ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 2 از 2 نخست 12
نمایش نتایج: از 16 به 26 از 26
  1. #1
    mahsajojo
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    September 2010
    محل سکونت
    دُنیـآیی که خـودم دآرمـ میسـآزمـِـش !
    نوشته ها
    13,969
    8,768
    18,250

    Tick رمان جذاب ♥ بابا لنگ دراز ♥ در حال تایپ"توسط mahsajojo






    بابا لنگ*دراز


    محصول سال ۱۹۱۲،

    یک رمان دنباله دار اثر جین وبستر

    رمان نویس آمریکایی است

    . این داستان ماجراهای قهرمانش را که یک دختر جوان به نام جودی آبوت است را در سال*های تحصیل در کالج روایت می*کند. جودی برای یک مرد ثروتمند و خیر که تا به حال او را ندیده است نامه می*نویسد.
    ویرایش توسط MELINA : 2012.11.15 در ساعت 01:51
    شایَـدم بــهـشـت یـه جایـش پایـیـزه ِ

    چـه مـیـدونـی ...


  2. #16
    mahsajojo
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    September 2010
    محل سکونت
    دُنیـآیی که خـودم دآرمـ میسـآزمـِـش !
    نوشته ها
    13,969
    8,768
    18,250

    پیش فرض شـــروع قسمت 5

    دهم اوت
    بابا لنگ دراز عزیز
    آقا من این نامه را از روی یک دوشاخه بیدمجنون کنار حوضچه ی چراگاه به شما مینویسم.قورباغه ای از پایین قورقور میکند ملخی بالای سرم آواز میخواند و دوتا مارمولک از تنه ی درخت بالا و پایین میپرند.الان یک ساعت است که من این جا هستم.
    بسیار دو شاخه ی راحتی است مخصوصا که دوتا از کوسن های روی کاناپه ها را روی شان گذاشته ام.قلم و یک دسته کاغذهم با خود آورده ام به امید اینکه یک داستان کوتاه جاویدان خلق کنم ولی مدتی است بدجوری با قهرمان زن داستانم کلنجار میروم چون نمیتوانم اورا مجبور کنم که هرکاری ازش میخواهم بکند.برای همین فعلا ولش کردم و دارم برای شما نامه مینویسم(اگرچه زیاد باعث خوشحالیم نشد چون نمیتوانم کاری کنم که شما هم آنطور که من میخواهم رفتار کنید.)
    اگر شما درآن هوای مزخرف نیویورک هستید کاش میتوانستم کمی از این منظره ی آفتابی همراه با نسیم پرطراوت و روح نواز را برایتان بفرستم.بعد از یک هفته بارندگی ییلاق مثل بهشت شده.از بهشت گفتم یادتان هست که تابستان سال پیش از آقای گلاک برایتان نوشتم؟ایشان کشیش کلیسای کوچک همین نزدیکی بودآره مرد نازنین بیچاره زمستان قبل از سینه پهلو مرد.من چندباری برای شنیدن وعظش رفتم و خوب با عقاید مذهبی اش آشنا شدم.او از اول زندگی تا آخرش عقایذش همان بود.به نظر من اگر مردی چهل و هفت سال تمام توی یک خط فکری باشد و یک ذره هم تغییر عقیده ندهد باید او را به عنوان عتیقه در قفسه ای نگه دارند.(اتفاقا نشانه ی ثبات شخصیته ابله)امیدوارم در بهشت با تاج طلایی و چنگ و رباب خوش باشد خاطرش از هر جهت کاملا جمع بود که به این چیزها می رسد.(اتفاقا میره جهنم....چرا همتون فکر کردید سزاوار بهشتیتد؟)یک جوان خیلی از خود راضی جای او را در کلیسا گرفته و کلیسارو ها تا حدودی ناراضی هستند مخصوصا طرفدارهای دیکن کامینگز.مثل اینکه بدجوری میخواهد تویشان انشعاب بشود.البته ما مردم این حوالی کاری به بدعت های مذهبی نداریم.
    در این هفته که باران می بارید من در اتاق زیر شیروانی مشغول نوشتن و سرمست از از مطالعه-و البته بیشتر مطالعه ی آثار استیونسن-بودم.به نظرم خود استیونسن از همه ی شخصیت های آثارش جالب تر است.انگار او برای اینکه شخصیت هایش جالب به نظر برسند شخصیت خودش را تبدیل به نوعی قهرمان داستان کرد.فکر نمیکنید این کارش همه ی ده هزار دلاری را که پدرش برایش گذاشته بود صرف خریدن یک کشتی تفریحی کرد و بعد باآن به دریای جنوب سفر کرد خیلی جالب بده؟استیونسن طبق عقاید ماجرا جویانه اش زندگی کرد.اگر پدر من هم ده هزار دلار برای من گذاشته بود من هم همین کار را میکردم.(تقلید کار میمونه)وقتی به وایلیما فکر میکنم دیوانه میشوم.دلم میخواهد مناطق استوایی را ببینم.دلم میخواهد همه ی دنیا را ببینم(آرزو بر جوانان عیب نیست)من میخواهم نویسنده ای بزرگ،یا هنرمند،یا هنرپیشه،یا نمایش نامه نویس یا شخصیت بزرگ دیکری بشوم.(گفتم که)من تشنه ی جهانگردی ام و وقتی چشمم به نقشه ی دنیا می افتد دلم میخواهد کلاهم را به سرم بگذارم و چترم را بردارم و راه بیفتم.
    قبل از اینکه بمیرم باید نخل ها و معابد جنوب را ببینم.
    غروب روز پنج شنبه
    دم در نشسته ام.
    دیگر برایم خیلی سخت است که خبرهایی را در این نامه بیاورم.جودی این روزها آن قدر فیلسوف مآب شده که دوست دارد همه اش درباره ی دنیا به طور کلی بحص کند نه این که سطح خودش را پایین بیاورد و به جزئیات زندگی روزانه بپردازد.ولی اگر حتما میخواهید اخبار را بدانید از این قرار است:
    سه شنبه ی قبل نه تا بچه خوک ما به جوی آب زدند و به آن طرف آب فرار کردند و فقط هشت تایشان برگشتند.ما نمیخواهیم به کسی تهمت بزنیم ولی شک مان به خانم بیوه ی داود است که احتمالا خوک هایش ازآنچه باید یکی بیشتر است.
    آقای ویور طویله و دوتا انبار علوفه اش را رنگ روشن زرد کدوییزده که رنگ خیلی زشتی است ولی خودش میگوید رنگ بادوامی است.
    خانواده ی بروئر این هفته مهمان دارند خواهر خانم بروئر و دو خواهر زاده اش دارند از اوهایو می آیند.
    یکی از مرغ های ما از نژاد رودآیلند ردز از پانزده تخم مرف فقط سه جوجه آورد.نتوانستیم سردرآوریم که مشکل چه بوده.به نظر من این نژاد از نژاد خیلی پست تری است من نژاد بوف ارپینگتون را بیشتر ترجیح میدهم.
    کارمند تازه ی اداره ی پست در بانی ریگ فورکرنرز یک شیشه عرق زنجبیل جامائیکایی را در اداره ی پست-که هفت دلار قیمتش بود-قبل از اینکه بفهمند تا قطره ی آخر سرکشید.
    ایراهاچ پیر رماتیسم گرفته و دیگر نمیتواند کار مند.اما وقتی خوب پول درمی آورده هیچ پولی پس انداز نکرده و حالا باید با پول مردم شهر زندگی کند.
    شنبه شب بعدی جشنی در مدرسه برپاست و بستنی میدهند شما هم بیایید و همه ی خانواده را هم با خودتان بیاورید.
    من یک کلاه نو 25 سنتی در اداره ی پست خریدم.این آخرین عکس من است وقتی داشتم میرفتم علف جمع کنم گرفتم.
    هوا دارد خیلی تاریک میشود و دیگر نمیشود صفحه ی کاغذ را دیداخبار هم ته کشیده.
    شب بخیر،جودی
    جمعه
    صبح بخیر!این هم چند خبر دیگر!فکر میکنید چیه؟اصلا اصلا اصلا نمیتوانید حدس بزنید که چه کسی دارد می آید به لاک ویلو.یک نامه از طرف آقای پندلتون برای خانم سمپل آمده.آقای پندلتون قراره با ماشین از برک شایرز بگذرد و چون خسته است میخواهد در ییلاق قشنگ و آرامی چند شبی استراحت کند.وپرسیده که آیا اگر یکی از این شب ها به در خانه اش بیاید خانم سمپل میتواند لطف کند و اتاقی برایش آماده کند؟آقای پندلتون شاید دو سه هفته ای اینجا بماند.باید وقتی اینجا رسید ببینید چه قدر راحت است.
    بعدش چه جنب و جوشی توی خانه راه افتاد!همه جای خانه را دارند تر و تمیز میکنند و همه ی پرده ها را میشویند.من هم دارم امروز صبح میروم مقداری مشما برای محل ورودی و دو قوطی رنگ قهوه ای برای راهرو و راه پله های پشت خانه بخرم.خانم داود قبول کرده فردا بیاد پنجره ها را پاک کند (به دلیل وضعیت اضطراری کنونی ما قضیه ی سوظن به این خانم را بابت بچه خوکمان نادیده گرفتیم.)شاید به خاطر این فعالیت ها فکر کنید که خانه قبلا تمیز نبوده ولی مطمئن باشید بوده!خانم سمپل هر عیبی داشته باشد خانه دار خوبی است.
    بابا جون آیا این کار آقای پندلتون مثل کارهای همه ی مردها نیست؟چون در نامه هایشان کمترین اشاره ای به اینکه امروز درآستانه ی نزول در اجلال خواهند کرد یا دوهفته ی دیگر نکرده اند.ما هم باید تا آمدن ایشان دائم با اضطراب منتظر باشیم و تازه در صورتی هم که برای آمدن عجله نداشته باشند شاید مجبور شویم خانه را دوباره تمیز کنیم.
    آماسای گرور را به گاری بسته و منتظر من است.من خودم تنهایی با گاری میروم.اگر گرور پیر را میدید دیگر نگران من نمیشدید.
    با دستی روی قلب میگویم بدرود.
    جودی
    بعدالتحریر:به نظرتان این جمله خداحافظی قشنگی نیست؟آن را از روی نامه های استیونسن برداشتم.
    شایَـدم بــهـشـت یـه جایـش پایـیـزه ِ

    چـه مـیـدونـی ...


  3. #17
    mahsajojo
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    September 2010
    محل سکونت
    دُنیـآیی که خـودم دآرمـ میسـآزمـِـش !
    نوشته ها
    13,969
    8,768
    18,250

    پیش فرض

    شنبه
    بازهم صبح بخیر!
    دیروز تا قبل از آمدن نامه رسان این نامه را در پاکت سربسته نگذاشتم بنابراین چند جمله ی دیگر به آن نامه اضافه میکنم.روزی یک بار سر ساعت دوازده نامه رسان نامه ها را می آورد.نامه رسانی در روستا برای کشاورز ها واقعا نعمت است!نامه رسان ما نه تنها نامه ها را می رساند بلکه با 5 سنت چیزهای مارا به شهر می برد و می آورد.دیروز چند بند کفش،یک شیشه کرم پوست(قبل از اینکه کلاه جدید بخرم آفتاب پوست بینی ام را سوزاند)یک قوطی واکس سیاه و یک روبان وینزور آبی برایم آورد که همه را ده سنت خریده بود.
    به علاوه نامه رسان به ما میگوید که در این دنیای بزرگ چه اتفاقی دارد می افتد.نامه رسان برای خیلی ها روزنامه می آورد و در راه که سلانه سلانه می آید آنها را میخواند و مطالب را برای آدم هایی که آبونه نیستند بازگو میکند.برای همین اگر بین آمریکا و ژاپن جنگ بشود و یا رئیس جمهور ترور شود یا آقای راکفلر بعد از مرگش یک میلیون دلار به جان گریر ببخشد لازم نیست به خودتان زحمت بدهید و برای من بنویسید چون هرجوری باشد به گوش من میرسد.
    هنوز هیچ خبری از آقای جروی نیست ولی اگر بدانید خانه چقدر تمیز شده!و با چه تشویشی قبل از وارد شدن به خانه کفش هایمان را تمیز می کنیم!خدا کند زود بیاید.دلم لک زده با یک نفر حرف بزنم.راستش خانم سمپل دارد برایم کمی خسته کننده می شود.وقتی حرف میزند اصلا نمیگذارد من هم چیزی بگویم.این هم از چیزهای مضحک مردم این جاست؛دنیای آنها فقط بالای این تپه است.اصلا یک ذره هم دید جهانی ندارند نمیدانم منظورم را میفهمید؟این جا عینا مثل پرورشگاه جان گریر است افکار ما به چهاردیواری نرده های آهنی آنجا محدود میشد.من هم چون آن موقع کوچکتر بودم و همه اش مشغول کار بودم زیاد اهمیت نمیدادم.موقعی که همهی رختخواب ها را درست میکردم، صورت بچه ها را میشستم،به مدرسه میرفتم و به پرورشگاه برمیگشتم و دوباره صورت بچه هارا میشستم و جوراب هایشان را رفو میکردم وشلوار فردی پرکینز را وصله میکردم(فردی هر روز شلوارش را پاره میکرد)و در ضمن همه ی آنها درس هایم را میخواندم شب دیگر باید به رختخواب میرفتم و میخوابیدم برای همین اصلا کمبود معاشرت را حس نمیکردم.ولی بعد از دوسال در یک دانشکده ی شلوغ بودن دلم برای دانشکده تنگ شده و از دیدن یک هم زبان واقعا خوشحال میشوم.
    بابا جون به نظرم واقعا دیگر حرف هایم تمام شده.در این لحظه دیگر چیزی به ذهنم نمیرسد.سعی میکنم نامه ی بعدی را مفصل تر بنویسم.(مفصل تر از این؟)
    ارادتمند همیشگی شما،جودی
    بعدالتحریر:اویل این فصل باران نیامد برای همین کاهوهای امسال اصلا خوب عمل نیامده.
    25 اوت
    خب بابا!آقای جروی این جاست و به ما خیلی خوش میگذرد!خداقل به من که خیلی خوش میگذرد.فکر میکنم به ایشان هم خوش میگذرد(بیشتر سرش میره)الان ده روز است که اینجا هستند و کوچکترین اشاره ای به رفتن نمیکنند.خانم سمپل طوری لی لی به لالای این مرد میگذارد که واقعا شرم آور است.اگر در بچگی هم این جوری لوسش کرده باشد نمیدانم چه طوری این قدر آدم خوبی ار آب درامده.
    من و آقای جروی روی میز کوچک توی ایوان غذا میخوریم گاهی هم زیر درخت ها؛و وقتی باران می آید یا هوا سرد است در بهترین اتاق نشیمن آقای جروی هرجایی که میلش بکشد غذا میخورد و کاری بدو بدو با میز دنبالش راه می افتد و بعد اگر خیلی به زحمت بیفتد و مجبور باشد ظرف هارا تا جای خیلی دوری ببرد بعدا یک دانه یک دلاری زیر شکر دان پیدا میکند.
    آقای پندلتون آدمی خیلی اجتماعی است هرچند اگر کسی به طور اتفاقی اورا ببیند باورش نمیشود.در نگاه اول به نظر می آید یک پندلتون واقعی است اما یک ذره هم به آنها نرفته.تا دلت بخواهد آدمی ساده و صمیمی و دوست داشتنی است اگر چه این جور تعریف کردن یک مرد کمی مضحک است ولی حقیقت دارد.آقای جروی نسبت به کشاورزهای این اطراف خیلی مهربان است.اولش کشاورزها با شک و تردید زیادی باهاش رو به رو میشدند اما رفتار بی شیله پیله اش را که دیدند فوری همگی وا دادند.در ضمن زیاد هم به لباس هایش اهمیت نمیدهند!راستش لباس هایش کمی عجیب است.شلوار برمودا و کاپشن پیلی دار و شلوار فلانل سفید،لباس سواری و شلوار پف کرده می پوشد.هروقت که با لباس تازه ای پایین می آید خانم سمپل با غرور لبخند میزند و دورش میگردد و از هرطرف براندازش میکند و بهش تذکر میدهد که مواظب باشد کجا مینشیند.آخر خیلی نگران است که مبادا لباسش خاکی بشود.این کارهایش هم واقعا حوصله ی آقای پندلتون را سر میبرد و همه اش میگوید:بدو برو پی کارت لیزی.من دیگر بزرگ شده ام و تو نمیتوانی به من امر و نهی کنی.
    به نظر خیلی خنده دار می آید که مرد به این گندگی با آن لنگ های درازش(لنگ های او تقریبا به درازی لنگ های شماست بابا جون)یک موقعی توی دامن خانم سمپل می نشسته و خانم سمپل صورتش را میشسته.قضیه وقتی خنده دار تر میشود که شما دامن خانم سمپل را ببینید!الان او دوتا دامن و سه تا چانه دارد.ولی آقای جروی می گوید که خانم سمپل یک وقتی لاغر و ترکه و چالاک بوده و تندتر از آقای جروی میدویده.
    چه ماجراهای فراوانی که با آقای جروی نداشته ایم!توی این روستا مایل ها با هم گشت زدیم و من یاد گرفته ام با طعمه های کوچک و مضحکی که از پر درست شده ماهی بگیرم،دیگر این که تیراندازی با تفنگ رولور را یاد گرفته ام همچینین اسب سواری را.شور زندگی گرور پیر حیرت انگیز است.سه روز به او جو دادیم و یک روز که گوساله ای را دید رم کرد و نزدیک بود مرا بردارد و فرار کند.
    دوشنبه بعد از ظهر با آقای جروی از اسکای هیل بالا رفتیم.این کوه نزدیک این جاست.شاید خیلی مرتفع نباشد-در قله ی آن برف نیست-ولیآدم تا به قله اش برسد نفسش بند می آید.دامنه های آن از جنگل پوشیده شده و قله اش پر از تخته سنگ و بوته زار باز است.ما تا غروب آنجا ماندیم و آتش روشن کردیم و شام مان را پختیم.آقای جروی شام را پخت.گفت این کار را بهتر از من بلد است و بلد هم بود چون به زندگی در اردو عادت دارد.بعدش زیر نور مهتاب از کوه پایین آمدیم و وقتی به جنگل رسیدیم و دیگر آنجا تاریک بود با نور چراغ قوه ای که توی جیب آقای جروی بود پایین آمدیم.خیلی کیف داشت!تمام راه را آقای جروی شوخی میکرد و میخندید و حرف های بامزه میزد.آقای جروی تمام کتاب هایی را که من خوانده ام به اضافه ی یک عالم کتاب دیگر خوانده.آدم واقعا از این همه چیزهای مختلفی که او میداند مبهوت میشود.
    امروز صبح به یک پیاده روی طولانی رفتیم ولی توی باد و بوران گیر افتادیم و به خانه که رسیدیم لباسهایمان خیس آب شده بود ولی روحیه مان حتی یک ذره هم نم برنداشته بود.کاش وقتی با لباس هایی که ازشان آب می چکید وارد آشپزخانه شدیم بودید و قیافه ی خانم سمپل را می دیدید.گفت:اوه آقای جروی!خانم جودی!سرتا پا خیس شده اید.ای وای!ای وای!حالا چه کار کنم؟پالتوی به آن قشنگی پاک از بین رفت.
    رفتارش خیلی خنده دار بود؛انگار ما بچه های ده ساله ایم و او مادر پریشان ماست.در آن موقع من چندلحظه ای نگران شدم که مبادا عصرانه به ما مربا ندهد.

    شایَـدم بــهـشـت یـه جایـش پایـیـزه ِ

    چـه مـیـدونـی ...


  4. #18
    mahsajojo
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    September 2010
    محل سکونت
    دُنیـآیی که خـودم دآرمـ میسـآزمـِـش !
    نوشته ها
    13,969
    8,768
    18,250

    پیش فرض

    شنبه
    مدت ها است که من این نامه را شروع کرده ام اما یک ثانیه هم وقت نداشتم آن را تمام کنم.این شعر استیونسن به نظرتان جالب نیست:
    آن قدر دنیا پر از چیزهای جور واجور است که مطمئنم همه ی ما باید هم چون پادشاهان خوشبخت باشیم.
    میدانید،این حرفش واقعا درست است.اگربه هر چه نصیبتان شود خوش باشید دنیا پر از شادی است و به همه هم میرسد.فقط سر قضیه در انعطاف پذیری ماست،به خصوص این که در ییلاق چیزهای سرگرم کننده خیلی زیاد است.من میتوانم در زمین های هرکسی قدم بزنم و به مناظر متعلق به مردم نگاه کنم و در نهر های مردم آب بازی کنم و تا آنجا که دلم میخواهد کیف کنم طوری که انگار مال خودم است،آن هم بدون این که مالیات بدهم!
    الان یک شنبه است و تقریبا ساعت یازده است و من طبعا باید در خواب ناز باشم ولی سرشام قهوه ی غلیظ ترک خوردم و خواب ناز از چشم هایم پریده است.
    صبح خانم سمپل با لحنی کاملا قاطع به آقای پندلتون گفت:باید سر ساعت ده و ربع از اینجا حرکت کنیم تا سر ساعت یازده به کلیسا برسیم.
    آقای جروی هم گفت:بسیار خب لیزی بگو درشکه را حاضر کنند و اگر سر ساعت من حاضر نبودم تو منتظر نشو و برو.
    -منتظر می شویم.
    -هر طور میلت است،فقط اسب ها را زیاد منتظر نگه ندار.
    بعد موقعی که خانم سمپل داشت لباس می پوشید آقای جروی به کاری گفت که سور و سات ناهار ما را ببندد و به من هم گفت که کفش و کت اسپرت بپوشم و یواشکی از در عقبی جیم شدیم و رفتیم ماهی گیری.
    البته این کار اهالی خانه را خیلی به زحمت انداخت.چون در لاک ویلو روزهای یک شنبه ساعت دو ناهار میخورند ولی آقای جروی دستور داد ناهار را ساعت هفت حاضر کنند-آقای پندلتون هروقت که دلش میخواهد دستور غذا میدهد،انگار که لاک ویلو رستوران است-و همین باعث شد آماسای و کاری نتوانند بروند درشکه سواری.اما آقای جروی گفت:چه بهتر چون درست نیست آنها بدون یک همراه بروند درشکه سواری.اما خودش درشکه را میخواست تا با هم برویم درشکه سواری!
    بیچاره خانم سمپل اعتقاد دارد که هرکس روز یک شنبه ماهیگیری کند بعدا به جهنم سوزان میرود!ضمنا از این هم که نتوانسته موقعی که آقای جروی بچه ی کوچک و بی دست و پایی بوده و فرصت داشته او را بهتر تربیت کند خیلی عذاب میکشد.به علاوه میخواست آقای جروی را در کلیسا به مردم نشان بدهد و پز بدهد.
    در هرحال ما به ماهیگیری رفتیم(آقای جروی چهار تا ماهی کوچک گرفت)و برای ناهار آنها را روی آتش کباب کردیم ولی مرتب ماهی ها از سر سیخ های چوبی مان می افتادند توی آتش.برای همین مزه ی خاکستر می دادند.ولی ما آنها را خوردیم.ساعت چهار به خانه رسیدیم و ساعت پنج با درشکه به گردش رفتیم و ساعت هفت شام خوردیم و ساعت ده مرا فرستادند بخوام و الان هم دارم به شما نامه مینویسموالبته حالا کمی خوابم گرفته.
    شب بخیر
    آهای ناخدا لنگ دراز!
    ایست!طناب! اهای یک بطر رام.حدس بزنید که چه کتابی را دارم میخوانم؟
    در این دو روز گذشته به زبان ملوانان و دزدان دریایی صحبت میکردیم.رمان جزیره ی گنج مایه ی سرگرمی نیست؟شما اصلا آن را خوانده اید؟یا شاید هم وقتی پسر بچه بودید استیونسن هنوز این رمان را ننوشته بود.استیونسن بابت نوشتن این رمان دنباله دار فقط سی پوند گرفت.فکر نمیکنم نویسنده بزرگ شدن صرف داشته باشد.شاید هم من معلم مدرسه شدم.
    ببخشید که نامه هایم پر از مطالب استیونسن است.فعلا استیونین فکر مرا خیلی به خودش مشغول کرده.کتابخانه ی لاک ویلو پر از کتاب های استیونسن است.
    دو هفته است که دارم این نامه را می نویسم و فکر میکنم به اندازه ی کافی مفصل شده باشد دیگر نمیتوانید که بگویید من جز به جز چیزها را نمی نویسم.
    کاش شما هم این جا بودید چه قدر به ما خوش میگذشت!دلم میخواهد که دوستان متفاوت من همدیگر را بشناسند.میخواستم از آقای پندلتون بپرسم که شما را در نیویورک میشناسد یا نه.گمانم بشناسند؛هردوی شما با محافل اجتماعی بالا نشست و برخاست میکنید و هردو به اصطلاحات و این جور چیزها علاقمند هستید ولی نمیتوانستم بپرسم چون اسم واقعی شما را نمیدانستم.
    ندانستن اسم شما مسخره ترین چیزی است که در عمرم شنیده ام.البته خانم لیپت به من هشدار داده بود که شما آدم عجیبی هستید.باید فکرش را می کردم!
    دوستدار شما جودی
    بعدالتحریر:وقتی این نامه را مرور کردم دیدم همه اش راجع به استیونسن نیست.دو سه بار هم به آقای جروی اشاره شده.
    دهم سپتامبر
    بابای عزیز
    آقای جروی رفت و دل همه ی ما برایش تنگ شده!وقتی آدم به کسی،محلی،یا روش خاصی از زندگی عادت کرد و بعد آن را از دست داد یک جای خالی در دل آدم باقی می ماند و یک نوع حسی مثل مالش رفتن دل به انسان دست میدهد.صحبت های خانم سمپل برای من مثل غذای بدون ادویه است.
    تا دو هفته ی دیگر داشنکده باز میشود و خوشحال میشوم که دوباره شروع به کا رکنم،اگرچه این تایستان خیلی کار کردم،شش داستان کوتاه نوشتم و هفت قطعه شعر سرودم.همه ی آنهایی را که برای نشریات فرستادم فوری با یک یادداشت مودبانه پس فرستادند.اما برایم مهم نیست.تمرین خوبی بود.آقای جروی همه را خواند یعنی نامه های نامه رسان را آورد توی خانه و نمیشد نگذارم بفهمد.گفت همه شان مزخرف اند.میگفت نشان میدهد که نویسنده اصلا نمیدانسته راجع به چه دارد مینویسد(آقای جروی نمیگذارد رعایت ادب مانع از بیان حقیقت بشود)اما گفت داستان آخری که نوشتم-که داستان واره ای است که در دانشکده اتفاق می افتد-بد نیست و آن را داد ماشین کردند و بعد من آن را برای مجله ای فرستادم.الان دو هفته ای میشود که دست شان است؛شاید هم دارند دوباره بررسی اش میکنند.
    باید بودید و آسمان را می دیدید!نور عجیب نارنجی رنگی روی همه چیز افتاده.میخواهد توفان شروع شود.همین حالا توفان با قطره های خیلی درشت باران شروع شد.پنجره های کرکره ای به هم میخورد و من مجبور شدم بدوم و پنجره ها را ببندم.کاری هم چندتا ظرف شیر برداشت و به اتاق زیر شیروانی دوید تا زیر جاهایی از سقف که باران چکه میکند بگذرارد.اما من همین که خواستم دوباره قلم به دست بگیرم یادم افتاد که یک کوسن،یک قالیچه،کلاه و اشعار ماتیو آرنولد را زیر درختی در باغ میوه جا گذاشته ام.این بود که با عجله زدم بیرون تا آنها را بیاورم ولی همه خیس شده بودند.رنگ قرمز جلد کتاب داخل صفحه ها رفته بود.
    توفان در دهکده همیشه واقعا اعصاب خردکن است،همیشه باید به فکر یک عالم چیزی باشید که بیرون است و خراب میشود.

    پنج شنبه
    بابا جون!بابا جون!فکر میکنید چی شده؟همین الان نامه رسان دوتا نامه برای من آورد.
    اول:مجلخ داستانم را برای چاپ قبول کرده و 50 دلار برایم فرستاده پس من نویسنده شدم!
    دوم:نامه ای از دبیرخانه دانشکده آمده.قرار است من از کمک هزینه ی تحصیلی دو ساله ای برخوردار بشوم که شامل مخارج تحصیل و غذا و اقامت است.این بورس به کسانی داده میشود که در درس انگلیسی نمره ی عالی بیاورند و در درس های دیگر هم به طور کلی خوب باشند.برای همین این بورس به من تعلق گرفت!قبل از اینکه به ییلاق بیایم درخواست این بورس را کردم ولی به دلیل نمره های بدم در سال اول در درس های لاتین و ریاضی فکر نمیکردم به من تعلق بگیرد.خیلی خوشحالم بابا چون حالا دیگر بار چندانی روی دوش شما نیستم.فقط همان پول ماهانه ی شما برایم کافی است و شاید همان پول را هم بتوانم از راه تدریس یا نویسندگی یا با کار دیگری دربیاورم.دلم برای برگشتن به دانشکده و شروع درس خیلی تنگ شده(مثل من)
    ارادتمند همیشگی شما،جروشا ابوت
    نویسنده ی داستان"هنگامی که سال دومی ها در بازی پیروز شدند"
    محل فروش:تمام دکه های روزنامه فروشی،قیمت:ده سنت.
    26 سپتامبر
    بابا لنگ دراز عزیز
    دوباره به دانشکده برگشتیم و کلاس بالاتر.اتاق مطالعه ی مت امسال از سال های پیش بهتر و رو به جنوب است و دو پنجره ی بزرگ دارد و آه چه مبل و اثاثیه ای!جولیا با پول ماهانه ی بی حد و حسابش دو روز زودتر آمده بود و با هیجان مشغول سامان دادن به اتاق شده بود.
    کاغذ دیواری های اتاق نو است قالی ها شرقی و صندلی ها از چوب ماهون است نه چوب رنگ ماهون که پارسال از داشتن آن ها خوشحال بودیمبلکه ماهون واقعی.خیلی عالی است اما من احساس میکنم که با این خا جور نیستم و دائم عصبی هستم میترسم مبادا اشتباهی جایی یک چکه جوهر بریزم.
    بابا جون موقع برگشتن به دانشکده نامه ی شما را-ببخشید منظورم نامه ی منشی شما ست-دیدم.میشود لطفا بفرمایید به چه دلیل عقلانی نباید بورس تحصیلی را قبول کنم؟من اصلا سر از مخالفت شما در نمی آورم.در هر حال مخالفت شما هیچ فایده ای ندارد چون من قبلا این بورس را قبول کرده ام و نظرم هم عوض نمیشود!شاید این حرف ها به نظر کمی بی ادبانه بیاید اما من قصد بی ادبی ندارم.
    شما احتمالا احساس میکنید چون پرداخت هزینه ی تحصیلات مرا به عهده گرفته اید باید خودتان هم آن را به سرانجام برسانید و نقطه ی پایان قشنگی را که همان مدرک فارق التحصیلی من است روی آن بگذارید.ولی برای یک لحظه از دید من به موضوع نگاه کنید.من در هر حال-چه همه ی هزینه ی آن را تا آخر بپردازید چه نپردازید-تحصیلاتم را به شما مدیونم ولی در این صورت بیش از این به شما مقروض نخواهم شد.میدانم که شما نمی خواهید من بدهکاری ام را به شما بپردازم با وجود این من میخواهم تا حد امکان این کار را بکنم و گرفتن بورس انجام این کار را برای من خیلی راحت تر میکند.من قبلا فکر میکردم قرض هایم را در طول بقیه ی عمرم میدهم ولی با این بورس تحصیلی میتوانم قرض هایم را فقط در طول نیمی از بقیه ی عمرم بدهم.
    امیدوارم شما موقعیت مرا درک کنید و عصبانی نشوید.البته باز هم مقرری ماهانه شما را با تشکر فراوان قبول میکنم.برای این که بتوانم در سطح جولیا و اثاثیه ی او زندگی کنم به این پول احتیاج دارم!کاش جولیا ساده تر بزرگ شده بود یا حداقل هم اتاقی من نبود.
    این نامه خیلی هم نامه نیست من میخواستم خیلی چیزها برایتانبنویسم ولی برای پنجره ها چهار پرده و سه پشت دری دوخته ام(خوشبختانه نمیتوانید اندازه ی کوک ها را ببینید)وسایل برنجی میز تحریر را با گرد دندان برق انداخته ام(که کار خیلی سختی است)مفتول های قاب عکس را با قیچی مانیکور بریده ام چهار جعبه کتاب را باز کرده ام و دو چمدان لباس را سر و سامان داده ام(باور کردنی نیست که جروشا ابوت دو چمدان پر لباس داشته باشد ولی دارد!)و در ضمن این کارها با پنجاه نفر از دوستان عزیزم هم دیدار تازه کرده ام.
    روز افتتاح دانشکده روز بسیار خوشی است!
    شب بخیر بابا جون عزیزم.ازاین که جوجه ی شما میخواهد روی پای خودش بایستد عصبانی نشوید.این جوجه دارد مرغی جاندار و با اراده با یک عالم پرهای زیبا میشود(که همه به لطف شماست).
    با یک دنیا محبت جودی
    شایَـدم بــهـشـت یـه جایـش پایـیـزه ِ

    چـه مـیـدونـی ...


  5. #19
    mahsajojo
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    September 2010
    محل سکونت
    دُنیـآیی که خـودم دآرمـ میسـآزمـِـش !
    نوشته ها
    13,969
    8,768
    18,250

    پیش فرض


    30 سپتامبر
    بابای عزیز
    هنوز هم که حرف بورس تحصیلی را میزنید؟من تا حالا مردی مثل مشا تا این حد لجباز،یک دنده، بی منطق و سرسخت ندیده ام.آدمی که نمیتواند از دید دیگران چیزی را ببیند.
    شما دوست ندارید من زیر بار منت غریبه ها بروم؟غریبه ها!لطفا بفرمایید خود شما کی هستید؟
    آیا کسی در دنیا هست که من اورا کم تر از شما بشناسم؟!من اگر شما را در خیابان ببینم نمیشناسم.ببینید اگر شما آدمی معقول و با منطق بودید و نامهه ای پدرانه و خوشحال کننده ای به جودی عزیزتان نوشته و گاهی سری به او زده و دست نوازشی به سرش کشیده بودید و گفته بودید خوشحالید که میبینیدچنین دختر خوبی است آن وقت شاید او سر پیری شما از دستورات تان سرپیچی نمیکرد و مثل یک دختر وظیفه شناس از این خواسته ی شما اطاعت میکرد .
    واقعا که درست میگویید غریبه ها!آقای اسمیت شما در تالار آیینه زندگی میکنید و تازه این بورس تحصیلی لطف نیست.عین یک جایزه است و من با سخت کوشی به دست آورده ام.اگر هیچکس در انگلیسی نمره هایش آن جور که باید عالی نباشد شورا به کسی بورس تحصیلی نمیدهد. بعضی سالها هم به هیچ کس نمیدهد.به علاوه-اصلا بحث کردن با یک مرد فایده اش چیه؟-آقای اسمیت شما به جنسی تعلق دارید که فاقد منطق است.برای این که آدم مردی را به راه بیاورد دو شیوه ی کاروجود دارد:یا آدم باید ناز آن مرد را بکشد یا باهاش بداخلاقی کند.من عارم می آید برای چیز یکه میخواهم ناز مردی را بکشم برای همین باید باهاش بداخلاقی کنم.
    آقا من حاضر نیستم از این بورس تحصیلی بگذرم و اگر بیش از این جار و جنجال را بیندازید پول ماهانه تان را هم قبول نمیکنم و آن قدر به سال اولی های خنگ درس میدهم که درب و داغون شوم.
    این در واقع اتمام حجت من است!ضمنا گوش کنید.یک فکری به نظرم رسید.از آنجا که شما خیلی میترسید که مبادا من با قبول این بورس کس دیگری را از تحصیل محروم کنم میخواستم بگویم من راه حلش را میدانم.
    میتوانید پولی را که میخواهید برای من خرج کنید صرف تحصیلات دختر کوچولوی دیگری از جان گریر بکنید.به نظرتان فکر بکری نیست؟بابا جون هرچقدر دلتان میخواهد برای تحصیلات این دختر جدید مایه بگذارید اما تو را خدا او را بیشتر از من دوست نداشته باشید.
    امیدوارم منشی شما از اینکه به پیشنهادهایش اعتنایی نمیکنم از من نرنجد.
    اما اگر برنجد کاری از دست من بر نمی آید.او مثل یک بچه ی لوس می ماند بابا جون.تا حالا مثل بره تسلیم خواسته هایش شده ام ولی این بار میخواهم محکم و استوار باشم.
    ارادتمند شما با عزمی راسخ،جروشا ابوت
    نهم نوامبر
    بابا لنگ دراز عزیز
    امروز رفتم شهر تا یک شیشه واکس سیاه،چند یقه،پارچه برای یک بلوز جدید،یک شیشه کرم بنفشه و یک قالب صابون کاستیل-که خیلی لازم شان داشتم و یک روز هم نمیتواستم بدون آنها زندگی خوشی داشته باشم-بخرم اما وقتی خواستم کرایه ی ماشین را بدهم فهمیدم کیف پولم را در جیب کت دیگرم جا گذاشته ام.
    جولیا پندلتون از من دعوت کرده تعطیلات کریسمس به دیدنش بروم.به نظرتان چکار کنم آقای اسمیت؟جروشا ابوت از پرورشگاه جان گریر را مجسم کنید که سر میز ثروتمندان نشسته!نمیدانم چرا جولیا از من خواسته بروم.انگار تازگی ها خیلی به من علاقمند شده.راستش را بخواهید من بیشتر دوست دارم بروم خانه ی سالی ولی جولیا زودتر از من دعوت کرد برای همین اگر قرار باشد جایی بروم باید به نیویورک بروم نه ووستر.اما از دیدن همه ی خانواده یپندلتون در یک جا وحشت دارم.به علاوه مجبورم چند دست لباس نو بخرم.بنابراین اگر برایم بنویسید که ترجیح میدهید ساکت و آرام در دانشکده بمانم.در برابر خواسته ی شما با همان حالت سر به راه همیشگی سر تسلیم فرود می آورم.
    هم اکنون در زمان فراغتم مشغول خواندن زندگی و نامه های تامس هاکسلی هستم.کتاب جالب و آموزنده ای است. میدانید آرکئوپتریکس چیست؟یک پرنده است.میدانید استرئوگناتوس چیست؟خودم هم درست نمیدانم ولی فکر میکنم یک جور حلقه ی مفقوده است مثلا یک پرنده ی دندان دار یا سوسمار بالدار.ولی نه هیچکدام نیست.همین الان در کتاب دیدم که یک پستاندار مزوزوئیک است.
    امسال درس اقتصاد را برداشتم(اشتباه کردی)موضوع بسیار راه گشایی است.وقتی این درس را تمام کردم میخواهم درس امور خیریه و اصلاحات اجتماعی را بگیرم(بازم اشتباه میکنی).بعدش آقای عضو هیئت امنا دیگر میفهمم که یک پرورشگاه یتیمان را چگونه باید اداره کرد.فکر نمیکنید اگر حق رای دادن داشتم رای دهنده ی ارزشمندی بودم؟هفته ی گذشته بیست و یک ساله شدم.این جا سرزمین بسیار بی حاصلی است که شهروندان شریف،تحصیل کرده،با وجدان و باهوشی مثل مرا کنار می گذارد.
    ارادتمند همیشگی شما جودی

    هفتم دسامبر

    بابا لنگ دراز عزیز
    از اینکه اجازه دادید تعطیلات پیش جولیا بروم متشکرم.سکوت شما را به معنی موافقت میگیرم.
    چه قدر فعالیت اجتماعی ما شدید شده!جشن بنیانگذاران هفته ی گذشته برگزار شد.این اولین سالی بود که ما اجازه داشتیم در آن شرکت کنیم؛فقط شاگردان کلاس های بالا اجازه ی شرکت در این جشن را دارند.
    من جیمی مک براید را دعوت کردم و سالی هم اتاق دانشکده ی جیمی را در پرینستون –همان پسری که پارسال تابستان در اردوی خانوادگی پیش شان بود-که پسری خیلی خوب با موهای سرخ است.جولیا هم مردی را از نیویورک دعوت کرد که آدم پرشوری نبود ولی از نظر موقعیت اجتماعی بی نقص بود.ایشان منسوب به خاندان دولاماترچیچسترز هستند.شاید این اسم برای شما مفهومی داشته باشد اما برای من کاملا بی معنی است.
    به هر حال مهمان های ما بعداز ظهر جمعه درست سر موقع برای عصرانه بع تالار سال چهارمی ها وارد شدند و بعد برای خوردن شام به هتل رفتیم.هتل آن قدر شلوغ شده بود که میگفتند مهمان های داشنکده ردیف به ردیف روی میزهای بیلیارد در کنار هم خوابیدند.
    جیمی مک براید هم میگفت اگر یک بار دیگر تو را برای جشنی دعوت کنند یکی از چادرهای شان را می آورد و در حیاط دانشکده علم میکند.
    ساعت 5/7 همان روز همه برای شرکت در جشن رئیس دانشکده برگشتند.جشن های ما زود شروع میشود!ما کارت های مردها را قبلا آماده کرده بودیم.مردها باید گروهی زیر حرف اول اسم خودشان می ایستادند تا بشود آنها را زود پیدا کرد.مثلا جیمی مک براید باید با متانت زیر حرف "م" می ایستاد اگرچه دائم چرخ میزد و مرتب قاتی افراد حروف "ر" و "س" میشد.برای همین فهمیدم مهمان خیلی بد قلقی است.
    صبح روز بعد در باشگاه کنسرت چند صدایی داشتیم.فکر میکنید سرود فکاهی کنسرت را کی تنظیم کرد؟درست است:همین دختر.بابا جون بچه ی سرراهی شما کم کم دارد شخصیت برجسته ای میشود.
    به هرحال دو روز شادی خیلی کیف داد.فکر میکنم به مردها هم خوش گذشت.بعضی از آنها اولش از این که میخواستند با هزارتا دختر رو به رو بشوند خیلی تشویش داشتند ولی خیلی زود به محیط این جا عادت کردند.دو مهمان دانشکده پرینستون ما هم اوقات خوشی داشتند یا حداقل موبانه این طور میگفتند و ما را هم به جشن دانشکده ی خودشان در فصل بهار بعدی دعوت کردند و ماهم قبول کردیم.برای همین بابا جون لطفا نگویید نه.
    من و جولیا و سالی همه مان برای این جشن لباس نو تهیه کرده بودیم.میخواهید بدانید لباس هامان چی بود؟لباس جولیا ساتن کرم بود که گلدوزی های طلایی داشت و گل ارکیده ی بنفش به سرش زده بود.لباسش محشر بود و از پاریس برایس فرستاده بودند و یک میلیون دلار می ارزید!لباس سالی آبی روشن بود که به سبک ایرانی ها گلدوزی شده بود و با موهای سرخش هماهنگی داشت.قیمت لباسش مثل جولیا میلیونی نبود ولی به همان قشنگی بود.
    لباس من کرب دوشین صورتی روشن بود که با تور و ساتن قرمز تزیین شده بود و گل های رز سرخی که جیمی مک براید برایم فرستاده بود در دست داشتم(سالی بهش گفته بود که گل ها چه رنگی باشد)و هر سه ی ما کفش های ساتن و جوراب ابریشمی و روسری های حریری که به آنها می آمد داشتیم.
    لابد کاملا تحت تاثیر این توضیحات مفصل قرار گرفته اید.آدم وقتی فکر میکند حریر و گلدوزی دستی و قلاب بافی برای مردها کلماتی بی معنی است بی اختیار به نظرش میرسد که مردها واقعا زندگی بی رنگ و رحی دارند.ولی زن ها چه به بچه،یا میکروب،یا شوهر یا شعر یا کلفت و نوکر یا متوازی الاضلاع یا گلکاری یا افلاطون یا بازی بریج علاقه داشته باشند و چه نداشته باشند همیشه به لباس علاقه دارند.
    این شگرد طبیعت است که کل جهان را با هم خویشاوند میکند(این حرف خودم نیست.از یکی از نمایش های شکسپیر برداشتم)در هر حال داشتم میگفتم میخواهید رازی را که تازه کشف کرده ام به شما بگویم؟قول میدهید حمل بر خودپسندی نکنید؟پس گوش کنید:من خوشگلم!
    واقعا میگویم.خیلی هم خرفت بودن که با وجود سه تا آیینه ای که در اتاقم هست این موضوع را نفهمیدم.
    یک دوست
    بعدالتحریر:این یکی از همان نامه های ناشناس و شومی است که معمولا در رمان ها میخوانید:d
    شایَـدم بــهـشـت یـه جایـش پایـیـزه ِ

    چـه مـیـدونـی ...


  6. #20
    mahsajojo
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    September 2010
    محل سکونت
    دُنیـآیی که خـودم دآرمـ میسـآزمـِـش !
    نوشته ها
    13,969
    8,768
    18,250

    پیش فرض شـــروع قسمـت 6

    دسامبر
    بابا لنگ دراز عزیز
    فقط یک دقیقه وقت دارم چون باید بروم سر دوتا کلاس,بعد چمدان و کیفم را ببندم و به قطار ساعت چهار برسم ولی تا چند کلمه ننویسم و نگویم بابت جعبه ی هدیه ی کریسمس چه قدر از شما ممنونم نمیتوانم بروم.من عاشق پالتوی خز،گردنبند،شال مارک لیبرتی،دستکش،دستمال،کتاب و کیف پول هستم ولی بیشتر از هر چیز شما را دوست دارم.اما بابا جون حق ندارید مرا این طوری لوس کنید من هم بالاخره بشرم آن هم یک دختر وقتی شما طبع مرا با این چیزهای دنیوی عوض میکنید چه طور میتوانم با جدیت و سخت کوشی همه ی حواسم را بدهم به درس؟
    الان کاملا میتوانم حدس بزنم که کدام عضو هیئت امنا ی پرورشگاه جان گریر همیشه هزینه ی بستنی روزهای یک شنبه و درخت عید کریسمس را می داد.این شخص ناشناس بود ولی الان دیگر از کارهایش او را شناخته ام!شما به خاطر همه ی کارهای نیکتان شایستگی آن را دارید که خوشبخت باشید.
    خداحافظ و کریسمس تان مبارک،ارادتمند همیشگی جودی
    بعدالتحریر:من هم هدیه ی کوچکی برای شما می فرستم.فکر میکنید اگر با صاحب این عکس آشنا بودید ازش خوشتان می آمد؟
    11 ژانویه
    میخواستم از نیویورک برای تان نامه بنویسم بابا ولی نیویورک آدم را کاملا به خودش مشغول میکند.خیلی خوش گذشت و خیلی برایم آموزنده بد ولی خوشحالم که به چنین خانواده ای تعلق ندارم!واقعا همان بهتر که من تجربه ی بزرگ شدن در پرورشگاه جان گریر را دارم.حالا می فهمم منظور مردم از اینکه میگویند بعضی چیزها دارد داغونشان میکند یعنی چه.فضای محیط مادی خانه ی پندلتون آدم را خرد میکرد.من تا وقتی سوار قطار تندرو نشدم تا برگردم نتوانستم نفس راحتی بکشم.مبل ها همه منبت کاری و رویه دار و محشر بود.افرادی که دیدم همه خوش لباس و با نزاکت بودند و آهسته صحبت میکردند.ولی راستش بابا از وقتی که وارد شدیم تا وقتی که آنجا را ترک کردیم یک کلمه هم حرف حسابی نشنیدم.فکر میکنم اصلا هیچ فکر و نظری به آن خانه ها وارد نشده باشد.
    خانم پندلتون فکر و ذکرش فقط جواهر،خیاط و دید و بازدید است.با مادر سالی از زمین تا آسمان فرق دارد.اگر من ازدواج کنم و خانواده دار شوم میخواهم خانواده ام عین خانواده ی مک براید باشد.به هیچ قیمتی هم نمی گذارم بچه هایم عین پندلتون ها شوند.شاید صحیح نباشد که آدم بدی کسی را که مهمانش بوده بگوید اگر این جوری است ببخشید.این موضوع کاملا محرمانه است و فقط بین من و شما می ماند.
    آقای جروی را فقط یک دفعه که برای خوردن عصرانه صدایش کرده بودند دیدم و دیگر فرصت نکردم تنهایی با او صحبت کنم.این بعد از آن اوقات خوشمان در تابستان قبل خیلی ناراحت کننده بود.فکر نمیکنم علاقه ی زیادی به خویشاوندانش داشته باشد.مطمئنم آنها هم از او خوششان نمی آید!مادر جولیا میگوید که آقای جروی خل است.آقای جروی سوسیالیست است.ولی خدا را شکر که موهایش را بلند نمیکند و کروات قرمز نمیزند.خانواده ی پندلتون نسل اندر نسل پیرو کلیسای انگلیکان هستند و مادر جولیا مانده که آقای جروی به جای اینکه پولهایش را صرف چیزهای معقولی مثل خرید کشتی،ماشین و اسب های مسابقه بکند در راه اصلاحات احمقانه دور می ریزد.اگرچه با پولهایش شکلات های خوبی میخرد!برای اینکه برای من و جولیا هرکدام یک جعبه شکلات به عنوان هدیه ی کریسمس فرستاد.
    میدانید فکر کنم من هم سوسیالیست بشوم.شما که مخالف نیستید بابا جون هستید؟سوسیالیست ها خیلی با هرج و مرج طلبها فرق دارند.آنها معتقد نیستند که باید مردم را با بمب تکه تکه کرد.من هم جزو پرولتاریا هستم.البته هنوز تصمیم نگرفته ام که جزو کدام دسته باشم.روز یک شنبه راجع به این موضوع فکر میکنم و در نامه ی بعدی مرام و مسلکم را به شما اعلام میکنم.
    در نیویورک سالن های نمایش،هتل ها و مغازه های قشنگ زیادی دیدم.مغزم پر از توده ی در هم و برهمی از عقیق و طلا کاری و زمین های فرش شده با سرامیک های طرح دار است.هنوز هم از دیدن آنها بهت زده ام.ولی خوشحالم که به دانشکده و پیش کتابهایم برگشته ام.به نظرم من واقعا دانشجو هستم و محیط آرام دانشگاهی برای من نشاط انگیز تر از نیویورک است.کتاب و مطالعه و کلاس های منظم ذهن آدم را زنده نگه می دارد.هروقت هم که ذهن آدم خسته میشود سالن ورزش،ورزش در هوای آزاد و دوستان هم زبان زیادی هستند که به همان چیزهایی که تو فکر میکنی فکر میکنند.شب ها هم تا دیروقت دور هم می نشینیم و فقط حرف،حرف و حرف میزنیم و با روحیه ای عالی به رختخواب می رویم گویی مسائل بسیار حیاتی دنیا را برای همیشه حل کرده ایم.گاهی هم در لا به لای حرف هایمان چرندیاتی می گوییم یا شوخی های مسخره ای میکنیم که خیلی دلنشین است.ما قدر بذله گویی هایمان را خوب میدانیم.
    خوشی های بزرگ زیاد مهم نیست مهم این است که آدم بتواند با چیزهای کوچک خیلی خوش باشد.بابا جون من رمز واقعی خوشبختی را کشف کرده ام و آن این است که باید برای حال زندگی کرد و اصلا نباید افسوس گذشته را خورد یا چشم به آینده داشت بلکه باید از همین لحظه بهترین استفاده را برد.من میخواهم بعد از این زندگی فسرده بکنم و هر ثانیه از زندگی ام را خوش باشم.میخواهم وقتی خوش هستم بدانم که خشو هستم.بیشتر مردم زندگی نمیکنند فقط با هم مسابقه ی دو گذاشته اند.میخواهند به هدفی در افق دور دست برسند ولی در گرماگرم رفتن آن قدر نفس شان بند می آید و نفس نفس میزنند که چشم شان زیبایی ها و آرامش سرزمینی را که از آن میگذرند نمیبینند و بعد یک وقت چشم شان به خودشان می افتد و میبینند پیر و فرسوده هستند و دیگر فرقی برایشان نمیکند به هدفشان رسیده اند یا نرسیده اند.من تصمیم گرفته ام که سر راه بنشینم و حتی اگر هرگز نویسنده ی بزرگی نشوم یک عالم خوشی های کوچک زندگی را روی هم تلنبار کنم.تا حالا همچین فیلسوف بعد از اینی دیده بودید؟
    ارادتمند همیشگی،جودی
    بعدالتحریر:امشب از آسمان سگ و گربه می بارد.دو توله سگ و یک بچه گربه همین الان افتادند لب پنجره.

    رفیق عزیز

    هورا!من طرفدار فابینیسم(اصلاحات گام به گام)هستم.
    هوادار فابینیسم سوسیالیست طرفدار صبر و انتظار است.ما نمیخواهیم فردا انقلاب سوسیالیستی بشود چون خیلی تشویش ایجاد میشود بلکه میخواهیم به تدریج و در آینده ای دور هنگامی که همه آماده شدیم و توانستیم شوک انقلاب را تحمل کنیم انقلاب رخ بدهد.اما در این فاصله باید خودمان را هم با اصلاحات صنعتی،آموزشی و راه اندازی پرورشگاه یتیمان برای انقلاب آماده کنیم.
    با محبت برادرانه!!،جودی
    11 فوریه
    دوشنبه زنگ سوم
    ب.ل.د عزیز
    از اینکه این نامه خیلی کوتاه است بهتان بر نخورد.نامه نیست چند سطری است برای اینکه بگویم به زودی وقتی امتحان هایم تمام شد برایتان نامه مینویسم.برای من فقط قبول شدن در امتحان ها کافی نیست بلکه باید با نمره ی خوب قبول بشوم.چون باید به تعهدی که برای استفاده از بورس داده ام عمل کنم.
    ارادتمند بسیار درس خوان شما،ج.ا.
    5 مارس
    بابا لنگ دراز عزیز
    امشب آقای کایلر رئیس دانشکده درباره ی اینکه نسل جدید سطحی و بی فکر است یک سخنرانی ایراد کرد.میگفت ما کم کم آرمان های قدیمی دانشجویی را که همان تلاش جدی و علم آموزی واقعی بود از دست می دهیم این ضایعه به خصوص در رفتار بی ادبانه ی دانشجویان نسبت به اولیای دانشکده مشهود است.دانشجویان ما دیگر انگونه که شایسته است حرمت استادان و اولیای دانشکده را نگه نمیدارند.
    وقتی از کلیسا برگشتم سخت در فکر بودم.
    بابا جون آیا من بیش از حد با شما خودمانی ام؟آیا باید رفتارم با شما جدی تر و محترمانه تر باشد؟بله مطمئنم که باید این جوری باشد.پس دوباره از اول شروع میکنم:
    آقای اسمیت عزیزم
    حتما اگر بشنوید که من با موفقیت در امتحان های نیم سال قبول شدم و هم اکنون نیم سال جدیدی را شروع کرده ام خوشحال خواهید شد.با گذراندن واحد تجزیه ی کیفی درس شیمی را تمام کردم و اینک درس زیست شناسی را شروع کرده ام.البته با کمی اکراه این درس را گرفتم چونم آن جور که فهمیده ام باید قورباغه و کرم خاکی تشریح کنیم.
    هفته ی گذشته در کلیسا سخنرانی بسیار جالبی در باره ی بقایای تمدن روم در جنوب فرانسه ایراد شد.تا حالا هیچوقت ندیده بودم کسی اینقدر خوب چنین موضوعی را تشریح کند.
    در درس ادبیات انگلیسیما شعر صومعه تینترن سروده ی وورد زورث را میخوانیم چه اثر درخشانی!و چه خوب این شاعر اندیشه های خود را درباره ی وحدت وجود تصویر کرده است!
    مکتب رمانتیسیسم(رمانتیک ها رو میگه در واقع نقطه ی مقابل رئالیسم هان)که در اویل قرن گذشته در آثار شاعرانی چون شلی،بایرون،کیتس،وورد زورص نمود پیدا کرد برای من از دوره ی قبل از آن یعنی دوره نئوکلاسیک جذاب تر است.حالا که صحبت شعر شد میخواستم بپرسم شما تا حالا شعر کوتاه و محشر تنیسون به نام تالار لاکسلی را خوانده اید؟من این روزها همیشه سر موقع به سالن ورزش میروم.چون برای سالن ورزش سرپرست گذاشته اند و عدم رعابت مقررات برای آدم اسباب دردسر میشود.سالن ورزش دارای استخر شنای زیبایی از سیمان و مرمر شده که هدیه ی یکی از فارق التحصیل های سابق دانشکده است.هم اتاق من دوشیزه مک براید هم لباس شنای خودش را به من بخشیده(چون آنقدر آب رفته که برای خودش تنگ شده)و من قرار است به زودی شنا یاد بگیرم.
    دیشب دسر بستنی صورتی رنگ خوشمزه ای خوردیم.اینجا فقط از رنگ های طبیعی در خوراکی های رنگی استفاده میکنند.دانشکده هم به لحاظ بهداشتی و هم به لحاظ زیبایی با استفاده از رنگ های شیمیایی کاملا مخالف است.
    هوا مدتی است که عالی است.آفتاب درخشان و ابرها گاهی همراه با برف و بوران به موقع و پراکنده است.من و همراهانم موقع رفتن به کلاس ها و برگشتن به خانه کیف میکنیم مخصوصا موقع برگشتن.
    آقای اسمیت عزیزم امیدوارم این نامه را مثل همیشه در کمال صحت دریافت کنید.
    با احترامات فراوان،ارادتمند جروشا ابوت
    شایَـدم بــهـشـت یـه جایـش پایـیـزه ِ

    چـه مـیـدونـی ...


  7. #21
    mahsajojo
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    September 2010
    محل سکونت
    دُنیـآیی که خـودم دآرمـ میسـآزمـِـش !
    نوشته ها
    13,969
    8,768
    18,250

    پیش فرض

    24 آوریل
    بابا جونم
    دوباره بهار از راه رسید!کاش می دیدید محوطه ی دانشکده چه قدر قشنگ شده.می توانید بیایید و خودتان تنهایی آن را ببینید.جمعه ی قبل آقای جروی دوباره به ما سرزد ولی خیلی بی موقع آمد!چون آن لحظه من و جولیا و سالی داشتیم می دویدیم که به قطار برسیم.
    فکر میکنید کجا میخواستیم برویم؟به پرینستون تا با اجازه ی شما در جشن آن دانشگاه شرکت کنیم.
    من از شما اجازه نگرفتم چون حدس مسزدم منشی شما باز می گوید نه.ولی کار ما کاملا عادی بود:از دانشکده مرخصی تحصیلی گرفتیم و خانم مک براید هم مارا همراهی کرد.خیلی به ما خوش گذشت ولی از شرح جزئیات میگذرم مخصوصا که شرح آن دشوار و مفصل است(خدا خیرت بده)
    شنبه
    امروز کله ی سحر بلند شدیم!نگهبان شب بیدارمان کرد.ما شش نفر بودیم.در ظرف غذا قهوه درست کردیم و بعدش دو مایل پیاده تا بالای تپه تری هیل رفتیم تا طلوع خورشید را تماشا کنیم.البته مجبور شدیم آخرین سربالایی را چهاردست و پا برویم!نزدیک بود آفتاب از ما پیشی بگیرد!شاید فکر میکنید وقتی برگشتیم اشتها نداشتیم صبحانه بخوریم!آخ بابا جون انگار سبک نوشتن من امروز خیلی جیغ بنفشی شده.چه قدر توی این صفحه علامت تعجب گذاشتم.
    میخواستم یک عالم مطلب درباره ی درخت های تازه غنچه داده راه جدید سیمانی زمین ورزش،درس مزخرف زیست شناسی فردا،قایق های جدید روی دریاچه،بیماری ذات الریه ی کاترین پرنیتس،بچه گربه ی آنقوره ی پرکسی که از منزلشان بیرون زد و آواره شد و دو هفته در ساختمان فرگوسن منزل کرده بود تا بالاخره خدمتکار فهمید و گزارش کرد و سه دست لباس نوی خودم (صورتی،سفید و آبی نقش دار با کلاهی که به آنها میخورد)برایتان بنویسم ولی خیلی خوابم می آید(خدا رو شکر)همیشه همین بهانه را می آورم نه؟ولی آدم توی دانشکده ی دخترانخ سرش خیلی شلوغ است و در پایان روز واقعا خسته میشود!مخصوصا اگر صبح آدم از کله ی سحر شروع شده باشد.
    ارادتمند،جودی

    15 مه

    بابا لنگ دراز عزیز
    آیا این رفتار درست است که آدم وقتی سوار تراموا میشود فقط صلف به جلو نگاه کند و به کس دیگری توجه نکند؟
    امروز یک خانم خیلی خوشگل که لباس مخمل خیلی قشنگی داشت سوار تراموا شد و با حالتی بی اعتنا یک ربعی به آگهی بند شلوار در تراموا نگاه کرد.به نظر من بی ادبی است که آدم دیگران را نادیده بگیرد طوری که انگار خودش تنها فرد مهم آنجاست.چون از دیدن خیلی چیزها محروم میشود.وقتی او محو نگاه کردن آن آگهی بود من داشتم کل تراموا را که پر از آدم های جالب بود نگاه میکردم.
    طراحی پیوسا برای اولین بار در این جا آمده است.در نظر اول عنکبوتی است که به نخی بسته شده ولی اصلا این طور نیست.این عکس مرا در حالی که دارم در استخر سالن ورزش شنا یاد میگیرم نشان میدهد.معلم طنابی را به حلقه ی پشت کمربندم میبندد و طناب را از قرقره ای که در سقف است زد میکند.اگر آدم معلم شنایش را قبول داشته باشد این شیوه ی یادگیری خیلی خوب است.ولی من همه اش نگرانم که مبادا معلممان طناب را ول کند این است که یک چشمم همیشه با نگرانی به ملم است و با چشم دیگرم شنا میکنم و به خاطر اینکه حواسم به دوجا است آن طور که باید پیشرفت نکرده ام.
    هوا این روزها خیلی متغیر است.وقتی شروع به نوشتن کردم باران می بارید ولی الان هوا آفتابی است.من و سالی میخواهیم برویم تنیس بازی کنیم برای همین از رفتن به سالن ورزش معافیم.
    یک هفته بعد
    باید مدت ها قبل از این،این نامه را تمام میکردم ولی نشد.از نظر شما ایرادی ندارد که در نامه نویسی آدم خیلی منظمی نیستم نه بابا جون؟اما واقعا خیلی دوست دارم برایتان نامه بنویسم.با نوشتن نامه احساس والایی که همان داشتن خانواده است به آدم دست میدهد.دوست دارید یک چیزی برایتان بگویم؟شما تنها کسی نیستید که من برایش نامه مینویسم.دو نفر دیگر هم هستند.امسال زمستان نامه های بلند بالا و خوشگلی از آقای جروی دریافت کردم.(آقای جروی نشانی روی پاکت نامه را ماشین میکند تا جولیا دست خطش را نشناسد.)تا حالا همچین خبر تکان دهنده ای را شنیده بودید؟گاهی هم هرهفته نامه ای با خط خرچنگ قورباغه روی کاغذ کاهی از پرینستون برایم میرسد.نامه ها را خیلی فوری و رسمی جواب میدهم.خوب میبینید که من با دختر های دیگر دانشکده فرق زیادی ندارم.
    بهتان گفته بودم که قبول کردند من هم عضو انجمن نمایشی سال آخری ها بشوم؟سازمان بسیار مهمی است از بین هزار دانشجو فقط هفتاد و پنج نفر را به عضویت قبول کرده اند.به نظر شما من به عنوان یک سوسیالیست وفادار باید عضو این انجمن بشوم؟فکر میکنید در حال حاضر چه چیزی در درس جامعه شناسی ذهن مرا به خودش مشغول کرده؟دارم(فکر ش را بکنید!)تحقیقی درباره ی"حمایت از کودکان تحت تکفل"می نویسم.استاد جامعه شناسی ما موضوع هایش را بر زد و آنها را تصادفی بین ما پخش کرد و این موضوع گیر من افتاد.(واقعا مضحک است نه؟)
    زنگ شام را زدند.سر راه وقتی از جلوی صندوق پست رد میشوم این نامه را پست میکنم.
    با یک دنیا محبت ج.
    چهارم ژوئیه
    بابای عزیز
    خیلی سرم شلوغ است.ده روز دیگر جشن فارق التحصیلی است و امتحان ها هم از فردا شروع میشوند.یک عالم درس دارم کلی چیز برای سفر باید جمع و جور کنم و دنیای بیرون آنقدر زیباست که آدم از توی اتاق ماندن عذاب میکشد.
    ولی مهم نیست تعطیلات نزدیک است.جولیا تابستان امسال به اروپا میرود.این دفعه ی چهارمش است.بابا بدون شک خوشی ها را به طور مساوی تقسیم نکرده اند.سالی طبق معمول به آدیرون داکز میرود.فکر میکنید من چکار میکنم؟میتوانید سه تا حدس بزنید.میروم لاک ویلو؟نه.با سالی به آدیرون داکز میروم؟نه.(سه سال پیش نا امید دم و دیگر هرگز سعی نمیکنم بروم آنجا)حدس دیگری نمیتوانید بزنید؟معلوم میشود تخیل قوی ای ندارید.خودم میگویم بابا به شرطی که قول بدهید و شلوغ نکنید.قبلا به منشی تان یادآوری کنم که من تصمیم خودم را گرفته ام.
    من میخواهم تابستان امسال پیش خانم چارلز پاترسن در کنار دریا باشم و به دخترش که پاییز امسال میخواهد به دانشگاه برود درس بدهم.مرا خانواده ی مک براید به این خانم معرفی کردند . خانم بسیار نازنینی است.قرار است من به دخترهای کوچک شان هم انگیلسی و هم لاتین درس بدهم ولی هر روز کمی هم آزادم که به کارهای خودم برسم و ماهی 50 دلار هم به من میدهند.به نظرتان مبلغ بالایی نیست؟خانم پاترسن خودش این مبلغ را پیشنهاد کرد وگرنه من خجالت میکشیدم بگویم بیشتر از ماهی 25 دلار میخواهم.کار من اوب سپتامبر در مانگولیا(خانم پاترسن در مانگولیا زندگی میکند)تمام میشودو احتمالا سه هفته ی باقی مانده از تعطیلات را میروم لاک ویلو.دلم برلی خانم سمپل و همه ی حیوان های مهربان تنگ شده.
    بابا جون به نظر شما برنامه ام چطور است؟می بینید کم کم دارم مستقل میشوم.البته شما مرا سرپا نگه داشته اید ولی فکر میکنم حالا دیگر تقریبا خودم هم میتوانم تنهایی راه بروم.
    جشن فارع التحصیلی پرینستون و امتحان هایمان کاملا با هم همزمان شده که خبر تکان دهنده و ناجوری است.من و سالی میخواستیم هرجوری شده برای جشن فارغ التحصیلی به پرینستون برویم ولی دیگر واقعا غیرممکن است.
    خداحافظ بابا امیدوارم تابستان به شما خوش بگذرد و خوب استراحت کنید و پاییز آماده به کار برای سالی جدید برگردید(این حرف را شما باید به من مینوشتید!)آخر من اصلا نمیدانم که شما تابستان چه کار میکنید و چه طور سر خودتان را گرم میکنید.من نمیتوانم محیط اطراف شما را پیش خودم مجسم کنم.شما گلف بازی میکنید؟شکار می روید یا اسب سواری میکنید یا فقط در آفتاب می نشینید و توی فکر میروید؟به هرحال هرکای که میکنید امیدوارم بهتان خوش بگذرد و جودی را هم فراموش نکیند.
    دهم ژوئیه
    بابای عزیز
    این سخت ترین نامه ای است که تا حالا نوشته ام. ولی من تصمیم خودم را گرفته ام که چه کار بکنم و به هیچ وجه از تصمیمم برنمیگردم.این نهایت لطف و سخاوت و مهربانی شماست که میخواهید تابستان امسال مرا به اروپا بفرستید.
    البته اولش برای یک لحظه از این پیشنهاد ذوق رده شدم ولی بعد که خوب فکر کردم گفتم نه!درست نیست که من اولش قبول نکنم شما خرج تحصیلات مرا در دانشکده بدهید اما بعد از همان پول شما برای تفریح و خوشگذرانی استفاده کنم!شما نباید مرا به زندگی پر از تجملات عادت بدهید.آدم هیچوقت هوس چیزهایی که نداشته نمیکند ولی محروم ماندن از چیزهایی که آدم فکر میکندحق طبیعی اش است خیلی سخت است.زندگی بت جولیا و سالی فلسفه ی رواقی مرا تحت تاثیر قرار میدهد.آنها هردو از کودکی همه چیز داشته اند.برای همین خوشبختی را به عنوان یک چیز طبیعی پذیرفته اند.به نظرشان دنیا هرچه را که دلشان بخواهد به آنها بدهکار است.شاید هم واقعا همین جور باشد چون در هر حال دنیا هم انگار این بدهکاری را قبول دارد و دارد به آنها می پردازد.ولی این دنیا به من بدهکاری ای ندارد و از روز اول خیلی شفاف این را به من گفته.من حق ندارم بدون داشتن اعتبار چیزی قرض کنم چون بالاخره یک وقتی دنیا در جواب ادعای طلبم به من میگوید هیچ اعتباری ندارم.
    انگار دارم در دریایی از استعاره دست و پا میزنم ولی امیدوارم شما منطور مرا فهمیده باشید.به هرحال من کاملا مطمئنم که تنها کار شرافتمندانه برای من این است که در این تابستان درس بدهم و خرج خودم را در بیاورم.
    شایَـدم بــهـشـت یـه جایـش پایـیـزه ِ

    چـه مـیـدونـی ...


  8. #22
    mahsajojo
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    September 2010
    محل سکونت
    دُنیـآیی که خـودم دآرمـ میسـآزمـِـش !
    نوشته ها
    13,969
    8,768
    18,250

    پیش فرض

    چهار روز بعد
    مانگولیا
    تازه همین قدر نوشته بودم که فکر میکنید چه شد؟خدمتکار با کارت آقای جروی وارد شد.آقای جروی هم در این تابستان میخواهند بروند خارج البته نه با جولیا و خانواده اش بلکه تنهای تنها.من بهشان گفتم که شما مرا دعوت کرده اید که با گروهی از دخترها به سرپرستی خانمی به خارج بروم.آقای جروی قضیه ی شما را میداند بابا جون میداند که پدر و مادر من فوت کرده اند و آقای مهربانی مرا به داشنکده فرستاده؛ولی اصلا شهامتش را نداشتم که از پرورشگاه جان گریر و بقیه ی چیزها حرفی بهش بزنم.او فکر میکند شما قیم من و دوست قدیمی خانواده ام هستید.من اصلا بهش نگفته ام شما را نمیشناسم چون چیز خیلی عجیبی است!
    به هرحال آقای جروی اصرار میکرد که من به اروپا بروم.میگفت که این هم جزئی از تحصیلات ضروری من است و نباید این دعوت را رد کنم.آقای جروی هم آن موقع توی پاریس است و میگفت ما میتوانیم گاهی از دست خانم سرپرست فرار کنیم و در رستوران های جالب و بامزه ی خارجی ها با هم غذا بخوریم.
    راستش را بخواهید بابا از این حرفش خیلی خوشم آمد!نزدیک بود در تصمیمم سست شوم شاید اگر آن قدر تحکم آمیز حرف نمیزد کاملا سست شده بودم.می شود مرا یواش یواش گول زد ولی هیچکس نمیتواند مرا مجبور به کاری کند.آقای جروی هم گفت که من دختری لوس،احمق،بی عقل،رویایی،خل و کله شق هستم(اینها فقط کمی از صفات بدی است که به من نسبت داد بقیه اش یادم نمانده)میگفت هنوز خوب و بدم را تشخیص نمیدهم و باید بگذرام بزرگترها درباره ام تصمیم بگیرند.نزدیک بود کارما به دعوا بکشد.مطمئن نیستم شاید هم حسابی دعوا کردیم.
    به هرحال من فوری جامه دانم را بستم و آدم این جا.فکرکردم بهتر است وقتی این نامه را تمام کمک که آمده باشم این جا و پل های پشت سرم را خراب کرده باشم.حالا هم پل های پشت سرم کاملا ویران شده.حالا من در کلیف تاپ هستم(این اسم ویلای ییلاقی خانم پاترسن است)چمدانم را باز کرده ام و فلورانس(دختر کوچک)دارد زور میزند اولین گروه اسامی را صرف کند.مسلم است که دارد زور میزند.خیلی خیلی بچه ی لوسی است اول باید یادش بدهم که چطوری درس بخواند.در عمرش فکرش را هرگز روی چیزی سخت تر از بستنی و نوشابه متمرکز نکرده.
    ما از گوشه ی خلوتی در بالای صخره ها به عنوان کلاس استفاده میکنیم.خانم پاترسن مایل است بچه هایش در هوای اوزاد باشند اما من میگویم با این دریای آبی در جلوی چشمم و کشتی هایی که از آن نزدیکی میگذرند برایم خیلی سخت است که حواسم را روی درس متمرکز کنم.چون فکرم میرود به این که من هم توی یکی از این کشتی ها هستم و دارم میروم خارج...ولی نمیگذارم حواسم به چیزی غیر از دستور زبان لاتین باشد.
    خب می بینید بابا چه قدر در کارم غرق شده و چشم از هر وسوسه ای شسته ام؟!لطفا از دستم عصبانی نشوید و فکر نکنید که من قدر محبت های شما را نمیدانم چون همیشه و همیشه میدانم.تنها شیوه ی جبران محبت های شما این است که من در اینده شهروند بسیار مفیدی بشوم.(راستی زن ها هم جزو شهروند ها به حساب می آیند؟فکر نمیکنم)تا هروقت که به من نگاه میکنید بتوانید بگویید:من این فرد مفید را به جامعه تقدیم کرده ام.
    این حرف به نظر قشنگ می آید نه بابا جون؟ولی من نمیخواهم گولتان بزنم.اغلب احساس میکنم که من آدمی استثنایی نیستم.البته خیلی خوب است که آدم برای زندگی اش برنامه داشته باشد ولی به احتمال نزدیک به یقین من اصلا آدمی که با بقیه حتی یک ذره هم فرق داشته باشد نخواهم شدو آخر سر هم ممکن است با یک مقاطعه کار ازدواج کنم و الهام بخش او در کارهایش باشم.
    ارادتمند همیشگی شما جودی

    19 اوت

    بابا لنگ دراز عزیز
    پنجره ی اتاقم مشرف به چشم انداز بسیار زیبایی است.این چشم انداز چیزی نیست غیر از آب و سخره.تابستان دارد میگذرد.صبح ها وقتم را با انگلیسی و لاتین و جبر و دو شاگرد کودن میگذرانم.نمیدانم اصلا ماریون چه طوری میخواهد وارد دانشکده بشود و اگر شد چه طوری میخواهد آنجا دوام بیاورد.به فلورانس که اصلا امیدی نیست اما آه چقدر این دختر خوشگل و ناز است!برای اینها که خوشگل اند اصلا چه فرقی میکند که کودن باشند یا نباشند؟ولی آدم بی اختیار فکر میکند هم صحبتی با این زنها برای شوهرشان خسته کننده است مگر این که شانس بیاورند و شوهرهای کودن گیرشان بیاید.به نظرم احتمالش هم زیاد است چون انگار دنیا پر از ادم های کودن است.در همین تابستان تعداد زیادی از آنها را دیدم.
    بعد از ظهر ها روی صخره ها قدم میزنیم یا اگر دریا آرام باشد شنا میکنیم.من در آب شور خیلی راحت شنا میکنم می بینید که شروع بع استفادی عملی از آموزش و تحصیلاتم کرده ام.
    نامه ای از آقای جرویس پندلتون از پاریس به دستم رسید نامه ای نسبتا مفید و مختصر.از این که به نصیحتش گوش نکرده ام هنوز مرا نبخشیده است.اما نوشته که اگر به موقع برگردد چند روزی قبل از شروع دانشکده به لاک ویلو می آید تا مرا ببیند و اگر خیلی سر به راه،مهربان و خوب باشم شاید مرا دوباره ببخشد.نامه ای هم از سالی داشتم.از من خواسته که برای دوهفته در سپتامبر به اردوی شان بروم.آیا باید از شما اجازه بگیرم؟یا دیگر به جایی رسیده ام که میتوانم هرکاری دلم بخواهد بکنم؟بله مطمئنم که میتوانم.میدانید که سال آخر دانشکده هستم و چون تمام تابستان کار کرده ام احساس میکنم که احتیاج به کمی تفریح نشاط بخش دارم.میخواهم آدیرن داکز را ببینم؛میخواهم برادر سالی را ببینم.قرار است جیمی به من قایقرانی یاد بدهد و (میرسیم به دلیل اصلی رفتنم؛دلیل پستی است)میخواهم آقای جروی به لاک ویلو بیاید و ببیند من آنجا نیستم.
    باید به او بفهمانم که نمیتواند برای من تعیین تکلیف کند.هیچ کس جز شما این حق را ندارد بابا جون و شما هم البته همیشه این حق را ندارید!من دارم راه می افتم بروم جنگل.
    جودی
    ششم سپتامبر
    اردوی مک براید
    بابا جون
    خوشحالم که به اطلاع تان برسانم که نامه ی شما به موقع نرسید.اگر میخواهید به توصیه هایتان عمل شود به منشی تان دستور بدهید که هر بار دو هفته قبل از هرکاری آن ها را بفرستد.همان طور که ملاحظه می فرمایید الان من پنج روز است که اینجا هستم.
    جنگل باصفا،اردو خوب و هوا خوب است و خانواده مک براید و کل دنیا هم خوبند.من هم خیلی خوشم!
    جیمی دارد صدا میزند برویم قایقرانی،خداحافظ.میبخشید از اینکه دستور شما را اطاعت نکردم.ولی آخر چرا شما انقدر اصرار دارید که من کمی تفریح نکنم؟آخر من حق دارم وقتی تمام تابستان کار کرده ام دو هفته هم تفریح کنم.شما خیلی آدم بخیلی هستید.
    به هر حال بابا جون با همه ی عیب های تان خیلی دوست تان دارم.
    شایَـدم بــهـشـت یـه جایـش پایـیـزه ِ

    چـه مـیـدونـی ...


  9. #23
    mahsajojo
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    September 2010
    محل سکونت
    دُنیـآیی که خـودم دآرمـ میسـآزمـِـش !
    نوشته ها
    13,969
    8,768
    18,250

    پیش فرض شــــروع قســمت 7 ( پـ ـ ـآ یـ ـ ـآن )

    سوم اکتبر
    بابا لنگ دراز عزیز
    دوباره در دانشکده و دانشجوی سال آخر هستم همچنین سردبیر مجله ی ماهانه ی دانشکده.به نظرتان باورکردنی نمی آید که این دختر فرهیخته،چهار سال پیش در پرورشگاه جان گریر بوده نه؟ما در امریکا خیلی زود به جایی میرسیم!
    حالا نظرتان راجع به این اتفاق چیه؟آقای جروی در یادداشتی که به لاک ویلو فرستاده و از آنجا مجددا آن را برای من اینجا فرستاده اند از من معذرت خواسته چون یکدفعه متوجه شده پاییز امسال نمیتواند به لاک ویلو بیاید با خاطر اینکه چندتا از دوست هایش از او دعوت کرده اند بروند قایقرانی و او دعوتشان را قبول کرده.نوشته امیدوار است که تابستان به من خوش گذشته باشد و در ییلاق خوش باشم.اما او در تمام این مدت میدانست که من پیش خانواده مک براید هستم چون جولیا بهش گفته بود!بهتر است شما مرد ها این حقه بازی ها را به زن ها بسپارید چون اصلا فوت و غنش را بلد نیستید.
    جولیا چمدانی پر از لباس های محشر و نو با خودش آورده.لباس شب کرپ رنگین کمانی و مارک لیبرتی اش واقعا برازنده ی فرشته های بهشت است.من فکر میکردم لباس های امسال خودم زیبا و بی همتا هستند!من با تقلید از مدل لباس های خانم پاترسن با کمک یک خیاط ارزان این لباس ها را دوختم و اگر چه لباس ها لنگه ی اصلش درنیامده اما تا وقتی جولیا لباس هایش را از چمدان در نیاورده بود واقعا خوشحال بودم.ولی حالا برای این زنده ام که پاریس را ببینم.
    بابا جون خوشحالید که دختر نشدید؟لابد به نظرتان می آید که این همه جار و جنجال سرلباس کاملا احمقانه است نه؟بله هست.شک نکنید.ولی همش تقصیر خود شماست.
    آیا داستان آن عالم آلمانی را شنیده اید که زینت آلات را زاید میدانست و خوار میشمرد و طرفدار این بود که زن ها لباس هایی مناسب و فقط برای پوشاندن بدنشان به تن کنند؟زن آن عالم که آدمی حاضر به خدمت و مهربان بود اصلاح لباس را قبول کرد.فکر میکنید آن عالم بعدش چه کار کرد؟به دختری آوازه خوان فرار کرد!
    ارادتمند همیشگی شما،جودی
    بعدالتحریر:خدمتکار خانم در راهروی خوابگاه ما پیش بند های چیت و راه راه آبی میپوشد من میخواهم پیش بندی قهوه ای برایش بخرم و پیش بندهای راه راه آبی خودش را بریزم توی دریاچه برود ته آب.هروقت چشمم به آنها می افتد یاد دوران پرورشگاه می افتم و پیشتم تیر میکشد.
    17 نوامبر
    بابا لنگ دراز عزیز
    آینده یادبی من دچار ضایعه ای جدی شده است!نمیدانم به شما بگویم یا نه ولی احتیاج به همدردی دارم یک جور همدردی توام با سکوت لطفا تو را خدا در نامه بعدی تان با اشاره به آن زخم مرا تازه نکنید.
    تمام شب های زمستان قبل و تمام تابستان در ساعت هایی که به شاگرد های کودن خودم لاتین درس نمی دادم مشغول نوشتن کتابی بودم.درست قبل از باز شدن دانشکده کتاب را تمام کردم و آن را برای یک ناشر فرستادم.کتاب دوماه پیش ناشر بود طوری که من مطمئن شدم میخواهد آن را چاپ کند ولی دیروز صبح بسته ای با پست پیشتاز به دستم رسید(سی سنت هزینه اش شده بود)آقای ناشر کتاب را با نامه ای محترمانه و پدرانه ولی صریح پس فرستاده بود!ایشان نوشته اند که با دیدن نشانی من متوجه شده اند که من هنوز دانشجو هستم و بهتر است نصیحتش را گوش کنم و هم و غم خود را بگذارم سر درس خواندن و بعد وقتی فارق التحصیل شذم نوشتن را شروع کنم.
    بررسی مشاور ادبی اش را هم به پیوست فرستاده که از این قرار است:
    طرح داستان بسیار غیر منطقی.شخصیت پردازی ها اغراق آمیز.گفت و گوها تصنعی.طنزپردازی زیاد ولی گاهی نچسب.به نویسنده بگویید به کوشش خود ادامه دهد شاید موقعش که شد بتواند کتاب خوبی بنویسد.
    اصلا دلگرم کننده نبود بابا جون نه؟در صورتی که من پیش خودم فکر میکردم که دارم اثری برجسته به ادبیات آمریکا اضافه میکنم.واقعا هم همین فکر را کردم.میخواستم قبل از فارق التحصیلی با نوشتن یک رمان بزرگ شما را غافلگیر کنم.مطالب و اطلاعات لازم آن را کریسمس سال پیش که پیش خانواده جولیا رفته بودم جمع کردم.ولی مطمئنم حق با مشاور ناشر است دوهفته برای آشنا شدن با رفتار و آداب و رسوم مردم یک شهر بزرگ کافی نیست.دیروز وقتی رفتم قدم بزنم کتاب را با خودم بردم و همین که به ساختمان موتور خانه ی دانشکده رسیدم رفتم تو و از مسئل موتور خانه پرسیدم که میتوانم از کوره ی آنجا استفاده کنم؟ایشان هم مودبانه در کوره را باز کردند و من با دست های خودم کتاب را توی کوره انداختم.اما در همان حال احساس میکردم که انگار دارم تنها بچه ام را میسوزانم!
    دیشب با دلی شکسته به رختخواب رفتم.با خود فکر کردم که به هیچ جا نمیرسم و شما پول خودتان را برای هیچ و پوچ دور ریخته اید.ولی فکر میکنید بعدش چه شد؟صبح با طرح داستانی جالب و تازه ای که به ذهنم رسیده بود از خواب بلند شدم و امروز مثل همیشه سرحال بودم و تمام روز وقتی این جا و آنجا میرفتم شخصیت های اثرم را در ذهنم میساختم.کسی نمیتواند مرا متهم به بدبینی کند.اگر من شوهر داشتم و دوازده بچه ام در عرض یک روز در اثر زلزله زیر خاک میرفتند صبح روز بعد باز لبخند زنان سر و کله ام پیدا میشد و دوباره از اول دنبال راه انداختن یک جین بچه ی تازه بودم.
    با یک دنیا محبت،جودی

    14 دسامبر

    بابا لنگ دراز عزیز
    دیشب خواب خیلی مسخره ای دیدم.خواب دیدم انگار وارد یک کتاب فروشی شدم.کتاب فروش کتاب تازه ای به نام زندگی و نامه های جودی ابوت برایم آورد.کتاب را خیلی خوب میتوانستم ببینم:جلد پارچه ای قرمز داشت و عکس پرورشگاه جان گریر روی جلدش بود.در صفحه ی اول کتاب هم عکس من چاپ شده بود و زیرش نوشته شده بود:با عرض ارادت خالصانه،جروشا ابوت.بعد همین که داشتم ورق میزدم تا در صفحه ی آخرش نوشته ی روی سنگ قبرم را بخوانم بیدار شدم.خیلی ناراحت شدم!تقریبا فهمیدم با کی ازدواج میکنم و کی میمیرم.
    فکر نمیکنید اگر آدم واقعا بتواند داستان زندگی اش را بخواند خیلی جالب میشود؟داستان زندگی ای که یک نویسنده ی دانای کل با صداقت و درستی تمام نوشته باشد و باز تصور کنید که به یک شرط میگذارند شما آن را بخوانید بهشرطی که هرگز یادتان نرود که با این که قبلا نتیجه ی اعمالتان را کاملا میدانید و دقیقا میدانید چه ساعتی میمیرید،باز هم مجبور باشید به زندگی عادی تان ادامه بدهید.به نظرتان در این صورت چند نفر از مردم جرئتش را دارند یک همچین کتابی را بخوانند؟و چند نفر میتوانند جلوی کنجکاوی شان را بگیرند و آن را نخوانند؟(حتی با اینکه میدانند اگر بخوانند مجبورند تا آخر عمر بدون امید و بدون اینکه دیگر از چیزی تعجب کنند،زندگی کنند)
    حتی بهترین زندگی ها هم یک نواخت میشود؛آدم مجبور است مرتب بخورد و بخوابد.اما تصور کنید که اگر هیچ اتفاق غیر منتظره ای بین این خوردن و خوابیدن ها نمی افتاد زندگی واقعا چقدر کسل کننده و یکنواخت میشد.آخ!بابا جون یک ذره جوهر روی کاغذ ریخت.ولی من الان وسط صفحه ی سوم هستم و نمیتوانم دوباره از اوب آن را پاک نویس کنم.
    امسال باز هم زیست شناسی داریم.درس خیلی جالبی است.الان داریم بخش دستگاه گوارش بدن را میخوانیم.نمیدانید برش عرضی اثنی عشر گربه زیر میکروسکوپ چقدر قشنگ است!
    همچنین به درس فلسفه رسیده ایم.درسی جالب ولی فرار است.من زیست شناسی را به آن ترجیح میدهم چون میتوانید تصویر موضوع مورد بحثتان را با پونز روی تخته بچسبانید.یک دلیل دیگر هم دارم!و ولیل دیگری!این قلم خیلی گریه میکند.من بخاطر اشکهایش از شما معذرت میخواهم.آیا شما به اختیار اعتقاد دارید؟من دارم،آن هم بی چون و چرا.من با فلسفه ای که میگوید همه ی اعمال ما کاملا غیر قابل اجتناب و برآیند مجموع علل غیر ارادی و دور از دسترس ماست،مخالفم.این پست ترین عقیده ای است که در تمام عمرم شنیده ام.چون در این صورت دیگر هیچ کس را نمیشود به خاطر هیچ کاری سرزنش کرد.وقتی کسی به جبر معتقد باشد حتما می نشیند و میگوید:هرچه خدا بخواهد همان است و آنقدر همان جا مینشیند تا بمیرد.
    من کاملا به آزادی اراده و توانایی خودم برای دست یابی به موفقیت معتقدم.با این عقیده میتوان کوه ها را جابه جا کرد.صبر کنید،اگر من نویسنده ی بزرگی نشدم،چهار فصل از کتاب تازه ام را تمام کرده ام و پیش نویس پنج فصل آن را هم نوشته ام.
    این نامه خیلی قاتی پاتی شد.سرتان درد گرفت بابا نه؟به نظرم بهتر است نامه را همین جا تمام کنم و کمی باسلق درست کنم.ببخشید که نمیتوانم تکه ای از آن را برای شما بفرستم؛این بار برخلاف همیشه خیلی خوشمزه میشود آخر میخواهم آن را با خامه ی درست و حسابی و چند قالب کره درست کنم.
    قربان شما،جودی
    26 دسامبر
    بابای عزیز عزیز عزیزم
    عقل در کله تان نیست؟مگر نمیدانید نباید به یک دختر هفده تا هدیه ی کریسمس داد؟خواهش میکنم یادتان باشد که من سوسیالیست هستم.میخواهید مرا تبدیل به یک خرپول گردن کلفت بکنید؟آخر به این فکر کنید که اگر دعوامان شد چقدر من توی عذاب می افتم!باید یک کامیون کرایه کنم تا هدیه های تان را پس بفرستم.
    ببخشید شال گردنی که من فرستادم خیلی کج و کوله است با دست خودم آن را بافتم(بدون شک این موضوع را از شواهد به دست آمده از خود هدیه کشف کرده باشید)باید آن را روز های سرد ببندید و دکمه های پالتوهای تان را تا بالا سفت بیندازید و بسته نگه دارید!
    یک دنیا متشکرم بابا جون.به نظر من شما مهربان ترین مرد عالم هستید و خل ترین آنها!(بی ادب)
    بفرمایید این هم یک شبدر با چهارتا برگ که از اردوی مک براید چیدم و سال نو برایتان شگون دارد.
    9 ژانویه
    بابا جون میخواهید کاری بکنید که رستگاری ابدی تان تضمین بشود؟این جا خانواده ای هست که بدجور در تنگنا و مضیقه است.این خانواده عبارت است از پدر،مادر و چهار فرزند حتضر؛دوتا از پسرهای بزرگ هم غیب شان زده تا پولی بدست بیاورند ولی پولی پس نفرستاده اند.پدر خانواده در کارخانه ی شیشه سازی کار میکرده-که کار خیلی زیان آوری است-و سل گرفته و فعلا او را به بیمارستان فرستاده اند.تمام پس انداز خانواده را خرج پدر مسلول شان کرده اند و خرج خانه افتاده روی دوش دختر بزرگ خانواده که 24 سالش است.این دختر هروقت کار گیرش بیاید خیاطی میکند و روزی یک دلار و نیم میگیرد و شب ها چیزهای زینتی دست دوزی میکند.مادر خانواده حال ندار و خیلی بی عرضه و خشکه مقدس است.در حالی که دخترش دارد از کار زیاد و مسئولیت و نگرانی خودکشی میکند این مادر دست روی دست میگذارد و همین طور می نشیند و مجسمه ی تسلیم و رضاست.دخترش واقعا نمیداند بقیه ی زمستان را چه جوری بگذراند من هم نمیدانم.با یک صد دلاری میتوانند کمی ذغال و برای بچه ها کفش بخرند تا آنها بتوانند به مدرسه بروند.
    به علاوه این پول فرصتی به دختر میدهد تا اگر چند روزی کار گیرش نیامد از نگرانی زیاد خودش را نابود نکند.
    شما پولدارترین آدمی هستید که من میشناسم.فکر میکنید بتوانید صد دلار برایش کنار بگذارید؟این دختر خیلی بیشتر از من به کمک احتیاج دارد و اگر بخاطر این نبود من این پول را نمیخواستم.آخر برایم خیلی مهم نیست که چه بر سر مادره می آید چون آدم خیلی بی اراده ای است.
    من از دست آدم هایی که چشم هایشان را رو به آسمان می چرخانند و میگویند:خیر است انشاالله.درحالی که صد در صد یقین دارند که این جوری نیست خیلی کفری میشوم.افتادگی یا تسلیم و رضا یا هرچه که میخواهید اسمش را بگذارید همان زبونی و تنبلی است.من پیرو مذهب مبارز تری هستم.
    درس های فلسفه مان خیلی مشکل است تمام فلسفه ی شوپنهاور را باید برای فردا بخوانم(شو.پن.ها.ور. این طوریه تلفظش)استاد انگار نمی فهمد که ما درس های دیگری هم داریم.پیرمرد عجیب . غریبی است.همیشه توی عالم هپروت است و گاهی هم که به عالم ناسوت می آید مثل آدم های گیج پلک میزند.اگرچه گاهی سعی میکند با حرف های بامزه درسش را از حالت خشک دربیاورد.البته ما حداکثر سعی خودمان را میکنیم که لبخند بزنیم ولی باور کنید که اصلا شوخی هایش خنده دار نیست.استاد در فاصله ی ساعت ها درس تمام وقت خود را سر این میگذارد که آیا ماده واقعا وجود دارد یا فقط فکر میکنیم که وجود دارد.ولی مطمئنم دخترک خیاط من اصلا شک ندارد که ماده وجود دارد!
    خیال میکنید رمان تازه ی من کجاست؟در سطل زباله.خودم فهمیدم که اصلا خوب نشده.وقتی خود نویسنده این جور تشخیص میدهد ببین دیگر قضاوت مردم چیست؟
    مدتی بعد
    بابا جون این نامه را از بستر بیماری به شما مینویسم.دو روز است که لوزه هایم باد کرده و در رختخوابم.فقط شیر گرم میتوانم بدهم پایین و بس.دکتر میپرسید:آخر پدر و مادر تو چرا در بچگی لوزه هایت را در نیاوردند؟!
    من هم مطمئنا نمیدانم؛اما شک دارم که اصلا پدر و مادرم به فکر من بودند.
    ارادتمند همیشگی شما،ج.ا.
    شایَـدم بــهـشـت یـه جایـش پایـیـزه ِ

    چـه مـیـدونـی ...


  10. #24
    mahsajojo
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    September 2010
    محل سکونت
    دُنیـآیی که خـودم دآرمـ میسـآزمـِـش !
    نوشته ها
    13,969
    8,768
    18,250

    پیش فرض

    صبح روز بعد
    نامه را قبل از که در پاکت را بچسبانم دوباره خواندم.نمیدانم چرا همچین فضای تیره ای از زندگی ارائه داده ام!خواستم بگویم مطمئن باشید که من جوان و خوشحال و پرشور هستم و امیدوارم شما هم همینطور باشید.چون جوانی ربطی به سن و سال ندارد مهم فقط روحیه ی سرزنده ی آدم هاست.برای همین بابا جون حتی اگر موی شما سفید هم باشد میتوانید مثل یک پسربچه باشید.
    با یک دنیا محبت،جودی


    12 ژانویه

    آقای نوع دوست عزیز
    چک شما برای خانواده ی من دیروز رسید.خیلی خیلی ممنونم.از ساعت ورزشم در سالن زدم و بلافاصله بعد از ناهار چک را برایشان بردم.کاش بودید و قیافه ی دخترک را می دیدید!آن قدر تعجب کرده و خوشحال و راحت شده بود که دوباره جوان به نظر میرسید.آخر فقط 24 سالش است.برایتان دردناک نیست؟به هرحال احساس میکرد همه ی خوبی را یک دفعه بهش رو آورده است.چون تازگی ها برای دوماه کار ثابت خیاطی پیدا کرده.یک نفرمیخواهد ازدواج کند و او باید دوخت و دوز جهیزیه اش را انجام دهد.وقتی مادر دخترک فهمید که آن تکه کاغذ صد دلار پول است داد زد:خدایا شکرت!
    من گفتم:بابا لنگ دراز این را فرستاده نه خدای مهربان(البته آنجا گفتم آقای اسمیت)
    مادر گفت:اما خدای مهربان این فکر را در سر آقای اسمیت انداخته!
    من گفتم:اصلا این طور نیست!خود من بودم که این فکر را در سرآقای اسمیت انداختم!
    اما به هرحال بابا امیدوارم که خدای مهربان اجری شایسته به شما بدهد.شما استحقاقش را دارید که تا ده هزار سال خارج از جهنم باشید.
    با یک دنیا تشکر،جودی
    15 فوریه
    پیشگاه مبارک حضرت اعلی حضرت!

    امروز صبح صبحانه پای بوقلمون سرد و یک غاز خوردم.بعد سفارش دادم یک فنجان چای چینی که قبلا نخورده بودم برایم بیاورند.

    بابا جون عصبانی نشوید.عقلم را از دست نداده ام.فقط دارم جمله هایی از نوشته های ساموئل پیپس(دیوونه) را نقل میکنم.ما در درس تاریخ انگلیس نوشته های او را هم به عنوان منابع دست اول میخوانیم.من و سالی و جولیا الان به زبان سال 1660 با هم صحبت میکنیم.این تکه را گوش کنید:به چارینگ کراس رفتم تا دار زدن و شقه شقه شدن می جی هاریسون را تماشا کنم؛می جر درآن وضع مثل همه سرحال به نظر میرسید! و این تکه را:با دلبرم که به خاطر برادرش که دیروز در اثر بیماری سرخچه فوت کرده بود و لباس زیبای عزا(!!گفتم که دیوونس)به تن داشت شام خوردم. به نظرتان پذیرایی از معشوق آن هم یک روز بعد از مرگ برادر زود نیست؟
    یکی از دوستان پیپس شیوه ی مزورانه ای پیدا میکند تا قرض های شاه را از راه فروش آذوقه ی فاسد به فقرا بپردازد.عقیده ی شما که اصلاح طلبید در این مورد چیست؟فکر نمیکنم ما آنقدر که مطبوعات این روزها مینویسد بد باشیم.
    ساموئل پیپس مثل دخترها از لباس پوشیدن ذوق میکرد.او پنج برابر زنش خرج لباسش میکرد. انگار آن دوره عصر طلایی شوهر ها بوده.به نظرتان این تکه از نوشته ی او رقت انگیز نیست؟همانطور که می بینید پیپس واقعا صداقت داشته:امروز شنل زیبای مرا که پارچه ای اعلا و دکمه های طلا دارد و خیلی گران برایم تمام شده آوردند.امیدوارم خدا کمک کند که بتوانم پول آن را بپردازم.
    ببخشید که نامه ام پر شده از اسم پیپس؛آخر دارم مقاله ی خاصی درباره ی او مینویسم.
    بابا جون ضمنا انجمن خود مختار دانشکده قانون خاموشی ساعت ده را لغو کرد.نظرتان در این مورد چیه؟ اگر دلمان بخواهد میتوانیم تمام شب چراغمان را روشن نگه داریم.فقط شرطش این است که مزاحم دیگران نشویم یعنی حق نداریم زیاد مهمان داشته باشیم.نتیجه ی این قضیه تفسیری زیبا درباره ی طبیعت بشر است.حالا که میتوانیم تا هر ساعت دلمان خواست بیدار بمانیم دیگر بیدار نمی مانیم.ساعت 9 شب کم کم شروع میکنیم به چرت زدن و ساعت 5/9 قلم از انگشتان بی حالمان می افتد.الان ساعت 5/9 شب است.شب بخیر
    یکشنبه
    الان از کلیسا برگشتم.واعظ امروز اهل جورجیا بود.میگفت مواظب باشیم احساساتمان به عقلمان شکل ندهد.اما به گمان من وعظ کم مایه و خشکی بود(باز هم به نقل از پیپس).مهم نیست که واعظ اهل چه فرقه ای است و از کجای ایالات متحده یا کانادا آمده است؛چون همیشه وعظشان یکی است.واقعا چرا آنها به دانشکده های پسرانه نمیروند تا از آنها بخواهند طبیهت مردانه شان را با استفاده ی زیاد از ذهنشان نابود نکنند؟
    روز بسیار قشنگی است همه جا سرد و یخ زده و آسمان صاف است.به محض اینکه ناهار تمام شود من و سالی و جولیا و مارتی کین و الینور پرات(دوست های من که شما نمیشناسید) میخواهیم دامن های کوتاه بپوشیم و پیاده تا مزرعه ی کریستال اسپرینگ برویم و آنجا جوجه ی سرخ کرده و شیرینی وافل بخوریم و بعد آقای کریستال اسپرینگ ما را با درشکه به دانشکده برساند.طبق مقررات باید ساعت 7 در دانشکده باشیم ولی ما میخواهیم مقررات را زیر پا بگذاریم و ساعت 8 برگردیم.
    بدرود آقای مهربان
    افتخار دارم که چنین امضا کنم:مخلص ترین،وظیفه شناس ترین،با وفا ترین و فرمانبردارترین بنده ی شما،ج.ابوت
    پنجم مارس
    عضو هیئت امنای عزیز
    فردا اولین چهارشنبه ی ماه مارس است و روز خسته کننده ای در پرورشگاه جان گریر.نمیدانید وقتی ساعت پنج میشود و شما دست نوازش سر بچه ها میکشید و می گذارید و میروید آنها چه نفس راحتی میکشند.بابا جون آیا شما (شخصا)اصلا دست نوازش بر سر من کشیدید؟فکر نمیکنم.چون خاطرات من انگار فقط به هیئت امنای شکم گنده برمیگردد.
    لطفا سلام صمیمانه ی مرا به پرورشگاه جان گریر برسانید.هنگامی که از پشت مه این چهارسال به گذشته نگاه میکنم احساسم نسبت به پرورشگاه جان گریر کاملا محبت آمیز میشود.اول ها وقتی به دانشکده آمدم فکر میکردم از این پرورشگاه با تمام وجود بیزارم چون حس میکردم که من از دوران کودکی ای که دختران دیگر به طور طبیعی دارند محروم شده ام ولی حالا اصلا چنین احساسی ندارم.بلکه آن را ماجرایی بسیار غیرعادی میدانم.این حالت به من امکانی میدهد که کنار بایستم و به زندگی نگاه کنم.حال من به عنوان آدمی بالغ،چشم اندازی از جهان را میبینم که دخترهای دیگری که در محیطی عادی بزرگ شده اند اصلا نمی بینند.دخترهای زیادی(مثلا جولیا)را میشناسم که اصلا نمی دانند خوشبخت هستند آنها چنان به خوشی عادت کرده اند که احساسی نسبت به آن ندارند؛اما من کاملا یقین دارم و احساس میکنم که هرلحظه از زندگی ام خوشبختم و هراتفاق بدی هم که برایم پیش بیاید سر این عقیده ام باقی خواهم ماند.چون این اتفاق های ناخوشایند را (حتی دندان درد)تجربه ای جالب می آورم و از تجربه کردنشان خوشحال میشوم:آسمان بالای سرم به هر رنگی باشد من شهامت رو به رو شدن با هر سرنوشتی را دارم.
    به هرحال بابا جون این علاقه ی تازه مرا به پرورشگاه جان گریر جدی نگیرید.من اگر مثل روسو پنج تا بچه هم داشته باشم آنها را روی پله ی نوانخانه نمیگذارم تا مطمئن شوم آنجا به هرحال بزرگ میشوند.
    سلام صمیمانه ی مرا به خانم لیپت برسانید(سلام صمیمانه را راست میگویم ولی سلام محبت آمیز کمی اغراق آمیز است)و یادتان نرود بهش بگویید چه شخصیت جالبی پیدا کرده ام.
    قربانت،جودی
    4 آوریل
    لاک ویلو
    بابا ی عزیز
    مهر پستخانه را میبینید؟من و سالی در تعطیلات عید پاک لاک ویلو را با قدوم خود مزین کرده ایم.ما به این نتیجه رسیدیم که بهترین کاری که در این ده روز میتوانیم بکنیم این است که به جایی آرام بیاییم.اعصابمان به قدری کوفته بود که دیگر تحمل غذاهای فرگوسن هال را نداشتیم.وقتی آدم خسته است غذا خوردن در یک سالن با چهارصدتا دختر واقعا عذاب آور است.آن قدر سرو صدا زیاد است که آدم حرف دختر رو به رویی اش را سر میز غذا نمیشنود مگر اینکه دستهایش را بلند گو کند و داد بزند.باور کنید.
    ما برای پیاده روی به بالای تپه ها میرویم و میخوانیم و مینویسیم و استراحت میکنیم و خوش میگذرانیم.امروز صبح به بالای تپه ی اسکای هیل رفتیم همان جا که یکدفعه من و آقای جروی باهم رفتیم و شام پختیم.آدم باورش نمیشود که دوسالی از آن موقع گذشته.هنوزمیشد تخته سنگی را که در اثر دود ما(مگه شما دود کردید؟؟؟)سیاه شد دید.خیلی جالب است که چه طور بعضی جاها با بعضی افراد پیوند میخورند و آدم وقتی به آن جاها برمیگردد نمیتواند به آن افراد فکر نکند.من برای دو دقیقه ای بدون او واقعا احساس تنهایی کردم.
    بابا جون فکر میکنید من تازگی ها چه کارهایی کرده باشم؟حتما کم کم دارید به این نتیجه میرسید که من درست بشو نیستم اما دارم یک کتاب مینویسم.سه هفته پیش شروع کردم و دارم بخش اعظمش را تمام میکنم.چم و خم کارهم دستمآمده.حق با آقای جروی و ناشر بود.آدم وقتی راجع به چیزهایی که میداند مینویسد نوشته اش خیلی باورکردنی میشود.این دفعه راجع به چیزی مینویسم که کاملا باهاش آشنا هستم.حدس بزنید که داستان کجا اتفاق می افتد؟در پرورشگاه جان گریر!خیلی خوب شده بابا جون.واقعا فکر میکنم خوب شده.فقط هم راجع به اتفاق های کوچکی است که هر روز می افتاد.من رمانتیسیسم(احساسات گرایی) را ول کردم و فعلا رئالیست(واقع گرا)هستم.گرچه بعدها وقتی آینده ی پرماجرایم شروع شود دوباره به رمانتیسیسم برمیگردم.
    این کتاب جدید من خود به خود تمام و منتظر میشود!حالا می بینید.آدم وقتی با تمام وجود دنبال چیزی باشد و سعی خودش را بکند بالاخره آن را به دست می آورد.الان من چهارسال است که دنبال این هستم که یک نامه از شما به دستم برسد و هنوز دلسرد نشده ام.
    خدا حافظ عزیز بابا(daddy dear)(خوشم می آید به شما بگویم عزیز بابا تجانس آوایی خیلی خوبی دراد)
    قربان شما،جودی
    بعدالتحریر:یادم رفت اخبار ییلاق را برایتان بگویم البته اخبار غم انگیزی است.اگر از خواندنش ناراحت میشوید بعدالتحریر را نخوانید.
    حیوونگی گرور پیر مرد.آنقدر پیر شده بود که دیگر نمیتوانست علف بخورد و مجبور شدند اورا با تیر بزنند.
    هفته ی پیش موش صحرایی یا راسو یا خز نه تا از جوجه هارا کشت.
    یکی از گاو ها مریض است و مجبور شدیم از بانی ریگ فورکورنرز(اوف چه اسمی!)دامپزشک جراح بیاوریم.آماسای هم تمام شب بیدار ماند که ویسکی و روغن برزک به گاو بدهد.ولی شک ما به این است که به گاو مریض بیچاره فقط روغن پنبه داده شده.
    تامی سوسول(گربه ی لاک پشتی رنگ)غیبش زده؛میترسیم توی تله افتاده باشد.مشکلات این دنیا خیلی زیاد است!

    17مه

    بابا لنگ دراز
    این نامه را میخواهم خیلی کوتاه بنویسم.چون حتی با دیدن قلم هم شانه هایم درد میگیرد.تمام روز سرکلاس از درس های استادها یادداشت برداشتن و تمام شب اثری جاویدان نوشتن برای آدم خیلی زیاد است.
    جشن فارق التحصیلی سه هفته پس از چهارشنبه ی بعدی است.به نظرم بهتر است بیایید و با من آشنا شوید.اگر نیایید ازتان بیزار میشوم!جولیا از آقای جروی دعوت کرده برای اینکه خویشاوندش است.سالی از جیمی مک براید دعوت کرده برای اینکه برادرش است.اما من از کی دعوت کنم؟فقط شما و خانم لیپت هستید و من نمیخواهم اورا دعوت کنم.
    تورا خدا بیایید.
    با یک دنیا محبت و با انگشت هایی که درد میکند،جودی
    19 ژوئن
    بابا لنگ دراز عزیز
    من فارق التحصیل شدم!مدرک من با دو دست از بهترین لباس هایم در آخرین کشوی دراور است.جشن فارق التحصیلی مثل همیشه برگزار شد با بارانی از چیزهایی که در لحظه ی اوج جشن به هوا ریخته شد.از غنچه ی گلهای رزی که فرستاده بودید ممنونم.آقای جروی و آقای جیمی هم بهم گل دادند اما گل های آنها را در وان حمام گذاشتم و گل های شما را موقع رژه ی صف کلاس به دست گرفتم.
    تابستان در لاک ویلو هستم.شاید برای همیشه.شام و ناهار در لاک ویلو ارزان است؛محیطش هم ساکت و برای یک ادیب واقعا الهام بخش است.یک نویسنده سخت کوش بیشتر از این چه میخواهد؟من عاشق کتابم هستم.راه که میروم هرلحظه توی فکرش هستم و شبها هم خوابش را میبینم.تنها چیزی که من میخواهم محیطی آرام و ساکت و یک عالم وقت برای نوشتن است(به اضافه ی غذاهای مقوی در وسط آن)
    توی تابستان در ماه اوت آقا جروی برای یک هفته یا بیشتر و جیمی مک براید برای هروقت که شد به لاک ویلو می آیند.جیمی الان برای یک شرکت سهام کار میکند.در کشور راه می افتد تا سهام به بانک ها بفروشد.میخواهد در یک سفر هم به فارمز نشنال توی کورنر سر بزند و هم به من.
    می بینید که لاک ویلو کاملا از جمع آدم ها بی بهره نیست.من منتظر بودم که یک وقتی شما هم با ماشین تان بیایید اینجا ولی الان فهمیده ام که دیگر امیدی نیست.وقتی شما برای جشن فارق التحصیلی من نیامدید برای همیشه ازتان دل کندم و شما را به خاک سپردم.
    جودی ابوت دارای مدرک کارشناسی
    شایَـدم بــهـشـت یـه جایـش پایـیـزه ِ

    چـه مـیـدونـی ...


  11. #25
    mahsajojo
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    September 2010
    محل سکونت
    دُنیـآیی که خـودم دآرمـ میسـآزمـِـش !
    نوشته ها
    13,969
    8,768
    18,250

    پیش فرض ببخشـــید زیآد شد مهـــسآ جــآن

    دوم ژوئیه
    بابا لنگ دراز عزیز
    شما از کار کردن لذت نمیبرید؟شاید هم اصلا کاری نمیکنید.طبعا وقتیآدم از کارش کیف میکند که کارش را به همه ی کارهای دنیا ترجیح بدهد.درتمام تابستان هر روز با حداکثر سرعت قلمم چیز نوشته ام.فقط تنها ناراحتی من از دست دنیا این است که روز ها آنقدر طولانی نیست که بتوانم همه ی افکار قشنگ،با ارزش و سرگرم کننده ی خودم را روی کاغذ بیاورم.
    پیش نویس دوم کتاب را تمام کرده ام و فردا صبح ساعت هفت و نیم میخواهم پیش نویس سوم آن را شروع کنم.شیرین ترین کتابی است که در تمام عمرتان دیده اید؛باور کنید راست میگویم.الان غیر از کتابم به چیز دیگری فکر نمیکنم.طاقت اینکه صبح قبل از نوشتن لباس بپوشم و صبحانه ام را بخورم ندارم.آن وقت مینویسم،مینویسم و می نویسم تا اینکه یکدفعه بی حال میشوم.آن وقت با کولین سگ گله میزنم بیرون و در مزارع جست و خیز میکنم و مواد خام مطالب روز بعد را با فکر کردن تامین میکنم.این قشنگ ترین کتابی است که در تمام عمرتان دیده اید(وای ببخشید.قبلا این را گفته بودم)
    بابا جون عزیزم شما که فکر نمیکنید آدمی از خودراضی هستم نه؟
    من واقعا از خود راضی نیستم فقط الان هیجان زده ام.شاید بعد سرد و ایرادگیر بشوم و پیف پیف کنم ولی مطمئنم که نمیکنم چون این دفعه یک کتاب حسابی نوشته ام.صبرکنید خودتان میبینید.
    سعی میکنم یک دقیقه هم راجع به چیز دیگری صحبت کنم.راستی بهتان گفتم که آماسای و کاری در ماه مه قبل ازدواج کردند؟آنها هنوز هم همین جا کار میکنند ولی تا آنجا که من فهمیدم هردوشان اخلاقشان خراب شده.قبلا وقتی آماسای با پای گل آلود وارد خانه میشد یا خاکستر کف خانه میریخت کاری میخندید ولی حالا اگر ببینید چه طور دعوا میکند!تازه دیگر هم موهایش را فر نمیکند.آماسای هم که با شور و علاقه هیزم می آورد و قالی ها را می تکاند اگر الان این کارها را ازش بخواهید غر میزند.کراوات هایش هم که قبلا سرخ و ارغوانی بود از کثیفی تیره و قهوه ای شده است.من تصمیم گرفته ام هیچ وقن شوهر نکنم.ظاهرا شوهر کردن اخلاق آدم را رفته رفته خراب میکند.
    خبر چندانی راجع به ییلاق ندارم.حیوان ها همه سرحال و قبراق اند.خوک ها بیش از حد چاق شده اند گاو ها انگار راضی و خوشحالند و مرفها خوب تخم میگذارند.شما به مرغداری علاقه دارید؟اگر دارید بگذارید روش بسیار ارزشمند در هر سال از هر مرغ 200 عدد تخم مرغ را به شما توصیه کنم.بهار سال بعد میخواهم از یک دستگاه جوجه کشی برای پرورش جوجه های گوشتی استفاده کنم.می بینید که من برای همیشه در لاک ویلو ماندگار شده ام.تصمیم گرفته ام مثل مادر آنتونی ترولوپ آن قدر اینجا بمانم تا 114 رمان بنویسم.بعدش دیگر برنامه ی کاری من در زندگی تمام میشود و متوانم دست از کار بکشم و به مسافرت بروم.
    آقای جیمز مک براید یک شنبه ی قبل را پیش ما بودند.ناهار جوجه ی سرخ کرده و بعدش بستنی داشتیم و آقای مک براید هم انگار از هردوی آنها خوشش آمد.از دیدن او خیلی خوشحال شدم.دیدن او لحظه ای مرا به این فکر انداخت که دنیای بزرگی هم وجود دارد.جیمی بیچاره برای فروش سهام خیلی دوره میگردد و سختی میکشد.اما فکر میکنم بالاخره به خانه شان در ووستر برمیگردد و کاری در کارخانه ی پدرش میگیرد.جیمی رو راست تر و درستکار تر و دل رحم تر از آن است که بتواند کارگزار بورس موفقی بشود.ولی مدیریت یک کارخانه ی لباس کار رو به رشد شغل خیلی خوبی است نه؟البته الان جیمی از لباس کار بدش می آید ولی بالاخره با آن کنار می آید.
    امیدوارم قدر این را که با انگشت های دردناکم نامه ی به این مفصلی نوشته ام بدانید.بابا جون من هنوز شما را خیلی دوست دارم و خیلی خوشبختم.با این همه مناظر زیبا در اطرافم و غذای فراوان و تختخواب راحت با چهار تیرک یک دسته کاغذ سفید یک شیشه ی یک پینتی جوهر دیگر آدم از دنیا چه میخواهد؟
    ارادتمند همیشگی شما جودی
    بعدالتحریر:الان نامه رسان با چند خبر تازه رسید.جمعه ی بعد آقای جروی برای یک هفته به لاک ویلو می آید.خبر خیلی خوشی است فقط میترسم کتاب بیچاره ام خراب شود.آقای جروی خیلی پرتوقع است.

    27 اوت

    بابا لنگ دراز عزیز
    مانده ام که شما کجا هستید؟هیچ وقت نمی فهمم شما کجای دنیا هستید ولی امیدوارم در این هوای وحشتناک در نیویورک نباشید بلکه در قله ی کوهی باشید(ولی نه در سوئیس یک جای نزدیک تر)و به برف ها نگاه کنید و در فکر من باشید.تو را خدا در فکر من باشید من خیلی تنها هستم و دلم میخواهد یک نفر به فکر من باشد.آه بابا کاش شما را میشناختم!بعدش هروقت ناراحت بودیم میتوانستیم هم دیگر را خوشحال کنیم.
    فکر نمیکنم بتوانم در لاک ویلو بیشتر از این طاقت بیاورم.فکر کردم از این جا بروم.سالی زمستان دیگر به بوستون میرود تا در یک اداره ی بازپرداخت کار کند.به نظرتان خوب نیست من هم با او بروم؟میتوانیم با هم یک سوئیت بگیریم نه؟من کار نویسندگی ام را میکنم و سالی به حساب های دیگران رسیدگی میکند و شب ها میتوانیم پیش هم باشیم.وقتی آدم غیر از خانواده ی سمپل،آماسای و کاری هم صحبتی نداشته باشد شب خیلی برایش طولانی است.من از همین حالا میدانم که شما از طرح سوئیت مشترک من و سالی خوشتان نمی آید و از همین حالا هم میتوانم نامه ی منشی تان را برایتان بگویم که مینویسد:
    دوشیزه جروشا ابوت،
    بانوی عزیز؟،
    آقای اسمیت ترجیح میدهند شما در لاک ویلو بمانید.
    ارادتمند واقعی شما،المراچ.گریگز
    من از منشی شما متنفرم .مطمئنم کسی که اسمش المراچ.گریگز است باید آدم مزخرفی باشد ولی بابا جون فکر میکنم من حتما باید به بوستون بروم.نمیتوانم اینجا بمانم اگر به همین زودی ها اتفاق تازه ای نیفتد من از نا امیدی مطلق خودم را توی سیلو می اندازم.
    آخ!چقدر هوا گرم است.همه ی چمن ها از گرما سوخته است و نهر ها خشک شده و جاده ها پر از گرد و خاک است.هفته هاست که باران نیامده.
    از این نامه بر می آید که من مرض ترس از آب دارم(چه ربطی داره؟؟)ولی ندارم.من فقط دلم یک خانواده میخواهد.
    خداحافظ عزیزترین بابای من.
    کاشکی شما را میشناختم.
    جودی
    لاک ویلو
    19 سپتامبر
    بابا جون اتفاق تازه ای افتاده و احتیاج به راهنمایی شما دارموفقط هم شما باید مرا راهنمایی کنید نه هیچ کس دیگر.آیا امکان دراد من شما را ببینم؟حرف زدن خیلی راحت تر از نوشتن است؛ضمنا میترسم منشی شما نامه ی مرا باز کند.
    جودی
    بعدالتحریر:خیلی ناراحتم.
    لاک یلو
    19 اکتبر

    بابا لنگ دراز عزیز
    یادداشتی که با دست خودتان نوشته بودید-با دستی کاملا لرزان-امروز صبح رسید.از اینکه فهمیدم مریض بوده اید خیلی ناراحت شدم.اگر میدانستم شما مریض هستید با مطرح کردن مشکلاتم اذیت تان نمیکردم.ولی باشد مشکلم را بهتان میگویم.قضیه یک جورهایی پیچیده و خیلی محرمانه است.لطفا این نامه را نگه ندارید و بسوزانید.
    قبل از اینکه شروع کنم این را بگویم که در نامه چکی به مبلغ هزار دلار فرستاده ام.به نظر مسخره می آید که من چکی برای شما بفرستم نه؟به نظر شما من این پول را از کجا آورده ام؟
    بابا جون کتابم را فروختم.قرار است اول در هفت قسمت به صورت پاورقی منتشر شود و بعد به صورت کتاب!لابد فکر میکنید از خوشحالی سراز پا نمیشناسم ولی اینجور نیست.چون احساسی ندارم.البته خوشحالم که کم کم دارم قرضم را به شما می پردازم.غیر از این بیش از دوهزار دلار دیگر به شما بدهکارم که به اقساط به شما میدهم.لطفا از گرفتن آن وحشت زده نشوید چون من خیلی خوشحال میشوم قرض شما را بپردازم.من چیزی بیشتر از پول به شما بدهکارم که باید همچنان تا آخر عمر با سپاسگذاری و محبت به شما آن را ادا کنم.
    خب بابا برگردیم سر همان موضوع.لطف کنید با استفاده از تمام تجربه ای که دارید مرا راهنمایی کنید چه به نظرتان من خوشم بیاید و چه نیاید.
    شما یک جورهایی جای همه ی خانواده ی من هستید.اما ناراحت نمیشوید اگر من بگویم به یک مرد دیگر یک جور خاصی و بیشتر از شما علاقه دارم؟شاید بتوانید راحت حدس بزنید منظورم کیست.چون به نظرم مدت هاست که نامه های من از اسم آقای جروی پر شده.
    کاش میتوانستم بهتان بفهمانم آقای جروی چه جور آدمی است و ما چه طوری با هم جور و دوست هستیم.ما عقیده مان راجع به همه چیز مثل هم است.البته متاسفانه من تمایل دارم افکارم را تغییر دهم تا با افکار او جور دربیاید!ولی تقریبا همیشه حق با اوست البته باید هم باشد چون چهارده سال(یا حضرت عباس)از من بزرگ تر است.اما از طرف دیگر او پسربچه ی بزرگی است که باید مواظبش بود.مثلا وقتی باران می آید نمی فهمد که باید گالش پایش کند.من و او در مورد چیزهای خنده دار هم هم عقیده ایم و این خیلی خوب است.وقتی احساس طنز دو نفر با هم کاملا فرق داشته باشد فاجعه است.فکر نمیکنم اختلاف نظر عمیقی بین من و او وجود داشته باشد.
    به علاوه او...آه خب او خودش است و من دلم برایش تنگ تنگ تنگ شده.بدون او دنیا برایم خالی و دردناک است.من از مهتاب متنفرم برای اینکه زیباست و آقای جروی این جا نیست تا با هم به آن نگاه کنیم.(وا؟)شاید شما خودتان هم عاشق کسی بوده اید و میفهمید چه میگویم.اگر عاشق بوده اید که دیگر احتیاجی نیست من توضیح بدهم و اگر نبوده اید من نمیتوانم توضیح بدهم.
    در هرحال این احساس من نسبت به آقای جروی است... ولی پیشنهاد ازدواجش را قبول نکردم.
    البته بهش نگفتم چرا،؛زبانم بند آمده بود و درمانده شده بودم.فکرم کار نمیکرد و نمیدانستم چه بگویم و حالا او رفته و خیال میکند من میخواهم با جیمی مک براید ازدواج کنم در حالی که اصلا دلم نمیخواهد با جیمی ازدواج کنم جیمی هنوز بزرگ نشده.اما من و آقای جروی که دچار سوتفاهم وحشتناکی شده بودیم هر دو همدیگر را حسابی چزاندیم.علت اینکه من جواب رد بهش دادم این نیست که دوستش ندارم بلکه از علاقه ی زیاد است.میترسم بعدا پشیمان شود و من طاقت این را ندارم!به نظرم درست نیست که یک نفر با موقعیت خانوادگی او با من که معلوم نیست پدر و مادرم کیست ازدواج کند.من اصلا چیزی راجع به پرورشگاه یتیمان بهش نگفته ام و اصلا دوست نداشتم بهش بگویم که نمیدانم کی هستم.میدانید شاید هم آدم بدجنسی هستم.خانواده ی او مغرورند و من هم خب غرور دارم!
    به علاوه احساس کردم که نسبت به شما هم وظیفه ای دارم.من تحصیل کرده ام تا نویسنده بشوم و حالا باید سعی کنم که بشوم.درست نیست که من شرط شما را برای تحصیلات قبول کنم اما بعدش از تحصیلاتم روی گردان بشوم و ازآن استفاده نکنم.البته حالا که دارم از نظر مالی توانایی پیدا می کنم که بدهکاری ام را بپردازم احساس میکنم تا حدودی دینم را ادا کرده ام.هرچند به نظرم حتی اگر ازدواج هم بکنم میتوانم نویسندگی را ادامه بدهم.این دوکار لزوما از هم جدا نیستند.
    من خیلی راجع به این موضوع فکر کرده ام.البته آقای جروی سوسیالیت است و افکارش سنتی نیست و برخلاف مردهای دیگر برایش مهم نیست که با یک نفر پرولتر ازدواج کند.شاید اگر دونفر کاملا باهم جور باشند و وقتی کنار هم اند همیشه خوش باشند و وقتی از هم دورند احساس تنهایی کنند نباید بگذارند چیزی آنها را از هم جدا کند.
    البته من دلم میخواهد یک همچین چیزی باورم بشود!اما دوست دارم عقیده ی بی طرفانه ی شما را هم بدانم.به علاوه شما احتمالا از یک خانواده ی اصیل هستید و میتوانید به این قضیه ازدید یک آدم با تجربه نگاه کنید نه از سر دلسوزی و همدلی.خب می بینید که چطور با شجاعت تمام سوال را برای شما مطرح کردم.
    فرض کنید که من بروم پیش آقای جروی و بهش بگویم که مشکل من جیمی مک براید نیست بلکه پرورشگاه جان گریر است.به نظرتان این کار خیلی مزخرفی نیست؟البته این کار خیلی دل و جرئت میخواهد.من ترجیح میدهم تا آخر عمر بدبخت بشوم اما این را نگویم.
    این قضیه تقریبا دوماه پیش اتفاق افتاد.از آن موقع تا حالا که آقای جروی این جا بود اصلا خبری از او ندارم.داشتم یک جورهایی با دل شکسته ام کنار می آمدم که ناگهان نامه ای از جولیا رسید که دوباره بند بند وجودم را لرزاند.جولیا خیلی اتفاقی نوشته بود که عمو جروی وقتی در کانادامشغول شکار بوده یک شب تا صبح در توفان گیرکرده و از آن وقت تا حالا ذات الریه گرفته و من هم اصلا نمیدانستم!من از این که او بدون گفتن حتی یک کلمه به کلی غیبش زده بود خیلی بهم برخورده بود.به نظرم او خیلی ناراحت است و میدانم که خودم هم ناراحتم!
    به نظر شما من الان باید چه کار کنم؟
    جودی
    6 اکتبر
    بابا لنگ دراز بسیار عزیزم
    بله حتما می آیم ساعت چهار و نیم بعد از ظهر روز چهارشنبه.حتما راه را پیدا میکنم.من سه بار نیویورک بودم و بچه هم نیستم.آنقدر در این مدت راجع بهشما فکر کرده ام که انگار باورم نمیشود شما آدمی از جنس گوشت و استخوان و واقعی هستید.
    خیلی لطف کردید با اینکه سالم و سرحال نیستید به خاطر من خودتان را به زحمت انداختید.مواظب خودتان باشید و سرما نخورید.امسال پاییز خیلی باران می آید.
    قربان شما جودی
    بعدالتحریر:الان یک فکر ناجور به سرم زد.شما خدمتکار مخصوص دارید؟من از خدمتکارهای مخصوص میترسم.برای همین اگر یکی از آنها در را به روی من باز کند همان جا روی پله های جلوی در پس می افتم.تازه چی بهش بگویم؟شما که اسم تان را به من نگفته اید.باید بگویم با آقای اسمیت کار درام؟
    صبح پنج شنبه
    بابا لنگ دراز آقای جروی پندلتون اسمیت بسیار عزیزم
    دیشب خوابتان برد؟من که یک لحظه هم نخوابیدم.چون بیش از حد مبهوت و هیجان زده و گیج و ذوق زده بودم.فکر نمیکنم که دیگر اصلا بتوانم بخوابم یا غذا بخورم.ولی امیدوارم تو خوابیده باشی.میدانی باید بخوابی تا زودی خوب شوی و بتوانی پیش من بیایی.
    عزیزم اصلا نمیتوانم حتی فکرش را هم بکنم که تو مریض بودی و من در تمام این مدت اصلا خبر نداشتم!وقتی دکتر دیروز با من پایین آمد تا مرا سوار کالسکه کند میگفت سه روز بود که همه از تو قطع امید کرده بودند.آه عزیز دلم اگر چنین اتفاقی می افتاد روشنایی از دنیای زندگی من رخت بر می بست.به نظرم روزی درآینده ی دور یکی از ما باید با دیگری وداع کند اما حداقل آن یک نفر میتواند با خاطرات خوشمان به زندگی اش ادامه بدهد.
    من میخواستم با نوشتن این نامه به تو روحیه بدهم اما حالا باید به خودم روحیه بدهم.چون با این که چنین خوشبختی را حتی در خواب نمی دیدم خیلی توی فکر رفتم.ترس از اینکه مبادا برای تو اتفاقی بیفتد هم چون سایه ای بر قلبم افتاده است.قبلا میتوانستم سر به هوا و بی خیال و بی تفاوت باشم زیرا چیز با ارزشی نداشتم که از دست بدهم.ولی حالا تا آخر عمر نگرانی بزرگی دارم.وقتی از من دور هستی همه اش در فکر ماشین هایی هستم که ممکن است با تو تصادف کنند یا تابلو های آگهی که ممکن است روی سرت بیفتد یا میکروب های وحشتناکی که شاید غفلتا خورده باشی.آرامش فکری برای همیشه از وجود من رخت بربسته است.اما به هرحال دیگر آرامش صرف برای من چندان مهم نیست.
    تو را خدا زود زود زود خوب شو.میخواهم کنارم باشی تا لمست کنم و مطمئن شوم که وجود داری.چه قدر نیم ساعتی که کنار هم بودیم کوتاه بود!میترسم خواب دیده باشم.اگر من جزو خویشانت بودم(یک خویشاوند دور مثلا دختر دختر دختر عمه)میتوانستم هر روز پیشت بیایم ببینمت و با صدای بلند برایت کتاب بخوانم،بالش های زیر سرت را گرد و قلنبه کنم و آن دو چین کوچک را که روی پیشانی ات افتاده صاف کنم و گوشه های لب هایت را بالا بکشم تا لبخند شاد به لب هایت بیاید.حالا دیگر سرحال هستی نه؟دیروز قبل از اینکه از پیشت بروم سرحال بودی.دکتر میگفت لابد من پرستار خوبی هستم چون تو انگار به اندازه ی ده سال جوانتر شده بودی.امیدوارم عشق همه را ده سال جوان تر نکند.عزیزم اگر من ده سال جوان تر و یازده سالم بشود باز هم مرا دوست داری؟
    دیروز عجیب ترین روز زندگی ام بود.اگر من صد سال دیگر هم عمر کنم جز جز اتفاق های این روز از یادم نمی رود.دختری که دیروز کله ی سحر از لاک ویلو رفت با دختری که شب به آنجا برگشت خیلی فرق داشت.خانم سمپل ساعت چهار و نیم صبح مرا بیدار کرد.وقتی چشم هایم را باز کردم اولین فکری که در تاریکی به ذهنم آمد این بود که"امروز قرار است بابا لنگ دراز را ببینم!" صبحانه را در آشپزخانه زیر نور شمع خوردم و بعد پنج مایل با گاری زیر رنگ های بسیار باشکوه ماه اکتبر تا ایستگاه رفتم.آفتاب بین راه طلوع کرد و افرا ها و درختان ذغال اخته ی باتلاق زار ها با رنگ های نارنجی و ارغوانی می درخشیدند.هوا صاف و پر از امید بود.احساس کردم که اتفاقی قرار است بیفتد.در تمام طول راه صدای ریل های قطار زمزه میکردند که:امروز قرار است بابا لنگ دراز را ببینی این فکر به من آرامش میداد.مطمئن بودم که بابا میتواند همه چیز را درست کند.
    و میدانستم که در جایی دیگر مرد دیگری عزیز تر از بابا دلش میخواهد مرا ببیند و یک جورهایی حس میکردم تا قبل از پایان این سفر حتما اورا می بینم.
    وقتی به خانه ی خیابان مادیسون رسیدم خانه آنقدر بزرگ و قهوه ای و پرهیبت بود که جرئت نداشتم واردش بشوم.این بود که دور خانه گشتم تا جرئت این کار را پیدا کنم.ولی بی خودی میترسیدم.خدمتکار مخصوص شما پیرمرد چنان نازنینی بود و پدرانه با من رفتار کرد که احساس راحتی کردم.خدمتکار مخصوص گفت:شما دوشیزه جروشا ابوت هستید؟و من گفتم:بله و دیگر لازم نبود سراغ آقای اسمیت را بگیرم.خدمتکار مخصوص گفت که در سالن پذیرایی منتظر باشم.سالن مجللی بود.من لب یکی از مبل ها نشستم و دائم به خودم میگفتم:من میخواهم بابا لنگ دراز را ببینم،میخواهم بابا لنگ دراز را ببینم.
    به زودی خدمتکار مخصوص برگشت و گفت:لطفا به کتابخانه ی بالا تشریف ببرید.آنقدر هیجان زده بودم که واقعا پاهایم قدرت بالا رفتن نداشت.دم در کتابخانه خدمتکار مخصوص رو به من کرد و آهسته گفت:خانم،آقا خیلی مریض بوده اند و امروز اولین روزی است که دکتر بهشان اجازه داده بنشینند شما که زیاد نمی مانید؟ از طرز حرف زدنش فهمیدم که به تو خیلی علاقه دارد.خب به نظرم پیرمرد نازنینی است.
    بعد در زد و گفت:دوشیزه ابوت.آن وقت من رفتم تو و در پشت سرم بسته شد.
    اتاق چنان در مقایسه با سالن روشن تاریک بود که برای لحظه ای نتوانستم چیزی را در اتاق تشخیص بدهم ولی بعد یک صندلی راحتی را نزدیک بخاری دیواری،میز چای خوری براق و صندلی کوچکتری را پهلوی آن دیدم.بعد مردی را دیدم که در صندلی بزرگی نشسته بود و کوسن های زیادی پشتش گذاشته بودند تا راست بنشیند و روی زانوهایش هم پتو انداخته بودند.قبل از این که بتوانم جلویش را بگیرم مرد با تنی لرزان از جا بلند شد و با گرفتن پشت صندلی تعادلش را حفظ کرد و بدون اینکه چیزی بگوید به من نگاه کرد و آن وقت...آن وقت دیدم که تو هستی!با وجود این متوجه نشدم و فکر کردم بابا دنبال تو فرستاده تا آنجا مرا ببینی یا قرار بوده من غافلگیر بشوم.
    بعد تو خندیدی و دستت را بع طرف من دراز کردی و گفتی:جودی کوچولوی عزیزم حدس نمیزدی که من خود بابا لنگ دراز باشم؟
    درآن لحظه یک دفعه همه چیز را متوجه شدم.واقعا که چقدر من خنگ بودم!اگر یک ذره هوش داشتم از صدها شواهد جزئیی که دال بر این موضوع بود این را میفهمیدم.من هیچوقت کارآگاه خوبی نمیشوم مگر نه بابا جون؟جروی؟باید چی صدایتان کنم؟جروی تنها انگار کمی بی ادبانه است و من نمیتوانم نسبت به تو بی ادب باشم!
    آن نیم ساعتی که قبل از آمدن دکتر آنجا بودم واقعا برایم شیرین بود.بعد دکتر مرا بیرون فرستاد.وقتی به ایستگاه رسیدم آن قدر گیج و منگ بودم که نزدیک بود سوار قطار سنت لویی بشوم.تو هم خیلی گیج بودی.چون یادت رفت به من چای بدهی.ولی هردویمان خیلی خیلی خوشحالیم نه؟وقتی من با گاری به لاک ویلو برگشتم هوا تاریک بود اما چقدر ستاره ها میدرخشید!امروز صبح هم به کالین و جاهایی که باهم بودیم رفتم.همه اش یاد حرف هایت و طرز نگاه هایت می افتادم.هوا امروز جان میدهد برای کوهنوردی و کاش پیشم بودی و باهم از تپه ها بالا میرفتیم.خیلی دلم برایت تنگ شده جروی عزیزم. اما این دلتنگی توام با خوشحالی است.چون به زودی دیگر پیش هم خواهیم بود.ما واقعا مال هم هستیم و این رویا نیست.اما عجیب نیست که بالاخره من هم کسی را دارم؟برای من که خیلی شیرین است.
    با این حال هرگز حتی برای لحظه ای نمیگذارم که از داشتن من پشیمان شوی.
    ارادتمند همیشگی همیشگی شما،جودی
    بعدالتحریر:این اولین نامه ی عاشقانه ی من است.برایتان عجیب نیست که بلدم نامه ی عاشقانه بنویسم؟


    شایَـدم بــهـشـت یـه جایـش پایـیـزه ِ

    چـه مـیـدونـی ...


  12. #26
    mahsajojo
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    September 2010
    محل سکونت
    دُنیـآیی که خـودم دآرمـ میسـآزمـِـش !
    نوشته ها
    13,969
    8,768
    18,250

    پیش فرض

    بــآ ســـلآم به اهــآلی رمــآن خوان کــوچــولو

    رمـــآن جذاب و بســـیآر قشنـــگ ♥ بآبـآ لنـــگ دراز ♥ هم تمـــوم شد

    امــیدوارم خوشتــــون امــده بآشه

    و در آخــــــر :



    عـــلی یارتـــون

    شایَـدم بــهـشـت یـه جایـش پایـیـزه ِ

    چـه مـیـدونـی ...


صفحه 2 از 2 نخست 12
نمایش نتایج: از 16 به 26 از 26

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •