ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





نمایش نتایج: از 1 به 12 از 12
  1. #1
    Sajjad_Love
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    19,960
    5,699
    16,325

    پیش فرض رمان بسیار زیبای " برادر ناتنی"



    رمان" برادر ناتنی"


    نویسنده : نگار

    خلاصه ي داستان : رادين و رايكا برادر هاي ناتني هستند . رايكا در فرودگاه جذب دختر زيبايي به نام آرنيكا مي شه . اما اون قدر فرصت نداره كه فراموشش كنه چون دوباره پاي آرنيكا تو زندگيش باز مي شه ، از طرفي رادين كه حس تنهايي و شكست مي كرد خيلي اتفاقي با دختري به نام لينا آشنا مي شه و كم كم وارد يك رابطه ي عاطفي مي شه ..


    آنقدر عاشقانه برای خُـــــــدا زندگی کنیم که خدا هم عاشـقانه بگوید

    وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی
    تـورا براے خـودم سـاخته ام!!

    عاشــقانه هاے الـهی چـیز دیگریســت....
  2. 2
  3. #2
    Sajjad_Love
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    19,960
    5,699
    16,325

    پیش فرض



    فصل اول

    در اتاقش رو باز كرد و گفت : رادين جايي مي ري ؟
    بي اعتنا اوهومي گفت و بلوزش را كه تن مي كرد ، پايين كشيد .
    ـ كجا مي ري ؟
    ـ مي شه نپرسي ؟
    ـ نه ...من نبايد بدونم تو كجا مي ري ؟
    به تبعيت از او گفت : نه .
    رايكا وارد اتاق شد ، در را پشت سرش بست و گفت : باز چت شده ؟
    ـ من كه خوبم .
    و با گفتن اين حرف برگشت نزديك بود با سر بره تو صورت برادرش . با اينكه پنج سال از او كوچكتر بود اما تقريباً هم قدش بود . بي حوصله سمت كمد چرخيد و درش را باز كرد . رايكا ملايم و مهربان پرسيد : رادين ....
    جوابي نداد . كمربندي از كمد برداشت و مشغول بستن شد .
    ـ رادين خيلي كله شقي ، هر جا مي خواهي برو ، فقط ساعت 9 برگرد ...
    با تمسخر پرسيد : اون وقت ساعت 9 چه خبره ؟
    ـ خونه ي عمه دعوتيم ...
    سري تكان داد . به تيشرت نازكش اتكلون زد و خودش را در آينه نگاه كرد . خوشش نيامد . تيشرت سبز رنگ آستين كوتاهش بيشتر با اين شلوار و كمربند مي آمد . با اين فكر بلوزش را كند و زير پايش انداخت و سمت كمد رفت . رايكا همان طور كه نگاهش مي كرد گفت : جمعش كن ....
    متنفر بود از اينكه رايكا آن قدر اون رو زير ذره بين قرار مي داد و يا اشكالش را مي گرفت عصبي گفت : مريم جمع مي كنه .
    ـ مريم كلفتت كه نيست ....
    تيشرت سبز رنگش را پوشيد و گفت : منم اينو نگفتم ...هميشه اين كارها رو مي كنه . بدون اينكه كسي بهش بگه ...اين بار هم ....
    رايكا ميان حرفش پريد و گفت : كار هات رو مي كنه چون تو خودت انجام نمي دي ...
    ـ اصلاً من در اتاقم رو قفل مي كنم كه اينقدر مريم به زحمت نيافته ....خودمم و اتاقم ...دوست دارم به هم ريخته باشه ...
    ـ مريم برات خيلي زحمت كشيده ، بزرگت كرده ، يعني به نظرت اون قدر لياقت نداره كه مامان صداش كني ؟
    ـ بازم حرف هاي تكراري ؟
    ـ تو هيچ وقت اون رو درك نكردي ...
    ـ كي ؟ مادرت رو ؟
    ـ اون مادر تو هم هست رادين ...اين رو بفهم ...اون تو رو بيشتر از من دوست داره.
    رادين پوزخند صداداري زد كه رايكا گفت : من كه جاي تو بودم شرمنده مي شدم ...مي فهمي وقتي بهش بي محلي مي كني چه حالي ميشه ؟
    عصبي سمت رايكا برگشت و گفت :مي فهمي اون مادر من نيست ...مي فهمي ؟
    رايكا پلك هايش را باز و بسته كرد و گفت : اون مامان هر دومونه ....
    رادين با فرياد گفت : مادر من خيلي سال پيش مرده ...وقتي به دنيا اومدم .
    رايكا كه عصبانيتش را ديد تصميم گرفت كوتاه بياد . اما رادين كه سمت در مي رفت گفت : اين قدر هم سعي نكن لقب مادرم رو به يكي ديگه بچسبوني .
    و از اتاق خارج شد . رايكا هم سمتش آمد و گفت : باشه هرچي تو بگي ...ساعت نه برگرد .
    رادين بي اهميت پله ها را دوتا ، يكي به سمت پايين طي كرد . ژاكت مشكي رنگش را روي آرنجش زد و بيرون رفت .

    كمي در خيابان قدم زد . نمي دانست كجا برود . پيش كدوم دوستش . اسم دوستانش را پشت هم در ذهنش قطار كرد ، نه حوصله ي هيچكدام شان را نداشت . ژاكتش را پوشيد . حتي حوصله ي متلك گفتن به دخترها را هم نداشت . ذهنش درگير حرف هاي رايكا بود . از توي خيابان راه مي رفت . نگاهش به دختري در پياده رو افتاد . بين جمعيت بود و نگاهش مي كرد . ايستاد . نگاه كرد . كنجكاو شده بود چرا آن دختر مستقيم نگاهش مي كند . عابرين از جلوي دختر مي گذشتند و براي چند دقيه اي او پشت جمعيت گم مي شد و دوباره ...يك دفعه نفهميد چه شد ...صداي بوق مكرر گوشش را كر كرد ...توسط پسري به سمت پياده رو كشيده شد . آن قدر گيج شده بود كه هيچ كاري نمي توانست بكند . تلو تلو خوران اين ور و آن ور مي شد كه پسر گفت : تو خوبي ؟
    سرش پايين بود . به نشانه ي مثبت تكان داد . چشمانش كفش هايش را تيره مي ديد . با بي حالي گفت : چي شده ؟
    ـ نزديك بود بري اون دنيا .
    سرش را بالا گرفت . هنوز گنگ بود . با منگي پرسيد : چي ؟
    پسر خنديد و گفت : داشتي تصادف مي كردي .
    ـ جدي ؟
    ـ آره ...حواست كجاست ؟
    رادين چيزي نگفت كه پسر پرسيد : حالا خوبي ؟ من برم ؟
    ـ برو .
    پسر دستي به شانه ي او زد و رفت . ولي چشمانش بيشتر تار شد . سرش گيج مي رفت . نزديك بود تصادف كند . حالا چرا حالش خوب نبود ؟ حس كرد ديگر كنترل تعادلش دست خودش نيست . در دقيقه آخر كه حس مي كرد داره روي زمين مي افته تصوير محوي رو ديد كه سمتش مي دود.
    دختر سمت رادين دويد و او را گرفت اما وزن رادين برايش سنگين بود . زانويش روي زمين خم شده و رادين روي دستانش بيهوش افتاده بود . نگاهي به چهره ي زيبا و رادين انداخت . چهره اش ظريف و دخترونه بود و فوق العاده جذاب . سرش را بالا گرفت پسري سمتشان مي آمد . رو به او گفت : چيزي شده ؟
    دختر نگران سرش را تكان داد و گفت :آره ...حالش بد شده .
    ـ نامزدتونه ؟
    ـ نه برادرمه ، كمكم مي كنيد بلندش كنم و يه ماشين بگيرم ؟
    پسر جلو آمد ، خم شد و گفت : حتماً .
    و زير بازو هاي رادين را گرفت و مثل يك عروسك بلندش كرد . حداقل براي آن پسر حكم يك عروسك بي وزن را داشت .
    دختر براي ماشيني دست تكان داد و گفت : دربست .
    ماشيني كمي جلو تر ايستاد . پسر رادين را داخل ماشين نشاند و دختر هم كنارش نشست و از آن پسر تشكر كرد و ماشين راه افتاد و بعد گرفتن آدرس سمت مقصد رفت . جلوي در دختر پياده شد ...هرچه تقلا كرد نتوانست رادين را بلند كند . رو به راننده گفت : مي تونيد كمكم كنيد ؟
    راننده با تعجب نگاهش كرد و گفت : چشه ؟
    ـ برادرمه ...حالش بده ....
    راننده مشكوك گفت : خب چرا نمي بريش دكتر ؟
    ـ زنگ مي زنم دكترش بياد . حالا كمك مي كنيد ؟
    راننده پياده شد و كمكش كرد . رادين را روي شانه اش زد و در حالي كه سمت خانه مي رفتند پرسيد : حالا مشكلش جديه ؟
    ـ نه نگران نباشيد .
    خودش از اين همه دروغي كه پشت هم قطار كرده متعجب بود . مرد رادين را روي مبل گذاشت . بعد از اينكه "آخيش" گفت دختر كرايه اش را داد . مرد كمرش را گرفت و گفت : واي شكست ....
    ـ چي ؟
    ـ كمرم ...سن و ساله ديگه ...
    دختر اسكناسي ديگر طرفش گرفت و راننده خودش را به آن راه زد و گفت : اين چيه ؟
    ـ بفرماييد ، خيلي زحمت كشيديد ...
    بي تعارف پول را گرفت و خداحافظي كرد . دختر تا كنار پنجره رفت . وقتي ديد راننده از حياط خارج شده و در را بسته ، سمت مبل ها رفت . رو به روي رادين نشست و نگاهش كرد ....

    دختر رفت نزديك و نگاهش كرد . يكدفعه صداي ويبره ي گوشي او را مجبور كرد كه دست در جيب ژاكت او كند . كمي فاصله گرفت و كليد سبز را فشرد . صداي گيراي پسري در گوشي پيچيد .
    ـ الو رادين كجايي ؟
    سكوت كرد .
    ـ رادين گوشي دستته ؟ چرا جواب نمي دي ؟ ما داريم راه مي افتيم . بابا رو عصبي كردي ...خودت بيا خونه ي عمه .
    تماس را قطع كرد و نگاهي به گوشي انداخت .
    رادين كم كم چشمانش را گشود . گيج بود . هيچي يادش نمي اومد . وقتي خوب پلك هايش را باز كرد ديد دختري رو به روي او به حالت نشسته روي مبل خوابش برده ...به اطراف نگاه كرد . از هيچ چيز سر در نمي آورد . آنقدر گيج و هول بود كه وقتي جا به جا مي شد پايش به ميز چوبي مقابل مبل خورد و از سر و صداي ايجاد شده دختر پلك هايش را باز كرد . برايش لبخندي زد كه رادين خصمانه گفت :اين جا كجاست ؟
    ـ خونه ي من ....بيدار شدي ؟
    ـ يعني چه بيدار شدي ؟ اينجا چه خبره ؟
    دختر خونسرد نگاهش كرد و گفت : هيچ اتفاقي نيافتاده ...فقط شما حالتون بد شد آوردمتون اينجا ...
    رادين عصبي بلند شد گوشي اش را از كنار پاي او برداشت و گفت : شما به همه اين طوري لطف مي كنيد ؟
    ـ نه به همه ...
    براي چند ثانيه به او زل زد . به نگاه عسلي و موهاي صاف و مشكي كوتاهي كه تا پايين گردن سفيدش مي رسيد . نگاهش را پس گرفت و گفت : اين كار شما درست نيست .
    و با كنايه افزود : مي فهميد كه ...
    ـ چي ؟ كمك كردن به آدم ها درست نيست ؟
    ـ هر چي ...تو اين خونه تنها زندگي مي كني ؟
    دختر كه فرصتي براي معرفي پيدا كرده بود گفت : راستش پدرم تو شيراز كار مي كنه ...من اينجا تنهام و پدرم يك ماه در ميون بهم سر مي زنه .
    نگاهش را پايين انداخت و گفت : راستش پدر واقعي ام نيست . وقتي بچه بودم من رو از پرورشگاه آورده ...
    رادين به اين فكر مي كرد كه چرا بايد همه چيزش را به يه غريبه بگويد ؟ رو به او گفت : من مي رم شما هم سعي كنيد كمتر به مردم لطف كنيد .
    هميشه عادتش اين بود . در برابر كمك هاي ديگران هيچ وقت تشكر نمي كرد ولي اگر راه داشته باشد بهونه هم مي گيرد .
    سمت در مي رفت كه دختر بلند شد و گفت :
    ـ نمي خواهي اسمم رو بدوني ؟
    رادين برگشت و با پوزخند نگاهش كرد و گفت : اسمت رو مي خوام چي كار ؟
    ـ خب هر شخصي دو كلوم هم با هم حرف مي زنند اسم هم رو مي پرسند.
    و با لبخند افزود : من لينا ام .
    ـ لينا ، نينا يا هر چي كه باشي فرقي به حال من نمي كنه .
    ـ بمون برات يه چيزي بيارم بخوري .
    سمت در رفت و آن را گشود . لينا هم بيرون دويد . روي ايوان گفت :
    ـ راستي برادرت زنگ زد .
    رادين ايستاد و با اخم گفت : چرا دست به گوشي من زدي ؟
    ـ حرفي نزدم . فقط خودش گفت كه دارند مي روند خونه ي عمه تون ...
    ـ خودم مي دونم .
    و سمت در مي رفت كه لينا گفت : فكر كنم پدرت عصباني باشه . مراقب خودت باش
    رادين بدون هيچ جوابي در را به هم كوبيد و بيرون رفت . جلوي در ايستاد و با دوستش تماس گرفت .
    ـ الو ؟
    ـ الو ...
    ـ الو ؟ ....الو ؟ ...
    ـ الو فرامرز ؟
    ـ الو چيه ؟
    رادين با بي اعصابي گفت : اينقدر الو الو نكن ...
    ـ رادين تويي ؟ جون داداش تازه شناختمت ...
    ـ آره جون خودت ...
    ـ باور كن به من وقتي دارم جواب مي دم به صفحه گوشي اصلاً نگاه نمي كنم.
    ـ خيلي خب . من بيرونم پاشو بيا دنبالم من رو تا خونه ي عمه ام برسون ....
    ـ رادين يه آژانسي چيزي بگير برو ديگه ...
    ـ خيلي بي خاصيتي ...فقط مونده بودم جناب عالي بهم دستور بدي ...
    ـ عصباني نشو اومدم ...آدرس رو بده ...

    رادين دقيقاً نمي دانست كجاست . رو به فرامرز گفت راه بيافته تا آدرس رو براش بفرسته . سر كوچه كه رسيد و كمي جلوتر رفت بعد شناسايي محل آدرس را فرستاد و گفت تا يه جايي قدم زنان مي ره تا او برسد .
    همان طور آرام آرام قدم مي زد كه با شنيدن زنگ گوشي اش ، دست در جيب ژاكتش كرد و آن را در آورد . فرامرز بود .
    ـ رادين با اين ترافيك تا صبح هم خونه ي عمه ت نمي رسي .
    ـ تو كجايي ؟
    ـ نزديك ام بهت .
    بعد از اينكه يك ربع ديگر هم گذشت فرامرز رسيد . رادين سمتش رفت و گفت :
    ـ زودتر بريم .
    ـ اي بابا حتماً بايد بري ؟ بيا خونه ي ما ...
    با تاكيد گفت :
    ـ بايد برم .
    و ترك موتورش نشست . فرامرز همان طور كه مشغول صحبت با او شده بود موتورش را راه انداخت .
    بين راه مدام رايكا تماس مي گرفت اما رادين جواب نداد . بعد سه ربع موتور فرامرز جلوي در خانه ي عمه متوقف شد . رادين بعد پياده شدن با او دست داد و سمت خانه رفت . تلفنش زنگ مي خورد . نگاهي به صفحه كرد . دوباره رايكا بود. جواب داد.
    با صدايي بسيار آرام طوري كه كسي جز رادين نشنود گفت : معلوم هست كجايي ؟
    ـ در رو باز كن .
    و بدون هيچ حرفي تماس را قطع كرد . در روي پاشنه چرخيد . وارد خانه ي ويلايي عمه شد . به محض ورودش به جز شوهر عمه كه سفر بود بقيه به استقبالش آمدند . مريم و رايكا و عمه و آيدا . پدر هم با نگاهي عصبي براندازش كرد . آيدا به زور باهاش دست داد و گفت : از كجا ميايي ؟
    ـ مگه مفتشي ؟
    با لبخند بزرگي گفت : اين طوري فكر كن .
    جمعيت سر جاهايشان برگشتند و عمه كه سمت آشپزخونه مي رفت گفت :
    ـ عمه جون ببخش ، دير اومدي ما شام خورديم ...بيا برات غذا بكشم .
    رادين كه احساس گرسنگي مي كرد سمت آشپزخانه رفت . آيدا هم شانه به شانه ي او راه افتاد . هر چند كه سرش به زحمت به شانه ي او مي رسيد . آيدا يه دختر هفده ساله و دختر عمه ي رادين و رايكا بود . هرچند كه رادين تمام نسبت ها را از خودش قيچي كرده بود . باز عمه اش بود ولي وقتي مي خواستند دختر و پسر خاله ها ي رايكا را به او نسبت دهند اعصابش به هم مي ريخت . هر چند كه ديگر عادت كرده بود . شانزده سال زمان كمي براي عادت كردن نبود . او ديگر 21 سالش بود . ديگر مثل قديم در برابر اين مسائل واكنش نشان نمي داد . مگر اينكه بحث هاي قديمي دوباره رو مي شد .
    آيدا هم يك صندلي كنار او عقب كشيد و نشست .
    ـ رادين دانشگاه چه خبر ؟
    رادين بي اهميت مشغول غذا خوردن شد . قاشق را سمت دهانش مي برد كه آيدا زد زير دستش . غذا ريخت و قاشق هم روي سراميك افتاد و صدا داد . آيدا لبخندي زد . رادين عصبي نگاهش كرد و گفت : چته وحشي ؟
    آيدا برايش زبان درازي كرد و گفت : وحشي خودتي ...وقتي ازت سوال مي كنم جوابم رو بده .
    عمه درحالي كه ظرف ميوه را به سالن مي برد براي آيدا چشم غره اي رفت و گفت :
    ـ چرا نمي گذاري بچه غذاشو بخوره ؟ پاشو يه قاشق بهش بده .
    به محض خروج عمه ، رادين دست آيدا را گرفت و در حالي كه پيچ مي داد گفت :
    ـ جواب مي خواهي ؟
    ـ واي رادين دستم رو ول كن ....
    رادين فشاري به دستش وارد كرد كه آيدا ملتمس گفت : خواهش مي كنم .
    رادين ولش كرد اما اشك آيدا در آمد . درحالي كه دستش را گرفت بود از آشپزخانه خارج شد و سمت اتاقش دويد . رادين بلند شد و خودش قاشقي برداشت .

    ***


    با هم وارد خانه شدند . رادين ژاكتش را كند داشت مي رفت بالا كه پدرش با لحن محكمي گفت : صبر كن .
    رادين به شدت خوابش مي آمد و حوصله ي جر و بحث را نداشت . برگشت و گفت :
    ـ نصيحت بمونه براي صبح ...
    پدرش با چند گام خودش را به او رساند و دستش را كشيد و خيلي جدي گفت :
    ـ حرف هاي الان رو همين الان مي شنوي .
    رادين بازويش را از بين دست او بيرون كشيد و با اخم نگاهش كرد . مريم رو به همسرش گفت : عزيزم رادين جان خسته ست .
    ـ مريم خواهش مي كنم تو چيزي نگو .
    رايكا به ديوار تكيه زده و نگاهشان مي كرد .
    رادين با خواب آلودگي پدرش را نگاه كرد . پدر دندان هايش را به هم فشرد و گفت :
    ـ باز چت شده ؟
    رادين ناگهان عصبي گفت : همه همين رو مي پرسيد ....باز چت شده ...باز چت شده ....خسته شدم از شنيدن اين جمله ي مسخره ...
    صدايش را بلند تر كرد و گفت : قرار بود باز چم بشه ؟ ها ؟ ها ؟ جواب بديد ؟ چي از جونم مي خواهيد ؟
    با اين حرف نگاهش را روي هر سه نفر چرخاند بعد روي پدرش ثابت نگه داشت و گفت : فقط همون جمله رو بلديد ؟ باز چت شده ؟ باز چت شده ...
    سيلي كه روي صورتش نشست شوك عجيبي به او وارد كرد ...تمام حرف هايي كه به ذهنش هجوم مي آورد و داشت نجوا مي كرد ، پريد ....نمي دونست ديگه چي بگه ....
    مريم جلو آمد و گفت : چي كردي ؟
    ـ مريم عقب وايستاد .
    و صدايش را مثل دقايق پيش رادين ، بالا برد و رو به او گفت :
    ـ ناز و نعمت بسته ...تو اين خوني كوچك ترين بي احترامي اي باشه وضع همينه ...
    و چشمانش را براي رادين درشت كرد : بدون اگر رفتارت رو تغيير ندي اين اولين و آخرين سيلي اي نيست كه مي خوري ....
    رادين دهانش را باز كرد تا چيزي بگه اما دوباره آن را بست و با حال زاري سمت در رفت .
    رايكا صدايش زد . پدرش گفت : بگذار هر جهنمي مي خواد بره .
    و رو به او كه سمت در مي رفت گفت : هر جايي رفتي فردا براي استقبال شوهر عمه ات ميايي ...فهميدي ؟
    رادين طاقت نياورد چيزي نگه . ايستاد سمت آنها برگشت و رو به پدرش گفت :
    ـ من حالم از همه ي فاميل هايي كه سعي داريد بهم بچسبونيد به هم مي خوره ...براي بازگشت اون لعنتي هم كه اسمش رو شوهر عمه مي گذاريد ، نميام ...
    ـ اون وقت ديگه پسر من نيستي ...
    رادين پوزخندي زد و سمت در رفت . پدرش گفت : ماشين هم با خودت نمي بري .
    مريم دنبالش دويد كه رادين با تشر گفت : تو يكي دنبال من راه نيافت ...
    مريم ناراحت و با چشماني به اشك نشسته ايستاد و رادين از خانه خارج شد. رايكا كه نفسش را حبس كرده بود ، با آه بيرون داد و گفت : پدر خيلي تند رفتيد .
    پدر رويش را برگرداند و گفت : بايد به خودش بياد .
    رادين از خانه خارج شد . هوا سرد شده بود سوز باد صورتش را مي سوزاند . مخصوصاً جاي انگشتان پدرش را كه روي صورتش گل انداخته بود . فقط تيشرت تنش بود . قدم زنان دور شد . نمي دونست كجا بره . اول تصميم داشت نزد يكي از دوستانش بره اما هيچ دلش نمي خواست كه آنها از مسائل خانوادگي اش سر در بيارند . تصميم گرفت بره هتل ولي خيلي زود پي برد كه حين بحث با پدرش ژاكتش را روي صندلي انداخته بود . كيف پولش به همراه كارت اعتباري و هر چيزي كه لازمش مي شد ، داخل جيب ژاكتش بود و همه را جا گذاشت . نمي دانست چي كار كند . خوشبختانه موبايلش را در جيب شلوارش گذاشته بود . بيرونش آورد . خواست به رايكا زنگ بزند تا ژاكتش را بياورد اما هر كاري كرد غرورش مانع شد . گوشي را در جيبش برگرداند . دستانش را زير بغلش زد و راه مي رفت . از سوز هوا ، سيلي اي كه خورده بود و ياد آوري بحث و حرف هاي هميشگي اشك تو چشمانش جمع شد .
    او همه را مقصر مرگ مادرش مي دانست و اين احساس تمام سال ها با او بود .
    به همه چيز فكر كرد ...در نهايت به وضع خودش انديشيد ...يعني هيچ جايي نمي تونست بره ؟ با خودش فكر كرد كه اين طوري تا صبح يخ مي كنه ... با دست بازوانش را ماليد تا كمي گرم شود . همان طور قدم مي زد و دور مي شد .
    داشت به يك چيز فكر مي كرد . تنها آخرين چيزي بود كه به ذهنش رسيد . جلوي خيابان رسيد اما از اينكه پولي نداشت تا ماشين بشيند ، عصبي شد . تمام راه را پياده رفت . جلوي در كه رسيد آن قدر خسته و بي حال بود كه دستش را روي زنگ گذاشت و فشرد و بر نداشت ....
    بعد مدت تقريباً طولاني اي صداي خواب آلود لينا به گوشش رسيد:
    ـ بله ؟
    ـ باز كن .
    صداي لينا از خواب آلودگي در آمد و متعجب شد :
    ـ شما ؟
    طوري ايستاده بود كه لينا تصوير او را در صفحه آيفون نمي ديد . جلوي دوربين آيفون رفت و گفت : شناختي ؟
    لينا با چشماني از حدقه بيرون زده تصوير را نگاه كرد . چندبار پلك هايش را باز و بسته كرد تا ببيند در خواب نيست يا اشتباه نمي كند . ولي نه خودش بود . در را باز كرد . رادين كمي ترديد كرد ساعت مچي اش سه نيمه شب را نشان مي داد . وارد حياط شد .
    برگ هاي خزان زده ي حياط را زير قدم هايش له كرد . لينا با لبخند روي ايوان ايستاده بود .
    رادين ايستاد و گفت : مي تونم بيايم داخل ؟
    لينا يكي از ابروهاي هشتش را بالا داد و گفت : البته ...خوش اومدي رادين .
    اين بار رادين ابرويش را بالا داد و گفت : اسم منو از كجا مي دوني ؟
    لينا با يه لبخند گفت : ديگه ديگه ...
    و داخل رفت .
    تلفنش زد مي زد . رايكا بود . رد تماس داد و خاموش كرد .با كفش داشت وارد مي شد كه لينا مانع شد و با بدجنسي گفت : كفش ها رو در بيار وگرنه راهت نمي دم .
    رادين اخم كرد و گفت : ولي دفعه قبل كه با كفش اومدم ...
    لينا قري به سر و گردنش داد و گفت : دفعه ي پيش بيهوش تشريف داشتي ...الان كه ماشاالله سالمي ..
    رادين با بي حوصله گي كفشش را كند و وارد شد . لينا گفت : روي مبل بشين برات يه چايي بيارم .
    لبانش را با زبان تر كرد و گفت : نمي خواد . فقط بگو كجا بخوابم ...
    لينا با لبخند به بيني او كه كمي سرخ شده بود دست زد و گفت : حسابي يخ كردي ..مي رم چاي بيارم .
    رادين ترش كرد و گفت : به من دست نزن ...
    ـ آخي نازي ...چرا ؟ مي شكني ؟
    و خنده كنان سمت آشپزخانه رفت . رادين با اخم روي مبل نشست . لينا با فنجان چاي برگشت و گفت : بخور گرم شي .
    و فنجان را روي ميز چوبي گذاشت و خودش هم رو به رويش نشست و به چاي خوردن او نگاه كرد و گفت : دعوا كردي ؟
    رادين كه فنجان را نزديك لبش برده بود نگاهش كرد . لينا گفت : آخه يك طرف صورتت قرمزه .
    فنجان را روي ميز برگرداند و دستي به صورتش كه سيلي خورده بود ، كشيد .
    لينا دستش را زير چانه اش زده بود و او را نگاه مي كرد . رادين نگاهش به او افتاد . دامن سفيد و كلوشي پوشيده كه تا زانويش مي رسيد ، با يك بلوز آستين بلند كرمي رنگ . بهش گفت : چيه آدم نديدي ؟
    لينا ليخند معني داري زد و گفت : به نظرت كسي كه سه شب بياد پيشت و ازت جاي خواب بخواد ديدني نيست ؟
    سوالش را بي جواب گذاشت و بلند شد . با اخم گفت : كجا بخوابم ؟
    ـ چه محترمانه ....
    رادين خسته و بي حوصله رويش را برگرداند . حوصله ي بازي در آوردن هاي لينا را نداشت . آن قدر هم شجاعت نداشت كه غرورش رو زمين بزنه و محترمانه از او تشكر كنه كه بهش كمك مي كنه .
    لينا هم بلند شد و گفت : خيلي خب ، با من بيا .
    رادين پشت سرش راه افتاد . لينا در اتاقي را باز كرد و گفت : اينجا اتاق پدرمه ...مي توني اينجا استراحت كني . فقط به همش نريز ...
    رادين وارد اتاق شد و بدون تشكر در را بست . لينا با اخمي سمت اتاق خودش رفت و بعد بستن در دستش روي كليد ماند...كمي احساس ترس كرد ، براي همين در را قفل كرد

    صبح وقتي از خواب بيدار شد ، سرش رو از روي تخت برداشت و اطرافش رو نگاه كرد .
    يه كم طول كشيد تا يادش اومد كجاست . وقتي ياد ديشب افتاد احساس خوبي نداشت . بلند شد و روي تخت نشست . ملحفه را كنار زد و گوشي اش را روشن كرد . از رايكا پيام داشت كه ازش خواهش كرده بود به فرودگاه بره .
    تصميم گرفت به پيشواز شوهر عمه اش بره . چون يك شب بيرون از خانه موندن هيچ بهش خوش نگذشته بود .
    از اتاق خارج شد ، صورتش را شست و سمت سالن رفت . لينا حوله اي را سمتش گرفت . رادين با تعجب نگاهش كرد و لينا حوله ي را در دستش تكان داد . يعني بگير . رادين گرفت و دست و صورتش را پاك كرد . لينا به آشپزخانه رفت . ميز صبحونه را چيده بود . خودش پشت ميز دو نفره اي كه در آشپزخونه كوچك قرار داشت نشست . رادين از كنار تلفن خودكار و كاغذي برداشت و شماره اي يادداشت كرد . بعد سمت آشپزخونه رفت . در دهانش نمي چرخيد كه بابت لطف لينا از او تشكر كند به خاطر همين شماره را سمتش گرفت و گفت .
    لينا با قاشق چايش را به هم زد و گفت : اين چيه ؟
    ـ كاري داشتي بهم زنگ بزن .
    لينا خونسرد قاشق چاي خوري را روي ميز گذاشت و در حالي كه دسته ي ليوان را مي گرفت گفت : من شماره تو دارم .
    سرش را سمت رادين گرفت ، نگاهش كرد و گفت : تو هم شماره ي منو داري .
    رادين كه حرف هايش رو نمي فهميد گفت : ببين من اصلاً حوصله ي شوخي ندارم .
    دوباره با چايش مشغول شد و گفت : من شوخي نمي كنم . منتظر زنگت بودم كه ديدم خودت اومدي .
    رادين گوشي اش را در آورد و در دفترچه تلفنش جستجو زد . اسم lina با حروف بزرگ نوشته شده بود . حدس زد كه كار خودش است . از اينكه به گوشي او سرك كشيده بود هيچ خوشش نيامد .
    لينا گفت : تا آخر مي خواهي با لا سرم سرپا بموني ؟
    ـ نه من دارم مي رم .
    ـ بمون چاي بخور .
    ـ چيزي نمي خورم .
    و سمت در رفت . لينا آرامشش را از دست داد ، بلند شد و ليوان سراميكي سفيدي كه حاوي چاي بود در سينك ظرفشويي خالي كرد و زير لب گفت "احمق"

    ***


    رايكا جدا از بقيه كمي آن طرف تر ايستاده بود. چشم انتظار رادين بود . فكر نمي كرد آن قدر احمق باشد كه نيايد . نمي داست ديشب بدون پول كجا رفته بود . حدس مي زد نزد يكي از دوستانش باشه اما نمي دونست كدوم دوستش .
    مدام چشمش را اطراف مي گرداند و ژاكت مغز پسته اي كه براي رادين آورده را روي ساعدش زده بود .
    داشت اطراف را نگاه مي كرد كه صداي ظريف و دخترونه اي سلام گفت .
    برگشت و با تعجب نگاه كرد . براي چند لحظه نتونست نگاهش رو از دختر بگيره . از آن دو جفت چشمان درشت آبي و موهاي بور . خيلي شبيه ايراني ها نبود اما فارسي صحبت مي كرد البته با لهجه انگليسي .
    ـ سلام .
    نگاهشو از لبخند دختر گرفت و به آرامي سلام گفت .
    ـ خوبي ؟
    لبخندي زد و گفت : ممنون .
    ـ خيلي منتظر موندي ؟
    ـ بله ؟

    دختر لبخند دلنشيني زد و دستش را جلو گرفت و گفت : پروازم تاخير داشت .
    رايكا يك ابرويش را بالا داد و به دست او نگاه كرد . دختر هم متعجب به دستش نگاه كرد و بعد نگاه سردرگمي به او انداخت . رايكا لبخندي زد و با او دست داد . از فشردن دست ظريف او احساس خوبي داشت ولي زود دستش را ول كرد و گفت :
    ـ فكر مي كنم من رو اشتباه گرفتيد .
    دختر ناباور نگاهش كرد و با شك و ترديد گفت : مهبد ؟
    رايكا با لبخند سرش را به طرفين تكان داد و گفت : نه من رايكا هستم .
    ـ را...اِكا ؟
    ـ نه رايكا ...را يـ كا ...
    دهان خوش فرم دختر باز شد و گفت : آ...ها ...
    و سري تكان داد. رايكا هم كه نمي توانست نگاهش را از قيافه ي دلنشين دختر بگيرد گفت : بله .
    از خودش خجالت كشيد . هيچ وقت به هيچ دختري زل نمي زد ...با اين افكار نگاهش را اطراف گرداند...رادين هنوز نيامده بود . با صداي شخصي كه نزديكشان بود برگشت.
    ـ آرنيكا .....
    دختر طرف صدا برگشت و با تعجب و ناباوري رو به پسر گفت : تو ؟ ...مهبد ؟
    مهبد لبخندي زد و گفت : آره عزيزم منم ...
    ـ من ...رو چه طور شناختي ؟
    رايكا به آن دو زل زده بود . پسر با مهرباني نزديك شد و گفت : عزيزم از اونجايي كه تو قيافه ت با همه فرق مي كنه ، حدس زدنش سخت نبود . در ضمن من قبلاً عكست رو ديده بودم ....
    و براي آرنيكا چشمكي زد آرنيكا لبخندي زد و شمرده گفت : اَما من تو رو نديده بودم
    برگشت و به رايكا اشاره كرد و گفت : تو رو با رااِكا اشتباه گرفتم .
    پسر خنديد و گفت : خوب نگاهم كن كه ديگه اشتباه نگيري .
    و پسر رو به رايكا گفت : ببخشيد .
    رايكا سري تكان داد و گفت : خواهش مي كنم .
    و آن دو رفتند .
    سرش را كه برگرداند ديد رادين داره نزديك مي شه . نگاهش كرد و گفت : چرا اين قدر دير اومدي ؟
    رادين نفس عميقي كشيد و گفت : ترافيك بود .
    ـ خوب كاري كردي اومدي ، بريم پيش بقيه ....تا حالا شوهر عمه بايد اومده باشه ...
    با هم به استقبال شوهر عمه كه همه دورش حلقه زده بودند رفتند . آيدا دستش را دور گردن پدرش انداخته و با لوس بازي خودش را آويزان او كرده بود . رايكا جلو رفت با شوهر عمه اش دست داد و او را يغل كرد و خوش آمد گفت . رادين فقط دست داد اما شوهر عمه او را با لبخند بغل كرد . آيدا با ديدن رادين كمي اخم كرد . رادين بي توجه كمي عقب ماند . همين را كم داشت . همه خانه ي آنها دعوت بودند و قرار بود براي بازگشت شوهر عمه يك جشن كوچك بگيرند . رادين اصلاً حوصله ي جشن و فاميل ها را نداشت . وقتي به خانه رسيدند از آن چيزي كه فكر مي كرد هم بدتر بود . دايي رايكا، دو خاله اش و فرزندانشان هم بودند . رادين سمت پله ها مي رفت كه رايكا صدايش كرد . بي حوصله ايستاد و قبل از اينكه رايكا چيزي بگه گفت : مي رم لباس عوض كنم .
    رايكا برايش لبخندي زد و او پله ها را دو تا يكي بالا رفت .
    لباسش رو عوض كرده بود كه كسي در زد . به در نگاه كرد و گفت : كيه ؟
    مريم با لبخند وارد شد . رادين با كمي اخم گفت : خودم داشتم مي اومدم پايين .
    مريم با همون لبخند گفت : اومدم بگم خوشحالم كه برگشتي .
    رادين سري تكان داد . موهاي صافش را بالا داد و از اتاق خارج شد .

    سر ميز ناهار پدر به رادين نگاهي كرد كه سرش را پايين گرفته و با غذايش بازي مي كرد . مريم رو به همسرش گفت : چي شد امروز مي آيند ؟
    ـ آره
    رايكا نگاهش را بين پدر و مادرش رد و بدل كرد و گفت : كي ؟
    پدرش نيم نگاهي به رايكا انداخت و گفت : امروز برادر زاده ي يكي از دوستام رو ديدم ، دختري كه پيشش بود رو معرفي كرد ، فهميدم دختر دوستمه . باورم نمي شد . ماشاالله چه دختري داره . خودش رو سه ساله كه نديدم . فكر نمي كردم دخترش بزرگ شده باشه ...
    خنديد و گفت : همش اون عكس هاي بچه گي شو كه ديده بودم تو ذهنمه ...
    رايكا براي پدرش لبخندي زد كه پدر دستش را جلوي دهانش قرار داد و بعد فرو دادن لقمه اش گفت : باهاش تلفني صحبت كردم . گفت آره دخترش اومده ايران . منم زنگ زدم و دعوتشون كردم . امشب ميايند .
    رايكا سري تكان داد و مشغول غذايش شد كه پدر گفت : مي توني چند ساعت زودتر بيايي خونه ؟
    رايكا سري تكان داد و گفت : بله .
    او فارغ التحصيل رشته ي مهندسي الكترونيك بود و در يك شركت نمايندگي وسايل خانگي مشغول بود . صاحب شركت كه تقريباً هم سن و سال رايكا بود با او خيلي گرم و صميمي رفتار مي كرد . راحت مي توانست چند ساعت زودتر به خانه بيايد . پدر زير چشمي به رادين نگاه كرد و بعد سكوتي طولاني گفت : تو هم خونه باش .
    رادين سرش را بالا گرفت ، چشمان قهوه اي اش را به او دوخت و چيزي نگفت .
    مريم آه بي صدايي كشيد و مشغول غذا خوردن شد .
    رادين زود از پشت ميز بلند شد . تقريباً چيزي نخورده بود . رايكا رو به او كه سمت پله ها مي رفت گفت : چرا چيزي نخوردي ؟
    ـ اشتها ندارم .
    و سريع به اتاقش رفت . نگاهي به تصوير خودش در آينه كرد و روي تخت دراز كشيد . دستانش را زير سرش قلاب كرد و به فكر رفت . به خودش ، رايكا ، مادرش و خيلي چيزهاي ديگه فكر كرد .
    رايكا صورت استخواني و كشيده ، مو خرمايي رنگ ، ابرو هاي پرپشت اما منظم لباني خوش فرم و مردونه و گونه هاي برجسته و دو جفت چشمان مورب و سبز داشت . چشمان رايكا به مريم رفته بود . رادين به چشم هاي خودش مي انديشيد . مي گفتند چشمان او هم به مادر خودش رفته . او كه عكسي از مادرش نديده بود . گذشته از چشمان قهوه اي اش به نظرش هيچ جزء ديگر صورتش هم به پدرش نرفته بود . صورت عروسكي اش هيچ شباهتي به پدرش يا رايكا نداشت . خيلي كم از رايكا پر تر بود . بيني اش برخلاف بيني استخواني رايكا كه دست نخورده بود ، به خاطر شكستگي اي كه در كودكي اش داشت كمي قوز داشت ولي با اين حال از رو به رو خوب بود . لباني كوچك و جمع و جور كه بيشتر ظرافت لب دخترونه را داشت با موهاي صاف و خرمايي . فقط كمي موهايشان شبيه هم بود و اين هم به نظر او هيچ ربطي نمي تونست داشته باشد . خيلي دوست داشت چهره ي مادرش را ببيند . حالش به هم مي خورد وقتي پدرش مي گفت از او عكسي ندارد . مگر يك زماني همسرش نبود ؟
    با همين افكار خوابش برد .
    رايكا بعد از اينكه از سر كار برگشت گفت : سلام .
    مريم جواب سلامش را داد ، خريد ها را از دست او گرفت به كارگر داد . رايكا كه به طبقه ي بالا مي رفت گفت : رادين بيرون رفته ؟
    ـ نه خوابه .
    روي پله ها ايستاد و به مادرش كه پايين پله مانده بود نگاه كرد و گفت : هنوز خوابه ؟
    مريم همراه با تكان دادن سر گفت : آره .
    با تعجب گفت : چرا بيدارش نكرديد ؟
    ـ چند بار خواستم ولي دلم نيومد .
    رايكا با قدر شناسي و مهربوني براي مادرش لبخندي زد و باقي پله ها را بالا رفت . وارد اتاق رادين شد . چند بار صدايش زد . رادين تكاني خورد اما چشمانش را باز نكرد . رايكا لبه ي تخت نشست و صدايش كرد . بازويش را تكان داد و گفت : رادين جان بلند شو الان مهمون ها مي آيند ها ...
    رادين با شنيدن كلمه ي مهمون ها باز يك مهموني پر جمعيت و مسخره ي ديگر به ذهنش رسيد . دست او را پس زد و ملحفه را روي سرش كشيد . رايكا لبخندي زد و قبل از بيرون رفتن گفت : زود بيدار شو .
    رادين تلو تلو خورا و خواب آلود بلند شد . حوله اش را روي يك طرف شانه اش انداخت . با كف دستش چشمش را ماليد و سمت حموم رفت . به در تكيه زد . از اينكه راديكا حمام را اشغال كرده بود بي حوصله لگدي به در حمام زد و سمت تختش برگشت .
    مريم در اتاقش را باز كرد و با ليوان آبميوه سمتش رفت .
    رادين چشمانش را بست . مريم با مهربوني گفت : بيا اين رو بخور . ناهار هم چيزي نخوردي ....
    بي حوصله گفت : چيزي نمي خورم ...
    ـ اين طوري ضعف مي كني ...
    حوله كه هنوز روي شانه اش بود روي سرش انداخت . مريم آبميوه رو روي عسلي گذاشت و گفت : گذاشتم اينجا ، حتماً بخور ها ....
    و از اتاق بيرون رفت .


    آنقدر عاشقانه برای خُـــــــدا زندگی کنیم که خدا هم عاشـقانه بگوید

    وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی
    تـورا براے خـودم سـاخته ام!!

    عاشــقانه هاے الـهی چـیز دیگریســت....
  4. 1
  5. #3
    Sajjad_Love
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    19,960
    5,699
    16,325

    پیش فرض



    ادامه فصل اول

    رايكا جلوي آينه ايستاده بود . دكمه ي پيراهنش را بست و به تصوير خودش در آينه لبخندي زد . يك بلوز مردونه اندامي نخودي رنگ كه با يك جين روشن تن كرده بود . به ساعت نگاه كرد و قبل از اينكه از پله ها پايين بره سمت اتاق رادين چرخيد وارد شد . او داشت با حوله موهايش را خشك مي كرد . برايش لبخندي زد و گفت : الان مي آن ها ....
    و به بلوز توسي و شلوار توسي رادين نگاه كرد و گفت : نمي خواهي يه لباس رسمي تر بپوشي ؟
    رادين حوله را روي تختش انداخت پوزخندي زد و گفت : مگه جلسه ي خواستگاريه ؟
    ـ نگفتم كه كت و شلوار بپوش ، مثلاً مثل من .
    رادين سر تا پاي رايكا را بر انداز كرد . به نظرش شيك مي آمد ولي بلند شد و گفت :
    ـ تو تويي ، منم منم ....
    گوشي رايكا زنگ خورد . رادين به صفحه ي گوشي او نگاه كرد . رايكا در حالي كه الو مي گفت سمت اتاق خودش رفت . رادين سمت پله ها رفت . صداي كسي آمد كه پدرش با او صحبت مي كرد .
    ـ خوش اومدي دخترم ...
    ـ مرسي ...
    و كادويي كه دستش بود را سمت مريم گرفت . مريم با خوش رويي گفت : عزيزم چرا زحمت كشيدي ؟
    رادين از آخرين پله ها هم پايين رفت . هيچ خبري از يك ايل نبود . فقط يك دختر آنجا بود . يك دختر مو بور زيبا .
    پدر گفت : عزيزم پس مهبد جان كجاست ؟
    ـ واقعاً ببخشيد براش كاري پيش اومد ، منو فرستاد كه بيام ...
    ـ بريم داخل دخترم ، خب دير تر مياد ديگه ...
    ـ اگر بتونه خودش رو برسونه حتماً .
    رادين داشت به لهجه ي انگليسي – فارسي دختر فكر مي كرد . به ذهنش فشار آورد كه دوست پدرش در كدوم كشور زندگي مي كرد .
    مريم با ديدن رادين لبخندي زد و گفت : رادين جان اومدي ؟
    سري تكان داد و جلو رفت . پدر با لبخند پرسيد : رايكا كجاست ؟
    دختر داشت در ذهنش اسم رايكا را هجي مي كرد . رادين جواب داد : اسدي زنگ زده ، الان مياد پايين .
    رادين با دختر دست داد . زيبايي اش خيره كننده بود . كمي نسبت به سوالي كه در ذهنش مي چرخيد كنجكاو بود . با هم سمت مبل ها رفتند و نشستند . رادين نيم نگاهي به دختر انداخت و بعد رو به پدر گفت : بقيه مهمون هامون تو راه اند ؟
    پدر با لبخند جواب داد : مهمون مون آرنيكا جون دختر دوستم به همراه نامزدشون هستند كه ايشون نتونست خودش رو برسونه .
    رادين با شنيدن اسم نامزد حواسش از دختر پرت شد . تصميم گرفت بيخيالش شود. آرنيكا لبخندي زد هر چه سعي كرد براي شروع حرف خاصي نداشت با اينكه با آنها راحت بود اما حرف خاصي براي گفتن نداشت براي همين گفت : خونه ي قشنگي داريد . مدرنه ....
    ـ چشات قشنگ مي بيني دخترم .
    با اين حرف پدر، نگاه رادين نا خودآگاه به چشمان آبي آرنيكا كشيده شد . وقتي لبخند نمكي آرنيكا را ديد نگاهش را گرفت .
    رايكا به آرامي از پله ها پايين آمد . وقتي سمت پذيرايي رفت با ديدن آرنيكا متعجب شد . براي بار دوم بود كه آن دو جفت چشمان آبي را مي ديد . اندام بلندو كشيده اش در جا خشك شده بود . سعي كرد به جلو قدم بردارد . آرنيكا به احترام او بلند شده بود . پدرش گفت :
    ـ اين پسر بزرگم اريكاست ...
    اريكا جلو رفت و با لبخند با او دست داد و خوش آمد گويي گفت .
    آرنيكا بعد تشكر گفت : را اِ كا ...
    رايكا از اينكه اسمش را بخش بخش و با لهجه مي گفت خنده اش گرفت . لبخندي زد و گفت : بله .
    ـ شما رو تو فرودگاه ديدم .
    ـ بله درسته .
    آرنيكا با لبخند گفت : چه خوب كه دوباره ديدمتون .
    رايكا لبخندي زد و گفت : منم خوشحالم كه دوباره ديدمتون .
    آرنيكا دوباره سر جايش نشست . پدر گفت:
    ـ قبلاً همديگر رو ديده بوديد ؟
    هر دو سري تكان دادند و رايكا گفت : تو فرودگاه .
    پدر با لبخند گفت :
    ـ آرنيكا جان تنها اومدند . نامزدش مهبد جان براشون كاري پيش اومده .
    رايكا مودبانه سري تكان داد و نشست . از شانسش جاي انتخابي اش براي نشستن ، دقيق رو به روي آرنيكا بود .

    هر بار كه نگاهش سوي نگاه آرنيكا سر مي خورد خجالت زده سرش را پايين مي انداخت . كلمه ي نامزدش در سرش مي چرخيد . او مهبد را در فرودگاه ديده بود و به نظرش اصلاً مناسب آرنيكا نبود .
    برايش عجيب بود كه چرا فكر آرنيكا مدام در ذهنش مي چرخد . دنبال جوابي براي سوالش بود . چرا بي تفاوت نبود ؟
    طاهره خانم آنها را سر ميز دعوت كرد . همه بلند شدند . رايكا به احترام همه ايستاد تا بروند و خودش بعد آنها بره . وقتي آرنيكا از كنارش گذشت نتوانست نگاهش را از او بگيره . او را از پشت سر كه سمت ميز مي رفت برانداز كرد .
    خودش آخرين نفري بود كه سمت ميز رفت . تصميم گرفت جايي بنشيند كه مدام با آرنيكا چشم تو چشم نشه . كنار رادين نشست . رادين تقريباً رو به روي آرنيكا نشسته بود . بي اهميت قاشقش را برداشت و مشغول خوردن سوپش شد .
    آرنيكا نگاهي به رادين كه شروع كرده بود انداخت و رو به همه با صداي ملايمش گفت:
    ـ مي تونم يه درخواستي داشته باشم ؟
    پدر با مهرباني گفت : بگو دختر . چي نياز داري ؟
    آرنيكا لبخندي زد و گفت : قبل شروع مي شه دعا بخونيم ؟
    غذا به گلوي رادين پريد . رايكا برايش ليوان آبي ريخت و او بعد سر كشيدن آبش دست از خوردن كشيد.
    پدر با رويي باز پذيرفت و آرنيكا بعد بستن چشم هايش ، كف دستانش را به حالت نيايش روي هم گذاشت و شروع به دعا خوندن كرد . بعد كه تموم شد آرام چشمانش را باز كرد و رو به همه لبخند زنان گفت : ممنون .
    مريم كه تمام مدت به زيبايي او چشم دوخته بود ، آرام پلك زد . به نظرش حتي وقتي چشمانش را هم مي بست زيبا بود. رايكا هم دقيقاً به همين موضوع فكر مي كرد .
    پدر با خوشنودي گفت : كار قشنگي كردي دخترم .
    آرنيكا لبخندي زد و گفت : خونه من و پدر و مادرم قبل شروع غذا دستاي هم رو مي گيريم و دعا مي خونيم ....
    رادين براي لحظه اي جمع سه نفره شان را تصور كرد و حسوديش شد . رايكا داشت به پدر و مادر آرنيكا فكر مي كرد . به نظرش بايد آدم هاي جالبي باشند . چون علاوه بر زيبايي ظاهري آرنيكا ، رفتارش هم زيبا بود .
    مشغول صرف غذايشان بودند كه رادين تكه گوشتي كنار بشقاب او گذاشت و گفت : شما فقط سوپ خورديد .
    آرنيكا با لبخند تشكر كرد و رايكا با چشماني ناباور به رادين خيره مانده بود .
    بعد صرف شام دوباره روي مبل ها نشستند و آرنيكا و پدر مشغول صحبت درباره ي پدرش شدند ، تا اينكه گوشي آرنيكا زنگ خورد و با گفتن "با اجازه" سمت حياط رفت .

    پدر در انتظار بازگشت آرنيكا به در چشم دوخته بود . رادين هم نا خودآگاه سرش را به سمت در برگرداند . ولي از آرنيكا خبري نبود . پدر رو به رايكا كه دستبندش را دور مچش سر مي داد گفت : رايكا جان برو ببين براش مشكلي پيش نيومده باشه .
    چشمي گفت و بلند شد . رادين رفتنش را تماشا كرد . رايكا نگاهش را در حياط گرداند . آرنيكا را ديد كه آرام كنار باغچه و گل هاي رز قدم مي زند . با لبخند سمتش رفت و گفت : مكالمه تموم شد ؟
    آرنيكا لبخندي زد و گفت : بله ...
    ـ پدر نگران شدند ، به خاطر همين من اومدم دنبال تون ...
    ـ نمي خواستم نگران تون كنم . هوا خوب بود ، هوس كردم كمي قدم بزنم .
    رايكا شانه به شانه ي او قدم مي زد . تپش قلبش به اوج رسيده بود . حس شيرين و در عين حال عذاب آوري داشت . در تاريكي نگاهش را سمت او گرداند . آرنيكا تاپ پوشيده و شانه هايش عريان بود . رايكا رو به او گفت : حداقل من برم پالتو تون رو بيارم ...سرما مي خوريد ....
    آرنيكا دست رايكا را گرفت و گفت : نه نمي خواد زحمت بكشيد . من به اين هوا رو دوست دارم ...
    رايكا به دستش كه از ميان دستان او رها شده بود نگاه كرد . دوست داشت جاي دست او را ببوسد . ديگر انكار كردن سخت بود . دوباره شانه به شانه اش قدم مي زد و از اينكه كنارش بود نمي توانست بي تفاوت باشد....وقتي نزد خودش اعتراف كرد كه آرنيكا را دوست دارد مدام ياد نامزدش مهبد مي افتاد و خودش را با عذاب وجدان درگير مي كرد و سعي مي كرد نسبت به او بي تفاوت باشد . اما نمي شد ....با خودش فكر مي كرد چه طور احساس تازه شكفته اش اينقدر عميق است .
    آرنيكا لبخندي زد و وجود رايكا را به آتش كشيد . حس مي كرد عروسكي باربي كنارش قدم بر مي دارد ، لبخند مي زند و صحبت مي كند . چه قدر به نظرش دوست داشتني بود ....
    آرنيكا سمت گل هاي رز رفت و گفت : چه قدر قشنگند، مي تونم يكي شو بچينم ؟
    رايكا با ترس گفت : نه نه ...
    آرنيكا دستش را عقب كشيد و گفت : ببخشيد ...نمي چينم .
    رايكا لبخندي زد . سمت گل ها رفت . و در حالي كه يكي از آنها را مي چيد گفت :
    ـ منظورم اين بود كه تيغ تو دست تون مي ره .
    و گلي كه چيده بود را سمت آرنيكا گرفت . آرنيكا با لبخند زيبايي تشكر كرد و گل را از دستش گرفت .رايكا در مقابل وسوسه ي زل زدن به او شكست خورد و مستقيم به چشمان آبي اش كه زير سايه تاريكي شب تيره شده بود نگاه كرد . نگاهش برق مي زد ولي كمي غمگين بود . دوست نداشت غمش را ببيند .
    آرنيكا سرش را پايين گرفت و گفت : بر گرديم .
    دوباره با او هم قدم شد و فكر اينكه او متعلق به كس ديگريست سخت عذابش مي داد . حداقل زماني كه پيش خودش اعتراف نكرده راحت تر بود . لبخندي به روي لبش نشست . چه زود هم اعتراف كرده بود ...نمي توانست به آينده اي كه وجود نداشت بيانديشد ...
    وقتي وارد شدند آرنيكا با لبخند گفت : ببخشيد من از رااِكا خواستم يه كم قدم بزنيم
    و با ذوق افزود : هواي بيرون خيلي خوب بود .
    رادين به آرنيكا كه سمت پدرش مي رفت نگاه كرد و به گل رز سرخ شكفته اي كه در دستش بود . كمي اخم ابروانش را به هم نزديك كرد ولي وقتي ديد آرنيكا گل را طرف پدر گرفته گره ي اخم هايش باز شد .
    ـ بفرماييد پدر جون ...اين براي شما...
    پدر با لبخند گل را گرفت بوييد و تشكر كرد . رايكا كنار رادين نشست و هركاري كرد نتونست نگاهش را از آرنيكا كه روي مبل تك نفره اي كه كنار پدر بود ، مي نشست ، بگيرد .
    بعد صرف چاي پدر رو به آرنيكا كرد و گفت : مهبد جون نمي خواد بياد ؟
    آرنيكا به گوشي اش نگاه كرد و گفت : بهش زنگ مي زنم . آرنيكا بلند شد و همان طور كه قدم مي زد به بوق هايي كه در گوشش مي پيچيد گوش مي داد . بالاخره مهبد جواب داد . بعد صحبت كوتاهي با او رو به پدر گفت : مهبد عذرخواهي مي كنه ، مي گه نمي تونه خودش رو برسونه ...
    پدر به شوخي اخم كرد و گفت : دخترم بده باهاش صحبت كنم .
    آرنيكا قدم زنان سمت او رفت و گوشي اش را داد . پدر شروع كرد با مهبد درباره ي خوش قولي صحبت كردن . هر چند كه لحنش به شوخي مي زد ولي مهبد آن سوي خط با شرمندگي جواب مي داد .
    رايكا كه حواسش به مكالمه ي پدرش بود شنيد كه در آخر كلامش گفت :
    ـ نه مهبد جان ماشين چرا بفرستي ؟ خودمون مي رسونيمش ...
    ـ ...
    ـ نه خيالت راحت ، خداحافظ .
    گوشي را به آرنيكا برگرداند . او كه دوباره نشسته بود گفت : مي خواستم ماشين بيارم ها ولي مهبد گفت خودش به احتمال زياد مياد .
    مريم لبخند مهرباني زد و پدر گفت : اين جا ماشين هست مي رسونيمت ، فرقي نمي كنه كه ...
    ـ ممنون .

    وقتي آرنيكا بلند شد و به خاطر آن شب ازشون تشكر كرد و آماده شد ، پدر رو به رايكا گفت : رايكا برو آرنيكا جون رو برسون .
    نيم نگاهي به آرنيكا انداخت و حين بلند شدن گفت : چشم .
    رادين اخم كرد و پيش خودش انديشيد "چرا رايكا ؟بعد مي گن باز چت شده ؟؟ " از دست پدرش حرصش گرفته بود .
    آرنيكا به گرمي از همه خدا حافظي كرد و رادين بعد دست دادن با او منتظر ماند تا با رايكا از خانه خارج شوند ، آن وقت سمت اتاقش رفت و با پايش به كمد لگد زد .
    رايكا سرش را سمت او برگرداند ،ديد ساكت هست . به رو به رو خيره شد و رو به آرنيكا گفت : بار اول كه تو فرودگاه ديدمتون فكر نمي كردم دوباره ببينمتون ....
    لبخند روي لباي آرنيكا بر گشت و گفت : حالا از دوباره ديدنم خوشحالي يا ناراحت ...
    بدون اينكه نگاهش كند گفت : چرا ناراحت ؟
    آرنيكا به نيم رخش نگاه كرد و گفت : پس خوشحالي ....
    رايكا لبخندي زد . حس كرد آهي از سينه اش بالا مي آيد . دوست داشت بيشتر در كنارش باشد ، اما احساس گناه با احساس پاكش آميخته بود ...خودش را سرزنش مي كرد ، نبايد بيش از آن به قلبش اجازه مي داد...ولي او هيچ وقت چنين حسي نداشت و حالا كه مجبور بود سركوبش كند بسيار غمگين بود .
    آرنيكا گفت : درست تموم شده ؟
    ـ آره . الكترونيك خوندم .
    ـ خوبه ...
    ـ رادين چي ؟
    كمي با تعجب نگاهش كرد . يك لحظه حس خوبي نداشت . گفت : رادين دانشجوهه.....
    وقتي ديد آرنيكا سكوت كرده ، پرسيد :
    ـ شما لندن زندگي مي كنيد ؟
    آرنيكا نمي فهميد چرا آنقدر رسمي صحبت مي كند گفت : آره ....البته من آلمان به دنيا اومدم .
    دوباره به نيم رخ او نگاهي انداخت و بيشتر توضيح داد : مادرم آلماني هست . ولي چند سال بعد به دنيا اومدنم به لندن رفتيم ...
    رايكا سري تكان داد و گفت : خوب فارسي صحبت مي كنيد ...
    آرنيكا لبخندي زد و گفت : چند ساله كه با مهبد فارسي صحبت مي كنم . او به من ياد داد ....
    رايكا با ناراحتي سري تكان داد و گفت : كي بر مي گرديد ؟
    برگشت و ديد آرنيكا لبخند مي زند ..منتظر جواب ماند ....
    آرنيكا لبخندش مات شد و با لحني كه كمي گرفته بود گفت : من اومدم بمونم .
    رايكا ناخودآگاه خوشحال شد . پيش خودش گفت چه خوب . اما باز حس گناه سراغش آمد .
    حرف آرنيكا شوكه اش كرد :
    ـ در حقيقت من اومدم تا اين يك سال باقي مونده رو در كنار مهبد باشم ، بهتر بشناسمش ، روحيات هم دست مون بياد...ما چند سالي هست تلفني با هم صحبت مي كرديم ... خانواده هامون هم راضي اند . پايان سال عروسي مونه ....
    رايكا برگشت و با حزن نگاهش كرد .
    رايكا گفت : شما مگه چند سالتونه ؟
    آرنيكا لبخند قشنگي زد و گفت : من 24 سالمه ....
    ـ جدي ؟
    نگاهش كرد و گفت : آره ....
    رايكا پيش خودش فكر كرد فقط دو سال از او كوچك تره ، از رادين هم بزرگ تره ...
    از اين فكر خوشحال شد . ولي خودش هم دليل اين محاسبات را نمي دانست . يعني نمي خواست پي به آن چيزي كه ته دلش بود ، ببرد ...نه به نظرش امكان نداشت نسبت به رادين كوچكترين حس حسادتي داشته باشد .
    ديگه داشتند مي رسيدند و حس كودكانه اي در درون اريكا او را قلقلك مي داد و دوست نداشت برسند . ولي وقتي فكر مي كرد كه او متعلق به شخص ديگريست از درون عذاب مي كشيد .
    جلوي خانه نگه داشت . آرنيكا لبخندي زد و گفت : ممنون رااِكا ....
    رايكا لبخند قشنگي زد و گفت : اسم من سخته ؟
    آرنيكا فكري كرد .
    ـ هوووووم
    رايكا لبخند ديگري زد و گفت : هر دو اسممون هم وزنه ، آرنيكا ، رايكا ....
    آرنيكا چند بار تمرين كرد : رااِكا ....راااا اِكا ...
    ـ اِ نه ...ي ... رايكا ...
    ـ آرنيكا ....
    بعد نگاهش كرد و با شك گفت : راييكا ؟
    رايكا خنديد و گفت : تقريباً .
    يه دور ديگه گفت : آرنيكا ....اوووووم ...را...رايكا ...
    رايكا با خوشحالي گفت : آفرين ...
    آرنيكا خنديد و گفت : تونستم .
    ـ بله .
    ـ خب امشب خيلي خوش گذشت . مرسي كه منو رسوندي .
    ـ خواهش مي كنم وظيفه م بود .
    آرنيكا پياده شد و گفت : خداحافظ .
    رايكا دوست نداشت اما گفت : خداحافظ ...
    ـ به عمو و همسرشون سلام برسون .
    رايكا به مهبد كه مي توانست هم خانه ي آرنيكا باشد حسوديش مي شد . خجالت كشيد كه اسم مهبد را به زبان نياورده بود . آرنيكا لبخندي زد و گفت :
    ـ برو ...
    ـ مي مونم تا بريد داخل خونه ...
    آرنيكا خم شد و نگاهش كرد . آن دو چشم رايكا را ديوانه مي كرد . در نگاهش مسخ شده بود . غمي در چهره اش بود . اين را دوست نداشت .
    آرنيكا با لحني كه محزون مي نمود گفت : من هيچ وقت مهبد رو نديده بودم ، اون روز تو فرودگاه اومدم سمت تو چون قلبم بهم گفت تو مهبدي ...تمام مدت كه مهبد با مهبد مكالمه داشتم يه چيزي مثل تو رو تو ذهنم تصور مي كردم ...
    و راست ايستاد و سمت خانه رفت . رايكا گيج شده و به حرف هايش مي انديشيد .
    نگاهش او را كه داخل رفت و در را بست بدرقه كرد . هنوز آنقدر از شنيدن حرف هايش گيج بود كه نمي توانست نتيجه گيري كند .
    روي تختش دراز كشيده اما خوابش نمي برد . نيمه شب بود و بعيد مي دانست تا صبح هم خواب به چشمانش بياد . حرف هاي آرنيكا را براي هزارمين بار مرور مي كرد . شنيدن حرف هاي آخرش حس شيريني رو به او داد ولي هر چه فكر مي كرد نمي تونست خودش را به آن چيزي كه در قلبش مي انديشيد ، اميدوار كند .


    آنقدر عاشقانه برای خُـــــــدا زندگی کنیم که خدا هم عاشـقانه بگوید

    وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی
    تـورا براے خـودم سـاخته ام!!

    عاشــقانه هاے الـهی چـیز دیگریســت....
  6. 1
  7. #4
    Sajjad_Love
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    19,960
    5,699
    16,325

    پیش فرض



    فصل دوم

    رايكا سر ميز صبحانه با شنيدن حرف پدر جا خورد .
    ـ من دوست دارم عروسي مثل آرنيكا داشته باشم . همه به پدر نگاه كرده بودندو او گفته بود : اگر نامزد نداشت حتماً دست تو و آرنيكا رو تو هم مي گذاشتم .موقع گفتن اين جمله به رايكا اشاره كرده بود . و رادين خصمانه به پدر زل زد . واقعاً بهش برخورده بود و در دل مي گفت " باز رايكا ، رايكا من اينجا هيچم ...."و بدون اينكه كسي در مورد اين موضوع اظهار نظر كنه هر كي به خوردن صبحونه اش مشغول شد .***چه زود دعايش مستجاب شد . آرزو كرده بود كه دوباره آرنيكا را ببينه . به زودي . و حالا او اينجا بود رو به رويش . در خانه شان . بعد گذشت سه روز او را مي ديد . پي برد هرچه قلب و احساسش را سركوب مي كند نتيجه ي عكس دارد و دوست داشتنش عميق تر مي شه . بدي اش اين بود كه در كنارش مهبد هم حضور داشت . به خاطر اينكه آن شب مهبد نتونست حضور داشته باشه ، به اصرار هاي پدر آنها دوباره دعوت شده بودند . رايكا نگاهش را به نگاه آبي او نمي سپارد ولي براي هزارمين بار حرف هاي آن شب آرنيكا ذهنش را مشغول كرده بود . پدر و مهبد در مورد كار و وضعيت اقتصادي مشغول صحبت بودند . آرنيكا حوصله اش سر رفته بود رو به مريم گفت : مي تونم طبقه ي بالا رو ببينم . ـ حتماً عزيزم چرا نمي توني . و آرنيكا با تشكر لبخند زد و بلند شد . پدر با لبخند او را تا سر پله ها بدرقه كرد و بعد دوباره به بحثش با مهبد ادامه داد . رايكا زير چشمي رفتن آرنيكا را ديد . خيلي دوست داشت همراهش به طبقه ي بالا مي رفت اما نه پدر نه خودش هيچ كدوم چنين درخواستي نداشتند و به نظرش اگر خودش بلند مي شد و مي گفت حاضر است طبقه ي بالا را نشانش دهد كمي دور از ادب بود . آرنيكا با لبخند پله ها را طي كرد . رادين در اتاقش مشغول صحبت با تلفنش بود . لينا تماس گرفته و او در مقابل سوالش كه گفته بود "چرا بهم زنگ نزدي" گفت :ـ خانم مگه قراره من بهت زنگ بزنم ؟ ـ اما من اين طور فكر كردم . ـ لطفاً مزاحم نشيد ...ـ يعني طاقت شنيدن دو كلمه حرف نداري ...به همين سادگي ديگران برات مزاحم به حساب ميان ؟ ـ من حوصله ي اين حرف ها رو ندارم . ديگه زنگ نزن . و همان طور كه تماسش را قطع مي كرد از اتاقش بيرون رفت با ديدن آرنيكا كه آخرين پله را هم طي كرده بود در جا ايستاد . آرنيكا لبخندي زد . چهره ي به اخم نشسته ي رادين هم باز شد و گفت : چيزي لازم داريد ؟كمي شانه اش را بالا انداخت و گفت : نه فقط اومدم اين طبقه رو ببينم ...رادين لبخندش عميق تر شد . آرنيكا گفت : مي شه راهنمايي ام كني ؟ رادين از خدا خواسته گفت : حتماً . و با شيطنت گفت : اول دوست داريد كجا رو ببينيد ؟
    اطراف اتاق نگاهش رو گرداند و روی میز توالت قاب عکسی نظرش رو جلب کرد ، سمتش رفت . رادین با تعجب به اطراف زل زده بود . کم به این اتاق می اومد ،یا شاید هم اصلاً سال ها می شد که پایش را در حریم خصوصی پدرش و مریم نگذاشته بود . آرنیکا همان طور که به قاب عکس زل زده بود برگشت و با لبخندی که همیشه رویلبش بود گفت : این تویی ؟ رادین با نک انگشت اشاره پیشانی اش را خاراند و با چند قدم خودش را به او رساند . با دیدن عکس بچگی هایش لبخندی روی لبش نشست . ـ اوهوم ؟با همون لبخند جواب داد : ـ آره ...ـ آخی چی تپل بودی ....بعد مکثی افزود : خیلی هم خوشگل بودی ....ـ الان زشتم ؟ و به چهره ی آرنیکا دقیق شد آرنیکا دستش را جلوی دهانش برد و گفت : آه منظورم این نبود و با لحن دلجویانه و رکی گفت : معلومه که الان هم زیبایی ...خب عکس بچگی تو دیدم اون حرف رو زدم ، می دونی که بچه ها به معصومیت خاصی دارن....ولی راستشتو چهره ی تو هنوز اون معصومیت از بین نرفته ...رادین از تعریف های او غرق لذت شد ...هر وقت دختری از او تعریف می کرد ، رادین به این نتیجه می رسید که آن دختر خیلی لوس و بی پرواست ولی حالا چه شده بود؟که کنار آرنیکا بودن اونو به عرش می برد ...با صدای آرنیکا به افکارش محو شد .ـ این هم رایکاست ؟ رادین به قاب عکسی که به موازات قاب عکس خودش طرف دیگر میز قرار داشت نگاه کرد و گفت : آره ...ـ بچگی های رایکا مثل الانش لاغره که ...مثل تو تپل نبود ....ـ آره ....و به آرامی پوزخندی زد و گفت : لابد من حقش رو خوردم ...آرنیکا با تعجب نگاهش کرد و سر در گم پرسید : یعنی چی ؟ چرا ؟رادین خندید و گفت : هیچی جدی نگیر ، ایرانی ها از این مثال ها زیاد می زنند ...ـ مثال بود ؟ ـ آره ...و خودش سمت در رفت و آرنیکا با ذوق سمتش دوید و گفت : بریم اتاق رایکا رو هم ببینیم ....ـ باشه ...سمت اتاق رایکا رفتند . رادین به دو اتاق دیگر اشاره کرد و گفت : اون اتاق مهمونه اون یکی هم اتاق کاره هم کتابخونه ....آرنیکا سری تکان داد و با هم وارد اتاق رایکا شدند . آرنیکا با دقت اطراف را نگاه کرد . اتاق ساده و شیکی بود و هر چیزی سر جای خودش قرار داشت . کتابخونه ی کوچکی بالای میز کار بود . میزپر از لوازم و ابزار بود البته همه منظم و در قفسه های مخصوص به خودش ...نگاهش به چند شعری که با قلم شکسته خطاطی شده بود انداخت .شروع کردبه خواندن ، رادین هم اطراف را نظاره کرد . با خودش گفت "اوه ، مستر منظم" آرنیکا بعد خوندن شعر ها رویش را برگرداند و سمت قفسه ی کوچک کتاب رفت و نگاهی انداخت . یک سری کتاب های تخصصی مربوط به رشته اش و ردیف بعدی یک سریکتاب های فلسفی ....یکی شو برداشت و رو به رادین که نگاهش می کرد گفت : پایین حوصله م سر می ره می تونم تو سالن بالا بنشینم و کتاب بخونم ؟ ـ حتماً ....با هم از اتاق خارج شدند و آرنیکا روی مبلی که کنارش آباژور پایه بلندی بود نشست ، کتاب رو روی پایش گذاشت و گشود . رادین رفت و با آلبوم خانوادگی شان برگشت و گفتـ اگر حوصله ت سر رفت اینم نگاه کن ...آرنیکا سرش را بالا گرفت او را نگاه کرد و گفت : آلبومه ؟ لبخند عمیقی زد و گفت : آره ...ـ حتماً نگاهش می کنم ...و آلبوم رو روی میز شیشه ای دایره شکل مقابلش گذاشت . رادین مودبانه گفت : ببخشید چند دقیقه تنهات می گذارم . آرنیکا که مشغول خوندن مقدمه ی کتاب بود گفت : ـ باشه ، برو ....رادین سمت اتاق پدرش و مریم رفت . به قاب عکس نزدیک شد . می دونست کار مریمه ...گاهی کمی ، فقط کمی نسبت به مریم عذاب وجدان داشت اما دلش وجدانش را راضی می کرد با فکر اینکه همه را در مرگ مادرش مقصر می دانست ... قاب عكس رو در دستش گرفت و نگاه كرد ، لبخندي براي تصوير بچگي هايش زد و آن را روي ميز برگرداند ولي آن قدر لبه گذاشته بود كه بعد از عقب كشيدن دستش ، قاب از روي ميز به زمين افتاد و شيشه اش شكست . رادين بي حوصله به خرابكاري اش نگاه كرد ، خم شد تا قاب رو برداره وقتي قاب در دستش جا به جا شد چيزي زير عكس نظرش رو جلب كرد ، كمي لبه اش را بالا كشيد عكس بود ، تصويري از عكس مشخص نبود ،به خاطر همين عكس رو كاملاً بيرون كشيد و نگاه كرد . عكسي قهوه اي رنگ كه به نظر با دوربين هاي قديمي گرفته شده بود . عكس زني كه نوزادي در آغوش داشت ...به عكس زل زد ....تصوير خودش بود ....اشك در چشمانش نشست با بغض به عكس زن خيره ماند و زير لب گفت : مامان ....مدتي كه به عكس خيره ماند به خودش آمد ....سرش درد گرفته بود ...روي زمين نشست و باز به عكس خيره شد . عكس رو روي سينه اش فشرد و بغضش رو فرو خورد ...وقتي عكس رو برگردوند نوشته هايش رو خوند . بالا سمت چپ تاريخ داشت و پايين تاريخ نوشته بود :من و پسر گلم ....پس خط مادرش بود . نگاهي به خط ديگر انداخت :بابا علي ش هم كه داره از ما عكس مي گيره ...گنگ و گيج دوباره خوند و دوباره ...سر در نمي آورد هر چه در ذهنش مرور مي كرد جور در نمي آمد ...اسم پدرش كه علي نبود ، اسم پدرش اردشير بود...هيچ سر در نمي آورد ...با تصور اينكه اشتباه خونده باشد دوباره پشت عكس رو خوند ولي همان نوشته ي اول به چشمانش خورد ...عكس را برگردوند و نگاهش كرد ، شايد تصوير خودش نبود ، خوب نگاه كرد ولي مگر مي شد ؟ خودش بود ...به مادري كه هنوز مطمئن نبود مادرش باشد دقيق شد . روسري بلند سفيدي به سر داشت و بلوز و دامني بلند به تن و او را در آغوش داشت ... خودش بود ، مادرش بود ، فقط اسم علي برايش نا مفهوم بود ...پدرش ؟ علي ؟ يعني امكان داشت پدرش اسمش را عوض كرده باشد ؟ امكان داشت ولي حس شومي مي گفت نه امكان نداره ....بدون جمع كردن شيشه ها و بر گردوندن قاب عكس بلند شد و عكس رو زير بلوزش پنهان كرد . خارج شد . آرنيكا هنوز روي مبل نشسته و داشت آلبوم را تماشا مي كرد با ديدن رادين گفت : چه عكس هاي بانمكي گرفتيد ! رادين سري تكان داد و سمت اتاقش رفت . در را پشت سرش بست و عكس رو از زير لباسش بيرون كشيد و نگاه كرد ...خودش بود....حتي براي خداحافظي از آرنيكا و مهبد هم پايين نرفت . سعي مي كرد به سوالاتي كه در ذهنش مي چرخيد جواب بده ....ولي هرچه فكر مي كرد بيشتر گيج مي شد . رايكا كه هنوز ذهنش درگير آرنيكا بود ، به بهانه ي خواب زود به اتاقش رفت . مريم و اردشير بعد كمي شب نشيني تصميم گرفتند بخوابند . مريم وقتي وارد اتاقش شد با ديدن قاب عكس شكسته يكه خورد . جلو رفت و نگاه كرد ، عكس پشتي نبود ...سمت اتاق رادين رفت . در زد ، بي جواب موند ، دستگيره رو پايين كشيد اما قفل بود ، صدايش كرد ....رادين ترجيح داد بعداً با آنها صحبت كند آنقدر مشوش و درگير افكارش بود كه مي دونست اگر بيرون بره فقط داد و فرياد راه مي اندازه ....سرش را ميان دستانش فشرد....مريم به اردشير نگفت كه عكس رادين و مادرش را زير قاب عكس گذاشته ، به شدت نگران رادين بود...بعد جمع كردن شيشه ها ، اردشير گفت كه نگران نباشه خودش فردا مي بره و يه قاب جديد براي عكس مي خرد . صبح با احساس گنگي چشمانش را باز كرد ...رو تختي به طرز نا منظمي دورش پيچيده شده بود ...نيم خيز شد و كنارش زد ....به محض اينكه بلند شد چشمانش به عكس افتاد ....عكس كنار گوشي اش روي ميز خودنمايي مي كرد ....آهي كشيد و عكس را برداشت ، نگاه كرد ....بعد سال ها مادرش رو مي ديد ....وقتي به صورتش آب مي زد دوباره ياد سوال هايش افتاد به شدت آبي به صورتش پاشيد و داخل آينه به خودش نگاه كرد ....وقتي بيرون اومد و داشت با حوله ي سفيد صورتش رو خشك مي كرد نگاهش به ساعت افتاد ، هيچ وقت آن قدر سحر خيز نبوده ...مگر اين كه براي دانشگاهش اين ساعت بلند مي شد ...عكس رو برداشت و با گام هايي آرام از پله ها پايين رفت . يك راست سمت آشپزخونه رفت ...رايكا ، مريم و اردشير هر سه دور ميز جمع بودند . با چهره ي حق به جانبي به آنها نگاه كرد ...آنها هم سرشون رو بالا گرفته و او را نگاه مي كردند. رادين دستي كه عكس را داشت بالا آورد همه به دستان او نگاه كردند بعد به عكسي كه روي ميز سر خورد . مريم با نگاه نگرانش عكس را كاويد ولي اردشير فقط با بهت به عكس خيره شد ، هيچ نوشته هاي پشت عكس يادش نبود اين عكس مال سالها پيش بود اما مريم يادش بود....خوب و دقيق ...رادين جلوي چشمان متحير آنها به اردشير زل زد و گفت : تو پدر من نيستي ؟ حالا نوبت اردشير بود آن قدر هول شد كه نزديك بود ليوان چاي بعد برخورد با دستش بريزه كه هول هولكي گرفتش و به رادين زل زد .....رادين كه كم كم خونسردي اش رو از دست مي داد كمي صدايش اوج گرفت : دوست ندارم سوالم رو هزار بار تكرار كنم ...تو پدر من نيستي ؟ اردشير آب دهانش را قورت داد نگاهي دردمندانه به مريم كرد ولي ديد مريم سرش را پايين گرفته و آرام و بي صدا اشك مي ريزد ...رويش را از مريم گرفت و به رادين گفت : بشين ....چانه ي رادين شروع به لغزيدن كرد با اخم گفت : شما همه تون دروغ گوييد ...تقريباً فرياد زده بود . رايكا متاسف نگاهش مي كرد . نگاهش به پيشاني به عرق نشسته ي رادين ثابت ماند . رادين مستقيم به او چشم دوخت و با عجز گفت : ـ تو برادر من نيستي ؟ مريم با دستمالي كه رايكا سمتش گرفته بود اشك هايش را گرفت . خواست چيزي بگه كه رادين با خشم گفت : تو يكي چيزي نگو ....تو كه از اول هم مادرم نبودي ....دوباره اشك هاي مريم جاري شد . رايكا از جايش بلند شد و رادين گفت : بهم بگيد ...تقريباً داشت به گريه مي افتاد ...اردشير سرش را پايين انداخت و گفت : پسرم ...فرياد رادين حرف او را قطع كرد : من پسر تو نيستم ....و با عجز دستش را روي تكيه گاه صندلي گرفت . پلك هايش را باز و بسته كرد و گفت : نمي گيد ؟خودم برم دنبال حقيقت ؟ رايكا كنارش رفت و دلجويانه شانه هايش را گرفت و گفت : تو تمام عمرت با ما زندگي مي كردي ....يعني برادر مني ، پدر من پدر تو هم هست و مريم مادرته ...اردشير از فرصت استفاده كرد و از مريم درباره ي چگونه فهميدن رادين پرسيد . رادين ناباور سرش را به طرفين تكان داد و رايكا بعد فشاري كه به شانه هاي او آورد گفت :ـ رادين جان تو....ـپس تو هم مي دونستي ؟ من تو اين خونه هيچي ....چه قدر تكميل كردن حرف هاش براش سخت بود ... دست رايكا رو پس زد و با فرياد رو به اردشير گفت : مي خوام بدونم پدرم كي بود ....من اينجا چي كار مي كنم ...ـ رادين تو الان حالت خوب نيست ...ـ من خوب خوبم ، بهونه نياريد .....رادين از ديشب سردرد هاي بدي رو تحمل كرده بود ...آن قدر به ذهنش فشار آورده بود و فكر كرده كه تا مرز جنون رفته بود و حالا با كور سويي از اميد از آنها سوال كرده و آنها با سكوتشان مهر تاييد به افكار رادين زده بودند . حس مي كرد تعادلش رو از دست مي ده ....نمي تونست بيشتر از اين ضعيف جلوه كنه سمت پله ها دويد ...مريم بلافاصله از جايش بلند شد و گفت : شما بنشينيد ، با اجازه من برم باهاش صحبت كنم . با نشستن مريم و تكان سر اردشير ، رايكا سمت پله ها و بعد سمت اتاق رادين رفت . خوشبختانه در را قفل نكرده بود . داخل شد و به او كه روي شكم رو تخت دراز كشيده و سرش را ميان بازوهايش گرفته نگاه كرد . جلو رفت و لبه ي تخت نشست . رادين به كمرش چرخشي داد و او را نگاه كرد ، بعد طاق باز روي تخت خودش رو رها كرد و نگاه نم گرفته اش را به چشمان سبز رايكا دوخت و گفت : مي خوام بدونم ...اگر برام توضيح مي دي كه بمون ...وگرنه تنهام بگذار....بعد اين حرف سرش رو كه به شدت درد مي كرد ، ميان دستانش فشرد . رايكا با نگراني پرسيد : خوبي ؟ رادين پوزخندي زد و گفت : اگر شرايط منو داشتي خوب بودي ؟ ـ رادين اين طوري فكر نكن ....ما همه دوستت داريم ....رادين لبخندي زد و گفت : موعظه نكن ....رايكا آهي كشيد و به او خيره موند .... رادين منتظر به او چشم دوخت و رايكا لب گشود در حالي كه نمي دونست از كجا شروع كنه : چي رو مي خواهي بدوني ؟ رادين روي تخت نشست و گفت : پس مي خواهي بگي ؟ رايكا سري تكان داد و رادين بعد در آغوش گرفتن زانوانش سرش را هم روي زانو گذاشت و در حالي كه نگاهش به رايكا بود گفت : همه چي رو ...ـ درسته تو ....رادين سرش را پايين انداخت و با صدايي لرزان گفت : آره من بچه ي اين خانواده نيستم ، اردشير پدرم نيست . رايكا موهاي نرم و خوشرنگ او را نوازش كرد و گفت : اما رادين ما تو رو جزو خانواده مون مي دونيم . گلويش را بغض بدي مي فشرد . هيچي نگفت . ولي انگار براي رايكا هم گفتن آسون نبود . به زحمت پرسيد : پدر و مادرم كي بودن ؟ مادرم واقعاً مرده ؟ رايكا سرش را پايين انداخت و در حالي كه به انگشتان بلندش خيره شده بود گفت : ـ تو بچه ي همسايه مون بودي ....رادين ناباور سرش را بالا گرفت . نگاهش پر از خشم شد ...دندان هايش از لرزش چانه اش به هم مي خورد و صدا مي داد . رايكا نگاهش رو از نگاه غمزده ي او گرفت . دوست نداشت چيز بيشتري بگه و عكس العمل شديد اونو ببينه ، رادين در شك بود و رايكا مطمئن بود كه يه عكس العمل شديد رو ازش مي بينه . نمي خواست چيزي بگه اما رادين پرسيد ...رادين درحالي كه فرياد مي زد از اتاقش به سمت پله ها و از آنجا به سمت پايين سرازير شد . نگاه منتظر و متعجب مريم و اردشير و غافلگير كرد و با نفرت رو به آن دو گفت : ازتون متنفرم ...صدايش رو بلند تر كرد و گفت : ازتون متنفرم ....مي فهميد . اشك هاي مريم نرم و آهسته غلتيد . رايكا از بالاي پله ها خودش رو به او رسوند و گفت : رادين جان ...رادين با خشم نگاهش رو ازش گرفت . حالا كه همه چي رو مي دونست ....حس بدي داشت ...خيلي بد ....حس تنفر ، خيانت ، دروغ .... او هيچ نسبيتي با آنها نداشت . نوزاد همسايه كه سرپرستي شو قبول كرده بودند ، چون آپانديس مادرش عد كرده و چون هيچ كي و نداشت و جون داد ، پسر يك ماهه اش را به سرپرستي قبول كردند ، چون پدرش هم چند روز زودتر از مادرش رفته بود ....چون كسي رو نداشت ...با نفرت نگاهش رو بين آن سه گرداند و فرياد زد : ـ شما دروغ گو هاي بزرگي هستيد . رايكا دستش رو روي شانه ي او گذاشت و گفت : رادين ما فقط مي خواستيم كه تو احساس بي كسي نكني ...با خشونت دست او را پس زد و گفت : با اون مزخرفاتي كه تحويلم داديد ؟ فرياد مي زد و عصبي تكرار مي كرد : من بيست و يك سال تمام حس مي كردم شما مادرم رو كشتيد به اردشير خيره شد و گفت : فكر مي كردم مسئول مرگ مادرم تو هستي ، فكر مي كردم اون زن اولته ، فكر مي كردم مادرم باردار نمي شده و از مريم كه پاش تو زندگي مادرم باز شده بود متنفرم كرديد ، از رايكا كه به دنيا اومد و جاي مادرم رو تو دلتون تنگ تر كرد ، از خودم متنفر بودم كه دير به دنيا اومدم ، اون قدر دير كه مريم پاش به زندگي ت باز شه ....فرياد زد و گفت : ازتون متنفر بودم ....از همه تون ....و با ناتواني روي زمين زانو زد اما كمرش رو بالا نگه داشت و با تنفر نگاهشان كرد و سپس فرياد زد : با اين كاراتون بيشتر ازتون متنفر شدم ....حالم از اين همه دروغ به هم مي خوره ....مريم طاقت نياورد بدون اينكه به عكس العمل رادين اهميتي بده سمتش رفت كنارش نشست و در حالي كه دستش رو مي گرفت با اشك هايي روان گفت : ـ عزيزم ما نمي خواستيم چنين دروغ هايي بهت بگيم ، همه ي اين دروغ ها از يه سوالي كه تو ازمون پرسيدي به هم گره خورد ...ما نمي خواستيم اين طوري بشه ...و به هق هق افتاد . رادين با تنفر دستش را از ميان دست او بيرون كشيد و گفت :با نگاهي سرخ گفت : چرا با من اين كار رو كرديد ؟ مريم ميان هق هق نگاهش كرد و گفت : ولي اگر از اول همه چيز رو مي دونستي بدتر مي شد ، حداقل اين طور خودت رو جزيي از ما مي دونستي ....رادين با نفرت بلند شد و با نگاه تحقير آميزي كه به مريم انداخت گفت :ـ نه من هيچ وقت شما ها رو خانواده ي خودم نمي دونستم ، تو فكر و وجود من شما يه دشمن بوديد ، دشمن هاي مادرم ....من تمام عمرم فكر كردم شما ها عامل مرگش هستيد ....رايكا بازوي او را گرفت و گفت : باور كن ما نمي خواستيم چنين چيزهايي بهت بگيم . باور كن همه چيز به هم گره خورد ، مجبور شديم اين طوري بهت بگيم ... رادين با تاسف سري براي او تكان داد و گفت : ولي حالا حالم بيشتر ازتون به هم مي خوره ...رايكا ناباور او را نگاه كرد . اردشير كه تمام مدت در سكوت روي مبل نشسته بود بلند شد ، آه عميقي كشيد و سمت رادين اومد . رايكا خم شد و مريم رو كه هنوز گريه مي كرد ، بلند كرد . اردشير با خونسردي رادين رو نگاهش كرد و وقتي در چند قدمي او رسيد گفت :ـ حالا اين همه داد و بيداد نداره ، من دركت مي كنم ، تحملش خيلي سخته ، ولي مطمئن باش اگر از اول مي دونستي بيشتر از ما متنفر مي شدي و از طرفي حس مي كردي ما داريم بهت ترحم مي كنيم . نگاه سرخ رادين به نگاه صبور اما غمگين اردشير خيره بود . اردشير سرش را پايين انداخت و گفت : هر تصميمي بگيري بهش احترام مي گذاريم . رادين كه صورت عروسكي اش رو غمي عميق پوشونده بود ، پوزخندي زد و سمت در رفت و گفت : من مي رم ...جاي من اينجا نيست . اردشير ناباور نگاهش كرد و گفت : كجا مي ري ؟ ـ هر جهنم ديگه اي ....اردشير آخرين حرفش رو به زبان راند : گوش كن رادين ...رادين ايستاد و برگشت . اردشير از ته قلبش حرفش رو زد : تو براي من پسرمي ، حتي اگر خونم تو رگ هات نباشه ، ولي باز تصميم با خودته ...اگر به اندازه ي يه خانواده خوب نيستيم با خودته ...اين خونه ي خودته هر وقت برگردي ....حرفش رو نيمه كاره گذاشت و به رفتن رادين نگاه كرد . كفشي به پايش كرد . داخل پاركينگ نگاهش به هيونداي قرمز رنگش افتاد ....هيچ چيز متعلق به او نبود ..سمت در مي رفت كه مريم دستش رو گرفت و گريه كنان گفت : خواهش مي كنم ...خواهش مي كنم نرو ...رادين جان ...ازت خواهش مي كنم . رادين نگاهش رو قبل از اينكه رنگ دلسوزي بگيره سوي ديگري چرخاند . مريم دست او را گرفت و تمنا كنان گفت : كجا مي خواهي بري ؟ ...همين جا بمون ...رادين دستش رو بيرون كشيد و گفت : من جام اينجا نيست . دوباره گريه هاي مريم شدت گرفت . از اينكه نمي تونست كاري براي موندنش كنه نسبت به خودش حس بدي داشت . رايكا با يه ساك كوچك برگشت و گفت : ـ مامان رادين بر مي گرده ، فقط فعلاً مي خواد تنها باشه ...بعد به رادين نگاه كرد و گفت : نمگه ؟ لبخند تلخ رادين بي شباهت به پوزخند نبود . رايكا ساك رو سمتش گرفت و گفت : نيازت مي شه ....ـ من ازتون چيزي نمي خوام ...ـ دست خالي و بدون پول كه نمي توني بري ....رادين مردد موند. هر جا كه مي خواست بره ، حداقل بايد چيزي با خودش مي برد ، به پول هم احتياج داشت ..رايكا كه او را مردد ديد ساك رو به دستش داد و بعد سوويچ رو از جيبش بيرون آورد و سمت او گرفت . رادين بدون گرفتن سوويچ سمت در رفت . صداي گريه هاي مريم به اوج رفت . رايكا مادرش رو در آغوش كشيد و زير گوشش گفت : بر مي گرده ..... رادين در هتلي گران قيمت اتاق گرفت اما زود پشيمون شد . پول به اندازه ي كافي در حسابش بود اما خودش رو صاحب پول ها نمي دونست . هميشه از پول هايي كه در حسابش ريخته مي شد ، بي مهابا خرج مي كرد و هيچ وقت اونقدر عاقل نبود كه پس انداز كنه ....نمي دونست بايد زندگي شو چه طور بگذرونه ...بايد مي نشست و تصميم مي گرفت درباره ي آينده ش ، دانشگاه رفتنش ، خودش ....ساكش رو كنار تخت انداخت و طاق باز روي تخت شيك هتل دراز كشيد و دستاشو زير سرش قلاب كرد . همون طور كه به سقف رنگ شده خيره شده ، فكر مي كرد...نسبت به همه احساس تنفر مي كرد ...براي همه ي دروغ هاشون ...خودش هم نفهميد چي شد كه ياد آرنيكا افتاد ، اما بي دليل نسبت به اون هم احساس تنفر داشت و ياد اونو از ذهنش پس زد ....نفهميد چه طور شد كه خوابش برد ....صبح با صداي زنگ گوشي اش چشم هاشو باز كرد .... داشت فكر مي كرد كه عكس مادرش رو تو خونه جا گذاشته و بايد با خودش مي آورد ، كه دوباره نگاهش به تلفنش افتاد ..به زحمت دستش رو دراز كرد و گوشي شو از روي ميز چوبي كوتاه برداشت و به صفحه ش زل زد ....اسم لينا روي صفحه ي گوشي ش باعث شد كه چهره ش در هم بره . دكمه ي قرمز رو فشرد و از روي تخت بلند شد....صورتش رو شسته و برگشته بود كه ديد باز گوشي ش زنگ مي خوره . خم شد و به صفحه ش نگاه كرد ، باز هم لينا ...عصبي گوشي رو از روي تخت برداشت و جواب بايد : چته ؟ چي از جونم مي خواهي ؟ صداي لينا برخلاف او كه خشمگين و عصبي بود ، خيلي آرام و پرنشاط مي نمود :ـ صبح به خير ...ـ زنگ زدي بهم بگي صبح به خير ؟ ـ اوه ...اوه كار بدي كردم ؟ چرا اين قدر عصبي ؟ خواب بودي ؟ ـ قطع كن ...گفته بودم كه ديگه زنگ نزن ....لينا با خونسردي گفت : همه ي پسرها همين طوري اند ....از خداشونه بهشون زنگ بزنيم اما تا زنگ مي زني مي گن قطع كن مزاحمي ...ـ خانم من حوصله ي شنيدن چرت و پرت هاي شما رو ندارم ....برو دنبال يه گوش اضافه ي ديگه بگرد ....و به لينا مجالي براي حرف زدن نداد و تماس رو قطع كرد به محض قطع شدن تماس دوباره گوشي ش زنگ خورد و رادين عصبي نگاهي به صفحه انداخت . اين بار مريم بود . با تنفر نگاهش رو از صفحه ي گوشي گرفت . با خودش فكر كرد اگر تك تك بايد بشيند و به زنگ خور هاش جواب بده بي شك روزش رو از ايني كه هست بد تر خواهد كرد ....گوشي رو خاموش كرد و بعد دوش گرفتن تصميم گرفت كه از اونجا بره ...نبايد پول هايي كه مال خودش بود رو همين طور خرج مي كرد ....هر چه فكر كرد هيچ جور راه نداشت شب رو پيش دوستاش بمونه ...از اينكه اونا تو زندگي ش سرك بكشند متنفر بود ... با خودش گفت "يه جاي ارزون تر پيدا مي كنم و شب رو همون جا مي مونم ." ولي نمي دوست تا كي مي تونه به اين وضع ادامه بده ....نمي دوست بعد از خالي شدن حسابش چه مي كرد ....او كار و منبع درامدي هم نداشت ...اگر اردشير هم حسابش رو پر مي كرد او رويش رو نداشت كه ....تصميم گرفت ديگه فكر نكنه ... به ساك نگاهي انداخت . از رايكا ممنون بود كه ساك رو براش آماده كرده . لباس هايي كه مي خواست بپوشه رو بيرون كشيد ...نمي تونست از ته دل از رايكا متنفر باشه ...چند ساعتي رو در خيابون ها ساك به دست قدم زده بود ....براي اينكه ولخرجي نكنه صبحونه هم نخورده بود ...حسابي احساس ضعف مي كرد . گوشي شو خاموش كرده بود و نمي دونست چه كسايي بهش زنگ زده اند . نگاهش رو تو مسيري كه مي رفت از رستوران هاي شيك مي گرفت و پيش مي رفت آخر سر به يك ساندويچي كوچك رسيد . پشت يكي از ميز هاي سفيد پلاستيكي نشست و به قيمت ساندويچ ها كه روي ديوار نصب شده بود نگاه كرد . ساندويچي كه سفارش داده بود بعد كمي تاخير آماده شد . بعد خوردن ساندويچ و نوشابه اش كيفش پولش رو بيرون كشيد . پول نقد چيزي نداشت . به مرد كه هم آشپز هم صندوقدار بود نگاهي كرد و درحالي كه كارتش رو نشون مي داد گفت :ـ شما كارتخون نداريد ؟ مرد كه چاق و هيكلي بود خنده ي مسخره اي كرد و گفت : نه ....رادين جيب هايش رو گشت و گفت : من پول نقد ندارم ، امكانش هست برم از بانك بكشم ...مرد پوزخندي زد و ابرويش رو بالا داد و گفت : اون وقت بر نگشتي چي ؟ رادين متعجب نگاهش كرد و در دل فكر مي كرد يعني به او مي ياد كه چنين آدمي باشه ؟ متعجب در دل جواب داد "شايد بياد . " مرد رو به او گفت : خيلي خب ، شاگردم تا بانك باهات مياد ....رادين لبخند بي معني اي زد و گفت : خوبه ...مرد شاگردش رو كه براي يكي از ميزها سفارش مي برد صدا زد . رادين نگاهي به اطراف انداخت . فضاي ساندويچي خيلي كوچك و فشرده بود و به زحمت چهار تا ميز توش جاداده بودند و بينشون يه فضاي باريك براي رفت و آمد بود .شاگرد اومد و رو به مرد گفت : بله آقا ؟ مرد برايش توضيح داد كه با او تا بانك برود و به ميزان حسابش ازش پول دريافت كنه. او چشم غليظي گفت و با رادين راه افتاد . رادين پوزخندي زد و به او كه خيلي لاغر با قدي متوسط و لباس قديمي سفيدي به تن داشت نگاه كرد . به بانك رسيدند . جلوي عابر بانك حسابي شلوغ بود و جمعيت صف كشيده بودند . رادين بي حوصله به صف نگاه كرد و ايستاد . شاگرد اين پا و اون پا كرد و گفت : خيلي طول مي كشه ، من بايد زودتر برگردم .رادين بي اهميت سري تكان داد كه او گفت : خب بريم يه بانك ديگه ....بي حوصله جوابش و داد : همه جا همين طوريه ، دو دقيقه صبر داشته باش ...رادين كه بي حوصله شده بود بعد كمي انتظار گوشي شو روشن كرد و خودش رو با پيام هاي دريافتي اش مشغول كرد . بالاخره نوبتش شد و بعد از حسابش مبلغي پول كشيد ، مقداري رو به شاگرد ساندويچي داد و بقيه رو در جيبش بيروني ژاكتش گذاشت كه داشته باشه ...بعد عابرش رو تو كيف پولش گذاشت و راه افتاد ..... هنوز چند قدمي نرفته بود كه توسط كسي سمت مغازه كشيده شد . سينه اش به كركره ي مغازه ي بسته برخورد و آن مردي كه او را هل داده بود سريع دست تو جيب ژاكتش كرد و پول هاش رو برداشت و به همون سرعت شروع به دويدن كرد . رادين فقط تونست خودش رو جمع و جور كنه و به حركت پاهاي آن مرد كه ديوانه وار مي دويد نگاه كنه ...در نهايت نگاهش او را بعد از پيچ گم كرد . آهي كشيد و زير لب گفت : لعنتي ....شايد پيش از اين پولش رو مي زدند برايش اهميتي نداشت اما حالا ذره ذره هاي پول حسابش برايش اهميت داشت ....به اين اميد پول ها رو برداشت كه روزي به اردشير برگردونه ....مسيري كه آن مرد پيموده بود رو دوباره نگاه كرد و اوفي گفت . خيلي كلافه بود...تصميم گرفت ديگه پول نقد همراه خودش نبره ....حدس زده بود وقتي كه داشت پول ها رو برداشت مي كرد آن مرد تعقيبش كرده و بعد هم قصد دستبرد زدن به او را داشته .....بي هدف قدم مي زد ...بيشتر از اينكه به وضعيت حالش فكر كنه در گذشته و به فكر مادرش بود ....وقتي به خودش اومد ديد روي نيمكت يك پارك نشسته و ساكش كنارشه .دستش رو به تكيه گاه نيمكت زد و نفس عميقي كشيد ...چه قدر احساس بيچارگي و استيصال مي كرد ...با خودش فكر كرد كه چه قدر بي كسي بده . صداي بي امان زنگ گوشي اش كلافه اش كرد . آن رو برداشت . تصميم گرفت زنگ گوشي شو عوض كنه ...جديداً خيلي رو اعصابش مي رفت . لينا بود . قطع كرد و آهنگ گيتاري كه تو ليست داشت براي زنگ موبايلش گذاشت . به رو به رو و بازي بچه هاي قد و نيم قد نگاه مي كرد كه دوباره گوشي اش زنگ خورد . با ديدن اسم لينا واقعاً كفري شده بود . ـ چته ؟ چرا اينقدر زنگ مي زني ؟ صداي خنده ي لينا كه در گوشش پيچيد به صورت غير ارادي اخم هاش از هم باز شد.لينا با ته خنده اي كه تو گلوش بود گفت : تو چرا هميشه عصبي هستي ؟ ـ تو مثل اينكه خيلي بي كاري ها ....مدام پاي تلفني ...ـ ببين آقا پسر ....ـ نه تو گوش كن ....چي از جونم مي خواهي ؟ نكنه پول اون يه شب اتاقي كه قرض دادي رو مي خواهي ؟ ـ خب كجا ببينمت ؟ ـ براي چي ؟ لينا خونسرد و جدي گفت : براي گرفتن كرايه ي اتاقي كه بهت دادم . رادين با تعجب گفت : كه اين طور ... و آدرس پاركي كه بود را داد ..... بعد مدتي از دور ديد دختري كه روپوش مشكي اي به تن داشت نزديك شد . او را برانداز كرد . اصلاً انتظار ديدنش رو اين طوري نداشت . لينا خيلي ساده پوش بود ولي اين چيزي از شيك پوشي اش كم نمي كرد . رادين اولين باري كه ديده بودش اون قدر لا به لاي جمعيت گم شده بود كه حتي نگاهي اجمالي به سر و وضعش نيانداخته بود .نگاه رادين روي چهره ي او بالا آمد .صورت صورت صاف و سفيد لينا بدون آرايش معصوميت خاصي بهش مي داد . اما نگاهش برق مي زد . با لبخند شيطنت باري به رادين زل زده بود . رادين نگاهش رو به نيمكت داد . لينا كنارش نشست كه رادين دستش رو از تكيه گاه نيمكت پايين آورد و كمي جمع و جور تر نشست . لينا گفت : ميشه پونصد تا ....رادين به كف دست او كه جلو آورده بود نگاه كرد و با پوزخند گفت : چه خبره ؟ ـ خب خونه ي خصوصي بود. كرايه ش بالايه ...رادين با اخم نگاهش رو به رو به رو دوخت و گفت : ـ مي تونستم برم جاي ديگه ....لينا زيركانه لبخند زد و گفت : اگر جايي رو داشتي مطمئن باش پيش من نمي اومديرادين سكوت كرد . داشت فكر مي كرد ...نمي تونست همين طور پول هاي باقي مونده اش رو به باد بده ...اگر در شرايط عادي بود هرچه زودتر پولي كه خواسته بود رو مي داد تا از دستش خلاص شه ...لينا دستش رو كه خسته شده بود پايين كشيد و گفت : چيه نداري ؟ رادين همون طور كه به رو به رو خيره شده بود گفت : الان نقد ندارم ....ـ خب اشكالي نداره ...برگشت و نگاهش كرد كه لينا لبخندي عميق برايش زد بعد نگاهي به ساك انداخت و گفت : اين چيه ؟ خواست نگاهي به ساك بياندازه كه رادين مانع شد و گفت : بهتره دخالت نكني .ـ از خونه انداختنت بيرون ؟ رادين با حرص گفت : ـ نه خير ...لينا به نيم رخ او لبخندي زد و با شيطنت گفت : ولي اين طور به نظر مياد ....ـ بهتره بري ...ـ كجا برم ؟ تازه اومدم ....ـ چند روز ديگه پولتو مي دم ...ـ من پول ازت نمي خوام ...رادين نگاهش كرد و گفت : پس پاشو برو ...لينا شكلكي برايش در آورد و گفت : چرا انداختنت بيرون ؟ رادين كه حرصش در آمده بود گفت : هيچ كي منو بيرون نكرده ، خودم اومدم بيرون ...لينا با سماجت گفت : چرا ؟ ـ به تو مربوط نيست ...ـ هست ...نگاهي خيره به او كه داشت يكه به دو مي كرد انداخت و گفت : پاشو برو خونه ت ...ـ تو هم ميايي ؟ رادين اخم غليظي تحويلش داد كه لينا براي اينكه برايش سوتفاهم نشه حرفش رو تصحيح كرد : آخه به نظر مي رسه بايد جا واجب شدي ....كجا مي خواهي بري ؟ـ يه جايي مي رم ديگه ...به خودم مربوطه ...ـ خب بيا بهت اتاق مي دم ، با صبحونه ....بعد لبخندي زد و گفت : مي توني پولشون رو بعداً يه جا تصفيه كني ...ـ تو كه گفتي پول نمي خواهي ...لينا لبخندي زد و گفت : الان هم مي گم ...ـ پس چي ؟ ـ براي خودت مي گم ، اگر مي خواهي احساس دين نكني ...وگرنه من به پولش نيازي ندارم ...رادين پوزخندي زد و گفت : لازم نيست ، بلند شو برو ...ـ تو هميشه اين طور بداخلاقي ؟ فكر كنم به خاطر همين بيرونت كردند...و خنديد و به رو به رو نگاه كرد . رادين خشمگين سمت برگشت و نگاهش كرد . ولي لينا خونسرد به رو به رو خيره شد و گفت : چي كار مي كني ؟ رادين بلند شد و گفت : گفتم كه مي رم يه جهنم ديگه ...ـ نمي خواهي بگي چرا بيرونت كردند ؟ رادين كه داشت ساكش رو برمي داشت با شنيدن دوباره اين جمله دلش مي خواست ساكش رو تو صورت لينا بكوبه ...با تحكم گفت : ـ گفتم كه خودم اومدم بيرون ...لينا پاهاشو روي كم انداخت و گفت : حالا هر چي ...چرا خودت اومدي بيرون ؟ ـ يه نصيحتي برات دارم .لينا او را كه ايستاده بود نگاه كرد و رادين گفت : ـ خيلي سعي نكن تو زندگي ديگران فضولي كني ...ـ مي دوني چيه ؟ منم يه نصيحت برات دارم ...رادين چشمانش رو ريز كرد و با دقت به او نگاه كرد . لينا با خونسردي گفت : ـ تو هم سعي نكن اين قدر گنده دماغ باشي كه حال همه رو به هم بزني ...بعد در حالي كه مي خنديد از جايش بلند شد و به سمت خروجي پارك رفت . رادين خودش رو به او رسوند و گفت : وايستا ...لينا پوزخندي زد و ايستاد . رادين هم پوزخندي زد و گفت : باهام بيا بانك ، پولت رو مي دم برو ....لينا ابرويي بالا انداخت كه رادين گفت : قبلش گوشي تو بده من ...ـ گوشي مو مي خواهي چي كار ؟ رادين بي حوصله گفت : بده كار دارم . لينا گوشي شو دست رادين داد و او شماره خودش رو از ليست گوشي لينا حذف كرد لينا گفت : كارت تموم شد ؟ رادين سري تكان داد و گوشي شو برگردوند . با هم از پارك خارج شدند اما لينا مخالف مسير او راه افتاد . رادين ايستاد و گفت : بيا پولت رو بدم ...لينا همون طور كه مي رفت بدون اينكه برگرده بلند گفت : پيشت باشه ، خودت بيشتر احتياج داري ....و رفت ....رادين با اخم مدتي او را نگاه كرد و بعد پياده راه افتاد . بايد جايي رو پيدا مي كرد تا شب رو آنجا بگذرونه ..... رايكا دلداري دهنده گفت : مامان گريه نكن ...مريم ميان هق هق گفت : سه شبانه روزه خونه نيومده ...ـ ما كه بيرونش نكرديم ، خودش رفت . ـ سه روزه ازش خبر ندارم . اون به جز يه شب كه جديداً قهر كرده بود تا به حال بيرون از خونه نمونده بود ...ـ نگران نباشيد بابا حسابش رو چك كرده ، از حسابش برداشت مي كنه ، تو كوچه خيابون كه نمي خوابي ...مريم كه حتي ذره اي قانع نشده بود ميان گريه سرش رو بالا گرفت و گفت : بهش بد مي گذره ...رايكا كنار او لبه ي تخت نشست و سرش رو در آغوش گرفت و گفت : ـ مامان سه روزه داره مدام گريه مي كني ...ـ تو برو بيرون ، گريه هام رو نگاه نكن ، من اين طوري سبك مي شم ...ـ نگاه نكنم ، نمي تونم فكر نكنم كه ، يه كم به رادين فرصت بدين . اون الان دوست داره تنها باشه ...ـ بهش زنگ هم مي زنم جواب نمي ده ...ـ منم باهاش تماس گرفتم ...ـ نكنه طوريش شده ...رايكا آهي كشيد و گفت : نه مامان ، اين قدر به دلت بد راه نده ...دوباره گريه اش شدت گرفت و با خودش بلند بلند گفت : چه طور تنهامون گذاشت ؟***از ميان پنجره ي باريك اتاق كه از شب باز گذاشته بود ، آفتاب به داخل سرك كشيد و با نور و گرمايي كه به چشمش خورد پلك هاش رو باز كرد ...با خستگي پلك هاش رو دوباره بست و باز كرد ...روي تخت يك نفره كه ملحفه ي سفيد داشت نيم خيز شد . يك متل پيدا كرده بود كه قيمتش از هتلي كه شب اول رفته بود خيلي خيلي پايين تر بود و رضايت داده بود . نگاهي به اتاق مربعي شكل كه آفتاب روشنش كرده بود انداخت . دستش رو دراز كرد و پريزي كه بالاي تخت بود زد تا لامپ روشن شه . به ساعت مچي اش كه هنوز از دست باز نكرده بود نگاهي انداخت . گرسنه ش بود بايد صبحونه يه چيزي مي خورد . دوش مي گرفت و بعد مي رفت بيرون . بايد وضعيت دانشگاهش رو مشخص مي كرد ...گذشته از اون اصلاً نمي تونست تو اون اتاق دلگير روزشو سر كنه ... بعد يه دوش و صبحونه ي مختصري سمت دانشگاه رفت . يكي يكي با دوستانش دست داد . يكي از دوستانش از دور دست تكون داد و گفت : رادين تعطيلي بود ما خبر نداشتيم ؟رادين كه تنهايي و افكار گوناگون و اتاقك كرايه اي اش بد اخلاق و اخمو اش كرده بود فقط سري تكان داد . با عده اي كه كنار هم حلقه زده بودند دوباره دست داد و خداحافظي كرد . سمت ساختمان دانشگاه رفت . متاسفانه بعد اين اتاق و اون اتاق رفتن نا اميد و دست خالي برگشت . وسط ترم بهش مرخصي نمي دادند ...بايد بر مي گشت دانشگاه ...هنوز از دانشگاه خارج نشده بود كه تلفنش زنگ خورد . با تعجب به اسم لينا كه روي صفحه ي گوشي اش افتاد نگاه كرد و اخم هاش در هم رفت . جواب داد . ـ الو ؟ ؟؟ ـ سلام ، الان عصباني نيستي ؟ وضعيت سفيده ؟ ـ باز هم تو ؟ لينا با بي قيدي گفت : آره ...ـ مگه شماره مو از گوشي ت ...ميان حرفش پريد و خونسرد گفت : حفظ بودم ...رادين جدي و بي حوصله گفت : ـ چيه ؟ راه به راه بهم زنگ مي زني ؟ ـ من الان دو روزه بهت زنگ نزدم ...ـ چي كارم داري ؟ فقط نگو كه پولت رو مي خواهي چون باور نمي كنم ، اون دفعه هم بهونه آوردي كه بتوني منو ببيني ...ـ خب حالا كه بهونه ندارم چي كار كنم ؟ ـ مي خواهي منو ببيني ؟ ـ تو نمي خواهي ؟ ـ همون جايي كه اون روز ديدمت ...ـ باشه تا فعلاً . رادين از دانشگاه خارج شد و گوشي رو در جيبش گذاشت . خودش هم نفهميد چرا قبول كرد دوباره به ديدنش بياد ...شايد از روي تنهايي و بي كسي ...اصولاً به دخترها متلك مي گفت اما دوست دخترهاي زيادي نداشت ...به تعداد انگشت هاي يك دستش مي رسيد كه آنها هم خيلي ناپايدار بود و يك هفته نشده با همه به هم مي زد ...از دخترهايي كه خودشون رو به او مي چسبوندند و يا خيلي ناز مي كردند اصلاًً خوشش نمي اومد . فكر سمت لينا سوق پيدا كرد ...حس مي كرد اون هم سعي داره خودش رو آويزون او كنه اما با اين حال زياد اهل ناز و عشوه اومدن نبود ....از طرفي هم او الان يك خانواده ي پولدار نداشت و تقريباً لينا از زندگي او بي خبر بود ... با اين حال نگاه عجيبش در پياده رو ...رسيده بود ، نشست روي نيمكت . به دو طرف نگاهي انداخت . هنوز نيومده بود . پوزخندي زد و با خودش فكر كرد " همين مونده بود كه منتظر يه دختر بمونه " اصولاً در قرار هايش چه با پسرها و دخترها هميشه دير مي كرد. حالا ...ـ سلام . سرش رو برگردوند با ديدن لينا سري تكان داد . مثل دفعه ي گذشته ساده و بي آرايش ...لينا كنارش روي نيمكت نشست و رادين با اخم و لحني حق به جانب گفت : ـ مي موندي دير تر مي اومدي ...ـ خيلي منتظر شدي ؟ ـ پنج دقيقه ...ـ هووووو فكر كردم حداقل نيم ساعته اينجايي ، خب دو دقيقه نمي توني منتظر بشي ؟رادين ابرويي بالا انداخت و گفت : نه براي كسي كه مي خواد منو ببينه ...ـ خب زياد خودت رو نگير ، نيومدم ببينمت ، اومدم باهات حرف بزنم . رادين ابرويي بالا انداخت و گفت : ـ چه حرفي ؟ ـ حرف كه زياده ، ولي قبلش مي خوام يه چيزهايي از تو بشنوم . ـ مثلاً چي ؟ ـ ببين بهتره تو زندگي ت به يكي اعتماد كني ، اين جور كه به نظر مياد تو آدم هاي زيادي اطرافت هستند ولي تو عمق وجودت حس مي كني هيچ كيو نداري . *** رادين خودش هم نفهميد كه چه طور هر چه در دلش بود به زبان آورد . درباره ي مشكلاتش و حقيقت زندگي اش گفت و لينا صبورانه گوش كرد . بعد گفتن همه ي حرف ها با اينكه احساس سبكي خاصي مي كرد اما با اين حال يه كم پشيمان شد كه چرا براي لينا حرف زده . پيش نمي اومد براي كسي درد و دل كنه يا از زندگيش حرف بزنه . اما تقريباً همه چيز رو به او گفته بود . لينا برايش برنامه ريزي كرد . رادين با تعجب به او نگاه مي كرد و گفت : ـ چي كار مي كني ؟ ـ كرايه اي كه هر شب تو اين متل مي دي چه قدره ؟ ـ ميشه بگي تا منم سر در بيارم داري چي كار مي كني ؟ ـ چه قدر هر شب مي دي ؟ رادين گفت و لينا سوتي كشيد و گفت : جاهاي ارزون تر هم هست . ـ حتماً انباري . ـ نه مي برم نشونت مي دم . ـ نمي خواد من تو همين اتاق هم دلم مي گيره . در ضمن از تو هم كمكي نخواستم.ـ دوباره برگشتي سر خونه ي اولت كه . و مشغول يادداشت شد و گفت : كار چي ؟ ـ هوووووم . ـ كار و بار نداري ؟ رادين بي حوصله گفت : نه . ـ اگر برات كار جور كنم مي ري سر كار ؟ ـ دختر پاشو برو براي زندگي خودت نقشه بكش . ـ دارم براي خودت مي گم . اين پول ها كه تا ابد تو حسابت نمي مونه ، خرج مي شه كمي فكر كرد و گفت : بعد ش پدرت بازم تو حسابت پول مي ريزه يا نه ؟ ـ اون پدر من نيست . ـ حالا هرچي . رادين بي تفاوت گفت : ـ نمي دونم . ـ ببين بهترين كار اينه كه برگردي خونه . من كه وضعم از تو بدتر بود . پدر و مادر تو بدون اينكه بخوان تنهات گذاشتن . اونها مردن ، ولي پدر و مادر من از سر بي عاطفگي منو گذاشتند پرورشگاه . رادين نگاهي دلسوزانه به ا انداخت . ـ ولي من الان يه پدر دارم . هر چه قدر هم كه چند ماه يه بار مي بينمش اما بحثي نيست . من از زندگيم راضي ام . آخه با ناراضي بودن هيچي حل نمي شه كه . نگاهي به او انداخت و گفت : هوووم ؟ ـ نمي تونم برگردم . ـ خيلي مغروري ، خب نگفتي كار مي كني ؟ رادين سمتش برگشت و گفت : تو خودت چه كاره اي كه مي خواهي برام كار پيدا كني ؟ـ من كه نگفتم مي خوام تو رو مدير يا معاون جايي كنم . يه كار . رادين پوزخندي زد و گفت : نكنه بايد آب حوض خالي كنم . لينا غش غش خنديد و گفت : فكرش رو كن ، تو لنگه هاي شلوارت رو بالا زدي تو حوض با يه سطل ...واي چه خنده دار ....خيلي بهت مياد . به خنده هاي او نگاه كرد و به جاي اينكه عصبي بشه ، بلند شد و گفت : من بايد برم ـ بگردم دنبال كار ؟ ـ بگرد براي خودت . لينا هم بلند شد سويش قدم برداشت و گفت : ـ خيلي مغروري ها ، بگذار كمكت كنم . رادين دست هاش رو تو جيب كاپشنش فرو برد و گفت : ازت كمك نخواستم . ـ ولي من دوست دارم كمكت كنم . بعد با لبخند نگاهش كرد و گفت : حالا بريم چند تا مهمون خونه نشونت بدم ؟ اين طوري مي توني تو مصرف پول هات صرفه جويي كني . رادين بدون حرفي با او همراه شد . *** زير آب دوش بود كه شنيد يكي به در مي كوبه . آب رو بست حوله رو دورش گرفت و در رو باز كرد . ـ بله ؟ ـ پسر چه خبرته هر روز هر روز مي ري حموم . ـ بله ؟؟؟ ـ گوشات پنبه داره ؟ رادين بي حوصله مرد رو نگاه كرد و گفت : متوجه نمي شم . ـ مي دوني پول آب چه قدره ؟ حاليت هست ؟ آدم مگه هر روز مي ره حموم ؟رادين با تعجب نگاهش كرد و گفت : پس چي كار مي كنه ؟ ـ هفته اي يه بار ، نهايت دوبار كافيه . رادين ناباور نگاهش كرد و گفت : مگه چنين چيزي امكان داره ؟ من هر روز بايد دوش بگيرم . ـ خونه ي خاله ت كه نيست . اين طوري باشه ما بايد كلي بالاي پول آب ضرر كنيم .ـ مجاني كه نمي رم ، پول دادم . مرد با قلدري گفت : پول چي دادي ؟ پول اتاق رو مي گي ؟ رادين كه بي صبر مي شد موهاي خيسش رو عقب داد تا اينقدر رو صورتش چكه نكنه و گفت :ـ وقتي ازتون پرسيدم امكانات حموم بهداشتي داره گفتيد آره . ـ خب من كه نمي دونستم آب مجاني گير مياري ، هر روز مي ري حموم . ـ يه دوش پنج دقيقه اي كه اين حرف ها رو نداره . ـ اين طوري نمي شه ...من رو پولي كه دادي پول آب رو حساب ميارم . رادين عصبي در رو بست و آب رو باز كرد . مرد محكم به در كوبيد و گفت : زياد آب رو باز نگذار . شير فهم شد ؟روي تخت يه نفره اتاق دراز كشيد . و به لينا زنگ زد .حداقل جاي قبلي ش خيلي تميز تر بود . صداي شاد و سرزنده ي لينا به گوشش رسيد :ـ به به ببين كي زنگ زده . ـ اينجا كدوم جهنمي هست كه منو آوردي ؟ـ تو كه باز اعصابت به هم ريخته ست . تازه بعد پنج روز فهميدي اونجا جهنمه ؟رادين چيزي نگفت كه لينا پرسيد : حالا چي شده ؟رادين همان طور كه اخم كرده بود گفت : يارو اومده در حموم رو زده مي گه چرا هر روز از آب استفاده مي كني . صداي خنده ي لينا تو گوشي پيچيد . بيشتر اخم كرد و گفت : ـ به چي مي خندي ؟ هيچي ناراحت نشو . ـ اين ديگه چه وضعشه ؟ ـ باز هم دوست نداري برگردي خونه ت ؟ رادين مغرور تر از اون حرف ها بود كه حرف دلش رو بزنه از طرفي هم بابت اتفاق و دروغ هايي كه بيست و يك سال شنيده خيلي خودش رو تحت فشار گذاشته بود .گفت : نه .ـ خيلي خب ، برات يه پيشنهاد ديگه هم دارم . ـ چي ؟ ـ من يه كليد از روي كليد خونه م برات مي زنم ، كي ميايي بگيري ؟ رادين با تعجب پرسيد : كليد ؟ براي چي ؟ـ من روزها خونه نيستم . تو از حموم مي توني استفاده كني . ـ چي ؟ نه . ـ آخه چرا ؟ پس مي خواهي چي كار كني ؟ ـ تو روزها كجا مي ري ؟ لينا با بي قيدي گفت : بيرون . ـ خيلي غيب گفتي . من فكر كردم مي ري تو انباري خودت رو قايم مي كني .لينا خنديد و گفت : حالا كليد برات اضافه كنم يا نه ؟ رادين كمي فكر كرد . لينا گفت : ـ اون اتاقي كه اون شب توش خوابيدي ، اتاق پدرمه ، مي توني از سرويس بهداشتي اون استفاده كني . ـ بعد تو چي از من مي خواهي ؟ لينا خنديد و گفت : چيز خاصي نمي خوام . رادين كلافه گفت : چي ؟ ـ فقط با هم دوست باشيم . همين . ـ فكر نمي كني چيز زيادي مي خواهي ؟ لينا نگاهي به لاك ناخن هايش انداخت و گفت : نه اصلاً . خيلي ها دنبال اين هستند كه با من دوست بشن . رادين با تمسخر گفت : خب پس برو به همون خيلي ها بچسب . و گوشي رو قطع كرد و اوفي كشيد . سرش به شدت درد مي كرد . تحمل فكر كردن نداشت . سرش رو محكم ميان دستانش فشرد . چرا افكار از ذهنش دور نمي شد.صداي زنگ اس ام اس باعث شد سرش رو برگردونه . گوشي شو برداشت و پيام رو خوند . "مهمون خونه بمون . كليد ها رو اضافه مي كنم برات ميارم ." *** رايكا وارد خانه شد . رو به كارگري كه داشت ميز رو دستمال مي كشيد گفت :ـ مادرم نيست ؟ چرا خانم سرشون درد مي كرد ، رفتند بخوابند . رايكا آه بي صدايي كشيد و پله ها رو دوتا يكي بالا رفت . كنار در اتاق ايستاد . دستگيره رو آرام پايين كشيد و نگاهي داخل اتاق انداخت . مريم روي تخت خوابش برده بود . مي تونست حدس بزنه ساعت ها نشسته و گريه كرده . در را آرام بست و به اتاق خودش رفت . لبه ي تخت نشست و دستي به ته ريشش كشيد و شماره ي رادين را گرفت . مثل روز هاي قبل بي جواب موند . گوشي رو روي ميز گذاشت . بلند شد تا لباس هاشو عوض كنه . داشت دكمه هاي بلوزش رو باز مي كرد كه صداي ملايم گوشي اش رو شنيد . سمت ميز رفت برداشت . جواب داد . ـ سلام رايكا ...منم آرنيكا . هيجان زده شد . قلبش تند مي زد . چند بار ديگه هم آرنيكا با او تماس گرفته و با هم حرف زده بودند . ـ سلام خوبي ؟ ـ مرسي رايكا ببخشيد مي خواستم بدونم تو از مهبد خبري نداري ؟ چهره ي رايكا در هم رفت و با لحن ملايمي گفت : نه ، طوري شده ؟ـ چند ساعته دارم باهاش تماس مي گيرم ، جواب نمي ده . هر جا زنگ زدم خبرش رو ندارن . ـ خودت رو نگران نكن شايد گوشي شو جايي جا گذاشته . صداي آه كشيدن آرنيكا قلبش رو لرزوند . دلش نمي خواست او ناراحت باشه . ـ حالا چي شده ؟ آرنيكا كه صداش بي شباهت به صداي بغض كرده نبود گفت : ـ قرار بود منو براي شام ببره بيرون . قرار بود ...فهميد خيلي ناراحته كه حرفش رو ادامه نداد . بعد مكثي گفت : ـ دوست داري بري بيرون ؟ آرنيكا صادقانه گفت : آره ، عمو و زن عمو نيستند ، منم تنهايي دلم گرفته . مهبد هم الان چند شبه قول داده منو ببره بيرون . خسته شدم تنهايي تو خيابون قدم زدن ...لحنش كمي خجالت زده شد و گفت : مي دوني چيه ؟ آدم از قدم زدن هم پشيمون مي شه . وقتي كسي باهات نباشه ، بعضي ها خيلي از حدشون مي گذرند .رايكا با عجله گفت : كسي مزاحمت شده ؟در دل به خودش جواب داد آره . چون آرنيكا فوق العاده زيبا بود . ـ رايكا ناراحت نمي شي دارم باهات حرف مي زنم ؟ يعني وقتت رو نمي گيرم ؟ آخه خيلي تنهام . ـ نه اصلاً ...چرا ناراحت بشم؟ اگر دوست داشته باشي مي برمت بيرون . آرنيكا مثل يه دختر كوچولو ذوق زده شد : راست مي گي ؟ رايكا بي اختيار لبخندي زد و خوشحال بود كه او پذيرفته . گفت : ـ آره ، آماده شو ميام دنبالت . آرنيكا كه يه بار تلفني با او صحبت مي كرد پي برده رادين رفته ، به محض ديدن رايكا تصميم گرفت از او عذرخواهي كنه . روي صندلي جلو نشست و در جواب لبخند رايكا لبخندي زد و گفت : رايكا ، واقعاً ببخش .چهره ي رايكا كمي متعجب شد و گفت : چرا ؟ ـ تو بايد الان پيش مريم جون باشي . سرش رو پايين انداخت و گفت : رادين هنوز برنگشته ؟ رايكا گفت : نه هنوز . بعد لبخندي به او كه با انگشت هاي قلمي اش بازي مي كرد زد . نمي تونست شدت احساساتش رو كنترل كنه . از ته وجود خوشحال بود كه آرنيكا كنارش نشسته و اين رو نمي تونست انكار كنه . صدايش در سكوت ماشين شكست .ـ آرنيكا ....سرش را بالا گرفت و نگاه آبي اش را كه در سايه ي شب تيره شده به او دوخت و گفت : رايكا ، ممنونم . تو يه دوست خوبي . رايكا ناراحت شد . به خودش حق نمي داد كه ناراحت بشه اما شد . ماشين رو روشن كرد و راه افتاد . اون تمام مدت به جمله هاي آن شب كه از زبان آرنيكا شنيده فكر كرده بود و حالا شنيدن اين حرف هاي جديد مثل طوفاني بعد از آرامش بود . با اين حال وقتي يادش افتاد كه آرنيكا چه قدر از تنهايي ناراحت و غمگين بود ، دلش نيومد شب شون رو خراب كنه . آرنيكا رو به رستوران دنجي برد ، با هم شام خوردند و حرف زدند سر آخر داشت به خنده هاي آرنيكا نگاه مي كرد كه تلفنش زنگ خورد . آرنيكا گوشي شو برداشت و گفت : مهبدِرايكا به روي ميز خيره شد . آرنيكا لبخندي زد و جواب داد . رايكا به روميزي سفيد خيره شده اما تمام حواسش پيش مكالمه ي او بود .ـ سلام . ـ ......ـ اتفاقي افتاده ؟ چون من خيلي باهات تماس گرفتم . ـ ......ـ من بيرونم . نگران نباش . تنها نيستم . نيم نگاهي به رايكا كه فقط موهاي خوشرنگش معلوم بود انداخت و گفت : ـ رايكا لطف كرده منو آورده بيرون . ـ ....ـ خودم ازش خواستم . مامان و بابا اومدن ؟ ـ ....ـ باشه منم زود ميام خونه .بعد از اتمام مكالمه رايكا سرش رو بالا گرفت به او نگاه كرد و گفت : ـ بايد بري ؟ لبخندي زد و گفت : ـ مهبد نگرانم شده . ـ غذات رو بخور بر مي گردونمت . آرنيكا مدتي به نگاه او كه تغيير كرده بود نگاه كرد و بعد آروم كارد و چنگالش رو برداشت .رايكا او را دوباره به خانه رساند آرنيكا لبخندي زد و گفت : ـ رايكا واقعاً ازت ممنونم . تو خيلي با من مهربوني . رايكا با حسرت نگاهش كرد و با نگاهش او را كه لبخند زد و سمت خونه رفت بدرقه كرد . باز حسادت هم خونه بودن آرنيكا و مهبد در دلش چنگ انداخت . تمام ماشين بوي او را مي داد . راه افتاد . لحظه اي نمي تونست به او فكر نكنه . نمي فهميد اگر آرنيكا سهم مهبد بود پس چرا تو زندگي او پيدايش شده بود ؟ گوش اي پارك كرد . چشمانش را بست و عميقاً نفس كشيد . عطر حضور او هنوز در ماشين بود. دوست داشت تا ابد آن عطر خوش رايحه رو در اتاقك ماشينش محبوس كنه . *** با حوله موهايش را خشك كرد . در اتاق قدم برداشت . دلتنگ خونه شده بود . ديگر طاقت چهار ديواري هاي آن مهمان خانه ي سطح پايين رو نداشت . روي تخت دراز كشيد و فكر كرد . پول هايش داشت به ته مي كشيد . تا كجا مي تونست دووم بياره ؟ بلند شد . بلوزش رو تن كرد و به اتاق لينا سركي كشيد .روي يه ديوار پر بود از پوستر هاي خوانندگان و نوازندگان راك . روي يه ديوار ديگر پرتره ي رنگ و روعن لينا بود . يه بوم تقريباً بزرگ. به دقت به او نگاه كرد . به رنگ چشمان عسلي و موهاي سياهش در نقاشي ، ابروهاي هشتش . به لبخند بي ريااش ... از اتاق خارج شد . در را هم بست . همان موقع لينا وارد خونه شد . با ديدن رادين لبخند صميمانه اي زد و گفت : ـ سلام . تو اينجايي ؟ ـ سلام ، ديگه داشتم مي رفتم . لينا كيف كجش رو از شونه برداشت با پلاستيك در دستش سمت آشپزخونه رفت و گفت : چرا چيزي نخوردي ؟ ـ ممنون . ـ گرسنه نيستي ؟ رادين ژاكتش رو پوشيد . زيپش رو نبست . با كم رويي سمت آشپزخونه رفت و گفت :ـ از هفته ي ديگه يه فكري مي كنم . لينا با فندك گاز رو روشن كرد بعد برگشت ، لبخندي زد و گفت : ـ رادين من كه كارت ندارم . تو هم معذب نباش . نمي دونستم امروز ميايي وگرنه ، دير تر مي اومدم . رادين يك دستش را در جيب پشت شلوارش كرد و گفت : نه ، خب درست نيست . لينا لبخند دوستانه اي زد و گفت : چايي بريزم برات ؟ رادين از نگاه كردن به او امتنا مي كرد گفت : نه ممنون من دارم مي رم . ـ خب بمون با من يه چايي بخور ، مي موني ؟ دلت مياد ؟ منو تنها بگذاري ؟ رادين پوزخندي زد . وقتي سرش رو بالا گرفت نگاهش به گردن سفيد او دوخته شد . نگاهش رو برگردوند و گفت : من ديگه مي رم . لينا مقابلش قرار گرفت و رادين آرزو كرد كه يك قدم ديگر به او نزديك نشه . لينا مثل بچه ها بالا و پايين پريد و گفت : مي موني ؟ اگر بموني ناهار هم هر چي تو دوست داشته باشي درست مي كنم . رادين نفس عميقي كشيد و گفت : فقط چاي .و هنوز سعي مي كرد به لينا نگاه نكنه . لينا با خوشحالي تو ليوان هاي سراميكي چاي ريخت و روي ميز گذاشت و گفت : بشين ديگه . رادين بدون اينكه به او نگاه كنه ، صندلي اي عقب كشيد و نشست . ـ راستي من موبايم قطع شده . ـ چرا ؟ نگاهش ناخواسته روي صورت او بالا اومد و به چشمان عسلي اش دوخته شد . سريع نگاهش به بخار چاي كشيده شد و گفت : ـ هزينه ش خيلي شد . فعلاً نمي خوام وصلش كنم .ـ باشه ، كار داشتم زنگ مي زنم مهمونخونه . رادين سري تكان داد و كمي از چايش رو خورد . لينا به صورت او نگاه كرد . لبخندي زد و گفت : چاي تو تا آخر بخور . بيرون سرده ، حموم رفتي ، سرما مي خوري ها ...با تعجب به او نگاه كرد . دستش رو دور ليوان داغ كشيد . ياد مريم افتاد . او هم با اينكه مي دونست رادين بي توجه است اما مدام با محبت به او سفارش مي كرد...ولي دروغ هايشان كه يادش آمد از جايش بلند شد و بدون خداحافظي رفت . لينا با تعجب به او نگاه كرد و باز تنها موند . وارد دانشگاه كه شد دوستاش سمتش رفتند و هر كدوم يه چيزي مي گفت . ـ رادين بازگشتت رو جشن بگيريم ؟ ـ تو كجايي ؟ ـ گوشيت چرا خاموشه ؟ ـ ما رو با امتحانات تنها گذاشتي ؟ چند نفر در انتظار تقلب رساني هاي تو تلف شدن ها ...خبر داري ؟ ـ بچه ها چه قدر حرف مي زنيد ، حداقل يكي يكي حرف بزنيد . ـ معلوم نيست كجا بوده ، اومده داره براي ما كلاس مياد . ساشا چشمكي به بقيه زد و گفت : راستش رو بگو ، خبر مبريه ؟ رادين با دست به سينه ي ساشا زد و گفت : برو كنار . بعد در حالي كه سمت ساختمان مي رفت گفت : امروز چه خبره ؟ ـ امتحان داريم ....بگو چه امتحاني ، خوراكته ...رادين دستمون به دامنت .رادين پوزخندي زد و گفت : امروز دامن نپوشيدم . دوستانش زدند زير خنده و رادين گفت : ـ اي سو استفاده گراي چاپلوس بريد پي كارتون ، امروز از من چيزي بهتون نمي ماسه ـ داري خودت رو لوس مي كني ها ....ـ رادين خدمات مي خواهي ؟ ـ گم شو . رادين يه لحظه فكر كرد چه خوب مي شد براشون كلاس خصوصي مي گذاشت . در عوضش مي تونست پول خوبي بگيره . او درسش خيلي خوب و خيلي هم با استعداد بود . ولي زود پشيمون شد . دوستاش وقتي مي تونستند مفتكي تقلب كنن چرا بايد مي نشستن مخ خودشون رو كار مي گرفتن ؟ ـ رادين جون هر كي دوست داري . ـ اي بابا من اين يه مدت اصلاً رنگ كتاب رو نديدم كه . ـ بابا تو نخونده مخي ...ـ شما بد عادت شديد ها ...اين يه مدت كه نبودم چي مي كرديد ؟ ـ يه عده كه تلف شدن ...ما هم باقي مونده ها مي رفتيم شمع روشن مي كرديم كه تو برگردي . ـ بريد الكي دلتون رو خوش نكنيد . من سر كلاس ها هم نشستم اصلاً در جريان مباحث نيستم . علي جزوه و كتابش رو سمتش گرفت و گفت : در جريانت مي گذاريم . يه نگاه بياندازي حله . ـ واي كه چه پررو هستيد . فرامز زد پشت او و گفت : رادين جديداً چه خر شدي ها . بچه ها دو ساعته دارن منتت مي كنن . رادين دستي به پشتش كشيد و گفت : چرا مي زني احمق ؟ *** حسابش پاك پاك بود . با باقي مونده ي پول رفت فيش گوشي شو پرداخت كرد و حالا هيچي نداشت . باورش نمي شد . به اين زودي كارش به اينجا كشيده شده بود . ديگر براي شب پول نداشت به مهمونخونه بده . براي همين ساكش رو جمع كرده و در پارك روي نيمكتي نشسته بود . دو دل بود. مي خواست به اردشير زنگ بزنه . به گوشي ش خيره شده بود ولي روش نمي شد . گوشيش زنگ خورد .لينا بود ، جواب نداد . قطع كرد . با هزار ترديد شماره ي اردشير رو گرفت اما قبل از اينكه برداره قطع كرد . غرورش نمي گذاشت . اما اردشير به محض ديدن شماره با رادين تماس گرفت . رادين ناباور به گوشي اش و اسم اردشير خيره شد . هنوز ترديد داشت . جواب داد . دقايقي از هر دو سمت سكوت بود. اردشير تك سرفه اي كرد و رادين با صداي آرامي گفت :ـ سلام . ـ سلام .صدايش گرفته و جدي بود . رادين باز هم سكوت كرد . با خودش گفت : چه خوب مي شد كه قطع مي كرد .ـ چرا چيزي نمي گي ؟ زنگ زدي ولي قطع كردي .رادين حس مي كرد در حضور اردشير هست . سرش رو پايين گرفت و گفت : ـ آره . ـ خب كاري داشتي ؟ اين همه مدت كجا بودي ؟ سالمي ؟ ـ خوبم .ـ خوبه . پس چرا زنگ زدي ؟ مشكلي داري ؟ رادين نمي دونست چه طور بگه . اردشير گفت :ـ حالا راضي هستي از خونه رفتي ؟ اين همه مدت كجا بودي ؟ ـ مهمونخونه . ـ خب يعني اونجا رو ترجيح مي دي ديگه ، اگر كاري نداري...قبل از اينكه قطع بشه رادين با عجله گفت : چرا ...ـ بگو ...رادين آه بي صدايي كشيد و با شرمندگي گفت : ـ مي تونيد يه مقدار پول به من قرض بديد ؟ اردشير لبخند كم رنگي زد و گفت : قرض ؟ رادين لب هايش را به هم فشرد و بعد گفت : بله . پول هاتون رو بر مي گردونم ، ولي فعلاً دستم خاليه .....ـ باشه ، فردا مي ريزم به حسابت . چند ماهه بر مي گردوني ؟ رادين همان طور كه نشسته بود ، كف كفشش رو روي زمين كشيد . حرصش گرفته بود . گفت : سعي مي كنم زود برگردونم . ـ خوبه . فردا مي ريزم به حسابت . ـ ممنون . تماس قطع شد و فكر كرد تا فردا چه كنه ؟ با اين حال كمي از نگراني هايش كم شد . اگر اردشير قبول نمي كرد او ديگر قدم از قدم نمي تونست برداره . به خودش كه اومد ديد جلوي در خونه ي لينا ايستاده . ساك به دست و بلاتكليف . زنگ زد به لينا . ـ الو ؟ ـ سلام رادينم . ـ آره . خوبي ؟ ـ بيدارت كردم ؟ ـ نه بيدار بودم . گوشي تو چرا جواب نمي دي ؟ زن زدم مهمونخونه گفت از اونجا رفتي .ـ آره . ـ الان كجايي ؟ كمي اين پا و اون پا كرد و به زحمت گفت : پشت در . ـ جدي مي گي ؟ پشت در خونه ي من ؟ ـ اوهوم. ـ باز مي كنم بيايي تو . ـ نه . لينا لبخندي زد و گفت : باز كردم . و گوشي رو قطع كرد . رادين بعد مكثي با ترديد وارد خونه شد . لينا روي ايوان ايستاد برايش لبخند با نشاطي زد و گفت : ـ سلام . رادين براي اولين بار لبخند مهربوني تحويلش داد . لينا يه بلوز آستين دار مشكي با يه شلوار برموداي لي پوشيده بود گفت : چرا نميايي داخل ؟ رادين نگاهي به موهاي مشكي او كه مثل قابي دور صورتش ريخته و روي شانه هايش حالت گرفته بود . گفت : مي خواستم باهات صحبت كنم . لينا لبخندي زد و گفت : خب بيا داخل ديگه ، يخ زدم . نكنه مي خواهي وسط حياط حرف بزنيم ؟ رادين با ترديد جلو رفت . كفشش رو كند . لينا با لبخند گفت : ـ ساك به دست شدي ، چرا از مهمونخونه اومدي بيرون ؟ رادين حتي نگاهش هم نكرد . لينا وارد خانه شد و گفت : شام خوردي ؟ ـ نه ..يعني نمي خورم . ـ بيا منم هنوز شام نخوردم . رادين وارد خانه شد و همان جا جلوي در ايستاد و به لينا كه سمت آشپزخونه مي رفت نگاه كرد . معذب روي يكي از مبل ها نشست و دست هاش رو به هم قلاب كرد . لينا سمت سالن رفت و گفت : ـ چرا نميايي اينجا ؟ ميز چيدم . ـ نيم نگاهي به او انداخت . برايش جالب بود كه اصلاً آرايش نمي كنه . گفت : ـ ممنون شام نمي خورم . اومدم درباره ي كاري كه گفتي صحبت كنيم . لينا سمتش رفت ، گوشه ي ژاكتش رو گرفت و گفت : ـ بلند شو ....رادين با تعجب نگاهش كرد و از جايش بلند شد . لينا او را با خود به آشپزخونه برد و با شوق و ذوق گفت :ـ پيتزا درست كرده بودم ، چه خوب شد اومدي ، دو نفري غذا مي خوريم . رادين هنوز معطل كنار ميز ايستاده بود . لينا راحت نشست و گفت : بشين ديگه .رادين هم معذب رو به رويش نشست . لينا كف يه پايش رو روي صندلي گذاشت لبخندي زد و گفت : من اين طوري مي شينم . تو هم هر طور راحتي بشين . نگاهش رو گرفت و گفت : ـ من راحتم . لينا خنديد و گفت : باشه . برشي پيتزا براش گذاشت و گفت : سس بردار . رادين اشتهايش باز شده و حسابي گرسنه اش بود ولي سعي نكرد اينو نشون بده . روي برش پيتزايش سس ريخت . لينا با لذت پيتزايش را مي خورد و گه گاهي به او نگاه مي كرد . وقتي رادين برش اولش رو تموم كرد لينا يه برش براي خودش برداشت و بقيه ي پيتزا را مقابل او گذاشت و گفت : من ديگه نمي خورم بخور . رادين به پيتزا نگاه كرد بعد به او نگاه كرد و گفت : نه اين زياده . ـ بخور نمونه . رادين لبخندي زد و گفت : تو كه نمي توني بخوري چرا زياد درست كردي ؟ لينا لبخندي زد و گفت : بخور . رادين برشي جدا كرد و لينا گفت : شب هم مي موني ؟ رادين با تعجب نگاهش كرد و گفت : نه . ـ پس كجا مي ري . رادين همان طور كه برش پيتزا تو دستش بي حركت مونده بود كمي فكر كرد و گفت : ـ خب مي رم خونه ي يكي از دوستام .با خودش فكر كرد اگر لينا كمي ديگر اصرار مي كرد بايد قبول كنه چون در غير اين صورت بايد در پارك بخوابه . اصلاً نمي تونست فكرش رو بكنه . لينا گازي به برش در دستش زد و بعد جويدن لقمه اش گفت : ـ كدوم دوستت ؟ رادين لبخند كجي زد و گفت : مگه دوستام رو مي شناسي ؟ ـ نه ولي اگر مي خواستي خونه ي دوستات بموني ، هيچ وقت مهمونخونه نمي رفتي .رادين حرفي براي گفتن نداشت . لينا گفت : ـ تو اتاق پدرم مي توني بموني . باور كن ازت كرايه نمي گيرم .و خنديد. رادين با خودش مي جنگيد تا به او نگاه نكنه . ولي نشد . لينا براي خودش مي خنديد . انگار لطيفه ي بانمكي شنيده بود . رادين نگاهش رو از گردن سفيد او گرفت و با شرمندگي باقي مونده ي غذايش رو خورد . لينا بلند شد دستش رو آب كشيد و گفت : خب درباره ي كار .رادين سرش رو بالا گرفت . ـ غذات رو بخور بيا با هم حرف بزنيم . و از آشپزخونه رفت تا او راحت غذاشو بخوره . فهميده بود كه معذب هست . به اتاقش رفت در آينه نگاهي به خودش انداخت . يقه ي بلوزش كمي باز بود . سمت كشو رفت . يه بلوز يشمه اي رنگ آستين سه ربع كه يقه ي گرد و جمع و جور تري داشت پوشيد . دوباره به خودش در آينه نگاه كرد . با دست موهاشو مرتب كرد و به سالن رفت . نگاهي به آشپزخونه انداخت . رادين داشت غذا مي خورد . لبخندي زد . حدس مي زد گرسنه ش باشه . روي مبل منتظرش نشست . رادين رو به رويش نشست . مي خواست بابت شام ازش تشكر كنه ولي چيزي نگفت . لينا گفت : نوشابه خوردي ؟ ـ آره . ـ خب اگر بهم زودتر مي گفتي يه كاري بود اما بايد يه كم بگردم . تو چي كارا بلدي ؟رادين كمي فكر كرد و گفت : خب فقط درسم خوبه . ـ خب رشته ت چيه؟ ـ كامپيوتر . ـ خيلي خوبه ، فكر كنم بتونم يه كاري برات كنم . رادين نگاهش كرد و گفت : اوهوم . ـ خب اين كه داري دنبال كار مي گردي يعني براي آينده ت برنامه ريزي كردي نه ؟ آينده ي بدون خانواده . مطمئني نمي خواهي برگردي پيش خانواده ت ؟ رادين آرام دندون هاش رو روي هم فشرد ، به مبل تكيه زد . سرش رو گرفت ، اخم كرد و گفت : نه نمي خوام . لينا نگران نگاهش كرد و گفت : چت شد ؟ رادين نگاهش كرد و گفت : چيزيم نيست كه . ـ سرت درد مي كنه ؟ رنگت پريده . رادين محكم تر پيشوني شو گرفت و گفت : آره سرم يه كم درد مي كنه . لينا بلند شد كنار مبلي كه او نشسته بود ايستاد و گفت : دراز بكش . ـ نه من حالم خوبه . بايد برم . لينا جدي گفت : كجا مي خواهي بري با اين حالت ؟ رادين متعجب نگاهش كرد و گفت : كدوم حالم ؟ من خوبم ، فقط يه كم سرم درد مي كنه . و آرزو كرد كه لينا يه قدم ديگر به او نزديك نشه . اما لينا پايين مبل نشست دستش رو از ميان موهاي رادين روي پيشوني اش گذاشت و گفت : خوبي ؟ يه كم تب داري . رادين بي رمق دست او را پس زد . لينا گفت : ـ من اگر سرم درد بگيره قرص نمي خورم . تو هم نخور باشه ؟ رادين پلك هايش را بست و جوابي نداد . لينا كه سمت آشپزخونه مي رفت گفت :ـ الان دستمال مرطوب ميارم مي گذارم رو پيشونيت باشه ؟ و منتظر جواب نموند و رفت . وقتي برگشت ديد رادين پلك هاش رو بسته و صورت عروسكي اش بي دغدغه انگار در خواب بود . نزدش رفت . آرام شانه هايش را گرفت و او را روي مبل خواباند . رادين پلك هاش رو باز كرد و كمي لب هاشو تكون داد . لينا گوشش را نزديك صورت او برد و موهايش را كه تو صورت رادين ريخته بود با يه دست پشت گردنش نگه داشت . رادين به زحمت گفت : يه ليوان آب . لينا سري تكان داد ، دستمال مرطوب شده رو روي پيشوني او گذاشت و گفت : ـ زياد تو سرما موندي ؟ با نگراني به صورت رنگ پريده ي او نگاه كرد و رفت براش آب قند درست كرد . رادين به زحمت دستش رو بالا برد و دستمال رو از رو پيشوني اش برداشت . لينا وقتي برگشت دست او را ديد كه آويزان شده . نگاهي به دستمال انداخت و گفت : ـ اين رو چرا انداختي پايين ؟ رادين آرام زمزمه كرد : من خوبم . لينا لبه ي مبل نشست ، خواست كمكش كنه تا گردنش رو براي خوردن آب قند بالا بگيره كه رادين مانع شد و با كمك تكيه ي يك آرنجش به مبل نيم خيز شد و جرعه اي نوشيد و بعد دوباره سرش و روي مبل گذاشت . از اينكه لينا نزديكش نشسته و بدنش به او بر مي خورد داشت ديوونه مي شد . آروم گفت : اشكالي نداره امشب رو اينجا بمونم ؟ لينا برايش لبخندي زد و گفت : نه ، مشكلي نيست . فقط برو تو اتاق پدر بخواب .ـ همين جا خوبه . در دلش گفت "پاشو ديگه." ـ نمي شه . اينجا گردنت درد مي گيره . پاشو ....دستش رو گرفت كه رادين بالاجبار روي مبل نشست و دستش رو از ميان دست او بيرون كشيد . از جايش بند شد و به زحمت خودش رو به اتاق رسوند . در رو قفل كرد . چند دقيقه نشده بود كه لينا دستگيره رو بالا و پايين كرد و گفت :ـ رادين چرا در رو قفل كردي ؟ حالت خوبه ؟ ـ من خوبم . تنهام بگذار . رادين روي تخت نشست و سرش رو ميان دستانش گرفت . چرا لينا نمي فهميد كه اون يه پسره . تنها بودنشون در يك خونه ،آزارش مي داد . دلش نمي خواست كار احمقانه اي ازش سر بزنه . ولي جايي نداشت بره . لينا هنوز پشت در بود . صدايش رو شنيد كه گفت : ـ پس من بيدارم ، اگر كاري داشتي صدام كن . رادين روي تخت دراز كشيد و چيزي نگفت . او نسبت به هيچ دختري كششي نداشت . تنها چيزي كه يادش مي اومد اينه كه از آرنيكا خيلي خوشش اومده بود . وگرنه هيچ وقت نسبت به هيچ دختري كششي نداشت . لينا ...شايد از اينكه اين همه نزديكش بود حس مي كرد كه شايد نتونه در مقابل وسوسه اش كوتاه بياد .لينا روي مبل نشست . نگاهش به ساك رادين افتاد . لبخندي زد و داخلش رو نگاه كرد . موبايل رادين رو برداشت و تا ساعت ها عكس هاي رادين را در گوشي نگاه مي كرد . دم دم هاي صبح بود كه روي مبل خوابش برد . *** صبح وقتي صورتش رو شست و بيرون رفت ديد لينا ميز صبحونه رو مي چينه . با ديدن او لبخندي زد و گفت : خوب خوابيدي ؟ ـ آره . ـ حالت خوبه ؟ سري تكان داد . لينا گفت : بيا صبحونه بخوريم . و خودش نشست . رادين بعد كمي مكث به آَشپزخونه رفت و پشت ميز نشست . لينا يه پايش را بالا آورد و گفت :ـ تو مشتي نمي شيني ؟ رادين نگاهي به او انداخت . خنده اش گرفت . گفت : نه . ـ يه بار امتحان كن خيلي كيف مي ده . ـ رادين لبخندي زد و لينا گفت : تخم مرغ برات گذاشتم . رادين به تخم مرغ نگاه كرد و گفت : آب پز ؟ لينا گفت : آره . رادين چشمانش را باريك كرد ، سرش رو تكون داد و گفت :اوووووووم نه . لينا شانه اي بالا انداخت و خنديد و گفت : مثل بچه ها . رادين نگاهش كرد . صورت صافش در زير نور آفتابي كه از پنجره به داخل زده بود ، مي درخشيد . لينا گفت : پس شير عسل بخور . برات بريزم ؟ رادين سري به نشانه ي مثبت تكون داد . لينا كه با ديدن چهره ي او ياد بچه ها ميافتاد ، ليوان شيشه اي بلند ، پر از شير عسل رو مقابلش گذاشت و گفت :ـ بخور مامان جون . رادين پوزخندي زد ولي يه دفعه ياد مادرش افتاد . ياد عكسي كه ديده بود . حالش دگرگون شد . لينا تخم مرغ او را برداشت و گفت : پس اينو هم من مي خورم .رادين به زحمت شير عسل رو از گلويش پايين داد . لينا بعد صرف صبحونه ، آماده شد و راه افتاد. رادين هم بعد رفتن او دوش گرفت آماده ي رفتن به دانشگاه شد . قبلش رفت حسابش رو چك كرد و مقداري پول برداشت . اول تعجب كرد چون ميزان پولي كه اردشير به حسابش ريخته خيلي كمتر از دفعات قبل بود ولي سعي كرد اميدوار باشه . با خودش فكر كرد اگر لينا بتونه براش كاري دست و پا كنه عالي مي شه . تو كلاس بود كه گوشي اش ويبره رفت . نگاهي به صفحه اش انداخت . لينا بود . از كلاس خارج شد و جواب داد .ـ كجايي تو ؟ـ دانشگاه ...ـ آها پس هيچي . ـ چي بود ؟ ـ مي خواستم بيايي يه جا بريم صحبت كنيم . ـ باشه آدرس بده بيام .ـ مي توني بيايي ؟ـ آره .ـ خوبه ، آدرس رو برات مي فرستم . *** بعد از جواب دادن به مردي كه حدود 30 ، 35 سال سن داشت ، با اخم فرم رو پر كرد.بعد دوشا دوش لينا از آنجا خارج شدند . لينا نگاهي به او انداخت و گفت : چته ؟و رادين تمام حرف هايي كه روي دلش سنگيني مي كرد رو به زبون آورد :ـ منو آوردي اينجا چي كار كنم ؟ بشم تايپيست ؟ حقوقش هم كه به درد نمي خوره. اين بود كاري كه مي گفتي ؟ دفعه ي آخري بود كه پام رو گذاشتم اينجا ...و عصبي رويش را برگرداند و لينا گفت :ـ ببين فكر مي كني جاي ديگه بري 700، 800 تومان مي ريزن تو جيبت ؟ تو نه سابقه ي كار داري ، نه تجربه ...رادين برگشت و عصبي نگاهش كرد .ـ چرا اين طوري نگاه مي كني ؟ ـ ديگه نمي خواد به من لطف كني . خودم يه فكري به حالم مي كنم . و قدم هايش را تند كرد . لينا خودش را به او رساند و گفت : ـ بچه بازي در نيار . خب فكر مي كردم قبول مي كني . به نظر من كه براي شروع خوبه . رادين چيزي نگفت . لينا كه سعي مي كرد هم قدم او شود گفت : حالا كجا مي ري ؟با لحن تندي گفت : دانشگاه . ـ باز هم كلاس داري ؟ ...بعدش مي يايي خونه ؟ رادين ايستاد و گفت : كدوم خونه ؟ لينا مظلومانه نگاهش كرد و گفت : خب پس كجا مي خواهي بري ؟ ـ مي رم مسافرخونه . ـ بهتره پول هات رو الكي خرج نكني . رادين عصبي دستانش را تكان داد و گفت : من هر كاري دلم بخواد مي كنم . لينا نگاه جدي اما دلخورش رو به چشمان او دوخت و گفت : هر جور راحتي . رادين در حالي كه مي رفت عصبي زمزمه كرد : آره اين طوري راحتم . لينا نگاهي به او انداخت . كه مي رفت و دور مي شد . *** روي تخت دراز كشيده و براي اينكه چشمش اتاق دلگير و كم نور رو نبينه ، پلك هاش رو بسته بود . ساعدش و روي پيشاني گذاشت . چه قدر سرش درد مي كرد . تا كي مي تونست با اين پول ها تو مسافرخونه بمونه ؟ اگر باز پول هايش تموم مي شد ، نه مي تونست سراغ اردشير بره و نه لينا ...چند لحظه يادش فقط روي لينا چرخ خورد. صورت بي آرايش و معصومانه اش پشت پلك هاي بسته اش پررنگ شد . چشمان عسلي اش ....خبري ازش نبود . او كه مدام بهش زنگ مي زد ، حالا يه بار هم تماس نگرفته بود . ديگر بيشتر از اين به لينا فكر نكرد . هر كاري كرد دلش راضي نشد كه كار پيشنهادي لينا رو قبول كنه . تنها راهي كه مونده بود تدريس به دانشجو ها بود . شايد همكلاسي هايش تن به كلاس خصوصي و درس خوندن نمي دادند ولي مي تونست به ترم پاييني ها اميدوار باشد .


    آنقدر عاشقانه برای خُـــــــدا زندگی کنیم که خدا هم عاشـقانه بگوید

    وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی
    تـورا براے خـودم سـاخته ام!!

    عاشــقانه هاے الـهی چـیز دیگریســت....
  8. 1
  9. #5
    Sajjad_Love
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    19,960
    5,699
    16,325

    پیش فرض



    فصل سوم

    به عنوان برنامه نويس در شركت يكي از آشنا هاي لينا مشغول به كار شده بود . حس مي كرد يه كم با لينا بد رفتاري كرده . كارش كه تموم شد از شركت خارج شد. همان موقع گوشي اش ويبره رفت . لينا بود . جواب داد .
    ـ سلام .
    ـ سلام . كجايي ؟
    صدايش مثل هميشه پر شور و نشاط بود . جوابش رو داد :
    ـ تازه از شركت خارج شدم .
    ـ يه چيز ازت بخوام ادا نمي يايي ؟
    رادين تعجب زده سكوت كرد . يادش نمي اومد از كي به او اجازه داده بود با او اين طوري صحبت كنه .
    ـ بگم ؟؟؟
    ـ بگو .
    ـ بيا ناهار رو با هم بخوريم .
    ـ تنهايي بخور .
    لينا دلخور گفت : ديدي گفتم ادا ميايي ؟
    ـ ادا ميايي يعني چه ؟
    ـ پس چرا گفتي بگم ؟
    ـ گفتم بگي . نگفتم منم قبول مي كنم كه .
    ـ خيلي آدم بدي هستي .
    رادين لبخندي زد و گفت : من كار دارم .
    ـ نميايي ؟
    ـ نه .
    ـ يعني برات مهم نيست چه قدر از دستت دلخور مي شم ؟
    رادين با بي تفاوتي گفت : نه اصلاً .
    لينا گوشي رو قطع كرد و با پايش محكم به كابينت كوبيد . به ميزي كه قرار بود بچينه فكر كرد . عصبي گوشي رو روي كابينت انداخت كه تا يه جايي سر خورد و موند .
    نفس عميقي كشيد و گفت : به جهنم . خودم تنهايي غذا مي خورم اصلاً اين طوري بيشتر مي چسبه .
    سعي كرد حرص نخوره و با آرامش ميز رو براي خودش بچينه . براي خودش غذا كشيد و ناراحت پشت ميز نشست . با لب و لوچه اي آويزون كمي به ميز زل زد و بعد با حرص يه لقمه رو انداخت تو دهانش . هنوز لقمه از گلويش پايين نرفته بود كه صداي زنگ در او را وادار كرد كه بلند شه . از آشپزخونه خارج شد و سمت اف اف رفت . وقتي چهره ي رادين را در مانيتور آبي ديد ، گل از گلش شكفت . در رو باز كرد . رادين اومد داخل و گفت : سلام .
    لينا به او اعتنايي نكرد و رفت به آشپزخونه . رادين هم با اخم پشت سرش راه افتاد . هيچ وقت او را اينقدر جدي نديده بود . لبخندي زد و گفت : مهمون دعوت مي كني بعد تنهايي غذا مي خوري ؟
    لينا بي هيچ جوابي لقمه اي ديگر فرو برد . رادين دستش به صندلي رفت و گفت :
    ـ بشينم يا برم ؟
    لينا سرش رو بالا گرفت به او چشم دوخت . حس كرد دوست داره تو چشم هاش ذوب بشه . گفت :
    ـ خودت گفتي نميايي .
    ـ حالا كه اومدم .
    لينا لبخند كمرنگي زد و گفت : بشين .
    رادين نشست و نايلوني كه در دستش بود را روي ميز گذاشت . لينا به نايلون نگاه كرد و گفت : مي خواستي سر به سرم بگذاري ؟
    رادين فقط لبخند زد و لينا گفت : الان برات غذا مي ريزم . اين چيه ؟
    ـ شكلات .
    لينا چهره اش دوباره شاد شد و با هيجان دست هايش را به هم كوفت و گفت : آخ جون براي من شكلات خريدي ؟
    ـ نه كي گفته براي تو خريدم ؟
    چشمان لينا از شيطنت درخشيد . دستش رو دراز كرد و نايلون رو برداشت . رادين كه به صندلي تكيه داده بود با يه حركت به سمت جلو خيز برداشت و جعبه ي شكلات رو از روي نايلون گرفت . لينا به دست هاشون كه نزديك هم بود نگاه كرد و گفت :
    ـ اعتراف كن مال منه .
    رادين پوزخندي زد و گفت : اعتراف مي كنم واسه يه دختره .
    لينا با خوشحالي گفت : و اون دختر منم .
    ـ و اون دختر تو نيستي . يكي از دختر هاي ترم اولي دانشگاهمونه .
    لينا پكر شد و گفت : دروغ گو .
    ـ ولش كن .
    لينا با يه حركت نايلون رو عقب كشيد و با اين كار شكلات در دست او بود . لبخند پيروزمندانه اي زد ، در جعبه رو برداشت و يكي از شكلات هاي گرد و مغزدار رو برداشت نزديك لبش برده بود كه ديد رادين كنارش خم شده و دست او را گرفته و مانع خوردنش شده . به انگشتان رادين كه دور دستش بود نگاه كرد و لبخند زد . رادين كه انگار تازه متوجه كارش شده بود ، دستش رو عقب كشيد و سر جايش نشست و نگاهش رو از او گرفت. ولي رو لب هاي لينا لبخند بود . رادين بدون اينكه نگاهش كنه گفت : براي توهه ولي الان نخور ....
    لينا شكلات را در جعبه برگرداند با لبخند از جايش بلند شد و براي او غذا كشيد .
    بعد صرف غذا . رادين از جايش بلند شد لينا با اعتراض گفت : مي ري ؟
    ـ آره .
    ـ پس تكليف شكلات ها چي مي شه ؟
    ـ نترس شكلات ها رو با خودم نمي برم .
    لبنا به چشمانش زل زد و گفت : من از نبودن شكلات ها نمي ترسم .
    رادين نگاهش رو از نگاه عسلي او كه در نگاهش مات شده بود گرفت و گفت :
    ـ پس چي ؟
    ـ بمون با هم چايي بخوريم .
    ـ من چايي نمي خورم .
    لينا مقابل در ايستاد و گفت : چرا مي خوري .
    ـ بي خيال شو ، برو كنار . لينا بدون اينكه پشت برگرده ، دستش رو پشتش برد ، در رو قفل كرد و گفت : تو جايي نمي ري .
    رادين با تعجب گفت : اين كار ها چيه ؟
    ـ خوشت مياد بري تو اون چهار ديواري بشيني و به يه اتاق غمگين زل بزني ؟ خب همين جا بمون ، منم حوصله م سر رفته .
    ـ من عروسك كه نيستم تو رو سرگرم كنم ، در ضمن مسافرخونه نمي رم .
    لينا نگاهش كرد و گفت :
    ـ پس كجا مي ري ؟ قرار داري ؟
    رادين لبخندي زد . از اينكه مي ديد او حسودي مي كند خوشش مي اومد . گفت :
    ـ آره .
    لينا دلخور پرسيد : با يه دختر ؟
    ـ اوهوم .
    لينا با آرامش از پشت در كنار رفت ، كليد رو در بندك ، كمر شلوارش انداخت و گفت:
    ـ با اين حساب اصلاً نمي گذارم جايي بري .
    رادين به او نگاه كرد كه با آرامش سمت مبل رفت ، پشت به او نشست و تلويزيون رو روشن كرد.

    رادين هم رفت روي مبلي كه در كنار او بود نشست . لينا گفت :
    ـ كار خوبه ؟
    ـ اوهوم .
    ـ نمي خواهي برگردي خونه ت .
    ـ اَه . تو چه قدر به زندگي من پيله مي كني .
    عصبي از جايش بلند شد و گفت : نكنه دلت رو به اينكه يه خانواده ناتني پول دار دارم خوش كردي ....
    كنترل از دستان لينا روي مبل افتاد . با چشماني ناباور به او زل زد . رادين نگاهش رو از او گرفت و گفت : بيا اين در لعنتي رو باز كن .
    لينا كليد رو سمت او گرفت و رادين به سرعت كليد رو از دست او كشيد و با گام هاي بلند سمت در رفت . لينا كه سعي داشت بغضش رو فرو بده سرش رو برگردوند و به او كه از در خارج شده بود نگاه كرد .
    بلند شد در رو كه نيمه باز مونده بود رو بست . به آشپزخونه رفت . نگاهش به شكلات افتاد . ياد انگشت هايش وقتي دور دستش قرار گرفت ، افتاد . بغضش شكست و اشك ، آرام و بي خبر روي گونه هايش غلتيد .
    جعبه ي شكلات به شدت داخل سطل زباله سرنگون شد .
    فصل سه : بازگشت .
    در خيابان قدم مي زد كه گوشي اش ويبره رفت . فكر كرد لينا ست .با حس عجيبي گوشي رو از جيبش بيرون كشيد . با ديدن نام رايكا رو صفحه ي گوشي اش پكر شد .رايكا هر روز به او زنگ مي زد . او هم تمام تماس هايش را بي جواب مي گذاشت . گوشي دوباره ويبره رفت . رادين عصبي به نام رايكا نگاه كرد . رايكا هر روز يك بار تماس مي گرفت و امروز كه رادين بي حوصله بود مدام زنگ مي زد . محكم دستش و روي دكمه ي off گوشي گذاشت و گوشي رو در جيب ژاكتش برگردوند . به مسافرخونه ي رفت و روي تخت نشست . سرش رو روي يكي از زانوهايش گذاشت و به افكار هميشگي ش پناه برد . مادرش ...كسي كه تمام عمر فكر مي كرد يه عده آدم دور و برش مسئول مرگش هستند...به پدر نديده اش فكر كرد . اون عكس رو مي خواست . شايد بد نبود اگر رايكا دوباره زنگ زد ، جواب مي داد .او مي تونست عكس رو براش بياره .
    گوشي شو روشن كرد . سيلي از اس ام اس هاي دريافتي ، مقابل چشمانش بود . اسم هر كسي بود به جز لينا . آيدا چند بار پيام داده و ازش خواسته بود تلفنش رو جواب بده . گفته بود بارها باهاش تماس گرفته و او جواب نداده . پيام فرامرز رو خوند "رادين جون فردا امتحان داريم. ساپورتمون مي كني ديگه" پيامي مشابه پيام فرامز از يكي ديگر از همكلاسي هايش داشت . پوزخندي زد . باقي پيام ها رو نخونده حذف كرد تا اينكه به پيام رايكا رسيد .
    "رادين من كاري به بچه بازي هات ندارم ، پاشو بيا خونه مريم حالش خوب نيست." رادين يه بار ديگر پيام رو خوند . اول خيلي نگران شد ولي بعد فكر كرد شلوعش نكنه ، احتمالاً اتفاقي نيافتاده .
    ولي وقتي پيام ديگر رايكا رو خوند باز هم نگران شد .
    "رادين دارم بهت هشدار مي دم . سريع بيا خونه ، مريم بايد ببينت ."
    از روي تخت بلند شد ، ايستاد . عصبي دستي به گردنش كشيد . بايد مي رفت يا نمي رفت ؟ حالش از اتاق دلگير كه ديوارهاي قهوه اي رنگ و رو رفته اي داشت به هم مي خورد . رفت بيرون . نمي دونست براي فرار از اتاق بود يا واقعاً به ديدن مريم مي رفت .

    رايكا با او از پله ها بالا رفت . جلوي اتاق كه رسيدند رادين ايستاد و گفت : چش شده
    رايكا با ناراحتي سري تكان داد و گفت : اگر بگم مي توني درك كني ؟ يا نه هنوز باور داري كه همه باهات دشمنيم ؟
    رادين ساكت گوش مي كرد .
    ـ بعد رفتنت يه روز نبود كه گريه نكنه يه روز نبود كه كنار تلفن نشينه و انتظار نكشه ، يه روز نبود كه با سايه ي تو حرف نزنه ، نگرانت نباشه ، خودخوري نكنه ، با مسكن خوابش نبره ، نره تو اتاقت و لباس هات رو نبوسه ، عكس هات رو بغل نكنه ، نگران جا و مكان و غذا خوردنت نباشه ...
    رايكا رويش را برگرداند و ناراحت به اتاق خود رفت . رادين متاسف به در اتاق رايكا كه بسته شد نگاه كرد ، بعد هم نگاهش به در اتاق مريم افتاد . به سستي گامي برداشت .
    دستش روي دستگيره مردد موند اما بالاخره دستگيره رو به آرامي پايين كشيد و داخل رفت . در رو پشت سرش بست . سرش رو بالا گرفت . مريم روي تخت خواب بود . ضعيف و رنجور . با چهره اي بيمار گونه . رادين باورش نمي شد كه مريم به خاطر او به اين روز افتاده باشد . او هرگز مريم رو باور نداشت ، هيچ وقت ...
    همان جا ايستاد يك به يك خاطرات جلوي چشمانش رژه رفت . ياد آوري محبت هاي مريم و ديدن حال و روزش ، برايش عذاب وجدان مي آورد .
    وقتي پنج سالش بود و بيني اش بر اثر افتادن شكسته بود و خون ازش مي ريخت اولين نگاه رنگ پريده اي كه به دادش رسيد مريم بود كه صورت خوني او را بوسيد و با دستاني يخ زده او را كه ترسيده آرام كرده بود . وقتي توپ هايش گم مي شد مريم رو صدا مي زد كه از دور از دسترس ترين جا توپ هايش را بيرون بكشه .
    مريم بود كه هر شب موهاش رو نوازش مي كرد تا او بخوابه . مريم بود كه هرگز سرزنشش نمي كرد و فقط خوبي هايش را مي ديد ...هميشه مريم نگرانش بود و دوستش داشت . دقيقاً نمي دونست در چه سني بود بر اثر شنيدن گفتگويي پي به خيلي چيزها برد و بعد از اون دروغ پشت دروغ شنيد و از اولين نفري كه فاصله گرفت ، مريم بود ....
    همان جا ايستاده به صورت رنگ پريده ي مريم زل زده و خاطرات رو زير و رو مي كرد كه مريم پلك هاشو تكون داد و بعد به آرامي و به زحمت آنها را باز نگه داشت . با ديدن رادين شبنم اشك به چشمانش نشست . پس او آمده بود . تصوير عزيز دوست داشتني اش از پشت اشك هايش تار بود . اين روزها آنقدر اشك ريخته بود كه حس مي كرد چشمانش كم سو شده . پلك هاشو باز و بسته كرد تا اشك هاش فرو بريزه و او تصوير رادين رو ببينه و اومدنش رو باور كنه . رادين همان جا ايستاده و به اشك هايي كه باور كرده بود براي او مي چكد خيره مانده بود . مريم لبان خشكش رو بر هم زد و با صداي گرفته اي كه به زحمت به گوش مي رسيد گفت : اومدي ؟
    رادين شرمنده سري تكان داد . مريم سعي كرد لبخند بزنه ، گفت : بيا نزديك عزيزم.
    شنيدن صداش كه مي لرزيد حس بدي رو به رادين منتقل مي كرد . به آرامي سمت تخت گام برداشت . مريم به آرامي با كمك دستانش نيم خيز شد و نشست . بعد سرش رو سمت او بالا گرفت ، لبخندي زد و گفت : بيا اينجا .
    چيزي به عنوان احساس تپش قلب هاي رادين رو پر شور كرده بود ، اما نمي دونست بايد چي كار كنه . فقط نزديك رفت . كنار تخت ايستاد . مريم نگاهش كرد . يك دستش رو گرفت و گفت : بشين .
    رادين مثل عروسكي مطيع لبه ي تخت نشست . مريم دست او را در دست فشرد . چانه اش لرزيد و با عشق به پشت دست او بوسه اي زد و بعد با دلتنگي دست او را به گونه ي خود فشرد . رادين سرش رو پايين گرفت . شرمنده و ناراحت . مريم ولي دوست داشت يه دل سير نگاهش كنه . با بغض گفت : رادين جان ....
    رادين سرش رو بالا گرفت و به او خيره ماند . مريم يك دفعه اي او را در آغوش گرفت . اون قدر او را محكم گرفته بود كه مي ترسيد اگر رهايش كنه مثل پرنده اي از قفس بپرد .
    رادين خاموش و بي حركت در آغوش مريم بود و صداي تپش هاي بي امان قلب بي قرار او را از نزديك حس مي كرد . كمي طول كشيد تا با حس اطمينان چانه اش رو روي شانه ي مريم رها كرد . مريم هم اشك مي ريخت و عقده هاي نديدن رادين رو خالي مي كرد . بارها به اتاقش رفته و لباس هايش را بوييده بود اما حالا خودش اينجا بود . موهايش را بوسيد و گفت : رادين فكر مي كردم مي دوني .
    سكوت طولاني اش شكست : چي رو ؟
    ـ اينكه دوستت دارم . فكر نمي كردم ازم متنفري ....
    رادين شرمنده گفت : من ازتون متنفر نيستم .
    مريم سكوت كرد و رادين هم در سكوت گذاشت تا اشك هاي او بريزه ..

    مريم در طبقه ي بالا خوابش برده بود . رادين روي مبل نشسته و با رايكا صحبت مي كرد كه اردشير كليد انداخت و وارد خونه شد . رادين با ديدنش از جاش بلند شد . نيم نگاهي به او انداخت و بعد رو به رايكا گفت : من مي رم .
    رايكا بي ميل با او دست داد . چون به مريم قول داده بود او را نگه داره . اردشير كليد رو به آرامي روي اپن گذاشت ، نگاهي به رادين انداخت و گفت : بشين ، كارت دارم .
    رادين دوباره نشست . رايكا آنها را تنها گذاشت . رادين سرش رو پايين گرفته و اردشير جز موهاي خوشرنگش چيزي نمي ديد . اردشير هم سكوت كرده بود . رادين حس مي كرد با سكوتش قصد عذاب دادن او را دارد . اردشير بالاخره سكوتش رو شكست. دستش رو به دسته ي مبل تكيه داد و گفت :
    ـ اين چند مدت بهت خوش گذشت ؟
    رادين سرش رو بالا گرفت ، پوزخندي زد ، دوباره شد همون رادين قبلي . گفت :
    ـ مهم جا و مكانش نبود ، تو بهشت هم كه مي رفتم باز همون فكر و خيال ها با من بود .
    اردشير سري از تاسف تكان داد و گفت : بعضي آدم ها خيلي دير پي مي برند . تو هم مي خواهي خيلي دير بشه ؟ مريم رو ديدي ؟ داشت از دوريت دق مي كرد . خانواده يعني چي ؟ كسي كه از دوري يكي تو بستر بيافته مادر نيست ؟ چرا چون فقط نه ماه تو شكمش نبودي ؟ من پدرت نيستم ؟ چون خونم تو رگ هات نيست؟
    نفس هاي رادين سخت بالا مي اومد . دوباره سرش رو پايين انداخت و گفت :
    ـ شما بيست و يك سال به من دروغ گفتيد .
    ـ بهش فكر كردي كه چرا ؟ وقتي خيلي اتفاقي شنيدي كه مريم مادرت نيست خيلي پژمرده و گوشه گير شدي . ما فكر مي كرديم تو با خودت هم قهر كردي . تمام اين سال ها مريم بي مهري هات رو به جون خريد ، پس زدن هات رو ...
    اردشير سكوت كرد و رادين به لحن دلخور او انديشيد . خانواده همين بود ؟ شايد بي شك آره ...پس تكليف همه ي دروغ ها چي مي شد ؟ پس حس گناه كار دونستن اطرافيانش و متنفر بودن ازشون تو اين همه سال ها چي ؟ سال هاي عمرش بر باد رفته بود و هيچ برگشتي در كار نبود . ولي كم كم داشت باور مي كرد . باور مي كرد كه با اينكه هيچ نسبتي با آنها نداره ، خواسته و ناخواسته يك عمر با آنها زندگي كرده و حالا جزئي از آنها شده بود . بايد اسمشون رو مي گذاشت خانواده ، و به اين فكر مي كرد كه تمام آن دروغ ها براي لطمه نخوردن خودش بود ؟
    اردشير ته ريش در آمده ي زبرش را دستي كشيد و به او خيره موند . بعد سينه اش با آه بالا و پايين شد و گفت :
    ـ مي خواهي چي كار كني ؟
    رادين مردد او را نگاه كرد . لب پاييني شو با زبان تر كرد و گفت :
    ـ سعي مي كنم زندگي كنم .
    ـ كنار ما ؟
    ـ دور از شما ...


    آنقدر عاشقانه برای خُـــــــدا زندگی کنیم که خدا هم عاشـقانه بگوید

    وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی
    تـورا براے خـودم سـاخته ام!!

    عاشــقانه هاے الـهی چـیز دیگریســت....
  10. 1
  11. #6
    Sajjad_Love
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    19,960
    5,699
    16,325

    پیش فرض



    فصل چهارم

    ـ اين قدر خودخواه و مغرور نباش .
    رادين سعي كرد اين را به خودش بفهماند "خودخواه و مغرور نباش"
    به او كه حالا سر پا ايستاده بود نگاه كرد و گفت :
    ـ وسايلت كجاست ؟
    ـ تو يه مسافرخونه .
    ـ بريم بياريمش ؟!
    اردشير از جايش بلند شد ولي جمله اش را سوالي پرسيد تا او را وادار به برگشتن نكرده باشد . بايد به ميل خودش بر مي گشت .
    رادين نگاهي طولاني به اردشير انداخت و سري و در آخر به آرامي سر تكان داد .
    ***

    دوباره در اتاق خودش بود . روي تخت خودش مي خوابيد . يعني مي تونست بدون فكر كردن به گذشته ؛ آينده رو سپري كنه ؟ مي تونست آنجا رو خونه ي خودش و اين اتاق را اتاق خودش بداند و بقيه هم خانواده اش باشند ؟
    با افكاري پر تشويشي به خواب رفت . در اتاق خودش . روي تخت خودش ...در نزديكي خانواده اش .
    صبح وقتي تو اتاق خودش پلك هاشو باز كرد باورش نمي شد كه دوباره در همين خانه ست . بعد خشك كردن صورت شسته اش از پله ها پايين رفت .
    مريم از پايين پله ها برايش لبخند زد و گفت : صبح بخير .
    آرام و متعجب "صبح به خير " گفت . باورش نمي شد اين همان مريم باشه كه رو تخت افتاده بود . او سر حال و با نشاط بلند شده و با عشق صبحانه حاضره كرده و از موندن رادين حس خوشي و سرزندگي مي كرد .
    رايكا با ديدنش لبخندي زد و صبح به خير گفت . جواب او را هم آرام داد و نشست . اردشير زودتر رفته بود . مريم صبحونه ي تكميلي برايش چيد . رايكا با ديدن مريم كه مثل يه پروانه دور رادين مي چرخيد ، براي رادين چشمكي زد و رو به مريم گفت :
    ـ واي مامان من حسوديم شد ها .
    مريم با لبخند دستي به موهاي رايكا كشيد و رايكا دستش را دور كمر او انداخت و گفت : قربونت مامان ، شوخي كردم .
    رادين سر به زير صبحونه شو خورد و از جايش بلند شد . مريم كه ديد چيز زيادي نخورده خيلي اصرار كرد كه بيشتر بخوره ولي او ديگر ميل نداشت . آخرين نان تست عسل زده را هم به اصرار مريم از دستش گرفت و به اتاقش رفت . تيشرتي آبي رنگ پوشيد . داشت كاپشنش را بر مي داشت كه رايكا اومد تو اتاقش . لبخند زد و گفت :
    ـ ممنون كه موندي .
    رادين شانه اي ميان موهايش كشيد و سر تكان داد . رايكا گفت : ميري دانشگاه ؟
    ـ نه .
    ـ پس كجا ؟
    ـ سر كار .
    رايكا با تعجب نگاهش كرد و گفت : كار ؟
    رادين پوزخندي زد و گفت : آره .
    ـ تو سر كار مي ري ؟ آفرين پيشرفت كردي . كجا ؟
    ـ تو يه شركت .
    ـ چه كاره ؟
    ـ برنامه نويس .
    رايكا با تشويق سرش رو تكان داد و گفت : خيلي خوبه .
    ـ اوهوم .
    رادين مي دونست كه ديگه از لحاظ پولي مشكلي نخواهد داشت اما باز دوست داشت خودش نيمي از مخارجش رو پرداخت كنه . مي دونست ديگر نيازي نبود پول هاي اردشير رو پس بده اما تمام مسائل با بازگشتش حل نشده بود . او به اين سادگي نمي تونست همه چيز رو فراموش كنه . فقط سعي كرده بود باهاشون كنار بياد .
    دستي به موهايش كشيد ، نگاهي به خودش در آينه انداخت . داشت از اتاق خارج مي شد كه رايكا گفت : بيا .
    رادين برگشت و به دست او خيره موند .
    رايكا لبخند زد ، سوويچ رو سمتش گرفت و گفت : بابا گفته بهت پسش بدم .
    رادين بعد كمي مكث ، سوويچ رو گرفت و از اتاق خارج شد . از پله ها پايين رفت . به نظرش مريم زيادي شلوغش كرده بود . با اين حال تو ذوقش نزد و ايستاد تا اسپندي كه براش دود كرده بود رو بياره . بعد هم به كلي از سفارش هايش گوش كرد و راه افتاد.
    در پاركينگ لبخندي براي هيونداي قرمزش زد . فكر نمي كرد دوباره بتونه سوارش شه. با خوشحالي پشت فرمان نشست و ماشين خيلي نرم و دنده عقب از پاركينگ خارج شد و بعد هم دور شد .

    بعد ترك محل كارش به دانشگاه رفت . يه كلاس داشت . با استادي كه او را شاگرد نمونه ي كلاسش مي دانست و ازش غيبت ناگهاني اش را انتظار نداشت .
    بعد كلاس كمي با استاد گفتگو كرد و سمت در دانشگاه راه افتاد . به ماشينش رسيده بود كه يكي از پشت سر گفت :
    ـ ببخشيد
    رادين كه دستش به دستگيره ي ماشين رفته بود برگشت و با ديدن ترانه دستش از دستگيره پايين آمد و گفت : بفرماييد .
    ترانه هم كلاسي اش بود . ترانه خجالت زده گفت : ببخشيد يه زحمتي براتون داشتم.
    رادين جدي اما مودب گفت : بفرماييد .
    ـ مي خواستم ازتون بخوام تو درس طراحي سيستم يه كم كمكم كنيد .
    رادين سعي كرد پوزخندش زياد تمسخر آميز نباشه . ترانه دختر خيلي خوبي بود اون قدر خوب كه چند تا پسرهاي كلاس خودشون هم مي خواستند با او دوست بشن و علي از او خواستگاري كرده و جواب رد شنيده بود.
    ـ ولي شما كه درستون خوبه .
    ترانه هل شد . همان طور كه جزوه ها را به سينه اش مي فشارد گفت :
    ـ بله ...اما نه به خوبي شما . مي خواستم جاهايي رو كه ايراد دارم ...
    رادين سري تكان داد و گفت : باشه هر جا رو مشكل داشتيد علامت بزنيد، سر كلاس پايگاه مي بينمتون .
    ترانه نگاهي به او انداخت . رادين مي دونست اين حرف ها براي نزديك شدن به او است . مثل گذشته ديگر تمايلي نداشت قلب دختر ها رو بشكنه و عين خيالش هم نباشه . مخصوصاً كه ترانه دختري نبود كه چنين بلايي حقش باشه .
    ـ با اجازه .
    سوار ماشينش شد و رفت . ترانه متاسف دور شدنش را نگاه كرد . در روياهايش مي ديد كه رادين از او خواسته كه برساندش . رادين از آينه به او نگاه كرد . بعد پايش را روي گاز گذاشت و رفت . به نفع خودش بود كه وابسته نشه .
    گوشي اش را چك كرد . آهي كشيد . هيچ خبري نبود . برايش خيلي عجيب بود كه هنوز لينا بهش زنگ نزده بود . يعني با او قهر كرده ؟ فكر مي كرد لينا عاشقش شده ...با خودش گفت "پس حرف هايي كه بهش زدم چي ؟" كمي فكر كرد . نگاه عسلي اش آن وقتي كه خالي از شيطنت مي شد ، دقيقاً مثل وقتي آن حرفا رو شنيد و جدي كليد رو سمتش گرفت ، آنقدر پاك و معصوم مي شد كه با فكر كردن به اينكه آن حرفا را زده ، عذاب وجدان مي گرفت .
    خودش هم نفهميد چي شد كه مسيرش رو سمت خونه ي لينا تغيير داد . جلوي در كه رسيد كمي فكر كرد بعد پياده شد . به خودش گفت "اين منت كشي نيست . فقط اومدم بابت لطف هايي كه كرد بهش سر بزنم . من كه حتي يه بار هم ازش تشكر نكردم ."
    براي بار دوم زنگ را فشرد . اين بار دستش را طولاني تر روي زنگ گذاشت . وقتي ديد جواب نمي ده گوشي اش را در آورد . مي خواست زنگ بزنه ولي از فكر اينكه داخل خونه باشه و جواب نداده و او را آنجا ديده ، منصرف شد . سوار ماشينش شد و پايش را روي گاز گذاشت . تو كوچه دختري رو از پشت سر ديد . سرعتش رو كم كرد .
    به دختر كه يه مانتوي مشكي پوشيده ، شال مشكي اي گذاشته و يه كيف كوله روي يه شانه اش بود نگاه كرد . به نظرش اومد كه لينا باشه . با دقت نگاه كرد . دختر آرام گام بر مي داشت و تو فكر بود . از كنارش كه رد مي شد به صورتش نگاه كرد . خودش بود . كمي جلو تر روي ترمز گذاشت . شيشه هاي ماشينش دودي بود و از بيرون ديد نداشت . از آينه ي بغل لينا رو ديد كه نزديك مي شد . با تعحب به او كه از كنار ماشين گذشت نگاه كرد . برايش بوق زد اما لينا حتي برنگشت . به راهش ادامه داد .
    چرا فكر مي كرد اين همه نجابت از لينا بعيد است ؟ او كه كم و بيش مي شناختش . گوشي شو برداشت . دوباره راه افتاد . تند از كنارش رد شد و اول كوچه نگه داشت .شماره ي لينا را گرفت . از آينه به پشت سرش نگاه كرد ولي با لينا فاصله داشت ، چهره و عكس العملش رو نمي ديد . فقط ديد كه گوشي شو از كوله اش بيرون كشيد و جواب داد .
    ـ الو ؟
    رادين لبخندي زد و گفت : چرا سوار نمي شي ؟
    لينا متعجب گفت : چي ؟
    ـ بيا من جلوي كوچه ام . كجا مي ري ؟ مي رسونمت .
    لينا با تعجب سرش را بالا گرفت . يه هيوندا جلوي كوچه بود . وقتي كنار ماشين رسيد رادين شيشه رو پايين كشيد اما چيزي در نگاه لينا نديد . فكر مي كرد با ديدنش ماشينش اگر خيلي خوددار باشه ، حداقل برق نگاهش رو مي بينه . ولي ديگه لينا خيلي داشت دور از تصور رادين به نظر مي رسيد . لينا نگاهش كرد و گفت : بشينم ؟
    رادين لبخند كجي زد و گفت : اون ديگه با خودته .
    لينا لبخندي زد و اون سمت ماشين رفت . رادين براي اينكه سر به سرش بگذاره قفل مركزي رو زد . لينا وقتي ديد در ها قفله به رادين نگاه كرد . وقتي خنده ي رادين رو ديد به جاي عصبانيت لبخند قشنگي روي لبش نشست . چون او فقط لبخند و پوزخندهايش را ديده بود . به دندون هاي ريز و رديف او كه با خنده اش نمايان شده بود نگاه كرد و براش شكلك در آورد . رادين بيشتر پنجره رو پايين كشيد و گفت :
    ـ نكن وحشتناك شدي .
    لينا بيني اش را چين انداخت و نگاهش كرد . رادين داشت قفل ها رو مي زد كه لينا گفت :
    ـ تا سه مي شمارم .
    رادين دست نگه داشت و گفت : بعد چي مي كني ؟
    ـ مي رم .
    رادين پوزخندي زد و گفت : خب بشمر .
    ـ يك ، دو ، سه .
    رادين به او كه تند شمارده و رفته بود با تعجب نگاه كرد . دلش نميومد دنبالش بره ولي رفت دوباره زير پايش نگه داشت و در حالي كه كمي خودش رو سمت پنجره مي كشيد گفت : كجا مي ري ؟
    لينا از گوشه ي چشم نگاهش كرد و گفت : ميخواهي برسوني منو ؟
    ـ حالا ببينم اگر مسيرت دور نبود .
    لينا دوباره شكلكي در آورد و دستش رو سمت دستگيره برد . رادين با شيطنت نگاهش كرد و لينا گفت : دارم قسم مي خورم ، يه بار ديگه قفل كني مي رم ، ولي اين بار شيشه ي ماشينت رو تو صورتت خرد ميكنم و مي رم .
    رادين از عصبانيت او خنديد و گفت : باشه دلم برات سوخت .
    لينا در رو باز كرد ، نشست و زير لب گفت : دلت براي عمه ت بسوزه .
    ولي رادين شنيد و به رويش نياورد . ماشين رو روشن كرد و راه افتاد

    برگشت لينا رو كه آرام و در سكوت به رو به رو نگاه مي كرد رو از نظر گذروند ، ابرويي بالا انداخت و گفت : كجا برسونمت ؟
    لينا در جايش راحت تر نشست . برگشت به او كه حالا نيمرخش سمت لينا بود نگاه كرد و با شيطنت براي او لبخندي زد و گفت : هر جا كه رفتيم . چه طوره منو دعوت كني يه كافه .
    رادين پوزخندي زد و گفت : مسيرت رو بگو .
    لينا شانه اي بالا انداخت و گفت : مسيري ندارم .
    رادين از گوشه ي چشم او را ديد كه گوشي اش را در آورد و اس اسم اسي فرستاد . جدي گفت :
    ـ فقط اومدم برسونمت .
    لينا لبخندي زد ، با خونسردي گوشي رو در كوله اش انداخت و گفت :
    ـ با خانواده ت آشتي كردي ؟
    همان طور كه مچ چپش رو با حالت شل روي فرمون گذاشته بود نيم نگاهي به او انداخت و گفت : چه طور ؟
    ـ پس آشتي كردي .
    ـ دنبال هدفي هستي ؟
    لينا از كنايه اش خوشش نيومد . با ناراحتي رويش را سمت پنجره برگردوند . رادين هم ناخواسته آن حرف را زده بود . ولي هنوزم مطمئن نبود كه لينا او را دوست دارد . ظاهرش اين را نشان مي داد ولي او ديگر به ظاهر هيچ كس اعتماد نمي كرد . بيست و يك سال ...
    رشته ي افكارش با حرف لينا بريده شد :
    ـ اگر جاي خاصي نمي ريم ، من پياده مي شم .
    رادين با تمسخر گفت : جاي خاص ؟
    لينا برگشت و نگاه عسلي اش را مستقيم به چشمان رادين كه سمت او برگشته بود ، دوخت . رادين يك لحظه در چشمان او گم شد بعد سريع براي به خود اومدنش نگاهش رو گرفت . ولي هنوز تصوير نگاه لينا جلوي چشمانش جاندار بود . نگاهش واقعاً رقيق و زلال بود . انگار فرياد مي زد كه باورم كن ...باورم كن . فريادي خاموش اما كر كننده .
    لينا بالاي كوله اش را گرفت و گفت : خب من ديگه مي رم .
    آرام گفت : كجا مي ري ؟ مي رسونمت .
    ـ ديگه جايي نمي رم ، وقتش گذشته .
    رادين عصبي شد از اينكه نمي گفت كجا مي ره . ولي عصبانيتش رو زير پوست بي تفاوتي جا گذاشت و گفت : نگه دارم ؟
    ـ نگه دار .
    ماشين با سرعت به گوشه ي خيابان كشيده شد و لينا خونسرد پياده شد . در را بست خم شد . همزمان به شيشه اي كه بالا مي رفت زل زد و گفت :
    ـ اطمينان هم خوب چيزيه . يا به حرف ترديد هات گوش بده يا دلت .
    شيشه بالا مي رفت . ته مانده ي نگاه رادين را از بالاي شيشه مي ديد و ديگه حرفي براي گفتن نداشت . راهش را گرفت و رفت .

    به خونه كه برگشت با ديدن آيدا كه روي مبل نشسته و ظاهراً منتظر او بود نگاهي بي حوصله به اطراف گرداند . جواب سلام مريم را داد . آيدا با ديدنش خوشحال از جايش بلند شد و با لبخند گفت : واي سلام رادين . هيچ معلوم هست كجايي ؟ خيلي وقته نديديمت .
    رادين فقط سلامي گفت و از پله ها بالا رفت . صداي قدم هايي رو پشت سرش شنيد ، چون حدس مي زد آيداست ، تند تر پله ها را طي كرد . دستش رو دستگيره ي اتاق رفته بود كه آيدا در چند قدمي او ايستاد و گفت : رادين .
    برگشت و گفت : چيه ؟
    آيدا با تعجب نگاهش كرد و گفت : چته ؟
    رادين نفسش رو با صدا بيرون داد چيزي نگفت . آيدا گفت :
    ـ خيلي بي معرفتي ها . اومدم مثلاً ديدنت . چه مهمون نواز .
    نيم نگاه بي حوصله اي به او انداخت و گفت : حوصله ي مهمون بازي ندارم .
    و قبل از اينكه به او فرصت عكس العمل دهد به اتاقش رفت و در را سريع بست . لب پاييني آيدا با دلخوري آويزون شد . با چهره اي گرفته از پله ها پايين رفت . مريم با ديدنش گفت :
    ـ چي شد آيدا جون ؟
    آيدا سري تكان داد . مانتو اش را روي ساعدش گذاشت ، كيفش را برداشت و گفت :
    ـ هيچي .
    ـ مي ري ؟
    ـ اوهوم .
    مريم صورت او را بوسيد و گفت : عزيزم آروم برون ها .
    ـ باشه .
    مريم با نگراني گفت : تو كه گواهي نداري چرا ماشين بر مي داري ؟ خداي نكرده...
    آيدا لبخندي زد و گفت : مواظبم .
    گونه ي مريم را بوسيد و خارج شد .
    رادين روي تخت ولو شده بود و مچش را روي پيشاني اش گذاشته بود . قصد داشت بخوابه اما خواب انگار دشمن چشمانش شده بود . صورت لينا در تصوراتش پررنگ مي شد و دوست نداشت به او بيانديشد . هيچ دختري اين قدر در ذهنش ماندگار نشده بود .

    فكر مي كرد ترانه سر كلاس پايگاه ، براي رفع اشكال بياد ولي حتي تو كلاس هم حضور پيدا نكرد. دو تا از ترم اولي ها كه تعريف رادين را شنيده بودند پيشش اومدند و از او كمك درسي خواستند و قبول كردند نزدش كلاس خصوصي بگذارند و در ساعت هاي بين كلاس هاشان اين كلاس ها برگزار شه . آن روز وقتي براي تدريس در يه كلاس خالي منتظرشون شد ديد سه دختر و چهار پسر وارد شدند . ميانشان همان دو پسر بود و گفت كه آنها هم مي خواهند در كلاس ها حضور داشته باشند . رادين هم پذيرفت . پول خوبي از كنار كلاس هاي خصوصي در مياورد .
    بعد پايان كلاس همه ي دانشجويان براي شيوه ي عالي تدريس و روش فهماندنش براي كلاس هاي بعدي مشتاق تر شدند . رادين شماره ي همان دو پسر را داشت ، گفت جلسه ي بعدي رو با آنها هماهنگ مي كند تا به بقيه بگن .
    از دانشگاه كه خارج شد ، سمت ماشينش رفت . پشت رل نشست . داشت فكر مي كرد . ديگر شب شده بود ولي نتونست بيخيال بشه . سمت خونه ي لينا راند .
    جلوي خانه پارك كرد و پياده شد . دستي ميان موهايش كشيد و زنگ را فشرد . دوباره و سه باره ...
    باز هم كه خانه نبود . خواست باهاش تماس بگيره ولي اينكار را نكرد . يك بار ديگه زنگ زد . هنوز دستش روي زنگ بود كه از پشت سرش صدايي شنيد:
    ـ زنگ نزن ، خونه نيستم .
    دستش را پايين آورد . برگشت و به لينا نگاه كرد . لينا براي او لبخند زد و از كنارش سمت در رفت . با كليد در را باز كرد و با لبخند ديگري گفت : بفرماييد .
    ـ نه داخل نميام ، فقط اومده بودم....
    يادش رفت براي چه اومده . كمي فكر كرد . آها مي خواست كليدهايش را پس بده . سرش رو كه بالا كرد ديد در بازه و لينا سمت ايوان مي ره . به ناچار وارد حياط شد ، در را بست و سمت خونه رفت .
    لينا كيفش را كنار مبل انداخت به آشپزخونه رفت و گفت : كاپوچينو مي خوري ؟
    ـ اومدم فقط كليد هات رو بدم .
    لينا ليوان هاي خالي سراميكي رو روي اپن گذاشت و گفت : فقط براي كليد ها اومدي ؟
    رادين نگاهش كرد و گفت : آره .
    لينا گفت : خيلي خب .
    و سمت اتاقش رفت و در را بست . رادين فكر كرد به او برخورده . ولي لينا رفته بود لباس هاش رو عوض كنه . رادين در اتاق را زد . لينا كه دكمه هاي مانتو اش را باز مي كرد گفت : هووووم ؟
    ـ بيا كليد هات رو بگير من برم .
    ـ نياي داخل ها .
    ـ باشه .
    كمي كه گذشت ، لينا در را باز كرد و گفت : حالا بيا تو .
    رادين نگاهش رو از روي صورت او گرفت و وارد اتاق شد . نگاهي به اطراف انداخت . لينا لبخندي زد و گفت : نظرت درباره ي اتاقم چيه ؟
    رادين به او نگاه كرد و گفت : نظري ندارم .
    قبلاً هم اتاقش رو ديده بود ، ولي نه دقيق . عكسي روي ميز توالت نظرش رو جلب كرد . يه دختر و پسر سه رخ در كنار هم قرار داشتند و در دستهاشون شمشير بود و شمشير هاشون رو به حالت ضربدري روي هم گارد گرفته بودند . رادين با دقت نگاه كرد و تعجب زده گفت : اين شمشير واقعيه ؟
    لينا خنديد و گفت : آره .
    به دختر در عكس اشاره كرد و گفت : و اين تويي ؟
    ـ آره .
    اخم هاي رادين غير ارادي در هم رفت و گفت : اين كيه ؟
    ـ استادمه .
    رادين پوزخندي زد . يك دستش را در جيب ژاكتش فرو برد و گفت :
    ـ يعني اين يه فيگور نيست ؟
    ـ نه .
    ـ شمشير زني كار مي كني ؟
    ـ اوهوم .
    بهت نمياد اين قدر خشن باشي .
    لينا با لبخند لب پاييني اش را به دندان گرفت ، روي مبل يه نفره ي شكلاتي رنگي كه تو اتاقش بود نشست و گفت : ما اينيم ديگه .
    رادين نگاه ديگه اي به عكس انداخت و با تمسخر گفت : خيلي به نظر صميمي ميايين ....
    لينا سوهانش را برداشت و درحالي كه به ناخن هايش مي كشيد با خونسردي گفت:
    ـ آره .
    به رادين برخورد . به اين فكر مي كرد يعني چيزي بين آن دو هست . تازگي ها خيلي كم صبر شده بود . حرف دلش رو به زبون آورد :
    ـ يعني دوست پسرته ؟
    لينا سرش را بالا گرفت و در حالي كه گونه هايش از خنده اي مهار شده منقبض مي شد ، به او نگاه كرد . رادين ابرويي بالا انداخت و لينا غش غش خنديد . رادين با لبخند به خنده هاي او نگاه كرد ولي وقتي خنده اش بند اومد گفت :
    ـ چه خوش خنده .
    لينا با شيطنت گفت : نظرت درباره ي اينكه دوست پسرم باشه چيه ؟ به هم مياييم ؟
    رادين نگاهي خصمانه به عكس انداخت و بعد سمت او برگشت و گفت : مياد ازت خيلي بزرگ تر باشه .
    لينا دوباره مشغول سوهان كشيدن ناخنش شد و جدي گفت :
    ـ بدش نمياد دوست پسرم باشه .
    رادين اول فكر كرد مي خواهد عكس العمل او را ببينه به خاطر همين خودش رو خونسرد نشون داد . لينا نگاهش كرد و گفت :
    ـ يه موقعي مامانم دوست دخترش بود .
    رادين با تعجب به او نگاه كرد . لينا گفت : بشين .
    رادين روي صندلي چرخان نشست و به لينا نگاه كرد . لينا همان طور كه ناخن هايش را وارسي مي كرد حرف هم مي زد .
    ـ من وقتي رفتم پيشش كلاس شمشير زني به لطف كنجكاوي هاي اون و شباهت هاي ظاهري منو و مامانم ، پي برديم آره من دختر همون زني هستم كه اون عاشقش بود . مي دوني چيه ؟ مامان و بابا از هم جدا شدن و منو گذاشتند پرورشگاه . حتماً هر كدوم براي خوشگذروني هاي خودشون بود كه راضي نشدن منو نگه دارن . فهميدم مادرم خيلي وقت بود كه معشوقه ي آق استاد بود . ولي مازيار ، استادم رو مي گم ، 8 سال از مامانم كوچيك تر بود . مامانم هم بعد طلاق حتماً فرصت هاي بيشتري براي خوشگذروني هاي افراطي پيدا كرده بود ، چون مازيار مي گه ولش كرد و رفت سمت يكي ديگه .
    لينا آهي كشيد و گفت : حالا هم مازيار دلش رو به چهره ي من خوش كرده . چون شباهت زيادي به مامانم دارم . حالا اون ازم 12 سال بزرگ تره و فكر مي كنه ، مي تونه منو جايگزين مادرم كنه ، ولي من هنوز فكر مي كنم اون عاشق مادرمه .
    ـ به خاطر اينكه ازت بزرگتره باهاش نموندي يا اينكه فكر مي كني هنوز عاشق مامانته ؟
    لينا مستقيم به چشمان قهوه اي او زل زد و گفت : هيچ كدوم . اين ها براي من دليل نمي شه . اگر قلبم مي پذيرفتش ديگه اين مسائل خيلي كم اهميت مي شد .
    رادين بدون اينكه نگاهش رو ازش بگيره گفت : چرا مي ري پيشش كلاس ؟
    لينا شانه اي بالا انداخت ، به ناخن هايش نگاه كرد و گفت : چرا نرم ؟
    ـ خب نمي ترسي وابسته ت بشه ؟
    لينا لبخندي زد سرش رو تكان داد . موهاي مشكيش هم به حركت در اومد . رو به رادين گفت : نه . من قبلاً خيلي باهاش حرف زدم . بهش گفتم كه نمي تونه رو من حساب باز كنه .
    ـ خب تو نمي خواهي دنبال مادر و پدرت بگردي ؟
    لينا نگاهش كرد و گفت : نه ، فقط وقتي به كمك مازيار فهميدم كه كي مادرمه ، فقط رفتم اونو ديدم . مي دوني چيه ؟ نمي تونم بگم اون مادرم نيست . به هر حال لقبيه كه بايد بهش بدم . چون منو به دنيا آورد . ولي ازش انتظار ندارم كه برام مادري كنه . من نيازي به اونها ندارم . من يه پدر دارم . همين برام كافيه .
    ـ ولي اين پدرت سال تا ماه كه پيشت نيست .
    ـ چرا ، مياد گفتم كه اگر بتونه هر ماه مياد. بيشتر باهاش تلفني صحبت مي كنم . اون سال هايي كه نياز داشتم تنها نباشم رو كنارم بود .
    بعد لبخندي زد و گفت : هفته ي ديگه هم داره مياد تهران .
    رادين سري تكان داد و لينا گفت : ميخواهي شمشير زني مو ببيني ؟
    رادين گفت : نه .
    ولي لينا با ذوق بلند شد شمشير رو از كمدش بيرون آورد و با خوشحالي گفت :
    ـ تو كلاس نميايي ؟
    رادين بي حوصله سرش رو تكون داد و گفت : اين چه كارهاي عجيبيه . خوشم نمياد.
    لينا خنديد و گفت : حالا با لباس هاي مخصوصش بايد ببيني .
    بعد گامي سمت رادين برداشت دسته ي شمشير رو طوري گرفت كه تيغه ي شمشير مايل به صورتش قرار گرفت . بعد يه پايش را جلو گرفت با حركتي ظريف شمشير رو در هوا تاب داد .
    رادين با تعجب ابرويي بالا انداخت . لينا يه دفعه اي شمشير رو از هوا به سمت او گرفت . رادين به سرعت سرش رو عقب گرفت و لينا همان طور كه نوك شمشير رو سمت صورت او ثابت نگه داشته و دستش مخالفش رو به سمت عقب گارد گرفته بود لبخندي زد . رادين گفت : بگير عقب اينو .
    لينا شمشير رو عقب گرفت ، از حالت گارد خارج شد ، خنديد و گفت : بابا اون قدر بلدم كه نزنم داغونت كنم .
    رادين با اخم بلند شد و لينا گفت : خوب نبود ؟
    رادين سري تكان داد و گفت : نه خشنه .
    لينا دلخور شد و گفت : ولي من خيلي دوست دارم .
    رادين چيزي نگفت و لينا گفت : بگذار برم شمشير رو بگذارم سر جاش ، بريم كاپوچينو مون رو بخوريم .
    رادين از اتاق خارج شد . لينا هم بعد چند دقيقه دنبالش رفت و گفت : بيا تو آشپزخونه
    با هم نشستند و بعد صرف كاپوچينو رادين بلند شد تا بره . يادش رفت كليد هاش رو پس بده . از آنجا خارج شد و به خونه برگشت .
    ***

    ـ ميري مهموني ؟
    بي حوصله گفت : جشن .
    ـ خب عروسي كيه ؟
    رادين پايش را روي تخت دراز كرد و گفت : چه مي دونم .
    لينا خنديد و گفت : چه طور نمي دوني ؟
    رادين گوشي رو روي اسپيكر گذاشت ، تا بتونه دست هاشو زير سرش قلاب كنه و گفت : آشناهاي دور ...
    ـ كاش منم ميومدم .
    ـ تو ميومدي چي كار ؟
    ـ خب با تو ميومدم ديگه ...نميشه ؟
    ـ نه خانوادگيه .
    ـ اوووووم ...منم جشن ميخوام .
    رادين پوزخندي زد و گفت : چي كار كنم ؟
    ـ خيلي بدجنسي . منو هم با خودت ببر .
    حتي از دلخور شدن هاي او هم لذت مي برد . چه قدر دوست داشت رو به رويش باشه و اذيتش كنه ، يه لحظه تصميم گرفت او را هم دعوت كنه . ولي زود پشيمون شد . لينا گفت : برو ، اميدوارم بهت خوش نگذره .
    رادين خنديد . همان موقع رايكا تقه اي به در زد و وارد اتاق شد . رادين سريع گوشي شو برداشت و از حالت اسپيكر خارج كرد اما قطع نكرد . رايكا گفت :
    ـ نمي خواهي حاضر شي ؟
    ـ چرا .
    رايكا براش لبخندي زد و گفت : پس تا مريم نيومده آماده شو وگرنه بايد به سليقه ي اون لباس بپوشي .
    رادين سري تكان داد و رايكا بيرون رفت . لينا گفت : داداشت بود ؟
    ـ اوهوووم .
    ـ چه مهربون ...منم داداش مي خوام .
    ـ خب من داداشت .
    لينا سكوت كرد بعد سريع گوشي را گذاشت . رادين به گوشي اش نگاه كرد و خنديد. بعد بلند شد و سمت كمدش رفت .

    رادين يه تيشرت آستين كوتاه خاكستري پوشيد با يه جين مشكي . اتكلوني برداشت و به خودش زد . مريم در زد . رادين سمت در برگشت . مريم وارد شد ، لبخندي زد و گفت : حاضري ؟
    ـ آره .
    مريم او را برانداز كرد . مي دونست كه ازش انتظار دارند يه كم رسمي تر باشه ولي مريم چيزي بهش نگفت و با لبخند گفت : خوبه . پايين منتظرتيم .
    و اتاق را ترك كرد . رادين به خودش در آينه نگاه كرد . راضي بود . از اتاق خارج شد همان موقع رايكا هم از اتاقش خارج شد . به نگاه كرد و لبخندي زد . رادين هم لبخند كمرنگي زد و به او نگاه كرد . رايكا تو بلوز سفيد مردونه و كت و شلوار مشكي با كراوات طوسي خيلي شيك و باوقار شده بود . رايكا دستش را پشت او گذاشت و گفت : بريم .
    وقتي رفتند پايين رادين از ديدن دختري كه پشت به آنها با مريم صحبت مي كرد ، تعجب كرد . به موهاي بور و بلندي كه از زير شال آبيش بيرون زده بود نگاه كرد . وقتي دختر برگشت ، مطمئن شد آرنيكاست . رايكا برايش لبخندي زد و سر تكون داد . آرنيكا هم با هيجان سلام گفت و براي رادين دست تكون داد و گفت : واي رادين خيلي وقته نديدمت .
    رادين با تعجب نگاهش كرد و بعد چهره اش از تعجب در اومد و لبخندي زد . با او دست داد و بعد هم با رايكا دست داد . رايكا نگاهش نمي كرد ولي حواسش به او بود . آرنيكا با لبخند حال رادين رو پرسيد . رادين هم از اينكه مورد توجه او بود خوشش اومد و تا جلوي در با هم حرف مي زدند . از ديدن آرنيكا خوشحال شده بود . او فوق العاده زيبا و جذاب بود .
    رايكا و مريم پشت سر آنها رفتند . رادين قصد داشت به تنهايي و با ماشين خودش بره ولي با ديدن آرنيكا نظرش عوض شد . اردشير پشت رل منتظر بود . رايكا مونده بود جلو بشينه يا به مريم بگه جلو بشينه در آن صورت بايد پيش آرنيكا مي نشست. همان طور ايستاد تا خودشون تصميم بگيرن . مريم رو به آرنيكا گفت : عزيزم تو جلو بشين .
    ـ آرنيكا با خوشرويي گفت : نه شما بشينيد .
    ـ گلم من با پسرام پشت مي شينم .
    آرنيكا لبخندي زد و در جلو را باز كرد و نشست . رادين و رايكا و مريم هم به ترتيب در صندلي عقب جاي گرفتن . آرنيكا گفت : من اومدم جمع خانوادگيتون رو به هم زدم .
    اردشير با مهربوني گفت : اين چه حرفيه دخترم ؟
    رادين نگاهي به نيمرخ آرنيكا كه از زاويه مورب مي ديدش انداخت . يعني اين مدتي كه او نبوده اين قدر با خانواده اش جور شده ؟ دوباره نگاهي به او انداخت و لبخند زد .
    رايكا كه كنار رادين نشسته بود ، رد نگاه او را گرفت و ناراحت سرش را پايين انداخت .
    بين راه رادين پرسيد : دقيقاً عروسي كيه ؟
    از اينكه رادين سكوت را شكسته بود تعجب كردند . مريم لبخندي زد همان موقع آرنيكا برگشت و رو به او گفت : پسر خاله ي مهبد . اين قدر خوشحال بود كه حواسش اصلاً به من نبود .
    رايكا حرص مي خورد . اردشير گفت : نه آرنيكا جان، مگه ميشه آدم حواسش به نامزدش نباشه ؟
    آرنيكا كمي فكر كرد و گفت : باور كنيد من پيشش بودم ، با خودش حرف مي زد .
    آرنيكا خنديد و گفت : گيج مي زد .
    اردشير هم خنديد و گفت : پس براي عروسي خودش چي مي كنه ؟
    آرنيكا با لحن بامزه اي گفت : نمي دونم .
    رايكا با حسرت به او چشم نگاه كرد . آه بي صدايي كشيد و سعي كرد كه به چيز ديگري فكر كنه . ولي مگر مي شد ؟ او در فاصله ي يك صندلي ، مقابل چشمانش بود...او خيلي وقت ديوانه ي چشمان آبي آرنيكا شده و حس مي كرد مهبد لياقت او را ندارد . شايد اگر به آرنيكا ابراز علاقه مي كرد ....افكارش را خط خطي كرد . چه طور به دختري كه نامزد داشت ابراز علاقه مي كرد ؟ رويش نمي شد . ولي شيريني حرف هاي آرنيكا هنوز رو دلش مونده بود كه گفته بود " اون روز تو فرودگاه اومدم سمت تو چون قلبم بهم گفت تو مهبدي ...تمام مدت كه با مهبد مكالمه داشتم يه چيزي مثل تو رو تو ذهنم تصور مي كردم ..."
    بالاخره رسيدند . اردشير ماشين را در پاركينگ تالار پارك كرد و هما با هم راه افتادند.
    برادر دوماد يعني پسر خاله ي كوچك مهبد جلو آمد به همه خوش آمد گويي كرد و رو به آرنيكا گفت :
    ـ به به آرنيكا خانم . از مهبد سراغت رو گرفتيم گفت تو رو نياورده كه چشم نخوري...همچين جدي گفت كه ما باور كرديم .
    آرنيكا لبخندي زد و گفت : كجاست ؟
    ـ داخل سالنه .
    بعد رو به همه گفت : بفرماييد ... جلو تر كه رفتند صداي بلند موسيقي به گوش رسيد . همه گي وارد شدند . فرشيد كه داشت آنها را راهنمايي مي كرد سمت ميز خالي اي كه اول سالن بود ، رفت . ميز ها گرد بود و همه كنار هم در سالن قرار داشت و با روميزي هاي بلند زرشكي مزين بودند .
    نشستند . فرشيد رو به آرنيكا گفت : تو ميايي سر ميز ما ؟
    آرنيكا لبخندي زد و در حالي كه پالتويش را مي كند گفت : نه همين جا مي شينم .
    بعد رو به آنها گفت : البته اگر اجازه بديد .
    همه مشتاقانه او را پذيرفتند . فرشيد صندلي رو برايش عقب كشيد بعد پالتو و شالش رو گرفت و پشت صندلي اش گذاشت و از آنها جدا شد . رايكا نگاهش به آرنيكا افتاد .يه پيراهن اندامي شيك ، مشكي رنگ پوشيده بود كه تا روي زانويش مي رسيد با يقه اي نه چندان باز و كار شده . سريع نگاهش را گرفت . براي كنترل كردن احساساتش واجب بود كه به او نگاه نكنه . اما رادين با بيخيالي به او نگاه مي كرد . به نظرش از زيبا ترين دختراني بود كه از نزديك ملاقات مي كرد .


    آنقدر عاشقانه برای خُـــــــدا زندگی کنیم که خدا هم عاشـقانه بگوید

    وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی
    تـورا براے خـودم سـاخته ام!!

    عاشــقانه هاے الـهی چـیز دیگریســت....
  12. #7
    Sajjad_Love
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    19,960
    5,699
    16,325

    پیش فرض



    فصل پنجم

    مهبد وقتي خبر دار شد آرنيكا رسيده ، با خنده سمت ميز آنها آمد با همه سلام و احوال پرسي كرد با رادين و رايكا و اردشير دست داد و رو صندلي كنار آرنيكا نشست و بدون اينكه ذره اي از حضور مريم يا اردشير معذب باشه رو به آرنيكا گفت :
    ـ خوشگله تو كجا بودي ؟
    آرنيكا با دلخوري گفت : تازه ياد من افتادي ؟
    ـ نه عزيزم ....
    و دستش را دور گردن آرنيكا انداخت . رايكا ناباور نگاهشان كرد . حس بدي در قلبش موج مي زد . آرنيكا سرش را بالا گرفت . نگاهش با نگاه غمگين رايكا تلاقي كرد . سرش را سمت ديگري برگرداند . رادين براي مهبد پوزخندي زد . با خودش گفت "حتماً براي اينكه دو تا رقيب پيدا نكنه نامزدش رو چسبيده. " رادين حوصله ي دردسر نداشت . پيش خودش خيلي زود كوتاه اومد . آرنيكا با تمام زيبايي اش به دردش نمي خورد . او خودش نامزد داشت . رايكا كه ديگه تحمل نداشت بلند شد و گفت : من مي رم يه كم قدم بزنم .
    و از سالن خارج شد . مهبد بلند شد ، دست آرنيكا را گرفت و گفت : بيا برقصيم .
    آرنيكا لبخندي زد و آرام به دنبال او كه دستش را گرفته بود راه افتاد . بعد مدتي مهبد ميان جمع آرنيكا را تنها گذاشت و شروع كرد با دوست دخترخاله اش رقصيدن . آرنيكا سمت ميز برگشت ، لبخندي زد و رو به رادين گفت : باهام مي رقصي ؟
    رادين از پيشنهاد او تعجب كرد لبخندي زد و گفت : باعث افتخاره ولي مشكل اينه من اصلاً نمي رقصم .
    آرنيكا به ابروهاي خوش فرمش حالت خاصي داد و گفت : چرا ؟
    رادين فاصله ي بين لب و بيني اش را با انگشت اشاره خاراند و گفت : همين جوري
    آرنيكا اصرار كرد : پاشو ، من تنهام .
    مريم با لبخند به او اشاره كرد كه بلند شه . ولي رادين از جايش تكان نخورد . او هيچ وقت نمي رقصيد . آرنيكا دستش را سمت او دراز كرد ، مچ او را گرفت و گفت : بيا ديگه ....
    رادين ناچاراً بلند شد و در حالي كه با او هم قدم مي شد گفت : من اصلاً رقص بلد نيستم .
    آرنيكا ناباور گفت : جدي ؟ باور نمي كنم .
    رادين لبخند زيبايي تحويل او داد و گفت : باور كن .
    ـ مگه ميشه ؟
    دست رادين را گرفت و او را مقابل خودش قرار داد . رادين ولي در جايش ايستاده و فقط دست مي زد و با نك كفشش رو زمين ضرب گرفته بود .
    رايكا آرام و سر به زير وارد سالن شد . همان جا جلوي در از آن فاصله آرنيكا را ديد كه موهاي بلندش رو كمرش حركت مي كرد و دست رادين را گرفته بود و با هيجان چيزي بهش مي گفت . ديگه تحمل نداشت . دوباره از سالن خارج شد . تحمل رادين در كنار او خيلي سخت بود . ولي باز از قضيه ي نامزدي مهبد بيشتر نگران بود .
    دستش را در جيب كتش انداخت و با قدم هايي آرام در باغ راه مي رفت . به اين فكر مي كرد كه چرا هيچ چيز جور نيست . اينكه واقعاً راهي هست ؟ فقط ابراز علاقه كردن به ذهنش مي رسيد كه آن هم از نظرش درست نبود .
    بعد يه مدت آرنيكا و رادين پشت ميز برگشت و با اردشير و مريم مشفول صحبت شدند . وقتي همه براي صرف شام مي رفتند مريم گفت : چرا رايكا برنگشت !!!
    اردشير سري تكان داد و گفت : ببين بيرون با كي داره صحبت مي كنه .
    مريم گوشي اش را در آورد و تماس گرفت بعد با نگراني گفت : چرا گوشيش خاموشه ؟
    آرنيكا نگران شد ولي لبخندي زد و با احترام گفت : شما بريد براي شام ، منم به مهبد مي گم رايكا رو صدا كنه .
    مريم تشكر كرد و آن سه رفتند . آرنيكا دنبال مهبد گشت ، ولي او هم نبود . تصميم گرفت خودش دنبال رايكا بگرده . از فرشيد سراغ او را گرفت ولي او گفت رايكا را نديده و رو به آرنيكا گفت : تو برو من ديدمش مي گم بره .
    آرنيكا گفت : آخه مهبد هم نيست .
    فرشيد دستي به صورتش كشيد و گفت : يعني چه ؟ قايم موشك بازيه مگه ؟ مهبد ديگه كجاست ؟
    آرنيكا شانه هاي ظريفش را بالا داد و گفت : نمي دونم . از فرشيد جدا شد ، كمي ديگر اطراف را گشت . با ديدن رايكا كه قدم مي زد ، لبخند زنون سمتش رفت . وقتي به او رسيد گفت : اينجايي ؟
    رايكا با تعجب برگشت و به او نگاه كرد . دستش را از جيب كتش بيرون آورد و گفت :
    ـ آره يه كم اومدم قدم بزنم .
    آرنيكا لبخند زيبايي زد كه دل رايكا لرزيد .
    ـ خيلي وقته اومدي .
    رايكا به ساعتش نگاه كرد و آرنيكا گفت : چيه ناراحتي .
    رايكا سعي كرد خونسرد باشه گفت : نه چيزي نيست .
    آرنيكا همان طور كه با او گام بر مي داشت با لبخند گفت : چرا ناراحتي .
    رايكا نگاهش كرد و لبخند عميقي زد . ديگه ناراحت نبود . اگر آرنيكا هميشه كنارش بود او هم غمي نداشت .
    رو به او كه شانه هايش عريان بود گفت : سرما نخوري .
    آرنيكا دستي به موهايش كشيد و گفت : نه هوا خوبه .
    بعد مكثي گفت : بايد بريم براي شام ، ولي من مي خواستم باهات صحبت كنم .
    رايكا به وجد اومد . آرنيكا مظلومانه او را نگاه كرد و گفت : اگر اشكالي داره بمونه بعد.
    ـ نه نه بگو .
    آرنيكا به نيمكت چوبي اي كه در باغ بود اشاره كرد و گفت : بشينيم ؟
    رايكا سري تكان داد و كنار هم نشستند .

    آرنيكا لبخند تلخي زد گفت : نمي دونم مي توني كمكم كني يا نه ، اما مي خوام باهات صحبت كنم .
    رايكا برايش لبخند آرامش دهنده اي زد و آرنيكا گفت :
    ـ راستش با مهبد مشكل دارم .
    رايكا از اينكه ته دلش اين گفته خوشحالش كرده بود از خودش بدش اومد . آرنيكا آهي كشيد و گفت : وقتي لندن بودم همه چيز فرق مي كرد . نمي دونم شايد فقط در روز چند ساعت تلفني حرف زدن بود و الان وظايف ديگه اي هم داره ...نمي دونم ...ولي حس بدي دارم . من به مدت دو سال با مهبد هم صحبت شدم . راستش نمي خواستم قيافه شو ببينم ، مي خواستم خودم رو محك بزنم و ببينم تو يه رابطه ظاهر آدم ها چه قدر مي تونه برام اهميت داشته باشه . مهبد خيلي بهم اصرار مي كرد ولي من گفتم كه مي خوام فقط مكالمه داشته باشيم . راستش از راه دور كه صداش رو مي شنيدم بوي عشق مي داد ...
    با حسرت آه ديگري كشيد و گفت :
    ـ حرف هاي قشنگي هم مي زد ، راستش بعد تموم كردن درسم ديگه وسوسه شدم بيام پيش مهبد و اين انتظار ديدنش رو بشكنم . من حتي عكس هايي كه مي فرستاد رو هم نگاه نمي كردم .
    دست هاشو به هم قلاب كرد روي پايش گذاشت و گفت : راستش مسئله اصلاً ثيافه نيست . من بعد ديدن مهبد هيچ احساسم تغيير نكرد ولي صداي ديگه آهنگ عشق رو نداشت ...فقط تا يه هفته باهام خيلي خوب تا كرد . بعد يه دفعه ...نمي دونم حس مي كنم مدام داره ازم فاصله مي گيره ...حس مي كنم مهبد ازم انتظاراتي داره كه نمي تونم براورده اش كنم .
    رايكا به او كه ناراحت سرش را پايين انداخته بود نگاه كرد . دوست داشت سرش رو روي شانه ي خود بگذاره و دلداري اش بده . آن همه نزديكش بود ، مي ترسيد ناخودآگاه به آغوش بكشدش ...منظور آرنيكا را فهميد ، نسبت به مهبد احساس تنفر مي كرد .
    آرنيكا سرش را بالا گرفت و گفت : چند وقت پيش اومد پيشم ازم خواست عروسيمون رو بندازيم جلو ...
    رايكا ناراحت و رنجيده نگاهش كرد . آرنيكا گفت : ولي من ازش خواستم اين كار رو نكنه ، چون حس مي كنم اين درخواستش فقط از روي هوس بوده ...نميخوام فقط زيبايي ظاهري هاي منو ببينه ...من اومدم كه قلبم رو بهش بدم اما ...
    رايكا ناباور به او نگاه كرد كه دو قطره اش به نرمي روي گونه اش سر خورد . از ديدن گريه ي او خيلي ناراحت شد . نتونست خودش رو كنترل كنه . دستش رو دراز كرد و اشك هايش را پاك كرد . آرنيكا گوشه ي چشمش را پاك كرد و گفت :
    ـ من ..من ديگه دارم گيج مي شم . نمي دونم مهبد ..اون مهبدي كه ميشناختم نيست ...تازه دارم پي مي برم كه نميشناسمش ...
    رايكا بي صدا آهي كشيد و صدايش زد : آرنيكا !
    آرنيكا به چشمان او خيره شد . ولي رايكا نگاهش را گرفت . چه طور مي تونست بگه كه او دوستش داره ؟
    از اينكه آرنيكا دست او را گرفت ، تعجب كرد . آرنيكا دست او را ميان دست هاي ظريف خود فشرد و گفت : رايكا خواهش مي كنم ، راهنماييم كن ...من دارم ديوونه مي شم.
    خيلي سعي كرد تا او را سمت خودش نكشد و بغل نكنه . فقط به آرامي دست او را فشرد و آرنيكا گفت : دارم ديوونه مي شم . من يه تعهد هايي نسبت به اون دارم ، خب اون دو سال و نيمه منتظر منه ...ديگه از چند ماه ديگه بايد دنبال كارهاي عروسي باشيم ...
    رايكا پكر به دستانشان نگاه كرد و آرنيكا گفت : رايكا چرا چيزي نمي گي ؟
    از لحن غصه دار او دلش گرفت . سرش را بالا گرفت و به او نگاه كرد .
    ـ آرنيكا ، ناراحت نباش ، درست مي شه ..
    آرنيكا دست هاي او را ول كرد ، شقيقه هايش را فشرد و گفت :
    ـ چي درست مي شه ؟ اون خيلي سرد و بي تفاوت شده . حتي از اينكه برام وقت بگذاره و بخواد باهام بيرون بره طفره مي ره .
    دقيقاً حرفي زد كه دل خودش را سوزاند : خب بريد پيش يه مشاوره .
    آرنيكا متاسف سري تكان داد و گفت : بارها ازش خواستم ، مي گه ما كه مشكلي نداريم ...
    رايكا عصبي شد با اين حال آرام گفت : پس اين حال و روز تو چيه ؟ بهش نمياد اين قدر نادون باشه ...خودش رو زده به اون راه .
    ـ من چي كار كنم ؟
    رايكا گفت : خب اگر از رابطه ت رضايت نداري تمومش كن .
    نفس عميقي كشيد . اين تنها حرفي بود كه از دلش مي اومد . منتظر به آرنيكا نگاه كرد .

    آرنيكا لبان خوش فرمش را كمي باز كرد و آرام گفت : خيلي بهش فكر كردم .
    رايكا فقط نگاهش كرد . آرنيكا گفت : بايد با خودش صحبت كنم .
    رايكا سري تكان داد و آرنيكا مستاصل به او چشم دوخت و گفت :
    ـ تو اگر جاي مهبد بودي چي كار مي كردي ؟
    رايكا به او نگاه كرد دوست داشت بگه با تمام وجودم دوستت مي داشتم اما لبخندي زد . آرنيكا گفت : تو هم فكر مي كني اگر نامزدت نتونه انتظارات رو برآورده كنه ، بايد كم محلي بهش بشه ؟
    رايكا لبخندي زد و گفت : نه من اصلاً اين طوري فكر نمي كنم .
    بعد با لبخند شوخي گفت : من كه فكر مي كنم مهبد عقل تو سرش نداره .
    آرنيكا نگاهش كرد و خنديد . گونه هايش از خنده برجسته شد و رايكا حس كرد نمي تونه نگاش نكنه .
    بالاخره بلند شدند . با هم قدم مي زدند آرنيكا گفت : الان همه شام خوردند ، ببخشيد ها ، گرسنه اي ؟
    رايكا لبخندي زد و گفت : نه .
    سرش را بالا گرفت با ديدن دختر و پسري كه گوشه ي باغ در تاريكي كنار يه ماشين در حال بوسيدن هم بودند اخم هايش تو هم رفت . خواست نگاهش رو از آنها بگيره كه ديد پسر مهبده . خون جلوي چشم هاشو گرفت . همان موقع كه ديد نگاه آرنيكا داره مي چرخه سريع دستش رو روي چشم هاي آرنيكا گذاشت . آرنيكا شوكه شد دست رايكا را كه روي چشمش بود گرفت و سعي كرد كنار بزنه .
    رايكا با يه دست بازوي او را گرفت و او را 180 درجه برگرداندش به سمت ديگر . آرنيكا بالاخره دست رايكا را از روي چشمش كنار زد و گفت : داري چي مي كني ؟
    رايكا از صحنه اي كه شوكه بود گفت : هيچي ...
    آرنيكا لبخند زد و گفت : پس چرا اين طوري كردي ؟
    رايكا كه مي ترسيد آرنيكا برگرده و با ديدن آن صحنه ناراحت بشه گفت : بريم ديگه .
    با هم قدم برداشتند ولي آرنيكا ايستاد . روي پاشنه چرخيد و اول چيز زيادي نديد ولي وقتي دست مهبد رو ديد كه روي كمر دختر بالا مي رفت ناباور نگاهش رو روي صورت آن دو بالا آورد . باورش نمي شد ، مهبد بود .
    رايكا نگران بازوي او را گرفت و صدايش كرد : آرنيكا .
    آرنيكا كه بدون پلك زدن فقط خيره شده بود جوابي نداد . رايكا مقابل او ايستاد تا بيشتر از اين چيزي نبينه .
    انگشتان قلمي آرنيكا روي دهانش قرار گرفت ، سرش را پايين انداخت و شانه هاي ظريفش شروع به لرزيدن كرد . رايكا تا سر حد جنون از دست مهبد عصبي و از گريه هاي آرنيكا غمزده بود . سمتش رفت ، دستش رو گرفت . هق هق ريزش بالا گرفت و اشك هاي معصومانه اش فرو ريخت . رايكا ديگر تحمل نداشت . گفت :
    ـ آرنيكا شايد مست باشه .
    از اينكه رو كثافتكاري هاي مهبد پرده مي گذاشت راضي نبود ، ولي اصلاً هم دوست نداشت او را اين چنين پژمرده ببينه .
    يه قدم ديگه كه برداشت آرنيكا خودش را در آغوش او انداخت و به گريستن ادامه داد. رايكا شوكه ايستاده بود . به آرامي دست هايش را بالا برد و موهاي او را نوازش كرد .

    فصل چهارم : قهر و آشتي .

    بي حوصله گفت :
    ـ الو ؟
    ـ كجايي ؟
    ـ مگه مفتشي ؟
    ـ هه هه هه ، تازه فهميدي ؟
    ـ سر كارم .
    ـ اِااااااااا جدي ؟ سر كاري ؟ كي سر كارت گذاشته ؟
    رادين عصبي شد و گوشي رو قطع كرد . روي ميز گذاشت . هنوز دستش به كيبرد نرفته بود كه دوباره زنگ خورد . لينا بود . پوزخندي زد . اول جواب نداد . سر سومين بار كه زنگ زد ، برداشت . لينا گفت :
    ـ چه بي جنبه اي .
    ـ قطع مي كنم ها !!!
    ـ خيلي خب .
    ـ چي كار داري ؟ وقت ندارم .
    ـ نمي خواهي بيايي منو ببيني ؟
    رادين پوزخندي زد و گفت : تو دلت براي من تنگ شده ؟
    لينا از پشت تلفن شكلكي در آورد و بعد گفت : ميايي ؟
    ـ نه .
    ـ باشه پس خداحافظ . برم دعوت مازيار رو قبول كنم ، كلي خواهش كرد باهاش برم كافه سنتي .
    رادين چيزي نگفت و لينا با يه لبخند گوشي رو قطع كرد .

    در رو بست . عينك آفتابي دور قهوه اي اش را روي چشم زد و راه افتاد . چند قدم بر نداشته بود كه هيونداي قرمز رنگي زير پايش ترمز كرد . سرش را بالا گرفت و به رادين نگاه كرد . ابرويي بالا انداخت و رفت نشست . رادين راه افتاد و گفت :
    ـ داشتي مي رفتي ديدن استادت ؟
    لينا لبخندي زد . راحت تكيه داد و آرنجش رو لبه ي پنجره گذاشت و چيزي نگفت . رادين نيم نگاهي به او انداخت كه خونسرد به رو به رو چشم دوخته بود . اخم كرد و پايش را روي پدال گاز فشرد .
    ـ كجا مي ريم ؟
    رادين نگاه ديگري به او انداخت تند عينك او را از روي چشمش برداشت و گفت :
    ـ جواب منو ندادي .
    لينا لبخند مرموزي زد و گفت : واسه ت چه فرقي مي كنه ؟
    و خودش رو به سمت جلو كشيد تا عينكش را برداره . رادين زودتر از او عينك را برداشت . نبايد اين قدر برايش مهم مي شد . نبايد اصلاً از اول چيزي مي پرسيد . با حرص عينك را از پنجره انداخت بيرون . لينا با تعجب نگاهش كرد و گفت :
    ـ ديوونه چرا عينكم رو انداختي دور ؟
    رادين پوزخندي زد و سريع دور زد . لينا كه كمربند نبسته بود يه وري شد و سرش محكم به بازوي او خورد . دستش را به بازوي او فشار آورد تا به عقب برگرده و خوب بشينه . بعد كمربندش را بست و گفت : رانندگيت رو ....بايد بهت مدال داد .
    رادين با اخم به لاك هاي جگري رنگ دستان او حين بستن كمربند خيره شد و پوزخندي زد .
    لينا از كيفش بسته آدامسي بيرون آورد و گفت : مي خوري ؟
    رادين مه علامت منفي سري تكان داد و لينا براي خودش آدامس برداشت و در دهان گذاشت .
    ـ با هم ناهار مي خوريم ؟
    رادين نگاهش كرد و چيزي نگفت . لينا گفت : آهنگ چرا نمي گذاري ؟
    و دستش سمت cd ها رفت . رادين دست او را گرفت و عقب كشيد . بدون اينكه نگاهش كنه گفت : حوصله ي آهنگ گوش كردن ندارم .
    لينا كه از لمس دست او حس خوبي داشت لبخندي زد . رادين دست او را ول كرد و لينا ديگر چيزي نگفت .
    بعد از اينكه ناهار خوردند لينا با شوق و ذوق ازش خواست كه بيرون بروند ولي رادين گفت كه كلاس خصوصي دارد . دوباره سوار ماشين شدند . لينا گوشي اش را در آورد و براي خودش آهنگ گذاشت . رادين سمتش برگشت و جدي گفت :
    ـ مگه نمي گم حوصله ي آهنگ گوش دادن ندارم ؟
    لينا ولي با لجبازي تمام راه گوشي شو روشن گذاشت و آهنگ گوش داد . داخل كوچه نرسيده به خونه اش نگه داشت و گفت : برو .
    لينا كوله اش را برداشت و گفت : نميايي تو ؟
    ـ نه ديرم شده .
    لبخندي زد و پياده شد . رادين به او نگاه كرد كه پشت كرده و مي رفت . لبخندي زد . خواست زنگ بزنه و اذيتش كنه . شروع كرد شماره گيري . صداي ويبره شنيد . سرش رو برگردوند ، ديد گوشي لينا روي صندلي جا مونده . با تعجب گوشي را برداشت به شماره ي خودش و عكس بالاي آن نگاه كرد . سر در نمي آورد . اين عكس در گوشي او چه مي كرد ؟ عكس رادين بود كه يه ژاكت قهوه اي رنگ پوشيده و در اتاقش گرفته بود . ناباور سري تكان داد .

    بخش تصاوير گوشي او را گشت ...چيزي كه دنبالش بود يافت ....اونجا پر بود از عكس هاي او عكس هاي شخصي اش ...پس از گوشي اش برداشته بود . عصبي گوشي را در مشتش فشرد و پياده شد . بدون اينكه در رو ببنده چند قدم رفت و داد زد :
    ـ ليــــــــنا !!!!!!!
    لينا با لبخند برگشت ولي با ديدن عصبانيت او لبخندش جمع و جور شد . رادين عصبي با گام هايي منظم اما بلند سمت او رفت و در حالي كه گوشي لينا را در هوا تاب مي داد گفت : اين چيه ؟
    لينا نگاهي مظلومانه به او و بعد به گوشي اش انداخت و گفت : چي ؟
    رادين صفحه ي گوشي را سمت او گرفت و عصبي گفت : اين .
    لينا لبش رو گزيد و رادين عصبي گفت : اينا چيه ؟ چرا به گوشي من دست زدي ؟ چرا بي اجازه عكس هامو برداشتي ؟
    لينا لب ورچيد . دستش را دراز كرد تا گوشي را بگيره كه رادين دستش را عقب برد و عصبي تمام عكس ها را حذف كرد و گوشي رو به سينه ي او كوبيد . لينا با دو دست مانع از افتادن گوشي شد . رادين عصبي دستي ميان موهايش برد و گفت :
    ـ اصلاً از آدم هايي مثل تو خوشم نمياد ... چه طور به خودت اجازه مي دي هر كاري دلت خواست بكني ؟ ديگه بهم نه زنگ بزن نه اينكه دور و برم پيدات بشه .
    نگاهي به چشمان عسلي تر شده اش انداخت و با حرص به سمت ماشينش برگشت . بدون اينكه نگاه ديگري به او بياندازد رفت . بعد رفتنش لينا سمت خونه رفت . اشك هايش با چرخش كليد در قفل روان شد . در را محكم به هم كوبيد و سمت خانه دويد . با كفش وارد شد . گوشي و كوله اش را روي مبل انداخت و ناراحت و غمگين سمت اتاقش رفت . شالش را كند ، مانتويش را در آورد و عصبي پايش را زمين كوبيد . دو قطره اشك ديگر براي خالي كردن احساس عذاب دروني اش روي گونه اش جاري شد . نفس عميقي كشيد . سمت كمد رفت . شمشيرش را از غلاف در آورد . چند بار عصبي در هوا تكان داد بعد با يه گارد سه رخ پرتره ي خود ايستاد . شمشير در دستانش به سمت چپ ثابت مانده بود . نگاهي به پرتره اش انداخت . چشمانش را بست و با باز كردن آنها با يه حركت شمشيرش را سمت جلو كشيد و پرتره از وسط دو نيم شد و اشك هايش يكي پس از ديگري ريخت . دوست داشت تمام اتاقش را به هم بريزه و با شمشير خرد كنه اما شمشير از دستش افتاد و سمت تخت رفت . دراز كشيد و صداي هق هقش سكوت خانه را شكست . شانه هايش مي لرزيد چشمانش را بسته بود .
    ***


    رادين به شدت با خودش درگير بود . نمي خواست به لينا فكر كنه . از اينكه عكس هايش را برداشته خيلي عصبي بود ولي همش به اين فكر مي كرد كه چرا او اين كار را كرده ؟ چون دوستش داره ...اين خيلي وقته بهش ثابت شده . حس كرد كمي تند رفته . مطمئن بود او خودش تماس نخواهد گرفت . از كارش پشيمون شد . نبايد اين قدر تند مي رفت .
    بعد شام از پشت ميز بلند شد . رايكا و مريم و اردشير هر سه هنوز پشت ميز نشسته بودند . بدون اينكه نگاهي به آنها بياندازه ، از پله ها بالا رفت . روي تختش نشست و به گوشي زل زد . بعد كمي ترديد لبخندي زد .
    لينا روي تخت نشسته بود و با يه فنجان قهوه به دست به پنجره نگاه مي كرد . حتي هنوز كفشش رو هم در نياورده بود . با صداي تيك تيك گوشي اش برگشت . فنجان را روي تخت گذاشت . گوشي را برداشت . باورش نمي شد . لبخندي گوشه ي لبش نشست . رادين پشت سر هم برايش عكس مي فرستاد . ناباور به عكس هاي او نگاه كرد و لبخندش عميق تر شد . هنوز هم عكس برايش ارسال مي شد . گوشي رو روي قلبش گذاشت و اشك شوق ريخت . بعد كلي عكس هايي كه به دستش رسيده و اشك هاي او هم بند اومده بود با لبخند داشت تك تك عكس ها را نگاه مي كرد كه گوشي اش زنگ خورد . جواب داد .
    رادين براي اينكه راحت تر صحبت كنه بلند شد و سمت پنجره رفت . به آسمان شب نگاه كرد و گفت : سلام .
    لينا از لحن آروم او لبخندي به لبش نشست و گفت : سلام .
    ـ عكس ها ...
    دستي به موهايش برد و گفت : بس بود ؟
    لينا با خوشحالي گفت : آره .
    ـ خب ...
    هنوز در زبانش نمي چرخيد كه بابت رفتارش عذرخواهي كنه . لينا هم به رويش نياورد و اين قلب او را نسبت به او نرم تر مي كرد . لبخندي زد و با مهربوني گفت :
    ـ پس چرا چيزي نمي گي ؟
    ـ چي مي گفتم ؟
    ـ خب من از دستت عصبي شده بودم . بايد بهم مي گفتي .
    ـ آخه من خيلي وقته اين عكس ها رو برداشته بودم .
    لبخندي روي لب رادين نشست و گفت : چرا نخوابيدي ؟
    ـ خوابم نمي برد .
    ـ حالا خوابت مي بره ؟
    ـ نه قهوه خوردم .
    رادين مدتي باهاش حرف زد و لينا بعد شب به خير گوشي رو گذاشت . رادين با خيالي كه آسوده شده بود سمت تختش رفت ، قبلش لامپ را خاموش كرد .
    تا سرش روي بالش رفت ، ويبره ي گوشي اش باعث شد نيم خيز بشه .
    گوشي شو برداشت . فايل دريافتي رو باز كرد . با ديدن تصوير لينا لبخندي به لبش نشست . خودش هم دوست داشت عكس او را داشته باشد . دستي روي شيشه ي گوشي اش كشيد و لبخند زد به صورت مهتاب گون لينا در عكس به چشمان عسلي و موهاي مشكي اش و دستش كه زير چانه زده و لاك ناخنش همرنگ موهايش بود ...مدت ها به عكس او خيره بود تا اينكه گوشي به دست خوابش برد
    وارد اتاق مهبد شد و رو به او كه كراوات مي زد گفت : ميري سر كار ؟
    مهبد لبخندي برايش زد و گفت : آره عشقم ...بريم صبحونه بخوريم .
    و دستش را دور بازوي او گذاشت ولي آرنيكا با حس بدي دست او را پس زد . مهبد با تعجب نگاهش كرد . آرنيكا نگاه آبي اش را به او دوخت و گفت :
    ـ مهبد بايد باهات صحبت كنم .
    مهبد لبخندي زد و گفت : خب بگو .
    ـ بشين ...
    ـ يعني طول ميكشه ؟
    ـ آره .
    مهبد كيفش را برداشت و گفت : من ديرم مي شه ، بعداً باهات حرف مي زنم .
    آرنيكا از بي توجهي او دلخور شد . به او كه از اتاق خارج مي شد نگاه كرد . آهي كشيد .
    مهبد بعد خوردن صبحونه به محل كارش رفت . آرنيكا با زن عمو اش برنامه تماشا كرد و بعد هم لباس پوشيد تا با او به خريد بره . بعد خريد به زن عمويش گفت كه يه سر به ديدن مهبد مي ره و از او جدا شد .
    ماشين گرفت و رفت . وقتي رسيد همه او را تحويل گرفتند يه عده براي اينكه او همسر آينده ي رئيسشون بود و يه عده براي زيبايي اش . مهبد همان موقع كه از اتاقش تلفن به دست بيرون اومد با ديدن آرنيكا عصبي تماسش را قطع كرد به يكي از كارمندانش كه آرنيكا را نگاه مي كرد گفت "آشغال به چي نگاه مي كني ؟ گمشو وسايلت رو جمع كن ...اخراجي "
    بعد با گام هايي بلند سمت آرنيكا رفت دستش را كشيد و به اتاق برد . و سرش فرياد زد :
    ـ مگه نگفتم نيايي اينجا ؟
    آرنيكا كه از عكس العمل او ترسيده بود با ترديد نگاهش كرد و گفت : مي ..ميخواستم باهات حرف بزنم .
    مهبد بلند داد زد : مي خوام حرف بزنم ، حرف بزنم ...من فرار نمي كنم كه خونه ميومدم ....معلوم نيست چي چرت و پرتي مي خواد بگه .
    آرنيكا حس كرد قلبش مي شكنه . اصلاً تحمل رفتار هاي او را نداشت مخصوصاً از وقتي فهميده بود بهش خيانت مي كنه . كيفش رو كه روي ساعدش سر خورده بود روي شانه اش گذاشت و سمت در رفت . مهبد از پشت سر كمر او را گرفت و گفت : ـ كجا مي ري ؟
    ـ مي رم .
    ـ مگه نيومده بودي حرف بزني ؟
    خودش رو از دست او رها كرد . مهبد دوباره خشمگين شد و تهديد كنان گفت :
    ـ بمون برات ماشين بگيرم .
    آرنيكا ناچاراً ايستاد . مهبد به تاكسي تلفني زنگ زد و تا جلوي در باهاش رفت . آرنيكا غمگين در ماشين نشست و مهبد گفت :
    ـ يه راست برو خونه ، ديگه هم اينجا نيا باشه ؟
    آرنيكا بي هيچ حسي سرش را تكان داد و ماشين راه افتاد . سرش رو پايين گرفت و به انگشتانش خيره شد . ياد خيانت مهبد كه جلوي چشمانش اتفاق افتاده بود ، افتاد...كاش مي موند و حرفش رو مي زد . ياد رايكا افتاد . لبخندي زد و گوشي شو در آورد . با او تماس گرفت .

    بعد صحبت با رايكا آرام گرفت . انگار از اول غمي نداشت . به خانه رفت و منتظر برگشتن مهبد شد . روي تخت نيم خيز دراز كشيده و كتابي درباره ي روابط مي خوند كه صداي مهبد رو شنيد كه با مادرش حرف مي زد . مهبد سمت اتاق او آمد در زد و وارد شد . آرنيكا نگاهش كرد . مهبد با ديدن لبان او وسوسه شد رفت داخل اتاق در رو بست به تاب بندكي اي كه پوشيده بود نگاه كرد و لبخند زنون گفت : چي كارم داشتي ؟
    آرنيكا در جايش نشست ، كتاب رو بست و بهش نگاه نكرد . رفتارش نشون مي داد كه دلخوره . مهبد با يه لبخند سرسري سمت او رفت . لبه ي تخت نشست دستش را روي بازوي او كشيد و گفت : چيه عزيزم ؟
    آرنيكا دست او را پس زد ، بلند شد و سمت پنجره رفت . مهبد به اندام خوش تراش و قوس كمرش نگاه مي كرد . آرنيكا پنجره رو باز كرد سوي او برگشت و گفت :
    ـ خيلي حرف ها بود كه مي خواستم بزنم ، ولي رفتار امروزت بهم ثابت كرد كه حتي ارزشش رو نداري باهات حرف بزنم .
    مهبد از روي تخت بلند شد ، با چند گام خودش را به او رساند . طره اي از موهايش را گرفت ، بوسيد و گفت : ديدي كه چه طور نگاهت مي كردند .
    آرنيكا دلخور رويش را برگرداند و مهبد يه دستش را دور كمر او حلقه زد و با وسوسه لبش را سمت او برد كه آرنيكا سريع واكنش داد ، خودش را عقب كشيد و با يه حركت حلقه ي دستان او را گشود و گفت :
    ـ همه چيز بين ما تموم شده ، بهتره خودت رو به من نزديك نكني .
    مهبد عصبي شد ، اخم هايش در هم رفت و گفت : اين چرت و پرت ها چيه مي شنوم ؟
    ـ از نظر تو چرت و پرت هستند ، ولي من كاملاًً جدي ام . همه چيز تموم شد .
    مهبد خنده ي عصبي اي سر داد و بعد جدي داد زد : چي فكر مي كني ؟
    آرنيكا خونسردي اش را از دست داد و گفت : ترجيح مي دم ديگه اصلاً فكر نكنم . هر كاري كه به نظرم درست بياد انجام مي دم .
    همان موقع در باز شد . مادر مهبد وارد شد با تعجب به آنها نگاه كرد و گفت : چي شده ؟
    مهبد سمت در رفت و گفت : مامان جون چيزي نيست ، بريد بيرون من بايد با آرنيكا صحبت كنم .
    ـ واه چرا داد و بيداد مي كنيد ؟
    مهبد نگاه بي حوصله اش را روي مادرش ثابت نگه داشت و او قبل بيرون رفتن گفت :
    ـ بابات اومده ، بياييد غذا سرد مي شه .
    مهبد در را بست و گفت : ها چرا ساكتي ؟
    آرنيكا خسته دستش را به كمر زد و گفت : حرفي كه بايد مي زدم رو زدم .
    ـ ببين نگذار دادم بره هوا كه دوباره مامان و بابا بيان مداخله كنن ها ...
    ـ تو مگه وحشي هست مي خواهي داد بزني ؟
    ـ آره وقتي ببينم لازمه ، وحشي هم مي شم .
    آرنيكا در حالي كه سمت در مي رفت گفت : من با آدم هاي وحشي حرفي ندارم چون امكان داره ، حمله ام كنند .
    دستش روي دستگيره رفته بود كه مهبد دستش را دور شكم رو گرفت و او را سمت خودش كشيد . آن قدر يه دفعه و با عجله او را كشيد كه دستش هنگام جدا شدن از دستگيره ضربه خورد و ناخنش شكست . مهبد گردن او را بوسيد و بعد عصبي او را روي تخت هل داد . آرنيكا وحشت زده به او كه كتش را در مي آورد نگاه كرد . مهبد روي تخت رفت . دستانش را دو طرف او گرفت و گفت :
    ـ الان حمله هم بهت نشون مي دم .
    آرنيكا با تنفر نگاهش كرد و گفت : من ديدمت ....
    مهبد با تعجب نگاهش كرد . آرنيكا ادامه داد با صدايي كه مي لرزيد :
    ـ وقتي كه تو باغ تالار داشتي بهم خيانتي مي كردي ، ديدمت ، وقتي اون دختر رو مي بوسيدي ديدمت . من با آدم هاي خيانت كار هيچ كاري ندارم .
    مهبد كه تازه از شوك حرف هاي او در آمده بود گفت : ديدي كه ديدي ...تو كه هيچ جوره با من حال نمي كني ...منم مجبورم با يكي ديگه حال كنم .
    آرنيكا دست هاي ظريفش را روي شانه هاي مردانه ي او گذاشت و سعي كرد او را از خودش عقب كنه ، ولي بي فايده بود . مهبد تكاني نخورد . با تنفر نگاه آبي اش را به او دوخت و گفت :
    ـ پس برو با همون دخترا حال كن ، تو لياقت منو نداري .
    مهبد عصبي نگاهش كرد بعد نگاهش به روي سينه هاي او ثابت ماند . آرنيكا با وحشت به او نگاه كرد . مهبد داشت خودش را به او نزديك تر مي كرد كه آرنيكا يك پايش را كمي بالا آورد و با زانو به زير شكم او ضربه زد . مهبد از درد به دور خود پيچيد و روي تخت كنار او افتاد . صورتش سرخ شده بود انگار نفسش بند اومده بود . آرنيكا از روي تخت بلند شد سمت در رفت . به او كه از درد به خود مي پيچيد نگاه كرد . با نگراني از اتاق خارج شد . پدر و مادر مهبد با ديدن او پي به پريشاني اش بردند . ازش پرسيدند مهبد كجاست .

    رادين بعد كلاسي كه براي دانشجويان گذاشته بود ، سمت خونه ي لينا راند ، وسط راه او را ديد و سوار كرد ...لينا لبخندي زد و حالش رو پرسيد و گفت :
    ـ چه عجب يادي از ما كردي ، دلت برام تنگ شده بود ؟
    ـ گفتم شايد دل تو برام تنگ شده باشه ...
    لينا از اون همه غرور او شروع كرد به خنديدن . حركاتش و حرف هايش با هم در تضاد بود ....
    رادين با لبخند نگاهش كرد و گفت : دوست داري كجا بريم ؟
    ـ هر جا من بگم ؟
    لينا كمي فكر كرد و گفت : يه رستوران خوب ، گرسنمه .

    آرنيكا مردد به گوشي اش نگاه كرد بعد شماره ي رايكا رو گرفت . رايكا با ديدن شماره ي آرنيكا خوشحال جواب داد :
    ـ جانم ؟
    ـ سلام رايكا خوبي ؟
    ـ مرسي تو خوبي ؟
    ـ آره خوبم .
    رايكا سكوت كرد . آرنيكا لبخندي زد و گفت : سر كاري ؟
    ـ آره . كارم داري ؟
    ـ راستش امشب تولد عمومه ...
    ـ مبارك باشه ...
    ـ من هنوز براش چيزي نخريدم ، زن عمو كادوشو خريده و داره كيك آماده مي كنه ، مي خوام برم بيرون ولي تنهام مي خواستم ببينم ...
    ـ مي خواهي باهات بيام خريد ؟
    ـ اگر وقت داشته باشي ...
    ـ آره حتماً ..اينجا ديگه كارم تموم شده .
    آرنيكا لبخندي زد و گفت : خيلي خوشحالم ، پس ميايي ؟
    رايكا كه از خوشحالي او راضي بود گفت : حتماً ، مي بينمت .
    با ديدن رايكا لبخندي زد و دست تكان داد . رايكا ماشينش را پارك كرد و با لبخند سمتش رفت و با خوشرويي احوالش رو پرسيد .
    ـ تو هم ميايي تولد عموم ؟
    رايكا لبخندي زد و گفت : من كه دعوت نيستم .
    ـ من دعوتت مي كنم .
    ـ نه مگه خانوادگي نيست ؟
    ـ اشكال نداره ، تو كه غريبه نيستي .
    رايكا غرق شادي شد . احساس خوبي داشت ...از اينكه برايش غريبه نبود . با هم وارد پاساژ شدند و رايكا پرسيد : چي مي خواهي بخري ؟
    آرنيكا نگاهش كرد و گفت : تو رو آوردم كه بهم كمك كني ...
    رايكا لبخند زنان سري تكان داد و شانه به شانه ي هم تو پاساژ قدم مي زدند و پشت بعضي ويترين ها مي ايستادند .
    فرشيد با خنده و شوخي از بوتيك دوستش خارج شد ف دستي تكان داد و رفت . كمي جلو تر با ديدن آرنيكا تعجب زده ايستاد ...با دقت به او و رايكا نگاه كرد . با خودش گفت "آرنيكا با اين پسره چي ميكنه ؟"
    پشت ستوني خودش را پنهان كرد و گوشي شو از جيب در آورد و شماره ي مهبد رو گرفت .
    اشغال مي زد ، دوباره شروع به شماره گيري كرد ....
    بعد چند بوق مهبد جواب داد :
    ـ الو فرشيد تويي ؟
    ـ سلام مهبد .
    ـ سلام خوبي ؟
    ـ مرسي .
    ـ چيه ؟ كارم داري ؟



    آنقدر عاشقانه برای خُـــــــدا زندگی کنیم که خدا هم عاشـقانه بگوید

    وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی
    تـورا براے خـودم سـاخته ام!!

    عاشــقانه هاے الـهی چـیز دیگریســت....
  13. #8
    Sajjad_Love
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    19,960
    5,699
    16,325

    پیش فرض



    فصل ششم

    آره ، گوش كن مهبد من تو پاساژ (...) هستم .
    ـ خب ؟
    ـ الان آرنيكا اينجاست با اون پسره رايكا ....
    مهبد فكري كرد و گفت : با رايكا ؟
    ـ آره .
    ـ پسر دوست باباشه ....
    ـ مي دونم ولي خيلي عجيب به نظر مي رسه ، به نظرم مثل دو دوست عادي نيستند ...
    مهبد به فكر رفت . فرشيد نگاهي به آرنيكا و رايكا كه با صحبت و لبخند زنان سمت ويترين بعدي مي رفتند نگاه كرد ...
    ***

    با هم داشتند قدم مي زدند . رايكا با عشق نگاهش كرد و گفت : چيزي نخريدي ها
    آرنيكا لبخند دلربايي زد و گفت :
    ـ آره ، عمو بي كادو موند .
    ـ نگران نباش . حتماً يه چيزي كه خوشت بياد پيدا مي شه .
    آرنيكا لبخندي به او زد و گفت : ممنون خيلي خوشحالم كه همراهيم كردي ...
    مهبد كه كارد مي زدي خونش بيرون نمي اومد . خشمگين پشت سر آنها راه مي رفت . دندان قروچه اي رفت و به گامش سرعت بخشيد . از پشت شانه ي رايكا را گرفت ، وقتي برگشت محكم مشتش را زير چشم او خواباند .
    ـ آخ ...
    آرنيكا وحشت زده دستش را روي دهانش گذاشت . مهبد عصبي نگاهي به آرنيكا انداخت و بعد مشتش را محكم در پهلوي رايكا خواباند . رايكا روي زانو هايش افتاد . با يه دست خودش رو از زمين دور نگه داشته و با دست ديگر پهلويش را گرفته بود . آرنيكا با نگراني سمت رايكا رفت كه مهبد او را هول داد . آرنيكا نزديك بود بيافتد . مهبد خم شد موهاي رايكا را گرفت . سرش با موهايش به سمت عقب كشيده شد . چهره اش در هم رفت . اون قدر توانش رو داشت كه با يه مشت جواب كتك هاي مهبد رو بده ، ولي هيچ وقت اهل دعوا نبود . مهبد عصبي موي او را كشيد و گفت :
    ـ ببين بچه پررو ديگه نبينم دور و بر نامزد من پيدات بشه ها .
    موهايش را بيشتر كشيد و گفت : فهميدي ؟
    مردم كم كم دورشان جمع مي شدند . آرنيكا بغض كرده نگاهشان مي كرد . با خواهش رو به مهبد گفت : ولش كن .
    مهبد نگاه خشمگيني به آرنيكا انداخت ولي آرنيكا نترسيد و گفت : اون كه كاري نكرده
    مهبد موهاي او را ول كرد ، بلند شد . سري تكان داد بعد عصبي برگشت و محكم به دست رايكا كه به آن تكيه كرده بود زد و رايكا روي زمين افتاد . چند نفر كه فكر نمي كردند به قيافه ي رايكا بياد مزاحم شده باشد سمتش خم شدند و او را بلند كردند .رايكا از ميان جمعيت به آرنيكا نگاه كرد كه مهبد بازويش را گرفته و به زور مي برد . آرنيكا همان طور كه كشان كشان مي رفت ، برگشت و به رايكا نگاه كرد ....
    قلب رايكا لرزيد ...آرنيكا داشت اشك مي ريخت .

    كليد انداخت و سر به زير وارد خانه شد . مريم از روي مبل بلند شد و گفت :
    ـ سلام رايكا جان ، چرا دير كردي ؟
    ايستاد . رخ زخمي اش سمت ديوار بود و مريم چيزي نمي ديد . آرام سلام گفت. مريم دقيق نگاهش كرد و گفت :
    ـ چرا گرفته اي ؟
    رادين كه سيب به دست از پله ها پايين مي آمد با ديدن رايكا روي يكي از پله ها نشست ، سيبش را گاز زد و گفت :
    ـ هه دعوا كردي ؟
    مريم با وحشت مقابل او قرار گرفت و با ديدن زير چشمش كه كبود شده بود رنگش پريد و جيغ خفيفي كشيد . رايكا گفت :
    ـ چيزي نيست .
    مريم دستي به زير چشم او كشيد كه چهره ي رايكا از درد تو هم رفت . مريم با چشماني به اشك نشسته گفت : چه بلايي سر خودت آوردي ؟
    رايكا شانه هاي مريم را گرفت و گفت : عزيزم مي گم چيز مهمي نيست .
    صداي مريم از بغض مي لرزيد :
    ـ تو به اين مي گي چيزي نيست ؟
    رادين دستش را زير چانه زد ، در حالي كه به رايكا نگاه مي كرد رو به مريم گفت:
    ـ بابا اين ديگه صورتش خيلي دست نخورده بود ، چرا اين قدر لوسش مي كني ؟ بگذار دوبار كتك بخوره ، از بچگي شبيه از اين دختر بچه هاي لوس بود .
    رايكا از حرف او خنده اش گرفت . لبخندي زد و سمت پله ها رفت . مريم دو طرف كمر او را گرفت و گفت : بيا بريم دكتر .
    رادي كه حوصله اش سر رفته بود گفت :
    ـ دكتر چيه ؟ برا خودش خوب مي شه ...رايكا ولي جدي جدي دعوات شد ؟ با كي ؟ سر چي ؟
    رايكا كه مايل نبود توضيح بده گفت : چيز مهمي نيست . اشتباهي شده بود .
    رادين به زور خنده اش رو كنترل كرد و گفت :
    ـ راستش رو بگو ، نگو داشتي شيطوني مي كردي ، مزاحم يه دختري شدي بعد برادرش اومد حالتو جا آورد ؟ آره
    رايكا نگاهش را از او گرفت و در حالي كه از پله ها بالا مي رفت گفت : مسخره
    وقتي از كنار رادين كه هنوز رو پله ها نشسته بود رد مي شد رادين گفت : بفرما سيب .
    نگاهي به سيب گاز زده ي او كرد و با چشم غره رفت بالا . رادين ولي زد زير خنده . مريم با نگراني رفتن رايكا را نگاه كرد و بعد به رادين كه براي خودش مي خنديد نگاه كرد .
    رايكا دكمه هاي بلوزش را باز كرد . داشت بلوزش را در مي آورد كه مريم وارد ، شد سريع و با عجله دكمه هايش را بست ، اگر مريم پهلوي كبود شده اش را مي ديد ديگه دست بردار نبود . مريم با نگراني سمتش رفت ، دستي به صورتش كشيد و گفت : به من نمي گي چي شد ؟
    رايكا با محبت دست او را گرفت ، آرام فشرد و گفت :
    ـ عزيزم گفتم يه اشتباه شد ، همين .
    مريم كه چيزي از نگراني اش كم نشده بود گفت : تو كجا بودي كه اين طور شد ؟
    رايكا سرش را پايين انداخت و چيزي نگفت . مريم او را بغل كرد . نگراني اش مثل نگراني يه مادر در مقابل پسر بچه اش بود . رايكا سابقه نداشت كه اهل خشونت و دعوا باشد .
    پهلويش كه توسط دستان مريم فشرده مي شد ، تير كشيد ولي هيچ عكس العملي نشون نداد كه بيشتر از اين مريم رو ناراحت كرده باشه .
    وقتي او را از خودش جدا كرد ديد كه مريم داره اشك مي ريزه . دلخور شد و اشك هايش را پاك كرد .
    رفت دوش آب گرم گرفت تا كمي دردهايش را تسكين دهد . وقتي بيرون اومد ، مريم برايش كمپرس يخ آورد تا زير چشمش بگذاره . روي نشسته بود ، به پهلوي كبودش نگاهي كرد ، داشت بلوزش را تن مي كرد كه صداي ويبره ي گوشي اش را شنيد ...بلند شد و جواب داد . رفت چك كرد كه در بسته باشه . بعد جواب داد . آرنيكا بود .
    وقتي جواب داد صداي نگران آرنيكا تو گوشش پيچيد :
    ـ الو ؟
    ـ سلام ...
    صدايش از هق هق مقطع شده بود : رايكا ...چـ....چرا ...گوشيتو ...جواب ..نمي دي؟
    نگران پرسيد : آرنيكا چرا گريه مي كني ؟
    بعد عصبي پرسيد : مهبد اذيتت كرده ؟
    ـ تو حالت خوبه ؟ چرا گوشيت رو جواب نمي دادي ؟
    از اينكه آرنيكا را ناراحت كرده ، شرمنده بود . گفت : ببخش ، رفته بودم دوش بگيرم .
    ـ خوبي ؟
    بند بند وجودش لرزيد ، دوست داشت كنارش بود و آرومش مي كرد ، گفت :
    ـ آره ، من خوبم . نگران من نباش .
    ـ رايكا همش تقصير من بود . مهبد به خاطر من تو رو زد .
    ـ مهم نيست ، اذيتت كه نمي كنه ؟
    او كه گريه هايش بند آمده بود صدايم آرام تر شد و گفت : تا خونه باهام بحث كرد ، ولي الان تو اتاقم هستم ، در رو هم قفل كردم .
    رايكا با نگراني پرسيد : عمو و زن عموت خونه نيستن ؟
    ـ چرا ، مثلاً تولد عمو هست ...ولي ديدن با بحث و گريه اومديم خونه همه چيز به هم خورد .
    رايكا آه بي صدايي كشيد و آرنيكا گفت : منو ببخش رايكا . مي دونم كه از دستم ناراحتي .
    ـ نه عزيزم ، من از دستت ناراحت نيستم .
    خجالت زده سكوت كرد . خودش هم نفهميد كلمه ي عزيزم چه طور از دهانش خارج شد . آرنيكا سكوت رو شكست و گفت :
    ـ مواظب خودت باش ، اگر حالت خوب نيست برو دكتر ....خودم رو نمي بخشم ، به خاطر من تو دردسر افتادي ...از طرف مهبد ازت عذر مي خوام ...اون نفهميد چي كار كرد ، ديوونه شده بود .
    ـ نگران من نباش ، مواظب خودت باش .
    ـ تو هم همين طور ...
    ـ مي تونم درباره ي روابط تو و مهبد بپرسم ؟
    آرنيكا آرام گفت : راستش بعد اون شب تو باغ كه ديدمش ، خيلي ازش نا اميد شدم..
    ـ ميخوام بدونم چيزي بهش گفتي ؟
    ـ آره ، بهش گفتم ولي اون به خودش حق داد كه چنين كاري كرده باشه ، درباره ش حرف زده بوديم كه ...
    ـ آره .
    ـ مهبد خيلي عصبي شد ، ديگه نمي دونم چي ازم مي خواد ، بهش گفتم كه ديگه نمي خوام كنارش باشم . عمو و زن عمو هم يه چيزايي فهميدن .
    رايكا لبخندي زد . ديگر شرمنده نبود كه بين آن دو قرار بگيره . بهش ثابت شده بود كه مهبد يه پسر هوس بازه و آرنيكا براش زياديه ...
    ـ كاري نكن كه اذيتت كنه ، باشه ؟
    آرنيكا سكوت كرده بود . رايكا گفت : باشه ؟ قول بده .
    ـ باشه ...
    ـ آفرين ، نگران منم نباش ...من حالم خوبه .
    ـ رايكا ...ممنونم ...ازت ممنونم ...
    صدايش دوباره بغض دار شده بود .
    ـ آرنيكا خواهش مي كنم گريه نكن .
    با همون صداي بغض دارش گفت : باشه ...
    اشك هاش رو پاك كرد و گفت : زن عمو داره صدام مي كنه ...
    ـ باشه ، خداحافظ ...
    ـ خداحافظ .
    خداحافظي كرده بود ولي هنوز صداي نفس هاي آرنيكا رو مي شنيد تا وقتي كه او گوشي رو گذاشت ، قطع نكرد .

    با پايش در كمد را بست . به خودش عطر زد و دو دستش را ميان موهايش فرو برد و حالتش داد . گوشي اش زنگ مي خورد . برداشت .
    ـ سلام رادين .
    شُل و ول گفت : سلام .
    ـ نيافتي به بار ...
    "نه" كشداري گفت و آيدا گفت :
    ـ مي خوام بيام خونه تون ...
    ـ خب چرا به من زنگ مي زني ؟
    ـ نمي گذاري حرفم رو بزنم كه ، مي خوام بيام با هم بريم بيرون .
    ـ تو چرا همش خودت رو دعوت مي كني ؟
    ـ رادين دارم شوخي نمي كنم .
    با مسخرگي ادايش را در آورد : رادين دارم شوخي نمي كنم ، منم جدي ام .
    ـ مسخره .
    ـ برو بچه درس هات رو بخون ...
    آيدا با اعتراض تو گوشي داد زد : راديــــــــــــــــــن ...
    ـ صداشو ...بيچاره شوهر آينده ت ...
    آيدا خنديد و گفت : مي دوني شوهرم كيه ؟
    ـ آره .
    ـ كيه ؟
    ـ بقالي سر كوچه تون .
    آيدا خشمگين شد مخصوصاً كه صداي خنده ي رادين در گوشي پيچيد . رادين با خنده هايي مقطع گفت : من رفتم خاله سوسكه ...
    ـ خيلي بي ادبي .
    رادين دوباره خنديد و گوشي رو قطع كرد . يه پيام براش رسيد .
    " دارم ميام ها ، اومدم ها ..."
    سوويچ رو برداشت و در حالي كه از پله ها پايين مي رفت جواب پيامش رو فرستاد
    "برو به درس و مشقت برس بچه ، من خونه نيستم ."
    سوار ماشينش شد ، در ريموت باز شد و او با سرعت دنده عقب گرفت و خارج شد . صداي موسيقي اش بلند بود . بين راه جريمه شد ولي باز با همون ولوم به شعر ها گوش داد و تا اينكه به مقصد رسيد .
    ماشينش را پارك كرد . جلوي يه باشگاه خصوصي در واقع خانه بود كه به شكل باشگاه استفاده مي شد . از ماشين پياده شد و زنگ رو زد .
    مردي جوان در را باز كرد با او دست داد و گفت : بايد رادين باشي .
    تبسمي كرد و سر تكان داد .
    ـ بيا داخل .
    وارد شد و مرد در را پشت سرش بست . در حالي كه با او هم قدم مي شد هنوز مطمئن نبود كه او خود مازيار هست يا نه . از سالني كه با تشك هاي ورزشي پوشيده شده بود رد شدند و به سالن بعدي كه با يه در كشويي به سبك ژاپني جدا مي شد رسيدند .
    لينا آنجا بود . با ديدن آن دو لبخندي زد . رادين به او نگاه مي كرد . پيراهني گشاد تا زانويش پوشيده بود با شلواري كه ست بودند . مشكي با طرح و حاشيه دوزي هاي قرمز رنگ . موهايش را محكم بالا دم اسبي بسته بود و قيافه اش در آن حالت بامزه شده بود .
    لينا همراه با لبخند كشداري گفت : اين رادين دوستمه ، اين هم مازيار استادم...فكر كنم جلوي در با هم آشنا شديد .
    مازيار سري تكان داد . با اينكه حدس مي زد رابطه ي بين آنها چيزي بيشتر از يه دوستي ساده باشد ، ولي باز با رويي خوش از رادين استقبال كرد .
    مازيار نيم نگاهي به رادين انداخت و بعد به لينا نگاه كرد و گفت :
    ـ به تمرينات ادامه مي دي يا اينكه بشينيم با دوستت حرف بزنيم ؟
    رادين سري تكان داد و گفت : نه مشغول باشيد ، من نگاه مي كنم .
    مازيار رفت و براي او كه دست به سينه ايستاده بود ، صندلي تا شو آورد تا بنشيند .رادين لبخندي زد و نشست .
    مازيار نگاهي به ساعت رو ديوار كه به شكل يه كلبه بود انداخت و گفت : خب اين نيم ساعت رو فقط گارد ها رو تكرار مي كنيم .
    لينا با جديت سري تكان داد . رادين آنها را تماشا مي كرد . مازيار نام گارد ها رو مي برد و لينا يك به يك اجرا مي كرد . مازيار بدون شمشير بود و لينا تنهايي تمرين مي كرد .
    رادين به او كه تمام تمركزش روي حركاتش بود ، نگاه كرد . لينا با دو دست دسته ي شمشير رو گرفت . ته دسته سمت شكم خودش و با يه حركت نوك شمشير مقابل سينه ي مازيار قرار گرفت . در يك سانتي متري اش . مازيار به كمك دستش ضربه اي به زير شمشير زد آن را به طرف ديگري راند و گفت : خوبه ، ولي نرم تر ، من اگر شمشير داشته باشم ديگه بهت فرصت عكس العمل نمي دم .
    لينا لبخند جدي اي زد و دوباره همان گارد را تكرار كرد .
    آخر هاي تمرين بودند كه نگاه لينا به رادين افتاد . از همان جا حواسش پرت شد و باعث شد مازيار از دستش عصبي بشه . مازيار با يه حركت سريع شمشيرش رو برداشت و بدون اينكه به لينا فرصتي بده گفت : از خودت دفاع كن .
    ولي تا لينا خواست تمركز كنه و ببينه بايد چي كنه ، مازيار با يه حركت اريب شمشيرش را از كنار گردن او رد كرد و به سمت پايين كشيد . شمشير برنده آستين لينا را خيلي صاف بريد و دستش را خراش داد . رادين با تعجب و وحشت به آن ها نگاه كرد . لينا خونسرد بود و به دستش اهميتي نمي داد . شمشيرش را بالا آورد و به صورت مايل به حركت در آورد ، اما قبل نزديك شدن به مازيار ، شمشيرش توسط لبه ي شمشير مازيار مهار شد . يه قدم عقب برداشت و بعد با يه فن شمشيرش به مازيار نزديك كرد اما اين بار هم مازيار شمشيرش را به لبه ي شمشير او چسباند و مهارش كرد و چون خيلي سريع و فرز و با قدرت اين كار را كرد ، دست لينا پيچ خورد و شمشير افتاد .
    لينا آهي كشيد و گفت : بسه ....
    مازيار عقب عقب رفت ، ساعت را نگاه كرد و گفت : داشتي خوب پيش مي رفتي آخرش اصلاً حواست نبود .
    لينا كه موافق بود ، سري تكان داد و گفت : باشه ، جلسه ي بعد جبران مي كنم .
    و رفت به اتاق تا لباس هايش را عوض كنه . تاپي ركابي تنش كرده بود با شلوار جينش كه رادين در زد .
    ـ بيا تو .
    رادين وارد شد نگاهي به او انداخت ، بعد نگاهش را گرفت و جلو رفت . لينا خم شد ، مانتو اش را برداشت ، داشت مي پوشيد كه متوجه شد رادين داره با نگراني به بازوش نگاه مي كنه . بي خيال شد ، داشت دستش را در حلقه آستين روپوش مي انداخت كه رادين مانع شد و گفت : بازوتو نمي بندي ؟
    لينا نگاهش كرد ، لبخند زد و گفت : نه چيزي نيست .
    رادين نگاهش رو بين بازو و چشمان او جا به جا كرد و گفت : اما ممكنه چيزيت بشه .
    لينا مانتويش را پوشيد و گفت :
    ـ نگران نباش ، يه خراش كوچيكه ...زياد اين طوري شدم .
    ـ من مي رم با استادت خداحافظي كنم ..
    ـ باشه منم ديگه حاضرم .
    رادين رفت بيرون . لينا موبندش را باز كرد . از بس موهايش را محكم بسته بود سرش درد مي كرد . كمي سرش را ماليد و بعد شالش را گذاشت ، خم شد كوله اش را برداشت و بيرون رفت . رادين و مازيار با هم تا جلوي در مي رفتند .
    از كنار سالن كفشش را برداشت و سمت آنها رفت . لينا هم با مازيار دست داد و خداحافظي كرد. وقتي از آنجا خارج شدند رادين در ماشين را برايش باز گذاشت . پيش خودش فكر مي كرد كه بابت بازويش درد دارد ولي براي لينا اين ضربه ها عادي بود ، مخصوصاً وقتي اول كار بود ، قسمت گردن ، بالاي سينه و بازوهايش خيلي زخمي مي شد .
    رادين پشت رل نشست و گفت : بريم شام بخوريم ؟!
    چند لحظه برگشت و به لينا كه در سكوت به خيابان نگاه مي كرد نگاه كرد . لينا نگاهش ماتش را به دستانش دوخت و گفت : نه خسته ام ، مي رم خونه دوش بگيرم.
    رادين تا وقتي مقابل خانه اش نگه داشت ، چيزي نگفت ، وقتي لينا داشت پياده مي شد ، گفت : منتظرتم ...
    لينا با تعجب نگاهش كرد و رادين گفت :
    ـ برو دوش بگير بيا بريم شام بخوريم .
    لينا با خوشحالي نگاهش كرد و گفت : خسته مي شي ، برو ...
    رادين لبخند مهربوني زد و گفت : اگر زود آماده شي نمي شم ، تو كه آرايش نمي كنه ...
    لينا با لبخند سري تكان داد و گفت : زود بر مي گردم .
    رايكا با شنيدن صداي زنگ گوشي اش ، سمتش رفت . آرنيكا بود . سريع جواب داد.
    ـ سلام .
    ـ سلام رايكا .
    ـ حالت خوبه ؟
    ـ مرسي .
    ـ به نظر نمياد خوب باشي .
    ـ رايكا مي توني بيايي ...
    آرنيكا شرمنده سكوت كرد ، رايكا برايش اهميتي نداشت كه باز هم از مهبد چوب بخوره . گفت :
    ـ كجايي ؟
    ـ من بيرونم ...
    از پله ها پايين مي رفت كه مريم گفت : كجا رايكا جان ؟
    ـ الان بر مي گردم .
    ـ آخه عزيزم تو كه تازه اومدي ، چيزي شده ؟
    رايكا كنار در ايستاد و گفت : نه مامان جون ، نگران نباش .
    ـ گوشي تو در دسترس بگذار ها .
    ـ چشم .
    سريع از خانه خارج شد . تو ترافيك موند . به خاطر همين كمي عصبي شد چون آرنيكا را منتظر گذاشته بود . وقتي رسيد از دور چشم گرداند . آرنيكا را ديد . با ديدن پسري كه كنارش بود عصبي شد . آرنيكا اين پا و اون پا مي كرد و پسر دور و برش مي چرخيد . رايكا عصبي با دندان هايي كليد شده ، پياده شد ، ماشين را همان وسط رها كرد و با گام هايي سريع سمت آنها رفت . آرنيكا با ديدن رايكا ترسش ريخت . رايكا بين آرنيكا و پسر قرار گرفت و رو به پسر گفت :
    ـ خجالت نمي كشي مزاحم مي شي ؟
    پسر با نفرت او را نگاه كرد بعد فحش ركيكي داد و رفت . رايكا سمت او برگشت و گفت : اذيتت كرد ؟
    ـ نه خوبم .
    ـ بيا بريم .
    با هم سمت ماشين رفتند . ماشين هاي پشت سرش مدام بوق مي زدند . رايكا راه افتاد و گفت : خب چيزي شده ؟ مهبد اذيتت كرد ؟
    آرنيكا در حالي كه با انگشتان قلمي اش بازي مي كرد گفت :
    ـ راستش باهام دعوا كرد ...اون اصلاً منطقي نيست ...
    رايكا با نگراني نگاهش كرد و آرنيكا گفت : من با عمو و زن عمو حرف زدم ، يعني ...يعني گفتم كه نمي تونم آينده مو با مهبد برنامه ريزي كنم ...
    رايكا با تمام وجود حس شادي كرد . حالا مي تونست به خودش فرصت بده . چون مي دونست آرنيكا هم از او بدش نمياد .
    آرنيكا به رو به رو نگاه كرد و گفت :
    ـ عمو و زن عمو خيلي ازم دلخورن ...
    آهي كشيد و افزود : من با خانواده ام تماس گرفتم .
    يه لحظه قلب رايكا از فكر اينكه آرنيكا بخواد برگرده ، گرفت . با حزن نگاهش كرد . آرنيكا بعد كمي سكوت گفت :
    ـ من بايد براي خودم يه خونه بگيرم .
    رايكا لبخندي زد و گفت : ميخواهي از الان بريم خونه ببينيم ؟
    ـ رايكا اگر ...اگر مزاحمتم بگو .
    رايكا با تعجب سر برگردوند نگاهش كرد و دلخور گفت :
    ـ اين چه حرفيه ؟
    آرنيكا نگاهش را به او دوخت و لبخندي زد . رايكا حس مي كرد دلش براي چشمان و لبخندش ضعف مي ره . سعي كرد به رو به رو نگاه كنه . در دلش غوغا بود .
    با آرنيكا چند جا رو نگاه كردند . يكي از آپارتمان ها خوب بود ولي رايكا وقتي ديد همسايه هايش پسران دانشجو هستند گفت بروند جاي ديگه رو ببينند . داشتند يه خونه ي ويلايي 100 متري رو نگاه مي كردند . خونه خالي بود و مردي كه آنها را براي بازديد آورده بود همه جا رو نشون شون داد . آرنيكا مقابل پنجره ي بزرگ سالن ايستاد. رايكا با يه لبخند سمتش رفت و گفت : چرا ناراحتي ؟
    آرنيكا لبخند كمرنگي زد و گفت : هيچي .
    رايكا به نيمرخ او نگاه كرد و گفت : ميخواهي تنها زندگي كني ؟
    آرنيكا دستاشو به هم قلاب كرد و گفت : مجبورم .
    رايكا لبخندي زد و گفت : هر وقت هر چيزي لازم داشتي به من خبر بده باشه ؟ حتي اگر نصفه شب حس تنهايي كرده يا ترسيدي بهم زنگ بزن .
    آرنيكا دستي به موهايش كشيد و گفت : تو خيلي خوبي .
    رايكا لبخند عميقي زد و گفت : از اينجا خوشت اومد ؟
    ـ چرا خونه ها مبله نيست ؟
    ـ تو نگران وسايلش نباش ، هر جا خوبه بگو ...
    ـ نه نمي خوام بيشتر از اين تورو تو دردسر بياندازم .
    ـ اين طوري نگو ، از دستت ناراحت مي شم ها .
    مرد سمت آنها اومد و گفت : خوشتون نيومد ؟ خيلي جاي خوبيه ، تازه ساخته ...
    مرد همان طور تعريف مي كرد رايكا يه دفعه به ذهنش رسيد كه يه جايي نزديك خونه شون رو براي آرنيكا پيدا كنه ، اين طوري خيالش راحت تر مي شد .
    بعد مدتي بالاخره حوالي خونه ي خودشون ، خونه اي مناسب پيدا كردند و گفتند براي سند زدن و قرارداد فردا مراجعه مي كنند .
    تو ماشين نشستند . آرنيكا خوشحال بود . رو به رايكا گفت :
    ـ تو خيلي به من كمك كردي ، خدا خودش بهت كمك مي كنه ، اميدوارم به هر چي بخواهي برسي .
    رايكا لبخندي زد بعد ياد چيزي افتاد با نگراني پرسيد: حالا ببرمت خونه ي عموت ؟
    آرنيكا سرش را پايين انداخت و گفت : اوهوم .
    ـ نگذار مهبد اذيتت كنه .
    آرنيكا سرش را بالا گرفت ، نگاهش رو به نگاه نگران او دوخت و با قدرداني لبخند زد . رايكا اصلاً دلش راضي نمي شد اونو به خونه ي مهبد ببره ، با اين حال راه افتاد . بين راه مريم زنگ زد . جواب داد .
    وقتي مريم با نگراني پرسيد كه كجاست ، براش گفت كه با آرنيكا رفته بود تا خونه انتخاب كنه . مريم وقتي فهميد او با آرنيكاست گفت براي شام دعوتش كنه .
    رايكا با خوشحالي او را دعوت كرد ، دور زد و سمت خونه رفت .

    اردشير از ديدن آرنيكا سر ميز شام خيلي خوشحال شد و باهاش بگو بخند كرد . در واقع همه به نوعي فهميده بودند كه او با مهبد رابطه اش به هم خورده . مريم از نگاه هاي رايكا فهميد كه اونو دوست داره .
    بعد شام دور هم نشسته و حرف مي زدند وقتي حرف به خونه خريدن آرنيكا كشيده شد اردشير با تعجب دليل مستقل شدنش رو پرسيد . آرنيكا هم با صداقت گفت كه قرار عروسي او و مهبد كنسل شده . اردشير براش ناراحت شد و با حرف سعي ي كرد دلداري اش بده . رايكا هر چند لحظه سرش را سمت آرنيكا مي گرداند و نگاهش مي كرد . رادين پا رو پا انداخته بود و براي خودش ميوه پوست مي كند و به حرف هاي آنها گوش مي داد .
    درباره ي رايكا و آرنيكا يه حدس هايي زده بود . وقتي ميوه پوست كندنش تموم شد نگاهي به آرنيكا انداخت . آرنيكا براي او لبخندي زد و رادين پيش دستي رو سمتش گرفت . آرنيكا يه برش برداشت و تشكر كرد . رادين سختي اش مي گرفت بلند شه و به بقيه هم تعارف كنه ، مشغول خوردن ميوه اش شد .
    تلفن آرنيكا زنگ مي خورد . مهبد بود . با استرس گوشي رو در دستش مي فشارد تا اينكه قطع شد . ولي دوباره گوشي زنگ خورد اين بار از طرف زن عمويش بود . آرنيكا با لبخند بلند شد و سمت آشپزخونه رفت تا جواب بده . رايكا نگاه نگرانش را كه چرخاند با نگاه مريم تلاقي كرد . مريم حس كرد با نگاهش چيزي از او مي خواد. از جاش بلند شد و سمت آشپزخونه رفت .
    از آرنيكا كه داشت تلفني با زن عمو اش حرف مي زد خواست بعد اتمام حرفش گوشي رو دست او بده . آرنيكا با ترديد گوشي را سمت او گرفت و همان جا ايستاد.
    بعد سلام و احوال پرسي هاي معمول ، مريم گفت كه آرنيكا امشب رو پيششون مي مونه ...زن عموي آرنيكا اصلاً راضي نبود . گفت مهبد رو ميفرسته دنبالش ولي مريم اون قدر محترمانه اصرار كرد كه او ناچاراً پذيرفت .
    آرنيكا كه شاهد درخواست مريم از زن عمويش بود بعد پايان تماس ، منتظر به او چشم دوخت . مريم با محبت دستي به بازوي او كشيد و گفت :
    ـ امشب رو پيش مايي .
    آرنيكا تشكر كرد و مريم را در آغوش كشيد . اصلاً دوست نداشت با مهبد رو به رو بشه ...وقتي از خانه خارج شده بود مهبد خيلي عصبي بود و حين دعوا سر او داد كشيده بود .
    موقع خواب رايكا در اتاقش را باز كرد و گفت : بفرما .
    آرنيكا گفت : تو كجا مي خوابي ؟
    ـ من تو اتاق رادين .
    و رو به رادين كه سمت اتاقش مي رفت گفت : اگر اجازه بده .
    رادين برگشت پوزخندي زد و گفت : تو كه خودت رو دعوت كردي .
    آرنيكا لبخندي زد و گفت : ببخش من مدام برات مزاحمت ايجاد مي كنم .
    رايكا اخمي كرد و گفت : حرفت رو نشنيده مي گيريم .
    آرنيكا لبخندي زد و رفت تو اتاق . مريم با يه حوله و مسواك نو وارد اتاق شد و گفت :
    ـ بيا عزيزم ...
    آرنيكا براي مريم لبخند زد و گفت : ممنونم .
    مريم دستان او را گرفت و گفت : هر چيزي نياز داشتي بهم بگو . ما رو مثل خانواده ي خودت بمون .
    و لبخند دلگرم كننده اي زد .
    رادين كه مسواك زده بود ، حوله به دست وارد اتاقش شد كه ديد رايكا بلوزش رو با تيشرتي كه از اتاق خودش آورده بود داره عوض مي كنه . نگاهش به پهلوي او افتاد ...رايكا وقتي ديد داره با تعجب به پهلوش نگاه مي كنه ، بلوز را پايين كشيد . رادين حوله رو روي دوشش گذاشت و گفت : پهلوت چي شده ؟
    رايكا سمت ميز رفت ، در حالي كه ساعت را از مچش باز مي كرد گفت :
    ـ آروم تر حرف بزن .
    رادين خنده اي كرد و گفت : آها مي خواهي مريم نفهمه ؟ حالا چي شده ؟
    ـ چيز مهمي نيست .
    پهلويش ديگه داشت خوب مي شد فقط كمي كبودي داشت . سمت تخت رفت . رادين حوله را روي ميز انداخت ، در حالي كه بلوز كلاه دار سفيدش را مي پوشيد گفت :
    ـ ميخواهي پيش من بخوابي ؟
    رايكا گوشه اي از تخت دو نفره ي رادين جاي گرفت و گفت : انتظار نداري كه پايين بخوابم .
    رادين خودش را روي تخت پرت كرد . هر دو با تشك بالا و پايين شدند . رايكا دستش را زير سرش گذاشت و رادين گفت :
    ـ مي دوني كه من تو خواب غلت مي زنم .
    رايكا خنديد و گفت : تو رو خدا يه امشب رو مثل آدم بخواب .
    رادين غلتي زد و گفت : اگر نصفه شب ديدي افتادي پايين ديگه تقصير خودته .
    و با بي خيالي ملحفه رو روي سرش كشيد و گفت : پاشو برق رو خاموش كن .
    رايكا بلند شد ، چراغ رو خاموش كرد و چراغ خواب رو زد .
    رادين چشمانش گرم شده بود كه تلفنش زنگ زد . رايكا كمي او را تكان داد . رادين با بد اخلاقي و خواب آلودگي گفت :
    ـ هووووووووووم ؟
    ـ گوشيتو جواب بده .
    رادين بي حوصله ملحفه رو كنار زد ، دستش را دراز كرد و گوشي رو برداشت . لينا بود . رد تماس زد و برايش پيغام فرستاد "من خوابم اين قدر زنگ نزن"
    دوباره گوشي رو سر جاش گذاشت و زود به خواب رفت . ولي رايكا هر كاري كرد خوابش نبرد . مدام فكرش در اتاق بغلي بود ، اتاق خودش ، دوست داشت آرنيكا رو ببينه ، نمي دونست بيداره يا خوابيده .
    آرنيكا روي تخت دراز كشيده و در نور ملايم چراغ خواب به در و ديوار اتاق رايكا نگاه مي كرد . بعد مدتي كم كم چشمانش گرم خواب شد .

    رايكا چشمانش را باز كرد . رادين راحت طاق باز خوابيده بود و دستش روي صورت رايكا افتاده بود . دستش را كنار زد و گفت :
    ـ چه راحت .
    از جاش بلند شد . تكاني به رادين داد و گفت :
    ـ شركت نمي ري ؟
    رادين خواب آلود به پهلو چرخيد ، دستش را زير صورتش گذاشت و گفت : هووووم چرا
    رايكا براي برداشتن حوله اش به اتاق رفت . فكر مي كرد آرنيكا تا به حال بيدار شده باشه . با ديدن او تعجب زده در اتاق ايستاد . مثل يه پري زيبا به خواب رفته بود و موهاي بورش دورش ريخته بود . هر كاري كرد نتونست نگاهش رو از او بگيره .
    دوست داشت بره نزديك تر و نگاهش كنه ولي ترسيد بيدار بشه . به ساعت نگاهي انداخت . بايد با اسدي تماس مي گرفت و بهش مي گفت كه دير تر مي ره . بايد با آرنيكا بيرون مي رفت .
    آرام كشو اش را باز كرد حوله و لباس هايش را برداشت . بلند شد داشت مي رفت ، برگشت كه يه بار ديگه آرنيكا رو نگاه كنه . وقتي ديد چشمانش بازه خجالتزده نگاهش رو گرفت و گفت : بيدارت كردم ؟
    آرنيكا نيم خيز شد ، نشست و گفت : مي خواستم بيدار شدم .
    رايكا سرش رو بالا گرفت به او نگاه كرد ، وقتي لبخندش رو ديد ، بي اختيار لبخند زد و گفت : خوب خوابيدي ؟
    ـ آره . خيلي خوب خوابيدم .
    ـ خوبه ، بيا پايين براي صبحونه .
    آرنيكا لبخندي زد و گفت : باشه .
    رايكا از اتاق خارج شد ، سمت حموم رفت . وقتي صداي شير آب رو شنيد فهميد كه رادين پيش از او به حمام رفته . آرنيكا از اتاق خارج شد با ديدن رايكا كه كنار در حموم بود لبخندي زد و سمت دستشويي رفت .
    صورتش رو با حوله پاك مي كرد كه مريم اومد و گفت : بيدار شدي عزيزم ؟
    ـ بله . صبح به خير .
    ـ صبح تو هم به خير . بيا پايين صبحونه .
    ـ چشم .
    آرنيكا از اينكه كنار اون خانواده صبحونه مي خورد حس خوبي داشت . فكر مي كرد اون ها رو به اندازه ي خانواده ي خودش دوست داره . مريم و اردشير خيلي بهش لطف داشتند . رايكا هم كه جاي خودش را داشت . آرنيكا حسابي شرمنده ي آنها بود . مخصوصاً وقتي اردشير گفت براي ناهار هم بياد پيششون ...
    آرنيكا اول نپذيرفت اما اردشير گفت هنوز خونه اش آماده نيست . آرنيكا هم پذيرفت .
    ***

    به خونه نگاهي كرد ، همه جا سرك كشيد . با هيجان رو به رايكا گفت :
    ـ واي همه چيز عاليه ، ممنون .
    رايكا از اينكه او راضي بود لبخندي زد و گفت : قابلي نداشت .
    آرنيكا به آشپزخونه هم سر زد ، حتي يخچال هم پر بود . گفت : چيزي آماده كنم بخوري ؟
    ـ نه زحمت نكش .
    ـ حداقل يه نوشيدني .
    رايكا به آشپزخونه رفت و گفت :
    ـ خب پس چيزي كم و كسر نيست ؟
    ـ نه اصلاً.
    ـ خوبه ، چيزي خواستي بگي ها .
    ـ من ديگه نمي دونم در مقابل اين همه خوبي هاي شما چي بگم .
    ـ نمي خواد چيزي بگي ، فقط راحت زندگي كن .
    آرنيكا لبخندي زد و گفت : بشين الان چاي ميارم .
    رايكا كه نمي تونست از او دل بكنه همان جا يكي از صندلي ها را عقب كشيد ، نشست و به كارهاي او نگاه كرد .
    چاي حاضر شده ، رو به روي هم نشسته و داشتند مي نوشيدند . رايكا نيم نگاهي به او انداخت . دل دل مي كرد كه بهش بگه ...دوست داشت از احساسش حرف بزنه . پيش خودش داشت فكر مي كرد كه حتماً آرنيكا هم يه چيزهايي مي دونه ، باز از به زبان آوردن احساسش مي ترسيد .
    آرنيكا فنجونشو روي ميز گذاشت ، به او نگاه كرد . رايكا از نگاه خيره ي او سرش را بالا گرفت و نگاهش كرد . از دو جفت نگاه آبي كه محو تماشايش شده بود ، نفسش بند اومد . او هم مثل مسخ شده ها به او زل زده بود . وقتي آرنيكا سرش را پايين گرفت ، تازه او به خودش اومد ، نفسش آرام بالا اومد و نگاه خيره اش رو به دستان آرنيكا كه دور فنجان پيچيده شده بود نگاه كرد

    با رايكا از خونه خارج شد . در رو بست . وقتي برگشت با ديدن مهبد لبخندش بي رنگ شد . مهبد دندون قروچه اي رفت و نزد رايكا رفت . رايكا فقط نگاهش كرد . مهبد عصبي موهايش را بالا داد بعد يقه ي رايكا را گرفت و داد زد :
    ـ داري چه غلطي مي كني ؟
    رايكا فقط او را نگاه كرد . آرنيكا نزديك شد و با خواهش گفت :
    ـ مهبد ولش كن .
    مهبد عصبي رويش را سمت او برگرداند و گفت :
    ـ تو براي اين آشغال منو ول كردي ؟ چه غلطي مي كنيد ؟
    آرنيكا خودش هم نفهميد كه چرا مضطرب شد و حس كرد بايد توضيح بده ، شايد نمي خواست رايكا باز كتك بخوره
    ـ رايكا و خانواده ش خيلي به من كمك كردند ، من يه خونه ي جديد گرفتم ، نمي دونم چه طور لطفشون رو جبران كنم ، خيلي به من كمك كردند...
    ديگر حرفي به ذهنش نرسيد . مهبد همان طور كه يقه ي رايكا را گرفته بود ، عصبي نگاهش كرد بعد او را به ديوار خونه چسباند . رايكا از اينكه پشتش محكم به ديوار برخورد ، چهره اش در هم رفت . آرنيكا دستش را روي دهانش گذاشت و نگران سمت آنها رفت .
    مهبد عصبي رايكا را نگاه كرد و گفت :
    عوضي خجالت نمي كشي با نامزد من ...
    آرنيكا كه ديد او زانويش را خم كرده و بالا آورده تا به شكم رايكا ضربه بزنه با نگراني وسط حرفش پريد گفت :
    ـ خواهش مي كنم مهبد ، نزنش ...
    با خواهش آرنج مهبد رو گرفت و گفت : اون كه كاري نكرده .
    مهبد عصبي دستش را كشيد تا دست آرنيكا ول بشه . گفت :
    ـ تو هم خفه شو .
    رايكا دستش را روي دست هاي مهبد گذاشت و گفت : لطفاً يقه مو ول كن .
    ولي مهبد يقه ي او را محكم كشيد و گفت :
    ـ بچه پررو پيش خودت چي فكر كردي ؟ آرنيكا نامزد منه ، خامش كردي نه ؟
    خواست محكم رايكا رو به ديوار بكوبه كه آرنيكا محكم دست هاي او را گرفت . هر چند زورش نمي رسيد ولي از زير دستانش رد شد و ما بين او و رايكا ماند و گفت :
    ـ نمي گذارم بزنيش ...
    مهبد او را برانداز كرد و گفت : خوبه ....خوبه ...
    بعد با يه حركت آرنيكا رو پس زد و با دو دست به سينه ي رايكا كوبيد و او روي زمين افتاد . آرنيكا با نگراني به رايكا نگاه كرد بعد دوباره مقابل مهبد ايستاد كه قصد داشت سمت رايكا حمله كنه .
    ـ مهبد ، تو چته ؟
    مهبد صدايش را بالا برد و گفت :
    ـ من چمه لعنتي ؟ ....خجالت نمي كشي ؟ من رو ول مي كني ميايي با يكي ديگه ؟
    آرنيكا لب پايينش رو به دندون گرفت و گفت :
    ـ خواهش مي كنم كاري نداشته باش . اون فقط به من كمك كرده .
    مهبد پوزخندي زد و گفت : باور كنم تو هم خر نشدي ؟ باور كنم ؟
    بلند تر داد زد : توي لعنتي چرا اين قدر اين يارو برات مهمه ؟ دوستش داري ؟
    آرنيكا سرش رو پايين گرفت و آروم گفت : آره ، برام مهمه ، دوستش دارم .
    رايكا كه از رو زمين بلند شده و پشت سرش بود ، با حيرت نگاهش كرد . باورش نمي شد ...حرف هاي آرنيكا ناباورانه بود . او به علاقه اش اعتراف كرده بود . آن هم نزد مهبد . از خودش خجالت كشيد كه تا به حال خودش از احساسش چيزي نگفته بود.
    وقتي نگاهش به مهبد افتاد ، عصبي سمتش رفت . دست او را كه براي سيلي زدن بالا رفته بود رو محكم گرفت و در هوا نگه داشت .
    ـ چي كار مي كني ؟ خجالت نمي كشي مي خواهي بزنيش ؟
    مهبد عصبي به رايكا نگاه كرد و گفت :
    ـ مثل اينكه مي خواهي صورتت رو به هم بريزم نه ؟ يه بار كتك خوردي بس نيست ؟
    رايكا دست او را ول كرد و آرام گفت : احترامت رو نگه دار .
    مهبد با دستش او را هل داد و گفت :برو بابا ...
    آرنيكا از پشت سر رايكا به مهبد نگاه كرد و گفت :
    ـ مهبد لطفاً تمومش كن ؟
    مهبد انگشت اشاره اش رو تهديد كنان تكان داد و گفت :
    ـ آرنيكا فكر نكن همه چيز به اين خوبي تموم شد و رفت .
    آرنيكا سرش رو پايين انداخت و چيزي نگفت . مهبد با تنفر به رايكا نگاه كرد و گفت :
    ـ حالم ازت به هم مي خوره ، خجالت نكش .
    و عصبي سمت ماشينش رفت . رايكا برگشت و نگاهي به آرنيكا انداخت . آرنيكا گفت:
    ـ خيلي بد شد .
    رايكا به او كه سر به زير انداخته نگاه كرد . دوست داشت چشم هاي آبي شو ببينه . گفت :
    ـ نه طوري نشده .
    ـ نمي خوام اين موضوع كش دار بشه ، مهبد دركم نمي كنه . چه طور ازم مي خواد بعد خيانتي كه ازش ديدم باز ...
    رايكا ميون حرفش پريد و گفت :
    ـ بيا بريم ، بهش فكر نكن .
    در رو براي آرنيكا باز كرد تا او بنشيند ، بعد در رو بست و خودش پشت رل قرار گرفت . قبل از اينكه روشن كنه نگاهي به او انداخت . فهميد هنوز ناراحته ، گفت :
    ـ آرنيكا نگران نباش .
    سري تكان داد و گفت :
    ـ من دوست ندارم كه مهبد مزاحم تو بشه .
    رايكا لبخندي زد . قلبش از حرفي كه مي خواست بگه ، دستخوش هيجان شده بود . بعد كلي اين پا و اون پا كردن ، نفس عميقي كشيد و گفت :
    ـ آرنيكا ، من ...
    آرنيكا نگاهش كرد و باعث شد براي چند لحظه زبونش بند بياد ...باز براي گفتنش مردد شد . ولي نگاه آبي او منتظر بود . چه قدر دوست داشت تو عمق نگاش گم شه .
    ولي نگاهش رو به رو به رو دوخت . مطمئن بود با زل زدن به او گفتن براش سخت تر مي شه .
    ـ من خيلي وقته مي خواستم ، درباره ي احساسم باهات حرف بزنم ...اما...اما...
    دوباره نگاهش كرد و هول شد . قلبش تند تند مي زد . لبخند آرنيكا برايش روح بخش بود . سرش رو پايين گرفت و گفت : منم دوستت دارم .
    ***

    ـ بيا سوار شو .
    ـ كه چي بشه ؟
    ـ من نازت رو نمي كشم ها ، اگر سوار نشي مي رم .
    لينا شانه اي بالا انداخت و گفت :
    ـ اون وقت توضيحي براي رفتارات داري ؟
    رادين پوزخندي زد و گفت : كدوم رفتار ؟
    لينا عصبي در صندلي جاي گرفت و گفت :
    ـ از يه طرف منتظري من بهت زنگ بزنم ، از يه طرف هم بعضي وقت ها رد تماس مي دي . خب چند دقيقه ديرتر مي خوابيدي چي مي شد ؟
    رادين راه افتاد و گفت : اونو مي گي ؟
    لينا فقط نگاهش كرد . وقتي ديد رادين چيزي نمي گه گفت :
    ـ خب چي ؟
    ـ اين قدر پا پيچ نشو ، رايكا تو اتاقم بود ، نمي خواستم جلوي اون باهات صحبت كنم.
    ـ چرا اون وقت ؟ من دخترا كه رابطه شون رو پنهون مي كنن تو هم از خانواده ت خجالت مي كشي ؟
    اخم هاي رادين تو هم رفت و گفت :
    ـ آدم رو پشيمون مي كني ها ...اصلاً پياده شو .
    لينا به مراتب بيشتر از او اخم كرد و گفت : از اول هم گفتم خودم مي رم ، نگه دار.
    رادين پايش را روي گاز فشرد . لينا نگاهي به نيمرخ او انداخت .
    داشتند مي رسيدند . كم كم اخم هايش باز شد . لبخندي زد و گفت :
    ـ خب باشه ، قبول . اصلاً بيخيال حالا بخند .
    رادين بي حوصله به رو به رو نگاه مي كرد . لينا دستش رو جلو برد ، به آرامي با انگشتانش ضربه اي به صورت او زد و گفت :
    ـ بد اخلاق ، بخند .
    رادين دست او را پس زد و چيزي نگفت .
    لينا با شيطنت خودش رو سمت او كشيد ، سرش و روي شونه ي او گذاشت و بازويش رو بغل كرد . رادين برگشت نگاهي به او انداخت و لبخندي زد .
    لينا به رو به رو نگاه كرد و گفت :
    ـ تو خيلي بد اخلاقي ها ...
    ـ جدي ؟
    ـ نه پس فكر كردي خيلي خوش اخلاقي ؟
    رادين پوزخندي زد و گفت : خوبه خودت اول شروع كردي .
    لينا بازوي او را فشرد و گفت : حقته .
    رادين شونه اي كه لينا سرشو روش گذاشته بود بالا داد و گفت :
    ـ پاشو ببينم .
    لينا هر دو دستش را دور بازوي او حلقه زد و با لحن لوسي گفت :
    ـ نمي خوام .
    ـ پاشو ...پاشو پليس ...
    لينا با عجله سر جايش برگشت و نا خودآگاه دستش به شالش رفت . هر چه چشم گردوند پليسي نديد . وقتي ديد رادين داره مي خنده عصبي شد با مشتش به بازوي او كوبيد و گفت :
    ـ دروغگو .
    رادين خنديد و گفت : حقته .

    وقتي رسيدند لينا كوله شو برداشت و گفت : تو نميايي ؟
    ـ نه ، تو برو
    به ساعت ماشينش نگاهي انداخت و گفت :
    ـ تمرينت تموم شد ميام دنبالت .
    لينا لبخند زد و گفت : باشه فعلاً .
    رادين سري تكان داد و لينا سمت باشگاه رفت .
    ***

    گوشي اش ويبره مي رفت . رو تختش نيم خيز شد ، چراغ خواب رو زد و با چشماني خواب آلود گوشي شو برداشت . صداي هق هق ريزي كه پشت تلفن شنيد باعث شد خواب از سرش بپره .
    با نگراني گفت :
    ـ الو ؟
    آرنيكا سعي كرد هق هقش رو بند بياره ...بعد دقايقي گفت : رايـ...كار...
    رايكا با نگراني گفت : چي شده ؟
    ـ هيچي ، نگران نشو ....فقط دلم گرفته .
    از روي تخت بلند شد و گفت : مطمئني ؟
    ـ آره . فقط مي خواستم با يكي صحبت كنم . دلم گرفته .
    ـ آخه پس چرا داري گريه مي كني ؟ بيام پيشت ؟
    ـ نه ...نه رايكا .
    ـ ولي من نگرانتم . راهي نيست ، ميام .
    ـ نه ...خواهش مي كنم ...فقط باهام حرف بزن .
    ـ چت شده ؟
    ـ هيچي ...فقط دلم گرفته . من هيچ كي رو ندارم .
    مي خواست بگه پس من كي هستم كه با شنيدن حرف آرنيكا يكه خورد .
    ـ مي خوام ...مي خوام برگردم ، مي رم پيش پدر و مادرم ...ديگه نمي تونم اينجا زندگي كنم .
    رايكا چند بار لب هايش را بر هم زد تا چيزي بگه ...ولي آنقدر ناراحت بود كه نتونست چيزي بگه . باورش نمي شد . همه چيز كه داشت خوب پيش مي رفت .
    ـ رايكا ...
    به زحمت گفت : جانم ؟
    ـ ببخش ، ببخش كه تموم اين مدت اذيتت كردم .
    رايكا بغضش گرفته بود . نفسش بالا نمي اومد . با ناراحتي پلك هايش را روي هم فشرد . بايد مي ديدش ...آرنيكا نمي تونست به همين سادگي احساسش رو ناديده مي گرفت .
    ـ رايكا گوشي رو داري ؟
    به سختي جواب داد :
    ـ آره . بايد باهات حرف بزنم . همين حالا . ميام ببينمت .
    ـ نه رايكا ، نيا ...نمي تونم ببينمت .
    صدايش پر خواهش بود . ولي رايكا اگر نمي رفت ديدنش ، تا صبح خوابش نمي برد. نه تنها خوابش نمي برد؛ افكارش كلافه اش مي كردند


    آنقدر عاشقانه برای خُـــــــدا زندگی کنیم که خدا هم عاشـقانه بگوید

    وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی
    تـورا براے خـودم سـاخته ام!!

    عاشــقانه هاے الـهی چـیز دیگریســت....
  14. #9
    Sajjad_Love
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    19,960
    5,699
    16,325

    پیش فرض



    فصل هفتم

    هر چه به آرنيكا اصرار كرد او قبول نكرد و ازش خواست كه بخوابه . ولي تا صبح خواب به چشمان رايكا نيومد .
    ***
    ـ رادين ....
    برگشت و نگاهش كرد .
    ـ تا ساعت چند سر كاري ؟
    ـ هوووووم ؟ چرا مي پرسي ؟
    ـ آرنيكا امروز پرواز داره ، خواستم همه گي براي بدرقه ش بريم .
    نگاهي به چشمان نگران رايكا دوخت و گفت : باشه ميام .
    رايكا سرش رو پايين گرفت و آهي كشيد . رادين در رو باز كرد و خارج شد . داشت با خودش فكر مي كرد يعني جدي رايكا ، آرنيكا رو دوست داره ؟ پس چرا آرنيكا داره مي ره ؟
    سوار ماشينش شد و راه افتاد . بين راه ، لينا بهش زنگ زد ، جواب داد :
    ـ الو ؟
    ـ سلام ، خوبي ؟
    ـ اوهوم .
    لينا خنديد و گفت : الان خوش اخلاقي يا بد اخلاق ؟ نمي شه از پشت تلفن فهميد .
    ـ هر دوش .
    ـ باز خوبه .
    ـ چيه ؟
    ـ همين طوري زنگ زدم . شركتي ؟
    ـ تازه دارم مي رم .
    ـ نمي يايي ديدنم ؟
    ـ براي بدرقه بايد برم فرودگاه .
    ـ بدرقه ي كي ؟
    ـ يكي از آشناها ...
    ـ آها ...
    ـ خب من ديگه رسيدم ، بعداً خودم بهت زنگ مي زنم .
    ـ باشه . سعي كن خوش اخلاق باشي . براي اون كه داره بدرقه مي شه خوبه .
    رادين لبخندي زد و خداحافظي كرد .
    ***

    سرش رو بالا گرفت و نگاه آبي شو به چشماي سبز او دوخت . رايكا آهي كشيد و گفت :
    ـ اين كه مي خواهي بري منصفانه نيست .
    آرنيكا دستشو رو دست او كه روي ميز بود گذاشت و گفت :
    ـ رايكا من مي خوام يه مدت زندگي آرومي داشته باشم . هيچ وقت هم تنها زندگي نكرده بودم ، خيلي سخته .
    رايكا سرش رو پايين گرفت و گفت :
    ـ مي تونيم ازدواج كنيم .
    آرنيكا لبخندي زد . رايكا سرش رو بالا گرفت ، به اين فكر كرد كه چه قدر دلش براي لبخند او تنگ خواهد شد . نگاهش بغض داشت و تمنا توش موج مي زد . كاش آرنيكا نگاهش رو درك مي كرد .
    آرنيكا با انگشتان قلمي اش روي دست او كشيد و گفت :
    ـ منم دلم برات تنگ مي شه رايكا ، خودت مي دوني .
    رايكا دوست نداشت با بغض حرف بزنه ولي سكوت هم هيچ كمكي بهش نمي كرد.
    ـ پس نرو .
    ـ من بر مي گردم ، رايكا بهت قول مي دم ....
    ـ برام سخته . كي بر مي گردي ؟ دلم رو تا كي خوش كنم ؟
    آرنيكا دستانش را پس كشيد و گفت :
    ـ بايد فكر كنم .
    ـ از همين مي ترسم ، تو خودت هم مطمئن نيستي كه بر مي گردي يا نه ، فقط قول مي دي ...
    فقط نگاهش كرد . رايكا باز گفت :
    ـ تو فقط براي تنهايي مي ري يا اينكه مهبد سر به سرت گذاشته ؟
    آرنيكا كه تمام مدت خونسرد بود كم كم سنگيني بغض رو در گلويش حس مي كرد . سري تكان داد . رايكا گفت :
    ـ اگر با هم ازدواج كنيم ، مهبد دست از سرت بر مي داره ، اون وقت ديگه نمي تونه كاري كنه ....
    آرنيكا با نگاه شفافش به او خيره شد و گفت :
    ـ رايكا خواهش مي كنم يه كم به من فرصت بده .
    رايكا دستي ميان موهايش كشيد . ديگه چي مي گفت ؟ آرنيكا تصميم خودش رو گرفته بود . هر چند او فكر مي كرد اين تصميمش به اون شبي بر مي گرده كه مهبد قصد داشت شبانه وارد خونه ي آرنيكا بشه و او را اذيت كنه و يكي از همسايه ها به پليس خبر داده بود .
    بيش از پيش از مهبد بدش اومد . نگاهي به او انداخت . آرنيكا به ساعت مچي نقره اي رنگش نگاهي انداخت و گفت :
    ـ پروازم دير مي شه ، بريم ؟
    رايكا حس كرد اين بي رحمانه ترين خواسته اي بود كه شنيده بود . به همين سادگي ؟ بريم ؟ نه قرار بود فقط او بره ...رايكا مي موند ، تنها ....
    بلند شدند و در حالي كه فنجون هاي قهوه شون دست نخورده باقي مونده بود ، كافه رو ترك كردند .

    آرنيكا موقع خداحافظي مريم و اردشير حتي رايكا و رادين رو بغل كرد و بابت كمك هاشون تشكر كرد . بعد هم رفت . رايكا فكر نمي كرد به همين سادگي ...
    وقتي هواپيما از زمين بلند شد ، رايكا فهميد ديگه هيچ انگيره اي براي زندگي كردن نداره . ديگه مثل گذشته نبود . اون به اميد ديدن آرنيكا زندگي مي كرد ، نفس مي كشيد ...دوست داشت تنها باشه ....تنهاي تنها ...ديگر آرنيكا نبود ...به نظرش زندگي بي معني و بي رنگ شده بود .
    رادين وارد شكلات فروشي شد . ديگه بعد اين همه مدت مي دونست لينا چه شكلات هايي دوست داره . دو جعبه از شكلات هاي مورد علاقه ي لينا رو برداشت ، روي پيشخوان گذاشت و رو به فروشنده لبخند زنان گفت :
    ـ اينها رو مي برم .
    فروشنده كه پسري خوش اخلاق بود لبخندي زد و شكلات ها رو در ساك مقوايي دسته دار گذاشت و گفت :
    ـ بفرماييد .
    ـ چه قدر مي شه ؟
    ـ اصلاً قابلتون رو نداره .
    رادين سري تكون داد و گفت : خواهش مي كنم .
    بعد پرداخت پول ، سمت ماشينش رفت . شكلاتو روي صندلي گذاشت و ماشين رو روشن كرد . لبخند زد و سمت خونه ي لينا راه افتاد . يه هفته مي شد كه ازش خبري نداشت . فقط لينا دو بار تماس گرفته و گفته بود كه سخت مشغول تمرين هست . رادين هم اونقدر سرش شلوغ شده بود كه نتونست به او سر بزنه . از يه طرف مي رفت سر كار بعدش هم يا دانشگاه بود يا براي بچه ها كلاس جبراني مي گذاشت . موقع امتحانات اونقدر سرش شلوغ شده بود كه درست و حسابي به درس هاي خودش هم نمي رسيد . اون قدر تعداد شاگردانش زياد شده بود كه نمي تونست چه طوري كلاس هاش رو زمانبندي كنه .
    ولي توي كلاس ها هميشه از دست دخترهايي كه سعي مي كردند آويزون بشن ، بدش ميومد . فكر مي كرد بعضي ها درس و كلاس رو بهونه كردند . او خيلي جدي باهاشون رفتار مي كرد . از طرفي دلش براي ترانه همكلاسي اش مي سوخت . مي دونست اون هم مثل خيلي از هم دانشگاهي هاش از او خوشش اومده اما او با همه ي دخترهاي دانشگاه فرق مي كرد . خيلي نجيب و آروم بود . هيچ وقت سعي نكرد اونو ضايع كنه يا سر به سرش بگذاره .
    ترانه با اينكه از رفتارهاي سرد او نا اميد شده بود ولي باز به بهانه ي سوال پرسيدن نزد او مي رفت و رادين با حوصله براش تمام سوال هاشو توضيح مي داد . ولي هيچ رفتار اميدوار كننده ي ديگري از خودش نشون نمي داد كه ترانه رو اميدوار كنه .
    ديگه به خونه ي لينا رسيده بود . جلوي در پارك كرد . شكات ها رو برداشت و پياده شد . در رو با كليدي كه داشت باز كرد . از حياط گذشت . رو ايوان كفشش رو در آورد . دستش رو دستگيره بود كه يه لحظه از شنيدن صداي گفتگو بي حركت موند .
    ـ لينا بيا بشين .
    صداي يه پسر بود . بعدش هم صداي لينا . به نظر خوشحال ميومد .
    ـ الان ميام . بمون يه چيزي بيارم بخوريم .
    با حرص دندون هاشو روي هم فشرد . خون جلوي چشم هاشو گرفته بود .
    ـ لينا مي گم ها ، پنج شنبه هستي ؟
    لينا از توي آشپزخونه با صداي بلند گفت : بايد فكر كنم .
    خون جلوي چشماش رو گرفته بود . عصبي دستگيره رو كه بين دستش فشرده مي شد رو پايين كشيد . وارد شد . پسري كه روي مبل نشسته بود متوجه ي در شد و برگشت . رادين با تنفر نگاهش كرد و پسر با تعجب .
    لينا لبخند زنون از آشپزخونه خارج شد و در همون حال گفت :
    ـ چيه ساكت شدي ؟
    ولي به محض اينكه رادين رو ديد دهانش از تعجب باز مونده بود . پسر بلند شد كنار لينا رفت . كم كم اخم هايش در هم مي رفت . رو به لينا گفت :
    ـ لينا اين كيه ؟ چه طوري اومد تو خونه ت ؟
    لينا موهايش رو پشت گوشش گذاشت خواست چيزي بگه كه رادين با تنفر نگاهش كرد . با تاسف سري تكان داد . جعبه ي شكلات ها روي زمين افتاد و بدون بستن در رفت

    از گل فروشي لبخند زنون خارج شد . يه رز شاخه بلند سفيد خريده بود . در كوله اش گذاشت و سر گل رو طوري گذاشت كه از كوله اش بيرون بمونه . بعد كوله رو روي دوشش انداخت و راه افتاد .
    سمت دانشگاه رادين رفت . تمام راه پسرها بابت گلي كه در كوله اش گذاشته بود بهش متلك گفتند ، ولي او اهميتي نداد . نزديك دانشگاه سه پسري كه پشت سرش راه مي رفتند شروع كردن متلك گفتن . يكي از اونها كه از سكوت لينا خوشش اومده بود ، كنار او قرار گرفت و گفت :
    ـ چرا جواب نمي دي خوشگله ؟
    لينا نگاهي به او انداخت . از اون پسر هاي پولداري كه تمام كارهاشون تو سر به سر گذاشتن دخترها و دوست دختر گرفتن خلاصه مي شد . نگاشو گرفت و به راهش ادامه داد . پسر لبخند كجي زد و گفت :
    ـ مي دوني ازت خيلي خوشم اومد . حالا تو يه چيزي بگو چون در اين صورت فكر مي كنم موش زبونت رو خورده .
    اخم هاي لينا تو هم رفت . پسر نگاهي به كوله ي او انداخت و گفت :
    ـ براي كي گل گرفتي ؟ نگو دوست پسر داري ...ها ؟
    لينا باز چيزي نگفت . پسر با پررويي نگاش كرد و گفت :
    ـ اگر داري بايد باهاش به هم بزني ، چون مي خوام دوست دختر من باشي .
    لينا پوزخندي زد و يه دستشو روي بند كوله اش گذاشت .
    پسر نگاهي به دوستانش كه پشت سر آنها راه مي افتادند انداخت و بعد رو به لينا گفت :
    ـ عزيزم چرا چيزي نمي گي ؟
    يكي از دوستانش گفت :
    ـ شايد واقعاً لال باشه .
    آن دو براي خودشون خنديدند . پسر براشون چشم غره رفت و به نيمرخ لينا چشم دوخت .
    ـ حرف نمي زني نه ؟
    دستش رو سمت صورت او برد با انگشت اشاره صورت لينا رو نوازش كرد كه لينا عصبي ايستاد ، دست او را گرفت و پيچ داد .
    پسر گفت :
    ـ آخ ...آخ ولم كن ...باشه بهت دست نمي زنم .
    لينا با تنفر دست او را ول كرد . سمت دوستان او چرخيد و كج كج نگاهشون كرد . پاي راستش رو محكم به جلو كوبيد و آن دو از ترس عقب رفتند . لينا پوزخندي زد و بعد از ضربه اي كه به ساق پاي همون پسر زد ، سمت دانشگاه راه افتاد .
    ـ ببين آيدا دست از سرم بردار . چرا اومدي اينجا ؟
    آيدا اخم كرد و گفت : تو كه خونه پيدات نيست . از كي تا به حال مي خواستم باهات برم بيرون .
    رادين عصبي دستي ميان موهايش كشيد ، سري براي يكي از شاگردانش كه در محوطه بود تكان داد و رو به آيدا گفت :
    ـ اين همه آدم . با دوستات برو بيرون . چرا به من پيله كردي ؟
    ـ رادين خيلي بدجنسي ...خب چي مي شه با هم بريم بيرون ؟
    ـ من كه نمي فهمم چي از جونم مي خواهي ...من خسته م مي خوام برم خونه استراحت كنم .
    ـ قول مي دم زود برگرديم .
    آن دو با هم سمت در مي رفتند و لينا جلوي در با يه پوزخند نگاهشون مي كرد.
    آيدا دست رادين رو گرفت ولي رادين عصبي دستش رو بيرون كشيد و گفت :
    ـ اينجا خونه ي خاله نيست ها . چرا آبروريزي مي كني ؟
    آيدا در جواب فقط لبخند زد .
    لينا نفس عميقي كشيد و به آن دو كه كم كم به در نزديك مي شدند نگاه كرد . سري از تاسف تكان داد . فكرش رو هم نمي كرد رادين به اين زودي بخواد تلافي كنه .
    با يه حركت بدون اينكه كوله شو از روي شونه برداره ، گل رو ازش خارج كرد . با تنفر نگاهي به رادين و آيدا انداخت و گل رو رو زمين انداخت و لگد زد .

    وقتي برگشت نگاهش به سه پسري افتاد كه مزاحمش شده بودند . با چشم غره نگاهش رو گرفت و راه افتاد . ولي سه پسر هم دنبالش راه افتادند .
    ـ واي خانمي دوست پسرت چي كار كرده كه عصبي هستي ؟
    ـ گل قشنگي بود ، حيف ...باور كن به من مي دادي لياقتش رو داشتم .
    ـ حالا كه قضيه حل شد ، با ما دوست مي شي ؟

    رادين در حالي كه با آيدا از دانشگاه خارج مي شد گفت :
    ـ فقط نيم ساعت .
    آيدا با ذوق لبخند زد و گفت : باشه .
    سوار ماشين رادين شدند . رادين بعد بستن كمربند ، ماشين رو روشن كرد . سرش رو كه بالا گرفت ، لينا رو ديد كه سه پسر دورش كرده بودند . عصبي فرمون رو فشرد .
    اخم هايش در هم رفت .
    آيدا لبخند زد و گفت : چرا راه نمي افتي ؟
    رادين سري تكان داد . نگاهش رو از لينا گرفت . متوجه شد كه سه پسر مزاحمش شدند ولي سعي كرد بي تفاوت باشه . هنوز از دستش عصبي بود . راه افتاد .
    لينا نگاه حسرت بارش رو ماشين او كه از كنارش رد مي شد و صورت آيدا دوخت .
    رادين بدون اينكه نگاهي به او بياندازه ، رد شد . لينا لب پاييني اش رو با دندان فشرد نمي خواست گريه كنه . نگاهي به سه پسر انداخت . مطمئناً اگر شمشيرش همراهش بود شكم هر سه نفرشون رو سفره مي كرد . آن قدر عصبي بود كه مي تونست آن ها رو تكه تكه كنه .
    همون پسر اولي گفت :
    ـ آخي نازي ، غصه نخور ، من باهات دوست مي شم .
    لينا عصبي شد و گفت :
    ـ خفه شيد ، بريد گم شيد ، وگرنه همچين مي زنمتون كه خرد بشيد ها !
    يكي از پسرها خنديد و ديگري گفت :
    ـ ديدي بالاخره به حرف اومد .
    پسر اولي كه خيلي از لينا خوشش اومده بود گفت :
    ـ حيف اين صدا نيست كه با خشونت حرف مي زني ؟ چرا عصبي هستي عزيزم .
    لينا سري تكون داد و گفت : خودت خواستي .
    يه قدم عقب رفت ، محكم پاي چپش رو بالا برد و به زير چانه ي پسر لگد زد .
    سر از درد افتاد و چانه شو نگه داشت . لينا نگاهي به آن دو انداخت و گفت :
    ـ شما هم چوب مي خواهيد ؟
    يكي از پسر ها به سمتش يورش برد ولي دوستش از پشت سر گرفتش و گفت :
    ـ بيخيال دردسر درست نكن .
    ـ ولش كن ببينم چه غلطي مي خواد بكنه .
    نگاه تحقير آميزي به پسر عصباني انداخت و گفت : برو به دوستت برس تا نمرده .
    و راهش رو كج كرد و رفت .
    به خونه كه رسيد كوله اش رو پرت كرد . چند تا احتمال مي داد . ممكن بود رادين قصد تلافي كردن داشته باشه . شايد دختر يكي از آشناهاشون بوده و يا اينكه واقعاً خبريه ...ولي هر چه كه بود لينا رو عصبي مي كرد . اينكه بي تفاوت از كنارش رد شده بود .
    اون روز كه مسيح رو تو خونه ش ديد مي خواست توضيح بده ، ولي خودش گذاشت و رفت . جواب تلفنش رو هم نمي داد . خودش اين طوري خواست .
    مسيح پسر عموي ناتني اش بود . از وقتي كه لينا رو به فرزند خواندگي قبول كرده بودند هميشه مسيح هم بازي اش بود و از اول لينا رو دوست داشت . سال پيش هم از پدرش او را خواستگاري كرده بود ولي لينا جواب منفي داده بود . ولي باز مسيح او را دوست داشت و هر از گاهي بهش سر مي زد . حتي دفعه ي آخري كه اومده بود هم به لينا گفت كه بيشتر رو پيشنهادش فكر كنه ولي اينها دليل نمي شد . لينا هيچ اشتباهي نكرده بود . نمي دونست اگر اينها رو به رادين بگه چه قدر باورش مي شد .
    حرف زدن با رادين و عكس العمل او را پيش بيني كرد . از اينكه بايد مي رفت منت كشي و سر آخر هم رادين حرفش رو باور نمي كرد ، لجش در اومد . يه لحظه ي از روي عصبانيت تصميم گرفت كه به مسيح زنگ بزنه .
    با خودش گفت "اين همه آدم هاي خوب دور و برم ، من چرا بايد به رادين بچسبم ؟ "
    تلفن به دست شد . اول مشغول مي زد ولي وقتي دوباره تماس گرفت ، مسيح جواب داد :
    ـ سلام .
    ـ سلام لينا جان خوبي ؟
    ـ مرسي مسيح ، تو چه طوري ؟
    ـ منم خوبم ، چيزي مي خواهي ؟ چون يادم نمياد دلت برام تنگ شده باشه و زنگ بزني .
    لينا لبخند زد . چه مي گفت ؟ مجبور شده بود همون روز به مسيح توضيح بده كه رادين رو دوست داره ، حالا اگر مي گفت كه درباره ي پيشنهاد او تغيير عقيده داده حتماً مسيح فكر مي كرد كه داره او را گير مياره و از روي لج بازي اين كار رو مي كنه . از طرفي دلش بهش اجازه نمي داد . اون هنوز رادين رو دوست داشت .
    ـ الو لينا چرا ساكتي ؟
    ـ مسيح ببخش ...من بعداً بهت زنگ مي زنم .
    ـ چيزي شده ؟
    ـ نه ...نه ...
    ***

    آيدا با تعجب نگاهش كرد و گفت : چي كار مي كني ؟
    ـ مي برمت خونه تون .
    دهان آيدا با اعتراض باز شد و گفت : ولي تو قول دادي مي ريم بيرون .
    ـ آيدا خواهش مي كنم بگذار براي يه روز ديگه ، من امروز حوصله ندارم .
    ـ اما آخه چرا مي زني زير حرفت ؟ جلوي دانشگاه گفتي مي ريم بيرون .
    رادين عصبي جلوي در خونه پاشو روي ترمز گذاشت و گفت :
    ـ برو پايين .
    ـ رادين ...خيلي ...خيلي مسخره اي .
    رادين با چشم غره نگاهشو گرفت و منتظر موند . آيدا با ناراحتي پياده شد و در ماشين رو به هم كوبيد . رادين قبل از اينكه آيدا به در برسه ماشين رو راه انداخت و با صداي گوشخراشي كه لاستيك ها توليد كردند ، ماشين از جا كنده شد .
    آيدا برگشت نگاهش كرد و بعد لگدي به در زد و زنگ رو فشرد .
    رادين به خونه برگشت . از پله ها بالا رفت . صداي مريم رو از اتاق رايكا مي شنيد كه داشت دلداري اش مي داد . ديگه همه مي دونستند رايكا از رفتن آرنيكا غمگينه و بيشتر ساعات رو تو اتاقش در سكوت سپري مي كنه .
    اهميتي نداد و به اتاق خودش رفت . چشم هاي عسلي لينا به يكباره جلوي چشماش جون گرفت . با تنفر سرش رو تكون داد . نگاهش به عكس مادرش افتاد كه قاب گرفته بود .
    همه چيز به نظرش بد اومد . دوباره همه چيز شروع شد . ديگه تحملش رو نداشت . با سر درد روي تخت دراز كشيد و سرش رو با دست هاش گرفت . از درون تمايل داشت به لينا فكر كنه اما مدام غرورش افكارش رو پس مي زد .
    ***

    پشت سيستم نشسته بود و سعي مي كرد برنامه اي رو كه تحويل گرفته و پروژه ي يكي از دانشجويان بود رو بنويسه .
    لينا آرام وارد شركت شد . فقط صداي چيك چيك كيبرد مي اومد . نزديك تر رفت . به رادين كه نگاه كرد . دلش براش تنگ شده بود . طاقت نداشت كه رادين او نو پس بزنه . دوست داشت حرف هاشو باور كنه .
    رادين با ديدنش تعجب كرد . لينا لبخند زد ولي رادين اخم كرد و جدي گفت :
    ـ اينجا چي كار مي كني ؟
    ـ اومدم باهات حرف بزنم .
    با نفرت نگاشو گرفتم و در حالي كه سعي مي كرد روي برنامه اش تمركز كنه گفت :
    ـ برو من حرفي باهات ندارم .
    لينا دستشو روي ميز گذاشت و گفت :
    ـ رادين ، بايد باهات حرف بزنم .
    رادين مصرانه سر تكون داد . يعني نه . لينا به اتاق بغلي رفت بعد از سلام و احوالپرسي اجازه گرفت كه تو يكي از سايت ها بره . نزد رادين برگشت و گفت :
    ـ سايت A خاليه ، بيا با هم حرف بزنيم .
    رادين عرق كرده بود . حس مي كرد حالش خوب نيست . نمي دونست حالش واقعاً بد بود يا نه براي وجود لينا اين قدر دگرگون شده بود . با دستمال عرق پيشاني اش رو پاك كرد و گفت :
    ـ برو .
    لينا با نگراني نگاهش كرد و گفت :
    ـ چه قدر كار مي كني ؟ خسته شدي ، پاشو بيا كارت دارم .
    سرش رو بالا گرفت ، جدي نگاهش كرد و گفت : حرفي هم براي گفتن مونده؟
    لينا سري تكون داد و گفت :
    ـ آره ، اگر نمونده بود من اينجا نبودم .
    بعد به چشماش خيره شد و گفت : حالت خوب نيست ؟
    ـ نه ، وقتي تو رو مي بينم حالم بد مي شه .
    ـ از من بدت مياد ؟
    در مقابل لحن آروم اون داشت نرم مي شد ولي از دست خودش حرصش گرفت و گفت :
    ـ آره ازت بدم مياد .
    لينا آهي كشيد و گفت :
    ـ دروغ مي گي . دروغگوي خوبي هم نيستي .
    در حالي كه از ميز فاصله مي گرفت گفت :
    ـ تو سايت منتظرتم .

    وقتي لينا رفت رادين دست از كار كشيد . تمركز نداشت . برنامه رو اجرا گرفت ولي Error داد . عصبي ماوس رو رها كرد . بهتر بود كه مي رفت و با لينا حرف مي زد . نمي تونست رو كارش تمركز كنه . از پشت سيستم بلند شد و آرام به سمت سايت A رفت .
    لينا با ورود او لبخند زد و گفت : بيا بشين .
    رادين صندلي اي عقب كشيد و نشست . لينا گفت :
    ـ رادين مي دوني كه درباره ي چي مي خوام صحبت كنم ...
    بين حرفش گفت :
    ـ آره خوب مي دونم ، اومدي كه خودت رو تبرئه كني .
    ـ باشه . من تو رو با افكارت آزاد مي گذارم ، ولي وظيفه دارم سوء تفاهمي كه پيش اومده رو برطرف كنم . باور كردن يا نكردن پاي خودت . اين طوري خوبه ؟ من حرف هامو مي زنم و بعدش هيچ توقع و اصراري ندارم كه باورشون كني ..
    لينا منتظر نگاهش كرد . رادين سري تكان داد و گفت :
    ـ خوبه .
    لينا لبخند محوي زد و گفت :
    ـ اون روز كه اومدي ، راستش از ديدنت تعجب كردم ، نگفته بودي ميايي ولي تا خواستم برات توضيح بدم ديگه تو رفته بودي ...
    ـ چرا مي خواستي برام توضيح بدي ؟
    ـ چون فهميدم كه پيش خودت چي فكر كردي ...
    رادين نگاهش كرد . لينا در حالي كه با لبه ي مانتو اش بازي مي كرد ادامه داد:
    ـ مسيح ، همون پسري كه اون روز ديدي ، پسر عمومه ...
    ـ تو كه گفتي فاميل نداري ...گفتي ...
    ـ آره گفتم از پرورشگاه منو آوردند ، پسر عموي ناتني منه . برادرزاده ي پدرم ، پدري كه بزرگم كرده .
    ـ هر كي باشه ، تو خونه ي تو چي كار مي كنه ؟
    ـ پدرم ازش خواسته . چون خودش شيرازه و ماه به ماه نمي تونه به ديدنم بياد ، از طرفي هم به مسيح اطمينان داره ، ازش خواسته كه هر چند وقت يه بار بياد و به من سر بزنه .
    رادين سري تكون داد و پوزخند زد .
    لينا متاسف نگاهش كرد و رادين گفت :
    ـ تموم شد ؟
    ـ اگر خودت سوالي نداشته باشي .
    ـ قبلاً بهم درباره ش نگفته بودي .
    ـ آره . ولي فكر نمي كردم چيز مهمي باشه .
    رادين با تمسخر گفت :
    ـ فكر نمي كردي مچت رو بگيرم نه ؟
    مژه هاي بلند لينا روي هم افتاد . با ناراحتي پلك هاشو باز كرد و گفت :
    ـ باور نكردي ؟
    رادين فقط نگاهش كرد . لينا پوزخندي زد . بلند شد كوله شو روي يه شونه اش انداخت و گفت :
    ـ اميدوار بودم كه باور كني ، چون منم يه چند تا سوال داشتم ازت .
    رادين سرش رو سمت صورت او بالا گرفت و گفت :
    ـ تو هم سوال داري ؟ بپرس .
    ـ اون روز كه اومدم دانشگاه تون ، مي خوام بدونم اون دختر كه سوار ماشينت شد كي بود؟
    ـ اينكه اون كي بود به خودم مربوطه .
    لينا پوزخندي زد و گفت :
    ـ حداقل يكي بهتر رو پيدا مي كردي ، از هول حليم افتادي تو ديگ حليم . دختره خيلي بچه بود .
    رادين پوزخندي زد . و لينا گفت : يه سوال ديگه ...يعني اون قدر برات بي ارزشم ؟ هيچ وقت فكر نمي كردم ...ولي وقتي ديدم كه متوجه ي مزاحمت اون پسرا شدي و بي خيال گذشتي حس كردم كه از چشات افتادم .
    ـ شايد افتاده باشي .
    لينا روشو برگردوند . بغضش گرفته بود ولي بغضش رو نگه داشت براي خلوت تنهايي هاش ...صداش رو صاف كرد و گفت :
    ـ آدم ها عادت كردند كه دروغ بشنوند ...ديگه صداقت باور كردني نيست ...
    بعد سكوتي گفت : خداحافظ
    و سمت در رفت . رادين وقتي او از سايت خارج مي شد نگاهش كرد . بلند شد . وقتي از سايت خارج شد ، نگاهش لينا رو كه از شركت بيرون مي رفت ، بدرقه كرد.
    ته دلش به صداقت لينا باور داشت ، ولي هنوز هم ترديد داشت . دوباره پشت سيستم نشست . به مانيتور نگاه كرد . اصلاً تمركز نداشت . اونجا نشسته بود ولي در ذهنش ، داخل سايت نشسته و به حرف هاي او گوش مي كرد . به چشمان عسلي اش خيره مي شد و با بي رحمي پسش مي زد ...
    زياد تو افكارش محو نشد ، گوشي رو برداشت . پيامي نوشت . بعد سه بار پاك كردن و دوباره نوشتن ، آخر سر پيام رو فرستاد .
    لينا قدم زنون مي رفت . از پياده رو از كنار درخت ها مي رفت و در تاريكي شب بي دغدغه و آرام اشك مي ريخت . حس مي كرد به آخر خط رسيده . وقتي براي اولين بار رادين رو ديده بود ، يه حسي بهش اطمينان داده بود كه مي تونه دوستش داشته باشه و شايد هم رادين هم ...
    صداي زنگ پيامش رو خيلي وقته شنيده بود ولي ديگر هيچ چيز برايش اهميتي نداشت . رادين منتظر جواب به گوشي اش خيره مانده بود
    لينا با خودش فكر مي كرد . بايد چي كار مي كرد ؟ رادين رو باور داشت ، به اميد اينكه او هم باورش كنه ، اومد ، حرف هاش رو زد ولي باور نكردن رادين برايش گرون تموم شد . خيلي گرون ...ديگه حالش از هرچه صداقته به هم مي خورد . دختر نوجواني جلوي راهش ايستاد. ترسيده و پر اضطراب گفت :
    ـ خانم شما گوشي داريد ؟
    لينا به او نگاه كرد . مثل خودش اشك مي ريخت . پرسيد :
    ـ چيزي شده ؟
    ـ راستش من گم شدم ، مي تونم زنگ بزنم به گوشي مامانم ؟ پول هم ندارم كارت تلفن بخرم ، خانم خواهش مي كنم . ما مال اينجا نيستيم ، من گم شدم .
    لينا لبخند عميقي زد و گفت :
    ـ باشه عزيزم ، صبر كن .
    گوشي شو از كوله اش خارج كرد . با تعجب به اسم رادين روي صفحه نگاه كرد . باورش نمي شد كه او پيام داده باشد . اميدي ته دلش سو سو زد . مي تونست يه حرف تلخ تو پيامش باشه ولي دوست داشت خوش بين باشه . پيام رو باز كرد و خوند . با خوندنش از نه دل لبخند زد .
    "باورت مي كنم ."

    واي رادين مگر دستم بهت نرسه ...
    رادين خنديد و گفت : چي كار مي كني ؟
    ـ تكه تكه ت مي كنم . مي خوام ببينمت ، خيلي وقته نديدمت .
    ـ باور كن دست خودم هم نيست . يه كم دركم كن . ترم آخرم ، از اون طرف ترم پاييني ها ريختن رو سرم ، دارن ديوونه ام مي كنند ...
    ـ از اون طرف هم مي ري شركت نه ؟
    ـ آره .
    ـ مي خواهي صحبت كنم كه يه مدت نري ؟
    ـ اووووم ..نمي دونم .
    ـ صحبت مي كنم ، داري خودت رو مي كشي پسر . نه به اين كه قبلاً كار نمي كردي نه به الانت ...
    بعد لبخند زد و گفت : وقتت رو خالي مي كنم كه يه كم هم به من برسي .
    ـ يعني امروز نرم شركت ؟
    ـ بگذار صحبت كنم ، بهت خبر مي دم .
    ـ باشه .
    ـ پس فعلاً .
    ـ فعلاً .
    گوشي رو گذاشت لبخندي زد . نگاهي به قاب عكس دوست داشتني اش افتاد. اين بار لبخندش براي مادرش بود .
    بلوزش رو عوض كرد و يه تيشرت سفيد و قرمز پوشيد . از پله ها پايين رفت . صندلي رو عقب كشيد و نشست . نگاهش به اردشير كه افتاد يه سلام آرام داد و نان تست برداشت .
    رايكا مثل هميشه تو خودش بود . انگار فرسنگ ها با آنها فاصله داشت . آرام صبحانه اش را خورد و بلند شد . مريم با نگراني رايكا را كه سمت پله ها مي رفت بدرقه كرد. با چشمان شبنم گرفته به صبحونه نيم خورده ي رايكا نگاه كرد . اردشير با آرامش صبحونه مي خورد . مي دونست مريم خيلي دل نازكه ولي دليل اين همه نگراني هايش رو درك نمي كرد .
    رادين كمي صبحونه خورد داشت بلند مي شد كه مريم گفت :
    ـ تو حداقل يه چيزي بخور .
    رادين دوباره رو صندلي نشست . دلش براي مريم سوخت . حس نا شناخته اي بود . كم پيش مي اومد . يه بار وقتي اونو در بستر ديده بود ، يه بار هم الان ...
    به خاطر او كمي ديگر صبحونه خورد . رايكا آماده در حالي كه بلوز و شلوار مشكي پوشيده از پله ها پايين اومد . با يه خداحافظ بي روح سمت در رفت . اردشير صدايش كرد .
    ـ رايكا !!
    برگشت و منتظر نگاهش كرد . اردشير گفت :
    ـ مي ري سر كار ؟
    با نگاهي فرو افتاده گفت :
    ـ بله .
    ـ من ماشينم خراب شده ، بمون قبلش منو هم برسون .
    ـ چشم ، بيرون منتظرتونم .
    ـ الان ميام .
    رايكا از در خارج شد . اردشير بلند شد . شايد بد نبود كمي با رايكا حرف مي زد. شايد به همدردي او نياز داشت .
    ***

    مازيار با صداي بسيار بلند و كوبنده اي گفت :
    ـ لينا حواست كجاست ؟ ...چرا دفاع نمي كني ؟ بايد شمشيرم رو مي پيچوندي .
    لينا اخم كرد و گفت :
    ـ مازيار ....
    مازيار كه از دست او عصبي بود سرش داد زد :
    ـ بس كن لينا ...اينجا جاي اين جور مسخره بازي ها نيست ...بايد بين ذهن و بدنت هماهنگي ايجاد كني ...وقتي تمركز نداري چرا ميايي تمرين ؟
    لينا موبندش رو با حرص در آورد ، طره هاي مشكي و براق موهايش موج گرفت و روي شانه هاي نشست .
    ـ باور كن نمي دونم چرا اين طوري شدم .
    ـ از فردا نيا ...
    ـ نه ، تو رو جون لينا ...
    ـ بي خودي قسم نده .
    ـ دوست ندارم كنار بكشم ، قول مي دم حواسم باشه ...
    مازيار با لحني آروم تر گفت :
    ـ الان چند بار قول دادي ؟
    لينا با مظلوميت نگاهش كرد و گفت :
    ـ خواهش مي كنم .
    مازيار رويش رو برگردوند ، روي تشكي نشست و گفت :
    ـ فقط فردا رو بهت فرصت مي دم ، بايد خودت رو نشون بدي .
    لينا با رضايت لبخند زد و گفت : ممنون ، امروز برم ؟
    بدون اينكه نگاهش كنه آرام گفت : برو ....
    لينا با خوشحالي تشكر كرد و بعد برداشتن كوله و تعويض لباسش از در خارج شد.
    گوشي اش رو چك كرد . دلخور لب برچيد . رادين نه تماس گرفته و نه پيام داده بود .
    بند هاي كوله شو روي شونه هاش جا به جا كرد و راه افتاد كه يه شخص جلوي راهش سبز شد و بلند گفت : پخ ...
    لينا دستشو روي قلبش گذاشت و نگاهش كرد . با ديدن او كه مي خنديد خودش هم خنده اش گرفت .

    ديوونه ترسيدم .
    ـ چرا اين قدر زود اومدي ؟
    در حالي با رادين سمت ماشينش مي رفت گفت : كم مونده بود مازيار بيرونم كنه.
    نشستند . رادين پرسيد :
    ـ چرا ؟
    به رو به رو خيره شد و گفت :
    ـ نمي دونم چرا اين طوري شدم .سر تمرينات اصلاً حواسم نيست .
    رادين لبخند زد و گفت : يه مدت منو نديدي اين طوري شدي ، از فردا حالت خوب مي شه .
    لينا با مشت به بازوي او زد و گفت :
    ـ بدجنس .
    رادين خنده كنان راه افتاد . لينا گفت :
    ـ ديگه چه خبرا ؟
    ـ هيچي ...از شر آخرين امتحان هم خلاص شديم .
    لينا لبخند زنون گفت :
    ـ خب خدا رو شكر . ديگه بهونه نداري ، شركت هم كه نمي ري ...
    رادين برگشت نگاهش كرد و گفت : نه ديگه ، امتحانات تموم شد ، دوباره بر مي گردم
    ـ اَاااااااااااه رادين ، ضد حال نزن ديگه ...
    ـ خب گفتم بعد امتحانات بر مي گردم .
    ـ مشكلي نداره ، يه مدت نرو .
    رادين نگاهش كرد . براي چشمان عسلي اش لبخندي زد و گفت :
    ـ باشه .
    لينا لبخند كشداري زد ، با خوشحالي دستش رو دور بازوي او پيچيد و گفت :
    ـ آخ جون ...
    رادين آرام خنديد و گفت : حالا دوست داري كجا بريم ؟
    ـ از من مي پرسي ؟
    ـ نه از اون دختره كه كلاه گذاشته مي پرسم .
    لينا با حسادت سرش رو بالا گرفت به خيابون نگاه كرد . با كينه نگاهش رو از دختر به چشمان رادين چرخاند . دستشو رو صورت رادين گذاشت ، صورتش رو برگردوند و گفت:
    ـ هي نگاش نكن ....
    رادين موذيانه لبخند زد و گفت : چرا ؟ خوش تيپه كه .
    لينا بازوي او را رها كرد در حالي كه لب هايش از حرص جمع شده و به هم چسبيده بود ، محكم با مشت به بازوي رادين زد كه صداي "آخ" او را بالا برد .
    رادين با اخم نگاهش كرد و لينا جدي گفت :
    ـ تو نمي توني هر كس رو كه دوست داري نگاه كني ، وگرنه چشات رو در ميارم .
    رادين پوزخند صدا داري زد . از حسودي كردنش خوشش مي اومد . از اينكه براي يه نفر مهم بود خوشحالش مي كرد . اولين بار بود كه به احساسش فرصت دوست داشتن مي داد . تقريباً تمام عمرش رو با كينه و نفرت زندگي كرده بود .
    بازويش رو با دست ماليد و گفت : دستت سنگينه ها ...
    ـ ها ها ها نه پس ...پاتو كج بگذاري مي كشمت .
    رادين خنديد و گفت : چرا اين قدر جدي گرفتي ؟ تو كي هستي مگه ؟
    لينا با حرص نگاهش كرد و گفت :
    ـ ببين خودت خواستي ها .
    ـ هوووووووووم ؟
    ـ چند لحظه نگه دار بهت نشون بدم .
    ـ چي رو ؟
    ـ كه فكر مي كني خودمون رو جدي گرفتم نه ؟
    رادين گنگ نگاهش كرد . لينا گفت : نگه دار ، براي من تور كردن پسراي ديگه هيچ كاري نداره ...پسرايي كه از تو بهتر باشن ...
    رادين كه داشت مي زد كنار ، با شنيدن حرف لينا و فكر اينكه مي خواد چي كار كنه دوباره تو لاين برگشت .
    لينا حق به جانب نگاهش كرد و حرفش رو ادامه داد :
    ـ مي دوني كه تو يه كمي بد اخلاقي ...مي تونم با پسرهايي دوست بشم كه نازم رو بكشن ...
    رادين از حرف هاي او اخم هايش تو هم رفت . ولي لينا لبخند زد و گفت :
    ـ پس اين قدر براي من ناز نكن ....
    رادين تك ابرويي بالا انداخت و نگاهش كرد . لينا هم نگاهش كرد و گفت :
    ـ مي دوني كه دوستت دارم و تو رو به هر چي خوب تره ترجيح دادم ، پس سعي نكن سر به سرم بگذاري ....
    لبخند محوي روي لب هاي رادين نشست . لبخندي كه خودش نمي خواست بروزش بدهد . لينا با حس خوبي احساسش رو بيان كرد . اگر رادين تا به حال به او از احساسش نگفته بود ، اهميتي نداشت . مهم اين بود كه مي دونست رادين هم دوستش داره ، ولي به روش خودش ...او را همون طور كه بود مي خواست . رادين با لبخند وارد اتاقش شد . با ديدن رايكا كه وسط اتاقش ايستاده بود با تعجب ايستاد . رايكا سرش رو سمت او گرداند . رادين در رو با پاش بست و گفت :
    ـ تو اينجا چي كار مي كني ؟
    رايكا نگاه خمارش رو به او دوخت و گفت :
    ـ رادين تو برادرمي ؟
    رادين كه تا نيمه بلوزش رو براي كندن بالا داده بود ، تعجب زده خشكش زد . هر دو به هم نگاه مي كردند . رادين منتظر و رايكا بي حال . بالاخره رادين از مات شدن دست كشيد ، بلوزش رو از تن خارج كرد ، روي تخت دراز كشيد و گفت :
    ـ حالت خوب نيست رايكا ؟
    ـ رادين تو تا به حال كسي رو دوست داشتي ؟
    رادين لبخندي زد ، در حالي كه آرنجش رو روي بالش مي گذاشت گفت :
    ـ به قيافه ت نمياد حالت خوب باشه ، رنگ و روت پريده .
    رايكا با آهي نفسش رو رها كرد ، روي صندلي پيكر خسته اش جا گرفت و گفت :
    ـ مي خوام درباره ي خودمون حرف بزنيم . حس مي كنم هنوز هم سعي داري ازم فاصله بگيري ، بيشتر از قبل ...هنوز هم حس مي كني برادرت نيستم ؟ حداقل قبلاً منو برادرت مي دونستي
    نگاهش كرد و گفت : از وقتي كه فهميدي ....
    رادين بي حوصله نگاهش كرد . حوصله ي تكرار حرف هايي كه مرور زمان داشت حلش مي كرد رو نداشت . خودش گاه به گاه به گذشته اش فرو مي رفت .
    رايكا ادامه داد :
    ـ وقتي فهميدي ، ازت انتظار نداشتم كه ازم فاصله بگيري ...رادين مهم رابطه ي خوني نيست ...من هميشه تو رو برادر خودم مي دونم ....
    رادين سرش رو روي بالش گذاشت و دستشو زير بالش برد .
    ـ ممنون كه منو برادر خودت مي دوني .
    خودش از گفتن كلمه ي "ممنون" تعجب زده بود . كم پيش مي اومد از اين اصطلاحات در زبانش بچرخد . رايكا گفت :
    ـ تو چي ؟ مي خوام بدونم چه حسي به من داري ؟
    رادين يه لحظه چشمانش از شيطنت درخشيد و گفت :
    ـ عزيزم تو عشق مني ، مي دوني كه بدون تو نمي تونم زندگي كنم ، حالا كي با هم ازدواج مي كنيم ؟
    رايكا تو حس و حال خنده نبود اما به ديدن چهره ي نمكي او كنترل خنده اش رو از دست داد و خنده ي بريده اي تحويلش داد . حالش كمي بهتر بود . حس مي كرد بعضي حرف هايش بي شباهت به هذيان نيست . شايد رادين راست مي گفت . حالش خوب نبود .
    نگاهش كرد و گفت : رادين جدي باش .
    ـ آخه چي بگم ؟
    ـ من و تو برادريم ، اينو قبول داري ؟
    رادين با لحن سردي گفت : برادر ناتني .
    رايكا ناراضي نگاهش كرد و گفت : شبيه برادر ها نمي مونيم ...من هيچي از تو نمي دونم ، هيچي از درونت ...تو چي ؟ چه قدر منو مي شناسي ؟
    رادين ملحفه رو روي خودش كشيد و گفت :
    ـ تو رو جون رايكا اين بحث فلسفي رو تمومش كن ، من خوابم مياد .
    ـ خيلي لوسي رادين ، دارم باهات حرف مي زنم .
    ـ رايكا حاشيه چيني نكن ، اگر مي خواهي درد و دل كني گوش مي دم .
    رايكا آهي كشيد ، نگاه سبزش جستجوگرانه نگاه قهوه اي او را كاويد و گفت :
    ـ تو نمي خواهي چيزي بگي ؟
    ـ من چيز خاصي براي گفتن ندارم ، تو بگو ....
    رايكا شروع كرد ، تمام حرف هايي كه روي قلبش سنگيني مي كرد ف حرف هايي كه نتونسته بود به خاطر غرورش مستقيم به هيچ شخصي ، حتي مريم بگه . فقط به اين فكر كرد كه چه كسي بهتر از رادين ؟ او برادرش بود .
    تمام حرفش احساسش بود ، آرنيكا ...رادين نشسته بود و به دقت گوش مي داد.
    در آخر وقتي حرف هايش كه اول مثل شعله اي فروزان بود و به خاموشي نشست ، رادين گفت :
    ـ يعني اين قدر آرنيكا رو دوست داري ؟ اون به خاطر تو از مهبد جدا شد ؟
    رايكا در حالي كه بغض گلويش رو آزار مي داد گفت :
    ـ آره ، من دوستش دارم . خيلي دوستش دارم . ولي اون نه ...نه براي من از مهبد جدا شد نه اينكه دوستم داره ...
    رادين با لحن اميدوار كننده اي گفت :
    ـ ولي به نظر مياد اون هم دوستت داره ، چرا مي خواهي خودت رو گول بزني ؟
    ـ نه برعكس ، اگر فكر كنم كه دوستم داره اون وقته كه دارم خودم رو گول مي زنم. آرنيكا رفته ...اگر يه ذره به من فكر مي كرد ...
    رادين به چشمان غم زده ي رايكا خيره بود . كي اين همه غبار غم گرفته بود ؟ لبخندي زد و گفت :
    ـ به نظرم اين قدر خودت رو اذيت نكن ، اون رفته ولي حتماً طبق قولي كه به تو داده به همه چيز فكر مي كنه ...خب من دقيقاً نمي دونم چي بگم ، اما به نظرم بهتره اين همه نگران رفتنش نباشي ، بهتره بهش فرصت بدي ....
    رايكا براي چند لحظه چشمانش را بست . چهره ي آرنيكا جلوي چشمانش واقعي به نظر مي رسيد . چشمان آبي اش . لبخند خاصش ...چه قدر دلش براي لبخندش تنگ شده بود ...
    با يه نفس عميق چشم هاش رو گشود . تصوير آرنيكا محو شده بود . رادين رو مي ديد . برايش لبخندي زد . هر چند هنوز غم آرنيكا رو داشت ولي سبك شده بود . حرف زدن با رادين حتي اگر او جوابش رو هم نمي داد ، رايكا رو آرام كرده بود .
    لبخندي زد و گفت : ممنون رادين كه به حرف هام گوش دادي .
    رادين لبخندي زد و گفت : سنگ صبور خوبي بودم ؟
    رادين لبخند پر رنگي زد و گفت : تو از يه مدتي خيلي تغيير كردي ، اگر حرفي براي گفتن داري مي توني رو من حساب كني .
    رادين سري تكان داد و رايكا گفت :
    ـ يه چيز بوش ، سرما مي خوري ؟
    ـ حال ندارم پاشم .
    رايكا بلوزي از كشو اش در آورد و گفت : مگه كجا رفته بودي ؟
    رادين ياد لينا افتاد . نگاهش رو به رايكا دوخت و گفت : هوووووم ؟!!! هيچي بيرون بودم ....
    رايكا لبخندي زد و گفت : با كي ؟
    رادين سعي كرد عادي رفتار كنه . بي تفاوت گفت : بچه ها ...
    رايكا بلوز رو لبه ي تخت گذاشت و گفت : بپوش .
    و خودش بيرون رفت .
    ***

    نيمه هاي شب بود كه مريم بيدار شد . هر شب بيدار مي شد . بيشتر نگراني هايش رايكا بود كه حس مي كرد عاشق شده . ولي با اين حال هر شب به اتاق رادين هم سر مي زد . هر دو رو به يه اندازه دوست داشت . هر شب قبل از خواب خدا رو شكر مي كرد كه رادين برگشته و ديگر مثل قديم از او متنفر نيست . رادين رو به اندازه ي رايكا دوست داشت ولي از رفتارهاش حس مي كرد در حال حاضر مشكلي نداشته باشه .
    اول به اتاق رايكا سر زد . آرام و موقر به خواب رفته بود . لبخندي زد و بي سر و صدا در رو بست . به سمت اتاق رادين رفت . با شنيدن صداي هاي گنگ ناله مانندي قلبش تند تند به ديواره مي كوبيد . با قدم هايي سريع تر خودش رو رسوند . در رو باز كرد و وارد شد .

    ديگر آرام گام بر نمي داشت كه مبادا رادين بيدار بشه ، دردش رو حس كرده بود . در تاريكي سمت تختش دويد . نفهميد چه طور در تاريكي دستش رو گرفت . خيس بود. دماي بدنش بالا رفته بود . دهانش قفل شده بود . سريع دويد كليد برق رو زد و سمت تخت برگشت . با ديدن رادين شكه شد . خيس عرق بود . آرام آرام اما سخت نفس مي كشيد . موهاي خوشرنگش به پيشاني و كناره هاي گوشش چسبيده بود . هر چند ثانيه دانه اي عرق از روي صورت و بدنش مي غلتيد ...
    قطره قطره هاي اشك مريم تند تر مي غلتيد ....با صدايي پر بغض فرياد زد : رادين ...رادين جان ...
    كنارش نشسته ، دستانش و گاهي شانه هايش را تكان مي داد ...
    با گريه اي كه به هق هق مي رسيد دوباره صدايش زد :
    ـ رادين ...پسرم ...چت شده ؟ رادين ....رادين ...
    اردشير و رايكا خودشون رو سراسيمه به اتاق رسوندند . اردشير جلوي در خشكش زد ولي رايكا وحشت زده سمت تخت رفت . لبه ي تخت روي زانو هايش نشست ، دستي به پيشاني رادين كشيد . دستش سوخت .
    با وحشت به صورت خيس او نگاه كرد . مريم صورتش رو به صورت خيس او چسبانده و هق هق سر داده بود .
    رايكا سعي كرد مادرش رو از او دور كنه . اردشير به خودش اومد . شانه هاي مريم را عقب كشيد و با چشماني متعجب و گرد شده رو به رايكا گفت : ببين چشه .
    رايكا سري تكان داد . چند بار صدايش زد . ناله هاي خفيف رادين قلب مريم رو مي لرزوند .
    رايكا چند بار به صورت رادين سيلي زد . ولي جز ناله هاي گنگش هيچ عكس العملي نشنيدند ...مريم كه هق هقش اوج گرفته بود با درد نام او را صدا زد :
    ـ راديــــــــــن !!!!
    اردشير بازوهاي مريم رو فشرد و گفت :
    ـ چرا با خودت اين طوري مي كني ؟ آروم باش ...
    بعد رو به رايكا گفت :
    ـ مي بريمش بيمارستان ...
    رايكا سري تكان داد و گفت : باشه ، من كولش مي كنم و ميارم پايين .
    بعد رو به مريم گفت :
    ـ خواهش مي كنم شما آروم باشيد .
    مريم دستش را جلوي دهانش گذاشت .
    رايكا با دلسوزي گفت : بريد يه مانتو بپوشيد بياييد ...
    اردشير مخالفت كرد :
    ـ كجا بياد ؟ نه مريم تو بمون ...
    ـ مامان رو نمي شناسيد ؟ ...
    ادامه ي حرف رايكا رو گرفت : من نمي مونم خونه .
    اردشير رو به رايكا گفت : سريع ، من مي رم ماشين و روشن كنم .
    رايكا لبه ي تخت پشت به رادين نشست . كمي به عقب متمايل شد . دست هاي رادين رو دو طرف گردنش گذاشت و بعد زير پاهاي او را گرفت . مريم در رو كاملاً باز گذاشت و سريع بيرون دويد . رايكا به دقت بلند شد ...با يه جا به جايي كمي رادين رو به سمت بالا هل داد ...كمي خم شد و سمت در رفت . دست هاي رادين از روي شانه هاي او آويزان بود وقتي از روي پله ها به اين طرف و آن طرف تاب مي خورد .
    قلب رايكا ريش شد ...بدن رادين روي پشتش مي لرزيد ...بغضش گرفته بود . رادين كه خوب بود ...شب داشتند با هم حرف مي زدند .
    اردشير ماشينو روشن كرد و برگشت . پايين پله ها ايستاده بود گفت :
    ـ رايكا بدش من ، سنگينه ...
    ـ نه بريم ....
    اردشير در رو باز نگه داشت ، رايكا ، رادين رو بيرون برد . مريم روسري به دست پله ها رو دو تا يكي طي كرد . با گريه آنها را همراهي كرد .
    رادين رو در صندلي عقب گذاشتند ، مريم سرش را روي پاي خود گذاشت و با اشك موهاي خيسش رو نوازش كرد . رايكا و اردشير هم سوار شدند ؛ سمت بيمارستان راه افتادند .
    اردشير با سرعت سرسام آوري مي راند . به خاطر نيمه شب بودن خيابون ها تقريباً خالي از تردد بود .
    وقتي با سرعت در محوطه ي بيمارستان توقف كرد ، رايكا سريع پياده شد و دوباره رادين رو كول گرفت ....با قدم هايي بلند ، سمت بيمارستان رفت . اردشير جلو جلو سمت پذيرش مي رفت . مريم هم از پشت سر گريه كنان دنبال رايكا مي دويد .
    وقتي وارد شدند دو نفر تخت آوردند . به رايكا كمك كردند تا رادين رو بخوابونه ...تو راهرو صداي چرخيدن چرخ هاي تخت ، قدم هايشان و هق هق مريم در هم پيچيده بود ....


    آنقدر عاشقانه برای خُـــــــدا زندگی کنیم که خدا هم عاشـقانه بگوید

    وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی
    تـورا براے خـودم سـاخته ام!!

    عاشــقانه هاے الـهی چـیز دیگریســت....
  15. #10
    Sajjad_Love
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    19,960
    5,699
    16,325

    پیش فرض



    فصل هشتم

    وقتي تخت رو داخل اتاق بردند و رادين و روي تخت اصلي منتقل كردند ، دكتر نيم نگاهي به مريم انداخت كه با هق هق گريه مي كرد . مريم وقتي نگاه دكتر رو ديد با نگراني پرسيد :
    ـ چش شده آقاي دكتر ؟
    دكتر كمي اخم كرد و گفت : ممكنه يه تشنج ساده باشه ...
    بعد رو به رايكا و اردشير گفت :
    ـ لطفاً ايشون رو بيرون نگه داريد .
    رايكا دست مريم رو گرفت و بيرون برد . مريم با بي ميلي از اتاق خارج شد . اردشير به دكتر كه دستوراتي مي داد نگاه كرد بعد هم به رادين ...پسرش .
    مريم پشت در اتاق بي تابي مي كرد . رايكا مي خواست پيش رادين باشه ولي مجبور بود كنار مريم بشينه و او را آرام كنه .
    ياد رادين افتاد وقتي با هم حرف زدند ...ياد بي تفاوتي هاي او ، سرد بودن هاي او ...با همه ي اينها دوستش داشت ، با تمام وجود . مريم سرش و روي شونه ي او گذاشته و گريه مي كرد .
    از پرستاري كه براي مريم ليوان آب آورده بود ، تشكر كرد و ليوان رو جلوي لب او گرفت. هيچ چيز از گلويش پايين نمي رفت . حتي آب . با اين حال جرعه اي به زور نوشيد .
    مدتي گذشت تا اينكه دكتر به همراه اردشير و يكي از پرستارها از اتاق خارج شد.
    مريم سراسيمه بلند شد ، مقابل دكتر ايستاد و گفت :
    ـ چي شد آقاي دكتر ؟ حال پسرم خوبه ؟
    دكتر كه شيفت شبش بود و كمي خسته و كم حوصله بود گره ي اخم هاي خاكستريش رو باز كرد و گفت :
    ـ فعلاً چيزي مشخص نيست ، سابقه ي تشنج داشته ؟
    ـ نه .
    ـ سردرد هاي شديد ، تهوع ، گيجي ، بي خوابي و تب چي ؟
    مريم كمي فكر كرد و گفت :
    ـ راستش بعضي وقت ها سردرد داشت ولي بي خوابي و ...نه ...
    صدايش از بغض لرزيد .
    ـ يه سري سوال هاي ديگه پرستار ازتون مي پرسه ، مثل ميل به غذا و حساسيت و اين حرف ها ...با دقت جواب بديد ، فعلاً چيز خاصي نمي تونم بگم ، بايد يه سري تست و آزمايش ازش بگيريم ...
    مريم منتظر بود باز هم دكتر چيزي بگه ولي دكتر از كنارش رد شد و سمت انتهاي راهرو رفت .
    مريم به رفتن دكتر نگاه مي كرد و ذهنش پيش رادين بود . دستان رايكا رو كه روي شونه هايش حس كرد ، چانه اش شروع كرد به لرزيدن ، برگشت و با التماس گفت :
    ـ ميخوام ببينمش ...
    رايكا نگاهي به اردشير انداخت بعد آرام همراه مريم سمت اتاق رفت . رادين تقريباً آرام گرفته بود . ديگه بهتر نفس مي زد . هنوز سير نگاهش نكرده بود كه پرستاري شروع كرد به سوال پرسيدن .
    با بي ميلي نگاهش رو از رادين گرفت و به همه ي سوالات به دقت جواب داد .

    رايكا وارد اتاق دكتر شد . با اجازه اي گفت و نشست . دكتر سري تكان داد و گفت :
    ـ پدرتون كجاست ؟
    ـ مادرم رو برده كمي بيرون از بيمارستان هوا بخوره .
    ـ مادرتون خيلي خانم حساسي هستند ، چرا نمي بريدش خونه ؟
    رايكا آهي كشيد و گفت : حاضر نمي شه ، الان هم با كلي اصرار يه كم دورش كرديم.
    دكتر به نشانه ي فهميدن سري تكان داد . و رايكا بي تاب گفت :
    ـ درباره ي وضع رادين مي خواستيد بگيد ؟
    دكتر خودكار رو بن انگشت شست و اشاره اش چرخوند و سري تكان داد .
    رايكا بدون پلك زدن به دكتر خيره موند .همان طور كه رايكا به لب هاي دكتر خيره بود از هم باز شد و گفت :
    ـ پرونده شو بررسي كردم ، سابقه ي تشنج نداشته ، ولي ممكنه از اين به بعد داشته باشه ، چيزهايي كه بعد بررسي ها ديدم علائم آنفولانزا بود ولي خب خيلي از علائم آنفولانزا به بيماري هاي ديگه نزديكه ...
    رايكا بي صبرانه پرسيد :
    ـ چه بيماري اي .
    دكتر نگاهي به او انداخت ، خودكار را در جيب روپوش سفيدش گذاشت و گفت :
    ـ فعلاً نمي تونم چيزي بگم ، چيزي كه حدس زده بودم خدا رو شكر بعد تست ها
    وجود نداشت ولي مي خوام چند روز ديگه اي بيمارمون رو اينجا نگه دارم و دوباره ازش تست بگيرم ، چون ممكنه اعلائم بعد چند روز بروز كنه ...
    در حال حاضر سعي كرديم تبشو پايين بياريم ولي وقتي آورده بوديد اينجا تبش بالاي 5/38 بود . تب و تشنجش باعث شده من رو شكم پافشاري كنم . هرچند كه اميدوارم چيزي نباشه ، ولي بهتره تا جايي كه از دستم بر مياد از سلامت بيمارم مطئن شم.
    رايكا گنگ نگاهش مي كرد . دكتر زير ابروي خاكستري اش رو خاراند و گفت :
    ـ با اين حال من براش آني بيوتيك هاي ساده رو تجويز كردم . تا تشخيص كامل نشه نمي تونم بگم دقيقاً چه نوع آنيوبيتيكي مصرف بشه ...
    شانه اي بالا داد و گفت : شايد اصلاً لازم نباشه ...
    رايكا پرسيد :
    ـ نمي خواهيد بگيد درباره ي بيماري رادين چه حدس هايي زديد ؟
    دكتر سري تكان داد ، تكيه اش رو به صندلي زد و گفت :
    ـ گفتم دوباره ازش يه سري آزمايش و تست هاي تصوير برداري بگيرند ، به علاوه ي آزمايش مايع مغزي نخايي ...ما مقداري از مايع مغزي نخايي رو برمي داريم و روش آزمايش مي كنيم ، جواب اين تست تشخيص قطعي براي منژيت هست .
    رايكا شوكه شده بود . آب دهانش را قورت داد و گفت :
    ـ آقاي دكتر ...
    دكتر با لحن دلداري دهنده اي گفت :
    ـ ما فقط يه سري حدس زديم ، اميدواريم كه اين طور نباشه . خب اين بيماري تو كودكان زير پنج سال ، جوان هاي بين 18 تا 24 سال و افراد سالمند خيلي شايع هست .
    رايكا دعا مي كرد كه اين طور نباشه . دكتر اشاره اي به او كرد و گفت :
    ـ سريعاً بايد اطرافيان بيمار ، مثل خانواده و اشخاصي كه بهش نزديكن و زندگي مي كنند پروفیلاکسی بشن . چون شما هم در معرض خطريد و بايد سريعاً پيشگيري بشه ....

    ***

    رايكا از اتاق خارج شد . حس بدي كه قلبش رو خاكستري كرده بود به هم ريخته اش مي كرد . فقط اميدوار بود كه اين طور نباشه . تو راهرو به مريم و اردشير رسيد . مريم با ديدنش سريع پرسيد :
    ـ چي شد كجا بودي ؟
    رايكا نگاه بيمارگونه اش رو به اردشير دوخت . هر دو غم نگاهش رو حس كردند . مريم گريه كنان گفت : رفته بودي با دكترش حرف بزني ؟ چي گفت ؟
    رايكا سرش رو پايين انداخت . پنهان كردن هيچ فايده اي نداشت . چون قرار بود درمان پروفیلاکسی براي آنها به زودي انجام بشه . خواه ناخواه مريم مي فهميد . ولي نمي تونست خودش حامل خبر بدي باشي . بر عهده ي دكتر گذاشت .
    اگر او الان هر چه قدر مي گفت كه همه ي اينها حدس و گمان است و ممكنه هيچ جاي نگراني اي نباشه ، مريم به هيچ وجه حرفش رو باور نمي كرد و وضعش بدتر از اين مي شد .

    مريم وقتي جوابي از رايكا نشنيد ، به سمت اتاق رفت . در رو باز كرد . دكتر داشت به پرستار مي گفت :
    ـ تست PCR هم ازش بگيريد ...
    مريم بغضش رو فرو داد و رو به دكتر گفت :
    ـ پسرم چه طوره دكتر ؟
    دكتر به رايكا كه تازه وارد اتاق شده بود نگاه كرد بعد دوباره به مريم چشم دوخت و گفت :
    ـ داريم دوباره آزمايش مي گيريم ...
    ـ چي شده دكتر ؟ به من بگيد ...
    ـ حرف هايي كه به پسرتون زدم در حد يه سري حدس و گمان هاي پزشكي بود ، هنوز هيچ چيز مشخص نيست ، بهتر اميدوار باشيد .
    مريم پر استفهام به رايكا نگاه كرد . اردشير هم به جمعشان اضافه شده بود . نگاه مريم دوباره سوي دكتر كشيده شد . پر از سوال ...بايد مي فهميد ، بايد سر در مي آورد . به خاطر همين دوباره پرسيد .
    ***

    رايكا روي صندلي هاي انتظار نشسته و انتظار مي كشيد . ديروز وقتي مريم حدس و گمان هاي دكتر رو شنيد پس افتاد . رايكا داشت فكر مي كرد اگر واقعاً چنين چيزي باشه ...نمي خواست اصلاً فكر كنه . نه به عاقبت رادين نه مريم .
    فقط منتظر بود .
    وقتي دكتر وارد راهرو شد ، رايكا سريع از جايش بلند شده و سمت دكتر رفت . نگاه دكتر نمايان گر چيزي نبود . رايكا پرسيد :
    ـ چي شده دكتر ؟
    دكتر سمت اتاق پزشكان مي رفت . رايكا گفت : جواب تست ها چي شد ؟
    دكتر وارد اتاق شد و در را براي رايكا باز گذاشت . وقتي رايكا رو به رويش نشست ، دكتر گفت :
    ـ مادرتون كه ديگه بيمارستان نيومدند ؟
    ـ نه ، به اجبار خونه مونده ...
    ـ بهتره يه مدت ايشون بيمارستان نياد .
    رايكا با استرس به دكتر خيره شد . دكتر آرام نفس عميقي كشيد و گفت :
    ـ رادين برادر ناتني شماست ؟
    رايكا سرش رو پايين گرفت ، دوست نداشت به او لقب ناتني بدهد ، او برادرش بود.
    با اين حال با سر تاييد كرد . دكتر كمي به فكر رفت . رايكا دوباره نگاه منتظرش رو به او دوخت .
    ـ جواب مايع مغزي اومد ، و بقيه ي تست ها ...
    رايكا نمي دونست اميدوار باشه يا نه .
    ـ متاسفانه حدسم درست بود ، علائم روزهاي اول زياد خودشون رو نشون نداده بودند.
    رايكا ديگر چيزي نمي شنيد . پلك هايش سنگيني مي كرد . آنها را روي هم گذاشت . دوست داشت يه قطره اشكي كه پشت سد مژه هاش گير كرده بود ، آزاد شه ...
    بغض گلويش را سنگين كرده و قلبش از احساس درد مچاله مي شد .
    آرام زير لب زمزمه كرد "رادين"

    رايكا وارد اتاق شد . لبخند زد .
    رادين همان طور كه روي تخت نشسته و تكيه داده داده بود ، نگاهش رو به ملحفه ي سفيد داد . رايكا با مهربوني نگاهش كرد ، جلو رفت و لبه ي تخت نشست .
    دست او را گرفت و گفت : خوبي ؟
    رادين بي حال دستش رو عقب كشيد و گفت :
    ـ سرم درد مي كنه .
    ـ خوب مي شي .
    رادين پوزخندي زد و به پنجره ي اتاق خيره شد . نور چشم هايش را مي زد ولي اهميتي نداد . همان طور نگاه كرد . دكتر همه چيز رو بهش گفته بود . خيلي باهاش حرف زده و او مي دونست از اين به بعد بايد زندگي شو تفكيك كنه ، لوازم مخصوص به خود داشته باشه ...
    داشت فكر مي كرد كه بره جاي ديگر ...حالش از ترحم به هم مي خورد .
    رايكا دستي به پشت او زد و گفت :
    ـ تو فكري ...
    بدون اينكه نگاهش رو از نقطه ي نامعلوم آنسوي پنجره بگيره گفت :
    ـ نباشم ؟
    رادين آهي كشيد و نگاهش رو به داخل اتاق برگردوند . چشمانش كه به نور عادت كرده بود سياهي مي رفت . رايكا دستش رو گرفت . اين بار رادين شديد تر دستش رو بيرون كشيد و با كمي تندي گفت :
    ـ دور شو از من .
    رايكا اول از رفتار او يكه خورد ، ولي دركش مي كرد ، از اينكه رادين سعي داشت خودشو دور نگه داره ، عذابش مي داد .
    رايكا بلند شد تو اتاق شروع كرد به قدم زدن تا كمي آرام بگيره . چند دور فضا اتاق رو پيمود بعد رو به روي تخت ايستاد ، دستي به چانه كشيد و گفت :
    ـ چيزي لازم نداري ؟
    رادين نگاهش كرد و گفت :
    ـ گوشي ...
    رايكا لبخند زد و گفت :
    ـ برات ميارم .
    رادين سري تكان داد و بعد سكوت چند ثانيه اي گفت :
    ـ مريم كجاست ؟
    ـ نگران نباش ، حالش خوبه ...ولي دكترش گفته بايد استراحت كنه .
    رادين حس مي كرد مريم هم در حال پژمرده شدن هست ، مثل خودش . لبخند تلخي زد و گفت :
    ـ بگو ديگه نياد اينجا .
    رايكا كه كنار در ايستاده بود ، با قدرداني نگاهش كرد ، لبخند زد و قبل از اينكه از اونجا بره گفت :
    ـ زود بر مي گردم .
    تنها شده بود ، به اين تنهايي نياز داشت . پاهايش رو تو شكمش جمع كرد و پيشاني اش رو به زانويش تكيه داد . چشم هايش را بست . به اين تنهايي نياز داشت . ولي با اومدن دكتر دوباره تنهايي اش شكست .
    ***

    رايكا گوشي رادين رو برداشت . نگاه انده باري به اتاق او انداخت . دوباره بغض گلويش رو مي فشرد . مي دونست سيلي از پيام و تماس ها در گوشي رادين دست نخورده باقي مونده ، به هيچ كدام نگاه نكرد و گوشي رو در دست گرفت و با يه آه از اتاق رفت بيرون . سمت اتاق مريم رفت . عمه كنار تخت نشسته و مريم را كه اشك مي ريخت دلداري مي داد . آيدا هم روي زمين نشسته و با چشماني سرخ اشك هايش تكرار مي شد . مريم با ديدن رايكا از جايش پريد و گفت :
    ـ چرا بچه مو تنها گذاشتي ؟
    شانه هاي رايكا را تكان داد و با هق هق گفت : چرا ؟ چيزي شده ؟ نگو ...
    رايكا دست هاي مريم رو گرفت و گفت :
    ـ مريم اين قدر خودت رو عذاب نده ، رادين خوبه ، من فقط اومدم گوشي شو ببرم.
    ـ منم ميام .
    رايكا سريع گفت : نه ...
    ـ نه منم ميام ، مي خوام ببينمش ، قول مي دم هيچي نگم ، گريه هم نمي كنم ، اصلاً خفه مي شم .
    رايكا روي سر مادرش رو بوسيد و گفت : خواهش مي كنم مريم ، آروم باش . من پيشش هستم .
    مريم سمت كمد دويد و گفت : نه ميام .
    رايكا نگاهي به عمه اش انداخت ، او بلند شد ، سمت مريم رفت و گفت :
    ـ بيا بشين مريم جان ، تو بايد استراحت كني ...
    ـ نه من خوبم .
    رايكا ديگه تحمل آن فضا كه بغضش رو تشديد مي كرد رو نداشت . رو به مريم گفت :
    ـ بهت قول مي دم زنگ بزنم باهاش حرف بزني باشه ؟
    مريم با نا اميدي روي زمين نشست و گريه سر داد .
    رايكا نگاه نگرانش رو به عمه دوخت . عمه سري تكان داد و زير لب گفت :
    ـ برو ، آرومش مي كنم .
    رايكا قبل از اينكه بره بيرون ، به آيدا اشاره كرد . آيدا از جايش بلند شد و بيرون رفت . نگاهي به رايكا انداخت و گفت :
    ـ بله ؟
    ـ تو ديگه چرا گريه مي كني ؟
    پره هاي بيني آيدا از هق هق خفه اي مي زد . رايكا نفس عميقي كشيد و گفت :
    ـ آيدا مي دونم براي رادين ناراحتي ، حال همه رو درك مي كنم ، ولي مريم رو كه مي بيني ، خواهش مي كنم يه كم مراعات اونو بكن .
    آيدا به معني فهميدن سري تكان داد . رايكا تشكر كرد و از پله ها پايين رفت و بعد هم خانه را ترك كرد .
    آيدا با ترديد سمت اتاق رادين رفت . در رو بست و هق هقش رو رها كرد . همه جا بوي رادين رو داشت .با هق هق پشت در ليز خورد و نشست .

    رايكا گوشي رو سمت او گرفت و گفت :
    ـ بفرما .
    رادين با يه لبخند گوشي شو گرفت . هنوز هم كلمات تشكر آميز در زبانش نمي چرخيد .
    رايكا روي مبل كنار تخت نشست و رادين مشغول چك كردن گوشي اش شد . پيام هايي كه حس مي كرد غير ضروري هستند رو پاك كرد ، inbox گوشي اش پر شده بود . پيام هاي فرامرز و علي و ساشا و بقيه ي دوستانش رو پاك كرد . وقتي چشمش به اسم لينا خورد ، دلش گرفت . چندين پيام از آيدا داشت ...دست نخورده نگه داشت . چندين پيام از شماره هاي ناشناس ...
    مي خواست پيام هاي لينا رو پاك كنه . دستش تا روي دكمه ي Delet رفت . پيام مبني بر اينكه مطمئنيد پيام حذف شه رو خوند . دستش رو كليد رفت و no را زد. هر كاري كرد نتونست نخونه . با نوك انگشت به صفحه ي لمسي زد و پيام باز شد .
    "رادين كجايي ؟ چرا گوشي تو جواب نمي دي"
    فقط پيام هاي لينا رو خوند .
    "ببين من منتظر زنگت هستم ، چرا گوشي تو جواب نمي دي ؟"
    "الـــــــــــو ؟ هي تو كجايي ؟"
    "ببين رادين ، اگر به اين پيامم هم جواب ندي نه من نه تو ."
    "شوخي كردم بابا ، تو رو خدا زنگ بزن ديگه ."
    "ببين كم كم دارم عصباني مي شم ها ، چرا ناز مي كني ؟ "
    "خودت خواستي ها..."
    "من رفتم ، آ ...آ...ديگه منو نمي بيني ها ..."
    "رادين ديوونه م كردي . چه قدر ناز داري تو . چيزي شده ؟ (شكلك گريه) "
    "ببين نه ديگه زنگ بزن نه بهم فكر كن ، فكر مي كني كي هستي ؟ "
    ديگه تحمل خوندن باقي پيام ها رو نداشت . لبش رو به دندان گرفته و سرش پايين بود ، مي دونست كه رايكا داره نگاهش مي كنه .
    لب پاييني اش زير فشار دندانش بي حس شده بود . پشتش رو به تخت كه بالا كشيده بودنش تا بتونه به حالت نشسته تكيه بده ، زد و به پنجره خيره شد . باز هم نگاهش در نقطه ي روشن نا معلومي گم شد
    ***

    نيمه هاي شب بود . وقتي به آرامي چشم باز كرد ، دقيقاً نمي دونست ساعت چنده . همه جا تاريك بود ، اون قدر تاريك كه انگار حتي مهتاب هم قصد نداشت كمي نور به اتاق او بتاباند . رايكا روي مبل چرمي خوابش برده بود ...ولي تنهايي رو حس مي كرد، به آرامي نشست . پاهايش رو كمي خم كرد . فرصت داشت كه تنها باشه . خودش رو خالي كنه . بغضي كه چند روز در گلويش گره خورده باز شده بود ....
    ملحفه ي سفيد در مشتش مچاله مي شد و اشك هايش از لا به لاي مژه هاي فرو افتاده اش رو گونه مي باريد ...
    رايكا از شنيدن صداي هق هق ريزي كه تو فضاي مسكوت اتاق پيچيده بود ، چشم باز كرد ...پيكر رادين روي تخت خم شده ، سرش رو روي پايش گذاشته و مي گريست و شانه هايش مي لرزيد ...
    رادين در تاريكي مي ديدش ، غمش رو حس مي كرد ، اما حتي تكون نخورد ، گذاشت كه تنها باشه ....

    با صداي ويبره ي گوشي سريعاً چشمانش رو باز كرد . قبل از اينكه صداي ويبره رادين رو هم بيدار كنه ، گوشي رو برداشت و از اتاق خارج شد .
    به صفحه نگاه كرد . "LINA" اسم يه دختر بود . جواب داد .
    ـ بله ؟
    ـ الو ؟ رادين خودتي ؟ چرا صدات...
    ـ با رادين كار داريد ؟
    ـ بله ، شما بايد رايكا باشيد .
    رايكا كمي تعجب كرد ، يعني رادين درباره ي آنها هم گفته بود ؟ آن دختر دوست دخترش بود؟
    ـ بله ، رايكا هستم .
    ـ منم لينا ام .
    ـ بله اسمتون رو تو گوشي ديدم .
    ـ ميشه گوشي رو بديد رادين ؟
    رايكا برگشت و به در اتاق نگاه كرد .
    ـ رادين ...راستش خوابه .
    ـ خوابه ؟ ببخشيد مي شه بيدارش كنيد ؟ آخه چند روزه خبرش رو ندارم .
    رايكا داشت فكر مي كرد . يعني رادين اون دختر رو دوست داشت ؟ از فكر اينكه او هم كسي رو در دلش داشت ، بغضش گرفت . دعا مي كرد يه دوست دختر ساده باشه ، بي هيچ علاقه اي ...
    ـ داره استراحت مي كنه ، ميشه ديرتر زنگ بزنيد ؟
    صداي لينا كم كم نگران مي شد :
    ـ چيزي شده ؟
    رايكا گيج شده بود ، نمي دونست چيزي بگه يا نه . لينا با صدايي لرزان گفت :
    ـ الو ؟؟
    رايكا بعد مكث كوتاهي به حرف اومد :
    ـ بله ...بفرماييد .
    ـ رادين خوبه ؟
    رايكا آهي كشيد و گفت :
    ـ ببخشيد شما خودتون رو معرفي نكرديد ...
    لينا چيزي نگفت . مي ترسيد چيزي بگه و رادين از دستش دلخور بشه .
    ـ گوشي دستتونه ؟
    آرام جواب داد :
    ـ بله .
    ـ ميشه بعدا تماس بگيريد ؟
    بعد چند لحظه گفت : خداحافظ .
    لينا قبل از اينكه رايكا موفق بشه قطع كنه گفت :
    ـ الو ...الو ...
    ـ بله ؟
    ـ خواهش مي كنم يه چيزي از رادين بگيد ، نگرانشم ، آخه چيزي نشده كه از دست من عصباني باشه و گوشي و جواب نده ، حالش خوبه ؟
    ـ آورديمش بيمارستان .
    قلب لينا فرو ريخت ...
    ـ بيـ...بيمارستان براي چي ؟
    ـ چند شب پيش حالش بد شد ....
    لينا ناباورانه مي انديشيد . سكوتي كه داشت طولاني مي شد رو شكست :
    ـ ميشه بگيد چي شده ؟ چرا رادين رو برديد بيمارستان ؟
    و رايكا گفت .

    ي توجه به پرستاري كه تذكر مي داد مي دويد ، صداي گام هايش كه تو راهروي بيمارستان كوبيده مي شد ، سكوت رو به هم مي ريخت . به طبقه ي مورد نظر رسيد ، بي توجه به نفس نفس زدن هايش باز دويد . باورش نمي شد . به همين سادگي ؟ چرا رادين ؟ براي يك بار مي خواست در زندگي دلش رو خوش كنه ...چرا به سوي هر چيزي مي رفت ، آوار مي شد ؟ و او مي ماند و خاكستر هاي خاكستري ....
    حتي يه قطره هم اشك نريخته بود . مي خواست بره پيشش و بگه كه به اندازه ي كافي منو ترسوندي ، نگرانم كردي ، حالا تموم كن اين شوخي مضحك رو ...
    بي توجه به رايكا كه بيرون اتاق قدم مي زد ، با دستش به در كوبيد و وارد شد.
    رايكا هم پشت سرش رفت . مي تونست حدس بزنه اين دختر كيست ؟ ولي از چيزي كه خوشش نيومد برق نگاه لينا بود ، برقي كه حسش رو نجوا مي كرد و نگاه بي فروغ رادين كه از پنجره به سوي او كشيده شده بود ....
    رادين با ديدن لينا اخم هايش در هم رفت . لينا ناباور ايستاده و نگاهش مي كرد. انگار تازه مي ديدش ...براي بار اول ...چه قدر رنجور شده بود ...يعني اين يه شوخي نبود؟
    قدم بلاتكليفي به جلو برداشت و دوباره ايستاد ...ايستاد و نگاه كرد .
    رادين با همون اخم نگاهش رو گرفت . اميدوار بود دلتنگي شو تو نگاهش نريخته باشه . به رايكا نگاه كرد و گفت :
    ـ اين اينجا چي كار مي كنه ؟
    لينا دلخور قدم هاي باقي مونده تا تخت را طي كرد و گفت :
    ـ رادين بگو كه حالت خوبه .
    نيم نگاهي به او انداخت و گفت :
    ـ من خوبم ، برو ...
    شانه هاي لينا لرزيدن گرفت .
    ـ خوبي ؟ پس اين جا چي كار مي كني ؟
    بغض لينا رو ناديده گرفت ، پوزخندي زد و گفت : هيچي بيرون هوا خوب نبود ، اومدم اينجا چند روزي استراحت .
    چهره ي لينا در هم رفت از عذابي كه روي قلبش تحمل مي كرد . جلو تر رفت . شانه هاي رادين رو گرفت و گفت :
    ـ بهم نگاه كن .
    رادين نيم نگاهي به رايكا انداخت و گفت :
    ـ ببرش بيرون .
    رايكا يه قدم برداشته بود كه لينا شروع كرد به تكان دادن شانه هاي رادين و اشك هايي كه حتي توان باريدن نداشتند ، از زندان چشم هايش آزاد شدند .
    ـ چرا رادين ؟ چرا به من نگفتي ؟ ...چرا به من چيزي نگفتي ...حتي اگر برات مهم نباشم ، برام مهمي ...رادين منو نگاه كن ...رادين ...
    حضور رايكا رو ناديده گرفت . دستانش رو قاب صورت رادين كرد ، به چشم هاي قهوه ايش خيره شد و گفت :
    ـ رادين باهام حرف بزن ...من طاقت ندارم ...
    رادين باز نگاهش رو گرفت . اين بار به پنجره دوخت ...ديگر نور چشم هاشو نمي زد ، همه چيز رو خاكستري مي ديد ...
    لينا دستش رو از دو طرف صورت او تا گردنش سُر داد ، پشاني اش رو به پيشاني رادين چسبوند و با گريه گفت :
    ـ دوستت دارم ....
    رادين او را عقب هل داد و نفس حبس شده اش رو بيرون داد . رايكا براي مانع از افتادن لينا يه قدم ديگه برداشت ولي او تعادلش رو حفظ كرد و اين بار مصرانه تر سمت تخت دويد ، محكم بازوهاي او را گرفت و گفت :
    ـ نمي توني از دستم راحت بشي ...خودت بهم گفتي دوستم داري ...
    رادين با تعجب نگاهش كرد . لينا ميان هق هق گفت :
    ـ با چشم هات ...
    به چشم هاي خودش نمي انديشيد ، به چشمان عسلي او انديشه مي كرد . لينا بي مهابا اشك مي ريخت ، دستش رو كم كم از دور بازوهاي رادين به سمت پشتش برد و در آنجا به هم قفل شد . رادين سرش رو كج كرد ، به سرفه افتاده بود . ميان سرفه به صورت مقطع حرفش رو مي زد :
    ـ ليـ...لينا....برو ...عقب ...
    سعي كرد با فشاري كه به بازوهاي لينا وارد مي كرد ، او را عقب بكشه ، ولي لينا محكم او را چسبيده بود . رادين همان طور كه سرش رو سمت چپ كج كرده و سرفه مي كرد گفت :
    ـ برو ...عقب ....
    رايكا با چند گام بلند سمت تخت رفت . شانه هاي لينا رو گرفت و او را به اجبار عقب كشيد . لينا دست و پا زنان گريه مي كرد و مي گفت : ولم كن ...ولم كن ...
    كم كم سرفه هاي رادين بند مي اومد . پرستاري وارد اتاق شد و گفت :
    ـ اينجا چه خبره ؟
    رايكا حريفش نشد ، او شانه هاي ظريفش رو از از لاي پنجه هاي رايكا بيرون كشيد و دوباره سمت رادين دويد و گفت :
    ـ رادين خواهش مي كنم اذيتم نكن .
    رادين بغض كرده بود . رايكا هم حال خوشي نداشت . از اتاق خارج شد . پرستار وضعيت رادين رو چك كرد و رفت . لينا دستي به پيشوني او كشيد و گفت :
    ـ سرت داغه ، تب داري ...
    رادين مهربون تر شده بود :
    ـ لينا خواهش مي كنم از من فاصله بگير ، رايكا اينها هم كه كنارم مي بيني ، اونا تحت مراقبت و پيشگيري هستند ...
    دو قطره اشك روي گونه هاي لينا تكرار شد .
    ـ يعني اين قدر حالت بده ، يعني واگير داره ؟
    نگاه عسليش رادين رو ديوونه مي كرد .
    ـ هيچ چيز براي من مهم نيست ، مي خوام كنارت باشم ، امشب من پيشت مي مونم .
    رادين كلافه دستي ميان موهايش كشيد و گفت :
    ـ نيازي به همراه نيست ، رايكا هم براي خودش مي مونه .
    ـ نه مي خوام بمونم ، ديگه هيچ وقت تنهات نمي گذارم .
    با محبت نگاهش كرد . دستش رو دراز كرد ، اشك هاي لينا رو زدود و گفت :
    ـ گريه نكن .
    ولي لينا بيشتر براي گريه كردن تحريك شد . چانه هايش مي لرزيد . دست رادين رو كه رطوبت گونه شو مي گرفت و فاصله اي با لب هايش نداشت ، گرفت و بوسيد .
    رادين آهي كشيد كه از نگاه لينا پنهون نموند . لينا دست او را بغل كرد و گفت :
    ـ رادين چرا تو ؟ چرا من ؟ نگو كه مي خواي ازم فاصله بگيري ..نگو ...ازت خواهش مي كنم ، من بهت نياز دارم ، به نگاهت ، اخم هات ، بد اخلاقي هات ، اذيت كردن هات ...من ...
    حرفش بين هق هقش گم شد . رادين ديگه تحمل نداشت . دستش رو از آغوش او بيرون كشيد ، به تخت تكيه داد و آه كشيد . تحمل نگاه كردن به لينا رو نداشت . از اينكه براي او مي گريست ، قلبش رو مي سوزاند ..
    دوباره نگاهش رو سمت پنجره گردوند ولي اين بار نور چشمانش رو زد . سرش رو عقب كشيد ولي هنوز حس مي كرد نور اذيتش مي كنه ، سرش رو ميان دستانش گرفت . سر دردش شديد شده بود .
    ـ پرده رو بكش ...
    نفس نفس مي زد . لينا وحشت زده سمت پنجره دويد . پرده رو كشيد و سمت رادين برگشت . پيكر خم شده او روي زانو هايش ، برايش نمونه اي از شكستن بود ...
    لينا او را همان طور كه خم شده و سرش را گرفته بود ، بغل كرد و گفت :
    ـ رادين حالت خوبه ؟ رادين خواهش مي كنم حرف بزن . دكترا رو صدا كنم ؟
    رادين سرش رو بالا گرفت ، دستش رو تكون داد و گفت :
    ـ نه ..نه خوبم ...
    بي حال روي تخت دراز كشيد . لينا جلو رفت و دستشو نوازشگرانه روي موهاي او كشيد

    دكتر برخلاف شب اولي كه او را آورده بودند خيلي مهربان بود ، دست رادين را گرفته و باهاش حرف مي زد . وقتي حرف هاش تموم شد ، دوستانه روي دست او زد و گفت:
    ـ وقتي مرخص بشي بايد قول بدي طبق برنامه ها پيش بري ، نبايد خودت رو ناديده بگيري ، به زندگي اميدوار باش .
    رادين تك سرفه اي كرد و گفت :
    ـ از اينكه يه پام دكتر باشه يه پام خونه حالم به هم مي خوره .
    دكتر لبخند زد و گفت : اميدوارم اين طور نشه .
    رادين پوزخندي زد و گفت :
    ـ دلداري هاي الكي .
    دكتر با مهرباني نگاهش كرد و رادين گفت :
    ـ ديگه نمي تونم به پنجره خيره بشم .
    ـ اين علائم عاديه ، به نور حساسيت پيدا كردي ، حتي ممكنه اين كم خوابي و كم اشتهاييت بيشتر بشه ، ولي تبت نسبت به ديروز پايين اومده ، دوباره بهت سر مي زنم ، استراحت كن .
    رادين با تنفر گفت :
    ـ ديگه حالم از اين اتاق به هم مي خوره .
    دكتره كه داشت مي رفت ، برگشت ، لبخند زد و گفت :
    ـ پدرت اينجاست ، مي گم بياد تو .
    ـ رايكا رفته ؟
    ـ آره ، گفت بر مي گرده .
    ـ به پدرم بگو نياد ، حوصله ي هيچ كس رو ندارم ، آرام بخش هم نمي خوام ، دوست ندارم به زور منو بخوابونيد .
    دكتر خنديد و گفت :
    ـ دركت مي كنم ، مي دونم خسته شدي
    رادين زير لب زمزمه كرد "هيچ كي نمي تونه دركم كنه"
    دكتر قبل از اينكه بره بيرون گفت :
    ـ يه كم كه استراحت كردي ، قول مي دم بيان ببرنت تو محوطه يه كم قدم بزني .
    رادين به در بسته چشم دوخت . بايد زندگي جديدش رو مي پذيرفت .
    اردشير وارد اتاق شد ، لبخندي زد و گفت :
    ـ خوبي ؟
    ـ يه كم از خوب اون طرف تر .
    در پايان حرف پوزخندي افزود . اردشير روي مبل كنار تخت نشست ، پاهاشو روي هم انداخت و گفت :
    ـ مي خواي حرف بزني ؟
    رادين روي تخت دراز كشيد و گفت :
    ـ ترجيح مي دم بهم آرام بخش بزنن و به زور بخوابم .
    اردشير خنديد و گفت :
    ـ با من چرا در افتادي ؟ مگه من اين بلا رو سرت آوردم .
    رادين زير لب گفت "آره"
    اردشير نشنيد و انگشتانشو روي دسته ي مبل مي كشيد .
    رادين محلفه رو روي سرش كشيد و با صدايي كه فقط خودش و خدايش مي شنيد گفت "تو هيچ كس من نيستي"
    دوباره متنفر شده بود .


    آنقدر عاشقانه برای خُـــــــدا زندگی کنیم که خدا هم عاشـقانه بگوید

    وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی
    تـورا براے خـودم سـاخته ام!!

    عاشــقانه هاے الـهی چـیز دیگریســت....
  16. #11
    Sajjad_Love
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    19,960
    5,699
    16,325

    پیش فرض



    فصل نهم

    رايكا با آرنيكا وارد اتاق شدند ، آرام در رو بستند . اردشير با خوشحالي به آرنيكا نگاه كرد ، آرنيكا انگشت قلمي شو روي بيني اش به نشانه سكوت قرار داد . اردشير سري تكان داد و رفت آرنيكا رو بغل كرد و آرام خوش آمد گفت .
    رادين ملحفه رو روي سرش كشيده و سعي مي كرد به چيزي فكر نكنه . رايكا براي آرنيكا لبخندي زد . اردشير آرام به رايكا اشاره كرد كه ديرش شده و ميره .
    رايكا سري تكان داد .
    سكوت چند ثانيه اي اتاق با صداي رايكا شكست .
    ـ رادين ....
    همان طور كه ملحفه رو روي سرش نگه داشته بود "هوم" كشيده اي گفت.
    ـ منو نگاه كن .
    رادين بي حوصله گفت :
    ـ بگو مي شنوم .
    ـ نمي خوام بشنوي ، منو نگاه كن .
    رادين زير ملحفه غلتي زد و پشت كرد . آرنيكا به آرامي رو به رايكا گفت :
    ـ مي تونم باهاش صحبت كنم ؟
    ـ حتماً ...من بيرونم .
    رايكا رفت . آرنيكا نزديك تخت شد ، از روي ملحفه به بازوي او زد . رادين بي حوصله گفت :
    ـ رايكا دست از سرم بردار ، حوصله تو ندارم ...
    آرنيكا لبخندي زد و دوباره به بازويش زد . رادين كه عصبي شده بود غلتي زد ، سريع و عصبي ملحفه رو از رو خودش كنار زد و دهانش رو باز كرد كه چيزي بگه ولي با ديدن آرنيكا كه بهش لبخند مي زد ، شوكه شد . چشمانش گرد شده به آرنيكا دوخته بود.
    آرنيكا لبخندي از صميم قلب زد و گفت :
    ـ خوبي ؟
    ـ آرنيكا تويي ؟
    با لبخند حرفش رو تاييد كرد .
    ـ اينجا چي كار مي كني ؟
    لبه ي تخت نشست ، كيف فانتزي شو روي پاش گذاشت و گفت :
    ـ اومدم تو رو ببينم .
    رادين نيم خيز شد و نشست . آرنيكا گفت :
    ـ الان بهتري ؟
    ـ ممنون .
    ـ رادين تا جايي كه شناختمت تو خيلي همه چيز رو تو خودت مي ريزي ، و اينكه از خانواده ت فاصله مي گيري .
    رادين پوزخندي زد و گفت :
    ـ اومدي نصيحتم كني ؟
    آرنيكا سري تكان داد و گفت : نه اصلاً . فقط اومدم باهات حرف بزنم ...
    ـ ممنون كه اومدي .
    ـ مي دونم روزهاي سختي رو گذروندي ، ولي تا اونجايي كه شناختمت مي دونم آدم ضعيفي نيستي ...
    رادين سرش رو پايين انداخت و گفت : ديگه نمي تونم ضعيف نباشم .
    ـ نمي توني چون مدام داري به خودت تلقين مي كني .
    رادين آه دردناكي كشيد .
    آرنيكا دست او را ميان دستانش گرفت و گفت :
    ـ رادين ، مرگ و زندگي دست خداست ، به خدا باور داري ؟
    نگاهش رو به آبي چشمان او دوخت .
    ـ دكترها فقط تشخيص مي دن ، هيچ وقت نمي تونن زمان مرگ يه آدم رو تعيين كنند ، حتي تخمين زدنشون براي اينكه بيمارها چه قدر فرصت زندگي كردن دارن اشتباهه...
    نگاهش رو از آبي آرامش بخش چشم هاي او گرفت .
    ***

    لينا گل به دست از پله هاي بيمارستان بالا مي رفت كه گوشي اش زنگ خورد .

    ايستاد و جواب داد .
    ـ سلام .
    ـ سلام لينا خانوم خوبي ؟
    ـ اوه سلام آقاي كاوياني خوبيد ؟
    ـ ممنون لينا جان تو خوبي ؟ پدر نيومدن ؟
    ـ مرسي ممنون ، آخر اين ماه مياد .
    ـ بگو يه كم هم ما رو تحويل بگيره ، يه سري بزنه ...
    ـ خواهش مي كنم اين چه حرفيه ؟ هميشه ذكر و خير خوبي هاتون هست .
    ـ خوبي از خودته دخترم ، راستش زنگ زدم ببينم اين برنامه نويس ما نمي خواد بياد سر كار ؟ امتحاناتش تموم شد نه ؟
    دوباره اندوهي بي پايان قلبش رو آكنده كرد . آه بي صدايي كشيد و گفت :
    ـ ببخشيد آقاي كاوياني ، من بايد زودتر بهتون زنگ مي زدم و اطلاع مي دادم .
    ـ چي رو دخترم ؟
    ـ رادين ديگه فكر نكنم بتونه بياد سر كار .
    كاوياني با تعجب گفت :
    ـ چرا ؟ مگه چيزي شده ؟
    ـ راستش الان بيمارستان بستريه ، بعدش هم فكر نكنم شرايط كار كردن داشته باشه.
    كاوياني كه نگران شده بود گفت :
    ـ رادين رو چرا برديد بيمارستان ؟ مريضه ؟
    آرام و غمگين گفت : بله .
    ـ كدوم بيمارستان ؟ بگو بيام حتماً بهش سر بزنم ، خيلي برام زحمت كشيده .
    ـ ممنون ، خوشحال مي شه ببينتون .
    ***

    كمي دسته گل را جا به جا كرد . شش شاخه رز سرخ ساقه بلند دسته گلش رو تشكيل داده بود . لبخندي زد و وارد شد . با تعجب به دختر چشم آبي و زيبايي كه لبه ي تخت نشسته و دست رادين رو گرفته بود نگاه كرد .
    بدون اينكه نگاه حسودش رو بگيره تخت رو دور زد ، گل ها را با گل هاي خشكيده ي گلدان عوض كرد و به رادين چشم دوخت .
    رادين هم نگاهش كرد . آرنيكا لبخندي زد و سلام گفت .
    لينا تازه يادش اومد كه سلام كنه ، جوابش رو داد .
    به دست هايشان خيره شد كه همان لحظه آرنيكا دست رادين رو ول كرد . لينا به دست او كه سمتش گرفته شده بود نگاه كرد .
    آرنيكا صميمانه لبخند زد و گفت :
    ـ من آرنيكا هستم ، تو بايد دوست رادين باشي .
    لينا بي تمايل دست داد در دل با حرص گفت "فقط دوست خالي !" خودش رو معرفي كرد:
    ـ منم لينا هستم .
    آرنيكا خنده ي ملايمي كرد كه دندون هاي رديفش رو به نمايش گذاشت .
    ـ پس لينا تويي ؟
    لينا با تعجب نگاهش كرد .
    ـ رادين درباره ت حرف زد .
    رادين خودش هم باورش نمي شد با آرنيكا درد و دل كرده باشه ، آخرين بار با لينا بود كه درد و دل كرده . همان موقع كه حس مي كرد تنهاست و كسي رو نداره . شايد چون آن لحظه همان حس مشابه رو داشت .
    لينا نگاهش رو بين رادين و آرنيكا رد و بدل كرد بعد روي صورت بشاش آرنيكا ثابت نگه داشت و گفت :
    ـ رادين درباره ي من چي گفته ؟
    رادين به آرنيكا نگاه كرد و ابرويي بالا انداخت . آرنيكا لبخند مرموزي زد و لينا كنجكاوانه گفت :
    ـ بايد بدونم وگرنه دست بر نمي دارم .

    آرنيكا نگاهي به لينا انداخت و درحالي كه كنجكاوانه عكس العمل او رو زير ذره بين نگاه تيزبينش گرفته بود گفت :
    ـ خودت حدس بزن .
    لينا شانه اي بالا انداخت و گفت :
    ـ نمي تونم چيزي حدس بزنم ، چون تا به حال از من پيش هيچ كس حرفي نزده.
    آرنيكا اخم ظريفي به رادين كرد و رادين لبخند كجي زد .
    لينا ليوان آب رو پر كرد . رادين نگاهش كرد و لينا گفت :
    ـ ولي خيلي كنجكاوم بدونم ها ...
    بعد به آرنيكا نگاه كرد و گفت : راجع به يه چيز ديگه هم كنجكاوم.
    آرنيكا پرسيد :
    ـ چي ؟
    ـ تو فاميلشي ، فقط اسمت رو مي دونم .
    آرنيكا لبخندي زد و گفت : از آشناهاشون هستم .
    لينا سري تكان داد و ليوان رو به سمت لبش برد . رادين كه فكر مي كرد براي او آب ريخته ، سريعاً خودش رو جلو كشيد ، با دستش محكم به ليوان زد و بعد پرت شدن از دست لينا روي زمين كوبيده و هزار تكه شد .
    لينا با تعجب دستشو روي قلبش گذاشت و گفت :
    ـ چي كار مي كني ؟
    رادين عصبي به تخت تكيه داد اخم كرد و گفت :
    ـ اون ليوان منه ، نمي فهمي نبايد توش آب بخوري ؟
    آرنيكا لبخند تلخي زد . لينا آهي كشيد و گفت :
    ـ خب ، چرا اين طوري مي كني ؟ ترسيدم .
    رادين نگاهشو از نگاه عسلي و نگران او گرفت . همان موقع پرستاري وارد شد و گفت :
    ـ صداي چي بود ؟
    ***

    رايكا ، آرنيكا رو تا خونه خودشان رساند تا كمي پيش مريم بمونه هم استراحت كنه ، هم تنها نباشه ...
    وقتي به بيمارستان برگشت ، كمي رادين رو برد تا توي محوطه قدم بزنه ، وقتي به اتاق برگشتند ، رادين آهي كشيد . ديگه خسته شده بود .
    رو به رايكا گفت :
    ـ پس كي مرخص مي شم ؟
    ـ به زودي ...
    زهرخندي زد . چه قدر اين جمله تكراري شده بود . به زودي .
    رايكا كمك كرد تا روي تخت دراز بكشه .
    لينا گفت :
    ـ من پيشش هستم ، تو برو يه كم استراحت كن .
    ـ ممنون ، خودت خيلي وقته اينجايي ، برو خونه .
    لينا با تاكيد گفت : نه مي خوام بمونم .
    رايكا سري تكان داد و گفت : پس اگر كاري داشتي بهم زنگ بزن.
    لينا لبخندي زد و گفت :
    ـ باشه .
    رادين تا نزديك در رفت . چيزي يادش اومده بود ، برگشت و رو به رادين گفت :
    ـ وقتي آرنيكا رو بردم پيش مريم ، بهش قول دادم كه تلفني باهات حرف بزنه.
    رادين سري تكان داد و گفت : باشه .
    رايكا رفت و او داشت آخرين ديدارش رو با مريم به ياد مي آورد . اشك هايش كه حتي براي مدت كوتاهي بند نمي اومد ، آغوش او و حرف هايي كه با هق هق زده مي شد . مي دونست الان حال مريم بهتر از او نيست .
    لينا لبه ي تخت نشست و گفت :
    ـ به چي فكر مي كني ؟
    رادين نگاهش كرد و گفت :
    ـ هيچي ...
    لينا دستش رو دو طرف گونه ي او گذاشت و گفت :
    ـ راجع به من چي به آرنيكا مي گفتي ؟
    رادين جوش آورد ، دست هاي لينا رو پس زد و با صداي بلند گفت :
    ـ بهت مي گم به من دست نزن ، نزديكم نشو ....چرا نمي فهمي ؟
    لينا با دلخوري نگاهش كرد و رادين گفت :
    ـ چرا نمي فهمي ؟ برو خونه ت ، من ديگه ...
    جمله اش رو "دوستت ندارم" تكميل مي كرد ولي نگفت . برايش سخت بود . لينا منتظر نگاهش مي كرد . رادين روشو گرفت و گفت :
    ـ ديگه حوصله تو ندارم .
    لينا شانه اي بالا انداخت و گفت :
    ـ هر چه قدر دلت مي خواد دروغ بگو ...
    رادين نگاه تند و تيزي به او انداخت و لينا گفت :
    ـ مي دونم از ته قلبت نمي گي .
    رادين با حرص دندان هايش را روي هم فشرد . لينا از روي تخت بلند شد ، سمت گل هايي كه خريده بود رفت ، درحالي كه داشت گلبرگ ها رو نوازش مي كرد گفت :
    ـ حتي اگر يه درصد هم حقيقت داشته باشه ، بايد بهت بگم مجبوري منو تحمل كني ، چون نمي تونم هيچ لطفي بهت كنم .
    رادين عصبي چشمانش رو بست و گفت :
    ـ لينا خواهش مي كنم بيشتر از اين اذيتم نكن ، برو ...ديگه هم هرگز نيا اينجا . هيچ وقت ...
    لحن تحكم آميز رادين قلب لينا رو لرزوند . دلخور در حالي كه لب پاييني اش آويزون شده بود گفت :
    ـ رادين تو هم داري منو اذيت مي كني ...نبين من مي خندم ، تو گريه هاي خاموش منو نمي بيني ...قلب من داره مي سوزه ، ولي من چيزي نمي گم ...
    صدايش شروع به لرزيدن كرد :
    ـ يه كم منو درك كن ...من تازه داشتم حس مي كردم كه با هم خوشبختيم ...به خودمون اميدوار بودم ...من خيلي تنها بودم ...آدمك هاي دور و برم هيچ نقش اصلي تو زندگي من ندارن ...دل من فقط به تو خوشه ...
    دو قطره اشك گونه هايش رو تر كرد و تا زير چانه هايش سُر خورد .
    ـ مي خواي دلخوشيمو بگيري ؟
    دو قطره اشك ديگه جايگزين شد و همان مسير قبلي گونه اش رو پيمود .
    رادين آهي كشيد . از اينكه اشك هاي اونو در آورده بود ، عذاب مي كشيد . لينا با ترديد نزديكش شد و لبش رو كه مي لرزيد، گزيد .
    رادين كه ديگه طاقت پس زدنش رو نداشت دستش رو دراز كرد ، گونه هاي تَرِش رو پاك كرد . به زحمت بغضش رو فرو داد و گفت :
    ـ بسه ...اشك نريز .
    پره هاي بيني لينا مي زد ، سرشو روي شونه ي رادين گذاشت و گفت :
    ـ من دوستت دارم .
    رادين در دلش گفت "منم"
    لينا بيني شو بالا كشيد و گفت :
    ـ من از آرنيكا پرسيدم ، تو بهش گفتي كه منو دوست داري ..
    با حسرت آه كشيد و گفت :
    ـ هيچ وقت به خودم نگفته بودي ، ولي من به همون نگاه صادقت دلخوش بودم.
    رادين آرام دستشو بالا برد و روي سر لينا گذاشت. شالش روي شانه هايش افتاده بود ، شروع كرد موهاي لينا رو نوازش كردن .

    درمان هاي دارويي رادين همچنان ادامه داشت ، رادين از دكتر خواسته بود مرخصش كنه ، چون ديگه اصلاً تحمل بيمارستان رو نداشت .
    مدتي كه تو بيمارستان بود ، گاهي تب مي كرد بهش تشنج دست مي داد به خاطر همين دكتر هنوز اصرار داشت يه سري مراقبت هاي ديگه و تحت درمان بودن ها ادامه داشته باشه .
    مريم آخر سر دوباره به بيمارستان اومده بود . هر چند كه گاهي قولي كه داده بود مي شكست و سيل اشك هايش فرو مي ريخت . از طرفي لينا رو ديده و با او آشنا شده بود . لينا از اين موضوع كه با خانواده ي رادين ديدار داشته ، خشنود بود .
    آرنيكا هنوز هم به ملاقات رادين مي رفت . رادين به رفت و آمد هاي آنها عادت كرده بود ، فقط اين بين ملاقات هاي فاميل ها او را عصبي مي كرد . وقتي يه بار از همين رفت و آمد و شلوغي ها سر درد شديدي گرفته بود ، دكتر ملاقات ها رو به همين افراد نزديك و درجه يك ، محدود كرد و گفت كه بهتره دورش خلوت باشه و اون به آرامش نياز داره .
    رادين نسبت به نور شديد و صدا هاي خيلي بلند حساس شده بود و وقتي با چنين شرايطي رو به رو مي شد بي قراري مي كرد يا سرش درد مي كرد و حتي گاهي مي زد زير گريه .
    آخرين باري كه اين طور شد مريم هم زد زير گريه ولي با حرف هاي دكتر گريه هايش بند اومد .
    هنوز هم حرف هاي دكتر توي گوشش مي پيچيد .
    "خانم شما نبايد اين قدر رادين رو عذاب بدي . گريه هاي شما بيشتر حال اونو بد مي كنه . خودش به اندازه ي كافي داره تحمل مي كنه ، ازتون مي خوام اگر طاقت نداريد ديگه به بيمارستان نياييد. بايد خدا رو شكر كنيد كه زود به بيمارستان رسوندينش و ما زود بيماري شو تشخيص داديم . وگرنه ممكن بود اتفاقات بدتري بيافته . ممكن بود علائم دير بروز كنه ، ما تشخيص نمي داديم و رادين حس شنوايي و بينايي شو از دست مي داد يا اختلال گفتاري و مشكلات رفتاري پيدا مي كرد يا حتي اندام هاش فلج مي شد .
    حرف آخر دكتر كه بي تعارف بيان شده بود تو گوشش زنگ مي زد :
    ـ شما بايد شكر كنيد . چون ممكن بود تا به حال رادين مي مُرد . ولي خب شانس آورده و ما به موقع بيماري شو تشخيص داديم "

    مريم جلو رفت و موهاي رادين رو نوازش كرد . او آرام خوابيده بود . با حسرت نگاهش كرد و آهي كشيد .
    حداقل جاي شكرش باقي بود كه هنوز هم كنارشون بود .
    ***

    رايكا وارد اتاق شد ، لينا و مريم هنوز آنجا بودند . لبخندي براي رادين زد كه خواب بود.
    مريم رو به رايكا گفت :
    ـ بيرون بمون ، بهتره اينجا آروم باشه . رايكا گفت : مامان شما بريد ، تا به حال اينجا بوديد ...منم دلم براي رادين تنگ شده ، بگذاريد من يه كم اينجا باشم .
    مريم نگاهي به لينا انداخت . لينا وانمود كرد نگاهش رو نديده . چون دوست نداشت به او بگويند كه بيرون بره .
    مريم بي ميل سمت در رفت و گفت :
    ـ دوباره بر مي گردم .
    در رو باز كرده بود كه متوجه نفس نفس زدن هاي يهويي رادين شد . با عجله برگشت . لينا با وحشت روي تخت خم شد و به رادين نگاه مي كرد . رايكا با ملايمت او را عقب كشيد و گفت : مي رم دكتر رو صدا كنم .
    دوباره اشك هاي مريم سرريز شده بود . دوباره بهش تشنج دست داده بود .
    رايكا بيرون دويد . با ديدن اولين پرستار ، سراغ دكتر رو گرفت . طولي نكشيد كه با دكتر و سرپرستار برگشت . آنها به سمت اتاق دويدند ولي رايكا نرفت ، ديگه طاقت ديدن آن صحنه ها را نداشت . قلبش گرفته بود . با گام هايي بي هدف سمت انتهاي راهرو مي رفت .
    لينا در حالي كه خودش رو كنترل مي كرد كه اشك نريزه ، مريم رو به زور بيرون آورد و سعي كرد او را روي صندلي بنشاند ....

    رايكا در محوطه ي بيمارستان كمي قدم زد . بعد قسمت سنگي جدول باغچه كه بلند ساخته شده بود ، نشست و سرش رو ميان دستان هاش گرفت . از خداي خودش مي خواست كه رادين اين قدر عذاب نكشه .
    نگاه غمزده شو بالا گرفت . مردي رو به رويش با فاصله ايستاده بود و پشت سر هم سيگار دود مي كرد . به دودهاي سيگار كه بالا مي رفت نگاه كرد .
    تا به حال سيگار نكشيده بود ولي حس مي كرد به يه چيزي لازم داره تا آروم شه ، حالا اون چيز هر چي كه بود . حتي سيگار ...
    نگاه سبزش حسرت آرامش رو داشت . تمام عمرش منطقي فكر كرده بود و يا حداقل سعي كرده بود اين طور باشه ولي حالا هيچ چيزي به عنوان منطق در او وجود نداشت .
    چشمانش براي آرامشي كه آن مرد بعد دود كردن سيگارهاش ظاهراً داشت ، خمار شده بود .
    از نظر خودش اگر آن فرشته ي دوست داشتني بر سرش نازل نمي شد ، او براي گرفتن يه نخ سيگار شايد هم بيشتر از جايش بلند مي شد .
    آرنيكا نايلون آبميوه رو روي جدول سنگي گذاشت . دسته گل رو هم همين طور . خودش هم كنار رايكا نشست و گفت :
    ـ سلام .
    رايكا آرام جوابش رو داد . بدون اينكه نگاهش كنه . آرنيكا لبخندي زد و گفت :
    ـ براي رادين يه كم آبميوه آوردم
    لبخندش عميق تر شد و گفت : همين طور گل . ديروز كه اينجا بودم ، گل هاي كنار تختش پژمرده شده بود ، لينا فرصت نكرد براش گل بگيره .
    وقتي سكوت رايكا رو ديد بهش دقيق شد . تازه پي به آشفتگي اش برد . لبخندش از نگراني پريد . دستشو روي شانه ي رايكا گذاشت و گفت :
    ـ تو خوبي ؟
    رايكا سري به طرفين تكان داد و گفت :
    ـ دوباره حال رادين بد شد .
    بعد سرشو ميان دستانش گرفت . آرنيكا هم اندوه گين شد . از جدول سنگي پايين رفت رو به روي رايكا ايستاد و گفت :
    ـ خواهش مي كنم نگران نباش ...
    ـ چه طور مي تونم نگران نباشم ؟
    آرنيكا خم شد ، مچ دو تا دست هاي او را گرفت كه ستون سرش شده بود و در حالي كه سعي مي كرد لبخندش قوي و پررنگ باشه گفت :
    ـ رايكا اميدوار باش ، شما كه اطرافيانش هستيد بايد بهش روحيه بديد ...منو نگاه كن ...هوم ؟؟؟
    رايكا به آرامي سرش رو بالا گرفت . محو آبي شفاف نگاهش شد . نيم نگاهي به لبخند اميد بخش او انداخت و دوباره ترجيح داد در نگاهش غرق شه .
    از خودش خجالت مي كشيد كه در آن موقعيت هم فكر چشم هاي آرنيكا بود . سرش رو پايين انداخت . لمس انگشتان آرنيكا دور مچ هايش باعث مي شد گر بگيره .
    آرنيكا به نگاه فرو افتاده ي او لبخندي زد .
    رايكا بعد كمي ترديد گفت :
    ـ وقتي تو رفتي هيچ چيز خوب نبود . من انگيزه مو از دست داده بودم ، ولي با اتفاقي كه براي رادين افتاد همه چيز بد تر شد .
    سري به طرفين تكان داد و گفت :
    ـ من ديگه ظرفيت تحمل ندارم ، حس مي كنم زندگيم از هر چي انگيزه ست تهي مي شه ...ديگه نمي تونم باور كنم كه مي تونم زندگي كنم .
    بغضش گرفته بود . كمي سكوت كرد تا با بغضش كنار بياد بعد ادامه داد :
    ـ ولي وقتي تو...تو كه كنارم مي موني ، حس مي كنم تحمل زندگي راحت تره ...حس مي كنم مي تونم اميد داشته باشم ...تو برام مظهر آرامشي ...
    اصلاً نگاهش نمي كرد ، چون مطمئن بود با ديدن نگاهش زبونش بند مي اومد.
    ـ آرنيكا خواهش مي كنم نرو ، پيشم بمون ...من به بودن تو احتياج دارم .
    حلقه ي سوزان دست آرنيكا از دور مچ هايش باز شد . آه عميقي كشيد . نا اميدانه سرش رو بالا گرفت . به آرنيكا نگاه كرد . مي ترسيد كه باز آرنيكا نا اميدش كنه .
    آرنيكا سمت گل رفت ، يكي از گل ها رو بيرون كشيد و گفت :
    ـ اين گل ها رو براي رادين گرفتم ، ولي اون آدم مهربوني هست ، منو مي بخشه كه يكي شو برداشتم .
    رايكا نا باور به او كه گل به دست رو به رويش ايستاده بود نگاه كرد . آرنيكا گل را طرف او گرفت .
    رايكا روي ابر ها سير مي كرد . باز هم همون لبخند هاي قشنگ و آرامش بخش براي رايكا زده مي شد . او هم لبخند زد و گل رو گرفت و با دم عميقي رايحه ي خوشبويش رو درون ريه هايش داد .
    رادين ناباور به دكتر خيره شد و گفت باورم نمي شه .
    دكتر خنديد و گفت :
    ـ مي دونم از دست همه مون خسته شدي .
    رادين پاهايش رو از تخت آويزون كرد و رو به لينا گفت :
    ـ رايكا رو پيدا كن بره كارهاي ترخيصم رو انجام بده .
    لينا لبخندي زد و بيرون رفت . دكتر كه خيلي با او صميمي شده بود ، لبه ي تخت نشست در حالي كه يه پاشو رو زمين گذاشته و پاي ديگرش بين زمين و هوا مانده و گه گاهي تاب مي خورد گفت :
    ـ قهرمان داري مرخص مي شي ولي ...
    رادين در افكارش نقطه چين ها را پر مي كرد كه دكتر گفت :
    ـ بايد مواظب خودت باشي . هر چند كه خيلي دوستت دارم ولي نمي خوام زياد اينجا ببينمت ، فقط براي معاينه و كارهاي قبيل اين . نمي خوام با حال بد ببينمت ها ...
    رادين لبخندي زد و به دمپايي نگاه كرد .
    دكتر خنديد و گفت : خيلي عجله داري ها ...
    رادين شرمگين لبخند زد و گفت :
    ـ با اين كه مي دونم همه چيز خوب نيست و روال زندگيم تغيير كرده ، با اينكه مي دونم مريضم و هر لحظه امكان داره دوباره بر گردم اينجا ، ولي باز الان رفتن از اينجا برام حكم آزادي داره ...خسته شدم .
    دكتر دستي دوستانه به پشت او كشيد و گفت :
    ـ يادت نمي ره كه بايد بيشتر به خودت اهميت بدي نه ؟
    رادين سري تكان داد و دكتر گفت :
    ـ داروهاتو فراموش نكن ، بايد استراحت كافي داشته باشي و چي رو فراموش نكني ؟
    رادين لبخندي زد ديگر حرف هاي دكتر رو حفظ بود . خيلي وقته كه برايش توضيح مي داد بايد چه كارها كنه و چه نكنه .
    با لبخند گفت :
    ـ ورزش .
    دكتر سري تكان داد و گفت :
    ـ ورزش منظم باعث مي شه سيستم ايمني بدنت تقويت بشه .
    رادين به معناي فهميدن سري تكان داد .
    دكتر لبخندي زد باهاش دست داد و خداحافظي كرد .
    رادين لباس هايش رو تعويض كرده و منتظر بود . كفش هايي كه رايكا برايش آورده بود رو لينا به اتاقش برد و رادين پوشيد .
    لينا موهاشو داخل شالش انداخت ، پشت گوشش گذاشت و براي رادين لبخند زد . رادين هم لبخندي زد و از تخت پايين پريد .
    لينا با خوشحالي گفت :
    ـ خوبي ؟ سرت درد نمي كنه ؟
    ـ نه كاملاً خوبم ...
    ـ عاليه ...
    مريم هيجان زده وارد شد . سمت رادين دويد و او را در آغوش كشيد . رادين دوست داشت آنها فاصله شون رو رعايت كنند ولي مثل اينكه هيچ كدام حرف گوش كن نبودند .
    بعد كمي ترديد او هم مريم را در آغوش گرفت . مريم گفت :
    ـ عزيزم خيلي خوشحالم داري بر مي گردي خونه .
    رادين آهي كشيد . اول مي خواست براي خودش خانه اي جدا بگيره و راحت زندگي كنه ، در هر صورت بايد همه چيزش رو تفكيك مي كرد پس به نظرش بهتر بود كه خونه شون هم تفكيك مي شد . از اينكه بايد وسايل غذا خوري و باقي چيز هايش رو جدا مي كرد حس مي كرد كه نمي تونه راحت زندگي كنه . ترجيح مي داد در خونه ي ديگري به تنهايي زندگي مي كرد .
    هر چند كه مريم و اردشير به شدت مخالفت كردند . مي دونست چاره اي نداشت . به هر حال خودش اون قدر پس انداز نداشت كه خونه ي مستقلي بگيره .
    با هم راه افتادند . دكتر بار ديگر در راهرو آنها رو ديد و خداحافظي كرد . مريم هم براي تمام زحمت هايي كه كشيده بود قدرداني كرد .
    رايكا و اردشير و آرنيكا در محوطه منتظر بودند . لينا و مريم و رادين به طبقه ي همكف رفتند .
    رادين خواسته بود صداي ترخيص شدنش رو در نيارن و فاميل رو جمع نكنند ، دكترش هم موافقت كرده و گفته بود كه آرامشش رو به هم نزنند .
    انتهاي راهرو كه رسيدند لينا ايستاد . مريم نگاهي به رادين كرد و رادين برگشت نگاهي به لينا كرد . مريم تنهاشون گذاشت . رادين با چند قدم خودش رو به لينا رسوند و گفت :
    ـ چي شد ؟
    لينا مردد سرش رو بالا گرفت و به او نگاه كرد . رادين لبخندي زد و گفت :
    ـ چرا موندي ؟
    ـ من كجا بيام ؟ خوشحالم كه مرخص شدي ، مواظب خودت باش . خانواده ي فوق العاده اي داري ، باهاشون خوب باش .
    رادين كمي اخم كرد . ولي اخمش جدي نبود . دلش ضعف مي رفت براي اذيت كردن او . لبخند شيطنت آميزي زد و گفت :
    ـ خب ، خداحافظ .
    و روي پاشنه چرخيد و سمت در رفت . لينا با اندوه به او نگاه مي كرد . نمي خواست آن بغض لعنتي بشكنه . وقتي رادين با لبخند دوباره برگشت نزدش با تعجب نگاهش مي كرد .
    رادين دست لينا رو گرفت و گفت :
    ـ بيا بريم ...
    سعي مي كرد صداش نلرزه ...
    ـ مي خوام استخدامت كنم ، اتاقم رو مرتب كني . خوبه ؟
    لينا با مشت به بازوي او زد و گفت : مسخره ...
    ـ خب خودت سوال هاي عجيب مي پرسي . بيا بريم خونه دور هم هستيم .
    ـ ولي درست نيست .
    ـ چرا نيست ؟ ديگه همه مي شناسنت . به زور اومدي خودت رو به همه نشون دادي و آويزونم شدي ديگه ، چي كار كنم ؟
    در پايان حرفش با بدجنسي لبخند زد .
    لينا لب هاشو غنچه كرد و گفت : مثل اينكه دلت براي گذشته ها تنگ شده ها ، مي خواي جواب كارهات رو با روش كنم بدم ؟
    رادين خنديد . خيلي دوست داشت دستشو دور گردن او بياندازه ولي تا حد ممكن ازش فاصله گرفته بود .
    ـ بيا بريم ، همه منتظرن .
    با هم شانه به شانه گام برداشتند . لينا گفت :
    ـ من نميام ها ، بعد خانواده ت مي گن چه دختر پررويي هستم . خجالت مي كشم .
    ـ اصلاً بهت نمياد خجالتي باشي .
    ـ خب تو يه مواردي آدم مجبور مي شه خجالت بكشه .
    وقتي به بقيه رسيدند ديگه حرفي نزدند . اردشير در جلو رو باز كرد تا رادين بشينه .
    رادين لبخندي به لينا زد و نشست . لينا نگاهش به رادين بود . با حرف مريم مجبور شد روشو برگردونه .
    ـ لينا جون اين مدت خيلي براي رادين زحمت كشيدي ، دخترم تمام روز رو بيمارستان بودي و ما رو شرمنده كردي .
    لينا لبخند زد و گفت :
    ـ نه اين چه حرفيه ، وظيفه مو انجام دادم .
    بعد با تك تكشان دست داد و گفت :
    ـ خيلي از ديدنتون خوشحال شدم .
    فقط رادين در ماشين نشسته و بقيه بيرون بودند . مريم گفت :
    ـ كجا ؟
    ـ من ديگه از حضورتون مرخص مي شم .
    ـ اين همه زحمت كشيدي حالا بگذارم بري ؟ با هم ميريم خونه ...
    ـ ممنون رادين بايد استراحت كنه . من مزاحم نمي شم .
    رادين همان طور كه از پشت شيشه آنها را نگاه مي كرد در دلش گفت "قبول كن ديگه . "
    ـ نه عزيزم چه مزاحمتي ، شام رو دور هم هستيم . ما كه هيچ جور نمي تونيم لطفت رو جبران كنيم .
    ـ خواهش مي كنم شرمنده م نكنيد ، من كاري نكردم كه نياز به جبران باشه .
    اردشير كه تا اون موقع ساكت بود رو به لينا گفت :
    ـ يه شام كه ديگه اين حرف ها رو نداره ، بفرماييد دور هم باشيم . آرنيكا جون هم داره مياد .
    آرنيكا با لبخند به اردشير نگاه كرد و گفت :
    ـ من ديگه چرا ؟ من مي رم خونه ...
    رايكا لبخندي زد و گفت :
    ـ خانم ها چه قدر تعارفي هستند !!!
    و براي اينكه ديگه جواب منفي آنها رو نشنوه ، در عقب رو باز كرد و گفت : بفرماييد.
    آرنيكا به لينا لبخندي زد و گفت :
    ـ بشين عزيزم .
    لينا نگاهي به داخل ماشين انداخت با اينكه فضاي كافي بود گفت :
    ـ جاتون تنگ مي شه من خودم ماشين مي گيرم و ميام .
    صداي رادين بلند شد :
    ـ بابا مهربون بنشينيد جا مي شيد .
    لينا نشست ، آرنيكا هم كنار او قرار گرفت و بعد مريم و رايكا نشستند . اردشير هم پشت رل نشست و راه افتاد .
    رادين كمي دست دست كرد و بعد در حالي كه كمي سرش رو به عقب كج كرده بود گفت
    "همگي ببخشيد كه پشت كردم"
    بعدش سكوت كرد . چه قدر به نظرش گفتن كلمه ي ببخشيد سخت مي اومد . به زحمت خودشو راضي به بيانش كرده بود . حالا هم به بيرون زل زده و فكر مي كرد همه دارند به همان كلمه ي ببخشيد كه شنيدنش از زبان او تعجب آور بود، مي انديشيدند .
    مريم با سيني غذا وارد اتاق رادين شد . با مهربوني لبخند زد و گفت :
    ـ برات غذا آوردم .
    رادين لبخندي زد ، به غذا نگاه كرد ، محال بود بتونه تا آخر بخوره .
    مريم وقتي نگاه اونو روي غذا ديد گفت :
    ـ هنوز هم كم اشتهايي ؟
    رادين براي اينكه مريم نگرانش نشه تظاهر كرد . لبخند زد با اشتياق سيني رو گرفت و گفت : نه خيلي گرسنمه ...
    مريم سيني رو روي پاي او گذاشت . رادين قاشق رو به دستش گرفت . فقط دعا مي كرد كه مريم نخواد كنارش بشينه و نگاش كنه ، چون واقعاً اشتها نداشت .
    قاشق اول رو به دهانش برد و دعا كرد كه معده اش پس نزنه ...
    دعايش مستجاب شد . مريم لبخندي زد و از اتاق خارج شد . رادين قاشق دوم رو كه تا جلوي دهانش برده بود ، دوباره در بشقاب برگردوند و لبخند تلخي زد .
    سيني رو كنار تخت گذاشت ، گوشي شو برداشت دراز كشيد . يكي از دستانش رو زير سرش قرار داد و شروع به چك كردن گوشيش كرد .
    چندين پيام از شاگردهايش داشت كه ازش خواسته بودند براي ترم جديد حتماً كلاس بگذاره ...هنوز مطمئن نبود ...كاوياني هم كه بعد سر زدن تو بيمارستان ، با لينا تصويه كرده بود .
    بي كار بود ، همان طور كه دكترش گفته استراحت مي كرد و باشگاه مي رفت ورزش مي كرد . گاهي هم خارج از باشگاه براي خودش ورزش مي كرد تا وقتش رو پر كرده باشه .
    پيام هاي زيادي دريافت كرده بود اگر همه رو مي خوند سرش گيج مي رفت . دنبال پيامي از لينا بود كه يكي از شماره هاي ناشناس توجه شو جلب كرد . باز كرد و خوند
    "سلام .
    اول شدنتون رو تو دانشگاه تبريك مي گم .
    همچنين از اينكه در طول ترم با حوصله اشكالاتم رو رفع مي كرديد ازتون ممنونم
    ترانه .
    "
    ياد چهره ي پاك و معصومانه ي ترانه افتاد . دلش برايش مي سوخت . اميدوار بود كه ترانه به زودي اونو فراموش كنه ، ديگه دانشگاهش تموم شده بود و اين كار رو راحت تر مي كرد . جوابش رو داد
    " ممنون از تبريكتون .
    براتون آرزوي موفقيت مي كنم . "
    حتماً باقي دوستان و شاگردانش هم پيام تبريك فرستاده بودند ولي حوصله خوندن نداشت . بالاخره لا به لاي پيام ها يه پيام از لينا پيدا كرد .
    " تو را هیچگاه نمی توانم از زندگی ام پاک کنم چون تو پاک هستی . می توانم تو را خط خطی کنم که آن وقت در زندان خط هایم برای همیشه ماندگار میشوی و وقتی که نیستی بی رنگی روزهایم را با مداد رنگی های یادت رنگ می زنم
    "
    رادين از ته دل لبخند زد . ياد آوري چشمان عسلي اش او را به رويا كشاند . مدتي به او انديشيد و بعد در جواب پيامش فرستاد :
    " من صبورم اما . . .
    بي دليل از قفس کهنه ي شب مي ترسم
    بي دليل از همه ي تيرگي تلخ غروب و چراغي که تو را از شب متروک دلم دور کند مي ترسم
    من صبورم اما . . .
    اين بغـض گران ، صبر نمي داند چيست !
    "
    زياد تو انتظار نموند . لينا سريع جوابش رو داد .

    "نه بابا ، بهت نمياد اهل شعر باشي . (شكلك ذوق زده) "
    رادين با حس شيريني لبخند زد و فرستاد .
    "ما اينيم ديگه (شكلك خجالتي) "
    اين بار جواب پيامش خيلي زودتر رسيد :
    "همه جوره چاكرتيم ، مخلصيم (شكلك قلب)"

    رادين لبخند عميقي زد و براش شكلك بوسه فرستاد . لينا در جواب فرستاد :
    " (شكلك تعجب) (شكلك خجالتي)
    خجالت نمي كشي براي دختر مردم بوسه مي فرستي ؟ (شكلك شاكي) "
    آخر پيام هم چند بار شكلك خنده فرستاد و به علاوه ي شكلك بوسه اي كه رادين فرستاده بود .
    ***

    يك ماه بعد :
    به زحمت از خواب پاشد . دستي به شقيقه اش كشيد . باز هم سردرد هاي تكراري ...ديگه عادت كرده بود . بعد شستن دست و رويش و كمي صبحونه خوردن به اتاقش برگشت . آماده شد و از پله ها پايين رفت .
    مريم رو به او با نگراني گفت :
    ـ كجا ؟
    ـ مي رم دانشگاه ، بايد يه سري مدارك ببرم .
    رايكا كه داشت سر كار مي رفت گفت :
    ـ مي خواي باهات بيام .
    مريم گفت :
    ـ آره بمون باهات بياد .
    رادين سعي كرد خونسرد باشه . دوست نداشت معذبش كنند . گاهي وقت ها كه باشگاه مي رفت اردشير هم پيله مي كرد كه بيا برسونمت . سمت در رفت و گفت:
    ـ من با ماشين خودم مي رم ، رايكا تو هم برو سر كار .
    رايكا ديگه اصرار نكرد . مي دونست دوست نداره بهش ترحم كنند . مريم با نگاه نگرانش او را بدرقه كرد . رادين در پاركينگ سوار ماشينش شد و رفت . رايكا سر مريم رو بوسيد و خداحافظي كرد .
    وقتي سوار ماشين شد ، براي آرنيكا پيام فرستاد .
    "صبح به خير ، براي امروز ميريم بيرون ؟"
    ماشين رو از پاركينگ بيرون آورده بود كه جواب آرنيكا رسيد .
    "صبح تو هم به خير ، آره ، البته اگر وقت داشته باشي و خسته نباشي. "
    رايكا خوشحال شد و بهش زنگ زد تا ساعتش رو مشخص كنند .
    ***

    رادين جلوي دانشگاه رسيده بود كه گوشيش زنگ خورد . ماشين رو پارك كرد و جواب داد . لينا بود . با لبخند جواب داد .
    ـ سلام .
    ـ سلام كجايي ؟
    ـ هووووووووم چي بود ؟
    ـ سوال منو با سوال جواب نده ، كجايي ...
    رادين خنديد و گفت :
    ـ واي واي چه جدي ...ترسيدم ، داشتي با شمشيرت تمرين مي كردي كه اين طور خشن شدي ؟
    لينا غش غش زد زير خنده و گفت :
    ـ اوخي نازي ترسيدي ازم ؟ باشه مهربون مي شم .
    ـ يادمه به من مي گفتي بداخلاق .
    لينا باز هم در جواب خنديد و گفت :
    ـ ما چاكريم ، ديگه تكرار نمي شه ...
    ـ من جلوي دانشگام .
    ـ دانشگاه رفتي چي كار ؟
    ـ رفتم يه ديداري با دختراي دانشگاه تازه كنم .
    لينا با اين كه مي دونست داره سر به سرش مي گذاره ، با دلخوري و حسودي گفت :
    ـ كه اين طور ...
    ـ نه اون طور ...
    ـ خداحافظ ...
    ـ باز كه خشن شدي ...
    ـ اينجا باشي كله تو مي كنم .
    رادين خنديد و حين خنده كمي سرش درد گرفت . يه دستش رو روي سرش گذاشت و گفت : كجايي ؟
    ـ خونه .
    رادين از ماشين پياده شد و گفت :
    ـ كاري داشتي زنگ زدي ؟


    آنقدر عاشقانه برای خُـــــــدا زندگی کنیم که خدا هم عاشـقانه بگوید

    وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی
    تـورا براے خـودم سـاخته ام!!

    عاشــقانه هاے الـهی چـیز دیگریســت....
  17. #12
    Sajjad_Love
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    19,960
    5,699
    16,325

    پیش فرض



    فصل دهم (فصل آخر)

    حتماً بايد كار خاصي داشته باشم ؟
    رادين لبخندي زد و گفت :
    ـ خب پس نپيچون ، بگو دلت برام تنگ شده بود .
    لينا لبخندي زد و گفت : دوست داري اينو بشنوي ؟ خب آره دلم برات تنگ شده بود
    رادين احساس وصف نشدني اي داشت . اينكه دوست داشتن هاي لينا ادامه داشت ، واقعي بود و دلش رو نمي زد .
    ـ خب ديگه چه خبر ؟ خوبي ؟
    ـ آره خوبم .
    لينا با خوشحالي گفت : چي بهتر از اين كه خوبي .
    رادين نيمچه لبخند زد و لينا گفت :
    ـ رادين !!!؟؟؟
    اون قدر لحن صداي لينا نوازشگرانه بود كه بي اختيار گفت :
    ـ جانم .
    بند بند وجود لينا لرزيد . با خوشحالي گفت :
    ـ امروز تولدمه .
    رادين اول فكر كرد لينا الكي داره مي گه تا ببينه عكس العمل اون چيه . گفت :
    ـ خب چي كار كنم ؟
    لينا به يكباره پكر شد و گفت : خب ...هيچي ...بهم تبريك بگو ديگه ...
    ـ داري جدي مي گي تولدت ِ ؟
    ـ نه پس ، داشتم جك مي گفتم دور هم بخنديم . تولدمه ديگه چرا باور نمي كني .
    ـ خب چرا زودتر بهم خبر ندادي ؟
    ـ خب حالا گفتم ديگه .
    ـ حالا ديره ...
    لينا با ناز گفت : مگه چي كار مي خواي برام بكني ؟
    رادين در حالي كه سمت دانشگاه مي رفت گفت :
    ـ هيچي زياد ذوق نكن ، هيچ كاري نمي خوام برات بكنم .
    ـ مي دونستم خيلي بي ذوقي .
    رادين خنديد و گفت : كيك خريدي ؟
    ـ نه خير نخريدم .
    ـ چرا ؟
    ـ چرا بخرم ؟ اينكه برم براي خودم كيك بخرم يه كم مسخره به نظر مي رسه .
    ـ آخي دلم برات سوخت هيچ كس رو نداري كه برات جشن بگيره .
    لينا به مسخره خنديد :
    ـ هه هه هه ، بابام بهم زنگ زد تلفني بهم تبريك گفت .
    ديگه نگفت كه مسيح هم زنگ زد و خواسته بود براش جشن بگيره ولي او بي حوصلگي رو بهانه كرده بود .
    رادين گفت :
    ـ ببين من دارم مي رم دانشگاه ، فعلاً كاري نداري ؟
    ـ نميايي پيشم ؟
    ـ بيام چي كار ؟
    لينا عصبي شد و گفت :
    ـ رادين پا تو اينجا بگذاري ، پاتو قلم مي كنم ...منو بگو با چه شوقي زنگ زدم بگم تولدمه ، براي تولدت جبران مي كنم .
    رادين خنديد و گفت : تولد من گذشته .
    ـ به هر حال دوباره تولدت مي رسه كه .
    رادين يه لحظه فكر كرد "اگر واقعاً نرسه چي ؟" لبخندش هر لحظه كم رنگ تر مي شد .
    ـ الو...چي شد ؟ چرا ساكتي ؟

    صداي آرنيكا تو گوشش پيچيد كه گفت "رادين اميدوار باش ، فردا پيش بيني نشده ست ولي مي توني با افكارت اونو بسازي . "
    لبخند محوي زد و گفت :
    ـ لينا فعلاً خداحافظ .
    لينا به آرامي خداحافظ گفت و رادين سمت دانشگاه رفت .
    لينا گوشيو روي پاش گذاشت ، هنوز به فكر نرفته بود كه يه پيام براش رسيد . از طرف مازيار بود . خوند .
    "سلام لينا جان.
    آغاز دوباره تو تبريك مي گم ."
    لينا جواب فرستاد :
    "ممنون كه به يادمي ."
    كمي كه گذشت گوشيش زنگ خورد . باز هم مازيار بود ، جواب داد .
    ـ سلام .
    ـ سلام ، من هميشه به يادتم ، حالا چي كار مي كني براي تولدت ؟
    ـ هيچي تو خونه ام .
    ـ چرا خونه ؟ پاشو بيا اينجا هم كمي تمرين مي كنيم ؛ هم برات يه جشن كوچولو مي گيرم .
    ـ واقعاً ممنونم ، ولي منتظر كس ديگه اي هستم .
    مازيار بعد كمي سكوت گفت :
    ـ رادين ؟
    ـ اوهوم .
    ـ باشه لينا جان ، خلاصه تنها نموني ...
    لينا لبخند زد و گفت : نه .
    ـ باشه ، پس ديدمت كادوت رو مي دم .
    ـ واي مازيار من كادو نمي خوام .
    ـ خب اين حرفا رو ول كن ، چيز قابل داري نيست .
    ـ بازم تشكر مي كنم .
    ـ اصلاً حرفش رو نزن ، من با يكي از بچه ها تمرين دارم ، فعلاً قطع مي كنم ، آخر شب بهت زنگ مي زنم باشه ؟
    ـ باشه .
    ـ بدرود .
    لينا خنديد و گفت :
    ـ بدرود .
    تماس قطع شد . لينا رفت تا آماده بشه . رادين نگفته بود كه مياد ولي اون منتظر بود . ترجيح مي داد اميدوار باشه .
    بودن كسايي كه تولد لينا رو يادشون بوده و دوست داشتن براش جشن بگيرن ولي اون منتظر همون كسي بود كه حتي از روز تولدش خبر نداشت .
    ***

    رادين بعد تحويل مدارك تو محوطه ي دانشگاه چند تا از دوستانش رو ديد . هيچ كس از بيماريش خبر نداشت و اين راضيش مي كرد . هر كي يه چيزي مي گفت :
    ـ چه عجب آقا اول شدن كلاسشون رفته بالا .
    ـ آقا اول دانشگاه شدي ديگه ، رئيس جمهور مي شدي فكر كنم ما رو بي دليل ترور مي كردي .
    ـ آخه فقط اينم نيست . الان براي خودش يه پا استاده ، برنامه نويسه ، ديگه در شأنش نيست كه با ما بگرده .
    فرامرز دستش رو رو گلوي رادين گذاشت و گفت :
    ـ داداش چرا گوشي تو جواب نمي دي ؟
    رادين برگشت سرفه كرد ، بعد دست فرامرز رو پس زد و گفت :
    ـ نكن ببينم .
    بعد نگاهي به جمع كوچكشون انداخت و گفت :
    ـ شما الاف ها اينجا چي كار مي كنيد ؟
    ساشا پوزخند زد و گفت :
    ـ همون كاري كه تو مي كني ...
    علي زد پس گردن ساشا و گفت :
    ـ تو ديگه خالي نبند ، تو كه مشروط شدي ...
    همه زدند زير خنده و رادين گفت :
    ـ واقعاً ؟ !!!
    ساشا با خنده سري تكان داد . رادين پوزخند زد و گفت :
    ـ تو ديگه عجب آدمي هستي ...
    ـ حالا چند تا از درس هاتون رو افتاديد ؟
    فرامرز با لحن لوتي گفت :
    ـ داداش افتادن كه تو مرام ما نيست ، اين استاد ها هستند كه ما رو مي اندازن .
    رادين مدتي با آنها حرف زد و از دانشگاه خارج شد . داشت سوار ماشين مي شد كه دختري صداش زد :
    ـ آقا رادين !

    برگشت ، ترانه بود . لبخندي زد و سر تكان داد . ترانه هم لبخند محجوبانه اي زد و گفت :
    ـ تو دانشگاه صداتون كردم نشنيديد .
    ـ بله ، اشكالي نداره ، بفرماييد .
    ـ اول خيلي خوشحال شدم بابت موفقيت تون ، دوباره بهتون تبريك مي گم ...بعد يه مزاحمت براتون داشتم .
    ـ خواهش مي كنم ، بفرماييد .
    ـ مي دونم سرتون شلوغه ، ولي شرمندم يكي از اقوام مون تازه وارد دانشگاه شده ، مي خواستم ازتون بخوام اگر امكانش هست يه سري دروس پايه رو باهاش كار كنيد.
    رادين در دل دعا مي كرد اين آغاز دوباره ديدن هاي هم نباشه . هر چند هنوز مطمئن نبود بتونه به تدريس كردن ادامه بده . براي همين گفت :
    ـ ببخشيد من يه سري مشكلات برام پيش اومده ، به خاطر همين دوباره تدريس كردن رو شروع نكردم .
    ترانه مايوسانه نگاهش كرد .
    ـ ولي اگر خواستم براي بقيه كلاس بگذارم ، شماره تون رو دارم حتماً خبرتون مي كنم.
    ترانه تشكر كرد و رفت . رادين سوار ماشينش شد . باز دلش مي سوخت . تنها دختري بود كه خيلي سعي مي كرد موقع حرف زدن و رفتار كردن خيلي باهاش معدب باشه و خوب برخورد كنه . ترانه دختر خوبي بود ، نمي خواست الكي اميدوارش كنه.
    ***

    سخت ترين كار ممكن خريدن هديه بود . فكر مي كرد از پسش بر نمي ياد . تا به حال يادش نمي اومد كه براي دختري هديه خريده باشه .
    ديگه كم كم اعصابش داشت به هم مي ريخت . با خودش فكر كرد يه دسته گل بگيره و بره پيشش ولي دلش نيومد كادوي ديگري نخره .
    بعد كلي بلاتكليفي آخر سر يه ست مرواريد اصل براش خريد و راهي شد . بين راه يه دسته گل رز خريد . تو چهارراه پشت چراغ قرمز بود كه نگاهش به بادكنك فروش افتاد كه ايستاده و با تلمبه بادكنك هايش رو باد مي كنه .
    نگاهي به بادكنك هايي كه به چوب متصل بود انداخت و و مرد رو صدا كرد .
    مرد جلو اومد خم شد و گفت : بله ؟
    ـ يه چند تا بادكنك مي خواستم .
    ـ چشم . چند تا ؟
    ـ يه ده بيستايي بده ...
    مرد داشت بادكنك مي شمرد كه گفت :
    ـ نه عمو جون كي نفس داره باد كنه ، باد شده شو مي خوام .
    مرد نگاهش كرد و گفت : باد شده مي بري ؟
    ـ آره بگذار رو صندلي عقب .
    مرد سري تكان داد . در عقب رو باز كرد و در حالي كه داشت نخ هاي بادكنك رو از چوب جدا مي كرد رادين گفت :
    ـ خوش رنگ هاشو بگذار .
    ـ چشم .
    ـ دستت طلا .
    پول نقد از جيبش بيرون آورد . بادكنك فروش در عقب رو بست ، كنار شيشه خم شد و گفت :
    ـ اينم بيستا ..
    رادين كمي فكر كرد . چون لينا بيست و يك ساله مي شد گفت :
    ـ يه دونه ديگه هم اضافه تر بگذاريد .
    ـ به چشم . بفرما .
    آخرين بادكنك رو روي صندلي جلو گذاشت و رادين پول رو بهش داد . بادكنك فروش نگاهي به پول انداخت بعد دستي تو جيبش كرد تا بقيه ي پولش رو بده .
    رادين نگاهي به چراغ كه سبز مي شد انداخت و گفت :
    ـ بقيه ش مال خودتون ...
    صداي تشكر بادكنك فروش رو نشنيد ، چرا كه سبز شد پاشو روي گاز گذاشت و دور شد .
    بين راه از كيك فروشي يه كيك قلب سفيد كه روش يه قلب قرمز ژله اي داشت خريد و ازشون خواست كه روش بنويسند "لينا جان تولدت مبارك "

    زنگ رو نزد ، با كليد در رو باز كرد ، داشت در پاركينگ رو براي بردن ماشينش به داخل باز مي كرد كه ديد لينا روي ايوان ايستاده .
    لبخندي بهش زد و ماشين رو داخل برد . لينا پا برهنه سمتش دويد و گفت :
    ـ آخ جون رادين اومدي ؟
    رادين لبخند قشنگي زد و در پشت رو باز كرد . لينا سمتش رفت . وقتي گل و كيك و بادكنك ها رو ديد ذوق زده دستش رو دور گردن رادين انداخت و گونه ي او را بوسيد .
    رادين دلخور شد و گفت :
    ـ برو عقب لينا .
    لينا كه هيچ چيز شادي شو به هم نمي زد با لبخند عميق و كشداري گفت :
    ـ اينا براي منه ؟
    رادين خنديد و گفت : نه براي دختر همسايه تونه .
    لينا خنديد و گفت :
    ـ هه هه بانمك .
    رادين كيك رو دست او داد و گفت :
    ـ تو اينو ببر .
    ـ واااااااااااي رادين خيلي خوشحال شدم اومدي ، باورم نمي شه برام اين كارها رو كرده باشي .
    رادين خنديد و گفت : منم باورم نمي شه .
    لينا كيك به دست سمت خونه رفت . رادين نگاهي به پاي او كرد و گفت :
    ـ تو پات چيزي نره .
    لينا برگشت با شيطنت لبخند زد و گفت :
    ـ نه مواظبم .
    رادين به زحمت همه ي بادكنك ها رو بيرون كشيد ، به همراه گل و كادو داخل رفت . لينا بعد گذاشتن كيك تو يخچال اومد كمكش كرد و بادكنك ها رو گرفت .
    رادين نگاهي به او كرد كه يه بلوز آستين كوتاه سفيد چسبان پوشيده بود با يه جين برموداي لوله اي . موهاي مشكي شو روي شونه هاش رها كرده و يه طرفش رو يه گل سفيد بزرگ زده بود . در دل تحسينش كرد . واقعاً زيبا بود . رنگ پوست سفيد و بي آرايشش در تضاد موهاش مثل هميشه بي نظير بود و اون گل سر سفيد و بلوز هم به طرز زيبايي با چهره ش هماهنگ بود .
    گفت :
    ـ منتظر كسي بودي ؟
    لينا با شيطنت گفت :
    ـ آره .
    ـ من كه نگفته بودم ميام .
    لينا خنديد و گفت : جرات داشتي نياي ؟
    رادين باهاش دست داد و گفت :
    ـ بهت تبريك مي گم ، ولي بايد سالهاي بعد زودتر خبر بدي .
    به سالهاي بعد هم اميدوار شده بود . مهم نبود كه واقعاً باشد يا نه ،مهم همون حال بود كه وجود داشت .
    لينا دست او را فشرد و گفت :
    ـ بايد سال هاي ديگه خودت يادت بمونه ديگه .
    رادين خنديد و سري تكان داد . لينا خواست رو بوسي كنه كه رادين مانع شد . لينا با دلخوري نگاهش كرد و رادين رفت رو مبل نشست . لينا دوباره ذوق زده سمتش رفت ، كنارش نشست . رادين كمي فاصله گرفت ولي دستشو دور شونه ي لينا انداخت و گفت :
    ـ حسابي خوشگل كردي ها .
    لينا با خوشحالي لبخند زد و گفت :
    ـ واقعاً ممنونم رادين ، هيچ وقت اين روز رو فراموش نمي كنم .
    رادين جعبه ي مرواريد رو سمتش گرفت و گفت :
    ـ اين هم كادوت .
    لينا با خوشحالي گفت :
    ـ وااااااي چه خبره رادين ؟ با همين كيك و بادكنك و گل ها حسابي منو غافلگير كردي.
    ـ قابلت رو نداره عزيزم .
    لينا با خوشحالي جعبه رو گرفت با ديدن ست مرواريد لبخند زد ، جعبه رو بست و در آغوش كشيد ...تا به حال ذوق زدگي شو تا يه جايي مهار كرده بود . ولي ديگه اشك هاي شوقش باريدن گرفته بود .
    رادين اخم تصنعي كرد و گفت :
    ـ چرا گريه مي كني ؟
    با صدايي كه از بغض مي لرزيد گفت :
    ـ رادين تو نمي فهمي ...نمي دوني چي مي گم ، وقتي مي گم تو و كارات برام يه دنياست باور نمي كني ، من حتي بد اخلاقي هات رو هم دوست دارم .
    رادين لبخند زد و با ملايمت اشك هاي او را پاك كرد . لينا لبخند شرمگيني زد و گفت:
    ـ نمي خواستم گريه كنم .
    ـ فداي سرت ، برو كيك رو بيار برات شمع روش كنيم .
    لينا با خوشحالي بلند شد سمت يخچال رفت و كيك رو بيرون كشيد . در حالي كه چنگال و زيردستي و كارد بر مي داشت ، شروع كرد به شمردن بادكنك ها ...
    وقتي با كيك بر مي گشت با لبخند گفت :
    ـ اين تعداد بادكنك ها تصادفي اين قدر شد يا نه ؟؟؟
    رادين تو چشم هاي عسليش نگاه كرد . چه قدر اين نگاه رو دوست داشت . اول مي خواست سر به سرش بگذاره و بگه كه تصادفي بوده ولي خنديد و گفت :
    ـ نه اين يكي رو ديگه يادم بود كه بيست و يه ساله شدي .
    لينا با خوشحالي كنارش نشست . كيكو روي ميز گذاشت . رادين خودش شمع ها رو روي كيك چيد . به تعداد سال هاي تولد لينا .
    رادين در حالي كه فندك رو از روي ميز برداشته و شمع ها رو روشن مي كرد گفت :
    ـ يه آهنگ بگذار .
    لينا با ترديد نگاهش كرد . براي حساسيت هاي اخير او خيلي رعايت مي كرد . رادين از نگاهش فهميد . لبخند محوي زد و گفت :
    ـ ناراحت نباش ، آهنگ بگذار ، صداشو كم كن .
    لينا از جايش بلند شد . آهنگ گذاشت . آهنگ تولدت مبارك تو فضا پخش شد . رادين لبخند زد و گفت :
    ـ آفرين همه چيز رو حاضر كردي كه .
    لينا با لبخند كنارش نشست . رادين گفت :
    ـ شمع ها رو فوت كن .
    لينا با خوشحالي روي زانو كنار ميز نشست . دست هاشو به صورت نيايش روي هم گذاشت و شروع كرد به آرزو كردن . رادين با كنجكاوي به لب هايش كه بي صدا تكان مي خورد نگاه كرد ولي نفهميد چه آرزو كرده . لينا بعد آرزو سريعاً شمع ها رو فوت كرد . رادين براش دست زد و لينا دوباره كنار او نشست .
    ـ كيكت رو نمي بري ؟
    ـ چرا .
    شمع ها رو با هم برداشتند و لينا كيكش رو برش داد . تو زير دستي ريخت و چنگال ها رو كنارش گذاشت . اولين زير دستي رو به رادين داد و دومي رو هم روي پاش گذاشت .
    رادين لبخند زد و لينا گفت :
    ـ براي تولدت جبران مي كنم .
    (اميدوار بودند تولدش مياد) . رادين لبخند زنون گفت :
    ـ همون طوري كه پشت تلفن مي گفتي جبران مي كني ؟
    ـ نه همين طور مثل خودت .
    رادين دستي به موهاي مشكي او كشيد و بعد چنگال رو به دست گرفت . لينا اما اشك به چشم هاش اومد . نمي دونست كه چه قدر به نوازشش نياز داره ، به آغوشش كه نزديك بود اما دور .
    لينا به زور تكه اي كيك خامه اي رو پايين داد . به رادين نگاه كرد كه آرام كيك مي خورد . لينا گفت :
    ـ تو دهنم كيك بگذار .
    رادين خنده ش گرفت ولي وقتي ياد چيزي افتاد لبخندش رنگ باخت . به جاي چنگال خودش چنگال لينا رو گرفت و تكه اي كيك روش گذاشت و جلوي دهن لينا برد . لينا اول لبخند زد و بعد دهنش رو باز كرد و كيك رو خورد .
    لينا چنگالش رو گرفت ، در كيك فرو برد و بعد جلوي دهان رادين گرفت .
    رادين اول به كيك نگاه كرد بعد به لينا . لينا وقت ترديد اون رو ديد گفت :
    ـ بخور ...آفرين باشه ؟
    رادين لبخند زد : كيك رو خورد .
    ولي بعد چنگال رو از دست او گرفت . لينا با دلخوري نگاهش كرد و رادين گفت :
    ـ برو يه چنگال ديگه بيار .
    لينا سعي كرد لبخند بزنه و رفت يه چنگال ديگه آورد .
    آرام آرام كيكشون رو خوردند . بعد به هم نگاه كردند و لينا دوباره بابت همه چيز تشكر كرد .
    رادين ازش پرسيد :
    ـ چه آرزويي كردي ؟
    دوباره برق شيطنت تو نگاه لينا درخشيد و گفت :
    ـ مگه آرزو ها رو مي گن ؟
    رادين شانه اي بالا انداخت و گفت :
    ـ خب نگو .
    لينا خنديد و گفت :
    ـ اگر بگم قول مي دي تو هم روز تولدت آرزوتو بگي ؟
    رادين لبخند زنون دستش رو جلو برد و گفت :
    ـ باشه ، قول .
    لينا دستش رو تو دست او گذاشت ، فشرد و گفت :
    ـ خوبه پس مي گم .
    رادين منتظر به او چشم دوخت .
    ـ من هيچي نمي خوام جز يه چيز...آرزو كردم هميشه كنارم باشي . مثل حالا داشته باشمت . تا آخرين لحظه كنار هم باشيم . آرزو نكردم كه با هم ازدواج كنيم ...
    لبخند تلخي زد و گفت :
    ـ چون مي دونم زير بارش نمي ري . همين طوري هم ازم فاصله مي گيري ...ولي آرزو كردم كنارم باشي ...هنوز هم اون قدر فرصت باشه كه با هم بخنديم ، من مي خوامت با همين فاصله ها ، مي خوام حس كنم كه خوشبختم ، حس كنم كه هستي و در كنارت منم باشم ...مي خوام اميدوار باشم و تو هم اميدوار باشي ...
    رادين به آرامي آه كشيد وقتي نگاه لينا رو ديد لبخند زد ، از ته دل .
    موسيقي به آرامي سكوت دو نفره شان رو مي شكست :

    منو حالا نوازش کن
    که این فرصت نره از دست
    شاید این آخرین باره
    که این احساس زیبا هست

    منو حالا نوازش کن
    همین حالا که تب کردم
    اگه لمسم کنی شاید
    به دنیای تو برگردم

    هنوزم میشه عاشق بود
    تو باشی کار سختی نیست
    بدون مرز با من باش
    اگر چه کار سختی ست(سختی است)

    نبینم این دمه رفتن
    تو چشمات غصه می شینه
    همه اشکاتو می بوسم
    می دونم قسمتم اینه


    تو از چشمای من خوندی
    که از این زندگی خستم
    کنارت اون قدر آرومم
    که از مرگم نمی ترسم

    تنم سرده ولی انگار
    تو دستای تو آتیشه
    چشمامو می بندی
    و این قصه تموم میشه

    هنوزم میشه عاشق بود
    تو باشی کار سختی نیست
    بدون مرز با من باش
    اگر چه دیگه وقتی نیست

    نبینم این دمه رفتن
    تو چشمات غصه می شینه
    همه اشکاتو می بوسم
    می دونم قسمتم اینه

    پایان

    آنقدر عاشقانه برای خُـــــــدا زندگی کنیم که خدا هم عاشـقانه بگوید

    وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی
    تـورا براے خـودم سـاخته ام!!

    عاشــقانه هاے الـهی چـیز دیگریســت....
نمایش نتایج: از 1 به 12 از 12

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. ""سوژه هفته""این هفته * محسن *
    توسط Bahar در انجمن تفریحی و سرگرمی
    پاسخ: 1477
    آخرين نوشته: 2015.09.05, 21:25
  2. پاسخ: 16
    آخرين نوشته: 2013.09.26, 19:06
  3. "♥ رمـان زیـبـای صـف ِ آرزوهــایـم ♥ "در حال تایپ توسط"احمد کوچولو"و "~sarir~"
    توسط احمد کوچولو در انجمن رمان های نوشته شده کاربران کوچولو
    پاسخ: 3
    آخرين نوشته: 2013.01.07, 13:38
  4. آیــدا هستم "مدیــر بخش عكس"با نام کاربری "aida-star"
    توسط Aida-star در انجمن معرفی اعضای رسمی
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 2011.06.10, 14:08

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •