ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی «ورود به سایت» کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 1 از 2 12 آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 24
  1. #1
    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    25,441
    18,095
    مدیر موسیقی و عاشقانه

     

    کادر مدیریتی

    Icon100 رمان بسیار زیبای " فرزندان عمه خانوم "


    نام رمان: فرزندان عمه خانوم
    نویسنده: زهرا سواری
    ژانر:عاشقانه، غمگین، پلیسی، طنز

    هدف:وقتی یک نویسنده قلم خود را بر روی کاغذ می کشد، خالق یک اثر است. اثری که تاثیرات گوناگونی دارد. امیدوارم این رمان اثر مثبتی داشته باشد و مورد پسند واقع شود

    خلاصه: شیدا دختری است با قلب سوخته. قلبی که آتشش زدند و سوختنش را نظاره کردند. شاد بودن؟ خندیدن؟ چه انتظاری از او دارند وقتی یک شبه تمام دار و ندارت را از دست بدهی. شبی که قرار بود شب خوشبختی و آرزوهایت شود، شبی شد برای نابود شدن، برای رفتن بدون خداحافظی، آرزو های بی فرجامش و خوشبختی که هیچ وقت برای او نشد. شیدا از آن شب به بعد تنها شد، بی احساس شد. شیدا مرده ی متحرکی شد که فقط نفس می کشید. می دانی چرا؟ چون چشم هایش طاقت دیدن تن بی جان برادرش را نداشت.طاقت سردی بدن برادرش را نداشت. طاقت تنها بودن را نداشت. شیدا تنهایی را دوست نداشت. هیچ وقت دوست نداشت. اما تنها شد و این تقدیری بود که برای او نوشته شده بود.

    هر چند کمی فرج تمنا کردیم
    آقا ز سر خویش تو را وا کردیم
    شرمنده ولی خلاصه تر می گوییم
    با واژه انتظار بد تا کردیم

    اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج
  2. #2
    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    25,441
    18,095
    مدیر موسیقی و عاشقانه

     

    کادر مدیریتی

    پیش فرض

    مقدمه


    سرنوشت، واژه ی غریبی است یا شاید هم عجیب! ممکن است ثانیه هایی بعد اتفاقاتی رقم بخورد که زندگیت را دگرگون کند. چه می توان کرد؟ هیچ کار. باید خود را به تلاطم دریای سرنوشت بسپاری. با سرنوشت خود نجنگ بارها این کار را کرده ام؛ بی فایده است. مگر نمی گویند هنگام غرق شدن هرچه بیشتر دست و پا بزنی سریع تر غرق خواهی شد. آرام باش بی هیچ سروصدا. بگذار هر طور که می خواهد رقم بخورد. بی تفاوت باش، سرد و یخی. دلم برای خودم تنگ شده است؛ برای شیطنت هایم؛ برای خنده هایم؛ برای شوخی هایم حتی برای اشک هایم.


    پارت یکم

    دوباره مثل دیوونه ها به ساعت خیره شدم . پس چرا نمیان؟ الان درست دو ساعت که رفتن تا داداش امیر و مهتا جون رو از فرودگاه بیارن. ببخشید، یادم رفت خودمو معرفی کنم، اسم من شیداست. شیدا سالاری بیست و یک سالمه و رشتم معماری هستش، دو تا داداش دسته گل و یه خواهر مهربون دارم. اسم خواهرم بهارست و اسم دوتا داداشام امیر و امین. امیر ازدواج کرده اما امین هنوز مجرده و می تونم بگم ترشیده! مهتا جونم زن داداشمه که قراره امروز با داداش امیر واسه تعطیلات عید از اصفهان به اینجا، یعنی تهران بیان و من خیلی خیلی خوشحالم. با صدای زنگ در از فکر و خیال بیرون اومدم. به سمت اف اف رفتم، مامان رعنا پشت اف اف به من لبخند می*زد. با لمس کردن یه دکمه در رو باز کردم. جلوی آینه ایستادم و موهای خرمایی رنگم رو پشت گوشم فرستادم. در با کلید باز شد و اول مامان رعنا و پشت سرش امین ، امیر و مهتا جون وارد شدن. یه سلام بلند گفتم و بدون تلف کردن وقت، مهتا رو بغل کردم. مهتا علاوه بر اینکه زن داداشمه دختر خالم هم هست .


    - سلام مهتا جونم خوبی؟
    - خوبم عزیزم. میشه ولم کنی؟ خفه شدم بخدا!
    داداش امیر: مثل اینکه ما اینجا برگ چغندریم؟!
    - وای ببخشید داداشی تا مهتا رو دیدم همتون رو فراموش کردم؛ حالا شما خوبی داداشی جونم؟
    - به خوبی شما خواهر مهربون و عزیزم.
    - خوبه، خوبه آقا امیر منم هستم ها!
    - شما که دیگه جای خود داری همسر گرامی .
    هممون که حسابی خندیدیم مامان رعنا گفت:
    - خیلی خوب حالا، بیاید استراحت کنید خسته ی سفرید.
    بعد از گفتن این جمله همه رو به نشیمن راهنمایی کرد. گوشیم و از جیب هودی بلندم در آوردم و شماره ی بهار رو گرفتم


    هر چند کمی فرج تمنا کردیم
    آقا ز سر خویش تو را وا کردیم
    شرمنده ولی خلاصه تر می گوییم
    با واژه انتظار بد تا کردیم

    اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج
  3. #3
    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    25,441
    18,095
    مدیر موسیقی و عاشقانه

     

    کادر مدیریتی

    پیش فرض


    پارت دوم

    گوشیم رو از جیب هودی بلندم در آوردم و شماره بهارو گرفتم. یک بوق، دوبوق، سه بوق.
    - بفرمایین؟
    - سلام بهار.
    - به به! سلام آجی با مرام خودم. حال شوما؟
    - بهار بازم تو شروع کردی. چند دفعه بهت بگم اینطوری حرف نزن؟
    - خیلی خوب حالا، کاری نداری؟
    - خواستم بگم امیر و مهتا از اصفهان اومدن سریع خودت رو برسون.
    - خیلی خوب بابا اومدم؛ کاری، باری، چیزی نداری؟می خوام قطع کنم.
    - راستی بهار؟
    - بله؟
    - خیلی خری.
    این رو گفتم و سریع تماس قطع کردم تا نتونه جواب بده. با چشم هام عقربه های ساعت رو دنبال می کردم، حدود نیم ساعت از تماسم با بهار می گذشت و خونه غرق سکوت بود. چون همه مشغول آماده شدن بودن؛ قرار بود برای ناهار بریم خونه مامان جون (مادربزرگ مادریم).

    برای این*که وقتی بهار اومد شر به پا نکنه، مامان اتاق من رو داده بود به امیر و مهتا. اتاق کم نداشتیم اما چون تازه به این خونه اومده بودیم، مامان وقت نکرده بود دو تا اتاق ته سالن رو بچینه؛ خیلی خوب دیگه منم باید آماده می شدم. بعد نیم ساعت آماده شدم و خودم رو تو آینه قدی اتاقم نظاره کردم؛ یه مانتوی طوسی بلند، شلوار گلبهی ،کفش طوسیم، شال گلبهیم، ساعت نقرم و کیف گلبهی رنگم خلاصه بگم، ست طوسی گلبهی! همون*طور که خودم رو تو آینه نگاه می کردم زیر لب شروع کردم به خوندن آخ که چقد نازم من، خدا منو از مامان نگیره، خدا حسود هام رو کور کنه با صدای بهار به خودم اومدم که گفت:
    - ایش؛ چه به خودش می نازه! هرکی ندونه فکر می کنه ملکه ی انگلستانه!
    برگشتم به سمتش تا جوابشو بدم اما با دیدن صورتش شوکه شدم و گفتم:
    - بهار... بهار... گوشه ی چشمت...ک...کبوده!
    - می دونم.
    - چی شده؟
    - چیز مهمی نیست.
    با داد گفتم:
    - بهار دارم بهت میگم چی شده؟
    - راستش... چیزه... می*دونی...
    تاخواست جملش رو ادامه بده، مامان رعنا رو دیدم که با فاصله ی یک متر پشت بهار ایستاده بود. باید یه جوری به بهار می فهموندم که مامان پشتشه. اگه مامان بهارو اینطوری می دید، به احتمال نود درصد غش می کرد.
    با اشاره ی چشم، ابرو و دست خواستم بهش بفهمونم، اما خنگ بود و کاریش نمی شد کرد.
    - چی میگی شیدا حالت خوبه؟ به گمونم زده به سرت. چرا ادا اصول در می یاری؟
    مامان رعنا گفت:
    - بهار جان! شیدا می*خواد با اشاره بهت بفهمونه من پشتتم.
    بهار تا صدای مامان ر*و شنید، بدون این*که برگرده و پشتش رو نگاه کنه، مثله جت خودش*و پرت کرد تو حموم که درست سمت راست من قرار داشت.


    هر چند کمی فرج تمنا کردیم
    آقا ز سر خویش تو را وا کردیم
    شرمنده ولی خلاصه تر می گوییم
    با واژه انتظار بد تا کردیم

    اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج
  4. #4
    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    25,441
    18,095
    مدیر موسیقی و عاشقانه

     

    کادر مدیریتی

    پیش فرض



    پارت سوم

    مامان با نگرانی گفت:
    - وا شیدا، بهار چش شد؟
    - چیزه! با دوستاش دعواش شده بود، گریه کرده؛ نخواست، شما اشک هاش رو ببینین که غرورش له نشه، جوونن دیگه!
    بعد این حرفم یه لبخند خوشگل تحویل مامانم دادم؛ می دونستم مسخره ترین دلیل رو آوردم اما مامان قبول کرد و رفت. بعد این*که مامان رفت خودم رو تو حموم پرت کردم، خواهرم کنج حموم نشسته بود و گریه می کرد. با مهربونی گفتم:
    - چی شده بهار؟
    - هیچی؛ فقط افتادم.
    - به من دروغ نگو بهار، من خودم تو رو بزرگ کردم.
    - آخه نمی تونم بگم.
    - چرا؟
    - اگه مامان بفهمه؛ قول میدی به مامان نگی؟
    - باشه! تو بگو.
    - رفتم شرکت عمو این ها.
    با صدای بلندی گفتم:
    - تو چیکار کردی؟
    دستش رو رو دهنم گذاشت و گفت:
    - آروم، چرا داد میزنی؟ من فقط می خواستم خانواده ی پدریم رو ببینم.
    دستش رو از روی دهنم برداشتم و گفتم:
    - کی این کارو باهات کرده؟ دستش رو کنار چشمش رو کبودی گذاشت و گفت:
    - نگهبان شرکت
    - واقعا که بهار! تو چرا از این کار های مسخره ات دست نمی کشی؟ دختر تو هفده سالت بیشتر نیست!
    - شیدا یه چیزی بگم، قول میدی جوش نیاری؟
    - دیگه چه گندی بالا آوردی؟
    - گند بالا نیاوردم که، یه چیزی فهمیدم .
    - خوب چی؟
    - می*دونستی پدربزرگ و عمو خلافکارن؟
    - تو از کجا میدونی؟
    - وقتی از شرکتشون بر می گشتم. یه خانومی به اسم سروان رشیدی ازم خواست باهام حرف بزنه، منم قبول کردم؛ بعد تو یه ون مشکی رفتیم. وای شیدا، باورت میشه ون واسه اداره پلیس بود؟ مثل این فیلم های جناحی بود بخدا! سروان ازم خواست یه کاری براشون انجام بدم، من اول گفتم نه باید فکر کنم اما الان که فکر می کنم می بینم پیشنهاد خوبی، می خوام موافقت کنم.
    - بهار تو این کارو نمی*کنی.
    - می کنم، تو هم نمی تونی جلوم و بگیری.
    - ولی اگه این کارو بکنی من به مامان میگم!
    - شیدا خواهش می کنم؛ من فقط باید یه میکروفون تو اتاق عمو بزارم، همین
    - ولی بهاره...
    - شیدا توروخدا! جون مامان رعنا بزار برم؛ اصلا خودت هم بیا باهم میریم؛ باشه؟ قبول کن دیگه. شیدا جونم، به خاطر من
    چاره ای نداشتم. برای مراقبت کردن از بهار هم که شده، باید همراهیش می کردم. همون*طور که توچشم های مشکیش خیره شده بودم، گفتم:
    - خیلی خوب، باشه
    - وای آجی عاشقتم.
    بعد گفتن این جمله، تو بغلم پرید. موهاش رو نوازش کردم و گفتم:
    - قربون خواهری خودم بشم من. راستی بهار، من به مامانم گفتم که با دوست هات دعوا کردی. حواست باشه مامان پرسید همین رو بگو.
    - باشه؛ من صورتم رو با کرم نقاشی می کنم تا کبودی معلوم نشه، توهم سریع برو بیرون الان شک می کنن.
    درو حموم رو که باز کردم با چهار جفت چشم، رو به رو شدم. مامان و امین و امیر و مهتا به ترتیب با چشم های گرد شده نگاهم می کردن.
    وای اگه همه چیزو شنیده باشن چی؟
    هر چند کمی فرج تمنا کردیم
    آقا ز سر خویش تو را وا کردیم
    شرمنده ولی خلاصه تر می گوییم
    با واژه انتظار بد تا کردیم

    اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج
  5. #5
    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    25,441
    18,095
    مدیر موسیقی و عاشقانه

     

    کادر مدیریتی

    پیش فرض


    پارت چهارم

    امیر با لهجه ی شیرین اصفهانیش گفت:
    - طوری شدست؟
    امین با کنجکاوی گفت:
    - تو و بهار چی به هم می گفتین؟
    - دلداریش می دادم، آخه دعوا کرده بود.
    مامان، مثل همیشه با نگرانی که از صداش کاملا معلوم بود گفت:
    - مطمئنی همین بود؟ شیدا اگه چیزی هست به ما هم بگو؟
    - آخه چه چیزی مامان جانم! الان خودش میاد از خودش بپرسید.
    بعد از گفتن این حرف به اتاق مشترکم با مامان، پناه بردم و بهار رو با سوال های مادر گرامی ام تنها گذاشتم. خدایا یعنی کار درستی کردم؟ آخر این ماجرا چی میشه؟
    بیست دقیقه بعد مامان اومد صدام کنه، تا بریم خونه ی مامان جون؛ هرسال همین طوری بود، بیست و نهم اسفند ماه همه ی خاندان مامانم می رفتیم خونه ی مادرجون و تا آخر شب می موندیم.
    صبح با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم و زیر لب کلی فحش به اون مردم آزار بی تربیت پرو که صبح به این زودی من رو از خواب نازم بیدار کرده دادم و گوشیم رو از رو میز برداشتم. وای تنها چیزی الان حوصلش رو نداشتم نفس بود. تماس و وصل کردم.
    - سلام شیدا جونم!
    - سلام بخوره تو اون مخت؛ دختره ی بی مخ آخه الان موقع زنگ زدن؟
    - خاک به سرم! خواب بودی؟
    - ساعت پنج صبح زنگ زدی میگی خواب بودی. واقعا که شعورت رو برم.
    - تو الان گرفتی خوابیدی؟یه ربع دیگه عیده.
    - چی؟!
    - پیچ پیچی؛ ساعت هشت نه پنج.
    وای نفس، من بعدا بهت زنگ می زنم، از اتاق اومدم بیرون. اول داخل اتاق بهار رفتم. همونطور که حدس می زدم، از روی تخت پایین افتاده بود، دهنش هم دو متر باز بود، موهاشم که ریخته بود تو صورتش و مثل چی خرناس می کشید. وای خدا! داد زدم:
    - بهار!
    انگار که برق چند کیلو واتی بهش وصل کرده باشن، پرید بالا و گفت:
    - چی شده؟ مامان طوریش شده؟ زلزله؟
    - بهار، سریع بیا الان سال تحویل میشه!
    با عجله همه ی افراد خونه رو بیدار کردم. خلاصه بگم عید امسال و همه با لباس های خواب، چشمای نیمه باز و موهای ژولیده شروع کردیم.
    ****************
    توی ماشین نشستیم، باید عید دیدنی می رفتیم هرچند کسی رو نداشتیم، اما خوب باید همین تعداد کم رو هم می دیدیم. من و بهار و امین و مامان با ماشین امین، مهتا و امیر با ماشین خودشون، حرکت کردیم.
    پیش به سوی خونه ی مادر جون، بلاخره بعد از بیست دقیقه اتلاف وقت برای ترافیک رسیدیم. من و بهار و مهتا لباس هامون ست بود. امین و امیر هم هردوشون، کت و شلوار های همرنگ پوشیده بودن. مامان رعنا هم ست یاسی؛ قربونش برم من. مامانی خوشگلم، هرچی بپوشه بهش میاد.

    هر چند کمی فرج تمنا کردیم
    آقا ز سر خویش تو را وا کردیم
    شرمنده ولی خلاصه تر می گوییم
    با واژه انتظار بد تا کردیم

    اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج
  6. #6
    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    25,441
    18,095
    مدیر موسیقی و عاشقانه

     

    کادر مدیریتی

    پیش فرض



    پارت پنجم

    وارد خونه ی مادر جون شدیم؛ به به! جمعشون هم که جمع.
    بدون مکث، دختر خاله ها و دختر دایی هام رو بغل گرفتم.
    آترین و آترینا بچه های دایی اولم بودن که معروف بودن به دوقلو های افسانه ای
    ، یعنی اصلا باهم مو نمی زدن.
    سامیار و نفس بچه های دایی کوچیکم، نسترن و مهتا دختر، خاله رها و علیرضا، پسر خاله رستا هستن.

    بعد از گرفتن عیدی و خوردن کلی آجیل و میوه و شیرینی و البته شیطنت ما جوون ها، از خونه مادر جون بیرون اومدیم.
    توی ماشین نشسته بودیم تا به خونه بریم.
    همه تو حال و هوای بهاری غرق شده بودیم که یهو صدای دلنواز خروس و مرغ از تو جیب امین توجه همه رو به سمتش جلب کرد.

    با جیغ- جیغ کردن های بهار و غرغر کردن های مامان،
    امین راضی شد تا هم رانندگی کنه و هم تلفنش رو جواب بده.
    خخخ خوب شما هم اگه یه آبجی مثل من داشتین،
    صدای زنگ گوشیتون صدا قد- قد مرغ و خروس بود دیگه!
    از مکالمه امین فهمیدم که پشت خطی امیر، امین گوشه ی خیابون پارک کرد و گوشیش رو رو حالت بلندگو گذاشت و صدای داداش امیر تو ماشین پخش شد:

    - سلام خدمت همگی! مامان میشه یه خواهشی ازتون بکنم؟
    مامان: جانم مادر بگو.
    - میشه امسال منو امین و بهار و شیدا و مهتا هم به خونه ی آقای سالاری بیایم؟
    (آقای سالاری پدر پدرم بود که بعد از قهر خانوادگیمون که بابا دلیلش رو به غیر از من به کسی نگفت، بهش می گفتیم آقای سالاری نه پدربزرگ)

    - والا نمی دونم مادر. بیاید ولی هر بی احترامی که شد، ناراحت نشید. باشه؟
    - چشم. پس امین جان بی زحمت برون نیاوران داداش.
    بهار از خوشحالی رو به موت بود و هر وقت نگاهش می کردم،
    یه چشمک ناقابل به همراه یه لبخند دندون نما تحویلم می داد.
    اما نمی دونست که من از عصبانیت درحال انفجارم. امیر مگه گیرت نیارم؛
    تو اگه می*دونستی اون پست و قاتل، چه غلطی کرده، هیچوقت این حرف رو نمی زدی!

    آه خدا؛ خسته ام! خسته ام از این* که بدونم قاتل های بابام چه کس هایی هستن ولی نتونم بگم.
    خسته ام از این*که اونا راه برن و بخندن،
    اما بابای بی گناه من زیر خروار ها خاک دفن شده باشه.

    هر چند کمی فرج تمنا کردیم
    آقا ز سر خویش تو را وا کردیم
    شرمنده ولی خلاصه تر می گوییم
    با واژه انتظار بد تا کردیم

    اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج
  7. #7
    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    25,441
    18,095
    مدیر موسیقی و عاشقانه

     

    کادر مدیریتی

    پیش فرض


    پارت ششم

    امین بی توجه به همه چیز، ضبط و روشن کرد و آهنگ دورهمی از محسن ابراهیم زاده پلی شد. به درخواست بهار صداش رو زیاد کرد و بهار شروع کرد به ادا و اصول در آوردن؛ گاهی عجیب دلم می خواست جای اون باشم شاد و سرزنده، بی هیچ غم و غصه ای!
    صدای قهقههٔ امین و مامان که به حرکات بهار می خندیدن تو ماشین پخش می شد. پس چرا من نمی تونستم بخندم؟ ناسلامتی روز اول عیده! شاید این همه غم برای دیدن خانواده پدریم بود. هه خانواده ی پدری! از همشون متنفرم، غیر از اون.
    اونی که شباهت عجیبی به من داره، اونی که دو سال از من بزرگتره، اونی که هم بازی بچگیم بود، اونی که آبجی شیدا صدام می کرد، اونی که داداش شاهین صداش می کردم، اونی که هزار بار تا حالا جونم رو نجات داده بود. اما الان چی؟حتما یکی شده مثل باباش؛ یه قاتل، یه قاچاقچی، یه آدم ظالم! حتما اون قلب پاک و مهربونش الان سیاه شده؛ کاش گذشته تغییر می کرد. کاش هیچوقت حقیقت رو نمی فهمیدم. با صدای مامان که با نگرانی اسمم رو صدا می کرد، صورتم رو به طرفش چرخوندم.
    - شیدا مامان، چرا گریه می کنی عزیزم؟
    گریه؟ من؟ من که گریه نمی کنم! دستم رو به چشم هام کشیدم، چشم های لعنتیم خیس بود، موسیقی هم همین رو می گفت.
    هر موقع بارون رو چترم می ریزه، تنهایی دلم می گیره .
    چشمای لعنتیم بازم که خیسه، بازم با گریه نامه می نویسه.
    بی توجه به آهنگ توی گالریم رفتم و سوال مامان رو بی جواب گذاشتم، به عکساش نگاه کردم. هر عکسی که تو پروفایلش می ذاشت به ثانیه نرسیده بود که ذخیره می کردم، بغضم گرفت. برای این*که این بغض لعنتی تبدیل به اشک نشه، گوشیم رو خاموش کردم و سعی کردم وارد جمع خانوادم بشم. بهار با بی حوصلگی گفت:
    - داداش این آهنگ ها چیه؟ بیا بگیر فلشم رو افسردمون کردی با این آهنگات!
    امین فلش بهار و وصل کرد و آهنگ قرص قمر دو از بهنام بانی پلی شد.
    اصولا از آهنگ های شاد خوشم نمی اومد. هنزفری ام رو در آوردم و توی گوشم گذاشتم. بلاخره بعد از کلی گشتن بین دویست و سی و چهار تا آهنگ، آهنگ ای وای از اشوان رو انتخاب کردم، چشمام رو بستم و غرق شدم تو خاطراتم با اون، اونی که دنیام بود.
    ******
    با احساس دردی توی گونم چشم هام رو باز کردم. امین داشت گونم رو می کشید.
    - آبجی خانوم نمی خوای بیدار شی؟رسیدیم ها!
    لبخندی بهش زدم، هنزفریم رو از تو گوشم در آوردم و از ماشین پیاده شدم. به در آهنی و بزرگ رو به روم خیره شدم، نمای این خونه هنوز هم یادم بود.
    تغییر زیادی نکرده بود، امین و مهتا بعد از دو یا سه دقیقه رسیدن، مامان رعنا زنگ درو فشرد. یعنی بعد از چند سال می تونستم ببینمش! حتما تا الان واسه خودش کسی شده، حتما دست راست باباشه، یه آشغال مثل باباش.
    صدای آقای سالاری یه خط قرمز کشید رو خاطرات گذشته که هممون با دیدن این خونه به یادش افتاده بودیم. با همون صدای نحسش گفت:
    - کیه؟
    مامان رعنا: ماییم آقاجون با بچه ها اومدیم برای دید و بازدید عید!
    یه پوزخند صدادار کرد و گفت:
    - بعد چند سال، تازه یادشون افتاده بزرگتری هم هست!
    بعد گفتن این جمله در با صدایی تیکی باز شد. از عصبانیت دندون هام رو رو هم فشار می دادم. دلم می خواست داد بزنم و بگم ازت بزرگی ندیدم، بگم تو اگه بزرگ بودی، اگه فهم داشتی الان پسرت زیر خروار ها خاک نخوابیده بود؛ آهای کسی که ادعای بزرگی می کنی، تو همونی هستی که به خاطر چند تیکه کاغذ پسرت رو کشتی. اصلا چرا من چیزی نمی گفتم؟ تا کی باید به حرف بابا گوش می دادم. به حرفایی که دو سال پیش در حال جون دادن بهم گفت.
    هر چند کمی فرج تمنا کردیم
    آقا ز سر خویش تو را وا کردیم
    شرمنده ولی خلاصه تر می گوییم
    با واژه انتظار بد تا کردیم

    اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج
  8. #8
    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    25,441
    18,095
    مدیر موسیقی و عاشقانه

     

    کادر مدیریتی

    پیش فرض


    پارت هفتم

    فلش بک به گذشته (دو سال قبل، مرداد ماه)
    همه تو نشیمن نشسته بودیم؛ همه یعنی من، بهار، همتا، امیر، امین، مامان رعنا و بابای مهربونم. بابا لیوان چایش رو نزدیک لب هاش برد و یک جرعه نوشید؛ رو کرد به ما و گفت:
    - همونطور که می دونید، سه روز دیگه روز عقد امیر جان و مهتا خانوم؛ علت حضورتون اینجا صحبت هایی هست که باید قبل عقد، همتون ازش مطلع باشید. تقاضایی از شما دارم اما قبل از این*که مطرحش کنم باید قول بدید که بی چون و چرا قبولش کنید.
    بعد از اینکه بابا از تک تکمون قول گرفت، شروع کرد به گفتن ادامه ی صحبت هاش که شاید اون موقع از در خواست عجیب و غریبش چیزی نفهمیدم اما الان که می دونم روزی صد بار از خدا می خوام که ای کاش همهٔ حرفاش و اون شب یه خواب بود.
    بابا با لحن جدی شروع به صحبت کردن کرد:
    - می خوام بعد از عقد امیر و مهتا از این خونه بریم و دیگه با آقا جون و عمو و خانوادشون رابطه نداشته باشید.
    همه وارد یه شک عجیب و غریب شده بودیم.
    امین: ولی آخه برای چی؟
    - گفتم که بی چون و چرا قبولش کنید.
    بهار: یعنی منو سودا هم باید از هم جدابشیم؟ ولی آخه...
    - قرار نیست این*جوری بمونه فقط تا روشن شدن حقیقت.
    مامان: چه حقیقتی آخه؟
    - امیدوارم تا روشن شدن حقیقت پای قولتون بمونید و به آقا جون و عموتون نزدیک نشید و از مال اون ها استفاده نکنید.
    بعد گفتن این حرف به اتاقش پناه برد، انگار گفتن این کلمات برای اون هم سخت بود. باورش برام خیلی سخت بود؛ آخه مگه میشه؟ چه دلیلی داره؟ منو شاهین(پسر عمو) مثل خواهر و برادر بودیم برای هم، سودا و بهار که مثل یه خواهر همدیگرو دوست داشتن. امیر و ارسلان(پسر عمو)و امین که سه تا رفیق باهم بودن. هضم این حقیقت تلخ خیلی برام سخت بود، خیلی سخت؛ ای کاش اون روز تن به خواسته ی بابا نمی دادم. ای کاش شاهینم رو تنها نمی ذاشتم که بعد سه سال، حسرت داشتنش رو بخورم.
    سه روز بعد(روز عقد امیر و مهتا)
    مامان: شیدا بیا یه زنگ به بابات بزن ببین کجا مونده؟
    - چشم.
    گوشیم رو از رو میز ناهارخوری برداشتم. هنوز شماره ی بابا رو نگرفته بودم که صدای جیغ بهار گوش عزیزم رو کر کرد.
    بهار: وایی راست میگی نسی جونم؟ باشه، باشه. الان میایم(نسیم دوست صمیمی من که مادرش آرایشگاه داشت و قرار بود برای عقد امروز منو بهار و مامان بریم اونجا.)
    به در اتاقش خیره بودم که یهو در با صدا کنده شد و بهار با سرعت جت اومد بیرون و گفت:
    - شیدا، مامان بدویید آرایشگاه دیر شد!
    بی توجه به جیغ- جیغ کردن های بهار شماره ی بابا رو گرفتم که بعد از سه بوق صدای دلنشین بابا تو گوشم طنین انداز شد:
    - جانم شیدا؟ (چقدر به من آرامش می*داد بودنش، جانم گفتنش، شیدا گفتنش، کاش بازم بود! کاش هنوزم نفس می کشید؛ دنیا از دستت خیلی دلگیرم، دلم رو شکوندی دنیا، عزیزام رو ازم گرفتی. دنیا بی معرفتی کردی، خدا جونم قربونت بشم کاری کن همه ی اینا خواب بوده باشه.) (رویام رو برگردون به شب هام. من زندگیمو از تو می خوام. فرزاد فرزین: خدا منو ببین)
    - سلام بابا جونم خوبی؟
    - خوبم بابا آماده شدید؟
    - آره بابا بیا دنبالمون؛ خداحا...
    - شیدا بابا!
    - جانم؟
    - می تونی یه ساعت قبل از عقد خودت رو برسونی به آدرسی که برات می فرستم؟
    - طوری شده بابا؟
    - نه، فقط یه کار خصوصی باهات داشتم که نمی خوام کسی بفهمه.
    - باشه بابا فقط شما بیاین دنبال مامان اینا ببرشون محضر، منم میام به همون آدرس و منتظرتون می مونم.
    - باشه. خداحافظت دخترم.
    - خدافظ بابایی.
    صدای بوق هایی که پشت سرهم پخش می شدن خبر از قطع شدن تلفن می دادن. گوشیم رو توی جیبم گذاشتم و به اتاق مامان رفتم تا غیبت چند ساعتم رو بهش اعلام کنم.
    هر چند کمی فرج تمنا کردیم
    آقا ز سر خویش تو را وا کردیم
    شرمنده ولی خلاصه تر می گوییم
    با واژه انتظار بد تا کردیم

    اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج
  9. #9
    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    25,441
    18,095
    مدیر موسیقی و عاشقانه

     

    کادر مدیریتی

    پیش فرض



    پارت هشتم

    مامان جان، کجایی؟
    - جانم شیدا؛ اتاق بهارم.
    به چارچوب اتاق بهار تکیه دادم و گفتم:
    - مامان من یه کاری برام پیش اومده باید برم میشه لباس های منو ببرید من اونجا بپوشم؟
    - چه کاری مادر؟ دو ساعت دیگه خطبه رو می خونن. ناسلامتی عقد داداشت ها؟
    - می دونم مامان، زود بر می گردم؛ فقط لطفا لباسای منو با خودتون ببرید.
    - باشه، باشه؛ فقط زود بیا.
    - مرسی مامان جون.
    بدون فرصت دادن بهش، گونش رو بوسیدم و از اتاق خارج شدم. پله های عمارت رو یکی- یکی طی می کردم و این وسط یه حس کنجکاوی بود که عجیب قلقلکم می داد تا بفهمم حرفای بابا چیه؟
    سر خیابون رفتم و یه دربست گرفتم. آدرسی که بابا داده بود، آدرس یه پارک کوچیک بود؛ شاید به خاطر فضای سبزش این پارک رو انتخاب کرده بود. باصدای راننده به خودم اومدم:
    - رسیدیم خانم.
    کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم؛ جلوی ورودی پارک، روی یه نیمکت چوبی نشستم و منتظر اومدن بابا شدم. همون*طور که حدس می زدم، سر ساعت رسید و از ماشین بنز مشکیش پیاده شد. از پشت بابا رو صدا زدم و دستم رو روی شونش گذاشتم، با ترس بهم نگاه کرد و گفت:
    - چته دختر؟ ترسوندیم.
    - ببخشید بابا، کاری داشتین؟ می دونین که سریع باید بریم پس لطفا سریع حرفاتون رو بزنین.
    - می خوام راجب مسئله ای باهات صحبت کنم که باعث شد اون شب اون حرف ها رو بزنم.
    - کدوم حرف ها؟
    - قطع ارتباطمون با عمو و آقاجون.
    دوباره حالم خراب شد ولی مشتاق شنیدن حرف*های بابا شدم. خیلی دلم می خواست بدونم چرا باید با فامیلامون که همه عاشق هم بودیم قطع ارتباط کنیم، با تکون های دست بابا و صداش به خودم اومدم.
    - شیدا بابا کجایی؟
    - همینجا، همینجام!
    - خیلی غرق افکارت شده بودی.
    - بابا من عجله دارم لطفا حرفاتون رو بزنید.
    - بی مقدمه میرم سر اصل مطلب؛ حرف هایی که امروز می شنوی باید تو قلبت نگه داری به راز دار بودنت ایمان دارم که بین این همه آدم تو رو انتخاب کردم؛ همونطور که می دونی من و عمو جون و آقاجون همکاریم و تو کارخونه کار می کنیم. من چند روز پیش مدارکی پیدا کردم که... که نشون میده عمو تو و آقاجون تو کار قاچاق مواد و عتیقه هستن؛ اون شرکت برای رد گم کنی من خودمم خبر نداشتم. تازه فهمیدم که همه ی اموالشون حرام؛ شیدا جان! می خوام کمک کنی، می خوام لوشون بدم، همه ی اون مدارک تو یه پوشه ی زرد رنگ بین کتاب های کتابخونست؛ می خوام فردا برم شرکت و بگم که همه چیز رو فهمیدم. از اونجا مستقیم میرم کلانتری، پوشه رو بردار و بیار به کلانتری منطقه(...) راس ساعت دو جلوی کلانتری منتظرت می مونم.
    با چشمایی که مردمک هاش می لرزید و دونه های اشک ازش جاری بود، تو چشم های بابا نگاه می کردم. وارد یه شک عمیق شده بودم. یعنی آقاجون من کسی که من عاشقش بودم، یه خلافکار بود؟ یه قاچاقچی بود؟ چطور ممکنه؟ باور نمی کنم؛ نه، نه. حرفای بابا مدام توی گوشم تکرار می شد(مدارکی پیدا کردم که نشون میده عمو تو آقاجون تو کار قاچاق مواد و عتیقه هستن.) عمو جونی که که من، شاهین، امیر، امین، سودا، ارسلان و بهار رو می برد شهر بازی و برامون بستنی می خرید کسی که برامون قصه می خوند، اونی نبود که فکر می کردم؟ چرا؟ چرا باید اینجوری باشه؟
    هر چند کمی فرج تمنا کردیم
    آقا ز سر خویش تو را وا کردیم
    شرمنده ولی خلاصه تر می گوییم
    با واژه انتظار بد تا کردیم

    اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج
  10. #10
    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    25,441
    18,095
    مدیر موسیقی و عاشقانه

     

    کادر مدیریتی

    پیش فرض


    پارت نهم

    با صدای بابا از فکر اومدم بیرون.

    - می دونم دیر فهمیدم بابا اما اون عمارت ماشین و شاید هرچیزی که آقاجون به ما داده از مال مردم بوده باشه!
    واقعا حالم خراب بود تو شوک بودم. باید به حرفای بابا فکر می کردم. زبونم بند اومده بود، برای همین از روی نیمکت بلند شدم و بدون خداحافظی از پارک بیرون زدم. توی چند دقیقه همه ی باورام و از دست دادم؛ آروم- آروم تو خیابون راه می رفتم. به خاطر شوکی که بهم وارد شده بود اشک نمی ریختم اما از درون در حال انفجار بودم، دلم می خواست فریاد بکشم. چطور باید با این مسئله کنار بیام؟ چرا بابا منو برای گفتن رازش انتخاب کرد؟ حتما دلیل مهمی داره.


    گوشیم و روشن کردم. از طرف مامان یه پیامک برام اومده بود (شیدا مامان جان عاقد اومده، پس تو و بابات کجا موندید؟ بهار ازدستت خیلی عصبانی؛ میگه چرا نرفتی آرایشگاه، سریع بیا مادر.) با دیدن اسم بهار خندم گرفت؛ خواهر کوچولوی بامزه من! من چقدر خوشبخت بودم که خانواده ای مثل اون ها داشتم بی خیال عمو؛ بی خیال پدربزرگ. خودمم می دونستم که اینا همش امید واهی کارهایی که اونا انجام می*دادن زندگی منو به آتیش کشید، خانوادمو ازم گرفت. از امروز به بعد باید تظاهر کردن رو یاد بگیرم، از امروز به بعد لبخندای فیک و مسخره رفیق منه، نه شاهینم. من باید تظاهر کنم به شاد بودن؛ به ندونستن.

    یه آهنگ شاد از تو آهنگ هام پیدا کردم و پلی کردم تا آرومم کنه. مثل بچه های دبستانی می دویدم و آهنگ رو تکرار می کردم، مردم با تعجب نگاهم می کردن و من بی توجه به اونا می دویدم. دستام رو دور بند کولم حلقه کرده بودم و آهنگ رو با صدای بلند می خوندم.

    مغزم قفل کرده بود مثل دیوونه ها رفتار می کردم. صورتم از اشک خیس بود، اما قهقه می زدم و می خندیدم. نمی دونستم کجام؟ فقط فهمیدم که وارد یه پارک بزرگ شدم، همونطور که واسه خودم می خوندم، تازه عقد امیر یادم افتاد. به اطرافم نگاه کردم دنبال شیرآبی می گشتم تا صورتم رو باهاش بشورم. چشمی، پارک رو نظاره می کردم که نگاهم به تابلوی راهنمای سرویس بهداشتی افتاد؛ با سرعت، خودم و به سرویس رسوندم و شیر آب رو باز کردم. با مشت های بزرگ آب رو به صورتم می پاشیدم خنکی که آب، آرامشی بی نظیر رو به تنم تزریق می کرد از پارک خارج شدم و برای تاکسی دست تکون دادم.
    هر چند کمی فرج تمنا کردیم
    آقا ز سر خویش تو را وا کردیم
    شرمنده ولی خلاصه تر می گوییم
    با واژه انتظار بد تا کردیم

    اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج
  11. #11
    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    25,441
    18,095
    مدیر موسیقی و عاشقانه

     

    کادر مدیریتی

    پیش فرض


    پارت دهم

    با توقف ماشین جلوی محضر، چشم از پنجره گرفتم. کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم، پله های محضر رو دوتا یکی سپری می کردم. اوف بلاخره تموم شدن. همین*طور که اطراف رو نگاه می کردم چشمم به آقایی افتاد که پشت میز بود و ظاهرا منشی بود.
    - سلام؛ ببخشید عقد آقای سالاری کدوم اتاق؟
    با دستش ته سالن رو نشون داد و گفت:
    - آخرین اتاق سمت چپ.
    بدون اتلاف وقت در اتاق رو باز کردم و سرمو داخل بردم؛ البته فقط سرم رو. با دیدن قیافه هاشون که با اخم های وحشتناکی بهم نگاه می کردن یه سکته ی ناقص کردم.
    - آخ- آخ مثل اینکه بد موقع مزاحم شدم.
    خواستم درو بببنم که یهو مهتا گفت:
    - شیدا!
    درو کامل باز کردم این دفعه همه با خنده نگاهم می کردن. مهتا بدون معطلی به طرفم دوید و هنوز به خودم نیومده بودم که دیدم عروس مجلس تو بغل من بود، مثل بچه های لوس گفت:
    - چرا دیر اومدی شیدا جونم؟
    به مهمون ها نگاه کردم، اوضاع اصلا خوب نبود؛ همه با تعجب به منو مهتا نگاه می کردن. یه اهم بلند گفتم که سرشو به حالت سوالی تکون داد، با ابرو جمعیت و نشون دادم؛ بعد تغییر رنگ داد، لب پایینشو گاز گرفت و سرش رو پایین انداخت. باهم به طرف جایگاه عروس و دوماد رفتیم و پای سفره عقد نشوندمش، نه مثل این*که هنوز تو شوک بودن با صدای بلندی گفتم:
    - به افتخار عروس و دوماد مجلس!
    صدای دست و جیغ بلند شد.
    - برای بار چهارم عرض می کنم دوشیزه مهتا سلطانی...
    دیگه نفهمیدم چی گفت، فقط تو دلم غوغا بود که قبل از گفتن بله ی مهتا درو باز کرده بودم. اصلا مگه میشه عقد بدون خواهر شوهر؟ صدای مهتا رشته ی افکارم و پاره کرد:
    - با اجازه ی پدر و مادرم و بزرگتر های جمع، بله.
    صدای دست و جیغ و کل کشیدن خانوما، سالن رو پر کرده بود. بلاخره داداشمون رو زن دادیم و دختر خالمون رو شوهر. دم گوششون گفتم:
    - مبارکه خوشگلا؛ خوشبخت بشین.
    هردوشون با لبخند ازم تشکر کردن امیر گفت :
    - ان شالله قسمت خودت آجی.
    - خدانکنه؛ مگه من مغز خر خورم!
    مهتا با چشمای گرد شده نگاهم می کرد. آب دهنمو قورت دادم و گفتم:
    - ببخشید.
    هر دو باهم خندیدن، اومدن بلند بشن برای امضا و... که گفتم:
    - همه یه لحظه توجه کنین.
    به مهتا و امیر اشاره کردم و گفتم:
    - شما هم چند لحظه بشینید.
    و رو به نسترن (خواهر مهتا) گفتم:
    - شما هم همین*طوری قند بسابید.
    مامان رعنا از عصبانیت لب می گزید و بقیه هم با عصبانیت و تعجب به من نگاه می کردن. مثل امیر و مهتا. (حالا وقت عملی کردن نقشم بود)
    - اولا که عروس و دوماد اخم نمی کنن! لطفا بخندیدن. خوب چی داشتم می گفتم(ای وای خاک به سرم دیالوگم یادم رفت)
    یه نگاه کلی به جمعیت انداختم و یه لبخند خوشگل تحویلشون دادم. انگار بهار و نسترن و نفسم نقشه یادشون رفته بود محکم یه ضربه به پای نسترن زدم که قند از دستش رو ملاج داداش بیچارم افتاد. با این*که یه ذره دیر شد، اما نقشه همین بود. قرار بود وسط دیالوگ های من که از قبل آماده کرده بودم و خزعبلاتی بیش نبود، بهار و نسترن و نفس قندا رو بندازن رو سر امیر و مهتا اما خوب بهار یادش رفت قند رو بندازه رو سر مهتا.
    وقتی امیر داشت آخ- آخ می کرد و مهتا «الهی بمیرم» نثارش می کرد، بهار تازه یادش افتاد و قند رو ول کرد، در نتیجه جای امیر و مهتا عوض شد و این امیر بود که «قربونت بشم. درد داری؟» نثار مهتا می کرد.
    سالن از صدای خنده پر شده بود. چه عقد پر ماجرایی شده بود، بعد خارج شدن از محضر، امیر و مهتا، من و بهار رو نسترن و دنبال کرده بودن. حالا ما بدو اونا بدو.
    - مگه گیرت نیارم شیدا؛ همه ی اینا زیر سر تو؛ تو مراسم عقدت جبران می کنم؛ مطمئن باش.
    صدای امیر از پشت سرم می شنویدم و چقد بهشون خندیدیم؛ چقد دلم برای اون روز ها تنگ شده برای روزایی که شاد بودم، می خندیدم. اما الان از اون همه شیطنت خبری نیست.(دیگر از آن همه شیطنت خبری نیست. آنقدر به خاطر ضبدر های جلوی اسمم چوب روزگار را خورده ام که ساکت ترین شاگرد کلاس زندگی شده ام)
    هر چند کمی فرج تمنا کردیم
    آقا ز سر خویش تو را وا کردیم
    شرمنده ولی خلاصه تر می گوییم
    با واژه انتظار بد تا کردیم

    اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج
  12. #12
    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    25,441
    18,095
    مدیر موسیقی و عاشقانه

     

    کادر مدیریتی

    پیش فرض


    پارت یازدهم

    فردای اون روز، از خواب پا شدم؛ یه نگاه به ساعت کردم و مثل یوز پلنگ سراغ کمد لباس هام رفتم. گرمکن و شلوار ورزشیم رو برداشتم و از اتاق بیرون رفتم، خیلی گرسنم بود. به سمت آشپزخونه حمله کردم؛ اما متاسفانه امیر و امین سفره ی صبحونه رو غارت کرده بودند و جز یک تکه کره و نون چیزی باقی نمونده بود یه اخم وحشتناک روی صورتم نقاشی کردم و گفتم:
    - خجالتم خوبه والا! به جای اینکه برن نون بخرن، صبحونه رو درست کنن، من و بهار بیایم بخوریم، صبحونه من و بهارم می*خورن، تلافی می کنم حالا ببینین.
    امیر و امین با نیش باز نگاهم می کردن. یه لقمه نون و کره برای خودم درست کردم و تو دهنم گذاشتم؛ کولم رو برداشتم و رفتم سمت در خروجی چون حسابی دیرم شده بود. از پله ها پایین اومدم و اکبر آقا(راننده) رو صدا می کردم.
    نازگل دختر اکبر آقا که پنج سال از من کوچیک تر بود از خونه شون بیرون اومد و گفت:
    - سلام شیدا جون.
    - سلام عزیزم؛ بابات کجاست؟
    - بابا؟ آهان رفت مامانتون رو بزاره اداره آموزش و پرورش.(مادرم مدیر یه دبیرستان دخترانه بود)
    - آهان، باشه عزیزم.
    - با من کاری ندارین؟
    - نه عزیزم، برو خونتون عزیزجان، خداحافظ.
    - باشه شیدا جون. خداحافظ.

    خونه ی اکبر آقا داخل عمارت خودمون بود. یه خونه ی کوچیک که کنار گلخونه ی عمارت با سلیقه ی خودشون درست کرده بودن. مامان نازگل پنج سال پیش بر اثر سکته فوت کرده بود و از اون موقع نازگل و پدرش اینجا زندگی می کردن، پدرش هم کار های گلخونه رو می کرد، هم رانندمون بود. چاره ای نداشتم باید منت داداش های خولم رو می کشیدم. برگشتم تو که با صدای کر کننده ی بهار مواجه شدم با موهای شلختش و اون صورت حالا بماندش، سر امین و امیر داد می*زد. اونا هم مثل دوتا بچه گربه آروم هم رو بغل کرده بودن و با ترس به بهار که شبیه اژدها شده بود نگاه می کردن، به سمتشون حرکت کردم و از پشت یه پس گردنی به بهار زدم. آخ بلندی گفت و با خشم تو چشم هام زل زد؛ امیر و امین از خنده سرخ شده بودن، چرخه ی عجیبی بود، امیر و امین از بهار حساب می بردن و بهار از من. بی توجه به چشم های سرخ بهار، از گوش امیر گرفتم و گفتم:


    - بلند شو منو ببر باشگاه؛ بدو دیرم شده!
    امین که انگار بهش بر خورده بود گفت:
    - گوش داداشم رو ول کن.
    - ول نمی*کنم.
    - گازش می*گیرم ها؟
    - بگیر ببینم.
    نامرد گاز گرفت. انقدر محکم که اشک تو چشمام حلقه زد.
    - اصلا نخواستم، مردم داداش دارن منم داداش دارم.
    محکم درو کوبیدم و از خونه بیرون زدم. با آژانس می رفتم خیلی بهتر بود. از پله ها پایین اومدم و از سنگ فرش ها عبور کردم، در خونه رو باز کردم که با شاهین رو به رو شدم. به ماشینش تکیه داده بود و به من دست تکون می داد، یه لبخند گنده روی لبم نشست. سری در ماشینو باز کردم و گفتم:
    - سلام داداشی.

    هر چند کمی فرج تمنا کردیم
    آقا ز سر خویش تو را وا کردیم
    شرمنده ولی خلاصه تر می گوییم
    با واژه انتظار بد تا کردیم

    اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج
  13. #13
    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    25,441
    18,095
    مدیر موسیقی و عاشقانه

     

    کادر مدیریتی

    پیش فرض


    پارت دوازدهم

    سلام آجی! خوبی؟
    - مرسی، خوب حالا که اومدی لطفا من رو برسون باشگاه داداشی.
    - منم خوبم. مامان و بابامم خوبن. سلامت باشی عزیزم.
    - اوخ- اوخ ببخشید خوبی؟ مامان و بابات خوبن؟
    - هی! آره اونا هم خوبن؛ یعنی من می بینم اون روزی رو که تو آدم شدی؟
    - نه اصلا، آخه فرشته ها که آدم نمیشن، حالا من رو می*رسونی؟
    - چشم؛ رو چشمم خانوم زبون دراز.
    استارت رو که زد، داشبورد رو باز کردم و به قصد پیدا کردن فلش آهنگ، وسایل های توش رو جا به جا کردم. فلش آبی رنگی رو برداشتم و یه نگاه بهش انداختم. می دونستم این فلشی که کاراش رو توش می ریزه. فلش رو به سیستم وصل کردم و صدای دلنواز پیانو گوشم رو نوازش کرد، شاهین پیانو می زد و آهنگ هاش رو ظبط می کرد. یه نگاه بهش کردم و گفتم:
    - شما دانشگاه نداری همیشه جلو در خونه ما پلاسی؟
    - چرا دارم ولی الان کلاس ندارم.
    - هنوزم نمی خوای راجب درس و دانشگاهت چیزی به من بگی؟
    - نوچ.
    - آخه چرا؟ چرا به هیچ کس نمیگی؟ از وقتی 18 سالت شد، از خونتون رفتی و به هیچ کس نگفتی چه رشته ای می خونی!
    - حالا اینا رو ولش؛ فقط منتظرم ببینم جواب کنکورت کی میاد.
    تو دلم گفتم کاش انقدری که تو منتظری، امیر و امینم منتظر بودن. همیشه همین*طوری بود تا حرف از دانشگاه می زدم بحث رو عوض می کرد.
    - اوف باشه نگو؛ بلاخره که یه روز می فهمم. (چقد تلخ است فهمیدن حقیقت هایی شیرین اما تلخ. ای کاش هیچ وقت نمی فهمیدم. گاهی وقت ها ندانستن خیلی بهتر از دانستن و زجر کشیدن است.)
    شاهین همیشه فکرم رو درگیر می کرد. این پسر بیست و یک ساله شخصیت پیچیده ای داشت با صدای شاهین از فکر و خیال بیرون اومدم:
    - رسیدیم آجی! خوش بگذره.
    بعد یه تشکر و لبخند شیرینی که بهش زدم، از ماشین پیاده شدم و وارد باشگاه شدم. مربی در حال گرم کردن بچه ها بود؛ سریع به رختکن رفتم و لباس هام رو با لباس های ورزشیم عوض کردم یه سلام بلند به همه کردم و شروع به دویدن دور سالن کردم.

    چهار سالی می شد که والیبال کار می کردم، عاشق والیبال بودم. شاهینم به خاطر من علاوه بر رزمی، والیبال هم کار می کرد؛ اما تازه کار بود و شاید فقط 5 ماه بود که تو این حرفه وارد شده بود؛ شاهین با اینکه پسر عموم بود اما از جون خودم هم بیش*تر دوسش داشتم و داداش صداش می کردم اون هم من رو خواهر خودش می دونست و آجی صدام می کرد.

    شاهین یه پسر قد بلند با چشم های طوسی عسلی (همرنگ چشم های من) بینی استخوانی (مثل مال من) و موهای خوشگل و قهوه ای رنگش بود که همیشه یه دسته از موهاش روی پیشونی می افتاد و من عاشق این بودم که موهاش رو بهم بزنم و کلی رو اعصابش راه برم.

    شباهت منو و شاهین بی اندازه بود. هر جا که ما رو باهم می دیدن فکر می کردن خواهر و برادریم تا دختر عمو و پسر عمو. شاید چشم های رنگیمون رو از عمه امون که هیچوقت ندیدمش به ارث برده بودیم. عمه ای که تو خاندان هیچکس حق صحبت کردن ازش رو نداشت و ما نوه ها حتی عکسش رو هم ندیده بودیم یعنی نمیزاشتن که ببینیم. با صدای ساینا (هم باشگاهیم) از فکر و خیال بیرون اومدم:

    - شیدی جون کجایی؟ گوشیت خودش رو کشت.

    هر چند کمی فرج تمنا کردیم
    آقا ز سر خویش تو را وا کردیم
    شرمنده ولی خلاصه تر می گوییم
    با واژه انتظار بد تا کردیم

    اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج
  14. #14
    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    25,441
    18,095
    مدیر موسیقی و عاشقانه

     

    کادر مدیریتی

    پیش فرض


    پارت سیزدهم

    از مربی اجازه گرفتم و سمت کولم رفتم. با دیدن اسم بابا که روی گوشیم خاموش و روشن می شد، تازه یاد دیروز و شاهین و بابا افتادم. چشم هام سیاهی رفت و روی زمین افتادم. سریع خودم رو بلند کردم و جواب تلفن رو دادم:

    - الو! سلام بابا.
    - سلام شیدا؛ پوشه رو آماده کردی؟
    - راستش، یادم رفت بابا.
    - تا یه ساعت دیگه کلانتری باش، اونجا هم رو می بینیم، یادت نره پوشه رو بیاری!
    تلفن رو که قطع کرد تازه متوجه ریتم نفس هاش شدم، بدجور نفس- نفس می زد. انگار که دنبالش کرده باشن.
    دنبالش کرده باشن؟ عمو؟ آقاجون؟ ای وای چرا یادم نبود؟ سریع لباس هام رو پوشیدم و بدون توجه به صدای مربی که اسمم رو فریاد می زد، از باشگاه بیرون زدم. من کارای مهم تری داشتم، جون بابام در خطر بود. یه تاکسی گرفتم و به خونه رفتم؛ از بین قفسه ی کتاب های بابا پوشه ی زرد رنگی رو بیرون کشیدم و با همون تاکسی زرد رنگ که جلو در منتظرم بود، به کلانتری رفتم. بعد از این*که از ماشین پیاده شدم، بابا رو دیدم که اون سمت خیابون درست کنار در کلانتری ایستاده بود، دستش رو برام تکون داد تا ببینمش و با عجله به سمتم حرکت کرد.
    هنوز از خیابون رد نشده بود که یه ماشین بنز آبی بهش زد و در رفت. اون ماشین رو می شناختم برای عمو بود؛ مطمئنم، با همون خش روش؛ به طرف بابا هجوم بردم، همه جای بدنش خونی بود. مردم دورش جمع شده بودن و نمی گذاشتن ببینمش. با صدای بلندی صداش زدم و جمعیت رو کنار زدم. کنارش زانو زدم و با هق- هق گفتم:

    - بابا؟ بابا حرف بزن؛ یه چیزی بگو بابا!
    داد زدم زنگ بزنید به اورژانس که یه مرد گفت:
    - زنگ زدیم؛ الان می*رسند.
    بابا لب های خشکش رو از هم جدا کرد و چیزایی رو زیر لب گفت؛ متوجه نمی شدم گوشم رو نزدیک لب هاش بردم و تو نجواهای آرومش که گوشم رو نوازش می کرد غرق شدم:

    - شی... دا... با... با... مدار... کو... تحوی... ل... نده... تا... موقعش... برسه.
    بعد از گفتن جملش آروم چشماش رو بست. نبضش دیگه نمی زد. اون رفت به همین راحتی؛ اون کشته شد، بابای بیچارم به دست برادرش کشته شد.
    اشک هام از روی گونم سر می*خوردن و رو چشماش می ریختن. شاید فقط من بودم که اشک گوشه ی چشماش که لحظه ی آخر از چشمش چکید رو دیدم. شاید فقط من بودم که پر- پر شدن عزیزام رو با چشمای خودم دیدم. شاید من تنها ترین دختر این این دنیا بودم. وای بابا! کاش می فهمیدی بعد رفتنت چقدر دلم رو شکوندن! وای بابا! وای بابا کاش بودی، کاش هنوزم با صدای قشنگت آرومم می کردی.(سوختن قصه ی شمع است ولی قسمت ماست شاید این قصه ی تنهایی ما کار خداست)
    بعد از اون روز همه ی اعضای خانواده به عهدی که با پدر بسته بودن عمل کردن و با خانواده ی آقای سالاری ارتباط برقرار نکردن. فقط من و شاهین بودیم که بعد از اون روز چند بار هم رو دیدیم تا بهش بگم که دیگه نمی خوام ببینمش.



    هر چند کمی فرج تمنا کردیم
    آقا ز سر خویش تو را وا کردیم
    شرمنده ولی خلاصه تر می گوییم
    با واژه انتظار بد تا کردیم

    اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج
  15. #15
    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    25,441
    18,095
    مدیر موسیقی و عاشقانه

     

    کادر مدیریتی

    پیش فرض


    پارت چهاردهم

    «زمان حال»

    همه مون وارد خونه ی آقای سالاری شدیم. حتی به خودشون زحمت ندادن برای استقبال بیان؛ وارد سالن ورودی شدیم. با راهنمایی سکینه خانوم که از سالیان دور و دراز برای آقای سالاری کار می کرد به نشیمن خونه رفتیم.
    برخلاف انتظارمون فقط آقای سالاری اونجا بود. سلام کردیم اما اون به جای جواب سلام با عصای قهوه رنگش که تصویر مار روش هک شد بود، به مبل ها اشاره کرد؛ همه مون از این همه بی احترامی سرخ شده بودیم البته به جز مامانم، خوب حق هم داشت. هر سال فقط مامان میومد برای دیدن سالاری بزرگ و حتما عادت کرده بود به این حجم از بی احترامی.گ؛ درست پنج دقیقه بود که نشسته بودیم اما حتی به چهرمون نگاه هم نمی کرد، چند دقیقه بعد خدمتکار اومد و ظرف میوه رو جلومون گرفت.
    همه برداشتیم اما کسی میوه اش رو نخورد. انگار همه مون حرف*های دوسال پیش بابامون رو یادمون بود، همه ساکت بودیم و به پارکت های چوبی روی زمین زل زده بودیم. با صدای جیغ یه دختر که بلند فریاد می*زد «نمی خوام بمونم؛ منم می خوام برم پایین ببینمشون.» همه ی نگاه ها به سمت پله ها کشیده شد. مطمئنا صدا از طبقه ی بالا میومد و این صدا متعلق به دختری به نام سودا بود.
    سودا! دختر عمویی که دو سال بود، ندیده بودمش. با صدای برخورد جسم سنگینی با زمین از خاطرات گذشته بیرون اومدم و نگاهم به سودا، دختر هجده ساله ای افتاد که مثل همیشه می خواست با نرده از پله ها پایین بیاد و افتاده روی زمین.
    همونطور که برای خودش ناله می کرد، نگاهش روی ما افتاد. به سرعت جت از جاش پا شد و بغل بهار پرید و با صدایی بغض آلود گفت:
    - وای بهار! دلم براتون تنگ شده بود.
    همه مات و مبهوت به حرکتش نگاه می کردیم. آقای سالاری با صدای بلندی گفت:

    - سودا برو تو اتاقت
    - نمی خوام آقاجون.
    - گفتم برو تو اتاقت؛ مگه کری؟
    - خیلی خوب باشه. میرم اما شیدا و بهارم می برم.
    من و بهار در حال تحلیل حرف های سودا بودیم که با کشیده شدن دست هامون توسط سودا به سمت اتاقش که در طبقه ی بالا قرار داشت، حرکت کردیم. از این خونه خاطرات زیادی داشتم. من از دیوار ها، از پله ها، من حتی از نرده های این خونه هم خاطره داشتم.

    جلوی اتاقی توقف کرد و من مات در اتاقش بودم. یه در مشکی که با تموم در های سفید این خونه تفاوت داشت. در رو باز کرد و کنار درب ایستاد تا اول ما وارد شیم، بعد از وارد شدن من و بهار خودش هم وارد شد و در رو محکم بست. خدایا اینجا اتاق یا باغ وحش؟ از سقف اتاق عروسک میمون های وحشی آویزون کرده بود که همشون دندون های تیزشون رو به رخ می کشیدن. رنگ دیوار های اتاق مشکی بود و روی دیوار ها قطرات قرمز رنگی مثل خون بخش شده بود. دستایی که به رنگ آغشته شده بودند و روی دیوار به یادگار مونده بودن ترس عجیبی توی دلم می انداخت؛ عکس اسکلت رو تو همه جای اتاق می تونستی ببینی. بهار دستش رو روی دست خونی دیوار گذاشت و با حالت سوالی پرسید:
    - اینا چی هستن دیگه؟ واقعا خون هستن؟
    سودا خندید و گفت:
    - قطرات خون و دست خونی نیستن با رنگ قرمز این کار رو کردم. خوشگل شده مگه نه؟
    سودا واقعا عوض شده بود. اون سودایی که عاشق رنگ صورتی بود کجا و این سودایی که تموم اتاقش رو رنگ قرمز و مشکی پوشونده بود، کجا؟
    من و بهار روی تخت سودا نشستیم و سودا هم روی صندلی میز تحریرش نشست و شروع به گفتن خاطرات دو سال پیش کرد. خاطراتی که شاید من و بهار در اون حضور نداشتیم اما چنان غرق اون ها شده بودیم که انگار واقعا اون هارو تجربه کرده باشیم. وقتی حرف هاش تموم شد با نگرانی پرسیدم:
    - سودا، از شاهین خبری نداری؟
    - نگرانشی؟
    - نگران که نه؛ آخه پایین ندیدمش، گفتم شاید تو بدونی کجاست.
    - دیگه خیلی کم میاد این*جا. همش تو خونه مجردیشه، با ارسلان یه خونه گرفتن و هر دوشون اونجا زندگی می*کنن. اتفاقا تا یه ساعت پیش اینجا بودن اما زود رفتن.
    - آهان.
    - شیدا میشه یه چیزی بگم؟
    - بگو عزیزم.
    - چرا باهاش این*کار رو کردی؟

    هر چند کمی فرج تمنا کردیم
    آقا ز سر خویش تو را وا کردیم
    شرمنده ولی خلاصه تر می گوییم
    با واژه انتظار بد تا کردیم

    اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج
صفحه 1 از 2 12 آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 24

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. ㋡ پریا هستم با نام کاربری "pary zamini"
    توسط pary zamini در انجمن معرفی اعضای رسمی
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 2013.09.08, 10:33
  2. پاسخ: 29
    آخرين نوشته: 2011.06.29, 00:25

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •