ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 1 از 2 12 آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 17
  1. #1
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض رمان عاشقانه و بسیار زیبای گرگ و میش 2 (ماه نو)

    کتاب دوم گرگ و میش
  2. #2
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    فصل اول
    مهمانی
    نود و نه ممیز نه درصد مطمئن بودم که خواب میبینم. دلایلی که تا آن حد اطمینان داشتم این بود که اولا در زیر پرتو درخشان نور آفتاب ایستاده بودم آن هم از نوع آفتاب واضح و خیره کننده ای که هرگز در زادگاه پر باران من شهر فورکس در غرب واشنگتن نمی درخشید و دوم اینکه در حال نگاه کردن به مادربزرگم ماری بودم. شش سال از مرگ مادر بزرگ میگذشت و این خود دلیل محکمی برای تایید خواب دیدن من بود!
    مادر بزرگ زیاد عوض نشده بود صورت او همان شکلی بود که به یاد داشتم. پوست او نرم و پژمرده بود و از صدها چین و چروک ریز تشکیل میشد که با ملایمت به استخوان های زیرشان چسبیده بودند. شبیه به زرد آلوی خشکیده بود با این تفاوت که توده ای از موهای سفید پر پشت همچون ابری اطراف سرش را پوشانده بودند. دهان او همزمان با دهان من لبخند نصفه نیمه ی بهت زده ای را به نمایش گذاشته بود گویی او هم انتظار دیدم من را نداشت.
    خواستم سوالی از او بپرسم در واقع پرسش های زیادی داشتم! او اینجا در رویای من چه میکرد؟ پس از مرگش چه بر سر او آمده بود؟ حل پدر بزرگ چطور بود و آیا هرجا که بودند همدیگر را پیدا کرده بودند یا نه؟ اما همین که من دهانم را باز کردم او هم دهانش را گشود و من ساکت ماندم تا ابتدا او حرفش را بزند اما او هم مکث کرد و بعد هردوی ما به این وضعیت خندیدیم!
    بلا؟
    مادر بزگ نبود که مرا صدا زده بود و هر دوی ما برگشتیم تا ببینیم چه کسی قرار بود به جمع دو نفره ی ما اضافه شود.اما در واقع لازم نبود که من برای شناختن صاحب این صدا برگردم این صدایی بود که من آنرا همه جا می شناختم آن را میشناختم و به آن جواب می دادم چه در خواب و چه در بیداری...و یا حتی اگر مرده بودم! حاضر بودم در این مورد شرط ببندم! آن صدا، صدایی بود که میتوانستم برای رسیدن به صاحب آن از میان آتش عبور کنم! یا اگر نخواهم قضیه را زیاد هیجان انگیز جلوه دهم حاضر بودم هر روز از زیر باران سرد و بی پایان برای رسیدن به آن راه بروم..!
    ادوارد!
    با اینکه همیشه از دیدن او هیجان زده می شدم –آگاهانه یا ناخودآگاه- و با اینکه تقریبا مطمئن بودم خواب می بینم وقتی که ادوارد ازمیان نور خیره کننده ی آفتاب به طرف من و مادر بزرگ آمد وحشت زده شدم.
    وحشت کردم چون مادر بزرگم نمیدانست که من عاشق یک خون آشام شده بودم- هیچکس از این موضوع خبر نداشت- این واقعیت را برای چه کسی می توانستم توضیح دهم؟ که پرتو های درخشان نور خورشید از روی پوست ادوارد به شکل هزاران تکه ی رنگین کمان منعکس می شدند؟ گویی بدن او از کریستال یا الماس ساخته شده بود!
    آیا میتوانستم بگویم:
    خوب مامان بزرگ شاید متوجه شده باشی که بدن دوست من برق می زنه، البته این اتفاقیه که فقط زیر نور آفتاب می افته نگران این موضوع نباش....
    ادوارد چه قصدی داشت؟ تنها دلیلی که ادوارد در فورکس زندگی می کرد این بود که آنجا پر باران ترین مکان در تمام دنیا بود، جایی که او می توانست در روشنایی روز ، بیرون ودر هوای آزاد باشد، بدون آنکه راز خانواده اش را بر ملا سازد. اما حالا او در آنجا بود وبا گام هایی بلند و زیبا به طرف من می آمد. با زیباترین لبخند روی چهره ی جذابش- گویی جز من کسی آنجا نبود.
    در آن لحظه آرزو کردم که ای کاش من تنها استثنا در مورد استعداد اسرار آمیز او برای خواندن افکار دیگران نبودم. بیشتر وقت ها خوشحال بودم که من تنها کسی هستم که او نمی توانست افکارش را همچون حرف های آشکاری که به زبان بیایید، بخواند. اما حالا آرزو می کردم که او می توانست فکر من را هم بخواند تا بتواند هشدار آشکاری را که در سرم فریاد می کشیدم بشنود!
    نگاه وحشت زده ی دیگری به مادر بزرگ انداختم و فهمیدم که دیگر خیلی دیر شده است. او همان موقع به طرف من برگشته و به من خیره شده بود. چشم های او هم به اندازه ی چشمان من نگران به نظر می رسیدند.
    ادوارد هنوز چنان لبخند زیبایی بر لب داشت که نزدیک بود قلب من درون سینه ام منفجر شود! او بازو هایش را دور شانه ی من گذاشت و من را برگرداند تا با مادربزرگم رو در رو شوم.
    چهره ی مادر بزرگ مرا به حیرت انداخت به جای آن که وحشت زده باشد با کم رویی به من خیره شده بود... گویی منتظر سرزنش باشد. او با حالت عجیبی ایستاده بود... یک بازوی او از بدنش فاصله گرفته و در هوا پیچ خورده بود مثل این بود که بازویش را دور یک موجود نامرئی حلقه کرده باشد.
    فقط آن زمان بود که وقتی به تصویر بزرگتر نگاه کردم متوجه قاب لبه طلایی شدم که پیکر مادربزرگ را در بر گرفته بود. با حیرت آن دستم را که دور کمر ادوارد نبود بالا بردم و به طرف او دراز کردم تا لمسش کنم. او هم دقیقا همان حرکت را همچون تصویر آینه ای منعکس کرد، اما جایی که باید انگشتان ما به هم میرسیدند چیزی به جز شیشه ی سرد نبود...
    با تکان بهت زده ای رویای من به کابوس تبدیل شد. مادربزرگی در کار نبود. خودم بودم. من درون آینه بودم...من... تصویری باستانی با پوستی چروکیده و پژمرده.
    ادوارد کنار من ایستاده بود و هیچ تصویری از او در آینه منعکس نمیشد...با چهره ای فوق العاده دوست داشتنی...و... 17 ساله برای همیشه.
    او لب های زیبا و سرد خود را روی گونه ی چروکیده ی من گذاشت و زیر لب زمزمه کرد:" تولدت مبارک"
    با تکانی از خواب بیدار شدم. پلک هایم ناگهان باز شدند و چیزی نمانده بود که چشمهایم از حدقه بیرون بیاید. نفس نفس می زدم. نور خاکستری مات، همان نور آشنای صبحی غم زده و دلگیر، جای آفتاب خیره کننده ی رویایم را گرفت.
    به خودم گفتم:" فقط یک خواب بود... فقط یک خواب بود." نفس عمیقی کشیدم و وقتی که زنگ ساعتم به صدا در آمد دوباره از جا پریدم. تقویم کوچک گوشه ی ساعت به من یادآوری کرد که آن روز سیزدهم سپتامبر بود.
    فقط خواب دیده بودم اما حداقل از یک نظر پیش بینی کننده و گویا بود. امروز روز تولد من بود من رسما 18 ساله می شدم.
    ماه ها بود که از رسیدن این روز وحشت داشتم.
    در تمام مدت تابستان عالی آن سال- شاد ترین تابستانی که من تا آن زمان سپری کرده بودم، و بارانی ترین تابستان در تاریخ شبه جزیره ی المپیک- این روز نحس در کمین من نشسته و منتظر فرصتی برای بیرون جهیدن بود!
    و حالا که سر انجام آن روز رسیده بود حتی بد تر از آن چیزی بود که تصورش را کرده بودم. می توانستم حس کنم که پیرتر شده ام. هر روز هم پیر تر می شدم. اما امروز روز بد تری بود و با روزهای دیگر تفاوت داشت. امروز مقدار سنم برجستگی بیشتری پیدا کرده بود من 18 ساله شده بودم.
    و ادوارد هرگز 18 ساله نمیشد!
    وقتی برای مسواک زدن دندانهایم رفتم، کما بیش متعجب شدم که چهره ام درون آینه تغییر نکرده بود. به چهره ی خودم خیره شدم و در جستجوی علامتی از چین های قریب الوقوع در پوست سفید صورتم بر آمدم. اما تنها چین هایی که دیدم روی پیشانی ام بودند و من میدانستم که اگر میتوانستم خودم را آرام کنم آن ها هم ناپدید می شوند اما نمیتوانستم. ابرو هایم در بالای چشم های قهوه ای مضطربم در هم رفته بودند.
    دوباره به خودم یاد آوری کردم:" اون فقط یه رویا بود" آری فقط یک رویا بود.... اما در ضمن بدترین کابوس من هم بود!
    از صبحانه صرف نظر کردم چون برای خارج شدن از خانه عجله ی زیادی داشتم. نمیتوانستم پدرم را به طور کامل نادیده بگیرم و مجبور بودم چند دقیقه ای نقش دختر خوشحال را بازی کنم! صادقانه سعی کردم در مقابل هدیه هایی که از او خواسته بودم برایم نخرد و او خریده بود خوشحال به نظر بیایم. اما هر بار که لبخند میزدم مثل این بود که می خواهم به گریه بیفتم..!!!!
    وقتی با اتومبیل به طرف مدرسه میرفتم. سعی کردم بر خودم مسلط باشم. بیرون راندن تصویر مادر بزرگ (دوست نداشتم آن را تصویر خودم بدانم) از ذهنم، کار دشواری بود. احساسی به جز نا امیدی نداشتم، تا اینکه ماشینم را به داخل محوطه ی آشنای پارکینگ در پشت دبیرستان فورکس هدایت کردم و در آن جا ادوارد را دیدم که بی هیچ حرکتی به ولووی نقره ای براق خودش تکیه کرده بود و آدم را به یاد یکی از اساطیر فراموش شده ی مطرح در عرصه ی شکوه و زیبایی می انداخت. رویای دیشب من در حق او جفا کرده بود. او مثل هر روز دیگری در آنجا انتظارم را می کشید.
    نا امیدی، لحظه به لحظه ناپدید میشد و شگفتی جای آن را می گرفت. حتی بعد از گذشت شش ماه از آشنایی ام با او هنوز نمی توانستم باور کنم که سزاوار این همه سعادت و خوشبختی باشم.
    خواهر او آلیس هم، در کنارش اسیتاده بود و انتظار مرا می کشید.
    البته ادوارد و آلیس در واقع با هم نسبتی نداشتند (در فورکس شاعه بود که همه ی فرزندان دکتر کالن به وسیله ی او و همسرش ازمه به فرزند خواندگی پذیرفته شده بودند هر دوی آن ها به وضوح جوان تر از آن بودند که بچه های نو جوان داشته باشند) اما پوست هر دوی آن ها دقیقا همان سایه ی رنگ پریده و چشمانشان همان ته رنگ طلایی عجیب را داشت. با همان سایه های عمیق و خراش مانند در زیر چشم ها. چهره ی آلیس هم مانند چهره ی ادوارد، زیبایی و جذابیت خیره کننده ای داشت. برای کسی هم چون من که راز آن ها را می دانستم این شباهت ها نشان دهنده ی ماهیت آنها بود.
    دیدن آلیس که آنجا در انتظار من بود، چشمهای زرد مایل به قهوه ای او که از هیجان می درخشیدند و جعبه ی کوچکی که در کاغذ نقره ای پیچیده شده بود، باعث شد من اخم کنم. من به آلیس گفته بودم که برای تولدم چیزی نمیخواهم. هیچ چیز نه هدیه و نه حتی یاد آوری و توجه! واضح بود که به خواسته های من توجهی نشده بود.
    در اتومبیل چوی تراک سال 53 ام را چنان محکم بستم که رگباری از ذرات قسمت های زنگ زده ی آن روی آسفالت خیس ، باریدن گرفت. بعد آهسته به طرف جایی که آن ها منتظر من بودند، پیش رفتم. آلیس به سرعت جلو آمد تا به من خوش آمد بگوید. چهره ی فرشته مانند او در زیر انبوه موهای سیاه سیخ سیخش برق می زد.
    آلیس گفت: تولدت مبارک بِ لا!
    زیر لب گفتم: هیسسس!
    و بعد نگاهی به اطراف محوطه ی پارکینگ انداختم تا مطمئن شوم که هیچکس صدای او را نشنیده است. به نظر من خوشحالی کردن برای این رویداد غم انگیز هیچ مفهومی نداشت!
    وقتی به طرف جایی که ادوارد ایستاده بود میرفتیم او بدون توجه به من گفت:" میخوای هدیه تو همین حالا باز کنی یا بعد؟"
    با صدای آهسته ای اعتراض کردم:" هدیه بی هدیه"
    سر انجام به نظر رسید که او متوجه حال من شده باشد. او گفت:" باشه، هدیه باشه برای بعد. ببینم دوست داری آلبومی را که مادرت برات فرستاده ببینی؟ و همین طور دوربینی رو که چارلی برات خریده؟"
    آهی کشیدم. تعجبی نداشت که او از هدیه های من با خبر بود. ادوارد تنها عضو خانواده ی آنها نبود که استعداد های خاصی داشت. بدون شک به محض اینکه پدر و مادرم در مورد خرید هدیه ی تولد برای من تصمیم گرفته بودند، آلیس از آن خبر دار شده بود.
    گفتم:"آره هدیه ها خیلی عالی هستن"
    _"فکر میکنم که ایده ی خوبی باشه. تو فقط
    یه بار دانش آموز سال آخر دبیرستانی. بهتره این تجربه رو به شکل مستند در بیاری."
    پرسیدم:" تو تا حالا چند بار دانش آموز سال آخر دبیرستان بودی؟"
    _" موضوع من فرق می کنه"
    به کنار ادوارد رسیدیم و او دستش را به طرف دست من دراز کرد و من برای چند لحظه ناراحتیم را فراموش کردم. پوست او مثل همیشه نرم و بسیار سرد بود. او فشار ملایمی به دست من وارد کرد. به چشم های او که به رنگ یاقوت زرد درخشان بود نگریستم و قلبم نیز فشاری را احساس کرد، که البته چنان ملایم نبود! او که گویی ضربان نامنظم قلبم را شنیده بود به رویم لبخند زد.
    او دست آزادش را رها کرد و نوک سرد یکی از انگشت هایش را دور قسمت بیرونی لب هایم کشید وگفت:" بنابراین همونطور که قرار گذاشتیم من اجازه ندارم که به تو بگم تولدت مبارک درسته؟"
    _"آره، درسته"
    هرگز نتوانسته بودم روش بی نقص و رسمی بیان او را تقلید کنم. این حالت بیان چیزی بود که تنها می شد آن را در روش های گفتاری یک قرن قبل جستجو کرد.ادوارد گفت:" فقط خواستم مطمئن شم" بعد دستش را در میان موهای برنزی اش فرو برد و ادامه داد:" فکر کردم ممکنه نظر خودت رو عوض کنی، بیشتر مردم حداقل در ظاهر از جشن تولد و هدیه خوششون می آد!"......
    آلیس خندید و صدای خنده ی او درست مثل صدای ناقوص بادی بود. بعد گفت:" البته که تو از این چیز ها لذت می بری. قراره امروز همه با تو مهربون باشن و رعایت حال تورو بکنن،بلا. راستی بدترین اتفاقی که ممکنه بیفته چیه؟" البته آلیس انتظار نداشت که جوابی به سوال او داده شود.
    اما من جواب دادم:" پیرتر شدن" لحن صدایم آن طور که می خواستم محکم نبود.
    لبخند ادوارد محو و تبدیل به حالتی جدی شد.
    آلیس گفت:" هجده سالگی که سن بالایی نیست. مگه اینطور نیست که معمولا زن ها صبر میکنن 29 سالشون شه و بعد نسبت به سالگرد تولدشون نگران میشن؟"
    زیر لب گفتم:"هجده سالگی از سن ادوارد بالا تره"
    ادوارد آهی کشید.
    آلیس در حالی که می کوشید لحن ملایمی داشته باشد گفت:" به طور دقیق، فقط یک سال"
    من به فکر فرو رفتم... اگر من از آینده ای که می خواستم مطمئن بودم، اگر مطمئن بودم که همیشه در کنار ادوارد، آلیس و سایر اعضای خانواده ی کالن خواهم بود (البته ترجیحا نه به عنوان یک پیرزن کوچولو!)... در این صورت، یک یا دو سال اختلاف سن با ادوارد نمیتوانست اهمیت زیادی برای من داشته باشد. اما ادوارد با هر نوع آینده ای که ممکن بود ماهیت انسانی مرا تغییر دهد، سرسختانه مخالفت می کرد. او مخالف هر آینده ای بود که ممکن بود مرا شبیه او کند- یعنی هر آینده ای که ممکن بود از من هم موجودی فنا ناپذیر سازد.
    او این وضعیت را یک بن بست می نامید.
    در حقیقت، من قادر به درک منظور ادوارد نبودم. مگر فنا پذیری و مردن انسان چه مزیتی داشت که ادوارد نمی خواست من را از آن محروم کند؟ خون آشام بودن،نمیتوانست چندان هم وحشتناک باشد_ حداقل با آن روش زندگی که کالن ها داشتند.
    آلیس برای عوض کردن موضوع پرسید:" کی می آی خونه ی ما؟"
    از حالت چهره اش معلوم بود دقیقا به همان جیزی اشاره داشت که از آن گریزان بودم.
    گفتم:"خبر نداشتم که باید اونجا باشم؟"
    با لحن گلایه آمیزی جواب داد:" اوه، انصاف داشته باش بلا! تو که نمی خوای حال همه ی مارو بگیری؟"
    _"فکر میکردم که تولد من در ارتباط با اون چیزی باشه که می خوام!"
    ادوارد بی آن که توجهی به من بکند گفت:" بعد از تموم شدن مدرسه بلافاصله میرم خونه ی چارلی تا بلا رو بیارم"
    با اعتراض گفتم:" من باید برم سر کار"
    آلیس با لحن حق به جانبی گفت:" نه، نمیری من قبلا با خانم نیوتون در این مورد حرف زدم. قرار شد شیفت کاری تورو عوض کنه تازه اون گفت که از طرف اون به تو تولدت رو هم تبریک بگیم"
    با لکنت زبان گفتم:"با...با این حال...بازم نمیتونم بیام." در ذهنم دنبال بهانه ای بودم. ادامه دادم" من...من هنوز... نمایش رومئو و ژولیت رو برای کلاس ادبیات انگلیسی تماشا نکرده ام"
    آلیس صدایی حاکی از نا رضایتی از بینی اش در آورد و گفت:" تو که رومئو و ژولیت رو از حفظی!"

    گفتم:"اما آقای برتی گفته برای درک کامل این نمایشنامه باید اجرای اونو روی صحنه ببینیم یعنی همونجوری که شکسپیر دوست داشت نمایشنامش ارائه بشه."
    ادوارد چشمهایش را چرخی داد.
    آلیس با لحن متهم کننده ای گفت:" تو که فیلم این نمایشنامه رو دیدی."
    _"اما نه اون فیلمی رو که دهه ی شصت ساخته شده. آقای برتی گفت که اون بهترین فیلم این نمایشنامس."
    سرانجام لبخند حق به جانب آلیس محو شد و او نگاه خشم آلودی به من انداخت و گفت:"بلا،این کار رو هم میشه آسون انجام داد و هم سخت. اما در هر دو صورت..."
    ادوارد لحن تهدید آمیز او را قطع کرد و گفت:" آروم باش آلیس اگه بلا بخواد فیلمو تماشا کنه میتونه به هر حال روز تولدشه"
    من اضافه کردم:" پس مشکل حل شد."
    ادوارد ادامه داد:" من حدود ساعت 7 بلا رو میارم این طوری تو هم وقت بیشتری برای آماده کردن مقدمات داری"
    باز هم صدای خنده ی زنگدار آلیس شنیده شد. او گفت:" به نظر میاد فکر خوبی باشه. امشب میبینمت بلا! خوش میگذره. حالا میبینی!"
    بعد لبخندی زد که همه ی دندان های بی نقص و براق اورا آشکار ساخت. گونه ام را نیشگون گرفت و قبل از آنکه بتوانم جوابی دهم سبکبال به سوی اولین کلاسش رفت.
    خواستم به ادوارد التماس کنم:" ادوارد، خواهش می کنم..." اما او انگشت سردش را روی لب های من گذاشت و گفت:" بعدا در این مورد حرف میزنیم ممکنه الآن دیر به کلاس برسیم."
    وقتی که ما روی صندلی های همیشگی خودمان در انتهای کلاس نشستیم، کسی به خودش زحمت نداد تا برگردد و به ما خیره شود.( حالا کمابیش در همه ی کلاس ها با هم بودیم، ادوارد ترتیب این کار را داده بود، واقعا برای من عجیب بود که ادوارد چطور می توانست کارکنان مونث دبیرستان را وادار کند که این همه با او مهربان باشند.) حالا مدتی طولانی از آشنایی من و ادوارد گذشته بود و دیگر کسی پشت سر ما حرف نمی زد. حتی مایک نیوتون هم دیگر نگاه مغرورانه اش را که پیشتر مرا دچار عذاب وجدان میکرد، به من نمی انداخت. در عوض به من لبخند میزد و من خوشحال بودم که او سرانجام پذیرفته بود که من و او فقط میتوانستیم دو دوست معمولی باشیم. مایک طی تابستان عوض شده بود. کمی از گردی چهره اش کاسته و حالا استخوان هایش نمود بیشتری داشت. موهای بلوندش را مدل جدیدی درست می کرد. به جای آنکه آنها را به صورت سیخ سیخ در آورد بلندتر نگه می داشت. به آسانی می شد فهمید که منشا این تغییرات از کجا بود! شاید این امکان وجود داشت که کسی موهای سرش را مثل ادوارد درست کند اما ظاهر و اندام ادوارد چیزی نبود که بشود از راه تقلید به آن رسید!
    همچنان که روز سپری میشد من در اندیشه ی راههایی برای فرار از آنچه که قرار بود آنشب در خانه ی کالن ها به وقوع بپیوندد بودم. خیلی بد بود که من مجبور باشم با درونی نالان، جشن بگیرم و تظاهر به شادی کنم. اما بدتر از آن این بود که آنشب، راهی برای اجتناب از توجه دیگران و دریافت هدایا وجود نداشت.
    جلب توجه، هرگز چیز خوبی نیست و فکر میکنم هر کس دیگری که وجودش مثل من آهنربایی برای جذن حوادث و سوانح باشد، در این مورد با من موافق باشد. هیچکس دوست ندارد وقتی که احتمال زمین خوردنش وجود دارد، نور افکنی به صورتش تابیده شود.
    من با منظور خاصی از دیگران خواسته بودم، در واقع به آنها دستور داده بودم که امسال هدیه ای به من ندهند. گویا چارلی و رنی تنها کسانی نبودند که می خواستند خواسته ی مرا نادیده بگیرند.
    من هیچوقت پول زیادی نداشتم و البته این موضوع هرگز ناراحتم نکرده بود. رنی من را با حقوق مربی گری کودکستان بزرگ کرده بود، چارلی هم هیچوقت پول زیادی از راه شغلش به دست نیاورده بود. او رئیس پلیس بود، اما در شهر بسیار کوچکی به نام فورکس. تنها در آمد شخصی من مربوط میشد به سه روز کار در هفته، در فروشگاه لوازم ورزشی شهر. در شهری به این کوچکی من آدم خوش شانسی بودم که کار پیدا کرده بودم. هر پنی که پس انداز میکردم به پس انداز ، برای هزینه های کالج تبدیل می شد.( دانشگاه اولویت شماره 2 من بود. من هنوز امید خودم را برای اولویت شماره ی یکم از دست نداده بودم اما ادوارد همچنان سرسختانه بر عقیده ی خودش که من باید انسان باقی می ماندم پافشاری میکرد.)
    ادوارد پول زیادی داشت... حتی نمی خواستم به مقدار و میزان آن فکر کنم. برای ادوارد و سایر اعضای خانواده ی کالن، پول، ارزشی در حد صفر داشت. برای آنها پول چیزی بود که فقط تجمع پیدا میکرد. چون وقت نا محدودی داشتند و از آن مهمتر خواهری داشتند که توانایی اسرار آمیزی برای پیش بینی تغییرات بازار سهام داشت! ادوارد نمیتوانست بفهمد که چرا من مایل نیستم پول زیادی برایم خرج کند. نمیدانست چرا وقتی من را به رستوران گران قیمتی در سیاتل می برد ناراحت میشدم. نمیدانست چرا من به او اجازه نمیدادم اتومبیلی برای من بخرد که بتواند به سرعت های بالای 90 کیلومتر در ساعت برسد. همچنین نمیدانست که چرا با پرداخت شهریه ی دانشگاهم به وسیله ی او مخالفم. ادوارد معتقد بود که بد اخلاقی های من در مورد پول خرج کردن او غیر ضروری است.
    اما من چطور میتوانستم این لطف هارا از جانب او قبول کنم، در حالی که چیزی برای جبران آنها نداشتم؟ او بنا به دلیل نا معلومی، مایل بود در کنار من باشد، هر چیز دیگری که او میخواست به من بدهد فقط باعث به هم خوردن این موازنه میشد.
    در ادامه ی روز، ادوارد و آلیس، هیچکدام اشاره ای به روز تولد من نداشتند و من تا حدودی احساس آرامش کردم.
    هنگام ظهر پشت میز ناهار همیشگیمان نشستیم.
    حالت آتش بس خاصی بر سر میز ناهار حاکم بود. هر سه ما ادوارد، آلیس و من ،پشت جنوبی ترین قسمت میز نشسته بودیم. حالا که مسن ترین و شاید ترسناکترین( به خصوص در مورد اِمِت، می شد این را گفت) فرزندان دکتر کالن، فارغ التحصیل شده بودند، آلیس و ادوارد هیبت چندان هولناکی نداشتند و ما در اینجا تنها ننشسته بودیم. دوستان دیگرم مایک و جسیکا( که در مرحله ی دشوار آشتی پس از قهر به سر می بردند!) آنجلا و بن( که دوستیشان تا آخر تابستان و بعد از آن دوام آورده بود) ، اریک، کانر، تایلر و لورن( البته نفر آخر را نمیشد در حلقه ی دوستان جای داد!) همه پشت میز ما، اما آن سوی یک خط نامرئی نشسته بودند. در روز های آفتابی که آلیس و ادوارد به مدرسه نمی آمدند، این خط نامرئی گسیخته میشد و سایر دوستانم به من نزدیک میشدند و من هم میتوانستم به راحتی در گفتگوهای آنها شرکت کنم.
    ادوارد و آلیس، اهمیت زیادی به این طرد شدگی نامحسوس از طرف سایر دوستان من نمیدادند، اما من ناراحت بودم. آنها توجه چندانی به این موضوع نداشتند. مردم همیشه در کنار کالن ها احساس ناراحتی عجیبی داشتند، کمابیش به دلیلی که برای خودشان هم مبهم و غیر قابل توضیح بود. من از این قائده مستثنا بودم. گاهی ادوارد از اینکه من به چه راحتی میتوانستم در کنار او باشم حیرت می کرد. او خودش را خطری برای من میدانست. اما هر بار که نظرش را در این مورد ابراز میکرد به شدت با او مخالفت میکردم.
    بعداز ظهر به سرعت گذشت وقتی مدرسه تمام شد، و ادوارد مثل همیشه تا کنار اتومبیلم مرا همراهی کرد، اما این بار درِ سمت راننده را نه بلکه درِ دیگری را برای من باز کرد. گویا آلیس اتومبیل اورا با خودش به خانه برده بود و قرار بود ادوارد رانندگی اتومبیل من را به عهده بگیرد تا از فرار احتمالی من جلوگیری شود!
    بازو هایم را در هم فرو بردم و برای فرار از باران حرکتی نکردم. گفتم:" مگه امروز، روز تولد من نیست؟ نمیتونم خودم رانندگی کنم؟"
    _" همونطوری که خودت خواستی من میخوام وانمود کنم که امروز، روز تولدت نیست!"
    _"اگه تولدم نیست پس مجبور نیستم امشب به خونه ی شما بیام..."
    ادوارد گفت:" بسیار خوب" او دری را که برای من باز کرده و نگه داشته بود بست و از کنار من رد شد تا در سمت راننده را برایم باز کند. بعد گفت:" تولدت مبارک!"
    با بی میلی گفتم:" هیس!" بعد، سوار شدم در حالی که آرزو میکردم کاش او همچنان وانمود میکرد که آن روز، روز تولد من نبود.
    من رانندگی می کردم و ادوارد مشغول ور رفتن به رادیو بود، در همان حال سرش را با ناخشنودی تکان میداد.
    او گفت:" رادیو ی ماشینت گیرندگی افتضاحی داره"
    اخم کردم. دوست نداشتم از اتومبیل من ایراد بگیرد. تراک من عالی بود_ برای خودش شخصیتی داشت.
    به او گفتم:" اگه دلت یه استریوی قشنگ میخواد میتونی ماشین خودتو سوار شی."
    من آنقدر نگران نقشه های آلیس بودم که کلمات را با لحنی بیش از حد تند بیان کردم. من خیلی به ندرت با ادوارد بد اخلاقی میکردم، اما اینبار لحنم طوری بود که او لب هایش را به هم فشرد تا از ظاهر شدن لبخند بر آنها جلوگیری کند.
    وقتی ماشین را جلوی خانه ی چارلی متوقف کردم، او به طرف من خم شد تا صورتم را میان دستهایش بگیرد. رفتار بسیار محتاطانه ای داشت و فقط نوک انگشتهایش را با ملایمت روی شقیقه هایم ، استخوان های گونه ام و خط چانه ام میکشید گویی من یک شیء شکستنی بودم. که البته همینطور هم بود حداقل در مقایسه با قدرت اندام او.
    او با لحن زمزمه مانندی گفت:" حداقا امروز باید خوشحال باشی" نفس خوش بوی او روی صورتم وزید.
    در حالی که تنفسم نا منظم شده بود پرسیدم:" و اگه نخوام ، چی؟"
    حالت سوزنده ای در چشمهای طلایی رنگش ظاهر شد و گفت:" خیلی بد میشه"
    کمی سر گیجه داشتم اما نگاه سوزان او باعث شد تمام نگرانی هایم را فراموش کنم و سعی کردم با تمرکز بر روی نفس هایم ، نظم را به دم و بازدم هایم بازگردانم.
    او گفت:" لطفا دختر خوبی باش!!!"

    صدای ضربان قلبم، گوشهایم را پر کرده بود. یک دستم را روی قلبم گذاشتم . تپش دیوانه وار آن را در زیر کف دستم احساس کردم.
    در حالی که بیشتر خودم را مخاطب قرار داده بودم تا او پرسیدم:" فکر میکنی بالاخره من میتونم به این حالت غلبه کنم یا نه؟ منظورم اینه که ممکنه یه روزی برسه که دیگه وقتی دست تو به من میخوره، قلب من نخواد از جا کنده شه؟"
    با حالت کمابیش مغرورانه ای گفت:" امیدوارم که اینطور نشه!"
    چشم هایم را چرخی دادم و گفتم:" بیا بریم ببینیم خانم کاپیولت و آقای مونتاگیو (نام های خانوادگی رومئو و ژولیت )چه بلایی سر هم میارن باشه؟"
    _" هرچی شما بفرمائین."
    وقتی که من پخش فیلم را شروع کردم ادوارد روی صندلی راحتی ولو شده بود. به سرعت قسمت تیتراژ فیلم را رد کردم.
    در آغاز فیلم ادوارد چنین اظهار نظر کرد:" میدونی، تحمل رومئو هیچوقت برای من آسون نبوده"
    من که کمی ناراحت شده بودم، پرسیدم:" مگه رومئو چه گناهی کرده؟" رومئو یکی از شخصیت های نمایشنامه ای مورد علاقه ی من بود تا اینکه ادوارد را دیدم و همیشه او را با رومئو مقایسه میکردم.
    ادوارد گفت:" خوب، اول اینکه عاشق روزالین هم هست، فکر نمیکنی این موضوع باعث میشه که اون یه کمی سست و دمدمی مزاج به نظر بیاد؟ و بعد اینکه، درست چند دقیقه بعد از ازدواجشون، اون پسر عموی ژولیت رو میکشه. این کار اون جالب نیست. اشتباه پشت اشتباه. دیگه بهتر از این نمیتونست خوشبختی خودشو با دستای خودش نابود کنه!"
    آهی کشیدم و گفتم:" ببینم،نکنه میخوای من این فیلم رو تنهایی نگاه کنم؟"
    _"نه، اما فکر کنم بیشتر ترجیح بدم تورو نگاه کنم تا این فیلم رو. میخوای گریه کنی؟"
    _" شاید، اگه حواسم به فیلم باشه!"
    _"پس من حواس تورو پرت نمیکنم."
    سرانجام فیلم توجه مرا جلب کرد. البته شاید ادوارد هم در این مورد تا حد زیادی کمک کرد، چون مدام حرف های رومئو را در گوش من تکرار و زمزمه میکرد.صدای نرم و مقاومت ناپذیر او باعث شده بود صدای بازیگر فیلم به نظرم ضعیف و خشن بیاید و بعد وقتی که ژولیت تازه از خواب بیدار شد و شوهر تازه دامادش را مرده یافت،گریستم که برای ادوارد جالب بود.
    ادوارد گفت:" قبول دارم که اینجا کمی به رومئو حسودیم میشه." بعد با چند تار مویم اشکهایم را پاک کرد.
    گفتم:" ژولیت خیلی زیباست."
    ادوارد صدایی حاکی از بیزاری در آورد و با لحن شیطنت آمیزی گفت:" به خاطر دختره نیست که بهش حسودیم میشه به خاطر سادگی روش خود کشیشه! شما آدما خیلی راحت خودتونو می کشین! تنها کاری که باید بکنین اینه که مثلا یه شیشه ی کوچولو عصاره ی سمس گیاهی رو بالا بندازین!"
    نفس زنان گفتم:" چی؟!"
    _" این چیزی بود که من بارها بهش فکر کردم والبته از روی تجربه ی کارلیسل میدونستم که زیادم آسون نیست. من حتی در مورد تعداد روش هایی که کارلیسل برای کشتن خودش امتحان کرده مطمئن نیستم.. منظورم اینه که اون موقع تازه تبدیل به... شده بود..."
    لحن صدایش که جدی شده بود دوباره حالت شادی پیدا کرد:" و کاملا واضحه که اون الآن در وضعیت سلامتی مطلق به سر میبره."
    به طرف او چرخیدم تا شاید حالت چهره اش را درک کنم. بعد با اصرار پرسیدم:" درباره ی چی حرف میزنی؟ منظورت چیه که یه بار مجبور شدی به این موضوع فکر کنی؟"
    _"بهار گذشته چیزی نمونده بود تو کشته بشی..." او مکث کرد تا نفس عمیقی بکشد، بعد در حالی که سعی می کرد لحن موذیانه اش را از سر گیرد گفت:" البته تمام تلاش من این بود که تورو زنده پیدا کنم اما بخشی از ذهن من در حال طراحی نقشه های محتاطانه ای بود همون طور که گفتم خود کشی برای ما به آسونی خود کشی کردن انسان ها نیست."
    برای یک لحظه خاطره ی آخرین سفرم به فینیکس ذهنم را انباشت و باعث شد احساس سرگیجه کنم. می توانستم آن صحنه را با وضوح تمام مجسم کنم_ آفتاب خیره کننده، موج گرما که از روی سطح بتنی زمین بر می خاست، و در همان حال من با شتاب ناامید کننده ای می دویدم تا خون آشام دیوانه و آزار دهنده ای را که میخواست با شکنجه من را بکشد پیدا کنم.
    جیمز، با مادر من به عنوان گروگان در اتاقی که دیوار هایش با آینه پوشانده شده بودند، انتظارم را می کشیدند. البته مادرم آنجا نبود و من نمیدانستم که او مرا فریب داده بود. همان طور که خود جیمز هم نفهمیده بود که ادوارد با سرعت در راه بود تا من را نجات دهد. ادوارد خودش را به موقع رسانده بود اما چیزی نمانده بود که... بی اختیار انگشتهایم خراش هلالی شکل روی دستم را ، که همیشه چند درجه سردتر از سایر قسمتهای پوستم بود، لمس کردند.
    سرم را تکان دادم مثل اینکه بخواهم خاطرات بد را از ذهنم برانم_ و سعی کردم مفهوم چیزی را که ادوارد گفته بود بفهمم. لرزش ناراحت کننده ای معده ام را فرا گرفت. تکرار کردم:" نقشه های محتاطانه؟"
    _" خوب من نمیخواستم بدون تو زنده بمونم" چشمهایش را طوری چرخاند که گویا این موضوع، به طور بچگانه ای معلوم بوده است و بعد ادامه داد:" اما مطمئن نبودم که چطور باید این کار رو بکنم _ میدونستم که امت و جاسپر در این مورد هیچ کمکی نمیکنن... بنابراین تو فکر رفتن به ایتالیا بودم تا اعضای فرقه ی وُلتوری رو تحریک کنم."
    باورم نمیشد که حرفهایش جدی باشد. اما در چشمهای طلایی اش حالت ترسناکی دیده میشد گویی آن چشمها به جایی در دوردست خیره شده بود و خودش را می دید که عمیقا به روش هایی برای پایان دادن به زندگی اش می اندیشید.
    ناگهان خشمگین شدم و پرسیدم:" وُلتوری دیگه چیه؟"
    _" ولتوری اسم یه خانوادس" هنوز چشم هایش به دور دست خیره شده بود. او ادامه داد:" اونها یه خانواده ی خیلی قدیمی و قدرتمند از نوع ما هستن. فکر میکنم توی دنیای ما اونا شبیه ترین چیز به خانواده ی سلطنتی در دنیای شما باشن. کارلیسل در سالهای اول دوره ی جدید زندگیش، مدت کوتاهی با اونها توی ایتالیا زندگی کرد، یعنی قبل از اینکه توی آمریکا ساکن بشه_ قصه اش که یادت هست؟"

    _" البته که یادمه"
    اولین باری را که به خانه ی آنها رفته بودم،هرگز فراموش نمیکردم. خانه ی اشرافی بزرگ و سفید، نهفته در اعماق جنگل و در کنار رودخانه. در ضمن، اتاق کارلیسل، پدر ادوارد، را هم به یاد داشتم. او که از خیلی جهات حق پدری به گردن ادوارد داشت، یکی از دیوارهای اتاقش را با تابلو ها و نقاشی هایی که تاریخچه ی شخصی زندگی اش را نشان می دادند پوشانده بود. روشن ترین و رنگارنگ ترین بومی که روی دیوار بود به دوره ای مربوط میشد که کارلیسل در ایتالیا گذرانده بود. من آن گروه چهار نفره را که صورت های فرشته مانندی داشتند، به یاد داشتم. تابلو این 4 نفر را، روی بالاترین بالکن یک تالار و در مقابل منظره ی رنگارنگی نشان میداد. اگر چه تابلو چند قرن قدمت راشت، اما کارلیسل، فرشته ی بلوند در عکس! _ بدون تغییر مانده بود.آن سه نفر دیگر را هم به یاد داشتم. اولین آشنا های کارلیسل. ادوارد هرگز عنوان ولتوری را برای آن گروه 3 نفره ی زیبا چهره به کار نبرده بود. 2 نفر از آنها موهای تیره داشتند و موی نفر سوم به سفیدی برف بود. ادوارد آنهارا آرو، کایوس و مارکوس نامیده بود. حامیان شبانه ی هنرها...
    صدای ادوارد خیالبافی من را بر هم زد:" در هر حال هیچکس خانواده ی ولتوری رو ناراحت نمیکنه مگه اینکه دلش بخواد بمیره! البته خانواده ی من تا حدی اونارو ناراحت کرده!" صدایش آنقدر آرام بود که گویی تصور کاری را که می خواست بکند، حوصله اش را سر برده بود.

    خشم من تبدیل به هراس شد. صورت مرمرین او را بین دستهایم گرفتم و محکم نگه داشتم.
    بعد گفتم:" تو دیگه نباید هرگز، هرگز، هرگز چنین فکری بکنی! هر اتفاقی هم که برای من بیفته تو اجازه نداری که به خودت آسیب برسونی!"
    "من دیگه هیچوقت تو رو به خطر نمیندازم، اصل موضوع هم همینه."
    -"منو به خطر بندازی؟! فکر میکردم هر دومون قبول کردیم که من باعث و بانی این بدبیاری ها بودم" رفته رفته خشمگین تر می شدم. ادامه دادم:" چطور جرات کردی به همچین موضوعی فکر کنی؟"
    فکر وجود نداشتن ادوارد، حتی در صورتی که من مرده بودم بی نهایت دردناک بود.
    او پرسید:" اگه وضعیت برعکس بود تو چیکار میکردی؟"
    " این یه موضوع دیگه س"
    به نظر نمیرسید او تفاوت میان دو حالت را درک کرده باشد، او خندید.
    در حالی که رنگ صورتم مثل گچ سفید شده بود گفتم:" اگه اتفاق بدی برای تو می افتاد از من میخواستی کلک خودمو بکنم؟"
    آثار درد و رنج در چهره ی او پدیدار شد.
    " فکر میکنم منظور تورو فهمیده باشم... البته تا حدی. اما به هر حال،من بدون تو چیکار باید میکردم؟"
    -" هر کاری که قبل از آشنایی با من میکردی، میتونستی ماهیت خودت رو پیچیده تر کنی."
    آهی کشید و گفت:" تو یه کاری میکنی که موضوع خیلی ساده به نظر بیاد."
    -"باید هم آسون باشه، من زیادم آدم جالبی نیستم"
    خواست حرفی بزند، اما صرف نظر کرد و دوباره یاد آور شد:" موضوع بحث انگیزیه"
    ناگهان خودش را روی مبل جمه و جور کرد.
    حدس زدم:" چارلی داره میاد؟"
    ادوارد لبخند زد. بعد از لحظه ای صدای کروزر پلیس را شنیدم که وارد ورودی خانه شد. دستم را به طرف دست او دراز کردم و محکم آنرا گرفتم. تا این حد از نظر پدرم اشکالی نداشت!!!!
    چارلی، جعبه ی پیتزا در دست، وارد شد و گفـت:" سلام بچه ها."
    بعد، لبخندی به من زد و گفت:" فکر کردم بد نباشه روز تولدت، آشپزی و ظرف شستنو تعطیل کنیم. گرسنه که هستین؟"
    -" خیلی، ممنونم پدر"
    چارلی چیزی در مورد بی اشتهایی ظاهری ادوارد نگفت. او به شام نخوردن ادوارد عادت داشت.
    وقتی که غذا خوردن من و چارلی تمام شد، ادوارد پرسید:" اشکالی نداره امروز غروب، بلا رو به خونه ی خودمون ببرم؟"
    با امیدواری به چارلی نگاه کردم، شاید از نظر او مفهوم روز تولد ماندن در خانه و در کنار خانواده بود. این اولین باری بود که من روز تولدم را در خانه ی او به سر می بردم، این اولین سالگرد تولد من بعد از اذدواج مجدد مادرم رنی، و رفتن او به فلوریدا برای زندگی کردن در آنجا بود، بنابراین نمیدانستم که چارلی چه انتظاری از من داشت.
    چارلی گفت:" عالیه، امشب تیم مارینرز با تیم ساکس مسابقه داره"
    امید من از بین رفت!
    او ادامه داد:" بنابراین فکر نمیکنم امشب بتونم همدم خوبی برای بلا باشم"
    بعد دوربینی را که به پیشنهاد مادرم رنی برای من خریده بود، تا با آن عکس بگیرم و آلبومی را که مادرم برایم فرستاده بود پرکنم، به طرف من پرت کرد.
    چارلی باید بهتر از اینها میدانست که من همیشه دست و پا چلفتی بوده ام. دوربین به نوک انگشت من برخورد کرد و چیزی نمانده بود روی کف لینولیومی بیفتد، که ادوارد آنرا گرفت.
    چارلی گفت:" کارت خوب بود ادوارد!"
    بعد ادامه داد:" بلا اگه امشب توی خونه ی کالن ها برنامه ی جالبی باشه بهتره چند تا عکس بگیری. میدونی که مادرت چقدر عجله داره. اون می خواد عکس ها رو حتی زودتر از اینکه تو بتونی اونهارو بگیری، ببینه!"
    ادوارد دوربین را به دست من داد و گفت:" فکر خوبیه چارلی"

    دوربین را به طرف ادوارد و اولین عکس را انداختم و گفتم:" کار می کنه!"
    چارلی که یک طرف دهانش را پایین آورده بود، گفت:" خوبه، هی سلام منو به آلیس برسونین. مدت هاست که ندیدمش."
    به او یادآوری کردم:" پدر، فقط سه روزه ندیدیش."
    چارلی علاقه ی زیادی به آلیس داشت. بعد از حادثه ی بهار گذشته، آلیس در دوره ی نقاهت و بهبود من، کمک زیادی به او کرده بود و از آن موقع چارلی به او علاقه مند و دلبسته شده بود. آلیس او را از دردسر بردن یک دختر بزرگسال و زخمی به حمام که حتی برای دوش گرفتن هم به کمک احتیاج داشت، نجات داده بود و این چیزی بود که چارلی هرگز نمیتوانست فراموش کند.
    گفتم:" سلام تورو میرسونم"
    -" باشه، امیدوارم امشب بهتون خوش بگذره."
    چارلی به وضوح میخواست از شر ما خلاص شود، چون همان موقع به طرف تلویزیون در اتاق نشیمن راه افتاده بود.
    ادوارد لبخند پیروزمندانه ای زد و دستم را گرفت تا من را از آشپزخانه بیرون بکشد. وقتی به کنار اتومبیل رسیدیم در را دوباره برای من باز کرد و این بار بحثی با او نداشتم، چون هنوز پیدا کردن جاده ی فرعی نا شناخته ای که در تاریکی به خانه ی آنها منتهی میشد برای من دشوار بود.
    ادوارد از فورکس خارج شد و به طرف شمال رفت. بیقراری او به خاطر سرعت محدود اتومبیل ماقبل تاریخ من،مشهود بود. وقتی ادوارد سرعت اتومبیل را به بالای صد و بیست کیلومتر در ساعت رساند، غرش اتومبیل حتی از حد معمول هم بیشتر شده بود.
    به او هشدار دادم:" سخت نگیر"
    -" میدونی تو از چه ماشینی خیلی خوشت میاد؟یک آیودی کوپ کوچولوی خوشگل. بیصدا، پر قدرت..."
    -" ماشین من هیچ عیب و ایرادی نداره. اما اگه درباره ی چیزهای گرون قیمت و غیر ضروری حرف میزنی... به خیر و صلاح خودته که هیچ پولی رو برای هدیه ی تولد خرج نکرده باشی."
    او با قیافه ی حق به جانبی گفت:" حتی یه ده سنتی هم خرج نکردم."
    " خوبه"
    " میتونی یه لطفی به من بکنی؟"
    "بستگی داره که چی باشه؟"
    او آهی کشید و چهره ی دوستداشتنی اش حالتی جدی به خود گرفت. بعد گفت:" بلا، آخرین جشن تولدی که ما داشتیم، مربوط میشه به امت در سال 1935. پس زیاد به ما خرده نگیر و بد اخلاقی هم نکن. اونا همشون خیلی هیجان زده ان."
    همیشه وقتی او موضوعی را به آن صورت مطرح میکرد، من کمی جا می خوردم. گفتم:" باشه، سعی میکنم رفتارم خوب باشه"
    -" احتمالا باید بهت هشدار بدم که..."
    " هشدار بدی که چی؟"
    -" وقتی میگم اونا خیلی هیجان زده ان منظورم همشونه..."
    با صدای گرفته ای گفتم:" همه؟ فکر میکردم امت و روزالی رفتن آفریقا"
    همه ی اهالی فورکس فکر میکردند که امت و روزالی امسال به دانشگاه رفته بودند. دانشگاهی در دارتموث اما من اطلاعات دقیق تری داشتم!
    " امت خودش می خواست اینجا باشه"
    -" اما روزالی؟"
    " میدونم بلا نگران نباش. اون امشب بهترین رفتار خودش رو نشون میده"
    جواب ندادم. میتوانستم نگران نباشم، به همین سادگی. بر خلاف آلیس، روزالی خواهر خوانده ی دیگر ادوارد با آن موهای بلوند طلایی و چهره ی بسیار زیبا، زیاد از من خوشش نمی آمد. در واقع اصلا خوشش نمی آمد. از نظر روزالی من یک مزاحم ناخواسته بودم که به زندگی مخفیانه و اسرارآمیز خانواده ی او نفوذ کرده بودم.
    درمورد وضعیت فعلی، به شدت احساس گناه میکردم. حدس میزدم که غیبت طولانی امت و رزالی از خانه شان به خاطر من بوده است اگرچه در باطن، از اینکه مجبور نبودم رزالی را ببینم خوشحال بودم.
    دلم برای امت، برادر بازیگوش و خرس منش ادوارد، تنگ شده بود. او از بسیاری جهات، شبیه به برادر بزرگی بود که من آرزویش را داشتم.... با این تفاوت که امت بسیار بسیار ترسناک تر از برادری بود که من تصور می کردم.
    ادوارد تصمیم گرفت موضوع را عوض کند:" خوب اگه تو نمیخوای بذاری که من برات ماشین بخرم، چیز دیگه ای هست که برای روز تولدت بخوای؟"
    کلمات با لحن زمزمه مانندی از دهانم خارج شدند:" تو میدونی من چی میخوام"
    اخم عمیقی که کرد، چین های بزرگی را روی پیشانی صاف و مرمرین او انداخت.
    حتما حالا آرزو میکرد که ای کاش، همان موضوع مربوط به رزالی را دنبال کرده بود.
    احساس کردم که آن روز بیش از حد درباره ی آن موضوع حرف زده بودیم.
    " بلا، امشب دیگه نه. خواهش میکنم."
    -" خوب، شاید آلیس چیزی رو که میخوام به من بده!"
    ادوارد غرشی کرد و صدای بم و تهدید کننده ای از گلویش بیرون آمد. بعد با لحن مطمئنی گفت:" قرار نیست این آخرین جشن تولد تو باشه بلا"
    -" این منصفانه نیست."
    به نظرم رسید که صدای فشرده شدن دندانهایش را شنیدم.
    حالا به جلوی خانه ی آنها نزدیک میشدیم. در پشت همه ی پنجره های طبقه ی اول و دوم، لامپ های پرنوری می درخشید.
    ردیفی طولانی از فانوس های ژاپنی، روی لبه ی هشتی خانه آویزان بودند و نور ملایم آنها به روی درختان سدر بزرگی که خانه را احاطه کرده بودند می تابید.
    کاسه های بزرگ پر از گل_ رُز های صورتی_ در دو سوی راه پله ی عریضی که به در های جلویی خانه منتهی میشد به چشم می خورد.
    ناله ای کردم.
    ادوارد چند نفس عمیق کشید تا خودش را آرام کند و بعد گفت:" این یه مهمونیه. سعی کن مهمون خوبی باشی."
    زیر لب گفتم:" سعی میکنم."
    او اتومبیل را دور زد تا در را برای من باز کند و بعد دستش را به طرف من دراز کرد.
    گفتم:" یه سوالی دارم"
    او با حالت احتیاط آمیزی منتظر ماند.
    در حالی که دوربین را در دستم تکان میدادم گفتم:" اگه من این فیلمو ظاهر کنم، قول می دی توی عکس دیده بشی؟"
    ادوارد شروع به خنده کرد، بعد به من کمک کرد تا از اتومبیل پیاده شوم. من را از پله ها بالا برد و وقتی که در خانه را گشود ، خنده اش هنوز تمام نشده بود.
    همه ی آنها داخل اتاق نشیمن بزرک با دیوار های سفید منتظر بودند. وقتی از میان در می گذشتم آنها با گفتن: "تولدت مبارک بلا!" با صدای بلند از من استقبال کردند. من سرخ شدم و نگاهم را پایین انداختم. آلیس- حدس میزدم کار او باشد- هر سطح صافی را با شمع های صورتی و ده ها کاسه ی کریستال پر از گل رز آراسته بود. کنار پیانوی بزرگ ادوارد میزی وجود داشت که پارچه ی سفیدی روی آن کشیده شده بود. یک کیک تولد صورتی روی میز دیده میشد و در کنار آن گلهای رز، یک دست بشقاب شیشه ای و تعدادی از هدایای پیچیده در کاغذ صورتی به چشم می خورد.
    این وضعیت صدبار بدتر از چیزی بود که تصورش را کرده بودم.
    مطمئن بودم که ادوارد ناراحتی من را حس میکرد....

    والدین ادوارد، کارلایل و ازمه_ که همچون همیشه به شکل غیر قابل باوری جوان و دوستداشتنی به نظر میرسیدند از همه به در نزدیکتر بودند.
    ازمه با احتیاط مرا در آغوش کشید و وقتی که پیشانی ام را می بوسید، موی نرم و قهوه ای روشن او به گونه هایم خورد. بعد کارلیسل بازوهایش را دور شانه های من انداخت و با نجوای بلندی که دیگران بشنوند، گفت:" نتونستیم از پس آلیس بر بیایم."
    رزالی و امت پشت سر آنها ایستاده بودند رزالی لبخند نمی زد اما حداقل چشم غره هم نمی رفت. چهره ی امت با نیشخند بزرگی کش آمده بود. ماه ها از آخرین باری که آنها را می دیدم میگذشت. زیبایی با شکوه رزالی را فراموش کرده بودم. طاقت نگاه کردن به اورا نداشتم و از خودم می پرسیدم که آیا امت همیشه به همان گندگی بوده است؟!؟
    امت با ناامیدی آمیخته به شوخی گفت:" تو اصلا عوض نشده ای من انتظار تفاوت محسوسی رو داشتم اما حالا میبینم که مثل همیشه صورتت سرخ شده."
    در حالی که بیشتر سرخ میشدم گفتم:" متشکرم، امت!"
    او خندید و گفت:" باید چند لحظه برم بیرون." بعد مکث کرد تا چشمک آشکاری به آلیس بزند و اضافه کرد:" در غیاب من کار مسخره ای نکن."
    "سعی خودمو میکنم"

    آلیس دست جاسپر را رها کرد و جلو پرید و در همان حال همه ی دندان هایش در نور درخشان برق زدند. جاسپر هم لبخند زد اما فاصله اش را با من حفظ کرد. او با قد بلند و موی بلوندش به دیرک پایین پله ها تکیه داده بود. طی روزهایی که من به همراه آلیس و جاسپر در فینیکس گیر افتاده بودیم، گمان میکردم که او بر بیزاری اش از من غلبه کرده است. اما درست از لحظه ای که از زیر بار تعهد موقت برای محافظت از من بیرون آمده بود، رفتار قبلی اش را از سر گرفته و تا آنجا که می توانست از من دوری می کرد. میدانستم که با من خصومت شخصی ندارد فقط یک حالت احتیاط آمیز بود و من سعی داشتم تا نسبت به این موضوع حساسیت آشکاری نشان ندهم. پیروی کردن از رژیم غذایی کالن ها بیش از اعضای دیگر خانواده برای او سخت بود ودر مقایسه با بقیه ی آنها مقاومت در برابر خون انسان برای او دشوارتر بود. چون او به اندازه ی آنها سابقه ی این کار را نداشت.
    آلیس اعلام کرد:" حالا وقت باز کردن هیه هاست"
    او دست سردش را زیر آرنج من گذاشت و مرا به طرف میزی که هدیه ها روی آن قرار داشت هدایت کرد.
    من قیافه ی بسیار ناامیدی به خود گرفتم و گفتم:"آلیس یادمه که به تو گفتم هیچی نمیخوام"
    آلیس با قیافه ی خشنودی گفت:" اما من به حرفت گوش نکردم. حالا هدیه هارو باز کن."
    او دوربین را از دست من گرفت و به جای آن جعبه ی نقره ای بزرگی را توی دست های من گذاشت.
    جعبه آنقدر سبک بود که به نظر خالی می آمد. برچسب روی آن نشان میداد که از طرف رزالی، امت و جاسپر بود. با حالتی عصبی کاغذ آنرا پاره کردم و به جعبه ای که درون آن بود خیره شدم.
    یک وسیله ی برقی بود و اعداد زیادی روی جعبه دیده می شد. جعبه را باز کردم و امیدوار بودم قضیه روشن تر شود اما جعبه خالی بود.
    گفتم:" اوه... متشکرم"
    رزالی لبخند زد، جاسپر خندید و گفت:" این یه استریو برای ماشین توئه همین الآن امت داره اونو نصب میکنه تا دیگه نتونی برش گردونی."
    آلیس همیشه یک قدم از من جلوتر بود.
    به آنها گفتم:" متشکرم جاسپر، رزالی" و در حالی که لبخند میزدم به یاد غرولند های ادوارد افتادم که آنروز از رادیوی من ایراد گرفته بود. ظاهرا همه ی اینها طبق طرح و برنامه انجام شده بود. با صدای بلندتری داد زدم:" متشکرم امت"
    صدای پر طنین خنده ی اورا از بیرون شنیدم و نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم.
    آلیس گفت:" حالا هدیه ی من و ادوارد رو باز کن." در واقع چنان هیجانزده بود که صدایش همچون چهچهه ی جیغ مانندی به نظر می رسید. او جعبه ی کوچک و صافی در دست داشت.
    برگشتم تا نگاه غضبناکی به ادوارد بیندازم. گفتم:" تو قول داده بودی."
    قبل از اینکه او بتواند جوابی دهد، به سرعت امت از در وارد شد و با صدای بلندی گفت:" درست به موقع"
    او با هل ذاذن دیگران خودش را به جاسپر رسان که برای داشتن دید بهتر بیش از حد معمول جلو آمده بود.
    ادوارد به من اطمینان داد:" من حتی یه ده سنتی هم خرج نکردم." بعد چند تار مویم را از صورتم کنار زد و باعث شد که پوست صورتم در مقطه ی تماس انگشتانش به سوزش بیفتد.
    نفس عمیقی کشیدم و به طرف آلیس برگشتم. بعد آهی کشیدم و گفتم:" اونو بده به من."
    امت با شادی خندید.
    جعبه ی کوچک را برداشتم چشمهایم را به طرف ادوارد چرخاندم و در همان حال، انگشتم را به زیر لبه ی کاغذ بردم تا آنرا پاره کنم.
    ناگهان بی اختیار گفتم:" آخ." لبه ی کاغذ انگشتم را بریده بود. انگشتم را از زیر کاغذ بیرون آوردم تا نگاهی به آن بیندازم. یکه قطره خون از خط ریز بریدگی به بیرون تراوش کرد.
    همه ی اینها خیلی سریع اتفاق افتاده بود.
    ادوارد با صدای غرش مانندی فریاد کشید:" نه!"
    بعد به سرعت به من نزدیک شد و با حرکت تندی من را به سمت عقب به روی میز پرت کرد. من و میز با هم روی زمین افتادیم. من روی کریستال ها و شیشه خرده ها افتاده بودم.
    جاسپر به طرف ادوارد یورش برد و صدای برخورد آنها شبیه صدای برخورد سنگها در اثر رانش زمین بود.
    صدای دیگری به گوش رسید. غرش هراس انگیزی بود که به نظر میرسید از عمق سینه ی جاسپر بیرون آمده باشد. جاسپر میکوشید ادوارد را کنار بزند و دندانهایش در فاصله ی چند سانتی متری از صورت ادوارد به هم می خورد.
    لحظه ای بعد امت، جاسپر را از پشت سر گرفته و او را در میان حلقه ی پولادین بازوانش نگه داشته بود. اما جاسپر در حالی که چشمهای بی حالتش را به من دوخته بود همچنان تقلا می کرد.
    به جز احساس بهت زدگی، درد شدیدیهم داشتم. در حالی که بازوانم را روی خرده شیشه ها گذاشته بودم، تا از افتادنم روی زمین جلوگیری کنم، چهار دست و پا خودم را به طرف پیانوی بزرگ کشیدم و ناگهان متوجه درد گزنده ای شدم که از مچ دستم تا چین خوردگی قسمت داخلی آرنجم را فرا گرفته بود.
    گیج و مبهوت نگاهم را از بازویم که خون سرخ روشنی از آن بیرون می آمد، گرفتم و به سمت بالا و ... به عمق چشمهی تب کرده و هیجان زده ی شش موجود خون آشام خیره شدم که ناگهان تشنگی زیادی بر آنها غلبه کرده بود....!
    فصل 2
    بخیه ها


    کارلایل تنها کسی بود که خونسردی خود را حفظ کرد. قرن ها تجربه در اتاق اورژانس، در صدای آرام اما آمرانه اش آشکار بود.
    او گفت:" امت، رز! لطفا جاسپر رو ببرین بیرون"
    امت که برای اولین بار لبخند نمیزد، سری تکان داد و گفت:" راه بیفت جاسپر"
    جاسپر در میان حلقه ی محکم بازوان امت، کمی تقلا کرد، پیچ و تاب خورد، و در حالی که چشمهایش حالت غیر عادی داشتند سعی کرد دندان های برهنه اش را به گلوی برادرش برساند.
    وقتی ادوارد به طرف من چرخید، و روی من خم شد تا شکلی دفاعی به بدن خود بدهد، صورت او به رنگ استخوان در آمده بود. غرش هشداردهنده ی آهسته ای از میان دندانهای او به گوش رسید مطمئن بودم که او نفس نمی کشید.
    رزالی، در حالی که چهره ی فرشته مانندش به طور عجیبی خودخواه به نظر می رسد، به طرف جاسپر رفت و در حالی که سعی داشت فاصله ی لازم را با دندانهای او داشته باشد، به امت کمک کرد تا با زور و فشار جاسپر را از در شیشه ای که ازمه آنرا باز نگه داشته بود، عبور دهد. ازمه یک دستش را روی دهان و بینی خودش گرفته بود.
    چهره ی قلب مانند ازمه خجالت زده بود. او در حالی که به دنبال بقیه به طرف حیاط می رفت گفت:" من خیلی متاسفم بلا"
    کارلایل زیر لب گفت:" ادوارد بذار من رد بشم"
    لحظه ای سپری شد و سپس ادوارد آهسته سرش را تکان داد و از حالت دفاعی بیرون آمد. کارلایل کنار من زانو زد و به طرفم خم شد تا بازویم را معاینه کند. میتوانستم حیرتی را که روی صورتم منجمد شده بود مجسم کنم و سعی کردم این حالت را برطرف کنم.
    آلیس حوله ای به دست کارلیسل داد و گفت:" بیا بگیرش"
    کارلایل سرش را تکان داد و گفت:" زخم پر از شیشه خرده اس"
    بعد دستش را دراز کرد و تکه ای از زومیزی سفید را به شکل نوار باریک و درازی پاره کرد. او آن نوار را دور بازوی من، در قسمت بالاتر از آرنج بست.
    او با لحن ملایمی گفت:" بلا میخوای با ماشینم تورو ببرم بیمارستان یا مایلی همین جا تورو درمان کنم؟"
    زیر لب گفتم:" اینجا، لطفا"
    اگر او مرا به بیمارستان می برد دیگر راهی برای پنهان کردن این موضوع از چارلی نبود.
    آلیس گفت:" من کیفت رو میارم."
    کارلایل به ادوارد گفت:" بیا اونو ببریمش روی میز آشپزخونه"
    ادوارد به راحتی من را بلند کرد و در همان حال کارلایل فشار دستش را روی بازوی زخمی ام حفظ کرده بود.
    او پرسید:" بلا، حالت چطوره؟"
    "خوبم" لحن صدایم کمابیش محکم بود که باعث خشنودی ام شد.
    چهره ی ادوارد مثل سنگ شده بود.
    آلیس آنجا ایستاده بود کیف مشکی کارلایل روی میز دیده میشد و چراغ کوچک اما بسیار پر نوری به پریز روی دیوار وصل بود ادوارد من را به آرامی روی یک صندلی نشاند و کارلایل صندلی دیگری را برای خودش جلو کشید و بی درنگ مشغول کار شد.
    ادوارد بالای سرم ایستاده بود و هنوز هم حالت تدافعی داش و هنوز هم نفس نمیکشید!
    آهی کشیدم و گفتم:" ادوارد فقط برو"
    او با اصرار گفت:" من از عهده اش بر میام" اما آرواره اش منقبض شده بود. گفتم:" لازم نیست قهرمان بازی در بیاری کارلایل بدون کمک تو هم میتونه منو مداوا کنه. برو تو هوای تازه کمی نفس بکش."
    ادوارد گفت:" من می مونم"
    زیر لب گفتم:" چرا تو دوست داری انقدر خودتو آزار بدی؟"
    کارلایل تصمیم گرفت مداخله کند:" ادوارد، بهتره تو بری دنبال جاسپر، قبل از اینکه خیلی از اینجا دور بشه. مطمئنم که اون از دست خودش خیلی ناراحته و شک ندارم که به حرف کسی جز تو گوش نمیکنه."
    با لحن مشتاقانه ای موافقت کردم:" آره برو جاسپر رو پیدا کن"
    آلیس اضافه کرد:" اینطوری یه کار مفید انجام میدی."
    وقتی ادوارد موافقت دسته جمعی ما را دید چشمهایش جمع شد اما سرانجام سرش را تکان داد و با حرکت نرم اما سریعی از در پشتی آشپزخانه بیرون رفت. شک نداشتم از موقعی که من دستم را بریده بودم او حتی یکبار هم نفس نکشیده بود.
    بی حسی و کرختی در تمام بازویم پخش می شد. اگرچه این بی حسی سوزش دستم را کم کرده بود اما از طرف دیگر مرا به یاد بریدگی ها و زخمهای روی آن می انداخت. با دقت به چهره ی کارلایل نگاه میکردم تا حواسم را از کاری که انجام میداد پرت کنم. او روی بازوی من خم شده بود و موهایش در زیر نور چراغ درخشش طلایی رنگی داشت. لرزشهای خفیفی ناشی از اظطراب را در داخل معده ام حس میکردم اما اراده کرده بودم که اجازه ندهم نازک طبعی همیشگی ام بر وجودم حاکم شود. حالا دیگر دردی وجود نداشت فقط احساس کشش ملایمی بود که سعی کردم آنرا نادیده بگیرم. دلیلی نداشت که مثل نوزادی از حال بروم.
    اگر آلیس اول در تیررس نگاهم قرار نداشت متوجه نمیشدم در حال خارج شدن از آشپزخانه است. او درحالی که لبخند کمرنگ و عذرخواهانه ای برلب داشت از آشپز خانه بیرون رفت و ناپدید شد.
    آهی کشیدم و گفتم:" خوب همه رفتن. حداقل من میتونم بگم که استعداد فراری دادن همه و خالی کردن یه اتاق رو دارم.
    کارلایل با خنده ی آرامی سعی کرد به من تسلا دهد. او گفت:" تقصیر تو نیست این اتفاق ممکن بود برای هرکسی بیفته"
    تکرار کردم:" آره ممکن بود... اما اغلب فقط برای من اتفاق میفته!"
    او دوباره خندید. آرامش پایدار او برایم حیرت انگیز بود و با واکنش افراد خانواده اش فرق داشت. نمی توانستم هیچ نشانه ای از اظطراب را در چهره ی او بیابم. او با حرکات سریع و مطمئنی کار می کرد. به جز صدای تنفس آرام ما،صدای جرینگ جرینگ خرده شیشه ها که یکی یکی روی میز می افتادند،تنها صدای دیگری بود که شنیده می شد.
    با اصرار پرسیدم: ((چطور می توانی این کار را بکنی؟حتی آلیس و اسم...)) جمله ام را ناتمام گذاشتم و در همان حال،سرم را با حیرت تکان دادم. اگر چه بقیه آنها نیز رژیم سنتی خون آشام ها را با همان قاطعیت کارلیسل رها کرده بودند،اما او تنها کسی بود که می توانست بوی خون من را تحمل کند، بی آنکه دچار وسوسه شدید نوشیدن آن شود ! بدون شک،این کار بسیار دشوارتر از آن بود که ظاهر کارلایل نشان می داد.
    او گفت: ((سال ها و سال ها تمرین. من دیگه به زحمت بوی خون رو حس می کنم.))
    پرسیدم: ((فکر می کنی اگه برای تعطیلات دراز مدتی بیمارستان رو ترک کنی، بعد از برگشتن به بیمارستان،این کار برای تو سخت تر میشه؟ مثلا اگه به جایی بری که اطرافت خون نباشه و برگردی.))
    او شانه هایش را بالا انداخت و گفت : ((شاید.)) اما دستهایش ثابت مانده بودند. ادامه داد: ((من هیچ وقت احساس نکردم به تعطیلات طولانی احتیاج داشته باشم.)) لبخند درخشانی به من زد و دوباره ادامه داد: ((من خیلی از کارم لذت می برم.))
    جرینگ،جرینگ،جرینگ. از این که آن قدر خرده شیشه در بازویم بود، حیرت زده شده بودم. وسوسه شدم تا نگاه سریعی به خرده شیشه هایی که تعدادشان رفته رفته زیادتر می شد،بیندازم و فقط اندازه ی آنها را ببینم، اما میدانستم که این کار کمکی به تصمیم من برای خودداری از استفراغ نخواهد کرد.
    با تعجب پرسیدم: ((تو از چی لذت می بری؟)) وضعیت او برای من مفهومی نداشت، بدون تردید او سال ها تلاش و از خودگذشتگی کرده بود تا به جایی برسد که بتواند این وضعیت رابه آسانی تحمل کند.به علاوه،من قصد داشتم کاری کنم که او به حرف زدن ادامه دهد؛گفتوگو باعث می شد که ذهن من احساس تهوع در معده ام را فراموش کند.
    وقتی جواب می داد، چشم های تیره ی او آرام و متفکر بودند: ((هوم...بیشترین چیزی که من از اون لذت می برم، مربوط می شه به زمانی که توانایی های ارتقا یافته ام به من کمک می کنن،تا بتونم جون کسی رو نجات بدم که ممکن بود بمیره.دونستن این نکته خوشاینده، که به خاطر توانایی من،زندگی بعضی از افراد بهتر شده، چون من وجود دارم. حتی،گایی حس بویایی هم ابراز تشخیصی مفیدی است.)) لبخند نصفه نیمه ای، یک طرف دهانش را بالا برد.
    وقتی او به کارش ادامه می داد تا از بیرون آمدن همه ی خرده شیشه ها از بازویم مطمئن شود، من به فکر فرو رفتم. بعد،او درون کیفش به جستجوی ابزار تازه ای پرداخت، و من سعی کردم از مجسم کردن سوزن و نخ بخیه خودداری کنم.
    وقتی کشش تازه ای روی لبه ی قسمت های بریده شده ی پوستم شروع شد،گفتم: ((تو خیلی سخت تلاش می کنی چیزی رو جبران کنی که هرگز تقصیر تونبوده. منظورم اینه که از تو خواسته نشده که این کار رو بکنی.تو این نوع از زندگی رو انتخاب نکردی، و با این وجود، برای خوب بودن خب تلاش می کنی.))
    با لحن ملایمی اما مخالفی گفت: ((نمی دونم دارم چیزی رو جبران می کنم یا نه. مثل هر چیز دیگه ای در زندگی،من باید تصمیم بگیرم با اون چه که به من داده شده، چی کار باید بکنم.))
    ((این طرز فکر باعث می شه که این کار خیلی آسون به نظر بیاد.))
    او دوباره بازوی من را معاینه کرد و در حال که نخ را از بازویم بیرون می کشید گفت: ((تموم شد.))بعد با مایعی به رنگ شربت که روی تمام قسمت های بخیه شده می چکید زخم هایم را پاک کرد. بوی عجیبی باعث شد سرم گیج برود. لکه های مایع ضدعفونی کننده روی پوستم را پوشانده بود.
    وقتی کارلایل تکه دراز دیگری از گاز استریل را روی پوستم گذاشت و در حال سفت کردن آن بود با اصرار گفتم: ((از اول چی باعث شد که تو راه دیگه ای به جز راه معمول و معلوم رو انتخاب کنی؟))
    لبخند صمیمانه ای لبش را بالا برد بعد پرسید: ((مگه ادوارد قصه شو برات نگفته؟))
    ((چرا اما من دارم سعی می کنم بفهمم که تو چه فکری داشتی...))
    چهره ی او دوباره جدی شده بود و من نمی دانستم که آیا فکر او هم متوجه جایی شده بود که فکر من رفته بود یا نه. در حالی که از کلمه ی اگر در ذهنم اجتناب میکردم سعی داشتم خودم را به جای او بگذارم تا بتوانم افکارش را حدس بزنم.
    در حالی که با دقت میز و همه ی وسایل را چند بار با گازاستریل مرطوبی تمیز می کرد کمی به فکر فرو رفت و گفت: (( می دونی که پدر من کشیش بود. او بینش کمابیش سخت گیرانه ای نسبت به دنیا داشت. قبل از این که من تغییر ماهیت بدم و به موجود جدیدی تبدیل بشم رفته رفته دیدگاه پدرم رو زیر سوال برده بودم.)) کارلایل همه ی گازاستریل های کثیف و خرده شیشه هارا به داخل یک کاسه کریستال ریخت. از کار او سر در نمی آوردم حتی وقتی که کبریت روشن کرد و بعد کبریت افروخته را روی پارچه های آغشته به الکل انداخت و شعله ی ناگهانی ان ها من را از جا پراند.
    کارلایل عذر خواهی کرد و گفت: ((این کار لازم بود...)) بعد ادامه داد: ((... داشتم می گفتم که من با طرز فکر خاصی که پدرم داشت موافق نبودم.اما در طول این چهارصد سالی که از ورود من به این دنیا گذشته هنوز هیچ چیزی نتونسته ایمان راسخ من رو به وجود خداوند متزلزل کنه.))
    برای پنهان کردن حیرتم از جهتی که در گفتگو ما ایجاد شده بود وانمود کردم که سرگرم ور رفتن با باندپیچی روی بازویم هستم. پدرم چارلی به تبعیت از پدر و مادرش خودش را یک پروتستان لوتری می دانست اما همه ی یکشنبه هایش را قلاب ماهی گیری در دست در کنار رودخانه سپری می کرد! مادرم رنی گاهی به کلیسا می رفت اما مثل همه ی دغدغه های کوتاه مدتش در مورد تنیس،کوزه گری، یوگا و کلاس های فرانسوی این کارش هم نظم و ترتیبی نداشت و طولی نمی کشید که من از دل مشغولی جدید او باخبر می شدم.
    کارلایل لبخندی زد و با این که می دانست استفاده سرسری آن ها از واژه ی خون آشام همیشه من را به حیرت می انداخت گفت: (( مطمئنم که شنیدن این حرف ها از دهن یه خون آشام ممکنه کمی عجیب به نظر بیاد اما من از این جهت امیدوارم که زندگی معنی و مفهومی داره حتی برای ما. قبول د ارم که این یه ریسکه.)) او مکثی کرد و بعد با لحنی خودمانی ادامه داد: ((با همه این حرفا ما نفرین شده ایم اما من امیدوارم...شاید امید احمقانه ای باشه... امیدوارم که ما هم دلیل یا بهانه ی خوبی برای سعی و تلاش پیدا کنیم.))
    زیر لب گفتم: ((فکر نمی کنم احمقانه باشه.)) نمی توانم کسی را تصور کنم از هر دین و فرقه ای که تحت تاثیر شخصیت کارلایل قرار نگیرد. در ضمن تنها بهشتی که من می توانستم تصور کنم جایی بود که ادوارد در آن جا باشد. ادامه دادم: (( و من فکر نمی کنم کس دیگه ای هم باشه که طرز فکر تو رو احمقانه بدونه.))
    کارلایل گفت: (( راستش تو اولین نفری هستی که با من موافقی.))
    با لحنی متعجب و در حالی که فقط ادوارد را در نظر داشتم پرسیدم: (( یعنی اون های دیگه هیچ حسی ندارن؟))
    باز هم کارلایل جهت افکار من را حدس زد و گفت: ((ادوارد تا حدی با من موافقه. اون قبول داره که خداوند و بهشت و ... و همین طور جهنم وجود داره. اما فکر میکنه که زندگی بعد از مرگ فقط برای انسان هاست نه برای موجوداتی مثل ما.))
    لحن کارلایل بسیار ملایم بود او نگاهش را از پنجره ی بزرگی که بالای ظرفشویی آشپزخانه بود به تاریکی بیرون دوخت و گفت: (( می دونی اون فکر می کنه که ما روح خودمون و از دست دادیم.))
    بی درنگ یاد حرف هایی افتادم که بعد از ظهر همان روز از ادوارد شنیده بودم: مگر این که تو نخوای بمیری- این کاری هست که ما انجام می دیم. لامپ حباب داری بالای سرم روشن شد.
    گفتم: (( بزرگتریم مشکل همینه درسته؟برای همینه که اون در مورد من اینقدر سخت گیری میکنه.))
    کارلایل با لحن آهسته ای صحبت کرد و گفت: (( من به پسرم...نگاه می کنم. قدرت اون خیرخواهیش درخشندگی خاصی که ازش ساطع می شه و این چیزا امید و ایمان من رو نسبت به خدا تقویت می کنه. چطور ممکنه کسی مثل ادوارد نتونه موقعیت خودش رو توی این دنیا ارتقا بده؟))
    سرم را با حرکت تندی به نشانه ی موافقت تکان دادم.
    کارلایل چشم هایش را با نگاهی مبهم به من دوخت و پرسید: (( اگه این چیزایی که من در مورد اون میگم درست باشه... اگه اون واقعا همونطوری که تو می گی باشه... تو می تونی روحش رو ازش بگیری؟))
    طرز بیان این پرسش طوری بود که من را از جواب دادن بازداشت. اگر او از من پرسیده بود که حاضرم روحم را برای ادوارد به خطر بیاندازم...لب هایم را با اندوه به هم فشار دادم. نه...ابن مبادله ی منصفانه ای نبود.
    کارلایل گفت: ((حالا متوجه مشکل شدی؟))
    در حالی که چانه ام به شدت سفت و منقبض شده بود سرم را تکان دادم.
    کارلایل آهی کشید.
    با اصرار گفتم: ((خوب این من هستم که باید تصمیم بگیرم.))
    ((به اون هم مربوط می شه.)) کارلیسل که می دید من وارد بحث شده ام دستش را بالا آورد و گفت: ((اون درمورد کاری که بخواد با تو بکنه مسئولیت داره.در مورد رفتارش با تو مسئوله.))
    نگاه کنجکاوم را به کارلایل دوختم و گفتم: ((اون تنها کسی نیست که می تونه این کارو بکنه.))
    او با خنده ای ناگهانی جدیت بحث را کاهش داد و گفت: (( اوه نه ! تو مجبوری در این مورد با اون کلنجار بری.)) اما بعد آهی کشید و اضافه کرد: (( این همون موضوعی هست که من هیچ وقت نمی تونم در مورد اون مطمئن باشم. از بیشتر جنبه های دیگه فکر می کنم که من در مورد کارهایی که باید انجام می دادم نهایت سعی خودم رو کرده ام. اما از یه لحاظ... آیا این کار درستی بود که اون ها رو هم به این نوع زندگی محکوم کنم؟ در این مورد مطمئن نیستم.))
    جواب ندادم. با خودم تصور کردمکه اگر کارلیسل در مقابل وسوسه تغییر دادن ماهیت ادوارد تنهایی که در حال مرگ بود مقاومت می کرد و ادوارد می مرد زندگی من چه شکلی به خود می گرفت... از این فکر لرزیدم.
    کارلایل با لحنی که بیشتر به زمزمه شبیه بود گفت: (( مادر ادوارد بود که من و مصمم کرد.)) بعد از گفتن این حرف او نگاه بهت زده اش را به تاریکی آن سوی پنجره ها دوخت.
    پرسیدم: ((مادرش؟)) هر بار که من از ادوارد در مورد والدینش پرسیده بودم او فقط گفته بود که ان ها مدت ها قبل فوت کرده اند و فقط خاطرات مبهمی از آن ها دارد. متوجه شدم که خاطره ی کارلایل از والدین ادوارد با وجود ارتباط و آشنایی کوتاهش با آنها می توانست خیلی روشن تر و گویاتر باشد.
    ((بلا نام او الیزابت بود الیزابت میسن. پدر او ادوارد پدر، هیچ وقت در بیمارستان به هوش نیومد . اون توی اولین موج حمله ی آنفولانزا مرد. اما الیزابت کمابیش تا آخرین لحظه ی زندگیش هشیار بود. ادوارد شباهت زیادی به اون داره. مادرش هم همین سایه ی برنزی عجیب رو توی موهاش داشت، و چشم هاش هم درست همین رنگ سبز رو داشت.))
    در حالی که سعی داشتم مجسم کنم پرسیدم: ((چشم های ادوارد سبز بود؟))
    کارلایل گفت: ((اره.)) به نظر می رسید که چشم های زرد مایل به قرمز او تصاویر مربوط به صد سال گذشته را می دید. او ادامه داد: (( الیزابت در تمام مدت نگران پسرش ادوارد بود. او با تلاش کردن برای مراقبت از ادوارد شانس بهبود خودش رو تا حد زیادی کم کرد. من انتظار داشتم ادوارد زود تر از مادرش بمیره چون حالش خیلی بدتر بود. اما بعد همه چیز به سرعت اتفاق افتاد و...
    مادر ادوارد دیگه داشت تموم می کرد. آفتاب تازه غروب کرده بود و من به بیمارستان برگشته بودم تا دکترهایی که تمام روز اونجا کار کرده بودن مرخص کنم. دوره ی بسیار سختی بود سخت تر از اونی که من بخوام برای پنهان کردن ماهیت اصلی ام تظاهر به چیزی بکنم...کارهای زیادی باید انجام می شد و من تنها کسی بودم که احتیاج به استراحت نداشتم. نفرت داشتم از این که به خونم برگردم و در حالی که ده ی زیادی تو بیمارستان در حال مرگ بودن خودم را توی تاریکی پنهان کنم و تظاهر به خوابیدن بکنم.
  3. #3
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    اول به سراغ الیزابت و پسرش رفتم تا وضعیتشون و بررسی کنم. تا حدی به اون ها دلبسته شده بودم... البته با در نظر گرفتن بیعت ضعیف و کشنده ی انسان ها این نوع دلبستگی ها می تونه خرناک باشه بلافاصله متوجه ت الیزابت شدم. تب اون از کنترل خارج شده بود و بدنش ضعیف تر از حدی بود که بتونه مقاومت کنه.
    اما وقتی که از روی تخت کوچیک بیمارستان به من نگاه کرد به نظر ضعیف نمی اومد. اون زن با قوی ترین صدایی که می تونست از حنجره ی بیمارش بیرون بیاد به من دستور داد:پسرم رو نجات بده!
    دستش رو گرفتم و با لحن مطمئنی بهش گفتم: من هر کاری رو که بتونم انجام می دم. تب ا چنان بالا بود که احتمالا نمی تونست سردی غیر معمول دست من و احساس کنه! هر چیزی مقابل پوست داغ اون سرد به نظر می اومد.
    با اصرار گفت: باید این کارو بکنی. دست من و به قدری محکم گرفته بود که من فکر کردم شاید بتونه از اون حال وخیم نجات پیدا کنه. چشم هاش سخت شده بودن مثل سنگ، مثل زمر سبز! اون دوباره گفت: باید هر کاری رو که می تونی انجام بدی. کاری که دیگران نمی تونند براش بکنن!این کاریه که تو باید برای ادوارد من انجام بدی.
    این حرف اون من و به وحشت انداخت. الیزابتنگاه نافذ خودش رو به من دوخت و در یک لحظه یقین پیدا کردم که اون راز من و می دونست! بعد تب همه ی بدنش رو گرفت و دیگه به هوش نیومد. هنوز یک ساعت از تقاضایی که از من کرده بود نمی گذشت که مرد.
    ده ها سال بود که ذهنم مشغول فکر به وجود اوردن رفیقی برای خودم بود! فقط یه موجود دیگه که واقعا از ماهیت من خبردار باشه نه اون چیزی که وانمود می کردم هستم. اما هیچ وقت نمی تونستم این کارو برای خودم توجیه کنم... یعنی این که بخوام بلایی که سر من اومده سر یه نفر دیگه بیارم.
    ادوارد اون جا روی تخت خوابیده بود و داشت می مرد. معلوم بود بیشتر از چند ساعت از عمرش باقی نمونده. جسد مادرش کنار اون بود و حتی پس از مرگ هم نمی شد آرامش کامل رو توی صورتش دید!))
    کارلیسل همه ی آن صحنه ها را می دید و گذر یک قرن نتوانسته بود حافظه اش را خدشه دار کند.
    به علاوه وقتی که او سخن می گفت من می توانسم به روشنی جو ناامید کننده ی بیمارستان و سایه ی مرگ را که در آنجا گسترده شده بود حس کنم. می توانستم ادوارد را مجسم کنم که در تب می سوخت و با هر تیک تاک عقربه های ساعت به مرگ نزدیک تر می شد... دوباره ارزیدم و آن تصویر دردناک را از ذهنم راندم.
    کارلیسل ادامه داد: (( حرف ها الیزابت توی ذهنم طنین انداز شده بود. اون از کجا می دونست که من قادر به چه کاری بودم؟ آیا واقعا ممکن بود که کسی خواهان چنان سرنوشتی برای پسرش باشه؟
    به ادوارد نگاه کردم. تو همون حال بیماری هم چهره ی جذابی داشت.چیز خالص و خوبی توی چهره اش دیده می شد. این همون چهره هی بود که آرزو داشتم متعلق به پسر من باشه.
    بعد از اون همه سال تردید و دو لی من بر مبنای خواست دلم عمل کردم. اول جسد الیزابت رو روی همون تخت چرخ دار به سردخونه بردم و بعد به کنار ادوارد برگشتم. هیچ کس متوجه نبود که ادوارد هنوز در حال نفس کشیدن بود. همه ی اون دست هایی که در کار بودن و چشم هایی که می پائیدن حتی برای برطرف کردن نیمی از نیاز های بیماران کافی نبود. حداقل توی سردخونه دیگه موجود زنده ای نبود. من ادوارد و از در پشتی بیمارستان خارج کردم و اونو از روی پشت بام ها عبور دادم و به خونه ی خودم بردم.
    مطمئن نبوم که چه کاری باید بکنم. اول به فکر افتادم که همون زخم هایی رو که قرن ها قبل توی لندن به بدن خودم وارد شده بود روی بدن ادوارد ایجاد کنم. اما کمی بعد احساس بدی در اون مورد به من دست داد. چنین روشی دردناک بود و بیش از حد لازم طول می کشید.
    اما متاسف نبودم. در واقع تا حالا هیچ وقت از نجات دادن ادوارد متاسف نشدم. او سرش را تکان داد و به زمان حال باز گشت و به من لبخند زد و گفت: (( فکر می کنم حالا دیگه باید تو رو ببرم خونه.))
    ناگهان صدای ادوارد شنیده شد: ((من این کار و می کنم.)) او از اتاق نیمه تاریک بیرون آمد و آهسته به طرف کارلیسل رفت. چهره ی او صاف و بی حالت بود اما چیز نگزان کننده ای در چشم هایش دیده می شد.... چیزی که او سخت تلاش می کرد پنهان کند. احساس کردم که معده ام در اثر اضطراب دچار تورم شده است.
    گفتم: (( کارلیسل می تونه من و ببره.)) نگاهی به پیراهنم انداختم پارچه ی کتانی ان که رنگ ابی روشنی داشت از خون خیس ولکه لکه شده بود. شانه ی راستم هم با خون صورتی رنگی که در حال انجماد بود پوشیده شده بود.
    ادوارد با صدای بی احساس گفت: (( حال من خوبه. تو باید لباس هاتو عوض کنی. با این ظاهری که داری چارلی سکته قلبی می کنه. به الیس می گم یه چیزی برات بیاره.))
    بعد با گام های بلند از در اشپزخانه بیرون رفت.
    با نگرانی به کارلیسل نگاه کردم و گفتم: ((اون خیلی ناراحته.))
    کارلیسل با لحن موافقی گفت: (( بله امشب دقیقا همون چیزی بود که اون بیشترین وحشت رو ازش داشت. تو به خطر افتادی اون هم به خاطر ماهیتی مه ما داریم.))
    ((تقصیر اون نیست.))
    ((تقصیر تو هم نیست.))
    نگاهم را از چشم های هوشمند و جذاب او گرفتم. نمی توانستم با او موافق باشم.
    کارلیسل دستش را به طرف من دراز کرد و کمک کرد تا از روی میز اشپزخانه بلند شوم. من به دنبال او وارد اتاق اصلی شدم .اسم برگشته بود و با کف شویی جایی از کف اتاق را که من بر زمین افتاده بودم تمیز می کرد. در ضمن ماده ای را برای سفید کردن کف و از بین بردن خون به کار می برد.
    گفتم: (( اسم بذار من این کارو بکنم.)) می توانستم احساس کنم که چهره ام دوباره سرخ شده بود.
    او لبخندی به من زد و گفت: (( دیگه داره تموم مشه. حالت چطوره؟))
    با لحن مطمئنی جواب دادم: ((خوبم. کارلیسل از هر دکتر دیگه ای که تا حالا دیده ام تند تر بخیه می زنه.))
    هر دوی آن ها خندیدند.

    آلیس و ادوارد از در پشتی خانه وارد شدند. آلیس با عجله خودش را به کنار من رساند اما ادوارد عقب تر ایستاد و چهره اش حالت سحرآمیزی داشت.
    آلیس گفت: (( زود باش. الان یه لباسی برات می آرم که پوشیدنش زیاد ترسناک نباشه.))
    او یکی از پیراهن های اسم را که رنگ آن به پیراهن من نزدیک بود پیدا کرد.
    مطمئن بودم که چارلی متوجه نمی شد. حالا که من غرق خون نبودم باندپیچی دراز روی بازویم چندان برایم جدی نبود.ممکن نبود چارلی از باندپیچی بودن من تعجب کند.
    وقتی که ادوارد داشت به طرف در اتاق برمی گشت آهسته گفتم: ((آلیس.))
    ((بله؟)) او هم صدایش را آهسته نگه داشته بود و با کنجکاوی به من نگاه می کرد؛سرش به یک طرف خم شده بود.
    پرسیدم: ((اوضاع چقدر خرابه؟))مطمئن نبودم که زمزمه کردن من فایده ای داشته باشد اگر چهما طبقه ی بالا بودیم باز هم ممکن بود او صدای من را بشنود.
    چهره ی او در هم رفت.گفت: ((من هنوز مطمئن نیستم.))
    ((جاسپر چطوره؟))
    آهی کشید و جواب داد: ((اون خیلی از دست خودش ناراحته. فشار زیادی بهش اومده و اون از این که احساس ضعف کنه خیلی بیزاره.))
    ((اما این که تقصیر اون نیست. بهش بگو که من اصلا از دستش عصبانی نیستم. بهش می گی؟))
    ((البته.))
    ادوارد کنار در ورودی خانه منتظر من بود. وقتی که به پائین پله ها رسیدم او بی هیچ حرفی در را برایم باز کرد.
    وقتی که با احتیاط به طرف ادوارد می رفتم الیس داد زد: (( هدیه هاتو بردار.)) او خودش دو تا از بسته ها را که یکی از ان ها نیمه باز بود به اضافه دوربینم که زیر پیانو افتاده بود را برداشتو ان ها را زیر بازوی سالم من گذاشت و گفت: (( بعد از این که اینهارو باز کردی می تونی از من تشکر کنی.))
    اسم و کارلیسل هر دو شب بخیر ساده ای به من گفتند. متوجه نگاه های سریعی که ان ها به پسر خون سردشان می انداختند شدم. من هم دست کمی از ادوارد نداشتم.
    در بیرون از خانه نفس راحتی کشیدم. و با عجله از کنار فانوس ها و گل های رز که حالا یاداور خاطره ی خوشایندی برایم بودند گذشتم.ادوارد در سکوت کنار من راه می رفت. در اتومبیل را برایم باز کرد و من بی هیچ گلایه ای سوار شدم.
    روی داشبرد روبان قرمز پهنی دیده می شد که به استریوی نو چسبانده شده بود. روبان را کندم و ان را کف ماشین انداختم. وقتی ادوارد روی صندلی راننده نشست من روبان را با پا به زیر صندلی فرستادم.
    او نه به من نگاه کرد نه به استریو.هیچ کدام از ما ان را روشن نکردیم و با غرش ناگهانی اتومبیل بر عمق سکوت بین ما افزوده شد. او با سرعت زیادی در میان مسیر تاریک . پر پیچ و خم راه افتاد.
    چیزی نمانده بود که این سکوت من را دیوانه کند.
    سرانجاموقتی که ادوارد اتومبیل را وارد بزرگراه اصلی می کرد با لحن ملتمسانه ای گفتم: ((یه چیزی بگو.))
    با لحن سرد و بی تفاوتی گفت: (( می خوای چی بگم؟))
    بی اعتنایی او من را تکان داد. گفتم: ((بگو که منو می بخشی.))
    این حرف من پرتوی از زندگی را به صورت او بازگرداند البته از خشم زندگی را. پرسید: ((تو رو ببخشم؟برای چی؟))
    ((اگه من بیشتر احتیاط می کردم هیچ اتفاقی نمی افتاد.))
    ((بلا تو فقط نا خواسته انگشت خودتو بریدی- فکر نمی کنم مجازات این کار اعدام باشه!))
    ((با این وجود تقصیر من بود.))
    این جمله ی من دریچه ی سیل را باز کرد.
    ((تقصیر تو؟ اگه تو دست خودت رو توی خونه ی مایک نیوتون بریده بودی جایی که جسیکا و آنجلا و سایر دوست های معمولی تو اطرافت بودن بدترین اتفاقی که ممکن بود بیفته چی بود؟ ممکن بود اونها نتونن برای بستن انگشت تو چسب زخم پیدا کنن. اگه تو خودت به یه دسته بشقاب شیشه ای می خوردی و روی اونها می افتادی-بدون این که کسی تو رو روی اونها پرت کنه- بدترین اتفاق چی بود؟این که وقتی تورو به اتاق اوژانس می بردن کمی از خون تو روی صندلی ماشین می موند؟ وقتی که بازوی تو رو بخیه می کردن مایک نیوتون می تونست دست تو رو توی دست خودش نگه داره و مجبور نبود در تمام مدتی که اونجا بود با میل درونی خودش برای کشتن تو بجنگه! بلا سعی نکن هیچ کدوم از این چیزارو گردن خودت بندازی . این کارت باعث می شه من بیشتر از خودم متنفر بشم.))
    با اصرار پرسیدم: ((مایک نیوتون از کجا وارد حرف های ما شد؟))
    ادوارد غرولندکنان گفت: (( مایک نیوتون وارد حرف های ما شد چون دوستی تو با اون خیلی برای تو بهتره.))
    با لحن اعتراض امیزی گفتم: ((من ترجیح می دم بمیرم تا اینکه با کسی به جز تو دوست باشم.))
    ((خواهش می کنم بیشتر از حد احساساتی نشو.))
    ((پس تو هم دست از این مسخره بازی بردار.))
    او جوابی نداد. نگاهش را به ان سوی شیشه ی اتومبیل دوخت و چهره اش حالت اسرارامیزی پیدا کرد.
    در ذهنم به شدت دنبال راهی می گشتم که نگذارم اوضاع از ان بدتر شود. وقتی اتومبیل جلوی خانه ی ما متوقف شد هنوز راه حلی پیدا نکرده بودم.
    ادوارد موتور را خاموش کرد اما دست هایش محکم فرمان اتومبیل را چسبیده بودند.
    پرسیدم: ((می ای خونه ی ما؟))
    ((نه باید برم خونه.))
    اخرین چیزی که برای او ارزو کردم این بود که در پشیمانی و اندوه غوطه ور شود.
    با اصرار گفتم: ((به خاطر تولدم بیا بریم خونه.))

    ((هم خرو می خوای هم خرمارو! یا باید از مردم بخوای به تولدت اهمیت ندن یا باید بخوای که اهمیت بدن یا این یا اون.))
    لحن او جدی بود اما نه به اندازه قبل.اه بی صدایی از سر اسودگی کشیدم.
    گفتم: ((باشه. تصمیم من اینه که از تو بخوام نسبت به تولد من بی اعتنا نباشی. توی خونه می بینمت.))
    از اتومبیل پیاده شدم و بعد به طرف بسته های هدیه برگشتم. او اخم کرده بود.
    گفت: (( مجبور نیستی اینها رو ببری.))
    بی اختیار جواب دادم: ((اینهارو می خوام.)) و به ذهنم خطور کرد که شاید او در مورد من از روانشناسی وارونه استفاده کرده بود. چون سرانجام وادارم کرده بود که به تولدم اهمیت بهم!
    او گفت: ((نه تو این ها رو نمی خوای. کارلیسل و اسم برای اینها پول خرج کردن.))
    گفتم: ((می خوام.))
    هدیه ها را به زحمت زیر بازوی سالمم گرفتم و در اتومبیل را پشت سرم بستم. در کمتر از یک ثانیه ادوارد از اتومبیل پیاده شده و کنار من بود.
    او گفت: (( حئاقل بذار من اینهارو برات بیارم.)) بهد هدیه ها را از دست من گرفت.
    با لبخندی گفتم: ((متشکرم.))
    با اهی جواب داد: ((تولدت مبارک.))
    او هدیه هارا تا نزدیک خانه اورد و بعد با لبخند موزیانه ای که من خیلی دوست داشتم برگشت و در میان تاریکی ناپدید شد.
    بازی هنوز ادامه داشت؛ به محض این که از در جلویی وارد خانه شدم صدای گزارشگر تلویزیون را که بر هیاهوی جمعیت تماشاچی می چربید شنیم.
    چارلی صدا زد: ((بلا؟))
    وقتی به داخل هال پیچیدم گفتم: ((سلام پدر.)) بازوهایم را نزدیک بدنم نگه داشته بودم. فشار کمی که به بازویم دادم باعث سزش ان شد و بینی ام را چین انداخت. به نظر می امد که داروی بی حس کننده رفته رفته تاثیر خود را از دست می داد.
    چارلی روی کاناپه لم داده و پاهای برهنه اش را روی لبه ی ان گذاشته بود. چند تار مویی که از موهای قهوه ای مجعدش باقیمانده بود به یک طرف سرش چسبیده بود.
    ((آلیس سنگ تموم گذاشت گل کیک شمع هدیه و... همه چی بود.))
    ((اونها برات چی خریده بودن.))
    ((یه استریو برای اتومبیلم.)) بعد با خودم فکر کردم:به اضافه چیزهای غیرمنتظره ی دیگه!
    چارلی گفت: ((عجب!))
    با لحن موافقی گفتم: (( شب خیلی خوبی بود.))
    ((فردا صبح میبینمت.))
    برای او دست تکان دادم و گفتم: ((اره می بینمت.))
    ((بازوت چی شده؟))
    سرخ شدم و به بخت بدم لعنت فرستادم و گفتم: ((پام لیز خورد افتادم چیز مهمی نیست.))
    اهی کشید سرش را تکان داد و گفت: ((شب بخیر.))
    ((شب بخیر پدر.))
    با عجله خودم را به حمام رساندم جایی که پیژامه ام را برای چنین شب هایی نگه می داشتم. بلوز و شلوار کتان راکه با هم جور بودند و انها را جایگزین پیراهن خواب کهنه ام کرده بودم پوشیدم. حرکات من باعث کشیده شدن بخیه هایم شد و تکانی خوردم. با یک دست صورتم را شستم دندان هایم را مسواک زدم و بعد با عجله خودم را به اتاقم رساندم.

    ادوارد روی صندلی نشسته بود و با بی تفاوتی با یکی از جعبه های نقره ای رنگ هدیه ها بازی می کرد.
    ادوارد با صدای غمگینی گفت: ((سلام.)) او در افکار خود غوطه ور بود.
    به طرف او رفتم هدیه ها را از دستش بیرون کشیدم و روی تخت نشستم.
    سرم را به سینه ی سنگی او تکیه دادم و پرسیدم: ((حالا می تونم هدیه هام و باز کنم؟))
    او پرسید: ((این شورو اشتیاق از کجا می اد؟))
    ((تو منو کنجکاو کردی.))
    جعبه ی مستطیل شکل درازو پهنی را که حدس می زنم از طرف کارلیسل و اسم باشد برداشتم.
    او گفت: (( به من اجازه بده.)) او هدیه را از دست من گرفت و با حرکت سریعی کاغذ نقره ای رنگ ان را پاره کرد. بعد جعبه ی سفید مستطیلی را به من داد.
    با لحن طعنه امیزی گفتم: (( مطمئنی که می تونم در جعبه هارو باز کنم؟)) اما او اعتنایی به این حرف نکرد.
    درون جعبه یک تکه کاغذ ضخیم و دراز بود که حروف چاپی زیادی روی ان دیده می شد. حدود یک دقیقه طول کشید تا من توانستم پیام اصلی ان نوشته را دریابم.
    پرسیدم: (( قراره ما به جکسون ویل برویم؟)) برخلاف میلم هیجان زده بودم. ان تکه کاغذ رسید بلیت های هواپیما بود هم برای من و هم برای ادوارد.
    ادوارد گفت: ((عجب فکر بکری!))
    ((من که باورم نمی شه. رنی از خوشحالی بال در می اره! تو که ناراحت نیستی هستی؟ هوای اونجا افتابیه تو باید همه ی روزو تو خونه بمونی.))
    او گفت: (( فکر می کنم از عهده اش بربیام.)) بعد اخم کرد و ادامه داد: ((اگه من می دونستم که تو ممکنه در مقابل این هدیه به این خوبی واکنش نشون بدی کاری می کردم که تو اونو جلوی کارلیسل و اسم باز کنی. فکر می کردم می خوای نق بزنی!))
    ((خوب البته که هدیه خیلی خوبیه. اما من تو رو هم با خودم می برم!))
    او خندید و گفت( حالا ارزو می کنم که ای کاش من هم برا هدیه ی تو پول خرج می کردم. نمی دونستم که می تونی واکنش عاقلانه ای داشته باشی.))
    بلیت ها را کنار گذاشتم و در حال که حس کنجکاوی ام دوباره تحریک شده بود دستم را به طرف هدیه ی او دراز کردم. اما ادوارد ان را هم از دست من گرفت و مثل اولی کاغذش را پاره کرد.
    بعد او یک جعبه ی جواهرنشان حاوی لوح فشرده ای را به دست من داد که یک لوح خالی در ان بود.
    با حالتی بهت زده پرسیدم: (( این چیه؟))
    او چیز نگفت لوح را از دست من گرفت و دستش را به طرف دستگاه پخش من که روی میز کنار تخت بود برد و کلیدplayرا فشار داد و ما در سکوت منتظر ماندیم بعد موسیقی شروع شد.
    من با دهانی بسته و چشم هایی گشاده گوش کردم. می دانستم که او منتظر واکنش من بود اما قادر به حرف زدن نبودم. اشک در چشم هایم جوشید اما قبل از اینکه سرریز شود ان را پاک کردم.
    او با نگرانی پرسید: (( بازوت درد می کنه؟))
    گفتم: (( نه این بازو دیگه متعلق به من نیست...ادوارد، این اهنگ زیباست ممکن نبود چیز دیگه ای به من بدی که بیشتر از این خوشحالم کنه.باورم نمی شه.)) ساکت شدم تا بتوانم گوش کنم.
    محتوای لوح فشرده موسیقس ادوارد بود و اولین اهنگ روی لوح اهنگ لالایی بود که برای من ساخته شده بود.
    او گفت: (( فکر نمی کردم تو به من اجازه بدی یه پیانو به اینجا بیارم و برات اهنگ بزنم.))
    ((حق با توئه.))
    ((بازوت چطوره؟))
    ((خیلی خوبه.)) اما در واقع مثل این بود که بازویم در زیر باند ها شعله ور شده باشد! دلم یخ می خواست.
    ادوارد گفت: (( برات یه کمی تیلنول میارم .))
    با اعتراض گفتم: ((من به چیزی احتیاج ندارم.)) اما او بلند شد و به طرف در اتاق راه افتاد. زیر لب گفتم((چارلی!))
    ادوارد در حالی که بی سرو صدا از در بیرون می رفت با لحن مطمئنی گفت: (( اون نمی تونه منو ببینه...)) اما فبل از این که در کاملا به چهارچوب خود برگردد و بسته شود ادوارد برگشته بود! او در نیمه یاز را گرفت و وارد اتاق شد. لیوان اب را در یک دست و شیشه ی قرص را در دست دیگرش گرفته بود.
    بی هیچ حرفی قرص هایی را که به دست من داد گرفتم. می دانستم که در بحث کردن حریف او نیستم. حالا دیگر بازویم به راستی ناراحتم کرده بود.
    اهنگ لالایی من با صدای دوست داشتنی و ملایمی در فضای اتاق شنیده می شد.
    ادوارد یاداوری کرد: ((دیر شده.))
    زیر لب گفتم: ((باز هم متشکرم.))
    (( خواهش می کنم. من دیگه باید برم خداحافظ.)) و بعد به طرف پنجره رفت.
    زمزمه کردم: ((خداحافظ.))
    مدتی کمابیش طولانی ساکت ماندم و به اهنگ لالایی که به پایان خود نزدیک می شد گوش کردم. اهنگ دیگری شروع شد اهنگ مورد علاقه ی اسم بود.
    به راستی احساس خستگی می کردم. ان روز از بسیاری از جهات روزی طولانی و کشدار بود اما در پایان ان من اصلا احساس اسودگی نداشتم. گویی فردا اتفاق بدتری در راه بود! شاید هم دلشوره ی احمقانه ای بیش نبود. فردا چه چیز بدتر از اتفاق امروز ممکن بود روی دهد؟ بدون شک شوکه شده بودم.
    سعی کردم اهمیتی به فردا ندهم. احساس خوبی به من دست داد. بین خواب و بیداری بودم-شاید بیشتر خواب- که ناگهان به یاد بهار کذشته افتادم. یعنی زمانی که او من را ترک کرده بود تا جیمز را از سر من بردارد. با لرزشی که بدنم را فرا گرفت در عالم ناهوشیاری غوطه ور شدم. گویی در همان لحظه دچار کابوس شده بودم.
    فصل سوم
    "پایان"
    صبح احساس بسیار بدی داشتم .خوب نخوابیده بودم. بازویم می سوخت و سرم درد می کرد. به نظر می رسید که اضطراب و دل شوره رفته رفته کوبش ضربان سرم را افزایش می داد.
    ادوارد مثل همیشه در مدرسه منتظرم بود اما چهره اش هنوز هم درهم بود. در عمق چشم هایش چیزی نهفته بود که من هنوز در مورد ان مطمئن نبودم... و این موضوع باعث وحشم می شد. نمی خواستم موضوع شب گذشته را پیش بکشم اما مطمئن نبوئم که اجتناب از ان موضوع وضع را خراب تر نکند.
    به ردوغ گفتم: (( عالیه.)) و در همان حال صدای بسته شدن در اتومبیل در گوشم تنین انداز شد.
    در سکوت راه افتادیم و او برای همگانی با من طول گام هایش را کوتاه می کرد.
    چیز های زیادی بود که می خواستم از او بپرسم. اما برای پرسیدن بیش تر ان سوال ها باید منتظر الیس می ماندم:امروز صبح حال جاسپر چه طور بود؟ بعد از امدن من چه حرف هایی بین ان ها ردو بدل شده بود؟ رزالی چه گفته بود؟ و مهمتر از همه این که پیش بینی الیس با استفاده از توانایی خاص او برای دیدن تصاویر عجیب و ناقص از اینده چه بود؟ ایا می دانست ادوارد در چه فکری است؟ چرا او تا این حد غمگین شده بود؟ ایا دلیل خاصی برای ترس های بی پایه و ااسس که نمی توانستم از شر انها خلاص شوم وجود داشت؟
    صبح ان روز به ارامی سپری شد. برای دیدن الیس بی قرار بودم گرچه با بودن ادوارد در انجا نمی توانستم با او صحبت کنم. ادوارد ساکت و تودار بود گاهی از من در مورد بازویم می پرسید و من دروغ می گفتم.
    الیس اغلب زود تر از ما به ناهار می رسید. او نمی توانست خودش را با ادم کندی مثل من هماهنگ کند. اما امروز برخلاف همیشه که باسینی غذای دست نخورده ای در انجا منتظر می ماند پشت میز دیده نمی شد.
    ادوارد چیزی در مورد غیبت او نگفت. با خودم فکر کردم که شاید کلاس الیس هنوز تمام نشده است- تا این که بن و کانر را دیدم که در کلاس فرانسه ساعت چهارم با الیس هم کلاس بودند.
    با نگرانی از ادوارد پرسیدم: ((الیس کجاست؟))
    او به تکه ای گرانولا که اهسته بین انگشت هایش فشار می داد نگاه کرد و گفت: ((اون پیش جاسپر مونده.))
    ((حال جاسپر خوبه؟))
    ((مدتیه که از پیش ما رفته.))
    ((چی ؟ کجا؟))
    ادوارد شانه ای بالا انداخت و گفت: ((جای خاصی نرفته.))
    با ناامیدی گفتم: (( و الیس هم با اون رفته.)) معلوم بود که اگر جاسپر به کمک او احتیاج داشت الیس به سراغش می رفت.
    ((اره اون تا مدتی به اینجا برنمی گرده داشت سعی می کرد جاسپر رو متقاعد کنه که به دنالی بره.))
    دنالی جایی بود که گروه منحصر به فرد دیگری از خون اشام ها که شبیه به خانواده ی ادوارد بودند در انجا زندگی می کردند. تانیا و خانواده او. گهگاهی چیزهایی درباره ی انها شنیده بودم. زمستان گذشته که ورود من به فورکس اوضاع را برای ادوارد دشوار کرده بود او به سراغ ان خانواده رفته بود. لورنت هم متمدن ترین عضو فرقه ی کوچک جیمز بود به جای این که در کنار جیمز بماند و با کالن ها درگیر شود به انجا رفته بود منطقی بود که الیس از جاسپر بخواهد که او هم به انجا برود.
    اب دهانم را فرو بردم و سعی کردم گرفتگی راه گلویم را برطرف کنم احساس عذاب وجدان باعث شد سرم خم شود و شانه هایم فرو بیفتد. من انها را از خانه ی خودشان اواره کرده بودم درست مثل رزالی و امت. من در حکم طاعون بودم.
    ادوارد با نگرانی پرسید: (( زخم بازوت تورو ناراحت می کنه؟ ))
    با بیزاری زیر لب گفتم: (( بازوی بی خاصیت من چه اهمیتی داره؟))
    او جواب نداد و من سرم را روی میز گذاشتم.
    تا پایان روز سکوت رفته رفته بی معنی می شد. من نمی خواستم سکوت را بشکنم اما به نظر می رسید که اگر می خواستم او با من سخن بگوید چاره ای جز این نداشتم.
    وقتی که در سکوت کنارهم به طرف اتومبیل من می رفتیم گفتم: (( امشب دیر می رم خونه.))
    از این که متعجب به نظر می امد خشنود ودم گفتم: (( باید برم سر کار. من باید برای تعطیل کردن دیروز با خانم نیوتون صحبت می کردم.))
    او زیر لب گفت: ((اوه.))
    انتظار داشتم او بخندد یا لبخند بزند یا به نحوی در مقابل حرف های من واکنش نشان دهد.
    او با بی تفاوتی گفتت: (( بسیار خوب.))
    در اتومبیل را برای من بست. بعد برگشت و با گام های ظریفی به طرف اتومبیلش رفت.
    قبل از این که وحشت به طور کامل بر وجودم غالب شود از محوطه ی پارکینگ بیرون امدم. اما تا موقعی که به فروشگاه نیوتون برسم حسابی به نفس نفس افتاده بودم.
    با خودم فکر کردم که ادوارد به زمان احتیاج داشت. او می توانست بر این بحران غلبه کند. شاید او برای این غمگین بود که اعضای خانواده اش در حال ناپدید شدن بودند. اما الیس و جاسپر به زودی برمی گشتند. همین طور رزالی و امت. اگر لازم می شد من حاضر بودم از خانه ی بزرگ سفیدی که در کنار رودخانه بود دوری کنم. دیگر هیچ وقت پایم را به انجا نمی گذاشتم. اهمیتی نداشت می توانستم الیس را در مدرسه ببینم. او سرانجام مجبور می شد به دبیرستان باز گردد. به هر حال او همیشه رفتار خوبی با من داشت. او نمی توانست با دور ماندن از خانواده احساسات کارلیسل را جریحه دار کند.
    بدون شک می توانستم به طور منظم به طور منظم برای دیدن کارلیسل به اوژانس بروم.
    در هر صورت ان چه شب گذشته روی داده بود اهمیتی نداشت. اتفاق مهمی نیفتاده بود. این سرنوشت من بود. به خصوص در مقایسه با بهار گذشته اتفاق دیشب بی اهمیت به نظر می امد. بهار گذشته قبل از ان که ادوارد از راه برسد و شر جیمز را از سر من کم کند یک پایم شکسته بود و چیزی نمانده بود در اثر خون ریزی شدید بمیرم- و ادوارد هفته های متمادی را در بیمارستان با روحیه ای به مراتب بهتر از حالا سپری کرده بود. شاید دلیل اندوه او این بود که این بار باید در مقابل یک دوست یا یک برادر از من دفاع می کرد.
    شاید به جایی این که خانواده اش پراکنده شوند بهتر بود او مرا به جای دیگری ببرد. وقتی تنهایی بی وقفه ام را با فکر کردن به این چیز ها سپری کرده ام افسردگی ام تا حدی کاهش یافت. اگر ادوارد فقط می توانست اخرین سال دبیرستان را به اخر برساند چارلی دیگر نمی توانست اعتراضی داشته باشد. می توانستیم با هم به دانشگاه برویم یا وانمود کنیم که این کار را کرده ایم همان کاری که رزالی و امت امسال در حال انجام ان بودند. بی تردید ادوارد می توانست یک سال صبر کند. برای یک موجود فنا ناپذیر یک سال چه اهمیتی دارد؟ حتی برای من هم مدت زیادی نبود.
    توانستم با خودگویی ارامش لازم برای پیاده شدن از اتومبیل و رفقن به طرف فروشگاه را به دست اورم. امروز قرار بود مایک نیوتون در این جا من را کلافه کند. وقتی که وارد فروشگاه شدم او به من لبخند زد و برایم دست تکان داد. جلیقه ام را محکم گرفتم و سرم را با حال مبهمی به طرف او تکان دادم. من هنوز در حال تجسم سناریو هایی خوشایندی بودم که در انها من و ادوارد به جاهای هیجان انگیز مختلفی فرار می کردیم.
    مایک خیال بافی من را برهم زد و گفت: (( روز تولدت چه طور بود؟))
    زیر لب گفتم: ((اه خوشحالم که گذشت.))
    زمان به کندی می گذشت. می خواستم دوباره ادوارد را ببینم و امیدوار بودم که تا ملاقات بعدی ام با او تا حد زیادی با موضوع کنار امده باشد. صرف نظر از این که اصل موضوع چه می تواند باشد. بارها به خودم گفتم :" چیز مهمی نیست. همه چیز به حالت عادی برمیگرده"
    وقتی به خیابانی که خانه ی چارلی در ان قرار داشت پیچیدم و اتومبیل نقره ای رنگ ادوارد را در انجا دیدم احساس اسودگی شدید و هیجان انگیزی به من دست داد. اما در کل از این که چنین وضعی پیش امده بود عمیقا ناراحت بودم.
    با عجله به طف در جلویی رفتم و قبل از این که کاملا وارد خانه شوم صدا زدم: ((پدر؟ادوارد؟))
    همچنان که انها را صدا می زدم موسیقی اشنایی را از مرکز ورزشی ای اس پی ان شنیدم که از اتاق نشیمن می امد. چارلی گفت: ((من اینجام.))
    بارانی ام را به میخ چوبی اویزان کردم و با عجله به طرف اتاق نشیمن رفتم.
    ادوارد روی صندلی راحتی و پدرم روی کاناپه نشسته بود چشم های هردویشان به تلویزیون دوخته شده بود. چنین تمرکزی در مورد پدر من عادی بود اما در مورد ادوارد نه.
    با صدای خسته ای گفتم: ((سلام.))
    پدرم بی انکه چشم هایش را از صفحه ی تلویزون بردارد جواب داد: ((سلام بلا. ما همین حالا پیتزای سرد خوردیم. فکر می کنم هنوز رو میز باشه.))
    ((باشه.))
    در استانه ی در منتظر ماندم. سرانجام ادوارد با لبخند مودبانه ای به من نگاه کرد و با لحن اطمینان بخشی گفت: ((من منتظر می مونم.))
    بعد از گفتن این حرف چشم هایش دوباره به طرف تلویزیون بر گشت.
    یک دقیده ی دیگر با حیرت به ادوارد خیره شدم. به نظر نمی رسید که هیچ کدام از انها متوجه من باشند احساس کرمسینه ام از چیزی انباشته می شود. شاید وحشت بود. به طرف اشپزخانه دویدم.
    پیتزا هیچ جاذبه ای برای من نداشت. روی صندلی خودم نشستم زانو هایم را بالا اوردم . و بازو هایم را دور انها پیچیدم. مشکلی وجود داشت مشکلی بزرگتر از انچه تصور کرده بودم. صدای خنده و شوخی از تلویزیون به گوش می رسید.
    سعی کردم با دلیل و منطق بر خودم مسلط باشم. بدیاتفاق بیفتد چه بود؟ به خودم لرزیدم. بدون شک این پرسش خوبی نبود. نفس کشیدن برایم دشوار شده بود.
    دوباره با خود اندیشیدم: "بسیار خوب بدترین چیزی که من می تونم تحمل کنم چیه؟ " اما از این پرسش هم زیاد خوشم نمی امد. اما به هر حال احتمالاتی را که ان روز به ذهنم خطور کرده بود مرور کردم.
    دور ماندن از خانواده ی ادوارد. البته ادوراد نمی توانست انتظار داشته باشد که این موضوع شامل الیس هم بشود. اما اگر جاسپر از نزدیک شدن به من منع شده بود بدون شک محدودیت من برای دیدن الیس کمتر می شد.سرم را تکان دادم- می توانستم با این وضع کنار بیایم.
    رفتن ادوراد از انجا. شاید ادوارد نمی خواست تا پایان سال تحصیلی صبر کند شاید او قصد داشت همان موقع این کار را بکند. روی میز و در جلوی من هدیه های روز تولدم از طرف چارلی و رنی همان جایی بودند که من گذاشته بودم. دوربینی که چارلی خریده بود و من نتوانسته بودم از ان در اتاق نشیمن کالن استفاده کنم.
    جلد زیبای البومی را که مادرم برایم فرستاده بود لمس کردم و اهی کشیدم. به یاد رنی افتادم. دوری اجباری از او فکر جدایی دائمی از او را اسان تر نمی کرد. چارلی هم در اینجا تنهای تنها ماند تنها و بی کس. هردوی انها به شدت از من ازرده می شدند...

    مگر قرار نبود ما برگردیم؟ البته که قرار بود به انها سربزنیم. مگرنه؟
    اما درمورد پاسخ این پرسش یقین نداشتم.
    گونه ام را به زانویم تکیه دادم و به نشانه های فیزیکی عشق دیرین والدینم خیره شدم. می دانستم مسیری را که برا زندگی ام انتخواب کرده بودم دشوار بود. صرف نظر از همه چیز، نمی توانستم به بدترین اتفاق ممکن نیاندیشم- بدترین اتفاقی مه می توانستم ان را تحمل کنم.
    دوباره دستم را روی البوم کشیدم و جلد ان را گشودم. گوشه های فلزی کوچکی روی صفحه ی البوم چسبانده شده بود تا اولینعکس را نگه دارد. فکری به ذهنم خطور کرد که زیاد بد نبود. می توانستم بخشی از زندگی ام را در این البوم ثبت کنم. تمایل شدیدی برای شروع این کار در خودم حس کردم. شاید دیگر قرار نبود مدت زیادی در فورکس بمانم.
    با بند مچی ردوربین بازی می کردم و به اولین تصویری که قرار بود روی حلقه ی فیلم نقش ببندد اندیشیدم. ایا ممکن بود اولین تصویر شباهت زیادی به شکل سوژه داشته باشد؟ شک داشتم. اما به نظر نمی رسید که او از خالی بودن ان نگران باشد. با خودم خندیدم و به یاد خنده ی شب گذشته ی او که حاکی از خاطر اسوده اش بود افتادم. لبخند بر لبانم خشکید. چیزهای زیادی عوض شده بود بسیار ناگهانی. این فکر باعث شد که کمی احساس سرگیجه بکنم مثل این بود که روی لبه ی جایی مثل پرتگاه بسیار مرتفع ایستاده باشم.
    دیگر نمی خواستم به ان موضوع فکر کنم. دوربین را برداشتم و از پله ها بالا رفتم. واقعیت این بود که اتاق من در طول هفده سالی که مادرم از این خانه رفته بود تغییر زیادی نکرده بود. دیوار ها هنوز به رنگ ابی روشن بودند و همان پرده های توری زرد رنگ پنجره هارا پوشانده بودند. حالا به جای تخت نوزاد یک تخت بزرگ در اتاق بود اما می شد لحافی را که مادربزرگ به عنوان هدیه به من داده بود و ان را به طور نامرتبی روی تختم کشیده بودم تشخیص داد.
    بی هیچ فکری عکسی از اتاقم گرفتم. دیگر کار زیادی نبود که بخواهم ان شب انجام دهم. بیرون از خانه هوا بیش ار حد تاریک شده بود. احساس عجیبی رفته رفته در وجودم قوت می گرفت و حالا دیگر کمابیش به یک وسواس فکری تبدیل شده بود. می خواستم قبل از ان که مجبور به ترک فرکس بشوم هچیزی را که به ان مربوط می شد در البومم ثبت کنم.
    تغییر در راه بود می توانستم ان را حس کنم. البته حس خوشایندی نبود حداقل نه در وقت که زندگی بروفق مرادم بود.
    بی انکه عجله ای داشته باشم از پله ها پائین رفتم. دوربین در دستم بود و درحالی که به نگاه عجیب ادوارد می اندیشیدم سعی داشتم بهروده ی بزرگم که به جان روده ی کوچکم افتاده بود توجهی نکنم.
    این حالت او موقت بود شاید نگران بود که اگر از من بخواهد با او فورکس را ترک کنم ناراحت شوم. می توانستم بدون این که در کار دخالت کنم برای انجام این کار به او کمک کنم. خودم را برای دخواست او اماده کرده بودم.
    وقتی که به ارامی به دیوار تکیه می کردم دورن را اماده کرده بودم. می دانستم که شانسی برای غافلگیر کردن ادوارد ندارم اما او سرش را بالا نیاورد. چیز سردی درون معده ام پیچ خورد و من کمی به خود لرزیدم. اعتنایی نکردم و عکس گرفتم.
    بعد هردوی انها به من نگاه کردند. چارلی اخم کرده بود و چهره ی ادوارد صاف و بی حالت بود.
    چارلی با ناراحتی پرسید: ((بلا!چی کار داری می کنی؟))
    گفتم: ((اوه سخت نگیر.))بعد با لبخندی ساختگی به طرف چارلی رفتم و جلوی کاناپه روی زمین نشستم و ادامه دادم: ((می دونی که مامان خیلی زود تلفن می کنه تا مطمئن بشه من از هدیه های روز تولدم استفاده می کنم یا نه. قبل از این که احساسات اون جریحه دار بشه باید دست به کار بشم.))
    چارلی غرولندکنان پرسید: ((چرا از من عکس می گیری؟!!
    با لحن شادی گفتم( چون تو خیلی خوشتیپ هستی و چون خودت این دوربین رو برای من خریدی مجبوری یکی از سوژه های عکس من باشی.))
    چارلی زیر لب چیز نامفهومی گفت.
    با بی تفاوتی تحسین برانگیزی گفتم: (( هی ادورارد. بیا یه عکس از من و پدرم بگیر.))
    دورربین را به طرف ادوارد انداختم و با دقت نگاهم را از چشم های او دزدیدم و بعد کنار لبه ی کاناپه نزدیک صورت چارلی زانو زدم چارلی اهی کشید.
    ادوارد زیر لب گفت: (( بلا تو باید لبخند بزنی.))
    نهایت سعی خودم را کردم و بعد دوربین فلاش زد.
    چارلی پیشنهاد کرد: ((بذارین یه عکس از شما بگیرم بچه ها.)) می دانستم که او فقط سعی داشت که خودش جلوی دوربین قرار نگیرد.
    ادوارد ایستاد و دوربین را با حرکت نرمی به طرف چارلی انداخت.
    رفتم تا کنار ادوارد بایستم.اماده شدن برای عکس گرفتن به نظرم رسمی و عجیب می امد. ادورا یک دستش را با ملایمت روی شانه ی من گذاشت و من بازویم را محکم دور کمر او پیچیدم. می خواستم به صورت او نگاه کنم اما جرئت این کار را نداشتم.
    چارلی دوباره به من یارداوری کرد: ((لبخند بزن بلا.))
    نفس عمیقی کشیدم و لبخند زدم. نور فلاش چشمم را خیره کرد.
    بعد چارلی گفت: ((برای امشب عکس گرفتن دیگه کافیه.)) بعد دوربین را لای بالشتک های روی کاناپه انداخت و خودش هم روی انها افتاد و ادامه داد: (( مجبور نیستین یه حلقه ی فیلم رو همین امشب تموم کنین.))
    ادوراد دستش را از روی شانه ی من برداشت و خودش را هم از حلقه ی بازوی من رهانید و دوباره روی صندلی راحتی نشست.
    کمی مکث کردم و بعد دوباره به طرف کاناپه رفتم. ناگهان از این که مبادا دستهایم به لرزه بیفتد وحشت کردم. دست هایم را روی شکمم گذاشتم تا ان را ارام کنم. بعد چانه ام را هم روی زانوهایم گذاشتم و چشم هایم را به صفحه تلویزیون که جلویم بود دوختم اما چیزی نمی دیدم.
    وقتی که برنامه به پایان رسید من حتی یک سانتی متر هم از جایم تکان نخورده بودم. از گوشه ی چشم ادورا را دیدم که از جا بلند شد.
    او گفت: ((دیگه بهتره برم خونه.))
    چارلی بی لنکه نگاهش را از اگهی تلویزیون بگیر گفت: ((میبینمت.))
    به زحن بلند شدم و روی پاهایم ایستادم-از بس بی حرکت نشسته بودم بدنم خشک شده بود- و ادورا را تادر خانه همراهی کردم. او مستقیما به طرف اتوموبیلش رفت و سوار شد و از انجا رفت. من هنوز بی هیچ حرکتی جلوی در ایستادهر بودم. متوجه نشده بودم که بابان می بارید. همانجا ایستادم اما نمی دانستم منتظر چه چیزی بودم تا این که در خانه پشت سرمن باز شد.
    چارلی از دیدن من که تنها و خیس از باران در انجا ایستاده بودم. حیرت زده شد و پرسید: ((بلا چی کار داری میکنی؟))
    ((هیچی.))برگشتم و سلانه سلانه وارد خانه شدم.
    شبی طولانی بود که برای من ارامش چندانی به همراه نداشت.
    همین که نور ضعیفی پشت پنجره اتاقم دیدم از جا بلند شدم. بی اختیار برای رفتن به مدرسه لباس پوشیدم و منتظر شدم تا درخشش افتاب را از پشت ابرها ببینم. وقتی صبحانه ام را تمام کردم به این نتیجه رسیدم که هوا برای گرفتن عکس به اندازه ی کافی روشن است. ابتدا از اتوموبیلم و بعد از نمای خانه ی چارلی عکی گرفتم. بعد برگشتم و زا جنگلی که از کنار خانه ی چارلی شروع می شد نیز چند عکس گرفتم. جالب این که جنگل دیگر چندان ترسناک به نظر نمیرسید.یادم امد که ممکن بوددلم برا این جنگل تنگ شود-برای سبزی ان... برای جاودانگی و قدمتش...برای راز های بیشه هایش. برای همه چیزها.
    قبل از این که راه بیفتم دوربین را درون کیف مدرسه ام گذاشتم. سعی کردم فکرم را از ناکامی ظاهری ادوارد برای گذر از وضعیت موجود دور کنم و در عوض ذهنم را روی پروژه ی جدیدم متمرکز نمایم.
    حالا علاوه بر ترس بی قراری هم وجودم را فرا گرفته بود. این وضعیت تا چه وقت قرار بود ادامه داشته باشد؟
    تمام صبح این وضعیت ادامه داشت. ادوراد در سکوت کنار من راه می رفت و به نظر نمی رسید کهاصلا به من نگاه کند.سعی کردم توجه ام را معطوف کلاسهایم بکنم اما حتی کلاس ادبیات انگلیسی هم نتوانست ذهنم را متمرکز نماید. قبل از این که متوجه شوم اقای برتی من را مخاطب قرار داده بود. او مجبور شده بود دو بار سوالش را در مورد لیدی کاپولت تکرار کند. ادوارد جواب صحیح را در گوش من زمزمه کرد و بعد دوباره بی اعتناییش را به من را از سر گرفت.
    هنگام ناهار سکوت ادامه یافت. احساس می کردم که ممکن است در لحظه ای شروع به جیغ کشیدن بکنم بنابراین برای این که حوصله ی خودم را پرت کنم به کنار خط مرزی نامرئی میز تکیه دادم و مشغول حرف زدن با جسیکا شدم.
    ((هی جس؟))
    ((چه خبر بلا؟))
    ((می تونی یه لطفی به من بکنی؟)) بعد دستم را به طرف کیفم دراز کردم و ادامه دادم.
    ((مادرم از من خواسته تا برای یه البوم چند تا عکس از دوستای خودم بگیرم. پس لطفا چند تا عکس از همه بگیر باشه؟))
    او در حالی که لبخند می زد گفت: ((حتما.)) بعد به طرف مایک برگشت و درحالی که دهان او پر از غذا بود بی هوا از او عکس گرفت.
    می شد وضعیت مایک را در ان وضعیت پیش بینی کرد! من به دوستانم که دوربین را دست به دست دور میز میچرخاندند نگاه کردم. انها می خندیدند. سربه سر هم می گذاشتند و گاهی از دست هم شاکی می شدند. رفتار انها به طور عجیبی بچگانه می امد. شاید هم من ان روز حال و هوای عادی نداشتم.
    جسیکا گفت: ((اوه اوه.)) و بعد در حالی که دوربین را به من برمی گرداند با لحن عذرخواهانه ای اضافه کرد: (( فکر می کنم فیلم دوربین رو تموم کردیم.))
    ((اشکالی نداره. فکر می کنم عکس هرکسی رو که می خواستم گرفته باشم.))
    بعد از مدرسه ادوراد بیی هیچ حرفی من را تا محوطه ی پارکینگ همراهی کرد. باید دوباره سرکار می رفتم و برای اولین بار خوشحال بودم.
    به نظر می رسید که او در کنار من نمی توانست بر ناراحتی اش غلبه کند. شاید در تنهایی و خلوت بهتر می توانست با مشکلش کنار بیاید.
    سرراهم به فروشگاه لوازم ورزشی نیوتون حلقه ی فیلم دوربین را به مغازه ای در مرکز خرید ثریفت وی دادم و هنگام برگشتن از محل کارم عکس های ظاهر شده را گرفتم. در خانه سلام کوتاهی به چارلی دادم یک تکه گرانولا از اشپزخانه برداشتم و در حالی که پاکت عکس ها را زیر بغل زده بودم خودم را با عجله به اتاقم رساندم.
    وسط تختم نشستم و پاکت عکس را با کنجکاوی محتاطانه ای باز کردم. به طور مسخره ای هنوز هم انتظار داشتم که اولین عکس سفید افتاده باشد.
    وقتی عکس ها را بیرون کشیدم با صدای بلندی به نفس نفس افتادم. ادوارد با همان شکوه و جذابیت زندگی واقعی اش در عکس دیده می شد. در عکس او نگاه خیره ی چشم های مهربانش را به من دوخته بود. چشم هایی که طی چند روز گذشته دلم برای نگاهشان تنگ شده بود. به راستی اینکه جذابیتی تا بدان حد داشته باشد موضوع اسرار امیزی بود ... جذابیتی که... که غیر قابل تصور بود. هزار کلمه هم نمی توانستند با این عکس برابری کنند.

    همه ی عکسهارا یکبار با عجله نگاه کردم و بعد سه تا از آنهارا از بقیه جدا کردم و کنار هم روی تختم گذاشتم.
    اولین عکس، ادوارد را در آشپزخانه نشان می داد. چشمهای مهربان او سرشار از شادی صبورانه ای بود. عکس دوم ادوارد و چارلی را نشام میداد که مشغول تماشای تلویزیون بودند. تفاوت حالت چهره ی ادوارد در دو عکس غیر قابل باور بود. در عکس دوم چشمهای او حالت محتاط و مرموزی داشتند.
    آخرین عکس من و ادوارد را نشان میداد که با دستپاچگی کنارهم ایستاده بودیم. چهره ی ادوارد شبیه به چهره اش در عکس قبلی بود بی تفاوت و مجسمه وار اما این بدترین چیز در مورد آن عکس نبود . تفاوت بین من و او دردناک می نمود. او پیکر باشکوهی داشت و من.....
    عکس را با احساس بیزاری کنار گذاشتم.
    به جای انجام تکالیف مدرسه تا دیروقت بیدار ماندم تا عکسهارا داخل آلبوم بچینم. شرح مختصری را با خودکار زیر هر عکس می نوشتم. که شامل نامها و تاریخها بود. بعد به عکس خودم و ادوارد رسیدم و بدون آنکه مدت زیادی به آن نگاه کنم آنرا تا کردم و زیر نوار فلزی جلد گذاشتم طوری که فقط عکس ادوارد دیده میشد.
    وقتی کارم تمام شد مجموعه ی دوم از عکسهای چاپ شده را داخل پاکت دیگری گذاشتم و نامه تشکر آمیز طولانی برای رنی به آن ضمیمه کردم.
    هنوز نمیخواستم بپذیرم که فکر کردن به ادوارد باعث شده بود تا آن موقع بیدار بمانم اما در واقع دلیل دیگری وجود نداشت. سعی کردم آخرین باری که او به همین شکل از من فاصله گرفته بود را به یادآورم. بدون هیچ عذر و بهانه ای بدون حتی یک تماس تلفنی اما چنین وضعیتی را به یاد نداشتم.
    بازهم نتوانستم خوب بخوابم. در مدرسه اوضاع به همان منوال دوروز قبل گذشت. ساکت، ناامید کننده و هراس انگیز. وقتی ادوارد را دیدم که در محوطه ی پارکینگ در انتظار من بود نفس راحتی کشیدم اما آسودگی ام دوامی نداشت. رفتار او فرق نکرده بود شاید حتی سردتر هم شده بود. حتی به یادآوردن دلیل این همه ناراحتی سخت بود. حالا دیگر روز تولد من، همچون گذشته ی دوری به نظر میرسید. آه که اگر فقط آلیس زود برمیگشت!پیش از آنکه وضع بدتر از این بشود!
    اما نمیتوانستم زیاد به برگشتن او امیدوار باشم. تصمیم گرفتم که اگر آن روز نتوانستم با ادوارد صحبت کنم فردا به دیدن کارلیسل میرفتم. باید کاری می کردم. با خود عهد کردم که بعد از مدرسه با ادوارد در این مورد حرف بزنم. نمیخواستم هیچ عذر و بهانه ای را بپذیرم.
    او مرا تا نزدیکی اتوموبیلم همراهی کرد و من به خود فشار آوردم تا موضوع را با او در میان بگذارم اما قبل از اینکه به ماشین برسیم او پیشدستی کرد و گفت:" اشکالی نداره امروز به دیدنت بام؟"
    "البته که نه"
    در حالی که در ماشین را برای من باز می کرد پرسید:" همین حالا چطوره؟"
    سعی کردم صدایم را صاف نگه دارم و گفتم:" خیلی خوبه." با این حال از لحن شتابزده ی او خوشم نیامده بود.

    گفتم:" فقط اینکه میخواستم سر راهم،نامه ی رنی رو توی صندوق پست بندازم تورو جلوی در خونه می بینم."
    او پاکت باد کرده ای که روی صندلی جلو افتاده بود را برداشت.
    بعد با صدای آهسته ای گفت:" من اینکار رو میکنم. باز زودتر از تو به اونجا میرسم." لبخند موذیانه ی مورد علاقه ی من روی چهره اش ظاهر شد اما لبخند ضعیفی بود و حتی به چشمهایش هم نرسید.
    نمی توانستم جواب لبخندش را بدهم فقط گفتم:"باشه" او در ماشین من را بست و به طرف ماشین خودش رفت.
    زودتر از من به خانه ی چارلی رسیده بود. وقتی جلوی خانه ترمز کردم، او اتوموبیلش را جای اتوموبیل چارلی پارک کرده بود. این نشانه ی خوبی نبود، یعنی اینکه نمیخواست بماند. سرم را تکان دادم. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم کمی به خودم دل و جرئت بدهم. وقتی که از اتوموبیل پیاده شدم، او هم خارج شد و به سمت من آمد. دستش را برای گرفتن کیفم دراز کرد این کار او عادی بود اما بعد آنرا روی صندلی ماشینم پرت کرد که اصلا عادی نبود! دستم را گرفت و با لحن سردی گفت:" بیا قدم بزنیم"
    جواب ندادم. از این وضع خوشم نمی آمد. صدایی که در گلویم خفه شده بود چند بار تکرار کرد این وضع بده! این وضع خیلی بده!!!
    اما او منتظر جواب من نمانده بود. مرا به طرف ضلع شرقی حیاط کشید. یعنی جایی که جنگل به داخل حیاط پیشروی کرده بود. با بی میلی دنبال او رفتم و سعی داشتم دلیل وحشتم را پیدا کنم. اما به خود یادآوری کردم این همان چیزی بود که من میخواستم فرصت برای مطرح کردن همه چیز.
    پیش از چند قدم به میان درختها نرفته بودیم که او ایستاد. فقط اندکی از کوره راه میان جنگل را طی کرده بودیم. هنوز میتوانستم خانه ی چارلی را ببینم.
    کمی راه رفتیم. ادوارد به درختی تکیه داد و به من خیره شد، صورتش حالت مبهمی داشت. گفتم:" بسیار خوب بیا حرف بزنیم."
    او نفس عمیقی کشید و گفت:" بلا ما داریم از اینجا میریم."
    "چرا حالا؟ هنوز یه سال دیگه...."
    "بلا دیگه وقتش رسیده ما دیگه تا چه وقت میتونیم توی فورکس بمونیم؟ کارلیسل هیچوقت نباید به سی سالگی برسه، در حالی که حالا سی و سه ساله شده ما باید دوباره از اول شروع کنیم"
    جواب او مرا گیج کرد. فکر می کردم هدفشان از رفتن این است که بتوانند در آرامش زندگی کنند. اگر آنها می خواستند از آنجا بروند دیگر چه لزومی داشت من و ادوارد هم فورکس را ترک کنیم؟ به او خیره شدم و سعی کردم منظورش را بفهمم.
    او هم متقابلا با نگاه سردی به من خیره شد. با احساسی از تهوع فهمیدم که دچار سوءتفاهم شده ام.
    زیر لب گفتم:" وقتی که میگی ما...؟"
    " منظورم اینه که من و خانواده ام" هر کلمه جدا و واضح بود.
    گفتم:" باشه منم باهات میام"
    " تو نمی تونی بلا! جایی که ما داریم میریم... جای خوبی برای تو نیست!"
    "جای خوب برای من جاییه که تو اونجا باشی"
    "من به درد تو نمی خورم بلا"
    "مسخره بازی در نیار" میخواستم خودم را خشمگین جلوه دهم، اما لحن صدایم فقط حالت ملتمسانه ای داشت." تو بهترین بخش از زندگی منی"
    او با ترشرویی جواب داد" دنیای من برای تو ساخته نشده"
    " چه اتفاقی برای جاسپر افتاده ادوارد؟ اون که چیز مهمی نبود ادوارد! هیچی نبود!"
    با لحن موافقی گفت:" حق با توئه. اون اتفاق دقیقا همون چیزی بود که انتظارش می رفت"
    "تو قول دادی! تو بیمارستان فینیکس که بودیم، تو قول دادی که..."
    او حرفم را قطع کرد تا جمله ام را اصلاح کند:" قول دادم تا موقعی که بهترین چیز برای تو باشه کنارت بمونم."

    با خشم فریاد زدم:" نه! تو نگران روح منی! مگه نه؟"
    با وجود اینکه کلمات را با نیرو و فشار زیادی ادا می کردم هنوزهم لحنم به التماس شبیه بود. ادامه دادم:" کارلیسل در اون مورد با من حرف زد. من اهمیت نمیدم ادوارد، اهمیت نمیدم! تو میتونی روحم رو از من بگیری! بدون تو من روح نمیخوام روح من فقط متعلق به توئه"
    نفس عمیقی کشید ومدت زیادی با حالتی مبهم به زمین خیره شد. دهانش تکان بسیار نامحسوسی خورد. وقتی که سرانجام سرش را بالا آورد و به من نگاه کرد، چشمهایش تغییر کرده بودند. تیره تر به نظر می رسیدند.
    بعد در حالی که کلمات را آهسته و شمرده ادا میکرد گفت:" بلا، من از تو نمیخوام که با من بیای"
    وقتی کلمه ها را چند بار در ذهنم تکرار کردم و سعی کردم منظور واقعی آنها را دریابم سکوت کوتاهی برقرار شد.
    با احتیاط گفتم:" تو؟ تو منو نمیخوای؟"
    ادوارد گفت:" نه"
    مات و مبهوت به عمق چشمهایش خیره شدم. او بی هیچ پوزشی متقابلا به من خیره شد. چشمهای او شبیه یاقوت زرد بودند. سخت و شفاف و بسیار عمیق. احساس کردم نگاهم می تواند در عمق چشم های او سفر کند. اما در هیچ کجا از عمق بی پایان آنها نتوانستم تمایل او را برای انکار حرفی که زده بود ببینم.
    گفتم:" خوب اینطوری همه چیز عوض میشه"
    خودم هم از لحن آرام و منطقی صدام متعجب بودم. شاید به خاطر این بود که کاملا بی حس شده بودم.
    وقتی که دوباره شروع به حرف زدن کرد، نگاهش را به میان درخت ها دوخته بود.:" البته از یه نظر، من برای همیشه عشقم رو نسبت به تو حفظ می کنم... اما اتفاقی که چند شب پیش افتاد، منو متقاعد کرد که دیگه وقت تغییر و تحول رسیده. چون من... دیگه از اینکه تظاهر کنم چیزی هستم که واقعا نیستم خسته شدم. بلا من انسان نیستم."
    او ادامه داد:" مدت زیادی این موضوع رو نادیده گرفتم و از این بابت متاسفم."
    گفتم:" این کارو... این کارو نکن."
    صدایم شبیه به نجوای ضعیفی بود. او فقط به من خیره شد و از نگاهش فهمیدم کلمات من خیلی دیر ادا شده بودند. او مصمم بود.
    گفت:" تو هم به درد من نمیخوری بلا"
    دهانم را باز کردم تا چیزی بگویم و بعد دوباره آن را بستم. او با شکیبایی منتظر ماند.
    گفتم:" اگه... اگه این چیزیه که تو میخوای."
    سرش را یک بار تکان داد.
    تمام بدنم بی حس شد. دیگر نمیتوانستم چیزی را پایین تر از گردنم حس کنم.
    او گفت:" دلم میخواد یه لطفی به من بکنی، البته اگه چیز زیادی نباشه"
    نمیدانم او در چهره ی من چه دیده بود، چون در واکنش به آن، در چهره اش حالت خاصی پدیدار شد.
    با بلند ترین صدایی که در توانم بود قول دادم:" هر چیزی که بخوای..."
    وقتی به او نگاه کردم آب شدن چشم های یخ زده اش را دیدم.
    حالا که او از قالب یخی اش در آمده بود با لحن آمرانه ای گفت:" هیچ کار جسورانه یا احمقانه ای نکن می فهمی چی میگم؟"
    سرم را با ناامیدی تکان دادم.
    سوزش نگاهش فروکش کرد. او گفت:" البته من به فکر چارلیم اون به تو احتیاج دار به خاطر اونم که شده مراقب خودت باش"
    دوباره سرم را تکان دادم و زمزمه کردم:" این کارو میکنم."
    به نظر میرسید کمی آرام گرفته باشد.
    او گفت:" در عوض منم یه قولی بهت میدم قول میدم این آخرین باری باشه که منو می بینی. من دیگه بر نمیگردم. دیگه تورو درگیر چنین ماجرایی نمیکنم دیگه میتونی به زندگیت ادامه بدی مثل اینکه من هیچوقت وجود نداشته ام."
    حتما زانوهایم به لرزش افتاده بودند چون ناگهان متوجه شدم که درختها تکان میخورند.
    او با ملایمت لبخند زد و گفت:" نگران نباش، تو انسانی، حافظه ی تو مثل الک یا آب کشه! برای موجودی مثل تو زمان میتونه همه ی زخمارو شفا بده"

    پرسیدم:" و خاطرات تو چی میشه؟"
    او گفت:" خوب..." لحظه ی کوتاهی مکث کرد و ادامه داد:" من خاطره هامو فراموش نمی کنم. اما جنس من طوریه که... فکرم خیلی زود آزاد و رها میشه"
    او لبخندی زد لبخند ملایمی بود و تا چشمهایش گسترش نیافت.
    او یک قدم از من دور شد و گفت:" فکر کنم همش همین بود. ما دیگه مزاحم تو نمی شیم"
    کلمه ی ما وجه مرا جلب کرد و حیرتم را بر انگیخت.
    با خودم فکر کردم:" آلیس دیگه بر نمی گرده" نمیدانم او چگونه صدای افکارم را خوانده بود.
    سرش را به آرامی تکان داد و گفت:" نه همه ی اونا رفتن من موندم تا با تو خداحافظی کنم"
    با لحن ناباورانه ای پرسیدم:" آلیس رفته؟"
    " اون میخواست با تو خداحافظی کنه اما من متقاعدش کردم که جدایی تر و تمیز برای تو بهتره"
    سرم گیج میرفت به زحمت توانستم قکرم را متمرکز کنم. حرفهای او در ذهنم طنین انداز شده بود و میتوانستم صدای دکتری را که بهار گذشته در فینیکس بود، بشنوم او گفته بود:" می بینی که جدایی تر و تمیزیه" بعد انگشتش را در امتداد شکستگی استخوانم حرکت داده بود و گفته بود:" خوبه اینطوری راحتتر و سریعتر جوش می خوره."
    سعی کردم عادی نفس بکشم. باید راهی برای خروج ازین کابوس پیدا می کردم. ادوارد با همان صدای آرام و آهسته گفت:" خداحافظ بلا"
    با صدای گرفته ای گفتم:" صبر کن"
    دستم را به سوی او دراز کردم و سعی داشتم پاهای بی حسم را وادار کنم که مرا به جلو ببرند. فکر میکردم که او نیز دستش را به سمت من دراز خواهد کرد. زهی خیال باطل! دستهای سرد او دور مچ های من قفل شدندو آنها را به پهلوهایم چسباندند. او به طرف من خم شد و لبهایش را با ملایمت برای کوتاهترین لحظه ی ممکن به پیشانی ام تماس داد. چشمهایم بسته شدند.
    درحالی که نفس سردش پوستم را نوازش می داد. زیر لب گفت:" مراقب خودت باش"
    وزش نسیم ملایمی را حس کردم. چشمهایم به سرعت باز شدند.
    او رفته بود.
    با پاهایی لرزان و بی توجه به اینکه اقدام من بیهوده است دنبال او دویدم. آثار مسیر گذر او بلافاصله محو شده بود. اگر دست از جست و جوی او می کشیدم، همه چیز برایم پایان می یافت.
    عشق، زندگی . مفهوم آنها... همه چیز به آخر می رسید.
    همچنان به راه رفتن ادامه دادم. زمان مفهومش را برای من از دست داده بود.
    ساعتها گذشته بود اما بیشتر از چند ثانیه به نظر من نمی آمد. گویی زمان از حرکت ایستاده بود. هر چقدر پیش میرفتم هیچ تغییری در جنگل نمیدیدم. بارها تلو تلو خوردم و همچنان که هوا تاریک و تاریکتر می شد چند بار به زمین افتادم.
    سرانجام پایم به چیزی گیر کرد. همانجا روی زمین ماندم. روی پهلویم برگشتم تا بتوانم نفس بکشم و بدنم را روی سرخس های مرطوب کف جنگل جمع کردم.
    همچنانکه آنجا دراز کشیده بودم احساس کردم زمان بیشتر از آنچه فکرش را کرده بودم سپری شده است. نمیتوانستم حدس بزنم که چه مدت از آغاز شب گذشته بود. آیا جنگل همیشه شب هنگام انقدر تاریک می شد؟ بدون شک قاعده این بود که کمی از نور مهتاب از میان ابرهای پاره پاره عبور کند و به روی زمین بتابد.
    اما امشب خبری از نور و روشنایی نبود. شاید ماه گرفته بود! شاید ماه نویی در راه بود!
    یک ماه نو! با اینکه سردم نبود به خودم لرزیدم!
    قبل از اینکه صداهایی را بشنوم هوا برای مدتی طولانی تاریک بود. کسی اسم من را صدا می زد. بدون شک کسی مرا صدا میکرد! صدارا نشناختم. فکر کردم به آن صدا جواب بدهم. اما سرگیجه داشتم . کمی بعد باران مرا از خواب بیدار کرد.
    باران کمی ناراحتم کرد. هوا سرد بود. بازوهایم را از دور پاهایم باز کردمتا صورتم را بپوشانم. درست در همان لحظه بود که دوباره آن صدارا شنیدم. اینبار از جای دورتری به گوش می رسید. گاهی هم مثل این بود که چند صدا به طور همزمان نام مرا صدا می زدند.
    ناگهان صدای دیگری به گوش رسید که به طور غافلگیر کننده ای به من نزدیک بود. شبیه به نفس کشیدن با بینی گرفته. صدای یک حیوان! صدای نیرومندی بود. مطمئن نبودم که بتوانم احساس وحشت کنم! وحشت نکردم- بی حس بودم. اهمیتی نداشت بعد آن صدا دور و محو شد.

    باران ادامه داشت و من میتوانستم قطره های باران را که روی گونه هایم سرازیر شده بود، حس کنم. سعی داشتم نیرویم را جمع کنم تا بتوانم سرم را بای دیدن نور و روشنایی برگردانم. ابتدا، سوسوی خفیفی را که از میان بوته هایی در دوردست می تابید، دیدم. سوسوی ضعیف درخشان تر و درخشان تر شد و برخلاف نور متمرکز یک چراغ قوه، فضای بزرگی را روشن کرد. بعد نوری از میان نزدیکترین بوته به چشمم خورد. و من فانوسی را که با گاز پروپان کار می کرد دیدم. اما نتوانستم چیز دیگری را ببینم چون نور شدید فانوش چشم هایم را خیره کرده بود.
    "بلا"
    صدای بم و ناآشنایی بود. اما ظاهرا مرا خوب می شناخت. او برای صدا زدن من نامم را بر زبان نیاورده بود بلکه پیدا شدنم او را به گفتن نامم واداشته بود.
    نگاه خیره ام را به طرف بالا انداختم_ به نظرم ارتفاع غیر قابل باوری بود. حالا می توانستم چهره ی تیره ای را که بالای سرم بود ببینم. آگاهی مبهمی به من می گفت که چون هنوز سرم روی زمین بود قامت مرد غریبه تا آن حد بلند به نظر می رسید.
    غریبه پرسید:" صدمه دیدی؟"
    میدانستم که آن کلمه ها معنا دارند اما تنها کاری که توانستم بکنم این بود که با حالتی بهت زده به او خیره شوم. در چنین لحظه ای معنای واژه ها چه اهمیتی میتوانست داشته باشد؟
    " بلا اسم من سام اولی هست"
    اسم او اصلا برای من آشنا نبود.
    "چارلی منو فرستاد که دنبال تو بگردم"
    چارلی؟! این کلمه سیمی را در ذهنم به ارتعاش درآورد و سعی کردم توجه بیشتری به حرفهایش داشته باشم در هر حال چارلی برایم اهمیت داشت. مرد بلند قامت دستش را به طرف من دراز کرد به دست او خیره شدم اما نمی دانستم چه باید بکنم.
    چشمهای تیره ی او لحظه ای با دقت به من دوخته شدند و بعد شانه هایش را بالا انداخت. با حرکت نرم و سریعی من را از روی زمین بلند کرد و روی شانه هایش نگه داشت.
    درحالی که او با گامهای تندی از میان جنگل مرطوب می گذشت من با بی حالی روی بازوانش تکان میخوردم. بخشی از وجودم به من می گفت که باید ازین وضع ناراحت باشم حمل شدن روی بازوهای یک غریبه. اما دیگر حتی توان ناراحت شدن هم نداشتم.
    به نظر نمیامد که زمان طولانی ای گذشته باشد. تا اینکه چراغهایی به چشم خورد و همهمه ی صداهای مردانه ی زیادی به گوش رسید. سام اولی، همچنانکه به کانون هیاهو نزدیک میشد، سرعت گامهایش را کاهش داد.
    بعد با صدای طنین دار و رسایی گفت :" پیداش کردم"

    هیاهوی صداها فرونشست و بعد دوباره با شدت بیشتری به گوش رسید. تصاویر گیج کننده ی صورتهای زیادی را بالای سرم دیدم. صدای سام تنها صدایی بود که در میان آنهمه هیاهو برایم مفهوم بود. شاید برای این بود که گوشم روی سینه ی او قرار داشت. سام به کسی گفت:" نه، فکر نمیکنم آسیب دیده باشه فقط مرتب تکرار میکنه اون رفته"
    آیا من این جمله را با صدای بلند گفته بودم؟ لبم را گاز گرفتم.
    صدایی پرسید:" بلا عزیزم حالت خوبه؟"
    با صدایی که ضعیف و عجیب به نظر می رسید گفتم:" چارلی؟"
    "من همینجام عزیزم"
    دستهایی پیکرم را رد و بدل کردند و بعد بوی چرم ژاکت پلیسی پدرم را حس کردم. چارلی زیر بار سنگینی من به زحمت راه می رفت.
    سام اول پیشنهاد کرد:" شاید بهتر باشه بقیه ی راه رو هم من بیارمش"
    چارلی که کمی نفس نفس میزد گفت:" خودم میارمش"
    او آهسته و به زحمت راه افتاد. دلم میخواست به او بگویم که مرا روی زمین بگذارد اما صدایی از گلویم خارج نمیشد.
    چشمهایم را بستم. هرازگاهی چارلی در گوشم زمزمه میکرد:" دیگه چیزی نمونده به خونه برسیم عزیزم"
    وقتی صدای باز شدن قفل در را شنیدم چشمهایم را گشودم.با صدای اعتراض آمیز ضعیفی گفتم:" پدر من سراپا خیسم"
    با لحن خشکی گفت:" مهم نیست" و بعد مشغول صحبت با کسی شد:" پتوها بالای راه پله توی کمده"
    صدای جدیدی پرسید:" بلا؟" به مردی که موهای جوگندمی داشت و به طرف من خم شده بود نگاه کردم و چند لحظه طول کشید تا اورا شناختم.
    زیر لب گفتم:" دکتر گراندی؟"
    او گفت:" خودمم عزیزم، بلا تو صدمه دیدی؟"
    یک دقیقه طول کشید تا مفهوم پرسش اورا درک کردم. دکتر گراندی منتظر بود. او یکی از ابروهای جو گندمی اش را بالا برد و عمق چین های روی پیشانی اش بیشتر شد. به دروغ گفتم:" من صدمه ندیدم."
    دست گرم او را روی پیشانی ام حس کردم. انگشتهایش قسمت داخلی مچ دستهایم را فشار دادند.
    با خونسردی پرسید:" چه اتفاقی برای تو افتاد؟"
    درحالی که طعم وحشت را در انتهای گلویم حس می کردم بدنم در زیر دست او منجمد شد.

    دکتر دست بردار نبود و دوباره پرسید:" توی جنگل گم شده بودی؟" می دانستم که چند نفر دیگر هم منتظر جواب من بودند. سه مرد بلند قامت با چهره های تیره،که حدس زدم از منطقه ی لاپوش، همان منطقه ی سرخپوست نشین کوئیلوت در نزدیکی خط ساحلی، آمده بودند و سام اولی در میان آنها بود. آنها خیلی نزدیک به من ایستاده بودند. آقای نیوتن و مایک و آقای وبر_ پدر آنجلا_ نیز آنجا بودند. آنها با نگاههایی مخفیانه تر از نگاه غریبه ها به من چشم دوخته بودند.صداهای بم دیگری نیز از آشپزخانه به گوش می رسید. اینطور به نظر می امد که بیش از نیمی از مردم شهر در جست و جوی من بودند. چارلی از همه به من نزدیکتر بود و خم شد تا جواب مرا بشنود. زیر لب گفتم:" آره من گم شدم."
    دکتر با حالتی متفکرانه سرش را تکان داد و با انگشتهایش زیر چانه ی مرا با ملایمت معاینه کرد.
    دکتر گراندی پرسید:" احساس خستگی میکنی؟"
    سرم را تکان دادم. بعد از لحظه ای صدای دکتر را شنیدم که به چارلی می گفت:" فکر نمیکنم صدمه ای دیده باشه فقط دچار خستگی مفرط شده بذار اونقدر بخوابه و استراحت کنه تا این خستگی برطرف شه فردا می آم تا معاینش کنم." بعد مکث کرد حتما به ساعتش نگاه کرده بود چون گفت:" خوب، حالا دیگه واقعا دیر وقته"
    صدای غژغژ مانندی به گوش رسید.
    چارلی گفت:"حقیقت داره؟ اونا واقعا رفتن؟؟"
    دکتر گراندی جواب داد:" دکتر کالن از ما خواست تا چیزی به کسی نگیم. یه پیشنهاد ناگهانی بهشون شده بود. اونها باید فورا تصمیم میگرفتن کارلیسل نمیخواست که رفتن اونا از اینجا زیادی سرو صدا کنه."
    چارلی غرولند کنان گفت:" بهتر بود یه اشاره ای میکردن."
    دکتر گراندی که ناراحت به نظر می رسید گفت:" آره خوب شاید با وضعیتی که اون داشت بهنر بود یه ندایی میداد."
    دگر نمیخواستم به حرفهای آنها گوش کنم. دستم را به اطراف تکان دادم تا لبه ی لحافم را پیدا کنم و آنرا روی سرم کشیدم.بین هشیاری و بی خبری شناور بودم. صدای آهسته ی چارلی را میشنیدم که از همه تشکر می کرد. تلفن چندبار زنگ زد و چارلی با عجله به طرف آن رفت تا مبادا من از خواب بیدار شوم. او زیر لب به همه ی تلفن کننده ها در مورد سلامتی من اطمینان میداد.
    "آره پیداش کردیم حالش خوبه گم شده بود حالا حالش خیلی خوبه" بارها و بارها این جملات را تکرار کرد. و سرانجام وقتی که او خودش را برای خواب شبانه روی صندلی راحتی انداخت چند دقیقه بعد دوباره تلفن زنگ زد. چارلی تلفن را برداشت. و گفت:" آره" و بعد خمیازه ای کشید. لحن صدایش تغییر کرد و با هشیاری بیشتری پرسید:" کجا؟" لحظه ای سکوت برقرار شد و بعد دوباره چارلی پرسید:" مطمئنی که بیرون اون منطقه اس؟" مکث کوتاه دیگری ایجاد شد و باز چارلی بود که گفت:" اما چی ممکنه اونجا در حال سوختن باشه؟" او هم نگران و هم بهت زده به نظر می رسید. ادامه داد:" ببین حالا با اونجا تماس میگیرم تا ببینم چی میشه."
    با علاقه ی بیشتری گوش دادم. چارلی شماره ای را گرفت و گفت:" هی بیل منم چارلی عذر میخوام که این وقت صبح زنگ زدم.نه اون حالش خوبه...ممنون... اما من برای این تلفن نکردم. همین الان خانم استانلی به من زنگ زد اون میگه که از پنجره ی طبقه ی دوم خونش میتونه آتیشی رو روی پرتگاه های دریا ببینه.. اما راستش من... اوه!!!!!" ناگهان تغییری در صدای چارلی ایجاد شد ناراحتی یا خشم. بعد با لحن طعنه آمیزی پرسید:"چرا باید اونا اینکارو بکنن؟ اهان راست میگی خوب لازم نیست که از من عذر خواهی کنی. فقط مواظب باش شعله های آتیش پخش نشن. تعجب میکنم که چرا اونا باید تو یه همچین هوایی آتیش روشن کنن."
    چارلی کمی مکث کرد و با بی میلی ادامه داد:" به خاطر فرستادن سام و بقیه ی بچه ها ممنونم حق با تو بود ونا جنگلو بهتر از ما میشناسن. سام بلا رو پیدا کرد. پس یکی طلب تو... آره بعدا باهات صحبت میکنم." وقتی چارلی تلو تلو خوران به اتاق نشیمن بر میگشت زیر لب پرسیدم:" مشکلی پیش اومده؟"
    او با عجله خودش را به کنار من رساند:" عزیزم می بخشی که تو رو بیدار کردم."
    "جایی داره میسوزه؟"
    با لحن اطمینان بخشی گفت:" چیز مهمی نیست فقط یه کم آتیش بازی رو صخره ها راه انداختن." پرسیدم:" آتیش بازی؟" صدایم کنجکاو به نظر نمیرسید بی روح بود!
    چارلی اخم کرد و توضیح داد:" بعضی از برو بچه های اون منطقه هوچی بازی در آوردن"
    با بی تفاوتی پرسیدم :" برای چی؟"
    "به خاطر خبری که شنیدن جشن گرفتن"
    زیر لب گفتم:" به خاطر رفتن کالن ها! اونا دلشون نمیخواست کالن ها تو منطقه ی لاپوش زندگی کنن یادم رفته بود"

    کوئیلوت ها عقیده های خرافه آمیزی راجع بع خون سرد ها داشتند آنها خونسردها را خوناشام هایی می دانستند که دشمن قبیله ی آنها بودند. درست مثل افسانه های دیگرشان در مورد سیل عظیم و نیاکان گرگ نمایشان که برادر گرگها بودند. این چیزها برای بیشتر آنان قصه و فرهنگ عامه بود. اما تعداد معدودی از آنها این هارا باور داشتند. دوست خوب چارلی، یعنی بیلی بلک، به این افسانه ها اعتقاد داشت اما حتی پسر خود او ، جیکوب، فکر میکرد که اینها احمقانه است. بیلی به من هشدار داده بود از کالنها فاصله بگیرم. گذر نام کالن ها از ذهنم چیزی را در درونم تکان داد.
    چارلی بریده بریده گفت:" مسخره س"
    چارلی پرسید:" بلا؟"
    با نگرانی به او نگاه کردم.
    " اون... اون تورو توی جنگل رها کرد و رفت؟"
    من سوال او را بی جواب گذاشتم و پرسیدم:" از کجا فهمیدین باید تو جنگل دنبالم بگردین؟"
    چارلی با حیرت جواب داد:" از روی یادداشت خودت" دستش را توی جیبش برد و تکه کاغذ مچاله شده ای را بیرون آورد دست خط خرچنگ قورباغه ی روی آن تا حد زیادی شبیه به دست خط من بود اما به هر حال خط من نبود! روی کاغذ نوشته شده بود:
    " برای پیاده روی با ادوارد به طرف کوره راه جنگل رفتم زود برمیگردم"
    بلا
    چارلی با صدای آهسته ای گفت:" وقتی که تو برنگشتی من به خونه ی کالن ها زنگ زدم اما کسی جواب نداد بعد به بیمارستان زنگ زدم و دکتر گراندی گفت که کارلیسل برای همیشه رفته"
    "اونا کجا رفتن؟"
    "ادوارد چیزی به تو نگفت؟"
    چارلی نگاه مشکوکی به من انداخت و ادامه داد:" کارلیسل توی یکی از بیمارستانای بزرگ لوس آنجلس مسئولیتی رو قبول کرده"
    لوس آنجلس آفتابی! آخرین جایی که ممکن بود آنها بروند. یادآوری چهره ی ادوارد سینه ام را با انبوه انباشت.
    چارلی با اصرار گفت:" میخوام بدونم که ادوارد تورو وسط جنگل به حال خودت ول کرد و رفت؟"
    نام او بار دیگر موجی از دردو شکنجه را در وجودم راه انداخت. سرم را تکان دادم و با ناامیدی سعی کردم ازین درد بگریزم گفتم:"تقصیر من بود اون منو همین جا اول کوره راه ول کرد جایی که میتونستم خونه رو ببینم ولی من سعی کردم دنبالش برم."
    چارلی خواست چیزی بگوید اما من در حرکت بچگانه ای گوشهایم را گرفتم و گفتم:" پدر، من دیگه نمیتونم درباره ی این موضوع صحبت کنم میخوام به اتاق خودم برم"
    قبل ازینکه او بتواند جوابی بدهد به زحمت از روی صندلی بلند شدم و به طرف پله ها رفتم. کسی به خانه ی ما آمده و یادداشتی برای چارلی نوشته بود یادداشتی که به او کمک کند تا من را پیدا کند. با عجله خودم را به اتاقم رساندم و قبل ازینکه به طرف دستگاه پخش که روی تختم بود بروم در را پشت سرم محکم کوبیدم و آن را قفل کردم.
    همه چیز درست به همان شکلی بود که من اتاق را ترک کرده بودم. دکمه ای را در بالای دستگاه پخش فشار دادم در آن به آرامی بیرون لغزید. دستگاه خالی بود. آلبومی که رنی به من داده بود کنار تخت روی زمین قرار داشت درست همان جایی کع آخرین بار آنرا گذاشته بودم. با دستی لرزان جلد آلبوم را گشودم.
    لزومی نداشت که از صفحه ی اول جلوتر بروم در زیر گوشه های فلزی کوچک عکسی دیده نمی شد. در آنجا ایستادم مطمئن بودم که او همه ی یادگارهایش را با خود برده!
    او خودش به من قول داده بود:"انگار که من اصلا وجود نداشته ام"
    کف چوبی صاف اتاق را زیر زانوانم حس کردم و بعد کف دستهایم را و بعد... گونه ام را به کف اتاق چسباندم. امیدوار بودم که بی هوش شوم اما با کمال ناامیدی هشیاری ام را از دست ندادم امواج رنج و درد که تا آن موقع به آرامی به ساحل وجودم می رسیدند، حالا بلندتر شده، از سرم گذشته و من را در خود غوطه ور ساخته بودند.
    دیگر نتوانستم خودم را به سطح این امواج برسانم.
  4. #4
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    فصل 4
    دیدار

    زمان سپری میشود! حتی وقتی که غیر ممکن به نظر بیاید حتی وقتی که هر تیک تاک عقربه ی ثانیه شمار، مثل ضربان خون در پشت یک زخم یا خراشیدگی، دردآور باشد. زمان به طور نامنظمی سپری می شود. با پیچش ها و چرخش های عجیب، و آرامش ها و وقفه های کشدار اما به هرحال میگذرد حتی برای من!!!

    مشت چارلی روی میز فرود آمد و او گفت:" همین که گفتم بلا من تو رو میفرستم خونه ی مادرت."
    سرم را از روی ظرف شیر و ذرت _ که به جای خورد مشغول بازی کردن با آن بودم _ بلند کردم و باحیرت به چارلی خیره شدم. در واقع من جریان گفتگو را دنبال نکرده بودم و مطمئن نبودم که چارلی چه منظوری دارد.
    هاج و واج، زیر لب گفتم:" من که خونه هستم"
    او توضیح داد:" من تورو پیش رنی میفرستم، به جکسون ویل"
    پرسیدم:" مگه من چیکار کردم؟"
    احساس میکردم صورتم مچاله شده است این خیلی غیر منصفانه بود. طی چهار ماه گذشته رفتار من قابل سرزنش نبود.!بعد از آن هفته ی اول که هیچکدام ما حرفی راجع به آن نمیزدیم، حتی یک روز از مدرسه یا محل کارم غیبت نکرده بودم. نمره های درسی من عالی بود.
    چارلی اخم کرده بود. او گفت:" تو هیچ کاری نکردی، درسته. مشکل همینه! تو هیچوقت هیچکاری نمیکنی."
    در حالی که ابروهایم را به نشانه حیرت درهم کشیده بودم، پرسیدم:" تو از من میخوای که خودمو توی دردسر بندازم؟"
    چارلی گفت:" دردسر از این کاری که الآن میکنی بهتره... از اینکه همیشه غصه بخوری و در حال پرسه زدن باشی"
    این حرف او کمی نیشدار بود.
    گفتم:" من غصه نمیخورم و پرسه زنی هم نمیکنم"
    او با اکراه گفت:" من کلمه ی درستی به کار نبردم ! غصه خوردن بهتره! حداقل خودش یه کاریه! تو حتی غصه هم نمیخوری.بلا؟ تو اصلا زندگی نمیکنی!"
    این اتهام او حقیقت داشت. در این مورد حق با او بود. او ضربه را به جای اصلی وارد کرده بود."متاسفم پدر"
    "من از تو معذرت خواهی نمیخوام"
    آهی کشیدم و گفتم:" پس به من بگو میخوای چیکار کنم؟"
    "بلا..." لحظه ای مردد ماند و بعد ادامه داد:" عزیزم تو اولین کسی نیستی که همچین اتفاقی براش میفته متوجه که هستی"
    "میدونم" اخمی که همراه این حرف کرده بودم، سست و بی جاذبه بود.
    " گوش کن عزیزم نظر من اینه که تو به کمی کمک احتیاج داری"
    "کمک؟"
    "وقتی مادرت منو ترک کرد و تو رو با خودش برد... خوب، دوره ی بسیار بدی برای من بود.
    زیر لب گفتم:" میدونم پدر"
    او خاطرنشان کرد:" اما من از عهدش بر اومدم. عزیزم تو سعی نمیکنی از عهدش بربیای! من صبر کردم امیدوار بودم وضعیت بهتر شه" چارلی نگاهش را به من دوخت و ادامه داد:"فکر میکنم هردوی ما میدونیم که اوضاع بهتر نمیشه"
    " من حالم خوبه"

    او توجهی به این حرف من نکرد و گفت:"شاید، خوب شاید اگه تو با کسی... مثلا یه متخصص در اینباره صحبت کنی..."

    " تو ازمن میخوای با یک روانکاو ملاقات کنم؟" بعد ازینکه منظور اورا فهمیده بودم لحن صدایم کمی تندتر شده بود!
    "شاید موثر بشه!"
    " و شاید هم هیچ فایده ای نداشته باشه!"
    من چیز زیادی در مورد تحلیل روانکاوی نمیدانستم اما کمابیش مطمئن بودم که اگر بیمار، صداقت نسبی نداشته باشد، فایده ای نخواهد داشت. بدون شک من میتوانستم حقیقت را به روانکاو بگویم، البته اگر دلم می خواس بقیه ی عمرم را در تیمارستان، در سلولی که دیوارهایش را با عایق صدا پوشانده باشند، سپری کنم!
    چارلی مدت کوتاهی حالت لجباز چهره ی مرا بررسی کرد و بعد مسیر حمله اش را عوض کرد!
    او گفت:" عقل من دیگه بیشتر ازین قد نمیده بلا شاید مادرت..."
    با لحن سردی گفتم:" ببین من امشب میرم بیرون! اگه تو بخوای! به جسیکا و آنجلا هم زنگ میزنم"
    او با ناامیدی گفت:" این، اون چیزی نیست که من میخوام. فکر نمیکنم من بتونم درحالی زندگی کنم که ببینم تو بیشتر ازین سختی می کشی. من تاحالا کسی رو ندیدم که به اندازه ی تو تقلا کنه! که دیدنش درد آوره!"
    "متوجه نمیشم پدر! اولش تو عصبانی هستی چون من کاری نمیکنم بعد میگی که از من نمیخوای برم بیرون"
    " من ازت میخوام که خوشحال باشی! حتی نه خیلی زیاد! فقط ازت میخوام که اینقدر غمگین نباشی! فکر میکنم اگه از فورکس بری شانس بیشتری برای اینکار داشته باشی!"
    گفتم:" من ازینجا نمیرم"
    "چرا؟"
    "من آخرین نیم سال تحصیلی خودم رو توی دبیرستان این شهر می گذرونم_ اگه از اینجا برم همه چیز خراب میشه"
    " تو دانش آموز خوبی هستی! از عهدش بر میای!"
    "من نمیخوام مزاحم مامان و فیلیپ باشم"
    "مادرت برای اینکه تورو پیش خودش برگردونه جون میده!"
    " هوای فلوریدا خیلی گرمه!"
    مشت او دوباره روی میز فرودآمد او گفت:" بلا هردوی ما میدونیم که واقعا چه اتفاقی داره اینجا می افته و این به نفع تو نیست!" او نفس عمیقی کشید و ادامه داد:"ماه ها گذشته! نه تلفنی نه نامه ای نه هیچ نوع تماس یا ارتباطی! او نمیتونی تا ابد منتظر اون بمونی!"
    نگاه خشمگینی به چارلی انداختم. گرما کمابیش، اما نه به طور کامل به صورتم رسید. مدت ها از آخرین باری، که من در اثر هرگونه احساسی یرخ شده بودم می گذشت.
    چارلی به خوبی می دانست که صحبت کردن درباره ی این موضوع خاص به طور کامل ممنوع است.
    با لحن آهسته و سردی گفتم:"من منتظر چیزی نیستم! انتظار کسی رو نمی کشم!"
    چارلی با صدایی که گرفته بود گفت:" بلا..."
    حرف اورا قطع کردم و گفتم:" من باید برم مدرسه" از جا بلند شدم و صبحانه ی دست نخورده ام را از روی میز برداشتم. دیگر تاب و تحمل گفتگوی دیگری را با چارلی نداشتم. در حالی که بند کیف مدرسه ام را روی شانه ام می انداختم، گفتم:" من با جسیکا قرار میذارم. شاید برای شام نتونم به خونه برگردم. ما به پورت آنجلس میریم و یخ فیلم تماشا می کنیم"
    قبل از اینکه چارلی بتواند واکنشی نشان بدهد خودم را به در جلویی رساندم. عجله ی من برای فرار از چارلی باعث شد یکی از اولین کسانی باشم که به مدرسه رسیده بودند. مزیت اینکار آن بود که جای واقعا خوبی برای پارک کردن اتوموبیلم یافتم. اما بُعد منفی قضیه این بود که حالا وقت زیادی داشتم. و من مدتی بود که سعی میکردم به هر قیمتی شده از داشتن وقت فراغت پرهیز کنم.
    به سرعت و قبل ازینکه بتوانم فکر کردن در مورد اتهام های چارلی را شروع کنم، کتاب حسابان را از توی کیفم بیرون کشیدم. به سرعت صفحه ای ازکتاب را که قرار بود امروز آنرا شروع کنیم باز کردم و سعی کردم ذهنم را با آن مشغول کنم. خواندن ریاضیات حتی از گوش کردن به درسی که معلم می داد بدتر بود. اما رفته رفته درینکار پیشرفت می کردم. طی چند ماه گذشته من ده برابر وقتی را که پیشتر برای مطالعه ی ریاضی به کار می بردم، صرف کرده بودم! در نتیجه موفق شده بودم نمره ام را به حد پایین الف برسانم! می دانستم که آقای وارنر احساس می کرد پیشرفت من به واسطه ی روشهای برتر او بری تدریس ریاضی تحقق پیدا کرده بود و اگر این موضوع باعث خوشحالی او می شد من قصد نداشتم حباب شادمانی اش را بترکانم!
    آنقدر سرم را با ریاضی گرم کردم تا محوطه ی پارکینگ پر شد! و بعد با عجله به طرف کلاس ادبیات انگلیسی به راه افتادم. ما روی کتاب مزرعه حیوانات کار میکردیم که موضوع کمابیش ساده ای داشت. من اهمیتی به کمونیسم نمیدادم این تغییر خوشایندی نسبت به داستانهای عاشقانه ی خسته کننده ای بود که بخش عمده ی برنامه ی درسی ادبیات انگلیسی را تشکیل می دادند. ر.ی صندلی خودم آرام گرفتم و از اینکه توضیحات آقای برتی ذهنم را مشغول میکرد خوشحال بودم!

    وقتی در مدرسه بودم زمان به تندی می گذشت. زنگ بسیار زودتر از حد انتظارم به صدا در آمد و من شروع کردم به جمع کردن وسایل توی کیفم.
    "بلا؟"
    صدای مایک را شناختم و قبل ازینکه حرفی بزند کلمات بعدی اش را می دانستم.
    "میخوای فردا کار کنی؟"
    سرم را بالا آوردم. او وسط کلاس ایستاده و به میز تکیه داده بود. هر جمعه او این سوال را از من می پرسید. برای او اهمیتی نداشت که من مدتها بود که روزهای شنبه را سرکار نمیرفتم. البته با یک مورد استثنا، که به چند ماه قبل مربوط بود. من یک کارمند آزمایشی بودم!
    گفتم:" فردا شنبس درسته؟"
    با لحن موافقی گفت:" آره درسته توی کلاس اسپانیولی می بینمت"
    با چهره ی گرفته ای خودم را به کلاس حسابان رساندم. این کلاسی بود که در آن باید کنار جسیکا می نشستم.هفته ها و ماه ها از آخرین باری که جسیکا، هنگام گذشتن از کنارم با من سلام و احوالپرسی کرده بود، میگذشت. میدانستم که با رفتار غیر اجتماعی خودم، اورا رنجانده بودم و حالا او با من سرسنگین شده بود. حالا دیگر صحبت کردن با او کار آسانی نبود! به خصوص اگر از او میخواستم لطفی در حق من بکند. در حالی که بیرون کلاس این سو و ان سو میرفتم و دست دست میکردم، راه هایی را که داشتم سبک سنگین کردم. قرار بود بار دیگر که چارلی را میدیدم نوعی گزارش در مورد تعامل اجتماعی خودم به او بدهم. میدانستم که نمیتوانم دروغ بگویم از طرفی فکر اینکه تنهایی به پورت آنجلس بروم وسوسه ام میکرد! با این کار مطمئن میشدم که اگر چارلی کیلومتر شمار اتوموبیلم را کنترل میکرد میتوانست عدد مورد نظرش را ببیند! اما از طرفی مادر جسیکا معروف ترین خاله زنک در تمام شهر بود و بدون شک،چارلی در اولین فرصت به سراغ او می رفت. آهی کشیدم و در را هل دادم تا باز شود. آقای وارنر که تازه درس را شروع کرده بود، نگاه تندی به من انداخت. با عجله به طرف صندلی ام رفتم. وقتی کنار جسیکا نشستم، او سرش را بلند نکرد. خوشحال بودم که برای آماده سازس ذهن خودم، پنجاه دقیقه وقت داشتم.
    این کلاس حتی سریعتر از کلاس ادبیات انگلیسی گذشت. وقتی آقای وارنر کلاس را 5 دقیقه زودتر تعطیل کرد، من اخم کردم. او طوری لبخند میزد انگار که لطف بزرگی در حق ما کرده!
    گفتم:" جسیکا؟"
    بدنم جمع شد و بینی ام چین افتاد و در همان حال منتظر بودم که او به طرف من برگردد.
    او روی صندلی اش به طرف من چرخید. تا با من روبه رو شود.بعد در حالی که با ناباوری به من نگاه میکرد پرسی:" بلا تو داری با من حرف میزنی؟"
    "البته" بعد چشمانم را بازتر کردم تا معصومیتم را به او نشان بدهم.
    "چیه؟ میخوای تو درس حسابان بهت کمک کنم؟" لحن او کمی آزرده بع نظر میرسید. سرم را تکان دادم و گفتم:" نه راستش میخواستم ببینم که مایلی امشب با هم بریم سینما؟ من واقعا احتیاج دارم که با یه دوست برم بیرون!" کلمه ها با لحن خشکی ادا شده بودند. او مشکوک به نظر میرسید. باز هم با لحن نه چندان دوستانه ای پرسید:" چرا از من میخوای؟"
    "وقتی بخوام با یه دوست همکلاسی برم بیرون تو اولین کسی هستی که بهش فکر میکنم"لبخند زدم و امیدوار بودم که لبخندم واقعی به نظر بیاید کمابیش واقعیت را گفته بودم. به نظر می آمد که کمی نرم شده باشد، گفت:" خوب، نمیدونم"
    "برنامه ی دیگه ای داری؟"
    "نه... فکر میکنم بتونم با تو بیام. چه فیلمی رو میخوای ببینی؟"
    سعی کردم طفره بروم:" نمیدونم چه فیلم هایی داره پخش میشه؟" فکر اینجای قضیه را نکرده بودم.گفتم:" اون فیلمی که توش یه زن رئیس جمهور میشه چطوره؟" او با حالت عجیبی به من نگاه کرد و گفت:" بلا اون فیلم برای همیشه از اکران خارج شده"
    اخم کردم و گفتم:" اوه، ببینم تو چه فیلمی رو دوست داری ببینی؟"
    برخلاف میل جسیکا پرحرفی ذاتی او شروع به تراوش کرد و با صدای بلند شروع به توضیح دادن کرد:" خوب، یه فیلم کمدی رمانتیک هست که نقد های خیلی خوبی ازش شده من دوست دارم اونو ببینم. پدرم هم تازه فیلم بن بست رو دیده و خیلی هم ازش خوشش اومده"
    عنوان فیلم دوم نظرم را جلب کرد و پرسیدم:" موضوع این فیلم چیه؟"
    "زامبی ها!! یا یه همچین چیزی. پدرم گفت ترسناکترین فیلمی بوده که تا حالا دیده!"
    گفتم:" به نظر عالی میاد!" در حقیقت من ترجیح می دادم به جای تماشا کردن یک فیلم عاشقانه با زامبی ها سر و کار داشته باشم!
    جسیکا گفت:" باشه" به نظر کیرسید جواب من اورا متعجب کرده باشد. فراموش کرده بودم که فیلم های ترسناک را دوست دارم یا نه!مطمئن نبودم. بالحن تعارف آمیزی گفت:" میخوای بعد از ظهر با ماشینم بیام دنبالت؟"
    "حتما"
    جسیکا قبل ازینکه مرا تنها بگذارد لبخند دوستانه ی تردید آمیزی زد. لبخند من در پاسخ به او با کمی تاخیر همراه بود اما به نظرم رسید جسیکا آنرا دید!

    ادامه ی روز به سرعت سپری شد و فکر من درگیر برنامه ریزی برای شب بود از روی تجربه میدانستم که وقتی جسیکا را به حرف بیاورم، میتوانم در لحظه های مناسب با چند جواب زیرلبی و آهسته اورا راضی نگه دارم. من به کمترین هم صحبتی و تعامل با او نیاز داشتم.
    آشفتگی شدیدی که روزهای مرا تیره و تار کرده بود، گاهی گیج کننده می شد. وقتی خودم را در اتاقم دیدم، متعجب شدم.نمیتوانستم مسیر بازگشت به خانه و حتی باز کردن در اتاقم را به روشنی به یاد بیاورم. اما اهمیتی نداشت. وقتی به طرف کمد لباسهایم برگشتم با آشفتگی ذهنم مبارزه نکردم. نمیدانستم دنبال چه میگردم! در سمت چپ کمد من تلی از آشغال جمع شده بود، در زیر لباسهایی که هیچوقت نمی پوشیدم. چشم های من به طرف کیسه ی زباله ی سیاه رنگی که هدیه ی آخرین جشن تولدم در آن قرار داشت، برنمیگشت. چشم هایم شکل استریو را در پشت پلاستیک سیاه رنگ کیسه زباله نمی دید. کیف کهنه ای را که به ندرت از آن استفاده می کردم و به میخی آویزان بود، برداشتم و در کمد را با فشاری بستم.
    در همان موقع صدای بوق اتوموبیلی شنیده شد. به سرعت کیف پولم را از کیف مدرسه به میف بند دارم منتقل کردم. عجله داشتم گویی شتابزدگی من ممکن بود گذر شب را سریعتر کند!
    قبل از آنکه در خانه را باز کنم در آینه ی هال نگاهی به خودم انداختم تا اجزای صورتم را با دقت در وضعیت لبخند قرار بدهم و سعی کنم آن وضعیت را حفظ نمایم!
    وقتی سوار اتومبیل شدم و روی صندلی نشستم، به جسیکا گفتم:" از اینکه امشب با من می آی ممنونم." سعی کردم لحن صدایم آمیخته به قدر شناسی باشد! وقتی جسیکا اتمبیلش را به طرف پایین دست خیابان هدایت می کرد پرسید:" خوب چی باعث شد امشب این برنامه پیش بیاد؟"
    "چه برنامه ای؟"
    "چرا یه دفعه تصمیم گرفتی... که بیرون بری؟" به نظر میرسید که نیمه ی دمو سوالش را تغییر داده باشد.
    شانه هایم را بالا انداختم و گفتم:" فقط احتیاج به تنوع داشتم."بعد متوجه آوازی که رادیو پخش میکرد شدم و بلافاصله دستم را به طرف پیچ تغییر موج بردم و پرسیدم:" اجازه میدی؟"
    "خواهش میکنم"
    بین ایستگاه ها گشتم تا بالاخره آهنگی را که قابل تحمل بود پیدا کردم.
    جسیکا از گوشه چشم نگاهی به من کرد و گفت:" از کی تاحالا به موسیقی تند گوش میکنی؟"
    "نمیدونم یه مدتی میشه" با لحن تردید امیزی پرسید:" خوشت میاد؟"
    "صد در صد"
    اگر میخواستم صحبت موسیقی را پیش بکشم سر و کله زدن با جسیکا خیلی سخت می شد. جسیکا با چشمهای باز شده نگاهش را از شیشه جلو به بیرون دوخت و گفت:" بسیار خوب..."
    به تندی پرسیدم:" خوب این روزها از دوستی تو و مایک چه خبر؟"
    "تو که بیشتر از من اونو میبینی!"
    سوال من آنطور که انتظار داشتم قفل دهان اورا باز نکرده بود.
    زیر لب گفتم:" توی محل کار نمیشه راحت حرف زد." بعد دوباره سعی کردم اورا به حرف بیاورم:" تازگی با کسی بیرون نرفتی؟"
    " راستش نه گاهی با کانر بیرون میرم. دو هفته پیش هم با اریک به گردش رفتیم"
    جسیکا بعد از گفتن این حرف چشمهایش را چرخی داد و من آغاز داستان بلند اورا حس کردم! نمی توانستم این فرصت را نادیده بگیرم.
    پرسیدم:" اریک یورکی؟ کی از کی دعوت کرد؟"
    او ناله ای کرد و بیشتر سر شوق آمد گفت:" البته که اون از من دعوت کرد! من هم هرکاری کردم نتونستم بهش جواب رد بدم"
    با اصرار پرسیدم:" چه وقت با هم بیرون رفتین؟" میدانستم که او اشتیاق من را به حساب علاقه مندی خواهد گذاشت. گفتم:" همه چیز رو برام تعریف کن"
    او قصه اش را شروع کرد و من روی صندلی آرام گرفتم. حالا احساس راحتی بیشتری می کردم. در ظاهر توجه زیادی به حرف های او میکردم گاهی زیرلبی چیزی برای همراهی او میگفتم و در صورت نیاز وانمود میکردم که از ترس به نفس نفس افتادم!! وقتی داستان او درباره ی اریک به پایان رسید ، بی مقدمه داستان مربوط به کانر را شروع کرد!
    فیلم کمی زودتر از حدانتظار ما شروع میشد بنابراین جسیکا تصمیم گرفت که سانس غروب را تماشا کنیم و بعد از فیلم شام بخوریم. ازینکه با همه ی پیشنهاد های او موافقت کرده بودم، احساس خوشحالی میکردم. در هر حال من به چیزی که میخواستم رسیده بودم و چارلی تا مدتی دست از سر من بر می داشت. کاری کردم که جِس در حین پخش پیش پرده های فیلم هم به وراجی خودش ادامه بدهد تا مجبور نباشم به آنها توجه کنم. اما وقتی که فیلم شروع شد، من عصبی شدم. زوج جوانی کنار ساحل قدم می زدند ، دستهایشان را تکان می دادند و با حالت احساسی کاذبی در مورد محبت دو جانبه ی خودشان دادِ سخن می دادند. در مقابل تمایل شدیدی که به پوشاندن گوش ها و زمزمه ی زیر لبی آوازی داشتم مقاومت کردم. انتظار دیدن یک فیلم عاشقانه را نداشتم.
    زیر لب به جسیکا گفتم:" فکر میکردم ما فیلم زامبی ها رو انتخاب کردیم"
    "این همون فیلم زامبی هاست"
    باناامیدی پرسیدم:" پس چرا کسی خورده نمیشه؟"
    او با چشمان باز شده ای که نگرانی در آنها مشهود بود، به من نگاه کرد و آهسته گفت:" مطمئنم که به اونجاش هم میرسیم"
    "من میرم ذرت بو داده بخرم تو هم میخوای؟"
    "نه متشکرم"
    کسی از پشت سر مارا به سکوت فرا خواند.
    جلوی بوفه ی سینما کمی وقت تلف کردم. نگاهم را به ساعت روی دیوار دوخته بودم و در این فکر بودم که چه بخشی از یک فیلم 90 دقیقه ای را میشد به صحنه های عاشقانه اختصاص داد. به این نتیجه رسیدم که 10 دقیقه کافی بود، اما با عجله وارد سالن سینما شدم تا مطمئن شودم.
    می توانستم صدای جیغ های هراسناک را از بلندگوهای سالن بشنوم و فهمیدم کمی بیش از حد وقت کشی کردم. وقتی روی صندلی خودم اغزیدم، جس زمزمه کنان گفت:" همه چیزو از دست دادی حالا دیگه تقریبا همه تبدیل به زامبی شدن"
    گفتم:" صف بوفه طولانی بود!" به او ذرت تعارف کردم و او مشتش را پر کرد. ادامه ی فیلم چیزی نبود جز حمله های خوف انگیز زامبی ها و جیغ های بی پایان چند نفری که هنوز زنده بودند و تعدادشان به سرعت کاهش می یافت. باید حدس میزدم که این فیلم نمیتوانست مرا به وحشت بیندازد. اما از طرفی احساس ناراحتی میکردم و در ابتدا دلیلش را نمیدانستم. کمابیش به پایان فیلم نزدیک شده بودیم که زامبی زرد و رنجوری با چشمان گودافتاده را دیدم که لخ لخ کنان آخرین بازمانده ای را که فریاد می کشید، دنبال می کرد. تازه آن موقع بود که متوجه موضوع شدم. صحنه ی فیلم به دو قسمت تقسیم شده بود، در یک قسمت از آن چهره ی وحشت زده ی قهرمان مونث فیلم و در قسمت دیگر چهره ی بی احساس تعقیب کننده ی او دیده می شد.
    و من متوجه شدم که کدام چهره ی صحنه ی پایانی به من شباهت داشت.
    از جا بلند شدم.
    جس زیر لب گفت:" کجا داری میری؟" هنوز حدود دو دقیقه از فیلم مونده"
    "باید نوشابه بخورم" و بعد با سرعت به طرف در خروجی رفتم. روی نیمکتی که کنار در سالن بود، نشستم و به سختی کوشیدم تا به کنایه ی موجود در فیلم فکر نکنم. اما فیلم کنایه آمیز بود با در نظر گرفتن همه چیز میشد چنین تعبیر کرد که سرانجام من هم تبدیل به یک زامبی می شدم. پیش بینی این موضوع را نکرده بودم. البته من یکبار در خواب تبدیل شدن خودم را به یک هیولا دیده بودم، اما نه یک جسد ترسناک که دوباره زنده باشد. از اینکه می دیدم قادر نیستم نقش زن قهرمان را بازی کنم افسرده بودم! داستان من دیگر به پایان رسیده بود! جسیکا از سالن سینما خارج شد و کمی جلوی در مکث کرد احتمالا در این فکر بود که بهترین جا برای اینکه دنبال من بگردد کجا است. وقتی من را دید، آسوده خاطر به نظر رسید اما فقط برای یک لحظه. بهد حالتی حاکی از آزردگی در چهره اش نقش بست.
    پرسید:" نکنه این فیلم برای تو بیش از حد ترسناک بود؟"
    با لحن موافقی گفتم:"آره فکر میکنم که خیلی ترسو هستم"
    او اخم کرد و گفت:" خنده داره فکر نمیکردم ترسیده باشی من خودم در تمام مدت جیغ می کشیدم اما نشنیدم تو حتی یک بارم جیغ بکشی! برای همینم نفهمیدمکه چرا رفتی؟"
    شانه ای بالا انداختم و گفتم:" فقط ترسیده بودم"

    خیالش کمی راحت شد. گفت:" این ترسناکترین فیلمی بود که من تا حالا دیده بودم. شرط می بندم امشب هردومون دچار کابوس می شیم."
    در حالی که سعی می کردم لحن صدام عادی به نظر برسد گفتم:"حتما همینطوره" در واقع من هیچ شبی رو بدون کابوس نمی گذروندم.
    جس پرسید:" کجا میخوای غذا بخوری؟"
    "هرجا که بشه"
    "باشه"
    در همان حال که قدم می زدیم جس شروع کرد به صحبت کردن درباره هنرپیشه ی نقش اول فیلم. وقتی که او درباره ی جذابیت آن هنر پیشه صحبت می کرد من سرم را تکان می دادم در حالی که اصلا به یاد نداشتم موجودی به جز زامبی در فیلم دیده باشم! به جایی که جسیکا من را به آن طرف می برد، نگاه نمی کردم فقط به طور مبهمی متوجه بودم که هوا تاریک و خیابان ها ساکت شده اند! جسیکا به من نگاه نمی کرد، چهره اش مظطرب بود او نگاهش را مستقیما به جلو دوخت و بر سرعت گام هایش افزود. در حالی که به او نگاه می کردم متوجه شدم که چشمهایش به سرعت به سمت راست چرخیدند و بعد از نگاه سریعی به وسط خیابان به جای خود برگشتند.
    برای اولین بار من هم نگاه سریعی به اطراف خود، انداختم. ما روی قسمتی از پیاده رو بودیم. مغازه های کوچک حاشیه ی خیابان، همه تعطیل بودند و پنجره هایشان تاریک. هنوز به خیابان بعدی نرسیده بودیم که چراغهای خیابان دوباره روشن شدند و من توانستم کمی پایینتر، ورودی گنبدی شکل اغذیه فروشی مک دونالد را که جسیکا به طرف آن میرفت، ببینم. در وسط خیابان مغازه ای باز بود. پنجره ها از طرف داخل پوشانیده شده بودند و در بیرون از مغازه تابلوهای نئونی دیده می شد. روی بزرگترین تابلوی نئون که رنگ سبز درخشانی داشت، اسم آن مغازه ی نوشابه فروشی نقش بسته بود: پیت یک چشم! با خودم گفتم که شاید آنجا پاتوق دزدهای دریایی باشد. که البته از بیرون چیزی قابل رویت نبود. ناگهان در فلزی نوشابه فروشی با حرکت تندی باز شد. داخل مغازه نیمه تاریک بود. همهمه ی ضعیفی از صداهای مختلف به همراه صدای جیرینگ جیرینگ تکه های یخ، در لیوان های پر از نوشابه تا وسط خیابان می آمد. کنار در ورودی مغازه چهار مرد به دیوار تکیه داده بودند. نگاه سریعی به جسیکا انداختم. چشمهای او به طرف جلو دوخته شده بودند و او با سرعت گام بر میداشت. به نظر وحشت زده نمی آمد. فقط حالت احتیاط آمیزی داشت و سعی می کرد توجه کسی را به خودش جلب نکند. بدون فکر کردن از راه رفتن ایستادم و با احساس نیرومند آشنا پنداری نگاهی به پشت سرم، به آن چهار مرد انداختم. اینجا خیابان دیگری بود و شب دیگری با این حال احساسم بسیار شبیه به احساس آن شبی بود که ادوارد من را از دست چهار مرد ولگرد نجات داده بود. یکی از آنها کوتاه قامت بود و پوست تیره ای داشت. وقتی که ایستادم و به طرف آنها برگشتم همان مرد کوتاه قامت با علاقه به من نگاه کرد.
    من هم درحالی که روی پیاده رو خشکم زده بود، به او خیره شدم.
    جس در گوشم زمزمه کرد:" بلا؟ چیکار داری میکنی؟"
    سرم را تکان دادم. خودم هم مطمئن نبودم. فقط زیر لب گفتم:" من اونا رو می شناسم..."
    چه می کردم؟ من با بیشترین سرعت ممکن از تکرار آن خاطره فرار می کردم، باید تصویر آن چهار مرد را از ذهنم بیرون می راندم. باید خودم را با بی حسی خاصی که بدون آن قادر به انجام هیچکاری نبودم محافظت میکردم. چرا من با چنان حالت بهت زده ای از پیاده رو وارد خیابان شده بودم؟

    رفتن من با جسیکا به پورت آنجلس کاملا اتفاقی بود. حتی اینکه همراه با او در خیابان تاریکی ایستاده بودم، امری تصادفی بود. چشمهایم روی مرد کوتاه قد،میخکوب شده بود و در حافظه ام، خصوصیات ظاهری اورا با مردی که حدود یکسال پیش، در یکی از خیابان های ساکت و تاریک این شهر بندری کوچک مرا تهدید کرده بود، مقایسه می کردم. در این اندیشه بودم که آیا راهی برای شناختن آن مرد وجود دارد یا نه! آن قسمت خاص از آن غروب خاص، تصویر مبهمی در حافظه ی من بود. بدن من، بهتر از ذهنم آن خاطره را به یاد داشت. به یاد آوردم که وقتی داشتم برای دویدن یا ایستادن در جای خودم تصمیم می گرفتم، پاهایم دچاره چه لرزشی شده بودند. همینطور خشکی گلویم را به یادآوردم. زمانی که سعی کرده بودم جیغ بکشم. کشش پوست دستهایم در اطراف انگشتانم را به یاد آوردم. هنگامی که سعی داشتم دستانم را مشت کنم و ...
    سرمایی که گردنم را فرا گرفته بود. وقتی که مرد مو مشکی مرا عسل خطاب کرده بود...
    در حالت این مرد ها هم، نوعی تهدید مبهم و تلویحی وجود داشت که البته ربطی به آن شب سال گذشته نداشت. در واقع این حس من از این واقعیت ناشی می شد که آنها بیگانه بودند، اینجا هم تاریک بود و تعداد آنها از من و جسیکا بیشتر بود _ بیشتر از این، نکته ی خاص دیگری وجود نداشت. اما همین کافی بود که صدای جسیکا را که از وحشت شکسته بود، پشت سرم بشنوم:" بلا! زود باش بیا"
    اعتنایی به او نکردم و بی آنکه حتی تصمیم آگاهانه ای برای حرکت دادن پاهایم گرفته باشم، به طرف جلو حرکت کردم. نمیدانم چرا؟ اما در هر حال تهدید مبهمی که از جانب آن مردها حس می کردم، من را به طرف آنها کشاند. واکنش غیر عاقلانه ای بود. اما مدتها بود که من هیچ نوع واکنشی نداشتم... از این واکنش تبعیت کردم. چیز نا آشنایی در رگهی من جریان پیدا کرده بود. ناگهان متوجه شدم:آدرنالین! این هورمون که مدتها بود در سیستم بدن من وجود نداشت، ضربان قلبم را تشدید کرده و با بی حسی من می جنگید. عجیب بود که با حضود آدرنالین در بدنم دیگر خبری از ترس نبود. کمابیش به نظرم رسید که اتفاقی که در اینجا در حال روی دادن بود در واقع پژواکی بود از آخرین باری که من به همین ترتیب، در یکی از خیابانهای تاریک پورت آنجلس در مقابل مردان غریبه ایستاده بودم. دلیلی برای ترس نمی دیدم. نمی توانستم تصور کنم که در دنیا چیزی برای ترسیدن، وجود داشته باشد! حداقل نه از لحاظ جسمانی! این یکی از مزیتها برای کسی همچون من، که همه چیزش را باخته بود، به حساب می آمد.
    تا وسط خیابان رفته بودم که جس خودش را به من رساند و بازویم را گرفت و کشید، گفت:" بلا! تو نمیتونی وارد اون نوشابه فروشی بشی!"
    با حواس پرتی گفتم:" نمیخوام برم تو!" و درحالی که میخواستم دست او را پس بزنم، گفتم:" فقط میخوام یه چیزی رو ببینم"
    او زیر لب گفت:" دیوونه شدی؟ میخوای خودتو به کشتن بدی؟"
    این سوال جسیکا توجه مرا جلب کرد و چشمهایم به صورت او دوخته شدند. با لحن تدافعی گفتم:" نه! نمی خوام" حقیقت را گفته بودم. من قصد خود کشی نداشتم. حتی در آغاز دوران افسردگیم که ممکن بود مرگ مایه ی آسودگی ام باشد، به آن فکر نکرده بودم. من تا حد زیادی به چارلی مدیون بودم. در قبال مادرم، رنی هم احساس مسئولیت زیادی داشتم. باید به فکر آنها می بودم. از طرفی قول داده بودم که به هیچ کار احمقانه یا جسورانه ای دست نزنم. به همین دلایل هنوز نفس می کشیدم.

    ***
    با به یاد آوردن قولی که داده بودم،کمی دچار عذاب وجدان شدم. اما کاری که الآن در حال انجام بود، اهمیتی نداشت. اینکار مثل این بود که بخواهم لبه ی تیغ تیزی را فقط به مچ دستهایم نزدیک کنم! چشمهای جس گرد شده بودند و دهانش باز مانده بود! سوال او در مورد خودکشی احتیاج به پاسخ نداشت اما من کمی دیر متوجه این نکته شدم! با لحن ترغیب کننده ای به جسیکا گفتم:" تو برو غذا بخور" بعد با دست مغازه ی اغذیه فروشی را به او نشان دادم. جسیکا طوری به من نگاه کرد که اصلا خوشم نیامد! اضافه کردم:" من تا یک دقیقه ی دیگه به تو ملحق میشم." رویم را از جسیکا برگرداندم و دوباره به طرف آن چهار مرد برگشتم که چشمهای علاقه مند و کنجکاوشان را به ما دوخته بودند.

    جسیکا گفت:"بلا همین حالا دست از این کار بکش"
    ماهیچه های من قفل شدند و همان جایی که ایستاده بودم، میخکوب شدم. چون این بار صدای جسیکا نبود که مرا سرزنش می کرد! بلکه صدای خشم آلودی بود... صدایی آشنا! دل نشین_ حتی با وجود اینکه خشم آلود بود نرمی و لطافت مخمل را داشت.
    این صدای او بود! کاملا مراقب بودم که در ذهنم به نام او فکر نکنم! و من در عجب بودم که چگونه شنیدن آن صدا، من را به زانو در نیاورده بودم. در شگفت بودم که چگونه آن صدا من را روی سنگفرش خیابان نینداخته بود تا از درد از دست دادن او به خودم بپیچم؟ اما هیچ درد و شکنجه ای در کار نبود اصلا و ابدا!
    در همان لحظه ای که صدای او را شنیدم، همه چیز کانلا روشن و واضح بود. مثل این بود که ناگهان سرم از درون استخر تیره ای، سطح آب را شکافته و بیرون آمده باشد. حالا آگاهی من از همه ی جنبه های محیط اطرافم بیشتر شده بود. تصویرها، صداها، باد سردی که تا آن لحظه متوجه وزیدن آن به روی چهره ام نشده بودم، و... بوهایی که از در باز مغازه ی نوشابه فروشی به بیرون می تراوید.
    با حیرت به اطرافم نگریستم.
    صدای دلنشینی که هنوز خشم آلود بود، به من دستور داد:" برگرد پیش جسیکا! تو قول دادی کار احمقانه ای نکنی!"
    حالا تنها بودم. جسیکا در فاصله ی دو سه متری من ایستاده و با چشمان هراسناکش به من خیره شده بود. کنار دیوار، مردهای بیگانه نگاههای بهت زده شان را به من دوخته بودند و نمی دانستند من، که بی هیچ حرکتی در وسط خیابان ایستاده بودم چه قصدی داشتم.
    سرم را تکان دادم و سعی کردم وضع موجود را درک کنم. می دانستم که او آنجا نبود. و با این حال، او را به طور عجیبی نزدیک خودم حس می کردم. نزدیک به من...! برای اولین بار پس از آن پایان غم انگیز. خشم موجود در لحن صدایش، آمیخته به نگرانی و دلسوزی بود. همان خشمی که زمانی برایم بسیار آشنا بود. مدت زمانی که این صدا را نشنیده بودم، همچون عمری بر من گذشته بود. صدا در حالی که از من دور می شد، گفت:" به قول خودت عمل کن" مثل این بود که صدای رادیویی را آهسته کم کنند.
    رفته رفته به این فکر افتادم، که شاید دچار نوعی توهم شده ام. توهمی که بدون شک در اثر شباهت عجیب موقعیت فعلی با خاطره ی سال گذشته در ذهنم ایجاد شده بود.
    به سرعت احتمالاتی را که وجود داشت، در ذهنم مرور کردم.
    گزینه ی اول: من دیوانه شده بودم! درواقع واژه ی دیوانه، کلمه ای بود که مردم عادی در مورد کسانی که صداهایی را در سرشان می شنیدند به کار می بردند.
    ممکن بود
    گزینه ی دوم:ضمیر ناخوداگاه من آنچه را که می خواستم، به من ارائه کرده بود. در واقع تحقق خیالی آرزویم بود. یک آرامش لحظه ای و فرار از درد و رنج با توسل به این ایده ی نادرست که او هنوز به مرگ و زندگی من اهمیت می داد. در این توهم او چیزی را گفته بود که الف) در صورت حضور در کنار من به زبا میاورد ب)در صورت احساس خطر در مورد اتفاق بدی که برای من می افتاد ممکن بود بر زبان آورد.
    ممکن بود.
    گزینه ی شماره سه وجود نداشت. بنابراین امیدوار بودم که این اتفاق چیزی بیش از جوشش ضمیر ناخواگاهم نباشد. چون در صورت صحت داشتن گزینه ی اول، ممکن بود کار من به بیمارستان یا تیمارستان بکشد.
    اما واکنش من چندان عاقلانه نبود. خوشحال شده بودم. لحن صدای او چیزی بود که من می ترسیدم آنرا از دست بدهم و برای همین بیشتر از هر چیز دیگری، بسیار خشنود بودم که ضمیر ناخواگاهم بهتر از ضمیرخوداگاهم، آن صدا را ضبط و ثبت کرده بود.
    من مجاز نبودم به او فکر کنم. این چیزی بود که سعی داشتم نسبت به آن سختگیری زیادی داشته باشم. اما دچار لغزش شده بودم. در هر حال من انسان جایزالخطایی بیش نبودم. اما داشتم بهتر می شدم و برای همین مدتها بود که از درد اجتناب داشتم. راه چاره، بی حسی و کرختی دائمی بود. بین درد و پوچی،من پوچی را انتخاب کرده بودم.
    حالا دیگر انتظار درد را می کشیدم. بی حس نبودم. بعد از ماه ها گیجی و سرگشتگی، حواس پنج گانه ام به طرز عجیبی فعال شده بودند. اما درد عادی فعلا برطرف شده بود. تنها درد من، ناشی از ناامیدی مربوط به محو شده صدای او بود.
    انتخاب دومی هم داشتم.
    عاقلانه بود که از این تحول باالقوه ویرانگر، که بدون شک از لحاظ ذهنی، ناپایدار بود، پرهیز کنم.تقویت چنین توهماتی کار احمقانه ای بود.
    اما صدای او محو شده بود.
    قدم دیگری به طرف جلو برداشتم و امتحان کردم.
    صدای خشم آلود بار دیگر شنیده شد:"بلا! برگرد!"
    نفس راحتی کشیدم. این لحن عصبانی همان چیزی بود که می خواستم بشنوم . مدرک دروغین و ساختگی برای اثبات اینکه او به من اهمیت می داد. هدیه ای بود به من از طرف ضمیر ناخوداگاهم.
    همه ی این فکر ها فقط چند ثانیه ذهن من را اشغال کرده بودند. جمعیت تماشاچی چندنفره، با کنجکاوی به من نگاه می کردند. شاید چنین به نظر می آمد که من فقط در مورد نزدیک شدن یا نشدن یه آنها تردید داشتم. چطور ممکن بود آنها حدس بزنند من آنجا ایستاده و از یک لحظه ی غیرمنتظره جنون لذت برده بودم؟!
    یکی از مردها گفت:"سلام" لحن او ، هم مطمئن و هم کمی نیشدار بود. او پوست و موی صافی داشت و با اعتماد به نفس کسی آنجا ایستاده بود که خودش را خیلی خوش ظاهر بداند. نمی توانستم بگویم خوش ظاهر بود یا نه، چون ذهنیت خوبی از او نداشتم.
    صدای درون ذهنم با غرغر خفیفی جواب داد. لبخند زدم، وبه نظر رسیذ مرد با اعتماد به نفس، لبخند من را نشانه ی تشویق خودش قلمداد کرد.
    او نیشخندی زو و به دنبال آن چشمکی، بعد گفت:"میتونم کمکی کنم؟ به نظر می آد گم شدی؟"
    با احتیاط پایم را روی جدول کنار خیابا ن گذاشتم، درون جوی، آبی روان بود که در تاریکی شب تیره به نظر می رسید.
    گفتم:"نه!من گم نشدم"
    حالا که به او نزدیکتر شده بودم، و چشمهایش به طور عجیبی متمرکز بودند،چهره ی مرد کوتاه قامتی را که پوست تیره ای داشت با دقت از نظر گذراندم. به هیچ وجه آشنا نبود. از اینکه او همان مرد وحشتناکی نبود که یکسال پش سعی کرده بود به من آسیب برساند حس ناامیدی عجیبی به من دست داده بود.
    حالا دیگر صدای توی سرم ساکت شده بود.
    کرد کوتاه قامت متوجه نگاه خیره ی من شد و با حالتی عصبی تعارف کرد:" می تونم یه نوشابه برات بخرم؟" به نظر می رسید از اینکه فکر می کرد توجه من را جلب کرده است، خشنود باشد.
    بی اختیار جواب دادم:"سن من برای خوردن اینجور نوشابه ها کمه."
    او گیج شده بود و نمی دانست چرا من به آنها نزدیک شده بودم.مجبور شدم توضیح بدهم.
    به او گفتم:" از اون طرف خیابون، شما شبیه کسی به نظر اومدین که من می شناسم! ببخشید اشتباه کردم."
    تهدیدی که من را به وسط خیابان کشانده بود، حالا بخار شده و به هوا رفته بود. اینها همان مردهای خطرناکی نبودند که من از سال گذشته به یاد داشتم. شاید هم آدم های خیلی خوبی بودند. خوب و بی خطر! علاقه ام را از دست دادم.
    مرد بلوندی که از خودش مطمئن بود گفت:" اشکال نداره! حالا بمون تا کمی با هم قدم بزنیم"
    "متشکرم اما نمیتونم"
    جسیکا در وسط خیابان به حالت تردید ایستاده بود. چشمهای او، از خشم ناشی از بی پروایی من گرد شده بود.
    مرد گفت:"اوه! فقط چند دقیقه"
    سرم را تکان دادم و برگشتم تا به جسیکا ملحق شوم.

    به او گفتم:"بریم غذا بخوریم" سعی میکردم نگاهم به صورت او نیفتد. اگرچه به نظر می رسید که من به طور موقت از فکر زامبی ها رها شده بودم، اما هنوزهم حواسم پرت و فکرم آشفته بود. حالت بی روح و بی حس وجودم دیگر بر نگشته بود و هر دقیقه که از عدم باز گشت آن میگذشت،مظطرب تر می شدم.
    جسیکا با لحن تندی پرسید:"تو چه فکری بودی؟تو اونارو نمی شناسی_شاید اونها قاتل های دیوونه ای بودن!"
    شانه ای بالا انداختم و امیدوار بودم که او این موضوع را فراموش کند، گفتم:"فقط فکر کردم یکی از اونا رو می شناسم."
    "بلا سوان! تو آدم خیلی عجیبی هستی! گاهی به نظرم میاد که من اصلا تورو نمی شناسم"
    "متاسفم" نمیدانستم به جزاین، چیز دیگری هم باید به او بگویم یا نه!
    ما در سکوت به طرف اغذیه فروشی مک دونالد رفتیم. مطمئن بودم که او آرزو میکرد ای کاش به جای اینکه مسافت کوتاه بین سالن سینما تا آنجا را پیاده طی کنیم، سوار ماشین او می شدیم تا به سرعت بتواند از آن مسیر بگذرد. حالا اشتیاق او برای به پایان رسیدن این شب، درست مثل اظطرابی بود که من از ابتدای سفرمان داشتم.
    وقتی مشغول غذا خوردن بودیم، چندبار سعی کردم سر صحبت را با او باز کنم، اما جسیکا همراهی نمی کرد. بدون شک خیلی اورا ناراحت کرده بودم.س
    وقتی به اوتومبیل او برگشتیم، رادیو را روی ایستگاه مورد علاقه اش تنظیم کرد و صدای آنرا آنقدر زیاد کرد که دیگر راحت نمی شد صحبت کرد.
    لازم نبود برای بی توجه ماندن به موسیقی به اندازه ی همیشه تقلا بکنم اگرچه فکر من برای اولین بار، با دقت خالی و بی حس نشده بود، بازهم آنقدر افکار مختلف در ذهنم بود که مانع شنیدن آواز رادیو میشد.
    صبر کردم تا بی حسی به ذهنم بازگردد، یا شاید هم درد باز می گشت. بدون شک درد در راه بود.من قوانین شخصی خودم را زیر پا گذاشته بودم.به جای اینکه از خاطاتم پرهیز کنم، به طرف آنها رفته و از آنها استقبال کرده بودم. من صدای او را با وضوح زیادی در ذهنم شنیده بودم. باید بهای این ناپرهیزی ام را میدادم! در این مورد هیچ تردیدی نداشتم. به خصوص اگر نمی توانستم بی حسی ذهنی ام را دوباره به دست آوردم. بیش از حد آگاه و هشیار شده بودم و این موضوع من را می ترساند.
    اما آسودگس کماکان نیرومند ترین احساس در وجودم بود، نوعی آسودگی که ریشه در هسته ی اصلی وجودم داشت.
    هر اندازه که تلاش می کردم به او فکر نکنم، فراموش کردنش به همان اندازه آسانتر می شد. بعدا،همان شب، وقتی که خستگی و بی خوابی تمام دژهای دفاعی وجودم را تسخیر کرده بود، نگران بودم که مبادا همه چیز محو و نابود شود. می ترسیدم که ذهنم مثل الک یا آبکش شود و روزی برسد که دیگر نتوانم رنگ دقیق چشمهایش، سردی پوستش یا لحن صدایش را به یاد آورم. نمی توانستم به آنها فکر کنم اما باید آنها را در حافظه ام نگه می داشتم.
    چون فقط یک چیز بود که توانایی من برای ادامه ی زندگی به آن بستگی داشت. باید مطمئن میشدم که او هنوز وجود داشت. فقط همین هرچیز دیگری را می توانستم تحمل کنم!
    برای همین بود که احساس می کردم بیشتر از هر زمان دیگری در گذشته، در فورکس به دام افتاده بودم. برای همین بود که وقتی چارلی به من پیشنهاد تغییر و تنوعی را می داد، بااو در می افتادم. در واقع نباید به این موضوع اهمیت می دادم، چون دیگر قرار نبود کسی به اینجا بازگردد.
    اما اگر قرار بود به جکسون ویل یا هرجای آفتابی دیگری می رفتم چگونه می توانستم اعتقاد خودم را به واقعی بودن او حفظ کنم؟ در جایی که من هرگز نمیتوانستم او را تصور کنم، ممکن بود خاطراتم عوض شوند... و دیگر نتوانم به زندگی اهمیت بدهم.
    یادآوری او ممنوع، و فراموش کردنش وحشتناک بود. مسیر سختی را پیش رو داشتم. وقتی جسیکا اتوموبیلش را جلوی خانه ی ما متوقف کرد، حیرت کردم! سواری مدت زیادی طول نکشیده بود. اما با وجود این فکرش را هم نکرده بودم که جسیکا بتواند آن همه مدت ساکت بماند!
    وقتی که در اتوموبیل را باز می کردم گفتم:"جس متشکرم که با من بیرون اومدی.... خیلی... خوش گذشت.:
    امیدوار بودم کلمه ی خوش را درست به کار برده باشم.
    زیر لب گفت:"همین طوره!"س
    "برای اتفاقی که...بعد از فلم افتاد متاسفم"
    "مهم نیست بلا" به جای نگاه کردن به من از شیشه ی جلوی اتومبیل به بیرون نگاه می کرد. ظاهرا به جای اینکه موضوع را فراموش کند، عصبانی تر هم شده بود.
    گفتم:"دوشنبه می بینمت"
    "آره! خداحافظ"
    عقب کشیدم و در را بستم اوهم بدون نگاه کردن به من، با اتومبیلش از آنجا دور شد.
    تا موقعی که وارد خانه شوم، دیگر جسیکا را فراموش کرده بودم.
    چارلی در وسط هال ایستاده و انتظار مرا می کشید. بازوهایش را محکم روی سینه اش درهم فرو برده و دستهایش مشت شده بودند.
    در حالی که با حواس پرتی از کنار چارلی رد می شدم گفتم:"سلام پدر" و به طرف پله ها رفتم. مدت زیادی را به فکر کردن درباره ی ادوارد گذرانده بودم و حالا می خواستم قبل ز اینکه فکر او دوباره به سراغم بیاید، خودم را به طبقه ی بالا برسانم.
    چارلی با لحن مصرانه ای پرسید:"تا حالا کجا بودی؟"
    با حیرت به پدرم نگاه کردم و گفتم:"با جسیکا به پورت آنجلس رفتیم تا یه فیلم ببینم همونطور که امروز صبح بهت گفته بودم"
    غرولند کنان گفت:"اوهوم"
    پرسیدم:"خوبه؟"
    او با دقت به صورت من نگاه کرد چشم های او باز شده بودند مثل اینکه چیز غیر منتظرانه ای دیده باشد، بعد گفت:" آره خیلی خوبه! بهت خوش گذشت؟"
    "خیلی. ما زامبی هارو دیدیم که مردمو میخوردن! عالی بود!"
    چشمهای او تنگ شدند.
    "شب بخیر پدر"
    اوکنار کشید تا من رد شوم. با عجله به اتاقم رفتم.
    چند دقیقه بعد روی تختم دراز کشیده بودم، و منتظر بودم تا سر انجام درد از راه برسد.
    احساس فلج کننده ای بود. حس میکردم سوراخ بزرگی در وسط سینه ام به وجود آمده و باعث شده است که من حیاتی ترین اندام های داخلی بدنم را از دست بدهم. به علاوه مثل این بود که زخم های عمیق و شفا نیافته ای در اطراف لبه های این حفره ی بزرگ، به وجود آمده باشد. این زخم ها، با وجود گذر زمان،هنوز دردناک بودند و خونریزی داشتند. منطق حکم می کرد که شش هایم هنوز باید سرجای خودشان باشند. گرچه گاهی مجبور می شدم برای گرفتن هوا، نفس نفس بزنم که باعث می شد سرگیجه بگیرم.و در نهایت مثل این بود که تلاشهایم بی نتیجه مانده باشند. بدون شک، قلبم هم سرجایش بود و کماکان می تپید. اما نمیتوانستم صدای ضربان آنرا در گوشهایم بشنوم. و دستهایم از سرما کبود شده بودند. بدنم را به طرف داخل جمع کردم و دنده هایم را در آغوش گرفتم تا آرامشی به دست بیاورم. تلاش کردم تا دوباره بی حسی و بی خبری از دست رفته را در خودم ایجاد کنم، اما فایده ای ندشت.
    با این حال می دانستم که زنده خواهم ماند. من هشیار بودم، درد را حس می کردم. دردی که از سینه ام به خارج از بدنم ساطع می شد و امواج دردآوری را از اعضای بدنم و سرم به اطراف می فرستاد.اما من بر خودم مسلط بودم. می توانستم جان سالم به در ببرم. احساسم این نبود که درد به مرور زمان مرا ضعیف کرده باشد بلکه برعکس حس میکزدم آنقدر قوی شده ام که بتوانم هر دردی را تحمل کنم.
    اتفاق امشب هرچه بود، مرا از خواب بیدار کرده بود نمیدانم چه عاملی در کار بود، زامبی ها، آدرنالین یا توهمات خودم. در هر حال من بیدار شده بودم!
    بعد از مدت ها برای اولین بار نمی دانستن فردا چه چیزی در انتظارم بود.
  5. #5
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    فصل پنجم

    متقلب

    مایک گفت : بلا چرا دست از کار نمی کشی ؟
    چشم های او به کناری خیره شده بود و در واقع به من نگاه نمی کرد . نمی دانستم چه مدتی را در حال بی توجهی سپری کرده بودم .
    بعد از ظهر طولانی و کشداری را در فروشگاه نیوتون گذرانده بودم . در آن لحظه فقط دو نفر در فروشگاه حضور داشتند که از صدای گفتگویشان می شد حدس زد که از راهپیماهای حرفه ای بودند . یک ساعت بود که مایک در حال توضیح دادن نقاط ضعف و قوت دو نوع از کوله پشتی های سبک برای آنها بود اما ناگهان آنها از بحث جدی قیمت گذاری بیرون آمده و برای تعریف کردن داستانهایی که از جاده ها به یاد داشتند با هم به رقابت پرداخته بودند . حواس پرتی آنها فرصتی را در اختیار مایک گذاشته بود که از دست آنها فرار کند .
    گفتم : می تونم بمونم .
    هنوز نتوانسته بودم به پوسته محافظت کننده ی بی حسی خودم بازگردم و امروز همه چیز به طور عجیبی نزدیک به من به نظر می رسید و همه ی صدا ها بلند بودند مثل این بود که من پنبه ها را از گوشهایم در آورده باشم . سعی کردم صدایم را در میان قهقه ی بلند راهپیماها به گوش مایک برسانم ، اما موفقیت چندانی نداشتم .
    مرد تنومندی که ریش نارنجی اش تناسبی با موی قهوه ای تیره اش نداشت ، گفت : من خرس های گریزلی رو توی پارک یلواستون از فاصله ی خیلی نزدیک دیده ام اما اونها زیاد هم وحشی نیستن .
    موهای این مرد ژولیده بود و لباسهایش وضعی داشتند که به نظر می آمد چند روز توی کوله پشتی او بوده اند . گویی تازه از کوهستان برگشته بود .
    مرد دیگر گفت : غیر ممکنه . خرس های سیاه به اون بزرگی نمی شن . احتمالا اون خرس های گریزلی که تو دیدی توله بوده ان .
    او بلند قد و لاغر بود ، چهره ی او آفتاب سوخته بود و زیر شلاق باد و باران به پوسته ی چرم مانند نازیبایی تبدیل شده بود .
    مایک زیر لب گفت : راستش بلا ، همین که این دوتا مرد دست از سر من بردارن اینجا رو تعطیل می کنم .
    شانه ای بالا انداختم و گفتم : اگه می خوای من از اینجا برم ...
    وقتی داشتم وسایلم را جمع می کردم ، صدای مرد ریشو را شنیدم : حتی وقتی که چهار دست و پا راه می رفت از تو بلند تر بود ، به بزرگی یه خونه بود و رنگش به سیاهی قیر بود . می خوام در مورد اون خرس به جنگلبان اینجا گزارش بدم . باید به مردم هشدار داد – من این خرس رو بالای کوه ها ندیدم ، حواست هست ؟ - من اونو چند کیلومتری یه کوره راه دیدم .
    مردی که پوست صورتش شبیه چرم بود ، خندید و چشم هایش را چرخی داد و گفت : بذار حدس بزنم – تو داشتی توی مسیر خودت پیش می رفتی ، یه هفته بود که غذای درست و حسابی نخورده بودی و رختخوابی بهتر از روی زمین گیرت نیومده بود درسته ؟
    مرد ریشو در حالی که به طرف من و مایک برگشته بود گفت : هی ، اُی ، مایک درسته ؟
    زیر لب گفتم : دوشنبه می بینمت مایک .
    مایک در حالی که از من دور می شد گفت : بله آقا .
    - ببینم تازگی ها کسی اینجا به شما هشدار نداده ( در باره ی خرس های سیاه ) ؟
    - نه آقا اما همیشه بهتره از اونها فاصله بگیرین و غذای خودتون رو به طور صحیح ذخیره کنین . شما ساچمه پران های ضد خرس جدید رو دیدین ؟ اونها فقط نهصد گرم وزن دارن ...
    در ها باز شدند تا من زیر باران قدم بگذارم . در حالی که زیر ژاکتم قوز کرده بودم ، با عجله به طرف اتومبیلم رفتم . صدای قطره های باران که به کلاه ژاکتم می خوردند به طور غیر عادی بلند بود ، اما به زودی غرش موتور اتومبیلم هر صدای دیگری را محو کرد .
    نمی خواستم به خانه خالی چارلی بر گردم . به خصوص شب گذشته ، بسیار نا خوشایند سپری شده بود و من هیچ تمایلی برای تکرار آن نداشتم . دیشب حتی بعد از اینکه درد و رنجم کاسته شده بود تا بخوابم ، ماجرا ادامه پیدا کرده بود . همانطور که بعد از دیدن فیلم به جسیکا گفته بودم هیچ وقت شکی در مورد تکرار کابوس های شبانه ام نداشتم .
    هر شب دچار کابوس هایی می شدم . البته به طور دقیق باید بگویم کابوس ، نه کابوس ها ، چون بیش از یک کابوس نبود و هر شب تکرار می شد . ممکن است فکر کنید که پس از گذشت ماه ها من به این کابوس عادت کرده و در مقابل آن نوعی مصونیت یافته بودم ، اما این کابوس هر شب بدون استثنا باعث وحشت و هراس من می شد و فقط وقتی به پایان می رسید که من در اثر جیغ کشیدن از خواب بیدار می شدم . چارلی دیگر به اتاق من سر نمی زد تا ببیند چه اتفاقی افتاده است ، لازم نبود به خودش زحمت بدهد تا مطمئن شود که هیچ مهاجمی در حال خفه کردن من نیست یا هر چیز دیگری – حالا دیگر او به این وضع عادت کرده بود .
    شاید کابوس من حتی کس دیگری به جز خودم را نمی ترساند . در کابوس من ، چیزی وجود نداشت که ناگهان به هوا بپرد و بگوید : پــــــخ ! تا من بترسم . زامبی ها هم در خواب من نبودند ، از اشباح و جنایت کارهای روانی هم هیچ خبری نبود . در واقع در رویای من چیزی وجود نداشت . آری هیچ چیز . فقط هزار تویی از درخت های پوشیده از خزه بود ، هزار تویی چنان آرام و بی صدا که سکوت آن پرده های گوشم را می آزرد ! هزارتویی تاریک ، تاریک همچون تیرگی غروب در پایان یک روز ابری . روشنایی فقط به اندازه ای بود که بتوان فهمید چیزی برای دیدن وجود ندارد . من در میان آن تاریکی بدون مسیر می دویدم و همیشه و همیشه و همیشه در حال جستجو بودم . هر چه زمان می گذشت ، سراسیمه تر می شدم و سعی می کردم سریع تر حرکت کنم ، گرچه سرعت زیاد همیشه بر مشکلات من می افزود ... بعد به قسمت اصلی کابوسم نزدیک می شدم - می توانستم نزدیک شدن آن را حس کنم اما همیشه قبل از اینکه آن چیز نا معلوم از راه برسد خودم را از خواب بیدار می کردم – و زمانی هم که بیدار می شدم ، به یاد نمی آوردم در جستجوی چه چیزی بوده ام . بعد متوجه می شدم که اصلا چیزی برای جستجو و پیدا کردن وجود نداشته است . متوجه می شدم که هرگز چیزی بیشتر از این جنگل تهی و خوفناک در کابوس من وجود نداشته است و بعد از آن هم چیزی بیشتر از آن برای من وجود نخواهد داشت ... هیچ چیز و هیچ چیز .
    معمولا این همان زمانی بود که جیغ کشیدن من شروع می شد ...
    توجهی نداشتم که در کدام جهت رانندگی می کنم – فقط در خیابان های فرعی خالی و مرطوب می چرخیدم و از راه هایی که ممکن بود مرا به طرف خانه هدایت کنند ، پرهیز می کردم – زیرا جایی برای رفتن نداشتم .
    آرزو کردم که ای کاش دوباره بی حس می شدم ، اما به یاد نمی آوردم که پیش تر چگ.نه این کار را کرده بودم . کابوس مدام به ذهنم فشار می آورد و وادارم می کرد به چیز هایی فکر کنم ، که برایم دردآور بودند . من نمی خواستم جنگل را به یاد بیاورم . حتی وقتی که این تصویر ها را از ذهنم می راندم ، احساس می کردم که چشم هایم با اشک پر می شدند و درد در اطراف حفره ی خیالی سینه ام شروع می شد . یک دستم را از روی فرمان اتومبیل بر می داشتم وآن را دور بالاتنه ام می پیچیدم تا از لرزش بدنم جلوگیری کنم .
    مثل اینکه من اصلا هیچ وقت وجود نداشته ام . این کلمه ها در ذهنم رژه می رفتند ، اما وضوح کامل توهم شب گذشته ام را نداشتند . آنها کلمه هایی بیش نبودند ، بی صدا بودند ، مثل حروف چاپ شده بر روی کاغذ . آری آنها واژه هایی بیش نبودند ... اما همین واژه ها بودند که شکاف سینه ام را ایجاد می کردند و من ناگهان پایم را محکم روی ترمز گذاشتم ، چون می دانستم با چنین بدن از کار افتاده ای نباید رانندگی کنم .
    بدنم را جمع کردم و صورتم را روی فرمان فشار دادم و سعی کردم بدون پر کردن شش هایم نفس بکشم .
    نمی دانستم چنین وضعیتی تا کی طول خواهد کشید ، چند سال بعد از این شاید روزی – زمانی که درد به اندازه ای کاهش می یافت که قادر به تحمل آن می شدم – می توانستم نگاهی به عقب بیندازم و خاطره ی آن چند ماهی را که همیشه به عنوان بهترین بخش از زندگی من در حافظه ام نقش بسته بود مرور کنم و اگر به راستی درد و رنج من تا حدی کاهش می یافت که می توانستم این کار را انجام دهم مطمئن بودم که برای همان مدت کوتاهی که ادوارد وقف من کرده بود سپاسگزار او می شدم ، همان چند ماه هم بیشتر از حد انتظارم بود ، بیشتر از آنچه که من سزاوارش بودم . شاید روزی می رسید که می توانستم چنین دیدی نسبت به ماجرا داشته باشم .
    اما اگر حفره سینه ام هرگز بهبود نمیافت چه ؟ اگر لبه های ناهموار این زخم ناپیدا هیچ وقت شفا نمیافت چه ؟ اگر لطمه ای که به من وارد شده بود همیشگی و غیر قابل جبران بود چه ؟
    به زحمت کوشیدم که بر خود مسلط باشم ، با نا امیدی اندیشیدم : گویی او هر گز وجود نداشته است .
    چه قول احمقانه و ناممکنی را به او داده بودم ! او به خودش اجازه داده بود که عکس های آلبوم مرا بدزدد و هدیه هایی را که به من داده بود پس بگیرد ، اما این کار ها باعث نمی شد که اوضاع به شکلی که قبل از ملاقات من با او بود ، برگردد . مدارک و شواهد فیزیکی این آشنایی بی اهمیت ترین بخش از معادله بود . من تغییر کرده بودم ، درون من آنقدر عوض شده بود که دیگر شخصیت قبلی ام باز شنا خته نمی شد . حتی اگر ویژگی های ظاهری من هم دچار تغییر شده بودند ، چهره ام رنگ پریده و سفید شده بود به استثنای حلقه های بنفش رنگی که کابوس هایم زیر چشم هایم نشانده بودند . چشم هایم در مقایسه با پوست رنگ پریده ام تیره به نظر می رسیدند . اگر من زیبا بودم و از فاصله ی دوری دیده می شدم ، حتی ممکن بود با یک خون آشان مونث اشتباه گرفته شوم . اما من زیبا نبودم و احتمالا بیشتر به یک زامبی شبیه بودم تا یک خون آشام .
    گویی او هرگز وجود نداشته ؟ این فکر جنون آمیز بود . این قولی بود که او هرگز نمی توانست به آن وفادار بماند ، در واقع در همان لحظه ای که این قول را به من داده بود آن را شکسته بود .
    سرم را محکم روی فرمان اتومبیل فشار دادم و سعی کردم خودم را از درد شدیدتری که به سراغم آمده بود برهانم .
    حتی در مورد پایبندی به قولی که به او داده بودم احمقانه به نظر می رسید . کجای این کار منطقی بود که من به عهدی پایدار بمانم که همان موقع به وسیله ی طرف مقابل شکسته شده بود ؟ چه کسی اهمیت می داد که من دست به کارهای جسورانه یا حماقت آمیز بزنم ؟ هیچ دلیلی وجود نداشت که من بی پروا و جسور نباشم یا دست به کارهای احمقانه نزنم !
    در حالی که هنوز نفس نفس می زدم ، به افکار کمابیش طنزآمیز خود خندیدم ، بی پروایی و جسارت ! آن هم در فورکس ! ایده ی نا امید کننده ای به نظر می رسید .
    طنز تلخ افکارم حواسم را پرت کرد و حواس پرتی درد و رنجم را تسکین داد ، حالا نفسم راحت تر بالا می آمد و من قادر بودم به پشت صندلی ام تکیه دهم اگرچه آن روز هوا سرد بود ، قطره های عرق پیشانی ام را پوشانده بودند .
    ذهنم را روی طرح نا امیدانه ی جسارت و حماقت متمرکز کردم تا از فروغلتیدن در خاطره های دردناک اجتناب کنم . بی پروایی و جسارت در فورکس ، مستلزم خلاقیت و ابتکار زیادی بود – شاید بیش از حدی که من از آن برخوردار بودم ، اما امیدوار بودم که بتوانم راهی پیدا کنم ... احتمالا اگر به طور یک جانبه به یک پیمان شکسته شده پایبند نمی ماندم ، حالم خیلی بهتر می شد . بهتر بود که من هم مثل ادوارد ، نقش یک عهد شکن را بازی می کردم . ادوارد با دزدیدن عکس ها از آلبوم من و پس گرفتن هدیه هایش آن هم بدون اجازه من ، نقش یک متقلب را بازی کرده بود . حال سوال این بود که من چگونه می توانستم تقلب کنم ؟ آن هم در شهر کوچک و بی بو و خاصیتی مثل فورکس ؟ البته فورکس همیشه شهر بی بو و خاصیتی نبود ، اما حالا پس از رفتن او دقیقا همان شهری شده بود که من همیشه تصورش را می کردم . شهری کسل کننده و بی خطر
    برای لحظه ای طولانی از شیشه جلو به بیرون خیره شدم . افکارم به کندی در حرکت بودند – به نظر نمی رسید که بتوانم به این افکار بی نظم جهت بدهم . موتور اتومبیلم را که پس از در جا کار کردن برای مدتی طولانی به طور رقت انگیزی به ناله افتاده بود ، خاموش کردم و پیاده شدم و به زیر بارانی که نم نم می بارید رفتم .
    باران سرد میان موهایم نفوذ کرد و بعد همچون قطره های شور که نه بلکه قطره های شیرین اشک روی گونه هایم سرازیر شد . سردی این قطره ها ذهنم را شفاف کرد . چشم هایم را باز و بسته کردم تا آب را از درون آنها بیرون برانم و نگاه سرد و بی تفاوتم را به آن سوی خیابان دوختم . بعد از حدود یک دقیقه فهمیدم که کجا هستم . من اتومبیلم را در وسط لاین شمالی خیابان راسل متوقف کرده و حالا خودم هم در مقابل خانه آقای چنی ایستاده بودم . اتومبیل من ورودی خانه ی آنها را مسدود کرده بود و در آن سوی خیابان هم خانه ی آقای مارکس قرار داشت . می دانستم که باید اتومبیلم را از سر راه بردارم و نیز می دانستم که باید به خانه بروم .پرسه زدن در خیابان ها آن هم به آن شکل کار اشتباهی بود آن هم در حالی که افسرده و آشفته بودم . در واقع من تهدید سرگردانی در خیابان های فورکس بودم ! در ضمن ممکن بود دیر یا زود کسی متوجه من شود و کارهایم را به چارلی گزارش دهد . همچنان که با کشیدن نفس عمیق خودم را برای حرکت آماده می کردم ، تابلوی کوچکی در وسط حیاط خانه ی آقای مارکس به چشمم خورد . در واقع این تابلو یک تکه مقوای بزرگ بود که به پایه ی صندوق پستی آنها تکیه داده و با حروف بزرگ تیره و خط خرچنگ قورباغه روی آن نوشته شده بود : فروشی .
    در کنار این تکه مقوا موتور سیکلت های کهنه ای روی زمین افتاده بودند .
    گاهی قسمت ، سرنوشت را تعیین می کند .
    تصادف ؟ یا شاید سرنوشت از قبل تعیین شده ؟ مطمئن نبودم اما به هر حال کمی احمقانه به نظر می رسید که وجود آن تکه مقوا را در آنجا به سرنوشت یا چیزی مثل آن نسبت بدهم ! مسخره بود اگر فکر می کردم که آن موتورسیکلت های فرسوده و زنگ زده ای که در حیاط خانه ی آقای مارکس و در کنار آن تکه مقوا می دیدم علامت این بود که وجود آنها در آنجا هدف مهم تری را دنبال می کنند ! درست در همان جایی و در همان وقتی که من به آنها احتیاج داشتم .
    شاید هم ربطی به قسمت و قضا و قدر نداشت . شاید هم راه های زیادی برای جسارت و بی پروایی وجود داشت و تنها کاری که من باید می کردم این بود که چشم هایم را به روی آنها بگشایم .
    جسورانه و حماقت آمیز . این دو کلمه واژه های مورد علاقه چارلی برای استفاده در مورد موتور سیکلت ها بودند .
    شغل چارلی در مقایسه با وظایف پلیس ها در شهر های بزرگ کار ساده و بی دردسری بود ، اما در سوانح رانندگی با او تماس گرفته می شد . با در نظر گرفتن بخش های طولانی و همیشه مرطوب بزرگراه های پر پیچ و خمی که از میان جنگل عبور می کردند وبا توجه به زیادی نقاط کور جاده ای چارلی از لحاظ داشتن مشغله ، چیزی از همکارانش در شهر های بزرگ کم نداشت . اما حتی با وجود وسایل نقلیه ی بزرگی که تنه های بریده شده ی درخت ها را با سرعت زیادی در جاده های پر پیچ می کردند مردم در عبور از جاده ها مشکل چندانی نداشتند . استثنای این قانون اغلب شامل موتور سیکلت ها می شد و چارلی قربانیان زیادی را که اغلب بیشتر آنها بچه بودند دیده بود که موتور سواری در بزرگراه ها آنها را به کشتن داده بود . قبل از اینکه ده ساله شوم او مرا وادار کرده بود به او قول بدهم که هیچ گاه دعوت به موتور سواری را از طرف هیچ کس نپذیرم . حتی در آن سن هم من قبل از قول دادن به کسی زیاد فکر نمی کردم ! در این شهر چه کسی ممکن بود بخواهد موتور سواری کند ؟ موتور سواری در هوای همیشه بارانی فورکس ، مثل این بود که کسی بخواهد با سرعت صد کیلومتر در ساعت دوش آب سرد بگیرد !
    آری من قول های زیادی داده بودم ...
    جرقه ای در ذهنم زده شده بود . می خواستم جسور و بی پروا باشم ، می خواستم قول هایم را زیر پا بگذارم . چرا باید در جا می زدم ؟
    این تا جایی بود که عقل من قد می داد . موضوع به همین سادگی بود . شلاپ شلوپ کنان در زیر باران و روی زمین خیس به طرف در جلویی خانه ی آقای مارکس رفتم و زنگ را زدم .
    یکی از پسر های خانواده ی مارکس در را باز کرد . پسر کوچکتر بود که در سال اول دبیرستان تحصیل می کرد . نتوانستم اسم او را به یاد بیاورم . او کوتاه تر از من بود و مو های حنایی رنگ او به زحمت تا شانه ی من می رسید .
    او به راحتی اسم من را به یاد آورد . با تعجب پرسید : بلا سوان ؟
    در حالی که نفس نفس می زدم انگشت شستم را از روی شانه ام به طرف تابلوی موتورسیکلت ها گرفتم و پرسیدم : چقدر برای اون موتورسیکلت می خوای ؟
    با لحن مصرانه ای پرسید : جدی می پرسی ؟
    معلومه که جدی می پرسم .-
    اونها کار نمی کنن .-
    با بی صبری آهی کشیدم ، چون فرسودگی موتور ها چیزی بود که خودم از تابلوی فروش آنها استنباط کرده بودم ، دوباره پرسیدم : چقدر ؟
    -اگه واقعا طالب یکی از اون موتورها هستی ، بردار و برو . مادرم ، پدرم رو مجبور کرده که اون ها رو کنار خیابون بذاره تا با آشغالا از اینجا برده بشن .
    نگاه سریعی به موتورها انداختم و متوجه شدم که آنها روی تلی از شاخ و برگهای خشکیده و وسایل دیگر افتاده اند.
    پرسیدم : ببینم در این مورد مطمئنی ؟
    -آره بابا . می خوای از مادرم بپرسی ؟
    بهتر بود که پای بزرگتر ها وسط کشیده نشود ، چون ممکن بود موضوع را به گوش چارلی برسانند .
    گفتم : نه ، من حرف تو رو باور می کنم .
    پرسید : می خوای بهت کمک کنم ؟ اون موتور ها سبک نیستن .
    -باشه متشکرم ، اما من فقط به یکی از اونها احتیاج دارم .
    پسر گفت : می تونی هر دوتا رو برداری . شاید بتونی بعضی از قطعات یکی از اونها رو برای اون یکی استفاده کنی .
    اون دنبال من به زیر باران آمد و کمک کرد تا هر دو موتورسیکلت سنگین را در قسمت عقب اتومبیلم جای دهم . به نظر می رسید خیلی دوست دارد از شر آنها خلاص شود ! برای همین هم با او هیچ بحثی نکردم .
    او پرسید : می خوای با اونها چی کار کنی ؟ اون موتور سیکلت ها سالهاست که کار نکردن .
    شانه ای بالا انداختم و گفتم : حدس می زدم .
    حس بداهه گویی ام برای اختراع داستان به من کمکی نکرد وفقط گفتم : شاید اونها رو ببرم به تعمیرگاه داولینگ .
    او صدایی از بینی اش درآورد و گفت : بردن اونها پیش داولینگ مثل آفتابه خرج لحیم کردنه ! ارزششو نداره .
    نمی توانستم استدلال او را رد کنم . جان داولینگ به خاطر دستمزد بالایی که می گرفت مشهور بود ! هیچ کس به سراغ او نمی رفت مگر در یک موقعیت اضطراری . بیشتر مردم ترجیح می دادند برای تعمیر به پورت آنجلس بروند البته اگر اتومبیل معیوبشان به آنجا می رسید . از این لحاظ من خیلی شانس آورده بودم ، وقتی که چارلی تراک کهنه ی بیلی را به من هدیه کرده بود ابتدا ته دلم خالی شد اما تا آن موقع هیچ مشکلی با آن اتومبیل نداشتم ، البته به جز جیغ و داد موتور پیر آن به اضافه محدود بودن سرعت حرکت آن به نود کیلومتر در ساعت ! وقتی که این ماشین به بیلی بلک تعلق داشت ، پسرش جاکوب بلک ماشین را کاملا سرحال نگه داشته بود ...
    ناگهان جرقه الهام چون نوری درخشیدن گرفت ، البته با وجود هوای طوفانی در آن لحظه ، تعجب زیادی هم نداشت !
    گفتم : آخه تو چه می دونی ؟ مشکلی نیست . من آدمشو دارم . کسی رو میشناسم که ماشین ها رو تعمیر می کنه .
    او لبخندی از سر آسودگی خاطر زد و گفت : اوه . خوبه .
    وقتی با اتومبیلم دور می شدم ، ربرایم دست تکان داد . هنوز لبخند می زد ، پسر مهربانی بود .
    حالا با سرعت و هدفمند رانندگی می کردم ، عجله داشتم تا قبل از آنکه سر و کله ی چارلی پیدا شود خودم را به خانه برسانم . حتی حساب این را کرده بودم که ممکن است چارلی به هر دلیلی زودتر از حد معمول به خانه بازگردد . با عجله وارد خانه شدم و خودم را به تلفن رساندم ، هنوز کلید ها در دستم بودند .
    وقتی معاون چارلی ، پیتر ، گوشی را برداشت و جواب داد ، گفتم : لطفا رئیس سوان . من بلا هستم .

    پیتر با خوشرویی گفت : اوه . سلام بلا . الان میرم چارلی رو می آرم .
    منتظر ماندم .
    چارلی به محض اینکه گوشی را به دست گرفت ، با نگرانی پرسید : مشکل چیه بلا ؟
    ببینم ، نمی شه برای یه بار هم که شده من به تو تلفن کنم و تو فکر نکنی که مشکلی پیش اومده ؟-
    او لحظه ای ساکت ماند و بعد گفت : آخه تا حالا این کارو نکرده بودی . حالا واقعا مشکلی پیش اومده ؟
    - نه ، فقط می خواستم بدونم که چطوری می تونم به خونه ی بیلی بلک برم ... مطمئن نیستم که راه رسیدن به اونجا یادم مونده باشه . می خوام جاکوب رو ببینم ، ماه هاست که اونو ندیدم .
    وقتی چارلی دوباره شروع به حرف زدن کرد لحن صدایش خیلی خوشحال تر به نظر می رسید . او گفت : این فکر خیلی خوبیه بلا ، ببینم خودکار داری ؟
    مسیری که او به من توضیح داد ، بسیار ساده بود . به او اطمینان دادم که تا موقع شام به خانه بر می گردم ، گرچه او سعی داشت به من بگوید که لازم نیست عجله کنم . او می خواست در لاپوش به من ملحق شود اما من تمایلی نداشتم .
    بنابراین وقتی با سرعت از خیابان های شهر که هوای طوفانی آنها را تیره کرده بود می گذشتم ، زمان بازگشتم تعیین شده بود . امیدوار بودم که بتوانم جاکوب را تنها ببینم . اگر بیلی از قصد اصلی من آگاه می شد احتمالا موضوع را با چارلی در میان می گذاشت .
    در همان حال که رانندگی می کردم نگران واکنشی بودم که ممکن بود بیلی با دیدن من نشان دهد . حدس می زدم که او حالا خیلی خشنود باشد . بدون شک از نظر بیلی اوضاع بسیار بهتر از آنچه که او انتظار داشت پیش رفته بود . لذت و آسودگی او باعث می شد من به یاد کسی بیفتم که نمی توانستم به یاد آوردنش را تحمل کنم ! امروز دیگر نه . در سکوت دعا کردم ، برای امروز کافی بود .
    خانه ی بلک ها به طور مهیبی به نظرم آشنا می آمد . یک خانه ی چوبی کوچک با پنجره های باریک . رنگ قرمز تیره ی دیوارهایش ، آن را شبیه به انباری کوچکی کرده بود .
    پیش از اینکه حتی پایم را از اتومبیلم بیرون بگذارم سر جاکوب از پنجره بیرون آمده بود .
    بدون شک غرش آشنای موتور اتومبیل او را از آمدن من باخبر کرده بود .وقتی که چارلی اتومبیل بیلی را برای من خریده بود جاکوب سر از پا نمی شناخت ، چون او دیگر مجبور نبود پس از رسیدن به سن قانونی و گرفتن گواهینامه ، آن ابوقارقارک را براند ! من تراک را خیلی دوست داشتم اما از نظر جاکوب کم سرعت بودن آن ایراد بزرگی محسوب می شد .
    در نیمه ی راه رسیدن به خانه ی آنها بودم که جاکوب به استقبال من آمد .
    " بلا ! " لبخند هیجان زده او تمام صورتش را پوشانده و دندان های سفید و براقش را که تضاد آشکاری با پوست فندقی رنگش داشتند آشکار ساخته بود . تا آن موقع هیچ وقت موی او را جز با مدل دم اسبی ندیده بودم . حالا موهایش شبیه به پرده ی ساتن تیره ای بود که دو طرف صورت پهنش آویزان شده باشد .
    طی هشت ماه گذشته ، جاکوب بخشی از مسیر بلوغ نهایی اش راطی کرده بود . در واقع زمانی این مسیر را طی کرده بود که ماهیچه های دوره ی کودکی اش به صورت هیکل توپر و بلندبالای یک نوجوان در آمده بودند ، تاندون ها و رگ هایش در زیر پوست قهوه ای مایل به قرمز بازو ها و دست هایش برجسته شده بودند . هنوز چهره اش حلاوتی را که من به یاد داشتم از دست نداده بود . گر چه به نظر می آمد عضلاتش کمی سخت شده باشند . استخوان های گونه هایش تیزتر شده بودند و چانه اش هم مربع شکل شده و گردی بچگانه ی آن به کلی محو شده بود .
    اشتیاق شدید و ناآشنایی را نسبت به لبخند او در خودم می یافتم . متوجه شدم که از دیدن او خوشحال شده ام . این آگاهی حیرتم را برانگیخت .
    متقابلا به او لبخند زدم و ناگهان در سکوت چیزی در جای خودش قرار گرفت ، مثل دو تکه ی پازل که باید در کنار هم قرار می گرفتند . در واقع فراموش کرده بودم که تا چه حد به جاکوب بلک به عنوان یک دوست خوب علاقمند بودم . جاکوب در فاصله ی چند متری من ایستاد و من با حیرت به او خیره شدم ، سرم را به عقب خم کرده بودم و باران صورتم را می شست .
    با لحن متعجب و متهم کننده ای پرسیدم : تو باز هم بزرگتر شدی ؟!
    او خندید و لبخندش به طور عجیبی در تمام صورتش پخش شد . بعد با لحنی که نشان می داد از خودش راضی بود اعلام کرد : یک متر و نود و پنج سانتی متر .
    صدایش بم تر شده اما هنوز لحن گرفته ای که من به یاد داشتم را از دست نداده بود .
    سرم را با ناباوری تکان دادم و گتم : بالاخره رشد تو متوقف می شه یا نه ؟ خیلی گنده شدی !
    با اخم جواب داد : اما هنوز هم یه دراز لندهور هستم . بیا تو ! داری مثل موش آب کشیده می شی .
    در حالی که به طرف خانه راه افتاده بود موهایش را دور دست های بزرگش پیچید .و بعد یک نوار پلاستیکی از جیب پشتی شلوارش بیرون کسید و موهای دسته شده اش را با آن بست .
    وقتی که سرش را پایین آورد تا از در جلویی رد شود صدا زد : هی ، پدر ، ببین کی اومده به ما سر بزنه .
    بیلی در اتاق نشیمن کوچک و مربع شکلی روی صندلی چرخدارش نشسته بود و کتابی در دست داشت . وقتی مرا دید کتاب را روی زانوهایش گذاشت و با صندلی چرخدارش به طرفم آمد و گفت : خوب ، چه خبر بلا ! از دیدن تو خوشحالم .
    با هم دست دادیم . دست من توی دست پهن او گم شد .
    بیلی پرسید : چی تورو به اینجا کشونده ؟! چارلی که حالش خوبه ؟
    - آره کاملا . فقط می خواستم جاکوب رو ببینم ... مدت ها بود که ندیده بودمش .
    حرف های من باعث شد چشم های جاکوب برقی بزند . لبخند او چنان پهنایی داشت که می ترسیدم به گونه هایش آسیب بزند !
    بیلی هم مشتاق بود . او پرسید : می تونی برای شام بمونی ؟
    - نه می دونین که باید برای چارلی شام درست کنم .
    بیلی گفت : الان بهش زنگ می زنم که بیاد اینجا . اینجا همیشه مثل خونه ی خودشه .
    برای پنهان کردن ناراحتی ام خندیدم و گفتم : قرار نیست که دیگه هیچ وقت منو نبینین . قول می دم که خیلی زود پیش شما بیام ... اون قدر میام که دیگه حالتون از من به هم بخوره .
    به هر حال اگر جاکوب می تونست موتورسیکلت راتعمیر کند باید به من آموزش موتور سواری می داد !
    بیلی در پاسخ خنده ی کوتاهی کرد و گفت : باشه شاید دفعه دیگه .
    جاکوب پرسید : خوب بلا چی کار می خوای بکنی ؟
    هر کاری که باشه . پیش از اینکه من بیام و مزاحم شما بشم تو مشغول چه کاری بودی ؟ -
    در این خانه من به طور عجیبی احساس آرامش می کردم . این خانه به نظرم آشنا می امد اما آشنایی دوری بود . در اینجا هیچ چیزی نبود که برای من یادآوری کننده ی روز های دردناک اخیر باشد .
    جاکوب با تردید گفت : من تازه داشتم از خونه بیرون می رفتم که روی ماشینم کار کنم اما حالا می تونیم یه کار دیگه بکنیم ...
    حرف او راقطع کردم و گفتم : نه ، همین که گفتی عالیه . خیلی دوست دارم که اتومبیل تو رو ببینم .
    او که به نظر نمی رسید متقاعد شده باشد گفت : ماشینم ، بیرون ، پشت خونه اس . توی گاراژ .
    با خودم فکر کردم : چه بهتر !
    بعد برای بیلی دست تکان دادم و گفتم : بعدا می بینمت .
    دیواری از درخت ها و بو ته های پرپشت گاراژ را از خانه جدا کرده و پوشانده بود . در واقع گاراژ جاکوب چیزی نبود به جز دو انباری بزرگ که دیوار های داخلی آنها برداشته شده و به هم پیوسته بودند . زیر سقف این گاراژ و روی بلوک های ساختمانی کهنه چیزی قرار داشت که از نظر من شبیه به یک اتومبیل ساخته شده از قطعات مختلف بود . حداقل می توانستم علامتی را روی میله های آهنی آن تشخیص دهم !
    پرسیدم : این چه جور فولکس واگنیه ؟
    - این یه رَبیت_ قدیمیه ، مدل 1986 ، یه ماشیم کلاسیک .
    - کار تعمیرش چطور پیش می ره ؟
    جاکوب با خوشحالی جواب داد : کم و بیش تموم شده .
    بعد لحن صدایش را آهسته تر کرد و ادامه داد : بهار گذسته پدرم به قولش وا کرد .
    گفتم : آه .
    به نظر رسید که او بی میلی من برای صحبت در آن مورد را درک کرده باشد . سعی کردم به مهمانی رقص _ ماه می فکر نکنم . پدر جاکوب به پسرش قول خریدن چند قطعه ی یدکی را داده بود تا در آن مهمانی پیامی را از طرف او به من برساند . بیلی از من خواسته بود تا از مهمترین شخص در زندگی ام فاصله بگیرم اما در نهایت معلوم شده بود که نگرانی او بی دلیل بوده است . حالا از نظر او من در امنیت کامل به سر می بردم !
    اما درصدد راهی بودم که این امنیت کامل ناخواسته را بر هم بزنم .
    پرسیدم : جاکوب ، از موتورسیکلت چیزی سرت می شه ؟
    شانه هایش را بالا انداخت و گفت : بگی نگی . دوست من امبری یه موتور سیکلت کهنه داره . گاهی با هم روی اون کار می کنیم . چطور مگه ؟
    گفتم : خوب ...
    لب هایم را جمع کردم و کمی به فکر فرو رفتم . مطمئن نبودم که او بتواند دهانش را بسته نگه دارد اما راه مناسب دیگری پیش رویم نبود . بعد ادامه دادم : تازگی ها صاحب دو موتورسیکلت شدم ، اما وضعشون تعریفی نداره . نمی دونم تو می تونی اونها رو راه بندازی یا نه ؟
    جاکوب گفت : عالیه !
    به نظر می رسید که پیشنهاد من حسابی او را خوشحال کرده است . چهره اش برقی زد و ادامه داد : یه امتحانی می کنم .
    انگشتم را به علامت هشداز بالا بردم و گفتم : موضوع اینه که چارلی زیاد از موتورسیکلت خوشش نمی آد . راستش اگه اون از این موضوع خبردار بشه رگ های پیشونیش باد می کنه . پس نباید در این مورد چیزی به بیلی بگی .
    - خیالت راحت باشه ، حتما .
    بعد لبخندی زد و ادامه داد : می فهمم .
    گفتم : بهت دستمزد می دم .
    از این حرف ناراحت شد و گفت : نه . من می خوام کمک کنم . تو نباید به من پول بدی .
    - خوب پس بیا یه معامله ای بکنیم .
    وقتی در راه رفتن به خانه ی آنها بودم ، فکری به ذهنم رسیده بود که منطقی به نظر می آمد . ادامه دادم : من فقط به موتور احتیاج دارم ... و گذشته از اون من به آموزش موتور سواری هم احتیاج دارم . حالا به پیشنهاد من فکرکن ، من اون موتور دیگه رو به تو میدم و تو هم به من موتور سواری یاد می دی .
    او این کلمه را به صورت دو بخشی ادا کرد : عا ... لی .
    گفتم : یه لحظه صبر کن ... ببینم تو به سن قانونی رسیدی ؟ روز تولدت چه موقعیه ؟
    با لحن موذیانه ای گفت : فراموش کردی ؟
    بعد با رنجشی ساختگی چشم هایش را تنگ کرد و گفت : من شونزده سالمه .
    زیر لب گفتم : چقدر هم به سن قانونیت اهمیت می دادی ! در مورد فراموش کردن روز تولدت عذر می خوام .
    - ناراحت نباش ، من هم روز تولد تورو فراموش کردم . راستی چند ساله شدی ؟ چهل سال ؟
    با دلخوری گفتم : خفه !
    می تونیم برای جبرانش یه مهمونی مشترک بدیم ؟ -
    - مثل یه قرار دوستی می مونه .
    چشم های جاکوب با شنیدن کلمه ی دوستی برقی زد .
    باید قبل از اینکه او فکر های غلطی بکند اشتیاقش را مهار می کردم . به نظرم رسید که مدت های طولانی از آخرین باری که تا آن حد خوشحال و سرزنده بودم گذشته بود و همین باعث شد که نتوانم شادی ام را کنترل کنم .
    گفتم : شاید وقتی که تعمیر موتور ها تموم بشه ، بتونیم مهمونی بدیم ... به عنوان هدیه ای برای موفقیت خودمون .
    - معامله تمومه . کی موتورها رو به اینجا می آری ؟
    با دستپاچگی لبم را گاز گرفتم و گفتم : اونها الان پشت اتومبیل من هستن .
    به نظر رسید که خیلی خوشحال شد و گفت : عالیه .
    - اگه اونه رو از پشت ماشین برداریم ، ممکنه بیلی ببینه ؟
    او چشمکی زد و گفت : این کارو یواشکی می کنیم .
    از گاراژ خارج شدیم وکمی به طرف شرق رفتیم . وقتی احتمال می دادیم از پنجره های خانه دیده شویم ، اطراف درخت ها گشتی زدیم تا به نظر بیاید پیاده روی بی هدفی را دنبال می کنیم . بعد جاکوب در یک فرصت مناسب ، موتورها را از پشت اتومبیل من پایین آورد و آنها را یکی یکی روی چرخ هایشان به طرف بوته های پرپشت نزدیک گاراژ برد تا آنها را آنجا مخفی کند . به نظر می آمد که این کار برای او بسیار آسان بود ... تا جایی که من به یاد داشتم موتور ها وزن خیلی زیادی داشتند .
    وقتی موتورها را از میان پوشش درخت ها عبور می دادیم ، جاکوب در اولین ارزیابی خود گفت : زیاد هم بد نیستن . این یکی که می بینی ، واقعا ارزششو داره . صبر کن تا کارم تموم بشه ...این یه هارلی اسپرینت _ قدیمیه .
    - پس این مال تو باشه .
    - مطمئنی ؟
    - کاملا .
    بعد گفت : البته یه کمی خرج داره .
    بعد با چهره ی اخم کرده ای ، به فلز سیاه شده نگاه کرد و گفت :اول باید پول هامونو برای خریدن قطعات یدکی جمع کنیم .
    با لحن مخالفی گفتم : اگه تو این کارو مجانی انجام بدی ، من پول قطعات رو می دم .
    زیر لب گفت : نمی دونم چی بگم ؟
    گفتم : من کمی پول جمع کرده ام . راستش برای هزینه ی دانشگاه .
    با خودم فکر کردم : دانشگاه ! چه خیالاتی !
    در واقع پس انداز من برای رفتن به هیچ جای خاصی کافی نبود ... و به علاوه ، هیچ تمایلی برای ترک فورکس ، به هر دلیلی ، نداشتم .چه اشکالی داشت که من کمی از پس انداز خودم را بردارم ؟
    جاکوب فقط سرش را تکان داد . همه ی این چیزها برای او معنی داشت .
    وقتی که پاورچین پاورچین به گاراژ بر می گشتیم ، به شانس خودم فکر کردم . فقط یک پسر نوجوان _ نازنین ممکن بود با چنین نقشه ای موافقت کند : فریب دادن پدرهایمان و تعمیر وسایل نقلیه ِ خطرناک ، با استفاده از پولی که برای رفتن به دانشگاه در نظر گرفته شده بود . او هیچ چیز اشتباهی در این نقشه نمی دید .
    ف صل 6
    .................................................. .دوستان




    تنها کاری که برای پنهان کردن موتورسیکلت ها لازم بود ،این بود که انها را در انباری جاکوب بگذاریم.صندلی چرخدار بیلی ،نمی توانست از روی ناهمواری که انباری را از خانه جدا کرده بود،بگذرد.
    جاکوب بی معطلی،شروع به پیاده کردن قطعات اولیه موتورسیکلت(یعنی موتور قرمز_کرد.یعنی همان موتوری که به من تعلق پیدا کرده بود. او در جلویی اتومبیل ربیت را باز کرد تا من به جای نشتن روز زمین روی صندلی بشینم.جاکوب در حال کار کردن با خوشحالی حرف میزد و در واقع کوچکترین حرف من باعث میشد گفتگوی ما ادامه پیدا مند.او مرا در جریان پیشرفت خودش در دومین سال دبیرستان گذاشت و مشغول وراجی کردن در مورد کلاس ها و دو دوست صمیمی اش بود.
    حرف او را قطع کردم و گفتم: ((کوئیل و امبری؟اسم های عجیب و غریبی هستن!))
    جاکوب خندید و گفت: ((کوئیل اسم یه قریضییه،فکر می کنم امبری اسم خودش رو از روی اسم یه هنر پیشه ی سزیال های تلویزیونی گرفته.من نمی تونم چیزی بگم،اما اگه در مورد اسم هاشون سر به سر اونا بذازی روی خودت هم اسم میزارن.))
    ابرویم را بالا بردم و گفتم(چه دوست های خوبی!))
    ((واقعا هم خوب هستن.فقط اسم هاشون رو انگولک نکن.))
    در همان موقع پزواک صدایی را از دور دست شنیدم .کسی فریاد کشیده بود:
    ((جاکوب؟))
    پرسیدم : ((بیلی بود؟))
    جاکوب گفت: ((نه>))بعد سرش را پایین انداخت .به نظرم رسید او در زیز پوست قهوه ای اش سرخ شده بود.زیر لب گفت: ((تا اسم شیطون رو بیاری جلوت سبز میشه.))
    صدای فریاد دولاره از جای نزدیک تری شنیده شد: ((جیک.تو اینجایی؟))
    جاکوب فریاد زد: ((اره.))و بعد اهی کشید.
    مدت کوتاهی در سکوت منتظر ماندیم تا اینکه دو پسر بلند بالا با پوست تیره از گوشه ای وارد انبار شدند.
    یکی از انها لاغر و بلندی قامتش کم و بیش به اندازه جاکوب بود.موی سیاهش از وسط باز شده و بلندی ان تا چانه اش می رسید.یک طرف موهایش را پشت گوشش انداخته بود و طرف دیگر رها و اویزان بود.پسر دیگر،از اولی کوتاه تر ولی تنومندتر بود.تی شرت او به شینه ی کاملا ورزیده اش چسبیده بود و به نظر می رسید خودش هم از این موضوع اگاه و از بابت ان خوشحال است. موی او ان قدر کوتاه بود که شبیه به لایه نازک وزوزی بود.هر دو پسر وقتی مرا دیدند تعجب کردند و ساکت شدند.پسر لاغر بین من و جاکوب حرکت داد ،در حالی که پسر تنومند چشم هایش را به من دوخته بود و لبخندی به ارامی در چهره اش پخش می شد.
    جاکوب با بی میلی با انها سلام و احوال پرسی کرد: ((سلام بچه ها))
    پسری که قامت کوتاه تری داشت بی انکه نگاهش را از من بگیرد گفت: ((سلام جیک.))مجبور بودم در پاسخ لبخند بزنم ،نیشخند او بسیار شیطنت امیز بود لبخند که زدم او هم چشمکی به من زد و گفت: ((سلام.))
    جاکوب گفت: ((کوئیل،امبری...این دوست من بلاست.))
    در حالی که هنوز نمی دانستم که کوئیل و امبری ،اسم کدام یک از انهاست،نگاه معنی داری را با انها رد و بدل کردم.
    پسر تنومند پرسید: ((دختر چارلی،درسته؟))بعد دستش را به طرف من دراز کرد .
    در حالی که با او دست می دادم گفتم(درسته.))دست او محکو بود و به نظر می رسید که ماهیچه دوسر دستش را خم کرده باشد.
    قبل از این که دست مرا رها کند با لحن متکبرانه ای گفت: ((من کوئیل اتیارا هستم))
    گفتم: ((از اشنایی با تو خوشحالم کوئیل))
    پسر دیگر گفت : ((هی ،بلا.من امبری هستم،امبری کال...گرچه احتمالا خودت حدس زده بودی.))امبری با حالت خجالت زده ای لبخند زد و یک دستش را برای من تکان داد و بعد همان دست را درون جیب شلوارش فرو برد.
    سری تکان دادم و گفتم: ((از اشنایی با تو هم خوشحالم.))
    کوئیل که هنوز نگاهش را به من دوخته بود گفت: ((شما این جا چی کار دارین می کنین؟))
    جاکوب با حالتی سرسری جواب داد: ((قراره من و بلا این موتور ها را تعمیر کنیم.))
    اما گویا کلمه ی موتور سیکلت ها برای ان دو پسر کلمه ای جادویی بود.هر دوی انها شروع به بررسی کردن پروزه ی جاکوب کردند و با پرسش هایی دقیق او را به ستوه اوردند.خیلی از کلمه های که انها استفاهده می کردند. برای من نااشنا بود و من به این نتیجه رسیدم که برای درک علت هیجان انها نیاز به یک کروموزم y دارم.
    بعد از مدتی به یادم امد که وقت رفتن به خانه رسیده و بهتر است قبل از ان که سر و کله ی چارلی انجا پیدا شود ،برگردم.ان سه پسر هنوز غرق صبحت در .ورد قطعات یدکی بودند .با اهی از ربیت بیرون خزیدم.
    جاکوب با حالت عذرخواهانه ای به من نگاه کرد و گفت: ((حوصله تو سر بردیم ،مگه نه؟))
    گفتم: ((نه))دروف نگفته بودم،به من خوش گذشته بود،که البته خیلی عجیب بود.ادامه دادم: ((فقط باید برم و برای چارلی شام درست کنم.))
    ((اوه ...باشه،من امشب پیاده کردن قطعات این موتور را تمام می کنم و بعد باید ببینیم واسه ی سر هم کردن و راه انداختن اینها،بیشتر به چی احتیاج داریم.دوباره کی وقت داری به اینجا بیای تا روی اونها کار کنیم؟))
    پرسیدم: ((می تونم فردا بیام؟))فردا یک شنبه بود و یک شنبه ها بلای جان من بودند.چون هیچ وقت تکلیف مدرسه به اندازه ای نبود که مرا سرگرم کنه.
    کوئیل ضربه ای با ارنجش به امبری زد و ان دو نیشخندی را بین خودشون رد و بدل کردند.
    جاکوب با خوشحالی لبخندی زد و گفت(عالی میشه.))
    پیشنهاد کردم: ((اگه تو یه فهرست تهیه کنی می تونم قطعات یدکی را برات بخرم.))
    چهره ی جاکوب کمی در هم رفت،او گفت: ((هنوز مطمئن نیستم که راضی باشم تو هزینه ی همه چیز رو بدی.))
    سرم را تکان دادم و گفتم: ((حرفشم رو هم نزن.همه ی هزینه ها به عهده ی من.تو فقط باید از کار و مهارت خودت استفاده کنی.))
    امبری چشم هایش را به طرف امبری چرخاند.
    جاکوب سرش را تکان داد و گفت: ((به نظر میاد درست نباشه.))
    گفتم: ((جیک،اگه من ایم موتور ها را پیش یک مکانیک ببرم،اون چقدر از من دستمزد میگیره؟))
    لبخندی زد و گفت: ((باشه ،معامله تمومه.))
    اضافه کردم: ((اموزش موتور سواری به من یادت نره.))
    کوئیل نیشخند بزرگی به امبری زد و چیزی در گوش او زمزمه کرد،که من متوجه نشدم.دست جاکوب با حرکتی سریع به پشت سر کوئیل خورد.بعد جاکوب زیر لب گفت: ((بسه دیگه ،برین بیرون.))
    با لحن اعتراض امیزی گفتم: ((من واقعا باید برم.))
    و بعد در حالی که به طرف در میرفتم اضافه کردم : ((فردا می بینمت.))
    به محض اینکه از جلوی چشم انها دور شدم،صدای کوئیل و امبری را شنیذم که همزمان با هم گفتم: ((وووووووووووووووو!))
    بعد صدای زد و خورد مختصری به گوش رسید که به اخ و هی منتهی شد.
    صدای تهدید امیز جاکوب راشنیدم: ((اگه یکی از شما فردا جرات کنه پاشو توی ملک من بزاره...))همچنان که از میا ن درخت ها می گذشتم صدای او محو شد.
    با صدای ارامی خندیدم.ان صدا ها باعث شده بود که چشم های من از حیرت باز شوند.من به خنده افتاده بودم،ان هم چه خنده ای!و هیچکس هم نبود که نگاهش را به من بدوزد.چنان احساس سبکی می کردم که به خنده ادامه دادم ،تا احساسی را که به من دست داده بود را طولانی تر کنم.
    من زودتر از چارلی به خونه رسیذم.وقتی او وارد خانه شد من داشتم جوجه ی سرخ شده را از ماهیتابه بیرون می اوردم و ان را روی چند حوله ی کاغذی میزاشتم.
    با لبخندی گفتم: ((سلام پدر.))
    پیش از انه که بتواند حالت صورتش را جمع و جور کند حیرت در چهره اش ضاهر شد و گفت: ((سلام عزیزم.))لحن صدایش تردیدامیز بود.ادامه داد: ((پیش جاکوب بهت خوش گذشت؟))
    بردن غذا به روی میز را شروع کردم و گفتم(اره))
    ((خوبه.))صدایش هنوز محتاطانه بود.پرسید: ((چی کار کردین؟))
    حالا نوبت من بود که لحن محتاطانه ای داشته باشم!گفتم: ((رفتم توی تعمیرگاه اون و کار کردنشو تماشا کردم.می دونستی اون داره یه فولکس واگن میسازه؟))
    ((اره فکر کنم بیلی بهنم گفته بود.))
    وقتی چارلی شروع به خودن و جوییدن غذا کرد بازجوییش تمام شد.اما حتی در حال غذا خوردن هم نگاه دقیقش را به صورت من دوخته بود.

    مطمئن نبودم که تماشای تلویزین بهانه ای برای خلاص شدن از دست من بود یا نه اما چارلی به اندازه ی کافی هیجان زده شده بود.وقتی ژاکت بارانی ام را می پوشیدم او به طرف تلفن رفت.در مورد دسته چکی که در جیبم گذاشته بودم کمی احساس نگرانی می کردم.تا ان موقع هرگز از ان استفاده نکرده بودم.بیرون خانه،شدت باران به حدی بود که گویی سطل بزرگی در اسمان روی زمین می پاشیدن .مجبور بودم اهسته تر از حد معمول رانندگی کنمبه سختی می توانستم 2_3 متر جلوتر از ماشینم را تشخیص دهم.اما سرانجام توانستم از لا به لای کوچه ها و خیابان های گل الود خودم را به خانه ی جیکوب برسانم.پیش از انکه بتوانم موتور اتومبیل را خاموش کنم در جلویی خانه باز شد و جاکوب با چتر مشکی بزرگی بیرون دوید.وقتی در اتومبیل را باز کردم تا پیاده شوم او چتر را روی سر من گرفت.
    جاکوب با لبخندی توضیح داد:چارلی تلفن کرد...گفت که تو به طرف اینجا راه افتاده ای.
    به راحتی و بدون دستور اگاهانه به ماهیچه ی اطراف لب هایم ،لبخندی در پاسخ به لبخند او چهره ام را پوشاند و با وجود پاشیده شدن قطره های سرد باران روی گونه هایم حس عجیبی از گرما و شادی در گلویم جوشید.
    گفتم:سلام جاکوب.
    کف دستش را بالا اورد و به کف دست من زد و گفت :تلفن چارلی برای دعوت از بیلی فکر خوبی بود.
    برای زدن کف دستم به کف دست او انقدر روی پنجه پاهایم بلند شده و بدنم را کش داده بودم که او به خنده افتاد.
    فقط چند دقیقه طول کشید تا سر وکله هری برای بردن بیلی به خانه ی ما پیدا شد.وقتی منتظر رفتن بیلی و هری بودیم،جاکوب به سرعت اتاق کوچکش را به من نشان داد.
    به محض اینکه در خانه پشت سر بیلی بسته شد ،پرسیدم:خوب اول به کجا بریم ؟اقای گودرنچ؟
    جاکوب یک کاغذ تا شده را از جیبش بیرون کشید و ان را صاف کرد و گفت:اول از محل تخلیه ی زباله ها شروع می کنیم تا ببنیم شانس با ما یار است یا نه.
    بعد با لحن هشداردهنده ای اضافه کرد:این قسمت از کار یعنی تهیه قطعات ممکنه کمی خرج داشته باشه.اون دو تا موتورسیکلت قبل از اینکه بتونن راه بیوفتن به تعمیر زیادی احتیاج دارن.
    ظاهرا اون اثار نگرانی زیادی را در چهره ام ندیده بود که ادامه داد:من دارم در مورد پولی بیش از صد دلار حرف میزنم.
    دسته چک را بیرون اوردم و خودم را با ان باد زدم و چشم هایم را در مقابل چشم های نگران او چرخی دادم وگفتم:مایه جوره.
    روز بسیار عجیبی بود .به من خوش می گذشت. حتی وقتی زیر باران سیل اسا تا زانو توی اشغال ها فرو رفته بودم.با خودم فکر کردم که شاید دوره بر طرف شدن شوک و بی حسی را گذرانده ام.اما این دلیل برای توجیح حال من کافی ب ه نظر نمی رسید.
    رفته رفته فکر می کردم که شاید عمده خوشحالی من ،جاکوب باشد.البته نه به این خاطر که او همیشه از دیدم من خوشحال می شد،یا این که عادت نداشت از گوشه ی چشم به من نگاه کند یا اینکه هیچ وقت منتظر نبود کاری از من سر بزند تا بتواند راحت تر در مورد دیوانه یا افسره بودن من قضاوت کند.دلیل این حالت هر چه که بود به من رطی نداشت.
    دلیل این حالت خود جاکوب بود.به عبارت ساده جاکوب یه ادم همیشه بشاش بود و این شادی را همچون هاله ای به دور خودش این سو وان سو می برد و ان را با هر کسی که در اطرافش بود تقسم می کرد.مثل افتاب کوچکی بود که روی زمین می زست.هر وقت کسی در میدان کشش جاذبه ی جاکوب قرار می گرفت او گرمش می کرد.این حالت طبیعی و بخشی از ماهیت وجودی او بود.تعجبی نداشت که من برای دیدن او تا این حد اشتیاق داشتم.حتی وقتی در مورد سوراخ بسیار یزرگی که روز داشبورد اتومبیلم بود با من حرف زد دچار وحشتی که انتظارش را داشتم ،نشدم.
    او پرسید:استریو شکسته؟
    به دروغ گفتم:اره.
    او اطراف حفره ی داشبورد را بررسی کرد و گفت: کی اونو در اوورده ؟داشبورد خیلی صدمه دیده...
    خودم این کارو کردم.
    او خندید وگفت:فکر کنم بهتره زیاد به موتورسیکلت ها دست نزنی.
    باشه.
    از نظر جاکوب در محل تخلیه ی زباله ها بخت با ما یاربود.او به خاطر پیدا کردن چند فلز پیچ خورده که از فرط گریس کاری سیاه شده بودند هیجان زده به نظر می رسید اما من بیشتر به خاطر اینکه جاکوب می توانست نوع ان قطعات فلزی را تشخیص دهد تحت تاثیر قرار گرفته بودم.
    از انجا به به فروشگاه لوازم یدکی چکر اتو پارتز در بخش هوکویام رفتیم.یا اتومبیل من دو ساعت در جهت جنوب در بزرگراه پر پیچ و خم رانندگی کردیم. تا به انجا رسیدیم .اما در کنار جاکوب زمانی به اسانی سپری می شد.او درباره ی مدرسه و دوست هایش پرحرفی می کرد و من ناگهان متوجه شدم که مشغول پرسیدن سوال هایی از او هستم بدون اینکه وانمود کنم .در واقع نسبت به چیزهایی که برای گفتن به من داشت،کنجکاو لودم.
    جاکوب بعد از تعریف کردن داستان طولانی دردسری که کوئیل از یک دختر سال اخری دبیرستان برای بیرون رفتن درست کرده بود به من گفت:همش که من دارم حرف میزنم چرا تو از نوبت خودت استفاده نمی کنی؟تو فورکس چه خبر؟حتما اونجا هیجان انگیز تر از لاپوشه.
    اهی کشیدم و گفتم:اشتباهی می کنی.اونجا هیچ خبری نیست.دوست های تو خیلی جالب تر از دوست های من هستن.من از دوست های تو خوشم میاد.کوئیل خیلی بامزه ست.
    او اخم کرده است و گفت:فکر کنم کوئیل هم از تو خوشش میاد.
    خندیدم و گفتم:برای دوستی با من کمی بچه ساله.
    اخم جاکوب عمیق تر شد . او گفت:سن او خیلی کمتر از سن تو نیست.اون فقط یه سال و چند ماه از تو کوچیکتره.
    احساس کردم که ما دیگر در مورد کوئیل صحبت نمی کردیم.جاکوب بیشتر خودش را در نظر داشت.با لحن شاد اما موزیانه ای گفتم:درسته اما با توجه به پختگی دختر ها وپسرها نباید سن شناسنامه ای را ملاک بگیری. چی باعث میشه من دوازده سال مسن تر به نظر بیام؟

    او خندید و چشمهایش را چرخی داد و گفت: باشه اما اگه بخوای انقدر سخت بگیری باید اندازه ی هیکل ها رو هم در نظر بگیریم تو خیلی کوچولویی برای همین باید ده سال از سن تو رو کم کنیم
    -یک مترو شصت و پنج سانتیمتر،قد متوسطیه.تقصیرمن نیست که تو یه غول شدی
    تا رسیدن به هوکویام شوخی می کردیم و سربهسر هم می گذاشتیم.هنوز بحث ما درباره ی فرمول صحیح برای تعیین سن ادامه داشت .چون قادر به تعویض لاستیک اتومبیل نبودم جاکوب دو سال دیگر هم از سن من کم کرد اما چون در خانه چارلی نگه داشتن حساب هزینه ها به عهده من بود،یک سال به سنم اضافه شد.
    به جلوی فروشگاه لوازم یدکی جکر رسیدیم و جاکوب مجبور شد فکرش را برای انتخاب قطعات متمرکز کند همه چیزهایی که در فهرست جاکوب بود پیدا کردیم و او تا حد زیادی درباره موفقیت ما برای به راه انداختن موتورها خاطر جمع شد
    تا موقعیکه به لاپوش برگردیم من بیست و سه ساله و او سی ساله شده بود بدون شک او مهارت های خودش را برای بالا بردن سن خودش دخیل می دانست
    من دلیل کاری را که انجام می دادم فراموش نکرده بودم و با وجود اینکه بیش از حد تصورم به من خوش می گذشت به هیچ وجه از هدف اولیه ام دور نشده بودم هنوز هم می خواستم تقلب کنم همانطور که ادوارد کلک زده بود به نظر مسخره می آمد اما من اهمیتی نمی دادم می خواستم رویه جسورانه ای را در پیش بگیرم البته تا چایی که در فورکس امکان داشت.حالا دیگر من تنها طرف پایبند به یک قرار داد پوچ نبودم تصمیم من برای وقت گذرانی با جاکوب لذت بخش تر از حد انتظارم بود
    بیلی هنوز برنگشته بود بنابراین لزومی برای مخفی کاری در خالی کردن خرید آن روز خودمان نبود به محض اینکه همه چیز را روی کف پلاستیکی گاراژ کنار جعبه ابزار جاکوب گذاشتیم او بی درنگ کارش را شروع کرد در حالیکه انگشتهای او با مهارت در میان قطعات فلزی حرکت می کرد همچنان به حرف زدن و خندیدن ادامه می داد
    مهارت جاکوب در استفاده از دستایش مجذوب کننده بود برای کارهای ظریفی که به آسانی و با دقت زیاد انجام می شد ان دست ها بسیار بزرگ و زمخت به نظر می امدند وقتی مشغول کار کردن بود کمابیش جذاب به نظر می امد اما وقتی که روی پاهایش می ایستاد قامت بلند وپاهای بزرگش باعث می شدند که اوبه همان اندازه من،خطرناک و دستو پاچلفتی به نظر بیاید
    خبری از کوئیل و امبری نبود گویی تهدید دیروز او جدی گرفته شده بود
    روز به سرعت در حال سپری شدن بود زودتر از انچه که انتظار داشتم هوا در بیرون گاراژ تاریک شده بودو بعد ناگهان صدای بیلی را شنیدیم که ما را صدا می زد
    از جا پریدم تا به جاکوب برای جمع و جور کردن وسایل کمک کنم اما مردد مانده بودم چون نمی دانستم چه چیزی را باید بردارم
    جاکوب گفت:بذار همین طوری بمونه امشب دوباره روی موتورها کار می کنم
    در حالیکه کمی موذب بودم گفتم:تکالیف مدرسه یا کارهای دیگه تو فراموش نکن
    دلم نمی خواست توی دردسر بیفتد این نقشه ای بود که من کشیده بودم
    -بلا؟
    این صدای چارلی بود
    وقتی صدای اشنای چارلی از میان درختان گذشت و به گوش ما رسید سرهای هردوی ما با حرکت ناگهانی به طرف بالا حرکت کردند
    زیر لب گفتم: وای. وبعد با صدای بلندی به طرف خانه فریاد زدم:دارم میام!
    جاکوب که به نظر می رسید از این مخفی کاری لذت می برد با لبخندی گفت:بیا بریم
    چراغ را خاموش کردو من برای یک لحظه قادر به دیدن نبودم جاکوب دست من را گرفتو به بیرون از گاراژ هدایت کرد و از میان درختها عبور داد پاهای او به اسانی مسیر اشنا را پیدا می کردند دست های او زمخت و گرم بود
    با وجود اینکه روی مسیر بودیم هردوی ما در میان تاریکی چند بار تعادلمان را از دست دادیم وقتی خانه بیلی جلوی چشمهای ما ظاهر شد هردوی ما هنوز مشغول خندیدن بودیم البته قهقهه نمی زدیم خنده ای ملایم و سطحی اما خالی از لذت نبود مطمئن بودم که جاکوب متوجه حالت خفیف افسردگی جنون امیز من نشده بود من زیاد عادت به خنده نداشتم و کاری که می کردم به نظرم هم اشتباه و هم درست می امد
    چارلی زیر هشتی کوچک پشت خانه ایستاده و بیلی هم پشت سر او در استانه در نشسته بود
    -سلام پدر
    در واقع من و جاکوب به طور هم زمان این جمله را خطاب به پدرهای خودمان گفته بودیمو همین باعث شد دوباره به خنده بیفتیم
    چارلی با چشمهای حیرت زده به ما می نگریست و بعد نگاهش به طرف پایین لغزید و به دست من که در دست جاکوب بود دوخته شد
    چارلی با لحنی که حاکی از حواس پرتی او بود گفت:بیلی ما رو به شام دعوت کرده
    بیلی با لحن جدی گفت:می خوام از دستور سری پخت ماکارونی استفاده کنم که نسل به نسل به دست من رسیده
    جاکوب صدایی از بینیش در اورد و گفت:فکر نمی کنم مدت زیادی از اختراع راکو

    گذشته باشه
    خانه ی بیلی شلوغ بود هری کلی یر واتر هم ،همراه خانواده اش ،آنجا بود. همسرش سو،که من او را به طور مبهمی از تابستان هایی که در فورکس گذرانده بودم به یاد داشتم،و دو فرزندش.یکی از آنها ،لیا بود که مثل من دانش آموز سال آخر دبیرستان بود اما یک سال بزرگتر از من بود. او زیبایی عجیبی داشت...پوست مسی رنگ بی نقص،موی مشکی براق،مُژه های پَر مانند...والبته کمی نگران و دستپاچه به نظر می رسید وقتی ما وارد خانه شدیم ،لیا مشغول صحبت کردن با تلفن بود و البته همچنان به صحبتش ادامه داد .فرزند دیگر هری،ست بود که چهارده سال داشت. وقتی جاکوب حرف می زد، ست گویی با نگاهی تحسین آمیز،تک تک کلمه های او را می بلعید!
    تعداد ما برای نشستن پشت میز آشپزخانه زیاد بود،بنابراین چارلی و هری همه ی صندلی ها را به حیاط بردند و ما در حالیکه بشقابهایمان را روی زانو هایمان نگه داشته بودیم،در زیر نوری که از در گشوده ی خانه ی بیلی به بیرون می تابید،ماکارونی خوردیم. مردها درباره ی بازی پخش شده از تلویزیون حرف می زدند و در ضمن هری و چارلی برای ماهیگیری نقشه می کشیدند. سو به شوهرش ،هری، در مورد کلسترول بالای خونش هشدار می داد و بیهوده سعی داشت او را مجاب کند که سبزیجات برگ دار بخورد.جاکوب بیشتر با من و ست صحبت می کرد و ست هر وقت که احساس می کرد توجه جاکوب به او کمتر شده است،حرف او را قطع می کرد. چارلی به من نگاه می کرد و البته سعی داشت این کار را به طور نامحسوسی انجام دهد.حالتی از خشنودی و درعین حال،احتیاط در نگاهش وجود داشت.
    صدای کسانی که مدام سعی داشتند حرف طرف مقابل را قطع کنند،بلند و گیج کننده بود. گاهی خنده ی ناشی از تعریف یک لطیفه، گفتن لطیفه ی دیگری را قطع می کرد.من زیاد مجبور به حرف زدن نبودم، اما خیلی لبخند می زدم که البته همه ی آنها واقعی بودند!
    دلم نمی خواست از آنجا برویم.
    اما اینجا حومه ی واشنگتن بود و سر انجام بارش اجتناب ناپذیر باران،مهمانی را برهم زد. اتاق نشیمن بیلی، کوچک تر از ان بود که بتوان ان محفل گرم را دوباره در انجا برپا کرد. هری، چارلی را به انجا اورده بود، بنابراین در راه برگشت،چارلی در اتومبیل من کنارم نشسته بود. او درباره ی روزی که گذرانده بودم از من سوال کرد ومن تا حد زیادی واقعیت را به او گفتم اینکه با جاکوب برای دیدن قطعات یدکی رفته بودیم و در گاراژ خانه ی بیلی، من کار کردن او را تماشا کرده بودم.
    چارلی درحالیکه سعی داشت لحنش را بی تفاوت و عادی جلوه دهد،گفت:فکر می کنی به این زودی ها دوباره جاکوب رو ببینی؟
    -فردا، بعد از مدرسه،نگران نباش،تکالیف مدرسه مو به اونجا می برم.
    درحالیکه سعی داشت خشنودی اش را بروز ندهد،گفت:حتما این کارو بکن


    وقتی به خانه رسیدیم،من نگران و عصبی بودم.دلم نمی خواست به طبقه ی بالا بروم.گرمای حضور جاکوب،در حال محو شدن بود و در غیاب ان،رفته رفته بر اضطرابکم افزوده میشد.مطمئن بودم که نمی توانستم دو شب پیاپی،خواب شبانه ی رلحتی را تجربه کنم و چون دیشب خواب راحتی کرده بودم،امشب...
    برای به تاخیر انداختن وقت خوابم،ایمیل هایم را بررسی کردم،پیام تازه ای از طرف رنی دریافت کرده بودم.
    او درباره ی فعالیت های روزانه اش برایم نوشته بود:عضویت در یک باشگاه کتاب جدید که وقت های خالی اش را پس از انصراف او از ادامه ی کلاس های مدیتیشن،پر میکرد،شرکت او در کلاس پایه دوی ابیاری زیرزمینی،و دلتنگی اش برای بچه های کودکستان، او نوشته بود که فیلیپ از شغل مربیگری خود لذت می برد و اینکه انها درحال برنامه ریزی برای ماه عسل دوم خودشان در دیسنی ورلد بودند.
    و من متوجه شدم که کل پیام او،بیشتر شبیه به فهرست مطالب یک مجله بود تا یک نامه ی الکترونیکی که برای کسی نوشته شده باشد.
    اندوه،وجودم را دربر گرفت و تلخی ان ناراحتم کرد.در هر حال،من دختر رنی بودم.
    با عجله،جواب پیام او را نوشتم و در مورد هر بخش از نامه ی او اظهار نظر کردم و اطلاعاتی را هم در مورد خودم به انها افزودم. از جمله اینکه،مهمانی ماکارونی در خانه ی بیلی را برای او شرح دادم،به اضافه ی احساس خودم هنگام تماشای جاکوب با قطعات فلزی کوچک،چیزهای عجیبی می ساخت و تعجب و کمی هم حسادت من را بر می انگیخت.اما به تفاوت این ایمیل با ایمیل های دیگری که او طی چند ماه گذشته دریافت کرده بود،هیچ اشاره ای نکردم.حتی ایمیلی را که هفته ی گذشته برای او فرستاده بودم،به سختی به یاد می اوردم،اما میدانستم که چندان صمیمانه نبوده است.هرچه بیشتر به اخرین ایمیل خودم برای او فکر کمی کردم،بیشتر دچار عذاب وجدان می شدم.بدون شک موجب نگرانی او شده بودم.
    بعد از ان هم،باز بیدار ماندم تا تکالیف مدرسه ام را کمی بیشتر از حدی که واقعا لازم بودانجام دهم.اما نه بی خوابی و نه اوقات کمابیش شادی که با جاکوب گذرانده بودم،نمی توانست برای دو شب متوالی مرا از چنگال کابوس برهاند.
    در حالیکه می لرزیدم،از خواب بیدار شدم.بالش صدای جیغهایم را خفه کرده بود.
    همین که نور ضعیف صبحگاهی از میان هوای مه الود سوی پنجره،به درون اتاقم نفوذ کرد،بی حرکت روی تخت ماندم و سعی کردم خودم را از کابوسی که دیده بودم، رها کنم.شب گذشته،تغییری در کابوسم ایجاد شده بود و حالا من برای به یاد اوردن ان،ذهنم را متمرکز کرده بودم.
    در کابوس شب گذشته ام در جنگل تنها نبودم. سام اولی-همان مردی که من را در شبی که نمی توانستم واضح فکر کنم،از روی زمین جنگل بلند کرده بود-نیز در انجا بود! این یک تغییر عجیب و غیر منتظره در کابوس شبانه ام بود.چشمهای تیره ی ان مرد خصومت حیرت انگیزی داشتند و با رازی پر شده بودند.که به نظر نمی رسید او بخواهد ان را با کسی در میان بگذارد.تا انجایی که کاوش جنون امیزم به من اجازه داده بود به او نگریسته بودم.علاوه بر وحشتی که همواره در این کابوس به سراغم می امد حضور این مرد در جنگل نیز ناراحتم کرده بود شاید به این دلیل که وقتی از نگاه مستقیم به او خود داری کرده بودم،به نظر رسیده بود که پیکر او لرزیده و در نگاه جانبی من تغییر یافته بود. با این حال او هیچ کاری نکرده بود،جز اینکه همانجا بایستد و به من خیره شود. برخلاف زمانیکه ما در دنیای واقعی همدیگر را دیده بودیم،در کابوسم او به من پیشنهاد کمک نکرده بود!
    موقع خوردن صبحانه، چارلی به من خیره شده بود و من سعی داشتم به او توجه نکنم به او حق می دادم.نمی توانستم از او انتظار داشته باشم که نگران نباشد.احتمالا هفته ها طول می کشید تا الو از نگرانی برای بازگشت زامبی ها دست بکشد و من فقط باید سعی می کردم،این موضوع باعث ناراحتیم نشود.به هر حال،خود من هم در انتظار بازگشت زامبی محبوبم به سر می بردم. نمیشد بعد از گذشت دو روز،در مورد بهبود یافتن من قضاوت کرد.
    اولین روزی را که به دبیرستان فورکس امده بودم.به یاد اوردم ان موقع،نا امیدانه ارزو کرده بودم که کاش می توانستم به رنگ خاکستری در بیایم،و مانند افتاب پرست بزرگی در پیاده روی بتنی محوطه ی مدرسه محو شم.حالا به نظر می رسید که بعد از یک سال،این ارزوی من براورده شده بود!
    مثل این بود که من اصلا انجا نبودم.حتی چشمهای معلم هایم نیز به سرعت از روی صندلی من عبور می کردند،گویی صندلی من خالی بود!
    در تمام مدت صبح،من گوش می کردم وبار دیگر صداهای افرادی که اطرافم بودند،را می شنیدم. سعی داشتم حرفهای انها را بفهمم ،اما گفتگوها انقدر گسیخته و پراکنده بودند که از این کار منصرف شدم.وقتی در کلاس حسابان کنار جسیکا نشستم،او سرش را برای نگاه کردن به من بالا نیاورد.
    با خونسردی امیخته به شوخی گفتم:هی جس بقیه ی هفته چطور گذشت؟
    او با چشمهای مشکوک به من نگاه کرد. ایا هنوز از دست من عصبانی بود؟ یا اینکه فقط حوصله ی سر و کله زدن با یک ادم دیوانه را نداشت!؟
    او دوباره نگاهش را به روی کتابش برگرداندو گفت:عالی بود.
    زیر لب گفتم:خوبه
    بی اعتنایی،عبارت مناسبی برای توصیف رفتار جسیکا نسبت به من بود.می توانستم وزش هوای گرم به داخل کلاس را از شبکه های کف اتاق حس کنم،اما هنوز سردم بود.ژاکتم را از روی پشت صندلی ام برداشتمو دوباره ان را پوشیدم.
    کلاس ساعت چهارم من،دیر تمام شد و تا زمانیکه به کافه تریا برسم،میزی که همیشه پشت ان می نشستم، کاملا پر شده بود.مایک انجا بود و جسیکا،انجلا،کانر،تایلر،ار یک و لورن هم در کنار او نشسته بودند.کتی مارشال دانش اموز سالسومیمو قرمزی که در نزدیکی خانه ی چارلی زندگی می کرد،کنار اریک نشسته بود و اوستین مارکس-برادر بزرگتر پسری که موتور سیکلت ها را به من داده بود-نیز به او نزدیک بود. نمی دانستم انها چه مدتی انجا نشسته بودند،به یاد نمی اوردم که این اولین روز نشستن انها بود یا اینکه برحسب عادت معمول انجا نشسته بودند.
  6. #6
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    رفته رفته از دست خودم ناراحت شدم.وقتی کنار مایک نشستم،کسی به من نگاه نکرد،گرچه وقتی که صندلی را روی کف پوش لینولیوم عقب کشیده بودم،صدای گوش خراشی از ان بلند شده بود.
    سعی کردم،در گفتگوی انها شرکت کنم.
    مایک و کانر درباره ی ورزش صحبت می کردند،برای همین از مشارکت در گفتگوی انها،چشم پوشی کردم.
    لورن از انجلا پرسید:امروزبِن کجاست؟
    با علاقه به طرف انها چرخیدم.نمی دانستم معنی این حرف ان بود که،بِن و انجلا هنوز با هم دوست بودند یا نه.
    به زحمت می توانستم لورن را به جا بیاورم.او تمام موهای بلوندش را که به نرمی و لطافت خوشه های ذرت بودند،کوتاه کرده بود،انقدر کوتاه که پس کله ی تراشیده اش،او را شبیه به یک پسر کرده بود.واقعا کار عجیبی کرده بود. دلم می خواست دلیل این کار او را بدانم. ایا ادامس به موهایش چسبیده بود!؟ شاید هم همه ی کسانی که از او دل خوشی نداشتند،او را به پشت سالن ورزش مدرسه برده و سرش را تراشیده بودند! با پیش زمینه ی قبلی که من از او داشتم، بهتر بود درباره ی او قضاوتی نداشته باشم.زیرا می دانستم که او دختر خوبی شده بود.
    انجلا با صدای اهسته و ارام خود گفت:بِن مبتلا به انفولانزای معده شده.خوشبختانه، این بیماری بیشتر از بیست و چهار ساعت طول نمی کشه.دیشب حالش خیلی بد بود.
    انجلا هم مدل موهایش را عوض کرده بود. حالا طره های موهایش بلندتر از گذشته به نظر می رسید.
    جسیکا از انها پرسید:شما دو نفر،تعطیلات اخر هفته ی گذشته رو چی کار کردین؟
    اما به نظر نمی رسید که جواب این پرسش،اهمیت زیادی برایش داشته باشد.مطمئن بودم که با طرح این سوال قصد داشت تا زمینه را برای تعریف کردن داستانهای خودش اماده کند! از خودم پرسیدم ایا ممکن بود او درباره ی سفری که با من به پورت انجلس کرده بود،حرف بزند،درحالیکه من فقط دو صندلی با او فاصله داشتم؟ایا من نامرئی شده بودم؟ایا ممکن بود با وجود حضور من در انجا،کسی بدون ناراحتی بخواهد پشت سر من حرف بزند؟
    انجلا گفت:راستش قرار بود ما روز شنبه ،بریم پیک نیک،اما...نظرمون عوض شد.
    صدای او لحن خاصی داشت که توجه من را جلب کرد.
    جِس زیاد به موضوع علاقه مند نشده بود.او گفت:چه بد!
    و اماده بود که داستان خودش را شروع کند.اما من تنها کسی نبودم که حرف انجلا توجهش را جلب کرده بود.
    لورن با کنجکاوی پرسید:چه اتفاقی افتاد؟
    اگرچه انجلا همیشه ارام و خوددار بود،اما حالا بیش از حد معمول مردد به نظر می رسید.او گفت:ما با اتومبیل به طرف شمال رفتیم...حدود یه کیلومتر بالاتر از جاده ی فرعی،جای خوبی برای نشستن هست؛اما وقتی که نیمی از این فاصله ی یه کیلومتری رو طی کرده بودیم-یه چیزی دیدیم.
    ابروهای کمرنگ لورن در هم فرو رفتند و او پرسید:یه چیزی دیدین؟ چی؟
    حالا به نظر می رسید که حتی جِس هم به موضوع علاقه مند شده بود.
    آنجلا گفت:نمی دونم.ما فکر می کنیم اون یه خرس بود.در هرحال،اون سیاه بود.اما به نظر...خیلی بزرگ می اومد.
    لورن با ناخشنودی صدایی از بینی اش درآورد و گفت:اوه تو دیگه از این حرفها نزن.
    حالت تمسخرآمیزی در چشمهای لورن دیده میشد،اما واکنش من طوری نبود که باعث خوشحالی او بشود.بدیهی بود که شخصیت او،به اندازه ی موهایش دچار تغییر نشده بود!
    لورن گفت:تایلر هفته ی پیش سعی کرد این قصه رو به خورد من بده.
    جسیکا طرف لورن را گرفت و گفت:ممکن نیست هیچ خرسی،تا اون حد به جایی که آنجلا میگه،نزدیک بشه.
    آنجلا با لحن آرام،اما معترضانه ای گفت:جدی میگم.
    بعد نگاهش را به روی میز دوخت و ادامه داد:ما اونو دیدیم.
    لورن پوزخندی زد.مایک هنوز با کانر صحبت می کرد،و به دخترها توجهی نداشت.
    من با بی صبری وارد بحث شدم:نه،حق با آنجلاس.روز شنبه،یه راهپیما به فروشگاه اومده بود که اون هم خرس رو دیده بود.اون گفت که خرسه سیاه و خیلی بزرگ بوده. درست بیرون شهر. درسته مایک؟
    لحظه ای سکوت برقرار شد.هر جفت از چشمهای کسانی که پشت میز نشسته بودند،به طرف من برگشت تا با حیرت به من خیره شود. دختر تازه وارد،کتی ،با دهان باز به من نگاه می کرد،گویی تازه وقوع انفجاری را با چشم های خودش دیده باشد.کسی تکان نمی خورد.
    با شرمندگی زیر لب گفتم:مایک؟ اون مردی رو که داستان خرس رو تعریف می کرد،به یاد داری؟
    بعد از لحظه ای مایک با لکنت زبان گفت:کا...کا...کاملا".
    نمی دانستم چرا او با آن حالت عجیب به من نگاه می کرد.من که در محل کار با او حرف می زدم.مگر حرف نزده بودم؟ اصلا" حرف زده بودم؟نمی دانستم! فکر کردم که...
    مایک به خودش امد و گفت:آره.یه نفر بود که می گفت یه خرس سیاه و بزرگ رو درست اول جاده ی خاکی دیده...بزرگ تر از یه خرس گریزلی.
    لورن گفت:هوم
    بعد به طرف جسیکا برگشت،و در حالیکه شانه هایش لرزش نامحسوسی داشتند،سعی کرد موضوع را عوض کند.
    او پرسید:چیزی در مورد

    uscشنیدی؟
    همه نگاه هایشان را به طرف او برگرداندند.به جز مایک و آنجلا. آنجلا لبخند محتاطانه ای به من زد و من با لبخندی عجولانه پاسخ او را دادم.
    مایک از من پرسید:راستی،آخر هفته ی گذشته چی کار کردی؟
    لحن او کنجکاو،اما به طور عجیبی احتیاط آمیز به نظر می رسید.

    همه به جز لورن،به طرف من برگشتند و منتظر جوابم ماندند.
    -شب جمعه جسیکا و من برای دیدن یک فیلم به پورت آنجلس رفتیم. من بعداز ظهر شنبه و بیشتر یکشنبه رو تو منطقه ی لاپوش گذروندم.
    چشم ها به روی صورت جسیکا لغزیدند و دوباره به طرف من برگشتند.جس ناراحت به نظر می رسید.حدس می زدم که شاید او نمی خواست کسی بداند با من بیرون رفته بود،یا شاید هم می خواست خودش اولین کسی باشد که این ماجرا را تعریف کند.
    مایک که رفته رفته لبخندی در صورتش نقش می بست، گفت:چه فیلمی رو دیدین؟
    من که کمی تشویق شده بودم،با لبخندی گفتم:بن بست...همونی که درباره ی زامبی هاس.
    شاید کمی از لطمه ای که طی ماه های گذشته از کابوس زامبی ها خورده بودم،قابل جبران بود!
    مایک برای ادامه ی گفتگو مشتاق بود و پرسید:شنیدم فیلم ترسناکی بوده.تو اینطور فکر می کنی؟
    جسیکا با لبخن موذیانه ای دخالت کرد و گفت:بلا،مجبور شد آخر فیلم،سالن رو ترک کنه.رفتارش خیلی عجیب بود.
    سرم را تکان دادم و در حالیکه سعی داشتم شرمنده به نظر بیایم،گفتم:کم و بیش ترسناک بود.
    تا موقعی که ناهار تمام شود،مایک به سوال کردن از من ادامه داد.رفته رفته سایر بچه ها هم توانستند گفتگوهای خودشان را از سر بگیرند،گرچه هنوز هم خیلی به من نگاه می کردند.آنجلا بیشتر با من و مایک صحبت می کرد و وقتی که من برای بردن ظرف خالی ناهارم از جا بلند شدم،او هم دنبالم آمد.
    وقتی از میز ناهار دور شدیم،او با صدای اهسته ای گفت:متشکرم.
    -برای چی؟
    -اینکه حرف زدی،اینکه پشتم در اومدی.
    -چیز مهمی نبود.
    او با نگرانی به من نگاه کرد،اما حالت نگاهش ناراحت کننده نبود.طوری نبود که فکر کنم من را دیوانه می پندارد.
    پرسیدم:حالت خوبه؟
    برای همین بود که من جسیکا را برای بیرون رفتن و دیدن فیلم به آنجلا ترجیح داده بودم،گرچه انجلا را بیشتر دوست داشتم.
    آنجلا بیش از حد باهوش بود!
    لورن و جسیکا سلانه سلانه از کنار ما گذشتند و من صدای نجوای لورن را شنیدم:اوه،چه خوب،بلا برگشته.
    آنجلا چشم هایش را به سوی آن ها چرخاند و لبخند دلگرم کننده ای به من زد.
    آهی کشیدم،مثل این بود که بخواهم همه چیز را از اول شروع کنم.
    ناگهان پرسیدم:امروز،چه روزیه؟
    -نوزدهم ژانویه.
    -هوم.
    آنجلا پرسید:چطور مگه؟
    با لحن متفکرانه ای گفتم:دیروز،یک سال از اولین روز اومدن من به اینجا گذشت.
    انجلا که دنبال جسیکا و لورن می گشت،زیر لب گفت:چیز زیادی عوض نشده.
    با لحن موافقی گفتم:می دونم.من هم دقیقا" داشتم به همین موضوع فکر می کردم.
    فصل هفتم
    تکرار
    مطمئن نبودم که اینجا چه می کردم.
    آیا سعی داشتم خودم را دوباره در وضعیت گیجی و بی حسی قرار دهم؟آیا خود آزار شده بودم؟شاید از شکنجه ی خودم لذت می بردم.باید مستقیما" به لاپوش می رفتم؛کنار جاکوب،احساس به مراتب بهتری داشتم.کاری که درحال انجام آن بودم ،درست نبود.
    اما همچنان به رانندگی ادامه دادم و آهسته در ان مسیر پیش رفتم و به میان درختهایی پیچیدم که روی اتومبیل خم شده بودند و شبیه به طونل سبز زنده ای به نظر می امدند.دستهایم می لرزید،بنابراین فرمان اتومبیل را محکم تر چسبیدم.
    می دانستم که بخشی از دلیل انجام این کارم،به کابوس شبانه ام مربوط می شد؛حالا که به راستی از خواب بیدار شده بودم،پوچی ان رویا به اعصابم فشار می اورد و مثل سگی بودم که نگران استخوانی باشد.
    چیزی بود که باید دنبال ان می گشتم.چیزی غیر قابل حصول و ناممکن،بی عاطفه و پریشان...اما او انجا بود،جایی در همان اطراف. باید باور می کردم.
    بخش دیگر،حس عجیب تکرار بود.تکرار وضعیتی که در مدرسه روی داده بود.
    تقارن زمانی.احساس دوباره شروع کردن...شاید تکرار انچه که روز اول در مدرسه تجربه کرده بودم.با در نظر گرفتن اینکه در ان روز،من غیرعادی ترین فرد در کافه تریا بودم.
    کلمه ها در سکوت،در ذهنم طنین انداز شدند،مثل این بود به جای اینکه ان ها را بشنوم،ان ها را می خواندم.
    مثل اینکه هرگز وجود نداشته ام.
    با تقسیم کردن دلیل امدنم به اینجابه دو بخش،به خودم دروغ می گفتم.از پذیرش قوی ترین انگیزه ی خودم امتناع می کردم.چون از لحاظ ذهنی،ناسالم به نظر می رسید،با عقل جور در نمی امد.
    واقعیت این بود که من می خواستم دوباره صدای او را بشنوم.همانطوری که در ان شب جمعه ی وهم گونه و عجیب همراه با جسیکا شنیده بودم.برای ان لحظه ی کوتاه که صدای او از بخش دیگری از وجودم ،به جز حافظه ی خوداگاهم برمی خاست،یعنی زمانی که صدای او بی نقص و به نرمی عسل بود و با پژواک ضعیفی که اغلب در حافظه ی من تولید می شد فرق داشت،توانسته بودم او را بی هیچ درد و رنجی به یاد بیاورم،اما ان لحظه ادامه پیدا نکرده بود.درد دوباره به سراغ من امده بود و من مطمئن بودم که به خاطر خطای ابلهانه ای بود که مرتکب شده بودم.اما ان لحظه های گران بهایی که می توانستم صدای او را بشنوم،باز هم برای من کشش مقاومت ناپذیری ایجاد می کرد.باید راهی برای تکرار ان تجربه پیدا می کردم...یا شاید عبارت تکرار رویداد کوتاه،عبارت مناسب تری برای شنیدن صدای واضح او بود.
    امیدوار بودم که حس آشنا پنداری کلید حل این معما باشد.تصمیم گرفتم به خانه ی او بروم،جایی که بعد از مهمانی روز تولدم،ماه ها قبل،به انجا نرفته بودم.
    پوشش گیاهی انبوه و جنگل مانند به ارامی از کنار پنجره های اتومبیل من می گذشت.همچنان در ان مسیر پر پیچ و خم رانندگی می کردم.رفته رفته عصبی تر می شدم و بر سرعت اتومبیل می افزودم.چه مدت رانندگی کرده بودم؟نباید تا ان موقع به خانه ی انها می رسیدم؟جاده ی فرعی انقدر از علف ها پوشیده شده بود که دیگر به نظرم اشنا نمی امد.
    اگر نمی توانستم ان خانه را پیدا کنم،چه می شد؟به خودم لرزیدم.اگر دیگر در انجا هیچ دلیل و مدرک محسوسی نمی رسیدم،چه؟
    بعد،ناگهان شکاف میان درخت ها که چشم هایم در جستجوی ان بودند،پدیدار شد،اما دیگر به اندازه ی قبل محسوس و اشکار نبود.گل ها و بوته های وحشی در اینجا،برای تصاحب زمینی که دیگر بدون نگهبان مانده بود،زیاد صبر نکرده بودند.سرخس های بلند به چمنزار اطراف خانه نفوذ کرده،اطراف تنه های درختان سدر را پوشانده و تا هشتی وسیع خانه پیشروی کرده بودند.مثل این بود که سیل موج های سبز و سبک،چمن اطاف خانه را تا ارتفاع کمر پوشانده باشد.
    و خانه در همانجا بود،اما نه همان خانه! اگرچه چیزی در بیرون خانه عوض نشده بود،اما تهی بودن ان همچون فریادی از میان پنجره ها به گوش می رسید!خانه خوفناک شده بود برای اولین بار،پس از زمانیکه ان خانه را دیده بودم،حالا شبیه به مکانی شده بود که خون اشام ها همچون اشباحی به درون ان رفت و امد کنند.
    پایم را روی ترمز فشار دادم و از دور به انجا نگاه کردم.می ترسیدم بیشتر از ان،به خانه نزدیک شوم.
    اما هیچ اتفاقی نیفتاد.هیچ صدایی در سرم شنیده نمی شد.بنابراین موتور را روشن گذاشتم،در را باز کردم و خودم را روی دریای سرخس ها انداختم!شاید ،اگر مثل شب جمعه،جلوتر می رفتم...
    به نمای بی روح و تهی خانه نزدیک شدم.صدای غرش موتور اتومبیلم در پشت سرم،به من ارامش می داد.وقتی که به پله های هشتی رسیدم،ایستادم،چون چیزی در انجا نبود.کوچک ترین نشانه ای از حضور انها،و به خصوص حضور او را،در ان خانه حس نمی کردم.خانه محکم و پا برجا در جای خودش مانده بود،اما وجود ان معنای زیادی برای من نداشت.واقعیت ساختمان بتنی ان،نمی توانست پوچی کابوس هایم را نقض کند.
    بیشتر از ان به خانه نزدیک نشدم.نمی خواستم به پنجره ها نگاه کنم.نمی دانستم دیدن کدامیک سخت تر بود؟اینکه اتاق ها را خالی از وسایل می دیدم یا دست نخورده.اگر اتاق ها خالی بودند،و تهی بودن خانه را از کف تا سقف به من نشان می دادند،بی شک غمگین تر می شدم.درست مثل تشییع جنازه ی مادربزرگم،که مادرم از من خواسته بود هنگام دیدن جنازه،بیرون بایستم.او گفته بود که لزومی ندارد مادربزرگ ر به ان شکل ببینم.چون به نظر او ممکن بود تصویر جسد مادربزرگ،جای تصویر زنده ی او را در ذهن من بگیرد.
    از طرفی،اگر هیچ تغییری در خانه ایجاد نشده بود،ممکن بود بیشتر ناراحت شوم.اگر صندلی های راحتی درست در همان وضعی بودند که من برای اخرین بار دیده بودم،و اگر تابلوها هنوز به دیوار اویخته بودند،چه؟بذتر از ان اینکه ممکن بود پیانوی بزرگ هنوز روی همان سکوی کوچک باشد؟این فقط کمی بهتر از ناپدید شدن تمام خانه بود! اینکه همه چیز،دست نخورده و فراموش شده،پشت سر ان ها باقی مانده باشد؛همان طور که من تنها مانده بودم.
    از ان فضای خالی وسیع روی برگرداندم و با عجله به طرف اتومبیلم رفتم.کمابیش دویدم.نگران بودم که از دست رفته باشم،از بازگشت به دنیای انسان ها می هراسیدم.به طور چندش اوری،احساس پوچی می کردم،و دلم می خواست جاکوب را ببینم.شاید بیماری جدیدی رفته رفته وجودم را فرا می گرفت؛اعتیادی از نوعی دیگر،همچون بی حسی و کرختی خاصی که تجربه کرده بودم.اهمیتی نداشت.اتومبیلم را با بیشترین سرعتی که ممکن بود،به حرکت در اوردم و با سرعت به طرف گاراژ جاکوب رفتم.
    جاکوب در انتظارم بود.همین که او را دیدم،در سینه ام احساس راحتی کردم و نفس کسیدن برایم راحت تر شد.
    جاکوب صدایم زد:هی بلا
    لبخندی از سر اسودگی زدم و گفتم:سلام جاکوب
    بعد برای بیلی دست تکان دادم که از پنجره به بیرون نگاه می کرد.
    جاکوب با صدای اهسته،اما مشتاقانه ای گفت:بیا بریم سر کارمون.
    توانستم خنده ای بر لب بیاورم و بگویم:جدا" هنوز از من خسته نشدی؟
    فکر می کردم او حالا دیگر به این نتیجه رسیده باشد، که ناامیدانه خواهان معاشرت با او بودم.
    جاکوب،مسیری که خانه را دور می زد و به گاراژ او منتهی می شد، پیمود و بعد گفت:خسته از دست تو؟هنوز نه!
    گفتم:خواهش می کنم همین که احساس کردی دیگه دارم رو اعصابت راه می رم،به من بگو!من نمی خوام وبال گردنت باشم!
    -باشه
    بعد با صدایی که از بیخ گلویش بیرون می امد،خندید و ادامه داد:اما بیخود منتظر نباش،چون فکر نمی کنم کار به اونجا بکشه!
    وقتی وارد گاراژ شدم،از دیدن موتور قرمز که روی چرخ هایش ایستاده بود،حیرت کردم.حالا واقعا" شبیه به یک موتور سیکلت بود،نه تَلی از اهن پاره های لبه تیز و ناهموار.
    زیر لب گفتم:جاکوب تو فوق العاده ای!
    او دوباره خندید و گفت:وقتی پروژه ای رو شروع می کنم،دیگه تا تموم کردن اون،دست از پا نمی شناسم.
    بعد شانه ای بالا انداخت و گفت:اگه مغز داشتم،کمی از اون رو بیرون می کشیدم!
    -چرا؟
    او،سرش را پایین انداخت و مکثی طولانی کرد،انقدر طولانی که فکر کردم شاید پرسش ام را نشنیده باشد.سرانجام پرسید:بلا،اگه من به تو می گفتم که از عهده ی تعمیر این موتور بر نمی ام،چی می گفتی؟
    من هم مثل او ،برای دادن جواب عجله نکردم و او مجبور شد برای بررسی حالت چهره ام،به من نگاه کند.
    -می گفتم...خیلی بد شد،اما می تونیم یه راه دیگه پیدا کنیم.اگه واقعا" از انجام این کار ناامید می شدیم،می تونستیم حتی با تکالیف مدرسه خودمون رو سرگرم کنیم.
    جاکوب لبخندی زد و شانه هایش را شُل کرد.کنار موتور نشست و آچاری را برداشت و گفت:پس،تو فکر می کنی اگه من کار تعمیر موتور ها رو تموم کنم،بازم به دیدن من می ای؟
    -منظورت همین بود؟
    بعد سرم را تکان دادم و ادامه دادم:فکر می کنم الان دارم از مهارت های مکانیکی ارزون قیمت تو نهایت استفاده رو می کنم،اما بعد از این هم،تا موقعیکه تو اجازه بدی،من به اینجا می ام.
    با لحن موذیانه ای گفت:به این امید که کوئیل رو ببینی؟
    -وای! تو منو غافلگیر کردی.
    خندید و با لحن تعجب امیزی گفت:تو واقعا" از اینکه وقت خودت رو با من می گذرونی،خوشحالی؟
    -خیلی خیلی زیاد.اینو ثابت می کنم.من باید فردا سر کار برم،اما روز چهارشنبه می تونیم سر خودمون رو با کاری به جز تعمیرات گرم کنیم.
    -مثلا" چه کاری؟
    -نمی دونم.مثلا" تو می تونی به خونه ی ما بیای،تا دوباره وسوسه نشی که سراغ موتورها بری.می تونی تکلیف مدرسه تو با خودت بیاری،حدس می زنم که از کلاس ها عقب افتادی،چون خودم هم چنین وضعیتی دارم.
    او شکلکی در اورد و گفت:انجام دادن تکالیف مدرسه،فکر خوبیه.
    و من در این فکر بودم که او انجام چقدر از تکالیفش را به عهده ی من خواهد گذاشت!
    با لحنی موافق گفتم:بله.گهگاهی هم باید به فکر مسئولیت های دیگه مون باشیم وگرنه بیلی و چارلی یواش یواش سختگیرتر میشن.
    بعد با حرکتی به او نشان دادم که در این صورت،سرنوشت مشابهی در انتظار ماست.او از این حرکت من خوشش امد و تبسم کرد.
    بعد پیشنهاد کرد:انجام تکالیف،هفته ای یه بار باشه.
    به یاد انبوه تکالیفی که همان روز داشتم،افتادم و گفتم:شاید دوبار در هفته بهتر باشه.
    اه عمیقی کشید.بعد دستش را از روی جعبه ابزارش به طرف یک پاکت کاغذی دراز کرد و از درون ان،دو قوطی فلزی نوشبه را بیرون اورد،یکی از ان ها را باز کرد و به دست من داد.نو.شابه ی دوم را هم باز کرد و ان را با حالتی رسمی بالا برد و گفت:می نوشیم به خاطر وظیفه شناسی.انجام تکالیف،دوبار در هفته.
    من تاکید کردم:و ماجراجویی،یه روز در میون.
    ************دیر تر از موقعی که می خواستم،به خانه رسیدم و متوجه شدم که چارلی به جای اینکه منتظر من بماند،پیتزا سفارش داده است.به من اجازه ی عذرخواهی نداد و با لحن اطمینان بخشی گفت:مهم نیست.به هرحال،بعد از این همه اشپزی،باید یه نفسی بکشی.
    می دانستم که او فقط از این موضوع خوشحال و اسوده خاطر بود که،من مثل یک ادم عادی رفتار می کردم،و او نمی خواست این روند را به هم بزند.
    قبل از اینکه انجام تکالیفم را شروع کنم،نگاهی به ایمیل هایم انداختم و پیامی طولانی را از جانب رِنی دیدم.او در مورد همه ی جزئیاتی که برایش شرح داده بودم،هیجان زده شده بود و برای همین من شرح کامل دیگری درباره ی فعالیت های روزانه ام برایش فرستادم.برای او درباره ی همه چیز به جز موتورسیکلت ها،نوشتم.چون این موضوع حتی رِنی بی خیال را هم دچار نگرانی می کرد.
    روز سه شنبه،مدرسه باز اُفت و خیزهای خودش را داشت.به نظر می رسید که آنجلا و مایک اماده بودند تا دوباره با اغوش باز،من را به جمع خودشان بپذیرند و مهربانانه از رفتار غیرعادی من طی چند ماه گذشته،چشم پوشی کنند.جِس تمایل کمتری داشت.یا خودم فکر کردم شاید او منتظر است تا من عذرخواهی کتبی و رسمی خودم را در مورد اتفاقی که در پورت انجلس افتاده بود،برایش بفرستم.
    در محل کار،مایک،سرحال تر و پرحرف تر شده بود.به نظر می رسید که او تمام حرف های ترم تحصیلی را،برای حالا جمع و ذخیره کرده بود و حالا دیگر حرف هایش سرریز شده بودند.متوجه شده بودم که می توانم او را در لبخندها و خنده هایش همراهی کنم،البته نه به ان اسانی که جاکوب را همراهی می کردم.به نظر می رسید که این کار ضرری نداشته باشد،تا اینکه زمان تعطیلی فروشگاه رسید. ایک تابلوی تعطیل را پشت شیشه گذاشت و من در همان حال،لباس کارم را تا کردم و زیر پیشخوان گذاشتم.
    مایک با خوشحالی گفت:امروز خوش گذشت.
    با لحن موافقی گفتم:آره
    اگرچه در همان لحظه آرزو کردم که ای کاش بعدازظهر ان روز را،در گاراژ جاکوب سپری کرده بودم.
    مایک گفت:خیلی بد شد که هفته ی پیش،تو زود از سالن سینما بیرون اومدی!
    این فکر ناگهانی او،کمی من را گیج کرد.شانه ای بالا انداختم و گفتم:فکر کنم من خیلی ترسو هستم.
    -منظورم این بود که تو باید فیلم بهتری رو ببینی.فیلمی که بتونی ازش لذت ببری.
    درحالیکه هنوز گیج بودم،زیر لب گفتم:اوه.
    -مثلا" شاید همین جمعه،با من.بریم و یه فیلمی رو ببینیم که اصلا" ترسناک نباشه.
    لبم را گاز گرفتم.
    من نمی خواستم مسائلم را با مایک در میان بگذارم،حتی نه در این موقعیتی که او یکی از افراد معدودی بود که حاضر شده بود دیوانه بودن من را فراموش کند.اما چنین وضعیتی بیش از حد برایم اشنا بود.سال گذشته نیز او برای مهمانی رقص از من دعوت کرده بود.امیدوار بودم سال گذشته ان اتفاق نیفتاده بود.دلم می خواست این بار هم می توانستم جِس را به عنوان بهانه مطرح کنم.
    پرسیدم:یعنی با هم قرار بذاریم:
    احتمالا" در این موقع،صداقت بهترین روشی بود کهمی توانستم به کار ببرم.
    لحن صدایم او را کمی به تأمل واداشت،بعد گفت:اگه تو بخوای.اما لازم نیست حتما" اونطوری باشه.
    با صدای اهسته ای که لحن صادقانه ای داشت،گفتم:نه!من با کسی قرار نمی ذارم.
    به راستی،واقعیت را گفته بودم.تمام دنیا،فاصله ی غیر قابل باوری با من داشت.
    او پیشنهاد کرد:فقط مثل دو تا دوست؟
    حالا دیگر چشم های آبی او اشتیاق اولیه را نداشتند.امیدوار بودم منظور او واقعا" این باشد که ما در هرحال بتوانیم،با هم دو دوست معمولی باشیم.
    گفتم:می تونست خوش بگذره.اما من برای این جمعه برنامه هایی دارم.شاید هفته ی دیگه؟
    -چی کار می خوای بکنی؟
    سعی کرده بود لحنش بی تفاوت به نظر برسد،اما چندان در این کار موفق نبود.
    -تکالیف مدرسه.قراره...با یکی از دوستام درس بخونیم.
    -اوه.باشه.شاید هفته ی دیگه.
    او تا نزدیکی اتومبیلم همراهی ام کرد،اما دیگر زیاد سرحال نبود.او من را به وضوح به یاد اولین ماه هایی که به فورکس امده بودم،می انداخت.گویی،به نقطه ی آزاد برگشته بودیم و حالا دیگر همه چیز شبیه به یک پژواک بود.یک پژواک پوچ،عاری از عشق و علاقه ای که پیش تر وجود داشت.
    شب بعد،برای چارلی اصلا" تعجبی نداشت که جاکوب و مرا با کتابهایی که روی کف اتاق نشیمن،در اطرافمان پخش شده بودند،ببیند.برای همین،حدس زدم که او و بیلی در مورد ما صحبت کرده اند.
    چارلی گفت:هی بچه ها
    و در همان حال چشم هایش را به طرف اشپزخانه حرکت داد.بوی لازانیایی که تمام بعدازظهر،برای پختن ان وقت صرف کرده بودم و جاکوب در تمام مدت،مشغول نگاه کردن به من و ناخنک زدن به ان بود-از اشپزخانه به درون حال می امد.وظیفه ام را خوب انجام داده و سعی کرده بودم جبران همه ی پیتزا خوری ها را کرده باشم.
    جاکوب برای شام ماند و یک بشقاب از لازانیا را برای بیلی برد.اما پیش از رفتن،با بی میلی یک سال دیگر به سن من اضافه کرده بود،چون اشپز خوبی بودم.
    جمعه را در گاراژ سپری کردیم ،و شنبه ،بعد از پایان شیفت کاری من در فروشگاه نیوتون،نوبت انجام تکالیف درسی بود.چارلی که دیگر خیالش از سلامت عقلی من راحت شده بود،با هری برای ماهیگیری رفته بود.وقتی برگشت،همه ی تکالیف ما تمام شده بود.احساس پختگی و غرور می کردیم و مشغول تماشای فیلم مانستر گاراژ از شبکه ی دیسکاوری بودیم.
    جاکوب آهی کشید و گفت:احتمالا" باید برم.از اون چیزی که فکر می کردم،دیرتر شده.
    غرولندکنان گفتم:باشه،من تو رو می رسونم.
    او با دیدن ناخشنودی من از رفتن خودش،خندید.به نظر راضی می امد.
    وقتی که به تنهایی درون اتومبیل من نشستیم،گفتم:فردا،کارمون رو ادامه می دیم.من چه وقت بیام؟
    در لبخند او هیجان مبهمی دیده می شد او گفت:صبر کن تا بهت زنگ بزنم،باشه؟
    اخم کردم و گفتم:باشه.
    و در همان حال در حیرت بودم که چه اتفاقی افتاده است.لبخند جاکوب پهن تر شد.
    *************
    صبح روز بعد،درحالی که منتظر تماس تلفنی جاکوب بودم و سعی می کردم آثار کابوس شب گذشته را از ذهنم برانم،خانه را تمیز کردم .منظره ی کابوسم عوض شده بود.شب گذشته،درمیان انبوه سرخس هایی که همچون امواج دریا من را دربر گرفته بودند،به این سو و ان سو می رفتم.درخت های عظیم الجثه ی شوکران،در میان دریای سرخس ها دیده می شدند.چیز دیگری انجا نبود.من گم شده بودم و تنها و بی هدف به دور به دور خودم می چرخیدم،بی انکه به راستی در جستجوی چیزی باشم.دلم می خواست به خاطر سفر ابلهانه ای که به محل خانه ی خالی کالن ها کرده بودم،لگد جانانه ای به خودم بزنم.کابوس را از ذهن خوداگاهم بیرون راندم و امیدوار بودم ان را در گوشه ای به زنجیر بکشم و مانع فرارش شوم!
    چارلی در بیرون از خانه،کروزر خودش را می شُست.برای همین هم وقتی که تلفن زنگ زد،من بُرِس نظافت حمام را زمین انداختم و به طبقه ی پایین دویدم تا گوشی را بردارم.
    نفس زنان گفتم:الو؟
    جاکوب گفت:بلا
    صدایش لحن رسمی و عجیبی داشت.
    -هی جِیک.
    -فکر می کنم که...ما امروز با هم قرار داریم.
    در لحن صدایش،چیزهای زیادی حس می شد.
    لحظه ای طول کشید تا منظور او را بفهمم.پرسیدم:تعمیر موتورها تموم شده؟باورم نمیشه!عجب زمان بندی فوق العاده ای!
    به راستی به چیزی احتیاج داشتم تا ذهن مرا از کابوس ها و احساس پوچی برهاند.
    جاکوب گفت:آره،اونها حرکت می کنن و عیب و ایرادی هم ندارن.
    -جاکوب،بدون شک تو با استعدادترین و عجیب ترین ادمی هستی که من می شناسم.برای این کارِت،ده سال به سن تو اضافه می کنم.
    -عالیه!پس حالا دیگه من میونسال هستم.
    خندیدم و گفتم:من هم دارم بزرگ می شم.
    وسایل نظافت را به زیر سکوی حمام انداختم و به سرعت ژاکتم را چنگ زدم.
    وقتی با سرعت از کنار چارلی می گذشتم،او پرسید:داری می ری جِیک رو ببینی؟
    این را به عنوان سوال نگفته بود.
    وقتی به درون اتومبیلم می پریدم،گفتم:آره.
    چارلی پشت سرم فریاد زد:کمی بعد من می رم اداره.
    درحالیکه سوئیچ را می چرخاندم،فریاد زدم:باشه.
    چارلی چیز دیگری هم گفت،اما غرش موتور اتومبیل مانع از شنیدن صدای او بود.شبیه صدای اتومبیل اتش نشانی بود،که عازم ماموریت مهار اتش باشد.
    اتومبیلم را کنار خانه ی بلک ها،نزدیک درختها، پارک کردم تا گذاشتن مخفیانه ی موتورها به پشت اتومبیل،با سهولت بیشتری انجام شود.وقتی پیاده شدم،رنگ براق و درخشانی به چشمم خورد-انجا،در مقابل من،دو موتورسیکلت براق،یکی قرمز،یکی سیاه-زیر درخت صنوبر قرار داشتند و از اطراف خانه دیده نمی شدند.جاکوب اماده بود.
    دورِفرمان هریک از موتورها،تکه ای ربان ابی رنگ به شکل پاپیون کوچکی بسته شده بود.وقتی جاکوب از خانه بیرون دوید،من هنوز مشغول خندیدن به ان روبانها بودم.
    درحالیکه چشمهایش برق می زد با صدای آهسته ای گفت:حاضری؟
    من از روی شانه ی او نگاهی انداختم،اما هیچ اثری از بیلی نبود.
    گفتم:آره
    اما حالا کمی از هیجانم کاسته شده بود؛سعی کردم خودم را روی موتورسیکلت مجسّم کنم.
    جاکوب به راحتی موتورها را روی کف اتومبیل گذاشت و انها را با دقت به پهلو خواباند تا دیده نشوند.
    بعد درحالیکه صدایش از فرط هیجان،بلندتر از همیشه بود،گفت:بریم.من بهترین جا رو می شناسم-هیچ کسی اونجا ما رو پیدا نمی کنه.
    به سمت جنوب شهر رانندگی کردیم.جاده ی خاکی با پیچ و خم زیادی در میان جنگل امتداد داشت.گاهی به جز درخت ها چیزی وجود نداشت و گاهی منظره ی نفس گیر اقیانوس آرام،نیز به چشم می خورد.که امتداد ان به افق وصل شده بود و آب های ان در زیر ابرها،رنگ خاکستری تیره داشت.ما بالاتر از ساحل بودیم و روی جاده ای پیش می رفتیم که از فراز پرتگاه هایی که ساحل را احاطه کرده بودند،می گذشت.به نظر می رسید که منظره ی پیش رو و اطرافمان تا بی نهایت گسترده شده باشد.
    اتومبیل را با سرعت کمی پیش می بردم،طوری که بتوانم هنگام پیچ خوردن جاده و نزدیک شدن ان به صخره های ساحلی،با خیالی اسوده نگاهی به اقیانوس بیافکنم.جاکوب،مشغول صحبت کردن در مورد اتمام تعمیر دوچرخه ها بود، اما توضیحات او رفته رفته فنی شده و من توجه زیادی به انها نداشتم.
    ناگهان-چهار نفر را دیدم که روی سنگ برامده ای،با فاصله ی بسیار اندکی از لبه ی یک پرتگاه،ایستاده بودند.از ان فاصله نمی توانستم سن و سال انها را تشخیص بدهم،اما به نظر می امد که همگی مرد باشند...برخلاف سرمای گزنده ی هوای ان روز،به نظر می رسید که انها چیزی به جز شلوارک نپوشیده بودند!
    همچنان که نگاهم به انها بود،بلند قامت ترین فرد در میان انها،به لبه ی پرتگاه نزدیکتر شد.بی اختیار سرعت اتومبیل را کاهش دادم؛هنوز پایم را با تردید روی پدال ترمز نگه داشته بودم.
    وبعد...ان مرد خودش رااز لبه ی پرتگاه به پایین پرت کرد!
    فریاد کشیدم:نه!
    و پایم را محکم روی ترمز فشار دادن.
    جاکوب با لحن وحشت زده ای فریاد زد:چی شده؟
    -اون مرد-اون همین الآن از پرتگاه پایین پرید!چرا اونای دیگه جلوشو نگرفتن؟باید امبولانس خبر کنیم!
    در اتومبیل را به سرعت گشودم و با حرکت بی معنایی پیاده شدم.سریع ترین راه برای تلفن کردن،این بود که به خانه ی بیلی برگردیم.اما من نمی توانستم چیزی را که دیده بودم،باور کنم.شاید به طور ناخوداگاه،از اتومبیل پیاده شده بودم تا چیزی را ببینم که با انچه که از پشت شیشه ی اتومبیل دیده بودم،تفاوت داشته باشد!جاکوب خندید و من به سرعت به طرف او برگشتم و به چهره اش خیره شدم.چگونه ممکن بود او تا این حد بی عاطفه و خون سرد باشد؟
    جاکوب با لحن شیطنت امیزی گفت:اونها فقط مشغول پرش از روی صخره هستن؛بلا.فقط دارن تفریح می کنن.می دونی که لاپوش،مرکز خرید و تفریح نداره.
    اما آزردگی عجیبی در لحن صدایش احساس می شد.
    -من،مات و مبهوت، تکرار کردم:پرش از روی صخره؟
    بعد با ناباوری به نفر دوم نگاه کردم که به لبه ی پرتگاه نزدیک شد.مکثی کرد و بعد با ظرافت خاصی،خودش را در آغوش آسمان رها کرد.زمان سقوط او،برای من به اندازه ی ابدیت طول کشید و سرانجام او به نرمی،سینه ی امواج خاکستری دریا را شکافت.
    دوباره روی صندلی اتومبیلم نشستم و درحالی که هنوز با چشم های گشاده به دو پرش کننده ی دیگر خیره شده بودم،گفتم:عجب!ارتفاع خیلی زیاده.باید بیشتر از سی متر باشه.
    -خوب،آره.بیشتر ما از ارتفاع پایین تری می پریم،از روی سنگی که روی صخره ای با نصف این ارتفاع قرار داره.
    بعد از پشت پنجره ی پهلویی اش به نقطه ای اشاره کرد که ارتفاع بسیار معقول تری داشت.
    جاکوب گفت:اینا دیوونه شدن.احتمالا" می خوان قدرتشون رو به رخ بکشن!منظورم اینه که امروز هوا واقعا" خیلی سرده.فکر نمی کنم افتادن توی این آب لذت بخش باشه.
    بعد،طوری چهره اش را درهم کشید که گویی از ان پرش ها خیلی ناراحت شده بود.کمی تعجب کردم.فکر می کردم که هیچ چیزی نمی تواند او را ناراحت کند.
    کلمه ی «ما»هنوز در خاطرم مانده بود.پریدم:تو هم از صخره می پری؟
    -خوب معلومه.
    بعد شانه ای بالا انداخت و لبخند زد و گفت:لذت بخشه کمی هم ترسناکه،به خاطر سرعت زیاد.
    برگشتم و دوباره نگاهی به صخره ها انداختم،جایی که نفر سوم به طرف لبه به راه افتاده بود.در تمام عمرم،عملی تا به ان حد جسورانه ندیده بودم.چشم هایم باز مانده بودند و لبخند می زدم.گفتم:جِیک،تو باید منو برای پرش از صخره ببری.
    او اخم کرد و حالتی حاکی از ناخشنودی در چهره اش نقش بست و گفت:بلا،تو همین الآن می خواستی برای سام امبولانس خبر کنی.
    در حیرت بودم که او چگونه توانسته بود از ان فاصله،سام را بشناسد.
    درحالیکه دوباره از اتومبیل پیاده می شدم،گفتم:می خوام یه امتحانیبکنم.
    جاکوب،مچ دستم را گرفت و گفت:امروز نه،باشه؟ حداقل می تونیم منتظر یه روز کرم تر بمونیم.
    با لحنی موافق گفتم:باشه.عالیه.
    در باز بود و نسیم سرد،بازویم را بی حس کرده بود.گفتم:اما من می خوام زودتر برم.
    او چشمهایش را چرخی داد و گفت:زود:بلا،گاهی تو خیلی عجیب می شی.اینو می دونستی؟
  7. #7
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    آهی کشیدم و گفتم:آره
    -اینم بگم که قرار نیست ما از بالای صخره بپریم.
    من با علاقه نگاه می کردم و دیدم که پسر سوم،با جهش بلندتری نسبت به دو نفر اول،خودش را به آسمان افکند.درحال سقوط،او بدنش را پیچ و تاب می داد و حرکاتی شبیه به حرکت چرخ و فلک در ژیمناستیک انجام می داد؛گویی درحال انجام سقوط آزاد از هواپیما بود.او مطلقا" آزاد و رها و البته بی پروا و غیرمسئول به نظر می رسید!
    با لحن موافقی گفتم:باشه.دفعه ی اول نمی پریم.
    جاکوب آهی کشید.
    بعد با بی حوصلگی پرسید:بالاخره قراره ما امروز موتورها رو امتحان کنیم یا نه؟
    نگاهم را از چهارمین نفری که خودش را برای پرش از پرتگاه آماده می کرد،گرفتم و گفتم:باشه،باشه.
    کمربند ایمنی ام را بستم.موتور،هنوز روشن بود و همچنان که درجا کار می کرد،صدای غرش ان به گوش می رسید.در را بستم و دوباره به سمت پایین جاده راه افتادیم.
    پرسیدم:راستی اون چهار نفر چه کسانی بودن-اون دیوونه ها رو می گم.
    او صدای مشمئز کننده ای از بیخ گلویش دراورد و گفت:گروه خلاف کارهای لاپوش!
    پرسیدم:شما یه گروه دارین؟
    بعد احساس کردم که به موضوع علاقه مند شده ام.
    او به واکنش من خندید و گفت:نه به اون شکل.قسم می خورم که اونها هیچ وقت برای دعوا پیش قدم نمی شن،همیشه دنبال صلح و ارامشن.
    بعد صدایی از بینی اش در اورد و ادامه داد:یه روز یه یارو که از جایی نزدیک به ماکارِز می اومد و خیلی گنده بود و ظاهر ترسناکی داشت،به ایجا اومد.خوب،شایع شده بود که اون به بچه ها مِتادون می فروشه،و سام اولی و طرفدارانش،اونو از منطقه ی ما بیرون کردن.همه ی این بروبچه ها به فکر سرزمین ما هستن،به فکر غرور قبیله ای...حتما" فکر می کنی که موضوع دیگه داره خنده دار میشه.بدترین قسمت موضوع اینه که شورای قبیله هم اونها رو جدی می گیره.اِمبری گفت که شورا همیشه با شام ملاقات می کنه.جاکوب سرش را تکان داد و با چهره ای کاملا" آزرده ادامه داد:اِمبری از هری کلی یرواتر شنید که اونا اسم خودشون رو محافظان یا چیزی مثل اون گذاشته ان.
    دستهای جاکوب مشت شدند،گویی دلش می خواست به چیزی ضربه بزند.تا ان موقع،هرگز چنین حالتی را در او ندیده بودم.
    شنیدن نام سام اولی،حیرتم را برانگیخت.نمی خواستم ذکر این نام،تصاویر مربوط به کابو.سم را به ذهنم باز گرداند،بنابراین با تلاش سریعی،فکرم را متوجه موضوع دیگری کردم.
    از جاکوب پرسیدم:تو زیاد از اونها خوشت نمی اد.
    با لحن کنایه امیزی جواب داد:این طور به نظر می اد؟
    -خوب،به نظر نمی اد که اونها کار بدی بکنن.
    سعی داشتم اورا تسکین دهمتا دوباره شاد و سرحال شود.ادامه دادم:خوب،اونها دلشون می خواد ادای یه باند رو دربیارن.البته کمی آزار دهنده اس.
    -آره.تازه آزار دهنده کلمه ی خوبیه.اونها همیشه در حال خودنمایی هستن.اونها مثل...مثل...نمی دونم چی بگم.اونها مثل ادمهای خشن رفتار می کنن.یه روز،توی ترم گذشته،من همراه با اِمبری و کوئیل توی فروشگاه بودم که سام با دو تا از طرفداراش،جَرید و پُل،از رته رسیدن.کوئیل بهشون تیکه پروند،می دونی که چه دهن گشادی داره.خلاصه این حرف اون به پُل برخورد.چشم هاش به کلی تیره شد و یه جور خاصی لبخند زد-نه،دندوناشو نشون داد اما لبخند نزد-به نظر می رسید اونقدر عصبانی بود که بدنش می لرزید.اما سام،دستش رو روی سینه ی پل گذاشت و سرش رو تکون داد.پل یه دقیقه ای به سام نگاه کرد و بعد اروم شد.راستش،به نظر می رسید که سام جلوی اونو گرفته بود-مثل این بود که اگه سام این کارو نمی کرد،اون می خواست ما رو تیکه پاره کنه!
    جاکوب،ناله ای کرد و ادامه داد:مثل یه فیلم وسترن بود.می دونی که سام کم و بیش سنش از ما بیشتره.اون بیست سالشه.اما پل مثل ما،شونزده ساله اس.قدش از من کوتاه تر و هیکلش ام به کوئیل نمی رسه.فکر می کنم هرکدوم از ما دو نفر؛می تونست حساب اونو برسه.
    با لحنی موافق گفتم:آدم های خشنی هستن.
    وقتی جاکوب مشغول تعریف کردن ان ماجرا بود،می توانستم ان را در ذهنم تجسم کنم،و به یاد چیزی افتادم...یک گروه سه نفری ازز مردان تیره پوستی که بسیار نزدیک به هم و کاملا" بی حرکت در اتاق نشیمن خانه ی پدرم ایستاده بودند.این تصویر در ذهنم،یک وری ثبت شده بود،چون وقتی دکتر گِراندی و چارلی روی من خم شده بودند،سر من روی صندلی راحتی قرار داشت...آیا این همان تصویر گروه سام بود؟
    برای اینکه ذهنم را از خاطره های تیره برهانم،دوباره با سرعت شروع به صحبت کردم:فکر نمی کنی سن سام برای این جور کارها،کمی زیاد باشه؟
    -همین طوره.قرار بود اون به دانشگاه بره،اما نرفت.و هیچ کس هم برای این کار،اونو سرزنش نکرد.وقتی خواهر من یه بورسیه ی جزئی رو قبول نکرد و ازدواج کرد،همه ی اعضای شورای قبیله ناراحت شدند.اما،اوه نه،سام اولی هیچ غلطی نمی تونه بکنه.
    خطوط نااشنای خشم،چهره اش را پوشاندند-خشم و چیز دیگری که ابتدا نمی توانستم ان را تشخیص دهم.
    جاکوب ادامه داد:واقعا" ناراحت کننده و ...عجیب به نظر می اد.اما من نمی فهمم که تو چرا از این قضیه تا این حد ناراحتی.
    نگاه مخفیانه ای به صورت او انداختم و امیدوار بودم که او را نرنجانده باشم. او ناگهان ارام گرفته بود و از پنجره ی کناری اتومبیل به بیرون نگاه می کرد.
    با لحن ملایمی گفت:پیچ رو رد کردی.
    من بدون متوقف کردن اتومبیل،دور بسیار سریع و u شکلی زدم که باعث شد نیمی از اتومبیل از جاده خارج شود و چیزی نمانده بود که با درختی برخورد کنیم.
    وقتی وارد جاده ی کناری شدم،زیر لب گفتم:ممنون که حواست جمع بود.
    لحظه ی کوتاهی سکوت برقرار شد.
    بعد،او با لحن ارامی گفت :هر جا که دلت بخواد،می تونی توقف کنی.
    اتومبیل را کنار جاده متوقف و موتور را خاموش کردم.گوشهایم در سکوتی که حاکم شده بود، زنگ می زدند. هردو پیاده شدیم و جاکوب به عقب اتومبیل رفت تا موتورها را پایین بیاورد.سعی کردم از رنگ رخسارش،به راز درونی اش پی ببرم.چیزی او را ناراحت کرده بود. گویی من روی نقطه ی حساسی انگشت گذاشته بودم.
    وقتی او موتور قرمز را کنار من روی زمین گذاشت،با بی میلی لبخندی زد و گفت: تولد به تاخیر افتادت مبارک!برای این کار آماده ای؟
    -فکر می کنم باشم.
    موتور،ناگهان هیبت تهدید کننده و ترسناکی پیدا کرده بود،یعنی وقتی به یاد اوردم به زودی باید پشت ان بنشینم.
    او با لحن مطمئنی گفت: با سرعت کم شروع می کنیم.
    وقتی که جاکوب برای اوردن موتور خودش رفت،من با احتیاط موتور خودم را به گلگیر اتومبیل تکیه دادم.
    وقتی جاکوب اتومبیل را دور زد و برگشت،با تردید گفتم: جِیک.
    -بله؟
    -در مورد سام،چیه که واقعا" تو رو ناراحت می کنه؟ موضوع دیگه ای هم هست؟
    به دقت به چهره ی او نگاه کردم.او اخم کرو،اما به نظر نمی رسید که عصبانی باشد.نگاهی به خاک کفش هایش انداخت و پایش را چندین بار به لاستیک جلوی موتورش زد،مثل اینکه بخواهد وقت کشی کند.
    بعد آهی کشید و گفت:به خاطر- رفتاریه که اونها با من دارن.اینه که منو کُفری می کنه.
    بعد،ناگهان کلمات به تندی از دهانش خارج شدند:می دونی،شورای قبیله باید از افراد هم شأن تشکیل بشه،اما اگه قرار باشه،رهبری انتخاب بشه،اون کسی جز پدر من نمی تونه باشه.من هیچ وقت نفهمیدم که چرا اونها با پدر من چنین رفتاری دارن.چرا باید پدر من حرف آخرو بزنه؟ این موضوعیه که به پدرش و پدرِ پدرش مربوط می شه.جَد من، افرایم بلک، آخرین رهبری بود که ما داشتیم،و شاید برای همینه که افراد قبیله هنوز به حرف بیلی گوش می کنن.اما من مثل هرکس دیگه ای هستم.پیش تر،هیچ کس با من طور خاصی رفتار نمی کرد،البته تا حالا.
    من که غافلگیر شده بودم، پرسیدم:سام با تو رفتار خاصی داره؟
    -آره.
    بعد سرش را بالا اورد و با چشم های نگرانش به من نگاه کرد و گفت:اون،طوری به من نگاه می کنه که انگار منتظر اتفاق خاصی هست...مثل اینکه فکر می کنه ممکنه من یه روز به اون گروه مسخره اش ملحق بشم.اون بیشتر از هر کس دیگه ای، به من توجه نشون می ده. حالم ازش بهم می خوره.
    -تو که مجبور نیستی به گروه اون ملحق بشی.
    لحن صدایم عصبانی بود،چون این موضوع واقعا" جاکوب را ناراحت کرده بود و ناراحتی جاکوب خشم مرا بر می انگیخت.
    این گروه به اصطلاح محافظان چه تصوری از خودشان داشتند؟
    جاکوب گفت: آره،درسته.
    وهمچنان با همان ریتم قبلی، به لگد زدن به لاستیک موتور ادامه داد.
    می دانستم که چیزهای دیگری هم بود.
    جاکوب اخم کرده بود، و ابروهای او طوری بالا رفته بودند که به جای اینکه عصبانی به نظر بیاید،غمگین و نگران به نظر می رسید.
    به نظر نمی امد همه ی موضوعات بهم ربط داشته باشد، اما ناگهان از خود پرسیدم که آیا من باعث به وجود آمدن مشکل برای دوستان او بوده ام یا نه. پرسیدم: مدتیه که تو خیلی با من این ور و اون ور می ری.
    ناگهان،احساس کردم که خودخواهی من اورا از دوستانش جدا کرده بود.
    -نه،موضوع این نیست. فقط به من مربوط نمیشه- به کوئیل و به هرکس دیگه ای هم مربوط میشه.اِمبری یه هفته به مدرسه نیومد ،اما هروقت که ما به سراغش رفتیم تا اونو ببینیم، خونه نبود، و وقتی که برگشت... به نظر... به نظر آدم دیگه ای می اومد. وحشت زده بود. کوئیل و من ،هر دو مون سعی کردیم اونو وادار کنیم تا مشکل خودشو به ما بگه، اما اون با هیچ کدوم از ما حرف نزد.با نگرانی به جاکوب خیره شدم و لب پایینم را گاز گرفتم -او واقعا" وحشت کرده بود،اما به من نگاه نمی کرد. او به پای خودش که به لاستیک چرخ موتور لگد میزد، خیره شده بود. گویی ان پا متعلق به کس دیگری بود. سرعت لگد زنی او رفته رفته افزایش یافت.
    -بعد، این هفته، یه دفعه اِمبری رو دیدیم که با سام و دارو دسته ی اون قدم می زنه. امروز روی لبه ی پرتگاه بود.
    لحن جاکوب،آرام و ناراحت بود. سرانجام ، به من نگاه کرد و گفت: بلا، اونا بیشتر از اینکه منو اذیت کنن، اِمبری رو اذیت کرده ان. اون نمی خواست هیچ ارتباطی با اونها داشته باشه. اما حالا طوری دنبال سام راه افتاده که انگار عضو یه فرقه شده باشه.
    او مکثی کرد و ادامه داد: این همون اتفاقیه که برای پل افتاده، درست به همون شکل. اون اصلا" با سام دوست نبود. بعد، چند هفته ای تو مدرسه پیداش نبود و وقتی که برگشت، ناگهان سام مالک اون شده بود! نمی دونم معنی این چیه؟ سر در نمی ارم.اما فکر می کنم که باید ته و توی قضیه رو در بیارم، چون اِمبری دوست منه...سام، با تمسخر به من نگاه می کنه... و ...
    او جمله اش را ناتمام گذاشت.
    پرسیدم: در این مورد، با بیلی صحبت کردی؟
    حالا وحشت جاکوب به من هم سرایت کرده وپشت گردنم یخ کرده بود.
    چهره ی جاکوب حالت طعنه امیزی به خود گرفت ، و وقتی شروع به صحبت کرد، صدایش مثل صدای پدرش کلفت شده بود: جاکوب! لازم نیست نگران چیزی باشی . اگه تا چند سال دیگه تو تبدیل...خوب ،باشه بعدا" برات توضیح می دم.
    بعد جاکوب صدایش را به لحن عادی برگرداند و ادامه داد: چی ممکن بود از این جمله ی نصفه نیمه ی اون دستگیرم بشه؟ شاید، منظور اون این بود که من دارم به سن بلوغ، یا سن قانونی نزدیک می شن. این یه موضوع دیگه اس. یه چیز غلطه.
    حالا او داشت لب پایینش را گاز می گرفت و مشت هایش را گره می کرد. به نظر می رسید چیزی نمانده به گریه بیفتد.
    با لحن مطمئنی گفتم:اوه، جِیک، مشکلی پیش نمی اد. اگه اوضاع از اینی که هست، بدتر بشه، تو می تونی بیای با من و چارلی زندگی کنی. نترس! یه فکری براش می کنیم!
    او لحظه ای کاملا" بی حرکت ماند و بعد با حالت تردید امیزی گفت: متشکرم، بلا.
    صدای او گرفته تر از همیشه بود.
    لحظه ای، به همان وضع ماندیم.
    جاکوب گفت: اگه همیشه اینطوری واکنش نشون بدی، من سعی می کنم حالم بیشتر از این ها بد بشه!
    حالا دوباره لحن او شاد و عادی بود و صدای خنده اش در گوشم می پیچید.
    انگشت های او با ملایمت و احتیاط ،موهای من را لمس کردند.
    خوب، این برای من به معنای دوستی بود.
    گفتم: سخت میشه باور کرد که من دو سال از تو بزرگتر هستم. در همان حال، روی کلمه ی بزرگتر تاکید کرده بودم. ادامه دادم: تو باعث میشی که احساس کنم کوتوله هستم.
    حالا که تا ان حد نزدیک به او ایستاده بودم، واقعا" مجبور بودم گردنم را برای دیدن صورت او بالا بکشم.
    -یادت نره که با حساب تو ،من الآن چهل سال رو هم رد کردم.
    -اوه ،درسته.
    او سرم را نوازش کرد و با لحن موذیانه ای گفت: تو مثل یه عروسکی.
    گفتم: البته عروسک چینی.
    چشم هایم را چرخی دادم و گام دیگری به سمت عقب برداشتمو گفتم: پس بیا مواظب باشیم، این عروسک تَرَک نخوره.
    -بلا، واقعا" فکر نمی کنی که شبیه به یه عروسک هستی؟
    بازوی قهوه ای رنگش را به طرف بازوی من دراز کرد. رنگ پوست ها با هم در تضاد بودند.
    جاکوب گفت: من هیچ وقت کسی رو ندیده ام که پوستش روشن تر از پوست تو باشه... خوب، به جز...
    او حرفش را قطع کرد و من نگاهم را از او دور کردم و سعی کردم چیزی که او خیال گفتن ان را داشت، درک نکنم.
    پرسید: خوب، حالا قراره سواره بریم یا اینکه چی؟
    با لحنی موافق گفتم:بیا شروع کنیم...
    حالا مشتاق تر از چند لحظه ی پیش بودم. جمله ی ناتمام او به یاد من انداخت، که برای چه کاری انجا بودم.

    فصل هشتم
    آدرِنالین
    جاکوب پرسید:بسیار خوب، کلاج کجاست؟
    به میله ای که سمت چپ فرمان موتور بود،اشاره کردم. رها کردن ان میله،کار اشتباهی بود.موتورسیکلت بزرگ، در زیر من تکان خورد و چیزی نمانده بود که از یک طرف به پایین بیفتم.دوباره فرمان را چسبیدم و سعی کردم ان را صاف نگه دارم.
    با لحن گله مندی گفتم: جاکوب، موتور سرپا نمی مونه.
    او با لحن مطمئنی جواب داد:اگه تو حرکت کنی، سرپا می مونه. حالا، بگو ببینم ترمز کجاست؟
    -پُشت پای راست من.
    -غلطه.
    او دست راست من را محکم چسبید و انگشت هایم را دور میله ای که بالای ساسات بود، پیچید.
    گفتم: اما تو گفتی که...
    -این، ترمزیه که تو لازم داری. فعلا" نباید از ترمز عقب استفاده کنی ،اون برای بعده ،یعنی برای وقتی که واقعا" بدونی چی کار باید بکنی.
    با بدگمانی گفتم: به نظر درست نمی اد. مگه هر دو نوع ترمز مهم نیستند؟
    -ترمز عقب رو فراموش کن، باشه؟ اینجا...
    او دستش را دور دست من پیچید و با فشاری که به دست من اورد، باعث شد میله را به طرف پایین فشار دهم. یک بار دیگر دستم را فشار داد و گفت: این طوری باید ترمز کنی. یادت نره.
    با لحنی موافق گفتم: باشه.
    من دستگیره ی سمت راست را پیچاندم.
    -دنده ؟
    با پشت ساق پا ضربه ای به ان زدم.
    -خیلی خوبه . فکر می کنم همه ی قطعات پایین رو یاد گرفتی. حالا فقط باید موتورو راه بندازی.
    زیر لب گفتم: آها
    می ترسیدم بیشتر از این چیزی بگویم. معده ام به طور عجیبی پیچ می خورد و فکر کردم شاید صدایم بشکند. وحشت کرده بودم. سعی کردم به خودم تلقین کنم که ترسم بی اساس است.تا همان موقع هم بدترین دوره ی ممکن را از سر گذرانده بودم. در مقایسه با ان، چطور ممکن بود حالا چیزی باعث وحشتم بشود؟ حالا دیگر می توانستم به چهره ی مرگ خیره شوم و بخندم!
    اما معده ام گوشش به این حرف ها بدهکار نبود.
    به امتداد طولانی جاده ی خاکی خیره شدم که در دو طرف با پوشش سبزی احاطه شده بود. جاده شنی و مرطوب بود، اما به هر حال بهتر از یک جاده ی گلی بود.
    جاکوب دستور داد: از تو می خوام که کلاج رو محکم نگه داری.
    انگشتهایم را دور کلاج پیچیدم.
    بعد جاکوب با حالت تاکید امیزی گفت: اینی که می خوام بگم، خیلی مهمه بلا. نذار کلاج از دستت دربره. باشه؟ فکر کن که من یه نارنجک به دست تو داده ام. سوزن نارنجک بیرون اغومده و حالا تو ضامن اونو نگه داشتی.
    کلاج را محکم تر فشار دادم.
    -خوبه. فکر می کنی بتونی موتورو راه بندازی؟
    از بین دندان های بهم فشرده ام ،گفتم :اگه پای خودمو تکون بدم، می افتم.
    در همان حال، انگشتهایم را محکم دور ان نارنجک لرزنده نگه داشته بودم.
    -باشه، من این کارو می کنم. نذار کلاج دربره.
    او قدمی به طرف عقب برداشت و ناگهان پایش را محکم روی پدال فشار داد.صدای گوشخراش کوتاهی شنیده شد و نیروی ضربه ی او موتورسیکلت را تکان داد.چیزی نمانده بود که به یک طرف بیفتم، اما قبل از اینکه همراه با موتور به زمین برخورد کنم، جِیک موتور را گرفت.
    او با لحن تشویق امیزی گفت: همون جا بایست. کلاج رو که هنوز ول نکردی؟
    نفس زنان گفتم: نه.
    -چاهاتو محکم کن- دوباره امتحان می کنم.
    اما ناگهان دستش را هم روی پشت موتور گذاشت تا خیالش راحت تر شود.
    جاکوب مجبور شد، چهار ضربه ی دیگر به پدال وارد کند تا سرانجام موتور روشن شود.احساس می کردم موتور در زیر من، مثل حیوان خشمگینی می غرد. ان قدر کلاج را نگه داشته بودم، که انگشتهایم به درد امده بودند.
    او پیشنهاد کرد:ساسات رو خیلی یواش امتحان کن. و بازم کلاج رو نباید ول کنی.
    دستگیره ی سمت راست را با تردید پیچاندم.اگرچه پیچشش اندکی بود، اما باعث شد موتور زیر من به غرش دربیاید. حالا ان حیوان ،خشمگین ،عصبانی و گرسنه به نظر می امد! جاکوب با خشنودی زیاد لبخند زد.
    بعد پرسید: یادت میاد که چطور باید موتورو توی دنده ی یک بذاری؟
    -آره.
    -پس زود باش، این کارو بکن.
    -باشه.
    او چند لحظه منتظر ماند و بعد گفت: پای چپ.
    گفتم: می دونم.
    بعد نفس عمیقی کشیدم.
    جاکوب پرسید: مطمئنی که می خوای این کارو بکنی؟ به نظر وحشت زده میای؟
    با لحن تندی گفتم: حالم خوبه.
    دنده را یک درجه به طرف پایین فشار دادم.
    او من را تحسین کرد: خیلی خوبه. حالا، خیلی اروم فشار دست رو روی کلاج کم کن.
    او یک قدم از موتورسیکلت فاصله گرفت.
    با ناباوری پرسیدم: از من می خوای که ضامن نارنجک رو ول کنم؟
    تعجبی نداشت که خودش عقب رفته بود!
    -بلا، برای حرکت کردن، باید این کارو بکنی. فقط کلاج رو کم کم ول کن.
    وقتی فشار دستم را روی کلاج کم کردم، ناگهان صدایی شنیدم که من را به حیرت انداخت، چون این صدا به پسری که کنارم بود، تعلق نداشت!
    صدای نرم مخمل مانند، گفت: بلا، این کار جسورانه، بچگانه و ابلهانه است.
    نفس زنان گفتم: اوه.
    و ناگهان دستم کلاج را رها کرد.
    موتور حرکتی تند و شدید کرد و من را به طرف جلو کشید و بعد روی زمین افتاد، درحالیکه نیمی از ان روی من افتاده بود. غرش موتور به طور ناگهانی قطع شد.
    جاکوب، موتور سنگین را به ارامی از روی من برداشت و پرسید: بلا، صرمه دیدی؟
    اما من به او گوش نمی کردم.
    صدای نرم، با وضوح کاملی به گوشم رسید: من که بهت گفتم!
    جاکوب، شانه ام را تکان داد و گفت:بلا.
    مات و مبهوت، زیر لب گفتم: حالم خوبه.
    در واقع، حالم بهتر از این نمی شد. صدای درون سرم دوباره بازگشته بود، و هنوز با پژواک های نرم و مخملی در گوش هایم زنگ می زد.
    ذهنم به سرعت در میان احتمالات موجود به جستجو پرداخت. اینجا هیچ نوع اشنایی وجود نداشت- روی جاده ای که هرگز ان را ندیده بودم و درحال انجام کاری که پیش تر هرگز انجام نداده بودم. پس این توهم ها حتما" خاستگاه دیگری داشت... احساس کردم هورمون آدرنالین باز هم به سرعت در رگهایم جاری شده است و فکر کردم که پاسخ را یافته ام. شاید ترکیبی از آدرنالین و احجساس خطر، ان صدا را در ذهنم ایجاد می کرد... و شاید هم منشأ ان حماقت محض بود!
    جاکوب کمک کرد تا بلند شوم و روی پاهایم بایستم.
    او پرسید: ببینم، سرت به زمین خورد؟
    -فکر نمی کنم.
    بعد سرم را به عقب و جلو تکان دادم و امتحان کردم.
    پرسیدم: به موتور که آسیب نرسوندم، رسوندم؟
    این فکر نگرانم کرده بود. می ترسیدم دوباره امتحان کنم.حداقل، نه ان موقع.جسور بودن، عاقبتی بدتر از انچه که تصور کرده بودم، داشت.می توانستم تقلب کردن را فراموش کنم.شاید من راهی برای ایجاد توهم پیدا کرده بودم- این موضوع،اهمیت بسیار بیشتری داشت.
    جاکوب،رشته ی سریع افکارم را پاره کرد و گفت:نه، تو فقط موتورو خفه کردی. کلاج رو خیلی سریع ول کردی.
    سرم را تکان دادم و گفتم: بذار دوباره امتحان کنم.
    -مطمئنی؟
    -کاملا"
    این بار سعی کردم،خودم استارت بزنم. کار پیچیده ای بود. باید کمی به طرف بالا می پریدم تا با نیروی کافی، پایم را روی پدال استارت فشار دهم. هر بار که سعی کردم این کار را بکنم،چیزی نمانده بود از روی موتور بیفتم. دست جاکوب روی میله ی فرمان موتور در حرکت بود،و اماده بود درصورت نیاز، به کمکم بشتابد.
    چند بار به خوبی سعی کردم، دفعات بیشتری هم تلاش ناموفق داشتم تا اینکه موتور روشن شد و لرزش ان را در زیر خودم احساس کردم. یادم امد که نارنجک به دست داشتم! گاز موتور را کمی افزایش دادم. با کوچکترین فشاری به دستگیره، غرش موتور بیشتر می شد. حالا من و جاکوب هردو لبخند می زدیم.
    او یاداوری کرد:مواظب کلاج باش.
    دوباره صدای توی سرم،با لحن تندی گفت: می خوای خودتو به کشتن بدی؟ همه ی کارها برای اینه؟
    لبخند خفیفی زدم- پس روش مؤثری بود- و پرسش های ان صدارا نادیده گرفتم. جاکوب انجا بود و به طور حتم نمی گذاشت اتفاق بدی برای من بیفتد.
    صدا دستور داد: برو خونه،پیش چارلی.
    زیبایی محض صدا،حیرتم را برانگیخت. نمی توانستم به حافظه ام اجازه دهم چنین صدایی را فراموش کند، مهم نبود چه بهایی برای ان می پرداختم.
    جاکوب،با لحن دلگرم کننده ای گفت: کلاج رو اهسته رها کن.
    گفتم:همین کارو می کنم.
    اما وقتی متوجه شدم این پاسخ کوتاه ممکن بود جوابی هم برای جاکوب، و هم برای ان صدا محسوب شود، ناراحت شدم. غرش موتور باعث شد که صدای توی سرم، غرولند کند.
    این بار، ذهنم را متمرکز کردم تا به ان صدا اجازه ندهم غافلگیرم کند. فشار دستم را به دور کلاج،ذره ذره کم کردم. ناگهان دنده گرفت و من را به طرف جلو پرت کرد.
    و من درحال پرواز بودم!
    حالا بادی را احساس می کردم که قبل از حرکت موتور وجود نداشت. باد روی پوست سرم می وزید و موهایم را با چنان نیرویی به طرف عقب تاب می داد که گویی کسی درحال کشیدن ان بود. صبر کردم تا معده ام حال عادی پیدا کند؛آدرنالین در سرتاسر بدنم جریان داشت و رگ هایم را به سوزش انداخته بود. درخت ها با سرعت از کنارم می گذشتند و شبیه به دیوار سبزی بودند.
    ام این، تازه دنده ی یک بود. دستگیره ی سمت راست را برای گاز بیشتر کمی پیچاندم و در همان حال پایم به طرف پدال دنده حرکت کرد.
    صدای عصبانی که به شیرینی عسل بود، در گوشم گفت: نه، بلا! به کاری که می خوای بکنی، فکر کن!
    از افزایش سرعت منصرف شدم و در همان موقع متوجه شدم که جاده با پیچ نرمی به طرف چپ می رود، درحالی که من هنوز مستقیما" به طرف جلو می رفتم...جاکوب به من نگفته بود که چطور باید بپیچم!
    زیر لب با خودم گفتم: ترمز، ترمز.
    و بی اختیار، همان طور که هنگام رانندگی با اتومبیلم عادت داشتم، پای راستم را محکم به طرف پایین فشار دادم.
    ناگهان، تعادل موتور در زیر من بهم خورد.موتور ابتدا به یک طرف لرزش کرد و بعد به طرف دیگر. حالا موتور داشت من را به طرف دیوار سبز درخت ها می کشید و سرعت زیادی هم داشتم. سعی کردم فرمان را به طرف دیگر بپیچانم، اما تغییر ناگهانی مرکز ثقل وزن من، موتور را به طرف زمین فشار داد و موتور با حرکتی چرخشی به طرف درخت ها رفت.
    باز هم موتور سیکلت روی من افتاد درحالی که با صدای بلندی می غرید، مرا روی شن های مرطوب کشید تا اینکه به چیز ساکنی برخورد کرد. نمی توانستم ببینم. صورتم میان خزه ها فرو رفته بود. سعی کردم سرم را بلند کنم اما چیزی مانع شد.
    گیج و سردرگم بودم. مثل این بود که ناگهان سه چیز باهم به غرش در امده باشند- موتوری که رویم افتاده بود، صدایی که در سرم طنین انداز بود و یک چیز دیگر!...
    جاکوب نعره زد: بلا!
    بعد شنیدم که صدای غرش موتور قطع شد.
    حالا دیگر موتو.رسیکلت من را به زمین ندوخته بود ومی توانستم به پهلو برگردم و نفسی بکشم. همه ی غرش ها فرو نشستند. زیر لب گفتم: عجب!
    هیجان زده بودم. خودش بود! دستور ساخت صدای توهم امیز را یافته بودم: آدنالین به اضافه ی کمی خطر به اضافه ی کمی حماقت!!
    یا چیزی بسیار شبیه به این.
    جاکوب ،با نگرانی روی من خم شده بود. او گفت: بلا! بلا، زنده ای؟
    با خوشحالی گفتم: حالم خیلی خوبه.
    بازوها و پاهایم را باز و بسته کردم. به نظر می رسید که همه ی انها سالم بودند. گفتم: بیا دوباره امتحان کنیم.
    جاکوب که هنوز نگران به نظر می رسید، گفت: بهتره نکنیم! فکر می کنم بهتره اول من تورو به یه بیمارستان برسونم.
    -حال من خوبه.
    -اوم، بلا، یه شکاف بزرگ روی پیشونیت درست شده و داره ازش خون می اد!
    دستم را روی سر و پیشانی ام کشیدم. پیشانی ام مرطوب و چسبنده بود. تنها بویی که مشامم را پر کرده بود، بوی خزه ی خیس بود که نمی گذاشت بوی خون را حس کنم و برای همین بود که هنوز احساس تهوع نداشتم.
    گفتم:اوه، متاسفم جاکوب.
    بعد دستم را محکم روی زخم فشار دادم، گویی می خواستم خون را به درون سرم بازگردانم!
    جاکوب بازوی درازش را دور کمرم حلقه کرد و درحالی که کمک می کرد از زمین بلند شوم، پرسید: زخمی شدن که عذر خواهی نمی خواد. بیا بریم. من رانندگی می کنم.
    بعد دستش را به طرف من دراز کرد تا سوئیچ اتومبیلم را از من بگیرد.
    سوئیچ را به دست او دادم و پرسیدم: پس موتورها چی می شن؟
    او لحظه ای به فکر فرو رفت و بعد گفت: همین جا بمون. اینم بگیر.
    پیراهنش را که خونی شده بود، از تن در اورد و ان را به طرف من انداخت. من ان را بالای سرم بردم و محکم دور پیشانی ام بستم. حالا رفته رفته بوی خون را حس می کردم؛ نفس عمیقی از راه دهان کشیدم و سعی کردم فکرم را روی چیز دیگری متمرکز کنم.
    جاکوب روی موتورسیکلت سیاه پرید و با یک حرکت ان را روشن کرد و درحالی که پشت سرش شن ها و سنگریزه ها را به هوا می فرستاد با سرعت به طرف جاده برگشت. وقتی روی فرمان موتور خم می شد، هیبتی ورزشکارانه و حرفه ای داشت: سر پایین، صورت به طرف جلو، و شلاغ موهای براقش روی پوست فندقی ِ پشتش به چشم می خورد. چشم هایم را با غبطه جمع کردم. مطمئن بودم که من روی موتورسیکلت، چنان هیبتی نداشتم!
    مسافتی که طی کرده بودم، من را به حیرت انداخت. به زحمت می توانستم جاکوب را در دور دست ببینم، که سرانجام به کنار اتومبیل رسید. از موتور پیاده شد و ان را روی کف ماشین انداخت و به سرعت خودش را به صندلی راننده رساند و پشت ان نشست.
    وقتی او موتور اتومبیل را با غرش کَر کننده ای به جریان انداخت و با سرعت به طرف جایی که من بودم راه افتاد، هیچ احساس بدی نداشتم. سرم کمی سوزش داشت و معده ام ناراحت بود، اما شکاف پیشانی ام چندان جدی به نظر نمی رسید. زخم های سر، کمی بیشتر از جاهای دیگر بدن خونریزی می کنند؛ شتاب او ضرورتی نداشت.
    جاکوب، موتور اتومبیل را روشن گذاشت و با شتاب به طرف من امد و دوباره بازویش را دور کمرم انداخت.
    وقتی به من کمک می کرد تا سوار اتومبیل بشوم، گفتم: واقعا" حالم خوبه. لازم نیست دست و پاتو گم کنی. فقط کمی خون اومده.
    وقتی که برای اوردن موتور می رفت، شنیدم که زیر لب جمله ی من را اصلاح کرد: فقط یه عالمه خون اومده!
    وقتی سوار ماشین شد، گفتم: حالا بیا کمی در این مورد فکر کنیم. اگه تو منو با این وضع به اورژانس ببری، بدون شک چارلی از قضیه خبر دار می شه.
    بعد نگاهم را به شن و خاکی که به شلوارم چسبیده بود، انداختم.
    -بلا، فکر می کنم که تو به بخیه و پانسمان احتیاج داری؛ من که نمی تونم بذارم تو در اثر خونریزی بمیری.
    به او قول دادم: نترس، نمی میرم. بیا اول موتورها رو برگردونیم سر جاشون. بعدشم، جلوی خونه ی من یه نیش ترمز می زنی تا من قبل از رفتن به بیمارستان، مدارک و شواهد رو از بین ببرم.
    -چارلی چی می شه؟
    -گفت که امروز می ره سر کار.
    -مطمئنی؟
    -به من اعتماد کن. من از این خونریزی ها زیاد دیده ام. اون قدرها که به نظر می اد، ترسناک نیست.
    جاکوب خوشحال نبود، دهان او به طور کامل با اخم نامعمولی به طرف پایین امده بود. او نمی خواست من را به دردسر بیندازد. درحالی که پیراهن خون الود او را روی سرم نگه داشته و از پنجره ی اتومبیل به بیرون خیره شده بودم، جاکوب من را به سوی فورکس می برد.
    موتورسیکلت بهتر از ان چیزی بود که تصور کرده بودم. در واقع، هدف اصلی من از موتور سواری محقّق شده بود. من تقلّب کرده بودم- قولی که به ادوارد در مورد پرهیز از جسارت و حماقت داده بودم را، شکسته بودم. به بی پروایی بیهوده ای دست زده بودم. حالا که قول ها از جانب هردو طرف زیر پا گذاشته شده بودند، کمتر احساس اندوه می کردم.
    و مهم تر از همه اینکه راز تولید توهم های شنیداری ام را کشف کرده بودم! امیدوار بودم که این کار را کرده باشم. تصمیم گرفته بودم در اولین فرصت ممکن، این نظریه را ازمایش کنم. شاید کار معالجه ی من در اتاق اورژانس زود به پایان می رسید و می توانستم همان شب دست به نظریه ازمایی بزنم.
    حرکت در جاده با ان سرعت ،لذت بخش بود. بادی که چهره ام را نوازش می داد، حس سرعت، و حس آزادی... این حالت، من را به یاد زندگی گذشته ام می انداخت، پرواز از میان جنگلی که جاده ای در میان ان وجود نداشت، کولی گرفتن از کسی که با با سرعت باد می دوید- در همین جا بود که دست از فکر کردن کشیدم و گذاشتم خاطره ای که دردی ناگهانی بر وجودم حاکم کرده بود، گسیخته شود. اخم کردم.
    جاکوب پرسید: هنوز حالت خوبه؟
    -آره
    سعی کردم لحن صدایم را همچنان متقاعد کننده نگه دارم.
    او سری تکان داد و گفت: به هر حال، من امشب ترمز پایی موتورِ تورو قطع می کنم.
    اولین کاری که در خانه کردم، این بود که در آینه نگاهی به خودم انداختم؛ ظاهر کمابیش ترسناکی پیدا کرده بودم. خون به شکل رگه های قطوری روی گونه ها و گردنم خشک شده و موهای گل الودم را بهم چسبانده بود. از لحاظ بالینی خودم را معاینه کردم؛ خون را رنگ قرمز فرض کردم تا معده ام اشفته نشود.وقتی از راه دهان نفس عمیقی کشیدم، احساس خوبی به من دست داد.
    تا انجا که می توانستم، خودم را شستم.بعد، لباس های کثیف و خون الود را در پایین ترین قسمت سبد لباس های شستنی، زیر لباس های دیگر، مخفی کردم و با احتیاط تمام، شلوار جین تازه و پیراهن دکمه داری پوشیدم تا مجبور نشوم ان را روی سر مجروهم بکشم. توانستم این کارها را با یک دست انجام دهم و هردو لباس تمیز را از اغشته شدن به خون حفظ کنم.
    جاکوب صدا زد: عجله کن.
    در پاسخ فریاد کشیدم: باشه، باشه.
    بعد از اینکه مطمئن شدم هیچ مدرکی را پشت سرم جا نگذاشته ام، از پله ها پایین رفتم.
    از جاکوب پرسیدم: سر و وضعم چطوره؟
    -بهتر شده.
    -میشه گفت که توی گاراژ تو، پای من به چیزی گیر کرده و سرم به یه چکش خورده، چطوره؟
    -فکر می کنم بشه گفت.
    -پس بزن بریم.
    جاکوب بت عجله همراه من از خانه خارج شد و دوباره با اصرار پشت فرمان نشست. در نیمه ی راه رسیدن به بیمارستان بودیم که متوجه شدم، او هنوز هم پیراهن به تن ندارد.
    با احساس گناه اخم کردم و گفتم: باید یه ژاکت هم برای تو بر می داشتیم.
    -ممکن بود این کار مارو لو بده. در ضمن، هوا که سرد نیست.
    -شوخیت گرفته؟
    بعد، لرزیدم و دستم را به طرف بخاری نزدیک کردم تا ان را روشن کنم.
    به جاکوب خیره شدم تا ببینم او فقط برای جلوگیری از نگرانی من، ادای ادم های پوست کلفت را در می اورد یا نه. اما او راحت به نظر می رسید. یک بازویش را پشت صندلی من گذاشته بود و من بدنم را جمع کرده بودم تا سردم نشود.
    سنّ جاکوب به راستی بیشتر از شانزده سال به نظر می رسید. البیته نه چهل ساله! اما شاید بزرگتر از من. کوئیل از لحاظ ساختار ماهیچه ای، برتری چندانی نسبت به جاکوب نداشت، و جاکوب بیهوده خودش را بیش از حد لاغر می دانست.ماهیچه های او دراز و سیمی شکل بودند اما در زیر پوست نرم جاکوب، برجستگی ان ها حس می شد. پوست او رنگ زیبایی داشت و حسادت من را بر می انگیخت.
    جاکوب، متوجه نگاه کنجکاو من شد.
    بعد با لحن محتاطانه ی غیر منتظره ای پرسید: چیه؟
    -هیچ چی. فقط متوجه چیزی شدم که پیش تر ندیده بودم. هیچ می دونی تو یه جورهایی خیلی جذاب هستی؟
    همین که کلمه ها از دهان من بیرون امدند، نگران شدم که مبادا او نگاه بی اختیار مرا طور غلطی تعبیر کند.
    اما جاکوب، فقط چشم هایش را چرخی داد و گفت: سرت محکم به زمین خورده، مگه نه؟
    -جدی گفتم.
    -خوب، پس من هم یه جورهایی ممنونم.
    با لبخندی گفتم: یه جورهایی خواهش می کنم.
    **************
    زخم پیشانی ام، هفت بخیه خورد. بعد از انجام بی حسّی موضعی، بخیه ها بدون درد زده شد. وقتی دکتر اِسنو مشغول بخیه زدن بود، جاکوب دستم را گرفته بود و من سعی داشتم بفهمم که چرا این وضعیت برایم کنایه امیز است.
    ما مدتی طولانی در بیمارستان ماندیم. تا وقتی که کار بخیه زدن تمام شود، انقدر دیر شده بود که مجبور شدم جاکوب را جلوی خانه شان پیاده کنم و بعد با عجله خودم را به خانه برسانم و برای چارلی شام درست کنم. به نظر می رسید چارلی داستان زمین خوردن من در گاراژ جاکوب را باور کرده باشد. در هر حال، به نظر نمی امد که توانسته باشم به تنهایی و بدون کمک کس دیگری، خودم را به اتاق اورژانس بیمارستان برسانم.
    این شب، به بدی شب اول نبود. یعنی شبی که من ان صدا را برای اولین بار در پورت انجلس شنیده بودم. حفره ی سینه ام دوباره برگشته بود، همان طور که همیشه هنگام دوری از جاکوب، برمی گشت. اما حالا دیگر لبه های این حفره چندان دردناک نبودند. من در حال برنامه ریزی برای ایجاد توهّم های بیشتر بودم و این برایم نوعی سرگرمی بود. در ضمن می دانستم که فردا، به محض دیدن جاکوب، حالم بهتر می شد. این یاداوری، باعث شد تا حفره ی خالی سینه ام و درد اشنای ان را راحت تر تحمل کنم؛ آسودگی ازراه رسیده بود، حتی کابوس شبانه ام هم تا حدی قدرتش را از دست داده بود. همچون همیشه، احساس پوچی، من را به وحشت می انداخت. اما وقتی منتظر لحظه ای از کابوسم بودم که من را وادار به جیغ کشیدن و بیدار شدن می کرد،به طور عجیبی، بی قرار بودم. می دانستم که کابوس به پایان خود نزدیک شده است.
    ****************
    چهار شنبه، قبل از اینکه من از اتاق اورژانس به خانه برسم، دکتر گراندی به پدرم تلفن کرده بود تا بگوید که من احتمالا" دچار ضربه ی مغزی شده ام و به او توصیه کرده بود که ان شب تا صبح، هر دو ساعت من را از خواب بیدار کند تا مطمئن شود خطر جدی نیست. چشم های چارلی جمع شدند، گویی در مورد توضیح نه چندان معقولی که درباره ی زمین خوردن خودم در گاراژ جاکوب داده بودم، تردید پیدا کرده بود.
    ان شب، موقع شام، چارلی به من گفت: بلا، فکر می کنم دیگه بهتره به اون گاراژ نری.
    وحشت کردم، نگران بودم که مبادا چارلی دستوری در مورد ممنوعیت رفتن من به لاپوش صادر کند و در نتیجه من را از موتورم محروم نماید. اما دست بردار نبودم- در واقع ان روز، من جالبترین توهم خودم را تجربه کرده بودم؛ کمابیش پنج دقیقه قبل از اینکه پایم را به طور ناگهانی روی ترمز بفشارم. و به درخت ها کوبیده شوم، توهم من با صدایی به نرمی و لطافت مخمل، بر سرم فریاد کشیده بود. برای همین حاضر بودم همه ی درد ناشی از این توهم را امشب بی هیچ گلایه ای تحمل کنم.
    با لحن معترضانه ای، به سرعت گفتم: این اتفاق توی گاراژ نیفتاد. ما در حال راهپیمایی بودیم که من زمین خوردم.
    چارلی، با لحن مشکوکی پرسید: از کی تا حالا راهپیمایی می کنی؟
    -وقتی تو فروشگاه نیوتن هستم، بعضی وقت ها جیم میشم. می دونی، وقتی آدم هر روز مشغول فروختن وسایل راهیمایی باشه، بالاخره خودش هم کنجکاو می شه.
    چارلی که متقاعد نشده بود، نگاه غضبناکی به من انداخت.
    در حالی که انگشتهایم را مخفیانه در زیر میز فرو برده بودم، قول دادم: از این به بعد، بیشتر مواظب می شم.
    -از نظر من اشکالی نداره اطراف لاپوش قدم بزنی، اما زیاد از شهر دور نشو، باشه؟
    -چرا؟
    -خوب، این اواخر ما شکایت های زیادی درمورد حیوانات وحشی داشتیم. اداره ی جنگل بانی قراره در این مورد تحقیق کنه، اما در حال حاضر...
    با یاداوری ناگهانی گفتم: اوه، خرس بزرگ. آره. بعضی از راهپیماهایی که به فروشگاه نیوتن سرزده ان، خرس رو دیده ان. به نظر تو ممکنه خرس گریزلی ِ بزرگ بزرگ و جهش یافته ای این حوالی پیدا بشه؟
    چین هایی روی پیشانی چارلی ظاهر شدند و او گفت: بالاخره یه چیزی هست دیگه. از شهر دور نشو، باشه؟
    به سرعت گفتم: حتما"،حتما"
    اما هنوز می دیدم که خیال او کاملا" راحت نشده بود.
    **********
    وقتی روز جمعه، بعد از تمام شدن مدرسه، به سراغ جاکوب رفتم، غرولند کنان به او گفتم: چارلی داره بو می بره
    جاکوب گفت: شاید بهتر باشه دیگه بی خیال موتورها بشیم.
    اما بعد که حالت اعتراض امیز چهره ی من را دید، اضافه کرد: حداقل برای حدود یه هفته. بعد از یه هفته دیگه لازم نیست بیمارستان هم بری ،درسته؟
    با لحن تندی گفتم: چی کار می خوایم بکنیم؟
    او با خوشحالی خندید و گفت: هر کاری که تو بگی.
    حدود یک دقیقه، درباره ی چیزی که می خواستم، فکر کردم. از این که بخواهم حتی لحظه های کوتاهی خاطره های بی زبانم را از دست بدهم، بیزار بودم. خاطره هایی که به خودی خود از راه می رسیدند بدون اینکه من اگاهانه درباره ی انها بیاندیشم. اگر موتورسیکلت ها را از دست می دادم، باید راه دیگری برای رفتن به استقبال خطر و ترشح آدرنالین در بدنم، می یافتم و بدون شک دوباره باید سخت فکر می کردم تا قوّه ی ابتکارم را به کار بیندازم. از طرفی، دست روی دست گذاشتن هم صلاح نبود. ممکن بود؛ دوباره دچار افسردگی شوم؛ حتی با داشتن دوستی همچون جیک. باید خودم را سرگرم نگه می داشتم.
    شاید راه دیگری هم بود، یک روش یا دستورالعمل دیگر... یا حتی جای دیگر.
    بدون شک، رفتن به خانه ی کالن ها، کار اشتباهی بود. اما حتما" در جایی نشانی از حضور ادوارد، ثبت شده بود. جای دیگری به جز قلب من! حتما" جای دیگری بود که ادوارد در انجا واقعی تر به نظر می رسید، جایی به جز مرزهای آشنایی که خاطره های انسانی اطرافشان را انباشته بودند.
    جایی به ذهنم می رسید، که ممکن بود با این نظریه سازگار باشد. جایی که همیشه به او، و نه به هیچ کس دیگر، تعلق داشت. یک مکان جادویی، پر از نور و روشنایی. چمنزار زیبایی که من فقط یک بار در زندگی ام ان را دیده بودم. چمنزاری که نور آفتاب و روشنی پوست او، انجال را روشن می کرد.
    این ایده، به شدت در ذهنم قوت گرفت- البته ممکن بود به طور خطرناکی درداور باشد. حتی فکر کردن به چمنزار او، سینه ی تهی ام را به درد می اورد.
    دشوار بود که خودم را نبازم و بتوانم سرپا بمانم.
    اما بدون شک، از میان همه ی جاها و مکان ها، چمنزار، جایی بود که می توانستم صدای او را بشنوم. از طرفی به چارلی گفته بودم که گاهی به راهپیمایی می روم، بنابراین..
    جاکوب پرسید: چی باعث شده که اینطور تو فکر بری؟
    با صدای اهسته ای گفتم: راستش- داشتم به جایی فکر می کردم ک توی جنگل دیده ام- موقع... هوم...راهپیمایی بود که به اونجا رسیدم. یه چمنزار کوچیک... زیباترین مکان ممکن. نمی دونم دوباره تنهایی می تونم اونجا رو پیدا کنم یا نه. حتما" باید چند بار سعی کنم تا بتونم...
    جاکوب با حس همکاری مطمئنی گفت: می تونیم از یه قطب نما و از یه نقشه ی شبکه بندی شده یا شطرنجی استفاده کنیم.. فقط... ببینم، یادت می اد از کجا شروع کرده بودی؟
    -آره، درست پایین تر از اون جاده ی خاکی، جایی که جاده ی شماره ی یک-ده تموم می شه. فکر می کنم بیشتر مسیرم به طرف جنوب بود.
    -عالیه، پیداش می کنیم.
    جاکوب، مثل همیشه برای انجام هر کاری که من می خواستم، آماده بود. مهم نبود که ان کار، تا چه حد عجیب باشد!
    بنابراین، بعدازظهر روز شنبه بود که پوتین های راهپیمایی ام را پوشیدم . این پوتین ها را صبح همان روز و برای اولین بار، با استفاده از تخفیف بیست درصدی به عنوان کارمند فروشگاه نیوتن، از انجا خریده بودم. بعد، نقشه ی توپوگرافی شبه جزیره ی المپیک را برداشتم و با اتومبیلم راهی لاپوش شدم.ما بلافاصله راه نیفتادیم؛ ابتدا جاکوب برای بیست دقیقه ی تمام روی کف اتاق نشیمن خانه شان ولو شده و تمام سطح ان را پوشانده بود تا بتواند شبکه ی پیچیده ای را در قسمت مهم نقشه رسم کند. در همان حال، من روی صندلی اشپزخانه نشسته بودم و با بیلی حرف می زدم. بیلی اصلا" نگران راهپیمایی هدفمند ما نبود. از اینکه جاکوب مقصد راهپیمایی مان را به بیلی گفته بود، حیرت زده بودم، البته با در نظر گرفتن شایعه هایی که در مورد دیدن خرس ها بر زبان مردم جاری بود. می خواستم به بیلی بگویم که درمورد این راهپیمایی، حرفی به چارلی نزند، اما از این هراس داشتم که شاید چنین درخواستی، نتیجه ی معکوس داشته باشد!
    جاکوب با لحن طنزامیزی گفت: شاید ما اون اَبَر خرس رو ببینیم.
    در همان حال، چشم هایش را روی طرح شطرنجی اش دوخته بود.
    نگاه سریعی به بیلی انداختم و می ترسیدم واکنشی شبیه به واکنش چارلی داشته باشد. اما بیلی، فقط به پسرش خندید و گفت: شاید بهتر باشه یه شیشه عسل با خودت ببری، شاید لازم بشه.
    جیک خندید و جواب داد: بلا، امیدوارم بتونی با پوتین های جدیدت تند بدوی. یه شیشه عسل نمی تونه یه خرس گرسنه رو مدت زیادی سرگرم نگه دره.
    -من فقط باید تندتر از تو بدوم.
    جاکوب گفت: امیدوارم که شانس با تو یار باشه.
    بعد چشم هایش را چرخی داد، نقشه را تا زد و گفت: بریم.
    بیلی غرولند کنان گفت: خوش بگذره.
    و بعد صندلی چرخدارش را به طرف یخچال هدایت کرد.
    زندگی کردن با چارلی کار سختی نبود، اما به نظر می رسید که از این لحاظ، جیک حتی از من هم خوش شانس تر بود.
    با اتومبیل تا انتهای جاده ی خاکی رفتیم و در کنار تابلویی که اغاز کوره راه را نشان می داد، توقف کردیم. مدت زیادی از اخرین باری که انجا بودم، گذشته بود و نگرانی ام باعث واکنش معده ام شد. ممکن بود اتفاق بسیار بدی بیفتد، اما در هر صورت ارزش داشت چون من مجبور بودم صدای او را بشنوم.
    پیاده شدم و به دیوارضخیم و سبز درخت ها نگاه کردم.
    زیر لب گفتم: من از این طرف رفتم.
    بعد مستقیما" به طرف جلو اشاره کردم.
    جیک زیر لب گفت: هوم.
    -چیه؟
    او به جهتی که من نشان داده بودم، نگاه کرد و بعد نگاهی به کوره راهی که به وضوح نشان داده بود، انداخت و نگاهش را به طرف من چرخاند.
    بعد گفت: باید فکرشو می کردم که می شه از تو یه دختر راهپیما ساخت.
    لبخن غمگینی زدم و گفتم: نه. من یه شورشی هستم.
    او خندید و بعد نقشه را بیرون اورد و گفت: یه لحظه صبر کن.
    بعد قطب نما را با مهارت در دست نگه داشت و نقشه را به اطراف چرخاند تا زاویه ای را که او می خواست، گرفت.
    بعد گفت: بسیار خوب- اولین خط روی شبکه. بیا امتحان کنیم.
    معلوم بود که من باعث کندی حرکت جاکوب بودم، اما او گله ای نداشت. سعی کردم به اخرین باری که با یک رفیق کاملا" متفاوت، از این جنگل گذشته بودم، فکر نکنم. خاطره های عادی هنوز، خطرناک بودند. اگر به خودم اجازه ی لغزش می دادم، کارم به جایی می کشید که مجبور می شدم لبه های حفره ی خیالی سینه ام را با دو دست محکم بچسبم و به نفس نفس بیفتم، در ان صورت، چه توضیحی برای جاکوب داشتم.
    متمرکز ماندن روی زمان حال، ان قدرها که فکر می کردم، دشوار نبود. جنگل نیز تا حد زیادی شبیه به قسمت های دیگر شبه جزیره بود و جاکوب، در مقایسه با من، حال و هوای بسیار متفاوتی داشت.
    او با خوشحالی، اهنگ اشنایی را با صوت می نواخت و در حالیکه بازوهای درازش را تاب می داد، به اسانی از روی پوشش علف ها و بوته های زیر درخت ها عبور می کرد. سایه ها کمتر از حد معمول تیره بودند.
    جاکوب هر چند دقیقه یک بار، نگاهی به قطب نما می انداخت و بعد با کمک یکی از خطوط شبکه ای که روی نقشه رسم کرده بود، در خط مستقیم پیش می رفتیم. واقعا" چنین به نظر می رسید که در کار خودش مهارت دارد. دلم می خواست از او قدردانی کنم، اما خودداری کردم، چون بدون شک باز هم چند سالی به رقم متورّم سنش می افزود!
    همچنان که پیش می رفتم، ذهنم فعال شده و کنجکاوی ام را بر انگیخته بود. من گفتگوی خودم و جاکوب را در کنار پرتگاه های ساحل دریا، هنوز فراموش نکرده بودم، منتظر بودم تا او بار دیگر این موضوع را پیش بکشد اما به نظر نمی مد که چنین اتفاقی بیفتد.
    با لحن تردیدامیزی پرسیدم: هی... جیک ؟
    -چیه؟
    -از امبری... چه خبر؟ اون به حال عادی برگشته یا نه؟
    جاکوب دقیقه ای ساکت ماند و همچنان با گام های بلند به راهش ادامه داد. وقتی حدود سه یا چهار متر از من جلو افتاد، ایستاد و منتظر من ماند.
    وقتی به کنار جاکوب رسیدم، او گفت: نه! امبری هنوز به حال عادی برنگشته.
    گوشه های دهان جاکوب پایین امده بود. گویی نمی خواست دوباره راه بیفتد. ناگهان از اینکه موضوع را پیش کشیده بودم، پشیمان شدم.
    پرسیدم: هنوزم با سام می پَره؟
    -آره.
    او بازویش را دور شانه ی من گذاشت؛ چنان ناراحت به نظر می رسید که نتوانستم به شوخی بازویش را کنار بزنم، در صورتیکه در مواقع دیگر این کار را می کردم.
    با لحن نجوا مانندی پرسیدم: ببینم، اونا هنوزم طور تمسخرامیزی به تو نگاه می کنن؟
    جاکوب نگاه تیره اش را به میان درخت ها دوخت و گفت: گاهی.
    -و بیلی؟
    -مثله همیشه هیچ کمکی نمی کنه.
    این را با چنان لحن بی حوصله و خشمگینی گفت، که من جاخوردم.
    گفتم: هروقت دلت خواست، می تونی پیش ما بیای.
    او خندید و خودش را از ان حالت اندوه غیر عادی بیرون کشید و گفت: فکرشو بکن اگه بیلی به چارلی تلفن کنه و گزارش دزدیده شدن منو به اون بده، چارلی چه حالی پیدا می کنه؟
    من هم خندیدم و از اینکه جاکوب به حل عادی برگشته بود، خوشحال شدم. وقتی جاکوب گفت که حدود نه کیلومتر راهپیمایی کرده ایم، ایستادیم. و برای مدت کوتاهی به طرف غرب رفتیم و بعد در امتداد یکی از خطوط نقشه ی او به طرف عقب برگشتیم. همه چیز دقیقا" به همان شکلی بود که بار قبل دیده بودم، و احساس می کردم که جستجوی احمقانه ی من، به زودی باشکست مواجه خواهد شد. وقتی که هوا شروع به تاریک شدن کرد، ناامید تر شدم، روزِ بی افتاب رفته رفته جای خود را به شب بی ستاره می داد، اما جاکوب حالا اطمینان بیشتری پیدا کرده بود!
    او نگاه سریعی به من انداخت و گفت: تا اونجا که تو مطمئن بودی، ما حرکت رو از جای درستی شروع کردیم...
    -آره ، مطمئنم.
    با لحن مطمئنی گفت: پس، پیداش می کنیم.
    و در همان حال دستم را گرفت و من را به میان انبوه سرخس ها کشید. در ان سوی سرخس ها، اتومبیلم دیده می شد. او با غرور به اتومبیل اشاره کرد و گفت: به من اعتماد کن.
    گفتم: تو خوبی. اما دفعه ی دیگه باید چراغ قوه بیاریم.
    -از حالا به بعد، روزهای یکشنبه می ریم راهپیمایی. نمی دونستم تو تا این حد، کُند هستی.
    دستم را از بین انگشت های او بیرون کشیدم و با سرعت به طرف در سمت راننده رفتم. او به این واکنش من خندید.
    روی صندلی جلو نشست و گفت: پس، فردا برای یه تلاش دیگه آماده ای؟
    گفتم: حتما". مگه اینکه تو بخوای بدون من بری تا مجبور نشی به خاطر کُندی من سرعت خودت رو کم کنی!
    با لحن مطمئنی گفت: تحمل می کنم! اما اگه باز هم برای راهپیمایی بریم، ممکنه تو کمی پوست موش کور پیدا کنی. شرط می بندم که همین حالا هم می تونی چکمه های نوی خودت رو حس کنی.
    اعتراف کردم: یه کمی.
    گویی تعداد تاول های پایم انقدر زیاد شده بود ،که درون پوتین هایم، جای کافی برای انها نداشتم.
    او گفت: امیدوارم فردا خرس رو ببینیم. من کمی نا امید شدم.
    با لحن کنایه امیزی گفتم: آره، من هم همین طور. شاید فردا شانس بیاریم و یه چیزی... یا یه حیوونی ما رو بخوره!
    -خرس ها دوست ندارن ادم ها رو بخورن. ما مزه ی خیلی خوبی نداریم.
    بعد در فضای نیمه تاریک داخل اتومبیل، نیشخندی به من زد و گفت: البته، ممکنه تو یه استثنا باشی. شرط می بندم که مزه ی خوبی داشته باشی.
    در حالی که نگاهم را از او دور می کردم، گفتم: خیلی متشکرم.
    او اولین کسی نبود که این را به من گفته بود!
    فصل نهم
    چرخ سوم

    زمان رفته رفته با شتابی بسیار بیشتر از پیش، سپری می شد. مدرسه، کار، و جاکوب، - البته نه همیشه با همین ترتیب- الگوی مشخص و بی زحمتی را به وجود اورده بودند که می توانستم ان را دنبال کنم. چارلی هم به ارزوی خودش رسیده بود: من دیگر غمزده و بدبخت نبودم.البته، نمی توانستم خودم را به طور کامل فریب دهم. وقتی برای بررسی و تصمیم گیری درمورد زندگی ام تامل کردم -که البته سعی داشتم زیاد دچار چنین حالتی نشوم- نتوانستم دلایل ضمنی رفتار فعلی ام را نادیده بگیرم.
    من همچون ماه گم شده ای بودم که سیاره ام در فیلمنامه ای مصیبت بار و فاجعه امیز فیلمی که مضمون ان نابودی بود، از بین رفته بود. با این وجود هنوز ما وجودم، بر خلاف قوانین جاذبه، در یک مدار کوچک و بسته، در یک فضای تهی باقی مانده در جای سیاره ام، در گردش بود...
    موتورسواری ام رفته رفته بهتر می شد این به معنای کاهش بانداژهایی بود که نگرانی چارلی را بر می انگیخت. اما در ضمن، به این معنا بود که صدای درون سرم نیز در حال محو شدن بود، تا اینکه دیگر ان صدا را نشنیدم. در سکوت و تنهایی، وحشت می کردم. فکر جستجوی چمنزار دوباره ذهنم را مشغول کرد، اما این بار با شدت جنون امیزی به مغزم فشار می اوردم تا فعالیت های دیگر را برای تولید ادرنالین پیدا کنم.
    دیگر به سپری شدن روزها توجهی نداشتم- دلیلی نداشت -چون سعی می کردم تا حد امکان در زمان حال زندگی کنم؛ دیگر گذشته ای وجود نداشت که در حال محو شدن باشد، اینده ای هم نبود که از راه برسد. برای همین بود که وقتی جاکوب در یکی از روزهای انجام تکالیف مدرسه، این موضوع را پیش کشید، حیرت کردم. وقتی اتومبیل را در کنار خانه ی انها متوقف کردم، او در انتظارم بود.
    جاکوب با لبخندی گفت: روز والنتین مبارک.
    و در همان حال که به من سلام می داد، سرش را پایین اورد.
    او جعبه ی صورتی رنگ و کوچکی را که کف دستش نگه داشته بود، به طرف من دراز کرد که روی ان نوشته شده بود: قلب های سخنگو.
    زیر لب گفتم: خوب، من احساس حماقت می کنم. امروز، روز والنتینه.
    جاکوب سرش را با اندوهی ساختگی تکان داد و گفت: بعضی وقت ها، حواسِت کاملا" پرت می شه. آره، امروز چهاردهم فوریه هست. ببینم، تو می خوای والنتینِ من باشی؟ این حداقل کاری هست که می تونی برام بکنی، چون تو حتی یه جعبه شکلات پنجاه سنتی هم برام نگرفتی.
    رفته رفته احساس ناراحتی می کردم. کلمه های او موذیانه بودند، اما سطحی به نظر می امدند.
    خواستم طفره بروم: معنی این جعبه چیه؟
    -معنی همیشگی، برده بودن برای زندگی کردن، و یه همچین چیزایی.
    -اوه، بسیار خوب، اگه همش همینه، باشه...
    جعبه ی شکلات را از او گرفتم، اما در جستجوی راهی بودم که مرزهای دوستی من و او را واضح تر کند. به نظر می رسید که دوباره این مرزها برای جاکوب نامشخص شده بودند.
    جاکوب پرسید: خوب، فردا چی کار می خوایم بکنیم؟ راه پیمایی یا اتاق اورژانس؟
    -راه پیمایی. تو تنها کسی نیستی که ممکنه سواسی بشه. رفته رفته من هم دارم فکر می کنم که اونجا رو تصور کردم...
    بعد با اخمی به بالا نگاه کردم.
    او مرا خاطر جمع کرد: پیداش می کنیم.
    و بعد از لحظه ای پیشنهاد کرد: جمعه، موتورسواری؟
    ناگهان جرقه ای در ذهنم زده شد و بدون اینکه فکر کنم، گفتم: جمعه، می خوام برم سینما. مدت هاست که به همکلاسی هام قول دادم که می خوام باهاشون بیرون برم.
    بعد به یاد مایک افتادم که حتما" از این فکر من خوشحال می شد.
    اما جاکوب دمغ شد. قبل از اینکه نگاهش را پایین بیندازد و به زمین خیره شود، ناراحتی اش را در ان چشم های تیره دیده بودم. به سرعت ادامه دادم: تو هم که می ای، مگه نه؟ یا شاید تو حوصله ی یه عده دانش اموز سال اخری کسل کننده رو نداشته باشی؟
    این شانس بسیار خوبی برای من بود که می توانستم فاصله ی خودم را با او بیشتر کنم. تحمل ازار دادن جاکوب را نداشتم؛ به نظر می رسید که ارتباط نامرئی عجیبی بین من و او وجود داشت، و درد و رنج او مرا هم بی نصیب نمی گذاشت. از طرفی، برای تحمل مصیبتی که به ان دچار شده بودم ، به دوستی او احتیاج داشتم. من به مایک قول داده بودم ،اما درواقع هیچ اشتیاقی برای عمل کردن به فولم نداشتم.
    جاکوب پرسید: دوست داری من هم با بچه های مدرسه تون بیام؟
    صادقانه گفتم:آره .
    می دانستم که اگر همان طور پیش بروم، احتمالا" دچار دردسر بیشتری می شدم، با این حال گفتم: اگه تو هم بیای، به من خیلی بیشتر خوش می گذره. کوئیل رو هم با خودت بیار تا یه مهمونی درست و حسابی داشته باشیم.
    -کوئیل خودشو گم می کنه... اگه دخترهای سال اخر دبیرستان رو ببینه.
    بعد از ته دل خندید و چشم هایش را چرخی داد. نه من و نه جاکوب، اسمی از امبری نبردیم.
    خندیدم و گفتم: سعی می کنم دوست خوبی برای کوئیل پیدا کنم.
    *******************
    در کلاس ادبیات انگلیسی، موضوع را با مایک درمیان گذاشتم.
    وقتی کلاس تمام شد، به او گفتم: هی، مایک، جمعه شب بی کاری؟
    سرش را بالا اورد و بی درنگ برق امیدواری در چشم های ابی اش درخشید. بعد گفت: آره، هستم، می خوای بیرون بریم؟
    برای جواب دادن، کلمه ها را با احتیاط انتخاب کردم: تو این فکر بودم که یه گروه بشیم- روی کلمه ی گروه تاکید کرده بودم- و برای دیدن فیلم کراس هِیرز بریم. این بار، حواسم جمع بود و قبل از انتخاب فیلم، نقدهای بی رحمانه را هم خوانده بودم تا مطمئن شوم که غافلگیر نخواهم شد. انتظار می رفت که این فیلم، از آغاز تا پایان، نمایش چیزی به جز کشتار و درست کردن حمام خون نباشد! هنوز، حالم انقدر خوب نشده بود که بتوانم تماشای فیلم دیگری را با مضمون عاشقانه تاب بیاورم.
    پرسیدم: به نظرت جالب می اد؟
    مایک، در حالی که به طور مشهودی از اشتیاقش کاسته شده بود، گفت: خیلی.
    -عالیه.
    مایک، بعد از لحظه ای، کمابیش به سطح اولیه ی اشتیاق و هیجانش بازگشته بود. او پرسید: چطوره آنجلا و بن رو هم با خودمون ببریم؟ همین طور اریک و کتی.
    به نظر می رسید که او مصمم است، بیرون رفتن با مرا تبدیل به مهمانی زوجی بکند.
    گفتم: چطوره هردو زوج بیان؟ البته به اضافه ی جسیکا. و همین طور تایلر و کانر و شاید لورن.
    این حرف را با بی میلی زدم، اما به هر حال، به کوئیل قول ترکیب متنوعی را داده بودم!
    مایک که نقشه اش را نقش بر اب می دید، زیرلب گفت: باشه.
    ادامه دادم: و در ضمن، من دو تا از دوستای خودمو از منطقه ی لاپوش دعوت کردم. بنابراین به نظر می اد که ماشین استیشن شما رو لازم داشته باشیم.
    چشم های مایک با بدگمانی جمع شدند.
    پرسید: نکنه این ها همون دوست هایی هستن که تمام وقت خودت رو با درس خوندن به اونها می گذرونی؟
    با خوشحالی گفتم: آره، خودشونن. البته می تونی فکر کنی که من معلم خصوصی اونها هستم، چون اونا تازه سال دوم هستن.
    مایک با تعجب گفت: اوه.
    او لحظه ای به فکر فرو رفت و بعد لبخند زد.
    اما در آخر، به استیشن نیازی پیدا نکردیم.
    جسیکا و لورن، همین که از مایک شنیدند من هم جزئی از برنامه هستم، گفتند وقت ندارند.
    اریک و کتی می خواستند به جای دیگری بروند. ظاهرا جمعه، سومین هفته ای بود که از دوستی انها می گذشت. پیش از اینکه مایک بتواند با تایلر و کانر صحبت کند، لورن، به سراغ انها رفته بود، بنابراین بدیهی بود که انها هم سرشان شلوغ باشد! حتی کوئیل هم حذف شد، چون به خاطر دعوا کردن در مدرسه، خانه نشین شده بود. فقط آنجلا و بن، و البته جاکوب می توانستند با من و مایک برای دیدن فیلم بیایند.
    اما تعداد کاهش یافته ی نفرات، مایک را دلسرد نکرده بود. این همه ی چیزی بود که او می توانست درباره ی روز جمعه بگوید.
    موقع ناهار، از من پرسید: مطمئنی که نمی حوای فیلم فردا و برای همیشه رو ببینی؟
    در واقع، این نام فیلم کمدی عاشقانه ای بود که رکورد فروش را در دست داشت. مایک ادامه داد: مجله ی راتن توماتوز نقد خوبی درباره اش نوشته.
    با اصرار گفتم: می خوام کراس هیرز رو ببینم. دلم هوای فیلم های حادثه ای رو کرده! می خوام خون و دل و روده ببینم!
    مایک گفت: باشه.
    اما قبل از اینکه برگردد و برود، حالت صورتش نشان می داد دوباره درباره ی سلامت عقل من شک کرده است!
    وقتی از مدرسه به خانه رسیدم، یک اتومبیل بسیار اشنا جلوی خانه ی چارلی پارک شده بود. جاکوب به کاپوت اتومبیلش تکیه داده و لبخند بزرگی در چهره اش نقش بسته بود.
    وقتی داشتم از اتومبیل پایین می امدم، فریاد زدم: امکان نداره! تمومش کردی؟ باورم نمی شه! تو بالاخره ربیت رو تموم کردی.
    با تبسمی گفت: همین دیشب تموم شد. این اولین سفرشه.
    گفتم: باور نکردنیه.
    بعد، دستم را به طرف جلو دراز کردم تا کف ان را به علامت پیروزی به کف دست او بزنم.
    او دستش را محکم به دست من زد، اما ان را همان جا نگه داشت و گفت: پس امشب من باید رانندگی کنم، درسته؟
    گفتم: قطعا
    و بعد آهی کشیدم.
    پرسید: مشکلی هست؟
    -من دیگه تسلیم شدم- نمی تونم کاری بهتر از کار تو انجام بدم.پس تو برنده شدی. تو از من مُسن تری.
    بی انکه از تسلیم من تعجب کرده باشد، شانه ای بالا انداخت و گفت: البته که من بزرگترم.
    صدای پت پتِ استیشن مایک را ،در گوشه ای از خیابان شنیدم. دستم را از میان انگشتهای جاکوب بیرون کشیدم و او شکلکی دراورد که نمی خواست من ببینم، اما دیدم.
    وقتی که مایک در حال پارک کردن اتومبیلش در ان سوی خیابان بود، جاکوب با صدای اهسته ای گفت: من این یارو رو می شناسم. این همونیه که فکر می کرد تو دوست دخترشی. ببینم ، حالا دیگه از گیجی در اومده یا نه؟
    ابرویم را بالا بردم و گفتم: بعضی ها رو نمی شه به این آسونی ناامید کرد!
    جاکوب با لحن متفکرانه ای گفت: اما بعضی وقت ها سماجت نتیجه می ده.
    -اما توی اغلب موارد فقط ازار می ده.
    مایک از اتومبیلش پیاده شد و از خیابان گذشت.
    او به من سلام کرد: سلام، بلا.
    و بعد که نگاهش به جاکوب افتاد، حالت احتیاط امیزی در چشمهایش ظاهر شد. من نگاه کوتاهی هم به جاکوب انداختم و سعی کردم بی طرف به نظر بیایم. در واقع، او اصلا" شبیه به دانش اموز سال دوم نبود. او خیلی بزرگ بود- سرِ مایک، به زحمت به شانه ی جاکوب می رسید؛ حتی نمی خواستم به اندازه ی قامت خودم در کنار جاکوب فکر کنم- و صورت او هم نسبت به گذشته، مسن تر به نظر می رسید، حتی نسبت به یک ماه پیش.
    -هی، مایک، جاکوب بلک رو که یادت می اد؟
    -راستش، نه.
    بعد از گفتنم این حرف، مایک دستش را به طرف او دراز کرد.
    -یه دوست خانوادگی قدیمی...
    جاکوب خودش را اینطور معرفی کرد و بعد با مایک دست داد. دست های انها با نیرویی بیش از حد لازم، به یکدیگر قفل شدند. وقتی دستهایشان از هم جدا شدند، مایک انگشتهایش را بازو بسته کرد.
    صدای زنگ تلفن را از آشپزخانه شنیدم.
    به انها گفتم: بهتره گوشی رو بردارم- ممکنه چارلی باشه.
    و بعد با عجله به درون خانه دویدم.
    گوشی را برداشتم. بِن پشت خط بود. آنجلا، آنفولانزای معده گرفته بود، و بِن دوست نداشت بدون او ما را همراهی کند. بنابراین از ما عذرخواهی کرد. من با قدم های اهسته به طرف پسرهای منتظر برگشتم و سرم را تکان دادم. امیدوار بودم که حال آنجلا هرچه زودتر خوب شود، اما باید اعتراف کنم که تا حدی هم به خاطر خراب شدن برنامه ی خودم، به طور خودخواهانه ای از این اتفاق دلخور شده بودم. حالا ما فقط سه نفر بودیم، مایک، جاکوب و من.... باید با هم بیرون می رفتیم. ندای کنایه امیزی را در ذهنم می شنیدم که می گفت: عجب نقشه ی ماهرانه ای!
    به نظر نمی رسید که در فاصله ی غیبت کوتاه من برای جواب دادن به تلفن، ان دو پیشرفت زیادی در دوستی خودشان کرده باشند. چند متر از هم فاصله گرفته و در حالی که انتظار مرا می کشیدند، صورتهایشان را از هم برگردانده بودند؛ مایک چهره ی عبوسی داشت اما جاکوب همچون همیشه شاد به نظر می رسید.
    با لحن سردی گفتم: آنجلا مریضه. اون و بِن نمی ان.
    مایک گفت: فکر می کنم دور جدید ابتلا به آنفولانزا شروع شده باشه. اوستن و کانر هم امروز نبودن. شاید بهتر باشه برنامه مون رو به تعویق بندازیم.
    قبل از اینکه بتوانم با او موافقت کنم، جاکوب گفت: من هنوز اماده ام. اما اگه تو ترجیح می دی عقب بکشی...
    مایک حرف او را قطع کرد و گفت: نه، من می ام. من فقط به فکر آنجلا و بن بودم، بریم.
    بعد به طرف اتومبیل استیشن خودش به راه افتاد.
    پرسیدم: مایک، اشکالی نداره با ماشین جاکوب بریم؟ بهش گفتم اشکالی نداره... اون تازه درست کردن ماشین خودش رو تموم کرده. اون ماشین خودش رو از صفر شروع کرده بود. همه شم خودش انجام داده.
    صدایم لحن مغرورانه ای داشت، مثل مادری بودم که اسم فرزندش را در فهرست شاگردان ممتاز مدرسه ببیند.
    مایک با لحن تندی گفت: باشه.
    جاکوب گفت: بسیار خوب.
    گویی با این حرف همه چیز حل شده بود. او بیش از هر کس دیگری راحت و آسوده خاطر به نظر می رسید.
    مایک با قیافه ی درهم رفته ای روی صندلی پشتی ربیت نشست.
    جاکوب مثل همیشه شاد و سرخوش بود وپرحرفی می کرد، تا اینکه من همه چیز را فراموش کردم، حتی مایک را که با چهره ای اخم کرده روی صندلی عقب کز کرده بود.
    و بعد، ناگهان مایک استراتژی خودش را تغییر داد. او به طرف جلو خم شد و سرش را بالای صندلی من گذاشت؛ چیزی نمانده بود که گونه اش به گونه ام بخورد. من خودم را کمی کنار کشیدم و به پنجره پشت کردم.
    مایک، حرف جاکوب را در وسط جمله ای قطع کرد و با لحن ایرادگیری پرسید: ببینم، این به اصطلاح ماشین، رادیو هم داره؟
    جاکوب جواب داد: آره. اما بلا از موسیقی خوشش نمی اد.
    با حیرت به جاکوب خیره شدم، چون من هرگز چنین حرفی نزده بودم!
    مایک با لحن ازرده ای پرسید: بلا؟
    زیر لب گفتم: راست میگه.
    و در همان حال نگاهم را به نیمرخ ارام و اسوده ی جاکوب دوخته بودم.
    مایک با سماجت پرسید: چطور ممکنه تو از موسیقی خوشت نیاد؟
    شانه ای بالا انداختم و گفتم: نمی دونم. اعصابم رو بهم می ریزه.
    مایک با ناخشنودی صدایی از بینی اش دراورد و به پشتی صندلی عقب تکیه داد.
    وقتی که به سالن سینما رسیدیم، جاکوب یک اسکناس ده دلاری به دست من داد.
    با اعتراض گفتم: این دیگه چیه؟
    او یاداوری کرد: من کوچیک تر از اون هستم که بخوام بلیت بخرم، اما پولشو که می تونم بدم!
    بال صدای بلندی خندیدم و گفتم: آره، واقعا" نسبت به سنت خیلی کوچیک به نظر می ای. می ترسم بیلی اگه بفهمه پسر کوچولوشو بیرون بردم، منو بکشه.
    -نه. من به اون گفتم که تو با این کارت می خوای معصومیت نوجوانانه ی منو از بین ببری!
    پوزخندی زدم و مایک بر سرعت گام هایش افزود تا به ما برسد.
    کمابیش دلم می خواست مایک با وضعیت موجود کنار بیاید. او هنوز اخم کرده بود و با ما قاطی نمی شد. اما من نمی خواستم با جاکوب تنها بمانم، چون هیچ فایده ای برای هیچ کس نداشت.
    فیلم،دقیقا همان چیزی بود که من پیش بینی کرده بودم .درست در صحنه های ابتدایی فیلم، چهار نفر کشته شدند و یک نفر هم سر بریده شد. دختری که جلوی من نشسته بود، دست هایش را روی چشم هایش گذاشته بود و صورتش را روی سر دوستش پنهان کرده بود. دوستش شانه ی او را نوازش می کرد و گاهی خودش هم تکام می خورد. به نظر نمی امد که مایک مشغول نگاه کردن به فیلم باشد، او به حاشیه ی پرده ی سینما چشم دوخته بود و عضله های صورتش بی حرکت به نظر می رسیدند.
    من خودم را برای تحمل کردن ان دو ساعت اماده کرده بودم، اما به جای دیدن مردم، اتومبیل و خانه ها، فقط تصاویر مبهمی از حرکت ها و رنگ ها را بر پرده ی سینما می دیدم.
    بعد، جاکوب شروع کرد به پوزخند زدن.
    زمزمه کنان پرسیدم: چیه؟
    زیر لب گفت: اوه، خالی بندی رو ببین! خون، شش هفت متر از زخم فواره زد. وای که عجب کلک هایی می رنن؟
    وقتی که میله ی پرچمی، مرد دیگری را به یک دیوار بتونی دوخت، جاکوب دوباره خندید.
    بعد از ان بود که واقعا" مشغول تماشای فیلم شدم و جاکوب را در خنده هایش همراهی کردم، تا این که ان هیاهو رفته رفته خنده دار تر شد. در حالی که از بودن با جاکوب تا این حد لذت می بردم، چگونه می توانستم به فکر مرز بندی دوستی ام با او باشم.
    هم جاکوب و هم مایک، هر دو می خواستند بازوهایشان را روی بازوهای دو طرف صندلی من بگذارند. هر دو دستهایشان را به ارامی روی دو طرف صندلی من می گذاشتند، و کف دستهایشان رو به بالا بود که کمابیش وضعیتی غیر عادی بود. مثل دام های فولادی که برای شکار خرس ها کار می گذاشتند، گشوده و اماده.
    جاکوب، عادت داشت در هر فرصت مناسبی دست مرا بگیرد، اما اینجا در سالن تاریک سینما، و در حضور مایک، وضع کمی فرق می کرد- و من مطمئن بودم که جاکوب به این موضوع توجه داشت. نمی توانستم باور کنم که مایک هم به همان موضوع فکر کند، اما طرز قرار دادن دستش روی بازوی صندلی من، درست مثل دست جاکوب بود.
    من بازوهایم را محکم روی سینه ام، در هم فرو برده بودم و امیدوار بودم که دست های هردویشان روی دسته های صندلی من خواب برود!
    اول مایک خسته شد و دستش را کشید. وسط های فیلم بود که او باتزویش را عقب کشید و به طرف جلو خم شد تا سرش را روی دست هایش بگذارد. ابتدا فکر کرزدم در حال نشان دادن واکنش به چیزی بود که روی پرده ی سینما دیده بود، اما بعد صدای ناله اش را شنیدم.
    زیر لب پرسیدم: مایک، حالت خوبه؟
    زن و شوهری که جلوی ما نشسته بودند، برگشتند و به او نگاه کردند.
    مایک نفس زنان گفت: نه، فکر می کنم که خسته ام.
    در پرتو نوری که از روی پرده ی نمایش می تابید، توانستم لای ی نازکی از عرق را روی صورت او ببینم.
    مایک دوباره ناله کرد و به طرف در دوید. از جا بلند شدم تا دنبال او بروم و جاکوب هم بی درنگ از جا برخاست.
    زیر لب گفتم: نه، تو بمون، من می رم تا مطمئن بشم حالش خوبه.
    اما جاکوب همراه من امد.
    در حالی که به سمت بالای راهروی وسط سینما می رفتیم، با اصرار گفتم: تو مجبور نیستی بیای، مگه ده دلار ندادی تا کُشت و کُشتار تماشا کنی؟
    -اشکالی نداره. اما عجب فیلمی انتخاب کردی. دیدن این فیلم واقعا" دور ریختن ِ پوله.
    وقتی از سالن سینما بیرون امدیم، صدای او از حالت زمزمه به لحن بم و عادی تغییر یافت.
    هیچ اثری از مایک در سلن انتظار سینما نبود، و برای همین خوشحال شدم که جاکوب با من امده بود- او سرش را خم کرد و وارد دستشویی مردانه شد تا شاید او را پیدا کند.
    بیش از چند لحظه طول نکشید که جاکوب بازگشت.
  8. #8
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    او گفت: مایک اون تو بود. حالش خوبه.
    بعد چشم هایش را چرخاند و ادامه داد: چقدر نازک نارنجی هستی. به خاطر کسی که معده ی قوی تری داره، از سالن بیرون بیایم. اون هم کسی که به خون می خنده، خونی که ممکنه مردهای ضعیف ترو به استفراغ بندازه.
    گفتم: من چشمامو برای دیدن همچین کسی ،باز نکه می دارم.
    کسی جز من و جاکوب، در سالن انتظار نبود. در هردو سالن سینما، فیلم ها به نیمه رسیده بودند. سالن انتظار، انقدر خلوت و ساکت بود که می توانستیم صدای سرخ کردن ذرت را در بوفه ی سینما بشنویم.
    جاکوب به طرف نیمکتی که روکش مخمل مانندی داشت، رفت و روی ان نشست و با دستش روی فضای خالی کنارش ، روی نیمکت ضرب گرفت. بعد در حالی که جای خودش را برای انتظار کشیدن گرم می کرد، پاهایش را به طرف جلو دراز کرد و گفت: به نظر می رسید که حالا حالا ها می خواست اون تو بمونه.
    آهی کشیدم و روی نیمکت در کنار او نشستم. به نظر می رسید که او می خواهد مرزهای بیشتری را پشت سر بگذارد. همین که روی نیمکت نشستم، او به طرف من برگشت و بازویش را روی شانه های من گذاشت. با اعتراض گفتم: جِیک!
    و بعد شانه ام را از زیر بازویش بیرون کشیدم. او بازویش را پایین اورد و به نظر نمی رسید که واکنش من، او را ناراحت کرده باشد. دستش را دراز کرد و محکم دستم را گرفت و دست دیگرش را دور کمرم پیچید؛ دوباره خودم را از بازوی او بیرون کشیدم. او این اطمینان را از کجا اورده بود؟
    جاکوب، با صدای ارامی گفت: بلاّ، یه لحظه صبر کن. یه چیزی رو به من بگو.
    اخم کردم. من چنین رفتاری را دوست نداشتم. در این مقطع از زندگی من، چیزی برایم باقی نمانده بود که مهم تر از جاکوب بلک باشد. اما به نظر می رسید او مصمم شده است، همه چیز را خراب کند.
    با لحن تندی زیر لب گفتم: چیه؟
    -تو از من خوشت می اد، درسته؟
    -می دونی که خوشم می اد.
    -بیشتر از دلقکی که حالا اونجا توی دستشویی، و داره دل و روده شو بالا می اره؟
    در همان حال، به طرف دستشویی مردانه اشاره کرده بود.
    آهی کشیدم و گفتم: آره.
    -بیشتر از همه ی کسای دیگه ای که می شناسی؟
    او ارام و خونسرد بود- گویی جواب من برایش اهمیتی نداشت، یا اینکه از قبل جواب را می دانست!
    به او خاطر نشان کردم: حتی بیشتر از دخترهای که باهاشون دوست هستم.
    او گفت: پس دیگه تموم شد.
    و این جمله دیگر یک پرسش نبود.
    جواب دادن به او، و گفتن کلمه ی مورد نظرم سخت بود. ممکن بود ناراحت بشود و دیگر از من دوری کند. چطور می توانستم دوری چنین دوستی را تحمل کنم؟
    زیر لب گفتم: آره.
    او نیشخندی زد و گفت: می دونی،دیگه قضیه حل شد. تا موقعی که تو بیشتر از هر کسی از من خوشت می اد و به قول خودت فکر می کنی که یه جورایی خوش قیافه هستم، اماده ام تا اینطوری رفتار کنم، حتی اگه تو ناراحت بشی.
    گفتم: اما من عوض نمی شم.
    و با اینکه سعی کرده بودم صدایم عادی به نظر بیاید، اما اندوه را در لحن صدایم حس می کردم.
    حالا دیگر شیطنت از چهره اش محو شده و حالت متفکرانه ای گرفته بود. پرسید: هنوز تو فکر اون یه نفر هستی، مگه نه؟
    کمی جا خوردم. چقدر عجیب بود که می دانست نباید اسم او را بر زبان بیاورد- درست مثل زمانی که در اتومبیل در باره ی موسیقی حرف زده بودیم. او چیزهای زیادی در مورد من می دانست، که من هرگز به او نگفته بودم.
    او گفت» مجبور نیستی در اون باره با من حرف بزنی.
    سرم را تکان دادم. خوشحال بودم.
    جاکوب پشت دستم را نوازش کرد و گفت: اما دیگه از دست من عصبانی نشو، باشه؟ چون من دست بردار نیستم و وقت زیادی هم دارم.
    آهی کشیدم و گفتم: وقتِ زیادِ خودت رو به خاطر من تلف نکن.
    اما در واقع می خواستم به عنوان دوست در کنارم باشد، مخصوصا" اینکه من را همانطور که بودم، م خواست- مثل کالای خراب شده ای که مشتری ان را بخرد!«تا موقعی که تو بخوای ما دوست هم باشیم من این طور رفتار می کنم»
    با لحن صادقانه ای به او گفتم:«من حتی نمی تونم تصور کنم که ممکنه با هم دوست نباشیم»
    جاکوب تبسمی کرد و گفت:می تونم با این وضع کنار بیام.
    در حالی که سعی داشتم دستم را از میان دست هایش بیرون بکشم،با لحن هشدار دهنده ای گفتم:فقط انتظاری بیشتر از این نداشته باش.
    او با سماجت دستم را نگه داشته بود.
    با لحن مصرانه ای پرسید:این کار من که واقعا تو رو ناراحت نمی کنه،می کنه؟
    و در همان حال انگشت هایم را فشار داد.
    آهی کشیدم و گفتم:نه.
    در واقع،احساس خوبی هم به من دست می داد.دست او بسیار گرم تر از دست من بود؛مدتی بود که مدام احساس سرما می کردم!
    جاکوب دوباره با انگشت شست اش به طرف دستشویی مردانه اشاره کرد و گفت:تو که اهمیت نمی دی اون به چی فکر می کنه،درسته.
    منظورش مایک بود.
    فکر نمی کنم.
    پس مشکل چیه؟
    مشکل...اینه که معنی اهمیت دادن من به فکر مایک،ممکنه اون چیزی نباشه که تو فکر می کنی.
    جاکوب انگشت هایش را محکم تر دور دست من فشرد و کفت:خوب این مشکل منه،درسته؟
    غرولندکنان گفتم:بله،اما چیزی رو که گفتم فراموش نکن.
    فراموش نمی کنم،سوزنی که از نارنجک بیرون اومده مال من،باشه؟بعد ضربه ملایمی به دنده هایم زد.
    چشم هایم را چرخی دادم.فکر می کردم که حق داشت اگر حرف های مرا لطیفه ی خنده داری بیش نمی پنداشت.
    جاکوب،حدود یک دقیقه با صدای آهسته خندید و در همان حال انگشت کوچک او با حواس پرتی روی جای زخمی که کنار دستم بود،حرکت می کرد.
    ناگهان گفت:چه خراش خنده داری روی دستت افتاده.و بعد دست مرا برگرداند تا نگاهی به آن بیندازد.پرسید:چطور این خراش رو برداشتی؟
    انگشت اشاره دست آزاد او روی خط هلال نقره ای رنگ درازی که به زحمت روی پوست رنگ پریده من دیده می شد،حرکت کرد.اخم کردم و پرسیدم:نکنه واقعا انتظار داری که یادم بیاد همه خراش های بدنم از کجا پیدا شده ان؟
    منتظر ماندم تا خاطره مربوط به آن از راه برسد...تا حفره بزرگ سینه ام باز هم گشوده شود اما ، درست مثل همیشه،حضور جاکوب در کنارم آن خاطره را از ذهنم محو کرد.
    او زیر لب گفت:این خراش سرده.و انگشتش را با ملایمت روی جایی از پوست دستم که جیمز آن را به شکل هلال کوچکی دریده بود،فشار داد.
    در همان لحظه،مایک تلوتلوخوران از دستشویی بیرون آمد.چهره اش رنگ پریده و پوشیده از قطرات عرق بود.قیافه وحشتناکی پیدا کرده بود.
    نفس زنان گفتم:اوه،مایک
    او زیر لب پرسید:اشکالی نداره زودتر بریم؟
    گفتم:نه،البته که نه.بعد دستم را از میان دستان جاکوب بیرون کشیدم و به طرف مایک رفتم تا به او برای راه رفتن کمک کنم.گویا تعادل نداشت.
    جاکوب موذیانه پرسید:فیلم برات خیلی ترسناک بود؟
    مایک،نگاه غضبناکی به او انداخت و زیر لب گفت:راستش من اصلا نتونستم فیلم رو ببینم.قبل از این که چراع های سالن خاموش بشه،دل پیچه گرفته بودم .
    وقتی آهسته به طرف در خروجی سینما می رفتیم،با لحن سرزنش آمیزی پرسیدم:چرا چیزی نگفتی؟
    او گفت:امیدوار بودم خودش برطرف بشه.
    وقتی به در خروجی رسیدیم،جاکوب گفت:یه لحظه صبر کنین.بعد به سرعت به طرف بوفه سالن انتظار برگشت و از فروشنده دختر پرسید:می تونم یه ظرف خالی پاپکورن از شما بگیرم؟
    دختر نگاهی به مایک انداخت و بعد ظرف خالی را به طرف جاکوب انداخت.
    سپس با لحن مصرانه ای گفت:خواهش می کنم زودتر از اینجا ببرینش بیرون.
    مسلم بود که اگر مایک بالا می آورد،کسی جز آن دختر نبود که کف سالن را تمیز کند!
    من،مایک را بیرون بردم تا از هوای سرد و مرطوب تنفس کند.او نفس عمیقی کشید.جاکوب درست پشت سر ما بود.او به من کمک کرد تا مایک را روی صندلی پشت سوار کنم،و با نگاه خیره هشدار دهنده ای،ظرف خالی پاپکورن را به او داد!
    تنها چیزی که جاکوب به مایک گفت،این بود:بفرمایین،بگیرین!
    پنجره های اتومبیل را پایین کشیدیم تا هوای بسیار سرد شب فضای درون اتومبیل را پر کند.امیدوار بودم تا با این کار حال مایک بهتر شود.بازوهایم را دور پاهایم حلقه کردم تا خود را گرم کنم.
    جاکوب گفت:بازم سردت شد؟و قبل از این که جوابی بدهم،بازوهایش را روی شانه ام گذاشت.
    پرسیدم:تو سردت نیست؟
    سری به علامت منفی تکان داد.
    غرولندکنان گفتم:حتما تو به یه تب دایمی یا یه چیزی شبیه اون مبتلا هستی!
    هوا بسیار سرد بود.انگشت هایم را به پیشانی جاکوب زدم؛داغ بود.
    گفتم:وای جیک تو داری از تب می سوزی!
    شانه ای بالا انداخت و گفت:حالم که خیلی خوبه،سرحال و قبراق!
    اخم کردم و دوباره پیشانی اش را لمس نمودم.پوست او در زیر انگشت های من می سوخت.
    او با گلایه گفت:دست هات مثله یخه.
    گفتم:شاید من هم یه مشکلی داشته باشم.
    مایک روی صندلی عقب نالید و توی ظرف استفراغ کرد.چهره من در هم رفت.
    امیدوار بودم که معده ام بتواند صدا و بوی شاهکار مایک را تحمل کند.جاکوب از روی شانه اش نگاهی به عقب انداخت تا مطمئن شوداتومبیلش کثیف نشده است.
    در راه بازگشت،مسیر طولانی تر به نظر می رسید.
    جاکوب،آرام و اندیشناک بود.بازوهایش را روی شانه من گذاشته بود؛بازوهایش چنان داغ بود که باد سردی که به صورتم می وزید،لذت بخش می نمود.
    از شیشه جلو به بیرون خیره شده بودم و احساس گناه می کردم.
    تشویق جاکوب به دوستی با خودم،کار اشتباهی بود.خودخواهی محض بود.مهم نبود که سعی کرده بودم دیدگاه خودم را برایش روشن کنم.اگر جاکوب امید داشت که آشنایی او با من به چیزی بیشتر از دوستی معمولی ختم شود بدون شک توضیحاتی که در سالن انتظار سینما به او داده بودم،کفایت نمی کرد.
    چگونه می توانستم موضوع را طوری برایش توضیح دهم که او بتواند کاملا درک کند؟من صدفی خالی،بیش نبودم.وجودم ،همچون خانه ای تهی بود که ماه ها غیرقابل سکونت مانده بود.حالا کمی بهتر شده بودم.اتاق جلویی وجودم وضع بهتری داشت.اما فقط همین اتاق _یعنی سطحی ترین لایه شخصیتم_سالم بود.
    فقط همین بخش از وجودم و زخم عمیق و شفاناپذیرم همچنان باقی بود.جاکوب لیاقت بیشتر از من را داشت_لیاقت بیشتر از یک اتاق را!وجودم همچنان بنای فروریخته ای بود که جاکوب هرچه قدر هم که برای بازسازی آن سرمایه گذاری می کرد،سودی نداشت.
    اما صرف نظر از همه چیز می دانستم که نمی توانم از دوستی اش چشم بپوشم.من به شدت به دوستی او نیاز داشتم و البته خودخواه بودم.ممکن بود بتوانم موضع خود را در قبال این دوستی،با شفافیت بیشتری برای او بیان کنم،و شاید او به این نتیجه می رسید که من را رها کند.
    این فکر لرزه بر اندامم انداخت و باعث شد که جاکوب فشار بازویش را روی شانه ام افزایش دهد.
    مایک را به خانه اش در حومه شهر رساندیم،درحالی که جاکوب منتظر بود تا مرا به خانه برساند.در راه بازگشت به خانه چارلی ،جاکوب ساکت بود . من حدس می زدم که او به همان چیز هایی فکر می کرد که ذهن مرا اشغال کرده بودند.
    شاید او در حال تغییر دادن تصمیم خود بود.
    وقتی اتومبیل جاکوب کنار اتومبیل من متوقف شد،او گفت:چون زود برگشتیم،من می خوام خودم رو به خونه شما دعوت کنم.اما از طرفی در مورد تب داشتن من حق با تو بوده!یواش یواش دارم سر گیجه می گیرم...
    اوه نه،تو دیگه نه!می خوای برسونمت خونتون؟
    نه.او سرش را تکان داد و ابروهایش را درهم فروبرد و ادامه داد:هنور احساس بیماری نمی کنم.هنوز حالم به هم نخورده.فقط....یه کمی....باشه.اگه مجبور بشم،ماشین رو می کشم کنار جاده.
    با نگرانی پرسیدم:همین که رسیدی بهم تلفن می کنی؟
    حتما،حتما.بعد در حالی که اخم کرده بود.لبش را گزید و نگاه خیره اش را مستقیما به تاریکی پیش رویش دوخت.
    در اتومبیل او را باز کردم تا پیاده شوم.اما او مچ دستم را با ملایمت گرفت و مانع رفتنم شد.باز هم حرارت پوست او را در مقایسه با پوست سرد خودم احساس کردم.
    پرسیدم:چیه جیک.
    بلا!یه چیزی هست که می خوام بهت بگم...اما فکر می کنم کمی بی مزه به نظر برسه.
    آهی کشیدم.به نظر می رسید که او می خواهد دنباله حرف های سالن سینما را بگیرد.
    گفتم:بگو
    موضوع اینه که من خوب می دونم که تو چه قدر ناراحتی و ممکنه فکر کنی حرفی که می خوام بزنم،کمکی به تو نمی کنه،اما فقط می خواستم بدونی که من همیشه کنار تو هستم.هیچ وقت نمی ذارم از پا بیفتی_قول می دم که تو همیشه بتونی به من تکیه کنی.وای!فکر می کنم حرفام خیلی تکراری از آب در اومد.اما خودت هم یه چیزی رو می دونی،و اون اینه که من هیچ وقت،آره هرگز،تو رو ناراحت نمی کنم.
    آره جیک اینو می دونم.همیشه هم روی تو حساب کردم و می کنم.شاید بیشتر از اون چه که فکرشو بکنی.
    لبخندی تمام صورتش را پوشاند.درست مثل آفتابی که با طلوعش ابرهای آسمان را به آتش بکشد!چیزی نمانده بود که زبان خودم را با دندان هایم قطع کنم.حتی یک کلمه از حرف هایم هم دروغ نبود،اما شاید بهتر بود به او دروغ می گفتم!حقیقت دردآور بود و باعث رنج او میشد.ممکن بود او را از پا بیندازد.
    حالت عجیبی چهره اش را در بر گرفت.پس از لحظه ای گفت:فکر کنم دیگه بهتره برم خونه
    به سرعت از اتومبیل او پیاده شدم.
    وقتی از آن جا دور می شد،فریاد زدم:به من تلفن کن.
    رفتن او را تماشا کردم؛حداقل به نظر می رسید که کنترل اتومبیل را در دست داشته باشد.بعد از ناپدید شدن اتومبیل او،به خیابان خالی خیره شدم و خودم هم کمی احساس ناخوشی کردم.البته بدحالی من هیچ دلیل جسمانی نداشت.
    چقدر آرزو داشتم که جاکوب بلک به عنوان برادر من به دنیا آمده بود.برادری از گوشت و خون من.به گونه ای که می توانستم دلیل قانونی برای دوستی و نزدیکی با او داشته باشم بی آن که نگران چیز دیگری باشم.
    خدا می دانشت و می داند که من هرگز نمی خواستم از جاکوب برای رسیدن به خواسته هایم استفاده کنم.اما احساس گناهی که به من دست داده بود یادآوری می کرد که شاید ناخواسته از او برای تسکین درد تنهایی ام استفاده کرده بودم.
    موضوع دگر این بود که هرگز قصد نداشتم به او عشق بورزم.چیزی که به خوبی می دانستم این بود که عشق ورزیدن به کسی چنان قدرتی به او می داد که می توانست عاشق خود را بشکند!
    این نکته را لرزش های معده ام به من گفته بود واقعیتی بود که تمام وجودم از فرق سر تا کف پاهایم با آن آشنا بود،حقیقتی بود که در اعماق قلب خالی ام نقش بسته بود.
    اما حالا من به جاکوب احتیاج داشتم،او برای من همچون داروی شفابخشی بود.مدت ها بود که از او به عنوان چوب زیربغلم استفاده کرده بودم و دوستی ام با او از آن حدی که در ابتدا قصد داشتم کمی فراتر رفته بود
    حالا تحمل این را نداشتم که جریحه دار شدن احساسش را ببینم.از طرفی چاره ای جز این کار نمی دیدم.او گمان می کرد گذر رمان و صبر و تحملش من را تغییر می دهد،گرچه می دانستنم که کاملا در اشتباه است و البته این را هم می دانستم که می توانم به او اجازه دهم که سعی خودش را بکند،اگر این چیزی بود که او واقعا می خواست.
    او حالا بهترین دوست من بود.بدون شک او را به عنواند ین دوست ،دوست داشتم و باز بدون شک چنین علاقه ای هرگز برای او کافی نبود.
    وارد خانه شدم کنار تلفن نشستم و ناخن هایم را جویدم.
    وقتی چارلی من را دید با تعجب رسید:فیلم به همین زودی تموم شد؟
    او روی کف اتاق نشیمن درست در فاصله یک متری تلویزیون نشسته بود و بی تردید مشغول تماشای بازی هیجان انگیزی بود.
    توضیح دادم:حال مایک به هم خورد.یه چیزی شبیه آنفولانزای معده.
    تو که حالت خوبه؟
    با تردید گفتم:فعلا که خوبم.
    واضح بود که من هم در معرض بیماری مایک قرار گرفته بودم.
    سرم را روی پیشخون آشپزخانه گذاشتم.دست هایم فقط چند سانتی متر با تلفن فاصله داشتند و سعی کردم با شکیبایی انتظار بکشم.حالت عجیب چهره جاکوب وقتی که در حال دور شدن با اتومبیلش بود،در ذهنم نقش بسته بود و رفته رفته انگشت هایم با بی صبری روی پیشخوان ضرب گرفتند.ای کاش برای رساندن او به خانه شان،بیشتر اصرار کرده بودم.
    همچنان که دقیقه ها یکی پس از دیگری سپری می شدند.نگاهم را به ساعت دوخته بودم.ده دقیقه گذشت و بعد پانزده دقیقه.حتی وقتی رانندگی می کردم این مسافت فقط 15 دقیقه طول می کشید.و البته سرعت رانندگی جاکوب بیشتر از من بود.18 دقیقه گذشت.گوشی تلفن را برداشتم و شماره گیری کردم.
    تلفن بی وفقه زنگ می زد.مدتی زنگ زد اما کسی جواب نداد.شاید بیلی خوابیده بود.شاید شماره را اشتباهی گرفته بودم.دوباره سعی کردم.
    بوق هشتم که زده شد و درست در زمانی که می خواستم گوشی را بگذارم بیلی جواب داد.
    الو
    لحن صدایش محتاطانه بود.گویی انتظار خبر بدی را داشت.
    بیلی من هستم بلا،جیک به خونه رسیده؟اون 20 دقیقه پیش از جلوی خونه ما راه افتاد.
    بیلی با لحن سردی گفت:اون اینجاست.
    کمی ناراحت شده بودم.گفتم:قرار بود به من زنگ بزنه.وقتی از اینجا راه افتاد.حالش زیاد خوب نبود.و من نگرانش بودم.
    حالش...بدتر از اون بود که بتونه به تو تلفن کنه!الان هم حالش اصلا خوب نیست.
    گویی صدای بیلی را از جای دوری می شنیدم.متوجه شدم که شاید بخواهد زودتر پیش جاکوب برود.
    کفتم:هر کمکی لازم باشه به من بگین.خودم رو می رسونم
    بیلی را در حالی مجسم می کردم که به صندلی چرخدار خودش چسبیده و جاکوب مجبور شود از خودش مراقبت کند...
    بیلی با لحن شتاب زده ای گفت:نه نه حال ما خوبه.همون جا خونه خودتون بمون.
    جمله آخر را طوری کفت که به نظر کمی بی ادبانه می آمد.
    باشه
    خداحافظ بلا.
    ارتباط تلفنی قطع شد.
    زیر لب گفتم:خداحافظ
    خوب حداقل جاکوب خودش را به خانه رسانده بود.اما عجیب بود که از نگرانی من کاسته نمی شد.با زحمت از پله ها بالا رفتم.هنوز نگران بودم.شاید بهتر بود فردا قبل از رفتن به سرکار سری به او بزنم.
    می توانستم کمی سوپ برای او ببرم.در خانه یک ظرف عذای آماده کمبل داشتیم.
    اما وقتی خیلی زودتر از حد معمول از خواب بیدار شدم_ساعت اتاقم 4:30 دقیقه بامداد را نشان می داد_فهمیدم که همه فکر هایم نقش برآب شده بود.با سرعت خودم را به حمام رساندم.نیم ساعت بعد،چارلی مرا در حمام پیدا کرد،روی کف حمام دراز کشیده و صورتم را به لبه سرد وان چسبانده بودم.
    او لحظه طولانی به من نگاه کرد و سرانجام گفت:آنفولانزای معده؟
    با ناله ای گفتم:اره
    پرسید:به چیزی احتیاج داری؟
    با صدای گرفته ای گقتم:لطفا به خونه مایک نیوتن زنگ بزن و بهشون بگو که من به مرض مایک مبتلا شدم و امروز نمی تونم به فروشگاه برم.از طرف من ازشون عذرخواهی کن.
    چارلی با لحن اطمینان بخشی گفت:حتما جای نگرانی نیست.
    چارلی گفت که باید سرکار برود و من فکر کردم شاید به حمام احتیاج داشت.او یک لیوان آب روی کف حمام گذاشت تا با آن کمبود آب بدنم را جبران کنم.بقیه روز را روی کف حمام سپری کردم.و در حالی که سرم را روی حوله مچاله شده ام گذاشته بودم،چند ساعت خوابیدم.
    وقتی چارلی به خانه برگشت،بیدارم کرد.شب فرارسیده بود و می توانستم ببینم که چراغ اتاقم خاموش بود.او به سرعت از پله ها بالا آمده بود تا سری به من بزند.
    هنوز زنده ای؟
    می شه گفت
    چیزی لازم نداری؟
    نه متشکرم
    او طبق عادتش تردید داشت.پرسید:بسیار خوب.
    بعد به آشپزخانه برگشت.
    چند دقیقه بعد صدای زنگ تلفن را شنیدم.چارلی با صدای آهسته ای با کسی حرف زد و بعد گوشی را گذاشت.
    بعد من را صدا زد و کفت:مایک بهتر شده.
    خوب،خبر دلگرم کننده ای بود.او فقط 8 ساعت یا چیزی در این حدود زودتر از من بیمار شده بود.هشت ساعت دیگر باید صبر می کردم.این فکر باعث آشوب معده ام شد و من خودم را بالا کشیدم تا بتوانم روی لبه کاسه توالت خم شوم.
    دوباره سرم را روی حوله گذاشتم و به خواب رفتم.اما وقتی بیدار شدم روی تختم بودم.و بیرون پنجره اتاقم هوا روشن بود.یادم نمی آمد که از حمام حرکت کرده باشم.حتما چارلی من را به اتاقم آورده بود._در ضمن لیوانی پر از آبی را هم کنار تختم روی میز گذاشته بود.احساس می کردم بدنم خشک شده است.آب را باجرعه سر کشیدم.آبی که تمام شب درون لیوان ساکن مانده بود.مزه عجیبی داشت.
    به آرامی برخاستم و مراقب بودم که مبادا دوباره احساس تهوع به من دست بدهد.
    احساس ضعف می کردم و دهانم مزه بسیار بدی داشت.اما معده ام راحت بود.نگاهی به ساعت اتاقم انداختم.
    24 ساعت دوره بیماری هنوز تموم نشده بود.
    هنوز احتیاط می کردم.برای صبحانه چیزی به جز بیسکویت ترد نمکی نخوردم.
    چارلی از این که می دید.حالم بهتر شده است آسوده خاطر به نظر می رسید.
    همین که مطمئن شدم مجبور نیستم روز دیگری را روی کف حمام بگذرانم،به جاکوب تلفن کردم.
    خود جاکوب جواب داد اما وقتی با من سلام احوال پرسی کرد،فهمیدم هنوز حالش خوب نشده است.
    با صدای شکسته و ترک داری گفت:الو
    ازسر دلسوزی ناله ای کردم . گفتم:اوه جیک.مثل اینکه حالت خیلی بده.
    زمزمه کرد:آره خیلی بده.
    متاسفم که تو رو وادار کردم که با من بیرون بیای.... اون هم به خاطر دیدن اون فیلم مسخره.
    با صدایی که هنوز به نجوا شبیه بود.گفت:خوشحالم که باهات بیرون آمدم.خودتو سرزنش نکن اینکه تقصیرتو نیست.
    به او اطمینان دادم:به زودی حالت بهتر می شه.من امروز صبح که از خواب بیدار شدم.خوب شده بودم.
    با صدای گرفته ای پرسید:تو هم مریض بودی؟
    آره من هم مبتلا شدم.اما حالا دیگه حالم خوبه.
    خوبه.صدای او به زحمت شنیده می شد.
    با لحن دل گرم کننده ای گفتم:احتمالا تا چند ساعت دیگه حال تو هم خوب می شه.
    به زحمت توانستم جواب او را بشنوم فکر نمی کنم بیماری من با تو یکی باشه.مات و مبهوت پرسیدم:مگه تو انفولانزا معده نگرفتی؟
    نه،این یه چیزی دیگه اس.
    چه بلایی سرت اومده.زمزمه کنان:بپرس چه بلایی سرم نیومده؟همه جای بدنم درد می کنه.
    از لحن صدایش مشهود بود که درد می کشید.
    چه کاری از دست من بر می آد.جیک؟چیزی هست که بخوای برات بیارم.
    هیچ چی.تو نمی تونی بیای اینجا.لحن او غیر مترقبه بود و من را به یاد لحن چند شب گذشته بیلی انداخت.
    به او خاطر نشان کردم:من هم در معرض همون ویروسی بودم که تو بودی
    با لحن بی اعتنایی گفت:هر وقت بتونم بهت تلفن می کنم.به تو خبر می دم که چه وقت می تونی این جا بیای؟
    جاکوب
    او با لحن مضطربی گفت:دیگه باید برم.
    وقتی حالت بهتر شد به من تلفن کن.
    باشه.
    صدای او لحن عجیب و تلخی پیدا کرده بود.
    لحظه ای ساکت ماند.منتظر بودم تا با من خداحافظی کند.اما او هم منتظر بود.
    سر انجام گفتم:به زودی می بینمت.
    او دوباره گفت:منتظر تماس تلفنی من باش
    باشه...خداحافظ جاکوب
    او نام مرا زیر لب گفت:بلا
    و بعد گوشی را گذاشتفصل 10
    چمنزار
    جاکوب تلقن نکرد.
    اولین باری که تلفن کردم بیلی جواب دادو گفت که جاکوب هنوز در رختخواب است.حس کنجکاوی ام برانگیخته شد و تصمیم گرفتم مطمئن شوم آیا بیلی جاکوب را پیش دکتر برده است یا نه.
    بیلی گفت که این کار را کرده است،اما من به دلیل مبهمی مطمئن نبودم.در واقع نمی توانستم حرف او را باور کنم.دوباره تلفن کردم چند بار در یک روز.این کار را دو روز ادامه دادم.اما هیچ کس جواب نداد.
    روز شنبه تصمیم گرفتم برای دیدن او بروم.چون از دعوت خبری نبود.اما خانه قرمز خالی بود.ابن موضوع باعث وحشت من شد_آیا جاکوب آن قدر بیمار بود که بیلی مجبور شده بود او را به بیمارستان ببرد؟در مسیر بازگشت به خانه کنار بیمارستان توقف کردم.اما پرستاری که پشت میز تحریری جلویی بود به من گفت که نه بیلی و نه جاکوب هیچ کدام آنجا نیستند.
    همین که چارلی از محل کارش برگشت او را وادار کردم تا به هری کلی یرواترزنگ بزند.وقتی چارلی با دوست قدیمی اش گپ می زد با نگرانی منتظر ماندم.به نظر می رسید که گفت و گوی آنها ممکن است تا ابد ادامه پیدا کند بدون اینکه نامی از جاکوب به میان آورده شود.ظاهرا هری برای انجام آزمایش ها بر روی قلبش مدتی را در بیمارستان سپری کرده بود.حالاپیشانی چارلی با چین های زیادی پوشانده شده بود.اما هری آنقدر سر به سرش گذاشت که پیشانی اش دوباره صاف شد و شروع به خندیدن کرد و در همان حال سراغ جاکوب را گرفت و بعد به نظر رسید که هری چیز زیادی برای گفتن به او نداشت و چارلی فقط با تعداد زیادی اوهوم و آها گفتگو را ادامه می داد.من دست هایم را روی پیشخوانی که کنار چارلی بود تکان دادم تا اینکه او دستش را روی دست من گذاشت.
    سرانجام چارلی گوشی را گذاشت و به طرف من برگشت و گفت:هری می گه خطوط تلفن اشکال زیادی پیدا کرده برای همین بوده که تو نتونستی با اونها تماس بگیری.بیلی جاکوب رو پیش دکتر برده گویا جاکوب مبتلا به مرض واگیرداری شده.اون حسابی خسته اس و بیلی گفته که نمی تونه کسی رو ببینه.
    با ناباوری گفتم:نمی تونه کسی رو ببینه؟
    چارلی ابرویش را بالا برد و گفت:لازم نیست خودتو نگران کنی بلز.بیلی می دونه که بهترین برای جیک چیه.به زودی حالش خوب می شه و راه می افته.صبر داشته باش.
    دیگر اصرار نکردم.چارلی خیلی نگران هری بود.بدیهی بود که این موضوع برای او اهمیت بیشتری داشته باشد....درست نبود که بخواهم او را با نگرانی های کم اهمیت تر خودم،آزار دهم.در عوض مستقیما به طبقه بالا رفتم و رایانه ام را روشن کردم.به اینترنت وصل شدم و سراغ یک سایت پزشکی آنلاین رفتم و نام بیماری عحیب جیکوب را که از جارلی شنیده بودم در محل جست وجو تایپ کرم:مونو
    تنها چیزی که درباره بیماری مونو می دانشتم این بود که از راه بوسه منتقل می شود که البته نمی توانست در مورد جیک درست باشد .علایم بیماری را مرور کردم.در مورد تب داشتن او هیچ شکی نداشتم.اما بقیه نشانه ها چه؟او هیچ گلودرد وحشتناکی نداشت از خستگی مفرط و سردرد هم هم خبری نبود.حداقل نه تا موقعی که بعد از برگشتن از سینما جلو خانه چارلی با من خداحافظی کرده و به خانه خودشان رفته بود.او حتی به من گفته بود که سرحال و قبراق است.یعنی به راستی تمام نشانه ها به یک باره به سراغش آمده بودند؟از مقاله سایت اینترتنی چنین بر می آمد که اولین نشنه بیماری گلودرد است.
    با ناراحتی نگاهم را به صفحه نمایشگر رایانه ام دوختم به طور دقیق نمی دانستم که چرا دست به این جست و جوی اینترنتی زده ام.چرا تا این حد....بدگمان بودم که حتی نمی توانستم داستان بیلی را در مورد بیماری جیک باور کنم؟چرا بیلی به هری دروغ گفته بود؟
    احتمالا خرفت شده بودم.من فقط نگران بودم و در واقع می ترسیدم که اجازه ملاقات با جیکوب به من داده نشود_این چیزی بود که مرا عصبی می کرد.
    نگاه سریعی به ادامه مقاله انداختم تا شاید اطلاعات بیشتری به دست آورم.وقتی به بخشی از مقاله رسیدم کخ ممکن است بیماری مون بیشتر از یک ماه طول بکشد،مکث کردم.
    بک ماه؟دهانم باز مانده بود.
    اما بیلی که نمی توانست تا آن وقت مانع ملاقات من با جیکوب شود.البته که نه.اگر قرار باشد تا آن وقت کسی با جیک حرف نزند ممکن است از فرط ماندن در بستر دیوانه شود.
    به راستی بلی از چه چیزی وحشت داشت؟در آن مقاله آمده بود که فرد مبتلا به مونو باید از فعالیت جسمانی خودداری کند.اما چیزی در مورد ممنوعیت ملاقات با بیمار نوشته نشده بود.این بیماری چندان هم واگیر دار نبود.
    تصمیم گرفتم یک هفته به بیلی فرصت بدهم و بعد به جانش بیفتم.یک هفته فرصت سخاوتمندانه ای بود.

    یک هفته مدتی طولانی بود.روز 4شنبه که فرا رسید مطمئن شدم که تا شنبه زنده نخواهم ماند.
    وقتی تصمیم گرفتم تا یک هفته کاری به کار بیلی و جیکوب نداشته باشم واقعا فکر نمی کردم جیکوب به قانون بیلی در مورد ممنوعیت تن بدهد.هر روز از مدرسه که به خانه برمی گشتم به طرف تلفن می دویدم تا پیام ها را بررسی کنم.هیچ وقت پیامی نبود.
    یه بار سعی کردم تا تقلب کنم و با او تماس بگیرم.اما خطوط تلفن هنوز هم کار نمی کردند.من بیش از حد در خانه می ماندم و بیش از پیش احساس تنهایی می کردم.
    بدون جیکوب و بدون هورمون آدرنالین و نیز بدون سرگرمی هایم همه چیزهایی که در قلب و ذهنم زندانی و سرکوب کرده بودم.آرام آرام بالا می خزیدند.دیگر نمی توانستم منتظر پایان کار بمانم.پ.چی هولناک دوباره از راه می رسید.در کابوس شبانه ام نیمی از اوقات در جنگل و نیمی از اوقات در درای سرخس ها جایی که دیگر هیچ خانه سفیدی وجود نداشت،سرگردان بودم.گاهی سام اولی نیز دز جنگل بود و با نگاه خیره اش به من می نگریست.هیچ توجهی به او نداشتم...حضور او در آنجا به هیچ وجه آرام بخش نبود وبه هیچ وجه اخساس تنهایی او را کاهش نمی داد.حضور او در کابوسم مانع این نبود که با جیغ کشیدن از خواب بیدار شوم...و این کابوس همیشگی شب های من بود!
    حالا حفره سینه ام بدتر از هر زمان دیگری شده بود.فکر می کردم که درد این حفره را کنترل کرده ام.اما روزبه روز خمیده تر می شدم.پهلوهایم را بادست فشار می دادم و برای کشیدن هوا به درون سینه ام نفس نفس می زدم.
    به تنهایی نمی توانستم از عهده اندوهم برآیم.
    صبح روزی که از خواب پا شدم_البته با جیغ و داد_و به یاد آوردم که آن روز شنبه است.آسودگی فوق تصوری به من دست داد.امروز می توانستم به جیکوب زنگ بزنم و اگر خطوط تلفن باز هم کار نمی کردند به لاپوش می رفتم.در هر صورت امروز بهتر از هفته گذشته بود که در تنهایی سپری شده بود.
    شماره گیری کردم و بعد بی آنکه توقع زیادی داشته باشم منتظر ماندم.
    وقتی که بعد از بوق دوم بیلی جواب داد غافلگیر شدم.
    الو
    اوه هی تلفن وصل شده! سلام بیلی.من بلا هستم زنگ ردم تا ببینم جیکوب چی کار می کنه.حالا می تونه ملاقات کننده داشته باشه یا نه؟داشتم فکر می کردم که یه سری بهتون بزنم...
    بیلی حرف من را قطع کرد و کفت:متاسفم بلا.
    به نظر می رسید که بیلی مشغول تماشا کردن تلویزیون باشد.چون حواسش پرت شده بود.ادامه داد:جیکوب خونه نیست.
    اوه
    لحظه ای مکث کردم و بعد گفتم:پس حتما حالش بهتر شده.
    آره
    بیلی هم لحظه ای که بسیار طولانی به نظر می رسید مکث کرد وبعد گفت:معلوم شد که بیماری اش اصلا مونو نبوده یه نوع بیماری ویروسی دیگه بوده.
    اوه که این طور حالا اون کجا رفته؟
    چند تا از دوستاشو با ماشین برده پرت آنجلس_فکر کنم که می خوان یه سانس دوفیلمی رو ببینن.تا آخر روز برنمی گرده.
    خوب خیالم راحت شد.خیلی نگران بودم.خوشحالم حالش این قدر خوب شده که بیرون رفته.
    اما لحن خوشحال صدایم ساختگی به نظر می رسید.
    جیکوب بهتر شده بود اما نه به اندازه ای که به من تلفن کند.فقط به اندازه ای خوب شده بود که بتواند با دوستانش برای دیدن یه فیلم دوسانسی به پورت آنجلی برود!!!من در خانه نشسته بودم و هر ساعت برایش دلتنگی کرده بودم.من نتها ، نگران ، کسل .... مانده بودم و معده ام سوراخ سوراخ شده بود.اما حالا هم که می دیدم یک هفته جدایی تاثیر بر او نگذاشته،سرخورده بودم.
    بیلی با لحن مودبانه ای پرسید:تو چیز خاصی رو می خواستی بدونی؟
    نه،راستش نه.
    بیلی قول داد:خوب من به اون می گم که تو تلفن کردی.خداخافظ بلا.
    کفتم:خداحافظ
    اما او گوشی را قبلا گذاشته بود.
    در حالی که گوشی هنوز در دستم بود لحظه ای مکث کردم.
    بدون شک همان طور که وحشت داشتم جیکوب نظرش را عوض کرده بود.او تصمیم گرفته بود نصیحت مرا بپذیرد و وقت خود را برای کسی که نمی توانست پاسخگوی احساسات او باشد ،تلف نکند.احساس کرم که خون از چهره ام گریخته بود.
    چارلی در حالی که از پله ها پایین می آمد پرسید:مشگلی پیش اومده؟
    به دروغ گفتم:نه
    و گوشی را گذاشتم.ادامه دادم:بیلی می گه جیکوب حالش بهتر شده.بیماریش مونو نبوده.خوب شد.
    او در حالی که یخچال را برای یافتن چیزی جست و جو می کرد با حواس پرتی پرسید:
    اون میاد اینجا یا این که تو میری اونجا؟
    زیر لب گفتم: هیچ کدوم .اون با چند تا از دوستای دیگه اش بیرون رفته.
    ناگهان لحن صدایم توجه چارلی را جلب کرد.
    او با تشویش ناگهانی به من نگاه کرد .دست هایش دور یک بسته پنیر برش خورده خشک شده بودند .
    برای این که حواس او را پرت کنم با لحن شادی گفتم : برای ناهار کمی زود نیست؟
    نه، من دارم یه چیزهایی رو برای بردن به کنار رود خونه آماده می کنم.
    اوه، امروز میری ماهیگیری؟
    راستش هری تلفن کرد.....و از طرفی بارون هم که نمیاد.
    در همان حال که حرف می زد بسته ای از غذاهای روی پیشخوان رو آماده می کرد. ناگهان سرش را دوباره بلند کرد .و مثل اینکه همان موقع چیزی را به یاد آورده باشد ،گفت :بگو ببینم ،می خوای چون جیک بیرون رفته پیش تو بمونم؟
    گفتم: نه پدر
    . در حالی که سعی داشتم بی تفاوت به نظر بیایم ادامه دادم :وقتی هوا خوب باشه، ماهی ها هم طعمه رو خوب می گیرن.
    او به من خیره شد ،بلاتکلیفی در چهره اش مشهود بود. می دانستم نگران من بود و می ترسید من را در خانه تنها بگذارد جون ممکن بود دوباره دچار خود خوری شوم.
    به سرعت گفتم: ممکنه به جسیکا تلفن کنم جدی می گم پدر.
    اما جدی نگفته بودم .در واقع ترجیح می دادم تنها باشم تا اینکه نگاه خیره چارلی رو تمام روز بالای سرم احساس کنم. ادامه دادم: ما امتحان حسابان داریم و می تونیم با هم درس بخونیم. می تونم ازش کمک بگیریم.
    البته جمله آخرم واقعیت داشت. واقعاً به کمک او نیاز داشتم اما امید زیادی به او نداشتم.
    فکر خوبیه ،این اواخر بیشتر با جیکوب گذروندی ،ممکنه دوستای دیگه ات فکر کنن که اون ها رو فراموش کردی.
    لبخندی زدم و سرم را تکان دادم نا چارلی فکر کند که به فکر دوستای دیگرم هم هستم.
    چارلی برگشت تا برود. اما ناگهان با قیافه مضطربی به طرف من برگشت و گفت:
    هی یا همین جا بمون و درس بخون یا برو خونه جسیکا. باشه؟
    باشه مگه جای دیگه ای هم هست؟
    خوب می خواستم بهت یاد آوری کنم که وارد جنگل نشی. همون طور که قبلا هم بهت گفتم.
    حواسپرتی ام باعث شد تا یک دقیقه برای درک حرف او وقت صرف کنم. بعد پرسیدم :باز هم دردسرهای مربوط به خرس ...؟
    چارلی که اخم کرده بود سرش را تکان داد و گفت: یه راه پیما گم شده .امروز صبح خیلی زود جنگلبان ها محل اتراق و وسایل اونو پیدا کرده ان اما هیچ اثری از خودش نیست. فقط جا پاهای خیلی بزرگی رو که مال حیوانات بوده دیده ان...ممکنه حیوون هایی باشن که آخر شب با بوی غذا به طرف اون کشونده شده ان....به هر حال، حالا برای اون حیوون ها دام گذاشته ان.
    با لحن مبهمی گفتم :اوه
    در واقع به هشدارهای او گوش نمی کردم .من بیشتر از آن که نگران خورده شدنم به وسیله یک خرس باشم نگران وضعیت جیکوب بودم.
    خوشحال بودم که چارلی برای رفتن عجله داشت .او منتظر نماند تا من به جسیکا تلفن کنم .بنابراین لازم نبود برنامه سیاه بازی خودم را اجرا کنم. کتاب هایم روی میز آشپزخانه جمع کردم تا آنها را درون کیفم بگذارم. همین حرکت من کافی بود. البته اگر او برای رفتن عجله نداشت، ممکن بود شک کند.
    چنان خودم را سرگرم نشان می دادم که فراموش کرده بودم چه روز هراس انگیزی رو در پیش رو دارم .تا اینکه صدای دور شدن اتومبیل چارلی را شنیدم. بیش از 2 دقیقه به خیره شدن من به تلفن ساکت آشپزخانه نگذشته بود که تصمیم گرفتم آن روز را در خانه نمانم. انتخاب هایم را در نظر گرفتم.
    قصد نداشتم به جسیکا تلفن کنم .تا آنجا که می دانستم جسیکا وارد قسمت تاریک ذهنم شده بود.
    می توانستم با اتومبیلم به لاپوش بروم و موتورسیکلتم را بردارم _فکر جالبی بود اما مشکل کوچکی وجود داشت. اگر طبق معمول در حین موتور سواری مجروح می شدم در غیاب جیکوب چه کسی قرار بود من را به اتاق اورژانس برساند؟
    یا اینکه.....نقشه و قطب نما داخل اتومبیلم بود. کمابیش مطمئن بودم که مهارت لازم برای گم نشدن در جنگل را به دست آورده ام. شاید امروز می توانستم دوتا از خط های نقشه را حذف کنم و با ابن کار جست و جو برای یافتن چمنزار را تا زمانی که جیکوب با حضور خودش به من افتخار می داد کمی پیش می بردم. نمی دانستم چه وقت قرار بود دوباره جیکوب را ببینم و نمی خواستم به این موضوع فکر کنم. شاید هم دیگر هرگز او را نمی دیدم.
    وقتی به یاد توصیه چارلی در مورد نرفتن به جنگل افتادم، برای چند لحظه احساس گناه کردم، اما آن را نادیده گرفتم. به هر حال ، امروز نمی توانستم در خانه بمانم.
    چند دقیقه بعد، در همان جاده خاکی آشنا پیش می رفتم، جاده ای که به هیچ جای خاصی منتهی نمی شد. پنجره های اتومبیلم را پایین کشیده بودم و با حداکثر سرعتی که وضعیت اتومبیلم اجازه می داد، پیش می رفتم و سعی داشتم از بادی که بر چهره ام می وزید، لذت ببرم. هوا ابری، ولی کمابیش خشک بود، که برای شهر فورکس ، هوایی عالی محسوب می شد.
    به راه افتادن از نقطه آغاز، برای من کمی بیشتر از زمانی که جیکوب در کنارم بود طول کشید. وقتی اتومبیلم را در محل همیشگی پارک کردم، مجبور شدم 15 دقیقه تمام وقت صرف بررسی وضعیت سورن کوچک قطب نما و نیز علامت های روی نقشه ای بکنم که حالا دیگر رنگ و رو رفته شده بود. وقتی به طور معقولی متقاعد شدم که خط صحیحی را روی شبکه رسم شده بر نقشه انتخاب کرده ام، به طرف جنگل راه افتادم.
    امروز جنگل پر از شور زندگی بود و همه موجودات کوچک ار آن خشکی موقت هوا لذت می بردند .اما عجیب این که، حتی با وجود جیک جیک پرنده ها و قار قار کلاغ ها و وز وز پر سرو صدای حشره ها رد اطراف سر و صورتم ، و نیز فرار گاه به گاه موش های صحرایی جنگل از پیش رویم، امروز جنگل ترسناک تر به نظر می رسید. این وضعیت ،من را به یاد آخرین منظره کابوس شبانه ام انداخت. می دانستم که فقط تنها بودنم چنین احساسی را در من برانگیخته بود، دلم برای سوت زدن های شادمانه جیکوب و صدای شالاپ شولوپ یک جفت پای دیگر بر روی زمین مرطوب جنگل، تنگ شده بود.
    هرچه بیشتر در میان درختان جنگل پیش می رفتم، بر اضطرابم افزوده می شد. بازوهایم را محکم دور بالا تنه ام پیچیده بودم و سعی داشتم فکر های دردآور را ار ذهنم برانم. چیزی نمانده بود که باز گردم، اما اصلا دلم نمی خواست تلاشی را که تا آن لحظه داشتم، بر باد رفته ببینم.
    همچنان که اندک اندک پیش می رفتم، ضرب آهنگ گام هایم رفته رفته ذهنم و متعاقب آن درد هایم را دچار کرختی کرد. سر انجام نفس هایم نیز موزون و منظم شدند و از این که برنگشته بودم احساس خوشحالی می کردم. رفته رفته با سهولت بیشتری از میان بوته ها می گذشتم و سرعت حرکتم افزایش یافته بود.
    البته، اطلاع دقیقی از کیفیت راهپیمایی ام نداشتم. حدس می زدم که حدود 6 کیلومتر راه را طی کرده باشم، اما هنوز جست و جوی خودم را برای یافتن چمنزار آغاز نکرده بودم. ناگهان با حرکتی ناخودآگاه که حیرتم را برانگیخت از میان سقف سبز گنبدی شکلی با شاخ و برگ دو درخت افرا ایجاد شده بود، گذشتم و پس از کنار زدن سرخس هایی که ارتفاع آنها تا سینه ام می رسید وارد چمنزار او شدم.
    این همان مکان بود. بی درنگ یقین یافته بودم. هرگز هیچ چمنزار دیگری را با آن تقارن زیبا ندیده بودم. چنان شکل دایره ای کامل را داشت که گویی کسی به عمد آن دایره کامل را ایجاد کرده بود .مثل این بود که بعضی از درخت ها بریده شده باشند. بی آنکه کوچکترین نشانی از آنها روی علف های مواج سطح چمنزار باقی مانده باشد.
    از سمت شرق صدای شرشر آهسته نهری به گوش می رسید.
    در غیاب تابش نور آفتاب چمنزار زیبایی خاص خود را نداشت .با ابن حال همچنان آرام و با صفا می نمود .آن موقع از سال فصل رویش گل های وحشی نبود .زمین چمنزار پوشیده از علف های پر پشتی بود که همچون موج میان دریاچه ها، با وزش نسیم ملایمی تکان می خوردند.
    این همان مکان بود .اما چیزی را که جست و جو می کردم در آنجا نیافته بودم.
    نا امیدی با همان سرعتی که آن مکان را شناخته بودم وجود م را در بر گرفت .همان جایی ایستاده بودم از پا افتادم . کنار حاشیه چمنزار زانو زدم و نفسم بند آمد.پیشروی بیشتر چه فایده ای داشت؟ آنجا چیزی نبود. هیچ چیز باقی نمانده بود. نه چیزی بیش تر از خاطره هایی که می توانستم هر وقت که می خواهم آنها را فرا بخوانم البته به شرطی که قادر به تحمل درد و رنج همراه آنها باشم. درد و رنجی که در همان لحظه بر من حاکم شده و فلجم ساخته بود. بی حضور او ،آن چمنزار ویژگی خاصی نداشت .دقیقا نمی دانستم که در آنجا چه احساسی باید به من دست می داد اما می دانستم که آن چمنزار خالی از حال و هوای او و خالی از هر چیز دیگری بود، درست مثل هر جای معمولی دیگر .درست مثل کابوس های من. سرم با سرگیجه ای شروع به دوران کرد.
    حداقل تنها به این جا آمده بودم .با یادآوری این نکته احساس خوشحالی سریعی به من دست داد .اگر همراه جیکوب این چمنزار را پیدا کرده بودم.....خوب در آن صورت دیگر هیچ راهی برای پنهان کردن ورطه ای که در حال فرو رفتن در آن بودم، نداشتم. چگونه می توانستم تکه تکه شدن وجودم را برای جیکوب شرح دهم؟ چگونه می توانستم برایش شرح دهم، چگونه می توانستم برایش توضیح دهم که شب ها روی تخت خوابم، بدنم را جمع و گلوله می کردم تا حفره ناپیدای سینه ام پیکرم را از هم ندرد؟ بسیار خشنودم که هیچ مخاطبی نداشتم.
    مجبور نبودم برای کسی توضیح دهم که چرا برای ترک آن مکان چنین شتابی دارم.شاید اگر جیکوب آنجا بود.گمان می کرد من بعد از آن همه زحمت و تلاش برای پیدا کردن این مکان مسخره ترجیح می دهم چند دقیقه ای بیشتر آن جا بمانم.اما در همان لحظه سعی داشتم توان لازم برای ایستادن روی پاهایم را بیابم.در تلاش بودم بدن جمع شده ام را بگشایم تا بتوانم از آن مکان بگریزم.درد و رنجی که فضای آن جا را انباشته بود ورای تحمل من بود.اگر مجبور می شدم حاضر بودم با خزیدن از انجا دور شوم.
    چقدر خوش شانس بودم که تنها بودم.
    آری تنها!
    درحالی که تقلا می کردم با وجود درد روی پاهایم بایستم واژه تنه را تکرار کردم...درست در همان لحظه پیکر شبه مانندی از میان درخت هایی که در قسمت شمالی چمنزار بودند بیرون آمد و در فاصله سی قدمی من ایستاد!
    در یک لحظه طیف گیج کننده ای از احساسات به سرعت وجودم را دربر گرفت . اولین احساس احساس حیرت بود. در این مکان من از هر کوره راهی دور بودم و انتظار کسی را نداشتم. بعد وقتی چشم هایم روی ان پیکر ساکن متمرکز شدند و ان سکون کامل و ان پوست رنگ پریده را دیدند موجی از امید فزاینده وجودم را دربر گرفت. اما وقتی که چشمهایم به روی چهره ای که در زیر موهای تیره ی ان پیکر ناشناخته دیده می شد لغزیدند و چهره ای را که من می خواستم در انجا ندیدند ان موج امید را با بی رحمی تمام سرکوب کردم و مجبور شدم به مقابله با دردی برخیزم که کمابیش با همان سرعت ظهور موج سرکوب شده ی امید به سراغم امده بود.
    احساس بعدی من هراس بود؛ این چهره همانی نبود که من برایش غصه ها خورده بودم اما انقدر به من نزدیک بود که بدانم مردی که مقابلم می بینم راه پیمای ره گم کرده ای در میان جنگل نیز نیست.
    و سرانجام اخرین احساس من حس شناخت و یاداوری بود.
    با لذتی ایخته به حیرت فریاد کشیدم: لورنت!
    واکنش من غیرمنطقی بود. شاید باید از ترس در جای خود می ماندم.
    اولین باری که با او ملاقات کرده بودم لورنت یکی از اعضای گروه جیمز بود. او در عملیات جیمز برای شکار شرکت نکرده بود-شکاری که طعمه ی ان من بودم- اما تنها دلیل او وحشت بود چون گروه دیگری که بزرگتر و قوی تر از گروه انها بود از من مراقبت می کرد. شاید اگر چنین نبود او هم رفتار متفاوتی از خودش نشان داده بود و بدون شک نوشیدن خون من هیچ عذاب وجدانی را در او بیدار نمی کرد. البته به احتمال قوی او تغییر کرده بود چون به آلاسکا رفته بود تا با گروه متمدن دیگری از خون آشام ها در انجا زندگی کند یعنی خانواده ی دیگری که بنا به دلایل اخلاقی از نوشیدن خون انسان امتناع می کردند. خانواده ی دیگری شبیه به خانواده ی ... اما به خودم اجازه ندادم که ان نام را در ذهنم تکرار کنم.
    آری ترس ممکن بود برای من معنا داشته باشد اما تنها احساسی که به من دست داد خشنودی شدید بود. چمنزار باز هم به مکان جادویی تبدیل شده بود. بدون شک جادوی تیره تر از انچه که انتظارش را داشتم اما به هر حال شکل دیگری از همان جادو بود. حال در اینجا ارتباطی را که جستجو می کردم یافته بودم . دلیلی اگرچه مبهم برای اینکه- جایی در همین دنیایی که من در ان می زیستم - او هم وجود داشت.
    لورنت به طور غیر قابل باوری همانگونه بود که اخرین باراو را دیده بودم. فکر می کنم برداشت انسانی و ساده لوحانه ای بود اگر انتظار داشتم او طی یک سال گذشته تغییر کرده باشد. اما البته تغییری وجود داشت... که نمی توانستم به طور دقیق انگشت روی ان بگذارم.
    او که حیرت زده تر از من به نظر می رسید گفت: بلا؟
    لبخندی زدم و گفتم: پس اسم من یادت مونده.
    مسخره به نظر می رسید که من از اینکه خون اشامی نامم را می دانست تا ان حد خوشحال بودم.
    او نیشخندی زد و گفت: انتظار نداشتم تورو اینجا ببینم.
    و در حالی که هنوز کمی مات و مبهوت به نظر می رسید با گام های بلندی به طرف من امد.
    -فکر نمی کنی من باید از دیدن تو تعجب کنم؟ من که همین جا زندگی می کنم. فکر می کردم تو به آلاسکا رفتی.
    او در فاصله ی ده قدمی از من ایستاد و سرش را به یک طرف خم کرد. چهره ی او جذاب ترین چهره ای بود که در فاصله ی زمانی ای به اندازه ی ابدیت دیده بودم. من اجزای چهره ی او را با حسی از رهایی که به طور عجیبی حریصانه بود بررسی کردم. اینجا کسی در مقابل من ایستاده بود که لازم نبود در حضور او تظاهر به چیزی کنم... کسی که همه ی چیزهایی را که هرگز نمی توانستم بر زبان بیاورم می دانست.
    او با لحن موافقی گفت: حق با توئه. من به آلاسکا رفتم. با این حال باز هم انتظار نداشتم ... وقتی دیدم خونه ی کالن ها تخلیه شده فکر کردم که اونها به جای دیگه ای رفته باشن.
    گفتم: اوه
    لبم را گاز گرفتم چون ذکر نام ان خانواده باعث شده بود که لبه های زخم نامرئی سینه ام شروع بع تپش کند. لحظه ای طول کشید تا آرامش خود را بازیابم. لورنت با چشمهای کنجکاو منتظر بود.
    سرانجام توانستم بگویم: اونها از اینجا رفتن.
    زیر لب گفت: هوم. تعجب می کنم که تورو اینجا تنها گذاشتن. مگه تو یه چیزی مثل حیون خونگی و دست اموز اونها نبودی؟
    در چشمهای او نشانی از قصدی برای توهین عمدی به من وجود نداشت.
    لبخند تلخی زدم و گفتم: کمابیش همینطور بود.
    او گفت: هوم.
    و دوباره به فکر فرو رفت.
    در همان لحظه بود که متوجه شدم چرا او بیش از حد ظاهر قبلی اش را حفظ کرده بود. بعد از اینکه کارلیسل به ما گفته بود لورنت با خانواده ی تانیا زندگی می کند، من در همان دفعات معدودی که به لورنت فکر کرده بودم، سعی کرده بودم او را مجسم کنم، با همان چشمهای طلایی رنگش که ... کالن ها- با عبور این نام از ذهنم بدنم تکانی خورد- هم داشتند. چشم هایی که ویژگی همه ی خون آشام های خوب بود.
    بی اختیار قدمی به سمت عقب برداشتم و او با چشمهای کنجکاوش که رنگ سرخ مایل به تیره ای داشتند ، حرکت من را دنبال کرد.
    او پرسید: اونها اغلب به تو سر می زنن؟
    هنوز بی تفاوت به نظر می رسید اما بدنش کمی به طرف من متمایل شده بود.
    ناگهان صدای نرم مخملی را از حافظه ام شنیدم که گفت: دروغ بگو!
    این صدا من را از جا پراند اما نباید از شنیدن ان تعجب می کردم. مگر من حالا در معرض بدترین خطر ممکن قرار نگرفته بودم؟ خطر موتورسیکلت در مقابل خطر هیولایی که در مقابلم ایستاده بود مثل خطر بچه گربه ها بود.
    گفتم: گهگاهی.
    سعی کردم لحن صدایم شاد و اسوده به نظر برسد. ادامه دادم: البته فاصله ی رفت و امد هاشون به نظر کمی طولانی می اد. می دونی که اونها چقدر راحت حواسشون پرت میشه...
    رفته رتفه در دام پرحرفی می افتادم. باید سعی می کردم جلوی زبانم را بگیرم.
    او دوباره گفت: هوم. بوی خونه شون که نشون می داد مدت زیادیه که از اون جا رفته ان.
    صدای درون سرم با اصرار گفت: تو باید بهتر از اینها دروغ بگی بلا.سعی کردم: مجبورم به کارلیسل بگم که تورو اینجا دیدم. حتما" از اینکه نتونستن تورو ببینن ناراحت میشن.
    بعد وانمود کردم که لحظه ای به فکر فرو رفته ام سپس ادامه دادم: اما شاید بهتر باشه این موضوع رو به... ادوارد نگم. آره اینطور فکر می کنم...
    نام او را به سختی بر زبان اورده بودم و در همان حال که این نام را ادا می کردم باعث شد چهره ام درهم برود و چیزی نمانده بود که دروغگویی ام اشکار گردد. به هر صورت ادامه دادم: اون اخلاق عجیبی داره... مطمئنم که خوب یادت می اد. اون هنوز هم نسبت به هرچیزی که به جیمز مربوط باشه حساسیت داره.
    چشمهایم را چرخی دادم و یک دستم را با بی اعتنای تکان دادم مثل اینکه همه ی حرف هایی که زده بودم به تاریخ باستان مربوط بود! اما هیجان شدیدی در لحن صدایم موج می زد. نمی دانستم لورنت متوجه شده بود یا نه.
    او با لحن دوستانه... اما شکاکی پرسید: واقعا" هنوز حساسیتش سرجاشه؟
    جواب کوتاهی به او دادم تا لحن صدایم وحشتم را اشکار نسازد: اوم...هوم.
    لورن، گامی به یک طرف برداشت و نگاهی به گوشه و کنار چمنزار کوچک انداخت. اما متوجه بودم که با همان یک گام به من نزدیک تر شده بود. ناگهان صدای درون سرم غرش خفیفی کرد.
    با صدایی که خیلی بلند بود پرسیدم: خوب اوضاع منطقه ی دِنالی چطوره؟ کارلیسل گفت که تو با خانواده ی تانیا زندگی می کنی؟
    این سوال من او را به تامل واداشت بعد گفت: من خیلی از تانیا خوشم می اد.
    مکثی کرد و ادامه داد: و بیشتر از تانیا خواهرش ایرینا رو دوست دارم... مدت های طولانی بود که من جای ثابتی رو برای زندگی نداشتم و حالا از تازگی و مزایای این زندگی جدید لذت می برم. اما محدودیت هایی داره که تحملش سخته... و من در حیرتم که اونها چطور می تونن این محدودیت ها رو برای مدت طولانی تحمل کنن.
    بعد، لورنت لبخند مرموزی به من زدو گفت: من گاهی تقلب می کنم.
    نمی توانستم اب دهانم را فرو ببرم. پاهایم رفته رفته به سمت عقب متمایل می شدند اما وقتی که چشمهای سرخ او با حرکتی ناگهانی متوجه تکان جزئی پاهایم شدند، در جای خودم خشک شدم.
    با صدای ضعیفی گفتم: اوه. جاسپر هم با این قضیه مشکل داره.
    صدای درون سرم زمزمه کرد: تکون نخور!
    سعی کردم به دستور او عمل کنم. اما کار سختی بود و حس غریزی فرار از خطر غیرقابل کنترل می نمود.
    لورنت که علاقمند به نظر می رسید پرسید: واقعا"، برای همین بود که از اینجا رفتن؟
    صادقانه جواب دادم: نه. جاسپر توی خونه که باشه بیشتر مراقب رفتارش هست.
    لورنت با لحن موافقی گفت: درسته. در مورد من هم همینطوره.
    بعد از گفتن این حرف اشکارا گامی به سمت جلو برداشت.
    نفس زنان پرسیدم: ویکتوریا بالاخره تونست تورو پیدا کنه یا نه؟
    ناامیدانه سعی داشتم تمرکز او را به هم بزنم. این اولین سوالی بود که بی اختیار به ذهن من خطور کرده بود و همین که کلمه ها از دهانم خارج شدند احساس پشیمانی کردم. ویکتوریا- یعنی همان زن مو سرخ شروری که در عملیات جیمز برای شکار من شرکت کرده و بعد ناپدید شده بود- کسی نبود که بخواهم در این لحظه ی خاص و خطیر به او بیاندیشم.
    اما این سوال من لورنت را متوقف کرد.
    او گفت:آره.
    و در حالی که برای برداشتن گام بعدی به سوی من دچار تردید شده بود گفت: در واقع من به اینجا اومدم تا یه لطفی در حق اون زن بکنم.
    بعد شکلکی دراورد و ادامه داد: البته فکر می کنم خوشحال نمی شه.
    با اشتیاق پرسیدم: از چی خوشحال نمیشه؟
    می خواستم او را به ادامه ی صحبت ترغیب کنم.
    او نگاه تیره اش را از من دور کرده و به میان درخت ها دوخته بود. من از این حواس پرتی ائ استفاده کردم و قدمی به سمت عقب برداشتم.
    او نگاهش را به سوی من بازگرداند و لبخند زد- حالت چهره اش او را به فرشته ی سیه مویی تشبیه کرده بود. بعد با صدایی که شبیه خُرخُر وسوسه کننده ای بود گفت: از اینکه من تورو بکشم!
    قدم دیگری به سمت عقب برداشتم. غرش جنون امیز صدای درون سرم، شنیدن صدای لورنت را برایم دشوار کرده بود.
    لورنت با بی خیالی ادامه داد: اون می خواست لذت کشتن تو نصیب خودش بشه.اون... اون از دست تو خیلی عصبانیه.
    با صدای جیغ مانندی پرسیدم: از دست من؟
    سرش را تکان داد و قهقهه ای زد و گفت: می دونم که قضیه تا حدی هم به من برمی گرده اما واقعیت اینه که جیمز جفت ویکتوریا بود و ادواردِ تو جیمز رو کشت.
    حتی اینجا در استانه ی مرگ نام اون همچون شیء ناهمواری بود که روی زخم های شفا نیافته ی وجودم کشیده شد.
    لورنت از واکنش درونی من بی خبر بود و ادامه داد: به نظر ویکتوریا کشتن تو خیلی بهتر و اسون تر از کشتن ادوارده- تلافی منصفانه ایه، کشتن جفت به خاطر کشته شدن جفت! اون از من خواست تا شرایط اینجا رو برای اون بررسی کنم تا بتونه تصمیم بگیره. تصور نمی کردم که دست پیدا کردن به تو این قدر ساده باشه؛ شاید دیگه نقشه ی ویکتوریا فایده ای نداشته باشه- ظاهرا" دیگه انتقامی که اون فکرشو می کرد، معنی نداره، چون اگه ادوارد تورو اینجا، بدون محافظ، رها کرده و رفته باشه، معلومه که ارزش زیادی براش نداری.
    ضربه ی دیگر و زخم دیگری را روی سینه ام حس کردم.
    لورنت هیکلش را کمی به طرف من جابه جا کرد و من تلوتلوخوران قدم دیگری به طرف عقب برداشتم.
    او اخم کرد و گفت: فکر می کنم اون در هر صورت عصبانی می شه.
    با صدای خفه ای گفتم: پس چرا منتظر اون نمی مونی؟
    نیشخند شرورانه ای اجزای صورت زیبای او را درهم ریخت. گفت: تو موقع بدی به تور من خوردی بلا! من برای انجام ماموریت ویکتوریا به اینجا نیومدم- من در حال شکار بودم! خیلی تشنمه و بوی تو... خیلی اشتها اوره... دهنو اب می اندازه!
    لورنت با خشنودی به من نگاه کرد شاید از نظر او این نگاهی تحسین امیز بود.
    توهّم زیبای ذهنم فرمان داد: تهدیدش کن.
    صدا امیخته با نگرانی بود.
    مطیعانه زمزمه کردم: اون می فهمه کار تو بوده. با این کار خودتم جون سالم به در نمی بری.
    -چرا که نه؟
    حالا لبخند لورنت پهن تر شده و او نگاه تیره اش را به شکاف کوچک میان درخت ها دوخته بود. ادامه داد: بوی من با بارون بعدی شسته می شه و می ره. هیچ کس بدن تورو پیدا نمی کنه- تو فقط مفقود شده قلمداد می شی، مثل خیلی از انسان های دیگه. دلیلی نداره ادوارد به یاد من بیوفته، البته اگه اصلا" براش اهمیتی داشته باشه که در این باره تحقیق کنه. فقط بذار بهت اطمینان بدم که من هیچ خصومت شخصی با تو ندارم، بلا. فقط تشنه هستم و بس!
    صدای توهم ملتمسانه در ذهنم پیچید: التماس کن.
    نفس زنان گفتم: خواهش می کنم...
    لورنت سرش را تکان داد. صورتش مهربان به نظر می رسید. بعد گفت: به حرفم گوش کن بلا. تو خیلی خوش شانس هستی که من تورو پیدا کردم.
    در حالیکه با تردید قدمی به عقب برمی داشتم زمزمه کردم: واقعا"؟
    او با لحن شاد و بی قید و بندی گفت:آره.
    صدایش اطمینان بخش بود. ادامه داد: من خیلی سریع عمل می کنم. تو اصلا" احساس درد نمی کنی، قول می دم. اوه، البته بعدا" در این مورد به ویکتوریا دروغ می گم؛ بهش می گم که تورو با شکنجه کشتم. فقط برای اینکه به اون ارامش بدم.اما اگه تو می دونستی که اون چه نقشه ای برات کشیده، بلا...
    سرش را با حرکت اهسته ای تکان داد کمابیش بیزار به نظر می امد. بعد گفت: قسم می خورم که اگه می دونستی اون چه خوابی برات دیده الآن به خاطر شکار شدن به دست من از من تشکر هم می کردی!
    با وحشت به او خیره شدم.
    او نسیمی را که تارهای موهایم را به جنبش واداشته و بعد به طرف او وزیده بود، بویید و تکرار کرد: اشتها اوره.
    و در همان حال نفس عمیقی کشید.
    به یاد بهار گذشته افتادم و درحالی که بدنم منقبض می شد، نگاهم به اطراف پر کشید. و پژواک غرش خشمگینانه ی ادوارد را در قسمت پشت مغزم شنیدم. نام او تمام دیوارهای را که در ذهنم برای زندانی کردن ان ساخته بودم درهم شکست. ادوارد، ادوارد، ادوارد. قرار بود من بمیرم. دیگر چه اهمیتی داشت که من از اندیشیدن به او دوری کنم. ادوارد، به تو عشق می ورزم.
    از میان چشم های تنگ شده ام لورنت را دیدم که در میان عمل بازدم مکثی کرد و سرش را با حرکتی ناگهانی به سمت چپ چرخاند. از اینکه نگاهم را از او برگیرم و جهت نگاهش را دنبال کنم وحشت داشتم. اما می دانستم که او برای غلبه بر من نیازی به پرت کردن حواسم یا استفاده از هر حقه ی دیگری نداشت. وقتی که او به ارامی از من فاصله گرفت احساس اسودگی امیخته به حیرتی به من دست داد.
    او گفت: باورم نمیشه.
    صدای او جچنان اهسته بود که من به زحمت ان را شنیدم.
    بعد دیگر مجبور شدم نگاه کنم. چشمهایم چرخی در چمنزار زدند تا دلیل وقفه ای را که چند لحظه ای را به عمر من افزوده بود بیابند. ابتدا چیزی ندیدم و نگاه خیره ام دوباره به روی چهره ی لورنت برگشت. حالا او چشمهایش را به عمق جنگل دوخته و سرعت بیشتری در حال عقب نشینی بود.
    و بعد... ان را دیدم؛ شبح سیاه بزرگی که از میان درختان بیرون امده و به سایه ای شبیه بود و به حالت تهدید امیزی به ارامی به سوی خون اشام می امد. بسیار بزرگ بود- بلندی قامت اسب را داشت اما بسیار تنومندتر و عضلانی تر از یک اسب بود. ناگهان پوزه ی درازش باز شد و ردیفی از دندان های نیش دشنه مانند را نمایان ساخت. غرش وحشتناکی از میان دندان ها بیرون امد و همچون صدای تُندری که طول بکشد، چمنزار را به لرزه انداخت.
    همان خرس... فقط با این تفاوت که هیچ شباهتی به خرس نداشت! با این حال، بدون شک این هیولای سیاه همان موجودی بود که با عث ان همه نگرانی شده بود. از فاصله ی دور هر کسی ممکن بود چنین هیولایی را خرس عظیم الجثه ای بپندارد. چه موجود دیگری می توانست چنین بدن پهن و چنین هیکل تنومندی داشته باشد!؟
    پیش تر آرزو کرده بودم که ان را از فاصله ی دوری ببینم. اما حالا ان خرس... یا این هیولا... در فاصله ی سه متری من روی علف های سطح جنگل به ارامی پیش می امد و به خون اشام نزدیک می شد.
    صدای ادوارد زمزمه کرد: از جات جُم نخور.
    نگاه خیره ام را به موجود هیولا مانند دوختم. ذهنم از پیدا کردن نامی برای ان عاجز بود. شکل پیکرش و طرز راه رفتنش به وضوح شبیه سگ سانان بود. در حالی که از وحشت خشکم زده بود، فقط می توانستم یک حدس بزنم. گرگ! اما هرگز تصور نکرده بودم که گرگی بتواند تا به ان حد رشد کند.
    غرش دیگری از گلوی حیوان خارج شد و صدای ان لرزه بر اندامم انداخت.
    لورنت در حال عقب نشینی به طرف درخت های حاشیه ی چمنزار بود و حالا علاوه بر هراس فلج کننده گیجی و سرگشتگی نیز وجودم را دربر گرفته بود. چرا لورنت در حال عقب نشینی بود؟ چه دلیلی ممکن بود باعث وحشت یک خون اشام از یک حیوان بشود؟ اما لورنت وحشت زده بود. چشمهای او از ترس گشاد شده بودند مثل چشمهای من.
    گویی قرار بود سوال من پاسخ داده شود. زیرا ناگهان معلوم شد که گرگ هیولا تنها نبود. در هر دو طرف او دو گرگ عظیم الجثه بی هیچ صدایی وارد چمنزار شدند. یکی از انها رنگ خاکستری تیره ای داشت و دیگری قهوه ای بوداما بلندی قامت هیچکدام از این دو به گرگ اول نمی رسید. گرگ خاکستری از میان درختها بیرون امد و تنها دو یا سه متر با من فاصله داشت. چشمهایش به لورنت دوخته شده بود. قبل از انکه بتوانم کوچکترین واکنشی نشان بدهم دو گرگ دیگر هم ظاهر شدند. حالا انها پنج قلاده گرگ بودند که طرز ایستادنشان به شکل
    v بود! درست مثل شکل پرواز غازهایی که به سمت جنوب مهاجرت می کنند! به این ترتیب گرگی که رنگ قهوه ای مایل به قرمز داشت و اخر از همه از میان بوته ها بیرون امده بود نزدیک ترین هیولا به من بود.
    بی اختیار نفس عمیقی کشیدم و به عقب جهیدم- که ابلهانه ترین کاری بود که ممکن بود انجام دهم. دوباره در جایم میخکوب شدم و منتظر ماندم تا گرگ ها به طرف من که طعمه ی ضعیف و سهل الوصولی بودم برگردند. برای چند لحظه آرزو کردم که لورنت از راه برسد و ان گله ی گرگ را پراکنده کند- حتما" برای او کار بسیار اسانی بود. با خود اندیشیدم از میان دو راهی که پیش رویم بود بدون شک طعمه ی گرگ ها شدن گزینه ی بدتری بود.
    نزدیک ترین گرگ به من که رنگ قهوه ای مایل به قرمزی داشت با صدای نفس نفس زدن من سرش را کمی برگرداند.
    چشمهای گرگ تیره و نزدیک به سیاه بودند. گرگ مدتی به من خیره شد؛ چشمهای تیره ی او هوشمندتر از ان بودند که به یک حیوان تعلق داشته باشند!
    همچنان که گرگ به من خیره شده بود، ناگهان به یاد جاکوب افتادم-باز هم با حسی از خوشحالی به خاطر اینکه او را به خطر نیانداخته بودم. حداقل من تنها به اینجا امده بودم به این چمنزاری که همچون قصه های دیو و پری پر از هیولاهای تیره بود. حداقل جاکوب دیگر نمی مرد. حداقل دیگر مرگ و زندگی او در دستان من نبود.
    بعد زوزه ی خفیف دیگری که از سینه ی رهبر گروه بیرون می امد، گرگ قهوه ای را بران داشت تا سرش را با حرکتی شلاقی به طرف لورنت برگرداند.
    لورنت با حیرت و هراس اشکاری به گله ی گرگ های هیولا خیره شده بود. این اولین چیزی بود که متوجه شدم. اما وقتی که لورنت بی هیچ هشداری چرخی زد و در میان درخت ها ناپدید شد، هاج و واج ماندم.
    او فرار کرده بود.
    گرگ ها در یک چشم به هم زدن در تعقیب او بودند. انها با پرش های قدرتمندانه و حیرت اوری از روی علف ها می جهیدند و با انچنان صدای بلند و هولناکی می غریدند و زوزه می کشیدند که دست های من بی اختیار بالا رفت و گوش هایم را پوشاند. با ناپدید شدن گرگ ها در میان جنگل هیاهوی وحشتناکشان با سرعت عجیبی محو شد.
    و بعد... من دوباره تنها مانده بودم.
    زانوهایم تاب و توان نگه داشتنم را نداشتند. روی دست هایم به زمین افتادم و هق هق گریه ای را در گلویم احساس کردم. می دانستم که باید از انجا بروم همان موقع هم باید می رفتم. معلوم نبود گرگ ها تا چه زمانی لورنت را تعقیب می کردند ممکن بود بعد از ان دوباره به سراغ من بیایند. شاید هم لورنت به طرف انها برمی گشت. ایا ممکن بود کخ لورنت اولین کسی باشد که به جستجوی من می اید؟
    ابتدا نمی توانستم تکان بخورم؛ بازوها و پاهایم می لرزیدند و نمی دانستم چگونه باید بلند شوم و روی پاهایم بایستم.
    ذهن من نمی توانست خودش را از چنگال وحشت برهان... وحشتی که با گیجی و سرگشتگی درهم امیخته بود

    نمی تواتستم چیزی را که چند دقیقه پیش دیده بودم،درک کنم.
    یک خون آشام نباید به آن شکل از دست گرگ هایی که فقط بزرگ تر از حد معمول بودند،می گریخت.دندان های آن ها در مقابل پوست گرانیتی او چه فایده ای ممکن بود داشته باشند؟
    لورنت می توانست با شکار آن ها و کندن پوست هایشان بستر خواب مناسبی برای خودش فراهم کند.حتی اگر اندازه غیرعادی آنها باعث شده بود که از چیزی نترسند،بازهم تعقیب لورنت به وسیله آنها نمی توانست معنایی داشته باشد.
    شگ داشتم که پوست مرمرین و یخی او بویی شبیه به غذا داشته باشد.چرا آن گرگ ها از طعمه خون گرم وضعیفی همچون من چشم پوشی کرده و به تعقیب لورنت رفته بودند؟
    قادر به درک این موضوع نبودم.
    نسیم سردی در میان چمنزار وزیدن گرفت و علف ها را به چنان جنبشی درآورد که گویی چیزی در میانشان حرکت می کرد.
    به زحمت به روی پاهایم ایستادم و با این که باد بی آزاری بر من می وزید به طرف عقب رفتم.بعد در حالی که تلو تلو می خوردم برگشتم و با شتاب به میان درخت ها دویدم.
    چند ساعت بعدب با هراس زیادی سپری شدند.سه بار سعی کردم از میان درخت ها بگریزم گویی همه مسیر ها دوباره به چمنزار منتهی می شد.
    ابتدا توجهی به جایی که به طرف آن می دویدم نداشتم و ذهنم فقط متوجه چیزی بود که از آن فرار می کردم.تا زمانی که به خودم بیایم و به یاد قطب نما بیفتم در اعماق جنگل نا آشنا و خوفناک گم شده بودم.دست هایم با چنان شتی می لرزیدند که مجبور شدمبرای خواندن قطب نما آن را روی زمین گل آلود بگذارم.هر چند دقیقه یک بار مجبور می شدم آنرا روی زمین بگذارم و با نگاه کردن به آن از پیشروی خودم به سمت شمال اطمینان حاصل کنم.وقتی توقف می کردم و صداهای اطراف در صدای شلپ شلپ پاهای سرسیمه من محو نمی شدند،می توانستم خش خش نجواگونه موجودات ناپیدایی را که لا به لای علف های و روی برگ ها می خزیدند،بشنوم.
    قارقار کلاغی باعث شد که طرف عقب بجهم و به تنه قطور صنوبر جوانی برخوردکنم.بازوهایم خراشیده و موهایم به شیره درخت آغشته شد.فرار سریع سنجابی به بالای یک درخت شوکران باعث شد.چنان جیغی بکشم که گوش های خودم به درد بیایند.
    سر انجام شکافی در میان درخت های پیش رویم ظاهر شد.وارد جنگل خالی شدم.در حدود 1.5 کیلومتری جنوب محلی بودم که اتومبیلم رو ترک کرده بودم.با وجود خستگی مفرط ان قدر به نرمی در کنار جنکل دویدم تا به اتومبیل رسیدم.تا موقعی که بتوانم وارد اتومبیل شوم و روی صندلی بشینمهق هق گریه ام دوباره شروع شده بود.قبل از این که بتوانم سوئیج را از جیبم در بیاورم با سراسیمگی زیادی هردو قفل اتومبیل را به طرف پایین فشار دادم.صدای غرش اتومبیل آرامش بخش بود و یه من کمک کرد در حالی که با بیش ترین سرعت ممکن اتومبیلم به سمت بزرگراه می رفتم.اشک هایم را کنترل کنم.
    حالا آرام تر شده بودم.اما وقتی به خانه رسیدم دردسر دیگری در انتظارم بود.کروزر چارلی در ورودی خانه پارک شده بود-متوجه نشده بودمکه چقدر دیروقت بود.هوا دیگر تاریک شده بود.
    وقتی در جلویی خانه را محکم پشت سرم بستم و با عجله کلید را داخل قفل چرخاندم چارلی صدا زد:بلا؟
    با صدای لرزانی گفتم:بله من هستم.
    با فریاد خشمگینانه ای گفت:کجا بودی؟ و بعد با چهراه ای غضبناک از آستانه آشپزخانه بیرون امد.
    مردد بودم.احتمالا چارلی به خانه آقای استانلی تلفن کرده بود.بهتر بود واقعیت را به او می کفتم.
    رفته بودم راهپیمایی.
    چشم هایش تنگ شدند،بعد گفت:پس رفتن به خونه جسیکا جی شد؟
    امروز حوصله درس خوندن نداشتم.
    چارلی بازوهایش را روی سینه اش فرو برد و کفت:گمون کنم که از تو خواسته بودم که وارد جنگل نشی.
    آره می دونم نگران نباش دیگه این کارو نمی کنم.
    بعد از کفتم این خرف لرزیدم.به نظر می رسید که چارلی تازه من را دیده باشد.یادم امد که بخشی از آن روز را روی زمین جنکل گذرانده بودم.حال خوشی نداشتم.
    چارلی با لحن مصرانه ای پرسید:چه اتفاقی افتاد؟
    باز هم به این نتیحه رسیده بودم که گفتم حقیقت یا خداقل بخشی از آن بهترین راه ممکن بود.بیش از آن شوکه بودم که بتوانم وانمود کنم که روز آرام و بی ماجرایی را در میان گل ها و گیاهان زیبا و حیوانات مهربان جنکل گذرانده بودم!
    گفتم:من اون خرس رو دیدم.
    سعی کرده بودم این را با لحن آرامی بگویم اما صدایم بلند و لرزان بود.ادامه دادم:اما اون یه خرس نیست یه نوع گرگه 5 تا هم هستن.یکی از اونا سیاه و بزرگه یکی دیگه خاکستری.یکی هم قهوه ای مایل به قرمز.....
    چشم های چارلی از وحشت گرد شده بود.با گلم های بلند به سوی من آمد و قسمت بالای شانه ام را محکم چسبید.پرسید:حالت خوبه؟
    سرم با تکان اندکی بالا رفت.
    به من بگو، چه اتفاقی افتاد؟
    اون گرگ ها هیچ توجهی به من نکردن،اما بعد از اینکه دور شدن و رفتن من دویدم و بار ها زمین خوردم.
    او شانه هایم را رها کرد و بازوهایش را دور من پیچید. برای لحظه ای طولانی چیزی نگفت.بعد زمزمه کرد:گرگ ها.
    چی؟
    جنکلبان ها گفتم که جای پا ها نمی تونه مال یه خرس باشه.اما آخه گرگ ها نمی تونن جای پاهایی به آن بزرگی ....
    اینها گرگ های خیلی بزرگ هستن.
    گفتی چند تا از اونها رو دیدی؟
    5 تا
    چارلی سرش را تکان داد و با نگرانی چهراه اش را درهم کشید.سرانجام با لحنی که جای هیچ بحثی برای من نمی گذاشت،گفت:دیگه از راه پیمایی خبری نیست.
    با اشتیاق قول دادم:اشکالی نداره.
    چارلی به اداره پلیس تلفن کرد تا درمورد آنچه من دیده بودم،گزارش بدهد.از گفتن دقیق محلی که گرگ ها را دیه بودم کمی طفره رفتم و ادعا کردم که من در کوره راهی بودم که به سمت شمال می رفت.نمی خواستم پدرم بفهمد که من برخلاف خواسته او تا چه حد در اعماق جنگل پیش رفته بودم. و مهم تر این که نمی خواستم کسی در اطراف جایی که لورنت ممکن بود در جست و جوی من باشد،پرسه بزند.فکر کردن به این موضوع باعث شد که احساس تهوع کنم.
    وقتی چارلی گوشی را گذاشت،از من پرسید:گرسنه ای؟
    سرم را به علامت نفی تکان دادم اما در همان لحظه چیزی نمانده بود که از شدت گرسنگی غش کنم.تمام روز رو چیزی نخورده بودم.
    به چارلی گفتم:فقط خیلی خسته ام.
    و بعد به طرف پله ها برگشتم.
    چارلی گفت:هی.
    ناگهان لحن صدایش دوباره مشکوک به نظر می رسید:گفتی جیکوب برای تمام روز یه جایی رفته بود؟
    گفتم:این چیزیه که بیلی به من گفت.سئوال چارلی من را گیج کرده بود.
    او حدود یه دقیقه با دقت به چهره من نگاه کردو بعد گویا از آنچه که می دید خشنود شد.
    اوفقط گفت:هاه.
    با سماجت پرسیدمچطور مگه؟به نظرم می آمد او خواسه بود به من بفهماند که علاوه بر دروغ کفتن در مورد درس خواند با جسیکا آن روز صبح دروغ دیگری هم به او گفته بودم.
    چارلی گفت:خوب راستش وقتی با ماشین دنبال هری رفته بودم،جیکوب رو با چند تا از دوست هاش جلوی فروشگاه دهکده لاپوش دیدم.براش دست تکون دادم و بهش سلام کردم اما اون.... خوب فکر می کنم منو ندید.شاید هم سرش به صحبت با دوستاش گرم شده بود.اون حالت عجیبی داشت،مثل اینکه چیزی ناراحتش کرده باشه و .....کمی هم عوض شده.مثل اینکه اون لحظه به لحظه در خال رشد کردن باشه!هردفعه که من اونو می بینم گنده تر از قبل شده.
    گفتم:بیلی به من گفت که جیک و دوستاش می خواستن برای دیدن فیلم به پورت آنجلس برن.شاید اونجا جلوی فروشگاه منتظر کسی بودن.
    چارلی سری تکان داد و گفت:اوه.بعد به طرف آشپزخانه راه افتاد.
    من وسط حال ایستاده بودم و جیکوب را در حالی که مشغول بحث کردن با دوستانش بود،مجسم کردم.شاید در مورد پیوستن امبری به گروه سام،با او بحث کرده بود.شاید به خاطر همین بود که امروز نخواسته بود من را ببیند_اگر بحث او با امبری ،برای کمک به او بود من خوشحال بودم.
    قبل از اینکه به اتاق خودم بروم قفل درها را وارسی کردم.کار احمقانه ای به نظر می رسید.واقعا یک قفل ناچیز چه کمکی می توانست به من بکند؟آن هم با هیولاهایی که من بعد از ظهر همان روز دیده بودم؟با خودم فکر کردم که دستگیره در برای ممانعت از ورود گرگ ها کافی بود،چون آن ها برای باز کردن دستگیره به انگشت شست نیاز داشتند که البته فاقد آن بودند.اما اگر لورنت به اینجا می آمد....یا.....ویکتوریا.....اوخ خدایا!
    روی تختم دراز کشیدم.اما بدنم چنان لرزشی داشتکه امیدی برای به خواب رفتن نداشتم.زیر لحاف بدنم را جمع کرده بودم و به واقعیت های هولناکی می اندیشیدم.
    کاری از من ساخته نبود.هیچ اقدام احتیاطی وکود نداشت که بتوانم ان را انجام دهم.جایی برای ظنهان شدن من وجود نداشت.کسی نبود که به یاری ام بشتابد.
    پیجش تهوع آور معده ام به من یادآوری کرد که وضع بدتر از حد تصورم است.
    چون همه آن واقعیت های هولناک شامل چارلی هم می شد.پدرم که در اتاق دیگری در همان خانه خفته بود.فقط به اندازه یک تار مو با خطری که روی من متمرکز شده بود،فاصله داشت.ممکن بود بوی من آن هیولا هارا به آنجا بکشاند،خواه من آنجا بودم،خواه نه.
    لرزش های بدنم آن قدر ادامه یافت که سرانجام داندان هایم به می خوردند.
    برای آرام کردن خودم،چیز ناممکنی را مجسم کردم:مجسم کردم که گرگ های بزرگ خودشان را به لورنت می رسانند و او را که موجودی فناناپذیر و جاودانه بود مثل انسانی عادی از هم می درند.با وجود پوچی چنین تصوری ،احساس ارامش کردم.اگر گرگ ها به او دست می یافتند او دیگر به ویکتوریا نمی توانست بگوید که من در خانه پدرم تنهای تنها بی یار و یاور هستم.اگر لورنت به نزد ویکتوریا باز نمی گشت،ممکن بود آن زن شرور فکر کن دکه کالن ها هنوز از من محافظت می کنند.آه!اگر فقط آن گرگ ها می توانستند در چنین نبردی پیروز شوند.....
    خون آشام های هوب من هرگز بازنمی گشتند،چقدر آرامش بخش بود که تصور کنم،خون آشام های شرور هم برای همیشه محو شوند.
    پلک هایم را محکم به هم فشار دادم و در انتظار خواب ماندم_کمابیش مشتاقانه انتظار شروع کابوسم را می کشیدم.آن کابوس بهتر از چهره جذاب و رنگ پریده ای بود که حالا از پشت پلک های بسته ام به من لبخند می زد!اوه،ادوارد!
    در خیال خودم،چشم های ویکتوریا را می دیدم که از شدت تشنگی به تیرگی گراییده بودند،اما نوعی حس پیش بینی کننده آنها را به درخشش واداشته بود!لب های او از فرط لذت به طرف بالا برگشته و دندان های براقش را نمایان ساخته بودند.موهای سرخش همچون آتش فروزان بود و نسیمی نامرئی آنها را در اطراف چهره وحشیانه اش آشفته می کرد.
    کلمات لورنت در ذهننم طنین انداز شدند:اگه فقط می دونستی که اون چه نقشه ای برات کشیده ....
    مشتم را روی دهانم فشار دادم تا مانع از جیغ کشیدنم شود.
  9. #9
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    فصل یازدهم
    فرقه
    هر زمان که چشمهایم را به روی نور صبحگاهی باز می کردم و متوجه می شدم که یک شب دیگر هم زنده بوده ام، حیرت زده می شدم.بعد از رهایی از حیرت قلب من به شدت به تپش می افتاد و کف دستهایم عرق می کردند در واقع تا موقعی که از خواب بیدار نمی شدم و یقین پیدا نمی کردم که چارلی هم جان سالم به در برده است نمی توانستم نفس بکشم.
    می دانستم که او نگران است- من را می دید که با هر صدای بلندی از جا می پرم یا اینکه بدون هیچ دلیلی- البته از نظر او- صورتم ناگهان سفید می شود. از پرسشهایی که گاهی می پرسید به نظر می رسید که از غیبت دایمی جاکوب ناراحت است.
    وحشتی که همیشه بر افکارم حاکم بود اغلب من را نسبت به این واقعیت غافل می کرد که هفته ی دیگری گذشته بود... و جاکوب هنوز به من تلفن نکرده بود. اما وقتی که توانستم روی زندگی عادی خودم متمرکز شوم- البته اگر واقعا" می شد زندگی من را عادی دانست- این موضوع مرا ناراحت می کرد.
    به شدت برای او دلتنگی می کردم.
    قبل از اینکه به این وحشت احمقانه دچار شوم به اندازه ی کافی تنهایی کشیده بودم. حالا بیش از هر وقت دیگری دلم برای خنده ی بی خیال و نیشخند واگیردار او تنگ شده بود. به امنیت تعمیر گاه خانگی او احتیاج داشتم و دلم می خواست دست گرم او دور انگشت های سردم بپیچد.
    تا حدی انتظار داشتم که روز دوشنبه زنگ بزند. اگر در مورد اِمبری پیشرفتی حاصل شده بود، نباید جاکوب ان را به من می گفت؟ دلم می خواست باور کنم که نگرانی او برای دوستش همه ی وقت او را گرفته بود، تا اینکه فکر کنم او من را به فراموشی سپرده است.
    روز سه شنبه به او تلفن کردم اما هیچ کس جواب نداد. ایا خطوط تلفن هنوز مشکل داشتند؟ یا اینکه بیلی دستگاه نمایشگر شماره ی تماس گیرنده، خریده بود؟
    روز چهارششنبه هر نیم ساعت یک بار به انجا زنگ می زدم و این کار را تا کمی بعد از ساعت یازده شب ادامه دادم تا اینکه دیگر از شنیدن صدای گرم جاکوب ناامید شدم.
    روز پنج شنبه جلوی خانه ی چارلی در اتومبیلم نشسته بودم- و قفل درها را به پایین فشار داده بودم- و مدت یک ساعت تمام سوئیچ در دستم بود. با خودم کلنجار می رفتم و سعی داشتم خودم را برای سفر سریعی به لاپوش متقاعد کنم، اما نمی توانستم این کار راا بکنم.
    می دانستم که حالا لورنت پیش ویکتوریا برگشته بود. اگر به لاپوش می رفتم ممکن بود حداقل یکی از انها را به انجا بکشانم. اگر وقتی جاکوب در ان حوالی بود انها به من بر می خوردند چه اتفاقی می افتاد؟ با اینکه از دوری جاکوب خیلی ناراحت بودم می دانستم که برای او بهتر است از من دوری کند چون برایش خطر کمتری داشت.
    خیلی بد بود که من نمی توانستم راهی برای سالم نگه داشتن چارلی پیدا کنم. شب هنگام بیش از هر زمان دیگری احتمال داشت که انها به جستجوی من بیایند و من به چه زبانی می توانستم چارلی را بیرون از خانه نگه دارم؟ اگر واقعیت را به او می گفتم ممکن بود من را به تیمارستانی بفرستد تا در اتاقی با دیوارهای عایق پوش تحت مراقبت باشم. حتی اگر فکر می کردم که زندانی شدن من در چنین جایی چارلی را از خطر دور نگه می دارد ان را تحمل می کردم که هیچ، به استقبال ان هم می رفتم. اما احتمالا ویکتوریا قبل از هرجتی دیگری به خانه ی چارل می امد تا مرا بیابد. شاید اگر او من را در اینجا پیدا می کرد به همین مقدار بسنده می نمود- شاید وقتی کارش با من تمام می شد از انجا می رفت.
    بنابراین نمی توانستم بگریزم. اگر هم می توانستم کجا باید می رفتم؟ پیش رنی؟ فکر اینکه سایه های مرگبار تعقیب کننده ام را به دنیای امن و افتابی مادرم بکشانم تنم را به لرزه می انداخت. نه! من هرگز حاضر نبودم او را به این شکل به خطر بیندازم.
    نگرانی به تردیج سوراخی در معده ام ایجاد می کرد. به زودی تعداد این سوراخ ها بیشتر می شد.
    ان شب چارلی لطف دیگری به من کرد و دوباره به هری زنگ زد تا بداند بیلی و جاکوب بلک از شهر خارج شده اند یا نه. هری گزارش داد که شب چهارشنبه بیلی در جلسه ی شورای قبیله حاضر بوده اما هیچ حرفی در مورد رفتن از شهر نزده است. چارلی از من خواست تا خودم را ازار ندهم... جاکوب اگر فرصتی پیدا می کرد مکن بود با من تماس بگیرد.
    بعدازظهر جمعه وقتی با اتومبیلم از مدرسه به خانه باز می گشتم ناگهان ان اتفاق افتاد.
    من به مسیر اشنای همیشگی ام توجهی نداشتم و اجازه داده بودم غرش موتور مغزم را پر کند و نگرانیهایم را فرونشاند که ناگهان ضمیر ناخوداگاهم حکمی صادر کرد که گویا مدتی بدون اطلاع من روی ان کار کرده بود.
    همین که از حکم صادر شده ی ضمیر ناخوداگاهم اطلاع یافتم، از اینکه زودتر متوجه این موضوع نشده بودم، احساس حماقت کردم. درست بود که چیز های زیادی ذهنم را مشغول کرده بودند- انتقام، خون اشام های نگران، گرگ های جهش یافته ی غول پیکر، حفره ای با لبه های ناهموار در سینه ام- اماوقتی که مدارک و شواهد را کنار هم گذاشتم حقیقت به نحو خجالت اوری واضح و روشن بود.
    جاکوب از من دوری می کرد. چارلی می گفت که او حالت عجیبی پیدا کرده است و ناراحت به نظر می رسد... به اضافه ی جواب های مبهم و بی فایده ی بیلی.
    خدایا! من دقیقا" می دانستم که چه اتفاقی برای بیلی افتاده است.
    کار، کارِ سام اولی بود. حتی کابوس هایم سعی کرده بودندکه این حقیقت را به من بگویند. سام بر جاکوب تسلط یافته بود! همان اتفاقی که برای سایر پسرهای ان منطقه می افتاد، برای دوست من هم روی داده و او. را از من ربوده بود. او به درون فرقه ی سام کشیده شده بو.د.
    احساس سریعی به من گفت که او هرگز من را رها نکرده است.
    اتومبیلم را جلوی خانه پارک کردم تادرجا کار کند. چه باید می کردم؟ خطرهای مختلف را با هم مقایسه کردم.
    اگر به جستجوی جاکوب می رفتم، احتمال اینکه ویکتوریا یا لورنت من را در کنار او بیابند افزایش می یافت.
    اگر به جستجوی او نمی رفتم، سام هرچه بیشتر جاکوب را به درون گروه ترسناک و اجباری خود می کشید. اگر زود اقدام نمی کردم شاید برای همیشه دیر می شد.
    یک هفته گذشته بود و هنوز هیچ خون اشامی به سرلغ من نیامده بود یک هفته زمان خیلی زیادی برای برگشتن انها بود بنابراین من برای انها در اولویت نبودم. همان طور که پیش تر نتیجه گیری کرده بودم، احتمال اینکه شب هنگام به سراغ من بیایند، بیش از هر احتمال دیگری بود؛ احتمال اینکه انها تا منطقه ی لاپوش دنبال من بیایند، بسیار کمتر از احتمال از دست دادن جاکوب و جذب کامل او بوسیله ی سام بود.
    این اقدام من ارزش رفتن به جاده ی جنگلی خلوت را داشت. رفتن من به انجا بیهوده نبود، برای این نبود که ببینم در انجا چه اتفاقی می افتد، خوب می دانستم که در انجا چه خبر است؛ رفتن به انجا برای من حکم یک ماموریت نجات را داشت.می خواستم با جاکوب حرف بزنم- و اگر مجبور می شدم او را می ربودم! زمانی در گذشته یکی از برنامه های پی بی اس را در تلویزیون دیده بودم که موضوعِ ان ، پاک کردن اطلاعات غلط از ذهن افرادی بود که شستشوی مغزی شده بودند. بدون شک، برای جاکوب هم درمانی وجود داشت.
    تصمیم گرفتم ابتدا به چارلی تلفن کنم. شاید اتفاقی که در لاپوش می افتاد، موضوعی بود که پلیس باید در ان مداخله می کرد. با سرعت وارد خانه شدم. می خواستم هرچه زود تر برگردم و به طرف جاده ی جنگلی راه بیفتم.
    در اداره ی پلیس چارلی خودش گوشی را برداشت.
    -چارلی سوان.
    -پدر، بلا هستم.
    -مشکلی پیش اومده؟
    این بار نمی توانستم با فرضیه ی مصیبت بار چارلی مخالفت کنم. صدایم می لرزید.
    گفتم: من نگران جاکوب هستم.
    او که از این موضوع غیرمنتظره متعجب شده بود پرسید:چرا؟
    -فکر می کنم... فکر می کنم اتفاق عجیبی داره تو منظقه ی لاپوش می افته. جاکوب به من حرفهای عجیبی رو در باره ی پسرهای هم سن و سال خودش گفته بود. حالا خودش هم داره مثل اونها رفتار می کنه و من خیلی می ترسم.
    او لحن خود را به لحن تخصصی و پلیسی تغییر داد و گفت: مثلا" چه جور حرفهایی؟
    امیدوار کننده بود؛ تا اینجا که حرفهایم را جدی گرفته بود.
    -اول اینکه خیلی می ترسید و بعد اینکه رفته رفته از من فاصله می گرفت و حالا... می ترسم که اونم عضوی از اون گروه خلافکار عجیب شده باشه، یعنی گروه سام... سام اولی.
    چارلی که دوباره حیرت کرده بود تکرار کرد: سام اولی؟
    -آره.
    وقتی چارلی به من جواب داد، صدایش ارام تر شده بود: فکر می کنم موضوع رو اشتباه فهمیدی بلا. سام اولی جوون خیلی خوبیه. البته حالا دیگه برای خودش مردی شده. حتما شنیدی که بیلی گاهی در باره ی اون حرف می زنه. اون واقعا" کارهای عجیبی رو با نوجوون های منطقه انجام می ده.اون همون کسیه که...
    چارلی جمله اش راا ناتمام گذاشت و حدس می زدم که می خواست به شبی اشاره کند که من درجنگل گم شده بودم. به سرعت پیش دستی کردم و گفتم: پدر اینطور که فکر می کنی نیست جاکوب خیلی از اون وحشت داشت.
    چارلی پرسید: ببینم در این مورد با بیلی هم حرف زدی؟
    حالا او سعی داشت مرا ارام کند. همین که نام سام اولی را به زبان اورده بودم، او دیگر قضیه را جدی نگرفته بود.
    گفتم: بیلی اصلا" نگران نیست.
    -خوب، بلا در اینصورت من مطمئنم که مشکلی وجود نداره. جاکوب یه بچه اس. احتمالا" یه جایی داشته پرسه می زده. مطمئنم که حالش خوبه. به هر حال اون که نمی تونه هر دقیقه از وقتش رو با تو بگذرونه.
    با اصرار گفتم: این موضوع به من مربوط نمیشه.
    اما نبرد را باخته بودم.
    چارلی گفت: فکر نمی کنم لازم باشه تو نگران جاکوب باشی. بذار بیلی از اون مراقبت کنه.
    -چارلی...
    صدایم رفته رفته شبیه به ناله شده بود.
    -بلز، همین حالا پرونده های زیادی روی میز من هست. دو تا گردشگر توی یه کوره راه، نزدیکی دریاچه ی هلالی شکل، مفقود شده ان.
    بعد با صدایی که نگرانی در ان حس می شد ادامه داد: مشکل گرگ ها دیگه داره از کنترل خارج می شه.
    خبر او باعث شده بود که لحظه ای واقعا" مات مبهوت بمانم امکان نداشت که گرگ ها از رویاروییبا لورنت جان سالم به در برده باشند...
    پرسیدم: مطمئنی که این اتفاق برای اون دو نفر افتاده؟
    -متاسفانه آره عزیزم. این اتفاق افتاده-
    بعد با لحن تردید امیزی ادامه داد: دوباره جای پاهایی دیده شده... و این بار، خون هم ریخته شده بود.
    گفتم: اوه!
    و نتیجه گرفتم که به احتمال قوی برخوردی روی نداده است.
    بدون شک لورنت به اسانی گرگ هایی که در تعقیبش بودند قال گذاشته بود، اما چرا؟ رفته رفته انچه که در چمنزار دیده بودم، شکل عجیب تری به خود می گرفت و درک ان ناممکن تر می شد.
    چارلی گفت: ببین من واقعا" مجبورم که برم. بلا نگران جِیک نباش. مطمئنم که مشکلی نیست.
    با بدخلقی گفتم: باشه.
    ناامید شده بودم. حرف های چارلی به یادم اورد که بحران بدتری وجود دارد. اضافه کردم: خداحافظ.
    گوشی را گذاشتم.
    مدتی طولانی به تلفن خیره شدم. با خودم فکر کردم: عجب وضعی شده!
    شماره ی بیلی را گرفتم بعد از دوبار شنیدن صدای بوق، بیلی جواب داد: الو؟
    با لحنی شبیه به غرولند گفتم:هی، بیلی .
    در حالی که سعی داشتم لحن دوستانه تری داشته باشم ادامه دادم: می شه با جاکوب صحبت کنم؟
    جِیک اینجا نیست.
    با حیرت پرسیدم: می دونی کجاست؟
    -با دوست هاش رفته بیرون.
    لحن صدای بیلی محتاطانه بود.
    -اوه که اینطور. ببینم با اون دوست هایی که من می شناسم؟ کوئیل؟
    می دانستم که تلاشم برای عادی نگه داشتن لحن صدایم چندان موفقیت امیز نبوده است.
    بیلی با صدای اهسته ای جواب داد: نه. فکر نمی کنم امروز با کوئیل رفته باشه.
    هنوز نمی خواستم اسم سام را بر زبان بیاورم.
    پرسیدم: امبری؟
    -آره با امبری رفته.
    به نظر می رسید که بیلی از پاسخ دادن به این سوال خوشحال تر بود.
    همین برای من کافی بود امبری عضوی از گروه سام بود.
    گفتم: باشه وقتی برگشت بهش بگو به من زنگ بزنه باشه؟
    -حتما حتما مشکلی نیست.
    و بعد کلیک. او گوشی را گذاشته بود.
    با انکه می دانستم کسی در ان سوی خط صدایم را نمی شنود زمزمه کردم: به زودی می بینمت بیلی.
    با اتومبیل به طرف لاپوش راه افتادم و مصمم بودم که منتظر جاکوب بمانم اگر مجبور می شدم تمام شب را بیرون خانه ی بیلی می گذراندم. به مدرسه هم نمی رفتم. دیر یا زود جاکوب مجبور می شد به خانه شان برگردد و وقتی که بر می گشت چاره ای نداشت جز اینکه با من صحبت کند.
    ذهنم چنان مشغول و اشفته بود که پیمودن راهی که از ان وحشت داشتم فقط چند ثانیه طول کشیده بود. قبل از انکه انتظارش را داشته باشم رفته رفته از تعداد درخت های جنگل کاسته می شد و می دانستم که به زودی قادر خواهم بود اولین خانه های کوچک منطقه را ببینم.
    پسربلند قامتی که کلاه بیسبال بر سر گذاشته بود سمت چپ جاده راه می رفت.
    لحظه ای نفس در گلویم بند امد امیدوار بودم برای یک بار هم که شده بخت با من یار باشد و بدون تلاش و سختی بتوانم جاکوب را پیدا کنم.
    اما ان پسر در مقایسه با جاکوب بدن بسیار پهن تری داشت و موهای کوتاهش در زیر کلاه مشهود بود. حتی از پشت سر می توانستم بگویم که او کوئیل است. البته هیکل او بزرگتر از زمانی بود که برای اخرین بار دیده بودم. راز رشد پسرهای کوئیلوت چه بود؟ ایا انها از هرمون رشد ازمایشی خاصی استفاده می کردند؟
    اتومبیل را به سمت مخالف جاده کشیدم تا در کنار او متوقف شوم. وقتی که او نزدیک شدن صدای غرش اتومبیل را شنید سرش را بلند کرد.
    حالت چهره ی کوئیل بیش از انکه باعث حیرتم شود من را به وحشت می انداخت. چهره ی او تیره و ترس اور شده و نگرانی پیشانی اش را چین انداخته بود.
    با لحن سرد و بی تفاوتی گفت: اوه ی بلا.
    -سلام کوئیل- حالت خوبه؟
    با ترش روی به من خیره شد و گفت: خوبم.
    -می تونم تورو تا یه جایی برسونم؟
    زیر لب گفت: آره فکر کنم.
    بعد از جلوی اتومبیل گذشت و در جلو را باز کرد تا سوار شود.
    پرسیدم: کجا بریم؟
    -خونه ی من طرف شماله، پشت به پشتِ فروشگاه...
    پیش از اینکه بتواند حرفش را تمام کند سوال از دهانم بیرون جست: امروز جاکوب رو دیدی؟
    نگاه مشتاقانه ام را به کوئیل دوختم و منتظر جواب او ماندم. پیش از انکه حرفف بزند لحظه ای نگاهش راا از شیبشه ی جلو به بیرون دوخت و سرانجام گفت: از دور دیدمش.
    تکرار کردم: از دور؟
    -سعی کردم دنبالشون برم- اون با امبری بود.
    صدایش اهسته بود و غرش موتور مانع بود که به راحتی ان را بشنوم. بیشتر به طرف او خم شدم.
    او ادامه داد: می دونم که اونها منو دیدن اما بعد، برزگشتن و میون درخت ها ناپدید شدن. فکر می کنم که اونها تنها نبودن- فکر می کنم سام و دار و دسته اش هم اونجا بودن. یک ساعتی می شد که من توی جنگل می گشتم و با فریاد صداشون می زدم. تازه جاده رو پیدا کزده بودم که تو با ماشینت از راه رسیدی.
    در حالی که دندان هایم را به هم می ساییدم و کلمه ها را به زحمت ادا می کردم گفتم: پس سام به اون مسلط شده.
    کوئیل به من خیره شد و گفت: پس تو هم خبر داری؟
    سرم را تکان دادم و گفتم: جیک به من گفته بود... پیش تر از این.
    کوئیل تکرار کرد: پیش تر!
    و بعد آهی کشید.
    پرسیدم: یعنی حالا دیگه جاکوب به بدی اونهای دیگه شده؟
    -اون هیچ وقت از کنار سام دور نمی شه.
    بعد از گفتن این حرف کوئیل سرش را برگرداند و اب دهانش را از پنجره بیرون انداخت.
    پرسیدم: قبلش چی؟ اون از همه دوری می کرد؟ ناراحت بود؟
    کوئیل با صدای آهسشته و گرفته ای گفت: آره اینطور شده بود ولی نه به اندازه ی بقیه ی بچه ها . شاید فقط یک روز. بعد سام به اون مسلط شد.
    -فکر می کنی سام چی کار می کنه؟ بهشون دارو می ده یا اینکه...
    -باورم نمیشه که جاکوب یا امبری اسیر همچین کسی شده باشن.... اما درباره ی سوالی که پرسیدی... خوب من از کجا باید بدونم؟ مگه ممکنه چیز دیگه ای هم باشه؟ و دیگه اینکه چرا بزرگترهای قبیله اصلا" نگران نیستن؟
    کوئیل سرش را تکان داد و در حالی که وحشت در چشمهایش اشکار بود ادامه داد: جاکوب نمی خواست به این... فرقه ملحق بشه. نمی دونم چی باعث شد که تغییر عقیده بده.
    بعد با چهره ای وحشت زده به من خیره شد و گفت: من نمی خوام نفر بعدی باشم!
    چشمهایش هراسس درونی اش را منعکس می کردند. این دومین باری بود که می شنیدم کسی این گروه را فرقه می نامید. لرزیدم و پرسیدم: والدینت بهت کمک می کنن؟
    چهره اش را درهم کشید و گفت: پدربزرگ من مثل پدر جاکوب عضو شورای قبیله اس. از نظر اون حضور سام اولی در این منطقه بهترین اتفاقیه که تا حالا برای مردم اینجا افتاده!
    برای لحظه ای طولانی به هم خیره شدیم. حالا وارد لاپوش شده بودیم و اتومبیل من به زحمت روی جاده ی خاکی پیش می رفت. پیش روی ما در فاصله ی نه چندان دوری تنها فروشگاه دهکده دیده می شد.
    کوئیل گفت: حالا دیگه من پیاده می شم. خونه ی من همونجاست.
    و با دست به طرف آلونک مکعب مستطیل شکلی که پشت فروشگاه بود اشاره کرد. اتومبیل را کنار جاده متوقف کردم و او بیرون پرید.
    با صدای گرفته ای گفتم: من منتظر جاکوب می مونم.
    -موفق باشی.
    بعد در اتومبیل را محکم بست و در حالی که سرش را به طرف جلو خم کرده بود با شانه هایی فرو افتاده سلانه سلانه به طرف خانه اش راه افتاد.
    در حالی که چهره ی کوئیل مدام در ذهنم ظاهر می شد دور سریع و
    u شکلی زدم و با سرعت به طرف خانه ی بلک ها برگشتم. کوئیل می ترسید که نفر بعدی باشد. خدایا! اینجا چه اتفاقی داشت می افتاد؟
    اتومبیل را جلوی خانه ی جاکوب متوقف کردم. صدای موتور را قطع کردم و شیشه ی پنجره ها را پایین کشیدم. امروز هوا گرم و دم کرده بود و هیچ نسیمی نمی وزید. پاهایم را روی داشبورد گذاشتم و روی صندلی لم داد و منتظر ماندم.
    از گوشه ی چشسم حرکت نامحسوسی را در کنار اتومبیل حس کردم و برگشتم و بیللی را دیدم که از میان پنجره ی جلویی خانه با حالت بهت زده ای به من نگاه می کرد. دستی برایش تکان دادم و لبخند خفیفی زدم اما از جای خودم تکان نخوردم.
    چشمهای او تنگ شدند بعد گذاشت تا پرده روی شیشه بیفتد.
    اماده شده بودم تا هر زمانی که لازم باشد انجا بمانم اما دلم می خواست کاری انجام بدهم. از ته کوله پشتی ام مدادی در اوردم و با تستی قدیمی خودم را مشغول کردم. بعد شروع کردم به کشیدن خط هایی روی تکه کاغذ.
    هنوز بیش از یک ردیف لوزی روی کاغذ نکشیده بودم که ناگهان ضربه ی تندی به در اتومبیلم خورد.
    از جا پریدم و سرم را بال اوردم و انتظار دیدن بیلی را داشتم که...
    جاکوب با صدای غرش مانندی پرسید: بلا! اینجا چی کار می کنی؟
    با حیرت به او خیره مانده بودم.
    جاکوب طی چند هفته ای که از اخرین دیدارمان می گذشت به شدت تغییر کرده بود!
    اولین چیزی که توجه من را جلب کرد،موهایش بود-موهای زیبای او به کلی ناپدید شده بودند،در واقع موهایش چنان از ته اصلاح شده بود که گویی پوشش براق جوهر مانند یا پارچه ساتین سیاهی سرش را پوشانده باشد.به نظر می رسید که ماهیچه های صورتش سخت .....و بالغ شده باشند.گردن و شانه هایش هم تغییر کرده و تا حدی قطور شده بودند.دست های او که چهارچوب اتو مبیل را گرفته بودند،بیش از پیش بزرگ به نظر می آمدند و تاندون ها و رگ هایش در زیر پوست فندقی او برجستگی و نمود کاملی داشت.اما همه این تغییرات جسمانی ،بی اهمیت بودند.
    چیزی که باعث می شد حس کنم به سختی می توانم او را بشناسم حالت چهراه اش بود.لبخند پهن و مهربان او مثل موهایش ناپدید شده بود!گرمای چشم های تیره اش جای خود را به آزردگی هراس انگیزی داده بود و آرامش آدمی را بر هم می زد.تیرگی ،وجود جیکوب را در برگرفته بود!گویی خورشید وجود من از درون متلاشی شده و فروریخته بود.
    زمزمه کردم:جیکوب؟
    او فقط به من خیره شد.چشم هایش نگران و خشمگین به نظر می رسیدند.
    ناگهان متوجه شدم که ما تنها نیستیم!پشت سر او 4 نفر دیگر ایستاده بودند.همه آنها بلند قامت بودند و پوستی به رنگ قهوه ای مایل به قرمز داشتند و موهای سیاهشان درست مثل موهای جیکوب از ته زده شده بود.شبیه به 4 برادر بودند-من حتی نمی توانستم امبری را از سایرین تشخیص بدهم.در ضمن خصومت فوق العاده مشابهی که در آن 5 جفت چشم احساس می کردم،شباهت میان آن ها را افزایش می داد.
    همه آن چشم ها، به جز یک جفت.آن جفت چشم تعلق به سام بود که چند سال از بقیه آن ها بزرگ تر بود.او درست پشت سر آن 4 نفر ایستاده بود و چهره اش آرام و مطمئن به نظر می رسید.چیزی راه گلویم را بسته بود که سعی داشتم با فرو دادن آب دهانم آن را برطرف کنم.دلم می خواست به او حمله کنم.نه ،دلم می خواست کاری بدتر از آن انجام بدهم.بیش از هر چیز دیگری دلم می خواست وحشی و مرگبار باشم،تا کسی جرئت نداشته باشدمرا آزار دهد.می خواستم کسی باشم که وحشت را در دل سام اولی دیوانه بیافکنم.
    دلم می خواست خون آشام باشم!
    اما این آرزوی هولناک من را به خود آورد و در تک و تا افتادم.این آرزو، دست نیافتنی هرین آرزو برای من بود-حتی وقتی که برای غلبه بر چنین موجود شروری،به قلبم راه یافته بود.این آرزویی دردناک بود.چنین آینده ای برای همیشه از کف من رفته بود و در واقع در گذشته نیز هیچ گاه در دسترس من واقع نشده بود.در حالی کخ زخم ناپیدای سینه ام با دردی موهوم،به تب و تاب افتاده بود،کوشیدم بر خودم مسلط باشم.
    جیکوب با لحن مصرانه ای پرسید:چی می خوای؟
    و در همان حال که بازی احساسات در چهره ام را می دید،به نظر می رسید بر ازردگی اش افزوده شده باشد.
    با صدای ضعیفی گفتم:می خوام با تو حرف بزنم.
    سعی کردم ذهنک را متمرکز کنمفاما هنوز سرگیجه ناشی از فرار رویای ممنوعه ام رها نشده بودم.
    صدای عصبانی او از میان دندان هایش شنیده شد:شروع کن.
    نگاه خشمگین او شرورانه به نظر می رسید.هرگز ندیده بودم که کسی را آنطور نگاه کند.به خصوص به من.این نگاه او بدنم را به درد اورد،دردی که شدت حیرت آوری داشت.یک درد جسمانی.گویی به سرم چاقو خورده بود.
    من هم با عصبانیت زمزمه کردم:تنها!
    و صدای من از صدای او قوی تر بود.
    او به پشت سرش نگاه کرد و من می دانستم چشم هایش به کدام سو رفته بودند.همه آنها برگشته بودند تا واکنش سام را ببینند.
    سام یک بار سرش را تکان داد.چهره اش آرام بود.او چیز کوتاهی را به زبان ناآشنا اما سلیس به زبان آورد-من فقط مطوئن بودم که او به زبان های فرانسه یا اسپانیایی صحبت نکرده اما حدس می زدم که به زبان کوئیلوت صحبت کرده باشد.
    او برگشت و وارد خانه جاکوب شد.آنهای دیگر-پل،جرید،و امبری هم به دنبال او وارد خانه شدند.
    به نظر می رسید با رفتم آنها کمی از خشم جیکوب کاسته شد.چهره اش اندکی آرام تر اما در عین حال جدی به نظر می رسید.مثل این بود که گوشه های دهانش برای همیشه به طرف پایین کشیده شده بودند.
    من نفس عمیقی کشیدم . گفتم:می دونی که چی رو می خوام بدونم.
    او جواب نداد وفقط نگاه خشم آلودش را به من دوخت.
    من هم به او خیره شدم و سکوت ادامه پیدا کرد.چهره دردآلودش دل و جرئت من را گرفته بود.احساس کردم راه گلویی رفته رفته بسته می شد.
    پیش از آن که توان حرف زدن را به کلی از دست برهم،پرسیدم:می شه قدم بزنیم؟
    او هیچ واکنشی نشان نداد.صورتش هیچ تغییری نکرد.
    از اتومبیل پیاده شدم و در حالی که سنگینی چشم های ناپیدایی را از پشت پنجره های خانه حس می کردم،به طرف درخت هایی که به سمت شمال کشیده شده بودند،رفتم.
    کفش هایم روی علف های خیس و گل لای کنار جاده شلاپ شولوپ می کرد و جون صدای دیگری نمی شنیدم،ابتدا گمان کردم جیکوب به دنبالم نیامده است.اما وقتی نگاه سریعی به اطراف انداختم،او درست پشت سرم بود و گ.یی پاهای او مسیر کم سروصداتری را برای پیمودن یافته بودند.
    در حاشیه درخت ها احساس بهتری داشتم،شاید به خاطر اینکه آنجا دور از تیررس نگاه سام قرار داشت.همچنان راه که می رفتیم،من در تلاش بودم تا حرف مناسبی برای گفتن پیدا کنم،اما ذهنم خالی بود.فقط رفته رفته از جیکوب که در دام سام افتاده بود،عصبانی تر می شدم.....از اینکه بیلی اجازه داده بود چنین اتفاقی بیفتد.....واز اینکه سام می توانست با چنان ارامش و اطمینانی در آنجا بایستد......

    ناگهان جیکوب برسرعتش افزود و با گام های بلندش به اسانی از من فاصله گرفت و بعد جلوی من پیچید و طوری ایستاد که چاره ای جز توقف نداشتم.

    ظرافت آشکار حرکات او توجهم را جلب کرده بود!جیک.ب در دوره رشد بی پایان خودش ، به اندازه من دست و پا چلفتی شده بود ،اما حالا .....نمی دانستم این تغییر جدید گه وقت به وجود آمده بود.

    اما جیکوب به من اجازه نداد تا بیشتر از آن به این موضوع فکر کنم.

    او با صدای خشن و گرفته ای گفت:بیا این قضیه روتمومش کنیم.

    من منتظر ماندم.او می دانست که من چه می خواهم.

    ناگهان با لحن خسته ای گفت:موضوع اونطور نیست که تو فکر می کنی.

    درسته این اون چیزی نیست که من فکر می کردم.من در اشتباه بودم.

    خوب.حالا چی می خوای؟
    او برای لحظه ی طولانی با دقت به چهره من نگاه کرد.به نظر می امد که مشغول حدس زدن باشد.خشم درون چشم هایش هنوز به طور کامل محو نشده بود.سرانجام کفت:نمی تونم بهت بگم.

    چانه ام منقبض شد و با صدایی که از میان دندان هایم شنیده می شد،گفتم:فکر می کردم که ما با هم دوست هستیم.

    دوست بودیم.

    در لحن صدایش تاکید اندکی روی زمان گذشته وجود داشت.

    با لحن تلخی گفتم:اما تو دیگه به دوست احتیاج نداری.تو سام رو داری.عالی نیست؟تو همیشه برای اون جالب بودی.

    من قبلا اون رو درک نکرده بودم.

    و حتما حالا به روشنایی رسیدی!خدا رو شکر.

    موضوع اون چیزی نبود که من فکر می کردم.این تقصیر سام نیست.اون تا جایی که می تونه به من کمک می کنه.

    ناگهان لحن صدایش به سردی گراییده بود.او از جایی بالای شانه ام به طرف عقب نگاه کرد و در همان حال شعله های خشم از چشم هایش زبانه کشید.

    با لحن تردید امیزی پرسیدم:که اون به تو کمک می کنه.طبیعیه.

    اما به نظر نمی رسید که جیکوب مشغول گوش کردن به حرف های من باشد.او به عمد نفس های عمیق می کشید و سعی داشت خودش را آرام کند.چنان خشمگین بود که دست هایش می لرزیدند.

    زیر لب گفتم:جیکوب خواهش می کنم.نمی خوای به من بگی چه اتفاقی افتاده؟شاید بتونم بهت کمک کنم.

    با صدایی شکسته و کلناتی که لحن ادای آنها شبیه به ناله بودگفت:حالا دیگه کسی نمی تونه به من کمک کنه.

    اشک در جشم هایم جمع شده بود.با اصرار پرسیدم:اون با تو چه کار کرده.

    بعد دستم را به طرف او دراز کردم.همان طور که پیش تر این کار را کرده بودم.و با بازوهای گشوده به طرف او رفتم.

    این بار او خودش را عقب کشید و دست هایش را باخالت تدافعی بالا آورد و زیر لب گفت:به من دست نزن.

    زمزمه کنان کفتم:نکنه سام واگیر داره؟
    اشک ها از گوشه چشم هایم فرار کرده بودند.با پشت دست آن ها را پاک کردم.و بازو هایم را روی سینه ام درهم فروبردم.

    جیکوب گفت:دست از سرزنش کردن سام بردار.

    خروج واژه ها از دهان او به صورت یک واکنش سریع انجام شده بود.دست هایش به طرف بالا دفتند تا دور موهایی که دیگر وجود نداشتند پیچیده شوند و بعد با بی حسی کنار پهلوهایش آویزان شدند.

    با لخن تندی گفتم:پس باید چه کسی رو سرزنش کنم؟
    او لبخند کم رنگی زد،که تیره بود و چهره اش را درهم کشید.

    فکر نمی کنم دلت بخواد جواب این سئوالت رو بشنوی.

    با عصبانیت گفتم:کی گفته که نمی خوام!می خوام بدونم.همین حالا هم می خوام بدونم.

    او هم متقالا با لحن تندی گفت:تو اشتباه می کنی.

    چطور جرئت می کنی به من بگی اشتباه می کنم.اون کسی که شست وشوی مغزی شده من نیستم!حالا بگو اگه سام عزیز تو مقصر نیست پس کی مقصره؟
    پس می خوای بدونی...

    او نگاه غضبناکی به من کرد و برقی در چشم هایش درخشی.بعد ادامه داد:اگه می خوای کسی رو سرزنش کنی چرا انگشت خودتو به طرف اون خون آشتم های کثیف و متعفنی نمی گیری که عاشقشون هستی؟
    دهانم باز مانده بود و نفسم با صدای ویژمانندی بیرون می آمد.در جای خودم خشکم زده بود و حرف های دوپهلوی او درونم را مجروح کرده بود.درد به همان شکل همیشگی در بدنم می پیچید و لبه های ناهموار حفره سینه ام،وجودم را پاره پاره می کرد.

    اما همه این ها در درجه دوم اهمیت بودند.همه این درد ها شبیه به موسیقی اندوهباری بود که در پس آشفتگی ذهنم نواخته می شد.باورم نمی شد که حرف های او رادست شنیده باشم.هیچ نشانه ای از تردید در چهره او نبود.تنها خشم بود و بس.

    دهانم هنوز باز و آویخته مانده بود.

    او گفت:گفتم که دلت نمی خواد بشنوی.

    زمزمه کردم:نمی دونم منظور تو کیه؟
    او ابروهایش را ناباوری بالا برد و گفت:فکر من کنم که دقیقا می دونی که منظور من کیه.تو که نمی خوای وادارم کنی اسمشو به زبون بیارم،درسته؟دوست ندارم تو رو ناراحت کنم.

    بی اختیار تکرار کردم:نمی دونم منظور تو کیه؟
    او در حالی که با دقت به چهره من نگاه می کرد.به ارامی گفت:کالن ها.

    این کلمه اهسته از دهانش بیرون امده بود.ادامه داد:من اینو قبلا دیده بودم.می تونم تو چشمهات ببینم که وقتی اسم اون هارو به زبون می ارم ،تو چه خال پیدا می کنی.

    سرم را باحالت انکار به عقب و جلو تکان دادم و در عین حال سعی می کردمآشفتگی ذهنم را از بین ببرم.او چطور متوجه این موضوع شده بود؟و این موضوع چه ربطی به فرقه سام اولی داشت؟ایا او گروهی تشکیل داده بود که اعضای آن از خون آشام ها نفرت داشتند؟حالا که دیگر هیچ خون آشامی در فرکس زندگی نمی کرد،هدف از تشکیل چنین گروهی چه می توانست باشد؟چرا حالا جیکوب متقاعد شده بود که داستان های مربوط به کالن ها صحت دارد؟در حالی که مدارک و شواهد مربوط به وجود آنها مدت ها بود که محو شده بود و دیگر دیده نشده بود؟
    مدتی کمابیش طولانی گذشت،تا این که به نظرم رسید جوابی پیدا کرده ام.گفتم:حتما نمی خوای به من بگی که حالا مزخرفات خرافی بیلی رو باور می کنی.

    با تلاش ضعیفی سعی کرده بودم لحن تمسخر امیزی به صدایم بدهم.

    بیلی بیشتر از چیزی که فکر می کردم.میدونه.

    جیکوب جدی باش.

    با چشم های ملالت بارش نگاه خشمگینی به من انداخت.

    به سرعت گفتم:از خرافات گذشته،من هنوز نمی دونم تو می خوای چه اتهامی رو به ....کالن ها وارد کنی-تکانی خوردم-بیشتر از 6 ماهه که اونها از اینجا رفته ان.تو چطور می تونی اونهارو به خاطر کاری که سام الان داره انجام می دهسرزنش کنی؟
    سام هیچ کار بدی نمی کنه.بلا،در ضمن من می دونم که کالن ها از اینجا رفته ان.....اما گاهی بعضی از حرکت ها شروع می شه و دیگه نمی شه جلوی اونها رو گرفت.

    چه حرکتی شروع شده؟برای چی دیر شده؟تو برای چی اونهارو سرزنش می کنی؟
    ناگهان چهره او در مقابل چهره من قرار گرفت،و در حالی که شعله های خشم در چشم هایش زبانه می کشید،با عصبانیت گفت:من اونهارو .....برای وجود داشتنشون،برای زنده بودنشون سرزنش می کنم.

    با آنکه وحشت زده نبودم.با حیرت و نگرانی کلمات هشدار دهنده ادوارد را دوباره درون سرم شنیدم.

    صدای نجواگونه او به من کفت:بلا!حالا دیگه ساکت باش.بهش فشار نیار.

    از زمانی که نام ادوارد دیوار های زندان هایی را که در ذهنم برایش ساخته بودم،درهم شکسته بود،نتوانسته بودم دوباره آن را محبوس کنم.حالا دیگر درد نمی کشیدم.حداقل نه در طی لحظه های گران بهایی که توانسته بودم صدای او را بشنوم.

    جیکوب پیش روی من ایستاده بود و از خشم می لرزید.نمی دانستم چرا توهم صدای ادوارد به طور غیر منتطره ای در ذهن من مانده بود.جیکوب زنده و سرحال بود.اما او جیکوب بود.دیگر خبری از آدرنالین و خطر نبود.

    صدای مصرانه ادوارد را دوباره شنیدم:بهش فرصت بده تا اروم بشه

    سرم را با حیرت تکان دادم و گفتم:تو خیلی مسخره ای.

    این جمله را به هردوتای آنها گفته بودم.

    جیکوب جواب داد:باشه.و دوباره نفس عمیقی کشید بعد ادامه داد:باشه من با تو بحث نمی کنم.دیگه اهمیتی نداره.اسیب وارد شده.

    کدوم آسیب؟
    با اینکه این کلمات را با فریاد گفته بودم،اما او کوچکترین حرکتی نکرد.
    او گفت:بیا برگردیم.دیگه حرفی برای گفتن نمونده.
    با پرخاش گفتم:هنوز خیلی حرف ها مونده.تو هنوز چیزی نگفتی.
    او از جلوی من گذشت و با گام های بلند به طرف خانه رفت.
    پشت سر او فریاد کشیدم:من امروز کوئیل رو دیدم.
    او از راه رفتن بازایستادفاما به طرف من برنگشت.
    گفتم:دوست خودتو به یاد داری؟کوئیل رو می گم.اره اون خیلی وحشت زده اس.
    جیکوب چرخی زد. تا با من رو در رو شود.چهره اش درد الود بود.تنها چیزی که گفت ،این بود:کوئیل؟
    اون هم نگران توئه.رفتارش غیرعادی شده.
    جیکوب با نگاه ناامیدانه ای به من خیره شده بود.سعی کردم توجه او رابیشتر جلب کنم.گفتم:اون می ترسه نفر بعدی باشه.جیکوب به درختی چنگ انداخت تا تکیه گاهی داشته باشد،چهره او زیر پوست قهوه ای مایل به قرمزش به رنگ سبز عجیبی گراییده بود.بعد زیر لب با خودش گفت:اون نفر بعدی نیست نمی تونه باشه.حالا دیگه همه چیز تموم شده.دیگه نباید چنین اتفاقی بیفته.چرا؟چرا؟
    مشت او به درخت کوبیده شد.درخت بزرگی نبود.نازک بود و ارتفاع ان فقط کمی بلندتر از قامت جیکوب به نظر می رسید.با این حال وقتی دیدم که تنه درخت زیر ضربات مشت جیکوب خم شد. و بعد با صدای بلاندی شکست،حیرت کردم.
    جیکوب با حیرت به لبه تیز تنه درحت شکسته درخت خیره شد و طولی نکشید که وخشت جای حیرت را در چشم هایش گرفت.
    او گفت:من باید برگردم.
    بعد چرخی زد و به سرعت با خالت قهرآمیزی از من دور شد.طوری که نجبور شدم برای رسیدن به او بدوم.
    پرسیدم:برمی گردی پیش سام؟
    می تونی این طور فکر کنی.
    و من درست فکر می کردم.او در حالی که زیر لب چیزی می گفت از من دور شد.
    تا نزدیکی اتومبیلم دنبال او دویدم و وقتی که او به طرف خانه برگشت،فریاد زدم:صبر کن.
    او به طرف من برگشت و دیدم که باز دست هایش بع لرزش افتاده بودند.
    او گفت:برو خونه بلا. من دیگه نمی تونم با تو جایی بیام.
    این حرف احمقانه و بی اهمیت به طور حیرت انگیزی ناراحتم کرد.
    دوباره اشک در جشم هایم جوشید و گفتم:تو داری ..... با من قهر می کنی؟
    همه این کلمه ها نادرست بودند.اما این کلمه ها نادرست بودند.اما این بهترین راه برای بیان تقاضای من از او بود.در هر حال ،دوستی بین من وجیکوب چیزی بیش از رفاقت مدرسه ای بود.قوی تر بود.
    او با صداس بلند خندید.خنده ای تلخ و گفت:نمی شه گفت.اگه قرار بود قهر کنیم من خودم بعدا بهت پیشنهاد اشتی می دادم.اما همین رو هم نمی تونم بهت بگم.
    جیکوب...چرا؟سام به تو اجازه نمی ده که دوست های دیگه ای داشته باشی؟خواهش می کنم جیک.تو قول دادی.من به تو احتیاج دارم.
    قبل از اینکه جیکوب شکل و معنایی ظاهری به زندگی من بدهد،در پوچی و بیهودگی غوطه ور بودم.حالا همان پوچی از اعماق وجودم سربرآورده و راهم را سد کرده بود.احساس تنهایی،گلویم را می فشرد.
    متاسفم بلا.
    جیکوب هر کلمه را به وضوح و با لحن سردی ادا کرده بود.گویی این صدا اصلا به او تعلق نداشت.
    باورم نمی شد که این واقعا همان چیزی باشد که جیکوب می توانست بگوید.چشم های خشمگین او نشان می داد که سعی دارد چیز دیگری به من بگوید،اما من نمی توانستم پیام او را درک کنم.
    شاید موضوع اصلا ربطی به سام نداشت.شاید به کالن ها هم مربوط نمی شد.شاید جیکوب فقط قصد داشت خودش را از یک وضعیت ناامیدان خارج کند.شاید باید به او اجازه می دادم این کار را بکند.اگر....این بهترین چیز برای او بود.باید ان کار را می کردم.ممکن بود کار درستی باشد.
    صدای خودم را به صورت زمزمه ای شنیدم:متاسفم که نتونستم...قبلا....کاش می تونستم احساس خودم رو نسبت به تو عوض کنم.
    من نا امید بودم و ان قدر حقیقت را کش می دادم که چیزی نمانده بود به شکل یک دروغ دربیاید.ادامه دادم:شاید....شاید من تغییر کنم....شاید اگه تو کمی به من وقت بدی...فقط حالا منو تنها نذار،جیک نمی تونم تحمل کنم.
    در یک لحظه حالت چهره اش از خشم به رنج تبدیل شد.دست لرزان او به طرف من دراز شد.
    نه.این طوری فکر نکن بلا.خواهش می کنم.خودت رو سرزنش نکن.فکر نکن که این وضعیت تقصیر توئه.همش تقصیر خودمه.قسم می خورم که موضوع به تو مربوط نمی شه.
    زیر لب گفتم:تو مقصر نیستی من مقصرم.
    جدی می گم بلا.من....
    تلاش او برای کنترل احساساتش، صدای او را گرفته تر نشان می داد.چشم های او مغذب بودند.بعد گفت:من دیگه به درد دوستی با تو نمی خورم.به هیچ درد دیگه ای هم نمی خورم.من دیگه اون چیزی که قبلا بودم نیستم.من دیگه خوب نیستم.
    چی؟
    مات و مبهوت به او خیره شدم و ادامه دادم:چی داری می گی؟تو خیلی خیلی بهتر از من هستی،جیک.تو خوبی!کی بهت گفته که نیستی؟سام؟این دروغ زشتیه جیکوب!اجازه نده این حرف رو بهت بزنه.
    باز هم به طور ناگهانی داشتم نعره می کشیدم.
    چهره جیکوب:سخت و سرد شد.گفت:لازم نیست کسی چیزی بگه.من خودم می دونم چی هستم.
    حالا او داشت عقب عقب از من دور می شد.
    دوباره گفت:متاسفم بلا
    این بار صدایش به زمزمه ای شکسته شبیه بود.او برگشت و با حالتی شبیه به دویدن به سمت خانه رفت.
    نمی توانستم از جایی که ایستاده بودم تکان بخورم.به آن خانه کوچک خیره شدم.خانه بسیار کوچک تر از آن به نظر می رسید که 4 پسر قوی هیکل و 2 مرد تنومند تر از آنها را در خود جای دهد.هیچ واکنشی از درون خانه به چشم نمی خورد.
    پرده ها کوچکترین حرکتی نداشتند و هیچ صدا یا جنبشی وجود نداشت. خانه با حالت عجیبی پیش روی من بود.
    نم نم باران شروع شده بود و نیش نرم ان را روی قسمت های مختلف پوستم حس می کردم. نمی توانستم چشمهایم را از خانه دور کنم. جاکوب برمی گشت او مجبور بود.
    باران تندتر شد و باد با سرعت بیشتری وزید. قطره های باران دیگر از بالا روی زمین نمی افتادند امتداد بارش انها نسبت به جهت غرب زاویه دار شده بود. می توانستم بوی نمک اقیانوس را حس کنم. موهایم صورتم را پوشانده و به جاهای خیس ان چسبیده بودم. بعضی از تار موهایم با مژه هایم گره خورده بودند. منتظر ماندم.
    سرانجام در باز شد و من با اسودگی قدمی به سمت جلو برداشتم.
    بیلی با صندلی چرخ دارش در استانه ی در پدیدار شد. کسی پشت سر او دیده نمی شد.
    او با چشمهایی که پر از تاسف بودنند گفت: بلا چارلی همین الان زنگ زد بهش گفتم که تو داری می ری خونه.
    دلسوزی او کار خودش را کرد. چیزی نگفتم. مانند یک روبات برگشتم و سوار اتومبیلم شدم. پنجره ها را باز گذاشته بودم و صندلی ها از لکه ها باران خیس شده بودند. به هر حال خودم هم کاملا" خیس بودم.
    ذهنم کوشید به ممن ارامش بدهد: زیاد هم بد نیست! زیاد هم بد نیست! واقعیت داشت .این وضع چندان هم بد نبود. دنیا که به اخر نرسیده بود. این وضع به این معنا بود که باید با ارامش اندکی که به دست اورده بودم وداع کنم. فقط همین.
    با خودم زمزمه کردم: زیاد هم بد نیست.
    بعد افزودم: اما خیلی بده!
    گمان کرده بودم که دوستی جیک می تواند حفره ی درونم را پر کند یا حداقل کمی ان را شفا دهد و مانع درد و رنج بیشتر من شود. اشتباه کرده بودم. جاکوب فقط حفره ی دیگری را در درون من ایجاد کرده بود و حالا سینه ام شبیه به پنیر سوئیسی بود! در شگفت بودم که چطور هنوز تکه تکه نشده و درهم نشکسته بودم.
    چارلی در هشتی خانه انتظار می کشید وقتی اتومبیل را متوقف کردم او از خانه خارج شد و به طرف من امد.
    در حالی که در اتومبیل را باز می کرد گفت: بیلی تلفن کرد. اون گفت که تو با جیک دعوا کردی- گفت که خیلی ناراحت شدی.
    بعد نگاهی به صورتم انداخت. حالت چهره اش نشان می داد که وحشت کرده بود. سعی کردم که چهره ام را با توجه به احساس درونی ام مجسم کنم تا ببینم او چه دیده بود! چهره ام خالی و سرد بود و می دانستم که چنین چهره ای یاداور چه چیزی برای چارلی است.
    زیر لب گفتم: این دقیقا اون چیزی نبود که اتفاق افتاد.
    چارلی بازویش را دور من انداخت و کمک کرد تا از اتومبیل پیاده شوم. او حرفی در مورد لباس های خیس من نزد.
    وارد خانه که شدیم او پرسید: پس چه اتفاقی افتاد؟
    در همان حال که حرف می زد پوستینی را از پشت کاناپه در اورد و دور شانه های من پیچید. متوجه شدم که بدنم هنوز می لرزید.
    صدایم بی روح بود: سام اولی می گه که جاکوب دیگه نمی تونه دوست من باشه.
    چارلی نگاه عجیبی به من انداخت و گفت: کی اینو به تو گفت؟
    گفتم: جاکوب.
    اگرچه این دقیقا" چیزی نبود که جاکوب گفته باشد اما به هر حال واقعیت داشت.
    ابروهای چارلی در هم فرو رفتند و او گفت: تو واقعا فکر می کنی که این بروبچه های گروه سام اولی ریگی به کفش دارن.
    -می دونم که اینطوره اما جاکوب هیچی به من نمی گه.
    صدای قطره های اب را که از لباس های خیسم به روی لیتولیوم اتاق می چکیدند و به صورت قطرات ریزتر به اطراف پخش می شدند می شنیدم. گفتم: می رم لباس هامو عوض کنم.
    چارلی که در افکار خودش غوطه ور بود با حواس پرتی گفت: باشه.
    تصمیم گرفتم دوش اب گرم بگیرم چون خیلی سردم بود اما به نظر نمی رسید که اب داغ تاثیری روی دمای بدنم داشته باشد. وقتی که خسته شدم و جریان اب را قطع کردم هنوز به شدت سردم بود. در سکوتی که ناگهان ایجاد شده بود صدای چارلی را از طبقه ی پایین شنیدم که با کسی صحبت می کرد. حوله ای دور خودم پیچیدم و در حمام را گشودم.
    صدای عصبانی چارلی را شنیدم: من این حرف رو قبول ندارم اصلا معنا نداره.
    دوباره سکوت برقرار شد و من متوجه شدم که او مشغول صحبت با تلفن است. دقیقه ای گذشت.
    ناگهان چارلی فریاد کشید: اینو گردن بلا ننداز.
    از جا پریدم. وقتی او دوباره شروع به صحبت کرد صدایش ارام تر و محتاطانه تر شده بود: بلا همیشه واضح و روشن گفته که اون و جاکوب با هم دوست هستن... خوب، اگه این موضوع بوده چرا تو اینو از اول نگفتی؟ نه بیلی فکر می کنمم که در این مورد حق با بلا باشه... چون من دختر خودمو می شناسم و اگه اون می گه که جاکوب قبلا از سام وحشت داشته...
    جمله ی او نیمه تمام ماند و وقتی که دوباره جواب دادد صدایش کمابیش شبیه به فریاد بود: منظورت چیه که من دختر خودمو اونطور که باید و شاید نمی شناسم!
    او لحظه ای گوش داد و بعد با صدای اهسته ای که من به زحمت می شنیدم گفت: اگه فکر می کنی که من این موضوع را به یاد اون می اندازم سخت در اشتباهی. اون تازه داره با این موضوع کنار می اد. اگه رابطه ی جاکوب با این یارو سام دوباره باعث افسردگی بلا بشه جاکوب با من طرفه! تو دوست من هستی بیلی اما این ماجرا داره به خونواده ی من لطمه می زنه.
    سکوت کوتاهی برقرار شد تا بیلی جواب بدهد.
    چارلی گفت: خوب، فهمیدی بیلی-اگه اون پسر ها دست از پا خطا کنن خبرش به گوشم می رسه. ما به دقت مراقب اوضاع هستیم در این مورد مطمئن باش.
    او دیگر چارلی نبود حالا او رئیس پلیس سوان بود!
    -باشه،آره، خدافظ.
    چارلی گوشی را محکم روی تلفن کوبید.
    پاورچین پاورچین اما به سرعت از راهرو گذشتم و وارد اتاقم شدم. صدای غرولند چارلی از اشپزخانه به گوش می رسید.
    پس بیلی می خواست تقصیرها را گردن من بیندازد. من وقت زیادی را با جاکوب گذرانده بودم و گویا بیلی دیگر از این وضع خسته شده بود.
    واکنش بیلی عجیب بود. البته خود من هم نگران این موضوع بودم اما بعد از حرف هایی که بعدازظهر همان روز جاکوب به من گفته بود نمی توانستم حرف بیلی را باور کنم. دوستی ما بسیار عمیق تر از ان بود که عشق یه طرفه ی شکشست خورده ای تلقی شود و من به راستی متعجب بودم که بیلی چگونه توانسته بود خودش را تا این حد پست کند که بتواند چنین ادعایی را مطرح کند. این واکنش بیلی من را به این نتیجه رساند رازی که انها سعی در مخفی نگه داشتن ان از من داشتند مهم تر از انچه بود که تصور کرده بودم. حداقل حالا چارلی طرف من بود.
    لباس خوابم را پوشیدم و به درون تختخوابم خزیدم . در ان لحظه زندگی چنان چهره ی تیره و تاری به خود گرفته بود که به خودمن اجازه دادم تقلب کنم. حفره ی- یا بهتر بگویم حفره های - سینه ام دردناک شده بودند پس چرا نباید تقلب می کردم؟ خاطره ای را به ذهنم فراخواندم- البته نه خاطره ای واقعی را که بر درد و رنجم بیافزاید- خاطره ی دروغین صدای ادوارد را که بعدازظهر همان روز در حضور جاکوب شنیده بودم و در ذهنم انقدر با این خاطره بازی کردم که به خواب رفتم در حالی که قطره های اشکم به ارامی روی گونه های بی روحم سرازیر شده بودند.
    امشب رویای جدیدی داشتم. باران می بارید و جاکوب بی هیچ سروصدایی در کنار من راه می رفت. ولی زمین زیر پای من چنان صدا می داد که گویی از شن و ماسه ی خشک تشکیل شده بود. اما او جاکوب من نبود او جاکوب جدید و بداخلاقی بود که حرکات نرم و زیبایی داشت. نرمی راه رفتن او من را به یاد کس دیگری می انداخت.
    در همان حال که به او خیره شده بودم اجزای صورتش تغییر کردند. رنگ فندقی پوستش به تریج محو شد و به جای ان رنگ سفید استخوانی چهره اش را پوشاند. چشمهایش به رنگ طلایی در امدند بعد سرخ شدند و سپس طلایی شدند. موهای کوتاه سرش در مقابل نسیمی که می وزید پیچ و تابی خوردند و رفته رفته برنزی شدند. و ... و چهره اش چنان زیبا و جذاب شد که قلب من را تکه تکه کرد. دستم را به طرف او دراز کردم اما او یک قدم از من دور شد و دستهایش را همچون سپری بالا اورد و بعد ادوارد ناپدید شد.
    وقتی در میان تاریکی اتاق از خواب بیدار شدم مطمئن نبودم که تازه شروع به اشک ریختن کرده بودم یا اینکه در تمام مدت رویای خودم اشک هایی ریخته بودم که حالا هم ادامه داشتند. نگاهی به سقف تیره ی اتاقم انداختم. حس می کردم که نیمه شب است- هنوز بین خواب و بیداری بودم شاید بیشتر خواب. با خستگی چشمهایم را بستم و دعا کردم که خواب بی رویایی داشته باشم.
    اما درست در همان لحظه صدایی شنیدم که حدس زدم همان باعث بیدار شدن من از رویای اولم شده بود. شیء تیزی با صدای جیغ مانندی به روی پنجره ی اتاقم کشیده می شد مثل ناخن هایی که روی شیشه کشیده شوند.
    فصل 12:"مهاجم"
    چشم هایم از وحشت کاملا باز مانده بودند.گرچه انقدر خسته و گیج بودم که هنوز از خواب یا بیدار بئدن خودم مطمئن نبودم.
    چیزی با همان صدای نازک و جیغ مانند،شیشه ی پنجره اتاقم را می خراشید.خواب آلودگی من را گیج و منگ کرده بود.به زحمت از تخت خوابم پایین امدم و در حالی که اشک های به جا مانده در جشم هایم مرا به پلک زدن واداشته بودند،تلوتلوخوران خودم را به پنجره رساندم.
    آن سوی شیشه پیکر بزرگ و تیره ای به طور نا منظم و آشفته ای تکان می خورد.در وافع ان ظیکر تیره به طرف من خیز برداشته بود و گویی خیال داشت با خرد کردن شیشه وارد اتاق شوئ.با وحشت گامی به عقب برداشتم و گلویم آمادخ جیغ کشیدن شد.
    ویکتوریا!

    او به سراغ من آمده بود.من قادر به هیچ حرکتی نبودم.
    چارلی هم در خطر بود..
    جلوی جیغم را گرفتم.باید ساکت می ماندم.به هر نحوی که می شد باید کاری می کردم که چارلی به انجا نیاید...
    و بعد صدای گرفته آشنایی از آن پیکر تیره به گوش رسید.
    بلا،اخ!لعنتی!پنجره رو باز کن!آخ!
    چند لحظه طول کشید تا توانستم بر وحشتم غلبه کنم و تکانی به خودم بدهم.بعد با عجله خودم را به کنار پنجره رساندم و ان را باز کردم.نور اندک ماه که از پشت ابرها مش تابید برای تشخیص هویت شبه تیره کافی بود.
    نفس زنان پرسیدم:چی کار داری می کنی؟
    جیکوب به طرز خطرناکی به بالای درخت صنوبری که در وسط حیاط کوچک خانه روییده بود،چسبیده بود.سنگینی او درخت را به طرف خانه خم کرده و حالا او در حال تاب خوردن بود.پاهای او در فاصله حدود شش هفت متری زمین به این سو و آن سو تکان می خوردند و کمتر از یک متر با من فاصله داشتند.شاخه های نازک بالای درخت با صدای جیغ مانند گوش خراشی به دیوار پهلوی خانه کشیده می شدند.
    جیکوب هن و هن کنان گفت:سعی می کنم...
    در این لحظه او سنگینی اش را به طرف دیگر درخت انداخت و ادامه داد:...به قولم وفا کنم.
    چشم هایم را باز و بسته کردم تا پرده اشک را پاره کنم،و ناگهان یقین پیدا کردم که خواب می بینم.
    ببینم،تو کب قول دادی که خودت رو از درخت خونه چارلی بندازی و بکشی؟
    او صدای حاکی از ناخشنودی از بینی اش در آورد و در حالی که ناراحت به نظر می رسید و پاهایش را برای حفظ تعادلش تاب مب داد دستور داد:از سر راه برو کنار.
    چی؟
    او دوباره پاهایش را به طرف عقب و جلو تاب داد تا نیروی محرکه اش را افزایش دهد.متوجه شدم که او درصدد انجام چه کاری بود.
    نه،جیک!!
    اما خودم را به کناری انداختم،چون دیگر خیلی دیر شده بود،او با غرولندی خودش را به طرف پنجره اتاقم پرت کرد.
    چیزی نمانده بود که وحشت از افتادن و مردن او،یا حداقل معلول شدن او در اثر برخورد با چهارچوب پنجره ،من را وادار به جیغ کشیدن کند،اما در کمال تعجب او را دیدم که با چابکب تمام از میان پنجره گذشت و با صدای تالاپ خفیفی روی چنجه پاهایش روی کف اتاق من فرود آمد.
    هر دو بی اختیار به در اتاق نگاه کردیم و نفس در سینه هایمان حبس شد تا مطمئن شویم که سرو صدا چارلی را از خواب بیدار نکرده است.لحظه کوتاهی در سکوت گذشت و بعد صدای خر خر خفه چارلی را شنیدیم.
    نیشخند پهنی به ارامی تمام جهره جیکوب را دربرگرفت.به نظر می رسید که بی نهایت از خودش خشنود بود.این همان نیشخندی نبود که من می شناختم و بسیار دوست داشتم،نیشخند جدیدی بود که صداقت و خلوص سابق او را به تلخی به سخره کشیده بود.نیشخندی در چهره ای جدید که به سام تعلق داشت.
    این نیشخند کمی از حد تحمل من خارج بود.
    من به خاطر نگرانی برای این پسر گریه ها کرده بودم.امتناع حشن او برای دوستی با من ،حفره دردناک جدیدی را در قسمتی از سینه ام که سالم باقی مانده بود،ایجاد کرده بود.او پشت سرش کابوس جدیدی را برای من گذاشته بود.مثل آلودگی یک جراحت -توهین بعد از زدن زخم.و حالا او اینجا در اتاق من بود و طوری به من نیشخند می زد که گویی هیچ کدام از آن اتفاق ها نیفتاده بود.بدتر از آن اینکه،اگرچه با ورود او به اتاق من ،با سرو صدا و به طرزی ناهنجار انجام شده بود،با این حال مرا به یاد زمانی انداحته بود که ادوارد عادت داشت بی سر و صدا از پنجره اتاق من وارد بشود.این یادآوری زخم های شفانیافته وجودم را به درد اورد.
    همه اینها به اضافه این واقعیت که حسابی خسته بودم،باعث می شدند که نتوانم برخورد دوستانه ای با او داشته باشم.در حالی که سعی می کردم لحنم را تا حد ممکن زهرآگین تر سازم،با عصبانیت زمزمه کردم:برو بیرون.
    او پلک زد و چهره اش غرق در حیرت شد.
    با اعتراض گفت:نه.من اومدم که عذرخواهی کنم.
    قبول نمی کنم.
    سعی کردم تا او را از پنجره به بیرون هل بدهم-اگر این یک رویا بود بی شک او صدمه ای نمی دید!-اما فایده ای نداشت.حتی نتوانسته بودم یک سانتی متر او را به عقب برانم.به سرعت دست هایم را پایین انداختم و از او دور شدم.
    اگرچه هوای سرد بیرونکه از پنجره وارد اتاق می شد من را به لرزه انداخته بود،اما جیکوب پیراهن به تن نداشت و تماس دست هایم با سینه برهنه او-وقتی که قصد داشتم او را از پنجره بیرون بیندازم-باعث شده بود که احساس ناخشایندی به من دست بدهد.پوست او از گرما می سوخت.مثل گرمایی که در آخرین ملاقاتم با او در سرش احساس کرده بودم.گویی او هنوز بیمار بود و تب داشت.اما به نظر نمی رسید که بیمار باشد.او بزرگ تر از قبل به نظر می آمد!او به طرف من خم شد و پهنای بالا تنه اش پنجره را از دید من پوشاند.واکنش خشمگینی که نشان داده بودم زبان او را بند آورده بود.
    ناگهان احساس کردم تاب و تحملم را از دسته داده ام-مثل این بود که تمام بی خوابی های شبانه ام یک جا به من هجوم آورده بودند.خستگی چنان بر وجودم چیره شده بود که گمان می کردم به زودی همان جا روی کف اتاق بیهوش می شوم.تلو تلو می خوردم و به شدت سعی داشتم چشم هایم را باز نگه دارم.
    جیکوب با نگرانی نجوا کرد:بلا؟
    در حالی که هنوز تعادل نداشتم آرنجم را گرفت.و مرا به طرف تختخوابم برد.وقتی به لبه تخت رسیدم پاهایم توان خودشان را از دست دادند با صدای تالاپی روی تشک نرم افتادم.
    جیکوب پرسید:هی حالت خوبه؟
    و در همان حال پیشانی اش از نگرانی چین برداشته بود.
    سرم را بلند کردم و نگاهی به او انداختم،اشک ها هنوز روی گونه هایم خشک نشده بودند.پرسیدم:جیکوب چرا باید حال من خوب باشه؟
    اندوه جای بخشی از آزردگی چهره اش را گرفت.
    با لحنی موافق گفت:حق با توئه.
    و نفس عمیقی کشید و ادامه داد:خوب ...من-من خیلی متاسفم.
    بدون شک عذرخواهی صادقانه ای بود.اما هوز خشم از چهره اش نرفته بود.
    پرسیدم:برای چی به اینجا اومدی؟من عذرخواهی تو رو نمی خوام .جیک.
    زیر لب گفت:می دونم اما نمی تونستم رفتاری رو که امروز بعد از ظهر با تو داشتم فراموش کنم.خیلی وحشتناک بود.منو ببخش.
    با خستگی سرم را جنباندم و گفتم:اصلا سر در نمی آرم.
    می دونم می خوامتوضیح بدم.ناگهان جمله اش را ناتمام گذاشت.
    دهانش باز مانده بود و مثل این بود که ناگهان چیزی زبانش را بند آورده باشد.بعد با نفس عمیقی هوا را به درون سینه اش کشید و گفت:اما نمی تونم توضیح بدم.و درحالی که هنوز عصبانی بود اضافه کرد:کاش می تونستم.گذاشتم تا سرم روی دست هایم بیفتد.با صدایی که به زحمت از زیر بازوهایم شنیده می شد:چرا؟؟؟
    او لحظه ای ساکت ماند.سرم را به پهلو جرخاندم-خسته تر از آن بودم که بتوانم آنرا صاف نگه دارم-تا صورتش را ببینم.متعجب شدم.چشم های او نگرانو دندان هایش قفل شده بودند و تقلایی که داشت پیشانی اش را چین انداخته بود.
    پرسیدم:چی شده؟
    هوا را با سنگینی از سینه اش بیرون فرستاد و من متوجه شدم که نفسش را هم حبس کرده بود.با ناامیدی زمزمه کرد:نمی تونم این کار رو بکنم.
    چه کاری رو؟
    بی توجه به سئوال من پرسید:ببین بلا تا حالا شده یه رازی داشته باشی که نتونی اون رو با کسی درمیون بذاری؟
    او با نگاه معنی داری به من خیره شد و ذهن من بی درنگ متوجه کالن ها گردید.امیدوار بودم که حالت چهره ام عذاب درونم را بروز نداده باشد.
    با لحن مصرانه ای ادامه دادچیزی که تو دوست داشتی از چارلی،از مادرت....مخفی نگه داری...؟چیزی که حتی نمی تونستی درباره اون با من صحبت کنی؟حتی حالا؟
    احساس کردم که چشم هایم جمع شدند.به سئوال او جواب ندادم،گرچه می دانستم که او سکوت من را حمل بر تایید حرف هایش خواهد کرد.
    در حالی که دوباره به تقلا افتاده بود و به نظر می رسید دنبال کلمه های مناسب دیگری می گشت گفت:می تونی درک کنی که من هم توی وضعیت ...مشابهی قرار گرفته باشم؟گاهی وفاداری مانع از انجام کاری می شه که باید حتما انجام بدی،گاهی رازت فقط به خودت تعلق نداره.
    بع این ترتیب دیگر بحثی با او نداشتمواو کاملا حق داشت-خود من هم رازی در سینه داشتم که متعلق به من نبود که بخواهم آنرا فاش کنم.بلکه رازی بود که باید از آن محافظت می کردم.رازی را که ناگهان به نظرم رسیده بود جیکوب همه چیز را درباره ی آن می دانست.
    اما هنوز نمی دانستم راز درون سینه ام جه ارتباطی با او یا سام یا بیلی داشت.چه چیزی آن ها را ناراحت می کرد.آن هم حالا که کالن ها از آن جا رفته بودند؟
    جیکوب،من نمی دونم تو برای چی به اینجا اومدی،مثل این که تو می خوای به جای جواب دادن به سئوال های من برام معما طرح کنی!
    زمزمه کنان گفت:متاسفم،این خیلی ناامید کننده اس.
    در آن اتاق تاریک لحظه ای طولانی به هم نگاه کردیم،ناامیدی بر چهره هر دوی ما پرده انداخته بود.
    او ناگهان گفت:چیزی که داره منو می کشه اینه که تو حالاشم این موضوع رو می دونی.من همه چیز رو به تو گفتم.
    درباره چی داری صحبت می کنی؟
    ناگهان نفس عمیقی کشید و به طرف من خم شد،و در یک لحظه هیجان شدیدی جای ناامیدی را در چهره اش گرفت.نگاهش را با شدت به عمق چشم های من تاباند و با لحن شتابزده و در حالی که نفسش نیز همچون پوستش داغ شده بود،واژه ها را درست در مقابل صورت من ادا کرد.
    فکر می کنم یه راهی برای حل این مسئله پیدا کرده باشم-چون تو موضوع رو می دونی بلا!من نمی تونم اون رو بهت بگم،مگه اینکه خودت موضوع رو حدس بزنی!به این ترتیب دیگه کسی نمی تونه منو سرزنش کنه!!
    از من می خوای حدس بزنم؟چی رو حدس بزنم؟
    راز من رو!تو می تونی این کار رو بکنی-تو جواب معما رو می دونی!
    دوبار پلک زدم و سعی کردم آشفتگی ذهنم را از بین ببرم.بسیار خسته بودم.هیچ کدام از حرف های او برای من معنا نداشتند.
    او به دقت به چهره بی خالت من نگاه کرد،و بعد دوباره چهره اش درهم رفت.او گفت:بزار ببینم می تونم بهت کمکی بهت بکنم.
    نمی دانستم قصد انجام چه کاری را داشت.اما هرچه بود باعث شد به نفس نفس بیفتد
    .

    در حالی که سعی داشتم منظور او را بفهمم .گفتم:کمک؟
    پلک هایم در حال بسته شدن بودند.اما به زحمت آنهارا باز نگه داشتم
    .

    او که به سختی نفس می کشید گفت:آره مثلا بهت سرنخ بدم
    .

    صورت من را میان دست دست های بزرگ و بسیار گرم خودش گرفت در فاصله ی چند سانتی متری چهره خودش نگه داشت.بعد بع چشم هایم خیره شد و شروع به زمزمه کرد،گویی می خواست در کنار واژه هایی که به کار می برد مفهوم دیگری را هم از راه نگاه به من منتقل کند.او گفت:اولین روزی رو که با هم ملاقات کردیم به یاد می آری؟-روی ساحل منطقه لاپوش؟
    البته که به یاد می ارمو
    درباره اون با من حرف بزن
    .

    نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم ذهنم را متمرکز کنم.گفتم:تو دربار اتومبیلم چیزهایی از من پرسیدی
    ...

    سرش را تکان داد و با نگاهش من را به ادامه حرف هایم ترغیب کرد
    .

    ما درباره اتومبیل ربیت تو هم حرف زدیم
    .....

    ادامه بده
    .

    بعد برای پیاده روی به طرف پایین دست ساحل رفتیم
    .....

    درحالی که جزئیات آن خاطره را به یاد می آوردم ،گونه هایم زیر دست های او گرم می شدند اما داعی پوست او مانع از آن بودند که گرمای صورتم را احساس کند.در آن روز من از او خواسته بودم تا با من پیاده روی کند و با زرنگی ناشیانه اما موفقیت آمیزی حرف هایی را از زیر زبان او بیرون کشیده بودم
    .

    او سرش را تکان می داد و با نگرانی در انتظار ادامه حرف هایم بود
    .

    با صدایی که به زخمت شنیده می شد گفتم:تو قصه های ترسناکی رو برای من تعریف کردی...افسانه کوئیلوت
    .

    او چشم هایش را بست و دوباره آنها را باز کرد و کفت:آره
    این کلمه را با لحن نگران و بسیار مشتاقی ادا کرده بود.گویی در استانه حقیقت مهمی قرار داشت.در حالی که آهسته صحبت می کرد تا کلمه ها را شمرده و واضح ادا کند،گفت:یادت می آد اون موقع من چی گفتم؟
    حتی در میان تاریکی هم مطمئن بودم که او تغییر رنگ چهره ام را دیده بود.چگونه ممکن بود حرف های او را فراموش کرده باشم؟در آن روز جیکوب بی آن که بداند چه می کند،دقیقا چیزی را که من در صدد دانستن آن بودم به من گفته بود.اینکه ادوارد یک خون آشام بود
    .

    او با چشم هایی که زیاد می دانستند به من نگاه می کرد!بعد گفت:خوب فکر کن
    .

    زیر لب گفتم:آره یادم می آد
    .

    او به سختی نفس عمیقی کشید وگفت:ببینم همه اون داستان ها رو به یاد می اری
    ....

    نتوانست سئوالش را تمام کند.دهانش باز مانده به نظر می رسید چیزی راه گلویش را بسته است
    .

    پرسیدم:منظورت همه اون داستان هایی هست که تعریف کردی؟
    او بی هیچ حرفی سرش را تکان داد
    سرم به دوران افتاد.در واقع فقط یک داستان اهمیت داشت.می دانستم که در آن موقع او حرف هایش را با داستان های دیگری شروع کرده بود.اما نمی توانستم آن مقدمه بی اهمیت را به یاد بیاورم.به خصوص حالا که خستگی مغزم را در برگرفته بود.شروع کردم به تکان دادن سرم
    .

    جیکوب ناله ای کرد و از جا جهید.مشت هایش را روی پیشانی اش فشار داد و با عصبانیت نفس تندی کشید وزیر لب گویی با خودش حرف می زند کفت:تو اینو می دونی،تو اینو می دونی
    .

    جیک.جیک.خواهش می کنم.من خیلی خسته ام .الان فکرم کار نمی کنه.شاید صبح
    ....

    او نفس منظمی کشید و سرش را تکان داد و با لحن تلخ و نیش داری گفت:شاید دوباره یادت بیاد.فکر کنم بتونم بفهمم که تو چرا فقط یکی از اون داستان ها رو به یاد داری
    .

    دوباره به سرعت به طرف من جهید و گفت:ناراحت نمی شی از تو سئوالی در اون مورد بپرسم؟

    لحن اوهنوز گزنده بود.ادامه داد:مدت هاست که حاضرم برای دونستن جواب این سئوال جونمو بدم!

    با احتیاط پرسیدم:سئوال درباره چی؟
    درباره اون داستانی که من درباره خون آشام ها به تو گفتم.

    با چشم های نگران به او خیره شدم و قادر نبودم جوابش را بدهم.اما او سئواش را مطرح کرد.

    واقعا نمی دونی؟ با صدایی گرفته ادامه داد:ببینم من اون کسی بودم که به تو گفتم اون چه موجودیه؟
    او از کجا این را می دانست؟چرا تصمیم گرفته بود آن داستان را باور کند؟آن هم حالا؟داندان هایم به هم فشرده شدند.متقابلا به او خیره شدم،بی آنکه قصدی برای خرف زدن داشته بشام.او می توانست این را در چشم هایم ببیند.
    با صدایی که حتی گرفته تر شده بود گفت:حالا فهمیدی منظور من از وفاداری جیه؟من هم همون وضعیت تو رو دارم.حتی بدتر .تو نمی تونی تصور کنی که من چه تعهد سختی ....
    من این خالت او را دوست نداشتم-دوست نداشتم ببینم که چکونه وقتی عبارت تعهد سخت را بر زبان آورده بود چشم هایش بسته شدند.در واقع احساس من شدیدتر از دوست نداشتن بود-من از این حالت متنفر بودم.از هر چیزی که باعث درد و رنج او شود،نفرت داشتم.آن هم به شدت.
    جهره سام ذهن من را پر کرد.
    این کار برای من اساسا داوطلبانه بود.من از روی عشقی که داشتم راز کالن ها را حفظ می کردم.عشقی یک طرفه اما واقعی .به نظر نمی رسید که برای جیکوب این گونه باشد.
    زیر لب پرسیدم:راهی نیست که بتونی خودت رو آزاد کنی؟
    و در همان حال دستم را به روی زبری موهای کوتاه شده در پشت سرش کشیدم.
    دست های او شروع به لرزیدن کرد.اما چشم هایش را نگشود و گفت:نه.تا آخر عمرفوضع من همینه.محکومیت ابدی.
    بعد با لبخند مرموزی ادامه داد:و شاید حتی بعد از مرگ.
    ناله کنان گفتم:نه جیک.چطوره از این جا فرار کنیم؟فقط تو و من.اگه از خونه هامون بریم و دیگه دست سام به تو نرسه،چی؟
    زمزمه کنان گفت:بلا این چیزی نیست که من بتونم ازش فرار کنم.اما اگه می تونستم حتما با تو فرار می کردم.
    حالا شانه هایش هم می لرزیدند.نفس عمیفی کشید و ادامه داد:ببین من دیگه باید برم.
    چرا؟
    یه دلیلش اینه که به نظر می آد هر لحظه ممکنه تو از حال بری.تو به خواب احتیاح داری-من وقتی به تو احتیاج دارم که سر حال و قبراق باشی.تو چیزی رو که من می خوام به یاد می آری .باید به یاد بیاری.
    و دلیل دیگه؟
    او اخم کرد و گفت:باید مخفیانه از اینجا بیرون برم-من اجازه ندارم تو رو ببینم.حتما الان اونها تو این فکر هستن که من کجا رفته ام.
    دهانش را پیجاند و گفت:فکر می کنم که بهتره برم پیششون.
    با عصبانیت کفتم:مجبور نیستی چیزی بهشون بگی.
    بگم یا نگم فرقی نمی کنه.
    آتش خشم درونم جوشید و گفتم:من از اونها متنفرم!
    جیکوب که هاج و واج مانده بود،با چشم های گشاه شده به من نگاه کرد و گفت:نه بلا.از اون بچه ها متنفر نباش.این تقصیر سام یا هر کس دیگه ای نیست.قبلا که بهت گفتم-تقصیر خودمه.در واقع سام.... آدم خیلی خوبیه.جرید و پل هم عالی هستن.اما پل یه کمی.... و امبری هم که همیشه دوست من بوده.اونجا چیزی عوض نشده.در واقع تنها چیزی هست که عوض نشده.من واقعا از فکر هایی که درباره سام کرده بودم خجالت می کشم....
    از نظر او سام خیلی خوب بود!با ناباوری به او چشم غره رفتم اما چیزی نگفتم.
    با کنجکاوی پرسیدم:نگفتی چرا قرار نیست که منو ببینی.
    نگاهش را به پایین انداخت و نجواکنان گفت :خطرناکه.
  10. #10
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    فصل یازدهم
    فرقه
    هر زمان که چشمهایم را به روی نور صبحگاهی باز می کردم و متوجه می شدم که یک شب دیگر هم زنده بوده ام، حیرت زده می شدم.بعد از رهایی از حیرت قلب من به شدت به تپش می افتاد و کف دستهایم عرق می کردند در واقع تا موقعی که از خواب بیدار نمی شدم و یقین پیدا نمی کردم که چارلی هم جان سالم به در برده است نمی توانستم نفس بکشم.
    می دانستم که او نگران است- من را می دید که با هر صدای بلندی از جا می پرم یا اینکه بدون هیچ دلیلی- البته از نظر او- صورتم ناگهان سفید می شود. از پرسشهایی که گاهی می پرسید به نظر می رسید که از غیبت دایمی جاکوب ناراحت است.
    وحشتی که همیشه بر افکارم حاکم بود اغلب من را نسبت به این واقعیت غافل می کرد که هفته ی دیگری گذشته بود... و جاکوب هنوز به من تلفن نکرده بود. اما وقتی که توانستم روی زندگی عادی خودم متمرکز شوم- البته اگر واقعا" می شد زندگی من را عادی دانست- این موضوع مرا ناراحت می کرد.
    به شدت برای او دلتنگی می کردم.
    قبل از اینکه به این وحشت احمقانه دچار شوم به اندازه ی کافی تنهایی کشیده بودم. حالا بیش از هر وقت دیگری دلم برای خنده ی بی خیال و نیشخند واگیردار او تنگ شده بود. به امنیت تعمیر گاه خانگی او احتیاج داشتم و دلم می خواست دست گرم او دور انگشت های سردم بپیچد.
    تا حدی انتظار داشتم که روز دوشنبه زنگ بزند. اگر در مورد اِمبری پیشرفتی حاصل شده بود، نباید جاکوب ان را به من می گفت؟ دلم می خواست باور کنم که نگرانی او برای دوستش همه ی وقت او را گرفته بود، تا اینکه فکر کنم او من را به فراموشی سپرده است.
    روز سه شنبه به او تلفن کردم اما هیچ کس جواب نداد. ایا خطوط تلفن هنوز مشکل داشتند؟ یا اینکه بیلی دستگاه نمایشگر شماره ی تماس گیرنده، خریده بود؟
    روز چهارششنبه هر نیم ساعت یک بار به انجا زنگ می زدم و این کار را تا کمی بعد از ساعت یازده شب ادامه دادم تا اینکه دیگر از شنیدن صدای گرم جاکوب ناامید شدم.
    روز پنج شنبه جلوی خانه ی چارلی در اتومبیلم نشسته بودم- و قفل درها را به پایین فشار داده بودم- و مدت یک ساعت تمام سوئیچ در دستم بود. با خودم کلنجار می رفتم و سعی داشتم خودم را برای سفر سریعی به لاپوش متقاعد کنم، اما نمی توانستم این کار راا بکنم.
    می دانستم که حالا لورنت پیش ویکتوریا برگشته بود. اگر به لاپوش می رفتم ممکن بود حداقل یکی از انها را به انجا بکشانم. اگر وقتی جاکوب در ان حوالی بود انها به من بر می خوردند چه اتفاقی می افتاد؟ با اینکه از دوری جاکوب خیلی ناراحت بودم می دانستم که برای او بهتر است از من دوری کند چون برایش خطر کمتری داشت.
    خیلی بد بود که من نمی توانستم راهی برای سالم نگه داشتن چارلی پیدا کنم. شب هنگام بیش از هر زمان دیگری احتمال داشت که انها به جستجوی من بیایند و من به چه زبانی می توانستم چارلی را بیرون از خانه نگه دارم؟ اگر واقعیت را به او می گفتم ممکن بود من را به تیمارستانی بفرستد تا در اتاقی با دیوارهای عایق پوش تحت مراقبت باشم. حتی اگر فکر می کردم که زندانی شدن من در چنین جایی چارلی را از خطر دور نگه می دارد ان را تحمل می کردم که هیچ، به استقبال ان هم می رفتم. اما احتمالا ویکتوریا قبل از هرجتی دیگری به خانه ی چارل می امد تا مرا بیابد. شاید اگر او من را در اینجا پیدا می کرد به همین مقدار بسنده می نمود- شاید وقتی کارش با من تمام می شد از انجا می رفت.
    بنابراین نمی توانستم بگریزم. اگر هم می توانستم کجا باید می رفتم؟ پیش رنی؟ فکر اینکه سایه های مرگبار تعقیب کننده ام را به دنیای امن و افتابی مادرم بکشانم تنم را به لرزه می انداخت. نه! من هرگز حاضر نبودم او را به این شکل به خطر بیندازم.
    نگرانی به تردیج سوراخی در معده ام ایجاد می کرد. به زودی تعداد این سوراخ ها بیشتر می شد.
    ان شب چارلی لطف دیگری به من کرد و دوباره به هری زنگ زد تا بداند بیلی و جاکوب بلک از شهر خارج شده اند یا نه. هری گزارش داد که شب چهارشنبه بیلی در جلسه ی شورای قبیله حاضر بوده اما هیچ حرفی در مورد رفتن از شهر نزده است. چارلی از من خواست تا خودم را ازار ندهم... جاکوب اگر فرصتی پیدا می کرد مکن بود با من تماس بگیرد.
    بعدازظهر جمعه وقتی با اتومبیلم از مدرسه به خانه باز می گشتم ناگهان ان اتفاق افتاد.
    من به مسیر اشنای همیشگی ام توجهی نداشتم و اجازه داده بودم غرش موتور مغزم را پر کند و نگرانیهایم را فرونشاند که ناگهان ضمیر ناخوداگاهم حکمی صادر کرد که گویا مدتی بدون اطلاع من روی ان کار کرده بود.
    همین که از حکم صادر شده ی ضمیر ناخوداگاهم اطلاع یافتم، از اینکه زودتر متوجه این موضوع نشده بودم، احساس حماقت کردم. درست بود که چیز های زیادی ذهنم را مشغول کرده بودند- انتقام، خون اشام های نگران، گرگ های جهش یافته ی غول پیکر، حفره ای با لبه های ناهموار در سینه ام- اماوقتی که مدارک و شواهد را کنار هم گذاشتم حقیقت به نحو خجالت اوری واضح و روشن بود.
    جاکوب از من دوری می کرد. چارلی می گفت که او حالت عجیبی پیدا کرده است و ناراحت به نظر می رسد... به اضافه ی جواب های مبهم و بی فایده ی بیلی.
    خدایا! من دقیقا" می دانستم که چه اتفاقی برای بیلی افتاده است.
    کار، کارِ سام اولی بود. حتی کابوس هایم سعی کرده بودندکه این حقیقت را به من بگویند. سام بر جاکوب تسلط یافته بود! همان اتفاقی که برای سایر پسرهای ان منطقه می افتاد، برای دوست من هم روی داده و او. را از من ربوده بود. او به درون فرقه ی سام کشیده شده بو.د.
    احساس سریعی به من گفت که او هرگز من را رها نکرده است.
    اتومبیلم را جلوی خانه پارک کردم تادرجا کار کند. چه باید می کردم؟ خطرهای مختلف را با هم مقایسه کردم.
    اگر به جستجوی جاکوب می رفتم، احتمال اینکه ویکتوریا یا لورنت من را در کنار او بیابند افزایش می یافت.
    اگر به جستجوی او نمی رفتم، سام هرچه بیشتر جاکوب را به درون گروه ترسناک و اجباری خود می کشید. اگر زود اقدام نمی کردم شاید برای همیشه دیر می شد.
    یک هفته گذشته بود و هنوز هیچ خون اشامی به سرلغ من نیامده بود یک هفته زمان خیلی زیادی برای برگشتن انها بود بنابراین من برای انها در اولویت نبودم. همان طور که پیش تر نتیجه گیری کرده بودم، احتمال اینکه شب هنگام به سراغ من بیایند، بیش از هر احتمال دیگری بود؛ احتمال اینکه انها تا منطقه ی لاپوش دنبال من بیایند، بسیار کمتر از احتمال از دست دادن جاکوب و جذب کامل او بوسیله ی سام بود.
    این اقدام من ارزش رفتن به جاده ی جنگلی خلوت را داشت. رفتن من به انجا بیهوده نبود، برای این نبود که ببینم در انجا چه اتفاقی می افتد، خوب می دانستم که در انجا چه خبر است؛ رفتن به انجا برای من حکم یک ماموریت نجات را داشت.می خواستم با جاکوب حرف بزنم- و اگر مجبور می شدم او را می ربودم! زمانی در گذشته یکی از برنامه های پی بی اس را در تلویزیون دیده بودم که موضوعِ ان ، پاک کردن اطلاعات غلط از ذهن افرادی بود که شستشوی مغزی شده بودند. بدون شک، برای جاکوب هم درمانی وجود داشت.
    تصمیم گرفتم ابتدا به چارلی تلفن کنم. شاید اتفاقی که در لاپوش می افتاد، موضوعی بود که پلیس باید در ان مداخله می کرد. با سرعت وارد خانه شدم. می خواستم هرچه زود تر برگردم و به طرف جاده ی جنگلی راه بیفتم.
    در اداره ی پلیس چارلی خودش گوشی را برداشت.
    -چارلی سوان.
    -پدر، بلا هستم.
    -مشکلی پیش اومده؟
    این بار نمی توانستم با فرضیه ی مصیبت بار چارلی مخالفت کنم. صدایم می لرزید.
    گفتم: من نگران جاکوب هستم.
    او که از این موضوع غیرمنتظره متعجب شده بود پرسید:چرا؟
    -فکر می کنم... فکر می کنم اتفاق عجیبی داره تو منظقه ی لاپوش می افته. جاکوب به من حرفهای عجیبی رو در باره ی پسرهای هم سن و سال خودش گفته بود. حالا خودش هم داره مثل اونها رفتار می کنه و من خیلی می ترسم.
    او لحن خود را به لحن تخصصی و پلیسی تغییر داد و گفت: مثلا" چه جور حرفهایی؟
    امیدوار کننده بود؛ تا اینجا که حرفهایم را جدی گرفته بود.
    -اول اینکه خیلی می ترسید و بعد اینکه رفته رفته از من فاصله می گرفت و حالا... می ترسم که اونم عضوی از اون گروه خلافکار عجیب شده باشه، یعنی گروه سام... سام اولی.
    چارلی که دوباره حیرت کرده بود تکرار کرد: سام اولی؟
    -آره.
    وقتی چارلی به من جواب داد، صدایش ارام تر شده بود: فکر می کنم موضوع رو اشتباه فهمیدی بلا. سام اولی جوون خیلی خوبیه. البته حالا دیگه برای خودش مردی شده. حتما شنیدی که بیلی گاهی در باره ی اون حرف می زنه. اون واقعا" کارهای عجیبی رو با نوجوون های منطقه انجام می ده.اون همون کسیه که...
    چارلی جمله اش راا ناتمام گذاشت و حدس می زدم که می خواست به شبی اشاره کند که من درجنگل گم شده بودم. به سرعت پیش دستی کردم و گفتم: پدر اینطور که فکر می کنی نیست جاکوب خیلی از اون وحشت داشت.
    چارلی پرسید: ببینم در این مورد با بیلی هم حرف زدی؟
    حالا او سعی داشت مرا ارام کند. همین که نام سام اولی را به زبان اورده بودم، او دیگر قضیه را جدی نگرفته بود.
    گفتم: بیلی اصلا" نگران نیست.
    -خوب، بلا در اینصورت من مطمئنم که مشکلی وجود نداره. جاکوب یه بچه اس. احتمالا" یه جایی داشته پرسه می زده. مطمئنم که حالش خوبه. به هر حال اون که نمی تونه هر دقیقه از وقتش رو با تو بگذرونه.
    با اصرار گفتم: این موضوع به من مربوط نمیشه.
    اما نبرد را باخته بودم.
    چارلی گفت: فکر نمی کنم لازم باشه تو نگران جاکوب باشی. بذار بیلی از اون مراقبت کنه.
    -چارلی...
    صدایم رفته رفته شبیه به ناله شده بود.
    -بلز، همین حالا پرونده های زیادی روی میز من هست. دو تا گردشگر توی یه کوره راه، نزدیکی دریاچه ی هلالی شکل، مفقود شده ان.
    بعد با صدایی که نگرانی در ان حس می شد ادامه داد: مشکل گرگ ها دیگه داره از کنترل خارج می شه.
    خبر او باعث شده بود که لحظه ای واقعا" مات مبهوت بمانم امکان نداشت که گرگ ها از رویاروییبا لورنت جان سالم به در برده باشند...
    پرسیدم: مطمئنی که این اتفاق برای اون دو نفر افتاده؟
    -متاسفانه آره عزیزم. این اتفاق افتاده-
    بعد با لحن تردید امیزی ادامه داد: دوباره جای پاهایی دیده شده... و این بار، خون هم ریخته شده بود.
    گفتم: اوه!
    و نتیجه گرفتم که به احتمال قوی برخوردی روی نداده است.
    بدون شک لورنت به اسانی گرگ هایی که در تعقیبش بودند قال گذاشته بود، اما چرا؟ رفته رفته انچه که در چمنزار دیده بودم، شکل عجیب تری به خود می گرفت و درک ان ناممکن تر می شد.
    چارلی گفت: ببین من واقعا" مجبورم که برم. بلا نگران جِیک نباش. مطمئنم که مشکلی نیست.
    با بدخلقی گفتم: باشه.
    ناامید شده بودم. حرف های چارلی به یادم اورد که بحران بدتری وجود دارد. اضافه کردم: خداحافظ.
    گوشی را گذاشتم.
    مدتی طولانی به تلفن خیره شدم. با خودم فکر کردم: عجب وضعی شده!
    شماره ی بیلی را گرفتم بعد از دوبار شنیدن صدای بوق، بیلی جواب داد: الو؟
    با لحنی شبیه به غرولند گفتم:هی، بیلی .
    در حالی که سعی داشتم لحن دوستانه تری داشته باشم ادامه دادم: می شه با جاکوب صحبت کنم؟
    جِیک اینجا نیست.
    با حیرت پرسیدم: می دونی کجاست؟
    -با دوست هاش رفته بیرون.
    لحن صدای بیلی محتاطانه بود.
    -اوه که اینطور. ببینم با اون دوست هایی که من می شناسم؟ کوئیل؟
    می دانستم که تلاشم برای عادی نگه داشتن لحن صدایم چندان موفقیت امیز نبوده است.
    بیلی با صدای اهسته ای جواب داد: نه. فکر نمی کنم امروز با کوئیل رفته باشه.
    هنوز نمی خواستم اسم سام را بر زبان بیاورم.
    پرسیدم: امبری؟
    -آره با امبری رفته.
    به نظر می رسید که بیلی از پاسخ دادن به این سوال خوشحال تر بود.
    همین برای من کافی بود امبری عضوی از گروه سام بود.
    گفتم: باشه وقتی برگشت بهش بگو به من زنگ بزنه باشه؟
    -حتما حتما مشکلی نیست.
    و بعد کلیک. او گوشی را گذاشته بود.
    با انکه می دانستم کسی در ان سوی خط صدایم را نمی شنود زمزمه کردم: به زودی می بینمت بیلی.
    با اتومبیل به طرف لاپوش راه افتادم و مصمم بودم که منتظر جاکوب بمانم اگر مجبور می شدم تمام شب را بیرون خانه ی بیلی می گذراندم. به مدرسه هم نمی رفتم. دیر یا زود جاکوب مجبور می شد به خانه شان برگردد و وقتی که بر می گشت چاره ای نداشت جز اینکه با من صحبت کند.
    ذهنم چنان مشغول و اشفته بود که پیمودن راهی که از ان وحشت داشتم فقط چند ثانیه طول کشیده بود. قبل از انکه انتظارش را داشته باشم رفته رفته از تعداد درخت های جنگل کاسته می شد و می دانستم که به زودی قادر خواهم بود اولین خانه های کوچک منطقه را ببینم.
    پسربلند قامتی که کلاه بیسبال بر سر گذاشته بود سمت چپ جاده راه می رفت.
    لحظه ای نفس در گلویم بند امد امیدوار بودم برای یک بار هم که شده بخت با من یار باشد و بدون تلاش و سختی بتوانم جاکوب را پیدا کنم.
    اما ان پسر در مقایسه با جاکوب بدن بسیار پهن تری داشت و موهای کوتاهش در زیر کلاه مشهود بود. حتی از پشت سر می توانستم بگویم که او کوئیل است. البته هیکل او بزرگتر از زمانی بود که برای اخرین بار دیده بودم. راز رشد پسرهای کوئیلوت چه بود؟ ایا انها از هرمون رشد ازمایشی خاصی استفاده می کردند؟
    اتومبیل را به سمت مخالف جاده کشیدم تا در کنار او متوقف شوم. وقتی که او نزدیک شدن صدای غرش اتومبیل را شنید سرش را بلند کرد.
    حالت چهره ی کوئیل بیش از انکه باعث حیرتم شود من را به وحشت می انداخت. چهره ی او تیره و ترس اور شده و نگرانی پیشانی اش را چین انداخته بود.
    با لحن سرد و بی تفاوتی گفت: اوه ی بلا.
    -سلام کوئیل- حالت خوبه؟
    با ترش روی به من خیره شد و گفت: خوبم.
    -می تونم تورو تا یه جایی برسونم؟
    زیر لب گفت: آره فکر کنم.
    بعد از جلوی اتومبیل گذشت و در جلو را باز کرد تا سوار شود.
    پرسیدم: کجا بریم؟
    -خونه ی من طرف شماله، پشت به پشتِ فروشگاه...
    پیش از اینکه بتواند حرفش را تمام کند سوال از دهانم بیرون جست: امروز جاکوب رو دیدی؟
    نگاه مشتاقانه ام را به کوئیل دوختم و منتظر جواب او ماندم. پیش از انکه حرفف بزند لحظه ای نگاهش راا از شیبشه ی جلو به بیرون دوخت و سرانجام گفت: از دور دیدمش.
    تکرار کردم: از دور؟
    -سعی کردم دنبالشون برم- اون با امبری بود.
    صدایش اهسته بود و غرش موتور مانع بود که به راحتی ان را بشنوم. بیشتر به طرف او خم شدم.
    او ادامه داد: می دونم که اونها منو دیدن اما بعد، برزگشتن و میون درخت ها ناپدید شدن. فکر می کنم که اونها تنها نبودن- فکر می کنم سام و دار و دسته اش هم اونجا بودن. یک ساعتی می شد که من توی جنگل می گشتم و با فریاد صداشون می زدم. تازه جاده رو پیدا کزده بودم که تو با ماشینت از راه رسیدی.
    در حالی که دندان هایم را به هم می ساییدم و کلمه ها را به زحمت ادا می کردم گفتم: پس سام به اون مسلط شده.
    کوئیل به من خیره شد و گفت: پس تو هم خبر داری؟
    سرم را تکان دادم و گفتم: جیک به من گفته بود... پیش تر از این.
    کوئیل تکرار کرد: پیش تر!
    و بعد آهی کشید.
    پرسیدم: یعنی حالا دیگه جاکوب به بدی اونهای دیگه شده؟
    -اون هیچ وقت از کنار سام دور نمی شه.
    بعد از گفتن این حرف کوئیل سرش را برگرداند و اب دهانش را از پنجره بیرون انداخت.
    پرسیدم: قبلش چی؟ اون از همه دوری می کرد؟ ناراحت بود؟
    کوئیل با صدای آهسشته و گرفته ای گفت: آره اینطور شده بود ولی نه به اندازه ی بقیه ی بچه ها . شاید فقط یک روز. بعد سام به اون مسلط شد.
    -فکر می کنی سام چی کار می کنه؟ بهشون دارو می ده یا اینکه...
    -باورم نمیشه که جاکوب یا امبری اسیر همچین کسی شده باشن.... اما درباره ی سوالی که پرسیدی... خوب من از کجا باید بدونم؟ مگه ممکنه چیز دیگه ای هم باشه؟ و دیگه اینکه چرا بزرگترهای قبیله اصلا" نگران نیستن؟
    کوئیل سرش را تکان داد و در حالی که وحشت در چشمهایش اشکار بود ادامه داد: جاکوب نمی خواست به این... فرقه ملحق بشه. نمی دونم چی باعث شد که تغییر عقیده بده.
    بعد با چهره ای وحشت زده به من خیره شد و گفت: من نمی خوام نفر بعدی باشم!
    چشمهایش هراسس درونی اش را منعکس می کردند. این دومین باری بود که می شنیدم کسی این گروه را فرقه می نامید. لرزیدم و پرسیدم: والدینت بهت کمک می کنن؟
    چهره اش را درهم کشید و گفت: پدربزرگ من مثل پدر جاکوب عضو شورای قبیله اس. از نظر اون حضور سام اولی در این منطقه بهترین اتفاقیه که تا حالا برای مردم اینجا افتاده!
    برای لحظه ای طولانی به هم خیره شدیم. حالا وارد لاپوش شده بودیم و اتومبیل من به زحمت روی جاده ی خاکی پیش می رفت. پیش روی ما در فاصله ی نه چندان دوری تنها فروشگاه دهکده دیده می شد.
    کوئیل گفت: حالا دیگه من پیاده می شم. خونه ی من همونجاست.
    و با دست به طرف آلونک مکعب مستطیل شکلی که پشت فروشگاه بود اشاره کرد. اتومبیل را کنار جاده متوقف کردم و او بیرون پرید.
    با صدای گرفته ای گفتم: من منتظر جاکوب می مونم.
    -موفق باشی.
    بعد در اتومبیل را محکم بست و در حالی که سرش را به طرف جلو خم کرده بود با شانه هایی فرو افتاده سلانه سلانه به طرف خانه اش راه افتاد.
    در حالی که چهره ی کوئیل مدام در ذهنم ظاهر می شد دور سریع و
    u شکلی زدم و با سرعت به طرف خانه ی بلک ها برگشتم. کوئیل می ترسید که نفر بعدی باشد. خدایا! اینجا چه اتفاقی داشت می افتاد؟
    اتومبیل را جلوی خانه ی جاکوب متوقف کردم. صدای موتور را قطع کردم و شیشه ی پنجره ها را پایین کشیدم. امروز هوا گرم و دم کرده بود و هیچ نسیمی نمی وزید. پاهایم را روی داشبورد گذاشتم و روی صندلی لم داد و منتظر ماندم.
    از گوشه ی چشسم حرکت نامحسوسی را در کنار اتومبیل حس کردم و برگشتم و بیللی را دیدم که از میان پنجره ی جلویی خانه با حالت بهت زده ای به من نگاه می کرد. دستی برایش تکان دادم و لبخند خفیفی زدم اما از جای خودم تکان نخوردم.
    چشمهای او تنگ شدند بعد گذاشت تا پرده روی شیشه بیفتد.
    اماده شده بودم تا هر زمانی که لازم باشد انجا بمانم اما دلم می خواست کاری انجام بدهم. از ته کوله پشتی ام مدادی در اوردم و با تستی قدیمی خودم را مشغول کردم. بعد شروع کردم به کشیدن خط هایی روی تکه کاغذ.
    هنوز بیش از یک ردیف لوزی روی کاغذ نکشیده بودم که ناگهان ضربه ی تندی به در اتومبیلم خورد.
    از جا پریدم و سرم را بال اوردم و انتظار دیدن بیلی را داشتم که...
    جاکوب با صدای غرش مانندی پرسید: بلا! اینجا چی کار می کنی؟
    با حیرت به او خیره مانده بودم.
    جاکوب طی چند هفته ای که از اخرین دیدارمان می گذشت به شدت تغییر کرده بود!
    اولین چیزی که توجه من را جلب کرد،موهایش بود-موهای زیبای او به کلی ناپدید شده بودند،در واقع موهایش چنان از ته اصلاح شده بود که گویی پوشش براق جوهر مانند یا پارچه ساتین سیاهی سرش را پوشانده باشد.به نظر می رسید که ماهیچه های صورتش سخت .....و بالغ شده باشند.گردن و شانه هایش هم تغییر کرده و تا حدی قطور شده بودند.دست های او که چهارچوب اتو مبیل را گرفته بودند،بیش از پیش بزرگ به نظر می آمدند و تاندون ها و رگ هایش در زیر پوست فندقی او برجستگی و نمود کاملی داشت.اما همه این تغییرات جسمانی ،بی اهمیت بودند.
    چیزی که باعث می شد حس کنم به سختی می توانم او را بشناسم حالت چهراه اش بود.لبخند پهن و مهربان او مثل موهایش ناپدید شده بود!گرمای چشم های تیره اش جای خود را به آزردگی هراس انگیزی داده بود و آرامش آدمی را بر هم می زد.تیرگی ،وجود جیکوب را در برگرفته بود!گویی خورشید وجود من از درون متلاشی شده و فروریخته بود.
    زمزمه کردم:جیکوب؟
    او فقط به من خیره شد.چشم هایش نگران و خشمگین به نظر می رسیدند.
    ناگهان متوجه شدم که ما تنها نیستیم!پشت سر او 4 نفر دیگر ایستاده بودند.همه آنها بلند قامت بودند و پوستی به رنگ قهوه ای مایل به قرمز داشتند و موهای سیاهشان درست مثل موهای جیکوب از ته زده شده بود.شبیه به 4 برادر بودند-من حتی نمی توانستم امبری را از سایرین تشخیص بدهم.در ضمن خصومت فوق العاده مشابهی که در آن 5 جفت چشم احساس می کردم،شباهت میان آن ها را افزایش می داد.
    همه آن چشم ها، به جز یک جفت.آن جفت چشم تعلق به سام بود که چند سال از بقیه آن ها بزرگ تر بود.او درست پشت سر آن 4 نفر ایستاده بود و چهره اش آرام و مطمئن به نظر می رسید.چیزی راه گلویم را بسته بود که سعی داشتم با فرو دادن آب دهانم آن را برطرف کنم.دلم می خواست به او حمله کنم.نه ،دلم می خواست کاری بدتر از آن انجام بدهم.بیش از هر چیز دیگری دلم می خواست وحشی و مرگبار باشم،تا کسی جرئت نداشته باشدمرا آزار دهد.می خواستم کسی باشم که وحشت را در دل سام اولی دیوانه بیافکنم.
    دلم می خواست خون آشام باشم!
    اما این آرزوی هولناک من را به خود آورد و در تک و تا افتادم.این آرزو، دست نیافتنی هرین آرزو برای من بود-حتی وقتی که برای غلبه بر چنین موجود شروری،به قلبم راه یافته بود.این آرزویی دردناک بود.چنین آینده ای برای همیشه از کف من رفته بود و در واقع در گذشته نیز هیچ گاه در دسترس من واقع نشده بود.در حالی کخ زخم ناپیدای سینه ام با دردی موهوم،به تب و تاب افتاده بود،کوشیدم بر خودم مسلط باشم.
    جیکوب با لحن مصرانه ای پرسید:چی می خوای؟
    و در همان حال که بازی احساسات در چهره ام را می دید،به نظر می رسید بر ازردگی اش افزوده شده باشد.
    با صدای ضعیفی گفتم:می خوام با تو حرف بزنم.
    سعی کردم ذهنک را متمرکز کنمفاما هنوز سرگیجه ناشی از فرار رویای ممنوعه ام رها نشده بودم.
    صدای عصبانی او از میان دندان هایش شنیده شد:شروع کن.
    نگاه خشمگین او شرورانه به نظر می رسید.هرگز ندیده بودم که کسی را آنطور نگاه کند.به خصوص به من.این نگاه او بدنم را به درد اورد،دردی که شدت حیرت آوری داشت.یک درد جسمانی.گویی به سرم چاقو خورده بود.
    من هم با عصبانیت زمزمه کردم:تنها!
    و صدای من از صدای او قوی تر بود.
    او به پشت سرش نگاه کرد و من می دانستم چشم هایش به کدام سو رفته بودند.همه آنها برگشته بودند تا واکنش سام را ببینند.
    سام یک بار سرش را تکان داد.چهره اش آرام بود.او چیز کوتاهی را به زبان ناآشنا اما سلیس به زبان آورد-من فقط مطوئن بودم که او به زبان های فرانسه یا اسپانیایی صحبت نکرده اما حدس می زدم که به زبان کوئیلوت صحبت کرده باشد.
    او برگشت و وارد خانه جاکوب شد.آنهای دیگر-پل،جرید،و امبری هم به دنبال او وارد خانه شدند.
    به نظر می رسید با رفتم آنها کمی از خشم جیکوب کاسته شد.چهره اش اندکی آرام تر اما در عین حال جدی به نظر می رسید.مثل این بود که گوشه های دهانش برای همیشه به طرف پایین کشیده شده بودند.
    من نفس عمیقی کشیدم . گفتم:می دونی که چی رو می خوام بدونم.
    او جواب نداد وفقط نگاه خشم آلودش را به من دوخت.
    من هم به او خیره شدم و سکوت ادامه پیدا کرد.چهره دردآلودش دل و جرئت من را گرفته بود.احساس کردم راه گلویی رفته رفته بسته می شد.
    پیش از آن که توان حرف زدن را به کلی از دست برهم،پرسیدم:می شه قدم بزنیم؟
    او هیچ واکنشی نشان نداد.صورتش هیچ تغییری نکرد.
    از اتومبیل پیاده شدم و در حالی که سنگینی چشم های ناپیدایی را از پشت پنجره های خانه حس می کردم،به طرف درخت هایی که به سمت شمال کشیده شده بودند،رفتم.
    کفش هایم روی علف های خیس و گل لای کنار جاده شلاپ شولوپ می کرد و جون صدای دیگری نمی شنیدم،ابتدا گمان کردم جیکوب به دنبالم نیامده است.اما وقتی نگاه سریعی به اطراف انداختم،او درست پشت سرم بود و گ.یی پاهای او مسیر کم سروصداتری را برای پیمودن یافته بودند.
    در حاشیه درخت ها احساس بهتری داشتم،شاید به خاطر اینکه آنجا دور از تیررس نگاه سام قرار داشت.همچنان راه که می رفتیم،من در تلاش بودم تا حرف مناسبی برای گفتن پیدا کنم،اما ذهنم خالی بود.فقط رفته رفته از جیکوب که در دام سام افتاده بود،عصبانی تر می شدم.....از اینکه بیلی اجازه داده بود چنین اتفاقی بیفتد.....واز اینکه سام می توانست با چنان ارامش و اطمینانی در آنجا بایستد......

    ناگهان جیکوب برسرعتش افزود و با گام های بلندش به اسانی از من فاصله گرفت و بعد جلوی من پیچید و طوری ایستاد که چاره ای جز توقف نداشتم.

    ظرافت آشکار حرکات او توجهم را جلب کرده بود!جیک.ب در دوره رشد بی پایان خودش ، به اندازه من دست و پا چلفتی شده بود ،اما حالا .....نمی دانستم این تغییر جدید گه وقت به وجود آمده بود.

    اما جیکوب به من اجازه نداد تا بیشتر از آن به این موضوع فکر کنم.

    او با صدای خشن و گرفته ای گفت:بیا این قضیه روتمومش کنیم.

    من منتظر ماندم.او می دانست که من چه می خواهم.

    ناگهان با لحن خسته ای گفت:موضوع اونطور نیست که تو فکر می کنی.

    درسته این اون چیزی نیست که من فکر می کردم.من در اشتباه بودم.

    خوب.حالا چی می خوای؟
    او برای لحظه ی طولانی با دقت به چهره من نگاه کرد.به نظر می امد که مشغول حدس زدن باشد.خشم درون چشم هایش هنوز به طور کامل محو نشده بود.سرانجام کفت:نمی تونم بهت بگم.

    چانه ام منقبض شد و با صدایی که از میان دندان هایم شنیده می شد،گفتم:فکر می کردم که ما با هم دوست هستیم.

    دوست بودیم.

    در لحن صدایش تاکید اندکی روی زمان گذشته وجود داشت.

    با لحن تلخی گفتم:اما تو دیگه به دوست احتیاج نداری.تو سام رو داری.عالی نیست؟تو همیشه برای اون جالب بودی.

    من قبلا اون رو درک نکرده بودم.

    و حتما حالا به روشنایی رسیدی!خدا رو شکر.

    موضوع اون چیزی نبود که من فکر می کردم.این تقصیر سام نیست.اون تا جایی که می تونه به من کمک می کنه.

    ناگهان لحن صدایش به سردی گراییده بود.او از جایی بالای شانه ام به طرف عقب نگاه کرد و در همان حال شعله های خشم از چشم هایش زبانه کشید.

    با لحن تردید امیزی پرسیدم:که اون به تو کمک می کنه.طبیعیه.

    اما به نظر نمی رسید که جیکوب مشغول گوش کردن به حرف های من باشد.او به عمد نفس های عمیق می کشید و سعی داشت خودش را آرام کند.چنان خشمگین بود که دست هایش می لرزیدند.

    زیر لب گفتم:جیکوب خواهش می کنم.نمی خوای به من بگی چه اتفاقی افتاده؟شاید بتونم بهت کمک کنم.

    با صدایی شکسته و کلناتی که لحن ادای آنها شبیه به ناله بودگفت:حالا دیگه کسی نمی تونه به من کمک کنه.

    اشک در جشم هایم جمع شده بود.با اصرار پرسیدم:اون با تو چه کار کرده.

    بعد دستم را به طرف او دراز کردم.همان طور که پیش تر این کار را کرده بودم.و با بازوهای گشوده به طرف او رفتم.

    این بار او خودش را عقب کشید و دست هایش را باخالت تدافعی بالا آورد و زیر لب گفت:به من دست نزن.

    زمزمه کنان کفتم:نکنه سام واگیر داره؟
    اشک ها از گوشه چشم هایم فرار کرده بودند.با پشت دست آن ها را پاک کردم.و بازو هایم را روی سینه ام درهم فروبردم.

    جیکوب گفت:دست از سرزنش کردن سام بردار.

    خروج واژه ها از دهان او به صورت یک واکنش سریع انجام شده بود.دست هایش به طرف بالا دفتند تا دور موهایی که دیگر وجود نداشتند پیچیده شوند و بعد با بی حسی کنار پهلوهایش آویزان شدند.

    با لخن تندی گفتم:پس باید چه کسی رو سرزنش کنم؟
    او لبخند کم رنگی زد،که تیره بود و چهره اش را درهم کشید.

    فکر نمی کنم دلت بخواد جواب این سئوالت رو بشنوی.

    با عصبانیت گفتم:کی گفته که نمی خوام!می خوام بدونم.همین حالا هم می خوام بدونم.

    او هم متقالا با لحن تندی گفت:تو اشتباه می کنی.

    چطور جرئت می کنی به من بگی اشتباه می کنم.اون کسی که شست وشوی مغزی شده من نیستم!حالا بگو اگه سام عزیز تو مقصر نیست پس کی مقصره؟
    پس می خوای بدونی...

    او نگاه غضبناکی به من کرد و برقی در چشم هایش درخشی.بعد ادامه داد:اگه می خوای کسی رو سرزنش کنی چرا انگشت خودتو به طرف اون خون آشتم های کثیف و متعفنی نمی گیری که عاشقشون هستی؟
    دهانم باز مانده بود و نفسم با صدای ویژمانندی بیرون می آمد.در جای خودم خشکم زده بود و حرف های دوپهلوی او درونم را مجروح کرده بود.درد به همان شکل همیشگی در بدنم می پیچید و لبه های ناهموار حفره سینه ام،وجودم را پاره پاره می کرد.

    اما همه این ها در درجه دوم اهمیت بودند.همه این درد ها شبیه به موسیقی اندوهباری بود که در پس آشفتگی ذهنم نواخته می شد.باورم نمی شد که حرف های او رادست شنیده باشم.هیچ نشانه ای از تردید در چهره او نبود.تنها خشم بود و بس.

    دهانم هنوز باز و آویخته مانده بود.

    او گفت:گفتم که دلت نمی خواد بشنوی.

    زمزمه کردم:نمی دونم منظور تو کیه؟
    او ابروهایش را ناباوری بالا برد و گفت:فکر من کنم که دقیقا می دونی که منظور من کیه.تو که نمی خوای وادارم کنی اسمشو به زبون بیارم،درسته؟دوست ندارم تو رو ناراحت کنم.

    بی اختیار تکرار کردم:نمی دونم منظور تو کیه؟
    او در حالی که با دقت به چهره من نگاه می کرد.به ارامی گفت:کالن ها.

    این کلمه اهسته از دهانش بیرون امده بود.ادامه داد:من اینو قبلا دیده بودم.می تونم تو چشمهات ببینم که وقتی اسم اون هارو به زبون می ارم ،تو چه خال پیدا می کنی.

    سرم را باحالت انکار به عقب و جلو تکان دادم و در عین حال سعی می کردمآشفتگی ذهنم را از بین ببرم.او چطور متوجه این موضوع شده بود؟و این موضوع چه ربطی به فرقه سام اولی داشت؟ایا او گروهی تشکیل داده بود که اعضای آن از خون آشام ها نفرت داشتند؟حالا که دیگر هیچ خون آشامی در فرکس زندگی نمی کرد،هدف از تشکیل چنین گروهی چه می توانست باشد؟چرا حالا جیکوب متقاعد شده بود که داستان های مربوط به کالن ها صحت دارد؟در حالی که مدارک و شواهد مربوط به وجود آنها مدت ها بود که محو شده بود و دیگر دیده نشده بود؟
    مدتی کمابیش طولانی گذشت،تا این که به نظرم رسید جوابی پیدا کرده ام.گفتم:حتما نمی خوای به من بگی که حالا مزخرفات خرافی بیلی رو باور می کنی.

    با تلاش ضعیفی سعی کرده بودم لحن تمسخر امیزی به صدایم بدهم.

    بیلی بیشتر از چیزی که فکر می کردم.میدونه.

    جیکوب جدی باش.

    با چشم های ملالت بارش نگاه خشمگینی به من انداخت.

    به سرعت گفتم:از خرافات گذشته،من هنوز نمی دونم تو می خوای چه اتهامی رو به ....کالن ها وارد کنی-تکانی خوردم-بیشتر از 6 ماهه که اونها از اینجا رفته ان.تو چطور می تونی اونهارو به خاطر کاری که سام الان داره انجام می دهسرزنش کنی؟
    سام هیچ کار بدی نمی کنه.بلا،در ضمن من می دونم که کالن ها از اینجا رفته ان.....اما گاهی بعضی از حرکت ها شروع می شه و دیگه نمی شه جلوی اونها رو گرفت.

    چه حرکتی شروع شده؟برای چی دیر شده؟تو برای چی اونهارو سرزنش می کنی؟
    ناگهان چهره او در مقابل چهره من قرار گرفت،و در حالی که شعله های خشم در چشم هایش زبانه می کشید،با عصبانیت گفت:من اونهارو .....برای وجود داشتنشون،برای زنده بودنشون سرزنش می کنم.

    با آنکه وحشت زده نبودم.با حیرت و نگرانی کلمات هشدار دهنده ادوارد را دوباره درون سرم شنیدم.

    صدای نجواگونه او به من کفت:بلا!حالا دیگه ساکت باش.بهش فشار نیار.

    از زمانی که نام ادوارد دیوار های زندان هایی را که در ذهنم برایش ساخته بودم،درهم شکسته بود،نتوانسته بودم دوباره آن را محبوس کنم.حالا دیگر درد نمی کشیدم.حداقل نه در طی لحظه های گران بهایی که توانسته بودم صدای او را بشنوم.

    جیکوب پیش روی من ایستاده بود و از خشم می لرزید.نمی دانستم چرا توهم صدای ادوارد به طور غیر منتطره ای در ذهن من مانده بود.جیکوب زنده و سرحال بود.اما او جیکوب بود.دیگر خبری از آدرنالین و خطر نبود.

    صدای مصرانه ادوارد را دوباره شنیدم:بهش فرصت بده تا اروم بشه

    سرم را با حیرت تکان دادم و گفتم:تو خیلی مسخره ای.

    این جمله را به هردوتای آنها گفته بودم.

    جیکوب جواب داد:باشه.و دوباره نفس عمیقی کشید بعد ادامه داد:باشه من با تو بحث نمی کنم.دیگه اهمیتی نداره.اسیب وارد شده.

    کدوم آسیب؟
    با اینکه این کلمات را با فریاد گفته بودم،اما او کوچکترین حرکتی نکرد.
    او گفت:بیا برگردیم.دیگه حرفی برای گفتن نمونده.
    با پرخاش گفتم:هنوز خیلی حرف ها مونده.تو هنوز چیزی نگفتی.
    او از جلوی من گذشت و با گام های بلند به طرف خانه رفت.
    پشت سر او فریاد کشیدم:من امروز کوئیل رو دیدم.
    او از راه رفتن بازایستادفاما به طرف من برنگشت.
    گفتم:دوست خودتو به یاد داری؟کوئیل رو می گم.اره اون خیلی وحشت زده اس.
    جیکوب چرخی زد. تا با من رو در رو شود.چهره اش درد الود بود.تنها چیزی که گفت ،این بود:کوئیل؟
    اون هم نگران توئه.رفتارش غیرعادی شده.
    جیکوب با نگاه ناامیدانه ای به من خیره شده بود.سعی کردم توجه او رابیشتر جلب کنم.گفتم:اون می ترسه نفر بعدی باشه.جیکوب به درختی چنگ انداخت تا تکیه گاهی داشته باشد،چهره او زیر پوست قهوه ای مایل به قرمزش به رنگ سبز عجیبی گراییده بود.بعد زیر لب با خودش گفت:اون نفر بعدی نیست نمی تونه باشه.حالا دیگه همه چیز تموم شده.دیگه نباید چنین اتفاقی بیفته.چرا؟چرا؟
    مشت او به درخت کوبیده شد.درخت بزرگی نبود.نازک بود و ارتفاع ان فقط کمی بلندتر از قامت جیکوب به نظر می رسید.با این حال وقتی دیدم که تنه درخت زیر ضربات مشت جیکوب خم شد. و بعد با صدای بلاندی شکست،حیرت کردم.
    جیکوب با حیرت به لبه تیز تنه درحت شکسته درخت خیره شد و طولی نکشید که وخشت جای حیرت را در چشم هایش گرفت.
    او گفت:من باید برگردم.
    بعد چرخی زد و به سرعت با خالت قهرآمیزی از من دور شد.طوری که نجبور شدم برای رسیدن به او بدوم.
    پرسیدم:برمی گردی پیش سام؟
    می تونی این طور فکر کنی.
    و من درست فکر می کردم.او در حالی که زیر لب چیزی می گفت از من دور شد.
    تا نزدیکی اتومبیلم دنبال او دویدم و وقتی که او به طرف خانه برگشت،فریاد زدم:صبر کن.
    او به طرف من برگشت و دیدم که باز دست هایش بع لرزش افتاده بودند.
    او گفت:برو خونه بلا. من دیگه نمی تونم با تو جایی بیام.
    این حرف احمقانه و بی اهمیت به طور حیرت انگیزی ناراحتم کرد.
    دوباره اشک در جشم هایم جوشید و گفتم:تو داری ..... با من قهر می کنی؟
    همه این کلمه ها نادرست بودند.اما این کلمه ها نادرست بودند.اما این بهترین راه برای بیان تقاضای من از او بود.در هر حال ،دوستی بین من وجیکوب چیزی بیش از رفاقت مدرسه ای بود.قوی تر بود.
    او با صداس بلند خندید.خنده ای تلخ و گفت:نمی شه گفت.اگه قرار بود قهر کنیم من خودم بعدا بهت پیشنهاد اشتی می دادم.اما همین رو هم نمی تونم بهت بگم.
    جیکوب...چرا؟سام به تو اجازه نمی ده که دوست های دیگه ای داشته باشی؟خواهش می کنم جیک.تو قول دادی.من به تو احتیاج دارم.
    قبل از اینکه جیکوب شکل و معنایی ظاهری به زندگی من بدهد،در پوچی و بیهودگی غوطه ور بودم.حالا همان پوچی از اعماق وجودم سربرآورده و راهم را سد کرده بود.احساس تنهایی،گلویم را می فشرد.
    متاسفم بلا.
    جیکوب هر کلمه را به وضوح و با لحن سردی ادا کرده بود.گویی این صدا اصلا به او تعلق نداشت.
    باورم نمی شد که این واقعا همان چیزی باشد که جیکوب می توانست بگوید.چشم های خشمگین او نشان می داد که سعی دارد چیز دیگری به من بگوید،اما من نمی توانستم پیام او را درک کنم.
    شاید موضوع اصلا ربطی به سام نداشت.شاید به کالن ها هم مربوط نمی شد.شاید جیکوب فقط قصد داشت خودش را از یک وضعیت ناامیدان خارج کند.شاید باید به او اجازه می دادم این کار را بکند.اگر....این بهترین چیز برای او بود.باید ان کار را می کردم.ممکن بود کار درستی باشد.
    صدای خودم را به صورت زمزمه ای شنیدم:متاسفم که نتونستم...قبلا....کاش می تونستم احساس خودم رو نسبت به تو عوض کنم.
    من نا امید بودم و ان قدر حقیقت را کش می دادم که چیزی نمانده بود به شکل یک دروغ دربیاید.ادامه دادم:شاید....شاید من تغییر کنم....شاید اگه تو کمی به من وقت بدی...فقط حالا منو تنها نذار،جیک نمی تونم تحمل کنم.
    در یک لحظه حالت چهره اش از خشم به رنج تبدیل شد.دست لرزان او به طرف من دراز شد.
    نه.این طوری فکر نکن بلا.خواهش می کنم.خودت رو سرزنش نکن.فکر نکن که این وضعیت تقصیر توئه.همش تقصیر خودمه.قسم می خورم که موضوع به تو مربوط نمی شه.
    زیر لب گفتم:تو مقصر نیستی من مقصرم.
    جدی می گم بلا.من....
    تلاش او برای کنترل احساساتش، صدای او را گرفته تر نشان می داد.چشم های او مغذب بودند.بعد گفت:من دیگه به درد دوستی با تو نمی خورم.به هیچ درد دیگه ای هم نمی خورم.من دیگه اون چیزی که قبلا بودم نیستم.من دیگه خوب نیستم.
    چی؟
    مات و مبهوت به او خیره شدم و ادامه دادم:چی داری می گی؟تو خیلی خیلی بهتر از من هستی،جیک.تو خوبی!کی بهت گفته که نیستی؟سام؟این دروغ زشتیه جیکوب!اجازه نده این حرف رو بهت بزنه.
    باز هم به طور ناگهانی داشتم نعره می کشیدم.
    چهره جیکوب:سخت و سرد شد.گفت:لازم نیست کسی چیزی بگه.من خودم می دونم چی هستم.
    حالا او داشت عقب عقب از من دور می شد.
    دوباره گفت:متاسفم بلا
    این بار صدایش به زمزمه ای شکسته شبیه بود.او برگشت و با حالتی شبیه به دویدن به سمت خانه رفت.
    نمی توانستم از جایی که ایستاده بودم تکان بخورم.به آن خانه کوچک خیره شدم.خانه بسیار کوچک تر از آن به نظر می رسید که 4 پسر قوی هیکل و 2 مرد تنومند تر از آنها را در خود جای دهد.هیچ واکنشی از درون خانه به چشم نمی خورد.
    پرده ها کوچکترین حرکتی نداشتند و هیچ صدا یا جنبشی وجود نداشت. خانه با حالت عجیبی پیش روی من بود.
    نم نم باران شروع شده بود و نیش نرم ان را روی قسمت های مختلف پوستم حس می کردم. نمی توانستم چشمهایم را از خانه دور کنم. جاکوب برمی گشت او مجبور بود.
    باران تندتر شد و باد با سرعت بیشتری وزید. قطره های باران دیگر از بالا روی زمین نمی افتادند امتداد بارش انها نسبت به جهت غرب زاویه دار شده بود. می توانستم بوی نمک اقیانوس را حس کنم. موهایم صورتم را پوشانده و به جاهای خیس ان چسبیده بودم. بعضی از تار موهایم با مژه هایم گره خورده بودند. منتظر ماندم.
    سرانجام در باز شد و من با اسودگی قدمی به سمت جلو برداشتم.
    بیلی با صندلی چرخ دارش در استانه ی در پدیدار شد. کسی پشت سر او دیده نمی شد.
    او با چشمهایی که پر از تاسف بودنند گفت: بلا چارلی همین الان زنگ زد بهش گفتم که تو داری می ری خونه.
    دلسوزی او کار خودش را کرد. چیزی نگفتم. مانند یک روبات برگشتم و سوار اتومبیلم شدم. پنجره ها را باز گذاشته بودم و صندلی ها از لکه ها باران خیس شده بودند. به هر حال خودم هم کاملا" خیس بودم.
    ذهنم کوشید به ممن ارامش بدهد: زیاد هم بد نیست! زیاد هم بد نیست! واقعیت داشت .این وضع چندان هم بد نبود. دنیا که به اخر نرسیده بود. این وضع به این معنا بود که باید با ارامش اندکی که به دست اورده بودم وداع کنم. فقط همین.
    با خودم زمزمه کردم: زیاد هم بد نیست.
    بعد افزودم: اما خیلی بده!
    گمان کرده بودم که دوستی جیک می تواند حفره ی درونم را پر کند یا حداقل کمی ان را شفا دهد و مانع درد و رنج بیشتر من شود. اشتباه کرده بودم. جاکوب فقط حفره ی دیگری را در درون من ایجاد کرده بود و حالا سینه ام شبیه به پنیر سوئیسی بود! در شگفت بودم که چطور هنوز تکه تکه نشده و درهم نشکسته بودم.
    چارلی در هشتی خانه انتظار می کشید وقتی اتومبیل را متوقف کردم او از خانه خارج شد و به طرف من امد.
    در حالی که در اتومبیل را باز می کرد گفت: بیلی تلفن کرد. اون گفت که تو با جیک دعوا کردی- گفت که خیلی ناراحت شدی.
    بعد نگاهی به صورتم انداخت. حالت چهره اش نشان می داد که وحشت کرده بود. سعی کردم که چهره ام را با توجه به احساس درونی ام مجسم کنم تا ببینم او چه دیده بود! چهره ام خالی و سرد بود و می دانستم که چنین چهره ای یاداور چه چیزی برای چارلی است.
    زیر لب گفتم: این دقیقا اون چیزی نبود که اتفاق افتاد.
    چارلی بازویش را دور من انداخت و کمک کرد تا از اتومبیل پیاده شوم. او حرفی در مورد لباس های خیس من نزد.
    وارد خانه که شدیم او پرسید: پس چه اتفاقی افتاد؟
    در همان حال که حرف می زد پوستینی را از پشت کاناپه در اورد و دور شانه های من پیچید. متوجه شدم که بدنم هنوز می لرزید.
    صدایم بی روح بود: سام اولی می گه که جاکوب دیگه نمی تونه دوست من باشه.
    چارلی نگاه عجیبی به من انداخت و گفت: کی اینو به تو گفت؟
    گفتم: جاکوب.
    اگرچه این دقیقا" چیزی نبود که جاکوب گفته باشد اما به هر حال واقعیت داشت.
    ابروهای چارلی در هم فرو رفتند و او گفت: تو واقعا فکر می کنی که این بروبچه های گروه سام اولی ریگی به کفش دارن.
    -می دونم که اینطوره اما جاکوب هیچی به من نمی گه.
    صدای قطره های اب را که از لباس های خیسم به روی لیتولیوم اتاق می چکیدند و به صورت قطرات ریزتر به اطراف پخش می شدند می شنیدم. گفتم: می رم لباس هامو عوض کنم.
    چارلی که در افکار خودش غوطه ور بود با حواس پرتی گفت: باشه.
    تصمیم گرفتم دوش اب گرم بگیرم چون خیلی سردم بود اما به نظر نمی رسید که اب داغ تاثیری روی دمای بدنم داشته باشد. وقتی که خسته شدم و جریان اب را قطع کردم هنوز به شدت سردم بود. در سکوتی که ناگهان ایجاد شده بود صدای چارلی را از طبقه ی پایین شنیدم که با کسی صحبت می کرد. حوله ای دور خودم پیچیدم و در حمام را گشودم.
    صدای عصبانی چارلی را شنیدم: من این حرف رو قبول ندارم اصلا معنا نداره.
    دوباره سکوت برقرار شد و من متوجه شدم که او مشغول صحبت با تلفن است. دقیقه ای گذشت.
    ناگهان چارلی فریاد کشید: اینو گردن بلا ننداز.
    از جا پریدم. وقتی او دوباره شروع به صحبت کرد صدایش ارام تر و محتاطانه تر شده بود: بلا همیشه واضح و روشن گفته که اون و جاکوب با هم دوست هستن... خوب، اگه این موضوع بوده چرا تو اینو از اول نگفتی؟ نه بیلی فکر می کنمم که در این مورد حق با بلا باشه... چون من دختر خودمو می شناسم و اگه اون می گه که جاکوب قبلا از سام وحشت داشته...
    جمله ی او نیمه تمام ماند و وقتی که دوباره جواب دادد صدایش کمابیش شبیه به فریاد بود: منظورت چیه که من دختر خودمو اونطور که باید و شاید نمی شناسم!
    او لحظه ای گوش داد و بعد با صدای اهسته ای که من به زحمت می شنیدم گفت: اگه فکر می کنی که من این موضوع را به یاد اون می اندازم سخت در اشتباهی. اون تازه داره با این موضوع کنار می اد. اگه رابطه ی جاکوب با این یارو سام دوباره باعث افسردگی بلا بشه جاکوب با من طرفه! تو دوست من هستی بیلی اما این ماجرا داره به خونواده ی من لطمه می زنه.
    سکوت کوتاهی برقرار شد تا بیلی جواب بدهد.
    چارلی گفت: خوب، فهمیدی بیلی-اگه اون پسر ها دست از پا خطا کنن خبرش به گوشم می رسه. ما به دقت مراقب اوضاع هستیم در این مورد مطمئن باش.
    او دیگر چارلی نبود حالا او رئیس پلیس سوان بود!
    -باشه،آره، خدافظ.
    چارلی گوشی را محکم روی تلفن کوبید.
    پاورچین پاورچین اما به سرعت از راهرو گذشتم و وارد اتاقم شدم. صدای غرولند چارلی از اشپزخانه به گوش می رسید.
    پس بیلی می خواست تقصیرها را گردن من بیندازد. من وقت زیادی را با جاکوب گذرانده بودم و گویا بیلی دیگر از این وضع خسته شده بود.
    واکنش بیلی عجیب بود. البته خود من هم نگران این موضوع بودم اما بعد از حرف هایی که بعدازظهر همان روز جاکوب به من گفته بود نمی توانستم حرف بیلی را باور کنم. دوستی ما بسیار عمیق تر از ان بود که عشق یه طرفه ی شکشست خورده ای تلقی شود و من به راستی متعجب بودم که بیلی چگونه توانسته بود خودش را تا این حد پست کند که بتواند چنین ادعایی را مطرح کند. این واکنش بیلی من را به این نتیجه رساند رازی که انها سعی در مخفی نگه داشتن ان از من داشتند مهم تر از انچه بود که تصور کرده بودم. حداقل حالا چارلی طرف من بود.
    لباس خوابم را پوشیدم و به درون تختخوابم خزیدم . در ان لحظه زندگی چنان چهره ی تیره و تاری به خود گرفته بود که به خودمن اجازه دادم تقلب کنم. حفره ی- یا بهتر بگویم حفره های - سینه ام دردناک شده بودند پس چرا نباید تقلب می کردم؟ خاطره ای را به ذهنم فراخواندم- البته نه خاطره ای واقعی را که بر درد و رنجم بیافزاید- خاطره ی دروغین صدای ادوارد را که بعدازظهر همان روز در حضور جاکوب شنیده بودم و در ذهنم انقدر با این خاطره بازی کردم که به خواب رفتم در حالی که قطره های اشکم به ارامی روی گونه های بی روحم سرازیر شده بودند.
    امشب رویای جدیدی داشتم. باران می بارید و جاکوب بی هیچ سروصدایی در کنار من راه می رفت. ولی زمین زیر پای من چنان صدا می داد که گویی از شن و ماسه ی خشک تشکیل شده بود. اما او جاکوب من نبود او جاکوب جدید و بداخلاقی بود که حرکات نرم و زیبایی داشت. نرمی راه رفتن او من را به یاد کس دیگری می انداخت.
    در همان حال که به او خیره شده بودم اجزای صورتش تغییر کردند. رنگ فندقی پوستش به تریج محو شد و به جای ان رنگ سفید استخوانی چهره اش را پوشاند. چشمهایش به رنگ طلایی در امدند بعد سرخ شدند و سپس طلایی شدند. موهای کوتاه سرش در مقابل نسیمی که می وزید پیچ و تابی خوردند و رفته رفته برنزی شدند. و ... و چهره اش چنان زیبا و جذاب شد که قلب من را تکه تکه کرد. دستم را به طرف او دراز کردم اما او یک قدم از من دور شد و دستهایش را همچون سپری بالا اورد و بعد ادوارد ناپدید شد.
    وقتی در میان تاریکی اتاق از خواب بیدار شدم مطمئن نبودم که تازه شروع به اشک ریختن کرده بودم یا اینکه در تمام مدت رویای خودم اشک هایی ریخته بودم که حالا هم ادامه داشتند. نگاهی به سقف تیره ی اتاقم انداختم. حس می کردم که نیمه شب است- هنوز بین خواب و بیداری بودم شاید بیشتر خواب. با خستگی چشمهایم را بستم و دعا کردم که خواب بی رویایی داشته باشم.
    اما درست در همان لحظه صدایی شنیدم که حدس زدم همان باعث بیدار شدن من از رویای اولم شده بود. شیء تیزی با صدای جیغ مانندی به روی پنجره ی اتاقم کشیده می شد مثل ناخن هایی که روی شیشه کشیده شوند.
    فصل 12:"مهاجم"
    چشم هایم از وحشت کاملا باز مانده بودند.گرچه انقدر خسته و گیج بودم که هنوز از خواب یا بیدار بئدن خودم مطمئن نبودم.
    چیزی با همان صدای نازک و جیغ مانند،شیشه ی پنجره اتاقم را می خراشید.خواب آلودگی من را گیج و منگ کرده بود.به زحمت از تخت خوابم پایین امدم و در حالی که اشک های به جا مانده در جشم هایم مرا به پلک زدن واداشته بودند،تلوتلوخوران خودم را به پنجره رساندم.
    آن سوی شیشه پیکر بزرگ و تیره ای به طور نا منظم و آشفته ای تکان می خورد.در وافع ان ظیکر تیره به طرف من خیز برداشته بود و گویی خیال داشت با خرد کردن شیشه وارد اتاق شوئ.با وحشت گامی به عقب برداشتم و گلویم آمادخ جیغ کشیدن شد.
    ویکتوریا!

    او به سراغ من آمده بود.من قادر به هیچ حرکتی نبودم.
    چارلی هم در خطر بود..
    جلوی جیغم را گرفتم.باید ساکت می ماندم.به هر نحوی که می شد باید کاری می کردم که چارلی به انجا نیاید...
    و بعد صدای گرفته آشنایی از آن پیکر تیره به گوش رسید.
    بلا،اخ!لعنتی!پنجره رو باز کن!آخ!
    چند لحظه طول کشید تا توانستم بر وحشتم غلبه کنم و تکانی به خودم بدهم.بعد با عجله خودم را به کنار پنجره رساندم و ان را باز کردم.نور اندک ماه که از پشت ابرها مش تابید برای تشخیص هویت شبه تیره کافی بود.
    نفس زنان پرسیدم:چی کار داری می کنی؟
    جیکوب به طرز خطرناکی به بالای درخت صنوبری که در وسط حیاط کوچک خانه روییده بود،چسبیده بود.سنگینی او درخت را به طرف خانه خم کرده و حالا او در حال تاب خوردن بود.پاهای او در فاصله حدود شش هفت متری زمین به این سو و آن سو تکان می خوردند و کمتر از یک متر با من فاصله داشتند.شاخه های نازک بالای درخت با صدای جیغ مانند گوش خراشی به دیوار پهلوی خانه کشیده می شدند.
    جیکوب هن و هن کنان گفت:سعی می کنم...
    در این لحظه او سنگینی اش را به طرف دیگر درخت انداخت و ادامه داد:...به قولم وفا کنم.
    چشم هایم را باز و بسته کردم تا پرده اشک را پاره کنم،و ناگهان یقین پیدا کردم که خواب می بینم.
    ببینم،تو کب قول دادی که خودت رو از درخت خونه چارلی بندازی و بکشی؟
    او صدای حاکی از ناخشنودی از بینی اش در آورد و در حالی که ناراحت به نظر می رسید و پاهایش را برای حفظ تعادلش تاب مب داد دستور داد:از سر راه برو کنار.
    چی؟
    او دوباره پاهایش را به طرف عقب و جلو تاب داد تا نیروی محرکه اش را افزایش دهد.متوجه شدم که او درصدد انجام چه کاری بود.
    نه،جیک!!
    اما خودم را به کناری انداختم،چون دیگر خیلی دیر شده بود،او با غرولندی خودش را به طرف پنجره اتاقم پرت کرد.
    چیزی نمانده بود که وحشت از افتادن و مردن او،یا حداقل معلول شدن او در اثر برخورد با چهارچوب پنجره ،من را وادار به جیغ کشیدن کند،اما در کمال تعجب او را دیدم که با چابکب تمام از میان پنجره گذشت و با صدای تالاپ خفیفی روی چنجه پاهایش روی کف اتاق من فرود آمد.
    هر دو بی اختیار به در اتاق نگاه کردیم و نفس در سینه هایمان حبس شد تا مطمئن شویم که سرو صدا چارلی را از خواب بیدار نکرده است.لحظه کوتاهی در سکوت گذشت و بعد صدای خر خر خفه چارلی را شنیدیم.
    نیشخند پهنی به ارامی تمام جهره جیکوب را دربرگرفت.به نظر می رسید که بی نهایت از خودش خشنود بود.این همان نیشخندی نبود که من می شناختم و بسیار دوست داشتم،نیشخند جدیدی بود که صداقت و خلوص سابق او را به تلخی به سخره کشیده بود.نیشخندی در چهره ای جدید که به سام تعلق داشت.
    این نیشخند کمی از حد تحمل من خارج بود.
    من به خاطر نگرانی برای این پسر گریه ها کرده بودم.امتناع حشن او برای دوستی با من ،حفره دردناک جدیدی را در قسمتی از سینه ام که سالم باقی مانده بود،ایجاد کرده بود.او پشت سرش کابوس جدیدی را برای من گذاشته بود.مثل آلودگی یک جراحت -توهین بعد از زدن زخم.و حالا او اینجا در اتاق من بود و طوری به من نیشخند می زد که گویی هیچ کدام از آن اتفاق ها نیفتاده بود.بدتر از آن اینکه،اگرچه با ورود او به اتاق من ،با سرو صدا و به طرزی ناهنجار انجام شده بود،با این حال مرا به یاد زمانی انداحته بود که ادوارد عادت داشت بی سر و صدا از پنجره اتاق من وارد بشود.این یادآوری زخم های شفانیافته وجودم را به درد اورد.
    همه اینها به اضافه این واقعیت که حسابی خسته بودم،باعث می شدند که نتوانم برخورد دوستانه ای با او داشته باشم.در حالی که سعی می کردم لحنم را تا حد ممکن زهرآگین تر سازم،با عصبانیت زمزمه کردم:برو بیرون.
    او پلک زد و چهره اش غرق در حیرت شد.
    با اعتراض گفت:نه.من اومدم که عذرخواهی کنم.
    قبول نمی کنم.
    سعی کردم تا او را از پنجره به بیرون هل بدهم-اگر این یک رویا بود بی شک او صدمه ای نمی دید!-اما فایده ای نداشت.حتی نتوانسته بودم یک سانتی متر او را به عقب برانم.به سرعت دست هایم را پایین انداختم و از او دور شدم.
    اگرچه هوای سرد بیرونکه از پنجره وارد اتاق می شد من را به لرزه انداخته بود،اما جیکوب پیراهن به تن نداشت و تماس دست هایم با سینه برهنه او-وقتی که قصد داشتم او را از پنجره بیرون بیندازم-باعث شده بود که احساس ناخشایندی به من دست بدهد.پوست او از گرما می سوخت.مثل گرمایی که در آخرین ملاقاتم با او در سرش احساس کرده بودم.گویی او هنوز بیمار بود و تب داشت.اما به نظر نمی رسید که بیمار باشد.او بزرگ تر از قبل به نظر می آمد!او به طرف من خم شد و پهنای بالا تنه اش پنجره را از دید من پوشاند.واکنش خشمگینی که نشان داده بودم زبان او را بند آورده بود.
    ناگهان احساس کردم تاب و تحملم را از دسته داده ام-مثل این بود که تمام بی خوابی های شبانه ام یک جا به من هجوم آورده بودند.خستگی چنان بر وجودم چیره شده بود که گمان می کردم به زودی همان جا روی کف اتاق بیهوش می شوم.تلو تلو می خوردم و به شدت سعی داشتم چشم هایم را باز نگه دارم.
    جیکوب با نگرانی نجوا کرد:بلا؟
    در حالی که هنوز تعادل نداشتم آرنجم را گرفت.و مرا به طرف تختخوابم برد.وقتی به لبه تخت رسیدم پاهایم توان خودشان را از دست دادند با صدای تالاپی روی تشک نرم افتادم.
    جیکوب پرسید:هی حالت خوبه؟
    و در همان حال پیشانی اش از نگرانی چین برداشته بود.
    سرم را بلند کردم و نگاهی به او انداختم،اشک ها هنوز روی گونه هایم خشک نشده بودند.پرسیدم:جیکوب چرا باید حال من خوب باشه؟
    اندوه جای بخشی از آزردگی چهره اش را گرفت.
    با لحنی موافق گفت:حق با توئه.
    و نفس عمیقی کشید و ادامه داد:خوب ...من-من خیلی متاسفم.
    بدون شک عذرخواهی صادقانه ای بود.اما هوز خشم از چهره اش نرفته بود.
    پرسیدم:برای چی به اینجا اومدی؟من عذرخواهی تو رو نمی خوام .جیک.
    زیر لب گفت:می دونم اما نمی تونستم رفتاری رو که امروز بعد از ظهر با تو داشتم فراموش کنم.خیلی وحشتناک بود.منو ببخش.
    با خستگی سرم را جنباندم و گفتم:اصلا سر در نمی آرم.
    می دونم می خوامتوضیح بدم.ناگهان جمله اش را ناتمام گذاشت.
    دهانش باز مانده بود و مثل این بود که ناگهان چیزی زبانش را بند آورده باشد.بعد با نفس عمیقی هوا را به درون سینه اش کشید و گفت:اما نمی تونم توضیح بدم.و درحالی که هنوز عصبانی بود اضافه کرد:کاش می تونستم.گذاشتم تا سرم روی دست هایم بیفتد.با صدایی که به زحمت از زیر بازوهایم شنیده می شد:چرا؟؟؟
    او لحظه ای ساکت ماند.سرم را به پهلو جرخاندم-خسته تر از آن بودم که بتوانم آنرا صاف نگه دارم-تا صورتش را ببینم.متعجب شدم.چشم های او نگرانو دندان هایش قفل شده بودند و تقلایی که داشت پیشانی اش را چین انداخته بود.
    پرسیدم:چی شده؟
    هوا را با سنگینی از سینه اش بیرون فرستاد و من متوجه شدم که نفسش را هم حبس کرده بود.با ناامیدی زمزمه کرد:نمی تونم این کار رو بکنم.
    چه کاری رو؟
    بی توجه به سئوال من پرسید:ببین بلا تا حالا شده یه رازی داشته باشی که نتونی اون رو با کسی درمیون بذاری؟
    او با نگاه معنی داری به من خیره شد و ذهن من بی درنگ متوجه کالن ها گردید.امیدوار بودم که حالت چهره ام عذاب درونم را بروز نداده باشد.
    با لحن مصرانه ای ادامه دادچیزی که تو دوست داشتی از چارلی،از مادرت....مخفی نگه داری...؟چیزی که حتی نمی تونستی درباره اون با من صحبت کنی؟حتی حالا؟
    احساس کردم که چشم هایم جمع شدند.به سئوال او جواب ندادم،گرچه می دانستم که او سکوت من را حمل بر تایید حرف هایش خواهد کرد.
    در حالی که دوباره به تقلا افتاده بود و به نظر می رسید دنبال کلمه های مناسب دیگری می گشت گفت:می تونی درک کنی که من هم توی وضعیت ...مشابهی قرار گرفته باشم؟گاهی وفاداری مانع از انجام کاری می شه که باید حتما انجام بدی،گاهی رازت فقط به خودت تعلق نداره.
    بع این ترتیب دیگر بحثی با او نداشتمواو کاملا حق داشت-خود من هم رازی در سینه داشتم که متعلق به من نبود که بخواهم آنرا فاش کنم.بلکه رازی بود که باید از آن محافظت می کردم.رازی را که ناگهان به نظرم رسیده بود جیکوب همه چیز را درباره ی آن می دانست.
    اما هنوز نمی دانستم راز درون سینه ام جه ارتباطی با او یا سام یا بیلی داشت.چه چیزی آن ها را ناراحت می کرد.آن هم حالا که کالن ها از آن جا رفته بودند؟
    جیکوب،من نمی دونم تو برای چی به اینجا اومدی،مثل این که تو می خوای به جای جواب دادن به سئوال های من برام معما طرح کنی!
    زمزمه کنان گفت:متاسفم،این خیلی ناامید کننده اس.
    در آن اتاق تاریک لحظه ای طولانی به هم نگاه کردیم،ناامیدی بر چهره هر دوی ما پرده انداخته بود.
    او ناگهان گفت:چیزی که داره منو می کشه اینه که تو حالاشم این موضوع رو می دونی.من همه چیز رو به تو گفتم.
    درباره چی داری صحبت می کنی؟
    ناگهان نفس عمیقی کشید و به طرف من خم شد،و در یک لحظه هیجان شدیدی جای ناامیدی را در چهره اش گرفت.نگاهش را با شدت به عمق چشم های من تاباند و با لحن شتابزده و در حالی که نفسش نیز همچون پوستش داغ شده بود،واژه ها را درست در مقابل صورت من ادا کرد.
    فکر می کنم یه راهی برای حل این مسئله پیدا کرده باشم-چون تو موضوع رو می دونی بلا!من نمی تونم اون رو بهت بگم،مگه اینکه خودت موضوع رو حدس بزنی!به این ترتیب دیگه کسی نمی تونه منو سرزنش کنه!!
    از من می خوای حدس بزنم؟چی رو حدس بزنم؟
    راز من رو!تو می تونی این کار رو بکنی-تو جواب معما رو می دونی!
    دوبار پلک زدم و سعی کردم آشفتگی ذهنم را از بین ببرم.بسیار خسته بودم.هیچ کدام از حرف های او برای من معنا نداشتند.
    او به دقت به چهره بی خالت من نگاه کرد،و بعد دوباره چهره اش درهم رفت.او گفت:بزار ببینم می تونم بهت کمکی بهت بکنم.
    نمی دانستم قصد انجام چه کاری را داشت.اما هرچه بود باعث شد به نفس نفس بیفتد
    .

    در حالی که سعی داشتم منظور او را بفهمم .گفتم:کمک؟
    پلک هایم در حال بسته شدن بودند.اما به زحمت آنهارا باز نگه داشتم
    .

    او که به سختی نفس می کشید گفت:آره مثلا بهت سرنخ بدم
    .

    صورت من را میان دست دست های بزرگ و بسیار گرم خودش گرفت در فاصله ی چند سانتی متری چهره خودش نگه داشت.بعد بع چشم هایم خیره شد و شروع به زمزمه کرد،گویی می خواست در کنار واژه هایی که به کار می برد مفهوم دیگری را هم از راه نگاه به من منتقل کند.او گفت:اولین روزی رو که با هم ملاقات کردیم به یاد می آری؟-روی ساحل منطقه لاپوش؟
    البته که به یاد می ارمو
    درباره اون با من حرف بزن
    .

    نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم ذهنم را متمرکز کنم.گفتم:تو دربار اتومبیلم چیزهایی از من پرسیدی
    ...

    سرش را تکان داد و با نگاهش من را به ادامه حرف هایم ترغیب کرد
    .

    ما درباره اتومبیل ربیت تو هم حرف زدیم
    .....

    ادامه بده
    .

    بعد برای پیاده روی به طرف پایین دست ساحل رفتیم
    .....

    درحالی که جزئیات آن خاطره را به یاد می آوردم ،گونه هایم زیر دست های او گرم می شدند اما داعی پوست او مانع از آن بودند که گرمای صورتم را احساس کند.در آن روز من از او خواسته بودم تا با من پیاده روی کند و با زرنگی ناشیانه اما موفقیت آمیزی حرف هایی را از زیر زبان او بیرون کشیده بودم
    .

    او سرش را تکان می داد و با نگرانی در انتظار ادامه حرف هایم بود
    .

    با صدایی که به زخمت شنیده می شد گفتم:تو قصه های ترسناکی رو برای من تعریف کردی...افسانه کوئیلوت
    .

    او چشم هایش را بست و دوباره آنها را باز کرد و کفت:آره
    این کلمه را با لحن نگران و بسیار مشتاقی ادا کرده بود.گویی در استانه حقیقت مهمی قرار داشت.در حالی که آهسته صحبت می کرد تا کلمه ها را شمرده و واضح ادا کند،گفت:یادت می آد اون موقع من چی گفتم؟
    حتی در میان تاریکی هم مطمئن بودم که او تغییر رنگ چهره ام را دیده بود.چگونه ممکن بود حرف های او را فراموش کرده باشم؟در آن روز جیکوب بی آن که بداند چه می کند،دقیقا چیزی را که من در صدد دانستن آن بودم به من گفته بود.اینکه ادوارد یک خون آشام بود
    .

    او با چشم هایی که زیاد می دانستند به من نگاه می کرد!بعد گفت:خوب فکر کن
    .

    زیر لب گفتم:آره یادم می آد
    .

    او به سختی نفس عمیقی کشید وگفت:ببینم همه اون داستان ها رو به یاد می اری
    ....

    نتوانست سئوالش را تمام کند.دهانش باز مانده به نظر می رسید چیزی راه گلویش را بسته است
    .

    پرسیدم:منظورت همه اون داستان هایی هست که تعریف کردی؟
    او بی هیچ حرفی سرش را تکان داد
    سرم به دوران افتاد.در واقع فقط یک داستان اهمیت داشت.می دانستم که در آن موقع او حرف هایش را با داستان های دیگری شروع کرده بود.اما نمی توانستم آن مقدمه بی اهمیت را به یاد بیاورم.به خصوص حالا که خستگی مغزم را در برگرفته بود.شروع کردم به تکان دادن سرم
    .

    جیکوب ناله ای کرد و از جا جهید.مشت هایش را روی پیشانی اش فشار داد و با عصبانیت نفس تندی کشید وزیر لب گویی با خودش حرف می زند کفت:تو اینو می دونی،تو اینو می دونی
    .

    جیک.جیک.خواهش می کنم.من خیلی خسته ام .الان فکرم کار نمی کنه.شاید صبح
    ....

    او نفس منظمی کشید و سرش را تکان داد و با لحن تلخ و نیش داری گفت:شاید دوباره یادت بیاد.فکر کنم بتونم بفهمم که تو چرا فقط یکی از اون داستان ها رو به یاد داری
    .

    دوباره به سرعت به طرف من جهید و گفت:ناراحت نمی شی از تو سئوالی در اون مورد بپرسم؟

    لحن اوهنوز گزنده بود.ادامه داد:مدت هاست که حاضرم برای دونستن جواب این سئوال جونمو بدم!

    با احتیاط پرسیدم:سئوال درباره چی؟
    درباره اون داستانی که من درباره خون آشام ها به تو گفتم.

    با چشم های نگران به او خیره شدم و قادر نبودم جوابش را بدهم.اما او سئواش را مطرح کرد.

    واقعا نمی دونی؟ با صدایی گرفته ادامه داد:ببینم من اون کسی بودم که به تو گفتم اون چه موجودیه؟
    او از کجا این را می دانست؟چرا تصمیم گرفته بود آن داستان را باور کند؟آن هم حالا؟داندان هایم به هم فشرده شدند.متقابلا به او خیره شدم،بی آنکه قصدی برای خرف زدن داشته بشام.او می توانست این را در چشم هایم ببیند.
    با صدایی که حتی گرفته تر شده بود گفت:حالا فهمیدی منظور من از وفاداری جیه؟من هم همون وضعیت تو رو دارم.حتی بدتر .تو نمی تونی تصور کنی که من چه تعهد سختی ....
    من این خالت او را دوست نداشتم-دوست نداشتم ببینم که چکونه وقتی عبارت تعهد سخت را بر زبان آورده بود چشم هایش بسته شدند.در واقع احساس من شدیدتر از دوست نداشتن بود-من از این حالت متنفر بودم.از هر چیزی که باعث درد و رنج او شود،نفرت داشتم.آن هم به شدت.
    جهره سام ذهن من را پر کرد.
    این کار برای من اساسا داوطلبانه بود.من از روی عشقی که داشتم راز کالن ها را حفظ می کردم.عشقی یک طرفه اما واقعی .به نظر نمی رسید که برای جیکوب این گونه باشد.
    زیر لب پرسیدم:راهی نیست که بتونی خودت رو آزاد کنی؟
    و در همان حال دستم را به روی زبری موهای کوتاه شده در پشت سرش کشیدم.
    دست های او شروع به لرزیدن کرد.اما چشم هایش را نگشود و گفت:نه.تا آخر عمرفوضع من همینه.محکومیت ابدی.
    بعد با لبخند مرموزی ادامه داد:و شاید حتی بعد از مرگ.
    ناله کنان گفتم:نه جیک.چطوره از این جا فرار کنیم؟فقط تو و من.اگه از خونه هامون بریم و دیگه دست سام به تو نرسه،چی؟
    زمزمه کنان گفت:بلا این چیزی نیست که من بتونم ازش فرار کنم.اما اگه می تونستم حتما با تو فرار می کردم.
    حالا شانه هایش هم می لرزیدند.نفس عمیفی کشید و ادامه داد:ببین من دیگه باید برم.
    چرا؟
    یه دلیلش اینه که به نظر می آد هر لحظه ممکنه تو از حال بری.تو به خواب احتیاح داری-من وقتی به تو احتیاج دارم که سر حال و قبراق باشی.تو چیزی رو که من می خوام به یاد می آری .باید به یاد بیاری.
    و دلیل دیگه؟
    او اخم کرد و گفت:باید مخفیانه از اینجا بیرون برم-من اجازه ندارم تو رو ببینم.حتما الان اونها تو این فکر هستن که من کجا رفته ام.
    دهانش را پیجاند و گفت:فکر می کنم که بهتره برم پیششون.
    با عصبانیت کفتم:مجبور نیستی چیزی بهشون بگی.
    بگم یا نگم فرقی نمی کنه.
    آتش خشم درونم جوشید و گفتم:من از اونها متنفرم!
    جیکوب که هاج و واج مانده بود،با چشم های گشاه شده به من نگاه کرد و گفت:نه بلا.از اون بچه ها متنفر نباش.این تقصیر سام یا هر کس دیگه ای نیست.قبلا که بهت گفتم-تقصیر خودمه.در واقع سام.... آدم خیلی خوبیه.جرید و پل هم عالی هستن.اما پل یه کمی.... و امبری هم که همیشه دوست من بوده.اونجا چیزی عوض نشده.در واقع تنها چیزی هست که عوض نشده.من واقعا از فکر هایی که درباره سام کرده بودم خجالت می کشم....
    از نظر او سام خیلی خوب بود!با ناباوری به او چشم غره رفتم اما چیزی نگفتم.
    با کنجکاوی پرسیدم:نگفتی چرا قرار نیست که منو ببینی.
    نگاهش را به پایین انداخت و نجواکنان گفت :خطرناکه.
  11. #11
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    کلمات او موجی از ترس را بر وجودم حاکم ساخت.
    ایا او از موضوع ویکتوریا هم خخبر داشت؟ فکر می کردم کسی به جز من این را نمی دانست اما حق با او بود- همان وقت نیمه شب بود و برای خون اشام ها بهترین زمان برای شکار به حساب می امد .جاکوب نباید به اتاق من می امد. اگر قرار بود کسی به سراغ من بیاید بهتر بود که تنها باشم.
    زیرلب گفت: اگه من فکر می کردم که اومدنم به اینجا خیلی... خیلی خطرناکه نمی اومدم. اما بلا...
    دوباره نگاهی به من انداخت و ادامه داد: من یه قولی به تو داده ام. اون موقع اصلا فکر نمی کردم که چه قول سختی باشه اما معنیش این نیست که سعی نمی کنم به قول خودم پایبند بمونم.
    وقتی حیرت رت در چهره ی من دید گفت: بعد از اون فیلم احمقانه من به تو قول دادم که هیچوقت به تو صدمه نزنم... اما امروز بعدازظهر چیزی نمونده بود که زیر قولم بزنم درسته؟
    -جیک من می دونستم که تو اون کارو نمی کنی .ناراحت نباش.
    دستم رزا گرفت و گفت: متشکرم بلا. تا اونجا که بتونم همینجا به دیدنت می ام. همونطوری که قول داده بودم.
    ناگهان نیشخندی به من زد. این نیشخند نه به من تعلق داشت و نه به سام. و ادامه داد: اگه خودت به تنهایی از موضوع سر در بیاری خیلی خوب می شه بلا. فقط کمی تلاش صادقانه می خواد!
    کمی چهره ام را در هم کشیدم و گفتم: سعی خودم رو می کنم.
    آهی کشید و گفت: سعی می کنم به زودی تو رو ببینم. و البته اونها سعی می کنن در این مورد از من حرف بکشن.
    -به حرفشون گوش نکن.
    -سعی می کنم.
    او سرش را تکان داد گویی به موفقیت خودش شک داشت. بعد گفت: همین که موضوع رو فهمیدی بیا به من بگو.
    در همان لحظه اتفاقی برای او افتاد اتفاقی که دست هایش را به ارزش انداخت. گفت: البته... البته اگه دلت بخواد منو ببینی.
    -چرا باید دلم نخواد که تو رو ببینم؟
    چهره اش حالت گرفته و تلخی پیدا کرد و تبدیل به چهره ای شد که صد در صد به سام تعلق داشت. بعد با صدای خشنی گفت: اوه می تونم دلیلش رو بفهمم. ببین من دیگه باید برم. می شه لطفا یه کاری برای من بکنی؟
    در حالی که از تغییر حالبت او وحشت کرده بودم فقط سری تکان دادم.
    گفت: حداقل به من تلفن بزن... اگه نمی خوای دوباره منو ببینی. بهم بگو تا بدونم دیگه نمی خوای منو ببینی.
    -چنین اتفاقی نمی افته...
    دستش را بالا اورد و حرف من را قطع کردو گفت: فقط بهم اطلاع بده.
    او بلند شد و به طرف پنجره رفت.
    با گلایه گفتم: جیک احمق نشو. پات می شکنه. از در خونه استفاده کن. چارلی نمی تونه تو رو بگیره.
    زیرلب گفت: من صدمه نمی بینم.
    با این حال به طرف در اتاق برگشت. هنگامی که از کنارم می گذشت لحظه ای ایستاد و به من خیره شد. گویی شیء نوک تیزی در حال فرو رفتن به بدن او باشد با حالت تضرع امیزی یک دستش را بالا اورد.
    من دست او را گرفتم و ناگهان مرا با خشونت زیادی به طرف خودش کشید طوری که با صدای تالاپی محکم به سینه ی او خوردم.
    در حالی که همچون خرسی من را بغل کرده و چیزی نمانده بود دنده هایم را خرد کند زیر لب گفت: اگه...
    نفس زنان گفتم: نمی تونم -نفس بکشم!
    او بی درنگ رهایم کرد اما با یک دست کمرم را نگه داشت تا روی زمین نیفتم. بعد من را با ملایمت هل داد تا روی تخت بیفتم.
    گفت: کمی بخواب بلز. باید کله تو به کار بندالزی. می دونم که از عهده ی این کار بر می ای. تو باید موضوع رو درک کنی- به خاطر من. من نمی تونم تو رو از دست بدم بلا. حداقل نه به خاطر این موضوع.
    با گام های بلندی خودش را به استانه ی در رساند و ان را بی سر و صدا باز کرد و بعد از میان ان ناپدید شد. گوش هایم را تیز کردم تا صدای پاهایش را روی پله های جیرجیروی خانه بشنوم اما هیچ صدایی شنیده نشد!
    روی تختم به پشت دراز کشیدم سرم به دَوَران افتاده بود. بیش از حد گیج و بیش از حد خسته بودم. چشم هایم را بستم و سعی کردم منظور جاکوب را بفهمم اما بی درنگ با سرعت نگران کننده ای در غالم ناهوشیاری غرق شدم.
    اما این همان خواب ارام و بی رویایی نبود که حسرتش را کشیده بودم. البته که نبود. دوباره در جنگل بودم و همچون همیشه شروع به پرسه زدن در انجا کردم.
    به سرعت متوجه سدم که رویای امشبم با کابوس های شب های گذشته ام تفاوت دارد! اول اینکه هیچ اجبار خاصی برای گشتن یا جستجو کردن در جنگل در وجودم احساس نمی کردم پرسه زدن من فقط از روی عادت بود زیرا این انتظاری بود که طبق معمول از خودم داشتم. در واقع این جنگل همان جنگل شب های گذشته نبود! بوی متفاوتی داشت روشنایی اش هم به گونه ای دیگر لبود. بوی جنگل شبیه به زمین مرطوب بیشه ها نبود بلکه بوی نمناک اقیانوس را می داد. نمی توانستم اسمان را ببینم اما به نظر می رسید که افتاب در حال درخشیدن باشد- برگ های بالای سرم رنگ سبز یشمی داشتند.
    اینجا جنگل اطراف لاپوش بود! - نزدیک ساحل انجا. در این مورد تردید نداشتم. می دانستم اگر ساحل را پیدا کنم خورشید را هم می بینم. بنابراین به دنبال صدای امواجی که از دور دست به گوش می رسید با عجله به طرف جلو راه افتادم.
    و ناگهان جاکوب در انجا ایستاده بود. او دستم را گرفت و من را به طرف عقب سوی تاریک ترین بخش جنگل کشید.
    پرسیدم: جاکوب چی شده؟
    چهره ی او مثل صورت وحشت زده ی یک پسر بود و موهایش که دوباره زیبا به نظر می رسید به طرف عقب برده شده و به صورت مدل عصبی روی پشت گردنش بسته شده بود. او با تمام نیرو من را می کشید اما من مقاومت می کردم نمی خواستم به درون تاریکی جنگل کشیده شوم.
    او با حالتی وحشت زده زمزمه کرد: بدو بلا باید بدوی!
    حس ناگهانی اشنا پنداری چنان قوی بود که من را از خواب بیدار کرد.
    حالا فهمیدم که چرا ان مکان را شناخته بودم. زیرا زمانی در رویای دیگری انجا را دیده بودم. شاید یک میلیون سال پیش در بخشی از یک زندگی که به کلی متفاوت بود.
    همان خوابی که درست در اولین شب پیاده روی با جاکوب در ساحل لاپوش دیده بودم. نخستین شبی که فهمیده بودم ادوارد یک خون اشام است. شاید حرف های شب گذشته ی جاکوب این رویا را از زیر خاطره های دفن شده ام بیرون کشیده بود.
    حالا که رشته ی خوابم گسیخته شده بود منتظر ماندم تا دوباره به خواب بروم . نوری از سمت ساحل به من نزدیک می شد. در یک لحظه ادوارد از میان درخت ها بیرون امد پوست او درخشش اندکی داشت و چشمهایش تیره و خطرناک به نظر می رسیدند. او اشاره ای به من کرد و لبخند زد. جذابیت چهره اش او را به فرشته ای تبدیل کرده بود اما... دندانهایش سفید و تیز بودند.
    گویا داشتم از حافظه ام جلو می زدم. ابتدا اتفاق دیگری افتاده بود.
    جاکوب دست من را انداخت و نعره زد. در حالی که می لرزید و به خود می پیچید خودش را کنار پاهای من روی زمین انداخت.
    فریاد کشید: جاکوب!
    اما او رفته بود.
    به جای او گرگ بسیار بزرگی به رنگ قهوه ای مایل به قرمز با چشم های هوشمندی به رنگ تیره ایستاده بود.
    البته رویایم تغییر جهت داده بود مثل قطاری که ناگهان از خط خارج بشود.
    این همان گرگی نبود که من در زندگی دیگرم خوابش را دیده بودم. این همان گرگ بزرگ فندقی رنگی بود که من درست یک هفته پیش از ان در فاصله ی بیست سانتی متری او ایستاده بودم . این گرگ، غول پیکر، هیولا مانند و بزرگ تر از یک خرس بود.
    این گرگ مشتاقانه به من نگاه می کرد و سعی داششت پیام بسیار مهمی را با چشم های هوشمندش به من منتقل کند. این دو چشم دو چشم اشنا و قهوه ای تیره ی جاکوب بلک بودند.
    در حالی که با تمام قدرت جیغ می کشیدم از خواب پریدم.
    کمابیش انتظار داشتم که این بار چارلی برای سر زدن به من به اتاقم بیاید. این بار مثل همیشه جیغ نکشیده بودم . سرم را میان بالش فشردم و سعی کردم بر حالت تشنج ناشی از جیغ هایم غلبه کنم. رویه ی کتان بالش را محکم روی صورتم فشار دادم و نمی دانستم ایا می توانم راهی برای فراموشی ارتباطی که تازه کشف کرده بودم پیدا کنم یا نه.
    اما چارلی به اتاق من نیامد و سرانجام توانستم صدای خش خشی را که رفته رفته از گلویم به گوش می رسید خفه کنم.
    حالا می توانستم همه ی ماجرا را به یاد بیاورم- تک تک کلمه هایی که جاکوب ان روز در ساحل به من گفته بود حتی بخشی که او قبل از موضوع خون اشام ها- یا به قول خودش خون سردها- به من گفته بود. بخصوص بخش اول ان.
    ان روز در ساحل لاپوش:
    جاکوب حرف هایش را با یک پرسش اغاز کرد: ببینم تو هیچکدوم از داستان های قدیمی ما رو شنیدی؟ منظور از ما یعنی کوئیلوت ها.
    -راستش نه.
    -خوب افسانه های زیادی وجود داره حتی ادعا می شه که بعضی از اونها به دوره ی طوفان و سیل بزرگ ِ روی زمین بر می گرده. گفته شده که کوئیلیوت های باستانی قایق های کوچیک خودشون رو به بالاترین نقطه های بلندترین درختهای کوهستانها می بستن تا از غرق شدن نجات پیدا کنن شبیه به داستان نوح پیامبر و کشتی بزرگش.
    در این لحظه جاکوب لبخندی زد و ادامه داد: افسانه ی دیگه ای هم هست که بر اساس اون ما از نسل گرگ ها هستیم و اینکه... گرگ ها هنوز هم برادرهای ما هستن. در واقع کشتن گرگ ها خلاف قانون قبیله ی ماست.
    در این لحظه لحن صدایش را با حالت خوف انگیزی پایین اورد و گفت: افسانه هایی هم در مورد موجودات سرد وجود داره!
    این باذ با علاقه و هیجانی واقعی پرسیدم: موجودات سرد؟
    -آره افسانه های موجودات سرد همون قدمت افسانه های گرگینه ها رو داره. اما بعضی از این افسانه ها تازگی دارن و درواقع دیگه نمی شه اسمشون رو افسانه گذاشت؛ بلکه بیشتر شبیه به واقعیت هستن! براساس یکی از همین افسانه های جدید جدّ من بعضی از این موجودات خون سرد رو می شناخت . در واقع جدّ من همون کسی بود که با اونها معاهده ای امضا کرد که براساس اون موجودات سرد دیگه نمی تونن وارد سرزمین ما بشن.
    در این لحظه جاکوب چشمهایش را چرخی داد.
    با لحن علاقه مند و کنجکاوی پرسیدم: جدّ تو؟
    -آره. جدّ من هم مثل پدرم یکی از بزرگترهای قبیله مون بود. می دونی.... موجودات سرد دشمن های طبیعی گرگ ها هستن... البته نه گرگ های واقعی بلکه گرگ هایی که می تونن به انسان تبدیل بشن یا به عبارتی دیگه همون گرگینه ها! اجداد من هم گرگ هایی بودن که خودشون رو به انسان تبدیل کرده ان!
    -گفتی گرگینه ها دشمن هایی هم دارن؟
    -فقط یه نوع دشمن.
    مثل این بود که چیزی در گلویم گیر کرده و داشت خفه ام می کرد. سعی کردم ان را فرو ببرم اما محکم در جای خودش مانده بود و تکان نمی خورد. سعی گردم ان را توی گلویم بالا بیاورم و به بیرون تف کنم.
    نفس زنان گفتم: گرگینه.
    اری این همان کلمه ای بود که داشت مرا خفه می کرد!
    حالا تمام دنیا شروع به چرخش کرده بود و به نظر می رسید که جهت کج شدگی ان در امتداد محورش عوض شده باشد.
    این دیگر چگونه دنیایی بود؟ ایا به راستی ممکن بود چنین دنیایی وجود داشته باشد دنیایی که در ان افسانه های قدیمی در حاشیه ی شهرهای بسیار کوچک و کم اهمیت تحقق پیدا کرده هیولاهای اسطوره ای دوباره پا به عرصه ی وجود گذاشته باشند! ایا این بدان معنا بود که هر داستان جن و پری ناممکنا از حقیقت مطلقی سرچشمه گرفته بود؟ ایا همه ی این اتفاق ها عادی و طبیعی بودند یا اینکه همه چیز جادویی و شبیه به داستان های ارواح و اشباح بود؟
    سرم را محکم بین دستهایم گرفتم و سعی کردم از انفجار ان جلوگیری کنم.
    صدای ضعیفی در گوشه ی ذهنم با لحن خشکی از من پرسید که چه مشکلی دارم؟ مگر نه اینکه من ماه ها پیش از ان وجود خون اشام ها را پذیرفته بودم- بی انکه دچار تشنج یا حالت جنون امیزی بشوم؟
    دقیقا می خواستم بر سر ان صدا فریاد بزنم. ایا برای هر کسی یک افسانه برای تمام عمرش کافی نبود؟
    ضمن اینکه من هرگز حتی برای یک لحظه هم که شده اگاهی کامل خودم را نسبت به برتری ادوارد کالن بر موجودات عادی از دست نداده بودم. اگاه شدن از وضعیت ادوارد هرگز موجب شگفتی من نشده بود- زیرا او به وضوح موجود جالب توجهی بود.
    اما جاکوب؟ جاکوب که تا ان موقع فقط خودش بود و بس و نه چیزی فراتر از ان؟ جاکوب دوست من؟ جاکوب تنها انسانی که من تا به حال توانسته بودم ارتباط دوستانه ی خوبی با او برقرار کنم...
    حتی او هم انسان نبود.
    با سعی زیادی بر تمایل خودم برای جیغ کشیدن غلبه کردم.
    این حقیقت جدید چه چیزی را در باره ی من ثابت می کرد؟
    پاسخ این سوال را می دانستم. معنای حقیقت جدید این بود که راز عمیقی در مورد ماهیت من وجود داشت. وگرنه چرا زندگی من پر از شخصیت های فیلم های خطرناک می شد؟ چرا باید وقتی که چنین موجوداتی به دنبال سرنوشت افسانه ای خود می رفتند من چنان منقلب شوم که گویی سینه ام پاره پاره شده است؟
    درون سرم همه چیز به سرعت می چرخید و تغییر می کرد و ترتیب تازه ای می یافت. چیزهایی که پیش تر معنای خاصی برای من داشتند حالا مفهوم تازه ای می یافتند.
    هیچ فرقه ای در کار نبود. در گذشته ی دورتر نیز هیچ فرقه یا گروه خلافکاری در منطقه ی لاپوش تشکیل نشده بود. نه موضوع بسیار بدتر از ان بود. موضوع به یک گله ی گرگ مربوط می شد!
    گله ای متشکل از پنج گرگینه ی رنگارنگ که به نحو حیرت اوری غول پیکر بودند و در چمنزار ادوارد با حالبت تهدید امیزی از کنار من عبور کرده بودند...
    ناگهان شتاب جنون امیزی را در خودم احساس کردم. نگاه سریعی به ساعت انداختم- اولین ساعت های بامداد بود اما برایم اهمیتی نداشت. باید همان موقع به لاپوش می رفتم. باید جاکوب را می دیدم تا شاید او بتواند به من بگوید که عقلم را به کلی از دست نداده ام!اولین لباس های تمیزی را که پیدا کردم پوشیدم و اهمیتی به جور بودن آن ها با هم ندادم.پله ها را دو تا یکی پایین رفتم و در حالی که با عجله وارد راهرو شده بودم و به طرف در می رفتم،چیزی نمانده بود که با چارلی برخورد کنم.
    او هم به همان اندازه که من از دیدنش تعجب کرده بودم،از دیدن من حیرت زده به نظر می رسید.پرسید:کجا داری میری ؟می دونی ساعت چنده؟
    آره باید برای دیدن جیکوب برم.
    فکر می کردم که به خاطر موضوع سام....
    اون اهمیتی نداره من فورا باید با جیکوب حرف بزنم.
    وقتی که حالت صورت من تغییر نکرد،او اخم کرد و گفت:الان خیلی زوده.نمی خوای صبحونه بخوری؟
    گرسنه نیستم.
    کلمه ها بی اختیار از میان لب هایم خارج شده بودند.او جلوی راه مرا به طرف در خروجی گرفته وبد.به فکرم رسید او را دور بزنم و فرار کنم،اما می دانستم که بعد مجبور می شوم در این مورد هم به توضیح دهم.گفتم:زود برمی گردم.باشه؟
    چارلی اخم کرد و گفت:مستقیما به خونه جیکوب می ری دیگه؟درسته؟بین راه که جای دیگه ای نمی ایستی؟
    واژه ها نیز با شتاب از دهانم خارج می شدند:البته که نه.کجا می تونم توقف کنم؟
    نمی دونم فقط اینکه...باز هم یه حمله دیگه اتفاق افتاده-بازم اون گرگ ها.این حمله نزدیک تفریح گاه کنار چشمه های آب گرم اتفاق افتاده-این بار یه نفر شاهد هم داری.
    قربانی این حمله،وقتی ناپدید شده.فقط ده دوازده متر با جاده فاصله داشته.همسر این مرد چند دقیقه بعد از گم شدن شوهرش یه گرگ خاکستری رو دیده.یعنی همون وقتی که داشته دنبال شوهرش می گشته.بعد از دیدن اون گرگ ،برای پیدا کردن کمک شروع به دویدن می کنه.
    معده ام لرزش شدیدی کرد،مثل این بود که در مسیر یک ترن هوایی به پیچ تندی رسیده باشم.پرسیدم:یه گرگ بهش حمله کرده؟
    هیچ اثری از اون مرد پیدا نشده-فقط باز هم کمی خون.
    چهره جارلی معذب به نطر می رسید.ادامه داد:جنگلان های مسلح جست و جو رو شروع کرده ان.در ضمن افراد مسلحی رو که داوطلب شده ان با خودشون برده ان.شکارچی های زیادی هستن که دوست دارن تو یه همچین شکاری سهیم بشن.برای لاشه های این گرگ ها جایزه تعیین شده.معنی این چیز ها اینه که ممکنه توی جنگل تیراندازی شدیدی بشه و همین منو نگران می کنه.
    او سرش را تکان داد و افزود:وقتی آدم های خیلی هیجان زده می شن،ممکنه اتفاق های ناگواری پیش بیاد....
    با صدای ضعیفی پرسیدم:ببینم،اونها گرگ ها رو با تیر می زنن؟
    چارلی در خالی که با چشم های نگرانش به دقت به چهره من نگاه می کرد کفت:چه کار دیگه ای از ما ساخته اس؟مشکلی پیش اومده؟
    احساس ضعف کردم.حتما رنگ صورتم سفید تر از حد معمول شده بود.
    صدای چارلی را شنیدم:ببینم،تو که نمی خوای برای من ادای یه آدم طرفدار محیط زیست رو دربیاری؟درسته؟
    نتوانستم جوابی بدهم.اگر در آن لحظه او یه من نگاه نمی کرد سرم را بین زانو هایم گذاشته بودم.من موضوع راه پیماهای گم شده را فراموش کرده بودم....همین طور جای پنجه های خون آلود را...من نتوانسته بودم آن واقعیت ها را به استنباط اولیه خودم ربط بدهم...اما حالا....
    چارلی گفت:ببین عزیزم.اجازه نده این موضوع تو رو بترسونه.فقط توی شهر یا توی بزرگراه توقف کن-نه جای دیگه-باشه؟
    با صدای ضعیفی تکرار کدم:باشه.
    من باید برم.
    برای اولین بار به صورت او نگاه کردمو متوجه شدم که تفنگش را به کمرش بسته و پوتین های راهپیمایی اش را پوشیده بود.پرسیدم:پدر تو که نمی خوای دنبال اون گرگ ها بری.درسته؟
    من باید کمک کنم.بلز.مردم دارن مفقود می شن.
    دوباره صدایم بالا رفت و لحن سرسیمه ای پیدا کرد:نه.نه.نرو.خیلی خطرناکه.
    بچه جون من باید وظیفه مو انجام بدم.اینقدر بدبین نباش.اتفاقی برای من نمی افته.
    او به طرف در برگشت و آن را باز کرد و گفت:تو هم داری می ری؟
    مردد ماندم.هنوز معده ام پیچ و تاب ناراحت کننده ای داشت.با چه زبانی می توانستم جلوی او را بگیرم؟گیج تر از آن بودم که بتوانم راه حلی پیدا کنم.
    بلز؟
    شاید برای رفتن به لاپوش خیلی زود باشه.
    موافقم.
    بعد او قدم در هوای بارانی گذاشت و در را پشت سرش بست.
    همین که او از جلوی پشمم دور شد.روی کف راهرو افتادم و سرم را بین زانوهایم گرفتم.
    پس جیکوب چه می شد؟جیکوب بهترین دوست من بود.من باید به او هشدار می دادم.اگر او واقعا یک.....-تکانی خوردم و سعی کردم به آن کلمه فکر کنم-گرگینه بود(و من می دانستم که بود.چون احساسم به من می گفت)،ممکن بود مردم به او تیر انداز کنند!من باید به او دوستانش می گفتم که اگرباز هم بخواهند به شکل گرگ های غول پیکر به این طرف و آن طرف بدوند،ممکن بود مردم آنها را با تیر بزنند.باید به آن ها می گفتم که دست از این کار ها بردارند.
    آنها باید دست از این کار ها برمی داشتند!چارلی هم به میان جنگل رفته بود.آیا ممکن بود این موضوع برای آنها اهمیتی داشته باشد؟نمی دانشستم...تا حالا افراد غریبه ناپدید شده بودند.آیا این موضوع معنای خاصی داشت؟یا این که بر حسب تصادف این طور شده بود؟
    باید باور می کردم که حداقل جیکوب به این موصوع اهمیت می دهد.
    در هر حال باید به او هشدار می دادم.
    یا ...اینکه؟
    جیکوب بهترین دوست من بود،آیا او هم می توانست جزو گرگ های هیولا باشد؟یک گرگ واقعی؟یک گرگ بد؟آیا باید به او هشدار می دادم... با توجه به این که او و دوستانش... قاتل بودند؟ اگر آن راهپیماهای بی گناه را می کشتند و در خونشانفرق می کردند،آیا باز هم باید به آن ها اخطار می دادم؟اگر آنها واقعا به هر شکلی ،موجوداتی شبیه به هیولاهای فیلم های ترسناک بودند،آیا کار اشتباهی نبود که بخواهم از آنها حمایت کنم؟
    چاره جز مقایسه کردن جیکوب و دوستانش با خانواده کالن نداشتم.بازو هایم را دور سینه ام پیچیدم و در حالی که مراقب حفره دردناک سینه ام بودم.به آنها اندشیدم.
    من چیز زیادی در مورد گرگینه ها نمی دانستم.اگر گاهی هم به انها فکر کرده بودم،تصوری که در ذهن داشتم،موجودات بزرگ و پشمالوی نیمه انسانی بود.بنابراین نمی دانستم که چه عاملی آنهرا به شکار کردن انسان ها وا میداشت... گرسنگی یا تشنگی ...یا فقط عطش آنها برای کشتن!بدون دانستن این موضوع قضائت درباره انها مشکل بود.
    اما این عامل هرچه بودنمی توانست کم تر از دردی باشد که کالن ها به خاطر خوب بودن تحمل می کردند.به یاد اسم افتادم-وقتی صورت مهربان و دوست داشتنی او را مجسم کردم،اشک هایم جاری شدند-او که تا آن حد رفتاری مادرانه و عاشقانه داشت ....او که هنگام خونریزی از بازوی من شرمنده و خجالت زده بینی اش را گرفته و از من فرار کرده بود.وضعیت گرگینه ها نمی توانست سخت تر از آن باشد.به کارلیسل اندیشدم... او که قرن ها تلاش کرده بودتا با بی توجهی به خون انسان را به خودش آموزش دهد،تا آنجا که حالا می توانست به عنوان یک پزشک زندکی انسان هارا نجات دهد.هیچ چیزی نمی توانست دشوار تر از این کار باشد.
    گرگینه ها مسیر دیگری را انتخاب کرده بودند.
    حالا من باید چه تصمیمی می گرفتم؟
    فصل 13


    قاتل


    در حالی که اتومبیلم را در بزرگراهی که دو طرفش را درخت های جنگل پوشانیده بودند و به لاپوش منتهی می شدند ،پیش می بردم،با خودم فکر می کردم:اگه غیر از حیکوب هر کس دیگه ای بود....


    هنوز مطمئن نبودم کاری که در حال انجام آن بودم درست باشد.اما با خودم کنار آمدم.


    نمی توانستم کاری را که جیکوب و دوستانش یا بهتر بگویم گله اش انجام می دادند را نادیده بگیرم..حالا منظور او را از آنچه که دیشب گفته بود،می فهمیدم.اینکه گفته بود ممکن است من دیگر نخواهم او را ببینممن می توانستم همان طور که پیشنهاد داده بود با او تماس بکیرم.اما به نظر کار بزدلانه ای به نظر می آمد.حداقل من گفتگوی رودررویی را به او مدیون بودم.می توانستم جلوی رویش به او بگویم که نمی توانم آنچه را که به وقوع می پیوست،نادیده بگیرم.من نمی توانستم با یک قاتل دوست باشم و دم برنیاورم و اجازه دهم که قتل ها ادامه پیدا کند....جون در این صورت من هم به یم هیولا تبدیل می شدم!


    اما از طرفی نمی اوانستم به او هشدار ندهم.باید برای حمایت از او کاری را که از دستم بر میامد،انجام می دادم.


    در حالی که لب هایم محکم به هم فشرده شده و خطی تشکیل داده بودند،اتومبیلم را جلوی خانه بلک ها متوقف کردم.خیلی بد بود که بهترین دوست من گرگینه از آب در امده بود.آیا او هم به اجبار تبدیل به یک هیولا شده بود؟


    خانه تازیک بود ونوری از پنجره ها به بیرون نمی تابید .اما برایم اهمیتی نداشت.مهم نبود که ممکن است آنها را بیدار کرده باشم.مشتم را با انرژی زیادی به در جلویی کوبیدم.صدار از میان دیوار ها طنین انداز می شد.


    بعد از یک دقیقه صدای بیلی را شنیدم که می کفت:بیا تو.


    چراغی روشن شد.


    دستگیره در را چرخاندم .در قفل نبود.بیلی بیرون اشپزخانه روی زمین لم داده بود و حوله کلاه داری بر روی شانه هایش دیده می شد.هنوز نتوانسته بود خودش را به صندلی چرخدارش برساند.وقتی مرا دید جشم هایش کمی بازتر شدو بعد صورتش حالت بردبارانه ای پیدا کرد.صبح به خیر بلا.چی شده که امروز صبح این قدر زود از خواب بیدار شدی؟


    هی بیلی.من باید با جیک صحبت کنم-اون کجاست؟


    اوم...راستش نمی دونم.


    او با چهره ی آرامی دروغ گفته بود.


    من که از ایستادن در آنجا خسته شده بودم،با اصرار پرسیدم:می دونی چارلی امروز صبح چی کار داره می کنه؟


    باید بدونم؟


    اون و نصف مردم های شهر همگی تفنگ به دست رفتن توی جنکل تا گرگر های عظیم الجثه رو شکار کنن.


    چهره بیلی تکانی خورد و بعد بی حالت ماند.


    ادامه دادم:اگه از نظر تو اشکال نداره می خوام در این مورد با جیک صحبت کنم


    بیلی لب های کلفتش را برای مدات طولانی جمع کرد و گفت:شرط می بندم که هنوز خوابه.


    سرانجام در خالی که به راهروی بسیار کوچکی در نزدیکی اتاق جلویی اشاره می کرد،گفت:این روزها تا دیروقت بیدار می مونه.فکر کنم این بچه به استرحت احتیاج داشته باشه.شاید بهتر باشه بیدارش نکنی.


    در حالی که با حالت قهر آمیزی به طرف راهروی کوچک می رفتم،زیر لب گفتم:حالا نوبت منه.


    بیلی آهی کشید.


    در راهرویی که طول آن بیتر از یک متر نبود،فقط یک در دیده می شدکهمتعلق به اتاق جیکوب بود.اتاقی که شاید بزرگی آن بیشتر از یک کمد لباس نبود.به خودمزحمت در زدن ندادم.در رابا سرعت باز کردم طوری که با صدای بلند به دیوار خورد.


    جیکوب که هنوز همان پیراهن سیاه استین بریده شب کذشته را به تن داشت به حالت کج روی تخت دو نفره ای که کمابیش تمام اتاق را کرفته بود و فقط 10 تا 15 سانتی متر از دیوارها فاصله داشت،دراز کشیده بود.طول تخت برای او کافی نبود و حتی به همان حالت کج هم که خوابیده بود،پاهایش از یک طرف و سرش از طرف دیگر آویزان بودند.او در خواب عمیقی بودو با دهان باز خرخر حفیفی به راه انداخته بود.صدای کوبیده شدن در کوچکترین تکانی در او ایجاد نکرده بود.


    خواب عمیق ساشیه ای از آرامش را روی صورت او انداخته بود و در آن هیچ اثری از خطوط خشم دیده نمی شد.زیر چشم های او حلقه ای وجو داشت که من پیش تر متوجه آن نشده بودم.با وجود بزگی خنده آور اندامش،او حالا بسیار جوان و در ضمن بسیار خسته به نظر می رسید.دلم به حال او سوخت.


    عقب عقب رفتم و از اتاق خارج شدم و در را آهسته پشت سرم بستم.


    وقتی آهسته قدم به درون اتاق جلویی گذاشتم بیلی با چشم های کنجکاو و محتاط به من خیره شد.


    کفتم:فکر می کنم بهتر ه بذارم کمی استراحت کنه.


    بیلی سرش را تکان داد و بعد دقیقه ای به هم خیره شدیم.می مردم برای اینکه از او بپرسم نقش او در این میانه چه بوده است؟او درباره موجودی که پسرش به آن تبدیل شده بود چه نظری داشت؟اما می دانستم که او از همان آغاز کار از سام حمایت کرده بود و بنابراین فکر نمی کردم که قتل های انجام شده او را زیاد ناراحت کرده باشد.نمی توانستم که تصور کنم که او چه توجیهی می توانست برای این کار داشته باشد.


    می توانستم پرسش های ناکفته زیادی که او می خواست از من بپرسد ،در چشم های تیره اش ببینم.اما او هم ترجیح داد ساکت بماند


    من آن سکوت معنی دار را شکستم و گفتم:ببین من یه مدتی روی ساحل می مونم اگه جیکوب بیدار شد بهش بگو که من منتظشم.باشه؟


    بیلی با لحن مواقفی گفت:حتما حتما


    نمی دانستم واقعا این کار را می کرد یا نه.اگر نمی کرد دوباره سعی می کردم.مگر نه؟من با اتومبیلم به فرست بیچ رفتم و آن را در گوشه خالی محوطه خاکی و گل آلودی پارک کردم.هوا هنوز تاریک بود-سپیده دم تیره و تار یک روز ابری-و وقتی که چراغ های بزرگ اتومبیل را خاموش کردم،به سختی می توانستم اطراف را ببینم.مجبور شدم صبر کنم تا چشم هایم به تاریکی عادت کنند و بعد توانستم مسیری را که از میان پرچین های بلند جنگلی می گذشت،پیدا کنم.هوا اینجا سرد تر بود و باد با وزش شلاق مانندی از سطح آب های تیره به سمت ساحل می وزید و من دس هایم را کاملا درون جیب های ژاکت زمستانی ام فرو برده بودم.حداقل باران بند آمده بود.
    به زرف پایین دست ساحل پیش رفتم و به دیواره ساحلی نزدیک شدم.نمی توانستم جزیره سنت جیمز یا سایر جزیره ها را ببینم و فقط به شکل مبهمی از لبه آب را می شد دید.راهم را با دقت در میان صخره ها ادامه دادم و ومراقب بودم مباداپاهایم به اشیای آب آورده برخورد کنند.
    قبل از آنکه متوجه شوم دنبال چه می گردم،آن را پیدا کرده بودم.آن چیز فقط در حالی که چند متر با من فاصله داشت،از میان تاریکی ظاهر شده بود.تنه درخت آب آورده ای به رنگ سفید استخوانی که محکم در میان صخره ها گیر کرده بود.در یک انتهای آن که به طرف دریا بود،ریشه ها به سمت بالا پیج خورده بودند و شبیه به ده ها چنگال به نظر می آمدند.مطمئن نبودم آیا این همان درختی بود که من و جیکوب برای انجام اولین گفت و گوی خودمان روی آن نشسته بودیم-گفتوگویی که آغازی برای بسیاری از ماجراهای مختلف و درهم پیچیده زندگی من بود-اما به نظر می رسید که همان مکان باشد.من همان جایی که بار قبل نشسته بودم،نشستم و به طرف دریای نامرئی خیره شدم.
    دیدن جیکوب در آن وضعیت-با ظاهری معصومانه و آسیب پذیر در خواب-همه نفرت و بیزاری من را از بین برده و خشمم را به کلی فرو نشانده بود.با این حال هنوز نمی توانستم برخلاف بیلی ،نسبت به اتفاقی که در حال روی دادن بود،بی تفاووت باشم.اما از سوی دیگر قادر نبودم جیکوب را به خاطر این اتفاق محکوم کنم.این خاصیت دوست داشتن بود.وقتی آدم به کسی دلبسته می شود،نمی تواند درباره او منطقی فکر کند.جیکوب دوست من بودصرف نظر از این که دستش را به خون مردم آلوده کرده بود یا نه.و من نمی دانستم که در این مورد چه باید می کردم.
    وقتی او را مجسم کردم که با آرامش خوابیده بود ،احساس کردم نیروی درونی مقاومت ناپذیری من را به حمایت از او فرا می خواند.این احساس کاملا غیرمنطقی بود.
    منطقی یا غیر منطقی،من چهره آرام او را در حافظه ام مرور کردم و سعی داشتم به جوابی برسم ،و راهی برای حمایت از او پیدا کنم.در همان حال آسمان رفته رفته خاکستری می شد.
    سلام. بلا.
    صدای جیکوب از میان تاریکی به گوش رسید و باعث شد که از جا بجهم.لحن صدایش ملایم و کمابیش خجالت زده بود.اما چون من انتظار داشتم صدای پای او را روی سنگ ریزه ها بشنوم هنوز حیرت زده بودم.می توانستم سایه او را در تضاد با طلوع آفتاب ببینم-سایه ای که بسیار بزرگ بود.
    جیک؟
    او در چند قدمی من ایستاد و مرتب وزنش را از روی یک پا به روی پای دیگرش منتقل می کرد.
    بیلی گفت تو به اینجا اومدی-زیاد که منتظر نشدی،درسته؟می دونستم کهمتوجه موضوع می شی.
    زمزمه کنان کفتم:آره حالا اصل داستان رو به خاطر میارم.
    لحظه ای طولانی سپری شد و گرچه هوا تاریک تر از ان بودکه بتوان اطراف را به خوبی دید،احساس می کردم پوست من در زیر نگاه کاوشگر او سوراخ می شد.بدون شک همین روشنایی اندک برای او کافی بود تا بتواند حالت چهره ام را تشخیص دهد،جون وقتی که دوباره شروع به صحبت کرد،صدایش لحن نیشداری پیدا کرده بود.
    با ترش رویی گفت:می تونستی پیش از اینکه بیای زنگ بزنی.
    سرم را تکان دادم و گفتم:می دونم.
    جیکوب شروع به قدم زدن به طرف صخره ها کرد.اگر با دقت تمام گوش می کردم می توانستم صدای نرم گشیده شدن پاهای او روی سنگ ها را در میان امواج بشنوم.صدایی که از طرف سنگ های ساحلی به گوش می رسید شبیه به صدای قاشقک های ساز های موسیقی بود.
    بی آنکه از سرعت گام های خمشگینش بکاهد با لحن مصرانه ای پرسید:برای چه اومدی؟
    فکر کردم بهتره رودررو صحبت کنیم.
    با صدای تو دماغی گفت:اوه.چه بهتر!
    جیکوب من مجبورم به تو هشدار بدم که...
    در مورد جنگلبان ها و شکارجی ها؟نکران نباش خودمون خبر داریم.
    باناباوری گفتم:نگران نباشم؟جیک اونها تفنگ دارن.اونها تله می ذارن و جایزه هایی هم تعیین کرده ان.و...
    همچنان که به سرعت پیش می رفت،غرولندکنان گفت:ما می ونیم از خودمون مراقبت کنیم.اونها نمی تونن چیزی رو بگیرن.فقط دارن کارها رو سخت می کنن....
    خودشون هم خیلی زود ناپدید می شن!
    با عصبانیت گفتم:جیک!!!!!
    چیه؟؟فقط واقعیت رو گفتم.
    با لحنی حاکی از بیزاری جواب دادم:چطوری می تونی...چنین احساسی داشته باشی؟تو این آدم ها رو می شناسی.یکی از اونها چارلیه!
    معده ام به پیچ و تاب افتاده بود.
    ناگهان جیکوب از راه رفتن بازایستاد و با لحن تندی گفت:چه کار دیگه ای از دست ما ساخته اس؟
    بالای سر ما خورشید ابرها را به رنگ صورتی مایل به نقره ای در آورده بود.حالا می تواستم جهره جیکوب را ببینم.او ناامید و خشمگین به نظر می رسید و شبیه به کسی بود که به او خیانت شده باشد.
    بالا لحن نجواکونه ای پرسیدم:تو می تونی....می تونی سعی کنی که گرگینه نباشی؟
    او دست هایش را با حرکت تندی بالا برد و فریاد زد:انگار من حق انتخاب دارم!تازه اگه تو نگران ناپدید شدن مردم هستی ،گرگینه نبودن من چه فایده ای ممکنه اشته باشه؟
    منظورتو نمی فهمم.
    نکاه خشمگینی به من انداخت.چشم های او در حال تنگ شدن بودند و دهانش برای فریاد کشیدن آماده می شد:تو می دونی که چی ممکنه منو دیوونه بکنه.همین حالا چی کفتم؟
    حالت خصومت آمیز چهره اش باعث شد تا خودم را عقب بکشم.به نظر می رسید که منتظر جواب من بود.بنابراین سر تکان دادم.
    بلا تو موجود دورویی هستی-اونجا می شینی و وانمود می کنی که از من وحشت کردی!این منصفانه اس؟
    دست هایش از عصبانیت می لرزید.
    من دوردو هستم؟چطور ممکنه ترس من از یه هیولا مثله تو،دلیل دورویی من تلقی بشه؟
    غرولندکنان گفت:آه.
    در همان حال مشت های لرزانش را به شقیقه هایش می فشرد و چشم هایش را محکم بسته بود.پرسید:می تونی به حرف دل خودت گوش کنی؟
    چی؟
    دو قدم به سوی من برداشت و در حالی که به طرفم خم شده و نگاه خشمگینش را به من دوخته بود.گفت:خوب،من متاسفم که نمی تونم از اون هیولاهایی باشم که تو ددوست داری؟فکر می کنم تنها ایراد من اینه که یه خون آشام نیستم.درسته؟
    به سرعت از جا برخاستم و متقابلا نگاه خشمگینش را به او دوختم و فریاد کشیدم:نه.نیستی؟احمق جون!موضوع این نیست که تو چی هستی.موضوع اینه که چیکار داری می کنی!
    در حالی که تمام هیکلش از خشم می لرزید،با صدای غرش مانندی گفت:معنی این حرف تو چیه؟
    در همان لحظه صدای هشدار دهنده ادوارد کاملا بهت زده ام کرد و من را به احتیاط واداشت.صدا با لحن نرم و مخمل مانندی گفت:خیلی مراقب باش بلا.زیاد اونو تحت فشار قرار نده.حالا باید اونو آرام کنی.
    امروز حتی صدای درون سرم نیز برایم بی معنی شده بود.
    اما از آن صدا اطاعت کردم.حاضر بودم هر کاری را به خاطر آن صدا انجام دهم!
    در حالی که سعی می کردم لحن صدایم را نرم و ملایم کنم ،گفتم:جیکوب.واقعا کشتن مردم ضرورت داره؟راه دیگه ای نیست؟منظورم اینه که اگه خون آشام ها می تونن بدون کشتن مردم به زندگیشون ادامه بدن،چرا شما نتونین؟
    او با حرکتی ناکهانی اندامش را راست کرد.گویی حرف های من همچون شوک الکتریکی بود که از بدن او عبور کرده باشد.ابروهایش به سرعت بالا رفته و چشم های گشوده اش خیره مانده بودند.
    با تعجب پرسید:گفتی کشته مردم؟
    پس فکر کردی ما داریم درباره چی حرف می زنیم؟
    او دیگر نمی لرزید.با ناباوری نیمه امیدوارانه ای به من نگاه کرد و گفت:فکر می کردم ما داریم دریاره نفرت تو ار گرگینه ها حرف می زنیم!
    نه جیک.نه موضوع این نیست که تو یه ..گرگ هستی.هیچ اشکالی نداره.
    لحن مطمئنی داشتم و آنچه به او کفته بودم حقیقت داشت.به راستی برای من اهمیتی نداشت که او ناگهان به گرگ بزرگی تبدیل شود.در هر حال او برای من جیکوب بود..ادامه دادم:اگه فقط می تونستی راهی پیدا کنی که به مردم صدمه نخوره....این تنها چیزیه که منو آزار می ده.اینها آدم های بی کناهی هستن جیک....آدم هایی مثل چارلی..اما تا موقعی که رفتار خودت رو عوض نکنی،من نمی تونم....
    جیک حرف من را قطع کردو کفت:همش همینه؟واقعا؟
    لبخندی بر چهره اش ظاهر شد و ادامه داد:تو فقط از این ترسیدی که شاید من یه قاتل باشم؟تنها دلیل تو همینه؟
    مگه همین دلیل برای ترسیدن من ،کافی نیست؟
    او شروع به خندیدن کرد.
    گفتم:جیکوب بلک.این موضوع اصلا خنده دار نیست!
    در حالی که از ته دل می خندید گفت:درسته.درسته.
    او قدم بلندی به طرف من برداشت و با بازوهایی که همچون بازوان یک خرس قوی بودند.بازوهایم را چسبید و گفت:راست راستی برای تو اهمیت نداره که ممکنه من یکهو به یه گرگ بزرگ تبدیل بشم؟
    لحن شادمانه او در گوشم می پیچید.
    نفس زنان گفتم:نه..نمی...تونم...نفس...بکش م.جیک.
    او بازوهایم را رها کرد اما دست هایم را محکم گرفت و گفت:من قاتل نیستم.بلا.
    با دقت به چهره او نگریستم و یقین پیدا کردن که حقیقت را گفته بود.آرامش وجودم را در برگرفت.
    پرسیدم:واقعا؟
    با لحن جدی و مطمئنی گفت:واقعا.
    بازوهایم را دور کمر او حلقه کردم و به یاد اولین روزی افتادم که برای موتورسواری رفته بودیم.حالا او باز هم بزرگ تر شده بود و من بیش از گذشته احساس بچگی می کردم.
    درست مثل همان موقع او موهای من را نوازش کرد و بعد با حالت عذرخواهانه ای گفت:منو ببخش که تو رو دورو خظاب کردم.
    من هم متاسفم که تو رو قاتل خطاب کردم.
    او خندید.
    در همان لحظه به یاد چیزی افتادم و کمی فاصله گرفتم و کمی از او فاصله گرفتم تا بتوانم چهره اش را ببینم .نگرانی ابروهایم را در هم فرو برد.پرسیدم:سام چطور؟و اونای دیگه؟
    او سرش را تکان داد و طوری لبخند زد که گویی بار سنگینی از روی دوشش برداشته شده بود.بعد گفت:البته که نه.یادت رفته که ما چه اسمی روی خودمون گذاشتیم؟
    خاطره روشنی در ذهنم جان گرفت.بارها به آن روز اندیشیده بودم.زمزمه کردم:محافظان؟
    دقیقا.
    اما من نمی فهمم پس توی جنگل چه اتفاقی داره می افته؟ راهپیماهایی که گم می شن... خون روی زمین...
    بی درنگ چهره اش را حالتی حاکی از جدیت و نگرانی دربر گرفت. او گفت: ما سعی می کنیم وظیفه ی خودمون رو انجام بدیم بلا. ما سعی داریم که از اونها حمایت کنیم اما همیشه یه کمی دیر می رسیم.
    -از اونها در مقابل چی حمایت کنین؟ نکنه واقعا یه خرسی توی این منطقه پیدا شده؟
    -بلا عزیزم ما از مردم فقط در مقابل یک چیز حمایت می کنیم- موجودی که تنها دشمنِ خودِ ما هم هست. ما تنها به این دلیل وجود داریم که... اونها وجود دارن!
    قبل از اینکه بتوانم منظور او را بفهمم لحظه ای با حیرت به او خیره شدم. بعد خون از چهره ام رفت و فریاد خفیف و بی کلامی که ناشی از وحشت بود از میان لب هایم شنیده شد.
    او سرش را تکالن داد و گفت: من فکر می کردم توی این همه ادم حداقل تو یکی بدونی که چه اتفاقی داره می افته.
    زیرلب گفتم: لورنت، اون هنوز اینجاست.
    جاکوب دوبار پلک زد و سرش را به یک طرف خم کرد و گفت: لورنت دیگه کیه؟
    سعی کردم بر اشوب ذهنم غلبه کنم تا بتوانم جواب جاکوب را بدهم: می دونی- تو اونو توی چمنزار دیدی. تو اونجا بودی...
    کلمه ها با لحن حیرت انگیزی از دهان من خارج و به وسیله ی گوش های او جذب شدند. ادامه دادم: تو اونجا بودی و نگذاشتی که اون منو بکشه...
    او نیشخند بسته و ترس اوری زد و گفت: اوه اون زالوی مو سیاه؟ پس اسمش لورنت بود؟!
    لرزیدم و زیرلب گفتم: چی فکر کرده بودی؟ اون می تونست تو رو بکشه جیک! تو متوجه نیستی که اون چقدر خطرناکه...
    او با خنده ی دیگری حرفم را قطع کرد و گفت: بلا یه خون اشامِ تنها نمی تونه دردسری برای گله ی بزرگی مثل ما درست کنه. خیلی اسون بود حتی لذت هم نداشت.
    -چی اسون بود؟
    -کشتن خون اشامی که می خواست تورو بکشه. البته من اصلا این موضوع رو به کشتار مردم ربط نمی دم.
    مکث کوتاهی کرد و بعد به سرعت گفت: خون اشام ها که داخل ادم حساب نمی شن.
    فقط توانستم زیر لب بگویم : تو ... لورنت رو... کشتی؟
    او سرش را تکان داد و گفت: خوب البته... یه کار گروهی بود.
    دوباره زمزمه کنان پرسیدم: لورنت مرده؟
    حالت چهره اش تغییر کرد و گفت: تو که از این بابت ناراحت نیستی هستی؟ اون می خواست تورو بکشه- اون فقط برای کشتار به اینجا اومده بود بلا. قبل از اینکه به اون حمله کنیم از این بابت مطمئن شده بودیم. می دونی که؟
    -می دونم. نه من ناراحت نیستم- من...
    مجبور بودم بنشینم . تلوتلو خوران قدمی به عقب برداشتم و وقتی پش ساق پاهایم به تنه ی درخت خورد روی ان ولو شدم و گفتم: لورنتمُرده اون دیگه به سراغ من نمی اد.
    -تو عصبانی نیستی؟ اون که یکی از دوستای تو نبود، بود؟
    -دوست من؟
    نگاه خیره ام را به او دوختم و گرچه گیج و اشفته بودم نفس راحتی کشیدم. در حالی که چشم هایم مرطوب شده بودند به زحمت گفتم: نه جیک. من خیلی... خیلی اسوده شدم. فکر می کردم که اون بالاخره منو پیدا می کنه- هرشب منتظرش بودم و فقط امیدوار بودم که به کشتن من راضی بشه و دیگه سراغ چارلی نره! مدت ها بود که به شدت وحشت زده بودم جاکوب... اما حالا؟... اون یه خون اشام بود! تو چطور اونو کشتی؟ اون خیلی قوی و سر سخت بود درست مثل سنگ مرمر...
    او کنار من نشست و بازوی درازش را با حالت ارامش دهنده ای روی شانه هایم ادناخت و گفت: ما برای همین کار ساخته شدیم بلز. ما هم قوی هستیم. کاش به من گفته بودی که تا اون حد وحشت کردی. لازم نبود اونقدر بترسی!
    درحالی که در افکارم غوطه ور بودم گفتم: نمی شد پیدات کرد.
    -اوه درسته.
    -صبر کن جیک- فکر می کنم تو می دونستی... شب گذشته به من گفتی که بودن در اتاق من برای تو خطرناکه. فکر می کنم که تو حدس می زدی که شاید یه خون اشام به اونجا بیاد. این همون م