    زن دایی گفت:بذارین پریسا بیاد معلوم میشه ؟
    در همین لحظه مامان از پله ها پایین امد و بعد از سلام به بقیه رو به من گفت :
    -عسل . فریبا باهات کار داره ؟
    -بامن . چی کار داره .
    -نمی دونم . خودت ببین چی کار داره ؟
    -من با اونا حرف نمی زنم .
    -یعنی چی عسل . عمه ات می خواد باهات حرف بزنه ؟
    دایی کیوان گفت:چی چی عمه ات می خواد باهات حرف بزنه . نمی خواد بری عسل .
    دایی فرامرز گفت :اِ .. کیوان . از تو بعیده .
    -اخه بابا . شما همتون می دونید که باز چرا باهاش می خواد حرف بزنه سر پول محبتش گل کرده ؟
    -به هر حال باید باهاش حرف بزنه ؟
    مامان گفت :عسل بدو دیگه ؟
    به ناچار بلند شدم و گوشی را از مامان گرفتم
    -بله .
    صدای عمه از ان سوی خط امد
    -سلام عزیزم . خوبی ؟
    -ممنون مرسی . ولی شرایط ایجاب نمی کنه که خوب باشم .
    -حق داری عزیزم . بابات فرشته بود . ببین عزیزم .من می خوام زیر پرو بال خودم باشی خواسته بابا تم همینه ما می خوایم تو با اصالت بزرگ بشی ؟
    -ممنون عمه جون ولی مادر من هنوز زنده است .
    به مامان نگاه کردم که بهم چشم غره رفت .
    عمه گفت :می دونم عزیزم . ولی ما می خوایم که تو پیش ما باشی ؟
    -با تمام احترامی که براتون قائل م باید بگم من حاظرم هر چی ثروت که بهم رسیده بهتون بدم فقط دست از سر مادرم بردارین .
    دایی کیوان با اعتراض گفت:چی داری می گی؟
    دایی فرامرز گفت :بذار حرفشو بزنه .
    عمه با طعنه گفت:من فکر کردم که تنهایی داری باهام صحبت می کنی ؟
    -چرا . همه این هایی که این جا هستن . حق دارن توی زندگی من دخالت کنن. پس دلیلی نداره که به دور از اینها با شما حرف بزنم.
    -ببین عزیزم . اون ثروت حق توئه . ولی من می گم چرا پدرت به فکر ما نبوده .
    -پس حد سم درست بود . شما برای پول یادتون افتاده عسلی هم هست .
    -نه عزیزم این طوری نیست داری اشتباه می کنی ؟
    -پس چرا اون موقع که بابام تمام و کمال مال شما بود . نمی دونستین عسلی هم هست.
    -باز ماما نت تو رو بر علیه ما پر کرده ؟
    -شما هنوز نمی دویند دارین چه جوری قضاوت می کنید . اگه اون ثروت حق منه . پی دیگه بامن راجع به این مسئله صحبتی نکنید .
    -تو خیلی بی ادبی عسل . اینم تقصیر تو نیست تو از ریشه مشکل داری؟
    -اینو قبول درام چون ریشه من خانواده پدر مه .
    -تو دیگه از حد گذروندی پر روئی رو.
    -البته من یک کم شبیه شما بودم چون اگه کاملا مثل شما بودم باید خیلی وقت پیش این احترام رو می شکستم مشکل من این که تربیت م رو مدیون مادرم هستم .
    -دستت درد نکنه این بود جواب زحمت های ما .
    -شما چه جوری جواب زحمت های مادرم رو دادین که انتظار در این من جواب زحمتهایی رو که نکشید ین یه جور دیگه به غیر از این بدم .
    -تو هم مثل مادر تی دیگه .
    -خوشحالم از این مسئله .
    و بعد صدای بوق ممتد نشان از قطع ارتباط می داد .
    مادر م با عصبانیت گفت:این چه طرز حرف زدن بود . از تو چنین انتظاری نداشتم.همیشه امیدوار بودم که تو تربیتت درسته ولی عسل ناامید م کردی . چرا این جوری برخورد کردی . باید زنگ بزنی عذرخواهی کنی .
    با بغض گفتم :بس کن مامان . چه قدر می خوای خوب باشی تا کی می خوای جواب اینا رو ندی چه قدر ازشون کشیدی . بس نبود . مامان نذار منم مثل تو بشم انتظار داشتی چی بگم . بگم چشم . چرا نمی خوای بیدار بشی . کابوس تمام شد اون دیگه نیست . تو رو خدا نذار باورم بشه مادر تحصیل کرده من هنوز از خانواده شوهرش حساب می بره . تو رو خدا به خودت بیا بذار منم از این احساس دوگانه خلاص بشم . من می خوام تو شاد باشی . می خوام به خودت برسی . می خوام زندگی کردن رو بهم یاد بدی . نمی خوام همه چیز زندگیم این طوری بشه من نمی خوام گذشته تلخمون اینده مون رو تلخ کنه .
    مامان هم مثل من گریه می کرد بغلم کرد و گفت :عمرم . زندگیم . بسه دیگه تو راست می گی . من و تو باید زندگیمون رو بسازیم شاید حق با توئه . ببخشید . دیگه همونی میشم که خودم می خوام همونی میشم که تو میخواهی قول میدم .
    بعد هر دو گریستیم .
    خاله فاطی گفت:پریسا جان . تو عسل رو داری . عسلم تو رو . شما دو تا ما رو دارین . من . فرامرز . کیوان . مامان .شهاب . شراره . شما تنها نیستین . شما بساز ین و باهم باشین .
    دایی فرامرز گفت:الان موقع فراموش کردنه . بسه دیگه نباید شب گریه کرد این رو که دیگه می دونید . هر سه تاتون بلند شین .
    من و مادرم از ان شب تصمیم گرفتیم . که زندگیمان را عوض کنیم . بعد از چهلم به اصرار مامان فرح و بقیه لباس های عزا رو در آوردیم . زمستان وجود ما داشت بهار می شد .

    مامان وکیل من شد . تمام کارهای وراثت را انجام داد با مقداری از پول برای مامان یک دفتر وکالت گرفتیم .و از این که آرزوی دیرینه مادرم را به حقیقت رسانده بودم خوشحال بودم . بعد از ان تصمیم گرفتیم به اصرار مامان فرح و دایی کیوان در خانه انها زندگی کنیم . البته دایی فرامرز نیز مانند بقیه موافق بود . ما زندگی را با عشق آغاز کردیم به امید ان که با عشق به دیار یار حقیقی برویم .

    پایان فصل اول

    آنقدر عاشقانه برای خُـــــــدا زندگی کنیم که خدا هم عاشـقانه بگوید

    وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی
    تـورا براے خـودم سـاخته ام!!

    عاشــقانه هاے الـهی چـیز دیگریســت....
  4. #3
    Sajjad_Love
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    19,960
    5,699
    16,325

    پیش فرض


    فصل دوم

    زمستان با تمام زیبایی هایش تمام شد و بهار سرسبز خبر از امدن میداد . روز قبل از عید بود عید بدون پدر . با سروصدای بیرون چشم هایم را باز کردم . مثل هر سال با نزدیک شدن عید خانه مامان فرح شلوغ میشد . ان سال هم مستثنی نبود . لباسم را عوض کردم و بعد از شستن دست و صورتم از پله ها سرازیر و وارد سالن پذیرایی شدم . با سلامی بلند همه را متوجه خود کردم .
    شروین خندید و گفت:به به عسل خانم . چه طوری . ببخشید که ما نذاشتیم بخواب ین . مجبور شدی صبح زود بیدار شی .
    -اشکالی نداره . تکرار نشه . و خندیدم .
    شهرام گفت:پررو هم هستی . دیگه بچه . ساعت یک و نیم بعدازظهر ه . باید نشون بدی خرسی دیگه ؟
    -شهرام جان . پسر دایی گرامی . هر وقت گفتن دوغ تو بپر وسط بگو من ماستم .
    -باشه ولی اگه گفتن پنیر خودت رو معرفی نکنی چون پنیر از پنیر بودن خودش پشیمون میشه .
    -بی مزه .
    -تو بامز ه .
    دایی کیوان گفت :ای فکتون قارچ بگیره که شما دو تا این قدر فک می زنید .
    نیاز با دایی کیوان مشغول پیدا کردن سی دی بود گفت :بهتره بگی بتر کین . شما که سر صبحی هم ول نمی کنید .
    نیلوفر گفت:تقصیر اون مارمولک دیگه (اشاره به شهرام ).
    شهرام گفت:خدا به داد اون جماعتی برسه که تو و عسل عروسشون بشین . بخواین اتیش به پا می کنید .
    -کور شود هر ان که نتوان دید .
    -بیچاره کی میاد شما رو بگیره .
    با خنده گفتم :اگه کسی به سرش بزنه زن تو بشه اون وقت یکی هم پیدا میشه ما رو بگیره .
    دایی فرامرز گفت :شهرام جان . یه عمر با ابرو زندگی کردم نذار فردا بهت بگن از دوتا دختر کم اوردی بهتره کوتاه بیایی .
    شهرام در حالی که هیکل فربه اش را بلند می کرد گفت :شما هم ازاین خواهر زاده های لو ستون طرفداری کنید ببینم کجای دنیا رو می گیرین .
    نیلوفر گفت:به جای این حرفها برو بشین . یه خورده تست بزن شاید اون مغز کوچکیت به یه درد خورد.
    -دیگ به دیگ میگه تو سیاه تری . تو و عسل باید یه فکری به حال خودتون بکنید دو روز دیگه کنکور ه شما دوتا هیجی حالتون نیست .
    دایی کیوان گفت:ما تا نابغه های مثل شما در اختیار داریم حیثیّت تحصیلی مون درامانه .
    مامان با خنده گفت:با این موافقم . عسل که انگار نه انگار قراره کنکور بده .
    شروین گفت:فلفل نبین چه ریزه . بشکن ببین چه تیزه . وقتی سه تاشون رد شدند . اون وقت می فهمین هر سه اعتراض کردیم .
    مامان فرح با اسفند امد و گفت:ای بی ادب ها این سه تا عزیز منو اذیت کنید با خودم طرف هستید .
    شروین گفت:مخصوصا دادا شی منو چون اگه عصبانی بشه به لو در می گه زکی همتون رو حریف میشه .
    مامان گفت :لوس بازی بسه همتون بیاین به من و فاطی و شراره کمک کنید .
    شروین گفت :چی کار کنیم عمه ؟.
    -برید به جای ما اون باغ و استخر و اینارو تمیز کنید . بنده خدا مش رحیم گناه داره . پیرمرد نمی تونه از پس همش بربیاد .
    همه آمادگی خودمان را اعلام کردیم جز شهرام . که طبق معمول می خواست از زیر کار در برود که با اعتراض من گفتم :
    -این باز می خواد هیچ کاری نکنه . اگر نیاد منم متاسفم .
    شهرام گفت:تو به من چه کار داری ؟
    دایی کیوان گفت:پاشو شهرام واسه ات خوبه . ما نکن میشی .
    -عمو باور کن نمی تونم یه کار دیگه بهم بدین .
    مامان گفت:کار دیگه نیست پاشو همین یک باره نمی میری که ؟
    -عمه تورو خدا .
    شروین دست شهرام را گرفت و گفت:پاشو دادا شی تضمین کننده است از صدتا کمربند لاغری و ساک شن بهتره . داداش دکترت .تضمین می کند ..
    همه زدیم زیر خنده .
    شهرام با عصبانیت گفت:برو بابا تو هم با این پزشکی ات .
    عمو شهاب با لحنی شوخ گفت :شهرام جان . شروین امتحان کرده برو جواب داده . نمی بینی کمرش عین استکان کمر باریکه .
    شروین گفت :بابا این پسرت تازگی ها امتحان بی ادب شده . خودت برو . به رشته منم توهین نکن .
    دایی فرامرز گفت:بابا جان . مشکل شهرام از بدو تولده . خوب پسرم پاشو تا این قدر حرف نشنوی .
    شهرام بلند شد و گفت :خیلی خوب تسلیم کی از پس شما برمی اد .
    نیاز گفت :حضرت فیل .
    زن دایی گفت :برین دیگه الان هوا تاریک میشه سردم میشه برین ؟
    همگی مشغول تمیز کردن شدیم .
    شهرام گفت :همتون خفه شین تا حالا این قدر کار نکرده بوم . نفسم برید .
    همه خندیدند . با خنده گفتم :خیلی خسته شید . اخه ما باید درک می کردیم که نشستن برای تو خیلی کار سختیه .
    -منظورت چیه . داری تیکه می ندازی ؟
    -منظوری نداشتم به خودت شک داری . تعریف بود . جنبه نداری به من چه .
    -تعریف تو به درد .....
    شروین زد توی حرفش و گفت :شهرام . عمه اش رو دوست داره ها .
    با این حرف شروین همه خندیدن . من برای این که سر به سر شهرام بذارم به شروین گفتم .
    -شروین جان تو که پزشکی خوندی از توی دوستات کسی نیست که بتونه مغز معیوب اینو درست کنه .
    شهرام گفت :مثل ایم که دلت هوای کتک کرده .
    -تو هم مثل این که دلت یه گوش مالی اساسی می خواد . اشکال نداره خودم دل تنگی ات را رفع می کنم .
    همه با هم می خندیدند. ان قدر ادامه دادیم که دایی کیوان از استخر بیرون امد و گفت :
    اقا یا هم دیگه رو بکشین یا خفه خون بگیر ین .
    با اعتراض گفتم :خیلی لوسی دایی . کشتن این برای من مثل کشتن مورچه است ولی دلم نمی یاد له بشه .
    شهرام بلدم کرد و گفت:حالا کی مورچه است .
    -چی کار می کنی شهرام منو بذار زمین .
    او بدون توجه به من کار خودش رو می کرد . ان قدر جیغ زدم که مامان و بقیه امدن تو حیاط .
    مامان فرح گفت :خاک برسرم شهرام بذارش پایین .
    دایی فرامرز با عصبانیت گفت :کیوان به جای خندیدن برو جلوش رو بگیر
    خاله گفت :به جای این که تو آرومشون کنی داری بد ترش می کنی
    دایی کیوان از فرط خنده اشک توی چشمانش جمع شده بود .گفت :به من چه اونا بی جنبه ان
    شروین گفت :اتیش بیاره معرکه . کی بود . گفت یا همدیگر رو بکشین یا خفه خون بگیر ین
    -دایی در حالی که چشم غره می رفت گفت :شروین دوست داری بمیری
    با جیغ گفتم :دایی جون . تر رو خدا یه چیزی بهش بگین
    دایی فرامرز گفت :شهرام بذارش پایین بسه دیگه تا نیومد م سراغت
    -تازه اول شه هوس اب تنی کرده
    با ترس گفتم :چی
    این بار کیوان جدی گفت :شوخی بسه . خندیدیم . ولش کن شهرام
    -عمو نمیشه . باید اب تنی کنه . تا الان شم شوخی نبود
    شروین گفت :زبون نفهم سرما می خوره
    شهرام از چهره عصبانی او جا خورد من را ارام گذاشت زمین و من نیز همین که بام به زمین خورد سریع به طرف اتاقم رفتم و روز بعد هم به خاطر باد سردی که بهم خورده بود . سرما خوردم که با دستور شروین باید یک روز توی رختخواب سر می کردم . و همه از چشم شهرام می دیدم و از کاری که کرده بود ناراحت بودم .
    شروین بعد از تزریق اخرین امپول گفت :خوب حال این مریض خوشگل ما چه طوره
    -خوب نیست
    شروین گفت :جدی پرسیدم
    -منم جدی گفتم . جدا حالم بده
    شروین با نگرانی گفت :چرا درد داری
    -اره تموم استخوان هام دارن تیر می کشن
    -طبیعیه سرما خوردگی بدن دردم داره . کمی استراحت کنی خوب میشی
    -شروین
    -جانم
    -من از این که مدام دراز بکشم حالم بد می شه . اجازه میدی بیام پایین
    -پس بگو . نخیر نمی شه
    -چرا
    -چون هنوز خوب نشدی در ضمن لازمه اینم بهت بگم که خیلی منو ترسوندی
    -چرا
    با نگاه جدی گفت :نباید می ترسیدم . وقتی این طوری می گی حالت بده
    -معذرت می خوام . حالا میشه از تختم بیام پایین
    -باید فکر کنم
    -خواهش می کنم . من می خوام سال تحویل پایین باشم
    -فکر کنم بعدا بهت جواب می دم
    -شروین
    -این طوری نگام نکن تو هنوز حالت خوب نیست
    به حالت قهر سرم را برگرداندم و گفتم :خیلی لوسی .دیگه دوستت ندارم
    -پس که این طوریه
    -بله همین طوریه . یا اجازه می دی بیام پایین یا نه من نه تو
    خندید و گفت :تسلیم . ترجیح می دم تو بیای پایین تا این که باهام قهر کنی
    لبخندی گرم زدم و گفتم :حالا شدی همون شروینی که دوستش دارم .
    -ای شیطون .لباس گرم تنت کن بیا
    -چشم قربان . ولی شروین جدا خوش به حال زنت
    چشمانش برقی زد و گفت :چرا
    -برای این که مهربونی . دلسوزی . با احساسی همه چی داری که بتونی دل یه دختر رو ببره . در ضمن خوشگل و خوش تیپ هم هستی
    -جدا . یه ذره سبزی واسم خورد کنی بد نیست . دیگه پسر داییت هستم و باید تعریف کنی
    -چرا که نه . در ضمن من الکی از کسی تعریف نمی کنم
    خندید و چشمکی زد و گفت :پایین منتظر تم شیطون
    از روی تخت که بلند شدم . اول رفتم حمام و بعد لباس گرمی پوشیدم و رفتم پایین .
    نیلوفر با دیدن من گفت :بالاخره اجازه صادر شد و جناب عالی تشریف فرما شدید
    دایی کیوان گفت :عسل شبیه بچه خرس های کوچولوی ناز شدی
    -ممنون از تشبیه زیباتون
    نیاز گفت ـ:فدات شم عروسک زشت چه طوری
    -دیگه چی ادامه بدین تو رو خدا این قدر منو مورد لطف قرار ندین خجالت می کشم .
    شروین با خنده گفت :بچه ها اذیت ش نکنید . نه خرسه . نه عروسک زشت .
    دایی کیوان گفت :عسل بیا تخم مرغت رو ببین اگر تونستی حدس بزنی نقاشی روش چیه . پیش من یه هورا جایزه داری
    -بله می دونم خرسه .
    همه زدند زیر خنده . از میان جمع فقط شهرام بود که بی حوصله می نمود . دوست داشتم باهاش حرف بزنم .اما هنوز از دستش عصبانی بودم .
    دایی کیوان رو به شهرام گفت :قهرمان زیبای اندام . توی کدام سرزمین داری سیر می کنی . به ما نیز نظری بیا فکن
    شهرام گفت :عمو حوصله ندارم . سر به سرم نذار
    نیاز گفت :چرا هندونه
    شهرام سکوت کرد .
    نیلوفر گفت :من میدونم چرا . چون اونی که باهاش کل کل می کنه باهاش قهره . و اونم حالش گرفته
    زن دایی گفت :عسل جان . بچه ام دلش می خواد باهات اشتی کنه

    دایی کیوان خودش را پشت میز قایم کرد و گفت :ولشون کنید حوصله سروصدا نداریم .نذارین قوم مغول تکرار بشه
    نیاز با اعتراض گفت :دایی قرار نشد شما خرابش کنی .بیاین خدا از بزرگی کمتون نکنه
    دایی با خنده اومد جلو و گفت :معذرت می خوام . و رو به من گفت :عسل خانم حالا چی . اشتی می کنی . قبوله یا ریش گرو بذاریم
    شروین با لحنی شوخ گفت :عروس رفته گل بچینه . توی ترافیک گیر کرده
    همه خندیدند و من هم با خنده گفتم :شروین
    شهرام کنارم نشست و دوستانه دستانم را گرفت و گفت :منو می بخشی . باور کن نمی خواستم بترسونمت
    -اره گفتم چرا لاغر شدی نگو از دوری من ناراحتی
    -نخیر این طوری ها هم نیست . هم چین تحفه ای هم نیستی
    -الکی خودتو گول نزن معلومه لاغر شدی و من می دونم به خاطر منه
    همه با تعجب به ما نگاه می کردند . مامان گفت :نخیر انگار شما ادم نمی شین
    شهرام گفت :فکر کنم عمه جون .دختر هوس اب تنی کرده .
    من هم گفتم :نخیر انگار شما هم هوس کردی کیسه بوکس من باشی
    دایی با خنده گفت :من هی می گم این ها قهر باشن بهتره
    من و شهرام با هم زدیم زیر خنده . بقیه هم خندیدند .
    دایی گفت :بابا شما زندگی ندارین مهمون ندارین پاشین برین دیگه . اگه این جا گنجی هست . بگین که بی نصیب نمو نیم .توطئه گرها
    نیاز گفت :محض اطلاع خان دایی خودم نخیر ما هیچ کدوم از اینا رو نداریم .تازه ما می خوایم سال تحویل رو این جا باشیم . در ضمن گنجی در کار نیست .
    -خوب خدا رو شکر . باشین قد متون سر چشم . دو کیلو گوشت و روغن این حرفها رو نداره
    و خلاصه با خنده و شوخی کارها رو به اتمام رساندیم . و منتظر دایی فرامرز و عمو شهاب شدیم .
    بعد از امدن انها همگی منتظر سال تحویل بودیم . همه سکوت کرده بودند . وقتی بمب سال تحویل ترکید .همه با گریه و شادی یکدیگر را بغل کردند و سال نو را تبریک گفتند .
    مامان را بغل کردم و گفتم :اولین عید بدون پدر بود
    اشکهای مامان جاری شد و گفت :غریب بود خیلی زیاد
    با عشق نگاهش کردم و گفتم :مامان
    -جانم
    -هیچ وقت تنها م نذار
    -قول میدم عزیزم . مگه من می تونم بدون تو نفس بکشم
    -حالا بریم پیش بقیه
    -بریم دخترکم
    دایی کیوان گفت :شما دو تا کجا رفتین منتظر شما بودیم
    -برای چی
    -برای عیدی
    خاله فاطی و نیاز و نیلوفر به همراه عمو شهاب به خانه پدر او رفتند . و دایی فرامرز با خانواده اش به خانه پدر زن دایی . و ما هم منتظر مهمان بودیم .
    اون سال برعکس سال های پیش جایی نرفتیم . چون مامان فرح بزرگ فامیل بود و اکثرا بازدید کننده داشت . من به اصرار مامان به تست زنی مشغول شدم . ان شب بعد از رفتن اخرین مهمان ها مشغول جمع کردن بشقاب های میوه و تمیز کردن خانه بودیم که تلفن زنگ زد
    . اولین نفر به طرف تلفن رفتم و گفتم :
    -بفرمائید
    صدای دایی فرامرز از پشت خط امد
    -سلام عسل جان خوبی عزیزم
    -ممنون شما چه طور ین . خوش می گذره . مهمون اومدن و مهمونی رفتن
    -جای شما خالی ولی شما که هنوز نیومدی
    -می یایم
    -خوش اومدی عسل جان . گوشی رو میدی مامان فرح
    -بله از من خداحافظ
    گوشی رو به مامان فرح دادم و گفتم :
    -دایی فرامرز با شما کار دارن
    مامان گفت :نگفت چی کار داره
    -نه هیچی نگفت
    دایی کیوان گفت :خوب اگه قرار بود عسل بدونه مامان رو صدا نمیزد
    مامان فرح به جمع برگشت . مامان پرسید .
    -چی کار داشت فرامرز
    -هیچی گفت که چند روز اخر رو بریم شمال
    -این وقت شب زنگ زده اینو بگه
    -خوب بچه ام می خواست زود خبر بده
    -دیگه چی گفت
    -هیچی این که یکی از دوستای قدیمی اش از المان اومده .گفتش که ما مهمون اوناییم
    دایی با خنده گفت:بگو اگه دختر دم بخت دارن می یایم
    من و دایی می خندیدیم . مامان گفت :کیوان میشه یه کم جدی باشی
    -چرا
    -برای این که چ چسبیده به را
    -به به پریسا خانم از کی تا حالا
    مامان فرح گفت :بچه ها اگه قراره بریم زودتر برین وسایلتون رو جمع کنید چون فردا ساعت هشت شب می خوایم حرکت کنیم
    مامان گفت :چه کاریه . فردا هم می تونیم جمع کنیم . فعلا بخوابیم بهتره
    -هر جور که شما می دونید پس بهتره بریم بخوابیم
    ان شب مانند بچه ها نتوانستم شب به راحتی بخوابم . ان قدر غلت زدم که نمیدانم کی خوابم برد .
    صبح بعد از صبحانه خوردن مامان فرح گفت :

    عسل . برو کیوان رو بیدارش کن .
    -مگه بیدار نشده
    -نه می بینی که نیست
    -فکر کنم حمومه اخه صدای اب می اومد
    -پریسا حمومه برو بیدارش کن مامان جون
    -چشم الان می رم سراغش
    -چشمت بی بلا . فقط صداشو در نیاری
    به اتاق دایی کیوان رفتم . غرق خواب بود . با صدای بلند گفتم .
    -دایی پاشو
    چون صدای نشنیدم به طرفش رفتم و پتو رو از روی سرش کشیدم و گفتم :اقا کیوان . بیدار شو
    پتو رو دوباره روی سرش کشید و گفت :عسل بذار بخوابم . این قدر وز وز نکن پاشو برو سر کار و زندگیت بچه
    -ونگ ونگ نخیر نمی شه بیدار شو ببینم . نه و نیمه نمی خوای کارا تو بکنی
    -تو چی کار داری من کارمو به موقع تموم می کنم
    -بیدار نمی شی دیگه
    -نخیر رفتی در رو ببند
    -باشه خودت خواستی
    و بعد روی کمرش نشستم و درحالی که بالا و پایین می پریدم گفتم :پاشو
    -عزیزم منو با الاغ اشتباه گرفتی یا خر
    -دور از جون دایی چه حرفایی می زنی
    -عسل برو پایین تا پرتت نکردم . سواری می خوای این جا رو با باغ وحش اشتباه گرفتی
    دستم را لای موهاش انداختم و گفتم :اه ...دایی چند بار بگم با موهای ژل زده بخواب . عین سیم ظرف شویی شده
    -عسل شیطونه داره می گه پرتش کن پایین . نذار غریبه بینمون دخالت کنه
    -ا .. شیطونه حالیش نیست چی میگه
    -باشه بی ادب حالا بهت می گم . انگار شیطونه بهش برخورد . میگه بزن لهش کن
    -بگو ببینم چه جوری می خوای بگی
    و بعد با یه حرکت من را روی تخت خوابوند و گفت :
    -چه جوری می خوای بهت بگم
    با خنده گفتم :ولم کن دایی
    -راست می گی . ولت کنم . عمرا . بیدارم کردی .حالا باید حالیت کنم .با چی . قلقلک خوبه
    -نه جون دایی . می دونی من در برابر قلقلک چه قدر ضعیفم
    -دقیقا به خاطر همین شگرد قلقلک رو انتخاب کردم
    در حالی که با خنده سعی می کردم از دستش خلاص بشم گفتم :دایی بسه اصلا به من چه بگیر بخواب
    -حالا دیگه خواب از سر من پریده
    در همین لحظه مامان وارد اتاق شد و گفت :ا .. کیوان ولش کن از خنده سکته می کنه
    -این ..تا منو نکشته. ول کن نیست
    -چرا عسل باز چی کارش کردی
    با خنده گفتم :هیچی .. ب ...خدا
    مامان گفت :کیوان ولش کن دیگه
    دایی ولم کرد گفت :حیف که ماما نت این جاست
    مامان گفت :حالا بگو چی کارکردی داداشم رو
    -تقصیر خودشه بهش می گم پاشو . بیدار نمیشد.حق شه
    دایی در حالیکه کمکم می کرد بلند بشم گفت :منم ان قدر خندوندمت که یاد بگیری منو اذیت نکنی
    مامان گفت :بسه عسل . برو دوش بگیر بعدش وسایلت رو جمع کن .
    بعد از گرفتن دوش وسایلم رو جمع کردم .همه بعد از ناهار منتظر امدن دایی فرامرز و خاله فاطی شدیم .
    مامان فرح گفت :نیومدند
    گفتم :حوصله ام سر رفت
    دایی گفت :الان میان دیگه
    در همین لحظه صدای زنگ در بلند شد . مامان گفت :خودشون هستند برین پایین .
    همگی به طرف باغ رفتیم . و با هم دیگر سلام و احوالپرسی کردیم .بعد هم به راه افتادیم .
    وقتی احوال دوست دایی رو پرسیدم نیاز گفت :که اونا اونجا توی ویلا هستن
    دایی کیوان گفت :پریسا یا این دخترت رو ادب می کنی یا به دست من بده ادب ش می کنم .
    مامان با اعتراض گفت :عسل . اذیتش نکن
    گفتم :مامان تقصیر خودشه . خوب اذیتم نکنه تا منم جواب شو ندم
    مامان فرح گفت :شما دوتا اگه تونستین دو دقیقه کنار هم بدون سرو صدا بشین ین اتفاقی می افته
    دایی گفت :اره اسمون به زمین میاد . دنیا زیرو رو میشه . قیامت میشه
    گفتم :مامان فرح نگران نباش خودم حقتون رو ازش می گیرم
    -مگه تو فقط بتونی اینو تربیت کنی
    -به به ما رو ببین بی خود نیست زبونت دراز ه دیگه
    -مامان ببین چی بهم می گه
    و هر دو خندیدیم . به ویلای دوست دایی فرامرز رسیدیم .
    دایی گفت :اگه من دختر اینا رو نگرفتم
    مامان گفت :از کجا میدونی که دختر دارن
    -حس ششم خواهرم .توی این چیزها احساسم خیلی قویه
    همگی با هم رسیدیم . و تصمیم گرفتیم که به داخل برویم .دایی فرامرز در زد و مرد نسبتا پیری در را باز کرد . یک ان از ان همه زیبایی متحیّر شدم . باغ سراسر گل و درخت های پر از شکوفه بود
    جاده بلندی داشت که انتهای ان ساختمان قرار داشت
    دایی کیوان گفت :بله ما این جا هم می تونیم بخوابیم ها

    همه خندیدیم
    دایی فرامرز گفت :برید تو دیگه
    دایی کیوان با قیافه ای حق به جانب گفت :بفرمائید تو دم در بده
    نیاز با خنده گفت :اول صاحب خونه
    همه دوباره خندیدند . عمو شهاب گفت :فکر کنم ترسیدن نیو مدن استقبالمون
    خاله گفت :پشیمون شدند
    همه با همه می خندیدیم و هر کسی یه چیزی می گفت
    مامان فرح گفت :ز شته دیگه بسه
    وقتی هر سه ماشین رو پارک کردیم .
    نیلوفر گفت :دایی مطمئنی که خونه هستن
    دایی با اشاره به بی ام و مدل بالایی گفت :اره اون ماشین شه
    دایی کیوان گفت :ماشین پدر زن منه ها نگاش نکنید رنگش میپره
    شروین با تعجب گفت ـ:تو از کجا میدونی که دختر دارن
    -مگه دارن . دیدی پریسا حس ششم چه قدر فعاله . به این می گن عاشقی به روش تله پاتی
    نیاز گفت :قضیه چیه
    -هیچی قراره من دختر شون رو بگیرم
    زن دایی گفت :خوبه دیگه عروسیتون رو هم این جا بگیر ین
    -اینم میشه
    شروین گفت :انگار تازه متوجه شدن مهموناشون اومدند
    دایی کیوان گفت :خسته نباشن
    گفتم :اون پرچم سفید یعنی صلح یورش نکنید بیاین عقب نشینی کنیم
    همه خندیدند و با اعتراض گفتم :دایی میشه بیای چمدون ها رو ازم بگیری
    -ببخشید که دستم خالیه دارم نگات می کنم
    -خوب تو زور دارتر از منی بیا دیگه
    -خودت بیارش . هندو نه زیر بغلم نزار که من اصلا زور ندارم
    -لوس
    -خود تی
    در همین لحظه پام به سنگ گیر کرد و افتادم .با صدای بلند گفتم :اخ
    دایی کیوان گفت :چی شد .
    -چی شد . خوب افتادم
    دایی فرامرز به همراه مامان و خاله به طرفم امدند .
    مامان گفت :حواست کجاست بچه
    دایی کیوان گفت :من می خوام داماد اینها بشم تو هول کردی . نترس دایی جون اگه پسر داشتن مال تو
    شروین با خنده گفت :حالا هول نکن بلند شو
    دایی فرامرز گفت :عسل جان . قصد نداری بلند شی .
    سرم را بلند کردم . مردی تقریبا چهل و پنج ساله روی سرم ایستاده بود .
    سریع بلند شدم و سلام کردم .
    با مهربانی گفت :سلام عزیزم
    خلاصه همه به هم معرفی شدیم . در نگاه اول دوست دایی فرامرز کامبیز به نظرم خیلی جذاب و دوست داشتنی امد . همسرش فتانه البته کمند هم که هم سن من بود خیلی دوست داشتنی بود و کامیار بچه بزرگتر .
    خلاصه با اشنا شدن به داخل رفتیم .
    فتانه گفت :ببخشید که ما دیر متوجه شدیم . متاسفانه چون فاصله زیاده ما صدایی رو نمی شنویم .
    مامان فرح گفت :اشکالی نداره عزیزم
    وقتی همه نشستیم دایی کیوان گفت :عسل جان خوبی
    گفتم :اره بهترم
    کامیار گفت :چی شده مگه
    دایی کیوان گفت :هیچی به جای من ایشون هول کرد به زمین افتاد
    چون ما می دونستیم منظور دایی چیه همه خندیدیم .
    کمند با تعجب گفت :چرا باید هول کنه
    نیاز گفت :قضیه اش مفصله کمند جون . انشاالله یه روز دیگه برات می گیم
    کامیار که چهره بسیار جذابی داشت با شیطنت گفت :اشکال نداره این جا خاکش دامن گیره البته پا هم می گیره و اولین نفر نیستی کمند ما هم افتاده
    کامبیز گفت :فکر کنم خسته باشین شام آماده است بفرمای ین
    سر میز شام فرصت کردم به یکایک اعضای خانواده دقت کنم . فتانه زنی بسیار مهربان و زیبا بود . با هیکلی بسیار زیبا.
    کمند بیشتر شبیه پدرش بود با همان جذابیت و اما کامیار او جذابیت کامبیز و زیبایی فتانه رو داشت . البته زیبایی مردانه که ناخودآگاه انسان را به خود جذب می کرد . قدی بلند و هیکلی متناسب و در نگاه اول می شد حدس زد که در انتخاب لباس بسیار خوش سلیقه است . مثل دایی کیوان شوخ طبع است و اما گاهی بی پروا
    با صدای فتانه به خودم امدم که گفت :عسل جان انگار دوست نداری
    گفتم :ممنون عالیه
    شهرام گفت :می ترسه یه کم زیادتر بخوره هیکل ش به هم بخوره
    کامبیز گفت :چرا ماشاءالله خیلی خوش هیکلی . نترس بخور با یه شب هیکلت خراب نمیشه
    با خنده گفتم :نه اصلا این طور نیست .شهرام جان یه چیزهایی دلش می خواد . اخه شهرام عاشق بوکس است
    شهرام گفت :عسل به نظرت هوا خوبه برای اب تنی
    شروین پادرمیانی کرد و گفت :بچه شب اول صلح باشه بهتره
    شروین پادرمیانی کرد و گفت :بچه شب اول صلح باشه بهتره
    کامیار خندید و گفت :شهرام تو با این هیکل از عسل کتک می خوری
    دایی کیوان گفت :کامیار جان . من بی خیال شدم تو ول نمی کنی . عزیزم جنگ بین این دوتا یعنی جنگ جهانی سوم
    کامیار نگاهی به من کرد و گفت :بهت نمی خوره که ان قدر شر باشی
    گفتم :چرا مگه چمه
    -زیادی کوچولویی . اول با یه دختر بچه ی ده ساله اشتباه گرفتم
    دایی فرامرز گفت :به این جثه ریزه میزه نگاه نکن
    دایی کیوان گفت :راست میگه زبون داره اندازه قدش
    کامیار گفت :پس بلبل زبونی . اشکال نداره رشدت رو دادی به زبونت
    از این حرفش جا خوردم .
    کامبیز گفت :عسل جان . ناراحت نشو . کامیار ما زیادی راحته
    به زور لبخندی زدم و گفتم :نه موردی نیست
    بعد از شام به همراه کمند رفتیم که اتاق ها را به ما نشان بدهد . ویلا پنج اتاق داشت که توی هر اتاق سرویس کامل تخت و تلویزیون حمام و دستشویی داشت .
    بعد از این که وسایل مان را جابجا کردیم هر کدام روی تخت های مان دراز کشیدیم البته کمند به رسم مهمان نوازی روی زمین خوابید .
    گفتم :این جا خیلی خوشگله مال خودتونه
    کمند گفت :اره مهندسش کامیاره
    -مگه کامیار چی می خونه
    -عمران . تو کارش فوق العاده اس
    نیاز گفت :درسش رو کجا تموم کرده
    -المان
    نیلوفر گفت :چند سال اون جا زندگی کردین
    -سیزده سال
    -اوه اوه چه قدر زیاد
    -اره ولی اومدیم که بمونیم
    -عالی شد .پس تو هم به جمع من و عسل وارد شدی خوش اومدی
    -ممنون وای من حرف زدم نذاشتم بخوابین
    با خنده گفتم :تکرار نشه

    پایان فصل دوم


    آنقدر عاشقانه برای خُـــــــدا زندگی کنیم که خدا هم عاشـقانه بگوید

    وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی
    تـورا براے خـودم سـاخته ام!!

    عاشــقانه هاے الـهی چـیز دیگریســت....
  5. #4
    Sajjad_Love
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    19,960
    5,699
    16,325

    پیش فرض


    فصل سوم

    چشمانم را باز کردم نسیم خنکی صورتم را نوازش کرد با نگاهی به دورو برم یادم افتاد که به شمال اومدیم . همه خوابیده بودند . تصمیم گرفتم که بروم بیرون .با پوشیدن لباسی مناسب بیرون رفتم . مثل بچه ها ذوق زده به وسط باغ رفتم همه جا زیبا بود . در فضای باغ مشغول قدم زدن بودم که با صدای کسی برگشتم .
    کامیار را دیدم که توی هوای سرد با رکابی و شلوارک امده بود بیرون . با لبخند گفتم :این جا واقعاً زیباست
    کامیار خندید و گفت :بله واقعاً زیباست من عاشق این قسمت باغ هستم
    گفتم :فکر می کردم شما هم مثل بقیه خوابیده باشین
    -من عادت ندارم دیر از خواب بلند شم
    -برعکس دایی کیوان خیلی زود بلند میشه ساعت نه . به این میگه صبح زود
    -من که ترجیح میدم به جای خوابیدن ورزش کنم
    -چه ورزشی
    خندید و گفت :ورزش نشستن ... شوخی کردم
    -الان داشتی چه ورزشی میکردی
    -الان تصمیم گرفتم دوچرخه سواری کنم که انگار یک بازم که من می خواستم دوچرخه سواری کنم دوچرخه نخواست
    -مگه دوچرخه رو دوست نداری
    -دویدن و اسکی و اسب سواری رو ترجیح میدم
    -اما دوچرخه سواری خیلی لذت بخشه
    -میخوای سوار شی
    -اره
    -خوب دنبال من بیا
    دنبال کامیار راه افتادم ایستاد و گفت :می تونی سوارش بشی
    -سوار این
    -اره
    -این یه دوچرخه مسابقه است . من نمی تونم با اینها دوچرخه سواری کنم
    -کاری نداره همون جو ریه . بیا سوار شو
    -من نمی تونم
    -من مواظب تم بیا دیگه
    -کامیار باور کن می افتم سرو کله ام می شکنه
    -من تضمین می کنم نمی شکنه بچه بیا دیگه
    -اگه افتادم چی
    -نمی افتی بیا
    -پس هر اتفاقی افتاد پای تو
    -باشه بیا دیگه
    به طرف دوچرخه رفتم و گفتم :ولم نکنی
    -نه برو خیالت راحت فکر می کردم پرجرات تراز این حرف ها باشی
    -هستم
    -چیزی که من میبینم خلاف اینو می گه
    با حالت قهر گفتم :حالا نشونت می دم اصلا نمی خواد منو بگیری
    -ای بابا . کوتاه بیا چه زود می زنی صحرای کربلا
    بدون این که جوابش را بدهم سعی کردم که رکاب بزنم . اما نمی توانستم چون صندلی بلند و فرمان کوتاهی داشت . کمی که رفتم نتونستم دوچرخه ر را کنترل کنم و افتادم .
    کامیار به طرفم امد گفت :تقصیر خودت بود
    در حالیکه لجم گرفته بود گفتم :نخیر تقصیر تو بود
    -به من چه تو بودی که بهت برخورد . من که خواستم مواظبت باشم
    بلند شدم و گفتم :اصلا بیا اینم دوچرخه ات
    و درحالی که می خندید ازش جدا شدم . بغض م گرفته بود .به دست هایم نگاه کردم خراش برداشته بود و سوزش عجیبی داشت . خوشبختانه کسی نبود تو سالن . رفتم یک دوش گرفتم . وقتی برای تعویض لباس به اتاق برگشتم همه بیدار شده بودند . سلامی به همه کردم و گوشه ای لباسهایم را عوض کردم .
    نیاز گفت :چته عسل . عصبی می زنی
    با بی حوصلگی گفت:هیچی نیست
    کمند گفت :حتما دیشب نتونستی خوب بخوابی
    خیلی سریع گفتم :اره همین طوره
    نگاهی به دستم کردم و ساعتم را ندیدم با ناله گفتم :وای ساعتم نیست
    نیلوفر گفت :حتما دیشب در اوردی ببین پشت سرت نذاشتی
    -نه می دونم اون ساعت رو من اصلا در نمیارم
    کمند گفت :شاید وقتی حموم درش اوردی بگردی پیدا می شه
    به طرف حمام رفتم ولی اون جا هم نبود یک دفعه به یاد افتاد نم افتادم و سریع از اتاق خارج شدم وقتی به سالن رفتم به همه سلام کردم سلامی هول هو لکی به همه کردم و به طرف جایی رفتم که افتادم . ولی انجا هم نبود .به داخل برگشتم .
    نیاز گفت :پیداش کردی
    عصبانی گفتم :نه نیست
    مامان گفت :چی کم کردی عسل جان
    -ساعتم رو
    -همه جا رو گشتی
    -اره همه جا رو
    دایی کیوان گفت :شاید اصلا دستت نکردی
    -چرا امروز صبح دستم بود ولی حالا نیست
    زن دایی گفت :پیدا میشه عزیزم . حالا صبحانه تو بخور
    بی حوصله بودم و حسابی از کامیار لجم گرفته بود .
    فتانه خطاب به همه گفت :دیشب که خوب خوابید ین
    دایی کیوان گفت :بله مخصوصا من جاتون خالی با بالشت لای کو شهرام حال کردم
    دایی فرامرز گفت :چه طور مگه
    -هیچی اقا . پسرتون احساس کرده بودن تنها خوابیدن
    کامیار دستی به بازوی دایی کیوان زد و گفت :تقصیر خودته ادای پترس در می اری . فکر کنم دیشب بهت خوش گذشته
    شروین گفت : من بهت گفتم پیش این نخواب
    دایی گفت :رحم هم به ادم نمی کنه بی مروت انگار نه انگار صد برابر منه .
    شهرام گفت :خوب دیشب بد خواب شده بودم
    کامیار گفت :راستش را بگو چند تا فن کشتی وارد کردی کیوان
    دایی با خنده گفت :یادم نیست . ولی زیر دوخم رو خوب یاد گرفتم
    همه خندیدند .کامبیز گفت :پس باید امشب شهرام جای باز بخوابه
    شهرام گفت :اگه بهانه اینها منم .بنده امشب همین جا می خوابم
    کامیار با خنده گفت :مطمئنی همین جا جات میشه
    -کامیار تو هم هوس کردی ها
    -نه من هوس نمی کنم با تو در بیفتم
    -پس روی اعصاب من راه نرو
    -اره . چشم بولدوزر جون
    و شهرام به نشانه تهدید برای کامیار بلند شد که کامیار دست هایش را بالا برد و گفت :باشه من قصد له شدن ندارم
    همه خندیدند . به جز من . همه بزرگتر ها میز رو ترک گفتند و تنها من و نیاز و کامیار و دایی کیوان و شروین سر میز بودیم .
    دایی کیوان گفت :چه قدر می خورین زود باشین تمومش کنید دیگه
    شروین بلند شد و گفت :ما که تموم کردیم
    دایی گفت :می خواین من تشویق کنم شما سه تا هم تموم کنید
    نیاز گفت :خیز من حاضرم تمومش کنم ولی شما منو تشویق نکنی
    -دل تم بخواد
    -نمی خواد
    دایی دستش رو انداخت گردن نیاز گفت :حالا ببخشید
    نیاز و دایی خنده کنان دور شدن . شروین هم به دنبال انها رفت . ان قدر ارام چیز می خوردم از خودم حرصم گرفت .
    حالا مجبور بودم تنهایی با کامیار صبحانه بخورم . تصمیم گرفتم صبحانه رو نیمه تمام رها کنم .
    ولی قبل از ان کامیار گفت:ببین .بخند تا دنیا به روت بخنده
    -دنیا داره بهم می خنده
    ساعتم را جلوم گرفت و گفت :پیداش کردم دیدم واسه اش داری بال بال میزنی بهت دادم و گرنه فعلا پیشم می موند
    ساعت را از دستش گرفتم گفتم : باید حدس میزدم
    خواستم بلند شم که زودتر بلند شد و گفت :من صبحانه مو تموم کردم میتونی بشینی با خیال راحت صبحانه ات رو بخوری
    و بدون این که منتظر جواب شود از ان جا دور شد . با حرص گفتم :مسخره فکر می کنه کیه
    منتظر شدم . چند دقیقه بد از رفتن من هم بلند شدم .
    به پیشنهاد کامبیز تصمیم گرفته شد که ناهار در نزدیکی ویلا صرف کنیم . بنابراین همگی حاضر شدیم . ان روز تصمیم گرفتم زیاد با کامیار رو به رو نشوم . بعد از پوشیدن و آماده شدن دایی فرامرز گفت :کامبیز دوره یا نزدیک
    کامبیز گفت :نزدیکه میشه پیاده هم رفت
    عمو شهاب گفت :به نظر من بهتره یکی از ماشینها رو بیاریم . وسایلمون زیاده . در ضمن مامان فرح هم پاش درد می کنه هر که خواست پیاده بره
    خاله فاطی گفت :پیشنهاد خوبیه
    دایی کیوان گفت :اره شهرام به جونتون دعا می کنه
    مامان گفت :من ماشی نم رو میارم هر کی هم می خواد با من بیاد
    کامبیز تفنگ شکاری به دست گرفت و گفت :هر کی هم می خواد با من بیاد شکار
    بالاخره تصمیم بر این شد که خاله وزن دایی و مامان فرح و فتانه به همراه مامان بروند و دایی فرامرز و کامبیز و عمو شهاب هم به شکار بروند .
    شهرام گفت :این عادلانه نیست منم می خوام با ماشین برم
    کامیار گفت :جا ندارن . اون قدر هم تنبل نباش پسر
    خلاصه همه جوان ها راه افتادند .
    شروین گفت :کامیار از کدام طرف
    -من نمیدونم کمند بلده
    نیاز گفت :چه طور کمند بلده تو بلد نیستی
    -برای این که من با اینها نرفتم و توی ویلا موندم
    کمند گفت :کاری رو که هر وقت دلش نخواد جایی بره می کنه
    دایی گفت :کامیار جان . تو با شهرام ما هیچ سنخیتی نداری
    کامیار با خنده گفت :نمیدونم شاید . ببینم نکنه داداش می خبر ندارم
    شروین زد توی سر کامیار و گفت :خفه شو بی شعور
    -باشه ببخشید
    دایی گفت :باید تربیت شی
    -اینو هستم
    خلاصه راه افتادیم . دخترها باهم . پسرها هم با هم . کمی که دورتر شدیم سگی را در نزدیکی یک درخت دیدیم که بسیار بزرگ بود .
    نیاز جیغی زد و گفت :بچه اینو . همه به طرف سگ برگشتیم .
    شروین گفت :طرفش نرین معلومه مریضه
    دایی گفت :بهتره اروم از کنارش رد بشیم

    کامیار گفت :نه اون منتظر ماست باید یه جوری فراری ش داد
    کمند با نگرانی گفت :دوباره خل بازی هات کل نکنه
    کامیار گفت :باید یه جوری دورش کنیم یا نه
    شهرام گفت :بهتره همین جا بمونیم خودش خسته میشه می ره
    کامیار گفت :اشتباه نکن این می خواد حمله کنه
    -پس میشه بفرمایین چی کار کنیم بریم حمله می کنه بمونیم حمله می کنه یک باره بگو بمیرم دیگه
    دایی با خنده گفت :بعد می گن اذیت نکن
    شروین گفت :کیوان حالا گیر دادی توی این موقعیت ها
    کامیار گفت :چه قدر حرف میزنید روی پیشونی این نوشته که من مریضم
    نیلوفر گفت :اصلا بزاغشو ببینید اویزونه
    با خنده گفتم :اون فکر کرده ما ناهار ظهر شیم . واسه همین اب دهنش راه افتاده
    کامیار گفت :مخصوصا تو . واسه اش خیلی لذیذی
    شروین گفت :یه کاری بکنید دیگه
    سگ به ما نزدیک شد نیاز جیغی کشید و گفت :تورو خدا دورش کنید
    کامیار گفت :نگفتم شما واسه ش لذیذ ترین . دخترها اروم و یک نفری بیاین این ور
    نیلوفر گفت :ممنون که توصیه کردی بیایم او رو مشکل اینه که چه جوری
    کامیار چوبی را برداشت و گفت :من اینو پرت می کنم بعد همتون فرار کنید
    شهرام که کمی دورتر بود پیش تر فاصله گرفت . کامیار چوب رو انداخت اما سک هیچ العملی نشان نداد
    کامیار گفت :نخیر .گیر داده من جلوش رو می گیرم شما برین
    شروین گفت :نخیر نمی خواد سوپر من بشی . با این چوب حسابش رو می رسیم
    خلاصه کامیار و شروین توانستند سک رو دور کنند .
    کامیار گفت :عجب سگ خوش اشتهایی بود
    شهرام گفت :بهتره بریم پیش مامان اینا چون من سک هار هم گاز م بگیره حاضر نیستم برم
    همه زدیم زید خنده و به راه افتادیم . وقتی به جمع رسیدیم . هر کدام با هیجان خاصی جریان را برای انها تعریف کردن .
    عمو گفت :کار عاقلانه ای کردین ندوید ین چون می افتاد دنبالت ون
    مامان فرح گفت :خوب خدا رو شکر به خیر گذشت . حالا بیاین یه چایی بخورین
    بعد از ناهار کمند پیشنهاد کرد که همگی به کنار دریاچه برویم . من کنار دریاچه ایستاده بودم
    دایی کیوان گفت :عسل نوشته بچه ها نزدیک نشن خطرناکه
    گفتم :پس چرا شما نزدیک شدین
    کامیار گفت :اخه داییت و میشه کنترل کرد ولی تو رو نه
    همه خندیدند .کامیار کنارم اومد و گفت :حالا کوچولو گریه نکن شوخی کردم
    گفتم :دوست داری
    -چی رو . این که گریه کنی . نه اصلا . چون بلد نیستم بچه ها رو اروم کنم
    با اخم گفتم :حواست به حرف زدنت باشه من بچه نیستم
    شهرام در حالی که می نشست گفت :کامیار جون . بی خیال . حوصله نداریم دنبال شکلات و بستنی بگردیم اینو آرومش کنیم
    -اشکال نداره من بادکنک دارم رنگش صورتیه
    دایی گفت :اتفاقا عسل از رنگ صورتی خوشش می یاد
    گفتم :پس بگو چرا اصلا حوصله ات سر نمی ره بادکنک داری
    کامیار گفت :نه عزیزم اینو واسه کوچولو هایی مثل تو پیش خودم می ذارم
    کمند گفت :کامی بسه دیگه
    گفتم :نه چی کارش داری بقیه حوصله شون سر رفته اینم داره می خندونه خوبه دیگه این جا یه سیرک واقعیه
    شروین برای این که به قضیه پایان دهد گفت :بچه ها من می خوام برم قایق سواری کی می یاد
    نیلوفر گفت اگه مهمون م کنی من
    -ما چاکرتونم هستیم
    کمند گفت :پس من هم . هم نشین نیلوفر میشم . لطفاً مال منم حساب کن
    -بله چشم .عسل هم بامن می یاد . بقیه هم پول خودشون رو بدن
    وقتی که قایق به راه افتاد شروین گفت :عسل اون صحبت کردن . با کامیار درست نبود
    -چرا خیلی هم درست بود
    -نه دیگه درست نبود تو خیلی بد توهین کردی
    -مگه اون نکرد
    -خودت می دونی که کامی داشت شوخی می کرد اما تو جدی و با لجبازی حرفت رو زدی
    -اصلا ببینم تو شریک دزدی تا رفیق قافله
    -من فقط حق رو می گم
    گفتم :زبون داره اندازه گردن زرافه
    و ناخودآگاه از این حرف خنده ام گرفت . و او نیز خندید . بعد از کمی قایق سواری و تخمه شکستن همگی به سمت ویلا حرکت کردیم .
    من تنها کسی بودم که خستگی رو بهانه کردم و با ماشین رفتم . وقتی رسیدیم مشغول جابجایی وسایل بودیم که بقیه رسیدند .
    کامیار در حالی که هیکل شهرام رو هل می داد رو به زن دایی گفت :شراره جون . سوخت پسرت تموم شد
    زن دایی گفت :پس الا نه که ولو بشه
    کامیار گفت :یعنی نمی خوای تا ویلا مسابقه دو بدی
    شهرام با چشمانی گشاد گفت :عمرا
    همه خندیدند . و دایی فرامرز گفت :بشین پسرم . بذار اونا برن فیضش رو ببرن
    دایی کیوان دستم را گرفت و گفت :تا این جا ماشین سواری کردی ولی نمی تونی از زیر این یکی در بری
    به زود دایی من هم به جمع اضافه شدم و قرار شد هر کسی که جا بماند بقیه را بستنی مهمان کند که قرعه به اسم شروین افتاد که البته از زیرش نتوانست در برود . همان شب به شهر رفت و برای هم بستنی گرفت .
    بعد از خوردن شام و بستنی همه به رختخواب پناه بردند .
    وقتی که چشمانم را باز کردم هیچ کس را توی اتاق ندیدم . به ساعت نگاه کردم ساعت ده بود . بعد از دوش گرفتن و لباس پوشیدن به طبقه پایین رفتم اما کسی رو ندیدم .

    رو به سودابه خانم خدمتکار ویلا گفتم :صبح بخیر سودابه خانم بقیه کجان
    گفت :صبح زود همشون رفتند لب دریا . مادرتون گفت که اگه خواستین شما هم برین
    با ناراحتی گفتم :چرا بیدارم نکردن
    -شاید دیدن خواب هستین بیدارتون نکردن . حالا صبحانه می خورین
    -ممنون اشتهایی به خوردن صبحانه ندارم
    -هر جوری که شما مایلید
    بی حوصله روی کاناپه خودم رو ولو کردم . تصمیم گرفتم به هیچ کدوم کاری نداشته باشم . بد نبود که از فرصت استفاده کرد و توی اتاقها سرک کشید .
    با این فکر بلند شدم . همه جا رو خوب کشتم . به اتاق کامیار دقت کردم در را کاملا باز کردم . اتاق نسبتا بزرگ و با وسایل لوکس البته می دانستم چون این اتاق قبلا آماده شده سلیقه خود کامیار نیست اما باز هم زیبا بود . کتابی نظرم را جلب کرد همی که کتاب رو برداشتم چند عکس از داخل ان افتاد عکس ها را برداشتم با دیدن عکس ها پوز خندی زدم در هر کدام از عکس ها کامیار با ژست های مختلف با چند دختر اروپایی عکس انداخته بود .
    با شنیدن سروصدایی از بیرون امد با عجله عکس ها را سر جایش گذاشتم و سریع از اتاق بیرون امدم . با شروین برخورد کردم .
    با خنده گفت :چه عجب بیداری
    گفتم :واسه شما که بد نشد . بدون من حال کردین
    گفت :بقیه رو نمیدونم ولی برای من بدون تو اصلا خوش نگذشت .
    -اره جون تو می دونم
    -خوب حالا ببخشید
    خندیدم و گفتم :اصلا اصرار نکن
    -خواهش می کنم . تورو خدا باعث مرگ یه جوون نشین
    گفتم :خوب نمیر بخشیده شدی
    شروین خندید و گفت :ممنون که نذاشتین بمیرم
    در همین لحظه کامیار از پله ها بالا امد وبا دیدن ما لبخند کمرنگی زد و گفت :فکر کنم مزاحم شدم
    شروین گفت :نه اتفاقا بقیه کجان
    -پایین هستند
    شروین دستش را از دور کمرم برداشت و به طرف کامیار رفت و گفت :مراسم اشتی کنون من بود
    -یعنی چی
    -یعنی این که بنده عفو شدم
    -اها ..عسل باهات قهر کرده بود
    -اره . ولی حالا نیست
    گفتم :کی می تونه با تو قهر باشه
    با گفتن این حرف از مقابل چشمان شروین و کامیار دور شدم . نفهمیدم این حرف را واقعاً از ته دل گفتم یا از لج بود .
    بعد از ناهار همگی تصمیم گرفتیم که به کنار دریا برویم . این بار جوان ها همگی اعلام آمادگی کردند .
    بنابراین بدون بزرگتر ها لب ساحل رفتیم
    همگی سر به سر شهرام گذاشتیم
    دایی کیوان گفت :شهرام اگه خودت رو پرت کنی وسط دریا همه ابهاش میاد ساحل
    شهرام گفت:عمو باز شروع کردی
    کامیار گفت :عین سو نامی همه دنیا رو نیست و نابود می کنی
    -کامیار یه چیزی بهت می گم ها
    -برو با هم قد خودت در بیفت بچه . زورت به من نمیرسه
    -کامی
    -خیلی خوب عصبانی نشو من زندگیم رو دوست دارم
    همه خندیدند . حتی شهرام
    دایی کیوان با اشاره به الاغی گفت :بچه ها هم زاد کامیار
    کامیار دستش رو انداخت دور گردن کیوان گفت :عزیزم می دونی تازگی ها زیادی حرف میزنی
    نیاز گفت :بچه ها بیاین سوارش بشیم
    کامیار گفت :عجب رینگ اسپرت خوشگلی داره
    دایی گفت :پدرجان دوری چنده
    -پانصد تومان
    کامیار گفت :چه خیره پدرجان . دسته بزک کرده است ولی خیلی گرونه
    پیرمرد که انگار نمی خواست این همه مشتری را از دست بدهد گفت :شما سوار شین ما کنار میایم
    -ای ول . کی اول سوار میشه . می خواین از کوچکتر شروع کنیم .عسل سوار شو
    با حرص گفتم :خودت بچه ای
    بی خیال گفت :خوب باشه اول خودم سوار میشم
    همیشه با این کارش بیش تر اعصابم را تحریک می کرد .
    بعد از این که همه سوار شدیم
    کامیار گفت :پسر خیلی با حالی بود . تو ی کل اروپا رو بگردی هم چین الاغ خوشگلی پیدا نمیشه
    کمند گفت :اینو راست میگه . اون جا اصلا هم چین چیزهایی وجود نداره
    شروین گفت :خوب دیگه این چیزها فقط توی ایران پیدا میشه
    شهرام گفت :اره
    همه پسرها خندیدند . بجز دخترها
    نیاز گفت :کجای دنیا پسرها ان قدر احمق هستند
    نیلوفر گفت :این دیگه مربوطه به ایرانه
    شروین گفت :شما دخترا ما رو نداشتین چی کار می کردین
    با خنده گفتم :شکر خدا
    -بچه پرو
    نیلوفر گفت :بچه ها کدو متون پایه این بریم توی اب
    با ذوق گفتم :من
    شهرام گفت :عسل جان . نیلوفر خانم اینا جلیقه نجات ندارن نرید جلو
    نیلوفر گفت :نمک دون
    کامیار گفت :بچهها . نوشته از ورود کودکان زیر پنج سال به داخل اب جلوگیری کنید . پس بیاین کنار
    تصمیم گرفتم به راهم ادامه بدم که کامیار گفت :با توام بودم عسل
    همه خندیدند .و من بدون توجه شلوارم را بالا زدم و به راه خودم ادامه دادم .
    کمند و نیلوفر و نیاز هم پشت سر من امدند .
    کمند کنارم ایستاد و گفت :تو رو خدا از دست کامیار عصبانی نشو . هیچی توی دلش نیست .
    به زور گفتم :نه بابا ول کن
    گفت :الهی قربون برم
    -خدا نکنه
    نیلوفر گفت :سرده
    -عادت می کنی
    -عسل این جونو رها پاهام رو قلقلک میدند
    -بیای وسط دیگه اذیت نمی کنن
    نیاز گفت :این طوری نمیشه . من الان یخ می کنم . من رفتم
    دایی به ما نزدیک شد و گفت :خوش می گذره
    کمند گفت :نمی یای
    -چرا
    و در حینی که وارد شد ابی به طرف هر سه نفر مان پرتاب کرد با اعتراض گفتم :دایی
    -چیه اب تنی حال می ده دیگه
    طولی نکشید بقیه هم با سرو صدا شروع به بازی کردن و همگی با لباس خیس به ویلا برگشتیم .

    پایان فصل سوم


    آنقدر عاشقانه برای خُـــــــدا زندگی کنیم که خدا هم عاشـقانه بگوید

    وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی
    تـورا براے خـودم سـاخته ام!!

    عاشــقانه هاے الـهی چـیز دیگریســت....
  6. #5
    Sajjad_Love
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    19,960
    5,699
    16,325

    پیش فرض


    فصل چهارم

    عید نوروز با تمام زیبایی ها خاطرات خوش و خاطرات تلخ به پایان رسید . با تمام شدن عید تلاش من و نیلوفر و شهرام برای کنکور بیشتر شد حالا به خانواده ما عمو کامبیز هم اضافه شده بود و خانواده ما انها را مانند عضوی از خود پذیرفته بودند . ان روز بعد از تمام شدن کلاس از مهناز خداحافظی کردم و به خانه رفتم . طبق معمول همیشه من و مامان فرح با هم ناهار خوردیم . قبول شدن در دانشگاه مهمترین هدفی بود که می توانست به نیازهای خودم و مادرم پاسخ بدهد . بعد از این که کمی درس خواندم با استراحت یک ساعته سرحال از خواب بیدار شدم . به طبقه پایین رفتم .به دایی و مامان سلام کردم و بعد کنار دایی نشستم .
    مامان پرسید :امروز چه طور بود
    با ناله گفتم :امتحانام داره شروع میشه
    دایی گفت:پس کارت در اومد از امروز درس درس
    -وای فکرشم داره اعصابم رو خرد می کنه
    -دایی . به نظر من اصلا نخون . مگه من خوندم کجای دنیا رو گرفتم
    مامان گفت :کیوان . نصیحت اتو واسه خودت نگه دار
    -اخرش به حرف من میرسه
    مامان فرح گفت :با این حساب پنج شنبه نمی تونیم بریم به باغ پدر زن کامبیز
    دایی گفت :اه اره زدی تو برج کمون با این امتحان های بی موقع ات
    گفتم :امتحانهای من شنبه شروع میشه . تازه من امتحان شنبه ام رو بلدم
    مامان فرح گفت :خدا رو شکر چون روی خوشی نداشت اگه نمی رفتیم
    مامان گفت :فعلا برو درست رو بخون تا پنج شنبه
    خلاصه روز پنج شنبه رسید و به همراه دایی فرامرز به باغ رفتیم . ورودی باغ همه با گل های بنفشه و رز تزیین شده بود .از در باغ جاده ای باریک وجود داشت که در دو طرف ان سرتا سر درخت های میوه و زیبا بود . صدای خنده از ته باغ به گوش می رسید .
    دایی کیوان گفت :من باید یه دختر ازاین جماعت بگیرم
    زن دایی گفت :کیوان خجالت بکش دیگه
    -چرا خوب دلم زن میخواد
    کامیار از دور نمایان بود . تی شرت جذبی که بر تن داشت هیکل موزون ش را بهتر نمایان می ساخت . که رنگش با رنگ مشکی شلوار هم خوانی داشت . وقتی که به هم معرفی شدیم . کنار درخت مجنون نشستم که دیدی خوب به هم جا داشت . به هر کدام که نگاه می کردم هر کدام حداقل یک ساعت از وقت خودشان رابه درست کردن خود اختصاص داده بود .
    دایی کیوان گفت :نمی دونستم که دلقک ها این جا جمع اند و گر نه منم بیکار نمی موندم
    با خنده گفتم :دایی اشاره کافیه ها
    -مسخره می کنی
    -اره
    -مرض بچه پررو
    شروین گفت :حیف که نیاز و نیلوفر نیستند و گرنه کلی به اینها می خندیدند
    دایی کیوان گفت :این فامیل شهاب هم چه بی موقع مهمونی گرفت نشون گرفته
    با نزدیک شدن کامیار و کمند هر چهار نفر ساکت شدیم .
    کامیار مثل همیشه گفت :بچه بیاین بریم پیش این دختر پسرهای فامیل ها ی ما
    شهرام گفت :اتفاقا همگی می خواستیم این کارو بکنیم
    کامیار گفت :اره بیاین
    همگی پشت سر کامیار و کمند راه افتادیم . کوروش پسر خواهر بزرگتر خاله فتانه گفت :به به بفرمایین
    نازی دختر خواهر کوچکتر فتانه گفت :عسل جون . چند تا بادی گارد داری
    به زور خندیدم و گفتم :فعلا سه تا
    کوروش ادامه داد:استخدام نمی کنید
    دایی کیوان گفت :نخیر ظرفیت پره
    شرمی فرزند تک برادر فتانه گفت :میشه بخت بادی گارد رو تموم کنید
    نوید برای نازی گفت :اره لطفاً این چونه های محکمتون رو نگه دارین
    بحث های انها حول محور مارک و مد و این حور چیزها می چرخید و یا افاده گذاشتن برای یکدیگر .
    از ان جمع خسته کننده رها شوم که انگار دایی کیوان فکرم را خواند و گفت :عسل جان . فکر کنم پریسا کارت داره
    بلند شدم و با یه عذرخواهی از اون جا دور شدم .
    مامان گفت :چیزی شده
    -نه مگه باید چیزی بشه
    -اخه اومدی این جا فکر کردم اتفاقی افتاده
    -نه طوری نشده دلم که تو میگی باشه
    تمام ان شب را کسل بودم . جمع انها خیلی برایم سنگین بود .تمام مدت فکر این که کامیار باان دخترها و پسرهای عجیب دائما من را مسخره می کنند . اعصابم را تحریک می کرد . مادر خاله فتانه همه را به شام دعوت کرد چون اشتهایی به شام نداشتم فقط به خوردن سالاد اکتفا کردم .
    کوروش گفت :عسل جون . چرا چیزی نمی خوری
    گفتم :اشتهایی ندارم
    -تو بنیه ات خیلی ضعیفه با این طور غذا خوردن مریض میشی
    کامیار گفت :منم بهش می گم ولی ناراحت می شه
    دایی کیوان گفت :اتفاقا عسل خوش خوراکه
    نازی گفت :عزیزم برای لاغر موندن کم خوردن نمی تونه موثر باشه نوع غذا تاثیر پذیره
    حرف نازی بوی کنایه می داد . بنابراین بیشتر مرا عصبی کرد فتانه گفت :بهتره غذاتون رو بخورین و گرنه سرد میشه
    ان شب هر جوری بود گذشت و من حتی با دایی کیوان جروبحث کردم .
    دایی کیوان گفت :به دل نگیر اونها این طوری هستن دیگه
    -مهم نبود . پشت اونها به دلقک بود کامیار تونست خوب وظیفه اش رو انجام داد
    -بی انصاف نباش . کامیار تنها باتو این طوری نیست با همه شوخی می کند
    -اون سعی می کنه منو دست بندازه
    -نه دیگه داری بد قضاوت می کنی
    -حالا که خودش نیست از خودش دفاع کنه شما دارین از دفاع می کنید
    -ببین داری عصبی قضاوت میکنی من فقط دارم حرف حق رو می زنم
    -باشه . باشه تو اگه طرفدار من بودی جوابشون رو میدادی
    -اولا اونها چیزی نگفتن که من بخوام جوابشونو بدم . ثانیا تو خودت می دونی هر کی درباره تو زیاده روی کنه من جلوش می ایستادم
    -واسه همین بود که جنابعالی و شروین خان و اون بشکه از من طرفداری کردین
    -داری احساسی حرف میزنی اون طوری هم که فکر می کنی نیست
    مامان گفت :شما دارین راجع به چی حرف می زنید
    دایی کیوان گفت :خصوصیه
    و من ان شب با قهر به اتاق خودم رفتم . روز بعد. بعد از پایان کلاسم دایی کیوان به د نبالم امد و به قول خودش امده بود منت کشی و باهم اشتی کردیم .
    بعد از ان روز سخت درس خواندم و امتحانات را به خوبی به پایان رساندم . تقریبا یک ماه تا کنکور وقت داشتم از نظر خودم آماده بودم اما از نظر مادر من هیچ وقت درس نخواندم که آماده باشم .بعد از کمی درس خواندن بی حوصله روی کاناپه جلوی تلویزیون نشسته بودم . و شبکه های ماهواره را هی جا به جا می کردم که مامان با اعتراض گفت :عسل چرا این قدر این کانالها رو عوض می کنی

    -هیچی نداره تلویزیون ایران برنامه هاش بهتره .
    -خوب بزن تلویزیون ایران اون قدر هم ولو نباش.
    -من حوصله م سر رفته .
    -میگی چی کار کنم /
    -چه قدر درس بخونم اعصابم خرد شده .
    -اره اونم تو که چه قدر درس می خونی ؟
    مامان فرح هم با سینی شربت به جمع ما اضافه شد و گفت :بچه ام راست میگه یک بند توی اون اتاق داره درس می خونه .
    گفتم :ای گفتی مامان فرح .
    مامان گفت :اخه مامان جان . این با این طوری درس خوندنش به هیچ جا نمیرسه .
    -شما از کجا می دونید .
    -برای این که خودم کنکور دادم .
    -من اگه یه مشو قی مثل شما داشته باشم که باید سر کنکور ضعف کنم .
    -زبون درازی نکن ؟
    مامان فرح گفت :پریسا نظرت چیه که بچه ها رو فردا شب شام دعوت کنیم خیلی وقته نیو مدن .
    -نه مامان . تورو خدا . نه تنها عسل . بلکه شهرام و نیلوفر درس دارن . این مهمونی ها بمونه برای بعدا .
    با حرص گفتم :مامان ؟
    مامان فرح گفت :زنگ می زنم اگه اومدن چه اشکال داره یه شب که هزار شب نمیشه یه کم تفریح لازمه . یه شلیک درس خوندن اذیتشون می کنه .
    مامان گفت :چه می دونم والله .
    دست مامان فرح رو گرفتم و گفتم :مامانی . بیا زنگ بزن بگو همشون بیان.
    مامان گفت :ببین واسه مهمونی چه قدر زر نگه .
    -مامان جان . شما هی بگو ؟
    -پررو.
    مامان فرح بعد از دعوت هر کدام گفت :محض اطلاع پریسا خانم همشون مییان
    گفتم :اخ جون . مهمونی
    انگار همه چیز دوباره برایم زنده شده بود .دیگر عصبی شدن چند روز اخیر را نداشتم . احساسم و وجودم انتظار کسی را می کشید .
    قلبم نام یک نفر به تپش می افتاد و انگار تمام بدنم نیروی تازه می گرفت .
    با کشیدن نفس عمیق به استقبال مهمانانی رفتم که دقایقی بود از امدنشان می گذشت .
    با هر کدامشان رو بوسی کردم . هنوز دایی فرامرز و عمو کامبیز اینا نیامده بودند . نیلوفر دستم را گرفت و مانند همیشه به گوشه ای از سالن رفتیم تا به در دلهای دخترانه مان بپردازیم .
    نیلوفر گفت :چی کار می کنی با درس خوندن .
    -اخ نگو که دلم پره .
    -منم همین طور مامان رضایت نمیداد بیایم دیگه با اصرار خودم اومدیم .
    -دوتا خواهر شبیه هم هستند .
    -دقیقا . راستی یه چیزهایی شنیدم .
    -چی ؟
    -تو بگو اول رفتین باغ چه خبر بود ؟
    گفتم :باورت نمیشه یه مشت ادم اراجیف گو .
    -شهرام می گفت برات چشم و ابرو اومدن .
    -اصلا مهم نیستن . راستش رو بخوای با کامیار سر سنگین شدم سر این قضیه ؟
    -چرا بیچاره ؟
    -برای این که سر دسته اشون اون مارمولک بود .
    -ولی شهرام میگفت که کامیار ترتیب همشون داده .
    در همین لحظه نیاز گفت :دارین راجع به کی غیبت می کنید ؟
    نیلوفر گفت :دارم ماجرای اون شب باغ رو که از شهرام شنیده بودیم واسه اش می گم .
    -اها این که کامیار به خاطر عسل حال دختر خاله شو گرفته .
    -اره دیگه ؟
    -نیاز . این احمق باور نمیکنه .
    -خره به خدا شهرام خودش گفت .
    گفتم :مهم نیست بالاخره باید گند کاری هاشو جبران می کرد .
    نیاز گفت :نیلوفر نزدیک تری بجای من بزن تو سرش
    هر سه خندیدیم . صدای زنگ باعث شد که هر سه نفر ساکت بنشینیم . زن دایی و کمند و خاله فتانه وارد شدند. غیبت کامیار برام عجیب بود .خوشبختانه نیاز به جای من پرسید :کمند . کامیار کو ؟
    کمند گفت :شرکت .
    -وا . مگه کامیار شرکت زده .
    -اره یه شرکت خصوصی .
    نیلوفر گفت :چه عجب این رفت سر کار .
    -اتفاقا عجیب بود که کامیار ان قدر دیر رفته سرکار چون معمولا کار رو به خونه موندن ترجیح می ده
    ساعت نه بود که دایی کیوان و بعد هم دایی فرامرز و بعد هم کامیار به ترتیب هم امدند . جمع جوان ها مثل قبل شلوغ بود . سر سنگینی من با کامیار هم چنان ادامه داشت این رفتار برای خودم هم عجیب بود . به وضوح با او حرف نمی زدم . تا این که کامیار گفت :کیوان . این خواهر زاده اخموی تو چشه .
    دایی نگاهی به من کرد و گفت :از خودش بپرس
    روبه من کرد و گفت :تو چرا این قدر خندونی
    با جدیت گفتم :خندیدن هم موردی داره
    -د . نفهمیدی چی شد منظورم این که چرا سعی داری اخم هات رو فقط به ما نشون بدی
    بدون این که نگاهش کنم گفتم :می خوای این وسط برات برقصم
    گفت :وقتی اخم می کنی خیلی زشت می شی . درست عین خاله مرغه
    بالج گفتم :من ترجیح می دم زشت بمونم . مگه ادم باید مثل تو سرخوش باشه
    -اره چون انسان با شادی و خنده زنده است
    -پس تو می تونی هم چنان با خنده زنده بمونی
    -باشه تو با اخم زندگی کن من باخنده . اون وقت ببینیم کدوم مون زودتر حلوای اون یکی رو می خوره . فقط خواهشا زیاد شیرین نشه
    کمند با اعتراض گفت :ا .. کامیار
    گفتم :باشه قبول تو عین دیوانه ها یک ریز بخند
    -باشه اقا ما دیوونه
    دایی کیوان گفت :چه زود هویت رو برملا کردی ما می خواستیم زمینه سازی کنیم .
    کامیار کو سنی را به طرف کیوان پرتاب کرد و گفت :شما برین به فکر خودتون باشین که من پیش شما عاقلم
    شهرام گفت :اگه عاقلی ما تویی وای به حال ما
    -تو چی می گی بشکه
    دایی گفت:بچه ها با بازی حکم چه طور ین
    کامیار گفت :من استاد این بازی ام
    شروین گفت :در عوض من اصلا بلد نیستم
    دایی گفت :تو که فقط آفریده شدی برای درس خواندن .
    -مگه بده سرم توی کتابه ؟
    -نه عزیزم حالا کی هست . مادر و پدر این نویسنده ها رو در اوردی جلوی چشماشون
    اولین نفر دستم را بالا بردم و گفتم:منم هستم .
    نیاز گفت :خوب منم چهارمیش
    کامیار گفت :دخترها باهم . من و کیوان هم با هم سربستنی.
    کمند گفت :من و نیلوفر رو تشویق می کنیم . شهرام و شروین هم پسرها رو
    خلاصه بازی شروع شد که البته سرو صدا و هیجان خاصی داشت . خلاصه بعد بازی کردن من و نیاز بردیم .
    کامیار گفت :ببین کار ما به کجا رسیده که باید از دخترها ببازیم
    نیاز گفت :با حرفه ای ها بازی کردین
    دایی گفت :خوب بچه ها . من دیگه می رم پیش بقیه
    دستش را گرفتم و گفتم :بستنی چمن توی نیاوران
    کامیار گفت :چه خوش اشتها
    دایی گفت :باشه قبول
    نیاز گفت :خوب ...خوب ... منظورت ون این نیست که الان بریم
    کمند گفت :زدی تو خال
    کامیار گفت :من هستم هر چی از وقتش بگذره بدتر میشه
    دایی گفت :شما دیگه کی هستین .
    با خنده گفتم :دختر خواهر جنابعالی
    -بله یادم رفته بود با اتیش پاره هایی مثل شما طرفی م
    کامیار گفت :اره . همون اسپید فایر که توی انگلیس شما مساوی با یه تخریب کامل هستین .
    همگی آماده شدیم و با دو ماشین به راه افتادیم . نیاز که ماشین عمو شهاب را در اختیار داشت و کامیار هم لک سوز مشکی رنگش را اورده بود .
    وقتی که همه رسیدیم . نیاز گفت :کامی تو باید دوبل حساب کنی شیرینی ماشی نت هم هست .
    دایی گفت :اره دیگه مال منم تو حساب کنی
    کامیار گفت :تو هم هی از اب گل الود ماهی بگیر
    -اره دیگه عزیزم مه همیشه فرصتها رو غنیمت می شماریم
    و بالاخره کامیار مجبور شد برای هم بستنی بخرد . هنگام دادن بستنی به دایی . بستی روی لباسش ریخت که باعث خنده ی همه شد .دایی که مشغول پاک کردن لباسش بود روی به کامیار گفت :ای خسیس می گفتی خودم پولش رو میدادم . لازم نبود ان قدر چشمت دنبالش باشه که این طوری بریزه .
    کامیار که نمی توانست جلوی خنده اش رو بگیره گفت:عقل کل به من چه . الان میرم یکی دیگه می گیرم .
    دایی گفت :دو تا بگیر
    -پررو شدی . همون یکی شم نمی گیرم ها
    -برو تا نیومد م بستنی مالی ات کنم
    -خودت تنهایی یا با زنت
    همه خندیدند . بعد از خوردن بستنی به طرف خانه حرکت کردیم . وقتی وارد شدیم دایی کیوان با صدای بلند گفت :سلام به همگی
    عمو کامبیز گفت :خوش گذشت
    دایی باخنده گفت :خیلی زیاد
    -چیه اقا کیوان شارژی
    کامیار گفت :باید شارژباشه .جیب من رو تکون د . زندگی از این بهتره میشه
    عمو کامبیز با خنده گفت :بالاخره کسی تونست از تو باج بگیره
    -باج چیه خواستم توی عمرش ون یه بستنی خورده باشن
    نیاز گفت :عمو نگفته بودی پسرت این قدر خسیسه
    کامیار گفت :خسیس نیستم اقتصادی ام
    عمو شهاب گفت :کامی جون . تو که عادت کردی به ول خرجی بیا ما رو هم دریاب تخته رو باختیم .
    همه خندیدند . خاله فتانه گفت :مامان بهتره . یه فکری بکنی و گرنه باخت همه رو تو باید به گردن بگیری
    کامیار گفت :می بینی مامان . پسرت رو مظلوم گیر آوردن
    -شوخی می کنی پسرم هیچ کس نه . تو مظلوم باشی
    -دست شما درد نکنه . ما رو باش که داریم رو دیوار کی یادگاری می نویسیم .
    مامان فرح گفت :اذیتش نکنین بیاین شام آماده است .
    سر میز شام با تعارفات همیشگی شروع به خوردن کردیم. وقتی سرم را بالا گرفتم لحظه ای نگاهم با کامیار که درست رو به رویم قرار داشت گره خورد . که انگار هر دو از نگاه کردن به هم پرهیز می کردیم . بی دلیل اشتهای م بسته شد . بعد از تشکر از مامان فرح اولین نفر از سر میز بلند شدم . احساس کردم که به هوای تازه نیاز دارم . با این فکر یک راست به طرف باغ رفتم . نسیم خنگی بیدهای مجنون رو تکان میداد . ارام روی تاپ کنار استخر نشستم و به اسمان صاف پر از ستاره خیره شدم که قرص کامل ماه در ان خودنمایی می کرد . با نوای صدایی رشته ی افکارم پاره شد . سرم را بالا گرفتم با دیدن کامیار خود را جمع کردم .او درحالی که دستان ش را در جیب شلوارش فرو برده بود گفت :مزاحم نیستم
    -البته که نه بشین
    ارام کنارم نشست و گفت :داری به قرص ماه نگاه می کنی .
    -خیلی داره تن نازی می کنه . اسمون رو رام کرده . می بینی چه قدر اسمون ارومه
    -درست مثل چشمهای تو که امشب خیلی ارومه
    با تعجب گفتم :مگه همیشه ناارومه
    -نااروم و شیطون که همیشه دنبال انتقامه . اما امشب ارومه درست مثل همین شبی که می گی
    -خوبه پس نگران نباش امشب اوضاع رو به راهه کاریت ندارم .
    خندید و گفت :ناارومم بود نمی تونستی اسیبی به من بر سونی
    -امتحان ش مجاینه می خوای مثل خون اشام بکشمت
    -نه بی خیال تو رو خدا کوتاه بیا
    هر دو باهم خندیدیم . با لحنی که قلبم را می لرزاند گفت :عسل
    -بله
    -میشه یه سوال ازت بپرسم
    -بپرس
    -راستش رو می گی
    -سعی می کنم
    -چرا همیشه یه غمی توی چشمات که فریاد می زنه
    با لبخندی که سعی می کردم تشویش درونی ام را به وسیله ی ان مخفی کنم گفتم :غم . اشتباه می کنی
    -نه اشتباه نمی کنم
    -هیچ غمی توی چشمای من نیست
    -چرا هست مطمئنم
    -گیر دادی ها
    -من دوست دارم بدونم چی باعث می شه این دختر اتیش پاره یهو از این رو به اون رو بشه
    به چشمانش خیره شدم . در عمق چشمانش چیزی را یافتم که احساس کردم میتوانم او را به عنوان یک همدم خوب بپذیرم . اما دوگانگی احساسم باعث شد بگویم :من همو نم
    -نیستی عسل چرا حرف نمیزنی . که اروم بشی
    -تو روانشناسی
    -نه ولی انسان م اینو که نمی تونی انگار کنی
    -درکش نمی کنی
    -از کجا معلوم
    -یعنی بی پدر بودن رو درک می کنی
    -درسته که من خودم پدر پیشمه اما این دلیل نمیشه که نتونم درک کنم که تو چی میگی
    -همین دیگه تو یه پدر داری . که داری با تمام وجود حسش می کنی ولی من هیچ وقت نتوانستم یه پدر رو حس کنم .
    -شاید تو نخواستی که احساس کنی .
    -تو پدر من رو ندیدی او تمام مهر خودش رو با پول حل می کرد . اما با دوست داشتن میونه ای نداشت . من می خواستم اما اون نخواست . اون حتی سعی نکرد مثل بقیه پدرها باشه . اون حتی نمی تونست با مامانم هم درست برخورد کنه . تمام خاطرات من توی داد و فریاد خلاصه شد . الان که یادم می افته عصبی میشم . از خودم بدم میاد . از زندگی بیزار میشم . چرا باید مادرم در جوانی بیوه بشه .
    سرم رو انداختم پایین و ارام ارام اشکهایم سرازیر شد
    کامیار با صدای ارام گفت :داری گریه می کنی
    اشکهایم را پاک کردم و گفتم :نه
    -من می دونم که تو سختی کشیدی این حق طبیعی تو که همه اینها رو بخوای . اما تو باید باهاش کنار بیای . اگه قرار باشه همه چیزه زندگی بر وقف مراد باشه که این دنیا بهشت میشه . و نیازی به قیامت نیست . ما باید تحمل کنیم . تو نباید افسوس گذشته ای رو که رفته بخوری .
    با حرفهایش کمی ارام شدم و گفتم :ممنون حرفات ارومم کرد
    -خواهش می کنم این کمترین چیزی بود که فکر میکردم شاید ارومت کنه .حالا اشکها ت رو پاک کن نمی خوای که ماما نت رو ناراحت کنی
    -تو راست گفتی . شاید منم سعی نکردم که رابطه مون مثل دختر و پدرهای دیگه بشه .
    -دیگه فراموشش کن . واسه چیزی که نیست تاسف خوردن یعنی از دست دادن الان . پس به فکر حالا باش .
    -به نظرت میشه فراموش کرد
    -نه اما میشه به خاطره سپرد . بذار یه چیزی بهت بگم واسه اینده ات بجنگ . جنگیدن واسه گذشته فقط خسته ات می کنه .
    -یادم می مونه . به هر حال واسه امشب ممنون .
    در حالی که رو به رویم ایستاده بود و با نوک پایش داشت زمین را می کند گفت :قابلی نداشت پاشو بریم الان نگران میشن
    بلند شدم و هر دو در سکوت به طرف عمارت حرکت کردیم .
    از ان شب به بعد احساس می کردم می توانم به کامیار تکیه کنم و می دانستم حرف زدن با او ار امم می کند .
    با نزدیک شدن به کنکور کمتر وقت آزاد پیدا می کردم . بالاخره روز موعد رسید . تمام بدنم پر از اضطراب ناشی از دادن کنکور بود .بعد از پایان جلسه تقریبا راضی به طرف مامان که معلوم بود ساعتها انتظارم را می کشد رفتم .
    سریع ازم پرسید :چی کار کردی
    خندیدم و گفتم :اول سلام . دوم خوب بود . راضی بودم حالا میشه زودتر بریم من خسته ام .
    لبخندی زد و گفت :خسته نباشی . ببخشی عزیزم از اضطراب داشتم میمردم . بریم .
    گفتم :طولی نمی کشه معلوم میشه دخترتون چه دست گلی به اب داده .
    -بیا بریم ان قدر حرف نزن .
    نیلوفر و شهرام نیز از نتیجه راضی بودند و هر سه باید به انتظار می ماندیم .
    دایی کیوان گفت :یه پیشنهاد برای این که این سه تا فیلسوف خستگی این مدت از تنشون در بره هفته ی دیگه بریم کوه ؟

    من و نیلوفر و شهرام هورا کشیدیم .
    شروین با خنده گفت :نه این که یه سال تفریح نمی رفتین این قدر خوشحالی می کنین .
    شهرام با اخم گفت :این داداش ما هم همش پارازیت می ندازه .
    -خیلی خوب دادش خپل خودم ببخشید .
    دایی کیوان گفت :پس قبوله .
    همه موافقت خودشان را اعلام کردند . بدین ترتیب همه جوانها بعد از مدتی دوباره دور هم جمع شدند . روز جمعه همگی به طرف توچال به راه افتادیم . وقتی که رسیدیم از دیدن ان هم جمعیت تعجب کردم .
    دایی گفت :اینها خواب ندارن .
    با خنده گفتم :چه حرفهایی می زنی دایی . خوب اومدن کوه دیگه مثل ما .
    -انگار سر ظهر ه ببین چه جمعیتی این جاست .
    کامیار با اشتیاق گفت:انا رو ول کن هوا رو بچسب . من دارم می رم اون بالا رو ببینم کی با من میاد
    شهرام سریع گفت :وای باز این انرژی گرفت .
    کامیار دست به شکم شهرام کشید و گفت :بی خود نیست داری رکورد گامبوها رو می زنی .
    -کامی دوست داری له بشی .
    کامیار به حالت تسلیم گفت :بی خیال من نمی خوام با کار تک جمع بشم .
    نیاز گفت:من که هستم بیام اون بالا .
    بعد از نیاز همگی موافقت کردیم کمی کوه نوردی کنیم . یه لحظه احساس کردم بدون شهرام مزه نداره
    بنابراین گفتم :بادکنک نمی ترکی . بیا بریم یعنی از من کمتری؟
    کامیار به جای او گفت:این رو راست می گه از یه ذره بچه یاد بگیر .
    به حالت تهدید گفتم :کتک می خوای .
    -نه عزیزم بذار جای اون یکی ها خوب شه ؟
    -مسخره می کنی .
    -اره ؟
    -بی ادب خودت رو مسخره کن .
    -بی ادب خود تی اخه جوجه تو می خوای من رو بزنی ؟
    -امتحان کنیم .
    -نه نه بی خیال .
    دایی با اعتراض گفت :یا بزنش یا بریم دیگه .
    با بی اعتنایی از کنار کامیار رد شدم و گفتم :بریم نمی خوام این جا خون ریخته بشه .
    باخنده گفت :نزنی نمی خوام خونم ریخته بشه .
    همه خندیدند . و من با حرص جلوتر از همه به راه افتادم و بقیه هم بدون شهرام پشت سر من امدند .دایی متوجه عصبانیت من شده بود به کنارم امد و با لحن شوخ طبعانه ی گفت:عسل . یاد ته فاطی برامون فال گرفته بود .
    -اره خوب چی شد که یهو اون یادت اومد .
    -تو فال تو اومده بود که هشتاد سال عمر می کنی .
    -خوب .
    -بیا خودت رو از این بالا بنداز پایین ببین راست می گه . اخه به من گفت یه زن خوشگل می گیرم . بیا برام ثابت کن که راست گفته .
    همه با این حرف خندیدند .
    با اخم گفتم :بی مزه .
    -چرا . به خدا اگر نمردی کلی امیدوار می شم اون دختره واقعیه .
    -می خوام امیدوار نشی .
    -این لطف رو در حق من می کنی ؟
    -دایی دلت هوای مردن می خواد ها .
    -ا عسل . تازگی ها فیلم خشن زاید می بینی . اون از پایین که می خواستی کامی رو بزنی اینم از الان .
    -می خوای امتحان کنی ؟
    -بازی بازی با دم شیرم بازی ؟
    -حالا نشونت می دم .
    خواستم به سینه اش بکوبم که با جای خالی دادن به موقه اش تعادلم را از دست دادم و با چند غلت کوچک افتادم . در حالی که سعی می کردم پاهایم را که زیرم گیر کرده بود آزاد کنم . از شدت درد جیغی کوچک کشیدم . وقتی چشمانم را باز کردم .همه روی سرم جمع شده بودند .
    دایی با نگرانی گفت :چی شد .؟
    در حالی که احساس ضعف می کردم گفتم :دایی نمی تونم پاهام رو تکون بدم .
    -یعنی چی نمی تونی پاهات رو تکون بدی .
    شروین دایی را کنار زد و گفت :کیوان برو کنار ببینم ؟
    شروین با نگاهی به پاهایم گفت:اوخ اوخ پاهاش بد جوری ورم کرده احتمالا در رفته .
    دایی با لحنی عصبی گفت :توی همه چی تخصص داری الا این یکی که خیر سرت می خوای تخصص اش رو بگیری ؟
    -کیوان . دست گل تو به من ربطی نداره بذار عمومی ام تموم بشه . بعد از من تخصص بخواه.
    -الان به من بگو چش شده .
    -پاهاش در رفته .
    -نابغه اگه در رفته باشه که اروم و قرار نداشت .
    شروین با عصبانیت گفت:الان گرمه نمی خواد به من یاد بدی.
    کامیار که از بقیه خونسرد تر بود گفت :شما دو تا چتونه هی به هم می پرین حالا بگین چی کار کنیم .
    -خوب معلومه باید ببریمش درمان گاهی . جایی نباید همین طوری بمونه .
    نیاز با ناله گفت:حالا کی اینو ببره پایین .
    کامیار گفت :من می برمش . دوره امداد کوهستان رو وقتی کلاس کوه نوردی می رفتم دیدم .
    دایی گفت :تنهایی سخته . این جا شی بش خیلی تنده . در ضمن دوره دیدی با امکانات دوره دیدی.
    -فرقی نمی کنه . فقط یکی باید حواسش به من باشه .
    خلاصه به زحمت توانستند مرا پایین بیاورند . در طول راه تا کلینیک درد پاهام شروع شد .انگار حق با شروین بود و من تازه احساس درد می کردم .
    نیاز هول کرده بود و گفت :شروین کی می رسیم .
    شروین در حالی که به سرعت ماشین می افزود گفت :چیزی نمونده الان می رسیم .
    بالاخره به نزدیکترین کلینیک رسیدیم . درد پاهایم امانم را بریده بود به کمک شروین و دایی پیش دکتر رفتیم . و او نیز مثل شروین تشخیص داده پاهایم در رفته .
    شروین و دایی بیرون رفتند .دکتر جوان نگاهی به من انداخت و گفت :از کجا افتادی ؟
    -از بالای کوه .
    -افتادی پایین ؟
    -نه دایی ام با من شوخی کرد منم خواستم تلافی کنم بزنمش جا خالی داد افتادم پام زیرم موند .
    دکتر گفت :پس معلومه خیلی شیطونی ؟
    گفتم :تقصیر خودش بود .
    -خوب حالا بگو چند سال ته ؟
    -هیجده سالمه . البته دو ماه دیگه نوزده ساله می شم .
    -اون دو نفری که همراهت بودند کیا بودند .
    -یکیشون دایی ام هستند . اون یکی هم پسر دایی ام هستند .
    -یعنی پسر این دایی ات ؟
    گفتم :نه اون هنوز مجرده .
    -حالا دایی ات کدوم یکیه ؟
    -اونی که تی شرت سفید پوشیده بود .
    -خوب حالا بگذریم درس می خونی ؟
    -بله البته باید منتظر بمونم .
    -پس کنکوری هستی ؟
    -بله .
    -کنکور همیشه اسمش وحشتناکه . اما وقتی رو به رو میشه می بینی ان قدر هم غول بی شاخ و دمی نیست .
    خواستم چیزی بگویم که دردی عجیب تمام وجود م را فرا گرفت .و نا خواسته اشکهایم جاری شد .
    بعد از دقایقی که به سختی گذشت دایی کیوان به همراه شروین و کامیار داخل شدند .
    دکتر گفت:من پایش را گچ می گیرم . چون زود بهش رسیدین یک هفته کافیه که توی گچ باشه .
    دایی با محبت گفت :خوبی دایی ؟
    تقریبا با گریه گفتم :خیلی پام درد می کنه .
    -قربونش برم خوب می شی کوچولوی دایی .
    ناگهان کامیار رو دیدم که با لبخند به من نگاه می کرد . چشم هایش برق عجیبی داشت .به گونه ای که درد پایم برای لحظه ای کوتاه فراموشم شد .
    با صدای شروین از ان لحظه ی خفقان اور بیرون امدم او گفت :عسل شلوارت باید پاره بشه اشکال نداره .
    -نه نه دیگه داشت کهنه میشد .
    این بار کامیار با شوخی گفت:نابغه مثلا اگر اشکال هم داشته باشه کاری می تونی بکنی .
    شروین با خنده گفت :اینو راست می گه ؟
    و من تنها به یه لبخند اکتفا کردم .گچ گرفتن پایم مدت زیادی طول نکشید . با تزریق آمپول مسکن ارام شدم .
    از دایی پرسیدم :پس بقیه کجان ؟
    دایی گفت :با نیاز فرستادم شون خونه فاطی اینا ؟
    -راستی مامان اینا می دونن ؟
    -نه عزای اونم داریم .
    شروین گفت :من برم ماشین رو بیارم .
    دایی رو به کامیار گفت :تو اینو یه لحظه نگهدار برم براش آبمیوه و این جور چیزا بگیرم و بیام .
    کامیار گفت :برو خیالت راحت .
    بعد از رفتن دایی گفت :نتیجه ی تخس بازی اینه دیگه .
    در حالی که ناراحت شدم گفتم :من تخس نیستم .
    -خیلی خوب ببخشید خواستم مثلا شوخی کنم که بخندی . ولی نهضت هم چنان ادامه دارد . تو با من یکی سر لجی .
    قلبم لرزید دلم نمی خواست فکر کند عمدا با او لج کردم .
    وقتی سکوت من طولانی شد گفت :حالا قهری ؟
    با لبخند گفتم :نه من و قهر .
    در حالی که ادای من رو در می اورد گفت:نه تو و قهر . استغفر الله .
    با خنده گفتم :من این طوری حرف می زنم .
    خندید و گفت :نه .
    -کامیار ؟
    -جانم ؟؟
    با این کلمه یادم رفت چه می خواستم بگویم . اما سریع رشته ی کلام را به دست گرفتم و گفتم :تو چرا با بقیه نرفتی ؟
    نگاهم کرد و گفت :شاید برای این که یه چیزی وا درام می کرد که بمونم .

    کمی طول کشید که حرفهایش را توی مغزم مرتب کنم دایی کیوان با یک کیسه برگشت و گفت:بریم ؟
    و من تا رسیدن به خانه در فکر بودم .
    وقتی رسیدیم مامان فرح و مامان با دیدن پای گچ شده ی من وحشت زده به طرفم امدن .
    شروین گفت:عمه جون . مامان فرح اجازه بدین بیاد تو .
    مامان فرح با گریه گفت: به دلم افتاده بود یه اتفاقی افتاده .
    دایی کیوان گفت:چیزی نشده مامان خوب میشه .
    مامان در حالی که نگرانی کاملا میشد از توی چشمانش خواند گفت :چرا این طوری شد
    دایی گفت :تقصیر من بود باهاش شوخی کردم اومد .تلافی کند جا خالی دادم افتاد و این طوری شد .
    مامان فرح گفت :اخه این چه جور شوخی کردنیه .
    کامیار گفت:مامان جون . تقصیر کیوان بود ولی اتفاقیه که افتاده خداروشکر بدتر نشده .
    شروین گفت:حالا بهتره استراحت کنه .
    به کمک دایی و شروین روی تخت خوابم دراز کشیدم . دایی و شروین از اتاق بیرون رفتن .طولی نکشید که به خواب عمیقی فرو رفتم .نفهمیدم چه قدر خوابیدم .ساعت ور نگاه کردم 5 رو نشان می داد .باورم نمیشد این همه خوابیدم .احساس ضعف شدیدی میکردم .با تلفن اتاقم با تلفن سالن تماس گرفتم .
    دایی گوشی رو برداشت و گفتم :دایی میشه بیای بالا .
    دایی با خنده گفت:به به حالتون چه طوره . چشم الان مزاحم میشم .
    -مسخره بازی در نیار دیگه بیا .
    دایی کیوان سریع به طبقه بالا اومد و گفت:امر بفرمایین قربان .
    -پررو . زدی پام رو ناکار کردی زبون درازی هم می کنی ؟
    -تقصیر خودت بود به قول کامیار تخس بازی درآوردی .
    با شنیدن نام کامیار تپش قلب گرفتم سریع خونسرد شدم و گفتم :دایی گشنه ام .
    -منو بخور؟
    - دایی منظورم اینه که غذا می خوام .
    -اهان . .. چشم پرنسس الساعه براتون می یارم .
    طولی نکشید که خود دایی کیوان با سینی غذا برگشت و گفتم :این مامان منم یه سر بهم نزنه ها .
    دایی در حالی که یه قاشق پر کرد و در دهانم گذاشت گفت :اولا خودم نذاشتم بیا بالا و ثانیا اون قدر بی ادب نباش.
    گفتم :پس عذاب وجدان داری؟
    -اره بدجوری؟
    -خوب خوبه .
    بغلم کرد و گفت :به خدا نمی خواستم این طوری بشه؟
    -اشکال نداره دایی؟
    -یعنی الان بخشیده شدم .
    -بله از اولم بخشیده شده بودی؟
    -خوب غذات رو بخور که باید بریم پیش قوم تاتار .
    خندیدم و گفتم :دایی . ز شته . حالا مگه کیا این جان ؟
    -بگو کی نیست هم اومدن تو رو ببینند .؟
    غذایم را با اشتها خوردم و به کمک دایی به جمع ملحق شدم همه با هام دست دادن و رو بوسی کردن .
    کامیار گفت :خوبه . خوبه دیگه . عسل پاش چلاق شد دیگه یه جا میشینه . مامان فرح می تونی کریستالاتون رو بیرون بیارین عسل فعلا نمی تونه شوخی کنه ..
    همه زدند زیر خنده . دایی فرامرز گفت :کامیار خان . یکی یک دونه پریسا رو اذیت کنی با من طرفی .
    -اوه . باشه ببخشید درگیر شدن با شما یعنی جوون مرگی .
    کامبیز گفت :این پسر من یک لحظه نمی تونه ساکت باشه . توی طالع اش نوشتن اگه حرف نزنه می میره .
    کامیار با شوخی گفت:ا بابا . شما طالع منو از کجا می دونید .
    -دیدید گفتم .
    و دوباره هم خندیدند . من که کنار کمند و نیاز و نیلوفر نشسته بودم گفتم :بچه ها اگر یادگاری چیزی می خواین روش بنویسید .
    کمند گفت :عسل تازه یاد بچگی هاش افتاده .
    کامیار بدون توجه به جمع خودکار به دست بهم نزدیک شد و روی پام نوشت کوچولوی ملوس و پایین نوشته اش اسم خودش را نوشت .
    این بار ناراحت نشدم . به این ترتیب همه یادگاری برروی پام نوشتند .شهرام که دائما با پام بازی می کرد .
    کلافه ام کرده بود با عصبانیت گفتم :بشکه این قدر اذیت نکن .
    شهرام گفت :چی می شد به جای پات زبونت رو گچ می گرفتند حداقل یه هفته از دست زبونت راحت می شدیم .
    خاله گفت :شهرام نگو بچه ام شیرین زبونه .
    -کجای این شیرین زبونه عمه .
    زن دایی گفت :خیلی دل تم بخواد . دختر به این نازی . ملوسی چی کم داره . از الان رزرو ه کردم برای پسرم .
    با این حرف توی جمع سکوت خاصی ایجاد شد . ناخودآگاه به شروین نگاه کردم که مستقیما به من زل زده بود .بعد هم حرکت سرم به طرف کامیار رفت که به نظرم دستپاچه به نظر می رسید .
    شهرام سکوت کرد و بعد گفت :عمرا اگه من این اتیش پاره رو بگیرم .
    گفتم :منم با بشکه ای مثل تو نمی سازم هر چی بهت بدن بخوری سیر نمی شی ؟
    همه با این حرف من خندیدن .
    شروین گفت :عسل جان . بهتره پات رو دراز کنی کج نذار پات شکل می گیره .
    گفتم :چشم آقای دکتر ؟
    کامیار گفت :مرسی طرفدار.
    شروین گفت :حسود خان . اگه یکی یکدونه عمه پریسا بودی می فهمیدی طرفدار یعنی چی ؟
    کامیار با صدای نسبتا بلندی گفت :پریسا جون . منم به فرزندی قبول می کنی .؟
    مامان گفت :چرا ؟
    -چون می گن اگه یکی یک دونه شما باشیم پارتی مون کلفت میشه .
    مامان فرح گفت :اها از اون لحاظ نخیر کل منظورش ون اینه که باید عسل باشی که پارتی ات کلفت باشه .
    دایی کیوان گفت :اره دقیقا . عمرا اگه تو رو با عسل عوض کنیم .
    خاله فتانه گفت :خوب معلومه عسل جون ماهه . هیچ کس نمی تونه جاش رو بگیره .
    کامیار با شوخی همیشگی گفت :بذار بریم تغییر هویت بدم اون وقت می بینی چه طور جات رو می گیرم .
    کمند گفت :حسود خان ان قدر حرف نزن .
    -تو چی می گی ؟
    نیاز گفت :راستی دلت نسوخت اون شلوارت رو پاره کردی ؟
    گفتم :نه اتفاقا دیگه داشت کهنه می شد .
    نیلوفر گفت :اینو چه طوری زدی بالا ؟
    -مامان این کارو کرد خواست پاره اش کنه چون هدیه شروین بود نذاشتم.
    شروین گفت :الهی فدای قلب مهربونت بشم .
    نگاهم باز روی کامیار ثابت ماند که لبخندی کمرنگ بر روی لبانش نقش بسته بود . لبخندی که می توانست هزاران معنی داشته باشد .

    پایان فصل چهارم

    ویرایش توسط Sajjad_Love : 2014.02.08 در ساعت 20:19

    آنقدر عاشقانه برای خُـــــــدا زندگی کنیم که خدا هم عاشـقانه بگوید

    وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی
    تـورا براے خـودم سـاخته ام!!

    عاشــقانه هاے الـهی چـیز دیگریســت....
  7. #6
    Sajjad_Love
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    19,960
    5,699
    16,325

    پیش فرض


    فصل پنجم

    دو روز دیگر گذشت و من مجبور بودم در تختم بمانم و استراحت کنم گاهی اوقات خاله فتانه به همراه خاله فاطی وزن دایی شراره و کمند و نیلوفر و نیاز بهم سر میزدند و شروین نیز همیشه بهم سر میزد او انقدر مهربان بود که من در برابر لطف های او فقط لبخند میزدم . او را دوست داشتم به عنوان بهترین پسر دایی ام به عنوان برادر نداشته ام دوست داشتم .اما هیچ گاه نتوانستم خود را در کنار او ببینم .
    ان روز زن دایی و خاله فتانه به همراه شهرام و کمند و کامیار و شروین به عنوان سرزدن به من به خانه مامان فرح امدند .
    مامان گفت :تورو خدا . این قدر زحمت نکشید من نمیدونم چه طوری جبران کنم .
    زن دایی گفت:این چه حرفیه عسل جون .مثل دختر نداشته ام می مونه . در ضمن شروین میخواست بیاد ما هم گفتیم هم راهش بیاییم . فرامرز معذرت خواهی کرد کار داشت .
    مامان گفت :اره می دونم . کیوانم سرش خیلی شلوغه .
    در همین لحظه صدای زنگ در به صدا در امد . بعد از چند دقیقه دایی کیوان با سروصدای همیشگی وارد شد .
    با دیدن مهمان ها گفت:به به سلام .
    همه به دایی کیوان سلام کردند . دایی کیوان روی صحبتش با شروین و کامیار بود گفت :شما باز مزاحم شدین
    کامیار گفت :بی تربیت با مهمون این طوری برخورد می کنند
    -من مهمونی به پر رویی شما ندیدم .
    مامان فرح گفت:کیوان . ناراحت می شه
    دایی کیوان گفت :این ناراحت بشه . این پوستش کلفته
    کامیار گفت :عزیزم . اون قدر فکت رو تکون نده برو لباساتو عوض کن
    مامان به شهرام گفت:عمه جان .من چرا هر وقت تو رو می بینم چاق تر میشی
    شهرام گفت:عمه جون شما هم
    مامان خندید و گفت :شراره . تو رو خدا چی به این بچه می دی بگو منم به این عسل بدم .
    زن دایی گفت :غذا
    شروین گفت :به خدا عمه هر یک ساعت یک بار می یاد میگه مامان گشنه ام شده ناهار می خوام . مامانم اگه ازش بپرسه چه قدر ناهار می خوری می گه اون که ناهار نبود .
    همه خندیدند . شهرام گفت :اتفاقا دارم لاغر می کنم .
    کامیار گفت :اره بچه ام . عزیزم یه چیزی بخور .خاله شراره تو رو خدا یه چیزی به این بچه ات بده پوستش به استخوان چسبیده .
    زن دایی گفت :می بینی .تازه قراره ببرمش دکتر تغذیه
    مامان فرح شهرام را بوسید و گفت :به خدا اگه اذیتش کنید خودتون می دونید .
    کمند به طرفداری از شهرام گفت :مگه مثل شما خوبه . فکر می کنید خوش هیکل ید . ولی اگه کنار خیابون بایستید گدا پول میذاره توی دستتون مگه بده هر کوله دیگه
    و گفت :اینو داشته باشین .
    کامیار رو به فتانه گفت :مامان . چی به این دخترت دادی زبانباز کرده
    خاله فتانه گفت:همون چیزی که به تو دادم . شهرام جان کمند راست می گه اینها باید به فکر خودشون باشن که استخوناشون زده بیرون
    دایی کیوان گفت :فتانه خانم . اینها همه درکش برای یکی مثل شهرام سخته .
    کامیار گفت :راست می گه بشکه خان .حاضری با هم یه کشتی بگیریم ببینیم کدوممون بیشتر زور داره
    مامان گفت:تورو خدا نه . بذارین عسل خوب شه بعد یکی دیگه
    کمند گفت :شما پسرها همه اش دردسر سازین .
    کامیار گفت :فعلا یکی از جماعت شما دردسر درست کرده
    با اخم گفتم :اون وقت کی این دردسر رو درست کرد
    شروین گفت :زد تو برجکت کامیار حرف نزن
    کامیار گفت :وای ..وای....زبونت که هر روز داره بلندتر می شه
    -نه اندازه زبون تو که نمی رسه .
    -چرا تو داری منو می خوری . بعد می گی به اندازه زبون من نمی رسه
    -به قول قدیمی ها جواب بعضی ها خاموشی است
    -اوخی کوچولو . اون حرف قدیمی ها نیست
    مامان گفت :بسه دیگه
    با لج گفتم :مامان تقصیر خودشه
    مامان رو به کامیار گفت :کامیار جان اذیتش نکن .
    دایی کیوان گفت :راست می گه می بینی هی داره ونگ ونگ می کنه
    کامیار گفت : چشم دیگه اذیتش نمی کنم .
    شروین که بغل دستم نشسته بود گفت :حالت چه طوره
    گفتم :خوبم ممنون .
    -خدا رو شکر
    -به خدا تو کمیابی .ازت نیست . از من می شنوی با اینها نپر تو رو هم عین خودشون می کنن .
    کامیار گفت :شروین طرفدارات خیلی هوات رو داره ها
    شروین گفت :عسل هوای همه رو داره شما اذیتش می کنید .
    باخنده گفتم :ای گفتی . شروین جون . و بعد رو به کامیار گفتم .در ضمن شروین همیشه خوبه .
    کامیار به چشمان نافذ بهم نگاه کرد و گفت:خوش به حال شروین
    و بعد سرش را پایین انداخت .
    دایی کیوان انگار می خواست بحث رو عوض کند گفت :متخصص بهتر نیست کمی راه بره
    شروین گفت :من که فعلا چیزی نمی دونم ولی فکر کنم خوب باشه .
    گفتم :خسته نباشید من که عصا ندارم .
    شروین با خنده گفت :عروسک خانم . فعلا که ما هستیم .
    کامیار گفت :بهتره از این چرخ های ویل چر خودمون براش بگیری
    با اخم گفتم :مگه من فلجم سوار ویل چر بشم .

    -خوب فعلا فلجی . اونم از نوع حاد ش .
    با صدای بلند گفتم :کامیار
    خندید و گفت :ببخشید . خوبه اخه مغز کوچولو ت رو به کار بنداز مگه ویل چر فقط برای فلج ها ست
    دایی کیوان دستم رو گرفت و گفت :یه طرفت رو به من می گیرم یه طرفت رو شروین
    به کمک هر دو بلند شدم کامیار گفت :تاتا کن عزیزم
    -مامان ببین چی میگه
    مامان با خنده گفت :کامیار جان
    زن دایی گفت :کیوان اروم ببرش اون پاش شکسته ها
    دایی کیوان گفت :چشم چه قدر ایراد می گیرین
    شهرام گفت :خوب ایراد داره دیگه .
    -ببخشید شما بفرمایین ببینم چه طوری می برینش .
    کمند گفت :لازم نکرده تو کارت رو درست انجام بده ما ایراد نمی گیریم .
    -بله چشم پررو ها
    با خستگی گفتم :بسته دیگه نفسم برید
    شروین گفت :خسته نباشید .
    -چیه . انتظار داری براتون کلاغ پر برم
    خواستم بنشینم که زیر پام خالی شد و تعادلم را از دست دادم . دستم که روی مبل بود در رفت . چشمامو بستم . نفهمیدم کی دست مو گرفت که باعث شد نیفتم .
    وقتی چشممو باز کردم کامیار رو دیدم که با لبخند شیطنت امیزی گفت :نزدیک بودها
    گرمای دستش به تمام وجود م سرایت کرده بود دوست داشتم همیشه در همان حالت بمانم و گرمای دستان نیرومند کامیار را حس کنم .ان شب همگی خداحافظی کردند و قلب کوچک من داشت مسیری جدید را تجربه می کرد مسیری از نوعی احساس جدید . سه روز دیگر هم گذشت . امروز طبق معمول تنها بودم . مامان فرح نیز با کمی معذرت خواهی مجبور شد به منزل یکی از دوستانش برود .
    از تنهایی کلافه بودم .صدای زنگ در به صدا در امد با این فکر که مامان امده .خودم را به خواب زدم . پتو را روی سرم کشیدم در اتاق باز شد با خود گفتم :حتما مامان .
    با لحنی عصبی گفتم :از این که به فکر این بنده حقیر چلاق افتاد ین ممنون مامان من .
    وقتی سکوت را شنیدم گفتم :اگه می خوای اذیت کنی باید به اطلاعتون برسونم بنده هنوز چلاغم در نتیجه نمی تونم بلند بشم .
    چون بازم صدای نیامد پتو را سریع از روی سرم کنار زدم .
    با کمال ناباوری کامیار را روبروی خودم دیدم با خنده گفت :سلام مامانی
    گفتم :سلام تویی
    -پس می خواستی کی باشه
    -مامانم .اصلا انتظار نداشتم تو باشی .
    -این سرایدارتون در روباز کرد . پرسیدم کی خونه است .گفت فقط تویی . منم گفتم بیام بهت سر بزنم ولی مثل این که شما بدجوری عصبی هستی .
    -کلافه ام از صبح توی خونه موندم وقتی هم تنها میمونم هرچی فکر و خیاله به سراغم می یاد مثل جواب کنکور که داره دیوانه ام می کنه
    گفت:حق داری . اشکال نداره . پا تو باز می کنی دوباره می تونی راه بری .
    -خوب جای شکرش باقیه که الان تنها نیستم
    -حالا مامانی قهری یا اشتی
    -مسخره .حوصله شوخی ندارم
    -مسخره خود تی . اگه به جای من روحی چیزی بود چی . همین طوری لوس بازی در می اوردی
    -مسخره
    -نه جدا اگه گرگ سیاه بود چی اون وقت تو تله اقا گرگه بودی
    -کامیار
    -باور کن اگه بچه من بودی .......
    بال شتم رو به سینه اش کوبیدم و گفتم :حالا تورو خدا منونکش
    -حالا گریه نکن ببینم . چی میشه .جای فکر کردن داره
    -تو که کم نمی یاری
    خندید و گفت :حالا حالت بهتره
    باخنده گفتم :اره
    -کی باز می کنی این پای چلاغتو.
    گفتم :شروین گفته که پس فردا بازش می کنیم قراره فردا منو ببره پیش یکی از دوستانش که فیزیوتراپ متخصصه .
    کامیار گفت :از کی تا حالا برای باز کردن گچ میرن پیش متخصص
    -شروین اصرار داره که برای استخوان ام بریم .
    -اون واقعاً هوات رو داره
    گفت :دوستش داری
    -اون پسر فوق العاده اییه . مهربون . تحصیل کرده .سنگین و باوقار . و خانواده دوست .چی کم داره . مهمتر از همه دوست داشتنی من بهش احترام می ذارم .
    -فقط احترام میذاری . یا این که ...
    از طرز سوال کردنش منظورش را فهمیدم راستش یک لحظه از این که این همه تعریف از شروین کردم پشیمان شدم .
    کامیار گفت:نمی خوای بگی
    -خوب اون بهترین پسر دایی منه دوست شم دارم
    لبخند تلخی زد که من را تا سرحدّ مرگ لرزاند و گفت :کمند خیلی دلش می خواست بیاد . اما نتوانست دخترخاله هام به زور بردنش بیرون .
    -راستی حیف شد .اتفاقا می خواستم احوالش رو بپرسم . خوبه
    -اره
    گفتم :ببخشید نمی تونم پذیرایی کنم.به طاهره خانم می گم ازت پذیرایی کنه

    -نه بابا . این چه حرفیه .
    -راستی وضع شرکت تازه تاسیست چه طوره
    -خوبه می گذره
    -دقیقا توش چی کار می کنی
    -چون رشته بنده عمرانه شرکت مهندسی زدم البته با شراکت یکی از دوستانم .
    -منم می خواستم عمران بخونم.
    -رشته خوبیه بهش علاقه داری
    -خوب علاقه دارم که می خوام بخونمش دیگه
    -موفق باشی
    -ممنون . راستی از این که اومدی ایران راضی هستی .
    -اولش نه ولی الان نمی تونم ازش دل بکنم
    -چرا حالا نمی تونی دل بکنی
    -بچه ان قدر کنجکاوی نکن
    -نمی خوای بگی
    -نه
    -نمی گی نگو . با حالتی قهر این رو گفتم .
    -عروسک خانم تو نمی خوای راه بری
    با همون حالت قهر گفتم :نخیر شروین به جای صندلی چرخدار برام عصا گرفته .بخوام خودم می تونم راه برم .
    کامیار صورتم را به طرف خودش چرخاند و گفت :خیلی خوب حالا قهر نکن .
    -من قهر نیستم
    -خوب که قهر نیستی بلند شو یه ذره راه بری هو اتم عوض بشه .
    -گفتم که نه شروین
    با لحنی عصبی گفت :باشه فهمیدم شروین برات عصا گرفته
    گفتم :خوب وقتی عصا هست چرا تو زحمت بکشی .
    با لحنی شوخ گفت:تو چی کار داری . می خوام بازو هام کمی ورزش کنه .
    خندیدم و گفتم :مگه من دمل هستم .
    -بی شباهت نیستی .
    -ای .
    -بی ادب نباش
    گفتم :ولی بازم می گم تو لازم نیست زحمت بکشی
    -حرف نزن پاشو
    بعدها چیزهایی فهمیدم که برام سخت بود .
    کمی باهم راه رفتیم خیلی زود خسته شدم و ازش خواستم که کمی استراحت کنم . او صبورانه به انتظارم می نشست .از این که با او بودم احساس خوشایندی داشتم .
    کامیار با صدایی دو رگه گفت :اگه خسته شدی بریم توی اتاقت .
    با خنده گفتم :قبوله تا توی اتاقم پیشکش همین چند تا پله رو برم بالا هنر کردم .
    جواب داد:برات سخته بری بالا .
    -من گفتم عصا هام بهتره
    -بیا ببرمت تو بعد عصا هات رو برات می یارم .
    -خسته نباشید بالارفتن من از این جا کار حضرت فیله .
    تا امدم به خودم بیام . دیدم جایی بین زمین و هوا هستم .وقتی به خودم امدم فهمیدم مانند بچه ای در آغوش کامیار هستم .احساسم قابل وصف نبود .اما ان قدر شرمگین شده بودم که حتی جرات نگاه کردن به چشمان کامیار را نداشتم .وقتی به خودم امدم روی مبل نشسته بودم
    کامیار گفت:میرم عصا هات رو بیارم
    شاید او نیز به نحوی فرار کرد .با عصاهایم امد و گفت :بیا من دیگه باید برم .
    گفتم :ممنون رفتی در رو هم باز بذار هوا گرمه
    -باشه خداحافظ
    -خداحافظ .
    او رفت و من باز در رویای احساس جدیدم غوطه ور بودم .بعد از باز کردن پایم نتایج کنکور اعلام شد .متاسفانه دانشگاه سراسری نتوانستم نتیجه دل خواهم را بیاورم .و دانشگاه آزاد نیز رشته مورد علاقه ام را قبول نشدم .
    مامان غر لند کنان گفت وقتی که بهت می گم درس بخون می گی همه رو بلدم
    دایی کیوان به طرفداری از من گفت :پریسا مگه همه مرحله اول قبول می شن ول کن دیگه خیلی دلت می خواد همین سال اول بره دانشگاه بفرست ش این رشته ای رو که اورده
    گفتم :مگه چی میشه برم یه شهر دیگه
    مامان گفت :نخیر تنهایی پاشی بری مشهد که چی
    -من که دیگه بچه نیستم
    -چرا هستی . حالیت نیست . باشه اشکال نداره . واسه سال دیگه بخون
    مامان فرح گفت:همین و از اول می گفتی ان قدر هم به این بچه سخت نمی گرفتی .
    -مامان جان . شما لوسش کردین دیگه
    -یعنی چه . نصف سال عسل به مراسم پدرش گذشت خوب بچه ام روحیه اش خراب بود .بازم عسل که نشست این اخری ها خوند .
    دایی با لحن شوخی گفت :خودمو نیم . هشتاد درصد این شد .وای به حال بقیه اش
    مامان خندید و گفت :شهرام مدیریت قبول شده برای این که سربازی نره قبول کرده بره
    -دانشگاه آزاد یا سراسری
    -آزاد تهران
    -نیلوفر چی
    -نیلوفر پرستاری قبول شد دیگه
    -خوب خداروشکر

    راستش از این که شهرام و نیلوفر توانسته بودند رشته های مورد علاقه خود را قبول بشن بیشتر روی اعصابم اثر گذاشت .مخصوصا روزی که دایی فرامرز به افتخار نیلوفر و شهرام جشنی کوچک ترتیب داده بود .برخلاف میلم و به ناچار باید می رفتم .
    دایی کیوان با لحنی دل جویانه گفت :اشکال نداره اونها قبول شدن تو هم قبول میشی .در ضمن تو توی شهر دیگه ای قبول شدی .پریسا نذاشت بری . حالا هم اخ مات رو باز کن .
    به ظاهر لبخندی زدم .اما درونم غوغایی بود .حس این که کامیار من را بیسواد فرض کند دیوانه ام می کرد.
    شهرام گفت :عسل چته
    با بی حوصلگی گفتم :هیچی . کمی بی حوصله ام
    شهرام با لحنی مهربان گفت :اخم ها تو باز کن بذار به دل ما هم بچسبه
    نیاز گفت :اره عسل تو رو خدا مثل همیشه باش
    نیلوفر گفت :راست می گه دیگه به خدا تو نمی خندی هیچی به من بگی نمی چسبه
    لبخندی زدم .دلم هوای کامیار را کرده بود .
    نیلوفر گفت :چیه عروسک نکنه که بله
    من که نیلوفر را سنگ صبور خودم می دانستم و راز بزرگم را با او در میان گذاشته بودم لبخندی زدم و گفتم :مرض
    -نگران نباش الان می یان
    -مسخره کن
    خندید و گفت :فدای دل کوچکیت بشم.
    خواستم جوابش رو بدم که صدای زنگ باعث شد تمام حواسم به طرف در جلب بشه .
    نیلوفر به حالت نمایشی دستش را به روی سینه گذاشت و گفت :وای الا نه که قلبم از حلقم بیرون بپره
    -مرض خفه ببینم
    -این طوری که زل نزن همه می فهمن
    -الهی بمیری
    -خدا نکنه بنده ارزو دارم
    به احترام هر دو برخاستیم .کمند با خوشحالی به طرف ما امد بعد از بغل کردن من . محکم نیلوفر را در آغوش گرفت و گفت :تبریک
    نیلوفر گفت :ممنون عزیزم
    انگار دوباره حس حسادتم گل کرد . خاله فتانه و عمو کامبیز نیز صمیمانه به انها تبریک گفتند .وقتی کامیار به ما رسید با من دست داد و بعد به نیلوفر گفت :تبریک خانوم . انشاالله شیرینی فوق لیساستم بخوریم .
    نیلوفر گفت :ممنون کامیار جان .
    احساس خفقان میکردم .هر چیزی قابل تحمل بود جز گرم گرفتن کامیار با دخترهای دیگر حتی نیلوفر . احساس کردم نیلوفر نیز به من می خندد .دعا کردم که بتوانم تحمل کنم .
    ان قدر حالم بد بود که خاله با نگرانی به سویم امد و گفت :عسل جان .چرا رنگت پریده . چیزی شده . حالت بده .
    -من نه . فقط کمی سرم درد می کنه
    شروین با نگرانی گفت :شکلاتی چیزی براش بیارین شاید فشار شه .
    کامیار سریع شکلاتی از توی جیب شلوارش درآورد و بهم داد و گفت :بخور اینو خوب میشی .
    زن دایی گفت :الان برات اب قند می یارم .
    -نه نه .زحمت نکشید زن دایی شکلات رو بخورم الان خوب میشم .
    دایی کیوان با حالتی نگران گفت :بیا ان قدر حرص خوردی که الان کار دست خودت می دی
    با لبخند کمرنگی گفتم :به جون دایی خوبم
    دایی گفت :نمی دونم والله
    و بعد به طرف مردها رفت.کامیار کنارم نشست گفت :خوبی
    گفتم :بله ممنون
    -خوبه . نگار نشدم
    گفتم :ممنون جای نگرانی نیست .
    برخلاف اصرار شروین به اتاقش نرفتم . احساس کردم به استراحت نیاز ندارم .بلند شدم و به آشپزخانه رفتم وقتی برگشتم کنار دایی کیوان نشستم .
    عمو کامبیز گفت :خوبی عسل جان
    -بله بهترم
    -به پریسا گفتم که بهت برسه خیلی ضعیف شدی
    مامان گفت :به خدا من با این سر غذا خوردن مشکل دارم هیچی نمی خوره
    کامیار باز با لحن شوخی گفت :پس تو هم از اون دسته بچه هایی هستی که بهونه می گیری
    دایی فرامرز گفت:کامیار جان . ان قدر این عسل خانم ما رو اذیت نکن
    -چشم ما بیجا بکنیم اذیت کنیم
    خاله فتانه گفت :به خدا نمی دونم چی کارش کنم .داره میره تو بیست و تو سال هنوز شیطونه با کمند هم یک بند در گیره
    کامیار با خنده گفت :به خدا من مظلومم این زیر زیرکی اذیت میکنه من علنی دارم جواب شو میدم .
    کمند گفت :اوه اوه هر کی ندونه میگه این بیچاره زبون توی دهنش نیست .
    عمو شهاب گفت:کمند جان . کاری نداره بزنش
    -زورم بهش نمی رسه این صدتا ورزش حرفه ای رفته عمرا اگه بتونم بزنمش .
    کامیار گفت :چی رویی داره تو منو نمی زنی
    -چرا ولی دردت نمی گیره
    -اون دیگه مشکل توئه
    همه خندیدند . دایی کیوان گفت :این عسلم این طوریه .من که جرات ندارم بزنمش دریک ان منو خاک میکنه .
    خاله فاطی گفت :تو که می دونی عسل بر خلاف هیکلش که باریک و کوچولوئه قوی و محکمه .
    نیاز گفت :بله برای این که همه ورزشهای عضلانی رو رفته
    کامیار گفت :به به . نه بابا . البته ببین تو توی سن رشدی باید شیر بخوری که شنیدم تو شیر رو دوست نداری .
    گفتم :اره دیگه . یادت نیست باهم مسابقه گذاشتیم تو برنده شدی
    -ای ول . رو رو برم .
    دایی کیوان گفت:کامیار جان خرابت کرد . صدبار بهت گفتم با این دخترها در نیفت .
    مامان فرح گفت:به جای کل کل کردن باهم دیگه عسل مامان بیا یه کم براشون پیانو بزن .
    کامیار گفت :اینو هستم حداقل فکت یه استراحت می کنه .
    کمند با هیجان گفت :مگه پیانو بلدی
    دایی فرامرز گفت:این عسل خانوم ما از بچگی پیانو میزنه
    خاله فتانه گفت :پس چرا تا حالا نگفته بودین
    گفتم :باور کنید اون طوری هم که می گن بلد نیستم .
    عمو شهاب گفت :حالا براتون میزنه ببینید کی استاده تو پیانو
    پشت پیانو زن دایی نشستم کمی فکر کردم تا بالاخره آهنگ آرامش بخش و زیبایی را که خیلی دوستش داشتم نواختم.
    خیلی وقت بود که پشت پیانو نشسته بودم انگار پیانو روحم را صیقل میداد.انگار من را از دنیای مادی بیرون می کرد.انگار کسی در اطرافم نبود . تنها بودم و ازادانه می نواختم تا احساس درونی ام را زیباتر جلوه دهم .وقتی اهنگم به پایان رسید . صدای کف و دست سایرین من را از عالم رویا بیرون کشید .
    کامیار گفت :ای ول . بابا تو خودت بتهوونی
    کمند با شوق گفت :عالی بود .من فکر می کردم بهتر از کامیار کسی بلد نیست موسیقی رو درک کنه . ولی تو لطیف تر درکش کردی
    دایی کیوان گفت :کامیار مگه تو از موسیقی سررشته داری
    کامیار با خنده گفت :ای
    خاله فتانه گفت :سر گرمش می کنه توی المان یه سالن موسیقی برای تمرین پیدا کرده بود . اکثر روزهایی که درس نداشت به اون جا می رفت.
    شروین گفت :حالا چی میزنی
    -گیتار برقی . گیتار عادی . یه کمی هم ارگ و یه کوچولو هم سه تار
    دایی کیوان گفت :پس یهو بگو خودت یه گروه موسیقی هستی و خیال همه رو راحت کن دیگه .
    مامان فرح گفت :پس چرا موسیقی نخوندی
    -چون من به عمران واقعاً علاقه داشتم تصمیم گرفتم به هر دو از علایق هام برسم .
    شهرام گفت :مرسی پشتکار . بهت نمی خوره اون قدر زرنگ باشی
    -به تو می خوره شکسپیر باشی .
    همه از لحن کامیار خنده اشان گرفت . ان شب موقع خداحافظی کامیار به طرفم امد و گفت :
    -دختر تو واقعاً معرکه ای
    حرارت نگاهش تا مغز استخوانم را سوزاند .
    با لبخندی گفتم :شب خوبی داشته باشی .

    -تو هم همین طور پیانیست کوچولو

    پایان فصل پنجم


    آنقدر عاشقانه برای خُـــــــدا زندگی کنیم که خدا هم عاشـقانه بگوید

    وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی
    تـورا براے خـودم سـاخته ام!!

    عاشــقانه هاے الـهی چـیز دیگریســت....
  8. #7
    Sajjad_Love
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    19,960
    5,699
    16,325

    پیش فرض


    فصل ششم

    با پایان یافتن تابستان و شروع پاییز تلاش من برای کنکور نیز بیشتر شد .نیلوفر و شهرام با ثبت نام دانشگاه و شروع کلاس ها مشغول بودند نیاز هم سرگرم پایان ترم خود بود .مهمانی ها کمتر و کار و تلاش بیشتر شده بود و تنها غم من نیز ندیدن کامیار بود که گاهی اوقات در رفتارم تاثیر می گذاشت . پنجره اتاقم را باز کردم و نگاهی به چهره پاییزی باغ کردم . مشغول تماشا کردن بودم که در باز شد و دایی کیوان روی مبل کنار تختم نشست و گفت :به چی داری نگاه می کنی
    -به پاییز
    -میشه منم ببینم .
    -اره بیا .
    -عسل اینها که فقط برگ ریخته است .
    با اعتراض گفتم :دایی . مجبوری بی احساسی ات رو به رخ ادم بکشی
    با خنده گفت :خانم با احساس دارم می رم بیرون یه دوری بزنم می یای
    -درس دارم
    -حالا یه کم استراحت کن . بدو ببینم .
    سریع حاضر شدم و به همراه دایی به راه افتادیم .کمی با ماشین چرخ زدیم وقتی که با پارک نیاوران رسیدیم رو به دایی گفتم :
    -پیاده بشیم یه کم راه بریم
    -ول کن عسل سرده
    -دایی بیا دیگه کجاش سرده تازه بیست هشت مهره
    -تازه
    -لوس بازی در نیار دیگه بیا بریم .
    -باشه بذار یه جایی پارک پیدا کنم
    دایی ماشین رو پارک کرد و هر دو پیاده شدیم .کمی که قدم زدیم به پیشنهاد دایی به یک کافی شاپ رفتیم و با خوردن دو تا قهوه به راه افتادیم . مثل همیشه نگاهم به اطراف بود که چشمم به یک چکمه خیلی خوشگل افتاد .
    با ذوق گفتم:وای چه قدر خوشگله
    چون توی ترافیک بودیم دایی به طرف سیر نگاه من برگشت و با تعجب گفت :کی خوشگله
    -چکمه توی ویترین .
    دایی کمی دقت کرد و گفت:ولی به نظر من بغل دستی اش خوشگل تره .
    -اون پسرونه اس
    -عسل این خیلی بلنده
    -چی اش بلنده
    -هم پاشنه اش هم بلندی اش .
    -اولا پاشنه اش فوق فوقش پنج سانتی متر باشد .بلندی اش هم طبیعیه چون چکمه است .
    -خوب تو پیاده شو منم ماشین رو پارک می کنم می یام .
    -واسه چی
    -خوب بریم بخریمش دیگه
    -دایی یه چیزی گفتم ول کن .
    -من می خوام برات بخرمش
    -اولا لازم نیست ثانیا بخوام بخرمش خودم پول دارم
    -حرف نزن بزرگتر ت یه چیزی می گه گوش کن
    --ولی دایی .......
    -عسل پیاده شود
    به ناچار پیاده شدم و دایی ظرف چند دقیقه نیز به من ملحق شد . وقتی وارد مغازه شدیم گرمای مطبوعی به سمت امد فروشنده با روی گشاده گفت :می تونم کمکتون کنم .
    دایی گفت :اون بوتی که مشکی رنگه رو می خوایم .
    -بله فهمیدم کدوم رو می فرمایید سایز چند
    -عسل اندازه پات چنده
    با اکراه گفتم:سی و هفت .
    دایی خندید و گفت :فکر نمی کردم پات این قدر سیندرلایی باشه .
    فروشنده از حرف دایی خندید و اندازه مورد نظر را اورد .وقتی پوشی دمش واقعاً زیبایی اش دو برابر شده بود .
    دایی گفت :خیلی خوشگله .خانم ما همین رو برمی داریم .
    فروشنده گفت :مبارک باشه
    بعد از پرداخت پول از مغازه بیرون امدیم .با شرمندگی گفتم :دایی واقعاً نمی خواستم
    -حرف نزن بریم دیگه دیر شد
    وقتی به خانه رسیدیم مثل بچه ها ذوق زده بودم .
    مامان گفت :کیوان چرا زحمت کشیدی
    دایی گفت :قابلی نداشت .دوست داشتم که براش یه چیزی بخرم
    -تو برای تولدش هم زحمت کشیدی
    -پریسا این چه حرفیه عسل اون قدر برای من عزیز هست که براش همه کار بکنم اینها که چیزی نیست .
    با صدای زنگ مامان با لبخندی از ما جدا شد . بعد از چند لحظه تلفن را به دستم داد و گفت :عسل خاله فتانه است با تو کار داره
    با تعجب گفتم :با من
    -اره دیگه بیا بگیر
    تلفن را از دست مامان گرفتم و بعد از مکالمه ای تقریبا طولانی خاله بهم گفت که اول دی تولد کامیار می خواهند او را سورپرایز کنند .و خاله از من خواسته به همراه نیاز و نیلوفر در برگزاری جشن کمک شان کنم . و قرار بر این شد که من و کمند به اتفاق کامیار را بیرون ببریم و او را به دنبال خود بکشانیم تا در خانه نماند .
    مامان وقتی فهمید قراره چه کار کنیم خوشحال شد . به هر حال ان روز به همراه کامیار و کمند به بیرون رفتیم .و تصمیم گرفتیم برای تلف کردن وقت به داخل بوتیک ها برویم .هر دفعه دست خالی برمی گشتیم .
    کامیار با اعتراض گفت :شما نمی تونید توی این هم بوتیک وسیله دلخواه خودتون رو بخرین

    کمند گفت :کامیار جان . غر نزن بیا
    -چشم
    من و کمند خندیدیم و کامیار نیز از خنده ما خنده اش گرفت .کمند فقط یه شال خرید . چون باید خودم رو برای شب آماده می کردم از انها خواستم که مرا برسانند .وقتی که رسیدم نمی دانستم چه چیزی می تواند مناسب چکمه های تازه ام باشد .بالاخره با کمک مامان تصمیم گرفتم شلوار جین با تاپ مشکی سنگینی که یقه شلی داشت را بپوشم . چون شلوارم تنگ بود چکمه ام را برروی ان پوشیدم و موهایم را مانند اکثر مواقع ساده پشتم انداختم و با آرایشی کمرنگ صورتم را کمی سرحال تر کردم .سریع مانتویم را پوشیدم و شال مشکی رنگم را نیز به سر کردم وقتی که به پایین رسیدم .
    دایی کیوان سوتی کشید و گفت :ببخشید خانم . این جا خدایی نکرده بهشت نیست
    با خنده گفتم :دایی
    -ترکوندی ها ... تو با این چه طوری راه می ری
    -به راحتی .. می خوای امتحان کنی
    -نخیر . قربونت . ما مغزمون رو احتیاج داریم .
    وقتی که رسیدیم ماشینهای پارک شده ی بسیاری ان جا بودند .تمام باغ را با چراغ های بلند روشن کرده بودند .
    کمند و کامیار به همراه خاله و عمو به استقبال ما امدند .
    کامیار گفت :حالا منو سر کار می ذاری
    با لبخند گفتم :دیگه دیگه
    -حیف که زیادی خوشگل شدی .و گرنه همین جا صورتت رو نقاشی می کردم .
    از صریح حرف زدنش دلم ریخت سعی کردم خونسرد باشم .
    دایی گفت:فکر کردی من این اجازه رو بهت میدم
    کمند گفت:کامیار اذیتش نکن بفرمایین بالا
    خاله گفت:اره پریسا جون کیوان . مامان . عروسک خانم بیاین بالا
    و بعد به همراه انها وارد سالن شدیم .
    کامیار به ارامی کنارم قدم می زد باخنده گفتم :چرا مثل جاسوس ها راه میری
    گفت :امشب مواظب خودت باش
    با تعجب گفتم :چی
    گفت :این جماعت جنبه یه الهه رو ندارن
    با قدم های تند از جلوی چشمان متعجب من دور شد .با دیدن نیلوفر و نیاز همه چیز را فراموش کردم .
    نیلوفر با دیدن لباسم گفت :دختر .خیلی لباست خوشگله . خودت که عین ماه شدی
    گفتم:حرف نزن .خودت رو ندیدی
    بعد هر دو زیر زیرکی خندیدیم .احساس تشنگی شدید باعث شد برخلاف میلم به آشپزخانه بروم تا با لیوان اب خنک عطش م را فروكش کنم .
    وقتی وارد شدم جز کامیار کس دیگه ای ان جا نبود .ان قدر قلبم تند میزد که احساس کردم همه صدای قلب من را میشنود .
    نفسی کشیدم و وارد شدم .
    کامیار گفت :به به . حالتون چه طوره
    -خوبم . اومدم اب بخورم اجازه هست
    -نخیر
    کمی با تعجب نگاهش کردم
    با خنده گفت :اجازه نمی خواد توی یخچال هست .البته چرا اب . بیرون روی میز شربت هست .
    -نه ممنون ترجیح می دم تشنگی ام رو با اب برطرف کنم
    -اره منم این طوری ام . مخصوصا الان که یک نفر هست که بد جوری داره چشمک میزنه
    -منظورت چیه
    کنارم ایستاد و گفت :منظورم اینه که یه قاتل خیلی خوشگل این جا هست که تا من رو نکشه و لکن نیست .
    احساس کردم بدنم داره گر می گیره با کنجکاوی گفتم:کجاست این قاتل
    -بعدا بهت نشونش می دم .
    سعی کردم خونسرد باشم گفتم :خوب اگه این جاست بهم نشونش بده تا بلکه جلوی قتلش رو بگیرم
    با لبخندی گفت :می ترسم اگه بفهمه عصبانی بشه . منم اصلا نمی خوام عصبانیتش رو ببینم
    داشتم از حسادت سکته می کردم .کامیار که سکوتم را دید گفت :ترجیح می دم فعلا به تو هم نشونش ندم.
    به زور لبخندی زدم و گفتم :خوب هر جوری که می خوای
    -این راز بینمون می مونه
    با سر علامت مثبت دادم .لیوان اب رو تنها یک جرعه نوشیدم و رو میز گذاشتم . انگار من محکوم شده بودم به عشقی نافرجام . احساس کردم تمام انها نگاهم می کنند و با پوز خندی بر لب من را مسخره می کنند .
    کنار نیلوفر نشستم . نیلوفر با نگرانی گفت :دوباره چی شده که این طوری ریختی به هم
    -چی
    -کجایی .می گم چیزی شده
    -نه نه
    -غلط کردی . قیافه ات داد می زنه چیزی شد ه
    در حالی که سعی می کردم از ریزش اشک هایم جلوگیری کنم گفتم :نه فقط حالم خوب نیست .
    -به من نمی تونی دروغ بگی یا میگی یا می رم از کامیار می پرسم .
    -نه نه از اون چرا
    -برای این که دیدم با اون از آشپزخانه اومدی بیرون حتما اون یه چیزی بهت گفته
    -نیلوفر سی ریش نشو چیزی نشده
    -باشه هر جوری که تو می خوای
    کمند به طرف ما امد و گفت :شما چرا نشستین بلند شین . ببینم عین این پیرزن ها .
    نیلوفر به همراه نیاز بلند شدند و نیاز گفت :عسل چرا نشستی
    -شما برین من بعدا می یام
    -لوس نشو دیگه بدو
    -الان حوصله ندارم

    -باشه ولی بیای ها
    -باشه برین شما .
    انها دور شدند .به مامان نگاه کردم که گرم صحبت با خاله و زن دایی است .ترجیح دادم مزاحم شان نشدم .در خیالات تلخ خود بودم که صدای من را از ان کابوس بیرون اورد چشم هایم را باز کردم .کوروش رو به رویم ایستاده بود .
    لبخندی زد که صورت جذابش را زیباتر می نمود و گفت :خوابیده بودی
    با بی حوصلگی گفتم :نه سرم درد می کرد .
    با گستاخی کنارم نشست . نگاهی به اطرافم کردم که حداقل دایی کیوان یا شروین را متوجه خود سازم اما دیدم که در میان جمع انها کامیار دقیقا حواسش به ما بود نمیدانم در وجودم چه بود که می خواستم او را ازار بدهم .بنابراین برخلاف لحن چند دقیقه قبلم با گرمی گفتم :وقتی وارد شدیم ندید متون .
    با لبخندی گفت :مگه دنبال من می گشتین .

    از حرفی که زده بودم پشیمان شدم و از دست خودم عصبانی .
    گفتم :خوب البته من هر جا که وارد شم به دنبال هر آشنایی می گردم .
    -اهان . خوب برای این که ما بعد از شما اومدیم .
    سنگینی نگاه کامیار که فاصله زیادی با ما نداشت حواسم را پرت می کرد .از این که ادای دخترهایی را در می آوردم که بی خود با او صمیمی شدم حالم بد شد .بنابراین چهره ام در هم رفت .
    کوروش گفت :حالت خوبه ؟
    -اره ممنون .
    -نگران شدم .چهرتون یک لحظه به هم ریخت .
    خوشبختانه نیاز و نیلوفر من را از ان موقعیت نجات دادند . اما کوروش دست بردار نبود .
    نیاز گفت :وای چه قدر تشنه ام عسل جان . برامون شربت میاری ؟
    با لبخند گفتم :اره . الان می یام .
    فکر می کردم با رفتن من اون یا همان جا می ماند یا به یک جای دیگر می رود .
    اما دنبالم امد و گفت :تنهایی که نمی تونی همه شربت ها رو ببری ؟
    مستأصل نگاهش کردم . این را راست می گفت .
    کوروش خیلی غیر منتظره گفت :راستی پاتون خوب شد ؟
    با تعجب گفتم :پام؟
    -بله .در رفته بود .
    -شما از کجا می دونید ؟
    -از کامیار و کمند شنیدم .
    عصبی گفتم :عجب . جالب تر از بحث پای من پیدا نکردین ؟
    کوروش گفت :لطفاً . ناراحت نشین ما جویای احوال شما شدیم اونها نیز قضیه رو گفتن .
    در دلم گفتم :این یال قوز بیشتر از تو به فکر منه .
    در حالی که نیلوفر شربت ها را از کوروش می گرفت با چشمک گفت :عسل جون بیا دیگه منتظر تو هستیم .
    از حرکت نیلوفر خنده ام گرفت .
    کوروش گفت:پس با اجازه من مرخص می شم .
    درحالی که داشتم می رفتم شهرام از من تقاضای رقص کرد . با لبخندی قبول کردم . کمی که با شهرام رقصیدم زود خسته شدم تصمیم گرفتم که به باغ برم به سکوت احتیاج داشتم .حداقلش این بود که عشقم را با دیگری نمی دیدم . زمین خیس بود کمی لغزنده بود اما من دوست داشتم به سختی از پله ها پایین رفتم وزیر چراغی بلند برروی صندلی نشستم . اسمان زیبا بود ماه خودنمایی می کرد . با صدای آشنایی از عالم خودم بیرون امدم .
    شروین را دیدم که با قدی بلند جلویم ایستاده بود لبخندی زدم گفتم :تویی ؟
    کنارم نشست و گفت :اره منم تو همین جوری اومدی بیرون .
    -اره ولی سردم نیست .
    -یعنی چی؟اخه کی با این لباس می یاد بیرون اونم توی این هوا بیا این شال مامان فرح است بنداز روی شونه هات ؟
    شال را گرفتم و گفتم :ممنون .
    -چیه خانمی . گرفته به نظر میرسی ؟
    -من . نه . هوای تو خیلی سنگین بود اومدم بیرون .
    -کار خوبی کردی ولی باید یه چیزی می پوشیدی ؟
    -تو زحمتش رو کشیدی .
    -می خوای کمی قدم بزنیم .
    با لبخند گفتم :با کمال میل .
    بلند شد و دستش را برای گرفتن دستم دراز کرد با لبخند بازوی مردانه اش را گرفتم و هر دو به راه افتادیم .
    با صدای ارام گفت :می توانی با اینها راه بری .
    با خنده گفتم :عادت کردم .
    -وای پاهات درد نمی گیره ؟
    -نه . می خوای امتحان کنی . عادت می کنی ها ؟
    خنده بلندی سر داد و گفت :نخیر پیشکش خودتون .
    -دل تم بخواد به این خوشگلی
    -نخواستیم کفش های خودمون هم راحت تره هم خوشگلتر .
    -اگه منظورت اینه باید بگم نخیر . مال ما ظریف تره .
    -تسلیم باشه . تو بردی .
    -یعنی پاتم می کنی ؟
    -نخیر عمرا .
    و هر دو خندیدیم .
    جدی گفت :امشب مثل همیشه نبودی حواسم بهت بود .
    با لبخند گفتم :ممنون .
    -عسل با این وضع امشب سینه پهلو نکنی خوبه .
    -بابا سردم نیست مریضم نمی شم .
    -نباید مریض بشی .
    با شیطنت گفتم :چشم هم چین جسارتی دیگه نمی کنم .
    لپم را گرفت و گفت :شیطون اون شال رو به خودت بچسبون .
    -شیطون.خوبه دیگه .
    -نخیر اصلا نم خوب نیست یک لحظه وایسا .
    مانند بچه ها رو به رویش ایستادم و او نیز صبورانه شال را محکم به دورم پیچید.
    با خنده گفتم :راستش رو بگو اینها نقشه است که خفه ام کنی .
    -اره دقیقا .
    -چی گفتی ؟
    -می خوام خفه ات کنم چون به حرفام گوش نمی دی .
    با حالتی شوخی گفتم :بابایی . قول می دم از این به بعد به حرفات گوش کنم .
    خندید و گفت :تکرار نشه .
    خواستم برم که پام لیز خورد تنها شانسم این بود که شروین کنارم بود و سریع توانست مرا بگیرد . در حالی که تعادلم را حفظ می کردم با خنده گفتم :شروین یک جفت از اون کفشات واسه من بخر .
    و هر دو زدیم زیر خنده . کامیار را دیدم که رو برویمان ایستاده بود
    شروین گفت :تو این جایی ؟
    کامیار در حالی که عصبی بود گفت :داشتم دنبال شما دو تا می گشتم .
    شروین گفت :معذرت می خوام .
    کامیار گفت :اگه دوست دارین بیاین بالا بچه ها منتظرتون هستن .
    شروین با خنده گفت :بله اگه این خانم با این کفشهای سیندرلایی شون بلایی به سر خودشون نیارن .
    گفتم :اگه منو نمی گرفتی الان معلوم نبود کجا بودم ممنون .
    -خواهش ملوس خانم .
    از این که شروین جلوی کامیار اینگونه با من حرف می زد راضی نبودم .
    کامیار عصبی تر از قبل گفت :پایین دیگه .
    هر دو به همراه او راه افتادیم . کلاف گی اش عصبی ام کرده بود.بنابراین از شروین جدا شدم و کنار کامیار قدم زدم و گفتم :چیزی شده ؟
    گفت :نه کمی خسته ام .
    این با ر گفتم :رقصیدن اون قدر خسته ات کرده ؟
    نگاهی بهم کرد که تا اعماق وجودم را سوزاند بعد با لبخندی تلخ گفت :نه روزگار خسته ام کرده .
    منظورش را نفهمیدم و دوباره با سکوت به راه افتادیم .
    ان شب انگار جنگ پنهانی میان من و کامیار در گرفت . او با من سنگین بود و اکثرا با نازی بود . انگار سعی داشت من را نادیده بگیرد . این رفتارش همه را متوجه کرده بود و من تنها وجودم ان جا بود . این رفتار ادامه داشت همگی به خوردن شام دعوت شدیم .
    نیلوفر گفت :چی می خوری برات بکشم ؟
    -نمیدونم یه کم سالاد .
    -همین ؟
    -اره .
    -به خدا تو می میری .
    -زودتر .
    -عسل . تو امشب چه ات شده ؟یه کاری نکن این جماعت در مورد تو فکر ای ناجور بکنن .
    -نیلو . اصلا حوصله ندارم خواهش می کنم نصیحت کردن رو بذار برای یه وقتی دیگه که من حالش رو داشتم.
    -اوه . اوه . کوروش داره بهمون نزدیک میشه .
    -نیلوفر تورو خدا بیا یه گوشه پیدا کنیم من اصلا حوصله اینو ندارم .
    -باشه بیا.
    هر دو به گوشه ای رفتیم . بعد از کمی موقع دادن هدایا شد و من با تمام عشقم گردن بندی که مارک معروف داشت به او هدیه کردم و او تنها به تشکری خشک و خالی بسنده کرد .
    روزها گریه می کردم وقتی یاد حر کاتش می افتادم که سعی می کرد وجود را نادیده بگیرد دیوانه میشدم . دیگر عسل قبل نبودم نه غذا می خوردم نه درس می خواندم . عسلی که سعی می کرد بی احترامی را فراموش کند حالا خیلی راحت با دایی کیوان و مامان و اطرافیانم بد برخورد می کرد ان قدر که دایی کیوان بعضی اوقات ناراحتی خودش را به وضوح بروز می داد . ان روز بعد از دعوای سختی که با مامان داشتم به اتاقم پناه بردم . مامان فرح مامانم را از خانه بیرون برده بود . طولی نکشید که در اتاق باز شد . سرم را بلند کرد و دایی کیوان را رو به رویم دیدم
    با بی حوصلگی گفتم :ترسیدم . در می زدی بهتر نبود ؟
    با عصبانیت گفت :ببخشید یادم رفته بود ابوالهول این جاست .
    گفتم :حوصله شوخی ندارم .
    این بار با فریاد گفت :به جهنم که نداری .
    این بار نگاهش کردم انگار خودم نبودم . منی که یک چهره عصبی دایی کیوان برایم سخت بود حالا در مقابل فریاد او خونسرد به کارم مشغول شدم . وقتی جوابی از من نشنید روی مبل نشست ارام ولی تند و عصبی گفت :دارم باهات حرف می زنم بهم نگاه کن .
    بی تفاوت نگاهش کردم دوباره ادامه داد :دلیل این رفتارهای احمقانه ات چیه ؟
    -کدوم رفتار؟
    -تازه می گه کدوم رفتار دیوونه بازی هات . نفهم بازی هات . بی ادبی هات . بازم بگم ؟
    -منو ببرین دیوونه خونه .
    با فریاد گفت :همین . ببریمت دیوونه خونه . مگه تو دیوونه ای .
    -شاید .
    -عسل . اعصابم رو خورد نکن .چرا نمی گی چته ؟
    -من چیزی ام نیست .
    -پس چرا جفتک می ندازی .
    نگاهش کردم و هیچی نگفتم .
    ادامه داد :خوب ؟
    -خوب چی ؟
    -منتظرم .
    واسه چی ؟
    -واسه این که بهم بگی چته ؟
    -دایی خوابم می یاد حرفی هم ندارم بزنم .
    با فریاد گفت :ولی من می خوام حرف بزنم .
    با عصبانیت گفتم :میشه این قدر داد نزنی ؟
    -میزنم چون می دونم یه چیزی هست که پاچه همه رو می گیری ؟
    -درد من به تو چه ربطی داره ؟
    -مثل این که خبر مرگم داییت هستم .
    -دایی تورو خدا ول کن به خدا خسته ام .

    -واسه چی ولت کنم ؟ولت کنم که اب شدنت رو ببینم ؟که چه طوری اب میشی ؟عسل تو این جوری نبودی .
    با بغض گفتم :می خوای چی بدونی ؟
    -هر چیزی که عذابت میده و نمی تونی تحملش کنی .
    -چه طوری بگم . نمی تونم بیانش کنم .
    -چرا عزیزم .
    در حالی که هق هق می کردم گفتم :دایی دارم دیوونه می شم .
    -واسه چی دایی جان ؟ بهم بگو . خواهش می کنم عزیزم . بگو بدونم چیه که این قدر ازارت میده .
    -دایی من . ... من ..
    -عاشق شدی ؟
    با تعجب نگاهش کردم . لبخندی گفت :حدس میزدم .
    دوباره گریه ام شدت گرفت و گفتم :هر کاری می کنم نمی تونم باهاش کنار بیام .
    -اسمش چیه ؟
    -کامیار ..
    -کامیار؟
    و بعد سرم را از روی سینه اش برداشتم و به او خیره شدم که ببینم چه عکس العملی از خود نشان میدهد گفت :می دونستم.
    میان شرم و تعجب گفتم :می دونستی ؟
    -می دونستم قلب کوچکیت رو یکی برده . حد سم زدم . اونی که قلب کوچیک عسلم رو برده باید کامل ترین باشه .
    -دایی دارم داغون می شم .
    -می دونم احساست پاکه باید این احساس پاکت رو بروز بدی .
    اشک هایم را پاک کردم .انگار که با این اعتراف کوه سنگینی از روی دوشم برداشته بودند جواب دادم : نمی تونم
    -چرا ؟
    -سخته .
    -سختتر از این عذابی که داری می کشی ؟اگه اون منتظر تو باشه چی ؟
    -اگه دوستم داشته باشد میاد جلو .
    -همه این طوری نیستند . بعضی از پسرها اول می خوان احساس طرف مقابلشون رو بدونن .
    -اگه تو روم ایستاد و گفت یکی دیگه رو می خواد چی ؟
    -در اون صورت تو مطمئنی همه کار برای به دست آوردنش کردی .
    -اون وقت غرور م چی ؟ داغون می شم . اگه بشکنه .
    -غرور توی عشق جایی نداره .
    -مطمئنی ؟
    -بله در ضمن پسرها رو نمی شناسی .
    -دوستت دارم .
    -کلک . منو یا کامیار رو . ما بیشتر . زنگ بزنم بیاد ؟
    -وای نه دایی .
    -بعدا . پشیمون میشی ها .
    -باید فکر کنم درک می کنی .
    -خیلی خوب من می رم تو فکر کن .
    دایی از اتاق بیرون رفت . در سکوت اتاق به حرفهای دایی فکر کردم باید برای به دست آوردن عشقم هر کاری می کردم اگر اون هم من را نخواهد این من بودم که برای عشقم هر کاری کردم . با این فکر تصمیم گرفتم توی یک فرصت مناسب تصمیم رو اجرا کنم .
    دو روز گذشت و ما به باغ عمو کامبیز دعوت شدیم . تنها ترسم این بود که کامیار رفتار سردش رو ادامه بدهد . دایی توانست اعتماد به نفس خوبی به من بدهد .
    دایی کیوان گفت :من عشق رو توی چشم های کامیار خوندم اون تو رو دوست داره غیر از این بود نمی ذاشتم که بهش بگی .
    و این حرف باعث می شد بیش از بیش مصمم شوم .برخلاف انتظارم کامیار بسیار صمیمی با من برخورد کرد . من خوشحال بودم و منتظر فرصتی که با او صحبت کنم . با اشاره دایی دل به دریا زدم و گفتم :کامیار می یای این باغ رو بهم نشون بدی . دایی حوصله نداره . کمند هم داره فیلم می بینه می ترسم برم اون طرف باغ .
    کامیار با خنده گفت :با کمال میل . بریم .
    در بین راه هیچ حرفی نزدیم . دلهره باعث شده بود دست هایم بلرزد . کامیار کا متوجه حال من شده بود گفت :چرا بدنت می لرزه ؟
    گفتم :استرس دارم .
    با نگرانی گفت :چرا چیزی اذییت می کنه ؟
    -نه چیز مهمی نیست .
    -می بینی این جا چه قدر خوشگله ؟
    -خیلی زیاد من عاشق بید مجنونم .
    -چرا ؟
    -چی چرا؟
    -عاشق مجنونی ؟
    -چون به نظرم عاشق می یان .
    -عشق ؟
    -اره عشق . بهش اعتقاد داری ؟
    سکوتی کرد و گفت :نه زیاد .
    در حالی که از جواب صریح اش جا خوردم گفتم :در عوض من عشق رو باور کردم .
    -جدی ؟
    -بله یه سوال بپرسم ؟
    -دو تا بپرس .
    -چرا رفتار ت با من مثل همیشه نبود ؟
    -کی ؟
    -روز تولدت
    -اشتباه می کنی . من مثل بقیه باهات رفتار کردم .

    -من برای تو مثل بقیه ام ؟
    -خوب معلومه .
    -انسان همیشه موقع اعتراف این طوری میشه .
    -مگه قراره تو اعتراف کنی ؟
    من نگاهش می کردم . هم چنان حرف میزد .من در یک لحظه نابود شدم فریاد قلبم را شنیدم . او دیوانه وار از این که شکسته بود . اعتراض می کرد . تمام احساس من یخ بست . مانند سو نامی وحشتناک نابود شدم.بغضم ترکیده بود اما من اشکی نداشتم که بریزد . شاید او دلش برایم سوخت و نخواست که غرور م را بشکنم و گریه کنم من عجز و گریه زاری نکردم اما ایستادن در برابر اویی که عشقم را رد کرد مرگ بود . و من مرده بودم . بعد از سکوتی طولانی که هیچ یک ان را نشکست.
    گفتم :تو حق داری . شاید ... شاید ... من باید شرایط تو رو هم درک می کردم امیدوارم با هر دختری دیگری که می خواهی خوشبخت بشوی .
    او به نابود کردنم ادامه داد و گفت :نازی دختر خوبیه امیدوارم احساس اونم مثل تو برای من پاک باشه .
    من دلقکی بودم که او به عنوان تماشاچی داشت از بازی کردنم لذت می برد .
    این بار با لبخندی مرده گفتم :البته امیدوارم خوشبخت بشی . شاید اشتباه من این بود که رویایی فکر کردم . اگر چند سال بزرگتر بودم . حتما بر احساس اتم غلبه می کردم . رفتاری که حداقل برای خودم نابود کننده و تحقیر کننده نبود . ولی به هر حال انسان توی زندگیش با اتفاق های تلخ مواجه میشه که باید از اونها تجربه بگیره . کامیار . احساس من پاک بود . امیدوارم حداقل احساسم رو مسخره نکنی . فقط همین .
    و بدون این که منتظر جوابی از او باشم . ارام دور شدم . مستقیم به سمت دایی رفتم و کنارش نشستم .
    دایی دستم را گرفت و گفت :عسل یخ کردی .
    با صدایی که به زور به خودم هم رسید گفتم :دایی صداش وحشتناک بود صدای خرد شدن وجودم .
    -یعنی چی ؟می خوای چی بگی ؟
    -دایی گفتم اما انگار همه چی برای من اشتباهیه .
    دایی در سکوت و با بهت نگاهم می کرد .
    ارام گفتم :میشه بریم ؟
    -بریم عزیزم .
    به طرف مامانم رفت و چیزی به او گفت و بعد به دادن لباسهایم به من داد در مقابل چشمان متعجّب عمو کامبیز و خاله فتانه و کمند از ان جا رفتیم .
    وقتی وارد ماشین شدیم دایی گفت :باورم نمی شه اون لیاقت تو رو نداشت .
    -من نباید این کارو می کردم .
    -الهی من بمیرم که این طوری با دستهای خودم نابودت کردم.من احمق فکر می کردم اونم تو رو دوست داره .
    با صدای ارامی گفتم :تقصیر تو نیست دایی . شاید من خودم می خواستم که اعتراف کنم این سرنوشت خودم بود .
    با گریه گفت :عسل من دارم دیوونه می شم . بزن توی دهنم ولی نگو تقصیر من نبود .
    انگار اشکهای دایی تحریک کننده ای برای اشک های من بود .
    به ارامی اشک روی گونه ام می ریخت و گفتم :دایی گریه نکن . چرا خودتو سرزنش می کنی ؟ خدا نکنه تو بمیری من دیگه جز شما و مامان هیچ امیدی ندارم .
    -داری دایی . تو قوی هستی می دونم می تونی دوباره زندگی کنی .
    -نه دایی من . دیگه هیچ وقت زنده نمی شم .
    -میشی باید از این جا دور بشی ؟
    -کجا برم دایی جایی ندارم برم .
    -چرا . می فرستمت ایتالیا . درس می خونی زندگی جدید تو شروع می کنی .
    -شاید بتونم به دور از محیط این جا زندگی کنم . حداقل مثل یک مرده نباشم .
    -این جا اگه باشی ممکنه باز هم کنکور قبول نشی . می خوام درست رو بخونی . می خوام زندگی کنی . حداقل به خاطر من به خاطر پریسا زندگی کن .

    -دایی مامان قبول نمی کنه که من برم خارج درس بخونم .
    -فعلا هیچی بهش نگو . بذار اول کارهات درست بشه و بعد من شرایط رو درست می کنم .
    و من در انتظار اینده ای نا معلوم بودم. روزها به ظاهر برای درس خواندن به اتاقم می رفتم . اما در تنهایی می گریستم . دوست نداشتم هیچ کجا باشم.در هیچ مهمانی شرکت نمی کردم .مخصوصا مهمانی هایی که می دانستم کامیار هم حضور دارد . من دیگر عسلی نبودم که شور و نشاط داشت من در سن نوزده سالگی در عرض سی سال پیر شدم . دیگر هیچ رغبتی برای زیبا شدن نداشتم.در عرض دو ماه کمند یار خودش را انتخاب کرد و من نیز نمی توانستم توی جشن نامزدی عزیزترین دوستم شرکت کنم . روی تختم دراز کشیده بودم که مامان وارد شد و گفت:پاشو حاضر شو دیگه .
    -مامان من نمی یام.
    -یعنی چی می فهمی چی داری می گی ؟عسل . کمند دوست توئه شب نامزدی شه می دونی فتانه و کامبیز چه قدر ناراحت می شن ؟
    -مامان نمی تونم درس دارم .
    -بهونه نیار حالا این همه نخوندی یک امشب هم روی همه اش .
    -حالا می خوام بخونم .
    -بعدا می خونی .
    -نمیشه .
    -چرا می شه . با من جر و بحث نکن .
    -اصلا دوست ندارم بیام .
    -دوست داری یا نداری باید بیای .
    با فریاد گفتم :نمی خوام بیام.
    مامان فرح و دایی کیوان با فریاد من وارد اتاق شدند .
    مامان فرح گفت:چی شده عسلم ؟
    مامان نگذاشت حرف بزنم گفت :از کی تا حالا سر من فریاد می کشی ؟
    -قضیه چیه پریسا ؟
    -می گه نمی یام .
    -خوب نمی یاد نیاد .
    -مامان من . ناراحت می شن .
    دایی گفت:پریسا ولش کن دوست نداره بیاد خوب نیاد .
    مامان فرح بغلم کرد و گفت:اره . ولش کن ببین چه طوری داره می لرزه ؟
    مامان با گریه گفت :تو چت شده عسل . چرا دیگه عسل شاد من نیستی . ها ...مامان ؟
    بغض منم ترکید و گفتم :مامان خسته ام خیلی زیاد .
    -فدای دل خسته ات بشم . داری جلوی چشمم نابود میشی . منم نمی دونم چته . که یه کاری برات بکنم .
    دایی که تمام صورتش حاله ای از غم بود گفت :پریسا بهتره ما بریم .
    با لبخندی از دایی تشکر کردم و انها رفتند .ساعتی از رفتن انها می گذشت که صدای زنگ در باعث شد به زور خودم را از روی تخت بلند کنم .
    بدون این که بپرسم کیه اف اف رو زدم بعد از کارم پشیمان شدم سریع ار پنجره به بیرون نگاه کردم با دیدن شروین متعجب به سر جایم برگشتم .
    شروین وارد شد و گفت:سلام .
    -سلام تو این جا چی کار می کنی ؟
    -اومدم پیشت که تو تنها نباشی.
    -ولی من خودم خواستم تنها باشم .
    -یعنی مزاحمم؟
    -نه بشین یه چیزی بیارم بخوری .
    دستم را گرفت و مانع از رفتنم شد و گفت :میخوام باهات حرف بزنم .
    -باشه یه چیزی بیارم بخوری .
    -هیچی نمی خورم .
    -باشه بگو.
    -بامن ازدواج می کنی ؟
    -چی ؟
    -با ...من ...ازدواج ... می کنی ؟
    شوکه شده بودم . گفتم :خیلی سریع بود.
    -معذرت می خوام ترسیدم نتونم بگم . دیگه طاقت مخفی کردن نداشتم عسل من دوستت دارم خیلی زیاد .
    خدایا چه حکمتی بود . که این طوری عذابم می دادی . حالا باید مقابل کسی می ایستادم که مثل دایی دوستش داشتم.
    گفت:عسل جان حالت خوبه ؟
    گفتم :تو خیلی خوبی شروین . خیلی زیاد اما متاسفم تو می تونی بهتر از من پیدا کنی .
    -برای من فقط تو بهترینی .
    -شروین من احساسی ندارم که به تو بدم .
    -یعنی چی ؟
    -یعنی متاسفم من لیاقت این احساس پاکت رو ندارم . شروین تو می تونی خوشبخت بشی بدون من .
    -تو رو خدا عسل . خواهش می کنم.
    -ادامه نده من اصلا دلم نمی خواد تو این طوری عجز و لابه کنی . برام سخته من نظرم عوض نمیشه .
    -چرا ؟چیزی از من دیدی ؟
    -نه عزیزم من بدم و تو رو نمی تونم خوشبخت کنم و گرنه تو بهترینی .
    دستانم را گرفت و گفت:من تو رو می خوام هر جور که هستی من بهت یاد می دم دوست داشتن یعنی چی ؟
    با بغض گفتم :شروین . خواهش می کنم هیچ وقت دیگه من رو توی مغزت نیار .
    -لااقل یه کمی فکر می کردی .
    -لازم نبود فکر کنم .
    -فکر می کردم قلبت این قدر سنگ باشه .
    -شروین سنگ نبودم سنگ شدم تو رو خدا ببخش .
    گفت :من چون دوستت دارم می بخشمت .
    -می دونم تو خوبی .
    -کاش نبودم خداحافظ
    اون رفت و من را در مقابل هزاران سوال تنها گذاشت . صدای پیاپی تلفن باعث شد که به خودم بیایم تلفن را برداشتم.صدای معترض کمند از پشت تلفن می امد .
    با آرامش گفتم :کمند جان کمی ارام باش .
    -چه طوری اروم باشم کدوم گوری هستی ؟
    با صدای غمناک گفتم :کاش قبر ستون .
    -به کامیار میگم بیاد دنبالت .
    -نه اصلا نمی تونم .رفتم حموم حالم اصلا خوب نیست
    با صدای محزون گفت :خیلی بی معرفتی .
    -می دونم.
    -نمی یای ؟
    -نه .
    -خداحافظ .
    -خوشبخت بشی خداحافظ .
    و بعد از قطع تلفن یک دل سیر گریه کردم.

    پایان فصل ششم


    آنقدر عاشقانه برای خُـــــــدا زندگی کنیم که خدا هم عاشـقانه بگوید

    وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی
    تـورا براے خـودم سـاخته ام!!

    عاشــقانه هاے الـهی چـیز دیگریســت....
  9. #8
    Sajjad_Love
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    19,960
    5,699
    16,325

    پیش فرض



    فصل 7

    با گذشت زمان من توانسته بودم با قضیه کنار بیایم .دایی کیوان سخت دنبال کار من بود تنها شانسم این بود که من از طریق دوست دایی می توانستم به راحتی برای تحصیل به ایتالیا برم .اخرین ماه زمستان بود .دلم نمی خواست عید ان سال را در ایران باشم .برخلاف میلم عید ان سال را تحمل کردم . در مقابل نگاه های شروین و در مقابل بی مهری های کامیار توانستم دوام بیاورم برخلاف همیشه و هر سال عید ان سال سعی کردم به بهانه درس خواندن در خانه بمانم و خود را از دیگران جدا سازم و جالب تر این بود که من حتی نتوانستم نامزد کمند رو ببینم . .روزی که دایی کیوان خبر داد که بلیطم را گرفته نمی دانستم چه احساسی داشتم غم عظیمی در دلم انباشته شده بود .دوری از مادرم و عزیزانم که سالها با انها بزرگ شدم . تمام کارهای من ظرف چند ماه درست شد . تمام این ها رو مدیون دایی بودم شاید اگر او کارم را به همراه دوستش درست نمی کرد حالا من ان قدر راحت نمی توانستم برای تحصیل به ایتالیا بروم .
    بالاخره همراه دایی تصمیم گرفتم جریان را به مامان بگویم .شاید این دومین کار سخت عمرم بود .
    ان روز در حالی که داشت کتابی می خواند گفتم :مامان شما دوست دارین من تو یکی از دانشگاههای خوب ایتالیا درس بخونم ؟
    -اگه موقعیتش پیش بیاد چرا که نه .
    -فرض کنید پیش اومده اجازه می دین برم ؟براتون سخت نیست ؟
    -خوب تو اگه قراره یه جایی دور از من خوشبخت بشی خوب من سختی اش را تحمل می کنم .
    -به نظر شما کشوری مثل ایتالیا می تونه جایی برای تحصیل باشه ؟
    -خوب اره اون جا دانشگاه های خوبی داره .
    -دوست داری برم اون جا ؟
    -این سوال ها برای چیه عسل ؟چی تو مغزت افتاده بری ایتالیا تحصیل کنی ؟
    -برای این که می تونم برم .
    -تو حداقل چند سال باید صبر کنی .
    -نه مامان با کمک دوست دایی خیلی زودتر می تونم برم .
    مامان سرش را به ارامی بلند کرد و گفت :چی ؟
    -مامان پرواز من به مقصد رم این هفته دوشنبه است .
    مادر قیافه اش تو هم رفت و با صدای که از عصبانیت می لرزید گفت :و من حالا باید بفهمم ؟تو چه طوری فکر می کنی ؟
    -متاسفم .
    -همین ؟متاسفی .
    -مامان اگه مقصد م رو می گفتم که نمی ذاشتین برم .
    -عسل کجای کارم درباره تو اشتباه بوده ؟.
    -هیچ جا من به خاطر خودم دارم می رم .
    -عسل ؟من باید با کیوان صحبت کنم .
    -دایی هیچ تقصیری نداره تصمیم خودم بود .
    -مادر با عصبانیت فریاد کشید نمی تونم بذارم بری .
    -مامان . من بلیطم هم حاضره . شما نمی خواین احساس من رو درک کنید . طوری به چشام زل زد که از شرم سرم را پایین انداختم
    گفت :عسل تو همین جا درس بخون به خدا کلی هنر کردی .
    -مامان خواهم می کنم .صلاح من در اینه و شما مگر نمی خواین صلاح من خیر باشه .؟
    گفت :چرا ...ولی ...
    -خوب ولی نداره من باید برم .
    مادر با ناامید ی گفت :تو دیگه چی رو از من می پرسی ؟همه کارها رو کردی .
    -ولی من دوست دارم شما راضی باشی .
    مادر به زور داشت پایین امدن اشکهایش را کنترل می کرد گفت :خدای من باورم نمیشه . عسل . تو چی کار کردی ؟عسل ..تو...
    -من چی مامان ؟ به خدا قول می دم توی رشته ام بهترین باشم.
    با ناامیدی گفت :وای عسل . چرا با من این طوری می کنی تو شو که ام کردی .
    در همین لحظه مامان فرح به جمعمون پیوست با دیدن پریسا بهت زده گفت :چی شده پریسا جان ؟
    مادر دیگه نتوانست خودش را کنترل کند زد زیر گریه با بغض گفت :مامان عسل می خواد بره
    مامان فرح گفت :واه ..کجا ؟
    -ایتالیا .
    -چی ؟اره عسل ؟
    گفتم :با اجازه شما .
    مادر پریسا و با بغض گفت :اگه با اجازه ما بود که زودتر از اینا به ما می گفتی . نه این که کار تو بکنی بعد به ما بگی .
    مامان فرح گفت :بری اون جا چی کار کنی ؟
    -درس بخونم .
    -مگه این جا رو ازت گرفتن ؟
    -مامانی شما دیگه شروع نکنید لطفاً .
    با امدن دایی جمع ما کامل شد .
    مامان با دیدن دایی به طرفش رفت و گفت :کیوان . این دختر چی میگه ؟
    دایی گفت :کی چی میگه ؟
    با اعتراض گفتم :مامان بذار برسه .
    -بذار بپرسم .
    دایی گفت :چی شده ؟
    مامان فرح گفت :قضیه خارج و ایتالیا و از این جور حرفها .
    دایی گفت :خوب هر کسی توی زندگیش یه تصمیمی می گیره دیگه
    مامان مستأصل روی مبل نشست و گفت :یعنی راسته ؟
    -مگه قراره دروغ باشه پریسا .بهش احتیاج داره .
    -این جا نمی تونه درس بخونه ؟
    -خوب تصمیم گرفته بره یک کشور پیشرفته .

    -شما بدون این که به ما خبر بدین هم کار کردین . وای کیوان تو چی کار کردی .؟
    -چون انتظار این برخورد را داشتم .
    -اون نمی فهمه تو چی ؟
    مامان فرح گفت :یعنی این تصمیم خیلی وقته گرفته شده ؟
    مامان گفت :بله . دوشنبه بلیط داره . باید به فرامرز زنگ بزنم . لازمه باهات حرف بزنه .
    گفتم :مامان خواهش می کنم حالا نه . نمی خوام کسی دیگه ای بدونه .
    -من نمی تونم حریف تو بشم باید فرامرز باید باهات حرف بزنه .
    -من حرفم یکیه . بلیط گرفته شده . پس گرفته نمیشه . می دونی چه قدر هزینه کردم .
    -تقصیر من بود که اختیار اون پول ها رو به خودت دادم .
    -مامان به دایی فرامرز زنگ نزنید .
    -امکان نداره باید بدونه بیاد باهات حرف بزنه .
    با عصبانیت گفتم :خب یهو خاله فاطی و عمو شهاب و زن دایی شراره رو هم خبر کنید دیگه
    -فکر خوبیه باید همه باشن .
    با حرص گفتم :مامان . شیپور بگیر ین د ستون و همه رو خبر کنید . این طوری راحت تره .
    مامان سریع به دایی فرامرز زنگ زد و طولی نکشید همه به ان جا امدند .
    دایی فرامرز نرسیده گفت :چی شده پریسا .؟
    دایی کیوان گفت :هیچی شلوغش کرده .عسل می خواد بره ایتالیا درس بخونه .
    -خوب بره به سلامتی .
    مامان با گریه گفت :بدون این که به من بگه بلیطش برای دوشنبه است .
    دایی فرامرز بهت زده نگاهم کرد و گفت :چی ؟اره عسل ؟
    با صدایی ارام گفتم :بله .
    -از تو بعیده تو نباید موقعیت مادرت رو در نظر میگرفتی .؟
    -میدونستم که نمی ذارم کاره ام رو بکنم .
    -از کجا می دونستی علم غیب داشتی ؟
    -به هر حال دایی من فکر می کنم راه درست رو انتخاب کردم .من این جا اینده ای ندارم .
    خاله فاطی گفت :راست میگه . بالاخره کاری که شده نمیشه که دوباره برگرده اون راهش رو انتخاب کرده من می گم بهتره ببینیم چی میشه ؟
    مامان گفت :یعنی بذارم بره ؟معلوم هست چی دارین می گین ؟
    -پریسا جان خواهر من بذار بره خودش درک کنه . اون اشتباه کرده که به تو نگفته ولی حالا بلیطش هم مشخصه بهتره کمکش کنی ؟
    و خلاصه با حرفهای بقیه مامان بالاخره راضی به رفتن من شد . تنها چهار روز به روز پرواز م رسیده بود .دلشوره هم به احساسم اضافه شده بود .مامان کارش گریه بود و این بیشتر اعصاب من را خرد می کرد . ساعت ها به من خیره میشد . وقتی نگاهش می کردم اشک هایش بر روی گونه هایش می لغزید . قبل از رفتنم دایی کیوان خرید آپارتمان کوچکی را بر عهده دوستش گذاشت و همه چیز برای من و زندگی جدیدم مهیا بود . توی این مدت سعی کرده بودم که به تقویت زبان ایتالیایی بپردازم اما بیشتر تسلط به زبان انگلیسی بود و با این که خوب زبان ایتالیایی را آموخته بودم اما کاملا مسلط نبودم .
    روز رفتنم ساعت ها به باغ نگاه می کردم و به مامان خیره می شدم . احساس می کردم که هر چه او را ببینم باز هم سیر نخواهم شد . او تمام زندگیم بود . برای اخرین بار با دوستانم جمع شدم .
    نیاز گفت :چه قدر می خوای بمونی ؟
    -حداقل تا پایان تحصیل اتم .
    نیلوفر گفت :عسل . اگه تو بری به هوای کی بیام اینجا ؟
    -فدات شم دایی کیوان هست . مامان فرح و مامان هستند .
    -باکی شب تا صبح بیدار بمونیم و اذیت کنیم ؟
    بغضم را فرو دادم و گفتم :می گذره قول می دم . اصلا می خوای نرم ؟
    -اره .
    -باشه .
    -خودت رو مسخره کن .
    نیاز بغلم کرد و گفت:درسته تو رفتی و می خوای ما رو تنها بذاری ولی این رسمش نبود.
    -بی معرفتی دنیا . ما رو هم بی معرفت کرد .
    نیلوفر گفت :وای شهرام رو بگو بدون تو با کی می خواد کل کل کنه ؟
    با یاد شهرام دوباره بغض راه گلویم را بست و گفتم :اون به همه کل کل می کنه .
    بعد همگی در سکوت وداعی تلخ داشتیم . ساعت یک بود که به فرودگاه رفتیم . همه با هم به فرودگاه امده بودند جز کامیار و او اخرین دیدارمان را نیز نیامد .
    مامان با گریه گفت :عسلم مواظب خودت باش.
    با بغض گفتم :شما هم همین طور .
    -فدات شم مامان چه طوری بدون تو تحمل کنم ؟
    -مامانم گریه نکن جان عسل .
    -دلم برات تنگ میشه شیشه عمرم .
    -منم همین طور به محض این که برسم هر ساعتی که بود براتون زنگ می زنم .
    خاله فاطی رو بغل کردم و گفتم :مواظب مامانم باشین .
    محکم من را در آغوش گرفت و گفت :باشه عزیزم تو هم همین طور .
    -دوستتون دارم .
    -منم عزیزم .
    و بعد نیاز را بغل کردم با گریه گفت :نری برنگردی یادت نره این جا خیلی ها منتظرت هستن .
    -منو فراموش نکنی ؟
    -ای بد جنس من ؟
    -دلم خیلی برات تنگ میشه .
    -عسل زود برگرد .
    من در مقابل او تنها یک لبخند زدم .

    بعد نیلوفر و دایی و زن دایی شراره و عمو شهاب و خاله فتانه و کمند به شهرام که رسیدم بغضم ترکید و گفتم :وقتی اومدم باید لاغر بشی .
    با گریه گفت :باز دلت هوای ابتنی کرده ؟
    گفتم :نه انگار تو باز هوس کردی کیسه بوکس شی .
    -زود برگرد عسل .
    -باشه قول می دم .
    شروین جلو امد بغلش کردم و گفتم :واسه همه چیز ممنون . واسه دل بزرگ تم ممنون .
    -تو هم واسه همه مهربونی ها ت ممنون .
    -شروین ازدواج کن بذار بیشتر از این عذاب وجدان نداشته باشم .
    -سخته ولی سعی می کنم یکی شبیه تو رو پیدا کنم .
    -تو فوق العاده ای .
    -کاش به نظرت واقعاً این طوری بودم .
    -هستی به خدا هستی .
    بعد با دایی کیوان که یک لحظه گریه اش قطع نمی شد با گریه گفتم :اخرشم گریه ام انداختی مواظب مامانی و مامان فرح باش . در ضمن اومدم باید دو جین بچه داشته باشی .
    در حالی که گریه می کرد خندید و گفت :تو برگرد من برات مهد کودک می زنم .حلال م کن عسل بد کردم .
    -تو هیچ وقت مقصر نبودی من به ندای دلم گوش دادم .
    وقتی مامان فرح و دایی فرامرز خداحافظی کردم با صدای بلند گو که پرواز م را اعلام کرد با حسرت به جمع شان نگاه کردم با گریه گفتم :
    -دلم برای همتون تنگ میشه . و در میان گریه همه به سمت هواپیما رفتم .
    وقتی توی هواپیما نشستم چشمانم را بستم و زیر لب زمزمه کردم :

    گفتم نبینم روی تو شاید فراموشت کنم
    شاید ندارد بعد ازاین باید فراموشت کنم

    و بعد ارام چشمانم را باز کردم . با سلامی گم یک نفر به بغل دستم نگاه کردم .
    کنار دستم پسری ساده و جذاب نشسته بود .
    دوباره به همان گرمی گفت :سلام عرض کردم .
    با لبخند گفتم :سلام .
    -امیدوارم همسفر خوبی براتون باشم من به ایتالیا می رم شما چه طور ؟
    -من هم همین طور .
    -پس از ترکیه هم با هم همسفر هستیم .
    -فکر می کنم .
    -اولین باره که به اروپا یا کشورهای خارجی سفر می کنید ؟
    -بله شما چه طور ؟
    -من ؟باور کنید همه پرسنل و مهمان دارهای پروازهای ایران و ایتالیا من رو می شناسند .
    از شوخ طبعی اش خندهام گرفت مثل دایی کیوان بود .
    به ارامی پرسیدم :چرا ان قدر به ایران سفر می کنید ؟
    گفت :راستش من سالهاست در ایتالیا زندگی می کنم عاشق ایران هستم اما به خاطر همسرم در ایتالیا ماندگار شدم .
    گفتم :دوستش دارین ؟
    -ما عاشق همدیگه هستیم من زندگیم رو براش میدم .
    -پس باید اعتراف کنم همسرتون زندگی خوبی در کنار شما داره .
    -از کجا معلوم شاید اون راضی نباشه .
    -حتما هست و احتمالا زیبا نیز هست .
    -زیبایی برای من ملاک نبوده و نیست اون فوق العاده مهربان و خونگرمه . واسه همین انتخابش کردم .
    -البته که زیبایی باطنی مهم تره .
    -شما چرا دارین میرین شاید دختر زیبا و مهربانی مانند شما کسی انتظارش رو می کشه ؟
    لبخند تلخی زدم و گفتم :نه من برای تحصیل دارم سفر می کنم .
    -به هر حال از اشنایی تون خوشوقتم من فرشاد هستم .
    به گرمی دستانش را فشردم و گفتم :و من هم عسل هستم .
    -عسل ؟چه اسم قشنگی .
    -ممنون

    در طول سفر توانستم رابطه گرمی با فرشاد پیدا کنم . بی صبرانه می خواستم همسرش را ببینم . او از زیبایی های زندگی می گفت و من با کمال میل به سخنانش گوش میدادم . او شماره اش را برایم نوشت و از من نیز خواست که او و همسرش را دوستان خودم بدانم . من نیز با کمال میل شماره اش را گرفتم .
    یک هفته از استقرار من در شهر زیبایی رم می گذشت . با دادن شماره به مامان به فکر یافتن کلاس زبان افتادم و به این نتیجه رسیدم تا زبانم را تقویت نکنم . زندگی برایم مشکل خواهد شد . پس تصمیم گرفتم ثبت نام در دانشگاه را به تعویق بیندازم . تمام روز رو پر کرده بدم . اما بازم احساس تنهایی می کردم . مخصوصا وقتی که با مامان حرف می زدم . او دائما اظهار دلتنگی می کرد . زندگی در آپارتمان کوچک اما مجهز و شیک م در یکی از بهترین نقاط رم خیلی غریب بود .هوای ایتالیا اکثرا ابری بود .من هنوز به دنیای جدیدم عادت نکرده بودم و شب ها در میان کابوسهای شبانه دست و پا می زدم و من در میان سکوت تنهایی در حال نابودی بودم و هیچ کاری نمی توانستم انجام دهم. با این که دو ماه از امدن من گذشته بود اما هنوز یاد عزیزانم و یاد عشق از دست رفته ام من را می ازرد . ان روز بعد ازاین که از کلاس به خانه امدم بعد از مدتها تصمیم گرفتم که خانه ام را تمیز کنم مشغول گردگیری بودم که کاغذ شماره فرشاد را یافتم و تازه یادم افتاد که من می توانستم دوستان خوبی مانند فرشاد و همسرش در غربت داشته باشم . سریع از جایم بلند شدم و شماره را گرفتم .
    بعد از چند بوق صدای شاد فرشاد که به زبان ایتالیایی گفت :بفرمایین ؟
    من نیز با ایتالیایی گفتم :معذرت می خوام اقا فرشاد ؟
    -خودم هستم بفرمایین .
    زبانم را تغییر دادم و گفتم :خوب هستین ؟
    انگار که کمی تعجب کرده بود بعد از سکوت گفت :ممنون شما ؟
    -عسل هستم .
    -عسل .. ؟اها . به به چه عجب ؟
    -خجالتم ندید به خدا دو ماهه که نمی دونم که چه طوری دارم زندگی می کنم .
    -یک دفعه داشتم ناامید می شدم .
    -همسرتون خوب هستن ؟
    -اونم خوبه . زبانتون خیلی خوبه ؟
    -ممنون . توی این دو ماه سعی کردم تقویتش کنم .
    -عالیه
    -براتون سخت نبوده هم توی کلاس های دانشگاه شرکت کنید هم کلاس زبان ؟
    خندیدم و گفتم :من هنوز دانشگاه ثبت نام نکردم .
    -چرا ؟بهتره دیگه عجله کنید چون تا هفته دیگه کلاس ها شروع میشه
    -چشم .خوشحال شدم که صداتون رو شنیدم.
    -ما هم خوشحال شدیم که فراموش نشدیم.
    -اختیار دارین فعلا امری نیست ؟
    -خیر فقط دوباره به ما زنگ بزنید .
    -البته چشم .شماره من رو یادداشت کنید .
    -شماره موبایلتون که روی تلفنم افتاده شماره منزل رو بدین .
    -بله یادداشت کنید .
    بعد از دادن شماره از او خداحافظی کردم و به ساعت نگاه کردم ساعت نه بود . مثل همیشه شام سبکی خوردم و بعد به خواب رفتم . تا فردا برای ثبت نام به دانشگاه برم .روز بعد برای ثبت نام به دانشگاهی که دایی به کمک دوستش مدارکم را به انجا داده بودند رفتم .تنها کاری که من باید می کردم باید یک سری مدارک رو پر می کردم تا دانشجوی ان جا به حساب بیایم .بعد از اتمام تمام کارها به محوطه دانشگاه رفتم محیط ان جا کاملا متفاوت با محیط دانشگاه های ایران بود . ان جا دختر و پسرها گروه گروه در گوشه ای از محوطه ای ایستاده بودند و با هم شوخی می کردند . و ازادانه با یکدیگر گرم می گرفتند . دخترها با لباسهای ازاد وارد دانشگاه می شدند .کلا محیطی شاد بود . در افکار خودم بودم که کسی نامم را صدا کرد . وقتی برگشتم فرشاد را با لبخند همیشگی اش دیدم .
    به گرمی با یکدیگر دست دادیم و فرشاد گفت :پس تو هم دانشجوی این دانشگاهی ؟
    -بله
    -چه رشته ای ؟
    -عمران .
    سوتی کشید و گفت :عالیه . فقط حواست باشه این رشته توی این دانشگاه رشته سختی به حساب می یاد و باید تلاشت رو بکنی .
    -بازم ممنونم از راهنماییتون .
    -خوب حالا که من تورو گیر آوردم بهتر نیست بریم با همسرم اشنات کنم ؟
    -با کمال میل .
    -خوشحال میشه یک دوست ایرانی داشته باشه .
    -درست عین من .
    -پس منتظر چی هستی ؟
    به همراه فرشاد به راه افتادیم . جلوی یک خانه ویلای پارک کرد و گفت :بفرمایین پایین .
    با ذوق به خانه نگاه کردم . خانه ای زیبا که باغچه ای پر از گل داشت .
    فرشاد گفت :چرا نمی ری تو ؟
    -این جا واقعاً زیبا و خواستنیه .
    -همه اش سلیقه ساریناست .
    -اسم همسرتون ساریناست ؟
    -بله قشنگه نه ؟
    -خیلی درست مثل سلیقه اش .
    -بفرمایین .
    بعد از این که زنگ را فشار داد خانمی سبزه رو با قدی نسبتا کوتاه و چهر های با نمک در را باز کرد. با دیدن فرشاد در آغوشش جای گرفت .انگار تازه متوجه من شده بود با ایتالیایی گفت :سلام .
    فرشاد به جای من گفت :سارینا جان ایشون ایرانی هستند همون عسل خانمی که راجع بهش باهات حرف زدم.
    سارینا گرم تر شد و دستش را به طرفم دراز کرد و گفت :سلام خوشوقتم .بفرمایین تو .
    داخل خانه به سبک جالبی تزیین شده بود . دلباز و دوست داشتنی . سارینا بعد از آوردن سه قهوه نشست و گفت :فرشاد جان . این طوری خیلی بد شد باید خبر میدادی.
    فرشاد عاشقانه به همسرش نگاه کرد و گفت :معذرت می خوام یک دفعه ای شد .

    گفتم :من بد موقع مزاحم شدم
    سارینا گفت :نه عزیزم .من واقعاً خوشحالم که دوستی ایرانی پیدا کردم .
    -من هم همین طور .
    فرشاد گفت :من میرم بیرون چیزی برای شام لازم نداری من بخرم ؟
    سریع گفتم :نه من مزاحمتون نمیشم.
    سارینا گفت :مگه می ذارم بری شام مهمون دست پخت فر شادی .
    فرشاد گفت :بذار یه امشب غذای خوشمزه تو رو بخوره پشیمون نشه از این که اومده این جا .
    هر دو خندیدیم . من در مقابل تعارف خالصانه انها ایستادگی نکردم .وقتی تنها شدیم .
    سارینا گفت :وقتی دیدمت حدس زدم باید از دیار مشرق زمین باشی چون اروپایی خیلی کم چنین زیبایی خیره کننده ای دارن .
    با لبخند گفتم :ممنون .راستی خونتون واقعاً قشنگه .
    -ممنون . می دونی فرشاد عاشق گل و طبیعت هست من این جا رو این طوری درست کردم که اون دوست داره .
    یک لحظه به عشق زیبای شان غبطه خوردم . هر دو برای یک دیگر زندگی می کردند .ان شب بعد از شام خوشمزه سارینا به خانه برگشتم و دوباره به یاد گذشته ها خوابیدم. دوستان جدید من تقریبا من را از تنهایی بیرون اورده بودند و من کمتر اذیت می شدم . حالا با بهتر شدن زبانم راحت تر کارهایم را انجام می دادم . این مسئله برای فرشاد و سارینا باورکردنی نبود که من سریع توانسته بودم زبانم را تقویت کنم . با خرید ماشین از دردسر تاکسی خلاص شدم . و راحت تر رفت و امد می کردم . هر ماه مامان برایم پول می فرستاد که تنها به فکر درس هایم باشم . و چیزی من را اذیت نکند .
    ان روز در خانه نشسته بودم که صدای تلفن باعث شد روزنامه را کنار بگذارم .به سمت تلفن رفتم و به ایتالیایی گفتم :بفرمایین ؟
    صدای دایی گفت :ببخشید ما ایتالیایی بلد نیستیم میشه اون عسل ما رو صدا بزنین ؟
    با خنده گفتم :سلام دایی .
    -سلام دایی جون . خوبی بی معرفت .
    -قربونت برم خوبم . شما چه طور ین ؟
    -عالی وقتی نیستی خونه خیلی ساکت شده سردرد ما هم کمتر شده .
    -ای بی معرفت این جو ریه دیگه .
    -اره دیگه . چی فکر کردی باور کن دارم نفس می کشم .
    -دایی .......
    -خانم .شوخی کردم گفتم شاید حرصت بگیره برگردی .
    -کجا برگردم تازه چهار ماهه که اومدم .
    -اره . راست می گی . زوده برگردی بذار هشت سال دیگه برگرد
    -مامان هست .؟
    -بی تربیت من زنگ زدم با ماما نت می خوای حرف بزنی .
    -خوب اخه دلم می خواد با مامان و مامان فرخ هم حرف بزنم.
    گفت :من خونه نیستم . از بیرون باهات تماس می گیرم .
    -خوب باشه بعدا به خود مامان زنگ می زنم.
    -باشه دایی برو پول تلفنت زیاد میشه .
    -باشه مرسی که زنگ زدی
    -داریم یاد میدیم که بغضی ها شاید یاد بگیرند .
    -باشه طعنه نزن منم زنگ می زنم خوب من یه دانشجو ام خر جم بالاست.
    -برو خود تی . کاری نداری ؟
    -قربونت خداحافظ .
    -bye bye
    به محض این که تلفن را گذاشتم صدای در بلند شد به طرف در رفتم همین که در را باز کردم سارینا را دیدم و گفتم :سلام خدای من . چه قدر خوشحالم این تویی ؟
    -اره منم .
    -بیا تو .نمی دونی چه قدر با دیدنت خوشحال شدم .
    امد تو و بعد از آوردن قهوه گفتم :قبل از امدن تو داشتم با دایی ام حرف میزدم.
    -خوب بودن ؟
    -اره البته با مامان صحبت نکردم .
    -پس الان سر حالی ؟
    گفتم :خوب معلومه خودت چه طوری فرشاد خوبه ؟
    -مرسی عزیزم . خیلی بهت سلام رسوند .
    -چرا نیومد ؟
    -پیش یکی از دوستاش بود . منم اومدم پیش تو تنها نباشم .
    -خوش اومدی بخور قهوه ات رو داره از دهن می افته .
    -به خدا دیگه حوصله ام سر رفته بود . فرشاد که یا دانشگاست یا سرکار . تو هم که نیستی باور کن بعضی وقت ها تو خونه از بیکاری نمی دونم چی کار کنم .
    -الهی بمیرم .خوب یه سرگرمی واسه خودت جور کن .
    -اتفاقا تو فکرش هستم. البته خیلی وقته ولی به فرشاد چیزی نگفتم.
    -خوب مثلا چی کار می خوای بکنی ؟
    -می خوام نمایشگاه نقاشی بزنم .
    -عالیه . حالا چرا به فرشاد نگی .
    -می خوام سورپرایزش کنم . روز افتتاحیه اش رو با روز تولدش مقارن می کنم .می برمش اونجا و همه دوستاشم دعوت می کنم.
    -آفرین . به تو می گن نابغه و یک زن فوق العاده .
    -می دونستم خوشت می یاد فقط یاد کمکم کنی .
    -باشه تولدش کی هست ؟
    -اخر همین ماه .
    -خوبه بعد از امتحان های منه .

    و به ناگاه یاد روزی افتادم که من و کمند کامیار رو سورپرایز کردیم .شبی که خراب شد و من تمام رویاهای م برای اولین بار به نابودی کشیده شد .
    سارینا با دیدن چهره در هم رفته ام گفت :چه ات شد؟
    گفتم :هیچی . پس یه مهمونی افتادیم دیگه ؟
    -اره برو حالش رو ببر . بعد هی بگو ما بدیم.
    -ما کی هم چین جسارتی کردیم . حالا بگو شام برات چی درست کنم .
    -استیک خیلی خوشمزه درست کنی .
    -او کی . فقط باید کمکم کنی ؟
    -چشم پس پاشو دست به کار بشیم .
    هر دو میان خنده و شوخی شام مان را درست کردیم . ان روز حوصله کلاس زبان را نداشتم اما چون غیبت زیاد داشتم جای هیچ غیبتی نبود . بالاخره با همه خسته کنند گی هاش به پایان رسید .اما بدتر از ان این بود که بعد از ان کلاس دانشگاه داشتم .بدبختانه این یکی رو نیز نمی توانستم غیبت کنم .ان ساعت به هر جان کندنی بود گذشت .وقتی از در دانشگاه خارج شدم ان قدر حواسم نبود که محکم با شخصی برخورد کردم به طرفش رفتم و گفتم :اه . منو ببخش . خوبی ؟
    دختر که موهای بلند مشکی اش جلوی چشمانش را گرفته بود با عصبانیت گفت :به نظر می یاد خوب باشم ؟
    -متاسفم اصلا حواسم نبود .
    نگاهی بهم کرد و گفت :اصلا مهم نیست فقط برای دفعه بعد حواستون رو جمع کنین .
    دستش را گرفتم و بلندش کردم و با لبخندی گفت :مقصر منم
    -من هم بودم . معذرت می خوام کمی عصبی بودم.
    -او ه نه . باید معذرت بخوام .
    -من اصولا همین طوری عجول م که اخر کا ر دستم می ده .
    خندیدم و دستم را به سویش دراز کردم و گفتم :اسم من عسله .
    -اسم من هم کاترینا ست . تو می تونی کاترین صدام کنی . راستی تو ایرانی هستی ؟
    -بله حتما از عسلم فهمیدی .
    -هم اون هم از لهجه ات . وهم چهره منحصر به فردت .
    -آفرین . جدا این قدر لهجه دارم .
    -نه زیاد . ولی میشه فهمید خارجی هستی .
    -خوب بازم خوبه چون من خیلی روی زبانم کار می کنم.
    -من چند بار دیگه دیده بو دمت اکثرا با اون پسر خوش تیپ ایرانیه هستی فرشاد .
    از این که اسم فرشاد را این طوری تلفظ می کرد خنده ام گرفت با تعجب گفت :به چی می خندی ؟
    -به هیچی . پس منو دیده بودی .
    -بله تو تقریبا تو دانشگاه معروفی .
    -منظورت چیه ؟
    -منظورم اینه که چهر ه ات متفاوت و زیباست و برای همین همه تو رو به خاطر این می شناسن .
    -اوه . اوه . نه بابا این طوری هم که می گین نیست .
    -چرا هست . در ضمن تو لج خیلی از دختر ها رو در اوردی مخصوصا یکی رو به اسم( اوا) امریکاییه .
    -نمی فهمم . چرا ؟
    -برای این که دوست پسرش خیلی تورو می خواد .
    -کی ؟
    -جان ..
    -جان ..؟اون دیگه کیه ؟
    -دروغ می گی . مگه می شه نشناسی . اون یکی از معروف ترین پسر های دانشگاست .
    -هنر پیشه است یا فوتبالیسته یا ادم معروفیه ؟
    -نه بابا منظورم از نظر تیپ و قیافه و پول و از این حرف ها ست دیگه .
    -اها . پس بگو چرا نمی شناسمش .
    -اذیت نکن . همه دخترها اونو می شناسن خلاصه بهت بگم اون دوروبرت می پلکه .
    -چرا من ؟
    -واسه همون دلیلی که بهت گفتم دیگه . یکی دیگه از دلایلش اینه که تو جز معدود دخترهایی هستی که پوستت بدون خالکوبیه و موها تم رنگ خودش رو داره .
    درحالی که اصلا منظورش را نفهمیدم تنها سر تکان دادم .
    برای این که بحث را عوض کنم گفتم :راستی چرا این قدر عجله داشتی ؟
    -هیچی گفتم که من اصولا همین طوری عجولم .
    -اها .
    -تو تنها زندگی می کنی ؟
    -اره .الان آدرسش را برات می نویسم .
    وقتی آدرس را به او دادم جیغی کشید و گفت :وای این جا که نزدیکه آپارتمان که من و مامانم زندگی می کنیم .
    -پس من یه دوست خوب پیدا کردم.
    -امیدوارم . خوب دیگه من می رم .
    -به امان خدا .از آشنایی با تو خیلی خوشحال شدم.
    -می بینمت خداحافظ .
    ورود کاترینا نشاط خاصی را به من بخشیده بود . او واقعاً سرزنده بود .

    دوباره هوای مادرم من را ناآرام کرده بود . دلم می خواست زیر باران پاییز قدم بزنم . پالتویم را پوشیدم و کلاهم را سرم کردم و با چکمه های که با دایی کیوان برایم خریده بودم نیز به پا کردم . خیابان خلوت بود خیلی کم عابری پیدا می شد و من تنها رهگذر این جاده بودم وارد پارکی شدم .روی برگ ها پا می گذاشتم و زیر لبم به یاد سهراب سپهری و برای عشقم زمزمه کردم :

    صدایم کن
    صدای تو خوب است
    صدای تو سبزینه ان گیاه عجیبی است
    در ابعاد این عصر خاموشی
    من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم
    بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است .
    و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نکرد .
    خاصیت عشق همین است .......


    آنقدر عاشقانه برای خُـــــــدا زندگی کنیم که خدا هم عاشـقانه بگوید

    وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی
    تـورا براے خـودم سـاخته ام!!

    عاشــقانه هاے الـهی چـیز دیگریســت....
  10. #9
    Sajjad_Love
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    19,960
    5,699
    16,325

    پیش فرض


    فصل8 .
    دو سال گذشت و من چه ساده با دنیای م اشتی کردم با دنیایی که فکر می کردم نباید وجود داشته باشد. دو سالی که در خانواده ام اتفاقات بسیاری افتاد .اول این که کمند بالاخره ازدواج کرد و شروین نیز توانست با دختر مورد علاقه اش نامزد کند . نیلوفر درسش را به پایان رسانده بود و نیاز نیز همسرش را انتخاب کرد و من در هیچ یک حضور نداشتم .دلم می خواست می بودم اما نبودم و در میان همه اینها شاید تنها من برخلاف انتظارم خبر عروسی کامیار و نازی را نشنیده بودم . اما بهر حال از این هر یک راه خود را پیدا کرده بودند خوشحال بودم . دوستان صمیمی من بسیار به من نزدیک بودند . کاترین علاوه بر این که درس می خواند کار هم می کرد و با حقوق اندکی که ماهیانه از طرف دولت به انها داده می شد زندگی بدی نداشتند . هنگامی که فهمیدم مادرش دچار مریضی سرطان است ان گاه فهمیدم چه خوب است انسان در مقابل مشکلاتش لبخند بزند کاری که کاترین با تمام سختی هایش کرد برای همین ایستاد و می تواند مقاومت کند . و اما سارینا و فرشاد زندگی انها یه بچه کم داشت که اصرار من بیفایده بود . فرشاد هر سال به ایران سر میزد و می امد و من بعد از دوسال دوستی نتوانستم دلیل این که سارینا با او نمی رود را بدانم البته توقع زیادی است چون من نیز دلیل موجهی برای گریه های بی وقتم برای سارینا نمی آوردم .
    بعد از ان نمایشگاه نقاشی که سارینا برای تولد فرشاد زد او توانست در این کار موفق شود و هر سال نیز نمایشگاهی با نقاشی های زیبایش بدهد و من خوشحال بودم به جز درس خواندن کار دیگه ای بود که می توانستم وقتم را برروی ان بگذارم . ان روز من و کاترین داشتیم از دانشگاه بیرون می امدیم که یکی نامم را خواند .
    برگشتم و جان را دیدم که طبق معمول چند وقت گذشته سعی می کرد به من نزدیک بشود .
    کاترین گفت :ببین این بیچاره خودش را کشت برو ببین چی کارت داره
    با بی حوصلگی گفتم :برم که بهم بگه دوست دختر م شود . در ضمن اگر هم بخواد بهم پیشنهاد ازدواج بده من که قبول نمی کنم پس رفتنم بی فایده است .
    -خیلی کله شقّی اخه دختر تو فقط ببین چی میگه بیا داره میاد طرفمون.
    -ان قدر حرف نزن تو.
    -دست شما درد نکنه .
    خندیدم و گفتم :خواهش می کنم کاترینا . تو در این مورد دخالت نکن
    خواستم برگردم که سینه به سینه با جان برخورد کردم سریع گفتم :معذرت می خوام .
    گفت :تقصیر من بود که تو رو متوجه خودم نکردم.
    کاترین با لبخند معنی داری گفت :عسل جون . من میرم تو هم بعدا بیا.
    خواستم دنبالش بروم که او با لبخند از من دور شد .برای این که جان متوجه نشود به فارسی گفتم :می کشمت .
    جان گفت :چی گفتی ؟
    -هیچی ...هیچی
    -میشه قدم بزنیم ؟
    -البته .
    -ببین یک بار اومدم بهت گفتم می خوام تو دوست دخترم باشی .
    -خوب منم بهت گفتم نمیشه .
    ایستاد و با چشمان عسلی رنگش مستقیم به چشمانم نگاه کرد و گفت :اما حالا می خوام با من ازدواج کنی .
    -چی ؟
    -می خوای دوباره تکرار کنم ؟
    -نه نه . ولی من ... نمی تونم باهات ازدواج کنم .
    -چرا ؟
    -خوب برای این که من و تو از دو کشور و دین مختلف هستیم .
    -مشکلی نداره ما می تونیم همین جا زندگی کنیم این جا که مشکلی برامون پیش نمی یاد .
    -ببین اصلا ولش کن . خوب کاملا فراموشش کن .
    دستم را گرفت و مانع از رفتنم شد و گفت :نخیر نشد تا دلیلش رو ندونم نمی ذارم بری .
    -دلیلی نداره من نمی خوام با تو ازدواج کنم . به خاطر مادرم . به خاطر خانواده ام من نمی توانم از انها دل بکنم .
    -ببین کوچولو من به تو اجازه نمی دم منو مسخره کنی .
    با گفتن کوچولو به یاد کامیار افتادم . انگار در یک لحظه تمام خاطرات تلخ به من دهن کجی کردند . می دانستم که احساس جان پاک است و شاید هم به خاطر من مسلمان شود اما من احساسی نداشتم که به جان بدهم .
    وقتی که دید سکوت کردم اخمش ارام تر شد و گفت :ببین تو یه جواهر گرانبها هستی . جواهری که من دوستش دارم .می خوام خوشبخت کنم
    با لبخند گفتم :ببین من .. من احساس تورا درک می کنم اما واقعاً نمی تونم باهات ازدواج کنم سعی کن بفهمی
    با عصبانیت گفت :خوبه ببین حال می کنی منو این طوری می بینی که عین دلقک ها دارم به پات می افتم .
    -نه عزیزم به خدا نه تو نمی تونی درک کنی .
    این بار فریاد زد و گفت :اره نمی تونم درک کنم اما تو هم نمی تونی درک کنی که دنیا یعنی چی . تو ان قدر مغروری که حتی حاضر نیستی صداقت رو توی چشمای من بخونی . تو .. تو احساس نداری نمی تونی کسی رو دوست داشته باشی . یادت ندادن بلد نیستی قلبت رو باز کنی چون فکر میکنی که غرور ت رو لگدمال می کنه . واسه همین ارزش دوست داشتن نداری متاسفم .

    و بعد بدون هیچ حرفی از من دور شد . من را در میان هجوم بدبختی ها تنها گذاشت هیچ کس نمی دانست که من دوسال کابوس ان روز را دیدم . و هیچ کس درک نکرد که من با رویا هایم با او شاد بودم . اما حالا متهم به بی احساسی و متهم بودم به مغرور بودن .
    نمیدانم چه قدر راه رفتم وقتی چشمانم را باز کردم جلوی اتومبیلم ایستاده بودم .رانندگی با وضع روحی بد چه قدر می توانست خطرناک باشد . جلوی اپارتمانم کاترین به انتظارم ایستاده بود با دیدن چهره من با نگرانی گفت :عسل چی شده ؟
    بدون توجه به او وارد منزل شدم و او نیز به دنبالم می امد دستم را گرفت و گفت :اوه . عزیزم چی به سرت اومده . چرا دستات این طوری یخ کرده ؟
    -هیچی نیست کاترین رهایم کن . منو به حال خودم بذار.
    -پس چرا گریه می کنی . عسل . محض رضای خدا بگو چی شده ؟
    -چی می خواستی بشه ؟می خوای بدونی چی بهم گفت ؟بهم گفت چه قدر مغرور م .اصلا ارزش دوست داشتن ندارم . بی احساسم .
    با صدای بلند گریه کردم .
    کاترین مبهوت نگاهم می کرد آهسته کنارم نشست و ادامه دادم :می خوام تنها باشم . خواهش می کنم.
    او بدون هیچ گلایه ای من را در تنهایی ام رها کرد احساس می کردم تمام این ها تقصیر کامیار است اوست که من را این گونه کرده بود من به خاطر او احساسی ندارم .
    -تو با من چی کار کردی ؟
    و گریه تنها همدم من بود او بود که می بارید و غم دلم را کاهش میداد . احساس کردم که از گرما اتش گرفتم پنجره رو باز کردم حتی باد پاییزی هم نمی توانست گرمای وجودم را کاهش دهد نمی دانم کی چشمانم را بستم . اما صدایی می شنیدم چیزی مانند صدای زنگ تلفن اما من خسته تر از ان بودم که حتی بشنوم پس نشنیده می گیرم .
    چشمانم را باز کردم این جا کجاست قطعا اتاق خودم نیست سرم را چرخاند م سارینا بود .
    گفت :خدا رو شکر . بالاخره به هوش اومدی .
    -من کجام ؟
    -بیمارستان .
    -چرا ؟
    -داشتی می مردی با خودت چی کار کردی ؟
    -کاشکی میذاشتی می مردم.
    -نخیر تو حالت خوب نیست . الان پرستار را صدا می زنم .
    چند دقیقه بعد زن مسنی با موهای بود وارد اتاق شد . با زبان ایتالیایی و لهجه عجیبی گفت :حالت چه طوره ؟
    -کمی ضعف دارم .
    -طبیعی یه . سه روزه جز سرم چیز دیگه ای به بدنت نرسیده .
    و من دیگه هیچ نگفتم . او با آمپولی از اتاق خارج شد
    سارینا گفت :خیلی دیوانه ای . اگر بدونی چه جوری بودی .
    -دیگه برام فرقی نمی کند .
    -تو چته عسل ؟
    -هیچی .
    -تو ان قدر ضعیفی که به خاطر چرت و پرت های اون پسره جان این بلا رو سر خودت بیاری .
    -کاترین بهت گفت ؟
    -بیچاره اون نمی دونی که چه حالی داشت همه اش می گفت تقصیر منه که عسل این طوری شده .
    در همین لحظه فرشاد وارد شد و با دیدن من گفت :این موجی به هوش اومده ؟
    سارینا گفت :نیومده شروع نکن .
    -خوب مگه دروغ می گم . کدوم احمقی توی سرمای پاییز دم می کنه وبا پنجره باز می خوابه ؟
    با لبخند تلخی گفتم :خوب من دیوونه ام دیگه .
    این بار فرشاد جدی گفت :نیستی ولی یه چیزیت هست که این طوری داری با خودت می کنی .
    با بغض گفتم :می خواستم بمیرم چرا نذاشتین .
    سارینا دستم را گرفت و گفت :فدات شم با خودت این طوری نکن دو ساله ازت چیزی نپرسیدم ولی انگار الان وقت شه که راز کوچکت رو بهم بگی .
    فرشاد گفت :اگه من مزاحمم برم .
    گفتم :نه اگه قراره چیزی بگم بهتره هر دوتون بدونید .
    ارام ارام تمام زندگیم را برایشان تعریف کردم عشقم را بدون هیچ کم و کاستی بازگو کردم و گفتم :عاشقانه و از ته دل رازم را گفتم و او هیچ توجهی نکرد . و حالا من الان این جا هستم و برای همین است که دوسال است که به کشورم نرفتم .
    فرشاد به حالت عصبی گفت :بی رحم . چه طوری دلش اومد با احساس پاک یک دختر این طوری برخورد کنه .
    سارینا گفت :درسته . راستش من بیشتر به تو حق میدم . به هر حال تو احساست رو گفتی و اون اگر هم نمی خواستت نباید ان قدر با صراحت از یک دختر دیگه حرف میزد . اما خوب تو هم درک کن او حق انتخاب داشته اگه به خاطر احساست تو رو قبول می کرد شاید الان زندگی خوبی نداشتین .
    فرشاد با اعتراض گفت :سارینا جان . اون حتی نتوانست عسل رو درک کنه .
    این بار خودم گفتم :سارینا راست میگه اون حق داشته تصمیم بگیره .
    -درسته . ولی خرد کردن با رد کردن فرق می کنه و تو باید فراموشش کنی .
    -درسته ولی همیشه وجودش را حس می کنم باور کنید یک زمانی وقتی یک رمانی را می خواندم عشق را تنها توی رویاها می دیدم اما حالا فهمیدم واقعاً وجود داره . من حتی نتونستم ازش متنفّر باشم .
    سارینا گفت:من درکت می کنم اما عزیزم خانواده ات چی ؟ دایی ات از موضوع خبر داره ؟ بقیه چی ؟ اونا حق ندارند تو را ببیند ؟
    -به خدا خودم هم می خوام ولی چی کار کنم ؟
    فرشاد اهی کشید و گفت :حالا دوباره فکرت رو مشغول نکن فکر می کنم سرمت تموم شده می تونی مرخص شی .
    بعد از تمام شدن سرم به کمک سارینا لباسهایم را پوشیدم با اصرار فرشاد و سارینا ناهار را با انها خوردم و بعد از کمی استراحت تصمیم گرفتم به آپارتمان خودم برگردم .فرشاد و سارینا نیز همراهم امدند .
    وقتی منتظر آسانسور بودیم پیر زن مو سفیدی که خانم لئو نام داشت گفت :عسل جان مهمون داری ؟
    -مهمون ؟
    -بله یه آقای جوان که از دیروز این جاست . خیلی اصرار کرد تا مجبور شدم کلید اپارتمانت را بهش دادم .
    -خوب . چرا به تلفن همراهم زنگ نزد ؟
    سارینا گفت :خوشگل خانم انگار فراموش کردی که تو دو روزه بیهوشی در ضمن تو با خودت تلفن نداشتی .

    فرشاد گفت :بهتره بریم ببینیم کیه ؟
    وقتی کلید را چرخاندیم با دیدن کسی که روی کاناپه خوابیده بود نزدیک بود از خوشحالی غش کنم . انگار هنوز متوجه من نشده بود . چون غرق تماشای تلویزیون بود . اما یک لحظه سرش را به طرفم برگرداند .
    دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم و با چشمانی اشک بار در آغوش گرمش جای گرفتم و گفتم :سلام قربونت برم اخ که چه قدر دلتنگت بودم دایی جان .
    خندید گفت :سلام زندگی . نگاهش کن تو از ایران رفتی این طوری بودی ؟
    -ولی حالا می بینی چقدر گوشتالود شدم ؟به خودم رسیدم .
    -اره می بینم ببخشید این استخوان ها از کی گوشت شده ؟
    -اذیت نکن دیگه بیا دوستامو بهت معرفی کنم .
    سارینا و فرشاد را به دایی معرفی کردم
    فرشاد گفت :خبر می دادین مرغی چیزی جلوی پاتون قربونی می کردیم .
    سارینا با اعتراض گفت :فرشاد .
    دایی گفت :دست شما درد نکنه ما با کمتر از گوسفند یا گاو راضی نمی شیم .
    فرشاد با خنده گفت :حال کردم عین خودم یه گوله نمکی .
    با خنده گفتم :حالا همه جا رو شور نکنید .
    -چیه چشمت به داییت خورد زبونت باز شد .
    -بنده زبون داشتم می خوای نشونت بدم .
    -نخیر نمی خواد همین طوری معلومه
    هر چهار نفر خندیدیم . وقتی نشستیم دایی گفت :این دو روز کجا بودی ؟
    با خنده گفتم :رفته بودم تفریح .
    دایی با نگاه مخصوص ش گفت :کجا رفته بودی که رنگ به صورت نداری .
    دستپاچه گفتم :رفته بودیم .
    -عسل ؟
    -جانم
    -راستش رو بگو من و خودت را خلاص کن .
    -باور کن هیچی .
    سارینا گفت :نه دروغ می گه رفته بودیم بیمارستان .
    دایی با نگرانی گفت :بیمارستان چرا ؟
    سریع گفتم :ضعف کردم فقط همین .
    فرشاد گفت :همراه با نسیم پاییزی
    با حرص گفتم :فرشاد . خواهش می کنم .
    دایی گفت :نه تفصیر جالب شد . می گی چی شده یا می خوای جون به سرم کنی ؟
    فرشاد گفت :من همه چیز را براتون تعریف می کنم .
    فرشاد همه چیز را غیر از قضیه جان تعریف کرد و من با خنده گفتم :خوب گرمم بود دیگه
    دایی گفت :فقط قد دراز کردی اخه ...
    -دایی جون . نذار شیرینی اومد نت تلخ بشه .
    دایی گفت:حیف که زنده موندی
    -الهی من قربون دایی خوشگلم برم . نمی دونی چه قدر دلم برای این طرز حرف زدن شما تنگ شده بود .
    -می بینم که خواهر زاده گلم بزرگ شده .
    -اره دایی غربت حسابی منو بزرگ کرده
    سارینا و فرشاد به بهانه کارهای نمایشگاه رفتند
    وقتی با دایی تنها شدم گفتم :خوب حالا دست پخت منو می خوری یا فیس فوت سر خیابان ر و.
    دایی خیلی جدی گفت :فیس فوت سر خیابان .
    -دایی خیلی بد جنسی
    دایی خندید و گفت :شوخی کردم از اون غذاهای خودت بیار تا شاید ما هم رفتیم زیر دست پرستار های ایتالیایی اخه کلاس داره .
    خندیدم گفتم :خیلی هم دلت بخواد .
    -چی رو دلم بخواد غذای تو یا پرستار های ایتالیایی رو
    در حین خوردن شام بی صبرانه منتظر خبرهایی از عزیزانم بودم گفتم :خوب گوشم با شماست .
    -بابا بذار غذایی رو که بهم دادی بخورم بعد ازم حرف بکش .
    -خوردی دیگه .. طاقت ندارم باور کن دلم می خواد همه چیز رو بدانم .
    -ببخشید اخبار ساعت نه پخش میشه
    -اولا اون ایرانه . این جا این ساعت پخش می شه .
    -خوب بزن ببینیم دنیا در چه حاله .
    -دایی تو رو خدا اذیت نکن .
    -خوب بگو از کجا بگم .
    -اول بگو چرا بی خبر اومدی ؟
    -خیلی هم بی خبر نبود . پریسا دو روز پیش هر چی زنگ زد کسی تلفن رو بر نداشت بیچاره از نگرانی داشت می مرد وقتی منم رسیدم خواست با تو حرف بزنه منم هر بار پیچوندمش .
    -حتما بهش زنگ میزنم .
    -ولی عسل خدایی این جا خوشگله قربون داییت بری .
    -خدا نکنه .
    -ای بی شخصیت .
    گفتم:دلم خیلی براتون تنگ شده بود دوساله که ندید متون .
    -تو بی معرفتی چند بار بهت گفتم بیا .
    -نمی شد . ولی گذشت شما هنوز ازدواج نکردی ؟
    -اگر تو زن دیدی منم دیدم . زن کجا بود توی ایران قحطی زنه نسبت یک به چهاره می دونی یعنی چی ؟
    -ساکت شو اون مال چند وقت پیش بود تو نمی دونی دیگه ترشیده شدی رفت .
    -بی خود کردی تازه اول جوونی مه دخترها برام دست و پا می شکنند .
    -باشه تو راست می گی حالا اخبار ت را بگو . اول از مامان .
    -پریسا . از وقتی که تو رفتی برای این که فکرش مشغول باشه .خودش را غرق پرونده هاش کرده . خیلی دلش میخواست بیاد پرونده زیر دستش بود نتوانست چه قدر هم به من غر زد .
    -دلم براش یه ذره شده .
    -به خدا اونم همین طور عسل خیلی بی معرفتی . نمی یاد ببیند ت چون می گه عسل رو ببینم دیگه نمی تونم تنها ش بزارم .
    -الهی بمیرم از بقیه چه خبر ؟همه خوب هستن ؟
    -مامان فرح هم که یک بند بهم سفارش کرد وقتی دیدمت دو تا بوس خوشگل ازت بکنم راستی یادم رفت بیا جلو ببوسمت .
    مرا بوسید و ادامه داد :یه کمی هم پاش درد می کنه چند جلسه ای باید فیزیوتراپی بره
    -نیلوفر چه طوره چی کار می کنه ؟
    -توی یک بیمارستان خصوصی کار می کنه .
    -اون خوب تونست موفق بشه .
    -وقتی شنید دارم می ام پیغام فرستاد بهت بگم این اون دوستی نبود که بری و پشت سرت را هم نگاه نکنی .
    -هنوز هم شیطونه ؟
    -فاطمه و شهاب رو دیوانه کرد . وقتی نیاز ازدواج کرد و رفت اون شلوغ خانه شد ولی خانم شده .
    -از شهرام چه خبر ؟
    -اگر ببینیش باورت نمی شه ان قدر لاغر شده که نگو
    -سربازی رفته ؟
    -اره لیسانس شو که گرفت رفت سربازی .
    -خوبه تونست لیسانس شو بگیره .
    -اره شروین م که قراره عروسی کنه
    -می دونم چه قدر از این بابت خوشحال شدم .
    -اون گفته دلش می خواد تو توی عروسی ش حتما باشی . و ببینی چه کسی رو انتخاب کرده .
    با تردید گفتم :عمو کامبیز و کمند . خانه فتانه چه طورند ؟
    نیم نگاهی بهم انداخت و گفت :کمند که نی نی کوچولو توی راه داره عمو کامبیز و خاله فتانه هم خوب هستند و اما کامیار.
    -مهم نیست .
    -چرا ؟وقتی که تو رفتی نازی اکثرا خونشون بود
    گفتم :خوب ..
    -برخلاف همه ازدواج کرد و رفت کانادا.
    ان قدر تعجب کردم که احساس کردم چشمانم داره از حدقه بیرون می اید گفتم :اون را هم بازی داد
    -چی بگم . کمند هم گفت به عسل بگو خیلی بی معرفتی واسه عقد و عروسی من که نیومدی لااقل امیدوارم برای عروسی شروین ببینمت .
    -مطمئن نیستم واسه عروسی شروین هم بتونم بیام.
    -چرت نگو همه منتظرت هستند . تو برای هیچ کدام از مراسم ها نیومدی این دیگه چه بازیه که پیش گرفتی ؟
    -نمیشه دایی درک کن می خوام یک بار بیام برای همیشه دلم نمی خواد دوباره هوایی بشم تازه بعد از دو سال دارم عادت می کنم .
    -عسل این رویه ای که پیش گرفتی همه را داره اذیت می کنه . تو را به خدا کوتاه بیا .
    -تو می دونی اصرار ت بی نتیجه است .
    -اره می دونم .
    لبخندی زدم و گفتم :پس بی خیال .
    -عسل بزار همه ببینند چه خانمی شدی بذار ماما نت ببینه عسلش حالا می تونه گلیم خودشو از اب بیرون بکشه .
    -نه بذار این دوسال هم بگذره وقتی مهندس شدم برگردم حالش بیشتره .

    پایان فصل هشتم


    آنقدر عاشقانه برای خُـــــــدا زندگی کنیم که خدا هم عاشـقانه بگوید

    وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی
    تـورا براے خـودم سـاخته ام!!

    عاشــقانه هاے الـهی چـیز دیگریســت....
  11. #10
    Sajjad_Love
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    19,960
    5,699
    16,325

    پیش فرض



    فصل 9

    یک هفته از امدن دایی می گذشت و من صبح ها کلاس بودم و بعد از ظهر ها هم با دایی بیرون می رفتیم و می گشتیم ان روز تعطیلات اخر هفته بود تصمیم گرفتم برای ناهار کاترین و فرشاد و سارینا را دعوت کنم . دایی به کار کردنم می خندید .
    گفت :باورم نمیشه این همون عسلی که دو تا لیوان را می خواست بشوره سه تا رو می شکست .
    با خنده گفتم :این نتیجه دو سال تنهایی .
    با صدای زنگ رو به دایی گفتم :خودشون هستند لطفاً در رو باز کن .
    -چشم .
    و بعد از چند دقیقه مهمان ها وارد شدند .
    دایی گفت :عسل مهمونات با هم میان
    فرشاد گفت :مگه مثل شماییم تیکه تیکه بیایم و نریم .
    هر چهار نفر خندیدیم . کاترین مبهوت به ما نگاه می کرد و بعد گفت :شما در این چی به هم می گین .
    با خنده گفتم :معذرت می خوام این وسط تو و دایی با هم هماهنگ نیستین و
    دایی گفت:تهمت نزن من کمی ایتالیایی بلدم پس غیبت نکن .
    خلاصه من شدم مترجم کاترین و دایی
    کاترین به ارامی گفت :عسل داییت دوست دختر نمی خواد ؟
    -نخیر .
    -حالا تو چرا کلاس می ذاری باور کن داییت خیلی جذابه .
    -جذابه که باشه خودت رو کنترل کن .
    -مرض . عقده ای تو افکارت رو واسه خودت نگه دار .
    با خنده گفتم :به جای این حرف ها بیا میز رو بچینیم .
    و ان روز ناهار را در میان جمعی گرم و صمیمی خوردیم . بعد از دو هفته دایی قصد رفتن کرد .
    توی فرودگاه مرا به گرمی در آغوش گرفت و گفت :دلم برات تنگ میشه نمی دونم برسم خونه چه طوری می خوام دوباره به روال عادی برگردم .

    گفتم :از طرف من همه را ببوس .
    -باشه عسل قول بده زود برگردی خیلی ها منتظرت هستند .
    -می دونم قول می دم برگردم .
    -خیالم راحته قولت قوله .
    واو با تکان دادن دستش از من دور شد . بعد از رفتن دایی سعی کردم دلتنگی ام را با درس خواندن فراموش کنم . تمام سعی من این بود که این دوسال را با موفقیت پشت سر بگذارم تا بتوانم به ایران برگردم با تمام اینها من برای عروسی شروین نیز نرفتم تا باز هم با اعتراضات مادرم رو به رو شوم او درک نمی کرد که من باید می ماندم تا کسی شوم که خودم می خواهم . تا زخم هایم ترمیم شود . زمان با سرعت عجیبی در حال حرکت بود .
    دو سال دیگر هم گذشت سال اخر تحصیلم بود و پایان انتظار . همه میدانستند که من باید به وعد هام عمل کنم حالا من عسل بیست و سه ساله ای بودم که با عسل چند سال پیش قرق می کرد و باید این تفاوت اشکار می کرد انگار خودم هم بی طاقت شده بودم . دلم هوای مادرم را کرده بود . دوست داشتم هر چه زودتر او را ببینم .
    کاترین کنارم نشسته بود و با چهره ای در هم گفت :بلیط رو گرفتی ؟
    -بله
    -تاریخ ش کیه ؟
    -سه روز دیگه .
    -وای نه عسل تازه به تو عادت کرده بودم .
    -بچه نشو کاترین من و تو می دو نیم دوباره همدیگر را ببینیم .
    -یعنی چه طوری ؟
    -یا تو میای ایران یا من میام این جا .
    -نمیشه نری ؟
    -نه عزیزم باور کن احساس می کنم تا سه روز دیگه نمی تونم صبر کنم .
    -باشه . پس رفتی به دایی سلام برسون .
    خندیدم گفتم :اونم به چشم
    کاترین با بغض گفت :عسل تو خیلی خوبی .
    دستانم را دور گردنش حلقه کردم و گفت :اصلا با این جان ازدواج می کردی همین جا می موندی دیگه .
    -برو بابا . اون الان با دوست دختر هلندی ش داره حال می کنه .
    -اگه تو باهاش می موندی با تو ازدواج می کرد .
    -نخواستیم محبتش واسه خودش . حالا کمکم می کنی وسایل های ضروری رو جمع کنم .
    -اره همه اینها رو می خوای با خودت ببری ؟
    -اره دیگه البته وسایل رو فردا با هواپیما می فرستم خودم نمی تونم این همه بارو حمل کنم .
    -خونه رو فروختی ؟
    -اره به یک دختر امریکایی می تونی باهاش دوست بشی.
    با لهجه ایرانی گفت :اون نمی تونه مثل تو باشه .
    خندیدم و گفتم :وای خدای من تو فارسی حرف زدی .
    به ایتالیایی گفت :خوب معلومه چهار سال با هم دوست بودیم باید یه چیزهایی یاد گرفته باشم .
    -آفرین همین طوری پیش بری زبانت از من هم بهتر میشه .
    -به خاطر کیوان دارم تمرین می کنم .
    -ممنون اقا کیوان
    و هر دو خندیدیم . روزی را که پرواز داشتم هیچ وقت فراموش نمی کنم .
    سارینا گریه می کرد و گفت :عسل تورو خدا زود برگرد .
    با بغضی که گلویم را می فشرد گفتم :نمی دونم خودم هم نمی تونم هیچی رو پیش بینی کنم .
    فرشاد گفت :خداحافظ کله شق
    -خدا حافظ نمک دون .
    -میام می بینمت . شماره خونه رو که ازت گرفتم
    فرشاد گفت :اگر ایشون همراهی کنند چشم با هم می ایم .
    سارینا لبخندی نثار فرشاد کرد . اخه فرشاد برخلاف عقیده پدر و مادرش با سارینا ازدواج کرده بود و خانواده اش سارینا را قبول نداشتند .
    برای همین سارینا غیر از مادرش که در ایتالیا بود کسی را نداشت که به خاطرش به ایران برگردد و فرشاد تنهایی به ایران می امد و من مطمئن بودم خانواده فرشاد نیز بالاخره عروس شان را قبول می کنند . وقتی وارد هواپیما شدم تصمیم گرفتم بار دیگر خاطراتم را مرور کنم .چهار سال با رویاهای ش زندگی کردم اما غرور ترمیم یافته ام حاضر به شکستن نبود و من می خواستم او را کاملا فراموش کنم .من رو باند فرودگاه امام خمینی بعد از چهار سال به ایران بازگشتم . وقتی هواپیما کاملا توقف کرد . انگار نفس من هم ایستاد . از پله های هواپیما پایین امدم . بعد از اتمام کارهای گمرکی و گرفتن چمدان ها وارد سالن شدم .
    از دور مامانم را دیدم که دست هایش را برایم تکان میداد . با گام های بلند به طرفش رفتم .
    خودم را توی آغوشش جای دادم با گریه گفتم :سلام هستی من .
    -سلام جونم . سلام عمرم . این همه وقت کجا بودی مامان .
    -هر جا بودم حالا بغل شما هستم پیش شما .
    -خوش اومدی عزیزم . مامان فدات بشه .بذار بوت کنم چند سالی بود که بوی دخترم رو حس نکرده بودم.
    و نگاهی بهم کرد و گفت :نگاش کن ببین چه قدر تغییر کرده . به خدا این عدالت نیست که من بزرگ شدنت رو نبینم . عسل مامان . شهد وجودم . بالاخره اومدی اما دیگه نمی ذارم تنها م بذاری و بری.
    -منم دیگه از پیشت ون تکون نمی خورم و هیچ جایی نمی رم.
    با صدای دایی فرامرز برگشتم .
    -سلام عسلم . چه طوری دایی ؟دلمون برات خیلی تنگ شده بود .
    -سلام دایی جون الهی قربونتون بشم .
    و بعد در آغوش همدیگر جای گرفتیم دایی گفت :ببین دخترمون چه قدر بزرگ شده .
    نیلوفر گفت :دایی ولش کن ببینم این همه وقت کجا بوده ؟
    فریادی کشیدم و نیلوفر را در آغوش گرفتم و گفتم :سلام عتیقه . چه قدر بزرگ شدی
    -نه این که تو هنوز کوچولو موندی
    صدای مامان فرح قلبم را نوازش داد وقتی مامان را روی ویل چر دیدم داشتم از ناراحتی می مردم با نگرانی گفتم :
    -مامان خوبم چرا روی صندلی ؟

    قطره اشکی روی صورت چین خورده اش لغزید و گفت :بیا بغلم عزیز دلم .
    -الهی من فداتون بشم .
    وقتی بلند شدم و شهرام را دیدم باورم نمی شد این همون شهرام باشه که قبلا دیده بودم . او واقعاً لاغر شده بود
    نگاهی به سرا پایش انداختم و گفتم :سلام
    -سلام بی معرفت .
    -سلام تپل
    -فکر کردی عمرا بتونی دیگه به من تیکه بندازی
    -آفرین به این می گن خوش قولی .
    -اما به این می گن بد قولی
    -به خدا .
    -قسم نخور قبول مهم اینه که این جایی .
    بعد با نیاز و همسرش سعید . زن دایی شراره و خاله فاطی و در اخر هم شروین و همسرش مریم . سلام و احوالپرسی کردم و پیوند ان دو را نیز تبریک گفتم . و ادامه دادم :شروین خوش سلیقه بودی و ما نمی دونستیم .
    نگاهی به من کرد و گفت :سلیقه ام حرف نداره .
    -دقیقا زدی به هدف
    مریم گفت :من خیلی دوست داشتم شما عروسیمون تشریف داشتین اما سعادت نبود .
    -واقعاً شرمنده ام خودم نیز خیلی دوست داشتم اما نشد کم سعادتی از من بود .
    -به هر حال خوشحالم که شما رو می بینم .
    بعد از این که با دایی کیوان کمی خوش و بش کردم ازش پرسیدم
    -پس عمو کامبیز و بقیه کجان ؟
    -میان به خاطر تو از مسافرت خودشون گذشتند .
    کامبیز خان گفت :اگر برسند میان فرودگاه در غیر این صورت میان خونه .
    کنار مادر بودن چه احساس عجیبی دارد در کنار او احساس آرامش و امنیت تمام وجودم را در بر گرفته بود .
    مامان فرح نگاهی به من انداخت و گفت :فدات بشم عروس کم چه قدر خوشگل تر و خانم تر شدی
    باخنده گفتم :شما تعریف کنید انگار همه تعریف کردند .
    دایی که درحال رانندگی بود با خنده گفت :دیگه وقت شه باید ردت کنیم بری والا می ترشی .
    خودم را لوس کردم و گفتم :خوبه نصف خواستگارها مو اون جا کشتم و اومدم.
    -اگه به اونها می گی خواستگار که همشون برای مردن خوب بودند .
    -باشه خوبه من همین شم دارم تورو باید توی ترشی بخوابونیم که هیچ دختری حاضر نمیشه زنت بشه .
    -فکر کردی حالا زنی گرفتم که همتون خشکت ون زد اون وقت قیافت دیدن داره . مامان به طرفداری از من گفت :
    -دلشونم بخواد دخترم سرتا پاش جواهره .
    خلاصه به یاد قدیم ها با شوخی و خنده به خانه رسیدیم . از دور عمو کامبیز اینا را دیدم . کامیار هم با انها بود . احساس سردی توی بدنم کردم . اما سعی کردم خونسرد باشم . بنابراین با لبخندی روی لبانم از ماشین پیاده شدم . کامیار را با دقت زیر نگاهم گذراندم . مثل همیشه شیک پوش بود . شلوار جین تیره رنگ و تی شرت سفید بدن نما با کفش های اسپرت سفید . هماهنگی خاصی باهم داشتند .سعی کردم مثل یک غریبه اشنا باشم . با قدم های محکم و آهسته نزدیک شدم . پسری که همراه شان بود دانیال همسر کمند بود .که من برای اولین بار بود از نزدیک او را می دیدم .
    کمند بلافاصله من را بغل کرد و گفت :سلام دوست قدیم
    من نیز او را محکم در آغوش گرفتم و گفتم :سلام عزیزم .
    -خدای من چه قدر تغییر کردی ؟
    -یعنی بد شدم ؟
    -برعکس خیلی ناز تر شدی باورم نمی شه خود عسل باشی .
    -باور کن دیوونه خود خودمم .
    عمو کامبیز معترضانه گفت :کمند جان بابا به ما هم اجازه بده .
    با عمو کامبیز دست دادم و خاله فتانه نیز من را به گرمی فشرد و انگار نوبت آشنایی من و دانیال شد .
    او پسری با وقار و سنگین و درعین حال صمیمی و خوش برخورد بود . با لبخند گفت :خوش آمدید.
    دستش را به رسم ادب فشردم و گفتم :ممنون کمند جان سلیقه اش فوق العاده است . امیدوارم سعادتمند باشید .
    -شما لطف دارید .
    و حالا نوبت کامیار بود خدا می داند چه قدر سعی کردم عادی جلوه کنم .
    با لبخندی کمرنگی گفتم :سلام
    برخلاف انتظارم دستش را جلو او در و گفت :سلام خوش آمدید.
    باهاش دست دادم اما تماس دست های مان انگار خاکستر درونم را داشت شعله ور می کرد . به خودم گفتم :عسل خرابش نکن .اون تورو نمی خواد .غرورت رو حفظ کن .
    بدون اعتنا از کنارش گذشتم و به داخل ساختمان رفتم . در سالن میان ان همه جمعیت انگار تنها با کامیار حرفی نداشتم . به اتاقم رفتم . بعد از تعویض لباس هایم به جمع ملحق شدم و از این که اتاقم دست نخورده بود از مامانم تشکر کردم .
    مامان فرح گفت :چند بار خواستیم دکوراسیون رو عوض کنیم اما دلمون نیومد .
    دایی فرامرز گفت :بهتره دیگه ما بریم عسل خسته است باید استراحت کنه .
    -نه من خوابم نمی یاد
    -به هر حال دایی می ریم با اجازه مامان فرح فردا برمی گردیم .
    مامان با خوشحالی گفت :خیلی خوش او مدید فردا منتظر همتون هستم .
    همه خداحافظی کردند و ان شب, شب راحتی بعد از چهار سال در کنار مادرم داشتم . صبح با سروصدا و اذیت های کیوان از خواب بیدار شدم .
    با یک دنیا لذت گفتم :دایی تو از کی سحر خیز شدی و ما نمی دونستیم ؟
    با دهن کجی گفت :از اون موقعی که جناب عالی ساعت یازده از خواب بیدار می شی ؟
    -جدی می گی ساعت یازده اس ؟
    -بله خوشگل خانم . مهمونات اومدن شما هنوز خواب تشریف دارید .
    -امروز چند شنبه است ؟
    -عسل جان جمعه . بیدار شو همه بی صبرانه منتظر تو هستن .

    -چشم . شما برو بیرون من یه دوش بگیرم بیام .
    -باشه پس زود بیای
    کشی به بدنم دادم و گفتم :چ....ش...م
    بعد از گرفتن دوش و مدتی را صرف خشک کردن موهایم کردم .شلوار جین ابی رنگی همراه با یک تونیک صورتی به تن کردم و ارام از پله ها سرازیر شدم .
    اولین نفر شهرام من را دید و با خنده گفت :ساعت خواب خانوم .
    چشمکی به او زدم و گفتم :ممنون.
    و بعد با همه حتی کامیار دست دادم
    زن دایی با لبخند گفت :عسل جون تو همیشه ان قدر دیر بیدار میشی ؟
    گفتم :نه به خدا این اولین بار بود ان قدر می خوابیدم
    دایی گفت :خسته بودی بایدم می خوابیدی حالا بیا بشین پیشم ته یه دل سیر نگاهت کنم .
    من بین دایی فرامرز و عمو شهاب نشستم .عمو شهاب با لحن شوخی گفت :عسل جان فعلا می موندی می خواستیم از دست خاله ات فرار کنیم بیایم پیشت .
    خاله با حرص گفت :از دست من ؟خوبه والله ؟
    با خنده رو به عمو شهاب گفتم :اگه خیلی ضروریه برگردم ها ؟
    خاله گفت :عسل تو شریک دزدی یا رفیق قافله ؟
    نیلوفر گفت :عسل با دزدها شریک نمیشه .
    خاله ادامه داد :اینم از دخترم .
    عمو شهاب گفت :بیا خانوم هی بهت می گم اخرشم منم برات می مونم هی قبول نکن .
    شروین ادامه داد :بسه الان مریم باور می کنه .
    نیاز گفت :سعید م داره بدجوری نگاهت ون میکنه .
    عمو شهاب رو به سعید گفت :از من به تو نصیحت داماد گلم به حرف زنت گوش نکن .
    نیاز با اعتراض گفت :بابا ؟؟
    عمو شهاب دستانش را دور گردن دخترش انداخت و گفت :خوب بابا نمی خوام مثل من کارتون خواب بشه .
    همه با این حرف خندیدند . عمو کامبیز برای عوض کردن بحث گفت :خوب عسل جان چه خبر ؟
    گفتم :خبر خاصی نیست سلامتی شما .
    زن دایی گفت :باید برای دوستات دلتنگ شده باشی .
    -بله دیگه . باید یه زنگ بهشون بزنم .
    با این حرف سرم را چرخاند م کامیار داشت نگاهم می کرد .سریع مسیر نگاهم را تغییر دادم و به دایی کیوان نگاه کردم که نگاهش رو به من بود و گفت :ولی فرشاد سرت رو می کنه .
    مامان گفت :خیلی اقاست . من که باهاش حرف زدم . خیالم رو از بابت عسل راحت می کرد .
    نمی دانم چرا ناخودآگاه مسیر نگاهم به طرف کامیار چرخید .عصبی به نظر می رسید و تمام حواسش به حرفهایمان بود .
    شیطنتی در وجودم زبانه کشید که باعث شد بگویم :خیلی دوست داشتنیه خوش به حال زنش .
    سعید با خنده گفت :خوب مبارک باشه انشاالله .
    نیاز با این حرف خنده ای صدادار کرد و گفت :چی می گی فرشاد زن داره .
    -اخه عسل طوری حرف زد که فکر کردم ... یه چیزی هست .
    با خنده گفتم :اون عاشق ساریناست لیاقت عشقش رو هم داره .
    این بار دایی کیوان با حرفی غیر منتظره گفت :پس اون عاشق سینه چاکت چی ؟
    با شرم گفتم :دایی کیوان .
    او نیز ادامه داد :چیه ؟مگه دروغ می گم ؟
    -بس کن .
    -نخیر باور کن پریسا یه پسره دوسش داره جای برادری خیلی خوشگله .
    مامان با شیطنت گفت :عسل خانوم واسه ام گفته .
    نمی دانستم در ان موقعیت چه کار کنم.انگار هر دویشان برای اذیت کردنم .
    برنامه داشتن دایی فرامرز گفت :پس چرا جدی روش فکر نکردی ؟
    با شرم گفتم :شرایطش با من جور نبود .
    دایی باز گفت :اتفاقا هیچی کم نداشت . جذاب . خوش تیپ و مهربون . از همه مهم تر عاشق .
    -خوب حالا که نیست .
    و بعد چشم غره ای رفتم و او نیز با خنده ای زیرکانه بحث را تمام کرد . به کامیار دقت کردم . کلافه بود . عمو شهاب با او حرف می زد اما کاملا مشخص بود که او به هیچ یک از حرف های او گوش نمیدهد .
    شهرام گفت :عسل خانم سوغاتی چی اوردی ؟
    -مگه قرار بود سوغاتی بیارم ؟
    -لوس نشو . نمی تونی زیر بار سوغاتی دادن شونه خالی کنی .
    دایی کیوان گفت :عسل به خدا اگر سوغاتی نیاورده باشی دیگه جات توی این خونه نیست .
    همه به حرکت دایی خندیدند . من هم با حرکت نمایشی گفتم :نه خواهش می کنم منو از خونه بیرون ننداز.
    -مسخره نشو زود باش سوغات یامون رو بده .
    -بابا باور کن یادم رفت بخرم .
    شهرام گفت :یعنی چی ؟پس تو واسه چی اومدی ؟
    -تو یکی حرف نزن اگر هم اورده باشم برای تو همه سایز بزرگ می شه .
    شهرام انگار باورش شده بود گفت :بی خود کردی به خدا می کشمت .
    -به من چه می خواستی یهو لاغر نشی .
    مامان گفت :داره اذیت میکنه شهرام جان کیوان به او خبر داده که تو لاغر شدی .
    شهرام انگار خیالش راحت شده بود گفت :می دونستم ان قدرها هم خنگ نیست .
    -حالا که خیالت راحت شد برو چمدون قرمز ه رو از توی اتاقم بیار .
    -عمرا .
    -شهرام .
    -باشه باشه . عصبانی نشو الان می رم .
    بعد از این که شهرام رفت و چمدان را اورد وسط جمع نشستم و تقریبا همه دورم را گرفته بودند . اول از بزرگترها شروع کردم برای مامان فرح یک دست کت و دامن شیری رنگ که مطمئن بودم به او می اید اورده بودم . برای مامان و خاله و خاله فتانه و زن دایی شراره کیف و کفش چرم مشکی و سفید رنگ و بعد به ترتیب سوغات همه را دادم . که سوغات عمو شهاب و دایی فرامرز و عمو کامبیز یک جور بود . علاوه بر سوغات هدیه ای برای عروسی شروین و مریم گرفته بودم .
    مریم با لبخندی گفت :عزیزم به خدا ما راضی به زحمت نبودیم ما را شرمنده کردی .
    -قابل شما را نداشت باید بهتر از اینها هدیه می دادم ولی شما به بزرگی خودتون ببخشید .
    -تو لطف داری و خیلی هم خوبی .
    -ممنون عزیزم . تو خودت هم خوبی .
    بعد هدیه سعید و نیاز بود که تقدیم شان کردم البته هدیه عروسی را قبلا توسط مامان داده بودم .
    سعید تشکر کرد و گفت :بی خود نیست که توی دل همه جا داری تو واقعاً مهربانی .
    نیاز من را بوسید و گفت :عسل عزیزم یک پارچه گله .

    تشکر کردم و بعد هدیه کمند و دانیال را هم بهشان دادم و در اخر هدیه کامیار را دادم .
    نگاهی بهم انداخت و تشکر کرد .
    -خواهش می کنم قابلی نداشت .
    -اصلا انتظار نداشتم به فکر من هم بوده باشی .
    برای این که فکری نکرده باشه گفتم :شما هم مثل دایی کیوان و بقیه به هر حال امیدوارم خوشتون اومده باشه .
    -خیلی خوبه مطمئن باشید .
    -سلیقه من نیست سلیقه یکی از دوستامه اما خوش سلیقه است من که انتخاب شو قبول دارم .
    -اگه شما قبول داری منم دارم .
    -به هر حال مبارکه .
    بعد رویم را برگرداندم . او زودتر از همه خداحافظی کرد و رفت بقیه برای شام نیز ماندند و بعد از خوردن چای و میوه اخر شب بود که خداحافظی کردند و رفتند .صبح خیلی زود بیدار شدم نگاهی به ساعت کردم می دانستم در ان ساعت کسی در خانه نیست .
    ولی وقتی در را باز کردم دیدم همه خانه هستند . پس سعی کردم صبحانه را تا قبل از این که همه بیدار بشن درست کنم با حوصله و سلیقه میز صبحانه را چیدم و منتظر بیدار شدن بقیه ماندم . اولین نفر مامان بود که بیدار شد . کمکش کردم تا از پله پایین بیاد .
    با دیدن میز با تعجب گفت :وای این جا رو ببین تو کی بیدار شدی ؟دخترم برای خودش خانم شده .الهی فدای دخترم بشم .
    و سپس یه ماچ ابدار از گونه هایم کرد .
    گفتم :خدا نکنه مامانی . راستی دایی کو ؟
    صدایش را شنیدم که گفت :تو نمی تونی بدون من زندگی کنی .
    -عمرا .
    خنده ای سر داد و گفت :پریسا تو چه طور دفتر نرفتی ؟
    مامان گفت :برای اینکه یک هفته به خودم مرخصی دادم تا با دخترم باشم .تو چرا نرفتی ؟
    -بنده نیز یک روز به خودم مرخصی دادم تا با دختر جناب عالی باشم .
    تازه چشمش به میز صبحانه خورده بود سوتی کشید و گفت :صبح زود بلند می شی صبحانه آماده کنی . معلومه دلت شوهر می خواد . اما باید به عرضتون برسونم این جا شوهر قحطی گفته باشم . به دلت صابون نزنی .
    با عصبانیت گفتم :دایی جان تو هم زدی خواب دیدی خیره .
    -چه توهمی می گم شوهر می خوای تو همه ؟
    -دایی به خدا می زنمت ها .
    -خیلی خوب حالا حرص نخور شوهرت نمی دیم .
    -اخه من چی بگم من همیشه این طوریم .
    -باشه بهش میگم .
    -مامان تو یه چیزی بهش بگو .
    -دوباره شروع شد تا کم میاره میره سراغ مامان .
    مامان و مامان فرح به ما می خندیدند . و من نیز از حرکات دایی حرص می خوردم .
    مامان برای این بحث را عوض کند گفت :عسل می خواهیم برات جشن بگیریم فرامرز گفته که جشن توی باغ اونا باشه نظرت چیه ؟
    -من جشن می خوام چی کار ؟
    -یعنی چی بعد از چهار سال اومدی برای خودت خانم مهندس شدی برای فارغ تحصیلی ت هم که شده باید این جشن را بگیریم فقط مکانش را خودت انتخاب کن .
    -ممنون که این یکی رو به عهده من خودم گذاشت ین .
    -ناراحت نشود عزیزم . می خواستی همه رو به عهده خودت می ذاشتم که نذاری .
    دایی گفت :والله به خدا شانس بده مردم واسه بچه هاشون چه کارها که نمی کنند بعضی ها م تاق چه بالا می ذارند .
    -چی می گی تو کیوان ؟
    -هیچی ما اصلا حرفی زدیم ؟
    -تو برو جلو ببین برات چی جشنی بگیرم .
    دایی دوباره خودش را زد به اون راه بابا من منظورم ازدواج نبود .
    -تو چرا به خودت می گیری مگه مامان منظورش ازدواج بود .
    -تو دیگه ساکت بچه پرو.
    مامان فرح گفت :توت رو خدا بد می گم بابا پیر شدی هنوز زن نگرفتی .
    دایی ادای خجالتی ها را درآورد و گفت :وای نگو تورو خدا جلوی جمع ز شته .
    مامان با خنده گفت :کیوان نمیری . بسه دیگه دست از این مسخره بازی هات بردار .
    مامان فرح گفت :همیشه این طوری به ضرر ش که باشه مسخره بازیش گل می گنه .
    دایی دست مامان فرح را گرفت و گفت :اخه مامی جان . گیریم ما خواستیم . کو زن ؟
    -من نمی دونم اگه دلت جشن می خواد فقط جشن عروسی همین و بس .
    -باشه من حاضرم واسه جشن هم که شده یه شب زن بگیرم بعدش طلاقش میدم . همین ربابه خانم دوستت رو می گم از نظر من مورد پسنده مبارکه انشاالله .
    من و مامان از خنده مرده بودیم . مامان فرح فقط به دایی چشم غره می رفت . خلاصه هر طوری که بود دایی دل مامان فرح را به دست او در و صبحانه نیز به پایان رسید . من هم با اصرار مامان قبول کرد م که مهمانی توی باغ دایی فرامرز برگزار بشود . و بعد به سارینا و فرشاد و کاترین زنگ زدم . و هر یک کلی ابراز دلتنگی کردند انگار سالهاست همدیگر را ندیدیم .


    آنقدر عاشقانه برای خُـــــــدا زندگی کنیم که خدا هم عاشـقانه بگوید

    وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی
    تـورا براے خـودم سـاخته ام!!

    عاشــقانه هاے الـهی چـیز دیگریســت....
  12. #11
    Sajjad_Love
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    19,960
    5,699
    16,325

    پیش فرض



    فصل 10

    همه در تدارکات مهمانی بودند .این مهمانی با مهمانی های دیگر فرق می کرد . نیاز همراه سعید بود کمند همراه دانیال و شروین همراه مریم . تنها کسی که با من حاضر شد نیلوفر بود . من لباس شبم را که سارینا و فرشاد برای تولدم خریده بودند پوشیدم . لباسم بلند با یقه شل و استین حلقه ای در عین سادگی جلوه منحصر به فردی داشت .
    وقتی نیلوفر من را توی لباس دید با هیجان فریادی کشید و گفت : خودت فوق العاده ای با این لباس بی نظیر هم فوق العاده تر شدی .
    گفتم :چشمها ت فوق العاده می بینه .
    -به خدا تعارف نمی کنم تو که خریدی دو تا می خریدی .
    -خودم نخریدم یادگاری دوستامه برای تولدم خریدند از یک مغازه معروف توی ونیز .
    -حالا برو موها تو رو درست کن داره دیر میشه باید زودتر به باغ بریم .
    خوشبختانه غیر از من و نیلوفر فقط شهرام بود که با ما به باغ می امد .
    توی اینه به خودم نگاهی کردم من دیگر عسل قبل نبودم . که هیچ جا بند نمی شد . با صدای پای نیلوفر رشته افکارم پاره شد .
    نیلوفر خنده ای موزیانه کرد و گفت :به چی فکر می کنی ؟
    -به این که همه چه قدر تغییر کردند خودم چه قدر عوض شدم .
    -اره راست می گی . زمانی من و تو نیاز و کمند همه جا با هم بودیم اما حالا دیگه وضع فرق کرده کمند داره مامان میشه . و نیاز هم سرش به زندگی خودش گرمه .
    -کاش می شد همه چیز را مثل قبل بود و تغییر نمی کرد .
    -زندگی همینه دیگه . حالا نمی خواد فکرت را مشغول این مسائل کنی امشب شب جشنه سعی کن خوش باشی . ای وای پاک یادم رفت برای جی امده بودم . شهرام کارت داشت .
    -چی کار داره ؟
    -چه می دونم می گه بیا با سلیقه خودت سی دی ها رو گلچین کن .
    -کجا بریم این کارها را انجام بدیم .
    -نمی دونم .
    به همراه نیلوفر به محوطه برگشتیم .
    شهرام گفت :چه عجب بالاخره تشریف آوردید .
    -حالا که اومدیم میشه بگی کجا باید سی دی گلچین کنیم ما که کامپیوتر نداریم .
    -چرا داریم توی اتاق ته باغ یه کامپیوتر هست .
    -خوب پس معطل چی هستی بریم .
    هر سه با خنده و شوخی کلی طول کشید تا ما توانستیم یه سی دی گلچین کردیم .
    شهرام گفت :الا نه که مهمون ها برسند ساعت هفت شده .
    چند دقیقه بعد مامان به همراه مامان فرح و زن دایی و خاله فاطی رسیدند .
    مامان گفت:شما این همه وقت این جا چی کار می کردید ؟
    شهرام گفت :عمه جون سی دی گلچین کردیم . این باندها رو وصل کردیم .کمی هم میوه خوردیم .
    زن دایی گفت :پس جای ما خالی .
    گفتم :پی دایی کیوان و بقیه کجان ؟
    قبل از مامان جواب بدهد دایی کیوان به ما ملحق شد . به او نگاه کردم در کت و شلوار مشکی رنگش واقعاً جذاب تر از پیش به نظر می رسید .
    با لبخند گفت :من اینجام نگران نباشید می دونم بدون من مجلس تو یکی لطفی نداره .
    دایی فرامرز گفت :بله دیگه ما آقایان که نباشیم مهمونی . مهمونی نمیشه .
    خاله گفت :این رو راست گفتی چون بلا نسبت فقط توی آقایون سوژه زیاده واسه خنده .
    همه خندیدند .
    عمو شهاب ادامه داد :خانوم اگه ما سوژه خنده هستیم پس چرا می خواین با ما برقصید با ما شام بخورید ؟
    خاله گفت :شهاب جان گفتم بلا نسبت یعنی شما همتون سرور ما هستین .
    دایی گفت :شما هم تاج سر هستین .
    دایی فرامرز گفت :نمی دونم چرا کامبیز اینا ان قدر دیر کردن ؟
    مامان فرح گفت :میان . راه دوره کمی دیر می رسن .
    کم کم با اولین مهمان ها مجلس ما رنگ رسمی تر به خود گرفت در این میان کامیار واقعاً می درخشید . کت و شلوار طوسی رنگش قامت موزونش را به طرز سخاوت مندانه ای به معرض نمایش می گذاشت .طولی نکشید که همه ی جوانها به شادی پرداختند و فضا را شاد کردند
    کمند و دانیال به طرفم امدند کمند با خنده گفت :خانم خوشگله تنهایی خوب حال کردین ها .
    گفتم :جای تو خالی خانمی .
    دانیال گفت :اتفاقا بهش گفتم همراه شما بیاد ولی به خاطر وضعیتش ترجیح داد مزاحم شما نشه .
    دستم را به شکمش کشیدم و گفتم :الهی فداش بشم کی میای نی نی جون ؟
    کمند گفت :سه ماه دیگه تشریف میارن .
    -انشاالله بهتره بشینی .
    -نه خوبه این طوری راحت ترم .
    چون مجبور بودم برای استقبال از مهمان ها بروم به ناچار از انها جدا شدم .
    مریم و شروین تقریبا اخرین مهمان ها بودند به طرف شان رفتم و با اعتراض گفتم :خسته نباشید می خواستید الان هم نیاین .
    مریم گفت :به شروین بگو به خدا فقط ما رو سه ساعت علّاف یه دسته گل کرد .
    شروین گفت :من بی تقصیر م برین یقه ای گل فروشی رو بگیر ین .
    -حالا بخشیده شدین بیاین تو دیگه .
    مریم مانتویش را در اورد و گفت :ماشاءالله چه قدر شلوغه .
    -اره اکثرا اشنا هستن باید بشناسیشون .
    -خوب اکثرا رو اره .
    -برین بشینین .
    اواسط مهمانی بود که خانم واقای به همراه دختر جوان و زیبایی وارد شدند .
    از مامان پرسیدم :مامان اینا کین ؟
    مامان با لبخند گفت :دختره توی شرکت کیوانه . فکر کنم داداشم بالاخره دلش لرزیده من دعوتش ون کردم .

    با این فکر به طرف شان رفتم و با گرمی از انها استقبال کردم .
    به طرف نیاز و نیلوفر رفتم نیاز گفت :اون کی بود که ان قدر صمیمی بودی باهاش ؟
    با شادی گفتم :فکر کنم داییمون دست به کار شده .
    نیلوفر گفت :دروغ می گی از کی شنیدی ؟
    -از مامان .
    نیاز با دقت بیشتری به او چشم دوخت و گفت :با نمکه ازش خوشم اومده .
    کمند گفت :همه رفتند مو ندید تو و نیلو و کامیار و شهرام .
    نیلوفر با لحنی شوخ گفت :شما برام دست به دعا بشین به خدا من می رم .
    نیاز با خنده گفت :هر سه تاتون خفه بشین من می رم ببینم سعید چی میگه .
    -باز دلش هوای یار را کرد .
    من نیز به شوخی گفتم :دست راستت روی سر ما .
    نیاز با خنده گفت :مسخره کنید نوبت شما هم میشه .
    نیلوفر با صدای بلند گفت :الهی امین .
    من و کمند خندیدیم . او نیز به طرف دانیال به راه افتاد و گفت :بشینین دعا کنید دلقک ها .
    نیلوفر گفت :این طوری نمیشه این دو تا رو سر شون رو بگیری تهشون رو بگیری پیش شوهراشونن بیا یه فکری بکنیم .
    دستش را گرفتم و گفتم :اونا رو ول کن الان رو داشته باش بیا یه کم برقصیم .
    به همراه او در حال رقصیدن بودیم که با صدای کسی که مرا به نام می خواند برگشتم .
    عرفان پسر خاله ای مامان را دیدم . با لبخندی گفت :شما خیلی زیبا می رقصید . رقص میان اسپانیایی و فارسی فوق العاده است .
    به خاطر ادب گفتم :به نظر خودم که مثل همه می رقصم .
    -اما به نظر من متفاوت با بقیه می رقصید .
    -به هر حال ممنون .
    حال ادامه دادن نداشتم برای همین یه گوشه ای نشستم . او نیز با کمال پر رویی کنارم نشست و گفت :پریسا دخترش رو از ما قایم می کنه .
    -اختیار دارید تحفهی نطنز نیستم که مامان قایمم کنه من تازه اومدم .
    -بله خبر دارم که این جا نبود ین .
    نخیر انگار خیال نداشت برود او حرف می زد و من به تنهایی چیزی که دقت نمی کردم صحبت های او بود . همان طور که داشتم به اطراف نگاه می کردم که کامیار را دیدم تمام حواسش به ما بود .
    شیطنت تمام وجودم را فرا گرفت . عرفا ن گفت :به نظر شما این طوری نیست ؟
    -چی این طوری نیست ؟
    گفت :شربت میل داری ؟
    -خوشحال می شم .
    دو لیوان شربت اورد که شربت مرا با ژست خاصی به دستم داد و گفت :بفرمایید .
    خندهام گرفت و گفتم :این یک صحنه از یک فیلم بود یا از خودت بود .
    گفت :چه فرقی میکنه می شه توی این باغ افتخار قدم زدن رو بهم بدی
    -خوشحال میشم .
    هر دو قدم زنان به قسمت های پشت باغ رفتیم .
    عرفان گفت :باغ قشنگیه .
    -بله خیلی . ولی من خیلی این قسمت ش را دوست دارم .
    -خوش به حال این قسمت از باغ .
    زیر چشمی به او نگاه کردم گفت :زندگی کردن توی یک کشور غریب اونم بدون خانواده باید سخت بوده باشه .
    -سخت بود اما تموم شد خوب بالاخره انسان مطیع سر نوشته وقتی هم مطیع باشه سریع سازگاری پیدا می کنه .
    -بله درسته اما شما می گین مطیع سرنوشت بودن که ادم رو سازگار می کنه اما من میگم اراده انسان و خواسته اش ایجاب می کنه که سازگار باشه . شما خواستین اون جا درس بخونین برای همین تونستین تحملش کنید . مثل من که خواستم زندگی جدیدی رو شروع کنم و نه سال تنهایی زندگی کردن در کانادا رو تحمل کردم.
    -بله اینم هست . بهتره برگردیم این جا تاریک بشه واقعاً خوف انگیزه .
    -باشه هر جوری که تو بخوای
    و هر دو ارام به میان جمعیت باز گشتیم . او از من جدا شد و من در میان افکار پایان نا پذیرم بودم که با برخورد به یکی دوباره به این دنیا بازگشتم . مقابلم کامیار بود .این اولین بار بود که بعد از چند سال صورتش را از نزدیک میدیدم .
    با نگرانی گفت :انگار زیاد سرحال نیستی .
    به زور گفتم :خوبم . یعنی هیچ وقت این قدر سرحال نبودم.
    -رنگت پریده چیزی شده ؟
    -نه ..هیچی .
    -معذرت می خوام اصلا حواسم نبود .
    با لحنی که بی احساسی خدم را نیز ازار می داد گفتم :مهم نیست . چیزی نشده .
    -باشه به هر حال معذرت می خوام .
    -اشکال نداره لطف می کنی بری اونور
    و او همراه با نگاه سنگینش از مقابل من رد شد و من را در حلقه نگاه خود تنها گذاشت .
    ان شب من بیشتر با عرفان اشنا شدم . پسر بسیار با شخصیت و دوست داشتنی بود . در مقابل کامیار من بسیار سخت و جدی بودم . اما من نمی توانستم از کامیار فرار کنم او همه جا با من بود و خاطر اتش نیز از ذهنم خارج نشده بود . به اصرار من عید ان سال به شمال رفتیم . اما این بار نیاز و سعید همراهمان نیامدند . من و نیلوفر هم اتاقی هم بودیم . این بار کمند نیز به خاطر نبودن جا تصمیم گرفت پیش ما باشد چون وضع اش طوری نبود که جای تنگ بخوابد .
    مشغول جمع کردن وسایلم بودم که کمند به یک باره گفت :عسل حس می کنم تو با کامیار مشکلی داری .
    گفتم :من ؟نه . چرا این فکر رو کردی ؟
    -اخه از وقتی برگشتی باهاش انگار غریبه شدی یه جور دیگه .
    -موقعیت ها فرق کرده من دیگه اون عسل شیطون نیستم که با همه شوخی کنم .
    -درسته اما صمیمیت با بزرگ شدن و تغییر کردن فرق نمی کنه .
    -اصلا کی این حرف رو زده ؟

    -راستش کامیار ازم خواسته که باهات حرف بزنم .
    قلبم ریخت چه طوری به خودش اجازه می داد دلیل رفتاری را که خودش میدانست دوباره بپرسه .
    کمند گفت :حالا چی به این داداش دیوونه ام بگم .
    بغض راه گلویم را بسته بود با لبخند مصنوعی گفتم :برو بهش بگو اشتباه می کنه . من باهاش هیچ مشکلی ندارم .
    نمی دونم این نیلوفر کجا رفت .به بهانه یافتن نیلوفر خودم را نجات دادم . به محوطه ویلا رفتم .مشغول ور رفتن با چوب اسکی اش بود .
    سینه ام را صاف کردم که متوجه حضورم شود.
    سرش را بالا اورد و گفت :تویی ؟ کاری داشتی ؟
    بی تفاوت گفتم :میشه با هم صحبت کنیم .؟
    -اره با کمال میل .
    هر دو قدم زنان به سمت آلاچیق رفتیم بدون هیچ حرفی نشستم . از او خواستم بنشیند . ارام کنارم نشست . وقتی که سکوت طولانی من را دید گفت :عسل جان . خوبی ؟می خوای یه لیوان اب برات بیارم ؟
    با صدای عصبی گفتم :چرا سعی داری به همه بگی من غیر عادی با تو برخورد می کنم ؟
    -چی ؟
    -چرا به کمند گفتی راجع به رفتارم با من حرف بزنه ؟
    -برای این که لازم بود .
    با صدای دو رگه گفتم :ببین من نیومدم که دوباره اعصابم بهم بریزه .رفتار من هیچ مشکلی با هیچ کس نداره .دوست ندارم بری جار بزنی که من فقط با تو بد رفتار می کنم . چون وقت همه فکر می کنن که واسه ام مهمی درحالی که نیستی .. می فهمی ؟
    در حالی که نگاهش هم چون پسر بچه ای مظلومانه نگاهم می کرد گفت :من منظوری نداشتم . ببخشید که باعث ناراحتیت شدم .
    -باشه تموم شد . پس دیگه از این کارها نکن .
    در حالی که همان طوری ارام نشسته بود . سیگاری روشن کرد و گفت :تو از من متنفری ؟
    -من .. از تو ..متنفر نیستم . اما نخواه که مثل قبل باهات برخورد کنم سخته کامیار اما می گم من هنوز رفتار مسخره تورو فراموش نکردم . می دونی چرا ؟چون چهار سال روانم را از من گرفت . اما دیگه اون احساسم عوض شده تموم شده تو فکر کن یه احساس جوونی زودگذر اومد و رفت . اما داغونم کرد تقصیر تو نیست تو هیچ تعهدی به من نداشتی . ببین من با تو مشکلی ندارم اصلا همه چی رو فراموش کن باشه ؟
    خواستم بروم که دستم را گرفت .سریع دستم را کشیدم و گفتم :کاری داری بگو .
    صدایش می لرزید . حس کردم جانم لرزید . ارام گفت :مامان و بابا به رفتارت شک کردن لطفاً جلوی اینها نشون نده که ازم متنفری .
    -سعی می کنم کمتر باهات برخورد کنم .ولی من چون باهات مشکلی ندارم سعی می کنم زیاد نشون ندم ازت خوشم نمی یاد .
    گفت :باشه بازم ممنون . حداقل دلم به این خوشه که به خاطر دیگران حاضری تحملم کنی .
    -خوب کاری نداری ؟
    سرش را تکان داد و احساس کردم چشمانش می گریند . احساس کردم این ان کامیار بی احساس چهار سال پیش نیست .
    خواستم برم که باز صدام کرد
    -عسل
    چه قدر زیبا صدایم زد . بعد از سکوتی کوتاه گفت :هیچی ولش کن . حتی نمی خوام با یه کلمه دیگه از این بیشتر از دستت بدم .
    من دیگه حتی بر نگشتم و به راهم ادامه دادم .
    نزدیک های غروب تصمیم گرفتیم به دریا برویم همه راهها برایم مانند فیلم پر از خاطره بود .
    دایی فرامرز گفت :عسل خانم تنهایی با خودت حال نکن .
    قدم هایم را آهسته کردم و مامان گفت :اشکال نداره تو با تنهایی دوست شدی .
    -نه دلم برای این جا تنگ شده بود دارم این جا توی این ساحل خاطرات گذشته رو زنده میکنم .
    عمو شهاب گفت :ای کلک نکنه اون جا ساحل های باحال تری داره . به جای خاطرات گذشته یاد خاطرات اون جا افتادی .
    خندیدم و هیچی نگفتم .
    شهرام گفت :اگه شروین این جا بود سریع از عسل طرفداری می کرد .
    زن دایی گفت :بچه ام خواست بیاد نتونست .
    خاله فاطی گفت :با مریم بیشتر بهش خوش می گذره .
    مامان فرح گفت :می خواین تا کجا برین .
    سریع گفتم :خوب تا پیش سکوها
    -پس من همین جا صبر می کنم .
    دایی فرامرز گفت :منم پیش مامانم .
    زن دایی هم به خاطر دایی ماند . و به این ترتیب باز جوان ها بودند که بقیه مسیر را ادامه دادند . به غیر از کمند و دانیال . کامیار نیز با اصرار بیش از حد دایی کیوان راهی شد .
    رو به نیلوفر گفتم :بیا بریم توی اب حال می ده .
    نیلوفر گفت :نه سرده سوز داره
    -باشه تو اب نیا . حداقل تا لب ساحل بیا من می رم توی اب
    دایی با صدای بلند گفت :عسل خانم . سرده . نرو توی اب
    -نه خوبه من دوست دارم
    شهرام گفت :اون وقت اگه افتادی توی اب کسی نیست بیارتت بیرون ها .
    -من نمی افتم خیالت راحت .
    نیلوفر گفت :لااقل وسط هاش نرو این اطمینان نداره ها
    -بابا چیزی نمی شه .
    صدای رعد و برق و باریدن باران باعث شد دایی با نگرانی گفت :عسل کله شق نشو . بیا توی ساحل مثل ادم قدم بزن
    انگار لج کرده بودم . چون موج می امد مجبور شدم تقریبا با فریاد بگویم :ببین من کجا شم چیزی نمیشه .
    دیدم همه دارند می گویند برگرد برخلاف میلم مجبور شدم برگردم . داشتم می امد که یک دفعه زیر پایم خالی شد دیگه نتوانستم خودم را نگه دارم . فقط توانستم فریاد بزنم . من در میان اب دست و پا می زدم . شاید عمق اب کم بود اما از دست رفتن تعادلم ان هم در میان موج های محکمی که می امد ایستادن کار سختی بود . انگار به پایان رسیده بودم . ان قدر اب خورده بودم که دیگر لازم به خفگی نباشد . همیشه برای زنده ماندن راهی است .وقتی احساس کردم که دیگر توی اب نیستم چشمانم را باز کردم بله او بود که نجاتم داد .
    کامیار با نگرانی گفت :خوبی ؟
    نمی توانستم حرف بزنم او نیز دیگر نپرسید فقط گفت :منو محکم بگیر باشه .
    و من مانند کودکی که پناهگاهی یافته اورا محکم گرفتم . او توانست مرا به ساحل برساند .

    دایی کیوان امد روی سرم و گفت :عسل تورو خدا حرف بزن
    چشم هایم را به زود گشودم و گفتم :خوبم دایی جون . نگرانم نباش
    بعد قطره اشکی برروی گونه هایم چکید .نیلوفر گفت :تو رو خدا ببریمش الان یخ می کنه
    دایی کیوان خواست بغلم کنه نگذاشتم و گفتم :می تونم برم .
    -مطمئنی ؟
    -بله .
    بلند شدم احساس سرمای شدیدی می کردم تمام بدنم می لرزید .
    کامیار پلیورش را در اورد و گفت :بپوشش سرد ته .
    پلیور را گرفتم و لبخندی به نشانه تشکر زدم .
    شهرام همراه نیلوفر بود و کامیار و دایی نیز همراه من
    کامیار گفت :خیلی سرد ته ؟
    -دارم می میرم
    -می خوای بدوییم کمی گرم بشی ؟
    -میشه ؟
    -امتحان کن .
    -باشه پس بریم .
    قبل از این که منتظر او باشم خودم به راه افتادم . اما او با قدرت بدنی بالا و دو سریع به من رسید و گفت :اروم تر بدو الان بدتر نفست می گیره عرق می کنی و بعد سرما می خوری
    به حرف او گوش کردم و هر دو تا نزدیکی جنگل دویدیم .
    هر دو ایستادیم و ا و گفت :پلیور رو بپیچون دور خودت
    -خوب خودت چی سردت میشه .
    -نه تو موها تم خیسه . این جوری اگه چیزی تنت نباشه سرما می خوری .
    -معذرت می خوام سیرک نمایش های من خیلی وقته تموم شده .
    ادامه داد :می دونی قشنگترین لحظه توی زندگی من کی بود ؟
    -مهم نیست .
    -ولی من می گم اون موقعی که بغلم بودی خیلی خواستنی شده بودی
    -خفه شو باشه ؟
    -باشه تو بگو . ولی من می گم . می گم چه قدر عاشق تم .
    -کامیار خواهش می کنم نذار عصبی بشم
    -می خوام عصبی بشی . اخه خیلی خوشگل می شی .
    با حرص گفتم :تمومش کن خوب ؟
    با اخم گفت :باشه عصبانی نشو .
    پلیور را به دستش دادم و ارام و خشک گفتم :ممنون
    پلیور را با ولع به مشامش نزدیک کرد و نفس عمیقی کشید .
    او در مقابل تعجب من گفت :بوی تو رو میده . این رو دیگه نمی شورم .
    بعد به طرف دایی و بقیه رفتم که به ما نزدیک شده بودند . من کنار انها بودم اما در فکر حرف های کامیار ایا واقعاً بازم می خواست مرا بازی دهد . او چه می خواست ؟ در نگاهش آشنایی پیدا بود نگاهی که صادق بود اما دل من نمی خواست باورش کنه . ناخودآگاه زیر لب زمزمه کردم :
    من ان گلبرگ مغرور م که می میرم زبی آبی
    ولی با منت و خواری پی شبنم نمی گردم .

    دایی کیوان گفت :چیزی گفتی عسل ؟
    -نه .
    خیلی خوب تندتر بیا الان از سرما یخ می زنی .
    و من هم قدم هایم را تند کردم .


    آنقدر عاشقانه برای خُـــــــدا زندگی کنیم که خدا هم عاشـقانه بگوید

    وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی
    تـورا براے خـودم سـاخته ام!!

    عاشــقانه هاے الـهی چـیز دیگریســت....
  13. #12
    Sajjad_Love
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    19,960
    5,699
    16,325

    پیش فرض



    فصل11

    برگشتن ما از شمال شروع تازه ای برایم داشت . ان روز مثل اکثر روزها در خانه تنها بودم و این بار مامان فرح نیز همراه دایی کیوان به فیزیوتراپی رفته بود . در این گونه مواقع کتاب خوندن همیشه راه حل مناسبی برای فرار از تنهایی است . صدای زنگ باعث شد سرم را از کتاب بیرون بیارم با تعجب گفتم :مامان فرح که کلید داره .
    با این فکر سمت اف اف رفتم . مانیتور اف اف دسته گل بزرگی را نشان می داد در را با اف اف نزدم تصمیم گرفتم خودم در را باز کنم . بنابراین به سمت در رفتم . در را باز کردم کامیار بود . که با دسته گلی بزرگ جلوی در ایستاده بود .
    با تعجب گفتم :تو ...
    لبخندی زد و گفت :سلام عزیزم .
    با لحنی سرد گفتم :سلام .این جا چی کار می کنی ؟
    -اگه اجازه بدی می یام تو با هم صحبت می کنیم .
    -راجع به ..
    -نمیشه باید بیام تو .
    -و اگه اجازه ندم ؟
    -خوب به زود می یام تو .
    از جلوی در کنار رفتم و گفتم :درم پشت سرت ببند .
    کنارم به ارامی قدم می زد و گفت :الهی قربون اون لحن خشکت برم که بیشتر عاشقم می کنه .
    با حرص نگاهش کردم و گفتم :اعصابم را خورد نکن .
    -باشه چشم . بریم زیر اون آلاچیق ؟
    -بفرمایید .
    هر دو زیر آلاچیق رفتیم . کتاب دستم را از من گرفت و گفت :وای . می دونی این رمان چه قدر مشهور ه ؟
    -اره می دونم .
    -پیرمرد و دریا یکی از شاهکارهای عصر خودشه به قول ماها ترکونده .
    -خوب کی چی ؟
    -انسان برای شکست آفریده نشده . او ممکن است نابود شود اما شکست نمی خورد .
    -خوب این پیام همین گوی راجع به این کتاب بود .
    -اره . من واقعاً کتابهاش رو دوست دارم . مخصوصا این یکی رو که کاملا به شرایط من می خورده
    -اما من اصلا خوشم نمی یاد چون حوصله ام سر رفته بود داشتم می خوندم .
    گفت :می دونی چیه الان که دارم فکر می کنم منم زیاد ازش خوشم نمی یاد .
    با حرص گفتم :خوب حالا همه حرفت همین بود ؟
    بهم نگاهی کرد و گفت :عسل چه طوری باید بهت ثابت کنم که دوستت دارم .
    -خودت را اذیت نکن . من نمی تونم باورت کنم ای کاش اون اشتباه بچه گانه رو نمی کردم به قول شاعر که میگه :

    یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
    طلب عشق زهر بی سرو پایی نکنیم .

    -می خوای بگی من بی سرو پام ؟
    بی تفاوت گفتم :تو داری این طوری برداشت میکنی من فقط می گم هیچ وقت عاشقت نبودم تو نباید به احساس زودگذر رو با عشق مقایسه کنی .
    -تو اصلا دروغگوی خوبی نیستی عسل .
    -منظورت چیه ؟
    -منظورم اینه که ... تو هنوز منو دوست داری چشم هات داره فریاد میزنه .
    -ببین اشتباه می کنی . تو توی توهم هستی خیالت راحت که من یه ذره هم احساس نسبت به تو ندارم .
    -اگه این تو همه بذار توش بمونم . توهمی که اوهامش تو باشی خیلی زیباست .
    -پس پیشنهاد میکنم که خودت رو به یه روانشناس نشون بدی .
    -اینم میشه پس تو روان شناسم شو چون این دیوونه فقط با تو سر عقل میاد .
    با کلافگی گفتم :چیه می خوای بگی حرفهای من واسه ات مهم نیست یا داری با خونسردی می جنگی .
    او با فریاد گفت :تو می خوای چی رو ثابت کنی ؟می خوای طعم التماس رو یادم بدی باشه من التماست می کنم
    و بعد جلوی پام زانو زد و گفت :عسل التماست می کنم که باهام باش . بذار عشقم رو تقدیمت کنم
    کلافه بودم کارهایش اعصابم را خراب می کرد من هنوز دوستش داشتم امّا انگار دوست داشتم او را عذاب دهم .
    گفتم :باشه تموم شد ؟پس کاری نداری ؟
    این بار فریاد زد :ع....س ...ل ؟
    گفتم :تمومش کن کامیار . بسه دیگه من احساسی ندارم به تو بدم . پس بذار همین طوری بدون هیچ چیز دیگه ای تموم بشه .
    عصبی و کلافه بود اما با لحن ارامی گفت :خواهش می کنم به خاطر عشق پاکی که یه زمانی داشتی نگاهت رو ازم نگیر . بذار با همین نگاه زنده باشم . من رو نکش لعنتی .
    بغض راه گلویم را بسته بود . این قلب من از کی ان قدر سنگ دل شده بود که خودم خبر نداشتم . کاش می شد تمام حرف هایم را بهش بگم . اما من فقط گفتم :کامیار بسه خواهش می کنم بیشتر از این عذابم نده .
    دستانم را گرفت و با لحنی غمگین گفت :به خدا من دوستت دارم . می دونم هنوزم دوستم داری .چرا غرور لعنتی ات رو نمی ذاری کنار ؟چرا دوباره اعتراف نمی کنی ؟تو رو خدا عسل بذار معنی زندگی رو به تو یاد بدم . خودم بفهمم .بذار باهم باشیم .
    دستم را از دستش بیرون او درآوردم .هیچ چیز نگفتم . خواست برود که صدایش کردم :کامیار .
    برگشت چشمان خیسش بدنم را لرزاند . نمیدانم چرا به او نگفتم دوستش دارم ؟به او گفتم :منو فراموش کن .
    بازهم نمیدانم چرا چیزی نگفت و رفت .
    ان قدر گریه کردم که نمی توانستم چشمانم را باز کنم . برای این که کسی متوجه نشود سردرد را بهانه کردم . و به اتاقم پناه بردم . با این که سردرد عجیبی داشتم اما خواب به چشمانم نمی امد .
    صدای تلفن اتاقم باعث شد تکانی به خوردم بدهم و تلفن را بردارم .
    با صدای ارام و خسته گفتم :الو .. بفرمایین .

    صدای اشنا گفت :سلام خانوم خانوما .
    -اه . فرشاد تویی ؟چه قدر خوشحالم صدات رو می شنوم حالت چه طوره ؟
    -از احوال پرسی های شما . تو چه طوری ؟
    -من خوبم . سارینای عزیز من چی کار می کنه . حالش خوبه ؟
    -اونم خوبه خیلی دلش برات تنگ شده .
    -منم همین طور . اخر شما مگه قرار نبود بیایی ایران ؟
    صدای نیامد .
    -الو ..الو .. فرشاد صدا می یاد ؟
    اما هر چی تلاش کردم بی فایده بود . با حرص گفتم :لعنتی .
    از اتاق خارج شدم تا از تلفن پایین برای تلفن کردن استفاده کنم که با کمال تعجب دیدم او و سارینا برروی مبل نشسته اند .
    فرشاد با خنده گفت :صدا می یاد ؟
    جیغ کوتاهی کشیدم و گفتم :خدای من باورم نمیشه یعنی من بیدارم .
    سارینا به طرفم امد یکدیگر را بغل کردیم . وقتی با فرشاد دست میدادم گفتم :فرشاد قشنگ ترین کلکی بود که تو عمرم به من زدی .
    مامان با سینی شربت وارد شد و گفت :خوش امدین . عسل از وقتی برگشته همش اسمتون رو میاره .
    فرشاد گفت :واسه همینه که هی زنگ می زدی ؟
    گفتم :سرم شلوغ بود . .. کی اومد ین ؟
    سارینا گفت :خیلی وقت نیست سه روزه .
    -سه روزه اومدین زنگ نزدین ؟واقعاً که .
    -خواستیم سورپرایزت کنیم آدرس رو هم از دایی کیوانت گرفتیم .
    -اره دایی ؟ای دایی بد جنس . پس می دونستی و نم پس نمی دادی .
    دایی گفت :هی بهت نگفتم امشب زود نخواب این بود .
    -باشه هم حساب تو رو می رسم هم این فرشاد دو دره باز رو .
    فرشاد با خنده گفت :بابا این سارینا هم بی تقصیر و بی نقش نبودها .
    سارینا گفت :کار بدی کردیم ؟
    با خنده گفتم :نه عزیزم .
    فرشاد رو به مامان گفت :می بینی مادر جان به سارینا که می رسه عزیزم میشه .
    سارینا گفت:من با تو فرق می کنم .
    دایی گفت :عزیزم مگر نمی دوین که خانم ها در هیچ شرایطی پشت هم رو ول نمی کنن .
    فرشاد گفت :از شوخی گذشته دخترتون واقعاً فوق العاده است لنگه نداره البته بعد از سارینا خانم .
    مامان با لبخند گفت :اختیار دارین .
    به انها گفتم :حالا برنا متون چیه اومدین که بمونین یا فقط اومدین یه سر بزنید ؟
    سارینا گفت :راستش فکر کنم اومدیم که بمونیم .
    -راستی چه قدر خوب .
    -قراره یه جشن کوچیکی هم به عنوان جشن عروسی که نداشتیم بگیریم .
    دایی گفت :چه قدر عالی . هر موقع جشن عروسی رو بگیر ین قشنگه .
    فرشاد گفت :بله همین طوره .
    خلاصه ان شب انها برخلاف اصرار های ما رفتند اما قول دادند که دوباره برگردند .
    روز بعد خاله مهری مادر عرفان ما را برای تولد عرفان دعوت کرد . برخلاف میلم باید می رفتیم . مخصوصا می دانستم عمو کامبیز هم از طرف دایی فرامرز دعوت شده .
    با بی حوصلگی گفتم :این خاله مهری انگار بچه اش یک ساله اس بگو تولد گرفت نت دیگه چی بود .
    مامان گفت :بچه اون قدر غر نزن بدو حاضر شو دیر شد .
    -چی بپوشم ؟
    -چه میدونم . اون لباس آبی رو بپوش که تا زیر زانو ست .
    -همونی که یقه اش از پشت بسته می شه ؟.
    -اره همون خوبه زود باش .
    سریع آماده شدم و راه افتادیم . با این که حوصله نداشتم اما از خودم راضی بودم . اولین کسی که به استقبال مان امد عرفان بود .
    با خنده به من نگاه کرد و گفت :تو چند دست لباس و کیف و کفش داری ؟
    گفتم :خوب لازم میشه . مثلا کم پیش می یاد یکی به سن تو تولد بگیره .
    خندید گفت :طعنه می زنی ؟
    -اره دقیقا .
    -بله دست شما درد نکنه .
    -قابلی نداشت .
    -بفرمایین تو خواهش می کنم .
    عرفان کنار دستم بود .
    نیلوفر نیز بغل دستم به ارامی گفت :این نمی خواد بره ؟
    شانه هایم را بردم بالا .
    عرفا ن گفت :لباس ها تو رو بده به من می برم می ذارم توی اتاق خودم .
    -ممنون پس مال نیلوفر رو هم ببر.
    -چشم .
    او رفت و من و نیلوفر زیرکانه خندیدیم . اواسط مهمانی بود که بعد از کمی رقصیدن تصمیم گرفتم کمی استراحت کنم .
    عرفان نیز کنارم امد و گفت :چیز دیگه ای لازم نداری ؟
    گفتم :نه ممنون .
    -می دونستی رنگ آبی چه قدر بهت می اید ؟

    -جدی . فکر نمی کردم . اخه خودم زیاد رنگش رو دوست ندارم . لباس هم هدیه است .
    -اوه . از طرف کی ؟
    -دوستم اون یه ایتالیایی بود .
    -ببین یکی از صمیمی ترین دوستای من اومده اجازه می دی برم ؟
    -البته .
    برگشتم ت مهمان تازه وارد شده را ببینم که با کمال تعجب فرشاد و سارینا جز انها بودند .
    گفتم :اینها این جا چی کار می کنن ؟
    عرفان گفت :کیا ؟
    بدون این که حرفی بزنم به طرف انها رفتم . عرفا نیز پشت سرم من می امد . .
    فرشاد با دیدن من خندید و گفت :ما هر جا می ریم باید تو رو ببینیم ؟بابا این قدر اویزون نباش .
    با خنده گفتم :من هر جا میرم باید تورو ببینم .
    -حرف خودم را تکرار می کنی ؟
    سارینا گفت :تواین جا چی کار می کنی ؟
    -خوب من اومدم تولد پسر خاله مامانم .
    فرشاد گفت :خوب منم اومدم تولد صمیمی ترین دوستم .
    عرفان با تعجب گفت :این جا چه خبره ؟
    فرشاد گفت :دوست عزیز ایشون چهار ساله که وبال ماست .
    -این همونیه که سارینا یک بند ازش می گفت ؟
    سارینا گفت :بله همونیه که شما یک بند راجع بهش حرف می زدی ؟
    با تعجب به عرفان نگاه کردم .دستپاچه به نظر می رسید .
    فرشاد به شوخی گفت :ما چه قدر خریم که نفهمیدیم هر دو تا یکی است .
    عرفان با خنده گفت :از خودت مایه بذار . شما اسمش رو به من نگفته بودین .
    -نه این که تو اسمش رو گفته بودی ؟
    -خوب حالا فعلا بشینین تا بعدا . عسل جان . شما هم بیا بنده کارت دارم .
    به دنبال عرفان رفتم .
    عرفان با خنده گفت :شیطون . پس تو همون الهه ای هستی که سارینا ازش می گفت ؟
    با خنده گفتم :به من چه من از کجا بدونم تو و فرشاد دوست جون جونی هستین ؟
    -حالا برو پیششون الان میام .
    خواستم برگردم که کامیار صدام زد . سر جام ایستادم .
    چهره اش عصبی بود .
    با لحنی عصبی گفت :از کی تا حالا دنبال این اقا عرفان هستی ؟
    -فکر نمی کنم به تو ربطی داشته باشه .
    -این کارهات من رو داره دیوونه می کنه عسل نذار تمام دنیا رو به هم بریزیم .
    -کارهای من به تو ربط داره.؟
    -اره داره .
    -واقعاً . این تخیل خودته . پس بهتره از این خواب شیرین خرگوشی بیای بیرون .
    -باشه مسخره کن . تو دوست داری منو عذاب بدی .
    و من بدون جواب دادن به او به کنار فرشاد و سارینا رفتم .
    فرشاد گفت :ای شیطون این کی بود داشتی باهاش حرف می زدی ؟
    سارینا گفت :راست می گه از کجا پیداش کردی ؟
    لبخند تلخی زدم و گفتم :اون کامیاره .
    فرشاد که انگار انتظار نداشت گفت :کامیار.
    -اره .
    -ببین حق داره تورو خدا نخواد خیلی خوش تیپ تر از توئه .
    سارینا با اعتراض گفت :فرشاد تو چرا شرایط رو هیچ وقت درک نمی کنی ؟
    خندیدم و گفتم :بیاین و برین پیش مامان اینا . از دیدنتون خوشحال می شن .
    فرشاد گفت :به شرط این که من رو با کامیار اشنا کنی .
    -اذیت نکن بیا دیگه .
    هر سه نفر به سمت مامان اینا رفتیم ..
    فرشاد زیر گوشم ارام گفت :ببین چه قدر جذابه . ایول سلیقه ات حرف نداره .
    مامان با دیدن ان دو مانند من تعجب کرد و پرسید :شما این جا چی کار می کنید ؟
    فرشاد گفت :ما از دوست های عرفان هستیم . تا الان نمی دانستیم که شما دختر خاله عرفان هستید .
    دایی کیوان گفت :به این می گن تصادف با حال.
    فرشاد گفت :بله تازه بنده مهمونی کوچیکم به یه جشن تبدیل شد .چون دیگه واجب شد همه فامیل های عسل رو دعوت کنم .
    سارینا گفت :فرشاد شوخی می کنه شما از قبل همتون دعوت بودین .
    فرشاد گفت :بله من کلا شوخ طبع هستم ولی کار عسل در اومد چون اون وقت مجبور میشه تا ندیده مامان بزرگم رو دعوت کنه واسه عروسی اش .
    گفتم :عمرا . تو خود تم واسه عروسی ام اضافه هستی فقط سارینا و بچه ات واسه عروسی ام دعوت هستن .
    -فعلا که موندی . این طوری که تو داری خسیسی می کنی اصلا خدا بهت شوهر نمیده .
    همه خندیدند . گفتم :برای این که تو عروسی من نیای من اصلا ازدواج نمیکنم .
    -تورو خدا ازدواج کن .
    -جا نداره .
    اما عرفان با جدیت گفت :بالاخره ادم باید یک روز ازدواج کنه دیگه .
    با خنده گفتم :هر وقت به اون روز رسید .
    ان شب من تمام مدت با سارینا و فرشاد بودم .که اعتراض نیاز و نیلوفر در امده بود .
    ان شب مهمان های غریبه اشان رفتند وقتی ما نیز تصمیم گرفتیم که برویم خاله مهری از همه ما خواست بمانیم تا مطلبی را بگوید . همه فامیل حتی عمو کامبیز نیز ماندند .
    خاله مهری بعد از معذرت خواهی گفت :راستش من می خواستم عسل جون رو برای عرفان خواستگاری کنم
    یخ کردم اصلا انتظار چنین پیشنهادی را نداشتم . به عرفان نگاه کردم که تمام حواسش به من بود .
    خاله مهری ادامه داد :البته این رو به حساب بی ادبی نذارین ولی به خدا چون عرفان اصرار داشت من امشب قضیه رو مطرح کردم .
    مامان جای من گفت :خاله جون اگه اجازه بدین عسل فکرها شو بکنه ما جواب می دیم .
    -چشم من با اجازه فرح جان این پیشنهاد رو امشب دادم .
    مامان فرح گفت :خواهر من اجازه بده فکرها شو بکنه بعدا .
    بعد دایی فرامرز گفت :خوب پس فعلا ما رفع زحمت می کنیم .
    خاله مهری گفت :قد متون روی چشم . ممنون که منتظر مو ندین .
    -خواهش می کنم خاله جون واقعاً ممنون پریسا جان بریم دیگه .
    همه بلند شدیم و من تنها با لبخندی از عرفان خداحافظی کردم . در طول راه فکرم مشغول بود جواب من منفی بود اما ایرادی نداشت که از عرفان بگیرم . مانند همیشه دایی کیوان به کمکم امد وارد اتاق شد و روی تخت نشست
    گفت :می خوای چه جوابی بدی ؟
    -فکر می کردم بدونی جوابم چیه ؟
    نگاهی بهم انداخت و برخلاف تصورم که فکر می کردم سرزنشم می کنه گفت :مطمئنی ؟
    -بله .
    -پس من با پریسا حرف می زنم .
    -واقعاً این کاررو می کنین ؟
    -اگه تو بخوای .
    -ممنون دایی .
    یک هفته از این جریان می گذشت و من مجبور بودم در جشن سارینا با عرفان رو به رو شوم . جشنی که تنها خودم رفتم . در طول جشن عرفان چند بار خواست با من حرف بزند اما من هر بار طفره می رفتم . او تنها نگاهم می کرد .تا اخر مهمانی دیگر خواسته اش را تکرار نکرد .


    آنقدر عاشقانه برای خُـــــــدا زندگی کنیم که خدا هم عاشـقانه بگوید

    وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی
    تـورا براے خـودم سـاخته ام!!

    عاشــقانه هاے الـهی چـیز دیگریســت....
  14. #13
    Sajjad_Love
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    19,960
    5,699
    16,325

    پیش فرض



    فصل 12 ... فصل اخر

    بعد از جواب دادن به عرفان مامان نیز سعی می کرد برای نشان دادن ناراحتی اش کمتر در خانه بماند . ان روز کمند زنگ زد و از من خواست که برای مدتی پیشش بروم وقتی دلیلش را پرسیدم فهمیدم که عمو به همراه دانیال به امریکا رفته اند . و خاله فتانه نیز اجبارا برای سرزدن به خواهرش به شیراز رفته بود و او از من خواسته بود که در ان موقعیتش در کنارش باشم و من نیز بالاجبار قبول کردم البته تنها امیدواری این بود که شاید کامیار نباشد . و من به خانه کمند رفتم .وقتی رفتم کامیار در خانه نبود . کمند به استقبالم امد با اعتراض گفتم :
    -چرا این طوری اومدی ؟می نشستی خودم می اومدم دیگه .
    در حالی که کمرش را گرفته بود خندید و گفت :بیا تو خوش اومدی .
    -قربونت برم تنهایی ؟
    -اره .
    -پس کامیار کو ؟
    -با دوستانش رفتن اسب سواری هنوزم برنگشته .
    -چرا تورو تنها گذشته .
    -می دونست تو می یای خیالش راحت بود .
    لجم گرفته بود دل گفتم :چون میدونست من می یام اونم رفته به جهنم .
    کمند گفت :برو وسایلت رو بذار توی اتاق من .
    -بشه می رم تو بشین .
    وسایلم را گذاشتم و دوباره به کنارش برگشتم .
    با خنده گفتم :عین توپ شدی ؟
    -بخند نوبت تو هم میشه .
    دستم را گذاشتم روی شکمش و گفتم :خاله جون زودتر بیا دنیا تا یه کوچولو باهات بازی کنم حوصله ام سر رفته .
    -بچه ام جاش راحته چی کارش داری ؟
    -قربونش برم پسر خوشگل و ناز .
    با صدای باز و بسته شدن در دستپاچه شدم و اب دهنم به گلویم پرت شد . بیچاره کمند نمی دانست چه کار کند . باان وضعش یک لیوان اب برایم اورد .
    صدای کامیار را شنیدم که گفت :چی شده ؟
    کمند گفت :هیچی اب دهنش پرت شده توی گلوش .
    -اب بخور الان بهتر میشی .
    کمی از اب را خوردم گفتم :سلام .
    -سلام عزیزم چه عجب چراغونی کردی این جا رو .
    کمند گفت :خوب شدی ؟
    -اره عزیزم .خوبم .
    صدای تلفن باعث شد کامیار از ما جدا بشود و به طرف تلفن برود بعد از چند دقیقه حرف زدن به کمند گفت :کمند خواهر شوهر ته میگه گفته بودی قراره برین دکتر .
    کمند گفت :ای وای اره یادم رفت .
    -چی بهش بگم .
    -بگو بیاد دنبالم .
    -باشه .
    کمند گفت :شرمنده عسل جان . من میرم و زود برمی گردم .
    با تعجب گفتم :خوب منم می یام .
    -قربونت برم نیای بهتره تو باش سریع بر می گردم .
    -چرا اصلا به خواهر شوهرت بگو نیاد من میبرمت.
    -نمیشه ناراحت میشه قربونت برم می رم زود می یام .
    -اخه من اومدم پیش تو .
    -خوب منم امروز می رم زود میایم بشین تلویزیون نگاه کن .
    وقتی دیدم اصرار بی فایده است دیگر هیچی نگفتم .
    با صدای بلند گفت :کامیار من رفتم .. احتمالا خوابه باش زود برمی گردم .
    او رفت و من خودم را مشغول دیدن تلویزیون کردم که کامیار رو به روم ایستاد و گفت :رفت ؟
    مانند برق زده ها نگاهش کردم و گفتم :اره .
    کنارم نشست و گفت :چی می بینی ؟
    خواستم بلند شوم که دستم را گرفت و گفت :بشین کارت دارم .
    دوباره نشستم و این بار با لحنی عصبی گفت :خوب حالا نمی تونی واسه من بازی در بیاری می تونی ؟
    -برو بابا .
    -من عرعر می کنم ؟؟
    -چی ؟
    -شبیه قاتل ها هستم ؟
    -چرت و پرت نگو .
    -جواب منو بده .
    -نه ..نه ...نه .
    با فریاد گفت :پس چرا ازم فرار می کنی ؟
    با ارامی گفتم :تو رو خدا شروع نکن .
    -بامن ازدواج می کنی ؟
    -تو دیوونه ای .
    با لحن محکمی کفت :اره یا نه ؟
    -قاطی کردی .
    -اره هم دیوونه ام هم قاطی کردم همش هم تقصیر توست . فقط تو راه علاج همه ی دیوونه گی هام هستی .
    -به من چه .
    -اره به تو چه که من دارم واسه ات می میرم به تو چه ربطی داره که من می خوام باهات ازدواج کنم نذار عذاب بکشم .
    -اتفاقا می خوام عذاب بکشی .
    -چرا ؟این قدر سنگدل هستی ؟
    -شدم کامیار . تو سنگدل کردی .
    ارام گفت :غلط کردم باشه ؟به خدا نمی تونم . بریدم . عسل کمکم کن .
    -واسه چی ؟به خودت توهین نکن .
    -لعنتی نذار اونی که نمی خوام بشه .
    گفتم :خیلی بی شعوری .
    -عسل ضعیف نبودم بیشعور نبودم اما به خاطر تو شدم .
    -ازدواجی که من نخوام چه فایده ای داره ؟
    -دروغ می گی بگو که دوستم داری بگو که ازم متنفّر نیستی .
    به طرفم امد و گفت :تو می خوای اونی بشه که هیچ کدوم نمی خوایم ؟
    -کامیار تو .. می تونی با یکی دیگه خوشبخت بشی .
    -نه تو نمی فهمی من فقط تو رو می خوام به خدا چیز زیادی ازت نمی خوام .
    با گریه گفتم :تو رو خدا کامیار ...
    -لعنتی من که گفتم دوستت دارم من که صد بار به پات افتادم چرا نمی خوای باورم کنی .
    -به خاطر این که نذاشتی باور کنم .برای این که عشق پاکم رو اون طوری رد کردی .
    -اما من نمی خواستم اون طوری بشه .
    -نگو که تو نگفتی که من نازی رو می خوام . نگو که تو نگفتی واسه عشقم احترام قائلی اما من با یکی دیگه خوشبخت می شم .
    با فریاد گفت :گفتم . خود احمقم بود که گفتم اما .. دلیل داشتم کی می دونست من رو درک کنه من عاشق دختری شده بودم که ماه بود فرشته بود . اما یکی دو تا طرفدار که نداشت هر جا می رفت یکی اون رو می خواست .یکیش شروین بود کسی که رفیقم بود اون ان قدر قشنگ راجع به تو حرف می زد که من خودم رو کوچکتر از اون می دونستم که عشق اون رو بدزدم .تو هم باهاش خوب بودی حرف های تو تعریف های تو ازش منو اتیش می زد و من هیچی نمی گفتم اما در مقابل با من لج می کردی قهر می کردی من .. من فکر کردم اون می تونه خوشبختت کنه فکر کردم خوشبختی تو مهم تر از خوشبختی خودمه .
    با گریه گفتم :لعنتی من که خودم اومدم بهت گفتم که می خوامت ..
    -گفتی عسل ولی تو که جای من نبودی من فکر می کردم اگه با تو ازدواج کنم به عزیزترین دوستم خیانت کردم مردن .من مهم نبود .عسل . .. من فکر کردم بدون تو میشه موند اما نشد . تنها چیزی که بهم آرامش می داد این بود که تو من رو می خوای این کافی بود بمونم . اما دیدم تو رفتی شروین ازدواج کرد .من هم نتونستم بهت برسم من دیگه خودم نبودم .عسل . وقتی برگشتی و دیدمت خودم شدم . اما دیگه تو عسل مهربون من نبودی که دل هیچ کس رو نمی شکوند .من خواستم تو فقط دلت برام بسوزه من به بودنت در کنارم راضی بودم . داشت هم چی تموم میشد .حالا نوبت عرفان بود حالا فرق داشت تو دیگه من رو نمی خواستی به کیوان گفتم شاید بهترین کار بود چون اون فهمید که من می خوام باهات باشم . می تو نیست تورو منصرف کنه عسل . بذار من تو بشی .
    من همچنان نگاهش می کردم . با گریه گفتم :چرا گذاشتی فقط خاطره ات شادم کنه . چرا ندیدی که دارم غرق می شم ؟
    -به خدا نمی دونستم ان قدر احمق هستم .
    -کامیار من دوستت دارم باور کن .
    -می دونم چون خوندمش واقعیت رو تو چشمات خوندم . بامن ازدواج می کنی ؟
    -دیگه نمیخوام رویام رو خراب کنم . می تونیم با هم خوشبخت بشیم .
    -فدای تو عزیزم . چه قدر منتظر این لحظه بودم . حالا می خوام این دنیا رو بسازم .میدونی چی بهم دادی ؟تو زندگی رو بهم دادی
    -دوست دارم همیشه داشتم.
    -من هم دوست دارم و داشتم از وقتی که دیدمت فهمیدم دوست دارم اما نمی دونم چرا روزگار باهام ون این جوری کرد ؟دیگه تنها م نذار .بذار باهات دنیا رو داشته باشم .
    -تو هم تنها م نذار باور کن خیلی صبر کردن سخت بود .
    -دیگه تموم شد عزیزم .


    فصل اخر .

    کامیار غرولند کنان گفت :این بچه اعصابم رو خورد کرد عسل خانم ؟
    -دفعه اولت که نیست نمی تونی بچه رو اروم کنی بیا بغل خودم دخترم .
    -راست می گه برو بغل ماما نت . ما که یاد نگرفتیم بچه داری چه طوریه . اون من رو اروم کرد تورو هم اورم می کنه .
    -بله تا بچه رو می خوابونم مزاحمم نشی ها ؟
    ....
    کامیار گفت :خوابید ؟
    عسل در جواب همسرش با لبخند گفت :اره .
    -عسل پنج سال از ازدواجمون می گذره امروز سالگرد ازدواج مونه نمی خوای داستان رو تموم کنی ؟
    -چرا ولی چند خط اخرش دست شما رو می بوسه .
    -چشم عزیزم زندگی من فقط بگو چی بنویسم ؟
    -هر چی دلت خواست .
    -چشم .


    روزگار ورق می خورد
    زمین ترک برمی دارد
    قصه ها تکرار می شود
    قلم می نگرد
    باران می بارد
    و تو هنوز در قله غرورت من عاشق را کم می بینی .

    پایان



    آنقدر عاشقانه برای خُـــــــدا زندگی کنیم که خدا هم عاشـقانه بگوید

    وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی
    تـورا براے خـودم سـاخته ام!!

    عاشــقانه هاے الـهی چـیز دیگریســت....
نمایش نتایج: از 1 به 13 از 13

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •