ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





نمایش نتایج: از 1 به 13 از 13
  1. #1
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,363

    پیش فرض رمان عاشقانه و بسیار زیبای گرگ و میش

    سلام
    میخوام مجموعه رمان های گرگ و میشو بذارم براتون
    فوق العادن
    نخونید از دست می دید

    گرگ و میش
    نویسنده:استفانی مه یر


    خلاصه:

    ایزبلا سوان بخاطر ازدواج مجدّد مادرش به نزد پدرش میرود تا با او زندگی کند. بلا از فنیکس شهری که پدرش در آن زندگی میکند متنفر است .این شهر همیشه بارانی است و از آفتاب خبری نیست .در آنجا بلا با کسانی آشنا میشود که زیباتر از حد معمولی هستند و این اشخاص آدمهای معمولی نیستند بلا عاشق ادوارد میشود که بینهایت زیباست ادوارد به او هشدار میدهد که او یک آنسان معمولی نیست ولی بلا گوش نمیکند .ادوارد نیز عاشق بلا است . ولی ادوارد خون آشام است و در حالی که عاشق بلاست از مزه خون او نیز لذت میبرد ولی بلا حتا با دانستن این موضوع نیز از ادوارد دست نمیکشد و ادوارد نیز با عشق زیاد خود به بلا حاضر نیست که او را تبدیل به خون آشام کند .......


    امیدوارم بخونید و خوشتون بیاد
  2. #2
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,363

    پیش فرض

    مقدمه

    هرگز وقت زیادی صرف فکر کردن به نحوه مردنم نکرده بودم،اگرچه در چند ماه گذشته دلیل کافی برای انجام اینکار داشتم،اما حتی اگر این فرصت هم میبود،هرگز نمیتوانستم چیزی شبیه به این را تصور کنم.
    بی آنکه نفس بکشم به چشمان سیاه شکارچی در آن سوی اتاق خیره شدم او هم با حالت خوشایندی مرا می نگریست!
    بدون شک این بهترین راه برای مردن بود،مردن به جای کسی که عاشقانه دوستش میداشتم .حتی میتوان گفت با شکوه چون مرگ بی ثمری نبود.
    میدانستم اگر به فرکس نمی امدم اینگونه با مرگ رو به رو نمی شدم . اما با اینکه وحشت کرده بودم به خاطر تصمیمی که گرفته بودم متاسف نبودم. وقتی زندگی به تو رویایی فراتر از هر انتظاری را اهدا میکند،وقتی به پایان می رسد دیگر دلیلی برای غصه خوردن نیست .
    همچنان که شکارچی به سمتم می آبد تا مرا بکشد لبخند دوستانه ای بر چهره اش نقش می بندد!
    فصل اول
    اولین نگاه

    مادرم با ماشینی که پنجره هایش را پایین کشیده بود مرا به فرودگاه رساند.دمای هوای فنیکس،هفتاد و پنج درجه با آسمان آبی و خالی از ابر بود .پیراهن سفید رنگ مورد علاقه ام را که آستین حلقه ای بود به نشانه خداحافظی به تن کرده بودم و فقط یک کاپشن خزدار در دست داشتم
    در شبه جزیره المپیک که در شمال غربیه ایالت واشینگتن واقع شده است ،شهر کوچکی به نام فرکس زیر پوشش نسبتا دائمی ابرها قرار دارد،در این شهر دور افتاده بیش از هر جای دیگری در ایالات متحده آمریکا باران می بارد.زمانی که چند ماه بیشتر نداشتم مادرم به خاطر محیط خفه ای که بر روی شهر سایه انداخته بود
    با من از آنجا فرار کرد،از همان شهری که هر سال تا قبل از رسیدن به چهارده سالگی مجبور بودم یک ماه از تابستانم را در آن بگذرانم.این همان سالی بود که من پاهایم را در یک کفش کردم و در عوض، هر سه تابستان گذشته را با پدرم چارلی دوهفته ای تعطیلات را در کالیفرنیا گذرانده بودم
    به خاطر مادرم بود که تن به این تبعید می دادم تصمیمی که با ترس زیاد گرفته بودم،چراکه من از فرکس متنفر بودم. در مفابل من عاشق شهر فینیکس بودم،عاشق خورشید و گرمای سوزانش،عاشق شلوغی و بزرگی اش...
    بلا....مادرم صدایم میزند و برای هزارمین بار قبل از سوار شدنم به هواپیما تکرار می کند:...مجبور نیستی این کارو بکنی!
    مادرم غیر از موهای کوتاه و خطوط خنده اطراف دهانش شبیه من است. وقتی به چشمان معصومانه مادرم خیره شدم،اضطرابی را در دلم احساس کردم.چطور می توانستم مادر دوست داشتنی ام را تنها بگذارم؟
    نگرانش بودم،مادر ساده دلم چطور می توانست از عهده کارهایش برآید؟ هرچند او حالا فیل(فیلیپ) را
    داشت تا قبض هایش را پرداخت کند،یخچالش را پر از غذا و باک ماشینش را پر از بنزین کندو اگر مشکلی برایش پیش می آمد کسی را برای درد و دل کردن با او داشت اما باز هم........
    به دروغ گفتم: می خواهم برم... من همیشه دروغگوی بدی بوده ام اما این دروغ را اخیرا اینقدر تکرار کرده بودم که متقاعد کننده به نظر می رسید.
    مادرم گفت: به چارلی از طرف من سلام برسون
    -می رسونم
    اصرار کرد: به زودی می بینمت. تو هم می تونی هر وقت که خواستی به خونه برگردی،حتی اگر وسط مسافرت باشم به محض اینکه بهم نیاز داشته باشی بر می گردم.
    بی شک می توانستم درخشش از خود گذشتگی را به خاطر حرفی که زده بود در چشم هایش ببینم.
    پا فشاری کردم : نگران نباش خیلی عالی میشه . دوستت دارم مامان...
    برای لحظه ای مرا محکم در آغوش می کشد و پس از آنکه من سوار هواپیمی می شوم، او می رود.
    مدت زمان پرواز فینیکس تا سیاتل چهار ساعت است،بهد از آن باید سوار یک هواپیمای کوچک شوم و
    یک ساعت را تا پورت آنجلس با آن طی کنم، سپس یک ساعت راه با ماشین تا فرکس خواهم داشت.
    پرواز مرا اذیت نمی کند،اما در مورد یک ساعتی که قرار بود با چارلی در یک ماشین بگذرانم کمی
    نگران بودم.
    چارلی تا این لحظه با تمام ماجرا به خوبی کنار آمده است. او از اینکه من برای اولین بار می آمدم تا برای همیشه در کنارش زندگی کنم واقعا خوشحال بود حتی مرا در دبیرستان ثبت نام کرده بود و می خواست در خرید یک ماشین کمکم کند!
    اما مطمئن بودم در کنار چارلی معذب خواهم بود. هیچ کدام از ما کسی نبود که به عنوان یک وراج شناخته شود و من نمی دانستم چطور باید سر صحبت را با او باز کنم؟ هرچند می دانم او به خاطر تصمیم ناگهانی من کمی گیج شده است،مثل زمانی که مادرم قبل از متولد شدن من او را ترک کرد،و در نهایت من هم نفرتم را از ماندن در فرکس پنهان نکرده صریحا در باره آن صحبت کرده بودم.
    زمانی که هواپیما در پورت آنجلس فرود آمد باران می بارید. این را به فال نیک نگرفتم این وضعیتی همیشگی
    خواهد بود البته من هم پیشتر با خورشید خداحافظی کرده بودم.
    همانطور که انتظارش را داشتم چارلی با ماشین کروزرش در انتظارم بود. او در فرکس فرمانده پلیس سوآن،
    پلیس خوب مردم فرکس است انگیزه اصلی من برای خریدن یک ماشین علیرغم سرمایه اندکم این بود که
    نمی خواستم با ماشینی که روی سقفش گردون آبی و قرمز پلیس را دارد دور شهر بچرخم، هیچ چیز مانند یک پلیس سبب کاهش ترافیک نمی شود
    بعد از اینکه تلو تلو خوران از هواپیما پیاده شدم چارلی به سمتم آمد و ناشیانه با یک دست مرا در آغوش کشید
    -بلز ازینکه میبینمت خوشحالم
    در حالی که خود به خود داشت برای ایستادن کمکم می کرد لبخندی روی لبش نشست
    -خیلی تغییر نکردی رنی چطوره؟
    -مامان حالش خوبه منم ازینکه دوباره می بینمتون خوشحالم پدر
    من اجازه نداشتم اورا جلوی خودش چارلی صدا بزنم.
    چمدانهای کمی همراه داشتم چون بیشتر لباسهای آریزونایی من برای استفاده در واشینگتن نازک بودند
    هرچند من و مادرم تمام لباسهای زمستانی را از کمد بیرون کشیده بودیم اما باز هم کافی نبودند همه
    وسایلم به راحتی در صندوق عقب کروزر جا شدند.
    وقتی کمربندها رو می بستیم چارلی گفت
    -من یک ماشینه خوب برات پیدا کردم واقعا مفته
    -چه ماشینی؟
    به لحنی که او برای توصیف یک ماشین خوب برای من به کار برده بود شک کردم
    "خوب بودن برای من" با یک "ماشین خوب" خیلی فرق داشت
    -خب در اصل یک وانته یک شورلت
    -از کجا پیداش کردی؟
    -بیلی بلک رو که پایین لاپوش بود یادت میاد؟
    لاپوش یک استراحت گاه سرخ پوستی کنار ساحل است
    -نه.
    -همونی که تابستونا با ما به ماهیگیری میومد.......
    این خودش توضیحی برای به یاد نیاوردن بیلی بود جون من همیشه به خوبی می توانستم مسائل دردناک و غیر ضروری را از حافظه ام پاک کنم. وقتی جوابی ندادم چارلی ادامه داد
    -اون الان روی ویلچره .... بنابراین نمیتونه دیگه رانندگی کنه و بخاطر همین وانتش رو با یه قیمت
    ارزون بهم پیشنهاد داده.
    -مال چه سالیه؟
    از تغییری که در حالت چهره اش ایجاد شد فهمیدم امیدوار بود که این سوال رو نپرسم
    -خب، بیلی خیلی رو موتورش کار کرده، چند سالی میشه جدی میگم.
    امیدوار بودم مرا یک بچه فرض نکند که به این راحتی ها جا بزنم
    -کی خریدتش؟
    -فکر کنم سال 1984 خریدش
    -وقتی که ماشین رو خرید صفر بود؟
    خجولانه اعتراف کرد
    -خوب نه، فکر میکنم اوایل دهه یا اواخر دهه پنجاه دست اول بوده!
    -چار...یعنی پدر، من هیچی راجع به این ماشین نمی دونم، اگه خراب بشه نمی تونم تعمیرش کنم
    و نمی تونم ببرمش پیش مکانیک چون خرجش خیلی زیاده.........
    - در واقع بلا این چیزا واقعا عالی کار می کنن، دیگه مثل اینا رو نمی سازن.
    با خودم گفتم "چیز"، این حداقلش بود دست کم یه لقب بود..... گفتم حالا چقدر ارزون میده؟؟
    به هر حال این قسمتی بود که میتوانستم با آن کنار بیایم
    -خب عزیزم. به نحوی می شه گفت من اونو برات خریدم..... به عنوان هدیه بازگشتت به خانه
    چارلی با چهره ای امیدوار زیر چشمی مرا نگاه می کرد
    آخ جون مجانی
    –مجبور نبودی اینکارو بکنی پدر .من خودم می خواستم ماشین بخرم.
    –مسئله ای نیست من دوست دارم تا وقتی اینجا هستی خوشحال باشی .
    وقتی که این حرف رو می زد به خیابان روبه رویش زل زده بود . چارلی از آن دسته آدم هایی نیست که احساسشان را راحت و با صدای بلند بیان کند و من این را از او به ارث برده بودم، به تبعیت از او به جلو نگاه کردم و گفتم: خیلی خوبه پدر ممنونم خیلی با ارزشه برام.

    نیازي نبود عدم خوشحال بودنم را در فرکس نشان دهم ...لازم نبود او را در اندوه خودم شریک کنم و من هیچ وقت موتو ر و ظاهر یک وانت مجانی را برانداز نخواهم کرد ...به قول قدیمی ها: دندون اسب پیشکشی رو که نمی شمرن!
    چارلی در حالی که از تشکر کردن من خجالت زده شده بود ، من من کنان گفت :خوبه...قابل تو رو نداره.

    کمی دیگر درباره آب و هو ا صحبت کردیم و بعد در سکوت به منظره اي که در پس پنجره اتومبیل نمایان بود ، خیره شد یم، واقعا ز یبا بود؛ من نمی توانستم این همه زیبایی ر ا انکار کنم. همه چیز سبز بود ، درختان با تنه ها ي پوش یده از خزه ، شاخه ها ي آویزان با سایه هاي گسترده و زمینی پوشیده از سرخس با نسیمی آرام که در میان درختان جریا ن داشت...این منظره بیش از حد سبز بود، گویی اینجا تکه اي جدا از این سیاره است.

    سرانجام به خا نه چارلی رسیدیم . او در هما ن خانه کوچک و دو خوابه اي زندگی می کرد که کمی پس از ازدواجش با مادرم خر یده بود . روزهاي اول ازدواجشان، تنها روزهاي خوبشان بود . جلوي خانه اي که هیچ تغییر نکرده بود، وانت جدیدم - البته جدید براي من - پارك شده بود.
    بدنه اش قرمز رنگ و رو رفته با یک گِلگیر بزرگ مدور و کابینی برآمده است. در کمال تعجب متوجه شدم که از آن خوشم آمده . نمی دانستم که می توانم آن را حرکت بدهم یا نه، اما می توانستم خودم را در حین رانندگی با آن تصور کنم. بعلاوه بدنه آن از مقاوم ترین فلز در نوع خودش بود که هرگز آسیب نمی د ید، از هم آن ها یی که در یک تصادف بدون اینکه کوچکترین خراشی بردارند یا رنگشان برود در میان انبوهی از تکه پاره هاي ماشین هاي دیگر صحیح و سالم می درخشند.
    با هیجان گفتم: «! واي پدر ! خیلی باحاله، من عاشق اینم ! ممنون » حالا کمی از نحسی فردا که می توانست بدترین روزم باشد کاسته می شود، دیگر مجبور نبودم بین پیاده روي مسافتی دو مایلی در زیر باران و یا رفتن به مدرسه با ماشین گشت کلانتر یکی را انتخاب کنم.
    چارلی دستپاچه جواب داد «خوشحالم که دوستش داري » از ظاهرش معلوم بود که دوباره خجالت زده شده است.
    اتاق آشنا به نظر می رسید؛ از وقتی به دنیا آمده بودم، متعلق به خودم بود . کف چوبی، دیوارهاي آبی روشن، سقف رنگ پریده و پرده هاي توري زرد رنگ روي پنجره ها از دوران کودکی ام تا به حال باقی مانده بودند. تنها تغییراتی که چارلی اعمال کرده بود شامل عوض کردن تخت خواب کودکیم با یک تخت خواب بزرگتر و اضافه کردن یک میز تحریر به وسایل اتاق می شد...میزي که حالا کامپیوتر دسته دومی روي آن قرار داشت و یک خط تلفن که از نزدیک ترین پریز براي استفاده از مودم به آن سیم کشی شده بود.

    این قراري بود که مادرم با چارلی گذاشته بود تا ما بتوانیم از طریق اینترنت با یکدیگر راحت تر تماس برقرار کنیم و آخرین چیزي که نظرم را جلب کرد، صندلی راحتی دوران کودکی ام بود که هنوز در گوشه اتاق قرار داشت. در بالاي پله ها فقط یک حمام وجود داشت که من و چارلی باید مشترکا اًز آن استفاده کنیم، هر چند من سعی می کردم زیاد به این موضوع توجه نکنم. یکی از بهترین خصوصیات چارلی این بود که زیاد دور و بر من نمی پلکید . او مرا تنها گذاشت تا با خیال راحت وسایلم را از چمدان ها بیرون بیا ورم و مستقر شوم، کاري که وقتی با مادرم بودم غیر ممکن می شد.

    تنهایی واقعا لذت بخش بود ، زیر ا مجبور نبود م بی دلیل لبخند بزنم و خودم را شاد نشان بدهم؛ لحظه اي به رشته هاي باران پشت پنجره خیره می شوم و چند قطره اشک از چشمانم سرازیر می شود...در حالی نیستم که به گریه کردن ادامه بدهم، میخواهم آن را براي وقت خوابم نگه دارم، براي زمانی که می خواستم به صبحی که در پیش رو خواهم داشت فکر کنم.

    دبیرستان فرکس جمعیتی نزدیک به سیصد و پنجاه و هفت نفر دارد که حالا با ورود من سیصد و پنجاه هشت نفر می شدند . در جایی که من درس می خواندم، فقط تعداد همکلاسی هاي سال سومی ام به بیش از هفتصد نفر می رسید . در اینجا تمام بچه ها با یکدیگر بزرگ شده بودند و حتی پدربزرگ هایشان نیز با هم از کودکی رفیق بوده اند. می توانستم مثل دختر تازه واردي باشم که از یک شهر بزرگ آمده است ، یه آدم عجیب و
    الخلقه... شاید، اگر شبیه دخترهاي فنیکس می بودم، می توانستم از آن به نفع خودم استفاده کنم ، اما از نظر فیزیکی هیچ وقت با هیچ منطقه اي تناسب ندارم . من باید دختري برنزه و بور با هیکل ورزشکاري باشم ، شاید یک بازیکن والیبال یا لیدر تماشاگر ان تیم هاي ورزشی ، این ها شرایطی است که بیشتر ساکنین دره خورشید در فنیکس از آن برخوردار بودند.
    در عوض ، علیرغم تابش دائمی آفتاب فنیکس، پوستم به سفید ي عاج فیل بود ، حتی بی هیچ توجیهی چشمانم آبی و موهایم قرمز رنگ بود، قامتم بلند و لاغر اما به شکلی نرم که مسلما ورزشکاري نبود ؛ در واقع آنقدر به خودم مسلط نبودم که بدون مسخره کردن خودم یا آسیب رساندن به خودم و اطرافیانم ورزش کنم.

    هنگامی که لباس هایم را در کمد چوب صنوبر قد یمی قرار دادم ، کیف لوازم حمامم را برداشتم و به حمام اشتراکیمان رفتم تا پس از یک روز مسافرت خودم را بشویم. در حالی که موها ي در هم رفته و نمنا کم را جلو ي آینه شانه می کردم، به تصویرم در آینه چشم دوختم، شاید این به خاطر نور حمام بود، اما من واقعا رنگ پر یده و بیمار به نظر می رسیدم. پوست من زیبا بود ، پوست من تمیز بود و تقریبا درخشان به نظر می رسید، ولی این وابسته به رنگ بود و حالا اینجا بر آن هیچ رنگی وجود نداشت. آینه تصو یر چهر ه رنگ پر یده ام را در خود منعکس می کرد، من با ید می پذ یرفتم که خودم را گول می زنم و تنها از نظر فیزیکی نبود که مناسب به نظر نمی رسیدم ، بلکه من نتوانسته بودم در یک مدرسه بین سه هزار نفر یک جایگاه خوب پیدا کنم و حالا در اینجا چه شانسی می توانستم داشته باشم؟ من هیچ نمی توانستم با افر اد هم سن خودم ارتباط خوبی برقرار کنم، شاید حقیقت این بود که من با افراد هم دوره خودم مشکل داشتم، حتی مادرم که از هرکسی روي کره زمین به من نزدیک تر بود هم هیچ وقت با من همساز نبود و هیچ وقت به یک نقطه مشترك
    نمی رسیدیم.

    اوقات تعجب می کردم که آیا مردم همانطوري که من دنیا را می بینم به دنیاي اطرافشان نگاه می کنند؟ شاید مغز من معیوب بود، ولی علتش اهمیتی نداشت. بیشتر از همه نتیجه مهم بود و فردا شروعی تازه براي من بود. آن شب ، خوب نخوابیدم، حتی بعد از آنکه گریه ام بند آمد، زوزه هاي مداوم باد و بارش باران بر فراز سقف خانه لحظه اي ذهنم را رها نمی کرد. لحاف رنگ و رو رفته قدیمی را بر سرم کشیدم و سپس بالش را هم به آن افزودم ، اما با این حال تا نیمه هاي شب که بالاخره بارش تند باران به نم نم ضعیفی تبدیل شد، نتوانستم بخوابم. زمانی که از خواب بیدار شدم، تنها چیزي که می توانستم از پشت پنجره ام ببینم، مه غلیظ بود و احساس ترسی که از جاي تنگ و محصور در من پیش روي می کرد. شما هیچ وقت نمی توانید آسمان اینجا را تصور کنید؛ دقیقا مثل قفس است. صبحانه خوردن با چارلی در سکوت گذشت . او شروع خوبی را در مدرسه برایم آرزو کرد و در مقابل از او تشکر کردم، هرچند می دانستم آرزویش برآورده نمی شود، زیرا آرزو کردنش در من تاثیري نداشت . اول چارلی از خانه خارج شد و به اداره پلیسی رفت که برایش مثل همسر و خانواده اش بود.

    زمانی که او رفت، بر روي یکی از سه صندلی بی شکل بهم که پشت میز مر بعی شکلی از جنس بلوط قرار داشت، نشستم و آشپزخانه کوچک او را که دیوارهایش با رو کش چوبی تیره پوشانده شده بودند و کابینت های ی زرد و براقی داشت و زمین آن از جنس لینولیوم سفید بود، بررسی کردم. هیچ چیز تغییر نکرده بود . مادرم کابینت ها را هجده سال پیش رنگ کرده بود تا بتواند کمی تابش خورشید را به خانه بیاورد . بالاي شومینه کوچک در اتاق نشیمن بسیار کوچک خانه که با آشپزخانه دیوار به دیوار است، ردیفی از قاب عکس ها قرار داشت . اول، عکسی از ازدواج چار لی و مادرم در لاس وگاس، سپس یک عکس از ما سه نفر در بیمارستان که بعد از تولد من توسط یک پرستار کمکی گرفته شده بود. عکس ها با عکس هاي دسته جمعی من در مدرسه تا پارسال، ادامه پیدا می کرد. از دیدن آن ها خجالت می کشیدم، باید راهی پیدا می کردم تا چارلی آن ها را جاي دیگري بگذارد، حداقل تا وقتی که من اینجا زندگی می کردم.

    غیر ممکن بود کسی در این خانه زندگی کند و نفهمد که چارلی هنوز نتوانسته مادرم را فراموش کند و این مرا ناراحت می کرد. نمی خواستم خیلی زود به مدر سه بروم اما بیشتر از این هم نمی توانستم در خانه بمانم و لِفتش بدهم . ژاکتم که احساس لباس هاي ضد تشعشع را منتقل می کرد به تن کردم و از خانه خارج شدم و به دل باران زدم، بارانی که نم نم می بارید و آنقدر سریع نبود که هنگام برداشتن کلید خانه از جاي پنهان همیشگی اش در زیر برآمدگی کنار در و قفل کردن آن، من را خیس کند. چلپ و چولوپ کردن چکمه هاي ضد آب جدیدم بر اثر پا گذاشتن بر روي گل و لاي اعصابم را خرد می کرد. دلم براي صداي خرد شدن ماسه ها در زیر پایم تنگ شده بود. نمی توانستم بایستم و دوباره به وانتم عشق بورزم، هرچند که دلم می خواست، ولی عجله داشتم تا از آن هو اي مرطوب مه گرفته که دور سرم می گشت و حتی به موهایم در زیر کلاهم نفوذ کرده بود، خارج شوم.


    فضاي داخل وانت عالی بود و هیچ گونه رطوبتی هم نداشت . معلوم بود که بیلی یا چارلی آن را تمیز کرده بودند، اما روکش قهوه اي مایل به زرد رنگ صند لی هاي آن کمی بو ي تنباکو، بنزین و نعنا ي تند می داد . موتور ماشین به سرعت روشن شد و نفس راحتی کشیدم، اما بعد با صد اي بلند ي بر اي زندگی فر یاد کشید و بی دلیل با نها یت توانش غر ید. خب، یک وانت با چنین قدمتی، عیب هایی هم داشت . رادیوي آنتیک آن هنوز کار می کرد، یک نکته مثبت که انتظارش را نداشتم. با اینکه قبلا به مدرسه فرکس نرفته بودم، پیدا کردنش دشوار نبود، چرا که مدرسه هم مانند بسیاري از مکآن هاي دیگر، کنار بزرگ راه قرار داشت، هرچند ساختمان آن شبیه یک مدرسه نبود و تنها تابلویی که نشان می داد اینجا "دبیرستان فرکس " است، مرا متوقف کرد. مدرسه مانند مجموعه اي از خانه هاي به هم چسبیده بود که از آجرها یی به رنگ بلوط ی ساخته شده بود . در محوطه تعداد ز یادي درخت و بوته وجود داشت و در ابتدا نمی توانستم وسعت آن را تشخیص دهم. به طرز غریبی شگفت زده شده بودم، اینجا هیچ شباهتی به یک موسسه آموزشی نداشت، از تور ي هاي محافظ فلزي و دستگاه هاي امنیتی هم خبري نبود.

    اتومبیلم را جلوي اولین ساختمان که بر روي در آن تابلوي کوچکی قرار داشت و نوشته شده بود : دفتر مسئولین ، پارك می کنم، هیچ ماشین دیگري آنجا پارك نشده بود، پس مطمئن می شوم اینجا پارك ممنوع است، اما تصمیم می گیرم به جاي اینکه مثل یک احمق در زیر باران دور خودم بچرخم، به آن ساختمان بروم و آدرس بگیرم. با بی میلی از اتاقک وانت گرم و نرمم پیاده می شوم و پیاده روي باریک و کوتاه سنگی را طی می کنم تا به ساختمان برسم. قبل از باز کردن در، نفس عمیقی می کشم. داخل دفتر روشن تر و گرمتر از آن بود که انتظار داشتم. دفتر کوچکی بود با یک اتاق انتظار محقر که تعدادي صندلی تاشو ي پشتی دار و فرشی راه راه نارنجی در آن قرار داشت، دیوارهاي دفتر با اطلاعیه ها و جوایزي که بی نظم چیده شده بودند، پوشیده شده بود و بر روي یکی از دیوارها ، ساعتی بزرگ با صداي بلند ي تیک تاك می کرد. گیاهان همه جاي اتاق در گلد ان هاي پلاستی کی روییده بودند، مثل اینکه فضا ي سبز خارج از ساختمان کافی نبود! اتاق از وسط به وسیله یک پیشخان که بررویش سبدهاي سیمی انباشته شده از کاغذ هاي درهم و برهم قرار داشت و جلویش را نیز آگهی هاي کوچک رنگی چسبانده بودند، به دو قسمت تقسیم شده بود . پشت پیشخان سه میز تحریر قرار داشت که پشت یکی از آن ها زنی فربه و عینکی با موهایی قرمز رنگ نشسته بود . او پیراهنی نازك و ارغوانی به تن داشت که با دیدن آن بلافاصله احساس کردم بیش از حد لباس پوشیده ام.
    زن موقرمز نگاهی به من کرد و گفت: می تونم کمکتون کنم؟
    گفتم: من ایزابل سوان هستم
    به محض اینکه خودم را معرفی کردم ، برقی در چشمانش نمایان شد انتظارش ر ا داشتم ، بی شک شایعاتی درباره من نقل شده بود « دختر همسر سابق و دمدمی مزاج رئیس پلیس، سرانجام به خانه بازگشته بود»
    جواب داد: البته
    و لا به لاي توده انبوه اوراق روي میزش به جست و جو پرداخت تا سرانجام چیزي را که می خواست پیدا کرد
    من اینجا برات یه جدول برنامه ریزي و یه نقشه از مدرسه دارم
    سپس چند ورقه روي میز گذاشت و بهترین مسیرها را براي رسیدن به کلاس هایم روي نقشه مشخص کرد و بعد برگه اي به من داد که هر یک از معلمان باید آن ر ا امضا می کردند و در پایان روز آن را به او باز می گرداندم. در نهایت لبخندي به من زد و مثل چارلی امیدوار بود که من این مدرسه را در فرکس دوست داشته باشم . من هم در مقابل آن طور که می توانستم لبخندي متقاعد کننده تحویلش دادم.

    وقتی که به وانتم برگشتم ، سا یر دانش آموزان تازه در حال رسیدن به مدرسه بودند . خط هاي عبور و مرور را دنبال کردم و گشتی در اطراف مدرسه زدم، از اینکه می دیدم بیشتر ماشین ها بی هیچ زرق و برقی مثل مال من قد یمی هستند، خوشحال بودم. در فنیکس، در یکی از معدود محله هایی که در دره بهشت کم درآمد نشین حساب می شد، زندگی می کردم. با این وجود، دیدن یک مرسدس بنز یا پورشه در محوطه دانش آموزان چیز عجیبی نبود ، اما بهترین ماشین اینجا یک ولوو ي براق بود که خارج از مدرسه پارك شده بود.

    به محض اینکه در محل مناسبی قرار گرفتم ، موتور ماشین را خاموش کردم تا صداي رعد آساي آن توجه دیگران را به خود جلب نکند. در وانتم نگاهی به نقشه مدرسه انداختم و سعی کردم آن را همان موقع به خاطر بسپارم؛ به امید اینکه لازم نباشد در تمام طول روز در حالی که نقشه ر ا جلو ي بینیم نگه داشته ام، اینطرف و آنطرف بروم . همه چیز را در کیفم قرار دادم ، سپس بندش را رو ي شانه هایم انداختم و نفس عمیقی کشیدم؛ از روي ضعف به خودم به دروغ گفتم : « از پسش برمیام هیچ کس نمی خواد من رو گاز بگیره ...» سرانجام نفسم را را بیرون دادم و از وانت پیاده شدم.

    در حا لی که صورتم را با کلاهم می پوشاندم وارد جمعیت دانش آموزان نوجوانا نی که در پیاده رو بودند شدم و با آرامش به ژ اکت سیاه رنگم دقت کردم که به هیچ وجه عالی نبود.
    وقتی به کافه تریا رسیدم، دیگر پیدا کردن ساختمان شماره سه آسان بود . در گوشه شرقی ساختمان، یک " 3" بزرگ مشکی رنگ بر روي یک. چهارچوب سفید کشیده بودند احساس کردم هرچه بیشتر به در آنجا نزدیک می شدم، رفته رفته تنفسم تندتر می شود.
    در حالی که سعی می کردم نفسم را در سینه حبس کنم ، به دنبال دو نفري که بارانی هاي یک شکل پوشیده بودند از در عبور کردم. کلاس کوچک بود. کسانی که جلوتر از من بودند کنار در توقف کردند تا کت هایشان را روي جا لباسی آویزان کنند . من هم به تقلید از آن ها ژاکتم را آویزان کردم . آن ها دو دختر بودند، یکی از آن ها پوستی به سفیدي ظروف چینی و موهایی بلوند داشت و دیگري هم رنگ پر یده بود و موها ي قهوه اي روشنی داشت. دست کم پوست من اینجا متمایز نبود.
    برگه ورود را به معلم تحویل دادم تا امضا کند، او مردي بلند قامت و تقریبا طاس بود که پلاکارت روي میزش او را "آقاي مِیسون" معرفی می کرد. وقتی اسمم را دید با بی خیالی به من نگاه کرد، واکنشی نه چندان دلگرم کننده که البته چهره ام را مثل گوجه فرنگی سرخ کرد. اما حداقل بدون آنکه مر ا به دیگران معرفی کند به میزي خالی در انتهاي کلاس فرستاد.
    حالا براي همکلاسی هاي جدیدم دشوار بود که برگردند و به من خیره شوند ، اما به هرطریقی که ممکن بود آن ها این کار را انجام دادند. به لیستی که معلم به من داده بود چشم دوختم. انصافا ابتدایی بود: برونته ، شکسپیر ، چاسر ، فالکنر . من قبلا همه آن ها را خوانده بودم . هرچند این مسئله دلگرم کننده به نظر می رسید، اما در عین حال کسالت آور هم بود .
    با خود م فکر کردم آیا مادرم حاضر است پوشه مقالات قدیمی ام را برایم بفرستد یا فکر می کند اینکار تقلب است. در حالی که معلم یک بند حرف می زد، در ذهنم مشغول جر و بحث با مادرم بودم. وقتی که زنگ با صداي گرفته اي، وزوز کنان به صدا درآمد، خارج از کلاس ، پسري لاغر و بلند قد با پوستی کک مکی و موهاي مشکی روغن زده، به دیوار راهرو تکیه کرده بود تا با من صحبت کند.
    مثل اعضاي باشگاه شطرنج، کمک کننده به نظر می رسید. شما ایزابل سوان هستید، درسته ؟
    و همه تا شعاع سه نیمکت برگشتند تا به من نگاه کنند.
    تصحیح کردم: « بلا»
    پرسید « کلاس بعدیت کجاست؟ »
    باید برنامه کلاس هایم را که در کیفم بود، بررسی می کردم : هوم، دولت، با جفرسون در ساختمان شش
    جایی نبود که از دسترس چش مهاي کنجکاو در امان باشد
    من می خوام به ساختمان شمار ه چهار برم، می تونم راه رو بهت نشون بدم

    قطعا کمک بزرگی بود. او اضافه کرد «. من اریک هستم ».
    با تردید لبخند زدم « متشکرم ».
    ژاکت هایمان را برداشتیم و به زیر باران رفتیم. می توانستم قسم بخورم که چند نفر پشت سر ما می آمدند تا به حرف هایمان گوش بدهند، فقط امیدوار بودم که دچار پارانویا نشده باشم.
    پرسید «خب، این جا خیلی با فنیکس فرق داره، نه »
    « خیلی »
    « اونجا خیلی بارون نمیاد، میاد؟ »
    « سه یا چهار بار در سال »
    با تعجب گفت « واو، هواش چطوریاست؟»
    « آفتابی »
    « تو خیلی برنزه به نظر نمی آیی »
    « مادر من نیمه زاله »
    با نگرانی به صورت من نگاه کرد و من آهی کشیدم. انگار ابر ها و حالت شوخ طبعی با هم جور در نمی آمدند. احتمالا تا چندماه دیگر به کلی شوخی کردن را فراموش می کردم.
    ما به طرف کافه تریا برگشتیم تا به ساختمان هاي جنوبی کنار باشگاه ژیمناستیک برسیم.
    اگرچه د ر ساختمان کاملا مشخص بود ولی اریک تا جلوي در با من آمد و زمانی که دستم را روي دستگیره در گذاشتم، با صداي امیدوار انه اي گفت
    « خوب، موفق باشی »
    ادامه داد: « شاید چندتا کلاس دیگه هم با هم داشته باشیم »
    به طور مبهمی به او لبخند زدم و داخل ساختمان رفتم .

    بقیه صبح نیز به همان شکل گذشت؛ فقط معلم مثلثاتم، آقاي وارنر که در هر صورت بخاطر درسش از او متنفر خواهم شد، تنها کسی بود که من را به جلوي کلاس آورد تا خودم را معرفی کنم .
    من هم به تته پته افتادم ، سرخ شدم و در هنگام برگشتن به صندلی ام، با پوتین هایم سکندري خوردم. بعد از گذراندن دو کلاس، شناسایی چهره ها را در هر کلاس آغاز کردم . همیشه فردي شجاع تر از بقیه وجود د ارد که خودش را معرفی کند و دیدگاه من نسبت به فرکس را بپرسد. سعی می کردم با سیاست رفتار کنم، اما بیشتر وقت ها دروغ می گفتم، حداقل اینطوري هرگز احتیاجی به نقشه نداشتم. در کلاس هاي مثلثات و زبان اسپانیایی دختري کنار من نشست و براي خوردن ناهار نیز با من به کافه تریا آمد. او دختر ریز نقشی بود که چند اینچ از من، که پنج فیت و چهار اینچ بودم، کوتاه تر بود . اما موهاي مجعد و آشفته تیره اش تفاوتی ساختگی در قدهایمان به وجود آورده بود . نمی توانستم نامش را به خاطر بیاورم، از این رو به وراج یهایش دربار ه معلمان و کلاس ها لبخند می زدم و سر تکان می دادم؛ در واقع هیچ تلاشی براي هم کلام شدن با او نکردم.
    در کافه تریا با چند نفر از دوست هاي او در انتهاي یک میز پر نشستیم. او آن ها را به من معرفی کرد ، ولی خیلی سریع اسم هایشان را از یاد بردم . به نظر می رسید آن ها تحت تاثیر شجاعت او در صحبت کردن با من قرار گرفته بودند. اریک، پسري که در کلاس انگلیسی دیده بودم نیز آنجا بود و از آن طرف کافه تریا برایم دست تکان داد . او در آن سوي نهار خو ري نشسته بود و سعی می کرد با چند نفرغریبه که ظاهر عجیبی داشتند صحبت کند؛
    دفعه اولی بود که آن ها را می دیدم. آن ها در گوشه اي از ناهار خوري نشسته بودند، درست در دورترین فاصله ممکن از جایی که من نشسته بودم . آن ها صحبت نمی کردند، غذا هم نمی خوردند، هرچند جلوي هریک از آن ها سینی اي دست نخورده از غذا قرار داشت. آن ها برخلاف بسیاري از دانش آموزان دیگر ، توجهی به من نداشتند، پس می توانستم با خیال راحت و بدون هیچ ترسی از تلاقی نگاهم با چشمان کنجکاوشان، به آن ها خیره شوم. اما هیچ یک از این ها، مسائلی نبودند که توجه مرا به خود جلب کنند . بلکه چیزي که توجهم را جلب می کرد این بود که هیچ کدام از آن ها شباهتی به یکدیگر نداشتند . یکی از آن سه پسر، درشت اندام بود و عضلاتی شبیه به وزنه بردارهاي واقعی و موهای فرفري تیره داشت، دیگري قد بلندتر و لاغرتر بود، اما او هم هیکلی عضلانی داشت و موهایش قهوه اي روشن بود . آخري بلند قامت اما لاغر تر از دوتاي دیگر بود و موهاي نامرتب و برنزي رنگ داشت . چهره اش مردونه تر از بقیه آ نها بود. به نظر می رسید به جاي دبیرستان باید در دانشگاه یا حتی به جاي یک دانش آموز، یکی از معلمان اینجا باشد. دخترها کاملا متفاوت بودند . دختر قد بلندتر، اندام زیبایی داشت ، از همان هایی که بر روي جلد مجلات مشهور ورزشی براي تبلیغ لباس شنا دیده اید، از همان هایی که هر دختري اطرافش باشد مجذوب عزت نفس او می شود. موهایش طلایی رنگ بود با فرهاي درشتی که تا نیمه هاي پشتش می رسید. دختر کوتاه قد مثل پري زادها بود، بینهایت لاغر با چهره اي کوچک ؛ موهاي کاملا سیاه رنگش ر ا کوتاه اصلاح کرده بود و هرکدام به سویی نشانه می رفت. و با این حال، همه آن ها به نوعی به هم شباهت داشتند. همه آن ها مثل گچ رنگ پریده بودند، رنگ پریده ترین دانش آموزانی که در این شهر بی نور زندگی می کردند ، حتی رنگ پریده تر از من ، از یک زال ...با وجود اینکه رنگ موهایشان با همدیگر متفاوت بود، اما همه آن ها چشمان تیره رنگی داشتند . گذشته از این سایه اي تیره زیر چشم هایشان وجود داشت ، سایه هایی ارغوانی رنگ مثل جاي کبود شدگی انگار همه آن ها از بی خوابی شبانه رنج می کشیدند یا تقریبا از یک بینی شکسته درحال بهبودي، با وجود آن که بینی همه آن ها صاف و بی عیب و نقص بود. ولی هیچ کدام از این ها دلیل آن نبود که چرا به طرف دیگري نگاه نمی کنم. من به آن ها چشم دوخته بودم، چون چهره آن ها در عین متفاوت بودن، بسیار به هم شبیه بود و به طرز غریبی زیبا به نظر می رسیدند،چهره هاي زیبایی که جز بر روي صفحات مجلات مد یا نقاشی هاي که یک استاد چیره دست از صورت فرشتگان کشیده باشد،انتظار دیدنشان در جاي دیگري نمی رود؛
    تصمیم گیري براي آنکه کدام یک از آن ها زیباتر است، سخت بود، شاید دختر بلوند یا پسر مو حنایی را می شد به نحوي زیباتر دانست. همه آن ها به نقطه دوري خیره شده بودند، دور از خودشان، دور از سایر دانش آموزان و دور از هر چیز به خصوصی که من می توانم بیان کنم.
    همچنان به آن ها نگاه می کردم، دختر ریز نقش با سینی غذایش بلند شد، سینی اي که نوشابه باز نشده و سیبی دست نخورده در آن قرار داشت . او با گام هایی سریع و زیبایی که برازنده خودش بود از آنجا دور شد . شگفت زده محو تماشا ي قدم ها ي رقصنده گونه اش شد ه بودم تا وقتی که سینی اش را درون ظرف زباله خا لی کرد و خیلی سریع از در پشتی خارج شد، خیلی سریعتر از آنکه بتوانم توصیفش کنم .
    دوباره به بقیه آن ها خیره شدم که بی هیچ تغییر سرجایشان نشسته بودند. از دختر ي که در کلاس اسپانیایی با من بود و اسمش را فراموش کرده بودم پرسیدم
    « اونا کین؟»
    هنگامی که نگاه کرد تا ببیند منظورم چه کسانی هستند، به نظر می رسید از لحن صدایم متوجه مقصودم شده بود .
    ناگهان آن پسر لاغرتر که چهره پسرانه اي داشت و از بقیه جوان تر بود به او نگاه کرد . یکی دو ثانیه به بغل دستی من خیره شد و سپس چشمان سیاهش به روي من لغزید؛ اما به سرعت به سوي دیگري نگاه کرد، سریع تر از آنکه من اینکار را بکنم، با این حال من از خجالت سرخ شدم و نگاهم را پایین انداختم . در آن مختصر نگاه درخشنده، هیچ علاقه اي دیده نمی شد. مثل آن بود که آن دختر او را صدا کرده باشد و او بی اختیار واکنش نشان داده بود، اما قصد پاسخگویی نداشت.
    کسی که کنارم نشسته بود با خجالت خندید و مثل من به میز خیره شد . و با صداي گرفته اي گفت: آن ها ادوارد و امت و رزالی کالن هستند وجسپر هیل. اونی که سمت چپ نشسته آلیس کالن ...همه اونا پیش دکتر کالن و همسرش زندگی می کنند.
    از پهلو نگاهی به پسر زیبا رو کردم که حالا به سینی غذایش خیره شد بود و با انگشتان بلند و رنگ پریده اش یک تکه از نانی شیرینی حلقویی را می کند . دهانش به سرعت حرکت می کرد و لب هاي بی عیبش به سادگی از هم باز می شدند. سه نفر دیگر هنوز دور دست را تماشا می کردند و در عین حال احساس کردم که او به آرامی با آن ها صحبت می کند. با خودم به نام هاي عجیب و نامتعارف آن ها فکر کردم، نام هایی که بیشتر پدر بزرگ ها یا مادر بزرگ ها دارند، شاید هم این نام ها در این شهر کوچک مرسوم باشند.
    بالاخره یادم آمد نام بغل دستی ام جسیکا بود، یک نام رایج و معمولی؛ در کلاس تاریخ دبیرستان قبلی ام نیز دو دختر بودند که جسیکا نام داشتند.

    سعی کردم بی تفاوت باشم: « آنها...بسیار زیبا هستن »


    جسیکا با لبخندي دیگر موافقت کرد :آره! اونا با همدیگر هستند . منظورم اِمت و رزالی و جسپِر وآلیس بود . همه اشون با همدیگه زندگی می کنن
    صدایش همه هراس و انزجارشهر کوچک ر ا نسبت به آن ها به همراه داشت، هرچند اگر بخو اهم صادق باشم ، باید بپذیرم که آن ها حتی اگر در شهر بزرگی مثل فنیکس هم بودند می توانستند اسباب بروز شایعات باشند.
    پرسیدم :«... کدوماشون کالنن؟ به نظر نمیاد با هم نسبت داشته باشن »
    «اوه، نسبتی ندارن . دکتر کالن خیلی جوونه، حدودا بیست - سی ساله . اون همه رو به فرزندي قبول کرده . هیل ها خواهر و برادرند، دوقولوها که موهاي بوري دارن، بچه هاي. سر راهی اند»
    « به نظر میاد یکمی براي فرزند خونده بودن سنشون زیاده! »
    « الان آره، رزالی و جسپر هر دو هجده ساله هستن، اما از هشت سالگی به بعد با خانم کالن بودن، اون خاله اشونه یا یه چیزي تو همین مایه ها»
    «اونا واقعا مهربون هستن که این همه بچه رو به فرزند خوندگی قبول کردن، اونم وقتی که خودشون جوون بودن»
    جسیکا با اکراه تایید کرد« احتمالا...»
    و من فهمیدم او به دلایلی از دکتر کالن و همسرش خوشش نمیاد . از طرز نگاه کردنش به اون بچه ها می توانستم بفهمم که شاید علتش حسادت باشد و مثل اینکه بخواهد کار آن ها را بی ارزش جلوه دهد، اضافه کرد « فکر می کنم خانم کالن نمی تونه بچه دار بشه »
    در طول این گفت و گوها نگاهم به دفعات به سمت میزي که آن خانواده عجیب دورش نشسته بودند چرخید . آنها همچنان چیزي نمی خوردند و به دیوارها نگاه می کردند . مطمئنا آنها را در یکی از تابستان هایی که اینجا بودم، دیده ام.
    پرسیدم :« اونا همیشه در فرکس زندگی کردن؟ »
    « نه » این را بالحنی گفت که انگار مطلب واضحی ر ا حتی براي تازه واردي مثل من بیان می کند
    «اونا دو سال پیش از جایی در آلاسکا به اینجا آمدند ».
    موجی از ترحم و آرامش را احساس کردم . احساس ترحم می کردم چون آنها با وجود اینکه زیبا بودند اما بیگانه خطاب می شدند و واضح بود که آن ها را در اینجا نپذیرفته اند و احساس آرامش می کردم براي آنکه من تنها تازه وارد شهر نبودم و مطمئنا جالب ترین آن ها هم نبودم.
    همانطور که به آن ها خیره شده بودم، جوان ترینشان - یکی از کالین ها - سرش را بالا آورد و نگاهش با نگاه خیره من گره خورد، اینبار حس کنجکاوي در چهره اش آشکار بود.
    پرسیدم :« اون پسري که موهاي قهوه اي مایل به سرخ داره کیه؟»
    از گوشه چشم دزدکی به او نگاه کردم و دیدم او هنوز با نگاه خیره اش به من نگاه می کند، اما نه به شکلی که دیگر دانش آموزان امروز به من خیره شده بودند .
    چهره اش کمی ناامید به نظر می رسید . دوباره به پایین چشم دوختم.
    «اون ادوارده ، واقعا خوش تیپه، ولی وقتت رو تلف نکن. ظاهرا هیچ کدوم از دختراي این جا به انداز ه کافی براي اون خوشگل نیستن»
    سپس نفسش را با صدا از بینی اش خارج کرد، گویی می خواهد بوي تند آب غوره را برطرف کند . زمانی که او رویش را از جسیکا برگرداند، تعجب کردم.
    لبم را گاز گرفتم تا لبخندم را پنهان کنم . بعد دوبا ره او را برانداز کردم . صورتش را به سوي دیگري چرخانده بود ، اما احساس کردم گونه اش به طور واضحی به سمت بالا کشیده شده است، انگار او هم لبخند می زند. پس از چند دقیقه هر چهار نفرشان میز را ترك کردند . همه آن ها به طور قابل ملاحظ هاي باوقار بودند، حتی آنکه عضلانی و درشت هیکل تر از بقیه می نمود . دیدن این صحنه به نوعی تشویش برانگیز بود و دیگر آن پسري که نامش ادوارد بود نیز به من نگاه نکرد

    مدت طولانی تر نسبت به زمانی که می خواستم با جسیکا و دوستانش پشت میز در کافه تریا نشسته بودیم . اگر تنها می بودم، ترجیح می دادم زودتر بلند شوم، زیرا نگران بودم در روز اول مدرسه یکوقت با تاخیر در کلاس درس حاضر شوم.
    با یکی از دوستان جدیدم که دائما به یادم می آورد نامش آنجلا است در ساعت بعدي کلاس زیست شناسی دو داشتم.
    او هم مثل من خجالتی بود و براي همین ما در سکوت در کنار یکدیگر به سمت کلاس رفتیم. وقتی وارد کلاس شدیم، آنجلا رفت تا بر روي میز آزمایشگاهی که رویه سیاهی داشت، دقیقا مشابه همانی که من قبلا استفاده می کردم بنشیند.
    از پیش کس دیگري کنارش نشسته بود و در حقیقت تمام میزها به جز یکی اشغال شده بو ند. کنار راهرو ي وسط کلاس، توانستم ادوارد کالن را از روي موهاي غیر عادیش تشخیص بدهم، او درست کنار همان تک صندلی خالی نشسته بود.
    هنگامیکه از مسیر میان نیمکت ها به طرف معلم می رفتم تا خودم را به او معرفی کنم و برگه ام را امضا کند ، مخفیانه نگاهی به ادوارد کالن انداختم.
    درست زمانی که از کنار او رد شدم، در جایش محکم نشست . دوباره به من خیره شد و نگاهم به چهره عجیب او افتاد که خصمانه و خشمگین بود .
    به سرعت به طرفی دیگر نگاه کردم . ترسیده بودم و دوباره داشتم قرمز می شدم که در راه پایم به کتابی گیر کرد و سکندري خوردم و براي آنکه به زمین نخورم ،
    مجبور شدم لبه میزي را بگیرم. دختري که پشت آن میز نشسته بود با دیدن این صحنه خنده اي کرد. متوجه شدم که چشمان ادوارد مشکی هستند، مشکی ذغالی.
    آقاي بنر برگه من را امضا کرد و بی هیچ توضیحی کتابی را به دستم داد. می توانم بگویم رابطه ام با آقاي بنر می تواند خوب باشد؛ بی شک او هیچ انتخابی نداشت جز اینکه من را به سمت تنها صندلی خالی در وسط کلاس بفرستد .
    هنگامیکه رفتم تا کنار ادوارد بنشینم ، نگاهم را به پایین دوخته بودم، همچنان از نگاه خصمانه اي که به من کرده بود ، حیرت زده بودم. وقتی که کتا بم را روي میز گذاشتم بی آنکه به او نگاه کنم بر روي صندلی ام نشستم، اما از گوشه چشمم دیدم که در جایش کمی جا به جا شد .
    او پشتش را به من کرد و با فاصله زیادي از من در منتهی الیه صندلی اش نشسته بود و رویش را چنان برگردانده بود که گویی بوي بدي به مشامش خورده است.
    یواشکی موهایم را بو کردم؛ بوي توت فرنگی می داد که رایحه شامپوي مورد علاقه ام بود و به نظر می رسید که به اندازه کافی خوش بو باشد .گذاشتم موهایم به روي شانه راستم سرازیر شوند تا پرده اي تیره بین ما ایجاد شود و سعی کردم حواسم را به معلم معطوف کنم.
    بدبختانه، موضوع درس ساختار سلولی بود، چیزي که من پیش از این آموخته بودم . با این حال با دقت یادداشت برداري کردم و نگاهم را بی وقفه پایین انداختم.
    نمی توانستم جلوي خودم را بگیرم تا هراز گاهی زیر چشمی به پسر عجیبی که کنارم نشسته بود نگاه نکنم . در تمام مدت کلاس حتی یک لحظه هم از حالت سفت و سختش خارج نشد و تا آنجا که ممکن بود ، دور از من بر لبه صندلی نشسته بود .
    می توانستم دستش را بر روي پاي چپش ببینم ، آن را چنان محکم مشت کرده بود که مفاصلش از زیر پوست رنگ پریده اش بیرون زده بودند و تا پایان کلاس شل نشد.
    آستین هاي بلند پیراهن سفید رنگش را تا آرنج بالا زده بود و ساعدش به طرز شگفت آوري در زیر پوست روشنش عضلانی بود. از نزدیک آن چنان هم باریک اندام به نظر نمی رسید ، مثل زمانی که درکنار برادر عضلانی اش بود.
    به نظر می رسید این کلاس نسبت به کلاس هاي دیگر کندتر پیش می رود.
    شاید اینطور بود؟ چون آن روز کم کم تمام می شد، یا به این خاطر که من منتظر بودم تا مشت هاي گره کرده ادوارد کالن باز شود!
    اتفاقی که هیچ وقت نیفتاد و او به نشستن در سکوت ادامه داد، چنان که به نظر می رسید نفس نمی کشد. مشکلش چه بود؟ همیشه اینگونه رفتار می کرد؟ ناگهان حرف هاي جسیکا را در ساعت ناهار و تردیدي که در گفته هایش کرده بودم به خاطر آوردم، به نظر خیلی هم بیراه نمی گفت و حرف هایش از سر ناراحتی نبودند.
    به هرحال این رفتار ها نمی توانست ارتباطی با من داشته باشد، زیرا او من را اصلا نمی شناخت. یک بار دیگر زیرچشمی به او نگاه کردم، اما از اینکارم پشیمان شدم . او دوباره به من خیره شده بود ؛ چشمان سیاهش پر از انزجار بودند.
    همانطور که از او رو بر می گرداندم و در صندلی ام جابه جا می شدم، ناگهان عبارت "اگر نگاه ها می توانستند بکشند ." از ذهنم گذر کرد.
    در همان لحظه، زنگ با صداي بلندی به صدا درآمد که باعث شد از جا بپرم و ادوارد کالن هم از جایش به نرمی بلند شد.
    از آنچه فکر می کردم بلند قامت تر بود و سپس پشتش را به من کرد و قبل از اینکه کس دیگري از جایش برخیزد، از کلاس خارج شده بود.
    سر جایم خشکم زده بود و به جاي خالی او چشم دوخته بودم . او خیلی بدجنس بود . عادلانه نبود که اینطوري رفتار کند . آرام شروع به جمع کردن وسایلم کردم . سعی می کردم جلوي خشمی را که مرا فرا گرفته بود بگیرم ، زیر ا نگران بودم از عصبانیت از چشمانم اشک جاري شود . به دلایلی، خشمم مستقیما به مجاري اشک ی ام ارتباط داشت . معمولا وقتی عصبانی می شدم، گریه می کردم، عملی که مرا بیشتر تحقیر می کرد.
    صداي پسرانه اي پرسید :« تو ایزابلا سوان نیستی؟ »
    بالا را نگاه کردم و پسر جذابی را با چهره اي بچه گانه دیدم. موهاي بور کمرنگش با دقت به صورت یکنواخت سیخ شده بودند . دوستانه به من لبخند می زد و واضح بود که فکر نمی کند من بوي بدي می دهم.
    « بلا» با لبخندي حرفش را اصلاح کردم
    « من مایک هستم»
    «سلام مایک »
    «براي پیدا کردن کلاس بعدیت کمک لازم نداري؟ »
    « دارم به سالن ورزش می رم، فکر کنم بتونم پیداش کنم »
    « کلاس بعدي منم ورزشه »
    هیجان زده به نظر می آمد؛ با این حال این تصادف بزرگی در مدرسه ي به این کوچکی نبود.
    ما با هم به طرف کلاس رفتیم . او وراج بود و بیشتر مکالمه را او ترتیب داد که این کار را براي من ساده کرد . او تا ده سالگی در کالیفورنیا زندگی می کرده، پس
    می دانست چه احساسی نسبت به خورشید دارم . متوجه شدم که او در کلاس انگلیسی هم با من است . حداقل او بهترین کسی بود که امروز دیده بودم.
    اما وقتی داشتیم وارد باشگاه می شدیم،پرسید
    « راستی بگو ببینم به ادوارد با چی سیخونک زدي؟ با مداد؟ تا حالا اینجوري ندیده بودمش؟»
    ماهیچه هایم منقبض شدند . پس من تنها کسی نبودم که متوجه رفتارهاي او شده بود و ظاهرا این رفتار معمول ادوارد کالن هم نبوده است.
    خودم را زدم به اون راه و با بی خیا لی پرسیدم:
    « همون پسري که تو کلاس زیس تشناسی کنارم نشسته بود ؟»
    « آره. به نظر میومد احساس درد یا یه همچین چیزي بهش دست داده بود »
    پاسخ دادم:
    «نمی دونم. تا حالا باهاش صحبت نکردم »
    مایک به خاطر مسیرم که به سمت رختکن می رفت ایستاد« آدم مرموزیه »اگر من انقدر « شانس داشتم که کنارت بشینم حتما باهات صحبت می کردم ».
    قبل از رفتن به سمت درب رختکن اختصاصی دختران به او لبخند زدم .
    او جدا مهربان و ستودنی بود. ولی این ها براي رفع ناراحتیم کافی نبود. معلم ورزش، مربی کِلَپ ، مرا با لباس اونیفرم پیدا کرد، ولی مجبورم نکرد لباسم را براي کلاس امروز عوض کنم .
    در شهر خودم فقط دو سال تربیت بدنی داشتیم، اما اینجا چهار سال تربیت بدنی اجباري بود. فرکس به معناي واقعی جهنم شخصی من روي زمین بود. مشغول تماشاي چهار مسابقه والیبالی شدم که به طور هم زمان برگزار می شدند. با به خاطر آوردن آسیب هایی که در حین بازي والیبال محتمل شده بودم و به دیگران تحمیل کرده بودم، دچار حالت تهوع می شدم.
    بالاخره زنگ آخرین کلاس هم به صدا درآمد. به آرامی تا دفتر قدم زدم تا گزارش کارم را تحویل دهم . دیگر باران نمی بارید، اما باد قوي شروع به وزیدن کرده بود و هوا سردتر شده بود. بازوانم را دور خود پیچیده بودم.
    وقتی وارد دفتر گرم شدم، چیزي نمانده بودکه برگردم و از آنجا خارج شوم. ادوارد کالین پشت میزي جلوتر از من ایستاده بود .
    دوباره او را از روي موهاي برنزي رنگش شناختم . ادوارد متوجه وارد شدنم به دفتر نشده بود . در حالی که به دیوار تکیه کرده بودم، منتظر ماندم تا کار مسئول پذیرش تمام شود.
    ادوارد با صداي آرام و جذابش با مسئول پذیرش بحث می کرد. خیلی سریع موضوع بحث را فهمیدم. او سعی می کرد تا شش ساعت کلاس زیست شناسی را به وقت دیگري منتقل کند، هر وقتی که باشد. نمی توانستم باور کنم که بخاطر من چنین تصمیمی را گرفته باشد. حتما علت دیگري داشت، موضوعی که قبل از آمدن من به کلاس زیست شناسی رخ داده باشد.
    حالت عصبی چهره اش که با آن رو به رو شده بودم قطعا به خاطر مسئله ي دیگري می بود . این غیر ممکن بود که این پسر غریبه بتواند بی دلیل اینقدر شدید از من متنفر شود.
    درب دفتر دوباره باز شد و باد سرد ي در اتاق پیچید که خش خش کاغذهاي روي میز را به صدا درآورد و موهایم ر ا به روي صورتم ریخت . دختري که وارد دفتر شده بود به سمت میز گام برداشت و فقط یادداشتی را به داخل سبد سیمی انداخت و دوباره به بیرون رفت. اما پشت ادوارد کالن سفت شد و به آرامی برگشت تا به من خیره شود، صورتش با چشمانی نافذ و مملو از تنفر به شکلی غیر معقو لی زیبا بود .
    براي لحظه اي وحشت را به معناي حقیقی احساس کردم و موهاي بدنم سیخ شدند نگا هش تنها ثانیه اي به طول انجامید اما مرا بیش از آن باد سرد به خود لرزاند. دوباره به سوي مسئول پذیرش برگشت.
    با صداي نرمی، عجولانه گفت:« پس مهم نیست .متوجه غیر ممکن بودن اینکار شدم ، از کمکتون ممنون »
    و سپس روي پاشنه چرخید و بدون هیچ نگاه دیگري به من ، بیرون در ناپدید شد.
    با حالتی خجالت زده و چهره اي که براي اولین بار به جاي قرمز، سفید شده بود به سمت میز مسئول پذیرش رفتم و تکه کاغذ امضا شده را به او دادم.
    مسئول پذیرش با حالتی مادرانه پرسید
    « عزیزم، روز اول چه طور بود؟ »
    با صداي ضعیفی، دروغکی گفتم « خوب بود »
    اما او متقاعد به نظر نمی رسید.
    وقتی به کنار وانتم رسیدم، تقریبا آخرین ماشینی بود که در محوطه باقیمانده بود. براي من مثل یک پناهگاه به نظر می رسید که در این گودال سبز مرطوب مرا تا خانه حفظ می کرد
    وقتی داخل ماشین نشستم، فقط با حالتی خیره به خارج از شیشه جلوي اتوموبیل چشم دوختم، اما چیزي نگذشت که به اندازي کافی سردم شد و مجبور شدم بخاري ماشین را روشن کنم . کلید را چرخاندم و موتور ماشین با غرشی براي زندگی روشن شد .
    به سمت خانه چارلی به راه افتادم و در تمام مسیر سعی کردم با جاري شدن اش اشکهایم مبارزه کنم!!!

    فصل دوم
    کتاب باز


    روز بعد هم بهتر و هم بدتر بود...
    بهتر بود چون دیگر باران نبارید ، گرچه انبوه ابرها ي تیره آسمان را پر کرده بودند .
    راحت تر بود چون می دانستم چه روزي در انتظارم است. در کلاس انگلیسی، مایک آمد و کنار من نشست، سپس قدم زنان مرا با اریک تا کلاس بعدي همراهی کرد که تمام مدت به او خیره شده بود، در حقیقت نوعی گفت و گوي بی کلام بود.
    دیگر به اندازه دیروز کسی به من نگاه نمی کرد. همراه با گروه بزرگی متشکل از
    مایک، اریک، جسیکا و چندین نفر دیگر که اکنون چهر ه ها و نام هایشان را به خاطر ندارم سر میز ناهار نشستم.
    حالا این احساس در من بوجود آمده بود که به جاي غرق شدن در آب ، بر سطح آن قدم می زنم.
    بدتر بو د زیرا خسته بودم؛ چون نمی توانستم با وجود بادي که اطراف خانه می وزید و زوزه می کشید بخوابم. بدتر بود چون آقا ي وارنر وقتی که دستم بالا نبود ، احضارم کرد و من به سوالش جواب اشتباهی دادم. رنج آور بود چون مجبور بودم والیبال بازي کنم و یکبار که خود را از راه توپ کنار نکشیدم، با توپ به سر هم گروهیم برخورد کردم، بدتر بود چون ادوارد کالین اصلا به مدرسه نیامد.
    تمام صبح، دلواپس ساعت ناهار بودم، می ترسیدم با آن نگاه عجیب و غریبش به من خیره شود. قسمتی از وجودم می خواست با او رو به رو شود و بپرسد« مشکلش چیست؟ »
    زمانی که در تخت خوابم، خودم را دروغکی به خواب زده بودم، با خودم فکر می کردم چه چیزي به او بگویم، اما می دانستم که خیلی خوش خیال هستم که فکر می کنم جسارت چنین کاري را دارم.
    از خودم یک شیر جعلی مثل ترمیناتور ساخته بودم.
    ولی وقتی همراه جسیکا به کافه تریا رفتم ، هرچند سعی کردم تا چشمانم به دنبال او نگردند، دیدم که چهار خواهر و برادرش با هم پشت همان میز همیشگی نشسته بودند ، ولی او همراهشان نبود.
    مایک جلو ي راهما ن را گرفت و ما ر ا به سمت میز خودش هدایت کرد . جسیکا بخاطر رفتار مایک خوشحال به نظر می رسید و دوستانش هم سریع به ما پیوستند.
    با این که سعی کردم به وراجی هایشان گوش کنم، به شدت معذب بودم و با
    بی قراري انتظار لحظه ورود ادوارد را می کشیدم. امیدوار بودم وقتی وارد می شود، نسبت به من کاملا بی توجه باشد و به من ثابت کند که بی خودي دچار بدگمانی شده بودم.
    او نیامد و هرچه زمان می گذشت، بیشتر و بیشتر دلواپس می شدم. زمانی که ادوارد تا پایان ساعت ناهار خودش را نشان نداد، با اعتماد به نفس بیشتري به کلاس زیست شناسی رفتم . مایک وفادارانه کنارم راه می رفت و با شور و هیجان در باره روش هاي فروش طلا صحبت می کرد. نزدیک در کلاس که رسیدم، نفسم را حبس کردم و سپس وارد کلاس شدم، اما ادوارد کا لین آنجا هم نبود . با خیال راحت نفسم را بیرون دادم و به سمت نیمکتم رفتم .
    مایک به حرف زدنش ادامه داد و حالا درباره ي سفر آینده اش به ساحل حرف می زد و تا وقتی که زنگ شروع کلاس خورد ، کنارم ایستاد ه بود. بعد لبخند گرمی تحویلم داد و رفت تا کنار دختر ي که موهایش به شکل بدي فر شده بودند ، بشیند. اینطور به نظر می رسید که باید براي مایک تصمیمی بگیرم و این آسان نبود.
    در شهر کوچکی مثل اینجا، همه همدیگر را می شناختند ومنش صحیح امر مهمی بود. هیچ وقت فرد اجتماعی نبودم، براي همین نمی توانستم با پسرها رابطه خوبی برقرار کنم.
    از اینکه ادوارد غایب بود و من تنهایی پشت میز نشسته بودم، احساس راحتی می کردم. این را بارها به خود گفتم ، اما نمی توانستم از احساس سرزنش کننده اي که دلیل عدم حضور ادوارد را به من نسبت می داد، رهایی یابم . این مسخره و خودخواهانه بود که فکر کنم می توانم روي کسی تا این حد تاثیر بگذارم، در واقع غیر ممکن بود . با این حال نمی توانستم از شر نگرانی که من مصوب این قضایا هستم، خلاص شوم.
    زمانی که مدرسه آن روز به پایان رسید ، سرخی گونه هایم که بخاطر حوادث بازي والیبال ایجاد شده بودند، از گونه هایم محو شدند . به سرعت شلوار جین و ژاکت ملوانی آبی رنگم را به تن کردم و با شتاب از رختکن دختران خارج شدم و خوشحال بودم که توانسته ام براي مدتی از دست مایک بگریزم . به سرعت به سمت پارکینگ راهم را ادامه دادم. پارکینگ مملو از دانش آموزانی بود که گویا از مدرسه فرار می کردند !
    وارد وانتم شدم و درون کیفم را گشتم تا مطمئن شوم همه چیز را با خودم آورده ام. دیشب فهمیدم که چارلی نمی تواند چیزي به جز نیمرو و همبرگر درست کند . بنابراین خواهش کردم تا آشپزخانه را در زمان سکونتم به من واگذار کند. او هم به اندازه کافی تمایل به اینکار داشت تا کلید آنجا را به من واگذار کند و به هاله خانه برود
    همچنین پی بردم که او هیچ مواد غذایی در خانه ندارد. بنابراین لیست خریدم و پول مورد نیازم را از کوزه اي که با نام "پول غذا" در کمد مخصوص غذا بود، برداشتم و حالا قصد رفتن به "ثریفت وي" را داشتم.
    موتور گوشخراش ماشینم ر ا روشن کردم و بی توجه به آنکه همه برگشته اند و به من نگاه می کنند، با احتیاط به محلی که ماشین هاي زیادي در صف منتظر بیرون رفتن از پارکینگ بودن به راه افتادم . همان طور که منتظر بودم، تظاهر می کردم صدا از ماشین من نیست . متوجه دوتا از کالن ها و دوقلوهاي هیل شدم که سوار
    ماشینشان می شدند. ماشینشان همان ولووي نویی بود که برق می زد! تا به حال متوجه لباس هایشان نشده بودم، زیرا بیشتر به چهره هایشان توجه می کردم. حالا که دقت می کنم ، مشخص است که خیلی خوب و ساده می گردند، اما علائمی بر روي لباس هایشان است که گویا اشاره به شرکت طراحشان دارد. با وجود زیبایی و
    منشی که براي خودشان در نظر گرفته بودند، حتی می توانستند قاب دستمال به تن کنند و خوشتیپ باشند. به نظر می رسید که آن ها ثروت و ظاهر را با هم دارند، اما تا آنجا که می توانم بگویم، زندگی کار خودش را می کند و فکر نمی کنم آن ها بتوانند با این ظاهر در این شهر کوچک مورد قبول واقع شوند.
    نه، نمی توانم این را کاملا باور کنم. آن ها باید به انزوا طلبی تمایل داشته باشند؛ هرچند نمی توانم تصور کنم که بخاطر اینکه تا این حد زیبا هستند، تمام درها را به روي خودشان بسته اند.
    هنگامی که از کنارشان رد می شدم، درست مثل همه، نگاهی به وانت پر سر و صدایم کردند. نگاهم را به پیش رویم دوخته بودم و زمانیکه که کاملا از محوطه مٔدرسه خارج شدم، احساس آسودگی خاطر کردم.
    ثریفت وي خیلی از مدرسه دور نبود، فقط چندتا خیابان را باید به سمت جنوب طی می کردم و به کنار اتوبان می رفتم . از بودن در سوپرمارکت احساس خوبی داشتم . در فینیکس خرید خانه به عهده من بود و دوست داشتم در اینجا هم این وظیفه را به عهده بگیرم.
    داخل فروشگاه آنقدر بزرگ بود که نمی توانستم صداي برخورد باران با سقف را بشنوم تا به من یادآوري کند که در فرکس هستم. وقتی به خانه رسیدم، تمام خریدها را به داخل بردم و در هرجاي خالی که گیر آوردم آن ها را قرار دادم امیدوار بودم که چارلی از اینکار من ناراحت نشود.
    چند سیب زمینی را داخل فویل پیچیدم و داخل اجاق گذاشتم تا بپزند، سپس یک تکه استیک را با ادویه و شراب مخلوط کردم و آن را بر روي یک جعبه تخم مرغ در یخچال گذاشتم.
    وقتی این کارها تمام شد ، کیف و کتابم را به طبقه بالا بردم و پیش از آنکه مشغول به انجام تکالیفم شوم، لباس هاي خیسم را عوض کردم و موهایم را دم اسبی بستم و سپس ایمیلم را چک کردم
    سه ایمیل داشتم! مادرم نوشته بود:
    « بلا...
    بمحض اینکه رسیدي، برام بنویس، بگو پروازت چطور بود؟ بارون می اومد؟
    به همین زودي دلم برات تنگ شده. تقریبا بسته بندي وسایلو براي رفتن به فلوریدا تموم کردم، ولی نمی تونم پیراهن صورتیم رو پیدا کنم. می دونی کجا گذاشتمش؟فیل سلام می رسونه.
    مادر.»
    آهی کشیدم به سراغ ایمیل بعدي رفتم . هشت ساعت پس از اولی فرستاده شده بود!
    نوشته بود:
    «بلا....
    چرا تا حالا بهم ایمیل نزدي؟ منتظر چی هستی؟ مادر. »
    آخري امروز صبح فرستاده شده بود.
    « ایزابلا، اگه تا ساعت پنج و نیم ازت با خبر نشم، همین امروز به چار لی زنگ. می زنم »
    ساعت را چک کردم . من هنوز یک ساعت وقت داشتم، ولی مادرم همیشه برف نیامده پارو به دست می گرفت.
    «مادر، آروم باش . من همین الان برات یه نامه می نویسم. هیچ کار نسنجیده اي انجام نده. بلا»
    این متن را فرستادم و دوباره شروع به نوشتن کردم.
    « مادر،
    همه چیز عالیه ، البته داره بارون میاد .
    من منتظر بودم یه چیزي پیش بیاد تا در موردش بنویسم .
    مدرسه بد نیست، فقط یکم تکراریه . با بچه هاي خوبی آشنا شدم که ساعت ناهار کنارم نشسته بودند.
    پیراهنت تو خشکشویئه، ولی تو فکر می کردي جمعه برش داشتی.
    چارلی برام یه وانت خریده ، باور ت می شه؟ من عاشقشم . هرچند قدیمیه ولی واقعا محکمه، عالیه، می دونی، حداقل براي من اینطوره.
    منم دلم برات تنگ شده . دوباره برات نامه می فرستم، ولی ایملیم و هر پنج دقیقه چک نمی کنم. آرامشتو حفظ کن و یه نفس عمیق بکش. دوست دارم.. بلا.»

    تصمیم گرفتم براي سرگرم شدن، کتاب "بلندي هاي بادگیر " را که موضوع درسی کلاس ادبیا ت انگلیسی هم بود، دوباره بخوانم .
    وقتی مشغول خواندن کتاب بودم، چارلی هم به خانه آمد و فهمیدم که متوجه گذر زمان نشده ام. شتابان به طبقه ي پایین می روم تا سیب زمینی ها را از اجاق بیرون بیاورم و استیک را براي سرخ کردن در فر بگذارم.
    پدرم وقتی صداي دویدنم را بر روي پله ها شنید، صدایم زد « بلا؟»
    با خود فکر کردم« می خواستی کی باشه؟ » و گفتم«. هی پدر، به خونه خوش اومدي »
    « مرسی » او کمربند اسلحه اش را آویزان کرد و پوتین هایش را درآورد، در همین حین من مشغول این سو و آن سو ر فتن در آشپزخانه بودم .
    تا جایی که به یاد داشتم، هرگز درحین انجام وظیفه از اسلحه اش تیري شلیک نکرده بود. اما آن را همیشه آماده نگه داشته است . وقتیکه در زمان کودکی ام به اینجا می آمدم، او همیشه به محض ورود به خانه، فشنگ هاي اسلحه اش را بیرون می آورد. اما حالا اینکار کار را نکرده بود، فکر می کنم که اکنون مرا آن قدر بزرگ پنداشته که تصادفی به خود م شلیک نکنم یا مرا آنقدر افسرده نمی داند که بخواهم به خاطر موضوعی خودکشی کنم.
    محطاتانه پرسید:
    « شام چی داریم؟ »
    مادرم آشپز مبتکري بود و تجربه هایش همیشه قابل خوردن نبودند . از این که گذشته ها را دوباره به یاد می آورد و فکر میکرد شاید من هم مثل مادرم باشم، غافل گیر و ناراحت شدم.
    جواب دادم: « استیک و سیب زمینی » و به نظر رسید که خیالش راحت شد.

    از این که در آشپز خانه هیچ کاري انجام نمی داد، معذب به نظر می رسید؛ سلانه سلانه به اتاق نشیمن رفت تا در مدتی که من غذا را حاضر می کردم، تلوزیون تماشا کند.
    هر دوي ما این طوري راحت تر بودیم . وقتی استیک ها در حال آماده شدن بودند ، سالاد درست کردم و میز را چیدم. هنگامی که شام حاضر شد او را صدا کردم و همانطور که به داخل اتاق قدم م یگذاشت ، با حالت تحسین کنند هاي بو می کشید. « بوي خوبی می ده، بل »
    « ممنون »
    چند دقیقه اي در سکوت غذا خوردیم. این ناراحت کننده نبود ، زیر ا هیچ کداممان از سکوت آزرده نمی شدیم. می توان گفت در بعضی موارد همراهان خوبی براي زندگی با یکدیگر بودیم.
    پس از چند لحظه پرسید:
    « خب، مدرسه چطوره ؟ ازش خوشت میاد؟ با کسی دوست شدي ؟»
    «خوب چند تا کلاس با دختري که اسمش جسیکاست دارم . موقع ناهار با دوستاش می شینم. بینشون یه پسر هست که اسمش مایکه و خیلی دوست داشتنیه . به نظر می رسه همه خیلی خوبن»
    «اون باید مایک نیوتون باشه. بچه ي خوبیه، خانواده خوبی هم داره. پدرش خارج از شهر یه مغازه داره که توش کالاهاي خوبی می فروشه . اون لوازم رفاهی خوبی براي همه. گردشگرایی که از این جا رد میشن فراهم کرده»
    با تردید پرسیدم
    « تو خانواده ي کالن و می شناسی؟ »
    «خانواده ي دکتر کالن؟ البته. دکتر کالن مرد خوبیه »
    « اونا...بچه هاشون...یکم متفاوتن. تو مدرسه زیاد مناسب به نظر نمی رسن »
    چارلی مرا با یک نگاه عصبانی غافلگیر کرد. او غرولندکنان گفت

    «امان از دست مردم این دهکده! دکتر کالن جراح فوق العاده ایه که می تونه توي هر بیمارستانی، تو هرجاي دنیا که دوست داره کار کنه و ده برابر حقوق که اینجا می گره، پول در بیاره... »
    وبا صداي بلند تري ادامه داد
    «ما خیلی خوش شانسیم که او نو داریم . خوش شانسیم چون همسرش دوست داره تو این دهکده کوچیک زندگی کنه. بچه هاشونم همگی سازگار و مودبن . وقتی تازه به اینجا اومده بودن، منم به اونا مشکوك بودم، چون چندتا نوجوون رو به فرزند خوندگی قبول کرده بودن . فکر می کردم باهاشون مشکلاتی خواهم داشت...اما اون بچه ها عاقل و بالغن .تا حالا نشنیدم که اونا مشکلی درست کرده باشن . می تونم بگم به مراتب از خیلی از اهالی قدیمی اینجا بهترن ...اونا واقعا مثل یک خانواده به همدیگه وابسته اند و در تعطیلات آخر هر هفته به گردش می رن، چون اون ها تازه وارد هستن، مردم بی خودي براشون حرف در میارن»
    این طولانی ترین صحبتی بود که در تمام این سال ها از چارلی شنیده بودم .
    احتمالا او از حرف هاي مردم به شدت دلخور بود .
    پس عقب نشینی کردم و با نوعی تملق افزودم« به نظرم به اندازه ي کافی خوب بودند . فقط خواستم بگم که بیشتر باهم هستن. همه اشون هم خیلی جذاب و خوش چهر ه اند »
    چارلی با خنده گفت:
    « باید دکتر رو ببینی، اون خیلی خوبه و ازدواج خوبی داشته. خیلی از پرستارهاي بیمارستان براي اینکه بتونن در کنار اون روي کارشون متمرکز بشن، ساعت هاي سختی رو پشت سر می زارن... »

    وقتی غذا خوردنمان تمام شد، دوباره ساکت شدیم . بعد من مشغول شستن ظرف ها شدم و او میز را پاك کرد و سپس به سراغ تلویزیون رفت .
    بعد از آنکه من شستن ظرف ها را با دست و نه با ماشین ظرف شویی به پایان رساندم از روي بی میلی به اتاق با لا رفتم تا بر روي تکالیف ریاضیم کار کنم. این کار به یک عادت قدیمی تبدیل شده بود. آن شب، شب ساکتی بود. آنقدر خسته بودم که به سرعت خوابم برد.
    باقی هفته بی هیچ حادثه اي سپري شد . با جریان عادي کلاس هایم خو گرفته بودم تا جمعه، تقریبا توانستم تمام بچه هاي مدرسه را بشناسم ، هرچند نام همه را نمی دانستم . در سالن ورزش بچه هاي هم تیمی من فهمیدند که نباید توپ را به من پاس بدهند و اگر تیم مقابل در تلاش بود تا با استفاده از ضعف من برتري بدست آورد، باید به سرعت خودشان را به من برسانند.
    ادوارد کالن به مدرسه برنگشت!
    هر روز با نگرانی مراقب بودم تا سایر کالن ها بدون او وارد کافه تریا شوند . بعد می توانستم با خیال راحت از صحبت هاي زمان ناهار لذت ببرم.

    بیشتر این صحبتها درباره یک سفر دوهفته اي به پارك اقیانوسی لاپوش بود که مایک سعی داشت آن را عملی کند. من هم دعوت شده بودم و مجبور بودم آنرا بیشتر بخاطر رعایت ادب و نه تمایل خودم بپذیرم . حداقل ساحل در آن فصل گرم و خشک بود...
    تا جمعه، دیگر خیالم براي شرکت در کلاس زیست شناسی کاملا راحت بود و نگران حضور ادوارد در آنجا نبودم. احتمال می دادم که ترك تحصیل کرده باشد. سعی کردم به او فکر نکنم، اما نمی توانستم به طور کامل مانع از احساس مسئولیت نسبت به غیبت هاي دائم او شوم. هرچند مسخره به نظر می رسید.

    اولین تعطیلات آخر هفته ام در فرکس ، بی هیچ حادثه اي سپري شد . چارلی که عادت نداشت آخر هفته ها از خانه خالی اش استفاده کند، به سر کارش رفت. من هم خانه را تمیز کردم. تکالیفم را انجام دادم و ایمیلی ساختگی از موضوعات خوشحال کننده اي براي مادرم نوشتم .
    روز شنبه را با ماشینم به کتابخانه رفتم، اما آنقدر تعداد کتاب هایش کم بود که زحمت گرفتن کارت عضویت را هم به خودم ندادم . بایستی به زودي یک روز را براي رفتن به المپیا یا سیاتل در نظر می گرفتم تا یک فروشگاه کتاب خوب براي خرید کتاب پیدا کنم .
    از روي بیکاري کنجکاو شدم تا ببینم وانتم چه مقدار گاز در هر مایل می سوزاند...اما تصور آن هم، مرا به لرزه میانداخت.
    در مدت تعطیلات آخر هفته، باران ملایم و آرام شد، به طوري که توانسته بودم به راحتی بخوابم.
    صبح روز دوشنبه در پارکینگ ، عده اي از دانش آموزان به من سلام کردند ، هرچند اسم همه شان را نمی دانستم، اما به همه لبخند زدم و برایشان دست تکان دادم . امروز صبح هوا سردتر بود، اما خوشبختانه باران نمی بارید .
    در کلاس انگلیسی، مایک بر روي نیمکت همیشگی اش در کنار من نشست . امتحانی از پیش تعیین نشده درباره بلندي هاي بادگیر داشتیم که بسیار پیش پا افتاده و راحت بود. روي هم رفته ، احساس راحتی فراتر از تصور من بود که حتی بتوانم به آن اشاره کنم . راحت تر از آنکه من انتظار داشته باشم در اینجا، در فرکس آن را تجربه کنم. وقتی از کلاس خارج شدیم، هوا پر از تکه هاي غوطه ور سفید رنگ بود . می توانستم صداي بچه ها را که از روي هیجان بر سر یکدیگر فریاد می کشیدند بشنوم .
    باد سرد ي می وزید که بینی و گونه هایم را میسوزاند.
    مایک گفت: «. ایول، داره برف میاد »
    به دانه هاي پنبه مانند برف که مسیر طولانی را بر روي پیاده رو ایجاد کرده بودند و از جلوي صورتم به شکل مبهمی می گذشتند، نگاهی انداختم. روز خوبم خراب شد.
    « اَه،برف »
    مایک که غافل گیر به نظر می رسید گفت: « از برف خوشت نمیاد ؟»

    واضح بود ، « نه، یعنی براي باریدن هوا خیلی سرده. از این گذشته فکر می کردم قراره مثل پولک بباره ، ولی می دونی، هرکدوم یه جورین، در حقیقت همشون. اینا بیشتر شبیه گوش پاك کن هستند».
    با ناباوري پرسید: « تا حالا باریدن برف و ندیده بودي؟ »
    « معلومه که دید ه ام » مکثی کردم و سپس ادامه دادم « ولی تو تلویزیون »
    مایک خندید و در همان حین صداي برخورد گلوله برف خیسی به پشت سرش شنیده شد.
    هردو برگشتیم تا ببینیم از کدام سو پرتاب شده است . به اریک که پشتش را به ما کرده بود و در مسیر مخالف کلاس بعدي اش داشت از ما فاصله می گرفت، مشکوك شدم. ظاهرا مایک هم چنین تصوري داشت ، چون به سرعت خم شد و با توده هاي برف گلوله اي درست کرد.
    « ؟ وقت ناهار می بینمت، باشه » و در حالی که از آنجا دور می شدم، ادامه دادم « وقتی بچه ها شروع به پرتاب کردن گلوله هاي خیس بکنن، من میرم داخل» همانطور که نگاهش را به اریک دوخته بود که حالت عقب نشینی به خود می گرفت، فقط سرش را تکان داد.
    در تمام صبح همه با هیجان درباره برف صحبت می کردند. ظاهرا این اولین بارش برف در سال نو بود . من دهانم را بسته نگهداشتم تا چیزي نگویم .
    مسلما،ً این خشک تر از باران بود، فقط تا زمانیکه آب نشود و کفشهایتان را خیس نکند!
    بعد از کلاس اسپانیایی ، با احتیاط همراه جسیکا شتابان به کافه تریا رفتیم. گلوله هاي برف از هر سویی به پرواز در می آمدند. کلاسورم را به عنوان سپر آماده در دست داشتم تا در موقع نیاز براي محافظت از خود از آن استفاده کنم .
    به نظر جسیکا این کار خنده دار بود، در هر صورت، چیزي در چهره ام بود که مانع از جسیکا می شد تا گلوله برفی به سمتم پرتاب کند.
    مایک در حالی که می خندید به ما ملحق شد . تکه هاي میخ مانند یخ در موهایش در حال آب شدن بودند . وقتی در صف خرید غذا بودیم ، او و جسیکا با هیجان تمام درباره برف بازي صحبت می کردند.
    بر حسب عادت، نگاه مختصري به میزي که در گوشه اتاق قرار داشت انداختم و بعد در همان جایی که ایستاده بودم، میخ کوب شدم!
    پنج نفر سر میز نشسته بودند. « سلام؟ بلا؟ چی میخواي؟ ».
    جسیکا دستم را کشید به پایین نگاه کردم؛ گو شهایم داغ شده بودند. به خود یادآوري کردم که هیچ دلیلی براي خجالت کشیدن نداشتم و هیچ کار اشتباهی انجام نداده بودم.
    مایک از جسیکاپرسید « بلا چشه ؟»
    جواب دادم « هیچی. امروز فقط یه سودا می خورم »به آخر صف رسیده بودم.
    جسیکا پرسید: « گرسنه ت نیست؟ »
    گفتم:«در واقع، احسا س می کنم یه کم حالم بده » چشمانم هنوز به زمین دوخته شده بودند.
    صبر کردم تا آنها غذایشان را بگیرند، بعد در حالی که نگاهم را پایین انداخته بودم تا میز دنبالشان رفتم .
    به آرامی سودایم را مزه مزه کردم . حالم را بهم می زد.
    مایک دو بار با دلواپسی بی دلیلی حالم را پرسید و من هم به او گفتم که چیزي نیست.
    ولی فکر کردم باید آن را مهم تر نشان بدهم تا بتوانم ساعت بعدي را به دفتر پرستار بروم.
    مسخره بود ! نباید فرار می کردم. پس تصمیم گرفتم تا نگاهی به میز خانواده کالن بیندازم و اگر با نگاه خصمانه او رو به رو می شدم، از رفتن به کلاس زیست شناسی صرف نظر می کردم.
    مثل یک آدم ترسو! سرم را پایین نگه داشتم و از زیر مژ ه هایم به آنجا نگاهی انداختم هیچ کدام از آن ها این طرف را نگاه نمی کردند.
    سرم را کمی بالا بردم. دیدم که آن ها می خندیدند . ادوارد، جسپر و امت، همگی موهایشان با برف آب شده کاملا خیس شده بود. وقتی امت موهایش را که از آن ها آب می چکید تکان داد، آلیس و رزالی با فاصله از او به طرف دیگري خم شدند .آن ها هم مثل بقیه از این روز برفی لذت می بردند، فقط بیشتر به نظر می آمد که آن ها صحنه اي از یک فیلم باشند تا جزئی از ما.

    اما به دور از صداي خنده و شوخی هایشان، این وسط چیزي عوض شده بود که من نمی توانستم به طور کامل به آنچه فرق کرده بود اشاره کنم . من ادوارد را با بیشترین دقت ممکن بررسی کردم . رنگ پریدگی پوستش کمتر شده بود و کبودي زیر چشمش هم خیلی کمتر به چشم می خورد.
    هر چند ممکن بود بخاطر برف بازي رنگ و رویش عوض شده باشد، اما چیزي بیش از این حرف ها بود . در حالی که عمیقا به او خیره شده بودم، سعی کردم تا آن تغییر اساسی را تشخیص دهم.
    جسیکا در حالی که فضولانه نگاه مرا دنبال می کرد، گفت: «بلا، به چی خیره شدي؟ »
    در همان لحظه، یک آن چشمان او با نگاه من گره خورد.

    سرم را پایین انداختم و اجازه دادم تا موهایم صورتم را بپوشانند. گرچه لحظه اي که نگاهمان با یکدیگر تلاقی کرد ، مطمئن بودم که ادوارد مانند آخرین باري که دیدمش غیر دوستانه و خشن به نظر نمی رسد و نگاهش فقط کنجکاوانه بود، به نظر می رسید که از چیزي ناراحت باشد.
    جسیکا با خنده در گوشم گفت: « ادوارد کالن بهت خیره شده »
    نتوانستم جلوي سوال کردنم را بگیرم« اون عصبانی به نظر نمیاد، مگه نه؟ »
    او که به نظر می رسید از سوالم گیج شده باشد، گفت : « نه، باید باشه؟»
    با اطمینان گفتم« فکر نمی کنم از من خوشش بیاد! »
    هنوز حالت تهوع داشتم . سرم را روي بازویم گذاشتم.

    «کالن ها هیچ کس رو دوست ندارن ...خب، اونا به قدر کافی به کسی توجه نمی کنن که بخوان دوسش داشته باشن. اما اون هنوز داره بهت نگاه می کنه »
    به آرامی گفتم:
    « دیگه بهش نگاه نکن »
    او پوزخند ي زد، اما مسیر نگاهش را عوض کرد .
    سرم را به اندازه ي کافی بالا بردم تا مطمئن شوم که او این کار را کرده است.
    تصمیم داشتم اگر اینکار را نمیکرد، با او تندي کنم.

    سپس مایک حرفمان را قطع کرد . او مشغول برنامه ریزي براي یک نبرد حماسی با گلوله برفی بعد از مدرسه در پارکینگ بود و می خواست ما هم به او بپیوندیم .

    جسیکا با خوشحالی قبول کرد . طوري که او به مایک نگاه می کرد، این شک را باقی گذاشت که اگر او هر پیشنهادي بدهد، جسیکا با او همراه می شود .
    ساکت ماندم . باید تا وقتی که پارکینگ خالی می شد، در سالن ورزش پنهان می شدم.

    در زمان باقیمانده ساعت ناهار با دقت تمام به میز خود چشم دوختم . تصمیم گرفتم
    به عهد خود احترام بگزارم .
    بخصوص حالا که دیگر او عصبانی به نظر نمی رسید، قصد رفتن به کلاس زیست شناسی را داشتم.
    هرچند که از ترس نشستن در کنار او، دلم دوباره شور می زد.
    اصلا دلم نمی خواستم طبق معمول با مایک تا کلاس بروم، به نظر می رسید هدف خوبی براي پرتاب کنندگان گلوله هاي برفی باشد . اما وقتی بیرون رفتیم همه بعلاوه خودم یک صدا گلِه می کردیم.
    داشت باران می بارید و تدریجا تمام آثار برف را از بین می برد . کلاهم را به سر کشیدم و در د لم احساس خوشحالی می کردم.
    حالا آزاد بودم تا بعد از زنگ ورزش مستقیم به خانه بروم و لازم نبود جایی پناه بگیرم تا برف بازي در پارکینگ تمام شود.
    در راه ساختمان شماره چهار، مایک یک بند نِق می زد. وقتی وارد کلاس شدیم، دیدم که میزم خالی است و خیالم راحت شد .
    آقاي بنِر در اتاق قدم می زد و مشغول توزیع یک میکروسکوپ با جعبه اي از اسلاید هاي آن در هر میز بود .
    کلاس براي مدتی شروع نشد و صداي همهمه اي از حرف زدن بچه ها کلاس را در بر گرفت. چشمانم را از در دور نگه داشتم و از روي بیکاري مشغول طراحی بر روي جلد دفتر یادداشتم شدم.
    در همان موقع صداي حرکت کردن صندلی کنارم را به وضوح شنیدم، اما همچنان با دقت نگاهم را به طرحی که می کشدم، دوخته بودم.
    صدایی آرام و آهنگین گفت:« سلام »
    از اینکه دیدم با من صحبت می کند گیج شدم. او به انداز ه اي که میز اجازه می داد دور از من نشسته بود اما صندلی اش به سمت من زاویه داشت.
    از موهاي خیسش آب می چکید، با این حال به نظر می رسید که تازه ضبط کردن آگهی تبلیغاتی ژل مو را به پایان رسانده باشد.
    صورت خیره کننده اش دوستانه بود و بر لب هاي بی عیبش لبخند کم رنگی وجود داشت. اما نگاهش محتاط بود.
    او ادامه داد:
    «من ادوارد کالن هستم، شانس این رو نداشتم که هفته قبل خودم را معرفی کنم، شما باید بلا سوان باشید؟»
    ذهنم از گیجی مغشوش شده بود . آیا هر چه به نظرم رسیده بود، ساخته پرداخته تخیلاتم بود؟ او حالا کاملا مودب بود و من باید جواب او را می دادم، او منتظر بود، اما چیزي براي گفتن به ذهنم نمی رسید.
    منِ منِ کنان گفتم: « اسم م...م...من و از کجا می دونی ؟»
    او با حالت محسور کننده اي به نرمی خندید
    « اوه...فکر می کنم همه اسم تو رو می دونن،.. همه شهر منتظر رسیدن تو بودن»
    چهره ام را در هم کشیدم، می دانستم حق با اوست. اما به شکلی احمقانه پافشاري کردم « نه! منظورم اینه که چرا بلا صدام کردي؟ »
    « ایزابلا رو ترجیح می دهی؟ ».
    به نظرم آمد که گیج شده است
    گفتم « نه، بلا رو دوست دارم » سعی کردم توضیح بدهم
    «اما فکر می کنم چارلی ...یعنی پدرم ...حتما در نبودم مرا ایزبلا خطاب می کرده، این اسمیه که همه من و باهاش می شناسن» احساس کردم که یک ابله درجه یک هستم.
    گفت و گویمان با گفتن یک« اوه » از جانب ادوارد به پایان رسید.
    و من هم به شکلی ناشیانه نگاهم را از او دور کردم .
    خدا را شکر که آقاي بنر در همان لحظه کلاس را شروع کرد. وقتی که او توضیح می داد که ما باید امروز چه کار کنیم، سعی کردم با دقت به توضیحاتش گوش کنم. اسلاید هاي درون جعبه نامنظم چیده شده بودند .
    کار در آزمایشگاه شریکی بود و ما باید سلول هاي ریشه ي پیاز را به شکل تقسیم میتوز سلولی به شکل صحیح طبقه بندي می کردیم. در ضمن حق استفاده از کتابمان را نداشتیم و فقط بیست دقیقه براي انجام این کار فرصت داشتیم، سپس آقاي بنر بالاي سرمان می آمد تا ببیند اوضاع تا چه حد خوب پیش رفته است.
    آقاي بنر با لحنی امرانه اي گفت« شروع کنید »
    ادوارد خواهش کنان گفت: « همکار، خانم ها مقدم هستن »
    بالا را نگاه کردم و او را دیدم که لبخند می زند، لبخندي آنقدر زیبا که فقط توانستم مثل یک ابله به آن خیره شوم.
    لبخندش محو شده بود« یا اگر بخواي من می تونم شروع کنم ؟»
    احتمالا نسبت به سلامت عقلی من شک کرده بود
    با هیجان گفتم « نه، من شروع می کنم » می خواستم کمی خودنمایی کنم .

    من این دوره آزمایشگاه را گذرانده بودم و می دانستم که باید دنبال چه باشم، کار سختی نبود .
    اولین اسلاید را در جایگاه زیر میکروسکوپ محکم کردم و به سرعت عدسی آن را در بزرگنمایی برابر تنظیم کردم و آنرا مختصرا بررسی کردم. نسبت به ارزیابیم مطمئن بودم و گفتم« پیشگاه.»
    وقتی خواستم اسلاید را عوض کنم او پرسید« میتونم نگاه کنم ؟» همزمان که این را
    می گفت، دستم را گرفت تا متوقفم کند .

    انگشتانش به سردي یخ بودند، انگار قبل از کلاس آن ها را در توده اي از برف گذاشته باشد.اما این دلیل عقب کشیدن دستم از او نبود. وقتی مرا لمس کرد، دستم را گزید مثل اینکه جریان برق بینمان رد و بدل شده باشد.

    در حالی که دستش را عقب می کشید، زیر لب گفت «. متاسفم » اما دوباره براي گرفتن میکروسکوپ دستش را دراز کرد
    نگاهم را به او دوختم ، وقتی توانست در مدت زمان کمتري نسبت به من اسلاید را تشخیص دهد، به شدت گیج شدم.

    تایید کرد: « پیشگاه »
    و در همین حین با سلیقه زیادي در اولین قسمت ورق کار آن رانوشت، سپس به سرعت اسلاید اولی را با دومی عوض کرد و شتابان آن را برانداز کرد .
    زمزمه کرد « آنافیز. » و آن را یادداشت کرد.
    با لحن بی تفاوتی گفتم« می تونم ببینم »
    لبخند مغرورانه اي زد و میکروسکوپ را به طرفم هل داد. با اشتیاق به عدسی نگاه کردم و ناامید شدم.
    لعنتی...درست گفته بود.
    « اسلاید سه ؟». بی آنکه نگاهش کنم دستم را دراز کردم در حالی که به نظر می رسید احتیاط می کند تا مبادا دستم را لمس کند ، آن را به من داد.
    با بیشترین سرعت ممکن، نگاهی به آن انداختم و گفتم « اینترفیز. » و پیش از آنکه میکروسکوپ ر ا بخواهد، گذاشتم به آن نگاه کند .
    نگاهی سرسري انداخت و آن را نوشت. می خواستم در زمانی که او مشغول بررسی است، آن را یادداشت کنم، اما با دیدن برگه که با سلیقه زیادي نوشته شده بود و به شدت تمیز بود، از اینکار منصرف شدم، چون نمی خواستم برگه را با
    دستخط خرچنگ قورباغه ام خراب کنم! پیش از بقیه کارمان را تمام کردیم .

    مایک و هم گروهیش را دیدم که دو اسلاید را مکررا مقایسه می کردند و گرو ه دیگري هم کتابشان را زیر میز باز کرده بودند.
    دیگر کاري براي انجام دادن نبود جز تقلا کردن براي بازداشتن نگاهم از خیره شدن به او که تقلایی بی حاصل بود.
    نگاه مختصري به او کردم و فهمیدم به من خیره شده است . ناامیدي غیرقابل وصفی در چشمانش وجود داشتی. ناگهان آن تفاوت اساسی را در چهره اش کشف کردم. بی درنگ پرسیدم« لنز گذاشتی ؟»
    به نظر می رسید از سوال غیرمنتظره ام گیج شده است « نه ».
    زمزمه کردم« اوه، فکر کردم چیزي تو چشمات فرق کرده؟ »
    شانه بالا انداخت و به سمت دیگر نگاه کرد.
    در واقع، مطمئن بودم که چیزي فرق کرده است . به وضوح چشمان سیاه رنگش ر ا در آخرین باري که به من خیره شده بود، به خاطر داشتم .
    رنگ سیاه چشمانش در زمینه صورت رنگ پریده و موهاي بورش خودنمایی می کرد . امروز چشمانش رنگ کاملا متفاوتی داشتند : یک رنگ عجیب مایل به قرمز ، تیره تر از شکلات تافی، اما با همان زمینه ي طلائی .
    نمی دانستم این چه طور ممکن است، مگر اینکه به دلایلی درباره مشاجره هایش دروغ بگوید .
    یا شاید به معناي واقعی کلمه فر کس داشت مرا دیوانه می کرد. به پایین نگاه کردم . دست هایش را دوباره به سختی مشت کرده بود .
    سپس آقاي بنر به کنار میز ما آمد تا بداند چرا دست از کار کشیده ایم. از روي شانه هایمان به آزمایش هاي تکمیل شده نظري انداخت و سپس با دقت بیشتري خیره شد تا جوا ب ها را بررسی کند .
    آقاي بنر پرسید:
    « ادوارد، فکر نمیکنی بهتر باشه فرصت استفاده از میکروسکوپ ر و به ایزابلا بدي ؟»

    ادوارد به طور ناخواسته تصحیح کرد« بلا» و ادامه داد« راستش، اون سه مورد رو از پنج مورد تشخیص داد»
    آقاي بنر به من نگاه میکرد؛ حالت ناباوري در چهره اش بود و پرسید:
    «قبلأ این ازمایش را انجام دادي ؟»
    با کمرویی لبخند زدم « نه با ریشه ي پیاز ».
    « با جنین ماهی سفید؟ »
    « بله »
    آقاي بنر سرش را تکان داد« تو در فینیکس مشغول گذروندن دوره پیشرفته بودي؟ »
    « بله »
    پس از مکث کوتاهی گفت« خب، حدس میزنم هم گروهی بودن شما در آزمایشگاه، خوب باشه»
    و در حالی که زیر لب چیزي ر ا زمزمه می کرد، رفت . بعد از رفتن او، دوباره مشغول طراحی کردن در دفتریادداشتم شدم.

    ادوارد پرسید« در مورد برف خیلی بد شد ، نه ؟»
    احساس کردم سعی خودش را می کند تا بتواند سر صحبت را با من باز کند . دوباره دچار پارانویا شده بودم . مثل این بود که در ساعت ناهار صحبت هاي من با جسیکا را شنیده باشد و حالا قصد داشت به من ثابت کند که اشتباه می کردم.
    به جاي آنکه مثل بقیه وانمود کنم که همه چیز خوب است ، صادقانه گفتم « نه واقعا » همچنان سعی می کردم تا سوءظن احمقانه ام را برطرف کنم . اما نمی توانستم فکرم را متمرکز کنم.
    « تو از سرما خوشت نمیاد » این یک سوال نبود.
    اضافه کردم « و از رطوبت »
    متفکرانه گفت « زندگی کردن تو فرکس باید برات سخت باشه، نه؟ »
    زیرلب گفتم « از کجا می دونی؟ »
    به دلیلی که حتی نمی توانستم تصور کنم، به نظر می رسید مجذوب حرف هاي من شده است. چهره اش انقدر مرا آشفته می کرد که تا جایی که بی نزاکتی نبود، سعی می کردم به او نگاه نکنم.
    « پس چرا به اینجا اومدي؟ » هیچ کس این سوال ر ا از من نپرسیده بود، حداقل نه اینطور مستقیم و مصرانه .
    جواب دادم « این...پیچیده است »
    پافشاري کرد « فکر می کنم...راز نگهدار خوبیم !»
    مدت طولانی مکث کردم و بعد با تلاقی نگاهم با نگاه خیره او، مرتکب اشتباه بزرگی
    شدم. چشمان طلایی متمایل به تیره او مرا آشفته کرد و بی آنکه فکر کنم ،
    گفتم « مادرم دوباره ازدواج کرده»
    با لحن مخالفی گفت« به نظر خیلی هم پیچیده نیست! » اما بطورناگهانی همدردي کرد و پرسید: « کی اتفاق افتاد؟ »
    با صدایی که حتی براي خودم هم اندو هبار بود، گفتم: « سپتامبر گذشته »
    با همان حالت مهربانانه، حدس زد « و تو اون رو دوست نداري؟ »
    « نه، فیل مرد خوبیه، شاید خیلی جوون باشه ولی به اندازه کافی خوب و زیباست! » « پس چرا پیششون نموندي؟ »
    نمی توانستم دلیل علاقه او به این موضوع را درك کنم . ولی او هم چنان با چشمهاي نافذش به من خیره شده بود. مثل این که داستان کسل کننده زندگی من، به شکلی براي او بسیار مهم بود.
    گفتم «فیل خیلی سفر می کنه، اون هزینه زندگیش رو از راه فوتبال در میاره »
    با لبخندي در جوابم، پرسید« من اون و می شناسم ؟»
    « احتمالا نه، اون خیلی بازیکن خوبی نیست، بیشتر تو لیگ هاي کوچیک کار می کنه، و دائما اینطرف و اونطرف میره»
    و دوباره در حالی که نمی پرسید، حدس زد« و مادرت تو رو فرستاده اینجا تا بتونه با اون به مسافرت بره»

    چانه ام را بالا آوردم « نه، اون من و نفرستاده اینجا، خودم اومدم ».
    ابروهایش را در هم کشید و اقرار کرد« نمی فهمم ». به نظر می رسید که بی دلیل از این حقیقت آزرده بود.
    آهی کشیدم . چرا داشتم این ها را براي او تو ضیح می دادم ؟ او هم چنان با کنجکاوي آشکاري به من خیره شده بود. ادامه دادم
    « اوایلش مادرم پیش من می موند، اما دلش براي فیل تنگ می شد و غصه می خورد...پس تصمیم گرفتم که در این وضعیت وقت بیشتري را با چارلی بگذرونم » وقتی حرفم را تمام می کرد، صدایم غمگین شده بود.

    طعنه زنان گفت « اما حالا تو غصه می خوري ؟»
    از او توضیح خواستم« و؟».
    او شانه بالا انداخت و درحالی که هنوز چشمانش مشتاق بود، گفت« به نظرم این عادلانه نیست! »
    خنده تلخی کردم « تا حالا کسی بهت نگفته؟زندگی عادلانه نیست ».
    با لحن خشکی تایید کرد « حدس می زنم قبلا این و یه جایی شنیدم ».
    از اینکه بدین شکل به من خیره شده بود، متعجب بودم و تاکید کردم «همه اش همینه ».
    با نگاه خیره اش مرا برانداز کرد و به آرامی گفت« سعی می کنی همه چیز رو خوب نشون بدي، اما حاضرم شرط ببندم بیشتر از چیزي که بذاري کسی بفهمه، رنج می کشی»

    به او اخم کردم، خیلی سعی کردم تا مانع از آن شدم که مثل یک بچه پنج ساله به او زبان درازی کنم و فقط رویم را از برگرداندم.
    « اشتباه می کنم؟ »
    سعی کردم به او بی اعتنا باشم.
    مغرورانه گفت « فکر نمی کنم »
    با عصبانیت پرسیدم« براي تو چه فرقی می کنه؟ » سپس نگاهم را به سمت دیگري دوختم و به معلم که در کلاس پرسه می زد خیره شدم.
    زیر لب گفت« سوال خیلی خوبیه »
    آنقدر آهسته این را گفت که فکر کردم با خودش صحبت می کند. به هر حال پس از چند لحظه سکوت، فهمیدم که این تنها جوابی است که من می گرفتم. آهی کشیدم و با ترش رویی به تخته نگاه کردم.
    با صداي مجذوب کنند ه اي گفت « ناراحتت کردم؟ »
    بی آنکه فکر کنم به او خیره شدم و دوباره حقیقت را گفتم
    «نه دقیقا، چیزي که بیشتر من و آزار می ده، خودم هستم! »
    اخم کردم و ادامه دادم « چهره من طوریه که همیشه من و لو می ده، بخاطر همین مادرم همیشه من و کتاب باز صدا می کنه»
    « برعکس، به نظرم خوندن ذهن تو سخته » صدایش طوري بود که می خواست بگوید، با وجود اینکه همه چیز را من گفته ام، او هم حدس زده بود!
    جواب دادم« پس تو باید ذهن خوان خوبی باشی »
    «معمولا » و آنچنان لبخند زد که برق دندا نهاي بیش از حد سفیدش نمایان شد.

    بعد آقاي بنر کلاس را به سکوت دعوت کرد و من هم با خیال راحت برگشتم تا به او گوش دهم. هنوز باور نمی کردم که داستان کسل کننده زندگی ام را براي این پسر عجیب و غریب و خوش سیما تعریف کرده ام. کسی که شاید با استفاده از آن مرا تحقیر می کرد شاید هم نه ! به نظر می رسید که مجذوب گفت وگویمان شده بود، ولی حالا باز می توانستم از گوشه چشمم ببینم که داشت از من فاصله می گرفت و با دست هایش لبه میز را محکم گرفته بود. موقعی که آقاي بنر چیزي را که من به راحتی در زیر میکروسکوپ تشخیص داده بودم از روي اسلاید بوسیله پروژکتور نشان می داد، سعی کردم تا وانمود کنم که با دقت به همه حرف هایش گوش می دهم. اما افکارم مغشوش بود. وقتی که بالاخره زنگ پایان کلاس زده شد، ادوارد با همان سرعت و دلربایی دوشنبه هفته پیش از کلاس بیرون رفت و باز هم مثل دوشنبه هفته گذشته، من با شگفتی محو تماشاي او شده بودم.

    مایک به سرعت خودش را به من رساند و کتاب هایم را از روي میز برداشت. در خیالم
    او را مثل یک سگ که دمش را تکان می داد، تصور کردم.

    غرولندکنان گفت « خیلی بد بود. همه اسلاید ها شبیه هم بودند. خیلی شانس آوردي که کالن هم گروهی تو بود»
    من که از مقصود او عصبانی شده بودم، گفتم

    «این کار سختی نبود و خودم از پسش بر اومدم» و به سرعت از رفتار خودم پشیمان شدم و پیش از آنکه او ناراحت شود، اضافه کردم « من قبلا اینکار و کرده بودم »

    هنگامی که در زیر باران می رفتیم، مایک شانه هایش را بالا انداخت و گفت« به نظر میومد که ادوارد امروز رفتاره خیلی دوستانه اي باهات داشت» و به نظر نمی رسید که از این موضوع خوشحال باشد.

    با لحن بی تفاوتی گفتم « نمی دونم دوشنبه گذشته چه مرگش بود »

    وقتی به سمت سالن ورزش می رفتیم، نمی توانستم بر روي صحبت هاي تند و ناشمرده مایک تمرکز کنم، حتی موقع ورزش هم نتوانستم تمرکزم را باز یابم . مایک امروز در تیم من بازي می کرد. او با حالت جوانمردانه اي سعی می کرد در موقعیت من و خودش به خوبی بازي کند .
    فقط ز مانی که نوبت سرویس زدن من می شد، اعضاي تیم در امان بودند و وقتی حرکت می کردم، هم تیمی هایم با احتیاط خودشان را از سر راهم کنار می کشیدند تا آسیب نبینند.
    وقتی که به سمت پارکینگ ماشین ها می رفتم، باران به مه تبدیل شده بود، اما وقتی در اتاقک خشک ماشینم بودم، خوشحال تر شدم . بخاري را روشن کردم و براي اولین بار نسبت به صداي غرغر ماشینم بی توجه بودم . زیپ ژاکتم را پایین کشیدم ، کلاهم را در آوردم و موهاي را باز کرد تا در راه خانه با گرماي بخاري خشک شوند.

    نگاهی به اطراف انداختم تا مطمئن شوم کسی آنجا نیست . همان موقع متوجه پیکر بی حرکت و سفید ادوارد کالن شدم که سه ماشین جلوتر از من به در جلوي ولوویش تکیه داده بود و مشتاقانه به من نگاه می کرد. سریع به سوي دیگري نگاه کردم و وانت را دنده عقب بردم که نزدیک بود به یک تویوتا کلوراي رنگ و رو رفته برخورد کنم .

    تویوتا خیلی شانس آورد که من توانستم در یک لحظه مناسب بایستم. وگرنه از آن ماشین هایی بود که وانتم می توانست از آن آهن پاره درست کند. نفس عمیقی کشیدم و به سوي دیگر ماشینم نگاه کردم . یک بار دیگر، این بار با احتیاط راه افتادم و با موفقیت بیشتري به راهم ادامه دادم .
    وقتی از کنار ولوو رد می شدم، مستقیم به جلو خیره شدم ولی از گوشه چشمم ادوارد کالن را لحظه اي از نظر گذراندم، می توانستم قسم بخورم که به من میخندید.
  3. #3
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,363

    پیش فرض

    فصل سوم

    حادثه

    صبح وقتی چشمانم را باز کردم، چیزي عوض شده بود.
    آن نور بود ، باز هم نوري سبز رنگ و متمایل به خاکستري که می توان در یک روز ابري در جنگل دید. فهمیدم که پنجر ه ام را هم مه نگرفته است.
    از جا پریدم تا بیرون را تماشا کنم و بعد از وحشت ناله اي کردم. لایه اي از برف حیاط را پوشانده بود و غباري از برف سقف وانتم را در برگرفته و جاده را هم سفید کرده بود اما این قسمت بدش نبود . تمام دیروز باران بارید و حالا همه جا به سختی یخ زده بود، پوششی از بلورهاي سوزنی مثل نقش هاي پر زرق و برق بر سطح درختان نشسته و از جاده سطح صاف مرگباري از یخ ساخته بود .
    وقتی که زمین خشک بود، به اندازه کافی براي زمین نخوردن مشکل داشتم، حالا که زمین یخ زده بود، رفتن به رختخواب و خوابیدن براي من امن تر بود.
    پیش از آنکه به طبقه پایین بروم، چارلی به سر کار رفته بود . در بسیار از موارد، زندگی کردن با چارلی مثل آن بود که جایگاه خاصی داشته باشم و در عوض آنکه احساس تنهایی کنم، خوشحال بودم.
    به سرعت یک کاسه برشتوك و شیر با کمی آب پرتغال خوردم. از اینکه میخواستم به مدرسه بروم، هیجان زده بودم و این مرا میترساند. می دانستم که این هیجان بخاطر درس خواندن یا دیدن دوستان جدیدم نیست .
    اگر بخواهم با خودم صادق باشم، مشتاق بودم که به مدرسه بروم، زیرا می خواستم ادوارد کالن را ببینم و این خیلی خیلی احمقانه بود.
    بعد از یاوه گویی هاي بی فکرانه و خجالت آور دیروزم، باید کاملا از او فاصله بگیرم . به علاوه نسبت به او بدگمان بودم .
    چرا در مورد چشمانش دروغ می گفت؟
    هنوز هم از رفتار خصمانه او می ترسیدم و هنوز هم وقتی چهره بی عیب و نقص او را مجسم می کردم، زبانم بند می آمد. به خوبی می دانستم که ما از یک قماش نیستیم.بنابراین به هیچ وجه نباید مشتاق به دیدن او باشم.
    از تمام حواسم استفاده کردم تا از ورودي آجري یخ زده خانه به سلامت عبور کنم. وقتی به وانتم رسیدم، چیزي نمانده بود که تعادلم را از دست بدهم، ولی توانستم با گرفتن آینه ماشین خودم را نجات دهم.
    واضح بود که امروز به یک کابوس تبدیل خواهد شد. در حال رانندگی به سمت مدرسه، سعی کردم ترس از زمین خوردن را از ذهنم بیرون کنم و با فکر کردن به مایک و اریک، حدسیات ناخواسته ام را درباره ادوارد کالن به فراموشی بسپارم.
    به تفاوت هاي آشکار در واکنش هاي پسرهاي نوجوان نسبت به خودم در اینجا فکر کردم. مطمئن بودم ظاهرم در اینجا با فینیکس فرقی ندارد .
    شاید به این خاطر بود که پسرهاي مدرسه فقط شاهد گذر آهسته من از دوران عجیب نوجوانی بودند ، مسیري که همچنان در آن بودم .
    شاید به این خاطر که من یک تازه وارد بودم . جایی که تازه واردهاي کمی وجود داشت و بینشان تفاوت زیادي بود .
    شاید هم دست پاچلفتی بودنم مرا ترحم برانگیز کرده بود و از من دختري رنج دیده می ساخت.
    به هرحال علت رفتارهاي مایک که مثل یک بچه سگ پاسبان بود یا چشم و هم چشمی هاي اریک با او مرا گیج میکرد . با این تفاسیر ترجیح میدادم نادیده گرفته شوم. به نظر می رسید وانتم در عبور کردن از یخ هاي سیاهی که جاده را پوشانده بودند، مشکلی نداشت.
    خیلی آرام حرکت می کردم، به هر حال نمی خواستم در وسط خیابان اصلی خرابی ایجاد کنم. وقتی به مدرسه رسیدم و از وانتم پیاده شدم ، فهمیدم که چرا براي حرکت بر روي یخ ها با مشکل زیادي رو به رو نشده بودم .
    در حالی که دستم را با احتیاط به لبه وانت گرفته بودم تا به عقب ماشین بروم و لاستیک هایم را امتحان کنم، شیئی نقر ه اي رنگ ی نظرم را جلب کرد. دور لاستیک هاي ماشین زنجیرهاي نازکی به صورت ضربدري بسته شوده بودند .
    احتمالا چارلی صبح زود بیدار شده بود تا آن ها را به چرخ هاي وانتم ببندد.
    ناگهان احساس کردم بغض گلویم را گرفت، عادت نداشتم دیگران از من مراقبت کنند و این توجه بی سر و صداي چارلی مرا غافلگیر کرده بود.
    گوشه عقبی وانتم ایستاده بودم و تلاش می کردم بر موج ناگهانی احساساتم که از دیدن زنجیرها به من دست داده بود، غلبه کنم که ناگهان صداي عجیبی شنیدم. صداي بلند ترمز ماشینی بود که با سرعت به سمت من می آمد .
    سرم را بالا آوردم و با وحشت نگاه کردم. چیزهاي مختلفی را در یک لحظه دیدم . برخلاف فیلم ها هیچ چیز آهسته پیش نمی رفت . در عوض به نظر می رسید هجوم آدرنالین سرعت کار ذهنیم را بیشتر کرده است و قادر بودم جزئیات چندین چیز متفاوت را همزمان تحلیل کنم!
    ادوارد کالن که چهار ماشین پایین تر از من ایستاده بود، با وحشت به من نگاه می کرد . چهره اش در میان دریایی از چهره هاي وحشت زده متمایز بود .
    اما چیزي که اهمیت داشت، ون تیره آبی رنگی بود که با لاستیک هاي قفل شده اش لیز می خورد و با هر ترمز صداي جیغ چرخش هایش بلند می شد و به سرعت بر روي یخ هاي پارکینگ به دور خود می چرخید. چیزي نمانده بود که با پشت وانتم برخورد کند و من بین این دو ایستاده بودم. حتی فرصت بستن چشم هایم را هم نداشتم. درست قبل از اینکه صداي خرد شدن ون را در برخورد با ماشینم بشنوم،
    چیزي ضربه سختی به من وارد کرد، ولی از جهتی نبود که من انتظارش را داشتم . سرم به آسفالت یخ زده خورد و احساس کردم چیز سرد و سفتی مرا به زمین میخ کوب کرده است. پشت ماشین قهوه اي رنگی که کنارش پارك کرده بودم، به روي زمین دراز کشیده بودم . اما فرصت نکردم که هیچ چیز دیگري را متوجه شوم، زیرا ون هنوز به سمت من می آمد که با صداي دلخراشی با انتهاي وانتم برخورد کرد و باز هم می چرخید و سر می خورد و حالا در شرف برخورد با من بود.
    یک نداي ضعیف مرا از تنها نبودنم آگاه کرد و امکان نداشت این صدا را با صداي دیگري اشتباه بگیرم. دو دست سفید و کشیده براي مراقبت از من در جلویم قرار گرفتند و ون در فاصله یک فوتی صورتم متو قف شد . دست هاي کشیده با قدرت غریبی با ون برخورد کردند و در بدنه آن فرو رفتند.
    سپس دست هایش با چنان سرعتی حرکت کردند که دیده نمی شدند . ناگهان یکی از دست هایش زیر بدنه ماشین را محکم گرفت و دست دیگرش من را کشید .
    پاهایم مثل عروسک هاي پارچه اي در هوا تاب می خوردند، تا اینکه با لاستیک ماشین قهوه اي رنگ برخورد کردند. چند لحظه اي صداي ضربه هاي متوالی فلزات به همدیگر گوشم را آزار داد و بعد ون ثابت ماند.
    شیشه ماشین ترکید و خرده هاي آن بر روي آسفالت ریخت، دقیقا جایی که یک لحظه پیش، پاهایم آنجا بود.
    براي لحظه اي سکوت مطلق برقرار شد و بعد صداي فریادها بلند شدند . می توانستم صداهاي زیادي را بشنوم که نام مرا صدا می زدند. اما به وضح در بین تمام فریادها توانستم صداي ادوارد کالن را بشنوم که با صدایی آهسته و عصبانی در گوشم گفت
    «بلا؟ حالت خوبه ؟ »
    با لحن عجیبی گفتم« خوبم »
    و سعی کردم بایستم که فهمیدم او مرا در کنارش خودش با پنچه هاي آهنینش نگه داشته است.
    در حالی که سعی می کردم بایستم، او هشدار داد «مواظب باش، فکر کنم سرت بدجوري ضربه خورد»
    ناگهان درد شدیدي را در بالاي گوش سمت چپم احساس کردم.
    با تعجب گفتم « آي »
    «همون چیزیه که فکرش و می کردم » صدایش به طرز عجیبی، شبیه کسی بود که می خواهد جلوي خنده اش را بگیرد.
    گفتم « چطوري ...» و ادامه ندادم، سعی کردم افکارم را مرتب کنم تا وضعیت بهتر شود و ادامه دادم « چطوري تونستی انقدر سریع خودت و به اینجا برسونی؟ »
    گفت« بلا، من دقیقا کنار تو ایستاده بودم » دوباره صدایش جدي شده بود.

    برگشتم تا بنشینم و اینبار او کمکم کرد . دستش را از دور کمرم برداشت و تا آنجا که در آن فضاي محدود ممکن بود، از من فاصله گرفت . به چهره معصوم و مضطرب او نگاه کردم و دوباره با دیدن چشمان طلایی رنگش، گیج شدم.
    چی داشتم ازش می پرسیدم؟ و بعد عده اي مارا پیدا کردند . از چهره بعضی ها اشک سرازیر بود و بعضی ها بر سر دیگران و ما فریاد میکشیدند.
    یک نفر دستور داد «. تکون نخورید »
    کس دیگري فریاد زد « تایلر و از ون بیارید بیرون »
    تکاپوي زیادي اطراف ما در جریان بود .
    سعی کردم از جایم بلند شوم، اما دستهاي سرد ادوارد شانه هایم را پایین کشید «الان فقط بی حرکت بمون ».
    غرزدم« ولی سردمه »
    صداي هرهر آرام خنده اش حیرت زده ام کرد . چیز خاصی در صدایش وجود داشت ناگهان سوالم را به یاد آوردم «. تو اونجا بودي ». ناگهان خند ه اش قطع شد. « کنار ماشین خودت بودي ».
    چهره اش را در هم کشید« نه، نبودم ».
    « من دیدمت »
    در اطراف ما هرج و مرجی برپا بود. صداي خشن بزرگترها را می شنیدم که به تدریج وارد صحنه می شدند.
    اما لجوجانه بحثمان را ادامه دادم، حق با من بود و او باید اعتراف می کرد.
    « بلا من کنار تو ایستاده بودم و از سر راه ون کنار کشیدمت ».
    نگاه ویرانگر خود را با تمام قدرت روي من انداخت، گویی می خواست چیز بسیار مهمی را به من بفهماند
    با لحن محکمی گفتم «نه »
    چشمان طلاییش درخشید « بلا، لطفا ».
    پافشاري کردم « چرا؟ ».
    ملتمسانه گفت « به من اعتماد کن » صداي ملایمش، در هم کوبنده بود.
    حالا می توانستم صداي آمبولانس را بشنوم« قول می دي بعدا همه چیز رو برام تعریف کنی؟»

    با لحن تندي گفت « باشه » ناگهان عصبانی شده بود.
    من هم با عصبانیت تکرار کردم«باشه »

    شش مسئول اورژانس و دو تن از معلم ها؛ آقاي وارنر و معلم ورزش ، آقاي کلپ به کمک یکدیگر ون را به اندازه کافی از سر راه کنار کشیدند تا برانکار ر ا بیاورند . ادوارد برانکاري را که برایش آورده بودند به سرعت کنار زد و من هم سعی کردم همان کار را بکنم، اما ادوارد خائن به آن ها گفت که ضربه اي به سرم وارد شده و احتمالا ضربه مغزي شده ام.
    وقتی نگه دارنده را دور گردنم انداختند، نزدیک بود از احساس حقارت بمیرم . به نظر می رسید همه افراد مدرسه آنجا بودند و با حالت جدي به صحنه بردن من درون آمبولانس نگاه می کردند.
    ادوارد جلوي آمبولانس کنار راننده نشست.
    این دیوانه کننده بود!
    با از راه رسیدن پلیس سوآن پیش از اینکه مرا به سلامت از آنجا دور کنند، اوضاع بدتر شد. وقتی مرا روي برانکار شناخت، وحشت زده فریاد زد« بلا...»
    آهی کشیدم و گفتم « من خوبم چار...پدر هیچ صدمه اي ندیدم »
    او به سمت نزدیک ترین تکنسین فوریت هاي پزشکی رفت تا نظر او را هم بداند.
    از او رو برگرداندم تا بتوانم به تصاویر درهم ریخته اي که در سر داشتم فکر کنم .
    وقتی مرا بلند می کردند، برروي سپرماشین قهوه اي فرورفتگی عمیقی را دیدم؛ فرورفتگی که به وضوح شبیه به جاي شانه هاي ادوارد بود .
    مثل اینکه خودش را در برابر ماشین با نیروي کافی محکم کرده تا به بدنه فلزي آن آسیب برساند.
    و بعد خانواده او را دیدم که از فاصله دوري این صحنه ها را با چهر ه هاي غضبناك و ناراضی تماشا می کردند، اما در چهره هیچ یک از آن ها نگرانی براي سلامتی برادرشان دیده نمی شد.
    سعی کردم به راه حل منطقی فکر کنم که بتواند آنچه دیده بودم را توضیح دهد. راه حلی که من را دیوانه نشان ندهد! طبیعتاً یک ماشین پلیس آمبولانس را تا بیمارستان همراهی می کرد. در تمام مدتی که مرا از آمبولانس بیرون می آوردند، احساس بدي داشتم.
    چیزي که حالم را بدتر کرد این بود که دیدم ادوارد به راحتی و روي پاهاي خودش وارد بیمارستان شد. دندان هایم را بر روي هم فشردم. مرا به اتاق اورژانس بردند. یک اتاق بزرگ با ردیفی از تخت ها که با پرده هاي طرح دار از هم جدا شده بودند .
    پرستاري فشارسنج را به بازویم بست و دماسنجی زیر زبانم گذاشت. چون کسی زحمت کشیدن پرده ي دور تختم را به خود نداده بود و نمی توانستم با خودم خلوت کنم،به این نتیجه رسیدم که دیگر مجبور نیستم آن گردنبند طبی مسخره را نگه دارم. وقتی پرستار رفت به سرعت گردنبند را باز کردم و زیر تخت انداختم. گروه دیگري از کارکنان بیمارستان از راه رسیدند و برانکار دیگري را کنار تختم آوردند. تایلر کراولی را که در کلاس علوم سیاسی با من بود شناختم .
    باندها یی که محکم به سرش بسته بودند به لکه هاي خون آغشته بود .اوضاعش صد برابر ازآنچه فکر می کردم بدتر بود. اما نگاه مضطربش را به من دوخته بود.
    « بلا،متاسفم »
    « من خوبم تایلر، به نظر میاد اوضاعت خیلی بده ، الان خوبی ؟ »
    درحالی که صحبت می کردیم،پرستارها باند چرك شده او را باز کردند و من توانستم هزاران زخم سطحی را که پیشانی و گون هاش را بریده بودند، ببینم.
    با بی خیالی گفت« فکر می کردم باعث مرگت می شم! من خیلی تند می روندم و یخ روي زمین باعث شد ...» در حالی که پرستار مشغول پاك کردن زخم هاي صورتش شده بود، از درد تکانی خورد.
    « نگرانش نباش، تو به من نخوردي »
    «چطور انقدر سریع از جلوي راه کنار رفتی؟ تو که اون جا بودي و بعد یه دفعه از اونجارفته بودي... »
    « اومم...ادوارد منو از مسیر ماشینت کنار کشید »
    « کی؟ ».
    سردرگم شده بود هیچ وقت دروغگوي خوبی نبودم؛ لحنم به هیچ وجه متقاعد کننده نبود «. ادوارد کالن ...کنارم ایستاده بود. »
    « کالن؟من که ندیدمش...فکر می کنم همه چی خیلی سریع اتفاق افتاده، حالش خوبه ؟»
    «فکر می کنم خوب باشه .اون الان یه جایی همین اطرافه ،اما مجبورش نکردن از برانکار استفاده کنه »
    می دانستم که دیوانه نشده ام. چه اتفاقی افتاده بود؟ به نظر می رسید هیچ راهی براي توضیح آنچه دیده بودم وجود نداشت.
    مرا بردند تا با اشعه ي ایکس از سرم عکس برداري کنند . به آن ها گفتم هیچ مشکلی ندارم و حق با من بود
    حتی ضربه اي به سرم وارد نشده بود . پرسیدم« آیا می توانم آنجا را ترك کنم؟ »
    اما یکی از پرستاران گفت « اول باید با یکی از پزشکان صحبت کنم »
    احساس کردم در اتاق اورژانس گیر افتاده ام.
    انتظار می کشیدم و از عذر خواهی هاي بی وقفه ي تایلر و قول هایی که براي جبران این حادثه به من می داد، به ستوه آمده بودم .
    بارها سعی کردم او را قانع کنم که حالم خوب است، اما او همچنان خودش را آزار می داد. سرانجام چشمانم را بستم و او را نادیده گرفتم .
    اما او همچنان ادامه می داد و با پشیمانی زیر لب حرف می زد. صداي خوش آهنگی شنیدم که پرسید « خوابیده؟ » چشمانم را باز کردم.
    ادوارد پاي تختم ایستاده بود و نیشخند می زد. خصمانه به او نگاه کردم که کار آسانی نبود، به طور طبیعی آسان تر بود که با محبت به او نگاه کنم.
    « هی، ادوارد، واقعا متاسفم »: تایلر شروع کرد ادوارد دستش را بالا برد تا او را ساکت کند.
    « نه خونی، نه مشکلی » دندان هاي براقش درخشیدند. به طرف تخت تایلر حرکت کرد و لبه تختش نشست و در حالی که رویش به من بود، دوباره نیشخند زد.

    از من پرسید « خوب،نتیجه ي معاینه چی شد ؟»
    غرولندکنان گفتم « هیچ مشکلی ندارم، ولی بهم اجازه ندادن که برم . چطور تو رو مثل ما به تخت نبستن »
    جواب داد: «به خاطر کسی که تو می شناسیش . ولی نگران نباش، من اومدم که هواتو داشته باشم »
    بعد یک پزشک از گوشه اتاق وارد شد و دهان من از حیرت باز ماند . او جوان بود، بور بود....از هر ستاره سینمایی که تا آن موقع دیده بودم خوش سیما تر بود . اما رنگ پریده بود، با آنکه خسته به نظر می رسید و حلقه هاي کبودي زیر چشمش وجود داشت . با توجه با توصیفات چارلی او باید پدر ادوارد می بود.
    دکتر کالن با صداي بسیار دل انگیزي گفت « خوب،دوشیزه سوان،الان حالتون چطوره؟ »
    گفتم. «. خوبم » امیدوار بودم آخرین باري باشد که این جمله را به زبان آوردم .
    به طرف صفحه درخشانی رفت که بر دیوار بالاي سرم نصب شده بود و آن را روشن کرد. دکتر گفت «جواب عکس برداري با اشعه ایکس خوب به نظر می رسه . ادوارد.. می گفت ضربه شدیدي خوردي »
    به ادوارد اخمی کردم و آهی کشیدم، سپس گفتم « خوبه »
    دکتر کالن انگشت هاي سردش را به آرامی بر سرم می کشید و وقتی خودم را از درد عقب کشیدم، پرسید« حساسه؟ »
    « نه واقعا » اما واقعا درد می کرد.
    صداي خنده دهان بسته اي را شنیدم و سر م را پایین آوردم تا ادوارد کالن را ببینم که لبخند حق به جانبی بر لب داشت. از ناراحتی چشمانم را تنگ کردم.
    « خب، پدرت توي اتاق انتظاره . می تونی باهاش بري خونه ولی اگر سر گیجه یا اشکالی تو دیدت داشتی برگرد »
    چارلی را در حالی که سعی می کردم مواظبم باشد، در خیالم تصور کردم و پرسیدم « نمی تونم به مدرسه برگردم؟ »
    « بهتره امروز خودتو خسته نکنی »
    به ادوارد نگاهی انداختم و پرسیدم « اون به مدرسه برمی گرده؟ »
    ادوارد با حالتی ازخودراضی گفت« همیشه باید یکی باشه تا خبر هاي خوبی ر ا که اتفاق افتادن به همه اعلام کنه»
    دکتر کالن حرف ادوارد را تصحیح کرد
    «در واقع، به نظر می رسه کل مدرسه توي یک اتاق انتظار بزرگه»
    در حالی که صورتم را با دستانم می پوشاندم، نالیدم « اوه، نه »
    دکتر کالن ابروهایش را بالا برد « می خواي بمونی؟ »
    پافشاري کردم« نه، نه! » پاهایم را از تخت خارج کردم و سریع پایین جستم
    چیزي نگذشت که تلو تلو خوردم و دکتر کالن مرا گرفت. او با نگرانی نگاه کرد.
    دوباره به او اطمینان دادم« من خوبم »
    نیازي نبود به او بگویم مشکلات تعادل ی ام هیچ ارتباطی با ضربه خوردن به سرم ندارند.
    همانطور که مرا سر جایم ثابت نگه می داشت، پیشنهاد داد «براي دردت چند تا تایلینول بگیر ».
    اصرار کردم «به اون بدي هم صدمه ندیده »
    دکتر کالن گفت« به نظر می رسه واقعا خوش شانس بودي » در حالی که برگه ترخیصم را امضا می کرد، لبخند می زد.
    با دید بهتري که به قضیه داشتم، اصلاح کردم «خوش شانس بودم که اتفاقی ادوارد پیشم بود»
    دکتر کالن موافقت کرد « اوه، خب، بله » و یکدفعه مشغول بررسی کاغذهاي جلویش شد
    سپس به طرف دیگر، به تایلر نگاه کرد و به طرف تخت کناري حرکت کرد .
    حسی درونی به من می گفت که دکتر از همه چیز اطلاع دارد.
    او به تایلر گفت«می ترسم شما مجبور بشی کمی بیشتر با ما بمونی » و مشغول بررسی کردن زخم هاي او شد.
    به محض اینکه دکتر برگشت، به کنار ادوارد رفتم.
    آهسته گفتم« می توانم یک دقیقه با تو صحبت کنم ؟» همانطور که دندان هایش را بر هم می فشرد، یک قدم از من دور شد.
    در حالی که هنوز دندان هایش را بر هم می فشرد ،گفت « پدرت منتظرته »
    به دکتر کالن و تایلر نگاهی انداختم و اصرار کردم «اگر می شه، می خوام باهات خصوصی صحبت کنم »
    به من خیره شد و سپس برگشت و قدم زنان به انتهاي اتاق طویل اورژانس رفت . تقریبا باید می دویدم تا به او برسم . خیلی سریع به گوشه ورودي اتاق رسیدم و او برگشت تا رو در روي من قرار بگیرد.
    چشمانش سرد بودند. با صدایی ناراحتی پرسید « چی می خواي؟ » نامهربانی او، مرا وحشت زده کرد .
    کلمات با سفتی کمتري، از آن چه می خواستم، از دهانم خارج شدند. به او یاد آوري کردم « تو یک توضیح به من بدهکاري »
    « من زندگیت رو نجات دادم...هیچ چی به تو بدهکار نیستم »
    از آزردگی صدایش خود را عقب کشیدم « تو قول دادي ».
    بریده بریده گفت « بلا،تو سرت ضربه خورده، نمیدونی درباره چی صحبت میکنی »
    از کوره در رفتم و جسورانه به او چشم غره رفتم « سر من هیچ چیزیش نیست ».
    نگاهی غضب آلود کرد « بلا...از من چی میخواي؟ »
    گفتم « من میخوام حقیقتو بدونم، می خوام بدونم چرا باید بخاطر تو دروغ بگم! »
    با لحن زننده اي گفت « فکر میکنی چه اتفاقی افتاده؟ »
    «تمام چیزي که میدونم اینه که تو اصلا نزدیک من نبود ي، تایلر هم تو رو ندید، پس به من نگو که به سرم ضربه سختی خورده، اون ون داشت جفتمونو خورد خاك شیر میکرد و تو بدون اینکه آسیبی ببینی گودي هایی در بدنه ماشین به جا گذاشتی و یک فرو رفتگی دیگه هم تو اون یکی ماشین ایجاد کردي و اون ون باید پاهاي من و خرد می کرد ولی تو... بالا نگهش داشته بودي»
    و نتوانستم دیگر ادامه بدهم، و از شدت عصبانیت، احساس کردم هر آن ممکن است اشک هایم جاري شوند، ولی با فشردن دندان هایم بر هم، مانع از جاري شدن آن ها شدم.
    با ناباوري به من خیره شده بود . اما چهره اش هنوز جدي بود و حالت تدافعی داشت

    با لحنی که بیشتر قصد داشت سلامت عقلانی مرا زیر سوال ببرد گفت « فکر می کنی من ون رو بالا گرفتم تا روي تو نیفته ؟» اما این حرف مرا بیشتر بدگمان کرد . شبیه این بود که اداي یک هنرپیشه را در آورد.
    من فقط سرم را تکان دادم.
    با حالت تمسخر آمیزي گفت «خودت می دونی هیچ کس این و باور نمی کنه »
    با دقت سعی کردم خشمم را کنترل کنم و شمرده گفتم « من به هیچکس نخواهم گفت »
    شگفتی از چهره اش بیرون زد « پس چه اهمیتی دارد؟ ».
    تاکید کردم«برای من اهمیت دارد ...دوست ندارم دروغ بگم ، پس بهتر دلیلی خوبی براي انجام اینکار باشه ».
    « نمیتونی از من تشکر بکنی و تمامش بکنی؟ »
    با عصبانیت و نگرانی منتظر ماندم. « ممنون »
    « نمی خواي از این قضیه بگذري، نه؟ »
    « نه »
    « در این صورت...امیدوارم از ناامیدي لذت ببري »
    در سکوت به یکدیگر اخم کردیم . چهره زیبا و رنگ پریده اش مرا گیج می کرد. مثل این بود که به فرشته خرابکاري خیره شده باشم . سعی کردم تمرکزم را حفظ کنم و سکوت را شکستم.
    به سردي گفتم « چرا گفتنش نگرانت می کنه؟ »
    مکثی کرد و براي لحظه اي در چهره گیج کننده اش راه نفوذي دیدم. اما بعد نجواگونه گفت « نمی دونم » و سپس به من پشت کرد و رفت.
    خیلی عصبانی بودم، چند لحظه اي طول کشید تا بتوانم حرکت کنم . وقتی توانستم راه بروم، به آرامی به سمت درب خروجی در انتهاي اتاق رفتم. اتاق انتظار از آنچه که فکر می کردم هم ناخوش ایندتر بود . انگار هر کسی در فرکس می شناختم آن جا بود و به من خیره شده بود . چارلی به سمتم آمد، دستم را بالا بردم و با ترش رویی به او اطمینان دادم « من چیزیم نشده »
    هنوز عصبانی بودم و اصلا حوصله ي صحبت کردن را نداشتم. « دکتر چی گفت ؟» آهی کشیدم و گفتم «دکتر کالن مرا دید، او گفت حالم خوب است و می توانم به خانه بروم »
    مایک و جسیکا و اریک ، همگی آنجا بودند و داشتند به ما ملحق می شدند . اصرار کردم «. بریم »
    چارلی یک دستش را پشتم گذاشت، به طوريکه بدنم را کامل لمس نمی کرد و من را به سمت درب خروج شیشه اي هدایت کرد .
    با کمرویی براي دوستانم دست تکان دادم، به امید آنکه دیگر برایم نگران نباشند. براي اولین بار بود که از سوار شدن در کروزر احساس آرامش می کردم. وقتی ماشین در حرکت بود، ساکت بودیم . در افکارم غرق شدم و به سختی متوجه حضور چارلی بودم
    برایم مسلم بود که رفتار مدافعانه ي ادوارد تاییدي بر چیزهاي عجیبی است که هنوز هم به سختی باور می کنم که شاهد آنها بوده ام.
    وقتی به خانه رسیدیم، چارلی بالاخره حرف زد. سرش را با احساس گناه تکان داد «هوم...تو باید با رنی صحبت کنی »
    با وحشت گفتم « به مامان گفتی !»
    « متاسفم »
    وقتی از کروز پیاده شدم، در آن را کمی محکمتر از معمول بستم.
    مادرم به شدت نگران شده بود حداقل سی بار به او گفتم« حالم خوبه » تا آرام شد .
    از من خواهش کرد که به خانه برگردم .
    گویا یادش نبود که خانه در حال حاضر خالی است، اما مقاومت در مقابل درخواستش راحتتر از آن بود که فکرش را می کردم. بخاطر معماي ادوارد از پا در آمده بودم و حالا بیشتر از یک ذره مجذوب ادوارد شد ه ام.
    احمق، احمق، احمق . بر خلاف هر آدم عاقل و عادي که حالا می باید از فرکس فرار کند ، من علاقه اي به این کار نداشتم.
    آن شب تصمیم گرفتم بهتر است زودتر بخوابم . چارلی همچنان با نگرانی به من نگاه می کرد و این اعصابم را خرد می کرد. او سر راهم ایستاد تا سه تایلینول از حمام بردارم . آنها کمکم کردند و همانطور که دردم تسکین پیدا می کرد، به خواب فرو رفتم. آن اولین شبی بود که ادوارد کالن را در خواب دیدم.
    فصل چهارم

    دعوت ها



    خواب دیدم در جاي تاریکی هستم و تنها نور کم سویی که وجود دارد از پوست ادوارد ساطع میشود. نمی توانستم صورتش را ببینم، تنها پشتش را میدیدم که از من دور می شد و مرا در سیاهی تنها میگذاشت.
    هرچه سریع تر می دویدم،نمی توانستم به او برسم؛ هر چه بلند تر صدایش می کردم، او برنمیگشت تا نگاهم کند. نیمه شب آشفته از خواب پریدم و براي مدتی نسبتا طولانی خوابم نبرد.
    بعد از آن شب، او تقریبا در تمام خواب هایم حضور داشت، اما همیشه دور بود و به او نمیرسیدم. تا یکماه پس از تصادف پریشان، ناراحت و از همه مهمتر خجالتزده بودم. در ادامه ي هفته با وجود ترسی که در سر داشتم، متوجه شدم در مرکز توجه همه هستم. تایلر کراولی به طرز ناخوشایندي دنبالم می کرد و در تلاش بود تا کارش را به نحوي جبران کند. سعی کردم متقاعدش کنم برایم از همه مهمتر این است که همه چیز را در مورد تصادف فراموش کند، مخصوصا حالا که هیچ صدمه اي به من وارد نشده بود. ولی او مصرانه به کارش ادامه می داد. در فاصله ي بین کلاسها دنبالم کرد و پشت میز ناهار شلوغمان نشست. مایک و اریک با او آنطور که خودشان احساس دوستی میکردند، راحت نبودند. این مرا نگران میکرد، زیرا اکنون یکنفر دیگر به جمع هواداران ناخواستهام اضافه شده بود. با آن که بارها و بارها توضیح دادم که ادوارد قهرمان این ماجرا است و در حالی که نزدیک بود خودش هم له شود، چگونه مرا از جلوي مسیر ون کنار کشید، اما به نظر نمی رسید کسی چندان توجهی به او داشته باشد. سعی کردم متقاعد کننده جلوه کنم. جسیکا، مایک، اریکو دیگران، همیشه توضیح میدادند که تا وقتی ون از سر راه کنار کشیده نشده بود، ادوارد را ندیده اند. در تعجب بودم که چرا قبل از اینکه یکباره جانم را به طرز غیرممکنی نجات دهد، هیچ کس متوجه او نشده است که خیلی دور تر از من ایستاده بود. با دلخوري به دلیل احتمالی آن پی بردم. هیچ کس به اندازه ي من متوجه رفتار او نبود. هیچ کس به اندازه ي من به او توجه نمی کرد. چقدر رقت انگیز بود.
    هیچ وقت جمعیت تماشاگرهاي مشتاق و کنجکاو، براي شنیدن داستان دست اول ادوارد، دور او حلقه نزدند. طبق معمول همه از او دوري می کردند.
    افراد خانواده ي کالن و هیل مثل همیشه پشت یک میز می نشستند و بی آن که چیزي بخورند، با همدیگر صحبت می کردند. هیچ یک از آنها، به خصوص ادوارد، حتی نیم نگاهی به من نمی انداخت. وقتی در کلاس کنارم نشست و تا جایی که میز به او اجازه می داد، از من فاصله گرفت.
    به نظر میرسید کاملا از حضورم بی خبر است. فقط گاهی اوقات که مشت هایش را محکم گره می کرد و پوستش به سفیدي استخوانهایش می شد، متوجه میشدم که آنقدرها هم بی خبر نبود.
    آرزو می کرد کاش مرا از سر راه ون تایلر کنار نکشیده بود. این تنها نتیجه اي بود که می توانستم بگیرم. میخواستم با او بیشتر صحبت کنم. روز بعد از تصادف سعی کردم این کار را انجام دهم. آخرین باري که او را بیرون از اورژانس دیدم، هر دویمان بسیار عصبی بودیم. هنوز هم از اینکه با من رو راست نبود عصبانی بودم، هرچند به قول و قرارمان کاملاً پایبندم. اما در حقیقت او جان مرا نجات داده بود، اهمیتی نداشت چطور.
    در طول شب شعله ي خشمم به قدرشناسی احترام آمیز تبدیل شد.

    وقتی به کلاس زیست شناسی رسیدم، او آنجا نشسته بود و به روبرویش خیره شده بود. نشستم و منتظر شدم تا به سمتم برگردد. هیچ نشانه اي از اینکه فهمیده باشد من آنجا هستم، نشان نداد. میخواستم به او نشان دهم رعایت ادب را میکنم. با خوشرویی گفتم « سلام ادوارد » او سرش را بدون آنکه چشمش در چشم من بیفتد، برگرداند. سري تکان داد و سپس به سمت دیگر نگاه کرد.
    هرچند او هر روز آنجا بود و به اندازه ي یکقدم با من فاصله داشت، این آخرین برخوردي بود که با او داشتم. گاهی او را می پاییدم، نمیتوانستم جلوي خودم را بگیرم. حتی از فاصله ي دور ، کافه تریا یا در پارکینگ.
    حواسم بود که چشمهاي طلاییش روز بروز تاریکتر می شدند. اما در کلاس توجهی بیشتر از آنچه او به من ابراز میکرد، نشانش نمیدادم.
    رویاها ادامه داشت و من بیچاره بودم. علی رغم دروغهاي آشکاري که در اي-میلهایم نوشتم، محتواي آنها براي رنی هشداري بود که افسرده شده باشم. او چند بار با نگرانی تماس گرفت. سعی کردم او را متقاعد کنم که علت بی حوصله بودنم تنها وضعیت هواست.
    دستکم مایک از سردي آشکار من و همکار آزمایشگاهیم خوشحال بود.
    میتوانستم ببینم، او نگران بود که شهامتادوارد در نجات دادن من، رویم اثر گذاشته باشد. اما حالا که به نظر میرسید تاثیر عکس داشته، خیالش راحت شد. وقتی لبه ي میزم نشسته بود تا قبل از شروع کلاس زیست شناسی با من صحبتکند، به خودش مطمئنتر شده بود و به همان اندازه که ادوارد نسبت به ما بی اعتنا بود او نیز به ادوارد بی اعتنایی میکرد.
    برف؛ بعد از یکروز بسیار سرد و خطرناك کاملا شسته شده بود. مایک از پیدا کردن فرصتی براي برفبازي نا امید شد، اما از اینکه گردش ساحلی به زودي امکانپذیر میشد، خوشحال بود.
    همچنانکه هفته ها میگذشت باران به سختی ادامه داشت.

    جسیکا مرا از یک رویداد که به زودي رخ میداد، مطلع کرد. او اولین سه شنبه ي ماه مارس با من تماس گرفت تا اجازه ي دعوت مایک به مجلس رقص بهاري انتخاب دخترها را در دو هفته ي بعد بگیرد.
    وقتی به او گفتم کمترین اهمیتی به این قضیه نمیدهم، اصرار کرد
    « مطمئنی که برات مهم نیست؟... قصد نداشتی که ازش درخواست کنی؟»
    به او اطمینان دادم « نه جس، نمیخواستم » برایم روشن بود که رقصیدن از دامنه ي تواناییهایم خارج است.
    « واقعا خوش می گذره » تلاش او براي متقاعد کردنم چندان جدي نبود. شک کردم که جسیکا از معروفیت غیر قابل وصف من بیشتر از رفاقت واقعیمان لذت می برد.
    تشویقش کردم « با مایک بهت خوش بگذره »
    روز بعد، از اینکه جسیکا در زنگ مثلثات و اسپانیایی اشتیاق همیشگی را نداشت، شگفت زده بودم. همچنانکه کنارم بین کلاسها راه میرفت ساکت بود، و من ترسیدم که دلیلش را بپرسم.
    اگر مایک او را نپذیرفته بود، من آخرین شخصی بودم که میخواست به او بگوید. وقتی جسیکا در طول ناهار خوردن تا جاي ممکن از مایک دور نشست و با اشتیاق با اریک صحبت کرد، ترسهایم بیشتر شد. مایک بشکل فوقالعادهاي ساکت بود. وقتی مایک با من تا کلاس بعدي قدم میزد، هنوز ساکت بود. ناراحتی در صورتش علامت بدي به نظر میآمد. اما تا وقتی که من بر صندلی و او روي میزم نشست، چیزي نگفت.

    مثل همیشه با احساسی منحصر به فرد اگاه بودم که ادوارد به قدري نزدیک است که حتی میشود لمسش کرد، به همان فاصله اي که تنها در تصوراتم بود.
    مایک در حالی که به زمین نگاه میکرد، گفت «خوب...جسیکا از من درخواست رقص بهاره کرد »

    «عالیه » لحنم را ذوق زده و علاقه مند نشان دادم « با جسیکا کلی بهت خوش می گذره ».

    «خوب ..... » همچنانکه لبخندم را میدید، دنبال کلمات میگشت که سرهمشان کند. واضح بود که از پاسخم خوشش نیامده است « بهش گفتم باید در موردش فکر کنم » .
    « چرا میخواي این کارو بکنی ؟» گذاشتم صدایم رنگ مخالفت به خود بگیرد، هرچند خیالم راحت بود که به طور قطعی به جسیکا "نه" نگفته.
    دوباره به پایین نگاه میکرد و صورتش سرخ شده بود. احساس ترحم تصمیمم را عوض کرد. « من می خواستم بدونم اگر...اگر بخواي از من درخواست کنی »

    براي لحظه اي مکث کردم. از احساس گناهی که داشتم متنفر بودم. اما از گوشه ي چشمم، سر ادوارد را دیدم که به شکل غافلگیر کننده اي به سمت من کج شده بود. گفتم « مایک، فکر میکنم باید بهش جواب مثبت بدي »

    «قبلا از کسی درخواست کردي؟ » آیا ادوارد متوجه شد چگونه چشمان مایک به سمت او نظر انداخت؟
    « نه » به او اطمینان دادم « من اصلا به مجلس رقص نمیرم »
    اصرارکرد « چرا نمیري؟ »
    معلم در جستجوي پاسخ به سوالی که نشنیدم، صدا زد« آقاي کالن؟ »
    ادوارد پاسخ داد . « چرخه ي کرِبز » با بی میلی برگشت تا به آقاي بنر نگاه کند
    براي آگاهی از جوابم، به من نگاه کرد.

    به محض اینکه چشمهایش را از من برداشت، سرم را پایین انداختم و به کتابم نگاه کردم. مثل همیشه از روي نامردي موهایم را براي مخفی کردن صورتم روي شانه ي راست انداختم. نمیتوانستم این همه هیجان را که در من به وجود امده بود باور کنم، زیرا او براي اولین بار در تمام شش هفته گذشته به من نگاه کرده بود. نمیتوانستم به او اجازه بدهم تا این حد روي من نفوذ داشته باشت. رقت انگیز بود و حتی بیشتر از آن، زیان اور.
    من خیلی سعی کردم در زمان باقی مانده به او فکر نکنم. اما از آنجایی که این کار غیر ممکن بود، حداقل اجازه ندادم بفهمد حواسم به اوست. سرانجام وقتی که زنگ به صدا در آمد، پشتم را به او کردم تا وسایلم را جمع کنم. سعی کردم با این کار از او بخواهم که طبق معمول فوراً کلاس را ترك کند.
    « بلا؟ »
    صدایش نباید تا این حد برایم آشنا به نظر میرسید، به طوري که انگار تمام عمرم صداي او را میشناسم، نه در این چند هفته ي کوتاه.
    آهسته و با بی میلی به طرفش برگشتم. می دانستم به محض نگاه کردن به چهره ي بی عیب و نقصش، دچار چه احساسی خواهم شد اما نمی خواستم دچار آن حس شوم. وقتی سرانجام روبه رویش قرار گرفتم، حواسم کاملا جمع بود. اما از حالت او چیزي دستگیرم نشد. او هیچ چیز نگفت.
    سرانجام پرسیدم « چیه؟دوباره باهام حرف می زنی؟ » گستاخی ناخواسته اي در صدایم وجود داشت.
    لبهایش را بر هم فشرد،گویی می خواست جلوي لبخندش را بگیرد گفت.« نه،واقعا نه»

    چشمهایم را بستم و به آرامی از بینی ام تنفس کردم. می دانستم که دارم دندانهایم را به هم می فشارم. او منتظر ماند.
    اگر با او منسجم تر صحبت می کردم کارم راحت تر میشد چشمانم را بسته نگه داشتم، پرسیدم
    « پس،چی می خواي،ادوارد؟ »
    صادقانه گفت «متاسفم، خیلی بی ادبانه است، اما واقعاً این طور بهتره »
    چشم هایم را باز کردم. چهره اش کاملا جدي بود. با احتیاط گفتم «. نمیفهمم منظورت چیه »
    توضیح داد « بهتره باهم دوست نباشیم. به من اعتماد کن »
    چشمانم تنگ شدند. این جمله را قبلا شنیده بودم.
    از پشت دندان هایم هیس هیس کنان گفتم « خیلی بده که زودتر متوجه این موضوع نشدي. وگرنه لازم نبود الان تا این حد پشیمون باشی»
    « متاسف؟ » معلوم بود که این کلمه و لحنم غافل گیرش کرده است « متاسف براي چی؟».
    « براي این که نذاشتی اون ون لِعنتی منو له کنه »

    هاج و واج مانده بود. با نا باوري به من خیره شده بود.
    وقتی سرانجام به حرف آمد، تقریبا عصبانی به نظر می رسید
    «تو فکر می کنی از این که جانت را نجات دادم پشیمونم ؟ »
    به تندي گفتم « می دونم که هستی »
    حالا واقعا عصبانی بود « تو هیچی نمی دونی »

    به سرعت رویم را برگرداندم و دهانم را بستم تا مانع از خروج سیل اتهاماتی شوم که می خواستم بر سرش رها کنم. یکدفعه کتاب هایم را جمع کردم و بلند شدم. به سمت در رفتم. میخواستم با یک حرکت ناگهانی از اتاق خارج شوم اما همانطور که انتظار میرفت نوك چکمه ام به چهارچوب در گیر کرد و کتابها از دستم افتادند. براي لحظه اي ایستادم و فکر کردم آن ها را همان جا رها کنم و بروم.
    آهی کشیدم و خم شدم تا برشان دارم. او آنجا بود؛ و پیش از من آن ها را در یکدسته جمع کرده بود. آن ها را به من داد. صورتش سخت و جدي بود.
    به سردي گفتم « متشکرم »
    چشمهایش باریک شدند. پاسخ داد « خواهش می کنم »
    به سرعت راست ایستادم، دوباره برگشتم و بی آن که به پشت سرم نگاه کنم، خرامان از او دور شدم و خودم را به سالن ورزش رساندم.
    باشگاه به طرز وحشیانه اي خشونت آمیز بود. مشغول بازي بسکتبال شدیم. هیچ کدام از اعضاي گروه به من پاس نمی داد. البته این خوب بود، ولی با این حال چندین بار زمین خوردم.گاهی دیگران را همراه خودم میانداختم. امروز بد تر از همیشه بودم، زیرا فکر ادوارد تمام ذهنم را پر کرده بود. سعی کردم روي پاهایم تمرکز کنم، اما درست وقتی که به تعادل نیاز داشتم، وارد افکارم می شد. مثل همیشه، موقع رفتن نفس راحتی کشیدم. تقریبا به سمت وانت دویدم؛
    افراد زیادي بودند که میخواستم از آن ها دوري کنم. وانت در تصادف تنها آسیب جزئی دیده بود. باید چراغهاي عقب را عوض می کردم و اگر می توانستم آن را رنگ کنم، ظاهر بهتري پیدا می کرد. والدین تایلر مجبور شده بودند ونشان را براي قطعاتش بفروشند. وقتی از گوشه اي پیچیدم، پیکره اي بلند و تیره را دیدم که به پهلوي وانتم تکیه داده بود. تقریبا جا خوردم. متوجه شدم که او اریک است. دوباره شروع به قدم زدن کردم.
    صدایش زدم « هی، اریک »
    « سلام،بلا »
    همان طور که قفل در را باز میکردم گفتم « چه خبر ؟» توجهی به لحن ناراحت صدایش نکرده بودم، به همین دلیل کلمات بعديش شگفت زده ام کرد.
    « من فقط داشتم فکر می کردم که...میخواي با من به جشن مهمونی رقص بهاره بیاي ؟» صدایش در حین به زبان آوردن کلمات آخر آرام تر شد.
    آنقدر شوکه بودم که نمیتوانستم سنجیده صحبت کنم. گفتم « فکر میکردم انتخاب با دختراست »
    او خجالتزده قبول کرد «خوب،همین طوره »
    آرامشم را به دست آوردم و سعی کردم به گرمی لبخند بزنم
    « ممنون از دعوتت، اما من آن روز به سیاتل میرم ».
    گفت « اوه ،باشه، شاید دفعه ي بعد »
    موافقتکردم «حتماً » و بعد لبم را گاز گرفتم. نمیخواستم حرفم را آنقدر جدي بگیرد

    با نا امیدي برگشت و به سمت مدرسه رفت. صداي خنده ي آهسته اي شنیدم. ادوارد روبروي وانتم در حرکت بود. لبهایش را بر هم میفشرد و به جلویش نگاه میکرد. با تکانی شدید در را باز کردم و داخل رفتم، سپس در را پشت سرم به شدت کوبیدم. موتور ماشین را با صدایی گوشخراش به دور تند رساندم و در راهرو ماشین را عقب جلو کردم. ادوارد در ماشینش بود، دو قسمت پایینتر از من به آرامی، جلوي من به حرکت درآمد و راهم را بست. همانجا توقف کرد تا منتظر خانواده اش بماند.
    میتوانستم چهارتایشان را ببینم که به این سمت می آمدند، اما هنوز اطراف کافه تریا بودند. با خود فکر کردم به پشت وولوي براقش بزنم و بروم، اما حیف که شاهدان زیادي آنجا بودند. به آینه ي پشتم نگاه انداختم. صفی در حال تشکیل شدن بود. درست پشت سرم، تایلر کراولی در اتوموبیل سنترایی که اخیراً صاحبش شده بود برایم دست تکان میداد. براي جواب دادن به او بیش از حد عصبی بودم. وقتی در صندلی ام نشسته بودم و به هرجایی جز ماشین جلویم نگاه میکردم، ضربه اي از پنجره ي مسافرم شنیدم. به آنجا نگاه کردم، تایلر بود. نگاهی به آینه ي پشتم انداختم، گیج شدم. ماشینش همچنان روشن و درب آن باز بود. در کابین راننده خم شدم تا پنجره را پایین بکشم. سفت بود. تا نیمه پایین کشیدم و بیخیالش شدم.
    با ناراحتی گفتم « متاسفم تایلر، پشت ادوارد گیر افتادم » واضح بود که راهبندان تقصیر من نیست.
    لبخندي زد و گفت
    « میدونم، فقط خواستم در این حین که اینجا گیر افتاده ایم چیزي ازت بپرسم »
    این نمیتوانست واقعیت داشته باشد.
    ادامه داد « ممکنه منو به مهمونی رقص بهاري دعوت کنی ؟»
    با لحن تندتري گفتم « من تو شهر نیستم، تایلر » باید یادم میماند که اگر مایک و اریک کاسه ي صبرم را به سر آورده اند، تقصیر تایلر نیست.
    حرفم را تصدیق کرد« آره، مایک گفت »
    « پس چرا... »
    شانه بالا انداخت « امیدوار بودم اینو براي خلاص شدن از دستش گفته باشی »
    بسیار خوب، کاملاً تقصیر او بود.
    درحالی که سعی میکردم خشمم را پنهان کنم،گفتم « متاسفم تایلر. من واقعا به خارج از شهر میرم »
    « مشکلی نیست. در هر صورت مجلس رقصمان پا برجاست »

    قبل از آنکه بتوانم به او جواب دهم، به سمت اتومبیلش راه افتاده بود. میتوانستم بهت زدگی را در چهره ام احساس کنم. به جلویم نگاه کردم. آلیس، رزالی، امت و جسپر را دیدم که به آرامی وارد ولوو شدند. چشمان ادوارد برآینه ي عقبش به من دوخته شده بود. مسلما داشت به ریش من میخندید، گویی تک تک کلماتی که تایلر بر زبان آورد را شنیده است.
    پایم میل شدیدي به فشردن پدال گاز داشت...یک برخورد کوچک به هیچ کدام از آنها آسیبی نمیرساند، جز آن ولووي نقره اي رنگ. دور موتور را تند کردم. اما همه ي آنها سوار اتوموبیلشان شده بودند و ادوارد به سرعت در حال دور شدن بود.
    آهسته و با احتیاط به سمت خانه حرکت کردم. تمام طول راه را زیر لب با خود زمزمه می کردم. وقتی به خانه رسیدم،تصمیم گرفتم براي شام انچیلاداي مرغ درست کنم. دستورالعملی سخت و طولانی داشت، اما فکرم را براي مدتی مشغول میکرد.
    وقتی داشتم پیاز و فلفل را در آب میجوشاندم، تلفن زنگ زد. از برداشتن گوشی واهمه داشتم، اما ممکن بود چارلی یا مادرم باشد. جسیکا بود و خوشحال به نظر می رسید؛ بعد از مدرسه، مایک سراغش رفت و او دعوتش را پذیرفت. سعی کردم براي مدتی کوتاه هم که شده در شادیش شریک باشم.
    او باید میرفت تا این خبر مسرت بخش را به آنجلا و لورن هم بدهد. صادقانه به او گفتم که آنجلا ، همان دختر خجالتی که با من کلاس زیست شناسی داشت، می تواند از اریک براي شرکت در مهمانی دعوت کند. همچنین پیشنهاد کردم لورن که دختر سرد و نجوشی بود و بر سر میز ناهار به من هیچ توجهی نمی کرد، از تایلر دعوت کند. شنیده بودم هنوز کسی از او دعوت نکرده است. جس فکر میکرد ایده ي خوبیست.

    حالا که دیگر خیالش از بابت مایک راحت بود، وقتی آرزو کرد که من هم در آن مهمانی رقص شرکت کنم، صداقت بیشتري در صدایش احساس کردم. اما من رفتن به سیاتل را بهانه کردم.
    بعد از این که گوشی را گذاشتم، سعی کردم ذهنم را روي آماده کردن شام متمرکز کنم. مرغ را با دقت زیادي قطعه قطعه کردم. دلم نمی خواست دوباره به اتاق اورژانس برگردم، اما ذهنم آشفته بود و سعی می کرد تک تک کلماتی را که ادوارد امروز به کار برده بود، تجزیه تحلیل کند. منظورش از این حرف چه بود « بهتره با هم دوست نباشیم؟»
    وقتی منظور واقعیش را درك کردم، معده ام پیچ خورد. او حتما فهمیده بود چقدر مجذوبش شده ام. او نباید مرا امیدوار می کرد... پس ما حتی نمی توانستیم دوست باشیم...
    چون او اصلا به من علاقه اي نداشت. پیازي که در دستم بود، چشمهایم را سوزاند با عصبانیت فکر کردم.« طبیعیه که اون هیچ علاقه اي به من نداشته باشه »

    من آدم جالب و جذابی نبودم، اما او بود. جذاب...باشکوه...زیبا...بی عیب و نقص...! و احتمالا می توانست با یکدست ون بزرگ را از زمین بلند کند. خوب شد. میتوانستم تنهایش بگذارم. باید ترکش میکردم. باید به مجازات خودم در این برزخ میرسیدم، و با امید به مدرسه اي در جنوب غربی یا هاوایی میرفتم تا کمک هزینه ي تحصیلی بگیرم.

    درحالی که انچیلادا را داخل فر میگذاشتم، فکرم را روي سواحل آفتابی و درختان نخل متمرکز کردم. وقتی چارلی به خانه آمد و بوي فلفل سبز به مشامش رسید،کمی مردد شد. من نمی توانستم او را سرزنش کنم. احتمالا نزدیکترین جایی که در آن غذاي مکزیکی پیدا میشد،کالفرنیاي جنوبی بود. اما او یک پلیس بود،گرچه فقط پلیس یک شهر کوچک اما آنقدر شجاع بود که بتواند اولین گاز را بزند. به نظر میرسید از غذا خوشش آمده است.
    دیدن اینکه به تدریج در امور آشپز خانه به من اعتماد می کرد، جالب بود. وقتی که تقریباً غذایش را تمام کرد، پرسیدم « بابا، میتونم یه چیزي بگم؟ »
    « بله،چی بلا؟ »
    « اوم، فقط میخواستم بدونی شنبه میرم سیاتل...قبوله؟ ».
    نمیخواستم از او اجازه بگیرم، این کارسابقه ي خوبی نداشت، اما احساس گستاخی کردم بنابراین دست آخر تصمیم گرفتم موضوع را با او درمیان بگذارم.
    در حالی که از سوالم تعجب کرده بود گفت. « چرا ؟» براي او تصور این که چیزي در فرکس نباشد، غیر ممکن بود
    « راستش می خوام چند تا کتاب بخرم. کتاب خونه ي اینجا خیلی محدوده و شاید هم نگاهی به لباسا انداختم »
    پول بیشتري نسبت به گذشته داشتم. از چارلی ممنون بودم که دیگرلازم نبود پول ماشین بدهم. البته هزینه ي بنزین به عهده ي خودم بود.
    گفت « احتمالاً ماشینت میزان مصرف سوخت و خیلی خوب نشون نمیده » این همان چیزي بود که خودم هم به آن فکر میکردم.

    «میدونم. بین راه توي مونته سانو و المپیا توقف می کنم، اگر هم لازم شد تاکوما »
    پرسید « تنهاي میري ؟»
    نمیتوانم بگویم چارلی نگران خرابی اتومبیل بود یا از این می ترسید که دوست پسر پنهانی داشته باشم. « بله »
    با نگرانی گفت « سیاتل شهر بزرگیه. ممکنه گم بشی »
    « بابا،فنیکس از نظر بزرگی، پنج برابره سیاتله...در ضمن میتونم نقشه رو بخونم، نگران نباش »
    « نمیخواي باهات بیام؟ »
    سعی کردم به بهترین شکل ممکن، وحشتم را پنهان کنم. « مشکلی نیست بابا. احتمالا تمام روزم توي رختکن لباس فروشیا میگذره. خیلی خسته کننده است »
    فکر نشستن در لباسفروشی هاي زنانه حتی براي یک مدت کوتاه، بلافاصله او را خلع سلاح کرد و گفت: « اوه، باشه »
    همراه با لبخندي گفتم « ممنون »
    « براي رقص به موقع بر میگردي »
    اَه! فقط در چنین شهر کوچکی امکان داشت پدري از زمان برگزاري مهمانیهاي رقص دبیرستان مطلع باشد. « نه...من نمیرقصم بابا »او بهتر از دیگران، باید میفهمید که من مشکل عدم تعادل را از مادرم به ارث نبرده ام. بلکه از خود او به ارث برده ام.
    البته پیش از این متوجه شده بود گفت « اوه.درسته » .
    صبح روز بعد وقتی وارد محوطه ي پارکینگ شدم، در دورترین نقطه ي ممکن از ولووي نقره اي پارك کردم. نمیخواستم خودم را در معرض وسوسه قرار دهم و دست آخر هم به او یک ماشین نو بدهکار شوم. از اتومبیلم پیاده شدم و همان طور که با کلید ور میرفتم، از دستم سر خورد و جلوي پایم،داخل چاله ي آبی افتاد. وقتی خم شدم تا کلید را بردارم، دست سفیدي ظاهر شد و قبل از این که بتوانم کاري بکنم، آن را برداشت. سریع بلند شدم و راست ایستادم.
    ادوارد کالن درست کنار من به وانتم تکیه داده بود.
    با رنجشی آمیخته به تعجب، پرسیدم« چطور این کارو میکنی؟ »
    « چیو چطور میکنم ؟»
    همان طور که حرف میزد،کلید را جلویم گرفت. وقتی دستم را براي گرفتنش دراز کردم، آن را در دستم انداخت.
    « همین که یهویی از ناکجاآباد پیدات میشه »
    صدایش مثل همیشه آرام بود به لطافت مخمل.. « بلا، تقصیر من نیست که به طرز خارق العادهاي نسبت به اطرافت بی توجهی »
    به چهره ي بی عیب و نقصش اخم کردم. چشمهایش دوباره روشن بودند؛ نوعی طلائی درخشان و عمیق. مجبور شدم سرم را پایین بیندازم تا افکار در هم و برهمم را مرتب کنم.
    در حالی که نگاهم را از او می دزدیدم، مصرانه پرسیدم «چرا دیشب راهو بستی؟ فکر میکردم قراره تظاهر کنی من وجود ندارم، نه این که با رفتارت زجر کشم کنی »

    زیر لب خندید و گفت « به خاطر تایلر این کارو کردم، نه خودم. باید این شانسو بهش میدادم »
    بریده بریده گفتم« تو... » نتوانستم کلمه اي پیدا کنم که به خوبی احساساتم را بیان کند. انتظار داشتم آتش خشمم تا مغز استخوانش را بسوزاند، اما تنها مایه ي خنده اش شد
    او ادامه داد« وانمود نمیکنم تو وجود نداري »
    «پس می خواي منو تا سرحد مرگ آزار بدي؟ وقتی ماشین تایلر نتونست این کارو بکنه خواستی خودت انجامش بدي » خشم در چشمان تیرهاش شعله کشید.
    لبهایش به هم فشرده شدند و هیچ اثري از شوخ طبعی در او دیده نمیشد.
    « بلا، تو واقعا احمقی » کف دستهایم می سوخت. خیلی دوست داشتم چیزي را بزنم. از خودم تعجب کردم. معمولا فرد آرامی بودم. رویم را برگرداندم و از ادوارد دور شدم. فریاد زد « صبر کن » شلپ شلوپ کنان به راه رفتن ادامه دادم.
    اما او کنارم آمد و به راحتی همراهم حرکت میکرد.
    همان طور که راه میرفت، گفت «متاسفم، خیلی گستاخ بودم » به حرفش توجهی نکردم
    ادامه داد « من نمیگم حرفم دروغ بوده، ولی به هر حال لحنم بی ادبانه بود »
    غر و لند کردم « چرا تنهام نمیذاري؟ »
    « میخواستم یه چیزي ازت بپرسم، ولی حواسمو پرت کردي »
    به آرامی خندید. به نظر میرسید دوباره شوخ طبعیشگل کرده بود.
    به سختی پرسیدم « تو اختلال روانی چند شخصیتی نداري؟ »
    « باز داري همون حرفا رو تکرار میکنی »
    آهی کشیدم و گفتم « باشه، خب؟ چی میخواي بپرسی؟»
    « داشتم فکر میکردم ...اگر شنبه ي هفته ي بعد...میدونی که روز رقص بهاره رو میگم »
    حرفشرا قطع کردم« داري سعی میکنی خوشمزگی کنی؟ »
    وقتی سرم را بالا گرفتم تا به چهره اش نگاه کنم، صورتم کاملا از باران خیس شده بود.
    برق شیطنت آمیزي در چشمانش دیده میشد « میشه لطف کنی و بذاري من حرفمو تموم کنم؟ » .
    لبم را گاز گرفتم و دستهایم را بهم قلاب کردم، طوري که انگشتانم در هم قفل شدند. این طور میتوانستم جلوي خودم را بگیرم تا کار عجولانهاي انجام ندهم.
    « شنیدم اون روز به سیاتل میري و فکر کردم یه نفر هست که تو رو با ماشینش برسونه »
    خیلی غیرمنتظره بود.
    مطمئن نبودم که منظورش چیست. پرسیدم « چی؟ »
    « میخواي کسی تو رو تا سیاتل همراهی کنه؟»
    هاج و واج پرسیدم« کی؟ »
    « معلومه، خودم »هر کدام از حرفها را طوري بیان میکرد که گویی در حال صحبت کردن با یک عقب افتاده ي ذهنی بود.
    هنوز سردرگم بودم « چرا ؟».
    «خب، قصد داشتم تو چند هفته ي آینده برم سیاتل، همین طوري خواستم کمکی کرده باشم. مطمئن نبودم که وانتت بتونه به اونجا برسه »
    « وانت من خیلی هم عالی کار میکنه. به خاطر این که برام نگران بودي خیلی ممنونم » دوباره شروع به راه رفتن کردم. بیشتر متعجب بودم تا عصبانی.
    دوباره خودش را به من رساند « ولی مگه وانتت میتونه با یه باك بنزین تو رو به سیاتل برسونه؟ » .
    « نمیدونم این چه ربطی به تو داره » پسره ي احمق با اون ولووي مسخرش
    «جلوگیري از به هدر رفتن منابع طبیعی وظیفه ي همه ي ماست »
    «راستشو بخواي ادوارد » وقتی اسمش را بر زبان آوردم،هیجان عجیبی وجودم را فرا گرفت و من از این احساس متنفر بودم « نمیتونم باهات رابطه اي داشته باشم. فکر میکنم تو دوست نداري با من دوست بشی » .
    « گفتم بهتره باهم دوست نباشیم، نه این که دوست ندارم »
    با لحن کنایه آمیزي گفتم « اوه، متشکرم، حالا همه چی برام روشن شد »
    تازه آن موقع بود که متوجه شدم دیگر راه نمیروم. زیر سایبان کافه تریا ایستاده بودیم و من راحت تر میتوانستم به صورتش نگاه کنم. با این وجود دیدن چهره اش به روشن شدن ذهنم کمکی نمیکرد.
    توضیح داد
    « این...عاقلانه تره که دوستم نباشی. اما منم از این که همش سعی میکنم ازت فاصله بگیرم خسته شدم، بلا »
    وقتی جمله ي آخر را به زبان آورد، چشمانش به طرز باشکوهی سرشار از احساس و صدایش پر از شور و حرارت بود.
    با همان لحن پرشور پرسید « با من به سیاتل میاي ؟»
    هنوز نمیتوانستم صحبت کنم، بنابراین فقط سر تکان دادم.
    لبخند کوتاهی زد و بعد چهرهاش جدي شد.
    هشدار داد « تو باید واقعا از من فاصله بگیري. سر کلاس می بینمت »
    با حرکتی ناگهانی برگشت و از همان راهی که آمده بودیم، رفت.

    فصل پنجم
    گروه خون



    با سر در گمی راهم را به سمت کلاس انگلیسی باز کردم.
    زمانی که قدم به درون کلاس گذاشتم، حتی نفهمیدم درس تقریباً شروع شده است.
    آقاي میسون با لحن تحقیر کنندهاي گفت «ممنون از اینکه به ما ملحق شدین،خانم سوان » از خجالت سرخ شدم و با عجله نشستم. تا آخر کلاس متوجه نشدم که مایک در جاي همیشگی خود، یعنی کنار من ننشسته است.
    احساس گناه کردم، اما طبق معمول او و اریک هر دو کنار در منتظرم بودند. بنابراین پیش خودم حساب کردم که در کل بخشیده شدم. به نظر می رسید مایک بیشتر شبیه سابق شده است همانطور که راه می رفتیم با ذوق و شوق درباره ي گزارش آبو هواي آخر هفته صحبتمیکرد. گمان می رفت بارش باران قرار است براي مدت کمی متوقف بشود و در این صورت شاید برنامه ي سفر ساحلی اش امکان پذیر می شد. سعی کردم براي جبران نا امید کردن او در دیروز، خود را مشتاق نشان دهم. کار سختی بود. هوا بارانی باشد یا بارانی نباشد. باران می آمد یا نمی آمد، دما حداکثر به چهل درجه میرسید.
    باقی صبح در تیرگی گذشت. به سختی میتوانستم قبول کنم طرز نگاه ادوارد و همه ي آنچه گفته بود، خیال واهی نبوده باشد. شاید این هم فقط رویاي قانع کننده اي بود که با واقعیت اشتباه گرفته بودم.امکان آنکه رویا دیده باشم خیلی بیشتر از این بود که واقعاً مورد توجه او واقع شده باشم از اینرو زمانی که همراه جسیکا وارد کافه تریا شدم، بی قرار و بی تاب بودم. میخواستم چهره اش را ببینم که آیا دوباره به شکل همان آدم خونسرد و بی احساس قبل در آمده است یا شاید معجزه اي رخ داده و آنچه را که فکر می کردم امروز صبح شنیده ام، به راستی شنیده بودم.

    جسیکا همچنان درباره ي برنامه هاي جشن رقصش وراجی می کرد. لورن و آنجلا پسر هاي دیگري را دعوتبه رقص کرده بودند و همه میخواستند با هم به جشن بروند. آنها اصلاً نفهمیدند که چه قدرگیج و حواس پرت هستم!
    همانطور که با دقت به میز او چشم دوخته بودم، نا امیدي بر من چیره شد. چهارتاي دیگرشان آنجا بودند، اما او نبود،آیا به خانه رفته بود؟
    همانطور که گوشم به وراجی هاي جسیکا بود، وارد صف شدم. اشتهایم را از دستداده بودم، به خاطر همین تنها یک بطري لیموناد خریدم. فقط میخواستم بنشینم و بق کنم.
    جسیکا گفت « ادوارد کالن دوباره به تو خیره شده. در تعجبم که چرا امروز تنها نشسته !» سرانجام با به زبان آمدن اسم او رشته ي افکارم پاره شد.
    سرم ناگهان بالا پرید. نگاه خیره اش را دنبال کردم تا ادوارد را ببینم، پشت میز خالی، در آن سوي کافه تریا مقابل جایی که همیشه می نشست با لبخندي کج به من خیره شده بود. یکبار نگاهمان با هم گره خورد. دستش را بالا برد و با انگشت اشاره کرد که پیشش بروم، همچنان که با ناباوري خیره شده بودم، چشمکی به من زد.
    جسیکا با تعجب توهین آمیزي پرسید « منظورش تویی؟ »
    براي اینکه خیالش را راحت کنم زیر لب گفتم
    «شاید در تکلیف زیست شناسی نیاز به کمک داره. اوم، بهتره برم، ببینم چی میخواد»

    همچنان که می رفتم میتوانستم نگاه خیره ي جسیکا را پشت سرم احساس کنم. وقتی که به میزش رسیدم، با تردید پشت صندلی روبرویش ایستادم.

    او لبخند زنان پرسید« چرا امروز پیش من نمیشینی؟ »
    در حالی که با احتیاط نگاهش می کردم نا خود آگاه نشستم. او هنوز لبخند بر لب داشت. باور کردن اینکه فردي تا این حد زیبا، میتواند وجود خارجی داشته باشد، برایم مشکل بود. میترسیدم که ناگهان در یک چشم به هم زدن محو شود و من از خواب بیدار شوم. به نظر میرسید منتظر است تا من چیزي بگویم.

    سرانجام از عهده اش بر آمدم« رفتارت فرق کرده! »
    « خوب..... » او مکث کرد، سپس بقیه ي کلمات را پشت سر هم ادا کرد«تصمیم گرفتم حالا که دارم به جهنم میرم، درست حسابی این کارو بکنم»
    منتظر ماندم حرفی بزند که معنی اشرا بفهمم. ثانیه ها همانطور می گذشتند.
    سرانجام متذکر شدم « میدونی، نظر خاصی درباره ي این حرفت ندارم »

    « میدونم ». دوباره لبخند زد و بعد موضوع را عوض کرد «فکر میکنم دوستات براي اینکه من قاپت رو دزدیدم شاکی هستند ».
    « اونا دوام میارن » میتوانستم نگاه سنگینشان راکه در حال گلوله باران کردن پشتم بود، احساس کنم.
    با درخششی از روي بدجنسی در چشمهایش گفت «گرچه ، ممکنه من تو رو بهشون پسندم »
    آب دهانم را قورت دادم.
    او خندید « به نظر نگران میاي »

    گفتم« نه» اما به شکل مضحکانهاي صدایم ضعیف شد « غافل گیر شدم، راستش...چی باعث این کارها شده؟ »
    «بهت گفتم، از دوریت خسته شدم. براي همین دارم بی خیال میشم »
    هنوز لبخند بر لب داشت اما چشمهاي اُخرایی اش جدي بودند.
    با گیجی تکرار کردم « بی خیال میشی؟ »
    « آره. از تلاش براي خوب بودن منصرف شدم. حالا میخوام اون کاري رو که دوستدارم انجام بدم. هر چه بادا باد!»
    در حین توضیح دادن لبخندش محو شد و صدایش لحنی جدي بر خود گرفت.
    « دوباره گیجم کردي »
    لبخند کجکی و هیجان انگیزش دوباره ظاهر شد.
    « این یکی از مشکلاتمه که هر وقت با تو هستم زیاد حرف میزنم »
    با طعنه گفتم « حالا نگران نباش. از حرف از حرفات هیچی سر در نمیارم »
    « امیدوارم همینطور باشه! »
    « خوب حالا به زبان ساده: رفیق هستیم ؟»
    با تردید به فکر فرو رفت «رفیق... »
    زیر لب گفتم « یا نه! »
    پوزخند زد «خوب، به نظرم میتونیم امتحان کنیم. ولی من از حالا بهت هشدار میدم که دوست خوبی برات نیستم »
    در پس خنده، هشدارش جدي بود.
    سعی کردم لرزش ناگهانی شکمم را نادیده بگیرم و صدایم را متعادل نگهدارم
    یادآوري کردم « تو این رو خیلی میگی »
    « آره، به خاطر اینکه تو به حرفم گوش نمیدي. من هنوز منتظرم که حرفم را باور کنی. اگر باهوشباشی، از من دوري می کنی»
    چشمهایم را تنگ کردم « فکر میکنم با این حرفت، میزان هوش منو به طور واضحی مشخص کردي »
    با حالت عذرخواهانه اي لبخند زد.
    «بنابراین تا وقتی که... من باهوش نباشم، میتونیم سعی کنیم دوست هم باشیم؟ » سعی کردم تا به این تبادل نظر گیج کننده خاتمه بدهم.
    «. به نظرم...درسته »
    به پایین نگاه کردم، به دستانم که دور بطري لیموناد پیچیده شده بودند، مطمئن نبودم که حالا باید چه کار کنم.
    از روي کنجکاوي پرسید « به چی فکر میکنی؟ » به چشمهاي عمیق طلائی اش نگاه کردم، سر مستش شدم و طبق معمول حقیقت از دهانم بیرون پرید.
    « من سعی میکنم کشف کنم تو چی هستی؟ »
    چهره اش جدي شد، اما با کمی تلاش لبخندش را در همان حالت حفظ کرد.
    بی مقدمه پرسید « شانسی هم داشتی؟ »
    گفتم « نه آن چنان! »
    خندید « فرضیه هات چی هستن؟ »
    صورتم از خجالت سرخ شد. در طول ماه گذشته بین بروسوین و پیتر پارکر دودل بودم. هیچ راهی نداشت که به آنها اشاره اي نکنم. در حالی که سرش را به یک سمت خم میکرد، با لبخندي به شدت وسوسه کننده پرسید
    « نمی خواي به من بگی؟ »
    سرم را تکان دادم « خیلی خجالت آوره ».
    غر زد «خودت میدونی، واقعا نا امید کننده است »
    به سرعت مخالفت کردم « نه»
    چشمانم را تنگ کردم «نمیتونم تصور کنم که چرا باید نا امید کننده باشه. فقط به این دلیل که کسی نمیخواد چیزي که تو مغزش میگذره بهت بگه؟ حتی اگر حرفهاي گیج کننده و مشکوکی بهت بزنه که تمام شب رو بیدار نگهت داره تا به منظورش فکر کنی؟... حالا کجاي این موضوع نا امید کننده است؟»
    اخم کرد.
    خشم فروخورده ام اکنون درحال آزاد شدن بود، ادامه دادم
    «یا بهتره بگیم اون آدم کارهاي عجیب و غریب زیاد کرده. از نجات دادن زندگیت در غیر ممکنترین وضعیت گرفته تا وقتی که با تو مثل یک آدم پست و نفرین شده رفتار میکنه. حتی وقتی هم قول میده در مورد این چیزها توضیح بده، چیزي نمیگه . اینا هم نمیتونه نا امید! کننده باشه»
    « یک کم زود از کوره در رفتی، مگه نه ؟»
    « از برخورد هاي دوگانه خوشم نمیاد »
    بی هیچ لبخندي به یکدیگر خیره شدیم. از روي شانه ام نگاهی کوتاه انداخت، و یکدفعه پوزخند زد.
    « چیه ؟»
    « دوست پسرت فکر میکنه برخورد من با تو خوب نیست. داره سبک سنگین میکنه که بیاد به دعواي ما فیصله بده یا نه» دوباره با تمسخر پوزخند زد.
    به سردي گفتم « نمیدونم درباره ي کی صحبت می کنی؟ ولی به هر صورت مطمئنم که در اشتباهی »
    « نیستم. بهت گفته بودم، بیشتر مردم دستشون راحت رو میشه »
    « البته به جز من »
    «بله، به جز تو » ناگهان حالتش تغییر کرد، چشمهایش به فکر فرو رفتند« تعجب می کنم چرا اینطوره ».
    باید چشمهایم را از سنگینی نگاه شدور میکردم. بر باز کردن درپوش لیمونادم متمرکز شدم. و در حالی که خیره ي میز بودم بدون آنکه نگاه کنم، جرعهاي نوشیدم.
    با حواسپرتی پرسید« گرسنه نیستی؟ »
    نمیخواستم به یاد بیاورم که شکمم خالیست است و دل و روده ام به هم می پیچد. به میز خالی روبرویش نگاه کردم و گفتم « نه. تو چی؟ »
    متوجه حالتش نشدم. انگار که از لطیفه اي خصوصی لذت میبرد.
    « نه گرسنه ام نیست »
    بعد از لحظهاي درنگ پرسیدم « میشه یه لطفی بهم بکنی؟ »
    ناگهان هوشیار شد « بستگی داره چی بخواي ؟» .
    « چیز زیادي نیست » خاطر جمعش کردم با کنجکاوي آمیخته به احتیاط منتظر ماند.
    «داشتم فکر میکردم...کاش می تونستی دفعه ي بعد که تصمیم گرفتی بخاطر منافع خودم منو نادیده بگیري از قبل بهم اخطار بدي! حداقل اینجوري خودم رو آماده میکنم ».درحین صحبتکردن به در بطري لیموناد که انگشت کوچکم در حال باز کردن آن بود چشم دوختم.
    وقتی سرم را بالا آوردم او لبهایش را بهم میفشرد، تا خنده اش نگیرد.
    « به نظر منصفانه میاد »
    «. ممنونم »
    پرسید « خوب حالا میتونم درعوضاین، یه چیزي بپرسم؟ »
    « فقط یکی! »
    « یکی از فرضیههاتو بهم بگو .»
    فریاد زدم «. این یکی رو نه »
    به من یادآوري کرد « تو منو در سوال پرسیدن محدود نکردي، فقط قول دادي یه جواب بدي »
    من هم یادآوري کردم « و تو هم قبلا زیر قولهاي خودت زدي »
    « فقط یه فرضیه...نمیخندم »
    « چرا، میخندي »هیچ شکی نداشتم. سرش را پایین انداخت. و بعد با چشمهاي اخرایی و نافذش از میان مژه هاي بلند سیاهش نگاه کوتاهی به من انداخت..
    به طرفم خم شد و پرسید «خواهش میکنم »
    پلک زدم. مغزم داشت قفل میشد!
    چطور این کار را انجام داده بود؟
    گیج شدم. از او پرسیدم«؟ هان! چی »
    چشمانشهنوز خیره به من بود «لطفا فقط یه فرضیهي کوچکترو بهم بگو »
    آیا او هیپنوتیزم هم میکرد؟ یا من فقط یک آدم ضعیف و بی اراده بودم؟ « خب... یک عنکبوت رادیواکتیویته نیشت زده »
    او با تمسخر گفت « خیلی خلاقانه نیست »
    با رنجیدگی خاطر گفتم « متاسفم. این همه ي چیزي بود که من فهمیدم »
    او مرا دستانداخت « تو حتی نزدیک هم نشدي »
    « هیچ عنکبوتی در کار نیست؟ »
    « هیچی »
    « و هیچ رادیواکتیویته اي »
    « هیچکدوم »
    آهی کشیدم « لعنت! »
    او با دهان بسته خندید « حتی گاز کریپتوناید هم منو اذیت نمیکنه »
    «قرار نبود بخندي، یادته؟ »
    سعی کرد صورتش را جدي کند.
    به او اخطار دادم « بالاخره جوابو پیدا میکنم »
    او دوباره جدي شد « کاش اصلا این کارو انجام ندي »
    «چون که... ؟»
    او با بازیگوشی لبخند زد. اما چشمانش رسوخ ناپذیر بودند. « اگر من یک ابر قهرمان نباشم چی؟ اگر پسر بدي باشم چی؟ »
    « اوه. درك میکنم »
    ناگهان قیافه اش به شدت جدي شد انگار ترسیده بود نکند به طور اتفاقی حقیقتی را بروز داده باشد. صورتش یکدفعه جدي شد، طوري که انگار بدون این که بخواهد زیادي حرف زده باشد. « واقعاً میفهمی؟ »
    همانطور که به معنی واقعی سخن خودم پی می بردم، ضربان قلبم تندتر شد. او خطرناك بود. « تو خطرناکی ؟»
    در تمام این مدت تلاش می کرد تا این مطلب را به من بفهماند.
    او فقط به من نگاه کرد. چشمانش پر از احساساتی بود که نمیتوانستم درکشان کنم. سر تکان دادم و زیر لب گفتم « ولی بد نیستی. نه، من باور نمی کنم که تو بد باشی »
    صدایش تقریبا غیر قابل شنیدن بود. سرشرا پایین انداخت. در بطري ام را برداشت و بعد آن را بین انگشتانشچرخاند. «تو اشتباه می کنی »
    به او خیره شدم. تعجبکردم که چرا احساس ترس نمیکردم. منظورش همان بود که گفت. که البته واضح هم بود. اما فقط مشتاق و بی صبر ...و بیشتر از هر چیز دیگري مجذوب او بودم. همان احساسی که هر وقت کنار او بودم داشتم. سکوت تا زمانی که متوجه شدم کافه تریا تقریبا خالی شده، طول کشید.

    روي پاهایم پریدم « داره دیرمون میشه »

    او گفت « من امروز کلاس نمیرم » درپوش بطري را چنان می چرخاند که اصلا دیده نمیشد.
    « چرا ؟»
    لبخند زد « براي سلامتی خوبه که هر چند وقت کلاس رو بپیچونیم » اما چشمانش هنوز هم نگران بود.
    من که دل و جرات این کارها را نداشتم، به او گفتم « خب، من میرم »
    توجهش را به درپوش معطوف کرد. « بعداً میبینمت »
    مردد که بروم یا نه! اما با صداي زنگ اولین کلاس نیم نگاهی به او انداختم تا مطمئن شوم از جایش یکسانتی متر هم تکان نخورده باشد و سپس با عجله از در بیرون رفتم.
    وقتی به سمت کلاس آرام میدویدم، سرم سریع تر از آن درپوش بطري دور خود میچرخید.
    در مقابل سوالات بسیار زیادي که حالا مطرح شده بود، جواب سوالات بسیار کمی را گرفته بودم.
    اما حداقل باران بند آمده بود. خوش شانس بودم؛ وقتی وارد کلاس شدم آقاي بنر هنوز نیامده بود.
    سریع خود را در صندلی ام جا دادم ولی حواسم بود که مایک و آنجلا هر دو به من خیره شده اند. مایک با بی میلی و آنجلا شگفتزده و با مقداري ترس نگاه میکردند.

    آقاي بنر وارد کلاس شد و به بچه ها گفت که منظم شوند. او داشت با تعدادي جعبه مقوایی کوچککه در دست داشت بازي می کرد.آن ها را روي میز مایک گذاشت و به مایک گفت که شروع کند آن ها را دست به دست، به همه کلاس بدهد. او در حالی که یک جفت دستکش پلاستیکی را از جیب ژاکتش بیرون می آورد و به دست می کرد،
    گفت « خیلی خب بچه ها. من می خواهم که همه ي شما یک قطعه از هر جعبه اي بردارید »
    صداي چسبیدن دستکشها به مچ دستشبه نظرم بدشگون آمد.
    کارت سفیدي را با چهار مربع در رویش برداشت و ادامه داد« اولی باید یک کارت معرف باشد »
    سپس چیزي برداشت که شبیه یکشانه ي بی دندانه بود « دومی یک وسیله چهار شاخه است » .« و سومی یک نیشتر جراحی کوچک ضدعفونی شده است » او یک قسمت از پلاستیک آبی را برداشت و بازش کردنوکش از این فاصله غیر قابل دیدن بود. ولی شکم من لرزید.
    «من با قطره چکان میام سر میزتون تا کارت هاتون رو آماده کنم پس لطفاً تا وقتی نیومدم کارتون رو شروع نکنید » او دوباره از میز مایک شروع کرد. با دقت در هر یک از چهار مربع یک قطره ي آب می چکاند« بعد.. من از شما می خواهم که با دقت انگشتتان را با نیشتر سوراخ کنید.» او دست مایک را گرفتو نیشتر را در نوك انگشت میانی او فرو کرد.
    واییی! نه! روي پیشانی ام عرق سردي جاري شد. دست مایک را آنقدر فشار داد تا خون از آن بیرون بزند و توضیح داد« یک قطره ي کوچک خون را روي هر شاخه قرار بدهید» حالت تهوع بهم دست داد و بی اختیار آب دهانم را قورت دادم.
    « و بعد آن را روي کارت بگذارید »
    حرفش را تمام کرد و کارت قرمز که ازآن خون می چکید را بالا گرفت تا ما آن را ببینیم. چشم هایم را بستم و سعی کردم از میان صداي زنگی که در گوشم می پیچید به حرفهاي معلم گوش کنم.
    با غرور گفت« صلیب سرخ آخرهفته ي آینده در پورت آنجلس یک دوره ي مربوط به خون دارد. پس من فکر کردم همه ي شما باید گروه خونیتان را بدانید. فقط آنهایی که هنوز هجده سالشون نشده اجازه ي والدینشان را لازم دارن. رضایتنامه هم رو میزم هست»
    او با قطره هاي آب در طول کلاس می رفت.گونه ام را بر روي قسمت خنک میز گذاشتم و سعی می کردم هوشیاري ام را حفظ کنم. می توانستم از تمام اطرافم صداي جیغ غرولند و خنده هاي ریز همکلاسیانم وقتی که دستشان را می بریدند بشنوم. به ارامی توسط دهانم نفس کشیدم. آقاي بنر پرسید« بلا، تو خوبی؟ » صدایش به من نزدیک بود و وحشتزده به نظر می رسید.
    می ترسیدم سرم را بالا بگیرم. با صداي ضعیفی گفتم « من گروه خونی ام را می دانم،آقاي بنر »
    « احساس ضعف می کنی »
    من من کنان گفتم« بله آقا » از درون خود را براي رها نکردن کلاس وقتی که فرصتش پیش آمده بود، سرزنش می کردم.
    او با صداي بلند گفت « خواهش می کنم کسی بلا رو پیش پرستار ببره » لزومی نداش تسرم را بلند کنم تا ببینم مایک داوطلب شده است من را از کلاس بیرون ببرد. آقاي بنر پرسید « میتونی راه بري »
    زمزمه کردم« بله » پیش خودم گفتم فقط بگذارید از اینجا بیرون بروم، سینه خیز هم شده، می روم.
    مایک با اشتیاق بازویش را دور کمرم بست و دستم را روي شانه اش گذاشت. در راه بیرون از کلاس سنگینی ام را روي او انداختم. مایک مرا از این سو به آن سوي محوطه ي مدرسه دنبال خود کشید. در نزدیکی کافه تریا ایستادم. آنجا خارج از دید ساختمان شماره ي چهار و موقعیتی بود که آقاي بنر بتواند تماشایمان کند.
    خواهش کردم « لطفا اجازه بده یه دقیقه بشینم »
    کمکم کرد تا روي لبه ي پیاده رو بنشینم.
    هنوز به شدت، منگ بودم. به مایک گفتم« هر کاري که میخواي بکن ولی دستاتو از جیبت بیرون نیار »
    به پهلو خم شدم. سرگیجه ام هنوز خوب نشده بود. ناگهان از حال رفتم، چشمهایم را بستم وگونه ام را روي سیمان سرد و مرطوب پیاده رو قرار دادم. با این کار حالم قدري بهتر شد.
    مایکبا نگرانی گفت « واي بلا، رنگت پریده »
    صدایی متفاوت از فاصله ي دور آمد « بلا؟»
    نه! لطفا بگذارید آن صداي به شدت آشنا را در ذهنم بشنوم.
    « چی شده؟ صدمه دیده؟ »اکنون صدایش نزدیکتر بود و به نظر ناراحت می رسید.
    این صدا را فقط در ذهنم تصور نکرده بودم. چشمهایم را بر هم فشردم،آرزو میکردم بمیرم. یا حداقل جلوي بالا آوردنم را بگیرم.
    به نظر میرسید مایک تحت فشار قرار گرفته است «فکرکنم از حال رفته. نمیدونم چه اتفاقی افتاد. حتی انگشتشو هم سوراخ نکرد»
    « بلا» صداي ادوارد دقیقاً کنارم بود و حالا آرامتر شده بود « صدامو میشنوي؟ » .
    ناله کردم« نه، برو » او خندید
    مایکبا لحنی تدافعی توضیح داد «من داشتم اونو پیش پرستار می بردم ولی اون دیگه نمی تونه بیشتر از این راه بیاد »
    ادوارد گفت« من می برمش » میتوانستم نیشخندي که هنوز در صدایشبود را بشنوم
    «میتونی به کلاس برگردي»
    مایک مخالفت کرد « نه! این کارو به عهده ي من گذاشتن ».
    ناگهان پیاده رو از زیر پایم محو شد. چشمانم از تعجب باز مانده بود. ادوارد مرا در آغوشش گرفته بود.آن قدر راحت که گویا به جاي صد و ده پوند، ده پوند وزن داشته باشم. خدایا! لطفا نگذار رویش بالا بیاورم« منو بزار زمین » اما قبل از اینکه صحبتم را تمام کنم، راه افتاده بود.
    مایک که تقریباً ده قدم پشت سر ما بود با صداي بلند گفت « هی! »
    ادوارد به او توجهی نکرد. با خنده به من گفت« به نظرم زیاد حالت خوب نیست »
    تکان خوردن قدم هایش حالم را بدتر میکرد. ناله کردم« منو بذار رو پیاده رو » او محتاطانه مرا از بدنش دور نگه داشت. تمام وزنم را تنها با بازوهایش نگه داشته بود که البته به نظر نمیرسید برایش زحمتی باشد. به نظر می رسید این حرفها سرگرمش میکند. پرسید « پستو با دیدن خون از حال میري؟ »جوابی ندادم.
    چشمانم را دوباره با تمام قدرت بستم و لبهایم را به محکمی فشردم که با حالت تهوع بجنگم. با گفتن این حرف از خودش لذت برد. ادامه داد «... تازه نه با دیدن خون خودت » نمیدانم چطور در حین اینکه مرا حمل میکرد در را باز کرد. اما ناگهان احساس گرما به من دست داد. بنابراین متوجه شدم که وارد ساختمان شده ایم.
    « اي واي » صداي زنی را شنیدم که نفسش را در سینه حبس کرده بود ادوارد توضیح داد « سر کلاس زیست شناسی غش کرده » چشمهایم را باز کردم در دفتر بودم و ادوارد با گام هاي بلندي از کنار پیشخوان جلویی می گذشت تا به سوي در اتاق پرستار برود. مسئول پذیرش مو قرمز دفتر، خانم کوپ ، جلوتر دوید تا در را برایش باز نگه دارد. پرستار پیر سرش را از روي کتاب بلند کرد و با حیرت به ادوارد نگاه کرد که مرا تا داخل اتاق حمل کرده و با ملایمت روي کاغذ چین خورده اي میگذارد که تشک شرابی رنگ روي برانکار را پوشانده بود. بعد دوباره به سمت دیوار رفت و تا آنجا که اتاق کم عرض و باریک اجازه میداد از تخت فاصله گرفت. چشمهایش درخشندگی تحریک آمیزي داشت.
    به پرستار وحشتزده قوت قلب داد «اون فقط یکمی ضعف کرده. توي کلاس زیست شناسی درس تعیین گروه خون داشتن»
    پرستار سرش را تکان داد تا نشان دهد موضوع را فهمیده است « همیشه یکنفر اینطوري میشه » ادوارد بی صدا پوزخند زد. « فقط یک دقیقه دراز بکش، عزیزم. تموم میشه »
    حالت تهوعم کم کم برطرف می شد. آهی کشیدم « میدونم » او پرسید « خیلی این حالت بهت دست میده؟ » اقرار کردم « گاهی اوقات »
    ادوارد سرفه اي کرد تا خنده ي دیگري را پنهان کند پرستار به او گفت « حالا میتونی برگردي سر کلاست » «اما قراره من پیشش بمونم » اون این حرفرا با چنان قاطعیتی گفتکه هرچند پرستار لبهایش را بر هم فشرد بیش از این با او بحث نکرد. پرستار به من گفت «عزیزم، می روم برایت یکمی یخ بگیرم تا روي پیشانیت بگذاري » و سپس با سر و صدا بیرون رفت
    چشمهایم را بستم غر زدم. «. حق با تو بود »
    « من معمولا درستمیگم. ولی این دفعه در چه موردي به من حق میدي؟ »
    تلاش کردم تنفسم را منظم کنم « پیچوندن کلاس! براي سلامتی خوبه ».
    « اونجا یه لحظه منو ترسوندي »لحن صدایش طوري بود که انگار به ضعف و حقارت خودش اعتراف میکند بعد از مکثی کوتاه اقرار کرد « فکر کردم نیوتن جسدت رو تا جنگل کشونده تا دفن کنه »
    «ها ها ها! » هنوز چشمانم را بسته بودم. ولی هر لحظه که می گذشت حالم بهتر می شد. « صادقانه بگم، من جسدهایی با رنگو روي بهتر هم دیدم. نگران بودم که ممکنه مجبور بشم از قاتلت انتقام بگیرم»
    «بیچاره مایک. شرط می بندم خیلی عصبانی شده بود »
    ادوارد با خوشرویی گفت « او کاملاً از من متنفره »
    نظرش را نپذیرفتم و با او بحث کردم« تو از کجا می دونی »اما بعد ناگهان از خودم پرسیدم شاید هم بتواند این مطلب را بداند.
    « قیافه اشرو دیدم... می تونم بگم »
    تقریبا حالم خوبشده بود. « چطور منو دیدي؟ فکر کردم داشتی جیم می شدي » هرچند اگر چیزي براي ناهار خورده بودم احتمالاً حالت تهوعم زودتر رفع می شد. به هر حال از طرفی شانس آوردم که معده ام خالی بود.
    « من توي ماشینم بودم. سی دي گوشمی دادم »چه پاسخ مناسبی! غافلگیرم کرد.صداي در را شنیدم و چشمهایم را باز کردم تا پرستار را با یک کمپرس یخ در دستش ببینم. « بهتر به نظر میرسی » آن را روي پیشانیام گذاشتو اضافه کرد
    « بفرما عزیزم » بلند شدم و نشستم.
    فقط زنگ آرامی در گوشم می شنیدم اما صداي آزار دهنده اي نبود گفتم «. فکر کنم حالم خوبش ده » دیوارهاي سبز همان جایی بودند که باید باشند. متوجه شدم که پرستار سعی میکند من را دوباره بخواباند اما همان لحظه در باز شد و خانم کوپسرشرا به داخل اتاق خم کرد. «او اطلاع داد یکی دیگه داریم » من براي بیمار بعدي از روي برانکار پایین جهیدم. کمپرس یخ را به پرستار برگرداندم وگفتم«بفرمایید، من دیگه نیاز ندارم » و سپس مایک تلو تلو خوران از در وارد شد.
    این بار لی استیفنز رنگپریده را که پسر دیگري در کلاس زیست شناسیمان بود، همراهی میکرد. من و ادوارد دوباره خودمان را به دیوار چسباندیم تا اتاق را در اختیار آنها قرار دهیم. ادوارد زمزمه کرد « بهم اعتماد کن. برو » . گیج و سردرگم نگاهش کردم «. واي، نه! از دفتر برو بیرون بلا » : قبل از آنکه در بسته شود به طرفش چرخیدم و به سرعت از درمانگاه بیرون پریدم. میتوانستم حضور ادوارد را که درست پشت سرم بود احساس کنم. « تو واقعا به حرف من گوش کردي !». او گیج شده بود
    لی برخلاف من از دیدن خون دیگران غش نکرده بود بینی ام را چین انداختم و گفتم « بوي خون حس کردم »
    او نظرم را رد کرد «. مردم که بوي خون رو استشمام نمیکنن » «. خب، من میتونم. براي همین هم حالم بد میشه. یه بویی شبیه زنگ آهن و... نمک میده » با نگاهی مرموز به من خیره شده بود
    پرسیدم « چیه »
    « هیچی »
    مایک از در بیرون آمد. نگاه کوتاهی به من و سپس به ادوارد انداخت. نگاهش به ادوارد، چیزي را که او درباره ي تنفرگفته بود تصدیق میکرد. او دوباره برگشت تا مرا ببیند. چشمهایش رنجیده و دلخور بود. با لحن اتهام آمیزي گفت «به نظر بهتر شدي » دوباره به او هشدار دادم «. فقط دستهات رو توي جیبتنگه دار » من من کنان گفت « دیگه خونریزي نداره. بر میگردي کلاس؟ » «. شوخی میکنی؟ اگر برگردم که دوباره میام همین جا » وقتی صحبت میکرد باز هم به ادوارد نگاه میانداخت « آره. حدس میزدم...پس آخر این هفته ساحل میاي دیگه ؟».
    ادوارد به پیشخوان شلوغ تکیه داده بود و مثل مجسمه، بی حرکت به فضا خیره شده بود. سعی کردم لحنم تا جایی که امکان دارد دوستانه باشد « حتماً. گفتم که هستم » چشمهایش دوباره به ادوارد افتاد. شاید فکر میکرد اطلاعات زیادي بروز داده است «ساعت ده کنار مغازه ي پدرم جمع میشیم ». حرکاتش روشن میکرد که این یک دعوت صریح و علنی براي دیگران نیست. به او قول دادم « منم همان جا میام »
    او گفت« پس توي باشگاه می بینمت » و با تردید به سمت در حرکت کرد. جواب دادم« می بینمت ».
    یکبار دیگر به من نگاه کرد. صورت گردش کمی اخمو بود. و بعد درحالی که داشت به طرف در آهسته قدم برمیداشت، شانه هایش یکباره فرو افتاد. احساس ترحم تمام وجودم را گرفت. به این فکر بودم که مجبورم دوباره صورت ناامیدش را در باشگاه ببینم. ناله کنان گفتم « باشگاه! » اصلاً متوجه نشدم که ادوارد کنارم آمده است. اما او اکنون در گوشم صحبت میکرد.« من می تونم از پسش بر بیام »
    او زیر لب گفت « برو بشین و وانمود کن رنگت پریده » اینکه زحمتی نداشت. من همیشه رنگپریده بودم. و این ضعف اخیر هم قطرات عرق درشت و براقی را روي صورتم ایجاد کرده بود. روي یکی از صندلیهاي تاشو که غژغژ میکرد نشستم و با چشمهاي بسته سرم را به دیوار تکیه دادم. ضعف ناشی از غش کردن همیشه مرا از پاي در می آورد. شنیدم که ادوارد به نرمی در باجه صحبتمیکند «خانم کوپ... » وقتی به سر میزش برگشت، صدایش را نشنیده بودم. « بله؟ »
    «بلا زنگ بعد باشگاه داره، و من فکر نمیکنم حالش زیاد خوب باشه. راستش فکر کنم بهتر باشه الان ببرمش خونه. فکر میکنید بتونید از کلاس رفتن معافش کنید؟ » صدایش مثل عسل روان و نرم بود. میتوانستم تصور کنم که چشمهایش چقدر آدم را دستپاچه میکرد. چرا من نمیتوانستم این کار را با دیگران بکنم؟
    خانم کوپ با لرزشی در صدایش گفت « تو هم معافی میخواي ادوارد؟ »
    « نه، من با خانم گوف کلاس دارم. از نظر ایشون اشکالی نداره »
    « باشه، همهي کارهاي لازم انجام میشه. تو بهتري بلا ؟» سرم را فقط کمی بالا بردم و به علامت تایید تکانش دادم.
    حالا که پشتش را به پذیرش کرده بود، ظاهرش طعنه آمیز بود
    « میتونی راه بري یا میخواي که دوباره ببرمت؟ »
    « راه میام » با احتیاط ایستادم. هنوز حالم خوب بود. او در را برایم نگه داشت، لبخندش مودبانه بود اما نگاهش تمسخر آمیز بود. به درون سرما قدم گذاشتم. بیرون مه رقیقی بود که خبر از آغاز پاییز می داد. احساس خوبی داشت. اولین بار بودکه از باریدن قطرات ریز و نمناك روي صورتم لذت می بردم. آنها عرق چسبناك روي پیشانی ام را شستند و به من احساس خوبی هدیه کردند. همانطور که پشت سرم از دفتر بیرون می آمد،
    گفتم« ممنونم، از دست دادن باشگاه، ارزش مریض شدن رو داره»
    « خواهش میکنم ».
    مستقیم به جلویش نگاه میکرد. زیر باران چشمهایش به حالت نیمه بسته درآمده بود «خب تو هم میاي؟ منظورم یکشنبه ي همین هفته است » امیدوار بودم او هم بیاید، هرچند بعید بود. نمیتوانستم او را تصور کنم که در کنار بقیه ي بچه هاي مدرسه در یک ماشین چپیده باشد. او به این دنیا تعلق نداشت. فقط آرزو میکردم او اولین جرقه ي اشتیاق را براي بیرون رفتن به من نشان دهد.
    او هنوز با قیافهاي مبهم به روبرو نگاه میکرد« شماها دقیقا کجا میرین ؟». بر روي چهره اش متمرکز شدم و سعی کردم متوجه حالتش شوم. به نظر می رسید چشمهایش خیلی جزئی باریک شده باشند «. پایین شهر... لاپوش. اولین ساحل ». او یک نظر با گوشه چشم به من نگاه کرد و لبخندي کنایه. آمیز و کج و کوله زد «. من واقعاً فکر نمیکنم دعوت شده باشم »
    من با حسرت گفتم « من همین الان دعوتت کردم »
    « بیا من و تو این هفته دیگه بیش از این مایک بیچاره رو اذیت نکنیم. ماکه نمیخوایم یه دفعه به سرش بزنه » در نگاهش شادي موج میزد. حسابی داشت از فکرش لذت می برد. شیفته ي لحن "من و تو" گفتنش شدم. بیشتر از آنچه باید از این حرف خوشم آمد. با غرولند گفتم «مایک واي مایک!. » حالا نزدیک محوطه ي پارکینگ بودیم. من به سمت چپ یعنی به طرف وانتم چرخیدم. چیزي ژاکتم را گرفت و ناگهان مرا برگرداند. قسمتی از ژاکتم را در یک مشت گرفته و نگه داشته بود.
    با عصبانیت پرسید« فکر کردي کجا داري میري؟! »
    دستپاچه شدم « دارم میرم خونه »
    «نشنیدي من قول دادم تورو صحیح و سالم به خونه برسونم؟ فکر میکنی من بهت اجازه میدم با این وضعت رانندگی کنی؟ » صدایش هنوز خشمگین بود.
    غر زدم « کدوم وضع؟ پس وانتم چی میشه؟ »
    من را با ژاکتم داشت دنبال خود به طرف ماشینش می کشید « به آلیس میگم بعد از مدرسه اونو برگردونه » .
    تمام تلاشم را می کردم که زمین نخورم. احتمالاً اگر می افتادم تمام مسیر مرا روي زمین می کشید.
    من اصرار کردم « بزار برم! » هیچ توجهی به حرفم نکرد. در امتداد پیاده روي خیس تلو تلو خوران جلو رفتم تا اینکه به ولوو رسیدیم.
    بالاخره رهایم کرد و من محکم به در شاگرد ماشین خوردم. غرولند کردم « تو خیلی زورگویی! »
    تمام واکنشی که او نشان داد این بود« در بازه » و خودش طرف راننده نشست.
    با عصبانیت کنار ماشین ایستادم « من خودم توانایی کامل دارم که تا خونه برونم !» . اکنون باران شدیدتر شده بود و من که کلاه کاپشنم را روي سرم نیانداخته بودم، قطرات آب از موهایم به پشتم چکه میکردند. او پنجره ي اوتوماتیک را پایین آورد و از روي صندلی به طرفم خم شد « سوارشو، بلا » . من جوابی ندادم. در ذهنم مشغول بررسی بودم که چطور میتوانم قبل از اینکه مرا بگیرد، به وانت برسم. باید اقرار کنم که شانس زیادي نداشتم.
    او که به نقشه ام پی برده بود، تهدیدم کرد « من هرطور شده برت می گردونم »
    سعی کردم در حالی که سوار ماشینش می شدم وقارم را حفظ کنم. اما زیاد موفق نبودم، چرا که شبیه گربه اي خیس و غرق آب، شده بودم و چکمه هایم جِر جِر میکرد. با لحن سفتو سختی گفتم « نیازي به این کار نبود » او جوابی نداد.
    با کنترل روي فرمان ماشین ور میرفت تا درجه ي حرارت بخاري را زیاد و میزان صداي موزیک را کم کند. وقتی از پارکینگ بیرون میآمد، خود را آماده کردم که با او حرف نزنم. صورتم را کاملا اخمو و در هم کشیده کرده بودم. اما بعد موسیقی اش را شناختم و حس کنجکاویم تصمیمم را تغییر داد. با شگفتی پرسیدم « کلیر دو لونه؟ »
    لحن صداي او هم شگفتزده بود « تو دبوسی رو می شناسی؟ »
    اقرار کردم «نه خیلی خوب... مادرم توي خونه خیلی موسیقی کلاسیک گوش میده اما من فقط اونهایی که دوستشون دارم رو میشناسم »
    غرق افکارش شد و به باران چشم دوخت. « این یکی از اهنگهاي مورد علاقه ي منم هست » من به صندلی چرمی خاکستري رنگ لم دادم و به موسیقی گوش کردم. غیر ممکن بود که نسبت به آن ملودي آرامش بخش و آشنا بی تفاوت باشم. باران هرچیزي را که بیرون از پنجره بود، در مه تاریکی فرو برد و به لکه هاي سبز و خاکستري تبدیل کرد. تازه متوجه شدم که ما با سرعت زیادي در حال حرکت بودیم، اگرچه ماشین ثابتو یکنواخت حرکت میکرد. من حتی این سرعت زیاد را احساس نمیکردم و فقط چشمک زدن تصاویري از شهر در اطرافم بودکه مرا متوجه سرعت ماشین میکرد. او ناگهان پرسید « مادرت چه شکلیه ؟»
    یک نگاه او را برانداز کردم تا ببینم که با چشمهاي کنجکاوش به من خیره شده است. گفتم« اون خیلی شبیه منه. ولی قشنگتر از من» او ابرویی بالا انداخت
    «من بیشتر خصوصیتهاي چارلی رو در خودم دارم. مادر از من اجتماعی تره و شجاع تر. اون یک کم عجیب و بی مسئولیته، و آشپزیش غیرقابل پیش بینیه. اون بهترین دوست منه » حرفم را ادامه ندادم. حرف زدن در باره ي او باعث می شد احساس دلتنگی کنم
    « چند سالته بلا؟ » . صدایش بدون آن که دلیلش را بدانم، یأس آلود بود ماشین را متوقف کرد. فهمیدم که به خانه ي چارلی رسیده ایم. باران به قدري شدید بود که به زحمتمی توانستم خانه را ببینم. مثل این بود که ماشین در یک رودخانه غرق شده باشد. کمی هول شدم و جوابدادم « هفده سالمه »
    « به نظر نمیاد هفده ساله باشی » لحنش سرزنش آمیز بود و مرا به خنده انداخت. دوباره کنجکاو شد و پرسید « چیه؟ »
    خندیدم و سپس آهی کشیدم « مادرم همیشه میگه من سی و پنج ساله به دنیا آمدم و هر سال بیشتر شبیه میانسال. ها میشم. خوبیه نفر هم باید بزرگسال باشه دیگه» لحظه اي مکث کردم و خاطرنشان شدم « خودت هم زیاد شبیه بچه مدرسه اي ها نیستی »
    قیافه اش را در هم کشید و بحث را عوض کرد « خب، چرا مادرت با فیل ازدواج کرد؟ » . از اینکه میتوانست اسمش را به یاد آورد، شگفتزده بودم. من فقط یکبار آن هم دو ماه پیش به آن اشاره کرده بودم. لحظه اي طول کشید تا جوابش را بدهم.
    سر تکان دادم. دلیل علاقه ي آن دو هنوز هم برایم یک راز بود« مادرم...نسبت به سنش خیلی جوونه. فکر میکنم فیل هم باعث میشه احساس جوونی اون بیشتر بشه .به هر حال مادرم عاشق اونه»
    « تو با این قضیه موافقی ؟»
    با تندي جواب دادم « اهمیتی داره؟ من میخوام که اون خوشبخت باشه.....و فیل کسیه که مادرم میخواد »
    به فکر فرو رفت « خیلی سخاوتمندانه است........من تعجب میکنم »
    « چی؟ »
    یک آن جدي شد چشمهایش در چشمهاي من به دنبال چیزي میگشت « فکر میکنی اگه مادرت جاي تو بود، همین اندازه به خواسته ي تو اهمیت میداد؟ و براش اهمیتی نداشت که انتخابت کیه ؟»
    با لکنت زبان گفتم «. ف...فکر کنم همین طور باشه. به هرحال مادره. موضوع یک کم درباره ي اون فرق داره »
    او به شوخی گفت « پس طرف اون قدرها هم آدم ترسناکی نیست»
    به جاي جواب دادن، دندان هایم را به هم ساییدم «منظورت از ترسناك چیه؟ شکافهاي پهن روي صورت یا خال کوبی هاي بزرگ؟» .
    « تصور میکنم این هم یه تعریفش باشه »
    « تعریف تو چیه؟ »
    اما او توجهی به سوالم نکرد و به جایش سوال دیگري پرسید « فکر میکنی که من بتونم ترسناك باشم؟ » او با این حرف یک ابرویش را بالا انداخت و نشانه اي ضعیف
    از یک لبخند صورتش را شاد کرد.
    لحظه اي فکر کردم. نمیدانستم گفتن حقیقت بهتر است یا دروغ. تصمیم گرفتم که حقیقت را بگویم «هومم..... فکر کنم اگه بخواي می تونی ترسناك باشی»
    لبخندش محو شد و چهره ي زیبایش ناگهان جدي شد « الان از من میترسی؟ »
    گفتم« نه» اما این را خیلی سریع پاسخ دادم دوباره لبخند زد.
    براي آنکه حواسش را پرت کنم، پرسیدم. «پس حالا دلت میخواد درباره ي خانواده ات بهم بگی؟ باید جذابتر از داستان زندگی من باشه»
    فوراً هوشیار شد « چی میخواي بدونی؟ ».
    « کالن ها تو رو به فرزندي قبول کردن؟ »
    « آره »
    « چه اتفاقی براي پدر و مادرت افتاد؟ »
    «خیلی سال پیشمردن » . لحن صدایش خبر از گفتن حقیقت میداد
    « متاسفم»
    خیلی خوب اونا رو به یاد نمییارم. حالا دیگه کارلایل و ازمی براي مدت زیادیه که پدر و مادر من هستن »
    « و تو دوستشون داري » این یکسوال نبود. از طریقه ي صحبت کردنش درباره ي آنها واضح بود که همینطور است.
    لبخند زد «آره. نمیتونم دو نفر دیگه رو که بهتر از اونا باشن، تصور کنم »
    « تو خیلی خوش شانسی »
    «میدونم که خوششانسم »
    « و برادر و خواهرت؟ »
    نگاه مختصري به ساعتروي داشبورد انداخت «موضوع اینه که برادر و خواهرم و جسپر و رزالی اگر مجبور بشن تو بارون منتظر من وایسن خیلی ناراحت میشن»
    « اوه ببخشید،فکر کنم باید بري » اما دلم نمیخواست از ماشین بیرون بروم.
    نیشخندي به من زد« ولی حتماً دلت می خواد که قبل از رسیدن رئیسسوآن وانتت توي خونه باشه تا اون نفهمه امروز سر کلاس زیست شناسی چه اتفاقی افتاده»
    آهی کشیدم « مطمئنم که تا حالا با خبر شده. هیچ رازي توي فورکس مخفی نمی مونه »
    او خندید. کنایه اي در قهقه اش وجود داشت. به باران شدید بیرون پنجره نگاه مختصري انداخت « تو ساحل خوش بگذره...براي آفتاب گرفتن هواي خوبیه »
    « فردا نمی بینمت؟ »
    « نه. من و امت تعطیلات آخر هفته مون رو زود شروع میکنیم »
    « میخواین چی کار کنین »یک دوست میتواند این را بپرسد، درسته؟ امیدوار بودم نومیدي زیاد در صدایم مشخص نباشد.
    « ما میخوایم براي پیاده روي به گوت راکز ویلدرنس بریم، در جنوب رینر »
    به یاد آوردم که چارلی گفته بود خانواده ي کالن بیشتر اوقات به اردو میروند.
    سعی کردم خود را علاقه مند نشان دهم « خوبه، خوشبگذره » گرچه، فکر نمیکردم توانسته باشم او را متقاعد کنم اما لبخندي در گوشه ي لبش ظاهر شد.
    برگشت تا مستقیماً به صورتم نگاه کند. از تمام نیروي چشمهاي طلایی و سوزانش بهره می جست «میتونی آخر هفته کاري برام انجام بدي؟» .
    به ناچار سر تکان دادم « دلخور نشی ها، ولی به نظر میاد از اونهایی هستی که درست مثل آهنربا حوادث رو به خودشون جذب می کنن. پس... سعی کن توي اقیانوس نیفتی یا زیر ماشین نري» کجکی خندید
    همچنان که صحبت می کرد نومیدي ام از بین رفت. به او خیره شدم و با خشونت گفتم « ببینم چی کار می تونم بکنم » به زیر باران رفتم و در را پشت سرم به شدت کوبیدم..
    همچنان که با ماشینش دور میشد، هنوز لبخند بر لب داشت.
  4. #4
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,363

    پیش فرض

    فصل ششم

    داستانهاي ترسناك


    همانطور که در اتاقم نشسته بودم و سعی میکردم روي صحنه ي سوم نمایشنامه ي مکبث تمرکز کنم، گوش به زنگ صداي وانتم بودم. حتی با وجود صداي کوبیده شدن قطرات باران باز هم میتوانستم صداي غرش موتور را بشنوم. اما وقتی که دوباره به طرف پنجره رفتم تا از کنار پرده نگاهی به بیرون بیندازم، ماشین به طور ناگهانی آنجا ظاهر شده بود. در انتظار جمعه نبودم و حضور وانت در آنجا هم برایم چندان خوشایند نبود. البته اظهارنظرهاي ضعیفی در میان بچه ها وجود داشت. مخصوصاً جسیکا که به نظر میرسید از این داستان خوشش آمده. خوشبختانه مایک هم دهانش را بسته نگه داشته بود. به نظر نمیرسید هیچ کس درباره ي نقش ادوارد در ماجرا چیزي بداند.گرچه جسیکا سوالات زیادي درباره ي ناهار داشت.
    در کلاس مثلثات جسیکا پرسید « راستی ادوارد کالن دیروز چی میخواست؟ »
    صادقانه پاسخ دادم « نمیدونم. اون اصلاً به اصل مطلب اشاره نکرد. »
    مرا به تله انداخت « تو هم یه جورایی عصبانی به نظر می اومدي »
    حالت بی تفاوت خود را حفظ کردم. « واقعاً؟ »
    « میدونی، من هرگز ندیده بودم با کسی دیگه بشینه. همیشه با خونوادش بود. این غیر طبیعیه » به نظر میرسید آزرده شده است. موافقت کردم « آره، غیر طبیعیه »
    از روي بیحوصلگی موهاي فرفري تیرهاش را بالا انداخت. حدس زدم او چشم انتظار شنیدن چیزي باشد که موضوع خوبی براي داستان ساختن او فراهم کند.
    بدترین قسمت جمعه این بود که اگرچه میدانستم او آنجا نیست، اما باز هم امید داشتم ببینمش. وقتی که همراه جسیکا و مایک وارد کافه تریا شدم، نتوانسم از نگاه کردن به میزش خودداري کنم. همان جایی که حالا رزالی،آلیس و جسپر خیلی نزدیک به هم نشسته بودند و صحبت میکردند. وقتی پی بردم،که نمیتوانم بفهمم قبل از دیدن دوباره ي او چه قدر باید صبر کنم، نتوانستم مانع اندوهی که مرا در خود فرو برده بود بشوم. سر میز همیشگی ام، همه از برنامه ي روز بعدمان خبر داشتند. مایک دوباره سرزنده شده بود. روي هواشناسی منطقه که قول آفتاب فردا را داده بود، خیلی حساب میکرد. اما من باید میدیدم تا باورم بشود. امروز گرم تر بود- تقریبا شصت درجه ي فارنهایت. با این حساب، شاید سفرمان زیاد هم مصیبت بار نمیشد. در طول ناهار متوجه نگاههاي غیر دوستانه ي لورن شدم. اما تا وقتی که همه با هم از اتاق خارج می شدیم دلیل آن را نفهمیدم. من درست یک فوت با موهاي بلوند نقره اي رنگش فاصله داشتم و ظاهراً او از این قضیه خبر نداشت.
    « نمیدونی چرا بلا نمیره براي همیشه پیش کالن ها بشینه ؟»اسمم را با تمسخر بیان کرد در گوش مایک پچ پچ میکرد. من هرگز به صداي تو دماغی و ناخوشایندش توجه نکرده بودم. از بدجنسی و لحن شرارت بارش شگفت زده شده بودم. او را به خوبی نمیشناختم. قطعا دلیلی نداشت که او از من نفرت داشته باشد. یا شاید خودم اینطور فکر می کردم. مایک وفادارانه نجوا کرد« اون دوست منه. با ما میشینه » هرچند در لحن صدایش کمی احساس مالکیت حس کردم. مکث کردم تا اجازه بدهم جس و آنجلا از من رد شوند. نمیخواستم بیشتر از این بشنوم.
    آن شب هنگام شام چارلی درمورد سفر صبح من به لاپوش، مشتاق و علاقه مند به نظر می رسید. فکر میکنم او از تنها گذاشتن من در خانه در آخرهفته ها، احساس گناه میکرد. اما او سالهاي زیادي را صرف به وجود آوردن عادتهایش کرده بود. و حالا نمیتوانست همه ي آن ها را ترك کتد. البته او اسم همه ي بچه هایی را که قرار بود با من به لاپوش بروند، می دانست. و احتمالا والدین و حتی اجدادشان را هم میشناخت. به نظر میرسید که آن ها را قبول دارد. نمیدانستم آیا برنامه ي سفر با اتومبیل به سیاتل با ادوارد کالن را قبول میکند. هرچند من نمیخواستم به او بگویم.
    با لحنی نه چندان جدي پرسیدم« بابا، محلی به اسم "گوت راکس" یا یه همچین چیزي رو میشناسی؟ فکر کنم جنوب کوه رینر باشه»
    « آره، چطور؟ »
    شانه هایم را بالا انداختم « چند نفر از بچه ها درباره ي اردو زدن اونجا صحبت میکردن »
    با شگفتی و تعجب گفت: «جاي زیاد خوبی نیست. خرس زیاد داره. بیشتر مردم در طول فصل شکار اونجا میرن»
    زمزمه کردم « آها، شاید اسمو اشتباه گفتم »
    صبح روز بعد، قصد داشتم کمی بیشتر بخوابم. اما یک روشنایی غیر عادي مرا بیدار کرد. چشمانم را براي دیدن نور زرد صافی که از پنجرهام به داخل میتابید، باز کردم. نمیتوانستم باور کنم. شتاب زده براي بررسی کردن و مطمئن شدن از اینکه خورشید بوده است، به سمت پنجره رفتم. جایش در آسمان اشتباه بود! خیلی پایین بود و آنطور که باید نزدیک باشد به نظر نمیآمد. اما مسلماً خورشید بود. ابرها افق را احاطه کرده بودند، اما تکهاي بزرگ از آسمان آبی در وسط قابل رویت بود. تا جایی که میتوانستم کنار پنجره پرسه زدم، میترسیدم که اگر بروم، آبی آسمان دوباره ناپدید شود. مغازه ي لباس فروشی المپیک نیوتن درست شمال شهر بود. این مغازه را دیده بودم، اما هرگز آنجا توقف نکرده بودم. هیچ وقت نیازي به خرید از آنجا نداشتم،
    چون زمان زیادي را خارج از خانه سپري نمیکردم. در پارکینگ، ماشین تایلر و مایک را تشخیص دادم. همچنان که کنار ماشین آنها پارك کردم، میتوانستم گروهی را که جلوي ماشین مایک ایستاده بودند ببینم. اریک همراه دو پسر دیگر که با آنها کلاس داشتم آنجا ایستاده بود؛ کاملا مطمئن بودم که اسمشان بن و کانر است. جس کنار آنجلا و لورن بود، و سه دختر دیگر هم با آنها ایستاده بودند. یکی از آنها را به خاطر آوردم که روز جمعه در باشگاه به زمین خورده بود. همان دختر، وقتی از وانت پیاده می شدم نگاه بدي به من انداخت. و چیزي را در گوش لورن زمزمه کرد. لورن موهاي بلوند ابریشمینش را تکان داد و با تحقیر به من نگاه کرد. پس امروز هم، یکی از آن روزهاست. حداقل مایک از دیدن من خوشحال بود او شاد و شنگول صدایم زد
    « اومدي! گفتم امروز آفتابی میشه،نگفتم؟ »
    به یادش انداختم « بهت گفتم میام »
    مایک اضافه کرد « فقط منتظر لی و سامانتا هستیم...مگر اینکه تو کسی رو دعوت کرده باشی »
    به راحتی دروغ گفتم«نچ »
    با این امید که دروغم بعدا لو نرود. از طرف دیگر امیدوار بودم که معجزه اي اتفاق بیفتد و ادوارد بیاید.
    مایک راضی به نظر میآمد. « سوار ماشین من میشی؟یا با مینی ون مامان لی میاي ؟»
    « معلومه، ماشین تو »
    مسرورانه لبخند زد. خوشحال کردن مایک خیلی راحت بود. دلتنگی ام را پنهان کردم.
    «میتونی جلو بشینی »
    خوشحال کردن مایک و جسیکا به طور همزمان به این راحتی ها نبود.
    میتوانستم جسیکا را ببینم که ما را چپ چپ نگاه میکرد. اگرچه زیاد بودن بچه ها به نفع من تمام شد، اما لی دو نفر دیگر را با خود آورد و ناگهان همه ي صندلیها لازم شدند. به هر حال موفق شدم جس را بین خودم و مایک در صندلی جلوي ماشین مایک جا دهم. مایک توانست با وقار، ناراحتی اش را از این وضعیت ندیده بگیرد. اما جس دست کم از این بابت خوشنود به نظر میرسید. از فرکس تا لاپوش فقط پانزده مایل راه بود، با جنگلهایی با شکوه و انبوه در کناره هاي بیشتر جاده و رودخانه ي وسیع و مار مانندي که در پایین دست، تبدیل به دو شاخه می شد. از اینکه کنار پنجره نشستم، خوشحال بودم. شیشه ي پنجره ها را پایین آوردیم. زیرا نه نفر به زحمت درون ماشین جا شده بودند و هواي کافی وجود نداشت. سعی کردم تا آنجا که امکان داشت، بیشتر نور خورشید را به خود جذب کنم. تابستانهاي قبلی که در فرکس بودم چند بار با چارلی ساحل لاپوش را گشته بودم. بنابراین راه طولانی و هلالی شکل اولین ساحل برایم آشنا و خودمانی به نظر میرسید. هنوز هم هیجان انگیز بود. آب خاکستري تیره بود. حتی زیر تابش نور خورشید، سطح آن سفید و عمقش خاکستري رنگ با ساحلی سنگی بود. مثل اینکه جزایر از داخل باراندازها و اسکله هاي فلزي به بیرون برافراشته شده بودند. آبهاي محدوده ي لنگرگاه با صخره هاي راست و صاف به قله هاي کوچک و ناهموار میرسید که مثل صنوبرها در بالا تیز و برآمده بود. ساحل فقط یک لبه ي شنی واقعی به طرف آب داشت و بعد از آن قسمت ساحل بوسیله ي میلیونها صخره ي بزرگ و وسیع سنگی پوشیده شده بود که از دور به آن ظاهر یک یونیفرم طوسی رنگ را می داد. اما از نزدیک در سایه ي هر سنگی میتوانست تراکوتا، سبز دریایی، اطلسی، آبی و خاکستري و یا طلایی مات باشد. خط جزر و مد در ساحل با یک ردیف طولانی از الوارها و درختان مشخص شده بود،که با موجهاي شور دریا شستشو می شدند. بعضی کپه ها با همدیگر روبروي جنگل حاشیه اي بودندو بعضی تک وتنها یک گوشه افتاده و دور از دسترس موجها. باد سرزنده و تمیزي از طرف موجها می وزید که شور و خنک بود و بوي نمک را به همراه می آورد. پلیکانها در میان بادهاي پر قدرت دریا، روي آب شناور بودند و یک شاهین تک و تنها بر بالاي سرشان میچرخید. ابرها هنوز آسمان را گرفته بودند وخبر از هجومی که هر لحظه امکان داشت اتفاق بیفتد می دادند. اما اکنون خورشید دلیرانه در آسمان آبی شروع به درخشیدن کرده بود. ما راهمان را به سمت ساحل پایین کشیدیم. مایک جلوتر از ما حرکت میکرد و راه را به سمت حلقه اي از الوارهاي کنده مانند که قبلا از آن براي جشنی شبیه به جشن ما استفاده میشد، نشان میداد. یک دایره ي آتش قبل از این در آن مکان بود که با خاکستر سیاه رنگی پر شده بود. اریک و پسري که فکر میکنم اسمش بن بود، شاخه هایی را از قسمتهاي خشک کنده ها و الوارهاي جنگل روبرو شکسته بودند و به زودي یک خیمه به سبک سرخپوستی در بالاي خاکسترها برپا میکردند. من روي یکی از نیمکتهاي استخوانی رنگ نشستم، مایک از من پرسید « تا حالا آتش یه تخته پاره ي ساحلی رو دیدي؟ »
    «نه »
    دخترهاي دیگر آن سمت دورتر از من دورهم جمع شده بودند و حرف هاي خاله زنکی خودشان را رد و بدل میکردند. مایک کنار آتش زانو زد و یک شاخهي کوچک را با شعله ي فندکی، روشن کرد.
    وقتی او تکه ي کوچکی از آتشرا به جلوي چادر منتقل میکرد، گفت« پس ازش خوشت میاد. به رنگهاش نگاه کن » شاخه ي دیگري را روشن کرد و دورتر از اولی روي زمین انداخت. شعله ها به سرعت زبانه کشیدند و چوب خشک را فرا گرفتند.
    با شگفتی گفتم« این آبیه »
    او باز هم شاخهي دیگر را آتش زد و جایی گذاشت که آتش هنوز به آنجا نرسیده بود. « نمک اینکارو میکنه. قشنگه، نیست؟ » و بعد به طرف من آمد.
    خدا را شکر، جس طرف دیگر او نشست. و سعی کرد توجه او را به خود جلب کند. من به شعله هاي آبی و سبزي خیره شدم که با صداي ترق تروق به آسمان میرفتند. بعد از گذشت نیم ساعت از وراجی کردنها، چندتا از پسرها خواستند که روي استخرهاي ساحلی پیاده روي کنند. این یک وضع دشوار و پیش بینی نشده بود و از طرفی من عاشق آن استخرهاي جزر و مدي بودم. از وقتی بچه بودم آن استخرها مرا شیفته ي خود کرده بود. آنها یکی از معدود چیزهایی بودند که به من جسارت و بهانه ي لازم براي آمدن به فرکس میدادند. از طرف دیگر، من قبلا خیلی در آنها سقوط کرده بودم. وقتی فقط هفت سال دارید و پدرتان در کنارتان است، خطر بزرگی تهدیدتان نمیکند. تقاضاي ادوارد را به یاد آوردم که از من میخواست به درون اقیانوس نیفتم. لورن یکی از کسانی بود که تصمیم من را براي رفتن قطعی کرد. او نمیخواست پیاده روي کند، و کفشهایی هم که پوشیده بود مناسب پیاده روي نبودند. بیشتر دختر ها بجز انجلا و جسیکا، تصمیم داشتند در ساحل بمانند. من قبل از بلند شدن براي پیوستن به گروه پیاده روي، صبر کردم که تایلر و اریک براي ماندن در ساحل تصمیم قطعی بگیرند. مایک وقتی دید من هم با گروه میروم لبخند گل و گشادي تحویلم داد. پیاده روي زیاد طولانی نبود. هرچند من از اینکه در آن جنگل انبوه آسمان را گم کنم متنفر بودم. نور سبز و عجیب جنگل با خنده هاي نوجوانانه مغایرت داشت. تیرگی و بدشگونی اطرافم، در مقایسه با فضاي استهزاء و شوخی و خندهاي که دور و برم بود، هماهنگی ناموزونی داشت. من مجبور بودم هر قدمم را با احتیاط بردارم و از راه رفتن روي ریشه هاي زیر پایم و خوردن به شاخه هاي بالاي سرم اجتناب کنم. اما خیلی زود عقب افتادم. سرانجام محدوده ي سبز زمردي جنگل را شکستم و ساحل سنگی را پیدا کردم. سطح آب پایین آمده بود و رودي از آبهاي جزر و مدي در حال سرازیر شدن به دریا بود. هرچند به موازات سنگ ریزههاي ساحلی، استخرهاي کم عمق هرگز خالی از آب و زهکشی نمیشدند. خیلی احتیاط می کردم که به طرف حوضچه هاي اقیانوسی خم نشوم. بقیه بی باكتر بودند. از روي صخره ها جست و خیز میکردند یا روي لبه هاي خطرناك و نا امن صخره ها مینشستند. صخره اي به ظاهر مطمئن و محکم را در حاشیه ي یکی از بزرگترین استخرها پیدا کردم و با تردید روي آن نشستم. افسون آکواریوم طبیعی زیر پایم شده بودم. دسته گلهاي درخشان شقایق نعمانی با جریانی نامرئی دائما روي موجها شناور بودند. دست چرخاننده ي موجها، آنها را ناسزاگونه به صخره ها می کوبید. تیرگی تحریک کنندهاي در آن آبها وجود داشت. ستارههاي دریایی بی حرکت به صخره ها و به همدیگر چسبیده بودند. همانطور مارماهی سیاه کوچک با علامتهاي راه راه سفید که بر علف ه
    اي سبز درخشان موج برمیداشت و منتظر بازگشت به دریا بود. من کاملا مجذوب شده بودم. به جز یک قسمت کوچک ذهنم که به فکر ادوارد بود که چه کار میکند، و سعی میکرد تصور کند اگر او اکنون اینجا کنار من بود چه میگفت.
    سرانجام پسرها گرسنه شدند و من بلند شدم تا با آنها برگردم. سعی کردم این دفعه کم تر عقب بیافتم، پس طبیعتا چند بار به زمین خوردم.کفدستهایم چند خراش کم عمق برداشت، و زانوي شلوار جینم لکه اي سبز گرفت. هرچند که میتوانست بدتر از این هم بشود. وقتی به ساحل برگشتیم، گروهی که آنجا ترکشان کردیم، بیشتر شده بودند. وقتی که جلوتر رفتیم توانستیم در نور آقتاب موهاي صاف سیاه و پوست برنزهي تازه واردها را ببینیم. نوجوانهایی که در محدوده ي اختصاصی سرخپوستان زندگی میکردند، آمده بودند تا به جمع ما بپیوندند. همانطور که اریک ما را به گروه تازه وارد معرفی میکرد غذاها بین همه پخش میشد. پسرها عجله داشتند که زودتر تقسیمشان کنند. من و آنجلا آخرین کسانی بودیم که به جمع رسیدیم. وقتی که اریک اسم مان را گفت، متوجه شدم پسر کوچکتري که کنار آتش روي تخته سنگی نشسته بود با علاقمندي به من نگاه میکرد. من کنار آنجلا نشستم و مایک به ما ساندویچ داد، یک ردیف سودا برایمان انتخاب کرد. در همین حال یک پسر که به نظر میرسید بزرگترین فرد از بین گروه بازدید کننده باشد، هفت نفر عضو جدید را با صداي آرام معرفی کرد. تمام چیزي که دستگیرم شد این بود که یکی از دخترهاي آنها هم جسیکا نام داشت و پسري که به من اشاره میکرد اسمش جیکوب بود. خیلی آرامش بخش بود که کنار آنجلا بنشینم. او یکی از آدمهاي راحت و ساده ي آن جمع بود و احساس نم خیلی آرامش بخش بود که کنار آنجلا بنشینم.
    او یکی از آدمهاي راحت و ساده ي آن جمع بود و احساس نمیکرد که حتما باید فاصله ي سکوت گفتگو کننده ها را پر کند . او مرا آزاد گذاشت تا بدون مزاحمت کسی هنگام غذا خوردن فکر کنم. و من داشتم به این فکر میکردم که زمان چقدر در فرکس بی ربط و نامعقول می گذشت. همیشه گذشت زمان نامشخص بود. فقط چند قطعه تصویر تنها، که بیشتر از بقیه واضح و روشن بود که در زمان هاي دیگر تمام آن ثانیه هاي معنی دار و روشن، در ذهنم چاپ و تکرار میشدند. من دقیقا میدانستم چرا آن زمانهاي خاص با بقیه فرق دارند و این آشفته ام می کرد. در طول بعد از ظهر، ابرها شروع به پیشروي تودهاي در آسمان آبی کردند و با سرعتی ناگهانی جلوي خورشید را گرفتند. آنها سایه اي گسترده را بر ساحل به وجود آوردند که موجها را تیره و تار میکرد. هنگامی که دیگران ناهارشان را تمام کردند، در دسته هاي دوتایی یا سه تایی دور هم جمع شدیم. بعضیها به طرف صخره ها و موجها رفتند. آنها سعی میکردند از روي سنگهاي ناهموار و پر شکاف بپرند. بقیه هم در کنار یکدیگر نزدیک استخرهاي جزر و مدي اردو زدند. مایک، که جسیکا سایه به سایه دنبالشبود، بلند شد تا به فروشگاهی در دهکده سر بزند. چند تا از بچه هاي محلی هم با آنها رفتند و بقیه به قدم زدن ادامه دادند. در مدتی کوتاه همه پراکنده شدند. من تنها روي تخته ي چوبی ام نشسته بودم ، لورن و تایلر هم با من بودند. آنها خودشان را با سی دي پلیرهایی که با خود به همراه آورده بودند، سرگرم می کردند. همچنین سه نوجوان از گروه تازه وارد هم گوشه و کنار حلقه نشسته بودند. آن سه نفر شامل پسري به نام جیکوب و پسر دیگري که نقش سخنران را بر عهده گرفته بود می شد. چند دقیقه بعد آنجلا ما را براي پیوستن به گروه پیاده روي ترك کرد. جیکوب آن اطراف پرسه می زد تا بتواند جاي او را در کنار من بگیرد. چهارده ساله به نظر میرسید. شاید هم پانزده ساله. موهایی بلند و براق مشکی رنگ داشت که با یک نوار لاستیکی آنها را به عقب کشیده بود و پشت گردنش بسته بود. پوست زیبایش نرم و خرمایی رنگ بود. چشمان تیره اش در بالاي استخوان گونه اش فرو رفته بود. او هنوز نشانه هاي خردسالیش را جایی نزدیک چانه و گونه هایش حفظ کرده بود. روي هم رفته صورت خیلی قشنگ و جذابی داشت. هرچند که نظر مثبت من با اولین کلماتی که از دهانش خارج شد، تغییر کرد.
    « تو ایزابل سوان هستی. درسته؟ » من درست مثل روز اولی شده بودم که به مدرسه آمدم. آه کشیدم « بلا »
    با ژستی دوستانه دستش را دراز کرد « من جیکوب بلک هستم. شما وانت باباي منو خریدین »
    دست نرمش را فشردم و با آسودگی گفتم « جدي؟ تو پسر بیلی هستی. احتمالا باید تورو به خاطر بیارم »
    « نه. من کوچکترین عضو خانواده ام. شما باید خواهرهاي بزرگترم رو به خاطر بیارین. »
    ناگهان آنها را به یاد آوردم « ریچل و ربکا »
    چارلی و بیلی در طول دیدارهایمان ما را خیلی با هم تنها می گذاشتند که سرمان گرم شود و آنها بتوانند ماهیگیري کنند. همه ي ما آنقدر خجالتی بودیم که نتوانسیم پیشرفتی در روابط دوستانه با هم داشته باشیم. البته، وقتی یازده سالم بود به قدر کافی کج خلقی کردم که این سفرهاي ماهیگیري تمام شوند. نگاهی به دخترانی که لب دریا ایستاده بودند انداختم، تا شاید آن ها را به خاطر آورم «خواهرات اینجا هستن؟» .
    جیکوب سرش را تکان داد. «نه. ریچل براي تحصیل در واشنگتن بورسیه گرفت و ربکا با یه موج سوار اهل ساموآ ازدواج کرد. الان تو هاوایی زندگی می کنه» .
    حیرت زده گفتم « ازدواج کرده. اوه! » دوقلوها تنها کمی بیش از یکسال از من بزرگتر بودند.
    پرسید « خوب، از وانت خوشت میاد؟ »
    « عاشقشم. عالی حرکت می کنه »
    خندید« آره، ولی خیلی کنده. وقتی چارلی اونو خرید، انگار دوباره زنده شدم. پدرم اجازه نمی داد تا وقتی همچین وسیله ي خوبی دارم، روي ماشین دیگهاي کار کنم »
    با او مخالفت کردم «. سرعتش اونقدرا هم کم نیست »
    « تا حال بیشتر از شصت کیلومتر در ساعت باهاش رفتی؟ »
    اقرار کردم « نه »
    پوزخند زنان گفت «. خوب کاري کردي. این کارو نکن »
    نتوانستم جلوي لبخندم را بگیرم. در دفاع از وانتم گفتم « تو تصادفات عالی کار میکنه »
    با خندهي دیگري با من موافقتکرد « فکر نمیکنم تانک هم بتونه حریف اون هیولاي پیر بشه »
    تحت تاثیر قرار گرفته بودم .پرسیدم « پستو ماشینها رو تعمیر میکنی؟ »
    با خنده اضافه کرد «اگه وقت و اسباب یدکی داشته باشم. احتمالاً نمیدونی کجا میتونم یه مستر سیلندر اون برایه یه فولکس مدل ربیت 1986 پیدا کنم ؟»او صداي دلپذیر و خشکی داشت.
    « متاسفم. تازگیا چنین چیزي ندیدم، اما به خاطر تو هم که شده چشمام رو باز نگه میدارم » .
    خندیدم هرچند اگر می دیدم هم نمی توانستم تشخیصش دهم. صحبتکردن با او خیلی راحت بود. او لبخند درخشانی زد و با قدرشناسی به من نگاهی کرد. کم کم یاد می گرفتم که معنی این نگاه را تشخیص دهم. من تنها کسی نبودم که اینطور مورد توجه او قرار میگرفتم. لورن با گستاخانه ترین لحنی که میتوانستم تصور کنم، از آن طرف آتش پرسید « تو بلا رو می شناسی، جیکوب؟ »
    او دوباره به طرف من لبخند زد « ما یه جور آشنایی قدیمی با هم داریم که از زمان تولد من شروع شده » ولی صدایش نشان نمیداد که این طور فکر کند.
    چشمان کمرنگ و ماهی مانندش تنگ شد. « چه خوب »
    او دوباره صدا کرد« بلا؟» با دقت به صورت من خیره شد و گفت
    «من همین الان داشتم به تایلر میگفتم ، چقدر بد شد که امروز هیچ کدوم از کالنها نتونستن با ما بیرون بیان هیچ کس فکر نکرده بود که دعوتشون کنه؟» بیان کردن ناراحتی اش آن هم به این شکل غیر معمول بود.
    پسر بزرگتر جمع، قبل از اینکه من بتوانم جواب لورن را بدهم، پرسید «منظورت خانوادهي دکتر کارلایل کالنه؟»
    این حرف باعث آزردگی بیشتر لورن شد. آن پسر واقعا بیشتر شبیه یک مرد بود تا پسر، و صداي خیلی عمیقی داشت.
    لورن با حالت فخر فروشانه اي کمی به طرف او برگشت و پرسید « بله، تو آن ها را میشناسی ؟»
    پسر جواب داد«خانواده کالن اینجا نمیان » این را با لحنی گفت که موضوع خاتمه پیدا کند.او به سوال لورن اهمیتی نمیداد.
    تایلر در حالی که سعی می کرد دوباره توجه لورن را جلب کند، نظر او را در مورد یک سی دي که در دستش بود پرسید. حواس لورن پرت شد. من به پسري که صداي بم داشت،خیره شدم. یکه خورده بودم. ولی او داشت به جنگل تاریکی که پشت سر ما بود نگاه می کرد. او گفته بود خانواده کالن اینجا نمیآیند ولی لحنش چیز دیگري را نشان می داد. از لحنش میشد می فهمید که آن ها اجازه نداشتند بیایند. منعشان کرده بودند. رفتار این پسر، تاثیر عجیبی روي من گذاشت. سعی کردم آن را نادیده بگیرم، اما موفق نشدم.
    جیکوب رشته افکارم را پاره کرد. پرسید « فرکس تا الان دیگه دیوونه ات کرده؟ »
    « اوه، باید بگم که این اثرشو دست کم گرفتی »قیافه ام را در هم کشیدم و او لبخندي همراه با همدردي زد. من هنوز داشتم به آن اظهار نظر مختصر درباره ي خانواده کالن فکر میکردم. یک فکر بکر غیر منتظره داشتم. نقشه ي احمقانه اي بود، ولی من نظر بهتري نداشتم. امیدوار بودم جیکوب جوان هنوز در مورد دخترها بی تجربه باشد. بنابراین نمیتوانست از میان تلاشهاي ترحم انگیز من در عشوه نمایی کردن، متوجه چیزي شود. در حین اینکه سعی میکردم او را مثل ادوارد از پشت مژههایم نگاه کنم،« گفتم میخواهی با من در طول ساحل قدم بزنی؟» مطمئن بودم، این حرف نمیتوانست تاثیري مشابه نگاه ادوارد ایجاد کند، اما جیکوب را به اندازه کافی مشتاق کرد که از جا بپرد. همان طور که در سمت شمال و از طرف سنگهاي چند رنگ به سوي دیواره ي ساحلی ساخته شده از چوبهاي شناور می رفتیم، بالاخره ابرها آسمان را پوشاندند و باعث شدند دریا تیره تر و هوا سردتر شود. من دستهایم را کاملا در جیب ژاکتم فرو کرده بودم. سعی کردم مثل دخترهایی که در تلوزیون دیده بودم، در هنگام پلک زدن زیاد احمق به نظر نیایم.

    پرسیدم « خب، تو چند سالته؟ شانزده؟ »
    او با چاپلوسی اعتراف کرد « من تازه پانزده سال رو شروع کردم »
    صورتم را پر از غافلگیري ساختگی کرده بودم « من فکر می کردم بزرگتر باشی »
    « واقعا ؟» توضیح داد « قدم نسبتبه سنم بلندتره »
    با شیطنت پرسیدم« تو زیاد به فرکس میاي؟ » طوري گفتم که انگار منتظر جواب مثبت بودم. به نظر خودم احمق میآمدم. میترسیدم او با نفرت و سرزنش مرا به خاطر فریب کاري ام متهم کند. اما او هنوز حالت چاپلوسانه اش را داشت.
    چهره اش را در هم کشید و اعتراف کرد « نه خیلی زیاد » بعد حرفش را اصلاح کرد «ولی بعد از این که گواهینامه ام و ماشینم رو تحویل گرفتم، میتونم هرقدر که دلم بخواد به اینجا بیام»
    «اون یکی پسري که لورن باهاش حرف می زد کی بود؟ براي این که با ما بگرده، یه ذره بزرگ به نظر میرسید » میخواستم خودم را علاقه مند به پسرهاي نوجوان نشان دهم، در حالی که سعی میکردم به وضوح نشان دهم جیکوب را به او ترجیح میدهم.
    « سم ،نوزده سالشه »
    معصومانه پرسیدم« داشت در مورد خانواده دکتر کالن چی می گفت ؟»
    « خانواده کالن؟ اونا قرار نیست به محدوده بیان »
    او طوري به دوردست ها و به سمت جزیره ي جیمز نگریست که آنچه را در صداي سم احساس کرده بودم، تایید میکرد.
    « چرا نمیان؟ »
    او در حالی که لبش را گاز می گرفت، نگاهی به من انداخت « آه! قرار نیست چیزي در این باره بگم » .
    «خب، من به کسی چیزي نمیگم. فقط کنجکاوم بدونم »
    سعی کردم لبخند گیرایی بزنم. این در حالی بود که از خود میپرسیدم آیا این کار را به خوبی انجام دادم یا نه! او هم لبخند زد و با حالت جذابی نگاهم کرد. بعد، یک ابرویش را بالا انداخت و صدایش حتی از قبل هم گرفته تر و خشک تر شد.
    با حالت تهدید آمیزي پرسید « تو داستانهاي ترسناك رو دوست داري؟ »
    با هیجان گفتم « عاشقشونم » سعی کردم اورا وادار به تعریفکردن کنم.
    جیکوب با گام هاي بلند به سمت کنده هایی رفت که آب آنها را آورده بود و ریشه هایشان همچون پاهاي لاغر عنکبوتی عظیم به نظر می رسید. به نرمی و چابکی روي یکی از ریشه هاي پیچ خورده نشست و من هم کمی بعد، پایین تر از او روي تنهي درخت نشستم. نگاهش را به پایین و به صخره ها دوخت. لبخند کمرنگی در گوشه ي لبهاي پهنش نمایان شد. میتوانستم ببینم که سعی میکرد لبخندش تاثیر خوبی بر من بگذارد. سعی کردم اشتیاق را در چشمانم حفظ کنم.

    او شروع کرد« تو هیچ کدوم از داستاناي قدیمی ما رو شنیدي؟ این که از کجا اومدیم؟ منظورم داستانهاي کوئیلیوت هاست »
    « راستشو بخواي نه »
    «خب افسانه هاي زیادي وجود داره که حتی بعضیاشون ادعا میکنن که مربوط به دورهي طوفان بزرگند. ظاهرا کوئیلیوتهاي باستانی کانوهایشان را به نوك بلندترین درختهاي کوهستان بستند تا بتونن مثل نوح و کشتیش زنده بمانند »
    لبخندي زد تا به من نشان دهد که تا چه حد به تاریخ اعتقاد کمی دارد..
    «افسانه ي دیگري هم هست که میگه ما از نسل گرگها هستیم و گرگها هنوز هم برادران ما هستند.کشتن گرگها خلاف مقررات قبیله ي ماست »
    صدایش را کمی آرامتر کرد «همین طور افسانه هایی درباره ي موجودات سرد وجود داره »

    «حالا دیگر براي فریب دادنش، وانمود نمیکردم. پرسیدم « موجودات سرد؟ »
    «بله. یه داستانی درست به قدمت افسانه ي گرگها در مورد موجودات سرد وجود داره. بعضیهاشون هم تقریبا یه مقدار جدیدتر هستند. در واقع مربوط به همین اواخر. طبق اون افسانه، جد بزرگ من چندتا از آنها رو او. میشناخته. اون اولین کسی بوده که یک قرارداد با اونها بسته تا اونها رو از سرزمین ما دور نگه داره» چشمهایش را چرخاند.
    به حرفزدن تشویقش کردم « جد بزرگت ؟»
    «اون بزرگ طایفه بوده، مثل پدرم. میدونی، موجودات سرد، دشمنان طبیعی گرگها هستند. خب، گرگهاي واقعی که نه، بلکه گرگهایی که تبدیل به آدم میشوند. مثل اجداد ما که خودشون رو تبدیل به آدم کردند شما به اونا گرگینه میگین»
    « گرگینه ها دشمنانی دارن؟ »
    « فقط یک دشمن » با اشتیاق به او خیره شدم، امیدوار بودم توانسته باشم بی صبري ام را پشت تحسین و حیرتم پنهان کنم.
    او به من چشمکزد و ادامه داد« پس میدونی؟ موجودات سرد دشمنان باستانی ما هستن. ولی این یه گروهی که طی دوران جد من به قلمرو ما اومدند، فرق داشتند. اونها از راهی که همنوعانشون شکار میکردند، دست به شکار نمی زنند. از نظر قبیله ي ما به نظر نمیرسید که اونها خطرناك باشند. بنابراین جد بزرگم معاهده ي آتش بسی با اونا برقرار کرد. اگه اونا قول میدادند بیرون از سرزمین ما بمانند، ما هم صورت واقعی اونها رو افشا نمیکردیم »
    من سعی میکردم معنی حرفهایش را بفهمم و در عین حال میخواستم او نفهمد که من تا چه حد، با جدیت درحال فکر کردن روي داستان خیالی اش هستم. « اگه اونا خطرناك نیستن، پس چرا... ؟ »
    « براي انسانها یه ریسکه که دور و بر موجودات سرد بگردند. حتی اگه مثل این گروه متمدن باشن. تو هیچ وقت نمیدونی چه وقت اونها انقدر گرسنه میشن که نمیتونن جلوي خودشون رو بگیرن. » او عمداً با صداي سنگین و مبهم حرف میزد که تن صدایش تهدید آمیز شود
    « منظورت از متمدن شدن چیه؟»
    «اونا ادعا میکردند که انسانها رو شکار نمیکنند. از قرار معلوم اونها به طریقی تونستن به جاي انسان ،حیوانها رو شکار کنند».
    سعی کردم صدایم را همچنان بیتفاوت و معمولی نگه دارم ؟«این موضوع چه ربطی به کالنها داره؟ اونا هم مثل همون موجودات سردي بودند که جد بزرگت ملاقات کرده بود»
    « نه »
    او به شکلی ساختگی مکث کرد تا هیجان بیشتري به ماجرا بدهد « اونا خودشون هستن »
    او حتما فکر میکرد حالت صورتم به خاطر ترسی بود که بر اثر داستان او به وجود آمده بود از تاثیر داستانش بر من خوشحال بود و بعد ادامه داد.«الان تعداد شون بیشتر شده. یکزن و مرد جدید. ولی بقیه همونا هستن. زمان جد بزرگ من اونها با سردسته شون شناخته میشدن. کارلایل! اون اوایل اینجا زندگی میکرد، ولی قبل از اینکه مردم شما به اینجا بیان، اون از اینجا رفت» تلاش میکرد تا از ظاهر شدن لبخند برلبهایش جلوگیري کند.
    سرانجام پرسیدم « و اونا چی هستن؟ منظورت از موجودات سرد چیه ؟»
    او لبخندي تیره زد با صداي هراس انگیزي پاسخ داد. «. کسانی که خون می نوشند! مردم شما به اونها میگن خون آشام »
    بعد از پاسخ او، به خیزاب هاي ناهموار کنار دریا چشم دوختم. مطمئن نبودم که چهره ام چه حالتی را نشان میداد.
    با لذت خندید و گفت « موهاي بدنت سیخ سیخ شدن؟ »
    درحالی که هنوز به موجها خیره بودم، با لحن تمجیدآمیزي گفتم « تو داستان سراي خوبی هستی »
    «این چیزا خیلی احمقانه هستن. حتما اینطور فکر میکنی، نه؟ تعجبی نداره که بابام نمیخواد ما در مورد این موضوع با کسی حرف بزنیم»
    من هنوز نمیتوانستم به اندازه ي کافی حالت شگفت زدگی ام را کنترل کنم که بتوانم برگردم و نگاهش کنم. « نگران نباش. من این قضیه رو به کسی لو نمیدم »
    او خندید و گفت « فکر کنم یکی از قوانین عهدنامه رو زیر پا گذاشتم. »
    من به او قول دادم « من این رازو با خودم به گور می برم »و بعد از گفتن این جمله به خود لرزیدم.
    «از شوخی گذشته، هیچی از این ماجرا به چارلی نگو. وقتی شنید چند نفرمان از وقتی دکتر کالن در بیمارستان شروع به کار کرد، دیگه به اونجا نرفتن خیلی از دست بابام عصبانی شد»
    « بهش نمیگم، معلومه که نمیگم » اما می توانستم تشویش اندکی را در آن حس کنم. هنوز نگاهم را از اقیانوس بر نداشته بودم.
    با شوخی گفت: « خب، حالا دربارهي ما چطور فکر میکنی؟ فکر میکنی یه عده بومی خرافاتی هستیم یا یه چیز دیگه؟ »
    برگشتم و با عاديترین حالتی که میتوانستم، به اون لبخند زدم « نه!، من فکر میکنم تو در تعریف کردن داستان هاي ترسناكخیلی ماهري. ببین » بازویم را بالا آوردم تمام موهاي بدنم سیخ شده بود
    او لبخند زد « عالیه »
    سپس صداي ترق تروق و برخورد سنگهاي ساحل ما را از نزدیکشدن کسی آگاه کرد. سرهایمان همزمان با هم بالا پرید. مایک و جسیکا را در فاصله ي پنجاه متري دیدیم که به طرفما قدم میزدند.
    مایک با آسودگی صدایم زد « تو اونجایی بلا؟ » و برایم دستی تکان داد.
    جیکوب که حسادت را در صداي مایک تشخیص داده بود، پرسید «این دوست پسرته؟ » دقت جیکوب مرا حیرت زده کرده بود.
    به آرامی گفتم « نه. معلومه که نه »
    من بسیار سپاسگزار از جیکوب بودم، و میخواستم هرطور که ممکن بود او را خوشحال کنم. به او چشمک زدم. براي این کار با احتیاط از مایک رو برگرداندم. از عشوه گري ناشیانه ام لذت برد و لبخند زد.
    او گفت «پس وقتی که من گواهینامه ام رو گرفتم... »
    «تو باید براي دیدن من به فرکس بیاي. ما میتونیم گاهی قرار بگذاریم و بگردیم » با این وجود که میدانستم از او سوء استفاده کرده بودم، از حرف خودم احساس گناه کردم. اما من واقعاً جیکوب را دوست داشتم. او یکی از کسانی بود که من به راحتی توانستم با او دوست شوم. مایک اکنون به ما رسیده بود. جسیکا هم چند قدمی از او عقب تر بود. میتوانستم ببینم که با چشمهایش جیکوب را بر انداز میکرد. او با رضایت خاطر متوجه شد که آن پسر، نوجوانی کم سن و سال است. هرچند که جواب درست جلوي رویش بود، اما از من پرسید « کجا بودي؟ »
    « جیکوب داشت براي من چند داستان محلی تعریف میکرد. واقعاً سرگرم کننده بود » لبخند گرمی به جیکوب زدم و او هم درجواب من لبخند زد.
    « خب » مایک مکث کرد. همان طورکه به رفتار دوستانه ي ما نگاه میکرد با دقت مشغول ارزیابی موقعیت بود.
    «ما داریم وسایل رو جمع میکنیم. به نظر میرسه قراره به زودي بارون بیاد »
    همگی به آسمان تیره و گرفتهي بالاي سرمان نگاه کردیم. مطمئنا بارانی به نظر میرسید .
    من از جا جستم و گفتم « باشه، دارم میام »
    جیکوب گفت« از اینکه دوباره دیدمت، خوشحال شدم » میتوانم بگویم که او طعنه اي کوچک به مایک زد.
    « منم واقعا خوشحال شدم » و قول دادم « دفعه ي بعد که چارلی براي دیدن بیلی پایین اومد، من هم میام »
    لبخند او در تمام صورتش پهن شد « عالی میشه »
    صمیمانه اضافه کردم « و ممنونم » در حالی که از میان صخره هاي ساحلی میگذشتیم که به محوطه ي پارکینگ برسیم،کلاه کاپشنم را بالا کشیدم. چند قطره ي
    اولیه ي باران، در محل فرودشان نقطه هاي سیاهی روي سنگها ایجاد کرد. وقتی به ماشینها رسیدیم، بقیه همه ي وسیله ها را براي برگشتن، در ماشین جاسازي کرده بودند. به دلیل آنکه دفعه ي قبل جلو نشسته بودم، این بار به کنار آنجلا و تایلر در صندلی عقب خزیدم. آنجلا به بیرون از پنجره، و طوفانِ در حال گسترش نگاه میکرد. لورن روي صندلی وسط میچرخید تا توجه تایلر را جلب کند. پس من میتوانستم سرم را به عقب صندلی تکیه دهم، چشمانم را ببندم و به سختی تلاش کنم که به هیچ چیز فکر نکنم.
  5. #5
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,363

    پیش فرض

    فصل هفتم

    کابوس



    به چارلی گفتم تکالیف زیادي براي انجام دادن دارم و نمیخواهم چیزي بخورم.
    مسابقه ي بسکتبالی که داشت پخش می شد او را به وجد آورده بود، اگرچه من نظري نداشتم که این بازي چه چیز خاص و متفاوتی دارد. به همین دلیل او متوجه هیچ چیز غیر عادي در چهره و لحن صدایم نشد. وقتی به اتاقم رسیدم، در را قفل کردم. روي میزم گشتم و هدفونهاي قدیمی ام را پیدا کردم و آن را به پخش کننده سی- دي کوچکم وصل کردم. یک سی- دي را که فیل براي کریسمس به من داده بود ، برداشتم. سی دي یکی از گروههاي محبوبش بود. اما آنها از صداهاي بم زیاد و جیغ و دادهاي گوشخراش در آهنگ استفاده میکردند و این براي سلیقه ي من کمی دلخراش بود. آن را در سی- دي پلیر گذاشتم و روي تختم خوابیدم. هدفونها را در گوشم گذاشتم و دکمه ي پخش را فشردم. صدا را تا آنجا که به گوشهایم آسیب برساند، بلند کردم. چشمهایم را بستم، اما همچنان نور مزاحمت ایجاد میکرد. بنابراین یک بالش را تا نیمه هاي صورتم بر اینها افزودم. با دقت تمام بر موسیقی تمرکز کردم و سعی کردم، اشعارش را درك کنم تا بتوانم طرح پیچیده ي ساز درام را در آهنگ تجزیه و تحلیل کنم. بعد از اینکه براي سومین بار سی- دي را گوش دادم، دست آخر همه ي کلمات و هم خوانی ها برایم جا افتادند. از اینکه متوجه شدم بعد از کنار گذاشتن تمام صداهاي گوشخراش بالاخره ازگروه واقعاً خوشم آمده است، شگفتزده شدم. باید دوباره از فیل تشکر میکردم. و این کار موثر واقع شد. ضربات کوبنده ي آنها فکر کردن را برایم غیرممکن کرد؛ که هدف من هم از این کارها همین بود. آن قدر به سی- دي گوش کردم که با همه ي آهنگها هم خوانی می کردم و سرانجام به خواب فرو رفتم.
    چشم هایم را در مکانی آشنا باز کردم. در گوشه هایی از ضمیر نا خودآگاهم از آنکه خواب میدیدم، مطلع بودم. نور سبز رنگ جنگل را تشخیص دادم. میتوانستم صداي امواج را که در همین اطراف به صخره ها برخورد میکردند، بشنوم. و میدانستم که اگر اقیانوس را پیدا کنم، میتوانم خورشید را هم ببینم. سعی میکردم صدا را دنبال کنم. اما بعد، جیکوب بلک آنجا بود و دستم را می فشرد و مرا به سمت تاریکترین بخش جنگل میکشید. صورتش وحشت زده بود. همچنان که با تمام قدرت سعی می کرد در مقابل مقاومت من ایستادگی کند، پرسیدم « جیکوب؟ چه مشکلی پیش اومده؟ » من نمیخواستم به تاریکی وارد شوم. با وحشت نجوا کرد «فرار کن بلا، تو باید فرار کنی »
    صداي مایک را که از دل تاریکی درختان میآمد، شناختم. « از این سمت، بلا » اما نمیتوانستم او را ببینم
    پرسیدم « چرا؟ »
    نا امید از یافتن خورشید همچنان خود را از چنگ جیکوب بیرون می کشیدم. اما جیکوب دستم را ول کرد. ناگهان به خود لرزید و فریاد زد و بر زمین تیرهي جنگل سقوط کرد. همچنان که با وحشت نگاهش می کردم به خود پیچید. اما او رفته بود و به جایش گرگی قهوه اي مایل به قرمز و بزرگ، با چشمهاي مشکی دیده میشد. جیغ زدم « جیکوب! » او از من چشم برداشت و رو به ساحل کرد. موهاي پشتش سیخ شدند. خرناسی خفیف از میان نیشهاي نمایانش خارج میشد. مایک دوباره از پشتم فریاد زد « بلا فرار کن » اما به طرفش برنگشتم. به نوري که از ساحل روبرویم می آمد خیره شده بودم. سپس ادوارد از میان درختان بیرون آمد. پوستش کمی بر افروخته بود و چشمهایش سیاه و خطرناك. یک دستش را بالا نگه داشت و اشاره کرد که به سمتش بروم. گرگ در کنار من، شروع به غرش کرد. یک قدم به سمت ادوارد برداشتم. او خندید و دندانهاي تیزش را به نمایش گذاشت. با صداي خرخر مانندي گفت «بهم اعتماد کن » قدم دیگري برداشتم. گرگ خودش را بین من و خون آشام انداخت و دندانهایش را به طرف گردن او نشانه رفت. جیغ کشیدم «نه! » به خودم پیچیدم و از تخت پایین افتادم.
    حرکت ناگهانی ام باعث شد که هدفون، پخش کننده ي سی-دي را از گوشه ي میز بکشند و با سرو صداي زیاد روي کف چوبی بیندازند. چراغ اتاقم هنوز روشن بود. من با لباسهایم روي تخت نشسته بودم و کفش هایم هنوز به پایم بودند. به خودم آمدم و ساعت روي کمدم را برانداز کردم. پنج و نیم صبح بود. نالیدم، برگشتم و روي صورتم خوابیدم. چکمه هایم را با پا درآوردم. اما وضعم نا مساعد تر از آن بود که دوباره بخواب بروم. دوباره غلت زدم، به پشت خوابیدم و دکمه هاي شلوارم را باز کردم . ناشیانه در حالی که سعی میکردم به حالت خوابیده بمانم با خشونت به آن ضربه زدم. میتوانستم موهاي بافتهام را در میان سرم احساس کنم که مانند یک برآمدگی ناخوشایند زیر جمجمه ام بود. به پهلو خوابیدم و بند موهایم را باز کردم و به سرعت با انگشتهایم موهاي بافته ام را دست کشیدم. بالش را دوباره روي چشمهایم کشیدم. مطمئناً همه ي اینها بی فایده بود. ضمیر ناخودآگاهم تصاویري را که با نا امیدي سعی داشتم از آنها دوري کنم، یکباره به یادم انداخته بود. و اکنون باید با آنها روبرو می شدم. بلند شدم. سرم براي لحظه اي به دور خود چرخید تا خون جریان یابد. قبل از هر چیز به خودم فکر کردم. خوشحال بودم که میتوانستم این کار را تا زمانی که امکان داشت عقب بیندازم. کیف لوازم حمامم را برداشتم. دوش گرفتن آنقدر که فکرش را میکردم طول نکشید. با وجود زمانی براي سشوار کشیدن موهایم صرف کردم، خیلی زود کارهایم در حمام تمام شد. در حالی که خود را در حوله پیچیده بودم به اتاقم برگشتم. نمیتوانستم بگویم چارلی هنوز خواب است یا رفته. رفتم تا به بیرون پنجره نگاهی بیندازم. کروزر رفته بود. باز هم ماهیگیري! به آرامی راحت ترین عرقگیرم را پوشیدم و سپس تختم را درست کردم؛ کاري که هیچ وقت انجام نمیدادم. نمیتوانستم این کار را بیش از این به عقب بیندازم. پشت میزم رفتم و کامپیوتر قدیمی ام را روشن کردم. از استفاده ي اینترنت در اینجا متنفر بودم. مودم کامپوترم به شکل غم انگیزي قدیمی بود. و همچنین خدمات رایگان اینترنت، پایینتر از حد متعارف بود. تنها شماره گیري اش آنقدر طول کشید که تصمیم گرفتم در حین انتظار کاسه اي شیر و غلات بخورم. به آرامی می خوردم و هر لقمه را با احتیاط می جویدم. وقتی کارم را تمام کردم، ظرف و قاشق را شستم، خشک کردم و کنار گذاشتم. کشان کشان از پله ها بالا رفتم. اول به سراغ دستگاه پخش سی دي رفتم. آن را از روي زمین برداشتم و دقیقاً در وسط میز گذاشتم. هدفون را در آوردم و در کشوي میز گذاشتم. بعد همان سی دي را اجرا کردم و درجه ي صدایش را کم کردم؛ تا حدي که صداي پس زمینه حساب می شد. آهی کشیدم و به سوي کامپیوتر بازگشتم. طبیعتاً صفحه اش با پیامهاي تبلیغاتی پر شده بود. من روي صندلی تاشوي سفتم نشستم و شروع به بستن پنجرههاي کوچک تبلیغاتی کردم. سرانجام موتور جستجوگر مورد علاقه ام را باز کردم. چند پنجره ي تبلیغاتی دیگر را خاموش کردم و بعد یک کلمه را تایپ کردم. خون آشام! البته این کار زمان اعصاب خورد کن خیلی زیادي را گرفت. وقتی نتایج بالا آمدند موارد بیشماري از هرچیز، از فیلمها و شوهاي تلویزیونی گرفته تا بازيهاي دستی، گروههاي متال زیرزمینی و دسته هایی با آرایشهاي گوتیک وجود داشت. سپس یک سایت امیدوار کننده پیدا کردم؛ خون آشامها از الف تا ي! با بی صبري منتظر بارگزاري صفحه شدم. به سرعت تمام صفحه هاي تبلیغاتی چشمک زن اطراف آن را بستم. سرانجام صفحه کامل شد. زمینه اي سفید ساده و متون سیاه رنگ داشت که ظاهري رسمی به سایت می داد. دو نقل قول در صفحه ي اصلی سایت به من خوش آمد گفتند.
    قدیس، مونتاگو سامرز «در سراسر دنیاي پهناور سایه مانند اشباح و شیاطین، هیچ گونهاي وحشتناكتر و منفورتر از خون آشامها یافت نمیشودکه به همان اندازه جذابیت و افسونگري داشته باشد. موجودي که نه شبح است و نه اهریمن، اما در طبیعت تاریک آنها سهیم است و ترسناکی و اسرارآمیزي هر دو گروه را دارد »
    ژان ژاك روسو « اگر این جهان یک چیز را درست و بی کم و کاستبه اثبات رسانده باشد، حقیقت مسلم و اسرار مربوط به خون آشامهاست. هیچ نقصی در این رابطه وجود ندارد؛ گزارشهاي اداري، استشهاد افراد مشهور، جراحان، کشیشان، رئیس پلیس ها و مدارك قضایی همه بر این امر دلالت دارند. با همه ي این ها، چه کسی خون اشام ها را باور دارد؟»

    باقی سایت شامل یک لیست بر اساس حروف الفبا، از افسانه هاي مختلف خون آشامها در سراسر دنیا بود. اولین موردي که روي آن کلیک کردم، داناگ ، یک خون آشام فیلیپینی بود که ظاهرًا مدتها پیش مسئول مزارع گرمسیري گیاه گوش فیل بوده است. افسانه اینطور ادامه پیدا میکرد که داناگ سالها با انسانها کار کرد و مشارکت آنها روزي به پایان رسید که یک زن انگشتش را برید و داناگ جراحت او را مکید. او از مزه ي خون زن خوشش آمد و تا جایی این کار را ادامه داد که بدن زن کاملا از خون خالی شد. من با دقت تمام جزئیات را خواندم. دنبال چیزي می گشتم که آشنا به نظر بیاید و در عین حال باور پذیر باشد. به نظر می رسید بیشتر افسانه هاي خون آشام مربوط به یک زن زیبا به عنوان هیولا، و بچه ها به عنوان قربانیان میشد. به نظرم رسید که این داستانها را براي این ساخته اند که مرگ و میر سریع و زیاد کودکان را توجیه کنند و به دست مردان بهانه اي براي خیانت و عیاشی بدهند. بسیاري از داستانها درباره ي ارواح بی جسم و هشدار آنان به خاطر تدفین اشتباهی بود. بیشتر موارد ذکر شده شبیه فیلم هایی نبودکه من قبلا دیده بودم. و تنها در چند مورد اندك، مثل استري یهودي، و یوپیر لهستانی ، تا حدودي با افکار و مشاهدات من جور در میآمد. شیفتگی هر دو آنها نوشیدن خون انسان بود. فقط سه نفرشان واقعاً توجه مرا جلب کردند: واراکولسی رومانیایی، یک زامبی قدرتمند که میتوانستدر قالب یک انسان رنگ پریده ي زیبا ظاهر شود. اسلواك نیلاپسی یک موجود فوق العاده قوي و سریع که میتوانست فقط در یک ساعت در نیمه شب به تنهایی ، یک دهکده ي کامل را قتل عام کند. و دیگري استروگونی بنفیچی در مورد این آخري فقط یک جمله ي کوتاه و مختصر وجود داشت.
    استرگونی بنفیچی یکخون آشام ایتالیایی. گفته شده او نیکوکار و خوب بوده. و دشمن مرگبار همه ي خون آشامهاي شیطانی به حساب می آید. آسودگی خاطري در توضیح کوچک آن بود. یک افسانه در میان صدها مورد که ادعا میکرد در کل خلقت آنها، خون آشام خوبی هم وجود دارد. هرچند روي هم رفته شباهت هاي کمی با داستانی که جیکوب برایم تعریف کرده بود و همین طور مشاهدات خودم وجود داشت. من فهرست کوتاهی در ذهنم ساخته بودم و همینطور که مطالب را میخواندم هر افسانه اي را با آن مقایسه میکردم. سرعت، قدرت، زیبایی، پوست رنگ پریده، چشمانی با رنگ متغیر و با معیارهاي جیکوب: خون آشامها، دشمنان گرگینه ها، پوستی سرد داشتند و جاودانه بودند. افسانه هاي خیلی کمی وجود داشت که حتی یکی از این عوامل را در خود داشته باشد. و سپس یک مشکل دیگر، موردي که من در شمار کمی از فیلمهاي ترسناك دیده بودم و دوباره در بررسی امروز به آن رسیدم. خون ٱشام ها در ساعات روز نمیتوانند بیرون بیایند. خورشید آنها را میسوزاند و خاکستر میکند. آنها تمام روز را در تابوتها میخوابند و فقط شبها بیرون میآیند. با عصبانیت سوییچ کامپیوتر را زدم و خاموش کردم. صبر نکردم که همه چیز به موقع خاموش شود. در میان عصبانیتم، احساس شرم طاقت فرسایی کردم. من یک احمق تمام عیار بودم، در حالیکه در اتاقم نشسته بودم و در مورد خون آشامها تحقیق میکردم. من چه مرگم شده بود؟ تصمیم گرفتم تمام تقصیرها را گردن حومه نشینان فرکس و آن شبه جزیره ي خیس و مرطوب المپیک بیندازم. باید از خانه بیرون میرفتم. ولی هیچ جایی نبود که بخواهم بروم و احتیاج به سه روز رانندگی نداشته باشد. به هر حال چکمه هایم را به پا کردم، بدون این که بدانم به کجا میخواهم بروم، از پله ها پایین رفتم بی آنکه وضعیت آب و هواي بیرون را بسنجم بارانی ام را روي شانه هایم انداختم و از در بیرون رفتم. هوا ابري بود ولی هنوز باران نمیبارید. من وانتم را نادیده گرفتم و پیاده به سمت شرق رفتم، از حیاط چارلی به طرف جنگل دست نخورده و بکر به راه افتادم. زیاد طول نکشید که به عمقی از جنگل رسیدم که نه میتوانستم خانه را ببینم و نه جاده را. فقط صداي شکستن شاخه هاي مرطوب زیر پایم و صداي جیغ و ویغ ناگهانی کلاغ ها به گوش می رسید. ردپاي باریکی در میان جنگل راهی ساخته بودکه من از طریق آن جلو میرفتم وگرنه خود را به خطر نمیانداختم و تنهایی گشت و گذار نمی کردم. حس جهت یابی ام افتضاح بود. میتوانستم به سادگی در جایی بد تر از این گم شوم. رد پا به سمت قسمتهاي عمیقتر جنگل پیش میرفت. بیشتر به سمت شرق، تا جایی که میتوانستم تشخیص دهم. به صورت مارپیچ به دور درختان صنوبر و بوته هاي شوکران اطراف می پیچید و همین طور به دور سرخدارها و افراها. فقط به طور سربسته میدانستم اسم درختان اطرافم چیست. تمام چیزي هم که میدانستم مدیون توضیحات چارلی بودم که چند روز پیش از بیرون پنجره ي ماشین گشت برایم توضیح داده بود. خیلی هاي دیگر بودند که من نمیشناختم. در مورد بقیه مطمئن نبودم؛ چرا که با علفهاي هرز و انگلهاي زیادي پوشیده شده بودند. تا جایی که عصبانیتم مرا به جلو میبرد، رد را دنبال کردم. وقتی که عصبانیتم به آرامی شروع به محو شدن کرد، از سرعتم کاستم. چند قطره نم باران از سایبان بالاي سرم به پایین چکید. نمیتوانستم مطمئن باشم که این شروع باران است یا بقایاي باران دیروز که به جا مانده و در برگهاي بالایی جمع شده و در راه بازگشت به زمین، آرام آرام چکه میکند. درختی که اخیراً افتاده بود – میدانستم اخیرا افتاده چون در محل شکستگی با خزه پوشیده نشده بود- در کنار تنه ي یکی از خواهرانش قرار داشت. نیمکت چوبی کوچک و سایه داري ساخته بود که فقط چند قدم کوتاه با مسیر مشخص شده فاصله داشت. من روي خزه ها قدم گذاشتم و با احتیاط نشستم. مطمئن شدم که ژاکتم بین صندلی چوبی و لباسهایم در هر نقطه اي که با آن تماس داشت قرار گرفته باشد. و سرم را که در کلاه بود به عقب و به درخت زنده تکیه دادم. اینجا جاي اشتباهی براي آمدن بود. من باید این را میدانستم، ولی آیا جاي دیگري هم بود که بتوانم بروم؟ جنگل سبز و تیره خیلی شبیه به منظره ي خواب دیشبم بود که براي ذهنم ٱرامشی نمیگذاشت. حالا که دیگر صداي قدمهاي خیسم بیش از این سکوت را به هم نمیزد، سکوت ازار دهنده شده بود. پرندگان هم ساکت شده بودند. قطره هاي بیشتري از آسمان چکید. پس حتما بالاي سرم داشت باران میبارید. حالا که نشسته بودم سرخسها بالاتر از سرم بودند و مرا مخفی میکردند. فهمیدم که کسی میتواند شاید سه قدم جلوتر، میان آنها راه برود و مرا نبیند. اینجا در بین درختان باور کردن چرندیاتی که باعث خجالتم میشد ساده تر بود. براي صدها سال هیچ چیز در این جنگل تغییر نکرده بود و همهي افسانه ها و اسطوره هاي یکصد سرزمین مختلف به نظر میرسید در این جنگل سبز مه گرفته، بیشتر به واقعیت نزدیک باشد تا در اتاق خواب تمیز و روشن من.
    با خود درگیر شدم تا روي دو سوال اساسی که باید به آنها جواب میدادم بی آنکه تمایلی به انجام این کار داشته باشم، متمرکز شوم. اول اینکه، باید تصمیم میگرفتم آیا چیزي که جیکوب در مورد کالنها گفته بود میتوانست واقعیت داشته باشد یا نه؟ ذهنم بی درنگ به این سوال جواب منفی داد. اگر این خیالات باطل را قبول میکردم، احمقانه و مسخره بود. هیچ توضیح عقلانی نبود که بگوید چرا من هنوز زنده ام. در سرم دوباره از خودم پرسیدم « ولی پس چی ؟» مشاهداتم را ردیف کردم سرعت غیرممکن، قدرت، چشمانی که از مشکی به طلایی و دوباره به مشکی تغییر رنگ می دادند، زیبایی ماوراي انسانی، پوست سرد و رنگ پریده و بیشتر از همه موارد دیگري که به آرامی در ذهنم جان میگرفت. چطور هیچوقت به نظر نمی آید که آنها چیزي بخورند؟ ظرافت و زیبایی خاصی که در حین حرکت از خود بروز میدادند. و روشی که آنها گاهی در کلاس صحبت میکردند؛ با وزنی نا آشنا و عباراتی که بیشتر به رمان هاي اوایل قرن بیستم شباهت داشت تا دانش آموزان قرن بیست و یکم. آن جلسه که ما تست گروه خونی داشتیم او از کلاس فرار کرد. تا قبل از آنکه بفهمد ما ما براي سفر ساحلی به کجا میخواهیم برویم براي همراهی ما نه نگفته بود. به نظر میرسید او میداند همه در اطرافش به چه چیزي فکر میکنند. او میتوانست فکر همه را بخواند به جز من. به من گفته بود که آدم بد و خطرناکی است... آیا کالن ها میتوانستند خون آشام باشند؟ خب آنها به هر حال یک چیزي بودند. چیزي خارج از محدوده ي توضیحات عقلی در جلوي چشمان دیر باورم شکل میگرفت. حال، موجودات سرد جیکوب باشد، یا تئوري هاي خودم در مورد سوپر قهرمانها...ادوارد کالن ...یک انسان نبود. چیزي بیش از انسان بود. در این صورت، شاید. این فعلا جواب من به این سوال بود.
    و سپس مهمترین سوال از بین همه ي سوالها: اگر این موضوع حقیقت داشته باشد من چکار خواهم کرد ؟ اگر ادوارد یک خون آشام بود پس من باید چکار میکردم؟
    من به سختی میتوانستم خودم را راضی کنم که به کلمه ي خون آشام فکر کنم. در میان گذاشتن این حرف با کسی دیگر به طور قطع از نظر من رد شده بود. من حتی خودم هم نمیتوانستم این را باور کنم. اگر این موضوع را با کسی در میان میگذاشتم مرا در تیمارستان بستري میکردند. فقط دو انتخاب داشتم. اول اینکه نصیحت او را انجام دهم: باهوش باشم و تا آنجا که میتوانم از او دوري کنم. نقشه برنامه اي که با او داشتم را لغو کنم. برگردم و او را تا آنجایی که میتوانم نادیده بگیرم. در تنها کلاس مشترکی که داشتیم وانمود کنم دیوار شیشه اي قطور و غیرقابل نفوذي بین ماست. به او بگویم که مرا تنها بگذارد؛ و این بار این حرف را واقعا جدي بگویم. درحالی که به این راه چاره ها فکر میکردم، ناگهان درد نا امید کننده اي در وجودم پخش شد. ذهنم این راه حل را کنار زد و به سرعت به عقیده ي بعدي پرید. من میتوانستم هیچ رفتار متفاوتی از خود نشان ندهم. هرچه باشد اگر او چیزي...شیطانی بود، در این مدت طولانی هیچ کاري نکرده بود که به من صدمه اي رسانده باشد. در واقع اگر او سریع نجنبیده بود، من اکنون فرورفتگی روي گلگیر ماشین تیلور بودم! او به قدري سریع بود که نمیتوانستم جلوي خودم را بگیرم که این گونه استدلال نکنم. کار او ممکن است صرفاً یک عکس العمل محض باشد... من در مقابل، به خودم جواب دادم: اما اگر این یک واکنش براي نجات زندگیها بوده پس چطور او میتواند بد باشد؟ سرم در دایره ي این بی جواب ماندن ها گیج میرفت. از یک چیز اطمینان داشتم؛ البته اگر هنوز هم به چیزي اطمینان داشته باشم. ادوارد تیره و مخوفی که در کابوس شب گذشته دیده بودم، فقط واکنشی به ترس من از حرف هاي جیکوب بود، نه خود ادوارد. با این حال، وقتی که گرگینه را دیدم و جیغ کشیدم، این ترس از گرگ نبود که فریاد "نه" را به لبهاي من آورد. این ترس به خاطر آن بود که نمیخواستم به ادوارد آسیبی برساند. حتی وقتی دندانهاي نیش تیزش را نشانم داد و صدایم کرد، من به خاطر خودم نمیترسیدم بلکه براي او می ترسیدم. میدانستم که جواب سوالم همین است. درواقع اصلا نمیدانستم در مورد این ماجرا، واقعا حق انتخابی هم وجود دارد یا نه. پیش از این خیلی در عمق ماجرا گرفتار بودم. حالا که فهمیده بودم، با این راز هراس انگیزم هیچ کاري نمیتوانستم بکنم. البته هنوز مطمئن نبودم. زیرا وقتی که به او فکر میکردم، به صدایش، به چشمهاي هیپنوتیزم کننده اش و به گیرایی شخصیت نیرومندش، تنها چیزي که میخواستم این بود که او همان لحظه درکنارم باشد. حتی اگر... اما نمیتوانستم به او فکر کنم. نه اینجا و تنها در این جنگل تاریک، نه تا آن موقع که باران نور روز را در حد گرگ و میش تاریک کرده بود. و صدایش از زیر سایبان بالاي سرم، همچون صداي تپ تپ قدمهاي پاي انسانی در سرتاسر زمین گلی شنیده میشد. به خود لرزیدم و از جا بلند شدم. به سرعت از مخفیگاه سایبانی شکلم بیرون آمدم. به نوعی نگران بودم که مسیر بازگشتم بر اثر ریزش باران محو شده باشد. اما ردپایم آنجا بود. راه صاف و بی خطر، سبز، پرپیچ و خم و خیس از قطره هاي باران. با عجله راه را دنبال کردم. شالم دور تا دور صورتم کشیده شده بود. همچنانکه در میان درختان می دویدم، از این همه مسافتی که پشت سر گذاشتم، شگفت زده شدم. نمیدانستم که آیا از مسیر درستی به خارج از جنگل میروم، یا اینکه بیشتر به داخل مرزهاي جنگل وارد میشوم. پیش از اینکه بیش از حد مضطرب شوم در میان شبکه ي پوسته پوسته ي شاخه ها توانستم چند فضاي باز ببینم. بنابراین از آن میان صداي ماشینی که در خیابان رد میشد را شنیدم. پس دیگر آزاد بودم. علفزار چارلی در مقابلم بود. خانه مرا به خود فرا می خواند و نوید گرما و جورابهاي خشک می داد. وقتی به داخل خانه برگشتم ظهر بود. به طبقه ي بالا رفتم و لباسم را عوض کردم. به این خاطر که میخواستم در خانه بمانم، یک شلوار جین و یک تیشرت پوشیدم. کار زیادي براي متمرکز شدن روي تکلیف روزانه ام وجود نداشت. مقاله اي درباره ي مکبث براي چهارشنبه خواسته شده بود. پیشنویس دشوار و رضایت بخشی تهیه کردم.
    آرامتر از آن بودم که از قبل احساس می کردم...خب در حقیقت، آرام تر از پنجشنبه بعد از ظهر. به هرحال این همیشه راه من بود. تصمیم گرفتن، یکی از دردناكترین قسمتهاي کارم بود. قسمتی که مرا عذاب میداد. ولی هنگامی که تصمیمم را میگرفتم، با آرامش خاطري که گرفتن آن تصمیم به من می داد به سادگی آن را دنبال میکردم. گاهی اوقات این تسلاي خاطر در نا امیدي که خود تصمیم به من هدیه میکرد رنگ می باخت، مثل تصمیمی که براي آمدن به فرکس گرفته بودم. ولی این تصمیم باز هم بهتر از کشمکش با آن راه حل هاي اولی بود. با این تصمیم به طرز مسخره اي می شد راحت زندگی کرد. به طرز خطرناکی راحت. و بعد، روز پربار به انتها رسید. من مقاله ام را قبل از ساعت هشت تمام کردم. چارلی با یک صید بزرگ به خانه بازگشت، و من در ذهنم به خاطر سپردم که هفته ي دیگر در سیاتل یک کتاب راهنماي آشپزي براي ماهی هم بردارم. هر زمان که فکر میکردم این سفر هیچ فرقی با چیزي که قبل از پیاده روي ام با جیکوب بلک احساس میکردم ندارد، برقی از نا امیدي پشتم را میسوزاند فکر کردم « اونا باید متفاوت باشن » باید ترسیده باشم. میدانم که باید باشم؛ ولی من نمیتوانستم هیچ نوع ترسی در خود حس کنم. شب بی کابوسی را سپري کردم، چرا که روزم را خیلی زود شروع کرده بودم و شب پیش کم خوابیده بودم. براي دومین بار بعد از زمان ورودم به فرکس با نور زرد روشن یکروز آفتابی از خواب بیدار شدم. جست و خیز کنان به سمت پنجره رفتم و از دیدن آسمانی که به سختی می شد تکه ابري در آن پیدا کرد، حیرت زده شدم. ابرهاي کوچک و نرم پف کرده اي که در آسمان دیده می شدند، نمی توانستند بارانی به ارمغان بیاورند. پنجره را باز کردم؛ از این که بدون هیچ چسبندگی و سر و صدایی باز شد تعجب کردم. سالها بود که کسی آن را باز نکرده بود. هواي نسبتا خشکو بدون رطوبت را تنفس کردم. هوا تقریبا گرم بود و تنها باد اندکی می وزید. خون مثل برق در رگهایم جریان داشت. وقتی به طبقه ي پایین رسیدم، چارلی در حال تمام کردن صبحانه اش بود و فورا متوجه شادابی ام شد. گفت « بیرون روز خوبیه »
    با لبخندي جواب دادم « آره » در جوابم لبخند زد، چین هایی گوشه ي چشمان قهوه ایش نمایان شد. وقتی چارلی لبخند زد، برایم آسانتر بود که دلیل ازدواج زود هنگام مادرم با او را بفهمم. بیشتر شخصیت جوان و رمانتیک او، پیش از این که من او را بشناسم، از بین رفته بود. مثل موهاي قهوه اي مجعدش که همرنگ موهاي من اما در بافت متفاوت بود، به تدریج کم پشت تر شده بود و بخش بیشتر پوست درخشان پیشانیش را نمایان ساخته بود. اما وقتی لبخند میزد میتوانستم قسمتی از وجود مردي که با رنی از آن جا فرار کرده بود را ببینم، وقتی که فقط دو سال از سن کنونی من بزرگتر بود. صبحانه را با شادمانی خوردم و در همان حال به ذرات معلق گرد و غبار در نور آفتابی که از پنجره ي عقبی به داخل خانه می تابید، نگاه میکردم. چارلی با من خداحافظی کرد .صداي کروزرش را شندیم که از خانه دور میشد. در راه بیرون از خانه، لحظهاي درنگ کردم و دستم را به طرف ژاکت بارانیم بردم. رها کردن آن در خانه وسوسه بر انگیز بود. آهی کشیدم و آن را تا کردم و روي بازویم گذاشتم و به درخشان ترین نوري که پس از ماهها می دیدیم قدم گذاشتم. با صرف مقدار زیادي زور بازو، تقریبا توانستم هر دو شیشه ي وانتم را پایین بکشم. از اولین کسانی بودم که به مدرسه رسیدم؛ عجله اي که براي خارج شدن از خانه داشتم باعث شده بود که چک کردن ساعتم را فراموش کنم. وانتم را پارك کردم و به طرف نیمکتهایی که در امتداد دیوار جنوبی کافه تریا قرار داشتند و به ندرت کسی از آنها استفاده می کرد، رفتم. نیمکت ها هنوز کمی مرطوب بودند، براي همین روي ژاکتم نشستم و خوشحال بودم که استفاده اي براي آن پیدا کرده ام. تکالیفم را تمام کرده بودم؛ نتیجه ي یک زندگی اجتماعی آرام. اما در مورد چند مسئله ي مثلثات مشکل داشتم و از درست بودن راه حلشان مطمئن نبودم. کتابم را با جدیت از کیفم بیرون آوردم، اما در نیمه هاي چک کردن دوباره ي راه حل اولین مسائل بودم که در رویا فرو رفتم. نگاهم به بازي نور آفتاب بر تنه ي سرخ درختان دوخته شده بود. بی اختیار خطوطی را در حاشیه ي تکالیفم رسم کردم. بعد از چند لحظه متوجه پنج جفت چشم تیره شدم که از درون کاغذ به من خیره نگاه میکردند و من آنها را کشیده بودم. با پاكکن، پاکشان کردم. صدایی شبیه به صداي مایکرا شنیدم که گفت «! بلا» نگاهی به اطراف انداختم و فهمیدم در مدتی که آنجا بی توجه به اطرافم نشسته بودم، مدرسه شلوغ شده بود. با این که دماي هوا نمیتوانست بیش از شصت درجه باشد، همه تیشرت و شلوارك پوشیده بودند. مایک در حالی که شلوارك خاکی و پیراهن راه راه راگبی به تن داشت به سمت من میآمد و برایم دست تکان میداد. نمیتوانستم در چنین روزي از خودم بیمیلی نشان دهم. در حالی که در جوابش دست تکان می دادم گفتم « هی،مایک » آمد تا کنارم بنشیند. حلقه هاي مرتب موهایش زیر نور آفتاب طلایی به نظر می رسید. لبخندي همه ي صورتش را پوشانده بود. از دیدن من خوشحال بود. نتوانستم جلو ي خودم را بگیرم و احساس رضایت نکنم.
    چند تار از موهایم را میان انگشتهایش گرفت «تا حالا توجه نکرده بودم که رگه هاي قرمز هم تو موهات پیدا میشه » موهایم در نسیم ملایم به آرامی تکان میخورد... «فقط زیر نور آفتاب » وقتی موهاي پشت گوشم را لمس کرد،کمی احساس ناراحتی کردم.
    « روز خوبیه، اینطور نیست؟ »
    موافقت کردم « از اون روزایی که من دوست دارم »
    « دیروز چی کار کردي؟ » صدایش بیش از حد حالت تملکانه داشت..
    « بیشتر وقتم روي مقالم کار کردم » به او نگفتم که مقاله ام را تمام کرده ام. ممکن بود از خود راضی به نظر بیایم
    کف دستش را به پیشانیش کوبید « اوه،آره. همونی که باید پنجشنبه تحویل بدیم، درسته؟ » .
    « اوم، فکر کنم چهارشنبه »
    چهرهاشرا در هم کشید « چهارشنبه؟ خوبنیست.....مال خودتو چی مینویسی ؟»
    « " آیا رفتار شکسپیر با شخصیت هاي زن، زن ستیزانه است " »
    او طوري به من زل زد که انگار به زبان لاتین صحبت کرده بودم. فکر کنم امشب باید روش کار کنم. اعتماد به نفسش کم شده بود « میخواستم بپرسم که دوست داري بري بیرون؟ »
    شکه شدم « اوم... » چرا نمی توانستم یک گفت و گوي دلچسب و بدون ناهنجاري با مایک داشته باشم؟
    «خوب، میتونیم بریم شام بخوریم یا یه کار دیگه بکنیم... و من میتونم بعدا روشکار کنم » امیدوارانه به من لبخند زد.
    « مایک... » از این که در چنین شرایطی قرار بگیرم متنفر بودم « فکرنمیکنم ایده ي خوبی باشه »

    چشمانش محتاط شد. چهرهاش فرو ریخت پرسید « چرا؟ ». افکارم به سمت ادوارد سوسو میکرد از خود پرسیدم آیا افکار مایک هم همانجاست!؟
    «فکر کنم... » با حالتی تهدید آمیزي گفتم «و اگه جایی این فکرمو براي کسی بازگو کنی با خوشحالی تا سرحد مرگ می زنمت. اما فکر کنم این به احساسات جسیکا لطمه میزنه »
    « جسیکا؟ » گیج شده بود، ظاهرا اصلا به این قسمت قضیه فکر نمیکرد
    « واقعا مایک، تو کوري؟ »
    « اوه » نفسش را بیرون داد. مطمئنا گیج شده بود. از این فرصت استفاده کردم و از آنجا فرار کردم.
    « وقت کلاسه و من نمیتونم دوباره دیر کنم »کتابهایم را جمع کردم و توي کیفم چپاندم. ما در سکوت به طرف ساختمان شماره سه قدم زدیم ظاهر او به نظر پریشان میآمد. من امیدوار بودم در هر فکري که غوطه ور بود، این افکار او را به راه درست هدایت کنند. وقتی که جسیکا را در جلوي کلاس دیدم، داشت با شور و حرارت صحبت میکرد. او، آنجلا و لورن امشب میخواستند به پورت آنجلس بروند تا براي رقص، لباس بخرند. هرچند من نیازي به لباس نداشتم اما از من هم خواست تا با آنها بروم. دو دل بودم. بیرون رفتن به همراه چندتا از دوستان دخترم، خوب به نظر میرسید اما لورن آنجا بود. و چه کسی میدانست امشب قراراست من چکار کنم...ولی این راه اشتباهی بود که اجازه بدهم ذهنم سرگردان و مردد باشد. البته من در مورد نور خورشید خوشحال بودم اما این خوشحالی اصلا دلیل حالت سعادتمندي من نبود، حتی نزدیک به آن هم نبود. بنابراین من به او یک"شاید" گفتم. گفتم که باید اول با چارلی صحبت کنم. او در راه کلاس اسپانیایی از هیچ چیزي جز رقص حرف نزد. وقتی که کلاس سرانجام با پنج دقیقه تاخیر به پایان رسید، به سخنانش ادامه داد. انگار هیچ چیزي کلاممان را قطع نکرده بود. ما در راه ناهار بودیم. به خاطر پریشانی که در ذهنم بود زیاد به حرفهایش توجه نکردم. به طرز دردناکی مشتاق دیدن نه فقط او، بلکه همه ي کالنها بودم. تا آنها را با چیزي که در ذهنم پرورانده بودم مقایسه کنم. وقتی از سر در کافه تریا گذاشتم، اولین طنین ترس از ستون فقراتم به پایین خزید و جایی در درون شکمم نشست.
    آیا آنها میدانستند که من به چه چیزي فکر میکنم؟ و بعد احساس متفاوت تکان دهنده اي به ذهنم رسید آیا ادوارد منتظر بود تا باز هم با من بنشیند؟ همچنان که همیشه اینگونه بود، اول نگاه مختصري به سمت میز کالن انداختم. وقتی فهمیدم خالیست، شکمم از اضطراب به خود لرزید. با امیدي تحلیل رفته، چشمانم باقی کافه تریا را به امید پیدا کردن او که به تنهایی در انتظارم است، جستجو کرد. محل تقریبا پر شده بود؛ کلاس اسپانیاي باعث شد دیر کنیم. اما نشانه اي از ادوارد یا خانواده اش نبود. دلتنگی با قدرت زمین گیر کننده اي به من ضربه میزد. بدون اینکه وانمود کنم که به جسیکا گوش می کنم، پشت سرش تلوتلو خوردم. به اندازه کافی دیر کردیم که همه تقریبا سر میز ما بودند. از صندلی خالی کنار مایک صرفه نظر کردم و به جایش کنار آنجلا نشستم. به طور مبهمی مشاهده کردم که مایک با ادبانه صندلی را براي جسیکا بیرون نگه داشت و در عوض چهره ي جسیکا خندان شد. آنجلا چند سوال ساده در مورد مقاله ي مکبث پرسید، که من در حین سقوط مارپیچ وار در بدبختی ام تا جایی که میتوانستم عادي پاسخ دادم. او هم مرا دعوت کرد که امشب با آنها بروم و من فعلاً قبول کردم. فرصت را در هرچیز غنیمت می شمردم تا حواس خودم را پرت کنم. وقتی که وارد کلاس زیست شناسی شدم با دیدن صندلی خالی اش، آخرین بخش امیدي که مرا نگه داشته بود، از بین رفت. موجی از احساس یأسی جدید به من دست داد. باقی روز، به کندي و با ملالت سپري شد. در باشگاه، یک سخنرانی در مورد قوانین بدمینتون داشتیم؛ شکنجه ي بعدي که آنها براي من ردیف کرده بودند. اما حداقل توانستم در عوض اینکه در زمین ول بگردم، بنشینم و گوش بدهم. بهترین قسمتش این بود که مربی درس را تمام نکرد. پس من فردا را بیکار بودم. اهمیتی نداشت که آن روز، قبل از این که مرا به سمت بقیه رها کنند با یک راکت مسلح میکردند. خوشحال بودم که زمین تمرین را ترك می کنم. قبل از اینکه امشب با جسیکا و گروهش بیرون بروم، آزاد بودم که براي خودم اخم کنم و افسرده شوم. ولی به محض اینکه از در خانه ي چارلی گذشتم و وارد شدم جسیکا زنگ زد تا نقشه هایمان را لغو کند. سعی کردم خوشحال شوم که مایک او را براي شام دعوت کرده بود. من واقعا از اینکه سرانجام مایک متوجه اوضاع میشد احساس خلاصی میکردم. ولی بیان احساس خوشحالیم در گوش خودم غیر واقعی مینمود. او براي فردا شب برنامه ي خرید گذاشت، و من را با کمی گیجی بر جا گذاشت. براي شام، ماهی خوابیده در آبلیمو آماده کردم؛ با سالاد و نانی که از دیشب مانده بود. پس کار زیادي براي انجام دادن نبود. به مدت نیم ساعت روي تکالیف درسی ام تمرکز کردم، ولی بعد آنها را هم به گوشه اي انداختم. ایمیل هایم را چک کردم، نامه هاي انبوه مادرم را خواندم،که هر چه به زمان حال نزدیکتر می شدیم لحنشان تندتر میشد.
    آهی کشیدم و به سرعت جوابی تایپ کردم.

    مامان.
    متاسفم، بیرون بودم. با چند تا از دوستان رفتم ساحل.
    یه مقاله هم داشتم.
    "پوزشخواهی هایم به کلی رقت انگیز بود. بنابراین بی خیالش شدم."
    امروز، بیرون آفتابیه. میدونم، منم شوکه شدم. پس میرم بیرون و تا جایی که میتونم ویتامین دي جذب میکنم.
    دوستت دارم. بلا.

    تصمیم گرفتم یک ساعت را با خواندن کتابهاي غیر درسی به پایان برسانم. یک کلکسیون کوچک از کتابهایی که براي انتخاب آورده بودم، داشتم.کهنه ترین جلد مجموعه ي کارهاي "جین آستن " بود. آن را انتخاب کردم و به سمت حیاط پشتی رفتم. یک بالا پوش پاره پوره ي قدیمی را از قفسه ي کتانی سر راهم در بالاي پله ها برداشتم. بیرون از حیاط کوچک و مربع مانند چارلی، بالا پوش را تا نیمه، تا زدم و دور از دسترس سایه ي درختان، روي چمنهاي انبوهی قرار دادم که همچنان اندکی مرطوب بودند. مهم نبود که آفتاب چقدر میتابید. روي شکم خوابیدم و پاهایم را در هوا تکان دادم. خود را در رمانهاي مختلف غرق کردم. سعی کردم تصمیم بگیرم که کدام یک از آنها ذهنم را کاملا درگیر خود میکند. بهترینهاي من "غرور و تعصب " و "عقل و احساس" بودند. اولی را همین تازگیها خوانده بودم. بنابراین شروع به خواندن "عقل و احساس" کردم. کمی بعد از شروع کردن فصل سوم به خاطر آوردم، یکی از سه قهرمان داستان به طور اتفاقی نامش ادوارد بود. با عصبانیت ورق زدم تا به مانسفیلد پارك رسیدم. ولی تک قهرمان آنجا ادموند نام داشت که این خیلی به ادوارد نزدیک بود. آیا در قرن هجدهم اسمهاي دیگري در دسترس نبودند؟ کتاب را با ناراحتی محکم بستم و به پشت چرخیدم. آستینهایم را تا آنجا که میشد بالا زدم و چشمهایم را بستم. با سرسختی به خود گفتم که نباید به هیچ چیز جز گرمایی که روي پوستم حس میکنم، فکر کنم. باد شمالی هنوز با ملایمت میوزید و موهایم را در اطراف صورتم میپیچاند و کمی قلقلکم میداد. همه ي موهایم را به پشت سرم کشیدم وگذاشتم روي بالاپوشم آزادانه بازي کنند. دوباره تمرکزم را روي گرمایی که بر پلکهایم، استخوان گونه، دماغم، بازوها و گردنم حس میکردم و به درون لباسم جذب میشد، قرار دادم. آخرین چیزي که به یاد آوردم صداي کروزر چارلی بود که از ماشین روي جلوي خانه به داخل میآمد. من با تعجب بلند شدم و نشستم. متوجه شدم که نور خورشید به پشت درختان رفته و من خوابم برده بود. با گیجی و با احساسی ناگهانی از اینکه من تنها نبوده ام، به اطرافم نگاه کردم. ولی توانستم صداي به هم کوبیده شدن در را جلوي خانه بشنوم.
    پرسیدم « چارلی؟ »
    با حالتی ابلهانه از جا جستم و بالا پوشم را که حالا نیمه مرطوب شده بود به همراه کتابهایم جمع کردم. به داخل دویدم تا براي روشن کردن اجاق روغن بیاورم. متوجه شده بودم که براي شام دیر شده است. وقتی داخل شدم، چارلی داشت بند اسلحه اش را آویزان میکرد و چکمه هایش را در می آورد. خمیازه ام را فرو دادم.
    « متاسفم بابا، شام هنوز آماده نشده؛ من بیرون خوابم برده بود »
    گفت « نگران نباش. به هر حال میخواستم بازي رو ببینم » بعد از شام براي اینکه کاري انجام داده باشم با چارلی به تماشاي تلویزیون نشستم. چیزي نبود که من بخواهم ببینم. او میدانست که من بیسبال دوست ندارم، بنابراین به سریال هاي احمقانه ي شبانه روي آورد که هیچ کدام از ما از آنها لذت نمی بردیم. او به نظر خوشحال می آمد که ما کاري را با هم انجام می دهیم. با وجود افسردگیم این به من احساس خوبی میداد که بتوانم او را خوشحال کنم.
    در خلال یک آگهی گفتم«بابا...جسیکا و آنجلا فردا شب دارن به پورت آنجلس میرن که یه نگاهی به لباسها براي جشن رقص بندازن و از من خواستن که در انتخاب کمکشون کنم...اشکالی نداره که من با اونا برم؟ »
    پرسید « جسیکا استنلی؟ »
    « و آنجلا وبر » همچنان که جزئیات را به او میدادم آهی کشیدم.
    گیج شده بود « اما تو که به مجلس رقص نمیري، درسته؟»
    « نه بابا، اما کمکشون میکنم لباس رسمی پیدا کنن؛ میدونی، ازشون انتقادهاي سودمند میکنم » مجبور نبودم اینها را حتی براي یک زن توضیح بدهم.
    «خوب، باشه. هرچند که فرداش مدرسه داري » به نظر رسید فهمیده باشد که چیزهاي دخترانه از قوه ي ادراکش خارج است
    « درست بعد از مدرسه میریم، که بتونیم زود برگردیم. براي شام مشکلی نداري، درسته؟ »
    « بلز، من هفده سال قبل از اینکه بیاي اینجا، خودم شکم خودمو سیر میکردم »
    زیر لب گفتم « نمیدونم چطور جون سالم به در بردي! » سپس واضح تر اضافه کردم « چیزاي برا ساندویچ سرد تو یخچال گذاشتم، باشه؟ همون بالا»
    صبح هوا دوباره آفتابی بود. با امیدي از سر گرفته شده، بیدار شدم که شدیدا سعی کردم آن را متوقف کنم. براي هوایی گرم بلوز یقه هفت آبی پررنگی پوشیدم؛ چیزي که در فنیکس در چله ي زمستان می پوشیدم. نقشه ي ورودم به مدرسه را کشیده بودم. از این جهت که براي رسیدن به کلاس همین قدر وقت هم زورکی داشتم. با قلبی فرو رفته، پارکینگ را به دنبال فضایی خالی دور زدم. گذشته از این دنبال ولووي نقرهاي میگشتم که مسلماً آنجا نبود. در آخرین ردیف پارك کردم و به سمت کلاس انگلیسی با عجله حرکت کردم. اما قبل از زده شدن زنگ آخر، آرام شدم. درست مثل دیروز؛ فط نمیتوانستم جلوي نهاله اي کوچک امید را از جوانه زدن در ذهنم بگیرم. همچنان که با بیهودگی نهار خوري را جستجو کردم و روي صندلی خالی میز زیست شناسیم نشستم، فقط باید آن ها را با زحمت زیاد فرو می نشاندم. برنامه ي پورت آنجلس دوباره به راه افتاد و از قبل جذابتر شد. زیرا لورن وظیفه ي دیگري داشت. من براي خارج شدن از شهر بیقرار بودم که دیگر از روي شانه هایم نگاهی زودگذر نیندازم و امیدوار باشم که او را ببینم از راهی که اغلب از آنجا می آمد ظاهر بشود. با خود عهد کردم که امشب حس خوبی داشته باشم و خوشی و مسرت آنجلا و جسیکا را در خرید لباس، ضایع نکنم. شاید من هم میتوانستم یک خرید کوچک لباس داشته باشم. این فکر را از خود دور کردم که ممکن بود در سیاتل به تنهایی به خرید کردن در آخر هفته بپردازم. دیگر به قرار قبلیمان علاقه اي نداشتم. به طور حتم، او بدون خبر کردن من چیزي را کنسل نمیکرد. بعد از مدرسه، جسیکا با مرکوري سفید قدیمی اش تا خانه دنبالم آمد که بتوانم کتابها و وانتم را در خانه بگذارم. وقتی داخل بودم موهایم را به سرعت شانه زدم. احساس هیجان ضعیفی در ذهنم به وجود آمد که داشتم از فرکس خارج می شدم. یک یادداشت براي چارلی روي میز گذاشتم که دوباره توضیح میداد کجا میتواند شامش را پیدا کند. کیف پولم را ازکیف مدرسه در آوردم و در کیف جیبی ناهنجار و ژولیده ام که به ندرت از آن استفاده میکردم، گذاشتم. سپس به بیرون دویدم تا به جسیکا ملحق شوم. بعد به خانه ي آنجلا رفتیم که او آنجا منتظر ما بود. هیجان من با این فکر که حقیقتاً داشتیم از محدودیتهاي آن شهر کوچک عبور میکردیم، شدت گرفت.
    فصل هشتم

    پورت آنجلس


    جس سریعتر از رئیس پلیس میراند، بنابراین ما در عرض چهار ساعت در پورت آنجلس بودیم. مدتی می شد که یک شب دخترانه در بیرون از خانه سپري نکرده بودم؛ هجوم استروژن نیرو بخش بود. به آهنگهاي راك سخت و خشنی گوش می دادیم و در این حال جسیکا در مورد پسرانی که با آنها بیرون رفته بودیم، تند تند سخن میگفت. شام جسیکا با مایک خیلی خوب پیشرفته بود و او امیدوار بود که شنبه شببه مرحله ي اولین بوسه ي خود پیشرفت کنند. با خوشنودي به خودم لبخند زدم. آنجلا هم به خاطر رفتن به رقص احساس خوشحالی میکرد، ولی زیاد از اریک خوشش نیامده بود. جس سعی کرد از او اعتراف بگیرد که از چه مدل پسري خوشش می آید. اما کمی بعد، من حرفش را با سوالی در مورد لباسها قطع کردم تا جلوي حرف زدنش را بگیرم. آنجلا نگاه حق شناسانه اي به من انداخت. پورت آنجلس محوطه ي توریستیِ کوچک و زیبایی بود که بسیار تمیزتر و جالبتر از فرکس به نظر میرسید. جسیکا و آنجلا این را خوب می دانستند، بنابراین هیچ نقشه اي براي تلف کردن وقتشان در تفریحگاه خوش منظره ي کنار بندر نکشیدند. جس مستقیم به سمت یک فروشگاه بزرگ شهر که چند مسیر جلوتر از بندر با چهره ي دوستانه اي قرار گرفته بود، راند... .
    مجلس رقص یک دعوت نامه ي نیمه رسمی داشت و ما زیاد مطمئن نبودیم که این به چه معناست! وقتی به جسیکا و آنجلا گفتم که هرگز در فنیکس به رقص نرفته ام، هر دو خیلی غافلگیر شدند.
    جس در حالی که داخل مغازه میشد، با تردید پرسید « تو هیچوقت با دوست پسرت یا کسی دیگه نرفتی؟ » .
    «واقعاً » سعی کردم متقاعدش کنم. نمیخواستم مشکل رقصم را توضیح بدم«من هیچ وقت دوست پسر یا شخص خیلی نزدیکی نداشتم چون زیاد بیرون نمیرفتم »

    « چرا نه؟ »
    صداقانه جواب دادم « هیچ کس ازم تقاضا نکرد »
    به نظر میآمد شک کرده باشد« اینجا مردم از تو تقاضاي بیرون رفتن میکنن و... » و به یادم آورد «تو به اونا نه میگی »
    حالا ما در یک راه فرعی بودیم و لباس هاي آویزان شده از قلابها را بررسی میکردیم. آنجلا به آرامی حرف اورا اصلاح کرد « خب، غیر از تایلر »
    من با دهان باز نفسم را بیرون دادم « ببخشید؟ چی گفتی؟ »
    جسیکا با چشمهایی بدگمان مرا آگاه کرد « تایلر به همه گفته که داره تو رو به یه مهمونی رقص رسمی میبره »
    صدایم جوري بود انگار در حال خفه شدن بودم « اون چی گفته؟ »
    آنجلا رو به جسیکا زمزمه کرد « بهت گفته بودم که این حقیقت نداره »
    ساکت و هنوز غرق در حالت شوکی بودم که کم کم به خشم تبدیل میشد. ولی بعد یک ردیف لباس دیگر پیدا کردیم و کاري براي انجام دادن دستمان آمد.
    وقتی داشتیم با دست در میان لباس ها میگشتیم، جسیکا با خنده گفت «به خاطر همینه که لورن از تو خوشش نمیاد»
    دندانهایم را به هم ساییدم« فکر میکنی اگه من با وانتم از روش رد بشم، احساس گناهش در مورد تصادف متوقف می شه؟ ممکنه از جبران کردنش منصرف بشه و ما رو بی حساب بدونه؟»
    « اگه دلیلشبراي این کارها همین باشه! » جس پوزخند زد «! شاید »
    محدوده ي انتخاب لباس چندان وسیع نبود اما حداقل چند چیز براي امتحان کردن، پیدا کردند. من روي یک صندلی کوتاه در اتاق پرویی که سه آینه داشت، نشستم و سعی کردم خشم خود را کنترل کنم. جس بین دو انتخاب مانده بود. یکی بدون یقه، بلند و تماماً مشکی بود؛ و دیگري، یک دوبندي آبی براق تا زانو با بندهاي رشته اي. من تشویقش کردم که آبی را انتخاب کند. چرا به چشم هایش اطمینان نمیکرد؟ آنجلا یک پیراهن صورتی کم رنگ انتخاب کرد که پارچه ي زیبای آن دور قامت بلند او در کنار موهاي قهوهاي روشنش ته رنگ عسلی درخشانی به خود می گرفت. من سخاوتمندانه از هردوي آنها تعریف و تمجید کردم و کمکشان کردم لباسهایی که نمیخواستند را به جا رختیشان برگردانند. همهي مراحل خیلی آسانتر و کوتاهتر از گردشهایی به نظر میرسید که من با رنی در فنیکس می رفتم. حدس زدم شاید دلیل آن محدودیت انتخابها در اینجا باشد. ما به سمت محل خرید کفش و لوازم دیگر رفتیم. وقتی آنها چیزي را امتحان میکردند، من فقط نگاه میکردم و انتقاد میکردم. حس و حال خرید کردن براي خودم را نداشتم، هرچند به کفش جدیدي نیاز داشتم. موضوع مهم شب دخترانه ام به دلیل آزردگی از تایلر کنار گذاشته شده بود
    مرکز جواهر فروشی نظر جسیکا را به خود جلب کرده بود به همین دلیل من و آنجلا تنها بودیم. وقتی او در حال بستن بند یک جفت کفش صورتی پشت پاشنه اش بود، من با دو دلی شروع کردم « آنجلا؟ »او از این بابت که با فردي قرار گذاشته بود که به اندازهاي که بتواند کفش پاشنه بلند بپوشد، قدبلند بود، خیلی خوشحال بود.
    در حالی که یک پایش را بالا گرفته بود، پاشنه ي پایش را چرخاند تا بهتر بتواند نماي کفش را ببیند« بله؟ »
    ترسیدم و عقب کشیدم « ازشون خوشم میاد »
    به فکر فرو رفت « شاید بخرمشون، البته به جز یه پیراهن دیگه چیزي ندارم که بتونم باهاشون جفت کنم » .
    تشویقش کردم«. اوه، بخرشون، حراجین »
    لبخند زد و در جعبه اي که کفشهاي سفید قابل قابل استفاده تري درونش بود را گذاشت.
    دوباره سعی کردم«اوم، آنجلا... » با کنجکاوري به بالا نگاه کرد به کفشها زل زدم
    « این براي کالنها طبیعیه که ...» بدبختانه تلاشی که براي نشان دادن بی علاقگی در صدایم کرده بودم، با شکست مواجه شد. « که خیلی بیرون از مدرسه باشن؟ ...»
    درحالی که کفشهایش را امتحان میکرد، به آرامی گفت «آره، هروقت هوا خوبه اونا و حتی دکتر، تمام وقتشونو با گشت و گذار میگذرونن در واقع همهي اونا اهل زیاد بیرون رفتن هستن. »
    برخلاف جسیکا که در این مواقع صدها سوال از خود بروز میداد، او حتی یک سوال هم نپرسید. کمکم داشت از آنجلا خوشم میآمد.
    «اوه ! »
    هنگامی که جسیکا بازگشت تا جواهرسنگ براق مصنوعی اي که براي جفت کردن با کفشهاي نقره ایش پیدا کرده کرده بود، به ما نشان دهد، موضوع را ادامه ندادم. قصد داشتیم براي شام به یک رستوران ایتالیایی کوچک در تفرجگاهی ساحلی برویم اما خرید پیراهن آنقدر که انتظار داشتیم طول نکشید. جس و آنجلا میخواستند لباسهایشان را در ماشین بگذارند و بعد قدم زنان به طرف دریاچه بروند. من میخواستم یک کتاب فروشی پیدا کنم پس قرار گذاشتیم که یک ساعت دیگر در رستوران همدیگر را ببینیم. هردوي آنها مایل بودند همراه من بیایند ولی من تشویقشان کردم که بروند و خوش بگذرانند. نمیدانستند که من چقدر میتوانم در میان کتابها گم شوم. این چیزي بود که ترجیح میدادم به تنهایی انجام دهم. آنها در حالی که با خوشحالی گپ میزدند قدم زنان به سمت ماشین رفتند و من راهم را به سوي جهتی که جس نشانم داده بود، کج کردم. پیدا کردن کتابفروشی سخت نبود؛ پنجره هایی پر از کریستال و رویا گیر و کتابهایی در مورد شفا بخشی روحانی داشت. آنطوري که انتظارش را داشتم نبود. حتی به خودم زحمت ندادم که داخل بروم. از پشت شیشه ها زن حدوداً پنجاه سالهاي را دیدم که لبخند خوشامد گویانه اي بر لب داشت و موهاي خاکستري بلندش را پشت سرش رها کرده بود. لباسی ساده به سبک دهه ي شصت پوشیده و پشت باجه ایستاده بود. تصمیم گرفتم از گفتگویی که میتوانستم انجام ندهم، بپرهیزم. حتماً یک کتابفروشی معمولی در شهر وجود داشت. به امید اینکه مستقیم به طرف مرکز شهر میروم، از پیچ و خم خیابانهایی که از ترافیک پایان یک روز کاري پر شده بودند، گذشتم. آنقدر که باید متوجه جایی که میرفتم نبودم. با احساس ناامیدیم کشمکش داشتم. به سختی تلاش میکردم به او و چیزي که آنجلا گفت فکر نکنم. بیشتر از هر چیز، سعی میکردم از ترس اینکه مبادا ناامیدي زجرآورتری نصیبم شود، براي شنبه امیدوار نباشم. هنگامی که نگاهم را بالا آوردم و ولووي نقره اي رنگ پارك شده اي در آن طرف خیابان دیدم، تمام اینها به من هجوم آوردند. با خود فکر کردم که او احمق، خون آشام و غیرقابل اعتماد است. در جنوبی ترین قسمت، چند فروشگاه با ویترین هاي شیشه اي که به نظر امیدوارکننده می رسیدند، دیدم و به سمتشان رفتم. اما وقتی به آنجا رسیدم جز یک تعمیراتی و یک محل خالی چیزي ندیدم. زمان زیادي تا دیدن جس و آنجلا مانده بود و من باید قبل از برگشتن و روبرو شدن با آنها حال و حوصله ام را برمیگرداندم. قبل از اینکه به راهم از گوشه ادامه دهم، انگشتانم را میان موهایم چرخاندم و چند نفس عمیق کشیدم. بعد از رد شدن از یک خیابان دیگر متوجه شدم که مسیر را اشتباهی می رفتم. ترافیک کوتاهی که دیده بودم به سمت شمال میرفت و ساختمانهاي بزرگ اینجا، شبیه انبار به نظر می آمدند. تصمیم گرفتم در پیچ بعدي به سمت شرق بروم و بعد از گشتن اطراف چند ساختمان، شانسم را براي پیدا کردن راهی به تفرجگاه ساحلی از خیابانهاي مختلف امتحان کنم. یک گروه چهار نفري از مردها به طرف گوشه اي که در آن را میرفتم، پیچیدند. لباسهایشان سادهتر از آن بود که در حال رفتن به خانه از اداره باشند و همچنین کثیفتر از آن بود که توریست باشند. وقتی نزدیکم شدند فهمیدم که سنشان چندان بیشتر از من نیست. با صداي بلند جوك میگفتند و به شکل ناهنجاري می خندیدند و به بازوهاي یکدیگر مشت میزدند. به طرف دیگر پیاده رو رفتم و تا آنجا که میتوانستم فضا را برایشان خالی کردم. با سرعت قدم برداشتم و به پیچ خیابان که پشت سرشان بود، نگاه کردم.
    هنگامی که رد میشدند، یکی از آنها صدا زد « هی تو !» از آنجا که کس دیگري در آن اطراف نبود مطمئناً طرف صحبتش من بودم ، ناخودآگاه بالا را نگاه کردم دو نفر از آنها ایستاده بودند و دو نفر دیگر به آرامی قدم میزدند. کسی که جلوتر از همه بود موهاي تیره اي داشت و به نظر میرسید اوایل بیست سالگی اش است. چهار شانه بود و فکر می کنم او بود که صحبت کرد. یک پیراهن فلانل باز روي یک تیشرت کثیف پوشیده بود. صندل و شلوار جین پاره اي به پا داشت. نیم قدم به طرف من برداشت.
    به صورت غیر ارادي، زیر لب گفتم« سلام »
    بعد به سرعت به سمت دیگري نگاه کردم و تندتر از قبل به طرف پیچ خیابان رفتم. می توانستم صدایشان را بشنوم که با بلندترین حد ممکن پشت سر من میخندیدند. آن یکی دوباره مرا صدا کرد « هی صبر کن! » اما من سرم را پایین نگه داشتم و با آهی از سر آسودگی از پیچ خیابان گذشتم. هنوز صداي خنده هایشان را میشنیدم. خودم را در پیاده رویی که در کنار چندین انبار دود قرار گرفته بود، یافتم. هر انبار درهایی بزرگ و قرمز رنگ داشت تا کامیونها بتوانند بارشان را خالی کنند اما چون شب بود، در انبارها را قفل کرده بودند. در جنوب خیابان هیچ پیاده رویی وجود نداشت و به جاي آن یک سري نرده ي به هم پیوسته بود که به وسیله ي سیمهاي خاردار از حیاط بزرگ یک موتورخانه که قسمتهاي مختلف موتور در آن بود، محافظت میکردند.
    به عنوان یک مهمان در شهر، در جایی خیلی دورتر از محلی که قرار بود ببینم، سرگردان شده بودم. متوجه شدم هوا در حال تاریک شدن است. سرانجام ابرها داشتند میرسیدند. ستونهاي ابري که خط افق را گرفته بودند، باعث ایجاد یک غروب زود هنگام شده بودند. آسمان شرق هنوز صاف بود اما دورنمایی خاکستري رنگ، با رگه هاي صورتی و نارنجی داشت. ژاکتم را در ماشین جا گذاشته بودم و لرزشی ناگهانی باعث شد بازوهایم را به سینه ام بفشرم. یک ون تک نفره از کنارم رد شد و بعد دوباره خیابان خالی بود. آسمان ناگهان تیره تر شد، و همینطور که من از روي شانه ام نگاه میکردم تا میزان آسیب زنندگی ابرها را بررسی کنم، با حیرت متوجه شدم که دو مرد به آرامی در بیست قدمی پشت سرم در حال راه رفتن هستند. آنها افراد همان گروهی بودند که در گوشه ي خیابان از کنارشان رد شده بودم هرچند هیچکدامشان، فرد تیره رنگی که با من صحبت کرد، نبودند. یک مرتبه سرم را برگرداندم و سرعت قدمهایم را زیاد کردم. سرمایی که هیچ ارتباطی با هوا نداشت، دوباره مرا لرزاند. کیفم را که روي شانه ام بود به پشتم انداختم تا از دزدیده شدنش جلوگیري کنم. دقیقاً میدانستم اسپري فلفلم که حتی بازش نکرده بودم، هنوز در کیف وسایلم زیر تخت بود. تمام پولم هم شامل یک بیست تایی و چند تک دلاري میشد پس پول زیادي هم به همراه نداشتم. با خود فکر کردم که تصادفاً کیفم را بندازم و فرار کنم اما صدایی کوچک و وحشتناك، در پس زمینهي ذهنم به من هشدار میداد که ممکن است آنها چیزي بدتر از دزد باشند. به صداي قدمهاي آرامشان که در مقایسه با صداهاي خشن و بلندي که قبلاً تولید میکردند و بیش از حد آرام بودند، گوش دادم. به نظر نم یرسید سرعتشان را زیاد کرده و یا به من نزدیکتر شده باشند. نفسی کشیدم. باید به خودم یادآوري میکردم. نفس بکش، تو که نمیدانی آنها دارند تو را دنبال میکنند. با بیشترین سرعتی که میتوانستم بدون اینکه واقعاً بدوم به راه رفتن ادامه دادم. بر پیچ سمت راست که حالا فقط چند یارد دیگر با من فاصله داشت، متمرکز شدم. میتوانستم صدایشان را بشنوم که خیلی دورتر از جایی که قبلاً قرار داشتند، ایستاده بودند. ماشین آبی رنگی از جنوب به داخل خیابان پیچید و با سرعت مرا پشت سر گذاشت. با خود فکر کردم میتوانم یک دفعه جلوي آن بپرم اما تردید مانعم شد. مطمئن نبودم که واقعاً درحال تعقیب کردنم هستند و بعد دیگر خیلی دیر شده بود. به گوشه که رسیدم، با نیم نگاهی سریع فهمیدم که این فقط یکراه بن بست به پشت یک ساختمان است. مشخص بود چه حالی داشتم؛ باید سریعاً مسیرم را عوض میکردم و به آنطرف راه باریک میرفتم تا به پیاده رو برگردم. خیابان در پیچ بعدي، در جایی که یک علامت ایست قرار داشت، به انتها میرسید. همزمان با تصمیم گرفتن به اینکه بدوم یا ندوم، بر روي قدمهاي ضعیف پشت سرم تمرکز کردم. با اینکه صداي آنها به نظر خیلی دور میرسید، اما مطمئن بودم که در هر صورت به من میرسند. خطر را به جان خریدم و یک نگاه زودگذر از روي شانه ام به آنها انداختم. با آسودگی دیدم که حدود چهل قدم از من دوتر بودند اما هردوي آنها به من زل زده بودند. به نظر میرسید رسیدن به آن پیچ تا ابد طول میکشد. قدمهایم را یکنواخت نگه داشتم و با هر قدم کوچکی که برمیداشتم مردان پشت سرم را از خود دورتر میکردم. شاید فهمیده بودند که مرا ترسانده و پشیمان شده بودند. دو ماشین را دیدم که در حال رفتن به سمت شمال، از چهار راه همانجایی که من به سمتش میرفتم گذشتند. با آسودگی نفس راحتی کشیدم. نسبت به این خیابان متروکه، آنجا آدمهاي بیشتري خواهد بود. با آهی از سر سپاسگذاري به طرف پیچ خیابان جست زدم. و ناگهان ایستادم. از هر دو طرف، دیوارهاي بدون در و پنجره خیابان را در بر گرفته بودند. میتوانستم از این فاصله دو چهار راه پایینی، چراغهاي خیابان، ماشینها و عابرین بیشتري را ببینم اما همه ي آنها خیلی دور بودند زیرا در مقابل ساختمان غربی در میانه ي خیابان، دو مرد دیگر از گروه در حال پرسه زدن بودند و همینطور که در پیاده رو مانند یک جسد یخ زده ایستاده بودم، با خنده هایی مهیج نگاهم میکردند. سپس فهمیدم که کسی تعقیبم نکرده بود. محاصره ام کرده بودند. فقط یک ثانیه صبر کردم اما به نظر خیلی طولانی تر میآمد. برگشتم و به سرعت به سمت دیگر جاده رفتم. صداي قدمهاي پشت سرم بلندتر شده بود و با ضعف احساس می کردم که این یک تلاش بیهوده است.
    « اونجا! » صداي غرش مانند مرد تنومند مو سیاه سکوت سنگین را شکست و باعث شد از جا بپرم. به نظر میرسید در تاریکی اي که همه جا را فرا گرفته بود، مرا می پایید. درحالی که سعی میکردم به پایین خیابان بروم، صدایی بلند از پشت سر به گوشم رسید که باعث شد دوباره از جا بپرم« آره »
    « ما فقط یه میون بر کوچیک زدیم »
    به سرعت در حال نزدیک شدن به فاصله ي بین خودم و دو نفر دیگر بودم. باید آرامتر قدم برمیداشتم. صداي جیغ بلندی داشتم. هوا را داخل کشیدم و آماده شدم تا از صدایم استفاده کنم اما گلویم آنقدر خشک بود که مطمئن نبودم چقدر میتوانم به آن اوج دهم. با حرکتی سریع کیفم را از بالاي سرم در آوردم و با یک دست، بندش را محکم گرفتم که یا آن را تسلیم کنم، و یا به عنوان اسحله اي ضروري از آن استفاده کنم. درشت ترین مرد، همینطور که محتاطانه با قدمهاي آهسته به طرف خیابان میرفتم، با بی اعتنایی از دیوار دور شد. با صدایی که قرار بود قوي و شجاعانه باشد، هشدار دادم « برو پی کارت » اما درباره ي گلوي خشکم حق داشتم هیچ صدایی از آن خارج نشد. و صداي ناهنجار قهقه هایش دوباره از پشت سر به گوش رسید. او صدا زد « اینطوري نباش عسل »
    پاهایم را باز کردم تا محکمتر بایستم؛ سعی میکردم با وجود وحشتی که داشتم، فنون دفاع شخصی اي را که بلد بودم، به یاد آورم. به امید اینکه بتوانم دماغش را بشکنم، به سرش ضربه اي وارد کنم و یا با بردن انگشتانم در حدقه اش و قلاب کردن آنها به دور چشمش، آن را از حدقه در آورم، دستم را رو به بالا کج کردم. البته خیال فن مرسوم با زانو به میان پاهایش ضربه زدن را هم در سر می پروراندم. سپس همان صداي بدبینانه در ذهنم شروع به صحبت کرد و به یادم انداختکه احتمالاً در مقابل یکنفرشان هم شانسی ندارم چه برسد به چهار نفر. خفه شو! قبل از اینکه وحشت بتواند اختیارم را در دست بگیرد، بر صدا تسلط یافتم. بدون آسیب رساندن به کسی خودم آسیب نمیدیدم. سعی کردم آب دهانم را قورت دهم تا بتوانم جیغ مناسبی بکشم. ناگهان نور چراغ اتومبیلی را که به سرعت از حوالی سر نبش میآمد، دیدم. ماشین که تقریباً داشت مرد تنومند را میزد، وادارش کرد که به طرف پیاده رو بپرد. به سمت جاده پریدم. ماشین نقره اي یا باید می ایستاد یا مرا میزد اما به طور غیرمنتظره اي دور زد و وقتی که صندلی کمک راننده با در باز فقط چند قدم با من فاصله داشت، ترمز کرد. صداي خشنی به من دستور داد « سوار شو »
    شگفت انگیز بود که چه طور آن وحشت خفه کننده فوراً محو شد و چه طور ناگهان احساس امنیت درونم فوران کرد. به محض شنیدن صدایش، حتی قبل از اینکه پایم را از روي خیابان بردارم، به درون ماشین پریدم و در را محکم پشت سرم بستم. داخل ماشین تاریک بود و هیچ نوري با باز شدن در، نیامده بود. به زحمت میتوانستم در نورِ کم برق زدن داشبورد، چهره اش را ببینم. هنگامی که به سمت شمال پیچید، صداي جیغ لاستیکها بلند شد. با سرعت شتاب گرفت و به طرف مردان سراسیمه ي داخل خیابان، تغییر جهت داد. همچنان که می پیچیدیم و با سرعت به سمت پناهگاه میرفتیم، نگاه کوچکی به آنها که به سمت پیاده رو شیرجه میرفتند، انداختم.
    دستور داد« کمربندتو ببند » و من فهمیدم که با هر دو دستم صندلی را محکم گرفته ام. سریعاً اطاعت کردم. صداي بسته شدن کمربند هنگام وصل شدن در آن تاریکی، بلند به نظر میرسید. به تندي به چپ پیچید و جلوي چندین علامت توقف، بدون مکث سرعت گرفت. اما من کاملاً احساس امنیت می کردم و در آن لحظه برایم مهم نبود که کجا میرفتیم. با آسودگیِ عمیقی که فراتر از نجات غیر منتظره ام بود، به صورتش زل زدم. چهره ي بی نقصش را در آن نور کم بررسی میکردم و منتظر بودم تا نفسم به حالت عادیش برگردد تا اینکه فهمیدم ظاهرش مانند یک قاتل عصبانی است.
    پرسیدم « حالت خوبه؟ » تعجب کردم که چقدر صدایم گرفته به نظر میرسد.
    با تندي گفت « نه » لحنش خشمگین بود. در سکوت نشستم و تا وقتی که ماشین یک توقف غیر منتظره کرد، درحال نگاه کردن صورتش با چشمانی که مستقیم به جلو خیره میشدند، بودم. به اطرافم نگاهی انداختم اما همه جا تاریکتر از آن بود که بشود چیزي جز خطوط مبهم درختان متراکمِ کنارِ جاده را دید. ما دیگر در شهر نبودیم.
    با صدایی محکم و کنترل شده پرسید « بلا؟ »
    « بله؟ »صدایم هنوز خشن بود؛ سعی کردم گلویم را به آرامی صاف کنم. با اینکه به من نگاه نمیکرد اما میتوانستم عصبانیت را به وضوح در چهرهاش ببینم.
    « حالت خوبه؟ »
    به نرمی گفتم « آره »
    دستور داد « لطفاً حواسمو پرت کن »
    « ببخشید، چی؟ »
    نفسش را به تندي بیرون داد. چشمهایش را بست و نوك بینی اش را با شست و انگشت اشاره اش گرفت. توضیح داد «. فقط درباره ي یه چیز غیرمهم وراجی کن تا آروم بشم »
    « اومم » به مغزم فشار آوردم تا چیزي پیش و پا افتاده براي گفتن پیدا کنم «فردا قبل از مدرسه میخوام تایلر کراولی رو با ماشین زیر بگیرم» .
    هنوز چشمانش را محکم بسته بود و به هم می فشرد اما گوشه ي دهانش حرکت کرد. « چرا ؟»
    به تندي گفتم
    « داره به همه میگه که میخواد منو به مجلس ببره. یا اون دیوونه است یا اینکه هنوز سعی میکنه تلافی اینو کنه که تو آخرین... خب، تو اینو یادته. اون فکر میکنه یه جورایی مجلس رقص روش خوبی واسه انجام این کاره. واسه همین فکر کردم که اگه منم زندگیش رو به خطر بندازم، اونوقت بیحساب می شیم و اون دیگه نمیتونه سعی کنه تا این اتفاق و جبران کنه. من به دشمن نیازي ندارم و شاید اگه اون منو تنها بذاره لورن کوتاه بیاد. شایدم مجبور شم ماشینش رو کاملاً داغون کنم، اگه ماشین نداشته باشه نمیتونه هیچکس رو به مجلس رقص ببره... »
    « درموردش شنیده بودم » به نظر میرسید کمی آرامتر شده است.
    با ناباوري پرسیدم « شنیده بودي ؟» عصبانیت قبلی ام شدت یافت. زیر لب گفتم «اگه از گردن به پایین فلج بشه هم نمیتونه به مجلس رقص بره » نقشه ام را تصحیح کردم.
    ادوارد آه کشید و سرانجام چشمانش را گشود.
    « بهتري ؟»
    « نه واقعاً »
    صبر کردم اما او دوباه صحبت نکرد. سرش را به صندلی تکیه داد و به سقف ماشین خیره شد. چهره اش محکم بود.
    با صدایی نجوا مانند گفتم « مشکل چیه ؟»
    « بعضی مواقع من با خشمم مشکل دارم بلا » او هم زمزمه کنان حرف می زد و با چشمانی که مانند شیاري باریک شده بودند، به بیرون پنجره نگاه میکرد جمله اش را ناتمام گذاشت.« اما براي من اصلاً خوب نیست برگردم برم شکار اون... » به سوي دیگري نگاه کرد و براي لحظه اي تلاش کرد تا دوباره خشمش را کنترل کند.
    ادامه داد « حداقل، این چیزیه که دارم سعی میکنم خودمو باهاش متقاعد کنم »
    « اوه! »حرف نامناسبی به نظر می آمد اما جواب بهتري نتوانستم پیدا کنم. دوباره در سکوت نشستیم. به ساعت روي داشبورد نگاهی انداختم. از ششو نیم گذشته بود. زمزمه کردم « جسیکا و آنجلا نگران میشن، قرار بود ببینمشون »
    او بدون گفتن کلمه اي دیگر موتور را روشن کرد، به نرمی دور زد و با سرعت به طرف شهر برگشت. به سرعت به چراغهاي خیابان رسیدیم. هنوز خیلی تند میرفت. به سهولت از میان ماشینها رد میشدیم و به آرامی از گردشگاه ساحلی عبور میکردیم. در یک جاي خالی که به نظر من براي ولوو خیلی کوچک بود، در مقابل یک جدول به طور موازي، با یکبار تلاش و بدون زحمت پارك کرد. بیرون پنجره را به منظور دیدن چراغهاي لا بلا ایتالیا نگاه کردم و جس و آنجلا را دیدم که دور تر از ما قدم زنان میرفتند.
    شروع کردم « چطور میدونستی کجا... ؟» اما وقتی سرم را تکان دادم، صداي باز شدن در را شنیدم و برگشتم تا بیرون رفتنش را ببینم.
    پرسیدم « چی کار میکنی؟ » اما چشمهایش سخت بود. از ماشین خارج شد و در را محکم بست. لبخند زد « دارم میبرمت براي شام » با کمی دستپاچگی کمربند را باز کردم و سپس با عجله از ماشین بیرون آمدم. در پیاده رو منتظر من بود. قبل از اینکه چیزي بگویم، گفت «قبل از اینکه مجبور شم برم دنبال جسیکا و آنجلا، برو جلوشون رو بگیر. فکر نمیکنم اگه با دوستهاي دیگه ت برخورد کنم، بتونم جلوي خودمو بگیرم»
    از تهدید موجود در صدایش به خود لرزیدم.
    در پی آنها فریاد زدم «! جس! آنجلا »
    وقتی برگشتند، برایشان دست تکان دادم. به سویم هجوم آوردند. آرامش آشکاري که در چهره هایشان بود با دیدن کسی که در کنارش ایستاده بودم، همزمان تبدیل به شگفتی شد. چند قدم دور تر از ما ایستادند.
    صداي جسیکا مشکوك بود. « کجا بودي؟ »
    با شرمندگی پذیرفتم « گم شده بودم و بعد به ادوارد برخوردم »به طرف ادوارد اشاره کردم.
    با صداي نرم و وسوسه انگیزش پرسید« اشکال نداره بهتون ملحق شم؟ »
    میتوانستم از ظاهر گیجشان بفهمم که هرگز این مهارت خود را روي آنها پیاده نکرده بود. جسیکا نفس کشید « البته! »
    آنجلا اقرار کرد « اومم... در واقع، بلا ما قبلاً وقتی که منتظرت بودیم خوردیم... ببخشید »
    با بی اعتنایی گفتم « عیبی نداره. من گشنم نیست »
    صداي ادوارد آرام اما پر از توانایی بود. «فکر کنم باید یه چیزي بخوري »
    به جسیکا نگاه کرد و کمی بلند تر صحبت کرد «میشه بلا رو امشب من برسونم خونه؟ اینطوري لازم نیست تا موقعی که غذا میخوره منتظرش بمونید»
    «... اومم... مشکلی نیست، فکر کنم » لبش را گاز گرفت، سعی میکرد از ظاهرم بفهمد که آیا این همان چیزیستکه میخواهم یا نه.
    به او چشمک زدم. من چیزي جز تنها بودن با ناجی ابدیم نمیخواستم. سوالات زیادي بود که تا زمانی که با هم نبودیم، نمیتوانستم رویش بمباران کنم.
    آنجلا سریعتر از جسیکا « باشه. بلا... ادوارد، فردا می بینمتون »
    دست جسیکا را گرفت و او را به سمت ماشینی بود که میتوانستم ببینم کمی آنطرفتر روبروي خیابان اول پارك شده بود، کشاند. همچنان که داخل ماشین میشدند، جس با چهره اي مشتاق و کنجکاوانه، برگشت و برایم دست تکان داد. دستم را تکان دادم و قبل از اینکه به سمت ادوارد برگردم، صبر کردم تا بروند. به بالا نگاه کردم تا چهره اش را بررسی کنم. ظاهرش غیر قابل خواندن بود.
    پا فشاري کردم «واقعاً گشنم نیست »
    « به خاطر من » به سمت در رستوران قدم برداشت و با ظاهري سرسخت، آن را باز نگه داشت.
    ظاهراً دیگر بحثی نبود. با آهی حاکی از تسلیم، از کنار او گذشتم و داخل رستوران شدم. رستوران شلوغ نبود. الان فصل پورت آنجلس نبود. مهماندارمان زن بود و وقتی ادوارد را برانداز میکرد، نوع نگاه درون چشمانش را فهمیدم. بی آنکه ضروري باشد، با گرمی بیشتر به او خوش آمد گفت. از اینکه تا این حد باعث ناراحتیم شده بود، شگفتزده شدم. به طور غیر طبیعی بلوند و قدش چند اینج از من بلندتر بود. « یه میز براي دو نفر ؟»چه از قصد این کار را میکرد یا نه اما صدایش جذب کننده بود. چشمان زن به من افتاد و سپس به سمت دیگري نگاه کرد؛ از معمولی بودن آشکارم و همینطور از فاصله ي بدون تماسی که ادوارد هوشیارانه بین ما حفظ میکرد، راضی بود. او ما را به سمت میزي که براي چهار نفر به اندازه ي کافی بزرگ بود، در مرکز شلوغترین منطقه ي طبقه راهنمایی کرد. در حال نشستن بودم اما ادوارد سرش را به سمت من تکان داد.
    به آرامی به میزبان تاکید کرد «ممکنه خصوصی تر باشه؟ »مطمئن نبودم، اما به نظر میرسید انعامی به او داده بود.
    مثل من شگفت زده شده بود « حتماً »
    تا به حال به جز در فیلمهاي قدیمی ندیده بودم کسی میزي را قبول نکند. او برگشت و ما را دور تا دور بخشی به سوي حلقه اي از غرفه هاي کوچک که تمامشان خالی بود، راهنمایی کرد « این چطوره؟ » .
    لبخند درخشانش را نشان داد و او را براي لحظه اي مبهوت کرد. « عالیه! »

    « اومم... » در حال پلک زدن سرشرا تکان داد« خدمتکارتون همین الان میاد »لرزان و قدم زنان به طرف دیگر رفت.
    از او ایراد گرفتم « تو واقعاً نباید با مردم اینکارو بکنی؛ به هیچوجه خوب نیست »
    « چه کاري؟ »
    « اینطوري مهبوت کردنشون. اون احتمالا الان تو آشپزخونه داره نفس نفس می زنه » به نظر میرسید گیج شده.
    با تردید گفتم « اه، بیخیال، تو باید بدونی چه تاثیري رو مردم میذاري »
    « من مردمو مبهوت میکنم؟ » . سرش را به طرفی کج کرد و چشمانش غیر عادي شد
    « توجه نکردي؟ فکر میکنی همه به همین آسونی به خواسته شون میرسن ؟»
    به سوالم توجهی نکرد « من تو رو مبهوت میکنم ؟»
    موافقت کردم « مرتباً » و سپس پیش خدمتمان با چهره اي منتظر آمد. زن مهماندار قطعاً پشت صحنه شایعات زیادي کرده بود و دختر جدید به نظر مأیوس نمی آمد.
    موهاي کوتاه و سیاه پشت گوشش را برگرداند و با صمیمتی غیر ضروري لبخند زد. « سلام، اسم من امبره و امشب سرویس دهنده ي شما هستم، چی میتونم واسه نوشیدن براتون بیارم؟ » از دیدم پنهان نماند که او فقط داشت با ادوارد صحبت می کرد.
    ادوارد به من نگاه کرد. « من یه کوکا میخوام » بیشتر شبیه به سوال بود.
    گفت « دوتا کوکا »
    او با یک لبخند غیر ضروري دیگر به او اطمینان داد« واسه تون میارم » اما ادوارد که در حال نگاه کردن به من بود، لبخندش را ندید.
    وقتی پیشخدمترفت، پرسیدم « چیه؟ »
    «چه احساسی داري ؟ » . چشمانش روي چهره ام ثابت ماند
    جواب دادم « خوبم » از جدي بودنش تعجب کردم.
    « احساس سرگیجه، مریضی یا سرما نداري؟ »
    « باید داشته باشم ؟»
    « خوب، درواقع من منتظرم که بري تو شوك » به گیجی لحنم آهسته خندید. چهره اش با لبخند کج بی نقصش برگشت.
    بعد از اینکه توانستم دوباره نفسبکشم، گفتم «فکر نمیکنم این اتفاق بیفته، و همیشه تو تحت کنترل در آوردن چیزهاي ناخوشایند خوب بودم»
    « با این حال، اگه یکم شکر و غذا بخوري احساس بهتري دارم »
    درست به موقع، پیشخدمت با نوشیدنی هایمان و یک سبد نان آمد. در حالی که آنها را روي میز میگذاشت، پشت به من ایستاد.
    از ادوارد پرسید « براي سفارش آماده اید؟ »
    ادوارد پرسید« بلا؟»
    و او با بی میلی رو به من برگشت. «. اومم... من راویولی قارچ میخورم » . اولین چیزي را که در منو دیدم انتخاب کردم
    او با لبخندي به سمت ادوارد برگشت« و شما ؟»
    گفت« چیزي نمیخورم » البته که نه.
    « اگه نظرت عوض شد بهم بگو » لبخند گرمش هنوز سر جایش بود ، اما ادوارد به او نگاه نمیکرد و او با نارضایتی رفت.
    ادوارد گفت: « بنوش»
    مطیعانه نوشابه ام را مزه مزه کردم و سپس عمیقتر سر کشیدم. از اینکه چقدر تشنه بودم تعجب کردم. وقتی که لیوانش را به سمتم هول داد، فهمیدم که یکجا تمامش کردم. هنوز تشنه بودم. سرماي نوشابهي تگري در سینه ام پخش می شد و باعث شد بلرزم. من نجوا کردم « ممنون »
    « سردته؟ »
    درحالی که میلرزیدم، توضیح دادم « فقط به خاطر نوشابه ست »
    با لحن ملامت کننده اي گفت « ژاکت نداري؟ »
    « دارم »نگاهی به نیمکت خالی کنارم انداختم و گفتم « اوه... ژاکتم رو توي ماشین جسیکا جا گذاشتم » .
    ادوارد مشغول درآوردن ژاکتش شد. ناگهان متوجه شدم که هیچ وقت به لباسهایی که می پوشید توجه نکرده بودم. نه فقط امشب، بلکه هیچوقت. تا به حال نتوانسته بودم نگاهم را از چهره اش بردارم. سعی کردم بر لباسهایش متمرکز شوم. در حال درآوردن ژاکت چرمی اي به رنگ بژ روشن بود. زیر آن پیراهن یقه اسکی کرم رنگی پوشیده بود. پیراهن به بدنش چسبیده و سینه ي عضلانی اش را به نمایش گذاشته بود. ژاکت را به من داد و مانع ادامه ي چشم چرانی ام شد. در حالی که دستانم را در آستین ژاکتش فرو میبردم، دوباره گفتم «متشکرم » سرد بود به همان سردي ژاکت خودم وقتی که صبح آن را از راهروي بادگیر خانه برداشتم. دوباره لرزیدم. ژاکتش بوي شگفت انگیزي داشت. آستینها خیلی بلند بودند؛ بنابراین مجبور شدم آنها را رو به عقب تا بزنم تا دستانم را آزاد کنم.
    درحالی که نگاهم میکرد، گفت « رنگ آبی خیلی به پوستت میاد »
    تعجب کرده بودم؛ سرم را پایین انداختم، طبیعتاً سرخ شده بودم. سبد نان را به طرفم هل داد.
    با لحن اعتراض آمیزي گفتم « واقعا میگم، شوکه نمیشم »
    « باید بشی یه آدم معمولی شوکه میشه اما تو حتی شوکه به نظر نمیاي » نگران به نظر میرسید. به عمق چشمانم خیره شد و متوجه شدم چشمانش چقدر روشنتر از آن چیزیست که همیشه میدیدم، نوعی طلائی قهوه اي.
    اعتراف کردم « من وقتی با توام خیلی احساس امنی میکنم »دوباره هیپنوتیزم شده بودم و حقیقت را گفته بودم.
    این موضوع او را رنجاند. ابروهاي مرمري شکلش را در هم کشید و درحالی که اخم کرده بود، سرش را تکان داد. با خودش زمزمه کرد « این پیچیده تر از اونیه که فکر میکردم »
    یک برش نان برداشتم و درحالی که شروع به گاز زدن به یک سرش میکردم، چهره اش را سبک و سنگین کردم. از خودم پرسیدم کی وقت مناسبش می رسد تا سوال کردن از او را شروع کنم.
    نظرم را ابراز کردم « معمولا وًقتی چشمات روشناند، حال روحی بهتري داري »
    سعی میکردم حواسش را از هر فکري که او را پریشان و در هم رفته میکرد، پرت کنم.
    با گیجی به من خیره شد « چی؟ ».
    « همیشه وقتی چشمات سیاه باشن، بدخلقتري. انتظارش رو داشتم » ادامه دادم « من یه نظریه در این مورد دارم »
    چشمانشرا تنگ کرد « نظریه هاي بیشتر؟ ».
    « اومم... اوهم »یک تکه ي کوچک نان را جویدم. سعی میکردم خودم را بی تفاوت نشان دهم.
    « امیدوارم این بار خلاقتر باشی... یا هنوز از کتابهاي کمیک میدزدي؟ »لبخند ضعیفش تمسخرآمیز بود؛ چشمانش هنوز نفوذ ناپذیر بودند.
    اعتراف کردم « خب، نه، من اون رو از یه کتاب کمیک نگرفته بودم، ولی از ذهن خودم هم نبود »
    مرا تشویق به حرف زدن کرد « و؟»
    اما در همین لحظه، پیشخدمت زن همراه با غذاي من، شلنگ انداز به سوي غرفه آمد. متوجه شدم هر دوي ما بیش از حد از دو طرف میز، به سوي هم خم شده بودیم چون همین که پیشخدمت نزدیک شد، راست نشستیم. ظرف غذا را که عالی به نظر میرسید جلویم گذاشت و به سرعت به طرف ادوارد برگشت. حرفهایش به نظرم دو پهلو میآمد.
    پرسید « نظرتو عوض کردي؟ چیزي نیست که بتونم بهت بدم؟ »
    با دست بلند و سفیدش به لیوانهاي خالی جلوي من اشاره کرد و گفت.«نه، متشکرم. اگه یکم دیگه نوشابه بیارین خوبه »
    « البته » لیوانهاي خالی را برداشت و دور شد.
    پرسید « چی داشتی میگفتی؟ »
    لحظه اي مکث کردم. « تو ماشین راجع بهشباهات صحبتمیکنم. اگه... »
    « شرط و شروط داره؟ »یک ابرویش را بالا برده بود، لحنش تهدید آمیز به نظر میرسید.

    « خوب، من چند تا سوال دارم »
    « البته »
    پیشخدمت با دو نوشیدنی دیگر برگشت. این بار بدون گفتن هیچ کلمه اي، لیوانها را روي میز گذاشت و رفت. جرعه ي کوچکی نوشیدم.
    با لحن جدي و محکمی، مرا به ادامه ي صحبت تشویق کرد «خوبه. شروع کن »
    با آسان ترین سوال شروع کردم. « چرا تو پورت آنجلس هستی؟ » یا فکر میکردم که آسانترین باشد.
    نگاهش را پایین انداخت، دستان بزرگش را به آرامی روي میز گذاشت و در هم فرو برد. چشمانش را از زیر. مژه هایش به من دوخت و پوزخندي بر چهره اش نمایان شد « بعدي »
    ا عتراض کردم « اما این آسونترین سواله »
    حرفش را تکرار کرد « بعدي »
    عاجزانه نگاهم را پایین انداختم. پوشش نقره اي را باز کردم، چنگالم را برداشتم و با دقت در راویولی فرو کردم و به آرامی در دهانم گذاشتم. هنوز به پایین خیره شده بودم و همانطور که میجویدم، در فکر فرو رفتم. قارچها خوب بودند. لقمه را فرو بردم و قبل از آنکه به بالا نگاه کنم، جرعه ي دیگري از نوشابه ام نوشیدم.
    نگاه تندي به او انداختم و به آرامی ادامه دادم «بسیار خب، بذار یه چیزي بگم. البته فرضاً، که... یه نفر... بدونه دیگران به چه چیزایی فکر میکنن یعنی بتونه ذهنو بخونه. البته با چند تا استثنا. میدونی که چی میگم؟ »
    « فقط یه استثنا. فرضاً » جمله ام را اصلاح کرد
    «باشه، پس فقط یه استثنا » از این که در بحث من شرکت میکرد، ذوق زده شده بودم، اما سعی کردم خودم را بی تفاوت نشان دهم.
    «چطور عمل میکنه؟ چه محدودیتهایی داره؟ چطور... اون یه نفر... میتونه یکیو تو یه زمان درست پیدا کنه؟ چطور میفهمه که تو دردسر افتاده باشد یا نه؟. » نمیدانستم پرسشهاي درهم و پیچیدهي من، میتواند مفهومی برایش داشته
    پرسید « جواباشم فرضی بدم؟ »
    «البته »
    «... خوب، اگه... اون یه نفر »
    « بیا بهش بگیم "جو " »
    لبخند شیطنت آمیزي زد« جو. خب اگه جو حواسش به اون شخص باشه، لازم نیست زمانبندي افکارش خیلی دقیق باشه » . سرش را تکان داد و چشمانش را چرخاند «فقط تویی که میتونی تو یه همچین شهر کوچیکی دچار مشکل بشی میدونی، تو آمار جرایم رو تو یک دهه این شهر بالا بردي»
    به سردي یادآوري کردم « در مورد یه شخص فرضی صحبت می کنیم »
    به من خندید، چشمانش گرم و صمیمی بود. موافقتکرد « آره، همینطوره. میتونیم تو رو "جین " صدا کنیم ؟»
    نمیتوانستم هیجاناتم را کنترل کنم. پرسیدم « چطور فهمیدي؟ » متوجه شدم دوباره به سمتش خم شده ام.
    به نظر میرسید با احساسات درونیش در کشمکش بود. چشمانش روي چشمانم قفل شده بود و درست همان لحظه در حال تصمیم گرفتن در مورد گفتن یا نگفتن واقعیت به من بود.
    زیر لب زمزمه کردم «میدونی، میتونی به من اعتماد کنی »
    بدون لحظه اي تفکر، به جلو خم شدم تا دستان در هم رفته اش را لمس کنم ولی او دستانش را کمی عقب برد و من هم دستانم را عقب کشیدم.
    با صدایی که تقریبا به آرامی یکنجوا بود، گفت «نمیدونم انتخاب دیگه اي دارم یا نه. اشتباه میکردم تو خیلی دقیقتر از اونی هستی که حدس میزدم»
    « فکر میکردم همیشه حق با توئه »
    « قبلاً این طور بود » سرش را دوباره تکان داد« یه اشتباه دیگه هم در مورد تو میکردم. تو تصادفات رو به طرف خودت جذب نمیکنی این اونقدرا گسترده نیست که حق مطلب رو ادا کنه. تو دردسر رو به طرف خودت جذب. میکنی. اگه هرچیز خطرناکی تو شعاع ده مایلی تو باشه، غیر ممکنه که تو رو پیدا نکنه»
    حدسزدم « و تو خودتو تو این ردهبندي حساب میکنی؟ »
    صورتشسرد شد و حالتشغیر قابل فهم بود« به طور قطع »
    دستم را دوباره به سوي آنطرف میز دراز کردم. وقتی یکبار دیگر کمی عقب کشید، او را نادیده گرفتم و پشت دستش را خجولانه با انگشتانم لمس کردم. پوستش سرد و سخت بود، مثل یک سنگ.
    « متشکرم »صدایم گرم و همراه با سپاسگذاري بود « حالا شد دو بار » .
    « بیا سعی کنیم سه بار نشه، موافقی؟ »
    صورتش نرمتر شد اخمهایم را در هم کشیدم اما با حرکت سر، با او موافقت کردم.
    دستش را از زیر دست من برداشت و هر دو دستش را زیر میز گذاشت اما به طرفم خم شد. اقرار کرد« من تو رو تا پورت آنجلس تعقیب کردم» با اشتیاق صحبت می کرد.
    «قبلاً هیچوقت سعی نکرده بودم که شخص خاصی رو زنده نگه دارم و این خیلی پرزحمت تر از اونی بود که باورم داشتم. اما احتمالاً به خاطر اینه که تویی. به نظر میاد مردم معمولی میتونن یه روز رو بدون هیچ فاجعهاي به انتها برسونن » . مکث کرد. از خودم پرسیدم که نباید تعقیب کردن. او مرا ناراحت کند؟ اما در عوض موج قدرتمندي از خوشنودي را احساس میکردم. خیره شده بود. شاید در شگفت بود که چرا لبهاي من به لبخندي غیر ارادي باز شد.
    «تا حالا فکر کردي که همون دفعه ي اول، زندگیم تموم شده بود و تو داري با این کارات مزاحم سرنوشت م یشی؟ »
    من که غرق در اندیشه شده بودم، سعی میکردم حواس خود را پرت کنم. صدایش به سختی شنیده میشد. « اون بار اول نبود »
    با حیرت به او خیره شدم اما او به پایین نگاه میکرد.
    گفت « اولین باري که من تو رو دیدم، زندگیت تموم شده بود » لرزشی از ترس را در کلماتش حس کردم و ناگهان خاطره ي نگاه خیره ي سیاه او را در روز اول به یاد آوردم... اما غوطه ور شدن در حس ایمن بودن در حضور او، آن را فرو نشاند. همان لحظه، به بالا نگاه کرد تا چشمان مرا بخواند. هیچ ردي از ترس در آنها وجود نداشت. صورت فرشته گونه اش، سنگین و موقر بود. پرسید « یادت میاد ؟»
    « بله »
    « و تو هنوز اینجا نشستی »آرام بودم یک ابرویش را بالا برد. ردي از ناباوري در نگاهش دیده میشد.
    « آره، اینجا نشستم... به خاطر تو » مکثی کردم اورا وادار به جوابدادن کردم.
    « به خاطر اینکه تو میدونستی چطور، هرطور شده امروز منو پیدا کنی... ؟ »

    لبهایش را به هم فشرد و از میان چشمان باریکش به من خیره شد. دوباره تصمیم گرفت. نگاهش ناگهان به ظرف غذاي دست نخورده ام خورد و دوباره به طرفم برگشت. « تو بخور، من حرف میزنم »
    به سرعت یک قاشق راویولی برداشتم و در دهانم گذاشتم.

    «پیگیري ردت، خیلی سختتر از چیزي بود که باید باشه. معمولاً به راحتی میتونم هرکسی رو پیدا کنم، اگه یه بار فکرشونو خونده باشم » با نگرانی به من نگاه کرد و من متوجه شدم که خشکم زده. خودم را وادار به قورت دادن. لقمه کردم و قاشق دیگري را در دهانم چپاندم.
    «بعضی وقتا حواسم رو جمع جسیکا میکردم. اما زیاد کارآمد نبود. همونطور که گفتم فقط تو میتونی دردسرها رو تو پورت آنجلس پیدا کنی و اولش متوجه نشدم که رفتی واسه خودت بگردي. بعد وقتی فهمیدم که دیگه همراهش نیستی، رفتم که تو همون کتابفروشی اي که تو سر جسیکا دیدم، دنبالت بگردم. میتونستم بگم که وارد کتابفروشی نشدي و به جنوب رفتی... و میدونستم که مجبوري به زودي برگردي. پس فقط منتظرت موندم و به طور اتفاقی، تو افکار مردم خیابون میگشتم و دنبال کسی بودم که از تو خبري داشته باشه و من بفهمم کجا بودي.... هیچ نتیجه ي نگران کننده اي پیدا نکردم... اما به طرز عجیبی نگران بودم»
    غرق در افکار خود، به پشت سرم نگاه میکرد. چیزهایی میدید که نمیتوانستم تصورش را بکنم.
    «شروع به رانندگی تو یه مسیر دایره اي کردم، هنوز... گوش میدادم. خورشید بالاخره داشت غروب میکرد و نزدیک بود پیاده شم و با پاي پیاده تعقیبت کنم و بعد.... » متوقف شد. با خشمی ناگهانی دندانهایش را به هم گره کرد. سعی میکرد خودش را آرام کند.
    نجوا کنان گفتم « بعدش چی؟ »
    همچنان به پشت سرم نگاه میکرد « شنیدم اونا به چی فکر میکردن »ناگهان به طرف جلو خم شد. یک خرناسی خشمگین کشید. لب بالایی اش ناگهان از روي دندانهایش کنار رفت « صورت تو رو توي خیال اونا دیدم » آرنجش روي میز پدیدار شد. دستش، چشمانش را پوشش داد. این حرکت آنقدر سریع بود که مرا از جا پراند.
    «این خیلی... سخت بود. نمیتونی تصور کنی که چقدر براي من سخت بود که تو رو بردارم و اونا رو زنده ول کنم... » صدایش به وسیله ي بازویش خفه شد. نجوا کنان اعتراف کرد « میتونستم اجازه بدم با جسیکا و آنجلا بري اما از این میترسیدم که اگه تنهام بذاري، برم و دنبال اونا بگردم»
    با افکاري متناقض، مبهوت و آرام نشسته بودم. دستهاي گره شده ام را روي پایم گذاشتم و با ضعف به پشتی صندلی تکیه دادم. هنوز صورتش را در دستهایش نگه داشته بود و هنوز همانقدر آرام بود که گویی از سنگ تراشیده شده بود. پوستش هم به آن شباهت داشت. سرانجام به بالا نگاه کرد، چشمهایش مرا میکاوید و مملو از سوالات درونی اش بود. پرسید « آماده اي بري خونه؟ »
    حرفش را تصحیح کردم « آماده ام که از اینجا برم » و سپاسگذار بودم از این که یک راه یکساعته تا خانه با او داشتم.
    هنوز آماده ي خاداحافظی کردن با او نبودم.
    پیشخدمت، مثل اینکه کسی او را صدا زده باشد، یا ما را می پایید، ظاهر شد.
    از ادوارد پرسید «چکار می کنید؟ »
    « ما آماده ي پرداخت صورتحسابیم. ممنون »
    صدایش آرام و خشن بود و هنوز بازتابِ فشار گفتگویمان در صدایش نمایان بود. به نظر میرسید پیشخدمت را گیج کرده باشد. ادوارد به بالا نگاه کرد و منتظر ماند.
    پیشخدمت با لکنت گفت« ح...ح...حتماً » پوشه ي تاشده ي کوچکی را از جیب جلویی پیش بندش بیرون کشید و به دست او داد. یک اسکناس از قبل در دست ادوارد بود. آن را تا کرد و در پاکت گذاشت و دوباره به دست پیشخدمت داد
    لبخندي زد و گفت « بقیه اش لازم نیست »
    سپس بلند شد و من ناشیانه و با زحمت سعی کردم روي پاهایم بایستم.
    دوباره لبخندي اغواگرانه به ادوارد زد «عصر خوبی داشته باشید » ادوارد در حالی که نگاهش را از من برنمی داشت از او تشکر کرد.

    لبخندم را متوقف کردم.. درحالی که نزدیک به من، قدم زنان به طرف در میرفت، مواظب بود به من نخورد. به خاطر آوردم که جسیکا در مورد روابطش با مایک چه گفته بود و چگونه آنها تقریباً به مرحله ي اولین بوسه رسیده بودند. آه کشیدم. ادوارد این را شنید و با نگاه غریبی به پایین نگاه کرد. به پیاده رو نگاه کردم. از این سپاسگذار بودم که به نظر میرسید توانایی خواندن افکار مرا ندارد. در مسافر را باز کرد و هنگامی که داخل میرفتم، آن را برایم باز نگه داشت و بعد آن را به آرامی پشت سرم بست. به او نگاه کردم که دور ماشین چرخید تا به در راننده برسد. هنوز از اینکه چقدر برازنده بود، حیرتزده بودم. احتمالاً تا الان دیگر باید به آن عادت می کردم، اما نکرده بودم. حس میکردم ادوارد از آن دست آدمهایی نیست که کسی بتواند به او عادت کند. در ماشین، موتور را راه انداخت و بخاري را روشن کرد. هوا خیلی سرد بود و حدس میزدم که هواي خوب دیگر پایان یافته است. در ژاکتش احساس گرما میکردم و وقتی فکر میکردم که نمیتواند مرا ببیند، بویش را از ژاکتش استشمام می کردم. ادوارد بدون نیم نگاهی از ترافیک شهري بیرون آمد و با سبکی به طرف آزادراه چرخید و جلو رفت.

    «حالا » با لحن معنی داري گفت: « نوبت توئه »
  6. #6
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,363

    پیش فرض

    فصل نهم

    نظریه


    درحالی که ادوارد به سرعت و بدون توجه به جاده، به سمت خیابان ساکت و آرام پیش می رفت، التماس کنان گفتم « میتونم فقط یه سوال دیگه بپرسم؟ »
    لبهایش را محتاطانه به هم فشرد و در حالی که آه میکشید، گفت « فقط یکی »
    « خب... بهم گفتی که میدونی بدون اینکه وارد کتابفروشی بشم، به جنوب رفتم. فقط میخوام بدونم چطوري اینو فهمیدي»
    متفکرانه به دوردست چشم دوخت..
    غرولند کنان گفتم « فکر میکردم دیگه قرار نیست از جواب دادن به هم شونه خالی کنیم »
    تقریباً لبخند زد. « خب، بوي تو رو دنبال کردم »
    نگاهی به جاده انداخت و به من فرصتی داد تا بتوانم آرامش را به چهره ام بازگردانم. فکر نمیکردم جوابِ قابلِ قبولی براي سوالم داشته باشد اما تصمیم گرفتم بررسی این موضوع را به آینده موکول کنم. سعی کردم ذهنم را دوباره متمرکز کنم. حالا که بعضی مسائل را برایم توضیح داده بود، نمیتوانستم به حال خود، رهایش کنم.
    سعی کردم باز هم از کارم شانه خالی کنم « هنوز به یکی از سوالاي من جواب ندادي... »
    نارضایتانه نگاهم کرد و گفت « کدومشونو؟»
    «این... خوندنِ افکار، چطور عمل میکنه؟ میتونی هرجایی ذهن هرکسی رو بخونی؟ چطور این کارو میکنی؟ همه ي افراد خانواده ت میتونن... ؟»
    احساس حماقت کردم، واضح بود که تظاهر به پرسیدن کرده بودم.
    خاطر نشان کرد « بیشتر از یکی شد »
    انگشتانم را در هم چفت کردم و صبورانه به او زل زدم.
    «نه، فقط من نیستم. و من نمیتونم در هرجایی فکر هرکسی رو بشنوم. باید خیلی به اون شخص نزدیک باشم. هرچقدر برام آشناتر باشه، به همون اندازه میتونم فکرش و از فاصله ي بیشتري بخونم. اما نباید بیشتر از چند مایل باشه » متفکرانه مکث کرد
    «تقریباً مثل اینه که تو یه سالن بزرگ باشی و همه در حال حرف زدن باشن... صداها مثل یه وز وز به نظر میرسن مثل یه همهمه ي نامفهموم. اگه روي یکی از صداها تمرکز کنی به راحتی میتونی بفهمی درباره ي چی حرف میزنه »
    «بیشتر اوقات همه ي این صداها رو از سرم بیرون میکنم چون میتونن تو رفتارم اختلال ایجاد کنن. اینطوري عادي به نظر میام » هنگامی که کلمه ي عادي را میگفت، اخم کرد. «گاهی هم ممکنه اشتباهاً به جاي حرفاي کسی که دارم باهاش صحبت می کنم به افکارش جواب بدم »
    کنجکاوانه پرسیدم « فکر میکنی چرا نمیتونی ذهن منو بخونی؟ »
    نگاه اسرار آمیزي به من انداخت. زیر لب گفت« نمیدونم. تنها حدسی که میتونم بزنم اینه که ذهن تو مثلِ بقیه کار نمیکنه. مثل اینه که افکار تو روي موج اي ام تنظیم شده باشن و من فقط بتونم موجِ اف ام رو دریافت کنم » با خوشحالی لبخند زد.
    با خود فکر کردم.« یعنی ذهن من درست کار نمیکنه؟ یعنی من موجود عجیبیم ؟»
    این کلمات بیش از حد معمول مرا رنجاند شاید حدسش به هدف خورده بود. همیشه به تفاوتم با دیگران فکر کرده بودم و از اینکه نمیتوانستم با آنها خو بگیرم، معذب بودم.
    خندید و گفت«صداهایی تو ذهنم میشنوم و فکر میکنم عجیب بودنت باعث نگرانیت شده. نگران نباش این فقط یه حدسه... » چهره اش درهم رفت. « که تو رو به ما برمیگردونه »
    آه کشیدم. چطور باید حرفم را شروع میکردم؟
    با لحنی ملایم یاد آوري کرد « حالا ما با هم رو راستیم، نه؟ »
    براي اولین بار نگاهم را از چهره اش برداشتم و سعی کردم کلمات مناسبی براي بیانِ منظورم پیدا کنم. تصادفاً نگاهم به سرعت سنج افتاد.
    فریاد زدم «خداي من! سرعتت رو کم کن ! » اما از سرعت اتومبیل کاسته نشد.
    از فریادم جا خورد « مشکل چیه ؟»
    فریاد کشان گفتم « داري با سرعت صد مایل در ساعت حرکت میکنی! » مضطربانه به خارج از پنجره نگاهی انداختم اما هوا تاریکتر از آن بود که بتوانم چیزي ببینم. تنها بخشی از جاده که در محدوده ي نور آبیرنگ چراغهاي جلوي اتومبیل قرار داشت، دیده میشد.
    جنگل مانند دیواري سیاه در دو طرف جاده به نظر میرسید و اگه از جاده منحرف می شدیم به سختیِ دیواري فولادین بود.
    بی آنکه از سرعتش کم کند، پشت چشمی نازك کرد « آروم باش بلا »
    « میخواي هر دومونو به کشتن بدي؟
    « تصادف نمی کنیم »
    سعی کردم صدایم را آرام تر کنم « چرا اینقدر عجله داري ؟»
    لبخند موذیانه اي زد و گفت « من همیشه همینطوري رانندگی میکنم »
    « نگاهت به جاده باشه »
    « بلا، تا حالا من هیچوقت تصادف نکردم حتی برگ جریمه هم نگرفتم » خندید و آرام با کف دست به پیشانیش زد « یه ردیاب درونی دارم »
    با عصبانیت گفتم خیلی بامزه بود. «یادت هست که چارلی پلیسه؟ من طوري تربیت شدم که به قوانین عبور و مرور احترام بذارم. به علاوه اگه این ماشینو به تنه ي یه درخت بکوبی تا مثل یه چوب شور خورد بشیم، شاید خودت بتونی پاشی و از اونجا بري»
    با خندهي کوتاه و سختی موافقت کرد« شاید، اما تو نمیتونی » آهی کشید و با خیال راحت دیدم که عقربه به تدریج به هشتاد نزدیک می شود « خوشحال شدي؟ »
    « تقریباً !»
    غرغر کرد « من از آروم رانندگی کردن متنفرم! »
    « این آرومه؟ »
    با عصبانیت گفت « اظهار نظر کردن درباره ي رانندگیه من بسه! هنوز منتظر شنیدن آخرین نظریه ات هستم » لبم را گاز گرفتم. با چشمان عسلی اش که به طور باورنکردنی اي مهربان به نظر میرسیدند، به من چشم دوخته بود.
    قول داد « نمیخندم »
    « بیشتر از این میترسم که از دستم عصبانی بشی »
    « انقدر بده؟ »
    « آره، خیلی زیاد »
    منتظر ماند. نگاهم را به دستانم دوخته بودم بنابراین نمیتوانستم حالت چهره اش را ببینم.
    با صداي آرامی گفت « شروع کن »
    اعتراف کردم « نمیدونم چطوري شروع کنم »
    « چرا از اول شروع نمیکنی؟ گفتی که خودت تنهایی به این نظریه نرسیدي »
    « نه »
    با کنجکاوي پرسید « از کجا شروع کردي؟ از یه کتاب؟ یا یه فیلم؟ »
    « نه. شنبه بود، کنار ساحل » نگاه کوتاهی به چهره اش انداختم، حیرت زده به نظر میرسید.
    ادامه دادم «یکی از دوستهاي خانوادگیِ قدیمی رو دیدم. پدرش و چارلی از زمان بچگی من با هم دوست بودن» هنوز سردرگم به نظر میرسید. با دقت نگاهش کردم.
    « پدرش از ریش سفیداي قبیله ي کوئیلیوت هاست »حالت گیجی اش تبدیل به نوعی خشکی شده بود.
    « با هم قدم زدیم » سعی میکردم همه ي حقه هایم را از داستان حذف کنم
    « و جیکوب چند تا از افسانه هايقدیمی رو برام تعریف کرد. فکر میکنم سعی میکرد منو بترسونه. اون یه داستان تعریف کرد ... » مکث کردم.
    گفت « ادامه بده »
    « درباره ي خون آشامها » متوجه شدم صدایم به زمزمه اي گنگ تبدیل شد. حالا دیگر نمیتوانستم به صورتش نگاه کنم اما بند انگشتهایش را دیدم که با تشنج دور فرمان تنگ شدند.
    هنوز آرام به نظر میرسید. « و تو بلافاصله به یاد من افتادي؟ »
    « نه. اون... به خانواده ي تو اشاره کرد » در سکوت نگاهش را به جاده دوخته بود. ناگهان احساس نگرانی کردم و به یاد حمایت از جیکوب افتادم.
    به سرعت گفتم« اون فکر میکرد این فقط یه باور خرافی احمقانه ست و انتظار نداشت راجع به داستانش همچین فکرایی بکنم »
    این حرفها براي راضی کردن او کافی به نظر نمیرسید؛ باید اعتراف میکردم « تقصیر من بود، مجبورش کردم که این داستانو برام تعریف کنه »
    « چرا ؟»
    «لورن یه چیزي راجع به تو گفت؛ سعی میکرد منو تحریک کنه. و یه پسر بزرگتر از همون قبیله گفت که خانوادهت به اون منطقه نمیان، فقط فکر کردم منظور دیگه اي داره. براي همین جیکوب رو یه جایی تنها گیر اوردم و با حقه بازي اینو از زیر زبونش بیرون کشیدم »
    این را پذیرفتم و سرم را پایین انداختم... خنده اش مرا از جا پراند. به او چشم غره رفتم. ادوارد میخندید، اما چشمانش با درندگی به جلو خیره شده بودند
    پرسید « چه جوري گولش زدي؟ »
    « سعی کردم جلف بازي دربیارم؛ بهتر از اونی که فکرش رو میکردم مفید بود » تا جایی که یادم می آید تردید بر لحنم چیره شده بود.
    « دوست داشتم میدیدمش» به شوخی پیش خود خندید «و تو من رو متهم میکنی که چرا آدمها رو مبهوت خودم میکنم، جیکوب بلک بدبخت»
    احساس شرم کردم و نگاهم را به هواي روشنِ بیرون پنجره دوختم.
    بعد از چند لحظه پرسید « بعدش چه کار کردي ؟»
    « تو اینترنت یه کم تحقیق کردم »
    «و این قانعت کرد؟ » صدایش کاملاً مشتاق بود اما دستهایش به سختی به فرمان چسبیده بودند.
    « نه. کار مناسبی انجام ندادم. بیشترش یک جور حماقت بود. بعدش هم... » مکث کردم.
    «چی؟ »
    زمزمه کردم «به این نتیجه رسیدم که اهمیتی نداره »
    « اهمیتی نداره؟ » لحنش باعث شد به بالا نگاه کنم؛ بالاخره توانسته بودم آن نقاب خونسرد و محتاط را درهم بشکنم ناباوري و ذره اي خشم که مرا میترساند در چهره اش موج میزد.
    با ملایمت گفتم « نه. برام مهم نیست که کی هستی »
    لحنی زمخت و ساختگی بر صدایش طنین انداخت «از اینکه من یه هیولام، ناراحت نمیشی؟ که انسان نیستم؟ »
    « نه »
    دوباره در سکوت به جلو خیره شد. صورتش بی حفاظ و سرد بود.
    آه کشیدم « تو عصبانی هستی. نباید چیزي بهت می گفتم »
    گفت« نه » اما لحنش سخت تر از چهره اش بود «دوست داشتم بدونم به چی فکر میکنی. حتی اگه چیز احمقانه اي باشه»
    او را به مبارزه دعوت کردم« پس باز هم اشتباه کردم؟ »
    نقل قول کرد« نمیخواستم این رو به تو نسبت بدم. "اهمیتی ندارد"! » دندانهایش را بر هم سائید
    بریده بریده گفتم « پس حق با منه؟ »
    « برات مهمه؟ »
    نفس عمیقی کشیدم.
    « راستش نه » مکث کردم « اما کنجکاوم » صدایم حداقل خونسرد بود.
    ناگهان از مضمون اصلی اش دست کشید« درباره ي چی کنجکاوي؟ »
    « چند ساله اي؟ »
    بیدرنگ جواب داد « هفده »
    « و چه مدتیه که هفده ساله اي؟ »
    در حالی که به جاده خیره شده بود، لبهایش را بر هم فشرد « یه مدتیه » بالأخره اقرار کرد.
    لبخند زدم، خوشحال بودم که هنوز صادق است« خوبه »
    با چشمانی هشیارتر از قبل به من خیره شد. براي دلگرمی لبخند بزرگتري تحویلش دادم و او اخم کرد.
    « لطفاً نخند... ولی در طول روز چه طوري میتونی بیرون بیاي ؟»
    به هر حال خندید « افسانه ها »
    « با خورشید میسوزي؟ »
    « افسانه ها »
    « تو تابوت میخوابی؟ »
    « افسانه ها »براي لحظه اي مردد شد و لحنی عجیب بر صدایش طنین انداخت « من نمیتونم بخوابم »
    یک لحظه طول کشید تا تجزیه و تحلیلش کنم « به هیچ وجه؟ »
    با صدایی که تقریباً غیر قابل شنیدن بود گفت« هرگز »
    رویش را برگرداند تا با چهره اي مشتاق و منتظر به من نگاه کند. ، چشمهاي طلایی رنگش به نگاهم گره خورد، و رشته ي افکارم را از هم گسست. به او خیره شدم تا رویش را برگرداند.
    « تو هنوز مهمترین سوال رو از من نپرسیدي » صدایش زمخت شده بود و وقتی نگاهم کرد، چشمهایش سرد بودند.
    پلک زدم، هنوز گیج بودم « کدوم سوال؟ »
    با طعنه پرسید « نگران رژیم غذاییم نیستی؟ »
    زمزمه کردم « اوه، اون! »
    صدایش رك و بی پرده بود « بله، اون. نمیخواي بدونی که خون مینوشم ؟»
    شانه خالی کردم « جیکوب یه چیزایی در این باره گفت »
    با بی تفاوتی پرسید « جیکوب چی گفت؟ »
    «گفت که تو مردم رو شکار نمیکنی و گفت خطرناك به نظر نمیاید چون شما فقط حیوانها رو شکار میکنید»
    « گفت ما خطرناك نیستیم ؟» صدایش عمیقاً مشکوك بود.
    « نه کاملاً. گفت که شما خطرناك فرض نمیشین. ولی کوئیلیوتها فقط براي احتیاط، شما رو توسرزمینشون راه نمیدن »
    به روبرو نگاه میکرد اما نمیتوانستم بگویم نگاهش به جاده بود یا نه. سعی کردم صدایم تا آنجا که ممکن است بدون تغییر بماند.« پس اون درمورد اینکه مردم رو شکار نمیکنید راست گفته؟ »
    نجواکنان گفت « کوئیلیوتها حافظه ي دراز مدتی دارن »و این به معنیِ تایید کردن حرفم بود.
    با حالت هشداردهندهاي گفت « به هر حال نذار این باعث خوشحالیت بشه. ما هنوز هم خطرناکیم و اونا حق دارن فاصله شون رو با ما حفظ کنن»
    « نمیفهمم »
    به آرامی توضیح داد« ما همیشه سعی میکنیم که همهي کارها رو خیلی خوب انجام بدیم اما گاهی هم اشتباه میکنیم. مثلاً من به خودم اجازه دادم که با تو تنها باشم » « این اشتباهه؟ » فهمیدم که صدایم ناراحت است اما نمیدانستم او هم به همین خوبی این را فهمیده بود یا نه.
    زمزمه کنان گفت « یکی از خطرناك ترینشون »
    سپس هر دو ساکت ماندیم. نور چراغهاي جلوي ماشین به صورت منحنی به جاده میتابید و سرعت زیادشان باعث میشد که به طور حقیقی دیده نشوند. شبیه یک بازيِ ویدئویی بود. به نورها زل زدم. میدانستم زمان هم مانند جاده ي سیاه که به سرعت در زیر پایمان حرکت میکرد، در حال سپري شدن بود و من به طرز وحشتناکی از این که ممکن است هرگز مانند الان، شانسی براي با او بودن پیدا نکنم، میترسیدم. صریحاً بگویم. دیوار بین ما به یکباره از میان برداشته شده بود. کلمات او اشاراتی به پایان کار داشت و من این ایده را رد میکردم. نمیتوانستم حتی یک دقیقه از وقت با او بودن را تلف کنم
    اهمیتی نمیدادم که چه بگوید، فقط میخواستم صدایش را دوباره بشنوم.
    با نا امیدي پرسیدم « بیشتر برام بگو »
    « چه چیز بیشتري میخواي بدونی؟ » . درحالی که از تن صدایم جا خورده بود، به سرعت نگاهم کرد
    هنوز سایه ي کم رنگی از نا امیدي در صدایم نمایان بود
    پیشنهاد کردم « بهم بگو چرا حیوانات رو به جاي انسانها شکار میکنید؟ »
    متوجه شدم چشمانم تر شده اند. دوباره سعی کردم با غم و اندوهی که تلاش می کرد بر من غلبه کند، مبارزه کنم.
    با صداي آرامی گفت « نمی خوام یه هیولا باشم »
    « ولی حیوانات کافی نیستن، نه؟ »
    مکث کرد «نمیتونم مطمئن باشم. البته من زنده موندن با این نوع خون رو به زنده موندن با تافی و شیر جوشونده ترجیح میدم. ما به خودمون میگیم گیاهخوار. یه شوخی کوچیکه بین خودمون. البته این عطش گرسنگی یا حتی تشنگی رو به طور کامل برطرف نمیکنه. اما بیشتر اوقات اونقدر بهمون قدرت میده که بتونیم مقاومت کنیم »
    صدایش لحن شومی به خود گرفت « اما گاهی وقتها این براي یه نفر، بیشتر از بقیه، سخت و مشکل میشه»
    پرسیدم « الان هم براي تو خیلی سخت شده؟ »
    تائید کرد « بله »
    بدون اینکه سوال کنم با اطمینان و لحنی ثابت گفتم « ولی تو الان گرسنه نیستی » « چرا همچین فکري میکنی ؟»
    « چشمهات، بهت گفتم که یه فرضیه دارم. میدونم که مردم و به خصوص مردها، وقتی گرسنه هستن، بد اخلاق و ترشرو میشن»
    با دهان بسته خندید « خیلی باهوشی، نیستی ؟»
    بدون اینکه جوابی بدهم به صداي خندیدنش گوش دادم و آن را در ذهن سپردم.
    وقتی دوباره سکوت برقرار شد، پرسیدم « آخر هفته با امت به شکار رفته بودي ؟» یک دقیقه مکث کرد تا تصمیم بگیرد چه بگوید.«بله. نمیخواستم برم، ولی ضروري بود. وقتی تشنه نیستم،دور و بر تو بودن یه کمی آسونتر میشه »
    « چرا نمیخواستی بري؟ »
    « این منو... نگران میکنه... که از تو دور باشم » چشمانش آرام ولی مشتاق بودند و به نظر میرسید با نگاهش استخوانهایم را نرم میکند.
    «وقتی گفتم مواظب باش روز پنجشنبه تو اقیانوس نیفتی یا گم نشی، شوخی نمیکردم. تمام آخر هفته رو گیج و پریشان و نگران بودم. و بعد از اتفاقی که امشب افتاد، غافلگیر شدم که چطور تمام آخر هفته رو بدون خسارت و صدمه دیدن گذروندي »
    سرش را تکان داد به نظر رسید چیزي به یاد آورد « خب، نه کاملاً بدون خسارت »
    « چی؟ »
    یادآوري کرد « دستهات » به خراشهايِ سرتاسر کف دستهایم که درحال التیام بودند، نگاهی انداختم. چشمانش هیچوقت اشتباه نمیکردند.
    « زمین خوردم »
    گوشه هاي لبش به طرف بالا خم شد «منم همین فکرو کردم. فرض کردم اگه به جاي تو بودم، خیلی بدتر میتونست باشه و این موضوع، تو تمام مدتی که از تو دور بودم، منو عذاب میداد. این سه روز خیلی طولانی بود و من واقعاً رو اعصابِ امت بودم » لبخند اندوهگینی به من زد
    « سه روز؟ شما امروز برنگشتین؟ »
    « نه، ما یکشنبه برگشتیم »
    « پس چرا هیچکدومتون تويِ مدرسه نبودید؟ » از اینکه انقدر به خاطر غیبتش در مدرسه سرخورده و نا امید شده بودم، ناراحت بودم.
    «خب، تو پرسیدي که خورشید به من صدمه میزنه، اینطور نیست. ولی من نمیتونم زیر نور خورشید بیرون برم، حداقل، نه تو جایی که کسی بتونه ببینه».
    « چرا؟ »
    « یه بار نشونت می دم »
    یک دقیقه در مورد این موضوع فکر کردم و قاطعانه گفتم « باید بهم خبر میدادي »
    با گیجی گفت « ولی میدونستم در امان بودي »
    « ولی من نمیدونستم تو کجایی. من... » مردد بودم. سرم را پایین انداختم
    با صداي نرم و مخملی اش مرا خطاب کرد « چی ؟»
    « من این -ندیدن تو رو - دوست نداشتم و واسه م نگران کننده بود » به خاطر گفتن این موضوع با صداي بلند، از خجالت سرخ شدم.
    او آرام بود. به بالا نگاهی انداختم. دلشوره داشتم و دیدم که حالتش دردناك و محنت زده است.
    به آرامی نالید « آه، این اشتباهه »
    نمی توانستم جواب او را درك کنم « مگه من چی گفتم؟ »
    « نمیبینی بلا؟ فقط یه چیز وجود داره که منو به بدبختی می کشونه، ولی براي تو همه چیز پیچیده و بغرنجه »
    چشمانِ نگرانش را به طرف جاده چرخاند. کلماتش سریعتر از این بیان شدند که بتوانم مفهوم آنها را بفهمم. صدایش گرفته و خفه، ولی مصرانه بود.
    « نمیخوام بشنوم که احساسات تو در این مسیر قرار گرفته » کلماتش مرا از هم می گسست.« این بده و امن نیست. من خطرناکم، بلا. خواهش می کنم اینو بفهم »
    « نه » به سختی سعی میکردم شبیه یک بچه ي عبوس نباشم.
    غرولند کرد « من جدي ام »
    « منم همینطور. بهت گفتم که. مهم نیست تو چی هستی، دیگه خیلی دیر شده »
    « هیچوقت اینو نگو » صدایش مثل تازیانه، خشن و کوتاه بود لبم را گاز گرفتم. خوشحال بودم که نمیتوانست بفهمد چقدر ناراحت شدم. به جاده ي بیرون خیره شدم. راه زیادي به خانه نمانده بود و او خیلی سریع میراند. صدایش هنوز سرد بود. فقط سرم را تکان دادم. مطمئن نبودم که بتوانم صحبت کنم
    پرسید « به چی فکر میکنی ؟»
    میتوانستم نگاه خیره اش را روي صورتم حس کنم اما رویم را برنگرداندم و به جلو خیره شدم.
    با وحشتزدگی فریاد زد« داري گریه میکنی؟ »
    به سرعت دستم را روي گونه ام کشیدم. به اندازه ي کافی مطمئن شدم بدون اینکه متوجه شده باشم نم چشمانم به بیرون سرازیر شده و اشکهاي خائن مرا لو داده بودند.
    گفتم« نه » اما صدایم شکسته شد.
    با تردید دستش را به سویم دراز کرد اما بعد متوقف شد . آن را به آرامی عقب برد و روي فرمان ماشین گذاشت.
    « متاسفم! » پشیمانی و حسرت در صدایش موج میزد. میدانستم به خاطر حرفهایش عذر خواهی نکرده و این موضوع برایم ناراحت کننده بود
    در تاریکی، سکوت بین ما حکمفرما شد.
    یکدقیقه بعد پرسید« بهم یه چیزي بگو » معلوم بود که تلاش می کرد صدایشرا واضحتر کند
    « بله؟ »
    « قبل از اینکه به گوشه ي خیابون برسم، به چی فکر میکردي؟ نمیتونستم حالت روحیت رو درك کنم، به نظر نمی اومد ترسیده باشی. انگار رو یه چیزي، به سختی تمرکز کرده بودي»
    «داشتم سعی میکردم روش خلع سلاح کردن مهاجمها رو به یاد بیارم. در واقع همون دفاع شخصی. خواستم برم دماغش رو خورد کنم و به مغزش برسم » با موجی از نفرت به مرد مو سیاه فکر کردم..
    این موضوع اورا آشفته کرد « خواستی بري باهاشون بجنگی؟ فکر نکردي بهتره فرار کنی ؟»
    اعتراف کردم « موقع فرار زیاد زمین میخورم »
    « در مورد جیغ زدن واسه کمک چی ؟»
    «داشتم به اون قسمت هم می رسیدم »
    « حق با توئه. با نجات دادن و زنده نگه داشتنت، صریحاً با تقدیر و سرنوشت جنگیدم » سرش را تکان داد تائید کردم. سرعتمان کمتر شد. در عرض بیست دقیقه از خط مرزيِ فرکس گذشتیم.
    درخواست کردم « میتونم فردا ببینمت؟ »
    لبخند زنان گفت « بله، یه ژتون هم دارم. وقت ناهار واسه ت یه صندلی نگه میدارم »
    به نظر احمقانه می آمد که بعد از تمام چیزهایی که آن شب با هم داشتیم، آن قول کوچک هم دلم را لرزاند و زبانم را بند آورد. روبروي خانه ي چارلی بودیم. چراغها روشن بودند و کامیونم در سر جایش پارك بود. همه چیز کاملاً طبیعی و مانند بیدارشدن از یک رویا بود. ادوارد ماشین را نگه داشت اما من تکان نخوردم.
    « قول میدي فردا اونجا باشی؟ »
    « قول میدم »
    براي لحظه اي نگاهشکردم. بعد درحالی که سرم را تکان میدادم، ژاکتش را در آورم و آخرین رایحه اش را استشمام کردم.
    « میتونی نگهش داري، واسه فردا ژاکت نداري »
    « نمیخوام مجبور بشم واسه چارلی توضیح بدم » . ژاکت را به او پس دادم
    پوزخند زد « اوه، درسته »
    با اکراه دستم را روي دستگیره ي در گذاشتم، سعی میکردم آن لحظه را طولانیتر کنم.
    « بلا؟» لحنش متفاوت به نظر میرسید.
    « بله؟ » مشتاقانه به طرفش برگشتم
    با صداي جدي ولی مرددي پرسید. « یه قولی بهم میدي؟ »
    گفتم« آره »
    خیلی سریع از موافقت بیقید و شرطم پشیمان شدم. اگر از من میخواست از او دور بمانم چه؟ مطمئناً نمی توانستم به قولم وفادار بمانم.
    « تنهایی به جنگل نرو »
    با دستپاچگی به او خیره شدم « چرا ؟»
    در حالی که اخم میکرد، چشمانش را تنگ کرد و به بیرون از پنجره خیره شد.
    « من همیشه خطرناكترین موجود اونجا نیستم، بیخیالش »
    سردي صدایشباعث شد بلرزم اما آرام شده بودم. حداقل این یک قولِ شرافتمندانه ي ساده بود. « هرچی تو بگی »
    آه کشید« فردا میبینمت » فهمیدم که میخواهد برود.
    با بی میلی در را باز کردم « تا فردا » .
    « بلا؟ » برگشتم به سمتم خم شد. صورت بیرنگ و با شکوهش تنها چند اینچ با صورت من فاصله داشت قلبم از تپش ایستاد
    گفت« خوب بخوابی »
    نفسش در صورتم دمیده شد و همان رایحه ي دلپسندي که به ژاکتش چسبیده بود اما در یک شکل متمرکزتر، به مشامم رسید و سراسیمه ام کرد. با گیجی پلک زدم. صاف نشست. اگر مغزم تا حدي تقلا نکرده بود، قادر به حرکت کردن نبودم. درحالی که از چارچوبِ درِ ماشین براي نیفتادن، به عنوان تکیه گاه استفاده میکردم، ناشیانه از ماشین خارج شدم. به نظرم رسید صداي خنده اش را شنیدم اما این صدا آنقدر بلند نبود تا مطمئن شوم. منتظرم ماند تا سکندري خوران از در جلو پیاده شدم. سپس صداي موتور ماشین را که آهسته دور بر میداشت، شنیدم. هوا خیلی سرد بود. برگشتم تا ناپدید شدن ماشین نقره اي را در پیچ خیابان ببینم. به طور خودکار کلید را برداشتم، در را باز کردم و به داخل قدم گذاشتم.
    « بلا؟ » چارلی از اتاق نشیمن صدایم زد داخل رفتم. درحال دیدن بازي بیسبال بود.
    « بله بابا، منم »
    « زود اومدي خونه »
    « زود اومدم ؟» تعجب کردم
    « هنوز هشت نشده. به شما دخترا خوش گذشت ؟»
    « آره. خیلی خوش گذشت »
    درحالی که سعی میکردم برنامهي از پیش تعیین شده ام با دخترها را به یاد آورم، سرم گیج رفت «جفتشون لباس پیدا کردن »
    « حالت خوبه؟ »
    « فقط خسته ام. کلی راه رفتم »
    با نگرانی گفت« خوب، احتمالاً باید استراحت کنی » به قیافه اي که به نظر میرسید پیدا کرده ام، فکر کردم
    «اول باید به جسیکا زنگ بزنم »
    با تعجب پرسید « مگه با اون نبودي؟ »
    « آره، اما ژاکتمو تو ماشینش جا گذاشتم. میخوام مطمئن بشم که فردا اونو میاره »
    « خب، بهش فرصت بده تا برسه خونه »
    « باشه » موافقت کردم به آشپزخانه رفتم و با خستگی روي صندلی افتادم. واقعاً احساس سرگیجه میکردم. بعد از این همه، هروقت که به شوك فرو میرفتم، حیرت میکردم. با خود گفتم محکم باش.
    ناگهان تلفن زنگخورد و مرا از جا پراند. گوشی را برداشتم و با نهایت اشتیاق پرسیدم
    « الو ؟»
    « بلا؟ »
    « هی، جس، میخواستم بهت زنگ بزنم »
    با صداي آرام و متعجبی گفت « رسیدي خونه؟ »
    « آره. ژاکتم رو تو ماشینت جا گذاشتم، میتونی فردا واسه م بیاریش؟ »
    « البته. اما بهم بگو چی شد »
    « اوم... فردا تر و تمیز میگم، باشه ؟»
    به سرعت متوجه شد « اوه، بابات اونجاس؟ »
    « آره، درسته » میتوانستم بی تابیش را در صدایش حس کنم.
    « باشه. پس، فردا باهات صحبت میکنم. خدافظ »
    « خدافظ جس » با بی حسیِ سنگینی که ذهنم را فرا گرفته بود، از پله ها بالا رفتم. بدون توجه به کاري که انجام میدادم و تنها به واسطه ي حرکتهاي غریزي، براي انجام کارهایی که قبل از خواب میکردم، جلو رفتم. هیچوقت نمیتوانستم بدون اینکه دوش بگیرم، بخوابم. وقتی آب داغ و سوزان بر روي سرم جاري شد، فهمیدم که تا چند دقیقه پیش، از سرما یخ زده بودم. قبل از اینکه بخار بتواند عضله هاي گرفته ام را شل کند، شدیداً لرزیدم. سپس توانستم زیر دوش بایستم. خسته تر از آن بودم که قبل از تمام شدنِ آب داغ، حرکت کنم. سکندري خوران بیرون آمدم و خودم را محکم در حوله پیچاندم. سعی کردم گرماي آب را نگه دارم تا لرزشهاي دردناك برنگردند. به سرعت لباس پوشیدم و بالا پوشم را بالا کشیدم. مانند یک توپ به خود پیچیدم و خودم را براي گرم ماندن، بغل کردم و لرزان به سوي تختخواب رفتم. هنوز گیج بودم. ذهنم پر از تصاویر غیر قابل درك بود. چند دقیقه با خودم درگیر بودم تا بتوانم افکارم را سرکوب کنم.
    از شدت گیجی هیچ چیز برایم واضح نبود اما همینطور که به تدریج بیهوش میشدم، توانستم بعضی چیزها را تشخیص دهم.
    درمورد سه چیز اطمینانِ کامل داشتم. اول اینکه ادوارد خون آشام بود. دوم، قسمتی از وجود او که نمیدانستم چقدر میتواند قوي باشد، تشنه ي خونم بود و سوم اینکه، بی بر و برگرد، و بدون هیچ قید و شرطی، عاشقش شده بودم.
    فصل دهم

    بازجویی





    صبح آن روز غلبه بر قسمتي از وجودم که شب پيش را تنها يک رويا تصور ميکرد بسيار سخت بود.عقل و منطق صحت اين ماجرا را رد ميکردند.سعي کردم قسمتهايي از ماجرا را به ياد بياورم که امکان نداشت ساخته ی تخيلاتم باشند مانند بويش، مطمئن بودم که هيچ وقت نمي توانم چنين چيزهايي را در رويا ببينم.هواي مه گرفته و تاريکي که پشت پنجره را فرا گرفته بود باعث ميشد که چيزي ديده نشود.اين نشان ميداد که امروز ادوارد هيچ دليلي براي غيبت کردن در مدرسه ندارد
    هنگامی که لباسهای سنگین و زمستانیم را می پوشیدم به یاد آوردم که ژاکت ندارم.این هم دلیل دیگری برای اثبات واقعی بودن خاطره ام بود.

    بیشتراز آنچه فکر میکردم دیر کرده بودم چون وقتی طبقهٔ پین رسیدم چارلی رفته بود یک تکه گرنولا را با سه گاز خوردم و با شیری که مستقیماً از پاکت سر کشیدم پایین فرستادم.با عجله از خانه بیرون رفتم امیدوار بودم تا زمانی که جسیکا را پیدا نکردهام باران نبارد
    به طرز عجیبی همه جا را مه فرا گرفته بود و تقریباً هوا را به رنگ خاکستریه تیره درآورده بود مه سرد و یخ زده روی پوست بی حفاظ صورت و گردنم می نشست.بی صبرانه منتظر پناه بردن به وانتم بودم مه آنقدر غلیظ بود که تا چند قدمی خیابان، متوجهٔ ماشین نقرهای رنگی که آنجا پارک شده بود نشدم. قلبم به سختی میتپید مانند این بود که لحظهای به لکنت میافتد و دوباره شروع به تپیدن میکرد
    متوجهٔ آمدنش نشدم تنها چیزی که دیدم این بود که ناگهان آنجا ظاهر شده در را برایم باز کرده بود حالت متجب چهرهام باعث سرگرمیش شده بود پرسید" میخوای باهم ماشین سواری کنی؟" مردّد بود مرا در مقابل یک انتخاب قرار داده بود قسمتی از وجودش امیدوار بود خواسته اش را رد کنم. می توانستم این کار را انجام دهم اما امید بیهوده ای بود
    با لحن آرامی گفتم "آره مرسی"هنگامیکه وارد ماشین گرمش شدم ژاکت بژش را دیدم که بالای صندلی سرنشین گذاشته شده بود. در ماشین را پشت سرم بست با سرعتی باور نکردنی کنارم نشست و در حال روشن کردن ماشین بود.
    محتاطانه گفت" ژاکت را برای تو آوردم دلم نمیخواست مریض بشی یا اتفاق دیگی برات بیفته" متوجه شدم خودش هم ژاکتی نپوشیده بود تنها یه پیراهن بافتنی آستین بلند به رنگ خاکستریه روشن پوشیده بود که یقیش هفتی شکل بود.پیراهنش کاملا به سینهٔ عضلانیش چسبیده بود اما جذابیت چهره اش باعث شد نگاهم را از بدنش بردارم.
    گفتم "اونقدرها هم حساس نیستم "با این حال ژاکت را روی دامنم گذشتم دستهایم را در آستینهای بلندش فرو کردم کنجکاو بودم ببینم بویش به همان اندازه که به خاطر داشتم خوب است؟ از آن هم بهتر بود!
    با صدایی آنقدر ضعیف که مطمئن نبودم طرف صحبتش من باشم مخالفت کرد "نیستی؟"
    به سرعت از میان خیابانهایی که کاملا پوشیده از مه بودند عبور کردیم. احساس خوبی نداشتیم یا حداقل من نداشتم. شب گذشته تمام دیوارهای بین من و ادوارد فرو ریخته بود....نمیدانستم امروز هم می توانستیم به همان اندازه صادق باشیم یا نه.هیچ چیز نمیتوانستم بگویم و منتظر بودم او حرفی بزند
    با لبخند تمسخر آمیزی به طرفم برگش و گفت"چی شده؟انگار امروز از بیست سوالی خبری نیست؟"
    "سوالام اذیتت میکنه؟"
    نه به اندازهٔ عکس العمل ات".به نظر میرسید شوخی میکند اما نمیتوانستم مطمئن باشم
    ابروهایم را در هم کشیدم"بدجوری واکنش نشون میدم؟"
    "نه مشکل اینه که تو نسبت به همه چیز خیلی خونسرد برخورد میکنی و این غیر طبیعه. بعضی وقتها پیش خودم فکر میکنم واقعا داری به چی فکر میکنی؟"
    "همیشه بهت میگم به چی فکر میکنم"
    با لحن تهدید آمیزی گفت"تو اونا رو تغییر میدی"
    "نه خیلی"
    "همین قدر واسه دیوونه کردن من کافیه"
    زیر لب زمزمه کردم"نمیخوای بشنویشون" همینکه کلمات از دهانم خارج شدند از گفتنشان احساس پشیمانی کردم امیدوار بودم متوجهٔ کمی احساس عذاب که در صدایم بود نشده باشد
    جوابی نداد.با خود فکر کردم که جو بینمان را برهم زده ام.در حال رفتن به پارکینگ مدرسه بود اما نمیشد چیزی از چهره اش فهمید خیلی دیر متوجهٔ چیزی شدم
    پرسیدم:"بقیهٔ خانوادت کجان؟"از تنها بودن با او احساس خوشحالی میکردم اما به خاطر داشتم که معمولا ماشینش پر بود
    در حالی که ماشینش را کنار یک کروکی قرمز و براق که سقفش را بالا زده بود پارک میکرد شانههایش را بالا انداخت و با لحن بی تفاوتی گفت:"با ماشین رزالی رفتن"
    "خیلی تو چشم میاد نه؟"
    به آرامی گفتم:"اوم واو اگه همچین چیزی داره چرا باید سوار ماشین تو بشه؟"
    "همونطوری که گفتم این زیادی تو چشمه ،ما سعی میکنیم زیاد جلب توجه نکنیم"
    "موفق نیستید"در حالی که از ماشین پیاده میشودم خندیدم.دیر نکرده بودم رانندگی ادوارد باعث شده بود که در کمترین زمان ممکن به مدرسه برسم"خوب،اگه ماشین رزالی اینقدر تو چشم چرا رزالی باهاش اومده؟"
    "متوجه نشدی؟ همین الان هم دارم همهٔ قوانین و زیر پا میزارم" جلوی ماشین به هم رسیدیم و همانطور که با فاصلهٔ کم از من راه میرفت وارد محوطهٔ مدرسه شدیم. میخواستم همان فاصلهٔ کم را هم از بین ببرم اما میترسیدم از این کار خوشش نیاید.
    با صدای بلندی پرسیدم:"اگه دنبال یه زندگیه بی سرو صدا می گردید چرا یه همچین ماشینهایی دارین؟"
    با لبخند شیطنت آمیزی اعتراف کرد:"یه جورایی زیاده رویه همه ما دوست داریم با سرعت رانندگی کنیم"
    زیر لب گفتم"چه موجوداتی ان؟!"
    جسیکا زیر شیروانی کافه تریا پناه گرفته بود و با چشمانی که از حدقه بیرون زده بودند منتظر بود. از دیدن ژاکتم روی بازویش خوشحال شدم و برایش دعا کردم.
    "هی جسیکا.ممنون که یادت بود" بدون هیچ حرفی ژاکت را به دستم داد.
    ادوارد با لحنی مودبانه گفت:"صبح به خیر جسیکا"
    واقعا تاثیر مقاومت ناپذیر صدایش و قدرت محسور کننده چشمانش تقصیر خودش نبود.


    ائ.....سلام" در حالی که چشمان درشتش را به من دوخته بود سعی میکرد افکارش را مرتب کند "حدس میزنم تو کلاس مثلثت میبینمت" نگاه معنی داری به من انداخت سعی کردم آهی را که میخواستم بکشم سرکوب کنم.چه چیزی میتوانستم به او بگویم؟
    "آره اونجا میبینمت"
    قدم زنان دور شد اما دوبار ایستاد تا از روی شانه اش نگاهی به ما بیندازد
    ادوارد گفت:"میخوای بهش چی بگی؟"
    از لایه دندانهای به هم فشردهام گفتم"هی، فکر کردم گفتی نمیتونی ذهنمو بخونی!"
    در حالی که جا خورده بود گفت "خوب نمیتونم اما ذهن جسیکا رو که میتونم بخونم و بفهمم که تو کلاس کمین میکنه و منتظرت میشینه"
    در حالی که شکایت میکردم ژاکتش را دراوردم و به دستش دادم ژاکت خودم را پوشیدم
    "خوب چی میخوای بهش بگی؟"
    "خواهش کردم یه خرده کمک کن خوب!چی میخواد بدونه؟"
    سرش را تکان داد و با بدجنسی نیشخندی زد"این اصلا عادلانه نیست"

    "نه،اون چیزی رو که می دونی ولی باهام درمیون نمیذاری این اصلا عادلانه نیست"
    در حالی که قدم می زدیم برای لحظه ای این موضوع را پیش خودش سبک سنگین کرد.بیرون در اولین کلاسم ایستادیم.
    بالاخره گفت:"می خواد بدونه آیا ما یواشکی قرار میذاریم؟و اینکه چه احساسی نسبت بهم داری"
    "وای.حالا چی باید بگم؟" سعی کردم قیافه معصومی به خود بگیرم. بچه ها از کنارمان رد می شدند و به کلاسهای خود می رفتند احتمالا بعضی ها به ما خیره شده بودند اما چندان حواسم به آنها نبود.
    "هوووم"مکث کرد تا دسته موی سرگردانی را که از کنار گردنم پیچ خورده بود بگیرد و به سر جایش بر گرداند.قلبم به شدت شروع به تپیدن کرد
    "به نظرم می تونی به اولی جواب مثبت بدی البته اگه مشکلی نداری... بهتر از هر جواب دیگه ایه"
    با صدای ضعیفی گفتم" مشکلی نیست"
    "و واسه اون یکی سوالش.......خب منم گوش می کنم ببینم جوابش چیه" یک طرف دهانش به شکا خنده های کج و محبوب من در آمدنتوانستم به سرعت خودم را جمع و جور کنم تا جوابش را بدهم به سرعت رفت
    سرش را بر گرداند و از بالای شانه اش گفت:"واسه نهار می بینمت" سه نفری که در حال گذشتن از در بودند ایستادند و به من زل زدند.
    به سرعت وارد کلاس شدم هیجان زده و خشمگین بودم،چه آدم متقلبی بود.حالا بیشتر نگران شده بودم که چه می خواهم به جسیکا بگویم.
    روی صندلی همیشگیم نشستم و از روی ناراحتی کیفم را با فشار به صندلی ام کوباندم
    مایک از صندلی بغلیم گفت"صبح به خیر بلا"
    سرم را بالا آوردم تا با چیز غیر متنتظره ای روبه رو شوم تقریبا حالت تسلیم در صورتش مشخص بود"پورت آنجلس چطور بود؟"
    "خیلی...."هیچ راه صداقتی واسهٔ جم و جور کردنش نبود"عالی بود" دست و پا شکسته حرفم را تمام کردم"جسیکا لباس واقعا جذابی تهیه کرد"
    "در باره دوشنبه شب چیزی نگفت؟" چشمهایش درخشیدند، به اینکه موضوع مکالمه به این سو کشیده شد لبخند زدم
    "گفت واقعا بهش خوش گذشت"
    با اشتیاق گفت:"واقعاً؟"
    "قطعا"
    آقای میسن کلاس را به برقراری نظم دعوت کرد و از ما خواست تا برگه هایمان را برگردانیم.کلاس انگلیسی و بد از آن اجتماعی را با بی خبری و منگی گذرانیدم تمام این مدت نگران این بودم که چطور برای جسیکا ماجرا را توضیح دهم و ازین موضوع که آیا ادوارد حرفهای من را از درون افکار جسیکا میشنود در عذاب بودم.این استعداد او در عین اینکه میتوانست باعث نجات جانم شود میتوانست ناجور هم باشد.
    تقریباً در آخر ساعت دوم مه محو شد اما ابرهای اندک و افسرده کنند باعث میشدند که روز هنوز تاریک باشد.رو به آسمان لبخند زدم.
    بدون شک حق با ادوارد بود وقتی به کلاس مثلثات رفتم جسیکا طوری در ردیف عقبی نشسته بود که هر لحظه ممکن بود از هیجان به روی صندلی اش بپرد.با بی میلی کنارش نشستم و سعی کردم خود را قانع کنم که بهتر است تا آنجا که میتونم زودتر تمامش کنم.
    قبل ازینکه بنشینم دستور داد:"همه چیزو بگو"
    "چی میخوای بدونی؟"
    "دیشب چی شد؟"
    "واسم شام گرفت بعد رسوندم خونه."
    با چهرهای سخت و شکاک به من خیر شد."چطور اینقدر سریع به خونه رسیدی؟"
    "مثل دیوونهها رانندگی میکرد وحشتناک بود" امیدوار بودم که این حرفم را شنیده باشد
    "یه قراره ملاقات بود؟بهش گفتی که تو رو اونجا ببینه؟"
    به این موضوع فکر نکرده بودم."نه.... وقتی اونو اونجا دیدم خیلی غافلگیر شدم."
    حس صداقتی که در صدایم بود باعث شد که جس با ناامیدی لبانش را جم کند.موقعیت را برسی کرد."ولی امروز تورو به مدرسه رسوند"
    "بله اینم یه غافلگیری دیگه بود دیشب متوجه شد که ژاکت ندارم"
    "حالا بازم با هم میرین بیرون؟"
    "پیشنهاد کرد که شنبه منو تا سیاتل ببره چون فکر میکرد وضعیت ماشینم اونقدرها واسه این سفر خوب نیست.اینم حساب میشه؟"
    سری تکان داد"بله"
    "خوب پس بله"
    "واو!" با اغراق روی هر سه هجای این کلمه تائید کرد"ادوارد کالن"
    تایید کردم:"میدونم واو نمیتونه تمامشو پوشش بده"
    "صبر کن"دستهایش به بالا پرید و کف دستش را طوری جلویم گرفت که انگار میخواست مانع عبور و مرور شود"تو رو بوسید؟"
    زمزمه کنان گفتم"نه اینجوریا نبود"
    نا امید به نظر میآمد مطمئن بودم که من هم همینطور به نظر میرسم.
    ابروهایش را بالا برد "فکر میکنی شنبه....؟"
    "واقعا شک دارم"نا امیدی در صدایم خیلی بد پنهان شده بود.
    نجوا کنان اطلاعات بیشتری میخواست"در مورد چی صحبت کردین؟"
    کلاس شروع شده بود اما آقای وارنر توجه چندانی به ما نمیکرد ما تنها کسانی نبودیم که صحبت میکردیم.
    "نمیدونم جس خیلی چیزا یه کم در مورد مقاله انگلیسی صحبت کردیم"فکر کنم موقع برگش ادوارد خیلی کم به آن اشاره کرده بود.
    "خواهش میکنم بلا جزئیات بیشتری بهم بگو"
    "خوب......فکر کنم یه دونه دارم.باید میدیدی پیشخدمت چطور باهاش لاس میزد بیش از حد بود ولی اون اصلا توجهی بهش نکرد" بگذار ادوارد هر برداشتی دلش میخواهد بکند.
    به نشانه تایید سر تکان داد:"این نشانه خوبیه پیشخدمت خوشگل بود؟"
    "خیلی....... و احتمالا نوزده یا بیست ساله"
    "چه بهتر. فکر میکنم از تو خوشش بیاد"
    آه کشان برای خشنودی ادوارد گفتم"شاید... اما گفتنش سخته اون همیشه مرموزه"
    نفس عمیقی کشید "نمیدونم چطور اونقدر شجاع بودی که باهاش تنها بمونی"
    شوکه شدم"چرا؟" او متوجه این واکنشم نشد
    قیافه ای به خود گرفت احتمالا دیشب یا امروز صبح را به یاد میاورد وقتی که ادوارد نیروی طاقت فرسای چشمانش را بر رویش بکار برده بود"اون خیلی...ترسناکه.نمیدونم چی باید بهش گفت"
    "من هم وقتی باهاش هستم حسابی افکارم به هم میریزن"
    "اوه خوب اون به طرز باور نکردنی با شکوهه"انگار این حرفش هر نقصی را کامل میکرد هرچند جس هم همین فکر را میکرد
    "خیلی چیزهای دیگه هم در مورد اون هست"
    "واقعاً؟مثلاً چی؟"
    "نمیتونم درست توضیحش بدم... اون از اینی که نشون میده هم باور نکردنی تره"
    خون آشامی که میخواست مردم را نجات دهد تا هیولا نباشد مستقیم به جلو خیر شدم
    با خنده گفت"این ممکنه؟"
    به او اعتنایی نکردم وانمود کردم حواسم به آقای وارنر است
    "پس تو ازش خوشت میاد؟"
    مختصر گفتم "بله"
    "منظورم اینه که واقعا دوستش داری؟"
    دوباره گفتم "بله"سرخ شدم امیدوار بودم این جزئیات در ذهنش ثبت نشود
    جوابهای یک هجایی برایش کافی نبودند"چقدر دوستش داری"
    نجوا کنان جواب دادم" خیلی زیاد خیلی بیشتر از اندازهی که اون منو دوست داره ولی نمیفهمم چطور باید جلوشو بگیرم" با حسرت آه کشیدم هر لحظه سرخ تر می شدم و بعد خوشبختانه آقای وارنر جسیکا را برای جواب دادن صدا زد.
    او دیگر فرصتی پیدا نکرد تا در طول کلاس در این بار بحث کندو به محض اینکه زنگ خورد من عملا از ادامهٔ بحث طفره رفتم
    گفتم:"تو کلاس انگلیسی مایک عزم پرسید که تو چیزی دربارهٔ دوشنبه شب گفتی یا نه"
    به نفس نفس افتاد"شوخی میکنی؟تو چی گفتی؟" کاملا از بحث اصلی خارج شده بود.
    " گفتم که تو گفتی خیلی بهش خوش گذشته...و اون راضی به نظر میرسید"
    "بهم بگو اون دقیقا چی گفت و جواب تو دقیقا چی بود؟"
    بقیهٔ پیاده رویمان را صرف تشریح جملات و بیشتر کلاس اسپانیایی را به توصیف یک دقیقه حالت صورت مایک کردیم.اگر نگران تغییر بحث و برگشت موضوع روی خودم نبودم آنقدر آن را کش نمیدادم.و بعد زنگ نهار به صدا درامد
    در حالیکه از روی صندلی بلند می شدم کتابهایم را با خشونت داخل کیفم انداختم.قیافهٔ بسیار خوشحالم حتما توجه جسیکا را جلب کرده بود.
    حدس زد" امروز پیش ما نمیشینی میشینی؟"
    "فکر نمیکنم"نمیتوانستم مطمئن باشم که دوباره بد موقع ناپدید نمیشود.
    اما بیرون کلاس اسپانیاییمان کنار در به دیوار تکیه داده و منتظرم بود
    بیشتر از اینکه کسی حق داشته باشد شبیه یک خدای یونانی بود.جسیکا نگاهی کرد و در حالی که پشت چشمی نازک میکرد به راه افتاد.
    "بدا میبینمت بلا" صدایش کلفت و کنایه آمیز بود.احتمالا باید زنگ تلفن را خاموش میکردم.
    ادوارد با صدایی که همزمان هم عصبانی بود هم خوشحال گفت"سلام"
    "سلام"
    نمیتوانستم به چیزی برای گفتن فکر کنم.او هم حرفی نزد.حدس زدم کارش را به تعویق مینداخت.بنابر این در سکوت قدم زنان به سوی کافه تریا رفتیم.راه رفتن با ادوارد در زمان شلوغیه وقت نهار شباهت زیادی به اولین روز مدرسهام داشت همه ما را نگاه میکردند.
    راهمان را به سوی صف کج کرد هنوز هم حرفی نمیزد اما چشمهای متفکرش هر چند ثانیه یک بار به سمتم می چرخید به نظر میرسید عصبانیت دارد بر خوشحالی اش غلبه میکند نگران با زیپ ژاکتم ور میرفتم.
    روی پیشخوان قدم گذشت و یک سینی را پر از غذا کرد اعتراض کردم:"چی کار میکنی؟همهٔ اونا رو که برا من نمیگیری؟"
    در حالیکه میرفت تا پول غذا را حساب کند گفت "البته نصفش مال منه"
    یک ابرویم را بالا انداختم.
    به طرف جایی که قبلا یک بار نشسته بودیم رفتیم همانطور که روبه روی هم نشست بودیم یک گروه از سال آخریها با شگفتی به ما نگاه میکردند به نظر میرسید ادوارد توجهی نمیکند
    "هرچی میخوای بردار"سینی را به سمتم هل داد
    در حالیکه سیبی برداشته بودم و در دستانم میچرخاندم گفتم"من کنجکاوم چی کار میکنی اگه ازت بخوان سر شهامت غذا بخوری؟"
    شکلکی درآورد" تو همیشه کنجکاوی"
    سرش را تکان داد در حالی که به من خیر شده بود یک برش پیتزا را از روی سینی برداشت و چشمانش را رویم نگاه داشت با تامل لقمه را گاز زد سریع جاوید و قورت داد با چشمانی گشاده نگاهش میکردم.
    با مهربانی پرسید"اگه کسی سر شهامت ازت بخواد که خاک بخوری میتونی نه؟"
    به بینیم چین انداختم و اعتراف کردم:"یه بار اینکارو کردم سر شهامت ..... خیلی هم بد نبود."
    خندید:"فکر کنم شگفت زده نشدم" به نظر میرسید چیزی ازبالای شانهام توجه اش را جلب کرده بود. " هر کاری که میکنم جسیکا تحلیل میکنه ..بعدا واسه تو تفکیکشون میکنه"
    خندید:"فکر کنم شگفت زده نشدم" به نظر میرسید چیزی ازبلی شانهام توجه آاش را جلب کرده بود. " هر کاری که میکنم جسیکا تحلیل میکنه ..بعدا واسه تو تفکیکشون میکنه"باقی مانده ي پيتزا را به سمتم هل داد یاد آوری جسیکا باز آزردگی را به چهره اش بازگرداند
    با حالت عادي پرسید "پس پیشخدمت خوشگل بود آره؟"
    "واقعا خودت نفهمیدی؟"
    "نه توجه نمیکردم ذهنم خیلی درگیر بود"
    "دختر بیچاره" حالا میتوانستم سخاوتمند باشم
    حواسش پرت نشد."چیزیی که به جسیکا گفتی....خب... منو ناراحت میكنه"صدایش خشک بود از زير مژههایش با چشمانی اشفته نیم نگاهی کرد
    "تعجّب نمیکنم اگه چیزی رو شنیدی که دوست نداشتی..میدونی که در مورد گوش ایستادن چی میگن؟"
    "بهت هشدار دادم که گوش میکنم"
    و من هم بهت هشدار دادم نمیخوام هرچیزی که توی فکرمه بدونی"
    "آره گفتی" صدایش هنوز سخت بود "اما این به این معنی نیست که حق با توست من میخوام بدونم که به چی فکر میکنی ... همه چیز ... فقط آرزو میکنم .. که به بعضی چیزها فکر نکنی"
    با اخم گفتم" این خیلی فرق داره"
    "اما الان مهم نيست"
    "پس چيه؟" روي ميز به سمت يكذيگر خم شده بوديم دستهاي سفيد بزرگش را زير چانه اش گذاشته بود در حالي كه دست راستم را دور گردنم حلقه كرده بودم به جلو خم شدم . احتمالا چشم هاي كنجكاو بسياري به ما خيره شده بودند آسانتر بود كه در حباب كوچك خصوصي و نگران كننده ي خودمان سرگرم باشيم.
    زمزمه كرد:"صادقانه بگو فكر ميكني اهميتي كه تو به من ميدي بيشتر از اونيه كه من به تو ميدهم؟" همين طور كه صحبت ميكرد بيشتر به طرفم خم مي شد چشمان طلايي تيره اش تا عمق وجودم رخنه مي كردند
    تلاش مي كردم تا به ياد بياورم چطور تنفس كنم بايد به جاي ديگري نگاه مي كردم
    زير لب گفتم "دوباره كه داري همون كارو مي كني"
    چشمانش متعجبانه گشاد شدند"كدوم كار؟"
    "مبهوت كردن من" سعي كردم همين طور كه به او نگاه ميكردم تمركز كنم
    "اوه"
    "تقصير تو نيست نمي توني جلوشو بگيري"
    "مي خواي سوالم رو جواب بدي؟"
    به پايين نگاه كردم "بله"
    " بله مي خواي جواب بدي؟يا بله اينطور فكر ميكني؟"دوباره آزرده شده بود
    چشمانم را به ميز دوختم و الگوي رگه هاي چوب مصنوعيه چاپ شده بر روي تخته چند لايه را دنبال كردم.سكوت ادامه داشت.لجوجانه از اين كه اين بار هم اولين نفر باشم كه آن را ميشكنم سر باز زدم. به سختي با وسوسهي دزدانه نگاه كردن به او سر باز مي زدم
    سر انجام صحبت كرد،صدايش نرم و صاف بود" اشتباه مي كني"
    نگاهم را بالا گرفتم چشمانش ملايم بودند.
    نجوا كنان مخالفت كردم" نمي توني اينو بدوني" سرم را با ترديد تكان دادم . گرچه قلبم به خاطر حرفهايش مي تپيد و بدجر دلم مي خواست آنها را باور كنم.
    "چي باعث ميشه اينطور فكر كني؟" چشمان زرد روشنش نافذ بودند.حدس ميزدم بيهوده تلاش مي كرد حقيقت را از درون ذهنم بخواند
    به عقب خيره شدم تلاش مي كردم واضح فكر كنم تا راهي براي توضيح پيدا كنم.
    همين طور كه دنبال كلماتي مي گشتم مي توانستم ببينم كه منتظر است به خاطر سكوتم رنجيده شده بود شروع به اخم كردن كرد سرم را بلند كردم و يك انگشتم را بالا بردم
    پا فشاري كردم" بذار فكر كنم" حالا كه متقاعد شده بود در حال نقشه كشيدن براي جواب بودم قيا فه اش آرام شد .
    دستهايم را روي ميز گذاشتم.دست چپم را طوري حركت دادم كه كف دستهايم به هم فشرده شد.در حالي كه به آنها خيره شده بودم دست هايم را به هم پيچاندم و انگشتانم را تاب دادم تا بالاخره حرف زدم.
    "خب از بديهات كه بگذريم گاهي اوقات...." تامل كردم "نمي تونم مطمئن باشم .من كه نمي تونم ذهن بخونم ،اما بعضي وقت ها به نظر مي رسه كه وقتي داري يه چيزي ميگي،انگار داري سعي مي كني خدا حافظي كني"
    اين بهترين راهي بود كه مي توانستم احساس دلتنگي ام را از كلماتي كهاو هميشه بر من مي كوبيد جمع بندي كنم .احساس دلهره و دلتنگي ديگري از تاييد شدن ترسم توسط او به وجود آمد
    "اين همون دليليه كه اشتباه مي كني" شروع به توضيح دادن كرده بود اما ناگهان چشمانش باريك شدند" منضورت از بديهان چيه؟"
    گفتم "خب به من نگاه كن" نيازي نبود زيرا از قبل به من خيره شده بود "من كاملا ام... خب غير از چيزهاي بدي كه در مورد تجربه هاي نزديك به مرگ دارم و اينكه اينقدر دست و پا چلفتي ام كه تقريبا نا توانم"
    "و به خودت نگاه كن."دستم را به سمت او و همه ي ظاهر گيج كننده اش تكان دادم.
    پيشاني اش براي دقيقه اي از عصبانيت چين برداشت بعد در حالي كه چشمانش نگاهي زيركانه به خود مي گرفت چين پيشاني اش صاف شد" مي دوني تو خودت رو واضح و شفاف نمي بيني . اقرار مي كنم در مورد چيزهاي بد كاملا حق با تو ست" با دهان بسته خنده ي تلخي كرد "اما تو نشنيدي كه تمام پسرهاي اين مدرسه روز اول در مورد تو چه فكري مي كردن."
    با گيجي پلك زدم و با خودم زمزمه كردم" باور نمي كنم"
    "فقط اين يك بار رو باور كن.... تو درست بر عكس هستي"
    هنگامي كه موقع گفتن اين حرف به چشمانش نگاه مي كردم احساس خجالتم قوي تر از لذتم بود. به سرعت استدلال اوليه ام را به يادش آوردم" اما من نمي گم خداحافظ"
    "متوجه نيستي؟ اين همون چيزيه كه ثابت مي كنه حق با منه.بيشترين اهميت رو من بهت ميدم.چون اگه بتونم اين كارو بكنم...."سرش را تكان داد به نظر مي رسيد با افكارش در حال كشمكش است "اگه تر ك كردن تو كار درستيه پس من خودم رو آزار ميدم تا ديگه بهت صدمه اي نزنم و تو رو در امان نگه دارم "
    چشم غزه اي رفتم" و قكر نمي كني من مي تونم همين كار رو در قبال تو انجام بدم؟"
    "تو ااصلا مجبور نيستي انتخاب كني"
    ناگهان حالت غير قابل پيشبيني اش باز هم تغيير كرد لبخندي از سر بد جنسي و خراب كاري چهره اش را آراست "البته در امان نگه داشتنت كم كم داره براي من يه شغل تمام وقت ميشه ونياز دائمي به حضور من در كنارت داره"
    "اما امروز هيچ كس سعي نكرد منو از ميدون به در كنه" ممنون بودم كه موضوع بهتري براي گفتگو پيدا كرديم.ديگر نمي خواستم در مورد خدا حافظي ها صحبت كنداگر مجبور مي شدم عمدا خود را در مغرض خطر قرار مي دادم تا ادوارد را كنار خودم نگه دارم... قبل از اينكه چشمان تيزش بتواند اين فكر را از ذهنم بخواند آن را از سرم بيرون فرستادم.
    اضافه كرد" هنوز نه"
    موافقت كردم" هنوز" احتمالا سر اين موضوع جر و بحث مي كرديم اما من مي خواستم در انتظار فاجعه باشد.
    حالت صورتش جدي نبود" يه سوال ديگه ازت دارم"
    "بپرس"
    "واقعا لازمه اين شنبه بري سياتل يا اين يه بهئنه است كه به كشته مرده هات جواب نه بدي؟"
    قيافه اي به خودم گرفتم" مي دوني به خاطر موضوعه تيلور هنوز تو رو نبخشيدم." هشدار دادم" اين به خاطر تو ست كه اون خودشو با اين فكر فريب داده كه من باهاش به مجلس رقص مي رم"
    "اوهاون بدون من هم يه راه براي امتحان كردن شانسش پيدا مي كرد فقط دلم مي خواست صورت تو رو ببينم" با دهان بسته خنديد اگر خنده ي افسونگرش نبود احتمالا از چيزي كه بودم عصباني تر مي شدم پرسيد" اگر منم ازت درخواست مي كردم جواب رد مي دادي؟" هنوز با خود مي خنديد.
    اعتراف كردم "احتمالا نه اما بعدش لغوش مي كردم .وانمود مي كردم مريضم يا قوزك پام پيچ خورده"
    گيج شده بود "چرا؟"
    با ناراحتي سري تكان دادم" فكر كنم هيچ وقت من رو تو باشگاه نديدي اما فكر كنم درك مي كردي چرا اينكار و مي كنم"
    "تو داري به اين واقعيت اشاره مي كني كه نمي توني حتي روي يه سطح صاف و محكم بدون سكندري و شلنگ تخته انداختن راه بري؟"
    "معلومه"
    "اين كه مشكلي نبود" خيلي مطمئن بود" همه ي كارا با رهبره" مي خواستم اعتراض كنم كه حرفم را قطع كرد" اما نگفتي، تصميم داري جدي به سياتل بري يا اينكه ما مي تونيم يه كار متفاوت انجام بديم؟"
    تا وقتي ما مطرح بود به چيز ديگري اهميت نمي دادم
    "براي يك پيشنهاد ديگه آماده ام اما يك خواهشي دارم"
    نگران پرسيد "چي؟"
    "ميشه من رانندگي كنم؟"
    "چرا؟""خب بيشتر به خاطر اينكه وقتي به چارلي گفتم دارم ميرم سياتل مخصوصا ازم پرسيد تنها ميرم يا نه.و اون موقع قرار بود تنها برم اگه دوباره بپرسه احتمالا دروغ نمي گم اما فكر نمي كنم ديگه چيزي در اين مورد بپرسه. و گذاشتن وانتم توي خونه ، فقط موضوع رو بي خود و بي جهت مي كنه و خب هم به خاطر اينكه رانندگيت منو مي ترسونه"
    پشت چشمي نازك كرد :"از بين همه چيزهايي كه در مورد من ميتونه تو رو بترسونه تو نگران رانندگيم هستي؟!" با انزجار سرش را تكان داد امابعد دوباره چشمانش جدي شدند" نمي خواي به بابات بگي كه روزت رو با من ميگذروني؟"احساس خاصي در سوالش بود كه نمي فهميدم چيست.
    "چارلي هرچي كمتر بدونه بهتره" در اين مورد مطمئن بودم"حالا كجا مي خوايم بريم؟"
    "بايد هوا خوب باشه ، پس مي خوام دور از چشم مردم باشم ... تو هم اگه بخواي ميتوني با من باشي"دوباره انتخاب را بر عهده ي من گذاشته بود .
    پرسيدم "و تو نشونم ميدي كه منظورت در مورد خورشيد چي بود؟" ازين فكر كه يكي ديگر از چيزهاي نا معلوم روشن مي شد به هيجان آمده بودم
    لبخند زد "بله" سپس متوقف شد "اما اگه تو نمي خواي با من... تنها بموني،من هنوز هم ترجيح ميدم كه تنها به سياتل نري وقتي به دردسري كه ممكنه برات توي شهري به اون اندازه پيش بياد فكر مي كنم ،به خودم مي لرزم"
    آزرده شده بودم "فونيكس از فقط نظر جمعيت سه برابر سياتله از نظر اندازه ي فيزيكي..."
    وسط حرفم پريد:"اما ظاهرا اون موقع اجلت نرسيده بود پس ترجيح ميدم كنارم بموني" دوباره برق غير منصفانه اي در چشمانش مي سوخت.
    با وجود برق چشمانش يا انگيزه ي پشت حرفهايش نمي توانستم مخالفت كنم و به هر حال اين يك نكته ي قابل بحث بود." در هر صورت اهميتي نميدم كه باهات تنها باشم"
    به صورت ناگهاني آه كشيد:" ميدونم به هر حال بايد به چارلي بگي"
    "واسه ي چي بايد چنين كاري كنم؟"
    چشمانش ناگهان خشن شدند "تا به من يك دليل كوچيك واسه بر گردوندنت بدي"
    آب دهانم را قورت دادم اما بعد از يك دقيقه فكر كردن مطمئن شدم "فكر كنم شانسم رو امتحان كنم"
    با عصبانيت نفسش را بيرون داد و به سوي ديگري نگاه كرد.
    پيشنهاد كردم" بيا در باره ي يك چيز ديگه حرف بزنيم"
    آزرده پرسيد "مي خواي در مورد چي حرف بزنيم؟"
    به اطرافمان نگاه كردم تا مطمئن شوم كسي صداي ما را نمي شنود. همين طور كه به اطراف نگاه ميكردم چشم هاي آليس را ديدم كه به من خيره شده بود.بقيه اشان به ادوارد نگاه مي كردند. به سرعت نگاهم را ازو برگرداندم و اولين چيزي كه به ذهنم رسيد را پرسيدم.
    "چرا آخر هفته ي پيش به گت راكس رفتي؟چارلي گفت به خاطر خرسها جاي خوبي واسه ي گشتن نيست"
    با حالتي كه انگار چيز بديهي اي را از قلم انداخته باشم نگاهم كرد
    بريده بريده گفتم "خرس؟" او پوزخند زد. براي پنهان كردن تعجبم به تندي اضافه كردم " ميدوني الان فصل شكار خرس نيست؟"
    "اگه با دقت بخوني قوانين فقط در مورد شكار با اسلحه هستن."
    در حالي كه به آرامي اين اطلاعات را هضم مي كردم با سر خوشي به صورتم نگاه مي كرد.
    به سختي تكرار كردم" خرس ها؟"
    "امت به گريزلي علاقه داره" صدايش هنوز جدي نبود اما چشمانش واكنشهايم را به دقت بررسي مي كردند سعي كردم خود را از اين حالت بيرون بكشم.
    گفتم "هوم" به بهانه ي نگاه كردن به پايين برش ديگري از پيتزا را برداشتم به آرامي جويدم و سپس بدون نگاه كردن به بالا يك جرعه ي طولاني از كوكا نوشيدم.
    بعد از يك لحظه گفتم" خب " سرانجام به چشمانش كه حالا نگران بودند نگاه كردم" حيوون مورد علاقه ي تو چيه؟"
    يكي از ابروهايش را بالا برد و گوشه ي دهانش با نارضايتي پايين آمدند "شير كوهي."
    با لحن بي غرضانه و مودبانه اي گفتم " آه" و دوباره نوشابه ام را برداشتم.
    گفت :"البته" لحنش مانند لحن من بود "ما بايد مراقب باشيم كه روي محيط با شكارهاي غير عاقلانه اثر نذاريم سعي مي كنيم روي مناطقي كه جمعيت حيوانات گوشت خوار زياده تمركز كنيم تا اونجا كه مي تونيم جاي دوري ميريم اينجا هميشه چيزهاي با ارزش و گوزنهاي كوهي زياد هست اما تفريح اين كار چيه؟" با شيطنت لبخند زد.
    در حالي كه گاز ديگري به پيتزا ميزدم زمزمه كردم "واقعا فايده ي اين كار چيه؟"
    "اوايل بهار فصل خرس مورد علاقه ي امته . از خواب زمستوني بيرون ميان واسه همين تند مزاج ترن" به جوكي كه به ياد آورده بود لبخند زد.
    سرم را به نشانه ي موافقت تكان دادم" هيچ چيز به اندازه ي يك خرس گريزلي عصباني جالب نيست"
    خنديد و سرش را تكان داد " لطفا بهم بگو به چي فكر مي كني."
    اعتراف كردم :" دارم سعي ميكنم تصورش كنم اما نمي تونم چطوري بدون اسلحه خرس شكار مي كرديد؟"
    "اوه ما اسلحه داريم" براي يك لحظه دندانهاي براقش را نشان داد و به شكلي تهديد آميز لبخند زد . قبل از اينكه لرزيدنم نمايان شود جلويش را گرفتم " نه مدلي كه وقتي قوانين رو مي نوشتند به فكرش باشن اگر تا حالا حمله ي يك خرس رو توي تلويزيون ديده باشي بايد بتوني شكار كردن امت رو تصور كني"
    نتوانستم جلوي ارتعاش بعدي كه ستون فقراتم را به لرزه در مي آورد بگيرم زير چشمي امت را كه در آن سوي تريا بود نگاه كردم. سپاسگذار بودم كه نگاهم نمي كرد.خط عظيمي از عضله كه بازوان و نيم تنه اش را پوشانيده بود حالا به نوعي تهديد آميز به نظر مي رسيد
    ادوارد نگاهم را دنبال كرد و خنديد به او نگاه كردم عصبي بودم.
    با صدايي آرام پرسيدم "تو هم مثل خرسي؟"
    با خونسردي گفت:" بيشتر از خرس، شبيه به شير كوهي ام . يا اين چيزيه كه اونا بهم مي گن.شايد چيزاي مورد علاقمون تعيين كننده باشن."
    سعي كردم لبخند بزنم تكرار كردم "شايد" اما ذهنم با تصاوير متضادي كه نمي توانستم با هم تركيبشان كنم پر شده بود. " اين چيزيه كه ممكنه زير نور ببينم؟"
    "معلومه كه نه" صورتش حتي سفيد تر از حالت عادي شد و چشمانش ناگهان خشمناك شدند سراسيمه خود را عقب كشيدم شكه شده بودم و _گرچه هيچ گاه اين را پيش خودم اقرار نمي كردم_ از واكنشش ترسيده بودم.سر جايش برگشت و دست به سينه شد.
    وقتي توانستم كنترل صدايم را به دست آورم پرسيدم "خيلي واسه ام ترسناكه؟"
    "اگه مسئله همين بود همين امشب مي بردمت " صدايش بريده بريده بود " تو يه مقدار ترس سالم نياز داري هيچ چيز نمي تونه بيشتر از اين واسه ت مفيد باشه."
    فشار آوردم "پس چرا؟" سعي كردم عصبانيتش را ناديده بگيرم
    براي يك دقيقه طولاني به من خيره شد. سر انجام گفت "بعدا" با حركتي نرم روي پاهايش بلند شد "داره ديرمون ميشه"
    به دور و بر نگاه كردم از ديدن اينكه درست مي گفت و كافه تريا تقريبا خالي بود ،از جا پريدم . وقتي با او بودم زمان و مكان به قدري گنگ و نامعلوم مي شدند كه هر دو را گم مي كردم.بلند شدم و كيفم را از پشت صندلي برداشتم.
    قبول كردم " پس بعدا " اين را فراموش نمي كردم.
  7. #7
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,363

    پیش فرض

    فصل یازدهم
    پیچیدگی


    هنگامی که به طرف میز آزمایشگاه مان می رفتیم، همه ما را تماشا می کردند. متوجه شدم دیگر صندلی اش را در دورترین نقطه ي میز از من قرار نداد. در عوض به قدري نزدیک به من نشست که بازوها يمان تقریباً به هم چسبیده بودند.
    سپس آقاي بنر به کلاس برگشت. این مرد، واقعاً عجب وقت شناسیِ خوبی داشت. قاب فلزي بلندي که تلویزیون و ویدئویی با ظاهر سنگین و قدیمی بر رویش قرار داشت را به داخل کلاس می کشید. روز دیدن فیلم شادمانیِ جوِ کلاس تقریباً قابل حس شدن بود.
    آقاي بنر، به زحمت نواري را به داخل ویدئو هل داد و به سوي دیوار رفت تا چراغها را خاموش کند. سپس، وقتی کلاس تاریک شد، ناگهان با شدتی خارج از حد معمول متوجه شدم که ادوارد در فاصله اي کم تر از یک اینچیِ من نشسته است.
    از برق ناگهانی این جریان در فکرم، گیج و مبهوت شده بودم. متحیربودم که بیش از اندازه اي که قبلاً متوجه رفتارش بودم هم امکان دارد متوجهش باشم یا نه.
    انگیزه ي دیوانه کننده اي سراسر وجودم را پر کرد. می خواستم به جلو خم شوم و لمسش کنم و فقط یک بار، در تاریکی، صورت بی نظیرش را نوازش کنم. در حالی که دست هایم را مشت کرده بودم، محکم و دست به سینه نشستم. داشتم عقلم را از دست میدادم.
    تیتراژ آغازین شروع شد و کلاس را کمی روشن کرد. بدون این که خودم بخواهم، چشمانم به طرفش نیم نگاهی انداختند و متوجه شدم وضعیت او هم، درست مثل من است. با کم رویی لبخندي زدم.
    درحالی که دست هایش را زیر بازوهایش مشت کرده بود، زیرچشمی نگاهم می کرد. او هم نیشخندي زد. حتی در تاریکی، چشمانش به نوعی می توانستند بدرخشند. قبل از اینکه به نفس نفس بیفتم، به اطراف نگاهی انداختم. واقعاً مضحک بود که باید احساس گیجی میکردم.
    آن ساعت، خیلی طولانی به نظر می آمد. نمی توانستم روي فیلم تمرکز کنم. حتی نمی دانستم در مورد چیست.
    تلاش ناموفقی براي آرام شدن کردم اما جریان الکتریسیته که به نظر می آمد از جایی حوالی بدن او سرچشمه می گیرد، اصلاً کم رنگ نمی شد. گاه و بی گاه به خودم اجازه میدادم نظري کوتاه به سمتش بیندازم. و او هم اصلاً آرام به نظر نمی رسید.
    وسوسه ي لمس کردنش هم از کم شدن خودداري می کرد. به قدري مشت هایم را به دنده هایم فشار دادم که انگشتانم از شدت تقلایم، درد گرفتند.
    آخرِ کلاس، وقتی آقاي بنر چراغها را دوباره روشن کرد، با آسودگی نفس راحتی کشیدم و بازوانم را رو به جلو کش دادم و انگشتان خشک شده و سفتم را خم کرد. در کنارم، ادوارد با دهان بسته خندید.
    زمزمه کرد: " خب، سرگرم کننده بود." صدایش گرفته و چشمانش محتاط بودند.
    " اومم !" تمام جوابی بود که توانستم بدهم.
    به نرمی پرسید: "بریم؟"
    تقریباً نالیدم. وقت باشگاه بود. درحالی که نگران بودم تعادلم بر اثر نیروي جدید و عجیبی که بین مان به وجود آمده بود، بر هم بخورد، با دلواپسی ایستادم. قدم زنان، تا کلاس بعدي ام همراهم آمد و پشت در مکث کرد.
    برگشتم تا خداحافظی کنم. صورتش تکانم داد. حالتش از هم گسیخته و تا حدودي دردآلود بود. زیباییِ بیش از اندازه اش، وسوسه ي لمس کردنش را بیش از قبل، در من شدت میداد. خداحافظی در گلویم گیر کرد.
    مرددانه دستش را بالا آورد. در چشمانش کشمکشی موج می زد. و سپس، به آرامی انگشتانش را به گونه ام کشید. پوستش مثل همیشه خنک بود اما مسیر انگشتش بر روي پوستم آشوبی گرم به پا کرد مثل این که آتش گرفته باشم اما دردش را هنوز حس نمیکردم.
    بدون هیچ حرفی، برگشت و با گا مهاي بلند دور شد.
    گیج و لرزان، وارد سالن ورزش شدم. به رختکن رفتم و در حالتی خلسه مانند، لباس هایم را عوض کردم. حضور افرادي که اطرافم را احاطه کرده بودند را به طور مبهمی حس میکردم. تا وقتی که راکت را به دستنگرفته بودم، در دنیاي واقعی سیر نمی کردم.
    با این که سنگین نبود، بودنش در دستم خیلی خطرناك به نظر می رسید. می توانستم تعدادي از بچه ها را ببینم که پنهانی نگاهم می کردند. معلم ورزش دستور داد تا به صورت تیم هاي دو نفره درآییم.
    خوشبختانه هنوز مقداري از حس جوان مردي مایک باقی مانده بود؛ آمد تا کنارم بایستد.
    "می خواي با هم یه تیم تشکیل بدیم؟"
    چهره ام را با حالت عذرخواهانه اي در هم کشیدم و گفتم:"ممنون مایک می دونی که مجبور نیستی این کار رو بکنی"
    لبخندي زد و گفت:"نگران نباش، از سر راهت کنار میرم" بعضی مواقع دوست داشتن مایک چقدر راحت بود.
    البته همه چیز به آرامی پیش نرفت. هرطور که بود، توانستم راکت را به سرم بکوبم و در همان حرکت، ضربه ي محکمی به شانه ي مایک زدم. بقیه ي ساعت را در حالی که راکت را پشتم نگه داشته بودم، در گوشه ي انتهاي زمین بازي سپري کردم.
    با این که مایک مدام مراقب بود تا از طرف من ضربه اي نخورد، خوب بازي کرد و سه دور از چهار دور بازي را یک تنه برد. سرانجام وقتی داور سوت پایان کلاس را به صدا در آورد، مایک دستش را به نشانه ي پیروزي اي که در آن نقشی نداشتم، به دستانم زد.
    درحالی که از زمین بازي بیرون م یرفتیم، گفت:"خب"
    " خب چی؟"
    با صداي فتنه گرانه اي پرسید:"تو و کالن، ها؟" احساس علاقه اي که کمی پیش داشتم، ناپدید شد.
    هشدار دادم:"این به تو مربوط نیست، مایک." در دل جسیکا را نفرین کردم که مستقیم به عمق چاله هاي جهنم سقوط کند.
    زیر لب من من کرد:"اینو دوست ندارم."
    با کج خلقی گفتم:"جبور نیستی دوست داشته باشی."
    حرفم را نشنیده گرفت، ادامه داد:"اون، یه جوري به تو نگاه م یکنه که انگار... انگار یه چیز خوراکی هستی."
    عصبانیتم را که چیزي نمانده بود، منفجر شود، خفه کردم اما با وجود تلاشم، نتوانستم جلوي خنده ي نخودیم را بگیرم. به من خیره شد. دست تکان دادم و به طرف رختکن رفتم.
    با عجله لباس پوشیدم. چیزي قوي تر از پروانه ها خود را به در و دیوار دلم م یکوبید. جر و بحث با مایک خاطره اي دور و قدیمی به نظر می رسید. در این فکر بودم که آیا ادوارد منتظرم بود یا باید او را در ماشینش می دیدم.
    اگر خانواده اش آنجا بودند چه؟ موجی از وحشتی واقعی در خود احساس کردم. آیا آن ها می دانند که من می دانستم؟ قرار بود من بدانم که آ نها می دانند که من می دانم؟ یا نه؟
    همین طور که از باشگاه خارج می شدم، داشتم این تصمیم را می گرفتم که مستقیم و بدون ای نکه حتی یک نگاه به طرف محوطه ي پارکینگ بیندازم، به طرف خانه بروم. اما نگرانی هایم غیر ضروري بود. ادوارد با حالتی غیر جدي و معمولی به دیوار روبروي باشگاه تکیه زده و منتظر بود. صورت هیجان آورش، آرام بود.
    هنگامی که قد مزنان به طرفش می رفتم، احساس رهایی و آزادي عجیبی در خود حس کردم. در حالی که لبخند وسیعی بر چهر هام نقش بسته بود، آهسته گفتم:"سلام"
    با لبخند خیر هکننده اي در جواب گفت:"سلام. کلاس ورزش چطور بود."
    چهره ام کمی درهم رفت. به دروغ گفتم:"خوب بود."
    "واقعاً؟" متقائد نشده بود. نقطه ي تمرکز چشمانش را کمی تغییر داد و درحالی که آن ها را تنگ کرده بود، از روي شان هام نگاهی انداخت. نگاه سریعی به پشت سرم کردم و مایک را دیدم که از ما دور می شد.
    با لحن محکمی گفتم:"چیه؟"
    چشمانش را که هنوز تنگ نگه داشته بودند، به طرفم لغزاند:"نیوتون داره رو اعصابم راه می ره"
    وحشت زده پرسیدم:"تو که گوش نمیدادي؟" تمام آثار شوخ طبع یام از بین رفته بود.
    با لحن معصومان هاي پرسید:"سرت چطوره؟"
    "باورم نمی شه!"برگشتم و درحالی که محکم پاهایم را به زمین می کوبیدم، به طرف محوطه ي پارکینگ عمومی به راه افتادم، با این که در این زمان قدم زدن هم راضیم میکرد. به آسانی خودش را به من رساند.
    "خودت گفتی که هیچ وقت تو رو تو کلاس ورزش ندیدم این منو کنجکاو کرد" پشیمان به نظر نمی رسید، پس نادیده اش گرفتم.
    در سکوتی که از طرف من، آمیخته به خشم و ناراحتی بود، به راهمان به سمت ماشینش ادامه دادیم. اما من مجبور بودم چند قدم دورتر بایستم. گروهی از پسران، اطراف ماشین ازدحام کرده بودند.
    بعد متوجه شدم دور ولوو جمع نشده بودند، در واقع کروکی قرمز رنگ رزالی را احاطه کرده بودند و
    بی تردید اشتیاق شدیدي در چشمانشان دیده می شد. حتی وقتی ادوادر از بینشان عبور کرد تا در ماشینش را باز کند، هیچ کس نگاهش نکرد. من هم مثل او، بدون جلب توجه سوار شدم.
    زیر لب گفت:"تو چشمه."
    پرسیدم:"چه ماشینیه؟"
    " یه ام3."
    "من به زبون ماشین و راننده حرف نمی زنم"
    بدون این که نگاهم کند، پشت چشمی نازك کرد و گفت:"یه بی ام وِِِست."و تلاش کرد بدون زیرگرفتن هواداران ماشین رزالی بیرون بیاید.
    این یکی را شنیده بودم.
    همان طور که با دقت مسیر خروجش را دنبال میکرد، پرسید:"هنوز عصبانی هستی؟"
    " بدون شک."
    آهی کشید و گفت:"اگه ازت معذرت خواهی کنم، می بخشی؟"
    اصرار کردم:"شاید... اگه قصدت همین باشه. و اگه قول بدي دوبار ه تکرارش نکنی."
    چشمانش ناگهان حالت زیرکانه اي گرفتند. "خوب اگه عذرخواهیم جدي باشه و بذارم شنبه تو رانندگی چی؟"
    شرایط را بررسی کردم. نتیجه گرفتم که این بهترین پیشنهاد ممکن بود. موافقت کردم:"قبوله."
    "پس معذرت می خوام که ناراحتت کردم" براي لحظه اي طولانی چشمانش با صداقت و صمیمتی وصف ناپذیر، شعله ور شدند احساس کردم ضربان قلبم نامنظم شد
    بعد حالت شوخی به خود گرفت:"و روز شنبه، صبح زود، جلوي در خونه تون هستم."
    :"امم، اینکه یه ولووي غریبه جلوي در خونه باشه، به کم تر شدن شک چارلی کمکی نمیکنه."
    حالا لبخندش حالت فروتنان هاي داشت."نمی خوام با ماشین بیام."
    "چطور..."
    حرفم را قطع کرد."نگران نباش. میام اونجا، بدون ماشین"
    از این موضوع گذشتم. سوال مهم تري داشتم. با لحن معنی داري پرسیدم:"هنوز بعداً نشده؟"
    چهره اش را درهم کشید و گفت:"به گمونم بعداً شده"
    در حالی که منتظر جواب بودم سعی کردم حالت مودبانه ي چهره ام را حفظ کنم.
    ماشین را متوقف کرد. سرم را بلند کردم و غافلگیر شدم البته، به همین زودي جلوي خانه ي چارلی، پشت وانت من پارك کرده بودیم. وقتی با او سوار یک ماشین بودید، راحت تر بود تا رسیدن به مقصد به هیچ جا نگاه نکنید.


    وقتی دوباره نگاهش کردم، به من خیره شده بود و با چشمانش موقعیت را می سنجید.


    "هنوز می خواي بدونی چرا نمی تونی شکارم رو ببینی" جدي به نظر می رسید، اما تصور کردم نشانه هایی از شوخ طبعی در عمق چشمانش دیدم.
    توضیح دادم:"خب، بیش از همه در مورد واکنش تو کنجکاوم"
    "من تو رو می ترسونم؟" بله، بی تردید چیز خنده داري وجود داشت.
    به دروغ گفتم:"نه." اما گول نخورد.
    با لبخند کم رنگی گفت:"متاسفم که ترسوندمت."
    اما بعد همه ي نشانه هاي شیطنت ناپدید شدند."حتی فکر اینکه تو اونجا باشی... وقتی که شکار می کردیم." آرواره اش سفت شد.
    " خیلی بد میشه؟"
    از پشت دندانهاي به هم فشرد هاش گفت:"به شدت."
    "چون...؟"
    سرش را تکان داد، هنوز به ابرهاي تیره خیره نگاه می کرد.
    سعی کردم حالت چهره ام را کاملاً کنترل کنم. انتظار داشتم نگاه تندي براي ارزیابی واکنشم، به من بیندازد. و خیلی زود این کار را کرد. چهره ام چیزي نشان نمی داد.
    اما نگاه هایمان به یکدیگر گره خوردند و سکوت بینمان عمیق تر شد و تغییر کرد. همان لحظه که با نگاه تندش خیره نگاهم میکرد، لرزش جریان برق مانندي که بعد از ظهر همان روز حس کرده بودم، وجودم را پر کرد.
    تا زمانی که دچار سرگیجه نشدم، متوجه نشدم که دیگر نفس نمی کشم. سرانجام نفسی بریده بریده کشیدم و سکوت را شکستم. چشمانش را بست.
    "بلا، فکر می کنم همین حالا باید بري خونه تون" صدایش خشن بود. دوباره چشمانش را به ابرها دوخته بود.
    در را گشودم و جریان سرد هوایی که وارد ماشین شد، کمک کرد تا ذهنم را خالی کنم. در حالی که می ترسیدم با چنین سرگیجه اي، تعادلم را از دست بدهم و زمین بخورم، با احتیاط از ماشین پیاده شدم و بدون اینکه نگاهی به پشت سرم بیاندازم، در را بستم. صداي غژغژ پایین کشیده شدن شیشه ي اتوماتیک باعث شد برگردم.
    صدایم زد:"اوه، بلا؟" صدایش ملایمتر شده بود. با لبخند بی رمقی به طرف پنجره ي باز، خم شد.
    "بله؟"
    "فردا نوبت منه."
    "نوبت تو واسه چی؟"
    لبخندش پهن تر شد و دندانهاي درخشانش برق زدند.
    "واسه سوال پرسیدن."
    و سپس او رفته بود. ماشینش با شتاب از خیابان گذشت و قبل از این که، حتی بتوانم افکارم را جمع و جور کنم، در گوش هاي ناپدید شد.
    همین طور که به خانه می رفتم، لبخندي زدم. مشخص بود که فردا، اگر اتفاقی نمی افتاد، قصد دیدنم را داد.
    آن شب، ادوارد مثل همیشه در رویاهایم مانند ستار هاي پدیدار شد. گرچه فضاي قسمت ناخودآگاهم تغییر کرده بود و با همان الکتریسیته اي که ظهر در من نفوذ کرده بود، قدرت گرفته بود. بدون آن که استراحت کرده باشم، با بیقراري غلت می زدم و اغلب بیدار می شدم.
    تنها در ساعات اولی هي صبح بود که توانستم به خواب سنگین و بی رویایی فرو روم.
    وقتی بیدار شدم، در عین خسته بودن، هیجان زده هم بودم. لباس یقه اسکیِ قهوه اي رنگ و شلوار جینم را پوشیدم و در حالی که رویاي تاپ و شلوارك را در سر م یپروراندم، آهی کشیدم.
    صبحانه، به همان آرامی اي بود که انتظارش را داشتم. چارلی براي خود تخم مرغ درست کرده بود و من هم کاسه ي گندمکم را می خوردم. برایم سوال شده بود که آیا موضوع شنبه را فراموش کرده بود یا نه اما وقتی بلند شد تا ظرفش را در سینک بگذارد، سوال نپرسیده ام را پاسخ داد.
    در حالی که در طول آشپزخانه قدم می زد تا شیر آب را باز کند، شروع کرد:"در مورد این شنبه..."
    با ناراحتی گفتم:"بله پدر؟"
    پرسید:"مطمئنی می خواي بري سیاتل؟"
    صورتم را در هم کشیدم و گفتم:"برنامه م این بود"
    آرزو می کردم کاش این بحث را پیش نمی کشید تا لازم نباشد نیمه حقیقت هاي محتاطان هاي تحویلش دهم.
    کمی مایع ظرف شویی روي بشقاب ریخت و با اسکاچ روي آن کشید.
    "و مطمئنی نمی تونی به موقع به مراسم رقص برسی؟"
    به او چشم غره رفتم:"قرار نیست برقصم بابا."
    درحالی که سعی می کرد نگرانی اش را با شستن ظرف پنهان کند، گفت:"کسی ازت درخواست نکرد؟"
    سعی کردم از دادن پاسخ مستقیم طفره بروم:"انتخاب با دخترهاست"
    همین طور که ظرف را خشک می کرد، اخم کرد و گفت:"اوه!"
    با او همدردي می کردم. احتمالاً پدر بودن سخت است. زندگی با ترس این که دخترتان ممکن است پسري را ببیند و از او خوشش بیاید و در عین حال، نگرانی از این که هیچ وقت چنین کسی را نبیند.
    درحالی که می لرزیدم با خود فکر کردم که چه می شد اگر چارلی می فهمید واقعاً از چه چیزي خوشم می آید.
    به نشانه ي خداحافظی دستش را تکان داد و رفت. به بالاي پله ها رفتم تا دندان هایم را مسواك بزنم و کتاب هایم را جمع کنم.
    وقتی صداي رفتن ماشین کروزر چارلی را شنیدم، فقط توانستم چند ثانیه صبر کنم و بعد، به سرعت از پنجره به بیرون نگاهی انداختم. ماشین نقره اي در جاي پارك چارلی منتظرم بود. با عجله از پله ها پایین رفتم و از در جلویی خارج شدم.
    تعجب کرده بودم که این عادت عجیب، تا کی ادامه پیدا می کند. هرگز نمی خواستم تمام شود.
    در ماشینش منتظر بود و به نظر نمی رسید که من را می بیند. بدون آ نکه زحمت قفل کردن در خانه را به خود بدهم، آن را بستم و به طرف ماشین رفتم. قبل از این که در را باز کنم و وارد شوم، خجالت زده مکثی کردم.
    لبخند می زد و مثل همیشه به طرز ناراحت کننده اي، جذاب و کامل به نظر میرسید.
    "صبح بخیر." صدایش ملایم بود."چطوري؟" چشمانش به سمت صورتم چرخیدند. به نظر می رسید سوالش بیش از یک تعارف ساده بود.
    "خوبم، مرسی." هروقت که در کنارش بودم، خوب-شاید هم چیزي بهتر از آن- بودم.
    نگاه خیره اش با دیدن حلقه هاي زیر چشمانم، طولانی تر شد. "خسته به نظر میاي."
    اعتراف کردم:"نتونستم بخوابم."
    به طور خودکار، موهایم را به سوي شانه ام تاب دادم تا صورتم در سایه ي موهایم از چشمانش پنهان شود.
    وقتی داشت موتور ماشین را روشن م یکرد، به شوخی گفت:"منم نتونستم بخوابم."
    کم کم داشتم به صداي ماشین ادوارد عادت می کردم. مطمئن بودم اگر یک بار دیگر ماشین خودم را روشن کنم، از صداي بلند و هولناکش می ترسم.
    خندیدم و گفتم:"حدس می زنم درسته. فکر کنم من فقط یه کم بیشتر از تو خوابیدم."
    "شرط می بندم همین طور بوده"
    " خب تو دیشب چی کار می کردي؟"
    با دهان بسته خندید و گفت:"بهت یه فرصت هم نمیدم. امروز من باید بپرسم."
    "اوه. درست میگی. چی می خواي بدونی؟" پیشانی ام چین برداشت. نمی توانستم تصور کنم که چه چیزي در مورد خودم، براي او جالب است.
    با قیافه اي جدي پرسید:"رنگ مورد علاقه ات چیه؟"
    چشمانم را چرخاندم"هر روز تغییر می کنه."
    "امروز چیه؟"هنوز حالت جدي اش را حفظ کرده بود.
    "احتمالاً قهوه اي!" دوست داشتم بر اساس حالت روحی ام لباس بپوشم.
    فین فینی کرد. حالت جدي اش را کنار گذاشت و با شکاکی پرسید:"قهوه ای؟"
    "البته. قهوه اي یه رنگ گرمه. دلم واسه قهوه اي تنگ شده. همه ي چیزایی که قرار بود قهوه اي باشن تنه ی درخت ها، صخره ها، گرد و خاك همه اینجا با چیز سبزِ خیلی نرمی پوشیده شده ن" این را غرولند کنان گفتم.
    به نظر می رسید مجذوب این بیان احساسی ام شده بود. درحالی که به چشمانم خیره شده بود، براي لحظ هاي به فکر فرو رفت.
    "حق با توئه." دوباره جدي شده بود. تصمیم گرفت."قهوه اي گرمه" با شتاب دستش را دراز کرد تا موهایم را پشت شانه ام جمع کند اما هنوز، به نوعی مردد بود.
    به مدرسه رسیده بودیم. همین طور که وارد یک جاي پارك م یشد، به طرفم برگشت.
    "الان چه موسیقی اي تو ضبطت هست؟" قیافه اش جدي تر از کسی بود که می خواست از یک قاتل اعتراف بگیرد.
    فهمیدم که سی دي اي را که فیل به من داده بودم، هنوز در نیاورده بودم. وقتی اسم گروه را گفتم، لبخند کجی زد. حالت عجیب و غریبی در چشمانش بود. تلنگري زد و جایی را زیر ضبط ماشینش باز کرد.
    یکی از آن سی سی دي -یا شاید هم بیشتر- را که در جاي به آن کوچکی چپانده شده بودند، در آورد و به من داد:"از دبوسی به این؟" و یک ابرویش را بالا برد.
    این همان سی دي بود. به پوشش آشنایش نگاهی انداختم و چشمانم را به پایین دوختم.

    بقیه ي روز هم به همان صورت گذشت. وقتی که قدم زنان تا کلاس انگلیسی همراهم آمد، و همین طور وقتی که بعد از کلاس اسپانیایی همدیگر را دیدیم و در تمام ساعت ناهار، بی وقفه سوال پیچم می کرد.
    در مورد تمام جزئیات کم اهمیت زندیگم مانند فیلم هایی که دوست داشتم یا ازشان بدم می آمد، جاهاي کمی که رفته بودم و جاهاي بسیار زیادي که م یخواستم بروم و مدام در مورد کتا بها، سوالاتی می پرسید.
    نمی توانستم به خاطر بیاورم آخرین بار کی این قدر زیاد حرف زده بودم. مرتباً خجالت زده می شدم. مسلماً باید خسته اش کرده بودم اما شیفتگی کامل صورتش و سوالهاي بی پایانش، مرا مجبور به ادام هدادن می کرد.
    بیشتر سوالاتش آسان بودند و فقط تعداد کمی از آن ها باعث خجالتم می شدند. اما وقتی که من سرخ می شدم، یک دور کاملِ جدید از سوالات شروع می شد.
    وقتی که از جواهر مورد علاقه ام سوال می کرد، بدون هیچ فکري، یاقوت زرد را انتخاب کردم. با چنان سرعتی سوال پیچم می کرد که فکر می کردم درحال جواب دادن به یکی از آن تست هاي رواشناسی هستم که باید با اولین کلمه اي که به ذهن می رسد، جواب دهی.
    مطمئن بودم اگر از خجالت سرخ نمی شدم، پرسیدن تمام چیزهایی را که به دنبال هم، به ذهنش می آمدند، ادامه میداد. صورتم قرمز شد، چون تا این اواخر جواهر مورد علاقه ام لعل بود. غیر ممکن بود وقتی که به چشمان یاقوت مانندش خیره شده بودم، دلیل تغییر نظرم را به خاطر نیاورم و طبیعتاً، تا وقتی که دلیل خجالت زده شدنم را نگفتم، آرام نگرفت.
    "بهم بگو." در آخر، وقتی با متقاعد کردن به جوابی نرسید، با حالت دستور مانندي این را گفت. به خاطر این که چشمانم را از صورتش دور نگه داشته بودم، به نتیجه اي نرسیده بود.
    "این امروز، رنگ چشماته." به خاطر تسلیم شدنم، آهی کشیدم. به پایین، به دستهایم خیره شده بودم و با تکه اي از موهایم، ور می رفتم.
    "فکر کنم اگه دو هفته دیگه ازم بپرسی، میگم سنگ سلیمانی." از روي صداقت ناخواسته ام، بیش از حد اطلاعات داده بودم و نگران بودم که نکند باعث برانگیختن خشم عجیبش شوم که هرگاه نشان می دادم که چقدر گرفتارش شدم، بروزش می داد.
    اما مکثش، خیلی کوتاه بود. با لحن آتشینی پرسید:" از چه نوع گل هایی خوشت میاد؟"
    با خیال راحت آهی کشیدم و به روانکاوي ادامه دادیم.
    تا زمانی که آقاي بنر وارد کلاس شد، ادوارد به پرسش و پاسخش ادامه داد. باز هم کلاسِ فیلم داشتیم. وقتی که معلم به کلید برق نزدیک شد تا چراغ را خاموش کند، متوجه شدم ادوارد صندلی اش را کمی از من دور کرد. فایده اي نداشت و هم زمان با تاریک شدن اتاق، درخشش برق مشتاقانه اي از طرف او به من منتقل شد تا پوست سردش را لمس کنم، درست مانند دیروز.

    به طرف میز خم شدم، چانه ام را به بازوهاي بسته ام تکیه دادم و در تلاش براي نادیده گرفتن این هوس نامعقول، با انگشتانم که زیر میز پنهان شده بودند، لبه ي میز را محکم گرفتم. به او نگاه نمی کردم و از این که او به من نگاه کند، می ترسیدم و این ترس، فقط کنترل کردن خودم را برایم سخت تر می کرد.
    صادقانه سعی کردم فیلم را تماشا کنم اما در انتهاي وقت کلاس، از این که چه دیده بودم، هیچ آگاهی اي نداشتم.
    وقتی آقاي بنر چراغ ها را روشن کرد، با آسودگی آه کشیدم. سرانجام به ادوارد خیره شدم. با چشمانی مردد، در حال نگاه کردنم بود.
    به آرامی از جایش بلند شد و در سکوت منتظرم ماند. مثل دیروز، بدون هیچ حرفی، قدمزنان به طرف باشگاه رفتیم. و باز هم مثل دیروز، او در سکوت صورتم را لمس کرد. این بار قبل از اینکه برگردد و از من دور شود، با پشت دست سردش، از شقیقه تا پایین آرواره ام را نوازش کرد.

    زنگ ورزش به سرعت به پایان رسید. در تمام ساعت، کاري جز تماشاي بازيِ تک نفره ي مایک نداشتم.
    امروز مایک صحبتی نکرد. ممکن بود به خاطر صورت بی حالتم باشد یا این که هنوز، از مشاجره ي دیروزمان عصبانی بود.
    در جایی در گوش هي ذهنم، احساس بدي در مورد دعوایمان داشتم اما نمی توانستم رویش تمرکز کنم.
    با عجله رفتم تا لباسهایم را عوض کنم. دستپاچه بودم تا از سالن خارج شوم چون میدانستم هر چه زودتر از آنجا بیرون روم، زودتر ادوارد را می بینم. عجله اي که داشتم، بیش از همیشه دست و پا چلفتی ام کرده بود اما بالأخره از سالن خارج شدم.
    وقتی او را دیدم که آنجا ایستاده بود، همان احساس آسودگی وجودم را فرا گرفت و بی اختیار لبخند وسیعی بر چهره ام نقش بست. قبل از این که سوالات بی پایانش را آغاز کند، در جوابم لبخند زد.
    اما این بار، سوالاتش متفاوت بودند و پاسخ دادن به آن ها، آسان نبود. می خواست بداند براي چه چیزهایی از خانه دلم تنگ شده بود و اصرار داشت، درباره ي چیزهایی که برایش آشنا نبودند، توضیح دهم.
    ساعت ها جلوي خانه ي چارلی نشستیم تا اینکه هوا تاریک شد و باران سیل آسا به طور ناگهانی، شروع به باریدن کرد.
    سعی کردم چیزهاي سخت را برایش توضیح دهم، مثل بوي کرئوزوت، تلخی و چسبندگی اندکش که البته خوشایند بود صداي بلند و تیز جیرجیرکها در ماه جولاي، خشکی درختان، آسمان سفید و آبی که از افق تا افق گسترده شده بود و فقط توسط کوه هاي کم ارتفاعِ پوشیده از سنگ هايِ ارغوانیِ آتش فشانی، از هم می گسست.
    موضوعی که شرح دادنش از همه چیز سخت تر بود چراي این بود که آنقدر، آن چیز برایم زیبا بود زیبایی مستقل از گیاهان پراکنده و تیغ دار که اغلب نیمه مرده به نظر میرسیدند، زیبایی اشکال زمین با دره هاي کم عمق بین تپه هاي ناهموار و مسیري که در مقابل آفتاب قرار می گرفت و قابل شرح نبود.
    ناگهان خودم را در حالی پیدا کردم که براي توضیح آن، دستانم را تکان می دهم.
    سوالات آرام و کاوش گرانه اش، باعث می شد آزادانه به صحبتم ادامه دهم و در نور کم هواي طوفانی، خجالت زده شدن از یکه تازي ام در حرف زدن را فراموش کنم.
    عاقبت، وقتی توصیف اتاق در هم ریخته ام را تمام کردم، به جاي پرسیدن سوال دیگري، مکث کرد.
    از روي آسودگی پرسیدم :"تموم کردي؟"
    "حتی نزدیک تموم کردن هم نرسیدم، اما چیزي نمونده که بابات بیاد."
    "چارلی!"ناگهان وجودش را به یاد آوردم و آهی کشیدم. به بیرون، به آسمان تیره و بارانی نگاه کردم. اما هوا چیزي بروز نداد.
    "ساعت چنده؟" درحالی که نیم نگاهی به ساعت می انداختم، با صداي بلندي این را پرسیدم. از زمان شگفت زده شدم. چارلی باید در راه بازگشت به خانه بود.
    "گرگ و میشه!" این را در حالی که به افق غربی که با ابر پوشانده شده بود، نگاه می کرد، زمزمه کرد. صدایش متفکر بود، انگار فکرش جاي دوري بود. درحالی که بدون ای نکه چیزي ببیند، از شیشه ي جلوي ماشین، به بیرون خیره شده بود، نگاهش می کردم.
    هنگامی که ناگهان، چشمانش را به سمت چشمانم برگرداند، هنوز به او خیره شده بودم.
    به سوال نپرسیده ي درون چشمانم جواب داد:"این امن ترین زمان روز واسه ماست. راحت ترین زمان. اما غمناك ترین زمان هم هست. به نوعی... تموم شدن یه روز دیگه و بازگشت شب. تاریکی خیلی قابل پیش بینیه. این طور فکر نمی کنی؟" مشتاقانه لبخندي زد.
    "شب رو دوست دارم. بدون تاریکی، هیچ وقت ستاره ها رو نمی بینیم."
    اخمی کردم :"نیست که این جا می تونی خیلی شون رو ببینی."
    خندید و ناگهان روحیه اش شاد شد.
    "چند دقیقه دیگه چارلی میرسه. بنابراین... مگر اینکه بخواي بهش بگی که شنبه با منی..." یک ابرویش را بالا برد.
    "مرسی، اما نه ممنون."
    کتاب هایم را جمع کردم و فهمیدم از نشستنِ زیاد، بدنم سفت شده است."پس، فردا نوبت منه؟"
    "حقیقتاً نه." چهره اش را با عصبانیتی ساختگی درهم کشید. "بهت گفتم کارم تموم نشده. نه"
    "دیگه چی هست؟"
    "فردا می فهمی." خودش را به مقابل در رساند تا برایم بازش کند، و نزدیک شدن غیر منتظره اش، تپش قلبم را به طور جنون آمیزي نامنظم کرد.
    اما دستش روي دستگیره خشک شد. زمزمه کرد :"خوب نیست"
    "چی شده؟" از دیدن اینکه چانه اش را محکم کرد تعجب کردم، چشمانش آشفته شدند.
    براي ثانیه اي کوتاه نگاهم کرد و مأیوسانه گفت :"یه پیچیدگی دیگه."
    با حرکتی سریع در را محکم باز کرد و سپس حرکت کرد؛ تقریباً قوز کرد و به سرعت از من دور شد. از میان باران، درخشش چراغ جلوي ماشینِ تیره رنگی که در چند قدمی ما کنار پیاده رو توقف کرده بود، نظرم را جلب کرد. رویش به سمت ما بود.
    در حالی که از میان باران سیل آسا به ماشین دیگر خیره شده بود، هشدار داد:"چارلی سر کوچه ست."
    با وجود پریشانی و حس کنجکاوي ام، فوراً بیرون پریدم. قطرات باران، با برخورد به ژاکتم، پر سر و صداتر می شدند.
    سعی کردم اشکال روي صندلی جلوي ماشین دیگر را تشخیص دهم، اما هوا خیلی تاریک بود. می توانستم ادوارد را ببینم که در نور چراغ جلوي ماشین دیگر درخشان شده بود؛ هنوز به جلو خیره شده بود.
    نگاهش به چیزي یا کسی قفل شده بود که من نمی توانستم ببینم. ظاهرش ترکیب عجیبی از ناامیدي و مبارزه طلبی بود.
    سپس، موتور را روشن کرد؛ صداي جیغ لاستیک ها روي خیابان خیس بلند شدند. در عرض چند ثانیه ولوو از دیدم خارج شد.
    "هی، بلا." صداي آشنایی از سمت راننده ي یک ماشین سیاه کوچک، بلند شد.
    درحالی که با چشم نیمه باز، از میان باران نگاه می کردم، پرسیدم:"جیکوب؟" و سپس، کروزر چارلی از پیچ خیابان پیچید و نور چراغهایش سرنشینان ماشین جلوي رویم را قابل شناسایی کرد.
    نیشخند وسیعِ جیکوب، همین طور که درحال پیاده شدن بود، حتی در تاریکی، بر روي صورتش به چشم می خورد. بر روي صندلیِ مسافر ماشین، مرد مسنِ چهارشانه و کوتاهی نشسته بود. چهره اي به یاد ماندنی داشت. صورتی افتاده با گونه هایی که حوالیِ شانه اش بودند. با چین هایی بر روي پوست زمخت و حنایی رنگش که مثل یک کت چرمی کهنه به نظر میرسید و چشمهایی که به طرز حیرت آوري آشنا بودند،
    چشمان سیاهی که به نظر میرسید بسیار پیر و در عین حال، بسیار جوانتر از چهره اش هستند.
    پدر جیکوب، بیلی بلک. با وجود این که پنج سال از آخرین باري که او را دیده بودم، می گذشت، بی درنگ او را شناختم. هرچند وقتی روز اول، چارلی در موردش صحبت می کرد، اسمش را به خاطر نیاورده بودم.
    به طرز موشکافانه اي به صورتم خیره شده بود. بنابراین، به طور آزمایشی، به او لبخندي زدم. چشمانش کشیده شده بودند که یا بر اثر ترس بود، یا حیرت. پره هاي بینی اش باز شد. لبخندم بر روي لب خشک شد.
    یک پیچیدگی دیگر، همانطور که ادوارد گفته بود.
    بیلی هنوز مشتاقانه با چشمهایی نگران، به من خیره شده بود. در دل نالیدم. آیا بیلی به این راحتی ادوارد را شناخته بود؟ آیا او واقعاً می توانست افسانه هاي غیر ممکن را که پسرش به باد تمسخر گرفته بود، باور کرده باشد؟
    جواب من، به طور واضح و مشخصی در چشمان بیلی دیده می شد. بله، بله، می توانست.
    فصل دوازدهم
    متعادل سازی

    چارلی به محض این که از ماشین پیاده شد، گفت:"بیلی!"
    به سمت خانه برگشتم و درحالی که از زیر باران سیل آسا به سمت ایوان می رفتم، به جیکوب اشاره کردم.
    صداي چارلی را م یشنیدم که پشت سرم، با صداي بلند با آ نها خوش و بش میکرد.
    با لحن سرزنش آمیزي گفت:"وانمود می کنم پشت فرمون ندیدمت، جیک"
    وقتی قفل در را باز کردم و به روشناییِ ایوان قدم گذاشتم، جیکوب گفت:"ما توي محدوده زودتر گواهی نامه می گیریم."
    چارلی خندید:"حتماً این کار رو می کنی."
    "باید یه جوري میومدم اینجا." لحن صداي بیلی را با وجود گذشت چند سال به راحتی تشخیص دادم. صدایش باعث شد یک دفعه احساس کنم جوانتر شده ام، مثل یک کودك.
    وارد اتاق شدم و در را پشت سرم باز گذاشتم. قبل از آنکه ژاکتم را دربیاورم، چراغ را روشن کردم. سپس جلوي در ایستادم و با دلواپسی چارلی و جیکوب را نگاه کردم که به بیلی کمک میکردند تا از ماشین بیرون بیاید و بر روي ویلچیرش بشیند.
    وقتی آن سه با شتاب و در حالی که از باران به خود م یلرزیدند وارد اتاق شدند، از جلوي در کنار رفتم.
    چارلی می گفت:"غافلگیر کننده بود."
    بیلی جواب داد:"خیلی وقته ندیدمت. امیدوارم بد موقع مزاحم نشده باشم." دوباره نگاهش به من افتاد. هنوز هم حالت چشمان تیره اش غیر قابل تشخیص بود.
    "اتفاقاً خیلی هم خوبه. امیدوارم بتونید واسه دیدن بازي اینجا باشید."
    جیکوب نیشخند زد:"فکر می کنم برنامه همینه، تلویزیون مون هفت هي پیش خراب شد."
    بیلی رو به پسرش قیاف هاي گرفت و اضافه کرد:"و البته، جیکوب می خواست بلا رو دوباره ببینه."
    وقتی با موجی از پشیمانی و افسوس به سراغ جیکوب رفتم، اخم کرد و سرش را پایین انداخت. شاید در ساحل خیلی قانع کننده بودم.
    به سمت آشپزخانه رفتم و پرسیدم:"گرسنه اید؟" علاقه ي زیادي براي فرار از نگاه هاي جستجوگرانه ي بیلی داشتم.
    جیکوب جواب داد:"قبل از اینکه بیایم، غذا خوردیم."
    "تو چطور چارلی؟؟؟"هم چنان که به سرعت قدم برمی داشتم، او را از بالاي شانه ام صدا کردم.
    پاسخ داد:"حتماً." صدایش به سمت اتاق نشیمن حرکت می کرد، می توانستم صداي صندلی بیلی را هم که به دنبالش می رفت، بشنوم.
    ساندویچ هاي پنیر کبابی در تابه بودند و همین طور که گوجه ها را خرد می کردم، احساس کردم کسی پشت سرم است.
    جیکوب پرسید:"اوضاع چطوره؟"
    لبخند زدم:"خیلی خوبه."مقاومت در برابر این همه شور و شوق او سخت بود.
    "تو چطور؟ کار ماشینت تموم شد؟"
    "نه." اخم کرد."هنوز چند قسمت دیگه ش مونده. این یکی رو هم قرض گرفتیم" با شستش به سمت حیاط جلویی اشاره کرد.
    "متاسفم، چیزي ندیدم... دنبال چی می گشتی؟"
    نیشخند زد:"سیلندر اصلی." ناگهان اضافه کرد:"واسه وانت مشکلی پیش اومده؟"
    "نه."
    "اوه، فقط تعجب کردم چرا دیگه نمی رونیش."
    به ماهیتابه خیره شدم. لبه ي ساندویچ را بالا کشیدم تا زیرش را بررسی کنم"یه دوست دور می خوردم."
    "ماشین خوبی بود."صداي جیکوب ستایش آمیز بود. "هرچند که راننده رو نمی شناختم. فکر می کردم بیشتر بچه هاي این حوالی رو می شناسم"
    بدون نظر دادن با حرکت سر حرفش را تصدیق کردم. چشمانم را بر روي ساندویچ ها که هر از چندگاهی به آن ها سیخونک می زدم، نگه داشتم.
    "به نظر م یرسید پدرم اونو از یه جایی می شناخت."
    "جیکوب، می تونی چندتا بشقاب بهم بدي؟ تو کابینت بالاي ظرفشویی هستن"
    "البته."
    در سکوت بشقابها را بیرون آورد. امیدوار بودم از خیر این موضوع بگذرد.
    در حالی که دو بشقاب را روي پیشخوان در کنارم می گذاشت، پرسید:"خب، کی بود؟"
    از روي شکست، آهی کشیدم"ادوارد کالن!"
    در کمال شگفتی ام، او خندید. به بالا، به او نگاه کردم. به نظر کمی خجالت زده می رسید.
    گفت:"حدس می زنم که این مسئله رو روشن کنه. تعجب کردم چرا پدرم این قدر عجیب و غریب رفتار می کرد."
    "درسته."خودم را بی گناه جلوه دادم:"او کالن ها را دوست ندارد."
    جیکوب زیر لب غرغر کرد:"پیرمرد خرافاتی"
    "تو که فکر نمی کنی چیزي به چارلی بگه؟" نتوانستم نپرسم، کلمات با هیجان خفیفی از دهانم بیرون ریختند.
    جیکوب لحظه اي خیره نگاهم کرد، نمی توانستم حالتش را از چشمان تیره اش بخوانم. سرانجام جواب داد:"شک دارم. فکر کنم دفعه ي پیش چارلی بدجوري باهاش دعوا کرد. اونا دیگه خیلی با هم حرف نمی زدند تا امشب که به نظرم یه نوع تجدید دیدار یا آشتی کنونه. گمون نمی کنم دوباره شروع کنه."
    گفتم:"اوه." سعی کردم بی تفاوت به نظر آیم.
    وقتی غذا را براي چارلی بردم، در اتاق نشیمن ماندم و همین طور که جیکوب در گوشم پچ پچ می کرد، وانمود کردم مشغول تماشاي بازي هستم. ولی در اصل، به صداي گفتگوي مردها گوش می دادم و دنبال نشانه اي بودم که بیلی به من خیانت کند. سعی می کردم به راه هایی فکر کنم که اگر شروع کرد، بتوانم متوقفش کنم.
    شب طولانی اي بود. تکالیف خیلی زیادي داشتم که هنوز انجام نداده بودم اما می ترسیدم بیلی را با چارلی، تنها بگذارم. بالأخره بازي تمام شد.
    جیکوب، درحالی که پدرش را به طرف در هل می داد، پرسید:"همین روزا، بازم تو و دوستات به ساحل برمی گردین؟"
    طفره رفتم:"مطمئن نیستم."
    بیلی گفت:"سرگرم کننده بود چارلی."
    چارلی تشویق کنان گفت:"واسه بازيِ بعدي هم بیا."
    بیلی گفت:"باشه باشه. میایم. شب خوبی داشته باشید." نگاهش را به من برگرداند و لبخندش ناپدید شد. با جدیت اضافه کرد:"تو خیلی مواظب باش بلا!"
    زمزمه کردم:"ممنونم" نگاهم را از او برداشتم. وقتی چارلی در راهرو حرکت م یکرد، یکراست به سمت پله ها رفتم.
    گفت:"صبر کن بلا"
    به طور غیر ارادي منقبض شدم. آیا قبل از این که در اتاق به آن ها ملحق شوم، بیلی چیزي به او گفته بود؟ اما چارلی آرام بود و و هنوز به خاطر این ملاقات غیر منتظره، نیشخند می زد.
    "فرصت نشد امشب باهات صحبت کنم. روزت چطور بود؟"
    "خوب." با تردید یک پایم را روي پله ي اول گذاشته بودم. دنبال جزئیات امنی براي بازگو کردن می گشتم.
    "تیم بدمینتون ما چهار بازی رو برد."
    "واو، نمی دونستم می تونی بدمینتون هم بازي کنی."
    زیر لب گفتم:"خب، در واقع نمی تونم اما یارم خیلی خوب بود."
    بدون هیچ علاق هاي پرسید:"کی بود؟"
    با بی میلی به او گفتم:"اوم... مایک نیوتن."
    "آره... گفته بودي با پسر نیوتن دوستی." سینه اش را جلو داد و گفت:"خونواده ي خوبی هستن." لحظه اي به فکر فرو رفت. "چرا ازش درخواست نمی کنی که آخر هفته با تو به رقص بیاد؟"
    "پدر! اون داره با دوستم جسیکا قرار م یذاره. تازه، شما می دونی من نمی تونم برقصم."
    با غرولند جواب داد:"آره..." سپس لبخندي زد و پوزش طلبانه گفت:"خب فکر کنم خوبه شنبه داري میري.. نقشه ریخته بودم با بچه هاي ایستگاه برم ماهیگیري. هوا قراره واقعاً گرم بشه. ولی اگه می خواي سفرت رو
    بذاري وقتی که یکی باهات بیاد، من خونه م یمونم. می دونم زیاد اینجا تنهات می ذارم."
    "شما کارتون درسته." لبخند زدم. امیدوار بودم آرامشی که به من دست داده بود، معلوم نشود. "تنهایی هیچ وقت واسه م مهم نبوده. خیلی شبیه شمام." چشمکی زدم. و او، لبخندي زد که باعث شد چشمانش جمع شود.
    آن شب بهتر خوابیدم، خسته تر از آن بودم که دوباره رویا ببینم. وقتی در صبح خاکستري بیدار شدم، خیلی خوشحال بودم. عصر هیجان انگیز با بیلی و جیکوب، اکنون به نظر بی خطر می آمد؛ تصمیم گرفتم به کلی فراموشش کنم.
    هنگامی که داشتم قسمت جلوي موهایم را با سنجاقِ سر می بستم و همین طور وقتی که از پله ها پایین می پریدم، خودم را درحال سوت زدن یافتم. چارلی متوجه شد.
    از بالاي صبحانه اش گفت:"امروز خیلی سر حالی..."
    شانه بالا انداختم:"جمعه ست."
    عجله کردم تا لحظه اي که چارلی رفت، حاضر باشم. کیفم را آماده کردم، کفش هایم را پوشیدم و دندان هایم را مسواك زدم؛ اما با وجود این که تا مطمئن شدم چارلی از دید خاج شده به سمت در هجوم بردم، ادوارد سریع تر بود و در ماشین براقش، با شیشه هاي پایین و موتور خاموش، نشسته بود.
    این بار درنگ نکردم. سریع به سوي صندلیِ مسافر پریدم تا زود تر صورتش را ببینم. پوزخند کجش را که قلب و نفسم را نگه می داشت، نثارم کرد.
    نمی توانستم تصور کنم که فرشت هاي باشکوه تر بتواند وجود داشته باشد. هیچ چیزي در او نبود که نیاز به بهتر شدن داشته باشد.
    پرسید:"چه طور خوابیدي؟" برایم جالب بود بدانم هیچ خبر دارد که صدایش چقدر جذاب است.
    " خوب. شبِ تو چطور بود؟"
    "عالی." لبخندش بیشتر شد. احساس کردم به چیزي می خندید که من از آن بی اطلاع بودم.
    پرسیدم:"می تونم بپرسم چی کار کردي؟"
    پوزخندي زد:"نه. امروز هنوز مال منه."
    امروز می خواست راجع به آد مها بداند؛ بیشتر راجع به رنی، تفریحاتش و ای نکه در زمان فراغتمان، با هم چه کار کرده بودیم.
    بعد از آن در مورد یکی از ماد ربزرگ هایم که می شناختم پرسید و دوستان کمی که در مدرسه داشتم. سپس با سوال کردن راجع به دوست پسرانم، دستپاچه ام کرد. خیالم راحت بود که هیچ وقت واقعاً چنین کسی نداشته ام. به همین خاطر، این بحث بخصوص، نمی توانست زیاد ادامه پیدا کند.
    او هم به اندازه ي جسیکا و آنجلا از کمبود حوادث عاشقانه در زندگی ام، متعجب به نظر می آمد.
    "پس هیچ وقت با کسی که بخواي ملاقات نکردي؟" لحنش جدي بود. به شکلی که کنجکاوم کرد که بدانم به چه فکر می کند.
    با کینه اما صادقانه گفتم:"توي فینکس."
    لبانش از روي فشار به خطی محکم تبدیل شد.
    در آن موقع، در کافه تریا بودیم. تمام روز مثل هال هاي محو گذشته بود که به سرعت داشت عادي میشد. از مکث کوتاهش استفاده کردم و گازي به نان شیرینی ام زدم.
    "باید می ذاشتم امروز خودت رانندگی کنی." در هنگام جویدنم، خیلی به جا، از هیچ چیزي سخن نگفت.
    پرسیدم:"چرا؟"
    "بعد از ناهار دارم با آلیس میرم."
    "اوه."پلک زدم. گیج و نا امید شده بودم."عیبی نداره. راه زیادي نیست واسه پیاده روي!"
    با بی صبري اخمی به من کرد:"کاري نمی کنم که تا خونه پیاده بري. میریم وانتت رو میاریم و برات می ذاریمش اینجا."
    "کلیدام رو با خودم نیوردم."آهی کشیدم. "واقعاً واسه م مهم نیست پیاده برم" چیزي که برایم مهم بود این بود که وقت با او بودن را داشتم از دست می دادم.
    سرش را تکان داد:"ماشینت میاد اینجا و کلیدها هم تو استارتش هستند. مگر این که بترسی کسی اونو بدزده."و به این فکر خود خندید.
    قبول کردم:"باشه." لبانم را جمع کردم. کاملاً مطمئن بودم که کلیدها در جیب یک شلوار جین که چهارشنبه پوشیده بودم، هستند و شلوار هم، زیر کپه اي لباس در رختشوي خانه مان. حتی اگر می توانست به زور وارد
    خانه شود، یا هرکار دیگري که برایش نقشه کشیده بود، هیچ وقت پیدایشان نمی کرد. به نظر می رسید چالش را در موافقتم احساس کرده. از روي غرور پوزخندي زد.
    "خب، کجا دارید می رید؟" تا آنجا که می توانستم سوالم را غیرعمدي پرسیدم.
    با بدخلقی جواب داد:"شکار. اگه قراره فردا با تو تنها باشم هر اقدام احتیاطی که بتونم انجام میدم."چهره اش عبوس شد... و همین طور ملتسمانه."می دونی، همیشه می تونی لغوش کنی."
    از ترس قدرت مجاب کننده ي چشمانش، پایین را نگاه کردم. متقاعد شدن از این که از او بترسم را نپذیرفتم. هر قدر هم که خطر واقعی باشد. مدام در ذهنم تکرار می کردم، مهم نیست.
    "نه." نگاهی اجمالی به صورتش انداختم. "نمیتونم."
    با لحن سردي زمزمه کرد:"شاید حق با تو باشه." همین طور که نگاهش می کردم، به نظر می رسید چشمانش تیره تر می شدند.
    موضوع را عوض کردم، پرسیدم:"ردا کِی ببینمت؟" از این که حالا باید ترکش م یکردم، ناراحت بودم.
    پیشنهاد کرد:"بستگی داره.. شنبه ست،نمی خواي یه کمی بیشتر بخوابی؟"
    خیلی سریع جواب دادم:"نه!" جلوي لبخندش را گرفت.
    تصمیم گرفت:"پس، همون وقت همیشگی. چارلی اونجاست اون موقع؟"
    "نه، فردا می ره ماهیگیري."
    از یادآوري اینکه چه طور همه چیز به خوبی جور شده بود، لبخندي زدم.
    صدایش خشن شد:"و اگه به خونه نری چه فکری میکنه؟"
    به سردي جواب دادم:"نظري ندارم. می دونه یه چیزهایی واسه بردن به رختشویی دارم. ممکنه فکر کنه توي ماشین لباسشویی افتادم."
    او به من اخم کرد و من هم به او. عصبانیتش خیلی باشکوه تر از عصبانیت من بود.
    وقتی مطمئن شدم در مسابقه ي چشم غره رفتن، از او شکست خوردم، پرسیدم:"امشب چی شکار می کنید؟"
    "هرچی که تو شکارگاه پیدا کنیم. زیاد دور نمی شیم." از این که به این سادگی در مورد راز بزرگ شان صحبت کرد هام، به نظر کمی گیج می رسید.
    از روي کنجکاوي پرسیدم:"چرا با آلیس میري؟"
    "آلیس بیشترین... پشتیبانه"وقتی صحبت میکرد، اخم کرد.
    با کم رویی پرسیدم:"و بقیه؟ اونا چی هستن؟"پیشانی اش براي مدت کوتاهی چین برداشت:"بیشترشون دیرباورن."
    دزدکی نگاهی به پشت- سرم جایی که خانواد هاش بودند -انداختم. همان طور که نشسته بودند، به جهت هاي مختلفی خیره نگاه می کردند. دقیقاً مثل همان بار اولی که دیده بودم شان. فقط حالا چهار نفر بودند، برادر زیبا و مو برنزي شان، با چشمان طلاییِ آشفته اش، درست روبروي من نشسته بود.
    حدس زدم:"اونا از من خوششون نمیاد."
    مخالفت کرد:"اینطور نیست."اما چشمانش بیش از حد حالت معصومانه به خود گرفته بودند. "اونا نمی فهمند چرا نمی تونم رهات کنم."
    با دهن کجی گفتم:"به همین صورت، منم نمی فهمم."
    ادوارد سرش را به آرامی تکان داد و قبل از اینکه نگاه خیره ام را ببیند، چشمانش را به طرف سقف چرخاند. بهت گفتم هیچ وقت خودت رو واضح نمی بینی. تو شبیه هیچ کدوم از کسایی که من تا به حال شناختم، نیستی. تو منو مجذوب خودت می کنی."
    به او چشم غره رفتم، مطمئن بودم که در حال دست انداختنم بود.
    وقتی حالتم را کشف کرد، لبخندي زد. زمزمه کرد:"با این برتري هاي که من دارم."متفکرانه پیشانی اش را لمس کرد. "من دید بهتري از طبیعت مردم عادي دارم. مردم قابل پیش بینی هستن. ولی تو... تو هیچ کاري که من انتظارشو دارم نمی کنی. تو همیشه منو غافلگیر می کنی."
    به دور دست نگاه کردم. چشمانم به سمت خانواده اش متمایل شد، دست پاچه و ناراضی بودم. حرف هایش به من احساس یک مورد آزمایشگاهی را میداد. از این که انتظاري غیر از این داشتم، می خواستم به خودم بخندم.
    ادامه داد:"توضیحش به اندازه ي کافی آسونه." سنگینی نگاهش را بر چهره ام حس می کردم اما نمی توانستم به او نگاه کنم. می ترسیدم ناراحتی را در چشمانم ببیند. "ولی حقیقت بیشتر از این هاست... و بیان کردنش درقالب کلمات ساده نیست."
    همین طور که صحبت می کرد، به کالن ها خیره شده بودم. ناگهان رزالی، خواهر بلوند و خیره کننده اش، چرخید و نگاهم کرد. نه، نگاه نکرد، با چشمان سیاه و سردش به من خیره شد.
    می خواستم نگاهم را از او بدزدم اما نگاه خیره اش تا وقتی که ادوارد جمله اش را نیمه کاره رها کرد، نگه م داشت. ادوارد، نفسش را با صداي خشمناکی بیرون داد. در اصل، صدا بیشتر شبیه به یک هیس بود.
    رزالی سرش را برگرداند و من، نفس راحتی از سر آزادي کشیدم و م یدانستم که ادوارد می توانست سراسیمگی و وحشتی را که چشمانم را پوشانده بود، ببیند.
    چهره اش، هنگامی که توضیح م یداد، محکم به نظر می رسید:"واقعاً متاسفم. اون فقط یه ذره نگرانه. ببین...این فقط واسه من خطرناك نیست. اگه بعد از اون همه وقت گذروندن با تو جلوي همه..." و سرش را به زیر انداخت.
    "اگه؟"
    "اگه این موضوع... بد تموم بشه."
    سرش را در میان دستانش گرفته بود؛ هما نطور که در پورت آنجلس نیز این کار را انجام داده بود. اضطرابش واضح بود. خیلی مشتاق بودم که دلداریش دهم اما در چگونگی این کار مانده بودم. بی اختیار دستانم به سرعت به سمتش دراز شدند، با این وجود، از ترس این که تماسم فقط اوضاع را بدتر کند، آن ها را روي میز گذاشتم.
    به آرامی متوجه شدم که سخنانش باید باعث ترسیدن من میشد. منتظر ترس شدم اما تنها چیزي کهحس کردم، همدردي براي دردي بود که می کشید.
    و البته نا امیدي. نا امیدي از این که رزالی مزاحم چیزي شد که ادوارد می خواست بگوید. نمی دانستم دوباره، چطور شروع کنم. و ادوارد هنوز هم سرش را در میان دستانش گرفته بود.
    سعی کردم با لحن عادي اي صحبت کنم:"و الان باید بري؟"
    صورتش را بالا گرفت، چهره اش براي چند لحظه جدي بود اما بعد با لبخندي شکفت "بله."
    "شاید هم خوب باشه! ما هنوز هم باید پونزده دقیقه ي دیگه از اون فیلم ملال آور زیست شناسی رو تحمل کنیم، من که فکر نمی کنم بیشتر از این بتونم!"
    از جا پریدم. آلیس با موهاي کوتاه و حبري رنگش که مثل هاله اي به هم ریخته، چهره ي دلپسند و الف مانندش را احاطه کرده بودند ناگهان پشت شانه هاي ادوارد ایستاده بود. اندام نحیف و باریکش حتی در بی حرکتی کامل نیز دلپذیر بود.
    ادوارد، ب یآن که از من چشم بردارد، گفت:"آلیس."
    آلیس پاسخ داد:"ادوارد"
    صداي زیر و بلند آلیس تقریباً به جذابیِ صداي ادوارد بود.
    ادوارد ما را به هم معرفی کرد:"آلیس، بلا- بلا، آلیس" و با حالتی معمولی به ما اشاره کرد. خنده ي اریبی بر لبانش بود.
    "سلام بلا." چشمان زیركِ شیشه ایش را نمی شد خواند اما لبخندش دوستانه بود."خیلی خوبه که بالاخره دیدمت."
    ادوارد نیم نگاه سردي به او انداخت.
    با خجالت زمزمه کردم:"سلام آلیس."
    آلیس از ادوارد پرسید:"اماده ای؟"
    "تقریباً. تو ماشین می بینمت" صدایش غیر دوستانه به نظر می آمد. آلیس بی هیچ حرفی رفت؛ نرم راه می رفت. به طوري که براي لحظه اي حسادت در وجودم تیر کشید.
    در حالی که به سمت ادوارد می چرخیدم، پرسیدم:"بگم خوش بگذره یا ممکنه منظورم بد بیان بشه؟"
    نیشخند زد:"نه، خوش بگذره به خوبی هر چیز دیگست."
    سعی کردم حرفم را از صمیم قلب نشان دهم:"پس خوش بگذره." و البته نتوانستم فریبش دهم.
    باز هم لبخندي زد:"سعی ام رو می کنم. و خواهشاً تو هم سعی کن مراقبِ خودت باشی."
    "امنیت تو فرکس چه مبارزه اي بشه."
    "واسه تو مثل یه مبارزه ست." فکش سفت شد."قول بده."
    با صداي موزونی گفتم:"می دم که مواظب خودم باشم. امشب لباس ها رو می شورم این کار بایستی پر از خطر باشه!"
    با حالت تمسخرآمیزي گفت:"حالا نیوفتی تو ماشین لباسشویی."
    " تمام سعی ام رو می کنم." و سپس او ایستاد و من هم بلند شدم.
    آه کشیدم:"فردا میبینمت."
    به فکر فرو رفت:"به نظر میاد این مدت واسه ت خیلی طولانیه، نه؟"
    با اوقات تلخی سر تکان دادم.
    قول داد:"فردا صبح اونجام." و لبخند کج و معوجش را با لبخندي پاسخ دادم. بر روي میز خم شد تا صورتم را لمس کند، و دوباره موهایم را امتداد استخوان گون هام شانه بزند و بعد برگشت و قدم زنان رفت و به او خیره شدم تا برود.
    به شدت وسوسه شده بودم تا به شکلی از بقیه ي روز مرخص شوم، حداقل از باشگاه. اما یک هشدار درونی مانعم شد. می دانستم که اگر ناپدید شوم، مایک و دیگران فکر می کنند که با ادوارد هستم. و ادوارد نگران اوقاتی بود که جلوي همه با هم می گذراندیم...
    اگر مشکلی به وجود بیاید. فکر اخیر را از سرم کنار زدم، و براي تامین امنیت هرچه بیشتر ادوارد تمرکز کردم.

    به طور غریزي می دانستم-و احساس می کردم او هم می داند-که فردا روز سرنوشت سازي خواهد بود.
    رابطه ي ما نمی توانست با این توازن ادامه پیدا کند، همین طور که حالا بود، بر سر لبه ي چاقو. ما از یک سمت سقوط خواهیم کرد، و یا شاید از سمتی دیگر که تماماً بستگی به تصمیمش -و یا غرایزش-داشت.
    قبل از این که خودم به صورت آگاهانه انتخاب کرده باشم، تصمیمم گرفته شده بود. و حالا منتظر دیدن عواقبش بودم. چون هیچ چیزي برايم ترسناك تر و آزار دهنده تر از فکر دوري او نبود. این کار برایم غیر ممکن بود.
    حس وظیفه شناسی به کلاس رفتم. به راستی نمی توانستم بگویم در کلاس زیست شناسی چه گذشت. ذهنم مشغول فکر کردن به فردا بود.
    در باشگاه، مایک باز هم با من صحبت م یکرد. برایم آرزوي اوقاتی خوش در سیاتل کرد. محتاطانه برایش توضیح دادم به خاطر این که نگران وانتم بودم سفرم را لغو کرده ام.
    ناگهان با ترش رویی پرسید:"می خواي با کالن به مجلس رقص بري؟"
    "نه، من اصلاً به مجلس رقص نمی رم."
    "پس می خواي چی کار کنی؟" خیلی علاقه مند بود. احساس درونی ام حکم میکرد به او بگویم فضولی موقوف. در عوض، به راحتی دروغ گفتم:
    "باید لباس ها را بشورم و بعد واسه امتحان آمادگی جسمانی بخونم وگرنه رد می شوم."
    "کالن تو درس خوندن کمکت می کنه؟"
    با تاکید گفتم:"ادوارد. اون قرار نیست تو در سها بهم کمک کنه. واسه تعطیلات رفته یه جاي دیگه."
    با تعجب متوجه شدم درو غها طبیعی تر و بهتر از همیشه به ذهنم آمدند.
    مشتاقانه تر گفت:"اوه." قول داد:"می دونی، در هر صورت می تونی با گروه ما به مجلس رقص بیاي. این طوري خیلی عالی میشه. ما همه باهات می رقصیم به هر حال.."
    تصویري ذهنی از جسیکا باعث شد صدایم تندتر از حد لزوم شود:"قرار نیست من به اون مهمونی برم مایک. باشه؟"
    دوباره اخم کرد:"باشه. من فقط داشتم تعارف میکردم."
    وقتی بالاخره وقت مدرسه تمام شد، بدون هیچ شور و شوقی به پارکینگ رفتم. واقعاً دلم نمی خواست تا خانه پیاده برم اما نمی توانستم بفهمم چگونه ممکن است ادوارد وانتم را آورده باشد.
    از طرفی، کم کم داشتم به این نتیجه می رسیدم که هیچ چیز براي او غیر ممکن نیست. نتیجه ي آخر درست از آب در آمد. ماشینم دقیقاً همان جایی بود که ادوارد ولوویش را امروز صبح پارك کرد.
    در قفل نشده را باز کردم. کلید روي آن بود! با ناباوري سرم را تکان دادم.
    تکه کاغذ سفید و تا شده اي روي صندلی ام بود. داخل ماشین شدم و قبل از اینکه کاغذ را باز کنم، در را بستم. آنجا دو کلمه با دستخط زیباي ادوارد نوشته شده بود:" مراقب باش!"
    صداي غرش وانت مرا ترساند. به خودم خندیدم.
    وقتی به خانه رسیدم، دستگیره ي در قفل اما چفت در باز بود. درست همان طور که امروز صبح رهایش کرده بودم. داخل خانه، مستقیم به طرف اتاق رختشویی رفتم که آن هم به همان شکلی بود که رهایش کرده بودم.
    دنبال شلوار جینم گشتم و بعد از پیدا کردنش، جیب هایش را بررسی کردم. خالی بودند. همان طور که سرم را تکان می دادم، به ذهنم رسید که نکند در آخر کلیدم را آویزان کرده بودم.
    با پیروي از همان احساسی که مرا به دروغ گفتن به مایک وا داشت، به جسیکا، با بهانه ي آرزوي خوش اقبالی برایش در رقص، تلفن زدم. وقتی که او هم همین آرزو را براي روز من با ادوارد می کرد، درباره ي به هم خوردن این ماجرا، برایش توضیح دادم.
    مأیوس تر از آن بود که یک شخص ثالث نظاره گر، باید باشد. بعد از آن به سرعت خداحافظی کردم.
    هنگام شام، چارلی حواسش پرت بود. حدس زدم نگران چیزي در کارش بود یا شاید نگران بازي بسکتبال یا شاید هم تنها از خوردن لازانیا لذت می برد... حدس زدن این، در مورد چارلی سخت بود.
    شروع به حرف زدن کردم و باعث شدم رشت هي افکارش پاره شود:"میدونی بابا..."
    "چیه بلا؟"
    "به نظرم درمورد سیاتل درست میگی. فکر کنم صبر می کنم تا جسیکا یا کس دیگه اي بتونه باهام بیاد."
    با تعجب گفت:"اوه، باشه، پس می خواي خونه بمونم؟"
    "نه بابا، برنامه تو عوض نکن. یه عالمه کار دارم که باید انجام بدم... مشق، لباس شویی... باید به کتاب خانه و خواربار فروشی برم. تمام روز هی میام و میرم. تو برو و خوش بگذرون."
    "مطمئنی؟"
    "کاملاً بابا، گذشته از این، به طور خطرناکی ماهیِ فریزر داره کم میشه. فکر کنم نزدیک به دو، سه سال ذخیره داشته باشیم."
    لبخند زد:"بلا، زندگی با تو واقعا آسونه!"
    همین طور که می خندیدم، گفتم:"می تونم همچین چیزي در مورد شما بگم." صداي خنده ام بیش از حد بلند بود، اما او توجهی نکرد. از گول زدنش به قدري احساس گناه می کردم که تقریباً توصیه ي ادوارد را پذیرفتم و به او گفتم که کجا می خواهم بروم، تقریباً.
    بعد از شام، لباس ها را تا کردم و مقداري دیگر را داخل ماشین خشک کنی قرار دادم. بدبختانه این نوع کار، فقط دست و بال آدم را می بست.
    قطعاً ذهنم وقت آزاد زیادي داشت و درحال خارج شدن از کنترلم بود. به شدت در بین انتظاري که تقریباً دردناك بود و ترس دسیسه آمیزي که به تصمیمم خرده می گرفت، در نوسان بود.
    مجبور بودم مدام به خودم یادآوري کنم که انتخابم را کرده ام و نمی خواستم از انتخابم صرف نظر کنم.
    بیشتر از چیزي که لازم باشد، نوشته را براي تجزیه و تحلیل دو جمله ي کوچکی که نوشته بود، از جیبم بیرون کشیدم. او می خواست من در امان باشم. بارها و بارها این را به خودم گفتم. فقط تا آخر این امید را نگه داشتم که عاقبت این خواسته ي او بر دیگر خواسته هایش پیروز شود. و انتخاب دیگرم چه بود او را از زندگی خودم بیرون کنم؟
    غیر قابل تحمل بود. گذشته از این، از وقتی که به فرکس آمده بودم، واقعاً به نظر می رسید تمام زندگی ام در اینجا، در مورد او بود!
    اما صداي ضعیفی در اعماقِ ذهنم، نگران بود که نکند، اگر این ماجرا بد تمام شود، رنجِ زیادي داشته باشد.
    وقتی به حد کافی دیر وقت شده بود که خوابیدن قابلِ قبول باشد، راحت شدم. می دانستم براي خوابیدن خیلی استرس دارم به همین دلیل، کاري کردم که قبلاً هرگز انجام نداده بودم.
    عمداً داروي سرما خوردگی غیرضروري خوردم-این دارو به مدت هشت ساعت، به خوبی مرا از پا در می آورد-
    معمولاً این نوع رفتار را، در درونم نمی بخشیدم. اما فردا بدون این که از کمبود خواب، زیر چشمانم گود افتاده باشد هم به قدر کافی پیچیده بود.
    هنگامی که منتظر اثر کردن دارو بودم، موهایم را خشک کردم تا به طور بی نقصی صاف بایستند و در همان حال، به چیزي که فردا می پوشیدم فکر کردم. وقتی همه چیز براي صبح آماده شد، سرانجام روي تختم دراز کشیدم. احساس فوق العاده اي داشتم؛
    نمی توانستم جلوي منقبض شدنم را بگیرم. بلند شدم و محتویات جعبه ي سی دي هایم را بیرون ریختم تا این که قطعه اي موسیقی از چاپین پیدا کردم.
    به آرامی آن را به کار انداختم و دوباره آماده ي خواب شدم. روي شل کردن تک تک قسم تهاي بدنم متمرکز شدم. جایی در میان این تمرین، داروي سرما خوردگی اثر کرد و به خوشی در بیهوشی فرو رفتم.
    زود از خواب بیدار شدم. به لطف داروهاي آرامش بخش، خواب آرام و بی رویایی داشتم. با این که به خوبی استراحت کرده بودم اما بعد از خواب، آشفتگیِ ذهنیِ شبِ قبل دوباره برگشت.
    با عجله لباس پوشیدم و یقه ام را روي گردنم صاف کردم و با بیقراري پلیور برنزي ام را روي شلوار جین ام پوشیدم. دزدکی، از پنجره نگاه کوتاهی به بیرون انداختم تا بفهمم چارلی رفته است یا نه. لایه ي نازکی از ابرهاي پنبه اي آسمان را پوشانده بود اما به نظر نمی آمد، زیاد ماندگار باشند.
    بدون چشیدن غذا، صبحانه ام را خوردم و وقتی تمام شد، براي تمیز کردن میز، عجله کردم. دوباره زیر چشمی از پنجره بیرون را نگاه کردم اما هیچ چیز تغییر نکرده بود.
    تازه مسواك زدن م را تمام کرده بودم و داشتم به سمت طبقه ي پایین می رفتم که ضربه ي آرامی به در، قلبم را در سینه به تپش انداخت.
    به طرف در پرواز کردم. کمی با قفل ساده اش به مشکل برخوردم اما بالأخره با تکانی شدید، در را باز کردم. و او آنجا بود. تمام سراسیمگی و آشفتگی ام به محض نگاه کردن به چهره اش حل شد و از بین رفت و آرامش جایش را گرفت.
    آهی از سر آسودگی کشیدم ترسهاي دیروز با حضورش در اینجا، حالا خیلی احمقانه به نظر می رسیدند.
    اول لبخند نمیزد، صورتش ناراحت بود. اما بعد، همین که نگاهم کرد، حالتش روشن تر شد و خندید.با دهان بسته خندید:"صبح به خیر."
    "مشکل چیه؟" به سرتاپاي خودم نگاهی انداختم تا مطمئن شوم چیز مهمی را از قلم نینداخته ام. مثل کفش، یا شلوار.
    "با هم ست شدیم."
    دوباره خندید. متوجه شدم پلیور بلندي به رنگ برنزه ي روشن که زیرش یقه ي سفید نشان داري مشخص بود به همراه شلوار جین آبی رنگی پوشیده بود. به همراهش خندیدم و تنش پنهانیِ ناشی از افسوس ام را مخفی کردم. افسوس از اینکه چرا او باید شبیه مدلهاي فشن باشد اما من نمی توانستم.
    وقتی داشت قد مزنان به سمت وانت می رفت، در را پشت سرم قفل کردم. با حالتی که انگار در رنج و عذاب بود، کنار در مسافر منتظر ایستاد. فهمیدنِ حالش آسان بود.
    با حالتی از خود راضی به او یادآوري کردم:"ما یه قراري گذاشته بودیم." و از صندلیِ ماشین بالا رفتم تا به صندلی راننده برسم و قفل درش را باز کنم.
    پرسیدم:"کجا می ریم؟"
    "کمربندت رو ببند از همین الانش هم نگرانم" همین طور که به حرفش گوش می کردم، نگاهِ بدي به او انداختم.
    با آهی تکرار کردم:"کجا میریم؟"
    دستور داد:"برو به صدو یک شمالی"
    وقتی می دانستم به من خیره شده، به طرز شگفت انگیزي تمرکز بر روي جاده سخت بود. براي همین با دقت و احتیاط بیشتري از شهر که هنوز در خواب بود، عبور کردم.
    "می خواي قبل از غروب از فرکس بیرون بزنی؟"
    در جواب گفتم:"این ماشین اون قدري پیر هست که بتونه پدربزرگ ماشین تو باشه احترامشو نگه دار!"
    برخلاف بدبینی اش، خیلی زود از محدوده ي شهر خارج شدیم. بوته هاي به هم تنیده ي کلفت زیر درختان و پیچک هاي سبزِ پیچیده شده دور تنه شان، جاي زمین هاي چمن و خانه ها را گرفتند.
    "به صد و ده که رسیدي بپیچ به راست." دقیقاً وقتی که می خواستم بپرسم، این را گوشزد کرد. در سکوت اطاعت کردم.
    "حالا، تا ته جاده می رونیم."
    می توانستم از صدایش، تشخیص دهم که لبخند می زند. اما ترس از ثابت شدن درستی حرفش و منحرف شدنم به بیرون از جاده، باعث شد که نگاهش نکنم تا مطمئن شوم.
    از روي کنجکاوي پرسیدم:"و اونجا، آخرِ اون جاده ي هموار چیه؟"
    "یه کوره راه."
    "پیاده می ریم؟"خدا را شکر که کفش هاي تنیس ام را پوشیده بودم.
    "مشکلیه؟" طوري به نظر می رسید که انگار به این اندازه توقع داشته.
    "نه." سعی کردم اطمینانِ کافی براي دروغ گفتن را به صدایم بدهم. اما اگر فکر می کرد وانتم کند بود....
    "نگران نباش. همه ش پنج مایله. یا یه چیزي تو همین مای هها. ما هم که عجله اي نداریم."
    پنج مایل! جوابی ندادم تا لرزش صدایم را که نشان می داد هول شده ام، نشنود. پنج مایل راه از ریشه هاي خطرناك و سنگهاي لق که سعی میکردند پایم را بپیچانند یا به صورت دیگري ناتوانم کنند.
    این راه، باعث سرافکندگی ام می شد.
    مدتی در سکوت رانندگی کردیم و من، سخت در فکرِ وحشتی که پیش رو بود، فرو رفته بودم.
    بعد از چند لحظه با بی قراري پرسید:"به چی فکر می کنی؟"
    دوباره دروغ گفتم::"فقط از خودم می پرسیدم کجا داریم می ریم."
    "جاییه که وقتی هوا خوبه خیلی دوست دارم برم." بعد از این حرف، هر دو از پنجره به ابرهایی که پراکنده می شدند، نگاهی انداختیم.
    "چارلی گفت امروز احتمالاً گرمه."
    پرسید:"و تو به چارلی گفتی که چی کار قراره بکنی؟"
    "نچ."
    "اما جسیکا فکر می کنه امروز با هم به سیاتل می ریم؟" این فکر به نظر خوشحال می رسید.
    "نه. بهش گفتم برنامه رو به هم زدي -که حقیقت داره-"
    عصبانی شد::"هیچ کس نمی دونه تو الآن با منی؟"
    "بستگی داره... فکر می کنم به آلیس گفته باشی."
    پرخاش کرد:"این خیلی مفیده، بلا!"
    وانمود کردم نشنیدم.
    وقتی توجهی نکردم، پافشاري کرد:"فرکس انقدر افسرده ات کرده که به مرگ هم راضی هستی؟"
    یاد آوری کردم:"گفتی ممکنه واسه ت مشکلی ایجاد کنه... این که ما علناً با هم باشیم."
    "پس تو نگران مشکلی هستی که ممکنه براي من پیش بیاد اگه تو خونه نیاي؟" صدایش هنوز عصبانی و به شکل طعنه آمیزي، نیش دار بود.
    با حرکت سر حرفش را تصدیق کردم. چشمانم را به جاده دوخته بودم.چیزي زیر لب گفت، آن قدر تند حرف میزد که نفهمیدم چه بود.
    در باقیِ راه، ساکت بودیم. می توانستم موجی از عصبانیت و عدم رضایت که از او ساتع میشد را حس کنم. و نمی توانستم به چیزي براي گفتن فکر کنم.
    و بعد جاده به پایان رسید. به یک کوره راه کوچک با نشانی چوبی، محدود میشد. در کناره ي باریک جاده پارك کردم و بیرون آمدم. می ترسیدم؛ چون از دستم عصبانی بود و دیگر رانندگی را به عنوان بهانه اي براي نگاه نکردنش نداشتم. حالا هوا گرم بود.
    گرم تر از چیزي که از وقتی به فرکس رسیده بودم، تجربه کرده بودم. زیر ابرها، تقریباً هوا شرجی بود. پلیورم را در آوردم و دور کمرم گره اش زدم. خوشحال بودم که بلوزِ بی آستین و نازکی پوشیده بودم مخصوصاً اگر پنج مایل پیاده روي پیشِ رو داشتم.

    صداي در را که محکم بسته شد، شنیدم و نگاه کردم، دیدم او هم پلیورش را در آورده است. پشت به من و رو به جنگل رام نشده ي کنارِ وانتم بود.
    "از این طرف." از روي شانه اش نگاهی به من انداخت چشمانش هنوز ناراحت بودند. به جنگل تاریک خیره شد.
    "کوره راه؟"هنگامی که با شتاب وانت را دورمی زدم تا به او برسم، وحشت موجود در صدایم واضح بود.
    "گفتم یه کوره راه آخر جاده هست. اما نگفتم که اون رو انتخاب می کنیم."
    نومیدانه پرسیدم:"کوره راه نه؟"
    "نمی ذارم گم شی." با لبخندي حاکی از تمسخر برگشت. نفس سریعی کشیدم. بلوز سفیدش بی آستین بود و دگمه هایش را نبسته بود. بنابراین پوست لطیف و سفید گلویش بی هیچ مانعی تا بالاي سین هي مرمرینش ادامه می یافت.
    عضلات عالی اش به سختی پشت لباس هایش پنهان نشده بودند. با ضرب هاي از خنجر تیز ناامیدي فهمیدم که او خیلی کامل بود. هیچ راهی نبود که این موجود الهی بتواند برایم مناسب باشد.
    به من خیره شد. از احساس عذابم متحیر شده بود.
    با ملایمت گفت:"می خواي بري خونه؟" دردي متفاوت با درد من، صدایش را پر کرده بود.
    "نه." جلو رفتم تا در کنارش قرار گیرم. نگران بودم تا مبادا یک لحظه از زمانی که می توانستم با او داشته باشم را تلف کنم.
    پرسید:"مشکل چیه؟" صدایش آرام شبخش و ملایم بود.
    با حالتی احمقانه گفتم:"تو پیاده روي اصلاً خوب نیستم. باید خیلی صبور باشی!"
    "اگه به اندازه ي کافی زحمت بکشم... می تونم صبور باشم."لبخندي زد. نگاه خیره اش را رویم نگه داشت. سعی می کرد از آن حالت ناگهانی و غیر قابل پی شبینی دلمردگی ام، بیرونم آورد
    سعی کردم در جوابش لبخند بزنم. لبخندم متقاعد کننده نبود. با دقت کامل صورتم را بررسی کرد.
    قول داد:"برت می گردونم خونه."نمی توانستم بگویم قولش بی قید و شرط بود یا به بازگشتی سریع به خانه محدود می شد. می دانستم فکر می کرد ترس باعث ناراحتی ام شده. و دوباره از این که تنها کسی هستم که او
    نمی تواند ذهنش را بخواند، متشکر بودم.
    با ترش رویی گفتم:"اگه می خواي تا قبل از غروب آفتاب، پنج مایل رو پیاده از وسط جنگل برم، بهتره خودت تو راه پیش قدم بشی."
    بعد از یک لحظه تسلیم شد و راه جنگل را پیش گرفت.
    آن قدر که می ترسیدم، سخت نبود. بیشتر راه صاف بود. و او سرخس هاي مرطوب و رشته هاي خزه را برایم کنار می زد.
    وقتی راه مستقیمش ما را به سمت درخت هاي افتاده یا تخته سنگ هاي ساییده شده می برد، کمکم می کرد؛ از آرنج بلندم می کرد و بعد، فوراً وقتی که صاف می شدم، رهایم می کرد. تماسِ سردش بر روي پوستم، هرگز در این که باعث تپیدنِ نامنظم قلبم شود، شکست نمی خورد.
    دو بار، وقتی آن کار را کرد، نگاهی به صورتش انداختم که باعث شد مطمئن شوم او هم تقریباً صداي قلبم را می شنود.
    سعی می کردم تا جایی که ممکن است چشمانم را از او دور نگه دارم اما بعضی وقت ها، یواشکی نگاهش می کردم. هر بار زیبایی اش، با ناراحتی در قلبم می نشست.

    بیشتر راه را در سکوت پیمودیم. گاه و بیگاه، سوال اتفاقی اي را که دو روز گذشته ي بازجویی از قلم انداخته بود، می پرسید. درباره ي تولدهایم، معلم هاي دبستانم، حیوانات خانگی بچگی ام و... می پرسید و من هم باید اعتراف می کردم که بعد از کشتن سه ماهی به طور متوالی، کاملاً در آن قضیه تسلیم شده بودم.
    به این موضوع خندید بلند تر از چیزي که به آن عادت داشتم. طنین هاي زنگ مانندي از جنگل خالی به طرف مان برگشت.

    این پیاده روي، بیشتر وقت صبح را گرفت. اما او اصلاً، هیچ نشانه اي از بی حوصلگی نشان نداد. جنگل تمام اطراف مان را پوشانده بود. در مارپیچِ بی حدي از درختان قدیمی بودیم.
    نگرانی ام براي این که هرگز راهمان را به بیرون از اینجا پیدا نخواهیم کرد، شروع شد. او کاملاً آسوده بود. در هزارتوي سبز راحت بود و اصلاً به نظر نمی رسید در مورد مسیرمان شکی داشته باشد.

    پس از چند ساعت، نوري که از درختان بالاي سرمان می گذشت، از رنگ زیتونیِ تیره به سبزي روشن تر تغییر کرد. همان طور که پیش بینی کرده بود، هوا آفتابی شد. براي اولین بار از زمانی که وارد جنگل شده بودیم، لرزشی از هیجان حس کردم که سریعاً به بیقراري تغییر کرد.
    "رسیدیم؟" براي این که اذیتش کنم، وانمود کردم عصبانی هستم.
    "تقریباً." روشنایی جلومون رو میبینی؟
    به جنگل انبوه خیره شدم:"امم... باید ببینم؟"
    لبخندي مغرورانه زد:"شاید هنوز واسه چشماي تو زود باشه."
    زیر لب گفتم:"وقتشه برم چشم پزشکی!" پوزخندش نمایان تر شد.
    اما پس از صد یارد(تقریبا 90 سانتیمتر) دیگر، کاملاً می توانستم روشناییِ میان درختانِ روبروي مان را ببینم. نوري که به جاي سبز، زرد بود.
    از او جلو زدم. با هر قدم اشتیاقم بیشتر می شد. اجازه داد جلو بروم. حالا بی صدا به دنبالم می آمد.

    به لبه ي سرچشمه ي نور رسیدم و از آخرین حاشیه سرخس، به دوست داشتنی ترین جایی که تا به حال دیده بودم، قدم گذاشتم. چمن زار کوچکی بود. کاملاً گرد، و پر از گل هاي وحشی بنفش، زرد و سفید ملایم.
    جایی در همان نزدیکی، می توانستم شر شر موسیقی آبِ جاري را بشنوم. خورشید دقیقاً بالاي سرمان، دایره را با ابري از آفتاب طلایی پر کرده بود. آرام و حیرت زده از میان چمن نرم، گلهاي رقصان و هواي گرمِ طلایی قدم زدم.
    وسط راه برگشتم تا این تجربه را با او شریک شوم. اما او پشت سرم، جایی که انتظارش را داشتم نبود. با یک احساس خطر ناگهانی، براي پیدا کردنش به دور خود چرخیدم. در نهایت، او را دیدم که در قسمت پر سایه تر سایبان در لبه ي چمن زار ایستاده بود و با چشمان کنجکاو تماشایم می کرد.
    تنها آن زمان بود که فهمیدم زیبایی چمنزار چه چیزي را از ذهنم پاك کرده بود. معماي ادوارد و خورشید که قول داده بود امروز برایم روشنش کند!

    قدمی به سمتش برداشتم. چشمان من پر از کنجکاوي بودند و چشمان او محتاط و بی میل. درحالی که قدمی دیگر به سمتش برمی داشتم، لبخندي مشوقانه زدم و با دستم به او اشاره کردم.
    دستش را به حالت هشدار بالا آورد. درنگ کردم و به سمت پاشنه هایم متمایل شدم.
    به نظر رسید نفس عمیقی کشید و به درون روشناییِ آفتابِ نیمروزي قدم گذاشت.


    1. فصل سیزدهم
      اعترافات


      ادوارد، در زیر آفتاب، تکان دهنده بود. با این که تمام بعد از ظهر خیره نگاهش می کردم، نمی توانستم به او عادت کنم. پوستش که با وجود سرخیِ کم رنگش به خاطر شکار دیروز، سفید بود، عملاً می درخشید؛
      انگار هزاران الماس کوچک بر رویش گذاشته شده بود. در سکوت، روي چمنها دراز کشید؛ سینه ي برافروخته و خوش اندامش به همراه بازوانی درخشان، از میان پیراهن گشوده اش، مشخص بود.
      با این که پلک هاي درخشانش را که رنگ بنفش کم رنگ به خود گرفته بودند، بسته بود اما مسلماً خواب نبود. مجسمه اي عالی که از سنگ ناشناخته اي تراشیده شده بود؛ به لطافت مرمر و به درخشانیِ کریستال!
      گه گاهی، لب هایش حرکت می کردند؛ با سرعتی که به نظر می رسید دارند می لرزند. اما وقتی از او سوال کردم، گفت در حال خواندنِ آهنگی بوده. صدایش پایین تر از حدي بود که بشنوم.

      از آفتاب هم لذت بردم؛ گرچه هوا آنقدر خشک نبود که بابِ میلم باشد. دوست داشتم مثل او دراز بکشم و اجازه دهم آفتاب صورتم را گرم کند. اما در همان حالت قوز کرده، درحالی که چانه ام را روي زانوانم گذاشته بودم، ماندم؛ نمی خواستم از او چشم بردارم. باد ملایم و آرام، موهایم را به هم میریخت و چمن هایی را که اطراف پیکرش بودند موج میداد.
      چمن زار که در ابتدا به نظرم خیلی تماشایی می آمد، در برابر شکوهش رنگ باخت.
      از روي تردید چون همواره می ترسیدم حتی حالا مثل سرابی ناپدید شود؛ زیباتر از آن بود که واقعی باشد...
      مرددانه یکی از انگشتانم را دراز کردم و به دست درخشانش که نزدیکم قرار داشت، زدم. باز هم از بافتش که به نرمیِ ساتن و به سرديِ سنگ بود، شگفت زده شدم.
      وقتی دوباره بالا را نگاه کردم، چشمانش باز بودند و نگاهم می کردند. امروز روشن تر بودند؛ مثل تافی. بعد از شکار گرم تر می شدند. لبخند سریعش گوشه هاي لب بی نقصش را بالا برد.
      به شوخی پرسید:"تو رو نمیترسونم؟"می توانستم کنجکاوي واقعی را در صداي لطیفش بشنوم.
      "یشتر از مواقع عادي."
      لبخندش پهن تر شد. دندان هایش در آفتاب برق می زدند.
      خیلی آرام نزدیک تر شدم. به طور کامل دستم را دراز کردم تا خطوط روي بازویش را با سر انگشتانم دنبال کنم. متوجه شدم که انگشتانم لرزیدند و می دانستم که این، از نگاهش پنهان نمی ماند.
      پرسیدم:"ناراحت میشی؟" دوباره چشمانش را بسته بود.
      بدون این که چشمانش را باز کند، گفت:"نه." آهی کشید:"نمی تونی تصور کنی چه احساسی داره"
      به آرامی دستم را به دنبال شکل مبهم رگ هاي آبی رنگ روي چین آرنجش، بر روي عضلات بی نقصِ دستش کشیدم. دست دیگرم را جلو آوردم تا دستش را بچرخانم.
      فهمید چه میخواهم و کف دستش را با یکی از حرکت هاي سریع و مبهوت کننده اش برگرداند. باعث شد بترسم؛ براي چند ثانیه، انگشتانم بر روي دستش بی حرکت ماندند.
      زمزمه کرد:«متاسفم.»بالا را نگاه کردم تا چشم هاي طلایی اش را که دوباره بسته شده بودند، ببینم.«با تو که هستم خیلی راحته خودم باشم.»
      دستش را بالا گرفتم و به این طرف و آن طرف چرخاندم تا درخشش خورشید را بر روي کفش تماشا کنم. نزدیک صورتم نگ هش داشتم تا تراشهاي پنهان پوستش را ببینم.
      آهسته نجوا کرد:« بگو داري به چی فکر می کنی؟» نگاهی کردم تا چشمانش را که ناگهان نگاه معناداري به خود گرفته بودند، ببینم. «هنوز واسه م عجیبه، این ندونستن»
      «می دونی، بقیه ي ما همیشه او نطوري احساس می کنن.»
      «زندگی سختیه» تاسفی که در صدایش موج میزد، زاد هي تخیل من بود؟«اما بهم نگفتی»
      «داشتم آرزو می کردم کاش می تونستم بفهمم تو فکر چی هستی...» مکث کردم.
      «و؟»
      «داشتم آرزو می کردم کاش می تونستم باور کنم که تو واقعی بودي، و داشتم آروز می کردم کاش نمی ترسیدم.»
      صدایش زمزمه اي آرام بود:«نمی خوام بترسی.»از صدایش فهمیدم که نمیتوانست صادقانه بگوید لازم نیست بترسم و چیزي براي ترسیدن وجود ندارد.
      «خب دقیقاً منظورم همچین ترسی نبود. گرچه، اینم مطمئناً چیزي هست که بشه بهش فکر کرد.»
      با سرعتی که نتوانستم حرکتش را ببینم، تا نیمه بلند شده و روي دستِ راستش تکیه کرده بود. کفِ دستِ چپش هنوز در دستانم بود. صورت فرشته مانندش تنها چند اینچ با صورتم فاصله داشت.
      احتمالاً... نه، باید از نزدیکیِ ناگهانی اش پا پس میکشیدم اما نمی توانستم حرکتی کنم. چشمان طلایی اش هیپنوتیزمم کرده بودند.
      اهسته زمزمه کرد:«پس از چی می ترسی؟»
      اما من نمی توانستم جوابی بدهم. درست مثل دفعه ي قبلی که نفس خنکش را روي صورتم استشمام کرده بودم. شیرین و خوشمزه. عطرش دهانم را آب انداخت.
      مثل هیچ چیز دیگري نبود. به صورت غریزي و بدون فکر کردن، به جلو خم شدم و نفسی کشیدم.
      و او دستش را از میان دستانم به شدت بیرون کشیده و رفته بود. در زمانی که طول کشید تا چشمانم دوباره متمرکز شوند، بیست قدم دورتر، لبه ي چمن زار کوچک، در سایه ي تیره ي صنوبري عظیم ایستاده بود.
      با چشمانی که در سایه تیره بودند، خیره نگاهم کرد. چهره اش غیر قابل خواندن بود.
      آرام زمزمه کردم:«من... متاسفم... ادوارد.» می دانستم که می تواند بشنود.
      گفت:«یه لحظه بهم فرصت بده.»
      صدایش فقط به اندازه اي که گوش کم قدرت ترِ من بتواند آن را بشنود، بلند بود. بی حرکت نشستم. بعد از ده ثانی هي طولانی، با سرعتی که براي او آرام بود، برگشت و در چند قدمی ام ایستاد، موقرانه روي زمین نشست و پاهایش را روي هم انداخت.
      نگاهش را از من برنداشت. دو بار نفسی عمیق کشید و بعد لبخند پوزش طلبانه اي زد.
      «خیلی خیلی متاسفم.» مکثی کرد.«می فهمیدي چه منظوري داشتم اگه میگفتم فقط یه آدمم؟»
      سري تکان دادم، آنقدر توانایی نداشتم که بتوانم به شوخی اش لبخند بزنم. همین طور که آرام آرام وجود خطر را درك میکردم، آدرنالین در ر گهایم جاري شد.
      «من بهترین شکارچیِ جهانم. نیستم؟ همه چیز من تو رو جذب میکنه. صدام، قیافه ام، حتی بوي من. انگار که به هیچ کدوم شون احتیاج ندارم.»
      خیلی غیر منتظره، درحالی که روي پاهایش ایستاده بود، با یک جهش، ناگهان از دید خارج شد تا لحظ هاي بعد زیر همان درخت ظاهر شود. کل چمن زار را در نیم ثانیه دور زده بود.
      به تلخی خندید.«فکر کردي میتونی از دستم فرار کنی.»
      دستش را دراز کرد و با صداي کرکننده اي، شاخه اي به ضخامت دو فوت را از بدنه ي صنوبر جدا کرد. لحظه اي آن را در دستش چرخاند و سپس با سرعت خیره کننده اي پرتش کرد. به درخت عظیم دیگري برخورد کرد و آن را لرزاند.
      دوباره، دو قدم آن طرف تر، به استواري سنگ، روبه رویم ایستاده بود.
      با ملایمت گفت:«فکر کردي می تونی باهام بجنگی؟»
      همان طور بیحرکت نشستم. بیشتر از همیشه از او می ترسیدم. هیچ وقت تا آن حد رها از ظاهر تصنعیِ محتاطش ندیده بودمش. هیچ وقت کمتر از این، انسان نبود؛ یا بیشتر از این، زیبا. با صورتی رنگ پریده و چشمانی باز، مثل پرنده اي که چشمانش را در چشمان ماري قفل کرده بود، نشستم.
      به نظرم رسید چشمان دوست داشتنی اش با برقی از هیجان درخشیدند. بعد، همین طور که لحظه ها می گذشتند، کم نورتر شدند. صورتش را نقابی از غمی قدیمی پوشاند.
      زمزمه کرد:«نترس»صداي نرمش ندانسته اغوا کننده بود « قول میدم...». تأمل کرد.«قسم می خورم بهت صدمه نزنم» به نظر میرسید بیشتر قصد دارد خودش را متقاعد کند تا من!
      درحالی که با آرامشی اغراق آمیز نزدیک می شد، دوباره نجوا کرد«نترس».
      از روي عمد، با پیچ و تاب، طوري نشست که صور تهایمان در یک سطح بود. یک قدم فاصله داشت.
      با حالتی رسمی گفت:«خواهش می کنم من رو ببخش. میتونم خودم رو کنترل کنم. من رو زمانی دیدي که رو خودم کنترلی نداشتم. اما الان بهترین رفتارم رو دارم.»
      صبر کرد اما باز هم نمی توانستم حرفی بزنم.
      چشمکی زد:«باور کن امروز تشنه ام نیست.»
      باید به این حرف میخندیدم اما صدایم لرزان و بیجان بود.
      با دلسوزي پرسید:«حالت خوبه؟»به آرامی، با دقت جلو آمد تا دست مرمرینش را دوباره در دستم بگذارد.
      به دست صاف و سرد، و سپس به چشمانش نگاهی کردم. مهربان و پشیمان بودند. دوباره نگاهم را به دست هایش برگرداندم و بعد به آرامی با سر انگشتم، خطوط رگهاي روي دستش را دنبال کردم. به بالا نگاه کردم و با کمرویی لبخند زدم.
      لبخندي که در جواب زد، خیره کننده بود.
      با لحن آهنگینِ آرامی متعلق به قرون گذشته، پرسید:«خب، قبل از این که انقدر گستاخانه رفتار کنم، کجاا بودیم؟»
      «راستش یادم نمیاد.»
      لبخندي زد اما صورتش شرمنده بود:«فکر کنم داشتیم در مورد این حرف می زدیم که چرا قبلاً از این دلایل واضح می ترسیدي.»
      «اوه، درسته»
      «خب؟»
      به پایین نگاه کردم و بیهدف دستم را روي کفِ دستِ رنگینش کشیدم. ثانیه ها می گذشتند.
      آهی کشید:«چقدر راحت ناامید میشم.» به چشمانش نگاهی کردم. ناگهان متوجه شدم همان قدر که این ماجرا براي او جدید بود، براي من هم هست. با وجود تمام تجربه هاي عمیقی که در این سا لها داشت، براي او هم سخت بود. از این فکر جرئت پیدا کردم.
      «می ترسیدم چون... خب به دلایل واضح، نمی تونم با تو باشم. و متاسفانه، خیلی بیشتر اون که باید، دلم می خواد باهات باشم.» وقتی حرف می زدم به پایین به دست هایش نگاه می کردم. برایم سخت بود که این حرف را بلند بگویم.
      به آرامی موافقت کرد:«بله، در حقیقت این چیزیه که باید ازش ترسید. خواسته ي با من بودن. واقعاً نباید جزء بهترین خواسته هات باشه.»
      اخم کردم.
      آهی کشید:«باید خیلی وقت پیش ولت میکردم. الان هم باید برم اما نم یدونم م یتونم یا نه.»
      در حالی که دوباره به پایین نگاه میکردم، با حالت رقت انگیزي زمزمه کردم«نمی خوام بري»
      «و این دقیقاً همون دلیلیه که باید برم. اما نگران نباش. من ذاتاً موجود خود خواهی ام. بیشتر از اونکه بخوام کاري رو که باید انجام بدم، دلم میخواد با تو باشم.»
      «خوشحالم.»
      «نباش.» این بار با ملایمت بیشتري دستش را عقب کشید. صدایش خشن تر از حد معمول بود. یعنی خشن براي او. اما باز هم از صداي هر انسانی زیباتر بود. دنبال کردن قضیه پا به پایش سخت بود تغییر حالت سریعش، مرا گیج و پریشان، یک قدم عقب میگذاشت.
      «فقط همراهی با تو نیست که دلم م یخواد. هیچ وقت فراموش نکن خطر من واسه تو، بیشتر از خطرم واسه هر کس دیگه ایه»
      صبر کرد. متوجه شدم که بدون این که چیزي ببیند به درون جنگل خیره شده بود. لحظه اي در فکر فرو رفتم.
      گفتم:«فکر نکنم درست منظورت رو فهمیده باشم حداقل اون قسمت آخر رو!»
      برگشت و درحالی که لبخند می زد، نگاهم کرد. حالتش باز هم داشت عوض میشد.
      در فکر فرو رفت:«چطور توضیح بدم؟ که دوباره نترسی... هوممم»
      بدون این که به نظر برسد در این مورد فکر م یکند، دستش را در دستم گذاشت. با دو دستم محکم آن را گرفتم. به دستهاي مان خیره شد.
      با حسرت گفت:«این گرما... به طرز حیرت آوري دلپذیره.» درحالی که در افکارش غرق شده بود، لحظ هاي گذشت.
      شروع کرد:«دونی که چطور هر کسی از یه مزه اي خوشش میاد؟ مثلاً بعضی از مردم بستنی شکلاتی رو دوست دارن و بعضی ها توت فرنگی رو ترجیح میدن.»
      با سر تائید کردم.
      «ببخشید به غذا تشبیه میکنم راه بهتري واسه توضیح دادنش به ذهنم نرسید.»
      لبخند زدم و او هم در جواب لبخند غمگینی زد.
      «می دونی، هر شخصی بوي متفاوتی میده. ماهیت متفاوتی داره. اگه یه آدم الکی تو یه اتاق پر از آب جوي کهنه زندانی کنی، با خوشحالی می نوشه اما اون می تونه جلوي خودش رو بگیره. اگه بخواد. اگه تو ترك باشه -
      حالا فرض کنیم تو اتاق یه لیوان براندي صد ساله بذاري، بهترین و کمیاب ترین کنیاك و اتاق رو با عطر گرمش پر کنی. فکر می کنی چی کار میکنه؟؟؟؟؟؟»
      درحالی که به چشمان یک دیگر نگاه می کردیم، ساکت نشسته بودیم سعی می کردیم افکار هم را بخوانیم. اول او سکوت را شکست.
      «شاید این مقایسه ي خوبی نباشه. شاید خیلی آسونه باشه که براندي رو رد کنه یا شاید من باید الکی رو با یه معتاد هروئینی عوض کنم.»
      «خب، چی داري میگی، من هروئین مرغوب تواَم؟» دستش انداختم. سعی کردم حال روحی اش را کمی بهتر کنم. به سرعت لبخند زد. به نظر می رسید قدر تلاشم را میداند.
      «بله، تو دقیقا هروئین محبوب منی!!!»
      پرسیدم:«تفاق زیاد میافته؟»
      به نوك درختان نگاه کرد. به پاسخش فکر می کرد.
      «با برادرام در این مورد حرف زدم» هنوز به دوردست ها خیره بود. «واسه جسپر، هر کدوم از شما تقریباً مثل هم هستین. اون جدیدترین عضو خانواد هست. همین پرهیز غذایی واسه ش مایه دردسر و کشمکشه. فرصت نداشته تو دوره ي رشدش با بوهاي مختلف آشنا شه، با طعمهاي مختلف»
      نگاه سریعی به من انداخت، حالتش مثل این بود که می خواهد عذر خواهی کند.
      گفت:«متاسفم»
      «اهمیتی نمیدم. لطفاً نگران دلخور شدن یا ترسیدنم یا هر چیز دیگه اي نباش. این راهیه که فکر می کنی. می تونم درك کنم یا حداقل سعی میکنم درك کنم. فقط هرطوري که می تونی واسه م توضیح بده.»
      نفس عمیقی کشید و دوباره به آسمان خیره شد.
      «بنابراین جسپر مطمئن نبود که اصلاً با کسی از شما برخورد کرده که واسه ش...» تأمل کرد، دنبال کلمه ي مناسبی می گشت
      نقدر خوشایند باشه، همون طور که تو واسه من هستی که باعث میشه فکري نکنم. امت باز تجربه ي طولانی تر و بیشتري واسه صحبت کردن در این مورد داره و میتونه منظورمو بفهمه. گفت که دو بار واسه ش ه مچین اتفاقی افتاده که یه بارش قو يتر و شدیدتر از دیگري بوده.»
      «و واسه تو»
      «هیچ وقت»
      این کلمه، لحظ هاي با نسیم گرم درآمیخت.
      براي این که سکوت را شکسته باشم، پرسیدم:«امت چیکار کرد؟»
      سوال بدي براي پرسیدن بود. صورتش تیره و دستش در دستانم مشت شد. به سمت دیگري نگاه کرد. منتظر بودم اما نمی خواست جوابی بدهد.
      بالأخره گفتم:«حدس می زنم بدونم چه کار کرده.»
      چشمانش را بالا برد. ظاهرش ملتسمانه و آرزومند بود.
      «حتی قوي ترین ها هم تو ترك شکست م یخورن. این طور نیست؟؟؟»
      «چی داري می پرسی؟ ازم اجازه می گیري؟»
      صدایم بران تر و تیزتر از چیزي بود که م یخواستم. سعی کردم تنُش را مهربا نتر کنم. می توانستم حدس بزنم صداقتش چه بهایی براي اش داشت.
      «منظورم اینه که، در این صورت هیچ امیدي نیست؟» چقدر راحت و آرام داشتم در مورد مرگ خودم صحبت میکردم.
      فوراً پشیمان شد. «نه، نه! البته که امیدي هست! منظورم اینه که، معلومه که نمی خوام...» جمله اش را نیمه کاره رها کرد. چشمانش با گرمی به چشمانم دوخته شد.
      «موضوع ما متفاوته. امت... اونا غریبه هایی بودن که اون بهشون برخورد کرده بود. این مربوط به خیلی وقت پیش میشه و اون موقع... به اندازه ي الان با تجربه و محتاط نبود.»
      سکوت کرد و مشتاقانه فکر کردن ام را تماشا کرد.
      «خب اگه ما... اوه، اگه ما هم دیگه رو تو یه کوچه ي تاریک یا هم چین چیزي دیده بودیم...» حرفم را ادامه ندادم.
      «تمام قدرتم رو به کار بردم تا وسط اون کلاس پر از بچه نپرم و...» تندي حرفش را قطع کرد و به سمت دیگري نگاه کرد.
      «وقتی از کنارم رد شدي، م یتونستم هرچیزي رو که کارلایل 1 واسه مون ساخته بود، خراب کنم. همون لحظه و همون جا. اگه تو تمام این مدت این... خب چند سال، تشنگیم رو کنترل نکرده بودم نمی تونستم جلوي خودم رو بگیرم.»
      مکث کرد و به طرف درختان اخم هایش را در هم کشید.
      با ترش رویی به من خیره شد. هر دویمان این را به خاطر می آوردیم::«حتماً پیش خودت فکر کردي جن زده شدم.»
      « نمی تونستم بفهمم چرا و چطور به اون سرعت ازم متنفر شدي...»
      «واسه من، تو مثل یه نوع شیطان بودي که یه راست از جهنم شخصی خودم احضار شده بود تا نابودم کنه رایحه اي که از پوستت بلند میشد... فکر می کردم می تونست همون روز اول دیوونه ام کنه.
      تو اون یه ساعت به صد تا راه مختلف فکر کردم تا دنبال خودم از کلاس بکشمت بیرون و تنها گیرت بیارم. باید فرار می کردم،قبل از ای نکه چیزي بگم که تو رو دنبال خودم بکشه باید ازت دور می شدم...»



  8. #8
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,363

    پیش فرض

    سپس به بالا نگاه کرد و حالت گیج و آشفته ام را دید که سعی می کردم خاطرات تیز و جگرسوزش را هضم کنم. چشمان طلایی اش، مرگبار و آرام، زیر مژگانش می سوختند.
    وعده داد:«تو میومدی.»
    سعی کردم با آرامش صحبت کنم:«بی شک»
    رو به دست هایم اخم کرد و از تحمل سنگینی نگاهش رهایم کرد. «و بعد، وقتی داشتم بیهوده سعی می کردم برنامه ریزي کنم که ازت دور بمونم، تو اونجا بودي- به این نزدیکی، تو یه اتاق گرم و کوچیک، با بوي دیوونه کننده ت. خیلی نزدیک بود بگیرمت. فقط یه آدم ضعیف اونجا بود-خیلی راحت میشد باهاش کنار اومد.»
    در زیر گرماي خورشید لرزیدم. با دیدن دوباره ي خاطرات قدیمی ام از چشمان او، تنها در این زمان بود که متوجه ي خطر شدم. بیچاره خانم کوپ؛ از تصور این که چقدر نزدیک بود به طور غیر عمدي، باعث مرگش بشوم، باز به خود لرزیدم.
    «اما مقاومت کردم. نمی دونم چطوري. با خودم جنگیدم تا منتظر اومدنت نشم. که از مدرسه دنبالت نیام. بیرون از ساختمون آسون تر بود. وقتی بوي تو کم تر به مشامم می خورد، راحت تر بود واضح فکر کنم و تصمیم
    درست رو بگیرم. دیگران رو نزدیک خونه گذاشتم بیشتر از اینها شرم داشتم که بهشون بگم چه موجود ضعیفی هستم. اونا فقط می دونستن که یه ایرادي تو کار هست و بعد یه راست، پیش کارلایل تو بیمارستان رفتم که بهش بگم دارم اینجا رو ترك میکنم.»
    با حیرت زدگی به او خیره شده بودم.
    «ماشینم رو با ماشینش عوض کردم باکش پر از بنزین بود و نمی خواستم بین راه توقف کنم. جرئت خونه رفتن و روب هرو شدن با اِزمی رو نداشتم. اون نمی ذاشت به این راحتی از اینجا برم. سعی میکرد قانعم کنه که این کار ضروري نیست...»
    «صبحِ روز بعد تو آلاسکا بودم» خجالت زده به نظر می رسید. انگار به ترسِ بزرگی اعتراف کرده بود.«دو روز رو اونجا با چند تا از آشناهاي قدیمی مون گذروندم... اما دلم واسه خونه تنگ شده بود. از دونستن این موضوع که باعث ناراحتی اِزمی و به هم زدن آرامش بقیه ي خانواده ام شدم، متنفر بودم. تو هواي پاك و
    خالص کوهستان، باور این که تو انقدر مقاومت ناپذیري سخت بود. خودمو متقاعد کردم که فرار کردن کارِ افراد ضعیف و سسته. قبلاً هم با وسوسه هایی دست و پنجه نرم کردم اما نه به این بزرگی، حتی نزدیک به این بزرگی. اما در برابر اون وسوسه ها قوي بودم. مگه تو، دختر ناچیزِ کوچولو، کی بودي؟»
    لبش به نیشخندي ناگهانی باز شد. «که من رو وادار به فرار کردن از جایی کنی که دوست داشتم اونجا باشم؟ بنابراین، برگشتم...» به فضاي روبرو خیره شد.
    نمی توانستم صحبت کنم.
    «واسه احتیاط، شکار کردم. قبل از ای نکه دوباره ببینمت، بیشتر از حد معمول تغذیه کردم. مطمئن بودم اوونقدر قوي هستم که بتونم با تو مثل آدمهاي دیگه رفتار کنم. در این مورد زیادي به خودم اطمینان داشتم.»
    «مسلماً این که نمی تونستم ذهنت رو بخونم تا بفهمم عکس العملت نسبت بهم چیه، وضعیت بغرنجی بود. عادت نداشتم اقدامات غیر مستقیمی مثل گوش دادن به حرفات از ذهن جسیکا، انجام بدم... ذهن چندان بکري نداشت و این که مجبور بودم به این اکتفا کنم آزار دهنده بود. و بعد، نمی تونستم بفهمم حرف هات از ته دل هستن یا نه.
    در کل هم هي اینا به شدت خشم آور بود»
    از این افکار چهره در هم کشید.
    «می خواستم رفتارم تو روز اول رو فراموش کنی، البته اگه ممکن بود. پس سعی کردم با تو همون طوري حرف بزنم که با بقیه حرف میزدم. مشتاق بودم درواقع امید داشتم یه سري از افکارت رو کشف کنم اما تو خیلی جالب بودي. وقتی به خودم اومدم دیدم دارم رو ظاهرت دقت م یکنم... گاه و بی گاه فضا رو با دست ها یا موهات لذت بخش می کردي و همه ي انها مثل یه بوي خوب گیجم میکردن»
    «البته، بعد جلوي چشمام تا حد مرگ پیش رفتی. بعدها به یه بهون هي خوب واسه رفتارم تو اون لحظه فکر کردم چون اگه نجاتت نمی دادم و خونت جلو چشمام رو زمین می ریخت، فکر نمی کنم می تونستم جلوي خودم رو بگیرم تا اون چیزي که واقعاً هستیم رو نشون ندم. اما فقط بعدها به اون بهونه فکر کردم. در اون لحظات فقط به یه چیز می تونستم فکر کنم، بلا رو دیگه نه.»
    درحالی که در اعترافاتِ عذاب آورش غرق شده بود، چشمانش را بست. گوش می دادم. بیشتر از آن که منطقی باشم، مشتاق بودم. عقل حکم می کرد وحشت زده شوم اما در عوض، از اینکه بالأخره می فهمیدم خیالم راحت شده بود. و به خاطر عذابش، مملو از احساسات بودم.
    حتی الان که به خواسته اش براي گرفتن جانم اعتراف می کرد.
    در آخر توانستم حرف بزنم:« تو بیمارستان؟»
    لحظه اي نگاهش را به چشمانم دوخت:«وحشت کرده بودم. نمی تونستم باور کنم عاقبت خودمون رو به خطر انداخته بودم... خودم رو زیر سلطه ي تو گذاشته بودم... بین همه ي مردم. انگار بازم دلیلی واسه کشتنت لازم داشتم.»
    هر دو با شنیدن کلمه اي که از دهانش پریده بود، به خود پیچیدیم. به سرعت ادامه داد:«اما این تأثیر عکس داشت. با رزالی، امت و جسپر، وقتی م یگفتن حالا وقتشه، دعوا کردم... بدترین دعوایی بود که تا اون موقع با هم داشتیم. کارلایل طرف من رو گرفت و همینطور آلیس.»
    هنگام بردن نام آلیس، شکلکی در آورد!!! نمی توانستم دلیل این کارش را بفهمم.«اِزمی بهم گفت هر کاري واسه موندن لازمه انجام بدم.»سرش را به آرامی تکان داد.
    «تمام روز بعد، کارم شده بود جاسوسی از طریق ذهن هر کسی که باهاش حرف زده بودي. و هر لحظه بیشتر تعجب می کردم که زبونت رو نگه داشتی و حرفی نزدي. واقعاً درکت نمی کردم. فقط می دونستم که نمی تونم بیشتر از این گرفتارت بشم. هر کاري که می تونستم کردم تا ازت دور بمونم. و هر روز عطر پوست و مو و نفست، به همون شدت روز اول بهم ضربه میزدن.»
    چشمانش دوباره به چشمانم گره خوردند. چشمانی که به طرز شگفت آوري محبت آمیز بودند.
    و ادامه داد:«به خاطر همه ي این ها، فکر می کردم بهتر بود همون لحظه ماهیت خودمون رو نشون میدادم تا اینجا -بدون هیچ شاهدي و هیچ چیزي که متوقفم کنه-بهت صدمه میزدم»
    به اندازه ي کافی انسان بودم که بپرسم:«چرا؟»
    «ایزابلا.»
    نام کامل ام را با دقت به زبان آورد و با بازیگوشی موهایم را دورِ دستِ خالیِ دیگرش تاب داد. شوکی از لمس عادي اش در بدنم پیچید.
    «بلا، اگه بهت صدمه زده بودم نم یتونستم زندگیم رو ادامه بدم. نمی دونی چقدر واسه م عذاب آور بود.» با شرمندگی نگاهش را به پایین دوخت.
    «فکر این که خاموش، سرد و رنگ پریده باشی و دیگه هی چوقت سرخیِ خجالت زدگیت و برق ناشی از درك تظاهراتم رو که تو چشمات ظاهر میشه، نبینم، واسم غیر قابل تحمله.»
    چشمان باشکوه و دردمندش را به من دوخت:«حالا تو مهم ترین چیزِ من هستی و تا ابد مهمترین چیزم خواهی بود.»
    تغییر جهتِ سریعی که در بحث مان به وجود آمده بود، سرم را به دوران انداخت. موضوع هیجان انگیز مرگِ قریب الوقوعِ من، به اظهار احساساتمان منجر شده بود.
    صبر کرد. با این که نگاهم به دستانمان که بینمان قرار داشتند بود، اما می دانستم چشمان طلایی اش بر روي من متمرکز شده اند.
    بالأخره گفتم:«مطمئناً می دونی چه احساسی دارم، من اینجام و این تقریباً یعنی با دور موندن از تو می میرم.»
    اخم کردم.«من یه احمقم.»
    با خنده تائید کرد«تو یه احمق هستی!»
    نگاه مان به هم گره خورد و من هم شروع به خندیدن کردم. هر دو به حماقت و غیر ممکن بودن این لحظه میخندیدیم.
    زمزمه کرد:«و چنین شد که شیر در دام عشق بره افتاد ...» درحالی که از این حرفش به هیجان آمده بودم، به سمت دیگري نگاه کردم. چشمانم را از او مخفی کردم.
    آهی کشیدم:«عجب بره خنگی :d»
    «عجب شیر بیمار و مازوخیستی» براي لحظه اي طولانی به جنگل سایه گرفته خیره شد.کنجکاو شدم بدانم در چه فکري است.
    شروع کردم:«چرا.....؟»سپس مکث کردم. مطمئن نبودم چطور ادامه دهم.
    نگاهم کرد و لبخندي زد. نور خورشید بر چهره و دندانهایش می تابید.
    «بله؟»
    «بهم بگو، چرا قبلاً ازم فرار می کردي؟»
    لبخندش محو شد:«میدونی چرا»
    «نه منظورم اینه که، دقیقاً چه کار اشتباهی انجام دادم؟ می دونی، باید مراقب باشم. پس بهتره شروع کنم به یادگیريِ این که چه کارایی رو نباید بدم. مثلاً این»-پشت دستش را نوازش کردم- «به نظر میرسه اشکالی نداشته باشه.»
    دوباره لبخند زد:«هیچ کار اشتباهی انجام ندادی بلا! تقصیر من بود.»
    «اما می خوام کمک کنم؛ اگه بتونم. که موقعیت رو واسه ت سخت تر نکنم!»
    لحظه اي فکر کرد:«خب... این فقط به این خاطر بود که خیلی نزدیک بودي. بیشتر انسان هایی که به طور غریزي از ما دوري می کنن، درواقع جوابی واسه ناسازگاري و بیگانه بودن ما میدن... من انتظار نداشتم تو انقدر نزدیک بشی. و بوي گلوي تو.»
    مکث کوتاهی کرد، نگاهم کرد تا ببیند ناراحتم کرده یا نه.
    با بی خیالی گفتم:«درسته، پس...» سعی کردم فضا را که به طور ناگهانی عصبی شده بود، آرام کنم. چانه ام را پایین آوردم.« نشون دادن گلو ممنوع »
    موثر بود. خندید.«واقعاً. بیشتر غافلگیر شدم تا چیز دیگه اي.» دست آزادش را بالا آورد و به آرامی کنار گردنم قرار داد. خیلی آرام نشستم. سرديِ تماسِ دستش، هشداري طبیعی میداد که بترسم. اما هیچ حسِ ترسی نداشتم. هرچند، احساساتِ دیگري وجود داشتند.... .
    گفت:«می بینی. کاملاً خوبه»
    خونم به سرعت در جریان بود. آرزو می کردم می توانستم سرعتش را کاهش دهم. احساس می کردم ضرباتِ نبضِ درون رگهایم باید کار را خیلی سخت تر می کردند. مطمئناً میتوانست صدايشان را بشنود.
    زمزمه کرد:«سرخیِ گونه هات دوست داشتنیه.» به آرامی دست دیگرش را آزاد کرد. دست هایم بردامنم افتادند. به آرامی گونه هایم را نوازش کرد سپس صورتم را در میان دستان مرمرینش گرفت.
    نجوا کرد:«خیلی آروم باش!» انگار از قبل منجمد نشده بودم.
    بدون این که نگاهش را از چشمانم بردارد، به آرمی به طرفم خم شد. سپس به طور ناگهانی اما با ملایمت، گونه هاي سردش را به گوديِ میان گلویم تکیه داد. حتی اگر میخواستم، نمی توانستم حرکت کنم.
    همین طور که به صداي تنفس یک نواختش گوش می دادم، به خورشید و بازيِ باد در میان موهايِ برنزي اش که خیلی انسانوارتر از دیگر قسمت هایش بودند، نگاه کردم.
    از روي عمد، با آرامش دستانش را در کنار گردنم پایین کشید. لرزیدم و صداي نفس گرفتن اش را شنیدم اما دستانش در حین حرکت به سمت شانه هایم متوقف نشدند. و سپس ایستادند.
    صورتش به یک طرف برگشت. بینی اش ترقوه ام را لمس کرد. با طرفِ دیگر صورتش نزدیک تر شد تا با لطافت به قفسه ي سینه ام تکیه دهد.
    به صداي قلبم گوش کرد.
    آه کشید:«آه»
    نمی دانم چه مدت بی حرکت نشسته بودیم. می توانست ساعت ها باشد. سرانجام تپش نبض ام آرام شد اما باز هم، بدون هیچ حرکت و صحبتی نگه ام داشته بود. می دانستم این کار، هر لحظه می توانست زیاده روي باشد و زندگی ام را تمام کند -آن قدر سریع که اصلاً متوجه نشوم.
    اما نمیتوانستم خودم را وادار به ترسیدن کنم. نمی توانستم به هیچ چیز دیگري غیر از ای نکه درحال لمس کردن ام بود، فکر کنم.
    و بعد، خیلی زود رهایم کرد.
    چشمان اش آرام بودند.
    با رضایت گفت:«دیگه خیلی سخت نمی شه.»
    «واسه تو خیلی سخت بود.»
    «نه به اون بدي که فکر م یکردم. واسه تو چی؟»
    «نه، بد نبود... واسه من»
    به تغییري که به جمله دادم بودم خندید و گفت:«می دونی که منظورم چیه.»
    لبخند زدم. دستم را گرفت و روي گون هاش گذاشت«اینجا، حس می کنی چقدر گرمه؟»
    پوستِ معمولاً یخی اش، تقریباً گرم بود. اما توجهِ زیادي نمی کردم چرا که داشتم صورتش را لمس می کردم! کاري که از روزي که دیده بودم اش، مرتباً رویایش را در سر میپروراندم.
    نجوا کردم:«حرکت نکن!»
    هیچ کس نمی توانست مثل ادوارد بی حرکت باشد. چشمانش را بست و به بی تحرکیِ یک سنگ شد. مثل مجسمه اي در زیر دستانم.
    من حتی از او هم آرام تر حرکت می کردم. مراقب بودم که ناگهان حرکت غیر منتظره اي نکنم. گونه اش را نوازش کردم و با لطافت روي پلک و سایه ي کبود زیر گودي چشمانش دست کشیدم.
    خطی روي انحناي بینیِ بی نظیرش رسم کردم و سپس، با دقت زیاد، لب هاي بی نقصش را لمس کردم. لب هایش در زیر دستانم از هم جدا شدند و توانستم نفس خنکش را در سر انگشتانم حس کنم. می خواستم خم شوم و عطرش را به درون ریه هایم بکشم. اما دستم را انداختم و دور شدم. نمی خواستم فشاري به او بیاورم.
    چشمانش را باز کرد؛ گرسنه بودند. نه به نوعی که باعث ترسیدنم بشوند، بلکه به شکلی که ماهیچه هاي شکمم منقبض شدند و دوباره ضربان چکشوار در رگهاي سرتاسر بدنم پخش شد.
    نجوا کنان گفت:«اي کاش می تونستی... پیچیدگی و... گیجیِ احساساتم رو درك کنی. کاش می تونستی بفهمی.»
    دستش را تا نزدیکی موهایم بالا برد، سپس به آرامی آن را از کنار صورتم، نوازش کنان پایین آورد.
    «بهم بگو.»
    «فکر نمی کنم بتونم. بهت گفتم، از یه طرف احساس گرسنگی و تشنگی و ای نکه موجود رقت انگیزي هستم. فکر کنم اینو تا اندازه اي بفهمی، البته...»
    لبخند نصفه نیمه اي زد:«از اونجایی که به هیچ ماده ي غیر قانونی معتاد نیستی، احتمالاً نمی تونی کاملاً احساس همدردي کنی.»
    «اما...» انگشتانش به آرامی لب هایم را لمس کردند. دوباره لرزیدم. «گرسنگی هاي دیگه اي هم هست. گرسنگی هایی که حتی نمی فهمم. واسه م بیگانه ان.»
    «احتمالاً این رو بهتر از چیزي که فکر میکنی، می فهمم.»
    «عادت ندارم انقدر احساس آدم بودن کنم. همیشه این جوریه!»
    درنگ کردم:«واسه من؟ نه، هیچوقت. قبل از این هیچوقت.»
    دستانم را گرفت. درمیان قدرت آهنین دستانش احساس ناتوانی میکردند.
    اعتراف کرد:«نمی دونم چطوري بهت نزدیک باشم. نمی دونم اصلاً میتونم یا نه.»
    به آرامی به سمتش خم شدم. با چشمانم به او هشدار می دادم. گونه ام را روي سینه ي سنگی اش گذاشتم. فقط می توانستم صداي تنفسش را بشنوم، نه هیچ چیز دیگري.
    در حالی که چشمانم را میبستم، آه کشیدم. «کافیه!»
    با حرکتی بسیار انسانی، بازویش را به دورم پیچاند و صورتش را به موهایم فشرد.
    گفتم:«تو توي این کار بهتر از اونی هستی که فکر میکنی.»
    «غرایز انسانی دارم ممکنه تو اعماق وجودم دفن شده باشن، اما به هرحال هستن.»
    مدتی همان طور نشستیم. نفهمیدم چقدر طول کشید. می خواستم بدانم او هم به اندازه ي من نسبت به حرکت کردن بی میل است؟ میتوانستم محو شدن تدریجیِ نور را ببینم. سایه هاي جنگل به ما رسیده بودند. آهی کشیدم.
    «باید بري!»
    «فکر می کردم نمی تونی ذهنم رو بخونی.»
    «داره واضح تر میشه» می توانستم تبسمش را از صدایش تشخیص دهم.
    شانه هایم را گرفت. به صورتش چشم دوختم.
    پرسید:«می تونم یه چیزي نشونت بدم!؟» هیجان غیرمنتظره اي در چشمانش برق زد.
    «چی نشونم بدي؟»
    «بهت نشون میدم که چطوري تو جنگل جا به جا میشم.»متوجه ي حالتم شد. «نگران نباش. در امن و امان، خیلی سریع می رسیم به وانتت.» دهانش به نیشخند کجِ بسیار زیبایی باز شد. ضربان قلبم ایستاد.
    محتاطانه پرسیدم:«به خفاش تبدیل میشی؟»
    خندید؛ بلندتر از چیزي که تا به حال شنیده بودم«انگار قبلاً اینو نشنیدم.»
    «درسته، مطمئنم همیشه اینو می شنوي.»
    «زود باش، ترسو. از پشتم برو بالا.»
    منتظر ماندم تا اگر شوخی م یکند، متوجه شوم. اما ظاهراً واقعاً منظورش همین بود. درحالی که به خاطر مردد بودنم، لبخند می زد، دستش را برایم دراز کرد.
    قلبم واکنش نشان داد؛ با این که نمی توانست افکارم را بخواند اما ضربان قلبم همیشه مرا لو میداد. سپس با تلاش بسیار کمی از طرف من، توانست مرا بر پشتش بگذارد.
    وقتی بر پشتش سوار شدم، طوري پاها و بازوانم را دورش محکم کردم که می توانست یک شخص معمولی را خفه کند. مثل این بود که به سنگی چسبیده باشم.
    گفتم:«یه ذره از کوله پشتیِ عادیت سنگین ترم!»
    خر خر کرد:«هاه» تقریباً می توانستم پشت چشم نازك کردنش را حس کنم. تا به حال هرگز تا این حد او را خوشحال و سرخوش ندیده بودم.
    ترساندم، ناگهان دستم را گرفت و کَفَش را به صورتش فشرد و عمیقاً نفس کشید.
    زمزمه کرد:«هر دفعه آسون تر.» و سپس شروع به دویدن کرد.
    اگر تا به حال در حضورش تا سر حد مرگ ترسیده بودم، در مقابل احساسی که الان داشتم، هیچ بود.
    در میان تاریکی و شاخه هاي درشت درختان جنگل، مثل یک گلوله به سرعت حرکت می کرد؛ مثل یک روح. هیچ صدایی و هیچ نشانه اي از برخورد پاهایش به زمین نبود. تنفسش اصلاً تغییر نکرد و هیچ نشانه اي از تقلا کردن نبود. اما درختان با سرعتِ مرگباري از چند اینچیمان میگذشتند.
    بیشتر از آن ترسیده بودم که بتوانم چشمانم را ببندم. هرچند هواي سرد جنگل مثل شلاق به صورتم ضربه می زد و آن را می سوزاند.
    انگار به شکل احمقانه اي سرم را از پنجره ي هواپیماي درحال پرواز بیرون آورده باشم. براي اولین بار در عمرم، احساسِ سستی و سرگیجه ي بیماري موشن سیکنس را تجربه می کردم.
    ((موشن سیکنس: احساس ناخوشایند تهوع و سرگیجه که در اثر حرکت، به برخی دست میدهد. مخصوصاً حرکت در توموبیل، کشتی و... .))
    «سرتو بذار بین زانوهات.»
    امتحان کردم. کمی موثر بود. همین طور که سرم را بین زانوهایم نگه داشته بودم، به داخل نفس کشیدم و به آرامی بیرون دادم. حس کردم کنارم نشست. لحظه ها گذشتند و سرانجام متوجه شدم می توانم سرم را بلند کنم. صداي زنگ پوچی در گوشم بود.
    به فکر فرو رفت:«حدس می زنم بهترین کار نبود.»
    سعی کردم طبیعی صحبت کنم، اما صدایم ضعیف بود:«نه، خیلی جالب بود.»
    «هاه! تو به سفیديِ روحی نه، به سفیديِ منی!»
    «فکر کنم باید چشام رو می بستم.»
    «دفعه ي بعد یادت باشه.»
    ناله کنان گفتم:«دفعه ی بعد.»
    خندید، هنوز حال و هوایش بشاش و سر زنده بود.
    زمزمه کردم:«خودنما»
    به آرامی گفت:«بلا چشاتو باز کن.»
    و او درست آنجا بود. صورتش خیلی به صورتم نزدیک بود. زیبایی اش ذهنم را میخکوب کرد خیلی زیاد بود، به حدي که نمی توانستم به آن عادت کنم.
    مکث کرد:«وقتی می دویدیم داشتم فکر می کردم...»
    «راجع به این که به درختا نخوري، امیدوارم.»
    قه قهه زد:«بلاي ابله. دویدن، طبیعت ثانویه ي منه، چیزي نیست که مجبور باشم بهش فکر کنم.»
    دوباره زمزمه کردم:«خودنما.»
    لبخند زد.
    ادامه داد:«نه، داشتم فکر می کردم که یه چیزي هست که میخوام امتحان کنم.»
    و دوباره صورتم را در دستانش گرفت. نمی توانستم نفس بکشم.
    مکث کرد-نه با حالت عادي، حالتی انسانی.
    نه حالتِ مکثی که یک مرد، ممکن است قبل از بوسیدنِ یک زن براي فهمیدن عکس العمل اش یا براي فهمیدن این که چه چیزي نصیبش می شود، دارد. شاید مکث می کرد تا این لحظه را طولانی تر کند.
    زمان آرمانیِ پیش از وقوع، گاهی از خود بوسه بهتر است.
    اما ادوارد مکث کرد تا خودش را آزمایش کند، و از بی خطر بودن اش و این که هنوز می تواند نیازش را کنترل کند، مطمئن شود.
    و سپس به آهستگی، لب هاي سرد و سفتش بر لب هایم به فشار آورد.
    هیچکدام مان براي واکنشِ من، آمادگی نداشتیم.
    خون زیر پوستم به جوش آمد و در ل بهایم برافروخت. تنفسم تند و بریده بریده شد. انگشتانم در موهاي اش گره خورد و او را به سمتِ خود کشیدم. لب هاي ام از هم باز شدند تا بتوانم عطر مست کننده اش را تنفس کنم.
    به سرعت احساس کردم، در زیر لبهایم، به سنگ بی حرکتی تبدیل شد.
    دست هایش به آرامی اما با نیرویی غیر قابل مقاومت، صورتم را به عقب فشرد. چشمانم را باز کردم و ظاهر محتاطش را دیدم.
    نفس کشیدم:«اوپس..»
    «اوپس حق مطلبو ادا نمیکنه.»
    چشمان اش وحشی بودند و آرواره اش در یک مقاومت حاد، به هم گره خورده بود. اما هنوز چیزي از طرز صحبتِ عالی اش کم نشده بود.
    صورتم را تنها چند اینچ دورتر از خود نگه داشته بود و چشمانم را به خود خیره کرده بود.
    «ممکنه...من...» سعی کردم خودم را خلاص کنم تا کمی به او فضا بدهم.
    دستانش نگذاشتند حتی یک اینچ حرکت کنم.
    با صدایی مودب و کنترل شده گفت:«نه. قابل تحمله. چند لحظه صبر کن، لطفاً.»
    نگاهم را به چشمانش دوختم و درحالی که هیجانش محو و ملایم میشد، نگاه اش می کردم.
    و بعد به صورت شگفت انگیز و شیطنت آمیزي لبخند زد.
    «آها.» کاملاً از خود راضی به نظر می رسید.
    پرسیدم:«قابل تحمله؟»
    بلند خندید::«قوي تر از اونی ام که فکرشو می کردم. دونستن اش خوبه»
    «کاش منم می تونستم همین رو بگم. متاسفم.»
    «در هر صورت تو فقط آدمی.»
    با لحن تندي گفتم:«خیلی ممنون.»
    با یک حرکت نرم و سریع که تقریباً غیر قابل دیدن بود، روي دو پایش ایستاد. دستش را به سمتم دراز کرد؛ یک حرکت غیر منتظره.
    هنوز به حالتِ محتاطانه و بی تماس مان عادت داشتم. دستِ یخی اش را گرفتم؛ بیشتر از آنچه که فکر میکردم به حمایتش احتیاج داشتم. هنوز نمی توانستم تعادلم را حفظ کنم.
    «هنوز به خاطر دویدن ضعف داري؟ یا به خاطر مهارتم تو بوسیدن؟» چه قدر سرزنده و چقدر انسان به نظر میرسید. هم چنان می خندید. صورتِ فرشته گونه اش بدون ناراحتی بود. با ادواردي که میشناختم تفاوت داشت. احساس می کردم بیشتر شیفته اش شده ام. اگر حالا از او جدا میشدم، جسماً عذاب می دیدم.
    جواب دادم:«نمی تونم مطمئن باشم. هنوز گیجم. هرچند، فکر کنم یه ذره از هر دو باشه.»
    «شاید باید بذاري من برونم»
    مخالفت کردم:«دیوونه ای؟»
    سر به سرم گذاشت:«حتی اگه تو بهترین حالتت باشی، من بهتر از تو میتونم رانندگی کنم. عکس العمل هات خیلی کندن!»
    «مطمئنم حقیقت داره، اما فکر نکنم اعصابم، یا وانتم بتونه تحمل کنه»
    «لطفاً یکم بهم اعتماد کن، بلا!»
    دست هایم در جیبم، دور کلید محکم شدند. عمداً لب هایم را به هم فشار دادم و با لبخند موذیانه اي سرم را تکان دادم.
    «نه. هیچ راهی نداره.»
    با بی اعتمادي ابروهایش را بالا برد.
    شروع کردم به قد مزدن به سمتِ درِ صندلیِ راننده. احتمالاً اگر کمی تلو تلو نم یخورم، می گذاشت رد شوم.
    هرچند، شاید هم نمی گذاشت. بازویش بندي غیر قابل فرار دور کمرم ساخت.
    «بلا، شخصاً تلاشِ خیلی زیادي کردم که تا الان زنده نگه ت داشتم. قرار نیست وقتی حتی نمی تونی درست راه بري، بذارم پشت رل ماشین بشینی. تازه، دوستها نمی ذارن دوس تشون وقتی مسته، رانندگی کنه»
    معترضانه گفتم:«مست؟»
    تو از محضر وجود من سرمستی«تو از مظهر وجود من سرمستی.»دوباره پوزخند شاد و مغرورانه اي زد. (عجب رویی داره بخدا!)
    «نمی تونم مخالفت کنم.» آهی کشیدم. هیچ راهی نبود؛ در هیچ چیزي نم یتوانستم مقابلش مقاومت کنم. کلید را بالا گرفتم و رهایش کردم. دستش را که مثل برق درخشید تا کلید را بی صدا بگیرد، تماشا کردم.
    «خیلی سخت نگیر-وانتم یه شهروند سالمنده»
    «.کاملاً معلومه!»
    با آزردگی پرسیدم:«و تو اصلا متاثر نشدي؟ از حضور من؟»
    دوباره چهره ي متغیرش تغییر کرد. ظاهرش نرم و گرم شد. اول جواب نداد؛ به سادگی فقط صورتش را به سمتم خم کرد و لبهایش را روي امتداد فکم کشید، از گوش تا چانه، عقب و جلو. لرزیدم.
    عاقبت زمزمه کرد:«در هر صورت عکس العمل های من بهتر شده.»
    فصل چهاردهم
    خواستن توانستن است

    باید قبول می کردم که وقتی سرعت را در حد معقولی نگه می داشت، می توانست به خوبی رانندگی کند. به نظر می رسید مثل بسیاري از کارها، برایش آسان است.
    با این که به ندرت به جاده نگاه میکرد، اما چر خهاي ماشین حتی به اندازه ي سانتی متري هم از وسط مسیر منحرف نشدند. با یک دست رانندگی می کرد و با دیگري، دستم را روي صندلی نگه داشته بود.
    گه گاهی به خورشید درحال غروب چشم می دوخت، گه گاهی صورتم و موهایم را که به بیرون از پنجره برده میشدند، برانداز میکرد و گه گاهی هم دست هاي به هم گره خورده مان را نگاه میکرد.
    موج رادیو را به ایستگاهی قدیمی و مشهور تغییر داد و با آهنگی که تا به حال نشنیده بودم، هم خوانی کرد. خط به خطش را از بر بود.( وای خدا چقدر از این تعریف میکنه حالم به هم خورد...)
    پرسیدم:«موسیقیِ دهه ي پنجاه علاقه داري؟»
    «موسیقیِ دهه ي پنجاه خوب بود. خیلی بهتر از دهه ي شصت، و حتی هفتاد. اَه» چندشش شد. «اما دهه هشتاد قابل تحمل بود.»
    به طور آزمایشی پرسیدم:«اصلاً قصد داري بهم بگی چند سالته؟»نمی خواستم روحیه ي شادمانش را به هم بزنم.
    «اهمیتی داره» براي دلگرمی دادن به من، لبخندش بدون تغییر ماند.
    قیافه اي گرفتم:«نه، اما هنوز واسه م عجیبه... هیچی مثل یه معماي حل نشده نمی تونه شب ها بیدار نگه ت داره.»
    با خودش گفت:«نگرانم ناراحتت کنه» به خورشید چشم دوخت؛ مدتی گذشت.
    سرانجام گفتم:«امتحان کن.»
    آهی کشید و بعد، به چشمانم نگاه کرد؛ طوري که انگار براي لحظه اي جاده را کاملاً از یاد برده بود. هرچه که دید، باعثِ دلگرمی اش شد.
    به خورشید نگاه کرد -نورِ رو به خاموشی، جسم کروي پوستش را با جرقه هاي کوچک یاقوتی رنگ، درخشان کرد -و گفت:
    «سال 1901 تو شیکاگو به دنیا اومدم.» مکثی کرد و از گوشه هاي چشمانش نیم نگاهی به من انداخت.
    هیچ نشانی از غافل گیري در صورتم نبود. منتظر ادامه اش بودم. لبخندي کوچک زد و ادامه داد:«کارلایل تابستون سال 1918 تو یه بیمارستان پیدام کرد. هفده ساله م بود و داشتم به خاطر آنفولانزاي اسپانیایی می مردم.»
    صداي نفسم را که در سینه حبس کردم، شنید؛ گرچه براي خودم هم زیاد قابل شنیدن نبود. دوباره به چشمانم نگاه کرد.
    «خوب یادم نمیاد زمان زیادي از اون موقع گذشته و حافظه ي انسانی کم رنگ میشه.»
    لحظه اي کوتاه، غرق در افکارش شد و ادامه داد:«یادمه چه احساسی داشت، وقتی کارلایل نجاتم داد. چیز آسونی نیست، چیزي نیست که بتونی فراموشش کنی.»
    «و والدینت؟»
    «اونا از بیماري مرده بودند. من تنها بودم. واسه همین من رو انتخاب کرد. تو اون هرج و مرجِ شیوع بیماري، هیچ وقت کسی متوجه ي رفتنم نمی شد»
    «اون چطور... نجاتت داد؟»
    چند ثانیه اي طول کشید تا پاسخ دهد. می خواست کلماتش را به خوبی جفت و جور کند.
    «کار سختی بود. خیلی هامون انقدر مقاومت ندارن که بتونن همچین کاري انجام بدن. اما کارلایل همیشه انسان ترین بود، دلسوزترین بین ما... فکر نمی کنم بتونی لنگه اش رو تو کل تاریخ پیدا کنی!»
    مکث کرد:«واسه من که صرفاً خیلی خیلی زجرآور بود»
    می توانستم از روي لب هاي بسته اش بفهمم که بیشتر از این، در این مورد صحبت نمیکند. حس کنجکاوي ام را، با وجود اینکه خیلی پرکار شده بود، سرکوب کردم.
    چیزهاي زیادي بودند که احتیاج داشتم در موردشان فکر کنم، چیزهایی که حالا داشتند برایم روشن می شدند. شکی نبود که ذهن تند و تیزش تا به حال به این موارد فکر کرده بود.
    صداي لطیفش رشته ي افکارم را پاره کرد:«اون به خاطر تنهایی ش این کار رو کرد. معمولاً دلیلِ اصلی این انتخاب همینه. من اولین عضو خانواده ي کارلایل بودم، هرچند که کمی بعد از من، ازمی رو پیدا کرد. اون از یه صخره پایین افتاده بود. یه راست برده بودنش سردخونه ي بیمارستان اما هنوز یه جورایی قلبش کار می کرد.»
    «خب، پس حتماً باید درحال مرگ باشید که تبدیل بشید به....» هرگز این کلمه را به کار نبرده بودیم و من حالا نمی توانستم آن را به زبان آورم.
    «نه، فقط کارلایله. اون هیچ وقت این کار رو در مورد کسی که انتخاب دیگه اي داره، انجام نمیده.»
    هروقت چیزي در مورد پدرش می گفت، احترام در لحن صدایش مشخص بود. ادامه داد:«اون میگه اگه خون ضعیف و کم بنیه باشه، آسون تر.» نگاهش را به جاده که حالا تاریک شده بود، دوخت. می توانستم احساس کنم که دوباره موضوع بحث بسته شده.
    «و امت و رزالی؟»
    «بعدش، کارلایل رزالی رو به خانواده اورد، تا مدت ها نفهمیدم که کارلایل امیدوار بود رزالی واسه من مثلِ ازمی واسه خودش بشه.»
    پشت چشمی نازك کرد:«اما اون هیچ وقت بیشتر از یه خواهر نبود. اون موقع تو آپالاچیا بودیم. وقتی داشت شکار می کرد یه خرس رو پیدا کرد که نزدیک بود امت رو بکشه. رزالی امت رو تا پیش کارلایل برد، بیشتر از صد مایل. می ترسید که خودش نتونه این کار رو بکنه. تازه دارم میفهمم که اون سفر چقدر واسه ش سخت بوده.»
    نگاه معنا داري به من انداخت و دستان مان را-که هنوز در دست هم دیگر بودند-بلند کرد تا با پشتِ دستش گونه ام را نوازش کند.
    سعی کردم به او دلگرمی بدهم:«اما انجامش داد.» نگاهم را از زیباییِ غیر قابل تحمل چشمانش دزدیدم.
    به آرامی زمزمه کرد:«آره. رزالی چیزي تو صورتش دید که اون رو به اندازه ي کافی قوي کرد. و از اون موقع تا حالا اونا با همدیگه بودند. بعضی وقتها جدا از ما زندگی میکنند؛ مثل یه زوجِ ازدواج کرده. اما هرچی وانمود کنیم جوونتریم، بیشتر می تونیم یه جا بمونیم. فرکس عالی به نظر میرسید؛ واسه همین همگی تو یه دبیرستان ثبت نام کردیم.»
    خندید:«فکر کنم مجبور شیم چند سال دیگه دوباره به عروسی شون بریم.»
    «آلیس و جسپر؟»
    «آلیس و جسپر دو مخلوق نادرند. هردوشون وجدان شون رو پرورش دادن، همونطور که ما بهش میرسیم اونا بدون کمک خارجی بهش رسیدن. جسپر به یه... خانواده ي دیگه تعلق داشت، یه خانواده ي خیلی متفاوت. اون افسرده شد و ترکشون کرد. آلیس پیداش کرد. اونم مثل من موهبت هایی از بالاتر و وراي حالت عاديِ انواع مون داره.»
    حرفش را قطع کردم:«واقعا؟» شگفت زده شده بودم. «گفتی تنها کسی بودي که می تونست ذهن مردم رو بخونه.»
    «حقیقت داره. اون چیزاي دیگه اي می دونه. اون چیزا رو میبینه چیزایی که احتمال داره اتفاق بیفتند، چیزایی که می خوان اتفاق بیفتن. اما خیلی ذهنیه. آینده رو سنگ نوشته نشده. چیزها عوض میشن.»
    وقتی این را گفت فکش سفت شد. به صورتم نگاه کرد و به سرعت نگاهش را از من دزدید. آن قدر سریع که مطمئن نبودم چشمانش را واقعاً دیده ام یا فقط تصور کرده بودم.
    «چه چیزایی می بینه/»
    «اون جسپر رو دید و می دونست جسپر داشت دنبالش می گشت؛ حتی قبل از ای نکه خودش اینو بدونه. اون کارلایل و خانواده مون رو دید و اونا با ه مدیگه اومدن تا پیدامون کنند. اون به غیر انسا نها حسا ستره. همیشه می بینه که مثلاً کِی یه گروه از همنوع هامون نزدیک می شن و چه تهدیدهایی ممکنه بکنن.»
    «اونا زیادن... هم نوعات؟» شگفت زده شده بودم. چند نفرشان می توانستند ناشناخته در میان ما حرکت کنند؟
    «نه زیاد نیستن. اما اکثراً یه جا نمی مونن. فقط اونایی که مثل ما هستن و شکار کردن شما آدم ها رو کنار گذاشتن،» -نگاه معنا داري به من اندخت-«می تونن تا هر زمانی کنار آدم ها زندگی کنن. ما فقط تونستیم یه خانواده ي دیگه مثل خودمون پیدا کنیم، تو یه دهکده ي کوچیک تو آلاسکا. یه زمانی با هم دیگه زندگی می کردیم. اما تعدادمون زیاد بود و جلب توجه می کرد. اونایی که طور دیگه اي... زندگی می کنن دوست دارن با همدیگه متحد بشن.»
    «و بقیه؟»
    «بیشتر ولگردن. اما همه بعضی وقت ها این طوري زندگی می کنیم. اما اینم مثل هر چیز دیگه اي خسته کننده میشه. اما گه گاهی هم با بقیه روبرو میشیم چون اکثرمون شمال رو ترجیح میدن.»
    «واسه چی؟» حالا جلوي خانه ام توقف کرده بودیم و او وانت را خاموش کرد. خیلی ساکت و تاریک بود. هیچ ماهی در آسمان نبود. چراغ ایوان خاموش بود و فهمیدم که پدرم هنوز به خانه نیامده.
    با لحنِ کنایه آمیزي گفت:«امروز بعد از ظهر اصلاً چشمهات باز بود؟ فکر میکنی میتونم تو آفتاب تو خیابون قدم بزنم بدون این که تصادف بشه؟ یه دلیلی داشته که المپیک پنینسولا رو انتخاب کردیم، یکی از کم آفتاب ترین مکان ها تو جهان. خوبه که تو روز هم بتونیم بیرون بریم. نمی تونی باور کنی تو هشتاد سال عجیب، چقدر میتونی از شب خسته شی.»
    «پس افسانه ها از این نشأت گرفتن؟»
    «احتمالاً.»
    «و آلیس از یه خانواده ي دیگه اومده؟ مثل جسپر؟»
    «نه، این یه رازه. آلیس اصلاً زندگیِ انسانیش رو به یاد نداره و نمی دونه کی درستش کرده. وقتی بیدار شده تنها بوده. کسی که درستش کرده رفته و هی چکدوممون نمی فهمه چرا یا چطور دلش اومده. اگه اون ادراك دیگه رو نداشت، اگه جسپر و کارلایل و ندیده بود و نمیدونست یه روزي یکی از ما میشه، ممکن بود کاملاً تبدیل به یه وحشی شه.»
    افکار زیادي در سرم بود و سوالات زیادي داشتم که میخواستم بپرسم اما با کمال شرمندگی، شکمم به قار و قور افتاد. کنجکاويِ بیش از حدم باعث شده بود متوجه ي گرسنگی ام نشوم. حالا می فهمیدم که به شدت گرسنه ام.
    «متاسفم. دارم تو رو از شام می ندازم.»
    «من خوبم. واقعا.»
    «تو این مدت هیچ وقت با کسی که غذا میخوره نبودم. یادم میره.»
    «می خوام با تو بمونم.» در تاریکی، گفتنش راحت تر بود. می دانستم درحالی که صحبت میکردم، چطور صدایم مرا لو م یداد. اعتیاد نومیدانه ام به او.
    پرسید:«نمی تونم بیام تو.»
    «دلت می خواد؟» نمی توانستم تصور کنم که این موجود خدا مانند، روي صندلیِ کهنه ي پدرم در آشپزخانه نشسته است.
    «آره اگه مشکلی نیست.» صدايِ آرام بسته شدن در را شنیدم و تقریباً در همان زمان کنار در من بود و داشت آن را برایم باز می کرد.
    تعریف کردم:«عجب حرکت انسانی اي.»
    «قطعاً دوباره داره رو کار میاد.»
    در شب، به آهستگی در کنارم راه م یرفت. به قدري که مجبور بودم مکرراً زیر چشمی نگاهش کنم تا مطمئن شوم که هنوز آنجاست.
    در تاریکی، خیلی معمولی تر به نظر می رسید. با وجود اینکه هنوز رنگ پریده و زیبایی اش رویا گونه بود، اما دیگر آن موجود خارقالعاده و تکان دهنده ي بعد از ظهرِ آفتابی مان نبود.
    خود را به در جلویم رساند و آن را برایم باز کرد. در نیمه ي چارچوب ایستادم.
    «قفل در باز بود؟»
    «نه، از کلیدِ زیرِ طاق استفاده کردم.»
    قدم زنان به داخل رفتم و چراغ ایوان ورودي را با ضربه اي روشن کردم. درحالی که ابروهایم را بالا برده بودم، به سمتش برگشتم. مطمئن بودم هیچوقت جلوي او از آن کلید استفاده نکرده بودم.
    «راجع بهت کنجکاو بودم.»
    «تو جاسوسیم رو می کردي؟» به نوعی نتوانستم صدایم را با عصبانیت لازم پر کنم. بیشتر تحسینش می کردم.
    پشیمان نبود:«چه کار دیگ هاي هست که تو شب انجام بدم؟»
    براي آن لحظه، این موضوع را کنار گذاشتم و از هال، به سمتِ آشپزخانه رفتم. او قبل از من آنجا بود. به راهنمایی نیازي نداشت. روي همان صندلی اي که سعی کرده بودم روي آن مجسمش کنم، نشسته بود.
    زیبایی اش آشپزخانه را روشن کرده بود. لحظه اي طول کشید تا توانستم نگاهم را به جاي دیگري بیندازم.
    روي آوردن شامم متمرکز شدم، لازانیاي دیشب را از یخچال بیرون آوردم. تکه اي روي بشقاب گذاشته و به داخل ماکروویو فرستادم تا گرم شود.
    چرخید، آشپزخانه انباشته از بوي سیب زمینی و پونه بود. هنگامی که صحبت می کردم، نگاهم را از روي بشقاب بر نداشتم.
    با حالتی عادي پرسیدم:«هر چند وقت یه بار؟»
    «هوم؟»به نظر می رسید او را از یک رشته تفکراتِ دیگر، بیرون کشیدم.
    باز هم برنگشتم:«ند وقت یه بار میومدي اینجا؟»
    «تقریباً هر شب میام اینجا.»
    حیرت زده، برگشتم:«چرا؟»
    «وقتی خوابی خیلی جالبی!» طوري حرف می زد که انگار حرفش بدیهی بود. «تو خواب حرف میزنی.»
    نفس نفس زدم:«نه!» حرارت به صورتم رسید و تا خط موهایم ادامه یافت. از پیشخوان آشپزخانه به عنوان تکیه گاه استفاده کردم. البته می دانستم در خواب حرف می زنم؛ سر این مسئله، مادرم سر به سرم می گذاشت. اما فکر نمیکردم چیزي باشد که اینجا نگرانش شوم!
    صورتش ناگهان اندوهگین شد:«خیلی از دستم عصبانی هستی؟»
    «بستگی داره» احساس کردم به نظر می رسد نفس نفس می زنم.
    صبر کرد.
    اصرار کرد:«به چی؟»
    نالیدم:«به اینکه چی شنیدي.»
    فوراً و بی صدا، کنارم بود. با احتیاط دستم را در دستانش گرفت.
    ملتسمانه گفت:«ناراحت نباش.» صورتش را تا سطح چشمانم پایین آورد. خیره نگاهم م یکرد. خجالت زده بودم. سعی کردم به جاي دیگري نگاه کنم.
    نجوا کرد:« دلت واسه مامانت تنگ شده، نگرانشی. و وقتی بارون میاد، صداش بی قرارت میکنه. قبلاً زیاد در مورد خونه حرف م یزدي، اما الان کمتر شده. یه بار گفتی که خیلی سبزه.»به آرامی خندید. می توانستم ببینم امیدوار است بیشتر از این، ناراحتم نکند.
    تقاضا کردم:«و دیگه؟»
    می دانست به چه چیزي داشتم می رسیدم. اقرار کرد:«اسم من رو هم گفتی.»
    از روي شکست، آهی کشیدم:«زیاد؟»
    «دقیقاً منظورت از زیاد چه قدره؟»
    سرم را پایین انداختم:«اوه، نه.»
    به نرمی و با حالتی طبیعی مرا در آغوش کشید.
    در گوشم زمزمه کرد:«خجالتی نباش. اگه منم می تونستم خواب ببینم، همه ش در مورد تو بود. و من از این موضوع خجالت نمیکشم.»
    سپس هردو صداي چرخ ها را روي راه آجري شنیدیم و برق چراغ را از پنجره ي جلو که از هال به سمت مان می آمد دیدیم. در بازوانش خشکم زد.
    پرسید:«پدرت باید بدونه من اینجام؟»
    سعی کردم سریعاً درموردش فکر کنم:«مطمئن نیستم....»
    «پس یه وقت دیگه...»
    و من تنها بودم.
    نجوا کردم:«ادوارد.»
    خنده ي رو حمانندي شنیدم و بعد دیگر هیچ.
    پدرم کلید را در قفل در چرخاند.
    صدا زد:«بلا؟» این قبلاً باعث رنجشم می شد. چه کس دیگري میتوانست باشد؟ اما حالا خیلی هم سوال پرتی به نظر نمی رسید.
    «اینجام.» امیدوار بودم متوجه ي لحنبرآشفته ي صدایم نشود. شامم را از ماکروویو بیرون آوردم و همین طور که او به داخل قدم میگذاشت، پشت میز نشستم. بعد از گذراندن یک روز با ادوارد، قدمهاي او به نظرم بسیار پر سر و صدا می آمدند.
    «می تونی یه کم از اون بهم بدي؟ دارم میمیرم از خستگی.» همین طور که روي پاشنه ي چکمه هایش می ایستاد تا درشان بیاورد، پشت صندلیِ ادوارد را نگه داشت تا تیکه گاهش باشد.
    غذایم را با خودم برداشتم و همین طور که غذاي او را آماده میکردم، غذاي خودم را می خوردم. زبانم را سوزاند.
    هنگامی که لازانیایش گرم می شد، دو لیوان را پر از شیر کردم و شیرِ خودم را سر کشیدم تا سوزش زبانم بایستد. همین طور که لیوان را روي میز می گذاشتم، متوجه شدم تکان می خورد و فهمیدم دستم می لرزد. چارلی روي صندلی نشست ، تفاوتش با صاحب قبلی(ادوارد) خنده دار بود.
    همین طور که غذایش را روي میز میگذاشتم، گفت:«ممنون.»
    پرسیدم:«روزت چطور بود؟» کلمات با عجله از دهانم خارج می شدند. داشتم از شدت اشتیاق براي فرار کردن به اتاقم، می مردم.
    «خوب بود. ماهی ها طعمه ها رو می گرفتن... تو چطور؟ کارایی رو که میخواستی بکنی، انجام دادي؟»
    «واقعاً... امروز بهتر از اون بود که تو خونه بمونم » تکه ي بزرگِ دیگري برداشتم.
    موافقت کرد:«روز قشنگی بود»با خود فکر کردم روز قشنگی بود، حقِ مطلب را ادا نمیکرد.
    آخرین تک هي لازانیا را تمام کردم، لیوانم را برداشتم و بقی هي شیر را سر کشیدم.
    «عجله داري؟»هوشیار بودنش متعجبم کرد
    آره، خسته ام. زودتر می خوابم.
    خاطر نشان کرد:«یه جورایی هیجان زده به نظر میاي.» چرا، اوه چرا امشب باید شبی باشد که دقتش بالا برود؟
    «واقعاً؟ »تمام چیزي که در پاسخ توانستم بگویم این بود. به سرعت بشقا بهایم را در ظرف شویی تمیز کردم و به صورت وارونه روي حوله گذاشت مشان تا خشک شوند.
    متفکرانه گفت:«امروز شنبه ست.»
    جواب ندادم.
    ناگهان پرسید:«امشب برنام هاي نداري؟»
    «نه بابا. فقط می خوام یه کم بخوابم»
    «هیچ کدوم از پسرهاي شهر کیس مورد نظر تو نیستند، ها؟» بدگمان بود اما سعی م یکرد خودش را آرام نشان دهد.
    «نه، هیچ کدوم از پسرها هنوز چشمم رو نگرفتن» مراقب بودم براي صادق بودن با او، خیلی روي کلمه ي پسرها تاکید نکنم.
    «گفتم شاید مایک نیوتن... گفته بودي صمیمیه»
    «اون فقط یه دوسته بابا.»
    «خب، به هرحال تو واسه همه شون، بیش از اندازه خوبی. تا دانشگاه صبر کن بعد شروع کن به جستجو کردن.»
    رویاي هر پدري؛ که دخترش قبل از اینکه هرمونها کار خود را کنند از خانه رفته باشد.
    همان طور که داشتم از پله ها بالا می رفتم، قبول کردم:«به نظرم فکر خوبیه»
    پشت سرم گفت:«شب به خیر عزیزم» شکی نبود که تمام عصر را در انتظارم، گوش می دهد.
    «صبح می بینمت بابا.»امشب وقتی در اتاقم سرك می کشی تا من را چک کنی، میبینمت.
    همین طور که به طبقه ي بالا می رفتم، سعی کردم قدم هایم را خسته و آهسته نشان دهم. در را به اندازه اي که بشنود، محکم بستم. بعد با نهایت سرعت، روي نوك پا تا پنجره دویدم. پنجره را باز کردم و به سمت بیرون خم شدم. چشمانم تاریکی و سایه هاي غیر قابل نفوذ درخت ها را م یکاوید.
    صدا زدم:«ادوارد»احساس کردم کارم خیلی احمقانه است.
    سکوت. صداي خنده اي از پشت سر جوابم را داد:«بله؟»
    درحالی که یک دستم از تعجب به سمتِ دهانم می پرید، چرخیدم.
    روي تختم دراز کشید. نیشش تا بناگوش باز بود. دستانش پشتِ سرش و پاهایش از پایین تخت آویزان بودند. نمونه ي راحت بودن.
    نفس زنان گفتم:«اوه.»لرزان روي زمین نشستم.
    «متاسفم»لب هایش را روي هم فشار داد و سعی کرد لذتی را که می برد مخفی کند.
    «فقط چند ثانیه بهم فرصت بده تا قلبم دوباره شروع کنه به کار کردن.»
    آرام ایستاد تا دوباره من را نترساند. سپس خم شد تا با بازوان کشیده اش، بلندم کند. بالاي دستانم را گرفت انگار یک نوزاد بودم و من را کنار خودش روي تخت نشاند.
    پیشنهاد داد:«چرا کنارم نمیشینی؟»دست سردش را روي دستم گذاشت :«قلب چطوره؟»
    «تو بهم بگو؛ مطمئنم صداش رو بهتر از من میشنوي.»
    حس کردم خنده ي بی صدایش تخت را لرزاند.
    چند ثانیه اي ساکت نشستیم و هردویمان به صداي ضربان قلبم گوش دادیم. به این که درحالی که پدرم در خانه بود، ادوارد در اتاقم بود، فکر می کردم.
    پرسیدم:«چند لحظه اي می تونم آدم باشم؟»
    «حتما» با یک دست نشان داد که باید بروم.
    سعی کردم با حالت سختگیرانه اي این را بگویم.
    «بمون»
    «چشم قربان.» حالتی گرفت که انگار در لبه ي تختم، دارد به یک مجسمه تبدیل می شود.
    جست و خیزکنان شلوارم را از روي زمین و کیفِ وسایل بهداشتی ام را از روي میز برداشتم.گذاشتم چراغ خاموش بماند و به سمتِ بیرون لغزیدم و در را بستم.
    می توانستم صداي تلویزیون را که از راه پله بالا می آمد، بشنوم. در دست شویی را با صداي بلندي بستم تا چارلی مزاحمم نشود. می خواستم سریع باشم. دندان هایم را با شدت مسواك زدم، تلاش کردم کامل و سریع باشم. تمام آثار لازانیا را پاك کردم. اما آب داغ حمام نم یتوانست سریع تمام شود. ماهیچه هاي پشتم را شل کرد و ضربانم را آرام کرد.
    بوي آشناي شامپویم این احساس را به من می داد که همان آدم امروز صبح هستم. سعی کردم به ادوارد که در اتاقم نشسته و انتظارم را میکشید فکر نکنم چون در آن صورت مجبور بودم تمام پروس هي آرام کردن را تکرار کنم.
    در آخر، بیشتر از این نمی توانستم تاخیر کنم. شیر آب را بستم و باز با همان شدت، خود را خشک کردم. تی شرت و شلوار خاکستریم را پوشیدم. خیلی دیر بود که براي نیاوردن پیژامه هاي ویکتوریاز سکرت که مادرم براي دو تولد قبلم گرفته بود، خودم را سرزنش کنم. و حالا، در حالی که هنوز برچسبِ قیمت شان رویشان بود، در کشویم در خانه بودند.
    دوباره حوله را روي موهایم کشیدم و سپس، برس را محکم رویشان کشیدم. حوله را در سبد لباس هاي کثیف انداختم و برس و خمیر دندان را در کیفم پرت کردم. بعد به سرعت از پله ها پایین آمدم تا چارلی من را با پیژامه و موهاي خیس ببیند.

    «شب به خیر.»
    «شب به خیر بلا.» واقعاً به نظر می رسید از دیدنم جا خورده بود. شاید امشب، این جلوي چک کردنش را بگیرد.
    پله ها را دو تا یکی بالا رفتم. نهایت سعی ام را کردم تا ب یصدا باشم. به داخل اتاق پریدم و در را محکم پشت سرم بستم.
    ادوارد ذره اي از جایش تکان نخورده بود. مثل مجسمه اي از ادونیس بر ملافه ي کهنه ام نشسته بود. لبخند زدم. لب هایش ناگهان تکان خوردند؛ مجسمه زنده شد.
    چشمانش بررسی ام کردند. متوجه ي موهاي خیس و لباس قدیم یام شد. یک ابرویش را بالا برد«قشنگه» شکلکی در آوردم.
    «نه بهت میاد.»
    زمزمه کردم:«مرسی» نزدیکش رفتم و چهار زانو کنارش نشستم. به خط هاي روي زمین چوبی نگاه کردم.
    «همه ي این ها واسه چی بود؟»
    «چارلی فکر م یکنه می خوام جیم شم.»
    «اوه»لحظه اي فکر کرد «چرا؟»
    انگار نمی توانست واضح تر از چیزي که حدس می زدم، از افکار چارلی باخبر باشد.
    «ظاهراً بیش از اندازه هیجا نزده ام.»
    چانه ام را بالا آورد و صورتم را بررسی کرد.
    «واقعاً خیلی پرشور به نظر میاي»
    صورتش را آرام به سمتِ صورتم کج کرد و گون هاش را روي پوستم گذاشت. کاملاً ساکت ایستادم.
    نفس کشید :«اووم...»
    خیلی سخت بود که وقتی درحال لمس کردنم بود، سوال درستی مطرح کنم. یک دقیقه طول کشید تا با آشفتگی روي شروع کردن تمرکز کنم.
    «نظر میاد... الان دیگه خیلی واسه ت راحت تره که بهم نزدیک باشی..»
    به آرامی زمزمه کرد«این طور به نظرت میاد؟» بینی اش تا گوشه هاي فکم سر خورد. دست هایش را احساس کردم که سب کتر از بالِ پروانه، موهاي نمناکم را کنار زدند تا ل بهایش بتوانند شکاف گوشم را لمس کنند.
    گفتم:«خیلی خیلی آسو نتره» سعی کردم نفسم را بیرون بدهم.
    «هوم»
    «کنجکاو شدم..» دوباره شروع کردم اما انگشتانش که به آرامی استخوان کتفم را لمس کردند، رشته ي افکارم را پاره کردند.
    آرام گفت:«بله؟»
    «چرا اینجوره؟ به نظرت؟»صداي لرزانم خجالت زده ام می کرد.
    وقتی خندید، لرزش نفسش را روي گردنم حس کردم. «خواستن توانستن است.»

    عقب کشیدم؛ به محض اینکه حرکت کردم، خشکش زد و من دیگر نتوانستم صداي نفسش را بشنوم. از روي احتیاط، چند لحظه اي به یکدیگر خیره شدیم و بعد، فکِ سفت شده اش به آرامی شل شد، ظاهرش گیج به نظر می رسید.
    «کار اشتباهی کردم»
    برایش توضیح دادم:«نه، برعکس. داري دیوونه م می کنی.»
    حرفم را مختصراً بررسی کرد. وقتی شروع به صحبت کرد، راضی به نظر می رسید. «واقعا؟» آرام آرام لبخند پیروزمندانه اي بر صورتش نقش بست.
    به طعنه پرسیدم:«می خواي واسه ت دست بزنم؟»
    پوزخندي زد. «من فقط به شکل خوشایندي شگفت زده م... تو صد سال گذشته، یا چیزي تو این مایه ها»
    صدایش لحن شوخی داشت:«هیچ وقت هم چین چیزي رو تصور نکردم. هیچ وقت باور نکردم بتونم کسی رو پیدا کنم که بخوام باهاش باشم... یه جورایی غیر از خواهرها و برادرهام. و بعد فهمیدن این که، با وجود جدید بودن هم هي اینا واسه من، خوب عمل کنم... با تو بودن...»
    اشاره کردم:«توي همه چیز خوب عمل می کنی.»
    شانه بالا انداخت. این موضوع را قبول کرد و هر دو به آرامی خندیدیم.
    به او فشار آوردم:«ولی چه طوري الان می تونه انقدر آسون باشه، این بعد از ظهر»
    آهی کشید:«ین آسون نیست. ولی امروز بعد از ظهر... هنوز تصمیم نگرفته بودم. از این بابت متأسفم. اون طور رفتار کردن واس هم غیر قابل بخشش بود»
    مخالفت کردم:«غیر قابل بخشش نه.»
    لبخندي زد:«ممنون.» درحالی که به پایین نگاه می کرد، ادامه داد:«می بینی، مطمئن نبودم که به انداز هي کافی قوي باشم..»
    یکی از دستانم را برداشت و آن را با ملایمت به صورتش فشرد«و وقتی هنوز اون امکان وجود داشت که من ممکن بود... پیروز باشم» عطر مچِ دستم را استشمام کرد«من... حساس بودم. تا وقتی که به ذهنم قبولوندم که به انداز هي کافی قوي ام، که اصلاً ممکن نیست که من انجام بدم... که من اصلاً بتونم»
    تا به حال او را در حال تقلا براي انتخاب کلمات ندیده بودم. این خیلی... انسانی بود.
    «پس الان اصلاً ممکن نیست؟»
    با لبخند تکرار کرد:«خواستن توانستن است» دندان هایش حتی در تاریکی هم برق می زدند.
    گفتم:«واو! آسون بود»
    سرش را به عقب انداخت و خندید. به آرامی نجوا کرد، اما هنوز سرزنده بود.
    در حالی که با نوك انگشتش بینی ام را لمس می کرد، اصلاح کرد:«آسون واسه تو»
    و بعد به طور ناگهانی صورتش جدي شد.
    با صدایی دردناك نجوا کرد:«دارم سعیم رو می کنم. اگه این... بیشتر از حد بشه، واقعاً مطمئن نیستم بتونم ترکت کنم»
    اخم کردم. صحبت دربار هي ترك کردن را دوست نداشتم.
    ادامه داد:«و فردا این سخت تر میشه. تمام روز بوي تو رو توي سرم داشتم. و به طور شگفت آوري حساسیتم کم شده. اگه مدت طولانی اي ازت دور باشم، باید دوباره شروع کنم. گرچه، فکر نکنم از اول»
    جواب دادم:«پس نرو» نمی توانستم شور و اشتیاق موجود در صدایم را پنهان کنم.
    پاسخ داد:«این منو راضی میکنه»
    صورتش با لبخندي ملایم آرام شد«دستبندها رو بیار من زندانیتم» اما همین طور که صحبت می کرد، دستان بلندش را مثل دستب
    ندي به مچم بست. خندید، همان خنده ي آهنگین خودش. امشب بیشتر از هر زمان دیگري که با او گذرانده بودم، خندیده بود.
    لبخندي زد:«نباید این طوري باشه؟ شکوه اولین عشق و این حرف ها. باور نکردنیه. نیست؟ فرق بین خوندن درباره ي یه چیز یا دیدن تصویرش با تجربه کردنشه»
    موافقت کردم:«خیلی فرق داره. قوي تر از چیزیه که فکر می کردم»
    همین طور که به رفتارش دقت می کردم، گفتم:«امشب خیلی... خوش بین تر از همیشه اي! قبلاً این جوري ندیده بودمت»
    «مثلا» حالا کلماتش به سرعت جریان پیدا می کردند؛ باید تمرکز م یکردم تا منظورش را بفهمم «حس حسادت. تاحالا درباره اش صدها هزار بار خوندم و عکس هاي بازیگران رو تو نقش ها و فیلم هاي مختلف دیدم. فکر می کردم اینو خوب بفهمم. اما شوکه ام کرد...»
    قیافه اي گرفت:«روزي رو که مایک ازت درخواست کرد باهاش به رقص بري یادته؟»
    سر تکان دادم؛ گرچه آن روز را به دلیل دیگري به یاد می آوردم:«همون روزي که تو دوباره شروع به حرف زدن با من کردي.»
    «از شعله هاي خشم غافلگیر شدم، تقریباً احساس عصبانیت داشتم اول نفهمیدم چی بود. حتی بیشتر از همیشه عصبی بودم که نمی تونستم بدونم به چی فکر می کنی و چرا اونو رد کردي. فقط به خاطر دوستت بود؟ یا دست کس دیگه اي تو کار بود؟ می دونستم که در هر صورت حق نداشتم نگران باشم. پس سعی کردم دلواپس نشوم.»
    «و بعد واست یه صف شکل گرفت» با دهان بسته خندید. در تاریکی اخم کردم.
    «بدون هیچ دلیلی مضطربانه صبر کردم تا ببینم بهشون چی میگی و چه حالی بهت دست میده. نمی تونم آسودگیِ خاطري که به خاطر دیدن دلخوري تو چهره ات، احساس کردم رو انکار کنم. اما نمی تونستم مطمئن بشم»
    «اون اولین شبی بود که اومدم اینجا. تمام شب رو، همی نطور که تو خواب م یدیدمت، به خاطر تفاوت عظیم بین چیزي که می دونستم درست و اخلاقی بود و اونچه میخواستم با خودم کلنجار رفتم.
    می دونستم که اگه همون طور که باید، به جواب کردنت ادامه بدم یا چند سالی ترکت کنم تا بذاري و بري، یه زمانی بالاخره به مایک یا یکی مثل اون جوابِ مثبت م یدادي. و این عصبی ام می کرد»
    زمزمه کرد:«و بعد. همین طور که خوابیده بودي اسمم رو گفتی. خیلی واضح صحبت م یکردي، به طوريکه اول فکر کردم بیدار شدي. اما با بی قراري غلت زدي و اسمم را یه بار دیگه زیر لب گفتی و آه کشیدي.
    «یه احساسی بهم دست داد. احساس سستی و گیجی... و فهمیدم که بیشتر از این نمی تونم بهت بی محلی کنم براي لحظه اي ساکت بود، شاید داشت به صداي ناگهانی قلبم که شدت یافته بود، گوش میداد.»
    «اما چیز عجیبیه، خیلی قوي تر از چیزیه که فکر می کردم. و نامعقول! همین حالا، وقتی چارلی از تو درباره ي اون مایک نیوتون پست پرسید...» سرش را با عصبانیت تکان داد.
    نالیدم:«باید می دونستم که گوش میدي»
    «البته»
    «به هرحال، جدي واسه این حسودیت شد؟»
    «من تو این چیزا تازه کارم. تو داري انسانیت رو دوباره در من زنده می کنی، و همه چیزو با قدرت بیشتري احساس می کنم چون واسه م تازگی داره»
    دستش انداختم:«ولی صادقانه، راجع به این که حسودیت رو برانگیخته. وقتی م یشنوم رزالی رزالی، تجسمی از زیباییِ خالص، رزالی واسه تو درست شده بوده، حالا امت باشه یا نباشه، چه طور می تونم باهاش رقابت کنم؟»
    «رقابتی وجود نداره.» دندان هایش کمی درخشیدند. دست هاي به دام افتاده ام را به دور خود پیچاند و مرا به سینه ي خود فشرد. تا جایی که میتوانستم ثابت ماندم، حتی تنفسم هم هوشیارانه بود.
    «البته رزالی به نوع خودش خوشگله اما حتی اگه واسه م مثل خواهر نبود، حتی اگه امت بهش تعلق نداشت، هیچ وقت یک دهم، نه، یک صدم جذابیتی که تو برام داري رو نم یتونه واسه م داشته باشه.»
    حالا جدي و متفکر بود «تقریباً نود سال تو انواع خودم و تو گشتم و تو این مدت به خیال خودم موجود کاملی بودم نمی دونستم دنبال چی م یگردم و چیزي پیدا نمی کردم چون تو هنوز زنده نبودي»
    زمزمه کردم:«نظر خیلی منصفانه نیست» هنوز صورتم به سینه اش تکیه داشت و به صداي بالا و پایین رفتنش گوش می کرد. «اصلاً مجبور نبودم صبر کنم، چرا باید انقدر واسم آسون باشه؟»
    از روي سرگرمی موافقت کرد«درست میگی. من باید کار رو واس هت سخت تر کنم» یکی از دست هایش را رها کرد مچِ دستم آزاد شد فقط براي این که با دستِ دیگرش آن را بگیرد. موهاي مرطوبم را از بالاي سر تا کمر به آرامی نوازش کرد.
    «فقط باید هر ثانی هاي که پیش منی زندگیت رو به خطر بندازي، مطمئناً چیز زیادي نیست. فقط باید به تمام طبیعت پشت کنی، به انسانیت. این کار چه ارزشی داره؟»
    «خیلی کم اصلاً احساس نمی کنم چیزي از دست دادم»
    «هنوز نه» و صدایش ناگهان پر از اندوهی باستانی شد.
    سعی کردم عقب بروم تا به صورتش نگاه کنم اما دست هایش به محکمی به دور مچهایم قفل شده بودند.
    خشک شد. دوباره شروع به پرسیدن کردم:« چی..؟» بی حرکت شدم. اما او ناگهان دستم را رها کرد و ناپدید شد. به سختی توانستم خودم را کنترل کنم تا با صورت زمین نخورم.
    با صداي خش خش مانندي گفت«دراز بکش!» نمی توانستم بگویم از کجاي تاریکی صحبت می کرد.
    همان طور که همیشه می خوابیدم، داخل پتویم پیچیدم. گیج شده بودم. صداي باز شدن در را شنیدم. چارلی نگاهی انداخت تا مطمئن شود همان جایی هستم که قرار است باشم. به صورت اغراق آمیزي، آرام نفس می کشیدم.
    مدت طولانی اي گذشت. گوشم به صداي در بود اما مطمئن نبودم صداي بسته شدنش را شنیده باشم. و بعد بازوي خنک ادوارد زیر پتو رویم بود و لبش روي گوشم.
    من من کنان گفتم:«لعنتی!» قلبم داشت از سینه در می آمد.
    زیر لب آهنگی را زمزمه کرد، اما نفهمیدم چیست؛ شبیه به لالایی بود.
    مکث کرد:«باید برات آهنگ بخونم تا بخوابی؟»
    خندیدم:«درسته. حالا انگار با وجود تو خوابم می بره.»
    به یادم آورد:«تو همیشه این کار رو میکنی»
    به سردي پاسخ دادم:«ما نمیدونستم که این جایی»
    لحنم را نادیده گرفت و پیشنهاد کرد:«پس اگه نمی خواي بخوابی...» نفسم بند آمد.
    «اگه نمی خوام بخوابم؟»
    به آرامی خندید:«در این صورت م یخواي چه کار کنی؟»
    اول نمی توانستم جوابش را بدهم.
    بالاخره گفتم:«مطمئن نیستم»
    «هر وقت تصمیمت رو گرفتی بهم بگو.»
    می توانستم نفس خنکش و بازدم بینی اش را که نزدیک چانه ام سر میخورد، احساس کنم.
    «فکر کردم حساسیتت کم شده.»
    زمزمه کرد:«فقط به خاطر اینکه در مقابل خوردن شراب ایستادگی می کنم، دلیل نمی شه که از عطر شراب خوشم نیاد. تو بوي گل میدي، بوي بنفشه... یا فریزیا. دهنِ آدم آب میفته»
    «آره، خیلی کم پیش میاد روزي که کسی بهم نگه چقدر بوي خوراکی میدم.»
    با دهان بسته خندید و بعد آهی کشید.
    به او گفتم:«تصمیمم رو گرفتم که می خوام چه کار کنم. می خوام بیشتر در موردت بشنوم.»
    «هر چی می خواي ازم بپرس.»
    سوال هایم را غربال کردم تا اساسی ترینش را بپرسم. گفتم:« چرا این کارو می کنی؟ من هنوز نفهمیدم چه جوري می تونی در مقابل اونچه هستی مقاومت کنی؟ لطفاً منظورم رو اشتباه نگیر، البته که من از کاري که می کنی خوشحال میشم. فقط نمی دونم چرا خودت رو به خاطر همچین چیزي اذیت می کنی؟»
    قبل از جواب دادن درنگی کرد و سپس گفت:«سوال خوبیه و تو اولین کسی نیستی که این رو میپرسی.اکثریت هم نوعان ما، اون هایی که کاملاً از سهم شون راضی ان، اونا هم از اینکه ما چطور زندگی می کنیم،متعجب اند.
    اما می دونی، فقط به این خاطر که ما... با یه سري مسائل روبرو هستیم... دلیل نمی شه که نتونیم تصمیم بگیریم که بالاتر بریم و بر مرزهاي سرنوشتی غلبه کنیم که هیچ کدوم مون نمی خواستیمش. که سعی کنیم تا هرچقدر از ذات انسانیت رو که میتونیم، حفظ کنیم.»
    پس از چند دقیقه زمزمه کرد:«خوابت برد؟»
    «نه.»
    «این همه ي چیزیه که در موردش کنجکاو بودي؟»
    پشت چشمی نازك کردم:«نه کاملا.»
    «دیگه چی میخواي بدونی؟»
    «چرا تو می تونی ذهن آدما رو بخونی؟ چرا فقط تو؟ و آلیس آینده رو می بینه... چرا این اتفاق می افته؟»
    متوجه شدم که در تاریکی شانه بالا انداخت.
    «دقیقاً نمی دونیم. کارلایل یه نظریه داره. اون باور داره که هم هي ما مهم ترین صفت انسانی مون رو با خودمون به زندگی بعدي، یعنی جایی که این صفات در ما شدت پیدا م یکنن، میاریم. اون فکر م یکنه من باید از قبل نسبت به افکار آد مهاي اطرافم حساس بوده باشم و آلیس هم یه سري الهام داشته، هرجا که بوده.»
    «خودش چی به زندگیِ بعدي اورده، و بقیه؟»
    «کارلایل حس دلسوزیش رو آورده، ازمی توانایی عشق ورزیدن پر شور، امت قدرتش رو و رزالی... سرسختیش رو اورده، یا تو می تونی بهش بگی کله شقی.»
    با دهان بسته خندید« جسپر خیلی جالبه. اون تو زندگی اولیه اش می تونسته دیگران رو تحت تاثیر قرار بده. حالا اون می تونه به احساس آدم هاي اطرافش نفوذ کنه. براي مثال می تونه یه عده آدم عصبانی تو یه اتاق رو آروم و خونسرد کنه یا برعکس، یه عده بیحال رو هیجان زده کنه. موهبت زیرکانه ایه!»
    چیزهاي غیر ممکنی را که شرح داده بود بررسی کردم و سعی کردم آ نها را بفهمم. وقتی که فکر می کردم، صبورانه منتظر ماند.
    «پس همه ي اینا از کجا شروع شد؟ منظورم اینه که، کارلایل تو رو تغییر داد، و یه نفر باید اون رو تغییر داده باشه و...»
    «خب تو از کجا اومدي؟ سیر تکاملی؟ خلقت؟ ما نمیتونستیم مثل انوع دیگه، درنده ها و طعمه ها به وجود بیایم؟ یا اگه تو باور نداري که تمام این جهان می تونسته خودش به تنهایی به وجود بیاد چیزي که واسه خود
    من قبولش سخته سخته که باور کنی همون نیرویی که ماهی ظریف رو با کوسه و بچه ي فک رو با نهنگ هاي قاتل آفریده، می تونسته گون ههاي هردوي ما رو با هم خلق کنه؟»
    «بذار ببینم درست فهمیدم من بچه ي فکم. درسته؟»
    خندید:«درسته.» چیزي موهایم را لمس کرد لب هایش؟
    می خواستم به طرفش برگردم تا ببینم آیا واقعاً لب هایش روي موهایم بود یا نه. اما باید به خوبی رفتار می کردم. نمی خواستم اوضاع را از چیزي که قبلاً بود، برایش سختتر کنم.
    سکوت کوتاه را در هم شکست:«آماده اي واسه خواب؟ یا سوال هاي بیشتري داري؟»
    «فقط یکی دو میلیون!»
    به یادم آورد:«ما فردا رو هم داریم، و روز بعدش و بعدي....» با خوشحالی به طرز تفکرش لبخند زدم.
    می خواستم مطمئن باشم:«مطمئنی که فردا غیبت نمی زنه؟ به هرحال تو یه موجود افسانه اي هستی.»
    «من تو رو ترك نمیکنم.» صدایش نشانی از قول دادن داشت.
    «پس امشب فقط یکی دیگه...» از خجالت سرخ شدم. تاریکی کمکی نم یکرد مطمئنم می توانست گرم شدنِ ناگهانی پوستم را احساسم کند.
    «قضیه چیه؟»
    «نه، بی خیال. نظرم عوض شد»
    «بلا، تو می تونی ازم هرچیزي بپرسی.»
    جوابی ندادم و او غرولند کرد.
    «هی فکر می کردم نشنیدن افکارت، کمتر ناامیدکننده میشه، اما هی بدتر و بدتر میشه»
    «خوشحالم که نمی تونی افکارم رو بخونی. همین که حرفایی که توي خواب می زنم رو استراق سمع می کنی کافیه.»
    «خواهش می کنم؟» صدایش خیلی مشتاقانه بود و مقاومت در برابرش سخت بود. سرم را تکان دادم.
    «اگه بهم نگی، فکر می کنم چیزیه بدتر از اون که واقعاً هست» باز هم، آن صداي ملتمسانه.«خواهش می کنم»
    خوشحال از آنکه صورتم را نم یتوانست ببیند، شروع کردم:«خب.»
    «گفتی رزالی و امت به زودي ازدواج می کنن... آیا اون... ازدواج... مثل ازدواج انسان هاست؟»
    صمیمانه خندید، متوجه شد:«این چیزیه که میخواستی بپرسی؟»
    بی قرار بودم. نمی توانستم جواب بدهم.
    گفت:«بله. فکر می کنم تا حدود زیادي همونه. بهت گفتم که بیشتر غرایز انسانی اونجاند، پشت غرایز قوي تر پنهان شدند.»
    «اوه»تمام چیزي بود که می توانستم بگویم.
    «پشت این کنجکاوي منظور خاصی بود.»
    «خب... من از خودم پرسیدم... در مورد خودم و تو... یه روزي....»
    می توانستم از ب یحرکت شدن ناگهانی بدنش بفهمم که سریعاً جدي شد. من هم منجمد شدم و به طور طبیعی واکنش نشان دادم.
    «من فکر نمی کنم که... که... براي ما ممکن بشه.»
    «چون براي تو خیلی سخت میشد اگه من اون قدر... نزدیک باشم؟»
    «این مطمئناً یه مشکله اما چیزي نبود که من بهش فکر می کردم. فقط موضوع اینه که تو خیلی نرم و خیلی شکننده اي. و من باید هر لحظه اي که با هم هستیم مواظب حرکاتم باشم که بهت صدم هاي نزنم. من خیلی راحت می تونم تو رو بکشم بلا، به سادگی یه حادثه»
    صدایش به زمزمه اي آرام تبدیل شد. دست یخی اش را براي گذاشتن بر روي گونه ام، حرکت داد. «اگه خیلی عجول شم... اگه براي یه دقیقه توجه کافی نداشته باشم، فقط خم شم که صورتت رو لمس کنم، ممکنه به اشتباه جمجم هات رو خورد کنم. تو متوجه نیستی چقدر به طور غیر قابل باوري ظریف و شکنند هاي. من هیچ وقت، هیچ وقت نمی تونم وقتی که با تو هستم به هیچ نوعی کنترلم رو از دست بدم»
    منتظر شد تا واکنشی نشان دهم، وقتی جوابی ندادم دلواپس شد. پرسید:«ترسیدي؟»
    دقیقه اي براي جواب دادن صبر کردم، تا کلماتم صادقانه باشند:«نه، خوبم»
    به نظر می رسید براي لحظه اي در فکر فرو رفت:«هرچند، الان کنجکاوم..» صدایش دوباره روشن شد. گفت:«آیا تابه حال تو....؟» حرفش را با حالت معناداري ادامه نداد.
    ناگهان سرخ شدم:«البته که نه. بهت که گفتم من هیچ وقت هم چین احساسی نسبت به هیچکس نداشتم، حتی نزدیک این احساسم نشدم.»
    «می دونم، موضوع فقط اینه که من افکار بقی هي مردم رو می دونم. می دونم که عشق و شهوت همیشه همراه هم نیستن»
    آهی کشیدم:«براي من هستن. در هر صورت، حداقل الان که وجود دارن»
    «خوبه. حداقل تو این مورد با هم مشترکیم» راضی به نظر می رسید.
    شروع کردم:«غرایز انسانی تو...» صبر کرد:«خب، به نظرت من اصلاً جذاب هستم، به اون نوع؟»
    خندید و دستش را به آرامی در موهایم که تقریباً خشک شده بودند، فرو برد.
    به من اطمینان داد:«ممکنه من آدم نباشم، اما مرد که هستم»
    به طور غیر ارادي خمیازه کشیدم.
    پافشاری کرد:«سوال هات رو جواب دادم. حالا باید بخوابی»
    «مطمئن نیستم بتونم»
    «می خواي من برم»
    با صداي خیلی بلندي گفتم:«نه»
    خندید و بعد شروع کرد به زمزمه کردن یک لالاییِ غیر آشنا؛ صداي یک فرشته ي بزرگ، با ملایمت در گوش من.
    خسته تر از آن که بتوانم متوجه شوم، با درماندگی بیش از حد از استرس هاي ذهنی و احساسی که تا به الان داشتم، در بازوان سردش به خواب رفتم.
  9. #9
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,363

    پیش فرض

    سرانجام نور کمسوي یک روز ابريِ دیگر بیدارم کرد. با گیجی و سستی، درحالی که بازویم را روي چشمانم گذاشته بودم، دراز کشیدم. چیزي، یک رویا سعی می کرد به یادم بیاید و براي شکستن هوشیاري ام مبارزه می کرد. ناله اي کردم و به امید ای نکه خواب بروم، در جاي خود غلتیدم. و سپس افکار روز قبل، به مغزم هجوم آوردند.
    «اوه!»دري تند بلند شدم، که سرم گیج رفت.
    «موهات مثل یه کوپه علفِ خشک، شده... ولی من خوشم میاد.» صداي آرامش از صندلی تابیِ گوشه ي اتاق می آمد.
    «ادوارد! تو موندي!؟» ذوق زده شدم و بدون لحظ هاي فکر کردن، خودم را در طول اتاق، به سمتش پرتاب کردم و بغلش کردم. وقتی مغزم متوجه ي حرکاتم شد، خشکم زد، و با دیدن ابراز احساسات غیر قابل کنترلم شوکه شدم. با ترس از آنکه کار اشتباهی از من سر زده باشد، به او زل زدم.
    اما او خندید.
    جا خورده بود، جواب داد:«لبته!» اما به نظر می آمد که از واکنشم خوشش آمده. دست هایش پشتم را لمس کردند.
    از روي احتیاط، سرم را بر شان هاش گذاشتم و بوي پوستش را استشمام کردم.
    «مطمئن بودم که این یه رویاست.»
    با تمسخر گفت:«تو او نقدرها هم خلاق نیستی.»
    «چارلی!»ناگهان یادم آمد و بدون حتی لحظ هاي فکر کردن باز هم از جایم پریدم و به سمت در رفتم.
    «یه ساعت پیش رفت و باید بگم بعد از جدا کردن سیم باتر يها رفت. باید اعتراف کنم که ناامید شدم. اگه می خواستی بري، واقعاً این تمام چیزي بود که جلوتو می گرفت»
    همان جایی که ایستاده بودم، ماندم. به شدت میخواستم دوباره نزدیکش بروم اما نگران بودم دهانم بوي بدي بدهد.
    یادآوري کرد:«معمولاً صبح ها گیج نمی زدي!» آغوشش را براي بغل کردن من باز کرد. دعوتی تقریباً غیر قابل مقاومت.
    اقرار کردم:«یه دقیقه دیگه وقت میخوام آدم باشم.»
    «صبر می کنم.»
    به سرعت به حمام رفتم. احساساتم غیر قابل تشخیص بود. خودم را نه از درون و نه در ظاهر نمی شناختم.
    صورت درون آینه، تقریباً یک غریبه بود چشم ها خیلی روشن بودند و روي گون هام لکه هاي قرمز هیجان وجود داشت. بعد از مسواك زدن، به سراغ موهایم رفتم تا پیچ خوردگی هایش را باز کنم. آب سرد را به صورتم پاشیدم و سعی کردم به شکلی طبیعی نفس بکشم. اما موفقیت قابل توج هاي به دست نیاوردم. تقریباً به سمت اتاقم دویدم.
    برایم مثل یک معجزه بود که هنوز با آغوش باز آنجا منتظرم بود. دست هایش را باز کرد و قلپم به تاپ تاپ افتاد.
    مرا در آغوش گرفت و زمزمه کرد:«برگشتت رو خوشامد میگم.»
    مدتی در سکوت تکانم داد تا اینکه متوجه شدم لباسهایش عوض شد هاند و موهایش صاف اند.
    در حالی که یقه ي لباس تازه اش را لمس می کردم، متهمش کردم:«تو رفتی؟»
    «به سختی م یتونستم با همون لباس هایی که باهاشون اومدم اینجا، برگردم همسایه ها چه فکري می کنند؟»
    اخم کردم.
    «تو عمیقاً خواب بودي. هیچی رو از دست ندادم.» چشمانش برق کوچکی زدند. حرف زد نهات قبلش اومد.
    نالیدم:«چی شنیدي؟»
    چشم هاي طلایی اش جان تازه اي گرفتند:«گفتی عاشقمی!»
    سرم را تکان دادم و به یادش آوردم:«این رو از قبل می دونستی.»
    «شنیدنش هم به همون اندازه شیرین بود.»
    صورتم را روي شانه اش پنهان کردم.
    نجوا کردم:«من عاشقتم»
    به سادگی جواب داد:«تو الان زندگیِ منی.»
    در آن لحظه چیز بیشتري براي گفتن نبود. درحالی که اتاق نورانی تر می شد، هردویمان را به عقب و جلو تاب می داد.
    سرانجام، با حالتی معمولی گفت:«وقت صبحانه ست.» مطمئن ام می خواست ثابت کند که تمام ضعف هاي انسانی ام را به یاد دارد.
    به همین دلیل، گلویم را با دو دستم فشار دادم و با چشمان باز خیره نگاهش کردم. صورتش را ترسی ناگهانی فرا گرفت.
    پوزخند زدم:«شوخی کردم. و تو می گفتی که نمی تونم بازیگري کنم.»
    با بیزاري اخم کرد:«خنده دار نبود.»
    «خیلی هم خنده دار بود و خودت هم اینو می دونی.» اما با دقت چشمان طلایی اش را بررسی کردم تا مطمئن شوم بخشیده شده ام. ظاهراً، بخشیده شده بودم.
    پرسید:«باید درستش کنم؟ وقت صبحانه واسه آدم هاست.»
    «اوه باشه»
    با ملایمت مرا بر روي شانه هاي سنگی اش انداخت. سرعتش نفسم را بند آورد. درحالی که به سادگی مرا از پله ها پایین می برد، مخالفت می کردم اما او توجهی نمی کرد. دقیق بر روي یک صندلی قرارم داد.
    جو آشپزخانه روشن و شاد بود. انگار از مودِ من جذب کرده بود.
    با خوش رویی پرسیدم:«صبحونه چی داریم؟»
    این باعث شد براي دقیق هاي ساکت شود.
    ابروان مرمري اش در هم رفت:«امم... مطمئن نیستم. چی دوست داري؟»
    نیشم را باز کردم و از جا پریدم.
    «مهم نیست، خودم خوب بلدم از خودم مراقبت کنم. شکارم رو نگاه کن»
    یک کاسه و یک بسته گندمک پیدا کردم. وقتی درحال ریختن شیر و برداشتن قاشق بودم، میتوانستم.
    سنگینی نگاهش را حس کنم. غذایم را روي میز گذاشتم و صبر کردم.
    پرسیدم:«می تونم چیزي واست بیارم؟» نمی خواستم بی ادب باشم.
    پشت چشمی نازك کرد:«فقط بخور بلا!»
    کنار میز نشستم و همین طور که اولین قاشقم را می خوردم، نگاهش می کردم. به من خیره شده بود و تمام حرکاتم را زیر نظر داشت. باعث می شد خجالتی شوم. دهانم را پاك کردم تا با صحبت کردن، حواسش را پرت کنم.
    پرسیدم:«برنامه امروز چیه؟»
    «هومم» می دیدم که جوابش را به دقت انتخاب می کرد: «نظرت چیه خانواده ام رو ببینیم؟»
    لقمه در دهانم پرید.
    «الان ترسیدي؟»امیدوار به نظر میرسید.
    اعتراف کردم:«آره!» چه طور می توانستم مخالفت کنم؟ م یتوانست چشمانم را ببیند.
    لبخند مغرورانه اي زد:«نگران نباش. ازت محافظت می کنم.»
    توضیح دادم:«من ازشون نمی ترسم. می ترسم که اونا از من... خوششون نیاد. غافلگیر نمی شن که تو کسی... مثل من رو... ببري خونه ملاق تشون؟ می دونن که من راجع بهشون میدونم؟»
    «اوه، اونا کاملاً از همه چیز خبر دارن. می دونی دیروز داشتن شر طبندي میکردن...» لبخند زد اما صدایش خشن بود:
    «رو این که من تو رو برمی گردونم یا نه، اما نم یتونم تصور کنم چرا کسی باید خلاف آلیس شرط بندي کنه؟ در هر صورت ما تو خانواده رازي نداریم. واقعاً با وجود ذهن خونیِ من و آینده بینیِ آلیس و این چیزا،امکان پذیر نیست»
    «و ای نکه جسپر کاري می کنه که احساس گرم و نرمی کنی و دل و رود هي خودت رو بریزي بیرون، اینو فراموش نکن.»
    «تو توجه کردي.» لبخند مشوقانه اي زد.
    شکلکی در آوردم:«به ای نکه کمابیش این کارو میکنم، معروفم. خب، آلیس دیده که من برمی گردم؟»
    عکس العملش عجیب بود. با ناراحتی جواب داد:«یه چیزي تو این مایه ها» رویش را برگرداند تا نتوانم چشمانش را ببینم. با کنجکاوي به او خیره شدم.
    «این اصلاً خوبه؟»درحالی که به تندي برمی گشت تا به صبحان هام نگاه کند، با نگاه موذیانه اي، این را پرسید.«حقیقتاً زیاد اشتها آور به نظر نمیاد»
    زمزمه کردم:«خب، به پاي گریزلیِ عصبانی نمی رسه...» و چهر هي خشمگینش را نادیده گرفتم. هنوز از این که چرا وقتی اسم آلیس را آوردم، چنین عک سالعملی نشان داد، متعجب بودم. درحالی که فکر می کردم،
    با عجله بقیه ي گندمکم را خوردم..
    دوباره مثل مجسمه ي ادونیس، وسط آشپزخانه ایستاد. با حواس پرتی از پنجره ي عقبی به بیرون زل زده بود. سپس چشمانش دوباره روي من بودند و همان لبخند نفسگیرش، بر روي صورتش بود.
    «و فکر کنم تو هم باید من رو به بابات معرفی کنی.»
    یاد اوری کردم:«اون همین الان هم تو رو میشناسه.»
    «منظورم به عنوان دوست پسرت هست.»
    با سوءظن به او خیره شدم:«چرا؟»
    مظلومانه پرسید:«مگه رسم نیست؟»
    اعتراف کردم:«نمیدونم.» تاریخچ هي دوست پسرهایم منابع کمی در این باره، در اختیارم میگذاشتند. نه این که قوانین معمول دوستی، در اینجا صادق هستند «می دونی، اصلاً لازم نیست. من ازت انتظار ندارم که... منظورم اینه که مجبور نیستی واس هم نقش بازي کنی.»
    لبخندش صبورانه بود:«من نقش بازي نمی کنم.»
    باقی مانده ي گندمکم را به سمت لبه ي کاسه هل دادم و لبم را گزیدم.
    تقاضا کرد:«می خواي به چارلی بگی که من دوست پسرتم یا نه.»
    «این چیزیه که هستی؟»
    جلوي انقباض ماهیچه هایم را که از فکر ادوارد و چارلی و کلمه ي دوست پسر همزمان در یک اتاق ایجاد شده بود، گرفتم.
    «قبول دارم، استفاده از کلمه ي پسر غلطه.»
    اقرار کردم:«درواقع، من این احساس رو داشتم که تو چیزي فراتر از اینایی.» نگاهم را به میز دوختم.
    «خب نمی دونم لازمه تمام جزئیات خونبار رو هم بهش بگیم.»
    روي میز خم شد تا چان هام را با انگشتِ سرد و لطیفش بلند کند. «ولی یه سري توضیحات لازم داره که چرا من همه ش این دور و اطرافم. نمی خوام رئیس پلیس سوان، حکم جلب من رو بگیره.»
    پرسیدم:«به طور ناگهانی مشتاق شده بودم«واقعاً قراره اینجا باشی.»
    به من اطمینان داد:«تا هروقت که دلت بخواد.»
    هشدار دادم:«من همیشه تو رو میخوام. تا ابد.»
    به آرامی دور میز قدم زد و در چند قدمی ام مکث کرد. جلو آمد تا بند انگشتش را به گون هام بزند. صورتش غیر قابل خواندن بود.
    پرسیدم:«این ناراحتت می کنه؟»
    جوابی نداد. براي مدتِ غیر قابل انداز هگیري اي به چشمانم خیره شد.
    در آخر پرسید:«تموم کردي؟»
    از جایم پریدم:«بله.»
    «برو لباس بپوش من اینجا منتظر می مونم.»
    تصمیم گیري در مورد ای نکه چه بپوشم، سخت بود. شک داشتم که کتابِ آموش آداب معشرتی داشته باشم که توضیح داده باشد هنگامی که عزیز خون آشامتان شما را به خانه اش می برد تا خانواده ي خون آشامش را ببینید، چه بپوشید. فکر کردن به کلمه ي خون آشام در ذهنم، راحت بود. می دانستم که عمداً از به کار بردنش دوري می کردم.
    در آخر تنها دامنم را که بلند و خاک یرنگ بود، پوشیدم باز هم معمولی و بلوز آبی تیره ام را که یک بار از آن تعریف کرده بود، به تن کردم. نگاهی سریع به آینه به من فهماند که موهایم کاملاً غیرقابل تحم لاند براي همین آن ها را دم اسبی کردم.
    «حله.» از پله ها پایین پریدم:«آماده ام.»
    در پایین پله ها و نزدیک تر از چیزي که تصور میکردم منتظر ایستاده بود و من ی کراست روي او پریدم. مرا گرفت و قبل از این که ناگهان مرا نزدیک تر بکشد، براي چند لحظه، در فاصله ي محتاطانه اي نگه ام داشت.
    در گوشم زمزمه کرد:«دوباره اشتباه می کنی. تو اصلاً هم آماده نیستی هیچکس نباید انقدر وسوس هبرانگیز به نظر بیاد، عادلانه نیست.»
    پرسیدم:«وسوسه انگیز به چه صورت؟ من میتونم عوض کنم...»
    آهی کشید و سرش را تکان داد:«تو خیلی خنگی» با لطافت لب هاي سردش را به پیشانی ام فشرد، و اتاق به گردش در آمد. بوي نفسش فکر کردن را غیر ممکن میکرد.
    گفت:«باید توضیح بدم چه جوري وسوسه ام می کنی؟»
    ققطعاً انتظار نداشت جوابی بدهم. انگشتانش به آرامی از روي ستون فقراتم پایین می آمدند؛ نفسش سری عتر به پوستم میرسید. دستان بی جانم روي قفسه ي سینه اش بودند و من دوباره احساس سرگیجه کردم. به آرامی سرش را کج کرد و ل بهاي سردش را براي دومین بار به لبانم رساند و خیلی بادقت، به آرامی آ نها را از هم جدا کرد.
    و بعد من از حال رفتم.
    «بلا؟؟؟» همان طور که مرا م یگرفت و می ایستاند، صدایش مضطرب شد.
    با گیجی او را متهم کردم:«من... رو... از... حال... بردي»
    با عصبانیت شروع به غرغر کرد:«من با تو چی کار کنم؟ دیروز بوسیدمت، بهم حمله کردي! امروز رو دستم بی هوش شدی.»
    به سستی خندیدم. وقتی سرم گیج می رفت، گذاشتم بازوانش نگه ام دارند.
    آه کشید:«عجب مزدي واسه خوب بودن تو همه چیز.»
    هنوز گیج بودم. «مشکل همینه. تو خیلی خوبی. خیلی خیلی خوب»
    پرسید:«حالت بده؟»قبلاً هم مرا این طوري دیده بود.
    «اصلاً این یه نوع از حال رفتن نبود. نمی دونم چی شد.» با پشیمانی سرم را تکان دادم:«فکر کنم، فراموش کردم نفس بکشم.»
    «اینطوري هیچ جا نمی تونم ببرمت»
    تاکید کردم:«من خوبم. در هر حال خانواده ات فکر می کنن من احمقم. فرقش چیه؟»
    براي لحظ هاي بررسی ام کرد و به صورت غیرمنتظره اي، نظر داد:«از ترکیب این رنگ با پوستت خیلی خوشم میاد.»
    به صورت لذت بخشی سرخ شدم و به سمتِ دیگري نگاه کردم.
    گفتم:«ببین من واقعاً به سختی سعی می کنم در مورد کاري که چیزي به انجام دادنش نمونده، فکر نکنم. پس میشه دیگه بریم؟»
    «و تو نگرانی؛ نه به خاطر این که داري می ري یه خونه پر از خو نآشام ببینی، بلکه به این خاطر که فکر می کنی این خون آشام ها تو رو قبول نمیکنن. درسته؟»
    بلافاصله جواب دادم:
    «درسته.» تعجبم را در کاربرد معمولی این کلماتش پنهان کردم.
    سرش را تکان داد:«تو شگفت انگیزي.»
    همین طور که وانتم را به سمتِ بیرون شهر می راند، متوجه شدم که نمی دانم کجا زندگی می کند. از روي پلِرودخانه ي کالاوا گذشتیم. جاده به سمت شمال می پیچید. خانه هایی که از کنارمان می گذشتند، از هم فاصله می گرفتند و بزرگ تر می شدند. و سپس، تماماً از خانه هاي دیگر گذشتیم و به سمت جنگل م هآلود رفتیم.
    همین طور که داشتم تصمیم می گرفتم بپرسم یا صبور باشم، ناگهان به سمت یک جاده خاکی که بدون تابلو بود و از بین سرخ سها به سختی دیده می شد، پیچید. جنگل از هر دو طرف به جاده نفوذ کرده بود و جاده با پیچش هاي مارگونه اش به دور درختان باستانی، تنها تا چند متر قابل تشخیص بود.
    و سپس، پس از چند مایل، درختان از هم فاصله گرفتند و ما ناگهان در یک علف زار بودیم، یا شاید واقعاً یک محوطه ي چمنِ ساخته ي دست انسان؟ اما تیرگی جنگل کم نشد چون شش درخت سدر کهن با شاخه هاي وسیع و پرپیچ و خمشان، بر تمام محوطه سایه انداخته بودند.
    درختان سایه هاي محافظشان را درست تا دیوار خانه اي که در میانشان روییده بود، گسترش داده بودند که ایوان پیچیده به دور طبقه ي اول آن را بی استفاده می کردند.
    نمی دانستم انتظار چه چیزي را داشتم اما قطعاً منتظر چنین چیزي نبودم. خانه اي جاویدان، دلنشین و احتمالاً صدساله بود با رنگ سفیدِ ملایم و کم رنگ. سه طبقه با تقسیم بندي هاي مناسب داشت و مستطیل شکل بود.
    درها و پنجره ها یا ساز هي اصلی بودند و یا خیلی خوب بازسازي شده بودند. وانتِ من تنها ماشین در دیدرس بود. می توانستم صداي رودخانه را که در تیرگی جنگل پنهان بود، در همان نزدیکی بشنوم.
    «واو!»
    لبخند زد:«ازش خوشت میاد؟»
    «این... جذابیتِ خاصی داره»
    انتهاي موهایم را کشید و بیصدا خندید.
    پرسید:«حاضري؟»درِ طرفِ من را باز کرد.
    «حتی یه ذره بزن بریم.» سعی کردم بخندم، اما خنده در گلویم گیر کرد. با نگرانی موهایم را صاف کردم.
    «خیلی دوست داشتنی شدي.»دستم را به سادگی گرفت؛ بدون این که درباره اش فکر کند.
    از میان سایه ي غلیظ، قدم زنان به سمتِ ایوان رفتیم. می دانستم می تواند تنشم را حس کند. شستش را به صورت دایره وار و آرامش بخش، پشتِ دستم میکشید.
    در را برایم باز کرد.
    داخل خانه که بزرگ و روشن و خیلی بی آلایش بود، باز هم شگفت انگیزتر و از بیرون غیرقابل پیش بینی تر بود. خانه در اصل باید چند اتاق مجزا می بود اما بیشتر دیوارها را از طبقه ي اول برداشته بودند تا یک فضاي بزرگ بسازند. در عقب، دیوارِ رو به جنوب را تماماً با شیشه عوض کرده بودند و در آن سوي سایه ي سدرها، چمن زارِ بدون پوشش تا رودخانه ي پهناور گسترش یافته بود. پلکانی حجیم و دایره اي در قسمتِ غربیِ اتاق حاکم بود.
    دیوارها، سقف تیردار، زمین چوبی و فر شهاي ضخیم همه در مایه هاي سفید رنگ بودند.
    در قسمتی که براي یک پیانوي تماشاییِ مجلل، بلندتر از جاهاي دیگر زمین ساخته شده بود، دقیقاً سمتِ چپ در، پدر و مادر ادوارد براي خوشامدگویی به ما ایستاده بودند.
    دکتر کالن را قبلاً دیده بودم اما باز هم نمی توانستم جلوي شکه شدنم از جوانی و کمال ظالمانه اش را بگیرم. در کنارش ازمی ایستاده بود. حدس می زدم. تنها فرد خانواده که قبلاً ندیده بودم. همان رنگ پریدگی و زیباییِ بقیه را داشت. چیزي در صورتِ قلب مانندش، امواج مهربانی اش و موهاي کاراملی رنگش، مرا به یاد دختران ساده ي زمان فیلم هاي صامت می انداخت. کوچک و قلمی بود اما به نسبتِ دیگران، کمتر زاویه دار و بیشتر گرد بود. هردو لباس هاي معمولیِ رن گروشنی پوشیده بودند که با درون خانه جور بود.
    براي خوشامد گویی لبخند زدند اما حرکتی براي رسیدن به ما نکردند. حدس زدم سعی میکردند مرا نترسانند.
    صداي ادوارد سکوت کوتاه را شکست:«کارلایل، ازمی، این بلائه.»
    «خیلی خوش اومدي بلا.» کارلایل با دقت و اندازه، قدم برداشت تا به من رسید. به طور آزمایشی دستش را بالا آورد و من قدمی به جلو برداشتم تا با او دست بدهم.
    «خوشحالم که شما رو دوباره می بینم، دکتر کالن»
    «خواهش می کنم منو کارلایل صدا کن.»
    «کارلایل.» به او لبخندي زدم. اعتماد به نفسِ ناگهانی ام شگفت زده ام کرد. می توانستم آسودگی خاطر ادوارد را در کنارم حس کنم.
    ازمی هم لبخند زد و قدمی به جلو برداشت تا دستش به دستم برسد. دست سرد و سنگی اش همان چیزي بود که انتظار داشتم.
    خالصانه گفت:«خوشحالم که با تو آشنا میشم.»
    «ممنون. منم از دیدنتون شما خوشحالم.» و واقعاً بودم. مثل ملاقات با یک داستان پریان بود سفیدبرفیِ واقعی.
    ادوارد پرسید:«آلیس و جسپر کجان؟» اما کسی جواب نداد. چون آن ها در همان لحظه بالاي پلکان عریض پدیدار شدند.
    آلیس با اشتیاق گفت:«هی، ادوارد!» به پایین پله ها دوید. تضادي از موي سیاه و صورت سفید، که خیلی ناگهانی و دلپذیر جلوي من ایستاد. کارلایل و ازمی نگاه هاي اخطاردهنده اي به او انداختند اما من خوشم آمد. طبیعی بود، حداقل براي او.
    آلیس گفت:«سلام، بلا» و به جلو خم شد تا گونه ام را ببوسد. اگر ازمی و کارلایل نگاههاي محتاطانه اي داشتند، حالا گیج به نظر می رسیدند. من هم شوکه شده بودم اما خیلی هم خوشحال بودم که به نظر می رسید
    تماماً مرا پذیرفته اند. وقتی احساس کردم ادوارد محکم در کنارم ایستاد، جا خوردم. نیم نگاهی به صورتش انداختم اما غیرقابل خواندن بود.پ
    آلیس توضیح داد:«تو واقعاً بوي خوبی میدي، هیچ وقت متوجه نشده بودم.» که واقعاً خجالت زده ام کرد. به نظر نمی رسید هیچکدام شان کاملاً بدانند چه باید بگویند، تا ای نکه جسپر هم آمد. قدبلند و مانند شیر. احساس آسایشی درونم شکل گرفت و من ناگهان، علی رغم جایی که بودم، احساس راحتی کردم. ادوارد به جسپر خیره شد، یک ابرویش را بالا برد و من به یاد آوردم که جسپر چه کاري می تواند انجام دهد.
    جسپر گفت:«سلام بلا.» فاصله اش را حفظ کرد، بدون اقدامی براي دست دادن. اما غیر ممکن بود که نزدیک او احساس ناراحتی کرد.
    «سلام جسپر» با خجالت به او و سپس به دیگران لبخند زدم:«از دیدن همتون خوشوقتم شما خونه ي خیلی قشنگی دارید» این را بر طبق آیین و رسوم اضافه کردم.
    ازمی گفت:«ممنون. ما خیلی خوشحالیم که تو اومدي.» خیلی با احساس صحبت کرد و فهمیدم که فکر می کند من شجاع هستم.
    و این را هم فهمیدم که امت و رزالی حضور ندارند. به یاد حالت خیلی معصوم ادوارد افتادم که وقتی از او
    راجع به این که دیگران از من خوششان نیاید، پرسیدم، به چهر هاش دست داد.
    حالت کارلایل، رشته ي افکارم را پاره کرد. مشتاقانه به ادوارد زل زده بود. از گوشه ي چشم دیدم که ادوارد یک مرتبه سر تکان داد.
    به سمتِ دیگري نگاه کردم. سعی کردم مودب باشم. چشمانم دوباره به ساز زیبایی که در گوشه اي نزدیک به در قرار گرفته بود، افتاد. ناگهان به یاد خیالاتِ دوران کودک یام افتادم که دوست داشتم یک بلیط بخت آزمایی ببرم تا براي مادرم یک گراند پیانو بخرم.
    او واقعاً خوب نبود فقط براي خودش، پیانوي دست دوم مان را می نواخت اما من دوست داشتم نواختنش را تماشا کنم. او خوشحال و مجذوب شده بود و براي من به نظر کسی، غیر از شخصیتِ مامان م یآمد. تمام درس ها را به من یاد می داد. البته مثل بیشتر بچه ها، تا وقتی که مرا به حال خود رها نکرده بود، شکایت میکردم.
    ازمی متوجه ي شیفتگی ام شد.
    پرسید:«ساز می زنی؟» سرش را به سمتِ پیانو متمایل کرد. سرم را تکان دادم:«نه اصلاً. ولی این خیلی قشنگه مال شماست؟»
    خندید:«ادوارد بهت نگفته بود که موسیقی کار میکنه؟»
    «نه»با چشمانِ باریک شده، به حالتِ معصومانه اي که او به خود گرفته بود، خیره شدم:«حدس می زنم باید می دونستم»
    ازمی ابروهاي ظریفش را با گیجی بالا برد.
    روشن کردم:«ادوارد می تونه همه جور کاري بکنه، درسته؟»
    جسپر پوزخند صداداري زد و ازمی نگاه سرزنش باري به ادوارد انداخت.
    سرزنش کنان گفت:«امیدوارم خودنمایی نکرده باشی بی ادبیه»
    «فقط یه خورده» آزادانه خندید. چهره ي ازمی با این صدا نرم شد و آ نها نگاه مختصري رد و بدل کردند که من معنی اش را نفهمیدم؛ هرچند که صورت ازمی تقریباً از خود راضی به نظر می رسید.
    تصحیح کردم:«در واقع، اون خیلی متواضع بوده»
    ازمی تشویق کنان گفت:«خب، براش ساز بزن»
    اعتراض کرد:«خودت همین الان گفتی خودنمایی، ب یادبیه»
    و او جواب داد:«تو هر قانونی، استثنائی وجود داره»
    داوطلبانه گفتم:«دوست دارم ساز زدنت رو ببینم»
    ازمی او را به طرف پیانو هل داد:«پس تصویب شد.» ادوارد مرا به دنبال خودش کشید، و روي صندلیِ کنارش نشاند.
    قبل از ای نکه کلیدها را بزند، نگاه خشمگین و طولان یاي به من انداخت.
    و سپس انگشتانش با نرمی بر روي دکمه هاي عاجی رنگ به گردش در آمد و اتاق با ترکیبی از صداها پر شد. خیلی مجلل بود، باور این که فقط یک جفت دست این را می نوازد، غیرممکن بود.
    چانه ام آویزان شد و دهانم از شگفتی و حیرت باز ماند و صداي خندیدنِ آرامی را از پشت سرم شنیدم که به واکنش من میخندید.
    ادوارد با لحنی معمولی به من نگاه کرد، هنوز صداي موزیک در اطراف مان بدون قطع شدن یا مکث کردن، پراکنده بود. «ازش خوشت میاد؟»
    بریده بریده گفتم:«تو این رو نوشتی؟»تازه داشتم می فهمیدم.
    سر تکان داد:«ازمی اینو دوست داره»
    چشمانم را بستم و سرم را تکان دادم.
    «چی شده؟»
    «شدیداً احساس ناچیزي می کنم.»
    موسیقی آرام شد و به چیزي ملایم تر تبدیل شد. و در کمال شگفتی ام، از میان امواج انبوه نتها، لالایش را کشف کردم.
    با ملایمت گفت:«تو الهام بخش این یکی بودي» موسیقی بیش از حد دلنشین شد.
    نمی توانستم صحبت کنم.
    با حالت محاور هاي گفت:«می دونی، اونا دوسِت دارن. مخصوصاً ازمی»
    نگاهی به پشت سرم انداختم، اما حالا آن اتاق بزرگ خالی بود:«کجا رفتن؟»
    «فکر می کنم، خیلی زیرکانه، کمی فضاي شخصی بهمون دادن»
    آه کشیدم:«اونا من رو دوست دارن... اما رزالی و اِمِت..»
    دنبالش حرکت کردم. مطمئن نبودم چطورشک هایم را بیان کنم.
    اخم کرد و گفت:«نگران رزالی نباش.» . چشمانش گشاد و متقاعدکننده شده بودند:«بالاخره با این مسئله کنار میاد.»
    با بدبینی لبهایم را جمع کردم:«اِمِت.»
    «خب، اون فکر می کنه من دیوونه ام. این درسته. ولی مشکلی با تو نداره. داره سعی می کنه رزالی رو سر عقل بیاره»
    «چی ناراحتش می کنه؟» مطمئن نبودم بخواهم جوابش را بشنوم.
    آه عمیقی کشید:« رزالی بیشتر از همه مشکل داره با چیزي که... ما هستیم. براش سخته کسی حقیقت رو بدونه و یه مقدار هم حسوده.»
    ناباورانه پرسیدم:«رزالی به من حسودي می کنه؟»سعی کردم دنیایی را تصور کنم که کسی به خیره کنندگی رزالی، بتواند دلیل قانع کننده اي براي حسادت کردن به کسی مثل من داشته باشد.
    شانه هایش را بالا انداخت«تو انسانی. و اونم آرزو می کنه که انسان بود.»
    من من کنان گفتم:«اوه!»هنوز مبهوت بودم«گرچه، حتی جسپر هم...»
    گفت:«اون واقعاً تقصیر منه. بهت گفتم که آخرین نفریه که روش ما رو واسه زندگی کردن امتحان کرده. بهش هشدار دادم که فاصله ش رو حفظ کنه.»
    به دلیلش فکر کردم و بدنم لرزید.
    «ازمی و کارلایل...؟» سریع ادامه دادم تا نگذارم متوجه شود.
    خوشحالن که من رو خوشحال می بینن. در واقع، ازمی حتی اگه تو یه چشم سوم داشتی، یا پاهاي پره دار،اهمیتی نمی داد. تمام این مدت نگرانم بود. می ترسید چیزي از ذاتم وقتی که درست می شدم، اشتباه شده.وقتی که کارلایل عوضم کرد، خیلی جوون بودم... ازمی الان خیلی خوشحاله. هر وقت که لمست می کنم، اون نزدیکه از احساس رضایت خفه»
    «آلیس به نظر خیلی... پرشور و حرارت میاد.»
    با لب هاي به همچسبیده گفت:«آلیس تو دیدن قضایا، دید مخصوص به خودش رو داره.»
    «و تو نمی خواي اینو توضیح بدي، می خواي؟»
    لحظه اي سکوت بین مان حکم فرما شد. فهمید که می دانم چیزي را از من پنهان میکند. فهمیدم که حالا نمی خواست چیزي بگوید.
    «خب، کارلایل چی داشت بهت می گفت؟»
    ابروانش را در هم کشید:«متوجه شدي، درسته؟»
    شانه بالا انداختم:«البته.»
    قبل از این که جوابی بدهد، براي چند ثانیه، متفکرانه به من خیره شد:«می خواست خبرهایی رو بهم بده و نمی دونست چیزیه که من به تو هم میگم یا نه»
    «میگی؟»
    «مجبورم. چون می خوام یه ذره... چند روز آینده رو بیش از حد مواظبت باشم یا چند هفته و نمی خوام فکر کنی من طبیعتاً موجود سلطه جویی ام»
    «چی شده؟»
    «چیزي نشده. درواقع، آلیس بازدیدکننده هایی رو دیده که به زودي میان. اونا می دونن ما این جاییم، و کنجکاون»
    «بازدیدکننده ها؟»
    «آره. خب، البته، اونا مثل ما نیستن. منظورم روش شکارشونه. احتمالاً اصلاً توي شهر نمیان. ولی من به هیچ وجه نمی ذارم تا وقتی که اونا برن، از دیدم خارج شی»
    لرزه به تنم افتاد.
    زمزمه کرد:«آخرش یه واکنش معقول! داشتم فکر می کردم که تو هیچ حسی واسه محافظت از خودت نداري.»
    گذاشتم که بگذرد. اطراف را نگاه م یکردم. چشمانم دوباره دور این اتاق بزرگ سرگردان بودند.
    نگاه ام را دنبال کرد و گفت:«چیزي نیست که انتظارش رو داشتی. هست؟»
    حرفش را تایید کردم:«نه»
    موذیانه ادامه داد:«نه تابوتی و نه یه کپه جمجه تو گوشه اي. حتی فکر نمی کنم که تار عنکبوت هم داشته باشیم... چه یأسیه واسه تو»
    حرف هاي نیش دارش را نشنیده گرفتم:«خیلی روشنه... و خیلی باز»
    وقتی جواب داد صدایش جد يتر بود:«اینجا تنها جاییه که ما هرگز مجبور نیستیم توش قایم بشیم»
    موسیقی اي که هنوز درحال نواختنش بود موسیقیِ من داشت به انتها می رسید. آخرین اکوردها به یک کلید غمگین تغییر م یکردند و آخرین نُت به طرز اندو هباري، در سکوت محو شد.
    زیرلبی گفتم:«مرسی»متوجه شدم که اشک در چشمانم حلقه زده. خجالت زده پاکشان کردم.
    گوشه ي چشمم را با دست نوازش کرد و قطره اشکی را که از دست من در رفته بود، برداشت. انگشتش را بالا برد. در فکر فرو رفته بود. قطره اي از اشک هاي روي صورتم را امتحان کرد.
    بعد، به سرعتی که من نتوانستم مطمئن باشم که واقعاً این کار را کرده یا نه، انگشتش را در دهانش برد تا مزه مزه اش کند.
    با کنجکاوي نگاهش کردم و او براي لحظ هاي کشدار، به من خیره شد تا اینکه عاقبت، لبخند زد.
    «می خواي بقیه ي قسم تهاي خونه رو ببینی؟»
    براي اطمینان پرسیدم:«تابوتی نیست؟» حالت طعنه آمیز صدایم نتوانست دلواپسیِ کوچک اما واقعی ام را به طور کامل پنهان کند.
    خندید. دستم را گرفت و مرا از جلوي پیانو گذراند.
    قول داد:«هیچ تابوتی نیست»
    از پلکان بزرگ بالا رفتیم. دستم روي نرده هاي صاف و براق کشیده میشد. سرسراي بزرگ بالاي پله ها، با چوب هاي عسلی رنگ، قاب بندي شده بود؛ درست مثل تخت ههاي کف اتاق.
    همین طور که در گذشتن از مقابل درها راهنمایی ام می کرد، اشاره کرد:«اتاق رزالی و امت... دفتر کارلایل... اتاق آلیس..»
    می خواست ادامه بدهد اما من مثل یک مرده در انتهاي سرسرا ایستادم و ناباورانه به زر و زیوري که بالاي سرم، روي دیوار آویزان شده بودند، زل زدم. ادوارد با دهان بسته، به قیافه ي سردرگمم خندید.
    گفت:«می تونی بخندي. این به نوعی طعنه آمیزه.»
    نخندیدم. دستم خود به خود بالا رفت و یکی از انگشتانم طوري دراز شد که انگار می خواست صلیب بزرگ چوبی را لمس کند.
    رنگ سبز تیره اش با نمون هي روشن تري که روي دیوار بود، در تضاد بود. لمسش نکردم. اگرچه کنجکاو بودم بدانم آن چوب کهنه به انداز هاي که به نظر می رسید، نرم است یا نه
    حدس زدم:«این باید خیلی قدیمی باشه»
    شانه بالا انداخت:«اوایل 1630 ، یه کم بیشتر یا کمتر»
    نگاهم را از صلیب برداشتم تا به او خیره شوم.
    تعجب کردم:«چرا اینو اینجا نگه میداري؟»
    «اسه تجدید خاطرات گذشته، این مالِ پدرِ کارلایله.»
    با تردید اظهار نظر کردم:«اون عتیقه جمع م یکرده؟»
    «نه اون خودش اینو کند هکاري کرده. این بالاي دیوار میز موعظ هاش باقی مونده، جایی که توش سخنرانی می کرد»
    مطمئن نبودم که صورتم این شوك ناگهانی را آشکار نکرده باشد، اما براي احتیاط باز هم به صلیب ساده و قدیمی زل زدم. به سرعت مسئله ي ذهنی ام را حل کردم. صلیب بیش از س یصد و هفتاد سال قدمت داشت. همان طور که سعی می کردم مغزم را از مغول هي این همه سال بیرون بکشم، سکوت به درازا کشید.
    نگران به نظر می رسید:«حالت خوبه؟»
    سوالش را نادیده گرفتم و به آرامی پرسیدم:«کارلایل چند سالشه؟» هنوز از تعجب به بالا خیره بودم.
    ادوارد گفت:«اون تولد س یصد و شصت و دومین سالگیش رو جشن گرفت؟» به او نگاه کردم، میلیون ها سوال در چشمانم بود.
    هم چنان که صحبت میکرد با دقت به من نگاه کرد.
    «کارلایل اعتقاد داره که در سال 1640 تو لندن به دنیا اومد. به هر حال زمان با این دقت مشخص نشده. حداقل براي مردم عادي. گرچه این دقیقاً مربوط به قبل از قانون کراموِل میشه.»
    صورتم را خونسرد نگه داشتم و همین طور که به او گوش می دادم، متوجه ي دقتش در بررسی امور شدم. اگر سعی نمی کردم این حرف ها را باور کنم، برایم راحتتر بود
    «اون تنها پسر پیشواي روحانیِ کلیسا بود. مادرش وقتِ به دنیا اوردن اون فوت کرد. باباش یکی از متعصب هاي افراطی بود. وقتی پروتستان ها به قدرت رسیدند، اون مشتاق شکنج هي کاتولیک هاي رومی و بقیه ي مذهب ها بود. و حقیقت وجود شیطان رو هم باور داشت. اون اجاز هي شکار ساحره ها، گرگینه ها و... خون آشام ها رو صادر کرد»
    این کلمه باعث شد خشک شوم. مطمئنم این را می دانست اما بدون مکث کردن، خون آشام ها رو صادر کرد ادامه داد.
    «اونا خیلی از مردم بی گناه رو سوزوندن صدالبته موجودات حقیقی اي که دنبالشون بودند، به راحتی گرفتار نمی شدند.»«وقتی پیشواي روحانی پیر شد، پسر مطیعش رو تو تاخت و تازها، جانشینِ خودش کرد. اوایل کارلایل ناامیدکننده بود؛ اون تو متهم کردن و دیدن شیاطینِ جاهایی که وجود نداشتن، سریع عمل نمیکرد اما در عین حال سمج و با پشتکار بود و از پدرش باهوش تر.
    در واقع اون گروهی از خون آشام هاي حقیقی رو پیدا کرد که تو مجاري فاضلاب شهر قایم شده بودند و فقط شب ها براي شکار بیرون می اومدن. اون روزا، زمانی که هیولاها فقط تو اسطوره و افسانه نبودن، بیشتر اونا ای نطوري زندگی می کردن»
    «البته مردم چنگال ها و مشعل هاشون رو یکی کردن»- حالا خنده ي مختصرش تاریک تر بود-«و همون جایی که کارلایل هیولاها رو موقع اومدن تو خیابون دیده بود، منتظر موندن. بالاخره یکی ظاهر شد.»
    صدایش خیلی آرام بود و باید به خودم فشار م یآوردم تا متوجه ي کلماتش شوم.
    «اون احتمالاً باستانی بوده و از گرسنگی ضعیف شده. وقتی کارلایل ردپاي انبوده مردم رو گرفت، صداش رو شنید که با زبان لاتین به بقیه اعلام خطر می کرد. اون بین خیابو نها می دوید و کارلایل که بیست و سه ساله و خیلی تند و تیز بود، رهبر این تعقیب بود. اون موجود به راحتی میتونست ازشون پیشی بگیره اما کارلایل فکر می کنه که خیلی گرسنه اش بوده واسه همین برگشت و حمله کرد. اول روي کارلایل افتاد اما بقیه درست پشتش بودن واسه همین برگشت تا از خودش دفاع کنه. دو مرد رو کشت و با سومین نفر فرار کرد و کارلایل رو که خون ریزي داشت، تو خیابون رها کرد
    مکث کرد. می توانستم احساس کنم که چیزي را در ذهنش تغییر می داد و از من پنهان می کرد«کارلایل می دونست پدرش چی کار م یکرد. می خواست جنازه ها رو آتیش بزنه هرچیزي که به وسیل هي هیولا آلوده
    شده بود، باید نابود می شد. کارلایل به صورت غریزي عمل کرد تا زندگیِ خودش رو نجات بده. وقتی که انبوه مردم، شیطان و قربانی اش رو تعقیب می کردند، چهار دست و پا از کوچه بیرون اومد و تو یه زیرزمین قایم شد. سه روز خودش رو لابه لاي سیب زمینی هایی که داشتن م یپوسیدن، مخفی کرد. یه معجزه ست که تونست ساکت بمونه و کاري کنه که پیداش نکن»
    «اما دیگه تموم شده بود و اون فهمید تبدیل به چی شده.»
    مطمئن نبودم که صورتم چه چیزي نشان می داد اما ناگهان، حالتش تغییر کرد.
    پرسید:«چه احساسی داري؟»
    به او اطمینان دادم:«خوبم.» بعد با دودلی لبم را گاز گرفتم. مطمئناً کنجکاوي اي را که در نگاهم شعله می کشید، دیده بود.
    لبخند زد:«انتظار دارم سوا لهاي بیشتري داشته باشی که ازم بپرسی.»
    «یه کم.»
    لبخندش بر روي دندان هاي فوق العاده اش پهن شد. شروع به برگشتن به پایین عمارت کرد. مرا با دست می کشید.
    تشویقم کرد:«پس بیا. نشونت میدم.»
    فصل شانزدهم
    کارلایل

    مرا به سمت عقب، به طرف اتاقی که قبلاً به عنوان دفترِ کارلایل به آن اشاره کرده بود، هدایت کرد. لحظه اي بیرون در توقف کرد.
    صداي کارلایل دعوت مان کرد:«بیاین تو.»
    ادوارد در را به اتاقی با سقف مرتفع و پنجره هایی بلند و مشرف به غرب باز کرد. دیوارهایی که قابل دیدن بودند، با چوبی تیر هتر پوشانده شده بودند.
    بیشتر فضاي دیوارها با قفسه هاي کتاب بلندي پوشیده شده بود، که به بالاي سر من می رسیدند و کتاب هاي بسیاري را در خود جاي داده بودند، به طوري که تا به حال این همه کتاب در بیرون از کتاب خانه اي ندیده بودم.
    کارلایل پشت میزي بزرگ از جنس چوب ماهون، روي یک صندلی چرمی نشسته بود و نشانه اي در صفحاتی از کتابِ ضخیمی که در دست داشت، می زد. اتاق مثل تصوراتِ من از دفتر رئیس یک دانشگاه بود.
    فقط کارلایل جوان تر از آن بود که در این تصور بگنجد.
    در حالی که از جایش بلند م یشد، با لحن خوشایندي از ما پرسید:«چه کاري می تونم واسه تون بکنم؟»
    ادوارد گفت:«من می خواستم کمی از تاری خمون رو به بلا نشون بدم... خب، در واقع تاریخ تو رو.»
    معذرت خواهی کردم:«ما نمی خواستیم مزاحمت بشیم.»
    «مطلقاً. می خواید از کجا شروع کنید.»
    ادوارد پاسخ داد:«درشکه چی.»
    و دستش را به آهستگی و با بی توجهی بر شانه ام گذاشت و مرا به سمت عقب، به طرف دري که تازه از آن گذشته بودیم، برگرداند. هربار تماسِ او با من، حتی در معمولی ترین حالت هم در قلبم واکنش شنیدنی و آشکاري ایجاد می کرد. و این با وجود کارلایل در آنجا خجالت آور تر بود.
    دیواري که با آن روبه رو شدیم با بقیه متفاوت بود. به جاي قفسه هاي کتاب، دیوار با عکس هاي قاب شده در هر اندازه اي پر شده بود، بعضی پررنگ بودند؛ و بقیه رنگِ گرفته و تیره اي داشتند. به دنبال چیزي منطقی گشتم، عامل مشترکی در بین نقوش این کلکسیون، اما هیچ چیز توجهم را در بررسی شتاب زده ام جلب نکرد
    ادوارد مرا به سمت چپ کشید و جلوي نقاشیِ رنگِ روغنی که کوچک و مربعی شکل بود و قابِ چوبیِ ساده اي داشت، متوقفم کرد. نقاشی در برابر دیگر تابلوها که بزرگ تر و روشن تر بودند و رنگ هاي متنوع سیبیا داشتند، چندان به چشم نمی آمد. تابلو، نقاشیِ ظریفی از یک شهر پر از سق فهاي پرشیب بود که میل هاي باریک بالاي مناره هایش، بر فراز بر جهاي پراکنده اي قرار داشتند.
    ادوارد گفت:«لندن در دهه ي 1650»
    کارلایل که چند قدم عق بتر از ما بود، اضافه کرد:«لندنِ جوانیِ من.» به خود لرزیدم. نزدیک شدنش را حس نکرده بودم. ادوارد دستم را فشار داد.
    ادوارد پرسید:«داستان رو می گی؟» کمی چرخیدم تا واکنش کارلایل را ببینم.
    نیم نگاه ام را دید و لبخند زد. پاسخ داد:«دوست داشتم بگم» همین طور که به ادوارد نیشخند میزد، اضافه کرد:«اما راستش داره یه کم دیرم می شه. امروز صبح از بیمارستان زنگ زدن دکتر اسنو امروز مریضه. به علاوه، تو داستا نها رو به خوبی من میدونی»
    ترکیب عجیبی براي درك نکردن بود نگرانی هر روز دکتر شهر، گرفتار شدن در بحثی راجع به زندگی در قرن هفدهمِ لندن بود.
    و دانستن ای نکه او فقط براي استفاده ي من، با صداي بلند حرف میزد هم آشفته کننده بود.
    کارلایل بعد از این که لبخند گرم دیگري به من تحویل داد، اتاق را ترك کرد.
    براي مدتی طولانی، به تصویر کوچک زادگاه کارلایل خیره شدم.
    سرانجام پرسیدم:«بعد چه اتفاقی افتاد؟» به ادوارد که مرا تماشا می کرد، خیره شدم «وقتی متوجه شد، چه اتفاقی براش افتاده؟»
    نگاهش را به نقاشی ها برگرداند و من نگاه کردم تا ببینم حالا کدام نقاشی توجهش را جلب کرده. یک منظره ي بزرگ تر با رنگ هایی متزلزل بود چمن زار خالی و سایه واري در جنگل، با یک قله ي پرصخره در دوردست.
    ادوارد به آهستگی گفت:«وقتی فهمید چی شده، باهاش مقابله کرد. سعی کرد خوش رو نابود کنه ولی این به آسونی امکا نپذیر نیست.»
    «چطور؟» نمی خواستم این را بلند بگویم اما شک هشدنم باعث شد که این کلمه از دهنم در رود.
    ادوارد با خونسردي گفت:«اون از ارتفاع زیاد پایین پرید. سعی کرد خودش رو تو اقیانوس غرق کنه... ولی تو زندگی جدید جوون بود و خیلی قوي. این عجیبه که م یتونست در مقابل غذا خوردن... مقاومت کنه...
    در حالی که خیلی جوون بود. غریزه ي اون زمان قدرت زیادي داره، بر همه چیز مسلط میشه. ولی اون به قدري از خودش بیزار بود که بتونه سعی کنه خودش رو از گرسنگی بکشه.»
    با صداي آهسته اي پرسیدم:«این امکان پذیره؟»
    «نه، را ههاي خیلی کمی هستند که ما به وسیله ي اونا کشته میشیم»
    دهانم را باز کردم تا بپرسم اما قبل از ای نکه چیزي بگویم، دوباره شروع به صحبت کرد.
    «واسه همین گرسنه تر شد و در آخر، ضعیف. تا اونجا که می تونست از آدم ها فاصله می گرفت اما قدرت اراده اش هم داشت کم میشد. چندین ماه تو شب سرگردون بود. دنبال خلوت ترین محل ها می گشت. از خودش متنفر بود.»
    یه شب یه گله گوزن از پناهگاهش گذشتن. خیلی وحشی بود و تشنگی اش باعث شد بدون هیچ فکري بهشون حمله کنه. قدرتش برگشت و اون فهمید راهی جز تبدیل شدن به هیولاي شر مآور و پستی که ازش می ترسید، وجود نداره.
    اون تو زندگی سابقش گوشت گوزن نخورده بود؟ تا ماه بعد فلسفه ي جدیدش به وجود اومد. اون می تونست بدون این که یه هیولا باشه، به زندگی ادامه بده. دوباره خودش رو پیدا کرد و شروع کرد به بهتر استفاده کردن از وقتش. اون همیشه باهوش و مشتاق یادگرفتن بود. حالا وقت نامحدودی داشت. شب ها رو به مطالعه و روزها رو به برنامه ریزي می گذروند. به فرانسه شنا کرد....»
    «به فرانسه شنا کرد؟»
    با صبوري گفت:«مردم همیشه تو این کانال 2 شنا می کنن، بلا»
    «حدس می زنم درست باشه. فقط به نظرم اومد تو این زمینه یه نمه خنده داره. ادامه بده»
    «شنا کردن واسه ما آسونه.»
    صبر کرد. از ظاهرش معلوم بود که سرگرم شده است.
    «قول می دم دیگه وسط حرفت نپرم.»
    مرموزانه خندید و جمله اش را تمام کرد:«به خاطر این که ما عملاً نیازي به نفس کشیدن نداریم.»
    «شما....»
    «نه. نه. تو قول دادي»
    در حالی که انگشت سردش را بر ل بهایم قرار میداد، خندید و گفت:«می خواي داستان رو بشنوي یا نه؟»
    از زیر انگشتش، به شکل نامفهومی، گفتم:«نمی تونی بعد از دادن ه مچین اطلاعاتی، انتظار داشته باشی چیزي نگم.»
    دستش را بالا برد و آن را به سمت گردنم حرکت داد. سرعت تپش قلبم به این کار واکنش نشان داد، اما من پافشاري کردم.
    پرسیدم«تو مجبور نیستی نفس بکشی؟»
    شانه اش را بالا انداخت و گفت:«نه، نیازي نیست. فقط یه عادته»
    «چه قدر می تونی بدون نفس کشیدن بمونی؟»
    «فکر می کنم، تا ابد. یه ذره ناخوشاینده... که بدون حس بویایی باشم»
    صدایش را منعکس کردم«یه ذره ناخوشایند»
    به چهره ي خودم توجهی نداشتم، اما چیزي در آن، حس اندوه او را برانگیخت. دستش را به سمت خود رها کرد و ساکت ایستاد، چش مهایش با دقت به صورتم نگاه می کردند. سکوت طولانی شد. چهره اش مثل سنگ بی حرکت بود.
    صورت یخ زده اش را لمس کردم و گفتم:«چی شده؟»
    صورتش زیر دستم نرم شد و آهی کشید:«منتظرم تا اتفاق بیفته.»
    «که چی اتفاق بیفته؟»
    «می دونم که بالاخره یه روزي، چیزي که من بهت میگم یا چیزي که می بینی، بیش از حد انتظارت میشه. اون وقت تو ازم فرار م یکنی و در حین فرار، جیغ میکشی.»
    نیم چه لبخندي زد اما چشمانش جدي بودند:«من جلوت رو نمی گیرم. می خوام این اتفاق بیفته چون م یخوام تو در امنیت باشی. اما در عین حال، میخوام با تو
    «. باشم. این دو تا خواسته غیر ممکنه که با هم منطبق بشن.»
    قول دادم:«من به هیچ جا فرار نمیکنم»
    دوباره خندید:«خواهیم دید.»
    رو به او اخم کردم:«پس ادامه بده کارلایل داشت به سمت فرانسه شنا می کرد.»
    مکث کرد، دوباره به داستانش برگشت. به طور غیر ارادي، چشم هاش روي عکس دیگري لرزید رنگین ترین شان، عکسی که بهترین قاب را داشت. و بزرگ ترینشان، دو برابر بزر گتر از درِ کناري اش بود. نقاشی پر از شکل و شمای لهایی در رداهاي چرخان بود که در بالکنی مرمري، در صفوف بلند، به دور هم می چرخیدند. نمی توانستم بفهمم که نشانه ي اساطیر یونایی بودند یا شخصی تهاي شناور در ابرها که نمایا نگر کارکتر هاي کتاب مقدس بودند.
    «کارلایل به فرانسه شنا کرد و تا اواسط اروپا ادامه داد. به دانشگا ههاي اونجا رفت. شب ها موزیک و پزشکی و علم یاد می گرفت. شغل مورد علاقه اش که تنبیهِ خودش بود رو تو اون پیدا کرد. تو نجات دادن آد مها.»
    چهره اش را ترسی آمیخته با احترام فرا گرفت:«نمی تونم اون طور که مناسبه رنجش رو توصیف کنم. واسه کارلایل، دو قرن پر از تلاش و رنج و عذاب طول کشید تا بتونه خودداریش رو کامل کنه. اون الان کاملاً نسبت به بوي خون مصونه و م یتونه کاري که دوست داره رو بدون عذاب انجام بده. حالا اون تو بیمارستان، به آرامش زیادي دست پیدا کرده»
    ادوارد براي مدتی طولانی به آسمان خیره شد. ناگهان به نظر آمد هدف و قصدش را به یاد آورد. باانگشت هایش، به آرامی بر روي نقاشی بزرگی که جلویمان بود، ضربه زد.
    «اون داشت تو ایتالیا درس می خوند، وقتی که بقیه رو اونجا پیدا کرد. اونا خیلی بیشتر از اشباح فاضلاب هاي لندن تحصیل کرده و متمدن بودن.»
    او، چهار نفرِ نسبتاً موقري را که در بالاترین بالکون کشیده شده بودند و با آرامش هرج و مرج پایی نشان را تماشا می کردند، لمس کرد. گروه را به دقت بررسی کردم و با خنده اي ناگهانی متوجه شدم که مرد مو طلایی را می شناسم.
    «سولیمنا خیلی از دوستاي کارلایل الهام گرفته بود. اون همیشه اونا رو مثل خدایان می کشید.» ادوارد پیش خودش خندید و در حالی که سه نفر دیگر را که دو نفرشان موسیاه و دیگري زال بود نشان م یداد، گفت:
    «ارو، مارکوس، کائوس، محافظان شب کار هنر.»
    با صداي بلندي پرسیدم«چه اتفاقی واسه اونا افتاد؟» نوك انگشت هایم را در فاصله ي یک سانتی متري از اشکال نقاشی نگه داشته بودم.
    شانه اش را بالا انداخت:«اونا هنوز اونجان. به همون صورت که خدا م یدونه چند هزار سال بودن. کارلایل فقط مدت کوتاهی باهاشون موند، فقط چند دهه. اون خیلی نزاکتشون رو تحسین می کرد، پاکیشون رو؛ ولی اونا پافشاري کردن تا نفرت کارلایل رو به چیزي که خودشون بهش می گفتن منبع طبیعی غذا، درمان کنن.»
    «اونا سعی کردن کارلایل رو متقاعد کنن و اون سعی کرد اونا رو متقاعد کنه که البته تاثیري نداشت. واسه همین کارلایل تصمیم گرفت دنیاي جدید رو امتحان کنه. آرزو داشت کسایی مثل خودش پیدا کنه. می فهمی که! اون خیلی تنها بود»
    «مدت زیادي کسی رو پیدا نکرد اما همون طور که هیولاها تبدیل به شخصیت هاي قصه هاي پریان می شدن، اون فهمید م یتونه با مردمی که مشکوك نبودن، ارتباط برقرار کنه، انگار یکی از اوناست. شروع به تمرین پزشکی کرد. اما هم صحبتی که اون آرزوش رو داشت، ازش فرار م یکرد و نمی تونست خطر آشنایی با کسی رو بپذیره»
    « وقتی آنفولانزا همه گیر شده بود، اون شب ها تو یه بیمارستان تو شیکاگو کار می کرد. چند سال رو یه ایده تو ذهنش کار کرد و تقریباً تصمیم گرفته بود عملیش کنه. وقتی نمی تونه یه همراه پیدا کنه، یکی واسه خودش خلق می کنه. کاملاً مطمئن نبود که تغییرات رو خودش چطوري رخ دادن واسه همینم مردد بود.
    و از این که زندگیِ کسی رو اون طور که مال خودش ربوده شده بود، بدزده، بیزار بود. تو اون حال و هواي ذهنی بود که من رو پیدا کرد... هیچ امیدي واسه من نبود. من رو با کسایی که دیگه درحال مرگ بودن، یه جا ول کرده بودن. اون از پدر و مادرم پرستاري کرده بود و می دونست که من تنها بودم. تصمیم گرفت امتحان کنه.»
    صدایش که تقریباً نجواي آرامی شده بود، قطع شد. با حالتی به تزده، به پنجر ههاي غربی خیره شد. از خودم می پرسیدم حالا کدام تصاویر در ذهنش شکل گرفته اند. خاطرات کارلایل یا خاطرات خودش. در سکوت منتظر ماندم.
    وقتی به سمت من برگشت، لبخند ملایم و مهربان یک فرشته، صورتش را روشن کرد.
    نتیجه گرفت:«و حالا، بعد از این مدت، برگشتیم همینجا.»
    از روي کنجکاوي پرسیدم«پس، از اون موقع به بعد، تو همیشه پیش کارلایل موندي؟»
    «تقریباً همیشه»
    دستش را به آرامی به دور کمرم گذاشت و همین طور که از میان درها قدم می زد، مرا همراه خودش کشید. به دیوار تصاویر خیره شدم. از خودم می پرسیدم هیچ وقت بقیه ي داستان ها را می شنوم یا نه.

    وقتی در طول سرسرا قدم میزدیم، ادوارد چیز دیگري نگفت. بنابراین، من پرسیدم:«تقریبا؟»
    آه کشید. به نظر می رسید میلی به جواب دادن ندارد:«خب من هم به نوعی کشمکش ها و سرکشی هاي عاديِ دورانِ نوجوانی رو داشتم؛ حدوداً ده سال بعد از این که من... به دنیا اومدم... خلق شدم، هرچی می خواي اسمش رو بذار. من زندگیِ پر از ریاضت اون رو قبول نداشتم. و به خاطر این که میل هاي من رو محدود کرده بود، ازش ناراحت بودم. بنابراین، منم یه مدت رفتم واسه خودم، به تنهایی زندگی کردم.»
    او هم فهمید. به طرز مبهمی فهمیدم که به بالاي پلکان دیگري میرفتیم اما به اطرافم توجه چندانی نداشتم.
    «این تو رو منزجر نمیکنه؟»
    «نه.»
    «چرا نه؟»
    «حس میکنم... به نظر معقول میاد.»
    به شکل ناهنجاري خندید. این بار بلندتر از قبل. دیگر به بالاي پله ها رسیده بودیم. در یک سرسراي تخته کوب شده ي دیگر.
    او زمزمه کرد:«از زمان تولد جدیدم، این توانایی رو داشتم که افکار همهي کسایی رو که اطرافم بودن بدونم. چه انسان، چه غیر انسان. این همون دلیلیه که باعث شد ده سال در مقابل کارلایل مقاومت کنم.
    میتونستم بیریاییِ کاملش رو بخونم. درك میکردم چرا واقعاً همچین روشی رو واسه زندگی انتخاب کرده.»
    «واسه من فقط چند سال طول کشید تا دوباره برگردم پیش کارلایل و به روش اون زندگی کنم. فکر میکردم از... تنزل و افسردگیِ همراهِ وجدان، راحت میشم. چون افکار قربانیم رو میدونستم، میتونستم بیگناهان رو ول کنم و فقط به تعقیب شیاطین بپردازم. اگه من قاتلی که تو یه کوچه ي تاریک، واسه یه دختر جوون کمین کرده بود رو تعقیب میکردم اگه اون دختر رو نجات میدادم، اونوقت مطمئناً زیاد هم وحشتناك نبودم.»
    لرزیدم. تمام چیزهایی را که توصیف میکرد، به وضوح تصور میکردم. آن کوچه در شب، دختر وحشتزده و مرد سیاهی که پشت سرش بود. و ادوارد. ادوارد درحالی که شکار میکرد، وحشتناك و باشکوه، درست مثل یک خداي جوان؛ غیرقابل توقف. آیا آن دختر تشکر میکرد یا بیش از قبل وحشتزده میشد؟
    «اما همونطور که زمان میگذشت، من شروع به دیدن هیولا تو چشمام کردم. نمیتونستم از دِینِ گرفتن جون اون همه آدم فرار کنم، مهم نبود چطور توجیهش کنم. برگشتم پیش کارلایل و ازمی. اونا خیلی عالی ازم استقبال کردن. بیشاز چیزي که شایستگیشرو داشتم.»
    در مقابل آخرین درِ هال توقف کردیم.
    مطلعم کرد:«اتاق من.» در را باز کرد و من را به داخل کشید.
    اتاقش به طرف جنوب بود و مثل اتاق عظیم پایینی یک پنجره ي بزرگ داشت که تمام دیوار را گرفته بود. تمام قسمتِ پشتی خانه باید شیشه اي میبود. منظره ي اتاقش به سمت رودخانه ي مواج سلدوك بود، روبه روي جنگل دست نخوردهاي که در محدوده ي کوههاي المپیک قرار داشت. کوهها خیلی نزدیکتر از چیزي بودند که ممکن بود من تصور کنم.
    دیوار غربی به طور کامل با قفسه هاي پشت سر هم سیدي ها پوشیده شده بود. موجوديِ اتاقش از یک مغازه ي موسیقی هم بهتر بود. در گوشه ي اتاق، سیستم صوتی قرار داشت که به نظر خیلی پیشرفته میرسید. از همان مدلهایی که من میترسیدم به آن دست بزنم چون اطمینان داشتم چیزي را خراب میکردم. هیچ تختی نبود. فقط یک مبل عریضِ نرم و وسوسه انگیز که از چرم مشکی بود، در اتاق قرار داشت. کف اتاق با قالیِ ضخیمِ طلایی رنگی پوشانده شده بود و آباژورهایی تیره تر با پارچه هایی ضخیم، از دیوارها آویزان شده بودند.
    حدس زد:«وضعیت صدا تو این اتاق خوبه؟»
    پیش خود خندید و با سر حرفم را تصدیق کرد.
    کنترلی برداشت و استریو را روشن کرد. آرام بود اما صداي ملایم جاز طوري بود که انگار گروه ارکسترش در اتاق، پیش ما بودند. برگشتم تا کلکسیون حیرت آور موسیقیاش را نگاه کنم.
    پرسیدم:«تو چطور اینا رو چیدي؟» نمیتوانستم هیچ قافیه یا دلیلی براي عناوین پیدا کنم. توجهی نمیکرد.
    با حواسپرتی گفت:«اوممم، بر طبق زمان و بعد بر طبق علاقه ي شخصی توي همون چارچوب من برگشتم. با احساس عجیبی که در چشمانش بود، داشت مرا نگاه میکرد.»
    «چیه؟»
    «من آمادگیش رو داشتم که احساس... تسلی خاطر کنم. اینکه تو همه چیز رو بدونی و نیازي نباشه ازت رازي رو پنهان کنم. اما انتظارش رو نداشتم که بیش از اون احساسی داشته باشم. من این رو دوستدارم. من رو... خوشحال میکنه.» شانه بالا انداخت و لبخند کمرنگی زد.
    گفتم:«خوشحالم.» و در جواب لبخند زدم. نگران بودم که مبادا از گفتن این حقایق به من، پشیمان شود.
    خیلی خوب بود که بدانم اینطور نیست.
    اما بعد، وقتی که چشمانش قیافه ام را بررسی کرد، لبخندش محو شد و بر پیشانی اش چینی افتاد.
    حدس زدم:«تو هنوز منتظر فرار و جیغ کشیدنِ منی، نه؟»
    لبخند ضعیفی بر لبانش نقش بست و سر تکان داد.
    «متنفرم از اینکه ناامیدت کنم اما تو اونقدرها هم که فکر میکنی ترسناک نیستی. درواقع به نظر من اصلاً ترسناك نیستی.» با لحنی معمولی دروغ گفتم.
    ایستاد و با ناباوري آشکاري ابرویش را بالا انداخت. بعد، ناگهان لبخند پهن و موذیانهاي زد.
    با دهان بسته خندید:«تو واقعا نباید اینو میگفتی.»
    خرناسی کشید؛ صداي آهستهاي که از انتهاي گلویش می آمد؛ لبهایش را پشت دندانهاي فوق العاده اش حلقه کرد. بدنش به طور ناگهانی تغییر کرد؛ نیمی از آن دولا شده بود، مثل شیري که در حال حمله باشد، عصبی و هیجانزده بود.
    درحالی که به او چشم غره میرفتم، عقب کشیدم.
    «تو این کار رو نمیکنی»
    جست زدنش به طرف خودم را ندیدم. خیلی خیلی سریع بود. فقط این را دیدم که در هوا هستم و بعد به مبل برخورد کردیم و آن را به دیوار کوبیدیم. در تمام این مدت، با بازوانش، یک حلقه ي محافظتی به دورم تشکیل داده بود. چندان تکان نخوردم اما هنوز، همینطور که میخواستم موقعیتم را راست و ریست کنم، نفس نفس میزدم.
    اجازه ي این کار را به من نمی داد. مرا مثل یک توپ گلوله کرده و به سینه اش چسبانده بود. از زنجیر آهنی هم محکمتر نگهم داشته بود. با حالت هشدارآمیزي به او خیره شدم اما به نظر میرسید، خودش را به طور کامل کنترل میکند. همینطور که نیشخند میزد، آروارهاش آرام شد. چشمانش فقط از حس شوخ طبعی میدرخشیدند.
    با بازیگوشی خرناس کشید:«داشتی میگفتی؟»
    گفتم:«که تو یه هیولایی، خیلی خیلی ترسناکی.» صداي بیجانم، کمی طعنه ام را خراب کرد.
    تایید کرد:«خیلی بهتر شد.»
    تقلا کردم:«اومم، حالا میتونم پا شم؟»
    او فقط خندید.
    «میشه بیایم تو؟» صداي ملایمی بود که به نظر میرسید از سرسرا می آید.
    براي آزاد کردن خودم، دست و پا زدم. اما ادوارد فقط کمی جا به جا شد. به طوري که انگار، من کمی رسمیتر، بر روي پاهایش نشسته بودم. میتوانستم ببینم که آلیس و در پشت سرش هم جسپر، در راهرو بودند. گونه هایم از خجالت میسوخت اما ادوارد راحت به نظر میرسید.
    «بفرمایید»هنوز به آهستگی و با دهان بسته میخندید.
    به نظر میرسید آلیس هیچ چیز غیر معمولی اي در بغل کردن ما ندیده؛ به شکلی که به نظر میرسید تقریباً دارد میرقصد، تا وسط اتاق، قدم زنان آمد. حرکاتش خیلی دلپذیر بودند. به جایی که به طور مارپیچی به طرف کف اتاق خم میشد، رفت و نشست. اما جسپر هنوز پشت در ایستاده بود. به نظر می آمد کمی شوکه شده بود. به صورت ادوارد خیره شد. از خودم پرسیدم آیا او داشت با حساسیت غیرعادي اش، جو اتاق را امتحان میکرد؟
    آلیس اعلام کرد:«به نظر میومد داري بلا رو واسه ناهار میخوري. اومدیم ببینم میخواي با ما قسمتش کنی.»
    براي لحظهاي خشکم زد؛ تا اینکه فهمیدم ادوارد دارد نیشخند میزند. نمیدانستم این عکس العملش به خاطر حرف آلیس بود یا واکنش من.
    پاسخ داد:«متاسفم. اونقدري نیست که بخوام بذل و بخشش کنم.» و با بازوهایش با بی پروایی مرا به خود نزدیکتر کرد.
    «در واقع.» جسپر در حالی که لبخند میزد، به داخل اتاق قدم گذاشت. «آلیس میگه امشب قراره یه طوفان درست و حسابی بیاد و امت میخواد توپ بازي کنه. پایه اي؟»
    کلمات به اندازه ي کافی معمولی بودند اما مفهوم آنها مرا گیج کرد. به این نتیجه رسیده بودم که آلیس کمی از هواشناسی قابل اطمینانتر است.
    چشمان ادوارد برقی زدند اما مکثی کرد.
    آلیس با صداي زیري گفت:«مطمئناً تو باید بلا رو هم با خودت بیاري.» فکر کردم جسپر را دیدم که نیم نگاه سریعی به آلیس انداخت.
    «میخواي بري؟» ادوارد با اشتیاقی این را پرسید که نظرش را به وضوح بیان میکرد.
    «حتماً» نمیتوانستم چنین قیافهاي را ناامید کنم «هوم. کجا میریم؟»
    قول داد:«ما باید صبر کنیم تا رعد و برق شه که بتونیم توپبازي کنیم میبینی چرا.»
    «چتر لازمم میشه.»
    آن سه نفر همگی با صداي بلند خندیدند
    جسپر از آلیس پرسید :«لازمش میشه؟»
    مطمئن بود:«نه، طوفان تو شهره. باید به قدر کافی تو محوطه خشک باشه.»
    «پس خوبه.» اشتیاقِ صداي جسپر طبیعی بود. من به جاي آنکه سختبترسم، خودم را مشتاق یافتم.
    آلیسبا حالتی به طرف در رفت که قلب هر بالرینی را میشکست: «بریم ببینیم کارلایل میاد؟»
    جسپر سر به سرش گذاشت:«انگار نمیدونی.» و آنها به سرعت رفتند. جسپر موفق شد که در را پشت سرشان بی صدا ببندد.
    پرسیدم:«چی بازي میکنیم؟»
    ادوارد توضیح داد:«تونگاه میکنی. ما بیسبال بازي میکنیم»
    پشت چشمی نازك کردم:«خون آشامها بیسبال دوست دارن؟»
    با وقاري ساختگی گفت:«این یه سرگرمی آمریکاییه.»
    ===============================
    فصل هفدهم
    بازي
    وقتی ادوارد به داخل خیابان من پیچید، تازه نم نم باران شروع شده بود و تا آن موقع، هیچ شکی نداشتم که او، در این چند ساعت موقتی که در دنیاي واقعی سپري میکردم، کنارم میمانَد. و سپس ماشینِ سیاه فوردِ رنگو رو رفتهاي را که در راه خانه ي چارلی پارك شده بود، دیدم و شنیدم که ادوارد با صدایی خشن، چیز نامفهومی را زیر لبزمزمه کرد.
    جیکوب پشت ویلچر پدرشو به دور از باران، زیر ایوان وروديِ کم آب ایستاده بود. هنگامی که ادوارد وانتم را در کنار پیاده رو پارك میکرد، چهره ي بیلی به بی احساسی سنگ بود. جیکوب با ظاهري آزرده، به زمین خیره شده بود
    صداي آرام ادوارد، خشمگین بود:«دیگه پاشو از گلیمش درازتر کرده.»
    حدس زدم:«اومده به چارلی هشدار بده.» بیشتر ترسیده بودم تا خشمگین ادوارد همینطور که از میان باران، جواب نگاه خیره ي بیلی را با چشمان باریک شده میداد، با سرش تصدیق کرد.
    احساس آرامش ضعیفی به خاطر اینکه چارلی خانه نبود، به من دست داد.
    پیشنهاد کردم:«بذار من درستش کنم.» خیره شدن شومِ ادوارد به بیلی، مرا نگران کرده بود.
    در کمال شگفت زدگی ام، با من موافقت کرد:«احتمالاً این بهترین راهه. اما مراقب باش. بچه از هیچی خبر نداره.»
    کمی از واژه ي بچه رنجیدم. به او یادآوري کردم:«جیکوب خیلی از من کوچیکتر نیست.»
    سپس به من نگاه کرد. عصبانیتش به تندي محو شد.«اوه، میدونم» با یک نیشخند به من اطمینان داد.
    آهی کشیدم و دستم را روي دستگیره ي در گذاشتم.
    راهنمایی ام کرد:«ببرشون تو که من بتونم برم. دم غروب بر میگردم»
    پیشنهاد دادم:«وانتم رو میخواي؟» در همین حال فکر میکردم چطور میتوانم نبودش را براي چارلی توضیح دهم.
    پشت چشمی نازك کرد:«من میتونم سریعتر از چیزي که این ماشین حرکت میکنه تا خونه قدم بزنم»
    مشتاقانه گفتم:«مجبور نیستی بري»
    لبخندي به چهره ي افسرده ام زد:«در حقیقت، مجبورم. بعد از اینکه از دست اینا خلاص شدي»
    نیمنگاه تیرهاي به سمت بلک ها انداخت.«تو بازم باید چارلی رو آماده کنی تا با دوست پسر جدیدت آشنا شه.»
    لبخند پهنِ غرورآمیزي زد و همهي دندانهایش را به نمایش گذاشت.
    ناله کنان گفتم:«خیلی ممنون.»
    لبخند زد. لبخند کجی که عاشقش بودم. قول داد:«زود برمیگردم.»
    چشمانش دوباره به سمت ایوان لرزید و سپس خم شد که به تندي مرا ببوسد، فقط زیر خط فکم را. ضربان قلبم دیوانه وار می زد. من هم نیمنگاه سریعی به ایوان انداختم. صورت بیلی دیگر بی احساس نبود و دستهایش دسته هاي صندلی اش را محکم گرفته بودند.
    «زود» همینطور که در ماشین را باز میکردم و در باران، از ماشین بیرون میرفتم، این را گفتم.
    وقتی در نم نم سبکباران، به آرامی به سمت ایوان میدویدم، میتوانستم نگاه خیرهاش به پشتم را احساس کنم.
    «سلام بیلی، سلام جیکوب» تا جایی که میتوانستم با بشاشیت، با آنها سلامعلیک کردم. «چارلی امروز رو نیستش، امیدوارم زیاد منتظر نمونده باشید»
    بیلی با صداي مطیعی گفت:«نه زیاد.» چشمان سیاهش نافذ بودند. «فقط میخواستم اینو بیارم.» کیسه ي کاغذي قهوه اي رنگی را که روي پایش بود، نشان داد.
    «ممنون.» با وجود اینکه هیچ ایدهاي نداشتم که آن چه میتوانستباشد، این را گفتم. «چرا یه دقیقه نمیاین تو که خشک بشین.»
    همینطور که قفل در را باز میکردم، وانمود کردم که به دقت بسیار زیادش بیتوجه ام. پشت سرم با دست اشاره کردم که داخل شوند.
    پیشنهاد دادم:«جازه بده من بگیرمش» و برگشتم تا در را ببندم. به خود اجازه دادم براي آخرین بار نیمنگاهی به ادوارد بیندازم.
    با چشمان جدي بی حرکت ایستاده و منتظر بود

    بیلی درحالی که بسته را به من می داد، گفت:«میخواي بذارش تو فریزر. یه ذره از ماهی سرخکرده هاي خونگیِ هري کلیرواتره. چارلی دوست داره. فریزر خشکتر نگهش میداره» شانه اي بالا انداخت.
    تکرار کردم:«ممنون.» اما این بار با احساس «دیگه راه جدیدي واسه ماهی درست کردن نداشتم، تازه امشب هم میخواست بیشتر ماهی بیاره خونه.»
    بیلی با برقِ زیرکی در چشمانش، پرسید:«بازم رفته ماهیگیري؟ همون منطقه ي همیشگی؟ باید برم ببینمش.»
    به تندي دروغ گفتم:«نه!» چهره ام داشت خشن می شد. «داشت میرفت یه جاي جدید... ولی خبر ندارم کجا» متوجهي تغییر حالتِ صورتم شد و این او را به فکر فرو برد.
    گفت:«جیک.» هنوز مرا ارزیابی میکرد:«چرا نمیري اون عکس جدید ربکا رو از ماشین در بیاري؟ اون رو هم میذارم واسه چارلی.»
    جیکوب پرسید:«کجا هست؟» صدایشعبوسبود. نگاهی به او انداختم اما او به زمین خیره شده و ابروهایش در هم گره خرده بودند.
    بیلی گفت:«فکر میکنم تو صندوق عقب دیدمش. شاید مجبور شی خیلی بگردي.»
    جیکوب درحالی که شانه هایش را پایین انداخته بود، در باران بیرون رفت.
    بیلی و من در سکوت با هم روبرو شدیم. بعد از چند ثانیه، سکوت زشت به نظر میرسید بنابراین چرخیدم و به سمت آشپزخانه رفتم. وقتی به دنبالم آمد، میتوانستم جیغ چرخهاي خیسش را در تماس با لینولیوم کف اتاق بشنوم.
    کیسه را در قفسه ي بالاي شلوغ فریزر چپاندم و چرخیدم تا با او روبرو شوم. صورت پرچین و چروکش غیر قابل خواندن بود.
    «چارلی به این زودیا نمیاد.» صدایم تقریباً بی ادبانه بود.
    در تصدیق من سر تکان داد اما چیزي نگفت.
    اشاره کردم:«بازم بابت ماهی سرخ کرده ممنون»
    او به سر تکان دادنش ادامه داد. آهی کشیدم و دست به سینه ایستادم.
    به نظر میرسید احساس کرده از حرفهاي جزئی خسته شده ام. گفت:«بلا» و بعد مکث کرد.
    صبر کردم.
    باز هم گفت:«بلا.» ادامه داد:«چارلی یکی از بهترین دوستاي منه.»
    «بله.»
    با صداي شکایت آمیزش هر واژه را به دقت میگفت:«متوجه شدم یه مدتیه داري با یکی از کالنها میگردي.»
    گستاخانه تکرار کردم:«بله»
    شاید این به من مربوط نباشه اما فکر نمیکنم که ایده ي خیلی خوبی باشه
    تصدیق کردم:«بله حق با توئه. به شما مربوط نیست»
    لحنم باعث شد ابروهاي خاکستري اش را بالا ببرد:«احتمالاً اینو نمیدونی اما خانوادهي کالن شهرت شومی تو منطقه ي سرخت پوستها دارن»
    با صداي خشنی به اطلاعش رساندم:«در حقیقت، اینو میدونستم»
    این غافلگیرش کرد:«اما اون شهرت واقعا نمیتونه شایسته باشه، مگه نه؟ واسه اینکه کالنها هیچ وقت پاشونو تو منطقه تون نذاشتن، گذاشتن میتوانستم ببینم که یادآوري نه چندان زیرکانها م از توافقی که هم قبیله اش را محافظت میکند و هم ملتزم، او را مقداري به خود آورده.»
    موافقت کرد:«این درسته» چشمانش حالت محافظه کاري به خود گرفته بودند:«تو به نظر... به خوبی از کالنها خبر داري. خیلی بیشتر از چیزي که من انتظارش رو داشتم مطلعی.»
    من هم به او خیره شدم:«شاید حتی بیشتر از شما مطلع باشم.»
    همینطور که در این مورد فکر میکرد، لبهاي کلفتش را به هم فشرد:«شاید.» پذیرفت اما چشمهایش حالت حیله گرانه اي به خود گرفتند.«چارلی هم به همین مطلعی هست»
    نقطه ضعف دفاعم را پیدا کرده بود.
    طفره رفتم:«چارلی خیلی از کالنها خوشش میاد» او اشکارا اجتنابم را فهمید. با وجود ناراحتیِ چهرهاش، شگفتزده نشده بود.
    گفت:«این به من ربطی نداره. ولی شاید به چارلی داشته باشه»
    «اما این باز هم به من ربط داره، این که فکر کنم به چارلی ربط داره یا نه. درسته.»
    برایم جالب بود بدانم وقتی تلاش میکردم هیچ چیزي به عنوان توافق نگویم، چیزي از سوال پیچیده ام فهمیده یا نه.
    اما به نظر میرسید که فهمیده. همینطور که باران روي سقف بیشتر میشد، در این مورد فکر میکرد. صداي باران تنها صدایی بود که سکوت را میشکست.
    در آخر تسلیم شد:«بله فکر کنم این هم به تو مربوطه.»
    با آسایش خاطر آهی کشیدم:«ممنون بیلی»
    اصرار کرد:«فقط راجع به کاري که داري انجام میدي فکر کن، بلا»
    به سرعت موافقت کردم:«باشه»
    اخم کرد:«چیزي که میخواستم بگم این بود که کاري که داري انجام میدي رو انجام نده»
    به چشمانش نگاه کردم. در آنها هیچ چیز جز نگرانی براي من دیده نمیشد و من چیزي براي گفتن نداشتم. همان لحظه در جلویی صداي بلندي کرد و باعث شد از جا پریدم.
    «هیچ عکسی هیچ جاي اون ماشین نیست» صداي غرولندکنان جیکوب قبل از خود او به ما رسید. وقتی به گوشه رسید شانه هاي لباسش با باران لکشده بود و از موهایش آب چکه میکرد.
    بیلی با خرخر گفت:«هوم»ناگهان بیا عتنا شده بود. صندلیاش را چرخاند تا با پسرش روبرو شود:«حدس میزنم خونه جا گذاشتمش»
    جیکوب با حالتی نمایشی چشمانش را چرخاند:«عالیه»
    «خب بلا، به چارلی بگو» قبل از ادامه مکثی کرد«که ما اومدیم، منظورم این بود.»
    جویده جویده گفتم:«میگم»
    جیکوب شگفتزده شده بود:«داریم میریم؟»
    «چارلی تا دیروقت بیرونه» بیلی در حالی که از کنار جیکوبمیگذشت، توضیح داد.
    جیکوببه نظر مایوس میرسید:«اوه. خب، پسفکر کنم بعداً میبینمت بلا»
    موافقت کردم«البته»
    بیلی هشدار داد:«مراقب خودت باش» جوابی ندادم.
    جیکوب به پدرش براي بیرون رفتن از در کمک کرد. مختصراً دستی تکان دادم و به سرعت نیمنگاهی به وانتم که حالا خالی بود انداختم و سپس قبل از این که آنها بروند در را بستم.
    دقیقه اي در راهرو ایستادم و به صداي ماشینشان گوش دادم که عقب آمد و سپس رفت. همان جایی که بودم در انتظار فرو نشستن رنجشو عصبانیتم ایستادم. وقتی سرانجام تنشم کمی آرام شد، به سمت طبقه ي بالا رفتم تا لباسهاي قشنگم را عوض کنم.
    مطئمن نبودم که آن شب چه چیزي انتظارم را میکشد، چندتا از تاپ هایم را امتحان کردم. وقتی فکرم را بر این موضوع که چه اتفاقاتی خواهد افتاد متمرکز کردم، آنچه بر من گذشته بود در نظرم رنگباخت. حالا که از زیر نفوذ جسپر و ادوارد رها شده بودم، داشتم تاوان نترسیدنم را میدادم. به سرعت از انتخاب لباس دست کشیدم با عجله یک پیراهن فلانل کهنه و شلوار جین پوشیدم میدانستم تمام شب را در بارانی ام میگذرانم.
    تلفن زنگ زد و با سرعت خودم را به طبقه ي پایین رساندم تا آن را بردارم. فقط یک صدا بود که دلم میخواست بشنوم؛ هر صداي دیگري باعث دلسردي ام میشد. اما میدانستم اگر او بخواهد با من صحبت کند، احتمالاً در اتاقم ظاهر خواهد شد.
    درحالی که به سختی نفس میکشیدم، پرسیدم:«الو؟»
    جسیکا گفت:«بلا، منم»
    «اوه، سلام، جس» لحظهاي طول کشید تا توانستم به دنیاي واقعی برگردم. با اینکه فقط چند روز از آخرین باري که با جسیکا صحبت کرده بودم میگذشت، احساس میکردم ماه هاست او را ندیده ام«رقص چطور بود؟»
    احساساتش فوران کرد:«خیلی خوش گذشت!!!» نیازي به هیچ سوال دیگري نبود، او شروع به دادن گزارش دقیقه به دقیقه ي شب پیش کرد. من در جاهاي مناسب با امم و آه او را همراهی میکردم، اما تمرکز کردن روي حرفهایش آسان نبود. جسیکا، مایک، رقص، مدرسه در آن لحظه همهي اینها به طرز عجیبی نامربوط به نظر میرسیدند. چشمانم مرتب به سمت پنجره میافتاد، سعی داشتم مقدار نور را از پشت ابرها بسنجم.
    جس با عصبانیت پرسید:«شنیدي چی گفتم، بلا؟»
    «ببخشید. چی گفتی؟»
  10. #10
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,363

    پیش فرض

    « گفتم مایک منو بوسید. باورت میشه؟»
    گفتم:«معرکه اس جس»
    با کنجکاوي پرسید:«خوب تودیروز چی کار کردي؟» هنوز از حواسپرتیِ من ناراحت بود. یا شاید ناراحت بود که من جزئیات را از او نپرسیده ام.
    «راستش، هیچی. فقط یکم بیرون گشتم تا از آفتاب لذت ببرم»
    صداي اتومبیل چارلی را از گاراژ شنیدم.
    «هیچوقت شده چیز بیشتري از ادوارد کالن بشنوي؟»
    درِ جلویی با صداي بلندي بسته شد و میتوانستم صداي چارلی را از زیر پله ها بشنوم که وسایل ماهیگیر ش را کنار میگذاشت.
    با تردید گفتم:«اوم.» دیگر مطمئن نبودم داستانم چه بوده است.
    چارلی همانطور که وارد آشپزخانه میشد، گفت:«سلام کوچولو!»برایش دست تکان دادم.
    جس صدایش را شنید:«اوه، بابات اونجاست. بیخیال فردا صحبت میکنیم. تو کلاس مثلثات میبینمت.»
    «میبینمت، جس» گوشی را گذاشتم.
    گفتم:«هی، بابا. ماهی کجاس؟» در حال شستن دستهایش در ظرفشویی بود.
    «گذاشتمش تو فریزر»
    «قبل از اینکه یخ بزنه میرم چند تیکه بیارم امروز بعد از ظهر، بیلی یکم از ماهی سرخ کرده هاي هري کلیرواتر رو برامون اورد» سعی کردم مشتاق به نظر برسم.
    چشمانش برقی زدند:«جدي؟ اون ماهی مورد علاقمه»
    وقتی مشغول آماده کردن شام بودم، چارلی آنجا را مرتب کرد. طولی نکشید که پشت میز نشسته بودیم و در سکوت غذا میخوردیم. چارلی از غذایش لذت میبرد. ناامیدانه به دنبال راهی براي انجام وظیفه ام میگشتم و تلاش میکردم به نحوي موضوع را مطرح کنم.
    پرسید:«امروز تنهایی چی کار کردي؟» صدایش مرا از افکارم بیرون کشید.
    «خب این بعد از ظهر یه چرخی دور و ور خونه زدم» در حقیقت فقط قسمت خیلی کمی از بعد از ظهر. سعی کردم صدایم را شادمان نگه دارم، اما شکمم خالی بود «و امروز صبح رفتم پیش کالنها»
    چارلی چنگالش را انداخت.
    با شگفتی پرسید:«خونه ي دکتر کالن؟»
    وانمود کردم واکنشش را ندیدم:«اره»
    «اونجا چی کار میکردي» چنگالش را برنداشته بود.
    «خب امشب تقریباً یه قرار ملاقات با ادوارد کالن دارم، و اون میخواست منو به پدر و مادرش معرفی کنه... پدر؟»
    به نظر میرسید چارلی شوکه شده است
    «پدر، حالتون خوبه؟»
    غرید:«داری با ادوارد کالن میری بیرون؟»
    آه- اوه:«فکر میکردم از کالنها خوشتون میاد»
    بدون کنترل گفت:«اما اون خیلی واسه تو بزرگه»
    تصحیح کردم:«ما هر دومون سال سومیم» اما بیش از چیزي که تصورش را میکرد، درست میگفت.
    «صبر کن»مکث کرد:«ادوین کدومشونه؟»
    «ادوارد جوونترینشونه، اونی که موهاي قهوهاي قرمز داره» همان که خوشگل و شبیه الهه هاست. =)) :))
    «اوه، خب این»تلاشی کرد«بهتره، فکر کنم. از نگاه اون بزرگه خوشم نمیاد. مطمئنم که پسر خوبیه و اینا، ولی به نظر... خیلی بزرگتر از سنش میاد. این ادوین دوست پسرته؟»
    « بابا، اسمش ادوارده.»
    «هست؟»
    «به نوعی، فکر کنم.»
    «دیشب گفتی به هیچکدوم از پسراي شهر علاقه اي نداري؟» اما چنگالش را دوباره برداشت، و من فهمیدم که بدترین قسمت ماجرا گذشته است.
    «خب، ادوارد تو شهر زندگی نمیکنه، پدر؟»
    همینطور که میجوید نگاه تحقیرآمیزي به من انداخت.
    ادامه دادم:«به هر حال، تازه اولشه. نمیخواد منو با پند و اندرزهاي راجع به دوست پسر شرمنده کنی.»
    «کِی میاد اینجا؟»
    «تا چند دقیقه ي دیگه اینجاست؟»
    «کجا میبرتت؟»
    ناله ي بلندي کردم:«امیدوارم این دادرسی اسپانیایی رو تمومش کنی. داریم میریم بیسبال بازي کنیم، با خانواده اش.»
    صورتش در هم رفت، در نهایت خندید:«تو بیسبال بازي میکنی؟»
    «خب، من احتمالاً بیشتر بازي رو نگاه میکنم» با بدگمانی مرا زیر نظر گرفت.
    آهی کشیدم و براي خوشایندش پشت چشمی نازك کردم.
    غرش ماشینی را شنیدم که جلوي خانه پارك کرد. از جا پریدم و شروع به تمیز کردن ظرف ها کردم.
    «ظرفا رو ول کن. من میتونم امشب بشورمشون .تو خیلی لوسم میکنی»
    زنگ در به صدا در آمد و چارلی به آرامی بلند شد تا جوابش را بدهد. من نیم قدم پشت سرش بودم. متوجه نشده بودم بیرون با چه شدتی باران میبارد. ادوارد در هاله ي نور ایوان ایستاده بود، شبیه یک مرد مدل در تبلیغات کت بارانی.
    «بیا تو، ادوارد»
    وقتی چارلی اسمش را درست گفت آهی از روي آرامش کشیدم
    ادوارد با صداي محترمانه اي گفت:«ممنون، رئیس سوان»
    «راحت باش و منو چارلی صدا کن. بیا، بذار ژاکتت رو بگیرم»
    «متشکرم، آقا»
    «بشین، ادوارد»
    چهره ام را درهم کشیدم.
    ادوارد با حرکت نرمی روي تنها صندلی نشست و مرا وادار کرد تا کنار رئیس پلیس سوان روي کاناپه بنشینم. به سرعت نگاه غضبناکی به او انداختم. پشت سر چارلی، چشمکی به من زد.
    «خب، شنیدم که میخواي دختر منو براي تماشاي بیسبال ببري» شاید این موضوع فقط در واشنگتن واقعیت داشت که بارانهاي سیل آسا هم هیچ تاثیري بر بازيهاي فضاي آزاد ندارند.
    «بله، آقا، برنامه همینه» از اینکه حقیقت را به پدرم گفته بودم، متعجب به نظر نمیرسید. گرچه، ممکن بود شنیده باشد.
    «خب، حدس میزنم، کارت درسته»
    چارلی خندید و ادوارد او را همراهی کرد
    از جا بلند شدم و گفتم:«بسیار خب. به اندازه ي کافی منو مسخره کردید. بیا بریم» به هال برگشتم و ژاکتم را پوشیدم. آنها هم دنبالم آمدند.
    «خیلی دیر نکنی، بل»
    ادوارد قول داد:«نگران نباش چارلی، زود برشمیگردونم خونه»
    تا وقتی که او برگشت و به موهایم دستی کشید، هنوز کاملاً مطمئن نشده بودم که ایستاده ایم
    «مواظب دخترم باش، باشه؟»
    من غرولند کردم، اما آنها اعتنا نکردند.
    «کنار من جاش امنه. قول میدم، آقا»
    چارلی نمیتوانستبه صداقت ادوارد که انعکاس آن در هر کلمه احساس میشد، شک کند
    به بیرون خرامیدم. هر دویشان خندیدند و ادوارد دنبالم آمد. داخل ورودي ناگهان مثل یک مرده بیحرکت شدم. آنجا، پشت وانتم، جیپ بزرگی پارك شده بود. بلندي لاستیک هایش تا بالاي کمرم میرسید. چراغهاي جلو و عقب آن، گارد فلزي داشتند و چهار نورافکن بزرگ به سپرش متصل شده بودند. بالاي سقفش قرمز براق بود.
    چارلی سوت آرامی زد.
    با صداي گرفتهاي گفت:«کمربندهاي ایمنیتون رو ببندین»
    ادوارد دنبالم آمد و در جیپ را برایم باز کرد. فاصله ام را تا صندلی محک زدم و آماده ي پریدن روي آن شدم. او آهی کشید و بعد مرا با یکدست بلند کرد. امیدوار بودم که چارلی ندیده باشد.
    وقتی او با سرعت انسانی، جلوي اتومبیل را دور زد تا خودش را به صندلی راننده برساند، سعی کردم کمربند ایمنی ام را ببندم. اما آنجا قلابهاي زیادي وجود داشت
    وقتی در را باز کرد، پرسیدم:«این همه قلاب براي چیه؟»
    «براي رانندگی خارج از جاده س.»
    «آه- اوه»
    سعی کردم جاي مناسب براي بستن همه ي قلاب ها را پیدا کنم، اما با سرعت زیادي پیش نمیرفتم. دوباره آه کشید و دستش را به سویم دراز کرد تا کمکم کند. خوشحال بودم که باران انقدر سنگین بود که نمیتوانستم چارلی را به وضوح روي ایوان ببینم. این به این معنا بود که چارلی نمیتوانست ببیند دست ادوارد نزدیک گردنم مکثی کرد و استخوان ترقوه ام را نوازش کرد. فکر کمک کردن به او را کنار گذاشتم و روي آرام نفس کشیدن تمرکز کردم.
    ادوارد سوییچ را چرخاند و موتور روشن شد. از خانه دور شدیم.
    «این یه... اوم... جیپ بزرگی داري»
    «این مال امته. فکر نمیکردم دوست داشته باشی تمام راهو بدوي»
    «اینو کجا نگه میدارین؟»
    «ما یکی از ساختمون هاي خارجی رو به گاراژ تبدیل کردیم»
    «نمیخواي کمربندتو ببندي؟»
    نگاه ناباورانه اي به من انداخت.
    بعد منظورش را گرفتم.
    «همه ي راهو بدوي؟ این یعنی هنوز باید قسمتی از راهو بدویم؟» صدایم چند اکتاو بالا رفته بود.
    لبخند کوچکی زد:«تو قرار نیست بدوي»
    «من حالم بد میشه.»
    «چشماتو بسته نگه دار. حالت خوب میشه»
    لبم را گاز گرفتم و سعی کردم بر وحشتم غلبه کنم.
    به طرفم خم شد تا سرم را ببوسد، و بعد ناله اي کرد. هاج و واج به او نگاه کردم.
    توضیح داد:«تو بارون بوي خیلی خوبی میدي»
    با احتیاط پرسیدم:«به نوع بد، یا خوب؟»
    آهی کشید و گفت:«هر دو، همیشه هر دو»
    نمیدانم چطور در آن تاریکی و باران شدید راهش را پیدا میکرد، اما هرطور که بود یک جاده ي فرعی پیدا کرد که کوچکتر از یک جاده به نظر میرسید و بیشتر به مسیري کوهستانی شباهت داشت. براي مدتی طولانی گفت و گو غیر ممکن بود، چون من مثل یک مته برقی روي صندلی ام بالا و پایین میپریدم. ادوارد در تمام طول راه لبخند بزرگی بر چهره داشت.
    بعد ما به انتهاي جاده رسیدیم؛ درختها دیوار سبزي در سه طرف جیپ تشکیل داده بودند. باران نم نم میبارید و هر لحظه از شدتش کاسته میشد، آسمان از میان ابرها روشنی بیشتري مییافت.
    «ببخشید، بلا، از این جا به بعد رو باید پیاده بریم»
    «میدونی چیه؟ من همینجا منتظر میمونم»
    «چه بلایی سر اون همه شجاعتت اومده؟ تو امروز صبح فوق العاده بودي!»
    «من هنوز آخرین بار رو فراموش نکردم» میتوانست فقط دیروز باشد؟
    با یک حرکت مه آلود طرف من بود و شروع به باز کردن قلاب هاي من کرد
    اعتراض کردم:«من اینا رو باز میکنم. تو خودت برو»
    «هوم...» همانطور که سریع تمامش میکرد، به فکر فرو رفت«به نظر میرسه باید توي خاطراتت یه دستی ببرم.»
    قبل از اینکه بتوانم واکنشی نشان دهم، او مرا از جیپ بیرون کشید و پاهایم را روي زمین گذاشت. چندان نمناكنبود. حق با آلیسبود.
    با نگرانی پرسیدم:«توي خاطراتم دست ببري؟»
    «یه چیزي تو همین مایهها» با منظور خاصی مرا نگاه میکرد، با دقت، ولی شوخطبعی خاصی در چشمانش بود. دستشرا روي جیپ، در طرف دیگر سر من گذاشت و به جلو خم شد. به من فشار آورد تا به پشت، به در بچسبم. به جلوتر خم شد، صورتشفقط کمی با صورتمن فاصله داشت. هیچ فضایی براي فرار نداشتم.
    «حالا» تنها بوي او، روند فکري مرا مختل میکرد«تو واقعاً از چی نگرانی»
    «خب، امم، خوردن به یه درخت» آبدهانم را قورت دادم« و مردن و بعد، اینکه حالم بد شه»
    لبخندي زد. بعد سرشرا به پایین خم کرد و به نرمی لبهاي سردشرا به فرو رفتگی زیر گلویم چسباند نزدیکپوستم زمزمه کرد :«حالا هنوز نگرانی؟»
    سعی کردم تمرکز کنم:«بله. در مورد برخورد با درختها و مریض شدن»
    بینیاش از گلو تا چانهام خطی کشید. نفسسردشپوستم را قلقلکمیداد.
    لبهایشدر مقابل فکم زمزمه کردند:«و حالا؟»
    به نفسنفسافتادم:«درختها، موشن سیکنس»
    صورتش را بالا آورد تا پلکهایم را ببوسد:«بلا تو واقعاً فکر میکنی ممکنه من به یه درخت بخورم؟ نه؟»
    «نه ولی ممکنه» هیچ اعتماد به نفسی در صدایم نبود. او دستیابی به یک پیروزي زودرسرا حسمیکرد. به آرامی تا گونهام را بوسید و دقیقاً گوشهي لبهایم متوقفشد.
    «من میذارم یه درختبهت صدمه بزنه» لبهایشبه لبلرزان پایینیام متصل شد.
    «نه» نفسی کشیدم. میدانستم قسمت دومی هم در دفاع عالی ام وجود دارد اما نمیتوانستم کاملاً آن را به یاد آورم.
    گفت:«میبینی، هیچ چیزي براي ترسیدن وجود نداره. درسته؟» لبهایش مقابل لبهایم حرکت میکرد. آهی کشیدم«نه»تسلیم شدم.
    سپس صورتم را، تقریباً با خشونت، در دستانش گرفت با حرارت مرا بوسید. لبهاي سرکشش در مقابل لبهایم حرکت میکردند.
    واقعاً دلیلی براي این رفتار من وجود نداشت. واضح بود که تا الان دیگر باید میدانستم، اما باز هم نتوانستم جلوي خودم را بگیرم که دقیقاً مثل دفعه ي اول رفتار نکنم. به جاي اینکه به صورت امنی، بیحرکت بایستم، بازوانم بالا آمدند و دور گردنش چفت شدند و ناگهان، من به پیکر سنگیِ او متصل بودم. آهی کشیدم و لبهایم از هم باز شدند.
    به سادگی گره ي دستانم را باز کرد و به عقب تلو تلو خورد.
    «لعنت، بلا» از من جدا شد و به تندي نفسی کشید«تو باعث مرگ من میشی. قسم میخورم»
    درحالی که دستانم را براي حمایت روي زانوهایم گذاشته بودم، خم شدم.
    من من کردم:«تو فناناپذیري» سعی کردم نفسبکشم.
    غرید:«ممکن بود قبل از اینکه تو رو ببینم این حرفو باور داشته باشم. حالا بیا قبل از اینکه من کار خیلی احمقانه اي انجام بدم، از اینجا بریم»
    مثل دفعه ي قبل، من را روي کمرش انداخت و متوجه شدم براي رفتار کردن به همان ملایمت، به تلاش مضاعفی نیاز داشت.
    پاهایم را به دور کمرش قفل کردم و جاي خودم را با محکم کردن دستهایم به دور گردنش، امن کردم.
    او با حالتی جدي هشدار داد:«یادت نره چشمهات رو ببندي»
    به سرعت صورتم را پشت شانه هایپش و زیر بازوي خودم قرار دادم و چشمهایم را محکم به روي هم فشردم و آنها را بسته نگه داشتم.
    به سختی به نظر میرسید در حال حرکتیم. میتوانستم سر خوردنش را در زیر خود حس کنم اما حرکاتش بسیار نرم و روان بودند به طوري که ممکن بود حتی در حال قدم زدن در پیاده رو باشد.
    وسوسه شدم زیر چشمی نگاهی بیندازم تا ببینم مثل سابق داشت از وسط جنگل پرواز میکرد یا نه، اما مقاومت کردم. اصلاً ارزش آن سرگیجه ي وحشتناك را نداشت. خودم را با گوش دادن به تنفس یکنواخت ادوارد، مشغول کردم.
    تا وقتی که او برگشت و به موهایم دستی کشید، هنوز کاملاً مطمئن نشده بودم که ایستاده ایم.
    «تموم شد بلا»
    جرئت به خرج دادم و چشمانم را باز کردم. مطمئناً ایستاده بودیم.
    به سختی گرهي خفه کننده ي دستانم را از دورشباز کردم و با پشت به زمین برخورد کردم
    «اوه.»وقتی به زمین نمناك برخورد کردم با ناراحتی این را گفتم.
    با ناباوري به من خیره شد. واضح بود که نمیدانست هنوز آنقدر از دستم عصبانی هست که بتواند از این موضوع بخندد یا نه اما حالت گیجم او را تحت تاثیر قرار داد و شروع به قهقهه زدن کرد.
    خودم را بلند کردم و بی توجه به او، گل و سرخسها را از روي ژاکتم تکاندم. این کار باعث شد بیشتر بخندد. درحالی که ناراحت شده بودم، با قدمهاي بلند شروع به رفتن به سمت جنگل کردم.
    دستهایش را به دور کمرم حس کردم.
    «داري کجا میري؟»
    «تا یه بازي بیسبال تماشا کنم. به نظر نمیرسه تو دیگه علاقه اي به بازي کردن داشته باشی اما من مطمئنم بقیه بدون تو هم بهشون خوش میگذره»
    «تو داري راه رو اشتباه میري»
    برگشتم و بدون اینکه به او نگاه کنم قدمزنان به سمت جهت مخالف حرکت کردم. او دوباره مرا گرفت.
    «عصبانی نباش. نمیتونستم جلوي خودم رو بگیرم؛ تو باید صورت خودت رو میدیدي»
    و قبل از اینکه جلوي خودش را بگیرد، با دهان بسته خندید.
    ابروهایم را بالا بردم و پرسیدم:«اوه، تو تنها کسی هستی که اجازه داره عصبانی بشه»
    «من از دست تو عصبانی نبودم»
    با بد خلقی نقل قول کردم:«بلا تو باعث مرگ من میشی»
    «این فقط حقیقت بود»
    سعی کردم دوباره از او دور شوم، اما به سرعت مانعم شد.
    پافشاري کردم:«تو عصبانی بودی»
    «آره»
    «که از دست توعصبانی نبودم. نمیبینی، بلا؟»
    ناگهان لحنش جدي شده بود و تمام نشانه هاي شوخ طبعی اش از بین رفته بود.
    «نمیفهمی؟»
    پرسیدم:«چی رو بفهمم؟» از تغییر لحنش به همان اندازهي تغییر حرفهایش سر در گم بودم.
    «من هیچوقت از دست تو عصبانی نیستم چطور میتونم باشم؟ تویی که انقدر شجاع، قابل اعتماد... و صمیمی هستی»
    زیرلب گفتم:«پس چی؟» بداخلاقی هایش که باعث میشد از من دور شود را به یاد آوردم. همیشه این رفتارهایش را به حساب ناامیدي به حق او میگذاشتم نسبت به ضعف هایم، حرکات کندم، عکس العمل هاي سرکش انسانی ام...
    به دقت دست هایش را در هر دو طرف صورتم گذاشت. با ملایمت گفت:«از خودم عصبانیم. وقتی نمیتونم از تو خطر انداختنت جلو گیري کنم. حتی وجودم تو رو به خطر میندازه. بعضی وقتا واقعاً از خودم متنفر میشم. باید قوي تر بشم، باید بتونم...»
    دستم را روي لبهایش گذاشتم:«دیگه نگو.»
    دستم را گرفت و از روي لبهایش برداشت، اما نزدیک صورتش نگه داشت.
    گفت:«من عاشقتم. اینا بهونه هاي خوبی واسه کاري که میکنم نیست، اما واقعیت داره»
    اولین باري بود که به من میگفت دوستت دارم با جملات بسیار. شاید خودش متوجه نبود، اما من بودم.
    ادامه داد:«حالا خواهش میکنم سعی کن درست رفتار کنی» و لبهاش را به آهستگی کنار لبها یم قرار داد.
    همانطور ایستادم. بعد آه کشیدم.
    «تو به رئیس پلیس سوان قول دادي که منو زود برگردونی خونه، یادت که نرفته؟ بهتره راه بیفتیم»
    «بله، خانوم»
    مشتاقانه لبخند زد و رهایم کرد. تنها یک دستم را گرفته بود. مرا چند قدم تا سرخس هاي بلند مرطوب و پوشیده از خزه، نزدیکیکشوکران ستبر پیشبرد و ما آنجا بودیم، در حاشیهي زمینی وسیع بر بلنديهاي المپیک. وسعتشدو برابر استادیومهاي معمولی بیسبال بود.
    میتوانستم دیگران را ببینم؛ ازمی، امت و رزالی، روي صخرهي برآمدهاي نشسته بودند که از همه به ما نزدیکتر بود، شاید صد یارد دورتر. در فاصلهاي بسیار دورتر، حداقل به اندازهي ربع مایل، میتوانستم جسپر و آلیس را ببینم که چیزي را به عقب و جلو پرتاب میکردند، اما هیچ توپی نمیدیدم. به نظر میرسید کارلایل مشغول علامتگذاري زمین باشد، اما واقعاً آنها میتوانستند با چنین فاصلهاي از هم بازي کنند؟
    وقتی در دیدرسقرار گرفتیم، سه نفري که روي صخره نشسته بودند، بلند شدند.
    ازمی به سمت ما آمد. امت بعد از نگاهی طولانی به رزالی که پشتشبه او بود، دنبالش آمد. رزالی به زیبایی از جا بلند شده و بی آنکه نگاهی به ما بیندازد با گامهاي بلند به سمت دشت میرفت. در پاسخ به واکنش او، لرزشی ناراحت کننده، معده ام را فرا گرفت.
    وقتی ازمی به ما نزدیک شد، پرسید:«اون صدایی که شنیدیم صداي شما بود ادوارد»
    امت توضیح داد:«یه صدایی مثل صداي خفه شدن خرس»
    با تردید به ازمی لبخند زدم:«خودش بود»
    توضیح داد:«بدون این که بخواد بامزه شده بود»
    آلیس جایش را ترك کرده بود و به طرف ما میدوید، یا بهتر بگویم، میرقصید. به نرمی جلوي پاي ما ایستاد.
    اعلام کرد:«وقتشه.»
    همین که جمله اش را تمام کرد، صداي غرش شدید صاعقه، جنگل پشت سرمان را لرزاند و بعد در غرب و به سمت شهر رفت.
    امت به من چشمک زد و با لحن صمیمانه اي گفت:«ترسناکه، نه؟»
    «بزن بریم» آلیس دستش را به سوي امت دراز کرد و آنها با سرعت به سمت دامنه رفتند؛ او مثل غزال میدوید. امت تقریباً به زیبایی او و با همان سرعت میدوید اما هیچوقت امکان نداشت امت را به غزال تشبیه کرد.
    ادوارد با چشمانی مشتاق و روشن پرسید:«براي توپ بازي آماده اي؟»
    سعی کردم تا حد ممکن مشتاق به نظر برسم:«بزن بریم»
    نیشخندي زد و بعد از اینکه دستی به موهایم کشید و آنها را درهم و برهم کرد، جست و خیز کنان دنبال آن دو رفت. دویدن او بیشتر مثل یک چیتا پر تکاپو بود تا یک غزال. به سرعتبه آنها رسید. ظرافت و قدرت او در راه رفتن نفسم را بند آورد.
    ازمی با صداي نرم و آهنگینش پرسید:«بریم پایین؟»
    و من متوجه شدم که با دهان باز به ادوارد خیره شده بودم. به سرعت خودم را جمع و جور کردم و سرم را به نشانه ي موافقت تکان دادم. ازمی چند قدم فاصله اش را با من حفظ کرد و من با خود گفتم شاید هنوز مواظب است که مرا نترساند. بدون این که به نظر برسد از سرعت کم من بیقرار شده است، گام هایش را با من هماهنگ کرد
    با خجالت پرسیدم:«تو با اونا بازي نمیکنی؟»
    توضیح داد:«نه، من ترجیح میدم داور مسابقه باشم. دوست دارم اونا رو صادق نگه دارم»
    «پس اونا دوست دارن تقلب کنن»
    «اوه... آره. باید بشنوي چه جر و بحثایی میکنن. در واقع، امیدوارم که نشنوي. بحث هاشون طوریه که فکر میکنی یه گله گرگ بزرگشون کرده»
    من که غافلگیر شده بودم، خندیدم:«شبیه مادرم صحبت می کنی»
    او هم خندید:«خب، من تو بیشتر موارد به اونا به چشم بچه هام نگاه میکنم. من هیچ وقت نمیتونم از غریزه ي مادري ام بگذرم. ادوارد به تو گفته که من یه بچه رو از دست دادم؟»
    با حیرت زمزمه کردم:«نه» تلاش میکردم درك کنم که چه دورهاي از زندگیاش را به یاد می آورد.
    «بله، اولین و تنها بچه ام. اون چند روز بعد از به دنیا اومدن مرد. کوچولوي بیچاره» آهی کشید«این قضیه خیلی قلبم رو شکست. واسه همین من از بالا پریدم روي صخرههاي ساحل» با حالتی که انگار داشت بدیهیات را میگفت، ادامه داد«میدونی که؟»
    «ادوارد فقط گفتش ما اف... افتادین» لکنت پیدا کردم.
    لبخند زد:«همیشه یه آقاي محترم»
    «ادوارد از اولین پسراي جدیدم بود. من همیشه این طوري بهش فکر کردم، گرچه اون از من بزرگ تره، حداقل از یه جهت»
    لبخند گرمی زد«واسه همین من خیلی خوشحالم که تو رو پیدا کرده، عزیزم» این عزیزم عزیزم گفتن بر لبهایش طبیعی به نظر میرسید «اون مدت خیلی زیادي با بقیه فرق داشت و تنها بوده ناراحت میشم ببینم تنهاست»
    با تردید پرسیدم:«اون وقت تو ناراحت نمیشی؟ که من براش مناسب نیستم>»
    «نه»به فکر فرو رفت. گفت«تو همونی هستی که اون میخواد. مشکلات یه جوري حل می شن» با این حال از نگرانی پیشانی اش چین افتاد. صداي رعد دیگري شروع شد.
    سپس ازمی ایستاد. ظاهراً ما به کناره ي میدان بازي رسیده بودیم. به نظر میرسید که تیمی تشکیل داده بودند. ادوارد با حالتی غیر عادي در میدان چپ بود، کارلایل بین پایگاه هاي اول و دوم ایستاد. آلیس توپ را نگه داشته و در محل پرتاب کننده ي توپ موضع گرفته بود.
    امت داشت چوب بیسبال آلومینیومی را در دستش میچرخاند. چوب در هوا طوري سوت میکشید که نمیتوانستی پیدایش کنی. صبر کردم تا به جایگاه امتیازگیري بیسبال برسد، اما وقتی دیدم استیل مخصوص را به خود گرفته، متوجه شدم که اکنون آنجاست دورتر از آنکه فکر میکردم ممکن است با جایگاه پرتاب فاصله داشته باشد. جسپر چند قدم عقبتر از او ایستاد و توپگیر تیم دیگر شد. البته، هیچ کدامشان دستکش نداشتند.
    ازمی با صدایی واضح و رسا که مطمئن بودم ادوارد هم از آن فاصله ي دور میشنید، گفت:«خیله خوب. چوبزن حاضر باشه»
    آلیس راست ایستاد و با حالتی فریبنده بیحرکت ماند. حالتش بیشتر حیله گرانه بود، تا کسی که میخواهد حرکت ترسناکی کند. توپ را در دو دست و نزدیک کمرش گرفت. بعد مثل حمله ي یک مار کبرا، دست راستش به بیرون تکان خورد و توپ با صداي بلندي در دست جسپر جاي گرفت.
    با زمزمه به ازمی گفتم:«امتیاز نگرفتین؟»
    گفت:«اگه توپ رو نزنن امتیاز نمیگیرن»
    جسپر توپ را به سمت دستان منتظر آلیس پرت کرد. آلیس به خود اجازه ي زدن نیشخندي کوتاه را داد و سپس دوباره دستش را چرخاند.
    اینبار چوب به نوعی توانست به موقع بچرخد و بر توپ که تقریباً ناپیدا بود بکوبد. صداي برخورد، بسیار شدید و مانند رعد بود. صدا در کوهها انعکاس پیدا کرد. ناگهان متوجه ي لزوم وجود توفان شدم. توپ مثل شهاب سنگی بر فراز میدان بازي رها شد و عمیقاً به سمت جنگل محصور پرواز کرد.
    به آرامی گفتم:«هوم، ران(1)!»
    ازمی هشدار داد:«صبر کن.» او با دقت گوش میکرد و یک دستش بالا بود. امت مثل لکه ي نور اطراف پایگاه ها میدوید و کارلایل مثل سایه دنبالش بود. متوجه شدم که ادوارد در دید نبود.
    ازمی با صدایی شفاف فریاد زد:«بیرون» با ناباوري به ادوارد که از حاشیه ي درختها پدیدار میشد، خیره شدم. دستش را بالا گرفته و توپ در آن بود. نیشخند بزرگش حتی براي من هم پیدا بود.
    ازمی توضیح داد:«امت از همه محکمتر ضربه میزنه اما ادوارد از همه تندتر میدوه» دوره اي دیگر بازي در مقابل چشمه اي دیر باورم ادامه یافتند. غیر ممکن بود که بتوانید حرکت توپ را با سرعتی که در زمین پرواز میکرد، یا بدنهای شان را با شتابی که در زمین بازي داشتند، دنبال کنید. متوجه ي دلیل دیگر انتظار آنها براي توفان شدم، وقتی که جسپر سعی کرد از توپگیري بینقص ادوارد
    جلوگیري کند و توپ در جریان را به سمت کارلایل پرتاب کرد، کارلایل به سمت توپ دوید و بعد تا پایگاه اول با جسپر دوید. وقتی آنها به هم برخورد کردند، صدایی مثل برخورد دو صخره ي عظیمِ درحال سقوط به گوش رسید. با نگرانی از جایم پریدم، اما آنها به نوعی زخمی هم نشده بودند.
    ازمی با صداي آرامی گفت:«صدمه ندیدن»
    وقتی ادوارد سومین تعویض را گرفت، تیم امت با یک امتیاز جلو بود. رزالی توانسته بود بعد از این که یکی از پرشهاي بلند امت را بگیرد، دور چهار زمین نقل مکان کند. ادوارد با ذوق و شوق به سمت من می دوید.
    پرسید:«نظرت چیه؟»
    «چیزي که ازش مطمئنم اینه که من دیگه نمیتونم بشینم لیگ خسته کننده و قدیمی بیسبال رو ببینم»
    خندید:«یه جوري میگی انگار قبلاً خیلی این کارو انجام دادي»
    خواستم کمی سر به سرش بگذارم«یه کمی ناامید شدم»
    با سردرگمی پرسید:«چرا؟»
    «خب، خیلی خوب میشه که بتونم فقط یه کاري رو پیدا کنم که تو بهتر از هر کسی روي زمین انجامش نداده باشی»
    یکی از آن لبخندهاي مخصوص کجش را نثارم کرد و تنفسم را مختل کرد. در حالی که به سمت زمین میرفت، گفت:«نوبت منه»
    او با درایت بازي میکرد. توپ را پایین و دور از دسترس دستهاي همیشه آماده ي رزالی در قسمت بیرونی محوطه، نگه میداشت. قبل از این که امت بتواند توپ را به بازي برگرداند دو زمین را به سرعت برق گرفت. کارلایل به توپ کوبید و آن را با صدایی مهیب که گوشم را آزار داد، به بیرون زمین فرستاد؛ به طوري که خودشو ادوارد توانستند به زمین برگردند. آلیس با ظرافت به نشانه ي پیروزي به کف دستانشان کوبید.
    همچنان که بازي ادامه پیدا میکرد، امتیازات مرتباً تغییر میکردند و مثل همهي بازیکنهاي خیابانی وقتی از همدیگر جلو میافتادند، سر به سر هم میگذاشتند. گهگاه دستورهاي ازمی به آنها نظم میداد. صداي غرش رعد به گوشمیرسید اما همانطور که آلیسپیشبینی کرده بود ما خشکماندیم.
    وقتی کارلایل چوبزن و ادوارد توپگیر شد، ناگهان آلیس نفسش را حبس کرد.
    طبق معمول چشمهایم به ادوارد بودند و دیدم که سرش به سرعت چرخید تا او را ببیند. چشم هایشان یکدیگر را دیدند و چیزي در یک آن بینشان جریان یافت. قبل از اینکه بقیه بپرسند براي آلیس چه اتفاقی افتاده است ادوارد کنار من بود.
    صداي ازمی عصبی و هیجانزده بود:«آلیس»
    او زمزمه کرد:«من ندیدم... نمیتونستم بگم»
    در این لحظه همه یکجا جمع شده بودند.
    کارلایل با صداي آرام اما آمرانه اي پرسید:«چی شده، آلیس؟»
    زمزمه کرد:«اونا سریعتر از چیزي که فکر میکردم در حال حرکت اند. میتونم ببینم که تصویر قبلی رو غلط دیدم»
    جسپر با احتیاط به سویش خم شد و پرسید:«چی تغییر کرده؟»
    با پشیمانی، طوري که انگار براي چیزي که او را ترسانده بود، احساس مسئولیت میکرد، گفت:«اونا شنیدن که داریم بازي میکنیم و مسیرشون رو عوض کردن»
    هفت جفت چشم تند و تیز به صورتم نشانه رفتند و سپس دور شدند.
    کارلایل رو به ادوارد گفت:«چه مدت؟»
    براي لحظه اي، تمرکز شدیدي بر چهره اش نمایان شد.
    اخم کرد و گفت:«کمتر از پنج دقیقه. اونا دارن به سرعت میان و میخوان بازي کنن»
    کارلایل پرسید:«میتونی این کارو کنی؟» باز هم چشمهایش به من افتاد.
    «موقع حمل کردن نمیتونم این کارو بکنم» لحظهاي کوتاه حرفش را قطع کرد «علاوه بر این آخرین چیزي که نیاز داریم اینه که اونا رد بو رو بگیرن و شروع به شکار کنن»
    امت از آلیس پرسید:«چند تان؟»
    جوابمختصري داد:«سه تا»
    امتبا تمسخر گفت:«سه تا!؟ بذار بیان!» بندهاي فولادین ماهیچه ي بزرگش دور بازوانش منقبض شدند.
    کارلایل براي کسري از ثانیه که طولانیتر از آنچه بود که به نظر رسید، تعمق کرد. تنها امت آشفته احوال نبود. بقیه با چشمان نگران به صورت کارلایل خیره شده بودند
    سرانجام کارلایل تصمیم گرفت:«بیاید بازيمون رو ادامه بدیم.» صدایش یکدست و آرام بود «آلیس گفت اونا فقط کنجکاون »
    تمام اینها در توفانی ناگهانی از کلمات گفته شده بود که فقط چند ثانیه طول کشید. من به دقت گوش داده بودم و بیشترش را متوجه شدم اما نتوانستم چیزي که الان، ازمی با لرزش خفیف و بیصداي لبانش از ادوارد پرسید، بشنوم. تنها چیزي که دیدم تکان خوردن آهسته ي سر ادوارد بود و آسودگی خیال در چهره ي ازمی.
    گفت:«تو برو بگیر، ازمی. من دیگه بازي نمیکنم» و روبروي من قرار گرفت.
    بقیه به زمین برگشتند، با چشمان تیزبین شان، محتاطانه، این سو و آن سوي جنگل تاریک را جستجو میکردند. به نظر میرسید آلیسو ازمی داشتند خودشان را در اطراف جایی که من ایستاده بودم، آماده میکردند
    ادوارد با صداي آرام و صافی گفت:«موهات رو بیار پایین»
    مطیعانه نوار لاستیکی را از دور موهایم کشیدم و به اطرافم تکانشان دادم.
    سوال بدیهی را پرسیدم:«بقیه الآن دارن میان»
    «بله، خیلی آروم بمون، ساکت باش، و لطفاً از کنار من تکان نخور» به خوبی استرسی را که در صدایش بود پنهان کرد اما من میتوانستم احساسش کنم.
    موهاي بلندم را به جلو و اطراف صورتم کشید
    آلیسبا مهربانی گفت:«این کمکی نمیکنه. میتونم بوش رو حسکنم که توي زمین پخشه»
    «ناامیدي اندکی صدایش را پوشاند.» کارلایل در زمین بازي باقی ماند و بقیه با بیمیلی به بازي رو آوردند.
    نجوا کنان گفتم:«ازمی چی ازتپرسید؟»
    قبل از اینکه جواب دهد، لحظه اي تامل کرد. با بیمیلی غرولند کرد«که تشنه شون هست یا نه»
    ثانیه ها میگذشتند، حالا بازي با بی علاقگی پیش میرفت. هیچکس جرأت نمیکرد محکمتر از حد معمول به توپ ضربه بزند و امت، رزالی و جسپر نزدیک لبه هاي زمین می پلکیدند. گه گاه، با وجود ترسی که مغزم را بیحس کرده بود، متوجه میشدم که رزالی خیره به من نگاه میکند. چشمانش بی احساس بودند ولی چیزي درباره ي حالت دهانش بود که باعث میشد فکر کنم عصبانی است
    ادوارد به هیچ وجه، هیچ توجهی به بازي نمیکرد، نگاه و هوشو حواسش همه متوجه ي جنگل بود.
    خشمگینانه غرید:«متاسفم بلا. اینطوري در معرض دید گذاشتنت احماقانه بود و غیر مسئولانه. واقعاً متاسفم»
    صداي بند آمدن نفسش را شنیدم و دیدم که چشمانش در میدانی مستقیم متمرکز شدند و یک قدم نصفه برداشت و خودش را بین من و چیزي که داشت میآمد، کج کرد. کارلایل، امت و بقیه هم در همان جهت چرخیدند. صداهایی از رفت و آمد چیزي را میشنیدند که براي گوش من بسیار ضعیف بود.
    فصل هجدهم
    شکار



    آنها یکی یکی، با فاصله ي دوازده متري از یکدیگر، از کناره ي جنگل پدیدار شدند. مرد اولی به سرعت به عقب برگشت تا آن یکی مرد جلو بیاید. او جاي خود را طوري دور مرد بلند قامت با موهاي تیره قرار داد که نشان میداد چه کسی سردسته ي گروه است. سومین نفر زنی بود که از این فاصله، تنها میتوانستم ببینم موهایش سایه ي تکان دهنده اي از رنگ قرمز بودند.
    قبل از اینکه به پیشرويِ محتاطانه یشان به سوي خانواده ي ادوارد ادامه دهند، به هم نزدیکتر شدند. آنها احترام طبیعی روبرو شدن یک عده شکارچی، با گروهی بزرگتر و ناآشنا از همنوعان شان را نشان میدادند
    وقتی رسیدند توانستم ببینم آن گروه، چقدر با کالنها متفاوتند. راه رفتنشان، مثل گربه بود؛ خرامیدنی که به طور ثابت، به نظر میرسید میخواهد به جهش تغییر کند. به شکل معمول و همیشگی کوهنودها لباس پوشیده بودند. شلوار جین و بلوز دگمه دار با بافت مقاوم در برابر آب و هواي مختلف. البته، تمام لباسهايشان به خاطر استفاده ي زیاد، کهنه شده بودند. همگی پابرهنه بودند. هر دو مرد، موهاي کوتاهی داشتند، اما موهاي بلند، درخشان و نارنجی رنگِ زن، پر از برگو آثارِ درختان بود.
    چشمان تیزشان، با دقت و به آرامی، حالت کارلایل را که از همه مرتب تر و مودب تر بود، زیر نظر گرفته بودند. امت و جسپر دور کارلایل قرار گرفته بودند و آن گروه، با احتیاط به جلو قدم برمیداشتند تا با آنها، روبرو شوند. بدون اینکه به نظر برسد حرفی رد و بدل کرده باشند، به شکل معمولی اي راست شدند.
    مرد جلویی، آشکارا زیباترین شان بود. در زیر رنگ پریدگی معمول، پوستش زیتونی رنگ بود. موهایش مشکی و براق بودند و هیکلش متوسط و عضلانی بود اما مسلماً در برابر ماهیچه هاي نیرومند امت، هیچ بود. با آرامش لبخندي زد و برقِ دندانهاي سفیدش را به نمایش گذاشت.
    زن وحشی تر بود و چشمانش بی وقفه، بین مردان رو به رویش و گروه دورمن، در گردش بود. موهاي ژولیده اش، در نسیم ملایم، تکان میخوردند. حالتش مشخصاً مانند گربه بود. مرد دوم، بی آنکه مزاحمتی
    ایجاد کند، پشت آن دو میپلکید. از سردسته شان لاغرتر بود و موهاي قهوه اي روشن، و چهره ي مرتبش، هر دو وصف ناپذیر بودند. چشمانش با اینکه بیحرکت بودند، به نوعی، هشیارتر از همه به نظر می آمدند.
    چشمانشان هم متفاوت بودند. به جاي آن رنگ طلایی یا سیاهی که من انتظار داشتم، رنگ قرمز عمیقی داشتند که نگرانکننده و شوم به نظر میآمد.
    مردي که موهاي تیرهاي داشت، لبخندزنان به سمتکارلایل قدم برداشت.
    با صداي خونسرد و اندکی لهجه ي فرانسوي گفت:«به نظرمون رسید که صداي بازي کردنی رو شنیدیم، من لورانت هستم و اینها ویکتوریا و جیمز هستند» به خون آشام هاي کنارش اشاره کرد.
    «من کارلایلام و این خانوادهي منه. امت و جسپر، رزالی، ازمی و آلیس، ادوارد و بلا» او ما را گروه گروه معرفی کرد، عمداً نمیخواست توجه را به فرد خاصی جلب کند.
    وقتی اسم من را گفت، شوکی را احساس کردم.
    لورانت با صداي دوستانه اي پرسید:«جا براي بازیکنه اي بیشتر دارید؟»
    کارلایل با صداي دوستانه ي لورانت هماهنگ شد:«در واقع ما داشتیم تمومش می کردیم. ولی حتماً علاقه مند خواهیم بود که تو یه وقت دیگه اي بازي کنیم. شما میخواید مدت طولانی اي اینجا بمونید؟»
    «در حقیقت ما عازم شمالیم ولی کنجکاو بودیم ببینیم چه کسی این اطرافه. مدت طولانی اي بود که به گروه دیگه اي برخورد نکرده بودیم»
    «نه. این حوالی معمولاً خالیه به جز براي ما و بازدید کننده هاي تصادفی، مثل خود شما»
    فضاي سنگین به یک مکالمه ي معمولی فروکش کرده بود. حدس زدم جسپر از قدرت منحصر به فردش استفاده کرده استتا شرایط را کنترل کند
    لورانت با حالتی عادي پرسید:«منطقه ي شکارتون کجاست؟»
    کارلایل به فرض پنهان در آن پرسش بی اعتنایی کرد:«شکارگاه المپیک در اینجا. و گاهی بالا و پایین ساحل ما تو همین نزدیکی یه جاي دائمی داریم. و مکان دیگه اي هم مثل مال ما بالاي دنالی هست»
    لورانت به آرامی، روي پاشنه هایش به عقب تاب خورد.
    «دائمی؟ چطور از عهده اش بر اومدید» کنجکاوي آشکاري در صدایش موج میزد.
    کارلایل دعوتشان کرد:«چرا با ما به خونه نمی اید تا راحتتر صحبت کنیم؟ داستان نسبتاً طولانی ایه»
    جیمز و ویکتوریا نگاه متعجبانه اي به خاطر واژه ي خانه رد و بدل کردند. اما لورانت بهتر احساساتش را کنترل کرد.
    لورانت لبخند ملایمی زد:«به نظر خیلی جالب و خوشایند میاد. ما تمام راه رو از انُتاریو تا اینجا، درحال شکار بودیم و فرصت نداشتیم که به سر و وضعمون برسیم» و نگاه قدرشناسانه اي به ظاهر تمیز و مرتب کارلایل انداخت.
    کارلایل گفت:«لطفاً به دل نگیرید، ولی ممنون میشیم اگه تو این محدوده شکار نکنید چون ما مجبوریم پنهان بمونیم»
    «البته!» لورانت سر تکان داد.
    «ما مطمئناً به قلمرو شما تجاوز نمیکنیم، تازه، همین الان بیرون سیاتل غذا خوردیم»
    او خندید. لرزشی بر ستون فقراتم دوید.
    «اگه دوست داشته باشید با ما بیاید، راه رو بهتون نشون میدیم» با لحن معمولی اي اضافه کرد «امت و آلیس، شما میتونید با ادوارد و بلا برید جیپ رو بیارید»
    سه چیز همزمان، وقتی کارلایل در حال صحبت کردن بود اتفاق افتاد. موهایم با نسیم اندکی که وزید به هم ریخت، ادوارد شق و رق شد، و دومین مرد، جیمز، به طور ناگهانی سرش را به اطراف چرخاند و بر من دقیق شد و سوراخه اي بینی اش گشاد شدند.
    وقتی جیمز قدمی به جلو برداشت، همه سریعاً خشکشان زد. ادوارد دندانهایش را نمایان کرد و براي دفاع از من خم شد و غرش وحشیانه اي از گلویش برخاست.
    اصلاً شبیه صداي آهنگین و ملایمش در امروز صبح، نبود. تهدیدکننده ترین صدایی بود که شنیده بودم. موج سردي از بالاي سرم به سمت عقب پاشنه هایم جاري شد.
    لورانت با تعجب فریاد زد:«این چیه؟»
    نه جیمز و نه ادوارد ظاهر پرخاشگرشان را عوض نکردند. جیمز کمی به سویی متمایل شد و ادوارد در مقابل کمی تغییر مکان داد.
    «اون با ماست» حرف کارلایل با لحن محکم و منع کننده اش خطاب به جیمز بود. لورانت بوي مرا دیرتر و با قدرت بویایی کمتري نسبت به جیمز حس کرده بود اما با تغییر حالت چهره اش مشخص شد او هم فهمیده است.
    او با ناباوري در حالی که بیاختیار قدمی به جلو برمیداشت پرسید:«شما خوراکی اوردید؟» وحشیگري و خشونت بیشتري غرید. لبش از روي دندانهاي درخشان و نمایاناش به بالا برگشت. لورانت دوباره قدمی به عقب برداشت.
    کارلایل با صداي محکمی تصحیح کرد:«گفتم اون با ماست.»
    لورانت اعتراضکرد:«ولی اون یه انسانه» کلمات اصلاً تهدید کننده نبودند اما بهتزدگی در آنها مشخص بود.
    «امتمشخصاً طرف کارلیل بود اما نگاهشبر جیمز بود. جیمز آرام آرام از حالت آماده به حملهاش در آمد اما نگاهش را از من برنداشت. سوراخهاي بینیاش گشاد ماندند.ادوارد مانند شیري، محکم جلوي من بر جایشباقی ماند.»
    وقتی لورانت شروع به سخنگفتن کرد، سعی کرد با صداي آرامشبخشاش، این خصومتناگهانی را آرام کند«این نشون میده ما باید چیزاي زیادي در مورد همدیگه یاد بگیریم»
    «درسته»کارلایل هنوز به سردي صحبتمیکرد.
    «ولی ما دوست داریم دعوت شما رو قبول کنیم» نیمنگاهی به من انداخت و به سمت کارلایل برگشت «البته ما به دختر انسان صدمهاي نمیزنیم. همونطور که گفتم ما تو قلمروي شما شکار نمیکنیم»
    جیمز ناباورانه لورانت را برانداز کرد و نگاه مختصري هم با ویکتوریا که چشمانش هنوز با حالتی عصبی، از روي صورتی به صورت دیگر میرفت، رد و بدل کرد.
    کارلایل قبل از این که صحبتکند، براي لحظهاي حالتصادقانهي لورانترا سنجید:«ما راه رو به شما نشون میدیم» صدا زد:«جسپر، رزالی، ازمی» آنها به دور هم جمع شدند و من را پشت خود پنهان کردند. آلیس در آن واحد، به کنار من آمد و امت درحالی که هنوز چشمانشبر روي جیمز قفل شده بودند، عقبکشید
    صداي ادوارد آرام و غمگین بود:«بیا بریم بلا.»
    در تمام مدت، من از ترس خشکم زده بود و در بیحرکتی کامل ایستاده بودم. ادوارد باید آرنجم را میگرفت و به طرف خود میکشید تا من را از بهت زدگی ام بیرون آورد. آلیسو امت در پشت ما، تنگاتنگ هم قرار گرفته بودند و مرا پنهان میکردند. کنار ادوارد لغزیدم، هنوز گیج و وحشتزده بودم. اگر گروه اصلی، آن موقع آنجا را ترك میکردند، من نمیتوانستم بفهمم. بی صبري ادوارد، وقتی که ما با سرعت انسانی، تا لبه ي جنگل میرفتیم، مشهود بود.
    وقتی در میان درختان بودیم، ادوارد بدون اینکه از راهرفتن با آن قدمهاي بلندش، دست بکشد، من را روي کمرش انداخت. وقتی شروع به حرکت کرد، تا جایی که امکان داشت، سفت به او چسبیدم. بقیه پشت سرش بودند. سرم را پایین نگه داشتم اما چشمانم، باز و وحشتزده بودند و بسته نمیشدند. آنها مثل شبح، به میان
    جنگل سیاه، فرو میرفتند. احساس نشاطی که به نظر میرسید همیشه ادوارد را در هنگام دویدن، در بر داشت، کاملاً محو شده بود و جایش را به اضطرابی داده بود که او را از پا در می آورد و در عین حال، مجبورش میکرد سریعتر بدود. با وجود اینکه من روي پشتش بودم، بقیه از او عقب افتاده بودند.
    در مدت زمان کوتاهی، به جیپ رسیدیم و وقتی ادوارد من را روي صندلی عقب انداخت، به سختی میشد گفت سرعتش را کم کرده.
    او به امت که کنار من آمده بود، گفت
    :«ببندش»
    آلیس قبلاً روي صندلی جلو نشسته بود و ادوارد داشت ماشین را روشن میکرد. با غرشی موتور روشن شد و ما به عقب پرت شدیم. چرخی زدیم تا با جاده ي پیچ درپیچ روبرو شویم.
    ادوارد داشت چیزي را، سریعتر از آنکه من بتوانم بفهمم، زمزمه میکرد. به نظر میرسید قطاري از ناسزا باشد.
    دست اندازهاي راه اینبار بدتر بودند و تاریکی فقط آن را ترسناكتر میکرد. امت و آلیس هر دو به بیرون از پنجره خیره شده بودند.
    ما به راه اصلی رسیدیم و با اینکه سرعتمان بیشتر شد، من خیلی بهتر میتوانستم ببینم به کجا میرویم. ما به جنوب میرفتیم، دور از فورکس.
    پرسیدم:«داریم کجا میریم؟»
    هیچکس جواب نداد. هیچکس حتی به من نگاه هم نکرد.
    «لعنت، ادوارد! داري منو کجا میبري؟»
    «ما باید تو رو از اینجا دور کنیم خیلی دور الان» به عقبنگاه نکرد، چشمانش بر جاده بودند
    سرعت سنج صد و پنج مایل در ساعت را نشان میداد.
    فریاد زدم:«برگرد! تو باید منو ببري خونه»
    با آن قلاب احمقانه ور رفتم و سعی کردم طناب ها را پاره کنم.
    ادوارد با جدیت گفت:«امت!»
    و امت دستانم را میان چنگالهاي فولادینش محکم نگه داشت.
    «نه! ادوارد! نه، تو نمیتونی این کارو بکنی»
    «مجبورم، بلا لطفاً ساکت باش»
    «نمیشم! تو باید منو برگردونی چارلی اف بی آي رو خبر میکنه! اونا تمام خانواده ي تو رو کارلایل و ازمی رو دستگیر میکنن! اونا مجبور میشن نقل مکان کنن و براي همیشه قایم شن»
    با صداي سردي گفت:«خونسرد باش، بلا. ما قبلاً هم تو همچین شرایطی بودیم»
    «آره بودین! اما نه بخاطر من. تو نباید همه چیز رو به خاطر من خراب کنی»
    تقلاي شدیدي کردم اما بیهوده بود. آلیس براي اولین بار حرفزد:«ادوارد، ماشین رو بزن کنار»
    نگاه سختی به آلیس کرد و سرعتش را بیشتر کرد.
    «ادوارد، بیا در این مورد حرف بزنیم»
    نا امیدانه غرش کرد:«تو نمیفهمی»
    هیچوقت صدایش را تا این حد بلند نشنیده بودم. صدا در محدوده ي جیپ کرکننده بود. سرعت سنج به صد و پانزده نزدیک شده بود.
    «اون یه ردیابه. نمیبینی آلیس؟ اون یه ردیابه!»
    احساس کردم امت شق و رق شد و از واکنشش به این کلمه حیرت کردم. این براي آن سه نفر، معنی اي بیش از آنچه به نظر میرسید، داشت. میخواستم بفهمم اما راهی براي پرسیدن وجود نداشت.
    آلیس با صداي معقولی گفت:«بزن کنار ادوارد»
    صدایش قدرت خاصی داشتکه من قبلاً نشنیده بودم. سرعت سنج به آرامی از صد و بیست گذشت.
    «گفتم بزن کنار»
    «به من گوش بده، آلیس. من ذهن اون رو خوندم. تعقیب کردن واسه اون، یه جورایی مثل شهوت میمونه اون بلا رو میخواد. آلیس، مخصوصاً اون رو. شکارو امشب شروع میکنه »
    «اون نمیدونه کجا...»
    ادوارد حرفش را قطع کرد:«فکر میکنی چقدر طول بکشه که عطرش رو تو شهر حس کنه؟ برنامه اش قبل از این که کلمات از دهن لورانت بیرون بیان، ریخته شده بود»
    نفس نفس زنان با دانستن آنکه بوي من او را به کجا میکشاند، گفتم:«چارلی! نمیتونید اونجا تنهاش بذارید! نمیتونید ترکش کنید»
    خودم را بر روي کمربند ایمنی کوبیدم
    آلیس گفت:«حق با اونه»
    سرعت ماشین اندکی کمتر شد.
    آلیس با چرب زبانی گفت:«بیا فقط براي یه دقیقه راه حل هامون رو بررسی کنیم»
    سرعت ماشین دوباره و بیشتر کم شد و سپس ناگهان، با صداي جیغ ترمز در کناره ي بزرگراه متوقف شدیم. در برابر کمربند ایمنی به جلو پرت شدم و به سرجایم برخورد کردم.
    او هیس هیس کنان گفت:«هیچ راه حل دیگه اي نیست»
    فریاد کشیدم:«من چارلی رو تنها نمیذارم»
    او کاملاً مرا نادیده گرفت.
    بالاخره امت حرفزد:«ما باید برشگردونیم»
    ادوارد قاطعانه گفت:«نه»
    «اون حریف ما نیست ادوارد. دستش بهش نمیرسه»
    «اون منتظر میمونه»
    امت لبخند زد:«منم میتونم منتظر بمونم»
    «تو متوجه نیستی نمیفهمی. وقتی تصمیم میگیره شکاري کنه، پاش می ایسته. ما باید اون رو بکشیم»
    به نظر نمیرسید امت از این نقشه ناراحت شده باشد.«اینم یه راه حله»
    «و اون زن. اون هم باهاشه. اگه مبارزه در بگیره، سردسته شون هم همراهیشون میکنه»
    «تعداد ما کافیه»
    آلیسبه آرامی گفت:«راه حل دیگه اي هم هست»
    ادوارد با عصبانیت به سمت او برگشت:«هیچ راه حل دیگه اي وجود نداره» صدایش بدجور خشمگین بود.
    امت و من، هر دویمان، در حالی که شوکه شده بودیم، به او زل زدیم، اما آلیس متعجب به نظر نمی آمد. همینطور که آنها به یکدیگر خیره شده بودند، براي دقیقه اي طولانی، سکوت حکم فرما شد.
    سکوت را شکستم:«کسی هست که بخواد نقشه ي من رو بدونه»
    ادوارد غرغر کرد:«نه.» آلیسبه او خیره شد، و بالاخره خشمگین شد.
    درخواست کردم:«گوش کن، منو بر میگردونی»
    حرفم را قطع کرد:«نه»
    به او چشمغره رفتم و ادامه دادم:«منو بر میگردونی. به بابام میگم که میخوام برم خونه تو فنیکس. ساکم رو میبندم. صبر میکنیم تا وقتی که ردیاب ببینه، بعد فرار میکنیم. اون ما رو دنبال میکنه و چارلی رو به حال خودش میذاره. چارلی به اف بی آي چیزي در مورد خانواده ت نمیگه. اونوقت میتونی من رو هرجاي لعنتی که میخواي ببري»
    با حیرت، به من خیره شدند.
    «ایده ي بدي نیست»شگفت زدگی امت به طور قطع یک توهین بود.
    آلیس گفت:«ممکنه جواب بده و خودت میدونی که نمیتونیم به سادگی پدرش رو بی محافظ ول کنیم.»
    همه به ادوارد نگاه کردند.
    «خیلی خطرناکه من نمی خوام اون حتی تو صد مایلی بلا باشه»
    امت کاملا مطمئن بود:«ادوارد، اون نمیتونه از پس ما بر بیاد»
    آلیس یک دقیقه فکر کرد:«من نمیبینم که اون حمله کنه. منتظر میمونه تا ما بلا رو تنها بزاریم»
    «خیلی طول نمیکشه که بفهمه این اتفاق نمیافته»
    سعی کردم محکم به نظر برسم:«ازت خواستم منو ببري خونه»
    ادوارد با انگشتانش به شقیقه اش فشار آورد و چشمان بسته اش را فشار داد.
    با صدایی خیلی آرامتري گفتم:«لطفاً!»
    نگاه نکرد. وقتی که صحب تکرد، صدایش خسته بود.
    امشب از اینجا میري، چه شکارچی ببینه چه نبینه. به چارلی میگی که نمیتونی یه دقیقه هم تو فرکس بمونی هر داستانی که موثره رو بگو. هرچی که دم دستته برمیداري، بعد سوار وانتت شو. اهمیت نمیدم که چی بهت بگه. پونزده دقیقه وقت داري. میفهمی؟ پونزده دقیقه از وقتی که پاتو گذاشتی داخل خونه»
    همینطور که جیپ با غرشی روشن میشد، پیچی زد که باعث شد جیغ لاستیک ها بلند شود. عقربه ي سرعت سنج شروع به بالا رفتن کرد.
    نگاه معناداري به دستانم انداختم و گفتم:«امت؟»
    «اوه، متاسفم.» او اجازه داد که رها شوم.
    چند دقیقه اي در سکوت گذشت البته به جز صداي غرش موتور ماشین. سپس ادوارد دوباره صحبت کرد:
    «اینطوري که میگم عمل میکنید. وقتی که به خونه رسیدیم، اگه ردیاب اونجا نبود، بلا رو به سمت در میبرم. بعدش پونزده دقیقه وقت داره» در آینه به من خیره شد.
    «امت، تو بیرون خونه رو بپا، آلیس تو هم وانتو بیار. تا وقتی که بلا داخله، منم هستم. بعد از اینکه اومد بیرون، شما دو تا میتونین با جیپ برین خونه و به کارلایل بگین»
    امت حرفش را قطع کرد:« نمیشه، من با توام»
    «به تمام قضایا فکر کن امت. من نمیدونم تا چه وقت میرم»
    «تا وقتی که میدونم تا کجا ادامه پیدا میکنه، با توام»
    ادوارد آه کشید:«اگه شکارچی اونجا بود؟»
    با ترشرویی ادامه داد:«ما به رانندگی ادامه میدیم»
    آلیس با اطمینان گفت:«ما باید قبل از اون، برسیم اونجا»
    به نظر رسید ادوارد این حرف را قبول کرد. مشکلش با آلیس هرچه که بود، اکنون در مورد او تردید نکرد.
    آلیس پرسید:«با جیپ چیکار میکنیم؟»
    «تو ببرش خونه» صداي ادوارد لحن خصمانه اي داشت.
    آلیس به آرامی گفت:«نه، نمیرم»
    جریان غیر قابل فهم ناسزاها دوباره راه افتاد.
    من نجوا کردم:«همه مون تو وانت من جا نمیشیم»
    به نظر آمد ادوارد حرفم را نشنید.
    با صداي آرامتري گفتم:«فکر کنم باید بذاري تنها برم»
    این حرفم را شنید.
    از میان دندان هاي به هم فشرده اش گفت:«بلا، لطفاً به روش من عمل کن، فقط همین یه بار»
    مخالفت کردم:«گوشکن، چارلی احمق نیست، اگه فردا تو شهر نباشی، مشکوكمیشه»
    «ربطی نداره، ما مطمئن میشیم که در امانه و کل مسئله همینه»
    «پس شکارچی چطور؟ اون دیده که امشب چه طور رفتار کردي. فکر میکنه هرجا هستی با منی»
    امت که دوباره به طور اهانت آمیزي شگفتزده شده بود، به من نگاه کرد و اصرار کرد:«ادوارد، به حرفش گوش کن. به نظرم حق با اونه»
    آلیس موافقت کرد:«آره حق با اونه»
    «نمیتونم این کارو بکنم» صداي ادوارد بسیار سرد بود
    ادامه دادم:«امت هم باید بمونه، اون قطعاً روي امت خیلی دقت کرده»
    امت به سم تمن برگشت:«چی؟»
    آلیس موافق تکرد:«اگه بمونی میتونی بخت خودت رو با اون امتحان کنی»
    ادوارد ناباورانه به آلیس خیره شد:«فکر میکنی باید بلا رو تنها بذارم؟»
    ادوارد تکرار کرد:«نمیتونم این کارو بکنم» اما این بار نشانه اي از شکست در صدایش بود. منطق داشت بر او اثر میکرد.
    سعی کردم متقاعدش کنم:«یه هفته اینجا بمون» چهرها ش را در آینه دیدم و تجدید نظر کردم
    «فقط چند روز. بذار چارلی متوجه بشه که تو من رو ندزدیدي، و این جیمز رو به سمت این جستجوي مایوسانه هدایت کن. مطمئن شو که کاملاً از من دوره بعد بیا به دیدنم. البته از یه مسیر انحرافی برو، بعدش آلیس و جسپر میتونن برن خونه»
    میتوانستم بفهمم که در حال بررسی است.
    «کجا ببینمت؟»
    «فینکس» البته.
    با بیقراري گفت:«میشنوه که میخواي بري اونجا»
    «و مسلماً، تو هم کاري میکنی که این یه حیله به نظر بیاد. اون میدونه که ما میدونیم که اون گوش میده هیچوقت باور نمیکنه که من واقعاً دارم جایی میرم که گفتم»
    امت خندید:«این دختر شیطانیه»
    «و اگه این کار رو نکرد؟»
    اطلاع دادم:«چندین میلیون نفر توي فینکس هستن»
    «پیدا کردن یه دفتر تلفن خیلی سخت نیست»
    «خونه نمیرم»
    پرسید:«نه بابا؟»لحن خطرناکی در صدایش بود.
    «به قدر کافی بزرگ هستم که واسه خودم یه جایی بگیرم»
    آلیس یادآوري کرد:«ادوارد، ما باهاشیم»
    «شما می خواین توي فینک سچی کار کنین؟»
    «تو خونه میمونیم»
    «یه جورایی ازش خوشم میاد» امت بدون شک داشت به گیر انداختن جیمز فکر میکرد.
    «خفه شو امت»
    «ببین، اگه وقتی بلا هنوز اون اطرافه، سعی کنیم از پا درش بیاریم، احتمال اینکه یه نفر آسیب ببینه خیلی بیشتره بلا آسیب میبینه، یا تو، وقتی که سعی میکنی مراقبش باشی. حالا، اگه تنها گیرش بیاریم» با لبخند آرامی ساکت شد. درست می گفتم.
    همینطور که به سمت شهر میراندیم، جیپ به آرامی در امتداد خط حرکت میکرد. با وجود صحبت شجاعانه ام، میتوانستم سیخ شدن موهایم را بر روي شانه ام، حس کنم. به چارلی که در خانه تنها بود، فکر کردم و سعی کردم شجاع باشم.
    «بلا؟»صداي ادوارد لطیف بود. آلیس و امت از پنجره هایشان به بیرون نگاه کردند«اگه اجازه بدي اتفاقی برات بیفته -هرچیزي- شخصاً تو رو مسئول میدونم. میفهمی؟»
    آب دهانم را قورت دادم:«اره»
    به سمت آلیس برگشت:
    «جسپر میتونه از پس ین کار بر بیاد»
    «یکم بهش اعتماد کن، ادوارد. اون کارشو خیلی، خیلی خوب انجام داده، اگه همه چیزو در نظر بگیریم»
    پرسید:«تومیتونی از پسش بر بیاي؟»
    آلیسِ کوچک و دوست داشتنی لبهایش را به شکل مهیبی عقب کشید و اجازه داد که صداي ترسناکی از گلویش بیرون آید. من از ترس در صندلی ام فرو رفتم.
    ادوارد به او لبخند زد. ناگهان زیر لب گفت:«اما راه حل هات رو واسه خودت نگه دار»

    فصل نوزدهم
    بدرود ها

    چارلی منتظرم بود. تمام چراغها روشن بودند. فکرم خالی بود و تلاش میکردم راهی پیدا کنم تا او بگذارد برم. این قرار نبود خوشایند باشد.
    ادوارد به آرامی جلو افتاد. از وانت من هم دور شد؛ هر سه نفرشان واقعاً هوشیار و آماده بودند. صاف روي صندلیهایشان نشسته بودند و به تمام صداهاي جنگل گوش میدادند. درون تمام سایهها را میدیدند وهر بویی را حس میکردند، دنبال چیزي غیر معمولی میگشتند. موتور خاموش شد و من در حالی که آنها گوش میدادند، بیحرکت نشستم
    ادوارد با عصبانیت گفت:«اون اینجا نیست، بیا بریم» امت خم شد تا کمک کند از طناب جدا شوم.
    با صداي آرام ولی شادي گفت:«نباش بلا. ما همه چیز رو اینجا سریع حل میکنیم»
    همانطور که به امت نگاه میکردم، احساس کردم رطوبت چشمانم را پر میکرد. من به سختی او را میشناختم، اما هنوز، ندانستن اینکه پس از امشب کِی او را میدیدم، دلتنگ کننده بود. میدانستم این فقط یک قسمت کوچکی از خداحافظی هاي بود که میبایست امشب از آن زنده بیرون می آمدم. این افکار باعث شد دوباره اشکهایم شروع به ریختن کنند.
    «آلیس، امت» صداي ادوارد امرانه بود. آنها در سکوت به سمت تاریکی لغزیدند. سریع ناپدید شدند.
    ادوارد در طرف من را باز کرد و من را به سمت فضاي امن میان بازوانش کشید. به سرعت مرا قدمزنان به سمت خانه برد. چشمهایش همواره در تاریکی شب جستجو میکردند.
    به آرامی زمزمه کرد:«پونزده دقیقه»
    با صدایی تو دماغی گفتم:«از پیش بر میام» اشکهایم ایده اي به من داده بودند.
    در ایوان ایستادم و صورتش را در دستانم گرفتم. با عصبانیت به چشمانش نگاه کردم.
    با صدایی آرام و محکم گفتم:«من عاشقتم. من همیشه عاشقت هستم و مهم نیست چه اتفاقی میافته»
    او با همان عصبانیت گفت:«هیچ اتفاقی قرار نیست برات بیفته»
    «فقط نقشه رو دنبال کن، باشه؟ چارلی رو به خاطر من سالم نگه دار. اون بعد از این خیلی از من خوشش نمیاد، و من میخوام بعداً یه فرصتی براي معذرت خواهی داشته باشم»
    او مصرانه گفت:«برو داخل بلا. ما باید سریع باشیم»
    «یه چیز دیگه» با هیجان در گوشش نجوا کردم:«به حرفهاي دیگه اي که من امشب میزنم، گوش نکن»
    او داشت به جلو خم میشد، براي همین تمام کاري که من باید انجام میدادم این بود که روي پنجه هایم بلند شوم تا لبهاي شگفت زده و بیحرکتش را با تمام نیرویی که میتوانستم، ببوسم. بعد، چرخیدم و با پایم در را باز کردم.
    فریاد زدم:«از اینجا برو ادوارد» به داخل آمدم و در را محکم در مقابل صورت حیرتزده ي او بر هم زدم.
    «بلا؟» چارلی در اتاق نشیمن منتظر شده بود، و الان سر پا ایستاده بود.
    از پشت اشک هایم که حالا بی وقفه سرازیر میشدند، بر سرش فریاد کشیدم:«تنهام بذار!» از پله ها به طرف اتاقم بالا دویدم، در را به هم زدم و قفل کردم. به طرف تختم دویدم. خود را بر زمین انداختم تا کیف دستی ام را پیدا کنم. به سرعت به میان تشک و جعبه ي فنري رسیدم تا جوراب قدیمی قلنبه شده اي را که حاوي پس اندازهاي محرمانه ام بود، بردارم.
    چارلی با مش تبر در اتاقم میکوبید.
    «بلا، تو حالت خوبه؟ چه اتفاقی افتاده؟» ترسی در صدایش بود.
    «صدایم در بهترین موقع لرزید.»
    «صدمه اي بِهِت رسونده؟» از صدایش معلوم بود که داشت عصبانی میشد
    کمی بلندتر جیغ کشیدم:«نه»به طرف کمدم برگشتم، ادوارد قبلاً آنجا بود، بی سر و صدا چندین بغل از به طرف کمدم برگشتم، ادوارد قبلاً آنجا بود، بی سر و صدا چندین بغل ازلباسهایم را به طور تصادفی بیرون میکشید، و آنها را به سمت من میانداخت.
    «باهات به هم زده» چارلی حیرتزده بود.
    کمی بی رمق تر از وقتی که همه چیز را در کیفم هٌل دادم، فریاد زدم:«نه»ادوارد محتویات یک کشوي دیگر را هم به طرف من پرت کرد. حالا دیگر کیف تقریباً پر شده بود.
    چارلی پشت در فریاد زد:«چی شده بلا؟»
    در جواب فریاد زدم:«من با اون بهم زدم» زیپ کیف را با شدت کشیدم. دستهاي تواناي ادوارد دستهایم را کنار زد و زیپ را به آرامی بست. بند کیف را با دقت روي بازویم گذاشت.
    او زمزمه کرد:«من تو ماشین خواهم بود. برو» و من را به سمت در هل داد. بیرون پنجره ناپدید شد
    من قفل در را باز کردم و محکم با هل دادن از چارلی گذشتم، همانطور که با کیف سنگینم تقلا میکردم به سمت پایین پله ها دویدم.
    داد زد:«چی شد؟»دقیقاً پشت سرم بود. «من فکر میکردم ازش خوشت میاد!»
    با اینکه گیج بود، در آشپزخانه محکم آرنج دستم را گرفت.
    من را چرخاند تا به او نگاه کنم. و من در چهره ي او هیچ قصدي براي اینکه بگذارد بروم، ندیدم. من فقط میتوانستم به یک راه فکر کنم و آن فرار بود که آنقدر او را آزار میداد که باعث میشد حتی با فکر کردن به آن، از خودم بیزار شوم. اما من هیچ وقتی نداشتم، و باید او را امن نگه میداشتم.
    به پدرم خیره شدم، و به خاطر کاري که میخواستم انجام بدهم، اشک هاي تازه در چشمانم جمع شد.
    «من اون رو دوست دارم- مشکلم هم همینه، من دیگه نمیتونم اینکارو بکنم! من دیگه نمیتونم اینجا ریشه بندازم و موندگار شم! نمیخوام آخرش مثل مامان اینجا تو این شهر مسخره ي کسل کننده گیر کنم! من اشتباه احمقانه اي رو که اون کرد، نمیکنم. از این متنفرم - دیگه نمیتونم براي یه دقیقه هم اینجا بمونم»
    دستهاش از روي بازوهایم افتادند. انگار که به او برق وصل کرده باشم. رویم را از صورت شوکه شده و زخم خورده اش برگرداندم و به سمت در رفتم.
    پشت سرم زمزمه کرد:«بلا، تو نمیتونی الان بري. الان شبه»
    من برنگشتم:«اگه خسته شدم تو وانت میخوابم»
    التماس کنان گفت:«فقط یه هفته دیگه صبر کن » هنوز به شدت شوکه بود«رنی تا اون موقع برمیگرده»این کاملاً مسیر افکارم را عوض کرد:«چی؟»
    چارلی مشتاقانه ادامه داد، تقریباً از آرامشی که دودلی من به او داده بود، به لکنت افتاده بود:«اون وقتی بیرون بودي زنگ زد. اوضاع تو فلوریدا خوب پیشنمیره، و اگه فیل تا آخر این هفته قرار داد نبنده، اونا برمیگردن به آریزونا. کمک مربی سایدوینر گفته اونا شاید براي یه توقف کوچیک وقت داشته باشن»
    سرم را تکان دادم، سعی کردم افکار گیج کنندهاي که الان در سرم بودند را دور کنم و فکرم را دوباره متمرکز کنم. هر لحظه اي که میگذشت، چارلی را بیشتر در خطر قرار میداد.
    «من کلید دارم» غرغرکنان دستگیره ي در را چرخاندم. او خیلی نزدیک بود، یک دست به سمت من دراز شده بود، صورتش گیج بود. من نمیتوانستم زمان بیشتري را با بحث با او از دست بدهم. مجبور بودم بیشتر به او صدمه بزنم.
    «فقط بذار برم چارلی» من آخرین حرفهاي مادرم را که سالها پیش، در هنگام گذشتن از همین در گفته بود را تکرار کردم. آنها را با آخرین حد عصبانیتی که میتوانستم گفتم، و در را هل دادم و باز کردم.«عملی نشد، باشه؟ من واقعاً واقعاً از فورکس بدم میاد»
    حرفهاي بیرحمانه ي من کار خودشان را کردند هنگامی که من به سمت تاریکی شب دویدم، چارلی بیحرکت با گیجی دم در ایستاده بود. به صورت مهیبی از حیاط خالی ترسیده بودم. در حالی که تصور میکردم سایهي مهیبی پشت سرم است، وحشیانه به سمت وانتم دویدم. کیفم را عقب ماشین انداختم و در را سریع باز کردم. کلید سر جایش بود
    داد زدم: «فردا بهت زنگ میزنم» بیشتر از هرچیزي آرزو میکردم که میتوانستم همه چیز را همین الان توضیح دهم، میدانستم هیچوقت نمیتوانم این کار را انجام بدهم. ماشین را روشن کردم و و آنجا را با سر وصداي زیادي ترك کردم
    ادوارد براي گرفتن دست من دست دراز کرد.
    «یزن کنار»وقتی خانه و چارلی در پشتمان ناپدید شدند، این را گفت.
    از بین اشک هابم که روي گونه هایم جاري بودند، گفتم:«من میتونم رانندگی کنم»
    دستهاي بلندش به صورت غیر منتظره کمر من را گرفت و پایش پاي من را از روي پدال گاز کنار زد. من را روي رانهایش کشید، و به تندي دستهایم را از فرمان آزاد کرد و ناگهان او پشت صندلی راننده نشسته بود. وانت حتی یک اینچ هم منحرف نشد.
    او توضیح داد:«تو نمیتونستی خونه رو پیدا کنی» ناگهان نور خیره کنندهاي پشت ما پدیدار شد. من به بیرون پنجره به عقب خیره شدم، چشمهایم از وحشت گشاد شدند.
    به من اطمینان داد:«اون فقط آلیسه» دستم را دوباره گرفت
    مغز من پر بود از تصویر چارلی در درگاه:«ردیاب؟»
    به صورت شومی گفت:«پایان نمایشت رو شنید»
    من ترسان پرسیدم:«چارلی؟»
    «ردیاب دنبال ماست. اون الان داره پشتما میدوه»
    بدنم یخ کرد.
    «میتونیم اونو جا بذاریم»
    «نه»اما همانطور که گفت سرعت را زیاد کرد. موتور وانت دراعتراض نالهاي کرد.
    نقشهي من ناگهان دیگر خیلی خوببه نظر نمیرسید.
    من به چراغ جلو ماشین آلیس خیره شده بودم که ماشین لرزید و همان هنگام یکسایه سیاه به سمت بالا از بیرون پنجره حرکت کرد.
    جیغ وحشتناك من کسري از ثانیه ادامه داشتکه دست ادوارد جلوي دهنم را گرفت.
    «این امته»
    دهنم را رها کرد و دستش را دور کمرم پیچاند.
    «همه چی درسته بلا» قول داد:«تو سالم می مونی»
    راهمان را در شهر به سمت اتوبان شمالی ادامه دادیم.
    با حالتی عادی ادامه داد:«من نفهمیده بودم هنوز از زندگی تو شهر کوچیک خسته اي.»
    و من میدانستم که او داشت سعی میکرد حواسم را پرت کند«این جور بنظر میرسید که داشتی به خوبی جا میفتادي. مخصوصاً این اواخر. شاید من فقط داشتم خودمو گول میزدم که فکر میکردم زندگی رو اینجا برات جالبتر کردم»
    اعتراف کردم:«من خوب نبودم» و سعی او براي پرت کردن حواسم را نادیده گرفتم، به پایین و زانوهایم نگاه میکردم.«اونا همون چیزهایی بودند که مامانم قبل از ترك کردنش گفته بود. میشه گفت بهش سیلی زدم»
    «نگران نباش. اون تو رو میبخشه» لبخند کوچکی زد، ولی این لبخند به چشمانش نرسید.
    با ناامیدي به او خیره شدم و او درد را آشکارا در چشمانم دید.
    «بلا، همه چیز درست میشه»
    نجوا کنان گفتم:«ولی وقتی من با تو نباشم همه چیز درست نیست»
    «ما بعد از چند روز، دوباره با هم خواهیم بود» در حالی که بازویش را به دور من محکمتر میکرد، گفت:«یادت نره که این نقشه ي خودت بود»
    «این بهترین نقشه بود البته مالِ خودم بود»
    در جواب لبخند بی رمقی زد که به سرعت محو شد.
    «چرا این اتفاق افتاد؟»با صدایی فریبنده پرسیدم«چرا من؟»
    او با ناامیدي به راهی که پیش رویمان بود خیره شد.
    «تقصیر منه احمق بودم که تو رو اون طوري بی پناه گذاشتم» صدایش لبریز از خشمی درونی بود.
    «منظورم این نبود» اصرار کردم «من اونجا بودم، که چی؟ این براي دو تاي دیگه مزاحمتی ایجاد نکرد. چرا؟این جیمز تصمیم گرفت من رو بکشه؟ سر تا سر محل آدمهایی هستن. چرا من؟؟»
    مردد بود. داشت قبل از اینکه جواب بدهد، فکر میکرد
    «امشب یه نگاه خوبی به ذهنش انداختم» با صداي آرامی شروع کرد:«فکر نمیکنم براي اجتناب از این قضیه کاري از دستم بر می اومد، وقتی که تو رو دید. تا حدودي تقصیر خودته»
    صدایش ازرده بود:«اگه تو این قدر به شدت بوي هوس انگیزي نمیدادي، احتمالاً اون هم اهمیتی نمیداد. ولی وقتی من اَزت حمایت کردم... خب این خیلی بدترش کرد. اون عادت نداره که جلوش گرفته بشه، حالا هر چقدرم که خواسته اش کوچیک باشه. اون به خودش به چشم یه شکارچی نگاه میکنه، نه چیز دیگه. زندگیشو وقف تعقیب و گریز کرده و تنها چیزي که اون از زندگی میخواد، یه رقابته، یه مبارزه. حالا یه دفعه ما یه رقابت زیبا بهش هدیه کردیم یه گروه بزرگ از مبارزانی که همه از ضعیفترین عامل، محافظت میکردند، نمیتونی باور کنی الآن اون چه قدر به وجد اومده. این بازيِ مورد علاقشه، و ما هم دقیقاً این رو به مهیج ترین بازي براش تبدیل کردیم»
    نفرت در صدایش موج میزد. براي لحظهاي سکوت کرد. با ناامیدي بسیار گفت:«اما اگه من کنار ایستاده بودم ، اون تو رو همون موقع کشته بود»
    من با تردید گفتم:«من فکر کردم ... بوي من براي دیگران، اون جوري نیست که براي تو هست»
    «نیست. اما این به این معنی نیست که تو هنوزم تک تکشون رو وسوسه نمیکنی. اگه ردیاب رو، یا هر کدومشون رو، جذب میکردي، به اون صورت که منو جذب میکنی، همون جا درگیري صورت میگرفت»
    لرزیدم.
    غرغر کرد:«من فکر نکنم الان راه دیگه اي به جز کشتن اون داشته باشم. کارلایل از این خوشش نخواهد اومد»
    با اینکه در تاریکی نمیتوانستم رودخانه را ببینم، میتوانستم صداي چرخها را روي پل بشنوم. میدانستم داشتیم نزدیکمیشدیم. من باید الان از او میپرسیدم.
    «چطوري میشه یه خون آشام رو کشت؟»
    او مرا با چشمهایی که نمیشد حدس زد در پسشان چه افکاري میگذرد، برانداز کرد، صدایشناگهان خشن شد:«تنها راه مطمئن اینه که اون رو به تیکه هاي ریز، تیکه تیکه کنیم و بعد همه ي قسمتها رو آتیش بزنیم»
    «واون دو تاي دیگه همراش میجنگن؟»
    «اون زنه آره. در مورد لورانت مطئن نیستم. اونا رابطهي خیلی قوي ندارند... فقط براي راحتی خودش با اونا بود. توي چمنزار از جیمز خجالت میکشید»
    با صداي پر احساسی گفتم:«اما جیمز و اون زنه، اونا سعی میکنن تو رو بکشن؟»
    «بلا حق نداري وقتت رو با نگرانی براي من تلف کنی. تنها کاري که باید بکنی اینه که خودت رو سالم نگه داري و لطفاً، لطفاً سعی کن بیملاحظه نباشی»
    «هنوز دنبالمونه؟»
    «بله. گرچه اون به خونه حمله نمیکنه. امشب نه»
    به سمت جاده ي ناپیداي خانه شان پیچید، آلیس هم به دنبالمان آمد.
    مستقیم به طرف خانه راندیم. چراغهاي داخل روشن بودند اما نمیتوانستند سیاهی جنگل تجاوزگر را زیاد، کم کنند.
    قبل از آنکه وانت بایستد، امت در طرف مرا باز کرده بود. او مرا از روي صندلی کشید، مثل توپ فوتبال کنار سینه ي فراخش قرار داد و به سرعت از در گذراند.
    ما به طرف در اتاق بزرگ و سفید رفتیم. آلیس و ادوارد کنارمان بودند. همه شان آنجا بودندو با صداي رسیدن ما بلند شده بودند. لورانت در وسط شان ایستاده بود. وقتی امت میخواست مرا کنار ادوارد بنشاند، میتوانستم خرخرهاي آهسته اي که از ته گلویش بیرون می آمدند را بشنوم.
    ادوارد اعلام کرد:«اون داره ما رو دنبال میکنه»
    و نگاه خیره و ناراحتی به لورانتکرد.
    چهره ي لورانت غمگین بود.
    «از همین میترسیدم»
    آلیس به سبکی به طرف جاسپر خرامید و در گوشش چیزي را زمزمه کرد. لبان آلیس به خاطر سرعت حرف هاي بیصدایش میلرزیدند. آن دو به بالاي پله ها پرواز کردند. رزالی آن ها را تماشا کرد و سپس به سرعت به طرف امت آمد. چشمان زیبایش پر احساس بودند و وقتی ناخواسته به طرفمن برگشت، خشمگین.
    کارلایل با لحن سردي از لورانتپرسید:«اون چی کار میکنه؟»
    او جواب داد:«متاسفم. من وقتی پسرت اونجا از دختره دفاع کرد ترسیده بودم که اونو تحریک کنه»
    «میتونی متوقفش کنی؟»
    لورانت سرش را به نشانه ي نفی تکان داد:«هیچ چیز نمیتونه وقتی جیمز کارشو شروع کرده، متوقفش کنه»
    امت با صداي محکمی گفت:«ما اونو متوقف میکنیم» هیچ شکی وجود نداش تکه منظورش چیست.
    «شما نمیتونید حریفش شید. من در این سیصد سالم هیچکس رو مثل اون دیدم. واقعاً مرگباره. به خاطر همین بود که به گروهش پیوستم»
    فکر کردم، گروه اون! البته! نمایش رهبر بودن لورانت واقعاً همین بود. فقط یک نمایش.
    لورانت داشت سرش را تکان میداد و مبهوت مرا برانداز کرد و سپس رویش را به طرف کارلایل برگرداند.
    «مطمئنید که ارزش شو داره؟»
    غرش خشمگینانه ي ادوارد اتاق را پر کرد. لورانت پا پس کشید.
    کارلایل نگاه سخت و نافذي به لورانت کرد.
    «متاسفانه مجبوري یه انتخاب کنی»
    لورانت متوجه شد. لحظه اي فکر کرد. چشمانش از صورت همه گذشتند و بالاخره روي اتاق سفید رنگ توقف کرد.
    «من شیفتهي زندگی شدم که شما اینجا درست کردید. ولی خودمو در گیر این ماجرا نمیکنم. من با هیچ کدومتون دشمنی ندارم، ولی نمیخوام مقابل جیمز قرار بگیرم. فکر میکنم باید به شمال سري بزنم و به قبیله اي که در دنالیه.»
    سپس تردید کرد و گفت«جیمز رو دست کم نگیرید. اون ذهن زیركو نابغه و حواس بینظیري داره. اون تو دنیاي انسانی همون قدر که شما راحت هستید راحته. مستقیم به طرفتون نمیاد... من بخاطر چیزي که این جا رها شده متاسفم. صادقانه متاسفم»
    سرش را خم کرد. اما من دیدم که نیمگاه متحیر دیگري به من انداخت.
    «به سلامت برو» این پاسخ رسمی کارلایل بود.
    لورانت نگاه طولانی دیگري به اطرافش انداخت و سپس با عجله از در بیرون رفت.
    سکوت کمتر از یک دقیقه دوام آورد
    کارلایل نگاهی به ادوارد انداخت و گفت:«چقدر نزدیک؟»
    ازمی پیش از این حرکت کرده بود. دستش کلید نامشخصی را برروي دیوار لمس کرد و محافظه اي فلزي با صداي ناله مانندي، دیوار شیشه اي را بستند. من با دهان باز نگاه میکردم.
    «تقریباً سه مایل اون ور تر از رودخونه. داره دور میزنه تا اون زن رو ببینه»
    «نقشه چیه؟»
    «ما جیمزو به یه جاي دورتر هدایت میکنیم، و بعد جاسپر و آلیس، بلا رو به سمت جنوب میبرن»
    «و بعد؟»
    لحن ادوارد مرگبار بود:«لحظه اي که بلا در امان باشه، ما اونو شکار میکنیم»
    کارلایل با صداي خشنی موافقت کرد:«حدس میزنم هیچ انتخاب دیگه اي نداشته باشیم»
    ادوارد به سمت رزالی برگشت
    دستور داد:«اونو به بالاي پله ها ببر و لباساتون رو عوض کنید»
    رزالی با ناباوري و عصبانیت به او خیره شد و هیس هیس کنان گفت:«چرا من باید این کارو بکنم؟»
    ادامه داد:«اون واسه من چیه؟ غیر از یه تهدید... خطري که تو انتخاب کردي تا باهاش به همهمون آسیب بزنی»
    من از زهري که در صدایش وجود داشت، عقب رفتم.
    امت در حالی که دستش را بر روي شانه ي او میگذاشت، زمزمه کرد:«رز...»
    او دست امت را کنار زد. اما من با دقت به ادوارد نگاه کردم. اخلاقش را میدانستم و در مورد واکنشش نگران بودم.
    متعجبم کرد. او نگاهش را از رزالی برگرداند، طوري که انگار چیزي نگفته بود، انگار اصلاً وجود نداشت.
    به آرامی پرسید:«ازمی؟»
    ازمی زیر لب گفت:«حتماً»
    در زمانی به اندازهي زمان نصف یک تپش قلب ازمی کنار من بود. به آسانی مرا بین بازوهایش گرفت و قبل از آنکه نفس نفس زدنم ناشی از شوکه شدن شروع شود، به سرعت از پله ها بالا رفتیم.
    وقتی مرا در اتاقی تاریک دور از هال طبقه ي دوم نشاند، نفس نفس زنان پرسیدم:«داریم چی کار میکنیم؟»
    «سعی میکنیم یه کاري کنیم که بوها رو قاطی کنه. واسه مدت طولانی اي تاثیر نداره اما میتونه کمک کنه تو از اینجا بري»
    میتوانستم صداي افتادن لباسهایش را بر روي زمین بشنوم
    با تردید گفتم:«فکر نمیکنم اندازه باشه....»
    اما دستانش ناگهان داشتند لباس را از سرم بیرون میکشیدند. به سرعت شلوار جینم را خودم در آوردم. چیزي به دستم داد که به نظر یک بلوز می آمد. تلاش کردم دستهایم را از داخل سوراخ هاي درست عبور دهم.
    وقتی موفق شدم، او شلوارش را به من داد. آن را زود بالا کشیدم ولی نمیتوانستم پاهایم را بیرون بیاورم. زیادي بلند بود.
    او ماهرانه لبه هاي شلوار را چند دور تا زد تا بتوانم بایستم. به نوعی او قبلاً لباس هایم را پوشیده بود. مرا به طرف پله ها هل داد. جایی که آلیس با کیفی چرمی در دست ایستاده بود. هردویشان یکی از آرنج هایم را قاپیدند و وقتی به طرف پایین پله ها پرواز می کردند، مرا تقریباً حمل میکردند.
    به نظر می آمد در غیاب ما همه چیز پایین پله ها انجام شده بود. ادوارد و امت آماده ي رفتن بودند، امت کوله پشتی اي بر شانه انداخته بود که به نظر خیلی سنگین می آمد. کارلایل داشت چیز کوچکی به ازمی میداد. برگش تبه آلیس چیزي همانند را داد، تلفن همراهی کوچکو نقرهاي بود.
    در حال رفتن گفت:«ازمی و رزالی وانتت رو برمیدارن بلا»
    به تایید سرتکان دادم و محتاطانه به رزالی نگاهی انداختم. او داشت با چهره ي بیمیلی به کارلایل چشم غره میرفت.
    «آلیس، جسپر، مرسدس رو بردارین. توي جنوب به رنگ تیره نیاز پیدا میکنید»
    آنها هم به موافقت سر تکان دادند
    «ما جیپرو بر میداریم»
    از این که کارلایل میخواست با ادوارد برود تعجب کردم. ناگهان با ترسی چون خنجر فهمیدم آنها ضیافت شکار بر پا کرده اند.
    کارلایل پرسید:«آلیس، اونا طعمه رو میگیرن؟»
    همه به آلیس نگاه کردند. او چشمانش را بست و به طرز باور نکردنی بیحرکت ماند.
    بالاخره چشمهایش باز شدند:«جیمز دنبال شما میاد. زنه وانت رو دنبال میکنه. ما باید بتونیم بعد از اون بریم» صدایش مطمئن بود.
    «بیا بریم» کارلایل شروع به رفتن به سوي آشپزخانه کرد.
    ولی ادوارد یک مرتبه کنار من بود. مرا میان دستان آهنینش گرفت و به خودش فشرد. وقتی صورتم را به صورت خودش فشرد و پاهایم را از زمین بلند میکرد، به نظر می آمد از اینکه خانواده اشدارند تماشا میکنند، بی خبر است. براي کوتاهترین ثانیه لبهایش سرد و سخت در مقابل مال من بودند. بعد تمام شده بود. مرا پایین گذاشت. هنوز صورتم را گرفته بود و برق چشمان باشکوهش درون چشمهایم را آتش میزدند.
    وقتی دور میشد، چشمانش تهی و به طرز غریبی بیروح شدند.
    و سپس رفته بودند.
    آنجا ایستاده بودیم، بقیه وقتی که اشکها بی صدا به پایین چهره ام جاري شدند، رویشان را برگرداندند. سکوت براي لحظهاي ادامه یافت و سپس تلفن ازمی در دستانش لرزید، به سرعت نزدیک گوشش بود.
    گفت:«حالا» رزالی بدون آنکه نگاه دیگري به من بیندازد، به طرف در جلویی قدم برداشت اما ازمی در حالی که میرفت، گونه ام را لمس کرد.
    «سالم بمون» صداي زمزمه اش، بعد از اینکه به آهستگی از در بیرون رفت، به گوش رسید. استارت وانتم در ابتدا صداي رعدآسایی داشت و سپس، به آرامی محو شد.
    آلیسو جسپر صبر کردند. تلفن همراه آلیسبه نظر قبل از آن که وزوز کند، کنار گوشش بود.
    «ادوارد میگه زنه دنبال ازمیه. من ماشین رو آماده میکنم»
    او میان سایه ها ناپدید شد، همانطور که ادوارد رفته بود جسپر و من به هم نگاه کردیم.
    او با احتیاط از سمت من در درازاي راه ورودي ایستاد. محتاط بود.
    آهسته گفت:«میدونی، اشتباه میکنی»
    نفس نفس زنان گفتم:«چی؟»
    «من میتونم حسکنم الان چه احساسی داري و تو ارزشش شرو داري»
    من من کنان گفتم:«ندارم. اگه هر اتفاقی براي اونا بیفته؛ براي هیچ و پوچ بوده»
    او در حالی که با مهربانی به من لبخند میزد، تکرار کرد:«اشتباه میکنی»
    چیز دیگري نشنیدم اما بعد آلیس از در ورودي به داخل قدم گذاشت و با دستانی باز به طرف من آمد.
    گفت:«میشه؟»
    لبخند کجی زدم:«تو اولین کسی هستی که اجازه میگیري»
    او مرا بین بازوهاي باریکش به همان سادگی که امت بلند کرد، محفوظ نگه داشت، سپس ما به بیرون از در پرواز کردیم و چراغ هاي روشن را پشت سر باقی گذاشتیم.
  11. #11
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,363

    پیش فرض

    فصل بیستم
    بیتابی


    وقتی بیدار شدم من خیلی گیج بودم. افکارم مبهم بود، هنوز توي رویاها و کابوسها غرق بودم، ان بیشتر از اندازه اي که باید طول کشید تا بفهمم کجا هستم.
    این اتاق آنقدر ارام بود که نمی تونست جایی غیر از داخل هتل باشد. آباژورها به میزها پیچ شده بودن که مقصود بخشیدنی نداشتند. و روکشی پارچه کاملا مثل روکش رو تختی ها داشتند و نوري رنگ اب مانند روي دیوارها نقش بسته بود.
    من سعی کردم به یاد بیاورم چگونه به اینجا رسیده اما اوایل هیچی یادم نیامد.
    یک ماشین براق مشکی یادم می یامد، شیشه هاي پنجره ها از لیموزین هم سیاه تر بودند. ، با اینکه ما با سرعتی بیشتر از دو برابر سرعت قانونی از داخل آزاد راه هاي تاریک عبور می کردیم موتور تقریبا بی صدا بود.
    و من بیاد می اوردم آلیس با من روي صندلی چرمی عقب نشسته بود. به طریقی در طول شب طولانی سرم به سمت گردن سنگی آلیس کج شده بود. نزدیکی من به نظر میرسید اصلا او را اذیت نمی کند و پوست سرد و سختشبه طرز عجیبی براي من خیلی مناسب و راحت بود. جلوي لباس کتان نازکش سرد بود، مرطوب شده بود به وسیله قطره اشکهایی که بصورت جویی از چشمهایم جاري بود تا اینکه قرمز و دردناك شدند و شروع به خشک شدن کردند.
    خواب از من دوري میکرد چشمهاي دردناکم مستقیم باز بودند و حتی بااینکه شب بالاخره به پایان رسید و سپیده دم پشت یک قله کوچکیه جایی در کالیفرنیا شکسته شد. رگه هایی از نور خاکستري از آسمان بی ابر عبور می کرد وچشمهایم را نیش می زد.
    اما نمی توسنتم انها را ببندم؛ وقتی هم که بستم تصاویر به روشانی پدیدار شدند مثل صفحه هایی پشت پلکهایم. بیان شکننده چارلی، دندانهاي برجسته شده جانور خویی لخت ادوارد، نگاهاي هاي بی میل رزالی، چشمهاي زیرك و موشکافانه دنبال کننده و نگاه مرده و سرد ادوارد آخرین موقعی که من را بوسید... من نمی تونستم انها را ببینم. بنابراین من با خستگی ام مبارزه کردم و خورشید بیشتر طلوع کرد
    من هنوز بیدار بودم وقتی از یک کوهستان کم ژرفا گذشتیم و حالا خورشید پشت ما بود، گودي سقف خورشید رو منعکس می کردند. براي من آنقدر احساسات باقی نماینده بود تا از اینکه سفر سه روزه را در یکروز طی کردیم شگفت زده شوم. من به فضاي پهن و وسیع و صاف به صورت پوچیانه خیره شده بودم.
    فونیکس – نخلهاي خرما، کرئوزوت هاي* تمیز شده ، لاینهاي اتفاقی و جالبه آزاد راه ها، نوارهاي سبز و کوتاه شده زمینهاي گلف و لکه هاي فیروزهاي استخرهاي شنا، همه زیر یکمه غرق شده بودند و به وسیله برامدگی هاي کوچک و سنگی در آغوش گرفته شده بودند که آنقدر بزرگ نبودند تا کوهستان نامیده شوند.
    سایه ي درختهاي خرما به صورت اریب سایه انداخته بودند روي آزاد راه ها تیز تر از چیزي که یادم می امد بودند، کمرنگتر از چیزي که باید می بودند. هیچیزي نمی تونست در این سایه ها مخفی شود. ازادراه روشن و باز به اندازه کافی بی خطر به نظر میرسید اما من هیچ احساس رفع خطر نکردم، هیچ احساس برگشت به خانه در من وجود نداشت
    «کدوم راه به فرودگاه میره بلا؟» جاسپر پرسیده بود، و من بخود پیچیدم با اینکه صدایش آرام و نرم و بدون هشدار بود. این اولین صدایی بود که بجز صداي ماشین می شنیدم، تا سکوت شببلند رو بشکند.
    «توي اي-تن بمونم» من بصورت خودکار جواب دادم «ما دقیقا از بغلش می گذریم»
    مغزم به علت محرومیت از خوابه آرامی کار میکرد.
    من از آلیس پرسیدم:«ما قراره بجایی سفر کنیم؟»
    «نه ولی بهتر نزدیک باشیم، فقط براي احتیاط»
    من آغاز حلقه دور پناهگاه جهانی اسمان رو به یاد اوردم ... اما پایانی ندادم. ان حتما باید براي موقعی باشد که به خواب