ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی «ورود به سایت» کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 2 از 2 نخست 12
نمایش نتایج: از 16 به 24 از 24
  1. #1
    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    24,259
    17,728
    مدیر موسیقی و عاشقانه

     

    کادر مدیریتی

    Icon100 رمان بسیار زیبای "سیاهکار"

    ..به نام تک نوازنده گیتار عشق..

    نام رمان: سیاهکار
    نام نویسنده: زهرا بهمنی ، ژائر: عاشقانه ، پلیسی


    خلاصه ای از این روایت عاشقانه:داستان سیاهکار، قصه دو زندگی گمشده است. زندگی مبهم، زندگی سیاه. حال چه می شود در این داستان؟ عشق واقعی در این میان هست؟!
    سیاهکار، راویت زندگی سه خواهر است که زندگی باعث می شود، آن ها به گودالی سیاهی بیفتند و با چالش سختی درگیر شوند. با سختی های دنیا می جنگند. آیا می توانند زندگی را شکست بدهند؟! پایان سفید است یا سیاه؟! چه کسی می تواند آن زندگی سیاه را سفید کند؟! وچه کسی می تواند پرده از روی راز ها بردارد؟!
    آنقدر عاشقانه برای خُـــــــدا زندگی کنیم که خدا هم عاشـقانه بگوید
    وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی
    تـورا براے خـودم سـاخته ام

    عاشــقانه هاے الـهی چـیز دیگریســت

    ~قــوانـــــــــيـــــن بخش عاشقانه~
  2. #16
    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    24,259
    17,728
    مدیر موسیقی و عاشقانه

     

    کادر مدیریتی

    پیش فرض

    پارت 15


    تنها به تک خنده مغروری اکتفا کرد. پسره خودخواه! چه خودش رو هم می*گیره. من نگاه کیانم! اون حق نداره برای منی که با یک بشکن می*تونم تمام این دک و پزش و بخرم، قیافه بگیره.
    وجدان:《 نگاه! نهار امروز رو یادت نره.》
    با کف دستم کوبیدم به پیشونیم که با تعجب نگاهم کرد و گفت:
    - خود درگیری داری؟!
    اخمی کردم و در یک کلام جواب دادم:《 به شما ربطی داره؟》
    ***
    اخمی نصیبم کرد و یکهو دستش رو کشید که هم*زمان من هم به سمتش کشیده شدم.
    - دفعه آخرت باشه با من این*جوری حرف میزنی.
    پوزخندی چاشنی صورتم کردم و گفتم:
    - اگه حرف بزنم چی میشه؟
    همین که خواست جواب بده در آسانسور باز و پسر خوش خنده ای جلومون ظاهر شد. با دیدن وضعیت ما، لبخند دندون نماش محو شد. آب دهنش رو با صدا قورت داد و روبه جناب غضب گفت:
    - داداش دقیقا داری چی کار می*کنی؟!
    از لحنش خنده ام گرفت اما به روی خودم نیاوردم و از جناب غضب فاصله گرفتم. با همون اخمش روبه پسره گفت:
    - بکش کنار، حوصله ندارم.
    زدش کنار و همون*جور که من رو دنبال خودش می*کشید از آسانسور خارج شد. صدای متعجب پسره رو شنیدم.
    - تو کی حوصله داشتی؟ اِدوین! صبر کن.
    ایستاد و با حالت کلافه ای به سمت پسره برگشت. اِدوین! اسمش قش..*خیلی خزه! هوف اِدوینم اسمه آخه؟!
    وجدان:《باشه فهمیدیم خوشت اومده.》
    خوشم بیاد؟ من از چی این بشر باید خوشم بیاد؟ وجدان تروخدا بیخیال که اعصاب ندارم.
    وجدان:《تو کی اعصاب داشتی؟!》
    - نمی*خوای معرفی کنی؟
    اِدوین نگاهی به من انداخت و خیلی محکم گفت:
    - نه!
    دوباره قدم برداشت و من رو همراه خودش به اجبار برد.
    - این دست انسان هستش، نه دسته بیل!
    متعجب نگاهم کرد. به دست هامون که زیر کتش پنهان شده بودن، اشاره کردم. سری تکون داد و سرعت قدم هاش رو پایین آورد. جلوی یک سالن بزرگ که مبلمان شیکی دور تا دورش رو در برگرفته بود، ایستاد.
    مردی که سنش به پنجاه و خورده ای می*خورد، تنها کسی که تو سالن حضور داشت و مشغول مزه کردن قهوه اش بود. کت و شلوار طوسی رنگی به تن داشت و موهای بلند جو گندمی که تا سر شونه اش می*رسید.
    با دیدن ما، فنجون قهوه اش رو، روی میز کناریش گذاشت و با لبخند بلند شد.
    - اِدوین!
    ادوین چشم هاش رو محکم روی هم فشرد و گفت:
    - حامی هستم.
    مرد ابرویی بالا انداخت و نگاهش رو به من دوخت. اون جا بود که نفرت انگیز ترین و حال به هم زن ترین چشم های رنگی تو عمرم رو ملاقات کردم. زیر نگاه ذوب کننده اش کم مونده بود از اعصبانیت آتیش بگیرم که دستی دور کمرم حلقه شد. آتیش دورنم خاموش شد و با چشم های متعجب به اِدوین که صاحب اون دست بود، نگاه کردم.
    - آقای حامی! این بانوی زیبا رو معرفی نمی*کنید؟
    آقا یک لحظه صبر کن. بالاخره اسمش اِدوین یا حامی؟ من گیج شدم.
    وجدان:》نگاه تو که خنگ نبودی! اسمش اِدوین و فامیلیش حامی. آخ بی نظیره این پسر، اِدوین حامی!》
    با حرفی که زد، لبخند محوی روی لب هام جا خوش کرد.
    - فکر نکنم به دلیل آشنایی اومده باشین. برادرم گفت برگه هایی رو باید امضا کنم، برگه ها رو لطف کنید.
    عصبی شد؛ این رو از لبخند حرصی اش متوجه شدم. دوباره نگاه چرکش رو به من دوخت که این*بار من به اِدوین چسبیدم. دلیل این کار و این آرامش تنها حضور مردی بود که زندگیم رو به ماجرا کشاند.
    برگه هایی رو از تو کیف سامسونتش بیرون کشید و جلوی اِدوین گرفت. اِدوین برگه ها را با دست آزادش گرفت و گفت:
    - وکیلم براتون می*فرسته. فعلا جناب پارسا!
    به کمرم فشاری وارد کرد، این یعنی بریم؟ دوباره وارد آسانسور شدیم.
    - کی قراره این دستبند باز بشه؟
    نگاهی بهش انداخت و گفت:
    - همین الان.
    ***
    وارد اتاقی شدیم که دکورش سفید سورمه ای و دیوار هاش تمام شیشه ای بود. تهران تو این اتاق قشنگ به نمایش در اومده بود.
    با تلفن روی میز با شخصی تماس گرفت و ازش خواست به اتاق بیاد. بعداز دقایقی کوتاه در زده شد و با بفرمایید اِدوین باز شد. پسری با تیپ لَش وارد اتاق شد. بهش می*خورد بیست و سه سال داشته باشه. چشم ابرو مشکی بود و تنها تیپش اون رو نوجوان نشون می*داد.
    - درود بر عزیز تهران! جناب اِدوین گرد و خاک کردی شدید. کل شرکت دارن راجب تو و این...
    با دیدن من، حرفش رو خورد. لبخند دندون نمایی زد و ادامه داد:
    - این بانوی زیبا، سلام مادام خوبید؟
    نگاه خونسردم رنگ عوض کرد و متعجب شد. سرم رو به معنی سلام تکون دادم که روبه اِدوین گفت:
    - کل شرکت و دیوونه کردی. نصف دخترها رو منتقل کردم بیمارستان پیش عرفان، نصفشون رو هم خودم ویزیت کردم و فرستادمشون خونه تا به تیمارستان منتقل نشن.
    اساتید این شرکت عادت دارن انقدر تند حرف بزنن؟ سرم رفت! اِدوین کلافه کتش رو از روی دستمون برداشت و دست هامون رو جلوی چشم های پسره گرفت. چشم های پسره گرد شد و گفت:
    - اِدوین! تو که اهلش نبودی، تو که مثل آدرین نبودی. شما دو برادر چرا نمی*خواین عاقل بشین؟ چرا همش گند می*زنید به اعصاب جناب حامی که بیاد و سر ما خالی کنه؟ بگو، بگو چیکار کردی؟
    با دادی اِدوین خفه شد و من هم از تن صداش لرزیدم. با اخم روبه پسره کردم و گفتم:
    - جناب! میشه آروم باشید؟ ما کاری نکر...
    اجازه نداد ادامه بدم و گفت:
    - کاری نکردین؟ پس چرا...
    اِدوین عصبی زیر لب غرید:
    - اونش به هیچ احدی مربوط نمیشه.
    خیلی قشنگ با این حرفش، پسره رو خفه کرد. الهی حتی پلکم نمی*زنه! اِدوین ادامه داد:
    - بدون این*که کسی متوجه این ماجرا بشه، سریع این دستبند رو باز کن.
    پسره به خودش اومد و نگاهی به موهای من کرد. اخمی کردم و ابروم رو به معنی《چیه؟》 بالا انداختم که گفت:
    - گیره دارین؟
    هوفی کردم و خواستم گیره رو از تو موهام بیرون بکشم اما موفق نشدم، با یک دست و اون هم چپ سخت بود، اون گیره لامصب هم قشنگ بین موهام به دام افتاده بود.
    اِدوین برگشت سمت من، اول تو چشم هام خیره شد و بعد گیره رو از حصار موهام، آزاد کرد. گیره رو به دست پسره داد. پسره کمی به دستبند خیره شد و با یک حرکت دستبند رو به کمک گیره باز کرد. دستبند جلوی پاهامون افتاد. مچ دستم قرمز شده بود و یه خراش ریز روی رگم هک شده بود.
    نگاهی به اِدوین کردم و گفتم:
    - نگفتین بالاخره خسا...
    دستش رو بالا اورد، مانع زدن ادامه حرفم شد و گفت:
    - لازم نیست. با اومدنتون خسارت رو پرداخت کردید.
    ابرویی بالا انداختم و گفتم:
    - که اینطور؟
    سرش رو تکون داد و گفت:《 بله، اینطور!》
    باشه ای گفتم و در آخر به سمت در قدم برداشتم. برگشتم و با لحن محترمی که از من خیلی کم دیده می*شد، گفتم:
    - خدانگهدار، جناب حامی!
    آنقدر عاشقانه برای خُـــــــدا زندگی کنیم که خدا هم عاشـقانه بگوید
    وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی
    تـورا براے خـودم سـاخته ام

    عاشــقانه هاے الـهی چـیز دیگریســت

    ~قــوانـــــــــيـــــن بخش عاشقانه~
  3. #17
    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    24,259
    17,728
    مدیر موسیقی و عاشقانه

     

    کادر مدیریتی

    پیش فرض

    پارت 16

    چشمکی نصیبش کردم و سریع از اتاق خارج شدم. با لبخند شیطانی به سمت آسانسور قدم برداشتم.
    《نگاه》
    کیفم رو از روی میز برداشتم و از اتاقم خارج شدم. منشی با دیدنم لبخندی زد و از جاش بلند شد.
    - خسته نباشید.
    لبخندی به روی خندونش پاشیدم و گفتم:
    - ممنون عزیزم، همچنین!
    به سمت اتاق پدرم رفتم و بعد از در زدن وارد شدم. پشت میز مشغول مطالعه قرارداد جدید بود.
    - بابا!
    عینک مطالعه رو از روی چشم هاش برداشت و آغوشش رو برای من باز کرد. کیفم رو روی مبل های چرم اتاق گذاشتم و به آغوش پدرم پناه بردم. مثل دختر کوچولو ها روی پاهاش نشسته بودم و کِیف دنیا رو می*بردم.
    آخ که چقدر خوشبختم! با داشتن همچین تکیه گاهی مگه میشه خوشبخت نباشم؟ با داشتن خواهر هایی که جونم به جونشون بسته است، مگه میشه خوش*بخت نباشم؟ خدایا شکرت!
    - پرنسس من! ساعت ها دلم می*خواد بشینم و به چشم های هزار رنگت، خیره بشم. چشم هات من رو یاد چشم های مادرت می*اندازه. خیلی خوش*حالم که شبیه مادرت هستی، اگه تو نبودی من الان نفس نمی کشیدم.
    انگشت اشاره ام رو، روی لب هاش گذاشتم و گفتم:
    - عمو، منتطرمونه.
    سرش رو به طرفین تکون داد. گونه اولین عشق زندگیم رو بوسیدم و از روی پاهاش بلند شدم. بابا هم بلند شد و بعداز برداشتن کت و کیف سامسونتش به سمت در رفت. من هم کیفم رو برداشتم و دست تو دست پدرم از شرکت خارج شدیم*.
    ***
    زیر اندازی کنار آلاچیق انداختم که آرمان سریع روش دراز کشید و سیبی از تو سبد برداشت و گازی بهش زد. چشم هاش رو بست و با لذت گفت
    - اوم!طبیعت منبع آرامش من هستش. نیلا! صدای پرنده ها، وزش باد تو موهات چه حسی بهت میده؟
    کنارش نزاشتم و پاهام رو تو بغلم جمع کردم. من هم سیبی برداشتم و گفتم:
    _ حس خوب! ایده اومدن به پیکنیک، ایده واقعا خوبی بود.
    چشم هاش رو باز کرد و به آغوشش اشاره کرد. دراز کشیدم و سرم رو، روی بازوش گذاشتم. برادر داشتن واقعا حس فوی العاده ای داره. درسته حتی هم خون نبودیم اما از اون لحظه که عمو دستش رو گرفت و به من گفت:《تکیه گاهت، آرمان!》 شد برادر واقعیم، برادری که سعی داره من رو از کار دور کنه و کمی به خوشی های دنیا معرفیم کنه.
    آرمان! پسر واقعی عمو نیست. عمو هیچ*وقت قصد ازدواج نداشت. روزی که با آرمان وارد جمع خانوادگی شد، همه رو متعجب کرد. خیلی خوب به یاد دارم که همون روز مادر بزرگ فتنه من، سیلی بدی نصیب عمو کرد. گناه عمو چی بود؟ اینکه پسری رو به فرزندی قبول کرده، هه!
    از همون روز بابام هم با خانواده اش قطع رابطه کرد و تنها خانواده من شد؛ خواهرام، بابام، عمو و برادرم آرمان!
    مادر بزرگم خیلی سعی کرد پدرم رو به عمارتش برگردونه اما موفق نشد چون من سد راهش بودم و هستم. تنها دلیلش توهین به عمو و برادرم نبود. اون زن، با مادرم هم مخالف بود. بچه بودم اما خوب اشک های مادرم و تیکه های اون فتنه رو به یاد دارم.
    《گذشته》
    هق- هق هاش رو تو بالشت خفه می*کرد که مبادا دخترکش متوجه غم درونش شود اما...
    - مامانی!
    سر از بالشت برداشت و صورت خیس از اشکش را پاک کرد. لبخندی چاشنی صورتش کرد و به سمت دخترش برگشت.
    - جانم؟
    نزدیک آمد و به صورت زیبای مادرش خیره شد. تکه ای از موهای مادرش را گرفت و گفت:
    - گریه نکن.
    سر مادرش را در آغوش کوچکش گرفت. او تنها همدم تنهایی مادرش بود. صدای داد و بیداد پدر و مادر بزرگش به گوش می*رسید. دست های مادرش هاله گوش هایش شد اما تن صدا ها بیش از حد بلند بود.
    《حال》
    - نیلا رز!
    از تو فکر بیرون اومدم و به چهره نگران بابا و آرمان نگاه کردم. بلند شدم و گفتم:
    - چیزی شده؟
    بابا سریع بغلم کرد. آرمان نفس راحتی کشید و گفت:
    - در اصل این سئوال ماست. چیزی شده؟ چرا گریه کردی؟!
    از آغوش بابا بیرون اومدم و به صورتم دست کشیدم. من کی گریه کردم؟ اوف نیلا!
    - من خوبم، خودم هم نفهمیدم چرا گریه کردم. بگذریم من برم پیش عمو اینا، بدون من دارن خوش می*گذرونن این عادلانه نیست.
    بلند شدم و به سمت عمو و دخترها رفتم. نهار رو با شوخی ها و سربه سر گذاشتن های آرمان و نوا خوردیم. بعداز یک ساعت حرف زدن. آرمان به سمت ماشینش رفت و با یک توپ برگشت. چرخی به توپ داد و گفت:
    - کی پایه والیبال هستش؟
    همه موافقت کردیم و از آلاچیق بیرون اومدیم. من و آرمان و عمو تو یک تیم و نگاه، نوا و باباهم تو یک تیم بودند. پکنیک رو با خنده به پایان رسوندیم و در آخر که مشغول جمع کردن وسایل ها بودیم، عمو گفت:
    - امشب مهمون من هستین ها! گفته باشم.
    بابا سریع مخالفت کرد و گفت کلی کار داره. من هم واقعا دوست داشتم وقتم رو با عمو و آرمان بگذرونم اما به سوگل قول داده بودم و امکان نداشت که به اون جشن نرم.
    نگاه کیفش رو برداشت و گفت:
    - پس من و نوا امشب رو خونه عمو می*مونیم.
    بابا موافقت کرد و روبه من گفت:
    - نیلا! میای خونه یا میری واسه امشب خرید کنی؟
    نگاهی به ساعتم کردم که پنج رو نشون می*داد و این یعنی اصلا وقت خرید رو ندارم. سرم رو به طرفین تکون دادم و گفتم:
    - نه! میرم خونه باید حاظر بشم، وقت زیادی ندارم.
    سرش رو به معنی باشه تکون داد و گفت:
    - پس دختر ها مواظب خودتون باشید. داداش، آرمان جان واقعا روز خوبی بود. می*بینمتون.
    با عمو و ارمان روبوسی کردم و همراه بابا سوار ماشین شدیم. دخترها هم با ماشین عمو رفتن. تو ماشین سکوت حاکم بود که صدای گوشیم، سکوت رو برهم زد. اسم سوگل روی صفحه گوشی افتاده بود. تماس رو وصل کردم.
    - جانم؟
    - سلام خوبی؟ برای امشب...
    سریع بین حرفش گفتم:
    - سوگل! باور کن دارم میرم حاظر بشم.
    تک خنده ای کرد و گفت:
    - هشت پایین باش.
    باشه ای گفتم و تماس رو قطع کردم. بابا جلوی خونه نگه داشت و گفت:
    - عزیزم من باید برم شرکت چند تا از پرونده ها رو بیارم تو خونه تا چکشون کنم، تو برو.
    - خب به صیفی( نگهبان شرکت) بگین بیاره.
    کمی با کلمات باز کرد و گفت:
    - نه! خودم برم بهتره، می*دونی که به کسی نمیشه اعتماد کرد.
    لبخندی زدم و باشه ای گفتم؛ من چقدر اون لحظه ساده بودم که حرف های تنها حامی زندگیم رو باور کردم. پیاده شدم و دستی برای بابا تکون دادم و در آخر وارد عمارت شدم. با لبخند به گل های رز تو حیاط چشم دوختم و بوسه ای براشون فرستادم.
    آنقدر عاشقانه برای خُـــــــدا زندگی کنیم که خدا هم عاشـقانه بگوید
    وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی
    تـورا براے خـودم سـاخته ام

    عاشــقانه هاے الـهی چـیز دیگریســت

    ~قــوانـــــــــيـــــن بخش عاشقانه~
  4. #18
    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    24,259
    17,728
    مدیر موسیقی و عاشقانه

     

    کادر مدیریتی

    پیش فرض

    پارت 17


    تافت رو با حالت خاصی به موهام اسپری کردم. لب هام رو، روی هم فشار دادم و لبخندی چاشنی صورتم کردم. تیپ امشبم پوشیده و خاص بود.
    شلوار چسبی براق مشکی، تاپ مشکی به همراه کت چسبی براق و در آخر کفش های پاشنه بلند مشکی براق، تیپ امشبم رو به نحو احسنت ساخته بودند. موهای بلندم رو از بالا به حالت دم اسب بسته بودم که چشم هام رو کشیده و خمار کرده بود.
    با تک زنگ سوگل کیف، شال و مانتو روییم رو برداشتم و بعداز آخرین نگاه به خودم تو آینه قدی، از عمارت خارج شدم.
    بی ام وی سوگل جلوی دروازه خوش طرح عمارت پارک شده بود. به سمت ماشین قدم برداشتم، در جلو رو باز کردم و همین که سوار شدم سوگل با سرعت حرکت کرد.
    - چه خبر خوشگله؟
    نیم نگاهی بهش کردم و جواب دادم:
    - خبر خاصی نیست.
    تک خنده ای کرد و صدای اهنگی که از قبل پلی کرده بود رو زیاد کرد. بعداز نیم ساعت جلوی یک برج بلند و شیک ماشین رو پارک کرد. جلوی برج پراز ماشین های گرون قیمت و براقی بود.
    ***
    صدای موزیک، خنده و همهمه سالن جشن رو در برگرفته بود. رو صندلی چرخ داری نشسته بودم و به پیست رقص که جای سوزن انداختن نبود، نگاه می*کردم. من تو قسمت پذیرایی سالن بودم. مسئول پذیرایی که یه پسر بور و چشم آبی بود، گفت:
    - نوشیدنی چی میل دارین؟
    به بطری های براق و شیک پشت سرش نگاه کردم و گفتم:
    - آب! لطفا همراه با لیمو باشه.
    لبخند محوی نصیبم کرد و رفت. دوباره به پیست چشم دوختم که دیدم سوگل با خنده همراه یک پسر شیک و پیک کرده داره نزدیکم میشه. لباس امشب سوگل مدلش گردنی بود و تنها قسمت لختیش، دست هاش به همراه سرشونه هاش بود. با خط چشمی که کشیده بود؛ چشم های عسلیش درشت تر دیده می*شدند.
    - نیلارز! تا کی می خوای بشینی؟
    پا روی پا انداختم و بعداز برداشتن جامی که محتواش آب بود به همراه لیمو و یک برگ نعنا، گفتم:
    - ترجیح میدم از خنکی این قسمت لذت ببرم تا اون وسط از بوی گند عرق خفه بشم.
    پسره خنده ای کرد، کنارم جای گرفت و گفت:
    -حق داره! بهتره اون پیست کمی خالی بشه.
    نیم نگاهی به پسره انداختم و گفتم:
    -سوگل! معرفی نمی کنی؟
    سوگل هم کنار پسره جای گرفت و گفت:
    -امید! برادر ملیکا است.
    ملیکا میزبان این جشن و همچنین هم دبیرستانی من و سوگل بود. سوگل دختری بود که سریع به خودش دوست می گرفت و تا ابد هیچ کدوم از دوست هاش رو فراموش نمی کرد.
    حاظرم قسم بخورم که هنوز اسامی دوست های کلاس اولش رو هم داره. با صدای جیغ دخترها و زوم شدن همه نگاه ها به سمت در ورودی سالن، از فکر بیرون اومدم.
    با دیدن پسری که وارد جشن شد، لبخند و اخم هردو هم زمان چاشنی صورتم شدند. باور نمی شد این همون پسری باشه که توی شهربازی باهاش برخورد کردم هستش. سرتا پا مشکی پوشیده بود و چقدر رنگ مشکی به این بشر می اومد!
    ملیکا با اون پیراهن بلند که دنبالش روی زمین کشیده می شد به سمت پسره رفت و با ذوق باهاش خوش و بش کرد، اما دریغ از حرف و یا لبخند از جانب اون پسر، تنها به تکان دادن سرش اکتفا کرد که نگاهمون توهم گره خورد.
    لبخندم غلیظ تر شد و اخمم کلا از بین رفت. ملیکا حرف میزد اما نگاه اون پسر تنها روی من بود. بدون اینکه اهمیتی به ملیکا بده، لبخند محوی زد و به سمت من قدم برداشت.
    سوگل با امید مشغول صحبت و حواسشون پرت بود. جام توی دستم رو، روی میز گذاشتم و از روی ادب بلند شدم. حالا اون روبه روی من بود. تو چشم های مجذوبش خیره بودم و اون هم تو چشم ها من! به خودم اومدم و سلامی کردم که با خوش رویی جوابم رو داد.
    - خوش حالم که تونستم برای بار دوم زیارتتون کنم.
    تک خنده ای کردم و دتم رو به سمتش گرفتم و گفتم:
    -همچنین، نیلارز هستم.
    دستم رو تو دست گرمش گرفت و گفت:
    -دیاکو!
    هردو باهم《خوش*وقتم》گفتیم که باعث خنده*امون شد. کنارم که جای گرفت تازه متوجه نگاه خشمگین و ابروهای درهم رفته دخترها شدم. با تعجب نگاه ازشون گرفتم و به دیاکو چشم دوختم.
    - شما با ملیکا چه نسبتی دارین؟
    چشم از ساعت گرون قیمتش گرفت و گفت:
    - ملیکا، دختر خاله من هستش. من زیاد اهل فامیل بازی نیستم و چندسالی هست که ندیدمش اما خب نتونستم این*بار اصرار هاش رو نادیده بگیرم. شما دوستش هستید؟
    - بله، دوست های قدیمی!
    هردو ساکت بودیم و هراز گاهی نیم نگاهی نصیب هم می*کردیم. با بشگون ریزی که سوگل از پهلوم گرفت، اخم هام توهم رفت.
    - فکر نکن متوجه نشدم. بعدا باید همه چی رو تعریف کنی.
    مثل خودش آروم و زیرلب پرسیدم:
    - چی رو باید تعریف کنم؟
    با چشم هاش به دیاکو اشاره کرد؛ دیاکویی که کلافه به گذر ساعت و جمعیت نگاه می*کرد. چیزی نگفتم و تنها به لبخندی اکتفا کردم. سوگل و امید دوباره بین جمعیت غیب شدن. نگاه کلافه دیاکو کنجکاوم کرده بود.
    - می*تونم بپرسم چرا انقدر کلافه هستین؟
    چشم هاش رو به چشم هام دوخت و جواب داد:
    - من زیاد اهل مهمونی نیستم. تنهایی رو ترجیح میدم.
    ابرویی بالا انداختم که آهنگی از حادیثه(ask dedigin) پلی شد و تمامی چراغ ها خاموش شدن و تنها رقص نور ها سالن رو کمی روشن می*کردند. دیاکو جامش رو روی میز گذاشت و دستش رو به سمتم گرفت.
    - افتخار یک دور رقص رو میدین؟
    لبخند ملیحی زدم و دستم رو تو دستش گذاشتم.
    - البته!
    لبخند خاصی چاشنی صورتش شد و همراه هم به سمت پیست رقص قدم برداشتیم. همه از حرکت ایستادند و پیست رقص رو خالی کردن. این آهنگ مخصوص رقص لاتین بود. روبه هم ایستادیم، یکی از دست هام هنوز تو دستش بود و دست دیگه ام رو روی شونه هاش گذاشتم و اون هم با دست آزادش کمرم رو گرفت. حرفه ای شروع به رقص کردیم.
    Sağına soluna bakmaz
    به اطرافش توجه نمي*كنه
    Hep yeni bir ateş yakmaz
    هميشه یه آتش جدیدی رو روشن نمی*کند
    Bir kalbin içine girince
    هنگامی که وارد يه قلب می شود
    Bir daha dışarıya çıkmaz
    دیگر هرگز از داخل آن بيرون نمی رود
    Ama bu işler sana uymaz
    اما اين كارها به تو نمياد
    Ruhun adam gibi durmaz
    روحت مثل آدم آروم نمي*گيره
    Yıkıla yıkıla ben biterim
    ويران و آواره ميشم، من تباه ميشم
    Sana hiçbir şey olmaz
    اما به تو هيچ چیزی نمی شود
    رو دست هاش درست مثل یک پر افتادم و در نهایت صدای دست و سوت بود که مارو به اجبار ازهم جدا کرد. سوگل با نگاه شیطانی خیره من بود و دست میزد.
    ***
    ساعت یازده شب بود و هم*چنان جشن گرم بود. همراه سوگل مشغول خوردن دسر بودیم. بعداز رقص دیاکو رو ندیدم. چشم چرخوندم اما خبری ازش نبود. با صدای 《دینگ》 گوشیم از فکر بیرون اومدپ و به صفحه گوشیم چشم دوختم.
    یک پیام از شخص ناشناس! پیام رو باز کردم و مشغول خوندن شدم:《بهتره به عمارت دوست داشتنیتون بری.》
    یعنی چی؟ آه نوا! یک بار نشد نوا و آرمان کنار هم باشند و کرم نریزن. گوشی رو به داخل کیفم گذاشتم.
    - دسر خوش مزه ای هستش!
    به سوگل که این حرف رو زده بود نگاه کردم و لبخندی نصیبش کردم اما یکهو طوفانی تو دلم به پا شد. نکنه برای بابا اتفاقی افتاده باشه؟ بدون توجه به صدا زدن های سوگل سریع به اتاقی که مانتو و شالم رو اونجا آویز کرده بودم، رفتم.
    - نمی*خوای بگی چیشده؟
    برگشتم و به دیاکو که تو چهارچوب در ایستاده بود، چشم دوختم. نفس عمیقی کشید و نزدیکم شد.
    - چی تو اون گوشی دیدی که پریشون شدی؟
    این حرفش رو پای چی می*تونم بزارم جز، جز اینکه اون تمام مدت حواسش به من بوده! افکارم رو پس زدم و گفتم:
    - باید برم.
    قدمی برداشتم که مانع شد و گفت:
    - امکان نداره بزارم با این حالت تنها بری، اگه قراره جایی بری من می*رسونمت.
    دستش از روی بازوهام سر خورد و دستم رو حصار کرد. من فقط می*خواستم به خونه برم و خیالم از سالم بودن پدرم راحت بشه، اینکه با چه کسی برم مهم نبود. سری به معنای باشه تکون دادم و همراه هم از اتاق خارج شدیم. سوگل با اخم و دلخوری نگاهم می*کرد اما الان هیچی مهم نبود، هیچی!
    ***
    ترمز کرد و نگاهی به من انداخت. تمام مدت سکوت تو ماشین حاکم بود و فکر من درگیر اون پیام!
    واقعا ازتون ممنونم.
    لبخند آرومی زد و گفت:《خواهش می*کنم.》
    جواب لبخندش رو دادم و بعداز شب بخیر گفتن آروم و کوتاهی از ماشینش پیاده شدم. سریع وارد عمارت شدم و با عجله قدم تند کردم. کلید انداختم و در رو باز کردم. سالن رو تنها هالوژن ها روشن کرده بودند.
    استرس بدی به جونم افتاده بود. بابا رو صدا کردم اما جوابی نگرفتم. حتما خسته شده خوابیده امروز خیلی با پرونده ها کار کرد، خسته شده! به سمت پله ها قدم برداشتم و آروم بالا رفتم.
    جلوی در اتاقم ایستادم که با صدای خنده*ء شخص ناشناسی پاهام قفل کردند. روبه اتاق بابا کردم که صداها واضحه تر شدند. قطره اشکی روی گونه ام افتاد.
    دستم رو روی دستگیره گذاشتم و خواستم بازش کنم که دستی روی دستم نشست و مانع باز شدن در شد.
    آنقدر عاشقانه برای خُـــــــدا زندگی کنیم که خدا هم عاشـقانه بگوید
    وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی
    تـورا براے خـودم سـاخته ام

    عاشــقانه هاے الـهی چـیز دیگریســت

    ~قــوانـــــــــيـــــن بخش عاشقانه~
  5. #19
    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    24,259
    17,728
    مدیر موسیقی و عاشقانه

     

    کادر مدیریتی

    پیش فرض

    پارت 18

    با چونه ای که از بغض می*لرزید به سمت صاحب دست صورت کج کردم که دیاکو رو دیدم. اون لحظه مهم نبود که چطور وارد خونه شده؟ چرا همراهم اومده؟! فقط یک چیز مهم بود، خیانت از جانب پدرم! قربون صدقه رفتن های پدرم که به گوش رسید، بغضم ترکید.
    صورتم رو تو سینه دیاکو قایم کردم که با اخم و قیافه*ی فوق العاده عصبی و جدی من رو به خودش چسبوند و به بیرون از عمارت دعوتم کرد.
    آخ مامان! خوبه که نیستی، خوبه که این روی شوهرت رو ندیدی.
    《رزی بودم همانند رز های دیگر، اما افسوس که رز ها را پر- پر می*کنند آن هم تنها برای لذت و خوشی های این دنیای زود گذر!》
    در ماشینش رو باز کرد تا سوار بشم، برگشتم و به پنجره اتاق بابا چشم دوختم که با سایه روی پرده چشم هام رو بستم و فشاری بهشون دادم.
    ***
    کنار یک پرتگاه نگه داشت. پرتگاهی که خالی از هرچیزی بود جز یک نیمکت چوبی و یک درخت بزرگ که مانند یک بادیگارد پشت نیمکت ایستاده بود. دیاکو دست از روی فرمون برداشت و از تو جیبش دستبندی که کادوی تولد هجده سالگیم از مادرم بود رو در آورد.
    با چشم های خیسم به چشم های مجذوبش خیره شدم که گفت:
    - تو شهربازی از دستت افتاد. امشب خواستم بهت بدم اما فرصت نشد و وقتی از ماشین پیاده شدی یادم افتاد و مجبور شدم دنبالت بیام، صدات کردم اما متوجه نشدی.
    دست بلند کردم تا دستبند رو ازش بگیرم که صدای گوشیم مانع شد. دستم رو عقب کشیدم و به صفحه گوشیم نگاه کردم. اسم《پادشاه قلبم》 رو صفحه خودنمایی می*کرد.
    چونه ام لرزید و چشم هام رو بستم که با حرف دیاکو با شرم بازشون کردم.
    - بهتره راهت رو ازش جدا کنی، اون مرد زندگی نیست.
    با چه رویی بگم که اون مرد، شوهر یا دوستم نیست بلکه پدرم هستش. چشم از چهره جذاب و جدیش گرفتم و گفتم:
    - اون مرد...
    مکثی کردم و با چشم های پر از اشک ادامه دادم:《پدرم بود.》
    قطره های اشک روی گونه هام با هزار ناز سر می**خوردن.
    - پد...
    حرفش رو خورد و کلافه هوفی کرد و از ماشین پیاده شد. در سمت من رو باز کرد و گفت:
    - بیا کمی هوا بخور، رنگ به رو نداری.
    با دستم اشک هام رو پاک کردم و پیاده شدم. جلوی نیمکت که سه متر با پرتگاه فاصله داشت ایستادیم و به تهران خیره شدیم.
    شهری پر نور و میشه گفت، زیبا! اما دریغ از یک ستاره تو آسمون شب!
    - تو تک به تک این خونه ها، یه مشکلی هست. همشون یه روز شاد هستن و یک روز غمگین! رسم زندگی همینه باید باهاش بسازی چون هرکسی جرات جنگ با زندگی رو نداره.
    مکث کرد و همون*طور که دست به جیب بود و چشم به تهران، ادامه داد:
    - نمی*تونم بگم نسبت به اتفاق امشب، بیخیال باش. فقط سعی کن هر طور شده مادرت رو در جریان بزاری تا دیر نشده.
    با این حرفش و گفتن کلمه《مادر》 دلم آتیش گرفت و قلبم به درد اومد. غم بزرگی به تنم رخنه کرد. سرش رو به سمتم کج کرد و با دیدن حالم، چهره اش رنگ نگرانی گرفت.
    - نیلا چی...
    نزاشتم ادامه بده و با گریه گفتم:
    - دیاکو! من مادر ندارم.
    از بی مادری زانوهام خم شدن و روی زمین افتادم که دیاکو سریع کنارم زانو زد و من رو به خودش فشرد. بلند گریه می*کردم و اون تنها آروم به کمرم ضربه میزد.
    ***
    امشب با تمام شب های زندگیم متفاوت بود. هم ناراحت بودم و هم خوشحال! ناراحت از کار پدرم و خوشحال از اینکه دیاکو کنارم بود. بعداز کلی بحث کردن و حرف های آرامبخش دیاکو، سوار ماشین شدیم و ازش خواستم به خونه عموم بره.
    - دیاکو! مرسی از اینکه تنهام نزاشتی. ببخشید امشب سرت رو به درد آو...
    دستش رو بالا آورد و مانع زدن حرفم شد. لبخند محوی نصبیم کرد و با صدای آروم و جذابش گفت:
    - مراقب خودت باش.
    لبخندی بهش زدم و بعداز گفتن به امید دیدار از ماشینش پیاده شدم و به سمت برج رفتم. یک لحظه ایستادم و برگشتم؛ هنوز نرفته بود و خیره من بود. دستی براش تکون دادم که جوابم رو داد و من به اجبار نگاهم رو ازش گرفتم.
    تو آسانسور تنها به این فکر می*کردم چطور این قضیه رو برای عمو تعریف کنم. چی بگم؟ چطور بگم؟ با چه رویی بگم؟! جلوی در ایستادم و به جای زنگ زدن، گوشیم رو از تو کیف بیرون کشیدم و اسم عمو رو لمس کردم. با دومین بوق صداش تو گوشم پیچید.
    - نیلا عزیزم!
    دوباره چشم هام پر شد که اینبار مانع ریختنشون شدم و با صدایی که سعی می*کردم از بغض نلرزه، جواب دادم:
    - عمو! در رو باز می*کنید؟
    مکث کوتاهی کرد و تماس رو قطع کرد. در سریع باز شد و چهره نگران عمو روبه روم نمایان شد.
    آنقدر عاشقانه برای خُـــــــدا زندگی کنیم که خدا هم عاشـقانه بگوید
    وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی
    تـورا براے خـودم سـاخته ام

    عاشــقانه هاے الـهی چـیز دیگریســت

    ~قــوانـــــــــيـــــن بخش عاشقانه~
  6. #20
    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    24,259
    17,728
    مدیر موسیقی و عاشقانه

     

    کادر مدیریتی

    پیش فرض

    پارت 19

    لیوان آب رو جلوم گرفت؛ لیوان رو به دست گرفتم و کمی ازش خوردم. عمو کنارم روی مبل چرم راحتی جا گرفت و گفت:
    - نیلا چی*شده؟ چرا خونه نرفتی؟ یعنی این وقت شب...
    لبخندی به روش پاشیدم که نگرانیش کمی ریخت و منتظر نگاهم کرد. همه خواب بودن جز عمو که مشغول کتاب خوندن بوده؛ این رو از کتابی که افتاده بود روی زمین متوجه شدم.
    آهی از دهنم خارج شد و بدون نگاه کردن به چشم های عمو، تعریف کردم. گفتم از اون پیام ناشناس، گفتم از دیاکویی که من رو رسوند، گفتم از اینکه اجازه نداد کثافت کاری پادشاه دیروزم رو ببینم. اره دیروز! بدجور از بابا دلخور و ناراحت بودم. کاش می*گفت قصد ازدواج داره و کاش...!
    اون اتاق، اون تخت، اون آینه و... تک- تک وسایل های اون اتاق برای مادرم بود و صدای خنده*ی هیچ زنی جز مادرم نباید تو اون اتاق شنیده میشد اما...
    با صدای خرد شدن لیوان تو دست هام به خودم اومدم و به دست هایی که پر از خون بودند، خیره شدم. عمو حرف میزد اما من تو گذشته ها سیر می*کردم.
    《چند سال قبل》
    با دقت رژلب رو به لب های گوشتی و قلوه ایی دخترش کشید. با صدای باز شدن در عمارت، لبخندی به دخترکش که با پرنسس ها فرقی نداشت، زد و گفت:
    - حالا بریم برای پادشاهمون دلبری کنیم.
    همراه هم خندیدند و از اتاق خارج شدند.
    - بابا!
    همسرش به سمت آنها برگشت و با لبخند آغوشش را باز کرد. نیلا با سرعت به آغوش امن پدرش پناه برد و سیندخت با عشق به صحنه روبه رویش خیره ماند.
    - بانو! شما نمیاین؟
    خنده ای پر از ناز نصیب همسرش کرد و...
    《حال》
    با صدا زدن های نگران آرمان، چشم هام رو باز کردم. با دیدن چشم های بازم گفت:
    - بابا!
    عمو اومد و آرمان رو کنار زد. کنارم روی تخت نشست و دستم رو تو دست هاش گرفت و گفت:
    - مردم و زنده شدم. بمیرم برات خوبی؟!
    لبخند بی جونی زدم و گفتم:
    - خوبم! عمو خواهرهام...
    آرمان سریع جواب داد:
    - هنوز نفهمیدن اومدی. تو اتاق بغلی آروم خوابیدن.
    نگاهم رو به پنجره دوختم و به گرگ و میش پشت پنجره پوزخندی زدم. با حرفی که عمو زد ناباور بهش خیره شدم.
    - دیگه تو اون خون نمی*مونی.
    حتی آرمان هم نگاهش رنگ تعجب گرفته بود. عمو کاملا جدی این حرف رو زده بود و دیگه اون لبخند همیشگی روی لب هاش دیده نمی*شد. تا خواستم چیزی بگم با بالا آوردن دستش مهر سکوت رو به لب هام زد.
    - اجازه نمیدم مثل مادرت جلوی چشم هام پر- پر بشی. دیگه همچین اجازه ای رو بهش نمیدم.
    بعداز تموم شدن حرفش از اتاق خارج شد. آهی کشیدم و خودم رو تو آغوش آرمان مخفی کردم.
    《دانای کل》
    دستش را مشت کرد و محکم به در ضربه زد؛ بعداز دقایقی کوتاه در توسط خدمه باز شد. بدون توجه به خدمه وارد خانه شد و با فریاد برادرش را صدا کرد.
    - داداش!
    برگشت و با دیدن چهره برادری که گذشته ها را برایش تلخ کرده بود، خیره شد. با چه رویی او را برادر خطاب می*کرد؟!
    با همان دست مشت شده اش ضربه ای به صورت شخص مقابلش که به ظاهر برادرش بود، زد.
    - داداش! هنوز هم به من داداش میگی؟ با چه رویی آرش؟ دیگه صبرم رو لبریز کردی، دیگه خسته ام کردی.
    از اعصبانیت تنگی نفس گرفته بود. آرش! حرف های زیادی برای گفتن داشت اما خیلی وقت پیش بود که با خواست خودش قرص سکوت را خورده بود. روی نگاه به برادرش را نداشت زیرا، حق کاملا با او بود. حرف حق، تلخ است و جوابی ندارد.
    - چرا؟ چرا همه چی رو بازخراب کردی؟ آرش! همه چی داشت خوب پیش می*رفت چرا خرابش کردی؟ تو اصلا می*دونی دیشب نیلا با چه حالی به خونه اومد؟ تو می*دونی اگه اون پسر غریبه نبود الان جای نیلا کجا بود؟ دِ آخه چرا اون صفت خرابت رو بعداز چند سال بیدار کردی؟!
    او حرف میزد اما آرش تنها در یک جمله برادرش غرق شده بود. 《 اون پسره غریبه!》 پوزخندی گوشه لب هایش جا خوش کرد. با خود در دل می*گفت:《آن پسر آشنا تر از همه*ی ما به نیلا است، منتهی با روی دیگهای وارد زندگیمون شده*.》
    با جمله آخر برادرش، اخمی کرد و جدی به چشم های خونسردش خیره شد.
    - دخترا از این به بعد با من زندگی می**کنن.
    سرش را به طرفین تکان داد و گفت:
    - من همچین اجازه ای نمیدم.
    و این*بار برادرش پوزخندی حواله آن کرد و گفت:
    - من از تو اجازه نخواستم، اجازه اون ها رو چند سال پیش از مادرشون گرفتم. سیندخت رو یادته دیگه مگه نه؟
    نزدیک شد و با لحن پراز حرصی ادامه داد:
    - همونی که دیشب تو اتاقش با...
    با داد آرش، حرفش قطع شد و ادامه پیدا نکرد.
    - من خیلی بهتر از تو می**دونم زنم کیه و چیه، بهتره تو کار های من دخالت نکنی و سرت تو زندگی خودت باشه. جای دخترا پیش پدرشونه و پدرشون هم منم و اجازه نمیدم با تویی که یه زمانی عاشق مادرشون بودی زندگی کنن. تو فکر کردی وقتی نیلا بفهمه که..
    مشت دیگری روی صورتش فرود آمد و صدای پراز خشم برادرش در عمارت پخش شد.
    - دخترا پیش من می*مونن، نه تویی که از حالشون خبرنداری.
    《زمان حال》
    با صدای در از جایش برخاست و با دست به خدمه اشاره کرد که خودش باز می*کند. نزدیک در شد، شال سیاهش را روی موهایش تنظیم کرد و در را باز کرد. با دیدنش در آن لباس های همیشه مشکی و آن دست گل رز سیاه، لبخند تلخی زد و از جلوی در کنار رفت.
    به داخل آمد و گل را به دست خدمه داد و بی رو در وایسی خود را به آغوش گرم تک عشق زندگی اش سپرد.
    《نیلارز》
    جرعه ای از قهوه اش رو مزه کرد و گفت:
    - وکیل اومده بود؟
    حدس می.زدم که وکیل رو دیده باشه. سری تکون دادم که ادامه داد:
    - خب؟
    تو این مدت با اخلاقش آشنا شده بودم و می*دونستم حرف، حرف خودشه اما خب به اجبار گفتم:
    - راجب بدهی های بابام، اومده بود.
    فنجون قهوه اش رو روی عسلی کنارش گذاشت و با استایل همیشه خاص و جذابش گفت:
    - از اونجایی که از چهره ات میشه فهمید، بدهی بزرگی هستش.
    نگاهم رو از چشم های مجذوبش گرفتم و گفتم:
    - خونه و کارخونه رو می*فروشم، نمی*زارم بمونه.
    بلند شد و به سمتم اومد. کنارم نشست و دست هام رو تو دست هاش گرفت.
    - اون کارخونه شاید بفروش بره اما این خونه پراز خاطرات تو و خواهرهات هستش. ببین من اون بدهی رو پردا...
    سرم رو به طرفین تکون دادم و بین حرفش گفتم:
    - نه، لطفا! خودم درستش می*کنم. هنوز با خاک یکسان نشدم و خودم می*خوام بدهی پدرم رو جبران کنم، لطفا اصرار نکن چون این*بار حرف، حرف من هستش. این خونه پراز خاطره هستش، اما گاهی بهتره خاطرها هم فراموش بشن تا بهترین ها جاش رو بگیره.
    پوفی کرد و سرش رو به معنی باشه تکون داد و بعداز مکثی با تردید گفت:
    - باشه خودت بدهی رو پرداخت کن اما از اون جایی که شناختمت هم بلند نمی*شی بری خونه عموت زندگی کنی، درست نمیگم؟
    چشم هام رو به معنی آره باز و بسته کردم که ادامه داد:
    - تو پرداخت بدهی اجازه کمک نمیدی اما من هم شرط دارم. یا بدهی رو من میدم و این خونه برای همیشه برای تو و خواهرهات می*مونه، یا بدهی رو تو میدی و به عمارت بغلی خونه من نقل مکان می*کنی.
    دهن باز کردم مخالفت کنم که انگشت روی لب هام گذاشت و گفت:
    - حتی فکر مخالفت به سرت نزنه. لطفا قبول کن، نیلا اگه بدهی رو من بدم مطمئن باش چیزی نمیشه و اگه حتی تو به خونه بغلی من بیای بیشتر می*تونم ببینمت و از نزدیک حواسم بهت هست.
    آهی کشیدم و نگاهم رو به ساعت سلطنتی روی دیوار دوختم. دوست نداشتم این خونه رو بفروشم اما از یه طرفم اصلا دوست نداشتم از یک بدهی تو یک بدهی دیگه بیفتم و خب این چه فرقی می*کرد؟ از یک طرف هم خونه عمو نمی*تونم برم چون پدرم هرچی بود من رو جوری بار آورده که همیشه در هر مراحلی رو پای خودم بایستم.
    - باشه، میام.
    برق خوش*حالی رو تو چشم هاش دیدم. سرم رو روی شونه هاش گذاشتم و چشم هام رو برای دقایقی آرامش بستم.
    《گذشته》
    سه روز از اومدنمون به خونه عمو می*گذره، تو این سه روز حتی به شرکت هم نرفتم. با سوزش دستم از فکر بیرون اومدم و به انگشت خونیم چشم دوختم.
    - اوف نیلا، اوف!
    دستم رو زیر آب سرد گرفتم و پیاز ها رو تو ماهیتابه ریختم تا سرخ بشن. صدای زنگ که بلند شد، از تو آشپزخونه داد زدم:
    - نگاه! در رو باز کن من دستم بنده.
    هنوز به دخترا نگفتم چیشده اما نگاه زرنگ تر از این حرف هاست و همش دنبال اینه که چه اتفاقی افتاده اما نوا برای اینکه اذیت نشم، گفت:《باشه آجی، تو فقط خوب باش، بعدا بگو.》 امروز تصمیم داشتم به خونه سری بزنم، همین*جوری که نمی*شد بابام رو ولش کنم.

    با سلام بلند بالای نوا چشم از پیاز ها گرفتم و با لبخند به چهره شاد و خندون خواهرم خیره شدم. کیف گیتارش رو روی میز گذاشت و بغلم کرد. موهاش رو از روی شال بوسیدم و گفتم:
    - خسته نباشی عزیزم.
    ازهم جدا شدیم که گفت
    - مگه میشه خواهرم رو ببینم و خسته باشم؟ اوم چه بویی راه انداختی، کلک چی درست می*کنی؟
    دوباره به پیاز ها چشم دوختم و گفتم:
    - لازانیا.
    چشم هاش گرد شد، آب دهنش رو محکم قورت داد و یکهو جیغ زد:
    - عاشقتم!
    خنده*ی بلندی کردم و بهش گفتم بره لباس هاش رو عوض کنه. بعداز دو ساعت عمو و آرمان هم اومدن. میز رو چیدم و منتظر شدم تا بیان.
    ***
    - عمو! من لپ تاپم رو احتیاج دارم؛ امروز میرم خونه تا...
    بدون اینکه نگاه از غذاش بگیره گفت:
    - تو خونه لپ تاپ هست. آرمان لطف کن لپ تاپت رو به نیلا بده تا کارش رو ...
    من هم مثل خودش مانع ادامه حرفش شدم و خیلی محکم گفتم:
    - نه، ممنون. لپ تاپ خودم هست و میرم و میارمش.
    لپ تاپ بهانه ای بود برای دیدن پدرم. هه، جالبه! برای دیدن پدرم باید بهانه ای داشته باشم. نگاه کلافه از صندلش رو به عقب مایل کرد و گفت:
    - نوش جونتون.
    با همون لحن محکم و کوبنده گفتم:
    - نگاه! بشین و غذات رو بخور و اگه سیر شدی صبر می*کنی تا غذای بقیه هم تموم بشه، اونوقت می*تونی بری.
    کمی به چشم هام خیره موند بعد سرش رو به معنی باشه تکون داد و صندلیش رو به جلو مایل کرد. می*دونست که حالم خوش نیست و فکرم درگیره، پس نباید سر به سرم می*ذاشت. نگاه عمو دلخور بود اما خب چه میشه کرد؟ من نمی*تونستم بیخیال پدرم بشم حداقل باید دلیلش رو بدونم
    **
    سوگل ترمز کرد و با عینک مارک دارش به سمت من برگشت و گفت:
    - می*خوای من هم بیام؟
    نفسم رو بیرون دادم و گفتم:
    - نه، زود برمی*گردم.
    لبخندی زد و گفت:
    - منتظرتم عشقم!
    جواب لبخندش رو با لبخند تلخی دادم و از ماشینش پیاده شدم. دروازه سفید رنگ بزرگ، عمارت رو باز کردم. استرس بدی تو دلم افتاده بود. اخمی کردم و با قدم های تند به سمت در ورودی عمارت رفتم. کلید انداختم و وارد شدم.
    خدمه از آشپزخونه بیرون اومد و با دیدن من خوشحال گفت:
    - خانم جون! خوش اومدین.
    اخمم محو شد و جاش رو به لبخند داد. تشکری کردم و نگاهم رو چرخوندم. دلم برای عمارتم تنگ شده بود!
    - نیلا رز!
    با شنیدن صداش، بغض بدی تو گلوم جا خوش کرد؛ به زور قورتش دادم و به سمتش برگشتم. با نگاه سردم تو چشم های خوشحالش خیره شدم.
    اومد سمتم و محکم بغلم کرد. دلم می*خواست بگه اون شب فقط یه کابوس بوده اما... دست هام دلشون می*خواست که بالا بیان اما غرورم اجازه نمی*داد. از من جدا شد و گفت:
    - خوبی دخترم؟ کجا بودی تو آخه؟
    پوزخندی رو لبم جا خوش کرد. لب هام رو خیس کردم و گفتم:
    - خوبم؟ اوهوم خیلی خوبم! مگه میشه شاهد...
    مانع زدن ادامه حرفم شد و گفت:
    - نیلا! تو از هیچی خبر نداری؟ قضاوتم نکن.
    خنده بلندی سر دادم و گفتم:
    - قضاوت!
    صدا های اون شب تو گوشم اکو شدند. صدام بالا رفت و ادامه دادم:
    - چه قضاوتی آخه پدر من؟ چه خبری؟
    با مظلومیتی که نمی*دونم از کجا پیداش شد گفتم:
    - خودم صداتون رو شنیدم، خودم از پشت پرده...
    دستم رو هاله صورتم کردم و اشک ریختم.
    - نیلا! به خدا من کاری نکردم من مجبور شدم. تو خبر نداری دخترم.
    نفس عمیقی کشیدم و کلافه گفتم:
    - از چی؟ از چی خبر ندارم؟ خب بگین تا خبر داشته باشم.
    دهن باز کرد بگه اما پشیمون سرش رو پایین انداخت. دوباره پوزخندی کنج لبم شکل گرفت. سرم رو بالا، پایین کردم و گفتم:
    - چیزی ندارین که بگین. حقیقت بود و حقیقت هم تلخ هستش!
    از پله ها بالا رفتم و به اتاقم پناه بردم. با گریه به سمت لپ تاپم رفتم و تو کیف مخصوصش گذاشتم. در باز شد و ...
    - نرو، نیلا تنهام نزار من هرکاری کردم فقط به خاطر شماها بود. نمی*تونم بگم چی*شده و چرا اما فقط بدون من بی گناهم، من رو ببخش!
    برگشتم و به چشم هاش خیره شدم. اشک هام رو پس زدم و گفتم:
    - بابا! اگه بی گناهین پس چرا طلب ببخش می*کنید؟! اصلا خودتون متوجه حرف هاتون هستید؟
    سری به طرفین تکون دادم و بعداز برداشتن کیف لپ تاپم از اتاق خارج شدم. پشت سرم تا در خروجی عمارت اومد.
    - نیلا رز!
    به سمتش برگشتم که با چشم های خیسش مواجه شدم. دست هاش رو هاله صورتم کرد و گفت:
    - مواظب خودت و خواهرهات باش. من امانت دار خوبی نبودم و نیستم. برو اما خوش باش و هیچ وقت غم رو به دلت راه نده. تو همیشه پرنسس قلب من خواهی موند، حواسم بهت هست، همیشه!
    بوسه ای روی پیشونیم کاشت. دلم از حرف هاش گرفته بود، دلم از زندگی گرفته بود. کاش نمی*رفتم، کاش بابام رو بغل می*کردم و همه چی رو فراموش، اما نشد که بشه و انسان از یک دقیقه بعدش هم بی خبره و اگه من از آینده خبر داشتم از عمارت بیرون نمی اومدم.
    در رو باز کردم و از عمارت خارج شدم. سوگل با دیدنم از ماشین پیاده شد و به سمتم اومد. بغلم کرد و در ماشین رو باز کرد تا سوار بشم. همین که خواستم سوار بشم صدای شکلیک تیری تو سرم پیچید.
    آنقدر عاشقانه برای خُـــــــدا زندگی کنیم که خدا هم عاشـقانه بگوید
    وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی
    تـورا براے خـودم سـاخته ام

    عاشــقانه هاے الـهی چـیز دیگریســت

    ~قــوانـــــــــيـــــن بخش عاشقانه~
  7. #21
    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    24,259
    17,728
    مدیر موسیقی و عاشقانه

     

    کادر مدیریتی

    پیش فرض

    پارت 20


    قلبم از حرکت ایستاد!
    زمان متوفق شد!
    صدای جیغ خدمه ها رو که شنیدم، زندگی به چشمم سیاه شد و این بود شروع سیاه بازی های زندگی من!
    سوگل رو کنار زدم و به سمت عمارت دویدم. نفهمیدم چه* جوری در باز شد و من به سمت اتاق پدرم پرواز کردم. در رو محکم باز کردم و...
    رد خون زیر پام رو گرفتم و به سر خونین پدرم که روی زمین افتاده بود، رسیدم.
    - بابا!
    نه اون پدر من نبود، اون تک پادشاه قلب من نبود اون...چشم هام سنگین شد و دیگه هیچی نفهمیدم.
    ***
    صدای گریه ها، پچ- پچ ها، جیغ ها و صدای صوت قرآن تو بهشت زهرا پیچیده بود.
    - خدا! اخه چه گناهی کردم که بچه ام رو گرفتی؟ پسرم! اخه این رسمش نبود که بدون دیدن مادرت بری.
    روی پدرم خاک می*ریختند و من خودم رو لعنت می*کردم که نمی*تونستم جلوشون رو بگیرم اما نگاه...
    - نه، نه چرا خاک می*ریزید؟ بابام زنده است، این کار رو نکنید. آرمان نکن توروخدا اون خاک رو نریز بسه، بسه!
    جیغش تو خلوتی بهشت زهرا اکو شد. آرمان بیل رو زمین انداخت، خانم های کنار نگاه رو کنار زد و اون رو محکم به آغوش گرفت. عمو یک ثانیه هم از من دور نمی*شد، منی که دو روزه صدام در نیومده و حتی یک قطره اشک هم نریختم.

    《گذشته ها》
    - بابا! خسته نباشی.
    - توهم خسته نباشی عزیزکم.
    ***
    - بابا تو مثل مامان بی معرفتی نمی*کنی، مگه نه؟
    - مگه میشه بی معرفتی کنم؟ من تنها بدون شما نفسم بند میاد.
    《حال》
    - نیلا! قربون چشم هات برم، گریه کن عزیزم؛ نریز تو خودت خواهش می*کنم یه چیزی بگو، یه کاری کن.
    چی کار می*کردم؟ چی می*گفتم؟ من دیگه توانایی هیچ کاری رو ندارم. من حتی نمی*تونم دست هام رو تکون دادم اما...
    - نیلا رز!
    با دیدن بابا و مامان کنارهم، لبخندی رو لب هام نقش بست. هردوشون با خوشحالی خیره من بودن. مامان دست بابا رو تو دستش گرفت و چشمکی به من زد. بغض تو گلوم حلقه بست. آروم لب باز کردم و گفتم:
    - چرا تنهام گذاشتین؟
    بابا شرمنده چشم هاش رو به چشم هام دوخت و گفت:
    - صبر کن، فقط صبر کن.
    عمو حرف می*زد اما من تنها نگاهم به دو زوج سفید پوش روبه روم بود که یکهو محو شدند. بغض داشت خفه ام می*کرد و غصه من رو تا مرز جنون برده بود.

    آنقدر عاشقانه برای خُـــــــدا زندگی کنیم که خدا هم عاشـقانه بگوید
    وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی
    تـورا براے خـودم سـاخته ام

    عاشــقانه هاے الـهی چـیز دیگریســت

    ~قــوانـــــــــيـــــن بخش عاشقانه~
  8. #22
    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    24,259
    17,728
    مدیر موسیقی و عاشقانه

     

    کادر مدیریتی

    پیش فرض

    پارت 21

    لبخند رو لب هام بود و اشک تو چشم هام، اشک هایی که قصد ریختن نداشتن. صدای دختر عموم ملکا رو شنیدم که روبه عمو می*گفت:
    - عمو جان! اجازه بدین کمی از این محیط دورش کنیم. نیلا عزیزم!
    بازوم رو گرفت و چند قدمی من رو از بابام دور کرد. نگاهم به خاک های روی پدرم بود و پاهام دور تر و دور تر می*شدند. از بین قبر ها رد شدیم تا اینکه با صدای آشنایی، پاهام از حرکت ایستادند.
    - نیلا رز!
    برگشتم و به دیاکویی که شاهد شروع بدبختی های من بود، روبه رو شدم. دوتا پسر سیاه پوش دیگه هم با تعجب پشت سرش ایستاده بودند و یک پسر دیگه کنار قبری نشسته بود و مثل من انگار تو دنیا نبود.
    نزدیکم شد و با چشم های نگرانش سرتا پام رو نگاه کرد و گفت:
    - این چه حالیه؟ چرا...
    بغض به گلوم چنگ زد. با دیدن دیاکو انگار زنده شدم و بعداز چند روز صدام در اومد.
    - بابام!
    نگاهش رنگ تعجب و تاسف گرفت. سرش رو پایین انداخت و یکهو تو حصار گرمی فرو رفتم.
    واسه سفر هایی که دیگه نمیریم
    عکس هایی که قسمت نمیشه بگیریم
    واسه هر یقینی که تاوان شک نیست
    واسه خاطره هایی که مشترک نیست
    واسه وقتی که هردو بی اعتباریم
    تماشاچی غیراز خودمون نداریم
    وقتی التماسم نخورده به دردم
    واسه انتقامی که جبران نکردم
    می*خوای باز بسوزم؟
    می*خوای کوه یخ بشم؟
    کمک کن، کمک کن خودم رو ببخشم.
    《فرزاد فرزین_ کمک کن》
    به سنگ سیاه رنگی که روی پدرم بود، خیره شدم. با خط نستعلیق روی سنگ شعری ثبت شده بود که آتش قلبم رو شعله ور تر می*کرد.
    پدرم!
    ای پادشاه قلبم!
    خموشی چرا؟
    نگو رفته*ای و دیگر ندارم تو را!
    چشم هام رو بستم و اجازه دادم اشک هام گونه هام رو خیس کنند. بدون هیچ صدایی گریه می*کردم. دیگه کسی سر مزار نبود و تنها من بودم و خواهرام به همراه دیاکو.
    نگاه سرش رو از روی سنگ قبر برداشت و نگاهش رو به من دوخت. تو چشم های هم خیره بودیم که یکهو بلند شد و تو آغوش هم غرق شدیم. نوای رنگ پریده من، دست هاش رو هاله صورتش کرد و بلند به حال بی کسیمون اشک ریخت.
    - تو...تواینجا!
    آنقدر عاشقانه برای خُـــــــدا زندگی کنیم که خدا هم عاشـقانه بگوید
    وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی
    تـورا براے خـودم سـاخته ام

    عاشــقانه هاے الـهی چـیز دیگریســت

    ~قــوانـــــــــيـــــن بخش عاشقانه~
  9. #23
    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    24,259
    17,728
    مدیر موسیقی و عاشقانه

     

    کادر مدیریتی

    پیش فرض

    پارت 22

    از هم جدا شدیم. نگاهش به پشت دیاکو بود؛ اون شخص همراه دیاکو بود که با چشم های متعجب به نگاه خیره بود.
    سئوال من رو دیاکو از دوستش پرسید:
    - شما هم رو می*شناسید؟
    پسره سرش رو به معنی آره تکون داد و روبه نگاه گفت:
    - متاسفم! غم آخرتون باشه.
    نگاه تشکری کرد و گفت:
    - فکر نمی*کردم قراره باز هم رو ببینیم، اون هم با این حال و این مکان!
    پسره اخم محوی کرد و زیر لب گفت:《با قسمت نمیشه جنگید.》
    بیخیال به سمت نوا رفتم و بلندش کردم. تو چشم هام نگاه کرد و گفت:
    - نیلا! بابا رو تنها بزاریم؟ نریم دیگه توروخدا بمونیم.
    پاییز بود و هوا سوز سردی داشت و نمی*تونستم همچین اجازه ای بدم. مخالفت کردم که با التماس خیره ام شد و گفت:
    - خواهش می*کنم بمونیم، من نمیام نمی*تونم بابا رو تنها بزارم اون خیلی تنها است، چطور دلت میاد؟!
    بی حوصله به نگاه چشم دوختم که نوا رو راضی کنه به خونه بریم اما...
    - من هم امشب پیش مادرم می*مونم، اجازه بدین بمونن.
    این حرف رو همون دوست دیاکو که سر مزار اشک می*ریخت زده بود. به دیاکو نگاه کردم که با باز و بسته کردن چشم هاش به من اطمینان داد که مشکلی پیش نمیاد.
    - باشه، ممنون.
    نوا دوباره کنار قبر بابا نشست و سرش رو روی سنگ گذاشت و چشم هاش رو بست. دیاکو دستش رو دور شونه*ام انداخت و گفت:
    - می*دونم توهم دلت می*خواد بمونی اما فکر کنم الان براتون کلی مهمون اومده و زشته که دختر بزرگ مرحوم تو جمع نباشه، بیا عزیزم.
    سری از روی تایید تکون دادم و سرم رو روی شونه دیاکو گذاشتم و همراه هم قدم برداشتیم. صدای قدم های نگاه و اون پسره هم از پشت سرمون می*اومد.
    ***
    دیاکو و اون پسره باهم برادر بودن و به حکم ادب وارد مجلس ختم شدن و تنهامون نزاشتن. عمو و آرمان تو جمع نبودند. دور تا دور عمارت صندلی و تاج گل گذاشته شده بود. کنار نگاه جا گرفتم و دیاکو و برادرش هم به سمت چپ سالن که قسمت آقایون بود، رفتند.
    زنی که به اصطلاح مادر بزرگم بود، به سرش ضربه میزد و بی قراری می*کرد. یادش رفته بود که روزی عشق همین مردی که براش بی قراری می*کنه رو رنجونده بود، یادش رفته بود که چه بلا هایی سر همسر پسرش آورده بود، پسری که چند ساعتی می*شد زیر خروار ها خاک آرامیده بود.
    ربان مشکی گوشه عکس پدرم و اون دوتا شمع سیاه کنارش، بدجور عذابم می*داد! آرمان رو دیدم که از پله ها با وضع آشفته ای پایین می اومد، فکر کنم عمو حالش خوب نبود و تو یکی از اتاق های بالا استراحت می*کرد.
    آرمان سنگینی نگاهم رو حس کرد و تو چشم هام خیر شد و بعد به کنارم*نگاه کرد و متوجه نبود نوا شد اما به روی خودش نیاورد و به سمت آقایون رفت و کنار دیاکو جای گرفت، تنها جای خالی بود.
    - تسلیت میگم، غم آخرتون باشه.
    همه نگاه ها روی مردی که، این مرد همونی نبود که من تو شرکت...
    《یادآوری》
    همین که به سمت اتاقش قدم برداشت، در اتاق پدرش باز شد و مردی که هم سن و سال های پدرش بود از اتاق بیرون آمد.
    مرد با دیدن او لبخند چندش آوری زد. به سمت آسانسور رفت و در آخر از دیدش محو شد. کلافه سری تکان داد و وارد اتاقش شد.
    ***
    به سمت من قدم برداشت؛ به نشونه احترام بلند شدم.
    - متاسفم! غم آخرتون باشه.
    - ممنون.
    دیاکو که از عمارت خارج شد، لبخند محو اون مرد رو دیدم که کنج لب هاش جا خوش کرد. نگاه مشکوک من رو که به خودش دید سریع رفت و نشست. خواستم به دنبال دیاکو برم که...
    - نیلا! بشین دیگه این مردم برای پدر تو اومدن اون*وقت تو یک جا بند نیستی؟
    با اخم به عمه ام که آروم این حرف رو زده بود، چشم دوختم. دهن باز کردم جوابش رو بدم که خاله ام مانع شد و گفت:
    - نیلا خاله تو رو برو استراحت کن ما هستیم.
    روبه عمه ادامه داد:
    - شماهم کمی دندون رو جیگر بزار، وقت برای تیکه انداختن زیاده!
    عمه با حرص نگاهش رو از خاله گرفت و من کلافه از خونه بیرون رفتم. دیاکو تو حیاط با گوشیش حرف می*زد و من..
    - این مرتیکه اینجا چه غلطی می*کنه؟
    -...
    - اگه تا پنج دقیقه دیگه...
    برگشت و با دیدن من، نفسش رو بیرون داد و گفت:
    - جلو چشم نباشه
    آنقدر عاشقانه برای خُـــــــدا زندگی کنیم که خدا هم عاشـقانه بگوید
    وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی
    تـورا براے خـودم سـاخته ام

    عاشــقانه هاے الـهی چـیز دیگریســت

    ~قــوانـــــــــيـــــن بخش عاشقانه~
  10. #24
    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    24,259
    17,728
    مدیر موسیقی و عاشقانه

     

    کادر مدیریتی

    پیش فرض


    پایان رمان


    آنقدر عاشقانه برای خُـــــــدا زندگی کنیم که خدا هم عاشـقانه بگوید
    وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی
    تـورا براے خـودم سـاخته ام

    عاشــقانه هاے الـهی چـیز دیگریســت

    ~قــوانـــــــــيـــــن بخش عاشقانه~
صفحه 2 از 2 نخست 12
نمایش نتایج: از 16 به 24 از 24

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. رمان بسیار زیبای "عشق و جدایی"
    توسط traffic در انجمن رمان های عاشقانه ایرانی
    پاسخ: 20
    آخرين نوشته: 2020.12.23, 13:41
  2. رمان عاشقانه و زیبای "همیشه یکی هست"
    توسط zahra2010 در انجمن رمان های عاشقانه ایرانی
    پاسخ: 13
    آخرين نوشته: 2013.03.26, 14:05
  3. پاسخ: 29
    آخرين نوشته: 2011.06.29, 00:25

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •