ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی «ورود به سایت» کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 2 از 2 نخست 12
نمایش نتایج: از 16 به 24 از 24
  1. #1
    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    25,016
    17,881
    مدیر موسیقی و عاشقانه

     

    کادر مدیریتی

    Icon100 رمان بسیار زیبای " فرزندان عمه خانوم "


    نام رمان: فرزندان عمه خانوم
    نویسنده: زهرا سواری
    ژانر:عاشقانه، غمگین، پلیسی، طنز

    هدف:وقتی یک نویسنده قلم خود را بر روی کاغذ می کشد، خالق یک اثر است. اثری که تاثیرات گوناگونی دارد. امیدوارم این رمان اثر مثبتی داشته باشد و مورد پسند واقع شود

    خلاصه: شیدا دختری است با قلب سوخته. قلبی که آتشش زدند و سوختنش را نظاره کردند. شاد بودن؟ خندیدن؟ چه انتظاری از او دارند وقتی یک شبه تمام دار و ندارت را از دست بدهی. شبی که قرار بود شب خوشبختی و آرزوهایت شود، شبی شد برای نابود شدن، برای رفتن بدون خداحافظی، آرزو های بی فرجامش و خوشبختی که هیچ وقت برای او نشد. شیدا از آن شب به بعد تنها شد، بی احساس شد. شیدا مرده ی متحرکی شد که فقط نفس می کشید. می دانی چرا؟ چون چشم هایش طاقت دیدن تن بی جان برادرش را نداشت.طاقت سردی بدن برادرش را نداشت. طاقت تنها بودن را نداشت. شیدا تنهایی را دوست نداشت. هیچ وقت دوست نداشت. اما تنها شد و این تقدیری بود که برای او نوشته شده بود.

    آنقدر عاشقانه برای خُـــــــدا زندگی کنیم که خدا هم عاشـقانه بگوید
    وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی
    تـورا براے خـودم سـاخته ام

    عاشــقانه هاے الـهی چـیز دیگریســت

    ~قــوانـــــــــيـــــن بخش عاشقانه~
  2. #16
    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    25,016
    17,881
    مدیر موسیقی و عاشقانه

     

    کادر مدیریتی

    پیش فرض


    پارت پانزدهم

    - کدوم کار؟
    - این*که ولش کردی؛ چرا؟
    قلبم تیر کشید، چی می گفتم؟ می گفتم چون بابام گفته؟ چون خلافکاره؟ با خودم فکر می کردم که تلفن بهار به صدا در اومد. بهار بعد از دیدن شماره با عجله گفت:
    - ببخشید من الان میام.
    بعد از گفتن حرفش از اتاق بیرون رفت و من با سودا موندم. سودا گفت:
    - نمی خوای بگی؟
    - خوب راستش...
    - مجبور شدی مگه نه؟
    - خوب... خوب نه خودم خواستم.
    - چرا؟!
    - میشه بس کنی سودا؟
    - شیدا! از وقتی ولش کردی دیگه اون شاهین قبلی نیست؛ دیگه نمی خنده، اسم تو که میاد بهم می ریزه. شیدا داغونش کردی. می فهمی؟
    دستام رو روی شقیقه هام گذاشتم و گفتم:
    - سودا کافیه.
    - شیدا!ذمن می دونم بابات با اقاجون و بابام مشکل داره، اما نمی دونم چه مشکلی؛ ولی بخدا من و شاهین و ارسلان بی گناهیم؛ ما کاری نکردیم که! اصلا چرا...
    وسط حرفاش بهار واسم یه پیامک فرستاد. «شیدا خداحافظی کن بریم»
    با صدای سودا از فکر پیامک بهار بیرون اومدم.
    - شیدا خواهش می کنم برای یه بارم که شده، برو ببینش. نزار از دوریت داغون شه.
    - خیلی خوب؛ کجا می تونم ببینمش؟
    سودا از روی میز یه برگه با خودکار برداشت یه چیزایی نوشت و به دستم داد و گفت:
    - این شماره و این آدرس خونش؛ محل کارشم نمی دونم؛ اصلا نمی دونم چی کارست.
    بعد از گفتن حرفش سرش رو پایین انداخت.
    - خوب من دیگه برم؛ مامان اینا منتظرن.
    با تعجب سرش رو بالا آورد و من تازه متوجه شدم که گریه می کرده اونم فقط برای اینکه شغل برادرش رو نمی دونه.
    با صدایی که بغض توش احساس می شد گفت:
    - میشه بازم هم رو ببینیم؟
    - خیلی خوب شمارت رو بده باهات قرار می زارم.
    - مرسی شیدا!

