ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 1 از 2 12 آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 18
  1. #1
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض رمان گرگ و میش 3 (کسوف)

    کتاب سوم گرگ و میش
  2. #2
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    مقدمه

    ...آنچه ما براي استفاده از ترفند می کوشیدیم نافرجام مانده بود.
    با حس سرماي درون قلبم ، او را می دیدم که براي دفاع از من آماده می شد . تمرکز بی اندازه قدرتمندش هیچ نشانی
    از تردید نداشت ، گرچه از نظر تعداد برتري با دشمن بود.
    می دانستم نمی توانیم انتظار کمک داشته باشیم ...
    درست در همان لحظه اعضاي خانواده اش براي زندگیشان می جنگیدند ، همان گونه که مطمئن بودم او براي من و
    خودش می جنگید.
    یعنی می توانستم از نتیجه نبرد دیگر با خبر شوم ؟چه کسی پیروز و چه کسی مقلوب شده ؟ آیا تا آن زمان زنده خواهم
    ماند ؟ در عمل که اینطور به نظر نمی رسید .
    چشمان سیاهش ، که براي کشتن من به شکل ترسناکی در آمده بود ، درست در لحظه اي که مدافع من به نقطه اي
    دیگر نگاه می کرد ، به من دوخته شد ، لحظه اي که بی شک زمان مرگم بود .
    در گوشه اي ، دور ، درورتر از اعماق جنگل ، گرگی زوزه کشید .
    فصل اول:
    اتمام حجت
    بلا ،
    نمیدونم چرا مثله بچه دبستانی ها چارلی رو مجبور می کنی نامه هاتو بده به بیلی
    اگر می خواستم باهات حرف بزنم جواب تلفو
    کجاي کلمهء دشمنان فنا ناپذیر برات غیر قابل
    ببین ، می دونم که کارام همه مسخرست ، اما فقط یک راه مونده ، ما نمی تونیم با هم دوست باشیم وقتی تو همش
    وقتت رو با یه عده
    وقتی بهت فکر می کنم فقط اوضاع بدتر می شه
    پس خواهشاً دیگه واسم ننویس
    آره ، منم دلم واست تنگ شده ، اما این چیزي رو تعقییر نمیده ، ببخشید.
    جِیکوب .
    با انگشت شستم نامه رو لمس کردم ، می شد فرو رفتگی هایی که بر اثر فشار بیش از حدقلم بوجود اومده و تقریباً
    کاغذ رو پاره کرده بود رو احساس کرد . می تونستم قیافشو در حالی که برام نامه می نوشت تصور کنم ، که با خط
    خرچنگ قورباغه کلمات درشتشو نثارم می کنه ، و وقتی که کلماتش درست از آب در نمی اومد روشون خط می کشید
    ، شاید قلم تو دستهاي بزرگش خم شده باشه ، که احتمالاً لکه هاي جوهر اینجوري به وجود اومده .
    می تونم چهرش رو در حالی که از فرط ناکامی ابروهاي سیاهش رو درهم کشیده و پیشونیش رو خط انداخته بود
    «. به مغزت فشار نیار ، جِیکوب ، بریز بیرون » : تصور کنم . اگر اونجا بودم ، احتمالا کلی می خندیدم و بهش می گفتم
    خندیدن آخرین چیزي بود که در این لحظه و درست زمانی که آخرین کلمات رو به یاد می آوردم می تونستم انجام
    بدم. جواب نامه ي عذر خواهی من که از چارلی به بیلی و آخرم به اون رسیده بود ، وقتی که از پاکت در اومده بود
    درست مثل بچه دبستانی ها تعجب نکردم ، خب می دونستم توش چی نوشته ، حتی قبل از اینکه بازش کنم .
    نکته جالب این بود که هر جمله ي ناتمام نامه ، چه زخمی در من ایجاد می کند ، اگر احتمالاً آخر هر جمله یک سطح
    تیز داشته باشد .
    بیشتر از همه ، پشت هر آغاز خشمگینی ، دریاچه اي از نفرت کمین کرده ، درد جِیکوب منو بیشتر زجر می داد.
    درست زمانی که مشغول سنجیدن نامهء جِیکوب بودم ، بوي تند دود رو درست از سمت آشپزخانه استشمام کردم ،
    احتمالاً توي خونه ي دیگه ، کسی جزء من با آشپزیش باعث ترس همه می شد .
    نامه رو توي جیب پشتم چپوندم و با سرعت و با دوتا یکی کردن پله ها پایین رفتم ، ظرف سس اسپاگتی چارلی تویه
    مایکروفر در اولین دوره ي انقلابیش بود که من اون در آوردم .
    .« کجاشو اشتباه کردم » : چارلی با غُرغُر گفت
    « اول باید در پوششو بر می داشتی ، فلز نباید تو مایکروفر قرار بگیره »
    من همونطور که حرف می زدم در پوش فلزي را برداشتم و نصف سس رو توي کاسه ریختم و کاسه رو توي مایکروفر
    و بقیه سس رو توي قوطی ریختم و بعد گذاشتم توي فریزر ، زمان رو وارد و دکمه شروع رو زدم.
    چارلی با لبهاي فشرده روي هم حرکات منو نگاه می کرد ، نگاهی به ماهی تابه و اجاق انداختم ، و بوي هشدار دهنده
    با یک قاشق سعی کردم خمیر « کمک فوري » که باعث عملکرد سریع من شده بود رو شناختم ، و زیر لب گفتم
    چسبناکی که تو ظرف چسبیده بود رو پاك کنم .
    چارلی دستانش را درون هم کرد و نگاهش رو از پنجره ، «؟ خب این کارا واسه چی بود » : چارلی آهی کشید . پرسیدم
    «؟ نمی دونم ، درباره ي چی حرف میزنی » : تاریک به بیرون انداخت و گفت
    من گیج شده بودم چارلی آشپزي می کرد ؟ پس روحیه تند خویانش کجا رفته بود ؟ معمولا پدرم رفتار گستاخانه رو
    براي دوست پسرم نگه می داشت و سعی می کرد کلمه
    "مزاحم" رو براي اون تصور کنه .
    تلاش هاي چارلی بی فایده است ، چون ادوارد دقیقاً می دونه که پدرم سعی می کنه چه چیزي رو بهش حالی کنه .
    اداي کلمه دوست پسر روي گونه هام با حالتی آشنا هجی می شه .
    این کلمه درست نیست ، به هیچ وجه ، من به کلمه با شکوه تر نیاز داشتم که از سر اجبار بیان کنم . اما کلماتی مثل

    عاقبت و سرنوشت در صحبتم تکراري به نظر می رسید
    ادوارد کلمه ي دیگه اي در ذهن داشت و این کلمات باعث تغیراتی در من می شد . من این کلمه به خصوص رو با
    دندان هاي به هم فشرده بیان می کنم :
    "نامزد"
    آه ، خودم رو از فکر کردن به اون بازداشتم .
    «؟ من چیزي رو فراموش کردم ، از کی تا حالا تو آشپزي می کنی » : از چارلی پرسیدم
    در حالی که پاستاهاي قلنمبه شده رو با صداي بنگی وارد آب جوش کردم .
    « . یا بهتر بگم احتمالا سعی می کنی آشپزي کنی »
    « . گناهی نیست که اجازه نده من تو خونه ي خودم آشپزي نکنم » : چارلی غرولندي کرد و گفت
    قبل از اینکه جواب بدم به نشانِ رویه کُتش نگاهی کردم.
    «. از این به بعد هست »
    « خوب ، دیگه » : چارلی نگاه منو احساس کرد و سریع نشان پلیسشو که فراموش کرده بود برداره گفت
    کمربند و اسلحش به چوب لباسی آویزون بود . چارلی مدتی بود که نیازي به پوشیدن اون تو دفتر کارش نداشت و
    دیگه خبري از مفقود شدن هاي ناگهانی که شهر کوچیک فورکس رو تهدید می کرد نبود . هیچ خبري از گرگ هاي
    غول پیکر که کنار جنگل دیده شده بود ، نبود .
    من رشته هاي نودل رو در سکوت از هم بازکردم ، حدس می زدم که چارلی سر حرف رو با تعریف از ناراحتی هاش باز
    کنه . ولی پدر من زیاد حرف نمی زد ، پس در سکوت و روبه روي هم مشغول صرف شام شدیم ، اما مشخص بود
    فکري در سر داشت .
    من از سر عادت نگاهی به ساعت انداختم ، کاري که هر شب چند دقیقه مونده به این ساعت انجام می دادم ، فقط نیم
    ساعت مونده بود .
    بعد از ظهر سخت ترین ساعات روز براي من به حساب می آد .
    از زمانی که دوست عزیزم جِیکوب بلک جریان موتور سواري نافرجام منو به پدرم گزارش داد ، تا باعث بشه وقت
    کمتري رو با دوست پسرم ادوارد کالن بگذرونم . ادوارد فقط می تونست از ساعت 7 تا 9:30 دقیقه به ملاقات من بیاد ،
    فقط در حدخونه ي من و زیر نظر مستقیم و توهین آمیز پدرم .

    اینا معجزات حرکات بچه گانه اي بود که من براي یک غیبت سه روزه و یک پرش از رویه صخره به جان خریده بودم
    البته من هر روز ادوارد رو توي مدرسه می دیدم ، چون چارلی در این مورد نمی تونست کاري از پیش ببره . و البته ،
    ادوارد هر شب رو در اتاق من به سر می برد که چارلی حتی به فکرشم نمی رسید .
    قابلیت ادوارد تو بالا رفتن و در سکوت وارد شدن از پنجره ي اتاق من ، به همان اندازه به درد بخور بود که خواندن
    افکار چارلی اهمیت داشت .
    به اینکه بعد از ظهر ها تنها زمانی بود که از ادوارد دور می شدم ، با این همه نمی تونستم استراحت کنم و زمان همیشه
    کش می اومد . اما من همچنان از تنبیه هام استقبال می کردم ، تنها به این دلیل ، که نمی تونستم با بیرون رفتن به
    پدرم صدمه بزنم ، وقتی که مجبور بودم بزودي و براي همیشه ازش جدا بشم .
    پدرم با صداي خرُ خرُ مانند پشت میز نشست و یه روزنامه ي نم کشیده اي رو باز کرد و بعد از چند لحظه با ناباوري
    زبانش را به لب هایش کشید .
    «. نمی فهمم چرا این خبرارو می خونی ؟ اینا فقط اعصابتو بهم می ریزه »
    واسه همینه که همه دلشون می خواد توي شهر » : توجهی به من نکرد ، روزنامه رو توي دستاش تا کرد و گفت
    « کوچیک مثل این زندگی کنن ؛ احمقانست
    « ؟ مگه شهر هاي بزرگ چه خطایی مرتکب شده »
    توي سیاتل دارن دربه در دنبال قاتل فراري می گردن ، تا حالا دوتا قتل مشکوك اتفاق افتاده ،دلت می خواد یه »
    « همچین جایی زندگی کنی
    « توي فینیکس قاتلاي فراري داشتیم ، من اونجا زندگی کردم »
    اما هرگز به کشته شدن نزدیک نبودم ، تو موقعی که به این شهر کوچیک امن پا گذاشتم ! ، من هنوز تحت تعقیب
    بودم ، قاشق از دستم لغزید و درون آب افتاد .
    « خب تو همیشه جواب منو خوب دادي » : چارلی گفت
    من نجات دادن غذا رو رها کردم و مشغول کشیدن اون شدم . باید با چاقو اسپاگتی ها رو می بریدم و توي بشقاب
    چارلی و خودم می ذاشتم ، چارلی سس گوجه فرنگی رو روي اسپاگتی ریخت و شروع به خوردن کرد.
    منم سعی کردم تقلید وار کاري رو انجام بدم که چارلی انجام داد و زیاد وقتمو تلف نکردم . ما چند دقیقه در سکوت به
    خوردن ادامه دادیم .
    چارلی هنوز مشغول خواندن اخبار بود ، پس من هم نسخه کتاب بلندیهاي وترینگ ام رو برداشتم و از جایی که آخرین
    بار سر میز صبحانه رها کرده بودم شروع به خواندن کردم و در حالی که خودم رو غرق مطالعه ي کتاب دستهاي
    انگلیس نشون می دادم منتظر صحبتهاي چارلی شدم .
    تنها چند عبارت را خونده بودم که چارلی صداش رو صاف کرد و روزنامه هارو روي زمین انداخت .
    « حق با توئه ، یک دلیل داشت که من این کارو کردم ، می خواستم باهات حرف بزنم » : چارلی گفت
    من کتاب رو کنار گذاشتم ، فضاي خفه اي به وجود آمده بود .
    ناله اي کرد و ابرو هایش را درهم کشید . « فقط باید درخواست می کردي »
    « آره ، دفعه ي دیگه یادم می مونه ، فکر می کردم غذا پختن یکم نرمت کنه »
    «!؟ کارت جواب داده ، قابلّیت آشپزي تو منو مثل خمیر نرم کرد ، چی لازم داري پدر » : من خندیدم
    « قضیه ي جِیکوب در میونه »
    «؟ چه مرگشه » : احساس کردم چهره ام سخت شد ، با لب هاي به هم فشرده گفتم
    آروم باش بلز ، می دونم که تو هنوز از دستش کفري هستی ، اما اون کار درست رو انجام داد ، اون احساس »
    « مسئولیت کرد
    «؟ مسئول ..؟؟ درسته ..، حالا چه مرگشه » : با حالتی داغدار چشمام رو چرخوندم و گفتم
    سوال کم اهمیت خودم رو توي سرم تکرار کردم ، چه مرگشه ؟ من باید با اون چیکار کنم ؟ دوست عزیز سابقم کی
    بود؟ چی؟ دشمنم ؟
    «؟ از دستم ناراحت نشو ، باشه » : چهره ي چارلی ناگهان نگران شد
    «؟ عصبانی »
    به اون خیره شدم . ، « . خب یه چیزم راجب ادوارد وجود داره »
    «؟ من اجازه دادم بیاد تو خونه ، درسته » : صداش سخت تر شد
    البته براي یه زمان محدود ، یا شایدم اجازه می دادي منم براي یه زمان محدود از » : اضافه کردم « آره ، اجازه دادي »
    «. خونه بیرون بمونم
    البته من شوخی می کردم . خوب می دونستم دوران محرومیتم تا آخر سال تحصیلی ادامه داشت
    من این اواخر خیلی اخلاقم خوب شده »
    خب این همون جایی بود که می خواستم بهش برسم »
    ناگهان چشمهاي چارلی درخشید و براي یک لحظه بیست سال جوان تر به نظر رسید . و در آن لبخند یک درصد
    شانس خودم رو دیدم .
    «؟؟ من که گیج شدم بابا ، ما داریم راجب جِیکوب حرف می زنیم یا ادوارد یا من »
    « هر سه تاتون » لبخند دوباره برگشت
    من فکر می کنم تو مستحق آزادي مشروط هستی ، فقط » : نفسی تازه کرد و دست به سینه گفت « خیلی خوب »
    « بخاطر رفتار خوبت . به عنوان یک نوجوان، تو به طرز عجیبی خیلی کم غُر می زنی
    « ؟ جدي می گی ؟ یعنی من آزادم » : صدام و ابرو هام با هم بالا رفت
    این از کجا شروع شده بود ؟ فکر می کردم تا زمان تعقییراتم توي خونه حبس بمونم ، حتی اواردم این فکر رو توي
    ذهن چارلی ندیده بود .
    « البته به طور موقت » : چارلی انگشتش رو بالا آورد
    « عالیه » : تمام اشتیاقم ناپدید شد ، ناله کنان گفتم
    « بلا ، این بیشتر یه درخواست تا یه دستور ، باشه تو آزادي . اما امیدوارم از این آزادي عاقلانه استفاده کنی »
    «؟ این یعنی چی »
    «... می دونم که می خواي همه ي وقت تو با ادوارد بگذرونی » : بازهم نفسی تازه کرد و گفت
    « من بعضی وقتا با آلیسم می گردم » : مداخله کردم و گفتم
    خواهر ادوارد نیازي به دعوت نداشت . اون هر وقت که می خواست می اومد و می رفت .
    چارلی مثل موم تو دستهاي آلیس بود .
    « !! درسته ، اما تو غیر از کالن ها دوست هاي دیگه اي هم داري . البته شاید » : گفت
    ما براي چند دقیقه به هم خیره شدیم .
    «؟ آخرین باري که با آنجلا حرف زدي کی بود » : چارلی از من پرسید
    « آخرین بار جمعه بود » : سریعاً جواب
    تا قبل از بازگشت ادوارد دوستان من به گروه تقسیم می شدند .
    دوست داشتم این گروه هارو خیر و شّر صدا کنم . گروه آدم خوبارو آنجلا ، و دوست پسراش چنی و مایک نیوتون
    تشکیل می دادند، این سه نفر به طرز سخاوتمندانه اي منو به خاطر حماقتم که در اثر فقدان حضور ادوارد داشتم،
    بخشیده بودند .
    لورن عضو گروه بدهاست ، و تقریباً تمام مردم فورکس ، مخصوصاً جسیکا استنلی که گروه ضد بلا رو رهبري می
    کرد.
    با برگشتن ادوارد به مدرسه اوضاع حتی وخیم تر شد .
    بازگشت ادوارد براي دوستیم با مایک گرون تموم شد .اما آنجلا بی تردید وفادارانه رفتار می کرد و بن هم از او پیروي
    می کرد .
    با وجود نیروي مافوق طبیعه ي کالن ها هیچ کس نمی تونست مقاومت کنه .
    آنجلا هر روز سر میز نهار کنار آلیس می نشست . بعد از چند هفته حتی آنجلا هم احساس آرامش می کرد. مشکل می
    شد توسط کالن ها جادو نشد . وقتی کسی به اون ها اجازه ي درخشش می داد.....
    سوال چارلی حواس منو به خودش برگردوند . «؟ بیرون مدرسه »
    من نمی تونستم هیچ کس رو بیرون از مدرسه ببینم پدر ، تازه آنجلا هم دوست پسر داره. اون همیشه با بنْ »
    می پلکه.
    « اگه من آزادم پس بذار راحت باشم »
    «... باشه ، اما آخه تو و جیک یه زمانی خیلی باهم می گشتین ، ولی حالا »
    «؟ می شه بري سر اصل مطلب پدر ؟ شرط تو دقیقا چیه »: حرفشو قطع کردم
    من فکر نمی کنم ، این درست باشه که تو همه ي دوستاتو به خاطر ، دوست پسرت کنار » : با صداي محکمی گفت
    «؟ بذاري این اصلاً خوب نیست ، تو به آدما ي دیگه هم نیاز داري ،یادت رفته سپتامبر گذشته چه اتفاقی افتاد
    من تکانی خوردم ،
    « خب ، اگه تو سعی می کردي همش با کالن ها نچرخی اینجوري نمی شد »: با صداي دفاع جویانه اي گفت
    من از این کار راضی بودم، شاید آره ، شایدم نه
    « اصل مطلب » : بهش یادآوري کردم
    آزادیت براي دیدن دوستاي دیگت هم استفاده کنی ، سعی کن حد رو نگه داري »
    حدو حدود خوبه ، چه قدر وقت دارم که تقسیمش کنم »
    قیافه اي گرفت و گفت
    نمیخوام اینو پیچیده کنم ، فقط دوستات یادت نره »
    این همون وضع وخیمی بود که من باهاش دست به گریبان بودم. آدماي که بهتر بود به خاطر امنّیت خودشون هم که
    شده ، باید ازشون فاصله می گرفتم.
    خب پس من چیکار می کردم ؟ یا باید تا اونجاي که می تونستم با اونا وقت می گذروندم ؟ ، یا جدایی رو ازهمین حالا
    شروع می کردم ؟ البته من گزینه دوم رو ترجیح می دم.
    « مخصوصا جِیکوب » : چارلی قبل از اینکه من فرصت حرف زدن پیدا کنم گفت
    یه نا امیدي بزرگتر از قبل وجودم رو گرفت . یک دقیقه تمام طول کشید تا تونستم جواب مناسب رو پیدا کردم.
    « ... مسئله ي به کم سخته »
    خانواده بلک خیلی انسان هستن ، وجِیکوب هم خیلی خیلی دوست خوبی براي تو محسوب » : خیلی پدرانه گفت
    «. می شه
    « خودم می دونم »
    «. ؟ اصلا دلت براش تنگ نشده » : چارلی آروم پرسید
    « چرا ، دلم واسش تنگ شده » ، صدام ناگهان گرفت ،ولی صدامو قبل از حرف زدن صاف کردم
    « خیلی دلم براش تنگ شده » : با نگاه پایین اعتراف کردم
    « ؟ پس سختیش کجاست »
    این چیزي نبود که بتونم به راحتی تشریع کنم . من بر علیه قوانین مردم عادي بودم . انسان هاي مثل چارلی ،
    اون هاي که حتی از وجود دنیاي دیگر که پر از افسانه ها و هیولا ها بود بی خبر بودند . من همه چیز رو راجب اون
    دنیا می دونستم ، ومن به تنهایی مشکل ساز بودم و اصلا نمی خواستم چارلی را هم گریبان گیر این مشکلات کنم .
    بین من و جِیکوب... یه مشکلی هست ، یه مشکل در مورد دوستیمون . منظورم اینه که ، به نظر می رسه که تنها »
    « دوستی براي جِیکوب کافی نیست
    من جملم رو با حقایقی تموم کردم که درد عظیمی در پس اون بود
    این واقعیت که از وقتی تصمیم گرفتم به خانواده کالن ها بپیوندم ، گلّه گرگینه هاي جِیکوب به شدت از خانواده ادوارد
    متنّفر بودند و همین طور من .
    این چیزي نبود که بشه با مکاتبه حلش کرد ، تازه اونم که جواب تلفن هاي منو نمی ده ، اما نقشه ي من براي
    رویارویی با یک گرگینه چیزي نبود که از طرف خون آشام ها تایید بشه .
    «؟ یعنی ادوارد حاظر نیست وارد یک رقابت سالم بشه » : چارلی با صداي طعنه آمیزي پرسید
    « رقابتی در کار نیست » : نگاه تلخی به او کردم و گفتم
    «. تو به احساسات جیک صدمه زدي ، اونو نادیده گرفتی ، اون ترجیح می ده دوستت باشه تا هیچی »
    اوه ،حالا دیگه من اونو نادیده گرفتم ؟
    « من مطمئن هستم که جیک علاقه اي به دوستیمون نداره »: این کلمات دهنَمو می سوزوند
    «؟ این از کجا به ذهنت خطور کرد »
    «.... این موضوع امروز از دهن بیلی در اومد »: چارلی حالا دیگه شرمنده به نظر می رسید
    « تو با بیلی مثل پیر زنا غیبت می کنین »: با عصبانیت چنگالمو به ظرف گرانیتی کوبیدم
    « بیلی نگران جِیکوب ، جیک شرایط بدي رو می گذرونه ، اون خیلی افسرده است »
    من تکانی خوردم اما ، نگاهمو به اون دوختم .
    «. اون وقتا تو همیشه بعد از وقت گذرونی با جِیکوب خوشحال بودي »
    « من الان خوشحالم » : با صداي ترسناکی که از لابه لاي دندون هام در می اومد گفتم
    نوع لحن صدام جمله رو به شکل مسخره اي تمام کرد .
    « و جِیکوب » ، « باشه ، باشه ، قبول می کنم ، حدحدود »
    « سعی خودمو می کنم »
    « کناره اجاقه » چارلی سعی کرد به بحث خاتمه بده « خوبه ، حد و حدود رو بسنج ، به علاوه یه نامه داري »
    من از جام تکون نخوردم هنوز کلمه ي جِیکوب توي ذهنم بود.
    احتمالاً یه نامه ي معمولی بود ، هفته پیش از مادرم یه بسته گرفتم ، من منتظر چیزي نبودم
    چارلی صندلیش رو به عقب هل داد و روي پاهاش ایستاد و بشقابشو برداشت و توي ظرف شوي گذاشت .
    قبل از اینکه آب رو باز کنه پاکت نازك نامه رو به سمت من پرت کرد ، نامه به آرنجم خورد :
    « آم م م م ، متشکرم »
    سعی کردم لحن چارلی رو درك کنم . وقتی که آدرس نامه رو دیدم ، فهمیدم نامه از طرف دانشگاهی در آلاسکا بود.
    . « اولین قبولیت رو تبریک میگم » چارلی زیر لب خندید «. چه سریع فرستادن . فکرکنم این دانشگاهم از دست دادم »
    « این که بازه » نامه رو به پشت چرخوندم و با دیدن اون داد زدم
    « خب من یه کم کنجکاو بودم »
    « منو شُکّه کردین جناب سوآن ، این یه جرمه »
    « ممنون پدر »
    «... ما باید راجب شهریه حرف بزنیم ، من یکم پول پس انداز »
    « هی ، هی ، هی ، من اونو نمی خوام . من به پس انداز تو دست نمی زنم ، من ذخیره ي دانشگاه خودمو دارم »
    البته اون چیزي که ازش باقی مونده بود، که اونقدر هم زیاد نبود.
    « بعضی از این دانشگاه ها خیلی گرون هستن ، ولی من نمی خوام تو توي آلاسکا بخاطر ارزون بودنش درس بخونی »
    به هیچ وجه اونجا ارزونتر نیست ، اما اونجا دور بود ، اما این خواسته ادوارد بود .
    امیدوار بودم بِلُفَم کار ساز باشه . « من پول کنار گذاشتم ، تازه اونجا کلّی کمک می کنن »
    «؟ پس چی » چارلی با لب هاي بر هم فشرده شروع کرد «... پس »
    « ؟ هیچی من فقط می خواستم ، بدونم که ، برنامه ي ادوارد واسه سال دیگه چیه »
    سه ضربه ي سریع به در ، منو از جواب دادن نجات داد . «؟ خب » ، «... اوه »
    « اومدم » . چارلی به من نگاه کرد و من از جا پریدم
    رو ادا می کرد، و در رو واسه ي ادوارد باز کردم. « برو گمشو » سعی کردم غرغر چارلی رو نادیده بگیرم که جمله اي مثل
    زمان هیچ وقت من رو از دیدن چهره ي بی نقص اون سیر نمی کرد و مطمئنم بودم من هرگز نمی تونستم ذره اي از
    زیبایی اون داشته باشم .
    چشمام از دیدن چهره ي سفید و رنگ پریده اش به اشک افتاد ، آرواره هاي سخت و خوش تراش اون ، منحنی زیباي
    لب هایش که حالا لبخند می زد ، خط صاف بینیش ، گونه هاي صیقلیش ، پیشونیه صاف و بدون چروکش که زیر
    خرمنی از موهاي برنزي گم شده بود . من چشماشو براي آخر نگه داشتم ، چون با نگاه به اونا عقل از سرم می پرید ،
    اونا باز گرم و طلائی بودند که در موژه هاي سیاهش محسور شده بودند . خیره شدن در در چشمانش همیشه حس
    خارق العاده اي در من به وجود می آورد ، انگار استخوان هایم از اسفنج ساخته شده بود ، سرم گیج می رفت ، شاید به
    دلیل اینکه باز هم نفس کشیدن را فراموش کرده بودم .
    این چهره اي بود که هر مردي حاضر بود روحش را براي داشتنش بفروشد ، این دقیقا قیمتی بود که باید پرداخت
    می شد ، یک روح .
    نه من باور نمی کنم ، حتی از فکرش هم احساس شرم می کنم ، خوشحال بودم که من تنها فردي هستم که ادوارد از
    خوندن ذهنش عاجز.
    دستم رو به سمتش دراز کردم ، و وقتی انگشت هاي سردش دستمو لمس کرد جا خوردم ، لمس کردن اون حس
    رهایی به من می داد ، انگار که ناگهان از درد مهلکی نجات پیدا کنم
    به خوش آمد گوي خودم خندم گرفت . « هی »
    اون دست هاش رو گره کرد و بالا آورد تا پشت دستش صورتم رو لمس کنه .
    « بعد از ظهرت چه طور گذشت »
    « آروم »
    اون مچ دستم رو به صورتش نزدیک کرد . « براي منم همین طور »
    دستامون هنوز در هم گره شده بود ، با استشمام رایحه ي پوستم چشماشو بست .
    انگار که ظرف شراب ناب رو قبل از خوردن بو می کشید .
    خوب می دونستم این بوي خون منه ، بسیار خوش طعم تر از خون هر کس دیگه اي . مثل طعم شراب به آب براي
    یک همیشه مست .
    این براش درد بسیار سختی رو به همراه داشت ،اما به نظر می رسید اون قوي تر از این حرف هاست ، می توانستم
    قدرت افسانه اي پشت این خودداري سده رو ببینم .
    تلاش سخت اون من رو عذاب می داد ، خودم رو با این تصور آروم کردم که به زودي باعث درد و عذاب او نخواهم
    شد .
    اون وقت صداي پاي چارلی را شنیدم که براي بدترین خوش آمد گویی پیش می آمد ، ادوارد چشمانش را باز کرد و
    دستش رو از من جدا کرد تا کنار بدنش قرار بگیره :
    « عصر بخیر چارلی »
    ادوارد همیشه بیش از اندازه با چارلی مودب بود ، چارلی لیاقت ادب ادوارد رو نداشت .
    چارلی با نگاه تلخی به ادوارد جواب داد و دست به سینه ایستاد . این رفتاري بود که چارلی هر روز پیش می گرفت.
    « من یکسري برگه دعوت نامه ي دانشگاه آوردم » : ادوارد در حالی که دسته پاکت هارو به من نشون می داد گفت
    من غرولند کردم ؛ چندتا دانشگاه بود باقی مانده بود که هنوز براشون درخواست نفرستاده باشم ؟ ولی چطور اون
    می تونست جاي خالی پیدا کنه ؟ الان درست وسط ترم بود.
    اون طوري لبخند زد که انگار فکر منو خونده بود ، یا احتمالا از چهرم می بارید .
    « هنوزم یه کم وقت داریم ، چند جا هست که ارزش وقت گذاشتن رو دارن »
    « ؟ شروع کنیم » : در حالی که من به سمت آشپزخانه هل می داد پرسید
    چارلی فُوتی کرد و دنبال من به راه افتاد . گرچه سخت می تونست در مورد برنامه ي شب ما غرولند کنه ، چون زودتر
    می خواست که من انتخاب کنم .
    وقتی ادوارد شروع به چیدن پاکت ها کرد من سطح میز رو تمیز کردم ، وقتی کتابم رو از روي میز برداشتم ، ادوارد
    ابروهاشو بالا داد و به من نگاه کرد .
    اما قبل از اینکه بتونه نظري بده چارلی وارد شد .
    لحن صدایش بیش از حد جدي بود و سعی می کرد مستقیم با ادوارد حرف بزند . « صحبت قبولی دانشگاه شد ادوارد »
    « ؟ منو بلا داشتیم راجب سال بعد حرف می زدیم ، تو می خواي کدوم دانشگاه بري »
    هنوز نمی دونم ، من چند تا نامه ي قبولی دریافت کردم ، دارم بهترین گزینه » : ادوارد با لبخند دوستانه اي جواب داد
    « . رو انتخاب می کنم
    « ؟ تو کجا ها قبول شدي »
    «. سیراکوس ، هاوارد ، دورتمند و البته همین امروز یه قبولیم از دانشگاه آلاسکا گرفتم
    » چارلی با تعجب پرسید
    هاوارد ؟ دورتمند ؟ اینا خیلی بزرگ هستن ، اما اون دانشگاه تو آلاسکا ، کار عاقلانه اي نیست
    که بري یه همچین جاي بی نام و نشون
    منظورم اینکه پدرت ، حتما دلش می خواد »
    کارلیسل همیشه به تصمیمات من احترام می ذاره ، حالا هر چی که باشه »
    هووم »
    « هی ادوارد ، حدس بزن چی شده » : با صداي شاد در بازي ادوارد شرکت کردم و گفتم
    « چی شده بلا »
    سر به پاکت اشاره کردم . « منم توي دانشگاه آلاسکا قبول شدم »
    تبریک میگم چه تصادفی »
    چشمان من از ادوارد به چارلی افتاد و با صداي خسته اي گفت
    من میرم مسابقه روتماشا کنم. بلا فقط تا ساعت9:30
    این عادت هر روزش بود .
    م م ، پدر ، یادت می یاد چه بحث داغی راجب آزادیم کردیم »
    خیلی خوب فقط تا 10:30 تو هنوز باید شب مدرست زود بخوابی »
    . «!؟ بلا دیگه تحت تنبیه نیست » ادوارد با تعجب پرسید
    اگر چه به نظر نمی رسید که خیلی تعجب کرده باشد .
    چارلی دندان هایش را بر هم فشرد و گفت
    «؟ با شرط و شروط.. ، اصلا این به تو چه ربطی داره
    ادوارد گفت
    خواستم بدونم ، آلیس واسه پیدا کردن یه نفر که باهاش به خرید بره داره به خودش می پیچه ، »
    مطمئنم که بلا هم دوست داره نورِ شهر رو ببینه
    « نه » اما چارلی فریاد زد
    چهره اش کبود شد
    پدر ، چِت شده »
    سعی می کرد دندون هاشو رو از هم باز کنه
    « من نمی خوام تو بري سیاتل
    « آهان »
    من که بهت راجب داستان تو روزنامه اخطار کردم ، یه گروه اونجا راه افتادن و دارن مردم رو می کشن ، و من
    می خوام تو از این جریانات دور بمونی ، باشه؟
    احتمال اینکه یه صاعقه به من بخوره بیشتره تا اینکه تو سیاتل »
    نگران نباش چارلی منظورم سیاتل نبود ، می خواستم بگم پورت لند ، منم نمی خوام بلا بره سیاتل ..، البته که نه
    ادوارد حرف رو نمیمه کاره گذاشت . «
    من با حیرت به ادوارد خیره شدم ، اون هم روزنامه رو محکم تو دستش گرفته بود . و با دقت صفحه ي اول رو می
    خوند .
    احتمالا او سعی می کرد چارلی رو تحت تاثیر قرار بده. حتی فکر اینکه یک قاتل درست زمانی که ادوارد یا آلیس در
    کنار من باشند ، و قصد کشتن من را داشته باشه به نظر خنده دار می رسید.
    «. خوبه » : تیر ادوارد به هدف خورد ،چون چارلی براي چند ثانیه به ادوارد خیره شد و نفسی تازه کرد و گفت
    او این بار با عجله به سمت اتاق نشیمن رفت. شاید می خواست اینبار چیزي از مسابقه رو از دست نده .
    منتظر شدم تا تلویزیون روشن شد ، بعد به این امید که چارلی صداي من رو نشنوه ،
    «؟... چی شد » پرسیدم
    ادوارد هنوز به روزنامه نگاه می کرد. چشمان او با دقت به مطالب روزنامه خیره مانده بود. حتی زمانی که «. صبر کن »
    فکر کنم بتونی از همون مقاله قبلی استفاده کنی. بازم همون » . یکی از پاکت هاي دانشگاه رو به سمت من هل داد
    « سوالات رو پرسیدن
    احتمالا چارلی هنوز هم به حرف هاي ما گوش می داد. من نفس عمیقی کشیدم و شروع به پر کردن فرم کردم : اسم،
    آدرس، اصلیت... بعد از چند دقیقه سرم رو بالا آوردم. ادوارد حالا از پنجره به بیرون خیره شده بود. وقتی براي دومین
    بار سرم رو روي فرم دانشگاهی ام برگردوندم، تازه براي اولین بار متوجه نام دانشگاه شدم .
    خرناسی کشیدم و برگه ها رو از روي میز پرت کردم.
    « ؟ بلا »
    دورتمونت؟ جدي که نمیگی ادوارد »
    ادوارد خم شد و فرم ها رو از روي زمین جمع کرد و به آرامی روبروي من
    گذاشت
    فکر می کنم تو از" نیو همپشایر"
    خوشت بیاد. من تویه برنامه کلاس هاي شبانه شرکت می کنم. و تازه جنگل هاي اون اطراف حسابی بین گرد
    ش گرها
    «. معروفه

    « ! زیست گاه جانوران درنده
    من هوا رو از دماغم با شدت بیرون دادم.
    « اجازه میدم بعداً پولم رو پس بدي، قول میدم، اگر این تو رو راضی می کنه. اگر بخواي می تونیم با هم کنار بیایم »
    انگار داري بِهم یه رشوه گنده میدي. یا شایدم این یه جور قرضه؟ یه قسمت جدید تو کتابخونه کالن ها...اه ه ه »
    « ؟ ه....چرا ما دوباره وارد این بحث شدیم
    « میشه لطف کنی و فرم دانشگاهیت رو پر کنی. من نمیخوام اشتباه کنی »
    «. شاید من دلم نخواد » . آرواره هام منقبض شد
    من کاغذ ها رو از روي میز بر داشتم و سعی کردم طوري اون ها رو درست به اندازه سطل زباله مچاله کنم ، اما قبل از
    این تمام کاغذ ها ناپدید شده بود !!؟ به نظر نمی رسید که حرکتی کرده باشه ، ولی مطمئن بودم فرم ها الان درون
    ژاکتش قرار داره .
    با لحن تندي گفتم
    چی کار میکنی »
    من خودم می تونم فرم ها رو برات پر کنم. حتی بهتر از خودت. مقاله ات رو هم که قبلا نوشتی »
    در حالی که سعی می کردم حواس چارلی رو از دیدن مسابقه پرت نکنم زمزمه کردم
    تو دیگه داري شورشو در میاري. من توي دانشگاه آلاسکا قبول شدم ، اصلا لازم نیست وقتم رو با جاهاي دیگه تلف
    کنم. همینجوریش می تونم از پس مخارج ترم اولم بر بیام ، از هیچی که بهتره. لازم نیست این همه پول رو دور
    « . بریزیم، مهم نیست ماله کی باشه
    «.... بلا » . چهره اش ناگهان دردمند شد
    دوباره شروع نکن. من واسه خاطر چارلی هم که شده باید کاري کنم ، اما ما هر دو می دونیم که من اصلا نمی تونم
    پاییز دیگه به دانشگاه برم. جایی که این همه به آدم ها نزدیک باشه
    دانسته هاي من در مورد اولین سال هاي خون آشام بودن بسیار محدود بود. ادوارد هیچ وقت حرفی در این باره
    نمی زد، این موضوع بحث دلخواهش نبود، اما می دونستم که این به هیچ وجه جالب نیست، داشتن کنترل و اراده
    بدون شک به قدرت و مهارت بالایی نیاز داشت ، و این چیزي بود که در هیچ آموزشگاهی تدریس نمی شد .
    ادوارد به آرامی سعی کرد به من گوش زد کند.
    فکر می کردم هنوز سر زمانش به توافق نرسیدیم. شاید بهتر باشه یکی دو ترم رو به دانشگاه بري. این تجربه دیگه »
    « . هرگز برات پیش نمیاد
    «. بعدا به اینم می رسیم.. ، بعد از این تجارب انسانی دیگه بهت دست نمیده بلاّ ، دیگه راه برگشتی نداري
    نباید زمانمون رو فراموش کنی ادوارد. من نمی تونم بیشتر از این صبر کنم »
    هنوز که خطري پیش نیومده »
    با دقت نگاهش کردم. خطري وجود نداشت؟ البته ، فقط یک خون آشام زخم خورده سعی می کرد درد از دست دادن
    جفتش رو با کشتن من تسکین بده ، با روشی حساب شده و دردناك. آخه کیه که نگران ویکتوریا باشه؟ و اوه بله ،
    ولتوري هام هستن... یک خانواده اصیل و شرافتمند با یک ارتش کوچک از خون آشامان مبارز و وفادار.... کی میدونه
    که قلب من در اینده نزدیک میتپه یا نه؟... چرا که انسان ها اجازه ندارند که از وجود انها با خبر باشند. درسته ، اصلا
    دلیلی براي ترسیدن وجود نداره .
    حتی با وجود بینش آلیس. ادوارد از طریق دید از آینده قدرتمند او که سعی می کرد به ما هشدار بده اعتماد کرد، و این
    دیوانگی بود که غیر از این عمل می کرد .
    فراتر از این ، من قبلا در این بحث پیروز شدم. زمان مقرر براي تغییر من بعد از فارق التحصیل شدن از دبیرستان
    مشخص شده بود. تنها چند هفته دیگه وقت داشتم.
    ضربه شدیدي در درونم احساس کردم ومتوجه شدم که تنها زمان اندکی برایم باقی مانده. البته این تغییرات لازم بود و
    این کلید دستیابی به چیزي بود که بیشتر از هرچیز در دنیا بایش ارزش قایل بودم. اما من بیشتر از هر زمانی متوجه
    حضور چارلی که در اتاق دیگر نشسته بود و از بازي لذت می برد، بودم . و مادرم ، رِنه ، که حالا در فلوریداي
    آفتابی بسر می برد ، که همواره از من می خواست تابستان را با او و همسر جدیدش در کنار دریا بگذرانم. و جاکوب
    ،که بر خلاف والدینم کاملا از همه چیز خبر داشت ،که احتمالا من چگونه تحصیلات طولانی خودم رو سپري
    می کنم؟ ، حتی اگر والدینم به غیبت طولانی من مشکوك نشوند ، با وجود بهانه هایی مثل گران بودن خرج سفر یا
    حجم درس...جاکوب از همه چیز خبر داشت.
    براي یک لحظه تصور تحولات اخیر جاکوب بر تمام درد هاي دیگرم سایه افکند.
    ادوارد در حالی که سعی می کرد از حالت چهره ام چیزي بفهمد زمزمه کرد
    هیچ عجله اي در کار نیست بلاّ من هرگز اجازه نمیدم کسی به تو صدمه اي بزنه، میتونی تا هر زمان که دوست »
    «. داري صبر کنی
    «. می خوام زودتر تبدیل به یه هیولا بشم » لبخند ضعیفی زدم و به مسخره گفتم «. من عجله دارم » زمزمه کردم
    با حرکتی سریع روزنامه باطله رو «. خودتم نمی فهمی داري چی میگی »: دندان قروچه اي کرد و از لاي انها گفت
    روي صندلی بینمون گذاشت و با انگشت روي تیتر درشت آن کوبید.
    " قتل هاي زنجیره اي همچنان بیداد میکند...نیرو هاي پلیس دست به کار شدند."
    این چه ربطی به موضوع داره »
    هیولا ها شوخی نیستن بلا »
    دوباره به سر تیتر مقاله خیره شدم و بعد به حالت چهره او زمزمه کردم
    « ؟ یه ...یه ..ي .... خون آشام اینکارو کرده »
    بدون نشانی از شوخی لبخند زد. صدایش پایین و سرد بود.
    بدون شک تعجب می کنی بلاّ که گاهی اوقات هم نوعان من در پشت وحشت اخبار انسان ها هستند، به راحتی »
    میشه تشخیص داد . وقتی بدونی دنبال چی می گردي، اخبار اینجا نشون میده که یه تازه متولد داره در سیاتل ول می
    «. گرده. تشنه به خون، وحشی، بدون کنترل. همونجوري که همه اول بودیم
    براي اینکه از نگاهش فرار کنم ، نگاه خیره ام رو دوباره به روزنامه دوختم .
    ما اول وضعیت رو براي چند هفته متوالی کنترل می کنیم ، تمام نشانه ها اونجاست ، گمشده هاي همسان ، همگی »
    در شب اتفاق افتاد ،نوع مفقود شدن جنازه ، اینکه شاهدي وجود نداره ،آره بلاً ، یه تازه وارد ، و هیچ کس هم نیست که
    « . مسئولیت یه مبتدي رو به عهده بگیره
    خوب ، این ربطی به ما نداره. تا وقتی اتفاقات دور از خونه می افته لازم نیست نگران » : نفس عمیقی کشید و گفت
    باشیم، همونطور که گفتم همیشه این اتفاق می افته. وجود هیولا ها باعث اتفاقات وحشتناك میشه.
    سعی کردم به اسامی جان باختگان نگاه نکنم. اما آنها در جلوي چشمانم با خطوط درشت بیرون زد. پنج نفر که زندگی
    شان به پایان رسیده بود. خانواده هایشان عضا دار بودند ، مارین گاردینر ،جفري کمپل ، گریس رازي ،میشل اوکانل،
    رونالد البروك ، انسان هایی که همه صاحب پدر و مادر و فرزند و حیوان دست آموز و کار و امید و برنامه و خاطره و
    آینده داشتند .
    این براي من اتفاق نمی افته، تو اجازه نمیدي من اینجوري شم ، ما با هم میریم به قطب و اونجا » : به آرامی گفتم
    « . زندگی میکنیم
    ادوارد سعی کرد فضا رو عوض کنه.
    « پنگوئن ها، چه دوست داشتنی »
    من خنده ي کوتاهی کردم و روزنامه
    به زمین انداختم تا دیگر به اسامی نگاه نکنم. البته ادوارد همه چیز رو
    می دونست ، او و خانواده ي به اصتلاح گیاه خوارش همه سعی می کردند از زندگی انسان ها محافظت کنند.
    ترجیح می دادند براي رفع نیاز هایشان از خون حیوانات وحشی استفاده کنند ، و آن وقت آلاسکا، جاي مناسبی به نظر
    می رسید جایی غنی از خرس هاي گریزلی.
    « عالیه »
    « خرس هاي قطبی معرکن ، هولناکن ، و تازه گرگ هاش هم حسابی بزرگ میشن »: ادوارد با لحن شوخی گفت
    دهانم باز ماند و نفس صداداري بیرون دادم.
    « ؟ چیزي شد »
    « اوه، گرگ ها رو نادیده می گیریم. اگر بهت بر می خوره » : قبل از اینکه بتونم جوابی بدم، بدنش منقبض شد و گفت
    صدا و شانه هاش هر دو با هم سفت و رسمی شد.
    «. البته که بهم بر میخوره » . فکر به اون بدنم رو به سوزش می انداخت «. اون دوست منه ادوارد »
    «. نباید این حرف رو میزدم » . هنوز هم رسمی حرف می زد «. خواهش می کنم بی فکري من رو ببخش »
    مشت هام رو روي میز گذاشتم و نگاهم رو به اون ها دوختم. «. اشکالی نداره
    هر دو براي چند دقیقه ساکت شدیم. و بعد،انگشت سردش به زیر چانه من آمد و سرم رو بالا گرفت. حالا صورتش باز
    تر شده بود.
    « ببخشید بلا »
    می دونم، منم معذرت می خوام ، من نباید اونجوري رفتار میکردم ، راستش قبل از اینکه تو بیاي داشتم به جاکوب »
    «. فکر میکردم
    چارلی میگه جاکوب » چشمان او هر بار که اسم جاکوب رو می گفتم سیاه تر می شد. در جواب صداي من شکست
    « خیلی داغون شده. داره عذاب می کشه و..، و این همش تقصیر منه
    تو هیچ کار خطایی انجام ندادي بلاّ »
    نفس عمیقی کشیدم
    باید بهش کمک کنم ادوارد. من مدیونشم. و تازه این شرط چارلیه ، ... به هر حال »
    چهره اش دوباره سخت شد. درست مثل مجسمه
    دونی که تو نباید به هیچ وجه اطراف یک گرگینه باشی، اونم بدون محافظ. و اگر ما از حریم سرزمین اونها
    بگذریم معاهده رو شکستیم. نکنه میخواي جنگ راه بنداري
    البته
    که نه »
    پس دیگه لزومی نداره این بحث رو ادامه بدیم »
    او دستانش رو انداخت و به دنبال پیدا کردن موضوعی جدید ، نگاهش رو به جاي دیگري راند. چشمانش روي چیزي
    در پشت سر من ایستاد، و لبخندي زد ، گرچه نگاهش هنوز محتاط بود.
    خوشحالم که چارلی اجازه داده بري بیرون،. تو واقعا باید به کتاب فروشی یه سر بزنی. باورم نمیشه هنوزم داري
    بلندي »
    « ؟ هاي بادگیر رو می خونی. هنوز حفظش نکردي
    « همه ما که خاطرات تصویري در ذهن نداریم » : به اختصار گفتم
    خاطره تصویري یا هر چیز دیگه ، من که نمیفهمم چرا از این خوشت میاد. شخصیت هاي این کتاب یه سري آدم »
    ترسناکن که فقط زندگی هم دیگه رو نابود می کنند. اصلا نمی تونم درك کنم چرا هیث کلیف و کترین رو با

    زوج هایی مثل رومئو و ژولیت و یا الیزابت بنت و آقاي دارسی مقایسه می کنی ، این داستان عشق نیست ، داستان
    نفرته
    ناگهان گفتم
    کلاّ با داستان هاي کلاسیک مشکل جدي داري »
    احتمالاً دلیلش اینه که من از عهد عتیق پیروي نمیکنم »
    از اینکه موفق شده بود حواس من رو به جاي دیگه اي پرت کنه خوشحال بود و لبخند می زد.
    «؟ من درك نمی کنم چرا این داستان رو مرتب پشت سر هم می خونی »
    حالا چشمانش واقعا سرشار از شگفتی بود،. و سعی می کرد تا دوباره ذهن پیچیده من رو درك کنه ، او بر فراز میز به
    حرکت درآمد تا صورتم رو در دستانش بگیره.
    « ؟ چیه که اینقدر تو رو رازي میکنه »
    « مطمین نیستم » . کنجکاوي شدید او من رو خلع سلاح کرد
    در حالی که او به شکل ناخودآگاه ذهنم رو می خراشید من در حس وابستگی شدیدي تقلا می کردم .
    شاید دلیلش قابل لمس بودن داستانه. که چطور هیچ چیز نمی تونه اونارو از هم جدا کنه،. نه خودخواهی اون
    زن،و نه
    شیطان صفتی مرد داستان،و حتی در پایان مرگ
    ذهنش در حالی که مشغول سبک سنگین کردن افکار من بود به شدت مشغول نشان می داد. بعد از چند دقیقه لبخند
    سرسري به من زد.
    « . باز هم فکر می کنم اگر فقط یکیشون می تونست قابلیت گذشت داشته باشه، داستان بهتري می شد »
    « فکر کنم اصل مطلب همین جا باشه قابلیت اونها عشقشونه »
    « امیدوارم یکم لطیف تر از این باشی که عاشق یک آدم کینه جو بشی »
    فکر کنم دیگه براي من یکم دیره، که نگران این باشم که عاشق کی میشم. اما از حق نگذریم انبخابم این قدر هم بد
    «. نبوده
    با شعف می خندید. « ! خوشحالم که اینطور فکر میکنی »
    « امیدوارم باهوش تر از این باشی و از آدم خودخواه فاصله بگیري ، منبع تمام مشکلات کترینه !،نه هیث کلیف »
    « حواسم هست » : در حالی که قول می داد گفت
    نفس عمیقی کشیدم. اون در گیج کردن من استاد بود.
    دست هام رو روي هم گذاشتم تا بتونم اونها رو روي صورتم نگه دارم.
    « من باید جاکوب رو ببینم »
    « نه » چشمانش بسته شد
    « خطري در کار نیست. من قبلا تو لاپوش کلی وقت با گروهشون بودم و هیچ وقتم اتفاقی نیفتاد » اصرار کردم
    صدا در گلویم لغزید ، متوجه شدم کلماتی رو به زبون آوردم که دروغه محضه، این که هیچ وقت اتفاقی نیفتاده بود
    حقیقت نداشت. خاطره اي مثل برق از جلوي چشمانم عبور کرد، گرگی خاکستري بزرگی به هوا پرید، و دندان هاي
    خنجر مانندش رو به سمت من گرفت،کف دستانم از یادآوري این صحنه عرق کرد.
    رفتار گرگینه ها متزلزله،گاهی اوقات » ادوارد صداي تپش شدید قلبم رو شنید که بدون شک دروغم رو بر ملا میکرد
    « اطرافیانشون صدمه میبینن. گاهی اونها کشته میشن
    میخواستم مخالفت کنم اما تصویر دیگري شکل گرفت، در سرم چهره زیباي املی یانگ رو دیدم که حالا جاي سه خط
    زخم تیره و عمیق در پاي چشم راستش به وجود آمده بود و تا ابد دهانش به شکلی بی قرینه باقی خواهد ماند .
    او منتظر شد، با چهراي عبوس، تا من دوباره صدایم را پیدا کنم .
    « . تو اونارو نمیشناسی » زمزمه کرد
    اونها رو خیلی بهتر از تو میشناسم بلا ، من آخرین بار اینجا بودم »
    آخرین بار »
    حدود هفتاد سال پیش ما وارد منطقه اونها شده بودیم، ما در نزدیکی منطقه هوکیوم اتراق کرده بودیم،قبل از
    اینکه آلیس و جسپر به ما ملحق بشن، ما به اونها برتري داشتیم، اما اگر کارلایل نبود بدون شک وارد یک جنگ تمام
    عیار می شدیم. اون موفق شد اگه اپهارایم بلک رو متقاید کنه می تونیم در کنار هم زندگی کنیم، و یه جورایی موفق
    « شدیم با هم آتش بس کنیم
    اسم پدرجد جاکوب بلک من رو به لرزه انداخت.
    به نظر می رسید اینبار ادوارد با خودش صحبت می کرد. « ما فکر می کردیم توافق مون با مرگ اپهارایم از بین بره »
    « که قانونی که اجازه حضور مارو میداد از بین بره »
    به نظر می رسه بد شانسی تو هر روز داره پررنگ تر میشه. متوجه » . حرفش رو قطع کرد و با دقت به من خیره شد
    نیستی کنجکاوي تو در مورد همه چیز اینقدر قویه که میتونه یه گله گرگ رو منقرض کنه؟ اگر می شد بخت تو رو تویه
    « یه بطري کرد، اونوقت اسلحه اي واسه نابود کردن خودمون بدست میآوردیم
    من در برابرخودبینی او احساس مسخرگی می کردم، یعنی واقعا جدي میگفت
    من اون هارو برنمی گردونم .مگه نمیدونی »
    ؟ چیو بدونم »
    شانسی من هیچ ربطی به این حرفا نداره. گرگینه ها برگشتن چون خون آشام ها دوباره برگشتن »
    ادوارد به من خیره شد. بدنش از فرط حیرت خشک شده بود.
    « جاکوب به من گفت وقتی خانواده تو برگشتن اوضاع بهم ریخت. فکر می کردم خودت اینو می دونی »
    « ؟ واقعا اینجوري فکر میکنن » . ابروهاش رو بالا داد
    واقع بین باش ادوارد ، هفتاد سال پیش، شما به اینجا اومدید، وسر و کله گرگینه ها هم پیدا شد. حالا دوباره بر گشتید،
    « ؟ و گرگینه ها هم دوباره پیداشون شد. فکر میکنی اینا تصادفیه
    «. حتما کارلایل از این نظریه خوشش میاد » . پلکی زد و نفس راحتی کشید
    « نظریه » با ناخشنودي گفتم
    براي یک دقیقه سکوت کرد. از پنجره به باران پشت آن خیره شد ، تصور کردم که فکرش مشغول ایده اي شده که
    بازگشت خانواده اش باعث شده افراد محلی تبدیل به سگ هاي غول پیکر بشه.
    «. خیلی جالبه، اما زیاد خوب نیست »
    « پس موقعیت مثل قبل سر جاش باقی میمونه » به آرامی اضافه کرد
    می تونستم به راحتی معنی حرفش رو درك کنم ، دوستی با گرگینه ها ممنوع.
    می دونستم که باید با ادوارد با تحمل برخورد کنم. نه به این دلیل که او واقع بین نبود،فقط او نمی توانست درست
    درك کند، حتی تصورش رو هم نمی کرد که من تا چه حد مدیون جاکوب بودم، سلامت جانی و صد در صد روانی.
    دوست نداشتم در مورد دوران جداییم با کسی حرف بزنم،مخصوصا ادوارد. او فقط سعی داشت با تنها گذاشتنم من رو
    نجات بده ، روحم رو نجات بده ، من هرگز اونو براي کار هاي احمقانه اي که در غیبتش انجام دادم سرزنش نمی کنم،
    یا به خاطر عذابی که کشیدم.
    اما اون اینکارو کرد ، پس باید طوري منطق دلم رو بازگو می کردم .
    بلند شدم و دور میز چرخیدم ، او دستانش رو باز کرد و من روي زانوهایش نشستم و بدن سردش رو در آغوش کشیدم.
    وقتی شروع به صحبت کردم به دستانش چشم دوختم .
    خواهش می کنم فقط یه دقیقه به حرفام گوش کن. این فراتر از یه دلتنگی ساده براي یه دوست قدیمیه ، جاکوب داره
    عذاب میکشه ، من نمیتونم کمکش کنم، نمیتونم ولش کنم، وقتی اون به من نیاز داره، به خاطر اینکه اون دیگه
    انسان نیست، خوب وقتی من بهش احتیاج داشتم اون کمکم کرد و کنارم بود . هرچند منم اونقدرا شبیه انسان نبودم.
    «. تو نمی دونی چه شکلی بود
    مردد بودم ، بازوان ادوارد دور من شل شدند. حالا دستانش رو مشت کرده بود. طوري که تاندونهاش معلوم بود.
    اگر جاکوب کمکم نکرده بود، نمی دونم تو براي چی دوباره به خونه بر می گشتی، من بیشتر از این ها بهش مدیونم »
    « ادوارد
    با نگرانی به چهره اش نگاه کردم. چشمانش بسته بود و آرواره هاش رو به هم فشار میداد.
    « هرگز خودم رو براي اینکه گذاشتم بري نمی بخشم. حتی اگر سیصد ساله بشم » زمزمه کرد
    دستانم رو روي صورت سردش گذاشتم و آرام فشار دادم ، تا زمانی که دوباره چشمانش رو باز کرد.
    تو فقط داري کاري رو می کنی که درسته ، می دونم هر کی دیگه هم بود همین کارو می کرد،تو الان اینجایی ، »
    « و اینه که مهمه
    از درون به خودم پیچیدم. به یاد اشاره هاي زشت جاکوب افتادم، ، زالو، انگل. ناگهان در صداي مخملی ادوارد گم
    شدم.
    صدایش کمی میلرزید. « نمی دونم چه جوري اینو بگم
    شاید شرورانه به نظر برسه، اما قبلا از دست دادنت خیلی نزدیک شده بودم. می دونم که چه احساسی داره، »
    « نمی خوام دوباره این خطر رو تحمل کنم
    « باید به من اعتماد کنی ، من مواظبم »
    «... خواهش میکنم بلا » چهره اش دوباره دردمند شد. زمزمه کرد
    « ؟ خواهش می کنم چی » من به چشمان طلایی سوزناکش خیره شدم
    خواهش می کنم ، به خاطر من ، سعی کن تا حد ممکن از خطر دوري کنی. هر کاري بتونم می کنم، شاید یکم کمک
    « بد نباشه
    « بهش فکر میکنم »
    من رو محکم تر روي سینه هاي « ؟ تو هیچ می دونی که چقدر برام ارزش داري؟ هیچ دیدي از میزان عشقم به تو »
    سختش فشرد و سرم رو در زیر چانه اش نگه داشت .
    « می دونم که من چقدر عاشقتم » لب هامو روي گردن سردش گذاشتم
    « داري یه درختو با یک جنگل مقایسه میکنی »
    « غیر ممکنه » سري تکان دادم و گفتم
    « گرگینه ها نه » او بالاي سرم رو بوسید و آهی کشید
    « من دست بر دار نیستم. باید جاکوب رو ببینم »
    « پس من باید جلو تو بگیرم »
    او مطلقاً حق به جانب بود و مشکلی در سر راه خود نمی دید .
    و شک نداشتم که حق با اوست.
    « بعدا میبینیم ، اون هنوزم دوستمه » شانسم رو امتحان کردم
    می تونستم نامه جاکوب رو توي جیب عقبم احساس کنم، انگار که به طور ناگهانی سنگین شده بود. می تونستم
    کلمات رو در صداش بشنوم. و انگار او هم با ادوارد موافق بود، چیزي که هرگز در واقعیت اتفاق نمی افتاد .
    این چیزي رو تغییر نمیده. ببخشید .
  3. #3
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    فصل دوم بهانهوقتی از کلاس اسپانیایی به سمت کافه تریا می رفتم ، به طرز شگفت آوري بر سطح مسیرم شناور بودم. تنها دلیل این نبود که من دست در دست با جذاب ترین و کامل ترین موجود این سیاره به پیش می رفتم، گرچه این قسمتی از آن بود. شاید دلیل عمده اش این بود که دوران محکومیت من تمام شده بود و من حالا یک زن آزاد بودم . شاید این مستقیما توضیح سرزندگی من نبود. شاید این به خاطر فضاي باز و آزاد کالج بود که بر من تاثیر می گذاشت. سال تحصیلی داشت به پایان خودش نزدیک می شد ، و فضاي سرزنده اي بر همه خود نمایی می کرد. مخصوصاً براي دانش آموزان سال آخر . می توانستم آزادي را احساس کنم ، و بچشم . همه جا نشانه هایش را می دیدم ، دیوار هاي کافه تریا مملوء از پوستر بود ، و سطل زباله از کاغذهاي رنگی و آگهی هاي مچاله شده لبریز شده بود ، و یادآوري می کرد که کتاب سالمدرسه و حلقه هاي کلاسی و اعلامیه ها حالا قابل تهیه هستند. آخرین اخطار براي تهیه لباس مخصوص فارق التحصیلان ، کلاه و کروات و... ، لباس هاي شب رنگ براي فروش ، جلسات سال آخري ها ، طلسم هاي شانس ،و حلقه هاي گل رز براي جشن آخر سال ، جشن رقص بزرگ در تعطیلات آخر همین هفته برگزار می شد. اما من قول سفت و سختی به ادوارد داده بودم که بی چون و چرا از این تجربه انسانی لذت ببرم. نه ، این آزادي شخصی من بود که این همه احساس شادابی می کردم ، به نظر می رسید پایان سال تحصیلی ، آنقدر که دیگران را هیجان زده کرده بود ، بر من تاثیري نداشت. در حقیقت ، من از شدت نگرانی به حالت تهوع می افتادم و سعی می کردم به آن فکر نکنم. اما سخت می شد از جو همه گیر پایان سال تحصیلی فرار کرد . او بر خلاف گذشته « ؟ تو دعوت نامه ها تو فرستادي یا نه » : آنجلا در حالی که ادوارد پشت میز می نشست پرسید موهاي بلند قهوه اي روشنش را پشت سرش به شکل شلخته اي جمع کرده بود ، و به نظر کمی عصبی می رسید. ایناز چشم هایش پیدا بود . آلیس و بن هم در کنار آنجلا نشستند ، بن مشغول خواندن یک کمیک استریپ بود و عینکش به جلوي بینی اش سر خورده بود. آلیس با نگاه موشکافانه اي به لباس هاي من که یک شلوار جین رنگ پریده و تی شرت بود خیره شده بود و باعث می شد من هم به سر و وضعم شک کنم. احتمالاً باز هم در حال برنامه ریزي یک پاتک جدید بود. آهی کشیدم ، علاقه ي اندك من به لباس هاي مد مثل یک خار همشگی در چشمان آلیس بود. اگر به او اجازه می دادم ، هر روز او لباس هایم را به تنم می کرد.... شاید روزي چند بار .... مثل یک عروسک بزرگ سه بعدي. «؟ نه ، فایده اي هم نداره، رِنه می دونه که من دارم فارغ التحصیل میشم. کی دیگه می آد »: به آنجلا جواب دادم « ؟ آلیس چطور » « قبوله » : آلیس با لبخند گفت خوش به حالت ، مادرم صد تا خواهرزاده داره و توقع داره من واسه تک تکشون دعوت نامه » : آنجلا با حسرت گفت « . بنویسم . فکر کنم مچم سوراخ شه ، دیگه نمی تونم بیشتر از این تولش بدم و ازش در برم « من کمکت می کنم. البته خطم افتضاحه » : داوطلبانه گفتم چارلی حتماً خوشحال می شد. از گوشه ي چشمم ، لبخند ادوارد رو دیدم. احتمالا اونم خوشش اومده بود من داشتم چارلی رو بدون وسط کشیدن پاي گرگینه ها راضی میکردم. « خیلی لطف داري ، هر موقع بگی میام خونه تون » . آنجلا به نظر آسوده می رسیدراستش، ترجیح میدم من بیام خونه ي شما ، البته اگر اشکالی نداره ، از خونه خودمون خسته شدم چارلی دیشب منو آزاد کرد « فکر می کردم رفتی حبس ابد » . برق شادي در چشمان قهوه اي همیشه آرامش درخشید « ؟ واقعا » « من بیشتر از تو تعجب کردم. فکر می کردم کمِ کمش تا آخر سال تحصیلی آزادم نمی کنه » « خوب ، این عالیه بلا ما باید بریم بیرون و جشن بگیریم » « عجب فکر با حالی کردي » آلیس هیجان زده شده بود و به احتمالات فکر می کرد. ایده هاي آلیس همیشه براي من کمی « ؟ حالا چیکار کنیم » زیاد بزرگ بود ، و حالا در چشمانش معلوم بود که به زودي ایده هایش رو عملی می کرد . « . به هر چی که داري فکر می کنی آلیس ، من اونقدرام آزاد نیستم »« آزاد یعنی آزاد دیگه ي من یه مرزي وجود داره ، درست مثل ، مثل مرز قاره آمریکا » آنجلا و بن به خنده افتادند. اما آلیس به شکل مشهودي ناامید شد. « ؟ خوب پس ما امشب قراره چی کار کنیم » هیچی ، ببین بزار یه دو سه روز بگذره ببینم هنوزم چارلی سر حرفش هست یا نه ، از اون گذشته الان شب مدرسه » « . است به هیچ وجه نمی خواستم به احساسات آلیس صدمه بزنم. « . پس تعطیلات آخرهفته جشن می گیریم » امیدوار بودم او را آرام کنم ، بن هم در بحث ما شرکت کرد حالا کتاب کمیکش را کنار گذاشته بود. حواس « البته » من از بحث دور میشد. عجیب بود که موضوع آزادي من که در ابتدا این همه برایم جالب بود حالا آنقدر ها هم جذاب نباشد ، به آرامی احساس ناخشنودي می کردم. زیاد طول نکشید تا فهمیدم ناراحتی ام از کجا منشاء می گرفت.از زمانی که من از جاکوب بلک در روبروي جنگل کنار خانه مان خداحافظی کرده بودم ، دردي ماندگار در درونم احساس می کردم ، حس بدي از به خاطر آوردن آخرین صحنه دیدارمان آزارم میداد. این درست مثل ساعتی که هر نیم ساعت یک بار زنگ ناخوشایندش را پخش می کرد در درون افکارم نفوذ می کرد. با تصویري از صورت جاکوب که از درد در هم کشیده میشد ، این آخرین خاطره اي بود که از او در ذهن داشتم . وقتی موج خاطرات دوباره به من حمله ور شد ، تازه متوجه شدم چرا از آزادیم راضی نیستم ، آزادي من کامل نبود. البته ، من آزاد بودم هر جا که می خواهم بروم ، هر جا غیر از لاپوش . آزاد بودم هر کاري که دلم می خواست انجام بدم ، جزء دیدن جاکوب . من روي میز خم شدم ، باید یه راه گریزي وجود می داشت . « !؟ آلیس؟ آلیس » صداي آنجلا من رو به خودم آورد. او دستهایش رو جلوي چشمان خیره آلیس به عقب و جلو تکان میداد. من این حالت چهره آلیس رو خوب می شناختم ، حالتی که باعث میشد از ترس به حال شوك بیفتم. نگاه صابت و بی حالت او نشان میداد که آلیس چیزي بسیار دورتر ازسالن غذاخوري را میدید. اما چیزي واقعی در شرف اتفاق بود. چیزي که به زودي اتفاق می افتاد ،احساس کردم رنگ از چهره ام پرید. و بعد ادوارد بلند خندید، خیلی طبیعی و با صدایی آسوده. آنجلا و بن به او نگاه کردند اما نگاه من بر روي آلیس قفل شده بود. او ناگهان از جا پرید، درست انگار یک نفر از زیر میز به او لگد زده بود. « ؟ وقت چرت بعد از ظهرت شده آلیس » : ادوارد به شوخی گفت « ببخشید ، فکر کنم یه لحظه خوابم برد » : آلیس که به خودش آمده بود گفت « حق داري خوابت ببره ، تازه هنوز دو ساعت از مدرسه مونده » : بن گفت آلیس دوباره به بحث قبلی بازگشت ، اینبار با تحرکی ساختگی بیشتر از قبل ، شاید خیلی بیشتر. فقط براي یک دقیقه دیدم که چشمان آلیس و ادوارد به هم دوخته شد و بعد درست قبل از اینکه کسی متوجه شود آلیس دوباره به آنجلا نگاه کرد. ادوارد ساکت بود، و به شکل رویا گونه اي با طره ي موي من بازي می کرد. به نظر عجیب می رسید، حتی کمی تصنعی بود. بعد از نهار ادوارد با قدمهاي آ هسته به دنبال بن پیش می رفت و راجع به تکالیفی حرف میزد که می دانستم قبلا انجامشان داده بود. همیشه یک نفر در بین ما قرار می گرفت ،گر چه ما همیشه فقط چند دقیقه تنها در کنار هم بودیم. وقتی زنگ کلاس پایانی به صدا درآمد بحث ادوارد و مایک نیوتون در بین همهمه بقیه دانش آموزان که به سمت کلاس هایشان می رفتند گم شد ، وقتی مایک به سمت پارکینگ می رفت چند قدم به آنها نزدیک شدم. و اجازه دادم ادوارد من را به دنبال خود ببرد. با سر در گمی به آنها گوش دادم. ادوارد به شکلی غیر معمول به پرسش هاي مایک پاسخ می داد. به نظر می رسید مایک با ماشینش مشکل داشت . نگاهش رو به دور و بعد به ادوارد انداخت. حتی او هم «. ولی آخه من تازه باتریشو عوض کردم ..... » : مایک می گفت متعجب بود . « شاید از کابل هاش باشه » : ادوارد پیشنهاد کرد باید بدم یکی یه نگاهی بهش بندازه. اما » : مایک ادامه داد « شاید. من جدي هیچی راجع به ماشین ها نمی دونم » « نمی تونم از پس مخارج تعمیرگاه داولینگز بر بیام من یه چیزایی می دونم.... شاید بتونم یه نگاهی بهش بندازم. فقط بزار آلیس و بلا رو برسونم » : ادوارد پیشنهاد کرد « خونه من و مایک هر دو با دهان باز به ادوارد خیره شدیم . « . ام م م...ممنون. ولی من باید برم سر کار. شاید یه وقت دیگه » : وقتی مایک به خود آمد گفت « . حتماً » مایک سوار ماشینش شد و با ناباوري سري تکان داد. «. بعدا می بینمتون » اتومبیل ولوو ادوارد ، که حالا آلیس هم سوارش بود ، فقط دو ماشین آن طرف تر بود. « ؟ این دیگه چه کاري بود » : وقتی ادوارد در جلویی ماشین رو برام باز کرد گفتم« فقط می خواستم کمک کنم » : ادوارد پاسخ داد و بعد آلیس بر اثر سرعت بالاي اتومبیل این طرف و آن طرف پرت میشد . تو اینقدرآم مکانیکی بلد نیستی ادوارد. شاید بهتر باشه اجازه بدي رزالی یه نگاهی بهش بنداره. اینجوري روي بهتري » داره ، وقتی مایک ازت خواسته می دونی که ، نه فقط واسه اینکه قیافه مایک رو ببینی که از دیدن رزالی که واسه کمک رفته شاخ در آورده. اما از وقتی رزالی به طور نمایشی فارق التحصیل شده و از اینجا رفته شاید این فکر خوبی نباشه ، چه بد شد . البته ماشین مایک رو خودت درستش کن. فقط بِپا ازش یه ماشین پر سرعت ایتالیایی نسازي. راستی صحبت ایتالیا و ماشین پر سرعتی شد که از اونجا دزدیدم. تو هنوزم یه پرشه زرد به من بدهکاري ، نمی دونم « .... می تونم تا کریستمس صبر کنم یا نه دیگه به حرفهاي سریع آلیس گوش نمی دادم و اجازه دادم صداي او در پس زمینه ترکیب شه. طاقتم داشت به آخر می رسید. ازنظر من ادوارد عمداً سعی می کرد از سوالات من دوري کند. خوب! به زودي با من تنها می شد . فقط باید کمی صبر می کردم. به نظر می رسید ادواردم هم متوجه این واقعیت شده بود. او آلیس را همیشه جلوي ورودي راه جنگلی خانه کالن ها پیاده می کرد. گرچه احتمالاً براي دوري از من ادوارد او را تا توي خانه هم می برد. وقتی آلیس سرانجام از ماشین پیاده شد، نگاه جدي به ادوارد کرد. اما ادوارد کاملاً راحت به نظر می رسید. و بعد به آرامی سري تکان داد. « بعداً می بینمت » : ادوارد گفت آلیس در بین درختان گم شد. وقتی ماشین راهش را به سمت فورکس تقییر داد ، هنوز در سکوت به سر می برد. من به این امید که خودش سر حرف را باز کند، سکوت کردم. اما او هیچ حرکتی نکرد و من آرام آرام عصبی تر می شدم. یعنی آلیس در سر میز ناهار چه چیزي دیده بود؟ چیزي که او نمی خواست من ازآن با خبر شوم ، و من در ذهنم به دنبال دلیل راز داري او می گشتم. شاید بهتر بود خودم را قبل از پرسیدن هر سوالی آماده کنم. به هیچ وجه نمی خواستم با شنیدن جواب، وحشت زده شوم و کاري کنم که او فکر کند من تحمل آن را ندارم هر دوي ما تا جلوي در خانه چارلی سکوت کردیم . « امشب تکالیف زیادي نداریم » : او گفت «... م م م م » « ؟ فکر می کنی من اجازه دارم که دوباره بیام داخل » « . وقتی منو براي بردن به مدرسه بر می داشتی چارلی زیاد ناراحت نبود » اما اطمینان داشتم وقتی چارلی از اداره به خانه بیاید و ادوارد را آنجا ببیند، غر غر می کند. شاید باید تدارك یک غذاي مخصوص براي شام می دیدم. وقتی وارد خانه شدم، در حالی که ادوارد به دنبالم می آمد به طبقه بالا رفتم. او روي لبه تختم نشست و از پنجره به بیرون چشم دوخت، به نظر می رسید متوجه اخلاق بد من شده بود. کیفم رو به گوشه اي انداختم وکامپیوتر را روشن کردم. یک اي میل از مادرم در انتظار جواب بود. وقتی منتظر بالا آمدن کامپیوتر فکسنی ام بودم با انگشتانم روي میز ضرب گرفتم. آنها با ریتمی نا هماهنگ و عصبی به سطح میز ضربه میزدند. و بعد انگشاتنش در بین انگشتان من قرار گرفت. « ؟ امروز یکم بی حوصله نبودي » به بالا نگاه کردم، می خواستم چشم غره اي نثارش کنم، اما صورتش از آن چیزي که تصورش رو می کردم به من نزدیک تر بود. تنها چند سانت آن طرف تر ، چشمان طلایی اش می درخشیدند، و نفسش لب هایم را خنک می کرد. می توانستم با زبانم طعمش را بچشم . نمی دانستم در جواب این عمل او چه حرکت احمقانه اي از من سر میزد. من حتی اسم خودم را هم فراموش کرده بودم. او به من فرصت تصمیم گیري نداد. اگر دست من بود، من بیشتر وقتم رو با بوسیدن ادوارد سپري می کردم. هیچ تجربه اي در زندگی ام به شیرینی چشیدن مزه لب هاي خوش تراش و نرم او نبود که بر لب هاي من می نشست . این اتفاق همیشه دست نمی داد . براي همین بود که وقتی انگشتانش را در موهایم فرو کرد و صورتم را به سمت خودش کشید، شوکّه شدم. دستانم در پشت گردنش در هم گره شدند. آرزو می کردم اي کاش آنقدر قدرتمند بودم که میتوانستم تا ابد او را در این وضعیت اسیر کنم. دستش در امتداد کمرم پایین آمد، و مرامحکم تر به سطح سینه ي استوارش فشار داد. حتی با وجود لباس زیرش، بدنش بی نهایت سرد بود و باعث شد به خود بلرزم. لرزه اي از سر لذت، و شادي تمام وجودم را فرا گرفت ، اما در پاسخ به این حس تازه دستانش شروع به شل شدن کردند.rبه خوبی می دانستم که تنها چند ثانیه فرصت دارم، درست قبل از اینکه آه دردناکی بکشد و حرف هایی در مورد به خطر افتادن من بزند. از آخرین ثانیه ها بیشترین استفاده را کردم و هر چه بیشتر خودم را به او نزدیک کردم، طوري که تقریبا هم قالب بدن او شدم. با نوك زبانم سطح بر آمده لب بالایی او را لمس کردم، انگار لب هایش را سیقل داده بودند، و مزه اش.... او صورتش را از من کَند، و چنگ من بدون هیچ تلاشی رها شد . احتمالا حتی متوجه هم نشد که من از تمام توانم براي نگه داشتنش استفاده می کردم. او خنده اي آرام و تو گلویی سر داد. چشمانش از فرط هیجان می درخشید و سعی می کرد آرامش خود را باز یابد. « . آه ه ه...بلا » « . من باید معذرت بخوام، ولی نمی خوام » « . و من باید احساس عذاب وجدان کنم، اما نمی کنم ، شاید بهتر باشه یکم رو تخت بشینم » « .... اگه فکر می کنی لازمه » من نفسی تازه کردم او لبخندي عصبی زد و دوباره آرام شد . سرم را چند بار تکان دادم، سعی کردم ذهنم را پاك کنم، و به سمت کامپیوترم سر خوردم. حالا سیستم حسابی گرم و آماده شده بود. با سر و صدایی بیشتر از گرما. « . به رِنه سلام برسون » « . حتماً » دوباره نامه رِنه را خواندم، و با گذر از هر کار جدیدي که او انجام داده بود سري از ناباوري تکان می دادم. درست مثل اولین بار که این نامه راخوانده بودم، دوباره هیجان زده و البته وحشت زده شدم. انگار مادرم فراموش کرده بود تا چه حد از بلندي می ترسید، که حالا به کوهنوردي می رفت و به کمک معلم شنا شیرجه میزد. من کمی از فیلیپ نا امید شده بودم، که به همسر تازه اش که تنها دو سال با او زندگی می کرد اجازه انجام چنین کارهایی را می داد. من خیلی بهتر از مادرم نگهداري می کردم. من او را بهتر می شناختم . به خودم یادآوري کردم، باید بزاري اونا هر کاري می خوان بکنن. باید بزاري زندگی خودشون رو داشته باشن... ،من بیشتر عمرم رو صرف نگهداري از رِنه کرده بودم. که با بردباري او را از انجام نقشه هایش منصرف می کردم. من مادرم را تحسین می کردم، با او سر گرم می شدم. حتی گاهی به او قبطه می خوردم. با تصور سیل اشتباهات رِنه در درون خودم به خنده افتادم.... رِنه سر به هوا.i من با مادرم خیلی تفاوت داشتم ، من فردي عاقل و مراقب بودم، با احساس مسئولیت ، یک آدم بزرگ. من خودم را اینگونه می شناختم . در حالی که صورتم هنوز بر اثر بوسه ادوارد گل انداخته بود، به اشتباهات مادرم فکر می کردم. احمقانه و رویایی. که بعد از فارق شدن از دبیرستان با مردي که اصلا نمی شناخت ازدواج کرده بود. و درست یکسال بعد من را به دنیا آورده بود. او همیشه قسم می خورد که هیچ گاه از داشتن من احساس پشیمانی نکرده، و من بزرگترین هدیه اي بودم که خداوند به او بخشیده بود. و حالا او سعی می کرد به من نصیحت کند ،آدمهاي عاقل ازدواج را جدي می گیرند ، خیلی از مردم به جاي درگیر شدن در روابط شان، بعد از دبیرستان وارد دانشگاه می شدند. او خوب می دانست که هرگز من به اندازه خودش کم عقل و سر به هوا نمی شدم . دندان هایم را به هم فشردم و سعی کردم تمرکز کنم، و بعد شروع به نوشتن جواب کردم. تا آنجایی پیش رفتم که به جمله ي بخصوصی در نامه رِنه رسیدم. و تازه متوجه شدم چرا قبلا جواب را نفرستاده بودم. خیلی وقته هیچی راجع به جاکوب برام ننوشتی، اون این روزا چیکار میکنه؟ آهی کشیدم و شروع به تایپ کردن کردم. و پاسخش را در دو جمله خیلی احساسی نوشتم . جاکوب حالش خوبه، البته فکر کنم. زیاد نمی بینمش. اون بیشتر وقتش رو با یه گروه از رفقاش تو لاپوش می گذرونه. لبخند بی رمقی به خودم زدم و سلام ادوارد رو رسوندم و در آخر دکمه فرستادن رو زدم. تا زمانی که کامپیوترم رو خاموش کردم و برگشتم متوجه نشدم که ادوارد پشت من ایستاده بود. نزدیک بود به خاطر اینکه از پشت سر نوشته هایم را خوانده بود او را سرزنش کنم، که تازه متوجه شدم ادوارد کوچکترین توجه اي به من ندارد. در عوض با دقت به جعبه ي سیاه وبا سطحی نا صاف و تکه تکه در کمد بالاي سرم خیره شده بود. من بلا فاصله استریویی که امت، رزالی و جاسپر به مناسبت تولدم به من هدیه کرده بودند شدم. من تقریبا همه چیز را در مورد هدیه هاي تولد سال قبلم فراموش کرده بودم و حالا همه ي آنها درون قفسه زیر لایهء زخیمی از گرد و خاك مدفون شده بودند. « ؟ هیچ معلومه تو چه بلایی سر این آوردي » : با صدایی وحشت زده پرسید « . از تو داشبورد ماشینم در نمی اومد » « ؟ پس فکر کردي باید شکنجه اش کنی »«. خودتم خوب می دونی که من زیاد کار فنی بلد نیستم. از قصد بهش آسیب نزدم با چهره اي که انگار مصیبتی عظیم را بر شانه می کشید به استریو نگاه می کرد « آره دیگه » : غرو لندي کردم اگر اینو ببینن ممکنه به احساساتشون صدمه بخوره. فکر کنم خیلی خوب شد که تو اینجا حبس بودي. قبل از اینکه » «. متوجه بشن باید یه جدیدش رو بخرم « . ممنون، ولی من نیازي به یه استریویه گرون قیمت ندارم » « . برا خاطر تو نمی خوام عوضش کنم » آهی کشیدم. «. تو از هیچ کدوم از هدیه هاي سال پیشت درست و حسابی استفاده نکردي » : با نارضایتی گفت ناگهان او مثل یک برگه کاغذ در جریان باد به هوا بلند شد. جوابی ندادم، نمی خواسم لرزش نهفته در صدایم را بشنود. تولد فاجعه بار هجده سالگی من ، با تمام نتایجی که به همراه داشت ، و من نمی خواستم چیزي به خاطر بیاورم.... از این که او این جریان را به پیش کشید حیرت زده شده بودم. او حتی بیشتر از خود من دراین باره حساس نشون می داد. این هم یکی « ؟ می دونستی اینا دارن باطل میشن » : در حالی که دو تکه کاغذ را در جلوي من تکان می داد گفت دیگر از هدیه هاي من بود. بلیط هاي هواپیما، که براي سفر من به فلوریدا و دیدن رِنه برایم هدیه کرده بود. « . راستش، نه...من اینارو فراموش کرده بودم » . نفس عمیقی کشیدم وآماده جواب دادن شدم خوب ما هنوز وقت داریم، تو دیگه آزادي ، » . ظاهر او با احتیاط و گشاده بود. هیچ نشانی از ناراحتی در او دیده نمی شد چرا » : ادامه داد « . واز اونجا که تو نمی خواي با من به جشن رقص بیاي، پس ما آخر این هفته هیچ برنامه اي نداریم « . که نه، ما آزادیت رو این طوري جشن می گیریم « ؟ با رفتن به فلوریدا » « ؟ تو یه چیزایی راجع به آزادیت در حریم قاره آمریکا نگفته بودي » من به او با سوءظن خیره شدم، و سعی کردم بفهم این ایده از کجا آمده بود. « ؟ ما میریم به دیدن رِنه یا نه » : با اشتیاق پرسید « ؟ خوب » « چارلی هرگز اجازه نمیده » « چارلی نمیتونه تو رو از دیدن مادرت منع کنه. مادرت هنوزم سرپرست اصلی توست »« هیچ کس سرپرست من نیست. من الان یه بزرگسال محسوب میشم » « دقیقا » : او لبخند زیبایی زد تصمیم گرفتم قبل از شروع کردن جر و بحث، قبول کنم ، چارلی دیوانه میشد . نه براي اینکه می خواستم رِنه را ببینم، چون ادوارد هم با من به سفر می آمد. چارلی یک ماه با من حرف نمی زد ، و احتمالاً من دوباره زندانی می شدم. عاقلانه این بود که اصلاً چیزي به او بروز نمی دادم. لااقل به خاطر فارق التحصیل شدنم، یا هر چیز دیگري. اما نمی توانستم به ایده ي دیدن مادرم در کمتر از یک هفته دیگر، دست رد بزنم. از آخرین دیدارم با رِنه مدت زیادي می گذشت. و حتی بیشتر از آخرین باري که او را در شرایط عادي و مطبوع دیده بودم ، آخرین باري که در فینیکس با رِنه بودم، تمام مدت را در بیمارستان بستري بودم وآخرین باري که او اینجا بود، من دچار کم تحرکی شده بودم. خاطراتی که دوست نداشتم از خودم در ذهنش باقی بگذارم. و شاید، اگر رِنه میدید تا چه حد در کنار ادوارد شاد هستم، به چارلی می گفت تا بیخیال شود. «. این هفته نه » : با ناراحتی گفتم « ؟ چرا نه » « . من نمی خوام با چارلی دعوا کنم. اونم درست بعد از اینکه تازه منو بخشیده » « من که میگم این هفته عالیه » : با اخم هاي در هم کشیده گفت « باشه یه وقت دیگه » : سري تکان دادم « . می دونی، فقط تو نیستی که تو این خونه گیر افتاده » : با ترشرویی گفت « تو می تونی هر جا دلت می خواد بري » « دنیاي بیرون از اینجا بدون تو هیچ لذتی براي من نداره » چشمانم را با شنیدن اغراق او به بالا چرخاندم. « من جدي گفتم » «.... بیا گردش در دنیاي بیرون رو آروم شروع کنیم.... براي مثال، ما می تونیم بریم به پرت آنجلس و یه فیلم ببینیم » « ولش کن. بعداً راجع به اش حرف می زنیم » « دیگه حرفی نداریم که به هم بزنیم » آهی کشید. من تقریباً دلیل نگرانی بعد از ظهرم رو فراموش کرده بودم.... یعنی او هم « . باشه. موضوع رو عوض می کنیم » : گفتم همین قصد رو داشت؟ « ؟ امروز سر ناهار آلیس چی دید » نگاهم رو به صورتش دوختم و حرکاتش رو زیر نظر گرفتم. اون جاسپر رو تو یه جاي ناآشنا » . به نظر خونسرد می رسید. فقط تغییر بسیار کمی در رنگ مردمکش احساس کردم دید ، جایی در جنوب غربی، اینطور فکرمی کرد، جایی نزدیک خانواده سابق اش. و هیچ نشانی از برگشتن اون ندید . « . واسه همینم نگران شده بود این چیزي نبود که من تصورش را می کردم. اما درك می کردم که آلیس نگران آینده جاسپر بود. جاسپر « . اوه » «؟ چرا قبلاً بهم نگفتی » . جفتش بود ، نیمه دیگر راستینش. گرچه روابط آن دو به روابط آتشین امت و رزالی نمی رسید « . نمی دونستم متوجه مون شدي. به هر حال چیز مهمی هم نبود » تصورات من به طرز غم انگیزي از کنترل خارج شده بود. من بعد از ظهر با ارزشم رو با این تصور که ادوارد چیزي را از من مخفی میکند، به هدر داده بودم. من به درمان نیاز داشتم. با این احتمال که چارلی زودتر به خانه بازگردد، ما به طبقه پایین رفتیم تا تکالیفمان را انجام دهیم. کار ادوارد در یک دقیقه تمام شد. من با رنج زیاد در تمرینات جبر و هندسه دست و پا زدم و در آخر به بهانه درست کردن غذاي چارلی، آنها را کنار گذاشتم. ادوارد به من کمک می کرد. و با دیدن مواد غذایی خام ، غذاي انسانها قیافه اي منزجر کننده به خود می گرفت. من از روي دستور آشپزي مادربزرگ اسوان، بیف استراناگف می پختم. گرچه خودم اصلا بلد نبودم ، این غذاي مورد علاقه ام بود و بدون شک چارلی رو تحت تاثیر قرار می داد . وقتی چارلی به خانه رسید، به نظر می رسید روز خوبی را سپري کرده بود. او حتی با ادوارد بد رفتاري نکرد. مثل همیشه، ادوارد به خاطر نخوردن غذا عذر خواست و چیزي نخورد. صداي اخبار شبانه از اتاق مجاور شنیده شد، اما من شک داشتم که ادوارد چیزي نگاه می کرد . بعد از خوردن سه بشقاب پر و پیمان، چارلی در حالی که دستهایش رو روي شکم ورآمده اش می کشید، ازمیز فاصله گرفت. « ! عجب خوشمزه بود بلا » او آن چنان با اشتها غذا می خورد که نمی شد با او صحبت کرد. «؟ خوشحالم که خوشت اومد. کار امروز چطور بود » با پوزخندي «. یه جورایی آروم بود، می دونی، بی نهایت آروم. من و مارك تمام بعد از ظهر ورق بازي می کردیم » « من بردم. نوزده به هفت. بعدشم کلی پشت تلفن با بیلی حرف زدم » ادامه داد « ؟ حالش چطور بود » سعی کردم عادي به نظر برسم « خوب بود، خوب. درد مفاصلش عذابش میده » « اوه، این خیلی بده » آره. اون آخر این هفته دعوتمون کرده خونشون. می خواد کلیر واتر ها و اولیز ها رو هم دعوت کنه. یه جور مهمونی » « .... خودمونی این خردمندانه ترین پاسخم بود. آخه چی باید می گفتم؟ می دونستم اجازه ندارم به مهمانی گرگینه ها بروم، « هیم » حتی با نضارت والدینم. حتی مطمئن نبودم ادوارد با رفتن چارلی به لاپوش هم موافق باشد. یا شاید هم بود ، چارلی بیشتر زمانش را با بیلی می گذراند، تنها انسان موجود. آیا پدرم در خطر بود؟ من از جا بلند شدم و بدون توجه به چارلی بشقاب هاي شام را جمع کردم. آنها را توي سینک ظرف شویی گذاشتم و آب را روي آنها باز کردم. ادوارد در کنارم ظاهر شد و حوله خشک کن را برداشت . « چارلی » : ادوارد با صدایی رسا گفت « ؟ بله » چارلی در میانه راه آشپزخانه کوچکش ایستاد «؟ بلا تا به حال چیزي راجع به بلیط هواپیمایی که والدینم به عنوان هدیه تولد بهش دادن تا به دیدن رِنه بره نگفته » بشقابی که می سابیدم از دستم لغزید. بشقاب از روي کابینت سر خورد و با صداي شدیدي به کف زمین خورد. اما نشکست. در عوض سر تا پاي هر سه نفرمان و اطرافمان پوشیده از آب و کف شد. چارلی حتی متوجه هم نشد. «؟ بلا » : او با صدایی خشک پرسید « آره، اونا اینکارو کردن » : نگاهم را به بشقاب دوختم و در حالی که آن را از زمین بر میداشتم جواب دادم نه. هیچ وقت اشاره اي نکرده » . چارلی آب دهانش را با صداي بلندي قورت داد، و بعد با چشمان گیج به ادوارد زل زد «. بود « ... ها م م م » : ادوارد زیر لب گفت « ؟ دلیل خاصی داشت که اینو مطرح کردي » : چارلی با لحنی خشک پرسید بلیط ها دارن باطل می شن. ازمه خیلی ناراحت میشه اگر بفهمه بلا از هدیه اش استفاده نکرده. گر چه حرفش رو » « نمیزنه من با ناباوري به ادوارد خیره شدم. «؟ تو یادت رفته بود که یه نفر بهت بلیط هواپیما هدیه کرده بود » : چارلی اخمی کرد و گفت و به سمت دوش ظرف شویی برگشتم. «... اهوم » : سربسته گفتم « ؟ شنیدم گفتی دارن باطل میشن ادوارد؟ اونوقت والدینت چند تا بلیط گرفتن » « فقط یکی واسه اون ، و یکی هم واسه من » بشقاب دوباره از دستم افتاد. اما اینبار درون سینک فرود آمد و سر و صداي زیادي تولید نشد. به راحتی صداي نفس هاي بلند و عصبی پدرم را می شنیدم. خون به صورتم دوید و با خشم و ناراحتیم ادغام شد. چرا ادوارد اینکار رو می کرد؟ من با ترس به حباب هاي کف و صابون درون سینک چشم دوختم. « من اجازه نمیدم » : چارلی جوش آورده بود و با فریاد گفت آخه چرا؟ خودت گفته بودي که خوب » : ادوارد که مثلاً از شدت حیرت و تعجب شُکّه شده بود با صدایی آرام گفت « میشد بلا به دیدن مادرش می رفت به سویش چرخیدم و «. تو حق نداري هیچ جا باهاش بري، خانم جوان » : چارلی به او توجه اي نکرد. فریاد زنان گفت او با انگشت به من اشاره کرد. به شکل خودکار، عصبانیت در درونم شعله کشید، جوابی طبیعی در مقابل داد و فریاد او. « ؟ من دیگه بچه نیستم پدر. و منم دیگه زندانی نیستم. یادته » « اوه چرا هستی. از همین الان » « ؟ به چه دلیلی » « براي اینکه من میگم » « ؟ نکنه باید بهت یادآوري کنم که من به سن قانونی رسیدم چارلی » « اینجا خونه ي منه .... باید از قوانین من اطاعت کنی » اگر اینجوري می خواي. همین امشب بزنم بیرون یا دو سه روز بهم وقت میدي تا وسایلم رو » : با نگاه سردي گفتم « ؟ جمع کنم صورت چارلی به رنگ قرمز روشن درآمد. من برگه برنده بیرون رفتنم رو به وحشتناك ترین شکل رو کرده بودم. پدر، من بدون هیچ شکایتی تنبیه شدن رو در » . نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم لحن صدایم را کمی منطقی تر کنم « . قبال اشتباهاتم می پذیرم. اما جلوي این تعصب بی جاي تو می ایستم او بسیار خشمگین بود، اما منطقی تر شده بود. حالا، مطمئنم تو می دونی که من حق دارم تعطیلات آخرهفته به دیدن مادرم برم. از روي وجدان بگو اگر آلیس یا » « ؟ آنجلا با من می اومدند بازم اینجوري جبه گیري میکردي « اونا دخترن » : با تکانی عصبی گفت « ؟ یا برات اهمیتی داشت اگر با جاکوب می رفتم » من اسم جاکوب را فقط به این دلیل وسط کشیدم چون از اعتماد چارلی به او با خبر بودم. اما خیلی زود پشیمان شدم. ادوارد با صداي بلندي دندان هایش را به هم سایید. « . بهم بر می خورد » به آرامی اضافه کرد «. بله » پدرم سعی کرد قبل از جواب دادن خودش را جمع و جور کند « تو دروغ گوي افتضاحی هستی پدر » « .... بلا » من که نمی خوام برم لاس وگاس و اونجا رقاص بشم. من دارم میرم مامان رو ببینم. اونم همونقدر که توهستی، » « . خانواده ي من محسوب میشه نگاه افسرده اي به من انداخت . « ؟ یعنی فکر می کنی مامان نمی تونه از من درست و حسابی مراقبت کنه » چارلی در جواب به سوال من پیچ و تابی خورد. « بهتره که اینکارو نکنی بلا . من اصلا خوشحال نیستم » « دلیلی نداره که ناراحت باشی » او چشمانش را در حدقه چرخاند. اما حدس میزدم که طوفان آرام گرفته بود. خوب، تکالیفم که انجام شده، پختن غذاتم که تمام شده، ظرف ها رو » . من چرخیدم و آب داخل سینک را تخلیه کردم « . هم شستم، منم دیگه زندانی نیستم. من دارم میرم بیرون. تا قبل از ده و نیم هم بر می گردم حالت چهره اش دوباره عادي شده بود و رنگ به آن بر می گشت. «؟ کجا می خواي بري » « ؟ دقیقا نمی دونم.از ده مایل بیش تر نمی رم. باشه » او صدایی در آورد که شبیه مخالفت نبود و بعد به سمت اتاق راه افتاد. طبیعتاً بعد از پیروزي در جنگ، سریعاً احساس پشیمانی می کردم. «؟ داریم می ریم بیرون » : ادوارد با صدایی مشتاق پرسید «. بله. می خوام تنهایی باهات حرف بزنم » چشم غره اي به او انداختم آنقدر که انتظار داشتم نگران نشد. صبر کردم تا سوار ماشین شدیم . « ؟ این چه کاري بود که کردي » من می دونم تو دلت می خواد مادرت رو ببینی بلا ، توي خواب در موردش حرف می زدي. در حقیقت نگرانش » « بودي « ؟ واقعاً » « اما تو شجاعت برخورد با چارلی رو نداشتی... من از طرفت پا در میونی کردم » « ! پا درمیونی کردي؟ تو منو انداختی تو دهن کوسه ها » « من که ندیدم خطري تهدیدت کنه » : چشمانش را چرخی داد « بهت گفته بودم نمی خوام با چارلی دعوا کنم » « کسی هم نگفت که اینکارو کنی » « . من نمی تونم وقتی رئیس بازي در میاره تحملش کنم.... طبیعت جوانانه درونم وسوسه ام کرد » : با داد گفتم «. خوب این که تقصیر من نبود » : با خنده گفت با نگاهی متفکرانه به او زل زدم. به نظر می رسید متوجه نگاهم نشد. صورتش در هنگام تماشاي نسیم شبانه آرام بود. چیزي کم بود. اما نمی دانستم چه چیز ، یا شاید این هم حاصل تصورات من بود که دوباره مثل بعد از ظهر به کار افتاده بود. « ؟ تصمیمت براي دیدن ناگهانی فلوریدا ربطی به مهمانی بیلی نداشت » «. هیچ ربطی نداشت. مهم نیست اینجا یا هر جاي دیگه دنیا. هنوزم حق نداري اونجا بري » . آرواره اش منقبض شد دوباره همه چیز مثل برخورد چند دقیقه قبل با چارلی شده بود ، برخوردي که والدین با فرزند بدرفتار و زبان نفهمشان می کردند. براي اینکه دوباره داد و بیداد به راه نیندازم، دندانهایم را به هم فشار میدادم. به هیچ وجه نمی خواستم با ادوارد هم دعوا کنم . « ؟ خوب، امشب می خواي چکار کنی ». ادوارد نفسی تازه کرد وصدایش دوباره گرم و مخملی شد « . میشه بریم خونه ي شما؟ خیلی وقته ازمه رو ندیدم » « . اون بینهایت از دیدنت خوشحال میشه. مخصوصاً وقتی بفهمه برنامه آخر هفته ي ما چیه » . لبخندي زد غر غر طلافی جویانه اي کردم. همونطور که به چارلی قول داده بودم، زیاد در منزل کالن ها نموندم. وقتی به جلوي در خانه مان رسیدم، با دیدن چراغ هاي روشن متعجب شدم ، حدس می زدم چارلی بیدار مانده تا دق دلی اش را سرم خالی کند . «. بهتره تو نیاي داخل. ممکنه همه چیز بدتر شه » : گفتم چهره اش طوري بود که فکر می کردم به لطیفه اي فکر می کند که من تا به « . افکارش نسبتا آرومه » : ادوارد گفت حال نشنیده بودم. گوشه لبش به حالتی کج و کوله در آمد. داشت با لبخند زدن می جنگید. «. بعدا می بینمت » : با حالتی که انگار به سمت جهنم می رفتم گفتم «. من وقتی چارلی شروع به خر خر کردن کرد، بر می گردم » : در حالی که پیشانیم را می بوسید گفت وقتی وارد خانه شدم صداي تلویزیون خیلی بلند بود. سعی کردم به آرامی و دزدکی از کنارش بگذرم. صداي چارلی نقشه ام را خراب کرد . «؟ میشه یه لحظه بیاي اینجا » با پنج قدم بسیار سنگین به سمتش رفتم. « ؟ چه خبرا پدر » صدایش آرام بود. سعی کردم قبل از پاسخ دادن به دنبال مقصود نهفته در کلامش « ؟ امشب بهت خوش گذشت » بگردم . « آره » : با صداقت گفتم « ؟ چیکارا کردي » با آلیس و جاسپر رفتیم هواخوري ، بعدش ادوارد تو شطرنج آلیس رو شکست داد. بعدم با من بازي کرد. اونم لهم » «. کرد لبخندي زدم. شطرنج بازي کردن ادوارد و آلیس یکی از بانمک ترین چیزهایی بود که تا به حال دیده بودم. اونها تقریبا بی حرکت می نشتند، در حالی که آلیس حرکت هاي رقیبش را می دید، ادوارد هم حرکات او را در ذهن دنبال می کرد. اونها بیشتر بازي رو در ذهنشان انجام می دادند. فکر می کنم اونها فقط دو مهره پیاده شان را تکان دادند که ناگهان آلیس شاهش را تکانی داد و تسلیمش کرد. این فقط سه دقیقه طول کشید . در یک حرکت غیر معمول ، چارلی دکمه صامت کردن تلویزیون را فشار داد. « ببین، من می خواستم یه چیزي بهت بگم » : با صدایی ناراحت گفت صاف نشستم، و منتظر شدم. او قبل از اینکه به زمین نگاه کند به صورت منتظر من خیره شد. او حرفی نمی زد. « ؟ چی شده پدر » « خوب من نمی دونم از کجا شروع کنم ، من زیاد تو این چیزا وارد نیستم » دوباره منتظر شدم. او از جایش بلند شد و شروع به عقب و جلو رفتن در اتاق کرد، و به پاهایش چشم « . خیلی خوب. بلا ، جریان اینه » رابطه بین تو و ادوارد به نظر خیلی جدي می رسه، و یه چیزایی هست که تو باید درباره شون خیلی » . دوخته بود مواظب باشی. می دونم که تو الان دیگه بزرگ شدي، اما هنوز جوونی، بلا ، و کُلی چیزاي مهم هست که تو باید قبل « ... از انجام دادنشون در موردشون بدونی... خوب، وقتی تو به صورت فیزیکی درگیر اوه، خواهش می کنم نه، خواهش می کنم....چارلی ، تو رو خدا » : در حالی که از جایم بلند می شدم، ملتمسانه گفتم « . نگو که می خواي با من راجع مسایل جنسی صحبت کنی « ... من پدرتم. من در قبال تو مسئولیت دارم. یادت باشه، منم به اندازه تو ناراحتم » . او به زمین خیره شد « . فکر نکنم این امکان نداشته باشه. حالا هر چی، مامان ده سال پیش کارتو راحت کرد. شما دیگه خلاصی » به نظر می رسید او بر خلاف خواسته اش براي تمام کردن «. ده سال پیش تو دوست پسر نداشتی » : با بی میلی گفت این بحث، تلاش می کرد. هر دوي ما ایستاده بودیم وبراي فرار از نگاه یکدیگر به زمین خیره شده بودیم. صورتم سرخ سرخ شده بود. این فراتر از تمام تصورات من بود. بدتر ازهمه « . خوب این بحث اونقدرآم اساسی نبود » این بود که ادوارد هم از موضوع بحث ما با خبر بود. براي همین بود که در ماشین خنده رو شده بود. احتمالاً آرزو می کرد زمین دهان باز می کرد و او «. فقط بهم بگو شما دو تا مسئولیت سرتون میشه » : ناله کنان گفت را می بلعید. « . نگران نباش پدر. ما حواسمون هست » نه اینکه بهت اطمینان نداشته باشم، بلا . اما می دونم که در این باره با من حرف نمی زنی، و می دونی که من هم » « . نمی خوام چیزي بشنوم. گرچه سعی می کنم روشن فکر باشم، می دونم که زمانه حالا دیگه عوض شده « شاید زمانه عوض شده باشه، ولی ادوارد خیلی قدیمی پسنده ، نگران نباش » : من بلند خندیدم نفس راحتی کشید. « . البته که هست » اَه ه ه ، کاش مجبورم نمی کردي که اینو بلند بگم پدر ، ولی.... من یه.... باکره ام، و من اصلا قصد ندارم اینو تغییر » « . بدم هر دو به خودمان پیچیدیم. اما چهره چارلی آرام تر شد. به نظر می رسید مرا باور کرده بود. « ... میشه برم بخوابم پدر؟ خواهش می کنم » «... فقط یه دقیقه » « . اوه ه... خواهش می کنم...پدر؟ التماس می کنم » « . قول میدم قسمت بدش تموم شده » من نگاه تندي به او انداختم. و از دیدن چهره بازش که به رنگ اصلی اش برمی گشت، احساس آرامش کردم. او روي کاناپه ولو شد و نفس راحتی کشید. به نظر می رسید سخنرانی او در مورد سکس به پایان رسیده بود . « ؟ دیگه چیه » « ؟ فقط می خواستم ببینم جریان تعادل چطور پیش میره » اوه خدا، فکرشو می کردم.... من یه برنامه اي با آنجلا دارم. می خوام تو نوشتن کارت دعوت هاي فارق التحصیلیش » « کمکش کنم. فقط ما دخترا « ؟ این خیلی خوبه. اونوقت جِیک چی میشه » « هنوز فکري براش نکردم بابا » « تلاشتو بکن. می دونم از پسش بر میاي. تو آدم خوبی هستی » خوبه. پس اگر من راهی براي دیدن جاکوب پیدا نمی کردم و جریانات بین ما حل نمی شد، تبدیل به آدم بدي می شدم؟ این مسخره بود. جواب سریعم منو به خنده انداخت. من این نوع جواب ها رو از جاکوب یاد گرفته بودم ، تقریباً حتی تُن «. البته، البته » صدایم هم درست مثل او بود ، وقتی که با پدرش حرف میزد. چارلی لبخندي زد و صداي تلویزیون رو دوباره باز کرد، و در حالی که از انجام مسئولیت شبانه اش راضی به نظر می رسید، در کاناپه فرو رفت . « شب به خیر بلز » به سمت پله ها رفتم. « ! صبح می بینمت » از رفتن ادوارد زمان زیادي می گذشت و او تا خوابیدن کامل چارلی بر نمی گشت ، احتمالاً براي گذشت زمان در حال شکار کردن بود ، پس عجله اي براي آماده شدن براي خواب نداشتم. در آن لحظه من علاقه اي به تنها بودن نداشتم. اما بی شک من دوباره پیش پدر عزیزم بر نمی گشتم. شاید هوس می کرد دوباره کلاس آموزش سکس ،که خودش هرگز تجربه نکرده بود، را به راه بیندازد. پس با تشکر از پدرم، من کاملا داغ و سرحال بودم. البته نمی خواستم کتاب بخوانم یا به موسیقی گوش بدهم. تصمیم گرفتم به رِنه زنگ بزنم و او را از برنامه سفرم آگاه کنم، اما بعد به یاد آوردم که الان در فلوریدا ساعت سه نصف شب بود و او بدون شک خواب بود. فکر کردم، می توانستم به آنجلا زنگ بزنم. اما ناگهان به یاد آوردم که این آنجلا نیست که دلم می خواست با او حرف بزنم. از پنجره به تاریکی بیرون نگاه کردم، و لبم رو گزیدم. فراموش کرده بودم که چه مدت ایستاده بودم و اوضاع رو سبک سنگین می کردم ، حل کردن مشکلات با جاکوب ، دیدن دوباره نزدیک ترین دوستم، آدم خوبی بودن، به علاوه ادوارد بر علیه من بود. فقط ده دقیقه زمان داشتم. تا درك کنم شانس موفقیتم بیشتر از شانس شکستم بود. ادوارد فقط نگران امنیت من بود. و من مطمئن بودم خطري در کار نیست. تلفن زدن کمکی نمی کرد، از زمانی که جاکوب برگشته بود جواب تماس هاي من را نمی داد. از این گذشته، من باید او را می دیدم ، که مثل گذشته ها لبخند میزد، اگر قرار بود خاطره اي از او در ذهنم می بود ، من باید چهره دردناکی که از او به یاد داشتم را تغییر می دادم.احتمالا فقط یک ساعت وقت داشتم. می تونستم خیلی سریع به لاپوش برم و برگردم بدون اینکه ادوارد متوجه بشه . از زمان خاموشی من می گذشت. اما اگر چارلی می فهمید که ادوارد با من نیست. فقط یک راه وجود داشت. همون گونه که از پله ها پایین می آمدم دستهایم را داخل آستین هاي جاکتم کردم. چارلی از بازي چشم برداشت و با سؤظن به من نگاه کرد. «. زیاد طولش نمیدم » نفس زنان ادامه دادم «؟ ناراحت که نمی شی من امشب به دیدن جِیک برم » همون طور که حدس می زدم چارلی با شنیدن اسم جاکوب، راحت شد و لبخندي زد. او به نظر می رسید که از « البته، بچه...هر چقدر دلت خواست تولش بده » سخنرانی تاثیر گذارش خشنود باشد « ممنون پدر » : از در بیرون رفتم و گفتم مثل یک مجرم فراري، در حالی که پشت تراکم سوار می شدم، چند باري پشت سرم را نگاه کردم، اما شب آنقدر تاریک بود که فایده اي در این کار من وجود نداشت. براي پیدا کردن دنده باید از حواسم استفاده می کردم. وقتی سویچ را داخل جا کلیدي چپاندم، چشمانم تقریبا به تاریکی عادت کرده بود. به سختی کلید را به سمت چپ چرخاندم، اما به جاي صداي بلند همیشگی، موتور ماشین فقط صداي کلیکی به گوش رسید. باز هم تلاشم به همین صدا ختم شد . و آنگاه حرکتی در پیرامونم باعث شد از جا بپرم. از تعجب خشکم زد، من در ماشین تنها نبودم. « اآه » ادوارد صاف و رسمی نشسته بود، مثل نوري روشن در شبی تاریک. تنها دستانش حرکت میکردند، گویا وسیله سیاه رنگ و مرموزي را در آنها میچرخاند. « آلیس بهم زنگ زد » : زمزمه کرد آلیس! لعنت... من به کل او را فراموش کرده بودم. بی شک او مرا دیده بود. « اون خیلی ترسید وقتی یه دقیقه پیش دید آینده تو از جلوي چشماش ناپدید شد » چشمانم، که از تعجب باز بود، گشاد تر شد. چطوري » : با صدایی که به زحمت به گوش می رسید توضیح داد « براي اینکه اون نمی تونه گرگ ها رو ببینه » فراموشت شد؟ وقتی تصمیم گرفتی سرنوشتت رو با اونا ادغام کنی، ناپدید شدي. تو اینجاشو نخونده بودي. ولی می دونی کجاش منو نگران کرد؟، آلیس تو رو دید که ناپدید شدي، و نمی تونست ببینه که بر می گردي یا نه، آینده تو غیب شد ، درست مثل اونها ، ما مطمئن نیستیم چرا این اتفاق می افته. یه جور حالت دفاعی که اونا باهاش به دنیا زیاد با عقل جور در نمی آد. چون من می » . حالا طوري حرف میزد انگار خودش را مورد خطاب قرار می داد « ؟ اومدن تونم راحت ذهنشون رو بخونم. لااقل بلک ها که اینطورن. کارلایل نظرش اینه که زندگی اونا با تغییر شکل دادنشون تغییر کرده. این بیشتر شبیه غریزه است تا یه جور دفاع ، مطلقاً غیر قابل پیش بینی، و این همه چیز رو درباره اونها تغییر میده. وقتی اونها از شکلی به شکل دیگر در میان، دیگه عملاً وجود خارجی ندارن. آینده دیگه واسشون مفهومی «... نداره من در سکوتی سنگین به صداي هیجان زده اش گوش می دادم. «. اگه دلت می خواد خودت رانندگی کنی، ماشینتو تا قبل از رفتن به مدرسه ردیف می کنم » : بعد از یک دقیقه گفت در حالی که لب هام رو به هم فشار می دادم، کلید را بیرون کشیدم و از ماشین پیاده شدم. اگر می خواي امشب نیام تو اتاقت، پنجره ات رو ببند. من درکت می » : قبل از اینکه در رو به هم بکوبم زمزمه کرد « . کنم من وارد خانه شدم و در را مثل قبل محکم پشت سرم بستم. « ؟ مشکلی پیش اومده » : چارلی از پشت مبل گفت «. ماشینم روشن نمیشه » «؟ می خواي یه نگاهی بهش بندازم » « نه. صبح یه کاریش می کنم » « ؟ می خواي با ماشین من بري » می دونستم نباید از ماشین پلیس استفاده کنم. چارلی حاضر بود براي رفتن من به لاپوش هر کاري بکند. او هم به اندازه من ناامید شده بود. «. شب خوش » : ناله کنان گفتم «. نه. من خیلی خستم » با قدم هاي سنگین به طبقه بالا و یک راست به سمت پنجره رفتم. قاب فلزي آن را محکم بستم ، با صداي محکمی به هم خورد و شیشه را لرزاند. براي یک دقیقه به سیاهی پشت شیشه لرزان پنجره، چشم دوختم. تا از حرکت باز ایستاد. سپس آهی کشیدم و دوبارهپنجره را تا آنجا که جا داشت باز کردم . فصل سوم انگیزهخورشید در پشت لایه اي زخیم از ابر پنهان شده بود، طوري که به سختی می شد روز را از شب تشخیص داد. پس از یک پرواز طولانی در امتداد به سمت مغرب ، به نظر می رسید خورشید در آسمان حرکت نمی کرد. همه چیز به هم ریخته بود. زمان هم انگار بی ثبات حرکت می کرد. پس از دیدن اولین ساختمان هاي شهر پس از عبور از جنگل، با تعجب فهمیدم به خانه نزدیک می شوم. « ؟ خیلی آروم به نظر می رسی ، پرواز حالت رو بد کرده » : ادوارد با لحنی مراعات گفت« . نه. حالم خوبه » «؟ از اینکه برگشتیم ناراحتی » « . کارم از ناراحتی گذشته، فکر کنم » او یکی از ابروهایش را برایم بالا برد. می دانستم بی فایده بود و از گفتنش متنفرم بودم اگر از او می خواستم از من چشم بردارد و در عوض به جاده روبرویش نگاه کند . « . رِنه خیلی بیشتر از چارلی مقرراتی بود و پند و اندرز میداد. دیگه داشتم قاطی می کردم » مادرت ذهن خیلی جالبی داره، تقریباً شبیه بچه هاست. اما با فراست ، اون مسائل رو متفاوت از » . ادوارد بلند خندید «. مردم دیگه میبینه با فراست. این بهترین کلمه براي توصیف مادرم بود. وقتی که توجه نشان می داد. بیشتر وقت ها رِنه درگیر زندگی شخصی خودش بود. اما این آخر هفته او بی نهایت به من توجه نشان داده بود. سر فیلْ خیلی شلوغ بود ، تیم بیس بال مدرسه اي که او مربی اش بود مشغول مسابقات حذفی بودند ، و تنها بودن با من و ادوارد ، فقط رنه را با توجه کرده بود. بعد از اینکه در آغوش کشیدن ها و جیغ زدن هاي مان تمام شده بود ، رِنه در شروع نگاهی به ما انداخته ، چشم هاي آبی اش درشت شده بود و سپس نگاه متعجبش ، حالی علاقه مند و کنجکاوانه به خود گرفته بود. یک روز صبح زود ما براي دویدن بیرون رفتیم. او مرتب از زیبایی هاي منزل جدیدش برایم سخنرانی می کرد ، و امیدوار بود آفتاب مرا از بازگشت به فورکس باز دارد. او همینطور می خواست تنها با من صحبت کند و این به راحتی میسر میشد. چون ادوارد براي فرار از نور روز، کلی فرم براي نوشتن دست و پا کرده بود . باري دیگر، صحبت هایمان را در سرم شنیدم... ما درون پیاده رو به حالت یورتمه می دویدیم. تا در حفاظ خنک سایه درختان باشیم. با اینکه صبح زود بود، اما هوا خیلی گرم، سنگین و نمکین بود و تنفس آن کار ریه هایم را دو برابر کرده بود. « ؟ بلا » مادرم در حالی که به شن هاي ساحل که با آب به درون دریا شسته می شدند نگاه می کرد پرسید « ؟ چیه مامان » « ... من نگرانم » او نفس صدا داري کشید و از نگاهم گریخت « ؟ چی شده مگه؟ من می تونم کاري برات بکنم » : با نگرانی پرسیدم « . خودمو نمی گم من نگران تو و ادوارد هستم » سري تکان داد رِنه وقتی اسم ادوارد رو برد، با نگاهی ملتمسانه به من خیره شد . «. اوه » : در حالی که عمدا به دونده هایی که خیس عرق بودند و از کنارمان می گذشتند نگاه می کردم گفتم « . روابط شما دو تا بیشتر از اون چیزي که فکرشو می کردم جدي شده » ناله اي کردم. به دو روزي که ما در کنار او سپري کرده بودیم فکر کردم، من و ادوارد در جلوي او حتی به یکدیگر دست هم نمی زدیم . شاید رِنه هم می خواست درباره مسئولیت پذیري برایم روده درازي کند. ناراحت نمی شدم اگر بحث داغم با چارلی دوباره تکرار میشد. با مادرم اصلاً احساس شرم و حیا نمی کردم. هر چی نباشه، این من بودم که بیشتراز ده سال به او پند و اندرز داده بودم. اونجوري که نگاهت » . به پیشانیش چروك انداخت « ... یه چیزي جور نیست...وقتی شما دو تا با همین » : زمزمه کرد « . می کنه... خیلی... عمیق و با دقت. انگار می خواد خودش رو بندازه جلوي گلوله اي که به سمتت شلیک شده « ؟ خوب مگه این بده » . بلند خندیدم؛ گرچه سعی می کردم همچنان از نگاهش فرار کنم فقط خیلی متفاوته. اون رو تو خیلی حساسه... و خیلی هم مراقبه. » . سعی می کرد کلمات مناسب را پیدا کنه «. نه » « ... احساس می کنم نمی تونم از رابطه تون سر در بیارم. انگار یه رازي هست که من نمی دونم سعی می کردم صدام رو عادي نگه دارم. چیزي گلویم را می لرزاند. « . انگار خیالاتی شدي مامان » : سریع گفتم من همه چیز را در مورد احساسات مادرانه اش فراموش کرده بودم. نکته اي در مورد دید ساده و ناقص او از جهان اطرافش وجود داشت . این تا به حال مشکلی ایجاد نکرده بود. تا امروز رازي نبود که من از او مخفی نگه داشته باشم . فقط اون نیست...کاش می تونستی ببینی که چه جوري دور و برش » : او با لبهایش حالی عذرخواهانه گرفت « . می چرخی « ؟ منظورت چیه مامان » اونجوري که تو دورش می چرخی... خودتو توي جهت هماهنگ با اون حرکت میدي... وقتی حرکتی می کنه... حتی » یه حرکت کوچولو، تو هم با اون حرکت می کنی. مثل آهن ربا... یا نیروي جاذبه. تو مثل یه ماهواره میشی. من هرگز « . همچی چیزي ندیدم لب هایش را گزید و دوباره سرش را پایین انداخت . نکنه تو دوباره داري کتاب هاي معمایی و رازگونه می خونی؟ یا شایدم این بار رفتی » سعی می کردم لبخند بزنم « ؟ سراغ کتاب هاي علمی_تخیلی « . این هیچ ربطی به موضوع نداره » صورت رِنه به رنگ صورتی درآمد « ؟ حالا چیزه باحالم خوندي » « .!! خوب یکیشون خیلی جالب.....، این هیچ ربطی نداره ما الان داریم راجع به تو حرف می زنیم » «. باید به خوندن کتاب هاي عاشقانه ادامه بدي. می دونی که این چیزا می ترسونتت » « ؟! من رفتارم احمقانه بوده، نه » گوشه لب هاش به سمت پایین کج شد براي نصف ثانیه، نمی دانستم چه پاسخی بدهم. فکر رِنه خیلی سریع تغییر می کرد. گاهی این خیلی خوب به نظر می رسید، زیرا تمام ایده هاي ذهنی او عملی نبود. و سریع و با دیدن حالت بی اهمیت من، او هم بی خیال میشد. دقیقاً همان کاري که او در همین لحظه انجام داد. « . احمقانه نبود... مادرانه بود » r خنده اي کرد و بعد راهش را به سمت ماسه هاي سفید که به دریاي آبی می پیوست، کج کرد . « . و همه ي اینا باعث میشه که آدم مادر خُل و چِلش رو ترك کنه و بره » من با حالتی نمایشی دستم را به پیشانیم کشیدم. و بعد تظاهر کردم که موهایم را از پیشانی کنار می زده ام. « زود به رطوبت عادت می کنی » « تو می تونی زود به باران هم عادت کنی » او بازیگوشانه شانه اي بالا انداخت و بعد در حالی که دستم را در دستش می فشرد، به سمت اتومبیلش به راه افتادیم. به غیر از نگرانی او در باره من، کلاً او شاد به نظر می رسید. راضی و خرسند. هنوز هم با چشم هاي گیج و خمار به فیلْ نگاه می کرد، و این آرامش بخش بود، که او زندگی خوب و با ارزشی داشت. شک داشتم که او خیلی دلتنگ من میشد، حتی همین حالا..... انگشتان سرد ادوارد بر روي گونه هایم کشیده شد. در حالی که پلک می زدم، به بالا نگاه کردم، وبه زمان حال برگشتم. او خم شد و پیشانیم را بوسید. « رسیدیم خونه، وقت بیدار شدنه زیباي خفته » ما جلوي خانه چارلی توقف کرده بودیم. چراغ ها روشن بود و کروزر اش هم آنجا پارك شده بود. وقتی خوب به خانه دقت کردم، متوجه شدم که پرده ها کشیده شده و شعاع باریکی از نور از لاي آن دیده میشد . ناله اي کردم. حتما چارلی آماده یک دعواي درست و حسابی بود. احتمالا ادوارد هم همان فکري را می کرد که من به آن می اندیشم، چرا که وقتی در ماشین را برایم باز کرد، چهره اش سخت و بی حالت بود. « ؟ اوضاع چقدر بده » : پرسیدم « . چارلی مشکلی برامون ایجاد نمی کنه، اون دلش واست تنگ شده » ، در صدایش اثري از شوخ طبعی وجود نداشت گیج شده بودم، اگر اینگونه بود، پس چرا ادوارد حالتی تدافعی به خود گرفته بود؟ کیف کوله ایم سبک بود، اما ادوارد اصرار کرد که آن را برایم حمل کند. چارلی در را برایمان باز کرد. « ؟ به خونه خوش اومدي، بچه!... تو جکسون ویل خوش گذشت » : چارلی با خوش رویی گفت « . نمناك بود، و پر پشه » « ؟ رِنه نمی خواست به زور بفرستدت به دانشگاه فلوریدا » « . سعی اش رو کرد ، ولی من ترجیح می دادم تو دریا غرقم کنه تا به زور برام کاري انجام بده » « ؟ به تو هم خوش گذشت » چشمان چارلی با بی میلی به سمت ادوارد چرخید « . بله... رِنه بی نهایت مهمان دوست بود » ادوارد با صدایی علاقه مند جواب داد چارلی از ادوارد چشم برداشت و به سمت من آمد و مرا به «. این...آم م م م... خوبه... خوشحالم که بهت خوش گذشته » شکل غیر منتظره اي، محکم در آغوش کشید. « چه تاثیر گذار » : در گوشش زمزمه کردم « دلم واست یه ذره شده بود ، بدون تو غذا هاي اینجا آشغال بودن » : قهقه اي زد و گفت « الان یکاریش می کنم » : در حالی که من را رها می کرد گفتم میشه لطفاً اول یه زنگ به جاکوب بزنی؟ از شش صبح، هر پنج دقیقه یه بار میره رو اعصابم. قول دادم قبل از اینکه » «. چمدوناتو باز کنی، بهش زنگ بزنی نیازي نبود به ادوارد نگاه کنم تا بفهم سرد و خشک در پشت سرم ایستاده. پس دلیل ناراحتی اش در ماشین، این بود. « ؟ جاکوب می خواد با من حرف بزنه » « !! بد جوري ام می خواد. به من نمیگه چیکار داره فقط گفت خیلی مهمه » تلفن دوباره زنگ زد، با صدایی بلند و اعصاب خورد کن. « . فکر کنم خودشه ، سر حقوق این ماهم شرط می بندم » : چارلی گفت به سمت آشپزخانه دویدم... . « ! من بر می دارم » چارلی به سمت اتاق نشیمن به راه افتاد و ادوارد هم به دنبال من به آشپزخانه آمد . من در وسط یکی از بوق ها گوشی را برداشتم، و آن را دور خودم پیچیدم تا صورتم رو به دیوار قرار گرفت. « ! پس برگشتی » : جاکوب گفت صداي نیرومندش موجی از اشتیاق را در درونم به وجود آورد، صد ها خاطره در ذهنم جان گرفت... ساحلی با صخره هاي کم شیب که سطح آن پر از تکه هاي چوب درختان بود، گاراجی ساخته شده از پلاستیک، سوداي گرم درون پاکت کاغذي، و اتاقی نُقلی با یک مبل راحتی کوچک. شادي درون چشم هاي سیاهش، گرماي تب گونه دستان . بزرگش در دستان من، برق دندان هاي سفیدش در تضاد با پوست تیره اش، وصورتش که به خنده اي بزرگ گشاده میشد، که همه مانند کلید دري مخفی بودند که تنها نزدیکانش اجازه ورود به آن را داشتند. احساس می کردم از شدت دلتنگی بیمار شده ام، دلتنگی براي دیدار دوباره فرد و مکانی که مرا در تاریکترینِ شب هایم، پناه داده بودند. « . بله » : صدایم را صاف کردم و گفتم «؟ چرا بهم زنگ نمی زدي » : جاکوب با نارضایتی گفت چون من دقیقا چهار ثانیه است که رسیدم خونه و تلفن » : به طور غریزي به صداي عصبانیش جوابی دندان شکن دادم « . جنابعالی، درست وسط حرف هاي چارلی در مورد تماس هاي مکرّرت، زنگ خورد « اوخ... ببخشید » « ؟ مهم نیست، حالا چرا رفتی رو اعصاب چارلی » «. بایست باهات حرف بزنم » « ؟ آره، تا اینجاشو خودمم فهمیدم، بقیه اش » زمان کوتاهی سکوت شد ... « ؟ فردا میري مدرسه » « ؟ خوب معلومه که میرم. چرا نرم » . به خودم فشار آوردم تا معناي این سوال را درك کنم « . نمی دونم، فقط کنجکاو بودم » یک سکوت دیگر... « ؟ خوب، می خواستی راجع به چی باهام حرف بزنی جیک » « . هیچی بابا، فکر کنم... فقط می خواستم صداتو بشنوم » اما نمی دانستم چه باید می گفتم. می خواستم بگویم که « ... آره می دونم. خوشحال شدم تماس گرفتی. جیک من » همین الان به سمت لاپوش حرکت می کنم. اما این امکان نداشت . « من باید برم » : به تندي گفت « ؟ چی » « ؟ به زودي باهات حرف می زنم، باشه » « ... ولی جیک » اما او دیگر قطع کرده بود. با ناباوري به صداي بوق تلفن گوش میدادم . «. خیلی کوتاه بود » : زیر لب گفتم « ؟ همه چیز مرتبه » : ادوارد با صدایی آرام ومحتاط پرسید به آرامی به سمتش چرخیدم. چهره اش بی نهایت صاف بود. غیر ممکن بود که بشود چیزي را از آن خواند. « . نمی دونم... اصلاً نفهمیدم چی می خواد » نمی دانستم چرا جاکوب از کلّه صبح با روان چارلی بازي کرده بود تا بفهمد که من فردا به مدرسه می روم یا نه. و اگر هم می خواست صدایم را بشنود، پس چرا اینقدر زود تلفن را قطع کرد؟ نشانه هاي لبخند در کنار لب هایش پدیدار شد. «. بدون شک حدس تو بهتر از من بود » : ادوارد گفت این حقیقت داشت. من جاکوب رو خوب می شناختم. درك رفتار او آنقدر ها هم کار پیچیده اي نبود. « . م م م م م » در حالی که افکارم کیلومتر ها از من فاصله می گرفت.... شاید پانزده کیلومتر، از سمت جاده لاپوش... در فریزر را باز کردم و مشغول بیرون کشیدن مواد لازم براي تهیه شام چارلی شدم. ادوارد به کابینت تکیه داده بود، و نگاه اش به صورت ام دوخته شده بود، و من بی خبر ازاین که ممکن بود از حالت چهره ام چه چیزي برداشت کند . کلمه مدرسه برایم مثل یک کلید بود. این تنها سوالی بود که جیک پرسید ، و او احتمالا به دنبال جواب خاصی بود . چرا حضور و غیاب من در مدرسه برایش مهم شده بود؟ سعی کردم به دلیل علمی آن فکر کنم. بنابر این اگر فردا به مدرسه نمی رفتم، این چه مشکلی به وجود می آورد؟ احتمالاً چارلی مرا به خاطر از دست دادن آخرین روزهاي ترم سرزنش می کرد. اما من به او اطمینان می دادم که غیبت در روز جمعه لطمه اي به وضعیت درسی ام وارد نمی کرد. این اصلاً براي جیک اهمیتی نداشت . عقلم به هیچ ایده جالبی قد نداد. شاید من قسمت مهمی از اطلاعات را گم کرده بودم. چه اتفاق مهمی باعث شده بود جاکوب، پس زمان طولانی که به هیچ کدام از تماس هایم پاسخ نمی داد، حالا خودش با من تماس گرفته بود؟ سه روز بیشتر چه فرقی به حالش می کرد؟ در میانه آشپزخانه خشکم زد. بسته همبرگر هاي یخ زده از لاي انگشتان بی حسم لغزید. چند ثانیه طول کشید تا فهمیدم آنها با صداي خفه اي به زمین برخورد کرده اند . ادوارد آنها را قاپید و بر روي کابینت انداخت. دستانش را دورم حلقه کرد و در گوشم زمزمه کرد. « ؟ چی شده » با گیجی سرم را تکانی دادم. سه روز می توانست همه چیز را تغییر دهد. این من نبودم که فکر می کرد رفتن به دانشگاه مشکل خواهد بود، که بعد از سه روز زجر آور براي پایان دادن به زندگی فانی، و پیوستن به ادوارد در یک زندگی جاودانی، باید از مردم دوري می کرد ، تغییري که مرا تا ابد زندانی تشنگی خودم می کرد... آیا چارلی به بیلی نگفته بود که من به مدت سه روز ناپدید شده بودم؟ آیا بیلی وارد نتیجه گیري شخصی نشده بود؟ آیا جاکوب تماس گرفته بود تا مطمین شود من هنوز انسانم؟... که پیمان گرگینه ها هنوز بر جا بود؟ آیا یکی از کالن ها انسانی را گزیده بود؟...گزیده بود، نکشته بود؟... اما آیا اگر اینطور بود من نزد چارلی بازمی گشتم؟... « ؟ بلا » : ادوارد با بی قراري، و در حالی که مرا تکان میداد پرسید «. فکر کنم... فکر کنم اون می خواست چِکم کنه....چِک کنه تا مطمئن شه که من هنوزم.... انسانم یا نه » ادوارد خشک شد، و صداي هیسی در گوشم پیچید. «. ما باید از اینجا می رفتیم... قبل از اینکه پیمان شکسته میشد. ما دیگه هیچوقت نمی تونیم برگردیم » : زمزمه کردم « . می دونم » . بازوانش در دور بدنم محکم تر شد چارلی صدایش را از پشت سرمان صاف کرد. « . اُهم » از جا پریدم، و با صورتی داغ از خجالت خودم را از آغوش ادوارد بیرون کشیدم. ادوارد به سمت کابینت عقب رفت. چشمانش تنگ شده بود، و من می توانستم نگرانی و خشم را در آنها ببینم. «. اگر نمی خواي شام بِپزي، می تونم زنگ بزنم چند تا پیتزا برامون بیارن » : چارلی گفت « . نه، همه چی مرتبه، داشتم شروع می کردم » چارلی به قاب در تکیه داد و دست به سینه ایستاد. « . باشه » من آهی کشیدم و در حالی که سعی می کردم به تماشاچی مزاحمم توجه نکنم، مشغول آشپزي شدم .*** « ؟ اگر ازت بخوام یه کاري واسم انجام بدي، به من اعتماد می کنی » : ادوارد با صدایی نرم و رسا گفت ما تازه به مدرسه رسیده بودیم. ادوارد که تا یک دقیقه قبل آرام و شوخ طبع بود، ناگهان تغییر حالت داده و با مشت هاي گره شده که هر لحظه امکان داشت بند انگشت هایش در اثر فشار خورد شوند، در کنارم راه می رفت. من با تعجب به حالت جدیدش خیره شدم ، چشمانش در دور دست سیر می کردند، انگار که او به صداهایی در دوردست گوش میداد . « . بستگی داره » در پاسخ حالت او ، ضربان قلبم به خاطر تَرسم شدید شد. اما با دقت جواب دادم وارد پارکینگ مدرسه شدیم. «. می ترسیدم همین جواب رو بدي » « ؟ ازمن می خواي چکار کنم، ادوارد » ازت می خوام تو ماشین بمونی. اینجا بمون تا من برگردم » : در حالی که در ماشین اش را برایم باز می کرد گفت « . دنبالت « ؟ اما... واسه چی » جوابم را به وضوح دیدم. دیدن او چندان هم سخت نبود، او به وضوح با از بقیه دانش آموزان تفاوت داشت، حتی بدون وجود موتور سیکلت بزرگ و سیاهی که در پیاده رو پارك شده بود ، و او به آن تکیه داده بود . « ! اوه » بر چهره ي جاکوب، نقابی از آرامش نقش بسته بود، که من آنرا خوب می شناختم ، همان چهره اي که تلاش می کرد حالات درونی اش را پنهان کند، تا بتواند خودش را کنترل کند. با این چهره، او بی نهایت شبیه سام میشد، بزرگترین گرگ و رهبر گروه کویلید ها. اما جاکوب هیچ وقت نمی توانست آرامش سام را تقلید کند . فراموش کرده بودم حالت این چهره تا چه حد باعث آزارم میشد. گر چه تا قبل از بازگشت خانواده کالن، توانسته بودم سام را به خوبی بشناسم ، حتی ... او را دوست داشته باشم... اما نمی توانستم رنجشی که بر اثر تقلید در چهره جاکوب پدیدار میشد را درك کنم. این چهره برایم ناآشنا می نمود. این دیگر جاکوب من نبود. « . دیشب تو اشتباه برداشت کردي » اون راجع مدرسه پرسید چون می دونست هر جا تو باشی، من هم اونجا هستم. اون دنبال یه » : ادوارد زیر لب گفت « . جاي امن می گشت تا بتونه با من صحبت کنه، جایی با کلی شاهد پس من راجع به رفتار شب گذشته جاکوب، بد برداشت کرده بودم. قسمتی از اطلاعات را فراموش کرده بودم، اشکال از همین جا بود. اطلاعاتی مثل: آخه چرا جاکوب می خواد با ادوارد صحبت کنه؟؟ . « . من تو ماشین نمی مونم » : گفتم « . البته که نمی مونی... خوب بهتره این رو تمومش کنیم » . ادوارد با صدایی آهسته ناله اي کرد چهره ي جاکوب با دیدن ما که دست در دست یکدیگر قدم برمی داشتیم، خشمگین شد . من متوجه چهره هایی دیگر هم شدم،.... چهره ي همکلاسی هایم. متوجه شدم چشمان آنها با دیدن قامت شش، هفت فوتی جاکوب با عضلاتی درشت و غیر عادي براي یک نوجوان شانزده و نیم ساله، گرد شده بود. دیدم که چشمانشان محو تی_شرت آستین کوتاه تنگ و سیاه او شده بود، آن هم در یک روز خیلی سرد ، شلوار جین کهنه و آغشته به روغن و موتور براق سیاه رنگی که به آن تکیه داده بود. اما تمام اینها با دیدن حالت چهره اش گم می شدند. متوجه شدم همه نفس هایشان را در سینه حبس کرده اند، هیچ کس نمی خواست حباب فاصله اش با جاکوب را بترکاند. با حسی آمیخته در شگفتی دریافتم، جاکوب براي همه دوستانم خطري بزرگ محسوب میشد. ادوارد در فاصله چند قدمی جاکوب ایستاد. احساس می کردم به هیچ وجه نمی خواهد مرا به یک گرگینه نزدیک کند. او دستش را با آرامش به سمت عقب خم کرد، و من را در میان حفاظی از خود قرار داد . « . تو باید با ما تماس می گرفتی » : ادوارد با صدایی خشک گفت «. ببخشید! ، آخه تو دفترچه تلفنم شماره زالو ها رو ندارم » « . البته، می تونستی توي خونه ي بلا، با من صحبت کنی » : ادوارد با نیشخندي ادامه داد آرواره جاکوب به هم فشرده شد، و ابروهایش به حالت اخم درآمد. پاسخی نداد . « ؟ اینجا جایه مناسبی نیست جاکوب. میشه بعداً راجع بهش صحبت کنیم » « . باشه، باشه. من بعد از مدرسه کنار سرداب ات منتظر میشم » : جاکوب خرناس کشان گفت « ؟ تو چه مرگته » ادوارد به اطرافش نگاه می کرد، چشمانش بر روي شاهدانی که خارج از محدوده بحث ما بودند می چرخید. عده اي از آنها در پیاده رو متوقف شده بودند. چشمانشان از فرط کنجکاوي برق میزد. احتمالاً امیدوار بودند در یک صبح روز دوشنبه، شاهد نبردي تماشایی باشند. دیدم تایلر کراولی سقلمه اي به آستین مارکز زد، و هر دو در میانه راه کلاس شان ایستادند . من می دونم تو می خواي » : ادوارد با صدایی آهسته که من به سختی قادر به شنیدنش بودم به جاکوب یادآوري کرد «. راجع به چی حرف بزنی. تو پیغامت رو رسوندي. از همین حالا می تونی مطمئن باشی که ما اخطار رو جدي میگیریم براي لحظه اي گذرا، ادوارد با نگرانی به من نگاهی کرد. « ؟ راجع به چی حرف می زنی » : با سر درگمی پرسیدم « ؟ اخطار » چی؟ یعنی بهش نگفتی؟ چیه ؟ نکنه ترسیدي اون بیاد طرف »: جِیکوب در حالی که چشمانش از تعجب باز میشد گفت « ؟ ما « . خواهش می کنم تمومش کن جاکوب » : ادوارد با صدایی محتاط گفت « ؟ چرا » : جاکوب با حالتی مبارزه جویانه پرسید « ؟ من چی رو نمی دونم ادوارد » . من ناله اي کردم ادوارد تنها به جاکوب نگاه می کرد. وانمود کرد که صداي من را نشنیده . « ؟ جیک » بهت نگفته که بزرگه ... برادر بزرگه... شنبه شب گذشته از محدوده پیمانمون » . جاکوب ابرو هایش را برایم بالا برد پل » در طنین صدایش میشد ریشخند شدیدي را احساس کرد. بعد چشم هایش به سمت ادوارد برگشت « ؟ گذشته « ... تقریبا قانع شده بود که « . اون سرزمین متعلق به هیچکس نیست. اونجا یه منطقه آزاده » : ادوارد زمزمه کرد جاکوب داشت به صورت نامریی از کوره در می رفت . « . هیچم اینطور نیست » پل یکی از صمیمی ترین دوستان جاکوب در گروه شان محسوب میشد. همان که آن «...؟ امت و پل » : زمزمه کردم روز در جنگل اختیارش را از کف داد ، خاطره خیز برداشتن گرگی خاکستري ناگهان در ذهنم شکل گرفت. « ؟ چرا؟ پل که طوریش نشده » : صدایم از سر ترس بالا می رفت « ؟ چی شده؟ با هم جنگیدن » « هیچ کس نجنگیده. کسی هم صدمه ندیده، نگران نباش » : ادوارد سریع رو به من گفتیعنی هیچی بهش نگفتی؟ واسه همین بود که قایمش کرده بودي؟ که » : جاکوب با نگاهی ناباورانه به ما می نگریست « ...؟ چیزي نفهمه ادوارد به میانه حرف جاکوب پرید، چهره اش ترسناك شده بود ، بی نهایت ترسناك. براي یک « . همین الان برو ...» ثانیه، او درست شبیه یک،... یک خون آشام شد. او با نگاهی آمیخته به خشم و نفرتی عمیق، به جاکوب چشم دوخت . « ؟ چرا بهش نگفتی » . جاکوب ابروهایش را بالا برد، اما حرکت دیگري نکرد آنها براي چند دقیقه رو در روي هم ایستادند. حالا دانش آموزان بیشتري به مارکز و تایلرملحق شده بودند. من مایک را در کنار بِنْ دیدم ، مایک یک دستش را روي شانه بِنْ گذاشته بود، انگار که او را سر جایش نگه داشته بود. در سکوتی مرگبار ، ناگهان تمام جزئیات در مقابلم به وضوح روشن شدند. چیزي که ادوارد نمی خواست من از آن باخبر باشم .وجاکوب نمی خواست از من مخفی شود . چیزي که باعث شده بود کالن ها و گله گرگینه ها در جنگل، با کمترین فاصله، حرکت کنند. چیزي که باعث شده بود به اصرار ادوارد از راه آسمان از این منطقه دور شوم . چیزي که آلیس هفته گذشته دیده بود ، دید که ادوارد درباره اش به من دروغ گفته بود. چیزي که مدت ها منتظرش بودم. چیزي که می دانستم دوباره اتفاق خواهد افتاد، همانقدر که آرزو می کردم اي کاش هرگز رخ نمی داد. این هرگز به پایان نمی رسید... می رسید؟ من صداي حبس شدن نفس در گلو را شنیدم. نفس، نفس، نفس، نفسی که از گلوي خودم خارج میشد. کل مدرسه شروع به تکان خوردن کرد. انگار زمین لرزه شده بود. اما می دانستم این حاصل تصور خوفناك ذهنم بود. « ؟ اون دوباره اومده سراغ من » تا زمانی که مرگم فرا می رسید، ویکتوریا دست از تلاش باز نمی داشت. او باز هم برایم نقشه می کشید فرار، ترس... فرار، ترس... تا زمانی که او سوراخی در دیوار محافظم می یافت . شاید شانس می آوردم. شاید ولتوري ها اول به سراغم می آمدند ، حداقل آنها مرا سریع تر می کشتند . ادوارد مرا محکم در کنارش نگه داشت و همچنان با بدنی کج بین من و جاکوب قرار داشت، و با دستانی نگران صورتم چیزي نیست ،چیزي نیست. من هرگز اجازه نمیدم اون بهت نزدیک » : را لمس می کرد. در گوشم زمزمه کرد « . بشه...چیزي نیست « ؟ آیا جواب سوالتو گرفتی، دورگه » . و سپس چشم غره اي به جاکوب رفت « . این زندگی شه » : جاکوب با سماجت ادامه داد « ؟ فکر نمی کنی بلاّ حق داره همه چیرو بدونه » حتی تایلر «؟ چرا باید بترسه وقتی اصلا در خطر نیست » : ادوارد در حالی که صدایش را در گلو خفه می کرد، گفت هم که به آرامی نزدیک میشد، نمی توانست صدایش را بشنود . «. بهتره آدم بترسه تا بهش دروغ بگن » سعی کردم به خودم مسلط شوم، گر چه چشمانم در اثر ترس نمناك شده بودند. از پس پلک هاي خیسم می توانستم ببینمش، صورت ویکتوریا جلوي چشمانم بود. لب هایش به عقب برگشته بود و دندان هایش عریان شده بودند. چشمانش در آتش انتقام می سوخت. او تا ابد ادوارد را براي از دست دادن معشوقه اش، جیمز مقصر می دانست. او تا زمانی که عشق ادوارد را نابود نمی کرد، آرام نمی گرفت . ادوارد با نوك انگشتانش اشک هایم را که روي گونه هایم سرازیر شده بود را پاك کرد. « ؟ فکر می کنی صدمه زدن به بلاّ بهتر از محافظت کردن از اونه » « . اون قوي تر از اونیه که تو فکرشو می کنی. از این بدتر هم به سرش اومده » به طور ناگهانی، چهره جاکوب دچار تغییر شد، و بعد با چهره اي عجیب به ادوارد خیره شد، چهره اي بی نهایت متفکر، و چشمانش حالتی به خود گرفت انگار سعی می کرد یک سوال مشکل ریاضی را حل کند . احساس کردم ماهیچه هاي ادوارد دچار انقباض شد، من به بالا نگاه کردم، و تصویري بی نقص از درد در تمام چهره اش مشاهده کردم. در یک لحظه طولانی، به یاد خاطره ي یک بعد از ظهر در ایتالیا افتادم، در برج خوفناك اعضاي ولتوري، جایی که جین با قدرت دردناکش ادوارد را تنها با یادآوري خاطرات گذشته اش، شکنجه داده بود . یادآوري این خاطره باعث شد حمله اي عصبی مرا از محیط اطرافم دور کند. چرا که حاضر بودم ویکتوریا صد ها بار مرا می کشت، اما شاهد شکنجه شدن ادوارد نمی بودم. « ! عجب بانمک بود » : جاکوب در حالی که به ادوارد می نگریست گفت ادوارد تکانی خورد، اما بعد با اندکی تلاش حالت چهره اش صاف و رسمی شد. گرچه نمی توانست دردي که در چشمانش هویدا بود را از کسی پنهان کند . من با چشمانی گشاد شده از چهره تصنعی ادوارد چشم برداشتم و به نیشخند صورت جاکوب خیره شدم. « ؟ تو باهاش چیکار کردي » : با لحنی تند فریاد زدم « . جاکوب خاطرات خوشی در ذهنش داره، فقط همین » . ادوارد با آرامش حرف میزد « . چیزي نیست بلاّ » جاکوب پوزخندي زد، و ادوارد دوباره در هم رفت . « ! تمومش کن. هر کاري که داري می کنی ، تمومش کن » گرچه، این تقصیر خودشه که از خاطره یی که من دارم بهش فکر » : جاکوب ادامه داد « . باشه، اگر تو بخواي » « . می کنم بدش میاد من به او چپ چپ نگاه کردم، و او لبخندي شیطنت آمیز به من تحویل داد، انگار کودکی در حین انجام کاري اشتباه به دام افتاده بود، اما کسی که می دانست قرار نیست تنبیه اش کند . مدیر داره میاد که ما رو به خاطر تاخیر در حاضر شدن سر کلاسمون بازخواست کنه. بیا بریم » : ادوارد به آرامی گفت « سر کلاس انگلیسی، اینجوري مشکلی برات پیش نمیاد یه ذره درسر که عیبی نداره. بزار حدس » جاکوب فقط مرا مخاطب قرار داده بود « ؟ عجب محافظ فداکاري داري، نه » « ؟ بزنم، تو اجازه نداري تفریح کنی... مگه نه ادوارد نعره اي زد، و لب هاي کنار رفته اش دندانهایش را نمایان کردند . گفتم "خفه شو جیک." این لحنت رو یادم میاد. ببین، اگر دلت خواست مثل قدیما یه حالی بکنی، باید بیاي به دیدن من ، » : جاکوب خندید « . من هنوزم موتور سیکلتت رو تو گاراج نگه داشتم من باید لطفش را جبران می کردم... « تو که قرار بود اونو بفروشی. تو به چارلی قول دادي »: این خبر من رو گیج کرد آخر او یک هفته کامل براي تعمیر موتورها زحمت کشیده بود ، و او مستحق دستمزد بود. چارلی می توانست موتورم را دور بیاندازد و بعد هم آشغال ها را به آتش بکشد . آره ، فکر من همچی کاري رو می کردم. اون مالِ توست، نه من. به هر حال من تا زمانی که دوباره بخواییش » « . نگه اش می دارم نشانه اي کوچک از لبخندي که می شناختمش در کنار لب هایش پدیدار شد. « ... جیک » من فکر کنم قبلا اشتباه می کردم. می دونی، وقتی گفتم » : او قدمی به جلو برداشت، در چهره اش حرارت دیده میشد ما نمی تونیم دوست باشیم. شاید بتونیم یِکاریش بکنیم، اگر طرف من باشی،... بیا به دیدنم." من به روشنی ادوارد را در کنارم احساس می کردم، که هنوز هم دستش به صورت تدافعی در دور من حلقه شده بود. به صورتش نگاه کردم...آرام بود و درد آلود .« . ام م م...من نمی دونم جاکوب » می دونستم، مهم نیست، درسته؟ فکر کنم من بتونم دوام بیارم و از این حرف ها، » : او سري تکان داد و آهی کشید « ؟ آخه کی دوست می خواد عذاب کشیدن جاکوب همیشه مثل گلوله اي به پهلویم اصابت می کرد . قصدي در کار نبود ، جاکوب نیازي به نگهداري فیزیکی از طرف من نداشت. اما دستانم، در کنار ادوارد به تلاشی بیهوده افتاده بودند تا به او برسند تا در دور کمرش حلقه شده و او را شریک در آرامش و اعتماد کنند . یالا آقاي کراولی، » صدایی بلند از پشت سرمان باعث شد از جا بپرم « . خیلی خوب دیگه، برید سر کلاساتون » «. بجنب جاکوب به مدرسه کوییلید ها « . برو به مدرسه ات، جیک » : به محظ اینکه صداي مدیر مدرسه را شناختم، گفتم می رفت. با ماندنش درمحوطه مدرسه دچار دردسر میشد. آقاي گرین دانش آموزان را پراکنده می کرد، در چشمان کوچک و سیاهش ابرهاي طوفانی نحس دیده میشد . «. جدي گفتم. وقتی برگردم هر کس اینجا مونده باشه به شدت تنبیه میشه » : با تهدید گفت جمعیت قبل از تمام شدن جمله اش شروع به کم شدن کرده بود. « ؟ آه، آقاي کالن. شما اینجا مشکلی دارید » «. به هیچ وجه آقاي گرین. ما داشتیم به سر کلاس هامون می رفتیم » شما دانش آموز جدید » آقاي گرین به جاکوب چشم انداخت « . عالیه، به نظر میرسه من دوستتون رو به جا نمیارم » « ؟ هستید چشمان آقاي گرین سر تا پاي جاکوب را ورانداز کرد، و درست مانند هر کس دیگري به نتیجه مشابه رسیدخطرناك... دردسر ساز. « ! نووچ » : جاکوب با پوزخندي در گوشه ي لبش گفت پس باید ازتون بخوام سریعاً از محوطه مدرسه خارج بشید. همین الان مرد جوان ، قبل از اینکه مجبور شم با پلیس » «. تماس بگیرم پوزخند پنهان جاکوب تبدیل به نیشخندي کش ناك شد. احتمالاً چارلی رو تصور می کرد که براي بازداشت کردن او در صحنه حاضر میشد. این پوزخند برایم رنج آور بود، انگار مرا دست می انداخت. این لبخندي نبود که انتظارش رو می کشیدم . و قبل از اینکه بر ترك موتورش جا بگیرد پایش را به زمین کوبید وحالت سلام « . اطاعت میشه قربان » : جاکوب گفت نظامی به خود گرفت. سپس موتورش غرشی کرد و با صداي جیغ مانند لاستیک ها بر سطح آسفالت خیابان، دور زد وبه سرعت و کمتر از یک ثانیه، از مدسه خارج شد. آقاي گرین با دیدن نمایش موتور سواري دندان قروچه اي کرد . « . آقاي کالن، امیدوارم دفعه دیگه به دوست تون اخطار کنید که وارد محوطه مدرسه ما نشن » « . اون دوست من نبود آقاي گرین، اما اخطارتون رو بهش یادآوري خواهم کرد » آقاي گرین لب هایش را به هم فشرد. سابقه ي درخشان و بی نقص ادوارد براي آقاي گرین مهر تاییدي بر بی گناهی « ... اگر نگرانید که اون پسرك بخواد واستون مشکلی ایجاد کنه، کافیه به من » . او بود « . لازم نیست نگران هیچ چیز باشید آقاي گرین. هیچ مشکلی در کار نیست » « . امیدوارم این درست باشه. خیلی خوب دیگه، برید سر کلاستون. شما هم همینطور خانم سوان » ادوارد سري تکان داد و سپس مرا به سمت کلاس انگلیسی راند . « ؟ حالت براي رفتن به کلاست به اندازه کافی خوب هست »: وقتی از کنار مدیر می گذشتیم در گوشم زمزمه کرد گرچه حتم داشتم آنقدرها هم خوب نیستم، دروغ گفتم . « . آره » : زمزمه کردم خوب یا بد بودن حال من در حال حاضر اهمیتی نداشت. من باید سریعاً با ادوارد حرف می زدم، و کلاس انگلیسی به هیچ وجه مکان مناسبی براي صحبت کردن نبود . اما با وجود حضور آقاي گرین در پشت سرمان، چاره اي دیگر نمی دیدم . ما به کلاس کمی دیر رسیدیم و به آرامی در سر جایمان قرار گرفتیم. آقاي برتی مدتی بود که شعري را از رابرت فراست براي کلاس می خواند. او به ورود ما توجه اي نکرد. نمی خواست ریتم خواندن شعرش را از دست بدهد. من صفحه اي سفید از لاي دفترم پاره کردم و شروع به نوشتن کردم، به لطف آشفتگی ام، دست خطم از حالت عادي هم بدتر شده بود. چی شده ؟ همه چی رو بهم بگو و بیخیال محافظت از من شو، خواهش می کنم . من دست نوشته ام را به سمت ادوارد سر دادم. او سري تکان داد و شروع به نوشتن کرد. با اینکه یک متن کامل را یادداشت کرد، اما به نظر می رسید نصف زمانی که من براي نوشتن وقت صرف کردم هم وقتش را نگرفت. او کاغذ را به سمت من هل داد . " آلیس بازگشت ویکتوریا رو دیده بود. من تو رو براي محافظت بیشتر از شهر خارج کردم. اینجوري شانسش براي دست یابی به تو کمتر میشد. امت و جاسپر تقریباً موفق شده بودند بگیرنش، اما به نظر میرسه ویکتوریا براي فرار از دست شکارچی هاش قدرت طبیعی خاصی داره. اون به آنور مرز کوییلید ها که روي نقشه مشخص بود فرار کرد. قدرت آلیس با وجود حضور کوییلید ها مخدوش میشه. احتمالاً کوییلید ها هم رد اونو گرفته بودن و دنبالش بودن. اون گرگ گنده خاکستري فکر کرد امت از مرزشون عبور کرده و در جواب بهش حمله کرده بود. البته رزالی مداخله کرده بود و بنابراین بقیه تعقیب رو متوقف کرده بودند تا از همراهشون دفاع کنن. کارلایل و جاسپر قبل از اینکه اتفاق بدي بیفته اوضاع رو آروم کردند. اما دیگه ویکتوریا از دستشون فرار کرده بود. همش همین بود . " من کلمات متن رو از چشم گذراندم. همه ي اونها درگیر شده بودند ، امت، جاسپر ، آلیس، رزالی، کارلایل و شاید حتی ازمه. گرچه به او اشاره اي نکرده بود. و بعد هم پل و بقیه گلّه کوییلید ها هم بودند. این به راحتی می تونست تبدیل به یک جنگ بشه. جنگی بین خانواده ي آینده من و دوستان قدیمی ام، در برابر یکدیگر. امکان داشت یکی از آنها آسیب ببیند. تصور کردم گلّه گرگ ها بیشتر آسیب پذیر بودند، اما تصور آلیس ریز نقش در مقابل یکی از اون گرگ هاي بزرگ...... بر خودم لرزیدم. با دقت، تمام متن را با پاك کنم پاك کردم و دوباره نوشتم : "چارلی چطور میشه؟ ممکنه ویکتوریا بره سراغش..." ادوارد قبل از اینکه جمله ام را تمام کنم، سري به نشانه جواب منفی تکان داد. انگار از طرف چارلی به من اطمینان میداد. دستش را به سمتم دراز کرد. اما من با بی توجهی دوباره شروع به نوشتن کردم :" تو که از افکار اون خبر نداري، چون اونجا نبودي. رفتن به فلوریدا ایده ي خوبی نبود. " او کاغذ را از زیر دستم کشید :" من نمی خواستم تنها بفرستمت بري. با این شانسی که تو داري، ممکن بود هواپیما سقوط کنه و حتی جعبه سیاهش هم نابود شه. " منظور من این نبود. من به هیچ وجه نمی خواستم بدون او و تنها به سفر بروم. ما باید هر دو در کنار یکدیگر می ماندیم. اما به خاطر توجه بیش از حدش احساس دست و پا چلفتی بودن می کردم. انگار من نمی توانستم از کشوري به کشور دیگر بروم، بدون اینکه هواپیما آتش نگیرد. خیلی بانمک بود!" خوب بیا فکر کنیم از سر شانس افتضاح من هواپیما سقوط می کرد. خوب تو می خواستی چکار کنی؟ چرا باید سقوط کنه؟ " سعی می کرد لبخندش را پنهان کند :" مثلاً خلبان از فرط بالا انداختن چند تا شیشه مشروب از حال می رفت. نگران نباش، من بلدم هواپیما برونم. " البته... لب هایم را به هم فشردم و دوباره سعی کردم ." جفت موتور هاي هواپیما می ترکید و ما با سرعت به سمت زمین سقوط می کردیم. من صبر می کردم تا به حد کافی به زمین نزدیک می شدیم، بعدش تو رو صفت می چسبیدم و می پریدم بیرون. بعد دوباره برمی گشتیم به محل حادثه، و اونوقت تبدیل می شدیم به دو نفر ازخوش شانس ترین نجات یافتگان تاریخ . " با زبان بند آمده به او نگاه کردم. « ؟ چیه » : زمزمه کرد « . هیچی » : سرم را تکانی دادم دوباره جمله اي جدید روي سطح کاغذ نوشتم :" دفعه دیگه باید بهم بگی " می دانستم دفعه بعدي در کار خواهد بود. این راه تا مرگ یکی از ما ادامه داشت . ادوارد براي یک دقیقه تمام به چشم هایم خیره شد. نمی دانستم چهره ام چه حالتی داشت ، احساس سرما می کردم، پس خون به گونه هایم ندویده بود! اما مژه هایم خیس شده بودند . آهی کشید و سري تکان داد. « . متشکرم » کاغذ از زیر دستانم ناپدید شد. من به بالا نگاه کردم و با تعجب پلک زدم. درست در همان لحظه آقاي برتی بالاي سرمان ظاهر شد. چیزي هست که دلتون بخواد با بقیه کلاس در میون بزارید آقاي کالن » ادوارد با معصومیتی ظاهري به بالا نگاه کرد و کاغذ را روي دفتر هایش تکانی داد و گفت صدایش گیج به نظر می رسید. آقاي برتی نگاهی به کاغذ کرد ، و بعد هیچ نشانی از سوءظن در چهره اش نبود ، و او به جلوي کلاس رفت . چند ساعت بعد، در سر کلاس هندسه، شایعاتی به گوشم خورد. «  تمام پولم رو میزارم رو اون پسر سرخ پوست » : کسی می گفت سرم را بالا کردم و تایلر، مایک و آستین را دیدم که سر ها را به هم نزدیک کرده بودند و غرق در بحث شان بودند. انگار از « . آره. دیدي عجب هیکلی داره این یارو جاکوب؟ فکر کنم بتونه کالن رو لهش کنه » : مایک زمزمه کرد تصور این فکر لذت می برد . فکر نمی کنم. یه چیزي راجع به ادوارد وجود داره. اون همیشه یه جورایی... به خودش مطمئنه... » : بِنْ مخالفت کرد « . فکر کنم می تونه از پس خودش بربیاد آره منم با بِنْ موافقم ، تازه اگر کسی واسه ادوارد مزاحمتی ایجاد کنه، اون برادر بزرگش میاد » : تایلر با موافقت گفت « وسط ، دعوا تازگی رفتی سمت لاپوش؟ من و لورن چند هفته پیش رفتیم به ساحل اونجا. و باور کنین رفقاي » : مایک گفت « . جاکوب هم دست کمی از خودش ندارن ، همشون خیلی گُندن « هاه... حیف جلوي ما دعوا نمی کنن ، هر چی بشه ما نمی فهمیم آخرش کی پیروز میشه » : تایلر گفت « من که اینجوري فکر نمی کنم. شاید ما هم رفتیم تماشا » : آستین گفت « ؟ کسی حال شرط بندي داره » : مایک گفت « ده تا رو جاکوب » : آستین سریع گفت « ده چوب رو کالن » : تایلر هم دخالت کرد « ده تا رو ادوارد » : بِنْ موافقت کرد « جاکوب »: مایک گفت « هی ، از شما بچه ها کسی میدونه دعوا کلاً سر چیه؟ شاید رو شرط بندي تاثیر بزاره » : آستین با تعجب پرسید و بعد هم زمان اول به من وبعد به بقیه اشاره کرد. « من یه حدسی می زنم » : مایک گفت از حالت چهره هایشان به نظر رسید از اینکه من از آن فاصله هم می توانم صدایشان را بشنوم، شوکه شدند. دوباره سریع به سمت هم برگشتن و کاغذ هایی را بین یکدیگر پخش کردند . « هنوزم میگم جاکوب » : مایک زیر لب زمزمه کرد
  4. #4
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    فصل چهارم
    هفته بدي را سپري کرده بودم.
    خوب… می دانستم اساساً هیچ چیزي تغییر نکرده بود، ویکتوریا هم دست بردار نبود ، اما آیا من انتظار چیزي دیگر را
    داشتم؟ حضور مجدد او برایم غیر قابل پیش بینی نبود ، پس دلیلی براي ترسیدن وجود نداشت! .
    درعمل، ترسیدن فقط در حرف آسان بود.
    تا پایان سال تحصیلی فقط چند هفته دیگر باقی مانده بود، اما به نظرم احمقانه می رسید اگر ضعیف و بی دفا در
    گوشه اي می نشستم و منتظر بلاهاي بعدي می شدم . انسان بودن برایم خطرناك بود ، فقط مشکلات را چند برابر
    می کرد. فردي مثل من نباید انسان باقی می ماند. فردي با شانس من فقط اوضاع را وخیم تر می کرد .
    اما هیچ کس به حرف هایم گوش نمی داد.
    ما هفت نفر هستیم بلاّ ، و با وجود حضور آلیس در بین ما، فکر نمی کنم ویکتوریا بتونه مارو » : کارلایل می گفت
    « . قافل گیر کنه. این خیلی مهمه ، به خاطر چارلی هم که شده ما باید به نقشه اصلی مون وفادار بمونیم
    ما هیچ وقت اجازه نمیدیم اتفاقی براي تو رخ بده عزیزم. خودتم هم اینو میدونی پس لطفاً اینقدر » : ازمه می گفت
    و بعد او پیشانیم را بوسید. « . نگران نباش
    « ! خوشحالم که ادوارد تو رو نکشت. وقتی تو هستی همه چیز خیلی با حال میشه » : امت می گفت
    رزالی چشم غره اي به او رفت .
    « ؟ من داره بِهِم بر میخوره. تو جدي نگران هیچی نیستی بلاّ » : آلیس شکلکی در آورد و گفت
    « ؟ اگه اونقدرام مهم نیست ، پس چرا ادوارد منو برد فلوریدا »
    « یعنی هنوز متوجه نشدي، بلاّ؟ اینکه ادوارد یه کمی تو واکنش هاش افراط میکنه »
    جاسپر به کمک قدرت کنترل احساسات وجودي اش، به آرامی و مخفیانه تمام ترس درونی ام را پاك می کرد. قوت
    قلبی نیرومند تمام وجودم را فرا گرفت، و باعث شد همه دردهایم از من دور شوند .
    البته، احساس آرامش و گرماي درونی ام زمانی که با ادوارد از اتاق بیرون رفتم، از میان رفت.
    پس توافق این بود که من همه چیز را در مورد آن خون آشام دیوانه که قصد کشتنم را کرده بود فراموش کنم ، و سرم
    به کار خودم باشد؟!
    من سعی کردم ، و در کمال تعجب مسائلی به مراتب ترسناك تر از قرار گرفتن در لیست غذا به ذهنم رسید .
    اما واکنش ادوارد از همه بیشتر باعث وحشتم میشد.
    این بین تو و کارلایلِ ، البته ، تو میدونی من راضی شدم هر دقت دلت بخواد به قولت عمل کنی، کارو »: او می گفت
    و بعد مثل فرشته ها لبخندي زد. « . یکسره کنم
    اخَ خ خ... من شرط رو خوب می دونستم. ادوارد قول داده بود خود شخصاً و هر زمان که من می خواستم، مرا تغییر
    بدهد ، به این شرط که قبل از تغییر نهایی با او ازدواج می کردم.
    گاهی اوقات فکر می کردم او در باره ناتوانی اش در خواندن ذهنم، به من دروغ می گوید. آخر چگونه بود که او در باره
    شرطی که به سختی می توانستم بپذیرم این همه پافشاري می کرد؟ قراري که حرکتم را کُند میکرد .
    تمام این هفته به بدترین شکل گذشت، و امروز بدترین آنها بود.
    در حقیقت هر گاه ادوارد در کنارم نبود، روز بدي میشد. در طول هفته گذشته آلیس هیچ بینشی در باره آینده نداشت و
    ادوارد با اصرار من فرصتی پیدا کرده بود تا با بردرانش به شکار برود. می دانستم شکار طعمه هاي آسان و نزدیک
    حوصله اش را به سر می برد .
    «. برو خوش بگذرون... یه کیسه شیر کوهی ام براي من بیار » : به او گفتم
    به هیچ وجه دوست نداشتم اعتراف کنم چقدر تحمل دوري او برایم سخت بود ، و چگونه در کابوس هاي غیبت آخرش
    اسیر می شدم. اگر او می دانست، باعث میشد هرگز از ترس تنها گذاشتنم آرام نگیرد و حتی براي ضروري ترین کارها
    جایی نرود. و این همیشه آزارم میداد ،درست از زمانی که از ایتالیا برگشته بودیم. چشمان طلایی اش سیاه رنگ شده
    بود و بیشتر از حدي که در توانش بود، از تشنگی رنج می برد .پس من هم قیافه اي شجاع به خود می گرفتم و هر گاه
    امت و جاسپر براي شکار می رفتند، ادوارد را هم همراه شان می کردم .
    اگر چه، احساس می کردم او همه چیز را می دید ، البته کمی.
    امروز صبح نامه اي روي بالشم گذاشته بود :
    " خیلی زود برمی گردم تا دلتنگ من نشی. مواظب قلبم باش... اونو پیش تو جا گذاشتم ."
    پس من یک شنبه ي خشک و خالی در پیش رو داشتم. صبح در فروشگاه لوازم ورزشی المپیک نیوتون ها
    وآه ه ه... البته یک قول آرامش بخش از طرف آلیس عزیزم! :
    "من براي شکار در نزدیکی خونه کمین می کنم. اگر به کمکم احتیاج داشتی، من فقط پانزده دقیقه باهات فاصله دارم.
    یکی از چشمام رو به سمت اتفاقات کنار تو نگه می دارم."
    معنی این حرف : " چون ادوارد این دور و برا نیست ، بهتره کار مسخره اي انجام ندي . "
    بدون شک آلیس توانایی بالایی در ترساندن من داشت .
    سعی کردم به نکات مثبت نگاه کنم. بعد از کار، من با آنجلا قرار داشتم تا در نوشتن کارت دعوت هایش کمک کنم.
    این براي گذشتن زمان عالی بود. و در غیبت ادوارد، چارلی خیلی سر حال بود. پس باید تا زمانی که این حالت پایدار بود
    از آن استفاده می کردم. آلیس شب را با من سپري می کرد ، اگر آنقدر رقت انگیز شده بودم که از او در خواست
    می کردم. و تا فردا صبح ادوارد به خانه بازمی گشت ، و من هم دوام می آوردم .
    ***
    نمی خواستم به شکل احمقانه اي زود به سر کارم برسم ، پس به آرامی صبحانه خوردم، سر صبر وقتی ظرف ها را
    شستم آهن رباهاي روي در یخچال را به صف مرتب کردم. انگار دچار بیماري وسواس شده بودم.
    دو آهن رباي سیاه رنگ آخري ،آهن رباهاي محبوبم بودند ، چون که می توانستند ده صفحه کاغذ را با هم به در
    یخچال نگه دارند بدون اینکه کنده شوند. از فرمان من براي صف بستن سرپیچی می کردند. هر بار سعی می کردم
    تکه آخر را به ته صف بچسبانم تکه قبلی از جا بیرون می پرید .
    شاید یک دیوانگی لحضه اي خشم تمام وجودم را فرا گرفت. چرا اینها سر جایشان نمی چسبیدند؟ احمق و سمج، من
    آنها را به هم فشار می دادم، شاید بالاخره تسلیم می شدند. توانستم یکی را بر عکس جا بیندازم، احساس کردم شکست
    خوردم. در نهایت با عصبانیتی که بیشتر از خودم بود تا آهن ربا ها، آنها را از در یخچال کندم و به کمک هر دو دستانم
    به هم فشار دادم. با کمی تلاش، توان آنها کمتر از من بود.... توانستم آنها را به هم بچسبانم.
    صحبت کردن با اشیاء نشانه ي خوبی نیست! « ؟ دیدي؟ اینقدرام وحشتناك نبود » : با صدایی بلند گفتم
    براي یک ثانیه مانند احمق ها آنجا ایستادم، و طوري رفتار کردم که انگار قدرت مقابله با قوانین علمی را داشتم ، و بعد
    با آهی آهن ربا ها را با فاصله اي زیاد از هم، دوباره به یخچال چسباندم.
    « . لزومی نداره اینقدر سخت گیر باشین » : گفتم
    با اینکه هنوز خیلی زود بود، اما تصمیم گرفتم از خانه خارج شوم، قبل از اینکه اشیاء جوابم را بدهند!! .
    وقتی به فروشگاه نیتون رسیدم، مایک داشت از روي عادت همیشگی کف زمین را می شست و مادرش هم پیشخوان
    را مرتب می کرد. من درست وسط بحث آنها وارد شدم... و هیچ کس متوجه حضور من نشد.
    « ... ولی تایلر فقط همین یه بار می تونه بیاد. خودت گفتی بعد از پایان مدرسه » : مایک غرغر کنان می گفت
    تو باید یکم صبر کنی. تو و تایلر می تونین به چیزاي دیگه فکر کنین ، تو به » : خانم نیوتون با لحن تندي گفت
    سیاتل نمیري ، لااقل تا زمانی که پلیس جلوي اتفاقات اخیر رو بگیره. مطمئنم بِن کراولی هم همین رو به تایلر گفته.
    « پس یه جوري رفتار نکن انگار من آدم بدي ام ،... اوه صبح بخیر بلاّ
    « . امروز زود اومدي » : وقتی چشمش به من افتاد، لحن صدایش سریع آرام گرفت
    کارِن نیوتون آخرین کسی بود که من براي خرید لوازم ورزشی از او کمک می گرفتم. موهایش کاملاً بلوند و روشن
    بود، و آنها را پشت گردنش ریخته بود. ناخنهایش را خیلی حرفه اي سوهان زده بود ، و از ناخن هاي پایش که از زیر
    کفش بازش معلوم بود میشد حدس زد نیوتون ها اصلاً اهل ورزش نبودند.
    «. ترافیک سبک بود » : در حالی که جلیقه افتضاح نارنجی شب رنگم را از زیر پیشخوان بر می داشتم به شوخی گفتم
    از اینکه خانم نیوتون هم مثل چارلی در مورد سیاتل اخطار میداد شگفت زده شده بودم. فکر می کردم چارلی سخت
    گیري می کرد! .
    خانم نیوتون یک دقیقه من و من کرد، و با دسته اي از آگهی هاي کاغذي که روي پیشخوان « ... خوب راستش »
    مرتب کرده بود بازي می کرد.
    من در حالی یک دستم را در آستینم کرده بودم، سر جایم متوقف شدم. این حالتش را می شناختم .
    وقتی به نیتون ها گفتم که نمی توانم تابستان را برایشان کار کنم و آنها را در شلوغ ترین فصل سال تنها می گذارم
    آنها کتی مارشال را به جاي من انتخاب کردند. اونها نمی توانستند به هر دوي ما دستمزد بپردازند ، پس در روز خلوتی
    مثل این ....
    « ... من می خواستم باهات تماس بگیرم »
    فکر نمی کنم امروز خیلی مشتري بیاد اینجا قاعدتاً من و مایک می تونیم از پس اش بر » : خانم نیوتون ادامه داد
    « ... بیایم. منو ببخش که مجبور شدي از خواب پاشی و بیاي
    در یک روز معمولی، این نوع اتفاقات به سمتم جذب میشد. امروز... زیاد نه.
    شانه هایم پایین افتادند. پس من چکار کنم؟ « باشه » : آهی کشیدم
    « ... این انصاف نیست مامان، اگر بلاّ دلش می خواد کار کنه » : مایک گفت
    من نمی خواستم باعث سلسله « . نه مشکلی نیست خانم نیوتون. جدي میگم. من باید واسه امتحاناتم درس بخونم »
    اي از دعواهاي خانوادگی باشم .
    ممنون بلاّ. مایک ردیف چهارم رو یادت رفت تی بکشی. آم م م بلاّ. میشه سر راهت این آگهی ها رو بندازي تو »
    «. زباله دونی؟ به اون دختره که اینارو آورد گفتم بزارتشون رو پیشخون، ولی راستش اصلاً واسه اینا جا ندارم
    « . البته، مشکلی نیست »
    جلیقه ام رو درآوردم، و در حالی که دسته آگهی ها رو زیر بغل گرفتم، وارد خیابان بارانی و مه گرفته شدم.
    زباله دان کنار فروشگاه نیوتون ها بود، جایی که کارمندان باید ماشین خود را پارك می کردند. درب زباله دان را باز
    کردم و دسته اي از اگهی هاي زرد رنگ را دور ریختم که ناگهان تیتر مشکی و درشت آن توجه ام را به خود جلب کرد.
    کاغذ ها را دو دستی نگه داشتم و به تصویر زیر نوشته ها خیره شدم. گلویم خشک شده بود.
    گرگ ها المپیک را نجات بدهید.
    در زیر این کلمات تصویر با جزئیاتی از نقاشی گرگی بود که درکنار درختی ایستاده بود، سرش را به سمت قرص ماه
    چرخانده بود و زوزه می کشید. تصویر ناخشایندي بود. چیزي در چهره ي گرگ باعث شده بود صورتی دردناك پیدا
    کند. شاید از سر درد زوزه می کشید .
    و بعد من به سمت تراکم می دویدم، کاغذ آگهی هنوز در دستانم بود.
    پانزده دقیقه... فقط همین قدر فرصت داشتم. اما همین هم کفایت می کرد. تا لاپوش فقط پانزده دقیقه را بود... و
    احتمالاً قبل از اینکه کسی بفهمد از حریمشان گذشته بودم.
    تراك بدون هیچ دردسري روشن شد .
    آلیس احتمالاً این را ندیده بود، چون از قبل به آن فکر نمی کردم. کلید کار همین بود یک تصمیم گیري سریع و
    لحظه اي ، و اگر سریع حرکت می کردم شانس موفقیتم زیاد بود.
    کاغذ ها را به کنارم پرت کردم، و بعد صد ها آگهی ، صد ها گرگ که زوزه می کشیدند، در پس زمینه اي زرد به هوا
    بلند و سپس در کف ماشین ، صندلی جلو پخش شدند ...
    به سرعت وارد بزرگرا شدم، و بی توجه به صداي نعره تراك، پدال گاز را فشار دادم. پنجاه و پنج کیلومتر در ساعت
    آخرین سرعتی بود که میشد با تراك من رفت. امیدوار بودم سرعتم کافی باشد .
    من هیچ نمی دانستم که مرز قرارداد کجا واقع شده، اما بعد از گذشتن از کنار اولین خانه هاي لاپوش احساس آرامش
    کردم. این احتمالاً فراتر از مرزي بود که آلیس می توانست از آن بگذرد.
    وقتی امروز بعد از ظهر به دیدن آنجلا می رفتم، حتماً با آلیس تماس می گرفتم. و او مطمئن میشد که حال من خوب
    است. نیازي نبود که او کاري کند. دلیلی براي ناراحتی اش وجود نداشت ،ادوارد به اندازه کافی از دستم عصبانی میشد .
    وقتی با شدت در جلوي خانه اي قدیمی قرمز رنگ وآشنا ترمز گرفتم، موتور ماشین به شدت خس خس و صدا میکرد
    وقتی به آن خانه ي کوچک که روزگاري پناهگاه امنی برایم محسوب میشد نگاه کردم، بقض گلویم را فشرد.
    قبل از اینکه بتوانم موتور ماشینم را خاموش کنم، جیک با چهره اي متعجب به جلوي در ورودي آمد .
    وقتی موتور خاموش شد و سکوت همه جا را فراگرفت ، به راحتی صداي حبس شدن نفسش را شنیدم .
    « ؟ّ بلا »
    « ! هی جیک »
    و لبخندي که دوست داشتم بر لبانش نقش بست، انگار خورشید از لاي ابرهاي سیاه بیرون آمده « !ّ بلا » : فریاد کشید
    « . باورم نمیشه » . بود. دندان هاي سفیدش در تضاد با پوست تیره رنگش، می درخشید
    او به سمت تراك دوید و مرا از لاي در نیمه باز ماشین بیرون کشید و بعد ما هر دو درست مثل بچه ها از فرط
    خوشحالی بالا و پایین می پریدیم .
    « ؟ چطوري اومدي اینجا »
    « در رفتم »
    « ! چه باحال »
    بیلی خود را با صندلی چرخدارش بیرون کشیده بود تا از دلیل این همه شلوغی باخبر شود. « ! هی بلاّ »
    « !... هی بیل »
    در همان لحظه گوشم سوتی کشید... جاکوب مرا محکم در آغوش گرفت و فشار داد و بعد بی خبر از این واقعیت که
    من داشتم خفه می شدم، شروع به چرخاندم در هوا کرد.
    « واااي، چقدر خوبه که دوباره اینجا دیدمت »
    « ... نمی تونم ... نفس ... بکشم »
    خنده اي کرد و مرا زمین گذاشت.
    شادمانی صدایش طوري بود که انگار بازگشتم به خانه را خوش آمد می گفت. « . خوش اومدي بلاّ »
    به جاي نشستن در خانه، شروع به قدم زدن کردیم. جاکوب تقریباً مثل فنر از جا می پرید و جلو می رفت، و من مجبور
    می شدم براي اینکه جا نمانم به او یادآوري کنم که قدم هاي من به ده فوت نمی رسد.
    وقتی راه می رفتیم، نیمه ي دیگر خودم را دیدم، خودم که با جاکوب بود درست مثل جوان ها، بدون هیچ مسیولیتی.
    کسی که ممکن بود از سر بیخیالی و بی دلیل کاري احمقانه انجام بدهد.
    بیشتر زمان مان به احوالپرسی و سوال هاي همیشگی سپري شد: حالمون چطوره؟ چه کار ها می کنیم؟ چقدر من وقت
    دارم؟ و دلیل آمدن من چه بوده؟ و وقتی من صادقانه داستان آگهی و تصویر گرگ را تعریف کردم، انفجار خنده اش در
    بین درختان جنگل پیچید.
    اما بعد، وقتی قدم زنان از کنار مغازه ها گذشتیم و به اولین مسیر به سمت ساحل رسیدیم، قسمت سخت کار آغاز شد.
    دیر یا زود بحث ما به دلایل جدایی طولانی مان می رسید و من باید دوباره شاهد بازگشت نقاب خشک و بی روحی
    باشم که بهترین دوستم اخیرا به چهره میزد.
    « ؟ خوب، بگو ببینم جریان چیه »: جاکوب در حالی که با قدرتی بیش از حد لزوم، به چوب خشکی لگد میزد پرسید
    من روي شن هاي ساحل نشستم و به تکه سنگی تکیه دادم .
    « ... منظورم اینکه... بعد از آخرین باري که ما... خوب قبل از اینکه ما...میدونی که »
    به سختی به دنبال کلمات مناسب می گشت. نفس عمیقی کشید و دوباره سعی کرد.
    چیزي که می خوام بدونم... همه چیز به حالت قبلش برگشت... وقتی اون برگشت... یعنی تو اونو با همه کارایی که »
    « ؟ کرد بخشیدي
    « چیزي نبود که ببخشم » : نفس عمیقی کشیدم
    می خواستم از این بحث بگذریم، خیانت ، تهمت ، اما می دانستم ما باید یکبار براي همیشه به این بحث پایان بدهیم.
    چهره جاکوب طوري در هم رفت انگار آب لیمو به گلویش پریده بود.
    «. کاش سام اونشب تو سپتامبر گذشته از قیافه ات عکس گرفته بود. خیلی بدرد می خورد »
    « کسی رو محاکمه نمی کنیم »
    « . شایدم یه نفر حقش باشه »
    « حتی تو هم نمی تونی اون رو به خاطر رفتنش سرزنش کنی، فقط اگر دلیلش رو می دونستی »
    « تو برام توضیح بده » سریع مرا به چالش کشید « . باشه » . براي چند ثانیه به من خیره شد
    او با خصومت به من حمله کرده بود و عمداً مرا تحریک می کرد ، عصبانیت اش برایم دردناك بود. این باعث میشد به
    یاد آن بعد از ظهر سیاه بیفتم، خیلی وقت پیش، وقتی که... به دستور سام... جاکوب به من گفت که ما نمی توانیم
    دوست باقی بمانیم. چند ثانیه زمان برد تا من خودم را جمع و جور کردم.
    پاییز گذشته ادوارد به این دلیل منو ترك کرد چون فکر می کرد بودن من با یه خون آشام اشتباه محض ، اون فکر »
    «. می کرد اگر منو ول کنه به نفع سلامتی منه
    جاکوب به فکر فرو رفت، براي یک دقیقه سکوت کرد. هر چه که او قصد داشت بگوید، دیگر به کارش نمی آمد.
    خوشحال بودم که او نمی توانست عامل اصلی که پشت انتخاب ادوارد پنهان بود را درك کند. حتی نمی توانستم تصور
    کنم که عکس العمل جاکوب آن هم وقتی می شنوید جاسپر قصد کشتن من را داشته، چه خواهد بود.
    « . ا گر چه اون دوباره برگشت...مگه نه؟ خیلی بده که نمی تونه سر تصمیمش واسته » : جاکوب گفت
    « . اگر یادت باشه، این من بودم که رفتم و برگردوندمش »
    جاکوب به من خیره شد، و بعد ناگهان بی خیال شد. صورتش آرام گرفت، و وقتی دوباره سخن گفت صدایش نرمتر
    شده بود.
    « ؟ آره درسته. پس من هیچوقت نمی فهمم داستان از چه قراره. راستی چه اتفاقی افتاد »
    نفس صدا داري کردم و لبم را گاز گرفتم.
    « ؟ چیه؟ یه رازه؟ نکنه نباید به من بگی » : صدایش دوباره داشت حالت نیشخند پیدا میکرد
    « نه. فقط داستانش خیلی طولانیه »
    جاکوب لبخندي با تکبر زد، ، چرخی زد و در کنار ساحل به راه افتاد و انگار توقع داشت من هم به دنبالش بروم .
    اگر جاکوب به این رفتارش ادامه میداد، بودن با او هیچ لذتی نداشت. من ناخودآگاه به دنبالش راه افتادم، مطمئن نبودم
    که باید برگردم و بروم یا نه. به زودي باید با آلیس روبرو می شدم. البته اگر به خانه بر می گشتم ، پس عجله اي در
    کار نبود.
    جاکوب به سمت قسمت باز و بزرگی از جنگل رفت که برایم آشنا بود... یک درخت کامل... با ریشه هایی که نیمی از
    آنها در زیر زمین و بقیه از خاك بیرون زده بود...درخت ما !!! جلوي رویمان بود.
    جاکوب روي سکوي طبیعی ریشه ها نشست و با دست روي زمین کنارش کوبید.
    « ؟ من از داستان هاي طولانی بدم نمیاد. توش بزن بزن هم هست »
    « یه چیزایی هست » . چشمانم را چرخی دادم و کنارش نشستم
    « داستان ترسناك اگر توش اکشن نباشه بدرد نمی خوره »
    « ؟ گوش میدي یا می خواي پشت سر هم به دوستان من توهین کنی » : سرفه اي کردم « ! ترسناك »
    او وانمود کرد لب هایش را با کلیدي نامریی قفل کرد و بعد آن را از بالاي شانه اش دور انداخت. سعی کردم لبخند
    نزنم، اما شکست خوردم.
    سعی می کردم داستان را در ذهنم مرتب کنم. « مجبورم داستان رو از جایی شروع کنم که خودتم توش بودي »
    جاکوب دستش را بالا گرفت .
    « !! بفرمایید »
    « خیلی خوبه. راستش خودمم درست نفهمیدم اون موقع چه اتفاقاتی افتاد » : او گفت
    « ؟ آره، خوب، یه جاهایی خیلی پیچیده میشه. پس صبر داشته باش. میدونی که آلیس چه جوریه »
    اخمی کرد ، گرگ ها باور نداشتند اسرار قدرت هاي مافوق طبیعی خون آشامان حقیقت داشته باشد.
    سال گذشته ، من به ایتالیا رفته بودم تا ادوارد را باز گردانم.
    سعی می کردم کوتاه و مختصر توضیح دهم ، از گفتن مطالب غیر ضروري خودداري می کردم. سعی می کردم حالت
    چهره جاکوب را تجزیه و تحلیل کنم وقتی برایش تعریف کردم که آلیس از قصد ادوارد براي خودکشی با خبر شد.
    گاهی جاکوب غرق در افکارش میشد، حتی مطمئن نبودم که او گوش می دهد. فقط یکبار وسط حرفم پرید.
    « . جدي میگی؟ این عالیه » چهره اش ترسناك و پیروز می نمود « ؟ زالوي آینده بین، نمی تونه مارو ببینه »
    دندان هایم را به هم ساییدم. و در سکوت کنار هم نشستیم. چهره اش مشتاق شنیدن بود. آنقدر سکوت کردم تا او
    متوجه اشتباهش شد .
    باز هم لب هایش را قفل کرد . « او و وخ... ببخشید » : او گفت
    وقتی به قسمت ولتوري ها رسیدم خواندن حالت چهره اش آسان تر شد. دندان هایش به هم ساییده میشد، موي
    دستانش سیخ شده بود، و پره هاي بینی اش گشاد شده بود. زیاد وارد جزئیات نشدم. گفتم که ادوارد ما را از دردسر
    نجات داده بود، ولی اشاره اي به قول و قرار مان نکردم. و قرار ملاقاتی که در انتظارش بودیم. نیازي نبود جاکوب هم
    وارد کابوس هایم شود .
    دیگه از همه ماجرا با خبرشدي. حالا نوبت توست که حرف بزنی. وقتی من پیش مامانم بودم اینجا چه اتفاقاتی »
    «؟ افتاد
    با شناختی که از جاکوب داشتم می دانستم او اطلاعاتی به مراتب بیشتراز ادوارد را در اختیارم می گذاشت. او از به
    وحشت انداختن من نمی ترسید.
    من و امبري و کویل داشتیم شنبه شب گشت زنی می کردیم، همون کار » جاکوب با حالتی مصنوعی به جلو خم شد
    « . همیشگی، که یهو از وسط هیچ کجا... بامب
    دستانش را با شدت از هم باز کرد و اداء انفجاري را در آورد.
    اونجا یه رد پاي تازه بود ، پانزده دقیقه قبلش جا مونده بود، سام از ما خواست منتظرش بشیم، اما اون خبر نداشت که »
    تو رفتی ، و منم نمی دونستم رفیق خون آشامت مواظبت هست یا نه ، بنابراین ما با تمام سرعت رفتیم دنبالش. اما قبل
    از اینکه ما بهش برسیم از محدوده قرارداد گذشته بود. ما به این امید که شاید دوباره بیاد اینور، در کنار مرز پخش
    او سر و موهایش را که از وقتی به گروه جدیدش ملحق شده بود کوتاه « شدیم. خیلی وقتمون تلف شد. بزار واست بگم
    ما تقریباً رسیدیم به شرق منطقه، کالن ها داشتن اونو به طرف پشت مرزمون تعقیب می کردند، » . میکرد، را چرخی داد
    « چند مایل سمت جنوب ما کمین گاه خوبی میشد ، اگر ما می دونستیم کجا منتظرش بشیم
    از بخت بد روزگار. سام و بقیه قبل از ما جلوشو » او سري تکان داد، حالا دهن کجی هم به صورتش اضافه شده بود
    گرفتن، اما اون زنیکه درست روي خط مرزي می رقصید، و تمام زالو ها هم اونور مرز بودند. اون گنده اسمش چی
    «؟ بود
    « امت »
    آره، همون یارو. یهو پرید به سمت دختره، اما اون مو قرمزي خیلی سریع بود! اون جا خالی داد و زالوِ درست پرت شد »
    « تو بقل پل. خوب پل هم... تو که پل رو می شناسی
    « آره »
    تمرکزش رو از دست داد ، نمی تونم بگم که مقصر بوده ، اون خون آشام گنده درست رو پشتش نشسته بود. اونم »
    « بهش حمله کرد ، اینجوري نگام نکن ها ناسلامتی خون خوارها اومده بودن تو سرزمین ما
    سعی می کردم چهره اي آرام داشته باشم. اما از استرس زیاد داستان حتی اگر به خوبی و خوشی هم تمام میشد ناخن
    هایم را در گوشت دستم فشار می دادم .
    «.ِ.. به هر حال ، پل تیرش خطا رفت و طرف برگشت تو مرز خودشون. اما همون لحظه، آم م م، خوب اون، بلونده »
    براي توصیف خواهر ادوارد، چهره جاکوب ترکیبی از نفرت و انزجار را به خود گرفت.
    « رزالی »
    حالا هر چی که هست. پاشو از گلیمش دراز تر کرد، منو سام هم رفتیم به کمک پل. اونوقت اون سرگروهشون با »
    « ... اون پسر مو بلونده
    « کارلایل و جاسپر »
    می دونی که اصلا واسم مهم نیست. به هر حال، کارلایل با سام حرف زد، سعی کرد » . نگاه خشمگینی به من انداخت
    اوضاع رو آروم کنه. بعد خیلی عجیب شد، همه واقعاً آروم شدند، همون پسره که الان گفتی با افکارمون یکارایی کرد.
    « . ما می دونیم چیکار کرد، ولی من نمی تونستم آروم بگریم
    « آره، می فهمم چه حسی داره »
    « . خیلی مزاحم بود، همین حس رو میداد. به آدم بر می خوره »
    اون رهبر زالو ها به سام قبولوند که اولویت با ویکتوریاست. و بعد از تعقیب دوباره سراغ » با عصبانیت سري تکان داد
    شرایط فعلی مون بر می گردیم. اون یه مسیر رو به ما نشون داد، طوري که راحت بتونیم بوشو دنبال کنیم. اما دختره به
    سمت کوهستان رفته بود و بعدش هم یه راست رفته بود تو رودخونه وشنا کنان فرار کرده بود. اون گنده و اون یارو
    « . آرومه اجازه خواستن که بیان اینور مرز و برن دنبالش، اما ما گفتیم نخیر
    خوبه. منظورم اینه که ، شما ها حماقت کردید، ولی من خوشحالم که امت زیاد حواسش به خودش نیست ، ممکن »
    « بود صدمه ببینه
    پس اون زالو بهت گفته بوده که ما همین جوري بیخودي به یکی از افراد بیگناهش حمله » : جاکوب خرناسی کشید
    « ... کردیم
    « ادوارد هم دقیقاً همین رو گفت. فقط زیاد توضیح نداد » : به وسط حرفش پریدم « نه »
    « آهان » : جاکوب با صدایی آرام گفت
    از جایش بلند شد و از بین صدها قلوه سنگی که بر زمین ریخته بود یکی را برداشت و با حرکتی سریع و حساب شده
    اون زنیکه بر می گرده، به گمونم. ما یه بار دیگه هم بهش » . بر سطح آب دریا، چندین مایل آنطرف تر پرتاب کرد
    « حمله خواهیم کرد
    بر خود لرزیدم، البته که برمی گشت. آیا دفعه بعد ادوارد به من خبر می داد؟ مطمئن نبودم. بهتر بود از این به بعد مراقب
    آلیس باشم، شاید دوباره آینده را دید...
    به نظر می رسید جاکوب متوجه عکس العمل من نشده بود. او با چهره اي متفکر به موج هاي دریا خیره شده بود.
    « ؟ داري به چی فکر میکنی » : بعد از مدتی سکوت پرسیدم
    داشتم به حرفی که بهم زده بودي فکر می کردم... راجع به اون زمانی که گفتی رفیق خون آشام آینده بینت دیده بود »
    که تو از صخره پریدي و مثلاً خودکشی کردي. و اینکه چه جوري همه چیز بهم ریخت ، متوجه نشدي اگر منتظرم
    می موندي، اونوفت زال... آلیس نمی دید که تو پریدي؟ اونوقت هیچ چی عوض نمی شد. احتمالاً الان تو گاراجمون
    « ... بودیم. مثل هر شنبه ي دیگه. هیچ خون آشامی تو فورکس نمی موند. و تو و من
    دوباره غرق در افکارش سکوت کرد.
    با این طرز حرف زدن حالم رو بهم زد، انگار خوب میشد اگر خون آشامی در فورکس وجود نداشت. با تصور صحنه اي
    که او برایم تجسم کرده بود، قلبم به تپش افتاد .
    « به هر حال ادوارد برمی گشت »
    با شنیدن اسم ادوارد دوباره به خودش آمده بود. « ؟ یعنی تو مطمئنی »
    « جدا بودن... واسه هیچ کدوم از ما ممکن نیست »
    او می خواست چیزي بگوید، چیزي از سر خشم، اما جلوي خودش را گرفت، نفسی تازه کرد، و دوباره شروع کرد .
    « ؟ می دونستی سام از دستت خیلی عصبانیه »
    اوه، حالا فهمیدم. اون فکر می کنه اونا می رفتن اگر من اینجا » چند ثانیه طول کشید تا درك کنم « ؟ از دست من »
    « نبودم
    « نه، اینطوري نیست »
    « ؟ پس مشکلش چیه »
    جاکوب خم شد تا سنگ دیگري از زمین بردارد. سنگ را در بین انگشتانش می چرخاند. وقتی شروع به حرف زدن کرد،
    چمانش را به سنگ دوخته بود.
    وقتی سام دید... که اون اولا چه جوري بودي... وقتی بیل گفت که چارلی نگرانه که تو بهتر نمیشی... و وقتی از »
    « ... بالاي صخره پریدي
    شکلکی درآوردم. هیچکس قصد نداشت اجازه بدهد این خاطره از ذهنم پاك شود.
    اون فکر می کرد هیچکی تو دنیا مثل تو، بعد از اون همه اتفاق از کالن ها » چشمان جاکوب به سمت من برگشت
    متنفر نیست. سام یه جورایی احساس می کنه... تو به خودت خیانت می کنی وقتی همه چی رو راحت بخشیدي و
    « برگشتی پیش اونا
    باورم نمیشد سام تنها کسی بود که اینگونه فکر می کرد. صدایم با حالتی اسیدي خطاب به هر دوي آنها بالا رفت.
    « ... میتونی بري به سام بگی یه راست بره تو »
    جاکوب حرفم را قطع کرد، و به عقابی اشاره کرد که از بالا ناگهان با سرعت به سمت موج هاي « . اونجا رو ببین »
    دریا پرواز می کرد. قبل از اینکه به سطح آب برخورد کند، بالی زد و سپس در حالی که ماهی بزرگی را به چنگال گرفته
    بود از آنجا دور شد.
    همه جا شاهد این هستیم. قانون طبیعت... شکارچی و شکار. چرخه بی پایان » : با حالتی عرفانی زیر لب زمزمه کرد
    « مرگ و زندگی
    نفهمیدم دلیل سخنرانیش در باره طبیعت چه بود، احتمالاً قصد داشت موضوع بحث را عوض کند، اما بعد او با نگاهی
    عاقل اندر سفیه به من نگاهی انداخت .
    نگاه تندي به من تحویل داد . « شایدم ماهیه می خواست یه بوسه آتشین تثار عقاب کنه »
    « ؟ پس تو دنبال این هستی »
    « ؟ خوش قیافه دوست داري » صدایش زننده شده بود
    « . احمق نشو جیک »
    « ؟ پس پولداریش مهمه »
    « خیلی عالیه » : با ناراحتی گفتم
    پشتم رو به او « خام شدم که فکر کردم تو به من اهمیت میدي. من به اون بیچاره کلک زدم » . از جایم بلند شدم
    کردم و به راه افتادم.
    درست پشت سرم بود. دستم رو از پشت گرفت و من رو به سمت خودش چرخوند. « اَه ه ه... عصبانی نشو »
    « جدي گفتم »
    سعی کردم از حرف هایش سر در بیاورم، اما فقط پلک می زدم.
    اخم هایش در اثر عصبانیت در هم گره شد، و چشمان سیاهش در تاریکی فرو رفت.
    من دوستش دارم. نه به خاطر اینکه خوشگله یا پولداره. من نمی تونم حتی یه ذره فاصله رو در بینمون تحمل کنم. »
    چون اون دوست داشتنی ترین و متواضع ترین و جالب ترین و نجیب ترین آدمیه که تا حالا باهاش آشنا شدم. معلومه
    « ؟ که من عاشقشم. کجاي فهمیدن این برات سخته
    «. فهمیدنش غیرممکنه »
    « . خواهش می کنم سعی کن منو درك کنی، جاکوب
    دلیل قانع کننده اي که یه آدم براي دوست داشتن یه آدم دیگه لازم داره چیه؟ » . صبر کردم نیشخندش ناپدید شود
    « ؟ حتی اگر اشتباه کنه
    « فکر می کنم تو باید توي نوع خودت دنبال یه نفر بگردي. این معمولاً جواب داده »
    « خوب این مسخره است. فکر کنم من گیر مایک نیوتون می افتم »
    جاکوب به خودش پیچید و لبش را گاز گرفت. می دیدم که کلماتم او را زجر می دهد. اما حس عصبانیتم بیشتر از آن
    بود که به این چیزها فکر کنم. دستم را ول کرد و دست به سینه ایستاد. پشتش را به من کرد و رو به اقیانوس ایستاد .
    طوري که قابل شنیدن نبود. « من انسانم » زمزمه کرد
    « ؟ هنورم فکر می کنی انسان بودن دلیل مهمی هست » شکنجه وار ادامه دادم « تو به اندازه مایک انسان نیستی »
    « من اینو انتخاب نکردم » جاکوب از موج هاي خاکستري چشم بر نمی داشت «. این فرق میکنه »
    فکر می کنی ادوارد حق انتخاب داشته؟ اونم به اندازه تو نمی دونسته بعداً چه بلاّیی » . خنده اي از سر ناباوري کردم
    « سرش میآد. اون واسه اینکار اسم نویسی نکرده بوده
    جاکوب سرش را به نشانه مخالفت با حرکتی سریع به چپ و راست تکان میداد.
    و بعد به من خیره شد. « این فرق می کنه » : دوباره تکرار کرد
    نمی فهمم چرا نه؟ می تونی دست کم یه ذره کالن ها رو درك کنی. حتی فکرشم نمی کنی که اونا تا چه حد خوبن، »
    « از درون جاکوب
    « اونا نباید وجود داشته باشن. وجود اونها بر خلاف مقررات طبیعته » : آرامتر زمزمه کرد
    براي یک دقیقه با ناباوري و در حالی که یک ابرویم را بالا برده بودم به او خیره شدم. مدتی طول کشید تا متوجه من
    شد.
    « ؟ چیه »
    « ... ببین کی داره راجع به ماوراء الطبیعه حرف میزنه »
    با صدایی آرام و متفاوت سخن گفت، بزرگسال. متوجه شدم که صدایش ناگهان مثل پدر و مادر یا معلم ها شده.
    بلاّ، من اینجوري متولد شدم. این قسمتی از وجود منه. مثل خانواده ام، مثل همه ي قبیله ام این دلیل اینه که ما »
    « من هنوز انسانم » . به من نگاهی انداخت. چشمان سیاهش عمیق شده بود « ... هنوز اینجاییم. و گرچه
    دستم را گرفت و به سینه ي تب دار و سفتش فشرد. از پشت تی شرتش، می توانستم ضربان یکنواخت قلبش را در زیر
    دستم حس کنم.
    « آدماي عادي موتورشونو مثل تو دور نمی اندازن »
    آدماي عادي از هیولاها فرار می کنن بلاّ، و من هیچ وقت نگفتم عادي. فقط گفتم » ... لبخندي دردناك زد، نیمه لبخند
    « انسان
    عصبانی ماندن با جاکوب کار سختی بود. پس در حالی که دستم را از روي سینه اش بر می داشتم، شروع به خندیدن
    کردم.
    « تو این لحظه، به نظرم خیلی انسان می رسی »
    نگاهش را از من دزدید، لب پایینی اش لرزید و او در جواب به سختی آن را گاز «. من احساس انسان بودن می کنم »
    گرفت.
    دستش را در دست گرفتم. « اوه، جیک »
    این دلیل آمدن من بود. این دلیلی بود که حاضر بودم در بازگشتم با عواقبش روبرو شوم ، چرا که در انتهاي تمام
    عصبانیت ، جاکوب عذاب می کشید. در همین لحظه می شد درد را در چشمانش به وضوح دید.
    نمی دانستم چگونه می توانم به او کمک کنم، اما باید تلاشم را می کردم اما نه به این دلیل که به او مدیون بودم بلکه
    درد کشیدن او مرا هم عذاب می داد. جاکوب تبدیل به قسمتی از وجود من شده بود، و هیچ چیز و هیچ کس
    نمی توانست آن را تغییر دهد
  5. #5
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    فصل پنجم

    « ؟ حالت خوبه جیک؟ چارلی می گفت اوضاعت خیلی بده ! الان بهتر شدي »
    دستان گرمش در دور انگشتانم گره شد .
    نگاهش را از من می دزدید . « بدك نیستم »
    در حالی که مرا به دنبال خود می کشید، به سمت منطقه کوهستانی دریفت وود به راه افتادیم، نگاهش به سنگ
    ریزه هاي رنگ و وارنگ روي زمین خیره بود. من روي زمین و در کنار درختی نشستم، اما او ترجیح می داد دورتر از
    من و بر روي زمین خیس بنشیند. شاید می خواست چهره اش را از من پنهان کند ، گر چه دستم را در دستش حفظ
    کرد.
    خیلی وقت بود که اینورها نیومده بودم. شرط می بندم خیلی » : من به امید شکستن سکوت شروع به حرف زدن کردم
    « ... چیزا رو از دست دادم. راستی حال سام وامیلی چطوره؟ امَبري چی؟ کوئیل
    جمله ام را قطع کردم، به یاد آوردم جاکوب در مورد دوستش کوئیل بینهایت حساس است .
    « . آه ه ه... کوئیل » : جاکوب آهی کشید
    پس حتماً اتفاق افتاده بود ، و حالا کوئیل هم به گروه گرگ ها ملحق شده بود.
    « معذرت می خوام » : زیر لب گفتم
    « ! این حرفو جلوش نزنی ها » : با کمال تعجب، جاکوب با صداي خرناس مانندي گفت
    « ؟ منظورت چیه »
    « کوئیل نیازي به ترحم نداره ، برعکس خیلی ام مشتاق بود... و هیجان زده »

    این حرف به نظر بی معنی می رسید. بقیه گرگ ها از اینکه آنها هم مثل بقیه دوستانشان به این سرنوشت گرفتار
    شده اند، دچار افسردگی می شدند.
    « ؟ هان »
    کوئیل فکر می کنه این باحال ترین اتفاقیه که می تونسته واسش پیش بیاد. یه جورایی خودشم می دونسته آخرش »
    اینجوري میشه. اون خیلی خوشحال بود از اینکه دوباره دوستاش پیشش برگشتن... از اینکه بیاد تو این به اصطلاح
    « . نباید تعجب کرد. گمونم کوئیل اینجوریه دیگه » جاکوب باز هم خرناسی کشید « . گلّه و جزیی از اون بشه
    « ؟ یعنی خوشش اومده »
    اگه به جنبه خوبش نگاه کنی سرعت، » جاکوب به آرامی اضافه کرد « . راستش رو بخواي تقریبا همه خوششون میاد »
    آزادي، و قدرت... حس یه خانواده بودن... فقط من و سام ناراحت بودیم. سام خیلی وقته که به این چیزاي عادت کرده.
    «. فکر کنم فقط منم که الان نق و نق می کنم
    چرا تو و سام با هم فرق می کنید؟ اصلاً چه بلایی سر سام » . خیلی چیزها بود که دلم می خواست از آنها با خبر شوم
    سوال ها پشت سر هم بیرون پرید و اجازه جواب دادن را به جاکوب نداد. او هم به خنده افتاد. « ؟ اومده؟ مشکلش چیه
    « داستانش خیلی درازه »
    و بعد به یاد دردسري افتادم « . من یه داستان طولانی واست تعریف کردم. تازه، من عجله اي براي برگشتن ندارم »
    که در بازگشت به سرم می آمد. به خودم پیچیدم.
    « ؟ طرف از دستت عصبانی میشه » . به سرعت نگاهی به من انداخت، دوگانگی معنی حرفم را فهمیده بود
    « . آره »
    « خوب برنگرد. من می تونم رو کاناپه بخوابم » شانه اي بالا انداخت
    « اونوقت اون میاد دنبالم » : غرغر کنان گفتم « ! چه فکر خوبی »
    بدن جاکوب سفت شد، اما بعد لبخندي زد "یعنی واقعاً میاد؟ "
    « احتمالاً ، اگر احساس کنه من در خطرم »
    « فکراي من همیشه بهترین بوده »
    « خواهش می کنم جیک، این واقعاً منو آزار میده »
    « ؟ چی »

    اینکه شما دو تا آماده اید که همدیگرو بکشید. این منو دیوونه میکنه. نمیشه شما ها مثل » : با ناخرسندي گفتم
    « ؟ انسان هاي متمدن برخورد کنین
    لبخندي شومی بر لبانش نشست . « ؟ اون واقعاً آمادس تا منو بکشه » جاکوب بی توجه به عصبانیت من
    لا اقل اون در این مورد مثل یه آدم بزرگسال تصمیم » . متوجه شدم دارم فریاد می کشم « . اما انگار نه به اندازه تو »
    گیري می کنه. اون می دونه که صدمه زدن به تو مساویه با صدمه زدن به من ، بنابراین هرگز همچی کاري نمی کنه.
    « اما انگار تو اصلاً اهمیت نمیدي
    « آره، درسته شک ندارم ایشون خیلی آروم تشریف دارن » : جاکوب به تندي گفت
    « اَه ه ه ه »
    دستم را از میان دستش آزاد کردم و عقب نشستم. زانو هایم را درون سینه ام جمع کردم و دستهایم را محکم دورشان
    حلقه کردم، و به دوردست خیره شدم.
    جاکوب براي چند دقیقه سکوت کرد. بالاخره، از روي زمین بلند شد و کنار من نشست. دستش را دور شانه ي من
    انداخت. اما من آن را کنار زدم.
    « معذرت میخوام . قول میدم از این به بعد خودمو کنترل کنم » : به آرامی گفت
    جواب ندادم.
    « ؟ هنوزم می خواي راجع به سام برات تعریف کنم »
    شانه اي بالا انداختم .
    همونجوري که گفتم، داستانش خیلی درازه و عجیب. چیز هاي عجیب و غریب زیادي درباره زندگی جدید ما وجود »
    داره. هنوز من وقت نکردم حتی نصفش رو هم برات تعریف کنم. و جریان سام... خوب، راستش حتی مطمئن نیستم
    « بتونم درست تعریفش کنم
    کنجکاوي من تمام آثار خشمم را از ذهنم ربود.
    « گوش میدم » : به خشکی گفتم
    از گوشه ي چشمم دیدم که قسمت کناري صورتش به سمت بالا کشیده شد و لبخند زد.
    سام از همه ي ما بیشتر عذاب کشید. براي اینکه اولین نفر بود، و تنها بود، و نمی تونست به کسی بگه چه اتفاقی »
    واسش افتاده. پدربزرگ سام درست قبل از تولدش مرده بود، و پدرش هم زیاد پیشش نمونده بود. هیچ کس نبود که

    نشانه ها رو ببینه و درك کنه. اولین بار که اتفاق افتاد... اولین باري که تغییر شکل داد... فکر می کرده که عقل از
    سرش پریده. دو هفته طول میکشه تا آروم میشه و دوباره تغییر شکل میده. این قبل از اینکه تو بیاي به فورکس اتفاق
    افتاده بوده بنابراین یادت نمیاد مادر سام و لیا کلیرواتر ماموراي جنگل بانی و پلیس رو فرستادن دنبالش احتمال
    « ... می دادن بلایی سرش اومده باشه
    لیا دختر هري بود... شنیدن اسم او زنجیره اي از غم و قصه را در درونم جاري کرد. .... « ؟ لیا » : با تعجب پرسیدم
    هري کلیرواتر. دوست قدیمی چارلی. او در بهار گذشته بر اثر سکته قلبی از دنیا رفته بود.
    آره. لیا و سام تو دوران دبیرستان با هم عاشق و معشوق بودن. اون دو تا از وقتی خیلی » : صدایش با احتیاط تغییر کرد
    « بچه بودن باهم بودن. دختر بیچاره از اینکه سام یهو غیبش زده بود خیلی ترسیده بود
    « ... اما اون و امیلی »
    نفسش را به آرامی به داخل سینه کشید و بعد با افسوس خالی کرد . « . به اونم می رسیم... اینم بخشی از داستانه »
    به نظرم احمقانه رسید، که تا قبل از این فکر می کردم سام قبل از امیلی، عاشق فرد دیگري بوده باشد. بعضی از مردم
    در زندگی شان بارها و بارها عاشق می شدند و بعد شکست می خوردند. فقط به این دلیل که من سام را با امیلی دیده
    بودم، و او را بدون هیچکس دیگري تصور می کردم. طوري که لیا به او نگاه می کرد... خوب، این همان حالتی بود که
    من در چشمان ادوارد می دیدم ، وقتی که به من نگاه می کرد .
    سام برگشت. اما به کسی نگفت کجا بوده. شایعاتی پخش شد بیشتر می گفت که اون کار خوبی » : جاکوب گفت
    نمی کرده. و بعد خیلی ناگهانی در یک بعد از ظهر، سام به دیدن پدربزرگ کوئیل ها رفت. و اتفاقی متوجه شد که
    کویئل پیر، آقاي آتیرا با خانم اُولی قرار ملاقات داره. سام باهاش دست میده. کوئیل بیچاره سنگ کوب میکنه."
    جاکوب به خنده افتاد .
    « ؟ واسه چی »
    جاکوب پایین صورتم را در میان دستش گرفت و سرم را چرخاد تا من او را بهتر ببینم... به سمت من خم شد... صورتش
    تنها چند سانت با من فاصله داشت... گرماي دستش صورتم را می سوزاند، انگار که تب دار بود.
    احساس ناراحتی می کردم. صورتم بیش از اندازه به او نزدیک بود و پوست دست گرمش صورتم را « . آره، باشه »
    می آزرد.
    « دست سام درست مثل یه ماهی تابه داغ می مونه » جاکوب دوباره به خنده افتاد
    خیلی نزدیک شده بود، گرماي نفس هایش را حس می کردم. به شکل ناخودآگاه، دستش را از صورتم کشیدم و از او
    دور شدم. اما دستش را در دستم نگه داشتم تا به احساساتش صدمه اي نخورد .

    لبخندي زد و به عقب برگشت، انگار از تلاش من براي دوري از خودش بویی نبرده بود.
    خوب اقاي آتیرا یه راست رفت سراغ بقیه بزرگان قبیله. عده اي کمی باقی مونده بودند که یه چیزایی می دونستن، »
    که به خاطر می آوردن. آقاي آتیرا، بیلی و هري قبلاً دیده بودن که پدربزرگ هاشون تغییر شکل می دادن. وقتی بزرگ
    کوئیل ها بهشون گفت، اونا یواشکی و مخفیانه به ملاقات سام رفتن. وقتی فهمید جریان از چه قراره، همه چیز راحت
    تر شد ، دیگه سام تنها نبود. اونا می دونستن با اومدن کالن ها، خیلی زود افراد دیگه اي هم مثل سام مبتلا خواهند
    اما هیچکس دیگه اي به اندازه کافی بزرگ نشده بود ، بنابراین سام منتظر بقیه ما » . اسم آنها را با نفرت ادا کرد « شد
    « . شد تا به گروه بپیوندیم
    کالن ها روحشونم خبر نداشته. اونا نمی دونستن گرگینه ها هنوزم وجود دارن. اونا نمی دونستن که » : زمزمه کردم
    « بازگشتشون باعث تعقیرات شما میشه
    « . هیچ چیز نمی تونه اتفاقی که به خاطر اونا افتاده رو تغییر بده »
    « . یادم باشه اجازه ندم دوباره عصبانی شی »
    « تو فکر می کنی منم باید مثل تو بخشنده باشم؟ همه ما نمی تونیم پاك و فداکار باشیم »
    « بزرگ شو جاکوب »
    « اي کاش می تونستم » : به آرامی زمزمه کرد
    « ؟ چی گفتی » به او خیره شدم، سعی می کردم معنی پاسخش را در یابم
    « یکی از همون چیزاي عجیبی که بهت گفتم » : جاکوب با نیشخندي گفت
    « ؟ تو... نمی تونی... بزرگ شی؟... تو هم؟... بازم... نه ،داري شوخی می کنی » : با چشمان گشاد از حیرت گفتم
    چ کلمه اش را به حالتی غلیظ و آبدار بیان کرد . « ! نوچ »
    احساس کردم خون به چهره ام دوید. و چشمانم پر از اشک شد ، اشک از سر خشم. دندان هایم با صدایی بلند به هم
    ساییده میشد .
    « ؟ بلاّ ؟ مگه من چی گفتم »
    از جایم بلند شدم، مشت هایم گره شده بود و تمام بدنم می لرزید .
    « تو... رشد... نمی کنی » : از بین دندان هایم گفتم
    « ؟ ما هیچ کدوم بزرگ نمی شیم. تو چت شده » . جاکوب به آرامی دستم را گرفت، سعی کرد مرا دوباره بنشاند

    « یعنی فقط منم که دارم پیر میشم؟ من هر روز گندي که می گذره دارم پیرتر میشم »
    تقریبا لیز خوردم ، دست هایم را در هوا تاب دادم تا تعادلم را حفظ کنم. به یاد آوردم که من پاهاي لاغر و ضعیف
    لعنتی! آخه این چه » . چارلی رو به ارث برده ام. احساسات درونی ام با تضاد با حالات ظاهري ام عمل می کردند
    « ؟ دنیایه؟ پس عدالت کجاست
    « سخت نگیر بلاّ »
    « ... خفه شو جاکوب، فقط خفه شو. این انصاف نیست »
    « تو واقعا پاتو کوبیدي زمین؟ فکر می کردم دخترا این کارو فقط تو تلویزیون انجام میدن »
    با بی قراري ناله اي کردم.
    « اینقدرام که فکر می کنی بد نیست. بشین تا واست توضیح بدم »
    « ... ایستاده هم می تونی »
    « باشه. هر چی تو بخواي، ولی گوش کن، من بزرگ میشم..... یه روزي » : چشمانش را چرخاند
    « توضیح بده »
    با دست به تنه درخت ضربه زد. چند ثانیه غرغر کردم. اما بعد نشستم. عصبانیتم به همان سرعتی که به وجود آمده بود
    از بین رفت و متوجه شدم حرکات احمقانه اي انجام داده ام .
    وقتی خودمون بتونیم کنترلمون رو به دست بگیریم و بکشیم کنار ، وقتی تغییر شکل دادن هامون » : جاکوب گفت
    سري به نشانه ي محال بودن این امر تکان داد. « . تموم شه، دوباره رشد می کنیم. البته اونقدرام کار آسونی نیست
    فکر می کنم یاد گرفتن این نوع خودداري خیلی زمان می بره. حتی سام هم هنوز به این مرحله نرسیده ، دلیلش اینه »
    که یه دسته زالو مدام دور و برمون می چرخن. با بودن اونها و نیاز به محافظت شدید ما حتی فکرشم نمی تونیم بکنیم.
    « اما تو هم فکر نکنی الان هم خبریه ، همینجوریشم من الان از تو بزرگترم. لااقل از لحاظ جسمی که اینطوره
    « ؟ داري راجع به چی حرف میزنی »
    « ؟ به من نگاه کن بلا، به نظرت من شانزده سالمه »
    « نه دقیقاً ، فکر کنم » نگاهی به قامت عظیمش که مانند یک فیل ماموت بود، انداختم. سعی کردم بیغرض باشم
    به هیچ وجه. وقتی ما تبدیل به گرگ می شیم، ژن هاي گرگینه ایمون آزاد میشه و ما در طول چند ماه از داخل رشد »
    « می کنیم. یهو خیلی رشد می کنیم

    از لحاظ فیزیکی، من الان بیست و پنج سالمه، یا یه همچی سنی. پس لازم نیست جنابعالی » : شکلکی در آورد
    « بترسید که از من شیش هفت سال بزرگتر بشی
    بیست و پنج سال، یا یه همچی سنی. فکر به این موضوع سرم را به درد آورد. اما بعد به یاد رشد ناگهانی او افتادم ، او
    جلوي چشمان حیرت زده من رشد کرده بود و به شکل حالا در آمده بود. یادم آمد که اندازه اش هرروز با روز قبل فرق
    می کرد ، سرم را تکانی دادم. سرم گیج می رفت .
    خوب حالا می خواي داستان سام رو بشنوي؟ یا بازم می خواي به خاطر چیزهایی که در کنترل من نیست جیغ جیغ »
    « ؟ کنی
    « ببخشید. من رو جریانات سنی حساسم. میره رو اعصابم » : نفس عمیقی کشیدم
    چشمان جاکوب تنگ شد، انگار داشت تصمیم می گرفت براي شروع حرفش از چه کلماتی استفاده کند
    از اونجایی که نمی خواستم در مورد مسایل حساس حرف بزنم، شاید بعداً حرف می زدم. قبل از اینکه پیمان شکسته
    خوب وقتی سام فهمید چه اتفاقی براش افتاده ، وقتی با بیلی و هري و آقاي آتیرا رو » میشد. به او یادآوري کردم
    نفسی تازه کردم : «... ملاقات کرد، گفتی دیگه واسش سخت نبود. و همینجوري که گفتی، قسمت خوبش شروع شد
    « ؟ چرا سام اینقدر از اونا بدش میاد؟ چرا دلش می خواد منم ازشون بدم بیاد »
    « خوب قسمت عجیبش همینجاست » : جایکوب نفس عمیقی کشید
    « من به چیزاي عجیب عادت دارم »
    خوب، حق با توست. سام می دونست چه اتفاقی افتاده و » : قبل از اینکه ادامه بدهد خرناسی کشید « . آره میدونم »
    « . تقریباً همه چی براش حل شده بود. از بعضی جهات، زندگی اش به حالت خوب معمولی که نه، زندگی اش بهتر شد
    سام نمی تونست به لیا چیزي بگه. ما » و بعد حالت چهره جاکوب تعقییر کرد، انگار به موضوعی دردناك رسیده بود
    اجازه نداریم به بقیه که نباید چیزي بدونن، داستان رو لو بدیم. و البته براي لیا خطرناك بود که سام دور و برش بگرده
    اما سام کلک زد مثل همون کاري که من با تو کردم. لیا از اینکه بهش نمی گفت کجا بوده حسابی آتیشی شده بوده
    کجا رفته بودي ، کجا می خوابیدي ، چرا اینقدر خسته اي ، اما اونا با هم کنار اومدن سعی کردن اونا همدیگر رو
    « خیلی دوست داشتن
    « ؟ اونوقت چی شد؟ لیا فهمید چه اتفاقی افتاده »
    « نه، مشکل اینجا نبود. دختر عموي لیا، امیلی یانگ، براي یک هفته اومد تا پیش شون بمونه » سري تکان داد
    « ؟ امیلی دختر عموي لیا ست »
    « دختر عموي دومِ شه. خیلی بهم نزدیکن ، وقتی بچه بودن با هم عین دو تا خواهر بودن »

    سري تکان دادم . « ؟... این... وحشتناکه... چطور سام تونست »
    « ؟ اینقدر زود راجع بهش قضاوت نکن. تا حالا کسی بهت نگفته ؟... راجع به نشانه گذاري چیزي نشنیدي »
    « ؟ نشانه گذاري؟...نه، یعنی چی » : کلمه ناآشنا را به خودم تکرار کردم
    این یکی از اون چیزاي سختیه که ما باهاش طرفیم. براي همه پیش نمیاد. در حقیقت، جزء استثناعاته ، نه قوانین. »
    سام تا اون موقع همه ي داستان ها رو شنیده بود، داستان هایی که ما فکر می کنیم افسانه است. راجع به نشانه گذاري
    « ... هم شنیده بود ، اما حتی خوابش رو هم نمی دید که
    « ؟ چی شد »
    سام عاشق لیا بود. اما وقتی امیلی رو اونجا دید، دیگه اونقدرا مهم نبود. » . چشمان جاکوب روي اقیانوس خیره ماند
    چشمانش به سمت من « . بعضی وقت ها خودمونم دقیقا نمی دونیم چرا اینجوري نیمه گمشده مون رو پیدا می کنیم
    « منظورم... نیمه ي دوم مونه » برگشت
    « ؟ چی؟ عشق در نگاه اول »
    یه ذره از اونی که گفته قدرتمند تر. بمراتب » . جاکوب لبخند نمی زد. چشمان سیاهش با انتقاد به من خیره شده بود
    « خالص تر
    « ؟ ببخشید. داشتی جدي می گفتی »
    « . بله »
    صدایم هنوز قانع نشده بود، و او این را از صدایم فهمید. « . عشق در نگاه اول، فقط خیلی قدرتمند تر »
    تو می خواي بدونی » . به سختی شانه اي بالا انداخت « . توضیح دادنش آسون نیست. به هر حال مهم هم نیست »
    چی شد که سام از خون آشام ها متنفر شد، که از خودش متنفر بشه. و این اتفاقی بود که افتاد. اون قلب لیا رو شکست.
    اون تمام قول هایی که داده بود رو زیر پا گذاشت. هر بار که تو چشماي لیا اتهام اش رو می دید از خودش بدش
    « می اومد. و لیا حق داشت
    ناگهان از حرف زدن باز ایستاد، انگار می خواست بیشتر از حدي که اجازه داشت حرف نزند.
    سام وامیلی الان با هم بودن. مثل دو تکه « ...؟ امیلی چطوري با این موضوع کنار اومد؟ اگر اینهمه به لیا نزدیک بود »
    پازل، که براي هم ساخته شده بودند. هنوز هم... چطور امیلی توانسته بود از کنار این موضوع که سام معشوقه لیا بوده
    است بگذرد؟ کسی که مثل خواهرش بود...

    اولش، لیا خیلی عصبانی شد. اما میزان سرسپردگی و عشق اون دوتا خیلی زیاد بوده. و بعد، سام تونست همه چیزو »
    « ؟ بهش بگه. هیچ قانونی وجود نداره که بتونه تو رو از نیمه ي گمشده ات جدا کنه. می دونستی لیا چطوري زخمی شد
    داستان حمله خرس به لیا در تمام فُورکس دهان به دهان چرخیده بود، اما من می دانستم اصل ماجرا یک راز « آره »
    است .
    ادوارد همیشه می گفت گرگینه ها قیل قابل پیش بینی هستن. آدماي نزدیک شون صدمه می بینن.
    خوب، در کمال تعجب اونا مسائل رو اینجوري بین هم حل کردن. سام ترسیده بود، از خودش بدش می اومد، به »
    خاطر کاري که مرتکب شده بود ، احتمالا خودشو می انداخت جلوي یه اتوبوس، البته اگر حالشو بهتر می کرد. بالاخره
    « ... هم اینکارو می کرد، تا راحت بشه، اونوقت، یه جورایی همیشه این لیا بود که بهش آرامش می داد و بعد از اون
    جاکوب حرفش را تمام نکرد، و متوجه شدم داستان شخصی شده و او حق تعریف کردنش را ندارد .
    « ... بیچاره سام، بیچاره لیا » زمزمه کردم « . بیچاره امیلی »
    « آره. لیا بدترین بلایی که میشد سرش اومد. با یه قیافه شجاع ، اون دیگه ساقدوش عروس شده بود »
    نگاهم را دزدیدم، و به صخره هایی که مانند انگشت هایی جدا از هم از سطح آب بیرون زده بودند و لبه جنوبی لنگر
    گاه را پوشانده بودند، خیره شدم. نگاهش را روي چهره ام حس می کردم، منتظر من بود تا چیزي بگویم.
    « ؟ این اتفاق واسه تو هم افتاد؟... این عشق در نگاه اول » : همانطور که نگاهم به جایی دیگر بود، بالاخره پرسیدم
    « نه فقط سام و جِراد اینجوري شدن » : حرفم را قطع کرد
    سعی کردم صدایم مؤدب و آرام باشد. آسوده شده بودم. و سعی داشتم این حس را براي خودم تشریح « اوهم »
    می کردم. تصمیم گرفتم فقط به این خاطر که جریانات عجیب و گرگ نمایی بین ما دو نفر نیست، خوشحال باشم.
    رابطه دوستی بین ما به حد کافی آشفته بود. دیگر گنجایش حجم بیشتري از اتفاقات مافوق طبیعه را در خودم نداشتم.
    او هم سکوت کرده بود، و حس سکوت پیچیده در فضا آزار دهنده شده بود. چیزي به من می گفت که نمی خواهم
    بفهمم او به چه چیز می اندیشد.
    سکوت را شکستم. « ؟ بگو ببینم جِراد چیکار میکنه »
    چیز خاصی نیست. فقط یه دختري هست که الان یکسال تو مدرسه کنارش می شینه، اما اون حتی یکبار هم بهش »
    توجه نکرده بود. وقتی تغییر کرد، دیگه نمیزاره دختره از جلوي چشمش تکون بخره. کیم خیلی خوشحاله ، خیلی ازش
    نیشخندي زد. « ... خوشش میاد. تمام دفتر خاطراتش رو پر کرده از اسم اون
    « جِراد اینارو بهت گفته؟ من که گمون نکنم »

    « فکرکنم نباید بهش می خندیدم. آخه خیلی خنده داره » . جاکوب لبش را گاز گرفت
    « ؟ نیمه دوم... هان »
    « ؟ جِراد از قصد چیزي به ما نمیگه. قبلا بهت گفته بودم، یادت نیست » : آهی کشید
    « ؟ اوه، آره. شما می تونین صداي افکار همدیگه رو بشنوید. اما فقط وقتی گرگ هستید، درسته »
    « دقیقاً ، مثل رفیق زالوت » : غرغر کنان گفت
    « ادوارد » : تصیح کردم
    باشه، باشه. همینجوري بود که این همه از افکار سام فهمیدم دیگه. البته اگر می تونست انتخاب کنه خودش همه »
    درد را میشد به راحتی در لحن صدایش حس « . چی رو واسمون تعریف می کرد. راستش، ما همه مون از این متنفریم
    « خیلی بده. نه حریمی، نه رازي. هر چیزي که ازش شرم داري، جلوي چشم دیگران پهن شده » کرد
    « این وحشتناکه » . زمزمه کردم
    زیر ماه آبی رنگ، وقتی یه خون » : از سر لج اضافه کرد « . وقتی لازم باشه با هم هماهنگ باشیم خیلی بدرد بخوره »
    غرید « . آشام وارد قلمروي ما شد. لارنت خیلی حال داد. اما اگر شنبه گذشته کالن ها سر راهمون سبز نمیشدن...اَه ه ه
    دستانش را محکم مشت کرد . « . ما می تونستیم اون زنیکه رو بگیریم »
    بر خود لرزیدم. همانقدر که نگران بودم جاسپر و امت صدمه ببینند ، از تصور رویاروئی جیکوب و ویکتوریا ترس تمام
    وجودم را در بر می گرفت. جاسپر و امت فنا ناپذیر بودند، اما جیکوب، هنوز گرم بود، هنوز هم شمایل انسانی داشت.
    فانی. به رویارویی جیکوب و ویکتوریا اندیشیدم، موهاي بلندش بر روي صورت گربه وارش موج میخورد، باز هم لرزیدم.
    « ؟ خودتم همین حسو داري؟ وقتی طرف تو سرته » : جیکوب با کنجکاوي به من نگاه کرد
    « اوه، نه ، ادوارد هیچ وقت تو سر من نیست. آرزوشه »
    جیکوب گیج شده بود.
    براي اون، » . صدایم از روي عادت همیشگی لحنی از خود راضی به خود گرفته بود « . اون نمی تونه ذهن منو بخونه »
    « فقط من اینطوریم. ما نمی دونیم چرا نمی تونه
    « ! عجیبه » جیکوب جواب داد
    « احتمالاً معنیش اینه که مغز من یه چیزیش میشه » . حس قبلی ام ناپدید شد « آره »
    جیکوب آرام گفت "من مطمئنم که مغز تو یه چیزیش میشه."

    « خیلی ممنون »
    ناگهان آفتاب از زیر ابرها بیرون آمد، چیزي که اصلا انتظارش را نداشتم. مجبور بودم چشمانم را تنگ کنم تا بهتر
    سطح آب را ببینم. تمام رنگ ها تغییر کرده بود ، موج ها از خاکستري به آبی، درختان از سبز زیتونی روشن به سبزي
    روشن و شفاف. و سنگ ریزه هاي رنگ و وارنگ مثل جواهرات می درخشیدند.
    هر دوي ما چند دقیقه سکوت کردیم، هیچ صدایی جزء صداي شکستن امواج به سطح اسکله به گوش نمی رسید.
    صداي حرکت سنگ هاي کوچک کف دریا بر اثر حرکت آب. و صداي جیغ مرغان دریایی که بر فراز سرمان پرواز
    می کردند. همه چیز بی نهایت آرامش بخش بود.
    جیکوب نزدیک تر به من نشست، طوري که بتواند به بازوي من تکیه بدهد. خیلی گرم بود. کمتر از یک دقیقه،
    بارانی ام را در آوردم. صدایی از سر خرسندي از ته گلویش تولید کرد و گونه اش را روي سر من گذاشت. احساس
    می کردم آفتاب پوستم را می سوزاند ، گرچه آفتاب از بدن جیکوب گرم تر نبود ، و من متعجب بودم که چقدر طول
    می کشید که کاملا می سوختم.
    با بی خیالی، دست راستم را به سمت بالا چرخاندم، و با دقت به تلالو زخمی که جیمز آنجا به یادگار گذاشته بود خیره
    شدم.
    « ؟ داري به چی فکر می کنی » آهسته گفت
    « . به خورشید »
    « . هوم م م. خیلی خوبه »
    « ؟ تو داري به چی فکر می کنی » : پرسیدم
    یاد اون فیلم احمقانه اي افتادم که تو منو با خودت بردي به دیدنش، مایک نیوتون بالا » : نخودي با خودش خندید
    « اُورد و گند زد به همه چیز
    من هم به خنده افتادم، و از اینکه چطور زمان خاطرات را تغییر میداد، حیرت زده شدم. در آن زمان من خیلی تحت
    فشار بودم، و پریشانی. خیلی چیزها آنشب دست خوش تغییرات شد و حالا م یتوانستم بخندم. آنشب آخرین شبی بود
    که من و جیکوب با هم بودیم و هیچ چیز در مورد ارثیه او نمی دانستیم. آخرین خاطره انسانی. و در کمال تعجب،
    خاطره اي دلچسب .
    دلم واسه اون موقع ها تنگ شده. اونجوري که آزاد بودم ، ساده و سر راست. خوشحالم که خاطرات » : جیکوب گفت
    « خوبی دارم
    او متوجه تغییر ظاهر من شد، وقتی که راجع به خاطرات خودم فکر می کردم.

    « ؟ چی شده »
    از او فاصله گرفتم تا راحت تر بتوانم حالات صورتش را بخوانم. در آن لحظه ، گیج « ... راجع به خاطرات خوش تو »
    میشه بهم بگی دوشنبه ي پیش داشتی چیکار می کردي؟ به یه چیزي فکر کردي که ادوارد رو آشفته » . شده بود
    آشفتگی کلمه مناسبی براي تشریح حال ادوارد نبود. اما من جواب می خواستم. پس تصمیم گرفتم دوباره « ... کرد
    جیک را احساساتی نکنم .
    « ؟ داشتم به تو فکر می کردم. زیاد خوشش نیومده؟ اینطور نیست » . صورت جیکوب با درك حرف هاي من روشن شد
    « ؟ راجع من؟ به چی من فکر می کردي »
    من یاد قیافه ات افتاده بودم، زمانی که سام پیدات کرده بود ، اینو تو سرش دیدم، انگار خودم » ، جیکوب زیر خنده زد
    اونجا بودم. می دونی این خاطره همیشه دنباله سامِ و بعد یاد اون زمانی افتادم که تو اومدي پیش من شرط می بندم
    حتی یادتم نمیاد اون موقع چه وضع ناجوري داشتی، بلاّ . چند هفته قبل از اینکه دوباره شبیه انسان ها بشی. یاد وقتی
    جیکوب خودش را عقب کشید، و «"... افتادم که دستات رو دور خودت حلقه می کردي، تا بتونی خودتو جمع و جور کنی
    برام خیلی سخت بود که ناراحتی هاتو به یاد بیارم. و این تقصیر من نبود. اما خوب فکر کردم » . بعد سري تکان داد
    « احتمالا این واسه ي اون رنج آوره. گفتم ببینم در مقابل این خاطرات چی کار میکنه
    « ... جیکوب بلک، دیگه هرگز اینکارو انجام نمیدي! بهم قول بده » . با مشت به شانه اش کوبیدم. دستم درد گرفت
    « هیچم قول نمیدم. ماه هاست که اینقدر تفریح نکرده بودم »
    « ... خودت خواستی، جیک...کمکم کن بلند شم »
    « اوه، گیر نده بلاّ . آخه من کی قراره دوباره اونو ببینم؟ نگران نباش »
    از جایم بلند شدم و دستم را از دست اش بیرون کشیدم. خودم را آزاد کردم .
    با التماس دست ام را محکم تر گرفت. "معذرت می خوام. و... باشه، دیگه تکرار نمیشه. قول « نه. تو رو خودا نرو »
    « میدم
    « ممنون جیک » نفس راحتی کشیدم
    « بیا، بیا بریم داخل خونه » : آرزومندانه گفت
    راستش رو بخواي، من دیگه واقعا باید برم. آنجلا وِبِر الان منتظرمه. و تازه آلیس هم تا الان خیلی نگرانم شده. »
    « نمی خوام از این بیشتر اذیتش کنم
    « اما آخه تو تازه رسیده بودي »

    به سمت خورشید که حالا به بالاي سرمان رسیده بود، خیره شدم. چطور زمان « خودم هم می دونم » تایید کردم
    اینقدر زود گذشته بود؟
    صدایش دردمند شده بود. «. معلوم نیست دوباره کی می بینمت » . ابرو هایش به سمت پایین و روي چشمانش جمع شد
    غیر ممکن بود. « . من دفعه دیگه که ادوارد نباشه برمی گردم »
    « این کلمه ي خوبی واسه کاریه که اون میکنه. زالوهاي چندش آور » . چشمانش را بالا داد « ؟ اگر نباشه »
    دوباره او را گول زدم، وانمود کردم که می خواهم دستم را از « اگر مؤدب نباشی، من دیگه هیچوقت بر نمی گردم »
    دستش بیرون بکشم، اما او اجازه نداد .
    « اوه، عصبانی نشو... یهو خُل و دیوونه میشم »
    « ؟ اگر دوباره سعی کردم برگردم، تا اون موقع باید یه چیزایی رو یاد بگیري. باشه »
    منتظر شد.
    ببین، برام مهم نیست که کی خون آشامه و گرگینه. اینا خارج از موضوعه. تو جیکوب هستی و اون » . توضیح دادم
    « ادوارد، و من هم بلا. دیگه هیچ چیز مهم نیست
    جمله آخر را « . و اون خون آشامه » با بی میلی اضافه کرد « . ولی من گرگینه ام » . چشمانش به آهستگی تنگ شد
    با حالتی آشکار از تنفر اضافه کرد.
    « ! و منم متولد ماه سنبله هستم » با عصبانیت فریاد زدم
    ابرو هایش را بالا برد، و با چشمانی حیرت زده میزان خشم من را اندازه گرفت. بالاخره، شانه اي بالا انداخت .
    « ... خوب اگر تو اینطوري می خواي »
    « آره. همینطوره »
    لبخندي به من زد. لبخندي آشنا که دلم « . باشه، فقط بلا و جیکوب. اصلاً حوصله این مسخره بازي ها رو ندارم »
    براي دیدنش تنگ شده بود. در جواب من هم لبخندي گرم به او زدم.
    « واقعا دلم برات خیلی تنگ شده بود جیک »
    لبخندي به پهناي صورت اش زد. چشمانش صاف و شادمان بود. خالی از خشم و نفرت گذشته ها. « منم همینطور »
    « ؟ بیشتر از اونی که فکرشو بکنی. میشه زود برگردي »
    « زودتر از اونی که بتونم » . قول دادم
  6. #6
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    فصل6
    سوییس
    زمانی که از کنار خانه هاي کنار جاده می گذشتم توجهء به جاده اي که در زیر نور مستقیم خورشید می درخشید
    نداشتم. تمام هوش و حواسم بر روي اطلاعاتی بود که جیکوب سخاوتمندانه با من تقسیم کرده بود. سعی می کردم به
    آنها سر و سامان ببخشم، و سعی کنم آنها را باور کنم. با وجود حجم بالاي افکارم، احساس سبکی می کردم. وقتی
    لبخند جیکوب را دیدم، که رازهایش را با من در میان گذاشته بود ، خوب همه چیز عالی نبود ، ولی دست کم همه چیز
    بهتر شده بود. حق داشتم آنجا را ترك کنم. جیکوب به من نیاز داشت. و مشخصاً ، همه چیز برایم معلوم بود، به هیچ
    وجه خطري وجود نداشت .
    ناگهان از زمین سبز شد. تا یک دقیقه قبل در آینه جلویی ماشینم فقط جاده خالی دیده میشد، یک دقیقه بعد، خورشید
    بر سطح صاف و صیقلی اتوموبیل ولوو اي نقره اي می تابید که پشت سرم به سرعت حرکت می کرد .
    « . اَه ه ه. لعنتی » : زیر لب گفتم
    تصمیم گرفتم کنار بزنم. اما من بزدل تر از آن بودم که بتوانم با او روبرو شوم. مثل بچه هاي کلاس اولی ترسو شده
    بودم، و خانه چارلی هم نزدیک بود. می توانستم از او به عنوان سپر دفاعی ام استفاده کنم. لا اقل مجبور می شد
    صدایش را پایین نگه دارد.
    ولوو درست در فاصله یک اینچی من پیش می آمد. نگاهم را به جاده روبرویم دوختم .
    ترسان و لرزان، به سمت خانه ي آنجلا رفتم، بی آنکه به آینه جلویم نگاه کنم. می دانستم نگاهش بر روي آینه جلو
    سوراخی به وجود آورده .
    او تا زمانی که من جلوي خانه ي وِبِر ها ترمز کردم، به دنبالم می آمد. اما توقف نکرد. زمانی که از کنارم می گذشت
    هم نگاهش نکردم. نمی خواستم حالت صورتش را ببینم. در امتداد پیاده رو به سمت در ورودي خانه دویدم تا او از آنجا
    دور شد .

    قبل از اینکه چند ضربه به در بزنم، بِن در را برایم باز کرد. انگار پشت در ایستاده بود.
    « ! هی بلاّ » : با تعجب گفت
    شاید آنجلا قرارمان را فراموش کرده بود. و بعد در وحشت بازگشت به « ؟ سلام بِن، آم م م… آنجلا خونه است »
    خانه غرق شدم.
    و بعد او بالاي پله ها ظاهر شد. « بلاّ » . صداي آنجلا حرف بِن را قطع کرد « . آره. البته »
    بِن و من هر دو با شنیدن صداي ترمز شدید ماشینی از جا پریدیم، گرچه من به هیچ وجه نترسیدم ، موتورماشین با
    صداي مهیبی خاموش شد. صدایش اصلاً شبیه ماشین ولوو نبود. این احتمالًا صداي مهمانانی بود که بِن انتظارشان را
    می کشید .
    « آستین اومد » : آنجلا به کنار بِن رسیده بود که او گفت
    صداي بوقی از سمت خیابان شنیده شد .
    « بعداً می بینمت، دلم واست تنگ میشه » : بِن گفت
    او دستش را دور گردن آنجلا انداخت و صورتش را به سمت خودش کشید تا هم قد هم شوند و بتواند او را با شوق و
    ذوق ببوسد. بعد از یک ثانیه، آستین دوباره بوق زد.
    « . خداحافظ آنجی، دوست دارم » بِن وقتی از کنارم به سرعت می گذشت فریاد زد
    آنجلا تاب تاب میخورد. صورتش از فرط خجالت صورتی شده بود. اما بعد به خودش آمد و تا زمانی که بِن و آستین از
    دید ناپدید شدند برایشان دست تکان داد. و در پایان لبخند تلخی زد .
    ممنونم که کمکم میکنی، بلاّ. از ته قلبم میگم. نه فقط اینکه از چاق شدن خلاصم » نفسی از سر راحتی کشید
    « . می کنی، دو ساعت منو از دست تماشاي فیلم هاي ضعیف هنري نجات دادي
    من هم احساس شرم می کردم و صورتم قرمز شد. حتی نفس کشیدن برایم « . از خدمتگذاري شما مشعوف هستم »
    سخت شده بود. احساس انسانیت آنجلا برایم بی نهایت خوشایند بود. تجربه ي طبیعی در دنیاي عادي خوشایند تر بود.
    به دنبال آنجلا به بالاي پله ها رفتم و وارد اتاقش شدم. او سر راهش به اسباب بازي هایی که روي زمین ولو شده بود
    لگد زد. خانه به طرز غیر معمولی ساکت بود.
    « ؟ خانواده ات کجان »

    پدر و مادرم دوقلو ها رو به یه مهمانی در پورت آنجلس بردن. باورم نمیشه اومدي کمکم کنی. بِن واسه اینکه از زیر »
    شکلکی در آورد. « . کار در بره خودش رو به مریضی زد
    وارد اتاق آنجلا شدم و در آنجا، دسته اي از پاکت هاي نامه انتظارمان را می کشیدند . « . اصلا مهم نیست »
    نفسم در سینه حبس شد. آنجلا با نگاهی عذر خواهانه به من نگاه کرد. حالا می فهمیدم چرا این همه « . اوه »
    عذرخواهی می کرد. و چرا بِن فرار کرده بود .
    « . فکر می کردم داري اغراق میکنی »
    « ؟ کاش اینجوري بود. مطمئنی می خواي اینکارو بکنی »
    « . بریم سر کار. من همه روز رو وقت دارم »
    آنجلا پاکت هاي نامه را از وسط نصف کرد و تقسیم کرد، سپس دفترچه آدرس هاي مادراش را برداشت و بین مان
    روي میز تحریر گذاشت. براي مدتی سخت مشغول شدیم، و تنها صداي قلم هایمان که بر سطح کاغذ می لغزید به
    گوش می رسید.
    « ؟ ادوارد امشب چیکار میکنه » : بعد از یک دقیقه پرسید
    « . امت آخر هفته رو اومده خونه. الانم رفتن کوهنوردي کنن » . قلمم به داخل پاکتی که در دستم بود افتاد
    « . یه جوري میگی انگار خودتم مطمئن نیستی »
    شانه اي بالا انداختم .
    شانس آوردي ادوارد یه برادر داره که میتونه باهاش بره کوهنوردي یا کمپ بزنه. نمی دونم اگر آستین نبود تا بِن رو »
    « . ببره تا کاراي پسرونه بکنن، باید چیکار می کردم
    « . آره، من زیاد اهل گردش نیستم. همیشه از بقیه تو کوهنوردي جا می مونم »
    « . من گردش رو ترجیح میدم » آنجلا خندید
    او یک دقیقه روي نوشتن متمرکز شد. من چهار آدرس دیگر را هم نوشتم. نیازي نبود کنار آنجلا وارد بحث هاي
    بیهوده شوم. مثل چارلی، او هم با سکوت میانه ي خوبی داشت. اما مثل چارلی او هم گاهی اوقات بیش از حد مراقب
    میشد.
    « به نظر یکم… نگران میرسی » : با صدایی آهسته پرسید « ؟ چیزي شده »
    « ؟ یعنی اینقدر معلومه » . ساده دلانه خندیدم

    « نه اونقدرام »
    احتمالا دروغ می گفت، تا حال من بهتر شود.
    « . اگر نمی خواي راجع بهش حرف نمی زنیم. اما اگر کمک میکنه من گوش میدم » به من اطمینان داد
    نزدیک بود بگویم ممنون، ولی نمی خوام ، هر چی باشه من کلی راز داشتم تا در دلم نگه دارم. دلم می خواست کمی
    درد دل کنم، مثل هر دختر نوجوانی. کاش مشکلاتم ساده بودند اما بد نبود فردي خارج از دنیاي خون آشام ها و
    گرگینه ها به حرف هایم گوش میداد ، فردي بیغرض.
    لبخندي زد و دوباره روي دفترچه آدرس هایش خم شد . « . من سرم به کاره خودمه » قول داد
    « نه. حق با توست. من یکم ناراحتم… راستش… به خاطر ادوارده »
    « ؟ مگه چی شده »
    صحبت کردن با آنجلا بسیار آسان بود. وقتی او سؤالی این چنینی می پرسید، بر خلاف جسیکا، مطمئن بودم دنبال
    جریانات خاله بازي و غیبت کردن نیست. او به ناراحتی من اهمیت میداد .
    « . اوه، اون از دستم عصبانیه »
    « ؟ تصورش سخته. حالا دلیل عصبانیت اش چی هست »
    « ؟ تو جیکوب بلک رو یادت میاد » آهی کشیدم
    « آه ه ه »
    « آره »
    « ؟ چیه؟ حسودیش میشه »
    باید دهانم را بسته نگاه می داشتم. به هیچ وجه ي نمیشد توضیح واضحی براي این اتفاقات داد. « . نه، حسودي نه »
    ادوارد فکر میکنه جیکوب… یه جورایی » . متوجه شدم شدیدا براي درگیر شدن در صحبت هاي انسانی عطش دارم
    رو من تاثیر منفی داره. فکر کنم، میگه دوست نابابه… و خطرناکه. خودت می دونی من چند ماه گذشته چقدر بلا سرم
    « . اومد… گرچه به نظرم احمقانه اس
    با تعجب دیدم که آنجلا به نشانه مخالفت سري تکان داد .
    « ؟ چیه » : پرسیدم

    « بلاّ، من دیدم که جیکوب بلک چطوري نگاهت می کرد. شرط می بندم مشکل اساسی حسودیه »
    « جیکوب اینجوري ام نیست »
    « … براي تو، شاید، اما براي جیکوب »
    « . جیکوب می دونه من چه احساسی دارم. من همه چیز رو بهش گفتم »
    «. ادوارد هم یه انسانه ، بلاّ. اونم مثل بقیه پسر ها برخورد میکنه »
    شکلکی درآوردم. جوابی برایش نداشتم.
    « باهاش کنار میاد » دستم را نوازش کرد
    « امیدوارم ، جیک داره دوران سختی رو می گذرونه، اون به من احتیاج داره »
    « ؟ تو و جیک خیلی به هم نزدیک هستین، اینطور نیست »
    « مثل یه خانواده »
    « ؟ و ادوارد هم خوشش نمیاد… حتماً براش خیلی سخته. خیلی دلم می خواست بدونم اگر بِن بود چی کار میکرد »
    « . مطمئناً مثل بقیه پسرها » لبخند نصفه نیمه اي زدم
    « احتمالاً » : غرغر کنان گفت
    و بعد موضوع را عوض کرد. نباید در کار آنجلا فضولی می کردم. او هم به خوبی می دانست که من اینکار را نخواهم
    کرد… هرگز .
    « من خوابگاهم رو دیروز تحویل گرفتم. یه جایی تو ساختمان هاي انتهایی دانشگاهمون »
    « ؟ بِن میدونه قراره کجا بره »
    « ؟ یه خوابگاه نزدیک من، احتمالاً خیلی خوش شانسِ. خودت چی؟ تصمیم گرفتی کجا بري »
    به پایین خیره شدم، دسخت خرچنگ قورباغه ام در زیر دستم خودنمایی میکرد. براي چند دقیقه غرق در تصور آنجلا و
    بِن در دانشگاه واشینگتون شدم. احتمالاً تا چند ماه آینده هم به سیاتل نقل مکان می کردند. آیا تا آن زمان سیاتل امَن
    شده بود؟ آیا تا آن زمان خون آشام تازه متولد شده و جوان به شکارگاهی جدید رفته بود؟ یعنی جایی جدید را پیدا کرده
    بود؟ شاید حالا نام شهر جدیدي به سر تیتر ترسناك روزنامه ها راه پیدا کرده بود.

    سرم را تکانی دادم تا افکارم را از آن برانم، و به سؤالی که حالا براي جواب دادنش خیلی دیر شده بود، جواب بدهم
    « فکر میکنم، آلاسکا. یه دانشگاه تو جِنیو »
    آلاسکا؟ واقعا؟ منظورم اینه که... این عالیه. فقط فکر می کردم تو بري یه » می توانستم تعجب را در صدایش بشنوم
    « جاي ... گرمتر
    « آره، فورکس روش زندگی ام رو خیلی تغییر داده » . همانطور که به پاکت نامه نگاه می کردم، خندیدم
    « ؟ و ادوارد »
    « آلاسکا واسه ادوارد هم اونقدرا سرد نیست » شنیدن اسمش دلم را به پیچ و تاب انداخت. به بالا نگاه کردم
    اونجا خیلی دوره. اینجوري نمی تونی زیاد به خونه سر بزنی. میشه به » و بعد آهی کشید « . البته که نه » . او هم خندید
    « ؟ من اي - میل بزنی
    تمام وجودم لبریز از غم شدم ، شاید نزدیک شدن به آنجلا کار غلطی بود. اما نمی خواستم آخرین شانسم را از دست
    بدهم. افکار ناخوشایند را از سرم بیرون کردم، تا بتوانم جواب سؤالات سخت آنجلا را بدهم .
    و به انبوهی از پاکت هاي نامه اشاره کردم. « . اگر بتونم بازم با این انگشت ها تایپ کنم »
    و بعد خندیدیم، و بحث مان به سمت درس ها و کلاس ها و جواب امتحانات رفت ، فکرم منحرف شد. و از این گذشته
    موضوعاتی مهم تر وجود داشت تا نگران آنها باشم .
    از ترس رفتن به خانه، در زدن تمبر ها هم کمک کردم.
    « ؟ انگشت ات چطوره » : آنجلا پرسید
    « فکر کنم یه روزي دوباره بتونم ازشون استفاده کنم » انگشتانم را مالیدم
    در ورودي خانه محکم باز شد و ما هر دو از جا پریدیم.
    « ؟ آنجی » صداي بِن از پایین پله ها به گوش رسید
    « . فکر کنم حالا وقتش رسیده که من برم » . سعی کردم لبخند بزنم، اما لب هایم یاري نمیک ردند
    «. مجبور نیستی بري. گرچه فکر کنم اون هر چی بشه فیلمی که دیده رو تا آخرش برام تعریف میکنه... جزء به جزء »
    « چارلی نگران من میشه »
    « ممنون که کمکم کردي »

    « خواهش میکنم »
    ضربه اي آرام به در اتاق خواب خورد.
    « بیا تو بِن » : آنجلا گفت
    از جا بلند شدم و استخوان هایم را کشیدم.
    کارتون خوبه. فکر » بِن با من احوالپرسی کرد و بعد به نتیجه زحماتمان نگاهی انداخت « ؟ هی بلاّ. هنوز زنده اي »
    آنجی! باورم » او حرفش را قطع کرد و با شوق و ذوق به آنجلا گفت « ! نمی کردم از پس اش بربیاین. خیلی خوبه
    نمیشه که این فیلم رو از دست دادي. شاهکار بود! آخرش یه بزن بزن داشت که نگو و نپرس. خیلی باحال بود. یه یارو
    « بود... خوب، بایدخودت ببینی تا باور کنی
    آنجلا نیم نگاهی به من انداخت.
    « تو مدرسه می بینمت » با خنده اي تصنعی گفتم
    « تا بعد » آهی کشید
    با سرعت به سمت تراکم رفتم، و مرتب به خیابان خالی نگاه می کردم. در تمام مدت رانندگی به آینه جلو خیره بودم.
    اما نشانی از ماشین نقره اي رنگ وجود نداشت .
    ماشین اش جلوي خانه هم پارك نشده بود، و این نشان خوبی نبود.
    « ؟ بلاّ » وقتی در را باز کردم صداي چارلی به گوشم رسید
    « سلام بابا »
    او را در اتاق نشیمن و جلوي تلویزیون یافتم.
    « ؟ روز خوبی رو گذروندي »
    باید همه چیز را تعریف می کردم ، او دیر یا زود از بیل همه چیز را می شنید. تازه او از شنیدن این اتفاقات « . خوب »
    « امروز سر کار لازمم نداشتن. واسه همینم رفتم به لاپوش » . خوشحال میشد
    زیاد متعجب نشد. بیل قبلاّ تماس گرفته بود.
    « ؟ حال جیک چطور بود » چارلی که سعی میکرد صدایش را هیجان زده نشان دهد گفت
    « خوب بود »

    « ؟ پیش وِبِرها ام رفتی »
    « آره، تمام آدرس ها رو نوشتیم »
    حس می کردم یک بازي در میان است چرا که بی نهایت متمرکز بود. « . خیلی خوبه » چارلی لبخند گَل و گشادي زد
    « خوشحالم که امروز وقتتو با دوستانت گذروندي »
    « منم همینطور »
    به سمت آشپزخانه چرخیدم، به امید پیدا کردن یک کار سخت. متاسفانه چارلی همه ي کارهایش را انجام داده بود.
    براي چند دقیقه همانجا ایستادم، و به کف تمیز و براق زمین که آفتاب بر سطح آن می تابید خیره شدم. اما
    نمی توانستم تا ابد آنجا بایستم .
    « من میرم درس بخونم » به سمت راه پله رفتم
    « بعداً می بینمت » چارلی پشت سرم گفت
    به خودم گوشزد کردم، اگر زنده بمونم.
    در اتاقم را آرام بستم و بعد رویم را به سمت اتاق برگرداندم.
    البته ، او آنجا بود. به دیوار روبرویی من تکیه داده بود، و خودش را در سایه کنار پنجره پنهان کرده بود. بدنش سفت
    مثل مجسمه شده بود و چهره اش بی روح بود. با اندوه به من نگاه کرد.
    نفسم را در سینه حبس کردم، و منتظر سیل شدم. اما او به نگاه کردن به من ادامه داد، احتمالاً عصبانی تر از آن بود که
    جوابم را بدهد.
    « سلام » : بالاخره گفتم
    انگار چهره اش را از سنگ تراشیده بودند. در ذهنم تا صد شمردم، اما باز هم اتفاقی نیفتاد.
    « ام م م... خوب من هنوزام زنده ام » : من شروع کردم
    صداي غرشی از سینه اش شنیده شد، اما چهره اش تغییر نکرد.
    « هیچ صدمه اي ندیدم » : با اصرار گفتم
    تکانی خورد. چشمانش بسته شد، و با انگشتان دست راستش پایین بینی اش را گرفت.
    بلاّ. هیچ می دونی امروز من تا شکستن مرز تعهدمون چقدر کم فاصله داشتم؟ تا بیام دنبالت؟ میدونی » : زمزمه کرد
    « ؟ این یعنی چی
    نفسم در سینه حبس شد. چشمانش را گشود. مثل شب سرد و سخت بود .
    سعی کردم صدایم را در حدي نگه دارم تا چارلی چیزي نفهمد . اما دلم « . تو حق نداري » با صداي بلندي گفتم
    ادوارد، اونا دنبال یه بهانه ان تا بجنگن، عاشق جنگیدن هستن. تو نمی تونی قوانین رو » . می خواست فریاد بزنم
    « بشکنی
    شاید اونها تنها کسانی نباشند که از جنگیدن لذت می برن." »
    « شروع نکن... خودت این مرزو گذاشتی... خودتم بهش پایبند می مونی »
    « ... اگر بهت صدمه اي میزدن »
    « . جیکوب به هیچ وجه خطرناك نیست » . حرفش را قطع کردم « . کافیه »
    « . بلاّ. تو نمی دونی دقیقا چی خطرناکه و چی نیست »
    « . من جلوي جیکوب احساس خطر نمی کنم. همونجوري که جلوي تو نمی کنم »
    دندانهایش را به هم سایید. دستان اش را محکم مشت کرد. هنوز هم به دیوار تکیه داده بود و من متوجه فاصله بینمان
    شدم.
    نفس عمیقی کشیدم و به سمت دیگر اتاق حرکت کردم. وقتی دستانم را دورش حلقه کردم تکان نخورد. در مقایسه با
    گرماي آفتاب امروز بعد از ظهر که از پنجره به داخل می تابید، بدن او بی نهایت سرد بود. او هم مثل سرماي بدنش،
    سر جایش یخ زده بود.
    « منو ببخش. خیلی ناراحتت کردم » زمزمه کردم
    آهی کشید، و بعد آرامتر شد. دستانش در دور کمرم حلقه شدند.
    « امروز خیلی طولانی بود » زمزمه کرد « . ناراحتی ماله یه لحظه اش بود »
    « قرار نبود تو خبر دار شی. فکر می کردم شکارت بیشتر طول میکشه »
    به صورتش نگاهی کردم، چشمانی که به خود حالت تدافعی گرفته بود. با وحشت متوجه شدم که چشمانش مثل زغال
    سیاه بود. حلقه اي بنفش رنگ در زیر چشمانش پدیدار شده بود. با حیرت اخمی کردم.
    « وقتی آلیس دید تو ناپدید شدي، منم دوباره برگشتم »

    « نباید اینکارو می کردي. الان هم باید برگردي بري شکار کنی »
    « میتونم صبر کنم »
    « ... خیلی مسخره اس. منظورم اینه که، درسته که اون نمی تونه منو با جیکوب ببینه. اما لازم نبود تو بدونی »
    « ... اما من باید می اومدم. و توقع نداشته باش که بازم بهت اجازه بدم »
    « ... من کار خودمو میکنم. و من دقیقا همین توقع رو دارم » حرفش را قطع کردم
    « . این اتفاق دیگه هرگز پیش نمیاد »
    « . درسته! چون دفعه دیگه تو این همه از خود بی خود نمیشی »
    « . چون دفعه ي دیگه اي وجود نداره »
    « ... وقتی تو بري، من درکت می کنم. حتی اگر خوشم نیاد »
    « اینجوري نیست. من زندگیمو تو خطر نمیندازم »
    « منم همینطور »
    « . گرگینه ها منشاء خطرن »
    « قبول ندارم »
    « . ما راجع به این بحث نمی کنیم، بلاّ »
    « منم نمی کنم »
    دستانش دوباره مشت شده بود. آنها را روي کمرم حس می کردم.
    « ؟ یعنی اینا همش به خاطر امنیت منه » : از سر بی حرفی گفتم
    « ؟ منظورت چیه »
    منظورم اینه که... تو که » نظریه آنجلا حتی از قبل هم احمقانه تر بود. فکرش را نیمه کاره گذاشتم « ... تو که »
    « ؟ حسودیت نمیشه؟ درسته
    « ؟ من » یکی از ابرو هایش را بالا برد
    « . جدي باش »

    « آسونه... هیچ نکته ي خنده داري تو این جریان وجود نداره »
    یا... روي هم رفته چیز دیگه اي در میونه؟ یه جریان خون آشام - گرگینه - همیشه - » با سوءظن اخمی کردم
    « ؟ دشمن؟ یه هورمون خاص
    « . این فقط به خاطر خودته. من فقط به امنیت تو اهمیت میدم » چشمانش درخشید
    آتش سیاه چشمانش در آن لحظه غیر قابل تصور بود.
    باشه . باور کردم. ولی میخوام یه چیزي رو بدونی... وقتی شما وارد این مزخرفات دشمن بازي بشید، » آهی کشیدم
    من دیگه نیستم. میرم یه کشور دیگه. میرم به سوئیس. اصلا حال جنگ بین جانوران افسانه اي رو ندارم. جاکوب
    خانواده ي منه. تو... خوب، دقیقا نمی تونم بگی عشق زندگی منی. چون قراره بیشتر از این حرف ها دوست داشته
    باشم. تو عشق هستی من به حساب میاي. برام مهم نیست کی خون آشامه و کی گرگینه. اگر آنجلا هم جادوگر باشه،
    « میتونه بیاد قاطی ما
    با چشمانی خیره و در سکوت به من نگاه کرد.
    « ؟ سوئیس » با تاکید تکرار کرد
    حرفش را قطع کرد و بینی اش را با انزجار بالا کشید. « ... بلاّ » خنده اي کرد وبعد آهی کشید
    « ؟ دیگه چیه »
    « خوب... یه وقت بهت بر نخوره... ولی بوي سگ میدي » : به من گفت
    و بعد با شادمانی خندید، و من فهمیدم جنگ تمام شده. نفس راحتی کشیدم.
    ادوارد باید به زودي به شکار نیمه کاره اش می رسید و روز جمعه با جاسپر، امت و کارلایل به شمال کالیفرنیا سفر
    می کردند.
    ما در رابطه با مشکل گرگینه ها به توافق رسیدیم؛ . اما من براي دیدار با جیک احساس ناراحتی نمی کردم. براي اینکه
    دوباره به نزد گرگ ها روانه نشوم، حضور ادوارد و اتومبیل ولوواش در زیر پنجره من مانع از فرصت فرار میشد. من هم
    زیاد ول گردي نمی کردم، اما ادوارد از احساسات من خبر داشت. و اگر دوباره ماشینم را خراب میکرد، به جیکوب
    می گفتم تا دنبال من بیاید. فورکس خیلی طبیعی بود، مثل سوئیس... درست مثل من.
    پس وقتی از کار به خانه برگشتم، آلیس به جاي ادوارد درون ولوو منتظرم بود. در ابتدا مشکوك نشدم. در کنار راننده باز
    بود و صداي موسیقی ناآشنایی که ماشین را به لرزه انداخته بود، به گوش می رسید.
    « ؟ پس برادرت کجاست » سوار شدم « . هی آلیس »

    او با صداي آواز موسیقی همخوانی میکرد، صدایش زیباتر از صداي آوازي بود که پخش میشد. به من توجهی نکرد و
    به خواندن اش ادامه داد .
    در را پشت سرم بستم و گوش هایم را با دست گرفتم. اخمی کرد، و بعد صداي ضبط را کم کرد. و بعد با دیدن چشمان
    خیره من به خودش، نگاهی به من انداخت .
    « ؟ چی شده؟ ادوارد کجاست » با نگرانی پرسیدم
    « . اونا صبح خیلی زود رفتن » شانه اي بالا انداخت
    سعی کردم ناامیدیم را مخفی کنم. به خودم یادآوري کردم اگر او صبح زود رفته، پس زودتر برمیگردد. « . اوه »
    پسرا همشون رفته ان. بنابراین ما امشب یه مهمونی مجردي » با صدایی که از فرط شادي مثل آواز شده بود گفت
    « داریم
    بالاخره مشکوك شدم. « ؟ مهمونی مجردي » تکرار کردم
    « ؟ خوشحال نشدي »
    براي چند لحظه به او خیره شدم.
    « ؟ تو داري منو می دزدي، مگه نه »
    فقط تا شنبه. ازمه با کارلایل هماهنگ کرده. تو دو شب پیش ما میمونی. و من خودم میارمت مدرسه و » : بلند خندید
    « برت می گردونم
    صورتم را به سمت پنجره چرخاندم، دندان هایم را به هم فشردم.
    « ببخشید. اون به من باج داده » آلیس با صدایی که بی حوصله به نظر میرسید گفت
    « ؟ چطوري » با صدایی از بین دندان هایم گفتم
    ماشین پورشه. درست مثل همونی که تو ایتالیا دزدیده بودم. البته نباید در فورکس باهاش رانندگی کنم. اما اگر تو
    بخواي می تونیم وقت بگیریم ببینیم از اینجا تا لوس آنجلس با پورشه چقدر طول میکشه. شرط میبندم تا نصفه شب
    « برگشتیم
    بر خودم لرزیدم. « . فکر نکنم دلم بخواد » . نفس عمیقی کشیدم

    ما چرخی زدیم، و بعد با سرعت در جاده به راه افتادیم. آلیس کنار در گاراج پارك کرد. جیپ بزرگ امت هم در کنار
    ماشین قرمز رزالی پارك شده بود . و در میان آنها هم پورشه اي زرد قناري قرار داشت .
    خوشگله، مگه » آلیس از ماشین بیرون جهید و با شادي به سمت ماشین جدیدش رفت و دستی بر سطح آن کشید
    «؟ نه
    « ؟ اون اینو فقط واسه اینکه دو روز مواظب من باشی بهت داده » با ناباوري گفتم « . خیلی هم گرونه »
    آلیس شکلکی درآورد .
    « ؟ این واسه تمام وقت هایی که اون میره؟ مگه نه » یک ثانیه بعد، همه چیز با وحشت برایم روشن شد
    سري تکان داد.
    در ماشین را محکم بستم و به سمت خانه به راه افتادم. آلیس هم رقص کنان به دنبالم می خرامید .
    « ؟ آلیس فکر نمی کنی یکم بیش از حد دارین کنترلم می کنین؟ شاید مثل دیوونه هاي زنجیري »
    نه شاید. تو نمی خواي قبول کنی که یه گرگینه ي جوان چقدر میتونه خطرناك باشه. مخصوصاً وقتی من نمیتونم »
    « ببینمشون. هیچ راهی نیست که خیال ادوارد از امنیت تو راحت باشه. تو نباید این همه بی پروا باشی
    « آره، حالا نیست مهمونی مجردي با خون آشام ها خیلی کم خطره » صدایم لحن تندي گرفت
    « تازه میخوام ناخن هاتو واست سوهان بکشم. قول میدم » آلیس خندید
    اینقدر هام بد نبود، گرچه باید بر خلاف میلم عمل می کردم.
    ازمه غذاي ایتالیایی درست کرده بود... یه چیز درست و حسابی. و آلیس هم با فیلم هاي محبوبش آنجا بود. حتی رزالی
    هم آنجا بود، آرام در پس زمینه حضور داشت. آلیس براي سوهان زدن ناخن هایم اصرار کرد، و من حدس میزدم او از
    روي یک لیست کار هایش را انجام میداد... شاید آنها را از روي یک شبکه تلویزیونی ناجور یاد گرفته بود.
    ناخن هاي سوهان زده ام حالا قرمز شده بود. « ؟ چقدر قراره تا دیروقت بیدار بمونی »
    « نمیخوام زیاد بیدار بمونم. صبح باید برم مدرسه »
    لب هایش را رژ کشید .
    نمیشد تو منو تو خونه ي خودم زیر نظر » . نگاهی به کاناپه کردم. کمی کوتاه به نظر میرسید « ؟ من کجا باید بخوابم »
    « ؟ بگیري
    « تو قراره تو اتاق ادوارد بخوابی » چهره آلیس تغییر کرد « . اونجا که نمیشد مهمونی مجردي گرفت »

    نفس راحتی کشیدم. کاناپه راحتی چرمی اتاق ادوارد از این بلند تر بود. از این گذشته، فرش طلایی رنگ اتاق اش هم
    مثل یک رخت خواب عمل میکرد.
    « ؟ لااقل میشه برگردم خونه و وسایلم رو بیارم »
    « . قبلاّ انجام شده » : زیر لب گفت
    « ؟ میشه از تلفن استفاده کنم »
    « . چارلی میدونه که اینجایی »
    « . نمی خواستم به چارلی زنگ بزنم. میخوام یه قرارو بهم بزنم
    « . اوه. من مطمئن نیستم » : با تعمد گفت
    « . بزار دیگه. یالا » ناله بلندي کردم « . آلیس »
    و « . اون صریحاً این کارو منع کرده » . از اتاق خارج شد و بعد از چنذ ثانیه با یک تلفن همراه بازگشت « . باشه. باشه »
    بعد تلفن را به من داد.
    شماره جیکوب را گرفتم. امیدوار بودم شب را با دوستانش به بیرون نرفته باشد. شانس با من بود... جیکوب جواب تلفن
    را داد.
    « الو سلام »
    آلیس با چشمانی بی حالت به من خیره شد. و بعد به آرامی چرخید و در وسط رزالی و ازمه « . سلام جیک، منم »
    « . نشست
    « ؟ چی شده » ناگهان با صدایی نگران گفت « . هی بلاّ » جیکوب گفت
    « . خبراي خوبی ندارم. نمی تونم شنبه بیام اونجا »
    زالوي احمق. فکر می کردم داره گورشو گم میکنه. وقتی نیستش تو نمیتونی زندگی کنی؟ یا » . یک دقیقه سکوت شد
    « ؟ شایدم کرده ات تو تابوت و درشو قفل کرده
    خندیدم.
    « . فکر نکنم خنده دار باشه »
    « . خندیدم چون تقریبا نزدیک حدس زدي. او شنبه شب برمیگرده. بنابراین زیاد مهم نیست »

    « ؟ یعنی داره تو فورکس تغذیه میکنه » با بی میلی پرسید
    « . اون صبح زود رفته » . اجازه نمی دادم اعصابم را تحریک کند. نباید عصبانی میشدم « . نه »
    « . اوه، خوب، پس بیا اینجا. زیاد دیر نشده. من میام جلوي خونه ي چارلی دنبالت »
    « . کاش میشد. من خونه چارلی نیستم. یه جورایی زندانیم کردن »
    صدایش خشک و جدي شده بود. « . ما میایم دنبالت » سکوت کرد، و بعد غرید
    وسوسه کننده اس. منو شکنجه میکنن... آلیس » : عرق سردي از پیشانیم لغزید، اما با صدایی آرام و معمولی گفتم
    « ... ناخن هامو کشیده
    « . جدي گفتم »
    « . جدي نگیر. اونا فقط میخوان جاي من امن باشه »
    دوباره غرید.
    « . می دونم مسخره به نظر میرسه، ولی اونها از ته قلب هاشون خیر و صلاح منو میخوان »
    « ! قلب هاشون » : با ناخشنودي گفت
    اما به زودي بهت زنگ » . نگاهی به مبل سفید رنگ انداختم «. واسه قرارمون معذرت میخوام. باید برم بخوابم »
    «. میزنم
    « ؟ مطمئنی بهت اجازه میدن » با لحن زننده اي پرسید
    « . شب بخیر جیک » نفس عمیقی کشیدم « . نه زیاد »
    « . بعداً می بینمت
    آلیس کنار من ایستاده بود. دستش را براي تلفن دراز کرده بود، اما من دوباره شماره گیري کردم. او به شماره نگاهی
    انداخت .
    « . فکر نکنم بتونه جواب تلفن هاشو بده »
    « . براش پیغام میزارم »
    تلفن چهار بار بوق زد و بعد بدون هیچ خوش آمد گویی صداي بوق به گوش رسید.
    توي بد دردسري افتادي. یه دردسر گنده. خرس هاي بزرگ گریزلی در مقابل بلایی که » به آرامی و شمرده گفتم
    « . اینجا توي خونه منتظره توست هیچی نیستن
    « . تموم شد » . تلفن را قطع کردم و در دستان منتظر آلیس گذاشتم
    « . قسمت گروگان گیري و دزدي خیلی بانمک بود » نیش خندي زد
    به سمت را پله رفتم وآلیس هم دنبالم به راه افتاد . « . الان می خوام بخوابم »
    آلیس. من که نمی خوام در برم. اگر نقشه اي تو سرم باشه خودت میبینی. و اگر بخواي میتونی گیرم » آهی کشیدم
    « . بندازي
    « . من فقط میخوام جاي وسایلتو بهت نشون بدم » با حالتی معصومانه گفت
    اتاق ادوارد در آخرین قسمت طبقه ي سوم قرار داشت. با وجود بزرگی خانه به سختی میشد آنجا را اشتباه گرفت. اما
    وقتی چراغ را روشن کردم، با تعجب ایستادم. یعنی اتاق را اشتباه گرفته بودم؟
    آلیس نخودي خندید.
    سریع متوجه شدم که آنجا همان اتاق بود. فقط مبلمان عوض شده بودند. کاناپه به سمت دیوار عقب کشیده شده بود و
    دستگاه پخش استریو هم به قفسه سی دي ها چسبیده بود تا جا را براي یک تخت خواب بسیار بزرگی که در وسط
    اتاق قرار داشت، باز کنند.
    دیوار شیشه اي دور نمایی از سیاهی شب را به نمایش گذاشته بود.
    همه چیز به هم می اومد. روتختی طلایی رنگ، تنها کمی از دیوارها روشن تر بود. قاب تخت از آهن صیقل خورده اي
    ساخته شده بود. زرهاي آهنی، در کناره هاي تخت خود نمایی می کردند. لباس خوابم در پایین تخت مرتب تا شده بود.
    کیف لوازم شخصی ام هم کنارش قرار داشت.
    « ؟ معلومه اینجا چه خبره »
    « ؟ نکنه فکر می کردي اون میزاره تو روي مبل بخوابی »
    با نارضایتی غرولندي کردم و وسایلم را از روي تخت برداشتم.
    « . خوب دیگه من تنهات میزارم. صبح می بینمت » آلیس خنده اي کرد
    بعد از اینکه دندان هایم را مسواك زدم و لباس خوابم را پوشیدم، بالش پر غویم را از روي تخت برداشتم و روي مبل
    طلایی رنگ انداختم. می دانستم اینکار احمقانه بود، اما مهم نبود. تختی بزرگ و آهنی که هیچکس از آن استفاده
    نمی کرد. این فراتر ازحدي بود که به من برمی خورد. چراغ را خاموش کردم و روي کاناپه خزیدم. امیدوار بودم خوابیدن
    روي آن سخت نباشد .
    در تاریکی، شیشه ها دیگر مثل آینه اي سیاه نبودند. ماه ابرهاي بیرون را روشن کرده بود. وقتی چشمهایم به تاریکی
    عادت کردند، توانستم بخش روشن بالاي درخت ها را ببینم. و روشنی بخشی از رودخانه زیر آنها. به نور نقره اي
    مهتاب خیره شدم. منتظر شدم تا چشم هایم سنگین شوند.
    ضربه ي آرامی به در خورد.
    صدایم حالتی تهاجمی گرفته بود. او را در حالی که مرا بیرون از تخت خواب مجلل ام « ؟ چیه آلیس » زمزمه کردم
    میدید، تصور کردم.
    و بعد در باز شد... و من توانستم انعکاس نور مهتاب را بر صورت زیباي رزالی « . منم » صداي آرامی به گوش رسید
    ببینم.
    « ؟ میشه بیام داخل »
  7. #7
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    فصل7
    پایانی ناخُشایند
    رزالی در درگاه در ایستاده بود، صورت بی نقص اش در دودلی موج میزد.
    « بیا تو » صدایم در اثر تعجب به لرزش افتاده بود « . البته »
    نشستم، خودم را روي مبل جمع کردم تا جایی باز کنم. معده ام به خاطر دیدن تنها کالنی که چشم دیدن مرا نداشت،
    به درد افتاده بود. سعی کردم بفهمم دلیل دیدار شبانه او چه می تواند باشد؛ اما ذهنم کاملاً قفل شده بود.
    نگاهش از تخت خالی به سمت مبل حرکت « ؟ چند دقیقه از وقت تو به من میدي؟ بیدارت که نکردم، کردم » : پرسید
    کرد.
    نمی دانستم که آیا او هم می تواند به خوبی خودم هشداري که به « . نه، من بیدار بودم. البته ، می تونیم حرف بزنیم »
    راحتی در صدایم پیدا بود را بشنود یا نه.
    اون به ندرت تورو تنها میزاره. به خودم گفتم بهتره به » . به آرامی خندید، خنده اي مانند زنگ زنگوله اي دلنشین
    « بهترین نحو از این فرصت دست به اومده استفاده کنم
    یعنی او می خواست چه چیزي به من بگوید که در جلوي ادوارد نمی توانست؟! دستانم در کنار حاشیه کاناپه باز و بسته
    شدند.
    صداي رزالی صاف و شفاف بود. دستانش را روي زانو هایش « . خواهش می کنم فکر نکنی من قصد مزاحمت دارم »
    می دونم در گذشته خیلی به احساسات تو صدمه زدم ، ولی دیگه نمی خوام تکرار » . گذاشت و به آنها چشم دوخت
    « . بشه
    « ؟ نگران نباش رزالی. احساسات من خوبِ خوبه! چی شده »
    می خوام سعی کنم برات توضیح بدم که چرا فکر میکنم تو باید » . دوباره خندید. صدایش شرمنده به نظر می رسید
    « . انسان بمون ، و چرا اگر میشد خودم هم انسان باقی می موندم

    « اوه »
    او به شوك نهفته در صدایم خندید، و بعد آهی کشید.
    آیا تا به حال ادوارد برات تعریف کرده که من چه جوري خون » در حالی که بدن فنا ناپذیرش را جمع میکرد پرسید
    « ؟ آشام شدم
    ادوارد گفت یه چیزایی مثل بلایی که تو پورت آنجلس براي من رخ داد، » نفس عمیقی کشیدم، ناگهان غم زده شدم
    با یادآوري این خاطره بر خودم لرزیدم. « . سر تو هم اومده. تنها فرقش این بوده که هیچکس نبوده که تو رو نجات بده
    « ؟ واقعا این چیزیه که اون به تو گفته »
    « ؟ چیز دیگه اي هم هست » : شگفت زده پرسیدم « . آره »
    به بالا نگاه کرد و به من لبخندي زد. لبخندي تلخ و جگر سوز ، اما بسیار زیبا و درخشان.
    « آره. یه چیز دیگه هست » : او گفت
    به بیرون پنجره خیره شد و من منتظر ماندم. به نظر می رسید سعی میکند خودش را آرام کند.
    دوست داري داستان منو بشنوي بلا؟ پایان ناخُشایندي داره ، اما آخه عاقبت کدوم یکیمون خوش بوده که مال من »
    « باشه؟ ما الان همگی زیر سنگ قبریم
    آهی کشیدم؛ گرچه به خاطر حالت صدایش ترسیده بودم.
    من در دنیایی متفاوت با تو زندگی کردم، بلاّ . دنیاي انسانی من به مراتب ساده تر از دنیاي تو بود. سال نهصد و سی »
    « وسه بود ، من هجده سال داشتم، و بسیار زیبا بودم. زندگی عالی داشتم
    از پنجره به ابرهاي نقره اي خیره شد. افکارش دور دست ها را می کاوید.
    والدین من از طبقه متوسط جامعه بودند. پدرم شغل صابتی در یک بانک داشت، چیزي که حالا درك میکنم چرا این »
    همه مغرور بود ، اون دارایی هاش رو با ذکاوت و سخت کوشی به دست آورده بود. اما شانس هم دخیل بود. همه اینها
    در اختیار من بود. در خانه ما، تنها مشکل، شایعه رکود اقتصادي بود. البته من مردم فقیر را می دیدم. اونهایی که
    خوش شانس نبودن. نظر پدرم این بود که دلیل بدبختی این مردم خودشان هستند .
    وظیفه نگهداري از خانه با مادرم بود ، و همینطور من و دو برادر کوچک ترم که دوران کودکی را بی خیالی

    می گذراندند. من فرزند اول و عزیز دردانه والدینم بودم. در اون زمان من درك نمی کردم، اما والدینم با داشتن من،
    گنجی بزرگ را در مالکیت خود داشتند. ما هم چیز داشتیم. اما باز هم بیشتر می خواستیم.
    ما دوستان خوبی داشتیم ، از رده ها بالاي مملکت و زیبایی من براي آنها مثل یک نعمت بود. دیگران بیشتر از خودم
    به این امر توجه داشتند.
    بر عکس من والدینم هیچ وقت راضی نبودند. .ولی من از خودم بودن راضی بودم ، از رزالی هیل بودن. بعد از دوازده
    سالگی چشم همه مردان اطرافم به من بود. از اینکه دوستان دخترم وقتی که دستانم را در موهایم فرو می کردم، از
    حسرت دق می کردند. از اینکه مادرم به من افتخار می کرد و پدرم برایم لباس هاي زیبا می خرید شاد بودم.
    من دقیقاً می دانستم در دنیاي بیرون چه می خواهم و هیچ راهی نبود که به آنها نرسم. می خواستم دوستم داشته
    باشند، می خواستم دستور بدهم ، دلم می خواست یک عروسی بزرگ داشته باشم ، با یک عالمه گل. طوري که تمام
    مردم شهر مرا ببینند که دست در دست پدرم به سمت همسر آینده ام حرکت می کردم. من زیبا ترین پدیده اي بودم
    که آنها به چشم دیده بودند. تعریف و تمجید برایم حکم هوا را داشت، بلاّ . من احمق و ازخود راضی بودم. اما خوشنود
    لبخندي زد و با تصور تغییراتش خندید. « . هم بودم
    رفتار پدر و مادرم همیشه همان چیزي بود که من توقع داشتم. با تمام وسایلی که دوست داشتم وآدم هایی که در »
    آشپزخانه مدرنمان تمیز کاري و آشپزي می کردند. همونطور که گفتم من از خود راضی بودم. جوان و بی نهایت از خود
    راضی. و دلیلی نمی دیدم که چرا نباید اینطور رفتار می کردم.
    چیزهایی هم بود که خواستار آ نها بودم ، چیزهایی معقول تر ، یک چیز مخصوص ، نزدیک ترین دوستم دختري به
    اسم وِرا بود. او در جوانی ازدواج کرد، وقتی هفده ساله بود. با مردي که والدینم هرگز براي من مناسب نمی دیدند ،
    یه نجار ساده ، یک سال بعد اون صاحب یه پسر شد یه پسر کوچولوي خوشگل و تپل مپل با موهاي سیاه رنگ. براي
    « اولین بار در زندگی ام به داشته ي یک نفر دیگه حسادت کردم
    زمان سختی بود . من هم سن تو بودم اما من آماده بودم. براي داشتن فرزند » با چشمانی دردمند به من خیره شد
    خودم. من خانه و همسر خودم را می خواستم که قبل از رفتن به سر کار مرا ببوسد ، درست مثل وِرا . فقط من
    « ... خانه ایی دیگر را در سر می پروراندم
    تصور دنیایی که رزالی برایم تصویر کرده بود بسیار سخت بود. داستان زندگی اش بیشتر شبیه قصه هاي پریان بود تا
    واقعیت . با حیرت متوجه شدم، این همان دنیایی است که ادوارد هم تجارب انسانی اش را در آن گذرانده بود. دنیایی
    که در آن بزرگ شده بود ، وقتی رزالی در سکوت فرو رفت ، من به فکر فرو رفتم که آیا همانقدر که دنیاي رزالی
    براي من ناآشنا بود دنیاي من هم براي ادوارد ناشناخته بود؟
    رزالی نفسی کشید، و وقتی دوباره شروع به حرف زدن کرد صدایش تغییر کرده بود. آرزومندي در صدایش آشکار بود.

    در روچستر ، تنها یک خانواده سلطنتی زندگی می کردند. پادشاه به تنهایی کافی می نمود . پادشاه رویس مالک »
    با « ... بانکی بود که پدرم در آن کار می کرد. تمام مشاغل شهر از آن پادشاه بود. و اینطوري بود که پسر پادشاه رویس
    منو براي اولین بار دید. او می خواست صاحب بانک بشود و به سرپرستی آن بپردازد. دو » . گفتن این نام لبانش را گزید
    روز بعد، مادرم فراموش کرد تا ناهار پدرم را همراهش به سر کار بفرستد. مادرم از تعجب شاخ درآورد وقتی دید که من
    رزالی به خشکی از هر «. لباس ابریشمی زیبایم را به تن کردم و موهایم را دور سرم جمع کردم و به سمت بانک دویدم
    طنزي خندید.
    من متوجه نشدم که تمام حواس رویس به من معتوف شده است. همه به من نگاه می کردند. همان شب اولین دسته »
    گل رز سرخ به در خانه مان رسید. البته او هر شب یک سبد گل رز به خانه مان می فرستاد . اتاقم همیشه مملو از گل
    بود. وقتی خانه را ترك می کردم، تمام وجودم رایحه گل سرخ میداد. رویس خیلی خوش تیپ بود. رنگ موهاش از من
    روشن تر بود. و چشمان آبی رنگ داشت. می گفت چشمان شبیه گل بنفشه است، و به گل هاي رز که همیشه در بغلم
    بود میآید.
    خانواده ام راضی بودند ، همه چیز حل شده بود. این همه آن چیزي بود که آرزویش را داشتم. و رویس هم مرد
    رویاهاي من بود. شاهزاده پریان من، آمده بود تا شاهزاده خانمش را با خود به قصرش ببرد. هر چه که می خواستم، اما
    هنوز هم همه چیز را بدست نیاورده بودم. دو ماه از آشنایی مان نگذشته بود که نامزد کردیم.
    ما زمان زیادي را با هم نمی گذراندیم. رویس گفته بود در بانک وظایف بسیاري را بر دوش دارد، و وقتی ما با هم
    بودیم، دوست داشت مردم ما را با هم ببینند. مرا در بازوان او ، من هم خوشم میآمد. ما با هم به مهمانی هاي بسیاري
    می رفتیم . می رقصیدیم ، و لباس هاي زیبا می پوشیدیم ، وقتی تو پادشاه باشی تمام درها برایت باز هستند، و فرش
    قرمز جلوت پهن می شود .
    نامزدي طولانی داشتیم. و بعد همه چیز براي یک مراسم عروسی مجلل آماده بود. من به تمام چیز هایی که
    می خواستم می رسیدم. وقتی دوباره وِرا را دیدم، دیگر احساس حسادت نمی کردم. فرزاندانم را در حیاط قصر
    « پادشاه در حال بازي کردن تصور می کردم. و برایش افسوس می خوردم
    ناگهان رزالی سکوت کرد . دندان هایش را بر هم سایید. من از داستان دور شدم و فهمیدم قسمت ترسناك ماجرا
    نزدیک شده. همونطور که گفته بود، پایان خوشی در کار نبود. ترسناك به این دلیل که او بیشتر از بقیه به خاطر
    گذشته اش رنج می کشید ، شاید به این خاطر که او تمام ثروت و قدرتش را با هم از دست داده بود.
    هنري کوچولو واقعاً » . صورتش زیبا و بی حالت بود. و سخت .« . من آن شب را در خانه ي ورا بودم » زمزمه کرد
    دوست داشتنی بود. وقتی می خندید گونه هاش گود می افتاد ، دیگه خودش می تونست راه بره و بشینه. وقتی من
    داشتم می رفتم، وِرا پشت سرم به جلوي در آمد ، فرزندش در آغوشش بود و دست همسرش هم دور کمرش گره شده

    بود. وقتی فکر میکرد من نگاه نمی کنم، گونه همسرش را بوسید . اصلاً راضی نبودم ، وقتی رویس مرا می بوسید،
    « اصلاً اینگونه نبود ، مهربان و صمیمی ، فکرم را منحرف کردم. رویس شاهزاده من بود. یک روز، من ملکه میشدم
    گفتنش به خاطر نور نقره اي ماه سخت بود، اما استخوان هاي صورتش برجسته شده بودند.
    آن شب خیابان خیلی تاریک بود. حتی با وجود لامپ هاي کنار خیابان که روشن شده بودند. متوجه نبودم که تا »
    هوا خیلی سرد بود. سردتر » صدایش دیگر تقریباً غیر قابل شنیدن شده بود. زمزمه کرد « . دیر وقت در خیابان مانده ام
    از آنچیزي که باید در ماه آوریل انتظارش را داشت. فقط یک هفته تا موعد ازدواج باقی مانده بود و از آنجا که
    نمی خواستم مریض شوم با سرعت به سمت خانه حرکت کردم . همه چیز خیلی واضح در ذهنم مونده. جزء به جزء
    اتفاقات آن شب را به یاد دارم. اوایل ، یادآوري این چیزا برام خیلی سخت بود. به هیچ چیز غیر از این نمی تونستم فکر
    « بکنم. تمام خاطرات خوش گذشته از ذهنم ناپدید شده بودند
    آره، من نگران سرماي هوا بودم ، نمی خواستم مراسم را داخل یک فضاي » : آهی کشید و دوباره زمزمه کنان گفت
    در بسته برگزار کنیم...
    وقتی تنها چند خیابان با خانه مان فاصله داشتم، صدایش را شنیدم. چند تا مرد زیر یه چراغ شکسته جمع شده بودند.
    خیلی بلند می خندیدن. مست بودن ، می خواستم فریاد بزنم و پدرم را صدا کنم تا مرا به سمت خانه همراهی کند، اما
    با توجه به فاصله ي کمم تا خانه، به نظر احمقانه می رسید. و بعد یک نفر اسمم را صدا زد.
    و بقیه خندیدند. « رز » یک نفر فریاد زد
    متوجه شدم مردهاي مست لباس هایی گرانقیمت و زیبا پوشیده اند. رویس و دوستان اش بودند. فرزندان طبقه اشرافی
    شهر.
    رویس فریاد زد این رز منه! با بقیه می خندید. به نظر می رسید عقلش را از دست داده باشد. به من گفت چرا اینقدر دیر
    کردي؟ ما سردمونه ، تو مارو معطل کردي .
    تا به حال این همه مست ندیده بودم اش. گاهی در مهمانی چیزي نوشیده بود. به من گفته بود که از شامپاین
    خوش اش نمی آید . حتی فکرش را هم نمی کردم که او به مشروبات قوي علاقه اي داشته باشد .
    دوستان جدیدي پیدا کرده بود ، دوستان دوستان اش از آتلانتا.
    گفت بهت چی گفته بودم جان ! بازویم را گرفت و مرا به سمت خودش کشید. این از هلو هاي گرجستانی ام خوشمزه
    تره.
    مردي که جان نام داشت موهاي سیاه و بدن برنزه اي داشت. طوري به سر تا پاي من نگاه کرد انگار داشت یک اسب
    می خرید.

    جان گفت گفتنش سخته ، و بعد به آهستگی گفت آخه خیلی پوشیده اس .
    همگی خندیدن. رویس هم مثل بقیه.
    ناگهان، رویس ژاکت من را از روي شانه گرفت و به سمت پایین شکافت ، ژاکت هدیه خودش بود . دگمه هاي ژاکت
    به اطراف پرت شدند و در کف خیابان پخش شدند.
    رویس بلند خندید و گفت بهمون نشون بده چی داري. و بعد کلاهم را هم از روي سرم کشید. بر اثر کشیده شدن
    موهایم، درد تا ریشه مو نفوذ کرد و من فریادي زدم. اما به نظر می رسید آنها از شنیدن فریاد درد مند من لذت برده
    « ... بودند
    رزالی نگاهی ، ناگهانی به من انداخت، انگار فراموش کرده بود که من آنجا هستم. مطمئن بودم صورتم به سفیدي او
    شده است.
    مجبور نیستی بقیه اش رو بشنوي. اونا منو تو خیابون رها کردند. همونطور که دور میشدند » : خیلی سریع گفت
    می خندیدند. اونا فکر می کردند من مرده ام. به شوخی به رویس می گفتند که باید دنبال یه عروس تازه بگردي ،
    رویس هم خندید و گفت اول باید یکم عزاداري کنم .
    من در کف جاده منتظر مرگ بودم. هوا سرد بود، و درد شدیدي تمام بدنم را فرا گرفته بود و من شوکه شده بودم، در
    تعجب بودم که مرگم کی فرا خواهد رسید. بی صبرانه منتظر مرگ بودم تا از شر درد خلاص شوم. اما خیلی طول
    کشید...
    اونوقت بود که کارلایل منو پیدا کرد. اون بوي خون رو شنیده بود و براي تحقیق آمده بود. یادم میآید از اینکه او سعی
    کرد مرا نجات بدهد عصبانی شده بودم. من هیچوقت از دکتر کالن خوشم نمی آمد، همینطور همسرش و برادرش که
    ادوارد باشه. همیشه از اینکه زیبایی آنها بیش تر از من بود حسودي می کردم. مخصوصاً زیبایی مردها شون. اما اونها
    زیاد قاطی مردم نمی شدند ، من فقط دوبار دیده بودمشون.
    وقتی منو بلند کرد و شروع به دویدن کرد، احساس کردم مرده ام ، به خاطر سرعت ، احساس می کردم پرواز می کنم.
    یادم میاد از اینکه درد هنوز پابرجا بود ترسیده بودم...
    و بعد من در یک اتاق خیلی روشن و گرم بودم. من خوابیده بودم، و درد داشت آرام آرام از بین میرفت. اما بعد چیزي
    خیلی تیز در گردنم فرو رفت ، در مچم ، در قوزك پایم. با وحشت جیغ کشیدم. فکر می کردم او مرا بیشتر شکنجه
    می دهد. و بعد آتش در درونم شعله کشید و من به هیچ چیز دیگر فکر نمی کردم. التماس اش کردم که مرا بکشد.
    وقتی ازمه و ادوارد به خانه برگشتند، از آنها خواستم تا مرا بکشند. کارلایل کنارم نشسته بود. به من می گفت که خیلی
    معذرت می خواهد و همه چیز تمام خواهد شد. او همه چیز را به من گفت، و من هم گاهی گوش میدادم. به من گفت

    که چه موجودي است، و اینکه من به زودي به چه چیزي تبدیل میشدم. باورم نمیشد. هر بار که من جیغ می کشیدم،
    او از من معذرت می خواست .
    ادوارد خوشحال نبود. صدایشان را می شنیدم که راجع به من حرف میزنند. گاهی از جیغ زدن دست می کشیدم. جیغ
    کشیدن فایده اي نداشت .
    رزالی به بهترین شکل صداي ادوارد را تقلید کرد. « ؟ ادوارد می گفت تو به چی فکر می کردي کارلایل؟، رزالی هیل
    اونجوري که اسمم رو می برد رو دوست نداشتم. انگار من ایرادي داشتم . »
    کارلایل سریع جواب داد نمی تونستم بزارم اون بمیره. خیلی ترسناك بود ، خیلی بیهوده.
    ادوارد گفت می دونم و من لحن تحقیر آمیزاش را شنیدم. خشمگین بودم. نمی دانستم آیا او می تواند ماجرا را از دید
    کارلایل ببیند.
    کارلایل با آرامی پاسخ داد خیلی ازش خون رفته بود. نمی تونستم ولش کنم.
    ازمه با موافقت گفت البته که نمی تونستی.
    ادوارد با صدایی خشک و خشن گفت مردم همه میمیرن. فکر نمیکنی اون خیلی قابل شناساییه؟ پادشاه الان یه گروه
    بزرگ رو براي جستجو فرستاده. هیچ کس به اون مرد شرور مشکوك نمیشه.
    خوشحال بودم که کالن ها از مقصر بودن رویس با خبر بودن.
    متوجه شدم همه چیز داشت تمام میشد ، اینکه من داشتم قوي تر میشدم و به راحتی می توانستم صداي حرف
    زدنشان را بشنوم. درد به آرامی از نوك انگشتانم خارج میشد .
    ادوارد با حالتی رقت آور پرسید که باید با من چیکار کنن؟ ، البته فکر کنم لحن اش اینجوري بوده.
    کارلایل گفت این بستگی به خود من داره. شاید دلش بخواد راه خودش رو بره .
    من تقریباً حرف او را باور کرده بودم و این دردناك بود. می دانستم زندگی ام به پایان رسیده، و هیچ راه برگشتی وجود
    ندارد. نمی خواستم به تنها ماندن فکر کنم...
    بالاخره درد کاملاً قطع شد. و آنها دوباره برایم توضیح دادن که من به چه چیزي تبدیل شده ام. اینبار حرفشان را باور
    کردم. احساس تشنگی می کردم. پوستم سخت شده بود. و بعد چشمان قرمز و زیبایم را دیدم.
    در ژرفاي وجودم، وقتی تصویر بی نقص ام را در آینه دیدم حالم بهتر شد. با کینه اي در چشمانم ، زیباترین چیزي که
    مدتی گذشت و من از زیبایی خسته شدم ، از چیزي » . براي یک دقیقه پیش خودش خندید « . در زندگی ام می دیدم

    که بودم متنفر بودم. آرزو می کردم اي کاش زیبا نبودم در عوض مثل وِرا معمولی بودم. آن وقت می توانستم با کسی
    که دوستم داشت ازدواج کنم. و فرزندان خوشگل داشته باشم. این چیزي بود که واقعا می خواستم. هنوز هم اینو از ته
    « قلب می خوام
    او به فکر فرو رفت. انگار دوباره حضور مرا فراموش کرده بود. اما بعد دوباره به من خندید. چهره اش ناگهان حالتی
    پیروز مندانه به خود گرفته بود.
    می دونستی گذشته من تقریبا مثل کارلایل پاکه. پاکتر از ازمه . خیلی پاکتر از ادوارد. من هرگز طعم » : با افتخار گفت
    « خون انسان را نچشیده ام
    او به حالت بهت زده چهره من نگاهی کرد که به جمله تقریباً پاکتر فکر می کردم.
    البته اگر بشه گفت انسان ، مواظب بودم که خونشون » . صدایش راضی به نظر می رسید « من پنج انسان را کشتم »
    رو نریزم می دانستم که نمی توانم در برابر وسوسه ام مقاومت کنم. و نمی خواستم قسمتی از وجود آنها در بدنم جاري
    شود.
    رویس رو براي آخر نگه داشتم. می خواستم بفهمه اون چیزي که دوستان اش رو کشته احتمالاً سراغ خودش هم میاد
    فکر کنم کار کرد. اون خودشو تو یه اتاق بی پنجره و پشت یه در قفل شده که بیرونش سرباز هاي مسلح نگهبانی
    میدادن پنهان کرده بود. وقتی بهش رسیدم، اوووخ... شد هفت تا کشته . سرباز ها رو یادم رفته بود. تموم کردن کار اونا
    فقط یه ثانیه طول کشید.
    رفتارم اون شب خیلی نمایشی شده بود. درست مثل بچه ها ، لباس عروسی که براي این روز دزدیده بودم را به تن
    کرده بودم. وقتی منو دید از وحشت جیغ کشید. اون شب خیلی جیغ کشید. نگه داشتن اون براي آخر فکر خوبی بود
    « ... کنترل کردن خودم برام راحت تر بود، تا به آرامی کارم را انجام بدهم
    معذرت می خوام. من ترسوندمت. مگه » : ناگهان حرف اش را قطع کرد و به من نگاه کرد. با صدایی متفاوت گفت
    «؟ نه
    « من حالم خوبه » : به دروغ گفتم
    « زیاده روي کردم »
    « خودت رو ناراحت نکن »
    « تعجب میکنم ادوارد اینا رو بهت نگفته بوده »
    : اون داستان زندگی بقیه آدم ها رو تعریف نمی کنه ، اون به افکار دیگران خیانت نمی کنه. چون اون بیشتر از اون
    « چیزي که به خودش اجازه میده شنیده

    « ؟ مثل اینکه باید بیشتر بهش احترام بزارم. اون خیلی نجیبه، مگه نه » لبخندي زد و سري تکان داد
    « فکر کنم »
    «؟ من با تو هم عادلانه رفتار نکردم بلاّ . بهت نگفته چرا؟ یا شاید اینهم محرمانه اس » . آهی کشید « فکر می کردم »
    « گفته به خاطر انسان بودن منه. چون تو می ترسی من راز شما را بیرون فاش کنم »
    حالا واقعاً احساس گناه میکنم. اون خیلی خیلی بیشتر از اونی که من » . خنده ي موسیقیایی او حرف ام را قطع کرد
    حالا گرمتر و صمیمی تر از گذشته می خندید. انگار دیوار دفاعی بین مان را « . لیاقت اش رو دارم با هام مهربون بوده
    دوباره خندید. « ! عجب دروغایی میگه این پسر » . براي همیشه خراب کرده بود
    « ؟ مگه دروغ گفته » : با نگرانی پرسیدم
    خوب، البته نه به این شدت که تو گفتی. اون فقط همه جریان رو برات توضیح نداده. چیزي که بهت گفته حقیقته. »
    باعث » حرف اش را قطع کرد، و با نگرانی خندید « ... حتی بیشتر از گذشته حقیقت داره. گرچه، در این زمان
    « شرمندگیه. می دونی، اون اوایل، بهت حسودیم میشد چون ادوارد تو رو انتخاب کرده بود، نه منو
    این حرف موجی از وحشت را در درونم جاري کرد. او در زیر نور ماه نشسته بود، و زیبا تر از هر چیزي بود که تصورش
    را می کردم. من در برابر رزالی هیچ بودم.
    « اما تو... امت رو دوست داري »
    من ادوارد رو اونجوري نمی خوام بلاّ . هیچ وقت نخواستم، اون مثل » . با شادي سرش را به عقب و جلو تکان داد
    برادرم می مونه. اما اون از اولین باري که حرفش را شنیدم ، با من عصبانی بوده. تو باید درك کنی. گرچه من همیشه
    دلم می خواسته بقیه خیلی زیاد دوستم داشته باشن. و ادوارد هیچوقت به من علاقه اي نداشته. گاهی به من بر
    می خوره. اما اون هیچ وقت کسی رو واسه خودش نخواسته، واسه همینم زیاد ناراحت نمیشم. حتی وقتی ما با گروه
    تانیا ملاقات کردیم... اونا همشون مونث هستن!... ادوارد حتی ذره اي علاقه به اونا نشون نداد. و بعد اون با تو آشنا
    او نگاهی متعجب به من انداخت. حواسم پرت شده بود. داشتم به ادوارد و تانیا و بقیه گروه دختران فکر می کردم. «. شد
    لب هایم را محکم بهم فشار دادم.
    نه اینکه تو خوشگل نیستی، بلاّ . اون توي تو جذابیتی دید که تو » در حالی سعی میکرد به من امیدواري بدهد گفت
    « من ندیده بود. اینو از ته دل میگم
    اما تو گفتی اون اوایل... یعنی دیگه این تورو آزار نمیده؟ منظورم اینه که... ما هر دومون می دونیم که تو زیباترین »
    « فرد روي این سیاره هستی
    از اینکه این حرف را زده بودم خنده ام گرفت... این کاملاً واضح بود. رزالی نیازي به تایید من نداشت .

    دوباره خندید. « . ممنونم بلاّ . و نه، این دیگه منو آزار نمیده. ادوارد همیشه یکم عجیب بوده » رزالی هم خندید
    « اما تو هنوزم از من خوشت نمیاد » زمزمه کردم
    « منوببخش بلا » لبخندش محو شد
    ما براي چند دقیقه در سکوت نشستیم، اما انگار او قصد رفتن نداشت.
    یعنی او به خاطر قرار گرفتن خانواده اش...امت اش در خطر از من متنفر « ؟ میشه بهم بگی چرا؟ من کار بدي کردم »
    بود؟ پشت سر هم ، اول جیمز و بعد هم ویکتوریا.
    « هنوز هیچی » . زمزمه کرد « . نه، تو هیچ کاري نکردي »
    با حیرت به او خیره شدم.
    صدایش به شکل ناگهانی حالتی مهربان و دلسوز به خود گرفته بود. حتی بیشتر از زمانی که « ؟ متوجه نیستی بلا »
    تو الان دیگه همه چیزو می دونی. تو وقت داري که زندگی کنی، همه » . داستان ناخشایند اش را برایم تعریف میکرد
    اون چیزي که من می خوام. و حالا تو می خواي همش رو به باد بدي. متوجه نیستی که من حاضرم هر چی دارم بدم
    « ! تا جاي تو باشم؟ تو حق انتخاب داري ، چیزي که من نداشتم ، و تو داري اشتباه انتخاب میکنی
    من با دیدن حالت ترسناك چهره او به خودم لرزیدم. متوجه شدم دهانم باز مانده و محکم آنرا بستم .
    او براي یک دقیقه به من خیره شد، و خیلی آرام، درخشش درون چشمان اش به خاموشی گرایید. او شرمسار شده بود.
    سري تکان داد. به نظر می رسید در اثر جو اتاق به سرگیجه « . منو بگو که می خواستم این کارو آروم انجام بدم »
    « حالا از قبل سخت تر شده. حالا بیشتر به نظر بیهوده میرسه » . افتاده باشد
    او به ماه نقره اي خیره شد، و سکوت کرد. قبل از اینکه شجاعت پرسیدن سؤالی مهم را داشته باشم.
    « ؟ یعنی اگر من انسان بمونم تو بیشتر منو دوست داري »
    « شاید » . سرش را به سمت من چرخاند، و لب هایش به شکل لبخند درآمد
    « تو یکمی از یک پایان خوش نصیبت شده ، تو الان امت رو داري
    تو می دونی که من امت رو از له شدن توسط یه خرس گریزلی نجات دادم و » . نیشخندي زد « فقط نصف اش رو »
    « ؟ تا پیش کارلایل آوردم اش. اما می دونی چرا نزاشتم خرسه بخورتش
    سري تکان دادم.

    یه چیز آشنا ، حتی وقتی داشت اونجا درد می کشید ، یه حالت معصومانه و کودکانه که در چهره ي یه مرد بزرگسال »
    دیده میشد ، اون منو یاد پسر کوچولوي وِرا، هنري انداخته بود. نمی خواستم اون بمیره، خیلی زیاد حتی با وجود اینکه از
    این نوع زندگی متنفر بودم . من خیلی خودخواه بودم که از کارلایل خواستم که اونو هم تغییر بده .
    من خیلی خوش شانس بودم. امت همه اون چیزي بود که من می خواستم. اون دقیقاً کسی بود که یکی مثل من لازم
    داره. و خیلی عجیبه اونم به من نیاز داره. اینجاش حتی از اونی که می خواستم هم بهتره. اما هرگز بیشتر از دوتا
    « نخواهیم بود. من نمی تونم تو ایوون بشینم، با اون که کنارم نشسته و دور و برمون پر از بچه است
    به نظرت خیلی غمناك میرسه، مگه نه؟ یه جورایی، تو خیلی طبیعی تر از اون چیزي » لبخند اش مهربان تر شده بود
    هستی که من در هجده سالگی بودم. ولی یه جورایی تو به خیلی چیزاي مهم توجه نمی کنی. تو جوون تر از اونی
    « هستی که بدونی ده سال دیگه، پانزده سال دیگه چی می خواي. تو نباید براي جاودان شدن عجله کنی،بلاّ
    آهی کشیدم .
    فقط بهش فکر کن. وقتی انجام شه، دیگه راه بازگشتی وجود نداره. ازمه با ما مثل افراد خانواده اش برخورد میکنه، و »
    « آلیس هم چیز زیادي راجع به گذشته انسانیش به یاد نمیاره ، اما تو به یاد میاري...خیلی چیزا رو از دست میدي
    ممنونم رزالی. خیلی خوبه که آگاه شدم ، که تو رو » . اما در عوض خیلی چیزا بدست میاري ، جرات نکردم بلند بگویم
    « بهتر شناختم
    از این به بعد سعی میکنم » . نفس عمیقی کشید « . ازت معذرت می خوام که اینقدر باهات مثل هیولا برخورد کردم »
    « رفتار بهتري داشته باشم
    در جواب به او لبخندي زدم.
    ما هنوز هم دوست محسوب نمی شدیم، اما مطمئن بودم دیگر از من متنفر نخواهد بود.
    می دونم از اینکه اینجا » چشمان رزالی روي تخت دوري زد و لب هایش را کج و ماوج کرد « حالا میرم که بخوابی »
    تحت مراقبت گذاشتت خیلی عصبانی هستی، ولی وقتی که برگشت زیاد بهش سخت نگیر. اون تو رو بیشتر از اون
    به آرامی بلند شد و به سمت در رفت. زمزمه « چیزي که فکر میکنی دوست داره. دور شدن از تو براش غیر قابل تحمله
    و در را پشت سرش بست. « شب خوش بلا » کرد
    « شب بخیر رزالی » : من با چند ثانیه تاخیر گفتم
    زمان طولانی سپري شد تا به خواب رفتم.

    وقتی بالاخره خوابم برد، کابووسی دیدم. روي زمین سرد و تاریک خیابانی ناآشنا و زیر نور ضعیف چراغی افتاده بودم و
    سینه خیز خودم را به جلو می کشیدم و رد خونم را در پشت سرم جا می گذاشتم. فرشته اي با رداي سفید در سایه ها
    ایستاده بود و با چشمانی بی میل تقلا کردنم را نگاه میکرد .
    صبح روز بعد، آلیس مرا با ماشین به سمت مدرسه برد و من به با دلخوري از پنجره جلویی به بیرون خیره شده بودم.
    احساس کم خوابی می کردم. و این باعث میشد خشمم از زندانی بودم بیشتر جلوه کند.
    « ؟ امشب می ریم به المپیا یا یه جایی مثل اون. خوش میگذره، مگه نه » به من قول داد
    « . دیگه لازم نیست بهم خوش بگذره » ادامه دادم « ؟ چرا منو تو انباري حبس نمی کنی »
    وقتی برگرده پورشه اش رو پس می گیره. من اصلاً کارم رو خوب انجام نمیدم. مثلاً تو » : آلیس نق نق کنان گفت
    « قراره بهت خوش بگذره
    « موقع ناهار می بینمت » . باورم نمیشد که مقصر واقعی خودم هستم « . این که تقصیر تو نیست »
    با قدم هاي آهسته به سمت کلاس زبان انگلیسی به راه افتادم. بدون حضور ادوارد، روزي دراز و غیر قابل تحمل در
    انتظارم بود. کلاس اولم را با بدخلقی سپري کردم، می دانستم این نوع برخورد چیزي را درست نمی کرد.
    وقتی زنگ پایان کلاس به صدا در آمد، با بی صبري از جا بلند شدم. مایک جلوي در خروجی ایستاده بود، و آن را برایم
    باز نگه داشته بود.
    « ؟ ادوارد آخر هفته رو رفته کوه نوردي »: وقتی به سمت محوطه باز و باران زده راه افتادیم مایک از روي عادت پرسید
    « آره »
    « ؟ می خواي امشب جایی بریم »
    چطور می توانست همچنان امیدوار باشد؟
    با حالتی شگفت زده به چهره خشمگین من خیره ماند . « نمی تونم. امشب مهمونی مجردي دعوت دارم »
    « ... خونه کی »
    سوال مایک با صدایی بلند و گوش خراش قطع شد. صداي غرش موتوري از پشت سرمان در پارکینگ به گوشمان
    رسید. همه کسانی که در پیاده رو بودند برگشتند تا عامل صدا را بیابند، و با ناباوري به موتور سیکلت سیاه رنگ و پر
    سر و صدایی که در جلوي ورودي پارکینگ ایستاده بود نگاه کردند. موتور به غرش اش ادامه داد.
    جیکوب مصرانه برایم دست تکان میداد .

    « فرار کن بلا. بدو » بر فراز صداي بلند موتور فریاد زد
    قبل از اینکه متوجه چیزي بشوم، سر جایم میخکوب شده بودم.
    به مایک نگاه سریعی انداختم. می دانستم فقط چند ثانیه فرصت دارم.
    آلیس براي جلوگیري از فرار من تا چه حد می توانست در میان مردم از قدرت هایش استفاده کند؟
    صدایم بر اثر هیجان ناگهانی می لرزید. « ؟ من حالم خیلی بده و مجبور ام برم خونه، باشه » : به مایک گفتم
    « باشه »
    و از او دور شدم. « ! مرسی، یکی طلب تو » گونه مایک را به آرامی نیشگون گرفتم
    جیکوب موتورش را گاز میداد و موتور هم در جواب نعره می کشید. من به پشت زین شاه موتور پریدم و دستانم را دور
    کمر جیکوب حلقه کردم.
    یک نظر آلیس را دیدم، که جلوي در ورودي کافه تریا خشک اش زده بود. چشمان اش از فرط خشم می درخشید .
    لب هاش به پشت دندان هاي عریان اش جمع شده بود .
    نگاه عذر خواهانه اي نثار اش کردم.
    و بعد آنچنان با سرعت به راه افتادیم که احساس کردم معده ام را در پشت سرم جا گذاشته ام .
    « محکم بشین » : جیکوب فریاد زد
    وقتی وارد بزرگراه شدیم صورتم را در پشت ژاکت سیاه اش پنهان کردم. می دانستم وقتی به منطقه کوئیلید ها برسیم
    از سرعت اش می کاهد. فقط باید تا آنجا تحمل می کردم. خدا خدا می کردم آلیس دنبالم نیاید و از همه بدتر چارلی
    مرا نبیند .
    به راحتی متوجه شدم وارد منطقه امن شده ایم. موتور سرعت اش را کم کرد، و جیکوب با هیجان و شوق خندید.
    چشمانم را باز کردم.
    « ؟ موفق شدیم. نقشه فرار از زندان خوبی بود، نه » فریاد زد
    « خوب فکري کردي جیک »
    یاد اون حرفی افتادم که تو گفتی اون زالوي روانی نمی تونه منو دید بزنه و بفهمه من می خوام چیکار کنم. خوشم »
    « میاد به ذهن خودتم نرسیده ، اون نباید می گذاشت تو بري مدرسه
    « واسه همین بود که بهش فکر نکرده بودم »

    « ؟ خوب امروز می خواي چیکار کنی » فاتحانه خنده اي سر داد
    آزاد بودن لذت بخش بود . « همه کار » در جواب خندیدم
  8. #8
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    فصل8
    غضب
    بی اراده دوباره در امتداد ساحل بالا می رفتیم. جیکوب هنوز بخاطر طراحی فرار من غرق در خودش بود.
    « !؟ فکر می کنی بیان دنبالت »: امیدوارانه پرسید
    « . به هر حال امشب باهام بداخلاقی می کنن » . مطمئن بودم « ! نه »
    « پس برنگرد » او یک سنگ برداشت و به طرف امواج پرتاب کرد و پیشنهاد داد
    « چقدر هم که چارلی خوشش میاد » : با نیشخندي گفتم
    « شرط می بندم اهمیتی نمی ده »
    پاسخ ندادم احتمالاً جیکوب حق داشت . فکرش باعث شد دندان هایم را به هم فشار دهم. افراط چارلی در ارجعیت
    دادن به دوستان کوئیلید ام عادلانه نبود. در عجب بودم اگر حقیقتاً می دانست این انتخاب بین خون آشام ها و
    گرگینه هاست آیا باز همین احساس را داشت ؟
    « ؟ خوب , آخرین افتضاح گله چیه » : با آرامش پرسیدم
    جیکوب خشکش زد و با چشمان شوکه شده به من زل زد .
    « چیه ؟ فقط شوخی کردم »
    « اوه » نگاهش را برگرداند
    منتظرش شدم تا دوباره راه بیفتد اما به نظر می رسید در افکارش گمشده است .
    « ؟ افتضاحی پیش اومده » شگفت زده پرسیدم

    یادم رفته چطوریه , نداشتن کسی که همیشه همه چیزرو می دونه , داشتن یک » : جیکوب یک خنده ي نخودي کرد
    « منطقه ي آرام و خصوصی داخل سرم
    چند دقیقه اي در سکوت در طول ساحل سنگی قدم زدیم .
    « ؟ چی شده ؟ که همه اونایی که توي سرت هستن می دونن » : آخر سر پرسیدم
    کوئیل نشانه » : او دقیقه اي تامل کرد انگار که مطمئن نبود چقدر قصد داشت به من بگوید. سپس آهی کشید و گفت
    گذاري کرد. حالا سه تا هستند ، بقیه امون داریم نگران می شیم. شاید این امر از اونی که افسانه ها میگن شایع تره."
    او اخمی کرد و سپس برگشت و به من خیره شد .
    « ؟ به چی خیره شدي » : او بدون کلامی به چشمهاي من زل زد. ابروانش گره خورده بود. با حسی از آگاهی پرسیدم
    « هیچی » آهی کشید
    جیکوب دوباره راه افتاد. بدون اینکه بنظر برسد به چه فکر می کند، برگشت و دستم را گرفت. در سکوت از روي
    صخره ها عبور کردیم.
    به این فکر کردم که چقدر باید دست در دست هم در طول ساحل راه برویم ، مطمئناً مثل یک زوج ، و شگفت آور آنکه
    باید اعتراض می کردم. اما با جیکوب همیشه اینطوري بوده ، الان هیچ دلیلی وجود نداشت که عجله اي کنم .
    چرا نشانه گذاري کوئیل اینقدر افتضاحه؟ چون »: وقتی بنظر رسید او دیگر نمی خواهد ادامه دهد، من پرسیدم
    « ؟ جدیدترین مورده
    « هیچ دخلی به جدید بودن نداره »
    « ؟ پس مشکل چیه »
    این یکی دیگه از اون موردهاي افسانه ایه. نمی دونم تا کی قراره از اینکه همه ي اونها واقعیت دارن شگفت زده »
    « . بشیم
    « ؟ بالاخره می خواي بگی یا خودم باید حدس بزنم »
    تو حتی فکرشم نمی کنی. ببین , کوئیل تا این اواخر به ما ملحق نشد. بنابراین خیلی دور و بر محل سکونت امیلی »
    « . نبوده
    « ؟ یعنی کوئیل هم امیلی را نشان کرد » : بریده بریده گفتم

    نه . گفتم که حدس نمی زنی.امیلی دو تا خواهرزاده داشت که به دیدنش اومده بودند ، اونجا بود که کوئیل، کلر رو »
    «. دید
    او دیگر ادامه نداد. من یک لحظه در موردش فکر کردم .
    که یک کم ریاکارانه است . « . امیلی نمی خواد خواهرزاده اش با یه گرگینه باشه » : گفتم
    اما می توانستم درك کنم که چرا از بین آن همه آدم امیلی چنان احساسی داشت. من دوباره به زخم بزرگی فکر کردم
    که صورت او را از شکل انداخته بود و تا بازوي راستش امتداد یافته بود.
    سام یکبارفقط وقتی که امیلی خیلی به او نزدیک ایستاده بود کنترلش را از دست داده بود. یکباري که همه چیز را
    گرفت، من رنجی را در چشمان سام دیده بودم , زمانیکه به آنچه که با امیلی کرده بود نگاه می کرد .
    میشه لطفاً حدس زدنو متوقف کنی؟ تو از مرحله پرتی. امیلی به اون قسمت اهمیتی نمی ده، این فقط ، یه کمی »
    « ... زوده
    « ؟ سعی کن قضاوت نکنی، باشه » جیکوب با چشمانی تنگ مرا برانداز کرد
    محتاطانه سرم را تکان دادم .
    « کلر دو ساله است » : جیکوب گفت
    باران شروع کرد به باریدن. من قطراتی که به صورتم می خوردند را با عصبانیت نادیده گرفتم.
    جیکوب درسکوت منتظر شد.
    طبق معمول هیچ ژاکتی نپوشیده بود. باران لکه هایی از نقطه هاي تیره روي تی شرت سیاهش به جا گذاشت، قطرات
    باران از میان موهاي زبر و پرپشتش می چکید.
    صورتش همچنان که به من نگاه می کرد فاقد هر حسی بود.
    « ؟ کوئیل یه بچه دو ساله رو نشان کرده » : عاقبت توانستم بپرسم
    یا » او خم شد به قلوه سنگ دیگري چنگ زد و آنرا به خلیج کوچک پراند « پیش می آد » جیکوب شانه بالا انداخت
    « . افسانه ها که اینطور می گن
    « اما اون یه طفل کوچیکه » اعتراض کردم
    لحن کلامش تا حدي « . کوئیل هم دیگه رشد نمی کنه » او نگاه گیج و سیاهش رو به من دوخت و یادآوري کرد
    سوزاننده بود.

    « . من ... نمی دونم چی بگم »
    همه ي سعی ام را کردم تا منتقد نباشم اما واقعاً وحشت زده شده بودم.
    تا الان ، از روزي که فهمیده بودم آنها آن طوري که بهشان مشکوك بودم مرتکب قتلی نمی شدند, دیگر هیچ چیز در
    مورد گرگینه بودن آنها آزارم نداده بود.
    « تو داري قضاوت می کنی. می تونم اینو توي صورتت ببینم » او مرا متهم کرد
    « متاسفم اما این واقعا غیر عادي به نظر میاد » : زیر لب گفتم
    اون طوریام نیست , تو واقعاً همه را اشتباه فهمیدي. من از » جیکوب ناگهان با حرارت تمام در دفاع از دوستش گفت
    دریچه ي چشم کوئیل دیدم که اون حس چه جوریه .اصلاً هیچ چیز رمانتیکی در حسش وجود نداره ، نه واسه کوئیل ،
    « نه الان
    توضیح دادنش مشکله . این واقعاً مثل عشق در نگاه اول نیست . بیشتر مثل » : او نفس عمیقی کشید با ناامیدي گفت
    ... حرکت جاذبه ایه. وقتی تو اون دختر رو می بینی ، ناگهان مثل اینکه دیگه این جاذبه زمین نیست که تو رو اینجا
    نگه داشته بلکه اون دختره. و دیگه هیچ چیز از اون دختر مهمتر نیست و تو همه کار براي اون دختر انجام میدي ، هر
    چیزي براي اون میشی.... تو میشی هر چیزي که اون بهش احتیاج داره ، هر چیزي که یه محافظ ، یا یه عاشق ، یا یه
    « . دوست ، یا یه برادر هست
    کوئیل بهترین و مهربان ترین برادر بزرگیه که یه بچه تا حالا داشته ، کودکی روي زمین نیست که بیشتر از این »
    دختر کوچولو تحت مراقبت قرار بگیره. و بعد وقتی اون بزرگتر بشه وبه یه دوست احتیاج پیدا کنه ، کوئیل فهمیده تر و
    قابل اعتماد تر و قابل اتکا تر از هرکس دیگري که آن دختر می شناسد ، خواهد بود . بعدش وقتی آن دختر بالغ شد
    « آنها به خوشبختی سام و امیلی خواهند بود
    زمانی که از سام صحبت می کرد یک طعم تلخ و غریب و گزنده در لحن کلامش بود .
    " کلر اینجا حق انتخاب نداره؟"
    البته ، اما چرا آخر سر او کوئیل را انتخاب نکنه؟ اونو کلر کاملاً با هم جور خواهد بود . مثل اینکه اونو براي کلر »
    « ساخته باشن
    دقیقه اي را در خاموشی قدم زدیم . تا اینکه من براي پرتاب سنگی بسوي اقیانوس متوقف شدم. سنگ چندمتر
    آنطرف تر روي ساحل افتاد. جیکوب به من خندید.
    « نمی تونیم در عین دمدمی مزاج بودن محکم و قوي باشیم » زمزمه کردم

    او آه کشید .
    « ؟ فکر می کنی کی این اتفاق براي تو بیفته » : سریعاً پرسیدم
    « . هرگز » پاسخش صریح و بلادرنگ بود
    « ؟ این چیزي نیست که تو بتونی کنترلش کنی ، درسته »
    او دقایقی خاموش بود . ناخودآگاه هردو آهسته تر راه می رفتیم. انگار که اصلاً حرکت نمی کردیم .
    « . گمان نکنم اینطور باشه . اما تو باید اون دختر رو ببینی... دختري که فرضاً براي تو معنی بده » او اقرار کرد
    و تو فکر می کنی اگه تا حالا اون دختر رو ندیدي پس وجود خارجی نداره. جیکوب ، تو واقعاً چیز زیادي از » : پرسیدم
    « دنیا ندیده اي .... حتی کمتر از من دیده اي
    اما بلاّ ، من هرگز کس » ناگهان نگاه تیزي به صورت من انداخت « نه ندیده ام » : او با صداي آهسته اي گفت
    دیگري را نخواهم دید. من فقط تو را می بینم. حتی وقتی که چشمامو می بندم و سعی می کنم به چیز دیگه اي فکر
    « کنم. از کوئیل و آمبري بپرس. این کارم همه اشونو دیوونه می کنه
    من نگاهم را به پایین به سنگها دوختم.
    دیگر راه نمی رفتیم. تنها صدا متعلق به امواجی بود که به کرانه ساحل برخورد می کرد. در غرش امواج صداي باران را
    نمی توانستم بشنوم.
    « شاید بهتر باشه برم خونه » من زمزمه کردم
    « ! نه » او در حالیکه از این نتیجه متعجب بود اعتراض کرد
    سرم را بالا آورده دوباره به او نگاه کردم و الان چشمانش بیمناك و دلواپس بود.
    « تو تمام روز مرخصی داري ، درسته ؟ زالو هنوز خونه نیومده »
    من چپ چپ نگاهش کردم.
    « قصد توهین نداشتم » : او سریعاً گفت
    « ... بله من تمام روز رو وقت دارم . اما جیک »
    « ببخشید . نمی خواهم دیگه اونجوري باشم. فقط جیکوب خواهم بود » دستانش را بالاگرفت و عذر خواهی کرد
    « ... اما اگه تو اینطوري فکر می کنی » آهی کشیدم

    « نگران من نباش فقط اگه ناراحتت می کنم بگو » او با لبخندي بسیار درخشان و شادي تصنعی اصرار کرد
    « ... من فکر نمی کنم »
    « بسه بلاّ !. بیا بریم خونه و موتورهامون رو ورداریم . واسه کوك نگه داشتن موتور باید مرتب سوارش بشی »
    « واقعا فکر نمی کنم اجازه اش رو داشته باشم »
    « ؟ اجازه از کی ؟ چارلی یا اون زال...اون »
    « هردو »
    جیکوب در پاسخ نیشخندم لبخندي زد و ناگهان او همان جیکوبی بود که خیلی دلم براش تنگ بود آفتابی و گرم.
    نمی توانستم لبخندش را جبران بکنم .
    باران ملایم تر شد ، به سمت مه شدن رفت .
    « . به هیشکی نمی گم » قول داد
    « جزء همه دوستات »
    « قول میدم درباره اش فکر نکنم » او سرش را عاقلانه تکان داد و دست راستش را بالا برد
    « اگه صدمه ببینم (میگم) بخاطر زمین خوردنه » خندیدم
    « هرچی تو بگی »
    ما آنقدر موتورهایمان را در جاده هاي کمربندي اطراف لاپوش راندیم تا حسابی گلی شدند و جیکوب می گفت اگر
    آن روز آنقدر زود غذا نخورده بود حتماً همه را بالا می آورد.
    وقتی به خانه رسیدیم بیلی خیلی راحت با من احوالپرسی کرد انگار که ظهور دوباره و ناگهانی من هیچ معناي پیچیده
    تر از اینکه من خواسته بودم روزم را با دوستم بگذرانم نداشت .
    بعد از اینکه ساندویچ هایی را که جیکوب درست کرده بود خوردیم ، به گاراژ رفتم و من در تمیز کردن موتورها به او
    کمک کردم.
    ماهها بود که اینجا نبودم ... از زمانی که ادوارد برگشته بود ... اما هیچ حسی نداشتم . این فقط یک بعد از ظهر دیگر
    در گاراژ بود.
    « اینجا قشنگه . دلم براي اینجا تنگ شده بود » وقتی او یک سوداي گرم از کوله پشتی اش بیرون می کشید گفتم

    آره . » او در حالیکه به آلونک پلاستیکی که به هم پیچ شده و بالاي سرمان بهم رسیده بود نگاه میکرد لبخند زد
    « میتونم درك کنم. تمام شکوه و جلال تاج محل بدون دردسر و هزینه ي سفربه هندوستان
    نوشیدم. « به سلامتی تاج محل کوچولوي واشینگتن » : در حالیکه قوطی نوشابه ام را بالا گرفته بودم گفتم
    او قوطی نوشابه اش را به قوطی نوشابه ي من زد.
    آخرین والنتاین رو یادت می آد ؟ فکر کنم آخرین باري بود که اینجا بودي . منظورم آخرین باریه که همه چیز هنوز »
    « ... نرمال بود
    البته که یادم میاد. من یه عمر بندگی رو در ازاي یک جعبه ي قلبهاي سخن گو به جان خریدم. این » من خندیدم
    « چیزي نیست که من احتمالاً فراموشش کنم
    انگار که سالها » سپس آهی کشید « . درسته ، ا م م م ، بندگی، مجبورم به یه چیزاي خوب فکر کنم » او با من خندید
    « . پیش بود ، روزگار دیگه ، یکی از اون شادترهاش
    من نمی توانستم با او موافق باشم. الان روزگار شاد من بود.
    اما از درك اینکه چه چیزهاي را از روزگار سیاه شخصی ام از دست داده بودم غافلگیر شدم.
    به ورودي جنگل تیره خیره شدم . باران دوباره شروع شده بود . اما در گاراژ کوچک با نشستن کنار جیکوب هوا گرم
    بود. او به داغی تنور بود. انگشتانش دستم را نوازش می کرد.
    « همه چیز واقعاً تغییر کرده »
    و خودم را عقب کشیده به چرخ موتورم تکه دادم. « آره » : گفتم
    لبم را گزیدم. « . چارلی داره از من خوشش میاد . امیدوارم بیلی راجع به امروز چیزي بهش نگه »
    نمی گه. اون چیزا رو اونطوري که چارلی دلش می خواد پیش نمی بره. هی ، من هیچ وقت رسماً بخاطر اون حرکت »
    احمقانه درمورد موتور عذرخواهی نکردم. واقعا بخاطر اینکه تو رو به چارلی فروختم متاسفم. اي کاش این خیانت رو
    « . مرتکب نشده بودم
    « من هم همینطور » من چشمهایم را گرداندم
    « من جدي جدي متاسفم »
    او امیدوارانه به من نگاه می کرد. موهاي سیاه خیس و درهم برهمش به همه جهت اطراف صورت پوزش طلبش سیخ
    سیخ شده بود .

    « اوه . باشه، بخشیده شدي »
    « ممنون بلز »
    براي ثانیه اي به هم لبخند زدیم و بعد دوباره چهره اش گرفته شد.
    میدونی , اون روز که موتور رو برگردوندم می خواستم یه چیزي ازت بپرسم . اما تقریباً ... » : با صداي آهسته اي گفت
    « . بی خیالش شدم
    خشکم زد ، واکنشی به استرس . عادتی بود که از دست ادوارد پیدا کرده بودم .
    « ؟؟ سرسختی اون روز تو بخاطر عصبانیتت از من بود یا واقعا جدي بودي » زمزمه کرد
    هرچند مطمئن بودم که می دونستم منظورش چه بود. « ؟ درباره چی » در جوابش زمزمه کنان گفتم
    به وضوح چهره اش « می دونی وقتی گفتی به من هیچ ربطی نداره ، اگه.... اگه اون گازت بگیره » او به من خیره شد
    منقبض شد.
    گلویم مسدود شده بود . نمی توانستم حرفم را تمام کنم. « ... جیک »
    کمی می لرزید . چشمانش بسته ماند . « ؟ آیا جدي می گفتی » او دیدگانش را بست و نفس عمیقی کشید
    « بله » زمزمه کردم
    « فکر کنم اینو می دونستم » نفسی فرو داد آرام و عمیق
    به صورتش خیره شدم تا چشمانش را باز کند.
    «؟ تو می دونی این یعنی چه؟ تو نمی فهمی , درسته؟ اگه اونا پیمان رو نقض کنن چه اتفاقی می افته » : ناگهان گفت
    « ما قبلش از اینجا می ریم » : با صداي ضعیفی پاسخ دادم
    بلاّ ! براي پیمان محدوده جغرافیایی وجود » . چشمانش ناگهان باز شد . عمق تاریکی چشمانش پر از خشم و درد بود
    نداره . نیاکیان بزرگوار ما فقط براي این با صلح موافقت کردند که کالن ها قسم خوردند که متفاوتند , که انسانها از
    جانب آنها در خطر نیستند. آنها قول دادن که دوباره هرگز کسی را نکشند یا تغییر ندهند. اگر اونا از حرفشون برگردند
    عهدنامه معناشو از دست میده و اونا دیگه فرقی با بقیه خون آشام ها نخواهند داشت.تعهد برقرار شده و زمانی که ما
    « ... بفهمیم دوباره
    اما جیک , آیا تو قبلاً تعهد رو نشکستی؟یکی از قسمتهاش این نبود » : من در حالیکه به علفها چنگ می زدم پرسیدم
    که راجع به خون آشام ها با کسی صحبت نکنید ؟ ولی تو به من گفتی . در اینصورت الان تعهد یه جورایی

    « ؟ دیگه مصداق نداره
    بله من تعهد رو » . جیکوب از این یادآوري خوشش نیامد , درد درون چشم هایش به کینه ي شدیدي می مانست
    او با اطمینان از « ! شکستم , قبل از اینکه هیچیش رو باور داشته باشم و مطمئنم که اونا از این کارم با خبر شده ان
    حرفش بدون اینکه نگاهش با نگاه خیره ي شرمنده ي من تلاقی کند به پیشانی ام زل زد.
    اما اینطوري هم نیست که اونا خلاص شده باشن یا هر چیز دیگه. اشتباه رو که با یه اشتباه دیگه جواب نمی دن »
    اونا اگه به خطاي من اعتراض دارن فقط یه راه دارن . همون راهی که اگه اونا پیمان رو بشکنن ما در پیش می گیریم :
    « ! حمله , شروع جنگ
    طوري گفت که به نظر قریب الوقوع می اومد .
    به خود لرزیدم.
    « جیک , احتیاجی به اون راه نیست »
    « راهش همینه » . دندانهایش را به هم سایید
    بعد از اظهارات او سکوت خیلی پرجلوه بنظر اومد.
    به محض اینکه کلمات از دهانم خارج شد , پشیمان شدم. « ؟ جیکوب , هیچ وقت منو می بخشی » : نجوا کنان گفتم
    نمی خواستم جوابش را بشنوم.
    تو دیگه بلاّ نخواهی بود . دوست من وجود نخواهد داشت . کسی براي بخشیدن وجود نخواهد » : او به من گفت
    « داشت
    « یعنی نه » : پچ پچ کنان گفتم
    براي لحظه ي بی پایانی چهره در چهره هم دوختیم .
    پس این یه خداحافظیه جیک ؟ »
    چرا ؟ ما هنوز چند سالی زمان داریم . تا » . او به سرعت مژه زد , با بیرحمی چهره اش در این غافلگیري ذوب شد
    « ؟ وقتمون تموم نشده نمی تونیم دوست بمونیم
    « سالها ؟ نه , جیک , نه سالها ...، هفته ها دقیقتره » سرم را تکان دادم و خنده ي خشکی کردم
    انتظار چنین واکنشی از او نداشتم .
    ناگهان سر پا شد و قوطی سودایی که در دستش بود با صداي بلندي ترکید . سودا به همه جا پاشید و سر تا پاي مرا

    خیس کرد انگار که از شیلنگی پاشیده شده باشد.
    می خواستم توضیح دهم اما وقتی دیدم تمام بدنش از شدت خشم بلرزه افتاده ساکت شدم . با غرشی از « ! جیک »
    اعماق سینه با توحش تمام به من خیره شد .
    سرجایم خشکم زد , شوکه تر از آن بودم که بخاطر بیاورم چگونه حرکت کنم .
    لرزش تمام بدنش رو در بر گرفت و هی سریعتر می شد تا حدي که بنظر می رسید روي ویبره افتاده باشد. هیکلش
    محو و نامشخص بود...
    سپس جیکوب دندانهایش را به هم سایید و غرش را متوقف کرد . چشمهایش را تنگ کرد و تمرکز کرد, تکانهایش
    آنقدر آهسته شد تا اینکه فقط دستهایش تکان می خوردند.
    « چند هفته » : با صداي صاف و یکنواختی گفت
    من هنوز منجمد شده بودم و نمی توانستم پاسخ بدهم.
    او چشمانش را گشود. اکنون آنها خالی از خشم بودند.
    «؟ اون می خواد تو رو به یه زالوي کثیف تبدیل کنه اون هم فقط ظرف چند هفته » : جیکوب زیر لبی گفت
    حیرت زده تر از آن بودم که متوجه اهانت کلامش بشوم , فقط بی هیچ کلامی سرم را به نشانه تائید تکان دادم .
    صورتش زیر پوست قهوه اي اش سبز شد.
    البته ، جیک ، اون هفده ساله است و من هر روز به نوزده سالگی » : بعد از دقایق طولانی سکوت نجوا کنان گفتم
    نزدیکتر میشم , علاوه بر این انتظار چه فایده اي داره ؟ اون همه ي چیزیه که من می خوام . چه کار دیگه اي ازم بر
    « ؟ میاد
    منظورم از آن سوال یک امر بدیهی بود
    « هرکار ، هرکار دیگه . واست بهتره که بمیري. من ترجیح می دم که مرده باشی » صدایش مثل ضربه ي شلاق بود
    از جا پریدم انگار که به من سیلی زده باشه . بدتر از سیلی دردم گرفت.سپس همچنانکه رنج مرا در بر می گرفت خشمم
    می رفت که شعله ور شود .
    ممکنه شانس بیاري . ممکنه تو راه برگشتنم برم زیر یه » : همینطور که روي پاهایم تلو تلو می خوردم غمگنانه گفتم
    « کامیون
    چنگ انداختم به موتورم و آنرا بیرون کشیدم به زیر باران آوردم.

    از کنارش که رد شدم هیچ حرکتی نکرد. به زودي روي جاده ي گلی باریک بودم. پریدم روي موتور و گاز دادم. چرخ
    عقب فورانی از گل به طرف گاراژ پاشید و امیدوار بودم به جیکوب خورده باشه.
    همینطور که در بزرگراه لیز با سرعت بطرف منزل کالن ها می راندم حسابی خیس شده بودم. انگار که باد باران را روي
    بدنم منجمد می کرد و قبل از اینکه به نیمه ي راه برسم دندانهایم از سرما بهم می خورد. موتور سیکلت در واشینگتن
    به هیچ دردي نمی خورد . من در اولین فرصت این چیز احمقانه را می فروشم .
    موتور را به داخل گاراژ غار مانند کالن ها بردم و از دیدن آلیس که با آرامش روي کاپوت پورشه اش در انتظار من
    نشسته بود غافلگیر شدم.
    « من حتی فرصت روندنش هم پیدا نکرده ام » : آهی کشید
    « متاسفم » از لاي فک لرزانم پراندم
    « بدجوري حالت گرفته است » : همینطور که به نرمی روي پاهایش می لغزید بی مقدمه گفت
    « آره »
    « ؟ می خواي راجع بهش حرف بزنیم » با دقت چهره ام رو در نظر گرفت و لبهایش را به هم فشرد
    « نخیر »
    به معناي تسلیم سرش را تکان داد , اما چشمانش انباشته از کنجکاوي بود.
    « ؟ می خواي امشب بریم المپیا »
    « ؟ واقعا نه . می تونم برم خونه »
    شکلکی در آورد.
    « ولش آلیس. می مونم ، اگه این اوضاعت رو بهتر می کنه » : گفتم
    « . متشکرم » از روي آسودگی خیال آهی کشید
    آن شب زود خوابیدم , باز خودمو روي کاناپه ي ادوارد گلوله کردم.
    وقتیکه بیدار شدم هنوز تاریک بود.منگ بودم اما می دونستم که هنوز نزدیک به صبح هم نبود.چشمهایم را بستم ,
    کش و قوسی به بدنم دادم و غلتیدم .
    فقط یک ثانیه طول کشید تا تشخیص بدهم این حرکت باید مرا به کف اتاق می کوباند. و اینکه جایم واقعاً زیادي
    راحت بود .

    به پشت چرخیدم , سعی کردم ببینم . هوا از دیشب تاریک تر بود ، ابر ها ضخیم تر از آن بودند که نور ماه از آنها عبور
    کند.
    « ببخشید »
    « نمی خواستم بیدارت کنم » . او به حدي نرم نجوا کرد که صدایش قسمتی از شب به نظر می رسید
    ناراحت بودم ، منتظر خشم هر دویمان بودم ، اما در اتاق فقط آرامش و سکوت موج می زد. تقریباً می توانستم شیرینی
    هواي دوباره زنده ي اتاق رو بچشم ، یک رایحه اي غیر از عطر نفسش، خلاءایی بود که از زمان جدا شدنمان
    تلخی اش مانده بود ، چیزي که تا زمانی که از بین نرفته بود متوجه اش نشده بودم .
    اصطکاکی در فضاي بینمان باقی نمانده بود .سکوت مسالمت آمیز بود ، نه مثل آرامش قبل از طوفان , بلکه مثل شب
    صافی که حتی رویاي طوفان ندیده است. و من اهمیت نمی دادم که احتمالاً از دستش عصبانی بودم. اهمیت نمی دادم
    که از احتمالاً از دست کسی عصبانی
    باشم. خودم را به طرفش کشیدم دستانش را در تاریکی پیدا کردم و به او نزدیکتر
    شدم. دستانش به دورم حلقه شد و مرا به سینه اش چسباند. لبهاي تشنه ام روي گلویش , به سمت چانه اش جستجو
    می کرد تا سرانجام لبهایش را یافت .
    ادوارد با لطافت لحظه اي مرا بوسید و سپس بی صدا خندید .
    کمربندمو محکم بسته بودم واسه ي یه قهر و دعواي جانانه که گیزلی ها رو هم شرمنده کنه ، اما با چی روبرو »
    « شدم ؟ باید گاهی وقتها حرصت رو بیشتر در آرم
    « . یه دقیقه وقت بده تا به اون هم برسیم » : همچنانکه می بوسیدمش با لحن نیشداري گفتم
    « . تا هر وقت که بخواي منتظر میشم » روي لبهایم زمزمه کرد
    انگشتهایش داخل موهایم گره خورده بود .
    « شاید تا صبح » نفسم به شماره افتاده بود
    « هر طور ترجیح میدي »
    « به خونه خوش اومدي . خوشحالم که برگشتی » : وقتی لبهایش را به زیر فک ام فشار می داد گفتم
    « خیلی خوبه »
    موافق بودم . بازوانم را بدور گردنش محکم گره زدم. « هم م م م »
    دستش را بدور انحناي آرنجم لغزاند , به آرامی به سمت بازویم حرکت داد , از روي دنده هایم گذشت و روي کمرم

    , با ترسیم زاویه لگنم به سمت رانها و روي زانویم کشید . انگشتانش بدور ساق پایم حلقه شد و آنجا متوقف
    ماند.ناگهان پایم را بالا کشید و بدور ران خودش انداخت .
    نفسم بند آمد.
    این از آن نوع کارهایی نبود که او اجازه انجامش را داشت. علی رغم سردي دستانش ناگهان داغ شدم. لبهایش در
    گودي گردنم کنار گلویم حرکت می کرد .
    « ؟ اولاً از کوره در نرو . اما میشه به من بگی این تخت چشه که باهاش مخالفی » : زمزمه کرد
    قبل از اینکه بتونم جواب بدم , قبل از اینکه حتی متمرکز بشم تا کلماتش رو درك کنم , در حالیکه مرا به روي خودش
    می کشید به پهلو چرخید . صورتم را در دستانش نگه داشت و آنقدر بالا گرفت که دهانش می توانست به گلویم
    برسد.صداي نفسهایم خیلی بلند بود ... تقریباً خجالت آور بود، اما من نمی توانستم آنقدر اهمیت بدهم که شرمنده شوم.
    « تخت !؟ فکر می کنم قشنگه » : او دوباره پرسید
    « بهش نیازي نیست » بریده بریده نفسی کشیدم
    صورتم را به سمت صورت خودش کشید , لبهایم ، لبهایش را در بر گرفت. این بار آرامتر چرخید تا بدنش روي من قرار
    گرفت . خودش را چنان به دقت نگه داشته بود که من وزنش را احساس نمی کردم. قلبم با صداي بلندي می تپید
    بحدي که شنیدن صداي خنده ملایم او سخت بود.
    « جاي بحث داره . این کار روي نیمکت باید سخت باشه » با من مخالف بود
    زبانش به سردي یخ ، به نرمی طرح لبهایم را دنبال می کرد .
    سرم به دوران افتاده بود. هوا خیلی سریع و سطحی می آمد.
    شاید در همه قواعد مراقبتی اش تجدید نظر کرده بود. شاید این تخت « ؟ نظرت عوض شد » با نفسی بریده پرسیدم
    مفهومی بیشتر از آنچه که من حدس زده بودم داشت . همینطور که منتظر پاسخش بودم قلبم تقریباً به نحو دردناکی
    سنگینی می کرد.
    ادوارد آهی کشید و به عقب چرخید به طوریکه هردو دوباره به پهلو بودیم.
    من فقط » . او منظورم را فهمید، به وضوح مخالفت و انکار در صدایش موج می زد « مسخره بازي در نیار بلاّ » : گفت
    « داشتم سعی می کردم فواید تختی که بنظر می رسید دوستش نداري رو واست روشن کنم. تحریک نشو
    « و از این تخت خوشم می آد » و اضافه کردم « دیگه خیلی دیره » غرغر کردم

    « منم همینطور » : وقتی پیشانی ام را می بوسید می توانستم خنده را در صدایش بشنوم که می گفت « خوبه »
    « ؟ اگه قرار نیست تحریک بشیم پس فایده اش چیه » ; « . اما هنوزم فکر می کنم اون لازم نیست » ادامه دادم
    « براي هزارمین بار بلاّ ، این خیلی خطرناکه » دوباره آهی کشید
    « از خطر خوشم میاد » من اصرار کردم
    لحنش تند بود و فهمیدم که باید موتورسیکلت را در گاراژ دیده باشد . « می دونم »
    من بهت می گم چی خطرناکه . یکی از همین » : قبل از اینکه بحث را به یک موضوع جدید بکشاند به سرعت گفتم
    « روزا من خودبه خود تبدیل به خاکستر میشم و تو هیشکی رو جز خودت نداري که سرزنشش کنی
    او شروع کرد به عقب هل دادن من.
    « ؟ چکار می کنی » مخالفت کردم و به او چسبیدم
    « ... از خطر سوختن حفظت می کنم . اگه این واست خیلی زیاده »
    « می تونم باهاش کنار بیام » اصرار کردم
    اجازه داد دوباره در آغوشش بخزم .
    « نمی خواستم غمگینت کنم . اون کار خوب نبود » ; « ببخش که احساس اشتباه بهت القا کردم » : گفت
    « در واقع , کار خیلی خیلی دلپذیري بود »
    « خسته نیستی؟ باید بذارم بخوابی » نفس عمیقی کشید
    « نه نیستم . اهمیت هم نمی دم اگه بخواي دوباره احساس اشتباه به من القا کنی »
    « این احتمالا ایده ي بدیه . اونوقت تو تنها کسی نیستی که تحریک میشه »
    « چرا ، هستم » نالیدم
    « بلاّ , فکرشم نمی کنی . اشتیاق بی حد تو واسه شکستن خودداري من فایده اي نداره » خنده بی صدایی کرد
    « من بخاطرش نمی خوام عذرخواهی کنم »
    « ؟ می تونم من عذرخواهی کنم »
    « ؟ واسه چی »
    « ؟ تو از من عصبانی بودي . یادت میاد »

    معذرت می خوام . من اشتباه کردم. وقتی من تو رو اینجا در امان می بینم خیلی راحت » بازوانش به دورم گره خورد
    می تونم دیدگاه درست داشته باشم . وقتی می خوام ازت دور بشم یه کم دیوونه میشم. فکر نمی کنم دیگه جاي دوري
    « برم . ارزشش رو نداره
    « ؟ هیچ شیر کوهی پیدا نکردي » لبخند زدم
    واقعاً پیدا کردم . هنوزم ارزش این همه نگرانی رو نداره . بنابراین متاسفم که گذاشتم آلیس تو رو اسیر کنه. عقیده »
    «. بدي بود
    موافق بودم . « بله »
    « دیگه اینکارو نمی کنم »
    درحالیکه لبهایم را . « ... اما پارتی هاي مجردي فواید خودشو داره » . او قبلاً بخشیده شده بود « باشه » : راحت گفتم
    تو می تونی منو هروقت می خواي اسیر » . به برجستگی استخوان ترقوه اش می چسباندم خود را به او نزدیکتر کردم
    « کنی
    « با این حرفت ممکنه بلندت کنم » آه کشید « هم م م »
    « ؟ پس حالا نوبت منه »
    صداش گیج بود « ؟ نوبت تو »
    « عذرخواهی »
    « ؟ واسه چی باید عذرخواهی کنی »
    « ؟ از من عصبانی نیستی »
    « نه »
    بنظر می رسید واقعاً منظورش همان بود.
    « ؟ وقتی خونه رسیدي آلیس رو ندیدي » حس کردم ابروهایم به هم گره خورد
    « ؟ بله ... چرا »
    « ؟ می خواي پورشه اشو ازش پس بگیري »
    « البته که نه . اون هدیه بود »
    کاش می توانستم چهره اش را ببینم . صدایش طوري بود که انگار به او توهین کرده باشم .

    داشتم از بی علاقگی آشکارش به موضوع گیج می شدم . « ؟ نمی خواي بدونی چکار کردم » : پرسیدم
    من همیشه به هر کاري که تو می کنی علاقمندم – اما تو مجبور نیستی به من بگی مگر » حس کردم منقبض شد
    « اینکه خودت بخواي
    « اما من رفتم لاپوش »
    « می دونم »
    « از مدرسه در رفتم »
    « منم در رفتم »
    به تُن صدایش دقیق شدم , ضمن نوازش ترکیب چهره اش با انگشتانم , سعی کردم حالت روحی اش رو بفهمم.
    « ؟ این همه بردباري از کجا اومده » تقاضا کردم
    آه کشید .
    پذیرفتم که تو حق داشتی. قبلاً مشکل من درباره ي تعصب ضد گرگینه اي ام از هرچیز دیگه بیشتر بود. دارم سعی »
    « می کنم معقول تر باشم و به قضاوت تو اعتماد کنم. اگه تو میگی اون بی خطره پس منم باورت می کنم
    « وااااااي »
    « و ... مهمتر از همه ... نمی خوام بذارم این مساله بینمون فاصله بندازه »
    در نهایت رضایت , سرم را روي سینه اش گذاشتم و چشمانم را بستم .
    « ؟ نقشه اي کشیدي که به این زودي ها به لاپوش برگردي » با لحن غیر جدي نجوا کرد « بنابراین »
    جواب ندادم. سوالش خاطره ي حرفهاي جیکوب را برگرداند و ناگهان بغضی در گلویم گیر کرد.
    او سفتی بدنم و سکوتم را سوء تعبیر کرد .
    فقط طوري که من بتونم نقشه هاي خودمو پیاده کنم ، نمی خوام احساس کنی چون من بیرون » فوراً توضیح داد
    « لاپوش منتظرت نشسته ام ، مجبوري عجله کنی زود برگردي
    « نه ، برنامه برگشتن ندارم » : من با صدایی که براي خودم هم غریبه بود گفتم
    « اوه . مجبور نیستی بخاطر من اینکارو کنی »
    « فکر نمی کنم دیگه اونجا راهم بدن » زمزمه کردم
    می دانستم که نمی خواست بزور ماجرا را از زبانم بیرون بکشد اما « ؟ گربه ي کسی رو لگد کردي » با آرامش پرسید

    می توانستم کنجکاوي را که وراي کلماتش شعله می کشید استشمام کنم .
    فکر کردم جیکوب تشخیص داده باشه که ... فکر » نفس عمیقی کشیدم و من من کنان و سریع توضیح دادم « نه »
    « نمی کردم اون مساله غافلگیرش کنه
    ادوارد منتظر بود درحالیکه من مردد بودم .
    « اون انتظار نداشت ... که اون به این زودي باشه »
    « آه » : ادوارد به ارامی گفت
    در اداي آخرین کلمات صدایم شکست. « . اون گفت که ترجیح میده منو مرده ببینه »
    ادوارد لحظه اي طولانی ساکت بود , براي کنترل واکنشی که نمی خواست من ببینم .
    « من خیلی متاسفم » . سپس با ملایمت مرا به سینه اش فشرد
    « فکر کردم خوشحال بشی » زمزمه کردم
    « من اینطور فکر نمی کنم , بلاّ » در موهایم نجوا کرد « ؟ خوشحال براي چیزي که تو رو رنجانده »
    من آهی کشیدم و راحت شدم , خود را روي هیکل سنگی او جابجا کردم . اما او دوباره بی حرکت و ناراحت بود.
    « ؟ چی شده » : پرسیدم
    « هیچی »
    « میتونی بهم بگی »
    « ممکنه عصبانیت کنه » دقیقه اي مکث کرد
    « هنوزم می خوام بدونم »
    « واقعاً بخاطر حرفی که به تو زده می تونستم بکشمش.می خوام که بکشمش » آهی کشید
    « حدس می زنم خیلی چیز خوبیه که اینقدر خودداري » از نیمه ي دل نه از ته دل ! خندیدم
    لحنش اندیشناك بود. « می تونستم سوا یه کارایی کنم »
    صورتش را جستجو کردم و « اگه می خواي یه ذره کنترلت رو از دست بدي , من یه جاي بهتر واسش سراغ دارم »
    خود را بالا می کشیدم تا ببوسمش . در حالیکه خود را مهار می کرد بازوانش مرا محکمتر در آغوش فشرد.
    « ؟ آیا همیشه من باید مسئول باشم » آه کشید
    « نه . بذار من مسئول همه چیز باشم لا اقل واسه چند دقیقه ... یا چند ساعت » نیشخندي در تاریکی زدم

    « شب بخیر ، بلاّ »
    « صبر کن یه چیز دیگه اس که می خوام راجع بهش ازت بپرسم »
    « ؟ چی »
    « ... اونشب داشتم با روزالی صحبت می کردم »
    بله . وقتی رسیدم خونه داشت راجع بهش فکر می کرد. سوژه ي فکري حسابی بهت داد. ». بدنش دوباره منقبض شد
    « ؟ نه
    لحنش عصبی بود و فهمیدم فکر می کرد من می خواستم راجع به دلایلی که روزالی براي انسان بودن داده بود صحبت
    کنم. اما من به چیز دیگري که خیلی بیشتر به من فشار می آورد فکر می کردم.
    « اون یه چیز کوچیکی به من گفت ... درباره ي وقتی که شما با خانواده ي دنالی زندگی می کردین »
    « ؟ خوب » مکث کوچکی باعث شد که او غافلگیر شود
    « او اشاره کرد به یه چیزي در مورد یه دسته خون آشام مونث... و تو »
    جواب نداد. فکر می کرد ، مدت طولانی منتظر موندم.
    نگران نباش . روزالی گفت تو ... هیچ توجهی نشون » : بعد از سکوت طولانی که داشت ناراحت کننده میشد گفتم
    ندادي .اما من فقط نگرانم , می دونی , چطور هیچ کدوم از اونا اولویتی براي تو نداشتن . منظورم اینه که توجهت رو
    « جلب نکردن
    باز چیزي نگفت.
    یا بیشتر از » سعی کردم صدایم را معمولی و غیر جدي جلوه دهم و نه برنامه ریزي شده « ؟ کدوم یکی » : پرسیدم
    « ؟ یکی بودن
    جوابی نداد. کاش می توانستم صورتش را ببینم یا می توانستم حدس بزنم معناي این سکوت چیست .
    « آلیس بهم میگه ، یا اینکه میرم همین الان ازش می پرسم » : گفتم
    آغوشش محکم تر شد ؛ نمی توانستم حتی یک اینچ تکان بخورم.
    صدایش رگه ي کوچکی داشت که چیز جدیدي بود.به نوعی عصبی شاید هم دستپاچه بود. « دیروقته » : گفت
    « ... بعلاوه , فکر کنم آلیس رفته بیرون »
    همچنانکه رقیب باشکوه غیر طبیعی که هرگز نفهمیده « ؟ واقعاً که بد نیست . نه » داشتم می ترسیدم « این بده »

    بودم چنین رقیبی دارم ،را تصور می کردم سرعت ضربان قلبم زیاد و زیادتر می شد .
    « آروم بگیر , بلاّ ، داري خنگ میشی » : همینطور که نوك بینی ام را می بوسید گفت
    « ؟ من؟ پس چرا نمی خواي بهم بگی »
    « چون چیزي واسه گفتن نیست. تو داري بیش از حد این مساله رو بزرگ می کنی »
    « ؟ کدوم یکی » اصرار کردم
    تانیا یه کم اظهار علاقه کرد. من خیلی مودبانه , نجیبانه با کلاس بهش فهموندم که علاقه ي متقابل » آه کشید
    « ندارم. پایان داستان
    « ؟ یه چیزو بهم بگو ... تانیا چه شکلیه » تا جایی که ممکن بود صدایم را کنترل کردم
    « درست مثل بقیه ما پوست سفید , چشماي طلایی » به سرعت جواب داد
    « ! و ،البته ، بطور غیر معمول و ناگفتنی ، زیبا »
    حس کردم منقبض شد.
    « ؟ گمان کنم ، به چشم انسانها ، هرچند ، می دونی چیه » : او بی غرض گفت
    صدایم رنجیده بود « ؟ چیه »
    « من موي مشکی رو ترجیح می دم » او لبهایش را درست روي گوشم گذاشت , نفس سردش غلغلکم داد
    « اون مو طلاییه . خوش تراشه »
    « طلایی توت فرنگی ، اصلا تو گروه خون من نیست »
    درباره اش یه مدتی فکر کردم همینطور که لبهایش به آرامی روي گونه ام , پایین روي گلویم و دوباره به سمت بالا
    حرکت می کرد, در حالیکه سعی می کردم تمرکز کنم .
    « پس ،فکر کنم ، باشه » تصمیم گرفتم
    وقتی که حسودي می کنی خیلی با مزه میشی. حسادتت بطور غافلگیر » روي پوستم نجوا کرد « هم م م م »
    « کننده اي لذت بخشه
    در تاریکی اخم کردم .
    صدایش که الان تقریباً به آواز می مانست نرمتر از ابریشم بود. « دیر وقته » : دوباره زمزمه کنان گفت

    بخواب ، بلاّ ي من . خواب هاي شاد ببین. تو تنها کسی هستی که تا حالا دستش به قلب من رسیده . قلبم همیشه »
    « متعلق به تو خواهد بود. بخواب ، تنها عشقم
    او شروع به زمزمه لالایی ام کرد و می دانستم تا زمانی که تسلیم خواب شوم ادامه می دهد. بنابر این چشمهایم را
    بستم و بیشتر در آغوشش فرو رفتم
    فصل9
    ھدف
    صبح روز بعد ، بعد از تمام شدن مهمانی مجردي نمایشی مان، آلیس مرا به خانه برگرداند . زمانی نگذشته بود که ادوارد
    هم از سفر کوه نوردي اش بازگشت . همه نقش هایشان را به خوبی بازي کرده بودند و من نمی خواستم نقش انسان
    بودنم را خراب کنم.
    چارلی که صداي بهم خوردن در ماشین را شنیده بود به پشت پنجره آمده بود. او براي آلیس دستی تکان داد و بعد به
    سمت در آمد تا آن را براي من باز کند .
    « ؟ خوش گذشت » : چارلی پرسید
    « . آره.با حال بود. خیلی ، دخترونه بود »
    وسایلم را به داخل بردم، و آنها را جلوي پله ها گذاشتم، و بی خیال به سمت آشپزخانه رفتم تا چیزي براي خوردن پیدا
    کنم.
    « یه پیغام داري » : چارلی صدا زد
    بر روي کابینت آشپزخانه، دفترچه پیغام هاي تلفن، درست کنار ظرف روغن، باز گذاشته شده بود .
    چارلی نوشته بود : جیکوب تماس گرفت.
    گفته بود منظوري نداشته، و اینکه متاسف بود. اون می خواد تو بهش زنگ بزنی. یالا دیگه، بهش یه فرصت دیگه بده
    و باهاش تماس بگیر ، به نظر پشیمان می رسید.
    شکلکی در آوردم. معمولاً چارلی براي نوشتن پیغام هاي من سلسله مقاله نمی نوشت .
    بزار جیکوب پشیمون بمونه. نمی خواستم با او حرف بزنم. آخرین چیزي که شنیدم، اونا اجاز ندارن که تلفن طرف
    مقابلشون رو جواب بدن. اگر جیکوب مرده من را ترجیح می داد ، پس شاید بهتر بود به سکوت عادت می کرد .
    اشتهایم را از دست دادم. چرخی زدم و رفتم تا وسایلم را جا به جا کنم.
    حالا به سمت راه پله آمده بود و به بالا نگاه می کرد . « ؟ نمی خواي به جیکوب زنگ بزنی » : چارلی پرسید
    « نه »
    از پله ها بالا رفتم.
    « بخشش از بزرگانه » : چارلی ادامه داد « این رفتارت خیلی ناشایسته »
    « سرت به کار خودت باشه » : طوري که او نتواند بشنود زیر لب گفتم
    می دانستم لباس هاي کثیف آرام آرام دارند زیاد می شوند، بنابراین وقتی خمیردندان را سر جایش گذاشتم لباس هاي
    چرك را داخل سبد ریختم. بعد رفتم که روتختی هاي چارلی را جمع کنم. روتختی ها را جلوي پله ها گذاشتم و رفتم
    تا مال خودم را هم جمع کنم.
    کنار تخت متوقف شدم، سرم را از بالاي تخت به پایین حرکت دادم.
    پس روبالشی هایم کجاست؟ دور خودم چرخی زدم و اتاق را دید زدم. روبالشی در کار نبود. متوجه شدم اتاق به طرزي
    مرتب شده است. مگر لباس خاکستري رنگم در پایین تختم مچاله نشده بود؟ و می توانستم قسم بخورم که دو جفت
    جوراب کنار صندلی راحتی ام افتاده بود، درست کنار بولوز قرمزم که صبح دو روز پیش پوشیده بودم، اما وقتی فکر
    کردم براي روز مدرسه مناسب نیست، از تن درآورده بودم... دوباره شروع به گشتن اطرافم کردم. ظرف لباس هاي
    کثیفم پر نبود، بلکه قبلاً لبریز شده بود، یا فکر کنم که اینطور بوده.
    یعنی چارلی رخت شسته بود؟ اصلاً به شخصیت اش نمی آمد .
    « ؟ بابا، تو رخت ها رو شستی » : از کنار در فریاد زدم
    « ؟ یعنی باید میشُستم » : چارلی با صدایی بلند جواب داد « آم م م... نه »
    « ؟ نه، خودم باید بشورم. تو به وسایل من دست زدي »
    « ؟ نه، چطور مگه »
    « ... نمیتونم ... تی شرتم رو پیدا کنم »
    « من اونجا نیومده ام »
    و بعد به یاد آوردم که آلیس لباس خوابم را از اتاقم برداشته بود. اما فکر نکنم او روبالشی ام را هم آورده باشد ، لااقل
    روي تخت اتاق ادوارد که نبود . یعنی او وقتی از اینجا رد می شده اتاقم را تمیز کرده بود ، به خاطر شلختگی ام
    شرمنده شدم.
    اما اون تی شرت قرمز اصلاً کثیف نبود، پس رفتم تا آن را از بین بقیه لباس هاي چرك بردارم.
    توقع داشتم آن را بر روي بقیه لباس ها پیدا کنم، اما اصلاً آنجا نبود. دستم را تا ته به داخل سبد لباس ها چپاندم اما باز
    هم چیزي پیدا نکردم. فکر کردم دارم به بیماري فراموشی گرفتار می شوم. به نظر می رسید چیزي گم شده باشد. شاید
    هم بیشتر از یک چیز.
    روتختی ام را از تخت کندم و بعد سر راهم روتختی هاي چارلی را هم از کنار پله ها برداشتم. ماشین لباسشویی خالی
    بود. به امید اینکه مهربانی آلیس باعث شده باشد رخت هاي شسته شده در خشک کن انتظارم را بکشند، آنجا رو هم
    گذاشت ، هیچ چیز نبود . اخمی کردم ، گیج شده بودم.
    « ؟ اونی که دنبالش میگشتی پیدا کردي » : چارلی هوار زد
    « نه هنوز »
    دوباره بالاي پله ها رفتم تا زیر تختم را بگردم. فقط یک کف دست خاك پیدا کردم. شروع به گشتن کمد لباس هایم
    کردم. شاید لباس قرمز ام را جمع کرده بودم و یادم رفته بود.
    وقتی صداي زنگ به گوشم رسید تسلیم شدم. احتمالا ادوارد آمده بود .
    « دررررر » . وقتی از بالاي سر چارلی رد می شدم بلند یادآوري کرد
    « به خودت زحمت نده پدر »
    در را با لبخندي گشاد بر صورتم باز کردم.
    چشمان طلایی ادوارد گشاد شده بود، پره هاي بینی اش باز شده بود، و لبهایش بالا رفته بود و دندان هایش عریان
    شده بود.
    « ؟... چی شده » . صدایم در اثر دیدن حال ادوارد به لرزش افتاده بود « ؟ ادوارد »
    « از جات تکون نخور » : زمزمه کرد « . دو ثانیه بهم وقت بده » . انگشت اش را روي لبهایم گذاشت
    من جلوي در خشک شده بودم و او ... ناپدید شد . آنقدر سریع حرکت کرد که حتی چارلی متوجه عبورش نشد .
    قبل از اینکه بتوانم خودم را جمع و جور کنم و تا دو بشمارم، او برگشته بود. دست اش را دور کمرم انداخت و مرا به
    سمت آشپزخانه کشاند. چشمان اش دور خانه می گشت و طوري مرا جلوي خودش گرفته بود انگار سعی داشت از
    اصابت چیزي به من جلوگیري کند. نگاه نگرانی به سمت چارلی کردم. اما او ما را ندیده گرفت .
    « یه چیزي اینجا بوده » . وقتی به آشپزخانه رسیدیم، در گوشم زمزمه کرد
    صدایش خشک بود، با توجه به صداي بلند ماشین لباسشویی، شنیدن صداي آهسته اش دشوار بود.
    « ... قسم می خورم هیچ گرگینه اي اینجا نبود » : شروع به حرف زدن کردم
    « یکی از ماها » . سري تکان داد « اونا رو نمیگم » حرف ام را قطع کرد
    صدایش طوري بود که مطمئن بودم اعضاء خانواده خودش را نمی گوید .
    احساس کردم خون از چهره ام پرید .
    « ویکتوریا » : با ترس گفتم
    « این بویی نیست که من بشناسم »
    « ؟ یکی از ولتوري ها » : حدس زدم
    « احتمالاً »
    « ؟ چه وقتی »
    واسه همینه که فکر میکنم یکی از اونا بوده ... زمان زیادي نگذشته. طرف هاي صبح وقتی چارلی خواب بوده. و هر »
    « کی هم بوده به چارلی دست نزده. پس احتمالاً منظور دیگه اي داشته
    « ؟ دنبال من می گشته »
    پاسخی نداد. بدنش خشک شده بود .
    و بعد با کاسه خالی « ؟ شما دو تا دارین راجع به چی اینجا پچ و پچ می کنین » : چارلی با صداي شکاکی پرسید
    ذرت بو داده وارد آشپزخانه شد .
    احساس تهوع کردم. یک خون آشام وقتی چارلی خواب بوده وارد خانه شده بوده تا دنبال من بگردد. ترس بر من قلبه
    کرد . گلویم خشک شده بود. جوابی ندادم و در وحشت نگاهش کردم .
    اگر شما دو تا دارید دعوا می کنید... خوب... پس من » : صورت چارلی عوض شد. ناگهان نیشخندي زد و گفت
    « مزاحمتون نمیشم
    دوباره نیشخندي زد و بعد کاسه خالی را در سینک گذاشت و قدم زنان از آشپزخانه خارج شد .
    « باید از اینجا بریم » : ادوارد با صدایی سخت و خشک گفت
    ترس سینه ام را فشرد و نفس کشیدن را برایم سخت کرد . « ! ولی، چارلی »
    براي چند ثانیه تعمدي کرد ، و سپس گوشی تلفن همراه اش در دست اش بود .
    او شروع به حرف زدن کرد، اما صدایش برایم غیر قابل شنیدن بود. بیشتر از یک « امت » : در دهانه گوشی گفت
    دقیقه بیشتر طول نکشید. او مرا به سمت در کشاند .
    اونا رفتن که جنگل » : وقتی با تقلاي من براي ماندن مواجه شد زمزمه کرد « امت و جاسپر همین الان راه افتادن »
    « رو بگردن. حال چارلی خوبه
    اجازه دادم مرا به دنبال خود بکشد، شدت ترس به قدري بود که نمی توانستم فکر کنم. پوزخند چارلی با دیدن حالت
    وحشت زده چهره من تبدیل به اخمی شد. قبل از اینکه چارلی بتواند حرفی بزند، ادوارد مرا از در بیرون برد.
    نمی توانستم از آرام حرف زدن دست بردارم، حتی وقتی در ماشین بودیم . « ؟ ما داریم کجا میریم »
    صدایش محکم ولی غم زده بود. « داریم میریم با آلیس حرف بزنیم »
    « ؟ فکر میکنی اون چیزي دیده باشه »
    « شاید » با چشمانی متفکر به جاده چشم دوخت
    بعد از تماس ادوارد، بقیه با نگرانی منتظر ما بودند. انگار به وسط یک موزه قدم گذاشته بودم. همه با حالت تشویش و
    اضطراب مثل مجسمه هاي سنگی در جاي خودشان خشک شده بودند .
    از اینکه دیدم ادوارد با فریاد با آلیس حرف میزند « ؟ چه اتفاقی افتاد » : به محض اینکه وارد خانه شدیم ادوارد پرسید
    شوکه شدم. دست هایش از فرط خشم مشت شده بود .
    نمی دونم. من » . آلیس دست به سینه و بدون حرکت بر جایش خشک شده بود. فقط لبهایش تکان می خوردند
    « هیچی ندیدم
    « ؟ چطور ممکنه » : با صداي زیري گفت
    طرز حرف زدن اش با آلیس را دوست نداشتم. « . ادوارد » : با لحن سرزنش کننده اي گفتم
    « این که پایه علمی نداره ادوارد » . کارلایل با صداي دلگرم کننده اي مداخله کرد
    « اون تو اتاقش بوده آلیس ، می تونست هنوز اونجا باشه... منتظرش »
    « من چیزي ندیدم »
    « ؟ آره ؟ جداً ؟ مطمئنی » . ادوارد دستانش را با حالتی عصبی در هوا تکان داد
    تو از من خواستی که ولتوري ها رو زیر نظر بگیرم. همین طور ویکتوریا رو ، » صداي آلیس در جواب مثل یخ سرد بود
    و هر قدمی که بلاّ برمی داره رو زیر نظر دارم. می خواي یه چیز دیگه اي هم به اینا اضافه کنی؟ می خواي اتاق خواب
    چارلی یا بلاّ رو هم تماشا کنم؟ یا همه خیابون رو؟ ادوارد، اگر همینجوري کارم رو بیشتر کنی چیزاي بیشتري رو از
    « دست میدم
    « الانم داره از دست میره » : ادوارد فریاد زد
    « اون در هیچ خطري نبوده. چیزي براي دیدن وجود نداشت »
    « ؟... اگر ولتوري ها رو زیر نظر داري پس چطور ندیدي اونا یکی رو فرستادن »
    « اگر بود می دیدم » آلیس سریع اضافه کرد « . فکر نکنم از طرف اونا بوده باشه »
    « ؟ آخه کدوم خون آشامی چارلی رو زنده میزاره »
    بر خودم لرزیدم.
    « نمی دونم » : آلیس گفت
    « چقدر کمک کرد »
    « تمومش کن ادوارد » : زمزمه کردم
    رویش را به سمت من برگرداند، هنوز هم عصبانی بود، دندان هایش را بر هم می فشرد. براي چند ثانیه به من خیره
    شد. و بعد ناگهان، نفس عمیقی کشید. آرواره هایش به حالتی آرام برگشت .
    منوببخش، آلیس. نباید این همه ازت توقع » بعد نگاهی به آلیس انداخت « حق با توست بلاّ . معذرت میخوام »
    « می داشتم. این باعث شرمندگی منه
    « منم خوشحال نیستم » : آلیس با حالتی اطمینان بخش گفت « درك میکنم »
    « ؟ خیلی خوب. بیاید منطقی باشیم. احتمالات الان چیه » : ادوارد نفس عمیقی کشید
    انگار یخ همه یکباره آب شد. آلیس نفسی کشید و به پشتی مبل تکیه داد. کارلایل به آرامی به سمت اش رفت، ولی
    نگاه اش در دوردست سیر می کرد. ازمه روي مبل روبروي آلیس نشست، و پاهایش را روي مبل جمع کرد. فقط رزالی
    بی حرکت باقی ماند، پشت اش به ما بود، و از دیوار شیشه اي به بیرون نگاه میکرد.
    ادوارد مرا روي مبل نشاند و خودش کنار ازمه، که به سمت من خیز برداشته بود، آرام نشست. او یکی از دستان مرا در
    بین دو دست خودش گرفت .
    « ؟ ویکتوریا » : کارلایل پرسید
    نه، من بو شو نمی شناختم. احتمالاً از طرف ولتوري ها فرستاده شده بوده، کسی که من هرگز » ادوارد سري تکان داد
    « ... باهاش آشنا
    « آرو هنوز از کسی نخواسته که دنبال بلاّ بیاد. اگر بود من می دیدم. من منتظرش بودم » آلیس سري تکان داد
    « ؟ تو منتظر یه دستور رسمی هستی » ادوارد از جا پرید
    « ؟ تو فکر میکنی یه نفر داره سرخود اقدام میکنه؟ آخه واسه چی »
    چهره اش دوباره در هم کشیده شد . « شاید کایوس بوده » ادوارد نظر داد
    « اونا هر دوتاشون نیروهایی دارن که هیچکس نمی شناسه » آلیس ادامه داد « ... یا شایدم جین »
    « و انگیزه » ادوارد آب دهان اش را قورت داد
    گرچه این معنی نمیده. اگر کسی منتظر بلاّ بوده باشه، اونوقت آلیس می دیدش. اون مرد... یا زن... » : ازمه گفت
    « نمی خواسته به بلاّ صدمه اي بزنه. یا چارلی، به هر دلیلی
    با شنیدن اسم پدرم، لرزیدم.
    و موهایم را نوازش کرد. « همه چی درست میشه بلاّ » ازمه به آرامی به من امیدواري داد
    « ؟ پس دلیل اش چی بوده » کارلایل زمزمه کرد
    « اومده بوده چک کنه ببینه من هنوز انسانم یا نه » حدس زدم
    « احتمالاً » : کارلایل گفت
    رزالی نفس صداداري کشید، جوري که من بتوانم بشنوم. از خشکی در امده بود، و حالا به سمت آشپزخانه نگاه
    می کرد . از طرف دیگر ادوارد دلسرد می نمود .
    « امت از در وارد شد. جاسپر هم پشت سرش پیش می آمد
    رد پاش رفته بود به سمت غرب. و بعد تو » امت با ناامیدي اعلام کرد « خیلی وقته که رفته. یه ساعت پیش »
    « جاده ي کناري گم شده بود. یه ماشین منتظرش بوده
    « بدشانسی آوردیم. اگر رفته باشه غرب... خوب، وقتشه اون سگ ها یه خودي نشون بدن » : ادوارد گفت
    من تکانی خوردم، و ازمه شانه ام را نوازش کرد .
    او وسیله اي سبز و مچاله شده « هیچ کدوم از ما نمی شناختیمش. ولی اینو ببین » : جاسپر نگاهی به کارلایل انداخت
    را در که در دست داشت جلو آورد. کارلایل آن را گرفت و جلوي صورتش برسی کرد. وقتی آنرا دست به دست کرد،
    « شاید تو بو رو بشناسی » . تکه اي سرخس را تشخیص دادم
    « نه، آشنا نیست. من که نمی شناسمش » : کارلایل گفت
    ازمه حرف اش را با دیدن حالت چهره بقیه که ناگهان « ... شاید ما داریم اشتباه می کنیم. شاید اون به طور تصادفی »
    نه اینکه یه غریبه تصادفی خونه بلاّ رو واسه تماشا انتخاب کرده باشه. » . به او خیره شده بودند، نیمه تمام گذاشت
    منظورم اینه که شاید اون کنجکاو شده بوده. بوي ما همه جا با بلاّ بوده. شاید خواسته بفهمه چی باعث شده بوي ما
    « اونجا باشه
    « ؟ پس چرا بعدش یراست نیومده اینجا؟ اگر کنجکاو بوده » : امت پرسید
    بقیه نژاد ما اونقدرآم سرراست نیستن. خانواده ما خیلی بزرگه ، اون » : ازمه با لبخندي جواب داد « ، تو میومدي »
    « مرد... یا زن... حتماً ترسیده بوده. ولی چارلی صدمه اي ندیده. اون مطمئنا دشمن نیست
    فقط کنجکاو بوده؟ درست مثل جیمز و ویکتوریا که کنجکاو بودند؟ افکار ازمه باعث شد بیشتر به لرزه بیفتم. ویکتوریا
    قسم خورده بود تا انتقام بگیرد. گرچه این یکی دیگر بود، یک غریبه.
    متوجه شدم تعداد خون آشام ها از آنچه من فکر می کردم بیشتر است. احتمال اینکه یک فرد معمولی با آنها برخورد
    میکرد چقدر بود؟ بدون اینکه بداند با چه موجودي روبرو شده است؟ چقدر جزئیات، گزارش قتل ها و تصادفات، آیا همه
    به خاطر تشنگی آنها بود؟ جمیعت آنها چقدر بود؟ قبل از اینکه من هم به جمعشان ملحق شوم؟
    لرزشی از شانه ام به سمت شکمم رفت .
    کالن ها نظریه ازمه را از تمام زوایا سنجیدند. می دیدم که ادوارد به هیچ وجه قانع نشده، و بر عکس کارلایل آن را
    عاقلانه می پندارد .
    من اینطور فکر نمی کنم. زمان بندیش خیلی دقیق بوده ، این غریبه خیلی مواظب » آلیس لب هایش را بر هم فشرد
    « ... بوده که با هیچ کدوم از ما روبرو نشه. انگار اون می دونسته که من می تونم ببینم اش
    « اون می تونه دلایل دیگه اي واسه روبرو نشدن با ما داشته بوده باشه » . ازمه یادآوري کرد
    واقعاً اهمیت داره که کی بوده؟ مهم اینکه یه نفر دنبال من می گشته ، یعنی این دلیل کافی نیست؟ ما » : پرسیدم
    « نباید منتظر فارق التحصیل شدن من می موندیم
    « اونقدرام بد نیست. اگر تو واقعاً در خطر بودي ما می فهمیدیم » ادوارد سریعاً گفت « نه بلاّ »
    « به اینکه غیبت تو چقدر بهش صدمه میزنه » . ازمه یادآوري کرد « به چارلی فکر کن »
    من دارم فقط به چارلی فکر میکنم! اون کسیه که من بیشتر از هر کسی نگرانشم! اگر مهمون عزیز من دیشب تشنه »
    « میشد چی؟ تا زمانی که من کنار چارلی هستم، اون هم هدف محسوب میشه. اگر بلایی سرش بیاد، مقصرش منم
    هیچ اتفاقی واسه چارلی پیش نمیاد. و ما هم از این به بعد » . ازمه دوباره موهایم را نوازش کرد « سخت نگیر بلاّ »
    « بیشتر مراقب هستیم
    « ؟ بیشتر مراقب هستید » با ناباوري تکرار کردم
    ادوارد دستم را فشرد . « همه چی درست میشه بلاّ » . آلیس به من قول داد
    و من می توانستم ببینم، در تک تک چهره هاي زیبایشان. که هر چه که کم بگویم، نظرشان را عوض نخواهد کرد.
    در سکوت به سمت خانه برگشتم. من خسته بودم. از چیزي که در آن گیر کرده بودم خسته بودم. من هنوز انسان بودم.
    همیشه یکنفر » . ادوارد وقتی مرا به سمت در خانه چارلی می برد قول داد « . تو حتی یک ثانیه هم تنها نمی مونی »
    « ... مراقبه ، امت، جاسپر، آلیس
    این احمقانه اس. حوصله شون زود سر میره. اونوقت خودشون منو می کشن. واسه اینکه یه کاري کرده » آهی کشیدم
    « باشن
    « خیلی خنده دار بود بلاّ » نگاه ترش رویی به من کرد
    وقتی وارد خانه شدیم، چارلی سر حال بود. او وحشت بین من و ادوارد را اشتباه برداشت کرده بود. او با نیشخندي به من
    که داشتم غذایش را سر هم می کردم نگاه کرد. ادوارد براي چند دقیقه بیرون رفت. حدس میزدم می خواهد بیشتر
    مواظب باشد. اما چارلی صبر کرد تا او برگردد و بعد پیغام اش را به من داد.
    وقتی بشقاب اش را جلویش می گذاشتم « جیکوب دوباره تماس گرفت » . به محض اینکه ادوارد وارد اتاق شد گفت
    صورتم را بی حالت نگه داشتم.
    « ؟ همش همین بود »
    « اینقدر لوس نشو بلاّ حالش خیلی گرفته بود » : چارلی غرغري کرد
    « ؟ ببینم جیکوب براي این پیغام رسونی ها بهت پول میده یا داوطلبانه اینکارو می کنی »
    او تا زمانی که بشقاب اش را تمام می کرد به غرغر کردن ادامه داد.
    در حال حاضر زندگی من شبیه یک طاس بازي شده بود ، شاید دفعه بعد بخت با من یار نبود. اگر بلایی به سرم میآمد
    چه؟ یعنی این حس از رها کردن جیکوب در ناامیدي اش دردناك تر بود؟
    در کنار چارلی نمی خواستم با جیکوب حرف بزنم. نمی خواستم او از تک به تک کلمات بکاربرده شده بین ما با خبر
    شود. به روابط بین بیلی و جیکوب حسودي کردم. چقدر سخت بود رازي را از کسی که با او زندگی می کنی مخفی نگه
    داري.
    پس تا صبح صبر می کردم. به نظر نمی رسید که امشب بمیرم. و بهتر بود او دوازده ساعت دیگر هم احساس گناه کند.
    این حتی براش خوب هم هست.
    وقتی ادوارد رسماً خانه را ترك کرد، با تعجب فکر کردم که چه کسی از من و چارلی محافظت می کند. دلم براي آلیس
    یا هر کس دیگه اي سوخت. احساس خوبی بود. اینکه تنها نبودم و کسی مراقبم بود. ادوارد بعد از مدت مقرر برگشت.
    او دوباره برایم لالایی خواند ، و من دوباره در حس شیرین خواب غوطه ور شدم و شبی بدون هیچ کابووسی در انتظارم
    بود.
    صبح روز بعد، چارلی به همراه افسر مارك به سفر ماهیگیري رفتند. سعی کردم از زمان به خوبی استفاده کنم.
    « می خوام جیکوب رو از عذاب نجات بدم » . وقتی صبحانه می خوردم به ادوارد گوشزد کردم
    « انتقام گرفتن جزء قابلیت هاي تو محسوب نمیشه » : با لبخندي گفت « می دونستم میبخشیش »
    چشمانم را چرخاندم. اما راحت شده بودم. انگار واقعاً ادوارد جریانات ضد گرگینه ها را براي همیشه فراموش کرده بود.
    وقتی شماره می گرفتم ساعت را نگاه نکردم. براي تماس گرفتن کمی زود بود، نگران بودم که نکند بیل و جیک را
    بیدار کنم. اما یکنفر بعد از بوق دوم گوشی را برداشت. انگار با تلفن فاصله زیادي نداشت.
    « ؟ سلام » : صداي ضعیفی گفت
    « ؟ جیکوب »
    قسم ». کلماتش رو پشت سر هم و بدون صبر بیان میکرد « اوه بلاّ من خیلی متاسفم » : با تعجب فریاد زد « ؟ بلا
    می خورم. خیلی احمقانه رفتار کردم. فقط عصبانی بودم... اما هیچ بهانه اي وجود نداره. این احمقانه ترین کاري بود که
    در تمام زندگی مرتکب شده بودم و بینهایت شرمنده ام. از دست من عصبانی نشو ، تُرو خدا! تمام عمر بندگیت رو
    « میکنم... فقط منو ببخش
    « من عصبانی نیستم. بخشیدمت »
    « باورم نمیشه اینقدر رفتارم چرت بوده » . نفس راحتی کشید « ممنونم »
    « نگران نباش... من دیگه عادت کردم »
    « بیا اینجا ببینمت. می خوام جبران کنم » از سر آسودگی بلند خندید
    « ؟ چه جوري » : با تعجب پرسیدم
    دوباره خندید. « هر چی تو بخواي. پرش از روي صخره
    « ! اوه، عجب پیشنهاد خوبی »
    « من مواظبت هستم. مهم نیست بخواي چکار کنی » . قول داد
    به ادوارد نگاهی کردم. چهره اش آرام بود. اما می دانستم وقت مناسبی نیست .
    « الان نمی تونم »
    براي اولین بار، صداي جیکوب شرمنده بود. نه نیشدار. « ؟ اونم از دست من دلخوره؟ مگه نه »
    مشکل این نیست ،خوب، الان مشکلاتی به مراتب نگران کننده تر از احساسات درونی یک گرگینه جوان و »
    سعی کردم لحن شوخم را حفظ کنم، اما شکست خوردم . « داریم
    « ؟ چی شده » : پرسید
    مطمئن نبودم باید چه چیزي را به او بگویم. « ... آم م م »
    ادوارد دست اش را به سمت گوشی تلفن دراز کرد. با دقت به چهره اش نگاه کردم. به نظر آرام می رسید.
    « ؟ بلا » : جیکوب پرسید
    ادواردي نفسی کشید، دست اش را بیشتر دراز کرد.
    « میشه با ادوارد حرف بزنی؟ اون میخواد باهات حرف بزنه » : با نگرانی پرسیدم
    مکث طولانی بوجود آمد.
    « باشه. این به نظر جالب میرسه » : جیکوب بالاخره گفت
    گوشی را به ادوارد دادم، امیدوار بودم نگرانی را در چشمانم بخواند.
    « سلام جیکوب » : ادوارد با صدایی بینهایت مؤدب گفت
    سکوت شد. لبم را گزیدم ، سعی کردم جواب جیکوب را حدس بزنم.
    « ؟ یه نفر اینجا بوده ... من بوش رو نمی شناختم. گله شما چیز مشکوکی ندیدن »
    سکوتی دیگر. ادوارد با شنیدن جواب سري از سر ناامیدي تکان داد.
    مشکل همین جاست جیکوب. تا زمانی که موضوع حل نشه، من اجازه نمیدم بلا از جلوي چشمم دور بشه. مسئله »
    « ... شخصی نیست
    جیکوب وسط حرف اش پریده بود. و من می توانستم صداي وزوزي را از گوش تلفن بشنوم. هر چه که می گفت، حالا
    داشت عصبی تر میشد. سعی کردم کلمات را بشنوم. اما ناکام ماندم .
    اما جیکوب دوباره وسط پریده بود. لااقل هیچ کدام از آنها عصبانی به نظر « شاید حق با تو باشه » ادوارد شروع کرد
    نمی رسیدند.
    « ؟ این پیشنهاد جالبی بود. ما آماده مذاکره هستیم. آیا سام هم موافقه »
    صداي جیکوب حالا آرامتر شده بود. سعی کردم حالات چهره ادوارد را درك کنم. از فرط هیجان ناخن هایم را
    میجویدم.
    « متشکرم » : ادوارد در پاسخ گفت
    و بعد جیکوب چیزي گفت که باعث شد چهره ادوارد شگفت زده شود .
    « و اونو بزارم پیش بقیه » : در جواب سؤال غیر منتظره گفت « راستش رو بخواي برنامه دارم که خودم تنها برم »
    صداي جیکوب نرم شده بود. انگار سعی می کرد ادوارد را تشویق به کاري کند .
    « تا اونجا که امکان داشته باشه » ادوارد قول داد « سعی میکنم بهش فکر کنم »
    سکوت اینبار کم تر شد.
    او « این فکر بدي نیست، کی؟... نه، خوبه. دلم می خواد شخصاً ردپاشو دنبال کنم. ده دقیقه... مطمئنا » : ادوارد گفت
    « ؟ بلا » : گوشی را به سمت من گرفت
    گوشی را به آرامی گرفتم. احساس گیجی می کردم.
    صدایم رنجیده بود. می دانستم بچه گانه بود. اما احساس کمبود « ؟ اینا چی بود به هم گفتید » : از جیکوب پرسیدم
    می کردم.
    سعی کن رفیق خون آشامتو متقاعد » جیکوب ادامه داد « ؟ فکر کنم آتش بس کردیم. هی، یه لطفی بهم می کنی »
    « کنی که امن ترین جا براي تو ، اونم وقتی که اون نیست ، پیش ماست. ما همه چیزو تحت نظر داریم
    « ؟ همین رو می خواستی به خوردش بدي »
    « آره. حق با منه دیگه. چارلی هم بهتره از اونجا بیاد بیرون ، بیاد اینجا »
    « ؟ دیگه چی » . از اینکه چارلی به خاطر من در خطر قرار بگیرد متنفر بودم « ! این کارِ بیلیه » . موافقت کردم
    ما قصد داریم یه سري مرزبندي جدید انجام بدیم، تا هر کی وارد فورکس میشه رو بگیریم. مطمئنم سام با این قضیه »
    « کنار میاد. تا اون برگرده، من مواظب همه چی هستم
    « ؟ منظورت از مواظب بودن چیه »
    « یعنی اگر یه گرگ پشت در خونه ات دیدي، بهش شلیک نکنی »
    « البته که نه. تو نباید کار ، خطرناکی انجام بدي »
    « اینقدر خنگ نباش. من می تونم از خودم مواظبت کنم »
    آهی کشیدم.
    بهش گفتم اجازه بده بیاي اینجا. طرف خیلی متعصبه ، پس نزار یه سري مزخرفات راجع به امنیتت بهت تحویل بده. »
    « اون خودشم می دونه تو اینجا امن تري
    « یادم می مونه »
    « به زودي می بینمت » : جیکوب گفت
    « ؟ تو داري میاي اینجا »
    « آره. میخوام رایحه ملاقات کننده ات رو استشمام کنم تا بتونم ردشو بگیرم »
    « .... جیک. من اصلاً با جریان ردگیري اون موافق نی
    جیکوب خندید و بعد گوشی را قطع کرد. « بس کن بلا » حرفم را قطع کر
    د
  9. #9
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    فصل دهم
    رایحه
    همه اش بچه گانه بود. چرا روي این زمین براي آمدن جیکوب باید ادوارد می رفت؟ کی این نوع نابالغی را پشت سر
    می گذاشتیم ؟
    اینطور نیست که من خصومت شخصی نسبت به او داشته باشم بلا ، فقط اینطوري واسه » : ادوارد جلوي در گفت
    « هردومون راحت تره ، خیلی دور نمیشم .تو هم در امانی
    « من نگران امنیت نیستم »
    او لبخندي زد و سپس برق شیطنت در چشمانش پدیدار شد.مرا به سمت خود کشید و صورتش را در موهایم دفن کرد.
    می توانستم نفس سردش را حس کنم که با هر بازدم رشته رشته ي موهایم را اشباع می کرد. سردي نفسش موهاي
    گردنم را سیخ کرد.
    بعد انگار من جوك با مزه اي گفته بودم، و با صداي بلندي خندید. « بر میگردم » : گفت
    « ؟ چی اینقدر خنده دار بود »
    اما ادوارد فقط نیشخندي زد و بدون پاسخ به طرف درختان خرامید .
    غرغرکنان به خودم ، رفتم سراغ نظافت آشپزخانه. قبل از اینکه ظرفشویی را پر از آب کنم زنگ در به صدا در آمد . به
    سختی می شد فهمید چقدر سرعت جیکوب بدون استفاده از اتوموبیلش بیشتر بود. چطور به نظر می رسید همه اینقدر
    از من سریعتر باشند...
    « جیک ، بیا تو » : داد زدم
    داشتم روي کُپه کردن بشقابها توي آب کف آلود تمرکز می کردم ، و یادم رفته بود که جیکوب این روزها مثل روح
    حرکت می کرد. بنابراین وقتی که ناگهان صدایش از پشت سرم آمد ، از جا پریدم .
    « ؟ واقعاً باید در رو اونطوري قفل نکرده ول کنی »
    « واي ببخشید »
    وقتی که مرا از جا پرانده بود ، سرتا پایم را با پس آب بشقابها کثیف کرده بودم.
    نگران کسانی که قفل در مانعشون » : همینطورکه جلوي پیراهنم را با یک حوله ي بشقاب خشک می کردم گفتم
    « میشه نیستم
    « نکته ي خوبیه » : موافقت کرد
    برگشتم تا چپ چپ نگاهش کنم.
    « ؟ جیک ، واقعاً پوشیدن لباس واست ممکن نیست » : پرسیدم
    باز جیکوب سینه اش برهنه بود، بجز یک شلوار جین کوتاه چیزي تنش نبود . پیش خودم فکر کردم شاید جیکوب به
    عضلات جدیدش افتخار می کرد نمی توانست آنها را بپوشاند.
    مجبور بودم بپذیرم که عضلاتش انسان را تحت تاثیر قرار می داد ... اما تاکنون متوجه غرور جیکوب بابت عضلاتش
    نشده بودم.
    « منظورم اینه که ، می دونم دیگه سرما نمی خوري ، اما هنوز »
    او دستی به موهاي خیسش که روي چشمهایش می ریخت کشید .
    « اینجوري راحت تره » : توضیح داد
    « ؟ چی راحت تره »
    اونقدر اینطرف و اونطرف بردن لباسها برام سخته ، تنها چیزاي ضروري رو با خودم برمی دارم. » با فروتنی لبخندي زد
    « ؟ چه شکلی شدم ؟ عین قاطر گله
    « ! چی میگی ؟ جیکوب » اخمی کردم
    وقتی که تغییر شکل میدم لباسهام به تنم » . صورتش حالتی رو نشون میداد انگار که من چیزي رو از قلم انداخته بودم
    « باقی نمی مونن... مجبورم اونا رو موقع دویدن با خودم حمل کنم. ببخشید که خواستم بار خودمو سبک کنم
    « من دیگه به اونجاش فکر نکرده بودم » سرخ شدم ، زمزمه کردم
    او خندید و به نوار چرمی سیاهی اشاره کرد که مثل طناب باریکی بافته شده بود و سه دور مثل مچ بند دور مچ پایش
    این که لباس جینت رو با دهنت حمل کنی , ». پیچیده شده بود. همچنین متوجه نشده بودم که پاهایش هم برهنه بود
    « فقط مد روز نیست , یه چیزي بیشتر از اونه
    نمی دانستم به این کارش چه بگویم.
    « ؟ نیمه برهنگی من ناراحتت می کنه » نیشخندي زد
    « نه »
    جیکوب دوباره خندید و من دوباره رویم را برگرداندم تا به بشقابها برسم. امیدوار بودم او فهمیده باشد که سرخ شدن
    من بخاطر خجالتم از حماقت خودم بود و هیچ ربطی به سوال او نداشت !
    نمی خوام بهانه به دست اون ! بدم تا بگه کارمو پشت گوش » آهی کشید « خوب , گمانم باید به وظیفه ام برسم »
    « انداختم
    « جیکوب ، این وظیفه ي تو نیست »
    من براساس یک اقدام داوطلبانه اینجا کار می کنم. حالا بگو ببینم ، کجا » . یک دستش را براي ساکت کردنم بالا برد
    « ؟ بوي این مزاحم شدیدتره
    « فکر کنم , اتاق خواب من »
    چشمانش را تنگ کرد. قبلاً ادوارد از اینکه کسی در اتاق خواب من بوده خوشش نیامد .
    « فقط یک دقیقه وقت میبره »
    همینطور بی توجه داشتم بشقابی را که در دستم بود می ساییدم . تنها صداي برس زبر پلاستیکی که هی بشقاب
    چینی را می سایید شنیده می شد. حواسم به صداهاي غژغژ کف چوبی اتاق سپس صداي دستگیره ي در اتاق از طبقه
    بالا بود. متوجه شدم مدتهاست دارم یک بشقاب را می شویم ، و سعی کردم حواسم را جمع کاري که می کردم بکنم.
    جیکوب از چند سانتیمتري پشت سرم مرا دوباره ترساند . « هووووو »
    « ایش ش ش ش ، جیک ، بس کن دیگه »
    من ترتیبشو می دم، » . جیکوب حوله را برداشت و آبی که دور و بر پاشیده بودم خشک کرد « … ببخشید . اینجا »
    « تو بشور، من آب می کشم و خشک می کنم
    بشقاب را به او دادم. « خوبه »
    « خوب , بو رو راحت میشه تشخیص داد. ضمناً اتاقت بوي گند میده »
    « یه کم خوشبو کننده می خرم »
    خندید.
    چند دقیقه اي در سکوت متقابل ، من ظرفها را شستم و او خشک کرد .
    « ؟ میشه یه چیزي ازت بپرسم »
    « بستگی داره به اینکه چی بخواي بدونی » بشقاب دیگري به دستش دادم
    « نمی خوام فضولی کنم یا هر چیز دیگه ؛ فقط راستش کنجکاوم » : مرا مطمئن کرد
    « خوب , ادامه بده »
    « ؟ چطوریه؟ ؛ دوستی با یه خون آشام » : نیم ثانیه اي مکث کرد
    « عالیه » چشمهایم را گرداندم
    « ؟! جدي می گم. فکرش ناراحتت نمی کنه ؟ چندشت نمیشه »
    « هرگز »
    کاسه را که از دستم می گرفت ، ساکت بود. نگاهی به صورتش انداختم , اخم کرده بود و لب پایینش را به بیرون
    برگردانده بود.
    « ؟ دیگه چی » : پرسیدم
    « ؟ خوب ... توي این فکرم که ... میدونی؟... تو بوسش می کنی » : دوباره بینی اش را چین انداخت
    « بعللله » : خندیدم
    « اووووووي » : به خودش لرزید
    « تا چشمات در بیاد » : نجوا کردم
    « ؟ نمی ترسی قارچ بگیري »
    جیکوب! خفه شو . خودت می دونی اون » : در حالیکه پس آب ظرفها را به او می پاشیدم , ضربه اي به بازویش زدم
    « قارچ نداره
    « قاطی تر که بشید می گیري » : زیر لبی گفت
    دندانهایم را به هم فشار دادم و چاقوي قصابی را با شدت بیشتري ساییدم.
    « میشه یکی دیگه بپرسم؟ ؛ بازم ، فقط کنجکاوي » : وقتی چاقو را به دستش دادم با ملایمت پرسید
    ي نیشداري گفتم. « باشه »
    اینکه گفتی چند » . چاقو را زیر شیر آب دست به دست می کرد. وقتی صحبت می کرد صدایش به پچ پچ می مانست
    نمی توانست حرفش را تمام کند. « ؟... هفته ... دقیقا ... کی
    « فارغ التحصیلی » : در حالیکه محتاطانه به صورتش نگاه می کردم ، در جواب پچ پچ کنان گفتم
    یعنی این دوباره عصبانیش می کرد؟
    « چه زود » با چشمان بسته نفسی کشید
    به نظر نمی رسید این یک سوال باشد. انگار که تاسف می خورد.ماهیچه هاي بازوانش منقبض و شانه هایش صاف
    شد .
    آنقدر اتاق ساکت بود که نعره ي او مرا یک متر به هوا پراند. دست راستش با یک انقباض « آآآآآآي » : داد کشید
    عصبی بدور لبه چاقو مشت شده بود ، او دستش را شل کرد و چاقو با صداي بلندي روي پیشخوان آشپزخانه افتاد. کف
    دستش بریدگی بزرگ و عمیقی بود.خون از روي انگشتانش جریان داشت و به زمین می چکید.
    « ! لعنتی ! آآآآآآآآآخ » : غرولند کرد
    سرم گیج رفت و دل پیچه گرفتم.با یک دست به پیشخوان چسبیدم , نفس عمیقی از راه دهان کشیدم و به خودم
    تلقین کردم سرما خورده ام ؛اینطوري می توانستم به داد جیکوب برسم.
    حوله را برایش پرتاب کردم , سعی کردم دستش را بگیرم . « اوه نه , جیکوب ! اوه , لعنت! بیا اینجا , اینو بپیچ دورش »
    او شانه اش را از دستم می کشید.
    « چیزي نیست , بلا , نگرانش نباش »
    اتاق شروع کرد به چرخیدن و موج برداشتن.
    « نگران نباشم ؟ تو دستت رو قاچ کردي »
    او توجهی به حوله اي که بطرفش گرفتم نکرد و دستش را زیر شیر آب گرفت و گذاشت آب زخم را بشوید. آب قرمز
    شد.سرم به دوران افتاد .
    « ! بلا » : گفت
    نگاهم را از زخم برگرفته به صورتش دوختم.اخم کرده بود اما چهره اش آرام بود.
    « ؟ چیه »
    « بنظر میاد داري پس می افتی و لبت رو داري گاز می گیري. بس کن. آروم باش. نفس بکش. من خوبم »
    « شجاع بازي در نیار » . با دهانم نفسی کشیدم و دندانهایم را از روي لب پایینم برداشتم
    چشمانش را تاب داد .
    کاملاً مطمئن بودم براي رانندگی حالم خوب بود. حداقل چرخش دیوارها دیگه « راه بیفت. می رسونمت اورژانس »
    متوقف شده بودند.
    جیک شیر آب را بست و حوله را از دستم گرفت . « لازم نیست »
    آنرا خیلی شل دور دستش پیچید .
    پیشخوان رو محکمتر گرفتم تا اگر دوباره ضعف کردم مرا . « صبر کن ، بذار یه نگاه بهش بندازم » اعتراض کردم
    سرپا نگه دارد.
    « ؟ نکنه مدرك پزشکی اي چیزي داري و به من نگفتی »
    « فقط بذار ببینم تا تصمیم لازم رو بگیرم که تو رو ببریم بیمارستان یا نه »
    « لطفاً , لازم ندون » : با وحشت ساختگی در صورتش گفت
    « اگه نذاري دستتو ببینم لزومش تضمین میشه »
    « باشه » نفس عمیقی کشید و آه پرهوایی بیرون داد
    او حوله را باز کرد و وقتی دست دراز کردم تا حوله را بگیرم دستش را در دستم گذاشت.
    معاینه چند ثانیه بیشتر وقت مرا نگرفت. مطمئن بودم که دستش را بریده بود ، حتی تلنگري به دستش زدم. کف
    دستش را به بالا چرخاندم , دست آخر تمام چیزي که تشخیص دادم خط چین خورده ي صورتی پررنگی بود که در
    محل زخم باقی مانده بود .
    « اما ...تو خونریزي داشتی ... خیلی هم زیاد »
    دستش را عقب کشید, نگاه غمگین و یکنواختش به من بود.
    « من سریع شفا پیدا می کنم »
    « می بینم » : لب جنباندم
    به وضوح زخم بزرگ را دیده بودم, خونی که در ظرفشویی جریان داشت را دیده بودم. بوي زنگار و نمک خون تقریباً
    مرا از پا انداخته بود. آن زخم باید بخیه می خورد. چندین روز طول می کشید تا گوشت بیاورد و هفته ها طول
    می کشید تا به جوشگاه صورتی براقی که الان روي دستش پیدا بود، تبدیل بشود.
    خواص گرگ نما یی ، یادت » : دهانش را به حالت نیمه لبخندي به بالا تاب داد و یکباره مشتش را به سینه اش کوبید
    « ؟ نیست
    چشمهایش براي دقیقه ي بیکرانی مرا تحت نظر گرفت.
    « درسته » : سرانجام گفتم
    « منکه بهت گفتم ؛ زخم پل رو که دیدي » : از قیافه ي من خنده اش گرفت
    « ! این یه فرق کوچولو داره ، دیدن سکانس اکشن دست اول » براي روشن کردن منظورم سرم را تکان دادم
    زانو زدم و ماده پاك کننده را از کابینت زیر ظرفشویی بیرون کشیدم . سپس مقداري روي یه کهنه ریختم و شروع
    کردم به ساییدن کف آشپزخانه. بوي سوزاننده ماده پاك کننده آخرین سرگیجه ها رو از سرم پراند.
    « بذار من تمیزش کنم » : جیکوب گفت
    « دیگه تموم شد. اگه میشه ؟ ، اون حوله را بنداز تو ماشین لباسشویی »
    وقتی مطمئن شدم که زمین جز بوي ماده پاك کننده بوي دیگري نمی دهد بلند شدم و سمت راست ظرفشویی را هم
    با ماده پاك کننده شستم . سپس سراغ گنجه رختشوي خانه کنار انباري رفتم و یک پیمانه پر پودر لباسشویی داخل
    ماشین ریختم . قبل از اینکه روشنش کنم. جیکوب با آزردگی درون چهره اش مرا تماشا می کرد.
    « ؟ مگه مرض وسواس گرفتی » : وقتی کارم تمام شد پرسید
    ما این طرفها یه ذره به خون حساسیت داریم. مطمئنم » اما حد اقل این دفعه بهانه ي خوبی داشتم « . هاها ، شاید »
    « که می تونی درك کنی
    بینی اش را دوباره چین انداخت. « اووه »
    « چرا کار رو براش تا حد ممکن آسون نکنیم؟ اونچه که اون انجام میده به اندازه ي کافی سخت هست »
    « ؟ حتماً ، حتماً ، چرا که نه »
    توپی ظرفشویی را کشیدم و گذاشتم آب کثیف از ظرفشویی دفع بشه.
    « ؟ بلا ! میشه یه چیزي ازت بپرسم »
    آه کشیدم.
    « چطوریه ؟ ، اگه بهترین دوست آدم گرگینه باشه »
    این سوال مرا خلع سلاح کرد. و قهقهه زدم.
    « ؟ چندشت میشه » : قبل از اینکه بتوانم پاسخ بدهم او فشار آورد
    « نه . اگه گرگینه نجیب و مهربون باشه ، عالیه » : شرط گذاشتم
    و سپس به « ممنون بلا » : نیشش تا بناگوش باز شد , دندانهایش در تضاد با پوست خرمایی اش درخشید. گفت
    دستم چنگ انداخت و مرا به یک طرف آغوش استخوانی اش چلاند .
    قبل از اینکه واکنشی نشان دهم , دستانش پایین افتاد و خود را عقب کشید.
    « اَاَاَي ي ي ، موهات بدتر از اتاقت بو میده » : بینی اش را چین انداخت و گفت
    ناگهان فهمیدم ادوارد آن موقع بعد از دمیدن نفسش روي من ، به چه چیزي خندیده بود . « ببخشید » زمزمه کردم
    یکی از خطرات معاشرت با خون آشام ها اینه که تو رو بدبو می کنه . » : درحالیکه شانه هایش را بالا می انداخت گفت
    « کمترین خطرش ، نسبتاً
    « جیک ، من فقط واسه تو بوي بد میدم » به او خیره شدم
    « می بینمت ، بلا » نیشخندي زد
    « ؟ داري میري »
    « اون منتظره تا برم. می تونم بوي اونو حس کنم که بیرونه »
    « اوه »
    یه لحظه وایسا ، هی ، فکر می کنی بتونی امشب بیاي » و سپس مکثی کرد « من از در پشتی میرم بیرون » : گفت
    لاپوش؟ یه مهمونی آتیش بازي داریم. امیلی هم اونجاست و تو می تونی کیم رو هم ببینی ... و می دونم کوئیل هم
    « دلش می خواد تو رو ببینه. اون حسابی آزرده خاطر شده که قبل از اون تو ماجراي گرگینه ها رو فهمیدي
    نیشم باز شد.می توانستم تصور کنم چقدر کوئیل رنجیده بود ؛ دخترك آدمیزاد جیکوب با گرگینه ها رفیق شده بود
    ا ه ه ، جیک ، من نمی دونم ، ببین » درحالیکه کوئیل هنوز نشانه اي از گرگنمایی در خود نداشت. و بعد آهی کشیدم
    « ... الان یه کم اوضاع متشنجه
    « ؟ بیا دیگه ، تو فکر می کنی کسی می خواد گذشته ي همه ي ؛ ما شش نفر رو بگیره »
    همین که سوالش به آخر رسید به لکنت افتاد و مکث غریبی کرد.فکر کردم شاید او هم با بزبان آوردن کلمه ي گرگینه
    مشکل داره همانطور که من اغلب با واژه ي خون آشام مشکل داشتم .
    چشمان درشت تیره اش پر از التماس بدون خجالت بود .
    « می پرسم » : با شک فراوان گفتم
    حالا دیگه اون سرپرستت هم شده؟ می دونی , هفته پیش موضوعی دیدم تو » یک صدایی از ته گلویش بیرون داد
    « ... روزنامه راجع به پیشگیري از سوء استفاده هاي اطرافیان از نوجوانان و
    « ! وقتشه که گرگینه بزنه به چاك » ساکتش کردم و بازویش را تکان دادم « ! باشه »
    « خدا حافظ بلا ، مطمئن شو که حتماً درخواست رخصت بکنی » نیشخند زد
    قبل از اینکه چیزي براي پرت کردن بطرفش پیدا کنم از در پشتی به بیرون شیرجه زد. بیخودي بطرف اتاق خالی
    خرناس کشیدم.
    چند ثانیه بعد از رفتن او ، ادوارد به آرامی قدم به آشپزخانه گذاشت.، قطرات باران به درخشندگی الماس روي موهاي
    برنزي اش نشسته بود.چشمانش محتاط بود .
    « ؟ شما دو تا دعواتون شد » : پرسید
    « ! ادوارد » : در حالیکه خود را بطرفش پرتاب می کردم با عشوه گفتم
    « داري سعی می کنی حواسمو پرت کنی؟ کَلَکت گرفت » . او خندید و بازوانش مرا در برگرفت « سلام ، اینجا رو »
    « ؟ نه ، با جیکوب دعوا نکردم . بیشتر ، چرا »
    با چانه اش به چاقوي روي پیشخوان اشاره « . فقط داشتم فکر می کردم چرا بهش چاقو زدي. هدف من این نبود »
    کرد.
    « اَه ! فکر کردم همه چیزو جمع کردم »
    خود را از بغلش بیرون کشیدم ، دویدم و چاقو را با ماده پاك کننده آغشته کرده در ظرفشویی انداختم.
    « اون یادش رفت چاقو توي دستش بود » همینطور که کار می کردم توضیح دادم « بهش چاقو نزدم »
    « تقریباً به بامزه گی چیزي که من تصور کردم نیست » : ادوارد خنده ي بیصدایی کرد
    « نجیب باش »
    « نامه ات رو گرفتم » از جیب ژاکتش پاکت بزرگی در آورد و آنرا روي پیشخوان بطرف من سر داد
    « ؟ خبر خوب »
    « من که اینطور فکر می کنم »
    چشمهایم نسبت به لحن مشکوك کلامش باریک شد. رفتم بررسی کنم.
    او پاکت بزرگ اداري را از وسط تا کرده بود. صافش کردم تا بازش کنم ، از وزن کاغذ گرانقیمت و خواندن آدرس
    فرستنده غافلگیر شدم.
    « ؟ کالج دورتموند؟ این یه شوخیه »
    « مطمئنم این برگ قبولیه . دقیقاً مثل مال منه »
    « ؟ قصه ي خوبیه ، ادوارد ! ، تو چه کار کردي »
    « من تقاضانامه ات رو پر کردم . همش همین »
    « من ممکنه در سطح دورتموند نباشم اما اونقدرها هم احمق نیستم که این نامه را باور کنم »
    « بنظر میرسه که دورتموند فکر می کنه ، تو در سطح دورتموند هستی »
    این سخاوت اونا رو می رسونه ، هرچند ، اگه قبول » : نفس عمیقی کشیدم و به آرامی تا ده شمردم. سرانجام گفتم
    شده باشم ، هنوز موضوع کوچک شهریه وجود داره و من نمی تونم اونو پرداخت کنم همچنین به توهم اجازه نمیدم که
    پولهات رو که واسه خریدن یه ماشین اسپورت دیگه هست رو دور بریزي . اونم فقط واسه اینکه من بتونم تظاهر کنم
    « سال دیگه میرم دورتموند
    من به ماشین اسپورت دیگه احتیاج ندارم و تو هم مجبور نیستی به چیزي تظاهر کنی ، یه سال کالج تو رو » نجوا کرد
    « نمی کشه . حتی ممکنه خوشت بیاد. بلا ، فقط راجع بهش فکر کن. تصور کن چطور چارلی و رِنه ذوق زده می شن
    صداي مخملی اش قبل از اینکه بتوانم مانعش شوم تصویر را در ذهنم ترسیم کرد . البته چارلی از غرور می ترکید و
    هیچ کس در فورکس نمی توانست از هیجان او فرار کند . و رِنه از خوشحالی پیروزي من دچار حمله هاي هیستریک
    می شد ، گرچه قسم خورده بود که اصلاً از این خبرغافلگیر نمی شود
    ادوارد ، من نگران زندگی در دوران فارغ التحصیلی هستم. بذار این » سعی کردم خیالات را از سرم بیرون کنم
    « تابستون یا پاییز بعدي تنها باشم
    « هیچکسی نمی خواد اذیتت کنه. تو تا آخر دنیا وقت داري » . بازوانش دوباره به دورم حلقه شد
    می خوام فردا تاییدیه حساب بانکیم رو به آلاسکا بفرستم. این تنها جاییه که احتیاج دارم. اونجا اونقدر دور » آه کشیدم
    هست که چارلی نهایتاً تا کریسمس انتظار ملاقات نداشته باشه. و مطمئنم تا اون موقع یه بهانه هایی پیدا می کنم.
    همه ي این پنهانکاري ها و دروغ ها یه جور محنت و رنج » : بدون توجه به لحن نیشدارم گفتم « میدونی که
    « کشیدنه
    کم کم آسونتر هم میشه. بعد از چند دهه همه ي کسانی که میشناسی میمیرن و » . چهره ي ادوارد سخت و جامد شد
    « مشکل حله
    به خودم پیچیدم.
    « متاسفم , حرفم ناگوار بود »
    « اما واقعیت داره » سرم را پایین انداختم ، به پاکت سفید خیره شدم ، درحالیکه نمی دیدمش
    « ؟ اگه من این مساله رو حل کنم ، میشه لطفاً راجع به صبر کردن فکر کنی »
    « نخیر »
    « ؟ همیشه اینقدر کله شقی »
    « آره »
    ماشین لباسشویی تلق و تولوقی کرد و تق تق کنان متوقف شد .
    « قراضه ي احمق » : همینطور که خود را از آغوشش بیرون می کشیدم زیر لب گفتم
    حوله ي کوچکی که تعادل ماشین خالی رو به هم زده بود جابجا کردم ، و ماشین دوباره راه افتاد .
    یادم می آد که ، گفتم میشه از آلیس بپرسی وقتی اتاقموتمیز می کرد لباسمو چکار کرد؟ نمی تونم هیچ جا پیداش »
    « کنم
    « ؟ آلیس اتاقت رو تمیز کرد » او با نگاه گیج به من نگاه کرد
    آره ، حدس می زنم وقتی اومد زیرشلواري ،رو بالشی و پیرهنم رو واسه اسیر کردنم برداره » شجاعانه به او خیره شدم
    « , اینکارو کرده . اون هر چی که دور و بر ریخته بود رو جمع کرده و نمی دونم اونا رو کجا گذاشته
    ادوارد نگاه گیجش را براي لحظه اي ادامه داد و سپس ناگهان چهره اش سفت و جامد شد .
    « ؟ کی متوجه شدي وسایلت گم شده ان »
    « ؟ وقتی از او مهمونی مجردي قلابی برگشتم ، چرا »
    فکر نمی کنم آلیس چیزي برداشته باشه. نه لباسهات و نه بالشت. آیا چیزایی که برده شدن اشیایی بوده اند که تو »
    « ؟ پوشیدي یا لمس کردي یا روش خوابیدي
    « ؟ بله . یعنی چی ادوارد »
    « اشیایی آغشته به بوي تو » . چهره اش تقلاي درونی زیادي را نشان می داد
    « ! اوه »
    براي مدتی طولانی به چشمهاي هم خیره شدیم.
    « مهمان ناخوانده ي من » : زمزمه کنان گفتم
    « ؟! او آثار رد تو رو جمع کرده ... مدرك . براي اثبات اینکه تو رو پیدا کرده بوده »
    « ؟ چرا » : پچ پچ کنان گفتم
    « نمی دونم ، اما بلا ، قسم می خورم کشفش کنم ، من کشفش می کنم »
    با تکیه دادن به اونجا متوجه « می دونم اینکارو می کنی » : درحالیکه سرم را روي سینه اش می گذاشتم گفتم
    درست کسی که می خواستم » ویبره ي تلفنش در جیبش شدم. تلفنش رو در آورد و اجمالاً نگاهی به شماره انداخت
    او ساکت شد و گوش کرد، براي چند دقیقه اي در اثر « .... کارلایل ، من » سپس بازش کرد « ، باهاش صحبت کنم
    « ... بررسی می کنم. گوش کن » . تمرکز صورتش ثابت ماند
    او در باره ي اشیاي گمشده ي من توضیح داد اما از این طرف که من گوش می کردم بنظر می آمد کارلایل هیچ
    نظري دراین مورد ندارد.
    شاید هم نه . نذار امت تنها بره ، » . دنباله ي نگاهش به سمت من کشیده شد « ... شاید . من میرم تا » : ادوارد گفت
    « میدونی که اون چطوریه . حداقل از آلیس بخواه یه چشمش رو روي مساله باز بذاره. بعداً ترتیبشو میدیم
    « ؟ روزنامه کجاست » . او تلفن را قطع کرد و پرسید
    « ؟ مطمئن نیستم ، می خواي چیکار »
    « ؟ باید یه چیزي رو ببینم. احتمال داره چارلی دورش انداخته باشه »
    « ... شاید »
    ادوارد ناپدید شد .
    ظرف نیم ثانیه با دانه هاي جدید الماس روي موهایش و روزنامه خیس در دستانش برگشت .
    روزنامه را روي میز پهن کرد و چشمانش به سرعت تیترهاي خبري را مرور کرد. روي مطلبی که می خواند خم شد و با
    انگشت سطري را که نظرش را جلب کرده بود دنبال می کرد .
    از بالاي شانه اش نگاه کردم. تیتر خبر روزنامه ي سیاتل تایمز این بود :
    قتلهاي فراگیر ادامه دارد ، و پلیس مدرك جدیدي ندارد
    این تقریباً همان ماجرایی بود که چارلی چند هفته راجع به آن حرف زده بود: خشونت خاص شهر هاي بزرگ که
    سیاتل را در لیست داغ جنایات ملی قرار داده بود. گرچه چیزي که ادوارد می خواند دقیقا همان خبر نبود .رقم جنایات
    خیلی بیشتر بود!
    « داره بدتر میشه » زمزمه کردم
    همه چیز خارج از کنترله. این نمی تونه کار فقط یک خون آشام تازه متولد شده باشه. اصلاً چه خبره؟ » : اخمی کرد
    انگار اینها هرگز چیزي راجع به ولتوري نشنیده ان. من که اینطور حدس می زنم ، هیچ کس قوانین ما رو براشون
    توضیح نداده ... بدین ترتیب پس چه کسی اونا رو بوجود آورده
    « ؟ ولتوري » : در حالیکه به خود می لرزیدم , تکرار کردم
    این دقیقاً از اون نوع کارایی هست که باعث میشه ولتوري به روال معمول نابودشون کنه. فناناپزیرانی که وجودشون »
    باعث لو رفتن ما پیش ولتوري میشه. ولتوري آشفته بازاري مثل اینو چند سال پیش توي آتلانتا پاکسازي کرد و تازه
    اون ماجرا به بدي این یکی نبود. اونا به زودي سر و کله شون پیدا میشه ، خیلی زود ، مگر اینکه ما خودمون یه
    جوري وضعیت رو آرومش کنیم. من جدا ترجیح میدم در حال حاضر ولتوري به سیاتل نیان.ا گه اینقدرا نزدیک بشن ...
    « ممکنه تصمیم بگیرن بیان تو رو چک کنن
    « ؟ ما چکار می تونیم بکنیم » من دوباره لرزیدم
    باید قبل از اینکه تصمیم بگیریم اطلاعات بیشتري کسب کنیم. شاید اگه بتونیم با این خون آشامهاي جوان صحبت »
    او اخم کرد مثل اینکه امید نداشت « . کنیم و قوانین ولتوري رو براشون توضیح بدیم , مشکل با صلح و صفا حل بشه
    ما صبر می کنیم تا آلیس ببینه چی داره پیش میاد... نمی خواهیم تا زمانیکه واقعاً لازم باشه » . فکر خیلی خوبی باشد
    او تقریباً خطاب به « مداخله کنیم. با همه این حرفا ، ما مسؤلیتی در این مورد نداریم.اما خوبه که جاسپر رو داریم
    « اگه ما با این تازه متولد شده ها درگیر بشیم ، وجود اون خیلی مفیده » خودش ادامه داد
    « ؟ جاسپر ؟ چرا »
    « جاسپر یه جورایی متخصص خون آشامهاي جوونه » ادوارد لبخند تلخی زد
    « !؟ منظورت چیه؟ ، متخصص »
    « باید از خودش بپرسی ، ماجراش پیچیده اس »
    « چه بدبختی اي » : زمزمه کردم
    هیچ وقت به فکرت رسیده اگه عاشق من نبودي » آهی کشید « واقعاً که . این روزا ، انگار از همه طرف سرمون میاد »
    « ؟ شاید زندگیت آسونتر بود
    « ممکنه . گرچه ، دیگه اسمش زندگی نبود »
    و حالا فکر می کنم که » با یک لبخند کنایه آمیز ادامه داد « براي من هم » به آرامی حرفش را اصلاح کرد
    « می خواي یه چیزي ازم بپرسی
    « ؟ باید بپرسم » با چهره اي خالی از هر فکري به او خیره شدم
    یا شاید هم نه . من تقریباً تحت تاثیر این بودم که تو قول داده بودي که از من اجازه بگیري امشب به یه » لبخند زد
    « جور شب نشینی گرگینه اي بري
    « ؟ بازم گوش وایساده بودي »
    « فقط یه کمی , اون آخراش » تبسمی کرد
    خوب راستش ، نمی خواستم به هیچ وجه ازت اجازه بگیرم. فکر می کنم تو به اندازه ي کافی نگرانی و استرس »
    « داري
    «؟ دلت می خواد بري » . او دستش را زیر چانه ام گذاشت و صورتم را آنقدر بالا آورد که بتواند نگاهم را بخواند
    « چیزي خیلی مهمی هم نیست . بی خیال »
    بلا ! لازم نیست از من اجازه ي چیزي بگیري . شکر خدا من پدرت نیستم. هرچند شاید لازم باشه از چارلی اجازه »
    « بگیري
    « اما خودت می دونی که چارلی میگه باشه »
    « از اونجایی که من یه ذره بیشتر از بیشتر مردم نسبت به جواب احتمالی چارلی بصیرت دارم ، تو درست میگی »
    من فقط به او خیره شدم درحالیکه سعی می کردم بفهمم او چه می خواهد و سعی می کردم فریاد شوقی را که بخاطر
    رفتن به لاپوش و اینکه آرزو به دل نمی ماندم را در گلو داشتم از فکرم بیرون کنم.
    احمقانه بود که می خواستم خودم را با یه گروه بچه گرگ خل خفه کنم آن هم درست حالا که این همه چیزهاي
    ترسناك و غیر قابل توضیح وجود داشت.البته دقیقا به همین خاطر بود که می خواستم بروم. می خواستم فقط براي چند
    ساعت از تهدیدهاي مرگبار فرار کنم ... تا بلاي کمتر بالغ و جسورتري باشم که خلاصه می توانست به همراه جیکوب
    به سیم آخر بزند.
    اما با این همه ، آن هم مهم نبود.
    بلا ، بهت گفتم که می خوام معقول باشم و به قضاوتت اعتماد کنم. منظورم همین بود. اگه تو به » : ادوارد گفت
    « گرگینه ها اعتماد داري پس منم دیگه نگران نیستم
    « وااااااااااااي » : مثل دیشب گفتم
    جیکوب حق داره ، درباره ي یک چیز ، از هر جهت ، که یه گله گرگینه باید براي مراقبت کردن از حتی تو! واسه »
    « یک شب کافی باشه
    « ؟ مطمئنی »
    « ... البته. فقط »
    خود را آماده کردم.
    امیدوارم از چند تا اقدام احتیاطی ناراحت نشی؟ اول اینکه اجازه بدي من تو رو تا خط مرزي لاپوش برسونم ، دوم یه »
    « موبایل با خودت ببري تا بدونم کی برمی گردي بیام دنبالت
    « به نظر ... خیلی عاقلانه است »
    « عالی شد »
    به من لبخند زد و می توانستم ببینم که هیچ ردي از نگرانی در چهره ي بیمانندش وجود نداشت
    تعجب نداشت که چارلی با رفتن من به لاپوش براي آتش بازي هیچ مشکلی نداشت باشد . وقتی به جیکوب زنگ زدم
    تا خبرها را بدهم بدون هیچ پنهانکاري از خوشحالی فریاد کشید و مشتاقانه از برنامه هاي ایمنی ادوارد استقبال کرد. او
    قول داد که راس ساعت شش ما را در منطقه ي بین دو قلمرو ببیند.
    بعد از مقداري درگیري درونی تصمیم گرفته بودم که موتور سیکلتم را نفروشم. از آنجاییکه دیگر به آن احتیاجی نداشتم
    , می خواستم آنرا به لاپوش برگردانم جاییکه بدان تعلق داشت ... خوب ... پس به جیکوب اصرار می کنم که به هر
    طریق که ممکنه در کارش از آن استفاده کند. او می توانست آنرا بفروشد یا به دوستی بدهد. برایم مهم نبود.
    امشب فرصت خوبی بود که موتور را به گاراژ جیکوب برگردانم. اینطور که من این اواخر راجه به همه چیز افسرده بودم
    ، هر روز به نظر می رسید که آخرین فرصت من باشد. آنقدر زمان پیش رو نداشتم تا اموراتم را به تعویق بیندازم ، مهم
    نبود که چقدر جزئی باشند.
    وقتیکه خواسته ام را براي ادوارد توضیح دادم فقط سر تکان داد ، اما فکر کردم سوسویی ازآشفتگی در چشمانش دیدم ،
    و می دانستم راجع به برنامه ي موتورسواري من کمتر از چارلی ناراحت نبود .با کامیونتم به دنبالش تا گاراژ آنها جاییکه
    موتورم را جا گذاشته بودم رفتم.زمانیکه کامیونت را داخل گاراژ گذاشته و بیرون آمدم دیدم که این دفعه ممکن است
    آشفتگی کاملاً بخاطر ایمنی من نباشد.
    کنار موتور عتیقه ي من وسیله ي نقلیه دیگري بود که روي موتورم سایه انداخته بود.این وسیله ي نقلیه دیگر را موتور
    نامیدن جداً منصفانه بنظر نمی رسید، چون به نظر نمی رسید به خانواده اي که موتور پوسیده ي من در آن قرار دارد
    تعلق داشته باشد .
    آن بزرگ و براق ونقره اي و حتی در حالت سکون ، کاملاً پر سرعت به نظر می رسید .
    « ؟ اون چیه »
    « هیچی » ادوارد زمزمه کرد
    « این شکل هیچی نیست »
    چهره ادوارد جدي نبود ، به نظر می رسید مصمم بود سنگ تمام بگذارد. او شانه هایش را بالا انداخت :
    خوب ، نمی دونستم تو دوستت رو می بخشی یا اون تو رو , و فکر کردم به هر حال شاید تو هنوزم بخواي موتورت »
    « . رو برونی. به نظر این چیزیه که تو ازش خوشت میاد. فکر کردم اگه دلت بخواد منم می تونم باهات همراهی کنم
    من به آن وسیله ي زیبا خیره شدم . در کنار آن (موتور) ؛ موتور من مثل یک سه چرخه ي شکسته بود . وقتیکه دیدم
    این مقایسه ي درستی بود مخصوصاً اگر من کنار موتور ادوارد می راندم ، موجی از غم به من روي آورد .
    « اینطوري من قادر نیستم پا به پاي تو بیام » : پچ پچ کنان گفتم
    ادوارد دستش را زیر چانه ام گذاشت و صورتم را به حدي برگرداند که بتواند مستقیم به آن نگاه کند . با یک انگشت
    سعی کرد گوشه دهانم را به بالا بکشد .
    « بلا ، من پا به پاي تو میام »
    « این که برات سرگرم کننده نیست »
    « البته که هست ، اگه با هم باشیم »
    ادوارد ، اگه تومی دیدي که من داشتم خیلی تند می روندم و » . لبم را گاز گرفتم و براي لحظه اي به آن فکر کردم
    « ؟ کنترل موتور رو از دست می دادم یا هر چیز دیگه ، چکار می کردي
    تامل کرد، آشکارا سعی می کرد جواب صحیح را پیدا کند. من حقیقت را می دانستم : قبل از اینکه من دچار سانحه
    شوم او راهی پیدا می کرد و مرا نجات میداد .
    سپس لبخند زد.جواب سوالم به نظر راحت بود ، بدون در نظر گرفتن حالت تدافعی و تنگ شدگی مختصر چشمانش.
    « می خواي فقط با جیکوب موتور سواري کنی . می فهمم »
    همش همین ، خوب راستش ، می دونی، من خیلی سرعت جیکوب رو پایین نمیآرم. فکر کنم ، با تو می تونم سعی »
    « ... کنم
    با شک فراوان به موتور نقره اي رنگ نظر دوختم.
    دیدم جاسپر اینو پسندیده. شاید وقتشه که راه تازه اي » سپس به ملایمت خندید « بیخیال ولش کن » : ادوارد گفت
    « براي سفر کردن کشف کنه. تازه ، آلیس هم که الان پورشه خودشو داره
    « ... ادوارد ، من »
    « ؟ گفتم که ولش کن. اما یه کاري واسم می کنی » با بوسه اي سریعی حرفم را قطع کرد
    « هرچی تو بخواي » سریعاً قول دادم
    صورتم را رها کرد و براي در آوردن چیزي که در طرف مخالف موتور بزرگ پنهان کرده بود ،خم شد .
    با یک شی ء سیاه رنگ و بی شکلی و شی ء دیگر قرمز و قابل تشخیصی برگشت .
    « ؟ لطفاً » درحالیکه لبخند کج درخشانی را که همیشه مقاومت مرا در هم می شکست بر لب داشت
    « مثل احمقا میشم » . کلاه ایمنی قرمز رنگ را گرفتم ، در دستانم سنگینی می کرد
    « نخیر ، شبیه باهوشا میشی . اونقدر باهوش که خودتو به خطر نندازي
    شی ء سیاه رنگ را هرچه که بود روي دستش انداخت و صورتم را در دستانش گرفت .
    چیزي الان بین دستامه که بدون اون نمی تونم زندگی کنم باید از اون مراقبت کنی .
    « ؟ باشه ، خوب ، اون چیز دیگه چیه » : با بدگمانی گفتم
    این یک کت موتور سواریه . نمی دونم ولی شنیدم اثرات » . او خندید و چیزي شبیه یک کاپشن لایی دار را تکان داد
    « تصادف رانندگی رو کم می کنه
    آنرا برایم بالا گرفت . با یک آه عمیق موهایم را پشت شانه هایم ریختم و کلاه ایمنی را روي سرم فیکس کردم. سپس
    بازوهایم را وارد آستینهاي کت کردم . او زیپ لباس را بالا کشید ، در حالیکه لبخندي بر گوشه هاي لبش بازي
    می کرد ، یک قدم به عقب رفت.
    احساس کردم درشت شده ام.
    « راستشو بگو ، چقدر وحشتناك شده ام »
    قدم دیگري به عقب رفت و لبانش را به هم فشار داد.
    « ؟ اینقدر بد » زمزمه کردم
    « خوردنی شدي » . به نظر می رسید براي یافتن واژه ي مناسب تقلا می کند « ... نه ، نه ، بلا . واقعا »
    « درسته » قهقهه زدم
    « خیلی خوردنی ، واقعا میگم »
    « فقط اینو می گی که من بپوشمش ؛ اما باشه . تو حق داري . این هوشمندانه تره » : گفتم
    تو احمقی. من فکر می کنم این تیپ و قیافه جزیی از فریبندگی » بازوانش را بدورم حلقه کرد و مرا به آغوشش کشید
    « ! توئه. گرچه ، می پذیرم که این کلاه ایمنی اشکالات خودشو داره
    و سپس کلاه ایمنی را از سرم بیرون کشید بنابراین توانست مرا ببوسد.
    کمی بعد همینطور که ادوارد مرا به لاپوش می رساند حس کردم این موقعیت بی سابقه خیلی آشنا است. مرا به این
    فکر برد که قبلاً این اتفاق را تجربه کرده ام.
    می دونی این منو به یاد چی میندازه؟ ... این درست مثل وقتی می مونه که من بچه بودم و رِنه براي » پرسیدم
    « تعطیلات تابستون منو به چارلی پس می داد. احساس می کنم هفت ساله ام
    ادوارد خندید.
    من به یک موضوع اشاره نکردم که بزرگترین فرقی که این دو رویداد با هم دارند این بود که رِنه و چارلی پایان بهتري
    داشتند.
    نیمه ي راه لاپوش چهار راه را دور زدیم و جیکوب را دیدیم که به فولکس واگن قرمزي که از قراضه ها براي خودش
    ساخته بود تکیه داده . قیافه ي بی طرف جیکوب وقتی که از صندلی جلو برایش دست تکان دادم به لبخندي آمیخته
    شد.
    ادوارد ولوو را سی یارد دورتر پارك کرد.
    « هروقت آماده بودي بهم زنگ بزن. من اینجا خواهم بود » : گفت
    « تا دیروقت بیرون نمی مونم » قول دادم
    ادوارد موتور و تجهیزات جدید مرا از صندوق عقب بیرون کشید . من کاملاً تحت تاثیر قرار گرفته بودم که چگونه
    همه ي آنها را در صندوق عقب جا داده بود. اما ترتیب دادن اینکار آنقدر سخت نیست وقتی آنقدر قوي باشی که با یک
    کامیونت چنان تردستی کنی ، یک موتورسیکلت کوچک که چیزي نیست .
    جیکوب بدون هیچ اقدامی براي نزدیک شدن ، تماشا کرد ؛ لبخندش محو شد و چشمان تیره اش غیر قابل درك بود.
    من کلاه ایمنی را زیر بغلم زدم و کت را روي صندلی موتور انداختم.
    « ؟ همه را برداشتی » ادوارد پرسید
    « مشکلی نیست » به او اطمینان دادم
    آهی کشید و به طرفم خم شد. صورتم را بالا گرفتم ، براي روبوسی خداحافظی ؛ اما در نهایت تعجب ، ادوارد مرا
    گرفت و بازوانش را محکم به دورم پیچید و با چنان حرارت و شوقی مرا بوسید ، همانطور که قبلش در گاراژ بوسیده
    بود ، که براي هوا دست و پا می زدم .
    ادوارد به آرامی به یک چیزي خندید و بعد از آن گذاشت بروم.
    « خداحافظ . واقعاً اون کت رو دوستدارم » : گفت
    همین که از او رو برگرداندم گمان کردم برق چیز خاصی را در چشمانش دیدم که معمولاً نمی دیدم. نمی توانستم با
    اطمینان بگویم آن دقیقاً چه بود. شاید ، نگرانی . براي لحظه اي گمان کردم آن وحشت بود . اما احتمالاً از کاه کوه
    ساخته بودم ، مثل همیشه.
    همینطور که موتورم را به سمت خط مرزي قرارداد خون آشام و گرگینه ها هل می دادم ، می توانستم نگاهش را به
    روي موتورم حس کنم . جیکوب در حالیکه موتور سیکلت را با چهره اي مبهم به دقت بررسی می کرد مرا صدا کرد،
    « ؟ اونا چیه » صدایش محتاط بود
    « فکر کردم باید اینو برگردونم به جایی که بهش تعلق داره » : به او گفتم
    لحظه ي کوتاهی اندیشید و سپس لبخندي در پهناي صورتش کش آمد . نقطه ي دقیقی که نشان می داد من در
    قلمروي گرگینه ها هستم را شناختم چون جیکوب از ماشینش کنده شد و در حالیکه فاصله بینمان را با سه گام بلند
    طی کرد بسرعت بطرفم آمد. او موتور را از من گرفت و روي جک گذاشت و چنگ انداخت و مرا در آغوشش به هوا
    بلند کرد.
    صداي روشن شدن موتور ولوو را شنیدم و کوشش کردم خودم را رها کنم.
    « ! بس کن ، جیک » : با نفس بند آمده بریده بریده گفتم
    او خندید و مرا بر زمین گذاشت. چرخیدم تا براي خداحافظی دست تکان دهم اما ماشین نقره اي داشت در خم جاده
    ناپدید می شد .
    و اجازه دادم مقداري گزندگی در لحن کلامم راه پیدا کند. « عالی شد » تفسیر کردم
    « ؟ چی » با بیگناهی ساختگی چشمانش از تعجب گشاد شد
    « اون حسابی راجع به این احساس مزخرفی داره ، تو دیگه لازم نیست شانست رو تحمیل کنی »
    او دوباره خندید ، بلند تر از قبل ، در نهایت چیزي را که من گفته بودم خیلی خنده دار یافته بود. همینطور که او رابیت
    را دور زد تا در را برایم باز کند , سعی کردم نکته خنده دار حرفم را بیابم.
    به چیزي که نداري » همینکه در را پشت سرم می بست ، هنوز شانه هایش تکان می خورد ، « ! بلا » : سرانجام گفت
    « نمی تونی پز بدي
    فصل11
    افسانھ ھا
    چشمانش بر آخرین سوسیس بزرگی که از غذاي « ؟ اون سوسیس رو می خواي بخوري » : پل از جیکوب پرسید
    گرگینه ها باقی مانده بود قفل شده بود.
    جیکوب به عقب خم شد ، به زانوهاي من تکیه داد و با سوسیس درشتی که در یک سیم جارختی به سیخ کشیده بود
    بازي می کرد، شعله هاي آتش اطراف سوسیس زبانه می کشید و روي آن تاول ایجاد کرده بود. او آه بلندي کشید و
    دستی بر شکمش کشید. شکمش هنوز به نحوي صاف بود ، هرچند من حساب تعداد سوسیس هایی که بعد از دهمین
    سوسیس خورده بود را از دست داده بودم. البته بدون احتساب بسته ي فوق العاده بزرگ چیپس و دو لیتر آبجوي بدون
    الکل .
    اونقدر پر شدم که دارم بالا می آرم ، » : آه غمگینانه دیگري کشید « ... حدس می زنم که » : جیک به آرامی گفت
    « اما فکر می کنم می تونم این یکی رو هم فرو بدم. هرچند اصلاً نمی چسبه
    پل با وجود اینکه حداقل به اندازه ي جیکوب خورده بود ، اخم کرد و دستهایش را مشت کرد و به سمت جیکوب بالا
    گرفت.
    « هیششششش! شوخی کردم ، پل . اینجارو » : جیکوب خندید
    او سیخ دست سازش را بصورت دایره اي محکم تکان داد . من انتظار داشتم فوراً سوسیس روي زمین بیفتد ، اما پل
    به راحتی آنرا به نزدیکی زمین که رسید گرفت.
    معاشرت کردن ، فقط با افراد به شدت ماهر و چالاك داشت مرا عقده اي میکرد.
    قبلا عصبانیتش پایان یافته بود. « ممنونم مرد » : پل گفت
    آتش در حالیکه به پایین روي خاك فروکش می کرد ترق ترق صدا می کرد.جرقه هاي آن بطور ناگهانی پاشیده
    می شدند و نور درخشان نارنجی در زمینه سیاه آسمان پخش می شد. جالب اینکه من متوجه نشده بودم خورشید غروب
    کرده بود. براي اولین بار شگفت زده بودم که چگونه پاسی از شب گذشته بود. بِکُلی گذشت زمان را از دست داده بودم.
    بودن با دوستان کوئیلیت ام از آنچه که انتظار داشتم راحت تر بود.
    هنگامیکه جیکوب و من موتورم را در گاراژ گذاشته بودیم ، و او سوگوارانه پذیرفته بود که کلاه ایمنی ایده ي خوبی
    بود و او خودش باید به این فکر می افتاد ، من درباره ي ظاهر شدن کنار جیکوب در مراسم آتش بازي داشتم نگران
    می شدم ، نگران اینکه نکند گرگینه ها مرا خائن بدانند. مبادا بخاطر دعوت کردن من از جیکوب عصبانی شوند. مبادا
    من پارتی را خراب کنم.
    اما وقتی که جیکوب مرا بدنبال خود به خارج جنگل روي تخته سنگی کشید که محل جلسه بود ، جاییکه آتش بزرگی
    درخشان تر از نور خورشیدي که توسط ابرها کمرنگ شده بود شعله می کشید . هوا اتفاقاً خیلی روشن شده بود.
    امبري با صداي بلند به من سلام کرده بود. کوئیل از جا پریده بود تا با من دست داده و « ! آهاي ، دختر خون آشام »
    گونهء مرا ببوسد . امیلی وقتی که از کنار او و سام روي زمین سرد سنگی نشستم دستم را فشرده بود. بعد از متلک هاي
    نیشدار بقیه _ بیشتر بوسیله ي پل _ درباره ي گذاشتن زالوي بوگندو در جهت مسیر باد ، با من مثل عضوي از قبیله
    رفتار شده بود.
    فقط بچه ها نبودند که حضور داشتند. بیلی آنجا بود ، ویلچرش جایی قرار داشت که بالاي مجلس به نظر می رسید.
    کنار او روي صندلی حصیري تاشو که کاملاً شکننده به نظر می رسید ، پدر بزرگ باستانی سپید موي کوئیل ها ، کوئیل
    پیر ، نشسته بود.
    سو کلیواتر ، بیوه ي هري و دوست چارلی، طرف دیگر بیلی صندلی داشت ، دو فرزندش لیا و سث ، هم آنجا بودند؛ در
    حالیکه مثل بقیه ما روي زمین نشسته بودند. این مرا شگفتزده کرد ، معلوم بود که هر سه آنها در جریان راز گرگینه ها
    بودند.
    آنگونه که بیلی و کوئیل پیر با سو صحبت می کردند ، به نظرم آمد انگار او جاي هري را در شورا گرفته بود.آیا این
    فرزندانش را هم بطور خودکار عضو مجمع خیلی محرمانه ي قبیله ي لاپوش می کرد. در عجب بودم که چقدر
    نشستن در این دایره روبروي سام و امیلی سخت بود. صورت دلفریبش هیچ احساسی را فاش نمی کرد، اما هرگز چشم
    از شعله ها برنداشت.
    با دیدن خصوصیات چهره ي در حد کمال لیا نمی توانستم از مقایسه آن با چهره ي فنا شده ي امیلی خودداري کنم.
    الان که لیا حقیقت زخمهاي امیلی را می دانست راجع به آن چه فکر می کرد؟ آیا از دید لیا ، این عدالت بود؟
    سث کلیواتر کوچک دیگر خیلی هم خردسال نبود.با خنده ي گشاد شادش و ساختار درشت و قد بلندش خیلی خیلی مرا
    به یاد جیکوب جوانتر می انداخت. این شباهت لبخندي به لبم آورد سپس آه کشیدم.آیا سث هم محکوم بود زندگی اش
    مانند سایر آن بچه ها چنان ناجور تغییر کند؟ آیا بخاطر آن سرنوشت بود که او و خانواده اش اجازه یافته بودند اینجا
    باشند؟
    همه ي گله آنجا بودند: سام و امیلی اش ، پل ، امبري ، کوئیل ، جِراد همراه کیم ، دختري که او رویش نشان کرده
    بود.اولین برداشت من از کیم این بود که او دختر قشنگی بود ، اندکی خجالتی و کمی ساده.او صورت پهن با گونه هاي
    عریضی داشت، با چشمانی بسیار کوچک و نامتقارن. بینی و دهانش پهن تر از حد زیبایی بومی ها بود. موهاي
    یکدستش کم پشت و فرفري بود.
    این اولین برداشت من بود. اما بعد از چند ساعتی که می دیدم جِراد چشم از کیم برنمی داشت ، دیگر نمی توانستم هیچ
    چیز زیبا و با شکوهی در این دختر پیدا کنم.
    طوري جِراد به او زل زده بود انگار که مرد نابینایی براي اولین بار خورشید را می بیند. مثل یک کلکسیونر که یکی از
    آثار کشف نشده ي داوینچی را کشف کرده باشد ، مثل یک مادر که به چهره ي نوزادش نگاه کند .
    نگاه متعجب او مجبورم کرد چیزهاي جدیدي در کیم ببینم ، اینکه چگونه پوست او در نور آتش ابریشمی حنایی رنگ
    به ظر می آمد ، ترکیب لبانش چه قلوه اي کاملی بود ، دندانهاي سفیدش چگونه روي لبانش بود ، چقدر مژگانش بلند
    بود ، وقتی که به پایین نگاه می کرد مژگانش گونه اش را جارو می کرد.
    وقتی که کیم نگاه خیره و پرهیبت جِراد را می دید ، پوستش تیره تر می شد و چشمانش مملو از خجالت پایین می افتاد
    ، اما نگه داشتن نگاهش بدور از جِراد براي حتی زمان کوتاه هم سخت بود .
    با دیدن آنها احساس کردم آنچه را که جیکوب درباره ي نشانه گذاري قبلاً به من گفته بود را بهتر درك می کردم :
    پایداري ، در مقابل آن درجه از سرسپردگی و پرستش سخت است.
    اکنون کیم روي سینه ي جِراد خاموش سرنهاده بود ، بازوان جِراد به دور او بود. من تصور کردم او باید آنجا خیلی
    گرمش باشد.
    « داره دیر میشه » : در گوش جیکوب گفتم
    گرچه مطمئناً نصف گروه اینجا شنوایی بقدر کافی حساسی داشتند « دوباره شروعش نکن » : جیکوب متقابلاً نجوا کرد
    که در هر حال صداي پچ پچ ما را بشنوند.
    « بهترین قسمت داره شروع میشه »
    « ؟ بهترین قسمت چیه؟یه گاو درسته رو تا ته می خورین »
    نه اونکه مراسم نهاییه. ما فقط براي هفته ي شکرگذاري » . شانه هاي جیکوب از خنده آرامی در گلویش به لرزه افتاد
    براي خوردن غذا مراسم می گیریم. این به طور فنی یک جلسه ي شوراست. این اولین دفعه ي کوئیله ، او هنوز
    افسانه ها رو نشنیده. خوب ، البته اونا رو شنیده ، اما این اولیبن بارشه که می فهمه اونا حقیقت دارن. به این خاطر که
    « آدمو وادار کنه توجه دقیقتري نشون بده. همچنین کیم و سث و لیا هم دفعه اولشونه
    « ؟ افسانه ها »
    جیکوب خود را به عقب کنار من کشید ،جاییکه من به دیواره ي کوتاه یک صخره تکیه داده بودم. او بازویش را به دور
    شانه ام انداخت و حتی آهسته تر از قبل در گوشم صحبت کرد .
    تاریخی که ما همیشه فکر می کردیم افسانه بوده. داستانهایی راجع به چگونگی به وجود آمدن ما. اولی داستان ارواح »
    « جنگجو است
    انگار که زمزمه ي جیکوب مقدمه اي بود براي شروع بود . ناگهان جو محیط دور آتش رو به خاموش تغییر کرد. پل و
    امبري صاف تر نشستند. جِراد اشاره اي به کیم کرد و او را در بغلش درست نشانید.
    امیلی مانند دانشجویی که در انتظار یک سخنرانی مهم باشد ، کتابچه اي را که بدور آن ریسمانی پبچیده شده بود و
    یک قلم در دست گرفت. در کنار او ، سام اندکی خم شد که به این ترتیب صورتش موازي کوئیل پیر که در سمت
    دیگر نشسته بود ، رو به همان سمتی بود که او نگاه می کرد ، و من تازه تشخیص دادم که بزرگان شورا سه تا نبودند
    بلکه چهارنفر بودند!
    لیا کلیواتر که هنوز چهره ي زیبایش ماسکی از بی احساسی داشت ، چشمانش را نزدیک کرد _ نه طوري که انگار
    خسته شده باشد_ انگار که این به تمرکزش کمک می کرد. برادرش مشتاقانه به سمت بزرگان شورا خم شده بود.
    آتش ترق تروقی کرد و فورانی از شراره هاي درخشان به روي شب پاشید .
    بیلی گلویش را صاف کرد بدون مقدمه اي بیشتر از نجواي پسرش ، گفتن داستان را با صداي قوي و عمیقش شروع
    کرد. کلمات با دقت و ظرافت جاري شد ، آنگار که او آنها را از متنی حفظ کرده بود ، اما همچنان پر از احساس و
    ریتمی لطیف بود :
    کوئیلیت ها در ابتدا قبیله اي کوچک بودند. و ما هنوز هم قبیله ي کوچکی هستیم ، اما هرگز از بین نرفته ایم. این »
    بخاطر این بوده که همیشه جادو در خون ما وجود داشته است . این همان جادوي تغییر شکل، جادویی که بعدا آمد ،
    « نبوده . در ابتدا ما جنگجویان روح بودیم
    قبلاً هرگز این طنین جادویی که در صداي بیلی بلک بود را تشخیص نداده بودم ، گرچه اکنون تشخیص دادم که این
    قدرت همیشه در صدایش وجود داشته .
    قلم امیلی همچنان که سعی میکرد پابه پاي بیلی پیش رود با حداکثر سرعت روي سطح کاغذ حرکت می کرد .
    در آغاز ما در این پناهگاه اقامت گزیدیم و کشتی سازان و ماهیگیریان ماهري شدیم. اما قبیله کوچک بود و پناهگاه »
    غنی از ماهی بود. دیگرانی بودند که به سرزمین ما چشم طمع دوخته بودند و ما کوچکتر از آن بودیم که قلمرومان را
    حفظ کنیم. قبیله ي بزرگی به قصد ، حمله به ما راه افتاد و ما براي فرار از آنها کشتی هایمان را به حرکت در آوردیم.
    کاهه له ها اولین جنگجوي روح نبود اما ماجراهاي دیگر قبل از او را بخاطر نداریم. بخاطر نداریم چه کسی اولین کسی
    بود که این قدرت را کشف کرد یا قبل از این بحران چه کسی براي اولین بار این قدرت را بکار برد. کاهه له ها اولین
    رئیس روح بزرگ در تاریخ ما بود. در این موقعیت اضطراري ، کاهه له ها از جادو براي دفاع از سرزمینمان استفاده کرد.
    او و تمامی سلحشورانش کشتی را ترك کردند ، البته نه بدنهایشان ، بلکه ارواحشان . زنانشان از وراي بدنها و امواج
    مشاهده می کردند و مردان ارواحشان را به پناهگاهمان بردند.
    آنها نمی توانستند با قبیله دشمن به طور فیزیکی تماس داشته باشند ، اما راههاي خاص خودشان را داشتند. آنها بادهاي
    سهمگین در اردوگاه دشمن ایجاد کردند ، آنها می توانستند جیغهاي دهشتناکی در بادها ایجاد کنند که حریف را
    بترساند. داستانها همچنین به ما می گویند که حیوانات می توانستند جنگجویان روح را ببینند و درك کنند ، حیوانات از
    آنها اطاعت می کردند .
    کاهه له ها ارتش ارواحش را برد و انتقام غارتگري مزاحمان را گرفت. این قبیله ي مهاجم گله هایی از سگهاي بزرگ ،
    تنومند و پشمالو داشت که از آنها براي کشیدن سورتمه هایشان در سرزمینهاي یخ زده ي شمال استفاده می کردند .
    ارواح جنگجو سگها را بر ضد اربابانشان شوراندند ، سپس خفاشان را از حفره هاي صخره ها براي حمله ي مقتدرانه اي
    به سوي دشمن آوردند. آنها از بادهاي غران براي کمک به سگها در ترساندن مزاحمان استفاده کردند. سگها و خفاشان
    پیروز شدند. نجات یافتگان پراکنده شدند ، کوئیلیت ها ، پیروز و سربلند به بدنهاي خود و نزد همسرانشان بازگشتند.
    قبیله هاي نزدیک دیگر ، هوه و ماکا ، با کوئیلیت ها هم پیمان شدند. آنها کاري با جادوي ما نداشتند. ما با آنها در صلح
    زندگی می کردیم. وقتی دشمنی به ما حمله می کرد ارواح جنگجو آنها را بیرون می کردند.
    قرنها گذشت و آخرین رئیس بزرگ ارواح ، تاها آکی ،آمد. او بخاطر درایت و صلح جویی اش معروف شده بود. مردم
    تحت مراقبت او خوش و خرم زندگی می کردند.
    « . اما مردي بود که خرسند نبود ، اوتلا پا
    صداي خش خشی اطراف آتش شنیده شد. ندیدم از کجا آمد . بیلی آن را نادیده گرفت و به ادامه افسانه پرداخت.
    اوتلاپا یکی از قویترین رؤساي ارواح جنگجوي تاهاآکی بود ؛ مردي قوي اما حریص . او معتقد بود افراد قبیله باید »
    جادویشان را در جهت توسعه قلمرویشان و به بردگی گرفتن مردم قبایل هوه و ماکا و ساختن یک امپراطوري بکار برند.
    اکنون که آنها در حالت روحیشان بودند ، افکار یکدیگر را می فهمیدند. تاها آکی دید که اوتلاپا چه رویایی در سر داشت
    ، و از دستش عصبانی شد. اوتلاپا محکوم شد که قبیله را ترك کند و هرگز از روحش استفاده نکند. اوتلاپا مردي قوي
    بود ، اما رئیس جنگجویان دیگر او را بشمار نمی آورد. او جزء رفتن انتخاب دیگري نداشت. آن مطرود و خشمگین ،
    آماده ي فرصتی براي انتقام از رئیس ، در جنگل نزدیک قبیله پنهان شد.
    حتی در زمان صلح رئیس ارواح در حفاظت از مردمش بسیار هوشیار بود. اغلب به مخفیگاه مقدسی در کوهها می رفت.
    او بدنش را آنجا می گذاشت و به سرعت پایین می رفت و از جنگلها و در طول ساحل پرواز می کرد تا مطمئن شود
    هیچ خطري در کمین نباشد.
    یک روز وقتی که تاها آکی براي انجام این وظیفه رفت ، اوتلاپا تعقیبیش کرد. ابتدا اوتلاپا به سادگی نقشه کشید رئیس
    را بکشد ، اما این نقشه ایراداتی داشت. مطمئنا جنگجویان روح براي نابود کردنش در جستجو بر می آمدند ، وآنها
    سریعتر از اینکه بتواند فرار کند تعقیبش می کردند. همینطور که در صخره ها پنهان شده بود و رئیس را که داشت براي
    خروج از جسمش آماده میشد نگاه می کرد، نقشه ي دیگري به نظرش رسید !! .
    تاها آکی بدنش را در مخفیگاه باقی گذارد و در بادها به پرواز در آمد تا مردمش را مشاهده کند. اوتلاپا آنقدر صبر کرد
    تا مطمئن شد روح رئیس تا مسافت زیادي دور شده است .
    تاها آکی فورا فهمید که اوتلاپا در جهان ارواح به او ملحق شده ، و همچنین از نقشه ي سبعانه ي اوتلاپا آگاه شد. او
    سریعاً به سمت مخفیگاهش بازگشت ، اما حتی بادها نیز براي نجات او آنقدر قوي نبودند. زمانی رسید که بدن او قبلاً
    رفته بود. بدن اوتلاپا آنجا افتاده بود ، اما اوتلاپا راه فراري براي تاهاآکی نگذاشته بود ، او گلوي بدن خود را با دستان
    تاهاآکی بریده بود.
    تاهاآکی بدن خود را تا پایین کوهها دنبال کرد. او بر سر اوتلاپا فریاد کشید اما اوتلاپا او را نادیده گرفت انگار که فقط
    صداي باد بود.
    تاها آکی با ناامیدي شاهد بود که اوتلاپا جاي او را بعنوان رئیس کوئیلیت ها گرفت. براي چند هفته اوتلاپا اقدامی نکرد
    ولی اطمینان یافت که همه باور دارند که او تاها آکی است .
    سپس تغییرات شروع شد؛ اولین قانون اوتلاپا ممنوعیت ورود به جهان ارواح براي همه جنگجویان بود.او ادعا کرد که
    احساس خطر کرده , اما حقیقتاً می ترسید. او می دانست که تاها آکی منتظر فرصتی است تا ماجرایش را بگوید.
    همچنین اوتلاپا می ترسید که خودش هم وارد جهان ارواح شود چرا که می دانست تاها آکی بلافاصله به بدنش بر
    می گشت. دراین صورت رویاهایش براي حمله و غلبه بر دیگران توسط ارواح جنگجو غیرممکن بود، و او به حکمرانی
    بر قبیله قناعت کرد. او باري بر دوش قبیله شد – امتیازاتی طلب کرد که تاها آکی هرگز درخواست نکرده بود ، براي
    خود وجنگجویانش کار کردن را ممنوع کرد، درحالیکه همسر تاها آکی زنده بود ، همسرجوان دوم و سپس سومین را
    اختیار کرد ؛ کاري که تاکنون در قبیله انجام نشده بود. تاها آکی در خشمی بیهوده همه چیز را میدید.
    سرانجام تاها آکی تلاش کرد بدنش را بکشد تا قبیله را از زیاده روي هاي اوتلاپا نجات دهد. او گرگ درنده اي را از
    کوهها آورد ، اما اوتلاپا پشت جنگجویانش پنهان شد .وقتی گرگ مرد جوانی که از رئیس دروغین حفاظت می کرد را
    کشت ، تاها آکی دچار اندوه دهشتناکی شد. او به گرگ دستور بازگشت داد.
    تمام داستانها خبر از این می دهند که روح جنگجو بودن چیز آسانی نیست. آن خیلی ترسناکتر از روح بخشیدن به
    آزاد شدن از بدن کسی است. بهمین دلیل بود که آنها جز در موارد نیاز از جادویشان استفاده نمی کردند.
    سفرهاي روحی انفرادي رئیس براي مداومت بر بررسی محیط نوعی وظیفه و فداکاري محسوب می شد. بدون بدن
    بودن داشت ناجور، ناراحت کننده ، وحشتناك می شد. تاها آکی از بدنش دور شده بود و براي مدت طولانی در این
    شرایط باقی مانده بود که بسیار مشقت بار بود. او احساس می کرد محکوم شده بود که هرگز به جهان آخرت جایی که
    نیاکانش منتظرش بودند نرسد، تا ابد در این نیستی طاقت فرسا گیر کرده بود.
    گرگ بزرگ روح تاها آکی را که از رنج و درد به خود می پیچید و در جنگل سرگردان بود دنبال کرد. گرگ در نوع
    خودش عظیم الجثه و زیبا بود. ناگهان تاها آکی به حیوان زبان بسته حسادت کرد. حداقل آن حیوان جسم داشت.
    حداقل حیات داشت.حتی زندگی به عنوان یک حیوان بهتر از این هوشیاري خالی وحشتناك بود.
    و بعد از آن بود که تاها آکی ایده اي به ذهنش رسید که همه ي ما را تغییر داد. او از گرگ بزرگ خواهش کرد که به او
    هم جایی بدهد و بدنش را با او تقسیم کند. گرگ قبول کرد . تاها آکی به راحتی و با قدرشناسی وارد بدن گرگ شد. آن
    بدن انسانی او نبود اما بهتر از پوچی جهان ارواح بود. مرد و گرگ به دهکده به پناهگاه برگشتند. مردم از ترس گریختند
    فریادکشان جنگجویان را صدا کردند. جنگجویان با نیزه هایشان به سمت گرگ دویدند. البته اوتلاپا در جاي امنی
    مخفی شد .
    تاها آکی به جنگجویانش حمله نکرد. او خود را از آنها عقب می کشید درحالیکه با چشمانش سخن می گفت و سعی
    می کرد ترانه هاي مردمش را پارس کنان و زوزه کشان بخواند. جنگجویان داشتند تشخیص می دادند که این گرگ
    یک حیوان معمولی نیست ، که او تحت تاثیر و نفوذ یک روح بود. یکی از جنگجویان قدیمی بنام یات تصمیم گرفت از
    فرمان اشتباه رئیس نافرمانی کند و سعی کند با گرگ ارتباط برقرار کند.
    به محض اینکه یات به جهان ارواح منتقل شد ، تاها آکی گرگ را ترك کرد تا با او صحبت کند, حیوان رام منتظر
    بازگشت او شد. یات فوراً حقیقت را فهمید و از رئیس اصلی اش استقبال کرد .
    تاها آکی آمد تا ببیند آیا گرگ مغلوب شده .همینکه دید یات بیروح روي زمین خوابیده و با گارد جنگجویان احاطه شده
    فهمید که چه اتفاقی افتاده. او خنجرش را بیرون کشید و به جلو یورش برد تا قبل از اینکه یات بتواند به بدنش برگردد
    آنرا بکشد.
    او فریاد کشید " خائن " و جنگجویان نمی دانستند چه کنند.رئیس سفرهاي روحی را ممنوع کرده بود و این تصمیم
    رئیس بود که کسی را که نافرمانی کرده چگونه مجازات کند.
    یات به درون بدنش پرید اما اوتلاپا خنجرش را روي گلوي او گذاشته بود و با دست دیگرش دهان او را پوشانده بود.
    بدن تاها آکی قوي بود و یات بخاطر سن و سالش ضعیف بود. یات نتوانست حتی کلامی براي آگاه کردن دیگران قبل
    از اینکه اوتلاپا براي همیشه خاموشش کرد. تاها آکی مشاهده کرد که روح یات به جهان آخرت می گریخت ، جاییکه
    به روي تاها دآکی تا پایان ابدیت مسدود شده بود . خشم شدیدي به او دست داد ، قویتر از هرچیزي که قبلا احساس
    کرده بود. به منظور دریدن گلوي اوتلاپا دوباره به زبان آورد.
    وارد گرگ بزرگ شد. اما به محض اینکه به گرگ ملحق شد بزرگترین جادو رخ داد.
    خشم تاها آکی ، خشم یک مرد بود.عشقی که او به مردمش داشت و نفرتی که از ستم کنندگان به آنها داشت عظیم تر
    از حد تحمل بدن یک گرگ و حتی انسان بود.گرگ به لرزه افتاد و در مقابل چشمان جنگجویان بهت زده و اوتلاپا ، او
    به یک انسان تغییر شکل داد .
    مرد جدید شباهتی با بدن تاها آکی نداشت. او بی نهایت باشکوه تر بود. او خمیر مایه ي روح تاها آکی بود. جنگجویانی
    که با روح تاها آکی پرواز کرده بودند فوراً او را شناختند .
    اوتلاپا سعی کرد فرار کند اما تاها آکی قدرت گرگ را در بدن جدیدش داشت، او دزد را گرفت و قبل از اینکه بتواند از
    بدن دزدي اش بیرون بپرد جانش را گرفت.
    مردم وقتی که فهمیدند چه اتفاقی افتاده به شادمانی پرداختند. تاها آکی فوراً همه چیز را به حالت اول در آورد و دوباره
    بهمراه مردمش مشغول به کار شد وهمسران جوان را به خانواده هایشان برگردانید. تنها تغییري که او اصلاح نکرد
    قانون پایان سفرهاي روحی بود. اکنون او می دانست که آن کار بسیار خطرناکی است چونکه ایده ي دزدیدن حیات
    وجود داشت.
    از آن لحظه به بعد تاها آکی بیشتر گرگ بود تا انسان. آنها به او می گفتند تاها آکی گرگ بزرگ یا تاها آکی مرد روحی.
    از آنجاییکه پیر نمی شد سالهاي بسیار بسیار زیادي بر مردم رهبري کرد. هرگاه خطري پیش می آمد او گرگ درونش
    را براي جنگیدن یا ترساندن دشمن بکار می برد. مردم در صلح و آرامش زندگی می کردند. تاها آکی صاحب پسران
    زیادي شد و بعضی از آنها این قدرت را به ارث بردند ، بعد از اینکه به سن بلوغ می رسیدند آنها هم می توانستند به
    « . گرگ تغییر شکل دهند. گرگها همه متفاوت بودند چون روح گرگ و انعکاسی از مردي که درونشان بود داشتند
    قلبِ سیاه ، خزِ سیاه 1 » : و نیشخندي زد « خوب پس واسه اینه که سام کاملاً سیاهه » : کوئیل زیر لب گفت
    « ( . 1. منظور موي بدن سام است كھ در زمان تبدیل شدن بھ گرگ سیاه رنگ در مي آید )
    من بقدري درگیر داستان شده بودم که بازگشت به حال در حلقه اي بدور آتش رو به خاموشی، شوك آور بود. با شوك
    دیگري تشخیص دادم که حلقه از نوادگان عظیم الجثه ي واقعاً خیلی عظیم ترِ تاها آکی تشکیل شده بود .
    آتش رگباري از جرقه به آسمان پرتاب کرد ، جرقه ها لرزیدند و رقصیدند و اشکالی قابل تشخیصی ایجاد کردند.
    « ؟ و خزِ شکلاتی تو چی رو می رسونه؟ اینکه چقدر شیرینی » : سام نجواکنان در جواب کوئیل گفت
    بیلی مزه پرانی آنها را نشنیده گرفت .
    بعضی از آن پسرها جنگجو هاي تاها آکی شدند و دیگر پیر نشدند. دیگرانی که تغییر شکل را دوست نداشتند از »
    الحاق به گله ي مردگرگی خودداري کردند. اینها پیر می شدند و قبیله کشف کرد که مردگرگی هم اگر روح گرگی اش
    را تسلیم کند می تواند مثل هرکس دیگر پیر شود. تاها آکی به اندازه ي عمر سه مرد زندگی کرد. با سومین همسرش
    بعد از مرگ دوتاي قبلی ازدواج کرده بود و دریافت که او همسر روحی واقعیش است. گرچه که قبلی ها را هم دوست
    داشت اما این یکی فرق می کرد . او تصمیم گرفت روح گرگی اش را تسلیم کند تا با مرگ همسرش ، او نیز بمیرد.
    « ... اینگونه بود که جادو نصیب ما شد اما این پایان داستان نیست
    او به کوئیل پیر آتیارا که در صندلی اش جابجا شد و شانه هاي نحیفش را صاف کرد نگاهی انداخت. بیلی جرعه اي از
    یک بطري آب نوشید وپیشانی اش را خشک کرد. قلم امیلی هرگز متوقف نشد ، او همچنان با شتابی دیوانه وار روي
    کاغذ می نوشت.
    « آن ماجراي ارواح جنگجو بود؛ این ماجراي فداکاري همسر سوم است » کوئیل پیر با صداي زیر نازکی شروع کرد
    سالیان سال بعد از اینکه تاها آکی روح گرگی اش را تسلیم کرد وقتی که مرد کهنسالی شده بود ، ماکا در شمال دچار »
    دردسري شد. چند زن جوان از قبیله آنها ناپدید شدند ، و آنها گرگهاي همسایه را که از نظر آنها ترسناك و غیرقابل
    اعتماد بودند سرزنش کردند.
    گرگمردان هنوز وقتی که در قالب گرگیشان می رفتند می توانستند افکار دیگران را بخوانند، درست مانند نیاکانشان
    وقتی که در قالب روحی بودند. آنها فهمیدند که هیچ کدامشان مستحق سرزنش نیست . تاها آکی از همدردي با رئیس
    ماکاها خسته شده بود ، اما وحشت بسیار زیادي وجود داشت.تاها آکی نمی خواست دستانش را به جنگ آلوده کند. او
    دیگر یک جنگجو نبود که مردمش را هدایت کند.او بزرگترین پسر گرگنمایش تاها وي را قبل از اینکه دشمنی ها بالا
    بگیرد مسئول یافتن مجرم کرد.
    تاها وي به مراه پنج گرگ دیگر گله اش کوهها را براي یافتن هر مدرکی از ماکاهاي گمشده بازرسی کرد. آنها به
    چیزي رسیدند که قبلاً هرگز با آن مواجه نشده بودند، رایحه اي غریب و شیرین در جنگل که دماغشان را به حد
    « . دردناکی می سوزاند
    من کمی خود را به سمت جیکوب جمع تر کردم. دیدم گوشه ي دهانش با خوش خلقی بالا رفت و بازویش محکمتر به
    دورم پیچیده شد.
    « آنها نمی دانستند چه موجودي چنین بویی از خود بجا می گذارد، اما رد بو را گرفتند » : کوئیل پیر ادامه داد
    صداي لرزانش ابهت صداي بیلی را نداشت ، اما یک چیز غریب ، لحن خشمی ناگهانی ، در خود داشت. همانطور که
    کلمات او لاینقطع می آمدند ، نبض من بالا می رفت.
    آنها اثرات ضعیفی از بوي انسان و خون انسان در طول مسیر یافتند. آنها مطمئن بودند که این همان دشمنی است »
    که بدنبالش می گشتند.
    مسیر سفر آنقدر به درازا کشید که تاها وي نصف گله یعنی جوانترها را به پناهگاه نزد تاها آکی براي ارائه ي گزارش
    فرستاد.
    تاها وي و دوتا از برادرانش بازنگشتند.
    برادران جوانتر به جستجوي بزرگترها رفتند اما هیچ نیافتند. تاها آکی براي پسرانش گریست. او آرزو داشت انتقام مرگ
    پسرانش را بگیرد ، اما خیلی پیر بود. او با لباس عزا رفت نزد رئیس ماکا و هرآنچه را که اتفاق افتاده بود به او گفت.
    رئیس ماکا غم او را باور کرد و مخالفت ها بین دو قبیله پایان یافت .
    یکسال بعد ، دو دوشیزه ي ماکایی از خانه هایشان در یک شب ناپدید شدند. ماکاها فورا گرگهاي کوئیلیتی را که همان
    بوي شیرین نامطبوع را در سراسر دهکده ي ماکا یافته بودند ، صدا کردند. گرگها شکار را دوباره از سر گرفتند.
    فقط یک نفر از آنها برگشت. او یاها اوتا بزرگترین پسر تاکا آکی همسر سوم و جوانترین عضو گله بود. او با خود چیزي
    آورد که هرگز در عمر کوئیلیت ها دیده نشده بود :
    یک جسد سنگی و سرد و بیگانه که او تکه هایش را حمل میکرد . همه ي آنهایی که از خون تاها آکی بودند حتی
    کسانی که هرگز گرگ نشده بودند می توانستند بوي نافذ آن موجود مرده را استشمام کنند.
    این چیزي بود که دشن ماکاها بود.
    یاها اوتا توضیح داد که چه اتفاقی افتاده بود:
    او و برادرانش موجود را که شبیه یک مرد به نظر می رسید اما مثل یک صخره ي گرانیتی سخت بود، به همراه دو
    دختر ماکایی یافته بودند. یک دختر قبلاً مرده بود سفید و فاقد خون روي زمین بود. دیگري در آغوش آن موجود بود و
    دهان آن موجود روي گلویش قرار داشت. وقتی آنها به آن صحنه ي زشت رسیدند ممکن بود آن دختر زنده بوده باشد ،
    اما همینکه آنها نزدیک شدند ، موجود به سرعت گردنش را درید و پیکر بیجانش را روي زمین پرت کرد. دندانهاي
    سفیدش با خون دختر پوشیده شده بود و چشمانش قرمز برافروخته بود.
    یاها اوتا قدرت درندگی و سرعت موجود را توصیف کرد. یکی از برادرانش که قدرت آن موجود را دست کم گرفته بود
    به سرعت قربانی شد. موجود مثل یک عروسک او را تکه تکه کرده بود. یاها اوتا و سایر برادران بیشتر احتیاط کردند.
    آنها با هماهنگی از اطراف به سمت موجود آمدند تا قدرت مانور او را کم کنند.آنها مجبور بودند نهایت قدرت و سرعت
    گرگی شان را داشته باشند ، چیزي که قبلاً هرگز امتحان نکرده بودند. موجود مثل سنگ سخت و مثل یخ سرد بود.
    آنها متوجه شدند که فقط دندانهایشان او را ناکار می کرد. وقتی موجود با آنها می جنگید آنها شروع کردند به تکه تکه
    کندن بدن آن موجود.
    اما موجود سریعاً متوجه شد و بزودي با مانورهاي گرگها هماهنگ شد. دستانش به برادر یاها اوتا رسید. یاها اوتا گلوي
    موجود را بی دفاع دید و ناگهان حمله کرد. دندانهایش بدور سر موجود کلید شد و آنرا کند ، اما دستان موجود همچنان
    به خرد کردن برادر یاها اوتا ادامه داد .
    یاها اوتا اشکریزان به امید نجات برادرش موجود را به تکه هاي غیر قابل تشخیص تکه تکه کرد. خیلی دیر بود اما
    نهایتاً موجود نابود شد.
    یا اینکه آنها اینطور فکر کردند. یاها اوتا باقیمانده هاي موجود را در مقابل بزرگان قبیله بیرون ریخت تا آنرا معاینه کنند.
    یک دست جدا شده کنار تکه اي از بازوي گرانیتی موجود افتاد. دو قطعه وقتی که بزرگان قبیله با عصا آنها را به طرف
    هم هل دادند به هم تماس پیدا کردند و دست خود را به طرف تکه بازو کشانید تا خود را دوباره سرهم کند.
    بزرگان قبیله وحشتزده باقیمانده ها را در آتش ریختند. ابر بزرگی از دودي متعفن و خفه کننده هوا را آلوده کرد. وقتی
    که چیزي جز خاکستر باقی نماند ، آنها خاکسترها را در بسته هاي خیلی کوچکی جدا از هم قرار دادند و آنها را در
    پهناي وسیعی در فواصل دور از هم ، مقداري در اقیانوس ، مقداري در جنگل ، مقداري در غارهاي صخره ها پخش
    « کردند. تاها آکی یک بسته را به گردنش انداخت تا اگر موجود سعی کرد دوباره خود را به هم برساند ، آگاه شود
    کوئیل پیر مکث کرد و به بیلی نظري انداخت. بیلی یک تسمه ي چرمی از دور گردنش بیرون کشید. در انتهاي آن
    کیسه کوچکی آویزان بود که در کذر زمان سیاه شده بود. چند نفر به نفس نفس افتادند. می باید من یکی از آن چند
    نفر بوده باشم.
    آنها این را خونسرد نامیدند ، خون آشام ، و در ترس تنها نبودن آن بسر بردند. براي آنها فقط یک گرگ باقی مانده »
    بود ، یاها اوتاي جوان .
    لازم نبود خیلی صبر کنند. موجود یک جفت داشت ، یک خون آشام دیگر ، که به قصد انتقام به سراغ کوئیلیت ها آمد.
    این داستانها می گویند که آن زن سرد زیباترین چیزي بود که چشم انسان تاکنون دیده بود. وقتی آن روز صبح وارد
    دهکده شد مانند الهه سپیده دم بود؛ یکباره خورشید شروع به درخشش کرد و پوست سفید زن آنرا منعکس کرد و
    موهایش که تا زانوانش فرو ریخته بود به تابش در آمد. زیبایی سیمایش ، چشمان سیاهش در چهره ي زیبایش ،
    جادویی بود. چند نفر بزانو افتادند تا پرستشش کنند .
    او با صداي بلند و نافذ و به زبانی که تا کنون کسی نشنیده بود چیزي خواست. زبان مردم بند آمده بود ، نمی دانستند
    چگونه به او پاسخ دهند.جز پسر یک پسر خردسال کس دیگري از شاهدان از خون تاها آکی نبود. او به مادرش چسبید
    و فریاد کشید که آن بو بینی اش را می سوزاند. یکی از بزرگان قبیله که در راه رفتن به شورا بود صداي بچه را شنید و
    فهمید که چه چیزي به سراغشان آمده بود. او بر سر مردم فریاد کشید که فرار کنند. آن زن اول او را کشت.
    بیست شاهد در دسترس زن سرد قرار داشتند.دونفر زنده ماندند ، چون حواسش بخاطر خون پرت شد و براي فرونشاندن
    تشنگی اش مکث کرد. آن دو بسوي تاها آکی که با بزرگان قبیله و پسرانش و همسر سومش در شورا نشسته بودند
    ،گریختند .
    یاها اوتا به محض اینکه خبر را شنید به گرگ تبدیل شد . او به تنهایی رفت تا خون آشام را نابود کند.تاها آکی و
    پسرانش و همسر سومش و بزرگان قبیله اش بدنبال او رفتند.
    در ابتدا نتوانستند موجود را بیابند، فقط آثار حمله اش هویدا بود. بدنهاي خرد شده ، جویهاي خون روي جاده هرجا که او
    ظاهر شده بود روان بود. سپس جیغها را شنیدند و شتابان به پناهگاه رفتند.
    یک مشت کوئیلیت براي فرار به کشتی ها پناه بردند. زن سرد مانند کوسه بدنبال آنها شنا کرد و با قدرت شگفت
    انگیزش شکم قایق آنها را شکست. وقتی کشتی غرق شد ، او کسانی را که براي فرار تلاش می کردند را نیز از بین
    برد. او گرگ بزرگ را در کرانه ي ساحل دید و شناگران فراري را فراموش کرد. به حدي سریع شنا می کرد که مانند
    لکه اي بود و آبچکان و با شکوه آمد تا در مقابل یاها اوتا ایستاد. او با یک انگشت سفید به او اشاره کرد و پرسش
    نامفهوم دیگري پرسید. یاها اوتا منتظر شد.
    این یک جنگ تن به تن بود. او به اندازه ي جفتش جنگاور نبود.اما یاها اوتا تنها بود ؛ کسی نبود تا حواس زن
    خشمگین را از یاها اوتا پرت کند.
    وقتی یاها اوتا از دست رفت ، تاها آکی فریاد مبارزه طلبی سرداد . او لنگ لنگان جلو رفت و به گرگ پوزه سفید باستانی
    تبدیل شد. گرگ پیر بود ، اما این تاها آکی بود ، همان مرد روحی ، و خشم دیوانه وارش او را قوي کرد. مبارزه دوباره
    آغاز شد .
    همسر سوم تاها آکی مرگ پسرش را قبل از مرگ خودش دیده بود. اکنون شوهرش می جنگید و امیدي نداشت که او
    ببرد. او تمام کلماتی که شاهدان به شورا گفته بودند را شنیده بود.او داستان اولین پیروزي یاها اوتا را شنیده بود و
    می دانست که سرگرم شدن قاتل به برادرش او را نجات داده بود.
    همسر سوم خنجري را از کمر یکی از پسران که در کنارش ایستاده بود بیرون کشید. همه ي آنها پسران نوجوانی بودند
    ، هنوزمرد نبودند و او می دانست وقتی پدرشان شکست می خورد آنها می مردند.
    همسر سوم با خنجر بالا گرفته به سمت زن سرد دوید. زن سرد لبخندي زد ، آشکارا حواسش از جنگ با گرگ پیر پرت
    شد. او ترسی از این انسان مونث ضعیف یا دشنه اي که حتی خراشی بر پوست او نمی انداخت نداشت ، و احتمالاً
    می خواست تاها آکی را از نسیم مرگی که بر او می وزید نجات دهد.
    سپس همسر سوم کاري کرد که زن جان سرد انتظارش را نداشت. او جلوي پاي خون آشام به زانو افتاد و دشنه را در
    قلب خودش فرو برد .
    خون از وراي انگشتان همسر سوم فوران کرد و روي زن سرد پاشید. خون آشام نتوانست در مقابل اغواي خون تازه
    مقاومت کرده و بدن همسر سوم را رها کند. به طور غریزي به طرف زن درحال مرگ چرخید و براي لحظه اي بِکُلی از
    فرط تشنگی از پا درآمد .
    دندانهاي تاها آکی بدور گردن زن قفل شد.
    که آن پایان جنگ نبود اما تاها آکی اکنون تنها نبود. دو تن از پسران جوان با دیدن مرگ مادر دچار چنان خشمی شدند
    که با اینکه هنوز بالغ نبودند ، بصورت روح گرگی شان جهش پیدا کردند. به همراه پدرشان کار موجود را تمام کردند.
    تاها آکی دیگرهرگز به قبیله ملحق نشد. او هرگز دوباره به حالت انسانی تغییر شکل نداد.او براي یک روز در کنار بدن
    همسر سوم نشست ، هرزمان کسی سعی می کرد او را لمس کند زوزه می کشید ، بعد از آن به جنگل رفت و دیگر
    هرگز بازنگشت.
    موارد درگیري با جانسرد ها از آن زمان بسیار نادر بوده. پسران تاها آکی از قبیله محافظت کردند تا پسرانشان آنقدر
    بزرگ شدند که جاي آنها را بگیرند.هرگز در یک زمان بیشتر از سه گرگ وجود نداشت. این تعداد کافی بود. گهگاه
    خون آشامی از این زمینها عبور می کرد اما غافلگیر می شدند ؛ انتظار گرگها را نداشتند. گاهی وقتها گرگی می مرد ، اما
    آنها دیگر هرگز تلفات آنچنانی مثل بار اول نداشتند. آنها آموخته بودند چونه با جانسردها مبارزه کنند ، و این دانش را
    منتقل کردند ، از فکر گرگ به فکر گرگ دیگر ، از روح به روح ، از پدر به پسر.
    زمان گذشت و نوادگان تاها آکی وقتی به بلوغ رسیدند دیگر گرگ نشدند. فقط در موقعیت خاصی ، اگر یک جانسرد
    نزدیک باشد ، گرگها برمی گردند. جانسردها همیشه انفرادي یا دونفري آمدند و گله کوچک ماند.
    خانواده ي بزرگی آمدند و پدر پدر بزرگ شما آماده شد تا با آنها بجنگد. اما رهبر گروه مانند یک مرد با افرایم بلک
    صحبت کرد و قول داد به کوئیلیت ها آسیبی نرساند. چشمان غریب و زرد او و اینکه آنها مانند دیگر خون آشام ها
    نبودند ،تقریباً ادعاي او را ثابت می کرد. تعداد گرگها بیشتر بود ، وقتی گرگها می توانستند مبارزه را ببرند نیازي نبود که
    جانسرد پیشنهاد تعهد بدهد. افرایم قبول کرد. آنها صادقانه در منطقه ي خودشان باقی ماندند ، هرچند که حضورشان
    « . بقیه ي جانسردها را به اینجا جذب می کند
    و چشمان سیاهش « و تعدادشان گله را به بزرگتر از آنچه که قبیله تا کنون دیده تبدیل کرده است » : کوئیل پیر گفت
    که بِکُلی در چروکهاي پوست اطرافش دفن شده بودند ، به نظر رسید براي یک لحظه روي من ثابت ماند.
    و بدین ترتیب پسران قبیله ي ما دوباره بار مسؤلیت » : سپس آهی کشید « البته به جزء در زمان تاها آکی » : او گفت
    « را به دوش می کشند و در فداکاري که قبل از آنها پدرانشان تحمل کردند ، شریک می شوند
    براي مدت زیادي همه ساکت بودند. نوادگان زنده ي جادو و افسانه از وراي آتش با چشمانی مملو از غم به یکدیگر
    خیره شدند. همه بجز یکی.
    فکر کنم » لب کلفت پایینی او کمی به بیرون جلو آمد .« بار مسؤلیت » : کوئیل با تمسخر با صداي آهسته گفت
    « عالیه
    آن طرف آتش رو به خاموشی ، سث کلیواتر که در ستایش اتحاد محافظان قبیله اي چشمانش گشاد شده بود ، با
    تکان دادن سرش موافقت کرد .
    بیلی بیصدا و طولانی خندید و به نظر جادو در التهاب خاکسترها محو شد. ناگهان دوباره فقط حلقه ي دوستان بودند.
    جِراد سنگ کوچکی به کوئیل پرت کرد و وقتی که او با ضربه ي سنگ از جا پرید همه خندیدند. مکالمات آهسته اي
    اطراف ما در گرفت ، متلک هایی غیر جدي .
    چشمان لیا کلیواتر باز نشد. فکر کردم چیز درخشانی مثل اشک روي گونه اش دیدم ، اما وقتی یک لحظه بعد دوباره
    نگاه کردم آن رفته بود.
    نه من و نه جیکوب صحبت نکردیم. اون خیلی آروم کنار من نشسته بود ، نفسش خیلی عمیق و هماهنگ بود طوري
    که من فکر کردم ممکن بود به خواب بره .
    فکرم سالها به عقب برگشت . به یاها اوتا یا بقیه گرگها یا زن زیباي جان سرد که به راحتی می تونستم قیافه اشون رو
    تصور کنم ، فکر نمی کردم. نه ، من به کسی بیرون از همه ي این جادوها فکر می کردم. تلاش می کردم چهره ي
    زن گمنامی که کل قبیله را نجات داده بود ، همسر سوم ، را تصور کنم.
    فقط یک زن بدون هیچ موهبت خاص یا تواناییهایی. جسماً ضعیفتر و کُندتر از همه ي هیولاهاي داستان. اما او کلید را
    داشته ، راه حل را. او شوهرش را ، پسران نوجوانش را ، قبیله اش را نجات داده بود.
    اي کاش آنها نامش را بیاد داشتند ....
    چیزي بازویم را تکان داد.
    « یالا ، بلز ، ما اینجاییم » جیکوب در گوشم گفت
    پلکهایم را بهم زدم ، گیج شدم ، به نظر آتش ناپدید شده بود. به تاریکی غیر منتظره خیره شدم ، سعی کردم محیط
    اطرافم را بشناسم . دقیقه اي طول کشید تا درك کنم دیگر روي صخره نبودم. جیکوب و من تنها بودیم. من هنوز زیر
    بغلش بودم اما دیگر روي زمین نبودم.
    چگونه سوار ماشین جیکوب شدم؟
    « ! اهَ ، مزخرف » همینکه فهمیدم خوابم برده بود نفسم بند آمد
    « ؟ چقدر دیر شده ؟ لعنتی ! این تلفن احمق کجاست » دیوانه وار جیبهایم را گشتم و خالی بود
    « سخت نگیر ، هنوز حتی نصف شب هم نشده. من قبلاً واست بهش زنگ زدم. ببین ، اونجا منتظره »
    هنوز حواسم سرجایش نیامده بود. به تاریکی خیره شدم و وقتی چشمم به شکل « ؟ نصف شب » احمقانه تکرار کردم
    ولووي سی یارد دورتر افتاد ، ضربان قلبم بالا رفت. بدنبال دستگیره ي در گشتم.
    و شیء کوچکی در دست دیگرم گذاشت. تلفن را . « ایناهاش » : جیکوب گفت
    « ؟ تو براي من به ادوارد زنگ زدي »
    حساب کردم اگه درست رفتار » . به حد کافی چشمهایم به نور عادت کرده بود تا برق لبخند ضعیف جیکوب را ببینم
    « کنم ، وقت بیشتري می تونم با توبگذرونم
    « ... ممنونم جیک ، واقعا ازت متشکرم. و تشکر بخاطر اینکه امشب دعوتم کردي. اون » متاثر شدم
    « وااااي . اون یه چیز دیگه بود » کلمه کم آوردم
    و تو حتی بیدار نموندي گاو قورت دادن منو ببینی. نه ، واقعاً خوشحالم که خوشت اومد. این واسه من ... » او خندید
    « خوب بود. داشتن تو ، اونم اینجا
    در فاصله اي تاریک حرکتی وجود داشت ، چیز رنگ پریده روح مانند در مقابل درختان سیاه بود. قدم میزد؟
    برو ، اما زود برگرد ، » : جیکوب در حالیکه متوجه گیجی من شده بود گفت « ؟ آها ، خیلی صبور نیست ، درسته »
    « ؟ باشه
    هواي سرد دور پاهایم را گرفت و « حتماً جیک » در حالیکه در ماشین را با صداي ترق تروقش باز می کردم قول دادم
    مرا لرزاند.
    « تخت بخواب ، بلز . نگران هیچی نباش. من امشب مواظبتم »
    « نه ، جیک ، یه کم استراحت کن. من خوبم » یک پایم را بیرون روي زمین گذاشتم مکث کردم
    اما صدایش بیشتر رئیس مآبانه بود تا موافقت آمیز. « باشه ، باشه » : گفت
    « شب بخیر جیک ، ممنون »
    و من به عجله بدرون تاریکی رفتم. « شب بخیر ، بلا » او زمزمه کرد
    ادوارد پشت خط مرزي به من رسید
    در صدایش آسایش خیال موج میزد ؛ دستانش را محکم بدورم پیچید. « بلا » : گفت
    « .... سلام ، ببخشید اینقدر دیر کردم. خوابم برد و »
    خسته » . او به سمت ماشین خیره شد و من مثل چوب کنارش تلو تلو می خوردم « . می دونم . جیکوب توضیح داد »
    « اي ؟ میتونم بغلت کنم
    « من خوبم »
    « ؟ بذار تو رو ببریم خونه تو رختخواب. خوش گذشت »
    آره . حیرت انگیز بود ، ادوارد . کاش تو هم می تونستی بیاي. حتی نمی تونم توصیفش کنم. باباي جیک افسانه هاي »
    « . قدیمی رو برامون تعریف کرد که مثل ... مثل جادو بود
    « بعدا باید همه رو برام تعریف کنی. بعد از اینکه خوب خوابیدي »
    سپس خمیازه ي بزرگی کشیدم. « من درست تعریفش نمی کنم »
    شانه هاي ادوارد از خنده می لرزید. او در را برایم باز کرد ، مرا داخل ماشین گذاشت و کمر بند ایمنی را به دورم بست.
    چراغهاي روشن می درخشیدند و اطراف ما نور پخش می کردند. به سمت چراغهاي جلوي ماشین جیکوب دست تکان
    دادم اما نمی دانستم آیا اشاره ام را دید یا نه.
    آن شب بعد از اینکه به چارلی پس داده شدم ، آنطور که انتظارش را داشتم به هیچ دردسري نیفتادم چون جیکوب به
    او هم زنگ زده بود ، بجاي مستقیم چپیدن در رختخواب ، به بیرون پنجره ي باز خم شدم و منتظر بازگشت ادوارد
    شدم. شب به نحو غافلگیرکننده اي سرد بود ، تقریباً زمستانی بود. اصلاً روي صخره هاي بادخیز متوجه هوا نشده بودم
    ، احتمالاً علتش بیشتر از اینکه نشستن در کنار آتش باشد ، نشستن پهلوي جیکوب بوده.
    همینکه باران شروع شد قطرات کوچک یخزده بصورتم خورد .
    براي دیدن اطراف صنوبرهاي سه گوش که در باد خم شده و تکان می خوردند ، هوا زیادي تاریک بود. اما من به هر
    حال در جستجوي اشکال دیگر در طوفان ، به چشمانم فشار آوردم .
    شبح کم رنگی مثل یک روح در تاریکی حرکت کرد... یا شاید هم هیکل سایه وار یک گرگ بسیار بزرگ... چشمان
    من بسیار ضعیف بودند.
    بعد حرکتی در تاریکی درست کنار من وجود داشت. ادوارد از پنجره ي باز به داخل لغزید ، دستانش سرد تر از باران بود.
    همینکه ادوارد مرا به حلقه ي بازوانش کشید لرزیدم ،
    « ؟ جیکوب اون بیرونه » : پرسیدم
    « آره ... یه جاهایی. و ازمه هم داره میره خونه »
    دوباره لرزیدم. « هوا سرد و بارونیه . این کار خیلی احمقانه اس » : آهی کشیدم
    « . بلا ، هوا فقط واسه تو سرده » شانه هایش از خنده لرزید
    در رویاهایم نیز هوا سرد بود ، شاید بخاطر اینکه در آغوش ادوارد خوابیده بودم. اما خواب دیدم بیرون در طوفان بودم ،
    باد موهایم را به صورتم می کوبید و چشانم را بسته بود. من روي هلال صخره اي فرست بیچا یستادم ، سعی می کردم
    هیکل هایی که بسرعت حرکت می کردند و من فقط بطور تیره و تار در تاریکی از کرانه ساحل می دیدمشان را
    بشناسم. اول چیزي نبود جز برق سفید و سیاهی که به سمت هم یورش می بردند . بعد به محض اینکه ماه از پشت
    ابرها درآمد ، همه چیز را توانستم ببینم.
    رزالی که موهاي مرطوب و موزون و طلایی اش تا پشت زانوهایش در نوسان بود، داشت به روي گرگ بزرگی که
    درون پوزه اش گلوله اي نقره اي می درخشید ، می پرید که من خود به خود تشخیص دادم بیلی بلک بود.
    اقدام به دویدن کردم اما خود را در حرکت آهسته ي بیهوده ي خیالبافانه اي یافتم. سعی کردم بر سرشان فریاد بکشم
    و بگویم که بس کنند ، اما صدایم توسط باد دزدیده شده بود و نمی توانستم صدایی ایجاد کنم. دستهایم را تکان دادم
    به امید اینکه توجهشان جلب شود. چیزي در دستم درخشید و متوجه شدم دست راستم خالی نبود.
    شمشیر بلند و تیز و باستانی نقره اي که خون سیاه و خشک شده روي آن کبره بسته بود، در دست داشتم .
    شمشیر را از دستم پرتاب کردم و عقب پریدم ، چشمانم ناگاه باز شد و روي تاریکی مطلق اتاق خوابم قفل شد. اولین
    چیزي که تشخیص دادم این بود که تنها نبودم ، و چرخیدم تا صورتم را در سینه ي ادوارد دفن کنم. با علم به اینکه
    بوي شیرین پوستش موثر تر از هرچیز دیگر کابوس را فراري می دهد.
    « ؟ بیدارت کردم » پچ پچ کرد
    صداي کاغذ می اومد ، ورق زدن کاغذ ؛ و صداي تلپ ضعیفی آمد ، انگار که چیزسبکی روي کف چوبی اتاق بیفتد.
    « خواب بدي دیدم » همین که بازویش محکمتر شد به دورم آهی از روي رضایت کشیدم « نه » نجوا کردم
    « ؟ دلت می خواد درباره اش بهم بگی »
    « خیلی خسته ام . شاید صبح . اگه یادم بیاد » سرم را به چپ و راست تکان دادم
    احساس کردم خنده ي خاموشی او را تکان داد .
    « صبح » موافق بود
    « ؟ چی داشتی می خوندي » هنوز واقعاً بیدار نبودم زمزمه کردم
    « بلندي هاي بادگیر » : گفت
    « . فکر می کردم از اون کتاب خوشت نمی آد » خواب آلوده اخمی کردم
    علاوه بر این هرچه بیشتر با » . طنین آهنگین صداي نرمش مرا به بیهوشی افکند « تو اونو جا گذاشتی » زمزمه کرد
    تو وقت می گذرانم بیشتر رفتارهاي انسانی برایم قابل درك می شود. دارم کشف می کنم که می تونم به روشهایی که
    « قبلاً برایم غیرممکن بود با هیث کلیف همدردي کنم
    « هوم م م م » : آ ه کشیدم
    او چیز دیگري گفت ،چیزي آهسته , اما من قبلا به خواب رفته بود .
    صبح بعد مروارید خاکستري و آرام طلوع کرد. ادوارد در مورد رویا ي من سوال کرد ، اما من نتوانستم آنرا بخاطر بیاورم.
    فقط بیاد آوردم که سردم بود و وقتی که بیدار شدم خوشحال بودم که ادوارد آنجا بود. او مرا بوسید ، آنقدر طولانی که
    ضربان قلبم بالا رفت ، سپس به خانه رفت تا لباسش را عوض کند و ماشینش را بیاورد.
    من سریعاً لباس را پوشیدم ، حق انتخابم کمتر شده بود. هرکس که جالباسی مرا غارت کرده بود به نحو قابل سرزنشی
    کمد مرا داغان کرده بود. این موضوع اگر اینقدر ترسناك نبود ، جدا آزاردهنده میشد.
    تقریباً داشتم براي صبحانه پایین می رفتم ، متوجه شدم که کتاب بلندیهاي بادگیر با صفحه باز کف اتاق افتاده جایی
    که ادوارد دیشب انداخته بود و نشانگر صفحه آن جایی بود که همیشه من می خواندم.
    کنجکاوانه آنرا برداشتم و سعی کردم بخاطر بیاورم چه گفته بود. چیزي درباره ي احساس همدردي براي هیث کلیف ،
    از میان این همه آدم. این نمی توانست درست باشد ، باید آن قسمت را در خواب دیده باشم.
    سه کلمه در صفحه ي باز چششمم را گرفت ، و باعث شد کل پاراگراف مربوطه را بخوانم. سخنان هیث کلیف بود و
    من آن قطعه را از حفظ بودم.
    و اینجاست که شما تفاوت بین احساسات ما را می بینید :
    اگر او جاي من بود و من جاي او ، گرچه از او متنفرم به حدي که زندگی ام جهنم شده ، هرگز به روي او دست بلند »
    نمی کردم. اگر دوست دارید می توانید دیر باور به نظر آیید.من هرگز او را از کتی دور نمی کنم ، آن هم به مدتی که
    کتی آرزومند او شود. لحظه اي که علاقه ي کتی پایان یابد ، من قلب آن مرد را بیرون می کشم و خونش را
    می نوشم. اما تا آن وقت ، اگر مرا باور نمی کنید پس مرا نشناخته اید ، تا آن وقت ، من قبل از اینکه یک تار مویش را
    « لمس کنم ، ذره ذره می میرم
    « خونش را می نوشم » سه کلمه اي که به چشمم آمده بود این بود
    به خود لرزیدم.
    بله ، مطمئنا باید خواب دیده باشم که ادوارد چیز مثبتی در مورد هیث کلیف گفت. و احتمالا این صفحه همانی نبود که
    او داشت می خواند. کتاب وقتی افتاده بود می توانست روي هر صفحه اي باز شده باشد
  10. #10
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    فصل12
    زمان
    « ... من پیش بینی کرده ام » : آلیس با لحنی که حاکی از بدشگونی بود گفت
    ادوارد آرنجش را به طرف پهلوي او پرت کرد که آلیس به راحتی جاخالی داد .
    باشه ، ادوارد داره مجبورم می کنه اینکارو بکنم. من پیش بینی کردم که اگه غافلگیرت کنم » : آلیس غرولندي کرد
    « بدجوري دچار مشکل میشی
    ما بعد از مدرسه داشتیم قدم زنان به طرف ماشین می رفتیم ، و من کاملاً از اینکه از چه چیزي صحبت می کرد
    بی اطلاع بودم.
    « ؟ میشه ، انگلیسی » : تقاضا کردم
    « بچه بازي در نیاري . بداخلاقی هم نداریم ها »
    « حالا دیگه ترسیدم »
    بنابراین تو ، یعنی ما ، یه پارتی فارغ التحصیلی داریم . چیزه بزرگی نیست . هیچی واسه قاطی کردن نیست. اما دیدم »
    « اگه بخوام با اون غافلگیرت کنم جوش می آري و قاطی می کنی
    و ادوارد گفت باید بهت » : آلیس رقصان از سر راه ادوارد که می خواست موهایش به هم بریزد فرار کرد و ادامه داد
    « بگیم . اما هیچی نیست ها . من بهت قول می دم
    « ؟ آیا جا داره بحث کنیم » : به سختی نفسی کشیدم
    « نه اصلاً »
    « باشه ، آلیس من می آم . اما از هر دقیقه اش متنفرم. قول می دم »
    « این محبتت رو می رسونه ! به هر جهت ، من عاشق هدیه هستم. تو نباید خودتو به زحمت می انداختی »
    « ! آلیس من هدیه نگرفتم واست »
    « اوه ، اینو می دونم. اما اینکارو می کنی »
    با وحشت مغزم را تحت شکنجه قرار دادم تا بتوانم بیاد بیاورم. اصلاً چه چیزي تصمیم گرفته بودم ، براي فارغ
    التحصیلی به او هدیه بدهم که اواحتمالا دیده بود .
    « ؟ حیرت آوره ، یه نفر چقدر می تونه بچه باشه که اینقدر مردم آزار باشه » : ادوارد زمزمه کرد
    « این یه استعداد خدا دادیه » : آلیس خندید
    نمی تونستی واسه گفتنش به من چند هفته صبر کنی؟ حالا من باید مدت طولانی تري دچار » : با کج خلقی گفتم
    « استرس باشم
    آلیس به من اخم کرد.
    « ؟ بلا ، می دونی اون روز چه روزیه » : او به آرامی گفت
    « ؟ دوشنبه »
    او آرنج مرا چنگ زد و مرا نیم دور چرخاند رو به پوستر زرد « بله . دوشنبه است ... چهارم » او چشمانش را تابی داد
    بزرگی که بر در سالن ورزش چسبانده شده بود. آنجا با حروف بزرگ سیاه تاریخ فارغ التحصیلی بود.
    دقیقا یک هفته از امروز.
    « ؟ چهارمه ؟ ژوئن ؟ مطمئنی »
    یک جواب هم نیامد. آلیس فقط سرش را غمگینانه تکان داد ، وانمود کرد نا امید شده . و ادوارد یک ابرو بالا انداخت .
    تلاش کردم در مغزم به عقب بشمرم ، اما نمی تونستم بخودم بقبولانم « ؟ نمی تونه باشه ! چطوري این اتفاق افتاد »
    روزها چطور گذشته بودند.
    احساس کردم کسی لگدي به پشتم زده. روزهاي استرس ، نگرانی ... به نحوي در میان تمام نگرانی ها و عقده هایی
    که وقتم را گرفته بودند ، زمانم ناپدید شده بود. فضایم براي مرتب کردن همه امور ، برنامه ریزي ، غیب شده بود. من
    خارج از زمان بودم.
    و آماده نبودم.
    نمی دانستم چگونه این کار را انجام دهم. چگونه به چارلی و رنه ... به جیکوب ... به انسان بودن ، خداحافظ بگویم ... .
    دقیقاً می دانستم چه می خواهم ، اما ناگهان از رسیدن با آن وحشتزده بودم.
    در فرضیه ، مشتاق بودم ، حتی بیشتر ، تا براي ابدیت وارد معامله ي مرگ شوم. غیر از همه این ها ، این کلیدي بود
    براي تا ابد کنار ادوارد ماندن. و بعد حقیقت این بود که من داشتم توسط افراد شناخته و ناشناخته شکار می شدم. ترجیح
    می دادم همینطور بی خاصیت و خوشمزه ، دست روي دست نگذارم تا دست یکی از آنها به من برسد .
    درفرضیه ، همه ي اینها مفهوم داشت .
    در عمل ، انسان بودن همه چیزي بود که من بلد بودم. آینده ي ماوراي آن بزرگ و سیاه بود که نمی توانستم بشناسم
    مگر اینکه در آن می جهیدم.
    این اطلاعات ساده ، تاریخ امروز ، که کاملا آشکار بود که من باید ناخودآگاه آنرا سرکوب کرده باشم ، برایم
    ضرب العجلی بود که من بی صبرانه روزها را براي رسیدنش تا احساس قرار گرفتن در مقابل جوخه ي آتش شمرده
    بودم.
    به طور مبهم ، ملتفت بودم که ادوارد در ماشین را برایم نگه داشت ، که آلیس از صندلی عقب تند تند پچ پچ می کرد ،
    که باران چکش وار به شیشه ي جلو می کوبید. به نظرم ادوارد متوجه شد که من فقط بدنم آنجا بود ؛ او براي بیرون
    کشیدن من از پریشان حواسی ام تلاشی نکرد. یا شاید کرد و من از ماورا توجه می کردم.
    جلوي خانه ما ایستادیم ، ادوارد مرا تا کاناپه همراهی کرد و مرا کنار خودش روي مبل کشید. از پنجره به بیرون ، به
    درون مه مایع خاکستري خیره شدم ، و سعی کردم جاییکه راه رفته بود را پیدا کنم. چرا داشتم مضطرب می شدم؟ دیده
    بودم که ضرب العجل داشت تمام می شد. چرا حالا که آخر ضرب العجل بود باید می ترسیدم؟
    نمی دانم ادوارد چه مدت گذاشت من در سکوت به بیرون از پنجره خیره بمانم. اما باران در تاریکی شب داشت ناپدید
    می شد و سرانجام ادوارد خیلی دیرش شده بود .
    او دست سردش را طرف دیگر صورتم گذاشت و چشمان طلایی اش را روي من ثابت نگه داشت.
    « ؟ میشه لطف کنی و به من بگی داري به چی فکر می کنی؟ قبل از اینکه دیوونه بشم »
    چه می توانستم به او بگویم؟ که من یک آدم بزدل ترسو بودم؟ بدنبال کلمات می گشتم .
    « لبهات سفید شده . حرف بزن ، بلا »
    فوت بزرگی بیرون دادم . چه مدت بود که نفسم را نگه داشته بودم؟
    « تاریخش منو بیچاره می کنه . همش همین » : پچ پچ کنان گفتم
    او صبر کرد ، چهره اش مملو از نگرانی و شک بود .
    صدایم بند آمد. « ... نمی دونم چکار کنم... به چارلی چی بگم ... چی بگم ... چطور » : سعی کردم توضیح دهم
    « ؟ درباره ي مهمونی »
    « نه ، اما از یادآوریت ممنون » اخم کردم
    همینطور که چهره ام را می خواند باران شدیدتر شد .
    « پچ پچ کنان گفت : تو آماده نیستی »
    یک واکنش غیر ارادي بود. می توانستم بگویم دروغم را فهمید ، بنابراین نفس « هستم » : فوراً به دروغ گفتم
    « . مجبورم باشم » : عمیقی کشیدم و حقیقت را گفتم
    « تو به هیچی مجبور نیستی »
    همینکه دهانم را به ارائه دلایل گشودم می توانستم میزان وحشت در « ! ... ویکتوریا ، جین ، هرکی که تو اتاقم بوده »
    نگاهم را حس کنم .
    « دلایل بیشتري براي صبر کردن وجود داره »
    « ! اونا هیچ مفهومی ندارن، ادوارد »
    دستانش را محکمتر روي صورتم فشار داد و با کمی تامل صحبت کرد .
    بلا ، هیچ کدام از ما یه انتخاب نداشتیم . تو دیدي که این مساله چکار کرده ، مخصوصاً با رزالی . ما هممون تقلا »
    می کنیم با خودمون در چیزي که هیچ کنترلی روش نداشتیم کنار بیایم. من نمیذارم واسه تو هم اونجوري باشه . تو
    « حق انتخاب داري
    « من قبلا انتخابمو کردم »
    هی ، هی ، چون خطر داره دور سرت می چرخه تو داري اینکارو می کنی. ما مواظب همه چیز هستیم ، و من از تو »
    « مراقبت می کنم
    وقتی اینو پشت سر بذاریم ، و هیچ اجباري روي سرت نباشه ، بعد تو می تونی اگه هنوز بخواي ، تصمیم » ادامه داد
    « بگیري که به من ملحق شی . اما نه بخاطر اینکه می ترسی. تو مجبور نیستی اینکارو بکنی
    « کارلایل قول داد ، بعد از فارغ التحصیلی » : بر خلاف عادت همیشگی زیر لب من من کنان گفتم
    « و مطلقاً ، نه تا وقتی می ترسی » : او با لحن مطمئنی گفت « . نه تا وقتی آماده نیستی »
    پاسخ ندادم.در خود توان مباحثه نمی دیدم .
    « چیزي براي نگرانی وجود نداره » پیشانی ام را بوسید
    « هیچی بجز یک سرنوشت بد قریب الوقوع » خنده ي ضعیفی کردم
    « به من اعتماد کن »
    « اعتماد دارم »
    هنوز داشت صورتم را نگاه می کرد منتظر بود تا آرامش پیدا کنم.
    « ؟ میتونم یه چیزي ازت بپرسم » : گفتم
    « هرچی دلت می خواد بپرس »
    تامل کردم ، لبم را گزیدم و سوال کاملاً متفاوت با چیزي که نگرانش بودم پرسیدم.
    « ؟ چی قراره واسه فارغ التحصیلی آلیس بگیرم »
    « ... به نظر می رسید انگار تو داشتی واسه هردومون بلیط کنسرت می گرفتی » پوزخندي زد
    کنسرت در تاکوما. هفته ي پیش تو روزنامه یه آگهی دیدم ، و » . آنقدر خیالم راحت شد ، تقریباً لبخند زدم « ! درسته »
    « فکر کردم این چیزیه که تو دوست داشتی چون گفتی سی دي خوبی بود
    « ایده ي خوبیه . ممنون »
    « امیدوارم فروشش هنوز تموم نشده باشه »
    « این فکریه که باید روش حساب کرد ، باید بفهمم »
    آه کشیدم .
    « یه چیز دیگه می خواستی بپرسی » : گفت
    « ! خوب می فهمی » : اخم کردم
    « خیلی واسه خوندن صورتت تمرین کردم . بپرس »
    چشمانم را بستم و به سمتش خم شدم در حالیکه صورتم را در سینه اش پنهان می کردم پرسیدم :
    « تو نمی خواهی من یه خون آشام بشم »
    « این یه سوال نیست » به نرمی گفت و کمی طولانی تر مکث کرد و بعد از دقیقه اي اشاره کرد « نه نمی خوام »
    « ؟ خوب ... من نگران بودم ... چرا این طوریه احساست »
    « ؟ نگران » غافلگیر شد
    « ؟ میشه بهم بگی چرا؟ ، همه ي حقیقت رو بگو ، بدون اینکه ملاحظه ي احساسات منو بکنی »
    « ؟ اگه جواب سوالت رو بدم ، میشه بعدا علت سوالت رو توضیح بدي » براي یک دقیقه تامل کرد
    سرم را به نشانه موافقت تکان دادم ، صورتم هنوز پنهان بود.
    تو می تونی خیلی بهتر اینکارو بکنی ، بلا . می دونم که تو باور داري من روح » او قبل از پاسخ نفس عمیقی کشید
    براي من » سرش را به آرامی تکان داد « ... دارم ، اما من کاملاً اونطوري متقاعد نیستم ، و براي به خطر انداختن تو
    اجازه دادن ، به این اجازه ي اینکه تو اونچه که من هستم بشی فقط واسه اینکه می خوام از دستت ندم .
    خودخواهانه ترین اقدامیه که می تونم تصور کنم. براي خودم این چیزیه که بیشتر از هرچیز می خوام . اما براي تو
    خیلی خیلی بیشتر می خوام. دادن این اجازه جنایته . این خودخواهانه ترین چیزیه که من انجام می دم ، حتی اگه تا ابد
    زندگی کنم. اگه هر راهی براي من وجود داشته باشه که براي تو انسان بشم ، مهم نیست که قیمتش چی باشه ، من
    « . بهاشو پرداخت می کنم
    هنوز خیلی آرام نشسته بودم ، سعی می کردم این را هضم کنم.
    ادوارد فکر می کرد که داشت خودخواهی می کرد.
    احساس کردم لبخندي روي چهره ام نشست.
    بنابراین ، موضوع این نیست که می ترسی از من دیگه خوشت نیاد ، وقتیکه متفاوت بشم ، وقتیکه دیگه نرم و گرم »
    « ؟ نیستم و همین بو رو ندم ؟ تو واقعا می خواي منو حفظ کنی ، مهم نیست که من چطوري بشم
    سپس قبل از اینکه بتوانم جواب دهم داشت « ؟ تو نگران بودي دوستت نداشته باشم » او نفس تندي کشید
    « ! بلا ، براي یک انسان عاقل بی طرف ، تو خیلی خیلی می تونی کند ذهن باشی » می خندید و
    می دانستم که فکر می کرد این احمقانه است ، اما خیالم راحت شد.
    اگر او واقعاً مرا می خواست من می توانستم بقیه اش را پشت سر بگذرم ... به نحوي. خودخواه ، ناگهان به نظر
    می رسید کلمه ي قشنگی است .
    انعکاس خوش خلقی اش هنوز در « . بلا ، فکر کنم تو تشخیص نمی دي اونطوري چقدر براي من راحت تره » : گفت
    وقتی که من مجبور نباشم همش تمرکز کنم روي اینکه تو رو نکشم. یقیناً دلم واسه یه چیزایی تنگ » صدایش بود
    « ... میشه. اول واسه این
    او همینطور که گونه ام را نوازش می کرد در چشمان من خیره شد و من احساس کردم که خون به رنگ پوستم هجوم
    آورد . او با ملایمت خندید.
    این پرمعناترین صدا توي دنیاي » او خیلی جدي اما هنوز با لبخندي کوچک ادامه داد « . و دوم واسه صداي قلبت »
    منه. الان خیلی باهاش کوك و هماهنگم ، قسم می خورم می تونم از مایلها دورتر از اینجا ردشو بگیرم. اما همه ي این
    تو! ، این چیزیه که دارم حفظش می کنم. » . دست مرا در دستانش گرفت « ، ! چیزا به اندازه ي این اهمیت نداره . این
    « تو همیشه بلاي من می مونی. فقط یه ذره بادوام تر
    آه کشیدم و با خرسندي اجازه دادم چشمانم بسته شوند ، در حالیکه به دستانش تکیه داده بودم .
    « ؟ حالا میشه بخاطر من به یه سوال جواب بدي؟ همه ي حقیقت رو ، بدون ملاحظه ي احاسات من » : پرسید
    « البته » در حالیکه چشمانم از این سورپریز گشاد شده بود ، فورا جوب دادم
    او چه می خواست بداند ؟
    « تو نمی خواي زن من بشی » او کلمات را به آهستگی بیان کرد
    قلبم ایستاد ، بعد با آخرین سرعت شروع به تپیدن کرد. عرق سرد شیرینی پشت گردنم نشست و دستانم یخ کرد .
    او منتظر شد ، نگاه می کرد و به واکنشم گوش می کرد .
    « این یه سوال نیست » : عاقبت پچ پچ کنان گفتم
    نگاهش را به پایین دوخت ، مژگانش روي گونه هایش سایه هاي بلندي انداخت و دستانش را از صورتم انداخت تا
    دست چپ منجمد شده ي مرا بگیرد. وقتی که صحبت کرد با انگشتانم بازي می کرد .
    « . نگران بودم که چرا اینطوریه احساست »
    « اینم یه سوال نبود » سعی کردم آب دهانم را قورت بدهم ، پچ پچ کنان گفتم
    « ؟ بلا ، لطفا »
    « ؟ حقیقت » در حالیکه فقط کلمات را بزبان می آوردم
    « البته ، می پذیرم ، هرچی که هست »
    « می خواي بهم بخندي » نفس عمیقی کشیدم
    « بخندم ؟ نمی تونم حتی تصورشو بکنم » چشمانش بالا آمد برقی در چشمانم فوران کرد ، شوکه بود
    باشه ، » . و آهی کشیدم. صورتم از سفیدي با شعله اي از اندوه رو به سرخی رفت « . حالا می بینی » زمزمه کردم
    فقط خیلی ... خیلی ... خیلی خجالت » اعتراف کردم « ! خُب! مطمئنم مثل اینه که جوك بشنوي ، اما یه جوك واقعی
    و صورتم را دوباره در سینه اش پنهان کردم . « . می کشم
    مکث مختصري ایجاد شد.
    « درکت نمی کنم »
    سرم را یکطرفی به عقب خم کردم و به او زل زدم ، خجالت مجبورم کرد مژگانم را ببندم در حالیکه در درون درگیر
    بودم.
    ادوارد ! من از اون دخترا نیستم. از اونایی که تا از دبیرستان میان بیرون یه راست میرن شوهر می کنن مثل »
    بعضی از دهاتهاي شهراي کوچیک و اونایی که توسط دوست پسرشون آبستن شدن! می دونی مردم چه فکري
    می کنن؟ . متوجهی الان قرن چندمه ؟ مردم در هجده سالگی ازدواج نمی کنن ! نه مردم با هوش ، نه مردم آبرومند و
    کم آوردم ، چنته ام خالی شد . « ... رشد کرده! من نمی خواستم چنین دختري باشم! این نیست که من کی ام
    همینطور که ادوارد در حین جواب من فکر می کرد چهره اش غیر قابل خواندن بود.
    « ؟ همش همینه » : عاقبت پرسید
    « ؟ این کافی نیست » ذهنم خالی شد
    « ؟ یعنی این نیست که ... تو بیشتر به خود جاودانه بودن مشتاقتري، تا اینکه فقط به من مشتاق باشی »
    و بعد آنطور که من پیش بینی کرده بودم که او بخندد ، من آن کسی بودم که ناگهان دچار حمله ي خنده ي عصبی
    شده بودم.
    اینجا رو باش ... من همیشه ... فکر می کردم که ... » : بین دو خنده ي بریده بریده ي عصبی نفس نفس زنان گفتم
    « ! تو خیلی خیلی ... از من باهوشتري
    مرا بغل کرد و می توانستم احساس کنم که داشت با من می خندید .
    بدون تو جاودانگی هیچ امتیازي نداره. » : درحالیکه برنامه داشتم با وضوح بیشتر و کمترین تلاش صحبت کنم گفتم
    « . بدون تو یه روز هم نمی خوام
    « خب ، این مایه ي تسکینه » : گفت
    « هنوز ... این هیچی رو تغییر نمیده »
    گرچه فهمیدنش خوب بود. و من دیدگاهت رو فهمیدم، بلا ، راستی راستی می فهمم . اما اگه سعی کنی منو هم در »
    « نظر بگیري خیلی بیشتر از اون خوشم می آد
    تا بعدش آرام گرفته بودم و بلاخره به نشانه موافقت سر تکان دادم و تلاش کردم اخم را از صورتم دور کنم.
    چشمان طلایی مایعش همانطور که مرا گرفته بودند به نحو هیپنوتیزم کننده اي به گردش در آمد.
    ببین بلا ، من همیشه از اون پسرا بودم . تو دنیاي من ، من قبلا مرد بودم . دنبال معشوقه نبودم. نه ، از هوس ، »
    دورتر از اون بودم که جویاي این چیزا باشم؛ من به هیچی فکر نمی کردم جز اینکه ایده آلم افتخار به جنگی بود که
    مکث کرد ، سرش را یکوري گرفت : « ... اونا طرح کلی شو می ریختن. بعدشم ، اگر معشوقه اي پیدا کرده بودم
    می خواستم بگم اگه یکی رو پیدا کرده بودم ، اما نمی گم. اگه تو رو پیدا کرده بودم ، شک ندارم که چطور به اینکار »
    اقدام می کردم . من از اون پسرام که به محض اینکه کشف می کردم تو اونی بودي که دنبالش می گشتم ، در مقابلت
    یک زانو روي زمین می نشستم و تمام تلاشمو براي درخواست ازدواج از تو می کردم. من تو رو با تمام معناي کلمه تا
    « ابد می خواستم ، حتی اگه تمام معناي کلمه کامل نبود
    با لبخند یکوري اش به من لبخند می زد.
    با چشمان گشاد منجمد به او خیره شدم.
    « بلا ، نفس بکش » لبخند زنان بیادم آورد
    نفس کشیدم.
    « ؟ می تونی به من حق بدي؟ ، بلا ، حتی یه ذره کوچولو »
    بعد از یک ثانیه ، توانستم.
    خود را در یک دامن بلند و پیراهن توري یقه بلند با موهایم که بالاي سرم جمع شده بود دیدم . ادوارد را دیدم که در
    کت و شلوار روشنی بسیار جذاب بود و با دسته گلی از گلهاي وحشی کنارم روي ایوان رقص نشسته بود.
    سرم را تکان دادم و آب دهانم را قورت دادم.من فقط نمایی از "آن شرلی گرین گیبل" را دیده بودم.
    ادوارد ، چیزه ، ... به عقیده ي من ، ازدواج وتا ابد » در حالیکه از جواب به سوالش طفره می رفتم با صداي لرزانی گفتم
    با هم بودن مفهوم انحصاراً به یکدیگر تعلق داشتن یا اسماً و رسماً شامل یکدیگر بودن نیست. و از آنجاییکه در این
    « ؟ لحظه داریم در دنیاي من زندگی می کنیم ، شاید باید با زمانه جلو بریم ، آیا می فهمی منظورم چیه
    اما از طرف دیگه ، تو بزودي تمام زمان رو پشت سر میذاري. پس چرا باید رسوم زودگذر » : او شمرده شمرده گفت
    « ؟ یک فرهنگ محلی اینقدر زیاد روي تصمیمت اثر بذاره
    « ؟ کی ؟ توي رم » لبم را گزیدم
    بلا ، مجبور نیستی امروز بله ، یا نه ، بگی. هرچند ، خوبه هر دو طرف قضیه رو بفهمیم. اینطور فکر » به من خندید
    « ؟ نمی کنی
    « ؟ ... پس شرط تو »
    « ... هنوز مفهومی داره ؟ بلا هدفت رو می فهمم ، اما اگه بخواي خودم تو رو تغییر میدم »
    من داشتم میرفتم که براي رژه ي عروسی آماده بشم، اما با آهنگی که « دووم دووم دا - دووم » زیر لب وزوز کردم
    نواي نوحه می داد .
    زمان به سرعت گذشتن را ادامه داد.
    آن شب بدون رویا گذشت ، و بعد صبح بود و مراسم فارغ التحصیلی نه رو در رویم خیره شده بود. یک کوه کتاب و
    جزوه براي مطالعه براي امتحان نهائی مانده بود و می دانستم که نصف آنها را هم در چند روز باقی مانده نمی توانستم
    بخوانم.
    وقتی براي صبحانه پایین آمدم ، چارلی قبلاً رفته بود. یادداشتی برایم گذاشته بود که یادآوري می کرد چیزهایی را باید
    بخرم. امیدوار بودم آگهی کنسرت هنوز در جریان باشد ، شماره تلفنش را براي خریدن بلیطهاي لعنتی احتیاج داشتم.
    این دیگر خیلی هدیه به حساب نمی آمد ، همه ي سورپرایزش از بین رفته بود.البته ، کلاً تلاش براي سورپرایز کردن
    آلیس نقشه ي درخشانی نبود.
    می خواستم از قسمت سرگرمی ها بگذرم که تیتر سیاه توجهم را جلب کرد. لرزه اي از ترس بجانم افتاد ، نزدیکتر خم
    شدم تا داستان صفحه اول را بخوانم.
    سیاتل توسط کشتارها غرق در ترس و وحشت شد
    از زمانیکه سیاتل شکارگاه بیشتر قاتلان سریالی پرکار تاریخ ایالات متحده بود ، کمتر از یک دهه گذشته بود. گري
    ریجوِي ، قاتل منطقه ي گرین ریور ، محکوم به قتل 48 زن شد.
    و اکنون یک سیاتل محاصره شده باید احتمالا با این حقیقت مواجه شود که می تواند در این لحظه پناهگاه بیشترازحتی
    یک هیولاي بسیار ترسناکتر شده باشد.
    پلیس ، قتلها و ناپدیدشدنهاي اخیر را کار یک قاتل سریالی نمی داند. حداقل ، هنوزنه. آنها خیلی تمایل ندارند باور کنند
    که این همه کشتار و قصابی جنازه ها می تواند کار یک شخص باشد.این قاتل ، در حقیقت اگر یک نفر باشد ، پس
    مسؤل مستقیم 39 قتل و ناپدید شدن ، خلال فقط سه ماه گذشته است. در مقایسه ، در یک پریود 21 ساله در
    منطقه ي ریجوي تعداد 48 قاتل قانون شکن بطور پراکنده وجود داشته اند. اگر این مرگها بتواند به یک مرد مرتبط
    شود ، پس این بدترین و وحشی ترین قاتل سریالی در تاریخ آمریکاست .
    پلیس به جاي رفتن دنبال این فرضیه که گروههاي تبهکاري وارد عمل شده اند، داشت کوتاه می آمد. تعداد کلی
    قربانیها و این حقیقت که انگار هیچ الگویی در انتخاب قربانیها نقش نداشته ، فرضیه مذکور را تقویت می کرد.
    از جک متجاوز تا تد بانتی گرفته ، هدف قتلهاي سریالی با تشابهاتی مثل سن ، جنسیت ، نژاد یا مخلوطی از هرسه ،
    به هم مرتبط بوده اند. قربانیان این جنایات در محدوده سنی آماندا رید دانش آموز ممتاز 15 ساله گرفته تا عمر جنکس
    پستچی بازنشسته ي 67 ساله قرار داشتند. قتلهاي زنجیره اي شامل 18 زن و 21 مرد بود. قربانی ها به لحاظ نژادي
    هم گوناگون بودند : هند و اروپایی ، آفریقایی ، امریکایی ، اسپانیولی و آسیایی.
    آشکار بود انتخاب ها تصادفی بوده .
    بنابراین اصلاً چرا به ایده ي قاتل سریالی توجه می شود ؟
    براي بررسی نکردن احتمال جرائم غیر مرتبط ، به اندازه ي کافی در نحوه ي وقوع جنایات مزبور تشابهات وجود داشت.
    هر مقتولی که کشف شده بود به اندازه اي سوزانده شده بود که براي تعیین هویت به پرونده هاي دندانپزشکی نیاز بود.
    به نظر می رسید بکار بردن نوعی ماده ي احتراقی مانند گازوئیل , بنزین , یا الکل براي تداعی یک آتش سوزي بزرگ
    بوده باشد. هرچند که هیچ اثري از ماده ي اشتعال زا هنوز یافت نشده بود. تمام جنازه ها با بی دقتی بدون هیچ
    کوششی براي مخفی کردنشان رها شده بودند.
    وحشتناك تر از همه هنوز این بود که بیشتر باقیمانده ي اجساد شواهدي دال بر نهایت وحشیگري داشت ، استخوانهاي
    داغان شده و کنده شده توسط نوعی فشارعظیم که پزشکان قانونی معتقد بودند قبل از مرگ رخ داده ، گرچه که به
    رغم در نظر گرفتن یک کشور مدرك ، مشکل می شد از این نتیجه گیري مطمئن بود.
    تشابه دیگر که زنجیره اي بودن را می رساند : گذشته از باقیمانده ي اجساد ، کلیه مدارك پاك شده بود. نه اثر انگشتی
    ، نه رد پایی و نه یک موي غریبه باقی نمانده بود. در این ناپدیدشدنها هیچ دلیلی براي شک وجود نداشت.
    خود ناپدید شدنها هم بود .
    هیچ کدام از قربانیها آنچه که بتوان بعنوان هدف آسان در نظر گرفت نبودند. هیچ کدام فراري یا بی خانمان نبودند که
    آسان ناپدید می شوند و ندرتاً گم شدنشان گزارش می شود. قربانیها از خانه هایشان ، از طبقه اي چهارم آپارتمان ، از
    کلوپ سلامتی ، از مهمانی عروسی غیب شده بودند. شاید متحیر کننده ترین این باشد : رابرت والش بوکسور حرفه اي
    30 ساله براي قرار ملاقاتی وارد سالن یک تئاتر شد ؛ چند دقیقه بعد از شروع برنامه زنِ طرف قرار وي متوجه شد او در
    صندلی اش نیست.جسدش فقط سه ساعت بعد بیست مایل دور تر زمانی پیدا شد که آتش نشانان براي اطفاي حریق
    یک انبار زباله خبر شده بودند.
    در این قتلهاي خشونت بار الگوي دیگري وجود داشت : تمامی قربانیها در شب ناپدید شده بودند .
    و هشداردهنده ترین الگو؟ سرعت . 6 قتل در ماه اول و 11 تا در ماه دوم ارتکاب یافته بود. 22 تا فقط طی ده روز اخیر
    اتفاق افتاده بود. و پلیس از زمانیکه اولین جسد نیم سوخته کشف شده بود به یافتن گروه مسؤل جنایات نزدیکتر نشده
    بود.
    شواهد با هم تناقض داشتند ، آن قطعات وحشتناك. یک گروه تبهکاران خبیث یا یک قاتل سریالی فعال وحشی؟ یا
    چیز دیگري که پلیس هنوز تصورش را نکرده است؟
    فقط یک نتیجه مسلم بود : چیز مخوفی در کمین سیاتل بود.
    سه دفعه مجبور شدم جمله ي آخر را بخوانم و مشکل لرزش دستانم را تشخیص دادم.
    « ؟ بلا »
    آنطوري که من توجه ام متمرکز بود ، صداي ادوارد ، گرچه آرام و کاملاً غیر منتظره نبود ، اما مرا به هوا پراند ؛ با نفس
    بلندي به عقب چرخیدم.
    او به درگاه تکیه داده بود و ابروانش در هم گره خورده بود.سپس ناگهان در کنار من و دستانش دستم را گرفته بود.
    « ... ترسوندمت؟ متاسفم . باید در می زدم »
    « ؟ اینو دیدي » به روزنامه اشاره کردم « ، نه ، نه » : سریعا گفتم
    اخمی پیشانی اش را چین انداخت.
    « . هنوز خبراي امروز روندیدم. اما می دونستم که بدتر می شه. باید به کاري کنیم ... سریعاً »
    خوشم نیومد. از همه اشون متنفر بودم ، اتفاقاتی که پیش می آوردند ، و هرچه یا هرکس در سیاتل بود براستی که
    شروع کرده بود به ترساندن من.اما ایده ي آمدن ولتوري واقعا بسیار ترسناك بود.
    « ؟ آلیس چی میگه »
    مشکل همینجاست. اون نمی تونه چیزي ببینه... گرچه من و اون بارها یه مغزمون فشار آوردیم تا » اخمش شدیدتر شد
    یه چیزي سر در بیاریم. اون دیگه داره اطمینانشو از دست میده. احساس می کنه این روزا چیزاي زیادي رو داره از
    « . دست میده ، که نشون میده یه جاي کار غلطه. شاید قدرت پیش بینیش داره یه چیزایی رو از قلم میندازه
    « ؟ میتونه این اتفاق بیفته » چشمانم گشاد شد
    " کی می دونه؟کسی تا حالا مطالعه اي انجام نداده .... اما من واقعا شک دارم. اینجور چیزا در طول زمان گرایش به
    « . تشدید شدن دارن. آرو و جین رو ببین
    « ؟ پس چی شده »
    فکر کنم پیشگویی خود پرورانه . ما بازم براي آلیس صبر می کنیم تا یه چیزي ببینه بعد می تونیم بریم... و ... اون »
    چیزي نمی بینه چون ما واقعا تا اون چیزي نبینه جایی نمی ریم. بنابراین او نمی تونه ما رو اونجا ببینه! شاید مجبور
    « شیم کورکورانه اونو انجام بدیم
    « ! نه » لرزیدم
    تو امروز خیلی دلت می خواد بري مدرسه؟ فقط یکی دو روز تا امتحان نهایی فاصله داریم ؛ چیز جدیدي واسه درس »
    « دادن به ما ندارن
    « ؟ فکر کنم بتونم یه روز رو بدون مدرسه زندگی کنم چکار قراره بکنیم »
    « می خوام با جاسپر صحبت کنم »
    دوباره جاسپر. عجیب بود. در خانواده ي کالن ، جاسپر همیشه در حاشیه بود ، قسمتی از چیزها بود اما هرگز در مرکز
    آنها نبود. این برداشت به زبان نیامده ي من بود ، که جاسپر فقط بخاطر آلیس آنجا بود. این احساس را داشتم که او
    همه جا بدنبال آلیس بود ولیکن این روش زندگی ، انتخاب اول او نبود. این حقیقت که او مدت کمتري نسبت به
    دیگران به آن رو آورده بود احتمالاً دلیل این بود که او براي ادامه این وضع مشکل بیشتري داشت.
    به هیچ قیمت ندیده بودم ادوارد احساس وابستگی به جاسپر داشته باشه. دوباره نگران این شدم که منظورش در مورد
    تخصص جاسپر چه بود.
    واقعا چیز بیشتري از جاسپر نمی دانستم جز اینکه او قبل از اینکه آلیس او را پیدا کند از یک جایی در جنوب آمده بود.
    بنا به دلایلی ادوارد همیشه از هرگونه سوال راجع به برادر جدیدش رم می کرد. و من همیشه خیلی خیلی از این خون
    آشام بلند قامت و مو طلایی که انگار یک ستاره ي تازه به شهرت رسیده سینما آشکارا از او دعوت کرده باشد ، ترسیده
    بودم.
    وقتی به خانه رسیدیم ، کارلایل ، ازمه و جاسپر را در حال مشاهده جدي اخبار دیدیم؛ گرچه آنقدر صداي تلویزیون کم
    بود که براي من نامفهوم بود. آلیس در حالیکه صورتش را با دو دست گرفته بود و چهره اش غرق در ناامیدي بود، روي
    آخرین پله ي راه پله فرود آمد .
    همینطور که ما داخل خانه می رفتیم ، امت یورتمه وار از در آشپزخانه گذشت , کاملاً راحت به نظر می رسید. هرگز
    چیزي امت را ناراحت نمی کند .
    « ؟ سلام، ادوارد ؛ بلا ، زیرآبی »
    « هر دومون » ادوارد به او یادآوري کرد
    « بله ، اما این اولین باره که بلا دبیرستان رو می گذرونه. ممکنه یه چیزي رو از دست بده » امت خندید
    اداوارد چشمانش را تاب داد اما از طرف دیگر برادر محبوبش را نادیده گرفت. او روزنامه را به کارلایل داد .
    « ؟ می دونستی اونا الان به یه قاتل سریالی فکر می کنن » : پرسید
    « . اونا دوتا متخصص دارن که هر روز صبح تو کانال سی ان ان احتمالات رو بحث می کنن » کارلایل آهی کشید
    « . نمی تونیم بذاریم ادامه پیدا کنه »
    « بیاین بریم . مردم از یکنواختی » : امت با شور و هیجان ناگهان گفت
    از طبقه بالا صداي هیس تا پایین راه پله ها طنین انداخت .
    « . چقدر این روزالی بدبینه » : امت زیرلبی به خود گفت
    « . بالاخره مجبوریم یه وقت بریم » ادوارد با امت موافقت کرد
    رزالی بالاي پله ها ظاهر شد و به آرامی پایین آمد. چهره اش ملایم و بی احساس بود .
    من دلواپسم. ما قبلاً هرگز خودمون را داخل این جور چیزا نکرده ایم. این به ما » کارلایل داشت سرش را تکان می داد
    « ربطی نداره. ما ولتوري نیستیم
    « من نمی خوام ولتوري مجبور شه بیاد اینجا. این مهلت ما رو خیلی خیلی کم می کنه » : ادوارد گفت
    « و همه ي اون انسانهاي بیگناه در سیاتل ، حقشون نیست بذاریم اینطور بمیرن » : ازمه زیرلب گفت
    « می دونم » کارلایل آهی کشید
    اوه ! من این فکرو نکردم. می بینم حق با توئه ، » : ادوارد در حالیکه سرش را براي دیدن جاسپر چرخاند به ناگاه گفت
    « . باید همین باشه . خب ، این همه چیزو تغییر میده
    من تنها کسی نبودم که با گیجی به او خیره شدم. اما احتمالاً تنها کسی بودم که اندکی آزرده به نظر نمی رسیدم.
    فکر می کنم بهتر باشه خودت براي بقیه توضیح بدي. چه هدفی می تونه از اینکار وجود » : ادوارد به جاسپر گفت
    ادوارد شروع کرد به قدم زدن و در حالیکه به کف اتاق خیره شده بود در افکارش گم شد. « ؟ داشته باشه
    ادوارد از چی پریشون شد ؟ به چی داري » : ندیدم کی آلیس از جایش بلند شد ، اما آنجا در کنارم بود. از جاسپر پرسید
    « ؟ فکر می کنی
    به نظر نمی رسید جاسپر از اینکه مرکز توجه قرار گرفته خوشش بیاید. در حالیکه همه ي چهره ها یی که دورش حلقه
    زده بودند تا آنچه را که می گفت گوش کنند، مطالعه می کرد کمی تامل کرد و سپس چشمانش روي صورت من
    متوقف شد.
    « تو گیج شده اي » : صداي عمیقش خیلی آرام بود ، به من گفت
    در گمانش هیچ سوالی وجود نداشت. جاسپر می دانست من چه احساسی داشتم.
    «. همه امون گیج شدیم » امت غرولند کرد
    « باید یه کم واسه صبور بودن وقت بذاري. بلا هم باید اینو بفهمه . اون دیگه الان یکی از ماست » : جاسپر به او گفت
    حرفهایش غافلگیرم کرد. کمترین کاري با جاسپر نداشته بودم ، مخصوصاً از آخرین تولدم که او می خواست مرا بکشد،
    متوجه نشده بودم که او درباره ي من آن گونه فکر می کرد.
    « ؟ بلا ، چقدر درباره ي من می دونی » : جاسپر پرسید
    امت آه نمایشی کشید و خود را تلپی روي مبل انداخت تا با بی صبري اغراق آمیزي منتظر شود.
    « . نه زیاد » پذیرفتم
    جاسپر به ادوارد خیره شد که سرش را بالا گرفت تا نگاه خیره ي او را جواب دهد .
    نه ، مطمئنم می تونی درك کنی چرا اون داستان رو براش نگفتم. اما گمان کنم الان » ادوارد به فکر او پاسخ داد
    « احتیاج داره بهش بگی
    جاسپر متفکرانه سرش را تکان داد شروع کرد تا زدن آستینهاي پلوور عاجی رنگش به بالا.
    من نگاه می کردم ، کنجکاو و گیج، سعی می کردم آنچه را که داشت انجام می داد به دقت بسنجم. او مچ دستش را
    زیر نور لامپ کنار خودش نزدیک نور حبابِ برهنه نگه داشت ، و انگشتش را روي علامت هلالی شکل برجسته اي
    روي پوست رنگ پریده اش کشید.
    یک دقیقه وقت گرفت تا بفهمم چرا آن شکل چرا انقدر آشنا به نظر می رسید.
    « جاسپر، تو دقیقا زخمی مثل مال من داري » همینکه تشخیص دادم نفسی کشیدم
    من دستم را جلو گرفتم ، هلال نقره اي روي پوست کرِمی رنگ من خیلی نمایان تر از روي پوست مرمري او بود.
    « بلا ، من زخمهاي زیادي مثل مال تو دارم » . جاسپر لبخند کم رمقی زد
    جاسپر همینطور که داشت آستینهاي پلوور نازکش را روي بازویش بالاتر می زد چهره اش غیر قابل خواندن بود. در
    ابتدا چشمانم نتوانست بافتی را که سراسر پوستش را به ضخامت پوشانده بود حس کند. هلالهاي منحنیِ متقاطع ، که
    فقط در الگویی پر مانند ، قابل رویت بود ، سفید روي سفید، آنگونه که بود ؛ بخاطر تابش درخشان لامپ کناري اش
    طرح اندك برجسته ي حجاري شده اي تشکیل می داد ، با سایه هاي خفیفی که شکل کلی را ترسیم می کرد . و تازه
    من تشخیص دادم که الگو از هلالهاي منحصر بفردي درست شده ، مثل آنکه روي مچش بود ... مثل آنکه روي مچ
    من بود.
    من برگشتم به تنها زخم کوچک خودم نگاه کردم و بخاطر آوردم چگونه آن را بدست آورده بودم. به فرم دندانهاي جیمز
    که تا ابد روي پوستم برق می زد خیره شدم.
    « ؟ جاسپر ، چه بلایی سرت اومده » و سپس من هوا را به داخل ریه هایم کشیدم و به اوخیره ش
    فصل سیزدهم
    تازه متولد
    « همون بلایی که سر دست تو اومد » : جاسپر با صدایی آرام زمزمه کرد
    زهر ما تنها چیزیه » . تا حالا هزاران بار اتفاق افتاده. با صدایی غم زده خنده اي کرد و دستان اش را در هوا تکانی داد
    « که جاي زخم اش تا ابد ماندگاره
    با وحشت نفسی کشیدم، و با تمام اینکه می دانستم خیره شدن به پوست شفاف او بی ادبی است، با نگاهی « ؟ چرا »
    موشکافانه او را زیر نظر گرفتم .
    اتفاقی که براي من افتاد کمی با مال تو فرق میکنه... من هیچ وقت کمک خواهر و برادرامو نداشتم. شروع زندگی »
    وقتی حرف اش را به پایان رساند ، صدایش سخت شده بود . « جدید من کاملاً متفاوت آغاز شد
    با دهان باز به او خیره شدم، ترسیده بودم.
    قبل از اینکه داستان زندگیم رو برات تعریف کنم، باید درك کنی که جاهایی در دنیاي ما وجود دارن » : جاسپر گفت
    « بلا، جاهایی که محدوده زندگی و عمر آدم ها از هفت روز فراتر نمیره، و نه چند سده
    به نظر می رسید دیگران این داستان را قبلاً شنیده باشند. ازمه و کارلایل تمام حواسشان را به تلویزیون معطوف کردند.
    آلیس به آرامی پایین پاي ازمه نشست. اما ادوارد درست مثل من جذب داستان شده بود. نگاه اش را بر روي صورت
    خودم حس میکردم، که کوچکترین احساسات من را سبک سنگین میکرد .
    براي اینکه بفهمی، باید از یه زاویه دیگه به دنیا نگاه کنی. باید به قدرت فکر کنی، و حرص... و تشنگی دایمی. »
    میدونی تو دنیا یه جاهایی هست که زندگی تو آنها از هر جاي دیگه اي خوشایند تره. جاهایی که آدم میتونه آزاد تر
    « . باشه. زمانی که احتیاجی به کشف شدن نداره
    اینو تصور کن، براي مثال، نقشه ي همپشایر غربی رو. تمام آدمهایی که اونجا زندگی میکنن رو دانه هاي قرمز رنگ »
    تصور کن. هر چی این نقطه ها بیشتر باشه، واسه ما یعنی ، هر کی که اینجوري شده راحت تره که خودشو بدون جلب
    « . توجه تغذیه کنه
    از تصور آنچه جاسپر برایم شرح داده بود، بر خود لرزیدم. اما جاسپر از ترساندن من ابایی نداشت. بر عکس ادوارد که
    همیشه زیادي مواظب بود. بدون وقفه اي ادامه داد .
    نه اینکه گروه هاي خون آشام جنوبی از کم شدن آدمها نگران نشده باشن. این کار ولتوري بود که همه رو زیر نظر »
    داشته باشه. اونها تنها کسانی بودن که جنوبی ها ازشون می ترسیدند. اگر ولتوري نبود، بقیه ما خیلی زود نابود
    « می شدیم
    از اینکه دیدم جاسپر نام ولتوري را با احترام خاصی بیان میکند، جا خوردم ، حتی قدرشناسانه بود. تصور اینکه
    ولتوري ها نقش آدم خوب ها را بازي کنند، برایم سخت بود.
    شمالی ها، براي مقایسه، خیلی متمدن بودند. براي خیلی از ما، اوقات روز مانند شب ها لذت بخش هست. حضور در »
    کنار انسان ها بدون جلب توجه ، گمنامی براي همه ما اهمیت داره. در جنوب دنیاي دیگه اي وجود داشت. موجودات
    فناپذیر فقط شب ها بیرون می آمدند. اونها تمام روز رو صرف کشیدن نقشه براي قربانی هاشون یا پیش بینی کردن
    حرکت بعدي دشمنانشون می کردند. چرا که در جنوب جنگ در گرفته بود، جنگی دایمی بین کشورها، بدون لحظه اي
    آتش بس. گروه هاي خون آشام به سختی انسانی زنده پیدا می کردند، بجزء سرباز هایی که با دیدن گله اي از گاو ها،
    « به امید یافتن غذا از مسیرشان خارج می شدند. گروه اونها فقط به خاطر ترس از ولتوري ها پنهان شده بودند
    « ؟ ولی آخه اونا به خاطر چی می جنگیدن » : پرسیدم
    « ؟ اون نقشه با نقطه هاي قرمز یادته » : جاسپر لبخندي زد
    او منتظر شد ، و من سري تکان دادم .
    اونها براي کنترل تک تک اون نقطه هاي قرمز می جنگیدن. میدونی، این به اون آدم خاص بستگی داره، اگر اون »
    تنها خون آشام اون ناحیه باشه، براي مثال مکزیکو سیتی رو در نظر بگیر، اون می تونه هر شب تغذیه شه، در هر روز
    دو یا سه بار، و هیچ کس هم هیچ وقت بویی نمیبره. اون هر کاري میکنه تا از شر رقابت خلاص شه .
    بقیه هم همین نظر رو داشتن، و بعضی هاشون از روش هایی موثر تر از دیگران استفاده می کردند . اما موثرترین
    روش رو خون آشام جوانی به اسم بنیتو ابداع کرد. هیچ کس اسمی از اون نشینده بود، اون از یه جایی از شمال دالاس
    اومده بود و تونست دو گروه کوچک رو در نزدیکی هستون قتل عام کنه. دو شب بعد، اون با گروهی قدرتمند تر که در
    « مونتوري در جنوب مکزیک زندگی می کردند، وارد جنگ شد. و دوباره، پیروز شد
    « ؟ ولی چه جوري پیروز شد » : با کنجکاوي آمیخته به ترس پرسیدم
    بنیتو ایده لشگري از خون آشام هاي تازه متولد شده رو طراحی و اجراء کرد. اون اولین کسی بود که این فکر به »
    ذهنش رسید، و در آغاز، غیر قابل جلوگیري بود. خون آشام هاي نوزاد قوي و وحشی بودند و تقریباً نمیشد آنها را کنترل
    کرد. یک خون آشام شاید می توانست خوددار باشد و افکارش را کنترل کند، اما ده نفر، پانزده نفر با هم تبدیل به
    کابووسی می شدند. اونها با هم دیگه میجنگیدن، درست همونجوري که بر علیه دشمنانشون می جنگیدن. بنیتو مجبور
    بود نوزاد هاي بیشتري درست کنه، قبل از اینکه آنها به دست یکدیگر نابود شوند. و البته دشمنان هم تعدادي از انها را
    نابود می کردند .
    ببین، گرچه تازه متولد ها خیلی خشن بودند، اما هنوز هم میشد آنها را نابود کرد، اگر می دونستی داري چیکار میکنی.
    اونا در سال اول و دوم زندگیشون، از لحاظ فیزیکی بیش از حد قدرتمند بودند، و اگر می خواستن میتونستن خون آشام
    هاي پیرتر رو خرد کنند. اما اونها اسیر غریزه حیوانیشون بودند، و این قابل پیش بینی بود. معمولاً، اونها در جنگیدن
    هیچ تجربه اي نداشتن، تنها زور بازو و درنده خویی در وجودشان بود. و در این مورد، اونها به افرادي کار کشته نیاز
    داشتند .
    خون آشام هاي جنوب مکزیک متوجه شدن که چه اتفاقی داره میافته ، اونا فقط یه راه براي مقابله با بنیتو به فکرشون
    خطور کرد، و اونها هم لشگر خودشونو ساختن ، جهنمی شده بود ، هر چی بگم بازم نمیتونم تصویر واقعی شو برات
    توضیح بدم. ما موجودات فناناپذیر هم تاریخ خودمون رو داریم و این جنگ به خصوص رو هرگز فراموش نمیکنیم.
    « البته، اون موقع اصلاً زمان مناسبی براي انسان هاي ساکن مکزیک هم نبود
    سري تکان دادم.
    وقتی آمار کم شدن جمعیت به بالاترین حد خودش رسید ، در حقیقت، تاریخ شما بلایاي طبیعی رو مقصر اصلی »
    کاهش جمعیت اون زمان میدونه ، ولتوري ها وارد عمل شدن. تمام گاردشون دور هم جمع شدن و تمام تازه متولد هاي
    موجود در آمریکاي شمالی رو ردیابی کردن. بنیتو شکست ناپذیر بود، و هر روز به سرعت سپاه اش را به امید پاداش
    نهایی گسترش میداد ، مکزیکو سیتی. ولتوري از خودش شروع کرد، و بعد هم رفتن سراغ بقیه اشون.
    هر کس تازه متولدي پیدا میکرد بدون درنگ اونو نابود میکرد. و از اونجایی که همه سعی میکردن خودشون رو از دست
    بنیتو در امان نگه دارن، براي مدتی مکزیک خالی از خون آشام ها شد .
    ولتوري براي یک سال تموم مشغول پاکسازي منطقه بود. اینم یه قسمت مهم از تاریخمونه که هرگز فراموش
    نمی کنیم. گرچه فقط چند تا شاهد زنده هست که میدونن دقیقاً چه اتفاقی افتاد. چند وقت پیش با یکیشون صحبت
    « می کردم. اون از دور شاهد بوده، که وقتی اونا به سراغ کولی آکان رفتند چه اتفاقی افتاد
    جاسپر لرزید. متوجه شدم تا پیش از این هرگز او را وحشت زده ندیده بودم. این اولین بار بود .
    جاي شکرش باقیه که تشنگی به قدرت فقط توي جنوب پخش شده بود. بقیه جهان سالم باقی موند. ما زندگی »
    امروزمون رو مدیون ولتوري هستیم.
    اما بعد، ولتوري ها برگشتن به ایتالیا. و بازماندگان سریع به یکدیگر ملحق شدند.
    زمان زیادي نگذشته بود که گروه ها دوباره شروع به ستیز کردند. کلی خون ناپاك وجود داشت . منو به خاطر به کار
    بردن این عبارت ببخشید . انتقام گیري رونق پیدا کرده بود. ایده لشگر تازه متولد ها هنوز هم پابرجا بود، و کسانی بودند
    که نمی توانستند از انجام دوباره آن خودداري کنند. گرچه، ولتوري ها هم فراموش نشده بودند، و گروه هاي جنوبی این
    بار محتاط تر شده بودند. نوزاد ها از بین انسان هایی که قدرت و ذکاوت بیشتري داشتند انتخاب میشدند، و تعلیم
    بیشتري می دیدند .
    جنگ ها دوباره از سر گرفته شد، اما اینبار در دایره اي کوچک تر. هر از گاهی، فردي پیدا میشد که خیلی پیشروي
    میکرد. اولین نشانه ها از اخبار انسان ها منشاء می گرفت و بعد ولتوري ها می آمدند و شهر را پاکسازي می کردند. اما
    « ... گروه هاي محتاط تر فرصت ادامه دادن راهشان را پیدا می کردند
    جاسپر به بالا خیره شد.
    « ؟ و تو اینجوري تبدیل به خون آشام شدي » : ادراکم را زمزمه کردم
    وقتی من انسان بودم در هستون، در تکزاس زندگی می کردم. وقتی در سال هزار و هشتصد و » . موافقت کرد « . بله »
    شصت و یک به جبه متفقین پیوستم، فقط هفده سال داشتم. به افسر استخدام ارتش به دروغ گفتم که بیست ساله
    هستم. قدم اونقدر بلند بود که دروغم گرفت.
    دوران نظامی من خیلی کوتاه مدت، اما وفادارانه بود . مردم همیشه مثل من، به چیزهایی که می گفتم گوش می دادن.
    پدرم میگفت این جذبه خدادادي منه. حالا فکر میکنم یه چیزي بیشتر از این حرف ها در میونه. اما، دلیل اش هر چی
    که هست، من خیلی سریع درجات ترقی رو پشت سر گذاشتم. زودتر از قدمی تر ها، و مردان با تجربه. ارتش متفقین
    تازه شکل گرفته بود، و براي سر و سامان دادن به خودش دست و پا میزد. بنابراین شرایط مناسب به وجود آمد. در
    اولین نبرد در گلیوستون، خوب، یه چیزي بیشتر از زد و خورد به وجود آمده بود، وبا توجه به سن واقعیم، من جوانترین
    فرمانده در تمام تگزاس بودم .
    من مامور تخلیه زن ها و بچه ها از شهر بودم، قبل از اینکه جنگ افزارهاي متفقین وارد منطقه بشن. یک روز طول
    کشید تا همه آماده شدند، و بعد من با اولین گروه غیر نظامی ها به سمت هستون راهی شدم.
    اونشب رو به خوبی یادم میاد .
    ما بعد از تاریکی به شهر رسیدیم. من تا دیر وقت گشت میزدم تا مطمئن شم تمام گروهم به سلامت جا گرفتن، براي
    خودم یه اسب تازه نفس دست و پا کردم، و بعد دوباره به سمت گلیوستون تاختم. زمانی براي استراحت نبود.
    بعد از گذشتن کم تر از یک مایل از شهر، به سه زن که پیاده می آمدند رسیدم. اول به نظرم رسید که آنها آوارگان
    جنگی هستند که پیاده به دنبال سر پناه می گردند. اما بعد، صورت هاشون رو در زیر نور نقره اي ماه دیدم، صدایم در
    گلو خفه شد. اونها، بدون هیچ سوالی، سه تا از خوشگل ترین زن هایی بودند که به عمرم دیده بودم.
    یادم میاد از دیدن پوست رنگ پریده شون شگفت زده شده بودم. حتی اون دختر مو مشکی، قیافه اشون کاملاً مکزیکی
    بود. به نظر جوون می رسیدند. اونقدر جوون که هنوز میشد دختر صداشون کرد. می دانستم اونا اعضاء گم شده هنگ
    من نبودند. اونها رو قبلا ندیده بودم.
    صداش مثل ترکیب « نگاش کنین زبونش بند اومده » : بلند قد ترین دختر با صدایی دوست داشتنی و ظریف گفت
    موسیقیایی باد در گوشم وزید. موهایش لطیف و پوستش مثل برف سفید بود.
    اون یکیشون موهاي طلایی داشت و پوستش گچی بود. صورت اش مثل فرشته بود. اون با چشمهایی خمار و نفس
    هاي سنگین به سمت من خرامید .
    « . هام م م ، چه خوشمزه » : گفت
    کوچک تره، اونی که موهاي خرمایی داشت، دست اش رو روي بازوي دختر دیگه گذاشت و سریع چیزي گفت. صداش
    آهنگین و نرم بود، اما از حالت چهره اش انتظار میرفت که صدایی محکم داشته باشد.
    « تمرکز کن نتی » : اون گفت
    من همیشه حس قویی در مقابل روابط دیگران داشتم، و در اون لحظه می دانستم که دختر مو خرمایی سرپرست
    دو تاي دیگر است. اگر اونها ارتشی بودند، می گفتم که او رهبر سخت گیري ست.
    دختر مو خرمایی سکوت کرد و بعد دوباره ناموفق سعی « به نظر خوب میرسه ، جوونه، قویه، و فرمانده هم هست »
    « ؟ اونو حس میکنی » کرد حرف بزند
    « اون ، میتونه بقیه رو مجبور کنه » : از دو تاي دیگر پرسید
    موافقت کرد و به سمت من پیش آمد . « اوه، آره » : نتی گفت
    « . میخوام این یکی رو نگه دارم » : موخرمایی ادامه داد « تحمل کن »
    نتی اخمی کرد. به نظر دلخور می رسید.
    اگر اینقدر برات مهمه. من هر کسو میخوام نگه » : دختر قد بلند بلونده ادامه داد « بهتره خودت اینکارو بکنی ماریا »
    « دارم میکشم
    ماریا موافقت کرد : بله، خودم اینکارو میکنم. از این یکی خیلی خوشم اومده. میشه نتی رو از اینجا ببري؟ نمیخوام
    وقتی دارم سعی میکنم تمرکز کنم، نگران پشت سرم هم باشم .
    موهاي پشت گردنم سیخ شده بود. گرچه از معناي هیچ کدام از حرف هایی که آن موجودات زیبا به زبان می آوردند سر
    در نمی آوردم. غریزه ام فریاد میزد که در معرض خطر بزرگی قرار گرفته ام. اینکه منظور آن فرشتگان کشتن من بود.
    اما قضاوتم بر غریزه ام چیره بود. من نباید از زن ها می ترسیدم، بلکه باید آنها را نجات میدادم.
    و دست دختر بلند قد را گرفت. اونها چرخی زدند ، بسیار « بیاید شکارش کنیم » : نتی با شوق و ذوق فراوانی گفت
    رویایی! ، و به سمت شهر به راه افتادند. انگار پرواز کرده بودند، خیلی سریع رفته بودند. لباس هاي بلند و سفیدشان
    طوري در پشت سرشان موج میزد، انگار بال هایشان را حرکت میدادند. با حیرت پلک زدم، و اونوقت اونها دیگر رفته
    بودند.
    من برگشتم و به ماریا که حالا با دقت به من خیره شده بود، نگاه کردم.
    من هرگز در زندگی ام آدم خرافاتی نبودم. تا آن لحظه به مزخرافاتی مثل ارواح اعتقاد نداشتم. اما ناگهان، دیگر مطمئن
    نبودم.
    « ؟ اسمت چیه سرباز » : ماریا پرسید
    نمیتوانستم با یک زن ناملایمتی کنم ، حتی اگر او یک روح بود. « سرگرد جاسپر وِیت لاك، خانم » : گفتم
    « . واقعاً امیدوارم دوام بیاري جاسپر، من احساس خیلی خوبی نسبت به تو دارم » : با صدایی مؤدب گفت
    او یک قدم جلوتر آمد و با دستان اش صورتم را طوري گرفت انگار قصد داشت بوسه اي نثارم کند. من سر جایم
    « فرار کن » خشک شده بودم، گرچه غریزه ام همچنان فریاد میزد
    سعی میکرد داستان را طوري پشت هم « ... چند روز بعد » : جاسپر مکثی کرد. چهره اش متفکر مینمود. بالاخره گفت
    من به زندگی جدیدم معرفی شدم ، » . بچیند که بیشتر از این مایه ترس من نشود. حالا او هم مثل ادوارد رفتار میکرد
    اسم هاشون ماریا، نتی و لوسی بود . زمان زیادي با هم نبودند ، ماریا دو تاي دیگر را پیدا کرده بود ، هر سه از
    بازماندگان جنگ مقلوب گذشته بودند، آنها همراهان خوبی بودند.
    ماریا دنبال انتقام گرفتن بود، و خواهان بازپس گیري محدوده اش بود. دو تاي دیگه مشتاق افزودن بر سرزمینشان
    بودند و کشور گشایی. یه جورایی میشه گفت داشتن ارتش می ساختن. و آنها از حد معمول محتاط تر بودند. این
    ایده ي ماریا بود. او به دنبال ارتشی کامل و ممتاز بود، و به همین دلیل انسان هاي داراي پتانسیل بالا را انتخاب و
    شکار میکرد. و بعد او توجه زیادي به ما نشان میداد، و بیشتر از هر کس دیگري به ما آموزش میداد. به ما جنگیدن
    آموخت، و راه پنهان ماندن از دید انسان ها را به ما آموزش داد. وقتی کارمان را خوب انجام میدادیم، پاداش
    « ... میگرفتیم
    مکثی کرد. دوباره داشت داستان را سبک و سنگین میکرد.
    گرچه، ماریا خیلی عجله داشت. او میدانست قدرت بالاي تازه متولد ها بعد از گذشت یک سال ضعیف تر میشود، و او »
    « . ما را تا زمانی که قدرتمند بودیم نیاز داشت
    وقتی من به گروه ماریا پیوستم شش نفر بودیم. در دو هفته بعد چهار نفر دیگر هم اضافه شدند. همه ما مرد بودیم .
    ماریا به سرباز نیاز داشت ، و این کار را سختر میکرد چرا
    که ما دائماً با هم می جنگیدیم. اولین تجربه نبردم با هم
    رزمان خودم بود. از بقیه سریع تر بودم، و در نبرد هم بهتر بودم. ماریا خیلی از من راضی بود، گرچه مجبور بود جایگزین
    نفراتی که من نابود میکردم را پیدا کند. من معولاً تشویق میشدم، و این نیرویم را بیشتر میکرد.
    ماریا شخصیت هوشمندي داشت. او تصمیم گرفت مرا فرمانده دیگران کند، و به من ترفیع درجه داد. این ترفیع دقیقاً با
    شخصیت حقیقی من هم خوانی داشت. تلفات افراد به طرز چشم گیري کاهش یافت، و تعداد نفرات ما به نزدیک بیست
    تن رسید.
    این با توجه به زمانه اي که در آن زندگی می کردیم شایان توجه بود. قدرت غیر قابل وصف من در کنترل دیگران یک
    نعمت محسوب میشد. به زودي افراد ما طوري شروع به همکاري با یکدیگر کردند که هرگز هیچ گروه تازه متولدي
    اینگونه نبوده اند. حتی ماریا، نتی و لوسی هم بیشتر از قبل با هم همکاري میکردند.
    ماریا بیشتر و بیشتر از من خوشش می آمد و بیشتر و بیشتر بر روي من حساب باز میکرد. و به شکلی، من او را ستایش
    میکردم. نمیتوانستم بپذیرم که موجودات دیگري هم غیر از ما حق زیستن داشته باشند. ماریا اینطور به ما گفته بود، و
    ما هم باور کرده بودیم.
    ماریا از من خواست تا هر وقت برادرانم آماده جنگیدن شدند به او گزارش بدهم، و من هم مشتاق ثابت کردن خودم
    بودم. در پایان لشگر من به بیست و سه تن خون آشام قدرتمند رسید که هیچ جنبنده اي به مهارت و قدرت آنها
    نمی رسید. ماریا به وجد آمده بود.
    ما به سمت منتوري، جایی که ماریا در آن تبدیل شده بود، لشگر کشیدیم. و در آنجا او ما را به سمت دشمنان اش حمله
    ور کرد. آنها تنها نُه تازه متولد داشتند و بقیه شان چند خون آشام هاي پیر بودند که انها را کنترل میکردند. ما آنها را
    حتی آسانتر از آنچه ماریا می پنداشت شکست دادیم، و تنها چهار کشته دادیم. این پیروزي شروع کار بود .
    ما خوب تعلیم داده شده بودیم و بدون جلب توجه پیروز شده بودیم. شهر طوري دست به دست شد که هیچ انسانی
    شک نبرد.
    موفقیت ماریا را حریص کرد. طولی نکشید که او به شهر هاي دیگر چشم دوخت. در سال اول، او موفق شد تقریبا تمام
    « مکزیک و شمال مکزیکو سیتی را تصاحب کند. و بعد دیگران از جنوب براي سرکوبی او دست به کار شدند
    جاسپر انگشتان اش را روي زخم عریضی بر روي ساعد اش کشید .
    نبرد سختی در گرفت. خیلی ها نگران بازگشت ولتوري ها بودند. در آغاز بیست و سه سالگی ، من تنها کسی بودم »
    که از هجده ماه بیشتر دوام آورده بودم. هر دوي ما هم برنده و هم بازنده بودیم. سر انجام نتی و لوسی در مقابل ماریا
    ایستادند و بعد باز هم برنده من و ماریا بودیم.
    من و ماریا از عهده نگهداري مونتري برمی آمدیم. با تمام اینکه جنگ در حال انجام بود، من مدتی را کنار کشیدم.
    پیروز شدن بر ما غیر ممکن بود؛ حالا گروه هاي دیگر نفراتشان را از دست داده بودند. بیشتر آنها دیگر هم پیمانی
    نداشتند. و این براي نژاد ما غیر قابل بخشش بود.
    من و ماریا همواره یک دو جین تازه متولد را آماده نگه می داشتیم. آنها ارزش چندانی براي ما نداشتند ، آنها حکم پیاده
    هاي شطرنج را داشتند. آنها برایمان قابل یکبار مصرف بودند. وقتی آنها بزرگتر می شدند، بی مصرف می شدند، و ما
    خودمان از شرشان خلاص می شدیم و آنها را نابود می کردیم. سالها گذشت و زندگی من در روشی خشونت بار سپري
    شد. خودم هم از این زندگی خسته شده بودم، قبل از اینکه همه چیز دستخوش تغییر شود .
    چند ده ي بعد، من با یکی از خون آشام هاي تازه متولد که خود را در مفید بودن به ما ثابت کرده بود و در جنگ اول
    دوام آورده بود روابطی دوستانه برقرار کردم. اسم او پیتر بود. از پیتر خوشم می آمد. اون متمدن بود ، فکر کنم اسمش
    همین باشه. او از جنگیدن متنفر بود، با اینکه در آن خیلی متبحر بود.
    او مسئول رسیدگی به امور تازه متولدها شد ، یه جور پرستار بچه. یه شغل تمام وقت .
    و اونوقت دوباره زمان پاکسازي فرا رسید. قدرت نوزادها داشت بیشتر میشد و باید افراد جدید جایگزین میشدند. پیتر باید
    به من کمک میکرد تا از شرشان خلاص شویم. اونها را به طور مجزا بیرون می بردیم ، میفهمی ، نفر به نفر ، همیشه
    شبی طولانی در انتظارمان بود. آن شب، پیتر سعی کرد مرا قانع کند که نوزادها بعداً به درد می خورند، اما ویکتوریا
    « نه » : دستور داده بود آنها را نابود کنیم. پس من در جوابش گفتم
    تقریباً نصف کارمان را انجام داده بودیم. متوجه شدم پیتر دیگر تحمل ندارد. تصمیم گرفتم قبل از فراخواندن قربانی
    بعدي او را مرخص کنم و خودم کار را تمام کنم. اما در کمال تعجب، ناگهان او بسیار عصبانی شد، و ترسناك. از
    چهره اش پیدا بود که قصد جنگیدن دارد. او جنگجوي خوبی بود. گرچه در مقابل من هیچ بود.
    نوزادي که فرا خوانده بودم یک دختر بود. یک سال از تبدیل اش می گذشت. اسم اش شارلوت بود. وقتی در معرض
    دید ما قرار گرفت، احساسات پیتر دستخوش تغییر شد. پیتر فریاد کشید و گفت فرار کن و مثل گلوله به دنبال اش
    دوید.
    می توانستم تعقیب اش کنم. اما نکردم ، من احساس کردم نمیخواستم نابودش کنم.
    به همین دلیل ماریا از دست من خیلی خشمگین شد.
    پنج سال بعد، پیتر دوباره پیش من آمد. او روز خوبی را انتخاب کرده بود.
    ماریا به خاطر ذهن اختشاش ناپذیر من گیج شده بود. او حتی یک لحظه هم احساس افسردگی نمیکرد. و من در عجب
    بودم که چرا خودم چنین احساسی ندارم. متوجه تغیراتی در رفتارش شدم. وقتی در کنارم بود ، گاهی وحشت بود و کینه.
    همان احساسی که زمان خیانت نتی و لوسی داشت. داشتم خودم را آماده نابود کردن خالق خودم میکردم. دلیل وجودم
    را ، و آنوقت پیتر برگشت.
    پیتر راجع به زندگی جدید اش با شارلوت برایم گفت، و در مورد گزینه هایی که هرگز خوابشان را هم نمی دیدم حرف
    زد. در این پنج سال، آنها حتی یکبار هم نجنگیده بودند، حتی با وجود اینکه با عده اي دیگر در شمال ملاقات کرده
    بودند. دیگرانی که توانسته بودند بدون خون ریزي با هم کنار بیایند.
    بعد از مذاکره اي طولانی، او توانست مرا متقاعد کند. من اماده رفتن بودم، و یه جورایی از اینکه مجبور نبودم ماریا را
    بکشم خوشحال بودم. من به اندازه اي که کارلایل و ادوارد با هم بودند، با ماریا زندگی کرده بودم. اما دوستی بین من و
    ماریا خیلی ضعیف بود. وقتی کسی براي جنگیدن، براي خون ریختن زندگی کند، پیمان دوستی به راحتی میشکند. من
    بدون اینکه نگاهی به پشت سرم بیندازم حرکت کردم.
    براي چند سال متوالی، من با پیتر و شارلوت سفر میکردم و هر چه بیشتر به دنیاي تازه و آرام ام عادت میکردم. اما
    حس افسردگی از من دور نمیشد. نمی دانستم چه مرگم شده بود. پیتر فهمید که بعد از شکار کردن اوضاع روحی من
    وخیم تر می شد.
    خیلی فکر کردم. تمام این سال هاي پر از کشتار و قصابی، من تقریبا تمام انسانیتم را از دست داده بودم. هر بار که
    انسانی را شکار میکردم، همان حس و خاطرات گذشته برایم زنده میشد. چشمان شان که با دیدن زیبایی من از حیرت
    باز می ماند، میتوانستم ماریا و بقیه را در ذهنم ببینم، که وقتی جاسپر وِیت لاك بودم چگونه به من نگاه میکردند. حس
    قوي تر شد . خاطرات گذشته ، انگار مال کس دیگري بود، چرا که من میتوانستم حس قربانی را خوب درك کنم. و
    وقتی آنها را می کشتم من احساسات شان را زندگی میکردم.
    تو حس تغییر حال و هواي فضاي اطراف من رو تجربه کردي، بلا، و نمیدانم متوجه شدي که همین حس چه تاثیري
    بر خودم دارد. من هر روز در بین فضایی از احساسات زندگی کردم. براي اولین صده زندگی ام، به عنوان یک خون خوار
    کینه جو زندگی کردم. تنفرهمراه پایدار من بوده. وقتی ماریا را ترك کردم، کمتر شد. اما حس وحشت و التماس قربانی
    هایم همیشه با من بود.
    کم کم داشت زیاد میشد.
    حس افسردگی ام بیشتر و بیشتر میشد، و من مجبور شدم از پیتر و شارلوت جدا شوم. آنهامتمدن بودند؛ هیچکدام هرگز
    حتی ذره اي از حس من را نداشتند. آنها به دنبال صلح و دوري از جنگ بودند. من از کشتن مریض شده بودم ، کشتن
    هر چیزي. کشتن انسان ها.
    اما باز هم باید میکشتم. چاره اي نداشتم. گاهی کمتر می کشتم؛ اما تشنگی بر من غلبه میکرد و دوباره روز از نو. بعد از
    « سالها سختی کشیدن، بالاخره راه کنترل کردن خودم را یاد گرفتم ، خیلی سخت بود. هنوز مبتدي بودم
    جاسپر در داستان اش غرق شده بود ، درست مثل من. وقتی چهره ي دردمندش به لبخندي تغییر کرد، شگفت زده
    شدم.
    به فیلادلفیا رفتم. آن روز طوفانی بود، و من بیرون بودم. چیزي که هنوز به آن عادت نکرده بودم. می دانستم »
    ایستادن زیر باران توجه بسیاري را به خود جلب میکند، بنابراین وارد کافه ایی کوچک و نیمه خالی شدم. چشمان آنقدر
    « . تیره بود که کسی مشکوك نشود. گرچه تشنگی زیادم باعث نگرانی بود.و اون اونجا بود ، انتظارم را میکشید
    « . به محض ورودم از پشت پیشخوان سر خورد و به سمت من آمد » . خنده ي نخودي کرد
    شُکه شده بودم. شک داشتم که اون دختر بخواد به من حمله کنه. تنها راه برخورد با من و گذشته ننگینم همین بود. »
    اما او لبخند میزد. و حسی که از او به من منتقل میشد مثل هیچ چیز دیگري نبود که در زندگی ام تجربه کرده بودم.
    « اون گفت : خیلی وقته منو اینجا کاشتی
    تازه متوجه شدم آلیس دوباره برگشته تا پشت سرم بایستد.
    آلیس با یادآوري این خاطره لبخندي زد. « . و تو هم مثل یه آقاي متشخص سري تکون دادي و گفتی ببخشید خانم »
    تو هم دستتو دراز کردي، و من بدون اینکه فکر کنم دارم چیکار میکنم دستتو گرفتم. براي » . جاسپر به او لبخندي زد
    « اولین بار بعد از قرن ها، حس امید رو چشیدم
    جاسپر دست آلیس را گرفت.
    « دیگه خیالم راحت شده بود. فکر میکردم نمیخواي بیاي » آلیس خنده اي کرد
    براي یک دقیقه بهم لبخند زدند. اما بعد جاسپر دوباره به من نگاه کرد و صورتش صاف شد.
    آلیس راجع به کارلایل و خانواده اش بهم گفت. حتی باورم نمیشد این چنین زندگی ممکن باشد. اما آلیس من را »
    « . امیدوار کرد. پس ما رفتیم که آنها را پیدا کنیم و زهرمون رو بترکونید
    من و امت رفته بودیم شکار کنیم. اونوقت » . ادوارد ادایی در آورد و بعد در حالی که برایم توضیح میداد، ادامه داد
    « ... جاسپر با یه عالمه زخم جنگی جلوي خونمون ظاهر شد. تازه همراه اش هم خیلی عجیب بود
    همونی که اسم همه مونو بلد بود ، همونی که همه چیزمون میدونست ، و دقیقاً » . با لوس بازي سقلمه اي به آلیس زد
    « میدونست کدوم اتاق رو براي موندن میخواد
    آلیس و جاسپر با ترکیب آهنگینی از دو صداي ریز و بم خندیدند.
    « وقتی من برگشتم، تمام وسایلم تو گاراج بود » ادوارد ادامه داد
    « اتاق تو بهترین دید رو داشت » آلیس نخودي خندید
    حالا همه با هم میخندیدند.
    « داستان قشنگی بود » : گفتم
    ناگهان سه جفت چشم متعجب، سلامتی عقلی ام را جستجو کردند.
    « پایان خوش با آلیس » . از خودم دفاع کردم « . منظورم قسمت آخرش بود »
    « این چیزیه که من دنبالش بودم » . جاسپر موافقت کرد « آلیس همه چیز منه »
    اما لحاظات استرس بار دیگر ادامه نیافت .
    « ؟ پس چرا به من نگفته بودي » آلیس زمزمه کرد « ... یه ارتش »
    دیگران هم کنجکاو شده بودند، همه به جاسپر چشم دوخته بودند.
    فکر کردم شاید اتفاقات اخیر رو غلط استنباط کرده باشم. آخه انگیزه چی بوده؟ واسه چی یکی باید تو سیاتل ارتش »
    راه بندازه؟ هیچ تاریخی اونجا وجود نداره، هیچ تصوري از انتقام گیري و جنگ به اونجا نرسیده. حتی جاي مناسبی
    براي تصرف کردن هم نیست. هیچ کس از اونجا دفاع نمیکنه.
    اما من قبلا مثل این رو دیدم. یه ارتش از تازه متولد ها تو سیاتل شکل گرفته. حدس میزنم بیشتر از بیست تا نباشن.
    نکته اینه که اونا کاملا آموزش نادیده هستن. هر کی اونا رو تبدیل کرده فقط عجله داشته. همه چی فقط بدتر شده، و
    « . زمان زیادي طول نخواهد کشید تا ولتوري ها وارد میدان بشن. راستش، در عجبم که چرا گذاشتن تا اینجا پیش بره
    « ؟ ما چی کار میتونیم بکنیم » : کارلایل پرسید
    «. اگر بخوایم مانع دخالت ولتوري بشیم، باید خودمون نوزاد ها رو نابود کنیم. و باید خیلی زود اینکارو کنیم »
    صورت جاسپر سخت بود. با دانستن داستان زندگی اش میفهمید که دیدن دوباره این حوادث چقدر آزارش میدهد.
    من میتونم بهتون آموزش بدم. تو شهر آسون نیست. نوزاد ها راجع به رازداري زیاد پایبند نیستند، اما ما باید باشیم. »
    « ما باید شرایط رو به نفع خودمون بچینیم. شاید مجبور شیم واسشون طعمه بزاریم
    به ذهن هیچ کدومتون خطور کرده که شاید دلیل راه اندازي این » . صداي ادوارد شکننده شده بود « شاید لازم نباشه »
    « ؟ ارتش ، ما بوده باشیم
    چشمان جاسپر باز شد. دهان کارلایل هم همینطور.
    ازمه نمیخواست این نظریه ادوارد را بپذیرد . « . خانواده تانیا هم همین نزدیکی زندگی میکنند »
    « تازه متولد ها براي غارت کردن جایی نمیرن ازمه. باید قبول کنیم که هدفشون ما هستیم »
    « یا شاید هنوز نمیدونن که باید بیان یا نه ... » . آلیس مخالفت کرد. و بعد چند لحظه مکث کرد «. اونا دنبال ما نمیان »
    « ؟ منظورت چیه؟ چی به یاد اوردي » : ادوارد با صدایی کنجکاو و نگران پرسید
    دیدم در حال تغییره ، نمیتونم تصویر دقیقی از اونچیزي که میخوام رو ببینم. اما یه سري تصاویر بریده » : آلیس گفت
    عجیب میبینم. نمیشه ازشون چیزي فهمید. انگار یکی ذهنشون رو عوض میکنه، مرتب دستوراتش رو از یه چیز به چیز
    « ... دیگه تغییر میده تا من نتونم ببینم
    « ؟ یعنی دو دل ان » : جاسپر با ناباوري گفت
    « ... نمیدونم »
    زیرك ان. یکی هست که میدونه اگر تصمیم قطعی نباشه تو نمیتونی ببینیش. یه » : ادوارد گفت « . دو دل نیستن »
    « نفر که از ما مخفی شده. داره با ذهنت بازي میکنه
    « ؟ کیه که میدونه » : آلیس زمزمه کرد
    « آرو حتی از اونی که خودتم میدونی بهتر میشناستت » . چشمان ادوارد مثل یخ سر بود
    « ... اما اگر میخواستن بیان من میدیدم »
    « مگه اینکه نخوان دستشون آلوده شه »
    یه نفر تو جنوب ، یه نفر که با قوانین مشکل داره. یه نفر که باید » . رزالی براي اولین بار سخن گفت « ... یه لطفی »
    « بدون معتلی نابود میشده . اگر اونا به همچین مورد کوچیکی اهمیت بدن ، این دخالت ولتوري رو توضیح میده
    « ... هیچ دلیلی نداره که ولتوري » : کارلایل با سر درگمی پرسید « ؟ چرا »
    عجیبه که اینقدر زود دست به کار شدن، براي اینکه فکر بقیه قوي تره. آرو » . ادوارد سریعا مخالفت کرد « اونجا بود »
    توي ذهنش منو آلیس رو کنارش دید. حال و آینده. ولتوري با دانشی بی پایان در دستان اش. تصور این قدرت اونو از
    خود بی خود کرده بود. فکر کنم مدت هاست که داره برنامه ریزي میکنه ، خیلی مشتاق بود. اما اون به تو هم فکر کرد
    کارلایل ، به خانواده مون، که داره بزرگتر و قوي تر میشه. حسودي و وحشت. تو ، به اندازه اون دارا نیستی . اما تو
    چیزایی داري که اون خواهانشه. سعی کرد بهش فکر نکنه، اما نمیتونست کاملاً مخفی اش کنه. ایده رقابت بین شما تو
    « ... ذهن اش بود. در تقابل با اونها، ما بزرگترین گروهی هستیم که تونستن پیدا کنن
    با وحشت به چهره اش خیره شدم. اون هیچوقت اینها رو به من نگفته بود، اما میتونستم دلیل اش رو حدس بزنم. توي
    ذهنم میدیدم. ادوارد و آلیس با رداهایی سیاه و بلند، که شانه به شانه آرو پیش میرفتند ، با چشمانی قرمز به رنگ سرخ
    خون...
    اونا براي رسیدن به هدفشون خیلی جدي هستن. هرگز قوانینی که » کارلایل مرا از کابووس ذهنی ام بیرون کشید
    « خودشون وضع کردن رو نمی شکنن. این بر ضد تمام کارهایی که سخت براي انجام اش تلاش میکنن
    « انگار نه انگار » . ادوارد اضافه کرد « . بعداً ماست مالیش میکنن. یه خیانت دیگه »
    نه. حق با کارلایله. ولتوري ها قانون شکن نیستن. تازه این نقشه خیلی » . جاسپر یک قدم به سمت ادوارد جلو آمد
    اشکال داره. این فرد، این تهدید ، هیچ دیدي از کاري که میکنن ندارن. قسم میخورم طرف تازه کاره. شک دارم پاي
    « ولتوري وسط باشه. اما به زودي پاشون وسط کشیده میشه
    همه با وحشت به یکدیگر خیره شده بودند.
    « ؟ منتظر چی هستین » . امت تقریباً نعره میکشید « . پس بیاید راه بیفتیم »
    ادوارد و کارلایل نگاه معنا داري به هم انداختند. ادوارد ناله اي کرد .
    آرواره هاي کارلایل سفت شده « که چطور باید نابودشون کرد » : کارلایل گفت « . تو باید به ما آموزش بدي جاسپر »
    بود. اما میتوانستم درد را در چشمان اش ببینم. هیچ کس به اندازه کارلایل از خشونت بیزار نبود.
    چیزي مرا آزار میداد، و دقیقا نمیدانستم چه چیزي. کرخ شده بودم. وحشت زده بودم. تا سر حد مرگ ترسیده بودم. و
    جداي همه، احساس میکردم چیزي از قلم افتاده بود. چیزي که باعث معنی دار شدن اتفاقات اخیر میشد. توضیحی قابل
    قبول.
    ما به کمک نیاز داریم. فکر میکنید خانواده تانیا کمکون کنن؟ پنج تا خون آشام بزرگسال دیگه خیلی » : جاسپر گفت
    « کمک میکنه. تازه حضور کیت و الزار هم نعمت بزرگی برامونه. به توجه به قدرت اونا، کارمون خیلی راحت میشه
    « ازشون میپرسم » : کارلایل جواب داد
    « باید عجله کنیم » . جاسپر تلفن همراه اش را جلو گرفت
    هرگز وجود کارلایل را این چنین لرزان ندیده بودم. گوشی را گرفت و به سمت پنجره رفت. شماره گرفت، گوشی را به
    گوش اش چسباند و دست دیگر اش را به شیشه نگه داشت و با حالتی نگران به مه رقیق صبحگاهی خیره شد.
    ادوارد دست مرا گرفت و مرا به سمت مبل راحتی برد. کنار اش نشستم و به چهره اش که به کارلایل خیره بود، خیره
    شدم.
    صداي کارلایل آهسته و سریع بود، شنیدن اش سخت بود. شنیدم که با تانیا احوالپرسی کرد و بعد با سرعت تمام
    جریان را برایش شرح داد. فقط فهمیدم که جریانات سیاتل براي خون آشام هاي آلاسکا هم مشکوك بود.
    بعد، چیزي در صداي کارلایل عوض شد .
    « ؟ اوه، ما اینو نمیدونستیم ، پس ایرینا اینجوري فکر میکنه » : گفت
    « لعنت ، لعنت بر لورنت. برو به جهنم. همونجایی که ازش اومدي » . ادواردي خرناسی کشید و چشمان اش را بست
    و رنگ از چهره ام رخت بست. اما ادوارد عکس العملی نشان نداد و فقط با دقت به افکار « ؟ لورنت » زمزمه کردم
    کارلایل فکر کرد .
    رویارویی کوتاه من با لورنت در بهار گذشته چیزي نبود که به این راحتی فراموش شود. تمام سخنان اش قبل از اینکه
    جیکوب و گروه اش وارد مخمصه شوند را به یاد می آوردم.
    در حقیقت من از طرف اون اومدم...
    ویکتوریا ، لورنت اولین حرکت او بوده. اون براي جاسوسی اومده بود. که ببینه رسیدن به من چقدر میتونه سخت باشه.
    اما به خاطر حمله گرگ ها نتونست گزارش اش رو بده.
    گرچه او بعد از مرگ جیمز مارا در گره اي کور با ویکتوریا نگه داشته بود. او حتی ارتباطات تازه اي را طرح ریزي کرده
    بود. او رفته بود تا با تانیا و بقیه در آلاسکا زندگی کند . تانیا با موي طلایی توت فرنگی ، نزدیک ترین دوستان کالن
    ها در دنیاي خون آشام ها ، خانواده اي نزدیک. لورنت یکسال قبل از مرگ اش رو با اونها گزرانده بود.
    کارلایل هنوز حرف میزد، صداي اش نا امید شده بود. متقاعد کننده اما با گوشه و کنایه. و بعد هم تحریک شروع شد.
    ما وارد جنگ شدیم. اونا چیزي رو شروع نکردن، » : کارلایل با صداي محکمی گفت « هیچ شکی وجود نداره »
    « همینطور ما. متاسفم که اینو میشنوم ، البته. بهتره خودمون تنها انجام اش بدیم
    کارلایل بدون اینکه منتظر جواب بعدي بماند، گوشی را قطع کرد و دوباره به مه بیرون خیره شد.
    « ؟ چی شده » : امت به ادوارد گفت
    ارینا از اونی که ما فکرش رو می کردیم بیشتر درگیر لورنت شده بوده. اون گرگ ها رو به خاطر کشتن اون به قصد
    حرف اش را قطع کرد و به من چشم دوخت . « ... نجات بلا مقصر میدونه. اون میخواد
    « ادامه بده » . تا انجا که توانستم آرام ماندم
    اون میخواد انتقام بگیره. میخواد همه گله رو کشتار کنه. اونا به شرط اجازه ما کمکمون » . چشمان اش تنگ شد
    « میکنن
    « نه » . نفسم در سینه حبس شد
    منم نمیزارم. » . تآملی کرد و بعد آهی کشید « کارلایل هرگز موافقت نمیکنه » : با صدایی صاف گفت « نگران نباش »
    « و منم هنوز به اون گرگ ها مدیونم » . تقریباً غرغر کنان اضافه کرد « ... لورنت حق اش بود
    این خوب نیست. اگر جنگ بشه. ما از نظر قدرت به تعداد اونها برتري داریم و میتونیم نابودشون کنیم. » : جاسپر گفت
    و نگاه نگران اش به سمت آلیس چرخید . « ؟ پیروزي با ماست، ولی به چه قیمتی
    با فکر به تصویرجاسپر، دلم میخواست فریاد بکشم .
    ما پیروز میشدیم، اما مغلوب میشدیم. بعضی دوام میآوردند.
    نگاهم را در اتاق روي چهره هاشان چرخاندم ، جاسپر ، آلیس ،
    ازمه.رز.امت.کارلایل .چهره ی خانواده ام
  11. #11
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    فصل14
    بیانیه
    « ! تو که جدي نمیگی. تو عقلت رو کاملا از دست دادي » : فریاد زدم
    « هر چی دلت میخواد بهم بگو. اما مهمونی هنوز سر جاشه » : آلیس جواب داد
    طوري به ناباوري به او خیره شدم که هر لحظه امکان داشت چشمانم از جایشان بیرون بزنند و روي میز ناهار بیفتد.
    « اوه، سخت نگیر بلا. دلیلی نداره ما مهمونی نداشته باشیم. از اون گذشته، تمام دعوت نامه ها فرستاده شده »
    « ! ولی... آخه... تو...من ... دیوونه » : در حالی که آب دهانم به اطراف می پاچید گفتم
    لازم نیست کار خاصی بکنی. تو فقط باید تشریف بیاري و خودي » . بهم یادآوري کرد «. تو قبلا هدیه منو دادي »
    « نشون بدي
    « با اتفاقاتی که الان داره می افته، اصلاً وقت مناسبی براي مهمونی دادن نیست » . سعی کردم خودم رو آروم کنم
    « اتفاقی که الان داره می افته فارق التحصیلیه. و مهمونی دادنم هم تقریباً وقتشه »
    « ! آلیس »
    کارهایی هست که باید در کوتاه مدت سر و سامان داده بشه، و اینم وقت میگیره. » . آهی کشید و سعی کرد جدي باشد
    تا زمانی که ما اینجا منتظر نشستیم، حداقل میتونیم یه سري کارهاي باحال هم انجام بدیم. تو فقط داري از دبیرستان
    « فارق التحصیل میشی ، براي اولین بار ، اونوقت دیگه انسان نیستی، بلا. این فقط یه بار تو زندگیت اتفاق می افته
    در تمام این مدت، ادوارد، بدون هیچ دخالتی کنارمان نشسته بود و حالا نگاهی هشدار دهنده به آلیس انداخت. آلیس
    هم زبان درازیی به او کرد. حق با اون بود ، صداي آرامش هرگز از سطح کافه تریا فراتر نمی رفت. هیچ کس معناي
    واقعی سخنان اش را درك نمیکرد.
    « ؟ این یه سري کارهایی که باید سر و سامان داده بشه چیاست » : بحث را منحرف کردم

    جاسپر فکر میکنه ما به یه کم کمک احتیاج داریم. خانواده تانیا تنها انتخاب ما » : ادوارد با صدایی پایین پاسخ داد
    نیستند. کارلایل داره سعی میکنه چند تا خانواده قدیمی رو پیدا کنه. جاسپر هم رفته دنبال پیتر و شارلوت. احتمالاً سراغ
    « ماریا هم بره ، اما اصلاً دلش نمیخواد با خون آشام هاي جنوبی کاري داشته باشه
    آلیس به وضوح لرزید.
    « احتمالاً درخواست کمک از اونا باید خیلی سخت باشه. هیچکس از ایتالیا مهمون نمی خواد » : ادوارد ادامه داد
    « ؟ اما این دوستان ، اونا که احتمالا گیاه خوار نیستن »
    ناگهان چهره اي سخت به خود گرفت . « نه » ادوارد جواب داد
    « ؟ اینجا؟ تو فورکس »
    اونا دوستان ما هستند. همه چی درست میشه. نگران نباش. تازه، جاسپر قراره برامون کلاس » : آلیس جواب داد
    « آموزش نابود کردن تازه متولد ها رو بزاره
    با شنیدن این جمله، ادوارد لبخندي زد و چشمان اش روشن تر شد. ناگهان معده ام پیچی خورد، انگار پر شده بود از
    تکه هاي یخ تیز.
    تحمل اش را نداشتم ، تصور اینکه شاید یک نفر دیگر بر « ؟ کی شما ها راه می افتین » : با صدایی اندوهگین پرسیدم
    نمیگشت. اگر امت بر نمیگشت چه؟ آنقدر بی باك و دل گنده بود که هرگز احتیاط نمیکرد. یا اگر ازمه بود؟ آنقدر
    مهربان و مادرانه بود که هرگز نمی توانستم او را در حال مبارزه تصور کنم. یا آلیس؟ آنقدر ریز نقش و شکننده. یا.... اما
    نتوانستم به اسم اش فکر کنم. امکان نداشت .
    « هفته دیگه. وقت زیادي نداریم » : ادوارد جواب داد
    تکه هاي تیز یخ با حالتی ناخوشایند در معده ام چرخی زد. ناگهان احساس تهوع کردم.
    « انگار حالت خوب نیست، بلا » : آلیس پیشنهاد کرد
    « همه چی رو براه میشه بلا. بهم اعتماد کن » . ادوارد دست اش را دورم حلقه کرد و مرا به سمت خودش کشید
    حتماً ، با خودم گفتم بهش اعتماد میکردم. اون قرار نبود پشت کسی پنهان بشه و نگاه کنه که قراره چه اتفاقاتی بیفته.
    و آن وقت چیزي به ذهنم خطور کرد. شاید لازم نبود عقب نشست. یک هفته زمان کافیی بود.
    « تو کمک میخواي » : به آرامی گفتم
    آلیس با دیدن تغییر لحن صداي من دوباره به بحث جلب شد. « . آره »

    « من میتونم کمک کنم » . وقتی جوابش را میدادم فقط به آلیس نگاه میکردم. صدایم کمی بلند تر از زمزمه کردن بود
    بدن ادوارد ناگهان سفت شد. دست اش دور من محکم شد. با صدایی شبیه هیسسس نفسی راحت کشید.
    « اما تو نمیتونی کمک زیادي بکنی » : اما فقط آلیس با صدایی آرام پاسخ داد
    هشت نفر بهتر از هفتاس. براي » . می توانستم ناامیدي را در صدایم احساس کنم « ؟ واسه چی » : غرغر کنان گفتم
    « آماده شدنم وقت هست
    یادته جاسپر چطور راجع » . آلیس با ملایمت ادامه داد « ما وقت زیادي براي آموزش تو و آماده کردنت نداریم، بلا »
    به تازه متولد ها توضیح داد؟ تو جنگیدنت خوب نیست. تو نمیتونی غریزه ات رو کنترل کنی، و این باعث میشه تبدیل
    دستان اش را جلوي « . به یه هدف آسون واسه دشمن بشی. و تازه ادوارد هم براي محافظت از تو صدمه میبینه
    سینه اش به هم قفل کرد و با حالتی از خود راضی از نظریه اش به من خیره شد .
    و من حتم داشتم که حق با اوست. در حالی که هیجان ناگهانی ام فروکش میکرد، در صندلی ام فرو رفتم. بر خلاف
    من، ادوارد آرام گرفت.
    « نه به این خاطر که تو میترسی » : در گوشم به آرامی زمزمه کرد
    از اینکه آخرین لحظه آمدنشون رو کنسل » . و چهره اش ناگهان متفکر شد. و بعد چهره اش دوباره آرام شد « . اوه »
    « ... میکنن متنفرم. لیست مهمان هامون به شصت و پنج نفر تغییر کرد
    چشمانم دوباره از حدقه بیرون زد. من دوستان زیادي نداشتم. یعنی من اینهمه آدم میشناختم؟ « ! شصت و پنج »
    « ؟ کی قراره نیاد » : ادوارد در حالی که مرا نادیده میگرفت، با تعجب پرسید
    « . رِنه »
    نفسم در سینه حبس شد. « ؟ چی »
    اون میخواست تو رو واسه فارق التحصیلیت سورپرایز کنه. اما مشکلی پیش اومده. وقتی برسی خونه پیغام اش به »
    « دستت میرسه
    براي یک دقیقه، اجازه دادم تا از حس راحتی خیالم لذت ببرم. هر اتفاقی که براي مادرم افتاده بود، بینهایت متشکر
    بودم. اگر او حالا به فورکس میآمد ؛ نمی خواستم بهش فکر کنم . ممکن بود سرم منفجر شود.

    وقتی به خانه رسیدم، پیغام از دستگاه پیغام گیر پخش میشد. من با آرامش به صداي مادرم گوش دادم که توضیح میداد
    حادثه اي در زمین بیس بال براي فیل پیش آمده بود ، وقتی داشته دور زمین میدویده، با زننده توپ برخورد کرده و
    استخوان ران اش شکسته بود. او کاملاً به رِنه نیاز داشت، و هیچ راهی نبود تا او را ترك کرد. مادرم تا زمانی که قطع
    میکرد، داشت عذر خواهی میکرد .
    « خوب، این اولیش » : آهی کشیدم
    « ؟ اولین چی » : ادوارد پرسید
    « یکی از کسایی که لازم نیست نگران باشم که ممکنه تو این هفته کشته بشه »
    چشمان اش را چرخاند.
    « این مسئله خیلی جدیه » . با لحنی تند گفتم « ؟ چرا تو و آلیس همه چی رو مسخره گرفتین »
    « اطمینان » : لبخندي زد
    گوشی را برداشتم و شماره رِنه را گرفتم. می دانستم صحبتمان به درازا خواهد کشید، و کمکی « عالیه » . نق نقی کردم
    هم نخواهد کرد.
    فقط گوش میدادم، و هر بار که مکثی میکرد تایید میکردم. او نمی توانست روي کمک به فیل تمرکز کند. روي جمله
    حالش بهتر میشه تاکیید کردم. و بعد قول دادم که دوباره تماس بگیرم و جزء به جزء اتفاقات جشن پایان دبیرستان
    فورکس را برایش گزارش کنم. و در نهایت، به بهانه درس خواندن اجازه رفتن گرفتم .
    تحمل ادوارد پایان ناپذیر بود. او در تمام مدت صحبت هاي ما بدون دخالتی ایستاده بود. فقط با موهایم بازي میکرد و
    هر وقت نگاه اش میکردم، لبخندي میزد. شاید در مقایسه با امور مهمی که در ذهن داشتم به نظر بیهوده میرسید، اما
    لبخند اش نفسم را میبرد. آنقدر زیبا بود که فکرم کار نمیکرد. نه به عذر خواهی رِنه، نه به بیماري فیل و نه به ارتشی از
    خون آشام ها. من فقط انسان بودم.
    به محض اینکه گوشی را گزاشتم، روي نوك پاهایم بلند شدم تا راحت تر بتوانم ببوسم اش. دست اش را دور کمرم
    قفل کرد و مرا به روي کابینت آشپزخانه بلند کرد و نشاند. دیگر نیازي براي بلند تر بودن نداشتم. راحت تر بود. دستانم
    را دور گردن اش گره کردم و بدنم را به سینه ي سردش فشار دادم.
    خیلی زود، مثل همیشه، خودش را عقب کشید.
    احساس کردم صورتم مثل پاتیل داغ شد. او هم به حالت چهره من که بعد از رها کردن خودش از دست و پایم، گرفته
    بودم خندید. بعد به کابینت تکیه داد و یک دست اش را دور شانه ام انداخت .

    میدونم فکر میکنی که من یه جورایی تو کنترل کردن خودم عالی عمل میکنم، ولی واقعاً سر کوبی نفس سرکش »
    « اینطور نیست
    « ! اي کاش » آهی کشیدم
    و او هم آهی کشید.
    من، کارلایل، ازمه و رزالی میریم شکار. فقط واسه چند ساعت ، نزدیک » . بحث را عوض کرد « ، فردا بعد از مدرسه »
    « می مونیم. آلیس، جاسپر و امت حتماً از پس محافظت تو بر میان
    فردا اولین روز امتحانات نهایی بود. و فقط نصف روز در مدرسه بودیم. من امتحان ریاضی و تاریخ داشتم ، « . اه ه ه »
    تنها دروس مهم و سخت در برنامه امتحانیم ، پس تقریباً نصف روز را بدون ادوارد بودم، و کاري هم جز نشستن و
    « از اینکه مثل بچه ها پرستار داشته باشم متنفرم » . نگران بودن نداشتم
    « این موقتیه » . قول داد
    « جاسپر حوصله اش سر میره، امت هم منو مسخره میکنه »
    « اونا قول دادن مواظب رفتارشون باشن »
    « حتماً » . نق نقی کردم
    میدونی ، خیلی وقته نرفتم لاپوش. » . و بعد به ذهنم رسید که من گزینه اي جز پرستاران جدیدم براي انتخاب دارم
    « آخرین بار زمان آتیش بازي بود
    به دقت به صورت اش خیره شده بودم تا حالات اش را زیر نظر بگیرم. چشمان اش اندکی تنگ شد.
    « اونجا واسه من امن تره » یادآوري کردم
    « احتمالاً حق با توست » . براي چند دقیقه به این ایده فکر کرد
    صورتش آرام بود، فقط کمی بیش از حد معمولی بود. نزدیک بود بپرسم اگر میخواي همینجا میمونم، اما بعد به یاد
    و به رنگ چشم اش نگاه کردم. اما « ؟ الان تشنه نیستی » . مسخره شدن توسط امت افتادم و حرف را عوض کردم
    عنبیه اش هنوز طلایی بود.
    و باعث شگفتیم شد. من منتظر پاسخ بودم. « زیاد نه » با بی میلی جواب داد
    هنوز هم بی میل به حرف زدن بود. « ما باید براي بالا رفتن سطح توانایی مون باید قوي تر بشیم » : توضیح داد
    « احتمالا دوباره وسط راه شکار کنیم. میدونی چیزي جز حیوانات »

    « ؟ این شما رو رو قوي تر میکنه »
    او صورتم را به دنبال چیزي جستجو کرد. اما چیزي جز کنجکاوي پیدا نکرد.
    بله. خون انسان ما رو قوي تر میکنه. البته به شکل سطحی. جاسپر به حقه زدن هم فکر کرده ، البته » : بالاخره گفت
    « به نظرش اشتباه میاد. فعلاً عملی نکرده . اونم پیشنهاد نمیکنه. اون میدونه کارلایل چی فکر میکنه
    « ؟ این کمکی هم میکنه » : به آرامی پرسیدم
    « دیگه مهم نیست. ما که نمی تونیم چیزي که هستیم رو تغییر بدیم »
    دلیل قدرت نوزادها هم همینه. تازه متولد ها معده اي پر از خون انسان دارند ، خون » : او دوباره بحث را عوض کرد
    خودشان. که به تغییرات واکنش نشان میده. این بدنشون رو قدرتمند تر میکنه. بدنشون به آرومی ازش استفاده میکنه،
    « همونطوري که جاسپر گفت، بعد از یک سال، قدرتشون تموم میشه
    « ؟ من چقدر قدرتمند خواهم بود »
    « قدرتمند تر از من » : شانه اي بالا انداخت
    « ؟ قدرتمند تر از امت »
    « بله. یه لطفی کن و اونو به یه مبارزه مچ اندازي دعوت کن. تجربه ي خوبی براش میشه » . پوزخندي زد
    خنده اي کردم. به نظر احمقانه میرسید.
    بعد آهی کشیدم، و از بالاي کاپینت پایین جهیدم. باید درس میخواندم. خیلی سخت. خوشبختانه من ادوارد را به عنوان
    استاد در کنارم داشتم . چرا که او همه چیز را میدانست. فهمیدم بزرگترین مشکلم تمرکز کردن روي تست ها ست. اگر
    حواسم نبود، ممکن بود تاریخ نبردهاي خون آشام ها در جنوب را به اشتباه در امتحان تاریخ ذکر کنم .
    براي چند دقیقه، مشغول زنگ زدن به جیکوب شدم. ادوارد هم مثل زمانی که با رِنه صحبت میکردم، آرام ایستاد و
    دوباره با موهایم بازي میکرد.
    گرچه لنگ ظهر بود، اما جیکوب با شنیدن صداي زنگ من از خواب پریده بود و بد خلق بود. اما وقتی پرسیدم که آیا
    میتوانم روز بعد به دیدن اش بروم یا نه، شاداب شد. مدرسه کوئیلید ها به خاطر شروع تابستان تعطیل شده بود. بنابراین
    به من گفت هر چه سریع تر به نزدش بروم. من هم از انتخاب این گزینه خوشحال بودم. لااقل پیش جیکوب اندکی
    احترام و مقام داشتم .
    گرچه اندکی از این احترام زمانی که ادوارد مرا مثل کودکان به توجه به مرز آنها جلب کرده بود، کم شده بود.

    « ؟ فکر میکنی امتحاناتت چطور پیش میره » : در راه، ادوارد از من پرسید
    « تاریخ باید آسون باشه. اما یکم به خاطر ریاضی نگران هستم. احتمالاً می افتم. تقریباً مطمئنم »
    میدونم که از پس اش بر میاي. اما، اگر نگران هستی، میتونم به آقاي وارنر رشوه بدم تا بهت نمره قبولی بالا » . خندید
    « بده
    « ام م م ، ولی نه ممنون »
    دوباره خندید، اما ناگهان سکوت کرد و آخرین فرعی را چرخید و با ماشین قرمز رنگی که منتظر بود روبرو شد. در اثر
    تمرکز اخم کرده بود، و بعد، ماشین را پارك کرد، و آهی کشید .
    « ؟ چی شده » : در حالی که در را باز می کردم پرسیدم
    سري تکان داد. وقتی به سمت ماشین مهمان میرفتیم اخم کرده بود. قبلاً این حالت صورتش را دیده بودم. « هیچی »
    « ؟ تو که به فکراي جیکوب گوش نمیدي » : با اتهام پرسیدم
    « نمیشه به افکار کسی که داره اونارو بلند فریاد میزنه، گوش نداد »
    « ؟ حالا چی فریاد میکنه » براي یک لحظه با خودم فکر کردم. زمزمه کردم « اوه »
    « من کاملاً مطمئنم که به زودي خودش همه چی رو میگه » : ادوارد با صدایی نگران گفت
    باید روي این مطلب بیشتر پافشاري میکردم، اما جیکوب دست اش را روي بوق کوبید. دو بوق کوتاه و عجولانه.
    « این بی ادبیه » : ادوارد غرید
    و قبل از اینکه جیکوب دوباره کاري کند که ادوارد این چنین دندان هایش را بر هم « جیکوبه دیگه » : زمزمه کردم
    بفشارد، به سمت ماشین اش دویدم.
    از دور، قبل از اینکه سوار ماشین جیک شوم، براي ادوارد دست تکان دادم. به نظر میرسید واقعا به خاطر بوق ها عصبی
    شده بود ، یا هر چه که جیکوب به آن فکر میکرد. اما چشمان ضعیف من همواره خطا میدید .
    دلم می خواست ادوارد جلو بیاید. می خواستم هر دو کنار ماشین بایستند و مثل دو دوست با هم دست بدهند ، ادوارد و
    جیکوب باشند، نه خون آشام و گرگینه. انگار دوباره آن دو آهن ربا را در دستم نگه داشته بودم و سعی میکردم آنها را به
    هم بچسبانم. سعی میکردم کاري کنم که طبیعت بر عکس خودش عمل کند...
    آهی کشیدم، و سوار ماشین جیکوب شدم .

    صداي جیکوب شادمان و در عین حال سنگین بود. نگاهی به صورت اش انداختم و بعد سرم را به سمت « هی بلا »
    جاده روبرو دوختم. فقط کمی تند تر از من رانندگی میکرد. و کند تر از ادوارد. به سمت لاپوش رانندگی کرد .
    جیکوب فرق کرده بود، شاید حتی مریض بود. پلک هاش افتاده بود و صورتش خشک بود. موهاي سیاه اش به صورت
    نامرتب ژولیده شده بود.
    « ؟ حالت خوبه جیک »
    چرا امروز » : وقتی خمیازه اش تمام شد پرسید « خسته ام » : قبل از اینکه حرف اش را با دهن دره یی قطع کند گفت
    « ؟ رو انتخاب کردي
    بعد هم میتونیم بریم موتور » . به نظر نمیرسید راضی شده باشد « . فعلاً بریم تو خونتون » . چند لحظه به او خیره شدم
    « سواري
    دوباره خمیازه کشید . « آره، حتماً »
    خانه جیکوب خالی بود. و این عجیب بود. فکر میکردم بیل همیشه می بایست آنجا حضور داشته باشد .
    بابات کجاست؟ " »
    « خونه کلیرواتر هاس. بعد از مرگ هري، همش میره اونجا. طفلکی همسرش خیلی تنها شده »
    جیکوب روي مبل گنده و قدیمی افتاد و خودش را جمع و جور کرد تا من هم جا شوم.
    « آره، حق با توست. طفلی سو »
    « آره ، اون یکم مشکل داره ، با بچه هاش »
    « ... حتماً براي سث و لی از دست دادن پدرشون خیلی سخت بوده
    موافقت کرد و در افکارش غرق شد. بعد کنترل تلویزیون را از کنارش برداشت و بدون هیچ تصمیم یا فکري « آهان »
    آن را روي کانالی روشن کرد. دوباره خمیازه اي کشید.
    « تو چت شده جیکوب؟ عین زامبی ها شدي »
    دستان درازش را به آرامی کش داد، و من « من دیشب همش دو ساعت خوابیدم. شب قبلش هم فقط چهار ساعت »
    توانستم صداي قرچ قرچ مفاصل اش را به وضوح بشنوم. او دست اش را طوري پشت مبل انداخت که درست پشت من
    « دارم از خستگی میمیرم » . قرار بگیرد، و بعد سرش را به سمت دیوار کج کرد
    « ؟ آخه واسه چی نخوابیدي » : پرسیدم

    سام خیلی سختگیر شده. به دوستاي خون آشامت اعتماد نداره. من دو هفته اس دارم دو شیفت » . شکلکی در آورد
    « نگهبانی میدم و هیچ کس هم سراغم نیومده. ولی مگه قبول میکنه؟ منم الان خودم به اختیار خودم شدم
    « دو شیفت؟ فقط واسه مراقبت از من؟ این اشتباه جیک! تو باید بخوابی. من حالم خوبه »
    هی، راستی نفهمیدي کی اومده بود تو اتاقت؟ چیز جدیدي » . چشمان اش بیشتر مراقب شده بود « چیزي نیست »
    « ؟ نفهمیدي
    « نه هنوز نفهمیدم اون ملاقاتی کی بوده » . سئوال دوم را نشنیده گرفتم
    « پس من دوباره اون اطراف گشت میزنم » . چشمانش را بست
    « ... جیک » . ناله کنان به او نگاه کردم
    « هی این تنها کاریه که میتونم بکنم ، من در بندگی شما حاضرم. یادته؟ من تمام عمر در بند تو ام »
    « ! من برده نمیخوام »
    « ؟ تو چی میخواي بلا » . چشمان اش را بسته نگه داشت
    « من دوستم جیکوب رو میخوام ، و نمیخوام نیمه جون باشه و خودش رو نابود کنه »
    « ؟ اینجوري نگاه کن ، من فقط امیدوارم خون آشامی رو شکار کنم که اجازه دارم بکشمش. باشه » : حرفم را قطع کرد
    جوابی ندادم. به من نگاه کرد تا واکنش ام را ببیند.
    « شوخی کردم، بلا »
    به تلویزیون چشم دوختم.
    صدایش و صورتش با « . خوب، برنامه خاصی نداري؟ هفته دیگه فارق التحصیل میشی. واي. این خیلی اتفاق بزرگیه »
    هم صاف شد. قبلاً خشک هم شده بود. دوباره چشمانش را بست. و این بار نه براي رفع خستگی، بلکه با ناامیدي.
    متوجه شدم تحصیلات براي او موضوع دلچسبی نیست. حالا توجه ام مخدوش شده بود.
    امیدوار بودم صدایم اطمینان بخش باشد و از پرسیدن سئوال هاي دیگر « . برنامه ي خاصی ندارم » : با احتیاط گفتم
    جلوگیري کند. اما مشخص بود او به طور کل نمی خواست وارد هیچ بحثی شود. اما مطمئن بودم او با شنیدن حرف
    صداي ناراحت کننده اي « خوب، من باید به یه مهمونی فارق التحصیلی برم. مهمونی خودم » . هاي من قانع نشده بود
    « آلیس عاشق مهمونیه. تمام شهر رو واسه اون شب دعوت کرده. خیلی وحشتناکه » . در آوردم

    من دعوت نشدم. خیلی بهم » . وقتی حرف میزدم، چشمانش را باز کرده بود. و لبخند تلخی بر صورتش نشسته بود
    « برخورد
    « خودت رو دعوت شده فرض کن. ناسلامتی مهمونیه منه. پس هر کی دلم بخواد رو دعوت میکنم »
    دوباره چشمانش بر هم آمد . « ممنون » : با کنایه گفت
    اینجوري بیشتر خوش میگذره. منظورم اینه که، به من » . سعی کردم امیدواري در صدایم نباشد « کاش تو هم بیاي »
    « خوش میگذره
    صدایش خاموش شد . « باشه، باشه. این خیلی عاقلانه اس »
    چند لحظه بعد، دوباره خمیازه کشید.
    جیکوب بیچاره. صورت رویاگونه اش را بررسی کردم و آنچه دیدم را پسندیدم. وقتی خواب بود، خشونت و دردندگی
    ناپدید شده بود و ناگهان پسري مهربان و بی آزار که هنوز وارد مزخرفات گرگینه ها نشده بود، آنجا حضور داشت. بچه
    سال تر به نظر می رسید. مثل جیکوب خودم.
    به آرامی طوري که بیدار نشود از روي مبل جا به جا شدم و کنترل تلویزیون را برداشتم و کانال ها را عوض کردم، اما
    چیز جالبی پیدا نکردم. روي شبکه اشپزي متوقف شدم، به این امید که غذاي تازه اي براي چارلی بیچاره یاد بگیرم.
    جیکوب با صداي بلندي خرخر میکرد. تلویزیون را خاموش کردم.
    به طرز راحتی آرام بودم، حتی خواب آلود بودم. خانه جیک جاي امنی بود. امن تر از خانه خودم، شاید چون هیچکس
    اینجا سراغم نمی آمد. روي مبل ولو شدم، شاید من هم چرتی میزدم. اما با وجود خرناس هاي جیکوب امکان خوابیدن
    نبود. پس به جاي خوابیدن، به ذهنم اجازه دادم به پرواز در آید.
    امتحانات داشت تمام میشد و چیزي نمانده بود. ریاضی، را پشت سر گذاشته بودم، خوب یا بد تمام شده بود. دوره
    دبیرستانم هم تمام شده بود وهیچ احساسی نداشتم. تا چند هفته بعد زندگی انسانیم هم به پایان میرسید.
    استفاده خواهد کرد. دیگر « نه به خاطر اینکه تو میترسی » در عجب بودم که تا چه زمانی ادوارد از این جمله ي
    نمی بایست پافشاري میکردم.
    اگر درست فکر میکردم، از کارلایل میخواستم قبل از تمام شدن سال تحصیلی مرا تبدیل به خون آشام کند. فورکس
    کم کم داشت از نظر خطرناك بودن به منطقه ي جنگی تبدیل میشد. نه، فورکس خود میدان جنگ بود. تازه این
    بهانه ي خوبی براي فرار از شرکت در مهمانی فارق التحصیلی بود. با تصور این روش براي تبدیل شدن به خودم
    خندیدم. احمقانه بود ، هنوز داشتم نق میزدم.

    اما حق با ادوارد بود ، من هنوز آماده نبودم.
    اما نمی خواستم عمل گرا باشم. می خواستم ادوارد مرا بگزد. این میلی عقلانی نبود . مطمئن بودم بعد از دو ثانیه
    گذشتن از زمانی که یک نفر مرا بگزد، سم در رگ هایم جاري خواهد شد . دیگر مهم نبود چه کسی اینکار را انجام
    میداد. پس فرق چندانی نمیکرد.
    تشریح اش سخت بود، حتی براي خودم. چرا او باید تصمیم میگرفت که من چه وقتی تبدیل شوم. اگر به تصمیم او بود
    هرگز اتفاق نمی افتاد. بچگانه بود، اما تقریبا مطمئن بودم لب هاي او بهترین چیزي بود که تجربه کرده بودم و دیگر
    هیچ. باعث خجالت بود، نباید بلند میگفتم، دلم می خواست سم او تمام رگ هایم را پر کند. اینگونه من کاملاً به او
    متعلق میشدم.
    اما مطمئن بودم که او مثل چسب به قول و قراره ازدواجمان چسبیده بود. او همواره منتظر به تاخیر افتادن تبدیل شدن
    من بود و حالا این فرصت دست داده بود. تصور کردم که باید به پدر و مادرم میگفتم که این تابستان خیال ازدواج دارم.
    به آنجلا، بن و مایک. نمی توانستم. آخر چگونه باید مطرح میکردم. راحت تر بود اگر به آنها میگفتم قرار است خون
    آشام شوم. مطمئن بودم که باید ریزترین جزییات را براي مادرم بگویم. احتمالاً مرا تشویق به ازدواج میکرد. چهره
    وحشت زده اش را تصور کردم.
    بعد، براي چند ثانیه، خودم و ادوارد را در لباس هایی از دنیایی دیگر تصور کردم. دنیایی که هیچکس از دیدن حلقه
    ازدواج در انگشتم تعجب نکند. جایی ساده، جایی که عشق روشی معمولی باشد. جایی که یک بعلاوه یک بشود دو...
    جیکوب خرناسی کشید و به پهلو چرخید. دست اش را از پشت مبل برداشت و روي من انداخت .
    باور نکردنی بود. سنگین بود. و خیلی داغ. بدن اش انگار تفت داده شده بود.
    سعی کردم بدون اینکه بیدارش کنم دست اش را از روي خودم بر دارم. اما باید تقلا میکردم، و بعد وقتی دست اش را
    بلند کردم، او چشمان اش را باز کرد. از جا بلند شد، و با تعجب به اطراف اش نگاه کرد .
    « ؟ چیه؟ چی شده » : با سر در گمی پرسید
    « منم جیک. ببخشید بیدارت کردم »
    « ؟ بلا » . چرخی زد و به من نگاه کرد. ناگهان متعجب شد
    « ! ساعت خواب »
    « ؟ آه. لعنت. خوابم برد؟ ببخشید! چند وقته خوابیدم »
    « یه مدتی هست. حسابش از دستم در رفته »

    « واي. منو ببخش. جدي میگم » . دوباره روي مبل کنار من نشست
    « ناراحت نباش. خوشحالم که خوابیدي » . موهایش را نوازش کردم، سعی کردم آرامش کنم
    این روزا خیلی بدرد نخور شدم. تعجبی نداره بیلی همش بیرونه. من خیلی » خمیازه اي کشید و خودش را کش داد
    « کسل کننده هستم
    « تو خوبی »
    « آه، بیا بریم بیرون. قبل از اینکه دوباره بیهوش بشم باید یکم راه برم »
    به جیبم دست زدم و متوجه شدم خالی است. « جیک. دوباره بخواب. من خوبم. به ادوارد زنگ میزنم بیاد دنبالم »
    « لعنت. فکر کنم باید گوشی تو رو قرض بگیرم. فکر کنم تو ماشین اش جاش گذاشتم »
    نه! بمون. خیلی وقته اینجا نبودي. باورم نمیشه این همه وقتو هدر » . جیکوب مخالفت کرد و دستم را گرفت « نه »
    « دادم
    در حالی که حرف میزد مرا از روي مبل بلند کرد. وقتی از زیر تاق در رد میشدیم سرش را خم کرد. هوا خیلی سرد تر
    شده بود. احتمالاً طوفان در راه بود. انگار فوریه شده بود، آن هم وسط ماه می.
    هواي سرد خواب را از سر جیکوب پرانده بود. او جلوي خانه عقب و جلو میرفت و مرا هم دنبال خودش میکشید.
    « من یه احمق ام » : به خودش گفت
    « ؟ چی شده مگه جیک؟ واسه خوابیدنت میگی »
    « میخواستم باهات حرف بزنم. باورم نمیشه »
    « خوب حالا باهام حرف بزن »
    جیکوب براي چند ثانیه به چشمانم خیره شد و بعد خیلی سریع به بالاي درختان چشم دوخت. به نظر میرسید سرخ شده
    بود. گر چه با توجه به پوست تیره اش نمیشد درست تشخیص داد .
    ناگهان به یاد حرف ادوارد وقتی که مرا میرساند افتادم. که جیکوب هر آنچه به آن فکر میکرد را به زودي میگفت. لبم
    را گزیدم.
    یکم » . خندید. انگار به خودش میخندید « می خواستم اینو یه جور دیگه انجام بدم » . جیکوب ادامه داد « نگاه کن »
    من دیگه کارم » . و بعد به ابرها خیره شد. هوا داشت تاریک تر میشد « ... راحت تر... میخواستم یکم بگزره، ولی
    « تمومه

    ؟ داري راجع به چی حرف میزنی »
    نفس عمیقی کشید:خواستم یه چیزي بهت بگم. و خودت هم میدونیش . اما فکر کنم باید بلند بگمش. جوري که
    شک و شبه اي به جا نمونه
    سر جایم ثابت ایستادم و او هم متوقف شد. دستم را از دست اش بیرون کشیدم و دست به سینه ایستادم. ناگهان متوجه
    شدم اصلا مایل نیستم حرفش را بشنوم.
    ابرو هاي جیکوب پایین رفت و چشمان سیاه اش را در تاریکی فرو برد. دو جفت نقطه ي سیاه به من چشم دوخته بود.
    جیکوب با صدایی محکم و مطمئنی گفت :
    من عاشقتم بلا. دوست دارم. و ازت میخوام منو به جاي اون انتخاب کنی. میدونم احساست این نیست. ولی میخوام »
    « این حقیقت رو بدونی که گزینه دیگه اي هم واسه انتخاب داري. نمیخوام اشتباه کنی و جلوي راه ما بایستی
    فصل15
    شرط بندي
    براي دقایقی طولانی بدون هیچ سخنی به او خیره شدم. نمی توانستم حتی به یک چیزفکر کنم که به او بگویم.
    همینطور که به چهره ي بیجواب و متحیر من نگاه می کرد ، جدیت از چهره اش رفت .
    « . باشه ، همش همین » : با نیشخندي گفت
    حالم طوري بود ، انگار که چیز بزرگی در گلویم گیر کرده باشد. سعی کردم ایرادات را روشن کنم. « ...... جیک »
    « . من نمی تونم ...... منظورم اینه که من نمی ....... باید برم »
    رویم را برگرداندم که بروم ، اما او چنگ انداخت و شانه هاي مرا گرفت و بدور خودم چرخاند تا رو به او قرار گیرم .
    نه ! صبر کن. اینو می دونم بلا ، اما ، ببین ، اینو به من جواب بده ، باشه ؟ می خواي من برم و دیگه هرگز منو »
    « نبینی؟ صادقانه بگو
    تمرکز کردن روي سئوالش سخت بود ، بنابراین جواب دادن یک دقیقه وقت گرفت. عاقبت پذیرفتم.
    « نه اینو نمی خوام »
    « !؟ می بینی » دوباره نیشخندي زد
    « اما من تو رو اونطوري که تو منو می خواي ، نمی خوام » : اعتراض کردم

    « ؟ پس ، دقیقاً به من بگو منو واسه ي چی می خواي »
    « ، وقتی تو نیستی دلم برات تنگ میشه. وقتی تو خوشحالی » ، به دقت فکر کردم
    منم خوشحال میشم. اما من همینو هم می تونم درباره ي چارلی بگم ، جیکوب. تو فامیل » ، به دقت توصیف کردم
    « . منی. دوستت دارم ، اما عاشقت نیستم
    « اما منو کنارت می خواي » با صورتی آرام و بدون چین ، سرش را به عقب و جلو تکان داد
    آهی کشیدم ، غیر ممکن بود او مایوس شود . « بله »
    « پس من منتظر می مونم »
    « دلت گوشمالی می خواد » : غرغر کردم
    او روي گونه راستم را با نوك انگشتانش لمس کرد . دستش را پس زدم . « آرررره »
    « ؟ حداقل ، فکر می کنی بتونی یه ذره رفتارت رو بهتر کنی » : خشمگینانه پرسیدم
    نه ، من نمی تونم . بلا ، تو تصمیم بگیر. تو می تونی منو همینطوري که هستم داشته باشی ، که شامل رفتار بدم »
    « هم میشه ، یا اصلاً از دستم بدي
    « ؟ همین » با نا امیدي به او زل زدم
    « ؟ بنابراین هستی یا نه »
    این باعث شد خود را کمی بالا بکشم ، بی اختیار قدمی به عقب برداشتم. او حق داشت. اگر منظور و همچنین نظري
    نداشتم ، پس به او می گفتم که نمی خواستم با او دوست باشم و می رفتم دنبال کارم. وقتی او را می رنجانید ، نگه
    داشتنش به عنوان یک دوست کار غلطی بود. نمی دانستم آنجا چکار می کردم، اما به یکباره مطمئن شدم که کار
    درستی نبود.
    « تو حق داري » : پچ پچ کنان گفتم

    می بخشمت. فقط سعی کن اونقدرا دیوونه ام نکنی. چون بلاخره تصمیم گرفتم تسلیم نشم. واقعاً چیز غیر » خندید
    « قابل مقاومتی درباره ي انگیزه ي شکست خورده وجود داره
    جیکوب ، من دوستش دارم . اون » به چشمان تیره اش خیره شدم ، سعی می کردم مجبورش کنم مرا جدي بگیرد
    « همه ي زندگیمه
    نه همونی که » وقتی خواستم اعتراض کنم ، دست راستش را بالا آورد « تو منو هم دوست داري » او یادآوري کرد
    گفتی ، می دونم. اما اون همه ي زندگیت نیست. نه دیگه. شاید یه بار بود، اما رفت. و حالا می خواد تا با دستاورد
    « انتخابش کنار بیاد ..... من
    « تو غیر ممکنی » سرم را به نشانه ي مخالفت تکان دادم
    ناگهان جدي شد. چانه ي مرا چنان محکم در دستش گرفت که نمی توانستم نگاهم را از نگاه خیره و مصممش بردارم.
    تا زمانیکه قلبت از حرکت وایسه ، بلا ، من اینجا خواهم بود ، آماده ي جنگ. یادت نره که تو حق انتخاب » : گفت
    « داري
    من حق انتخاب نمی خوام. و قلبم هم داره » . سعی می کردم چانه ام را از چنگش بیرون بکشم و با موفقیت آزاد کنم
    « کار می کنه ، جیکوب. تقریباً دیگه دیره
    « همه اش دلیل جنگیدنه ، حالا جنگ سخت تره و من از پسش بر میام » چشمانش را تنگ کرد و پچ پچ کرد
    هنوز چانه ي مرا داشت ، انگشتانش محکمتر می شد تا اینکه دردم آمد ، و در چشمانش تصمیم بدشگونی دیدم.
    آمدم اعتراض کنم ، اما خیلی دیر شده بود. « ن »
    درحالیکه اعتراضم را خفه می کرد لبهایش را روي لبهایم فشرد. مرا بوسید ، با عصبانیت ، با خشونت تمام ، دست
    دیگرش محکم پشت گردنم چنگ انداخته بود و فرار را غیر ممکن می ساخت .
    با تمام قدرتم به سینه اش مشت زدم ، اما انگار حتی متوجه نشد. با وجود عصبانیت دهانش مهربان و ملایم بود، لبهاي
    داغش به روشی نا آشنا لبهایم را در بر گرفت.

    براي به عقب هل دادنش ، به صورتش چنگ می انداختم ، باز نمی توانستم . انگار اینبار متوجه شد ، هرچند این
    خشمگینترش کرد. لبهایش به زور لبهایم را باز کرد ، و توانستم نفس آتشینش را در دهانم حس کنم .
    کاري از روي غریزه انجام دادم ، دستانم را رها کردم تا کنارم بیفتند، و خاموش شدم. چشمانم را باز کردم و مبارزه
    نکردم ، احساس هم نکردم ، بلکه فقط صبر کردم تا متوقف شود.
    این کار جواب داد. انگار عصبانیتش تبخیر شد و خود را عقب کشید تا به من نگاه کند. دوباره لبهایش را به نرمی به
    لبهایم چسباند ، یکبار ، دو بار و سومین بار. تظاهر کردم که مجسمه هستم و منتظر شدم.
    سرانجام صورتم را رها کرد و صورتش را کنار کشید .
    « ؟ حالا بردي » : با لحن بی احساسی پرسیدم
    چشمانش را بست و شروع کرد به لبخند زدن. « بله » آهی کشید
    بازویم را عقب کشیدم و گذاشتم به جلو هجوم آورد و با تمام قدرتی که می توانستم بدنم را بدان مجبور کنم ، مشتی
    به دهانش کوبیدم.
    صداي خرد شدن چیزي بگوش رسید .
    دیوانه وار جیغ می کشیدم و بالا و پایین می پریدم و جان می کندم در حالیکه دستم را محکم « آآآآآآآآي ! آآآآآآآآآي »
    روي سینه ام گرفته بودم. شکسته بود ، می تونستم احساسش کنم .
    جیکوب شوکه شده به من زل زد. « ؟ تو خوبی »
    « ! نه ! لعنتی ! تو دستمو شکستی »
    « بلا ، خودت دستتو شکستی. حالا رقاصی رو بس کن بذار یه نگاه بهش بندازم »
    « ! به من دست نزن ! می خوام برم خونه ، همین الان »
    حتی فکش رو هم به هم نسایید . چه احساساتی ! « ماشینمو می آرم » : با خونسردي گفت

    رو نهادم به سمت جاده. فقط چند مایل تا مرز « نه ، ممنون . ترجیح می دم پیاده برم » : خس خس کنان گفتم
    لاپوش فاصله داشتم. به محض اینکه ازش حسابی دور می شدم ، آلیس می توانست مراببیند.او کسی را براي بردن
    من می فرستاد .
    به طرز باور نکردنی ، براي انداختن دستش دور کمرم عصبی بودم. « فقط بذار تا خونه برسونمت » جیکوب اصرار کرد
    با تکان شدیدي زود خودم را از دستش خلاص کردم.
    باشه ! برسون ! نمی تونم صبر کنم ببینم ادوارد چکارت می کنه !امیدوارم گردنت رو بشکنه ، سگ » غرشی کردم
    « ! زوزه گوي نفرت انگیز احمق
    جیکوب چشمانش را تابی داد و مرا تا سمت مسافر ماشینش همراهی کرد و کمک کرد سوارشوم. وقتی سمت راننده
    سوار شد ، داشت سوت میزد.
    « ؟ اصلا آسیبی بهت زدم » : عصبانی و دلخور پرسیدم
    شوخی می کنی؟ اگه داد و فریاد راه ننداخته بودي اصلاً نمی فهمیدم که بهم مشت زدي.ممکنه از سنگ ساخته »
    « نشده باشم ، اما اونقدرا هم نرم نیستم
    « ازت متنفرم ، جیکوب بلک »
    « خوبه که نفرت یه احساس شهوانیه »
    « یه شهوتی نشونت بدم ، قتل نهایت شهوت جنایت » : زیر لب گفتم
    اون » . با سرزندگی کامل و طوري که انگار می خواست دوباره سوت زدن رو شروع کند « اووووه ، بسه دیگه » : گفت
    « باید بهتر از بوسیدن یه صخره بوده باشه
    « حتی یه ذره هم نزدیک نبود » : به سردي گفتم
    « می تونستی فقط همون رو گفته باشی » لبهایش را بهم فشار داد
    « اما نتونستم »

    تو فقط عصبانی هستی. من هیچ تجربه اي از این » . براي یک ثانیه انگار بهش برخورد ، ولی به روي خودش نیاورد
    « جور چیزا نداشتم ، اما فکر می کنم براي خودم خیلی شگفت انگیز بود
    « اوهو » غرولند کردم
    « تو امشب راجع بهش فکر می کنی. وقتی اون فکر می کنه تو خوابی ، تو داري درباره ي حق انتخابت فکر می کنی »
    « اگه امشب به تو فکر کنم بخاطر اینه که دچار کابوس شدم »
    سرعت ماشین را خیلی کم کرد تا برگردد و با چشمان تیره ي گشاد و مشتاقش به من زل بزند. با لحن نرم و مشتاقی
    بلا ، فقط فکر کن که چی می شد. دیگه مجبور نبودي هیچی رو بخاطر من تغییر بدي. می دونی اگه تو منو » : گفت
    انتخاب می کردي چارلی خوشحال می شد. من به خوبی اون خون آشامت می تونم ازت مراقبت کنم ، شاید هم بهتر.
    و من خوشحالت می کنم ، بلا . خیلی چیزا هست که بیشتر از اونچه که اون می تونه ، من می تونم بهت بدم. شرط
    « می بندم حتی نمی تونه تو رو اونطوري ببوسه ، چون بهت آسیب می زنه. بلا ، من هرگز هرگز بتو آسیبی نمی زنم
    دست آسیب دیده ام رو بالا گرفتم.
    « این تقصیر من نبود. خودت باید بهتر بدونی » آه کشید
    « جیکوب ، من نمی تونم بدون اون شاد باشم »
    تو هرگز سعی نکردي. وقتی اون رفت تو همه ي انرژیت رو صرف نگه داشتن اون کردي. اگه » . مخالفت کرد
    « میذاشتی از خاطرت بره می تونستی شاد بشی. تو می تونستی با من خوش باشی
    « من نمی خوام با هیچ کس جز اون خوش باشم » اصرار کردم
    تو هرگز قادر نیستی اونطوري که از من مطمئنی ، از اون مطمئن باشی. اون یه بار رفت ، می تونه دوباره اینکارو »
    « بکنه
    « نه ، نمی کنه » : از لاي دندانهایم گفتم

    درد آن خاطره مثل ضربه ي شلاق بدرونم رسوخ کرد. مجبورم کرد دلم بخواد دوباره بزنمش. با صداي سردي بیادش
    به روزهایی که از من پنهان شده بود ، فکر می کردم ، کلماتی که در جنگل « تو هم یه بار منو ترك کردي » آوردم
    کنارخانه اش به من گفت ....
    هرگز نکردم. اونا به من گفتن که نباید به تو بگم ، که اگه ما با هم بودیم این واسه توخطرناك » باحرارت اعتراض کرد
    بود. اما من هرگز ترکت نکردم ، هرگز. من هرشب دور خونه ات گشت می زدم . همین کاري که الان می کنم . فقط
    « واسه اینکه مطمئن بشم حالت خوبه
    نمی خواستم اجازه دهم مجبورم کند برایش متاسف شوم .
    « منو ببر خونه . دستم درد می کنه »
    آه کشید ، شروع کرد به رانندگی با سرعت معمولی ، جاده را نگاه می کرد .
    « بلا ، فقط درباره اش فکر کن »
    « نه » : لجوجانه گفتم
    « می کنی . امشب. و وقتی تو داري به من فکر می کنی منم دارم به تو فکر می کنم »
    « همونطوري که گفتم ، یه کابوس »
    « تو هم منو متقابلاً بوسیدي » نیشخندي به من زد
    هوا را بلعیدم ؛ بدون اینکه فکر کنم دوباره دستم را گلوله کردم که مشت کنم ، وقتی دست شکسته واکنش نشان داد
    به ناله افتادم.
    « ؟ خوبی » : پرسید
    « من نبوسیدم »
    « فکر کنم می تونم تفاوت رو بگم »

    معلومه که نمی تونی. اون بوسه ي متقابل نبود . من داشتم سعی می کردم تو رو مجبورت کنم ولم کنی ، توي »
    « خرف
    « نازك نارنجی. تقریباً می گفتم مافوق دفاعی بود » . خنده ي آهسته اي در گلویش کرد
    نفس عمیقی کشیدم. بحث کردن با او فایده اي نداشت ، او هرچه را که من می گفتم می پیچاند. روي دستم تمرکز
    کردم ، سعی کردم انگشتانم را باز کنم ، تا ببینم قسمتهاي شکسته کجاها بودند. درد تیزي در طول بند هاي انگشتانم
    پیچید. ناله کردم.
    واقعاً بخاطر دستت متاسفم. دفعه بعد که خواستی منو بزنی یه چوب بیسبال » : جیکوب با لحن تقریبا بی رویایی گفت
    « ؟ یا از یه بیل استفاده کن. باشه
    « فکر نکن اینو یادم میره » زمزمه کردم
    نفهمیدم کجا می رفتیم تا اینکه به جاده ي مسیر خانه رسیدیم.
    « ؟ چرا منو آوردي اینجا »
    « ؟ فکر کردم گفتی می خواستی بري خونه » نگاه خنگی به من انداخت
    « ؟ اوه. حدس می زنم نمی تونی منو ببري خونه ي ادوارد. درسته » با ناامیدي دندانهایم را به هم فشار دادم
    خون در پهناي صورتش دوید و می توانستم ببینم این حرفم از هرچیزي که گفته بودم بیشتر رویش اثر داشت.
    « این خونه ي توئه. بلا » : به سرعت گفت
    « ؟ درسته ، اما هیچ دکتري اینجا زندگی می کنه » : درحالیکه دستم را دوباره بالا گرفته بودم ، پرسیدم
    « من می برمت بیمارستان. یا چارلی می تونه » یک دقیقه در موردش فکر کرد « . اوه »
    « نمی خوام برم بیمارستان. خجالت آوره ، لازم نیست »
    فولکس رابیت اش راجلوي خانه رها کرد , با چهره ي نامطمئنی کمی تامل کرد. لندکروز چارلی سر راه بود.

    « جیکوب ، برو خونه » : آه کشیدم
    ناشیانه از ماشین به قصد خانه بیرون پریدم.
    موتور ماشین پشت سرم خاموش شد و کمتر از وقتی که با دلخوري فهمیدم جیکوب دوباره پشت سرم بود غافلگیر
    شدم.
    « ؟ می خواي چکار کنی » پرسید
    می خوام یه کم یخ بذارم روي دستم و بعدشم می خوام به ادوارد زنگ بزنم و بهش بگم بیاد و منو ببره پیش »
    « کارلایل شاید بتونه دستمو درست کنه. بعدشم اگه هنوز اینجا باشی می خوام برم و یه بیل گیر بیارم
    جواب نداد. در جلویی را باز کرد و برایم نگه داشت .
    در سکوت راه افتادیم و از اتاق ناهارخوري جایی که چارلی روي کاناپه لم داده بود گذشتیم.
    « سلام بچه ها. از دیدنت خوشحالم ،جیک » : در حالیکه داشت می نشست گفت
    « سلام چارلی » : جیک خیلی عادي و مکث کنان گفت
    من با احتیاط به آشپزخانه رفتم .
    « ؟ اون چشه » چارلی نگران شد
    « فکر می کنه دستشو شکسته » : شنیدم جیکوب به او گفت
    من رفتم سراغ فریزر و یک قالب حبه هاي یخ برداشتم .
    فکر کردم لحن چارلی کمتر شوخی و بیشتر نگران بود. « ؟ چطوري اینکارو کرده » : همینکه پدرم پرسید
    « منو زده » : جیکوب خندید
    چارلی هم خندید و من اخم کردم و قالب یخ را به لبه ي ظرفشویی کوبیدم. یخ ها داخل لگن پخش شد و من چنگ
    انداختم و با دست سالمم یک مشت پر برداشتم داخل حوله ي بشقاب خشک کنی روي پیشخوان آشپزخانه پیچیدم.

    « ؟ چرا زدت »
    « چون بوسیدمش » : جیکوب بی خجالت گفت
    « خوش به حالت ، بچه » : چارلی به او تبریک گفت
    دندانهایم را بهم فشار دادم و رفتم سراغ تلفن و شماره ي ادوارد را گرفتم.
    با اولین زنگ جواب داد. لحنش بیشتر آسوده خاطر بود .خوشحال شده بود. توانستم صداي موتور ولوو را در تلفن بشنوم
    « ؟ گوشی رو جا گذاشتی متاسفم ، جیکوب تو رو رسوند خونه » ؛ او قبلا توي ماشین بود . چه خوب
    « ؟ بله . لطفا می آي منو ببري » ناله کردم
    « ؟ تو راهم. چی شده » : فورا گفت
    « می خوام کارلایل دستمو ببینه. فکر کنم شکسته »
    سکوت اتاق جلویی را فرا گرفته بود. و من توي این فکر بودم کی جیکوب از جایش بلند شده بود . از تصور ناراحتی
    اش لبخند شوم موذیانه اي بر لب آوردم .
    « ؟ چی شده » : ادوارد با صدایی که داشت صاف می شد ، پرسید
    « جیکوب رو با مشت زدم »
    « آفرین ، هرچند متاسفم صدمه دیدي » : ادوارد غمگینانه گفت
    یکدفعه خنده ام گرفت چون لحن او به خشنودي لحن چارلی بود .
    « کاش یه چیزیش شده بود. اصلاً هیچ آسیبی بهش نرسوندم » با ناامیدي آه کشیدم
    « می تونم واست ترتیبشو بدم » پیشنهاد کرد
    « امیدوار بودم اینو بگی »

    « ؟ اون چکارکرده » : اکنون با احتیاط بیشتر پرسید « . این لحن همیشگی تو نیست » اندکی وقفه ایجاد شد
    « او منو بوسید » غرولند کردم
    همه ي چیزي که اونطرف خط شنیدم صداي افزایش سرعت موتور بود.
    « جیک ، شاید بهتر باشه بزنی به چاك » در اتاق جلویی ، چارلی دوباره شروع به صحبت کرد، پیشنهاد کرد
    « فکر کنم همینجا تلپ شم. اگه از نظر تو اشکال نداشته باشه »
    « مرده شورت ببره » چارلی زمزمه کرد
    « ؟ اون سگ هنوز اونجاست » : عاقبت دوباره ادوارد پرسید
    « بله »
    و خط قطع شد . « نزدیک چهارراه هستم » : با لحن گرفته اي گفت
    همینکه گوشی را گذاشتم در حالیکه لبخند می زدم ، صداي ماشینش را شنیدم که با سرعت در خیبان پایین می آمد.
    چنان براي توقف جلوي در ترمز کرد که جیغ بلند ترمزها به آسمان رفت. رفتم در را باز کنم.
    چارلی ناراحت بود. جیکوب پهلویش لمیده بود ، کاملاً راحت. « ؟ دستت چطوره » : وقتی از کنار چارلی رد شدم ، پرسید
    « داره ورم می کنه » بسته ي یخ را برداشتم تا نشانش دهم
    « شاید بهتر باشه با آدماي اندازه ي خودت طرف بشی » چارلی پیشنهاد کرد
    رفتم تا در را باز کنم . ادوارد منتظر بود. « شاید » موافقت کردم
    « بذار ببینم » : زمزمه کرد
    با ملایمت دستم را معاینه کرد ، بقدري با دقت که اصلاً دردي ایجاد نکرد. دستانش تقریبا به سردي یخ بود و احساس
    خوبی روي پوستم القا می کرد.

    فکر می کنم درباره ي شکستگی حق داري. بهت افتخار می کنم. حتماً قدرت زیادي پشت این ضربه گذاشته » : گفت
    « بودي
    « تا اونجایی که قدرت داشتم ، اما ظاهرا کافی نبود » آهی کشیدم
    « من ترتیبشو میدم » او دستم را با لطافت بوسید. قول داد
    صدایش هنوز آرام و صاف بود. « جیکوب » سپس صدا زد
    « الان ، الان » چارلی اخطار کرد
    شنیدم چارلی خود را از کاناپه بلند کرد. جیکوب اول به هال رسید و خیلی آرامتر بود ، اما چارلی خیلی عقبتر از او نبود.
    چهره ي جیکوب هوشیار و مشتاق بود.
    هیچ دعوایی نمی خوام ، می فهمی؟ می تونم برم نشانم رو بزنم » چارلی وقتی صحبت کرد فقط به ادوارد نگاه کرد
    « اگه لازمه تا حرفمو رسمی تر کنه
    « لازم نمی شه » : ادوارد با لحن مهار شده اي گفت
    « بابا ، چرا منو دستگیر نمی کنی؟ اونی که داره مشت میزنه منم » پیشنهاد کردم
    « ؟ جیک ، می خواي هزینه هاتو کم کنی » چارلی یک ابرو بالا انداخت
    جیکوب اصلاح ناپذیر نیشخندي زد " نه ، هر روز این مسیر رو میرم "
    ادوارد دهانش را کج کرد و صورتش را برگرداند.
    « بابا ، یه جایی تو اتاقت یه چوب بیسبال نداري؟ می خوام براي یک دقیقه ازت قرض بگیرم »
    « بلا ، کافیه » چارلی از روي بی طرفی به من نگاه کرد
    او دستش را دور من انداخت و « بیا بریم کارلایل یه نگاه به دستت بندازه قبل از اینکه تو سلول زندان انداخته بشی »
    مرا بطرف در کشاند .

    « باشه » : درحالیکه به او تکیه دادم گفتم
    حالا که ادوارد با من بود ،دیگر خیلی عصبانی نبودم. احساس راحتی کردم و دیگر دستم آنقدرها اذیتم نمی کرد. داشتیم
    در پیاده رو پایین می رفتیم که شنیدم پشت سرم چارلی بانگرانی پچ پچ می کرد
    « ؟ چکار داري می کنی؟ دیوونه شدي »
    « ؟ چکار داري می کنی؟ دیوونه شدي »
    « یه دقیقه به من مهلت بده. نگران نباش ، چیزي نمیشه » جیکوب جواب داد
    نگاهی به عقب انداختم و جیکوب داشت مارا دنبال می کرد , نزدیک در رو در روي چهره ي شگفت زده و ناراحت
    چارلی ایستاد .
    ادوارد در ابتدا او را نادیده گرفت و مرا به سمت ماشین هدایت کرد. کمکم کرد سوار شوم و در را به هم کوبید و رو به
    جیکوب در پیاده رو چرخید.
    من از پنجره با حالتی عصبی به بیرون خم شدم.
    چارلی از داخل خانه پیدا بود که داشت از پرده هاي اتاق ناهارخوري دزدکی نگاه می کرد .
    طرز ایستادن جیکوب عادي بود، دست به سینه بود اما عضلات فکش منقبض بود.
    لحن ادوارد به حدي ملایم و صلح جویانه بود که کلماتش « . نمی خوام الان تو رو بکشم ، چون بلا ناراحت میشه »
    بیشتر از اینکه ترسناك باشد بیگانه بود.
    « هم م م م » غرغر کردم
    ادوارد اندکی چرخید تا لبخند سریعی به من بزند. هنوز صورتش آرام بود . درحالیکه انگشتانش صورتم را نوازش
    « صبح این ناراحتت می کرد » : می کرد گفت

    و اگه هرگونه آسیبی بهش وارد کنی ، اهمیت نمی دم مقصیر کی بوده ؛ اهمیت » سپس رو به جیکوب برگشت
    نمی دم آیا خودش سکندري بخوره یا شهاب از آسمون بیفته رو سرش، اگه تو تار مویی کمتر از شرایط کاملی که من
    « ؟ اونو به تو سپردم برام برش گردونی ، باید با سه تا پا فرار کنی. می فهمی که ، دورگه
    جیکوب چشمانش را تاب داد .
    « ؟ کی داره برمی گرده » زمزمه کردم
    قول « . اگه یه بار دیگه اونو ببوسی ، فکت رو واسش خورد می کنم » ، ادوارد انگار حرف مرا نشنیده باشد ادامه داد
    داد. صدایش هنوز ملایم و مخملی و کشنده بود .
    « ؟ اگه اونم منو بخواد چی » جیکوب متکبرانه گردنش را صاف کرد
    « ! هاه » خرنا س کشیدم
    اگه این چیزیه که اون می خواد پس منم مخالفت » : ادوارد شانه هایش را بالا انداخت ، بدون هیچ مشکلی گفت
    نمی کنم. ممکنه مجبور شی صبر کنی تا خودش اینو بگه ، تا اینکه به تفسیر زبانِ بدنت اعتماد کنی ، ولیکن این
    « چهره ي واقعی توئه
    جیکوب نیشش را باز کرد.
    « به همین خیال باش » : غرولند کنان گفتم
    « بله ، هست » ادوارد زمزمه کرد
    خب ، اگه دیگه کارت با کنکاش مغز من تموم شده چرا نمیري به » : جیکوب با سایه ي ضخیمی از خشم گفت
    « ؟ دستش برسی
    یه چیزه دیگه ، منم بخاطر بلا می جنگم. باید خودت اینو بدونی. من هیچی رو واگذار » : ادوارد به آهستگی گفت
    « نمی کنم و ، دوبرابر سخت تر از اون که تو می تونی براي بلا می جنگم
    « خوبه ، کتک زدن بی عرضه ها هیچ سرگرم کننده نیست » جیکوب غرشی کرد

    صداي آهسته ي ادوارد ناگهان خبیث و تاریک شد ، دیگر به خونسردي قبل نبود . « . بلا مال منه »
    « من نگفتم که عادلانه می جنگم »
    « منم نگفتم »
    « بهترین شانس »
    « بله ، شاید هم بهترین مرد برنده بشه » جیکوب سرش را به نشانه ي تایید تکان داد
    « انگار که راسته ، توله سگ »
    جیکوب شجاعانه دهن کجی کرد و صورتش را خونسرد کرد و به یک طرف خم شد تا از آن طرف ادوارد به من لبخند
    بزند. با ترشرویی به او خیره شدم.
    « امیدوارم به زودي دستت بهتر بشه. واقعاً متاسفم که صدمه دیدي »
    به نحو بچگانه اي رویم را از او برگرداندم.
    زمانیکه ادوارد ماشین را دور زد تا سوار صندلی راننده شود من دیگر سرم را بالا نکردم و بنابراین نفهمیدم آیا جیکوب
    داخل خانه برگشت یا آنجا ایستادن و نگاه کردن به مرا ادامه داد .
    « ؟ چه احساسی داري » همینکه دور شدیم ادوارد پرسید
    « خشم »
    « منظورم دستت بود » از خنده شانه هایش به لرزه افتاد
    « بدتر شده ام » شانه بالا انداختم
    « درسته » اخم کرد و موافقت کرد
    ادوارد خانه را دور زد به گاراژ رفت. امت و روزالی آنجا بودند، پاهاي محشر رزالی ، حتی غلاف شده در شلوارجین هم ،
    قابل تشخیص بود که از زیر جیپ عظیم امت بیرون زده بودند.

    امت کنار اونشسته بود و یک دستش زیر جیپ کنار رزالی بود ، یک دقیقه طول کشید تا تشخیص دادم امت داشت به
    عنوان جک ماشین کار می کرد .
    همینکه ادوارد با دقت در خروج از ماشین به من کمک کرد ، امت با کنجکاوي نگاه کرد. نگاهش به پایین کشیده شد
    جایی که من دستم را محکم روي سینه ام گذاشته بودم.
    « ؟ بلا ، باز خوردي زمین » نیشش باز شد
    « نه، امت . مشت زدم تو صورت یه گرگینه » با خشم به او خیره شدم
    امت مژه زد ، بعد از قهقهه بلندي منفجر شد.
    همینطور که من و ادوارد از کنار آنها گذشتیم ، رزالی از زیر ماشین به حرف آمد .
    « جاسپر داره شرط رو می بره » : با لحن از خودراضی گفت
    یکدفعه خنده ي امت متوقف شد و با نگاه خریدار مرا برانداز کرد .
    « ؟ چه شرطی » : مکث کردم ، مصرانه پرسیدم
    داشت به امت خیره نگاه می کرد. سرش ذره اي به اشاره تکانی « بذار تو رو ببرم پیش کارلایل » ادوارد اصرار کرد
    خورد.
    « ؟ چه شرطی » به طرفش چرخیدم و اصرار کردم
    « ممنون رزالی » درحالیکه دست انداخت دور کمرم و مرا به طرف خانه کشاند زمزمه کرد
    « ... ادوارد » غرلند کردم
    « بچگانه اس ، امت و جاسپر دوست دارن شرط بندي کنن » او شانه بالا انداخت
    اما بازوي او مثل آهن دورم بود. « امت بهم میگه » سعی کردم به عقب بچرخم
    « اونا شرط بستن چند دفعه تو در سال اول دچار اشتباه میشی » آه کشید

    اونا سر اینکه » . همینکه فهمیدم منظورش چه بود ، براي پنهان کردن وحشت ناگهانی ام شکلکی در آوردم « اوه »
    « ؟ من چند تا آدم می کشم شرط بستن
    « بله ، رزالی فکر می کنه تک تک خلق و خوي تو موارد دلخواه جاسپره » . با بی میلی موافقت کرد
    « جاسپر شرط هاي سنگین می بنده ». کمی احساس عصبانیت کردم
    اگه تو براي سازگاري اوقات سختی داشته باشی، این حال جاسپر رو بهتر می کنه. اون از ضعیف ترین حلقه بودن »
    « خسته شده
    مطمئن باش ، البته که اینطوریه. حدس می زنم اگه حال جاسپر رو بهتر می کنه ، بتونم یه چندتایی کشتار فوق »
    « ؟ العاده راه بندازم. چرا نه
    داشتم یاوه می گفتم ، صدایم خالی از هر لحنی بود. در سرم تیتر روزنامه ها را میدیدم ، لیست اسامی ....
    لازم نیست الان نگرانش باشی.در حقیقت اگه نخواي اون کار رو بکنی ، هرگز لازم نیست » . او مرا به خود فشار داد
    « نگرانش باشی
    ناله کردم و ادوارد فکر کرد درد دستم مرا اذیت کرد و سریعتر مرا به طرف خانه کشانید.
    دستم شکسته بود اما آسیب جدي وجود نداشت ، فقط یک پارگی در یکی از بندها. نمی خواستم گچ بگیرم اما کارلایل
    گفت اگه قول بدم دائماً از آتل استفاده کنم ، توي آتل محکم بسته بشه، خوب میشه. منم قول دادم.
    همینطور که کارلایل به دقت روي درست کردن آتل روي دستم مشغول شد ، ادوارد می توانست بگوید که من مشکلی
    نداشتم. اما چندین بار ابراز نگرانی کرد که من درد دارم ولیکن مطمئنش کردم که اینطور نبود.
    نه این که خیلی احتیاج داشتم یا اصلا جایی براي نگران بودن براي چیز دیگري هم داشتم!
    از زمانیکه جاسپر گذشته اش را توصیف کرده بود همه ي داستانهایش درباره ي بوجود آمدن خون آشامهاي اخیر تا
    عمق سرم نفوذ کرده بود. اکنون آن داستانها با خبر شرط بندي او و امت به طرز ناجوري با هم جور می شدند. تصادفاً

    ،من نگران آنچه که بخاطرش شرط بسته بودند شدم. وقتی شما همه چیز داشته باشید چه جایزه اي به شما انگیزه
    می دهد؟
    همیشه دانسته بودم که من متفاوت بودم. امیدوار بودم به آن قدرتمندي که ادوارد می گفت می شوم ، می شدم. قوي و
    سریع و بیشتر از همه ، زیبا. کسی که بتواند پهلوي ادوارد بایستد و احساس شود که جایش همانجاست.
    سعی کرده بودم خیلی به چیزهاي دیگري که می شدم ، فکر نکنم. وحشی ، تشنه ي خون. ممکن بود نتوانم خود را از
    کشتن مردم متوقف کنم. غریبه ها ، مردمی که هرگز آسیبی به من نرسانده اند.مردمی مثل ارقام فزاینده ي قربانیهاي
    سیاتل ، که فامیل ، دوست و آینده داشتند . مردمی که جان داشتند. و من می تونستم هیولایی باشم که آنرا از آنها
    می گرفت.
    اما در حقیقت ، من می توانستم از پس آن قسمت برآیم ،چون به ادوارد اعتماد داشتم ، به او ایمان مطلق داشتم ، که
    نمی گذارد هیچ کاري انجام دهم که پشیمان شوم. می دانستم که اگر از او می خواستم مرا به آنتراکتیکا براي شکار
    پنگوئن می برد. و من هرچه که براي یک شخص خوب بودن لازم بود انجام می دادم. یک خون آشام خوب. این فکر
    مرا می خنداند البته اگر این نگرانی جدید وجود نداشت .
    چون اگر واقعا من آنطور می شدم ، مثل آن تصویر کابوس شبانه از تازه متولد شده ها که جاسپر در ذهنم کشیده بود؛
    آیا ممکن بود دیگر خودم بشوم؟ و اگر همه ي چیزي که می خواستم کشتن آدمها می شد ، پس چه اتفاقی براي
    چیزهایی که الان خواسته ام می افتاد؟
    ادوارد خیلی روي من حساس بود که وقتی انسانم چیزي را از دست ندهم. معمولاً نوعی حماقت به نظرم می آمد.
    تجربه هاي انسانی زیادي نبود که من نگران ازدست دادنش باشم. در تمام مدتی که من به بودن با ادوارد رسیده ام ،
    چه چیز دیگري می توانستم درخواست کنم ؟
    وقتی او نگاهش به کارلایل که دست مرا درست می کرد بود ، من به صورتش خیره شدم. بیشتر ازاو هیچ چیز دراین
    دنیا وجود نداشت که من بخواهم.
    آیا می شد آن احساس ، تغییر کند؟ آیا تجربه ي انسانی اي وجود داشت که من دلم نخواهد تسلیم کنم؟
  12. #12
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    فصل16 آغاز دوران جدید « هیچی ندارم که بپوشم » براي خودم ناله و زاري راه انداختم هر چیزي که براي پوشیدن داشتم روي تخت پهن شده بود ، کشوها و گنجه هاي لباس همه خالی بودند. به قفسه هاي خالی خیره شدم به امید اینکه چیز مناسبی براي پوشیدن ظاهر شود. دامن خاکی رنگم روي صندلی گهواره اي در انتظار من افتاده بود تا چیزي کشف کنم که دقیقا به آن بخورد. چیزي که مرا زیبا و خانم تر نشان دهد. چیزي که مناسبت داشته باشد. داشتم دست خالی می رفتم . تقریبا وقت رفتن بود. و من هنوز باید بلوزهاي دلخواه قدیمی ام را می پوشیدم ، مگر اینکه می تونستم اینجا چیز بهتري پیدا کنم و تک تک اینها چیز آبرومندي براي این مناسبت به نظر نمی آمدند ، داشتم با این لباسها می رفتم که فارغ التحصیل بشوم. به کپه ي لباسها روي تختم اخم کردم . چیزي که مرا می سوزاند این بود که دقیقا می دانستم چه چیزي را می خواستم بپوشم ، که اي کاش بلوز قرمز دزدیده شده ام دردسترس بود . « خون آشام احمق ، دزد ، مردم آزار » غرولند کردم « ؟ چکار کردم مگه » : آلیس نالید او خیلی عادي به دیوار کنار پنجره ي باز تکیه کرده بود انگار که تمام وقت آنجا بوده . « تق تق تق » با نیشخندي اضافه کرد « ؟ واقعا اینقدر سخته منتظر من بشی در رو باز کنم » او یک جعبه ي پهن و سفید « فقط داشتم رد می شدم. فکر کردم شاید چیزي براي پوشیدن احتیاج داشته باشی » روي تختم پرتاب کرد . به بسته ي بزرگ افتاده روي محتویات به درد نخورِ کمد ، نظري انداختم و شکلکی در آوردم . « قبولش کن. من یه فرشته ي نجاتم هستم » : آلیس گفت « تو یه فرشته ي نجاتی. متشکرم » : زمزمه کردم خوبه که آدم یه کار درست براي تغییر انجام بده. نمی دونی » : او با فروتنی چاپلوسانه اي و با لحنی وحشتزده گفت چقدر این ... گم کردن چیزا ، اینطوري که من شدم ، عصبانی کننده است. احساس می کنم خیلی به درد نخورم. « خیلی ... معمولی ام « ؟ آخی. نمی تونم تصور کنم چقدر باید ترسناك باشه ؛ معمولی بودن » خب ، این حس بخاطر اینه که گم کردن دزد مردم آزار تو کم نبود. تازه حالا مجبورم چیزي را هم که در » : خندید « سیاتل نمی بینم ، کشف کنم وقتی کلماتش را با قرار دادن دو موقعیت در کنار هم در یک جمله بیان کرد ، درست بعد ازآن جرقه اي در ذهنم زده شد. چیز فرّاري که روزها ناراحتم کرده بود ، ارتباط مهمی که نتوانسته بودم کاملاً کنار هم قرار دهم ناگهان واضح شد. به آلیس خیره شدم ، چهره ام با هر حالتی که قبلا در آن بود، منجمد شده بود . وقتی دید من فورا حرکت نکردم آهی کشید و خودش سرپوش جعبه را به زور کند. « ؟ نمی خواي بازش کنی » : پرسید چیزي را بیرون کشید و آنرا بالا گرفت اما هرچه که بود من نمی توانستم روي آن تمرکز کنم . « قشنگه ، اینطور فکر نمی کنی؟ رنگ آبی گرفتم چون می دونم ادوارد دوست داره آبی بپوشی » من گوش نمی کردم. « عین همن » : پچ پچ کردم « چی؟؟! تو هیچی عین این نداري. واسه اینکه هاي هاي گریه کنی بهت بگم که تو فقط یه پیرهن داري » « نه آلیس ، لباس رو فراموش کن . گوش کن » « ؟ ازش خوشت نمی آد » : صورت آلیس از نا امیدي سرد شد آلیس ، گوش کن ، خودت نمی بینی؟ اینا یکی ان. اونی که وارد اتاقم شد و چیزامو دزدید و خون آشامهاي سیاتل. » « ! اونا با همن لباس از لاي انگشتانش لغزید و درون جعبه افتاد . « ؟ چرا همچین فکري می کنی » آلیس تمرکز کرد ، صدایش ناگهان تیز شده بود یادته ادوارد چی گفت؟ درباره ي کسی که خلاء هایی در بینایی تو ایجاد کرده تا تو رو از دیدن تازه متولدها دور نگه » داره؟ و تو قبلش چی گفتی درباره ي زمانی براي عالی و کامل شدن ، و گفتی چقدر دزد من براي اینکه ارتباطی ایجاد نکنه محتاط بوده ، انگار که می دونسته تو اونو می دیدي . من فکر می کنم تو درست گفتی آلیس ، فکر می کنم او می دونسته . همچنین فکر می کنم او خلاءها رو استفاده کرده. و چقدرعجیبه که دو نفر نه تنها اونقدر درباره تو و استعدادت بدونن که اون کارا رو بکنن ، بلکه دقیقا همزمان براي انجامش تصمیم بگیرن.دلیل دیگه اي نداره . این یه « نفره. همون یک نفر. کسی که ارتش رو بوجود آورده همونیه که بوي منو دزدیده آلیس عادت نداشت غافلگیر شود. خشکش زد ، و مدت طولانی آرام و بی حرکت ماند ؛همینطور که منتظر بودم حساب زمان از دستم در رفت. سرراست دو دقیقه هیچ حرکتی نکرد. سپس دوباره چشمانش بر من متمرکز شد. «.... تو حق داري. البته که درست می گی و وقتی که اینطوري موضوع رو کنار هم قرار بدي » : با لحنی تو خالی گفت ادوارد اشتباه کرده بود. این یه آزمایش تا ببینن آیا کلکشون می گیره یا نه. آیا او می تونست با » : پچ پچ کنان گفتم خیال راحت بیاد اینجا و بره . تا مدت زمانیکه او هیچ کاري مثل کشتن من نمی کرد خارج از محدوده ي بینایی تو می ماند. و او وسایل مرا براي اثبات پیدا کردن من نمی خواست. او بوي مرا دزدید ... تا که دیگران بتونن منو پیدا « کنن چشمانش از فرط بهت زدگی گشاد شده بود. من درست می گفتم و می توانستم ببینم که آلیس هم آنرا می دانست . « اوه ، نه » : لب جنباند انتظار داشتم احساساتم بیش از این ها تاثیر بگذارد. کسی ارتشی از خون آشام ها ایجاد کرده بود ، ارتشی که به طرز وحشت آوري دهها انسان را در سیاتل قتل عام کرده بود . براي رسیدن به هدف و نابود کردن من ، همینکه من این حقیقت را حلاجی کردم ، احساس آسودگی خاطر به من دست داد . براي اینکه سرانجام قسمت معمایی که احساس آزردگی از گم کردن چیز حیاتی در افکارم را ایجاد کرده بود, حل شد . اما قسمت بزرگتر کلاً چیز دیگري بود. « خب ، دیگه همه می تونن راحت باشن. اصلا کسی نمی خواد خانواده ي کالن رو نابود کنه » : نجوا کردم اگر فکر می کنی که چیزي تغییر کرده ، سخت در اشتباهی. اگر کسی یکی از ما رو بخواد ، اونا » : آلیس زیر لب گفت « ! مجبورن از روي جسد بقیه ما رد بشن تا دستشون به تو برسه « ممنونم آلیس اما حد اقل الان می دونیم اونا واقعاً دنبال چی هستن.این باید کمک کنه » خود را جمع و جور کرد و به سمت خروج از اتاقم براه افتاد . « شاید » زمزمه کرد بوم بوم ، مشتی به در اتاقم کوبیده شد. از جا پریدم. آلیس انگار متوجه نشد . چارلی از این همه وقت کشی من نفرت « . هنوز آماده نیستی؟ داره دیرمون میشه » چارلی با لحن زننده اي غرولند کرد داشت. از نظر او همه ي مردم داشتند مجبوري لباس می پوشیدند . « تقریبا . یه دقیقه وقت بده » : خرخرکنان گفتم « ؟ داري گریه می کنی » براي نیم ثانیه ساکت بود « نه . عصبی ام. برو » شنیدم از پله ها پایین رفت . « من باید برم » آلیس پچ پچ کرد « ؟ چرا » « ... ادوارد داره می آد . اگه اینو بشنوه » ادوارد وقتی اینو می شنید ، حسابی آشفته می شد. نمی توانستم موضوع را براي مدت « ! برو ، برو » : فورا گفتم طولانی از او پنهان نگه دارم ، اما شاید مراسم فارغ التحصیلی بهترین زمان براي واکنش او نبود. « اینو بپوش » آلیس در حالیکه از پنجره به بیرون می لغزید دستور داد آنچه که آلیس گفت انجام دادم ، با گیجی تمام آنرا پوشیدم . نقشه کشیده بودم کار ماهرانه تري روي موهایم انجام دهم ، اما دیگر وقت نبود ، بنابراین صاف روي شانه هایم ریختم و مثل روزهاي دیگر سنجاق سر زدم. اهمیتی نداشت. به خودم زحمت ندادم در آینه نگاه کنم بنابراین نمی دانستم بلوز آلیس و دامن با هم چطور به نظر می آیند. حتی اهمیت هم نداشت. رداي پولیستر زرد رنگ و زشت فارغ التحصیلی را روي دستم انداختم و با عجله از پله ها پایین رفتم. خوشگل شدي. » : چارلی در حالیکه براي فرو نشاندن احساساتش به خود فشار می آورد و صدایش خشن شده بودگفت « ؟ این جدیده « بله ، آلیس اینو بهم داده ، ممنون » در حالیکه سعی می کردم حواسم را جمع کنم لب جنباندم ادوارد درست چند دقیقه بعد از رفتن خواهرش وارد شد. وقت کافی براي آرام کردن حالت چهره ي در هم کشیده ام پیدا نکردم ، اما چون سوار لندکروز چارلی بودیم ، اصلا فرصت نکرد از من بپرسد چه شده بود . چارلی هفته ي پیش وقتی فهمیده بود من خیال داشتم با ماشین ادوارد به مراسم فارغ التحصیلی بروم حسابی سرسختی نشان داده بود . و من می توانستم دلیلش را بفهمم ، مطمئنا در روز فارغ التحصیلی والدین حق بیشتري براي آمدن دارند. با شعف تصدیق کرده بودم ، و ادوارد با رویی گشاده پیشنهاد کرده بود که همگی با هم برویم . از آنجایی که کارلایل و ازمه با این مساله مشکلی نداشتند ، چارلی نمی توانست با زور مخالفت کند ؛ او با روي نه چندان خوش موافقت کرد. و اکنون ادوارد در صندلی عقب ماشین پلیس پدر من سوار بود و این برایش سرگرم کننده بود . احتمالا به این علت که چهره ي پدرم متحیر بود و نیشخندي بر لب داشت که هر بار چارلی در آینه ي جلو نگاه دزدکی به ادوارد می انداخت ، پهن تر می شد. که تقریبا مطمئن بودم معنی آن این است که چارلی داشت چیزهایی را تصور می کرد که اگر آنها را بلند به زبان می آورد با من دچار مشکل می شد.در محوطه ي پارکینگ « ؟ حالت خوبه » مدرسه وقتی ادوارد در خارج شدن از صندلی جلو کمک می کرد نجوا کرد « عصبی ام » جوابی دادم که کوچکترین دروغی در آن نبود « خیلی خوشگلی » : گفت طوري نگاه کرد انگار می خواست چیز بیشتري بگوید اما چارلی با حرکت مشهودي که می خواست زیرکانه باشد خود را « ؟ هیجان زده اي » : بین ما جا داد و دستش را دور شانه ام انداخت. پرسید « نه واقعا » پذیرفتم بلا ، این چیز با ارزشیه. تو داري از دبیرستان فارغ التحصیل می شی. الان دیگه این دنیاي واقعی توئه. دانشگاه. » در آخر صحبتش اندکی صدایش خفه بود. « . وایسادن روي پاي خودت ، تو دیگه دختر کوچولوي من نیستی « بابا , لطفا اینهمه واسم عزا نگیر » نالیدم « ؟ کی عزا گرفته؟ حالا ، چرا تو هیجان زده نیستی » : خرناس کشید « نمی دونم بابا. حدس می زنم هنوز هیجانم بالا نزده یا یه همچین چیزي » « خوبه که آلیس مهمونی گرفته. تو به یه چیزي احتیاج داري جوش بیاري » « حتما. مهمونی دقیقا همون چیزیه که من بهش احتیاج دارم » چارلی به لحن من خندید و شانه هایم را تکان داد. ادوارد به ابرها نگاه می کرد ، سیمایش غرق تفکر بود. پدرم مجبور شد ما را دم در پشتی ترك کرده و سمت ورودي اصلی به سایر والدین بپیوندد. وقتی که خانم کوپ و آقاي وارنر معلم ریاضی سعی کردند همه را به ترتیب الفبا به صف کنند، غوغایی برپا بود. « جلو اون بالا ، آقاي کالن » آقاي وارنر به ادوارد پارس کرد « هی ، بلا » سرم را بالا گرفتم تا جسیکا استنلی را ببینم که از آخر صف با لبخند برایم دست تکان می داد. ادوارد سریع مرا بوسید و ها بایستد. آلیس آنجا نبود. می خواست چکار کند؟ صرف نظر کردن از فارغ « ك » آهی کشید و رفت تا در کنار بقیه التحصیلی ؟ چه زمان بندي ناجوري از شانس من. من باید براي سنجش مسائل تابعد از اتمام این مراسم منتظر می شدم . « بلا ، اینجا این پایین » : جسیکا دوباره صدا کرد من از کنار صف رفتم تا سر جاي خودم کنار جسیکا قرار گرفتم ، کمی کنجکاو بودم که چرا رفتار جسیکا یک دفعه اینقدر دوستانه شده. نزدیکتر که رسیدم دیدم آنجلا پنج نفر عقب تر با همین کنجکاوي جسیکا را نگاه می کرد. قبل از اینکه من به تیر رس صداي جسیکا برسم او داشت ور ور می کرد . چه جالب . منظورم اینه که انگار تازه به هم رسیدیم و حالا داریم با هم فارغ التحصیل » : احساساتش فوران کرد « می شیم. باورت میشه تموم شد؟ دلم می خواد جیغ بزنم « منم همینطور » : زمزمه کردم فقط خیلی شگفت انگیزه. اولین روزت رو اینجا یادت می آد؟ ما مثل اینکه فورا با هم دوست شدیم . از همون اولین » باري که همدیگه رو دیدیم. شگفت انگیزه . و حالا من میرم کالیفرنیا و تو میري آلاسکا و من دلم برات خیلی خیلی تنگ میشه. باید قول بدي که گاهی وقتا خبري از همدیگه بگیریم! خیلی خوشحالم که تو یه مهمونی داري. عالیه. « . ... چون واقعا یه مدتیه که ما با هم وقت نگذروندیم و حالا همه امون داریم از اینجا می ریم او همینطور وز وز کرد و وز وز کرد و من حتم داشتم که بازگشت ناگهانی دوستی مان بخاطر دلتنگی فارغ التحصیلی و قدردانی از دعوت به میهمانی بود که من هیچ کاري براي برگزاري آن نکرده بودم. همانطور که شانه هایم را درون ردا می انداختم تا جایی که می توانستم توجه کردم. و دریافتم خوشحالم که همه چیز می توانست بین من و جسیکا به خوبی پایان پذیرد . چون این یک پایان بود ، اهمیت نداشت که اریک دانشجوي ممتازي که خطابه را می خواند ، مجبور بود بگوید فارغ و مابقی آن مهملات مبتذل. شاید بیشتر براي من تا براي بقیه ، اما همه امون امروز چیزي را « شروع » التحصیلی یعنی پشت سر می گذاشتیم. مراسم خیلی سریع پیش رفت . حس کردم انگار دکمه ي فوروارد را فشار داده اند. آیا گمان می کردیم واقعا بدان سرعت گام برداریم؟ و سپس ، اریک با حالتی عصبی داشت سخنرانی می کرد ، کلمات و عبارات طوري کنار هم می گریختند که هیچ احساس دیگري ایجاد نمی کردند. مدیر گرین خواندن اسامی را شروع کرد ، یکی بعد از دیگري بدون مکث اضافی فیما بین ؛ ردیف جلو در سالن ورزش براي فهمیدن یورش می آوردند. خانم کوپ بیچاره از بس سعی کرد دیپلم صحیح را به مدیر بدهد تا به دانش آموز مربوطه بدهد انگشتانش ساییده شد . دیدم که آلیس ناگهان ظاهر شد و رقصان روي سن رفت تا دیپلمش را بگیرد ، یک نگاه حاکی از تمرکز عمیق روي صورتش بود. ادوارد به دنبالش رفت چهره اش گیج بود اما آشفته نبود. فقط آن دو نفر رداي زشت زرد را درآوردند و من هنوز به طرز لباس در آوردنشان نگاه می کردم. آنها بیرون از ازدحام ایستادند ، زیبایی و فریبندگی شان متعلق به دنیاي دیگري بود. تعجب کردم که چگونه تاکنون خراب تقلید رفتار انسانی شان شده بودم. یک جفت فرشته با بالهاي بی نقص در حالی آنجا ایستاده بودند که کمترین جلب توجه را می کردند . شنیدم آقاي گرین نام مرا صدا کرد و از صندلیم بلند شدم ، منتظر صف جلویی شدم که حرکت کنند. متوجه تشویق و هلهله اي در ته سالن شدم و اطراف را نگاه کردم تا جیکوب را ببینم که چارلی را پا به پایش می کشید و هر دوي آنها با لحن تشویق آمیزي فریاد می کشیدند . فقط توانستم سر بیلی را کنار آرنج چارلی تشخیص دهم. ترتیب نثار چیزي در مایه هاي لبخند به سویشان را دادم . آقاي گرین لیست اسامی را به پایان برد و دست به دست دادن دیپلم ها را با نیشخندي ابلهانه همانطور که از مقابلش « مبارکه دوشیزه استنلی » : عبور می کردیم ادامه داد. به جسیکا که مال خودش را گرفت گفت « مبارکه دوشیزه سوان » : به من در حالیکه دیپلم را در دست سالمم فشار می داد من من کنان گفت « ممنون » من من کردم و همین. با مدرك فارغ التحصیلی ام رفتم کنار جسیکا ایستادم. دور چشمان جس قرمز شده بود و لک روي صورتش را با آستین ردایش پاك کرد. یک ثانیه زمان برد تا بفهمم او داشت گریه می کرد . آقاي گرین چیزي گفت که نشنیدم و همه ي کسانی که اطرافم بودند فریاد کشیدند و جیغ زدند. کلاههاي زرد باریدند. من هم کلاهم را برداشتم اما دیر شده بود و فقط گذاشتم روي زمین بیفتد. « اوه ، بلا ، نمی تونم باور کنم. ما تمومش کردیم » : جس مافوق غرش مکالمات ور ور کرد « من نمی تونم باور کنم که همه اش تمومه » : زمزمه کردم « باید قول بدي ارتباطمون قطع نشه » او دستش را بدور گردنم انداخت خیلی خوشحالم که باهات آشنا » : متقابلا او را بغل گرفتم و در طفره رفتن از جواب احساس ناشیگري داشتم گفتم « شدم جسیکا . این دوسال خیلی خوب بود آهی کشید و آب بینی اش را بالا کشید. بعد دستانش را انداخت . در حالیکه از بالاي سرش دست تکان داد و روپوش اقوام شروع می کردند به جمع شدن دور ما و ما را محکم « ! لورن » زرد مچاله شده را به جلو هل می داد جیغ کشید تر به هم فشار می دادند. نگاهی به آنجلا و بن انداختم اما آنها توسط اقوامشان محاصره شده بودند. بعدا بهشان تبریک می گفتم. در جستجوي آلیس سرم را چرخاندم. صدایش مسحور کننده شده بود؛ « مبارکه » ادوارد درحالیکه دستش بدور کمرم گره می خورد در گوشم نجوا کرد براي رساندن من به این مرحله ي مهم و خاص زندگی هیچ عجله اي نکرده بود . « ام م م ، ممنون » « به نظر نمی آد هنوز حالت عصبی ات برطرف شده باشه » یادآوري کرد « هنوز نه کاملا » « چی براي نگرانی باقی مونده؟ مهمونی؟ اونقدرا وحشتناك نیست » « احتمالا درست میگی » « ؟ دنبال چی می گردي » « ؟ آلیس .... اون کجاست » . جستجویم کاملا آنطور که فکر کردم ، زیرکانه نبود « همینکه دیپلمش رو گرفت دوید بیرون » صدایش لحن جدیدي به خود گرفت. بالا را نگاه کردم تا سیماي گیجش را ببینم که همچنان به سمت در عقب سالن ورزش خیره بود ، و ناگهان تصمیمی گرفتم .... ، از آن نوع که واقعا باید دوبار درباره اش فکر می کردم ، اما نکردم. « ؟ نگران آلیسی » : پرسیدم نخواست جواب بدهد. « ... ام م م » « بگذریم ؛ داشت به چی فکر می کرد ؟ منظورم اینه که واسه دور نگه داشتن تو از موضوع » در واقع ، داشت سرود جنگ جمهوري امریکا را به » . چشمانش برقی به صورتم افکند و از روي سوءظن باریک شد « عربی ترجمه می کرد. وقتی تمومش کرد رفت سر علائم زبان کره اي « گمان کنم اون کار حسابی سرش رو مشغول می کرده » . با حالتی عصبی خندیدم « تو می دونی که چی رو داشت از من پنهان می کرد » مرا متهم کرد « مطمئن باش. من همونی ام که باعث این شده » لبخند ضعیفی زدم گیج و متحیر منتظر شد. به اطراف نگاهی انداختم. چارلی اکنون در مسیر رسیدن به جمعیت بود. آلیسِ باهوش ، او احتمالا سعی می کنه اینو تا بعد از مهمونی از تو پنهان نگه داره. اما از آنجایی که من مسبب » خراب شدن مهمونی هستم .... خب ، علی رغم آن ، آشفته نشو ، باشه ؟ همیشه دانستن تا حد ممکن ، بهتره . این یه « جورایی باید مفید باشه « ؟ داري از چی حرف می زنی » دیدم سر چارلی که داشت دنبال من می گشت از بالاي سر دیگران سرك می کشید. مرا یافت و دست تکان داد . « ؟ فقط خونسرد باش . خب » یکدفعه سرش را تکان داد ، لبخند عبوسی بر لب داشت . فکر می کنم تو درمورد اینکه از همه طرف داره بلا سرمون میاد » . در پچ پچی عجولانه دلایلم را برایش شرح دادم دراشتباهی. من فکر می کنم بیشتر داره از یک طرف سرمون میآد. ... و من واقعا دارم فکر می کنم داره به سر من میاد. اینا همه بهم ربط دارن ، باید اینطور باشه. فقط یک نفره که داره با بینایی آلیس قایم باشک بازي می کنه. غریبه ي توي اتاق من یه آزمایش بود تا ببینن کسی می تونه بدون دیده شدن توسط آلیس دور و برش بیاد. این یک نفره که افکارش رو تازه متولد ها رو تغییر میده و لباسهاي منو می دزده ، همه ي اینا باهم پیش میرن. بوي من براي اونها « بوده چهره اش به قدري سفید شد که به زحمت حرفم را به پایان بردم. اما کسی دنبال تو نمی آد ، نمی بینی؟ این خوبه ، ازمه و آلیس و کارلایل ، هیشکی نمی خواد به اونا صدمه » چشمانش از وحشت درشت و گشاد و گیج و ترسناك بود.او می توانست ببیند که من درست می گفتم درست «. بزنه « آروم باش » مثل آلیس که فهمید.دستم را روي گونه اش گذاشتم « ! بلا » چارلی در حالیکه گروههاي خانواده هاي سر راهش را کنار میزد فریاد کشید هنوز فریاد می کشید حتی با وجود اینکه درست دم گوشم بود. او دستانش را بدور من انداخت و « ! مبارکه ناز نازي » خیلی موذیانه در حالیکه مرا می گرفت ادوارد را به کنار هل داد . او هنوز کنترلش را بدست نیاورده بود. دستانش « ممنون » با ذهنی که مشغول حالت صورت ادوارد بود زمزمه کردم در نیمه راه به سمت من دراز شده بود ، انگار داشت چنگ می انداخت مرا بگیرد و فرار کند. فرار به نظر من چندان ایده ي وحشتناکی هم نباشد، فقط من اندکی بیشتر از او بر خودم تسلط داشتم . جیکوب و بیلی باید می رفتن ، دیدي » : چارلی یک قدم به عقب برداشت ، اما هنوز دستانش بر شانه من بود پرسید او پشتش به ادوارد بود ، احتمالا تلاشی بود براي محروم کردن او ، در آن لحظه این کار خوب بود. « ؟ اونا اینجا بودن دهان ادوارد باز مانده بود و چشمانش از ترس گشاد بود . « آره ، صدا شون هم شنیدم » در حالیکه سعی می کردم توجه کافی نشان دهم پدرم را مطمئن کردم « لطف کردن که اومدن » : چارلی گفت « ام م م م .... هم م م » خب ، گفتنش به ادوارد واقعا ایده ي بدي بوده. آلیس حق داشت که فکرش را شلوغ نگه داشت. باید صبر می کردم تا یک جایی تنها می شدیم ، شاید با بقیه ي خانواده. بدون وجود هر چیز شکستنی .... مثل پنجره ها ... ماشین ها ... ساختمان مدرسه . صورتش همه ي ترسهاي مرا و چیز دیگري را به من برگرداند. گرچه اکنون حالت صورتش ترس را از سر گذرانده بود ، وحشت خالص بود که ناگهان بر سیمایش نمایان شده بود. « بدین ترتیب می خواي کجا بریم شام بخوریم ؟ یه آسمون محدوده داري » : چارلی پرسید « من می تونم آشپزي کنم » « ؟ خل نشو بلا . می خواي بري رستوران کُلبه » : با لبخند مشتاقی پرسید من مخصوصاً از رستوران مورد علاقه ي چارلی خوشم نمی اومد ، اما در این وهله ، فرقش چه بود؟ در هر حال من مجبور بودم قادر باشم چیزي بخورم. « حتما ، کلبه ، عالیه » : گفتم چارلی لبخند پهن تري زد و آه کشید. سرش را نصفه نیمه به سوي ادوارد چرخاند بدون اینکه واقعا به او نگاه کند . « ؟ ادوارد ، تو هم می آي » به او خیره شدم با نگاهم التماس می کردم. ادوارد چهره در هم کشید درست قبل از اینکه چارلی رویش را برگرداند تا ببیند چرا جوابی نگرفته بود. « نه ، متشکرم » : ادوارد با صورتی سرد و سخت به خشکی گفت ادوارد همیشه مؤدب تر از این بود که چارلی « ؟ با خانواده ات برنامه اي داري » : چارلی با اخمی در صدایش پرسید استحقاقش را داشت ؛ خصومت ناگهانی اش چارلی را غافلگیر کرد . ادوارد ناگهان رو برگرداند و با احتیاط از میان جمعیت تحلیل رفته گذشت. او « . ... بله . اگر بنده رو عفو بفرمایید » فقط ذره اي سریعتر حرکت کرد ، عصبانی تر از اینکه بازي عالی تقلید از رفتار انسانی همیشگی اش را حفظ کند . « ؟ مگه من چی گفتم » : چارلی با احساس گناه پرسید « نگران اون نباش بابا. فکر نمی کنم بخاطر شما اینطوري شد » دوباره او را مطمئن کردم « ؟ شما دوتا باز دعوا کردین » « هیشکی دعوا نکرده. سرت به کار خودت باشه » « تو کار منی » « بریم یه چیزي بخوریم » چشمانم را تاب دادم رستوران کلبه شلوغ بود. به نظر من اونجا کهنه و قیمتهایش بیش از حد گران بود، اما تنها چیزي بود که در شهر شبیه رستوران بود، بنابراین براي مناسبتها محبوب مردم بود. من با ترشرویی به سر خشک شده ي افسرده ي گوزنی خیره شدم در حالیکه چارلی خوراکی از بهترین قسمت دنده را می خورد و با والدین تایلر کراولی در میز عقبی صحبت می کرد. سر و صدا زیاد بود ، همه فقط از مراسم فارغ التحصیلی آمده بودند و بیشترشان مثل چارلی با دور و بري ها یا از بالاي غرفه ها با هم گپ می زدند . من پشت به پنجره جلویی بودم و در مقابل هوس چرخیدن و دید زدن اطراف براي یافتن چشمهایی که بر من بود ، مقاومت کردم. می دانستم که قادر نمی شدم چیزي ببینم. فقط این را می دانستم که فرصتی پیش نمی آمد که او مرا بدون مراقب رها کند، حتی براي یک ثانیه. نه از این به بعد . شام طول کشید. چارلی درگیر بحثهاي اجتماعی بود و خیلی آهسته غذا خورد. من وقتی مطمئن می شدم حواسش جاي دیگري بود کبابم را تکه تکه در دستمال سفره جمع می کردم.همه اش به نظر مدت زمان زیادي طول کشید اما وقتی به ساعت نگاه کردم ( که اغلب بیشتر از حد نیاز بود ) عقربه ها چندان جلو نرفته بودند. بالاخره چارلی به خود آمد و انعامی روي میز گذاشت. من بلند شدم . « ؟ عجله داري » : از من پرسید « می خوام به آلیس کمک کنم کارا رو راه بندازه » ادعا کردم او از من رو برگرداند تا با بقیه خداحافظی کند. من بیرون رفتم تا منتظر لند کروز شوم. « باشه » در انتظار چارلی به در ماشین تکیه دادم تا خود را از این مهمانی تازه بیرون بکشد.تقریبا پارکینگ خیلی تاریک بود ، ابرها به حدي ضخیم بودند که نمی شد گفت خورشید غروب کرده بود یا نه. هوا سنگین بود انگار هواي باران بود. چیزي در سایه ها حرکت کرد . هوایی که از هول بلعیده بودم همینکه ادوارد از تاریکی بیرون آمد به آهی از سر آسودگی تبدیل شد . بدون هیچ کلامی او مرا به آغوش کشید و محکم فشار داد. یک دست سرد چانه ام را یافت و صورتم را بالا کشید تا لبهاي سفتش را به لبهایم فشار دهد. انقباضی را در فکش احساس کردم. به محض اینکه اجازه ي تنفس به من داد « ؟ چطوري » : پرسیدم « خوب نیستم. اما با خودم کنار اومدم. ببخش که اونجا دست و پام رو گم کردم » زمزمه کرد « تقصیر من بود. باید براي گفتنش به تو صبر می کردم » « ! نه. این چیزي بود که لازم بود بدونم. نمی تونم باور کنم که من اینو نفهمیدم » : مخالفت کرد « تو خیلی فکرت رو درگیر کردي » « ؟ و تو نکردي » « چارلی تو راهه » . ناگهان بدون اینکه اجازه پاسخ به من بدهد دوباره مرا بوسید . بعد از یک ثانیه خود را عقب کشید « بهش گفتم منو دم خونه ي شما بذاره » « تا اونجا دنبالتون می آم » اما او قبلا رفته بود. « واقعا لازم نیست » سعی کردم بگویم « ؟ بلا » چارلی در حالیکه چپ چپ به تاریکی نگاه می کرد ، از دم در رستوران صدا کرد « من این بیرونم » چارلی پرسه زنان به سمت ماشین حرکت کرد و زیر لب درباره ي کم طاقتی چیزهایی گفت . « خوب ، چه احساسی داري؟ روز بزرگی بود » : همینکه داشتیم در بزرگراه به سمت شمال می رفتیم از من پرسید « حس خوبی دارم » : دروغ گفتم « تو هیچ وقت اهل مهمونی نبودي » . این دفعه او متوجه نشد « نمی دونم از کجا این خصلت رو ارث بردم » زمزمه کردم خوب. تو واقعا خیلی نازشدي. کاش یه چیزي برات گرفته بودم. » چارلی خنده اي کرد که شانه هایش بلرزه افتاد « ببخشید « بابا ، خل بازي در نیار » « خُل بازي نیست. احساس می کنم هیچ کاري که لازمه براي تو نمی کنم » صحبت کردن درباره احساسات با « ... احمقانه است. تو شغل خارق العاده اي داري. بهترین پدر دنیا بودن رو. و » و من واقعا خوشحالم که اومدم با تو » چارلی راحت نبود اما بعد از صاف کردن گلویم پشتکار بیشتري نشان دادم زندگی کنم. این بهترین تصمیمی بود که تا حالا گرفتم. بنابراین نگران نباش ، تو فقط داري حالت بدبینی و افسردگی « بعد از فارغ التحصیلی رو تجربه می کنی « شاید , اما من مطمئنم ظرف چند روز سرخورده شدم. منظورم اینه که ، یه نگاه به دستت بنداز » خرناس کشید بدون فکر به پایین روي دستم زل زدم. دست چپم براحتی در آتل تیره رنگی که من ندرت راجع آن فکر می کردم ، قرار داشت . مشت شکسته ي من دیگر زیاد درد نمی کرد. « هرگز فکر نکردم لازم باشه که بهت یاد بدم چطور مشت بزنی. فکر کنم اشتباه کردم » « ؟ فکر می کردم طرف جیکوبی » مهم نیست که من طرف کی ام ، اگر کسی بدون اجازه ي تو تورو ببوسه تو باید بتونی احساست رو بروز بدي بدون » « ؟ اینکه به خودت آسیب بزنی. تو انگشتاتو داخل مشتت جمع نکردي، درسته نه ، بابا. این کارت یه نوع محبت با یه روش غریبه ، اما فکر نمی کنم آموزش کمکی می کرد. سر جیکوب واقعا » « محکمه « دفعه بعد بزن تو شکمش » : چارلی خندید « ؟ دفعه بعد » : با ناباوري پرسیدم « اووه. به اون بچه سخت نگیر. خیلی جوونه » « اون نفرت انگیزه » « ! اون هنوز دوستته » « می دونم بابا ، واقعا نمی دونم چه کاري در این مورد واقعا درسته » آه کشیدم آره. کار درست همیشه حقیقت مشهود نیست. گاهی وقتا چیزي که » چارلی به آهستگی سرش را عقب و جلو تکان داد « براي یک نفر درسته ، براي فرد دیگه غلط از آب در می آد. بنابراین ... شانسی از آب در می آد « ممنون » به خشکی زمزمه کردم « ... اگه تو این مهمونی خیلی وحشی بازي بشه » چارلی دوباره خندید و بعد اخم کرد . شروع کرد « نگران نباش بابا. کارلایل و ازمه می خوان اونجا باشن. مطمئنم تو هم می تونی بیاي اگه بخواي » چارلی به نشانه مخالفت شکلکی در آورد و از شیشه ي جلو به تاریکی شب چشم دوخت. چارلی درست به اندازه ي من از میهمانی لذت می برد. « پس جهت نما کجاست؟ اونا باید مسیر رانندگیشون رو روشن کنن ، غیر ممکنه تو تاریکی بشه راه رو پیدا کرد » لبهایم را بهم فشار دادم. « ! درست سر پیچ بعدي ، فکر کنم » میدونی ، راست میگی ، غیر ممکنه بشه پیداش کرد. آلیس گفت توي دعوتنامه نقشه گذاشته ، اما حتی اینطوري هم » به کلک خودم هوراي یواشکی کشیدم. . « ، ممکنه کسی گم بشه « شاید » : چارلی گفت « شاید هم نه » : به محض اینکه جاده به شرق پیچید گفت تاریکی سیاه مخملی در ادامه ي راه درست جاییکه جاده ي خانواده ي کالن باید می بود، قطع شده بود. کسی درختان دو سوي جاده را با چراغهاي چشمک زن تزیین کرده بود ، گم شدن غیر ممکن بود. « آلیس » : با اطمینان گفتم « واااااااااااي » : چارلی همینکه به مسیر ماشین رو پیچید گفت دو درخت در ورودي مسیر تنها درختهاي چراغانی شده نبودند. هر پنج ، شش متر یا بیشتر درخت چراغان شده ي درخشان دیگري ما را به سمت خانه ي بزرگ سفید هدایت می کرد.تمام مسیر ، همه ي سه مایل مسیرجاده. « ؟ آلیس هیچی رو نیمه کاره نمیذاره ، درسته » چارلی با وحشت من من کنان گفت « ؟ مطمئنی نمی خواي بیایی تو » « صد در صد. خوش بگذره بچه » « خیلی خیلی ممنون بابا » همینطور که بیرون رفتم و در را بستم داشت با خودش می خندید. نگاهش کردم هنوز نیشش باز بود که به دنده عقب رفت. با یک آه ، قدم رو از پله ها بالا رفتم تا بروم که مهمانی ام را تحمل کنم
    فصل17 اتحاد « ؟ بلا » صداي زیباي ادوارد از پشت سرم به گوش رسید. به سمت اش چرخیدم و خرامیدن او به سمت ایوان را به تماشا نشستم. موهایش در اثر دویدن اش موج میخورد. مرا در بین دستانش گرفت و مثل قبل در پارکینگ دوباره بوسید . بوسه اش مرا ترساند. حس اضطراب در او موج میزد. آنطور که لب هاي لرزان اش لب مرا در بر گرفت ، انگار دیگر وقتی باقی نمانده بود . نمیخواستم به این چیزها فکر کنم. نه اگر می خواستم در چند ساعت آینده انسان گونه رفتار کنم. خودم را کنار کشیدم. « بیا از شر این مهمونی لعنتی خلاص شیم » : طوري که به چشمان اش نگاه نمیکردم، با بد خلقی گفتم دستان اش را در دو طرف صورتم گذاشت ، و منتظر نگاه من شد . « اجازه نمیدم اتفاقی برات بیفته » « زیاد نگران خودم نیستم » . با دست سالم ام لب هایش را لمس کردم « ؟ آماده جشن هستی » . نفس عمیقی کشید و بعد لبخندي زد « باید حدس میزدم » به خودش گوشزد کرد غرولندي کردم. در حالی که دستش را با حالتی تدافعی دور کمرم حلقه کرده بود، در را برایم باز کرد. براي چند لحظه آنجا خشکم زده بود، اما بعد به آرامی سري تکان دادم . « باورنکردنیه » « آلیس همیشه آلیسه دیگه » : ادوارد یادآوري کرد قسمت اعظمی از خانه کالن ها تبدیل به کلوب شبانه شده بود . کلابی که در دنیاي واقعی به آن برنمیخورید. مدل برنامه هاي تلویزیونی . و به سمت برجی بزرگ از « ... به نظرت احتیاج دارم » . آلیس از کنار اسپیکري عظیم الجثه صدایمان کرد « ادوارد » « ؟ براشون یه چیز آشنا و آرامش بخش بزارم؟ یا... شعور موسیقی شون رو امتحان کنم » . سی دي رفت « آرامش بخش باشه. اینجوري معمولی تره » : ادوارد گفت آلیس با جدیت سري تکان داد، و سی دي هاي آموزشی را داخل جعبه اي ریخت. متوجه شدم لباسی دو بنده و پولک دوزي شده و شلواري با چرم قرمز پوشیده بود. پوست سفیدش در تضاد شدیدي با شلوار قرمز و نور بنفش اتاق خود نمایی میکرد. « احساس میکنم لباسم کمه » : گفتم « تو عالی شدي » ادوارد امیدوارم کرد « واقعا » آلیس اضافه کرد همه امیدواري را در صدایم شنیدند. آلیس شکلکی در آورد . « ؟ فکر میکنید اصلا کسی بیاد » . آهی کشیدم « ممنون » « همه میان. همه دلشون میخواد داخل خانه مرموز و خلوت کالن ها رو ببینن » : ادوارد جواب داد « شگفت آوره » ناله کردم کاري نبود تا در انجام آنها کمک کنم. شک داشتم . حتی وقتی که دیگر نیازي به خواب نداشتم و سرعت بخشی از من میشد. شک داشتم که بتوانم مثل آلیس کارها را ردیف کنم . ادوارد اجازه نمیداد لحظه اي از او دور شوم و مرا به دنبال خودش میکشید. حتی وقتی براي جاسپر و کارلایل در مورد بینش جدید من توضیح میداد. با وحشت به صحبت هایشان در مورد حمله به لشگر سیاتل گوش میدادم. به وضوح مشخص بود که جاسپر از تعداد نفراتمان راضی نیست. گرچه نتوانسته بودند با گروه هاي دیگري جز خانواده ي ناخوشایند تانیا ارتباط برقرار کنند. جاسپر نمی توانست به خوبی ادوارد نگرانی اش را پنهان کند . نمی توانستم عقب بایستم، صبر کنم و امیدوار باشم آنها به خانه بازگردند . نمیتوانستم . نمیشد . دیوانه میشدم . زنگ در به صدا در آمد. فضاي اتاق یکباره به شکل عادي درآمد. لبخندي بی نظیر، گرم و خالص جایگزین نگرانی صورت کارلایل شد. آلیس صداي موسیقی را بلند کرد ، و بعد رقص کنان رفت تا در را باز کند. دوستان حومه شهري من بودند، که ترسان و لرزان به آنجا رسیده بودند. جسیکا اولین نفر بود ، و مایک در کنارش. تایلر، کانر، آستین، لی، سامنتا ... و حتی لورن که با چشمانی که از فرط کنجکاوي گشاد شده بود، آخرین نفر وارد شد. همه آنها با ورود به فضاي خانه اي که بسیار شیک و زیبا شده بود ، کنجکاو و دست پاچه شده بودند. اتاق خالی نبود، همه کالن ها سر جاهایشان مستقر شده بودند و آماده بودند نقش انسان بودنشان را به خوبی ایفا کنند. امشب احساس می کردم من هم مشغول نقش بازي کردن هستم . رفتم تا به مایک و جس خوشامد بگویم، امیدوار بودم صدایم زیاد هیجان زده نباشد. قبل از اینکه به کس دیگري برسم، دوباره زنگ در زده شد. اجازه دادم آنجلا و بنْ وارد شوند. در را باز گذاشتم تا اریک و کیت که به پله هاي ورودي رسیده بودند هم داخل شوند . وقتی براي وحشت کردن نداشتم. باید با همه خوش و بش میکردم. باید روي شاد بودن تمرکز میکردم. مثل یک میزبان خوب . گرچه آلیس و ادوارد مهمانان را دعوت کرده بودند، اما انگار نقطه توجه دیگران براي عرض تبریک و تشکر من بودم. شاید به این خاطر که کالن ها در زیر نور پردازي تصنعی آلیس کمی عجیب به نظر می رسیدند. شاید نور باعث عجیب و غریب شدن تمام اتاق شده بود. نه فضایی که ممکن بود فردي عادي در کنار امت داشته باشد. امت را دیدم که در کنار میز شام به مایک نیشخند میزد و نورقرمز اتاق دندان هایش را درخشان کرده بود. و مایک را دیدم که ناخودآگاه یک قدم عقب رفت. احتمالاً آلیس از قصد این نور پردازي را انجام داده بود تا من را در مرکز توجه قرار داده باشد. مرکزي که او فکر میکرد آنجا به من بیشتر خوش میگذرد. او تا ابد سعی میکرد مرا به کارهاي انسانی که فکر میکرد انسان هاي واقعی انجام می دهند وادار کند. مهمانی یک موفقیت تمام عیار بود، حتی با وجود حضور پر تنش کالن ها که شاید حتی به حال و هواي فضاي مهمانی هیجان اضافه میکرد. موسیقی همه گیر بود، و نور پردازي هیپنوتیزم کننده ، و با توجه به سرعت غیب شدن غذا ها مشخص بود که خیلی خوب باشند. اتاق خیلی زود شلوغ شد. با این وجود اصلا ناخشایند نبود. تمام بچه هاي سال آخر دبیرستان آنجا بودند. در کنار شاگردان سال اول. بدن ها با ضرب آهنگ موسیقی پا عوض میکردند و موج میخوردند. جمعیت شرکت کننده در مهمانی با بیقراري آماده رقص بودند. آنقدر ها هم که فکر میکردم سخت بود. من از آلیس تقلید میکردم. شاد و شنگول با همه حرف میزدم و اینور و آنور میرفتم. بقیه به راحتی تحت تاثیر قرار می گرفتند. این بزرگترین و باحال ترین اتفاقی بود که تا به آنروز در فورکس اتفاق افتاده بود. آلیس درست مثل فرفره شده بود . هیچکس این شب را فراموش نمیکرد . یکبار دور اتاق چرخیدم تا دوباره به جسیکا رسیدم. او با هیجان بالا و پایین میپرید ، و نیازي نبود او را از خوشی فعلی اش بیرون بکشم. ادوارد همواره در کنار من بود . اجازه نمیداد از جلوي چشم اش دور شوم. او دست اش را دور کمر من گره کرده بود و هر از گاهی مرا به سمت خودش میکشید و اجازه هیچ فکري را به من نمیداد . اما وقتی ناگهان دست اش را انداخت و از من دور شد بی نهایت مشکوك شدم. « . الان بر میگردم » . در گوشم زمزمه کرد « همینجا بمون » او با مهارت از بین جمعیت به هم فشرده طوري گذشت که حتی به یک نفر برخورد نکرد. آنقدر سریع رفت که فرصت نکردم بپرسم چه اتفاقی افتاده. با ابروهایی بالا و با حیرت به رفتن اش خیره شده بودم. در حالی که جسیکا بی خیال با آهنگ میخواند و می رقصید. او به بازوي من آویزان شده بود و مرا به رقص وا میداشت . او را دیدم که به سمت سایه هاي پشت در آشپزخانه رفت، جایی که نور به صورت متناوب با آن می تابید. او به سمت فردي خم شد . اما به خاطر حرکت سرهایی فراوان از جلوي صورتم نمیتوانستم دقیق تر ببینم. روي نوك پا بلند شدم و گردنم را به اطراف تکان میدادم. در همان لحظه، نور سرخی از پشت سرش درخشید . نور سرخی که بر لباس آلیس تابیده بود. نور فقط براي چند ثانیه صورت آلیس را نمایان کرد. اما همین قدر برایم کافی بود. و دستم را کشیدم. منتظر نشدم تا ببینم واکنش او چیست یا تا چه حد از « یه لحظه منو ببخش جس » : زیر لب گفتم لحن تند من میرنجد . راهم را از بین حضار با سختی باز کردم، و گاهی به گوشه و کنار هل داده میشدم. حالا عده اي میرقصیدند. با عجله به سمت در آشپزخانه دویدم. ادوارد رفته بود، اما آلیس هنوز آنجا در تاریکی بود، صورت اش بی حالت بود . مثل آدمی شده بود که شاهد یک حادثه دلخراش بوده ، با یکی از دستان اش به قاب در چنگ زده بود و به آن تکیه داده بود. انگار هر لحظه امکان داشت بیفتد. دستانم در جلوي صورتم دراز شده بود ، التماس میکردند. « ؟ چیه آلیس؟ چی شده؟ چی دیدي » به من نگاه نمیکرد. نگاهش به دور دست خیره بود. ناگهان چهره اش به حالت عادي برگشت و انگار از چیزي منزجر شده بود. « ؟ آخه کی گرگینه ها رو دعوت کرده » : با انزجار به من گفت « ! من » . ناله کردم فکر کردم خودم بودم که دوباره دعوتش کردم ، نه اینکه دلم میخواست جیکوب آنجا بیاید. « خوب، پس خودت ردیفش کن. من میرم تا با کارلایل صحبت کنم » سعی کردم دست اش را بگیرم، اما او رفته بود و من فقط هواي خالی را گرفتم . « ! نه آلیس، صبر کن » « ! لعنت » . زمزمه کردم می دانستم همین بود. آلیس آنچه را که انتظارش را میکشید دیده بود، و من می دانستم بیشتر از این نمیتوانم در باز کردن در مردد باشم. زنگ در دوباره به صدا در آمد، خیلی طولانی، کسی انگشت اش را روي زنگ فشار میداد. رویم را به سمت سایه ها چرخاندم و به دنبال آلیس گشتم. هیچ چیز ندیدم. به سمت پله ها رفتم . « ! هی، بلا » صداي آهنگین جیکوب و شنیدن نام خودم، ناگهان مرا به خود آورد. شکلکی در آوردم. فقط یک گرگینه نیامده بود. بلکه سه تا بودند. جیکوب آنجا ایستاده بود و در کنارش امبري و کوئیل ایستاده بودند. دو تاي دیگر کاملاً عصبی بودند. طوري اطراف را نگاه میکردند انگار می خواستند وارد یک دخمه شوند. امبري یک دست اش را روي دستگیره در نگه داشته بود انگار هر لحظه قصد داشت برگردد و برود. جیکوب خیلی گرم تر از بقیه برایم دست تکان میداد، گرچه بینی اش به خاطر انزجار چروك شده بود. من هم دست تکان دادم. براي خداحافظی ، برگشتم تا دنبال آلیس بگردم. وقتی از کنار لورن و کانر رد میشدم چیزي مرا به خود فشار داد . از هیچ جا سبز شده بود. دست اش را روي شانه ام گذاشته بود و مرا به سمت آشپزخانه تاریک می کشید. سعی کردم از دست اش فرار کنم، اما او شانه ي دست سالمم را گرفته بود و اجازه فرار نمیداد . « دعوت دوستانه اي بود » . اشاره کرد « ؟ تو اینجا چکار میکنی » . دستم را کشیدم « ؟ خودت منو دعوت کردي. یادت نیست » « انگار حرفم رو نگرفتی، بزار روشنت کنم. من فقط دعوت کردم » « لوس بازي در نیار. من برات کادوي فارق التحصیلی هم آوردم » دستانم را روي سینه ام گره کردم. نمی خواستم با جیکوب دعوا راه بیندازم. میخواستم ببینم آلیس چه دیده بود و ادوارد و کارلایل در این باره چه به هم می گفتند. سرم را از پشت جیک بلند کردم، و به دنبال او گشتم. « ... ببر پسش بده جیک، من باید برم » جیکوب جلوي دید من رفت و خودش را به من نشان داد . « نمیتونم پسش بدم، از فروشگاه نخریدم ، خودم درسش کردم ، خیلی وقت برد تا ساختمش » دوباره از پشت اش سرك کشیدم. اما هیچ کدام از کالن ها را پیدا نکردم. اونها کجا رفته بودند؟ یعنی کجا رفته بودند؟ « ! اوه، بیخیال، بلز. یه جوري وانمود نکن انگار که من اصلا وجود ندارم » « ببین، جیک، فکر من الان خیلی مشغوله » . نمی توانستم آنها را هیچ جا ببینم « . من وانمود نمی کنم » می تونید لطفا فقط چند ثانیه به من توجه کنید، خانوم » . او دستش را زیر چانه ام گذاشت و صورتم را بالا آورد «؟ سوان « دستاتو پیش خودت نگه دار، جیکوب » . سریع خودم را کنار کشیدم ببخشید! من واقعا متاسفم. منظورم اون روزه. نباید » : در حالی که دستهایش به حالت تسلیم بالا نگه داشته بود، گفت اونطوري می بوسیدمت. کار اشتباهی بود. حدس می زنم.... خوب، حدس می زنم خودمو با این فکر که تو منو « می خواستی گول زدم « ! گول زدم...چه تعریف بی عجیبی » « بد نباش. می دونی، می شه معذرت خواهی منو قبول کنی » « ... باشه. عذر خواهی قبول شد. حالا می شه یه دقیقه منو ببخشی » صدایش از بار قبل که دست از جست و جوي آلیس کشیدم و به او نگاه کردم بسیار فرق « باشه » : او زیر لب گفت کرده بود. چشم هایش را به زمین دوخته بود و نگاهش را از من می دزدید. لب پایینش کمی جلو آمده بود. « فکر می کنم ترجیح میدي با دوست واقعیت باشی. گرفتم » : با همان لحن غمزده گفت « آه، جیک، می دونی که این منصفانه نیست » . ناله اي کردم « ؟ می دونم » به جلو خم شدم و سعی کردم به چشم هاي او نگاه کنم. بعد سرش را بلند کرد و براي اینکه چشمش « بهتره بدونی » به چشم من نیفتد، به بالاي سرم خیره شد . « ؟ جیک » از نگاه کردن به من خودداري می کرد . « ؟ هی، گفتی یه چیزي واسم درست کردي، آره؟ فقط حرف بود؟ کادوي من کجاس » : پرسیدم اقدامم براي شور و شوق نشان دادن اندوهناك بود، ولی جواب داد. او چشم هایش را چرخی داد و برایم شکلکی درآورد. « من منتظرم » . به تظاهر کردن ادامه دادم و دست بازم را جلو نگه داشتم دستش را در جیب پشتی شلوارش فرو برد و جعبه ي کوچک و رنگی اي را که با شلختگی « درسته » . غرولندي کرد بسته شده بود، بیرون آورد. با ربان هاي چرمی محکم بسته شده بود. او آن را کف دستم گذاشت . « ! واي، خوشگله، جیک. ممنون » » ! کادو داخلشه، بلا » . او آهی کشید « اوه » در بازکردن ربان ها به مشکل برخوردم. او باز هم آه کشید ، آن را از دستم گرفت و گره ها را به راحتی باز کرد. دستم را دراز کردم تا آن را بگیرم، ولی او جعبه را وارونه کرد و شی نقره اي رنگی را در دست من انداخت . حلقه هاي فلزي، جلنگ جلنگ صدا کردند . « من دستبندشو درست نکردم، فقط طلسمشو ساختم » : او اقرار کرد به یکی از حلقه هاي دستبند نقره اي یک شی چوبی کوچک وصل شده بود. آن را بین انگشت هایم نگه داشتم تا از نزدیک تر ببینم. روي پیکره ي کوچک خطوط ظریف و بسیاري حکاکی شده بود . گرگ کوچکی که کاملاً واقعی به نظر می رسید. حتی از چوبی قرمز قهوه اي تراشیده شده بود که با پوست خودش هماهنگی داشت . « ؟ خیلی قشنگه. خودت ساختیش؟ چطوري » : زمزمه وار گفتم « این چیزیه که بیلی یادم داده . اون توي این کار بهتر از منه » . شانه هایش را بالا انداخت « باور کردنش سخته » : در حالی که مرتباً گرگ کوچک را در انگشتانم می تاباندم، آهسته گفتم « ؟ واقعا دوسش داري » « آره! فوق العادست، جیک » خوب ، فکر کردم شاید این باعث بشه هر از گاهی » . در اول، با خوشحالی لبخند زد، ولی بعد چهره اش در هم رفت « یاد من بیفتی. می دونی که چجوریه ، از دل برود ، هرآنکه از دیده برفت « بیا، کمکم کن ببندم به دستم » . این رفتار او را نادیده گرفتم از آنجایی که دست راستم در آتل گیر افتاده بود ، مچ چپم را بالا گرفتم. آن را به راحتی بست ، با اینکه به نظر می رسید این کار براي انگشت هاي بزرگ او زیادي ظریف باشد . « ؟ دستت می کنیش » : پرسید « معلومه که می کنم » به من نیشخند زد . این همان لبخند شادمانه اي بود که بسیار دوست داشتم. آن را براي لحظه اي چرخاندم ، ولی بعد چشمانم دوباره اطراف اتاق گشت، از درون جمعیت با نگرانی دنبال نشانه اي از ادوارد یا آلیس گشتم . « ؟ چرا این قدر حواست پرته » : جیکوب با تعجب پرسید « چیزي نیست... واقعا ممنون از کادو. خیلی دوسش دارم » : در حالی که سعی می کردم تمرکز کنم به دروغ گفتم « ؟ یه خبرایی هست، نه » . ابروهایش را در هم کشید و باعث شد چشم هایش در سایه مخفی شود « ؟ بلا » « جیک، من... نه، چیزي نیست » « به من دروغ نگو، تو دروغ گوي فجیهی هستی. باید بهم بگی چه خبره. ما می خوایم این چیزارو بدونیم » احتمالا حق با او بود. مطمئنا گرگ ها به اتفاقی که در شرف وقوع بود علاقه داشتند. فقط هنوز نمی دانستم آن اتفاق دقیقا چیست. تا زمانی که آلیس را پیدا نکرده بودم نمی توانستم مطمئن باشم . « جیکوب بهت می گم. فقط بذار بفهمم داره چی می شه، خوب؟ باید با آلیس حرف بزنم » « پیشگو یه چیزي دیده » . از حالت چهره اش معلوم بود که درك کرده است « آره، همون موقع که تو پیدات شد » « ؟ راجع به همون خون مکنده ایه که تو اتاقت بود » « ربط داره » یه » . براي لحظه اي آن را سبک سنگین کرد، در حالی که سعی می کرد چهره ام را بخواند سرش را کج کرده بود « چیزي هست که به من نمیگی .... یه موضوع بزرگ « آره » . دیگر دروغ گفتن چه فایده اي داشت؟ او مرا خیلی خوب می شناخت جیکوب براي لحظه ي کوتاهی به من خیره شد و بعد چرخید تا توجه برادرانش را که دم در ایستاده بودند به خود جلب کند. آنها وقتی متوجه او شدند، در حالی که به چابکی از بین جمعیت خودشان را تکان می دادند براه افتادند، تقریبا آنها هم در حال رقصیدن بودند. در کمتر از یک دقیقه کنار جیکوب ایستادند. « حالا. توضیح بده » : جیکوب گفت امبري و کوئیل نگاهی سردرگم و محتاط بین صورت هاي ما رد و بدل کردند. به جستجو در اتاق پرداختم، این بار براي نجات یافتن. آنها از همه طرف راه مرا « جیکوب، من همه چیزو نمی دونم » بسته بودند. « ؟ پس، چی می دونی » تمام آنها در آن واحد دست هایشان را جلوي سینه شان در هم فرو برده بودند. تا حدودي با مزه بود، ولی بیشتر تهدید آمیز. و بعد ناگهان چشمم به آلیس افتاد که از پله ها پایین می آمد. پوست سفیدش در نور بنفش می درخشید. « ! آلیس » : با خیال آسوده داد کشیدم با وجود صداي زیاد موزیک که فریاد مرا در خود گم می کرد، به محض اینکه او را صدا زدم، به من نگاه کرد. با اشتیاق برایش دست تکان دادم و او را در حالی که با چشم هاي تنگ شده از بین سه گرگینه اي که مثل برج ، بالاي سر من ایستاده بودند رد می شد ، تماشا کردم . اما، قبل از این واکنش چهره اش پر از نگرانی و ترس بود. لبم را گاز گرفتم. جیکوب، کوئیل و امبري با هم، با چهره هاي ناراحت از سر راه آلیس کنار رفتند. او دستش را دور کمر من گذاشت. « باید باهات حرف بزنم » : در گوشم زمزمه کرد « ... ام، جیک، بعدا می بینمت » : همان طور که از شر آنها خلاص می شدیم زیر لب گفتم « آهاي، کجا با این عجله » . جیکوب دست درازش را بلند کرد و به دیوار تکیه داد تا راه ما را مسدود کند « ؟ ببخشید » . آلیس با چشم هاي گشاد شده و دیرباور به او نگاه کرد « به ما بگید چه خبره » : او غرغرکنان گفت جاسپر از غیب ظاهر شد. تا لحظه اي پیش فقط من و آلیس جلوي دیوار بودیم، جیکوب سر راه ما ایستاده بود و حالا جاسپر با چهره اي دلهره آور کنار دست دیگر جیک ایستاده بود . جیکوب آهسته دستش را کنار کشید. این بهترین حرکت بود، اگر که می خواست آن دست سر جایش باقی بماند . « ما حق داریم بدونیم » : در حالی که هم چنان به آلیس چشم غره می رفت، زیر لب گفت جاسپر بین آنها قدم گذاشت و ، سه گرگینه خودشان را جمع کردند. « ؟ این یه مهمونیه، یادتون هست » : با خنده اي عصبی اضافه کردم « هی، هی » هیچ کس توجهی به من نکرد. در حالی که جاسپر به جیکوب اخم کرده بود، جیکوب به آلیس خیره شده بود. ناگهان چهره ي آلیس متفکر شد . « چیزي نیست، جاسپر. یه جورایی حق با اونه » جاسپر از جایش تکان نخورد. « ؟ چی دیدي، آلیس » . مطمئن بودم اضطراب، سرم را تا چند ثانیه ي دیگر منفجر می کند او لحظه اي به جیکوب خیره شد و بعد به طرف من برگشت، از قرار معلوم تصمیم گرفته بود اجازه دهد آنها هم بشنوند. « تصمیم گرفته شده » « ؟ دارین میرین سیاتل » « نه » اونا دارن میان اینجا » : احساس کردم که رنگ از صورتم پرید. چیزي در دلم پیچ و تاب خورد. با صداي خفه اي گفتم « پسرهاي کوئیلیت در سکوت تماشا می کردند، تک تک حرکت هاي ناخودآگاه چهره هاي ما را می خواندند. سر جاهایشان خشک شده بودند، ولی نه کاملا بی حرکت. هر سه جفت دست، در حال لرزیدن بود. « آره » « به فورکس » . زمزمه کردم « آره » « ؟... براي » « یکی از اونها تی - شرت قرمزتورو حمل می کرد » . او که متوجه سوال من شده بود، سرش را تکان داد سعی کردم آب دهانم را فرو دهم . حالت صورت جاسپر حاکی از نارضایتی او بود. می توانستم بگویم که از بحث کردن در این مورد جلوي گرگینه ها نمی تونیم اجازه بدیم اونقدر نزدیک بشن . اونقدر نیستیم که » . خوشش نمی آید، ولی مجبور بود چیزي را بگوید « بتونیم از کل شهر محافظت کنیم می دونم، ولی این که کجا جلوشونو می گیریم مهم نیست. » : آلیس که ناگهان چهره اش غمگین شده بود، گفت « بازم تعدامون اونقدر نیست و یه تعدادیشون میان اینجارو می گردن « ! نه » : زمزمه کردم صداي انکار من درهیاهوي مهمانی گم شد. تمام افراد دور و بر ما، دوستان و همسایگان و دشمنان کوچکم، همه می خوردند و می خندیدند و با موزیک این سو و آن سو می رفتند. بی خبر از این حقیقت که وحشت، خطر و شاید مرگ نزدیک بود. آن هم به خاطر من. « آلیس، من باید برم، من باید از اینجا دور شم » « فایده اي نداره. ما با یه تعقیب گر سرو کار نداریم. بازم اول میان و اینجارو می گردن » « ! پس باید باهاشون روبه رو بشم! اگه چیزي که دنبالشن رو پیدا کنن، شاید برن و آسیبی به بقیه نزنن » « ! بلا » : آلیس به مخالفت پرداخت « ؟ وایسا، چی داره میاد » : جیکوب با صداي قوي و آهسته اي دستور داد « هم گونه هاي ما. یه تعداد خیلی زیادشون » : آلیس نگاه سردش را به او انداخت « ؟ چرا » « واسه ي بلا . این تمام چیزیه که می دونیم » « ؟ تعدادشون از شما بیشتره » : او پرسید « ما یه سري برتري داریم، سگ. یه جنگه پایاپاي می شه » : جاسپر گفت « نه، پایاپاي نمی شه » : جیکوب که لبخند نصفه نیمه ي عجیبی بر چهره داشت، گفت « عالی شد » : آلیس گفت من که هنوز از وحشت خشکم زده بود، به حالتی که صورت آلیس را پوشانده بود خیره شدم. چهره اش شاد و سرزنده بود، تمام نا امیدي ها از صورت بی نقص او رخت بر بسته بودند. او به جیکوب نیشخند زد و او هم متقابلا جواب داد. همه چیز همین الان ناپدید شد، مسلما یه کمی ناجوره، اما، فکر همه جاش شده. » : با صداي خودبینی به او گفت « باهاش مشکلی ندارم « باید هماهنگ باشیم، واسه ي ما راحت نیست . ولی این بیشتر کار ماهاست تا شما » : جیکوب گفت « من اینطور فکر نمی کنم، ولی به کمک احتیاج داریم. ما وسواس نشون نمیدیم » « صبر کنید، صبر کنید، صبر کنید، صبر کنید » . میان حرف آن ها پریدم آلیس روي انگشت هاي پایش بلند شده و کمی به سمت او خم شده بود، چهره ي هر دوي آنها از هیجان برق می زد، بینی هر دویشان به خاطر بوي دیگري چین افتاده بود. آنها با بی قراري به من نگاه کردند . « ؟ هماهنگ » : از بین دندان هایم تکرار کردم « ؟ تو که جدا فکر نمی کردي می تونی مارو دور از قضیه نگه داري » : جیکوب پرسید « شماها خودتونو از این جریان کنار می کشید » « پیشگوت که اینطوري فکر نمی کنه » « آلیس ، بهشون بگو نه! اونا خودشونو به کشتن میدن » : با اصرار گفتم جیکوب، کوئیل و امبري با صداي بلند خندیدند. « ... بلا، جدا از هم هممون ممکنه کشته بشیم. با هم » : آلیس با صداي آرام و تسکین دهنده اي گفت جیکوب جمله ي او را تمام کرد. کوئیل دوباره خندید. « هیچ مشکلی پیش نمیاد » « ؟ چند تا هستن » : کوئیل مشتاقانه پرسید « ! نه » . فریاد کشیدم « مدام تغییر می کنه- امروز بیست و یکی، ولی تعدادشون داره کم می شه ». آلیس حتی به من نگاه هم نکرد « ؟ چرا » : جیکوب با کنجکاوي پرسید « آلیس که نگاهی به اطراف می انداخت، گفت : "داستانش مفصله و اینجا جاش نیست « ؟ اواخر شب " » آره، ما داریم یه ... قرار رزم آرایی میزاریم. اگه قراره با ما بجنگید، لازمه یه دستور » : جاسپر به او جواب داد « عمل هایی بگیرید با شنیدن بخش آخر، گرگ ها قیافه ي ناامیدانه اي به خود گرفتند. « ! نه » : ناله کنان گفتم غیر عادي می شه. هیچ وقت به با هم کار کردن فکر نکرده بودم. باید بار اولی باشه که » : جاسپر متفکرانه گفت « همچین اتفاقی میفته « ؟ هیچ شکی درش نیست. ما باید بریم پیش سم . چه ساعتی » : جیکوب که حالا عجله داشت، تایید کرد « ؟ ساعت سه » « ؟ کجا » « حدود ده مایل به سمت شمال جنگل بانی هاه فارست. از طرف غرب بیاین تا بتونین بوي مارو دنبال کنید » « خودمونو می رسونیم » برگشتند تا اینجا را ترك کنند. « ! صبر کن، جیک! خواهش می کنم! اینکارو نکن » . او را صدا زدم مسخره بازي » . او توقف کرد، زمانی که کوئیل و امبري بی صبرانه به طرف در می رفتند، چرخید تا به من پوزخند بزند « درنیار، بلز. این جوري هدیه ي خیلی بهتري از اونی که بهت دادم، به من دادي صداي گیتار الکتریکی گریه هایم را در خود گم کرد. « ! نه » : دوباره فریاد زدم او جوابی نداد. با عجله رفت تا به رفقایش برسد، که تا حالا رفته بودند. با نا امیدي ناپدید شدن جیکوب را تماشا کردمفصل18 آموزش « این طولانی ترین مهمونی در تاریخ جهان بود » : در راه خانه شکایت کنان گفتم به نظر نمی رسید ادوارد مخالفتی داشته باشد. در حالی که با حالت تسکین دهنده اي به بازویم دست می کشید گفت : « دیگه تموم شد » چراکه من تنها کسی بودم که به تسکین دادن نیاز داشت. حالا, حال ادوارد خوب بود- حال تمام کالن ها خوب بود . آنها همگی به من اطمینان خاطر داده بودند ؛ آلیس بعد از اینکه نگاه معنی داري به جاسپر انداخت و موج آرامش بخشی در اطراف من به حرکت درآمد , دستش را دراز و سر من را نوازش کرده بود , ازمه پیشانی مرا بوسید و قول داده بود که همه چیز درست می شود, امت با صداي بلند خندیده بود , می پرسید که چرا من تنها کسی بودم که قادر به سرو کله زدن با گرگینه ها بود ، راه حل جیکوب خیال همه ي آنها را راحت کرده بود , میشد گفت که پس از آن هفته هاي طولانی پر استرس , جانی دوباره گرفته بودند. شک جاي خود را به اعتماد به نفس داده و مهمانی با آهنگ یک جشن واقعی پایان یافته بود . ولی نه براي من. به اندازه ي کافی بد و وحشتناك بود که کالن ها به خاطر من می جنگیدند. همین که اجازه ي همچین کاري را هم داده بودم زیاد بود . همین حالا هم بیش از حد توانم می کشیدم . جیکوب دیگر نه . با آن برادر هاي احمق و مشتاقش . بیشتر آنها حتی از من هم جوان تر بودند . فقط زیاد از حد رشد کرده بودند و عضله داشتند . آنها بی صبرانه انتظار آن روز را می کشیدند , انگار قرار بود به یک پیکنیک در کنار ساحل بروند. نمی توانستم آنها را هم به خطر بیندازم . حس می کردم عصب هایم ضعیف و بی حفاظ شده اند . نمی دانستم چه قدر بیشتر می توانم در برابر میلم براي جیغ کشیدن با صداي بلند مقاومت کنم . « منو امشب با خودت می بري » : براي اینکه صدایم را تحت کنترل داشته باشم, زمزمه کردم « بلا , تو خیلی خسته اي » « ؟ فکر کردي می تونم بخوابم » « این آزمایشیه. مطمئن نیستم بشه هممون ... همکاري کنیم. نمی خوام تو اون وسط باشی » . اخم کرد « اگه تو منو نمی بري, پس زنگ می زنم جیکوب » . انگار این موضوع مرا بیشتر بر آن نمی کرد که بروم چشم هایش تنگ شدند . انگار به او مشت زده بودند . ولی امکان نداشت که من دور بمانم . او جوابی نداد ؛ حالا به خانه ي چارلی رسیده بودیم . چراغ جلویی روشن بود . « بالا می بینمت » : زیر لب گفتم با نوك پا وارد خانه شدم. چارلی در اتاق نشیمن خوابش برده بود داشت از روي مبل کوچک می افتاد و با صداي بلند خرناس می کشید. اگر بالاي سرش اره برقی هم روشن می کردم بیدار نمی شد . شانه ي او را محکم تکان دادم . « ! بابا! چارلی » غرولندي کرد ، چشم هایش همچنان بسته بودند. « من خونم ، این جوري بخوابی به کمرت آسیب می زنی . زود باش ، وقت تکون خوردنه » چند بار دیگر او را تکان دادم و آخر هم چشم هایش را باز نکرد ، ولی موفق شدم که او را از روي کاناپه بلند کنم . به او کمک کردم تا به اتاقش برود ، در آنجا روي تخت غش کرد ، در حالی که هنوز لباس هایش را عوض نکرده بود ، باز شروع به خوروپف کرد . او به این زودي ها دنبال من نمی گشت. زمانی که صورتم را شستم و شلوار جین و بلوز پشمی ام را پوشیدم ادوارد در اتاقم منتظر مانده بود. وقتی لباسی که آلیس به من داده بود را در کمد آویزان می کردم ، او از روي صندلی گهواره اي با ناراحتی مرا تماشا می کرد . « بیا اینجا » : در حالی که دستش را می گرفتم و او را به طرف تختم می کشیدم, گفتم او را روي تخت هل دادم و بعد خودم را روي سینه ي او جمع کردم. شاید حق با او بود و من به اندازه اي خسته بودم که خوابم ببرد . قصد نداشتم اجازه دهم دزدکی و بدون من برود . پتویم را دور من پیچید و بعد ، مرا نزدیک خود نگه داشت . « خواهش می کنم آروم باش » « حتما » « این کار جواب میده بلا. می تونم حسش کنم » دندان هایم به هم قفل شدند. او همچنان آسوده بود. هیچ کس به جز من به آسیب دیدن جیکوب و دوستانش اهمیتی نمی داد. حتی خود آنها خودشان از همه بیخیال تر بودند. به من گوش کن ، بلا. همه چیز راحت تموم میشه. تازه متولد شده ها » . او می دانست که داشتم خودم را می باختم کاملاً غافلگیر می شن . اونا حتی خبر ندارن که گرگینه ها وجود دارن ، همونطور که تو نداشتی . من دیدم که اونا گروهی چه طور عمل می کنن ، اون طور که جاسپر به خاطر داره. من واقعاً اعتقاد دارم که تکنیک هاي شکار گرگ ها روي اونها عالی جواب میده . و اونا هم که پخش و سردرگمن ، خیلی هامون بیکار می مونیم . احتمالاً بعضی ها باید سربه سرم می گذاشت . « کنار بکشن « مثل آب خوردن » روي سینه ي او بی صدا غرولند کردم « حالا می بینی. دیگه نگران نباش » . گونه ام را نوازش کرد « ! هیشش » او شروع به زمزمه ي لالایی من کرد اما ، براي اولین بار این باعث آرامشم نشد . مردم خوب ، درواقع خون آشام ها و گرگینه ها ، ولی به هرحال کسانی که دوستشان داشتم قرار بود صدمه ببینند. به خاطر من. دوباره آرزو می کردم که شانس بد من کمی بیشتر دقت می کرد . دلم می خواست سرم به سوي آسمان خالی بلند کنم و فریاد بکشم : من اونیم که می خواي ، اینجا ! فقط خودم! سعی کردم به راهی بیندیشم که بتوانم دقیقا همان کار را انجام دهم . شانس بدم را مجبور کنم که فقط متوجه خودم باشد. آسان نمی بود باید صبر می کردم . . . خوابم نبرد. در کمال حیرت من دقیقه ها به سرعت سپري می شدند و من هنوز هشیار و عصبی بودم . ادوارد هر دوي ما را به حالت نشسته بالا کشید . « ؟ مطمئنی نمی خواي اینجا بمونی و استراحت کنی » با ترشرویی به او نگاه کردم . آهی کشید و قبل از اینکه از پنجره پایین بپرد مرا روي بازوانش بلند کرد . به سرعت مرا روي پشتش گذاشت و به سمت جنگل تاریک و خاموش دوید . حتی در طول دویدن می توانستم سرخوشی او را احساس احساس کنم . مانند زمانی می دوید که فقط خودمان دوتا بودیم . فقط براي لذت بردن ، فقط براي اینکه جریان باد را در موهایش احساس کند . این از کارهایی بود که آن زمانها ، وقتی اینقدر نگرانی وجود نداشت باعث شادي من می شد . وقتی به محوطه ي باز و بزرگ رسیدیم خانواده اش آنجا بودند . راحت و آسوده صحبت می کردند . هر از گاهی صداي بلند خنده هاي امت در محوطه می پیچید . ادوارد مرا پایین گذاشت و ما دست در دست هم به طرف آنها راه افتادیم . ماه پشت ابرها پنهان بود و همه جا تاریک شده بود . به همین خاطر چند لحظه طول کشید تا متوجه شدم در زمین خالی بیسبال هستیم . همان محلی که بیش از یک سال پیش ، اولین غروب با نشاط من همراه با کالن ها به وسیله ي جیمز و دارودسته اش خراب شده بود. از دوباره بودن ، در اینجا حس عجیبی داشتم انگار این گردهمایی بدون پیوستن جیمز ، لورنت و ویکتوریا به ما کامل نمی شد . ولی جیمز و لورنت دیگر هرگز باز نمی گشتند . آن الگو دیگر تکرار نمی شد . شاید تمام الگوها شکسته بودند . بله ، کسی پایش را از حد خود فراتر گذاشته بود . آیا امکان داشت که ولتوري متغیر این معادله باشد ؟ شک داشتم . از نظر من همیشه ویکتوریا مانند یکی از عوامل جوي بود . مثل گردبادي که در یک خط مستقیم به سمت ساحل می تازید . شاید این گونه محدود کردن او اشتباه بود . او باید قادر به سازگاري می بود . « ؟ می دونی چی فکر می کنم » : از ادوارد پرسیدم « نه » . او خندید لبخند نصفه نیمه اي زدم. « ؟ به چی فکر می کنی » « فکر می کنم همه ي اینا به هم ربط داره . نه فقط اون دومورد ، هر سه تا به هم مربوطه » « منو گیج کردي » تازه متولد شده ها توي سیاتل ، غریبه ي » . با انگشتم آنها را شمردم « از وقتی تو برگشتی سه تا چیز بد اتفاق افتاد » « توي اتاق من و قبل از بقیه ویکتوریا اومد تا دنبال من بگرده « ؟ چرا اینطور فکر می کنی » . زمانی که در این باره فکر می کرد چشم هایش تنگ شده بودند واسه اینکه من با جاسپر موافقم ولتوري ها عاشق قانون هاي خودشونن . به هر حال اگه اونا بودن بهتر از اینا عمل » در ذهنم اضافه کردم : و اگر می خواستند من بمیرم ، مرده بودم . « می کردن « ؟ سال پیش رو که رد ویکتوریا رو می گرفتی یادت میاد » « زیاد تو این کار خوب نبودم » . اخم هایش را در هم کشید « آره » « ؟ آلیس گفت توي تگزاس بودي. اونو اونجا تعقیب کردي » « ... آره. همم » . ابروهایش در هم رفتند ببین ، ممکنه این ایده اونجا به ذهنش رسیده باشه. ولی اون نمی دونه داره چیکار می کنه ، واسه همین تازه متولد » « شده ها از کنترل خارج شدن « فقط آرو می دونست آلیس چطور می تونه پیش بینی کنه » . شروع به تکان دادن سرش کرد ممکنه آرو بهتر از بقیه بدونه ، ولی مگه تانیا و ایرینا و بقیه ي دوستاتون در دنالی به قدر کافی نمی دونن ؟ لورنت مدت زیادي با اونها زندگی کرد . و اگه بازم به قدري با ویکتوریا دوست بوده که خواسته یه لطفی در حقش بکنه ، چرا « ؟ نباید هر چیزي که می دونسته رو بهش گفته باشه « ویکتوریا توي اتاق تو نبود » . ادوارد اخم کرد نمی تونه دوستاي جدید پیدا کنه؟ دربارش فکر کن ادوارد . اگه این ویکتوریاست که توي سیاتل همچین کاري » « می کنه ، یه عالمه دوست واسه خودش دست و پا کرده . اون کسیه که اونهارو به وجود آورده در این باره اندیشید ، پیشانیش از تمرکز چین افتاده بود . همم ... ممکنه. من هنوزم فکر می کنم احتمال اینکه کار ولتوري باشه بیشتره ، ولی نظریه ي تو » : بالاخره گفت خیلی با شخصیت ویکتوریا جوره . از همون اول یه قابلیت خودحفاظتی از خودش نشون داد . شاید این استعداد اون باشه . در هر حال ، اگه اون با خیال راحت پشت قضیه نشسته باشه و اجازه بده تازه متولد شده ها اینجا خرابیشونو به بار بیارن ، این نقشه اونو متوجه هیچ خطري از طرف ما نمی کنه . و شاید هم خطري از طرف ولتوري . شاید براي برنده شدن روي ما حساب می کنه ، ولی مطمئنه که تلفات خواهیم داشت . اما هیچ کس از ارتش کوچیکش نجات در حقیقت ، اگه کسی زنده بمونه » : در حالی که فکر می کرد, ادامه داد « . پیدا نمی کنه که برعلیهش شهادت بده شرط می بندم قصد داره خودش نابودشون کنه . هممم ... ولی بازم ، باید حداقل یه دوستی داشته باشه که پخته تر از « ... بقیه اس . هیچ تازه متولد شده اي پدرت رو زنده نمی گذاشت احتمالش خیلی زیاده . به هر » . براي لحظه اي به جلو خیره شد و بعد ناگهان از خیالاتش بیرون آمد و به من لبخند زد « صورت تا وقتی مطمئن نشدیم باید خودمونو واسه هرچیزي آماده کنیم . امروز خیلی تیزهوش شدي . تاثیر برانگیزه شاید فقط تحت تاثیر این محل قرار گرفتم . یه حسی بهم میده انگار اون همین نزدیکی هاست ، انگار » . آهی کشیدم « الان منو می بینه « اون هیچ وقت دستش بهت نمی رسه ، بلا » : با این حرف آرواره ي او منقبض شد. گفت علیرقم حرفی که زد چشم هایش به دقت در میان درخت هاي تاریک به تجسس پرداخت . زمانی که در میان سایه ها جستجو می کرد ، عجیب ترین حالت ممکن روي چهره اش نقش بسته بود . دندان هایش نمایان شده بودند و چشم هایش با برق غریبی می درخشیدند . نوعی درنده خویی و خشم از نوع امید . واسه اینکه از نزدیک گیرش بیارم چه چیزایی که نمی دم . ویکتوریا و هرکس دیگه اي که فکر آسیب » : زیرلب گفت زدن به تو به سرش خطور کرده باشه. واسه داشتن شانس اینکه خودم بهش خاطمه بدم . واسه اینکه این بار با دستاي « خودم تمومش کنم از لحن صداي مشتاق و خشن او برخود لرزیدم و انگشتان او را در دستم محکم تر فشردم ، آرزو می کردم به اندازه اي قوي بودم که دست هایمان را تا ابد در هم قفل کنم . تقریباً به خانواده ي او رسیده بودیم و متوجه شدم که براي اولین بار آلیس به اندازه ي دیگران خوشبین نیست . کمی دورتر ایستاده بود و در حالی که لبش کمی آویزان شده بود جاسپر را تماشا می کرد که دست هایش را کش میداد ، انگار می خواست براي تمرین خودش را گرم کند . « ؟ آلیس چیزیش شده » : زمزمه کردم گرگینه ها تو راه هستن ، اون نمی تونه ببینه که الان چه » . ادوارد با دهان بسته خندید ، دوباره خودش شده بود « اتفاقی میفته . زیاد با کور بودن راحت نیست آلیس بااینکه از ما دور بود صداي آرام او را شنید . سرش را بلند کرد و زبانش را براي ادوارد بیرون آورد . او دوباره خندید . « ؟ هی ، ادوارد . هی ، بلا . اون اجازه می ده تو هم تمرین کنی یا نه » امت سلام کرد « خواهش میکنم امت ، چیز جدید یادش نده » : ادوارد ناله کنان به برادرش گفت « ؟ مهمونامون کی می رسن » : کارلایل از ادوارد پرسید یه دقیقه و نیم دیگه . ولی من مجبورم ترجمه کنم . اون قدر به » . ادوارد براي لحظه اي تمرکز کرد و بعد آهی کشید « ما اطمینان ندارن که با فرم انسانیشون بیان « ؟ دارن گرگی میان ». با چشم هاي گشاد شده به ادوارد خیره شدم او سرش را تکان داد . در حالی که دو بار جیکوب را در فرم گرگیش دیده بودم به یاد می آوردم ، آب دهانم را فرو بردم بار اول در چمنزار با لورنت ، دفعه ي دوم در جنگل ، جایی که پل از دست من عصبانی شده بود... هر دو خاطره وحشتناك بودند . نور عجیبی در چشم هاي ادوارد ظاهر شد ، انگار چیزي همین الآن به ذهنش رسیده بود ، چیزي که در کل ناخوشایند نبود . او به سرعت دور شد ، قبل از اینکه چیز دیگري ببینم ، پیش کارلایل و بقیه برگشت . « خودتونو آماده کنید . واسمون شرط دارن » « ؟ منظورت چیه » : آلیس پرسید ادوارد اخطاري داد و در تاریکی از کنار او گذشت . « هیشش » دایره ي غیر رسمی کالن ها ناگهان از هم باز شد و به صف درازي تبدیل شد که امت و جاسپر در دو سر آن قرار داشتند. ادوارد طوري کنار من آمد که می توانستم بگویم که آرزو می کند در کنار آنها بایستد . دست او را محکم تر گرفتم . با چشم هاي نیمه باز به طرف جنگل نگاه کردم ولی چیزي ندیدم. « ؟ لعنت ، تا حالا چیزي مثل این دیدین » . امت زیر لب غرولندي کرد ازمه و رزالی با چشم هاي گشاد شده نگاهی رد و بدل کردند . « چیه؟ من نمی تونم ببینم » : تا جایی که می توانستم آهسته زمزمه کردم « تعداد گروهشون بیشتر شده » : ادوارد در گوشم زمزمه کرد آیا به او نگفته بودم که کوئیل به دسته اضافه شده است؟ سرك کشیدم تا شش گرگ را در تاریکی ببینم . بالاخره چیزي در سیاهی درخشید ، چشم هاي آنها از آنچه می بایست بالاتر بودند. فراموش کرده بودم که قد گرگ ها چقدر بلند است . مثل اسب ها , فقط عضلانی تر و پشمالو بودند . با دندانهایی مانند چاقو که امکان نداشت از چشم دور بمانند. فقط می توانستم چشم ها را ببینم . همان طور که می کوشیدم بیشتر ببینم ، به ذهنم رسید بیش از شش جفت چشم به طرف ما می آیند. یک ، دو ، سه ... در سرم به سرعت آن ها را شمردم . دوبار آنها ده تا بودند . « چه جالب » : ادوارد به آرامی زیر لب گفت کارلایل با تامل قدم آرامی به جلو برداشت . حرکت محتاتانه اي بود . « خوش اومدید » : او به گرگ هاي نامرئی گفت در اول گمان کردم این صدا از دهان سام خارج شده . « ممنون » : ادوارد با لحن عجیب و یکنواختی جواب داد به چشم هایی که در مرکز صف آنها می درخشید خیره شدم ، بلندقدترین آنها. تشخیص پیکر سیاه و بزرگ گرگ در این تاریکی غیر ممکن بود . ما نگاه می کنیم و گوش میدیم ، ولی نه بیشتر . بیش از این نمیشه » : ادوارد دوباره با همان لحن کلمات سام را گفت « از قوه ي خودداریمون انتظار داشته باشیم او به جایی که جاسپر عصبی و آماده ایستاده بود اشاره کرد . « همین هم خیلیه . پسرم جاسپر » : کارلایل جواب داد در این قضیه تجربه داره . اون به ما آموزش میده که اونها چطوري مبارزه می کنن ، چطوري می شه شکستشون داد » « مطمئنم می تونید اینهارو روي شیوه ي شکار خودتون پیاده کنید « ؟ اونا با شما فرق دارن » : ادوارد براي سام پرسید اونا خیلی تازن ، فقط چند ماه از این زندگیشون می گذره . می شه گفت بچه ان . هیچ » . کارلایل سرش را تکان داد گونه مهارت و تدبیر جنگی اي ندارن . فقط قدرت حیوانی. امشب تعدادشون روي بیست تا مونده . ده تا براي ما ، ده تا « با شما نباید سخت باشه ممکنه کمتر هم بشن . جدیدها بین خودشون جنگ زیاد دارن صداي غرشی از صف مبهم گرگ ها شنیده شد ، صداي آرام و خرناس مانندي که مشتاق به نظر می رسید . حالا تُن صداي او کمتر یکنواخت بود. « اگه لازم شد ، بیشتر از سهم خودمونن می گیریم » : ادوارد ترجمه کرد « حالا می بینیم چه طور میشه » . کارلایل لبخند زد « ؟ می دونید اونها کی و چطوري می رسن » اونا تا چهار روز دیگه از طرف کوه ها میان ، صبح زود. به محض اینکه برسند ، آلیس کمک می کنه جلوي راهشون » « رو بگیریم « بابت اطلاعات ممنون. ما نگاه می کنیم » به اندازه ي دوبار ضربان قلب سکوت برقرار شد و بعد جاسپر به فضاي خالی بین خون آشام ها و گرگ ها قدم گذاشت. دیدن او براي من سخت نبود . پوست او در تاریکی به روشنی چشم گرگ ها بود . جاسپر نگاه هشدار گونه اي به ادوارد انداخت ، او سر تکان داد و بعد جاسپر به گرگینه ها پشت کرد . او آهی کشید ، به طور واضح راحت نبود . حق با » . او فقط رو به ما شروع به صحبت کرد ؛ به نظر می رسید سعی دارد شنوندگان پشت سریش را نادیده بگیرد کارلایله . اونا مثل بچه ها می جنگن. دو چیز مهمی که باید یادتون باشه اینه که ، اول نذارید دستشونو دورتون حلقه کنن ، ودوم اینکه سعی نکنین تابلو بکشینشون . این تنها چیزیه که اونا آمادگیشو دارن ، تا وقتی که از کنارها به « ؟ طرفشون میاین و به حرکت ادامه میدین ، اونا گیج می شن و نمی تونن واکنش تاثیرگذاري نشون بدن. امت امت با لبخندي جانانه به بیرون از صف قدم گذاشت . جاسپر به طرف شمال محوطه برگشت و بین دشمنان هم پیمان قرار گرفت. او امت را به طرف جلو تکان داد . « خوب ، اول امت. اون بهترین نمونه واسه حمله ي یه تازه متولد شدست » « سعی می کنم چیزي رو نشکنم » : چشم هاي امت جمع شدند. زیر لب گفت منظورم این بود که امت متکی به قدرتشه ، اون خیلی ساده حمله می کنه. تازه متولد شده ها هم » : جاسپر نیشخند زد « سعی نمی کنن کار دقیق و زیرکانه انجام بدن فقط واسه ساده کشتن . برو امت جاسپر چند قدم به عقب برداشت ، بدنش منقبض می شد . « خیلی خوب امت ، سعی کن منو بگیري » و من دیگر نتوانستم جاسپر را ببینم . همان طور که امت با پوزخندي مثل یک خرس به او حمله ور می شد جاسپر نامشخص به نظر می رسید . امت هم فوق العاده سریع بود ، ولی به پاي جاسپر نمی رسید. به نظر می آمد جاسپر بیش از یک روح ، جسم مادي نداشته باشد . هر زمان که به نظر می رسید دستان امت به طور حتم او می گیرند انگشت هاي او به چیزي جز هوا چنگ نمی زدند. ادوارد در کنار من به جلو خم شده بود و چشم هایش روي مبارزه متمرکز بودند . و بعد امت سر جاي خود خشک شد . جاسپر از پشت او را گرفته بود ، دندان هایش چند اینچ با گلوي او فاصله داشتند. امت فحشی داد. صداي غرش تحسین مانندي از تماشاگران گرگ به گوش رسید. دیگر خبري از لبخند نبود. « یه بار دیگه » : امت با اصرار گفت انگشتانم دور دست او سخت شدند. « نوبت منه » . ادوارد مخالفت کرد « یه دقیقه صبر کن. می خوام اول یه چیزي به بلا نشون بدم » : امت قدمی به عقب برداشت و با نیشخندي گفت زمانی که آلیس را جلو می کشید با چشم هاي نگران او را تماشا می کردم . می دونم که دلواپس اونی ، » : زمانی که او با قدم هاي موزون به سمت رینگ می رفت جاسپر به من توضیح داد « می خوام بهت نشون بدم چرا نگرانیت بی مورده هرچند می دانستم جاسپر اجازه نمی دهد هیچ آسیبی به آلیس برسد ، هنوز هم سخت بود که ببینم جاسپر جلوي او به حالت آماده باش می ایستد. آلیس در حالی که لبخند می زد بی حرکت ایستاد ، بعد از امت او مثل یک عروسک کوچک به نظر می رسید . جاسپر به جلو حرکت کرد ، بعد سریع به سمت چپ او رفت. آلیس چشم هایش را بست. زمانی که جاسپر به طرف آلیس قدم برداشت قلبم به تپش افتاد . جاسپر جستی زد و ناپدید شد. ناگهان او در طرف دیگر آلیس ایستاده بود . به نظر نمی رسید که آلیس از جایش تکان خورده باشد . جاسپر چرخید و باز به طرف او خیز برداشت مثل بار اول فقط پشت سر او روي زمین ایستاد و خم شد ؛ در تمام این مدت آلیس با چشم هاي بسته ایستاده بود و لبخند می زد . حالا آلیس را با دقت بیشتري تماشا کردم . او حرکت می کرد . فقط من که حواسم پرت حملات جاسپر بود آن را نمی دیدم . او در همان ثانیه اي که بدن جاسپر به نقطه اي که او ایستاده بود متمایل می شد کمی جلو رفت . وقتی دستان حریص جاسپر در هوا جایی که کمر او بود چنگ زدند او قدم دیگري برداشت . جاسپر نزدیک شد و آلیس سریع تر حرکت کرد . او می رقصید ، می پیچید و بدنش را چرخ می داد و خودش را جمع می کرد . جاسپر یار او بود سریع جلو می رفت و به حرکات باوقار او می رسید ، هرگز او را لمس نمی کرد انگار هر حرکت از پیش طراحی شده بود . سرانجام آلیس خندید . ناگهان پشت سر جاسپر ظاهر شده بود ، لبهایش روي گردن او بود. و گلوي او را بوسید . « گرفتمت » : گفت « تو واقعاً یه هیولاي کوچیک و وحشتناکی » . جاسپر آهسته خندید و سري تکان داد گرگ ها باز خرناس کشیدند . این بار آن صدا محتاط بود . « نوبت منه » . و بعد بلند تر صحبت کرد « یه کم اگه احترام گذاشتن یاد بگیرن واسشون خوبه » : ادوارد زیر لب گفت او قبل از اینکه دستم را رها کند آن را فشرد . آلیس آمد تا جاي او را در کنار من بگیرد . با لحن خودبینانه اي پرسید : « ؟ باحال بود ، هاه » « خیلی » : بدون اینکه نگاهم را از ادوارد که سبک بال و بی صدا به سمت جاسپر می رفت برگیرم ، گفتم حرکات ادوارد مثل یک شیر ، دقیق و نرم بودند . به قدري صدایش آرام بود که با وجود اینکه لبهاي او روي « . من حواسم بهت هست ، بلا » : ناگهان آلیس زمزمه کرد گوشم بودند ، آن را به سختی می شنیدم . لحظه اي به صورت او نگاه کردم و بعد باز به ادوارد خیره شدم. او روي جاسپر تمرکز کرده بود ، زمانی که به هم می رسیدند هردویشان حملات انحرافی می کردند . حالت چهره ي آلیس سرشار از سرزنش بود . اگه نقشه ات مشخص تر بشه بهش خبر می دم . اگه تو خودتو به خطر بندازي هیچ » : با همان صداي آرام تهدید کرد چیزي بهتر نمی شه. فکر کردي اگه تو بمیري هیچ کدوم از اونا تسلیم می شن؟ اونا بازم می جنگن ، همه مون « ؟ می جنگیم . تو نمی تونی چیزي رو عوض کنی ، پس بچه ي خوبی باش ، باشه شکلکی درآوردم ، سعی کردم او را نادیده بگیرم. « چشمم بهت هست » : تکرار کرد حالا ادوارد ، جاسپر را محدود کرده بود و این مبارزه از بقیه پایاپاي تر بود . جاسپر از قرن ها تجربه اش کمک می گرفت و سعی می کرد تا جایی که می توانست از روي غریزه عمل کند . ولی همیشه افکار او ثانیه اي قبل از اینکه حرکتی انجام دهد او را لو میدادند . ادوارد کمی سریع تر بود ولی حرکاتی که جاسپر انجام میداد براي او ناآشنا بودند . بارها و بارها به هم حمله ور شدند ، ولی هیچ کدام قادر نبودند برتري به دست آورند غرش هاي غیر ارادي گاه و بیگاه در فضا می پیچید . تماشاي آن سخت بود ، ولی نگاه نکردن سخت تر . به قدري سریع حرکت می کردند که درست نمی فهمیدم چه کار می کنند . هر از گاهی چشم هاي تیز گرگ ها توجه ام را جلب می کردند . حسی به من می گفت که گیرایی آنها از من بیشتر بود . شاید بیش از آنچه باید می بود. سرانجام ، کارلایل گلویش را صاف کرد . جاسپر خندید و یک قدم به عقب رفت . ادوارد صاف ایستاد و به او پوزخند زد. همه امتحان کردند کارلایل بعد از او رزالی ، ازمه و دومرتبه امت. از بین مژه هایم با چشم نیمه باز نگاه می کردم. زمانی که جاسپر به ازمه حمله کرد ماهیچه هایم منقبض شدند. تماشاي این یکی از همه سخت تر بود. سپس از سرعت جاسپر کاسته شد ولی بازهم نه به آن حدي که حرکت هاي او را تشخیص دهم و دستورعمل هاي بیشتري داد. می بینی دارم چیکار می کنم؟ آره... همون طوري... روي پهلوها تمرکز کن. فراموش نکن » : که گاهی می گفت « هدفشون کجاست. ادامه بده ادوارد همیشه متمرکز بود چیزهایی را که دیگران نمی دیدند او هم می دید و هم می شنید. همان طور که پلک هایم سنگین تر می شدند دنبال کردن آنها هم سخت تر می شد. به هرحال این اواخر درست نخوابیده بودم و بیست و چهار ساعت کامل از آخرین باري که خوابیده بودم می گذشت . به پهلوي ادوارد تکیه دادم و گذاشتم پلک هایم بسته شوند . فردا هم این کارو انجام میدیم . اگه بازهم براي تماشا » : جاسپر باز با ناراحتی براي اولین بار رو به گرگ ها اعلام کرد « بیاید خوشحال میشیم « البته ، ما اینجا خواهیم بود » ادوارد با صداي سرد سام جواب داد بعد ادوارد آه کشید بازویم را نوازش کرد و از من دور شد . به سمت خانواده اش برگشت . گروه فکر می کنه اگه با بوي هرکدوم از ما آشنا بشن کمک می کنه که دیگه بعدا اشتباه نکنن. اگه بی حرکت » « خودمونو نگه داریم واسشون راحت تره « حتما ! هرچی شما بخواید » : کارلایل به سام گفت زمانی که گروه گرگ ها روي پاهایشان بلند می شدند صداي گرفته و غمگینی از سوي آنها به گوش رسید . سیاهی محض شب در حال محو شدن بود . خورشید ابرها را روشن می کرد هرچند در دور دست طرف دیگر کوهستان ها افق هنوز مشخص نشده بود . زمانی که آنها به این طرف رسیدند . ناگهان می شد پیکره ها رنگ ها را تشخیص داد . سام در جلو حرکت می کرد. به طرز غیرقابل باوري عظیم الجثه بود . به سیاهی نیمه شب هیولایی که مستقیما از کابوس هاي من می آمد در حقیقت پس از بار اولی که سام و دیگران را در چمنزار دیده بودم بیش از یکبار در خوابهاي بد من پدیدار شده بود . نمی توانستم تمام آنها را ببینم و بزرگیشان را با هر جفت چشم تطبیق دهم ، ولی به نظر می رسید بیش از ده تا باشند. از گوشه ي چشمم ادوارد را دیدم که درحال تماشاي من بود و با دقت عکس العمل مرا ارزیابی می کرد . سام به کارلایل که جلو ایستاده بود رسید گروه بزرگ از پشت او می آمدند . جاسپر شق و رق ایستاده بود ، ولی امت ، در سمت دیگر کارلایل نیشخند می زد و در راحتی کامل به سر می برد . سام به طرف کارلایل بو کشید هردو کمی لرزیدند . بعد سراغ جاسپر رفت. نگاهم به بقیه ي گرگ هاي هشیار افتاد . مطمئن بودم می توانم چند تا از جدید ها را تشخیص دهم . گرگی به رنگ خاکستري کم رنگ در آنجا حضور داشت که از بقیه کوچک تر بود . موي پشت گردن او از انزجار سیخ شده بود . یکی دیگر به رنگ ماسه هاي بیابانی بود لاغر و در کنار بقیه ناهماهنگ به نظر می رسید. وقتی سام جلو رفت و گرگ ماسه اي رنگ را بین کارلایل و جاسپر تنها گذاشت ناله ي ضعیفی از گلوي او خارج شد . نگاهم روي گرگی که درست پشت سام ایستاده بود متوقف شد. او موي قهوه اي مایل به قرمز و بلندتري داشت و در مقایسه با دیگران پشمالو بود . تقریبا به بلند قامتی سام دومین قدبلند ترین در گروه بود. عادي ایستاده و به گونه اي نسبت به چیزي که به طور واضح براي دیگران کار شاقی بود سهل انگار به نظر می رسید . انگار گرگ عظیم الجثه ي حنایی رنگ نگاه مرا حس کرده بود سرش را بلند کرد و با آن چشم هاي آشناي سیاه به من خیره شد . نگاه او را پاسخ دادم ، سعی کردم چیزي را که همین حالا هم می دانستم باور کنم . می توانستم شگفتی و شیفتگی را روي صورتم احساس کنم . پوزه ي گرگ باز شد و دندانهایش را نمایان ساخت اگر زبان او در طی یک نیشخند گرگی به سمت بغل جمع نشده بود می توانست حالت ترسناکی باشد . به طور ابلهانه اي قهقهه زدم. نیش جیکوب بازتر شد . نگاه گروهش از پشت سر نادیده گرفت و جاي خود را ترك کرد. در حالی که یورتمه می رفت از ادوارد و آلیس رد شد تا در دو قدمی من بایستاد. او همانجا متوقف شد و نگاه کوتاهی به ادوارد انداخت . ادوارد بی حرکت ایستاد ، مثل یک مجسمه ، چشمانش هنوز در حال ارزیابی واکنش من بودند . جیکوب روي پاهاي جلوییش خم شد و صورتش را پایین آورد تا جاییکه درست رو به روي صورت من قرار گرفت، به من خیره شد و مثل ادوارد واکنشم را ارزیابی کرد . هوا را از شش هایم بیرون دادم . « ؟ جیکوب » غرشی که به جاي جواب از اعماق سینه اش خارج شد ، مثل این بود که با دهان بسته می خندد . دستم را دراز کردم . انگشتانم کمی می لرزیدند و موهاي قرمز قهوه اي کنار صورتش را لمس کردم . آن چشم هاي سیاه بسته شدند و جیکوب سر بزرگش را به دستم تکیه داد . صداي مبهمی از گلویش خارج شد . موهایش هم نرم بود و هم زبر و گرم در مقابل پوست من . انگشتانم را با کنجکاوي درون موهایش بردم و روي تیرگی گردنش دست کشیدم . اصلا متوجه نشده بودم که چقدر به او نزدیک شده ام بی هیچ هشداري . جیکوب ناگهان صورتم را از چانه تا پیشانی لیس زد . به عقب پریدم و و او را زدم ؛ همان کاري که اگر انسان بود « ! اوه! حالمو بهم زدي, جیک » : شکایت کنان گفتم می کردم . جیکوب خودش را کنار کشید . صداي زوزه مانندي که از بین دندان هایش به بیرون آمد ، مسلما یک خنده بود. صورتم را با آستین لباسم پاك کردم، نمی توانستم همراه او نخندم. در همان لحظه بود که متوجه شدم همه دارند به ما نگاه می کنند ، کالن ها و گرگینه ها . حالت چهره ي کالن ها حیرت زده و تاحدودي منزجر ، و خواندن چهره ي گرگ ها سخت بود . انگار سام ناراحت به نظر می رسد . و در آخر ادوارد ، عصبی و به طور واضح ناامید شده بود . متوجه شدم که او انتظار واکنش متفاوتی از من داشت، مثلا جیغ بکشم و از وحشت فرار کنم . جیکوب دوباره آن صداي قهقهه مانند را درآورد. حالا بقیه ي گرگینه ها می رفتند . تا زمانی که کاملا از اینجا دور نشده بودند چشم از کالن ها برنداشتند . جیکوب کنار من ایستاد و رفتن آنها را تماشا کرد . آنها به سرعت در جنگل تیره ناپدید شدند. تنها دو نفر از آنها کنار درخت ها توقف کردند، در حالی که تشویش از سر و رویشان می بارید جیکوب را تماشا کردند . ادوارد آهی کشید و در حالی که جیکوب را نادیده می گرفت آمد تا در طرف دیگر من بایستد و دستم را گرفت . « ؟ آماده اي بریم » : از من پرسید قبل از اینکه جوابش را بدهم، از بالاي سر من به جیکوب خیره شده بود. « هنوز همه ي جزئیات رو بررسی نکردم » . او به سوالی در ذهن جیکوب پاسخ داد جیکوب گرگینه با ترشرویی ناله اي کرد . « پیچیده تر از این حرفاس خودتو نگران نکن . من مطمئن می شم که خطري نداره » : ادوارد گفت « ؟ دارین راجع به چی حرف می زنین » : پرسیدم « فقط راجع به راه حل ها بحث می کنیم » : ادوارد گفت جیکوب به صورت هاي ما نگاه می کرد سرش را جلو و عقب برد ، بعد ناگهان به سمت جنگل دوید . یکی از دستهایم خود به خود دراز شد تا او را بگیرد . اما او طی چند ثانیه بین درختان « صبر کن » : او را صدا زدم ناپدید شد و دو گرگینه ي دیگر هم به دنبالش رفتند . « ؟ چرا رفت » : در حالی که آزرده خاطر شده بودم، پرسیدم « می خواد بتونه به جاي خودش حرف بزنه » . آهی کشید « برمیگرده » : ادوارد گفت به حاشیه ي جنگل جایی که جیکوب در آن ناپدید شده بود نگاه کردم، دوباره به ادوارد تکیه کردم. در آستانه ي غش کردن بودم ولی با آن می جنگیدم. جیکوب دوباره پدیدار شد ، این بار روي دو پا . سینه ي عریض او برهنه و موهایش بهم ریخته و نامرتب بود . فقط یک شلوار ورزشی پوشیده بود . کف پاي برهنه اش روي زمین سرد کشیده می شد. حالا او تنها بود . اما من گمان می کردم که دوستانش پشت درخت ها پنهان بودند و پرسه می زنند . با وجود اینکه با فاصله ي زیادي از کالن ها که حالا دور هم ایستاده بودند و حرف می زدند رد شد ، گذشتن از محوطه زیاد وقتش را نگرفت . او « ؟ خوب ، خون مکنده ، چیه این خیلی پیچیده است » : جیکوب وقتی که فقط چند قدم با ما فاصله داشت گفت مکالمه اي را که من از آن بی اطلاع بودم ادامه می داد . « ؟ من باید همه ي احتمالاتو در نظر بگیرم . اگر کسی مخفیانه تو رو دنبال کنه چی » : ادوارد به آرامی گفت باشه پس اونو ذخیره نگه دار. به هرحال ما کالین » : جیکوب با شنیدن این حرف صداي غرش مانندي در آورد و گفت « و برادي رو براي محافظت گذاشتیم . اونجا خطري تهدیدش نمی کنه « ؟ شما دارین در مورد من حرف می زنین ». اخم کردم « ؟ من فقط می خوام بدونم در طول جنگ قراره باتو چیکار کنه » : جیکوب توضیح داد « ؟ با من چیکار کنه » اونا می دونن کجا باید دنبال تو بگردن . » . صداي ادوارد آرامش بخش بود « تو نمی تونی توي فورکس بمونی، بلا » « ؟ چی میشه اگه یه نفر از دست ما در بره « ؟ چارلی » . قلبم از سینه افتاد و خون در صورتم نماند . نفسم را حبس کردم اون با بیلیه. اگه بابام باید مرتکب قتل بشه تا اونجا نگهش داره ، این کارو » : جیکوب به سرعت مرا خاطرجمع کرد « می کنه . احتمالا به اونجاها نمی کشه . شنبه اس, آره؟ اون روز یه بازي هست به قدري گیج و منگ بودم که نمی توانستم هجوم وحشیانه ي افکارم « ؟ همین شنبه » : سرم گیج می رفت پرسیدم « اه ، لعنتی کادوي فارغ التحصیلیت از بین میره » . را کنترل کنم . با اخم رو به ادوارد کردم « نیته که حساب میشه . می تونی بلیط هارو بدي به یکی دیگه » : ادوارد خندید. به من یادآوري کرد « انجلا و بن. حداقل اونا رو می کشونه بیرون شهر » . به سرعت چیزي به ذهنم آمد . فورا تصمیمم گرفتم تو که نمی تونی کل شهرو تخلیه کنی مخفی کردن تو فقط واسه » : او به گونه ام دست کشید . با صداي آرامی گفت « احتیاطه . بهت که گفتم ما الان دیگه هیچ مشکلی نداریم . تعدادشون اونقدر نیست که حواسمون پرت شه « ؟ آخر نظرت راجع به اینکه اونو توي لاپوش نگه داریم چیه » : جیکوب با بی قراري مداخله کرد اون خیلی به اونجا رفت و آمد داشته . همه جاي اون منطقه از خودش رد گذاشته . آلیس فقط خون » : ادوارد گفت آشام هاي جوونو می بینه که واسه شکار میان ولی معلومه که یه نفر اونارو به وجود آورده . کسی که پشت این یا اون زن ، هرکی که هست ممکنه » ادوارد مکث کرد تا نگاهی به من بیندازد « قضیه اس با تجربه تره . اون مرد همه ي این چیزهارو واسه منحرف کردن ما انجام داده باشه . اگه تصمیم بگیره که خودش یه نگاهی بندازه آلیس می بینه ، ولی ممکنه اون وقتی که تصمیم گرفته شد سر ما خیلی شلوغ باشه . شاید یه نفر روي همچین چیزي حساب باز کرده . نمی تونم اونو یه جایی رها کنم که خیلی وقت درش گذرونده. اون باید یه جایی باشه که نشه پیداش « کرد . فقط واسه احتیاط . احتمالش خیلی کمه ولی من ریسک نمی کنم همان طور که ادوارد توضیح می داد به او خیره شده بودم ، پیشانیم چین افتاده بود . او بازویم را نوازش کرد . « فقط باید خیلی حواسمون جمع باشه » : خاطرنشان کرد جیکوب به جنگل تاریکی که در طرف شرق ما قرار داشت و تا کوهستانهاي المپیک کشیده می شد اشاره کرد. « پس اینجا قایمش کن . میلیون ها احتمال وجود داره ، یه جایی که اگه لازم شد یه کدوممون باشیم » : پیشنهاد داد عطر اون خیلی قویه ، با بوي من هم مخلوط شده قابل تشخیص تر میشه . حتی اگه من » . ادوارد سرش را تکان داد حملش کرده باشم یه ردي گذاشته . رد پاي ما همه جاي محوطه هست و با عطر بلا ادغام شده ، این توجه اونارو جلب می کنه . ما دقیقا مطمئن نیستیم اونا چه راهی رو پیش می گیرن ، واسه اینکه هنوز خودشون نمی دونن . اگه قبل از « ... اینکه به ما برسن بوي اونو حس کنن هردوي آنها باهم شکلکی درآوردند و ابروهایشان در هم کشیده شد . « مشکلاتو می بینی » در حالی که لبهایش بهم فشرده می شدند ، به جنگل خیره شد . « باید یه راهی باشه » : جیکوب زیر لب گفت روي پایم تلوتلو خوردم . ادوارد دستش را دور کمرم گذاشت مرا بیشتر به طرف خودش کشید و وزن مرا تحمل کرد. « ... باید ببرمت خونه . تو خیلی خسته اي . چارلی هم به زودي بیدار میشه » « ؟ بوي من حال تورو به هم می زنه, نه » . جیکوب به طرف ما چرخید چشمانش برق می زدند « یه دیقه صبر کن » « ؟ جاسپر » : به سمت خانواده اش برگشت . صدا زد « ممکنه » . ادوارد دو قدم جلوتر بود « همم, بد نیست » جیکوب با کنجکاوي به بالا نگاه کرد . او به طرف آلیس که یک و نیم پشت ما بود رفت . چهره ي آلیس بازهم ناامید بود. « باشه ، جیکوب » . ادوارد رو به جیکوب سرش را به نشانه ي رضایت تکان داد جیکوب که ترکیب عجیبی از احساسات روي چهره اش نقش بسته بود به طرف من برگشت . نقشه اش هرچه بود . به طور واضحی به خاطر آن هیجان داشت . همچنین از نزدیک بودن به دشمنان هم پیمانش ناراحت بود . و حالا نوبت من بود که محتاط باشم زیرا او دست هایش را به طرف من دراز کرده بود . ادوارد نفس عمیقی کشید . « می خوایم ببینیم اگه میشه بوهارو به قدري قاتی کنیم تا رد تورو بپوشونه » : جیکوب توضیح داد با سوءظن به بازوهاي باز او خیره شدم . صداي او آرام بود ولی می توانستم بی میلی پنهان شده « باید بهش اجازه بدي حملت کنه, بلا » : ادوارد به من گفت در آن را حس کنم . اخم کردم . جیکوب با بیقراري چشم هایش را چرخی داد و خم شد تا مرا روي بازوانش بلند کند . « بچه بازي درنیار » : زیر لب گفت ولی چشمان او هم مثل من به طرف ادوارد برگشتند . صورت ادوارد خونسرد و آرام بود. او با جاسپر صحبت می کرد . « جاذبه ي عطر بلا براي من خیلی بیشتره ، فکر می کنم بهتر باشه که یکی دیگه امتحان کنه » جیکوب از آنها دور شد و به سرعت به طرف درخت ها رفت . در تاریکی اطراف هیچ چیزي نمی دیدم. اخم کردم . در بازوهاي جیکوب راحت نبودم . به نظرم خیلی صمیمی بود . مسلما نیاز نداشت مرا انقدر محکم بگیرد و نمی توانستم به این که این حالت چه حسی در او به وجود می آورد نیندیشم . این آخرین بعد از ظهري که در لاپوش گذرانده بودم را به یادم آورد و نمی خواستم به آن فکر کنم . بازوهایم را در هم گره کردم . وقتی آتل روي دستم آن خاطره را روشن تر کرد آزرده خاطر شدم . خیلی دور نرفتیم او چرخی زد و بعد از یک جهت دیگر به محوطه بازگشت . ادوارد آنجا تنها بود و جیکوب به طرف او حرکت کرد. « حالا می تونی منو بزاري پایین » نمی خوام سر خراب شدن این آزمایش هیچ ریسکی » . او آهسته تر قدم برداشت و حلقه ي بازوهایش تنگ تر شد « بکنم « تو خیلی آزاردهنده اي » : زیر لب گفتم « مرسی » جاسپر و آلیس از غیب در کنار ادوارد ظاهر شدند . جیکوب یک قدم دیگر برداشت و بعد مرا در شش قدمی ادوارد روي زمین گذاشت . بدون نگاه کردن به جیکوب کنار ادوارد رفتم و دست او را گرفتم . « ؟ خوب » : پرسیدم از اونجایی که تو به هیچ چیزي دست نزدي بلا, نمی تونم تصور کنم » : جاسپر درحالی که شکلکی درمی آورد گفت « که کسی بینیشو به جاي پاها بچسبونه تا بوي تورو بفهمه . تقریبا به طور کامل از بین رفته « یه موفقیت قطعی » : آلیس به بینی اش چین انداخت و با او موافقت کرد « و این باعث شد یه ایده اي به ذهنم برسه » « که جواب هم میده » : آلیس با اعتماد به نفس اضافه کرد « زیرکانه اس » . ادوارد موافقت کردم « ؟ چطوري اینو تحمل می کنی » : جیکوب رو به من غرولند کنان گفت ما... خوب ، در واقع تو ، قراره یه رد » . ادوارد جیکوب را نادیده گرفت و در حالی که من نگاه می کرد توضیح داد ساختگی توي محوطه جا بذاري بلا . تازه متولد شده ها میان شکار عطر تو تحریکشون می کنه و بدون اینکه حواسشونو جمع کنن یه راست میان همونجایی که ما می خوایم . آلیس دیده که این کار جواب میده. وقتی بوي مارو فهمیدن از هم جدا می شن و از دو جهت به سمت ما میان . نصفشون به سمت جنگل می رن . جایی که تصویر آلیس « ... یه دفعه ناپدید میشه « ! ایول » . جیکوب صدایی از خود درآورد ادوارد به او لبخند زد . لبخندي از یک رفاقت واقعی . حس می کردم مریضم . چطور می توانستند اینقدر مشتاق باشند؟ چطور می توانستم به خطر افتادن هردوي آنها را تحمل کنم؟ نمیتوانستم . نمی خواستم . باعث شد از جا بپرم نگران بودم به گونه اي تصمیم مرا شنیده باشد ، « هیچ راهی نداره » : ناگهان ادوارد با انزجار گفت ولی چشم هاي او روي جاسپر بودند . « می دونم ، می دونم ، حتی بهش فکرم نکرده بودم ، نه خیلی » : جاسپر به سرعت گفت آلیس روي پاي او لگد زد . اگه بلا واقعا توي محوطه باشه ، اونارو دیوونه می کنه . نمی تونن روي هیچ چیزي به جز » : جاسپر به او توضیج داد « ... اون تمرکز کنن . این باعث می شه نابود کردن تک تکشون راحت تر شه جاسپر با دیدن چشم غره ي ادوارد عقب نشینی کرد . ولی از گوشه ي چشم با اشتیاق به « . مسلما واسه ي اون خیلی خطرناکه . فقط یه فکر تصادفی بود » : به تندي گفت من نگاه می کرد . صدایش زنگ دار شده بود. « نه » : ادوارد با قاطعیت گفت او دست آلیس را گرفت و به سوي دیگران برگشت. زمانی که می رفتند تا بازهم تمرین «  حق با تو ا » : جاسپر گفت « ؟ دو گزینه ي بهتر از بین سه تا » : کنند شنیدم که به او می گفت نگاه بیزارجیکوب او را بدرقه کرد . جاسپر مسائلو از دید نظامی می بینه. اون همه گزینه هارو درنظر می گیره ، این » . ادوارد به آرامی از برادرش دفاع کرد « هوشیاري نه سنگدلی جیکوب صداي خرناس مانندي درآورد . او در حالی که غرق در نقشه هایش بود ، ناخوداگاه نزدیک تر آمده بود . حالا فقط سه قدم با ادوارد فاصله داشت و من با ایستادن بین آن دو تنش فیزیکی را در هوا احساس می کردم . مثل الکتریسیته ي ساکن بود ، یک بار ناخوشایند . من اونو جمعه بعد از ظهر میارم تا رد ساختگی بذاره . بعدش می تونی مارو ببینی و » . ادوارد سر بحث اصلی بازگشت اونو به یه محلی که من می شناسم ببري . کاملا از اینجا دوره به اونجاها نمی کشه ولی به راحتی می شه ازش « محافظت کرد . یه رد دیگه اونجا می کشم « ؟ و بعدش چی؟ با یه تلفن همراه ولش می کنی » : جیکوب با لحن انتقادآمیزي پرسید « ؟ تو ایده ي بهتري داري » « راستیاتش, دارم » . ناگهان جیکوب از خودراضی به نظر می رسید « اوه... بازهم سگه... بدك نیست » جیکوب به سرعت به طرف من برگشت انگار با نگه داشتن من در جریان گفتگو می خواست نقش بچه خوب را بازي ما سعی کردیم با سثْ حرف بزنیم که با اون دوتا جدیدها عقب بایستن. اون هنوز جوونه ، ولی کله شقه و » . کند « پافشاري می کنه . خوب منم فکر کردم یه نقش دیگه بهش واگذار کنیم ، موبایل سعی کردم وانمود کنم که فهمیده ام . ولی هیچ کس گول نخورد. فاصله » : رو به جیکوب اضافه کرد « تا وقتی سثْ کلیرواتر توي فرم گرگیشه ، با گروه در ارتباطه » : ادوارد گفت « ؟ مشکلی پیش نمیاره « نه » « سیصد مایل؟ تاثیر برانگیزه » : ادوارد پرسی د این بیشترین فاصله ایه که تا حالا امتحان کردیم صدا » : دوباره جیکوب بچه خوب بازي درآورد. به من گفت » « همدیگرو تا کجا می شنویم . بازم مثل صداي زنگ شفاف بود با وجود افکار مغشوش سرم را تکان دادم ؛ از فکر آنکه سثْ کلیرواتر هم به جمع گرگ ها پیوسته بود گیج بودم. و این باعث می شد تمرکز کردن سخت تر شود. می توانستم در سرم لبخند تابناك او را ببینم, درست شبیه وقتی که جیکوب بچه تر بود ؛ نمی توانست بیش از پانزده سال داشته باشد البته اگر کمتر نبود. ناگهان شوق و ذوق او در مهمانی کنار آتش معنایی جدید به خود گرفت... فکر خوبیه. اگه سثْ اونجا باشه حس بهتري دارم » . به نظر می رسید ادوارد چندان مایل به تایید این موضوع نباشد « ! حتی بدون تماس هاي لحظه به لحظه . نمی دونم قادر هستم بلارو اونجا تنها بذارم یا نه. اعتماد به گرگینه ها « ! جنگیدن با خون آشام ها ، نه برعلیه اونها » : جیکوب لحن بیزار ادوارد را منعکس کرد « خوب ، شما بازهم می تونید بر علیه یه سري شون بجنگید » : ادوارد گفت « واسه همینه که اینجاییم » . جیکوب لبخند
  13. #13
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    فصل19
    خودخواهی
    ادوارد مرا در بازوانش تا خانه حمل کرد . انتظار داشت براي ادامه دادن آماده نباشم . احتمالا وسط راه خوابم برده بود .
    هنگامی که بیدار شدم، توي تختم بودم و نور از زاویه ي غیر معمولی از پنجره ي اتاق من می تابید . انگار بعد از ظهر
    بود. خمیازه کشیدم و کش و قوسی به بدنم دادم . انگشتانم به دنبال ادوارد گشتند ، اما چیزي جز هوا را پیدا نکردند.
    « ؟ ادوارد » : زیر لب گفتم
    دست هاي جستجوگرم ، با چیزي سرد و نرم برخورد کردند ،دست او .
    « ؟ الان واقعا بیداري » : زمزمه کرد
    « ؟ هشدارهاي اشتباهی وجود داشته » : به نشانه ي موافقت آه کشیدم « مممم »
    « تو خیلی خسته اي، تمام روز رو خوابیدي »
    تمام روز؟ چند بار پلک زدم و دوباره به پنجره خیره شدم .
    « تو شب بلندي داشتی. باید تمام روز توي تخت می موندي » : به من قوت قلب داد
    بلند شدم، سرم شروع کرد به چرخیدن. نور داشت ازغرب پنجره عبور می کرد.
    « ؟ گرسنه اي؟ می خواي صبحونه ات رو توي تخت بخوري » : ادوارد حدس زد
    « من احتیاج دارم بلند بشم و یکم تکون بخورم » . دوباره خودم را کشیدم « درستش می کنم » : اعتراض کردم
    ادوارد دستم را تا رسیدن به آشپزخانه گرفته بود . به دقت مراقبم بود . انگار هر لحظه امکان داره بیفتم . یا شاید فکر
    می کرد در خواب راه می روم .
    صبحانه ي ساده اي درست کردم. دو تا نان شیرینی توي تُستر انداختم . نگاه سریعی به خودم توي بازتاب زرد رنگ
    بدنه ي تُستر انداختم.
    « اوه چقدر نا مرتبم »
    « شب بلندي بود ، تو باید اینجا بمونی و استراحت کنی » : ادوارد دوباره گفت
    درسته! و همه چیز رو از دست بدم. می دونی، تو باید شروع کنی به قبول این واقعیت که من الان جزئی از »
    « خانواده ام
    « من کاملا به این موضوع عادت پیدا کردم » : لبخند زد
    من با صبحانه ام نشستم و او کنار من نشست. وقتی نان شیرینی رو برداشتم تا اولین گاز را به آن بزنم، متوجه شدم که
    او به دست هایم نگاه می کند. به پایین نگاه کردم و دیدم که هنور هدیه ي جیکوب را به دست دارم.
    جذب گرگ ظریف چوبی شده بود . « ؟ اجاره می دي » : ادوارد پرسید
    « حتما » : با سر و صدا لقمه را بلعیدم
    او دستش را به زیر دستبند برد و و مجسمه ي کوچک را در کف دستش سبک سنگین کرد. براي لحظه اي زود گذر
    ترس وجودم را پر کرد . فقط با مقدار کمی چرخاندن انگشتانش ، می توانست آن را به تکه هاي کوچکی متلاشی کند .
    البته که ادوارد آن کار را نمی کرد . حتی با فکر کردن به آن موضوع احساس خجالت می کردم . او فقط براي
    لحظه اي گرگ را در کف دستش وزن کرد و بعد آن را رها کرد . گرگ به آرامی کنار مچ دستم تاب خورد .
    سعی کردم احساساتش را از چشمانش بخوانم . تمام چیزي که دیدم اندیشه بود. او تمام چیز هاي دیگر را پنهان نگه
    داشته بود . اگر چیز دیگري وجود داشت .
    « جیکوب بلک می تونه به تو هدیه بده »
    این یک سوال و یا حتی یک اتهام نبود . فقط عبارتی بود که حقیقت داشت . ولی می دانستم که به آخرین جشن تولد
    من اشاره می کرد و هدیه هایی که دور انداختم. من هیچ کدامشان را نمی خواستم. به خصوص از ادوارد .کاملا منطقی
    نبود وخب البته همه مرا رد کردند...
    « تو به من هدیه دادي. میدونی، من دست ساز رو دوست دارم » به او یاد آوري کردم
    « ؟ هدیه هاي ارزون رو چطور؟ قابل قبول کردن هستند » لب هایش را براي چند ثانیه جمع کرد
    « ؟ منظورت چیه »
    « ؟ تو این رو زیاد دستت خواهی کرد » . انگشتش را دور مچ دستم کشید « این دستبند »
    شانه ام را بالا انداختم .
    « ؟ به خاطر اینکه نمی خواي احساساتشو جریحه دار کنی » با زرنگی پیشنهاد داد
    « حتما، به گمانم »
    هنگامی که صحبت می کرد به دستم نگاه می کرد. کف دستم را برگرداند و « فکر می کنی این عدالته » : پرسید
    « ؟ اگر من هم چیزي براي ارائه داشته باشم » انگشتانش را روي رگ هاي مچم کشید. ادامه داد
    « ؟ ارائه »
    « یه چیز قشنگ، چیزي که من رو توي خاطرت نگه داره »
    « تو توي همه ي افکار من هستی، نیازي به یاد آور نیست »
    « ؟ اگر چیزي بهت بدم، دستت می کنی » پافشاري کرد
    « ؟ یه چیز ارزون » مقاومت کردم
    لبخند فرشته وارش را زد. « . بله چیزي که خیلی وقته دارم »
    هر چیزي که تورو خوشحال » . اگر این تنها واکنش به هدیه ي جیکوب بود، با کمال خوشبختی آن را قبول می کردم
    « می کنه
    « چون من کاملا متوجه شدم » . صدایش مرا متهم می کرد « ؟ تو تا به حال متوجه فرقش شدي » : پرسید
    « ؟ چه فرقی »
    همه می تونن به تو چیزي بدن. همه به جز من. من خیلی دوست داشتم که به تو هدیه ي » : چشمانش را تنگ کرد
    فارق التحصیلی بدم ، ولی این کار رو نکردم. می دونستم این کار تو رو بیشتر از اونی ناراحت می کنه که هر کس
    « ؟ دیگه اي اون رو انجام بده. این کاملا بی عدالتیه. تو چطوري توجیحش می کنی
    خیلی آسون. تو از بقیه خیلی مهم تري . تو به من خودت رو دادي. این خودش بیشتر از اونیه » شانه ام را بالا انداختم
    « که من استحقاقشو دارم. و هر چیز دیگه اي که تو به من بدي ما رو از حالت توازن بیرون می کنه
    تو این طوري به من احترام می ذاري، » . ادوارد براي لحظه اي گفته ي مرا تحلیل کرد و بعد چشمانش را گرداند
    « مضحکه
    به آرامی صبحانه ام را جویدم . می دانستم که اگر به او بگویم که کاملا برعکسه، قبول نخواهد کرد.
    تلفن ادوارد زنگ زد.
    « ؟ آلیس، چی شده » . قبل از اینکه جواب دهد، به شماره ي روي تلفن نگاه کرد
    گوش داد و من منتظر واکنشش بودم . ناگهان عصبی شد ، ولی هر چیزي که آلیس داشت می گفت باعث تعجب او
    نشد. چند بار آه کشید .
    بلا توي » . در چشمانم خیره شده بود. ابروهایش کمانی از مخالفت بود « من چند تا حدس می زدم » : به آلیس گفت
    « خواب حرف می زد
    سرخ شدم. چه چیزي گفته بودم؟
    قول داد من مراقبشم .
    بعد از اینکه تلفن را قطع کرد نگاهم کرد.
    « ؟ چیزي هست که بخواي در موردش با من حرف بزنی »
    براي چند لحظه فکر کردم. هشدار شب پیش آلیس. می توانستم حدس بزنم براي چه زنگ زده بود. رویاهاي آزار
    دهنده ام را که در طول روز وقتی خواب بودم به سراغم آمده بودند. رویاها، جایی که من دنبال جاسپر بودم، سعی
    می کردم تعقیبش کنم و از هزار توي جنگل مانند عبور کنم. می دانستم که ادوارد را آنجا پیدا خواهم کرد. ادوارد و
    هیولایی که منتظر بود تا مرا بکشد. ولی به آن توجهی نداشتم. چون تصمیم خودم را گرفته بودم. من حتی می توانستم
    حدس بزنم ادوارد ، وقتی خوابیده بودم چه چیزهایی شنیده بود.
    براي لحظه اي لبانم را جمع کردم. کاملاً آماده نبودم که نگاهش را تحمل کنم. صبر کرد.
    « من نظر جاسپر رو دوست دارم » : بالاخره گفتم
    ناله ي شکایت آمیزي کرد.
    « . من می خوام کمک کنم. من باید یه کاري انجام بدم » : پافشاري کردم
    « اگر تو رو توي خطر قرار بده، اسمش کمک نیست »
    « چاسپر فکر می کنه هست. این توي محدوده ي تخصص اونه »
    ادوارد به من اخم کرد .
    تو نمی تونی من رو دور نگه داري. وقتی همه ي شما دارین براي من دست به خطر » : با حالتی تهدید آمیز گفتم
    « می زنین من نمی رم توي جنگل قایم بشم
    بلا! آلیس تو رو توي زمین ندیده. اون تو رو دیده که توي جنگل تلو تلو خوران » : ناگهان، جلوي لبخندش را گرفت
    « راه می ري و گم شدي. تو ما رو پیدا نخواهی کرد . تو فقط زمان بیشتري از من رو براي پیدا کردنت مصرف می کنی
    اون به خاطر اینه که آلیس سثْ کلیرواتر رو به حساب » : من سعی کردم به اندازه ي او خونسرد باشم. مودبانه گفتم
    نیاورده. مطمثنا اگر حساب می کرد، در کل چیزي نمی دید . ولی معلومه که سث هم به اندازه ي من دوست داره اونجا
    « باشه. وسوسه کردنش براي اینکه راه رو به من نشون بده نباید آن چنان هم سخت باشه
    این می تونست عملی باشه اگه تو » خشم در صورت ادوارد نمایان شد و بعد نفس عمیقی کشید و خودش را آرام کرد
    به من نگفته بودي . الان فقط از سام می خوام تا دستورات لازم رو به سث بده . هرکاري که اون بخواد، سث
    نمی تونه از دستوراتش سرپیچی کنه .
    ولی چرا سام باید اون دستورات رو بده؟ اگر بهش بگم که وجود من اون جا چقدر به من » لبخند دلنشینم را حفظ کردم
    « کمک می کنه؟ شرط می بندم سام ترجیح میده طرف من باشه تا تو
    شاید تو درست بگی ولی من مطمئنم که جیکوب خیلی علاقه منده که اون » باید دوباره خودش رو آرام می کرد
    « . دستورات رو بده
    « ؟ جیکوب » اخم کردم
    « جیکوب دومین فرمانده است . هیچ وقت بهت نگفته بود؟ دستورات اون هم باید اجرا بشه »
    مرا شکست داده بود. در کنار لبخندش، می دونست. به پیشانیم چین انداختم. جیکوب طرف خودش خواهد بود. در این
    مورد مطمئن بودم . جیکوب هیچ وقت به من نگفته بود.
    من دیشب با علاقه ي » . ادوارد از گیج شدن کوتاه من استفاده کرد و با آرامشی شک بر انگیز و صدایی آرام ادامه داد
    زیاد ذهن افراد گروه رو نگاه کردم . بهتر از سریال هاي تلویزیون بود. من هیچ عقیده اي در مورد اینکه چطوري
    مجموعه اي از نیرو با اون گروه بزرگ وجود داره ، ندارم. یه جور کشش شخصی دارم در برابر جمعی از ذهن ها . کاملا
    جذابه.
    او کاملا سعی می کرد حواس مرا پرت کند. به او نگاه کردم.
    « جیکوب رازهاي زیادي رو پیش خودش نگه داشته » : با پوزخندي گفت
    جواب ندادم. فقط نگاه کردم. استدلالم را نگه داشتم و منتظر توضیحش شدم .
    « ؟ براي مثال، دیشب متوجه گرگ خاکستري کوچک تري شدي »
    سرم را بالا و پایین بردم.
    اونا تمام افسانه ها رو جدي می گیرن. چیزي اتفاق افتاده که هیچ کدوم از داستان ها اونا رو براي » با خود خندید
    « . وقوعش آماده نکرده بودند
    « ؟ باشه، من متوجه نمی شم، در مورد چی داري حرف می زنی » آه کشیدم
    « آن ها بدونه هیچ سوالی قبول کردند که فقط نواده ي پسري گرگ اصلی قدرت تبدیل شدن رو داره »
    « ؟ خب کسی که جزو نوادگان اصلی نبوده، تغییر کرده »
    « نه اون دختر جزو نوادگانه اصلیه، درسته »
    « ؟ دختر » پلک زدم و چشمانم گشاد شدند
    « اون تو رو می شناسه . اسمش لیا کلیرواتره » سرش رو تکون داد
    « ؟ چی؟ چند وقته؟ چرا جیکوب چیزي به من نگفت » « ؟ لیا یه گرگ نماست » داد زدم
    چیزهایی وجود داره که اون اجازه نداره به کسی بگه ، براي مثال شماره هاشون . همون طور که قبلا گفتم، وقتی »
    سام دستوري می ده، گروه به سادگی قادر نیستند که اون رو رد کنن. جیکوب مراقب بود که وقتی کنار من بود به
    « . چیزاي دیگه اي فکر بکنه. البتنه بعد از دیشب تمام اونا فاش شدند
    ناگهان به یاد حرف هاي جیکوب در مورد لیا و سام افتادم و طرز رفتارش بعد « ؟ من نمی تونم باور کنم، لیا کلیرواتر »
    از اینکه گفت که سام باید هر روز توي چشماي لیا نگاه کنه در حالیکه می دونه تمام قول هاشو زیر پا گذاشته ، انگار
    که زیاد از حد حرف زده. با که انگار بیش از حد حرف زده. لیا روي صخره . و اشکی که وقتی کوئیل پیر در مورد
    مسؤلیت و فداکاریی اي که پسران کوئیلت با هم تقسیم می کنند ، روي گونه اش برق می زد. و بیلی وقتش را با سو
    می گذراند ، چون او مشکلاتی با بچه هایش داشت و مشکل این بود که هر دوتا گرگ نما بودند.
    من وقت زیادي رو براي فکر کردن به لیا کلیرواتر صرف نکرده بودم . فقط موقعی که زیان از دست دادن هري بهش
    وارد شده بود، برایش ناراحت شدم. و همین طور وقتی جیکوب داستانش را برایم گفت، اینکه چطوري نشانه گزاري
    عجیب بین سام و امیلی، دختر خاله ي لیا، باعث شکستن قلبش شده بود، متاثر شده بودم .
    و حالا او جزئی از گروه سام بود افکارش را می شنید ... و قادر نبود افکار خود را پنهان کند.
    من واقعا از اون قسمتش متنفرم . تمام چیز هایی که ازشون خجالت می کشی پخش می شه تا » : جیکوب گفته بود
    بقیه بتونن ببینن.
    « لیاي بیچاره » : زمزمه کردم
    اون به انداره ي کافی زندگی رو براي بقیه نامطبوع می کنه. من فکر نکنم لیاقت همدردیه تو رو » ادوارد خرناس کشید
    « داشته باشه
    « ؟ منظورت چیه »
    اینکه افکارشون رو به اشتراك می ذارن به اندازه ي کافی سخت هست. بیشترشون با هم همکاري می کنن تا راحت »
    « ترش کنن. وقتی یکی از اعضا به عمد فکر هاي بد می کنه، براي همه دردناکه
    هنوزم طرفدار لیا بودم. « اون به اندازه ي کافی دلیل داره » : زیر لب گفتم
    اوه می دونم ، نشانه گزاري یکی از عجیب ترین چیزهاییه که من در زندگیم دیدم. و من چیزهاي عجیب » : گفت
    غیر ممکنه که بشه حالت علاقه ي سام رو به امیلی توصیف کرد، من » سرش را با تعجب تکان داد « زیادي دیدم
    می گم سام او ... سام واقعا هیچ انتخابی نداشت. این من رو یاد رویاي شب نیمه تابستان می ندازه با همه ي اون
    شدتش نزدیک به شدت احساسات » لبخند زد « شلوغی اي که به خاطر جادوي پري ها به وجود اومد ، مثل جادوئه
    « من به توئه
    « ؟ لیا ي بیچاره ، ولی منظورت از فکر بد چیه » : دوباره گفتم
    اون دائماً چیزهایی رو بزرگ می کنه که دیگران ترجیح می دن در موردش فکر نکنن. براي مثال » توضیح داد
    « امبري
    « ؟ مگه چه مشکلی داره » : با تعجب پرسیدم
    مادرش هفده سال پیش از مهمون خونه ي ماکا اومد اینجا . وقتی که اون رو حامله بود . مادرش کوئیلت نبود . همه »
    « فکر می کردند پدر امبري رو در ماکا ترك کرده . ولی امبري به گروه پیوست
    « ؟ خب »
    خب اولین کاندیداهایی که براي پدرش وجود دارن ، کوئیل آتیرا ، جاشوا الی و بیلی بلک هستند ، همه ي اونا اون »
    « موقع ازدواج کرده بودند
    ادوارد درست می گفت. دقیقا شبیه سریال هاي تلویزیونی بود. « نه » : بریده بریده گفتم
    حالا سام، جیکوب و کوئیل در عجبن که کدومشون برادر ناتنی دارن. همه شون دوست دارن فکر کنن سام برادر »
    داره، با توجه به اینکه پدرش هیچ وقت مثله یه پدر نبوده. ولی شک همیشه باقی می مونه. جیکوب هیچ وقت آمادگی
    « این رو پیدا نمی کنه که از بیلی در این مورد بپرسه
    « ؟ واي! چطوري این همه چیز رو یه شبه فهمیدي »
    ذهن گروه هیپنوتیزم کننده است. همگی با هم و در عین حال هر کدوم به طور جداگانه فکر می کنن. اونجا خیلی »
    « چیزا هست براي خوندن
    در صدایش کمی پشیمانی وجود داشت . مثل کسی بود که کتاب خوبی رو قبل رسیدن به نقطه اوجش زمین بگذارد .
    خندیدم.
    « گروه جذابه ، همون قدر که تو وقتی می خواي حواس من رو پرت کنی جذابی »
    صورتش دوباره جدي شد . کاملا بی حالت
    « ادوارد من باید توي زمین مبازره باشم »
    « نه » : با لحن خیلی قاطعی گفت
    در آن موقع راه خاصی به ذهنم خطور کرد.
    این اهمیت چنانی نداشت که من در زمین مبارزه باشم ، من باید با ادوارد می بودم.
    « بد جنس ، خود خواه ، خودخواه ، خودخواه . این کار رو نکن » : به خودم گفتم
    وجدانم رو پس زدم . وقتی داشتم حرف می زدم نمی توانستم نگاهش کنم. گناه، چشمانم را به زمین دوخته بود.
    ببین ادوارد، یه چیزي هست ... من تا به حال یه بار دیوونه شدم. من می دونم حدودم چیه و نمی تونم » زمزمه کردم
    « یه بار دیگه تحمل کنم که تو من رو ترك کنی
    براي دیدن واکمشش به بالا نگاه نکردم. می ترسیدم بدانم که چقدر باعث درد کشیدنش شدم. صداي فرو بردن
    ناگهانی نفسش را و سکوتی که در پی آن بود را شنیدم. یه قسمت چوب و تیره رنگ بالاي میز خیره شدم. آرزو
    می کردم می توانستم حرف هایم را پس بگیرم . می دانستم که نمی توانم ، اگرکار می کرد .
    ناگهان ، بازوانش دور من بود. دستانش صورتم را لمس کرد. بازوانم را او داشت مرا آرام می کرد. احساس گناه پیچ و
    تاب خوران به سراغم آمد . ولی غریزه ي بقا قوي تر بود. جاي هیچ پرسشی نبود که او باعث این غریزه شده بود.
    « می دونی که شبیه اون نیست.، بلا . من دور نمی شم . خیلی زود تموم می شه » زمزمه کرد
    نمی دونم بر می گردي یا نه ، چه جوري » . هنوز پایین را نگاه می کردم « من نمی تونم تحمل کنم » پافشاري کردم
    « اون وضعیت رو تحمل کنم؟ فرقی نمی کنه چقدر طول بکشه
    « بلا خیلی راحته. هیچ دلیلی براي ترس تو وجود نداره » آه کشید
    « ؟ براي هیچ کدومشون »
    « هیچ کدوم »
    « ؟ و همه خوب خواهند بود »
    « همه » قول داد
    « ؟ یعنی هیچ نیازي به من در زمین مبازره نیست »
    « مسلما نه. آلیس به من گفت تعداد اونا کم تر از نوزده تاست . ما به خوبی از عهده شون بر می آیم »
    درسته، تو گفتی انقدر آسون هست که یه نفر می تونه نباشه. واقعا » حرف هاي شب گذشته اش را تکرار کردم
    « ؟ منظورت همین بود
    « بله »
    خیلی راحت بود. او می توانست نزدیک شدنش را حس کند .
    « ؟ آنقدر آسون که نباشی »
    بعد ار لحظه ي طولانی سکوت، بالاخره به صورتش نگاه کردم .
    چهره اش دوباره بی روح شده بود .
    خب یا این راه یا اون یکی. هر کدوم اطرش بیشتر از اونیه که تو بخواي من بدونم. توي یه » نفس عمیقی کشیدم
    مورد حق منه که اون جا باشم و هرکاري رو که براي کمک از دستم بر می یاد رو انجام بدم. یا، خیلی آسون اونا بدون
    « ؟ تو برن. کدوم راه رو انتجاب می کنی
    حرفی نزد.
    می دونستم به چه چیزي فکر می کرد . به همون چیزي که من فکر می کردم. کارلایل، ازمه ، امت رزالی ، جاسپر و
    ... خودم را مجبور کردم به آخرین اسم فکر کنم. و آلیس .
    تعجب نمی کردم اگر یک هیولا بودم. نه از اون نوعی که ادوارد فکر می کرد هست، یکی به معناي واقعی. اون نوع که
    به مردم صدمه می زنن. اون نوعی که حد و مرزي براي دستیابی به خواسته هاشون ندارن.
    چیزي که من می خواستم این بود که ادوارد در امنیت باشه. امن، در کنار من. آیا من مرزي براي کاري که انجام
    می دادم داشتم ؟ براي چیزي که برایش فداکاري می کردم؟ مطمئن نبودم.
    « ؟ تو از من می خواي که بذارم اونا بدونه من مبارزه کنن » : با صداي آرامی پرسید
    یا اجاره بدي من اون » . تعجب کردم که می توانم صدایم را کنترل کنم. در وجودم احساس بدبختی می کردم « بله »
    « جا باشم. هر دو راه براي در کنار هم بودن ما مناسبه
    نفس عمیقی کشید و سپس هوا را به آرامی بیرون داد. دستانش را حرکت داد تا آن ها را بر دو طرف صورتم بگذارد تا
    مجبورم کند که به چشمهایش نگاه کنم. مدت زیادي در چشمانم خیره شد. فکر کردم به دنبال چه چیري است؟ آیا
    احساس گناه روي صورتم به اندازه اي که در دلم احساسش می کردم، زیاد و تهوع آور بود؟
    چشمانش به نشانه احساسی به هم فشرده شد که من نمی توانستم آن را درك کنم. یکی از دستانش را را براي
    برداشتن تلفنش پایین برد.
    یکی از ابروانش را بالا برد . به من جرات داد که به « ؟ آلیس، می تونی بیاي و براي مدتی مراقب بلا باشی » آه کشید
    « لازمه با جاسپر صحبت کنم » حرفش اعتراض کنم
    آلیس ظاهرا قبول کرد. ادوارد تلفن را کنار گذاشت و برگشت تا به من نگاه کند.
    « ؟ می خواي چی به جاسپر بگی » زمزمه کردم
    « می خوام برم و موضوع کنار کشیدنم رو باهاش مطرح کنم »
    خواندن اینکه گفتن این حرف چقدر برایش مشکل بود ، از صورتش کار آسانی بود.
    « من متاسفم »
    من متاسف بودم. متنفر بودم از اینکه مجبورش کنم این کار را انجام بده. نه به اندازه اي که بتوانم وانمود کنم لبخند
    می زنم و به او بگویم بدون من برود. به طور قطع به اون اندازه نبود.
    هیچ وقت از این نترس که به من بگی چه احساسی داري، بلا. اگر این » لبخند کوچکی زد « معذرت نخواه » : گفت
    « تو براي من حرف اول رو می زنی » پاشنه اش را بالا انداخت « ... چیزیه که تو بهش نیاز داري
    « قصد من این نبود که تو من رو به جاي خوانواده ات انتخاب کنی »
    می دونم. به علاوه این چیزي نبود که تو بخواي. تو به من دو پیشنهاد دادي که می تونستی با وجود اونا زندگی »
    « کنی، و من اونی دو انتخاب کردم که من می تونستم باهاش زندگی کنم. این جوري به توافق رسیدیم
    « ممنونم » سرم را به جلو خم کردم و پیشانیم را به سینه اش تکیه دادم
    « هر چیز » موهایم را بوسید « هر موقع » جواب داد
    براي لحظه اي طولانی بی حرکت ماندیم. صورتم را به پیراهنش فشار دادم و پنهان کردم و دو صدا در وجودم با هم
    می جنگیدند. یکی از من می خواست که خوب و شجاع باشم و دیگري از خوبه می خواست که دهنش را ببندد.
    « ؟ همسر سوم کیه » : ناگهان پرسید
    به یاد نداشتم که باز هم همان رویا را دیده باشم . « ؟ ها » طفره رفتم
    تو دیشب یه چیزي مثله همسر سوم رو زمزمه می کردي. بقه اش یکمی معنی داشت. ولی تو من رو اونجا گم »
    « کردي
    « اوه ، اوم ، بله. اون فقط یکی از اون داستان هایی بود که اون شب کنار آتیش شنیدم »
    « فکر کنم توي خاطرم مونده » شانه هایم را بالا انداختم
    ادوارد از من دور شد و سرش را به طرفی خم کرد. احتمالا از معذب بودنی که در صدایم وجود داشت گیج شده بود.
    قبل از اینکه بتونه بپرسه، آلیس با ترشرویی در آستانه آشپزخانه با ترشرویی ظاهر شد .
    « تو تمام تفریح رو از دست خواهی داد » : غرغر کنان گفت
    یکی از انگشتانش را زیر چانه ام برد و صورتم را بالا آورد تا مرا براي « سلام آلیس » : ادوارد خوش آمد گفت
    خداحافظی ببوسد.
    « براي امشب برمی گردم، این مساله رو با بقیه حل می کنم همه چیز مرتب می شه » قول داد
    « باشه »
    « چیزي براي مرتب کردن وجود نداره، من بهشون گفتم. امت راضیه » : آلیس گفت
    « البته که راضیه » ادوارد آه کشید
    ادوارد از در خارج شد و مرا ترك کرد تا با آلیس مواجه بشم .
    او به من نگاه کرد .
    « ؟ من متاسفم ، فکر می کنی این اتفاق موضوع رو براي تو خطرناك ترش بکنه » معذرت خواستم
    « تو بیش از حد نگرانی بلا. زودتر از موعد پیر می شی » خرناس کشید
    « ؟ براي چی ناراحتی »
    ادوارد وقتی نتونه کاري رو که می خواد، انجام بده، بد اخلاق می شه. من فقط زندگی کردن با اون رو توي چند ماه »
    شکلکی در آورد « آینده پیش بینی کردم
    شاید این تو رو سر عقل بیاره. ولی آرزو می کردم که تو می تونستی بدبینیت رو کنترل کنی، بلا. واقعا بهش »
    « احتیاجی نیست
    « ؟ تو می گذاري جاسپر بدونه تو بره » تقاضا کردم
    « اون فرق می کنه » آلیس دهن کجی کرد
    « حتما همین طوره دیگه »
    برو خودت رو تمیز کن، چارلی تا 15 دقیقه ي دیگه خونه است. و اگر تو رو این جوري نا مرتب ببینه، » دستور داد
    « دیگه نمی خواد بذاره بري بیرون
    واي من واقعا تمام روز رو از دست داده بودم. در واقع تلف کرده بودم. خوشحال بودم که همیشه نباید وقتم رو با
    خوابیدن تلف کنم.
    وقتی چارلی به خانه رسید من کاملا آماده بودم. با لباس کامل، موهاي آراسته و شامش را که در آشپزخانه گذاشته
    بودم.آلیس در جاي همیشگی ادوارد نشسته بود و این طور به نظر می رسید که چارلی روز خوبی را پشت سر گذاشته
    بود.
    « ؟ سلام آلیس، چطوري »
    « من خوبم چارلی، ممنونم »
    این را در حالیکه کنارش می نشستم به من گفت، قبل از اینکه به سمت « بالاخره تو رو بیرون از تخت دیدم خوابالو »
    همه در مورد مهمونی اي که دیشب پدر و مادرت گرفتند، صحبت می کنن، شرط می بندم کلی » . آلیس برگردد
    « تمیزکاري روي سرت افتاده
    آلیس شانه اش را بالا انداخت ، می شناختمش، همه کارها رو انجام داده بود.
    « ارزشش رو داشت، یه مهمونی فوق العاده بود » : گفت
    « ؟ ادوارد کجاست؟ توي تمیز کردن کمک می کنه » : چارلی با بی میلی پرسید
    آلیس آه کشید و قیافه ي محزونی به خود گرفت. مطمئنا داشت فیلم بازي می کرد. ولی براي بیش از اندازه براي من
    « نه! اون با امت و کارلایل دارن برنامه آخر هفته رو می ریزن » خوب بود تا باورش کنم
    « ؟ دوباره پیاده روي »
    بله، همه اونا می رن. به جز من. همیشه آخر مدرسه ها کوله » آلیس سرش را تکان داد. ناگهان چهره اش درمانده شد
    پشتیهامون رو براي پیاده روي می بندیم. یه جور جشن گرفتنه. ولی امسال من خرید رو به راه رفتن ترجیح دادم. هیچ
    کدوم کنار من نمی مونن. من ترك می شوم .
    صورت آلیس جمع شد. آنقدر چهره اش در هم بود که چارلی ناخود آگاه به سمتش خم شد، یکی از دستانش را جلو
    آورده بود. دنبال راهی براي کمک می گشت. با سوءظن به آلیس نگاه کردم . داشت چه کار می کرد؟
    آلیس، عزیزم چرا نمیاي و کنار ما نمی مونی؟ من از این فکر متنفرم که تو توي اون خونه » : چارلی پیشنهاد کرد
    « بزرگ تنها باشی
    آلیس آهی کشید . چیزي از زیر میز پاي مرا فشار داد .
    « اوه » اعتراص کردم
    « ؟ چیه » چارلی به سمت من برگشت
    آلیس نگاهی بیهوده به من انداخت. میتونم بگم فکر می کرد من امشب خیلی کودن شدم.
    « انگشتاي پام له شد » غرغر کردم
    « ؟ خب نظرت چیه » چارلی به سمت آلیس برگشت « اوه »
    آلیس دوباره به پایم ضربه زد، این بار محکم تر.
    اممم بابا، می دونی اینجا واقعا ما بهترین امکانات رو نداریم، شرط می بندم آلیس نمی خواد روي زمین اتاق من »
    « ... بخوابه
    چارلی لبانش را جمع کرد. آلیس دوباره قیافه اي درمانده به خود گرفت.
    « شاید بلا باید با تو بمونه، فقط تا موقعی که اهل خونه برگردن »
    « ؟ تو که با خرید مشکلی نداري » آلیس لبخند تابناکی به من رد « ؟ اوه بلا این کار رو میکنی »
    « حتما، خرید. باشه » موافقت کردم
    « ؟ اونا کی میرن » : چارلی پرسید
    « فردا » آلیس شکلکی در آورد
    « ؟ من کی بیام » : پرسیدم
    تو که روز شنبه کاري » این رو گفت و بعد متفکرانه انگشتش را روي چانه اش گذاشت « بعد از شام، فکر کنم »
    « نداري؟ نه؟ من می خوام براي خرید از شهر برم بیرون و کل روز طول می کشه
    ابروهایش در هم فرورفتند. « سیاتل نه » چارلی مداخله کرد
    داشتم در مورد المپیا » هر دو مون می دونستیم که سیاتل شنبه کاملا امنه « مطمئنا سیاتل نه » آلیس موافقت کرد
    « فکر می کردم
    « برو شهر خوش بگذرون » . چارلی خوش حال و آسوده بود « تو خوش می یاد بلا »
    « بله بابا فوق العاده می شه »
    با یک گفتگوي شاد آلیس برنامه ي من رو براي نبرد پاك کرد.
    خیلی نگذشته بود که ادوارد اومد. او به هیچ تعجبی آرزوي چارلی مبنی بر اینمکه سفر خوبی داشته باشد را قبول کرد.
    ادعا کرد که آنها صبح زود می روند و قبل از موعد همیشگی خداحافظی کرد. آلیس با او رفت .
    بعد از رفتن آنها من عذر خودم را خواستم.
    « تو نمی تونی خسته باشی » چارلی اعتراض کرد
    « فقط یه کمی » : دروغ گفتم
    هیچ تعجب نمی کنم که از مهممونی ها فرار می کنی. براي تو خیلی طول می کشه تا دوباره نیروتو به » غرغر کرد
    « دست بیاري
    بالا ادوارد روي تختم دراز کشیده بود.
    « ؟ چه ساعتی با گرگ ها قرار داریم » وقتی می رفتم تا به او ملحق بشم، زمزمه کردم
    « یه ساعت دیگه »
    « خوبه، جیک و دوستاش باید یه کمی بخوابن »
    « اونا به خواب، به اوندازه ي تو احتیاج ندارن » اشاره کرد
    بحث را عوض کردم. تظاهر کردم اون چیزي در مورد فردا نمی داند.
    « ؟ آلیس بهت گفته که می خواد دوباره من رو گروگان بگیره »
    « در واقع اون این کار رو نمی کنه » لبخند زد
    بهش نگاه کردم گیج شده بودم و اون با صداي آرامی به قیافه ي من خندید.
    « من تنها کسی هستم که اجازه دارم تورو گروگان بگیرم، یادت اومد؟ آلیس با بقیه می ره شکار » : گفت
    « فکر می کنم من احتیاجی نداشتم اون کار رو بکنم » آه کشید
    « ؟ تو من رو گروگان می گیري »
    سرش را تکان داد .
    در مورد حرفش فکر کردم. چارلی اي نبود که در طبقه پایین گوش کند و مرتبا به من سر بزند. . یک خانه پر از هوا
    آشام هاي کاملا هوشیار با شنوایی زیاد وجود نداشت... فقط من و او بودیم. کاملا تنها .
    از سکوت من نگران شده بود. « ؟ همه چیز درسته » پرسید
    « خب بله ... به جز یه چیز »
    چشمانش نگران بودند. شگفت زده بود. اما به گونه اي هنوز او به نظر می آمد که از تسلطش بر من « ؟ چه چیزي »
    مطمئن نیست. شاید نیاز بود بیشتر صریح باشم .
    « ؟ چرا آلیس به چارلی نگفت که تو امشب می ري » : پرسیدم
    خندید. خیالش راحت شده بود.
    من از رفتن به زمین مبارزه بیشتر از شب قبل لذت بردم. هنوز احساس گناه می کردم. هنوز هم می ترسیدم ولی
    وحشت زده نبودم. می توانستم عمل کنم. می توانستم پایان یافتن آن چه را که می آمد ببینم. . یقین داشتم که خوب
    است. ادوارد ظاهرا با ایده ي از دست دادن مبارزه کنار آمده بود و این می توانست باور نکردن این را که می گفت همه
    چیز راحت است را سخت کند. اگر به این موضوع اطمینان نداشت، خانواده اش را ترك نمی کرد. حق با آلیس بود، من
    زیادي نگران بودم.
    عاقبت به زمین مبارزه رسیدیم.
    جاسپر و امت در حال کشتی گرفتن بودند، از صداي خنده هایشان معلوم بود.آلیس و رزالی روي زمین لم داده بودند و
    تماشا می کردند. ازمه و کارلایل چند متر آن طرف تر بودند و سرهایشان بهم نزدیک بود و انگشتانشان باهم تماس
    داشت. توجهی نداشتند.
    امشب خیلی روشن تر بود. ماه از پشت ابرهاي نازك می درخشید، و من می توانستم به راحتی سه گرگ را ببینم که در
    فاصله ي دور از هم در حلقه نشسته اند تا از زوایاي مختلف مبارزه را تماشا کنند .
    تشخیص جیکوب راحت بود. باید می توانستم او را در نگاه اول بشناسم حتی اگر او با شنیدم صداي رسیدن ما سرش را
    بلند و به ما نگاه نمی کرد.
    « ؟ بقیه ي گرگ ها کجان » تعجب کردم
    نیازي نیست که همه ي اون ها اینجا باشند. یک نفر کافیه ولی سام انقدر به ما اطمینان نداشت که فقط جیکوب رو
    بفرسته. فکر می کنم جیکوب می خواست بیاد . کوئیل و امبري همیشه باهاشن. می تونی بهشون بگی دم جیکوب.
    « جیکوب به شما اعتماد داره »
    « اون باور داره که ما سعی نمی کنیم بکشیمش. همه اش همین. فکر کن » ادوارد سرش را تکان داد
    می دانستم این برایش به سختی کنار رفتن به خاطر من بود. شاید سخت « ؟ امشب شرکت می کنی » دودل پرسیدم
    تر.
    هر وقت جاسپر احتیاج داشت ، بهش کمک می کنم. اون می خواد با چند تا گروه نامساوي کار کنه. بهشون یاد بده »
    « چه طوري با چند تا مهاجم مقابله کنن
    شانه اش را بالا انداخت .
    احساس تازه اي از ترس، احساس اطمینان مرا در هم شکست .
    تعداد آن ها به خودي خوخود کم بود. من بدترش کردم .
    به میدان خیره شدم. سعی کردم واکنشم را پنهان کنم.
    جاي بدي براي نگاه کردن بود. هنگامی که براي دروغ گفتن به خودم در ستیز بودم، براي اینکه خودم را قانع کنم که
    همه چیز درست خواهد شد ، چون هنگامی که چشمانم را مجبور کردم تا از کالن ها دور شود ، از صحنه ي مبارزه شان
    که تا چند روز دیگر واقعی و مرگبار می شد، نگاه جیکوب در نگاه گره خورد و او لبخند زد.
    مثل قبلا یک لبخند گرگی بود. چشمانش مثل وقتی که انسان بود جمع شد .
    باورش خیلی سخت بود که کمی قبل از گرگ نما ها می ترسیدم. براي فرار از کابوس دیدن در مورد آنها،
    نمی خوابیدم.
    می دانستم، بدون پرسیدن، کدام یک از آنها کوئیل و کدام یک امبري بود.
    چون امبري به طور قطه گرگ خاکستري لاغرتر بود که در پشتش لکه هاي تیره اي داشت. همانی که صبورانه داشت
    مبارزه را نگاه می کرد. در حالیکه رنگ کوئیل شکلاتیه تیره بود که در صورتش کم رنگ می شد. . مدام تکان
    می خورد. مثل این بود که براي شرکت در این مبارزه ي ساختگی، حاضر است بمیرد. آن ها هیولا نبودند. حتی اگر این
    طور به نظر می آمد. آنها دوست بودند.
    دوستانی که مثل امت و جاسپر فناناپذیر نبودند. هنگامی که نور ماه روي پوستشان برق می زد، سریع تر از مار کبري در
    حال ضربه زدن، بودند. دوستانی که به نظر نمی آمد خطرات موجود در این جا را درك کنندیه دوستانی که هنوز، بو
    نوعی فناپدیز محسوب می شدند. دوستانی که می توانستند خون ریزي کنند. دوستانی که می توانستند بمیرند...
    اطمینان ادوارد باعث قوت قلب می شد . چون معلوم می کرد که او واقعا براي خانواده اش نگران نیست. ولی اگر
    اتفاقی براي گرگها نمی افتاد، او ناراحت می شد؟ دلیلی وجود نداشت که نگران باشد، اگرآن احتمال باعث ناراحتی او
    نمی شد؟ اطمینان ادوارد فقط قسمتی از نگرانی هاي مرا بر طرف می کرد .
    سعی کردم بغضی را که در گلو داشتم فرو بدهم و به جیکوب لبخند بزنم. به نظر نمی آمد که چندان قابل قبول باشه.
    جیکوب به آرامی روي پاهایش جست زد. چابکی اش با وجود هیکل بزرگش، عجیب بود. به سمت حاشیه ي زمین،
    جایی که من و ادوارد ایستاده بودیم، یورتمه رفت .
    « جیکوب » : ادوارد خوش آمد گفت
    جیکوب اعتنایی نکرد، چشمان سیاهش روي من بود. سرش را پایین آورد تا هم سطح من شد. مثل روز گذشته، سرش
    را به یک طرف خم کرد. ناله ي آرومی از گلویش خارج شد .
    « فقط نگران بودم، می دونی » . نیازي به ترجمه ي ادوارد نبود « من خوبم » جواب دادم
    جیکوب به نگاه کردنش ادامه داد .
    « اون می خواد بدونه چرا » ادوارد زمزمه کرد
    جیکوب غرید. تهدید آمیز نه، بلکه با دلخوري. و لب هاي ادوارد کج شد .
    « ؟ چی شده » : پرسیدم
    اون فکر می کنه ترجمه من اون جوري که اون یکی خواسته یه چیزي کم داره . چیزي که دقیقا توي فکرش بوي »
    « اینه
    « ؟ این احمقانه است. چه چیزي براي نگرانی وجود داره »
    « من تغییرش دادم چون فکر می کردم بی ادبانه است »
    خیلی چیزا براي نگرانی وجود داره، مثله یه دسته » لبخند نصفه نیمه اي زدم. بیشتر از آن نگران بودم که تفریح کنم
    « گرگ احمق که می خوان به خودشون آسیب برسونن
    جیکوب خنده ي پارس مانندش را کرد.
    « ؟ جاسپر کمک می خواد. تو بدون مترجم مشکلی نداري » : ادوارد آه کشید
    « درستش می کنم »
    ادوارد براي لحظه اي با دقت به من نگاه کرد، سخت بود از چهره اش چیزي فهمید . بعد برگشت و به سمت جایی که
    جاسپر منتظرش بود راه افتاد.
    همون جایی که بوده، نشستم. زمین سرد و ناخوش آیند بود.
    جیکوب قدمی به جلو برداشت و بعد به سمت من برگشت. ناله ي ضعیفی از گلویش بلند شد. نیم قدمی به سمت جلو
    برداشت
    « بدون من برو، نمی خوام تماشا کنم » : گفتم
    جیکوب براي لحظه اي سرش را دوباره به طرفی هم کرد. و بعد با آهی از سر شکایت خودش را روي زمین و در کنار
    من جا داد.
    جوابی نداد. فقط سرش را به پنجه هایش تکیه داد. به بالا، به ابرهاي نقره اي « می تونی بري، واقعا » اطمینان دادم
    روشن نگاه کردم. نمی خواستم مبارزه را ببینم. قوه ي تخیلم به انئاره ي کافی غذا داشت. باد سردي روي زمین مبازره
    وزیدن گزفت و من لرزیدم.
    جیکوب سر خورد و به من نزدیک تر شد. خز گرمش به طرف چپم فشرده می شد .
    « ممنونم » زمزمه کردم
    بعد از چند دقیقه به سمت شانه هاي پهنش خم شدم، این جوري راحت تر بود .
    ابرها به آرامی در آسمان حرکت میکردند. وقتی تکه اي ابر ضخیم روي ماه را می پوشاند و بعد می گذشت آسمان
    تاریک روشن می شد .
    با حواس پرتی شروع کردم به فروکردن انگشتانم در خز گردنش. همان صداي عجیب وزوز دیروزي از گلویش خارج
    شد. صدایی از سر آسودگی. خشن تر و وحشی تر از خرخر گربه ، ولی همان احساس رضایت را در بر داشت .
    « می دونی، من هیچ وقت سگ نداشتم. همیشه یکی می خواستم.. ولی رنه آلرژي داشت » : اندیشناك گقتم
    جیکوب خندید، بدنش زیر من تکان خورد.
    « ؟ تو اصلا براي شنبه نگران نیستی » پرسیدم
    سر بزرگش را به سمت من چرخاند. در نتیجه می توانستم ببینم که یکی از چشمهایش می چرخید.
    « آرزو می کنم من هم همین احساس مثبت را داشتم »
    سرش را روي پاهایم خم کرد و دوباره شروع به وزوز کرد. و باعث شد کمی احساس بهتر شدن بکنم.
    « خب، فردا یه پیاده روي در پیش داریم » حدس زدم
    غرید. صدایش مشتاق بود
    « احتمالا طولانی خواهد بود. قضاوت ادوارد در مورد مسافت ها مثل یه آدم معمولی نیست » هشدار دادم
    جیکوب به نشانه ي خنده پارس کرد.
    خودم را بیشتر توي خز گرمش فروبردم، سرم را به گردنش تکیه دادم.
    عجیب بود. حتی با وجود اینکه او در حالت غیر معمول خود بود، این احساس بیشتر شبیه بود به آنی که من و جیکوب
    قبلا بودیم . دوستی ساده و بدون غرض که مثل نفس کشیدن طبیعی بود. تا چند باري که جیکوب وقتی انسان بود،
    بودیم. خیلی عجیب بود که من باید این احساس رو دوباره این جا پیدا می کردم، وقتی که فکر می کردم گرگ بودن
    باعث از دست دادنش شده است .
    بازي مرگبار در زمین شروع شده بود و من به ما نگاه می کردم که در مه فرو رفته بود.
    فصل بیستم
    توافق
    همه چیز آماده بود.
    براي ملاقات دو روزه با آلیس ، وسایلم بسته بندي شده بود و در صندلی بغل کامیونتم منتظرم بود.
    بلیطهاي کنسرت را به آنجلا ، بن ، و مایک داده بودم . مایک می خواست جسیکا را که من واقعاً از ته دل امیدوار بودم
    با خود ببرد .
    بیلی قایق قدیمی کوئیل پیر آتیارا را قرض گرفت و قبل از شروع بازيِ بعد از ظهر ، چارلی را براي ماهیگیري در
    دریاي آزاد دعوت کرد. کالین و برادي دوگرگینه ي جوانتر براي محافظت از لاپوش عقب می ماندند. درهرحال آنها
    بچه بودند ، هر دو فقط سیزده سال داشتند . هنوز ، چارلی باید بیشتر از تمام کسانی که در فورکس بودند در امان
    می ماند .
    همه ي کاري که می توانستم انجام داده بودم. سعی کردم این را بپذیرم و حداقل براي یک شب ، چیزهایی که خارج از
    کنترلم بود را از سرم بیرون کنم. به یک روش یا بیشتر ، همه چیز ظرف 48 ساعت تمام میشد. تقریبا تصورش آدم را
    راحت میکرد .
    ادوارد درخواست کرده بود که آرامش داشته باشم و من داشتم تمام سعی ام را می کردم .
    «؟ براي این یک شب ، میشه سعی کنیم همه چیز رو فراموش کنیم ، فقط تو و من باشیم » : ادوارد با عجز و ناله گفت
    به نظرم هرگز نمی تونم چنین » و در حالیکه تمام قدرتش را براي تسخیر من از چشمانش ساطع می کرد ادامه داد
    « فرصتی دیگه بدست بیارم. احتیاج دارم که با تو باشم. فقط تو
    خواهش سختی نبود که من نتوانم با آن موافقت کنم . هرچند می دانستم فراموش کردن اشکهایم در حرف بسیار
    آسانتر از عمل بود. موضوعات دیگري نیز در سرم بود و دانستن اینکه ما فقط امشب را براي تنها بودن داشتیم هم
    کمک کننده بود.
    چیزهایی بودند که تغییر کرده بودند ، بعنوان مثال , اینکه من آماده بودم .
    من آماده بودم به این خانواده و به دنیاي ادوارد ملحق شوم. اکنون وحشت و اظطراب و احساس گناهی را که شدیدا مرا
    در بر گرفته بود ، داشتم احساس می کردم . فرصتی براي تمرکز کردن بر این موضوع دست داده بود . من درحالیکه به
    یک گرگینه تکیه داده بودم از وراي ابرها به ماه خیره شده بودم و دانستم که دوباره وحشتزده نخواهم شد. دفعه ي
    دیگر که خطري ما را تهدید کند من آماده خواهم بود. آدم عاقل از یک سوراخ دوبار گزیده نمی شود. او دیگر هرگز
    مجبور نخواهد شد بین من و خانواده اش یکی را برگزیند. ما جفت هم خواهیم بود مثل آلیس و جاسپر. دفعه ي بعد من
    سهم خود را انجام میدهم .
    من منتظر می شدم خطر از بیخ گوشم بگذرد بدین ترتیب ادوارد راضی می شد. اما این لازم نبود. من آماده بودم .
    فقط یک قطعه ي گمشده وجود داشت .
    یک قطعه ، چون چیزهایی شامل عشق بی نهایت من به ادوارد بودند که تغییر نکرده بودند. وقت زیادي براي فکر
    کردن درباره ي دو وجه شرط امت و جاسپر داشتم . براي کنار آمدن با چیزهایی که داشتم از انسانیتم از دست
    می دادم ، و آن قسمتی که نمی خواستم تسلیم کنم . می دانستم روي کدام تجربه ي انسانی قبل از غیر انسان شدنم
    می خواستم پافشاري کنم .
    بنابراي امشب موردي داشتیم که روي آن کار کنیم . بعد از همه ي چیزهایی که در دو سال گذشته دیده بودم ، دیگر
    به کلمه ي غیر ممکن اعتقاد نداشتم . این کلمه اکنون می بایست شدت بیشتري براي متوقف کردن من از خود نشان
    دهد.
    باشه ، خب ، صادقانه بگویم ، احتمالا موضوع می رفت که از اینهم پیچیده تر شود. اما من می خواستم امتحان کنم. به
    محض اینکه تصمیم گرفتم ، همانطور که در راه طولانی خانه اش رانندگی می کردم از اینکه هنوز عصبی بودم ،
    متعجب نشدم. نمی دانستم چیزي را که می خواستم امتحان کنم چگونه انجام دهم و کمی تنشهاي عصبی جدي مرادر
    بر گرفته بود. ادوارد درحالیکه با خنده اش از رانندگی آهسته ي من در جنگ بود در صندلی بغل نشست . تعجب کردم
    که اصرار نکرده بود فرمان را از من بگیرد ، اما به نظر می رسید امشب از سرعت پیشروي من خرسند خواهد شد .
    وقتی به خانه رسیدیم هوا تاریک شده بود. برخلاف آن چمنزار از تابش نورانی تمامی پنجره ها می درخشید .
    به محض اینکه موتور را خاموش کردم او کنار درِ سمت من بود در حالیکه داشت آن را برایم باز می کرد. با یک دست
    مرا از اتاقک بیرون کشید ، و با دست دیگرش کیف مرا از کامیونت بیرون کشید و بر دوش انداخت . همینطور که
    شنیدم در را پشت سرم با ضربه ي پا بست و لبهایش لبهایم را یافت .
    بدون متوقف کردن بوسه ، مرا بالا کشید طوري که راحت در آغوشش جا بگیرم و مرا بداخل خانه حمل کرد .
    آیا در جلویی قبلا باز بود؟ نفهمیدم. گرچه اکنون داخل خانه بودیم و من گیج بودم. مجبور بودم براي نفس کشیدن خود
    را نگه دارم.
    این بوسه مرا نترساند . اینبار مثل دفعات قبل نبود که می توانستم ترس و وحشت از دست رفتن کنترلش را حس کنم.
    لبهایش عصبی نبودند بلکه اکنون مشتاق و تشنه ي لبهایم بودند . به نظر می رسید او هم به اندازه ي من از اینکه
    امشب را براي با هم بودن داشتیم تب دار و هیجان زده بود . بوسیدن مرا براي دقایقی ادامه داد ، انگار کمتر از همیشه
    محتاط بود ، دهان سرد و سیري ناپذیرش مصرانه بر دهانم بود .
    محتاطانه احساس خوشبینی به من دست داد .
    شاید بدست آوردن چیزي که می خواستم به آن سختی که انتظارش را داشتم نبود.
    نه! ، البته که داشت دقیقا به همان سختی می شد .
    به » : در حالی که داشت می لرزید مرا از خود دور کرد و در راستاي بازویش نگاه داشت. با چشمانی گرم و صاف گفت
    « خونه خوش اومدي
    « واژه ي قشنگیه » : با نفسی بریده گفتم
    با ملایمت مرا روي پاهایم ایستاند. هر دو دستم را بدور گردنش انداختم و اجازه ندادم هیچ فاصله اي بین بدنهایمان
    بیفتد.
    « یه چیزي برات دارم » : با لحن خوشرویی گفت
    « ؟ اوه »
    « کاردستی ارزون قیمت من واسه تو ، یادت میاد؟ گفتی اشکالی نداره »
    « اوه ، درسته . فکر کنم اینو گفتم »
    از دیدن بی میلی من خنده ي بی صدایی کرد.
    « ؟ اون بالا تو اتاقمه. برم بیارمش »
    حتما، » : اتاق خوابش؟ همینطور که انگشتانم را بدور انگشتانش گره میزدم احساس سرگردانی می کردم ، موافقت کردم
    « بزن بریم
    باید براي دادن آن غیرِ از هدیهء من خیلی مشتاق بوده باشد چون سرعت انسان به اندازه ي کافی براي او سریع نبود.
    او دوباره مرا بلند کرد و بالا گرفت و تقریبا تا پله هاي کنار اتاقش پرواز کرد. مرا دم در گذاشت و بدرون رختکن
    شتافت.
    قبل از اینکه قدمی بردارم بازگشت ، اما من او را نادیده گرفتم و به سمت تختخواب بزرگ طلایی رفتم و خود را روي
    لبه آن رها کردم و به سمت وسط آن خود را عقب کشیدم. خود را گلوله کردم و دستانم را بدور زانوهایم حلقه کردم .
    حالا که جایی که می خواستم بودم می توانستم از کراهتم نسبت به گرفتن هدیه صرف نظر کنم ، غرولندي کردم
    « باشه . بذار بگیرمش »
    ادوارد خندید .
    از تخت بالا آمد و کنارم نشست و به طرز ناجوري قلبم به تپش افتاد. او امیدوارانه در حالیکه هدیه را به من می داد ،
    تپش ناجور قلبم را به حساب واکنش من نسبت به خودش گذاشت .
    « یه چیز دست ساز » : با چهره ي عبوسی یادآوري کرد
    مچ دست چپم را از روي پایم برداشت و دستبند نقره اي را فقط براي لحظه اي لمس کرد. سپس دستم را به من پس
    داد .
    با احتیاط آن را ورانداز کردم. در سمت مخالف گرگ روي زنجیر ، اکنون کریستال قلبی شکل درخشانی آویزان بود.
    میلیونها اشعه از خود ساطع می کرد بطوریکه حتی در درخشش کم فروغ نور لامپ نیز تلاءلو داشت. نفس کوچکی فرو
    دادم .
    این مال مادرم بود. کلا چند تا چیز قشنگ بی مصرف مثل این بهم ارث » او با بی میلی شانه هایش را بالا انداخت
    « رسید. یه چندتایی به ازمه و آلیس دادم . بنابراین آشکارا بگم در هر حال این ارزش زیادي نداره
    با اندوه به دلگرمی دادنش لبخند زدم .
    و در نور خورشید رنگین » او خندید « اما فکر کردم چیز خوبی براي تقدیم به تو باشه. این سرد و سخته » ادامه داد
    « کمان رو ساطع می کنه
    » مهمترین تشابه رو یادت رفت : این زیباست » : زمزمه کردم
    « قلب من کاملا خاموشه و این هم همچنین . قابل تو رو نداره » : غرق در تفکر گفت
    « ممنونم . براي هردو » . مچم را چرخاندم همچنان قلب سوسو می زد
    نه ، من از تو ممنونم. مجبور کردن تو به گرفتن یک هدیه آن هم به این آسونی خودش یه تسکینه . واسه تو هم »
    نیشخندي زد، دندانهایش درخشید. « تمرین خوبیه
    به سمتش خم شدم و سرم را در زیر بازویش فرو بردم و خود را به سمتش کشیده و در آغوشش جاي دادم. احتمالا این
    احساس مشابه آسودگی در بستر با دیوید میکل آنژ بود ؛ با این تفاوت که این موجود مرمري بازوانش را بدورم پیچید تا
    مرا بیشتر به خود بچسباند.
    انگار جاي خوبی براي شروع بود.
    « میشه یه چیزي رو بحث کنیم ؟ اگه می تونستی از روي روشنفکري شروع کنی ممنون میشدم »
    « تمام سعی ام رو می کنم » براي دقیقه اي تامل کرد . اکنون با احتیاط موافقت کرد
    « من نمی خوام قواعدم رو اینجا بشکنم. این اکیدا درباره ي تو و منه » قول دادم
    بنابراین ، من تحت تاثیر این بودم که چطور ما شباي دیگه می تونستیم با هم کنار بیاییم. » گلویم را صاف کردم
    توي این فکر بودم که چرا اینقدر « داشتم فکر می کردم دوست داشتم اخلاقیات رو در یک موقعیت متفاوت اجرا کنم
    رسمی بودم . باید عصبی شده باشم .
    « ؟ چی رو دلت می خواد بگی » : با لبخندي بر لب پرسید
    در آغوشش فرو رفتم در حالیکه سعی می کردم دقیقا واژه هاي مناسب را براي باز کردن مطلب پیدا کنم .
    « ؟ به صداي بال بال زدن قلبت گوش کن. سرآسیمه مثل بال زدن مرغ مگس خوار می مونه.حالت خوبه » او نجوا کرد
    « عالی ام »
    « پس لطفا ادامه بده » تشویقم کرد
    « خب ، حدس می زنم ، اول ، می خواستم درباره ي کل اون شرط احمقانه ي ازدواج با تو صحبت کنم »
    « ؟ اون فقط واسه تو احمقانه است. موضوع چیه »
    « ؟ نگران بودم ، بابِ مذاکره باز هست »
    من قبلا بزرگترین امتیاز رو از دور و نزدیک دادم ، من برخلاف قضاوت بهتر » ادوارد اخم کرد، اکنون جدي بود
    باطنی ام ، موافقت کردم که زندگیت رو ازت بگیرم. همون باید منو مستحق چندتایی امتیاز براي تسویه حساب پیش تو
    « بکنه
    اون قسمت یه قرار » . در حالیکه چهره ام را خونسرد نشان می دادم ، سرم را به نشانه ي مخالفت تکان دادم « نه »
    تمام شده است . ما درح