    گوشیم رو در آوردم و شماره ای که گفت رو به نام سودا سیو کردم.
    بعد از یه خداحافظی سرد و کوتاه با سودا از خونه رفتیم. تو ماشین نشسته بودم و به حرف های سودا فکر می کردم و صداش تو گوشم تکرار می*شد. «دیگه نمی خنده، اسم تو که میاد بهم می ریزه، داغونش کردی؛ من و شاهین و ارسلان بی گناهیم. ببینش نزار از دوریت داغون شه.»
    باید مطمئن می شدم که مثل باباش خلافکار نیست؛ توی فکر بودم که یهو گوشیم توی جیبم لرزید. از تو جیبم در آوردم.
    بهار پیام داده بود، وا خوب مگه مرض داشت کنارم نشسته بود اونوقت پیام می*داد یا شاید پیام خصوصی؟ پیام رو باز کردم.

    آنقدر عاشقانه برای خُـــــــدا زندگی کنیم که خدا هم عاشـقانه بگوید
    وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی
    تـورا براے خـودم سـاخته ام

    عاشــقانه هاے الـهی چـیز دیگریســت

    ~قــوانـــــــــيـــــن بخش عاشقانه~
  3. #17
    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    25,016
    17,881
    مدیر موسیقی و عاشقانه

     

    کادر مدیریتی

    پیش فرض


    پارت شانزدهم

    شیدا قرارمون که یادت نرفته؟ سروان رشیدی تو خونه ی آقای سالاری باهام تماس گرفت و گفت هر وقت تونستیم بریم کلانتری، مثل اینکه باهامون کار داره.
    نگاهم رو از روی صفحه ی گوشی به چهره ی بهار دوختم، با التماس تو چشم هام نگاه می کرد. براش نوشتم:
    - الان که نمیشه روز اول عیده!

    - می*دونم؛ اما هرچه قدر زود تر بریم بهتره اینم آدرس کلانتری (...)


    اوف چاره ای نداشتم، به شکوفه های روی درختا که زیبایی خاصی به خیابون بخشیده بودن نگاه کردم. دلم می خواست مثل اون شکوفه ها باشم. سبک سبک! وقتی که باد می*زنه سفر کنم
    به جاهای ناشناخته و این همه مشکل نداشته باشم. حدود نیم ساعت از حرکتمون می گذشت که به خونه رسیدیم. من و بهار به بهونه ی دیدن دوست هامون از خونه زدیم بیرون اما کسی نمی*دونست که چه سرنوشتی در انتظارمونه.

    یه دربست گرفتیم، نمی*دونم چرا این*قدر استرس داشتم اما بهار کاملا برعکس من خیلی با اشتیاق نگاهش رو به مسیر دوخته بود، به کف دست هام نگاه کردم، از استرس ناخن هام رو تو کف دست هام فرو می کردم.
    انگار قرار بود یه اتفاقی بیوفته یه اتفاقی که هنوز نیومده ضربان قلب من رو به صد رسونده بود. با هدف پیدا کردن گوشیم زیپ کیفم رو باز کردم اما متاسفانه من از بچگی یه آدم شلخته ای بودم
    که همیشه توی کیفم پر بود از خرت و پرت. دستم رو داخل کیفم برده بودم و می چرخوندم؛ آهان بالاخره پیداش کردم اما همراهش یه کاغذ هم بیرون اومد. تاش رو باز کردم، آدرس و شماره تلفن شاهین بود.

    هنوز از کاری که می کردم مطمئن نبودم، شمارش رو به عنوان داداش شاهین تو گوشیم سیو کردم. به خودم که اومدم چند دقیقه بود که خیره ی اسمش شده بودم. شاهین! چقدر دلم براش تنگ شده بود.
    یعنی می شد دوباره صداش کنم داداش شاهین؟! بازم بریم بیرون بازم اعصابش رو بهم بریزم! وای خدا! دلم برای خندیدن هاش، برای اخم کردن هاش حتی برای شیدا گفتن هاش تنگ شده.
    هندزفریم رو به گوشیم وصل کردم و رفتم توی تلگرام و برای بار هزارم آخرین پیام هاش رو باز کردم. یه پیام صوتی چند ثانیه ای. صداش توی گوشم پیچید و من رو برد به یه خلسه شیرین.

    - سلام خانوم کوچولو؛ خوبی؟ هستی عصر بریم بیرون؟
    با صدای خواب آلودی گفتم:
    - (خمیازه) سلام. خوبی داداش؟ چیزه من تازه بیدار شدم.
    - تازه بیدار شدی؟! وای شیدا! من از دست تو چیکار کنم آخه؟ ساعت پنج قرار بود بریم خرید. اصلا عقد داداش امیر تو به من چه مربوط.
    - باشه باشه! الان آماده می شم بیا دنبالم.
    تموم لحظات اون روز یادم بود. حتی لباس تنش؛ وقتی رفتیم و براش کت و شلوار خریدیم. لباس های عقدم که سلیقه شاهین بودن رو از همه ی لباس هام بیشتر دوست داشتم و دارم و خواهم داشت؛ چقدر اون روز خندیدیم، چقدر خوش بودیم. اون روز همون روزی بود که شبش پدرم گفت با هاشون قطع ارتباط کنیم. آه کاشکی دوباره برگردن اون روز ها! بهاره با نگرانی گفت:
    - چرا آه می کشی شیدا؟ کدوم روزا برگردن؟
    ای خاک تو سرت شیدا دوباره افکارت رو بلند داد زدی!

    آنقدر عاشقانه برای خُـــــــدا زندگی کنیم که خدا هم عاشـقانه بگوید
    وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی
    تـورا براے خـودم سـاخته ام

    عاشــقانه هاے الـهی چـیز دیگریســت

    ~قــوانـــــــــيـــــن بخش عاشقانه~
  4. #18
    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    25,016
    17,881
    مدیر موسیقی و عاشقانه

     

    کادر مدیریتی

    پیش فرض


    پارت هفدهم

    با من و من گفتم:
    - چیز... بچگی دیگه، کاش برگرده!
    - آره، راست میگی چقد خوش بودیم.
    راننده با صدای کلفتش گفت:
    - رسیدیم خانوم ها.
    - ممنون چقدر شد؟
    - بیست و هفت تومن.
    بهار با تعجب گفت:
    - چه قدر؟! بیست و هفت تومن؟ چه خبره؟ مگه این جا سرِ گردَنَست؟
    محکم به پای بهار کوبیدم و در گوشش گفتم:
    - بهار! لال شو.
    پول رو دادم و به سمت کلانتری حرکت کردیم. اوف چه قدر شلوغ بود؛ رنگ دیوارها همه سبز بودن، بهار به سمت یه سرباز رفت و گفت:
    - چند ماه خدمتی؟
    سرباز یه پوزخند به بهار زد و سرش رو به طرف دیگه ای چرخوند. بهار با پر رویی تمام گفت:
    - سروان رشیدی رو می شناسی؟ رفیق منه. اصلا منم قراره بیام این جا براتون عملیات انجام بدم.
    سرباز پوزخندی زیبا نثار گل روی بهار زد و گفت:
    - هه! تو؟
    - حالا می*بینی.
    من که کمی دورتر ایستاده بودم، نزدیک شدم و گفتم:
    - ببخشید می*خوایم سروان رشیدی رو ببینیم؟
    سرباز نگاه کوچکی به بهار انداخت و گفت:
    - همراه شما هستن؟
    - بله.
    نگاه تاسف باری به بهار انداخت و گفت:
    - ته سالن آخرین اتاق سمت چپ.
    بهار که هنوز از رو نرفته بود گفت:
    - اگه می*خوای بیا ببین چه جوری میاد استقبالم.
    - البته! میام فقط ضایع شدنت رو ببین.

    ضربه*ی محکمی به پای بهار زدم و گفتم:
    - دارم برات.
    سرباز در رو زد، خانومی تقریبا بیست و پنج ساله در رو باز کرد. بهار با ذوق گفت:
    - سلام نسیم جون.

    آنقدر عاشقانه برای خُـــــــدا زندگی کنیم که خدا هم عاشـقانه بگوید
    وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی
    تـورا براے خـودم سـاخته ام

    عاشــقانه هاے الـهی چـیز دیگریســت

    ~قــوانـــــــــيـــــن بخش عاشقانه~
  5. #19
    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    25,016
    17,881
    مدیر موسیقی و عاشقانه

     

    کادر مدیریتی

    پیش فرض


    پارت هجدهم

    نسیم نزدیک بهار شد، اون رو در آغوش کشید و با ذوق گفت:
    - سلام عزیزم.
    چی نسیم جون؟ عزیزم؟ من و سرباز همین طور گیج و منگ به بهار و نسیم نگاه می*کردیم. بهار همون*طور که تو آغوش نسیم بود، یه پشت چشمی برامون نازک کرد که باعث شد حرص سرباز حسابی در بیاد. سرخ شده بود که یکدفعه نسیم یا همون سروان رشیدی گفت:
    - آقای حسینی، می*تونین برین.
    سرباز بی*چاره با عصبانیت بیرون رفت. نسیم رو کرد به بهار و گفت:
    - معرفی نمی*کنی بهار جون؟
    - نسیم جون، ایشون شیدا خواهرم هستن!
    - از ملاقات با شما خوش*بختم شیدا جون.
    یه لبخند مصنوعی زدم و گفتم:
    - منم همین*طور.
    - خوب بفرمایید بشینید.
    هر دومون نشستیم، بهار که انگار تازه چیزی یادش افتاده باشه گفت:
    - من با خواهرم مشورت کردم؛ قبول کرد که تو عملیات باشم؛ ولی به یه شرط.
    نسیم لبخندی بهم زد و رو به بهار گفت:
    - چه شرطی؟
    - این*که خودشم توی عملیات باشه.
    - خیلی خوب باشه من با سرهنگ صحبت می*کنم. چند لحظه منتظر بمونین.

    آنقدر عاشقانه برای خُـــــــدا زندگی کنیم که خدا هم عاشـقانه بگوید
    وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی
    تـورا براے خـودم سـاخته ام

    عاشــقانه هاے الـهی چـیز دیگریســت

    ~قــوانـــــــــيـــــن بخش عاشقانه~
  6. #20
    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    25,016
    17,881
    مدیر موسیقی و عاشقانه

     

    کادر مدیریتی

    پیش فرض


    پارت نوزدهم

    از اتاق خارج شد؛ تقریبا پنج دقیقه بعد اومد و گفت که باید سرهنگ رو ببینیم. در اتاقی رو به صدا در آورد و گفت:
    - جناب سرهنگ، خانوم سالاری اومدن.
    - بفرمایید داخل.
    یه مرد تقریبا پنجاه ساله پشت میز چوبی نشسته بود و با لبخند به من و بهار نگاه می*کرد.
    - جناب سرهنگ ایشون شیدا سالاری هستن خواهر خانوم بهار سالاری. نوه های آقای سالاری.
    من و بهار همزمان باهم گفتیم: «سلام»
    سرهنگ با مهربونی گفت:
    - سلام، بفرمایین بشینین.
    بعد از این که نشستیم شروع کرد به گفتن حرف*هایی که من دوسال پیش همشون رو شنیده بودم. حرف*هایی که تحملشون سخت بود، اما من باهاش کنار اومده بودم. بهار چنان تعجب کرد بود که اصلا نمی*تونم توصیف کنم؛ چشم هاش از حدقه بیرون اومده بود و ابروهاش دو متر بالاتر رفته بود و هر چی سرهنگ بیشتر صحبت می*کرد، بالاترم می*رفت. پایان حرفش رو با این جمله تکمیل کرد:
    - خلاصه شما این جا هستین که یه میکروفون در اتاق کنفرانس شرکت پدربزرگتون جای*گذاری کنید.
    - اوف! همه ی اینا رو که می*دونستم، نقشه*ی هیجانیه چیه؟
    سرهنگ با تعجب گفت:
    - می*دونستین؟!
    ای خاک تو سر بی مخت کنن شیدا. دوباره افکارت رو بلند بلند گفتی؟ با من و من گفتم:
    - چیزه... همه ی این ها رو پدرم دوسال قبل، قبل از فوتشون به من گفته بودن.
    بهار که دیگه اصلا حال خوشی نداشت، بغض کرده بود؛ واقعا نگرانش شده بودم، داشت پس میوفتاد. با صدای بلندی گفتم:
    - بهار خوبی؟
    - آره، آره.
    سرهنگ با نگرانی گفت:
    - سروان رشیدی! میشه یه لیوان آب به خانوم سالاری بدین؟
    بهار با بغض و صدایی که تحلیل رفته بود روبه من گفت:
    - تو... تو می*دونستی شیدا؟!
    سرم و به معنای آره پایین و بالا کردم.
    - پ... پس چرا به من نگفتی؟
    - چون به بابا قول داده بودم.
    سروان رشیدی لیوان آب رو به دست بهار داد و گفت:
    - بخور عزیزم حالت جا بیاد.
    بعد از این که حال بهار بهتر شد، سرهنگ گفت:
    - من و سروان رشیدی به اتاق سرگرد میریم، شما دو خواهرم تنها می*ذاریم. فکراتون رو که کردین، به ما بگین.
    آنقدر عاشقانه برای خُـــــــدا زندگی کنیم که خدا هم عاشـقانه بگوید
    وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی
    تـورا براے خـودم سـاخته ام

    عاشــقانه هاے الـهی چـیز دیگریســت

    ~قــوانـــــــــيـــــن بخش عاشقانه~
  7. #21
    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    25,016
    17,881
    مدیر موسیقی و عاشقانه

     

    کادر مدیریتی

    پیش فرض


    پارت بیستم

    بهار رو در آغوش کشیدم و کنار گوشش گفتم:
    - آروم باش خواهری! آروم باش.
    هق- هق های بهار اوج گرفته بود. اشک های بهار، اشک های من رو هم در می*آورد. انگار طاقت اشک ریختن خواهرم رو نداشتم.
    سر بهار روی شونه*ی من بود سر من هم روی شونه ی اون بود، آروم شده بود. ازش پرسیدم:
    - بهار تو، توی عملیات شرکت می*کنی؟
    - اوهوم.
    - یعنی حاضری عمو و آقاجون رو بگیرن؟
    - اگه این همه خلاف کردن، اگه زندگی جوون ها رو بهم زدن، اگه آسایش رو از آدمذها گرفتن، آره حاضرم. با تموم وجودمم حاضرم.
    توی دلم گفتم اگه خبر داشتی بابای مهربونمونم همین ها ازمون گرفتن با دست های خودت می*کشتیشون. تو آغوش هم آروم می*گرفتیم؛ توی چند دقیقه سکوتی که بینمون بود من فقط خدا رو به خاطر داشتن خواهری مثل بهار شکر می*کردم. شاید اگه اون نبود من اینی که الان هستم نبودم؛ شاید خیلی جاها کم می آوردم. شاید خیلی خوشحالی ها رو نداشتم، از وجودش ممنون بودم. از خالق مهربونش هم ممنون بودم، خیلیم ممنون بودم.
    بعد از چند دقیقه، سرهنگ و سروان رشیدی برگشتن. از جناب سرهنگ خواستم که خصوصی باهاش صحبت کنم، اونم قبول کرد. بهار و نسیم هم از اتاق خارج شدن.
    - راجب چه مسئله ای می*خوای صحبت کنی دخترم؟
    -راستش پدرم... پدرم هم توسط عموم خشایار سالاری به قتل رسید.
    - چی؟!
    - من خودم دیدمش، احتمالا می*دونین که پدرم تصادف کردن و فوت شدن؛ اما من خودم دیدم. خودم راننده ی اون بنز آبی رو دیدم.
    - میشه از اول همه چیز رو برام تعریف کنی؟
    - چشم.
    ***
    نیم ساعت بعد از اتاق بیرون اومدم، همه چیز رو به سرهنگ گفتم؛ حتی اون پوشه*ی زرد رو؛ انگار بار سنگینی رو از روی دوشم برداشته بودن. بهار آروم شده بود و به دیوار سالن تکیه داده بود، سرش رو پایین انداخته بود که معلوم بود تو دنیای فکر و خیالاتش غرق شده. نزدیکش شدم و گفتم:
    - سروان رشیدی کو؟
    سرش رو بالا آورد و نگاه غم انگیزی بهم انداخت که دلم واسش آتیش گرفت.
    - رفت.
    - خیلی خوب ما باید بریم پیش سرگرد سالاری؛ مثل این که ایشون مسئولیت عملیات رو بر عهده دارن.
    - سالاری؟!
    - آره خوب.
    - چه جالب! فامیلیه سرگرده عملیات با خلافکار ها یکیه.
    - وقتی سرهنگ به منم گفت منم شوکه شدم؛ خوب حالا قراره بریم پیشش، انگار اون قراره کامل بهمون توضیح بده.
    - باشه بریم.

    آنقدر عاشقانه برای خُـــــــدا زندگی کنیم که خدا هم عاشـقانه بگوید
    وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی
    تـورا براے خـودم سـاخته ام

    عاشــقانه هاے الـهی چـیز دیگریســت

    ~قــوانـــــــــيـــــن بخش عاشقانه~
  8. #22
    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    25,016
    17,881
    مدیر موسیقی و عاشقانه

     

    کادر مدیریتی

    پیش فرض



    پارت بیست و یکم

    وارد سالن جدیدی شدیم. اوف! این کلانتری چه قدر بزرگه، به سربازی که روی صندلی نشسته بود و به دیوار زل زده بود گفتم:
    - آقا؟
    -...
    - آقا ببخشید؟
    - ...
    دستم رو جلوی صورتش تکون دادم و گفتم:
    - آقا با شما هستم؟
    به صورتم نگاه کرد و گفت:
    - بله؟
    - ببخشید اتاق سرگرد سالاری کدومه؟
    - اون اولی؛ ولی اگه می*خواین ببینینش ته همین سالن داره با سروان نجفی صحبت می*کنه، برین اون جا.
    - خیلی ممنون.
    - خواهش می*کنم.
    با بهار به سمت ته همون سالن راه افتادیم؛ تموم بشو هم که نبود. دوتا مرد با لباس نظامی رو به روی هم صحبت می*کردن. اون مردی که قیافش رو می*دیدم، بی*نهایت بی*ریخت و به قول بهار بی*نهایت قزمیت بود، احتمالا باید خودش باشه، ولی به درجش که نگاه کردم سروان بود. پس احتمالا باید مردی باشه که پشتش به منه؛ با نزدیک شدن ما صدای صحبت هاشون به گوشم رسید. همون سروان نجفی گفت:

    - خیلی خوب باشه سرگرد، حتما تا فردا تحویل میدم.
    این رو گفت و رفت، خوب موقعی رسیدیم ها؛ حرف هاشون تموم شده بود. پشت سرش ایستادم و اسمش رو صدا زدم:
    - جناب سرگرد سالاری؟
    برگشت و به چهرم نگاه کرد.
    همون موقع بود که تلفنم به صدا در اومد (ای کاش- فرزاد فرزین) با دیدن چهرش خشکم زد. زل زده بود تو چشم هام، باورم نمی*شد! یعنی جناب سرگرد سالاری همون شاهین بود! داداشی من پلیس بود؟ من و بهار با تعجب نگاهش می*کردیم، انگار برای هر سه تامون عجیب بود که این جا هم رو ملاقات کنیم. انگار آهنگ زنگ گوشیم تکمیل کننده ی این فضا بود:
    یکم از خودت بگو اگه تو هم دلتنگی! اگه مثل من داری با هر شبت میجنگی
    یکم از خودت بگو اگه تو هم نابودی من که خیلی گفتم از خودم برات تا بودی
    ای کاش که چشم هات منو تنها نمی ذاشت قلبت نمی رفت پی دیوونگی هاش
    ای کاش غرورت رو دلم پا نمی*ذاشت ای کاش ای کاش
    نیستی غریبم توی دنیا دیوونه تنهایی همو همه شهر می*دونه
    از تو گذشتن دیگه خود جنونه نیستی، نیستی
    چرا تو تمام قصه حس رفتن داری! تو که کل عاشقانه هاتو از من داری
    دوری از تو مثل دوری از نفس بی رحمه حال مارو کی بی غیر ما دوتا می*فهمه
    باشه جونمو بگیر اگه دلت سنگ شده! من به جون هردومون دلم برات تنگ شده
    اگه این جداییا قرار کم کم سخت شه نذار اعتمادمون از این به هم کمتر
    ای کاش که چشمات منو تنها نمی*ذاشت! قلبت نمی*رفت پی دیوونگی هاش

    آنقدر عاشقانه برای خُـــــــدا زندگی کنیم که خدا هم عاشـقانه بگوید
    وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی
    تـورا براے خـودم سـاخته ام

    عاشــقانه هاے الـهی چـیز دیگریســت

    ~قــوانـــــــــيـــــن بخش عاشقانه~
  9. #23
    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    25,016
    17,881
    مدیر موسیقی و عاشقانه

     

    کادر مدیریتی

    پیش فرض


    پارت بیست و دوم

    دونه های اشک از روی گونم سر می*خورد و روی شالم می*افتاد؛ دیگه نمی*تونستم تحمل کنم. نگاهم رو از نگاهش دزدیدم و با تمام سرعت به سمت خروجی دویدم، لحظه*ی آخر برگشتم و به چهرش نگاه کردم. اشکش رو دیدم! من که تا به حال اشک هیچ مردی رو ندیده بودم؛ امروز این جا اشک برادرم رو دیدم.
    من امروز این جا باعث شدم یه مرد بشکنه! اما من هنوزم نمی*تونستم باور کنم که شاهین، شاهینِ من پلیس باشه اونم مسئول پرونده ی پدرش. تنها چیزی که باعث میشد توی اون موقعیت خوشحال باشم این بود که شاهین مثل پدرش نبود، اون خلافکار نبود، اون پاک بود. با تموم انرژی که توی بدنم باقی مونده بود خودم رو به پارک جلوی کلانتری رسوندم و روی نیمکت آبی رنگی نشستم.

    اشک هام باز هم روی گونم جاری می*شدن اما این بار اشک شوق بودن. آره من خوشحال بودم از این که دارمش، بعد از دو سال دیدمش، اما چه قدر شکسته شده بود یا شایدم من این جوری می*دیدم. بدون این که خودم بفهمم اشک هام تبدیل به قهقه شده بودن! چه قدر شبیه دو سال پیش شده بودم. بی*هوا می*خندیدم و گریه می کردم. دو سال پیش برای از دست دادنش این طوری شده بودم و امروز برای به دست آوردنش. هندزفریم رو توی گوشم گذاشتم. یه آهنگ رو انتخاب کردم. (فرزاد فرزین- جذاب)
    تو با اون چشمات داری تو دلم میری
    همیشه با من یجورایی درگیری
    میدونم سخته سمت تو بیام
    آره ندارم چاره این دلم گرفتاره
    با اون چشمات دل منو تو بری حرصمو در آوردی یجوری تو جذابی حق همه رو خوردی
    اینجوری که پیش میره حالا حالاها بردی
    با اون چشمات دل منو تو بری حرصمو در آوردی یجوری تو جذابی حق همه رو خوردی
    اینجوری که پیش میره حالا حالاها بردی
    مگه میشه همه دنیامو پای تو ندم مگه میشه منکه همه جوره باهات راه اومدم
    مگه میشه که نشم عاشق چشمای نجیبت
    دو تا چشمات داره زندگیمو جادو میکنه دوتا چشمات داره دست منو باز رو میکنه
    دو تا چشمات آخ از اون دوتا چشمای عجیبت
    با اون چشمات دل منو تو بری حرصمو در آوردی یجوری تو جذابی حق همه رو خوردی
    اینجوری که پیش میره حالا حالاها بردی
    با اون چشمات دل منو تو بری حرصمو در آوردی یجوری تو جذابی حق همه رو خوردی
    اینجوری که پیش میره حالا حالاها بردی
    سرم رو روی نیمکت گذاشتم و دست هام رو آزادانه روی نیمکت رها کردم. چشمام رو بستم و زیر نور خورشید آروم گرفتم. آهنگ بعدی پلی شد و من غرق شدم تو دنیای خیالاتم. تو حس و حال خودم بودم و آهنگ رو زیر لب برای خودم تکرار می کردم:

    - خرابش کردی تویی که عشقمونو حراجش کردی همه ی زندگیمو تباهش کردی آه ش کردی خرابش کردی
    خرابش کردم کسی که با دلم انتخابش کردم زدمو از تو این سینه پاکش کردم خاکش کردم خرابش کردم

    ولی هر جا برم هر جا بری فرقی نداره قلبم نمیتونه تو رو تنها بذاره
    مثله همین بارونی که هر شب میباره حاله منم بعد تو تعریفی نداره

    هر جا برم هر جا بری یاد توام من چی شد که این دنیا واسه من شد جهنم
    باید نگهدارم من عشقتو تو سینه م شاید یه روز یه جا تو رو بازم ببینم

    آنقدر عاشقانه برای خُـــــــدا زندگی کنیم که خدا هم عاشـقانه بگوید
    وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی
    تـورا براے خـودم سـاخته ام

    عاشــقانه هاے الـهی چـیز دیگریســت

    ~قــوانـــــــــيـــــن بخش عاشقانه~
  10. #24
    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    25,016
    17,881
    مدیر موسیقی و عاشقانه

     

    کادر مدیریتی

    پیش فرض


    پارت بیست و سوم

    احساس کردم نور خورشید دیگه به صورتم نمی*خوره. چشم هام رو که باز کردم شاهین و بهار درست رو به روم ایستاده بودن و مانع از تابش نور خورشید می*شدن.
    قیافش رو که دیدم قلبم از حرکت ایستاد و دوباره شروع کرد به تپیدن اون هم با چه سرعتی! از روی نیمکت بلند شدم. هندزفریم تو گوشم در حال موسیقی خوندن بود، درش آوردم. حالا درست رو به روی هم قرار گرفته بودیم؛ تو چشم های هم زل زده بودیم انگار قرار نبود به هم سلام کنیم. نزدیک سه یا چهار دقیقه همین طوری عین خنگ ها به هم خیره شده بودیم که بهار به خودش اومد و دستش رو بین چهره ی من و شاهین تکون داد و گفت:
    - کجا سیر می کنید شما دوتا؟
    من که تازه به خودم اومده باشم یه سلام آروم گفتم و سرم رو پایین انداختم. چند ثانیه مکث کرد و با صدای دلنشینش گفت:
    - خوب دیگه بریم.
    سریع سرم رو بالا اوردمو با تعجب گفتم:
    -کجا؟
    دهنش رو باز کرد که بگه اما بهار زودتر از شاهین گفت:
    - جناب سرگرد من و تو رو به صرف ناهار دعوت کردن.
    من که تا الان به چهره ی بهار زل زده بودم به چشمای شاهین نگاه کردم و گفتم:
    - ناهار برای چی؟
    این دفعه خودش جواب داد.
    - مگه قرار نبود راجب عملیات صحبت کنیم؟
    زیر لب گفتم:
    - اه باز این عملیات لعنتی.
    انگار شنید که گفت:
    - راجب چیز های دیگه هم حرف می*زنیم.
    و خیلی آروم به بهار چشمک زد. یعنی چی؟ این حرکت چه معنایی داره؟ اصلا یعنی چی یه پسر به یه دختر نامحرم چشمک بزنه؟ حالا ولش کن بعدا از بهار می*پرسم.
    همین طوری با خودم حرف می*زدم که شاهین گفت:
    - بیاین بریم ماشین رو این طرف پارک کردم.
    من و بهار پشت سر شاهین حرکت کردیم. ماشین شاهین یه سمند نقره ای بود اما ماشین قبلیش یه لامبورگینی قرمز بود. حدس زدم برای حلال و حرومی ماشینش رو عوض کرده چون ماشین قبلیش یه هدیه از طرف آقای سالاری (پدربزرگم) بود. بهار عقب نشست، می*خواستم کنار بهار بشینم که شاهین گفت:
    - میشه جلو بشینی؟
    لجم گرفته بود واسه همین گفتم:
    - نه
    و کنار بهار نشستم.

    آنقدر عاشقانه برای خُـــــــدا زندگی کنیم که خدا هم عاشـقانه بگوید
    وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی
    تـورا براے خـودم سـاخته ام

    عاشــقانه هاے الـهی چـیز دیگریســت

    ~قــوانـــــــــيـــــن بخش عاشقانه~
صفحه 2 از 2 نخست 12
نمایش نتایج: از 16 به 24 از 24

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. ㋡ پریا هستم با نام کاربری "pary zamini"
    توسط pary zamini در انجمن معرفی اعضای رسمی
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 2013.09.08, 09:33
  2. پاسخ: 29
    آخرين نوشته: 2011.06.28, 23:25

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •