ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





نمایش نتایج: از 1 به 9 از 9
  1. #1
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض رمان عاشقانه و بسیار زیبای گرگ و میش 4 (سپیده دم)

    کتاب چهارم گرگ و میش
  2. #2
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    مقدمه
    من سهمی بیشتر از سهم عادلانه ام در تجربه هاي نزدیک به مرگ داشته ام . این چیزیه که واقعا نمیتونی بهش عادت
    کنی.
    به هر حال این به طور عجیبی اجتناب ناپذیر به نظر می رسید، روبرو شدن دوباره با مرگ ...
    مثل اینکه من براي مصیبت و بدبختی نشان شده بودم . بارها و بارها از چنگ اش گریخنه بودم ، اما دوباره به سمت
    من می آید . اما این دفعه با قبل متفاوت به نظر می رسید .
    تو می تونی از کسی که وحشت داري فرار کنی ، و می تونی با کسی که ازش نفرت داري بجنگی .
    همه ي واکنش هاي من براي روبرو شدن با آن قاتل ها...هیولاها... دشمنان بود . اگر عاشق فردي که کمر به قتلت
    بسته باشد ، هیچ انتخابی برایت باقی نمی ماند . وقتی کاري انجام میدهی که به شخص محبوبت آسیب برسد ، چه
    طور می توانی فرار کنی؟ چه طور می توانی بدوي؟ اگر زندگی ات تنها چیزي باشد که می توانی به شخص محبوبت
    بدهی، چه طور می توانی این کار را نکنی؟
    اگر او کسی باشه که واقعا دوستش داشته باشی...؟

    کتاب اول:بلا
  3. #3
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    فصل اول:نامزد شده
    به خودم وعده دادم ، هیچ کس به تو خیره نشده . هیچ کس به توخیره نشده . هیچ کس به تو خیره نشده !
    حتی نمی توانستم به خودم دروغ قانع کننده اي بگویم ، باید مطمئن میشدم .
    وقتی براي سبز شدن یکی از سه چراغ راهنمایی شهر منتظر بودم ، زیر چشمی به سمت راست نگاه کردم.
    به درون مینی ون او ، خانم وِبِر تمام تنه اش را به سمت من چرخاند . چشمانش با چشمانم تلاقی پیدا کرد و من خودم
    را عقب کشاندم ، از این که چرا نگاه خیره اش را از من برنداشته بود و شرمنده به نظر نمی رسید حیرت زده بودم .
    هنوز خیره شدن به مردم بی ادبی محسوب می شد ، مگر غیر از این بود؟ بیشتر از این به من مربوط نبود؟
    بعد من به یاد آوردم که این پنجره ها رنگ خیلی تیره اي داشتند که شاید او حتی نمی دانست که من اینجا هستم ،
    چه برسد به آنکه نگاهش را قطع کند . سعی کردم خودم را دلداري دهم . در حقیقت او به من خیره نشده بود ، بلکه به
    ماشین خیره شده بود .
    ماشین من...آه !
    به سمت چپ نگاهی انداختم و نالیدم . دو عابرپیاده در پیاده رو خشکشان زده بود ، وقتی به ماشینم خیره بودند شانس
    شان را براي عبور از خیابان از دست دادند . پشت آنها ، آقاي مارشال مثل احمق ها از پشت شیشه ي مغازه ي کوچک
    یادگاري فروشی اش به ماشین نگاه می کرد . حداقل هنوز بینی اش را به شیشه ي مغازه نچسبانده بود .
    چراغ سبز شد و به خاطر عجله ام براي فرار ، با حالتی بدون فکر پایم را رو پدال گاز فشار دادم . در حالت عادي پدال
    گاز را براي حرکت کردن کامیون باستانی ام فشار میدهم .
    موتور ماشین مثل یک پلنگ شکاري غرید ، ماشین به سرعت به جلو پرید طوري که بدنم به صندلی چرم سیاهم
    کوبیده شد و شکمم به ستون فقراتم چسبید .
    « آخ » : هنگامی که کورمال کورمال دنبال ترمز می گشتم نفس زنان گفتم
    سرم را نگه داشتم ، من فقط ضربه ي ملایمی به پدال زدم . با این وجود ماشین با چرخشی ناگهانی ایستاد .
    من نمیتوانستم دیدن اطرافم را در واکنش این عملم تحمل کنم . اگر قبلاً شکی در این بود که چه کسی این ماشین را
    می راند ، اکنون دیگر این شک وجود نداشت . با پنجه ي کفشم به آرامی پدال گاز را به اندازه ي یک و نیم میلی متر
    هل دادم و ماشین دوباره به جلو پرتاب شد .
    موفق شدم که به جایی که می خواستم برسم ، پمپ بنزین .
    این روز ها براي دوري کردن از مردم بدون انجام خیلی کارها ، مثل درست کردن تارت و بند کفش ، سر میکردم .
    طوري رانندگی می کردم که انگار توي مسابقه بودم ، پنجره را باز کردم و ماشین را نگه داشتم . کارت اسکن شد و
    نازل را داخل باك بنزین قرار دادم . البته ، من نمی توانستم کاري کنم تا اعداد روي مخزن سوخت با سرعت بیشتري
    حرکت کنند . اعداد به کندي می گذشتند ، انگار آن ها این کار را فقط براي کفري کردن من انجام میدادند .
    بیرون نورانی و آفتابی نبود... باران مثل اکثر مواقع بر فورکسِ واشنگتن نم نم می بارید . ولی من هنوز احساس
    می کردم که یک نورافکن روي من افتاده است ، که توجه مردم را بر روي حلقه ي ظریفی که در انگشت دست چپم
    بود ، معطوف میکرد. درچنین مواقعی ، چشمانم به عقب حرکت می کرد ، به نظر می رسید که حلقه مانند چراغ هاي
    نئون علامت می داد : به من نگاه کنید ، به من نگاه کنید .
    خیلی عصبی بودن احمقانه بود ، و من این را می دانستم . به غیر از مادر و پدرم اهمیتی نداشت که مردم درباره ي
    نامزدي من چه چیزي می گویند ؟ درباره ي ماشین جدیدم چه چیز می گویند ؟ درباره ي قبولی اسرار آمیز من در یکی
    از هشت کالج قدیمی ایالات متحده در شمال آمریکا چه می گویند ؟ درباره ي عابر بانک مشکی براقم که خیلی هم
    جذاب بود و هم اکنون در جیب چپم بود چه می گویند ؟
    « آره ، کی اهمیت میده که اونا چی فکر می کنن » : زیر لب ، غرولند کنان گفتم
    « ؟ ام ، خانم » : صدایی مردانه گفت
    برگشتم و آرزو کردم که این کار را نکرده بودم .
    دو مرد کنار یک اس یو وي (نوعی ماشین اسپرت) پر زرق و برق که بر بالایش چند کایاك (نوعی قایق) بسته شده
    بود ایستاده بودند . هیچ کدام از آنها به من نگاه نمی کردند ، جفتشان به ماشین خیره شده بودند .
    شخصاً ، چیزي دستگیرم نشد . ولی بعد از این که توانسته بودم نشانه هاي تویوتا ، فورد و چوي را تشخیص دهم مغرور
    و خوشحال شدم ، این ماشین مشکی براق شیک و زیبا بود ، ولی هنوز براي من یک ماشین بود .
    « ؟ ببخشید که مزاحمتون شدم ، می شه بگید ماشینی که می رونید از چه نوعیه » : مرد بلند قد پرسید
    « ؟ ام ، یه مرسدس ، درسته »
    می دونم. » : هنگامی که دوست کوتاه ترش چشمانش را براي جواب من چرخاند ادامه داد « بله » : مرد مؤدبانه گفت
    « ؟ ولی من داشتم فکر می کردم که اون ... شما یک مرسدس گاردین می رونید
    مرد اسم ماشین را با تحسین و تمجید ادا کرد . حسی داشتم که انگار این مرد رابطه ي خوبی با ادوارد کالن دارد ،
    نا...نامزدم ( هیچ خبري از واقعیت عروسی به فاصله ي چند روز پخش نشده بود. )
    « این طوري که میگن هنوز تو اروپا نیومده . چه برسه به اینجا » مرد ادامه داد
    چشمانش طرحی از ماشین من را رسم کرد ، من تفاوت زیادي بین ماشین خودم و بقیه ي ماشین هاي چهار در
    مرسدس ندیدم ، اما مگه من چی می دونستم ؟ لحظه اي به مشکلم با کلمه هایی مثل نامزد ، عروسی ، شوهر و غیره
    فکر کردم .
    من در مجموع نمی توانستم این را در سرم داشته باشم .
    از طرفی ، آن قدر بزرگ شده بودم که خودم در حد پوشیدن لباس هاي سفید پف کرده و گرفتن دسته گل تجسم کنم.
    ولی بیشتر از آن ، نمی توانستم جدي و مناسب و کودن بودن مفهوم شوهر را با مفهومی که از ادوارد داشتم تطبیق
    دهم . مثل این بود که جبرئیل را به عنوان یک حساب دار قبول داشته باشی ، من نمی توانستم او را در هر نقش
    عادیی مجسم کنم .
    مثل همیشه ، وقتی که شروع به فکر کردن درباره ي ادوارد کردم گرفتار سرگیجه اي که حاصل خیالاتم بود شدم.
    عجیب تر این بود که گلویش را براي به دست آوردن توجه من صاف می کرد ، او هنوز منتظر جوابی درباره ي مدل و
    مارك ماشین بود .
    « نمی دونم » : صادقانه به او گفتم
    « ؟ اشکالی داره اگه باهاش یه عکس بگیرم »
    « ؟ واقعا؟ شما می خواین که از ماشین عکس بگیرید ». یک ثانیه طول کشید تا توانستم منظور او را درك کنم
    « مطمئناً ، کسی بدون مدرك حرف منو باور نمی کنه »
    « ام . باشه . خوبه »
    به سرعت نازل را سر جایش گذاشتم و وارد ماشین شدم و روي صندلی جلو نشستم تا هنگامی که آن فرد علاقمند که
    یک دوربین خیلی تخصصی را از کوله پشتی اش در بیاورد مخفی شوم . او و دوستش ژست هاي زیادي با کاپوت
    ماشین گرفتند ، بعد آن ها در آخر براي گرفتن عکس به پشت ماشین رفتند .
    « دلم براي کامیونتم تنگ شده » : پچ پچ کنان به خودم گفتم
    خیلی ، خیلی راحت بود بی نهایت راحت بود . طوري که کامیونم خس خس میکرد . این آخرین خس خس پس از چند
    هفته بعد از آنکه ادوارد و من با مصالحه ي نابرابرمان توافق کردیم بود ، یک بخش از نقشه بود که او اجازه داشت که
    هر وقت کامیون من اوراق شد آن را عوض کند . ادوارد قسم خورده بود که تنها زمانی این کار را می کند که لازم باشد
    کامیون من یک زندگی دراز و پربار داشت و به دلایل طبیعی اوراق شده بود . به قول او ، و البته من به هیچ وجه نباید
    درباره ي داستان او تحقیق می کردم و سعی می کردم کامیون را براي خودم نگه دارم . مکانیک محبوب من...
    دیگر ادامه ندادم چون سرمایی بر وجودم رخنه کرده بود ، چون به هیچ نتیجه اي نرسیده بودم . به جاي آن به صداي
    مردان که از بیرون می آمد و به خاطر دیوار هاي ماشین آرام تر شده بود گوش کردم .
    توي یه ویدئوي آنلاین بود که با یه ماشین که مثل اسلحه تیر پرتاب می کرد ، شروع کرد به جنگیدن و تیر پرتاب »
    « کردن و حتی یه نقطه رو هم از قلم ننداخت
    البته که نه . تو می تونستی که با یه تانک از بالاي این رد بشی ، جیگر . بدون این که خطی روي این بیافته . این »
    « براي دیپلمات هاي خاورمیانه ، فروشندگان اسلحه و بیشتر قاچاقچیاي مواد مخدر طراحی شده
    « ؟ فکر می کنی اون دختره یکی از ایناس » : مرد کوتاه تر با صدایی آرام تر پرسید
    سرم را پایین آوردم ، گونه هایم داغ شده بودند .
    هه ، شاید . نمی تونی تصور کنی که به شیشه ي ضد موشک و چهار هزار پوند براي زره تو » : فرد بلند قد تر گفت
    « این اطراف نیاز داشته باشی. باید جایی باشی تا یکم خطرناك ترباشه
    زره . چهار هزار پوند زره و شیشه ي ضد موشک ؟خوبه پس کلمه ي ضد گلوله چی شده ؟
    خوبه ، حداقل این یک حسی را به وجود آورد . اگر یک حس تحریف شده از بامزگی وجود داشت ، این حس بود .
    این به آن معنی نیست که من از ادوارد انتظار این را نداشتم که از معامله مان به نفع خودش سوءاستفاده کند، که او
    می تواند بیشتر از آنچه که می دهد ، بگیرد . من موافق بودم که هر وقت لازم بود او می تواند کامیون من را عوض
    کند و البته ، انتظار نداشتم که به این زودي زمان آن برسد . وقتی که مجبور شدم تا اعتراف کنم که نوع نگه داري من
    نشانه ي بارز این است که کامیون قدیمی من بیشتر از یک موجود غیر زنده نیست ، می دانستم که ایده ي او درباره ي
    جایگزینی احتمالا من را ناراحت خواهد کرد . روي خیره شدن ها و پچ پچ کردن ها تمرکز کردم . درباره ي این قسمت
    حق داشتم ولی بدترین و تیره ترین تصوراتم این را پیش بینی نکرده بودند که او ممکن است براي من دو ماشین
    بخرد.
    ماشین قبلی و ماشین بعدي .
    او این را وقتی که از کوره در رفته بودم توضیح داد
    این فقط ماشین قبلی بود . او به من گفت که این یک قرض است و قول داد که آن را پس از عروسی پس بگیرد .
    تمام این ها مطلقا معقول نبودند . البته تا الآن .
    ها ها!
    چون من انسان خیلی ضعیفی بودم ، استعداد زیادي را در تصادف کردن داشتم ، به خاطر شانس بدم همیشه یک
    قربانی بودم.
    از قرار معلوم ، براي سالم ماندنم به ماشینی که در برابر تانک مقاوم باشد نیاز داشتم . خنده دار است . مطمئن بودم که
    او و برادرانش از این نکته لذت می برند و پشت سر من می خندند .
    یا شاید ، فقط شاید ، صدایی کوچک درون سرم زمزمه کرد ، این یک لطیفه ي خنده دار نیست ، احمق . شاید او واقعا
    درباره ي تو نگران است . این اولین بار نیست که او براي مراقبت از تو کمی زیاده روي می کند .
    آهی کشیدم!
    من هنور ماشین بعدي را ندیده ام . آن را زیر یک ملحفه در عمیق ترین گوشه ي گاراژ خانواده ي کالن مخفی کرده
    بودند . میدانستم که تا الان مردم مرا زیر چشمی نگاه می کردند ولی واقعا نمی خواستم بدانم .
    شاید آن یکی ماشین زرهی نبود ، چون من آن را بعد از ماه عسل نیاز نداشتم . ضد ضربه بودن واقعی فقط یکی از
    مزایا ي کاري بود که می خواستم انجام دهم . بهترین قسمت یک کالن بودن ماشین هاي گران و عابر بانک هاي
    حیرت انگیز نبودند .
    « هی » : مرد بلند قد گفت
    ما همین الان کارمونو تموم کردیم . » . دستانش را بر روي شیشه به شکل کاسه در آورده بود تا داخل ماشین را ببیند
    « ! خیلی ممنون
    « خواهش می کنم » : گفتم
    و هنگامی که موتور اتومبیل را روشن کردم و به آرامی ، حتی خیلی ملایم ، پدال را به سمت پایین فشار دادم ،
    عضله ام منقبض شد .
    هر کدام از آن ها ، به تیر تلفن وصل شده بودند و به تابلو هاي راهنما چسبیده شده بودند . مانند یک سیلی بودند که
    تازه به صورت زده شده بودند . مثل یک چک آبدار که روي صورت زده شده بودند . ذهنم به سمت افکاري رفت ، از
    قبل ، بلافاصله این جریان را متوقف کرده بودم . من نمیتوانستم از این افکار در این جاده دوري کنم . با وجود
    عکس هاي مکانیک محبوبم که با فاصله هاي منظمی از جلوي دیدگانم می گذشتند .
    بهترین دوست من .جیکوب من ...
    ایدهء پدر جیکوب نبودند . ایده ي پدر من چارلی بود .که آگهی ها را در سطح «؟ آیا این پسر را دیده اید » پوستر هاي
    شهر پخش کرده بود. نه تنها در فورکس ، بلکه در پورت آنجلس و سکویم و هکوایم و آبردین و بقیه ي شهر هاي شبه
    جزیره ي المپیک هم آن ها را پخش کرده بود . او مطمئن شده بود که بقیه ي کلانتري هاي ایالت واشنگتن آگهی
    هاي مشابه را بر روي دیوار چسبانده بودند.
    اما پدر من بیشتر از کمی جواب ها مأیوس بود . او بیشتر از بیلی پدر جیکوب و دوست صمیمی چارلی مأیوس بود . به
    خاطر این که بیلی به خودش زحمت جستجو کردن پسر شانزده ساله ي فراري اش را نمیداد . به خاطر امتناع کردن
    چارلی از چسباندن آن آگهی ها در لاپوش ، محل اسکان سرخپوستان در کنار ساحل که خانه ي جیکوب بود . به خاطر
    این که او ظاهرا گم شدن جیکوب را پذیرفته بود ، انگار چیزي نبود که او بتواند انجام دهد . به خاطر این که
    می گفت : جیکوب دیگه بزرگ شده . اگه بخواد به خونه میاد .
    و او از من مأیوس شده بود ، به خاطر این که طرف بیلی را گرفته بودم .
    من هم پوستر ها را پخش نکرده بودم . چون هر دوي ما(من و بیلی) می دانستیم که جیکوب کجاست ، با ناآرامی
    صحبت می کردیم . و ما همین طور می دانستیم که کسی این پسر را ندیده است .
    بزرگی آگهی ها معمولی بود . بغض بزرگی در گلویم بود ، اشک هاي دردناك معمولی در چشمانم بود . و من خوشحال
    بودم که ادوارد براي شکار به خارج از شهر رفته بود . اگر ادوارد واکنش مرا می دید ، فقط باعث می شد که او هم
    احساس بدي پیدا کند .
    البته ، عیب هایی هم براي شنبه بود . هنگامی که به آرامی و با دقت در مسیرم چرخیدم ، توانستم کروزر پلیس پدرم را
    در راه ورودي خانه ببینم . او امروز دوباره به ماهی گیري رفته بود . و هنوز به خاطر عروسی بد عنق بود .
    من اجازه نداشتم که در درون خانه از تلفن استفاده کنم . ولی باید زنگ میزدم .
    لبه خیابان ، پشت سنگ تراشی چوي پارك کردم . و موبایلی را که ادوارد براي مواقع ضروري به من داده بود را از
    داشبرد ماشین بیرون آوردم . شماره را گرفتم ، در صورت لزوم ، هنگامی که تلفن زنگ زد ، انگشتم را روي دکمه ي
    پایان نگه داشته بودم .
    « ؟ الو » : سثْ کلیرواتر جواب داد
    و من از سر آسودگی آهی کشیدم .
    خیلی بد بود که بخواي با خواهر بزرگترش یعنی لی صحبت کنی!وقتی لی گوشی را برمیداشت تمامی کلمات از یک راه
    دیگر به من گفته نمی شدند .
    « هی ، سثْ ، منم بلا »
    « ؟ اوه ، سلام بلا! چه طوري »
    « خوبم » : می خواستم بزنم زیر گریه . از روي ناچاري براي مطمئن کردنش گفتم
    « ؟ براي خبر گرفتن زنگ زدي »
    « تو غیب گویی »
    « گفتنش سخت نبود ، من آلیس نیستم . تو قابل پیش بینی کردن هستی » : به شوخی گفت
    بین کوئلیت هاي لاپوش ، فقط سثْ راحت ، حتی اسم افراد خانواده ي کالن را به زبان می آورد ، چه برسد به آنکه با
    چیز هایی که تقریبا میداند ، مثل خواهر شوهر آینده ام شوخی کند .
    « می دونم که قابل پیش بینی کردن هستم »
    « ؟ حالش چه طوریه » . دقیقه اي مردد ماندم
    مثل همیشه حرفی نمی زنه . گرچه که می دونیم صداي ما رو می شنوه . اون سعی می کنه که به » . سثْ آه کشید
    « انسان فکر نکنه ، می دونی ، فقط با غرایزش سر می کنه
    « ؟ می دونی که الان کجاست »
    « جایی توي شمال کانادا . نمی تونم بگم کدوم استان . اون توجه زیادي به مرز ایالت ها نمی کنه »
    « ؟... می تونم کمکی کنم تا اونو »
    « اون به خونه نمیاد بلا ، متأسفم »
    « باشه سثْ . قبل از این که بپرسم اینو می دونستم . فقط نمی تونم آرزو نکنم » . به روي خودم نیاوردم
    « آره.همه ي ما مثل هم احساس می کنیم »
    « ! مرسی از اینکه با من صحبت کردي سث . فکر کنم دیگران برات اوقات سختی رو به وجود آوردن »
    اونها بهترین طرفدارهاي تو نیستن . فکر کنم یه جورایی ناقص باشه . جیکوب خودش تصمیم » : او با خوشحالی گفت
    خودش رو گرفت . تو هم تصمیم خودت رو گرفتی . جیک برخورد اونها رو با این قضیه دوست نداشت . اون حتی از
    « اینکه کنترلش می کردي هم خیلی وحشت زده نشد
    « ؟ فکر می کردم با تو صحبت نمی کرد . نه » : با صداي بریده اي گفتم
    « اون نمی تونست همه چیز رو از ما مخفی کنه . هرچند خیلی تلاش می کرد »
    پس جیک می دونست که من نگران شدم . خیلی مطمئن نبودم که راجع به این چه احساسی دارم. خب،حداقل او این
    موضوع رو می دونست که من به درون غروب خورشید فرار نکرده ام و اون رو کاملا فراموش نکردم . فکر کنم اون
    تصور می کنه که من براي این کار لایق هستم .
    « فکر کنم تو رو ببینم....در عروسی » : در حالی که کلمات به سختی از دهانم خارج می شدند گفتم
    « من و مادرم حتما میایم . نظر لطفته که ما رو دعوت کردي »
    هیجان درون صدایش باعث شد لبخندي بزنم . دعوت کردن کلیرواترها نظر ادوارد بود . خیلی خوشحال بودم که او این
    فکر را کرده است . بودن سثْ در عروسی خیلی جالبه .
    یک پیوند ، هر چند نازك ، براي از دست دادن بهترین دوستم !
    « بدون تو عروسی لطفی نداره »
    « ؟ به ادوارد سلام من رو برسون ، باشه »
    « حتماً »
    من سرم را تکان دادم ، دوستی که بین ادوارد و سثْ بود هنوز من رو وحشت زده می کرد . این یک دلیل بود که نشان
    می داد روال نباید به این صورت پیش برود .
    خون آشام ها و گرگینه ها می توانند به راحتی با هم کنار بیایند ، خیلی ممنون ، اگر طرز فکر آنها این طور بود... اما
    همه ي آنها این طرز فکر را دوست نداشتند ...
    « آه ، اممم لیا الان خونه هست » : سثْ با صداي آرامی گفت
    « اوه ، خداحافظ »
    ارتباط قطع شد . تلفن را روي صندلی گذاشتم و تصمیم گرفتم به داخل خانه بروم ، جایی که چارلی منتظرم بود.
    در حال حاضر پدر بیچاره ام با خیلی چیزها کنار می آمد . فرار جیکوب تنها یکی از چیزهایی بود که بر دوش پدرم قرار
    داشت . او تقریبا به همان اندازه هم براي من نگران بود ، دختر نوجوان ، تقریبا قانونی اش، چند روز آینده یک خانم
    می شد .
    من به آرامی درون باران ملایم قدم می زدم و شبی را به یاد آوردم که می خواستیم موضوع را به او بگوییم... !
    به محض اینکه صداي کروزور چارلی بازگشتش را نشان داد ، حلقه ي دستم به اندازه ي صد پوند سنگین تر شد .
    می خواستم دست چپم را درون جیبم پنهان کنم و شاید روي آن بشینم . اما ادوارد دستم را محکم گرفت و آن را جلو و
    در مرکز قرار داد .
    « این قدر تقلا نکن بلا ، توجه کن که تو اینجا نیستی تا به یه جنایت اعتراف کنی »
    « گفتنش براي تو آسونه »
    من به صداي شوم چکمه هاي پدرم که در پیاده رو راه می رفت گوش دادم . کلید داخل دري که باز بود تلق تلق صدا
    کرد . این صدا من را یاد قسمتی از یک فیلم ترسناك می انداخت که قربانی به یاد می آورد که فراموش کرده در را
    قفل کند .
    « آروم باش بلا » : ادوارد زمزمه کنان گفت
    صداي تند ضربان قلبم را می شنید...
    در با صداي سنگینی به دیوار خورد ، و من به خودم پیچیدم.
    « هی چارلی » : ادوارد با صداي کاملا خونسردي گفت
    « نه » : با صداي آرام و بریده اي گفتم
    « ؟ چیه » : ادوارد زمزمه کرد
    « تا وقتی اسلحه اش را آویزان می کنه صبر کن »
    ادوارد بی صداي خندید و دستش را درون موهاي برنزي اش فرو برد .
    چارلی به گوشه ي اتاق آمد ، هنوز یونیفرم به تن داشت و مسلح بود . چارلی طوري رفتار می کرد که انگار دارد
    جاسوسی ما را که کنار هم و روي یک صندلی عاشقانه نشستیم می کند . اخیراً او خیلی تلاش می کرد تا ادوارد را
    بیشتر دوست داشته باشد ، اما به طور حتم آشکار کردن این راز خیلی سریع این تلاش را از بین می برد.
    « ؟ سلام بچه ها.چه خبر »
    « ما می خوایم باهات حرف بزنیم چارلی . خبرهاي خوبی داریم » : ادوارد با صداي صاف و روشنی گفت
    رفتار چارلی در یک ثانیه از حالت دوستانه به بدگمان مبدل شد .
    « !؟ خبرهاي خوب » : چارلی در حالی که مستقیم به من نگاه می کرد با صداي خرناس مانندي گفت
    « لطفاً بشین پدر »
    او یکی از ابروهایش را بالا برد ، به مدت پنج ثانیه به من خیره شد و بعد با قدم هاي محکم به سمت صندلی راحتی
    رفت و روي لبه ي آن نشست .
    « نگران نباش پدر. همه چیز خوبه » : من بعد از چند ثانیه سکوت گفتم
    ادوارد شکلکی درآورد که مشخص بود به خاطر مخالفت با کلمه ي ، خوب ، است . او بیشتر تمایل داشت از کلماتی
    مانند فوق العاده یا ، باشکوه استفاده کند .
    « ؟ البته که این طوره بلا ، حتما این طوره . اما اگه همه چیز روبراهه پس براي چی داري عرق می ریزي »
    « من عرق نمی ریزم » : من به دروغ گفتم
    چشمم را از ابروهاي درهم کشیده اش کنار کشیدم ، به طور غیرعادي پشت دست راستم را روي پیشانی ام کشیدم تا
    عرق روي آن را پاك کنم .
    « ؟ تو حامله اي . این طور نیست » : چارلی از خشم منفجر شد گفت
    سوالش براي من معنی واضحی داشت ، حالا او به ادوارد خیره شده بود و می توانم قسم بخورم که دستش به سمت
    اسلحه اش رفت .
    « نه البته که نیستم »
    می خواستم با آرنجم به ادوارد ضربه بزنم اما می دونستم جزء کبود شدن آرنجم فایده ي دیگه اي نداره . من به ادوارد
    گفتم مردم با شنیدن قضیه چه طور راجع بهش فکر می کنن . چه دلیل دیگري باعث میشه که یک فرد با عقل سالم
    در سن هیجده سالگی ازدواج کنه ؟
    جوابش باعث شده بود که من ابروهایم را بالا ببرم ، عشق ، درسته .
    عصبانیت چارلی کمی فروکش کرد . معمولا صورتم نشون می ده که من چه زمانی حقیقت رو میگم ، و حالا اون
    حرف من رو باور کرده بود .
    « اوه متاسفم »
    « عذرخوهی پذیرفته شد »
    مدت طولانی سکوت برقرار بود . بعد از چند لحظه متوجه شدم همه منتظرند تا من چیزي بگویم . سرم را بلند کردم تا
    به ادوارد نگاه کنم ، وشحت زده و غمگین ، هیچ راهی وجود نداشت که این کلمات از دهان من خارج شود !
    او به من لبخندي زد ، سپس شانه هایش را صاف کرد و به سمت پدرم چرخید .
    چارلی ، من متوجه این قضیه هستم که دارم خارج از عرف عمل می کنم ، به صورت سنتی من باید اول از تو »
    درخواست می کردم . منظورم اینه که بی حرمتی بهت نشه . اما جواب بلا مثبته و من نمی خوام خواسته ي اون
    کوچک شمرده بشه به جاي اینکه بخوام از تو براي اون اجازه بگیرم ، من از تو دعاي خیرت رو می خوام . چارلی ما
    می خوایم ازدواج کنیم ، من اون رو بیشتر از هر کس دیگري در دنیا دوست دارم و به واسطه ي رخ دادن چند معجزه ،
    « ؟ اون هم به همین مقدار من رو دوست داره . خب دعاي خیرت رو به ما میدي
    او خیلی آرام و مطمئن حرف می زد ، براي یک لحظه گوش کردن به صداي کاملا مطمئنش باعث شد یک لحظه ي
    نادر و خاص از زیرکی را تجربه کنم . من متوجه می شدم که دنیا به او چه طور نگاه می کند .
    به مدت زمان تپش یک قلب ، این خبرهاي جدید صحنه ي کاملی رو به وجود آورد .
    و بعد من متوجه حالت صورت چارلی شدم،ابروهایش در هم گره خورده بودند . وقتی رنگ صورتش تغییر پیدا کرد من
    نفسم را حبس کردم . بلوند به قرمز ، قرمز به بنفش و بنفش به آبی .
    خواستم بلند شوم ، مطمئن نبودم می خواهم چی کار کنم . شاید از دستورالعملهاي ساده ي پزشکی استفاده می کردم
    « یک دقیقه بهش فرصت بده » : تا مطمئن شوم که او سکته نمی کند . اما ادوارد دستم را محکم گرفت و گفت
    صدایش به قدري آرام بود که فقط من توانستم بشنوم .
    سکوت این بار مدت بیشتري ادامه داشت ، بالاخره کم کم رنگ صورت چارلی به حالت عادي بازگشت . لبهایش جمع
    شده بودند و ابروهایش در هم بود . احساس می کردم که اون داره خیلی عمیق راجع به این مساله فکر می کنه . او
    براي مدتی طولانی شرایط و رابطه ي ما دو نفر را بررسی می کرد . در طرف دیگرم ادوارد خیلی آسوده خاطر به نظر
    می رسید .
    « فکر نکنم باید تعجب می کردم . می دونستم به زودي با همچین چیزي روبه رو می شم » : چارلی غرغرکنان گفت
    « ؟ در مورد این مطمئنی » : بعد چارلی با نگاه خیره به من گفت
    « در مورد ادوارد صد در صد مطمئن هستم » : بدون از دست دادن ضربان قلبم به او گفتم
    « ؟ یعنی ازدواج کردید ؟ این همه عجله براي چیه » : دوباره با تردید به من نگاه کرد و گفت
    این بلا به دلیل این حقیقت بود که من داشتم هر روز لعنتی دیگري که می گذشت به نوزده سالگی نزدیک تر
    می شدم . درست در زمانی که ادوارد تمام این سال ها بی تغییر می ماند . حقیقت این ازدواج اجباري در کتابم اثري
    بر جا می گذاشت . اما ازدواج بخاطر حس لطیف و آشفتگی ناشی از توافقی که من و اد با هم کرده بودیم تا بالاخره به
    این نقطه برسیم لازم بود .
    تغییر شکل من از فانی به جاودان
    این ها چیز هایی نبودند که بتوانم براي چارلی توضیح دهم .
    « ما می خوایم تو پاییز دو نفره به دارت موث بریم چارلی » . ادوارد یاد آوري کرد
    من دوست داشتم این کارو انجام بدم . راه درستش همینه . این روشی هست که من » : شانه بالا انداخت و ادامه داد
    « باهاش بزرگ شدم
    او اغراق نمی کرد .آن ها در زمان جنگ جهانی اول بر مسائل اخلاقی کهنه آگاه و با توجه بودند .
    دهانش به سمتی تکان خورد . دنبال مسئله اي می گشت که استدلالش کند . اما چه چیزي می توانست بگوید؟ ترجیح
    می دم تو در گناه زندگی کنی؟ اون یه پدر بود دستانش در هم گره خورده بودند .
    « می دونستم همچین چیزي اتفاق می افته » : در حال اخم کردن با خودش زمزمه کرد.
    « ؟ بابا »: بعد ناگهان صورتش به شدت ملایم و سفید شد. با نگرانی پرسیدم
    نگاهی به اد انداختم اما نمی توانستم در زمانی که چارلی را می نگریست چیزي از صورتش بخوانم .
    « ! ها ها ها ها » . چارلی شلیک خنده سر داد
    « ! ها! ها! ها ». در صندلی ام بالا پریدم
    وقتی صداي خنده ي چارلی دو برابر شد با ناباوري نگاه کردم . تمام بدنش با خنده لرزید .
    به ادوارد نگاه کردم اما لب هاي ادوارد به سختی بر هم فشرده شده بودند انگار به شدت تلاش می کرد جلوي خنده ي
    خودش را بگیرد .
    « باشه خوبه »
    « ازدواج کنید » : چارلی با دهان بسته گفت
    « ... اما » . ارتعاش خنده ي دیگري او را لرزاند
    « ؟ اما چی » : ملتسمانه گفتم
    « اما تو باید به مامانت هم بگی! من نمی تونم یک کلمه هم به رِنی بگم . همه اش به عهده ي خودته »
    قهقهه ي دیگري کرد .در حالی که دستم بر دستگیره بود و لبخند بر لبم ، درنگ کردم . البته ، همزمان حرف هاي
    چارلی مرا به وحشت انداخته بود .
    تصمیم نهایی : به رنی گفتن.
    جوشاندن سگ هاي زنده ي کوچک در لیست سیاه او پایین تر از ازدواج زود تر از موعد بود .کی می توانست واکنشش
    را پیش بینی کند ؟من که نمی توانستم .
    مسلماً چارلی هم نه. پس شاید آلیس اما من به این فکر نکرده بودم که از او بخواهم .
    « خب بلا »
    مامان من دارم با ادوارد ازدواج » : این را بعد از این که با صدایی خفه و لکنت حرف هاي غیرممکن را گفته بودم
    « . می کنم
    « ! یه مقدار از این که زودتر به من نگفته بودي رنجیده شدم . بلیط هواپیما فقط گرون ترن. اوه » : با کج خلقی گفت
    « ... فکر می کنی قالب فیل بعدش تموم میشه؟ این عکسارو خراب می کنه اگه اون لباس رسمی »
    « یه لحظه صبر کن مامان » : من نفس نفس زنان گفته بودم
    « ... منظورت چیه اینقدر طولش دادم؟ من فقط نام .. نام » : گفتم
    « چیزا همون طورند . می دونی که امروزه » . نمی توانستم کلمه ي نامزد را به زبان بیاورم
    « ... امروز؟ واقعا؟ غافلگیرکننده س! من فکر کردم »
    « ؟ به چی فکر کردي؟ کی فکر کردي »
    خب وقتی که تو ، توي ماه آوریل براي دیدن من اومدي چیزها بیش از حد به هم مرتبط شده به نظر میومدند . البته »
    اگه متوجه میشی منظورم رو . خیلی براي شناختن پیچیده نیست عزیزم. اما من چیزي نگفتم چون می دونستم کمکی
    « نخواهد کرد . تو دقیقا مثل چارلی هستی
    وقتی تو ذهنتو می سازي هیچ دلیلی ازت طرفداري نمی کنه. مشخصاً مثل چارلی تصمیماتت » : تسلیم شد و آه کشید
    « رو ول نمی کنی
    و بعد حرفی را زده بود که آخرین چیزي بود که انتظار داشتم از مادرم بشنوم .
    تو اشتباه هاي منو تکرار نمی کنی بلا. طوري به نظر میاي انگار ترسیدي و من حدس می زنم این بخاطر اینه که از »
    « . من می ترسی
    از چیزي که ممکن بود فکر کنم می ترسیدي . و می دونم که در مورد احمقانه رفتار کردن و » : او خندید و ادامه داد
    ازدواج برات خیلی گفته بودم ... و من حرفامو هم پس نمی گیرم ... اما تو باید درك کنی مخصوصاً که براي من هم
    پیش اومده بود . تو کاملاً از اون چه که من هستم متفاوتی . اشتباه هاي مخصوص به خودت رو می کنی و من
    مطمئنم پشیمانی هایی هم تو زندگیت خواهی داشت . اما سرسپردگی هیچ وقت مشکل تو نبوده عزیزم . تو فرصت و
    « موقعیت بهتري از افراد چهل ساله اي داري که من میشناسم
    بچه ي کوچولوي مسن من . خوشبختانه به نظر میآد روح سالخورده ي دیگه اي رو پیدا کرده » . رنی باز خندیده بود
    « باشی
    « ؟ الان از خود بیخود نیستی؟ فکر نمی کنی که من دارم اشتباه وحشتناکی می کنم »
    خب مطمئنا ترجیح می دادم چند سالی صبر می کردي . منظورم اینه که من به اندازه ي کافی سالخورده هستم که »
    برات به سن یک مادر شوهر به نظر بیام؟ نمی خواد به این سوال جواب بدي . اما این در مورد من نیست در مورد توئه.
    « ؟ تو خوشحالی
    « . نمی دونم. الان دارم تجربه اي بیش از یه تجربه ي جسمانی به دست میارم »
    « ؟ اون باعث میشه که تو خوشحال باشی » : رنی با دهان بسته خندید
    « ... آره اما »
    « ؟ اما چی »
    « اما قرار نیست تو بگی من مثل همه ي نوجووناي بی فکر دیگه هستم »
    « تو هیچ وقت یه نوجوون نبودي عسلم . تو می دونی بهترین چیز برات چیه »
    در این چند هفته ي اخیر رِنی به طرز غیرمنتظره اي سرخودش را با برنامه هاي عروسی مشغول کرده بود. او هر روز
    چندین ساعت را تلفنی با مادر ادوارد ازمه حرف می زد و نگران با هم بودن خانواده ي یک زوج نبود. رِنی ازمی را
    می ستود اما بعد من شک می کردم چه کسی ممکن است بتواند کمکی بکند و بتواند جوابی به مادر شوهر دوست
    داشتنی ام بدهد .
    خانواده ي ادوارد و خانواده ي من داشتند تمام مسئولیت عروسی را به عهده می گرفتند بدون آن از من بخواهند این
    کار را بکنم یا بدانم یا فکرم را بهش مشغول کنم . مسلماً چارلی خشمگین بود. اما قسمت خوبش این بود که از دست
    من عصبانی نبود . رِنی خیانتکار بود . او روي سخت برخورد کردن رِنی حساب کرده بود . حالا که تهدید گفتن قضیه به
    مامان کاملاً پوچ شده بود چه کار می توانست بکند ؟ او هیچ چیزي نداشت و این را هم می دانست . براي همین با
    افسردگی در خانه می گشت و در این مورد که نمی شد به هیچ کس در این دنیا اعتماد کرد غرغر می کرد .
    « ؟ بابا » . وقتی داشتم در جلویی باز را می بستم صدایش کردم
    « من خونه ام »
    « مواظب زنگ ها باش . از جات تکون نخور »
    « ؟ چی » : به طور خودکار مکث کردم پرسید
    « یه لحظه صبر کن. آخ! تو منو گرفتی آلیس »
    « ؟ آلیس »
    « ؟ ببخشید چارلی .چطوره » : صداي ملایم و نرم آلیس آمد که جواب داد
    « داره ازش خون میاد »
    « حالت خوبه. پوستت رو نشکافته ... بهم اعتماد کن »
    « ؟ چه خبره » : گفتم
    این را در حالی که با بی حوصلگی کنار در بودم گفتم.
    « سی ثانیه بلا . بخاطر صبوریت پاداش می گیري » : آلیس بهم گفت
    « ! پیف » : چارلی اضافه کرد
    « ! خیلی خوب بلا. بیا تو » : با پایم ضرب گرفتم و هر ضربه را شمردم . قبل از آن که به سی برسم آلیس گفت
    با احتیاط حرکت کردم و از گوشه اي به داخل اتاق نشیمن رفتم .
    « ! اوه » : با حیرت گفتم
    « ... امم . بابا به نظر نمیاد که یه مقدار »
    k؟ احمق به نظر بیام » : چارلی حرفم را قطع کرد
    « من داشتم به کلمه اي مثل متمدن فکر می کردم »
    چارلی سرخ شد . آلیس آرنج او را گرفت به زور او را وادار به چرخیدن کرد تا لباس رسمی خاکستري رنگ چارلی در
    آینه نمایان شود .
    « حالا اینارو بردار آلیس. مثل احمق ها به نظر میام »
    « هر کس که من اونو درست می کنم مثل احمقا به نظر نمیاد »
    « ؟ اون درست می گه بابا . تو فوق العاده به نظر میاي ! اما چرا »
    « این آخرین باره که اندازه ها بررسی میشن . براي هردوي شما » : آلیس پشت چشمی نازك کرد
    به سختی نگاه خیره ام را از چارلی برازنده برداشتم و نگاهی به کیف دستی که لباس سفید عروسی داخلش بد انداختم
    که با دقت برروي کاناپه قرار گرفته بود.
    « ! آآآآه »
    « بلا ، هر جا دوست داري برو »
    نفس عمیقی کشیدم و چشمانم را بستم و پلک هایم را بر هم نگه داشتم و سکندري خوران از پله ها بالا رفتم تا به
    اتاقم برسم . لباس هایم را در آوردم تا آن که فقط لباس زیرم را پوشیده بودم دستانم را به بیرون تکان دادم .
    « ؟ فکر می کنی چوب بامبو رو داخل آستینهاش مخفی کردم »
    آلیس در حالی که دنبالم می آمد این را با خود زمزمه کرد . به او توجهی نکردم. من در جایی بودم که می توانستم
    خوشحال باشم . تمام زحمت هاي قبل از عروسی تمام شده بود .
    من و ادوارد با هم بودیم ، حالا فقط همین مهم بود . ادوارد مکانی را که می خواستیم براي ماه عسل به آن برویم به
    صورت یک راز نگه داشته بود ، براي من هم خیلی مهم نبود که بدانم به کجا می رویم .
    من و ادوارد با هم بودیم و من به توافقهایی که با او کرده بودم به طور کامل عمل کرده بودم . من با او ازدواج کرده
    بودم و این بزرگترینشان بود . همین طور تمام هدایاي ظالمانه اش را هم پذیرفته بودم و این ثبت شده بود ، اگرچه
    براي رفتن به کالج دارت موث باید انتظار می کشیدم . حالا نوبت او بود . قبل از آن که مرا به یک خون آشام تبدیل
    کند ... وعده و توافق بزرگش ... باید به قول دیگري که داده بود عمل می کرد .
    او میلی قوي داشت ، تقریباً یک وابستگی به چیز هاي انسانی داشت که من می خواستم کنارشان بگذارم و او
    می خواست تجربه اش را از دست ندهم . بیشترشان ... مثلاً مثل مراسم رقص که براي من احمقانه بود . فقط یک
    تجربه ي انسانی بود که ممکن بود برایش دلم تنگ شود و مطمئنا آن تجربه اي بود که او آرزو داشت فراموشش کنم .
    می دانستم بعد از تبدیل شدنم به چیزي غیر از انسان ، چه خواهم بود . من خون آشام هاي تازه متولد شده را مستقیماً
    دیده بودم و از خانواده ام هم در مورد روزهاي وحشیانه و اندك اولیه شنیده بودم . براي سال هاي متمادي بزرگترین
    خصوصیت ویژه ي من تشنگی می بود . زمان می برد تا دوباره خودم شوم و حتی وقتی کنترل خودم را به دست
    می آوردم دقیقا همان حسی را می داشتم که الان داشتم .
    انسان .. .و با تمام وجود عاشق .
    من خواستار تجربه ي کاملی قبل از آن که گرما و بدنی آسیب پذیر و وصله پینی شده را با چیزي زیبا ، قوي ...و غریب
    عوض کنم بودم . من یک ماه عسل واقعی با ادوارد می خواستم . و با وجود این، او از اینکه مرا در معرض خطر قرار
    دهد، می ترسید ، ولی با این وجود با پیشنهاد من موافقت کرده بود .
    من تنها به طرز مبهمی متوجه آلیس شدم و ارتعاش و لرزش اطلس را بر پوستم حس کردم.
    براي یک لحظه به اینکه که شهر در مورد من حرف می زد توجهی نکردم. در مورد ظاهر درخشنده اي که داشتم فکر
    چندانی نکردم . نگران مسافرت کردن با قطار یا در زمان نامناسبی خندیدن یا بیش از حد جوان به نظر رسیدن یا خالی
    بودن صندلی اي که نزدیک ترین دوستم باید بر آن می نشست نبودم ... .
    من در کنار ادوارد در مکانی بودم که احساس خوشحالی می کردم ...

    این به آن معنی نیست که من از ادوارد انتظار این را نداشتم که از معامله مان به نفع خودش سوءاستفاده کند، که او
    می تواند بیشتر از آنچه که می دهد ، بگیرد . من موافق بودم که هر وقت لازم بود او می تواند کامیون من را عوض
    کند و البته ، انتظار نداشتم که به این زودي زمان آن برسد . وقتی که مجبور شدم تا اعتراف کنم که نوع نگه داري من
    نشانه ي بارز این است که کامیون قدیمی من بیشتر از یک موجود غیر زنده نیست ، می دانستم که ایده ي او درباره ي
    جایگزینی احتمالا من را ناراحت خواهد کرد . روي خیره شدن ها و پچ پچ کردن ها تمرکز کردم . درباره ي این قسمت
    حق داشتم ولی بدترین و تیره ترین تصوراتم این را پیش بینی نکرده بودند که او ممکن است براي من دو ماشین
    بخرد.
    ماشین قبلی و ماشین بعدي .
    او این را وقتی که از کوره در رفته بودم توضیح داد
    این فقط ماشین قبلی بود . او به من گفت که این یک قرض است و قول داد که آن را پس از عروسی پس بگیرد .
    تمام این ها مطلقا معقول نبودند . البته تا الآن .
    ها ها!
    چون من انسان خیلی ضعیفی بودم ، استعداد زیادي را در تصادف کردن داشتم ، به خاطر شانس بدم همیشه یک
    قربانی بودم.
    از قرار معلوم ، براي سالم ماندنم به ماشینی که در برابر تانک مقاوم باشد نیاز داشتم . خنده دار است . مطمئن بودم که
    او و برادرانش از این نکته لذت می برند و پشت سر من می خندند .
    یا شاید ، فقط شاید ، صدایی کوچک درون سرم زمزمه کرد ، این یک لطیفه ي خنده دار نیست ، احمق . شاید او واقعا
    درباره ي تو نگران است . این اولین بار نیست که او براي مراقبت از تو کمی زیاده روي می کند .
    آهی کشیدم!
    من هنور ماشین بعدي را ندیده ام . آن را زیر یک ملحفه در عمیق ترین گوشه ي گاراژ خانواده ي کالن مخفی کرده
    بودند . میدانستم که تا الان مردم مرا زیر چشمی نگاه می کردند ولی واقعا نمی خواستم بدانم .
    شاید آن یکی ماشین زرهی نبود ، چون من آن را بعد از ماه عسل نیاز نداشتم . ضد ضربه بودن واقعی فقط یکی از
    مزایا ي کاري بود که می خواستم انجام دهم . بهترین قسمت یک کالن بودن ماشین هاي گران و عابر بانک هاي
    حیرت انگیز نبودند .
    « هی » : مرد بلند قد گفت
    ما همین الان کارمونو تموم کردیم . » . دستانش را بر روي شیشه به شکل کاسه در آورده بود تا داخل ماشین را ببیند
    « ! خیلی ممنون
    « خواهش می کنم » : گفتم
    و هنگامی که موتور اتومبیل را روشن کردم و به آرامی ، حتی خیلی ملایم ، پدال را به سمت پایین فشار دادم ،
    عضله ام منقبض شد .
    هر کدام از آن ها ، به تیر تلفن وصل شده بودند و به تابلو هاي راهنما چسبیده شده بودند . مانند یک سیلی بودند که
    تازه به صورت زده شده بودند . مثل یک چک آبدار که روي صورت زده شده بودند . ذهنم به سمت افکاري رفت ، از
    قبل ، بلافاصله این جریان را متوقف کرده بودم . من نمیتوانستم از این افکار در این جاده دوري کنم . با وجود
    عکس هاي مکانیک محبوبم که با فاصله هاي منظمی از جلوي دیدگانم می گذشتند .
    بهترین دوست من .جیکوب من ...
    ایدهء پدر جیکوب نبودند . ایده ي پدر من چارلی بود .که آگهی ها را در سطح «؟ آیا این پسر را دیده اید » پوستر هاي
    شهر پخش کرده بود. نه تنها در فورکس ، بلکه در پورت آنجلس و سکویم و هکوایم و آبردین و بقیه ي شهر هاي شبه
    جزیره ي المپیک هم آن ها را پخش کرده بود . او مطمئن شده بود که بقیه ي کلانتري هاي ایالت واشنگتن آگهی
    هاي مشابه را بر روي دیوار چسبانده بودند.
    اما پدر من بیشتر از کمی جواب ها مأیوس بود . او بیشتر از بیلی پدر جیکوب و دوست صمیمی چارلی مأیوس بود . به
    خاطر این که بیلی به خودش زحمت جستجو کردن پسر شانزده ساله ي فراري اش را نمیداد . به خاطر امتناع کردن
    چارلی از چسباندن آن آگهی ها در لاپوش ، محل اسکان سرخپوستان در کنار ساحل که خانه ي جیکوب بود . به خاطر
    این که او ظاهرا گم شدن جیکوب را پذیرفته بود ، انگار چیزي نبود که او بتواند انجام دهد . به خاطر این که
    می گفت : جیکوب دیگه بزرگ شده . اگه بخواد به خونه میاد .
    و او از من مأیوس شده بود ، به خاطر این که طرف بیلی را گرفته بودم .
    من هم پوستر ها را پخش نکرده بودم . چون هر دوي ما(من و بیلی) می دانستیم که جیکوب کجاست ، با ناآرامی
    صحبت می کردیم . و ما همین طور می دانستیم که کسی این پسر را ندیده است .
    بزرگی آگهی ها معمولی بود . بغض بزرگی در گلویم بود ، اشک هاي دردناك معمولی در چشمانم بود . و من خوشحال
    بودم که ادوارد براي شکار به خارج از شهر رفته بود . اگر ادوارد واکنش مرا می دید ، فقط باعث می شد که او هم
    احساس بدي پیدا کند .
    البته ، عیب هایی هم براي شنبه بود . هنگامی که به آرامی و با دقت در مسیرم چرخیدم ، توانستم کروزر پلیس پدرم را
    در راه ورودي خانه ببینم . او امروز دوباره به ماهی گیري رفته بود . و هنوز به خاطر عروسی بد عنق بود .
    من اجازه نداشتم که در درون خانه از تلفن استفاده کنم . ولی باید زنگ میزدم .
    لبه خیابان ، پشت سنگ تراشی چوي پارك کردم . و موبایلی را که ادوارد براي مواقع ضروري به من داده بود را از
    داشبرد ماشین بیرون آوردم . شماره را گرفتم ، در صورت لزوم ، هنگامی که تلفن زنگ زد ، انگشتم را روي دکمه ي
    پایان نگه داشته بودم .
    « ؟ الو » : سثْ کلیرواتر جواب داد
    و من از سر آسودگی آهی کشیدم .
    خیلی بد بود که بخواي با خواهر بزرگترش یعنی لی صحبت کنی!وقتی لی گوشی را برمیداشت تمامی کلمات از یک راه
    دیگر به من گفته نمی شدند .
    « هی ، سثْ ، منم بلا »
    « ؟ اوه ، سلام بلا! چه طوري »
    « خوبم » : می خواستم بزنم زیر گریه . از روي ناچاري براي مطمئن کردنش گفتم
    « ؟ براي خبر گرفتن زنگ زدي »
    « تو غیب گویی »
    « گفتنش سخت نبود ، من آلیس نیستم . تو قابل پیش بینی کردن هستی » : به شوخی گفت
    بین کوئلیت هاي لاپوش ، فقط سثْ راحت ، حتی اسم افراد خانواده ي کالن را به زبان می آورد ، چه برسد به آنکه با
    چیز هایی که تقریبا میداند ، مثل خواهر شوهر آینده ام شوخی کند .
    « می دونم که قابل پیش بینی کردن هستم »
    « ؟ حالش چه طوریه » . دقیقه اي مردد ماندم
    مثل همیشه حرفی نمی زنه . گرچه که می دونیم صداي ما رو می شنوه . اون سعی می کنه که به » . سثْ آه کشید
    « انسان فکر نکنه ، می دونی ، فقط با غرایزش سر می کنه
    « ؟ می دونی که الان کجاست »
    « جایی توي شمال کانادا . نمی تونم بگم کدوم استان . اون توجه زیادي به مرز ایالت ها نمی کنه »
    « ؟... می تونم کمکی کنم تا اونو »
    « اون به خونه نمیاد بلا ، متأسفم »
    « باشه سثْ . قبل از این که بپرسم اینو می دونستم . فقط نمی تونم آرزو نکنم » . به روي خودم نیاوردم
    « آره.همه ي ما مثل هم احساس می کنیم »
    « ! مرسی از اینکه با من صحبت کردي سث . فکر کنم دیگران برات اوقات سختی رو به وجود آوردن »
    اونها بهترین طرفدارهاي تو نیستن . فکر کنم یه جورایی ناقص باشه . جیکوب خودش تصمیم » : او با خوشحالی گفت
    خودش رو گرفت . تو هم تصمیم خودت رو گرفتی . جیک برخورد اونها رو با این قضیه دوست نداشت . اون حتی از
    « اینکه کنترلش می کردي هم خیلی وحشت زده نشد
    « ؟ فکر می کردم با تو صحبت نمی کرد . نه » : با صداي بریده اي گفتم
    « اون نمی تونست همه چیز رو از ما مخفی کنه . هرچند خیلی تلاش می کرد »
    پس جیک می دونست که من نگران شدم . خیلی مطمئن نبودم که راجع به این چه احساسی دارم. خب،حداقل او این
    موضوع رو می دونست که من به درون غروب خورشید فرار نکرده ام و اون رو کاملا فراموش نکردم . فکر کنم اون
    تصور می کنه که من براي این کار لایق هستم .
    « فکر کنم تو رو ببینم....در عروسی » : در حالی که کلمات به سختی از دهانم خارج می شدند گفتم
    « من و مادرم حتما میایم . نظر لطفته که ما رو دعوت کردي »
    هیجان درون صدایش باعث شد لبخندي بزنم . دعوت کردن کلیرواترها نظر ادوارد بود . خیلی خوشحال بودم که او این
    فکر را کرده است . بودن سثْ در عروسی خیلی جالبه .
    یک پیوند ، هر چند نازك ، براي از دست دادن بهترین دوستم !
    « بدون تو عروسی لطفی نداره »
    « ؟ به ادوارد سلام من رو برسون ، باشه »
    « حتماً »
    من سرم را تکان دادم ، دوستی که بین ادوارد و سثْ بود هنوز من رو وحشت زده می کرد . این یک دلیل بود که نشان
    می داد روال نباید به این صورت پیش برود .
    خون آشام ها و گرگینه ها می توانند به راحتی با هم کنار بیایند ، خیلی ممنون ، اگر طرز فکر آنها این طور بود... اما
    همه ي آنها این طرز فکر را دوست نداشتند ...
    « آه ، اممم لیا الان خونه هست » : سثْ با صداي آرامی گفت
    « اوه ، خداحافظ »
    ارتباط قطع شد . تلفن را روي صندلی گذاشتم و تصمیم گرفتم به داخل خانه بروم ، جایی که چارلی منتظرم بود.
    در حال حاضر پدر بیچاره ام با خیلی چیزها کنار می آمد . فرار جیکوب تنها یکی از چیزهایی بود که بر دوش پدرم قرار
    داشت . او تقریبا به همان اندازه هم براي من نگران بود ، دختر نوجوان ، تقریبا قانونی اش، چند روز آینده یک خانم
    می شد .
    من به آرامی درون باران ملایم قدم می زدم و شبی را به یاد آوردم که می خواستیم موضوع را به او بگوییم... !
    به محض اینکه صداي کروزور چارلی بازگشتش را نشان داد ، حلقه ي دستم به اندازه ي صد پوند سنگین تر شد .
    می خواستم دست چپم را درون جیبم پنهان کنم و شاید روي آن بشینم . اما ادوارد دستم را محکم گرفت و آن را جلو و
    در مرکز قرار داد .
    « این قدر تقلا نکن بلا ، توجه کن که تو اینجا نیستی تا به یه جنایت اعتراف کنی »
    « گفتنش براي تو آسونه »
    من به صداي شوم چکمه هاي پدرم که در پیاده رو راه می رفت گوش دادم . کلید داخل دري که باز بود تلق تلق صدا
    کرد . این صدا من را یاد قسمتی از یک فیلم ترسناك می انداخت که قربانی به یاد می آورد که فراموش کرده در را
    قفل کند .
    « آروم باش بلا » : ادوارد زمزمه کنان گفت
    صداي تند ضربان قلبم را می شنید...
    در با صداي سنگینی به دیوار خورد ، و من به خودم پیچیدم.
    « هی چارلی » : ادوارد با صداي کاملا خونسردي گفت
    « نه » : با صداي آرام و بریده اي گفتم
    « ؟ چیه » : ادوارد زمزمه کرد
    « تا وقتی اسلحه اش را آویزان می کنه صبر کن »
    ادوارد بی صداي خندید و دستش را درون موهاي برنزي اش فرو برد .
    چارلی به گوشه ي اتاق آمد ، هنوز یونیفرم به تن داشت و مسلح بود . چارلی طوري رفتار می کرد که انگار دارد
    جاسوسی ما را که کنار هم و روي یک صندلی عاشقانه نشستیم می کند . اخیراً او خیلی تلاش می کرد تا ادوارد را
    بیشتر دوست داشته باشد ، اما به طور حتم آشکار کردن این راز خیلی سریع این تلاش را از بین می برد.
    « ؟ سلام بچه ها.چه خبر »
    « ما می خوایم باهات حرف بزنیم چارلی . خبرهاي خوبی داریم » : ادوارد با صداي صاف و روشنی گفت
    رفتار چارلی در یک ثانیه از حالت دوستانه به بدگمان مبدل شد .
    « !؟ خبرهاي خوب » : چارلی در حالی که مستقیم به من نگاه می کرد با صداي خرناس مانندي گفت
    « لطفاً بشین پدر »
    او یکی از ابروهایش را بالا برد ، به مدت پنج ثانیه به من خیره شد و بعد با قدم هاي محکم به سمت صندلی راحتی
    رفت و روي لبه ي آن نشست .
    « نگران نباش پدر. همه چیز خوبه » : من بعد از چند ثانیه سکوت گفتم
    ادوارد شکلکی درآورد که مشخص بود به خاطر مخالفت با کلمه ي ، خوب ، است . او بیشتر تمایل داشت از کلماتی
    مانند فوق العاده یا ، باشکوه استفاده کند .
    « ؟ البته که این طوره بلا ، حتما این طوره . اما اگه همه چیز روبراهه پس براي چی داري عرق می ریزي »
    « من عرق نمی ریزم » : من به دروغ گفتم
    چشمم را از ابروهاي درهم کشیده اش کنار کشیدم ، به طور غیرعادي پشت دست راستم را روي پیشانی ام کشیدم تا
    عرق روي آن را پاك کنم .
    « ؟ تو حامله اي . این طور نیست » : چارلی از خشم منفجر شد گفت
    سوالش براي من معنی واضحی داشت ، حالا او به ادوارد خیره شده بود و می توانم قسم بخورم که دستش به سمت
    اسلحه اش رفت .
    « نه البته که نیستم »
    می خواستم با آرنجم به ادوارد ضربه بزنم اما می دونستم جزء کبود شدن آرنجم فایده ي دیگه اي نداره . من به ادوارد
    گفتم مردم با شنیدن قضیه چه طور راجع بهش فکر می کنن . چه دلیل دیگري باعث میشه که یک فرد با عقل سالم
    در سن هیجده سالگی ازدواج کنه ؟
    جوابش باعث شده بود که من ابروهایم را بالا ببرم ، عشق ، درسته .
    عصبانیت چارلی کمی فروکش کرد . معمولا صورتم نشون می ده که من چه زمانی حقیقت رو میگم ، و حالا اون
    حرف من رو باور کرده بود .
    « اوه متاسفم »
    « عذرخوهی پذیرفته شد »
    مدت طولانی سکوت برقرار بود . بعد از چند لحظه متوجه شدم همه منتظرند تا من چیزي بگویم . سرم را بلند کردم تا
    به ادوارد نگاه کنم ، وشحت زده و غمگین ، هیچ راهی وجود نداشت که این کلمات از دهان من خارج شود !
    او به من لبخندي زد ، سپس شانه هایش را صاف کرد و به سمت پدرم چرخید .
    چارلی ، من متوجه این قضیه هستم که دارم خارج از عرف عمل می کنم ، به صورت سنتی من باید اول از تو »
    درخواست می کردم . منظورم اینه که بی حرمتی بهت نشه . اما جواب بلا مثبته و من نمی خوام خواسته ي اون
    کوچک شمرده بشه به جاي اینکه بخوام از تو براي اون اجازه بگیرم ، من از تو دعاي خیرت رو می خوام . چارلی ما
    می خوایم ازدواج کنیم ، من اون رو بیشتر از هر کس دیگري در دنیا دوست دارم و به واسطه ي رخ دادن چند معجزه ،
    « ؟ اون هم به همین مقدار من رو دوست داره . خب دعاي خیرت رو به ما میدي
    او خیلی آرام و مطمئن حرف می زد ، براي یک لحظه گوش کردن به صداي کاملا مطمئنش باعث شد یک لحظه ي
    نادر و خاص از زیرکی را تجربه کنم . من متوجه می شدم که دنیا به او چه طور نگاه می کند .
    به مدت زمان تپش یک قلب ، این خبرهاي جدید صحنه ي کاملی رو به وجود آورد .
    و بعد من متوجه حالت صورت چارلی شدم،ابروهایش در هم گره خورده بودند . وقتی رنگ صورتش تغییر پیدا کرد من
    نفسم را حبس کردم . بلوند به قرمز ، قرمز به بنفش و بنفش به آبی .
    خواستم بلند شوم ، مطمئن نبودم می خواهم چی کار کنم . شاید از دستورالعملهاي ساده ي پزشکی استفاده می کردم
    « یک دقیقه بهش فرصت بده » : تا مطمئن شوم که او سکته نمی کند . اما ادوارد دستم را محکم گرفت و گفت
    صدایش به قدري آرام بود که فقط من توانستم بشنوم .
    سکوت این بار مدت بیشتري ادامه داشت ، بالاخره کم کم رنگ صورت چارلی به حالت عادي بازگشت . لبهایش جمع
    شده بودند و ابروهایش در هم بود . احساس می کردم که اون داره خیلی عمیق راجع به این مساله فکر می کنه . او
    براي مدتی طولانی شرایط و رابطه ي ما دو نفر را بررسی می کرد . در طرف دیگرم ادوارد خیلی آسوده خاطر به نظر
    می رسید .
    « فکر نکنم باید تعجب می کردم . می دونستم به زودي با همچین چیزي روبه رو می شم » : چارلی غرغرکنان گفت
    « ؟ در مورد این مطمئنی » : بعد چارلی با نگاه خیره به من گفت
    « در مورد ادوارد صد در صد مطمئن هستم » : بدون از دست دادن ضربان قلبم به او گفتم
    « ؟ یعنی ازدواج کردید ؟ این همه عجله براي چیه » : دوباره با تردید به من نگاه کرد و گفت
    این بلا به دلیل این حقیقت بود که من داشتم هر روز لعنتی دیگري که می گذشت به نوزده سالگی نزدیک تر
    می شدم . درست در زمانی که ادوارد تمام این سال ها بی تغییر می ماند . حقیقت این ازدواج اجباري در کتابم اثري
    بر جا می گذاشت . اما ازدواج بخاطر حس لطیف و آشفتگی ناشی از توافقی که من و اد با هم کرده بودیم تا بالاخره به
    این نقطه برسیم لازم بود .
    تغییر شکل من از فانی به جاودان
    این ها چیز هایی نبودند که بتوانم براي چارلی توضیح دهم .
    « ما می خوایم تو پاییز دو نفره به دارت موث بریم چارلی » . ادوارد یاد آوري کرد
    من دوست داشتم این کارو انجام بدم . راه درستش همینه . این روشی هست که من » : شانه بالا انداخت و ادامه داد
    « باهاش بزرگ شدم
    او اغراق نمی کرد .آن ها در زمان جنگ جهانی اول بر مسائل اخلاقی کهنه آگاه و با توجه بودند .
    دهانش به سمتی تکان خورد . دنبال مسئله اي می گشت که استدلالش کند . اما چه چیزي می توانست بگوید؟ ترجیح
    می دم تو در گناه زندگی کنی؟ اون یه پدر بود دستانش در هم گره خورده بودند .
    « می دونستم همچین چیزي اتفاق می افته » : در حال اخم کردن با خودش زمزمه کرد.
    « ؟ بابا »: بعد ناگهان صورتش به شدت ملایم و سفید شد. با نگرانی پرسیدم
    نگاهی به اد انداختم اما نمی توانستم در زمانی که چارلی را می نگریست چیزي از صورتش بخوانم .
    « ! ها ها ها ها » . چارلی شلیک خنده سر داد
    « ! ها! ها! ها ». در صندلی ام بالا پریدم
    وقتی صداي خنده ي چارلی دو برابر شد با ناباوري نگاه کردم . تمام بدنش با خنده لرزید .
    به ادوارد نگاه کردم اما لب هاي ادوارد به سختی بر هم فشرده شده بودند انگار به شدت تلاش می کرد جلوي خنده ي
    خودش را بگیرد .
    « باشه خوبه »
    « ازدواج کنید » : چارلی با دهان بسته گفت
    « ... اما » . ارتعاش خنده ي دیگري او را لرزاند
    « ؟ اما چی » : ملتسمانه گفتم
    « اما تو باید به مامانت هم بگی! من نمی تونم یک کلمه هم به رِنی بگم . همه اش به عهده ي خودته »
    قهقهه ي دیگري کرد .در حالی که دستم بر دستگیره بود و لبخند بر لبم ، درنگ کردم . البته ، همزمان حرف هاي
    چارلی مرا به وحشت انداخته بود .
    تصمیم نهایی : به رنی گفتن.
    جوشاندن سگ هاي زنده ي کوچک در لیست سیاه او پایین تر از ازدواج زود تر از موعد بود .کی می توانست واکنشش
    را پیش بینی کند ؟من که نمی توانستم .
    مسلماً چارلی هم نه. پس شاید آلیس اما من به این فکر نکرده بودم که از او بخواهم .
    « خب بلا »
    مامان من دارم با ادوارد ازدواج » : این را بعد از این که با صدایی خفه و لکنت حرف هاي غیرممکن را گفته بودم
    « . می کنم
    « ! یه مقدار از این که زودتر به من نگفته بودي رنجیده شدم . بلیط هواپیما فقط گرون ترن. اوه » : با کج خلقی گفت
    « ... فکر می کنی قالب فیل بعدش تموم میشه؟ این عکسارو خراب می کنه اگه اون لباس رسمی »
    « یه لحظه صبر کن مامان » : من نفس نفس زنان گفته بودم
    « ... منظورت چیه اینقدر طولش دادم؟ من فقط نام .. نام » : گفتم
    « چیزا همون طورند . می دونی که امروزه » . نمی توانستم کلمه ي نامزد را به زبان بیاورم
    « ... امروز؟ واقعا؟ غافلگیرکننده س! من فکر کردم »
    « ؟ به چی فکر کردي؟ کی فکر کردي »
    خب وقتی که تو ، توي ماه آوریل براي دیدن من اومدي چیزها بیش از حد به هم مرتبط شده به نظر میومدند . البته »
    اگه متوجه میشی منظورم رو . خیلی براي شناختن پیچیده نیست عزیزم. اما من چیزي نگفتم چون می دونستم کمکی
    « نخواهد کرد . تو دقیقا مثل چارلی هستی
    وقتی تو ذهنتو می سازي هیچ دلیلی ازت طرفداري نمی کنه. مشخصاً مثل چارلی تصمیماتت » : تسلیم شد و آه کشید
    « رو ول نمی کنی
    و بعد حرفی را زده بود که آخرین چیزي بود که انتظار داشتم از مادرم بشنوم .
    تو اشتباه هاي منو تکرار نمی کنی بلا. طوري به نظر میاي انگار ترسیدي و من حدس می زنم این بخاطر اینه که از »
    « . من می ترسی
    از چیزي که ممکن بود فکر کنم می ترسیدي . و می دونم که در مورد احمقانه رفتار کردن و » : او خندید و ادامه داد
    ازدواج برات خیلی گفته بودم ... و من حرفامو هم پس نمی گیرم ... اما تو باید درك کنی مخصوصاً که براي من هم
    پیش اومده بود . تو کاملاً از اون چه که من هستم متفاوتی . اشتباه هاي مخصوص به خودت رو می کنی و من
    مطمئنم پشیمانی هایی هم تو زندگیت خواهی داشت . اما سرسپردگی هیچ وقت مشکل تو نبوده عزیزم . تو فرصت و
    « موقعیت بهتري از افراد چهل ساله اي داري که من میشناسم
    بچه ي کوچولوي مسن من . خوشبختانه به نظر میآد روح سالخورده ي دیگه اي رو پیدا کرده » . رنی باز خندیده بود
    « باشی
    « ؟ الان از خود بیخود نیستی؟ فکر نمی کنی که من دارم اشتباه وحشتناکی می کنم »
    خب مطمئنا ترجیح می دادم چند سالی صبر می کردي . منظورم اینه که من به اندازه ي کافی سالخورده هستم که »
    برات به سن یک مادر شوهر به نظر بیام؟ نمی خواد به این سوال جواب بدي . اما این در مورد من نیست در مورد توئه.
    « ؟ تو خوشحالی
    « . نمی دونم. الان دارم تجربه اي بیش از یه تجربه ي جسمانی به دست میارم »
    « ؟ اون باعث میشه که تو خوشحال باشی » : رنی با دهان بسته خندید
    « ... آره اما »
    « ؟ اما چی »
    « اما قرار نیست تو بگی من مثل همه ي نوجووناي بی فکر دیگه هستم »
    « تو هیچ وقت یه نوجوون نبودي عسلم . تو می دونی بهترین چیز برات چیه »
    در این چند هفته ي اخیر رِنی به طرز غیرمنتظره اي سرخودش را با برنامه هاي عروسی مشغول کرده بود. او هر روز
    چندین ساعت را تلفنی با مادر ادوارد ازمه حرف می زد و نگران با هم بودن خانواده ي یک زوج نبود. رِنی ازمی را
    می ستود اما بعد من شک می کردم چه کسی ممکن است بتواند کمکی بکند و بتواند جوابی به مادر شوهر دوست
    داشتنی ام بدهد .
    خانواده ي ادوارد و خانواده ي من داشتند تمام مسئولیت عروسی را به عهده می گرفتند بدون آن از من بخواهند این
    کار را بکنم یا بدانم یا فکرم را بهش مشغول کنم . مسلماً چارلی خشمگین بود. اما قسمت خوبش این بود که از دست
    من عصبانی نبود . رِنی خیانتکار بود . او روي سخت برخورد کردن رِنی حساب کرده بود . حالا که تهدید گفتن قضیه به
    مامان کاملاً پوچ شده بود چه کار می توانست بکند ؟ او هیچ چیزي نداشت و این را هم می دانست . براي همین با
    افسردگی در خانه می گشت و در این مورد که نمی شد به هیچ کس در این دنیا اعتماد کرد غرغر می کرد .
    « ؟ بابا » . وقتی داشتم در جلویی باز را می بستم صدایش کردم
    « من خونه ام »
    « مواظب زنگ ها باش . از جات تکون نخور »
    « ؟ چی » : به طور خودکار مکث کردم پرسید
    « یه لحظه صبر کن. آخ! تو منو گرفتی آلیس »
    « ؟ آلیس »
    « ؟ ببخشید چارلی .چطوره » : صداي ملایم و نرم آلیس آمد که جواب داد
    « داره ازش خون میاد »
    « حالت خوبه. پوستت رو نشکافته ... بهم اعتماد کن »
    « ؟ چه خبره » : گفتم
    این را در حالی که با بی حوصلگی کنار در بودم گفتم.
    « سی ثانیه بلا . بخاطر صبوریت پاداش می گیري » : آلیس بهم گفت
    « ! پیف » : چارلی اضافه کرد
    « ! خیلی خوب بلا. بیا تو » : با پایم ضرب گرفتم و هر ضربه را شمردم . قبل از آن که به سی برسم آلیس گفت
    با احتیاط حرکت کردم و از گوشه اي به داخل اتاق نشیمن رفتم .
    « ! اوه » : با حیرت گفتم
    « ... امم . بابا به نظر نمیاد که یه مقدار »
    k؟ احمق به نظر بیام » : چارلی حرفم را قطع کرد
    « من داشتم به کلمه اي مثل متمدن فکر می کردم »
    چارلی سرخ شد . آلیس آرنج او را گرفت به زور او را وادار به چرخیدن کرد تا لباس رسمی خاکستري رنگ چارلی در
    آینه نمایان شود .
    « حالا اینارو بردار آلیس. مثل احمق ها به نظر میام »
    « هر کس که من اونو درست می کنم مثل احمقا به نظر نمیاد »
    « ؟ اون درست می گه بابا . تو فوق العاده به نظر میاي ! اما چرا »
    « این آخرین باره که اندازه ها بررسی میشن . براي هردوي شما » : آلیس پشت چشمی نازك کرد
    به سختی نگاه خیره ام را از چارلی برازنده برداشتم و نگاهی به کیف دستی که لباس سفید عروسی داخلش بد انداختم
    که با دقت برروي کاناپه قرار گرفته بود.
    « ! آآآآه »
    « بلا ، هر جا دوست داري برو »
    نفس عمیقی کشیدم و چشمانم را بستم و پلک هایم را بر هم نگه داشتم و سکندري خوران از پله ها بالا رفتم تا به
    اتاقم برسم . لباس هایم را در آوردم تا آن که فقط لباس زیرم را پوشیده بودم دستانم را به بیرون تکان دادم .
    « ؟ فکر می کنی چوب بامبو رو داخل آستینهاش مخفی کردم »
    آلیس در حالی که دنبالم می آمد این را با خود زمزمه کرد . به او توجهی نکردم. من در جایی بودم که می توانستم
    خوشحال باشم . تمام زحمت هاي قبل از عروسی تمام شده بود .
    من و ادوارد با هم بودیم ، حالا فقط همین مهم بود . ادوارد مکانی را که می خواستیم براي ماه عسل به آن برویم به
    صورت یک راز نگه داشته بود ، براي من هم خیلی مهم نبود که بدانم به کجا می رویم .
    من و ادوارد با هم بودیم و من به توافقهایی که با او کرده بودم به طور کامل عمل کرده بودم . من با او ازدواج کرده
    بودم و این بزرگترینشان بود . همین طور تمام هدایاي ظالمانه اش را هم پذیرفته بودم و این ثبت شده بود ، اگرچه
    براي رفتن به کالج دارت موث باید انتظار می کشیدم . حالا نوبت او بود . قبل از آن که مرا به یک خون آشام تبدیل
    کند ... وعده و توافق بزرگش ... باید به قول دیگري که داده بود عمل می کرد .
    او میلی قوي داشت ، تقریباً یک وابستگی به چیز هاي انسانی داشت که من می خواستم کنارشان بگذارم و او
    می خواست تجربه اش را از دست ندهم . بیشترشان ... مثلاً مثل مراسم رقص که براي من احمقانه بود . فقط یک
    تجربه ي انسانی بود که ممکن بود برایش دلم تنگ شود و مطمئنا آن تجربه اي بود که او آرزو داشت فراموشش کنم .
    می دانستم بعد از تبدیل شدنم به چیزي غیر از انسان ، چه خواهم بود . من خون آشام هاي تازه متولد شده را مستقیماً
    دیده بودم و از خانواده ام هم در مورد روزهاي وحشیانه و اندك اولیه شنیده بودم . براي سال هاي متمادي بزرگترین
    خصوصیت ویژه ي من تشنگی می بود . زمان می برد تا دوباره خودم شوم و حتی وقتی کنترل خودم را به دست
    می آوردم دقیقا همان حسی را می داشتم که الان داشتم .
    انسان .. .و با تمام وجود عاشق .
    من خواستار تجربه ي کاملی قبل از آن که گرما و بدنی آسیب پذیر و وصله پینی شده را با چیزي زیبا ، قوي ...و غریب
    عوض کنم بودم . من یک ماه عسل واقعی با ادوارد می خواستم . و با وجود این، او از اینکه مرا در معرض خطر قرار
    دهد، می ترسید ، ولی با این وجود با پیشنهاد من موافقت کرده بود .
    من تنها به طرز مبهمی متوجه آلیس شدم و ارتعاش و لرزش اطلس را بر پوستم حس کردم.
    براي یک لحظه به اینکه که شهر در مورد من حرف می زد توجهی نکردم. در مورد ظاهر درخشنده اي که داشتم فکر
    چندانی نکردم . نگران مسافرت کردن با قطار یا در زمان نامناسبی خندیدن یا بیش از حد جوان به نظر رسیدن یا خالی
    بودن صندلی اي که نزدیک ترین دوستم باید بر آن می نشست نبودم ... .
    من در کنار ادوارد در مکانی بودم که احساس خوشحالی می کردم ...
    فصل دوم
    شب طولانی


    « از همین الان دلم برات تنگ شده »
    « مجبور نیستم برم میتونم بمونم »
    « همممممم »
    براي مدتی سکوت برقرار شد . به جز صداي تپش قلبم ، آهنگ موزون نفسهاي بریده مان و نجواي لبهایمان که
    هماهنگ حرکت می کردند .
    گاهی اوقات از یاد بردن اینکه داشتم یک خون آشام را می بوسیدم خیلی آسان بود . نه به خاطر اینکه او معمولی یا
    انسان به نظر میرسید ، من هیچ وقت حتی براي یک لحظه نمی توانستم فراموش کنم کسی را در آغوش گرفته ام که
    بیشتر یک فرشته است تا یک آدم ، بلکه به خاطر اینکه او کاري می کرد که گذاشتن لبهایش روي لبهایم ، صورتم و
    گلویم به هیج وجه سخت به نظر نمی رسید . او ادعا می کرد که از چند وقت پیش فکر از دست دادن من هرگونه میل
    وسوسه او را درمان کرده است . اما من می دانستم که بوي خون من هنوز باعث درد او می شود ، هنوز گلویش را
    می سوزاند انگار که دارد شعله هاي آتش را تنفس می کند .
    چشمانم را باز کردم و دیدم که چشمان او هم باز است و به صورت من نگاه می کند . اینطور نگاه کردن اش به من
    درست به نظر نمی رسید . طوري که انگار که من یک جایزه ام نه یک برنده ي بی اندازه خوش شانس .
    نگاه هایمان در یک لحظه با هم تلاقی کرد . چشمان طلایی اش آنقدرعمیق بود که من تصور کردم که می توانم تا
    اعماق روحش را ببینم . حتی اگر او یک خون آشام بود ، احمقانه به نظر می رسید که این حقیقت وجود داشتن
    -روحش - هنوز یک سوال باشد . او زیباترین روح را داشت ، زیباتر از افکار درخشانش یا چهره ي بی نظیرش یا اندام
    باشکوهش .
    او درجواب به من نگاه کرد انگار که او هم می توانست روح مرا ببیند و از دیدن آن لذت می برد .
    او آنگونه که درون ذهن دیگران را می دید نمی توانست درون ذهن مرا ببیند . هیچ کس نمی دانست چرا ، موانع ذهنی
    عجیبی در مغز من بود که مرا ازچیزهاي غیر معمول و ترسناك که بعضی موجودات جاودان می توانستند انجام بدهند،
    مصون نگه می داشت. (فقط ذهن من مصون بود ، بدنم هنوز در معرض خطر خون آشامهایی بود که توانایی هایشان با
    توانایی هاي ادوارد متفاوت بود .) اما من از هرگونه مانعی که افکار مرا مخفی نگه می داشت واقعاً سپاسگزار بودم .
    حتی فکر کردن به امکان نبودن آن موانع برایم شرم آور بود .
    دوباره صورتش را به صورتم نزدیک کرد .
    « حتماٌ می مونم » : دقیقه اي بعد زمزمه کرد
    « نه... نه... اون مهمونی مجردي توئه . باید بري »
    این را گفتم اما انگشتان دست راستم دوباره درون موهاي برنز رنگش قفل شدند و دست چپم روي کمرش محکمتر
    شد. دستهاي سردش صورتم را نوازش کردند .
    مهمونی هاي مجردي براي کساییه که از تموم شدن روزهاي مجردیشون ناراحتند. من نمی تونم از پشت سر گذاشتن »
    « این دوران بیش از این خوشحال باشم . بنابراین واقعاً برام فایده اي نداره
    مقابل سرماي زمستانی پوست گلویش نفس کشیدم . « درسته »
    اینجا تقریباً مکان نشاط آور من بود . چارلی بی توجه در اتاق خوابش خوابیده بود که تقریباً برایم مثل تنها بودن بود .
    ما روي تخت کوچک من جمع شده و تا جایی که ممکن بود درهم پیچیده بودیم ، البته با در نظر گرفتن پتوي نازکی
    که مانند پیله دور من بود. از لزوم وجود پتو متنفر بودم ، اما صداي به هم خوردن دندانهایم از شدت سرما یک جورهایی
    حس عشق را از بین می برد . اگر در ماه آگوست بخاري را روشن می کردم چارلی متوجه میشد .
    حداقل اگر من مجبور بودم لباس زیادي به تن کنم ، پیراهن ادوارد روي زمین بود . هیچ وقت به بی نقصی و کمال
    اندامش عادت نمی کردم . سفید ، خنک و همانند مرمر صیقلی . حالا دستانم را روي سینه ي سنگی اش پایین
    می بردم و با شگفتی از روي قسمت هاي صاف شکمش عبور می دادم . لرزه ي کوچکی به اندامش افتاد و بعد
    لبهایش ، لبهاي مرا پیدا کردند . به دقت اجازه دادم نوك زبانم لب شیشه مانندش اش را بفشارد ، و او آهی کشید.
    نفش شیرینش ، سرد و خوش طعم ، به صورتم وزید .
    خودش را عقب کشید . این عکس العمل ناخودآگاهش بود ، وقتی حس می کرد که زیادي جلو رفته ایم و همچنین
    عکس العمل اش زمانی که بیش از هر زمان دلش می خواست ادامه دهیم . ادوارد بیشتر عمرش را به ردکردن هرگونه
    لذت فیزیکی گذرانده بود . می دانستم که اکنون عوض کردن آن عادت ها برایش وحشتناك بود .
    « صبر کن » : در حالی که شانه هایش را میگرفتم و خودم را به آغوشش نزدیک تر میکردم گفتم
    « تمرین باعث تعالی می شه » : یک پایم را آزاد کرده و دور کمرش حلقه کردم
    خیلی خوب با توجه به این نکته ما باید به طور خوبی نزدیک تعالی باشیم ، نباید باشیم؟ تو در » : با دهان بسته خندید
    « ؟ طول ماه گذشته اصلا خوابیدي
    اما این فقط تمرین با لباسه و ما فقط صحنه هاي خاصی رو تمرین کردیم . براي رعایت ایمنی » : به او یادآوري کردم
    « وقت نداریم
    فکر کردم که خواهد خندید ، اما جوابی نداد بدنش با استرسی ناگهانی بی حرکت بود . به نظر می رسید طلاي درون
    چشمش از مایع به جامد تغییر حالت میداد .
    به کلماتم فکر کردم و چیزي را که او از آنها استنباط می کرد را فهمیدم .
    « بلا » : او زمزمه کرد
    « دوباره شروع نکن معامله، معامله است » : به او گفتم
    نمی دونم . وقتی تو اینطوري با منی ، تمرکز کردن خیلی سخته . من ... من نمی تونم درست فکر کنم من توانایی »
    « اینو ندارم که خودمو کنترل کنم و تو آسیب میبینی
    « من هیچی ام نمی شه »
    « بلا »
    لبهایم را به لبهایش فشردم تا از هجوم وحشتش جلوگیري کنم . اینها را قبلاً هم شنیده بودم . قرار نبود « ! ششش »
    از این معامله خلاص شود . نه بعد از آن همه اصرار بر اینکه اول با او ازدواج کنم .
    براي لحظه اي او نیز مرا بوسید اما می توانستم بگویم که بوسه اش به شدت قبل نبود . نگران بود ، همیشه نگران بود.
    چقدر همه چیز فرق می کرد وقتی که دیگر نیازي نبود نگران من باشد . آن وقت با این همه وقت آزادش چه کاري
    می خواست بکند ؟ او مجبور بود که سرگرمی جدیدي پیدا کند.
    « ؟ پاهات چطورند » : پرسید
    « از گرما درحال برشته شدن اند » : می دانستم که منظور اصلی اش معنی معمولی این جمله نبود جواب دادم
    « جداً ؟ نظرت تغییر نکرده ؟ هنوز هم براي تغییر عقیده دیر نیست »
    « ؟ داري سعی میکنی منو بپیچونی »
    « فقط جهت اطمینان پرسیدم . نمی خوام کاري رو که ازش مطمئن نیستی انجام بدي » : زیر لب خندید
    « من از اینکه تو رو می خوام مطمئنم . با بقیه اش می تونم کنار بیام »
    او مردد بود و من مانده بودم که دوباره چه گندي زده بودم .
    می تونی ؟ منظورم عروسی نیست ... که من یقین دارم که اونو میگذرونی حتی با وجود نفرتت از اون ... »: آرام پرسید
    « ؟ اما بعد از اون ... رِنه چی میشه ، چارلی چی میشه؟
    بدتر از دلتنگ شدن ... آنها هم دلشان براي من تنگ می شد اما نمی خواستم « دلم براشون تنگ میشه » آهی کشیدم
    که بهانه اي به دستش بدهم .
    « آنجلا و بن و جسیکا و مایک »
    مخصوصاً براي مایک. آه ! مایک ! بدون اون چه طور ادامه » درتاریکی لبخند زدم « دلم براي دوستامم تنگ میشه »
    « ؟ بدم
    او غرولند کرد .
    ادوارد ما قبلاً بارها و بارها راجع به این چیزا بحث کردیم . می دونم که سخت » من خندیدم ولی بعد جدي شدم
    خواهد بود اما این چیزیه که من می خوام . من تو رو می خوام و تورو براي همیشه می خوام . یک دوره ي ساده ي
    « زندگی براي من کافی نیست
    « براي همیشه منجمد در هیجده ساله » : زمزمه کرد
    « رویاي تحقق یافته ي همه ي خانم ها » : با نیشخند گفتم
    « نه تغییري ... نه حرکتی به جلو »
    « ؟ این یعنی چی »
    یادت میاد وقتی که به چارلی گفتیم می خوایم ازدواج کنیم ؟ و اون فکر کرد که تو ... » : با آرامش جواب داد
    « ؟ حامله اي
    « و اون به فکر کشتن تو افتاد ؟... قبول کن اون واقعاً براي یک لحظه بهش فکر کرد » با خنده حدس زدم
    او جواب نداد .
    « ؟ چیه ادوارد »
    « من فقط آرزو کردم که ...خوب . که اي کاش حدسش درست بود »
    « !!؟ چی » : با دهان باز گفتم
    بیشتر از اون آرزو کردم که اي کاش راهی براي حقیقت داشتن حدس اون وجود داشت . اینکه اي کاش توانایی شو »
    « داشتیم . از اینکه این توانایی رو هم ازت بگیرم متنفرم
    « من می دونم که چیکار دارم می کنم » : یک دقیقه طول کشید تا گفتم
    چطور می تونی بدونی بلا؟ به مادرم نگاه کن ، به خواهرم نگاه کن... این فداکاري اونقدرها هم که فکر می کنی »
    « راحت نیست
    ازمه و روزالی به خوبی پیش میرن . اگر بعدا مشکلی بود می تونیم کاري رو بکنیم که ازمه کرد ... یه بچه به فرزندي »
    « قبول می کنیم
    این درست نیست . من نمی خوام که تو مجبور بشی براي من فداکاري کنی. » : آهی کشید و بعد صدایش محکم شد
    « ... من می خوام به تو چیزي بدم نه اینکه چیزي ازت بگیرم . من نمی خوام که آینده ات رو بدزدم . اگر انسان بودم
    آینده ي من توئی . حالا بس کن . ناله نکن وگرنه زنگ میزنم به برادرات که بیان و » دستم را روي لبهایش گذاشتم
    « تورو با خودشون ببرن . شاید به یک مهمانی مجردي نیاز داشته باشی
    « متاسفم دارم ناله می کنم ... نه؟ احتمالاً عصبی شدم »
    « ؟ آیا زیر پاهاي تو شل شده »
    نه اونجوري که تو می گی ... من یک قرن صبر کردم که با تو ازدواج کنم دوشیزه سوان . جشن عروسی چیزیه که »
    « ! اوه خدایا » صحبتش را نیمه تمام گذاشت « من نمی تونم براش صبر کنم
    « ؟ چی شده »
    نیازي نیست به برادرام تلفن بزنی . ظاهراً امت و جاسپر به من اجازه نمی دن که امشب » او دندان قروچه اي کرد
    « قصر در برم
    او را براي یک ثانیه محکم در آغوشم فشردم و سپس رهایش کردم . در جنگ با امت هیچ برگ برنده اي نداشتم .
    « ... خوش بگذره »
    صداي جیغ مانندي از پشت پنچره به گوش می رسید ، کسی از روي عمد ناخنهاي سفتش را روي شیشه هاي پنجره
    می خراشید تا صدایی وحشتناك گوش خراشی ایجاد کند که مو را بر بدن سیخ می کرد . لرزیدم .
    اگر ادوارد رو بیرون نفرستی... » : امت که همچنان در شب نامرئی بود و با صداي هیس هیس مانندي تهدید می کرد
    « ما براي بردنش میایم تو
    « برو قبل از اینکه خونه ام رو روي سرم خراب کنن » : خندیدم
    ادوارد چشمانش را در حدقه چرخاند اما با یک حرکت نرم روي پاهایش بلند شد و با یک حرکت نرم دیگر لباسش را
    پوشید . خم شد و پیشانی مرا بوسید .
    « بخواب . فردا روز بزرگی در پیش داري »
    « . ممنون. مطمئناً خواب به آروم شدن طوفان درونم کمک می کنه »
    « . فردا توي کلیسا می بینمت »
    به اینکه چقدر در این زمان شاد از خوشی بیزار بودم لبخند زدم. با دهان بسته « ! من اونی ام که لباس سفید تنشه »
    و ناگهان خم شد و ماهیچه هایش مانند یک فنر منفبض شدند . « خیلی قانع کننده بود » : خندید و گفت
    او ناپدید شد - ،خودش را از پنجره ي من به قدري سریع به پایین پرتاب کرد که نتوانستم او را دنبال کنم .
    بیرون صداي ضربه اي خفه آمد و من صداي امت را شنیدم که ناسزایی گفت .
    می دانستم که می توانستند بشنوند . « بهتره زیادي طولش ندید » : زیر لب گفتم
    و بعد صورت جاسپر در پنجره من نمایان شد موهاي عسلی اش در زیر نور ضعیف ماه که از میان ابرها عبور می کرد
    نقره اي شده بود .
    « نگران نباش بلا ما سر موقع برش می گردونیم »
    و من یکدفعه خیالم راحت شد و تمام نگرانی هایم بی اهمیت به نظر می رسید . جاسپر به ماهري آلیس درمورد پیش
    بینی هاي درست و غیر محتاطانه اش بود ... البته به سبک خودش . توانایی جاسپر بیشتر در حالت ها بود تا آینده .
    و وقتی که او می خواست که شما چیزي را احساس کنید غیر ممکن بود که با آن احساس مبارزه کنی .
    جاسپر ؟ خون آشام ها در مهمانی مجردي شون چه کاري انجام » . پیچیده درون پتویم ، به طرز عجیبی نشستم
    « ؟ می دن؟ شما که اونو به استریپ کلوپ نمی برین ؟ می برین
    دوباره صداي ضربه ي دیگري شروع شد و ادوارد به آرامی خندید. « ! بهش چیزي نگو » : امت از پایین با غرغر گفت
    ما کالن ها نسخه ي خاص خودمونو داریم فقط چندتا شیر » . و من آرام شدم « آروم باش » : جاسپر به من گفت
    « کوهی و دوتا خرس خاکستري . کاملاً شبیه یک شب معمولیه
    می خواستم بدانم که ممکن است روزي من هم بتوانم آنقدر راجع به رژیم خون آشام هاي گیاه خوار بیخیال نظر برسم.
    « ممنونم جاسپر »
    او چشمکی زد و از جلوي چشمم پایین افتاد .
    بیرون کاملاً ساکت بود . صداي وزوز و قطع و وصل شدن خروپف هاي چارلی از میان دیوارها به گوش می رسید. روي
    بالشم دراز کشیدم دیگر خواب آلود بودم . به دیوارهاي اتاق کوچکم خیره شدم در نور ماهی که از زیر دربهاي سنگین
    می آمد سفید و رنگ پریده بودند .
    آخرین شب من در این اتاقم . آخرین شب من با نام ایزابلا سوآن. فرداشب بلا کالن خواهم بود . اگرچه تمام مراسم
    دشوار عروسی مثل خاري در پهلوي من بود ولی مجبور بودم اقرار کنم که حال و هواي آن را دوست داشتم .
    براي لحظه اي به افکارم اجازه دادم که بیهوده پرسه بزند شاید که خواب به سراغم بیاید . اما بعد از دقایقی خودم را
    هشیارتر یافتم و اضطراب دوباره به درون معده ام خزید و درون آن با عذاب پیچ خورد . تخت خواب بدون ادوارد زیادي
    نرم و گرم به نظر می رسید . جاسپر دور شده بود و تمام احساس هاي آرام و آرامش بخش با او رفته بود .
    فردا روز خیلی طولانی اي خواهد بود .
    می دانستم که بیشتر ترسهایم احمقانه بودند ... فقط مجبور بودم که بر خودم چیره شوم. نگرانی، قسمت اجتناب
    ناپذیري از زندگی بود . من که نمی توانستم همیشه آن را با صحنه سازي مخلوط کنم . به هر حال من تعدادي نگرانی
    خاص داشتم که کاملاً طبیعی بود .
    اول دنباله ي لباس عروسی بود . الیس کاملا به احساسات هنرمندانه اش اجازه داده بود که بر وضعیت عملی غلبه کند.
    مانور دادن در پلکان کالن ها ، با کفش پاشنه بلند و یک دنباله، غیرممکن به نظر می رسید . اي کاش تمرین کرده
    بودم .
    بعدي لیست مهمان ها بود .
    خانواده ي تانیا ، خاندان دنلی ، قبل از جشن می رسیدند .
    یکجا بودن خانواده ي تانیا ، با مهمان هاي ما از محله ي کوئیلیت ، پدر جیکوب و کلیرواترها ، در یک مکان وضعیت
    را حساس کرده بود .
    دنلی ها طرفدار گرگینه ها نبودند . در حقیقت خواهر تانیا ، ایرینا ، اصلاً به عروسی نمی آمد . او هنوز فکر انتقام علیه
    گرگینه ها را براي کشته شدن دوستش لورنت،(وقتی که لورنت می خواست مرا بکشد) پرورش می داد . به خاطر این
    کینه دنلی ها خانواده ي ادوارد را در بدترین ساعاتی که به کمک نیاز داشتند تنها گذاشته بودند . همکاري عجیبی بود
    اما زمانیکه دسته اي از خون آشام هاي تازه بوجود آمده ، به ما حمله کرده بودند ، گرگ هاي کوئیلیت جان ما را نجات
    دادند .
    ادوارد به من قول داده بود که نزدیکی دنلی ها با کوئیلیتی ها خطرناك نخواهد بود . تانیا و تمام خانواده اش به جز
    ایرینا ، به خاطر این خودداري ، شدیداً احساس گناه می کردند . یک آتش بس کوتاه با گرگینه ها ، بهاي کمی بود تا
    قسمتی از آن کوتاهی را جبران کند . بهایی که آنها آماده پرداختنش بودند .
    این مشکل بزرگ بود . با این حال یک مشکل کوچک هم وجود داشت : اعتماد به نفس ضعیف من .
    من تا آن موقع تانیا را ندیده بودم ولی مطمئن بودم که دیدن او تجربه ي خوشایندي براي اعتماد نفس من نخواهد
    بود.
    زمانی ، احتمالاً قبل از اینکه من متولد شده باشم ، او می خواست با ادوارد رابطه برقرار کند ... نه اینکه من بخواهم او
    یا هرکس دیگري را براي خواستن ادوارد سرزنش کنم . به هر حال او نیز باید حداقل به طرز بی نظیري زیبا باشد ...
    اگرچه ادوارد به وضوح ... و هرچند باورنکردنی مرا ترجیح می داد ، باز هم نمی توانستم از مقایسه کردن دست بردارم .
    من کمی غرولند کرده بودم تا اینکه ادوارد ، که روحیه مرا می شناخت باعث شد ، که من احساس گناه کنم .
    خانواده ي ما تنها چیز شبیه خانواده ست که اونها دارند ... بلا ... می دونی حتی بعد از » : او به من یادآوري کرده بود
    « همه ي این سالها اونا هنوز احساس یتیم بودن دارند
    بنابراین من هم با پنهان کردن اخمهایم ، تصدیق کردم .
    تانیا دیگر یک خانواده بزرگ داشت . تقریباً به بزرگی کالن ها . آنها پنج نفر بودند : تانیا ، کیت و ایرینا که کارمن و
    الیزِر به آنها ملحق شده بودند درست مثل روشی که آلیس و جاسپر به کالن ها ملحق شده بودند . چیزي که آنها را به
    یکدیگر پیوند می داد این بود که می خواستند نسبت به خون آشام هاي معمولی با شفقت بیشتري زندگی کنند.
    با وجود این خانواده تانیا و خواهرانش هنوز به یک دلیل تنها بودند . آنها هنوز عزادار بودند . چون مدتها قبل آنها یک
    مادر هم داشتند .
    من می توانستم حفره اي که از فقدان کسی حتی با گذشت هزاران سال به جاي می ماند را تصور کنم . سعی کردم
    خانواده کالن را بدون آفریننده ، کانون و رهبرشان ، پدرشان ، کارلایل تصور کنم . نتوانستم .
    کارلایل شبی داستان تانیا را برایم تعریف کرده بود . یک شب از آن همه شبی که در خانه ي کالن ها تا دیروقت
    می ماندم و تا جاییکه می توانستم چیز یاد می گرفتم و خودم را تا جاییکه ممکن بود براي آینده اي که انتخاب کرده
    بودم آماده می کردم . داستان مادر تانیا یکی از هزاران بود ، شرح قصه اي هشداردهنده ، فقط یکی از قوانینی بود که
    وقتی به دنیاي جاویدان ملحق می شدم باید نسبت به آن هشیار می بودم . فقط یک قانون ، در حقیقت یک قانون که
    « راز را نگهدارید » : خودش به هزاران بند دیگر تقسیم می شد
    راز نگهداشتن معانی زیادي داشت ... مخفیانه زندگی کردن مثل کالن ها ، نقل مکان قبل از اینکه انسانها به عدم رشد
    سنی آنها شک کنند . یا همیشه دور از انسانها بودن - به استثثناي وقت غذا - روشی که خانه به دوشانی مثل جیمز و
    ویکتوریا ، با آن زندگی کرده بودند . روشی که دوستان جاسپر، پیتر و شارلوت هنوز با آن زندگی می کردند . در واقع
    بدین معنا بود که کنترل تمام کارهاي خون آشامهاي جدیدي که بوجود آورده اید را در دست داشته باشید . مثل کاري
    که جاسپر وقتی با ماریا زندگی می کرد ، انجام داده بود . مثل کاري که ویکتوریا وقتی با خون آشامهاي تازه به وجود
    آمده اش، زندگی می کرد نتوانست بکند . و در کل به معناي به وجود نیاوردن بعضی چیزها بود ، چون بعضی موجودات
    غیر قابل کنترل هستند.
    « ... من اسم مادر تانیا رو نمی دونم » کارلایل اقرار کرده بود
    اونا تا » . چشمان طلایی اش که تقریباً به رنگ سایه هاي موي لطیفش بود از به یاد آوردن رنج تانیا غصه دار شد
    « جاییکه بتوانند از اون حرفی نمی زنند حتی ترجیح می دن بهش فکر نکنن
    زنی که تانیا ، کیت و ایرینا رو به وجود آورده بود ... که معتقدم عاشق آنها بوده ، مدتها قبل از به دنیا آمدن من »
    « زندگی می کرده ، در طول یک دوره ي سیاه ، دوره ي کودکان جاویدان
    اونا با خودشون چه فکري می کردند ؟ اون قدیمی ها ... من که نمی تونم درك کنم ! اونها آدم ها رو قبل از »
    « بلوغ شون به خون آشام تبدیل می کردند... بچه هایی رو که به سختی بزرگتر از نوزاد بودند
    وقتی چیزي را که او تعریف کرده بود تصور کردم . مجبور شدم بغضی که درون گلویم ورم می کرد را فرو بدهم.
    اونا خیلی زیبا بودند . خیلی عزیز و دلربا بودند . تو » کارلایل وقتی که عکس العمل مرا دید سریع توضیح داد
    « نمی تونی تصور کنی... باید نزدیکشون می بودي تا بتونی دوستشون داشته باشی . علاقه به اونها خیلی ناخودآگاه بود
    با این حال نمی شد به اونا چیزي یاد داد . اونا در همان سن قبل از گزیده شدن منجمد می شدند . دوساله هاي »
    پرستیدنی با گودي چانه و صحبت کردن نوك زبانی که با یک خشمشون می تونستند نصف دهکده اي رو داغون کنند.
    اگر گرسنه می شدند باید غذا می خوردند و هیچ کلمه ي هشداردهنده اي جلودارشون نبود . انسانها اونا رو دیدند،
    « داستانها پخش شدند و ترس مثل آتش در علف هاي خشک ، همه جا رو فراگرفت
    «... مادر تانیا هم یک همچین بچه اي به وجود آورد ، مثل بقیه ي قدیمی ها ، من نمی تونم دلایلشو درك کنم »
    « و البته ولتوري ها پا پیش گذاشتند ... » نفس عمیق و سختی کشید
    مثل همیشه از شنیدن آن نام به خودم پیچیدم ، اما گروه خون آشام هاي ایتالیایی، ... متعصب روي عقیده خودشان ...
    در این داستان نقش اساسی را ایفا می کرد . اگر مجازاتی نبود قانون نمی توانست باشد . اگر مجازات کننده اي نبود
    مجازات نمی توانست وجود داشته باشد . از قدیمی ها، آرو، کایوس و مارکوس قوانین ولتوري ها را بنیان نهادند . من
    فقط یک بار آنها را دیده بودم اما در همان مواجهه ي کوتاه به نظرم رسیده بود که آرو با ذهن فوق العاده قوي اش که
    می توانست با یک برخورد تمام چیزهایی را که در ذهنت می گذشتند بگوید ، یک رهبر فوق العاده است .
    ولتوري ها راجع به بچه هاي فناناپذیر مطالعه کردند . هم در سرزمینشان ولتورا و هم هرجاي دیگري در جهان. »
    « کایوس به این نتیجه رسید که جوان تر ها در حفظ رازهاي ما ناتوان اند ، پس باید نابود بشن
    من بهت گفتم اونها دوست داشتنی بودند . به شدت توصیف شده که قبایل تا آخرین عضو جنگیدند تا از اونها »
    محافظت کنند . به هر حال قتل عام به اندازه ي جنگ هاي جنوبی این قاره گسترده نبود ، اما به نوع خودش
    نابودگر تر بود . سنت ها ، قبیله هاي قدیمی ، دوست ها ... خیلی چیزها از بین رفتند . سرانجام این عمل زدوده شد و
    بچه هاي جاویدان غیر قابل نام بردن شدند
    « ، مثل یک چیز ممنوعه
    وقتی که من با ولتوري ها زندگی می کردم با دو کودك فناناپذیر ملاقات کردم . پس از نزدیک به چشم خودم دیدم »
    که چه کششی دارند . آرو براي سال هاي زیادي بعد از فاجعه اي که رخ داد روي اونها مطالعه کرده بود . تو که
    می دونی اون چه قدر فضول و کنجکاوه . خیلی امید داشت که بشه اونها رو رام کرد ، اما در آخر راي همه یکسان بود :
    « بچه هاي جاویدان نباید وجود داشته باشن
    وقتی دوباره به موضوع مادر خواهران دنالی برگشتیم به کلی آن را از یاد برده بودم .
    « ؟ اما کاملا واضح نیست که چه بلایی به سر مادر تانیا اومده » : کارلایل گفت
    تانیا ، کیت و ایرانا خیلی فراموش کار و بی توجه بودند تا روزي که ولتوري ها به دنبالشون آمدند ، مادرشون و »
    آفرینش غیر قانونی اش زندانی اونها بودند . جهل بود که جان تانیا و خواهرانش رو نجات داد . آرو آنها را لمس کرد و
    « فهمید که بی گناه هستند. بنابراین اونها با مادرشون مجازات نشدند
    هیچ کدوم از اونها تاحالا این پسر را ندیده بودند یا حتی روحشون از امکان وجود همچین چیزي خبر نداشت ، تا »
    روزي که اونو در حالی که در دستان مادرشون می سوخت دیدند . من فکر می کنم مادرشون این راز رو پیش خودش
    نگه داشته بود تا از اونها در یک چنین سرانجامی محافظت کنه . اما اون از اول چرا یه همچین چیزي به وجود آورد؟ا
    اون بچه کی بود ، چه چیزي در وجودش بود که باعث شد مادرش از چنین مرزي رد بشه ؟ تانیا یا هیچ کدام یک از
    آنها هیچ وقت جواب این سوال ها رو نگرفتند . اما اونها به گناهکار بودن مادرشون شک ندارند و من فکر نمی کنم
    « اونها بتونن هیچ وقت اون رو ببخشن
    اما با وجود تعهد کامل آرو که تانیا ،کیت و ایرانا بی گناه هستن ، کایوس تصمیم داشت اونها رو بسوزونه . اونها خیلی »
    خوش شانس بودند که آرو اون روز خیلی بخشایشگر بود . تانیا و خواهراش درخواست بخشش کردند اما با قلب هاي
    « زخم خورده و یک احترام سالم به قانون رها شدند
    دقیقاً به خاطر نمیارم که کی خاطرات تبدیل به رویا شدند . یک لحظه به نظر می رسید که من دارم در خاطراتم به
    کارلایل گوش می دهم ، به صورتش نگاه می کنم و لحظه اي دیگر به یک زمین خاکستري و بی ثمر چشم دوخته
    بودم که بوي سوختن چیزي در هواي آن به مشام می رسد . من آنجا تنها نبودم.
    اجتماع افراد در مرکز زمین که همه رداهاي خاکستري رنگ پوشیده بودند می بایست باعث وحشت من می شد . آنها
    حتما ولتوري ها بودند و من برعکس چیزي بودم که آنها در آخرین قرار ملاقاتمان حکم کرده بودند ، هنوز یک انسان.
    اما می دانستم که در رویاهایم در مقابل آنها نامرئی هستم .
    اطراف من تپه هاي توده مانندي می سوختند . متوجه بوي خوبی شدم که در هوا پخش شده بود . اما از نزدیک تپه ها
    را بررسی نکردم . هیچ علاقه اي نداشتم که صورت خون آشام هایی را ببینم که توسط آنها اعدام شده بودند . کمی هم
    از اینکه کسی را در میان اجساد مرده ي سوخته شناسایی کنم می ترسیدم .
    سربازان ولتوري اطراف چیزي یا کسی حلقه زدند ، و من صداي زمزمه مانند آنها که ناشی از آشفتگی و سراسیمگی بود
    را می شنیدم . من به رداها نزدیک تر شدم ، خوابم مجبورم می کرد که چیزي یا کسی را که آنها با این شدت بررسی می کردند ببینم. در حالی که با دقت بین دو صف از رداپوشان می خزیدم ، سرانجام مرکز مذاکره آنها را دیدم که بالاي
    یک تپه کوچک بالاي آنها بود .
    او خیلی زیبا و دوست داشتنی بود . درست همان طور که کارلایل توصیف کرده بود. پسرك هنوز یک کودك نوپا بود،
    شاید فقط دو ساله. موهاي قهوه اي روشنش اطراف صورت و گونه هاي گرد و لب هایش قرار داشت . او داشت به خود
    می لرزید ، چشم هایش طوري بسته بودند انگار از اینکه ببینند مرگ هر ثانیه به او نزدیک می شود وحشت داشت .
    چنان حس نیرومندي درونم براي نجات آن کودك دوست داشتنی و وحشت زده وجود آمد که ولتوري ها علی رغم
    تمام تهدیدهاي ویران کننده شان دیگر برایم مهم نبودند . از کنار شان رد شدم و به اینکه حضور من را حس کنند
    توجهی نداشتم . پس از گذشتن از آنها با سرعت به طرف پسرك دویدم .
    وقتی که روي تپه نگاه دقیق تري به او انداختم لحظه اي تردید کردم . این یک تپه یا یک تخته سنگ نبود بلکه یک
    تپه از بدن انسان ها بود . بی حرکت و بی جان...
    براي اینکه صورت هایشان را نبینم خیلی دیر شده بود . من صورت هاي همه ي آنها را می شناختم. آنجلا ، بن ،
    جسیکا ، مایک ... و دقیقاً زیر پسرك دوست داشتنی ، جسد پدر و مادرم قرار داشت .
    کودك چشم هاي روشن و خونین رنگش را باز کرد .
    فصل سوم:روز بزرگ
    چشمان خودم باز شدند .
    در حالی که از سرما می لرزیدم براي چند لحظه بی نفس در رختخوابم دراز کشیدم و تلاش کردم تا رویاهایی را که
    دیده بودم فراموش کنم . وقتی که منتظر بودم تا ضربان قلبم آهسته تر شود آسمان بیرون ابتدا خاکستري و بعد به
    رنگ صورتی رنگ پریده در آمد .
    وقتی که سرانجام به واقعیت اتاق شلوغ و آشنایم بازگشتم کمی از خودم دلخور بودم . این چه نوع خوابی بود که من
    باید قبل از روز ازدواجم می دیدم ؟ خب ، نتیجه ي نصفه شب روي داستان هاي چندش آور تمرکز کردن ، بیشتر از
    این نبود .
    از آنجاییکه مشتاق بودم تا این کابوس را فراموش کنم ، لباس پوشیدم و زودتر از زمان احتیاجم به آشپزخانه رفتم .
    سعی کردم اتاق هاي از قبل تمیز را مرتب کنم و وقتی چارلی از خواب بیدار شد برایش پنکیک درست کردم . فکرم
    آنقدر مشغول بود که علاقه اي نداشتم براي خودم صبحانه درست کنم . وقتی او غذا می خورد من روي صندلی
    نشسته و تکان می خوردم .
    « باید ساعت سه بري دنبال آقاي وِبِر » : به او یادآوري کردم
    من که امروز کاري براي انجام دادن ندارم جز رفتن دنبال کشیش ، بل . دیگه تنها وظیفه ام رو که فراموش »
    « . نمی کنم
    او تمام طول روز را مرخصی گرفته بود . به طور حتم وقت زیادي براي طلف کردن داشت . گاهی مواقع او دزدکی به
    کمد زیر راه پله ها نگاه می کرد ، جایی که لوازم ماهیگیري اش را در آن نگه می داشت .
    « این تنها وظیفه ي تو نیست . تو باید لباس بپوشی و محترم جلوه کنی »
    « لباس میمون » : او با اخم به کاسه ي صبحانه اش نگاه کرد و زیر لب گفت
    « فکر می کنی مال تو بده ؟ آلیس می خواد تمام روز روي من کار کنه » : وقتی بلند می شدم با شکلک به او گفتم
    چارلی سرش را در تایید اینکه موقعیت بدتري نداشت ، تکان داد . وقتی از کنارش می گذشتم خم شدم و پیشانی اش
    را بوسیدم . او سرخ شد و بعد رفت تا در را براي بهترین دوست(دخترم) و خواهر آینده ي نزدیکم باز کند .
    موهاي کوتاه و مشکی آلیس مثل همیشه سیخ سیخ نبود ، موهایش در حلقه هاي صاف و براق اطراف صورت
    پریایی اش ریخته شده بودند که به طرز عجیبی استیل کارمندانه به او داده بود .
    « سلام چارلی » : در حال کشاندن من بیرون از خانه به طور نامفهمومی از بالاي شانه اش گفت
    وقتی وارد پورشه شدم آلیس من را ارزیابی کرد .
    « ؟ اوه خداي من ، چشماتو ببین ! چی کار کردي ؟ نکنه دیشب رو بیدار موندي » : با سرزنش گفت
    « تقریباً »
    یعنی من باید فقط کلی وقت رو صرف بی نظیر نشون دادن چهره ات کنم بلا . می تونستی بیشتر » : با اخم گفت
    « ! مراقب مواد اولیه کارم باشی
    هیچ کس توقع نداره من بی نظیر بشم . مشکل بزرگتر اینه که من ممکنه وسط مراسم خوابم ببره و نتونم به موقع »
    « "بله" رو بگم . و بعد هم ادوارد فرار کنه
    « اگر این اتفاق خواست بیفته من دسته گلم رو به سمتت پرت می کنم » : او خندید و گفت
    « مرسی »
    « حداقل فردا تو هواپیما وقت کافی واسه خواب خواهی داشت »
    یکی از ابروهایم را بالا بردم، و به فردا فکر کردم . ما امشب بعد از مهمانی به راه می افتادیم و فردا هنوز در هواپیما
    بودیم . ادوارد حتی یک اشاره ي کوچک به جایی که می خواستیم برویم نکرده بود ، من راجع به اسرارآمیز بودنش
    خیلی استرس نداشتم . اما این خیلی عجیب بود که ندانم فرداشب کجا می خوابم ؟ البته امیدوار بودم که فردا در حال
    خواب نباشم...
    آلیس فهمید چیز درستی نگفته و ابروهایش را در هم کشید .
    « وسایلتون جمع و آماده ست »
    او این رو گفت تا توجه من رو به خودش جلب کنه که البته موفق هم بود .
    « ! آلیس ، اي کاش می گذاشتی خودم وسایلم رو جمع کنم »
    « اگه می گذاشتم خیلی چیزا در مورد مسافرت تون لو می رفت »
    « و فرصت یه خرید بزرگ رو ازت می گرفت »
    تو راسماً تا دو ساعت کوتاه دیگه خواهر من خواهی بو د... وقتشه که این لباس هاي بی ربط رو با لباس هاي جدید »
    « عوض کنی
    من با اخم از شیشه ي جلویی ماشین به بیرون نگاه کردم تا اینکه تقریبا رسیدیم .
    « ؟ اون برگشته » : پرسیدم
    نگران نباش . قبل از اینکه موسیقی پخش شه برمیگرده . اما فرقی نمیکنه کی بیاد چون تو قرار نیست ببینیش . ما »
    « به شیوه ي سنتی عمل می کنیم
    « ! سنت ها » : با صداي خرخر مانندي گفتم
    « خیله خب ، به غیر از خود عروس و داماد »
    « می دونی که اون دزدکی نگاه می کنه »
    اوه ، نه ، براي همینه که فقط من تو رو توي لباس عروسی دیدم . من خیلی مراقب بودم که وقتی ادوارد دور و بر »
    « منه بهش فکر نکنم
    خب ، می بینم که دوباره از دکوراسیون جشن فارق التحصیلی » : هنگامی که به مسیر خانه شان پیچیدیم گفتم
    مسیر سه مایلی تا خانه شان غرق در هزاران چراغ چشمک بود . آلیس این بار پاپیون هاي سفید « . استفاده کردي
    ساتنی را هم اصافه کرده بود .
    نه چیزي کم و کسر و نه چیزي اضافه داره . ازش لذت ببر چون تا وقتش نشه ، نمی تونی دکوراسیون توي خونه رو »
    آلیس ماشین را به درون گاراژ غار مانند که در سمت شمال ساختمان اصلی قرار داشت ، برد . هنوز جاي « . ببینی
    جیپ امت خالی بود .
    « ؟ از کی تا حالا عروس اجازه نداره دکوراسیون رو ببینه » : اعتراض کردم و گفتم
    « از وقتی که من رو مسئول کارا کرده . من می خوام وقتی که از پله ها پایین می یاي کاملاً تحت تاثیر قرار بگیري »
    قبل از اینکه بگذارد وارد آشپزخانه بشوم ، دستانش را روي چشمانم قرار داد . بلافاصله مورد هجوم عطرهاي مختلف
    « ؟ این دیگه چه بوییه » : قرار گرفتم . وقتی که داشت من را به داخل خانه راهنمایی می کرد با تعجب پرسیدم
    تو اولین انسانی هستی که اینحا اومده امیدوارم درست کار کرده » . صداي آلیس ناگهان نگران شد « ؟ خیلی زیاده »
    « . باشم
    بوي سکرآوري بود ، ولی نه آنقدر که آدم را در خود غرق کند . توازنی « ! فوق العاده ست » : به او اطمینان دادم
    شکوفه پرتغال(بهار نارنج)... یاس... و یه چیز دیگه هم » . لطیف و بی عیب میان رایحه هاي مختلف وجود داشت
    « ؟ هست، درست می گم
    « خیلی خوبه بلا . تو فقط گل فریزیا و رز رو جا انداختی »
    تا زمانیکه به حمام و دستشویی عظیم او نرسیدیم ، دستانش را از روي چشمانم برنداشت . من به میز آرایش طویل که
    از انواع وسایل سالن هاي زیبایی پوشیده شده بود ، خیره شدم و بیخوابی شب گذشته مرا فرا گرفت .
    « این چیزا واقعاً لازمه ؟ هرکاري هم کنی من وقتی که کنار ادوارد باشم ساده به نظر می آم »
    « وقتی کار من با تو تموم شه کسی جرات نمی کنه به تو بگه ساده » : آلیس من را روي صندلی کوتاهی نشاند و گفت
    به صندلی تکیه دادم و چشمانم را بستم « . فقط به خاطر اینه که می ترسن تو خونشون رو بمکی » : غرغر کنان گفتم
    . امیدوار بودم که بتوانم چرتی بزنم . هنگامی که آلیس تمام سطوح بدنم را ماسک می گذاشت و براق می کرد ، چند
    بار به خواب رفته و برگشتم.
    بعد از ناهار بود که رزالی با لباس نقره اي براقش ، در حالیکه موهاي طلاییش را مثل تاجی بالاي سرش بسته بود ،
    جلوي در حمام خرامید و زیباییش به قدري بود که دلم می خواست گریه کنم . تا وقتی رزالی اطراف بود ، فایده ي
    لباس پوشیدن و آرایش چه بود ؟
    و بی درنگ ناامیدي بچگانه من رفع شد . ادوارد خانه بود . « اونا برگشتن » : رزالی گفت
    « ادوارد رو از این جا دور نگه دار »
    اون امروز خلاف میل تو عمل نمی کنه . به زندگیش بیشتر از این اهمیت میده . ازمه » : رزالی اطمینان داد
    مجبورشون کرده که یه سري کارهاي اون پشت رو تموم کنن . تو کمکی لازم نداري ؟ من می تونم موهاش رو
    « درست کنم
    دهنم باز شد . تلاش کردم به یاد بیاورم که چگونه باید آن را ببندم.
    من هیچ وقت شخص مورد علاقه ي رزالی در دنیا نبودم . او شخصاً از انتخابی که در حال حاضر کرده بودم دلخور بود
    که همه چیز را پیچیده تر می کرد . با وجود اینکه او زیبایی باورنکردنی ، خانواده اي دوست داشتنی، و امت را به عنوان
    معشوق خود داشت ، حاضر بود تمام آنها را با انسان بودن عوض کند . و من بدون هیچ احساسی، تمام آن چیزي را که
    او در زندگی خود می خواست را مثل آشغال دور می ریختم . این مسئله دقیقاً او را به من علاقه مند نمی کرد .
    البته می تونی با حلقه کردن شروع کنی می خوام بپیچیش . تور اینجا قرار » : آلیس به سادگی جواب داد
    دستانش شروع کردند به شانه کردن موهایم . بلندش کردند ، پیچش دادند و آن چیزي را که او « . می گیره
    می خواست نشان دادند . هنگامی که کارش را انجام داد ، دستهاي رزالی جاي دستهاي او را گرفتند . موهایم را با
    دستانی به سبکی پر حالت دادند . آلیس به سراغ صورتم برگشت . به محض اینکه رزالی دستورات آلیس را روي
    موهایم اجرا کرد براي آوردن لباس و سپس براي فرستادن جاسپر براي آوردن مادرم و شوهرش فیل از هتلشان
    فرستاده شد . به سختی می توانستم صداي باز و بسته شدن در را بارها و بارها از طبقه پایین بشنوم . صداها به ما
    نزدیک شدند .
    آلیس بلندم کرد تا بتواند به راحتی لباس را از بالاي موها و آرایشم بگذراند . هنگامی که داشت ردیف دکمه هاي
    مروارید پشتم را می بست ، زانوهایم طوري لرزید که دنباله ي ساتنی لباسم تا روي زمین کمی تکان خورد . آلیس
    بلا، نفس عمیق بکش و سعی کن ضربان قلبت رو پایین بیاري . اینجوري آنقدر عرق می کنی که همه چیز » : گفت
    « از بین می ره
    « حتماً » : بهترین قیافه ي طعنه آمیزي را که می توانستم به او تحویل دادم
    « ؟ من باید الان لباس بپوشم . می تونی خودت رو براي دو دقیقه سرپا نگه داري »
    « ؟ ام م ، شاید »
    آلیس چشمانش را گرداند و به سرعت از اتاق خارج شد .
    در حالی که هر حرکت ریه هایم را می شمردم روي نفس کشیدنم تمرکز کردم و به طرحی که چراغ حمام روي
    پارچه ي درخشان دامنم ایجاد کرده بود خیره شدم . می ترسیدم که در آینه نگاه کنم ؛ می ترسیدم که تصویر من در
    لباس عروسی بیش از حد باشد و من یک حمله ي عصبی تمام عیار داشته باشم .
    قبل از دویست مین نفس ، آلیس در لباسی که روي بدن ظریفش مثل آبشاري نقره اي روان بود برگشت .
    « ! واي ، آلیس »
    « این که چیزي نیست . هیچ کس امروز تا وقتی که توي اتاقی به من نگاه نمی کنه »
    « ها ها »
    « ؟ می تونی خودت رو کنترل کنی یا باید جاسپر رو بیارم »
    « ؟ اونا برگشتند ؟ مامانم اینجاست »
    « اون الآن از در وارد شدن ، داره می یاد بالا .
    رنه دو روز پیش با هواپیما به اینجا آمده بود و من هر لحظه اي را میتوانستم با او صرف کرده بودم . به عبارتی دیگر
    هر لحظه اي که می توانستم او را از ازمه و تزئیناتش دور کنم . می توانم بگویم که او همان قدر از این کار لذت
    می برد که بچه اي یک شب در دیزنی لند رها شده باشد . به هر حال احساس می کردم که به خاطر تمام آن
    ترس هاي بیهوده از واکنش رنه به اندازه ي چارلی فریب خورده ام .
    اوه بلا ، عزیزم . تو خیلی زیبا شدي . واي الان گریه ام می گیره. » : قبل از اینکه کاملاً وارد اتاق شود جیغ کشید
    آلیس تو فوق العاده اي . تو و ازمه باید برین توي کار برنامه ریزي مجالس عروسی . از کجا این لباس رو پیدا کردي؟
    خیلی قشنگ و خیلی برازنده است . خیلی زیباست . بلا تو انگار درست از وسط یکی از فیلمهاي جین آستین بیرون
    چه ایده ي خلاقانه اي » صداي مادرم به نظرم دور می آمد و همه چیز در اتاق به نظرم کمی تار می آمد « . اومدي
    که تمام دکورها و آرایش به سبک حلقه ي بلاست . حلقه چقدر رمانتیکه . به نظر میاد که از قرن هجدهم در خانواده
    « ادوارد بوده
    من و آلیس نگاه توطئه آمیز کوچکی بهم انداختیم . مادرم بیشتر از صد سال از مدل لباس هاي روز عقب بود . عروسی
    مسلماً به سبک حلقه درست نشده بود ، به سبک خود ادوارد درست شده بود .
    صداي بلند و خشک گلو صاف کردن از سمت در آمد .
    « رنه ، ازمه می گه باید بري پاین حاضر بشی » : چارلی گفت
    رنه این را با صدایی کاملاً شگفت زده گفت . این می توانست توضیحی براي « خب ؛ چارلی تو خوش تیپ شدي »
    « آلیس رو منم تاثیر گذاشت » : جواب تند چارلی باشد
    همه چیز به سرعت » . به نظر می آمد که به اندازه ي من عصبی باشد « ؟ واقعاً وقتش شده » : رنه از خودش پرسید
    « گذشت . احساس سرگیجه می کنم
    منم همین احساس را داشتم .
    مادرم کمرم را فشار داد و « قبل از اینکه برم پایین بغلم کن ، مواظب باش چیزي رو پاره نکنی » : رنه به اصرار گفت
    اوه خداي من ! کاملاً فراموش کردم. چارلی جعبه » : بعد به سمت در چرخید . برگشت و دوباره به من نگاه کرد
    « ؟ کجاست
    پدرم براي مدتی جیبش را گشت و بعد جعبه کوچک سفیدي را در آورد و آن را به رنه داد . رنه در آن را باز کرد و به
    توضیح: در مراسم ازدواج آمریکایی ها رسم این است که عروس هنگام رفتن به } « یه چیز آبی » : من داد .گفت
    کلیسا یا محراب باید چهار چیز همراه داشته باشد : یک چیز قدیمی ، یک چیز جدید ، یک چیز آبی و یک چیز قرض
    گرفته شده . این اشیا می توانند گل سر ، جواهرات و هرچیز دیگري باشند که عروس می تواند بدون جلب توجه زیاد
    با خود حمل کند .}
    قدیمی هم هست . اینا ماله مادربزرگ سوان بودند . ما جواهر اون رو که الماس هاي قلابی بودند » چارلی اضافه کرد
    « با یاقوت کبود عوض کردیم
    داخل جعبه یک جفت شانه ي سنگین نقراه اي بود . یاقوت هاي کبود مثل دسته هاي درهم پیچیده ، بالاي دندانه ها
    « مامان ، بابا ، شما نباید این کار رو می کردین » : قرار داشتند . با گلوي بغض کرده گفتم
    « آلیس به ما اجازه ي کار دیگه اي رو نمی داد » : رنه گفت
    خنده ي هیستریکی کردم.
    این هم یه » : آلیس روي نوك پاهایش بلند شد و به سرعت هر دو شانه را زیر لبه ي موهاي بافته شده ام قرار داد
    و لباس تو یه چیز » : آلیس فکورانه چند قدم عقب رفت تا مرا با شگفتی نگاه کند « چیز قدیمی و هم یه چیز آبیه
    « ... جدیده، پس ، اینجا
    او چیزي را به سمت من گرفت ، دستانم را بطور ناخودآگاه دراز کردم و بند جوراب سفید رنگی در دستانم فرود آمد .
    « این ماله منه و ازت پسش می گیرم » : آلیس گفت
    سرخ شدم .
    یه کمی رنگ و رو تمام چیزیه که بهش احتیاج داشتی . تو کاملاً عالی » : آلیس با رضایت این را گفت « تمومه »
    « رِنه تو باید بري پایین » : با لبخندي که کمی خودستایی در آن وجود داشت به سمت والدینم برگشت « هستی
    رنه مرا بوسید و بعد به سرعت رفت. « بله ، مادام »
    « ؟ چارلی می شه لطفا گل ها رو بیاري »
    موقعی که چارلی بیرون از اتاق بود ، آلیس کش جوراب را از دستم قاپید و بعد زیر دامنم رفت . هنگامی که دستان
    سردش مچ پایم را گرفت ، نفسم بند آمد و تلوتلو خوردم . با یک حرکت سریع کش را سر جلیش قرار داد .
    هنگامی که چارلی با دو دسته گل سفید برگشت ، الیس سرجایش برگشته بود . بوي رز و بهار نارنج و فریزیا من را مثل
    مه در بر گرفت .
    در طبقه ي پایین رزالی ، بهترین موسیقیدان خانواده بعد از ادوارد ، شروع به نواختن پیانو کرد. "نواي پچل بلز" . نفس
    هایم به شماره افتاد .
    به نظر کمی مریض می یاد . فکر می کنی از » : نگران به سمت آلیس چرخید « راحت باش بلز » : چارلی گفت
    « ؟ عهده ي این کار بر بیاد
    صدایش از دور دست می آمد . نمی توانستم پاهایم را حس کنم .
    « ! باید بربیا

    آلیس روي پنجه ي پاهایش ، رو به روي من ایستاد تا بتواند بهتر در چشمهایم نگاه کند . با دستهاي محکمش به مچ
    « بلا، تمرکز کن . ادوارد پایین منتظرته » : دستهایم چنگ زد
    نفس عمیقی کشیدم تا کمی خودم را آرام کنم .
    « دیگه وقتشه » : آهنگ با آرامی داشت به آهنگ دیگري تغییر می کرد . چارلی به من سقلمه اي زد
    هنوز در چشمانم نگاه می کرد . « ؟ بلا » : آلیس گفت
    اجازه دادم که مرا به همراه چارلی که بازونم را گرفته بود به بیرون اتاق « آره ! ادوارد ! باشه » : با صداي زیري گفتم
    هل دهد . در هال صداي موسیقی بلندتر بود . نواي موسیقی و بوي هزاران گل از پله ها بالا می آمد . روي این
    موضوع که ادوارد پایین منتظر است تمرکز کردم تا پاهایم را به سمت جلو هدایت کنم .
    آهنگ آشنا بود . رژه ي سنتی واگنر که در میان کوهی از تزئینات (واریاسیون ها) احاطه شده بود .
    « نوبت منه. تا پنچ بشمر و دنبالم بیا » : آلیس با صداي زنگداري گفت
    خرامان آرام و زیبا شروع به پایین رفتن از پله ها کرد . باید می فهمیدم که اینکه فقط آلیس را به عنوان ندیمه عروسی
    خود داشتم اشتباه بود . من پشت سر او خیلی بیشتر ناهماهنگ جلوه می کردم .
    هیاهوي ناگهانی در صداي موسیقی که اوح می گرفت پیچید . این علامت حرکت من بود .
    چارلی دستم را روي بازویش گذاشت و بعد آن را محکم فشار داد . « بابا نذار بیافتم » : زمزمه کردم
    « یک قدم یک قدم » : هنگامی که داشتیم با موسیقی آرام از پله ها پایین می رفتیم ، به خودم گفتم
    تا زمانیکه پاهایم سالم به زمین صاف نرسید ، چشمانم را باز نکردم ، هرچند می توانستم صداي پچ پچ و زمزمه ي
    حضار را هنگامی که پایین رسیدم بشنوم . در یک لحظه خون به گونه هایم دوید . بی تردید من از آن عروس هایی
    بودم که گونه هاي سرخی داشتند .
    به محض اینکه از پلکان خائن پایین آمدم ؛ دنبال ادوارد گشتم . براي لحظاتی کوتاه ، حواسم با دیدن حلقه هاي
    شکوفه هاي سفید با روبانهاي بلندو سفیدي که در زمینه ي حضار به هر موجود غیرزنده اي در خانه وصل شده بودند،
    پرت شد ، ولی من چشمانم را از سایه بان کمانی شکل برگرفتم و در امتداد ردیف صندلی ها یا روکش ساتنی ، به
    جستجو پرداختم . هنگامی گه از میان جمعیتی گذشتم که همگی به من خیره شده بودند ، سرختر شدم، تا اینکه
    بالاخره او را جلوي تاقی که مملوء از گل و روبان بود، پیدا کردم .
    من می دیدم که کارلایل کنار او ایستاده است و پدر آنجلا پشت سر آن دو است . من مادرم را در ردیف اول ، جایی که
    باید می بود ، ندیدم . یا خانواده ي جدیدم را ، یا هر مهمان دیگري را . آنها باید تا بعد از مراسم عقد صبر می کردند .
    تنها چیزي که می دیدم صورت ادوارد بود . تمام دید مرا پر کرد و سراسر ذهن مرا در بر گرفت . چشمانش به رنگ
    طلایی نرم و سوزانی بودند . صورت بی نقصش عمق احساساتش را نشان می داد . و بعد هنگامی که نگاه هراسان مرا
    دید ، با خوشحالی لبخند نفس گیري زد . ناگهان تنها نیرو و فشار دست چارلی بود که جلوي با سر زمین خوردن من را
    گرفت .
    موسیقی آرامتر از آنی بود که قدم هایم را با ریتم آن هماهنگ کنم . خدا را شکر ، راهرو کوتاه بود . و بعد بالاخره ،من
    آنجا بودم . ادوارد دستش را دراز کرد . چارلی دستم را گرفت و به نشانه اي به قدمت جهان ، آن را در دست ادوارد قرار
    داد . پوست معجزه ي سرد دستش را لمس کردم و در آن لحظه خانه ي خود را یافته بودم .
    سوگند ما آسان بود . کلماتی سنتی که با وجود اینکه میلیون ها بار تکرار شده بودند ، اما هیچ وقت از زبان زوجی مانند
    ما بیان نشده بود . ما از آقاي وِبِر خواسته بودیم که فقط یک تغییر کوچک بدهد . او با مهربانی عبارت " تا زمانی که
    مرگ ما را از هم جدا کند " را براي مناسبت بیشتر به " تا زمانی که هر دو زنده باشیم" تغییر داده بود .
    در آن لحظه وقتی که کشیش قسمت سوگند ادوارد را گفت ، دنیاي من که براي لحظاتی طولانی وارونه شده بود ، به
    نظر می آمد که به سر جاي اولش بازگشته است . فهمیدم که چقدر احمق بودم که از چنین چیزي می ترسیدم. به
    همان اندازه ي یک هدیه ي ناخواسته و یا یک جشن ناراحت کننده مثل جشن رقص آخر سال . من در چشمان
    درخشان و فاتح ادوارد نگاه کردم و دانستم که من هم پیروزم . هیچ چیزي به جز با او بودن مهم نبود.
    من تا وقتی که زمان اداي سوگند رسید متوجه گریه خود نشدم . خودم را کنترل کردم تا با زمزمه اي غیر مفهوم
    بگویم" بله" و پلک زدم که چشمانم را از اشک پاك کنم و صورت او را ببینم .
    هنگامی که نوبت ادوارد شد ، کلماتش واضح و پیروزمندانه بودند .
    « بله » : سوگند خورد و گفت
    آقاي وِبِر ما را زن و شوهر اعلام کرد و بعد دستان ادوارد دراز شدند تا صورت مرا بگیرند ، خیلی با دقت ، انگار صورتم
    به ظرافت گلبرگ هاي سفیدي بود که بالاي سر ما تاب می خوردند . سعی کردم با وجود پرده ي اشک جلوي چشمانم
    این حقیقت رویایی را درك کنم که این شخص فوق العاده متعلق به من است . به نظر می آمد که چشمان طلایی او
    نیز می خواهند گریه کنند . انگار چنین چیزي امکان داشت . سرش را به طرف من خم کرد و من خودم را روي پنجه
    پاهایم بالا کشیدم. بازوهایم را - همراه با دسته گل و بقیه ي چیزها - دور گردنش انداختم . ادوارد مرا عاشقانه و به
    آرامی بوسید و جمعیت را به فراموشی سپردم .
    مکان را ، زمان را ، عقل را ...
    تنها به این اندیشیدم که او عاشق من است ، که او مرا می خواهد ، که من متعلق به او هستم .
    او بوسه را شروع کرده و باید آن را به پایان می برد . به او چسبیدم و به خنده هاي زیر زیرکی و گلوصاف کردن هاي
    حضار توجهی نکردم . عاقبت دستانش صورت مرا نگه داشتند . او خیلی زود عقب رفت تا به من نگاه کند . در ظاهر
    لبخند ناگهانی اش کمی شبیه پوزخند بود . ولی زیر علاقه ي زود گذرش به نمایش عمومی من، لذت عمیقی پنهان
    بود که من نیز حس اش میکردم .
    جمعیت با هلهله اي منفجر شد و ادوارد بدن هایمان را چرخاند تا رو به روي خانواده مان قرار بگیریم . من نمی توانستم
    چشمانم را از صورت ادوارد دور کنم تا آنها را ببینم .
    اول، بازوان مادرم مرا یافتند ، صورت اشک آلود او ؛ اولین چیزي بود که بالاخره پس از اینکه چشمانم را با بی میلی از
    ادوارد دور کردم، دیدم . و بعد بین جمعیت دست به دست شدم . از آغوشی به آغوشی دیگر فرستاده می شدم . فقط به
    طرز مبهمی می دیدم که چه کسی مرا در آغوش دارد . روي دست ادوارد که محکم در دستم بود تمرکز داشتم و تفاوت
    میان آغوش نرم و گرم دوستان انسانم را با آغوش سرد و لطیف خانواده ي جدیدم احساس می کردم .
    فقط یک آغوش سوزان با باقی آنها فرق داشت . سثْ کلیرواتر جرئت کرده بود و در میان خون آشام ها به جاي دوست
    گرگینه ي گم شده ام حاضر شده بود .
    فصل چهارم:رفتار مناسب
    کم کم نوبت به قسمت پذیرایی رسید ، که گواهی بر برنامه ریزي بی نقص آلیس بود . شفق بر بالاي دریاچه سایه
    افکنده بود ؛ مراسم عقد دقیقاً سر مدتی معین به اتمام رسیده و اجازه داده بود خورشید از پس درختان غروب کند . در
    حالی که نور ضعیفی درخت ها را روشن کرده و باعث درخشش گل هاي سفید می شد ، ادوارد مرا به بیرون از درهاي
    شیشه اي عقب هدایت کرد . محوطه ي بیرون هم با ده ها هزار گل دیگر آراسته شده بود . عطر آن برفراز سکوي
    رقص روي چمن ها ، در زیر سایه ي دو درخت کهنسال همیشه بهار ، پیچیده بود .
    همچنان که یک بعد از ظهر دلپزیر ماه آگوست ما را در برمیگرفت ، همه چیز آرام بود و ملایم بود . جمعیت اندك زیر
    درخشش چراغ هاي چشمک زن پراکنده شدند و دوستانی که همین چند دقیقه پیش در آغوش کشیده بودیم یک بار
    دیگر به ما تبریک گفتند . حالا زمان خندیدن و خوش و بش کردن بود .
    مادرش، سو کنار او چسبیده بود « بچه ها ، تبریک » : سثْ کلیرواتر سرش را از زیر یک نوار گل خم کرد و به ما گفت
    و بسیار محتاطانه به میهمانان نگاه می انداخت . صورت او لاغر و جدي بود که با مدل موي کوتاه و ساده ي او
    همخوانی داشت ؛ درست به کوتاهی موي دخترش، لیا . در این فکر بودم که شاید او به نشانه ي همبستگی آنها را
    همان طور کوتاه کرده است . بیلی بلک ، در طرف دیگر سثْ ، به اندازه ي سو عصبی نبود .
    وقتی به پدر جیکوب نگاه می کردم ، همیشه حس می کردم به جاي یک نفر در حال نگریستن به دو نفر هستم . مرد
    پیري با صورت چین افتاده و لبخند ملیحی که همه می دیدند روي ویلچر نشسته بود . و بعد در او نواده ي یک سالار
    قبیله ي کهن قدرتمند و جادویی را می دیدم که رداي اقتدار برتن کرده بود و خون اصیل در رگهایش جریان داشت .
    با اینکه جادو - به دلیل فقدان فعل و انفعال- دیگر در او وجود نداشت ، بیلی هنوز هم بخشی از آن قدرت و اسطوره بود
    در وجودش جریان داشت . و از او به پسرش رسیده بود ، کسی که وارث جادو بود و به آن پشت کرده بود . این سبب
    شده بود سام اُولی به عنوان فرمانده حفاظت از اسطوره ها و جادوي زمان گذاشته کنترل را در دست بگیرد ...
    بیلی با وجود این مراسم و جمعیت به طرز عجیبی راحت به نظر می رسید . چشم هاي سیاهش به گونه اي
    می درخشید انگار همین حالا خبر خوبی به او رسیده بود . تحت تاثیر آرامش او قرار گرفته بودم . به چشم بیلی، باید
    این عروسی چیزي بسیار بد به نظر می رسید ، بدترین چیزي که ممکن بود براي دختر بهترین دوستش اتفاق بیفتد .
    می دانستم براي او آسان نیست که احساساتش را مهار کند ، با توجه به سایه ي چالشی که این ازدواج بر پیمان
    باستانی بین کالن ها و کوئیلیت ها می انداخت ، پیمانی که کالن ها را از به وجود آوردن یک خون آشام دیگر منع
    می کرد . گرگ ها می دانستند یک عهدشکنی درراه است ، اما کالن ها از عکس العمل آنها بی خبر بودند . اگر این
    اتحاد که چند وقت پیش بین آنها به وجود نیامده بود ، این به معناي یک حمله ي فوري بود . یک جنگ . ولی حالا که
    آنها همدیگر را بهتر می شناختند ، آیا ممکن بود جاي جنگ را بخشش بگیرد ؟
    سثْ ، با دست هاي باز شده به سمت ادوارد متمایل شد ، گویی داشت جواب افکار مرا می داد . ادوارد با دست آزادش
    متقابلاً او را بغل کرد .
    سو را دیدم که اندکی لرزید .
    « چه خوبه که می بینم کار شما دوتا درست شده ، پسر. واست خوشحالم » : سثْ گفت
    از شما هم » . ادوارد سثْ را رها کرد و به سمت سو و بیلی برگشت « . ممنونم سثْ. حرفت خیلی برام ارزشمنده »
    « ممنونم . براي اینکه اجازه دادید سثْ بیاد و براي حمایتتون از بلا
    اما موج مثبت صدایش مرا متعجب کرد . شاید آتش بس « خواهش می کنم » : بیلی با صداي بم و موقرانه اش گفت
    قوي تري در کار بود .
    صفی پشت سر آنها در حال شکل گرفتن بود ، بنابراین سثْ براي خداحافظی دست تکان داد و ویلچر بیلی را به سمت
    میز غدا هدایت کرد . سو دستهایش را روي شانه هاي هردوي آنان گذاشته بود .
    آنجلا و بِن بعد از آنها به ما رسیدند ، والدین آنجلا پشت سر آنها بودند و سپس مایک و جسیکا ، که در کمال تعجب
    من دست هاي یکدیگر را گرفته بودند . نشنیده بودم که آن دو دوباره با هم بودند . چقدر خوب.
    پشت سر دوست هاي انسانم ، عموزاده هاي جدیدم ، خاندان خون آشام هاي دنالی می آمدند . وقتی خون آشامی که
    جلوتر از بقیه قدم برمی داشت ، دستانش را دراز کرد تا ادوارد را در آغوش بگیرد ، متوجه شدم نفسم حبس شده است .
    از رگه هاي توت فرنگی رنگ داخل موهاي بلوندش حدس می زدم که او تانیا باشد . در کنار او ، سه خون آشام دیگر با
    چشمان طلایی رنگ مملوء از کنجکاوي به من خیره شده بودند . یکی از زن ها مویی بلند استخوانی رنگ ، به لختی
    ابریشم داشت . زن دیگر و مردي که در کنار او ایستاده بود هردو مو مشکی بودند ، با چهره هایی گچی رنگ که
    اندکی درون مایه ي زیتونی در خود داشت .
    هر چهارتاي آنها به قدري زیبا بودند که دلم را به درد می آورد .
    تانیا همچنان ادوارد را نگه داشته بود .
    « ادوارد. دلم برات تنگ شده بود » : او گفت
    ادوارد بی صدا خندید و با چابکی خودش را از آغوش او بیرون کشید ، دستش را به نرمی روي شانه ي او گذاشت و
    خیلی وقته همدیگه رو ندیدیم، تانیا. خیلی خوب به نظر » . یک قدم به عقب رفت ، گویی می خواست بهتر او را ببیند
    « میاي
    « تو هم همین طور »
    از زمانی که این موضوع رسماً به حقیقت پیوسته بود ، این بار اولی بود که ادوارد « بذار تورو به همسرم معرفی کنم »
    این کلمه را بر زبان می آورد ؛ گویی هر آن ممکن بود از خوشحالی براي اینکه می توانست آن را به زبان بیاورد منفجر
    « تانیا ، این بلا ي منه » . شود . دنالی ها همه در جواب به آرامی خندیدند
    تانیا به همان اندازه اي که بدترین کابوس هاي من پیش بینی کرده بودند دوست داشتنی بود . او مرا با نگاهی بررسی
    کرد که بیشتر از آنکه نشان دهنده ي قبول حقیقت باشد ، متفکرانه بود . و بعد ، دستش را دراز کرد تا دست مرا بگیرد .
    ما خودمون رو از فامیل هاي کارلایل می دونیم و، » . لبخند او کمی پشیمانانه بود « به خانواده خوش اومدي ، بلا »
    من براي ، ا... اون حادثه ي اخیري که ما درش برخورد خوبی نداشتیم متاسفم . باید زودتر از اینها به دیدنت میومدیم.
    « ؟ ممکنه مارو ببخشی
    « البته . از دیدنتون خیلی خوشحالم » : نفس نفس زنان گفتم
    به زن بلوند نیشخند زد . « ؟ حالا تعداد کالن ها از هر نظر زوج شده . شاید بعدش نوبت ما باشه ، نه کیت »
    او دست مرا از تانیا گرفت و به نرمی فشرد : « آرزو بر جوانان عیب نیست » : کیت چشمانش را چرخی داد و گفت
    « خوش اومدي ، بلا »
    من کارمن هستم . این هم الیزاره هممون واقعاً از دیدنت خوشحال » . زن مو تیره دستش را روي دست کیت گذاشت
    « شدیم
    « م - منم ، همین طور » : با لکنت گفتم
    تانیا به افرادي که پشت سر او منتظر بودند نگاهی انداخت - وکیل کارلایل، مارك و همسرش . زمانی که نه خانواده ي
    دنالی می نگریستند چشمانش گشاد شده بود
    بعد همدیگرو بیشتر می شناسیم. قرن ها واسه حرف » : همان طور که تانیا و خانواده اش کنار می رفتند تانیا خندید
    « ! زدن وقت داریم
    تمام سنت ها اجرا شده بود. زمانی که چاقو را روي کیک با شکوه ، که به نظر من براي تعداد خویشاوندان دوستان ما
    بسیار بزرگ بود ، گرفتیم نور فلاش دوربین ها مرا کور کردند . به نوبت کیک را به صورت هاي یکدیگر فشردیم ؛ و در
    کمال ناباوري من ، ادوارد مردانه تمامی سهم خود را بلعید . من با مهارتی غیر معمول دست گلم را درست در دستان
    حیرت زده ي آنجلا پرتاب کردم . وقتی ادوارد بند جوراب عاریه اي مرا با احتیاط به وسیله ي دندان هایش در آورد ، و
    امت و جاسپر به خاطر سرخ شدن من از سر تا پا ، از خنده روده بر شدند . ادوارد چشمک تندي به من زد و بند را
    مستقیم در صورت مایک نیوتون پرتاب کرد .
    و وقتی موسیقی آغاز شد ، ادوارد مرا براي اولین رقص مرسوم درون بازوانش کشید ؛ علی رغم ترسم از رقص،
    مخصوصا جلوي تماشاگران ، با میل در بازوان او قرار گرفتم . فقط از بودن در آغوش او خوشحال بودم . او تمام کار را
    انجام داد و من ، زیر درخشش سایبانی از نور و فلش دوربین ها با آسودگی می چرخیدم .
    « ؟ از مهمونی لذت می بري ، خانوم کالن » : او در گوشم نجوا کرد
    « فکر کنم یه مدت طول بکشه من عادت کنم اینجوري صدام بزنی » . خندیدم
    و خم شد تا در حین رقص مرا ببوسد . دوربین ها با بی « یه مدت وقت رو داریم » : با شادي به من یادآوري کرد
    قراري دست به کار شدند .
    آهنگ تغییر کرد و، چارلی به شانه ي ادوارد ضربه زد .
    رقصیدن با چارلی به آن راحتی نبود. او در این کار زیاد بهتر از من نبود ، بنابراین به سادگی در مکان دایره وار کوچکی
    به این طرف و آن طرف رفتیم . ادوارد و ازمه مثل فرد آستیر و جینجر راجرز (دو رقاص مشهور) دور ما می چرخیدند .
    « توي خونه دلم برات تنگ می شه ، بلا . از همین حالا احساس تنهایی می کنم »
    از اینکه با آشپزي تنهات می گزارم، حس » : در حالی که سعی می کردم با طنز صحبت کنم، با گلویی خشک گفتم
    « وحشتناکی دارم ، این عملاً یه جنایته . می تونی به خاطرش دستگیرم کنی
    « به گمونم بتونم با غذا کنار بیام . فقط هروقت تونستی یه زنگ به من بزن » : او پوزخند زد
    « قول می دم »
    به نظرم من با همه رقصیدم . خوب بود که دومرتبه دوستان قدیمی ام را می دیدم ، اما بیش از هرچیزي واقعا دلم
    می خواست با ادوارد باشم . وقتی نیم ثانیه پس از شروع رقص جدید ، ادوارد آن را قطع کرد خوشحال شدم .
    « ؟ هنوز زیاد از مایک خوشت نمیاد ، ها » : در حالی که ادوارد مرا از مایک دور می کرد گفتم
    « نه وقتی مجبور باشم به افکارش گوش بدم . شانس آورد شوتش نکردم بیرون. یا بدتر »
    « آره ، درسته »
    « ؟ فرصت کردي یه نگاه به خودت بکنی »
    « ؟ اوم... نه ، فکر نکنم . چطور »
    پس به گمونم نمی دونی که امشب چه قدر دلشکننده ، چه قدر بی اندازه زیبایی . تعجبی نداره افکار دور از نزاکت
    « درباره ي یه خانوم متاهل گریبانگیر مایک شده . ناراحت شدم که آلیس مجبورت نکرده تو آینه نگاه کنی
    « ( می دونی، تو با جانب گیري قضاوت می کنی (چون دوستم داري »
    او آهی کشید و بعد توقف کرد و مرا به طرف خانه چرخاند . دیوار شیشه اي مانند یک آینه تصویري از میهمانی را
    منعکس کرده بود . ادوارد در آینه به زوجی که مستقیم در جلوي ما ایستاده بودند اشاره کرد .
    « ؟ جانب گیرم ؟ جدا »
    چشمم به بازتاب ادوارد افتاد- یک کپی از صورت بی نقص او- و زن زیباي مو تیره اي که در کنارش ایستاده بود.
    رنگ پوستش کرم و گونه هایش گل انداخته بود ، چشمانش که از هیجان درشت می نمود با مژه هاي پرپشت احاطه
    شده بود . دنباله ي لباس روشن و سفید تا حدودي مانند یک دسته گل سوسن روي زمین کشیده شده بود به قدري
    ماهرانه بر تنش نشسته بود که اندامش برازنده و باوقار به نظر می رسید حداقل ، تا زمانی که بی حرکت بود .
    قبل از اینکه پلک بزنم و زیبایی را به خود برگردانم ، به طور ناگهانی بدن ادوارد سخت شد و به طور خودکار به سمتی
    دیگر برگشت ، انگار کسی نامش را صدا زده بود .
    براي لحظه اي ابروهایش درهم رفت و بعد به سرعت صاف شد . « ! اوه » : او گفت
    ناگهان لبخند تابان او روي لبانش نقش بست .
    « ؟ چی شده » : پرسیدم
    « یه هدیه ي عروسی غافلگیر کننده »
    « ؟ هاه »
    او جوابی نداد ؛ دوباره شروع به رقصیدن کرد ، مرا در جهت مخالف چرخاند ، از نورها گذشت و بعد به سمت تاریک
    شب که سکوي رقص نورانی را در برابر گرفته بود هدایت کرد
    تا زمانی که زیر سایه ي یکی از همیشه بهارهاي تنومند قرار نگرفته بودیم توقف نکرد . سپس ایستاد و به تاریکی
    درون جنگل چشم دوخت .
    « ممنونم . این... واقعاً مهربونی تورو می رسونه » : ادوارد رو به تاریکی گفت
    « ؟ مهربون اسم دوم منه. می تونم وارد شم » : صداي گرفته و آشنایی از درون سیاهی شب جواب داد
    دستم به طرف گلویم رفت و اگر ادوارد مرا نگه نداشته بود نقش زمین می شدم .
    « ! جیکوب » : به محض اینکه نفسم را بدست آوردم بریده بریده گفتم
    « سلام، بلز »
    تلوتلو خوران به سمت صدا رفتم . ادوارد زیر آرنجم را گرفت تا اینکه دستان قدرتمند دیگري مرا در تاریکی گرفتند.
    زمانی که جیکوب مرا نزدیک خود نگه داشته بود گرماي پوستش مرا در پشت ساتن نازك لباس سوزاند . او تلاشی
    براي رقصیدن نکرد ؛ فقط مرا در آغوش گرفت و اجازه داد صورتم را در سینه ي او پنهان کنم . خم شد تا گونه اش را
    به بالاي سرم بفشارد .
    و من می دانستم که « اگه رزالی با من اختصاصی رو سکو نرقصه هیچ وقت منو نمی بخشه » : ادوارد زیر لب گفت
    مارا تنها می گذاشت تا هدیه ي خودش را به من داده باشد : این لحظه را با جیکوب .
    « متشکرم » حالا به گریه افتاده بودم ؛ نمی توانستم کلمات را به طور واضح بیان کنم « جیکوب »
    « اینقدر آب قوره نگیر ، بلا. لباستو خراب می کنی. فقط منم بابا »
    « فقط ؟ جیک ! حالا همه چیز عالیه »
    « آره، الآن دیگه پارتی شروع میشه . ساقدوش داماد بالاخره رسید » : او غرید
    « حالا دیگه همه ي کسایی که دوستشون دارم اینجان »
    « عزیزم ، ببخشید که دیر کردم » . لبهاي او را روي سرم احساس کردم
    « ! فقط خوشحالم که اومدي »
    « منم واسه همین اومدم »
    به مهمان ها نگاه کردم ، ولی از میان رقصنده ها نمی توانستم پدر جیکوب را سر جایش ببینم . نمی دانستم که هنوز
    به محض اینکه پرسیدم ، فهمیدم که احتمالاً خبر داشته ، این تنها « ؟ بیلی می دونه که تو اینجایی » . اینجا بود یا نه
    راهی بود که می شد علت شادي چهره ي او را توضیح داد .
    « مطمئنم سام بهش گفته . وقتی مهمونی تموم شد... می رم می بینمش »
    « از اینکه خونه اي خیلی خوشحال می شه »
    جیکوب کمی عقب رفت و راست ایستاد . یک دستش را روي گودي کمرم گذاشت و با دست دیگر دست راستم را
    گرفت. دست هایمان را روي سینه اش گرفت ؛ میتوانستم ضربان قلب او را زیر دستم حس کنم و حدس می زدم
    تصادفی کف دست مرا آنجا قرار نداده بود .
    و شروع به چرخاندن من در مداري دایره اي شکل « نمی دونم فقط همین یه رقص گیرم میاد یا بیشتر » : او گفت
    « بهتره ازش نهایت استفاده رو بکنم » . کرد که با ریتم موزیکی که از پشت سر ما به گوش می رسید همخوانی نداشت
    ما با ریتم ضربان قلب او در زیر انگشتانم حرکت می کردیم .
    خوشحالم که اومدم... فکر نمی کردم این حسو داشته باشم . ولی دیدنت... » : پس از لحظه اي جیکوب آهسته گفت
    « یه بار دیگه... خیلی خوبه . اونقدرا که فکر می کردم ناراحت کننده نیست
    « من نمی خوام احساس ناراحتی کنی »
    « می دونم . امشب اینجا نیومدم که احساس گناه کنی »
    « نه، این که اومدي خیلی خوشحالم می کنه . این بهترین هدیه ایه که می تونستی بهم بدي »
    « خوبه ، چون وقت نکردم واستم و یه هدیه ي درست و حسابی بگیرم » : خندید
    چشمانم داشت به تاریکی عادت می کرد و حالا می توانستم صورت او را ببینم ، بالاتر از آنچه انتظار داشتم . آیا امکان
    داشت که او همچنان قد بکشد ؟ حالا بیشتر به نظر دو متر می رسید ، نه یک متر و نود . بعد از این همه وقت دوباره
    دیدن چهره ي آشناي او مایه ي آرامش بود ، چشمان گود او که زیر سایه ي ابروهاي پرموي او تیره به نظر
    می رسیدند ، گونه هاي او ، لب هاي گوشت آلودش که به خاطر لبخند طعنه آمیزي که با صدایش هماهنگ بود بر
    روي دندان هاي براقش کشیده شده بود . در چشمانش می توانستم ببینم که امشب خیلی محتاطانه عمل می کند . او
    هر کاري از دستش برمی آمد انجام می داد تا مرا خوشحال کند ، تا نشان ندهد چقدر این شادي برایش گران تمام
    می شد .
    من هیچگاه کار آنقدر خوبی انجام نداده بودم که لایق دوستی مانند جیکوب باشم .
    « ؟ کی تصمیم گرفتی برگردي »
    مطمئن نیستم . فکر کنم واسه یه » . قبل از جواب به سوال خودش نفس عمیقی کشید « ؟ از روي قصد یا ناخوداگاه »
    مدتی بی هدف به این سمت می اومدم شاید واسه اینکه بیام اینجا . ولی امروز صبح بود که شروع به دویدن کردم.
    باورت نمی شه چه حس عجیبی داره ، اینکه دوباره روي دوپا راه » . خندید « نمی دونستم می تونم انجامش بدم یا نه
    « بري و لباس تنت باشه ! انتظار نداشتم اینقدر عجیب باشه . باید واسه انسان بودن تمرین کنم
    بطور یکنواخت چرخی زدیم .
    خیلی بد میشد اگه دیدن تو رو ، در این وضعیت ، از دست می دادم . می ارزید تا اینجا واسش سفر کنم . باورنکردنی »
    « شدي ، بلا . خیلی خوشگل شدي
    « امروز آلیس کلی وقت روم گذاشته . البته تاریکی هم کمک می کنه »
    « می دونی که اینجا زیاد واسه من تاریک نیست »
    حواس گرگینه اي . فراموش کردن تمام چیزهایی که او قادر به انجامش بود برایم آسان بود ، او بسیار « درسته »
    انسان مابانه به نظر می رسید . مخصوصاً اکنون.
    « موهاتو کوتاه کردي » : گفتم
    « آره . می دونی، این طوري راحت تره . بهتره دست هامو بیشتر به کار بگیرم »
    « خوب شده » : به دروغ گفتم
    براي لحظه اي پوزخند « آره جون خودت . خودم کوتاشون کردم ، با یه قیچی باغبونی زنگ زده » : دوباره غرید
    « ؟ تو خوشحالی ، بلا » . جانانه اي زد . و بعد لبخندش محو شد . حالت جدي اش جدي شد
    « بله »
    « به گمونم این از همه چی مهم تره » : حس کردم شانه هایش را بالا انداخت « خوبه »
    « ؟ حالت چطوره جیکوب ؟ راستشو بگو »
    « من خوبم بلا ، راستشو می گم . تو دیگه لازم نیست نگران من باشی . می تونی دست از سر سثْ برداري »
    « من فقط اون رو به خاطر تو اذیت نمی کنم . از سثْ خوشم میاد »
    بچه ي خوبیه . از بعضیا دوست بهتریه . اگه می تونستم از شر صداهاي داخل سرم خلاص بشم ، گرگ بودن حرف »
    « نداشت
    « آره، منم نمی تونم صداهاي تو سر خودمو خفه کنم » . به معنی حرف او خندیدم
    « تو مورد تو ، این معنیش اینه که قاطی داري . البته، من قبلا هم می دونستم تو یه چیزیت می شه » : به شوخی گفت
    « ممنون »
    احتمالاً دیوانگی راحت تر از اینه که ذهنت رو با یه گروه تقسیم کنی . صداهاي آدماي دیوونه واست پرستار بچه »
    « نمی ذارن که مواظبت باشه
    « ؟ هاه »
    « سام همین اطراف حواسش هست . می دونی ، فقط محض احتیاط »
    « ؟ احتیاط براي چی »
    لبخند سریعی زد ، انگار « که نکنه یه وقت طاقت نیارمو ازین جور چیزا . که نکنه بخوام مهمونی رو خراب کنم »
    صدایش « ... ولی من نیومدم اینجا که عروسیتو خراب کنم ، بلا. من اومدم که » . فکري دل انگیز به ذهنش رسیده بود
    به خاموشی گرایید .
    « اومدي تا فوق العادش کنی »
    « این مسئولیت بزرگیه »
    « خدا رو شکر که تو خیلی بزرگی »
    من فقط اینجام که دوست تو باشم . بهترین دوستت ، » . به خاطر شوخی بد من غرو لندي کرد و سپس آهی کشید
    « براي آخرین بار
    « سام باید بیش از اینها روي تو حساب کنه »
    خوب ، شاید من دارم خیلی احساساتی رفتار می کنم . شاید اونها به هر حال میومدن اینجا ، تا چشمشون به سثْ »
    « باشه. یه عالمه خون آشام اینجا هست . سثْ اونجوري که باید این چیزهارو جدي نمی گیره
    « سثْ می دونه که اینجا خطري تهدیدش نمی کنه . اون کالن ها رو بهتر از سام می شناسه »
    « حتماً ، حتماً » : جیکوب قبل از اینکه صلح تبدیل به دعوا شود ، گفت
    « به خاطر اون صداها متاسفم . کاش می تونستم کمک کنم بهتر بشه » : گفتم
    « به این بدي ها هم که نیست . من یه کمی زیادي غُر می زنم »
    « ؟ تو... خوشحالی »
    شرط می بندم داري حال می کنی که مرکز » . بی صدا خندید « تقریباً . واسه من همین بسه . امروز تو ستاره اي »
    « توجه همه ای
    « آره . نمی تونم سیر بشم »
    خنده اي کرد و بعد از بالاي سرم با لبهاي به هم فشرده شده فضاي روشن میهمانی را سبک سنگین کرد .
    چرخش هاي با وقار رقصنده ها ، گلبرگ هایی که بر زمین می ریخت ؛ با او نگاه کردم . از این فضاي تاریک و ساکت
    همه چیز دور به نظر می رسید . انگار به دانه هاي ریز برف داخل یک گوي برفی نگاه می کردم .
    « اون ها خوب می دونن چطوري یه مهمانی راه بندازن . این رو باید اعتراف کنم »
    « آلیس یه نیروي طبیعیه که هیچ کس نمی تونه جلوشو بگیره »
    « ؟ آهنگ تموم شده . فکر می کنی می تونم یه رقص دیگه داشته باشم ؟ یا خواسته ي زیادیه » . آه کشید
    « می تونی هرچقدر که می خواي برقصی » . محکم دست او را گرفتم
    اونجوري که خیلی جالب می شه. ولی بهتره به همین دوتا اکتفا کنم . نمی خوام حرف تو دهن مردم » . او خندید
    « بذارم
    دایره وار چرخدیم .
    « آدم فکر می کنه باید تا الآن به خداحافظی کردن باهات عادت کرده باشم » : زیر لب گفت
    سعی کردم بغضی که گلوي را گرفته بود فرو دهم ، ولی نتوانستم .
    جیکوب نگاهی به من انداخت و اخم هایش را درهم کشید . با انگشتانش اشک را از روي گونه ام پاك کرد .
    « تو اون کسی نیستی که باید گریه کنه ، بلا »
    « همه توي عروسی ها گریه می کنن » : به خشکی گفتم
    « ؟ این همون چیزیه که تو می خواي ، درسته »
    « درسته »
    « پس بخند »
    سعی کردم . به قیافه اي که درآوردم خندید .
    « ... سعی می کنم تورو همین جوري به خاطر بسپارم . وانمود می کنم که »
    « ؟ که چی ؟ که من مردم »
    دندان هایش را قفل کرد . با خودش کالنجار می رفت ، یا با تصمیم اش که قضاوت نکند و هدیه ي حضورش در اینجا
    خراب نشود . حدس می زدم که می خواس چه بگوید .
    نه ، ولی تو ذهنم همین جوري که الآن هستی می بینمت . گونه هاي صورتی . ضربان قلب . » : بالاخره جواب داد
    « دست و پا چلفتی . همه ي این چیزها
    از روي عمد با آخرین توانی که داشتم پایم را روي پاي او کوبیدم .
    « این دختر منه » : لبخند زد
    او شروع به گفتن چیز دیگري کرد و بعد دهانش را بسته نگه داشت . دوباره در کشمکش بود تا کلماتی را که
    نمی خواست بر زبان نیاورد .
    رابطه ي من و جیکوب در گذشته بسیار ساده بود . طبیعی مانند نفس کشیدن . اما از زمانی که ادوارد به زندگی من
    بازگشته بود ، همه چیز در تنش بود . به خاطر اینکه - به چشم جیکوب- من با انتخاب ادوارد ، سرنوشتی را برگزیده
    بودم که از مرگ بدتر بود ، یا حداقل با آن برابري می کرد .
    « چیه ، جیک؟ بهم بگو . تو می تونی هرچیزي رو به من بگی »
    « من... من... چیزي ندارم که بهت بگم »
    « لطفاً . بریزش بیرون »
    « درست ه. مسئله این نیست که... این ، این یه سواله . یه چیزیه که می خوام تو بهم بگی »
    « بپرس »
    نباید بپرسم . مهم نیست . فقط بطور نفرت » . دقیقه ي دیگري با خود کلنجار رفت و بعد هوا را از دهان خارج کرد
    « انگیزي کنجکاوم
    از آنجایی که او را خیلی خوب می شناختم ، متوجه سوالش شدم .
    « امشب اتفاق نمیفته ، جیکوب » : زیرلب گفتم
    جیکوب حتی از ادوارد هم بیشتر نسبت به انسانیت من حساسیت داشت . او هر ضربان قلب مرا غنیمت می شمرد ،
    چراکه می دانست به شماره افتاده اند .
    « اوه » . سعی داشت آسودگیش را در دل نگه دارد « اوه » : گفت
    آهنگ جدیدي شروع شد ، ولی او این بار متوجه این تغییر نشد .
    « ؟ کی وقتشه » : زمزمه وار گفت
    « مطمئن نیستم . شاید ، یکی دو هفته ي دیگه »
    « ؟ تاخیرش واسه چیه » . تن صدایش تغییر کرد ، لحنی تدافعی و تمسخرآمیز به خود گرفت
    « چون دلم نمی خواد تو ماه عسلم از درد بخودم بپیچم »
    « ترجیح میدي چطوري بگذرونیش؟ چکرز بازي کنی ؟ ها ها »
    « چه بامزه »
    شوخی کردم ، بلز . ولی جداً ، نمی فهمم فایدش چیه . تو که نمی تونی با خون آشامت یه ماه عسل واقعی داشته »
    باشی ، پس چرا می خواي ظاهر حفظ کنی ؟ لازم نیست وانمود کنی . این اولین باري نیست که این کارو عقب
    « البته ، این چیز خوبیه . به خاطرش خجالت زده نباش » : ناگهان با جدیت اضافه کرد « . میندازي
    من هیچ چیزي رو عقب نمی اندازم . و بله من می تونم یه ماه عسل واقعی داشته باشم! » : با لحن طعنه آمیزي گفتم
    « ! من می تونم هرکاري خواستم انجام بدم ! فضولی نکن
    او فوراً ایستاد . براي لحظه اي ، در این فکر بودم که انگار بالاخره متوجه تغییر موزیک شده است و در سرم به دنبال
    راهی گشتم تا کدورت ایجاد شده را قبل از اینکه از من خداحافظی کند برطرف کنم . ما نباید اینگونه از هم جدا
    می شدیم .
    و بعد چشمان او با ترکیب عجیبی از سرگشتگی و وحشت از حدقه بیرون زدند .
    « ؟ چی؟ چی گفتی » : با نفس هاي بریده گفت
    « ؟ راجع به چی...؟ جیک؟ چی شد »
    « ! منظورت چیه ؟ یه ماه عسل واقعی داشته باشی؟ وقتی هنوز انسانی؟ شوخی می کنی؟ خیلی شوخی بدیه ، بلا »
    گفتم فضولی نکن ، جیک . این اصلاً به تو مربوط نیست . من نباید... ما نباید حتی دربارش » . به او چشم غره رفتم
    « ... حرف بزنیم. این خصوصیه
    با دست هاي بزرگش بالاي بازوهایم را کامل گرفت . دستانش بزرگتر از بازوان من بودند و انگشتانش روي هم قرار
    گرفتند .
    « ! آخ ، جیک ! ول کن »
    تکانم داد .
  4. #4
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    بلا! مگه عقلتو از دست دادي؟ ممکن نیست تا اون حد احمق باشی ! بگو که داري شوخی میکنی »
    باز هم مرا تکان داد ، دستانش محکم ، مانند رگ بند ، شانه ام را گرفته بود ، می لرزید و ارتعاشش تمام استخان هایم
    را می لرزاند .
    « ! جیک- بس کن »
    فضاي تاریک ناگهان بسیار شلوغ شد .
    صداي ادوارد به سردي یخ بود ، به تیزي تیغ... « ! دستاتو بکش کنار »
    از پشت سر جیکوب ، صداي غرش خفیفی شنیده شد و بعد غرش دگري با آن هم نوایی کرد .
    « جیک، داداش، برگرد عقب . داري کنترلتو از دست میدي » . صداي سثْ کلیرواتر را شنیدم
    جیکوب مانند قبل سر جایش خشک شده بود و با چشمان گشاد شده و وحشت زده خیره نگاه می کرد .
    « بهش صدمه می زنی، ولش کن » : سثْ آهسته گفت
    « ! همین حالا » : ادوارد با خشم غرید
    دستان جیکوب افتادند و جریان سریع خونی که در رگ هاین به گیر افتاده بود دردناك بود . پیش از آنکه متوجه چیزي
    دیگر شوم ، دستان سرد جایگزین دست هاي داغ شدند و هوا در مقابل من به سرعت تغییر کرد .
    پلک زدم ، شش پا آنطرف تر از جایی که قبلا استاده بودم قرار داشتم . ادوارد با حالتی عصبی جلوي من ایستاده بود .
    دو گرگ عظیم الجثه بین او و ادوارد به حالت آماده باش ایستاده بودند ، ولی به نظر نمی رسید قصد حمله داشته باشند.
    بیشتر مثل این می ماند که قصد جلوگیري از دعوا را دارند .
    سثْ پانزده ساله ي بلند و لاغر اندام بازوهاي بلندش را دور بدن لرزان جیکوب حلقه کرده بود و او را به زور می کشید .
    اگر جیکوب زمانی که سثْ آنقدر به او نزدیک بود تبدیل به گرگ می شد...
    « دست بردار، جیک. بیا بریم »
    صدایش از شدت « می کشمت » : جیکوب در حالی چشم هاي برافروخته از خشمش روي ادوارد قفل شده بود، گفت
    طوري « ! با دستاي خودم می کشمت ! همین الآنم این کارو می کنم » . غضب خفه بود و به زمزمه اي می ماند
    می لرزید انگار دچار تشنج شده بود .
    بزرگترین گرگ، که سیاه رنگ بود ، غرش گوش خراشی کرد .
    « سثْ ، از سر راه برو کنار » : ادوارد با صداي هیس مانندي گفت
    این » . سثْ دوباره جیکوب را کشید . حواس جیکوب به قدري پرت بود که سثْ توانست چند چدم او را عقب تر ببرد
    « کارو نکن ، جیک . برو . یالا
    سپس سام- گرگ بزرگ و سیاه- به سثْ ملحق شد . او سر بزرگش را به سینه ي جیکوب فشرد و هل داد .
    هرسه ي آنها- سثْ که می کشید ، جیکوب که می لرزید و سام که هل می داد- در تاریکی ناپدید شدند .
    گرگ دیگر پشت سر آنها نگاه کرد . زیر نور ضعیف نمی توانستم درست رنگ موهاي او را تشخیص دهم - شاید قهوه
    اي شکلاتی؟ این کوییل بود؟
    « متاسفم » : رو به گرگ زمزمه کردم
    « همه چیز مرتبه ، بلا » : ادوارد زیر لب گفت
    گرگ به ادوارد نگاه کرد . نگاه خیره ي او دوستانه نبود . ادوارد به سردي رو به او سري تکان داد . گرگ هوا را از
    دماغش خارج کرد و سپس برگشت تا به دنبال بقیه برود و مانند آنها غیب شد .
    « بیا برگردیم » . و بعد رو به من کرد « خیلی خب » : ادوارد به خودش گفت
    « ... ولی جیک »
    « حواس سام بهش هست . اون رفته »
    « ... ادوارد ، منو ببخش . خیلی احمقم »
    « ... تو هیچ کار خطایی انجام ندادي »
    « ؟ خیلی دهن لقم! چرا باید... نباید می ذاشتم از همه چی سر در بیاره . با خودم چی فکر کرده بودم »
    « قبل از اینکه کسی متوجه غیبتمون بشه باید برگردیم » . صورتم را نوازش کرد « نگران نباش »
    سرم را تکان دادم ، سعی داشتم خودم را جمع و جور کنم . قبل از اینکه کسی متوجه شود... مگر می شد کسی ندیده
    باشد؟
    « دوثانیه به من وقت بده » : ملتمسانه گفتم
    درونم از وحشت و غم آشفته بود ، اما اهمیتی نداشت . حالا فقط بیرون اهمیت داشت . ارائه دادن نمایشی خوب چیزي
    بود که باید انجام می دادم .
    « ؟ لباسم »
    « قیافت خوبه. یه تار مو هم از جاش درنیومده »
    « باشه. بیا بریم » . دو نفس عمیق کشیدم
    بازویش را دور من حلقه و به سمت نور حرکت کرد . وقتی از زیر چراغ هاي چشمک زن گذشتیم ، او به نرمی روي
    سکوي رقص چرخید . با رقصنده هاي دیگر همراه شدیم طوري که انگار رقصمان هیچ گاه قطع نشده بود . به
    میهمانان نگاه کردم ، ولی به نظر نمی رسید هیچ کس شوکه یا ترسیده باشد . فقط چهره هاي رنگ پریده اندکی
    پریشان بودند و آن را به خوبی مخفی کرده بودند . جاسپر و امت ، نزدیک به هم ، لبه ي سکو ایستاده بودند، حدس
    می زدم در حین درگیري آن نزدیکیها بوده اند .
    « ؟ تو »
    « ؟ من حالم خوبه . باورم نمی شه همچین کاري کرده باشم . من چه مرگم شده » : مطمئن گفتم
    « تو هیچ چیزیت نشده »
    از دیدن جیکوب در اینجا خیلی شاد شده بودم . می دانستم چه از خود گذشتگی اي کرده بود . و بعد آن را خراب کرده
    بودم ، هدیه اش را به فاجعه تبدیل کرده بودم . باید مرا قرنطینه می کردند.
    ولی حماقت من نباید امشب چیز دیگري را خراب می کرد . باید آن را دور می ریختم ، آن را درون یک کمد
    می گزاشتم و درش را قفل می کردم تا بعداً به حسابش برسم . براي شلاق زدن خودم سر این موضوع وقت زیاد بود و
    حالا هیچ کاري از دستم برنمی آمد .
    « دیگه تموم شد . بیا امشب دیگه راجع بهش فکر نکنیم » : گفتم
    انتظار داشتم ادوارد فورا موافقت کند ، ولی او خاموش بود .
    « ؟ ادوارد »
    « ؟ حق با جیکوبه. من چی خیال کردم » : او چشمانش را بست و پیشانیش را به پیشانی ام تکیه داد. زیر لب گفت
    پیش داوري کردنهاي » . سعی کردم به خاطر جمعیت تماشاگر صورتم را آرام نگه دارم « نه ، حق با اون نیست »
    « جیکوب اجازه نمی ده چیزي رو درست و واضح ببینه
    باید می ذاشتم منو بکشه واسه اینکه به همچین چیزي حتی » : او بی صدا چیزي زیر لب گفت که شبیه به این بود
    « ... فکر کردم
    تو و من ، تنها چیزیه » . صورتش را در دستانم گرفتم و صبر کردم تا چشمانش را باز کند « بس کن » : باخشم گفتم
    « ؟ که اهمیت داره . تنها چیزي که اجازه داري الان بهش فکر کنی . می شنوي چی می گم
    « آره » . آهی کشید
    به خاطر من . قول » . من می توانستم این کار را بکنم . می خواستم فراموش کنم « فراموش کن که جیکوب اومد »
    « بده که بیخیالش می شی
    « قول می دم » . قبل از جواب دادن لحظه اي در چشم هاي من نگاه کرد
    « متشکرم . ادوارد ، من نمی ترسم »
    « من می ترسم » : آهسته گفت
    « نترس »
    « به هر حال ، دوستت دارم » . نفس عمیقی کشیدم و لبخند زدم
    « واسه همینه که اینجاییم » . در جواب کمی لبخند زد
    فقط عروس رو به خودت اختصاص دادي؟ بذار با خواهر کوچولوم برقصم. » : امت که از پشت سر ادوارد می آمد گفت
    با صداي بلند خندید ، مانند همیشه فضاي « ممکنه این آخرین فرصتی باشه که بتونم کاري کنم گونه هاش سرخ بشه
    جدي هیچ تاثیري روي او نگذاشته بود .
    معلوم شد هنوز افراد زیادي بودند که با آنها نرقصیده بودم و این فرصتی به من داد تا افکارم را دوباره سرو سامان دهم.
    زمانی که ادوارد دوباره پیش من آمد ، متوجه شدم که موضوع جیکوب خوب و محکم بسته شده است . زمانی که
    بازوانش را دوباره دور من حلقه می کر د، می توانستم مانند قبل سرزنده باشم و مطمئن از اینکه امشب همه چیز در
    زندگی من در جاي درست قرار داشت . لبخند زدم و سرم را روي سینه ي او گذاشتم . حلقه ي بازوانش تنگ تر شد .
    « بهش عادت می کنم » : گفتم
    « ؟ نگو که مشکل رقصیدنت حل شده »
    و خودم را محکم تر به او « رقصیدن اونقدرها هم بد نیست ، با تو . ولی داشتم به یه چیز دیگه فکر می کردم »
    « به اینکه هیچ وقت مجبور نباشم ولت کنم » چسباندم
    و خم شد تا مرا ببوسد. « هرگز » : قول داد
    این از آن بوسه هاي جدي بود ، مشتاقانه ، آهسته ولی محکم...
    « ! بلا ! وقتشه » . زمانی صداي آلیس را شنیدم دیگر از یاد برده بودم که در کجا هستم
    اندکی از خواهر تازه ام براي ایجاد این وقفه دلگیر بودم .
    ادوارد او را نادیده گرفت ؛ فشار لبهاي او ، روي لبهاي من شدیدتر زیاد بود ، عمیق تر از قبل . قلبم در سینه کوبید و
    کف دست هایم از گردن مرمرین او لیز خورد .
    می خواي هواپیمات رو از دست بدي ؟ شک ندارم وقتی توي فرودگاه » : آلیس که حالا درست در کنار من بود پرسید
    « الاف هواپیماي بعدي شدي ماه عسل بیاد موندنی اي خواهی داشت
    و بعد دوباره لبهایش به لبهاي من فشرد . « گمشو ، آلیس » : ادوارد صورتش را اندکی گرداند تا زیر لب بگوید
    « ؟ بلا ، می خواي اون لباسو توي هواپیما بپوشی » : آلیس پرسید
    زیاد توجه نداشتم . در این لحظه جدا اهمیتی نمی دادم.
    « بهش می گم می خواي کجا ببریش ، ادوارد . باور کن که میگم » . آلیس غرو لندي کرد
    واسه اینکه » . او سرجایش خشک شد . بعد صورتش را از من دور کرد و به خواهر مورد علاقه اش چشم غره رفت
    « اینقدر آزاردهنده باشی خیلی ریزه میزه اي
    من بهترین لباس خداحافظی رو انتخاب نکردم که بی استفاده ولش » : دست مرا گرفت و به لحن نیش داري گفت
    « کنم . بیا ، بلا
    روي پنجه ي پا بلند شدم تا یک بار دیگر او را ببوسم . آلیس با بی قراري بازویم را بزور کشید و مرا از او دور کرد .
    صداي خنده ي تعدادي از میهمانان ناظر را شنیدم . تسلیم شدم و گذاشتم او مرا داخل خانه ي خانه ي خالی براند .
    به نظر می رسید دلخور شده باشد .
    « ببخشید، آلیس » : عذر خواهی کردم
    « انگاري دست خودت نیست » . آهی کشید « سرزنشت نمی کنم ، بلا »
    از قیافه ي فدایی او خنده ام گرفت و او اخم کرد .
    ممنونم ، آلیس این زیباترین عروسی اي بود که تا حالا کسی داشته . همه چیز عالی بود . تو » : صمیمانه به او گفتم
    « بهترین و باهوش ترین و بااستعدادترین خواهر دنیایی
    « خوشحالم که خوشت اومد » : این حرفم او را گرم کرد ؛ لبخند جانانه اي زد
    رِنه و ازمه طبه ي بالا منتظر بودند . هرسه ي آنها به سرعت مرا از داخل پیرهنم درآوردند و لباس آبی سیري که آلیس
    تهیه کرده بود را پوشاندند . از کسی که گیره ها را از داخل موهایم بیرون کشید و مرا از سردرد احتمالی نجات داد
    سپاسگزار بودم . مویم که مجعد شده بود روي کمرم ریخت . تمام مدت اشک هاي یکریز مادرم جاري بودند .
    « وقتی بفهمم کجا دارم می رم بهت زنگ می زنم » : زمانی که او را براي خداحافظی در آغوش کشیدم قول دادم
    می دانستم که راز ماه عسل احتمالاً او را دیوانه کرده است ؛ مادر من از راز متنفر بود ، جز مواقعی که خود در آنها
    شریک بود .
    آلیس از من جلو تر بود، به چهره ي دلخور من مغرورانه « به محض اینکه بسلامت از اینجا دور شد بهت می گم »
    پوزخند می زد . چقدر ناعادلانه ، من آخرین کسی بودم که خبردار می شد .
    « باید زود به من و فیل سر بزنی . این بار نوبت توئه که به جنوب بیاي و واسه یه بار دیگه آفتابو ببینی » : رنه گفت
    « امروز بارون نیومد » : براي طفره رفتن از درخواست او یادآوري کردم
    « یه معجزه »
    مرا دومرتبه به طرف راه پله « همه چیز آماده اس . چمدون هات توي ماشینه- جاسپر داره ماشین میاره » : آلیس گفت
    کشید ، رِنه هنوز مرا بغل کرده بود .
    دوستت دارم ، مامان . خیلی خوشحالم که فیل رو داري . مراقب » : همان طور که پایین می رفتیم آهسته گفتم
    « همدیگه باشید
    « من هم دوستت دارم ، بلا ، عزیزم »
    « دوستت دارم . خداحافظ ، مامان » : گلویم خشک شده بود ، دوباره گفتم
    ادوارد پایین پله ها منتظر من بود . دست دراز شده ي او را گرفتم و در جمعیتی که براي بدرقه ي ما آمده بودند جستجو
    کردم .
    « ؟ بابا » : پرسیدم
    مرا از بین مهمان ها رد کرد ؛ آنها براي ما راه را باز کردند . چارلی را در حالی که به « اینجا » : ادوارد زیر لب گفت
    طور غیر معمولی پشت سر همه به دیوار تکیه داده بود پیدا کردیم ، به نظر می رسید قایم شده باشد . قرمزي دور چشم
    هایش دلیل آن را توضیح می داد .
    « ! اوه ، بابا »
    او را از کمر بغل کردم ، اشک دوباره جاري شده بود- امشب خیلی گریه کرده بودم . او به کمرم دست کشید .
    « برو دیگه . نمی خواي که هواپیمات رو از دست بدي »
    سخت بود با چارلی راجع به عشق حرف بزنی - ما خیلی شبیه هم بودیم ، همیشه سراغ چیزهاي بی اهمیت می رفتیم
    تا از احساسات خجالت آور دوري کنیم . ولی حالا وقت خودداري نبود .
    « تا ابد دوستت دارم ، بابا . فراموش نکن » : به او گفتم
    « تو هم همین طور بلز . همیشه دوستت داستم ، همیشه هم خواهم داشت »
    هم زمان با او گونه اش را بوسیدم.
    « بهم زنگ بزن » : گفت
    می دانستم این تنها قولی است که می توانم به او بدهم . فقط یک تماس تلفنی . پدر و مادرم دیگر « خیلی زود »
    نمی توانستند مرا ببینند ؛ من خیلی تغییر می کردم و بسیار ، بسیار خطرناك می شدم .
    « برو دیگه . دیر می رسی ها » : با صداي گرفته اي گفت
    میهمانان راهروي دیگري براي ما باز کردند . ادوارد مرا به خودش چسباند و با هم پا به فرار گذاشتیم .
    « ؟ آماده اي » : پرسید
    و می دانستم که حقیقت دارد . « آماده ام » : گفتم
    زمانه که ادوارد در چارچوب در مرا بوسید ، همه کف زدند . زمانی که زر ورق هاي رنگی بر سرمان بارید ادوارد با عجله
    مرا داخل ماشین گذاشت . بیشتر زر ورق هاي رشته مانند پراکنده می شدند ، اما یک نفر ، احتمالاً امت ، آنها را با دقتی
    غیر طبیعی به سمت ما می ریخت و درست به هدف می زد . بسیاري از آنها را از پشت ادوارد جدا کردم .
    ماشین با گل هاي بی شماري تزئین شده و حلقه ي روبان هاي نازك از پشت سپر آویزان شده بودند .
    زمانی که سوار می شدم ادوارد مرا از رشته ها محافظت کرد و بعد داخل شد و به سرعت از آنجا دور شدیم . سرم را از
    ماشین بیرون آوردم و دست تکان دادم. به طرف خانواده ام که در ایوان ایستاده بودند متقابلاً دست تکان می دادند
    « دوستتون دارم » : فریاد کشیدم
    آخرین تصویري که دیدم متعلق به والدینم بود . فیل با محبت هر دو دستش را دور رِنه حلقه کرده بود . رِنه با یک
    دست محکم کمر او را گرفته بود و دست دیگرش براي گرفتن کمر چارلی دراز شده بود . گونه هاي مختلفی از عشق ،
    در این لحظه گرد هم آمده بودند . این تصویر فوق العاده دلگرم کننده اي براي من بود .
    ادوارد دستم را فشرد .
    « دوستت دارم » : او گفت
    « واسه همینه که اینجاییم » : سرم را به بازوي او تکیه دادم . جمله ي او را تکرار کردم
    سرم را بوسید .
    همان طور که به سوي بزرگراه تاریک می رفتیم و ادوارد پایش را روي گاز گذاشت ، از پس صداي موتور ماشین ،
    صدایی از جنگل پشت سرمان به گوش رسید . اگر من می توانستم آن را بشنوم ؛ مسلماً او نیز شنیده بود . اما او حرفی
    نزد تا اینکه رفته رفته صدا در دوست ها به خاموشی گرایید . من هم چیزي نگفتم .
    صداي زوزه ي تیز و دل شکسته ضعیف و ضعیف تر شد و بعد کاملاً خاموش شد .
    فصل پنجم:جزیره ازمه

    « ؟ هیوستن » : زمانی که به دروازه سیاتل رسیدیم ، در حالی که یکی از ابروهایم را بالا می بردم ، پرسیدم
    « فقط یه توقف بین راه » : ادوارد با نیشخندي جواب داد
    وقتی مرا بیدار کرد ، حس می کردم درست نخوابیده ام . همان طور که مرا تلوتلوخوران بین ترمینال ها می کشید ،
    می کوشیدم پس از هر بار پلک زدن به یاد بیاورم که چطور باید چشم هایم را باز کنم . وقتی به گیشه ي پروازهاي
    بین المللی رسیدیم تا پرواز بعدیمان را چک کنیم ، چنددقیقه طول کشید تا بفهمم جریان از چه قرار است .
    « ؟ ریو دجنیرو » : با ترس و لرز بیشتري پرسیدم
    « یه توقف دیگه » : به من گفت
    پرواز به آمریکاي جنوبی طولانی بود ، ولی روي صندلی هاي عریض درجه یک و در آغوش ادوارد ، جاي من راحت
    بود . خوابیدم و هنگامی که آفتاب از پس پنجره هاي هواپیما غروب می کرد بیدار شدم .
    بر خلاف انتظار من براي رسیدن به پرواز بعدي در فرودگاه نماندیم . در عوض یک تاکسی گرفتیم و از خیابان هاي
    تاریک ریو عبور کردیم . قادر به فهمیدن یک کلمه هم از راهنمایی هاي ادوارد به راننده به زبان پرتقالی نبودم ، حدس
    می زدم پیش از آغاز قسمت بعدي سفرمان کاري به جز پیدا کردن یک هتل نداریم .
    وقتی که متوجه این موضوع شدم مانند کسانی که از قرار گرفتن بر روي صحنه وحشت دارند چیزي در دلم پیچ و تاب
    خورد . تاکسی همچنان در خیابان هاي پر ازدحام پیش می رفت ، تا اینکه به جایی رسیدیم که از جمعیت کاسته شد و
    خودمان را در غربی ترین قسمت شهر ، در جهت اقیانوس یافتیم .
    کنار لنگرگاه توقف کردیم.
    ادوارد مرا کنار کشتی هاي سفیدي برد که در لبه ي آبی که در شب سیاه به نظر می رسید لنگر انداخته بودند . قایقی
    که او نگه داشته بود به نظر کوچکتر و براق تر از سایر آنها می آمد ، به طور واضح بیشتر براي سرعت ساخته شده بود
    نه جادار بودن . همچنین مجلل و زیباتر از بقیه بود . او علی رغم چمدان هاي سنگینی که در دست داشت ، به نرمی
    داخل آن شد . آن ها را روي عرشه گذاشت و برگشت تا به من کمک کند .
    زمانی که براي حرکت آماده می شد در سکوت تماشا کردم ، از آنجا که هیچ گاه به علاقه اش به قایقرانی اشاره نکرده
    بود ، از اینکه اینقدر ماهر و راحت به نظر می رسید متعجب شدم . و به هر حال او در هرچیزي استاد بود .
    در میان اقیانوس بی کران به سمت شرق حرکت کردیم . جغرافیاي پایه را در سرم مرور می کردم . تا آنجا که به خاطر
    داشتم در شرق برزیل جاهاي زیادي وجود نداشت... تا اینکه به آفریقا برسید.
    ولی ادوارد به سرعت پیش می رفت تا اینکه کم کم چراغهاي ریو پشت سر ما ناپدید شدند . لبخند شادمان آشنایی
    روي صورت او نقش بسته بود ، همانی که به خاطر هیجان حاصل از هرگونه سرعتی ظاهر می شد . قایق درون
    موج ها شناور شد و بارانی از آب دریا روي من پاشید .
    بالاخره کنجکاوي اي که براي مدت طولانی سرکوب کرده بودم بر من غلبه کرد .
    « ؟ خیلی دیگه باید بریم » : پرسیدم
    به او نمی خورد فراموش کند که من انسان هستم ، ولی در این فکر بودم نکند قصد داشته باشد روي همین قایق
    کوچک مدت ها زندگی کند .
    چشمش به دست هاي من افتاد که به نشیمنگاه چنگ زده بودند ، و نیشخند زد. « . یه نیم ساعت دیگه »
    اوه ، خوب. با خودم فکر کردم ، به هر حال ، او یک خون آشام است . شاید قرار بود به آتلانتیس برویم.
    بیست دقیقه بعد، میان غرش موتور؛ اسم مرا صدا زد .
    او مستقیم به جلو اشاره کرد. « . بلا ، اونجارو نگاه کن »
    در اول فقط سیاهی دیدم و نور نقره اي ماه در امتداد آب . اما در فضایی که او نشانم داده بود جستجو کردم تا زمانی که
    جایی بر فراز موج ها در درخشش نور ماه ، اشکال سیاهی دیدم . نزدیک تر شدیم و توانستم نماي طرح هاي پرمانندي
    که در نسیم ملایم پیچ و تاب می خوردند را تشخیص دهم .
    و بعد همه چیز معنا پیدا کرد : جزیره ي کوچکی در دریاي پیش روي ما سر برافراشته بود ، برگ هاي نخل در باد
    تکان می خوردند ، ساحل رنگ پریده زیر نور ماه می درخشید .
    « ؟ ما کجاییم » : زمانی که تغییر مسیر داد و به طرف انتهاي شمالی جزیره رفت، با تعجب زیرلب گفتم
    او با وجود سروصداي موتور ، شنید و لبخند جانانه اي زد که در نور مهتاب درخشید.
    « این جزیره ي ازمه است »
    به طور ناگهانی از سرعت قایق کاسته شد ، مستقیم به طرف جایگاه مقابل لنگرگاهی کوچک که با تخته هاي چوبی بنا
    شده بود و زیر نور ماه روشن بود ، کشیده شد . موتور خاموش شد و سکوت پس از آن همچون دریا عمیق بود . هیچ
    چیز موجهایی که آهسته با قایق برخورد می کردند و صداي خش خشی که نسیم در برگ نخل ها ایجاد می کرد وجود
    نداشت . هوا گرم بود ، مرطوب و مطبوع - مانند بخار بعد از یک دوش آب گرم .
    صدایم پایین بود ، ولی بازهم به اندازه اي بلند به گوش رسید که سکوت شب را در هم شکست. « ؟ جزیره ي ازمه »
    « یه هدیه از طرف کارلایل . ازمه پیشنهاد کرد که ازش قرضش بگیریم »
    یک هدیه . چه کسی یک جزیره را به عنوان هدیه می دهد؟ اخم هایم را درهم کشیدم. متوجه نشده بودم که
    بخشندگی بی حد و نصاب ادوارد خصلتی بود که به او آموخته شده .
    او چمدان ها را روي اسکله گذاشت و در حالی که لبخند بی نقص او روي لبانش نقش بسته بود ، برگشت و دستانش را
    به سوي من دراز کرد . به جاي گرفتن دستانم ، مرا روي بازوانش بلند کرد .
    « ؟ نباید صبر کنی برسیم » : همان طور که به نرمی از قایق بیرون می جست ، با نفس هاي بریده پرسیدم
    « فکر همه جاش رو کردم » . او پوز خند زد
    ادوارد دسته ي دو چمدان بزرگ را در یک دست نگه داشته و با دست دیگر مرا بغل کرده بود ، او مرا تا بالاي لنگرگاه
    و بعد از گذرگاه ماسه اي در بین پوشش هاي گیاهی تیره حمل کرد .
    براي لحظاتی چند ، جنگل قیرگون همه جا را فرا گرفت و بعد ، می توانستم نور گرمی پیش رویمان ببینم . وقتی
    متوجه شدم که نقطه ي نورانی یک خانه است ، ترس دوباره بر من غلبه کرد ، شدید تر از قبل ، بدتر از وقتی که فکر
    کرده بودم در راه یک هتل هستیم .
    قلبم با صداي بلند در سینه می کوبید و انگار نفس هایم در گلو به دام افتاده بودند . چشم هاي ادوارد را روي صورتم
    احساس می کردم ، ولی از تلاقی چشم هایم با نگاه خیره ي او پرهیز می کردم . مستقیم به جلو خیره شدم ، هیچ چیز
    نمی دیدم .
    او نپرسید که در چه فکري هستم ، این کار خارج از شخصیت اش بود . حدس می زدم به این معنا باشد که او هم
    ناگهان به اندازه ي من عصبی شده بود .
    او چمدان ها را روي ایوان گذاشت تا درها را باز کند . آنها قفل نبودند .
    ادوارد به من نگاه کرد ، منتظر ماند تا به او نگاه کنم و بعد قدم به آستانه در بگذارد .
    او مرا در بازوانش به داخل خانه حمل کرد ، هردوي ما ساکت بودیم ، همانطور که پیش می رفت چراغ ها را روشن
    می کرد .
    ادوارد مرا روي پاهایم گذاشت .
    « من... میرم چمدون هارو بیارم »
    اتاق خیلی گرم بود ، خفه کننده تر از بیرون . عرق از پشت گردنم سرازیر شده بود . آهسته به جلو حرکت کردم تا
    دستم را دراز کنم و پرده ي توري را لمس کنم . بنا به دلایلی حس می کردم نیاز دارم مطمئن شوم همه چیز واقعی
    است .
    متوجه بازگشت ادوارد نشده بودم . ناگهان ، انگشتان سرد او پشت گردنم را نوازش کرد و قطره ي عرق را از آن زدود .
    « اینجا یه کمی گرمه . فکر کردم... این طوري بهتره » : با لحن پوزش آمیزي گفت
    او آهسته خندید . صداي آن عصبی بود ، این حالات در ادوارد به ندرت پیش « فکر همه جاشو کردي » : زیر لب گفتم
    می آمد .
    « سعی کردم به فکر هرچیزي که... آسونترش کنه باشم » : او اقرار کرد
    آب دهانم را با صداي بلند فرو دادم ، هنوز در تلاش بودم نگاهم با نگاهش تلاقی نکند . آیا تا به حال همچین ماه
    عسلی وجود داشته ؟
    جواب آن را می دانستم . نه . همچین چیزي نبوده .
    داشتم فکر می کردم ، اگه... اول... شاید دوست داشته باشی یه شناي دیروقت با من بکنی . آب » : ادوارد آهسته گفت
    « گرمه و این از اون ساحل هاییه که ازش خوشت میاد
    صدایم شکست . « به نظر جالب میاد »
    « مطمئنم می خواي دستشویی یا جایی بري... سفر طولانی اي بود »
    با حالت خشکی سر تکان دادم . به سختی حس می کردم انسانم ؛ شاید چند دقیقه تنهایی کمک می کرد .
    لبهاي او گلویم را نوازش دادند، درست زیر گوشم . او خنده اي کرد و نفس خنکش پوست فوق برافروخته ي گردنم را
    « زیاد طولش نده ، خانم کالن » . قلقلک داد
    با شنیدن اسمم کمی از جا پریدم .
    « توي آب منتظرت می مونم » . لبهاي او از گردنم پایین رفتند ، به نوك شانه ام رسیدند
    او از من رد شد و به طرف در فرانسوي که به سوي ساحل باز می شد رفت . در راه، پیراهنش را درآورد ، آن را روي
    زمین انداخت ، سپس از در بیرون رفت و به سوي شب مهتابی شتافت . پشت سر او هواي شرجی دریا داخل اتاق
    پیچید .
    آیا پوستم آتش گرفته بود ؟ باید پایین را نگاه می کردم تا چک کنم . نه ، هیچ چیزي در حال سوختن نبود . حداقل ،
    قابل دیدن نبود .
    به خودم یادآوري کردم که نفس بکشم و بعد ، تلو تلوخوران به سمت چمدانی که ادوارد روي میز سفید باز کرده بود
    رفتم . این باید مال من می بود ، زیرا کیف لوازم بهداشتی من روي آن قرار داشت و یک عالمه چیز صورتی آنجا بود ،
    ولی حتی یک قلم از آن لباس ها را هم به جا نمی آوردم . همان طور که دسته هاي مرتب و تا شده را زیر و رو
    می کردم- به دنبال چیزي آشنا و راحت ، شاید یک جفت شلوار قدیمی- تا چشم کار می کرد تورهاي حریر و ساتن
    کوچک بود . زیرپوش هاي زنانه . زیرپوش هاي خیلی زنانه ، با برچسب هاي فروشگاه هاي فرانسوي .
    نمی دانستم چطور و کجا ، ولی یک روز، آلیس تاوان این کارش را پس میداد .
    تسلیم شدم ، به طرف حمام رفتم و از پنجره هاي عریضی که مانند در به طرف ماسه هاي ساحل باز می شد نگاهی
    انداختم . نتوانستم او را آنجا ببینم ؛ حدس می زدم او حالا داخل آب باشد ، بدون نیاز به اینکه براي تنفس در هوا بالا
    بیاید . در آسمان بالاي سر ماه کامل روي ماسه ها می تابید . حرکت نامحسوسی توجهم را جلب کرد ، بقیه ي
    لباس هاي او در نسیم ملایم پیچ و تاب می خوردند .
    دوباره گرما به پوستم هجوم آورد .
    چند نفس عمیق کشیدم و بعد به سمت آینه اي که بالاي پیشخان عریض قرار داشت رفتم . قیافه ام دقیقا مانند
    کسانی بود که تمام روز را در یک هواپیما خوابیده اند . شانه ام را پیدا کردم و محکم آن را روي موهاي در هم گره
    خورده ي پشت گردنم کشیدم تا صاف شدند و دندانه هاي شانه پر از مو . با دقت زیاد دندان هایم را مسواك زدم ،
    دوبار . سپس صورتم را شستم و پشت گردنم ، جایی که حس می کردم در تب می سوزد آب پاشیدم . به قدري حس
    خوبی داد که بازوانم را هم شستم و در نهایت تصمیم گرفتم تا بی خیال شَوم و دوش بگیرم. می دانستم مسخره است
    که قبل از شنا دوش بگیري ، ولی باید آرام می شدم و آب داغ روش مطمئنی براي آن بود .
    همین طور دومرتبه تراشیدن پاهایم هم به نظر ایده ي خوبی می رسید .
    وقتی کارم تمام شد ، حوله ي بزرگ سفیدي را از روي پیشخان برداشتم و آن را زیر بازوهایم پیچیدم.
    و بعد با مشکلی مواجه شدم که فکرش را نکرده بودم . باید چه چیزي تنم می کردم ؟ مسلما ، لباس شنا نبود . ولی
    احمقانه بود که دومرتبه همان لباس هایم را بپوشم . حتی نمی خواستم درباره ي چیزهایی که آلیس برایم بسته بود بدفکر کنم .
    دومرتبه تنفسم تند شد و دستانم به لرزه افتادند . کمی داشتم احساس گیجی می کردم ، ظاهراً حمله ي تمام عیار یک
    وحشت در راه بو د. روي کاشی هاي سرد کف زمین نشستم و سرم را بین زانوهایم گذاشتم . خدا خدا می کردم او
    تصمیم نگیرد قبل از اینکه خودم را جمع و جور کرده باشم بیاید و دنبالم بگردد . می توانستم تصور کنم چه فکري
    می کرد اگر مرا درحالی می دید که این گونه در حال در هم شکستن بودم . زیاد سخت نبود که خودش را قانع کند که
    ما درحال ارتکاب کار اشتباهی هستیم .
    و من به دلیل اینکه فکر می کردم داریم اشتباه می کنیم عصبانی نمی شدم . به هیچ وجه . عصبانی می شدم زیرا هیچ
    نمی دانستم چطور این کار را انجام دهم و می ترسیدم قدم به بیرون این اتاق بگذارم و با ناشناخته ها روبه رو شوم.
    مخصوصاً در لباس زیر فرانسوي . می دانستم که هنوز براي آن آماده نیستم .
    دقیقاً مثل این می ماند که قدم به صحنه ي تئاتري با هزاران تماشاگر بگذاري بدون اینکه اصلا بدانی دیالوگ هایت
    چه بودند.
    مردم چطور این کار را انجام می دادند- چه طور تمام ترسهایشان را فرو می خوردند و با وجود همه ي نقص ها و
    ایراد هایی که داشتند ، کاملاً به شخصی دیگر اعتماد می کردند- در حالی که کمترین حد از تعهدي که ادوارد به من
    داشت را دارا نبودند ؟ اگر کسی که آن بیرون بود شخصی به غیر از ادوارد بود ، اگر تک تک سلول هاي بدنم باور
    نداشتند که او به اندازه اي که من دوستش داشتم مرا دوست می داشت - بی هیچ قید و شرط و به طوري
    برگشت ناپذیر و اگر صادقانه بگوییم ، بی منطق - هرگز قادر نبودم از روي زمین بلند شوم.
    و برخاستم . حوله را محکم تر دور خودم گرفتم « بزدل نباش » : ولی ادوارد در آنجا بود، بنابراین زیر لب زمزمه کردم
    و مصمم از حمام بیرون رفتم . از کنار چمدان پر از بند و تخت بزرگ بدون اینکه نگاهی به هیچ یک بیندازم گذشتم.
    از در شیشه اي رد شدم و قدم درون ماسه هاي خاکی رنگ گذاشتم .
    همه چیز سیاه و سفید بود ، همه زیر ماه بی رنگ شده بودند . آهسته پیش رفتم ، کنار درختی خمیده جایی که او لباس
    هایش رها کرده بود ایستادم . دستم را به تنه ي سخت آن تکیه دادم و تنفسم را چک کردم تا مطمئن شوم منظم
    هست . یا به حد کافی منظم است .
    در جستجوي او، در طول موج هاي ملایم که در تاریکی سیاه بودند ، نگاه کردم .
    پیدا کردن او سخت نبود . در حالی که پشتش به من بود ایستاده بود ، تا کمر در آب به رنگ شب فرو رفته ، چشمانش
    را به قرص ماه دوخته بود . نور رنگ پریده ي ماه پوستش را سفید یک دست درآورده بود ، مانند ماسه ها ، مانند خود
    ماه و موهاي خیسش به سیاهی اقیانوس شده بود . او بی حرکت بود ، کف دستهایش روي آب استراحت می کردند ؛
    موجهاي کم تلاطم کنار او می شکستند انگار به یک صخره برخورد می کردند . به خط هاي صیقلی پشت او خیره
    شدم ، شانه هایش ، بازوانش ، گردنش ، پیکر بی نقص او...
    آتش دیگر پوستم را به سوزش نمی انداخت - حالا آهسته و عمیق بود ؛ تمام ایرادهاي مرا خاموش کرده بود ، در مورد
    خجالتم مطمئن نبودم . بی درنگ حوله را انداختم ، آن را زیر درخت در کنار لباس هاي او رها کردم و قدم به زیر نور
    سفید گذاشتم ؛ نور مرا هم مانند ماسه هاي برفی، رنگ پریده کرد .
    زمانی که به لبه ي آب قدم گذاشتم نمی توانستم صداي پاهایم را بشنوم ، ولی حدس می زدم او می تواند . گذاشتم
    موج ها به انگشتان پایم تماس پیدا کنند و متوجه شدم در مورد دما حق با او بود- خیلی گرم بود ، مانند آب حمام . در
    آن قدم گذاشتم ، با احتیاط در میان کف نامرئی اقیانوس پیش رفتم ، ولی احتیاجی به احتیاط نبود ، ماسه به طور کاملا
    همواري به طرف ادوارد پیش رفته بود. در جریان آب بی وزن راه رفتم تا اینکه به کنار او رسیدم و بعد ، دستم را به
    نرمی روي دست خنک او روي آب گذاشتم.
    « زیباست » : من هم به ماه نگاه کردم و گفتم
    آهسته چرخید تا با من رودررو شود ؛ با حرکت او موج ها « درسته » : او که تحت تاثیر قرار نگرفته بود جواب داد
    چرخیدند و به پوست من برخورد کردند . چشمانش در مقابل پوست سفید او نقره اي رنگ به نظر می رسیدند . او
    دستانش را برعکس کرد تا انگشتانمان را روي سطح آب گره کند . به حدکافی گرم بود که دستان سرد او باعث لرزش
    در من نشود .
    « ولی من اسم اون رو زیبا نمی ذارم ، نه وقتی تو اینجا در برابرش ایستادي » : او ادامه داد
    اندکی لبخند زدم ، سپس دست آزادم را بلند کردم - حالا دیگر نمی لرزید - و آن را روي قلب او گذاشتم . اندکی از
    تماس دست گرم من لرزید . حالا نفس هایش نا منظم تر شده بود .
    اگه... اگه کار اشتباهی انجام » . صدایش ناگهان عصبی بود « من قول دادم که امتحان می کنیم » : او زمزمه کرد
    « دادم اگه اذیتت کردم ، باید همون موقع بهم بگی
    در حالی که نگاهم را به روي چشمان او نگه می داشتم ، به سنگینی سر تکان دادم . قدم دیگري از میان موج ها
    برداشتم و سرم را به سینه ي او تکیه دادم .
    « ما متعلق به همدیگه ایم » ، زیر لب گفتم : نترس
    تحت تاثیر حقیقت نهفته در کلماتم قرار گرفتم . این لحظه فوق العاده کامل بود ، خیلی درست ، به هیچ وجه نمی شد
    در آن شک کرد .
    بازوهاي او به دور من حلقه شدند و مرا به او چسباندند، تابستان و زمستان. حس می کردم تمام عصب هاي بدنم فعال
    شده اند .
    و بعد به نرمی ما را درون آبهاي عمیق تر کشید . « براي همیشه » : او گفت
    صبح ، گرماي خورشید روي پوست بی پوشش پشتم ، مرا از خواب بیدار کرد . از صبح گذشته بود ، شاید بعد از ظهر ،
    مطمئن نبودم . هرچند هرچیز دیگري غیر زمان واضح بود ؛ دقیقاً می دانستم کجا هستم - اتاق روشن با تخت بزرگ
    سفید ، نور درخشان آفتاب از بین درهاي باز به داخل می تابید .
    چشمانم را باز نکردم. به قدري شاد بودم که دلم نمی خواست چیزي را تغییر دهم ، فرقی نداشت چقدر اندك . تنها صدا
    ، صداي موج هاي بیرون بود ، نفس هاي ما و طپش قلب من ...
    من راحت بودم ، حتی با وجود خورشیدي که پوستم را می سوزاند . پوست سرد او پادزهري عالی براي گرما بود . با
    خوابیدن روي سینه ي زمستانی او و حلقه ي بازوانش دور من ، حس آسودگی و راحتی داشتم . در عجب بودم چرا
    اینقدر براي دیشب می ترسیدم . حالا ترس هایم همه احمقانه به نظر می رسید .
    انگشتان او آهسته از ستون فقراطم پایین رفتند و فهمیدم که او می داند بیدار شده ام . چشمانم را بسته نگه داشتم و
    حلقه ي دستانم را به دور گردن او تنگ تر کردم ، خودم را به او نزدیک تر نگه داشتم .
    او چیزي نگفت ؛ انگشتانش روي کمرم بالا و پایین می رفتند ، به نرمی روي پوستم کشیده می شدند و به سختی با
    آن تماس داشتند .
    خوشحال می شدم اگر می شد تا ابد همینجا دراز بکشم ، تا هرگز این لحظه بهم نخورد ، ولی بدنم نظر دیگري داشت.
    به شکم بی صبرم خندیدم . بعد از تمام اتفاقاتی که دیشب افتاده بود ، گرسنگی به گونه اي خالی از لطف بود . انگار از
    بلندترین ارتفاعات به زمین برگردانده شده باشی .
    لحن صداي او ، جدي و خشک بود. « ؟ چی خنده داره » : ادوارد که همچنان پشتم را نوازش می کرد ، زیر لب گفت
    سیلی از خاطرات شب گذشته به خاطرم آمد و احساس کردم صورت و گردنم سرخ می شوند .
    « اینکه نمی شه واسه مدت زیادي از انسان بودن فرار کرد » . براي پاسخ به سوال او ، شکمم غرید . دوباره خندیدم
    منتظر ماندم ، ولی او با من نخندید . آهسته ، از پس لایه هاي متعدد خوشی که ذهنم انباشته بود گذشتم ، به این
    نتیجه رسیدم که جو متفاوتی خارج از شادي درونی ام در جریان است .
    چشمانم را باز کردم ؛ اولین چیزي که دیدم پوست رنگ پریده و تقریبا نقره فام گلوي او بود ، قوس چانه ي او بالاي
    صورتم قرار داشت . آرواره اش سخت بود . خودم را روي آرنجم بالا کشیدم تا بتوانم چهره ي او را ببینم .
    او به پرده هاي پف دار بالاي سرمان چشم دوخته بود و زمانی که سعی می کردم صورت جدي او را بخوانم به من نگاه
    نکرد . حالت چهره ي او مرا شوکه کرد- مرا تکان داد .
    « ؟ چیه؟ چی شده » . به طور عجیبی کمی صدایم گرفته بود « ؟ ادوارد » : گفتم
    صدایش خشک و طعنه آمیز بود . « ؟ یعنی نمیدونی »
    اولین غریزه ام ، محصولی از یک عمر عدم اعتماد به نفس این بود که به این فکر بیفتم چه خطایی از من سرزده است.
    هرچیزي که اتفاق افتاده بود را مرور کردم ، ولی هیچ نقطه ي تلخی در آن خاطره نیافتم . همه چیز از آنچه تصور کرده
    بودم ساده تر بود ؛ ما مثل تکه هایی که براي بهم پوستن ساخته شده بودند ، با هم جور شده بودیم . این به من
    خشنودي اسرار آمیزي داده بود- ما از نظر فیزیکی سازگار بودیم ، مانند دیگر چیزها . آتش و یخ ، بدون نابود کردن
    یکدیگر به گونه اي با هم زیسته بودند . اثبات بیشتر بر اینکه ما بهم تعلق داشتیم.
    نمی توانستم چیزي را به خاطر آورم که باعث شده بود او اینطور باشد- بسیار جدي و سرد . من چه چیزي را ندیده
    بودم؟
    با انگشتانش خط هاي نگرانی را از روي پیشانیم پاك کرد .
    « ؟ به چی فکر می کنی » : زمزمه وار گفت
    « ؟... تو ناراحتی . من نمی فهمم. من کاري »
    « چقدر بد صدمه دیدي ، بلا ؟ حقیقتو بگو- سعی نکن کم نشونش بدي » . چشمانش تنگ شدند
    صدایم بلندتر از حد معمول خارج شد زیرا کلمات او مرا متحیر کرده بودند . « ؟ صدمه » : تکرار کردم
    در حالی که لبهایش را به هم می فشرد ، یکی از ابروهایش را بالا برد .
    به طور خودکار بدنم را کش دادم ، عضلاتم را خم کردم و منقبض ساختم . خشک بودند و همین طور دردناك ، حقیقت
    داشت ، ولی بیشتر این حس عجیب را داشتم که انگار استخوان هایم از مفصل ها جدا شده اند و در حال تبدیل شدن
    به یک ستاره ي دریایی هستم . این احساس ناخوشایندي نبود .
    و بعد اندکی عصبانی بودم ، زیرا او داشت بی نقص ترین صبح مرا با بدبینی اش تیره می کرد .
    « چی باعث شد همچین فکري بکنی؟ من هیچ وقت بهتر از الآن نبودم »
    او چشمانش را بست .
    « بس کن »
    « ؟ چی رو بس کنم »
    « اینکه وانمود کنی من واسه اینکه با این موافقت کردم یه هیولا نیستم »
    او داشت خاطره ي درخشان مرا به سمت تاریکی می کشید ، « ! ادوارد » : حالا واقعا آشفته شده بودم ، زمزمه کردم
    « هیچ وقت اون حرفو نزن » . آن را لکه دار می کرد
    او چشمانش را باز نکرد ؛ انگار نمی خواست مرا ببیند.
    « یه نگاه به خودت بنداز ، بلا . بعد به من بگو که هیولا نیستم »
    مات و مبهوت ، بی آنکه فکر کنم دستور او را اجرا کردم و بعد نفسم را با صداي بلند حبس کردم .
    چه اتفاقی براي من افتاده بود؟ نمی توانستم از پرهاي سفید و برف مانندي که پوستم را پوشانده بود سردرآورم . سرم را
    تکان دادم و آبشار سفیدي از موهایم پایین ریخت .
    « ؟ چرا من پوشیده از پر شدم » : هاج و واج پرسیدم
    « من یه بالشو گاز گرفتم . یا دوتا . این چیزي نیست که دارم ازش حرف می زنم » . او با بی قراري نفسش را بیرون داد
    « ؟ تو... یه بالشو گاز گرفتی؟ چرا »
    « اونو نگاه کن » . او دستم را گرفت- بسیار با احتیاط- و بازویم را دراز کرد « ! ببین ، بلا » : او تقریبا غرید
    این بار، متوجه منظور او شدم .
    زیر توده ي پرها ، خون مردگی هاي مایل به ارغوانی روي پوست رنگ پریده ي بازویم کبود شده بود . چشم هایم رد
    آن را تا شانه ام دنبال کردند و بعد ، پایین روي دنده هایم آمدند . دستم را بیرون کشیدم تا با انگشت لکه ي روي
    ساعد چپم را فشار دهم ، محو و دوباره ظاهر شدن آن را در جایی که لمس کرده بودم دیدم . کمی لرزید .
    بسیار آهسته طوري که به سختی با من تماس داشت ، ادوارد دستش را روي خون مردگی روي بازویم گذاشت ،
    انگشتان کشیده اش را با طرح آن تطبیق میداد .
    « اوه » : گفتم
    سعی کردم این را به یاد آورم - درد را به یاد آورم - ولی نتوانستم . لحظه اي که فشار او خیلی سخت شده بود را به
    خاطر نداشتم ، زمانی که دستانش در برابر من خیلی محکم بوده باشند . فقط یادم می آمد که می خواستم مرا محکم
    تر نگه دارد و وقتی این کار را انجام داده بود خشنود شده بودم...
    « من... خیلی متاسفم ، بلا . من بهتر ازینا می دونستم . من نباید » : در حالی که به کبودیها خیره شده بود زمزمه کرد
    « متاسف تر از اونم که بتونم بهت بگم » . صداي ناله مانندي از گلویش خارج شد
    او دستش را روي صورتش انداخت و کاملا بی حرکت شد .
    براي لحظه اي طولانی در حیرت کامل نشستم ، سعی می کردم آن را قبول کنم- حالا که با غم او فهمیده بودم چه
    شده است . به قدري با احساس من مغایرت داشت که سخت بود آن را پردازش کنی .
    شوك به آرامی برطرف شد و در نبودش هیچ چیزي به جاي نگذاشت . پوچی . ذهنم خالی بود . چیزي براي گفتن به
    فکرم نمی رسید . چطور می توانستم به طریق درست به او توضیح دهم ؟ چطور می توانستم او را به اندازه اي که
    خودم شاد بودم شاد کنم - یا بهتر بگویم ، به حدي که تا دقایق پیش بودم ؟
    بازوي او را لمس کردم و او عکس العملی نشان نداد . انگشتانم را دور مچ دست او حلقه کردم و سعی کردم تا بازوي او
    را از روي صورتش بردارم ، ولی اگر می توانستم یک مجسمه را تکان دهم او را هم می توانستم .
    « ادوارد »
    او تکان نخورد .
    « ؟ ادوارد »
    خبري نشد . پس بنابراین یک صحبت یک نفره در پیش بود .
    من متاسف نیستم ، ادوارد. من... حتی نمی تونم برات توصیفش کنم . من خیلی خوشحالم . این چیزي از شادیم کم »
    « - نمی کنه . عصبانی نباش . نباش . من واقعا خ
    « اگه به شعور من بها میدي، نگو که حالت خوبه » . صداي او به سردي یخ بود « کلمه ي خوب رو نگو »
    « ولی هستم » : زمزمه کردم
    « بلا... نکن » : با صداي ناله مانندي گفت
    « نه. تو نکن، ادوارد »
    او بازویش را حرکت داد ؛ با چشمان طلاییش با نگرانی به من خیره شد .
    « خرابش نکن . من خوشحالم » : به او گفتم
    « من همین حالاشم خرابش کردم » : زیر لب گفت
    « دیگه نکن » : با طعنه گفتم
    صداي ساییده شدن دندانهاي او را به هم شنیدم .
    « اه ! تو چرا نمی تونی الان فکر منو بخونی ؟ خیلی بده که آدم صامت ذهنی باشه » . فریاد کشیدم
    چشمانش کمی گشاد شدند ، حواس او از کینه ورزیدن به خودش پرت شده بود .
    « این دیگه جدیده . تو خوشت میاد که من نمی تونم ذهنت رو بخونم »
    « امروز نه »
    « ؟ چرا » . به من خیره شد
    با ناامیدي دست هایم را بالا بردم ، دردي را که در شانه ام نادیده گرفته بودم احساس کردم . کف دستانم محکم به
    واسه اینکه اگه می دیدي من الان ، یا حداقل پنج دقیقه ي پیش چه حالی داشتم تمام این » . سینه ي او کوبیده شدند
    وحشت و نگرانی بی مورد بود ! من بی نهایت خوشحال بودم . داشتم از سرخوشی می مردم . حالا - خوب ، راستش یه
    « جورایی دلخور شدم
    « تو باید از دست من عصبانی باشی »
    « ؟ خوب ، هستم . این طوري حالت بهتر می شه »
    « نه. فکر نمی کنم الآن چیزي بتونه حالمو بهتر کنه » . آهی کشید
    « همین . واسه همینه که عصبانیم . تو داري شوق و ذوق منو می کشی ، ادوارد » : با لحنی طعنه آمیز گفتم
    او چشمانش را چرخی داد و سرش را تکان داد .
    نفس عمیقی کشیدم . حالا بیشتر درد را احساس می کردم ، ولی آنقدرها هم بد نبود . مانند این بود که روز قبل وزنه
    بلند کرده باشی . در طی یکی از وسواس هاي تناسب اندامی رِنی آن کار را انجام داده بودم . شست و پنج مرتبه حرکت
    به جلو و عقب با ده پوند وزنه در هر دست . روز بعد نمی توانستم راه بروم . این نصف آن هم دردناك نبود .
    ما می دونستیم که این کار آسون نیست . فکر » . آزردگی ام را فرو خوردم و سعی کردم صدایم تسکین دهنده باشد
    « می کردم می دونستیم . و بعدش - خوب ، این خیلی آسون تر از اونی بود که فکر می کردم . این واقعا هیچی نیست
    من فکر می کنم واسه بار اول ، با اینکه نمی دونستیم انتظار چی رو باید داشته » . انگشتانم را روي بازویم کشیدم
    « - باشیم ، فوق العاده انجامش دادیم . با یه خورده تمرین
    ناگهان چهره اش به کبودي گرایید و جمله ام را ناتمام گذاشتم .
    می دونستیم؟ تو انتظار این رو داشتی، بلا ؟ پیش بینی کرده بودي که من بهت صدمه می زنم ؟ فکر می کردي بدتر »
    از این ها می شه ؟ تو این تجربه رو یه موفقیت به حساب میاري چون بعدش می تونی راه بري ؟ بدون استخان هاي
    « ؟ شکسته - این برات با یه پیروزي برابري می کنه
    صبر کردم ، گذاشتم او خودش را خالی کند . بعد کمی بیشتر صبر کردم تا تنفسش به حالت عادي بازگردد . وقتی
    چشمانش آرام شدند ، با ملایمت جواب دادم .
    « من نمی دونستم باید انتظار چیرو داشته باشم - ولی اصلا انتظار نداشتم اینقدر... اینقدر... عالی و بی نقص باشه »
    منظورم اینه که ، » . صدایم نجوا گونه شده بود ، چشم هایم از صورت او پایین لغزیدند و به دست هایم دوخته شدند
    « من نمی دونم براي تو چطور بود ، واسه من که این جوري بود
    انگشتان سردي چانه ام را بالا آورد .
    « ؟ این چیزیه که نگرانشی؟ که من واسه خودم لذت نبرده باشم » : از بین دندانهایش گفت
    می دونم که یه جور نیست . تو انسان نیستی . من فقط سعی داشتم اونو به عنوان یه » . چشمانم را پایین نگه داشتم
    « انسان توضیح بدم ، خوب ، من حتی نمی تونم تصور کنم زندگی از ین بهتر بشه
    او براي مدتی طولانی ساکت بود ، بالاخره ، مجبور شدم بالا را نگاه کنم . حالا چهره ي او ملایم تر بود ، متفکر.
    تصورشم نمی کردم احساسی » . اخم کرد « . انگار چیزهاي بیشتري هست که باید به خاطرشون معزرت خواهی کنم »
    که به خاطر کاري که با تو کردم دارم رو این طوري تفسیر کنی که شب پیش... خوب ، بهترین شب در طول تمام
    « ... زندگیم نبوده . ولی نمی خوام این جوري بهش فکر کنم ، نه وقتی تو
    « ؟ واقعا؟ از همه بهتر » : لبم اندکی به بالا متمایل ش د. با صداي آهسته اي پرسیدم
    وقتی تو و من با هم توافق کردیم ، با کارلایل حرف زدم ، امیدوار بودم » . با احتیاط صورتم را بین دست هایش گرفت
    سایه اي بر چهره اش « اون بتونه کمکم کنه . مطمئناً بهم هشدار داد که این کار ممکنه براي تو خیلی خطرناك باشه
    « اون به من ایمان داشت ، هر چند لیاقتش رو نداشتم » . افتاد
    خواستم مخالفت کنم و او قبل از اینکه بتوانم نظري بدهم دوتا از انگشت هایش را روي لب هایم گذاشت .
    این رو هم ازش پرسیدم که من باید انتظار چه چیزي رو داشته باشم . نمی دونستم این واسه ي من چه طوري »
    کارلایل به من گفت که این چیز فوق العاده » . لبخند بی رمقی زد « . می شه... با وجود اینکه یه خون آشام شدم
    قدرتمندیه ، به هیچ چیزي شباهت نداره و برابري نمی کنه . اون بهم گفت که عشق فیزیکی چیزیه که نباید سرسري
    بگیرمش . با وجود خلق و خوي ما که چندان تغییري نکرده ، احساسات قوي می تونه یه دگرگونی همیشگی در ما
    این بار « ایجاد کنه . ولی گفت که نیازي نیست نگران اون قسمتش باشم- تو قبلا منو کاملا عوض کرده بودي
    لبخندش حقیقی تر بود .
    من با برادرهام هم صحبت کردم . اونها به من گفتن که این فوق العاده لذتبخشه . فقط خوردن خون انسان می تونه »
    ولی من خون تورو چشیده بودم و هیچ خونی نیست قویتر از اون باشه... فکر » . پیشانیش چین افتاد « بهتر از این باشه
    « نمی کنم اشتباه می کردن . فقط این براي ما فرق داشت . یه چیز بیشتر بود
    « بیشتر بود. همه چیز بود »
    « این اون حقیقت رو تغییر نمی ده که کار غلطی بود . حتی اگر ممکن باشه که تو همچین احساسی داشتی »
    « ؟ این یعنی چی؟ تو فکر می کنی من دارم چیزهارو کم نشون می دم؟ چرا »
    که عذاب وجدان منو کم کنی . من نمی تونم شواهد رو نادیده بگیرم ، بلا یا سابقه ي تلاش هاي تو رو ، براي »
    « اینکه وقتی اشتباه کردم اجازه بدي من از عواقبش فرار کنم
    گوش کن ، » . چانه ي او را گرفتم و به طرف جلو خم شدم تا جایی که صورت هایمان چند اینچ بیشتر فاصله نداشت
    ادوارد کالن . من واسه خاطر تو تظاهر به هیچ چیزي نمی کنم ، باشه ؟ من حتی نمی دونستم دلیلی واسه بهتر کردن
    حال تو هست تا وقتی زانوي غم بغل گرفتی . من هیچ وقت تو زندگیم اینقدر خوشحال نبودم . وقتی تو فهمیدي بیش
    تر از اونی که بخواي منو بکشی دوسم داري اینقدر خوشحال خوشحال نشدم ، یا اون روز اولی که از خواب پا شدم و تو
    با به یاد آوردن خاطره ي قدیمی مرگ قریب الوقوع « اونجا منتظرم بودي... نه وقتی توي استودیوي باله صداتو شنیدم
    یا وقتی گفتی 'بله' و من متوجه شدم که ، یه » من توسط یک خون آشام شکارچی برخود لرزید ، ولی من مکث نکردم
    جورهایی ، می تونم براي همیشه تو رو داشته باشم . این ها شادترین خاطراتیه که من دارم و این از همه ي اونها بهتره
    « . پس باهاش کنار بیا
    « من الآن باعث ناراحتیت شدم . دلم نمی خواد ناراحتت کنم » . او به خطی که بین ابروهایم افتاده بود دست کشید
    « پس ناراحت نباش. این تنها چیزیه که اینجا درست نیست »
    حق با توا . گذشته ها گذشته و من » . چشمان او تنگ شدند ، سپس نفس عمیقی کشید و سرش را تکان داد
    نمی تونم هیچ جوري تغییرش بدم . درست نیست بذارم رفتارم این زمان رو برات تلخ کنه . حالا هرکاري از دستم
    « بربیاد انجام می دم تا تو خوشحال باشی
    با تردید حالت چهره اش را سبک سنگین کردم ، لبخند ملایمی به من زد .
    « ؟ هرچیزي که منو خوشحال کنه »
    همان موقعی که پرسیدم شکمم فریاد اعتراض آمیزي برآورد .
    به سرعت از تخت خارج ، و باعث شد بارانی از پرها به هوا برود . و همه چیز را به « تو گرسنه اي » : به تندي گفت
    من یادآوري کند .
    حالا دقیقا چرا تصمیم گرفتی بالش هاي » : در حالی که می نشستم تا بقیه ي پرها را از موهایم پایین بریزم، پرسیدم
    « ؟ ازمه رو خراب کنی
    او شلوار خاکی رنگی پوشیده و کنار در ایستاده بود ، موهایش را می تکاند .
    فکر نکنم دیشب تصمیم به انجام کاري گرفته باشم . شانس آوردیم که بالش رو گاز گرفتم ، نه تو » : زیر لب گفت
    هوا را عمیق به داخل کشید و بعد سرش را تکان داد ، انگار داشت افکار تیره اي را کنار می زد . لبخند به اصطلاح « رو
    خالصانه اي روي صورتش نقش بست ، ولی گمان می کردم براي زدن آن تلاش زیادي به کار برده است .
    با احتیاط از تخت بزرگ پایین آمدم و دوباره به خودم کش و قوس دادم ، حالا از نقطه هاي دردناك بیشتر آگاهی
    داشتم . صداي حبس شدن نفس او را شنیدم . رویش را از من بازگرداند و دستانش را در هم پیچید ، بند انگشتانش
    سفید شده بودند .
    او برنگشت ، « ؟ یعنی اینقدر وحشتناك شدم » : در حالی که سعی می کردم تن صدایم را ملایم نگه دارم، پرسیدم
    احتمالاً به این خاطر که حالت چهره اش را از من مخفی کند . به طرف حمام رفتم تا نگاهی به خودم بیندازم.
    در آینه ي قدي پشت در به بدن لخت خودم نگاه کردم .
    مسلماً وضعی بدتر از این هم داشته ام . تیرگی کمرنگی روي یکی از گونه هایم بود و لبهایم کمی ورم کرده بودند ، اما
    به غیر از آن ، صورتم خوب بود . بقیه ي بدنم با کبودي هاي آبی و بنفش تزیین شده بود . روي خون مردگی هایی که
    پنهان کردنشان سخت تر بود تمرکز کردم ، بازوها و شانه هایم . آنقدر ها بد نبودند . بدن من به راحتی صدمه میدید.
    انقدر بدنم کبود شده بود که با گذشت زمان دیگر توجه نمی کردم از کجا به وجود آمده اند . به طور حتم ، به مرور
    پررنگ تر می شدند . فردا قیافه ام از این هم بدتر می شد . این کمکی به بهتر شدن اوضاع نمی کرد .
    سپس به موهایم نگاه کردم و، ناله کردم .
    به محض اینکه صدایی از من خارج شد ، او پشت سرم ظاهر شده بود . « ؟ بلا »
    به سرم اشاره کردم ، جایی که انگار یک مرغ لانه درست « ! هیچ وقت نمی دونم همه ي اینها رو از موهام دربیارم »
    کرده بود . شروع به بیرون ریختن پرها کردم .
    ولی پشت سر من آمد و با سرعت بیشتري پرها را بیرون کشید . « بایدم نگران موهات باشی » : غرولندکنان گفت
    « چطوري می تونی به این نخندي؟ قیافم مسخره شده »
    او جوابی نداد ؛ به پاك سازي ادامه داد . در هر صورت جواب را می دانستم - با این حال و روز او هیچ چیزي وجود
    نداشت که برایش خنده دار باشد .
    چرخیدم و دستم را دور کمر خنک او « فایده نداره ؛ گیر کردن . باید با آب درشون بیارم » . پس از چند دقیقه آه کشیدم
    « ؟ می خواي کمکم کنی » . حلقه کردم
    به آرامی دستهایم را جدا کرد . آهی کشیدم و او به سرعت ناپدید « بهتره یه خورده غذا برات گیر بیارم » : آهسته گفت
    شد .
    به نظر می رسید ماه عسل من به اتمام رسیده است . فکر آن باعث شد بغضی راه گلویم را ببندد .
    وقتی تقریباً از دست پرها راحت شدم و پیرهن سفید و کتانی ناآشنایی که بدترین لکه هاي بنفش رنگ را می پوشاند به
    تن کردم ، با پاهاي برهنه به سمت جایی که بوي تخم مرغ و گوشت و پنیر چدار از آن می آمد رفتم .
    ادوارد جلوي اجاق گاز آهنی ایستاده بود ، املت را در بشقاب آبی روشنی که در پیشخان انتظار من را می کشید
    می گذاشت . بوي غذا مرا گیج کرد . حس می کردم می توانم بشقاب و ماهیتابه را هم بخورم ؛ شکمم غار و قور کرد .
    با لبخندي روي لبهایش به سمت من چرخید و بشقاب را روي میز کوچک کاشی کاري شده گذاشت . « بیا » : او گفت
    روي یکی از دو صندلی فلزي نشستم و شروع به خوردم تخم مرغ هاي داغ کردم . گلویم را سوزاندند ، ولی اهمیتی
    ندادم .
    « من به اندازه ي کافی بهت غذا نمی دم » . او رو به روي من نشست
    من خواب بودم . به هرحال ، این واقعاً خوبه . واسه کسی که غذا نمی خوره » : فرو بردم و به او خاطرنشان کردم
    « تاثیربرانگیزه
    « کانال آشپزي » : در حالی که لبخند کج مورد علاقه ي مرا می زد ، گفت
    از دیدن لبخند او خوش حال بودم ، خوش حال بودم که به نظر می رسید دوباره خودش شده است .
    « ؟ تخم مرغ ها از کجا اومدن »
    از گروه تمیزکاري خواستم یخچال اینجارو پر کنم . اولین باره که اینجا غذا اومده . باید ازشون بخوام یه فکري به حال
    او حرفش را قطع کرد و نگاهش روي جایی بالاي سر من ثابت ماند . جواب ندادم ، سعی داشتم از « ... پرها بکنن
    گفتن هرچیزي که دومرتبه باعث پریشانی او شود بپرهیزم .
    من همه را خوردم ، هرچند به اندازه ي دونفر درست کرده بود .
    روي میز خم شدم تا او را ببوسم . او به طور اتوماتیک متقابلاً مرا بوسید و بعد ، ناگهان « مرسی » : به او گفتم
    عضلاتش منقبض شد و عقب رفت.
    تو دیگه » : دندان هایم را به هم ساییدم و سوالی که قصد پرسیدنش را داشتم با لحن اتهام آمیزي از دهانم خارج شد
    « ؟ تا زمانی که اینجاییم نمی خواي به من دست بزنی ، نه
    او مکث کرد ، سپس لبخند نصفه نیمه اي زد و دستش را دراز کرد تا گونه ام را لمس کند . انگشتان او روي پوست من
    درنگ کردند و نتوانستم از تکیه دادن صورتم به کف دست او خودداري کنم .
    « می دونی که منظورم این نبود » : گفتم
    مکثی کرد و اندکی سرش را بالا آورد . و بعد با « می دونم و درست می گی » : او آهی کشید و سرش را پایین انداخت
    من تا زمانی که تو تبدیل نشدي باهات نمی خوابم . من دیگه هیچ وقت بهت آسیب » : لحن محکم و عزم راسخ گفت
    « نمی زنم
    فصل ششم:حواس پرتی

    ت
    فریحات من به اولویت شماره یک در جزیره ي ازمه تبدیل شده بود . ما با لوله ي تنفس به شنا می رفتیم (خوب ، در
    واقع من با لوله ي تنفس شنا می کردم در حالی که ادوارد مهارتش را در غواسی بدون تنفس به رخ می کشید .) ما در
    جنگل کوچکی که قُله هاي کوتاه و صخره مانند را احاطه کرده بود به گشتن پرداختیم . طوطی هایی را که در جنوب
    جزیره روي طاقه چتر ها زندگی می کردند دیدیم . غروب آفتاب را از خلیج کوچک و پرصخره ي غربی تماشا کردیم .
    با دلفین هایی که در آب گرم و کم عمق آنجا بازي می کردند شنا کردیم . یا حداقل من با آنها شنا کردم ، وقتی ادوارد
    وارد آب شد دلفین ها چنان ناپدید شدند که انگار یک کوسه نزدیک می شد .
    من می دانستم جریان از چه قرار است . او سعی می کرد مرا مشغول نگه دارد و حواسم را پرت کند ، تا دیگر نخواهم او
    را با موضوع عشق بازي اذیت کنم . هرگاه سعی کردم به او بگویم براي سرگرم کردن من به دیدن یکی از میلیون ها
    دي وي دي زیر تلویزیون بزرگ پلاسما راضی شود ، مرا با کلمات جادویی اي مثل : مرجان هاي ساحلی ، غارهاي
    زیردریایی و لاك پشت هاي آبی فریب می داد و از خانه بیرون می برد . ما تمام روز را می رفتیم ، می رفتیم و
    می رفتیم تا اینکه خورشید بالاخره غروب می کرد و من خودم را در حال مردن از گرسنگی و خستگی می یافتم .
    من هرشب بعد از تمام کردن شام روي بشقابم می افتادم ؛ یک بار واقعاً سر میز خوابم برده بود و او مجبور بود مرا تا
    تخت حمل کند . قسمتی از این به خاطر ادوارد بود که همیشه مقدار زیادي غذا براي یک نفر درست می کرد ، ولی من
    بعد از شنا و کوهنوردي کردن در تمام روز به قدري گرسنه می شدم که بیشتر آن را می خوردم . پس از آن پر و خسته
    و کوفته ، به سختی می توانستم چشم هایم را باز نگه دارم . تمام این ها جزئی از نقشه بود ، شک نداشتم .
    خستگی چندان کمکی به پیشبرد تلاشم براي ترغیب او نمی کرد. ولی من تسلیم نشدم . دلیل تراشی ، التماس کردن
    و بدخلقی را امتحان کرده بودم ، هیچ کدام اثر نداشت . معمولاً قبل از اینکه بتوانم قضیه را زیاد پیش ببرم بیهوش
    می شدم . و بعد رویاهایم بسیار واقعی می نمودند - اغلب کابوسهایی که گمان می کردم به خاطر رنگ هاي بسیار
    زنده ي این جزیره انقدر واضح هستند - که وقتی بلند می شدم فرقی نداشت که چه مدت خوابیده بودم ، هنوز احساس خستگی می کردم .
    تقریباً یک هفته از زمانی که به این جزیره آمده بودیم می گذشت ، تصمیم گرفتم مصالحه و توافق را امتحان کنم .
    این کار در گذشته براي ما جواب داده بود .
    حالا در اتاق آبی می خوابیدم . تیم تمیزکاري تا روز آینده نمی آمدند ، و براي همین اتاق سفید همچنان پوشیده از پر
    بود . اتاق آبی کوچک تر بود و تخت متناسب تري داشت . دیوارها تیره بودند ، با چوب درخت ساج تزئین شده و لوازم
    آن از ابریشم آبی و مجللی بودند .
    شروع به پوشیدن تعدادي از کلکسیون زیر پوش هاي زنانه ي آلیس کرده بودم تا شبها با آنها بخوابم- آنهایی که در
    مقایسه با بیکینی هایی که او برایم جمع کرده بود آنقدرها باز نباشند . در عجب بودم نکند تصویري دیده باشد که نیاز
    من به چنین چیزهایی را توجیه کند ، و بع د، بر خود لرزیدم ، به خاطر فکر کردن به آن خجالت زده شدم .
    کم کم شروع به پوشیدن ساتن هاي عاجی رنگ ساده کردم ، نگران بودم که اگر بیشتر پوستم را در معرض دید قرار
    دهم نتیجه ي معکوس داشته باشد ، ولی براي امتحان کردن هرچیزي آماده بودم . به نظر می رسید ادوارد متوجه هیچ
    چیز نشده باشد ، انگار همان لباس هاي درب و داغونی را به تن داشتم که در خانه می پوشیدم .
    کبودي ها حالا خیلی بهتر شده بودند - در بعضی جاها متمایل به زرد و در نقاط دیگر بدنم روي هم رفته در حال ناپدید
    شدن بودند - بنابراین امشب زمانی که در حمام مجهز آماده می شدم یکی از آن تکه هاي ترسناك تر را بیرون کشیدم.
    مشکی بود ، بند دار و تور مانند و حتی نگاه کردن به آن زمانی که بر تن نبود هم خجالت آور بود . مراقب بودم تا
    زمانی که به اتاق خواب باز نگشته ام در آینه نگاه نکنم . نمی خواستم اعصابم را از دست بدهم .
    فقط یک ثانیه قبل از اینکه حالت چهره اش را کنترل کند از تماشاي از حلقه بیرون زدن چشم هاي او لذت بردم.
    روي پاشنه ي پا چرخیدم تا او بتواند از همه ي زاویه ها ببیند . « ؟ نظرت چیه » : پرسیدم
    « زیبا به نظر میاي . مثل همیشه » . گلویش را صاف کرد
    « متشکرم » . کمی با ترشرویی گفتم
    به قدري خسته بودم که نمی توانستم در برابر به سرعت رفتن روي روي تخت نرم مقاومت کنم . او دستش را دور من
    گذاشت و مرا به سینه اش چسباند ، ولی این کار عادي بود- هوا آنقدر داغ بود که بدون نزدیکی به بدن سرد او
    نمی شد خوابید .
    « باهات یه معامله می کنم » : با خواب آلودگی گفتم
    « من با تو هیچ معامله اي نمی کنم » : او جواب داد
    « حتی نشنیدي پیشنهادم چیه »
    « مهم نیست »
    « لعنت . واقعاً دلم می خواست... اوه باشه » . آهی کشیدم
    او چشمانش را چرخی داد .
    چشمانم را بستم و گذاشتم طعمه ام منتظر بماند . خمیازه کشیدم.
    فقط یک دقیقه طول کشید ، هنوز دهانم را نبسته بودم.
    « ؟ خیلی خوب . چی میخواي »
    در حالی که با لبخندم مبارزه می کردم ، براي لحظه اي دندانهایم را به هم فشار دادم . اگر تنها یک چیز وجود داشت
    که نمی توانست در مقابلش مقاومت کند ، فرصتی بود تا بتواند چیزي به من دهد.
    خوب ، داشتم فکر می کردم... می دونم که کل قضیه ي دارتموث قرار بود یه داستان نمایشی باشه ، ولی » : گفتم
    کلماتی را که او مدتها پیش براي اینکه مرا ترغیب کند دست از خون « . جداً، احتمالاً یه ترم کالج رفتن منو نمی کشه
    شرط می بندم چارلی از داستان دارتموث ذوق می کنه . مطمئناً » . آشام شدن بکشم گفته بود ، تکرار کرده بودم
    مایه ي خجالته اگه نتونم با همه ي اون نابغه ها سر کنم . حالا... هجده ، نوزده . چندان فرقی نمی کنه . قرار که
    « نیست تا سال بعد تغییر زیادي توي من ایجاد بشه
    « تو می خواي صبر کنی. تو می خواي آدم بمونی » : او براي لحظه اي ساکت بود . سپس ، با صداي آهسته اي گفت
    زبانم را نگه داشتم ، گذاشتم پیشنهادم خوب جا بیفتد .
    بدون همه ي این » . تن صدایش ناگهان عصبانی بود « ؟ چرا این کارو با من می کنی » : از بین دندان هایش گفت
    او به یکی از بند هایی را که روي ران من گره خورده بود چنگ زد . براي « ؟ چیزها به اندازه ي کافی سخت نیست
    مهم نیست . من با تو هیچ » . یک لحظه ، فکر کردم قصد دارد آن را محل اتصالش بکند . سپس دستش آزاد شد
    « معامله اي نمی کنم
    « من می خوام برم کالج »
    نه ، نمی خواي . هیچ چیزي وجود نداره که ارزش دوباره به خطر انداختن جون تورو داشته باشه . این ارزش جریهه »
    « دار کردن احساساتتو داره
    ولی من واقعاً می خوام برم . خب ، این کالج نیست که خیلی دوست داشته باشم - من می خوام یه مدت دیگه انسان »
    « بمونم
    تو داري دیوونم می کنی ، بلا. مگه ما تا الآن یه میلیون بار » . او چشم هایش را بست و هوا را از بینی اش بیرون داد
    « ؟ این بحث رو نداشتیم ، تو همیشه التماس می کردي که بدون تاخیر یه خون آشام بشی
    « آره، اما... خوب ، حالا براي انسان بودن یه دلیلی دارم که قبلا نداشتم »
    « ؟ اون چیه »
    و خودم را از بالشت بالا کشیدم تا او را ببوسم . « حدس بزن » : گفتم
    او متقابلا مرا بوسید ، ولی نه آن گونه که فکر کنم دارم برنده می شوم . بیشتر مثل این بود که مراقب باشد قلبم را
    نشکند ؛ او کاملاً ، به طور دیوانه کننده اي خودش را تحت کنترل داشت . با ملایمت ، بعد از یک دقیقه مرا کنار کشید
    و به سینه اش چسباند .
    « تو خیلی انسانی ، بلا . تحت تاثیر هورمون هایت هستی » . او آهسته خندید
    قضیه سر همینه ، ادوارد . من این قسمت از انسان بودنو دوست دارم . نمی خوام فعلا بی خیالش بشم . نمی خوام »
    سال هاي سال رو در حالی که یه تازه متولد شده ي تشنه ي خون هستم صبر کنم تا یه قسمت هایی از این حالات به
    « . من برگرده
    خمیازه اي کشیدم و او لبخند زد .
    او شروع به زمزمه ي لالایی اي کرد که وقتی تازه همدیگر را دیده بودیم براي « تو خسته اي . بخواب عشق من »
    من ساخته بود .
    نمی دونم چرا اینقدر خسته ام . این نمی تونه قسمتی از توطئه ي تو یا چیز دیگه » : با لحنه طعنه آمیزي زمزمه کردم
    « . باشه
    او با خود خنده اي کرد و زمزمه را از سر گرفت .
    « . فکر می کنی هرچی خسته تر باشم ، بهتر می خوابم »
    تو مثل مرده ها می خوابی ، بلا . از وقتی اومدیم اینجا یه کلمه هم تو خواب حرف نزدي . اگه » . آهنگ شکسته شد
    « واسه خروپف نبود ، نگران می شدم تو کما رفته باشی
    به خودم نمی پیچیدم ؟ عجیبه . معمولاً وقتی کابوس » . قسمت خرو پف را نشنیده گرفتم ؛ من خر و پف نمی کردم
    « می بینم روي تخت می غلتم و داد می زنم
    « ؟ تو کابوس می دیدي »
    باورم نمی شه تمام شبو راجع بشون پرت و پلا » . خمیازه کشیدم « . خیلی هم شفاف . منو خیلی خسته میکنن »
    « نمی گفتم
    « ؟ در باره ي چی هستن
    « چیزهاي مختلف- ولی شبیه هم ، می دونی ، به خاطر رنگ ها »
    « ؟ رنگ ها »
    خیلی روشن و واقعی ان . معمولا، وقتی خواب می بینم ، می دونم که خوابم . اما در مورد اینا، فکر می کنم بیدارم. »
    « این ترسناك ترشون میکنه
    « ؟ چی تورو می ترسونه » . وقتی دوباره صحبت کرد به نظر آشفته می آمد
    مکث کردم . « ... اغلب » . شانه هایم را کمی بالا انداختم
    « ؟... اغلب »
    مطمئن نبودم چرا ، ولی نمی خواستم به او درمورد کودك کابوس هاي مکررم بگویم ؛ چیزي شخصی در مورد آن
    وحشت وجود داشت . بنانراین به جاي توضیح کامل به او ، فقط یکی از عوامل را گفتم . مطمئناً همان کافی بود که من
    یا هرکس دیگري را به وحشت بیندازد .
    « ولتوري » : زمزمه کردم
    اونها دیگه مارو اذیت نمی کنن. تو به زودي جاودان می شی و هیچ بهونه اي » . او مرا محکم تر در آغوش گرفت
    « واسشون نمی مونه
    گذاشتم مرا تسکین دهد ، به خاطر اینکه درست نفهمیده بود کمی احساس گناه می کردم . کابوس ها دقیقا آن گونه
    نبودند . من به خاطر خودم نمی ترسیدم- نگران آن پسربچه بودم.
    او همان پسربچه ي اولین خوابم نبود- بچه ي خون آشام با چشمان به رنگ خون که روي توده ي اجساد کسانی که
    دوست داشتم نشسته بود . پسري که در طول هفته ي گذشته چهار بار به خوابم آمده بود به طور حتم انسان بود ؛ گونه
    هاي او سرخ بودند و چشمان درشتش به رنگ سبز روشن . اما درست مانند کودك دیگر ، با نزدیک شدن ولتوري به ما
    از ترس و ناامیدي بر خود می لرزید .
    در این خواب که هم جدید بود و هم قدیمی، به سادگی مجبور به حفاظت از کودك ناآشنا بودم . هیچ چاره ي دیگري
    نبود . و همینطور ، می دانستم که ما شکست می خوریم .
    « ؟ من چطوري می تونم کمک کنم » . ادوارد پریشانی را در صورت من دید
    « اونها فقط خوابن ، ادوارد » . آن را از سرم بیرون کردم
    « می خواي برات بخونم ؟ اگه کمک می کنه که خوابهاي بد سراغت نیان تمام شب رو می خونم »
    همشون بد نیستن . بعضی ها خوبن. خیلی... رنگی. زیر آب ، با ماهی و مرجان . مثل این می مونه که واقعا اتفاق »
    « میفتن- نمی فهمم که دارم خواب می بینم . شاید مشکل از این جزیره اس . اینجا خیلی روشنه
    « ؟ می خواي بري خونه »
    « ؟ نه . نه ، هنوز نه . نمی تونیم یه مدت بیشتر بمونیم »
    « ما تا هر وقت که تو بخواي می تونیم بمونیم ، بلا »
    « ترم جدید کی شروع می شه؟ قبلا دقت نکرده بودم »
    او آه کشید . احتمالا دوباره شروع به زمزمه کرده بود ، ولی قبل از اینکه مطمئن شوم به خواب رفته بودم .
    کمی بعد ، زمانی که در تاریکی بیدار شدم ، حیرت کردم . آن رویا خیلی واقعی به نظر می رسید.... خیلی واضح ، خیلی
    قابل لمس... با صداي بلندي نفسم را حبس کردم ، حالا ، از تیرگی اتاق غافلگیر شده بودم . همین یک ثانیه ي پیش،
    به نظر می رسید ، زیر خورشید درخشان بودم .
    « ؟ حالت خوبه، عزیزم » . بازوهایش محکم دور من حلقه بودند و مرا آهسته تکان می داد « ؟ بلا » : ادوارد زمزمه کرد
    اوه ، دوباره نفسم را در سینه حبس کردم . فقط یک رویا بود . حقیقت نداشت . در واکنش به بهت و حیرتم ، اشک
    بدون اخطار قبلی از چشمانم سراززیر شد و صورتم را خیس کرد .
    او اشک ها را از گونه هاي داغم ، با انگشتان سردش پاك کرد « ؟ بلا! چی شده » : او که حالا ترسیده بود، بلندتر گفت
    ، ولی اشک هاي بعدي پایین ریختند.
    نتوانستم جلوي هق هقی که صدایم را می شکست بگیرم. اشک هاي احمقانه آزار دهنده بودند، « فقط یه خواب بود »
    اما نتوانستم اندوهی گه راه گلویم را بسته بود کنترل کنم . شدیداً می خواستم که آن خواب واقعی باشد .
    کمی سریع تر » او مرا به جلو و عقب تکان داد « همه چیز مرتبه ، عشق ، خطري تورو تهدید نمی کنه . من اینجام »
    « یه کابوس دیگه داشتی ؟ واقعی نبود، واقعی نبود » . از آن بود که تسکین دهنده باشد
    صدایم دوباره شکست. « کابوس نه. یه خواب خوب بود » . سرم را تکان دادم و با پشت دستم چشم هایم را پاك کردم
    « ؟ پس چرا گریه می کنی » : او هاج و واج پرسید
    دست هایم را با فشار خفه کننده اي دور گردن او حلقه کردم و روي هق هق « چون بیدار شدم » : گریه کنان گفتم
    گلویش گریه را سر دادم .
    با شنیدن استدلال من خنده اي کرد ، ولی صداي آن عصبی و نگران بود .
    « همه چیز مرتبه ، بلا . نفس عمیق بکش »
    « خیلی واقعی بود. می خواستم واقعی باشه » : با گریه گفتم
    « برام تعریف کن . شاید این کمک کنه »
    ما روي ساحل بودیم... صدایم به خاموشی گرایید ، عقب برگشتم تا با چشم هاي اشک آلودم به صورت فرشته مانند ونگران اوکه در تاریکی تار شده بود نگاه کنم .
    « ؟ و » : در آخر با لحن ترغیب کننه اي گفت
    « ... اوه، ادوارد » . پلک زدم و اشک در چشم هایم، سرازسر شد
    « بهم بگو ، بلا » : چشمانش به خاطر درد در صداي من از دلواپسی وحشی به نظر می رسیدند . ملتمسانه گفت
    ولی من نتوانستم . در عوض دوباره بازوهایم را محکم دور گردن او گره کردم و با بی قراري دهانم را به لبهاي او
    فشردم . این به هیچ وجه شهوت نبود- نیاز بود . او فورا جواب داد ولی به سرعت کنار کشید .
    در اوج حیرت تا جایی که می توانست با ملایمت با من کلنجار رفت ، شانه هایم را گرفت و مرا عقب نگه داشت .
    طوري به من نگاه می کرد انگار نگران این بود که عقلم را از دست داده باشم . « نه ، بلا » : با اصرار گفت
    دست هایم افتادند ، سیل تازه ي اشک از چشمانم جاري شد ، هق هقی گلویم را از نو لرزاند . حق با او بود - من باید
    دیوونه باشم .
    با چشمان گیج و مضطرب به من خیره شد.
    « م م م متاسفم » : زیر لب گفتم
    ولی او مرا به طرف خودش کشید و محک در آغوش گرفت .
    ناله ي او سرشار از درد و رنجی پنهان بود . « نمی تونم ، بلا ، نمی تونم »
    « ؟ خواهش می کنم. خواهش می کنم، ادوارد » : در حالی که صدایم در مواجهه با پوست او کم می شد ، التماس کردم نمی توانستم بگویم لرزش صدایم او را تکان داد ، یا اینکه براي مقابله با حمله ي ناگهانی من آماده نبود ، یا احتیاج او
    هم در این لحظه به اندازه ي من مقاومت ناپذیر بود . اما دلیلش هرچه بود ، با ناله اي ، لبهاي مرا روي لبهاي خود
    بازگرداند .
    و ما آغاز کردیم ، از همانجایی که رویایم ترکم کرده بود.
    صبح ، وقتی بیدار شدم ، سعی کردم نفس هایم را منظم نگه دارم و بی حرکت بمانم . می ترسیدم چشمانم را باز کنم .
    روي سینه ي ادوارد آرمیده بودم ، ولی او تکان نمی خورد و دستانش دور من حلقه نشده بودند . این نشانه ي خوبی
    نبود . می ترسیدم اعتراف کنم که بیدار شده ام و با خشم او روبه رو شوم .
    با احتیاط از بین پلک هایم دزدکی نگاهی به او انداختم . چشم هایش را به سقف تیره دوخته و دست هایش را پشت
    سرش گذاشته بود . خودم را روي آرنج بالا کشیدم تا بتوانم صورتش را بهتر بتوانم ببینم . آرام بود و مبهم.
    « ؟ چقدر به دردسر افتادم » : آهسته پرسیدم
    ولی سرش را برگرداند و به من پوزخند زد. « خیلی » : او گفت
    من متاسفم . منظورم این نبود که... خب ، دقیقاً نمی دونم دیشب چی » : با خیال راحت نفسم را بیرون دادم. گفتم
    « . با به یاد آوردن اشک هاي آزارنده و غمی مرا درهم می شکست ، سرم را تکان دادم « بود
    « تو بهم نگفتی خوابت راجه به چی بود »
    با نگرانی خندیدم. « . فکر کنم نگفتم - ولی یه جورهایی بهت نشون دادم درباره ي چی بود »
    « چه جذاب » . اوه. چشمانش گشاد شدند و بعد پلک زد
    « ؟ بخشیده شدم » : او نظري نداد ، بنابراین چند ثانیه بهد پرسیدم « خواب خیلی خوبی بود » : زیر لب گفتم
    « دارم دربارش فکر می کنم »
    بلند شدم ، می خواستم خودم را معاینه کنم- حداقل به نظر نمی رسید از پر خبري باشد . ولی تا جا به جا شدم تمام
    اتاق دور سرم چرخید . تاب خوردم و روي بالش افتادم .
    « ووآ... سرگیجه »
    « خیلی خوابیدي. دوازده ساعت » . و بعد بازوهاي او دور من بودند
    چقدر عجیب. « ؟ دوازده »
    همان طور که حرف می زدم نگاه سریعی به خودم انداختم ، سعی کردم نامحسوس باشد . به نظر خوب می آمدم . یک
    هفته بیشتر از کبودي هاي روي بازویم نمی گذشت ، در حال زرد شدن بودند . خودم را کش دادم . حالم خوب بود .
    خوب ، در واقع بهتر از خوب.
    « ؟ تجسس کامل شد »
    « این طور که پیداس همه ي بالش ها جون سالم به در بردن » . با کمرویی سرم را تکان دادم
    او سرش را به طرف پایه ي تخت ، جایی که بقایاي تور « متاسفانه ، نمی تونم همینو درمورد ، ام...لباس خوابت بگم »
    روي ملافه هاي ابریشمی پخش شده بود خم کرد .
    « حیف شد ، اون یکیو دوست داشتم » : گفتم
    « منم همین طور »
    « ؟ تلفات دیگه اي نبوده » : با خجالت پرسیدم
    نگاه او را دنبال « باید یه بدنه ي تخت دیگه واسه ازمه بخرم » : او نگاهی به بالاي شانه اش انداخت اعتراف کرد
    کردم و از اینکه دیدم تکه هاي کلفت چوب از طرف چپ تا بالاي تخت کنده شده حیرت زده شدم .
    « ؟ فکر می کنی که چرا صداي شکستن اینا رو نشنیدم » . اخم هایم را در هم کشیدم « ... همم »
    « تو وقتی توجهت یه جاي دیگه گیر کرده به طور اعجاب انگیزي ناهشیاري »
    « یه کمی هشیار بودم » : در حالی که عمیقاً سرخ می شدم ، گفتم
    « واقعا دلم براي این تنگ می شه » : او گونه هاي آتشین مرا نوازش کرد و آهی کشید
    به صورت او نگاه کردم ، به دنبال هر نشانه اي از خشم یا پشیمانی اي که از آن می ترسیدم . او با خونسردي نگاهم را
    پاسخ داد ، حالت چهره اش آرام و در عین حال غیر قابل خواندن بود .
    « ؟ تو چه احساسی داري »
    او خندید.
    « ؟ چیه » : پرسیدم
    « به نظر میاد عذاب وجدان داري - انگار یه جرمی مرتکب شدي »
    « احساس گناه می کنم » . غرولندکنان گفتم
    « خب شوهر فوق مشتاقتو از راه به در کردي . اون گناه مستوجب اعدام نیست »
    به نظر می رسید شوخی می کند .
    « از راه به در کردن مثل این میمونه که عمدي باشه » . گونه هایم داغ تر شدند
    « شاید کلمه ي اشتباهی رو به کار بردم »
    « ؟ تو عصبانی نیستی »
    « من عصبانی نیستم » . او بخند بی رمقی زد
    « ؟ چرا نیستی »
    او « یکی اینکه، به تو صدمه نزدم . این بار راحت تر بود که خودمو کنترل کنم. افراط نکنم » . خوب... او مکث کرد
    دوباره نگاهی به بدنه ي خسارت دیده انداخت .
    « گفتم که با تمرین درست می شه » : گفتم
    او چشمانش را چرخی داد .
    « ؟ وقت صبحونه ي انسانه » : شکمم غرشی کرد و، او خندید. پرسید
    از تخت پایین پریدم . خیلی سریع حرکت کردم و مجبور شدم مانند انسان هاي مست تلوتلو بخورم تا تعادلم « لطفاً »
    را بدست آورم . او قبل از اینکه به میز آرایش بخورم ؛ مرا گرفت.
    « ؟ تو حالت خوبه »
    « اگه تو زندگی بعدیم تعادل بهتري نداشته باشم ، طلب خسارت می کنم »
    آن روز صبح من آشپزي کردم و چند تخم مرغ سرخ کردم- به قدري گرسنه بودم که حوصله ي غذاي پرکارتري
    نداشتم . بعد از چند دقیقه با بی صبري آنها را روي یک بشقاب انداختم .
    « ؟ از کی تاحالا تخم مرغ نیم پز می خوري » : او پرسید
    « از حالا »
    او سطل زباله را از زیر سینک بیرون کشید- پر از کارتون « ؟ می دونی تو هفته ي گذشته چقدر تخم مرغ خوردي »
    هاي آبی خالی بود.
    عجیبه. این محل گند زده به اشتهام و خواب هایم و همین طور تعادل » : پس از فرو بردن یک لقمه ي داغ گفتم
    همیشه سست ام . ولی من اینجارو دوست دارم . هرچند احتمالاً باید زود برگردیم ، نه؟ تا سر موقع بریم دارتموث؟ واي
    « ، فکر کنم باید به فکر یه جایی واسه اونجا موندن هم باشیم
    حالا دیگه می تونی تظاهر کالج رو کنار بذاري- تو چیزي رو که می خواستی گرفتی . و ما هم » . او کنار من نشست
    « که معامله اي نکردیم ، پس شرطی در کار نبوده
    « . من تظاهر نمی کردم ، ادوارد . من مثل بعضی ها تو وقت آزادم رو صرف نقشه کشیدن نمی کنم » . غرولند کردم
    او بی آنکه خجالت کشیده باشد ، « ؟ امروز چی کار کنیم که بلا از پا بیفته » : با تقلید ضعیفی از صداي او ادامه دادم
    به جلو خم شدم تا دستم را روي سینه ي برهنه ي او « . من واقعا می خوام یه کمی بیشتر انسان بمونم » . خندید
    « به قدر کافی وقت نداشتم » . بکشم
    واسه ي این؟ تمام این » : نگاه شکاکی به من انداخت . دستم را که به طرف شکم او پایین می رفت ، گرفت و پرسید
    چرا به فکرم نرسیده بود ؟ » : چشمانش را چرخی داد . با کنایه زیر لب گفت « ؟ مدت چاره اش عشقبازي بود
    « می تونستم خودمو از کلی جروبحث نجات بدم
    « آره، احتمالا » . خندیدم
    « تو خیلی انسانی » : دوباره گفت
    « می دونم »
    « ؟ داریم میریم دارتموث ؟ جداً » . لبخندي روي لبهایش نقش بست
    « احتمالا همون ترم اول میندازنم بیرون »
    « از کالج خوشت میاد » . حالا لبخندش بازتر شده بود « خودم بهت درس می دم »
    « ؟ فکر می کنی بتونیم الآن دیگه یه آپارتمان پیدا کنیم »
    خب ، یه جورهایی ما حالاشم یه خونه اونجا داریم . می دونی ، فقط » . او شکلکی درآورد ، انگار احساس گناه می کرد
    « واسه احتیاط
    « ؟ تو یه خونه خریدي »
    « خرید املاك سرمایه گذاري خوبیه »
    « پس، دیگه آماده ایم » . یکی از ابروهایم را بالا بردم و بعد رهایش کردم
    « ... باید ببینم می تونیم ماشین 'قبل' رو یه مدت بیشتر نگه داریم »
    « آره ، خدا به دادم برسه که از دست تانک ها محفوظ باشم »
    او نیشخند زد.
    « ؟ چقدر دیگه می تونیم بمونیم » : پرسیدم
    مشکلی با وقت نداریم . یه چند هفته دیگه ، اگه بخواي . و بعدش می تونیم قبل اینکه به نیو همشایر بریم یه سر به »
    « ... چارلی بزنیم . می تونیم کریسمس رو با رِنه بگزرونیم
    کلمات او آینده ي نزدیک و شادي را به تصویر کشیدند ، آینده اي به دور از درد براي تمام کسانی که در آن حضور
    داشتند.
    از این ساده تر نمی شد . حالا که دقیقا کشف کرده بودم انسان بودم چقدر می تواند خوب باشد ، داشتم وسوسه
    می شدم تغییري در برنامه هایم به وجود آورم . هیجده یا نوزده ، نوزده یا بیست ... واقعا اهمیتی داشت ؟ در طول یک
    سال آنقدرها تغییر نمی کردم . و انسان بودن با ادوارد...انتخاب روز به روز سخت تر می شد .
    و بعد ، به خاطر اینکه از قرار معلوم هیچ گاه وقت کافی نبود ، اضافه کردم : « یه چند هفته دیگه » . موافقت کردم
    « ؟ داشتم فکر می کردم - می دونی قبلا راجع به تمرین چی می گفتم »
    « می تونی چند دقیقه فکرت رو نگه داري ؟ صداي یه قایق می شنوم . تیم تمیزکاري باید رسیده باشن » . او خندید
    او می خواست آن فکر را نگه دارم . پس این به آن معنا بود که دیگر قصد نداشت در مورد تمرین کردن مرا آزار دهد؟
    لبخند زدم.
    بذار به گوستاوو خرابکاري توي اتاق سفید رو توضیح بدم . بعدش می تونیم بریم بیرون . توي قسمت جنوبی جنگل »
    « یه جایی هست
    او « من نمی خوام برم بیرون . من امروز دورتادور جزیره نمی گردم . می خوام همینجا بمونم و یه فیلم تماشا کنم »
    خیلی خوب ، هرچی تو دوست داري . چرا یکی » . لبهایش را بهم فشرد ، سعی می کرد به بدخلقی لحن من نخندد
    « ؟ انتخاب نمی کنی تا من برم درو باز کنم
    « من صداي در نشنیدم »
    او سرش را به بغل خم کرد و گوش داد . در کمتر از یک ثانیه ، صداي ضعیف ضربه ي آهسته اي به در به گوش رسید
    . ادوارد نیشخندي زد و به طرف تالار ورودي چرخید .
    در قفسه ي زیر تلویزیون بزرگ گشتم و عنوان ها را از نظر گذراندم . سخت بود تصمیم بگیري از کجا شروع کنی .
    آنها از یک ویدئو کلوب هم بیشتر دي وي دي داشتند .
    می توانستم صداي آهسته و مخملین ادوارد را که داخل برمی گشت بشنوم ، با زبانی که به گمان من پرتغالی سلیس
    بود صحبت می کرد . صداي خشن تر انسان دیگري با همان زبان جواب داد .
    ادوارد آنها را داخل اتاق راهنمایی کرد ، در راه به طرف آشپزخانه اشاره می کرد . دو برزیلی به طرزي باور نکردنی در
    کنار او کوتاه و تیره به نظر می رسیدند . یکی از آنها مرد چاقی بود و دیگري یک زن ریزنقش ، چهره ي هردویشان
    چین افتاده بود . ادوارد با لبخند متکبرانه اي به طرف من ژست گرفت و من اسم خودم را در بین آن کلمات ناآشنا
    شنیدم . هنگامی که به پرهاي داخل اتاق سفید ، که به زودي با آن روبه رو می شدند فکر کردم کمی قرمز شدم . مرد ریزنقش لبخند مودبانه اي به من زد .
    ولی زنی که پوست تیره داشت لبخند نزد . با ترکیبی از حیرت و دلواپسی به من خیره شدم بود و چشمانش از ترس
    گشاد شده بودند . قبل از اینکه بتوانم عکس العملی نشان دهم ، ادوارد به آنها اشاره کرد تا به دنبالش به سمت لانه ي
    مرغ ها بروند و آنها رفته بودند.
    وقتی ادوارد دوباره ظاهر شد ، تنها بود . او به سرعت کنار من آمد و بازوهایش را دور من حلقه کرد .
    « ؟ اون چش بود » : با به خاطر آوردن حالت چهره ي وحشت زده ي آن زن، زمزمه کردم
    کوئر از سرخپوست هاي اهل تیکیوناست . اون یه کمی خرافاتی تر- » . ادوارد با بی خیالی شانه هایش را بالا انداخت
    یا می تونی بگی هشیار تر - از کساییه که در دنیاي مدرن زندگی می کنن . اون شک کرده که من چی هستم ، یا یه
    اونها اینجا افسانه هاي خودشونو دارن . مثلا » . او هنوز به نظر نمی رسید نگران باشد « چیزي نزدیک بهش
    او نگاه شیطنت آمیزي به من « لیبیشامن - یه شیطان خون خواره که منحصرا زن هاي خوشگل رو شکار می کرده
    انداخت .
    فقط زن هاي زیبا ؟ خوب ، این به گونه اي تملق آمیز بود.
    « به نظر وحشت زده میومد » : گفتم
    « آره- ولی بیشتر نگران توئه »
    « ؟ من »
    او خنده ي آهسته و مرموزي کرد و بعد به طرف دیوار فیلم ها « نگران آینه که چرا من چرا اینجا با توام، تنهاي تنها »
    « اوه ، خوب ، چرا یه چیزي انتخاب نمی کنی ببینیم ؟ این دیگه یه کار قابل قبول انسانیه » . نگاه کرد
    خندیدم و در حالی که روي انگشتان پا بلند می شدم، « آره ، مطمئنم یه فیلم اونو قانع می کنه که تو انسانی »
    بازوهایم را محکم دور گردن او گره کردم . به پایین خم شد تا بتوانم او را ببوسم و بعد، حلقه ي بازوانش دور من تنگ
    تر شد ، مرا از روي زمین بلند کرد تا مجبور نباشد خم شود .
    همان طور که لبهاي او روي گردن من می رفتند، انگشت هایم را در موهاي برنزي او فرو کردم . زیر لب غرولندکنان
    « فیلم ، کی حوصله ي فیلم داره » : گفتم
    سپس صداي حبس شدن نفسی را شنیدم و ، ادوارد فوراً مرا پایین گذاشت. کوئر در راهرو خشکش زده بود ، موي
    مشکی پر از پر بود و کیسه ي بزرگی از پرهاي بیشتر در دست داشت، حالت بهت زده اي روي چهره اش نقش بسته
    بود. با چشم هاي از حدقه بیرون زده به من خیره شد ، و به سرخ شدم و به پایین چشم دوختم . بعد او خودش را پیدا
    کرد زیر لب چیزي گفت ، که حتی در زبانی ناآشنا ، به طور واضح یک عذر خواهی بود . ادوارد لبخند زد و با لحنی
    دوستانه جوابش را داد . او چشم هاي تیره اش را برگرداند و به راهش ادامه داد .
    « ؟ داشت به همون چیزي فکر می کرد که من فکر می کنم اون بهش فکر می کنه ، اینطور نیست » : زمزمه وار گفتم
    « آره » . ادوارد به جمله ي پیچیده ي من خندید
    « بیا، اینو بذار تا وانمود کنیم داریم نگاهش می کنیم » : دستم را دراز کردم و به طور تصادفی فیلمی را برداشتم. گفتم
    فیلم موزیکالی بود با چهره هاي خندان ولباس هاي پف دار.
    « خیلی ماه عسلیه » : ادوارد تایید کرد
    زمانی که بازیگران در تصویر با آهنگ شاد اول فیلم می رقصیدن د، روي کاناپه لم دادم و در آغوش ادوارد رفتم .
    « ؟ حالا به اتاق سفید برمی گردیم » : از سر بیکاري پرسیدم
    نمی دونم... من قبلا تخته ي بالاي تخت اون اتاقو چنان خورد کردم که قابل تعمیر نیست - شاید اگه تخریب رو به »
    « یه محدوده ي خونه محدود کنیم ، ازمه یه روزي باز دعوتمون کنه
    پس خرابی هاي بیشتري درکاره؟ (منظورم این بود که اگر قرار بود خرابی بیشتري در کار باشد » . لبخند جانانه اي زدم
    « ( پس عشقباري بیشتري نیز در راه بود
    فکر می کنم اگه از قبل تصمیم شو بگیرم بی خطر تره تا اینکه صبر کنم تو باز بهم » . او به حالت چهره ي من خندید
    « تعرض کنی
    ولی ضربان قلبم بالا می رفت . « با زمان درست می شه » . با لحنی عادي موافقط کردم
    « ؟ قلبت چیزیش شده »
    « ؟ حالا می خواي به منطقه ي ویران سازي سر بزنی » . مکث کردم « نوچ . کاملا سالمه »
    شاید مودبانه تر باشه تا صبر کنیم تنها بشیم . ممکنه تو وقتی که من اثاثیه رو داغون میکنم متوجه نشی ، ولی »
    « احتمالا اونارو می ترسونه
    « درسته. لعنتی » . در حقیقت ، کسانی را که در اتاق دیگر بودند فراموش کرده بودم
    زمانی که با بی قراري منتظر بودم کار گوستاوو و کوئر تمام شود و سعی می کردم به آنها به خوبی و خوشی زندگی
    کردند روي صفحه تلویزیون توجه کنم ، آنها بی صدا در خانه اینور آنور می رفتند . داشت خوابم می گرفت- اگرچه ، به
    گفته ي ادوارد نصف روز را خوابیده بودم - تا اینکه صداي خشن مرا از جا پراند . ادوارد در حالی که مرا در بغل نگه
    داشته بود بلند شد . و به پرتغالی سلیس جواب گوستاوو را داد . گوستاوو سري تکان داد و آهسته به سمت در ورودي رفت .
    « کارشون تموم شده » : ادوارد به من گفت
    « ؟ خوب معنیش اینه که ما حالا تنهاییم »
    « ؟ اول ناهار، نظرت چیه » : او پیشنهاد کرد
    لبم را گاز گرفتم . من بسیار گرسنه بودم .
    او با لبخندي دست من را گرفت و به آشپزخانه برد . اهمیتی نداشت که نمی توانست ذهنم را بخواند ، او چهره ي مرا
    به خوبی می شناخت.
    « اشتهام داره از کنترل خارج می شه » : وقتی بالاخره سیر شدم شکایت کنان گفتم
    « ؟ می خواي امروز بعد از ظهر با دلفین ها شنا کنی- کالري هارو بسوزونی » : ادوارد پرسید
    « شاید بعداً . واسه کالري سوزوندن یه ایده ي دیگه دارم »
    « ؟ و اون چیه »
    « خوب، خوب نیست که اینقدر تخته اضافه بالاي تخت مونده »
    ولی نتوانستم حرفم را تمام کنم . او پیش از آن مرا روي بازوانش بلند کرده و در حالی که با سرعت غیر انسانی به
    سمت اتاق آبی می برد ، لبهایش ، لبهاي مرا خاموش کردند
    فصل هفتم:غیر منتظره

    صف تیره رنگ در میان مه لفاف مانند برایم واضح تر میشد . می توانستم چشمان یاقوت رنگ شان را که از تشنگی ،
    از هوس براي کشتن می درخشید ببینم . لبهایشان روي دندان هاي تیز و خیس شان عقب رفت ، بعضی براي غرش و
    بعضی براي لبخند .
    صداي ناله ي کودك پشت سرم را میشنیدم ، اما نمی توانستم برگردم و نگاهش کنم . با اینکه ناامیدانه می خواستم از
    امنیت او اطمینان حاصل کنم ، اکنون نمی توانستم بهاي هیچ گونه خطایی در تمرکز را بپردازم.
    آنها جلوتر آمدند در حالی که شنل هاي مشکی شان با حرکت اندك آنها پشت سر موج می خوردند . دستهایشان به
    پنجه هاي استخوانی رنگ تبدیل شدند . از یکدیگر فاصله گرفتند تا بتوانند از هر سمت به ما حمله کنند . ما محاصره
    شده بودیم . ما قرار بود بمیریم .
    و سپس ، مانند انفجار نور از یک فلاش ، تمام صحنه متفاوت بود . با این حال چیزي عوض نشده بود . ولتوري ها
    هنوز مصمم به قتل ، به ما نزدیک می شدند . تنها چیزي که عوض شده بود نوع نگاه من به تصویر بود . ناگهان من
    تشنه ي آنها بودم . می خواستم که آنها تقاص کارشان را پس دهند . در حالی که به جلو خیز برمی داشتم وحشتم به
    خون خواهی تبدیل شد ، لبخندي روي لبم ظاهر شد و از میان دندان هاي عریان ام غرشی بیرون دادم .
    با وحشت از خواب پریدم .
    اتاق تاریک بود . همچنین گرم و شرجی . عرق از شقیقه هایم تا پایین گردنم سرازیر شد .
    به ملحفه هاي گرم چنگ زدم ، خالی بودند .
    « ؟ ادوارد »
    همان لحظه ، انگشتانم به چیزي صاف و لطیف و سفت برخورد کردند . یک ورق کاغذ که از وسط تا شده بود .
    یادداشت را برداشتم و به طرف دیگر اتاق ، جایی که کلیدهاي چراغ بودند ، حرکت کردم .
    را مورد خطاب قرار داده بود . « خانم کالن » بیرون یادداشت
    " امیدوارم بیدار و متوجه نبود ام نشی ، اما اگر شدي ، من خیلی زود برمی گردم . فقط براي شکار
    به خشکی برگشتم . دوباره بخواب و تا وقتی بیدار بشی من برگشتم . دوستت دارم . "
    آهی کشیدم . دو هفته از آمدن ما می گذشت پس من باید انتظار رفتن اش را می کشیدم ، اما به زمان فکر نکرده بودم
    . انگار ما اینجا خارج از زمان در یک مکان بی نظیر حضور داشتیم.
    عرق را از پیشانی ام زدودم . با اینکه ساعت روي میز بعد از یک را نشان می داد ، حس بیداري و هشیاري داشتم .
    می دانستم با این حس گرما و چسبندگی نمی توانستم دوباره به خواب بروم . ناگفته نماند که می دانستم اگر به خواب
    برگردم، دوباره آن پیکره هاي مشکی پوش آماده شکار را در سرم خواهم دید .
    بلند شدم و با روشن کردن چراغ ها بی هدف اطراف خانه خالی پرسه زدم . بدون حضور ادوارد ، آنجا خیلی بزرگ و
    خالی به نظر می رسید . خیلی متفاوت .
    به آشپزخانه رسیدم و فکر کردم شاید غذایی براي آرامش چیزي بود که به آن نیاز داشتم .
    در یخچال کنجکاوي کرده تا تمام مواد لازم براي مرغ سخاري را پیدا کردم . سرخ شدن و جلز و ولز مرغ در ماهیتابه
    صدایی آشنا و خانگی بود ، از شکستن سکوت احساس اضطراب کمتري داشتم .
    چنان بوي خوبی می داد که همانجا از ماهیتابه ، در حالی که زبانم را می سوزاندم ، شروع به خوردن کردم . بعد از پنج
    یا ششمین لقمه آنقدر سرد شده بود که بتوانم طعم آن را حس کنم . جویدن ام آرام تر شد . طعم آن مشکلی داشت؟
    گوشت را بررسی کردم . همه جاي آن سفید بود . اما ممکن بود کامل نپخته باشد. لقمه ي آزمایشی دیگري برداشتم .
    دوبار جویدم . اه مطمئنا بدمزه بود . بلند شدم تا لقمه ي دهانم را درون سینک خالی کنم . بوي مرغ و روغن حال به
    هم زن بود . تمام بشقابم را برداشتم و درون سطل زباله خالی کرده و پنجره را باز کردم تا بوي غذا را تهویه شود .
    هواي بیرون به نسیم خنکی تبدیل شده بود که روي پوستم حس خوبی داشت .
    به طور ناگهانی خسته بودم ، اما دلم نمی خواست به اتاق گرم برگردم . پس پنجره هاي اتاق تلویزیون را باز کرده و
    زیر آنها روي کاناپه دراز کشیدم . همان فیلمی که روز قبل دیده بودیم را پخش کردم و به زودي با آهنگ ملایم اول
    فیلم به خواب رفتم .
    وقتی چشمانم را باز کردم خورشید در نیمه ي آسمان بود ، اما این نور خورشید نبود که مرا بیدار کرده بود . بازوان
    خنکی دور من ، مرا به سمت او می کشیدند . همان موقع دردي ناگهانی در دلم پیچید .
    متاسفم ، انگار زیادم دقیق نبودم به » : ادوارد دستی زمستانی مقابل پیشانی خیس و چسبناك من کشید و زمزمه کرد
    « اینکه با رفتن من چه قدر گرمت می شه فکر نکردم . قبل از اینکه دوباره برم یه کولر نصب می کنم
    « ! ببخشید » : نمی توانستم روي حرفهایم تمرکز کنم . نفس نفس زنان در حال رهایی از بازوانش گفتم
    « ؟ بلا » : به سرعت آغوش اش را گشود
    در حالی که دستانم را مقابل دهانم نگه داشته بودم به سمت دستشویی دویدم . چنان حس بدي داشتم که – در ابتدا –
    وقتی شاهد خم شدن و بالا آوردن وحشیانه ام در توالت بود ، برایم اهمیتی نداشت .
    « ؟ بلا چی شده »
    هنوز نمی توانستم پاسخ دهم . او با نگرانی در آغوشم گرفت ، موهایم را از صورتم کنار زد و منتظر شد تا بتوانم دوباره
    تنفس کنم.
    « مرغ فاسد لعنتی » : ناله کردم
    صدایش سخت و کشیده بود. « ؟ حالت خوبه »
    « خوبم . فقط مسمومیت غذاییه . لازم نیست تو اینارو ببینی. برو » : نفس نفس زنان گفتم
    « امکان نداره بلا »
    او بدون توجه به هل دادن هاي ضعیف من به نرمی « برو » : در حال تلاش براي تمیز کردن دهانم دوباره ناله کردم
    کمک ام کرد .
    وقتی دهانم تمیز بود ، مرا به سمت تخت برد و با دقت آنجا نشان د، بازوانش هنوز پشتم بودند.
    « ؟ مسمومیت غذایی »
    « آره . دیشب مرغ سخاري درست کردم . مزه ي بدي میداد . همه شو ریختم دور ، اما اول چند لقمه خوردم » : غریدم
    « ؟ الان حالت چطوره » . دست سردي روي پیشانی ام گذاشت . احساس خوبی داشت
    براي یک لحظه به آن فکر کردم . حالت تهوع به همان سرعتی که آمده بود از بین رفته بود و حال من مانند همه ي
    « خیلی نورمال » . صبح هاي دیگري بود که از خواب بلند می شدم
    قبل از نیمرو کردن چند تخم مرغ او مجبورم کرد که ساعتی صبر کنم و یک لیوان آب را درون معده ام نگه دارم . من
    حس کاملا عادي اي داشتم به غیر از اینکه به خاطر بیدار ماندن در نیمه شب خسته بودم . با تنبلی مقابل پاهایش لم
    دادم و او کانال سی ان ان را گرفت . ما خیلی از دنیا دور مانده بودیم . اگر جنگ جهانی سوم هم به راه افتاده بود ما
    خبري نداشتیم .
    از اخبار خسته شده و برگشتم تا او را ببوسم . مانند امروز صبح ، با حرکتم دردي ناگهانی در دلم ایجاد شد . در حالی که
    دستم را محکم روي دهانم گرفته بودم خود را از او عقب کشیدم . می دانستم که این بار به دستشویی نمی رسم
    بنابراین به سمت سینک ظرفشویی دویدم.
    او بار دیگر موهایم را عقب نگه داشت.
    « شاید باید به ریو برگردیم و بریم پیش یه دکتر » : وقتی داشتم دهانم را پاك می کردم ، با نگرانی گفت
    « دندونهامو بشورم حالم خوب می شه » : دکتر به معنی آمپول بود . سرم را تکان دادم و به سمت راهرو چرخیدم
    وقتی دهانم طعم بهتري یافت در چمدان هایم به دنبال جعبه ي کمک هاي اولیه کوچکی گشتم که آلیس برایم
    گذاشته بود . جعبه اي که پر از وسایل انسانی مانند باند و مسکن بود ، و حامل چیزي که الان نیاز داشتم ، قرص
    دلپیچه . شاید می توانستم دلم و ادوارد را آرام نگه دارم .
    اما قبل از اینکه قرص را بیابم ، دستم به چیز دیگري خورد که آلیس برایم گذاشته بود . جعبه ي کوچک آبی را برداشته
    و براي لحظه اي طولانی همه چیز را فراموش کرده و به آن خیره شدم .
    و سپس شروع به شمردن در ذهنم کردم . یک بار . دوبار . دوباره .
    ضربه روي در غافلگیرم کرد . جعبه ي کوچک از دستم دوباره داخل چمدان افتاد .
    « ؟ حالت خوبه؟ دوباره بالا آوردي » : ادوارد از پشت در پرسید
    صدایم به نظر خفه می آمد . « هم آره هم نه »
    « ؟ بلا؟ می شه بیام تو ؟ لطفا » : حالا با نگرانی گفت
    « ؟... باشه »
    او داخل شد و وضعیت مرا بررسی کرد : چهارزانو کنار چمدان با نگاهی خیره و بی حالت . کنارم نشست و دستش
    بی درنگ به سمت پیشانی ام دراز شد .
    « ؟ چی شده »
    « ؟ چند روز از عروسی گذشته » : زمزمه کردم
    « !؟ هفده. بلا چی شده » : به طور خودکار جواب داد
    دوباره شمردم . انگشتی را بالا نگه داشته بودم ، به علامت این که صبر کند و شماره ها را زیر لب زمزمه می کردم . در
    مورد روزها اشتباه می کردم . بیشتر از مدتی که فکر می کردم اینجا بودیم . دوباره از اول شمردم .
    « ! بلا! دارم دیوونه می شم » : با عجله گفت
    سعی کردم هضم اش کنم . نتوانستم . پس درون چمدان دوباره به دنبال جعبه ي نوارهاي بهداشتی گشتم . آن را بی
    صدا بالا گرفتم .
    « ؟ منظورت چیه؟ داري می گی بیماریت به خاطر وضعیت روحی دوران قاعدگیه » : با سردرگمی نگاهم کرد
    « نه ، نه ادوارد . دارم می گم که قاعدگی من پنج روز عقب افتاده » : توانستم با صدایی ضعیف بگویم
    حالت چهره اش تغییر نکرد . انگار من چیزي نگفته بودم.
    « فکر نکنم مسموم شده باشم » : اضافه کردم
    جوابی نداد . به یک مجسمه تبدیل شده بود .
    « ! رویا ها . این همه خوابیدن . گریه ها . این همه اشتها. اوه. اوه... اوه » : با صدایی ثابت براي خودم نجوا کردم
    نگاه ادوارد به نظر شیشه اي می رسید ، گویی دیگر مرا نمی دید .
    به طور خودکار ، تقریبا ناخودآگاه ، دستم به سمت شکم ام رفت.
    « ! اوه » : دوباره گفتم
    روي پاهایم پریدم و از دستان بی حرکت ادوارد رها شدم . از صبح زیرپوش و لباس زیر سیلکی را که براي خواب
    می پوشیدم عوض نکرده بودم . پارچه ي آّبی را از سر راه کنار زده و به شکم ام خیره شدم.
    « غیر ممکنه » : زمزمه کردم
    من تجربه اي با حاملگی یا نوزادان یا هرچیزي که متعلق به دنیاي اینها بود نداشتم ، اما احمق هم نبودم . به قدر کافی
    فیلم و سریال دیده بودم که بدانم قضیه اینطور پیش نمی رود . من فقط پنج روز عقب بودم . اگر در این مدت کوتاه
    حامله شده بودم ، بدنم حتی فرصت نداشت این حقیقت را در خود ثبت کند . دچار تهوع صبحگاهی نمی شدم . عادت
    غذایی و خوابیدن ام تغییر نمی کرد .
    و به طور حتم ، این برآمدگی هرچند کوچک ولی مشخصی بین لگن هایم نداشتم .
    کمرم را جلو و عقب کردم تا از هر زاویه نگاهش کنم ، جوري که انگار برآمدگی در نور مناسب از بین رفتنی بود .
    انگشتانم را روي قلنبه ي کوچک کشیدم و از سختی و استحکام آن زیر پوست دستم تعجب کردم .
    چراکه با برآمدگی یا بدون آن ، با قاعدگی یا بدون آن - که مطمئنا اکنون بدون آن بود ، « غیر ممکنه » : دوباره گفتم
    با اینکه من در تمام عمرم یک روز هم عقب نیفتاده بودم - امکان نداشت که من حامله باشم . محض رضاي خدا ،
    تنها کسی که در تمام عمرم با او سکس داشتم یک خون آشام بود .
    ادوارد ، یک خون آشام که اکنون بدون اثري از حرکت ، روي زمین یخ زده بود .
    پس حتما توضیح دیگري وجود داشت . من مشکلی داشتم . بیماري مخصوص به آمریکاي جنوبی که تمام علائم
    حاملگی را داشت . فقط سرعتش بیشتر بود.
    و سپس چیزي به خاطر آوردم . یک تحقیق اینترنتی صبحگاهی که به نظرم قرن ها از آن گذشته بود . در حالی که
    پشت میزم در خانه چارلی نشسته بودم و نور خاکستري رنگ از پنجره داخل می تابید ، روي کامپیوتر کهنه ام به یک
    صفحه ي اینترنتی به نام "خون آشام ها، الف تا ي" خیره شده بودم . کمتر از بیست و چهار ساعت از زمانی که
    جیکوب بلک مرا با افسانه هاي کوئیلیت که خود هنوز باور نداشت جذب می کرد و به من میگفت ادوارد یک خون
    آشام است ، می گذشت . مشتاقانه اولین پست هاي سایت را بررسی کرده بودم که به تمام افسانه هاي خون آشامی
    دور دنیا تقدیم شده بود. داناگ فیلیپینی ، استري عبري ، واراکولاکی رومانیایی ، استرگونی بنفیچی ایتالیایی
    - افسانه اي که بر اساس اولین برخورد پدر شوهر من با ولتوري ها بود ، که من آن زمان چیزي راجع به آن
    نمی دانستم - وقتی افسانه ها بیشتر و بیشتر غیر معمول به نظر می رسیدند ، دقت و توجه من نیز کمتر و کمتر شده
    بود . فقط قسمت هاي مبهمی از آخرین پست ها را به خاطر داشتم . همه شان به نظر داستان هاي رویایی و
    بهانه هایی جهت توجیه مسائلی مانند میزان مرگ نوزادان یا خیانت در زناشویی به نظر می رسیدند . " نه
    عزیزم من با کسی رابطه ندارم . اون زن زیبایی که تو دیدي از خونه بیرون رفت فقط یه پري
    خون آشام بود . خیلی خوش شانسم که جون سالم به در بردم." - البته از زمانی که من با تانیا آشنا شده
    بودم بعضی از این بهانه ها به نظر حقیقت محض می رسید - یک داستان در مورد زنان نیز وجود داشت. "چه طور
    می تونی منو متهم به خیانت کنی ؟ فقط به این دلیل که تو از یک سفر دریایی دوساله برگشتی و
    من حامله ام ؟ تقصیر اون خون آشام بود که منو با قدرت هاي خودش هیپنوتیزم کرد."
    این قسمتی از تعریف یک مرد خون آشام بود . توانایی او براي تولید مثل با شکار بی چاره اش .
    سرم را تکان دادم. مبهوت بودم، ولی...
    به ازمه و روزالی اندیشیدم . خون آشام ها قادر به تولید مثل نبودند. اگر چنین چیزي امکان داشت، روزالی تا کنون
    راهی پیدا کرده بود . افسانه ي مردان خون آشام چیزي جز دروغ نبود .
    جز اینکه... خب تفاوتی وجود داشت. روزالی نمی توانست حامل بچه باشد ، چراکه در وضعیتی که هنگام تبدیل شدن به
    خون آشام داشت ، منجمد شده بود . بدون تغییر و بدن زنان انسان می بایست براي حاملگی تغییر می کردند . تغییر
    ماهانه ي شکل بدن و هم چنین تغییرات بیشتري که براي آماده سازي یک کودك در حال رشد لازم بود . بدن روزالی
    توانایی تغییر نداشت .
    اما بدن من می توانست تغییر کند. بدن من تغییر کرده بود. برآمدگی اي را که دیروز روي شکم ام وجود نداشت لمس
    کردم.
    تمام مردان انسان ، از زمان بلوغ تا مرگ بی نغییر باقی می ماندند . قسمتی اطلاعات که از جایی خوانده بودم به یادم
    آمد : چارلی چاپلین در هفتاد سالگی صاحب جوان ترین فرزند خود شد . مردان چیزي مانند دوران حمل فرزند و یا
    دوران باروري را تجربه نمی کردند .
    و البته ، وقتی همسران آنها توانایی حمل نداشتند ، چه کسی می توانست بداند که آیا مردان خون آشام توانایی بچه دار
    شدن دارند یا نه ؟ کدام خون آشام روي کره زمین لزوم آزمایش این فرضیه را با یک زن انسان حس کرده بود ؟ و یا
    تمایل آزمایش آن را ؟
    تنها یک نفر به ذهنم می رسید .
    قسمتی از مغزم این حقایق ، خاطرات و گمان ها را بررسی می کرد ، در حالی که قسمت دیگر آن که وظیفه ي تکان
    دادن بدن ، حتی کوچکترین ماهیچه را بر عهده داشت ، از انجام فعالیت هاي نورمال نیز بازمانده بو د. لبهایم تکان
    نمی خوردند ، با اینکه می خواستم به ادوارد خواهش کنم برایم توضیح دهد چه در حال رخ دادن بود . باید به سمتی که
    او نشسته بود می رفتم ، لمسش می کردم اما بدنم از دستورات مغزم اطاعت نمی کرد . فقط می توانستم در حالی که
    انگشتانم را به نرمی روي برآمدگی شکم ام می فشردم ، به چشمان وحشت زده ام در آینه خیره شوم .
    و سپس ، همانند رویاي شفاف دیشب، صحنه ناگهان عوض شد . تمام چیزي که در آینه می دیدم کاملا متفاوت بود ،
    با اینکه در واقع هیچ چیز واقعا عوض نشده بود .
    چیزي که تمام محیط را برایم تغییر داد ، تکان کوچکی بود که از داخل برآمدگی به انگشتانم وارد شد .
    در همان لحظه تلفن ادوارد به صدا درآمد . مصصم و مصرانه . هیچ کداممان حرکت نکردیم . دوباره و دوباره زنگ
    خورد . در حالی که انگشتانم را روي دلم فشار می دادم ، منتظر سعی کردم صداي تلفن را از مغزم مهار کنم . نگاهم در
    آینه دیگر وحشت زده نبود . متفکر بود . به سختی متوجه اشک هاي عجیب و بی صدایی شدم که از گونه هایم پایین
    می چکید .
    تلفن به زنگ خوردن ادامه داد . دلم می خواست ادوارد جواب می داد . من در حال تجربه ي یک لحظه بودم ، احتمالا
    مهم ترین لحظه ي عمرم .
    زنگ! زنگ! زنگ!
    سرانجام، صداي آزاردهنده ي تلفن به چیزهاي دیگر غالب شد . من کنار ادوارد زانو زدم، فهمیدم که با دقت بیشتري
    حرکت می کنم . نسبت به هم حرکتم هزار بار دقیق تر بودم . جیبهایش را گشتم تا تلفن را پیدا کنم. انتظار داشتم
    دستش را دراز کند و خود جواب تلفن را بدهد اما او کاملا بی حرکت بود .
    شماره را شناختم و می دانستم که چرا تماس گرفته است.
    صدایم بهتر از قبل نبود . گلویم را صاف کردم. « سلام آلیس »
    « ؟ بلا؟ بلا؟ حالت خوبه »
    « ؟ آره. ام... کارلایل اونجاست »
    « ؟ آره. چی شده »
    « من خودم صد در صد مطمئن نیستم »
    صدایش محتاط بود . از آن سوي گوشی کارلایل را صدا زد و قبل از اینکه بتوانم سوال اولش را « ؟ ادوارد خوبه »
    « ؟ چرا گوشی رو برنمی داشت » : جواب دهم پرسید
    « نمی دونم »
    « ... بلا... چی شده؟ من همین الان دیدم »
    « ؟ چی دیدي »
    « کارلایل اومد » : سکوت . بلاخره او گفت
    حس کردم آب یخ به رگ هایم تزریق شده است . اگر آلیس تصویر من با یک کودك چشم سبز و صورتی پریایی در
    آغوشم دیده بود حتما می گفت ، نمی گفت ؟
    در آن نیم لحظه اي که منتظر بودم کارلایل پاي تلفن حاضر شود ، تصویري که فکر می کردم آلیس دیده بود ، پشت
    پلک هایم رقصید . یک کودك کوچک و زیبا ، زیبا تر از کودك رویایم ، یک ادوارد کوچک در آغوش من . گرما جاي
    یخ را در رگهایم پر کرد .
    « ؟ بلا؟ کارلایل هستم. چی شده »
    نمی دانستم چه گونه پاسخ دهم . آیا به نتیجه گیري من می خندید؟ می گفت که دیوانه شدم؟ آیا دوباره در « ... من »
    « ؟ من کمی نگران ادوارد ام . خون آشام ها می تونن شوك زده بشن » ؟ حال دیدن رویایی رنگی بودم
    « ؟ بهش صدمه اي وارد شده » . صداي کارلایل ناگهان مبرم بود
    « نه ، نه . فقط سورپرایز شده » : به او اطمینان دادم
    « بلا من متوجه نمی شم »
    « حامله باشم » : نفس عمیقی کشیدم « ... من فکر می کنم... خب ، من فکر می کنم که... شاید... ممکنه من »
    ضربه ي کوچک دیگري به شکم ام وارد شد ، گویی در تایید حرف من بود.
    بعد از مکثی طولانی ، آموزش درمانی کارلایل دست به کار شد .
    « ؟ اولین روز آخرین قاعدگی ات کی بود »
    محاسبات ذهنی اش را آنقدر انجام داده بودم که بتوانم با حتم پاسخ دهم . « شانزده روز قبل از عروسی »
    « ؟ چه احساسی داري »
    ممکنه احمقانه به نظر برسه ، » . و صدایم شکست. قطره اشک دیگري از گونه هایم جاري شد « یه حس عجیب »
    ببینید... می دونم واسه همه ي این چیزا خیلی زوده . شاید من دیوانه شدم . اما من رویاهاي عجیب غریب می بینم و
    همیشه دارم می خورم و گریه ام می گیره و بالا میارم و ... و... قسم می خورم همین الان یه چیزي توي من حرکت
    « کرد
    ادوارد سرش را بالا آورد.
    من آهی از سر آسودگی کشیدم .
    ادوارد دستش را براي تلفن دراز کرد ، چهره اش سفید و سخت بود .
    « ام... فکر کنم ادوارد می خواد باهاتون صحبت کنه »
    « گوشی رو بده بهش » : کارلایل با صداي سختی گفت
    نیمه مطمئن از توانایی ادوارد براي صحبت کردن ، تلفن را در دستش گذاشتم .
    « ؟ این ممکنه » : او زمزمه کرد
    براي مدتی طولانی ادوارد خیره به هیچ ، با نگاهی خالی ، گوش می داد .
    در حال صحبت بازویش را دور من انداخته و به خودش نزدیکتر کشید . « ؟ و بلا چی »
    « بله. بله. این کارو می کنم » : او براي مدتی که بسیار طولانی به نظر رسید گوش فرا داد و گفت
    او تلفن را قطع کرده و بلافاصله شماره ي دیگري گرفت.
    « ؟ کارلایل چی گفت » : من بی طاقت پرسیدم
    « فکر می کنه که تو حامله باشی » : ادوارد با صدایی بی روح پاسخ داد
    این کلمات لرزه ي گرمی به ستون فقرات من فرستادند . ضربه ي کوچک درونم لرزید .
    « ؟ الان با کی تماس گرفتی » : وقتی دوباره تلفن را مقابل گوشش گرفت، پرسیدم
    « به فرودگاه . می ریم خونه »
    ادوارد بدون مکث ، بیشتر از یک ساعت پاي تلفن بود . حدس می زدم در حال برنامه ریزي پرواز برگشت مان باشد ،
    اما مطمئن نبودم چرا که او انگلیسی صحبت نمی کرد . انگار عصبانی بود ، دفعات زیادي از میان دندانهایش صحبت
    کرد .
    همزمان با بحث کردن در حال جمع کردن وسایل بود . همانند یک گردباد خشمگین اطراف اتاق می چرخید و به جاي
    خرابی، به اتاق نظم و ترتیب می بخشید . بدون نگاه کردن تعدادي لباس روي تخت انداخت و من به این نتیجه رسیدم
    که زمان لباس پوشیدن من است . در مدتی که من لباس می پوشیدم با حرکات آشفته و ناگهانی به بحث ادامه داد .
    وقتی دیگر تحمل انرژي خشمگینی که از او ساطع می شد را نداشتم به آرامی اتاق را ترك کردم . تمرکز دیوانه ي او
    باعث تهوع من می شد . نه مانند تهوع صبحگاهی فقط از نوع ناراحت کننده اش . من جاي دیگري منتظر عوض شدن
    حال اش می شدم . نمی توانستم با این ادوارد یخی و متمرکز که راستش ، کمی مرا می ترساند صحبت کنم .
    بار دیگر به آشپزخانه رسیدم . بسته اي چوب شور روي میز بود . بی هدف شروع به جویدن کردم و از پنجره به ماسه و
    صخره ها و درختان و اقیانوس خیره شدم . همه چیز در نور آفتاب می درخشید .
    کسی از درونم ضربه زد.
    « می دونم. منم دلم نمی خواد برم » : گفتم
    کمی به بیرون زل زدم . اما ضربه زننده پاسخی نداد .
    « ؟ نمی فهمم. چه مشکلی هست » : زمزمه کردم
    شگفت آور ، مطمئنا بود . حتی تحیرانگیز . اما مشکل؟
    نه.
    پس چرا ادوارد انقدر عصبانی بود ؟ او کسی بود که با صداي بلند آرزوي یک ازدواج زود هنگام را کرده بود .
    سعی کردم برایش دلیلی پیدا کنم.
    شاید خواست ادوارد مبنی بر رفتن ما به خانه زیاد هم گیج کننده نبود . او می خواست کارلایل مرا معاینه کند ، مطمئن
    شود که گمان هاي من درست هستند ، اگرچه در این مرحله هیچ گونه شکی در ذهن من باقی نمانده بود . احتمالا آنها
    می خواستند بدانند من چرا انقدر زیاد در حاملگی پیش رفته ام . با این ضربه ها و برآمدگی و تمام اینها . این چیزها
    نورمال نبود .
    به قضیه که فکر کردم، مطمئن بودم که از آن سر در آورده ام. او حتما نگران بچه بود. من هنوز به مرحله ي نگرانی
    نرسیده بودم. مغز من دیرتر از مال ادوارد کار می کرد. من هنوز درگیر تصویري بودم که مغزم قبلا ساخته بود: کودك
    کوچک با چشمان ادوارد، سبز، همانند چشمان ادوارد زمانی که انسان بود، آرام و ساده آرمیده در آغوش من. امیدوار
    بودم که دقیقا چهره ي ادوارد را داشته باشد. بدون هیچ شباهتی به من.
    جالب بود که این تصویر چه قدر ناگهانی و لازم بود . از اولین تماس کوچک ، تمام دنیا برایم عوض شده بود . جایی
    که قبلا یک چیز وجود داشت که بدون آن زندگی برایم ناممکن بود ، حالا دو چیز وجود داشت . تقسیمی وجود نداشت
    عشق من بین آن دو تقسیم نشده بود ، اینطور نبود . گویی در آن لحظه قلبم متورم و اندازه اش دوبرابر شده بود . تمام
    آن جاي اضافه اکنون پر شده بود . این افزایش ظرفیت تا اندازه اي برایم گیج کننده بود .
    من هیچ وقت قبلا رنج و کناره گیري روزالی را درك نکرده بودم . هیچ گاه خودم را یک مادر نمی دیدم . هیچ گاه این
    را نخواسته بودم . برایم قول دادن به ادوارد براي گذشتن از بچه اهمیتی نداشت. چون بچه داشتن برایم اهمیتی
    نداشت . کودکان در واقع هیچ گاه برایم جذابیتی نداشتند . موجوداتی پر سر و صدا بودند که همیشه نوعی مایع از آنها
    آویزان بود . هیچ وقت کاري به کار بچه ها نداشتم . وقتی به رنه و داشتن فرزندي دیگر فکر میکردم ، همیشه برادري
    بزرگتر را در ذهن داشتم ، کسی که از من مراقبت کند ، نه برعکس .
    این بچه ، بچه ي ادوارد ، داستان کاملا متفاوتی بود .
    او را همانند هوایی که تنفس می کردم می خواستم ، خواستنش برایم یک انتخاب نبود ، یک نیاز بود.
    شاید من خیالپردازي بدي داشتم . شاید به این دلیل بود که نمی توانستم قبل از زمانی که خود متاهل بودم ، تصور کنم
    که ازدواج را دوست داشته باشم . نمی توانستم قبل از زمانی که خود بچه دار شدم ، تصور کنم که بچه را دوست داشته
    باشم...
    وقتی دستم را روي شکم ام گذاشته و منتظر ضربه ي بعدي شدم ، اشکهایم دوباره روي گونه هایم جاري شدند.
    « ؟ بلا »
    برگشتم . با صداي او هشیار شده بودم . صدایش زیادي سرد بود . زیادي محتاط . چهره اش با صدا همخوانی داشت ،
    سخت و بی حالت .
    و سپس گریه ام را دید.
    « ؟ بلا! درد می کشی » : در یک لحظه اتاق را طی کرد و دستانش را روي صورتم گذاشت
    « ... نه..نه »
    نترس ، تا شانزده ساعت دیگه می رسیدم خونه . همه چیز درست میشه . وقتی برسیم » : مرا به سینه اش فشرد
    « کارلایل حاضر خواهد بود . این موضوع رو حل می کنیم . تو چیزیت نمیشه
    « ؟ منظورت چیه که این موضوع رو حل می کنید »
    قبل از اینکه اون چیز بتونه به هر قسمتی از تو صدمه بزنه میاریم اش » : خود را عقب کشید و در چشمانم خیره شد
    « بیرون . نترس . من نمی ذارم بهت صدمه بزنه
    « ؟ اون چیز » : نفسم گرفت
    لعنتی ، یادم رفته بود که گوستاوو قرار بود امروز بیاد . الان » : ناگهان او نگاهش را از من به سمت درب ورودي گرفت
    « از شرش خلاص می شم و برمی گردم
    براي تکیه به پیشخوان چنگ زدم . زانوهایم می لرزیدند.
    ادوارد ضربه زننده ي کوچک مرا یک چیز خوانده بود . گفته بود کارلایل آن را بیرون میاورد .
    « نه » : زمزمه کردم
    پس من اشتباه فهمیده بودم . او اصلا به بچه اهمیتی نمی داد . او می خواست بچه را بیازارد . تصویر زیباي درون
    ذهنم به سرعت به چیز تاریکی عوض شد . کودك نازنینم در حال گریه بود و بازوان من ضعیف تر از آن که
    محفاظت اش کنند .
    چه می توانستم بکنم؟ آیا می توانستم متقاعدشان کنم ؟ اگر نمی توانستم چه ؟ آیا این توضیح سکوت عجیب آلیس
    پشت تلفن بود ؟ آیا آلیس این را دیده بود ؟ دیده بود که کارلایل و ادوارد آن کودك رنگ پریده و کامل را قبل از اینکه
    فرصت زندگی داشته باشه می کشند ؟
    این غیر ممکن بود . من اجازه ي چنین چیزي را نمی دادم . « نه » : دوباره نجوا کردم
    شنیدم که ادوارد دوباره به زبانی پرتغالی صحبت می کرد . دوباره در حال بحث بود . صدایش نزدیک تر شد و شنیدم
    که با غضب غرید . سپس صداي دیگري شنیدم . آرام و محجوب . صداي یک زن .
    ادوارد جلوتر از او به آشپزخانه آمد و کنار من ایستاد . اشک ها را از صورتم زدود و در گوشم از میان لبهاي به هم
    فشرده اش زمزمه کرد :
    اگر ادوارد انقدر عصبانی و سرسخت « اصرار می کنه که غذایی رو که آورده بذاره و بره . برامون شام درست کرده »
    « اینا بهانه است. می خواد مطمئن بشه که من هنوز نکشتمت » . نبود می دانستم که اکنون چشمهایش را می چرخاند
    در انتها صدایش به سردي یخ شد .
    کوئر با ظرفی در دستانش وارد شد . آرزو کردم که اي کاش پرتغالی یا اسپانیایی بلد بودم تا بتوانم از این زن که براي
    اطمینان از سلامت من یک خون آشام را عصبانی کرده بود ، تشکر کنم .
    چشمهایش بین ما دوتا چرخید . دیدم که رنگ چهره و خیسی چشمانم را بررسی کرد . در حالی که چیزي را من من
    می کرد که من نمی فهمیدم ، ظرف را روي پیشخوان گذاشت .
    ادوارد چیزي به او پراند . تا به حال ندیده بودم که او انقدر بی نزاکت رفتار کند . او برگشت تا برود و حرکت دامن بلند
    او بوي غذا را به صورت من کشاند . بوي شدیدي بود . پیاز و ماهی . دهانم را بستم رو به سمت سینک شتافتم . ادوارد
    دستش را روي پیشانی ام قرار داد و صداي زمزمه ي آرامش دهنده اش را از میان غرش درون گوشهایم شنیدم .
    دستانش براي لحظه اي ناپدید شدند و من صداي باز و بسته شدن در یخچال را شنیدم. به لطف او، بوي غذا به همراه
    صداي در قطع شد و دستان ادوارد دوباره براي خنک کردن پیشانی خیس و چسبناك من شتافتند. حالم به سرعت بهتر
    شد .
    در حالی که گونه هایم را نوازش می کرد دهانم را پاك کردم .
    ضربه ي آزمایشی کوچکی در شکم ام نواخته شد .
    « همه چیز مرتبه... ما خوبیم » : به سمت برآمدگی فکر اندیشیدم
    ادوارد مرا چرخاند و به آغوش کشید . سرم را روي شانه هایش استراحت آسودم ، دستانم ناخودآگاه روي شکم ام جمع
    شدند .
    صداي بریده شدن نفس کسی را شنیدم و بالا را نگاه کردم .
    زن هنوز آنجا بود و دستانش طوري به جلو باز شده بودند که گویی دنبال راهی براي کمک می گشت . چشمان گشاده
    و خیره اش به برآمدگی روي شکم من خیره شده و دهانش با وحشت باز مانده بود .
    سپس صداي بریده شدن نفس ادوارد را نیز شنیدم و او در حالی که مرا کمی به پشت سر هل می داد ، چرخید و رو به
    زن ایستاد . دستانش دور کمر من حلقه شدند گویی می خواست مانع جلو رفتن من شود .
    ناگهان کوئر شروع به فریاد زدن کرد . بلند ، عصبانی ، کلمات نامفهومش مانند چاقو سرتاسر اتاق به پرواز درآمدند .
    مشت کوچکش را در هوا بلند کرد و با تکان دادن آن به سمت ادوارد ، دو قدم جلوتر آمد . در کنار وحشی گري هایش
    دیدن ترس درون چشمانش کار سختی نبود .
    در حالی که من بازوانش را از ترس براي زن ، می فشردم ادوارد جلوتر رفت . اما زمانی که او سخنرانی زن را قطع کرد
    لحنش مرا متعجب ساخت ، به خصوص با در نظر گرفتن رفتاري که ادوارد با او داشت ، آن هم زمانی که اینطور در
    مقابلش جیغ نمی زد . اکنون صدایش آرام بود . ملتمسانه . جدا از آن لحنش نیز متفاوت بود . از انتهاي گلویش حرف
    می زد و وزن آن از بین رفته بود . فکر نمی کنم هنوز به زبان پرتغالی صحبت می کرد .
    براي لحظه اي ، زن با تعجب به او خیره شد . و در حالی که یک سوال طولانی را به همان زبان بیگانه پرسید ،
    چشمانش باریک و باریکتر شدند .
    به چهره ي ادوارد خیره شدم که غمگین و جدي شد و سپس یک بار با سر تایید کرد . زن قدمی به عقب برداشت و
    روي سینه اش صلیب کشید .
    ادوارد دستش را به سمت او دراز کرد و دست دیگر را روي گونه ام گذاشت . او دوباره با عصبانیت جواب داد و دستانش
    را به سمت ادوارد تکان داد و برایش قیافه گرفت . وقتی حرفش تمام شد ، ادوارد دوباره با همان صداي آرام و مبرم
    قبلی صحبت کرد .
    چهره ي زن عوض شد . وقتی ادوارد صحبت می کرد ، او با شک و تردید واضح در نگاهش به ادوارد می نگریست و
    مدام نگاهش را به من می انداخت . حرف ادوارد تمام شد و به نظر می رسید زن به چیزي می اندیشد . نگاهش بین ما
    دوتا چرخید و سپس ، گویی ناخودآگاه ، قدمی به عقب برداشت .
    او با دستانش شکلی همانند یک بادکنک را نشان داد که از شکم اش بیرون پرید. من خیره شدم . آیا افسانه هایش
    درباره ي خون آشام هاي درنده این را نیز در بر داشتند ؟ آیا ممکن بود او در مورد چیزي که درون من در حال رشد بود
    اطلاعی داشته باشد ؟
    او این بار عمدي چند قدم به جلو برداشت و چند سوال پرسید که ادوارد با عصبانیت جواب داد . سپس ادوارد سوالی
    پرسید . زن مکث کرده و سپس به آرامی سر تکان داد . وقتی ادوارد دوباره صحبت کرد صدایش چنان دردناك بود که
    نگاهم را به خود جلب کرد . صورت اش غرق در اندوه بود .
    در جواب ، کوئر به قدري جلو آمد که بتواند دستش را روي دستان من بالاي برجستگی شکم ام ، بگذارد . او یک کلمه
    به پرتغالی گفت .
    سپس برگشت . شانه هایش طوري خم بودند که انگار این مکالمه پیرترش کرده بود . « مورت » : به آرامی آهی کشید
    « مورت : مرگ » . آنقدر اسپانیایی می دانستم که معنی آن لغت را بفهمم
    ادوارد دوباره یخ زده بود ، با نگاه شکنجه دیده اش رفتن او را تماشا کرد . لحظاتی بعد ، صداي روشن شدن موتو قایقی
    به گوش رسید و بعد در دوردست ناپدید شد .
    ادوارد تا زمانی که من به سمت دستشویی راه بیفتم حرکتی نکرد . سپس دستانش شانه هاي مرا گرفتند .
    صدایش زمزمه اي از رنج بود . « ؟ کجا می ري »
    « می رم دوباره مسواك بزنم »
    « نگران چیزي که اون گفت نباش . اینها چیزي جز افسانه نیستند . دروغ هایی که براي سرگرمی گفته می شن »
    با اینکه این کاملا حقیقت نداشت . انگار من می توانستم چیزي را « من از حرفهاش چیزي متوجه نشدم » : به او گفتم
    فقط به خاطر اینکه افسانه بود نادیده بگیرم . زندگی من از هر طرف با افسانه ها پر شده بود . همه شان در زندگی من
    حقیقت داشتند .
    « من مسواك ات رو جمع کردم. الان میارم »
    او جلوتر از من به اتاق خواب شتافت .
    « ؟ زود حرکت می کنیم » : صدا زدم
    « به محض اینکه تو حاضر بشی »
    در حالی که صبر کرد تا کار من تمام شود ، طول اتاق را در سکوت طی کرد . کارم که تمام شد مسواك را به او
    برگرداندم.
    « من ساك ها رو می برم کنار قایق »
    « ... ادوارد »
    « ؟ بله » : او برگشت
    می شه مقداري غذا براي راه برداري ؟ که » : درنگ کردم . سعی داشتم راهی پیدا کنم تا چند ثانیه تنها باشم. گفتم
    « ؟ اگه دوباره گرسنه شدم
    نگران هیچ چیز نباش . تا چند ساعت دیگه به کارلایل می رسیم . این به زودي تموم » : چشمانش نرم بودند « البته »
    « میشه
    از آنجاییکه به صدایم اعتماد نداشتم ، فقط سر تکان دادم .
    او برگشت و با چمدان هایی بزرگ در هر دست از اتاق خارج شد .
    من از جا پریدم و تلفنی را که روي پیشخوان جا گذاشته بود چنگ زدم . خیلی دور از ادوارد بود که چیزي را فراموش
    کند . که آمدن گوستاوو را فراموش کند . که تلفن اش را اینجا جا بگذارد . آنقدر مضطرب بود که به سختی خودش را
    حفظ می کرد .
    تلفن را گشودم و شماره هاي برنامه ریزي شده را گذراندم . خوشحال بودم که صدایش را قطع کرده ، می ترسیدم
    مچ ام را بگیرد . آیا الان کنار قایق بود؟ یا برگشته بود ؟ اگر زمزمه می کردم ، آیا می توانست صدایم را از آشپزخانه
    بشنود؟
    شماره اي که می خواستم را پیدا کردم . شماره اي که تا به حال هیچ وقت در زندگی ام نگرفته بودم . آن را گرفته و
    امیدوارانه منتظر ماندم.
    « ؟ الو » : صدایش مانند موسیقی بادهاي طلایی پاسخ
    زمزمه کردم:روزالی؟بلا هستم.خواهش میکنم...تو باید کمکم کنی

    پایان کتاب اول:بلا


    کتاب دوم:جیکوب
    فصل هشتم:منتظرم که این جنگ لعنتی دیگه شروع بشه.


    « !؟ اَه ، خدایا ، پل لعنتی مگه تو خودت خونه نداري »
    پل که روي کاناپهي من لم داده بود و یه مسابقهي بیسبال مسخره رو توي تلوزیون مزخرف من نگاه میکرد ، بهم
    نیشخند زد و خیلی آروم یه دوریتو (نوعی چیپس) از تو بسته اش برداشت و یه تیکه تو دهنش گذاشت .
    « ! اگه اینو خودت نیوورده باشی من میدونم و تو » : گفتم
    خواهرت بهم گفت بیام و با هرچی دوست دارم از خودم پذیرایی » : و ادامه داد « نه » در حالیکه جویدن جواب داد
    « کنم
    « ؟ ریچل خونه ست » : سعی کردم صدامو عوض کنم تا معلوم نشه دلم می خواد با مشت بکوبم تو صورتش
    اما نشد ، اون دستم رو خونده بود . بسته چیپسو انداخت پشتش . روي کوسن ها لم داد و صداي خرد شدن چیپس ها
    بیا ببینم » : بلند شد . پل دستهاش رو بالا آورد ، اونها رو نزدیک به صورتش مشت کرد و مثله یه بکسور گارد گرفت
    « بچه ، من نیازي ندارم ریچل ازم مراقبت کنه
    « آره جون خودت ، انگار من نمی دونم در اولین فرصت با گریه مستقیم میري پیشش » : من غریدم
    من نمیرم پیش یه دختر گله کنم ، اگه تو بتونی وارد یه » : اون خندید . روي کاناپه ولو شد و دستهاش رو پایین آورد
    « ؟ دعواي شانسی بشی ، این فقط بین ما دوتا باقی میمونه و بالعکس ، درسته
    « درسته » : خوب بود که ازم براي مبارزه دعوت میکرد . من بدنم رو شل کردم ، جوریکه انگار تسلیم شدم و گفتم
    پل نگاهش رو دوباره به طرف تلوزیون برگردوند .
    من به طرفش خیز برداشتم .
    وقتی مشتم به صورتش برخورد کرد ، دماغش صدایی داد که دلم رو خنک کرد . پل به طرفم چنگ انداخت اما من
    قبل از اینکه دستش بهم برسه ، با بسته ي دوریتو تو دستم جا خالی دادم .
    « ! دماغم رو شکوندي احمق » : پل گفت
    « ؟ فقط بین ما دوتا ، درسته »
    رفتم چیپسها رو یه گوشه بذارم و وقتی که برگشتم پل در حال جا انداختن بینی شکستهاش بود ، قبل از اینکه
    همونجوري کج جوش بخوره . خون بند اومده بود و اون قسمتی که از بینیش جاري شده بود و روي لب و چانهاش
    میچکید انگار منبعی نداشت . در حالیکه بینی شکسته شدهاش رو تکون میداد تا جا بیوفته فحش می داد و ناله
    می کرد .
    « خیلی آدم آزاري جیکوب ، باور کن ترجیح می دم با لیا بگردم »
    واي خیلی ناراحت شدم ، شرط می بندم که لیا خوشحال می شه بفهمه می خواي باهاش وقت بگذرونی ، شرط »
    « می بندم که این قلبشو خیلی تسکین میده
    « ... فراموش کن که گفتم »
    « البته. از دهنم در نمیره »
    و دوباره روي کاناپه لم داد و شروع کرد به پاك کردن باقیمانده خونی که رو یقه تیشرتش « لعنتی » : پل غرغر کرد
    مونده بود .
    و دوباره چشمهاش رو به طرف بازي برفکی بیسبال برگردوند . « تو خیلی سریعی . اینو باید اعتراف کنم »
    لحظه اي واستادم و بعد آروم ، درحالی که داشتم چیزي در مورد دزدي زمزمه می کردم ، به طرف اتاقم راه افتادم .
    قبلا ها ، می تونستی همیشه رو دعوا کردن پل حساب کنی. لازم نبود بزنیش ، هر توهین کوچیکی جواب می داد .
    هر موضوعی ممکن بود باعث بشه که پل کنترلش رو از دست بده . حالا که من واقعاً دلم دعوا و کتک کاري
    می خواست ، جوري که درخت ها رو از جا درآره ، اون تصمیم گرفته بود خیلی خوددار و ملایم باشه .
    یعنی این به اندازه کافی بد نبود که چهار نفر از گروه نشانه گذاري کرده بودند ؟
    اما این مسخرهبازي کی تموم میشد؟! محض رضاي خدا ، این افسانه ها قرار بود نادر باشن ، این قضیه ي "عشق در
    نگاه اول" اجباري حال منو به هم میزد .
    چرا باید واسه خواهر من اتفاق میفتاد؟ اونم با پل؟
    زمانی که ریچل ، خرخونی که زودتر از موقع فارغ التحصیل شده بود ، براي تعطیلات تابستون از واشنگتن برگشت ،
    بزرگترین نگرانی من این بود که چه طور این رازها رو ازش مخفی نگه دارم . من به پنهون کاري تو خونه خودم عادت
    نداشتم . این باعث میشد تا با دوستایی مثل امبري و کوئیل که همیشه مجبور به پنهانکاري بودند احساس همدردي
    کنم چون والدینشون چیزي راجع به گرگینه بودن بچه هاشون نمیدونستن . مادر امبري فکر میکرد این سرکشیها به
    خاطر گذر از مرحله نوجوانی هست . امبري در حال حاضر در تنبیه بود و نمی تونست شبها از خونه بره بیرون ، اما این
    مسئله دست خودش نبود . مادرش هر شب اتاقش رو چک می کرد و هر شب هم می دید که اتاق خالیه ، عصبانی
    می شد و سر امبري فریاد می کرد و اون هم در سکوت فقط گوش می داد . و روز بعد دوباره روز از نو روزي از نو. ما
    سعی کردیم با سم صحبت کنیم تا به امبري سخت نگیره و اجازه بده که مادرش در جریان قضایا باشه ، اما امبري
    میگفت که نتبیه براش اهمیت نداره و راز ما خیلی مهمتره.
    من مجبور به رازداري بودم ، اما دو روز بعد که ریچل به خونه اومد ، پل اونو تو ساحل دیدم و... عشق واقعی ! و وقتیکه
    تو نیمه دیگه ات رو پیدا میکنی دیگه هیچ رازي اهمیت نداره و تمام اون داستان هاي نشانه گذاري مسخره گرگینه ها
    تکرار میشه .
    ریچل همه ي موضوع رو قبول کرد و من منم قبول کردم که بالاخره یه روزي باید بردار زن پل بشم . میدونستم که
    بیلی هم خیلی از این قضیه خوشحال نیست ، اما اون بهتر از من با این موضوع کنار اومد . این روزها بیلی بیشتر از قبل
    به دیدن کلیر واتر ها میرفت . من نمی فهمدیم که چه طور اونجا می تونه بهتر از اینجا باشه . پل اونجا نبود ، اما لیا
    که بود .
    با خودم فکر کردم که شلیک یه گلوله به مغزم ، واقعا منو می کشه یا فقط یه گند به جا می ذاره تا تمیزش کنم ؟
    خودم رو روي تخت انداختم ، خسته بودم . از آخرین شیفت گشت ام نخوابیده بودم و الانم می دونستم که خوابم
    نمی بره . داشتم دیوونه میشدم . افکار مثل یه کندوي عسل جابه جا شده تو مغزم بالا و پایین می رفتن . پر سر و
    صدا و شلوغ . هر چند وقت یه بار بهم نیش میزدن . فکر و خیالها بیشتر شبیه زنبورهاي سرخ بودند نه زنبور عسل ،
    زنبور عسل بعد از یه بار نیش زدن میمیره اما این فکر و خیالها مدام به نیش زدن ادامه می دادن .
    این انتظار داشت منو دیوونه میکرد ؛ تقریباً چهار هفته شده بود . هرجوري بود خبرش باید تا الان می رسید . هر شب
    با خودم فکر میکردم که چه طور قرار بود اتفاق بیفته :
    چارلی پشت تلفن درحالیکه به شدت گریه میکرد خبر کشته شدن بلا و شوهرش تو یه حادثه رو میداد . یه حادثه
    هوایی؟ جعل کردن سقوط هواپیما کار سختی بود . مگه اینکه کشته شدن یه عده از آدمها واسه حقیقی نشون دادن
    قضیه براي اون زالوها اهمیتی نداشته باشه. اصلا چرا اهمیت داشته باشه؟ شاید یه هواپیماي کوچیک؟ حتما اونا یه
    همچین چیزي واسه هدر دادن دارن .
    یا شاید قاتل تصمیم میگرفت تنها به خونه برگرده ، چون نتونسته بوده بلا رو با موفقیت به یکی از خودشون تبدیل
    کنه؟ شاید اصلا به اونجا نرسیده و بلا توي یه تصادف له و لورده شده تا اون بتونه کمی خون به دست بیاره ، چون
    زندگی بلا براش کم اهمیت تر از لذت خودشه ؟
    داستان غمگینی می شد . بلا جونش رو در یک حادثه از دست داده بود . قربانی یک کتک کاري ، یا خفگی سر میز
    شام ، توي یه تصادف رانندگی ، درست مثل مادر من . خیلی عادي و روزمره .
    آیا ادوارد اونو به خونه برمیگردوند ؟ تا بلا رو به خاطر پدرش ، چارلی ، براي همیشه اینجا خاك کنه ؟ تابوتش قبل از
    رسیدن به اینجا بسته می شد . تابوت مادر من که با میخ محکم شده بود .
    من فقط میتونستم امیدوار باشم که ادوارد به اینجا برگرده ، جایی که دستم بهش برسه .
    شاید اصلاً داستانی در کار نبود . شاید چارلی یه روز به پدرم زنگ میزد تا بپرسه خبري از دکتر کالن داره یا نه ، چون
    اون مدتیه سر کارش حاضر نشده . خونه ي متروکه ي کالن ها و اینکه هیچ کدوم از کالنها به تلفنهاشون جواب
    نمیدادند ، خبرها رو توي کانال هاي دست دوم پخش می کرد و پلیس ها احتمال می دادن که قضیه قتل در کار باشه.
    شاید خونه بزرگ سفیدشون می سوخت و همه داخلش به دام میفتادن . البته واسه این یکی اونها به اجساد نیاز داشتند .
    هشت جسد انسان که بسختی اندازه درستی دارن و انقدر سوخته باشن که پزشکی قانونی و معاینه دندانی نتونه جوابی
    بده .
    هیچ کدوم از اینها نمیتونست من رو فریب بده ، اگر اونها نمی خواستن اثري ازشون به جا بمونه ، پیدا کردن ردپا کار
    سختی بود. البته من تا ابد میتونستم دنبالشون بگردم . اگر تو تا ابد وقت داشته باشی ، میتونی تمام اون دانه هاي
    کوچیک کاه رو تو انبار ، دونه به دونه بگردي تا بالاخره سوزن رو پیدا کنی .
    در حال حاضر گشتن یه انبار کاه براي من کاري نداشت . بالاخره یه چیزي واسه انجام دادن بود . از اینکه فرصتی رو
    از دست بدم متنفر بودم . از اینکه اگر نقشه شون فرار باشه ، بهشون وقت بدم .
    ما میتونستیم همین امشب حرکت کنیم، و هرکدومشون روکه میتونستیم، پیدا کنیم و بکشیم.
    من این نقشه رو واقعاً دوست داشتم چون به اندازه کافی ادوارد رو می شناختم تا بدونم با کشتن یک نفر از خانواده اش،
    فرصت دسترسی به خود ادوارد رو هم پیدا می کردم . اون براي انتقام برمیگشت و من این یه فرصت رو بهش می دادم
    و نمیذاشتم که برادرهام اونو گله اي شکار کنن . این جنگ فقط بین من و اون بود ، به این امید که مرد بهتر پیروز
    بشه .
    فقط به « ما نمیتونیم پیمان رو بشکونیم . بذار نقض پیمان از طرف اونها باشه » : اما سم حرف منو قبول نمی کرد
    خاطر اینکه ما هیچ دلیلی مبنی بر اینکه کالنها پیمان رو شکستند و خطایی مرتکب شدند نداشتیم . فعلا نداشتیم . باید
    روي " فعلاً " تاکید کنم چون همه می دونستن که دیر یا زود انجام شدنی بود.
    چه بلا به عنوان یه خونآشام برمیگشت ، یا اینکه اصلاً برنمیگشت ، در هر صورت زندگی یک انسان گرفته شده بود و
    این به معنی نقض پیمان بود و نقض پیمان به معنی شروع جنگ .
    تو اون یکی اتاق پل داشت مثل یه قاطر عرعر میکرد . شاید تلویزیون یه کمدي نشون می داد . شاید تیلیغات خنده دار
    بود . هرچی بود رو اعصاب من راه می رفت . به این فکر افتادم که دوباره دماغش رو بشکونم . اما این پل نبود که دلم
    می خواست باهاش بجنگم . نه در حقیقت.
    سعی کردم حواسم رو با صداهاي دیگه مشغول کنم . به صداي باد که توي درختا میپیچید ، تو بدن انسان شنیدن
    متفاوت بود . یه میلیون صدا توي باد بود که من با بدن انسانیم قادر به شنیدنشون نبودم.
    اما خوب ، گوشهاي من به قدر کافی حساس بودند . من میتونستم صداي ماشین هاي توي جادهي پشت جنگل ،
    توي آخرین پیچ منتهی به ساحل رو بشنوم . جاییکه میتونستی ساحل رو ببینی، منظرهاي از جزیرهها و سخرهها و
    اقیانوس آبی بزرگی که تا افق گسترده شده بود و نگهبانان لاپوش دوست داشتند همون اطراف کمین کنند ، چون
    توریست ها هیچ وقت علامت کم کردن سرعت رو کنار جاده نمی دیدند .
    من میتونستم صداهاي خارج از مغازهي سوغاتی فروشی روي ساحل رو بشنوم . صداي جرینگ جرینگ زنگولهي
    بالاي دري که باز و بسته میشد رو میشنیدم . صداي مادر امبري رو که روي صندوق پول بود و داشت رسید میداد
    میشنیدم.
    من صداي موجهایی رو میشنیدم که در شکافهاي جزر و مدي صخرههاي ساحل حرکت میکردند . میتونستم صداي
    جیغ بچههایی که با موجهاي سرد دریا بازي میکردند و سعی داشتند از سر راهش کنار برن رو بشنوم و همینطور
    صداي شکایت مادرهاشون رو به خاطر لباسهاي خیسشون . می تونستم صداي آشنایی رو بشنوم ...
    انقدر به دقت گوش می دادم که صداي خنده ي مثل خر پل ، منو از جا پروند .
    و چون می دونستم هیچ توجهی نمی کنه خودم به توصیه .« از خونهي من برو بیرون » : ناراحت و عصبانی گفتم
    خودم عمل کردم . براي اینکه دوباره مجبور به دیدن قیافه پل نشم با یه حرکت سریع پنجره رو باز کردم و روي جاده
    پشتی پریدم . می دونستم اگه ببینمش دوباره می زنم ، اما ریچل از دونستن کارهایی که تا همین الان کرده بودم به
    قدر کافی ناراحت می شد . لکه ها خون رو روي پیراهنش میدید و بدون هیچ مدرکی منو مقصر میدونست ، البته حق
    با اون بود ، ولی به هر حال .
    با دست هاي مشت کرده توي جیبهام ، به سرعت به سمت ساحل رفتم . وقتی روي شنهاي ساحل قدم گذاشتم
    هیچکس دوبار بهم نگاه نکرد ، یه نکته ي خوب در مورد تابستون اینه که اگه فقط یه شلوارك تنت باشه براي کسی
    مهم نیست .
    دنبال اون صداي آشنا رفتم و به راحتی کوئیل رو پیدا کردم . اون در انتهاي جنوبی ساحل و دور از شلوغی
    توریستهایی بود که کنار ساحل جمع شده بودند و مدام اخطار میداد :
    از آب بیا بیرون کلیر . بیا دیگه ، نه این کارو نکن ، اه! خیلی خوب بچه جدي میگم ، دوست داري امیلی سرم داد »
    بکشه؟ من دیگه هیچ وقت دوباره کنار دریا نمیارمت اگه تو ..... اه. نکن ......... اه! فکر میکنی این کار با مزهست؟!
    « ؟ واقعا این فکرو میکنی؟ کی الان داره میخنده هان
    وقتی من بهشون رسیدم اون بچه نوپا که در حال خنده بود ، رو از مچ پا گرفته بود . کلیر تو دستاش یه سطل داشت و
    شلوار جینش خیس شده بود . جلو تیشرت کوئیل یه لکه ي خیس بزرگ دیده میشد.
    « پنج دلار روي دختربچه شرط میبندم » : من گفتم
    « سلام جیک »
    « پایین، پایین » : کلیر جیغ کشان سطل رو به کوئیل میکوبید و میگفت
    عمو » : کوئیل با دقت اونو روي پاهاش زمین گذاشت . کلیر به سمت من دوید و دستهاش رو دور پاهاي من حلقه کرد
    « ! جی
    « ؟ چطوري کلیر »
    « کوئیل کلللللی خیس شده » : اون خندید
    « ؟ دارم میبینم. مامانت کجاست »
    به زبان بچه } « رفت ، رفت ، رفت . کلی هی یوز با کوئیل بازي کرد. دیه به خونه برنمیگده » : کلیر با شعر گفت
    گانه : کلیر هر روز با کوئیل بازي می کنه . دیگه به خونه برنمی گرده.}
    پاهاي من رو ول کرد و به طرف کوئیل دوید ، کوئیل کلیر رو روي شونهاش گذاشت .
    « به نظر میرسه یه نفر همبازي بدي پیدا کرده »
    مهمونی رو از دست دادي ، به سبک ملکه بود ، اون براي من » : و ادامه داد « دو همبازي » : کوییل اصلاح کرد
    « تاجگذاري کرد و بعد امیلی پیشنهاد داد که آرایش بازي جدیدشون رو روي من امتحان کنن
    « واو! من واقعاً متاسفم نبودم که این صحنه رو ببینم »
    « ! نگران نباش ، امیلی ازم عکس گرفت ، راستش ، خیلی خوشگل شده بودم »
    « ! خیلی ساده لوحی »
    « به کلیر خوش گذشت ، مهم اینه » : کوئیل شونهاش رو بالا انداخت
    من چشمهام رو گردوندم . بودن میون مردمی که نشانه گذاري کردن خیلی سخته . صرف نظر از اینکه تو چه مرحلهاي
    باشن، چه یکی مثل سم در آستانه ازدواج و یا یکی مثل کوئیل که پرستار بچه ست ، این آرامش و اطمینانی که از
    خودشون ساطع می کنن حال به هم زنه .
    کلیر روي شونههاي کوییل شروع به جیغ کشیدن و اشاره به چیزي روي زمین کرد .
    « سنگهاي رنگی ، کودیل! براي من ، براي من »
    « ؟ کدوم یکیو میخواي کوچولو ؟ این قرمزه » : کوییل گفت
    « نه »
    کوئیل روي زانوهاش نشست و کلیر جیغ زنان موهاي کوییل رو مثل افسار اسب کشید .
    « ؟ این آبیه رو میخواي »
    دختربچه از این بازي که تازه شروع کرده بود خیلی لذت میبرد . « نه ، نه ، نه » : کلیر با شعر گفت
    قسمت عجیب قضیه این بود که کوییل به اندازه کلیر از بازي لذت می برد . حالت خستگی که روي چهره خیلی از پدر
    کی وقت » : و مادرهاي توریست ، وجود داشت توي چهره کوئیل دیده نمیشد . حالتی که انگار از خودش می پرسید
    نمیتونستی هیچ پدر و مادري رو ببینی که هر بازي بچهگانه و احمقانه ي فرزندش رو انجام بده . « ؟ خوابش می رسه
    من کوئیل رو میدیدم که بدون اینکه حوصلهاش سر بره حدود یک ساعت با کلیر بازي پیکابو {همان بازي "داللی"
    که با بچه هاي کوچک انجام می شود} بازي میکرد .
    براي این کار کوئیل حتی نمیتونستم دستش بندازم . راستش خیلی بهش حسودیم میشد .
    « ؟ کوئیل تو تا حالا به قرار گذاشتن با یه دختر فکر کردي » : از کوئیل پرسیدم
    « ؟ هان »
    « نه ، نه ، زردددددد » : کلیر جیغ کشید
    « میدونی ، یه دختر واقعی ، یه دوستی فعلی . واسه شبهایی که از وظیفه ي پرستاري بچه برکناري »
    کوئیل بهم خیره شد . دهنش باز مونده بود .
    و وقتیکه کوئیل بهش توجه نکرد با مشتهاي کوچیکش به سر « سنگهاي رنگی ، سنگهاي رنگی » : کلیر جیغ کشید
    کوئیل ضربه زد .
    « ؟ ببخشید کلیر ، این یکی بنفشه چطوره »
    « نه ، بنفش نمی خوام »: خندید
    « ! یه راهنمایی کن بچه. دارم التماست می کنم »
    « سبز » : کلیر فکر کرد و بالاخره گفت
    کوئیل شروع به گشتن بین سنگها کرد و چهار تا سنگ سبز رنگ از طیفهاي مختلف انتخاب کرد و بهش نشون داد .
    « ؟ درسته »
    « آره »
    « ؟ کدوم یکی »
    « همممممممممه شون »
    کلیر دستهاي خودش رو به هم چسبوند و جلوي کوئیل گرفت و اون هم سنگها کوچیک رو داخل دستهاش ریخت .
    کلیر هم خندید و فوراً با اون سنگها توي سر کوئیل زد . کوئیل هم مثله یه بازیگر تئاتر ادا درآورد که دردش گرفته و
    بعد روي پاهاش بلند شد و به طرف محوطه پارکینگ کنار ساحل حرکت کرد . شاید نگران بود که کلیر به خاطر
    لباسهاي خیسش سرما بخوره . وقتی موضوع مراقبت از کلیر مطرح بود کوئیل حتی از مادر وسواسی بچه هم بدتر بود.
    « هی پسر ، راجع به اون قضیه دوستی با دختر ، متاسم که تحت فشار گذاشتمت » : گفتم
    « نه مهم نیست . براي خودمم سئوال شد . بهش فکر نکرده بودم »
    شرط میبندم که اون درك میکنه . می دونی ، وقتی بزرگ شه از اینکه زمانیکه خودش یه نوزاد بود و تو واسه »
    « خودت یه زندگی داشتی ناراحت نمیشه
    « نه منم اینو میدونم . اون اینو درك میکنه »
    و بعد ساکت شد و چیز دیگهاي نگفت .
    « ؟ اما تو این کارو نخواهی کرد. مگه نه » : من حدس زدم
    من نمیتونم چیزي غیر از اینو ببینم . من حتی نمیتونم تصورش کنم . من واقعا » : کوئیل با صداي آرومی گفت
    « نمیتونم .....کس دیگه اي رو با اون دید ببینم . دیگه به دخترها توجه نمیکنم . صورتشونو نمی بینم
    « این چیزایی که می گی رو بذار کنار آرایش و تاجگذاري ، شاید کلیر باید نگران رقابت از نوع دیگه اي باشه »
    « ؟ این جمعه بیکاري جیکوب » : کوئیل خندید و برام بوس فرستاد
    « راستش رو بخواي آره » : و بعد گفتم « تو رویا ببینی » : با ناز گفتم
    « ؟ تو تا حالا در مورد دوستی با یه دختر فکر کردي » : کوئیل مکثی کرد و گفت
    آه کشیدم . خودم بحث رو باز کرده بودم .
    « ! میدونی جیک، شاید بهتر باشه یه زندگی پیدا کنی »
    اون این حرف رو به عنوان شوخی نگفت ، توي صداش همدردي رو احساس کردم و این چیزي بود که بدترش میکرد.
    « من هم به هیچ دختر دیگه اي توجه نمی کنم کوئیل. صورتشونو نمی بینم »
    کوئیل هم آهی کشید.
    در دوردست ، بیرون از جنگل ، از جایی که غیر از ما دوتا کسی نمی شنید ، صداي زوزه اي اومد .
    دستهاش رو بالا برد که کلیر رو لمس کنه ، انگار میخواست مطمئن بشه که « اه لعنتی، صداي سمه » : کوییل گفت
    « من نمیدونم مامانش کجاست » . هنوز سر جاش هست
    هی تو » : و ادامه دادم « میرم ببینم چه خبره . اگه به تو احتیاج داشته باشیم بهت اطلاع میدم » : من به سرعت گفتم
    « چرا کلیر رو پیش کلیرواترها نمیبري ، سو و بیلی میتونن مراقبش باشن ، شاید بدونن قضیه چیه
    « خیله خب. تو برو جیک »
    من به سرعت از جا کنده شدم و شروع به دویدن کردم ، از بین راهی باریک و پر از خار و علف دویدم راهی که
    کوتاهترین مسیر منتهی به جنگل بود . مستقیم به طرف جنگل میدویدم . از روي کنده درختی که آب آورده بود پریدم
    و مسیرم رو از بین بوته هاي گلهاي وحشی باز کردم و به دویدن ادامه دادم . خراش تیغ بوته هارو روي پوستم
    احساس کردم اما اهمیتی ندادم. قبل از رسیدن به درخت ها زخمشون خوب میشد .
    از پشت مغازهاي گذشتم و به سرعت تیر از عرض بزرگراه عبور کردم بعضی از ماشینهابراي من بوق زدند . تو فضاي
    امن بین درخت ها سریع تر دویدم . با قدمهاي بلند مسیر رو طی میکردم . مسلما اگر در یک فضاي باز با این سرعت
    حرکت میکردم مردم به من خیره میشدند چون مردم عادي هرگز نمیتونستن با این سرعت بدوند . با خودم فکر کردم
    چه قدر جالب می شد اگه وارد یه مسابقه دومیدانی ، مثل المپیک یا یه چیزي تو همین مایه هابشم . دیدن قیافه
    قهرمانها و ستاره هایی که ازشون جلو میزدم میتونست خیلی جالب باشه . فقط اطمینان داشتم که بعدش ، وقتی از من
    تست دوپینگ میگرفتند تا مطمئن بشن که من استروئید مصرف نکردم ، توي خونم مزخرفات خیلی عجیبتر از
    استروئید پیدا میکردند .
    در مدت کوتاهی به جنگل رسیدم ، جاییکه نه خونهاي وجود داشت و نه جادهاي . اینجا راحت و آزاد بودم ، میتونستم
    تغییر کنم . ناگهان ایستادم و با چابکی شلوارکم رو درآوردم و تا کردم و با یک بند چرمی به دور قوزك پام بستم و در
    حالیکه هنوز خم بودم و شلوارك رو میبستم شروع به تغییر کردم . گرماي انرژي از انتهاي ستون فقراتم به طرف بالا
    اومد و تمام بازوها و پاهام رو فرا گرفت . تمام انها فقط یه ثانیه وقت گرفت . گرماي زیادي رو در بدنم احساس
    میکردم و در حالیکه مرتعش بودم به شکل دیگري در اومدم . پنجه هاي سنگین و بزرگم روي خاك کشیدم و پشتم در
    امتداد زمین قرار گرفت .
    وقتی اینجوري رو اعصابم کنترل داشتم ، تغییر شکل خیلی آسون بود . دیگه با عصبانیت ام مشکلی نداشتم ، جز
    اوقاتی که کنترلم رو ازم می گرفت .
    براي حدود نیم ثانیه ، من اون دقایق ترسناك و غیر قابل وصف اون عروسی مسخره رو به یاد آوردم . داشتم از
    عصبانیت و خشم دیوونه میشدم . حتی نمیتونستم خودم رو کنترل کنم که درست کار کنم . انگار توي یه تله افتاده
    بودم . هیجانزده و لرزان از اینکه چرا نمیتونستم تغییر کنم و با تبدیل شدن به یه گرگینه ، اون هیولایی رو که فقط
    چند متر با من فاصله داشت رو بکشم . خیلی گیج کننده بود ، تنها چیزي که من رو از این کار منع میکرد این بود که
    ممکن بود بلا رو برنجونم . دوستانم در کنارم بودند و سرانجام زمانی که من فرصتی رو که انتظارش رو میکشیدم به
    دست آوردم تا تغییر شکل بدم ، ناگهان دستوري از طرف رهبر گروه دریافت کردم . یه دستور از طرف رئیس . اگه اون
    شب فقط امبري و کوئیل کنارم بودند و سم حضور نداشت ، آیا می شد اون قاتل رو بکشم؟ من متنفر بودم از وقتایی
    که سم قانونهایی مثل اون رو وضع میکرد . من متنفر بودم از اینکه حق انتخابی نداشته باشم . از اطاعت کردن و
    مطیع بودن متنفر بودم.
    سپس با صدایی که تو ذهنم پیچید هوشیار شدم . توي فکرام تنها نبودم.
    « همیشه همینقدر خودخواه » : لیا فکر کرد
    « درسته ، توي ذهن من ریاکاري و دورویی وجود نداره لیا » : در جواب فکر کردم
    « بس کنید بچه ها » : سم بهمون گفت
    هر دو ساکت شدیم و من احساس کردم که لیا با شنیدن کلمه بچه ها خودش رو از قضیه کنار کشید . حساس بود
    مثله همیشه .
    « ؟ کوئیل و جرید کجا هستن » : سم وانمود کرد که متوجه حرکت لیا نشده
    « کوئیل از کلیر نگهداري میکنه . اون رو پیش کلیرواترها میبره »
    « خوبه، سو ازش نگهداري میکنه »
    « جرید هم رفته پیش کیم . احتمالش زیاده که صداتو نشنیده باشه » : امبري فکر کرد
    پچ پچ آرومی بین گله راه افتاد . من هم همراه اونها شروع به زمزمه کردم . بالاخره جرید هم به ما اضافه شد ، و
    هیچکدوم از ما شکی نداشتیم که هنوز داره در مورد کیم فکر میکنه و کسی نمیخواست بدونه که وقتی پیش کیم
    میره به چه کاري مشغول میشن !!
    سم با آرامش روي پاهاي پشتی خودش نشست و زوزه بلندي کشید . این هم یک علامت بود و هم یک دستور.
    محل گردهمایی گله چند مایل دورتر در سمت مشرقِ جاییکه من واستاده بودم ، بود . من با جست و خیز از وسط
    جنگل بزرگ به سمت محل حرکت کردم . لیا، امبري و پل هم همین کار رو کردن . لیا نزدیک بود و من خیلی زود
    تونستم صداي پاهاي اون رو که به صورت موازي و با فاصله از من حرکت میکرد رو بشنو م. نمیخواستیم که کنار هم
    حرکت کنیم .
    « خوب ، ما نمیتونیم تمام روز رو براي اون صبر کنیم . بعدا باید خودشو به ما برسونه »
    « ؟ چه خبر رئیس » : پل می خواست بدونه قضیه از چه قراره
    « ما باید با هم صحبت کنیم، یه اتفاقی افتاده »
    من احساس کردم که افکار سم دور و بر من دور میزنه ، البته فقط سم نبود ، سثْ ، کالین و برادي هم همینطور بودند.
    کالین و برادي افراد جدید گروه بودند و امروز همراه سم براي شیفت گشتزنی رفته بودند . بنابراین هر اتفاقی که افتاده بود اونها هم اطلاع داشتند . براي من عجیب بود که چرا سثْ براي جمعآوري اطلاعات رفته بود در حالیکه امروز نوبت گشتزنی اون نبود.
    « سثْ بهشون بگو چی شنیدي »
    من سریعتر حرکت کردم که اونجا باشم . لیا هم سرعتش رو زیاد کرد . از اینکه کسی ازش تندتر بدوه متنفر بود ، سریع ترین گرگینه بودن ، تنها چیزي بود که همیشه ادعاشو داشت .
    و سرعتش بالاتر رفت . من پنجههامو رو به زمین فشار « اگه می تونی تو ادعا کن، احمق » : لیا عصبانی زیر لب گفت
    دادم و خودم رو مثله یه گلوله به جلو پرتاب کردم .
    « لیا ، جیک! بس کنید » : انگار سم حوصله ي مسخره بازي مارو نداشت
    اما هیچکدوممون سرعتشو کم نکرد .
    « ؟ سثْ » . سم غرید اما بیخیال شد
    « چارلی دنبال بیلی میگشت تا اینکه بالاخره اون رو توي خونهي ما پیدا کرد »
    « درسته من هم باهاش صحبت کردم » : پل اضافه کرد
    وقتیکه سثْ اسم چارلی رو آورد انگار یه چیزي منو تکون داد . همین بود . انتظار به پایان رسیده بود . سریعتر دویدم و
    سعی کردم تنفس کنم اما احساس سنگینی توي ششهام داشتم . مثله یه تیکه سنگ شده بودن.
    کدوم یکی از داستانهاي فکر من میتونستن حقیقت داشته باشن؟
    چارلی کاملاً کنترلش رو از دست داده بود. مثل اینکه ادوارد و بلا هفته گذشته به خونه رسیده » : سثْ ادامه داد
    « برگشتن
    قلبم آروم گرفت .
    اون زنده بود . حداقل نمرده بود .
    قبلا متوجه نشده بودم که این مسئله چه تفاوتی میتونست ایجاد کنه . من تمام این مدت داشتم به مرده ي بلا فکر
    می کردم و الان اینو فهمیده بودم . الان فهمیدم که باور نداشتم اون بلا رو زنده برگردونه . این اهمیتی نداشت . چون
    من میدونستم چها تفاقی قرار بود بیفته .
    بسیار خوب برادرا ، خبرهاي بد رو بشنوید . چارلی با دخترش صحبت کرده بود و گفته بود که صداش خیلی سرحال »
    به نظر نمیومد . بلا به پدرش گفته بود که مریضه . کارلایل بلا را معاینه کرده بود و به چارلی گفته بود که بلا در
    آمریکاي جنوبی دچار یک نوع بیماري نادر و کمیاب شده . گفته بود که اونو قرنطینه کردن . چارلی داشت دیونه میشد
    چون حتی بهش اجازه نمیدادن دخترش رو ببینه . اون بهشون گفته بود که اهمیتی نمیده که مریض بشه ، اما کارلایل
    تسلیم نشد . در واقع هیچکس حق ملاقات با بلا رو نداشت . به چارلی گفتن که موضوع قرنطینه کاملاجدي و خیلی
    مهمه اما چارلی حاضر بود براي دیدن بلا هر کاري بکنه . ناراحتی و ندیدن بلا داشت چند روزه که چارلی رو دیونه
    « میکرد ولی اون در مورد نگرانیش تازه امروز با بیلی صحبت کرد . بیلی گفت امروز حال چارلی بدتر بود
    وقتیکه صحبتهاي سثْ تمام شد سکوت عمیقی بر جمع حکمفرما شد . همه ما میدونستیم چه خبره . بنابراین تا جایی
    که چارلی میدونست اون قرار بود از این بیماري بمیره . آیا به چارلی اجازه دیدن جسد دخترش رو میدادن؟ بهش اجازه
    میدادن که اون بدن سفید رو که دیگه نفس نمکشید ببینه ؟ مسلماً نمیتونستند اجازه بدن که چارلی پوست سرد بلا رو
    لمس کنه ، ممکن بود چارلی به استحکام بدنش مشکوك بشه . اونها باید تا زمانی که بلا بتونه خودش رو کنترل کنه
    صبر میکردن ، تا زمانی که بتونه خودش رو در مورد کشتن چارلی و باقی عزادارها کنترل کنه . اما این چقدر وقت
    میگرفت ؟
    آیا اونها دفنش میکردند ؟ آیا اون خودش رو از قبر بیرون میکشید یا زالوها براي بیرون آوردنش میآمدند ؟
    افراد گله در سکوت به افکار من گوش میدادند . من بیشتر از هر کس دیگه در این مورد فکر کرده بودم .
    لیا و من هر دو همزمان وارد چمنزاري که وسط جنگل بود شدیم . لیا در هر حال مطمئن بود که خودش راه درست رو
    پیدا کرده ، اون کنار برادرش روي پاهاي عقبیش نشستو من هم به طرف سم رفتم و طرف راست اون نشستم و در
    همین حال پل خودش رو جمع کرد و براي من جا باز شد .
    اما من متوجه فکرش نشدم . ، « دوباره کلت رو خوابوندم » : لیا فکر کرد
    متعجب بودم که چرا من تنها کسی بودم که رو چهارتا پاهاش واستاده . موهاي روي شونههام از بی طاقتی سیخ شده
    بودن .
    « ؟ خب منتظر چی هستیم » : پرسیدم
    هیچکس چیزي نمیگفت اما احساس کردم اونها مردد هستن .
    « اه، یالا دیگه ، معاهده شکسته شده » : گفتم
    « ! ما هیچ دلیلی نداریم شاید اون واقعا مریض باشه » : سم
    واي!!! بس کنید دیگه!
    و ادامه داد « خب شواهد عینی مبنی بر شکسته شدن قوانین هستن، اما با همه ي این وجود » : سم به آرامی گفت
    « مطمئنی که این چیزیه که تو میخواي؟ آیا این کار درسته؟ همهي ما میدونیم که خواسته ي بلا چی بود »
    « معاهده هیچ اشارهایی به انتخاب و اختیار قربانی نکرده »
    « ؟ آیا واقعا اون یه قربانیه؟ دوست داري که این لقبو بهش بدي »
    « ! آره »
    « جیک اونا دشمناي ما نیستن » : سثْ فکر کرد
    خفه شو بچه ، این که تو براي خودت از اون زالو یه قهرمان ساختی و به یکی از طرفداراي » : با عصبانیت گفتم
    سرسختش تبدیل شدي قانون رو عوض نمیکنه . اونا دشمناي ما هستن . اونا توي قلمرو ما هستن . ما اونها رو بیرون
    « میکنیم و براي من مهم نیست که تو یه زمانی با مبارزه در کنار ادوارد کالن حال کردي
    « ؟ خوب جیکوب ، چیکار میکنی اگر ببینی که بلا همراه کنار اونا میجنگه » : سثْ پرسید
    « اون دیگه بلا نیست »
    « ؟ یعنی تو میخواي کسی باشی که اونو میکشه »
    نمیتونستم خودم رو کنترل کنم تا دردي رو که تحمل میکردم توي چهرم اثر نذاره.
    خوب، نه، تو نمیتونی. پس چی؟ میخواي یکی از ما رو مجبور به انجام این کار بکنی؟ و بعد از هر کسی که این »
    « ؟ کارو کرده تا ابد کینه داشته باشی
    « ... من همچین کاري نمی »
    « البته که نمیکنی . تو براي این مبارزه آماده نیستی جیکوب »
    غریزه هام به من غلبه کردن و من با عصبانیت به طرف گرگ شنی رنگی که در کنار حلقه گروه نشسته بود خیز
    برداشتم .
    « سثْ یه لحظه خفه شو » و ادامه داد « جیکوب » : سم باعصبانیت گفت
    لعنتی ، من چی رو از دست دادم ؟ در مورد » : سثْ دستهاي بزرگش رو جمع کرد . ناگهان افکار کوئیل رو شنیدیم
    « چارلی چیزهایی شنیدم
    ما داشتیم آماده میشدیم که بریم . چرا سر راحت سراغ جرید » : اون داشت به طرف چمنزار میدوید، من بهش گفتم
    « نمیري و اونو با دندونات به اینجا بکشی. ما به همهي افراد گروه احتیاج داریم
    « مستقیم به اینجا بیا کوئیل. ما هنوز تصمیم خاصی نگرفتیم » : سم دستور داد
    جیکوب من باید به بهترین تصمیم براي گله فکر کنم و بهترین راهی رو که از همه شما حمایت میکنه » : سام گفت
    انتخاب کنم . زمان و موقعیت از وقتی که اجداد ما معاهده رو تنظیم کردن خیلی فرق کرده . من ..... خوب ، بذار
    صادقانه بگم ، من واقعا باور ندارم که کالنها براي ما خطري داشته باشن ، همهي ما میدونیم که اونها براي مدت
    طولانیی اینجا نخواهند موند . وقتی داستانشون رو تعریف کنن از اینجا میرن و اونوقت زندگی ما میتونه با حالت عادي
    « برگرده
    « ؟ عادي »
    « جیکوب ، اگر ما امنیت اونها رو به چالش بکشیم ، مسلماً اونها هم از به خوبی از خودشون دفاع میکنن » : سم
    « ؟ شماها ترسیدید »
    و مکث کوتاهی کرد و بعد از کمی فکر اضافه کرد : « ؟ آیا تو آمادگی از دست دادن یکی از برادرانت رو داري » : سم
    « ؟ یا یه خواهر »
    « من از مردن نمیترسم »
    « جیکوب ، من اینو میدونم و این تنها دلیلیه که ازت خواستم تا خودت منصفانه قضاوت کنی » : سم
    « ؟ تو به معاهده اجدادمون احترام میذاري یا نه » : به چشمهاي سیاه رنگش خیره شدم و گفتم
    « من به گلهام احترام میذارم و همون کاري رو انجام میدم که براشون بهترین باشه »
    « بزدل »
    سم با عصبانیت غرید به طوري که دندانهاش از زیر پوزهاش نمایان شد . صداي فکر سم عوض شد و با لحنی غیر
    « کافیه جیکوب . تمومش کن . تقاضاي تو رد میشه » : عادي که نمیشد ازش نافرمانی کرد گفت
    گروه بدون هیچ تحریکی از طرف » : صدا از رئیس بود . اون خیره به همه گرگهایی که اونجا بودند نگاه کرد وگفت
    کالنها بهشون حمله نمیکنه . قوانین نوشته شده در معاهده پایدار میمونن . اونها براي مردم ما و همینطور براي مردم
    فورکس خطرناك نیستن . بلا سوان یه انتخاب آگاهانه کرد و ما به خاطر انتخاب اون با همپیمانان سابقمون درگیر
    « نمیشیم
    « درسته » : سثْ با خوشحال فکر کرد
    « سثْ بهت گفته بودم که دهنت رو ببندي »
    « ببخشید سم »
    « ؟ جیکوب کجا داري میري »
    من از دایره بیرون اومد م. پشتم رو به طرف سم کردمو به طرف غرب رفتم.
    « دارم می رم که از پدرم خداحافظی کنم . انگار لازم نبود این همه مدت منتظر بمونم »
    « اه، جیک دوباره شروع نکن »
    « خفه شو سثْ » : چند صدا با هم گفتن
    « جیک ما نمیخوایم که تو اینجارو ترك کنی » : سم در حالی که صداش از قبل ملایمتر شده بود بهم گفت
    « خوب مجبورم کن بمونم . اختیارم رو ازم بگیر. ازم یه برده بساز » : جواب دادم
    « میدونی که من همچین کاري نمیکنم »
    « پس دیگه چیزي براي گفتن نیست »
    اونهارو ترك کردم و به شدت تلاش میکردم که به اتفاقات پیش رو فکر نکنم ، در عوض توي ذهنم به ماههاي
    طولانی گرگینه بودن فکر میکردم میکردم ، به زمانی که خوي انسانی از من خارج میشد تا من بیشتر از اونچه که
    انسان باشم حیوان باشم . به زندگی کردن فقط در زمان حال . غذا خوردن وقتیکه گرسنه بودم . خوابیدن زمانیکه
    خسته بود م. نوشیدن وقتیکه تشنه بودم . و دویدن فقط براي دویدن . آرزوها و خواسته ها ساده ، و جوابهاي ساده براي تمایلات ساده . درد به راحتی و ساده ترین شکلش درمیومد. درد گرسنگی ، درد سرما و یخ که زیر پنجههات احساس
    میشه . درد تکه تکه کردن شام با پنجه هاي قدرتمندت . هر دردي یه جواب ساده داشت ، یه حرکت خالص براي پایان
    بخشیدن بهش.
    چیزي که شبیه انسان بودن نبود .
    به محض اینکه به نزدیک خونه رسیدم به بدن انسانی خودم تغییر حالت دادم . نیاز داشتم که به تنهایی تو ذهن خودم
    فکر کنم .
    در حال دویدن به سرعت شلوارکم رو پوشیدم.
    موفق شده بودم . چیزي که بهش فکر می کردم رو از سم قایم کرده بودم و الان دیگه خیلی دیر بود . نمی تونست
    جلوي منو بگیره.
    سم یه قانون واضع گذاشته بود . گله نباید به کالنها حمله کنه .
    بسیار خوب ، اون به فرد خاصی اشاره نکرده بود .
    نه ، امروز گله به کسی حمله نمی کر د.
    اما من میکنم .

    فصل نهم

    من قصد نداشتم از پدرم خداحافظی کنم .
    اگه این کارو می کردم، یه تماس تلفنی کافی بود تا سم همه چیو بفهمه و بعد بازي تموم می شد. بعد اونها منو از گله
    مینداختن بیرون، عقب نگهم می داشتن، احتمالاً سعی می کردن منو عصبانی کنن، یا حتی بهم آسیب برسونن، تا یه
    جوري مجبورم کنن تغییر شکل بدم و سم بتونه یه قانون جدید وضع کنه.
    اما بیلی منتظرم بود ، می دونست تو وضعیت خاصی هستم . تو حیاط ، روي ویلچرش نشسته بود و به نقطه اي که من
    از میان درختان به سمتش می آمدم خیره شده بود . می دیدم که داره رو مسیر راه رفتنم قضاوت میکنه . مستقیم از
    خونه گذشتم تا به گاراژ دست سازم برسم .
    « ؟ یه دقیقه وقت داري جیک »
    واستادم ، به بیلی و بعد به گاراژ نگاه کردم.
    « . اي بابا ، بچه حداقل کمکم کن برم تو خونه »
    دندون هامو به هم فشردم ، ولی بعد تصمیم را گرفتم که اگه چند دقیقه بهش دروغ نگم احتمال اینکه بره و با سم برام
    مشکل ساز بشه بیشتره .
    « ؟ از کی تا حالا کمک لازم داري پیرمرد »
    « بازوهام خسته ان . تموم راه از خونه سو تا اینجا رو خودم هل دادم » : با صداي بلند خندید
    « . راه که سرازیریه ، تو تمام راه رو سر خوردي »
    صندلیش را از سطح شیب دار کوچکی که براش ساخته بودم بالا و به اتاق نشیمن بردم.
    « . پس فهمیدي . فکر کنم با سرعت حدود سی مایل در ساعت حرکت می کردم عالی بود
    « . بلاخره این چرخ رو داغون می کنی و بعد باید خودت رو روي آرنج هات این ور و اون ور بکشی »
    « . عمراً . وظیفه ي تو می شه که من رو حمل کنی »
    « . اونجوري فکر نکنم جاهاي زیادي بتونی بري »
    « ؟ غذایی مونده » : بیلی دستاشو روي چرخ ها قرار داد و خودش را به سمت یخچال برد
    « . حرف دل منو زدي ، اما پل تمام روز رو اینجا بوده در نتیجه جوابت مسلماً خیره »
    « . اگر نخوایم از گرسنگی بمیریم باید خوراکی ها رو قایم کنیم » : بیلی آه کشید
    « . به ریچل بگو بره پیش پل بمونه »
    تا چند هفته دیگر اون پیش ما می مونه . بعد از این همه » : صداي شوخ بیلی ناپدید شد و چشماش مهربون شدن
    مدت اولین باره که اومده اینجا . سخته ، وقتی که مادرتون مرد ، دخترا از تو بزرگتر بودند . براي اون ها سخت تره که
    « . توي این خونه بمونن
    « می دونم »
    رِبه کا از وقتی ازدواج کرده بود ، اصلاً به خونه برنگشته بود . به هر حال او دلیل خوبی داشت . بلیط هواپیما از هاوایی
    تا اینجا خیلی گرون بود . ایالت واشنگتن به قدر کافی نزدیک بود که ریچل همچین دفاعی رو واسه خودش نداشته
    باشه. اون دقیقاً کلاسهاي ترم تابستونی می گرفت و در تعطیلات، تو کافه اي نزدیک دانشگاه دو شیفت کار می کرد .
    اگر به خاطر پل نبود ، حتماً خیلی زود به واشنگتن برمیگشت . شاید به همین دلیل بیلی پل رو بیرون نمی کرد .
    « ... خب من می رم که رو چند تا چیز کار کنم » : وقتی داشتم به سمت در پشتی می رفتم ، گفتم
    « ؟ جیک ، صبر کن . تو نمی خواي به من بگی چی شده ؟ براي اینکه ببینم چه خبره باید به سم زنگ بزنم »
    براي قایم کردن صورتم ، در حالیکه پشتم بهش بود واستادم .
    « . هیچی نشده . سم داره براشون دست تکون میده . فکر کنم الان دیگه هممون جزو دوستاران زالوها هستیم »
    « . جیک »
    « . نمی خوام در موردش حرف بزنم »
    « ؟ می خواي اینجا رو ترك کنی ، پسرم »
    ریچل می تونه اتاقش رو » : تا تصمیم بگیرم که چه جوري قضیه رو مطرح کنم ، اتاق براي مدتی طولانی ساکت بود
    « پس بگیره . من می دونم که اون از تشک بادي متنفره
    « اون ترجیح می ده که روي زمین بخوابه تا تو رو از دست بده ، منم همینطور »
    غرولند کردم.
    « جیکوب لطفاً . اگر نیاز به تنهایی نیاز داري برو ، ولی دوباره طولانیش نکن ، زود برگرد »
    شاید دوران ظهور من عروسی ها باشه . واسه عروسی سم برمیگردم و بعد واسه ریچل . البته ممکنه جارید و کیم »
    « زودتر ازدواج کنن . احتمالاً باید کت شلوار بگیرم
    « جیک به من نگاه کن »
    « ؟ چیه » : به آرامی برگشتم
    « ؟ کجا میري » : براي دقایقی طولانی به چشمانم خیره شد
    « واقعاً جاي خاصی رو در نظر ندارم »
    « ؟ واقعاً » : سرشو به سمتی خم کرد و چشماش نازك شدند
    با ناراحتی به هم خیره شدیم . زمان می گذشت .
    « جیکوب » : گفت
    « این کارو نکن ، ارزش نداره » : صداش خفه بود
    « نمی دونم راجع به چی حرف می زنی »
    « . بذار بلا و کالن ها به حال خودشون باشن . حق با سمه »
    براي یه لحظه اي بهش خیره شدم و بعد با دو قدم بلند اتاق را طی کردم ، تلفنو قاپیدم و کابلشو از بدنه و از پریز جدا
    « خداحافظ بابا » : کردم . سیم خاکستري رو تو دستام فشار دادم
    ولی من از در گذشته بودم و بیرون میدویدم. « جیک ، صبر کن » : از پشت سرم صدا زد
    موتور سیکلت به اندازه ي دویدن سرعت نداشت . ولی استفاده از آن عاقلانه تر بود . فکر کردم چقدر طول می کشید تا
    بیلی خودشو به مغازه برسونه و بعد کسی رو پیدا کنه که پیغامشو به سم بد ه. شرط می بستم که سم هنوز هم به شکل
    گرگ بود . مشکل این بود که اگه پل به زودي به خونه ي ما برمیگشت ، میتونست در عرض چند ثانیه تغییر شکل بده و به سم خبر بده که من چی کار می کردم...
    من نگران نبودم . با بیشترین سرعتی که می تونستم حرکت می کردم و اگه اونها منو میگرفتن ، مجبور می شدم
    باهاشون روبرو بشم .
    با پام موتور رو روشن کردم . و بعد به سمت راه گلی روندم . وقتی که از خونه گذشتم به عقب نگاه نکردم .
    بزرگ راه به خاطر توریست ها شلوغ بود . بین ماشین ها ویراژ می دادم و کلی بوق و چند تا هم فحش نصیبم شد . از
    مسیر هفتاد به مسیر صد و یک پیچیدم . براي اینکه توسط یک مینی ون خونی نشم ، مجبور بودم روي خط حرکت
    کنم . این کار منو نمی کشت ولی از سرعتم کم می کرد . خوب شدن شکستگی استخوانهاي بزرگ ، حداقل چند
    روزي طول می کشید . قبلاً چنین اتفاقی براین افتاده بود که بدونم .
    بزرگراه خلوت شد . در نتیجه من سرعتم رو به هشتاد رساندم . تا وقتی که به جاده فرعی خونه شون نرسیدم ، ترمز
    نکردم . بعد متوجه شدم که در معرض دید بودم . سم تا این جا دنبالم نمی کرد . خیلی دیر شده بود .
    تا اون موقع ، تا موقعی که مطمئن شدم به مقصد رسیدم ، فکر نکرده بودم که چیکار می خواستم بکنم . سرعتم رو تا
    بیست پایین آوردم . با دقتی بیش از حد لازم از لاي درخت ها میپیچیدم .
    می دونستم که اونها صداي اومدنم رو با موتور یا بی موتور می شنون. در نتیجه سورپرایزي وجود نداشت . هیچ راهی
    براي پنهان کردن نیت هاي من وجود نداشت . ادوارد به محض اینکه به اندازه ي کافی نزدیک می شدم ، نقشه ام رو
    می خوند . شاید همین الان هم می تونست بخونه . ولی فکر می کردم که بازم میتونم نقشه رو عملی کنم ، چون من
    نفس او را در اختیار داشتم. اون می خواستکه با من تنهایی بجنگه .
    براي همین من فقط وارد می شدم ، مدرك با ارزش سم رو به چشم خودم می دیدم و بعد ادوارد رو به مبارزه
    می طلبیدم . غریدم . اون انگل حتماً از چنین نمایشی لذت میبرد .
    وقتی کارش تموم می شد ، قبل از اینکه دستشون به من برسه ، حساب هر تعدادشون رو که می تونستم می رسیدم .
    هاه ! با خودم فکر کردم سم اسم مرگ منو " جزاء " میذاره ، حتماً میگه که حقم بوده . دلش نمی خواد به دوستاي
    زالو ي جون جونیش آسیبی برسه .
    مسیر خونه شون دیده شد و بو مثل بوي یک گوجه فرنگی گندیده به صورتم رسید . اه! خون آشام هاي بوگندو . حالم
    بهم می خورد . اینجوري تحمل بوي گند خیلی سخت بود . حتی وجود انسان هایی که اینجا می اومدند ، از شدت اش
    کم نکرده بود . البته بو ، بهتر از وقتی بود که تبدیل می شدم .
    مطمئن نبودم که باید انتظار چه چیزي رو داشته باشم . ولی هیچ نشانی از زندگی در اطراف دخمه ي بزرگ و
    سفیدشون وجود نداشت . بی تردید اونها می دونستند که من اون جا هستم .
    موتور رو خاموش کردم . در سکوت گوش فرا دادم . حالا می تونستم زمزمه هاي نگران و عصبانی رو از اون طرف در
    بزرگ بشنو م. کسی تو خونه بود . اسم خودمو شنیدم و لبخند زدم . خوشحال بودم که کمی باعث نگرانیشان شده بودم.
    جرعه ي بزرگی از هوا تنفس کردم ، توي خونه وضع بو بدتر بود . و با یک جهش از روي پله ها پریدم .
    قبل از اینکه به در دست بزنم ، خودش باز شد . و دکتر در چارچوب در ایستاد . چشماش جدي بودن.
    آرام تر از اونی بود که انتظارشو داشتم . « ؟ سلام جیکوب، چطوري » : گفت
    نفس عمیقی کشید م. بوي بدي که از در به بیرون تراوش می کرد ، غیرقابل تحمل بود .
    ناراحت بودم که کارلایل در رو جواب داده بود . ترجیح می دادم ادوارد ، با دندون هاي نیش بیرون زده تو چارچوب در
    واستاده بود . کارلایل خیلی ... انسان بود ، یا یه همچین چیزي.
    شاید به خاطر اینکه پاسال براي معاینه هاي پزشکی به خونمون میومد این حس رو داشتم . ولی اینکه تو صورتش نگاه
    کنم و بدونم که اگه بتونم براي کشنتش نقشه میکشم ، منو معذب می کرد .
    « شنیدم که بلا زنده برگشته » : گفتم
    اممم ، جیکوب الآن وقت مناسبی » : دکتر هم به نظر معذب می آمد . ولی نه از آن لحاظ که من انتظارشو داشتم
    « ؟ نیست . می تونیم بعداً با هم صحبت کنیم
    با تعجب بهش نگاه کردم . آیا اون داشت ازم درخواست می کرد که این مبارزه ي مرگ رو عقب بندازیم ؟
    و بعد صداي بلا رو شنیدم ، شکسته و ناهنجار بود . و من نتونستم به چیز دیگه اي فکرکنم .
    « ؟ چرا نه ؟ می خوایم از جیکوب هم قضیه رو قایم کنیم ؟ چه فایده اي داره » : اون از کسی پرسید
    صداش اونجوري نبود که انتظارش رو داشتم . سعی کردم که صداي خون آشام جوانی که بهار باهاش مبارزه کرده
    بودیم رو به یاد بیارم ، ولی تنها چیزي که تو ذهنم مونده بود ، صداي غرش بود . شاید تازه متولد شده هاي اونها هم
    صداي زنگدار و نافذ قدیمی تر ها رو نداشتن . شاید همه ي خونآشام هاي جدید صداشون خشن بود .
    « لطفا بیا تو ، جیکوب » : بلا بلندتر غرید
    چشم هاي کارلایل جمع شدند . فکر کردم شاید بلا تشنه باشد . چشم هاي من هم جمع شدند .
    کار سختی بود . این برخلاف تمام غرایزم بود که بدون « ببخشید » : وقتی داشتم از کنار دکتر رد می شدم به او گفتم
    جنگ به یکی از اونها پشت کنم . با این وجود غیر ممکن نبود . اگر چیزي به نام خون آشام قابل اطمینان وجود داشت،
    اون همین رهبرشون بود که به طرز عجیبی آرام به نظر می رسید .
    وقتی مبارزه شروع می شد ، من به کارلایل نزدیک نمیشدم . به اندازه ي کافی خون آشام براي کشتن وجود داشت که اونو قاطی ماجرا نکنم .
    وارد خونه شدم و پشتم رو به دیوار کردم . چشم هام روي اتاق چرخید . نا آشنا بود . آخرین باري که اینجا بودم همه
    چیز براي مهمونی درست شده بود . الان همه چیز رنگ پریده و سفید بود ، حتی شش خون آشامی که دور یه مبل
    سفید واستاده بودند .
    همه شون با هم اونجا بودند . ولی این چیزي نبود که باعث شد من سر جایم خشک شم و فکم بیفته پایین.
    دلیلش ادوارد بود . حالتی که در صورتش بود .
    من اونو عصبانی ، متکبر و یه بار هم رنجور دیده بودم . ولی این ، این وراي رنج بود . چشمانش نشان از نیمه دیوانگی
    می دادند . اون سرشو براي دیدن من بلند نکرد . به پایین و به مبلی که کنارش قرار داشت خیره شده بود ، با حالتی که
    انگار کسی آتش اش زده باشه . دستاش مثل چنگال هایی سخت در دو طرف بدنش قرار داشتن .
    من حتی نمی تونستم از رنج ادوارد لذت ببرم . فقط می تونستم به چیزي فکر کنم که باعث این رنج شده بود ، و رد
    چشماشو دنبال کردم .
    بلا را در همان لحظه اي دیدم که بوش به مشامم رسید .
    بوي گرم و تمیز و انسانی اش .
    بلا ، پشت دسته ي مبل نیمه پنهان شده بود . مثل یک جنین جمع و بازوهاش دور زانوانش حلقه شده بود . براي
    لحظاتی طولانی من چیزي ندیدم جز اینکه اون همون بلایی بود که من عاشقش بودم . هنوز پوستش نرم بود ،
    صورتی کم رنگ . چشمانش هنوز همان قهوه اي شکلاتی بودند . قلبم یه طرز عجیبی نامرتب می زد و با خودم فکر
    کردم که این هم یه رویاي دروغه که قراره ازش بیدار بشم .
    بعد ، من واقعا بلا رو دیدم.
    دایره هاي عمیقی زیر چشماش وجود داشت ، دایره هاي تیره اي که به خاطر نحیف بودن صورتش بیرون زده بودن .
    آیا لاغرتر شده بود ؟ پوستش به نظر کشیده و تنگ به نظر می رسید ، انگار استخوان هاش داشتند از زیر پوست به
    بیرون می شکستن . بیشتر موهاي تیره رنگش از روي صورتش جمع شده و پشت سرش به شکل نا مرتبی بسته شده
    بودن . ولی چند طره از موهاش به خاطر عرقی که روي پوستش نشسته بود ، به نرمی به پیشونی و گردنش چسبیده
    بودند . یه چیزي باعث می شد مچهاش ضعیف تر به نظر برسد . ترسناك بود.
    اون مریض بود . خیلی مریض.
    دروغ نبود . داستانی که چارلی به بیلی گفته بود یک قصه نبود . وقتی داشتم پنهانی نگاهش می کردم پوستش به سبز کمرنگ تغییر رنگ داد .
    زالوي مو طلایی- از خود راضیه ، رزالی- به طرز دفاعی و تهاجمی روي بلا خم شد و جلوي دید منو گرفت .
    این اشتباه بود . من همیشه می دونستم بلا چه فکري تو سرشه . افکارش آشکار بودن، مثل اینکه روي پیشونیش
    چاپ شده باشن . در نتیجه اون نیازي نداشت که همیشه در مورد هر موضوعی همه ي جزئیات رو توضیح بده تا من
    متوجه بشم . من می دونستم که بلا از رزالی خوشش نمیومد . من این رو وقتی در مورد رزالی حرف می زد ، از روي
    لباش می خوندم . نه تنها از رزالی خوشش نمیومد ، بلکه ازش می ترسید . یا قبلاً اینطور بود.
    الآن وقتی که بلا به اون نگاه می کرد ، ترسی در چهره اش نبود . در صورتش حالتی مثل... عذرخواهی یا یه همچین
    چیزي وجود داشت . بعد رزالی تشتی رو از روي زمین قاپید و اونو زیر چونه ي بلا نگه داشت تا بلا توش بالا بیاره .
    ادوارد ، کنار بلا ، روي زانوهاش افتاد . چشمهاش در حال عذاب کشیدن بودن . رزالی دستشو دراز کرد تا بهش اخطار
    بده فاصله شو حفظ کنه .
    این کارها همه بی معنی بودن .
    « باید ببخشی » : وقتی که بلا تونست سرش رو بلند کنه ، لبخند ضعیفی به من زد . شرمگین بود . زمزمه کرد
    ادوارد خیلی آروم ناله کرد . سرشو روي زانوهاي بلا خم کرده بود . بلا یکی از دستاشو روي گونه ي اون گذاشت .
    انگار تسلی اش می داد .
    من متوجه نشده بودم که پاهام منو به سمت جلو می برند ، تا وقتی که رزالی در حال هیس کردن ناگهان بین من و
    مبل ظاهر ش د. اون مثل فردي رو صفحه ي تلویزیون بود . اهمیت نمیدادم که اونجاست . به نظر واقعی نمی رسید .
    « رز ، نکن . مسئله اي نیست » : بلا زمزمه کرد
    بلونده از سر راهم کنار رفت . با این حال معلوم بود که از این کار متنفر بود . به من اخم کرد و کنار سر بلا خم شد ،
    آماده براي حمله ، توجه نکردن بهش آسونتر از چیزي بود که فکر می کردم .
    بدون فکر کردن ، من هم روي زانوهام افتادم ، از پشت مبل روش خم شده بود ، « ؟ بلا چی شده » : زمزمه کردم
    روبروي ... شوهرش . به نظر نمی اومد که ادوارد متوجه من شده باشه . و من هم بهش نگاهی نکردم . دستامو به
    « ؟ حالت خوبه » : سمت دست آزاد بلا دراز کردم و اونو تو هر دو دستم فشردم . پوستش مثل یخ سرد بود
    سئوال احمقانه اي بود . جواب نداد .
    « خیلی خوش حالم که امروز به دیدنم اومدي ، جیکوب » : گفت
    با وجود اینکه می دونستم ادوارد نمی تونست فکر بلا رو بخونه ، انگار او چیزهایی رو برداشت کرده بود که من
    نمی فهمیدم . ادوارد دوباره روي پتویی که بلا را پوشونده بود ناله کرد . بلا گونه اشو نوازش کرد.
    دستانمو محکم دور انگشتاي سرد و ضعیفش پیچیدم . « ؟ چی شده بلا » : اصرار کردم
    به جاي اینکه جواب بده ، به اطراف اتاق نگاه کرد . انگار دنبال چیزي می گشت . تو نگاهش هم تمنا بود و هم هشدار.
    شش جفت چشم زرد رنگ و نگران بهش خیره شدند . بالاخره ، به سمت رزالی برگشت .
    « ؟ کمک می کنی بلند بشم » : پرسید
    لب هاي رزالی پشت دندونهاش جمع شدند و به من طوري نگاه کرد که انگار می خواست گلومو از هم بدره . مطمئن
    بودم که دقیقاً همین حس رو داشت.
    « رز ، لطفاً »
    بلونده صورتشو در هم کشید ولی دوباره ، کنار ادوارد روي بلا ، خم شد . ادوارد حتی یک اینچ هم تکون نخورد . رزالی
    دستاشو به دقت پشت شونه هاي بلا قرار داد .
    به نظر خیلی ضعیف می اومد . « نه ، بلند نشو » : زمزمه کردم
    صداش کمی بیشتر شبیه مواقعی شد که با من حرف می زد . « دارم جواب سوال تورو می دم » : به طور ناگهانی گفت
    رزالی بلا رو از روي مبل بلند کرد . ادوارد همونجا خم شده باقی موند تا وقتی که صورتش در کوسن ها مخفی شد .
    پتو کنار پاي بلا روي زمین افتاد .
    بدن بلا ورم کرده بود . شکمش به طرز عجیب و بیمارگونه اي باد کرده بود و باعث کشیدگی سوئیت شرت خاکستري
    رنگی می شد که براي شونه ها و بازوهاش خیلی بزرگ بود . بقیه ي بدنش به نظر لاغرتر می آمد . انگار برآمدگی با
    مکیدن باقی اندام بلا به وجود اومده بود. لحظه اي طول کشید تا بفهمم قسمت نافرم بدن بلا چیه . تا وقتی که
    دستاشو به طرز محبت آمیزي ، یکی بالا و یکی پایین ، روي شکم بر آمده اش ، نذاشت متوجه قضیه نشدم .
    بعد اونو دیدم ، ولی هنوز نمی توانستم آن را باور کنم . من یه ماه پیش بلا رو دیده بود م. نمیتونست حامله باشه . نه
    انقدر حامله .
    ولی اون بود .
    من نمی خواستم چنین چیزي رو ببینم . نمی خواستم راجع بهش فکر کنم . من نمی خواستم ادوارد رو درون بلا تصور
    کنم . من نمی خواستم بدونم چیزي که اونقدر ازش نفرت داشتم درون بدنی که عاشقش بودم ریشه دوونده بود . حالم
    بهم خورد و مجبور شدم فرو بدمش .
    ولی این بدتر بود . خیلی بدتر . بدن بدشکل شده ي بلا . استخوان هایی که از زیر پوست صورتش بیرون زده بودن .
    فقط می تونستم حدس بزنم که اون به خاطر هر چیزي که درونش بود ، چنین به نظر میرسید : باردار و خیلی مریض.
    چون هر چیزي که درونش بود ، داشت زندگیشو می گرفت تا خودش تغذیه کنه ...
    چون اون یک هیولا بود . دقیقاً مثل پدرش .
  5. #5
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    من همیشه می دونستم که ادوارد باعث مرگ بلا می شه .
    ادوارد وقتی کلمات توي ذهن منو شنید ، به سرعت سرشو بلند کرد و در یک لحظه هر دوي ما از روي زانوهامون به
    روي پاهامون بلند شدیم و اون به سمت من متمایل شد . چشماش کاملا سیاه بودن ، دایره ي بنفش رنگی زیرشون
    وجود داشت .
    « بیرون جیکوب » : خشمگین گفت
    من هم روي پاهام واستاده بودم و اونو نگاه می کردم . این همون دلیلی بود که من خاطرش اونجا بودم . موافقت
    « بریم تمومش کنیم » : کردم
    بزرگ تره ، امت ، جلو اومد تا کنار ادوارد واسته . اون یکی که چشماش گرسنه بودن ، جاسپر ، هم پشت سرش بود .
    واقعاً برام مهم نبود . شاید گله ي من بعد از اینکه اینها تکه تکه ام کردن ، کار کسایی که باقی مونده بودن رو تموم
    می کردند . شاید هم نه ، اهمیتی نداشت .
    براي لحظه ي کوتاهی چشمم به اونهایی افتاد که عقب تر واستاده بودن د.
    ازمه. آلیس . با جثه هاي کوچیک و بی اندازه حواس پرت کن . خب ، من مطمئن بودم که دیگران قبل از اینکه بتونم
    کاري به اونها داشته باشم منو می کشند . من نمی خواستم دختر بکشم . حتی دختراي خون آشام رو .
    با اینکه ممکن بود در مورد اون بلونده استثنا قائل بشم .
    و بدون تعادل به جلو لغزید تا بازوي ادوارد رو بگیره . رزالی باهاش حرکت کرد . مثل اینکه زنجیري « نه » : بلا گفت
    اون دوتا رو به هم وصل کرده باشه .
    مخاطب اش فقط بلا بود . دستش را « من فقط می خواهم باهاش صحبت کنم ، بلا » : ادوارد با صداي آرامی گفت
    دراز کرد تا صورت بلا رو لمس کنه ، تا نوازشش کنه . این باعث شد که اتاق به چشمم قرمز رنگ بشه ، که من همه
    جا رو برافروخته ببینم . بعد از همه ي بلاهایی که سر بلا آورده بود ، هنوز اجازه داشت که اونو انطور نوازش کنه .
    خودت رو اذیت نکن ، لطفاً استراحت کن ، هر دوي ما بعد از چند دقیقه بر » : ادوارد با حالت تدافعی ادامه داد
    « می گردیم
    بلا به صورت ادوارد نگاه کرد . به دقت اونو خواند . بعد سرشو تکون داد و خودشو روي مبل انداخت . رزالی به او کمک
    کرد تا پشتش را روي روي کوسن قرار دهد . بلا به من خیره شد . سعی می کرد چشمامو کنترل کنه .
    « درست رفتار کن و زود برگرد » : اصرار کرد
    جواب ندادم . من امروز هیچ قولی نمی دادم . نگاهمو برگردوندم و بعد ادوارد رو که داشت از در جلو خارج می شد دنبال کردم
    صدایی معمولی و افسار گسیخته در سرم به من یاد آوري می کرد که جدا کردن ادوارد از خانواده ش زیادم سخت نبود،
    بود؟
    ادوارد به راه رفتن ادامه داد . برنگشت تا ببینه که شاید من بخوام بهش حمله کنم . خب به این فکر کردم که او نیازي
    به چک کردن پشت سرش نداره . هروقت که من تصمیمم رو بگیرم اون متوجه می شه . یعنی من باید به سرعت
    تصمیم می گرفتم .
    این رو وقتی که داشت به سرعت از خانه دور می شد ، زمزمه « جیکوب بلک ، من هنوز آماده نیستم که منو بکشی »
    « باید کمی صبر کنی » . کرد
    « صبر کردن جزو اخلاق من نیست » : انگار من به برنامه ریزي اون اهمیت می دادم! غریدم
    به راه رفتم ادامه داد . شاید دویست مایل پایین تر از خونه ، در حالیکه من پا به پاش می رفتم . کاملا داغ بودم .
    انگشتام می لرزید . رو مرز قرار داشتم . آماده و منتظر .
    بی مقدمه ایستاد و به سمت من برگشت . حالت چهره اش دوباره منو میخکوب کرد .
    براي یک لحظه حس کردم که من کودکی بیش نبودم . کودکی که تمام زندگیش تو یه شهر کوچیک بوده . فقط یه
    بچه . چون می دونستم که باید خیلی زندگی کنم ، خیلی رنج بکشم تا یه روز بتونم درد سوزاننده ي چشماي ادوارد رو
    درك کنم .
    دستش رو بلند کرد ، انگار می خواست عرق پیشونیش رو پاك کنه ، اما دستش محکم رو پوست صورتش کشیده شد
    جوري که انگار قرار بود پوست مرمر مانندش رو بدره . چشماي سیاهش در حدقه آتیش گرفته بودن ، انگار تمرکز
    نداشتند . یا اینکه چیزي رو می دیدن که وجود خارجی نداشت . دهانشو باز کرد تا فریاد بزنه ، ولی صدایی از گلوش
    خارج نشد .
    این چهره ي مردي بود که انگار ایستاده تو آتیش می سوخت .
    براي لحظه اي نتونستم صحبت کنم . این چهره خیلی واقعی بود . من ازش فقط سایه اي تو خونه دیده بودم .
    سایه اي تو چشمهاي بلا و رد چشمهاي ادوارد . ولی این قضیه رو قطعی می کرد . آخرین میخی بود که به تابوتش
    کوبیده می شد .
    و می دونستم که وقتی این حرفو می زدم ، صورتم بازتاب کمرنگی از « داره اونو می کشه نه ؟ بلا داره میمیره »
    صورت ادوارد بود . ضعیف تر . متفاوت . چون من هنوز در شوك بودم . هنوز نمی تونستم قبولش کنم . خیلی سریع
    داشت اتفاق میفتاد . اون وقت داشته بود تا به این نتیجه برسه . و متفاوت بود چون من بلا رو چندین بار به چندین
    طریق ، تو ذهنم از دست داده بودم . فرق می کرد چون اون هیچ وقت مال من نبود که از دستش بدم .
    و متفاوت بود ، چون این یک بار من مقصر نبودم.
    و زانوهاش خم شد . روبه روي من روي زمین مچاله شد ، بی دفاع . « . من مقصر بودم » : ادوارد زمزمه کرد
    راحت ترین هدفی که بشه تصور کرد .
    ولی من به سردي یخ بودم ، آتیشی درونم وجود نداشت .
    « آره ، اون داره بلا رو می کشه » : این رو تو خاك فریاد زد . گویی به زمین اعتراف می کند « آره »
    درماندگی شکسته شده اش حال منو به هم میزد . من می خواستم مبارزه کنم ، نه اینکه اعدامش کنم . خودبزرگ بینی
    اون کجا رفته بود ؟
    « خب ، چرا کارلایل کاري انجام نداده ؟ اون یه دکتره ، درسته؟ اون موجود رو از بلا بیاره بیرون » : غریدم
    ادوارد بالا رو نگاه کرد و بعد با صداي خسته اي جواب داد ، انگار می خواد موضوع رو براي دهمین بار واسه یه بچه
    « بلا نمیذاره » : کودکستانی توضیح بده
    دقیقه اي طول کشید تا کلمات در ذهنم فرو برون . خداي من اون واقعاً داشت به خودش برمیگشت . چرا که نه ،
    خودت رو واسه یه تخم هیولا بکش ! بلا همینطور بود .
    تو اونو خوب می شناسی . به اون سرعتی که این موضوع رو متوجه شدي ، من متوجه نشدم . به موقع » : زمزمه کرد
    متوجه نشدم . اون تو راه برگشت به خونه با من حرف نزد . نه زیاد . من فکر کردم که ترسیده . این طبیعی بود . فکر
    کردم از اینکه اونو در چنین موقعیتی قرار دادم عصبانیه . براي اینکه دوباره زندگیشو به خطر انداختم . من اصلا تصور
    نمی کردم که اون به چه چیزي فکر می کرد . چه تصمیمی گرفته بود . نه تا وقتی که در فرودگاه خانواده مو دیدیم و
    بلا بلافاصله به آغوش رزالی دوید . رزالی ! و بعد فکر رزالی رو شنیدم . من تا وقتی که اونو نشنیدم متوجه نشدم . با
    آهی کشید که با غرش آمیخته بود . « .... این حال تو بعد از یک ثانیه متوجه شدي
    تا حالا متوجه شدي که بلا » : طعنه مثل نیشی رو زبونم بود « ؟؟ فقط یه ثانیه برگرد عقب . بلا به تو اجازه نمی ده »
    به اندازه ي هر انسان صد و ده پوندي دیگه نیرو داره ؟ شما خون آشام ها چقدر احمق هستید . بیگیرینش و با دارو
    « بیهوشش کنین
    « ... منم می خواستم، اما کارلایل می خواست » : زمزمه کرد
    چی میگفت ؟ اینکه خیلی شریف تشریف داشتن ؟
    « نه ! شریف نه ، بادي گارد بلا کارو پیچیده کرده »
    اوه ، داستان ادوارد قبلا چندان عاقلانه به نظر نمی رسید . ولی الان همه چیز جور شده بود . تا حدودي نقشه بلونده
    معلوم بود . اما این مسئله به اون چه ربطی داشت . آیا ملکه ي زیبایی انقدر تشنه ي مرگ بلا بود ؟
    « شاید ، اما رزالی بهش از این جنبه نگاه نمیکنه » : او گفت
    خب ، اول بلونده رو بیرون ببرین . شما می تونین با هم نوع خودتون مقابله کنین درسته ؟ اونو ببریدش و مراقب بلا »
    « باشین
    امت و ازمه هواشو دارن . امت هیچ وقت به ما اجازه نمی ده... و کارلایل هم در مقابل ازمه به من کمکی نخواهد »
    حرفشو ادامه نداد . صداش محو شد. « ... کرد
    « باید بلا رو با من میذاشتی »
    « آره »
    کمی براي این موضوع دیر بود . شاید اون باید به همه ي این چیز ها قبل از این که بلا رو با چنین موجودي حامله
    کنه ، فکر میکرد .
    از درون جهنم وجود خودش به من نگاه کرد . و من می تونستم ببینم که با من موافق بود .
    من هیچ وقت خوابش رو هم نمی دیدم . تا » : کلماتش به آرومی نفس کشیدن بودن « ما نمی دونستیم » : او گفت
    « ... حالا موردي شبیه من و بلا وجود نداشته . ما چطوري باید می دونستیم که یک انسان می تونه از ما بچه دار بشه
    « وقتی که یه انسان او این روند تیکه تیکه بشه می فهمید »
    اونا وجود دارن ، سادیسمی ها . پري هاي خون آشام و مردهاي وسوسه گر . اونا » : با نگرانی زمزمه کرد « آره »
    سرشو تکون داد ، انگار این « وجود دارن . ولی این وسوسه گري مقدمه اي براي عیاشی هاشونه. کسی زنده نمی مونه
    فکر حالشو بهم می زد . انگار خودش خیلی با اونها فرق داشت .
    « من نمی دونستم براي موجودي که تو هستی اسم دارین » : با تحقیر گفتم
    حتی تو ، جیکوب بلک ، نمی تونی بیشتر » : او به من با صورتی که به نظر می رسید هزاران سال عمر داره نگاه کرد
    « از خودم از من متنفر باشی
    عصبانی تر از اونی بودم که بلند بگم . « اشتباه میکنی » : با خودم فکر کردم
    « الان کشتن من اونو نجات نمی ده » : آرام گفت
    « ؟ پس چی نجاتش میده »
    « جیکوب تو باید کاري برام انجام بدي »
    « به جهنم که باید بدم ، انگل »
    « ؟ براي بلا » : با چشمهاي نیمه دیوانه ، نیمه خسته اش به من نگاه کرد
    « من هر کاري کردم که اونو از تو دور نگه دارم ، هر کاري . الان خیلی دیره » : دندون هامو محکم به هم فشار دادم
    جیکوب تو اونو میشناسی ، تو در ارتباط با بلا تا مرحله اي پیش رفتی که حتی من هم از درکش عاجزم. تو جزئی از »
    وجود اون هستی و او جزئی از وجود توئه . اون به حرف من گوش نمیده . چون فکر می کنه که من اونو دست کم
    بغش گلوشو گرفت ، اونو فرو داد « ... می گیرم . او فکر می کنه براي تحمل این وضعیت به اندازه ي کافی قوي هست
    « شاید به حرف تو گوش کنه » : و گفت
    « ؟ چرا باید این کارو بکنه »
    روي پاهاش بلند شد . تو چشماش آتیش شعله ورتري می سوخت . وحشی تر . فکر کردم که شاید واقعا داره دیوونه
    می شه . آیا خون آشام ها هم می تونستن عقلشونو از دست بدن ؟
    من باید اینو از بلا پنهان کنم، » : سرشو تکون داد « شاید ، نمی دونم ، اینطور به نظر می رسه » : به فکرم جواب داد
    چون استرس حالشو بدتر می کنه . نمی تونه این موضوع رو تحمل کنه . من باید آروم باشم ، نمی تونم شرایط رو
    « سخت تر کنم . ولی این الان اهمیت نداره ، اون باید به حرف تو گوش کنه
    من نمی تونم حرف هایی بیشتر از اونی که تو بهش گفتی رو بهش بگم . می خواي چی کار کنم ؟ بهش بگم که یه »
    « احمقه ؟ اون حتما این رو می دونه . بهش بگم میمیره ؟ شرط می بندم که اینو هم می دونه
    « تو می تونی چیزي رو که می خواد بهش بدي »
    عاقلانه حرف نمی زد . این جزوي از دیوانگیش بود ؟
    اگر بچه می خواد ، می تونه داشته » : متمرکز بود « من به چیزي به غیر از زنده موندش اهمیت نمی دم » : گفت
    اگه این راه نجاتش باشه » : براي لحظه اي مکث کرد « باشه . اون می تونه ده تا بچه داشته باشه ، هرچقدر که بخواد
    « ، حتی می تونه توله سگ داشته باشه
    براي لحظه اي به من نگاه کرد و صورتش زیر لایه اي از خونسردي دیوانه وار بود . وقتی کلماتشو درك کردم ، خشمم
    فرو نشست و حس کردم که فکم پایین افتاد .
    ولی اینطوري نه ، نه با این موجودي که وقتی من درمانده ایستادم زندگی رو از » : قبل از اینکه به خودم بیام گفت
    نفس عمیقی کشید ، مثل « وجودش بمکه . که ببینم که ضعیف تر و تلف می شه ، ببینم که اون چیز داره آزارش میده
    اینکه کسی لگدي بین پاهاش زده بود .
    تو باید قانعش کنی جیکوب ، او اصلاً به من گوش نمی کنه . رزالی همیشه اون جاست ، دیوانگیش رو تقویت »
    « می کنه . دلگرمش می کنه ، حمایتش می کنه . نه ، اون موجود رو حمایت می کن ه. بلا براش اهمیتی ندارد
    مثل اینکه در حال خفه شدن باشم ، صدایی از گلویم خارج شد . اون چی می گفت ؟ که بلا باید ، چی ؟ بچه دار بشه؟
    از من ؟ چطور ممکن بود ؟ آیا حاضر بود بلا رو از دست بده ؟ یا شایدم فکر می کنه که براي بلا مهم نیست که به
    اشتراك گذاشته بشه ؟
    « هر کدوم که بشه ، هر چیزیکه باعث بشه که اون زنده بمونه » : به فکرم جواب داد
    « این مسخره ترین چیزیه که تا حالا گفتی » : زیر لب گفتم
    « اون تو رو دوست داره »
    « نه به اندازه ي کافی »
    « اون آماده است که براي بچه دار شدن بمیره . شاید چیزي کم تر رو هم قبول کنه »
    « ؟ تو اصلا بلا رو می شناسی »
    می دونم ، می دونم . خیلی طول می کشه تا قانع بشه . براي همینه که به تو احتیاج دارم . تو می دونی اون چطوري »
    « فکر می کنه . باید مجبورش کنی سر عقل بیاد
    من نمی تونستم راجع به پیشنهادي که داده بود فکر کنم . بیش از حد بود . غیر ممکن بود . اشتباه بود . بیمارگونه بود.
    اینکه بلا رو براي آخر هفته قرض بگیرم و صبح روز دوشنبه پسش بیارم ، مثل اجاره کردن یک فیلم ؟ خیلی بغرنج
    بود.
    خیلی وسوسه کننده .
    من نمی خواستم این راهو حتی در نظر بگیرم ، نمی خواستم تصورش کنم . ولی در هر صورت تصاویر به ذهنم اومدند.
    من بارها در مورد بلا خیال بافی کرده بودم . زمانی که هنوز هم برامون امکان باهم بودن وجود داشت . بعد از اون
    دوران واضح بود که دنیاي خیالی من ، فقط زخمهاي چرکین برام به جا می ذاشت . چون دیگه امکانی وجود نداشت .
    به هیچ وجه . اون موقع ها نمی تونستم جلوي خودمو بگیرم و الان هم نمی تونستم خودمو متوقف کنم . تصور بلا در
    آغوش من ، بلا در حالیکه اسم منو زمزمه می کرد...
    این تصویر جدید ، تصویري که مقیر با تمام قانون هایی بود که برام وجود داشت ، بدتر بود . تصویري که می دونستم
    اگه ادوارد الان تو مغزم نکرده بود ، تا صد سال دیگه هم آزارم نمیداد . ولی الان اونجا بود . مثل یک علف هرز تو
    ذهنم می پیچید . سمی و نابود ناشدنی . بلا ، سالم ، درخشان ، تفاوت زیادي با الانش داشت . ولی یه چیزي فرق
    نکرده بود . بدنش ، از بین نرفته بود ، به صورتی طبیعی تغییر کرده بود . با بچه ي من گرد و سالم بزرگ شده بود .
    باعث بشم بلا سر عقل بیاد؟ تو داري توي کدوم دنیا زندگی » : سعی کردم از دست این فکر سمی فرار کنم
    « ؟ می کنی
    « حداقل سعی کن »
    سرم را به سرعت تکان دادم . ادوارد منتظر بود . جوابهاي منفی رو رد میکرد چون می تونست تردید رو از چهره ام
    بخونه .
    « ؟ این مزخرفات رو از کجا آوردي ؟ نکنه داري همین الان از خودت میسازي »
    من از وقتی که فهمیدم بلا چه تصمیمی داره به چیزي به جز راه هاي نجاتش فکر نمیکنم . کاري که او میمیره تا »
    انجامش بده . ولی نمی دونستم که چه طوري باهات ارتباط برقرار کنم . می دونستم که اگه بهت زنگ بزنم جواب
    نمی دي . اگه امروز نمیومدي مجبور می شدم براي پیدا کردنت بیام . ولی ترك کردن بلا خیلی سخته . حتی براي
    « چند لحظه . حالش خیلی زود تغییر میکنه . اون... چیز خیلی سریع رشد میکنه . الان من نمی تونم ازش دور باشم
    « ؟ اون چیز چیه »
    « هیچ کدوم از ما نمی دونیم . ولی قویتر از بلاست »
    ناگهان من تونستم هیولاي برآمده رو ببینم که از درون بلا رو نابود میکرد.
    « کمکم کن جلوش رو بگیرم . کمکم کن جلوي اتفاق افتادنش رو بگیرم » : زمزمه کرد
    تو » : با شنیدن این جمله حتی تکون هم نخورد ، ولی من تکون خوردم « ؟ چطوري؟ با ارائه ي خدمات درخشانم »
    « واقها مریضی . اون هیچ وقت به این حرف گوش نمی کنه
    « ؟ سعی ات رو بکن ، الان دیگه چیزي براي از دست دادن وجود نداره . ضرري که نداره »
    ولی براي من داشت . آیا همین الان بدون مطرح کردن چنین موضوعی ، بلا به اندازه ي کافی منو رد نکرده بود؟
    « ؟ براي نجات اون ، این درد زیادیه ؟ بهاي زیادیه »
    « ولی نتیجه نمیده »
    شاید هم نه . شاید گیجش کنه . شاید در تصمیمش متزلزل بشه . فقط یک لحظه شک تمام چیزیه که من احتیاج »
    « دارم
    « و بعدش چی، زیر حرفات بزنی ؟ بگی این فقط یه شوخی بود بلا »
    « اگر اون یه بچه می خواد ؛ می تونه داشته باشه ، من زیر حرفم نمی زنم »
    نمی تونستم باور کنم که من داشتم به این موضوع حتی فکر میکردم . بلا میکوبید تو صورتم . من اهمیتی به اون
    نمی دادم ولی این باعث می شد که دوباره دستش بشکنه . من نباید میذاشتم ادوارد با من حرف بزنه . مغزمو آشفته
    کنه . الان باید فقط میکشتمش .
    الان نه ، هنوز نه ، درست یا غلط ، این کار بلا رو نابود می کنه ، اینو میدونی . نیازي نیست که عجله » : زمزمه کرد
    کنی . اگر اون به تو گوش نداد ، تو خودت این فرصت رو پیدا می کنی . در لحظه اي که قلب بلا بایسته ، من به تو
    « التماس میکنم که منو بکشی
    « فکر نکنم التماست زیاد طول بکشه »
    « براي اون موقع ، لحظه شماري می کنم » : نشانی از لبخند با تقلا در گوشه ي لبش ظاهر شد
    « ؟ پس این معامله که گفتی ، قبوله »
    سرشو تکون داد و دست سنگی شو جلو آورد . حال تهوع ام را فرو خوردم و دستم رو دراز کردم . انگشتام دور دستاي
    سختش پیچیدن و یه بار تکونش دادم .
    « قبوله » : موافقت کرد
    فصل دهم:چرا راهمو نکشیدم و برم؟آهان درسته چون من یه احمقم

    احساسم شبیه بود به... نمی دونم شبیه به چی بود ، در واقع اصلاً نمیدونم چه جور احساسی هست ، که بخوام شرحش
    بدم . درست مثل این بود که اصلاً واقعیت نداشته باشه . خیلی مضحک بود ، مثل یه دلقک توي یه موقعیت بد بودم ،
    مثله یه بچه اُسکُل که ازش خواسته باشن توي مراسم رقص دبیرستان رهبر گروه تشویق کنندهها باشه .
    واقعا مسخره بود ، که بخواي با همسر یه خونآشام راجع به زایمانش صحبت کنی !!
    نه ، من نمیخواستم کاري رو که اون ازم خواسته بود رو انجام بدم . این اصلاً درست نبود ، اصلا منطقی نبود، غیر
    قابل قبول و اشتباه به نظر میرسید . میخواستم تمام چیزهایی رو که بهم گفته بود رو فراموش کنم . اما در عین حال
    دوست داشتم با بلا حرف بزنم . میخواستم سعی کنم که به حرفام گوش بده .
    و اون نمیخواست که این کار و بکنه.... مثله همیشه.
    ادوارد وقتی که تو راه برگشت به خونه بودیم به افکار من جواب نمیداد ، حتی هیچ توضیحی هم نمیداد . به جاییکه
    اون متوقف شده بود فکر می کردم . آیا به این دلیل اونجا رو انتخاب کرده بود که به اندازه کافی دور بود تا دیگران
    نتونند صداي زمزمه هاي اون رو بشنوند ؟
    فایده اش چی بود ؟
    شاید وقتی که از در میگذشتیم ، نگاه باقی کالن ها گیج و منگ شده بود ، اما هیچکس منزجر یا عصبی به نظر
    نمیرسید . خوب اونها نباید هیچکدوم از سؤالاتی رو که ادوارد قصد داشت از من بپرسه رو میشنیدند .
    براي یه لحظه توي راهرو مکث کردم ، مطمئن نبودم که چی کار میخوام بکنم . اما وقتی که با یه نفس کوتاه مقداري
    هواي تازه رو به ریه هام فرستادم ، احساس بهتري پیدا کردم .
    ادوارد با شونههاي صاف و مستقیم به طرف دیگران قدم برمیداشت . بلا با نگرانی نگاهش میکرد و بعد براي یه ثانیه
    نگاهش رو به من برگشت . و بعد دوباره شروع کرد به نگاه کردن به ادوارد .
    صورت بلا از تیره به بیرنگ تغییر رنگ داد . من میتونستم احساس ادوارد رو در مورد وارد کردن استرس به اون و اینکه
    چقدر براش ضرر داره ، رو درك کنم .
    به هیچ وجه لحن نرمی «. ما تصمیم گرفتیم که بذاریم جیکوب و بلا، خصوصی با هم صحبت کنن » : ادوارد گفت
    توي صداش دیده نمی شد ، مثل یه ربات بی احساس بود .
    « ! مگه از روي خاکستر من رد بشی » : رزالی با نارضایتی بهش گفت
    اون هنوز با حالت حمایتگرانهاي بالاي سر بلا بود و یکی از دستهاي سردش روي گونه بلا قرار داشت .
    جیکوب میخواد باهات صحبت کنه . از » : و با همون لحن خالی از هر حسی ادامه داد « بلا » : ادوارد بهش نگاه نکرد
    « ؟ اینکه باهاش تنها باشی ، میترسی
    رز ، همه چیز مرتبه ، جیک » بلا با گیجی یه نگاه به من انداخت و بعد دوباره به رزالی نگاه کرد و رو به اون گفت
    « . نمیخواد بهم آسیبی برسونه ، با ادوارد برو
    « . ممکنه یه حقه باشه » بلوندي اخطار داد
    « اما من همچین چیزي نمیبینم » : بلا گفت
    صداي خالی از احساسش « ! کارلایل و من همینکه صدامون کنی خودمون رو میرسونیم ، رزالی » ادوارد ادامه داد
    تنها کسایی که باعث ترس بلا میشن ، ما » : شکست و اینبار رگهاي از عصبانیت درش وجود داشت . ادامه داد
    «. هستیم
    « .... نه ، ادوارد . من » چشمهاش درخشیدند و از اشک تر شدند « ! نه » بلا زمزمه کرد
    من همچین منظوري نداشتم ، بلا. من خوبم . » . اون سرش رو تکون داد و کمی لبخند زد . لبخندش پر از درد بود
    « . نگران من نباش
    تهوع آور بود. حق با اون بود ، بلا همیشه خودش رو به خاطر جرحیه دار کردن احساسات اون ، اذیت میکرد . اون
    دختر یه فدایی کلاسیک بود ، از اونایی که توي این دوره و زمونه کم پیدا میشن . اون توي یه قرن و دوره اشتباهی
    به دنیا اومده بود . اون باید به گذشته میرفت ، به زمانی که میتونست خودش رو به عنوان قربانی تقدیم شیرها کنه!
    « . لطفاً ». و با دستش به در اشاره کرد « همه » : ادوارد گفت
    آرامش و خونسردي که ادوارد به خاطر بلا سعی میکرد حفظش کنه ، خیلی شکننده به نظر میرسی د. میتونستم درك
    کنم که چقدر نزدیکه که اون آرامش رو از دست بده . و دیگران هم این رو درك کردند . اونها در سکوت از در خارج
    شدند و در همون حال من در خلاف جهت اونها به حرکت در اومدم . اونها به سرعت خارج شدن د. همه به جزء رزالی ،
    که وسط اتاق ایستاده بود و ادوارد که هنوز براي بستن در منتظرش بود . ضربان قلبم دو برابر شده بود.
    « . رز ، ازت خواهش میکنم که تو هم بري » : بلا به آرامی گفت
    بلوندي به ادوارد خیره شد و بهش اشاره کرد که بره . ادوارد از در بیرون رفت و ناپدید شد . رزالی با ترشرویی یه نگاه
    خیره و هشدار دهنده بهم تحویل داد ، و بعد اون هم ناپدید شد .
    یکدفعه تنها شدیم، من عرض اتاق رو طی کردم و کنار بلا نشستم . من هر دو تا دست سردش رو توي دستهام گرفتم
    و با دقت نوازششون کردم .
    « . ممنونم جیک ، حس خوبی داره »
    « . اصلاً قصد ندارم که اغراق کنم بلز ، ولی تو خیلی وحشتناك به نظر میرسی »
    « . من واقعا وحشتناك به نظر میرسم » : در حالیکه آه میکشید ادامه داد « میدونم »
    « . خوب معلومه ، چیزي که از باتلاق در اومده باشه ، بایدم ظاهر وحشناکی داشته باشه » : تایید کردم و گفتم
    خیلی خوبه که اینجا کنارم هستی ، جیک . لبخند زدن احساس خوبی داره . این مثله یه رویا به نظر » : خندید و گفت
    « . میرسه ، نمیدونم چقدر دیگه میتونه ادامه داشته باشه
    چشمامو چرخوندم .
    « . خیلی خوب ، خیلی خوب ، پس من سعی میکنم تو این رویا باقی بمونم » : اون گفت
    « ؟ آره همین کارو بکن . سعی کن جدي باشی ، به چی فکر میکنی بلز »
    « ؟ اون ازت خواسته که بیایی و سرم داد بکشی »
    « . تقریباً . نمیدونم چرا اون فکر کرده که تو به حرفهاي من گوش میدي . تو هیچوقت این کارو نکردي »
    اون آه کشید .
    « ... من که » شروع به صحبت کردم
    و ادامه داد « ؟ جیکوب ، میدونستی که جمله “من که گفتم” یه بردار دوقلو داره » : صحبتم رو قطع کرد و گفت
    « . اسمش “خفه شو و بهم گوش بده” هست »
    « . درسته ، خودشه »
    براي یه دقیقه صحبت نکردیم ، دستاش یه کم گرم شده بودن .
    « ؟ اون واقعاً ازت خواسته باهام صحبت کنی »
    باید راجع به بعضی از احساسات تو صحبت کنیم . میدونم که مبارزهاي رو » سرم رو به علامت مثبت تکون دادم
    « . شروع کردم که قبل از اینکه حتی بخواد شروع بشه ، محکوم به شکسته
    « ؟ خوب ، با این وجود چرا قبول کردي »
    من جواب ندادم ، مطمئن نبودم که چه جوابی براي این سوال دارم .
    میدونستم هر ثانیهاي رو که باهاش میگذرونم فقط دردي رو به دردهام اضافه میکنه که میخواستم فکر کردن بهش و
    در نتیجه تحمل کردنش رو به تاخیر بندازم . اما انگار باید باهاش روبرو میشدم ، برام مثله یه ماده مخدر بود و من باید
    شروع میکردم که ترکش کنم .
    میدونی ، من فکر میکنم که این، تصمیم درستی باشه . من بهش ایمان دارم » : بعد از یه دقیقه سکوت ناگهان گفت
    « . فکر میکنم همه چیز درست پیش بره
    « ؟ ببینم ، نکنه جنون هم یکی از علایم بیماریت هست » : این حرفش به شدت عصبانیم کرد . با نیش و کنایه گفتم
    خندید ، عصبانیتم واقعی بود . اما دستهاش همچنان توي دستهام بود .
    شاید . ببین جیک ، من نمیگم همه چیز خیلی راحت پیش میره . اما تنها راه من ، در حالیکه با این همه » : گفت
    اتفاقاي ناجور محاصره شدم ، اینکه بخوام از این اتفاقا جون سالم درببرم و زنده بمونم اینه که به جادو ایمان داشته
    « . باشم
    « ؟ جادو »
    لبخند میزد . یکی از دستهاش رو از دستم بیرون کشید و « . تو که باید بیشتر از هر کسی بهش ایمان داشته باشی »
    « . روي گونهام گذاشت ، گرمتر از قبل بود اما بازهم در مقابل پوست من سرد به نظر میرسید ، مثل بیشتر چیزا
    « . تو بیشتر از هر کس دیگهاي از جادو سهم بردي ، جادوهایی که اتفاقها رو برات درست میکنند » : ادامه داد
    « ؟ چرا داري آسمون ریسمون سرهم میکنی ، راجع به چی حرف میزنی »
    یه دفعه ادوارد بهم گفت که اون شبیه چی هست... منظورم نشانه گذاریه . اون گفت یه » . هنوز داشت لبخند میزد
    چیزیه مثله رویاي نیمه شب تابستان 1 ، مثله جادو . جیکوب تو بالاخره اون کسی رو که دنبالش هستی رو پیدا میکنی .
    « . و شاید اونوقت تمام این اتفاقها معقول به نظر برسن
    ( A Midsummer Night's Dream
    رویای نیمه شب تابستان اثری کمدی-عاشقانه از ویلیام شکسپیر است که در بین
    ١۵٩۴ نوشته شده و موضوع آن در مورد گروهی از جوانان آتنی است که با - سالهای ١۵٩۶
    دخالت پریان و تحت تاثیر جادوی آنان به طرزی عجیب عاشق یکدیگر میشوند .)
    اگه اون اینقدر ضعیف و شکننده به نظر نمیرسید حتما سرش فریاد میکشیدم ، اما اون اینطور به نظر میرسید ،
    بنابراین فقط کمی خرناس کشیدم .
    نتونستم جملهام رو « ... اگه تو فکر میکنی که نشانه گذاري همیشه میتونست عاقلانه به نظر برسه ، توي این جنون »
    تو ، واقعا فکر میکنی ممکنه من یه روزي روي یه غریبه » . تموم کنم ، در واقع نتونستم واژه مناسبی رو پیدا کنم
    « ؟ نشونه گذاري کنم و اونوقت همه چیز درست بشه
    بلا ، بهم بگو در این مورد نظرت چیه ! نظرت راجع به اینکه من » : با انگشت به شکم بادکردهاش اشاره کردم و گفتم
    دوستت دارم چیه ؟ در مورد عشق خودت به اون چی فکر میکنی ، آخرش چی میشه؟ وقتی تو بمیري ، برام خیلی
    سخت بود که واژههاي مناسب رو پیدا کنم ، اونوقت چطور همه چیز میتونه روبراه بشه ؟ راجع به تمام این درد و
    رنجهایی که هممون رو احاطه کردند چی فکر میکنی ؟ رنج و دردهاي من ، تو ، اون ! تو اونو میکشی ، نه اینکه فکر
    راجع به سرانجام این داستان عشق عجیب و غریبت » به خودش پیچید اما من ادامه دادم « . کنی بهش اهمیتی میدم
    « . چی فکر میکنی ؟ اگه واقعاً هیچ احساسی باقی مونده ، لطفاً ، بهم نشون بده . چون من چیزي نمیبینم، بلا
    من هنوز چیزي نمیدونم ، جیک . اما من فقط ... حس میکنم ... تمام این اتفاقا بالاخره به یه سرانجام » . آه کشید
    خوب ختم میشه . خیلی سخته که الان بخوایی درکش کنی . اما فکر میکنم میتونی اسم تمام این اتفاقا رو سرنوشت
    «. بذاري
    « ! تو داري براي هیچی میمیري بلا ! براي هیچی »
    دستش از روي صورتم پایین افتاد و روي شکم بادکردهاش قرار گرفت ، و اونو نوازش کرد . اون این حرفا نگفته بود که
    من درك کنم . واقعا به چی فکر میکنه . اون هر چی که بود بلا داشت براش میمرد .
    و من میتونستم بگم هر جمله اي رو قبل از اینکه به زبون بیاره « . من قصد ندارم که بمیرم » : از بین دندوناش گفت
    من میخوام ضربانهاي قلبم رو نگه دارم . من به اندازه » : و به من بگه در واقع داشت به خودش میگفت . ادامه داد
    « . کافی قوي هستم که اینکارو بکنم
    صورتش رو بین دستام گرفتم . سعی نداشتم آقامنش و متین باشم ، تمام ترسم از اینکه ناگهان جیغ بکشه از بین رفته
    این یه قمار بزرگه ، بلا . تو داري سعی میکنی کاري رو انجام بدي که انجامش حتی براي یه شخص مافوق » . بود
    طبیعی هم سخته و امکان پذیر نیست . هیچ فرد عادیی نمیتونه یه همچین کاریو انجام بده . تو به اندازه کافی قوي
    « ! نیستی بلا
    « . من میتونم از پسش بربیام ، من میتونم از پسش بربیام » : با من و من گفت
    « . خیلی خوب ، اینجوري بهم نگاه نکن . نقشهات چیه ؟ امیدوارم نقشهاي داشته باشی » : گفتم
    بدون اینکه بهم نگاه کنه سرش رو تکون داد و نشون داد که یه نقشه داره .
    « . تو میدونستی ازمه از یه صخره پایین پریده بود ؟ منظورم زمانیه که هنوز یه آدم بود » : گفت
    « !؟ خوب »
    خوب ، ازمه به حدي به مرگ نزدیک بود که اونا حتی به خودشون زحمت ندادن که به اتاق فوریتهاي پزشکی »
    « ... ببرنش - اونو یه راست به اتاق مردهها بردن - اما وقتی کارلایل پیداش کرد ، قلبش هنوز میزد
    درسته ، وقتیکه داشت راجع به حفظ ضربان قلبش صحبت میکرد منظورشو درك کردم ، اون همینو میخواست بگه .
    « !؟ نقشه تو این نبود که بخوایی به عنوان یه انسان زنده بمونی » : با گیجی پرسیدم
    به هر حال من حدس میزدم که تو عقیده خودت » : به نگاه خیره من نگاه کرد و گفت « . نه ، من که احمق نیستم »
    « . رو در این مورد داشته باشی
    « . فوریتهاي پزشکی خونآشامی » : زبونم بند اومده بود ، با من و من گفتم
    این در مورد ازمه کار کرد و همینطور امت ، رزالی و حتی ادوارد . هیچکدام اونها حالشون بهتر از من نبود . کارلایل »
    فقط براي این اونا رو تغییر داد چون راه دیگهایی نبود ، یا این و یا مرگ . در واقع اون به زندگیشون پایان نداد ، بلکه
    « . نجاتشون داد
    احساس عذاب وجدان میکردم ، از اینکه نسبت به اون دکتر خوب خونآشام بدبین بودم احساس گناه میکردم ، درست
    مثل قبل . سعی کردم این فکر رو از ذهنم بیرون کنم و بحث رو دوباره شروع کردم .
    « . بهم گوش کن بلز ، این کارو نکن . این راهش نیست »
    درست مثل قبل بود ، همون وقتی که چارلی تماس گرفته بود و گفته بود که اون مریضه ؛ دقیقاً همون احساس رو
    داشتم . فهمیدم که اگه بلایی سرش بیاد چقدر عذاب میکشم و این چقدر میتونه روم تاثیر بذاره . با خودم فکر
    میکردم که چقدر بهش احتیاج دارم ، نیاز دارم که اون زنده بمونه ، حالا به هر شکل و غالبی که باشه .
    اونقدر صبر نکن که دیگه دیر بشه ، بلا . نه به این طریق . زنده بمون ، باشه؟ فقط » : یه نفس عمیق کشیدم و گفتم
    میدونی که، وقتی تو » صدام سخت تر و بلندتر شد « . زنده بمون . این کارو با من نکن . این کارو با اون نکن
    بمیري ، اون قصد داره چی کار کنه . تو اینو قبلا دیدي ، مگه نه ؟ تو میخوایی اون دوباره برگرده پیش اون قاتلهاي
    « !؟ ایتالیایی
    توي مبل فرو رفت .
    اون موقعی رو که به وسیله تازه متولد شدهها خرد و خمیر شده بودم رو » : سعی کردم صدام رو نرمتر کنم ، پرسیدم
    « ؟ یادت میاد ؟ تو بهم چی گفتی
    صبر کردم ، اما اون جوابی نداد . فقط لبهاش رو روي هم فشار داد .
    و من » سعی کردم بهش یادآوري کنم « تو بهم گفتی که یه پسر خوب باشم و به حرفهاي کارلایل گوش کنم »
    « . چی کار کردم ؟ من به حرفهاي اون خونآشام گوش دادم . به خاطر تو
    « . تو گوش دادي ، چون اون کار درستی بود » : گفت
    « . بسیار خوب ، تو هم یه دلیل خوب پیدا کن »
    نگاه خیرهاش روي شکم گرد و « . اما این کا ر، حالا دیگه کار درستی نیست » : نفس عمیقی کشید و جواب داد
    « . من نمیخوام پسرم رو بکشم 2 » : برآمدهاش ثابت مونده بود ، و زمزمه کرد
    « ؟ اوه ، من این خبرهاي خوب رو نشنیده بودم . یه پسربچه سالم و قوي ، هاه » دستهام دوباره شروع به لرزش کردن
    رنگ صورتش دوباره صورتی شد . چه رنگ زیبایی بود ، یه چیزي مثل کارد توي دلم پیچ میخورد ، یه چیزي نه مثل
    یه کارد ، مثله یه اره ، یه اره کهنه و زنگ زده .
    من داشتم دوباره اونو از دست میدادم .
    من نمیدونم که اون یه پسره یا نه . سونوگرافی چیزي رو نشون نداده . غشاي محافظ دور بچه » : با کمی ترس گفت
    خیلی محکمه- مثله پوستشون- بنابراین اون تبدیل شده به یه راز کوچولو . اما من همیشه توي ذهنم یه پسر
    « . میبینم
    « . بچه ي خوشگلی اینجا نیست ، بلا »
    « !! خواهیم دید » : تقریباً با خودبینی گفت
    « ؟ یعنی تو واقعاً اونو میخواي » : با دلخوري گفتم
    « . توخیلی بدبینی جیکوب . مطمئناً شانسی هست که من به طرفش برم »
    نمیتونستم جوابی بهش بدم . نفس عمیقی کشیدم و به آهستگی بیرونش دادم ، سعی داشتم به احساس خشمی که
    داشتم غلبه کنم .
    همه چیز درست میشه . اه ، یعنی » : و دستشو توي موهام برد و گونهام رو نوازش کرد. ادامه داد « جیک » : اون گفت
    « . همه چیز درست هست
    (٢ I won’t kill him
    در اینجا بلا وقتی راجع به جنینش صحبت میکند از ضمیر سوم شخص مذکر استفاده
    کرده. معنی دقیق این جمله این است (من نمیخوام بکشمش) اما اگر همینطور ترجمه میشد
    در جمله بعد کمی به مشکل برمیخوردیم و معنی متن درست نمیشد، بنابراین ما در ترجمه
    جمله رو کمی تغییر دادیم.)
    « . نه بلا ، هیچ چیز درست نیست » : به بالا نگاه نکردم ، گفتم
    « ششش » یه چیز مرطوب رو از روي گونهام پاك کرد
    « ؟ داري روي چی معامله میکنی بلا »
    به فرش کمرنگ خیره شده بودم . پاهاي برهنهام کثیف بودند و لکههایی رو ایجاد کرده بودند ، خیلی خوب بود !!!
    من فکر میکردم تو خونآشامت رو بیشتر از هر چیز دیگهاي میخواي و حالا تو داري اونو تسلیم میکنی ؟ این به »
    هیچ وجه معقول به نظر نمیرسه . از کی خواستی یه مامان فداکار باشی ؟ اگه انقدر دوست داشتی که یه مادر باشی ،
    « !؟ چرا با یه خونآشام ازدواج کردي
    داشتم به طرز خطرناکی چیزي رو که ادوارد ازم خواسته بود بهش پیشنهاد میکردم. میتونستم درك کنم که هر واژهایی
    که ازش استفاده میکردم چقدر منو پریشان میکرد . اما نمیتونستم کار دیگهایی کنم .
    موضوع اصلاً این نیست . من واقعاً اهمیتی به بچهدار شدن نمیدم . من حتی هیچ وقت راجع بهش » : آه کشید و گفت
    « . فکر هم نکرده بودم . اما فقط موضوع بچهدار شدن نیست . اون ... خوب ... این فقط یه بچهاست
    « . اون یه قاتله ، بلا ... یه نگاهی به خودت بنداز »
    نه ، اون قاتل نیست . مشکل اون نیست ، منم . این منم که یه انسان ضعیفم . اما مطمئن باش که میتونم اینو از »
    « ... سر بگذرونم ، جیک ، من میتونم
    اه بس کن . خفه شو ، بلا . تو میتونی این چرندیات رو تحویل اون زالوت بدي ، اما نمیتونی منو هم احمق فرض »
    « . کنی و گولم بزنی . تو نمیتونی از پسش بر بیایی . خودت هم این میدونی
    « . نمیدونم که میتونم یا نه . اما خوب ، نگرانش هستم » بهم خیره شد
    « !؟ نگرانش هستی » از بین دندونام تکرار کردم
    ناگهان به نفس نفس افتاد و بعد به شکمش چنگ زد . عصبانیتم ناپدید شد ، درست مثله اینکه کلید یه چراغ روشن رو
    زده باشید که خاموش بشه .
    « . هیچی نیست » : و دوباره نفس نفس زدو گفت « من خوبم » : به سختی گفت
    اما من نمیشنیدم . از درد به خودش میپیچید و دستهاش ملحفه روش رو کنار زده بود ، من با وحشت به پوستش
    خیره شده بودم . مثله این بود که رو شکمش با جوهر بنفش تیره لک انداخته بودند . یه لکه خیلی بزرگ کبود روي
    شکمش بود .
    نگاه خیره منو دید و در حالیکه به خودش میپیچید پارچه رو سر جاي خودش برگردوند و بعد با حالتی مدافعانه گفت :
    « . اون خیلی قویه ، فقط همین »
    دهنم باز مونده بود . تازه متوجه شده بودم که ادوارد چی میخواست بگه ، وقتیکه گفته بود “اون چیز داره بهش آسیب
    میزنه” ناگهان حس کردم که دارم دیوونه میشم .
    « ! بلا » : گفتم
    اون متوجه تغییر صدام شد . به بالا نگاه کرد . هنوز سنگین نفس میکشید و چشمهاش گیج به نظر میرسیدن.
    « . بلا ، اینکارو نکن »
    « ... جیک »
    « .... بهم گوش کن . شانست رو از دست نده ، باشه ؟ فقط گوش کن و چیزي نگ و. چی میشد اگه »
    « ؟ چی میشد اگه چی »
    با خودت فکر کردي ، چی میشه اگه توي این معامله اي که داري میکنی شانس دومی نباشه ؟! چه اتفاقی میافته اگه »
    تمام این کارات براي هیچی باشه ؟! چی میشه اگه مثله یه دختر خوب به حرف کارلایل گوش بدي و خودت رو زنده
    « ؟ نگه داري
    «..... من نمیخوام »
    هنوز حرفم تموم نشده . خوب ، تو زنده میمونی . و بعد دوباره میتونی از اول شروع کنی . این راهش نبوده و نیست. »
    « . دوباره سعی کن ، یه باره دیگه هم میشه امتحان کرد
    اون اخم کرد . یکی از دستهاش رو بالا آورد و بین ابروهام رو نوازش کرد ، انگشتهاش اخمامو باز کردن ، براي یه مدت
    کوتاه سعی کرد تا معقول به نظر برسه .
    من نمیفهمم .... منظورت از ، دوباره سعی کن ، چیه؟ تو نمیتونی فکر کنی که ادوارد این اجازه رو داده ... ؟ چه »
    « ... فرقی میکنه چی پیش بیاد ؟ مطمئنم هر بچه دیگهاي
    « . درسته ، هر بچه دیگه اي هم که مال اون باشه ، همین طوریه ، همین بلا رو سرت میاره » : ناگهان گفتم
    صورت خستهاش گیج تر شده بود .
    « ؟ چی »
    چیز دیگهاي نگفتم . هیچ ایدهاي نداشتم . من هرگز نمیتونستم در مقابل خودش ازش محافظت کنم . هرگز
    نمیتونستم .
    اون پلک زد و من میتونستم بفهمم که منظورم رو درك کرده .
    اوه .اه . خواهش میکنم ، جیکوب . تو فکر میکنی من باید بچهام رو بکشم و به جاش یه چیز عمومی رو جایگزین »
    چرا من باید بخوام بچه یه غریبه رو داشته باشم ؟ باید فکر کنم » . حالا اون عصبانی بود « !؟ کنم ؟ لقاح مصنوعی 3
    « !؟ این هیچ فرقی با بچه خودم نداره ؟! واقعاً هر بچهاي میتونه جاي بچه خودمو بگیره
    « . منظورم یه غریبه نبود » : زمزمه کردم « . منظور من این نبود »
    « ؟ خوب پس تو چی گفتی » . به جلو خم شد
    « . هیچی . من هیچی نگفتم . مثله همیشه »
    « ؟ این ایده از کجا اومده بود »
    « . فراموشش کن بلا »
    « ؟ اون بهت گفت اینو بگی » . با سوءظن اخم کرد
    « . نه » : مکث کردم ، اما سریع گفتم
    « ؟ اون گفت ، نگفت » : پرسید
    « . نه ، واقعا . اون هیچ چیزي راجع به لقاح مصنوعی و این چیزا نگفت »
    بالاخره صورتش باز ش د. دوباره به بالش تکیه داد ، خسته به نظر میرسید . وقتی شروع به صحبت کرد به اطراف
    خیره شده بود . صحبت میکرد اما داشت با من حرف نمیزد .
    اون هر کاري براي من میکن ه. در حالیکه من همیشه اذیتش میکنم ... اون چی فکر میکنه ؟ اینکه من دارم »
    اون قسمت آخر رو زیر لب گفت و صداش « ... براي غریبهها » دستهاش روي شکمش قرار گرفتن « . معامله میکنم
    پایین اومد . چشماش از اشک خیس شدند .
    ٣( Artificial insemination
    لقاح مصنوعی : اساس این روش انجام عمل لقاح به صورت مصنوعی در شرایط آزمایشگاهی
    است. به طور خلاصه در این روش ،"تخمک اماده باروری" را به کمک روش های جراحی از
    بدن زن گرفته و" اسپرم های دارای قدرت باروری" را از مرد گرفته و در شرایط
    کنترل شده در لوله آزمایش قرار می دهند. البته در این روش از اسپرم و تخمک یک
    زوج استفاده میشود و یا در صورت لزوم از شخص سومی هم ممکن است تخمک یا اسپرم
    گرفته شود. که البته در کشور ما استفاده از اسپرم یک شخص غریبه برای انجام لقاح
    مصنوعی بنا به فتوای آیت الله فاضل لنکرانی (جامع المسائل ، آیت اللّه فاضل
    لنکران ی، ج ١، ص ۶٠۴ ۶٠۵ .) جایز نیست.)

    « . تو هیچ آسیبی بهش نزدي بلا »: زمزمه کردم
    اینکه بخوام براي اون التماس کنم خیلی سخت بود ، هر کلمهاي که قرار بود بگم ، مثله یه زهر توي دهنم بود و اونو
    میسوزوند . اما میدونستم احتمالاً این زالو تنها شانس من براي اینه که بلا رو زنده نگه دارم . هنوز شانسم یک به
    هزار بود .
    « . تو میتونستی دوباره اونو خوشحال کنی بلا . و من فکر میکنم که اون فراموش میکن ه. قول شرف میدم »
    به نظر نمیرسید که گوش میده ؛ دستاش مثله یه حلقه روي شکم بادکردهاش بودند و لبهاش رو میجوید . براي یه
    مدت طولانی ساکت بود . کنجکاو بودم که بدونم کالنها چقدر دور هستند . آیا اونا به تلاش رقت انگیز من براي قانع
    کردن بلا گوش میدادند ؟
    « ؟ یه غریبه نباشه » : زمزمه کرد
    به خودم پیچیدم .
    « ؟ ادوارد دقیقا به تو چی گفت » : با صداي ضعیفی پرسید
    « . هیچی . اون فقط فکر کرد تو ممکنه به حرف من گوش بدي »
    « . نه منظورم این نبود . منظورم تلاش دوباره بود »
    چشمهاش به چشمهاي من دوخته شده بودند و من میتونستم بفهمم که قبلا همه چیز رو لو داده بودم.
    « . هیچی »
    « . واو » دهنش کمی باز شد
    دوباره سکوت برقرار شد . به پاهام نگاه کردم ، آمادگی نداشتم که به نگاه خیرهاش نگاه کنم .
    « ؟ اون میخواست هیچی رو انجام بده ، نمیخواسته » : زمزمه کرد
    « . بهت که گفتم اون داشت از ناراحتی دیوونه میشد ، البته به معنی لفظی کلمه ، بلز »
    « . سورپرایزت کردم ، نري پبشش چغلی کنی . تو دردسر انداختیش »
    وقتی سرم رو بالا آوردم داشت پوزخند میزد .
    و سعی کردم پوزخندش رو بهش برگردونم . اما میفهمیدم که لبخند روي صورتم « . در موردش فکر میکنم »
    ماسیده بود . در واقع اون فهمیده بود که در مورد چی باهاش صحبت کرده بودم ، و مشخص بود که اصلاً نمیخواد
    دوباره راجع بهش فکر کنه . اینو میدونستم . اما بازم احساس عذاب وجدان داشتم .
    فکر نمیکنم که اینجا کار دیگهاي باشه که تو بتونی برام انجام بدي ، براي هیچکدوممون ، هست ؟! » : زمزمه کرد
    به هر حال تو تلاش خودت رو کردي . من نمیدونم تو چرا خودت رو تو دردسر میندازي . من هچکدوم از این چیزها
    « . رو شایسته تو نمیدونم
    « ؟ به هر حال فرقی نداره ، داره »
    آرزو داشتم که میتونستم برات طوري توضیح بدم که تو هم بتونی درك کنی . بتونی » آه کشید « حالا دیگه نه »
    بفهمی که چرا دارم این کارو میکنم . من نمیتونم بهش آسیبی برسونم - به شکمش اشاره کرد- همونطور که
    « . نمیتونم یه اسلحه بردارم و به طرف تو شلیک کنم . من عاشقشم
    « ؟ بلا ، چرا تو همیشه عاشق چیزاي خطرناك میشی »
    « . فکر نمیکنم اینطور باشه »
    « بهم اعتماد کن » : لحن صدام رو محکم و سخت کردم و گفتم
    به بالا نگاه نکردم . به پاهام خیره شده بودم.
    « ؟ کجا میري »
    « . من اینجا هیچ کار مثبتی انجام ندادم »
    « نرو » دستهاي لاغرش رو ملتمسانه نگه داشته بود و التماس کرد
    من به اینجا » : یه چیزي درونم بود که منو به طرفش میکشید ، احساس میکردم که میخوام کنارش بمونم . اما گفتم
    « . تعلق ندارم . باید برم
    « ؟ پس چرا امروز برگشتی » هنوز توي صداش التماس وجود داشت
    « . ف قط براي اینکه ببینم تو واقعا زندهایی . حرفهاي چارلی که گفته بود تو مریضی رو باور نکرده بودم »
    نمیتونستم از روي صورتش بخونم که حرفم رو باور کرده بود یا نه !
    « .... دوباره برمیگردي؟ قبل از اینکه »
    « . بلا ، من دوست ندارم این اطراف بگردم و منتظر باشم . و ببینم که تو میمیري »
    « . حق با توئه. حق با توئه . باید بري »
    به طرف در قدم برداشتم .
    « . دوستت دارم جیک » و پشت سرم زمزمه کرد « خداحافظ »
    تقریباً برگشتم . نزدیک بود روي زانوهام بیافتم و همه چیزو دوباره از اول شروع کنم . اما میدونستم که باید ترکش
    کنم . باید این اعتیادي رو که بهش داشتم ، حتی اگه خیلی سخت بود ترك میکردم . قبل از اینکه منو بکشه . بلا با
    این کاراش داشت اون رو هم میکشت .
    « . مطمئنم ، مطمئنم » : زمزمه کردم
    هیچکدوم از خونآشامها رو ندیدم . از موتور سیکلتم که وسط چمنزار رها شده بود چشمپوشی کردم . نمیخواستم با
    اون برم ، در حال حاضر سرعتش برام به اندازه کافی نبود ، من به سرعت بیشتري براي رفتن از اونجا احتیاج داشتم .
    احتمالاً دیگه پدرم طاقتش رو از دست داده بود- و البته سم - . اگه تغییر حالت میدادم و گله تمام اتفاقهاي تو ذهنم
    رو میدیدند و از حقیقت مطلع میشدن د، چی کار میکردند ؟ آیا اونا فکر میکردند که کالنها قبل از اینکه من
    شانسی پیدا کرده باشم منو گرفتن ؟
    لخت شدم و شروع به دویدن کردم . اهمیتی نمیدادم که کسی من رو ببینه . به ظاهر گرگینهایم در اومدم .
    اونها منتظرم بودند ... البته که اونها منتظرم بودند .
    جیکوب . »: همینکه تغییر کردم هشت تا صدا در حالیکه آسودگی خاطر توشون مشهود بود با هم توي ذهنم گفتند
    « . جیک
    مشخص بود که سم عصبانی و ناراحت بود . « . همین الان به خونه برمیگردي » : صداي آلفا هم اومد ، دستور داد
    احساس کردم که پل داره دور میشه ، و میدونستم که بیلی و ریچل منتظر بودند که بشنوند که چه اتفاقی براي من
    افتاده . پل خیلی مشتاق بود که خبراي خوب رو بهشون برسونه و همه داستان رو براشون تعریف کنه و خبر بده که من
    شکار خونآشامها نشده بودم .
    من نمیخواستم بهشون بگم که قصد دارم به خونه برم . البته اونها میتونستند منظره محو جنگل رو که به سرعت
    پشت سر میذاشتم رو ببینند . نباید بهشون میگفتم که تقریباً دارم دیوونه میشم ، البته اونها میتونستند هر چیزي رو
    که توي سرم بود رو ببینند .
    اون خیلی قویه » : اونها تمام ترسهاي منو دیده بودند - شکم بالا اومده بلا رو - . صداي خراش دارش رو که میگفت
    اون بهش آسیب » : صورت خسته ادوارد که بیماري و مقاومت بلا رو میدید . وقتیکه داشت میگفت « . ، فقط همین
    زندگی بلا هیچ ارزشی براي » : اونها میتونستند صورت رزالی رو هم ببینند که کنار بلا بود- یکی گفت « . میزنه
    و یکباره هیچکس حرفی براي گفتن نداشت . حالت شوکه شده اونها یه سکوت سهمگین رو توي ذهنم - « اون نداره
    ایجاد کرده بود ، یه سکوت غیر قابل توصیف . ! ! ! !
    قبل از اینکه اونها از شک در بیان تقریباً توي نیمه راه خونه بودم و بعد همه اونها شروع به دویدن کردند که باهام
    ملاقات کنند . خورشید کاملاً غروب کرده بود و در پناه ابرهاي تیره و تاریکی بودم . به بزرگراه رسید ، خطر کردم و
    بدون اینکه نگاه کنم از عرض بزرگراه گذشتم .
    تقریباً در ده مایلی خارج لاپوش ، توي منطقهاي که بوسیله الوارسازها 4 صاف شده بود همدیگر رو دیدیم .اونجا
    منطقهاي بود بین دو صخره تیز که از کوه جدا شده بودند، اونجا جایی بود که در مسیر رفت وآمد نبود و کسی به اونجا
    نمیرفت ، هیچکس در اونجا نمیتونست ما رو ببینه . پل هم درست همون موقعی که من اونها رو دیدم تونسته بود به
    گله برسه ، بنابراین همه بودند و گله کامل شده بود .
    همگی با هم و یکباره شروع به صحبت کردند و ناگهان شلوغی و هرج و مرج ، فضاي ذهنم رو پر کرد .
    عصبانیت و ناراحتی سم کاملا مشهود بود ، و در حالی که یه ریز خرناس میکشید به طرف بالاي جمع رفت و در راس
    گله قرار گرفت ، پل و جرید درست مثله سایه باهاش حرکت میکردند . تمام گروه هیجانزده بودند . روي پاهاشون
    ایستاده بودند و یا اینکه با هیجان خرناس میکشیدند .
    اول دلیل عصبانیتشون رو نفهمیدم ، ولی متوجه شدم که من در مرکز توجه اونها هستم ، و هر چی که بود دلیل
    عصبانیتشون من بودم . اینطور که به نظر میرسید ، من توي یه دردسر افتاده بودم . اونها قادر بودند به خاطر اینکه من
    از دستورات سرپیچی کردم ، هر کاري که میخوان باهم بکنند .
    و بعد نگاهاي پریشانشون رو به همدیگه انداختند و افکارشون شروع کرد به حرکت در افکار همدیگه !
    « ؟ چطور چنین چیزي امکان داره »
    « ؟ معنیش چی میتونه باشه »
    « ؟ چه اتفاقی ممکنه پیش بیاد »
    « ! این درست نیست . اصلاً امنیت نداره . خطرناکه »
    « . غیرعادیه. هیولاگونه و یه چیز پلید و نفرتانگیزه »
    « . هی ما نمیتونیم با یه همچین چیزي کنار بیایم »
    حالا دیگه گله هماهنگ شده بود و هماهنگ با هم فکر میکردن ، البته همشون به جزء من و یکی دیگه .
    (Logger
    الوارسازی: بیشتر در کانادا و آمریکا رایج است و شغلی است که در آن درختان را
    تبدیل به الوار میکنند. یا درختان را قطع کرده و الوارها را حمل و نقل میکنند.)

    من کنار یکی از برادرانم که گیج بود و با چشمهاش من رو بازرسی نمیکرد و داخل ذهنم رو جستجو نمیکرد ، نشستم .
    وحالا متوجه شدم که کنار کی نشسته بودم .
    گله دور و برم رو گرفته بود .
    « . همچین موردي توي معاهده ذکر نشده »
    « . یه همچین چیزي همه رو توي خطر قرار میده »
    سعی میکردم که صداهاي درهم و برهم رو از هم تشخیص بدم . سعی میکردم که درك کنم که اونها به چه چیزي
    دارن اشاره میکنن . اما این کار عاقلانه به نظر نمیرسید .
    در واقع تصاویري که توي مرکز توجه همه قرار داشت همون صحنههایی بود که توي ذهن من بودن . خوب ، بدترینِ
    اونها . تصاویر کبودیهاي بدن بلا و صورت وحشتزده ادوارد بودش .
    « . اونها هم ازش میترسند »
    « . اما انگار اونها نمیخوان کاري انجام بدن »
    « . اونها دارن از بلا سوان حمایت میکنند »
    « . ما نمیتونیم اجازه بدیم اونها به ما غلبه کنن »
    « . امنیت خونوادههاي ما ، امنیت هر کسی که تو این منطقه هست ، خیلی مهمتر از جان یک انسانه »
    « . اگر اونها نمیخوان بکشنش ، خوب ، ما این کارو انجام میدیم »
    « . ما باید از قبیلهمون حمایت کنیم »
    « . ما باید از خونوادههامون حمایت کنیم »
    « . ما باید اونو بکشیم ، قبل از اینکه خیلی دیر بشه »
    یکی دیگه از خاطراتم ، کلمات ادوارد بود که ناگهان در ذهنم شکل گرفت که میگفت :" این چیز داره به سرعت رشد
    میکنه ."
    « ! به سرعت » : یکی گفت
    « . ما وقتی براي تلف کردن نداریم » : جرید ناگهان گفت
    « . این میتونه به این معنی باشه که ما یه جنگ در پیش داریم ... یه جنگ خیلی سخت » : امبري اخطار داد
    « . خوب ، ما هم آمادهایم »: پل فکر کرد
    « ما باید غافلگیرشون کنیم » : سم گفت
    و در اینجا بود که جرید شروع کرد به فکر کردن در مورد استراتژي جنگی که در پیش داشتیم و دنباله صحبت سم رو
    اگه بتونیم اونها رو از هم جدا کنیم میتونیم به راحتی هر کدمشون رو تنها گیر بیاریم و بکشیم . » : ادامه داد و گفت
    « . این شانس پیروزیمون رو افزایش میده
    سرم رو تکون دادم و پاهام رو به آرومی بلند کردم . احساس بیثباتی میکردم ، مثل این بود که جمع گرگها میخواست
    منو گیج کنه . گرگ کنار من بلند شد و شونههاش رو به من زد و بهم اشاره کرد که من هم بلند شم .
    « . صبر کن » فکر کردم
    افکار گرگها براي یک لحظه متوقف شد و بعد دوباره شروع به تبادل نظر کردند .
    « . وقتمون خیلی کمه » : سم گفت
    اما .... شماها چی فکر میکنین ؟ همین امروز بعدازظهر به خاطر معاهده ، قصد نداشتید بهشون حمله » : به تندي گفتم
    « !؟ کنید . اما حالا دارید نقشه یه حمله رو طرح میکنید ؟ اونم در حالیکه هنوز معاهده شکسته نشده
    این چیزي نیست که توي معاهده پیش بینی شده باشه . این یه اخطار براي همه آدمهاي این منطقه است . ما » : سم
    نمیدونیم که کالنها دارند چه جور مخلوقی رو پرورش میدن ، اما میدونیم که اون هرچی که هست خیلی قویه ، و
    داره به سرعت رشد میکنه . اون خیلی جوونتر و بیتجربهتر از اونیه که بخواد پیرو هر نوع معاهدهایی باشه . جیک ،
    تازه متولد شدههایی رو که باهاشون جنگیدیم یادت میاد ؟! وحشی ، سرسخت و مهار نشدنی ، و مشتاق براي شکار .
    « . حالا یکی از اونها رو تصور کن ، اما به این یکی حمایت کالنها رو هم اضافه کن
    « .... ما نمیدونیم » سعی کردم حرفش رو قطع کنم
    درسته ما نمیدونیم و به همین دلیل ، نمیتونیم به موجودي که ازش هیچ شناختی نداریم شانس حمله رو بدیم . ما »
    فقط به کالنها این اجازه رو میدیم که اینجا زندگی کنن ، البته اونهم تا وقتیکه ما کاملاً مطمئن بشیم که اونها قابل
    « . اعتمادند و هیچ انگیزه و اشتیاقی براي آسیب رسوندن به ما یا مردممون ندارن . این چیز .... غیرقابل اعتماده
    « اما اونها هم احساسشون مثل ماست . کالنها هم ازش خوششون نمیاد ، همونطور که ما ازش خوشمون نمیاد » : گفتم
    سم چهره حمایتگرانه روزالی رو از ذهن من بیرون کشید و اون رو به دیگران هم نشون داد .
    « !؟ ما میتونیم براش مبارزه کنیم . خوب اشکال این کار کجاست » : سم
    « . اما اون فقط یه بچهاست . میخواین عصبانیتتون رو روي یه بچه خالی کنین » : با تعجب گفتم
    « . اون براي همیشه بچه باقی نمیمونه »: لیا زمزمه کرد
    « . هی رفیق ، این یه مشکل بزرگه ، ما نمیتونیم همینطوري از کنارش رد بشیم »: کوئیل گفت
    شما فقط دارین قضیه رو از چیزي که هست بزرگتر میکنین . تنها کسی که این » : سعی کردم براشون دلیل بیارم
    « . وسط تو خطره ، بلاست
    آره حق با تو هست ، اما دوباره با انتخابی که خودش کرده در خطره . با این تفاوت که این بار این » : سام گفت
    « . انتخاب فقط به خودش مربوط نیست و همه رو تحت تاثیر انتخابش قرار داده
    « . اما من اینطوري فکر نمیکنم » : به آرومی گفتم
    « . ما نمیتونیم این شانس رو بهش بدیم ، ما به یه خونآشام اجازه نمیدیم که توي سرزمین ما شکار کنه » : سم
    « . خوب بهشون بگو که از اینجا برن »
    گرگی که کنارم نشسته بود و ازم پشتیبانی میکرد ، این جمله رو با عصبانیت گفت . اون گرگ سثْ بود .
    و این مشکل رو از سر خودمون باز کنیم و به جون دیگران بندازیم ؟ وقتیکه یه خونآشام از سرزمین » : سم جواب داد
    ما عبور میکنه ، ما اون رو از بین میبریم . فرقی هم نداره که اونها قصد شکار داشته باشن یا نه . ما از هر کسی که
    « . بتونیم و تا جاییکه توان داشته باشیم حمایت میکنیم
    « . این دیوونگیه . همین بعداز ظهر تو از این میترسیدي که مبادا گله رو تو خطر بندازي » به سرعت جواب دادم
    « ! امروز بعداز ظهر نمیدونستم که مردممون در معرض چه خطري قرار دارند »
    « ؟ من نمیتونم درك کنم ! شما چطور میخواین این چیز رو بکشین ، بدون اینکه بلا کشته بشه » : باعصبانیت گفتم
    هیچکس حتی یک کلمه هم نگفت ، اما تو اون سکوت ناگهانی ، حرفهاي زیادي بود .
    « !؟ اونم یه آدمه ! این حمایت کردن شماها از آدمها شامل حال اون نمیشه » فریاد کشیدم
    « . در هر صورت اون میمیره »
    « . ما فقط این روند رو کوتاهترش میکنیم » : لیا بود که اینو گفت و ادامه داد
    کاري که کردم این بود . از کنار سثْ به طرف خواهرش خیز برداشتم، قصد داشتم با دندونام پاي چپش رو بِکَنم .
    نزدیک بود تصمیم رو عملی کنم که دندونهاي سم رو توي پهلوم احساس کردم ، اون منو به عقب کشید . از روي درد
    و عصبانیت زوزه کشیدم و به طرفش چرخیدم .
    « ! بس کن »
    اون یه دستور داده بود ، با صداي پر طنینی که از طرف آلفا صادر شده بود . مثل این بود که پاهام زیر بدنم خم شده
    بودن . خیلی سریع توقف کردم و تنها چیزي که احساس کردم ، اطاعت کردن من و نگاه خیره سم بهم بود .
    تو نباید اینقدر باهاش بیرحم باشی ، لیا . فداکاري بلا بهاي » : اون نگاه خیرهاش رو از من برگردوند و رو به لیا گفت
    سنگینی داره و همه ما این رو تصدیق میکنیم . گرفتن زندگی یه انسان بر ضد تمام باورهایی که ما سعی داریم بهش
    پایبند باشیم . اما این یه استثناء هست ، یه چیز غمانگیز . مطمئناً همه ما براي کاري که امشب خواهیم کرد ، عزادار
    « . خواهیم بود
    سم ... من فکر میکنم ما باید بیشتر راجع به این » و ادامه داد « !؟ امشب » : سثْ در حالیکه شوکه شده بود گفت
    موضوع صحبت کنیم و در نهایت باید با بزرگترهاي قبیله مشورت کنیم . مطمئناً منظور تو در مورد ما نمیتونه این
    « ... باشه که
    ما نمیتونیم نسبت به احساسی که به کالنها داري اهمیتی بدیم ، سث . وقتی » : سم صحبتش رو قطع کرد و گفت
    « . براي مذاکره نیست
    ما به تمامی افراد گله براي این جنگ نیاز داریم ، » : سم در محیط دایرهایی به دور ما دو نفر قدم میزد و ادامه داد
    جیکوب . و تو قویترین جنگجوي ما هستی پس تو هم امشب همراه با ما میجنگی . البته من درك میکنم که این
    جنگ براي تو خیلی سخته . اما باید با قویترین جنگجوهاشون بجنگی ، یعنی جاسپر و امت . تونباید خودت رو
    درگیر بقیه قسمتها کنی ، کوئیل و امبري هم با تو میجنگن . پل ، جراد و من در مقابل ادوارد و رزالی قرار میگیریم ،
    با اطلاعاتی که جیکوب برامون آورده میدونیم که اونها تنها محافظاي بلا هستن . به احتمال زیاد کارلایل و آلیس هم
    نزدیک ازمه میمونند ، برادي و کالین و سثْ و لیا هم باید با اونا بجنگن . هر کی که راهش به طرف اون باز بود همه
    ما میتونستیم ببینیم که حتی توي ذهنش هم از گفتن اسم بلا طفره میرفت - باید به طرفش بره ، و اون رو بکشه .
    « . اولویت اول گله از بین بردن اونه
    افراد گله با غرلند و حالتی عصبی موافقت کردند . تنش موجود بالاخره افراد رو عصبی کرده بود . اونها شروع به حرکت
    کردند ، گامها سریعتر شده بود . صداي برخورد پنجهها با زمین پوشیده از سرخس، سریعتر و تیزتر به گوش میرسید .
    انگشتها به شدت داخل زمین فرو میرفت . فقط من و سثْ باقی مانده بودیم و حرکت نمیکردیم . ما در مرکز یک
    طوفان قرار داشتیم ، طوفانی از دندانها برهنه و گوشهاي خوابیده و بدنهاي آماده براي حمله .
    بینی سثْ زمین رو لمس کرد . اون در مقابل دستور سم تعظیم کرد و من میتونستم دردي که تحمل میکرد رو حس
    کنم ، دردي که ناشی از خیانت بود ، البته این براي سثْ یه خیانت بود - روزي که ما با غریبهها جنگیده بودیم - اون
    کنار ادوارد کالن جنگیده بود و بعد از اون روز سثْ به یکی از دوستان خونآشامها تبدیل شده بود .
    دیگه هیچ مقاومتی در سثْ نبود ، اون میخواست از دستور سم اطاعت کنه ، هرچند که این اطاعت کردن باعث میشد
    صدمه ببینه اما اون انتخاب دیگهاي نداشت .
    من چه انتخابی داشتم ؟!
    وقتیکه آلفا صحبت میکرد ، همه گله بی چون و چرا ازش پیروي میکردن . قبل از این سم هرگز از اختیاراتش براي
    تحت فشار قرار دادن دیگران استفاده نکرده بود . من میدونستم که اون از اینکه میدید سثْ درست مثله یک برده که
    در مقابل اربابش زانو زده ، جلوش زانو زده بود ، متنفر بود . اگر واقعاً میدونست و اطمینان داشت که چارهایی به غیر از
    این کار داره ، مسلماً دیگران رو تحت فشار قرار نمیداد .
    وقتیکه تلهپاتی داشتیم ، مثله همین الان، اون نمیتونست بهمون دروغ بگه . سم ایمان داشت که ما باید بلا و اون
    هیولایی که حملش میکرد رو از بین ببریم . اون ایمان داشت که ما وقتی براي تلف کردن نداریم و اونقدر به این
    موضوع ایمان داشت که حتی حاضر بود براش بمیره .
    میتونستم ببینم که میخواست خودش با ادوارد روبرو بشه ، ادواردي که توانایی این رو داشت که افکار ما رو بخونه و
    این بزرگترین ترس سم بود و داشت باهاش کلنجار میرفت . سم نمیخواست به کسی اجازه بده که با یه همچین
    خطري روبرو بشه . اون جاسپر رو دومین حریف بزرگ میدید و به همین دلیل بود که اون رو به من واگذار کرده بود.
    اون میدونست که در بین افراد گله ، شانس پیروزي من در مواجه با جاسپر بیشتره . و آسونترین هدف رو هم براي
    گرگها جوونتر و لیا گذاشته بود . آلیس کوچولو ، بدون قدرت پیشگوییش ، به هیچ عنوان یه خطر محسوب نمیشد . و
    از تجربه جنگ قبلی که با تازهمتولدها داشتیم ، میدونستیم که ازمه به هیچ وجه یک جنگجو به حساب نمیاد . و تنها
    کسی که ممکن بود کار رو کمی مشکل کنه کارلایل بود که البته به خاطر نقطه ضعف بزرگش یعنی تنفر عجیبی که از
    خشونت و جنگ داشت بسیار آسیبپذیر بود .
    وقتیکه به نقشه سم نگاه کردم احساس کردم که حالم از حال سثْ بدتره . اون روي دامی که قرار بود براي کالنها
    پهن کنه ، طوري کار کرده بود که افراد گله بیشترین شانس رو براي زنده موندن داشتن .
    این احساس بدي بهم میداد .
    همه چیز برعکس شده بود . همین امروز بعدازظهر بود که من داشتم اونها رو براي حمله به کالنها تحریک میکردم .
    اما حق با سثْ بود ، من براي این جنگ آمادگی نداشتم . نفرت منو کور کرده بود و به من اجازه نداده بود موضوع رو با دید بازتري بررسی کنم . من باید نمیدونستم که اگر با یه همچین چیزي روبرو بشم چی کار باید بکنم .
    به کارلایل فکر کردم ، بدون اون نفرتی که جلوي چشمهام رو گرفته بود . من واقعاً نمیتونستم اجازه بدم که اون توي
    این کشتار به قتل برسه . اون خیلی خوب بود ، به خوبی هر آدم دیگهاي که ما ازشون حمایت میکردیم . و یا شاید
    حتی بهتر از دیگران . من احساس قویی نسبت بقیه کالنها نداشتم . من باقی کالنها رو به اندازه کارلایل ، خوب و
    نجیب نمیدونستم . این کارلایل بود که از جنگیدن متنفر بود ، حتی اگه جنگ براي نجات زندگی خودش بود .
    دلیل اینکه ما میخواستیم اونو بکشیم این بود : اون نمیخواست ما ، دشمنانش ، بمیریم .
    این اشتباه بود . نه به این دلیل که کشتن بلا ، مثله کشتن من بود . این یه احساسی مثله خودکشی بود .
    « . من در اشتباه بودم ، سم »
    « . امروز دلایل تو اشتباه بودن . اما ما حالا وظیفهاي داریم که باید انجامش بدیم »
    « . نه » : با ناخوشایندي گفتم
    سام عصبانی شد و روبروي من ایستاد ، توي چشمهام خیره شد و غرش عمیقی از بین دندونهاش خارج شد .
    دستوري از طرف آلفا صادر شد . و صداي طنین دارش اجازه هیچ نافرمانی رو نمیداد .
    آره جیکوب ، امشب راه گریزي نیست . تو همراه ما میایی و با کالنها میجنگی . تو همراه کوءیل و امبري مراقب »
    جاسپر و امت خواهی بود . تو موظف هستی که از قبیله حمایت کنی . این دلیل بودن توئه و تو امشب این وظیفه رو
    « . انجام میدي
    شونه هام خم شدند همونطور که دستورش منو خرد کرده بود . پاهام رو خم کردم و در مقابلش کرنش کردم .
    هیچکدام از اعضاي گله نمیتونستند در مقابل آلفا نافرمانی کنند .
    فصل یازدهم:دو مورد مهم در صدر لیست کارهایی که من هیچوقت دوست ندارم انجام بدم

    وقتی که من هنوز روي زمین بودم ، سم شروع کرد به صف کردن دیگران . امبري و کوئیل در دو طرف من منتظر
    بودن تا دوباره حواسمو جمع کنم . می تونستم نیرویی رو حس کنم ، نیازي که باعث می شد روي پاهام بایستم و اونها
    رو رهبري کنم . این اضطرار در من رشدي کرد و من بی فایده باهاش می جنگیدم و روي زمین سر جام به خود
    می پیچیدم .
    امبري به آرامی تو گوشم ناله اي کرد . نمی خواست که فکر کنه . می ترسید که باعث جلب توجه سم به من بشه . من
    تقاضاي بی کلام او را براي این که بلند شوم حس می کردم . تقاضایش براي اینکه بس کنم و کاري را که براي خودم
    به اندازه ي دیگران مهم نبود رو انجام بدم .
    ترسی در گروه وجود دشت . ما نمی توانستیم تصور کنیم که امشب کداممان جان سالم به در می بریم . کدام برادرمان
    را از دست می دهیم . کدام ذهن براي همیشه مارا ترك خواهد کرد ؟ کدام خانواده اي ناراحت ، فردا تسلی داده خواهد
    شد ؟ ذهنم با ذهن آنها شروع به کار کرد . هماهنگ ، به اندازه اي که با این ترس ها سرو کار داشتیم . ناخودآگاه از
    زمین بلند شدم و با تکانی نیم تنه ام را انداختم . امبري و کوئیل از آرامش نفسی کشیدند . کوئیل با بینی اش پهلویم را
    لمس کرد . ذهن هایشان از نبردمان پر بود . از ماموریتمان . با هم شب هایی را به خاطر آوردیم که کالن ها را در حال
    تمرین براي تازه متولد شده ها تماشا می کردیم . امت کالن قوي ترین بود ولی جاسپر مشکل بزرگتري بود . او مثل
    نور حرکت میکرد . قدرت و سرعت مرگباري در یک نفر جمع شده بودند . او چند قرن تجربه داشت ؟ به اندازه اي بود
    که بقیه ي کالن ها به او به عنوان راهنما نگاه می کردند .
    اگه از یه زاویه ي دید دیگه نگاه ممیکردي ، هیجان بیشتري نسبت « من می تونم نشونت بدم » : کوئیل پیشنهاد داد
    به بقیه در سرش وجود داشت . هنگامی که کوئیل در آن شب راهنمایی هاي جاسپر را دیده بود ، می مرد تا مهارتش را در برابر خون آشام ها امتحان کند . براي او این اتفاق مثله مسابقه بود . حتی با وجود اینکه می دانست در لبه ي مرگ
    و زندگی است . پل مثل کوئیل مشتاق بود و حتی پپِه هایی که تا به حال نجنگیده بودند ، کالین و برادي . سثْ هم اگه
    حریفمون جزو دوستانش نبودند همینجوري بود .
    فقط سرم را تکان دادم . نمی توانستم تمرکز « ؟ تو چطوري می خواي بجنگی » کوئیل به من سقلمه زد « ؟ جیک »
    کنم . جبري که در پیروي کردن از دستورات روي من بود ، مانند این بود که نخ هاي خیمه شب بازي را در تمام
    عضلاتم فرو کرده باشند . یک پایم را جلو گذاشتم و بعد دیگري را.
    سثْ داشت پشت سر کالین و برادي به زور کشیده می شد . لیا متوجه چیزي شده بود . او سثْ را در طول نقشه
    کشیدن با دیگران نادیده گرقته بود. و من می توانستم ببینم که او ترجیح می دهد که سثْ را در مبارزه داخل نکنیم .
    لیا چیزي مثل احساسات مادرانه نسبت به برادر کوچک خود داشت . او آرزو می کرد که سم ، سثْ را به خانه بفرستد
    سثْ متوجه تردید هاي لیا نشد . او هم داشت خودش را با نخ هاي خیمه شب بازي سازگار می کرد .
    « ... شاید اگر تو مخالفت کردنت رو متوقف می کردي » : امبري زمزمه کرد
    ما می تونیم اونارو شکست بدیم . ما اونارو نفله « فقط روي قسمت خودمود تمرکز کن . بزرگترین قسمتش »
    می کنیم . کوئیل داشت به خودش دلگرمی می داد . مثل تشویق هایی که قبل از یک مسابقه ي بزرگ انجام
    میدند .
    می توانستم ببینم که چقدر ساده است به چیزي به جز نقش خودم فکر نکنم . تصور حمله به امت و جاسپر سخت نبود.
    ما قبلا تا این مرحله رسیده بودیم . ما به آنها براي مدتی طولانی به عنوان دشمن نگاه می کردم . الان دوباره فقط باید
    همان کار را انجام می دادم .
    من فقط باید فراموش می کردم که آنها داشتند از همان چیزي محافظت می کردند که من باید می کردم . من باید
    دلیلی را که باعث می شد که بخواهم آنها پیروز شوند را فراموش می کردم .
    « جیک ، سرتبه کاره خودت باشه » : امبري هشدار داد
    پاهایم به آرامی برخلاف جهت کشش نخهایم حرکت کردند .
    « با مبارزه کردن به هیچ جایی نمی رسی » : امبري دوباره زمزمه کرد
    حق داشت . اگر سم می خواست مجبورم کنه ، آخر سر کاري را که می خواست انجام می دادم . و او این کار را
    می کرد . واضح بود ..
    دلیل خوبی براي قدرت آلفا وجود داشت . حتی گروهی به قدرت ما هم قدرت چندانی بدون رهبرشان نداشتند . ما باید
    با هم حرکت می کردیم ، با هم فکر می کردیم ، تحت فرمان یک نفر بودیم تا می توانستیم که اثرگزار باشیم . و این
    باید بدنی وجود می داشت تا سري وجود داشته باشد .
    خب اگر سم الان اشتباه کنه چی ؟ کسی نمی تونست حرفی بزنه . کسی نمی تونست با تصمیم او مخالفت کنه .
    به جزء .
    و بعد فکري به سرم زد که من هیچ وقت ، هیچ وقت نمی خواستم به آن دست پیدا کنم . ولی الان با پاهایی که به بند
    کشیده شده بودند ، استثنائی را با آرامش دریافتم . چیزي بیشتر از آرامش ، با لذتی آکنده از خشم .
    کسی نمی توانست با تصمیمات آلفا مخالفت کند ، استثنا من بودم . من به چیزي دست نیافته بودم . ولی چیزي از
    زمان تولد در من وجود داشت که هیچو قت آن رو نمیخواستم .
    من هیچ وقت نخواسته بودم که گروه را رهبري کنم . من نمی خواستم الان آن کار را بکنم . من نمی خواستم که
    مسئولیت تمام سرنوشت هایمان روي شانه هاي من باشد . سم در این کار از من بهتر بود .
    ولی او امشت در اشتباه بود .
    و من براي این متولد نشده بودم که در برابر او زانو بزنم .
    بند هایی که مرا نگه داشته بودند در لحظه اي ، وضایفی را که در زمان تولد به من تعلق گرفته بود را پذیرفتم ، از بین
    رفتند .
    من می توانستم حس کنم که آزادي و قدرتی عجیب و پوچ در من جمع شدند . پوچ چون قدرت یک آلفا از گروهش
    نشئت می گرفت ومن هیچ گروهی نداشتم . براي لحظه اي تنهایی مرا در بر گرفت.
    من اکنون گروهی نداشتم .
    ولی هنگامی که به سمت سم می رفتم صاف و محکم بودم جایی که او داشت با پل و جرید نقشه می کشید . اون به
    سمت صداي پیشروي من برگشت و چشم هاي سیاهش نزدیک شدند .
    « نه » : دوباره به او گفتم
    او شنید . سم انتخاب مرا که در ذهنم با صداي آلفا می گفتم شنید .
    اون با فریادي که از تعجب بود به عقب رفت .
    « ؟ جیکوب ؟ چی کار کردي »
    « . من از تو پیروي نمی کنم سم ، نه براي کاري که اشتباهه »
    « ؟ تو... تو دشمنانت رو به خانواده ات ترجیح میدي » . او به من نگاه کرد .حیرت زده بود
    اونا دشمن ما نیستند و هیچ وقت نبودند . من تا وقتی که به نابود کردن » توضیح دادم « ، اونا این طوري نیستند »
    « . اونها فکر میکردم ، این موضوع رو متوجه نشده بودم
    اون هیچ وقت ماله تو نبوده ، اون » : سم با ناراحتی گفت « این به خاطر اونا نیست . این کار فقط براي بلاست »
    « . هیچ وقت تو رو انتخاب نکرده ، ولی تو داري زندگیت رو براي اون خراب می کنی
    کلمات آزار دهنده اي بودند ولی حقیقت داشتن د. جرعه ي بزرگی از هوا را به داخل کشیدم .
    شاید حق با توئه ولی تو داري به خاطر بلا گروه رو نابود می کنی سم . اهمیتی نداره که چند نفر زنده می مونن ، اونا »
    « . جونشون کف دستاشونه
    « . ما باید از خانواده خودمون محافظت کنیم »
    « من می دونم که تو چه تصمیمی گرفتی سم . ولی نمی تونی براي من هم تصمیم بگیري ، به هیچ وجه »
    « جیکوب تو نمی تونی به قبیله خودت پشت کنی »
    من صداي اکودار فرمان آلفا را شنیدم ولی این بار تاثیري نداشت . سم دندان هایش را به هم فشرد ، سعی می کرد تا
    منو مجبور کنه که حرفاش رو اجرا کنم .
    به چشمهاي ترسناکش خیره شدم ، پسر افرایم بلک زاده نشده تا دنباله روي پسر لوي اُولی باشه .
    عصبانی شد و دهانش به پشت لبهایش کشیده شدند . جرید و پل غرش کردند و « ؟ پس موضوع اینه جیکوب بلک »
    « حتی اگر تو بتونی من رو شکست بدي ، گروه هیچ وقت از تو پیروي نمی کنه » . در کنار او آماده ي حمله ایستادند
    حالا نوبت من بود که میخکوبش کنم . ناله اي از سر حیرت از دهانم خارج شد .
    « شکست بدم ؟ من نمی خوام با تو بجنگم سم »
    پس نقشه ات چیه ؟ من وقتی که افراد طایفه ام دارن خودشون رو فدا می کنن ، یه گوشه نمی ایستم تا تو بتونی از »
    « توله ي خونآشام ها محافظت کنی
    « من نمی گم که تو کنار واستی »
    « ... اگر تو به اونا دستور بدي که از تو پیروي کنن »
    من هیچ وقت نمی خواستم که اونارو از سم دور کنم
    دم سم هنگامی که او داشت رد مورد حرفهایم قضاوت می کرد ، با سرعت بالا رفت . سپس قدمی به جلو برداشت تا با
    من پنجه در پنجه شود . دندان هاي عریانش چند اینچ با ماله من فاصله داشتند . من تا آن لحظه متوجه ندشه بودم
    که از او بلند تر شده ام .
    وجود بیشتر از یک آلفا امکان نداره . گروه منو انتخاب کرده و تو میخواي امشب مارو از هم بپاشونی ؟ میخواي »
    تمام کلمات در لفافه اي « ؟ برادرانت رو تحریک کنی ؟ یا میخواي این دیوانگی رو تموم کنی و دوباره به ما بپیوندي
    از فرمان پوشیده شده بودند ، ولی نمی توانستند روي من اثر بگذارند . چون خون آلفا در رگ هایم جریان پیدا کرده بود.
    می توانستم ببینم که چرا هیچ وقت بیشتر از یک آلفاي مرد در گروه وجود نداشت .
    بدنم داشت به یک مبارزه پاسخ می داد . می توانستم غریزه اي را که در بدنم براي دفاع از حقم داشت رشد می کرد
    را حس کنم . هسته ي قسمت بدوي نیمه ي گرگی ام ، مبارزه اي براي برتري هیجان زده بود .
    من تمام انرژي ام را براي کنترل آن واکنش به کار گرفتم . من هیچ وقت تن به مبارزه ي بی نتیجه و مخرب با سم
    نمی دادم . هنوز برادرم بود . با وجود اینکه او را نپذیرفته بودم.
    « . فقط یک آلفا براي این گروه وجود داره . من اینو نقض نمی کنم . فقط می خوام راه خودمو برم »
    « ؟ جیکوب تو الان به گروهی تعلق داري »
    به خودم پیچیدم .
    « ... نمی دونم سم ، ولی اینو می دونم »
    هنگامی که سنگینی صداي آلفا را در تُن صدایم شنید به عقب رفت . تُن صداي من بیشتر روي او تاثیر داشت تا
    صداي او روي من . چون من زاده شده بودم تا بر او رهبري کنم .
    من بین تو و کالن ها خواهم ایستاد . من نمی ایستم تا تماشا کنم که گروه ، مردم بیگناه رو ... - کارسختی بود که »
    این کلمه رو براي اون خون آشام ها هم به کار ببرم ، ولی حقیقت داشت- ... می کشه . گروه بهتر از اونه ، اونارو به
    « . سمت درست راهنمایی کن سم
    پشتم را به او کردم و زوزه هاي هماهنگ ، اطراف مرا شکافتند . در حالیکه ناخن هایم در زمین فرو می رفتند ، از
    بلوایی که به پا کرده بودم گریختم . وقت زیادي نداشتم . حداقل لیا تنها کسی بود که دعا میکرد از من جلو بیافتد .
    ولی من زودتر شروع کرده بودم .
    من باید قبل از اینکه گروه متوجه شود و مرا متوقف کند ، به کالن ها خبر می دادم . اگر کالن ها آماده می شدند ،
    ممکن بود به سم قبل از اینکه دیر شود فرصتی براي دوباره فکر کردند بدهم . با حداکثر سدعت به سمت خانه ي
    سفید دویدم که از هنوز از آن نفرت داشتم . خانه ام را در پشت سرم ترك می کردم .اون خونه دیگه به من تعلق
    نداشت . من به اون پشت کردم .
    امروز مثل همه ي روزهاي دیگر شروع شده بود . برگشتن از گشت زنی در یک صبح بارانی ، خوردن صبحانه با بیلی و
    راشل ، تلویزیون خراب ، دعوا با پل... ، چطوري همه چیز کاملاً عوض و غیر واقعی شد ؟ چجوري همه چیز بهم ریخت
    و پیچیده شد و باعث شد که من الان اینجا باشم ، تنها ، یک آلفاي ناخواسته ، از برادرمان جدا شده ام و خون آشام ها
    را به جاي آنها انتخاب کردم ؟
    صدایی که از آن هراسان بودم افکار گیج مرا قطع کرد . صداي نرم اصابت پنجه هایی بزرگ روي زمین بود که مرا
    دنبال می کردند . خودم را به سوي جنگل سیاه پرتاب کردم . من باید فقط یه اندازه اي نزدیک می شدم که ادوارد
    بتواند هشدار را از ذهنم بخواند . لیا آماده نبود تا تنهایی مرا متوقف کند . و بعد حالت فکري را که پشت سرم بود را
    دریافتم . خشم نبود ، اشتیاق بود . تعقیب کردن نبود ، پیروي کردن بود . قدم هایم سست شدند . قبل از اینکه بتوانم
    قدم هایم را هماهنگ کنم دو قدم تلو تلو خوردم .
    « . صبر کن . پاهاي من به اندازه ي ماله تو بلند نیستند »
    « ! سثْ ! فکر می کنی داري چی کار می کنی ؟ برو خونه »
    جواب نداد . ولی می توانستم اشتیاقش را درست پشت سرم حس کنم . من می توانستم از درون چشمهایش ببینم ،
    همان طوري که او از درون چشمهاي من می دید ، چشم انداز شب براي من غمناك بود ، پر از نامیدي ، براي او ،
    امیدوارانه بود .
    متوجه نشدم که سرعتم را کم کرده ام ، ولی ناگهان او در کنار من بود و با من می دوید .
    « . شوخی نمی کنم سثْ ! تو جات اینجا نیست ، از این جا برو »
    من پشتتم جیکوب . من فکر می کنم حق با توئه . و من نمی رم پشت » . گرگ بلند و لاغر قهوه اي خرناسی کشید
    « ... سم قایم بشم وقتی
    اوه، بله، تو میري و گورتو پشت سم گم می کنی ! باسن پشمالوتو بردار و برگرد به لاپوش و هرکاري که سم می »
    « گه رو انجام بده
    « نه »
    « ! برو سثْ »
    « ؟ این یه دستوره ، جیکوب »
    سئوالش باعث شد که دیگه کوتاه بیام .
    براي ایستادن ترمز کردم ، ناخن هایم در گل فرو رفت .
    « من به هیچ کس دستور نمی دم که کاري رو انجام بده . من فقط دارم چیزي رو بهت میگم که خودت هم میدونی »
    من به تو می گم که چی می دونم . من می دونم که به طرز تهوع » با صداي بلندي روي پاهایش کنار من ایستاد
    « ؟ آوري اینجا ساکته. متوجه نشدي
    پلک زدم . وقتی که فهمیدم در وراي حرفهایش به چه چیزي می اندیشد ، دمم عصبی شروع کرد به تکان خوردن . از
    یه لحاظ ساکت نبود . صداي زوزه ها در شرق ، از دور می آمد .
    « اونا به شکل اولیه شون تغییر شکل ندادند » : سثْ گفت
    اینو می دونستم . گروه الان در وضعیت قرمز بود . آنها می بایست از حلقه ي ذهن ها استفاده می کردند تا تمام جوانب
    را به وضوح ببینند . زوزه ها هنوز فضا را پر کرده بود ولی نمی توانستم فکر هاي آنها را بشنوم . من فقط می توانستم
    ماله سثْ را بشنوم ، نه ماله هیچ کس دیگر .
    براي من اینطور به نظر آمد که گروه هاي منشعب شده ، با هم ارتباط ندارند . حدس می زدم که دلیلی وجود »
    نداشت که پدران من این موضوع را بدانند . چون قبلا هیچ دلیلی براي جدا شدن گروه وجود نداشت . هیچ وقت گرگها
    به دو گروه تقسیم نمیشدند . واي . واقعاً ساکته . یه جورایی ترسناکه ، ولی خوب هم هست ، اینطور فکر نمی کنی؟
    شرط می بندم که اینجوري براي افرایم و کوئیل لوي آسون تر بوده . وز وز زیادي براي سه نفر وجود نداره . یا فقط دو
    « نفر
    « خفه شو سثْ »
    « بله ، قربان »
    « صبر کن ! دو تا گروه وجود نداره . فقط یه گروهه و بعد منم ، همین . براي همین می تونی الان بري خونه »
    اگه دو تا گروه وجود نداره ، پس چرا ما می تونیم فقط فکر هم دیگه رو بخونیم ولی ماله بقیه رو نه ؟ من فکر می »
    کنم وقتی که تو به سم پشت کردي ، یه معنی داشت . یه تغییر بود و بعد وقتی من تورو دنبال کردم ، فکر می کنم که
    « . اونم یه معنی داشت
    داري درست می گی ، ولی چیزي که می تونه به ایم راحتی تعییر بکنه ، پس می تونه دوباره به شکل اولش » : گفتم
    « هم برگرده
    الان فرصتی براي بحث کردن سر این موضوع نداریم . ما » . سثْ بلند شد و شروع به یورتمه رفتن به سمت شرق کرد
    « ... باید به راهمون ادامه بدیم قبل از اینکه سم
    در این مورد حق با او بود . وقتی براي این دعوا نمانده بود . دوباره شروع به دویدن کردم ، نه اینکه خودم را با شدت به
    جلو قشار دهم . سثْ پشت سرم ماند و مکان سنتی دومین نفر را در کنار من تصرف کرد .
    من تورو دنبال نکردم که مقامم رو » . من می تونم به یه جاي دیگه برم . فکر کرد . بینی اش کمی پایین آمده بود
    « ترفیع بدي
    « هر جایی که دلت می خواد برو ، براي من فرقی نمی کنه »
    صدایی که نشان از دنبال کردن ما داشته باشد شنیده نمی شد . ولی هر دوي ما هم زمان سرعتمان را بالا بردیم . من
    دیگر نگران شده بودم . اگر من نمی توانستم در ذهن گروه نفوذ کنم ، کارم سخت می شد . من چیزي بیشتر از
    کالن ها در مورد حمله ي آنها نمی دانستم .
    « خب ما نگهبانی می دیم » ، سثْ پیشنهاد داد
    « ؟ به برادرانمان حمله کنیم ؟ به خواهرت ». چشمانم جمع شدند « ؟ و اگر گروه با ما جنگید چی کار می کنیم »
    « نه... ما اعلام خطر می کنیم و بعد عقب نشینی میکنیم »
    « ... جواب خوبیه . ولی بعدش چی؟ من فکر نمی کنم »
    موافقت کرد . می دونم . اطمینانش کمتر شده بود . من فکر نمی کنم که منم بتونم با اونا بجنگم . ولی اونا هم از »
    ایده ي حمله به ما چندان خوشحال تر از ما نیستند . شاید این باعث متوقف شدن اونا بشه . همچنین ، الان اونا فقط
    « . هشت تا هستند
    « خوشبین نباش. منو عصبی می کنه » . دقیقه اي طول کشید تا کلمه ي مناسب رو پیدا کنم « ... بسه انقدر »
    « ؟ مشکلی نیست . تو می خواي من افسرده و عبوس باشم یا فقط خفه شم »
    « فقط خفه شو »
    « می تونم اینکار رو بکنم »
    « واقعا ؟ اینطور که به نظر نمی یاد »
    بالاخره ساکت شد .
    و بعد ما از جاده گذشتیم و در جنگلی حرکت کردیم که خانه ي کالن ها را احاطه کرده بود. آیا ادوارد می توانست فکر
    ما را بخواند ؟
    شاید ما باید به چیزي مثل " ما با صلح آمده ایم" فکر می کردیم
    شاید ما باید به چیزي مثل " ما با صلح آمده ایم" فکر می کردیم
    « امتحان کن »
    « ادوارد؟ اونجایی؟ باشه ، من الان احساس احمق بودن می کنم » . براي امتحان اسمش را صدا زد « ؟ ادوارد »
    « به نظر احمق هم می یاي »
    « ؟ فکر می کنی اون می تونه فکرمون رو بخونه »
    فکر کنم . هی ، ادوارد ؟ اگر می تونی ذهنم رو بخونی ، خودت رو برسون. » . ما الان کمتر از یک مایل فاصله داشتیم
    « مشکلی براتون پیش اومده
    « براي ما پیش اومده » : سثْ تصحیح کرد
    و بعد ما ا زمیان درختان گذشتیم تا به چمنزاري بزرگ رسیدیم . خانه تاریک بود ، ولی خالی نبود . ادوارد در ایوان بین
    امت و جاسپر ایستاده بود . آنها در آن نور کم مثل برف سفید بودند .
    « ؟ جیکوب ؟ سثْ ؟ چی شده »
    سرعتم را کم کردم و بعد چند قدم به عقب برداشتم وقتی گرگ بودم بوي آنها واقعا زننده بود و بینیم رو میسوزوند .
    سثْ به آرامی ناله اي کرد ، مردد بود . و بعد به پشت سر من برگشت .
    براي جواب دادن به سوال ادوارد ، اجازه دادم که ذهنم به سمت کشمکش با سم سوق پیدا کند ، به عقب حرکت
    می کرد . سثْ با من فکر می کرد . شکاف ها را پر می کرد ، صحنه را از زاویه ي دیگري نشان می داد . هنگامی که
    به قسمت "نفرت انگیزش" رسیدیم ، متوقف شدیم ، چون ادوارد هیس هیس خشمگینی کرد و از ایوان پایی پرید .
    « ؟ اونا می خوان بلا رو بکشن » : با خشمی آشکار گفت
    امت و جاسپر که قسمت اول گفتگو را نشنیده بودند ، پرسش او را که بدون حالت ذکر شده بود مثل یک جمله خبري
    درك کردند . در یک چشم بهم زدن کنار ادوارد بودند . دندان هایشان در هنگامی که به ما نزدیک می شدند آشکار
    بود .
    سث فکر کرد ، اونا رو منصرف کن. « هی ، حالا »
    « ام (مخفف اسم امت) ، جاز (مخفف اسم جاسپر) ، اونا نه ! بقیه شون . گروه داره می یاد »
    امت و جاسپر روي پاهایشان برگشتند . هنگامی که جاسپر چشمهایش را روي ما قفل کرده بود ، امت به سمت ادوارد
    برگشت .
    « ؟ مشکلشون چیه » : امت پرسید
    ولی اونا نقشه خودشون رو براي رفع این مشکل دارند . بقیه رو صدا » ادوارد آرام ادامه داد « همونی که من دارم »
    « کن . به کارلایل زنگ بزن . اون و ازمه باید الان باید برگردند
    به سختی ناله اي کردم
    ادوارد با همان صداي مرده ي قبلی این را گفت . « اونا دور نیستند »
    « من میرم یه نگاهی بندازم ، قسمت هاي غربی رو گشت می زنم » : سثْ گفت
    « ؟ سثْ ، شماها در خطر هستین » : ادوارد پرسید
    « ... شاید من باید برم فقط یه این خاطر که » و بعد من اضافه کردم « فکر نکنم » با هم فکر کردیم
    « اونا کمتر دوست دارن که با من بجنگند . من براي اونا فقط یه بچه ام » سثْ اشاره کرد
    « تو براي من فقط یه بچه اي ، بچه »
    من از اینجا میرم . تو باید با کالن ها هماهنگ کنی.
    من نمی خواستم که به سثْ فرمان بدهم ، براي همین گذاشتم » . او برگشت و به با سرعت درون تاریکی فرو رفت
    « که بروه
    من و ادوارد رو به روي یکدیگر در چمن زار تاریک ایستادیم . می توانستم صداي امت را بشنوم که در تلفنش پچ پچ
    میکرد. جاسپر داشت به جایی که سثْ در جنگل ناپدید می شد ، نگاه می کرد . آلیس روي ایوان ظاهر شد و بعد از
    اینکه با چشمانی متفکر براي لحظه اي طولانی به من نگاه کرد ، سریع کنار جاسپر رفت . حدس زدم که رزالی در خانه
    بپیش بلا بود و هنوز از او محافظت می کنرد . از خطري نادرست .
    این اولین باري نیست که بهت یه تشکر بدهکار شدم ، جیکوب . من هیچ وقت چنین چیزي رو » : ادوارد زمزمه کرد
    « ازت نخواستم
    به چیزي فکر کردم که او امروز پیش از این از من خواسته بود . وقتی که پاي بلا در میان بود، کاري نبود که او انجام
    « بله ، تو خواستی ». ندهم
    « من فرض می کنم که حق با توئه » در موردش فکر کرد وبعد سرش را تکان داد
    « خب ، این اولین باري نیست که کار رو براي تو انجام نمی دم » : آه بلندي کشیدم
    « درسته » زمزمه کرد
    « ببخشید من امروز هیچ کار خوبی انجام ندادم . بهت گفتم که بلا به من گوش نمی کنه »
    « ... می دونم . من هیچ وقت باور نکردم که اون این کارو بکنه ، ولی »
    « ؟ باید امتحان کنی . فهمیدم . بلا بهتر شده »
    « بدتر شده » : صدا و چشمانش خالی شدن د. آرام گفت
    من نمی خواستم که آن کلمات را درك کنم .هنگامی که آلیس صحبت کرد ازش ممنون شدم .
    « جیکوب می شه تغییر شکل بدي؟ می خوام بدونم که چه خبر شده » : آلیس پرسید
    هم زمان با پاسخ دادن ادوارد ، سرم را تکان دادم .
    « اون باید با سثْ در ارتباط بمونه »
    « ؟ خب ، پس می شه به من بگی چه خبره »
    گروه فکر می کنه که بلا یه دردسر شده . اونا خطري رو از » : ادوارد با جملاتی مقطع و بدون احساس توضیح داد
    جانب ... اون چیزي که بلا حمل می کنه ، پیش بینی کردند . اونا احساس می کنند که این وظیفه ي اوناست که خطر
    رو رفع کنند . جیکوب و سثْ از گروه جدا شدند تا به ما هشدار بدن . بقیه دارن نقشه می کشند که امروز به ما حمله
    « کنند
    آلیس نفسش را بیرون داد و از من دور شد . امت و جاسپر نگاهی به هم انداختند و بعد چشم هایشان به سمت جنگل
    چرخید .
    « هیچ کسی نیست . همه چی در شرق ساکته » سثْ گزارش داد
    « ممکنه همون نزدیکی باشند »
    « یه حلقه رو دور می زنم »
    « کارلایل و ازمه تو راه هستن ، حداکثر تا بیست دقیقه ي دیگه می رسن » : امت گفت
    « ما باید به وضعیت دفاعی در بیایم » : جاسپر گفت
    « بیاین بریم تو » ادوارد سرش را تکان داد
    من براي گشت زنی با سثْ می رم . اگر آنقدر دور شدم که نمی توانستی فکرم را بخوانی، حواست به صداي زوزه ام »
    « باشه
    « باشه »
    آنها به خانه برگشتند . چشمها یشان همه جا می گشت . قبل از اینکه داخل شوند ، من برگشتم و به سمت شرق
    دویدم.
    « هنوز چیزي چندانی پیدا نکردم » : سثْ به من گفت
    « من نصف دایره رو دور می زنم . زودباش. ما نمی خوایم به اونا فرصت بدیم تا ما رو دور بزنن »
    با سرعتی ناگهانی ، به سمت جلو چرخ زد .
    در سکوت می دویدیم و دقایق می گذشتند . من به صداهاي اطراف سثْ گوش کردم، دوباره نظرش را چک
    « می کردم
    « ! هی ، یه چیزي داره به سرعت نزدیک می شه » بعد از پانزده دقیقه سکوت به من هشدار داد
    « دارم می یام »
    « وضعیتت رو حفظ کن . فکر نمی کنم که گروه باشه . به نظر فرق داره »
    « ... سثْ »
    ولی او بویی را که با باد می آمد حس کرد و من از ذهنش خواندم .
    « . شرط می بندم کارلایله » . خون آشام
    « سثْ ، برگرد. ممکنه یکی دیگه باشه »
    « نه ، اونان. من بوشون رو حس می کنم . من تغییر شکل می دم که براشون توضیح بدم »
    « ... سثْ من فکر نمی کنم که »
    ولی او رفته بود.
    با نگرانی به سمت حاشیه ي غربی دویدم . جالب نمی شد اگر نمی توانستم یه شب مهیج از سثْ مراقبت کنم؟ چه
    می شد اگر در هنگامی که تحت نظر من بود بلایی سرش می آمد ؟ لیا ریز ریزم می کرد .
    حداقل زیاد طولش نداد . هنوز دو دقیقه نگذشته بود که حضورش را در سرم احساس کردم .
    « درسته . کارلایل و ازمه . پسر از دیدنم شگفت زده شدند . اونا الان رسیدن خونه . کارلایل تشکر کرد »
    « اون آدم خوبیه »
    « آره . این یکی از دلایله اینه که حق با ما بوده »
    « امیدوارم »
    چرا انقدر ناراحتی جیک ؟ شرط می بندم که سم گروه رو امشب نمی یاره . اون این کار رو که به منزله ي خودکشیه »
    « نمی کنه
    آهی کشیدم . به نظر مهم نمی آمد ، هر دوتاشون .
    « ؟ اوه ، این خیلی هم به خاطر سم نیست ، اینطور نیست »
    در خاتمه ي گشت زنی ام چرخیدم . بوي سثْ را جایی که آخرین بار چرخ زده بود را حس کردم . هیچ جایی رو خالی
    نگذاشته بودیم .
    « تو فکر می کنی بلا در هر صورت می میره » : سثْ زمزمه کرد
    « آره ، همین طوره »
    « ادوارد بیچاره . حتماً دیوونه میشه »
    « اونم به معناي واقعی »
    اسم ادوارد باعث شد که بقیه خاطرات دوباره به ذهنم برسند . سثْ آنها را با سردرگمی خواند .
    اوه پسر ! امکان نداره ! تو این کارو نکردي ! این حرف مسخره ست و خودت هم اینو » و بعد او داشت زوزه می کشید
    « می دونی . من باور نمی کنم که تو گفتی که اونو می کشی . این یعنی چی ؟ تو باید به ادوارد بگی نه
    « ! خفه شو ، خفه شو ، تو یه احمقی ! الان اونا دارن فکر می کنند که گروه داره می یاد »
    زوزه اش را قطع کرد . « اووه نه »
    « سثْ ، ادامه بده . کل دایره از الان براي توئه » . چرخیدم و با تنبلی به سمت خانه راه افتادم
    سثْ شروع به تکان خوردن کرد و من به او توجهی نکردم .
    هشدار اشتباه بود ، هشدار اشتباه بود . ببخشید، سثْ »، هنگامی که داشتم به خانه نزدیک می شدم فکر می کردم
    « جوونه . یادش می ره . کسی حمله نکرده . هشدار اشتباه بود
    وقتی به چمن ها رسیدم ، می توانستم ادوارد را ببینم که از پنجره ي تاریک به بیرون نگاه می کرد .
    دویدم ، می خواستم مطمئن بشوم که او پیغام را گرفته است.
    « ؟ چیزي آنجا نبود.، پیغلمو گرفتی »
    سرش را یکبار تکان داد .
    خیلی راحت تر می شد اگر فقط یک راه براي ارتباط وجود نداشت . بعد دوباره ، یه جورایی خوشحال شدم که توي سر
    ادوارد نبودوم .
    از روي شانه اش به توي خانه نگاه کردم . و من دیدم که تمام بدنش لرزید . بدون اینکه به طرف من نگاه کند ، به من
    اشاره کرد که بروم و بعد از دیدم خارج شد .
    « ؟ چه خبره »
    انگار که خوابم را خواهم گرفت .
    روي چمن نشستم و گوش دادم . با این گوشها می توانستم صداي قدم هاي آرام سثْ را بشنوم که مایل ها دورتر در
    جنگل بود . خیلی آسون بود که تمام صداهایی را که درون خانه ي تاریک وجود داشت بشنوم .
    ادوارد داشت با همان صداي بی احساس همان چیزي را که به او گفته بود ، توضیح « یک هشدار اشتباهی بود »
    سثْ در مورد یه چیزي دیگه اي ناراحت شده بود و یادش رفته بود که ما منتظر یه علامت هستیم . اون » . می داد
    « خیلی جوونه
    فکر می کنم امت بود . « خیلی قشنگه که بچه ها رو براي نگهبانی گذاشتیم » صداي عمیق تري غرید
    « اونا امشب به ما خدمت بزرگی کردند . به ما فداکاري بزرگی کردند » : کارلایل گفت
    « آره می دونم . من فقط حسودي می کنم . کاش بیرون بودم »
    سثْ فکر نمی کنه که سم الان حمله کنه ، اونم با وجود آگاهی ما و اینکه دو نفر رو » : ادوارد مثل یک ماشین گفت
    « تو گروه کم داره
    « ؟ جیکوب چی فکر می کنه » : کارلایل پرسید
    « اون خوش بین نیست »
    کسی حرفی نزد .
    صداي آرام کردن می آمد که نمی توانستم تشخیصش دهم . من صداي تنفس آنها را می شنیدم . و می توانستم ماله
    بلا را از بقیه تشخیص دهم . خشن تر بود و به زور در می آمد . با ریتمی عجیب قطع و وصل می شد . می توانستم
    صداي قلبش را بشنوم . به نظر خیلی...سریع می آمد . با قلب خودم مقایسه ش کردم ولی به نظر مقیاس خوبی نیامد ،
    به نظر نمی آمد که من طبیعی باشم .
    « بهش دست نزن ! بیدارش می کنی » رزالی زمزمه کرد
    کسی آه کشید .
    « رزالی » : کارلایل زمزمه کرد
    دوباره با من شروع نکن ، کارلایل . ما به زودي اجازه می دیم که کارتو انجام بدي ، ولی این تنها چیزیه که اجازه »
    « می دیم
    به نظر می آمد که بلا و رزالی با هم یک حرف را می زنند . گویی الان آنها هم دو گروه خود را داشتند .
    جلوي خانه به آرامی شروع به قدم زدن کردم . هر قدم مرا نزدیک تر می کرد . پنجره ي تاریک مثل یک سریال
    تلویزیونی بود که در اتاق هاي انتظارهاي گرفته پخش می شد غیر ممکن بود که بتوانم براي مدتی چشم از آن بر
    بگیرم . دقایق بیشتري که می گذشتند ، قدم هاي بیشتري که بر می داشتم و پشم هایم که در هنگامی که راه
    می رفتم به لبهء ایوان کشیده می شدند .
    می توانستم از درون پنجره داخل را ببینم . بالاي دیوارها و سقفی را که از آن لوستري خاموش آویزان شده بود را .
    انقدر بلند بودم که تمام کاري که باید انجام می دادم این بود که کمی گردنم را بکشم...
    دزدکی به اتاق بزرگ روبه رویی نگاه انداختم . انتظار صحنه اي شبیه آنچه را که بعد از ظهر دیده بودم را داشتم . ولی
    آنقدر تغییر کرده بود که اولش گیج شدم . براي یک ثانیه فکر کردم که اتاق را اشتباه گرفتم .
    دیوار شیشه اي نبود ، الان به نظر فلزي می آمد . تمام وسایل خانه از سر راه کنار رفته بودند . و بلا که به طرز
    ناهنجاري در تخت باریکی در وسط فضاي خالی قرار داشت ، جمع شده بود . یه تخت معمولی نبود . تختی با نرده
    هایی مثل بیمارستان بود و مانیتورهایی که سر مبل هایشان به بدنش وصل شده بودند مثل بیمارستان بود . نورهاي
    روي مانیتور چشمک می زدند . ولی صدایی نمی آمد . صداي چک کردن مربوط به سر می بود که به بازوي بلا فرو
    رفته بود . مایعی که در آن بود سفید و غلیظ بود ، صاف نبود .
    بلا کمی در خواب ناآرامش تکان خورد و ادوارد و رزالی هردو دورش را گرفتند . بدنش به شدت تکان خورد و ناله اي
    کشید . رزالی دستش را به پیشانی بلا کشید . بدن ادوارد منقبض شد . پشتش به من بود ، ولی چهره اش باید چیزي
    دیدنی می بود ، چون امت در یک چشم بهم زدن بین آن دو قرار گرفت . دستش را به سمت ادوارد بالا برد .
    ادوارد از او روي برگرداند . او دوباره داشت می سوخت « ادوارد ، امشب نه . ما چیزهاي دیگه اي براي نگرانی داریم »
    . چشمانش براي یک لحظه به چشم من تلاقی کردند و بعد من به روي چهار پایم برگشتم .
    به درون جنگل تاریک فرار کردم . فرار کردم تا به سثْ ملحق شوم . از آن چه که پشت سرم بود فرار کردم .
    بدتر . درسته ، بلا بدتر شده بود .
    فصل دوازدهم:بعضیا ذاتا نمیتونن مفهوم مزاحم رو درک کنن

    در یک خواب عمیق بودم .
    یک ساعت پیش خورشید بالا اومده بود و از پشت ابرها در حال تابیدن بود . جنگل حالا از سیاه به رنگ خاکستري
    دراومده . سثْ به خاطر نگهبانی گیج شده بود و هوشیاریش رو از دست داده بود ، و من هوشیارش کردم تا اوضاع رو
    سبک سنگین کنیم . حتی بعد از اینکه تمام شب رو دویده بودم ، بازم خیلی سخت بود که ذهنم رو آروم کنم و اجازه
    بدم که مغزم استراحت کنه ، اما دویدن ریتمیک سثْ خیلی کمک کرده بود . یک ، دو ، سه ، چهار ، یک ، دو ، سه ،
    چهار – دام دام – دام دام ، زمانی که دور محدوده بزرگ و وسیع کالن ها گشت میزد صداي خیلی خفیفی از پاش روي
    زمین شنیده میشد ، از دنبال کردن یه ردپا روي زمین خسته بودیم . سثْ فکر کرد ، اینجا هیچ چی نیست ، فقط یه اثر
    نامشخص از فرار اونها در گذشته توي جنگل سبز و خاکستري باقی مونده بود . این خیلی آرامش بخش بود .کمک
    می کرد تا ذهنم رو از چیزایی که اون دیده بود خالی کنم و درعوض چیزایی رو که ترجیح میدادم جایگزینشون کنم .
    ناگهان صداي زوزه تیز و کشیده سثْ سکوت صبح رو شکست .
    از جا پریدم ، پاهاي جلوییام با سرعت قبل از اینکه پاهاي عقبیام از زمین کنده بشه به جلو خم کردم و با سرعت به
    طرف جایی که سثْ بود دویدم ، همراه سثْ به صداي پاهایی که به طرف ما میدویدند گوش دادم .
    « صبح بخیر پسرا »
    صداي نالهي شوکه شدهایی از بین دندانهاي سثْ خارج شد و بعد هر دوي ما با بدخلقی نگاه عمیق تري به افکار
    تازه اي که وارد شده بودند انداختیم .
    « اه پسر ، برو لیا » : سث غرید
    سثْ سرش رو به عقب پرت کرد و آماده شد که دوباره زوزه بکشه . من سعی کردم جلوي زوزه کشیدنش رو بگیرم و با
    « صداتو بِبر ، سثْ » : خشونت گفتم
    « باشه، اه ، اه ، اه » : سثْ گفت
    اون غرغر کرد و به زمین چنگ انداخت و جاي پنجههاش روي زمین خطوط عمیقی رو حفر کرد
    لیا به آرامی وارد منطقه ایی که در اون نگبانی میدادیم شد . بدن کوچک و خاکستري لیا از بین بوته هاي به هم
    پیچیده نمایان شد .
    « دست از غرغر کردن بردار سثْ ، تو فقط یه بچهایی پسر » : لیا
    در حالیکه گوشهام رو به حالت تهدید کننده ایی خوابانده بودم با عصبانیت براش خرناس کشیدم و لیا اتوماتیکوار یک
    قدم به عقب برداشت .
    « ؟ با خودت فکر کردي داري چی کار میکنی ، لیا »
    کاملا مشخصه که دارم چیکار میکنم ، اینطور نیست؟ من اومدم که به گروه » اون با عصبانیت یه آه طولانی کشید
    و با صداي بلند خنده طعنه آمیزي کرد . « . کوچیک خائنها ملحق بشم ، سگهاي نگهبان خونآشامها
    « . نه ، تونمیتونی ، قبل از اینکه بخوام یکی از پاهات رو بشکونم ، برگرد و برو »
    و در حالیکه بدنش رو پیچ و تاب میداد خودش رو براي حمله « !! خوب مثله اینکه تو میتونی به من صدمه بزنی »
    « ؟ هی فرمانده شجاع ، میخواي مسابقه بدي » آماده کرد
    من یه نفس عمیق گرفتم ، تا جاییکه احساس کردم شش هام پر هواشدن و زمانیکه مطمئن شدم نه فریاد میزنم و نه
    عصبانی میشم ، هواي درون سینهام رو ناگهان بیرون دادم.
    و این افکار رو با نهایت « ! سثْ ، برو و بذار کالنها بدونن که این فقط خواهر احمق تو هستش که به اینجا اومده »
    خشونتی که میتونستم ادا کردم .
    سثْ فقط به خاطر اینکه داشت اونجا رو ترك میکرد خیلی خوشحال به نظر میرسید ، باسرعت « . باشه ، دارم میرم »
    به طرف خونه به راه افتاد .
    « ؟ تو واقعاً میخوایی اجازه بدي تنهایی به طرف خون آشامها بره » : لیا
    « . من مطمئنم که سثْ ترجیح میده که اونا بگیرنش تا اینکه بخواد وقتش رو با تو و کنار تو بگذرونه » : گفتم
    « . خفه شو جیکوب ، منظورم اینه که ..... خفه شو آلفاي بلند مرتبه »
    « !؟ تو اینجا چه غلطی میکنی لیا »
    جیک ، تو واقعا فکر کردي من میرم تو خونه میشینم ، اونم وقتیکه برادر کوچیکم به عنوان عروسک دندونگیر 1 »
    « خونآشامها داوطلب شده
    1( chew toy: یک نوع عروسک یا اسباب بازی که مختص حیواناتی مثل سگ است و این حیوانات
    با گاز گرفتن با آن بازی میکنند.)

    « . مطمئن باش سثْ احتیاجی به حمایت تو نداره ، در واقع هیچکس اینجا تو رو نمیخواد »
    بهم » و در حالیکه با عصبانیت بهم پارس میکرد ادامه داد « !! اوه ، اوه ، حالا من باید گریه کنم » : لیا با تمسخر گفت
    « . بگو کی اینجا بهم احتیاج نداره ، و اونوقت من از اینجا میرم
    « ؟ پس اینهمه جوش زدنت اصلا در مورد سث نیست ، هست »
    البته که هست ، من فقط دارم سعی میکنم توضیح بدم این اولین بارم نیست که بهم گفته میشه بهم نیازي ندارند ، و »
    « !! این واقعاً یه عامل محرك نیست ، البته اگه تو بتونی بفهمی که منظورم چیه
    من دندونام رو نشون دادم و سعی کردم که وضعیت رو کمی آرومتر کنم .
    « ؟ سم تو رو فرستاده » : ازش پرسیدم
    اگه من از طرف سم پیغام آورده بودم شما مجبور بودید به حرفام گوش بدید ، اما من از طرف اون نیومدم . راستشو »
    « . بخواي جیک ، اون لیاقت وفاداري منو نداره
    من با دقت به افکار اون که در قالب کلمات بیان میشدند گوش میدادم ، باید کاملاً هوشیار میبودم تا اگه لیا نقشهاي
    براي فریب دادنم داشت ، متوجه میشدم و اونو خنثی میکردم .
    اما اونجا هیچ اثري از فریب و نیرنگ نبود . اضهارات لیا هیچ چیزي به غیر از حقیقت محض نبود.
    « !؟ تو الان به من وفداري ؟ هان ؟! واقعاً » : با نیشخد پرسیدم
    من انتخابهاي محدودي دارم ، من روي اختیارات خودم کار میکنم ، بهم اعتماد کن . این وضعیت بیشتر از اون »: لیا
    « . چیزي که براي تو لذت بخشه براي من نیست
    این حرفش حقیقت نداشت . توي ذهنش میتونستم یه جور هیجان عصبی رو ببینم . اون به خاطر این موضوع ناراحت
    بود ، اما در عین حال به طور غریبی داشت افکارش رو به سمت خاصی هدایت میکرد . من توي ذهنش رو جستجو
    کردم و در عین حال سعی کردم که متوجه این موضوع نشه ، سعی داشتم منظور واقعیش رو بفهمم .
    ناگهان لیا حالت حمله به خودش گرفت ، اون فهمید و از اینکه افکارش رو مورد کند و کاو قرار داده بودم واقعا منزجر و
    عصبانی شده بود .
    من معمولا سعی میکردم که به افکار لیا گوش ندم . هیچ وقت سعی نمیکردم قبل از اینکه اون کاري بکنه من
    حساسیتش رو به چیزي زیاد کنم و یا تحریکش کنم .
    ناگهان افکارمون به وسیله سثْ قطع شد ، اون داشت ادوارد رو میدید و توضیحاتی در مورد اون میداد . لیا با نگرانی
    نالید . صورت ادوارد در همان پنجره اي که شب گذشته دیده شده بود ، دیده میشد . این نشون میداد که هیچ
    عکسالعملی در مقابل اخبار نشون نداده بود . اون یه صورت کاملا سفید بود ، مرده .
    خونآشام به هیچکدام از این افکار عکسالعملی نشون « . واو ، اون خیلی بد به نظر میرسه » : سثْ با خودش گفت
    نداد . اون داخل خونه ناپدید شد . سثْ دور زد و به طرف ما برگشت . لیا کمی آرامش پیدا کرد .
    « . چه اتفاقی افتاده ؟ یالا زودباش ، سریعتر باش » : لیا پرسید
    « ! اینجا هیچ چیز قابل ذکر دیگه اي غیر از چیزي که دیدید نیست ، یالا شما هم اونجا نایستید » : سثْ گفت
    البته باید بگم که ، حضرت آقا . آلفا منم و من فرمانده هستم . و ظاهراً از وقتیکه قرار شده من به کسی تعلق » : گفتم
    داشته باشم . و فکر نکن که من از اینکه خودم باشم خسته شدم ، و لابد با خودتم فکر کردي که تو وظیفه منو بهتر از
    و رو به لیا ادامه « خودم انجام میدي ، البته اگر قرار باشه کسی رو به جاي خودم انتخاب کنم، تو رو انتخاب میکنم
    « ... لیا ، نه من تو رو تحمل میکنم و نه تو منو تحمل میکنی » دادم
    متشکرم کاپیتان آبویوس 2 ، براي من اهمیتی نداره که تو از چه چیزي خوشت میاد ، براي من تنها چیزي که الان »
    « . مهمه اینه که همراه سثْ باشم
    « ! اما تو از خونآشامها خوشت نمییاد » : گفتم
    خوب تو هم خوشت نمییاد . اما من برعکس تو به اتحاد پایبندم . من فاصلهام رو با اونها حفظ میکنم و فقط به » : لیا
    « . گشت زنی دور محدوده اونها ادامه میدم ، مثل سثْ
    « !؟ لیا با تمام اینها من باید به تو اعتماد کنم »
    جیک ، من » : لیا گردنش رو کشید و روي پنجه پاهاش بلند شد تا هم قد من بشه و توي چشمهام خیره شد و گفت
    « گله ام رو به دشمن نمیفروشم
    این » : میخواستم سرم رو به عقب بگیرم و زوزه بکشم ، درست مثل کاري که سثْ انجام داده بود ، با تشر به لیا گفتم
    گله تو نیست ! این فقط من هستم ، این حتی یه گله نیست ، لیا از محدودهایی که متعلق به منه خارج شو . شما
    « !؟ کلیر واترها چتونه ، چرا منو تنها نمیذارید
    سثْ رسید و پشت ما ایستاد ، اون داشت ناله میکرد ، من رجونده بودمش و از اینکه ناراحت شده بود خوشحال بودم.
    « ؟ من خیلی کمک کردم ، نکردم جیک » : سثْ با ناراحتی گفت
    2( Captain Obvious : یکی از شخصیتھای داستانھای کمیک نوشتھ جان مادن ، شخصیتی شبیھ بھ ابر قھرمانھایی مانند سوپرمن یا بتمن)
    راستش رو بخواي تو خودت دردسري درست نکردي بچه ، اما هر جا که باشی ظاهرا لیا هم همون جاست . بنابراین »
    تنها راهی که میشه از دست لیا خلاص شد اینه که به تو بگم ، بري خونه .... حالا میتونی از من به خاطر اینکه ازت
    « !؟ خواستم بري ناراحت باشی
    « ! لیا تو همه چیز و خراب کردي ، لعنتی » سثْ غرید
    « . آره ، من میدونم » : لیا در حالیکه افکارش پر از یأس و ناامیدي بود به آرامی گفت
    من درد و ناراحتی رو توي اون سه واژه لیا حس کردم ، شایدم ناراحتی اون خیلی بیشتر از چیزي بود که من حدس
    میزدم . راستش من دوست نداشتم یه همچین چیزي رو حس کنم ، چون نمیخواستم این احساس بد رو بهش بدم ،
    البته گله گرگها همیشه با لیا خشن بود اما خوب ، اون تمام این خشونتها رو تحمل میکرد و این همون موضوعی بود
    که باعث میشد افکارش تلخ و گزنده باشه و شاید دلیل وجود اون کابوس همیشگی توي ذهنش همین بود .
    جیک .... تو واقعاً دوست نداري منو بفرستی خونه ، دوست داري ؟ راستش لیا خیلی » سثْ هنوز احساس گناه میکرد
    هم بد نیست ، واقعاً میگم ، حرفمو باور کن ، منظورم اینه که همراه اون ، اینجا ، ما میتونیم منطقه بزرگتري رو تحت
    کنترل خودمون داشته باشیم و با این کارمون گروه سم هفت نفره میشه و اون مجبور میشه حمله به خونآشامها رو
    « ! عقب بندازه چون تعدادشون کمتر از اونها میشه ، میدونی حتی شاید این یه چیزه خوب باشه
    « . میدونی سثْ ، من واقعاً نمیخوام که رهبر یه گروه باشم »
    « . پس بنابراین به ما دستور نده و ما رو رهبري نکن » : لیا پیشنهاد کرد
    « . خوب ، نظراتتون رو شنیدم ، همین الان به طرف خونه برید » من غریدم
    جیک ، من متعلق به اینجا هستم ، من خونآشامها رو دوست دارم . کالنها یا هر چیزي که میگید ، اونا مردم » : سثْ
    « . منن و من میخوام که ازشون محافظت کنم ، بنابراین ، این چیزي هست که ما انجام میدیم
    شاید تو به اینجا تعلق داشته باشی بچه ، اما خواهرت به اینجا تعلق نداره ، اون فقط میخواد هر جایی باشه که » : گفتم
    مکث کوتاهی کردم ، براي اینکه وقتی اون جمله رو میگفتم چیزي رو که میخواستم دیده بودم . چیزي « . تو هستی
    که لیا سعی میکرد که بهش فکر نکنه ، چیزي که میخواست پنهانش کنه . لیا در واقع قصد نداشت هر جایی که سثْ
    بود باشه .
    « !؟ لیا ، این درباره سثْ بود » : با تندي و کج خلقی گفتم
    « . البته ، من براي خاطر سثْ اینجا هستم » اون سعی کرد از جواب دادن طفره بره
    « و براي فرار از سم » ادامه دادم
    جیک ، من مجبور نیستم دلایلم رو براي تو توضیح بدم . من فقط اینجا هستم تا کاریو که گفتم » فکش منقبض شد
    « . انجام بدم . من به گله تو تعلق دارم جیک . حالا هم تمومش کن
    در حالیکه غرغر میکردم با سرعت ازش دور شدم .
    مزخرف بود . من هرگز واقعاً قصد نداشتم از دستش خلاص بشم . همونقدر که از من متنفر بود ، از کالنها هم متنفر
    بود و به همون اندازه خوشحال میشد اگه میتونست تمام خونآشامها رو در یه لحظه بکشه و به همون اندازه دلخور و
    ناراحت میشد اگر مجبور میشد که از اونها حمایت کنه و همه اینها در مقایسه با احساسی که از خلاص شدن از دست
    سم داشت هیچی نبود .
    لیا از من خوشش نمیومد ، بنابراین براي منم اصلاً ناراحت کننده نبود که براش آرزوي ناامیدي داشته باشم . اون هنوزم
    عاشق سم بود . اون آرزو داشت که از سم دور بشه و این براش خیلی خوشایندتر از این بود که همراه با درد زیادي که
    تحمل می کرد کنار سم باشه و با این موضوع زندگی کنه . و حالا اون یه انتخاب دیگه داشت . اون میتونست یه گزینه
    دیگه رو انتخاب کنه . حتی اگه به این معنی باشه که به عنوان سگ دستآموز کالنها ، باهاشون همراه بشه .
    اون سعی میکرد واژهها رو خشن و پرخاشگر ادا کنه ، « من نمیدونم اگه این کارو نمیکردم چی میشد » اون فکر کرد
    من مطمئنم که حتی قبل از اینکه بخوام خودمو بکشم ، بازم تمام تلاشم » اما یه چیز خیلی شکننده توي ظاهرش بود
    « . رو میکنم
    « ... گوش کن لیا »
    نه ، تو گوش کن جیکوب ، و سعی نکن براي من دلیل تراشی کنی ، این به هیچ وجه کار خوبی نیست . من از سر »
    راه تو کنار میایستم ، باشه ؟ هر کاري که تو بخوایی انجام میدم . بجز اینکه به گله سم برگردم و تبدیل بشم به
    اون روي « .... همون دوست دختر سابقی که اون نمیتونه از شرش خلاص بشه . اگه تو واقعاً میخوایی که من برم
    « . باید منو مجبور به رفتن کنی ... » پاهاي عقبش نشست و به چشمهاي من زل زد و ادامه داد
    من براي یه دقیه طولانی و ناراحت کننده ، با عصبانیت دندان قروچه کردم . نسبت به سم احساس همدردي میکردم ،
    حتی با وجود کاري که با من و سثْ کرده بود . جاي هیچ شکی نبود که اون همیشه میخواست تا گله رو دور هم نگه
    داره . حالا چی میشد اگه هیچ چیزي ، هیچ وقت درست انجام نمیشد ؟
    « !؟ سثْ ، ناراحت میشی اگه من خواهرت رو بکشم » : با عصبانیت به سثْ گفتم
    « . خوب ... آره ، شاید » : اون براي یه دقیقه فکر کرد و گفت
    من آه کشیدم .
    بسیار خوب سرکار خانم . هر کاري که بگم انجام میدي . خوب چرا سعی نمیکنی یه کم مفید باشی و بگی که چی »
    « ؟ میدونی؟ بعد از اینکه شب گذشته ما از گله جداشدیم ، چه اتفاقی افتاد
    یه زوزه خیلی بلند و ترسناك . البته ، خوب من فکر میکنم شما این قسمت رو شنیدید . چون اون خیلی » : لیا گفت
    بلند بود . همین زوزه به ما یه کم فرصت داد تا فکر کنیم ، شما انقدر دور شده بودید که ما صداي هیچکدوم شما رو
    به اینجا که رسید لیا جملهاش رو ناتموم گذاشت اما من و سثْ میتونستیم اون « ... دیگه نمیتونستیم بشنویم . سم
    چیزي رو که توي ذهنش میگذشت و بهش فکر میکرد رو ببینیم اما هر دو ساکت موندیم تا خودش جملهاش رو ادامه
    بعد از اینکه شما رفتید ، کاملا مشخص بود که ما باید خیلی سریع درباره اتفاقاتی ... » بده . لیا بعد از یه مکث ادامه داد
    که افتاده بود تجدید نظر کنیم . سم تصمیم گرفت با بقیه بزرگترهاي قبیله راجع به مسئله هاي پیش اومده مشورت کنه
    ، امروز صبح . البته خوب ما قصد داشتیم مقدمات رو فراهم کنیم و یه نقشه طرح کنیم و سعی کنیم مشکل رو یه جور
    دیگه حلش کنیم . من میخواستم بهش بگم که اون نباید یه جنگ دیگه رو راه بندازه ، البته خوب این نظریه شماها
    هم ، اینکه تو و سثْ همراه زالوها باشید ، یه خودکشی به معنی واقعیه . من دیگه مطمئن نیستم که اونها چکار میخوان
    انجام بدن ، اما اینو مطمئنم که حتی اگه یه خفاش خونآشام هم باشم نمیخوام که توي جنگل تنها باشم . راستش ،
    « . خوب میدونین ، این یه جور فصل شکار براي زنهاي جذابه
    شب قبل وقتی براي گشت زنی از همدیگه جدا شدیم ، من اجازه مرخصی گرفتم که به خونه برم و به » لیا ادامه داد
    « ... مادرم بگم که چه اتفاقی افتاده
    « ؟ مزخرف ، تو همه چیز و به مامان گفتی » : سثْ با عصبانیت غرید
    « . سثْ براي یه ثانیه هم که شده حرف خواهرت رو قطع نکن . لیا ، ادامه بده » : به تندي گفتم
    من یه بار دیگه به بدن انسانیم برگشتم و به اندازه یه دقیقه وقت پیدا کردم که در مورد اتفاقات پیش اومده » : لیا گفت
    فکر کنم . خوب راستش ، من تمام شب رو مرخصی گرفتم . حاضرم شرط ببندم که بقیه فکر میکردن من خوابیدم .
    من به تو و سثْ که جدا شده بودین و حالا یه گله بودین ، و گله سم ، فکر میکردم . و افکار دو تا گلهاي رو که از هم
    جدا شده بودن رو با هم مقایسه میکردم . و این به من اجازه میداد ، در مورد چیزي که درسته فکر کنم . و در آخر ،
    به این نتیجه رسیدم که امنیت و سلامت سثْ برام از هر چیزي مهمتره ، حتی اگه قرار باشه بهم لقب خائن رو بدن و
    مجبور بشم بوي گند اون خوآشامهاي متعفن رو تحمل کنم . خوب من تصمیم گرفتم که براي مادرم یه یادداشت بذارم
    « ... و امیدوارم که سم هم اون رو ببینه
    لیا گوشش رو به طرف غرب بلند کرد.
    « . آره ، منم امیدوارم » و من هم موافقت کردم
    « ؟ خوب جیک ، این همه چیزي بود که من باید میگفتم . حالا ما باید چی کار کنیم » لیا پرسید
    هر دوي اونها ، لیا و سثْ ، به من چشم دوخته بودند و این واقعا یکی از اون کارهایی بود که من اصلا دوست نداشتم
    و « . تنها کاري که الان ما میتونیم انجام بدیم اینه که با دقت مراقب اطراف باشیم » انجامش بدم . من حدس زدم که
    « . شاید بهتر باشه تو یه کم استراحت کنی » رو به لیا ادامه دادم
    « . من به همون اندازه که شما خوابیدین ، خوابیدم » : لیا با اعتراض گفت
    « ؟ فکر کنم تو گفتی ، تمام دیشب رو در حال انجام اون کارایی بودي که برامون گفتی »
    خوب اصلا » سپس خمیازهاي کشید و ادامه داد « . اه خیلی خوب . اون اتفاقا دیگه قدیمی شده » : لیا با غرغر گفت
    « . هر چی ، من هیچ اهمیتی نمیدم
    « . من تو حاشیه جنگل نگهبانی مید م، جیک ، من اصلا خسته نیستم » : سثْ گفت
    سثْ از اینکه اونها رو مجبور نکرده بودم که به خونه برگردند ، واقعا خوشحال به نظر میرسید . اون تقریبا با هیجان
    « . باشه ، منم میرم که داخل محدوده رو با کالنها چک کنم » : حرکت میکرد . گفتم
    شاید یکی دو راند » . سثْ روي زمین مرطوب و در امتداد مسیر به حرکت دراومد ، لیا داشت متفکرانه نگاش میکرد
    « . مسابقه بدیم ، قبل از اینکه من بخوابم ، ... هی سثْ ، میخواي بدونی که چند بار میتونم به زمین بزنمت
    « ! نه »
    صداي خنده ریز لیا که به سثْ میخندید توي جنگل شنیده میشد . من خرناسی کشیدم ، انگار بحث با صلح و دوستی
    به پایان رسیده بود .
    لیا هر کاري رو صرفا براي خاطر خودش انجام میداد . اون خودشو با هر چیزي راحت تطبیق میداد ، حتی کوچکترین
    چیزها هم باید در محدوده قضاوت اون جا میگرفت . اما غیر ممکن بود که توي یه کار غرورش رو در نظر نگیره . براي
    یه مدتی من فکر میکردم که این شراکت "دو نفره" هست . اما اون واقعا محقق نشد ، به نظرم یه نفرم براي انجام
    این کار کافی بود . اما حالا ما سه نفر بودیم . حالا، این خیلی سخت بود که روي نفر دیگه هم بخوام فکر کنم ، اونم
    در حالیکه من براي پذیرفتن لیا باهاش معامله کرده بودم .
    « ؟ پل » لیا اشاره کرد
    « . شاید » من موافقت کردم
    لیا با حالتی عصبی و رنجیده خاطر خندید . و من شگفت زده بودم از اینکه لیا تا کی میتونه از سم فرار کنه . لیا گفت
    « . جیک ، من این رو هدف خودم قرار میدم که برات کمتر از پل آزار دهنده باشم »
    « . خوب ، روش کار کن »
    وقتیکه چند یارد با چمنزار فاصله داشتم ، به فرم انسانیم تغییر حالت دادم ، اصلا هیچ تصوري از اینکه که چه مدت
    میتونم اینجا ، اونم به شکل انسان بمونم نداشتم . اما در عین حال دوست هم نداشتم که لیا بتونه توي ذهنم رو ببینه .
    وقتیکه به چمنزار رسیدم ، شلوارك کهنهام رو پوشیدم و سپس از چمنزار عبور کردم. همینکه به طرف در قدم برداشتم ،
    در باز شد و من واقعا جا خوردم وقتیکه به جاي ادوارد ، کارلایل رو در حالیکه قدم به بیرون میگذاشت تا با من ملاقات
    کنه دیدم . صورتش بسیار خسته و شکسته به نظر میرسید . با دیدنش براي یه ثانیه قلبم وایساد . زبونم گیر کرد و
    نمیتونستم چیزي بگم.
    « ؟ بلا »: انگار یه چیزي راه گلوم رو بسته بود، به آرومی پرسیدم
    اون درست مثل شب قبله ، من تو رو ترسوند م؟! اه ، ببخشید ، متاسفم . ادوارد گفت که تو داري به اینجا میایی و »
    من اومدم بیرون که بهت سلام کنم ، بلا بیدار شده ، ادوارد نمیخواد حتی براي یه لحظه هم از کنارش دور بشه . اون
    « . وقت زیادي نداره ، ادوارد هم نمیخواد حتی یه ثانیه ازش دور باشه
    کارلایل این حرفها رو با صداي بلندي نگفت اما تا اونجا که ممکن بود آروم گفت .
    از زمانی که خوابیده بودم مدت کوتاهی میگذشت - مدتی قبل از اینکه گشت بزنیم . من واقعا میتونستم اونو احساس
    کنم . یه قدمی به جلو برداشتم و روي یه نیمکت راحتی ، که مثل یه ردیف روي ایوان چیده شده بودند نشستم .
    کارلایل به آرامی حرکت کرد ، طوریکه فقط از یه خوآشام برمیومد ، و روي یه صندلی در مقابل من نشست .
    من شب گذشته فرصت پیدا نکردم که ازت تشکر کنم ، جیکوب . تو نمیدونی که من چقدر از محبتی که در حقمون »
    کردي ممنونم . میدونم که هدفت حمایت کردن از بلا بوده ، اما من امنیت و آرامش خانوادهام رو بهت مدیونم . ادوارد
    « .... بهم گفت که تو براي حمایت از ما مجبور به انجام چه کاري شدي
    « . حرفشم نزن » : من زیر لب گفتم
    « . باشه هر طور تو مایلی »
    ما در سکوت نشسته بودیم ، میتونستم صداي دیگران رو که توي خونه بودن بشنوم . امت و آلیس و جاسپر خیلی
    آهسته با هم صحبت میکردند ، صداهاي جدید از طبقه بالا میومد . ازمه توي یه اتاق دیگه به آرومی چیزیو زمزمه
    میکرد . صداي آهسته نفس کشیدن ادوارد و رزالی رو میشنیدم ، اما نمیتونستم بگم که کدوم مال کدوم یکی بود .
    همینطور میتونستم صداي نفس کشیدن متفاوت بلا رو بشنوم ، عمیق و تند . من میتونستم صداي قلبش رو هم بشنوم
    . اون ..... یکنواخت نبود .
    این اتفاقا مثل یه سرنوشت بود، چیزي که منو مجبور به انجام هر کاري میکرد که تا قبل از اون ممکن نبود انجامش
    بدم ، اما من توي این بیست و چهار ساعت گذشته هیچ کاري از دستم برنیومده بود . من اینجا بودم بدون اینکه بتونم
    کاري انجام بدم . اینجا بودم و فقط انتظار میکشیدم ، تا اون بمیره .
    به هیچ وجه نمیخواستم گوش بدم ، صحبت کردن بهتر از گوش دادن بود .
    من از کارلایل این سوالو پرسیدم در حالی که خودم جوابش رو قبل « ؟ اونو مثل یکی از اعضاي خونوادت میدونی »
    گرفته بودم ، زمانی که اون گفته بود که من به آرامش و امنیت خونوادهاش کمک کردم .
    « . بله، بلا حالا دخترمه . یه دختر خیلی عزیز »
    « . اما تو اجازه دادي که اون بمیره »
    بهش خیره شده بودم ، و اون براي مدت زیادي سکوت کرد . صورتش خیلی خیلی خسته بود . میدونستم که چه حسی
    داره . اون بالاخره جواب داد .
    میتونم تصور کنم که تو بخاطر این اتفاق چه حسی داري و چه فکري در مورد من میکنی . اما من نمیتونستم جلوش »
    « . رو بگیرم . این اصلا درست نیست که موقعیتی رو به وجود بیاري ، که تحت فشارش قرار بدي
    دوست داشتم از دستش عصبانی بشم ، اما اون این اجازه رو به من نمیداد ، مثله این بود که هر کلمه اي رو که بخوام
    بگم در واقع به خودم گفته باشم . اونا قبل از این خوب به نظر میرسیدند ، اما نه توي یه همچین موقعیتی . نه با مرگ
    بلا . هنوز .... به خاطر میاوردم که چطور پشت سم رو به خاك مالیدم تا مجبور به انتخاب دیگهاي نشم . اما اگه کسی
    که دوسش داشتم میمرد ، همه چیز خیلی پیچیده میشد . این شبیه اون چیزي که فکر میکردم نبود . بلا عاشق
    چیزهایی شده بود که نباید میشد .
    تو فکر میکنی که شانس دیگهاي داشته باشه ؟ منظورم اینه که ، به عنوان یه خونآشام یا یه همچین چیزي . اون »
    « . درباره .... ازمه به من گفته بود
    من همیشه گفتم ، اگه حتی یه شانس دیگه وجود داشته باشه من اونو انتخاب میکنم ، من دیدم که وقتی زهر »
    خونآشامها وارد بدن میشه ، چقدر معجزهآسا عمل میکنه ، اما موقعیتهایی وجود داره که حتی این زهر هم نمیتونه
    کمکی بکنه . قلب بلا خیلی سخت داره کار میکنه و اگه اون نتونه مقاومت کنه ... هیچ چاره دیگه اي براي من باقی
    « ! نمیمونه بجز ، یه کار
    نکته دردناکی که توي حرفهاي کارلایل بود این رو نشون میداد که ، تپش قلب بلا نامنظم و با وقفه بود . شاید تنها
    توضیح منطقی براي اینکه چرا همه چیز برخلاف اون چیزي که من آرزوش رو میکردم شده بود ، این بود که زمین
    شروع کرده بود به وارونه چرخیدن دور خودش !
    دیشب حالش خیلی بد بود ، من از » و به آرومی ادامه دادم « ؟ حالا این چیز باهاش چی کار میکنه » سوال کردم
    « پنجره همه اون سرمها و سیمهایی رو که بهش وصل بود رو دیدم
    جنین با بدنش سازگار نیست . راستش اون به عنوان یه جنین خیلی قویه ، اما فکر میکنم بلا بتونه براي یه مدتی »
    تحمل کنه . مشکل بزرگتر اینه که جنین اجازه نمیده مواد غذایی رو که بدن بلا احتیاج داره ، بهش برسه . بدنش هر
    ماده مغذي رو که بهش میرسه پس میزنه . من سعی کردم که از طریق تزریق وریدي بهش غذا برسونم ، اما باز هم
    بدنش اون رو جذب نکرد . همه چیز در مورد موقعیت و شرایط بلا روند بسیار سریعی داره اما با همه اینها من مراقبش
    هستم . یعنی نه فقط مراقب اون ، مراقب جنین هم هستم . وگرنه در غیر اینصورت ، شاید بلا در کمتر از یه ساعت از
    کمبود مواد غذایی بمیره . راستش من نمیتونم این روند رو متوقف کنم و یا حتی نمیتونم سرعتش رو کم کنم . من
    « !؟ واقعا نمیتونم که این جنین چی میخواد
    و صداي خسته کارلایل در آخر جمله شکست . انگار من دوباره به همون جایی برگشته بودم که ، دیروز بودم . زمانی
    که من شکم بالا اومده بلا رو دیدم – عصبانی و کمی دیوونه کننده .
    براي اینکه بتونم جلوي لرزش دستهام رو بگیرم اونها رو مشت کردم . نمی تونستم جلوي چیزي رو که داشت بهش
    آسیب میرسوند رو بگیرم . اون هیولا نه تنها داشت از داخل بهش ضربه میزد بلکه داشت بهش گرسنگی هم میداد . تا
    زمانی که به اندازه کافی بزرگ نشده بود که بخواد زندگی کس دیگهاي رو بگیره داشت با مکیدن زندگی بلا کارش رو
    شروع میکرد . من دقیقا میتونستم بگم که اون چی میخواد ...
    مرگ و خون ، خون و مرگ .
    تمام بدنم داغ شده بود ، به کندي نفس میکشیدم و به کندي هم نفسهام رو بیرون میدادم . سعی میکردم روي آروم
    کردن خودم متمرکز بشم .
    آرزو داشتم که واقعا میتونستم یه نظریه بهتري بدم که اون موجود واقعا چی هست . از » کارلایل به آرومی زمزمه کرد
    اون جنین به خوبی داره حمایت میشه و این یه چیزي فراتر از تمام چیزاییه که من تا حالا دیدم . البته من شک دارم ،
    اما شاید یه راهی وجود داشته با شنه که بشه یه سوزن رو وارد کیسه آمینوتی 3 کرد . اما رزالی به شدت با این کار
    « . مخالفه و به هیچ عنوان اجازه نمی ده که من بخوام این تئوري رو امتحان کنم
    « . یه سوزن ؟ یا یه چیزي شبیه سوزن به چه دردي میتونه بخوره »
    میتونه بهم کمک کنه که بیشتر راجع به جنین بدونم و همینطور میتونه بهم کمک کنه که بتونم تخمین بزنم که اون »
    اول مستعد چه چیزیه . حتی اگر هم بتونم یه مقدار از مایع آمینوتی رو بگیرم یا بدونم تعداد کرومزومهاش چند تاست
    «...
    « ؟ تو داري منو گیج میکنی دکتر ، میتونی اینو یه کم بازش کنی و به زبون ساده تر بگی »
    باشه ، بسیار خوب . چند واحد بیولوژي » . کارلایل نخودي خندید ، حتی صداي خندهاش هم خسته به نظر میرسید
    « ؟ گذروندي جیک ؟ تو در مورد جفت کروموزمها هم چیزي خوندي
    « فکر کنم ، حدس ما بیست و سه جفت داریم »
    3( amniotic sac کیسه آمینوتی غشایی است که وقتی جنین در رحم به وجود میاید دور جنین
    را فراگرفته و داخل این کیسه از مایع آمینوتی پر شده که جنین داخل این مایع
    شناور است.)

    « . انسانها ، بله »
    « ؟ شما چند تا دارین » چشمک زدم و گفتم
    « . بیست و پنج جفت »
    « ؟ الان معنی این چیه » براي یه لحظه به مشت هام خیره شدم و گفتم
    من فکر میکنم ، معنیش این باشه که تمام اندامهاي ما به نوعی کاملا متفاوت باشه . یه چیزي مثل تفاوت یه شیر و »
    کارلایل آه غمآلودي « یه گربه خونگی . اما این موجود جدید از لحاظ ژنتیکی همسازتر از اون چیزیه که فکر میکنم
    « ! من واقعا نمی دونم که باید بهشون اخطار بدم یا نه » کشید و ادامه داد
    من هم یه آه کشیدم و برام خیلی راحت تر شده بود که به خاطر یه همچین حماقتی ، از ادوارد بیشتر متنفر بشم . البته من از ادوارد همیشه متنفر بودم . اما با این وجود برام خیلی سخت بود که همچین حسی رو نسبت به کارلایل هم
    داشته باشم . شاید به این دلیل که من نسبت به کارلایل احساس حسادت نداشتم .
    دونستن اینکه تعداد کروموزمها چند تاست ممکنه که کمک کنه تا بدونم ، کرومزومهاي جنین به ما نزدیکتره یا به »
    حتی این ممکنه » کارلایل شونه هاش رو بالا انداخت و ادامه داد « . بلا . اینکه بدونیم در آینده باید منتظر چی باشیم
    اصلا کمکی نکنه . من فقط حدس میزنم ، در واقع من آرزو دارم که حداقل چیزي داشته باشم که بتونم بررسیش کنم،
    « . مهم نیست چه کاري ، فقط کاري که بشه انجامش داد
    و ناخودآگاه یاد اون داستان المپیک و تست دوپینگ افتادم و با « ؟ کروموزمهاي من چند تاست » ناگهان زمزمه کردم
    « ؟ هم انجام میدن DNA گفتم اونا تست » خودم
    « . تو بیست و چهار جفت داري جیکوب » : کارلایل گلوش رو صاف کرد و گفت
    من آهسته برگشتم و بهش خیره شدم و از تعجب ابروهامو بالا دادم .
    من ، راستش من ... خیلی کنجکاو بودم ، ژوئن گذشته وقتی درمانت » اون دسپاچه و خجالت زده به نظر میرسید
    « میکردم ازت نمونه برداشتم
    «. حدس میزنم که باید عصبانی بشم . اما من بهش اهمیتی نمیدم » : دربارهاش یه ثانیه فکر کردم و گفتم
    « . متاسفم من باید ازت اجازه میگرفتم »
    « ؟ خیلی خوب دکتر ، منظورت این نبود که بهم صدمه بزنی »
    نه ، بهت قول میدم که منظورم این نبود . من هیچ صدمهاي بهت نمیزنم . من فقط میخواستم روي گونهي خیلی »
    جالب تو تحقیق کنم . میدونی بعد از گذشت قرنها ، عامل به وجود آورنده طبیعت خونآشامی ، یه جورایی به نظرم
    « . پیشپا افتاده است . همنوعهاي تو از نوع بشر مشتق شدهان ، که این خیلی جالبه . در واقع به نظرم جادوییه
    « اجی مجی لاترجی » با خودم زمزمه کردم
    در برخورد با این جادوي آشغال ، رفتار کارلایل خیلی شبیه رفتار بلا بود . کارلایل خندید ، یه خنده خسته دیگه . بعد
    صداي ادوارد رو از طبقه بالا شنیدیم و مکث کردیم تا صداش رو بهتر بشنویم .
    « ؟ همین الان برمیگردم بلا ، باید با کارلایل صحبت کنم . رزالی امکان داره تو هم با من بیایی »
    صداي ادوارد فرق کرده بود . انگار کمی زندگی توي صداي مردهاش وجود داشت . یه جرقه از چیزي ! البته نمیشد
    گفت که امید بود اما شاید آرزوي امید بود .
    « ؟ چی شده ادوارد » : بلا با صداي آروم و گرفتهاي پرسید
    « ؟ عشق من ، چیزي نیست که لازم باشه تو نگرانش باشی ، فقط یه ثانیه وقت میگیره . رزالی ، لطفا »
    « ؟ ازمه ؟ میتونی جاي من کنار بلا بمونی » رزالی صدا زد
    من صداي زمزمه وزش بادي رو که در اثر پایین آمدن ازمه از پله ها بوجود آمده بود شنیدم .
    « البته » : اون گفت
    کارلایل جهت نگاهش رو تغییر داد و به در چشم دوخت . ابتدا ادوارد و بعد درست پشت سرش رزالی از در خارج شدند.
    صورتش هم مثل صداش بود ، کاملا مرده و بیروح بود . خیلی متمرکز به نظر میرسید و در مقابلش رزالی خیلی بد
    بین به نظر میومد . ادوارد در رو پشت سر رزالی بست .
    « ؟ کارلایل »
    « ؟ چی شده ادوارد »
    شاید ما در مورد این مساله اشتباه میکردیم ، شاید داشتیم راه رو خطا میرفتیم . من داشتم به » : ادوارد با زمزمه گفت
    گفتگوي تو جیکوب گوش میدادم ، فقط این یه بار ، و وقتی تو داشتی در مورد اینکه جنین ... چی میخواد صحبت
    « . میکردي ، یه فکر جالب به ذهن جیکوب رسید
    من ؟ من راجع به چی فکر کردم ؟ بجز کینه آشکاري که نسبت به اون چیز دارم ؟ حداقل در این یه مورد من تنها
    نبودم . میتونستم بگم که ادوارد هم در اینکه اون جنین رو دوست داشته باشه و نسبت بهش مهربان باشه مشکل
    داشت و ساعتهاي سختی رو گذرونده بود
    ما سعی میکردیم به بلا اون چیزي رو که بهش احتیاج داره بدیم. » ادوارد ادامه داد « . البته ما هنوز نقشهاي نداریم »
    و بدنش به همون خوبی که بدن ما اونو قبول کرد ، میتونست اون رو بپذیره . اما شاید ما اول باید به نیازهاي ... جنین
    « . توجه کنیم . شاید اگه ما بتونیم نیاز جنین رو برطرف کنیم ، بتونیم کمک موثرتري به بلا کنیم
    « . من از تو پیروي نمیکنم ادوارد » : کارلایل گفت
    در موردش فکر کن کارلایل . اگر این مخلوق بشتر از اونکه به انسانها شباهت داشته باشه ، یه خونآشام باشه ،چی . »
    « . نمیتونی حدس بزنی به چی احتیاج داره ؟ چیزي که بهش نرسیده ؟ جیکوب بهش فکر کرد
    من بهش فکر کردم ؟ من به سرعت اون مکالمه رو مرور کردم ، سعی کردم به یاد بیارم من به چه چیزي فکر کرده
    بودم . و ناگهان یادم اومد و درست در همون لحظه هم کالایل متوجه منظور ادوارد شد .
    « ؟ تو فکر کردي اون ... تشنه است » : اون با لحنی شگفتزده گفت « اوه »
    رزالی نفس عمیقی کشید . اون دیگه بدگمان به نظر نمیرسید . صورت زیبا و بدون نقصش حالا کاملا باز شده بود ،
    کارلایل »: و بعد بدون اینکه به من نگاه کنه گفت « . البته ، درسته » چشمهاش از هیجان میدرخشیدند . زمزمه کرد
    « 4 رو که ذخیره کردیم براي بلا نیاز داریم . این ایده خیلی خوبیه O- من همه گروه خونی
    من واقعا گیج شدم ... در نهایت بهترین را کدومه ؟! » کارلایل دستش رو زیر چونهاش گذاشت و در افکارش غرق شد
    «
    ما وقت کافی براي فکر کردن روي راههاي جدید نداریم . فکر میکنم ما باید از » : رزالی سرش رو تکون داد و گفت
    « . طریق همون راه باستانی و قدیمی خودمون عمل کنیم
    شما دارین ... شما دارین راجع به اینکه به بلا خون بدید که بنوشه ، » من زمزمه کردم « . یه لحظه صبر کنین »
    « !؟ صحبت میکنید
    و رو به من شروع به غرغر کرد ، بدون اینکه حتی یه نگاه کوتاه بهم « . این نظریه خود تو بود ، سگ » : رزالی گفت
    بندازه . من اون رو نادیده گرفتم و فقط به کارلایل نگاه میکردم . یه چیزي شبیه به امیدي که توي صورت ادوارد
    دیدم ، توي چشمهاي دکتر هم دیده میشد . کارلایل لبهاش رو جمع کرده بود و فکر میکرد .
    « . این فقط ... من نمیتونم لغت درست رو پیدا کنم »
    « ؟ هیولا، موجود تنفرآور » : ادوارد زیر لب گفت
    (پادزایی RH ، وجود دارد RH ٤ بر سطح گلبول های قرمز خون انسان ها عاملی به نام
    محسوب م یشود. کسانی که این پادزا را ندارند- +RH ، است که هر کس آن را داشته باشد
    محسوب م یشوند یا اصطلاحا گروه خونی مثبت یا منفی دارند. اگر شخصی که دارای RH
    گروه خون منفی است، گروه خون مثبت دریافت کند بدنش علیه آن پادتن ساخته و خون
    لخته میشود و برای دریافت کننده مشکلات جدی به وجود میاورد. بنابراین گروه خون
    O- تنها گروه خونی است که به تمام افراد سازگار است.)

    « . کاملا درسته »
    « ؟ اما اگه بهش کمک کنه چی » : ادوارد گفت
    « ؟ شماها میخواین چی کار کنین ؟ یه لوله به زور تو حلقش فرو کنید » باعصبانیت سرم رو تکون دادم
    « من میخواستم ازش نظرش رو بپرسم . یعنی قبل از اینکه کارلایل انجامش بده »
    اگه تو بهش بگی که این ممکنه به بچه کمک کنه، اون حتما » رزالی سرش رو به علامت توافق تکون داد گفت
    « . قبول میکنه . حتی شاید ما بتونیم به هردوشون از طریق یه نی غذا بدیم
    من دلیل تمایل شدید رزالی براي محافظت از بلا رو درك کردم- وقتیکه اون حتی از کلمه بچه استفاده میکرد صداش
    عاشقانه میشد - بلوندي 5 هر کاري میکرد تا از اون هیولاي کوچک زندگی خوار محافظت کنه . واقعا داشت چه اتفاقی
    میافتاد ؟ این دنیاي عجیب و غریب داشت دو تا تیکه گمشده رو به هم میرسوند ؟ رزالی واقعا دنبال یه بچه بود ؟
    از گوشه چشمم ادوارد رو دیدم که با پریشان خاطري ، بدون اینکه به من نگاه کنه ، یکبار سرش رو به علامت توافق
    تکون داد . اما من میدونستم که اون داشت به سوال من جواب میداد .
    هاه ! برام خیلی سخت بود که فکر کنم اون باربی سردتر از یخ داره نقش یه مادر مهربون رو بازي میکنه – اونم براي
    حمایت از بلا ، خیلی زیادي بود . شاید اگه لازم بود ، رزالی خودش نی رو به زور توي دهان بلا فرو میکرد .
    دهان ادوارد تبدیل به خط صاف و سخت شد و من میدونستم که دوباره درست حدس زده بودم و اینجام حق با من بود.
    چی » و ادامه داد « خوب ، ما به اندازه وقت نداریم که بشینیم و در این مورد بحث کنیم » : رزالی با بی صبري گفت
    « ؟ فکر میکنی کارلایل ؟ میتونیم امتحانش کنیم
    « . خوب من فکر میکنم باید از بلا بپرسیم » کارلایل یه نفس عمیق گرفت ، و بعد روي پاهاش بلند شد و گفت
    بلوندي لبخند خودبینانهاي زد ، اطمینان داشت که اگه از بلا بخواد ، اون بهش اجازه هر کار رو میده .
    خودم رو از پله ها بالا کشیدم و به دنبال کالنها به طبقه بالا رفتم . مطمئن نبودم که چه حسی داشتم ، فقط یه جور
    حس کنجکاوي ، وحشت ، شایدم حسی که وقت دیدن یه فیلم وحشتناك داري . هیولاها و خون همه جا بود .
    شاید فقط من نمیتونستم .
    بلا روي تخت بیمارستانی دراز کشیده بود ، شکم باد کردهاش از زیر ملحفه ها شبیه به یه کوه به نظر میرسید . اون
    شبیه یه مجسمه مومی بود - بیرنگ و تا حدي قابل تشخیص . بجز حرکت ضعیف قفسه سینهاش و نفسهاي
    نامنظمش ، فکر میکردي که مرده . و بعد چشماش با سوءظن و خستگی به طرف ما چهارتا برگشت. بقیه قبل از من
    ٥( موطلایی Blondie)
    وارد اتاق شده بودند، و کنار تخت بلا ایستاده بودند. با حرکتهایی سریع وارد اتاق شده بودند. حرکتشون انقدر سریع بود
    که از نگاه کردن بهش وحشت زده میشدي . من به آرامی و با قدهاي آهسته وارد اتاق شدم .
    « ؟ چه اتفاقی افتاده » : بلا با زمزمهاي آهسته و خراش دار پرسید
    و بعد دستهاي بیرنگش رو بالا آورد ، انگار که میخواد از شکم بالون شکلش محافظت کنه.
    « . راستش جیکوب ایدهاي داره که ممکنه بتونه به تو کمک کنه » کارلایل گفت
    من با خودم آرزو میکردم که اي کاش اون من رو وارد این جریان نمیکر د. من که هیچ چیزي پیشنهاد نکرده بودم !!
    « . البته اون خیلی ..... خوشایند نیست » کارلایل ادامه داد
    اما به بچه خیلی کمک میکنه . ما روي یه راه بهتر براي غذا دادن به پسره فکر کردیم . » رزالی با اشتیاق ادامه داد
    « !! شاید پسر باشه
    و بعد زمزمه کرد « ؟ ناخوشایند » پلکهاي چشم بلا باز و بسته شدند. و اون بعد از یه خنده کوتاه سرفه کرد و گفت
    « . خدایا ، فقط این وضع عوض بشه »
    بلوندي با خودش خندید .
    به نظر میرسید که بلا فقط یه ساعت وقت داره و واقعا داره درد میکشه اما با همه اینها سعی میکرد که بخنده . ادوارد
    نزدیک رزالی ایستاده بود و هیچ شوخی نمیتونست شرایط سختش رو براش آسونتر کنه. و من براي شرایط سختی که
    داشت واقعا خوشحال و راضی بودم . این میتونست فقط به اندازه کمی از رنج و عذاب من کم کنه.
    بلا دستهاي ادوارد رو گرفت. البته نه با اون دستی که هنوز سعی میکرد تا از شکم بادکردهاش محافظت کنه .
    « بلا ، عشق من ، ما اینجاییم که ازت بخواییم تا یه کار شاق و هیولا گونه رو انجام بدي »
    با خودم فکر کردم که ادوارد از صفاتی استفاده میکنه که در واقع من ازشون استفاده کرده بودم.
    « یه کار منزجر کننده » ادوارد ادامه داد
    « ؟ چقدر بد » خوب انگار اون بالاخره رك و پوست کنده بهش گفت . بلا یه نفس عمیق و نا منظم کشید و پرسید
    ما فکر میکنیم که جنین بیشتر از اونکه شبیه تو باشه ، شبیه ماست . در واقع ما فکر میکنیم که » کارلایل جواب داد
    « . اون ..... تشنه هست
    « . آهان » : بلا یه چشمک زد و گفت
    وضعیت تو ، در واقع وضعیت هر دوي شما ، به سرعت در حال بد شدنه . ما وقتی براي هدر دادن نداریم . در واقع »
    وقتی نداریم که بتونیم راه خوشایندتري رو براي انجام اینکار پیدا کنیم . سریعترین را ممکن براي امتحان کردن این
    «... تئوري
    من میتونم » بلا به آرامی سرش رو به علامت توافق تکون داد و ادامه داد « ؟ من باید بنوشمش » بلا زمزمه کرد
    « ؟ انجامش بدم . فکر کردن بمونه براي بعد . همین حالا انجامش بدین . باشه
    و وقتیکه به ادوارد نگاه میکرد لبهاي بیرنگش با لبخند دردناکی باز شد ، اما ادوارد جواب لبخندش رو نداد .
    رزالی با بیصبري با انگشتاي پاش ضرب گرفته بود ، اون صدا واقعا داشت منو عصبی میکرد . خیلی دوست داشتم
    بدونم ، اگه من اونو همین الان به دیوار بکوبم ، چی کار میکنه ؟
    « ؟ خوب حالا کی میخواد بیاد به من خون بده ، یه خرس گریزلی » بلا زمزمه کرد
    کارلایل و ادوارد نگاه مختصري رو با هم رد و بدل کردند و رزالی دست از ضرب گرفتن برداشت .
    « ؟ چی شده » بلا پرسید
    « این آزمایش خیلی تاثیر گذاتره اگه ما صرفه جویی نکنیم ، بلا » کارلایل گفت
    « . اگر جنین هوس خون کرده ، اون ...... اون هوس خون حیوون نکرده » ادوارد توضیح داد
    « . بلا این نمیتونه براي تو فرقی داشته باشه ، در این مورد فکر نکن » رزالی ادامه داد
    و نگاه خیره شده از وحشتش به طرف من بود . « ؟ چه کسی » . چشمهاي بلا از تعجب گشاد شده بود
    اون چیز دنبال خون انسانیه ، و فکر » و با غرغر ادامه دادم « . من به عنوان یه اهدا کننده خون اینجا نیستم ، بلز »
    « ... نمیکنم که خون من مصرفی براي اون داشته با شه
    درست مثله « ما توي انبار خون داریم » رزالی قبل از اینکه اجازه بده من جملهام رو تموم کنم ، رو به بلا کرد و گفت
    براي تو فقط یه دفعهاس ، درباره هیچ چیز نگران نباش ، همه چیز درست » اینکه من اصلا اونجا نبودم و ادامه داد
    « . میشه ، من احساس خوبی راجع به این موضوع دارم ، فکر میکنم حال بچه خیلی بهتر بشه
    دستهاي بلا کنار شکمش قرار گرفت .
    « . من دارم از گرسنگی میمیرم ، و شرط میبندم که پسره هم همینطوره » و با صدایی رسا ادامه داد « بسیار خوب »
    سعی میکرد که دوباره شوخی کنه .
    « بزن بریم ، اولین تجربه خونآشامی من
    فصل سیردهم»خوبه که من حالم به این زودیا بهم نمیخوره

    رزالی و کارلایل به سرعت برق از پله ها پایین رفتند . میتونستم صداي صحبتشون رو که داشتند در مورد اینکه باید
    براش گرمش کنند یا نه رو بشنوم . اَه ، چندشآور بود . کنجکاو بودم بدونم که اونا چقدر دیگه از این چیزایی که
    فقط توي خونههاي وحشت پیدا میشد رو این دورو برا داشتند . یخچال پر از خون ؛ چیز دیگهاي هم بود ؟ اتاق
    شکنجه؟ یا یه اتاق پر از تابوت ؟
    ادوارد کنار بلا ایستاده بود و دستهاي بلا رو گرفته بود . دوباره همون حالت مرده توي صورتش دیده میشد . انرژیی
    که در اثر اون امید کوچک بدست آورده بود توي صورتش دیده نمیشد . اونها توي چشمهاي هم خیره شده بودند ، اما
    نه از راه احساسات . نگاهشون شکل خاصی داشت ، مثله این بود که داشتند با هم صحبت میکردند . یه چیزي که سم
    و امیلی رو به یادم میاورد .
    نه ، این یه نگاه احساساتی و رمانتیک نبود ، اما خیلی سخت بود که بشه بهش نگاه کرد .
    من میدونستم که یه همچین چیزي براي لیا چه احساسی رو به وجود میاورد ، اینکه یه همچین حالتی رو همیشه ببینه.
    اینکه همچین چیزي رو همیشه توي سر سم بشنوه . البته همه ما به خاطر تفکراتی که لیا داشت همیشه احساس بدي
    داشتیم . به هر حال ما بیانصاف نبودیم ، به خاطر اون احساسی که داشتیم . اما من فکر میکردم چیزي که ما به
    خاطرش لیا رو سرزنش میکردیم نوع احساساتش نبود بلکه طرز رفتارش بود . همیشه نسبت به همه هتاکی میکرد ،
    سعی میکرد تا همه ما به همون اندازه که خودش احساس بدبختی میکرد ، احساس بدبختی کنیم و زجر بکشیم .
    تصمیم گرفته بودم که دیگه هر گز سرزنشش نکنم ، یا اینکه بهش انتقاد نکنم . چطور کسی میتونه به خودش اجازه
    بده که یه همچین احساس بدي رو همه جا پخش کنه ؟ چطور کسی میتونه سعی نکنه که با یه کم همدردي چنین
    وضعیت مشکلی رو براي کس دیگه راحتتر کنه ؟
    و اگه معنیش این بود که من باید یه گله داشته باشم ، چطور میتونستم اونو به خاطر اینکه باعث میشد تا آزادیم رو
    بگیره سرزنش کنم ؟ میخواستم یه همچین کاریو انجام بدم . اگه راهی براي فرار از این درد وجود داشت خوب ، منم
    میخواستم انجامش بدم .
    بعد از یه ثانیه که رزالی به طبقه پایین رفته بود ، همون بوي سوزنده بلند میشد ، اون مثل یه نسیم پرواز میکرد . توي
    آشپزخونه ایستاده بود و من صداي برخورد در یه قفسه رو شنیدم .
    و چشمهاش رو چرخوند . « . شفاف نباشه ، رزالی » : ادوارد در حالی که غرغر میکرد گفت
    بلا با کنجکاوي نگاه کرد ، ولی ادوارد فقط سرش رو براش تکون داد .
    رزالی به اتاق اومد و دوباره ناپدید شد .
    به خودش فشار میاورد تا صداش رو بلندتر کنه که من بتونم صداش رو بشنوم. « ؟ این ایده تو بود » : بلا زمزمه کرد
    انگار فراموش کرده بود که من خیلی خوب میتونم تمام صداهاي اطرافم رو بشنوم . بیشتر اوقات من شبیه چیزي غیر از
    انسان بودم ، اما انگار اون فراموش کرده بود که من کاملاً یه انسان نیستم . نزدیکتر رفتم که اون مجبور نشه اینقدر به
    خودش فشار بیاره .
    « . به خاطره این پیشنهاد منو سرزنش نکن . خونآشام تو با حقّه به فکرهایی که تو ذهنم بود دستبرد زد » : گفتم
    « . انتظار نداشتم که دوباره ببینمت » : یه کم لبخند زد
    « . درسته ، منم همینطور » : گفتم
    از اینکه فقط اونجا سرپا بودم احساس عجیبی داشتم . خونآشامها همه وسایل رو بیرون برده بودند که یه اتاق پزشکی
    به وجود بیارند . با خودم فکر کردم نبودن اثاثیه اتاق باید اونا رو به زحمت انداخته باشه ، اما در واقع نشستن یا سرپا
    ایستادن اونم وقتی که مثل یه سنگ باشی نباید فرق زیادي برات داشته باشه . خوب ، هیچکدام از این چیزا براي منم
    اشکالی به وجود نمیآورد . البته به جز اینکه واقعاً خسته بودم .
    « . ادوارد بهم گفت که چی کار کردي ، متاسفم » : بلا گفت
    مهم نیست ، این احتمالاً تا وقتی مهم بود که من چیزیو که سم ازم خواسته بود انجام بدم رو کنار » : به دروغ گفتم
    « . گذاشتم
    « و سثْ »: زمزمه کرد
    « . خوب مسلماً اون از اینکه کمک میکنه خیلی خوشحال میشه »
    « . متنفرم از اینکه تو براي خودت دردسر درست میکنی »
    خندیدم - البته بیشتر شبیه عوعو کردن بود تا خندیدن .
    « ؟ البته حدس میزنم این چیز جدیدي نیست ، هست » : آه خفیفی کشید و ادامه داد
    « . نه ، نه واقعاً »
    « . تو مجبور نیستی وایسی و این منظره رو نگاه کنی » : در حالیکه کلمات رو به سختی ادا میکرد گفت
    میتونستم اونجا رو ترك کنم . این احتمالاً ایده خوبی بود . اما اگه این کارو میکردم ، اونم حالا که اون داشت نگاه
    میکرد ، این کار میتونست رابطه بین مارو خراب کنه و ممکن بود این آخرین لحظاتی بود که باهاش میگذروندم و
    شاید اونو از دست میدادم .
    خوب ، از » سعی کردم که حالت صدام تغییر نکنه و ادامه دادم « من واقعاً جاي دیگهاي ندارم که برم » : بهش گفتم
    « . وقتیکه لیا بهمون ملحق شده مسایل مربوط به گرگینه بودنم یه مقدار ناخوشایند شده
    « !! لیا » : ناگهان گفت
    « ؟ تو بهش نگفتی »: رو به ادوارد گفتم
    بدن اي نکه چشمهاش رو از صورت بلا برگردوند ، فقط شونههاش رو بالا انداخت . میتونستم بفهمم که این خبر
    هیجانانگیزي براي اون نبود ، هیچ چیزي نمیتونست براي اون بدتر از ، اتفاق مهمی که در طبقه پایین در حال رخ
    دادن بود ، باشه .
    بلا باهاش راحت کنار نیومده بود ، به نظر میرسی این براش خبر خوبی نبود .
    « ؟ اما چرا »
    « . براي اینکه مراقب سثْ باشه » : نمیخواستم اون داستان طولانی رو دوباره تعریف کنم ، بنابراین جواب دادم
    « ! اما لیا از ما متنفره » : زمزمه کرد
    ما ! عالیه . میتونستم بفهمم که این موضوع واقعاً اونو ترسونده بود .
    اون توي گله منه- با گفتن کلمه گله ادا درآوردم - » البته به جز من « لیا قصد ناراحت کردن کسی رو نداره »
    اَه . « . بنابراین اون از دستورات من پیروي میکنه
    به نظر نمیرسید که بلا متقاعد شده باشه .
    « ؟ تو از لیا میترسی ، اما اونوقت بهترین رفیقت اون بلوند روانیه » : گفتم
    یه صداي هیس آهسته از طبقه پایین شنیدم . این عالی بود ، اون حرفمو شنیده بود .
    « . این حرفو نزن . رز ..... درك میکنه » بلا بهم اخم کرد
    آره ، اون درك میکنه ، که تو میخوایی بمیري و اونم هیچ اهمیتی نمیده ، از کی تا حالا اون اینقدر » غرغر کردم
    « ؟ عوض شده
    « . بس کن جیکوب ، سعی کن اینقدر عوضی نباشی » زمزمه کرد
    یه جوري » : ضعیفتر از اون به نظر میرسید که بخواد عصبانی باشه . سعی کردم در عوض بهش لبخند بزنم و گفتم
    « ! گفتی عوضی نباش ، انگار واقعیت داره
    براي یه ثانیه سعی کرد لبخند بزنه اما میتونست و آخرش ، گوشه هاي لبهاي بیرنگش کمی بالا رفتن .
    و بالاخره کارلایل و اون دختره روانی اومدن . کارلایل توي دستش یه لیوان سفید پلاستیکی داشت- از اونایی که
    درپوش و نی دارن ؛ اُه، شفاف نبود ؛ حالا فهمیدم . ادوارد نمیخواست بلا به هیچ وجه در مورد کاري که قرار بود انجام
    بده تصوري داشته باشه . اصلا نمیتونستی ببینی که داخل فنجون چی هست. اما من میتونستم بوش رو حس کنم .
    کارلایل کمی مکث کرد ، توي دستش فنجونی بود که تا نیمه پر بود . بلا بهش نگاه کرد ، دوباره به نظر میرسید که
    ترسیده .
    « . ما میتونیم روش دیگهاي رو امتحان کنیم » : کارلایل به سرعت گفت
    « .... من میخوام اول اینو امتحان کنم . ما و قت کافی نداریم » : بلا زمزمه کرد « ! نه »
    اولش که ترسش رو دیدم یه لحظه فکر کردم که بالاخره عقلش برگشته یه کم براي سلامتی خودش نگران شده ،
    ولی بعد دستهاي لرزان و ضعیفش رو دوباره روي شکمش قرار داد .
    بلا دستش رو جلو برد و لیوان رو گرفت . دستاش کمی میلرزید ، و من میتونستم صداي چلپ چلوپ کردن مایع لزجی
    رو که داخل لیوان بود ، بشنوم . سعی کرد به آرنجش تکیه بده .
    وقتیکه میدیدم چطور در عرض کمتر از یه روز اینقدر ضعیف شده ، ستون فقراتم از عصبانیت تیر میکشید .
    رزالی بازوهاش رو درو شونهها بلا قرار داده بود و سرش رو هم روي بازوهاي خودش گذاشته بود تا بهش تکیه بده ،
    درست مثل همون کاري که با یه نوزاد میکنن ، وقتیکه میخوان بهش شیر بده . انگار بلوندي یه بچه رو بغل کرده بود.
    تمام حرکاتش مثل این بود که داره از یه بچه مراقبت میکنه .
    چشماش روي همه ما چرخید . هنوز اونقدر هوشیار بود که به خاطر کارش بخواد شرمنده « ممنونم » بلا زمزمه کرد
    باشه . و اگر اونقدر ضعیف و بیرنگ نبود ، میتونستم شرط ببندم که قرمز هم شده بود .
    « . بهشون توجه نکن » : رزالی گفت
    باعث شد تا احساس خامی و احمق بودن بهم دست بده . باید همون موقع که بلا شانسشو بهم داده بود از اونجا
    میرفتم. من به اینجا تعلق نداشتم ، که بخوام یه قسمتی از این اتفاق باشم . یه لحظه با خودم در مورد رفتن فکر کردم،
    اما بعد با خودم گفتم که رفتنم ممکنه فقط این موقعیت رو براي بلا سختتر بکنه . ممکن بود اون فکر کنه من اونقدر
    منزجر شده بودم که نتونستم وایسم ، بین رفتن و موندن کدوم یکی درستتر بود .
    هنوز نمیخواستم مسئولیت این ایده رو به عهده بگیرم ، و از طرفی نمیخواستم در این مود هم سرزنش بشم .
    بلا لیوان رو تا نزدیک صورتش بالا آورد ، و انتهاي نی رو بو کرد.. به خودش پیچید ، این حالتش توي صورت من هم
    منعکس شد .
    و دستش رو برد که لیوان رو بگیره . « . بلا ، عزیز دلم ، ما میتونیم یه راه آسونتر پیدا کنیم » : ادوارد گفت
    به دستهاي ادوارد خیره شده بود ؟، درست مثله اینکه میخواست گازش بگیره . « بینیت رو بگیر » : رزالی پیشنهاد داد
    آرزو میکردم که این کارو بکنه . میتونستم شرط ببندم که اگه این کارو بکنه ادوارد هم همونطور سر جاش نمیشینه ،
    عاشق این بودم که ببینم بلوندي یه آسیب جدي ببینه .
    با صداي بچگانهاي ادامه داد « ... نه به خاطر بوش نیست . فقط به خاطر اینه که » : بلا یه نفس عمیق کشید و گفت
    « . بوي خوبی میده »
    داشتم به سختی با خودم مبارزه میکردم که حالت ناخوشایندي توي چهرهام نباشه .
    این چیز خوبیه . معنیش اینه که ما راه درستی رو انتخاب کردیم . یه بار دیگه امتحان » : رزالی با اشتیاق به بلا گفت
    « . کن
    بلوندي طوري کلمات رو ادا کرده بود که من از اینکه ناگهان شروع به رقصیدن نکرده بود واقعاً تعجب کردم .
    بلا نی رو بین لبهاش گذاشت ، چشمهاش رو بست و به بینیش چین کوچکی انداخت . من میتونستم دوباره صداي
    چلپ چلوپ کردن خون توي فنجون رو که به خاطر لرزش دستهاي بلا بود رو بشنوم . براي یه ثانیه مقداریش رو
    چشید و بعد با چشمهاش که هنوز بسته بودند نارضایتیش رو نشون داد .
    ادوراد و من همزمان به جلو رفتیم . اون صورتش رو لمس کرد و و من دستهام رو پشت سرم گره کرده بودم .
    « ... بلا ، عشق من »
    چشمهاش رو باز کرد و بهش خیره شد . طرز اداي کلماتش عذرخواهانه بود . یه حالتی مثل « . من خوبم » زمزمه کرد
    « . مزهاش خوبه » اینکه میخواد از چیزي دفاع کنه . و همینطور هم ترسیده بود . ادامه داد
    اسید توي معدهام چرخ میخورد و احساس میکردم دارم بالا میارم . دندونام رو به هم فشار دادم .
    « . نشانه خوبیه ». و صداش هنوز شادمانه بود « خوبه » بلوندي تکرار کرد
    ادوارد فقط دستش رو روي گونهي بلا فشار میداد ، انگشتاش دور استخوانهاي شکنندهاش پیچ خورده بودند .
    بلا آه کشید و دوباره نی رو روي لبهاش گذاشت . این دفعه واقعاً یه جرعه بالا کشید . این حرکتش مثل بقیه حرکاتش
    ضعیف نبود . مثله این بود که یه چیزي مثله غریزه داره کنترلش میکنه.
    « ؟ معدهات چطوره ؟ احساس تهوع نداري » : کارلایل پرسید
    « ؟ اولیش بود » زمزمه کرد « . نه ، احساس ناخوشی ندارم » بلا دستش رو تکون داد
    « . عالیه » : رزالی با خوشحالی گفت
    « . رز ، فکر میکنم یه کم زود باشه که یه همچین چیزي بگی » : کارلایل گفت
    ببینم اینم جز سابقه من » : بلا دهانش رو با یه جرعه بزرگ دیگه پر کرد. بعد یه نگاه سریع به ادوارد انداخت و پرسید
    یا اینکه سوابق منو بعد از خوآشام شدنم ثبت » و بعد با زمزمه ادامه داد « ؟ حساب میشه و اونو خراب میکنه
    « ؟ میکنیم
    اون لبخند زد ، « . هیچکس اینو حساب نمیکنه ، بلا . براي این خونی که میخوري هیچکس به هیچ شکلی نمرده »
    « . پرونده تو هنوز پاکه » یه لبخند مرده دیگه و ادامه داد
    اونا منو فراموش کرده بودن .
    « . من بعدا توضیح میدم » ادوارد با صدایی آروم ادامه داد
    « ؟ چی » : بلا با صداي آروم گفت
    به راحتی دروغ گفته بود . « . هیچی ، فقط داشتم با خودم صحبت میکردم »: اون به آرومی گفت
    لبهاي ادوارد با لبخند جنگجویانهاي بازه باز شد .
    بلا مقدار دیگري نوشید و به پشت سر ما ، به پنجره خیره شد . احتمالاً وانمود میکرد که ما اونجا نیستیم . یا شاید فقط
    منو نادیده میگرفت . هیچکس توي این جمع از کاري که اون داشت انجام میداد منزجر نمیشد . یا شاید برعکس ،
    شاید اونها هم ساعات سختی رو براي دادن اون لیوان بهش داشتند .
    ادوارد چشمهاش رو چرخوند .
    خداي من ، چطور یه نفر میتونه با اون زندگی کنه ؟ خیلی بد بود که اون نمیتونست به افکار بلا نگاه کنه . اگه اینطور
    میشد ، اون از افکار بلا عصبانی میشد و بلا هم ازش خسته میشد .
    ادوارد با دهان بسته خندید . ناگهان نگاه بلا به طرفش برگشت ، و اون هم لبخندي بهش تحویل داد ، من حدس
    میزدم که اون متوجه چیز خاصی نشده بود و در واقع اون چیزي رو که واقعا توي لبخند ادوارد بود رو ندیده بود .
    « ؟ چیز خندهداري وجود داره » : پرسید
    « . جیکوب » : ادوارد گفت
    « . جیک جسماً و روحاً مریض شده » بلا با یه لبخند عجیب و غریب بهم نگاه کرد و در جواب ادوارد موافقت کرد
    عالیه، حالا تبدیل به یه دلقک شده بودم .
    یه لبخند دیگه زد و یه جرعه دیگه از لیوان رو نوشید . وقتی صداي هوا رو از توي نی شنیدم ، به خودم پیچیدم ، یه
    صدایی شبیه مکیدن چیزي از یه لیوان خالی ، که صداي بلندي داشت .
    « . تمومش کردم » : گفت
    در عمق صداش شادمانی وجود داشت . اما در عین حال صداش کاملاً خراشدار به نظر میرسید ، اما براي اولین بار
    توي اون روز زمزمه نمیکرد .
    « ؟ کارلایل اگه من این کارو انجام بدم این سوزنها رو ازم جدا میکنی » : گفت
    « . به زودي ، هر وقت که ممکن باشه » کارلایل قول داد
    رزالی پیشانی بلا رو به آرامی نوازش کرد و آنها نگاهی پر از امیدواري به هم انداختند .
    همه چیز روند تندي گرفته بود .
    اون سایهاي از شبح امیدواري که توي چشمهاي ادوارد بود حالا تبدیل شده بود به یه امیدواري واقعی .
    « ؟ بازم میخواي » : رزالی به سرعت گفت
    تو در حال حاضر ، دیگه بیشتر از این نباید » : ادوارد قبل از اینکه بلا صحبت کنه نگاه تندي به رزالی کرد و گفت
    « . بنوشی
    « ...... درسته ، میدونم . اما ..... من میخوام » : اون تایید کردوگفت
    تو نباید به خاطر کاري کردي خجالت زده باشی، » : رزالی انگشتهاي بلند و لاغرش رو توي موهاي بلا فرو برد و گفت
    صداش اول تُن آروم و ملایمی داشت ولی بعد به صداش « . بدن تو بهش نیاز داشت . همه ما اینو درك میکنیم
    « . و هر کسی که اینو درك نکنه نباید اینجا باشه » خشونت رو اضافه کرد و ادامه داد
    منظورش من بودم ، کاملا مشخص بود ، اما اصلا قصد نداشتم به بلوندي اجازه بدم که منو گیر بندازه . از اینکه بلا
    احساس بهتري داشت خوشحال بودم . بنابراین اگه منظورش این بود که بهم احساس بدي بده ؟ خوب این شبیه چیزي
    نبود که من گفته بودم .
    « . برمیگردم » : کارلایل لیوان رو از دست بلا گرفت و گفت
    وقتی اون ناپدید شد بلا به من خیره شده بود .
    « . جیک ، خیلی ترسناك به نظر میرسی » : گفت
    « ! ببین کی داره اینو میگه »
    « ؟ جدي میگم . آخرین بار کی خوابیدي »
    « . هاه . خوب ، واقعا مطمئن نیستم » : براي یه ثانیه بهش فکر کردم و گفتم
    « . آه ، جیک . حالا باید درگیر سلامتی تو هم بشم . احمق نباش »
    دندونهام رو به هم فشار دادم . اون به خودش اجازه میداد که به خاطر یه هیولا بمیره ، اما من اجازه نداشتم براي دیدن
    اون یه مقدار از خواب شبانهام رو بزنم ؟
    خواهش میکنم یه کم استراحت کن ، چند تا تختخواب توي طبقه بالا هست ، میتونی از هر کدومشون که خواستی »
    « . استفاده کنی
    یه نگاه به صورت بلوندي کاملاً بهم فهموند که من از هیچکدومشون نمیتونم استفاده کنم . کنجکاو بودم که بدونم
    این زیباي بیخواب یه تختخواب رو میخواد چی کار کنه . یعنی تمام اینا رو فقط براي نمایش میخواد ؟
    « . ممنونم بلا ، اما ترجیح میدم رو زمین بخوابم . دور از بوي زننده ، خودت که میدونی »
    « . خیلی خوب » : با دهن کجی گفت
    بالاخره کارلایل برگشت ، با یه لیوان دیگه . بلا به خاطر خون ، یه مقدار پریشان بود ، مثله اینکه داشت راجع به یه
    چیز دیگه فکر میکرد . درست مثله این بود که گیج شده باشه ، و دوباره شروع به مکیدن کرد .
    واقعاً بهتر به نظر میرسید . خودش رو به جلو کشید و در همون حال مراقب سرم هایی که بهش وصل شده بودند بود.
    به سرعت نشست . رزالی مردد بود ، دستهاش آماده بودند همینکه بلا احساس ضعف کرد ، بگیرنش . اما بلا بهش
    احتیاج نداشت . با دهانش یه نفس عمیق گرفت ، و فنجان دوم رو به سرعت تمام کرد .
    « ؟ حالا چی حس میکنی » : کارلایل پرسید
    احساس مریضی ندارم . یه جوري احساس گرسنگی دارم ... میدونی ، فقط مطمئن نیستم که گرسنه هستم یا »
    «؟ تشنه
    رزالی بود که زمزمه کرده بود ، از گفتن این جملات خیلی از خود راضی به نظر « کارلایل فقط یه نگاهی بهش بنداز »
    « . کاملاً مشخصه این چیزیه که بدنش بهش نیاز داره . اون باید بیشتر بنوشه » میرسید و ادامه داد
    اون هنوز یه انسانه ، رزالی . به غذا هم احتیاج داره . بذارید یه کم بهش وقت بدیم تا ببینیم چه اثري روي اون »
    میذاره ، اونوقت شاید بتونیم یه مقداري غذا هم بهش بدیم . بلا ، احساس نمیکنی که دلت میخواد چیز خاصی بخوري،
    « ؟ هوس چه چیزي کردي
    و بعد مسیر نگاهش رو عوض کرد و به ادوارد لبخند زد . لبخندش ضعیف و بیرمق بود « تخم مرغ » : بلا ناگهان گفت
    ، اما یه کم زندگی هم نسبت به قبل توي صورتش دیده میشد .
    من پلک زدم ، تقریباً فراموش کردم که چشمهام رو دوباره باز کنم .
    تو به خواب نیاز داري . همونطور که بلا گفت ، تو از هر کدوم از وسایل اینجا که » ادوارد زمزمه کرد « جیکوب »
    بخوایی میتونی استفاده کنی ، ما خوشحال میشیم هر چیزیو که نیاز داري در اختیارت بذاریم ، اما فکر میکنم احتمالاً
    تو بیرون از اینجا راحتتري . نگران نباش ، قول میدم اگه اینجا بهت نیاز پیدا کردیم حتماً پیدات کنم و بهت خبر
    «. بدم
    حالا که بلا بهتر بود و به نظر میرسید فرصت بیشتري براي زندگی داره ، میتونستم از « ! حتماً ، حتماً » زمزمه کردم
    اینجا برم . برم یه جایی زیر یه درخت .... به اندازه کافی دور بشم که اون بو بهم نرسه . زالوها باید اگه اتفاقی میافتاد
    منو از خواب بیدار میکردند . اون بهم بدهکار بود .
    « . این کارو میکنم » : ادوارد گفت
    سرم رو به علامت موافقت تکون دادم و دستم رو براي خداحافظی با بلا جلو بردم . هنوز دستهاش به سردي یخ بود .
    « ؟ بهتري » : گفتم
    دستش رو بالا آورد و دستم رو فشار داد . احساس کردم حلقه عروسیش داره از انگشت لاغرش « . ممنونم جیکوب »
    در میاد .
    و درحالیکه غرغر میکردم به طرف در چرخیدم . « . یه پتو یا یه همچین چیزي روش بنداز »
    قبل از اینکه پامو از در بیرون بذارم ، صداي دو زوزه پیاپی سکوت صبح رو شکست . بدون هیچ شکی اون صداي
    مخصوص موارد اضطراري بود . هیچ شکی نبود .
    و خودم رو از در به بیرون پرتاب کردم . خودم رو روي ایوان پرت کردم و اجازه دادم گرما توي سرم « . لعنتی » غریدم
    بپیچه . صداي تیز و تند پاره شدن شلوارکم بلند شد . لعنتی . اینا تنها لباسایی بودند که داشتم . دیگه مهم نبود . روي
    پنجههام بودم و به طرف غرب حرکت کردم .
    « ؟ چی شده » : توي ذهنم گفتم
    « حداقل سه نفرن » : سثْ بود که اینو گفت « . دارن میان »
    « ؟ اونها هم از گله جدا شدن »
    لیا اینو گفت و من میتونستم هوایی رو که با خشم از ریههاش بیرون « . من دارم به سرعت نور به طرف سثْ میرم »
    میداد رو حس کنم و اینکه با یه سرعت باور نکردنی میدوید . صحنههاي جنگل رو که به سرعت باد در اطرافش به
    حرکت دراومده بود رو میدیدم .
    « . خیلی بعید به نظر میرسه . اما نشونهاي از حمله نیست » : سثْ
    « . سثْ ، باهاشون درگیر نشو منتظر من بمون »
    « ... اونا حرکتشون رو آهسته کردند . آه - سخته ، نمیتونم بهشون گوش بدم . فکر میکنم » : سثْ
    « ؟ چی »
    « . فکر میکنم اونا ایستادن » : سثْ
    « ؟ براي استراحت »
    « ؟ ششش . احساسش میکنی » : سثْ
    من جذب چیزي که توي ذهنش بود شدم . صداي ضعیفی توي هوا موج میخورد .
    « ؟ کسی تغییر کرده »
    « . همچین چیزي رو احساس میکنم » سثْ تایید کرد
    لیا به طرف فضاي باز کوچکی که سثْ در اونجا منتظر بود به پرواز درآمده بود . پنجههاشو در خاك فرو برد و دور زد ،
    درست مثله یه ماشین مسابقه .
    «. اونا دارن میان . آهسته . دارن قدم میزنن » : سثْ در حالیکه عصبی بود گفت
    «. تقریباً رسیدم » : بهشون گفتم
    سعی کردم مثل لیا پرواز کنم . احساس وحشتناکی داشتم ، از اینکه خطر به اونها نزدیکتر بود تا به من احساس گناه
    میکردم . اشتباه کرده بودم که ترکشون کرده بودم . باید با اونا میموندم ، بین اونها و با هر چیزي که داشت میومد
    روبرو میشدم .
    « ؟ ببین کی داره احساس پدرانه پیدا میکنه » : لیا با دهنکجی فکر کرد
    « . سرت به کار خودت باشه لیا »
    « . چهارتا ، سه تا گرگ و یک آدم » : سثْ قاطعانه گفت
    اون بچه گوشهاي بینظیري داشت . دیگه رسیده بودم . کمی موقعیت رو بررسی کردم و سپس به طرف جایی که سثْ
    ایستاده بود حرکت کرد م. سثْ با دیدن من و لیا با آسودگی خاطر آه کشید و کنار من در سمت راستم ایستاد . لیا با
    ذوق و شوق کمتري در سمت چپم قرار گرفت .
    « . خوب ، من نسبت به سثْ مقام پایینتري دارم » : لیا باخودش غرغر کرد
    کسی که اول بیاد موقعیت بهتري بدست میاره . از طرف دیگه تو در حال حاضر نفر سوم » سثْ با خودبینی فکر کرد
    « . گله هستی در حالیکه قبلاً هرگز چنین موقعیتی نداشتی . پس با این وجود نسبت به قبل موقعیت بهتري داري
    « . پایینتر از برادر کوچولوي خودم ، موقعیت بالاتر نیست »
    « . من اهمیتی نمیدم که شما کجا ایستادید . خفه شید و آماده باشید » من غرلند کردم « ششش »
    چند ثانیه بعد اونها در دیدرس قرار گرفته بودند . قدم میزدند ، همونطور که سثْ گفته بود . جرید جلوتر از همه بود ، به
    شکل انسان ، و دستهاش بالا بود . پل ، کوئیل و کالین روي چهارتا پاشون و پشت سرش در حرکت بودند . هیچ حالتی
    از حمله در ظاهرشون به چشم نمیخورد . اونها پشت سر جرید بودند ، با گوشهاي خوابیده ، آماده باش بودند ولی
    حالتشون آروم بود .
    اما ...... یه کم عجیب بود که سم ترجیح داده بود که به جاي امبري ، کالین رو بفرسته . اگر قرار بود که من یه گروه
    دیپلماتیک رو به منطقه دشمن بفرستم ، این کاري نبود که انجام میدادم . من یه بچه رو نمیفرستادم . ترجیح میدادم
    یه جنگجوي با تجربهتر رو بفرستم .
    « ؟ یه جور رد گم کنیه » لیا فکر کر
    سم،امبری و برادي داشتند کجا میرفتند ؟ این اصلاً جالب به نظر نمیومد .
    « . میخواي برم کنترل کنم؟ در عرض دو دقیقه برمیگردم »
    « ؟ من باید به کالنها اخطار بدم » : سثْ گفت
    اما اگه قصدشون این باشه که ما رو از هم جدا کنن چی ؟ کالنها میدونن که یه اتفاقی افتاد ه. اونها » : پرسیدم
    « . آماددهاند
    ترسی رو که توي ذهنش بود ، احساس کردم . اون سم رو در حالی « ... سم نمیتونه احمق باشه » : لیا زمزمه کرد
    مجسم کرد که فقط با دو نفر از افرادش که باقی مونده بودند ، به کالنها حمله کرده .
    فکر کردم به خاطر تصوري که توي ذهنش دیده بودم ، « . نه اون احمق نیست » : من خاطر جمعش کردم و گفتم
    احساس بدي بهم دست داد .
    در تمام این مدت ، جرید و اون سه تا گرگ به ما زل زده بودند و منتظر بودند . خیلی ترسناك بود که نمیتونستم
    بشنوم که کوئیل ، پل و کالین به جرید چی میگفتن . موقعیتشون خیلی مستتر و غیرقابل درك بود .
    پرچم سفید براي صلح موقت ، جیک . اینجا اومدیم که با هم ». جرید گلوش رو صاف کرد ، و با سر به من اشاره کرد
    « . صحبت کنیم
    « ؟ فکر میکنی راست میگه » : سثْ پرسید
    « ... معقول به نظر میرسه ، اما »
    « ... آره ، اما » : لیا موافقت کرد
    اصلاً احساس آرامش نداشتیم .
    « . صحبت کردن خیلی راحتتر میشد ، اگه میتونستیم حرفهاي تو رو هم بشنویم ، جیک » جرید ادامه داد
    بهش خیره شدم و به پایین اشاره کردم . نمیخواستم تغییر حالت بدم ، اونم تا وقتیکه توي همین وضعیتی که بودم
    احساس راحتی میکردم ، تا وقتیکه این وضعیتم معقول به نظر میرسید نمیخواستم تغییرش بدم . چرا کالین؟ این
    بخش قضیه چیزي بود که خیلی منو نگران میکرد .
    « . جیک ، ما میخوایم تو برگردي » و ادامه داد « ... بسیار خوب ، فکر میکنم که فقط من باید حرف بزنم . پس »
    کوئیل پشت سرش ناله کوتاهی کرد . دومین نشانه .
    « . تو خانواده ما رو دو تیکه کردي . این کارت نمیتونه به این معنی باشه که حتماً کار درستیه »
    با این قسمت مخالف نبودم ، اما این درست همون بخش سخت قضیه بود . در حال حاضر بین من و سم اختلاف نظر
    و یه جور تصویه حسابهاي حل نشده به وجود اومده بود .
    ما میدونیم که تو احساس .... قویی نسبت به این وضعیت و همینطور کالنها داري . میدونیم که این مشکلیه که به »
    « . وجود اومده . اما این واکنشت دیگه خیلی افراطیه
    « ؟ واکنش افراطی ؟ اونوقت حمله افراد ما اونم بدون هیچ اخطار قبلی ، یه واکنش افزاطی نیست » سثْ غرید
    « ؟ سثْ ، تو هیچوقت راجع به اینکه صورتت رو بدون احساس و در کنترل خودت نشون بدي چیزي شنیدي »
    « . متاسفم »
    سم میخواد که همه چیز آروم بشه ، جیکوب . اون ». چشمهاي جرید روي سثْ چرخید و بعد دوباره به من برگشت
    حالا دیگه اون هیجان قبلی رو نداره ، با بزرگترهاي قبیله صحبت کرده و اونها قاطعانه گفتندکه توي این مورد
    « . بخصوص یه حرکت نسنجیده و ناگهانی به نفع هیچکس نیست
    « . ترجمه درست این جمله میشه : اونها عامل غافلگیري رو از دست دادند » لیا فکر کرد
    عجیب بود که توي افکارمون هم اینطوري شده بودیم ، خودمون رو از اونها جدا کرده بودیم . قبلاً گله فقط گله سم
    بود ، قبلاً به جاي اونها میگفتیم ما. حالا یه جور دیگه شده بود ، مثله خارجی یا دیگران . مخصوصاً افکار لیا برام
    عجیب بود ، اینکه اونو به عنوان یکی از ما پذیرفته بودیم .
    بیلی و سو با تو موافقند ، جیکوب . آنها هم فکر میکنند که باید منتظر باشیم تا بلا زایمان کنه ... تا اینکه به خاطر »
    این مشکل از هم جدا بشیم . کشتن اون چیزي نیست به هیچکدام از ما احساس خوبی بده یا باعث بشه تا خیالمون
    « . راحت بشه
    فکر کردم توي این قمار فقط سثْ رو کنار خودم داشتم . نتونستم جلوي غرش کوچکی رو که از دهانم خارج شده بود
    رو بگیرم . خوب ، جالب بود ، اونها با کشتن بلا " احساس راحتی " پیدا نمیکردن ، ها ؟
    آروم باش جیک . میدونی که منظورم چیه . نقشه اینه ، ما قصد داریم صبر کنیم و » جرید دوباره دستهاش رو بالا برد
    « . موقعیت رو بسنجیم و اوضاع رو سبک سنگین کنیم و بعدا تصمیم بگیریم ، البته اگه مشکلی با اون ... چیز داشتیم
    « . هاه ، چه عاقبت اندیش » لیا فکر کرد
    « ؟ تو اینو نمیخواي »
    من میدونم اونا دارن به چی فکر میکنن جیک . من میدونم سم داره به چی فکر میکنه . اونا به هر حال دارن روي »
    مردن بلا شرطبندي میکنن و یه چیز دیگه هم هست اونا روي عصبانیت تو و اینکه خیلی عصبانیت کنن حساب کردن
    « ...
    گوشهام دوباره کنار سرم خوابیدند . حدس لیا تا حدي درست بود. « . و اونوقت شروع کنم به سرزنش کردن خودم ... »
    و البته ممکن . وقتیکه ... البته اگه اون چیز بلا رو میکشت ، خوب خیلی راحت میشد احساسی رو که حالا نسبت به
    خانواده کارلایل داشتم فراموش کنم و احتمالاً بعد از اون ، اونها براي من فقط دشمن بودند ، دیگه هیچچیزي بیشتر از
    « . خفاشهاي خونآشام نبودند
    « . اگه اون زمان برسه من بهت یادآوري میکنم » : سثْ زمزمه کرد
    « ؟ میدونم ، که تو این کارو میکنی ، بچه . اما سئوال اینه که اون موقع من بهت گوش میدم یا نه »
    « ؟ جیک » : جرید پرسید
    لیا برو یه گشتی بزن ، فقط مطمئن شو اتفاقی در حال رخ دادن نیست . میخوام باهاشون صحبت کنم ، میخوام »
    کاملاً مطمئن بشم در طول مدتی که من تغییر کردم و دارم باهاشون صحبت میکنم ، چیز دیگهاي بهمون نزدیک
    « . نشه
    یه لحظه صبر کن ، جیکوب . تو میتونی جلوي من تغییر کنی . با وجود تمام تلاشهاي من ، خوب ، من قبلاً هم تو »
    « . رو لخت دیدم . برام خیلی مهم نیست ، نگران من نباش
    من دارم سعی نمیکنم که از پاکدامنی خودم در مقابل چشمهاي تو محافظت کنم . فقط سعی دارم از پشت سر »
    « . حمایت بشیم و کسی بهمون حمله نکنه . بنابراین از اینجا برو
    لیا یه بار دیگه غرغر کرد و بعد به طرف جنگل دوید . میتونستم صداي پنجههاشو که داخل زمین گلآلود فرو میرفتند
    رو بشنوم ، و اینکه خودش رو هر چه سریعتر به جلو پرتاب میکرد .
    خوب ، البته ، برهنگی یه جورایی ناراحت کننده بود اما به عنوان بخشی از زندگی گله ، اجتناب ناپذیر بود . البته
    هیچکدام ما قبل از اینکه لیا بهمون ملحق بشه ، به این موضوع فکر نکرده بودیم . بعد از اینکه لیا بهمون ملحق شده
    بود این موضوع خیلی زشت به نظر میومد. لیا کنترل متوسطی روي تغییر کردنش داشت ، و این باعث عصبانیتش
    میشد ، این موضوع که همیشه مجبور بود براي تغییر کردن لباسهاشو دربیاره و لخت بشه بیشتر عصبانیش میکرد .
    تقریباً همه ما یه نگاه اجمالی هم که شده ، دیده بودیمش و البته چیزي که باعث ناراحتی میشد این نبود . چیزي که
    بیشتر باعث ناراحتی میشد این بود که بعدا وقتی داشتی بهش فکر میکردي مچت رو میگرفت .
    جرید و بقیه به جایی که لیا با احتیاط در آن ناپدید شده بود خیره شدند .
    « ؟ اون کجا رفت » : جرید پرسید
    من اونو ندیده گرفتم ، چشمهامو بستم و دوباره تو خودم جمع شدم . احساس کردم هواي اطرافم به لرزش دراومده ، و
    به شکل موجهاي کوچک ازم خارج میشه . خودم رو روي پاهاي عقبیم بلند کردم ، فقط یه دقیقه وقت گرفت تا کاملاً
    تغییر حالت بدم و به غالب انسانیم در بیام .
    « . اوه ، سلام ، جیک » : جرید گفت
    « . سلام جرید »
    « ممنونم که باهام صحبت میکنی » : جرید
    « ! خوب »
    «. هی پسر، ما میخواییم تو برگردي » : جرید
    کوئیل یه بار دیگه نالید .
    « . جرید ، نمیدونم . اگه این کار راحتی بود ، شاید میشد برگردم »
    ما نمیتونیم به این دو دستگی ادامه بدیم . تو به اینجا تعلق » و با لحنی عذرخواهانه ادامه داد « برگرد به خونه »
    « . نداري . بذار سثْ و لیا هم به خونه برگردند
    « ! درسته ، آخه از همون ساعت اولی که دنبالم اومدن ازشون التماس نکردم که برگردن و اینکارو نکن » خندیدم
    سثْ پشت سرم غرید .
    « ؟ خوب حالا چی میشه » . جرید این حرکتش رو ارزیابی کرد ، و چشمهاش دوباره محتاط ش د
    بهش فکر کردم و گذاشتم براي یه دقیقه منتظر بمونه .
    نمیدونم . اما ، جرید ، فکر نمیکنم که دیگه هیچ چیزي به حالت عادي برگرده . من نمیدونم چی ممکنه پیش بیاد و »
    این چیزي که درونم هست چطور ممکنه عمل کنه ، اما احساسم شبیه اینه که هیچ وقت نمیتونم این قدرت آلفا بودن
    « . رو که درونم شعله کشیده رو کنار بذارم . احساس میکنم این یه جدایی همیشگیه
    « . تو هنوزم به ما تعلق داري »
    دو تا آلفا نمیتونن با هم توي یه منطقه باشن ، جرید . یادت میاد که دیشب چقدر نزدیک » ابروهام رو بالا انداختم
    « . بود؟ غریزه غیر قابل رقابته
    بنابراین همه شما قصد دارین براي همیشه زندیگیتون رو اینجوري بگذرونین ؟ شما اینجا نه خونهاي دارید و نه حتی »
    میخوایید همیشه به صورت گرگ باقی بمونید ؟ تو میدونی که لیا غذا » اون داشت کنایه میزد ، و ادامه داد « . لباسی
    « . خوردن اینطوري رو دوست نداره
    لیا هر وقت گرسنهاش شد میتونه هر کاري که دوست داشت انجام بده . اون با انتخاب خودش اینجاست . من به »
    « . هیچکس نمیگم چی کار کنه
    « . سم در مورد کاري که با تو کرده متاسفه » جرید آه کشید
    « . من دیگه عصبانی نیستم » با سر تایید کردم
    « ؟ اما »
    اما من برنمیگردم . حداقل حالا برنمیگردم . ما هم قصد داریم صبر کنیم و ببینیم که چی میشه . و همینطور قصد »
    داریم تا هر موقع که لازم باشه صبر کنیم و مراقب کالنها باشیم . براي اینکه ، برعکس اون چیزي که شما فکر
    میکنید ، این فقط به بلا مربوط نمیشه . ما از هر کسی که باید مراقبش باشیم ، مراقبت میکنیم . و این شامل حال
    « . کالنها هم میشه . حداقل یه تعدادي از اونا ، هر چندتا که شده
    سثْ براي تایید من زوزه نرمی کشید .
    « . فکر میکنم چیز دیگهاي نیست که بتونم بهت بگم » : جرید اخم کرد
    « . نه حالا. آینده نشون میده که همه چیز چطور پیش میره »
    جرید به صورت سثْ نگاه کرد ، حالا روي اون تمرکز کرده بود ، سعی داشت از من جداش کنه .
    سو ازم خواست بهت بگم ... نه ، خواسته ازت خواهش کنم ، برگردي خونه ، اون دلش شکسته ، سثْ . تنهاي »
    تنهاست . نمیدونم تو و لیا چطور تونستید یه همچین کاري باهاش کنید . چطور تونستید اینجوري ترکش کنید ، اونم
    « .... وقتیکه پدرتون مرده
    سثْ زوزه کشید .
    « . تمومش کن جرید » : اخطار دادم
    « . فقط بذار بدونه اوضاع چطوریه ، جیک »
    « بسیار خوب » غرلند کردم
    سو سرسختتر از هر کس دیگهاي بود که من میشناختم . سرسختتر از پدرم و حتی خود من . به اندازه کافی
    سرسخت بود که براي برگردوندن بچههاش به خونه ، حتی احساساتشون رو هم به بازي بگیره . اما به نظر نمیرسید که
    آره، درسته و سو چند ساعت روي این موضوع فکر کرده ؟ و حتماً بیشتر این وقت رو » . این ترفند روي سثْ عمل کنه
    با بیاي و کویئل پیر و سم گذرونده، درسته ؟ آره ، مطمئنم که اون داره از تنهایی هلاك میشه . البته ، سثْ تو آزادي
    « . هر کاریو که دوست داري انجام بدي ، خودت اینو میدونی
    سث من من کرد .
    سپس ، یه ثانیه بعد ، گوشش رو به سمت شمال گرفت . لیا نزدیک بود . خدایا، اون واقعاً سریع بود . فقط دو ثانیه
    طول کشید ، و لیا چند یارد اون طرفتر توقف کرد . با قدمهاي آهسته به طرفمون اومد و جلوي سث ایستاد . بینیش رو
    تو هوا گرفته بود ، کاملاً مشخص بود که به طرفی که من ایستاده بودم نگاه نمیکنه .
    تشکر کردم .
    « ؟ لیا » : جرید گفت
    اون بهش خیره شد و دندوناش رو بهش نشون داد .
    لیا خودت میدونی که دوست نداري » . به نظر نمیرسید جرید از این عکسالعمل غیر دوستانه لیا شگفتزده شده باشه
    « . اینجا باشی
    اون به طرفش غرش کرد . سعی کردم بهش علامت بدم ولی لیا اصلاً منو ندید . سثْ به سمتش رفت ، کنار شونهاش
    ایستاد تا ازش حمایت کنه .
    « . متاسفم ، حدس میزدم نباید پیشنهاد بدم . اما لیا ، هیچ علاقهاي به زالوها نداري » : جرید گفت
    لیا نگاه دقیقی به برادرش و بعد به من انداخت .
    جرید به من نگاه کرد و دوباره به سمت لیا برگشت و ادامه داد « . بنابراین تو براي مراقبت از سثْ اینجایی ، گرفتم »
    صدا و صورت « . اما جیک اجازه نمیده هیچ اتفاقی براش بیافته ، در ضمن ضاهراً اون از اینکه اینجاست نمیترسه »
    « . به هر حال ، خواهش میکنم لیا ، ما میخوایم تو برگردي » جرید حالت دلسوزانهاي به خودش گرفت و ادامه داد
    لیا ناگهان به خودش پیچید .
    سم بهم گفته که ازت خواهش کنم . گفته اگه مجبور شدم زانو بزنم و روي زانوهام ازت التماس کنم که برگردي، »
    « . اون میخواد تو توي خونه باشی ، لیلی ، جاییکه بهش متعلقی
    دیدم وقتیکه جرید لیا رو با اسمی که قبلاً سم صداش میزد مورد خطاب قرار داد ، لیا به خودش پیچید . و بعد، وقتیکه
    اون سه تا کلمه آخر رو اضافه کرد ، عصبانیت لیا شعله کشید و صداي پارس خشمآلودي از بین دندوناش خارج شد .
    من توي ذهن لیا نبودم که بدونم اون چه فحشهایی رو نثار جرید کرد ، و همینطور هم جرید نفهمید . اما میتونستی
    کلماتی رو که لیا به کار برده بود رو دقیقاً حدس بزنی .
    میخوام موقعیت رو یه کم خطرناك کنم و بگم که لیا به هر جایی که خودش » : صبر کردم تا آروم بشه. بعد گفتم
    « . بخواد تعلق داره
    لیا غرید، اما نه از نوعی که به جرید کرد ، فهمیدم که این به معناي تایید بود .
    ببین ، جرید ، ما هنوز یه خانوادهایم ، باشه ؟ دشمنی رو کنار میذاریم ، اما ، تا وقتیکه ما اینکارو میکنیم ، شما هم »
    باید توي سرزمین خودتون باقی بمونید . فقط براي اینکه سوتفاهمی به وجود نیاد . هیچکس یه دعواي خانوادگی رو
    « ؟ نمیخواد ، درسته ؟ سم هم یه همچین چیزي رو نمیخواد ، میخواد
    البته که نمیخواد . ما توي سرزمین خودمون میمونیم . اما ، سرزمین شما کجاست جیکوب؟ » : جرید به سرعت گفت
    « ؟ توي قلمرو خونآشامها
    یه نفس « . نه جرید ، در حال حاضر بیخانمانیم . اما نگران نباش ، این وضعیت قرار نیست تا ابد اینطوري باقی بمونه »
    وقت زیادي براي ... تلف کردن نیست، درسته ؟ بعد کالنها میرن ، و سثْ و لیا هم به خونه » گرفتم و ادامه دادم
    « . برمیگردن
    لیا سثْ باهم نالیدند و بینیهاشون رو به طرف من گرفتن.
    « ؟ و در مورد خودت چی میشه ، جیک »
    برمیگردم به جنگل ، فکر میکنم . من واقعاً نمیتونم اطراف لاپوش بمونم . دو تا آلفا توي یه منطقه فقط به معنی »
    « . کشمکش و درگیري بیشتره . از طرف دیگه این چیزي بود که قبلاً هم توي سرم بود . حتی قبل از این اتفاقات
    « ؟ اگه نیاز داشتیم با هم صحبت کنیم چی » : جرید پرسید
    زوزه ... اما به جاده هم نگاه کن ، باشه ؟ من بر میگردم پیشت . سم نیازي پیدا نمیکنه افراد بیشتري رو بفرسته . ما »
    « . دنبال جنگ نیستیم
    این » جرید اخم کرد ، اما سرش رو به علامت تایید تکون داد . اونم منو به عنوان یه مقام زیردست سم نمیخواست
    برگشت که بره. «؟ دورو برا میبینمت جیک ، یا نه
    « ؟ جرید صبر کن ، امبري حالش خوبه »
    « ؟ امبري ؟ البته ، اون خوبه . چطور » صورتش متعجب شد
    « . هیچی ، فقط تعجب کردم که چرا سم کالین رو فرستاده »
    مراقب عکسالعملش بودم ، هنوز هم مشکوك بودم که اتفاقی در حال رخ دادن هست . من برقی رو توي نگاهش
    دیدم که نشون میداد چیزي رو به یاد آورده ، اما از اون نوعی که من انتظارش رو داشتم نبود .
    « . این دیگه واقعاً به تو مربوط نیست ، جیک »
    « . حدس میزدم ، فقط کنجکاو بودم »
    از گوشه چشمم یه حرکت ناگهانی رو دیدم ، اما نادیده گرفتمش ، چون نمیخواستم کوئیل رو از دست بدم . اون به
    موضوع مورد بحث عکسالعمل نشون داده بود .
    « . من به سم راجع به ... راهنماییات میگم . خداحافظ ، جیکوب »
    درسته. خدانگهدار ، جرید. هی، به پدرم بگو که حالم خوبه، میگی ؟ و اینکه متاسفم ، و همینطور ». آه کشیدم
    « . عاشقش هستم
    « . بهش میگم »
    « . ممنونم »
    جرید اینو گفت و پشتش رو به ما کرد . به جاي دیگهاي رفت تا تغییر کنه، چون لیا اونجا بود . پل و « . بیاید بچهها »
    کالین درست پشت سرش بودند ، اما کوئیل مردد بود . اون به نرمی پارس کرد ، و من یه قدم به طرفش برداشتم .
    « . درسته ، منم دلم براي تنگ شده ، برادر »
    اون نالید .
    « . به امبري بگو دلم براي هر دوي شما تنگ شده »
    سرش رو تکون داد و بینیش رو به پیشونی من چسبوند . لیا غرلند کرد . کوئیل به بالا نگاه کرد . اما نه به اون . از بالا
    شونههاش به پشت سرش و به دیگران که داشتند میرفتن نگاه کرد .
    « . آره ، برو خونه » : بهش گفتم
    کوئیل دوباره پارس کرد و بعد دنبال دیگران رفت . میتونستم شرط ببندم که جرید نمیتونست صبرکنه . به محض
    اینکه اون رفت ، من گرما رو به بدنم هدایت کردم و اجازه دادم تا موج گرما به طرف قسمت پایینی بدنم بره . در
    عرض یه چشم به هم زدن دوباره روي چهار تا پاهام بودم .
    « . فکر میکردم تو هم براي تغییر کردن با اون میري یه جاي دیگه » لیا پوزخند زد
    ندیده گرفتمش .
    من نگران این بودم که حرفی رو از طرف اونها گفته باشم که اونا نمیخواستن . اونم « ؟ خوب بود » : ازشون پرسیدم
    درست زمانیکه واقعا نمیتونستم بفهمم اونا چی فکر میکنن . من نمیخواستم مسئولیت چیزي رو به عهده بگیرم .
    دوست نداشتم شبیه جرید بشم وقتیکه میگفت : چیزي رو گفتم که تو ازم نخواسته بودي؟ چیزي رو گفتم که نباید
    میگفتم ؟
    « . تو خیلی خوب انجامش دادي ، جیک » سثْ تشویقم کرد
    « . تو میتونستی از طرف من جرید بزنی ، من اهمیتی نمیدادم » لیا فکر کرد
    « . حدس میزنم میدونیم چرا امبري اجازه نداشت بیاد » سثْ فکر کرد
    « ؟ اجازه نداشت » نتونستم منظورش رو درك کنم
    جیک ، تو کوییل رو دیدي ؟ اون علامتش رو دیدي ؟ ده به یک شرط میبندم که امبري مردده که با اونها بمونه . از »
    طرفی امبري مثل کوئیل یه کلیر نداره . هیچ شکی نیست که با وجود کلیر ، کوئیل نمیتونه لاپوش رو ترك کنه . اما
    امبري ممکنه . بنابراین سم نمیخواد هیچ شانسی بهش بده که بتونه ترکشون کنه . اون نمیخواد گله ما بزرگتر از
    « . اینی که هست بشه
    واقعاً ؟ تو اینطور فکر میکنی ؟ من یه کم به امبري شک کرده بودم ، فکر میکردم که اون میخواد یکی از کالنها »
    « . رو تیکه پاره کنه
    اما اون بهترین دوست تویه جیک . اون و کوئیل ترجیح میدن کنار تو و پشت تو باشن ، تا اینکه توي یه مبارزه »
    « . رودرروي تو باشن
    بسیار » آه کشیدم « . خوب ، خوشحالم که سم اونو توي خونه نگه داشته . این گله به اندازه کافی بزرگ هست »
    خوب ، بنابراین در حال حاضر خوبیم و مشکلی نداریم . سثْ ، میتونی براي یه مدتی مراقب اوضاع باشی ؟ من و لیا ،
    هردومون نیاز به استراحت داریم . به هر حال توي این مرحلهاي که هستیم یه جورایی احساس آرامش میکنم ، اما کی
    « . میدونه ؟ شایدم یه جور دیونگی باشه
    من همیشه این حالت پارانویایی 1 رو نداشتم ، اما احساس تعهدي رو که سم نسبت به مردمش و گلهاش داشت رو به
    خاطر آوردم ، و همینطور تمرکزش رو روي از بین بردن خطري که فکر میکرد تهدیدشون میکنه . اون نمیخواست
    این مسئاله به ضررش تموم بشه و سوال این بود که آیا در حال حاضر و با شرایط موجود اون میتونست به ما دروغ
    بگه یا نه ؟
    میخوایی من برم به کالنها خبر » سثْ همیشه مشتاق بود که هر کاریو که میتونست انجام بده « مشکلی نیست »
    « . بدم ؟ احتمالاً همشون یه جورایی عصبی و هیجانزده هستن
    « . گرفتم ، من باید برم یه چیزایی رو بیرون اینجا کنترل کنم »
    هر دوي اونا سوسوي چیزي رو که توي ذهنم بود دیدند .
    « ! واو » : سثْ در حالیکه نالهاي از روي تعجب میکشید گفت
    لیا سرش رو به جلو و عقب تکون داد ، مثله اینکه میخواست تصویري رو که توي ذهنش بود رو از سرش بیرون کنه و
    بذار راحت بهت بگم ، این چندشآورترین چیزیه که توي عمرم شنیدم . اَه، حالم به هم خورد . راستشو بگم ، » : گفت
    « . اگه من جاي تو بودم هر چیو که تو معدهام بود بالا میاوردم
    (پارانویایی، شخص کھ مبتلا بھ بیماری پارانویا است. = Paranoid ١
    عقل). این گونھ از افراد مدام در این = nous خارج و نوس = para پارانویا، در معنای اصیل یونانی خود، بھ معنای دیوانگی است (پارا
    فکر ھستند کھ عواملی انسانی، طبیعی یا ماورا طبیعی خودشان، دارایی و افراد خانواده شان را تھدید می کنند و ھمھ، در فکر توطئھ چینی بر
    ضد آنھا ھستند.)

    سثْ بعد از یه مکث براي جبران عکسالعمل لیا گفت : « .... فکر میکنم اونا خونآشام هستن ، حدس میزنم »
    منظورم اینه که به هر حال این معقول به نظر میرسه. و اگه این به بلا کمک کنه ، خوب میتونه چیز خوبی باشه ، »
    « ؟ درسته
    هر دوي ما ، منو لیا بهش خیره شدیم .
    « ؟ چی » : گفتم
    « . نگران نباش ، وقتی بچه بود و مامانم بغلش میکرد ، بارها از دستش افتاده بود زمین » : لیا بهم گفت
    « . و اینطور که معلومه معمولاً با سرش زمین میخورد » : جیک
    « . البته عادت داشت نردههاي تختخوابش رو هم مثل موش بجوه » : لیا
    « ؟ که چی ؟ روشون نقاشی کنه » : جیک
    « . یه همچین چیزي » : لیا
    « !!؟ ها ! جالب بود . چرا شما دوتا خفه نمیشید و نمیخوابید » سثْ غرغر کرد
    فصل چهاردهم:وقتی میفهمی اوضاع چقدر خرابه که واسه ی بی ادبی نسبت به خون آشام ها احساس گناه میکنی

    وقتیکه به طرف خونه برگشتم ، کسی اون دوروبرا نبود که بخواد گزارش منو بشنوه . یعنی هنوزم تو حالت آماده باش
    بودن؟
    « . همه چیز خوبه » : با خستگی با خودم گفتم
    چشمام فوراً تغییر کوچکی رو که توي اون منظرهي آشنا به وجود اومده بود رو گرفتن . مقدار زیادي پارچهي رنگ
    روشن روي آخرین پله ایوان بود . براي بررسی اونا خیز برداشتم . نفسم رو حبس کرده بودم ، براي اینکه بوي
    خونآشامها طوري توي پارچهها نفوذ کرده بود که نمیشد باور کرد . با بینیام بسته رو تکون دادم .
    یه کسی با نقشه قبلی اون لباسها رو بیرون گذاشته بود . هاه . ادوارد باید متوجه ناراحتی و عصبانیت من به خاطر لباسم
    ، وقتیکه از در بیرون میپریدم شده باشه.
    خوب ، این .... عالی بود . و البته مرموز .
    من با احتیاط لباسا رو بین دندونام گرفتم - آه- و اومنا رو بین درختا بردم . اگه توي اون بسته فقط یه سري لباس
    دخترانه بود ، کار هیچکس نمیتونست باشه به جز اون بلوند روانی که شرط میبستم عاشق این بود که منو برهنه و در
    ظاهر انسانیم و درحالی که یه لباس رکابی دخترانه پوشیده بودم ببینه.
    در پناه درختا ، اون بسته بدبو رو انداختم و به حالت انسانیم تغییر کردم . لباسا رو تکون دادم و اونها رو به یه درخت زدم
    که مقداري از اون بوي بد ازشون خارج بشه . قطعاً اونا لباساي پسرونه بودن – شلوار و یه بلوز سفید دکمهدار.
    هیچکدامشون اندازه من نبودن اما به نظر میرسید که به تنم بره . حتماً مال امت بودند . پیراهنو پوشیدم و آستینهاش.
    بالا زدم ، اما در مورد شلوار کار زیادي نمیتونستم انجام بدم . اوه خوبه ، به هر حال باید به همینا رضایت میدادم ، توي
    لباسهاي خودم احساس بهتري داشتم ، حتی یکی از اونایی که اندازم نبود . سخت بود که نمیتونستم به سرعت به
    خونه برگردم و یکی از اون شلوار ورزشیهاي کهنهام رو وقتی که بهشون احتیاج داشتم بردارم . دوباره مشکلات
    بیخانمانی- جایی نیست که بخوایی بهش برگردي . هیچ ملکی، هیچ جایی که متعلق به خودت باشه، اما هیچکدوم از
    این چیزا در حال حاض باعث ناراحتی من نبود ولی شاید به زودي باعث نگرانیم میشد .
    خسته و تحلیل رفته ، در لباسهاي مجلل جدید و دست دومم به آرامی به طرف پلههاي ایوان کالنها حرکت کردم ، اما
    براي یه لحظه مکث کردم . باید در میزدم ؟ احمقانه بود ، اونم وقتیکه اونا میدونستن من اونجام . کنجکاو شدم ، چرا
    کسی بهم نگفت "بیا تو" یا اینکه "برو گم شو". حالا هر چی . شونههام رو بالا انداختم و به خودم اجازه داخل شدن
    دادم .
    تغییرات زیادي رخ داده بود . اتاق به حالت عادي خودش برگشته بود- تقریباً- نسبت به بیست دقیقه پیش . تلویزیون
    صفحه تخت بزرگ روشن بود ، با صداي پایین ، چیزي رو نشون میداد که به نظر میرسید کسی نگاه نمیکنه . کارلایل
    و ازمه نزدیک پنجره پشتی که به طرف رودخانه باز میشد ایستاده بودند ، آلیس، جاسپر و امت از دید خارج بودند ، اما
    میتونستم صداي نجواي اونها رو از طبقه بالا بشنوم . بلا مثل دیروز روي تخت دراز کشیده بود ، اما فقط یکی از اون
    که پشت مبل آویزون بود بهش وصل شده بود . یه پتو دورش پیچیده بود . بالاخره اونها به طرف من IV سرمها و یه
    برگشتند . رزالی زیر پاهاي بلا روي زمین چهارزانو نشسته بود . ادوارد در انتهاي دیگه تخت زیر پاهاي بلا نشسته بود ،
    وقتی وارد شده به طرفم نگاه کرد و بهم لبخند زد - البته فقط یه کمی لباش به بلا رفتند و دهنش کمی باز شد - انگار
    یه چیزي باعث خوشحالیش شده بود .
    بلا صداي ورود منو نشنید . فقط وقتی که ادوارد لبخند زد به بالا نگاه کرد و بهش لبخند زد . با یه انرژي واقعی ،
    صورت خالی از انرژیش درخشید . نمیتونستم آخرین باري رو که اونو هیجانزده دیده بودم رو به خاطر بیارم .
    آخرین باري که اونو هیجانزده دیده بودم ، چه اتفاقی براش افتاده بود ؟ درحال گریه کردن با صداي بلند بود ؟ آه، آره،
    ازدواج کرده بود ، یه ازدواج شاد - شکی نبود که از ازدواجش خوشحال بود و عاشق اون شوهر خونآشامش . و حالا با
    یه شکم بالا اومده و کاملاً حامله .
    اي کاش نمیخواست بهم اهمیتی بده ..... یا حتی بیشتر- واقعاً نمیخواست که من اون اطراف باشم . این خیلی راحتتر
    بود تا اینکه بخوام اونجا بمونم .
    به نظر میرسید ادوارد با افکار من موافق بود- این خیلی دیوونگی به نظر میرسید ، ولی انگار اخیراً هر دوي ما روي
    طول موج یکسانی بودیم . وقتی بلا صورتش رو به طرفم برگردوندو بهم لبخند زد ، اون اخم کرد .
    اونها فقط میخواستن صحبت کنن . هیچ جنگی » : در حالیکه صدام خستگیم رو نشون میداد ، با صداي آرومی گفتم
    « . در کار نیست
    « . بله ، بیشترش رو شنیدم » : ادوارد جواب داد
    از این جوابش یه کم جا خوردم . ما حداقل سه مایل دورتر از اینجا بودیم .
    « ؟ چطور » : پرسیدم
    من افکارتو رو واضحتر میشنوم – این به آشنایی افراد و تمرکز من روي اونا مربوط میشه ، وقتی روي یه فرد آشنا »
    تمرکز میکنم صداشون رو راحتتر میشنوم . و البته افکار تو وقتی به شکل انسانیت هستی راحتتر شنیده میشه . بنابراین
    « . من افکارت رو از فاصله دورتري میشنوم
    خوبه ، متنفرم از اینکه » : این یه کم غافلگیرم کرد و ناراحت شدم ، بنابراین شونههام رو بالا انداختم و گفتم « اُه »
    « . مجبور باشم چیزي رو دوباره تعریف کنم
    « . بهت گفتم بري و یکم بخوابی . حدس میزنم تا شش ثانیه دیگه غش میکنی و روي زمین میافتی » : بلا گفت
    شگفت انگیز بود ، صداش چقدر بهتر شده بود . چقدر قویتر به نظر میرسید . من بوي خون تازه رو حس کردم و یه
    فنجون دیگه توي دستش دیدم . اون چیز چقدر دیگه باید خون میخورد تا اونو یه کم راحت بذاره ؟ از طرف دیگه ،
    شاید اونا روند اینو که اونو تبدیل به یکی از خودشون بکنن رو شروع کرده بودن .
    به طرف در به راه افتادم ، وقتی شروع به قدم برداشتن به طرف در کردم همزمان شروع کردم به شمردن
    و درسته ! « .... یک میسیسیپی ، دو میسیسیپی »
    « ؟ هی سگ ، میدونی جاي غرق کردن کجاست » : رزالی زمزمه کرد
    بدون اینکه برگردم و بهش نگاه کنم و یا بایستم « ؟ رزالی ، میدونی چطور میشه یه بلوند رو غرق کرد » : پرسیدم
    « . باید یه آیینه کف یه استخر بچسبونی » خودم جواب دادم
    وقتی در رو هل دادم که ببندم صداي ادوارد رو که با دهان بسته میخندید رو شنیدم. به نظر میرسید که وضعیت
    روحی اون به بهبودي و سلامتی بلا بستگی داشت .
    «. قبلاً هم اینو شنیده بودم » : رزالی پشت سرم گفت
    با خستگی خودم رو از پلهها پایین کشیدم ، تنها هدفم این بود که به اندازه کافی از اونجا دور بشم و خودم رو به جنگل
    برسونم ، جاییکه هوا دوباره پاك و خالص بود . ترجیح میدادم به جاي اینکه لباسهارو مثله همیشه به پاهام ببندم ، اونها
    رو یه جایی توي یه فاصله مناسب از خونه پنهان کنم تا در آینده بتونم ازشون استفاده کنم ، اینجوري مجبور نبودم
    علاوه بر خود لباسا بوي زننده اونها رو هم با خودم همه جا حمل کنم . از عرض چمنزار که میگذشتم صداهایی رو
    شنیدم .
    « ؟ کجا میري »
    « . یه چیزي رو فراموش کردم بهش بگم
    « . بذار جیکوب بره بخوابه ، هر چیزي که هست میتونه منتظر بمونه »
    « . فقط یه دقیقه وقت میگیره »
    به آهستگی چرخیدم . ادوارد از در خارج شده بود . همانطور که به طرفم میومد به نظر میرسید که یه چیزي شبیه
    عذرخواهی توي صورتش دیده میشد .
    « ؟ آه ، خدایا ، چی شده »
    و بعد کمی تردید کرد ، مثله اینکه نمیدونه که چطور چیزي رو که بهش فکر میکرد رو به جمله بیاره . « متاسفم »
    « ؟ چی تو فکرته ، فکر خوان »
    من تمام چیزایی رو » دوباره مکث کرد و ادامه داد « وقتی تو داشتی با نماینده سم صحبت میکردي » : زمزمه کرد
    «..... که میشنیدم در همون حال براي کارلایل و ازمه و دیگران میگفتم . میدونی اونا خیلی مضطرب شده بودن
    ببین ما کار نگهبانی خودمون رو ول نمیکنیم . تو اونطوري که ما به سم ایمان داریم ، بهش ایمان نداري . با این »
    « . وجود ما چشمهامون رو باز نگه میداریم و مراقب هستیم
    نه ، نه ، جیکوب . در مورد این نیست . ما به قضاوت و نظر تو ایمان داریم . ازمه با این قضیه که تو گلهات به خاطر »
    این مساله توي همچین شرایط سختی باشین خیلی مشکل داره . اون از من خواست که خیلی خصوصی راجع به این
    « . موضوع باهات صحبت کنم
    « ؟ شرایط سخت ». برام غیر منتظره بود
    مخصوصاً اون قسمت "بیخانمان" میدونی اون از اینکه شما تمام چیزایی رو که داشتید از دست دادید خیلی »
    « . ناراحته
    غرلند کردم . احساسات مادرانه یه خونآشام !
    « . ما به شرایط سخت عادت داریم . بهش بگو نگران نباشه »
    اون هنوز دوست داره هر کاري رو که میتونه انجام بده . من فهمیدم که لیا دوست نداره طبق عادت گرگینهها و در »
    « . ظاهر گرگینهایش غذا بخوره
    « ؟ و بعد »
    خوب ، جیکوب ، ما اینجا غذاي معمولی انسانها رو هم تهیه میکنیم . براي حفظ ظاهر و البته براي بلا . لیا میتونه »
    « . از هر چیزي که دوست داره استفاده کنه . و البته همه شما
    « . چیزایی رو که گفتی بهشون میگم »
    « لیا از ما متنفره »
    « ؟ بنابراین »
    «. بنابراین طوري بهش بگو که سریعاً مخالفت نکنه و راجع به پیشنهادمون فکر کنه . البته اگه خودت مشکلی نداري »
    « . هر کاري بتونم میکنم »
    « و یه مساله مهم دیگه ، مساله لباساست »
    « اُه ، بله . ممنونم » : به پایین نگاه کردم ، به لباسایی که خودم پوشیده بودم و گفتم
    احتمالاً دور از ادب بود اگه میگفم که چه بوي بدي میدن .
    لبخند زد ، فقط یه کمی.
    ما به راحتی میتونیم در مورد هر چیزي که مورد نیازتون بود کمکتون کنیم . آلیس به ندرت اجازه میده که یه لباس »
    رو دوبار بپوشیم . ما مقدار زیادي لباسهاي کاملاً نو داریم ، و من تصور میکنم که اندازه لیا به سایز ازمه نزدیک
    «... باشه
    آه ، مطمئن نیستم اون چه احساسی در مورد چیزایی که یه خونآشام قبلاً ازشون استفاده کرده داره . اون به اندازه »
    « . من اهل عمل نیست
    مطمئن هستم تو میتونی پیشنهادمون رو به بهترین شکل ممکن بهش بگی . پیشنهادمون در مورد هر کدوم از »
    نیازهاي مادي که داشته باشین مثله ، حمل و نقل و هر چیز دیگهاي هم هست . و همینطور هم حمام ، از وقتیکه
    بیرون خوابیدید فکر کنم بیشتر به حمام نیاز دارید . خواهش میکنم ... به هر چیزي که نیاز دارید اصلاً ملاحظه نکن و
    « . به خاطر خونه خودت رو به زحمت ننداز
    آخرین جمله رو به نرمی گفت- سعی نکرد تو این موقعیت ساکت باشه ، با یه جور شور اشتیاق صحبت میکرد . براي
    یه ثانیه بهش خیره شدم ، با خوابآلودگی پلک زدم .
    این ، ا ا ا ، خوب ، خیلی خوبه . به ازمه بگو ، آآآ ، از اینکه به فکر ما بوده ممنونیم . اما اطراف ما رو چند تا رودخونه »
    « . گرفته ، بنابراین ما کاملاً تمیز هستیم ، ممنون
    « . با وجود این اگه خواستی ، پیشنهادمون رو به بقیه هم انتقال بده »
    « . حتماً ، حتماً »
    « . ممنونم »
    چرخیدم و پشتم رو بهش کردم که برم ، اما هنوز دور نشده بودم که صداي آهسته چیزي رو شنیدم ، صداي گریه
    دردناکی از داخل خونه . همون لحظه برگشتم ، ادوارد رفته بود .
    « ؟ دیگه چی شده »
    دنبالش رفتم ، مثله یه زامبی حرکت میکردم و به همون اندازه هم از سلولهاي مغزم استفاده میکردم . احساسم شبیه
    کسی بود که انتخاب دیگهاي نداره . یه چیزي اشتباه بود . میخواستم برم ببینم اون چی بود . اونجا کاري نبود که من
    بتونم انجام بدم و این احساس بدتري بهم میداد .
    به نظر اجتناب ناپذیر میومد . دوباره به خودم اجازه ورود دادم .
    بلا نفس نفس میزد ، قسمت مرکزي بدنش ورم کرده بود و به هم پیچیده بود . رزالی اون رو تا وقتی که ادوارد ،
    کارلایل و ازمه رسیدند نگه داشته بود . چشمهام متوجه یه حرکت ناگهانی شد ؛ آلیس بالاي پلهها ایستاده بود و در
    حالیکه دستهاش رو به شقیقههاش فشار میداد به پایین و داخل اتاق خیره شده بود . این عجیب بود- مثله این بود که
    یه چیزي از درون آزارش میداد .
    « . یه لحظه بهم وقت بده کارلایل » : بلا نفس نفس زد
    « . صداي شکستن چیزي رو شنیدم ، باید یه نگاهی بهش بندازم » : دکتر با نگرانی گفت « بلا »
    به قسمت سمت چپ بدنش « . اون یه دنده بود . آو . درسته ، همینجاست » : دوباره نفس نفس زد « کاملاً مطمئنم »
    اشاره کرد ، مواظب بود که بهش دست نزنه .
    اون چیز حالا دیگه شروع کرده بود به شکستن استخونهاش .
    « . باید با اشه ایکس نگاه کنم . ممکنه کاملاً شکسته باشه . ممکنه باعث بشه جایی از بدنت سوراخ بشه »
    « بسیار خوب » : بلا یه نفس عمیق کشید
    رزالی با دقت بلا رو بلند کرد . براي یه لحظه به نظر رسید که ادوارد میخواد بحث کنه ، اما رزالی دندوناش رو بهش
    « . من قبلاً برش داشتم » : نشون داد و بهش خرناس کشید
    بلا قویتر شده بود ، همینطور هم اون چیز . امکان نداره گرسنگی بکشی ، به دیگران گرسنگس ندي ، پس معالجه
    اینطوري عمل کرده بود . انگار راهی براي پیروزي وجود نداشت .
    اونها یه بانک خون و یه دستگاه اشعه ایکس توي خونه داشتند ؟ حدس میزدم دکتر محل کارش رو همراه خودش به
    خونه آورده بود . خسته تر از اون بودم که دنبالشون برم ، حتی خسته تر از اون بودم که بخوام حرکت کنم . پشتم رو به
    دیوار تکیه دادم و روي زمین سر خوردم . در هنوز باز بود ، سرم رو روي ستون گذاشتم و گوش دادم .
    میتونستم صداي دستگاه اشعه ایکس رو از بالاي پلهها بشنوم . یا شاید فقط خیال میکردم که ممکنه اون باشه . بعد
    صداي نرم و آهسته قدمهایی رو که از پلهها پایین اومدن رو شنیدم . نگاه نکردم که ببینم کدوم یکی از اونها بود .
    آلیس بود که ازم پرسید . « ؟ یه بالش میخوایی »
    چه چیزي پشت این مهماننوازي اجباري بود ؟ منو بیرون پرت میکرد ! « نه » زمزمه کردم
    « به نظر راحت نمیرسه » : اون با ملاحظه ادامه داد
    « نه نیست »
    « ؟ خوب ، پس چرا یه کم جاتو عوض نمیکنی »
    « ؟ خستگی ، چرا تو با بقیه اون بالا نیستی »
    « سردرد » : جواب داد
    سرم رو چرخوندم که بتونم ببینمش.
    آلیس یه موجود کوچولو و ظریف بود . به زور به اندازه یکی از بازوهاي من میشد . اما حالا حتی کوچکتر هم به نظر
    میرسید ، تا اندازهاي قوز کرده بود . صورت کوچکش رنگ پریده بود .
    « ؟ خونآشامها هم سردرد میگیرند »
    « نه اونایی که معمولیند »
    غرلند کردم . خونآشام معمولی .
    با این سئوالم یه جورایی مورد اتهام قرار داده بودمش . قبلاً بهش فکر نکرده « ؟ چرا تو هیچوقت همراه بلا نیستی »
    بودم ، چون ذهنم با مسایل دیگه پر شده بود ، اما خیلی عجیب بود که آلیس هرگر دوروبر بلا نبود ، نه از وقتی که من
    فکر میکردم شما » . اونجا بودم . شاید اگه آلیس کنار بلا میموند ، رزالی به خودش اجازه موندن کنار بلا رو نمیداد
    و دوتا انگشتامو بهم چسبوندم . « یه چیزي مثله این هستین
    چند متر دورتر از من روي موزاییک نشست و بازوهاي لاغرش رو دور پاهاي استخوانیش « ... همونطور که گفتم »
    « سردرد .... » . پیچید
    « ؟ بلا باعث سردردت شده »
    « آره »
    اخم کردم . براي حل یه معما خیلی خسته بودم . سرم رو به جلو و عقب بردم و چشمهامو بستم .
    «. اون ..... جنین » و اصلاح کرد « ، البته نه واقعاً ، بلا »
    آه ، یه نفر دیگه که احساسی شبیه من داره . واقعاً تصدق کردنش راحت بو د. اون کلمات رو با کینه ادا کرده بود . مثله
    ادوارد .
    فکر کردم داره با خودش حرف میزنه . براي تمام چیزایی که اون میدونست و من « نمیتونم ببینمش » : بهم گفت
    « من نمیتونم هیچ چیزي رو در مورد اون ببینم . درست مثله تو » قبلا گفته بودم . ادامه داد
    به خودم پیچیدم ، دندونام رو به هم فشار دادم . اصلا دوست نداشتم با اون مخلوق مقایسه بشم .
    بلا جلوي دیدم رو گرفته. هر چیزي رو در این مورد فقط پیچیدهتر کرده ، میدونی ... اون خیلی مبهم و گنگه . »
    درست مثله دریافت سیگنالهاي ضعیف تلوزیون . مثله اینکه سعی کنی چشمهات رو روي اون نقاط سیاه رنگ برفکهاي
    تلوزیون که مدام حرکت میکنن متمرکز کنی . نگاه کردن بهش سرم رو میترکونه ، به هر حال بیشتر از چند دقیقه
    کوتاه نمیتونم به چیزي نگاه کنم . اون ... جنین یه بخش بزرگ از آینده بلاست . وقتیکه اون اولین تصمیم قطعی رو
    بگیره ... وقتیکه اون بدونه که واقعاً اون بچه رو میخواد ، این تصاویر مبهم از جلوي چشمم میرن . این منو میترسونه
    « . ..... از مرگ
    باید تصدیق کنم ، این بوي تو برام مثله یه مسکنه ، یه بوي خاصی میدي » براي یه ثانیه ساکت شد ، بعد اضافه کرد
    « ... شبیه بوي یه سگ خیس . سدرد ام داره میره ، درست مثله اینکه چشمام رو بسته باشم . سردردم رو تسکین میده
    « خوشحالم که میتونم مفید باشم ، بانو » زمزمه کردم
    « تعجب میکنم این چه وجه اشتراکی با تو داره .... چرا شما شبیه هم هستید »
    ناگهان عصبانیت درونم شعله کشید . مشت کردم که جلوي لرزش دستهام رو بگیرم .
    « من هیچ وجه اشتراکی با اون زالوي زندگیخوار ندارم » : از بین دندونام گفتم
    « خیلی خوب به هر حال یه چیزي هست »
    جواب ندادم . عصبانیتم از بین رفته بو د. از خستگی داشتم میمردم ، خستهتر از اونی بودم که بخوام عصبانی بشم .
    « ؟ تو اهمیتی نمیدي اینجا کنارت بشینم ، میدي » : پرسید
  6. #6
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    « . فکر نمیکنم ، به هرحال همه جا بوي بدي میده »
    « . ممنونم ، از وقتی که آسپرین نخوردم بوي تو بهترین مسکن سردردم بوده »
    « ممکنه ساکت باشی ؟ میخوام همینجا بخوابم »
    واکنشی نشون نداد ، ناگهان همه چیز در سکوت فرو رفت . در عرض یه ثانیه خوابم برد .
    خواب دیدم که خیلی تشنه بودم و یه لیوان پر از آب اونجا بود - کاملاً سرد ، طوریکه میتونستی قطرات سرد آب رو که
    از لیوان میچکید رو ببینی- لیوان رو قاپیدم و یه جرعه بزرگ ازش نوشیدم ، فقط یه لحظه طول کشید تا فهمیدم اون
    آب نیست . قطعاً مایع سفید کننده بود ، شوکه شدم و اونو به عقب پرت کردم ، به همه جا پرتاب شد و مقداري ازش از
    بینیم به بیرون فوران کرد . میسوخت . بینیم آتش گرفته بود...
    درد توي بینیم کافی بود تا از خواب بپرم و به یاد بیارم کجا هستم .
    کسی با صداي بلند خندید ، یه خنده آشنا ، کسی که اون بو رو نمیداد . کسی که اون بو ماله اون نبود . اونو ندیده
    گرفتم و چشمهامو باز کردم . آسمان خاکستري و گرفته بود . انگار روز بود ، اما کاملاً مشخص نبود چه وقتی از روز.
    شاید نزدیک غروب خورشید- خیلی تاریک بو د.
    « انگار اره برقی یه کمی خسته شده بود » : بلوندي از یه جایی که خیلی دور نبود زمزمه کرد
    چرخیدم و نشستم . در یک لحظه کشف کردم که اون بو از کجا میومد . یه کسی یه بالش پر زیر سرم گذاشته بود.
    حدس زدم احتمالاً هر کسی بوده سعی کرده خوب و مهربان باش ه. البته هر کسی به جز رزالی .
    به جز بوي زنندهاي که از پرها میومد ، عطرهاي دیگهاي هم به مشام میرسید . مثل گوشت بیکن و دارچین و البته
    همه اینا با بوي خونآشامها مخلوط شده بود .
    نبود. IV اشیا و چیزهاي توي اتاق زیاد تغییر نکرده بودند ، البته به جز بلا که حالا وسط مبل نشسته بود، دیگه اثري از
    بلوندي کنار پاهاش نشسته بود ، سرش مقابل زانوهاي بلا بود .
    ادوارد طرف دیگر بلا نشسته بود و دست بلا توي دستش بود . آلیس هم روي زمین نشسته بود ، مثله رزالی . صورتش
    دیگه رنگ پریده نبود ، خوب ، خیلی راحت میشد فهمید چر ا؟ اون یه مسکن دیگه پیدا کرده بود .
    « هی ، جیک بیدار شده » : سثْ داد زد
    اون در طرف دیگه بلا نشسته بود ، دستش رو با بیدقتی روي شونههاي بلا قرار داده بود و دست دیگرش یه ظرف پر
    از غذا بو د.
    « ؟ این دیگه چه کوفتیه »
    اون اومد دنبال تو که پیدات کنه و ازمه متقاعدش کرد که براي » : ادوارد در حالیکه من روي پاهام بلند میشدم گفت
    « صبحانه بمونه
    سثْ وسط حرفش پرید ، عجله داشت که خودش توضیح بده .
    درسته ، جیک من اومدم اینجا که ببینم تو حالت خوبه . آخه تو دیگه تغییر حالت نداده بودیو دوباره به صورت گرگ »
    درنیومده بودي . لیا خیلی نگران شده بود . من بهش گفتم که تو احتمالاً در حالت انسانیت خوابت برده ، اما میدونی که
    هی مرد ، توي آشپز » به طرف ادوارد برگشت « ! اون چطوري ه. به هر حال ، اونا تمام این غذاها رو دارند و دنگ
    « ! خوبی هستی
    « ممنونم » : ادوارد گفت
    به آرامی نفس کشیدم ، سعی کردم دندونام رو که محکم به هم فشار میدادم یه کمی شل کنم . نمیتونستم نگاهم رو
    از بازوي سثْ که روي شونههاي بلا بود بردارم .
    « بلا سرما خورده بود » : ادوارد به سرعت گفت
    درسته ، به هرحال هیچکدام اینا به من ربطی نداشت . اون متعلق به من نبود .
    سثْ توضیح ادوارد رو شنید ، به صورت من نگاه کرد و فوراً با هر دوتا دستش شروع به غذا خوردن کرد . بازوش رو از
    بلا دور کرد و روي سینهاش جمع کرد . بلند شدم و چند قدم به طرف تخت برداشتم . هنوز سعی میکردم خونسردي
    خودم رو حفظ کنم .
    صدام در اثر خواب هنوز گرفته بود . « ؟ لیا براي گشتزنی رفته » : از سثْ پرسیدم
    سثْ هم لباسهاي تازه پوشیده بود . لباسهاي اون بیشتر از لباسهاي من « آره » در حایکه لقمهاش رو میجوید جواب داد
    اون به کارش وارده ، نگران نباش . اگه اتفاقی بیافته زوزه میکشه . ما حدود نیمه شب » اندازه بودن و دوباره ادامه داد
    « شیفتمون رو عوض کردیم . من 12 ساعت دویدم و پست دادم
    « ؟ نیمه شب ؟ یه دقیقه صبر کن ، حالا ساعت چنده »
    نگاه مختصري به پنجره انداخت تا کنترلش کنه . « حدودا سپیده دم »
    خیلی خوب ، لعنتی من نیمی از روز و تمام شب رو خوابیده بودم .
    « . لعنتی ، متاسفم ، سثْ . واقعاً . تو باید منو از خواب بیدار میکردي »
    نه ، پسر ، تو واقعاً به یه مقدار خواب احتیاج داشتی . از کی استراحت نکردي ؟ از شب قبل از گشتزنی با سم ؟ مثلاً »
    « 40 ساعت ؟ 50 ؟ تو که ماشین نیستی جیک . در هر صورت ، مطمئن باش به هیچ وجه چیزي رو از دست ندادي
    هیچ چیزي ؟ به هیچ وجه ؟ به سرعت نگاهی به بلا انداختم . رنگش تقریباً همونطوري شده بود که من به یاد داشتم .
    رنگ پریده اما با یه سایهاي از صورتی . لبهاش دوباره صورتی شده بودند . حتی موهاش هم بهتر به نظر میرسید ...
    درخشانتر . اون منو در حال ارزیابی خودش دید و بهم لبخند زد .
    « ؟ دندهات چطوره »
    « خیلی خوب آتل بندي شده و خیلی سفت . حتی نمیتونم حسش کنم »
    اما چشماش به سرعت پایین « املت » : چشمهام رو چرخوندم . شنیدم که ادوارد دندوناش رو به هم سایید. اون گفت
    افتادند ، و من فنجون محتوي خون رو که بین پاهاي اون و ادوارد بود رو دیدم .
    « برو و یه مقداري صبحانه بردار ، جیکوب . تو آشپزخونه یه عالمه هست . به نظر خیلی گرسنه میایی » : سثْ گفت
    غذایی رو که روي پاهاش بود رو بررسی کردم . به نظر میرسید یه مقداري املت پنیر و حدود یکچهارم رولت دارچینی و
    بیکن توي بشقابش بود . معدهام به قار و قور افتاد اما ندیده گرفتمش .
    « ؟ لیا براي صبحانه چی داره » : با انتقاد از سثْ پرسیدم
    هی ، من قبلا براش غذا بردم و خودم هیچی خوردم . اون گفت ترجیح میده که شکار خودش رو بخوره . اما شرط »
    حرفش رو قورت داد . « .... میبندم که گرسنهاش هست . هی این رولتهاي دارچینی
    وقتی چرخیدم که برم سثْ آه کشید . « میرم باهاش شکار کنم »
    « ؟ یه دقیقه ، جیکوب »
    کارلایل بود که صدام کرده بود ، بنابراین دوباره برگشتم ، احتمالاً اگه کس دیگهاي ازم میخواست که وایسم ، خیلی
    بیاعتنا رد میشدم .
    « ؟ بله »
    کارلایل در حالیکه ازمه به طرف اتاق دیگه میرفت بهم نزدیک شد . توي چند قدمی ایستاد ، فاصلهاش فقط کمی
    بیشتر از فاصله معمول بین دونفر با هم صحبت میکنند بود و البته من واقعاً ازش ممنون بودم .
    این وضعیت به خاطر خانواده » . با صداي آروم و غمزدهاي شروع به صحبت کرد « در مورد شکار صحبت میکردي »
    من پیش اومده . من درك میکنم که معاهدهاي که قبلاً بین ما بوده در حال حاضر باطل شده ، بنابراین ازت میخوام
    که باهات مشورت کنم . امکان داره که سم خارج از این محدودهاي که تو به وجود آوردي دست به شکار ما بزنه ؟ ما
    نمیخوایم وضعیتی پیش بیاد که هیچکدام از افراد خانواده تو آسیب ببینن یا اینکه ما یکی از افراد خانوادهمون رو از
    « ؟ دست بدیم . اگه تو در موقعیت ما بودي چی کار میکردي
    برگشتم ، کمی شگفتزده شده بودم ، اونم زمانیکه اون این موضوع رو اینطوري باهام مطرح میکرد . من در مورد
    موقعیت یه زالو چی میتونستم بدونم ؟ اما از طرف دیگه سم رو خیلی خوب میشناختم .
    سعی کردم بقیه چشمهایی رو که نگاهشون رو روي خودم احساس میکردم نادیده بگیرم و « این یه جور خطر کردنه »
    سم کمی آروم شده ، اما کاملا مطمئن هستم از نظر اون ، معاهده لغو شده . تا » فقط با اون صحبت کنم و ادامه دادم
    زمانیکه اون فکر میکنه که قبیله یا انسانهاي دیگه واقعاً توي خطر هستن ، براي حمله کردن از کسی اجازه نمیگیره ،
    اگه منظورم رو درك میکنی . اما با همه اینها ، اولویت اول اون لاپوشه . اونا تعدادشون براي محافظت از لاپوش در
    « حال حاضر کافی نیست بنابراین من میتونم شر ببندم که نزدیک محدوده خودشون میمونن
    کارلایل درحالیکه فکر میکرد سرش رو تکون داد .
    بنابراین حدس میزنم باید بگم ، شما میتونید با دهم از خونه بیرون برید ، فقط این یه بار . و احتمالا مجبورید که در »
    طول روز برید بیرون ، براي اینکه ما باید منتظر شب بشیم و مراقب باشیم که شب اتفاقی نیافته . شما سریع هستید ،
    « بالاي کوه برید و شکار کنید و سریع برگردید
    « ؟ و بلا رو تنها بذاریم ، بدون محافظ »
    « ؟ پس ما چی هستیم ، برگ چغندر » : من غریدم
    کارلایل خندید و بعد دوباره صورتش جدي شد .
    « جیکوب توي نمیتونی در مقابل برادرات و علیه اونها مبارزه کنی »
    نمیگم که این کار آسونه ، اما اگه اونا براي کشتن بلا اینجا بیان من توانایی متوقف کردنشون رو » چشمهام تنگ شدن
    « دارم
    نه منظور من اصلاً این نیست که .... تو بیعرضه هستی . اما این واقعا » . کارلایل سرش رو با اضطراب تکون داد
    « اشتباه به نظر میرسه . من نمیتونم سنگینی بار یه همچین مسئولیتی رو روي وجدانم تحمل کنم
    فکر میکنم این بهترین » و بعد از یه ثانیه اضافه کرد « خوب سه تا از ما اینبار میریم بیرون » اون با تفکر ادامه داد
    « کاریه که در حالحاض میتونیم انجام بدیم
    « نمیدونم دکتر . اما تقسیم کردن خودتون به گروههاي کوچکتر نمیتونه بهترین استراتژي ممکن باشه »
    ما توانایی هایی داریم که در هرصورت باعث برتریمون میشه . اگه ادوارد یکی از سه نفري باشه که میره میتونه یه »
    « محدوه چند مایلی رو با قدرتی که داره بررسی کنه و یه منطقه امن به وجود بیاره
    هر دو با هم به ادوارد نگاه کردیم . توي صورتش فورا مخالفت رو دیدیم و در نگاهش اونو به کارلایل فهموند .
    « البته مطمئنم راه دیگهاي هم هست » : کالایل گفت
    کاملاً مشخص بود که هیچ نیروي فیزیکی قدرتمندي نمیتونست باعث بشه که ادوارد از بلا جدا بشه .
    « آلیس داشتم فکر میکردم شاید تو بتونی راههایی رو که ممکنه خطرناك باشن رو ببینی »
    « میتونه راحت باشه » و با سرش تایید کرد « اونایی رو که ممکنه مشکل ساز بشن ، آره » : آلیس موافقت کرد و گفت
    ادوارد ، کسی که نقشه اولیه کارلایل رو نقش برآب کرده بود ، لم داد . بلا براي آلیس نگران بود . همون اخم کوچکی
    که وقتی مضطرب میشد بین ابروهاش میافتاد بازم بین ابروهاش بود .
    خوب ، پس همه چیز معین شد . من فقط باید کار خودم رو انجام بدم . سثْ من شب وقتیکه گرگ و میش » : گفتم
    « ؟ شد منتظرت هستم . پس الان برو و یه جایی یه کم چرت بزن ، باشه
    تو به من احتیاج » و یه کم با تردید به بلا نگاه کرد و پرسید « ... باشه جیک . به محض اینکه بتونم تغییر میکنم »
    « ؟ داري
    « اون میتونه چند تا پتو براي خودش برداره »
    « من خوبم سثْ، ممنونم » : بلا به سرعت گفت
    و بعد ازمه وارد اتاق شد ، یه ظرف بزرگ درپوش دار توي دستش بود . با تردید پشت سر کارلایل ایستاد و چشمهاي
    درشت و طلایی تیرهاش روي صورت من متمرکز شد .
    میدونم که غذا خوردن تو اینجا برات » . صداش مثله صداي اوناي دیگه تیز و نافذ نبود « جیکوب » : به آرومی گفت
    جذاب نیست ، جاییکه بوي خوبی برات نمیده ، میدونم که این دلپذیر نیست . اما وقتیکه داري میري اگه یه مقداري
    غذا با خودت ببري ، باعث میشی که احساس خیلی بهتري داشته باشم . من میدونم که نمیتونی خونه بري ، و این به
    ظرف « خاطر ماست . خواهش میکنم یه کمی این پشیمونی منو برام راحتتر کن . یه چیزي براي خوردن با خودت ببر
    غذا رو به طرفم گرفت ، صورتش خیلی نرم و پوزشخواهانه بود . من نمیدانم اون چطور این کارو کرد براي اینکه
    بیشتر از بیست و چند سال به نظر نمیرسید و همینطور هم صورتش رنگپریده و استخوانی بود اما یه چیزي توي
    ظاهرش ، توي صورتش بود که منو یاد مادرم انداخت .
    خدایا!
    « البته ، البته . لیا هم باید هنوز گرسنه باشه یا یه همچین چیزي » : زمزمه کردم
    نزدیکتر رفتم و غذا رو با یه دستم گرفتم . باید یه جایی زیر یه درخت می ریختمش . اما نباید باعث میشدم که احساس
    بدي پیدا کنه .
    ناگهان یاد ادوارد افتادم .
    بهش چیزي نگو ، بذار فکر کنه من خوردمش .
    به ادوارد نگاه نکردم که ببینم موافقت کرد یا نه ، بهتر بود که موافقت کرده باشه . اون زالو بهم مدیون بود .
    و بهم لبخند زد . چطور یه صورت سنگی زن خندان داشت . شاید براي گریه کردن با « ممنونم جیکوب » : ازمه گفت
    صداي بلند بود .
    و صورتم داغ شد- داغتر از همیشه . « آآم ، من متشکرم »
    این هم مشکل گذروندن روزگار با خونآشامها بود - بهشون عادت میکردي . اونا شروع کرده به تغییر دادن روشی که
    عادت داشتی باهاش به زندگی نگاه کنی . شروع کرده بودن که احساسی شبیه دوستان رو بهشون داشته باشی .
    « ؟ بعداً برمیگردي جیک » : بلا ازم سوالی پرسید که من میخواستم ازش فرار کنم
    « آآآ ، نمیدونم »
    خواهش میکنم . من ممکنه سرما » . اون لبهاش رو به هم فشار داد و مثله اینکه میخواست جلوي خندهاش رو بگیره
    « بخورم
    « شاید » : نفس عمیقی کشیدم و تصمیم رو گرفتم، خودم رو تکون دادم و گفتم
    من یه سبد لباس بیرون رو ایوان گذاشتم . ». ازمه صدام کرد ، داشتم به طرف در میرفتم که ادامه داد « ؟ جیکوب »
    اونا براي لیا هستن . کاملاً شسته شدن . تا اونجا که ممکن بود سعی کردم بهشون دست نزنم . میتونی اونا رو براش
    « ؟ ببري
    و قبل از اینکه کسی بتونه چیز دیگهاي بگه از در خارج شدم . « انجامش میدم »


    :فصل پانزدهم:تیک تاك ، تیک تاك ، تیک تاك
    «؟ هی جیک ، فکر می کردم موقع غروب من رو می خواي . چرا به لی نگفتی قبل اینکه غش کنه بیدارم کنه »
    « . چون من بهت احتیاجی نداشتم . هنوز خوبم »
    «؟ چیزي پیدا کردي » . او به سمت شمال پیش می رفت
    « نوچ. هیچ چی به جز هیچ چی »
    « ؟ تو گشت زدي »
    او متوجه راهی که می رفتم شد . راهش رو به طرف رد جدید کشید .
    آره- یه کم چرخ زدم. می دونی که، داشتم چک می کردم. اگر کالن ها قصد داشته باشن به یه سفر شکاري برن...
    زدي به هدف.
    سث به سمت مسیر اصلی برگشت.
    دویدن با اون آسونتر از انجام همین کار با لی بود.هرچند اون تلاش می کرد- سخت تلاش می کرد- همیشه یه تلخی
    در افکارش داشت. اون نمی خواست اینجا باشه. اون نمی خواست اون جوري که داشت تو سر من اتفاق می افتاد
    نسبت به خون آشام ها نرم بشه. اون نمی خواست با دوستانی عشقولانه ي سث با اونها کنار بیاد، دوستی اي که روز به
    روز قوي تر می شد.
    هرچند، خنده دار بود، همیشه فکر می کردم بزرگترین مشکلش فقط منم. وقتی ما در گروه سام بودیم مدام روي
    اعصاب هم راه می رفتیم. اما حالا هیچ خصومتی با من نداشت، فقط کالن ها و بلا. من در تعجب بودم که علتش چیه.
    شاید فقط قدرشناسی ازین بود که من مجبورش نکرده بودم بره. شاید به خاطر این بود که حالا خصومتش رو بهتر
    درك می کردم. به هر حال، کنار اومدن با لی اونقدرها هم که انتظار داشتم بد نبود.
    البته بدون شک اون اونقدرها هم کوتاه نیومده بود. همه ي غذاها و لباس هایی که ازمه براش فرستاده بود الآن داشتن
    یه سفري به طرف پایین رودخونه می رفتن.حتی بعد از اینکه من سهمم رو خوردم-نه به خاطر اینکه جدا از سوزش
    خون آشامی بوي غیرقابل مقاومتی داشت، بلکه به خاطر اینکه مثال خوبی از خود گذشتگی و تحمل واسه لی باشه- اما
    او قبول نکرد. گوزن شمالی کوچکی که طرف هاي ظهر کشته بود چندان راضیش نکرده بود .البته، اعصابش بدتر به
    هم ریخت. لی از خام خوردن متنفر بود.
    سث پیشنهاد داد : شاید باید یه سر به شرق بزنیم؟ جلوتر بریم. ببینم کمین کردن یا نه.
    موافقت کردم: خودمم تو همین فکر بودم. اما بذار وقتی همه بیداریم این کار رو انجام بدیم. نمیخوام گاردمون شکسته
    شه. ولی باید قبل اینکه کالن ها امتحان کنن این کارو انجام بدیم. به زودي.
    درسته.
    این باعث شد به فکر بیفتم.
    اگر کالن ها قادر بودن که از این مکان به سلامت خارج شن، می تونستن به راهشون ادامه بدن. باید همون موقع که
    بهشون هشدار می دادیم می رفتن. دوستانی هم در شمال داشتن، درسته؟ بلا رو برمی داشتن و فرار می کردن. به نظر
    جواب واضحی براي مشکل اونها بود.
    احتمالا بایستی این پیشنهاد رو به اونها می دادم، اما می ترسیدم که به حرفم گوش کنن. و نمی خواستم بلا ناپدید
    شه- و دیگه نفهمم که موفق شده یا نه.
    نه،این احمقانه بود. من به اونها می گم که برن. هیچ معنی نداشت که بمونن و، بهتر بود که نمونن- اگر بلا بره ، اگر
    بلا اینجارو ترك می کرد دردش کم تر نمی شد، اما بهتر بود.
    حالا که بلا اینجا نبود که در حالی که با نوك ناخون هاش به زندگیش چنگ زده بود از دیدن من ذوق کنه، گفتن ش
    راحت بود...
    سث فکر کرد: اوه، من قبلاً از ادوارد این درخواست رو کردم.
    چی؟
    من پرسیدم که چرا اونها تاحالا نرفتن. به خونه ي تانیا یا یه جایی. یه جا اینفدر دور باشه که سام نتونه بیاد دنبالشون.
    باید به خودم یاد آوري می کردم که این همون پیشنهادي بود که همین الان خودم تصمیم گرفته بودم به کالن ها بدم.
    که این بهترین راه بود. پس نباید از اینکه سث این فرصت رو از من گرفته عصبانی باشم. عصلا عصبانی نباشم.
    خب اون چی گفت؟ منتظر چراغ سبز هستن؟
    نه. اونها اینجا رو ترك نمی کنن.
    و بباید به نظر می رسید که این خبر خوبیه.
    چرا نه؟این دیوونگیه.
    سث با لحنی تدافعی گفت : نه واقعاً، یه مدت طول میکشه تا تمام تجهیزات درمانی اي رو که کارلایل اینجا بهشون
    دسترسی داره بشه سرهم کرد. اون همه ي وسایل لازم که براي مراقبت از بلا نیاز هست رو داره، و اختیار اینکه بیشتر
    هم بگیره. این یکی از دلایلی هست که اونها می خوان به شکار برن. کارلایل فکر می کنه که اونها به زودي به خون
    هاي منفی رو که ذخیره کرده بودن مصرف کرده. کارلایل دوست o بیشتري براي بلا نیاز پیدا می کنن. اون همه ي
    نداره که همه ي انبار خالی شه. می خواد مقدار بیشتري بخره. می دونستی که می تونی خون بخري؟ اگر دکتر باشی
    البته.
    هنوز براي منطقی بودن آماده نبودم . هنوز م احمقانه اس . اونها می تونستن خیلی ازین چزها رو با خودشون
    ببرن،درسته؟و هر جا که میرن چیزي رو که نیاز دارن بدزدن. وقتی مرگ در نزدیکی ات باشه کی به مزخرفات قانون
    اهمیت میده؟
    ادوارد نمی خواد با حرکت دادنش ریسک بکنه.
    اون نسبت به قبل حالش بهتره.
    سث به طور موافقت کرد: آره جداً بهتره. در سرش داشت خاطرات من از بلا رو که سرم بهش وصل بودبا آخرین باري
    که اون رو دیده بود مقابسه می کرد. بلا بهش لبخند زده و دست تکان داده بود. اما می دونی، نمی تونه زیاد این ور
    اون ور بره. اون موجود داره پدرشو در میاره.
    آب دهانم را قورت دادم. آره، می دونم.
    با ناراحتی به من گفت: ،یکی دیگر از دنده هایش را شکست.
    قدم هایم سست شد، و قبل از اینکه دوباره ریتم آن را منظم کنم تلوتلو خوردم.
    کارلایل یک بار دیگر او را پانسمان کرد،فقط یک ضربه ي دیگه. بعد روزالی یه چیزي در این باره گفت که حتی بچه
    هاي عادي چقدر باعث شکسته شدن دنده می شن. قیافه ادوارد یه جوري بود انگار می خواست کله اش رو بکنه.
    خیلی بد شد که این کار را نکرد!
    حالا سث رو دور خبرگذاري بود- می دونست که همه ي این چیزها وحشتناك براي من جالبه، اما فکر کنم هیچ وقت
    نخواستم که اینها رو بشنوم. تب بلا امروز حالت نوسانی داشت. فقط درجه ي پایین - عرق می ریخت و بعد سرد می
    شد . کارلایل مطمئن نیست علائم چیه، ممکنه اون فقط مریض باشه . به نظر نمی رسه که سیستم دفاعی بدنش در
    بهترین حالت ممکن باشه.
    آره ، من مطمئنم که این فقط یه تصادف هست.
    البته خلق و خوش خوبه. اون داره با چارلی خوش و بش می کرد، می خندید و این چیزها-
    چارلی! چی؟ منظورت چیه، داشت یا چارلی حرف می زد؟!
    حالا پاهاي سث سست شده بود؛ خشم من اون رو شگفت زده کرد. به گمونم اون هر روز زنگ می زنه تا باهاش
    صحبت کنه. بعضی مواقع مادرش هم زنگ می زنه، به نظر می رسه حال بلا حالا خیلی بهتر شده باشه، واسه همین
    داشت بهش اطمینان می داد که رو به بهبودیه-
    رو به بهبودي؟ اون لعنتی ها چی فکر می کنن؟! امید چارلی رو بالا ببرن تا وقتی اون مرد چارلی بدتر نابود شه؟ فکر
    می کردن تون ها دارن آمادش می کنن! سعی می کنن آمادگی پیدا کنه!چرا اون باید همچین کاري رو در حقش بکنه؟
    سث آهسته فکر کرد: ممکنه نمی ره.
    نفس عمیقی کشیدم. و تلاش کردم تا خودم رو آروم کنم. سث، حتی اگه دووم بیاره، انسان نمی مونه . خودشم می
    دونه، همین طور بقیه ي اونها. اگر نمیره، مجبور می شه نقش متقاعد کننده اي از یه جسد بازي کنه که همه باور کنن،
    بچه. یا این، یا اینکه ناپدید بشه. فکر کنم اونها می خواستن این رو براي چارلی راحت تر کنن. چرا...؟
    فکر کنم این ایده ي بلا بوده. کسی چیزي نگقته. اما یه جورهایی از صورت ادوارد معلوم بود که به همون چیزي فکر
    می کرده تو الآن فکر می کنی.
    دوباره با خون مکنده هم فکر بودم.
    چند دقیقه اي در سکوت دویدیم. راه جدیدي پیش گرفتم، به طرف جنوب.
    خیلی دور نشو.
    چرا؟
    بلا به من گفت ازت بخوام یه سري بزنی.
    دندانهایم به هم ساییده شدند.
    آلیس هم می خوادت. گفت از اینکه عین یه خفاش خون آشام در برج کلیسا توي اطاق زیر شیروانی بپلکه خسته
    شده. سث خنده ي خرناس مانندي کرد . من قبلا با ادوارد جا عوض می کردم. سعی داشتیم درجه حرارت بدن بلا ثابت
    بمونه. سرد به گرم، تا جایی که نیازه. فکر کنم اگر تو نخواي این کار رو انجام بدمی، من می تونم برگردم-
    به تندي گفتم: نه، می رم.
    باشه، سث دیگه نظري نداد. سخت روي جنگل خالی تمرکز کرد.
    جهتم را به طرف جنوب ادامه دادم، به دنبال چیزي جدید. وقتی به اولین نشانه هاي سکنه نزدیک شدم، چرخیدم. هنوز
    نزدیک شهر نبودم، اما نمی خواستم هیچ شایعه ي گرگی دیگه اي بپیچه. حالا ما براي مدت طولانی خوب و نامرئی
    بودیم.
    همان مسیر رو برگشتم، به مست خونه راه افتادم. همون اندازه که فکر می کردم این کار احمقانه اس ، نمی تونستم
    جلوي جودم رو بگیرم. حتما خودآزاري چیزي داشتم.
    تو هیچ مرضی نداري، جیک. این موقعیت چندان نرمال نیست.
    لطفا، خفه شو، سث.
    خفه می شویم.
    این بار پشت در درنگ نکردم، فقط رفتم داخل انگار صاحب اونجا بودم. حدس زدم که این کار ممکنه باعث عصبانیت
    روزالی بشه، اما تلاش بی هوده اي بود. نه روزالی و نه بلا هیچ کدام در دید نبودند. وحشیانه به اطراف نگاه کردم ، و
    امیدوار بودم یه جایی بوده باشن که از قلم انداخته بودم ، قلبم با حالتی عجیب و نا راحت محکم به دنده هایم فشرده
    می شد.
    ادوارد زمزمه کرد : "اون حالش خوبه. یا، بهتره بگم تغییري نکرده."
    ادوارد روي کاناپه نشسته بود و با دست هایش صورتش را پنهان کرده بود ، براي صحبت کردن سرش را بالا نیاورد؛
    ازمه هم در حالی که بازوانش را محکم دور شانه هاي او انداخته بود در کنارش بود.
    او گفت: "سلام جیکوب ، خوشحالم که برگشتی."
    آلیس هم با آه عمیقی گفت: " من هم همین طور" او خرامان از پله ها پایین آمد. چنان قیافه اي گرفته بود انگار دیر
    به یه قرار ملاقات رسیده بودم.
    "آه،هی" از اینکه تلاش می کردم مودب باشم احساس عجیبی داشتم.
    "بلا کجاست؟"
    "آلیس به من گفت : "حمام ، رژیم آبکی، می دونی که. به علاوه اون طور که شنیدم حاملگی اون کارو باهات می
    کنه."
    "آه"
    من با حالت ناجوري آنجا ایستاده بودم و روي پاشنه ي پا به سمت عقب و جلو تکان خوردم.
    روزالی غرغرکنان گفت "اوه،فوق العادست" سرم را برگرداندم و دیدم که اون از هال نیمه پنهان پشت پلکان به سمت
    ما میومد. بلا رو با ملایمت در بازوهایش گرفته بود ، و یک پوزخند زننده که علتش من بودم روي صورتش بود "دیدم
    یه بویگندي به مشام می رسه!"
    و بعد درست مثل قبل مثل بچه ها در روز کریسمس گل از گل بلا شکفت. طوري که انگار برایش بزرگترین هدیه را
    آورده باشم.
    "جیکوب،تو اومدي"
    "سلام بلز"
    ازمه و ادوارد هر دو بلند شدند ، متوجه شدم که روزالی به دقت بلا را روي کاناپه گذاشت ، دیدم که علارقم حرکت
    آرام ، رنگ صورت بلا سفید شد و نفسش را گرفت- انگار با خودش قرار گذاشته بود که هرچقدر هم درد داشت صدایی
    درنیاره.
    ادوارد دستش را روي پیشانی او و بعد روي گردنش کشید.و تلاش می کرد که کارش طوري به نظر برسه انگار که داره
    پشت موهاش رو نوازش می کنه ، اما به نظر من بیشتر شبیه معاینه ي یک دکتر بود.
    زمزمه کرد: "سردته؟"
    "من خوبم."
    رزالی گفت: "بلا ، می دونی که کارلایل چی بهت گفت ، اصلا تعارف نکن .این کار به حفاظت از هیچ کدومتون
    کمکی نمی کنه."
    "باشه،من یه کم سردمه ادوارد،میشه اون پتو رو به من بدي؟"
    چشم هایم را چرخی دادم. "مگه این دلیل بودن من در اینجا نیست؟"
    بلا گفت : "تو تازه رسیدي ، شرط می بندم تمام طول روز رو داشتی می دویدي .یه کم بشین و استراحت کن ، من به
    زودي گرمم میشه"
    به او توجهی نکردم، درحالی که داشت به من می گفت چی کار کنم رفتم و روي زمین و کنار مبل نشستم .با اون
    اشاره،فکر کنم چندان هم مطئن نبودم...به نظر شکننده می آمد،و می ترسیدم که او را جا به جا کنم،حتی از اینکه
    دستهایم را هم دورش بیندازم می ترسیدم.به همین خاطر درست روبرویش تکیه زدم،دستهایم را به سمتش دراز کردم و
    دستانش را گرفتم.و بعد دست دیگرم را روبروي صورتش گرفتم،خیلی سخت بود که بشه گفت از حالت همیشگی بیشتر
    سردشه.
    "مرسی جیک" براي یک بار لرزش بدنش را احساس کردم.
    "آره"
    ادوارد کنار بلا و روي دسته ي صندلی نشست،مثل همیشه چشمانش به صورت بلا دوخته شده بود.
    امید زیادي وجود داشت که با وجود قدرت شنوایی بسیار بالاي افراد داخل اتاق ، هیچ کس صداي غار و قورشکم منو
    نشنوه.
    آلیس گفت : "رزالی ، چرا براي جیکوب چیزي از آشپزخانه نمیاري؟" او حالا نامرئی شده بود و آرام پشت مبل نشسته
    بود.
    رزالی با ناباوري به جایی که صداي آلیس از آن جا آمده بود خیره شد.
    "ممنونم آلیس، اما من نمی تونم غذایی رو که بلوندي توش تف انداخته رو بخورم. فکر نکنم سیستم بدنم با زهر
    رابطه ي خوبی داشته باشه"
    "رزالی هیچ وقت ازمه رو به خاطر به اندازه ي کافی مهمان نواز بودن شرمنده نمی کنه"
    بلوندي با صدایی به شیرینی شکر گفت: "البته که نه" که باعث شد به سرعت به آن بدگمان شوم. از جایش بلند شد و
    به سرعت از اتاق خارج شد.
    ادوارد آهی کشید.
    گفتم : "اگه مسمومش کرد بهم میگی دیگه؟"
    ادوارد قول داد : "آره."
    و بنا به دلایلی حرفش رو باور کردم.
    سر و صداي زیادي داخل آشپزخانه وجود داشت - و به طور عجیبی –فلز درست مثل اینکه بخواهند ازش سوء استفاده
    کنند اعتراض می کرد.
    ادوارد آه دیگري کشید، اما لبخند کوچکی هم بر لب هایش بود. و بعد قبل از اینکه بتونم بیشتر فکر کنم رزالی
    برگشت.در حالی که پوزخند رضایت بخشی بر لبانش بود،یک کاسه ي نقره اي رنگ را روي زمین و کنار من گذاشت.
    "لذت ببر دو رگه"
    احتمالا این زمانی این یه کاسه ي بزرگ و مخلوط بوده ، اما به نظر می رسید که او اینقدر خمش کرده تا شبیه ظرف
    غذاي سگ شده.از هنرمندي سریعش تحت تاثیر قرار گرفتم،و دقتش به جزییات .در ی ک طرفش کلمه ي فیدو رو
    تراشیده بود.یک دست خط زیبا
    چون غذا ظاهر خیلی خوبی داشت-استیک و سیب زمینی پخته شده به همراه تمامی مخلفات من گفتم :مرسی بلوند
    او خرناسی کشید.
    "هی،می دونی یه بلوند باهوش رو چی صدا می کنن" و بعد با همان نفس ادامه دادم "یه سگ طلایی"
    دیگه نمی خندید "این رو قبلا شنیدم"
    "به تلاشم ادامه می دم" و بعد شروع به خوردن کردم
    صورتش حالت انزجار مانندي به خود گرفت و ابروهایش را بالا برد.و بعد روي یکی از مبل ها نشست و کانال هاي
    تلویزیون بزرگ را با چنان سرعتی عوض می کرد که اصلا به نظر نمی رسید تمایل به دیدن هیچ برنامه اي داشته
    باشد.
    غذا خوب وبد،حتی با وجود بوي بد خون آشام ها در هوا.فکر کنم دیگه داشتم بهش عادت می کردم.ها،این چیزي نبود
    که می خواستم.دقیقا...
    وقتی غذایم را تمام کردم-و حتی ته کاسه را هم لیسیدم تا به رزالی بهانه اي براي بحث و دعوا بدهم دست هاي سرد
    بلا درون موهایم را احساس کردم. او موهایم را به سمت گردنم نوازش می کرد.
    "وقت عوض کردن مدل مو هست.نه؟"
    "یه کم پشمالو شدي.شاید-"
    "بذار حدس بزنم،یه نفر این اطراف عادت داره که موهاش رو در یه سالن در پاریس کوتاه کنه
    نخودي خندید و گفت : " تقریبا"
    قبل از اینکه واقعا بخواد این پیشنهاد رو بده گفتم " نه مرسی.فکر کنم براي چند هفته ي آینده خوب باشم"
    باعث تعجبم شده بود که چه چیزي باعث شده او این همه مدت حالش خوب بمونه.سعی کردم تا راه مودبانه اي براي
    پرسیدن این مساله پیدا کنم.
    "خب...اممم...تاریخش کی هست؟می دونی که،منظورم تاریخ براي به دنیا اومدن اون هیولاي کوچیکه"
    او به پشت سرم ضربه زد،اما جوابی نداد.
    "من جدي هستم ، می خوام بدونم که چند وقت لازمه که اینجا بمونم"
    در ذهنم این نکته رو هم اضافه کردم – و چند وقت تو باید اینجا باشی؟ -
    "نمی دونم،دقیق مشخص نیست.مطمئنا ما سبک نه ماه رو نداریم.و نمی تونیم پیشگویی کنیم.بنابراین کارلایل داره از
    روي این که چه قدر بزرگ شدم حدس می زنه.مردم معمولی باید چهل سانتیمتري باشن."
    انگشتانش را روي قسمت برآمده ي شکمش کشید.
    "وقتی که بچه کاملا رشد کنه.یک سانتیمتر براي هر هفته.من امروز صبح سی بودم ، و تقریبا روزي دو سانتیمتر بهش
    اضافه میشه.بعضی وقت ها هم بیشتر..."
    دو هفته تا امروز،روزها چه قدر سریع می گذرن.زندگی او با سرعت تند حرکت می کنه.چند روز بهش میده،اگر به چهل
    برسه؟
    یک دقیقه طول کشید تا این قضیه رو درك کنم
    "حالت خوبه؟"
    سرم رو تکان دادم ، مطمئن نبودم که صدایی که از دهانم خارج می شود چگونه خواهد بود.
    صورت ادوارد همین که افکار من را شنید رویش را از ما دور کرد ، اما من تونستم انعکاس صورتش در دیوار شیشه اي
    رو ببینم.اون دوباره یه مرد آتشین شده بود.
    خنده داره که وجود خط مرگ باعث میشه تصمیم براي رفتن سختتر بشه ، یا اون رو مجبور کنه که بره.خوشحال بودم
    که سث این رو بهم گفت ، پس می دونم که اونها همین جا می مونن.این غیر قابل تحمله،در تعجب بودم که اگه اونها
    می خواستن برن،یک یا دو یا سه روز از اون چهار روز رو بگیرن.چهار روز من.
    و خنده دار بود از این جهت که می دونستیم تمام شده است،از بین بردن فشاري که اون روي من داشت سختتر می
    شد.و این تقریبا مربوط به شکم برآمده اش هم می شد-همون طور که بزرگتر می شد،اشتیاقش هم بیشتر می شد.


    براي یک دقیقه تلاش کردم از دور نگاش کنم ، تا خودم رو ازش جدا کرده باشم.می دونستم که احساس قوي تر شدن
    احساساتم نسبت به او و بیشتر ازه میشه خیالات نیست.چرا این طور شده؟چون داره می میره؟و یا حتی اگر بدونم که
    هنوز نمی میره-بهترین سناریو-آیا اون به چیزي که نه می دونم . نه می شناسم تبدیل میشه؟
    او انگشتش را روي استخوان گونه ام کشید،و جایی از پوستم که او دست زد مرطوب شد.
    با صداي آواز مانندي گفت: همه چیز خوب میشه
    مهم نبود که کلماتش هیچ معنی نمی دادند.لحنش مثل آدم هایی بود مه شعرهاي بی احساس را براي بچه هایشان می
    خواندند.
    -خوب بخوابی عزیزم-
    زیر لب گفتم : درسته
    او خودش رو در مقابل بازویم پیچاند،و سرش رو روي شانه ام گذاشت.
    "باور نمی کردم که بیاي،سث گفت که میاي و همین طور ادوارد هم گفت.اما من حرفشون رو باور نکردم"
    با صداي خشنی گفتم "چرا که نه؟"
    "تو اینجا خوشحال نیستی اما به هر حال اومدي"
    "تو اینجا به من احتیاج داري"
    "می دونم،اما مجبور نبودي بیاي.چون انصاف نیست که من بخوام تو اینجا باشی.من این رو درك می کنم"
    براي چند دقیقه سکوت بود.ادوارد صورتش رو برگرداند.او به تلویزیون نگاه کرد در حالی که رزالی مشغول عوض کردن
    کانال ها بود.الان به ششصدمین شبکه رسیده بود.تعجب می کردم که اون چه طوره می خواد دوباره به شروع برگرده.
    بلا زمزمه کرد "ممنونم از اینکه اومدي"
    "می تونم یه چیزي ازت بپرسم؟"
    "البته"
    ادوارد طوري نگاه نمی کرد که انگار به ما توجهی می کنه،اما می دونست که می خوام چی بپرسم،بنابراین من رو دست
    نینداخت.
    "چرا تو می خواي من اینجا باشم؟سث می تونه تو رو گرم نگه داره،و احتمالا براش راحت تره که این اطراف
    باشه،پانک کوچک و خوشحال.اما وقتی من از در وارد شدم،تو طوري لبخند زدي که انگار محبوبترین شخصیتت در دنیا
    رو دیدي"
    "تو یکی از اونها هستی"
    "می دونی، خیلی مزخرفه"
    "آره،" آهی کشید. "متاسفم."
    " اما چرا؟ تو جوابم رو ندادي."
    ادوارد دوباره به جاي دیگري نگاه می کرد، طوري که انگار به پنجره خیره شده است. انعکاس صورتش هیچ حالتی را
    نشان نمی داد.
    "وقتی اینجا هستی...یه طوري همه چیز کامل به نظر می رسه، جیکوب. منظورم اینه که این طور به نظر می رسه.انگار
    تمام اعضاي خانواده ام پیش هم هستن-من قبلا خانواده ي بزرگی نداشتم-این خیلی خوبه"
    براي نیم ثانیه خندید.
    "اما این تنها دلیلی نیست که تو اینجا هستی"
    "من هرگز عضوي از خانواده ي تو نیستم بلا"
    می تونستم باشم.اونجا همه چیز خوب بود.اما این یه آینده ي دوره که عملا دست نیافتی هست.
    "تو همیشه عضوي از خانواده ي من بودي"
    دندانهایم به هم خوردند "چه جواب مزخرفی."
    "یه جواب خوب چیه؟"
    "این چه طوره؟ :'جیکوب، من از درد کشیدن تو حال می کنم.'"
    حس کردم برخود لرزید.
    زمزمه کرد : "اون رو بیشتر دوست داري؟"
    "حداقل آسون تره ، می تونم باهاش کنار بیام."
    دوباره به صورتش نگاه کردم،که خیلی به صورت خودم نزدیک بود. چشم هایش را بسته بود و اخم کرده بود "ما از
    جاده خارج شدیم، جیک. خارج از حد تعادل. تو باید بخشی از زندگی من باشی- می تونم احساسش کنم،و تو هم می
    تونی." براي چند لحظه و بدون اینکه چشمانش را باز کند مکث کرد- انگار منتظر بود تا حرفش رو رد کنم .وقتی
    چیزي نگفتم،دوباره ادامه داد "اما نه این طور. ما یه کار اشتباه کردیم.نه، من کردم، من اشتباه کردم و، از جاده خارج
    شدیم..."
    صدایش ارام تر شد،اخمی که روي صورتش بود کم کم از بین رفت اما گوشه ي لب هایش را کمی جمع کرده بود،اما
    بعد خرناس ملایمی از پشتش شنیده شد.
    ادوارد زمزمه کرد "او خیلی خسته اس، روز طولانی بوده، یه روز سخت. فکر کنم باید زودتر می رفت و می خوابید اما
    اون منتظر تو بود"
    بهش نگاه نکردم.
    "سث گفت یکی دیگه از دنده هاش رو شکسته."
    "آره. داره نفس کشیدن رو براش سخت می کنه."
    "عالیه"
    "هروقت خیلی گرمش شد بهم خبر بده"
    "باشه"
    هنوز آن دستش که در تماس با من نبود سرد بود. هنوز سرم را بلند نکرده بودم تا دنبال پتو بگردم که ادوارد پارچه اي
    را از دسته ي مبل برداشت و روي او انداخت.
    بعضی وقتها خواندن ذهن باعث ذخیره ي زمان می شد. مثلا شاید من مجبور نبودم که به خاطر چارلی زیاد سخنرانی
    کنم. در مورد آن خرابکاري، ادوارد دقیقا می شنوه که چه قدر عصبانی-
    موافق بود " آره.این نظر خوبی نیست"
    "خب چرا؟چرا بلا به پدرش میگه که رو به بهبودي هست در حالی که این باعث میشه حالش بدتر شه؟"
    "اون نمی تونه اضطرابش رو کاهش بده"
    "خب بهتره که-"
    "نه،بهتر نیست.من قصد ندارم کاري کنم که باعث ناراحتیش شه.هر اتفاقی بیفته،این باعث میشه که حالش بهتر
    شه.بعد از این ماجرا باهاش توافق می کنم"
    به نظر درست نمیومد.بلا به خاطر یه زمان دیگه اضطراب و تشویش چارلی رو زیاد نمی کرد،براي ی ه نفر دیگه که
    باهاش روبرو شه.حتی اگر می مرد.این مثل کارهاي بلا نبود.بلا اي که من می شناختم برنامه هاي دیگري داشت.
    "اون می خواد زنده بمونه"
    اعتراض کردم "اما نه به عنوان یه انسان"
    "نه،نه به عنوان انسان.اما اون به هرحال می خواد که دوباره چارلی رو ببینه"
    "اوه به نظر بهتر و بهتر میشه"
    بالاخره بهش نگاه کردم "نگاه کن چارلی.بعد از مدتی، اون با پوست سفید درخشان و چشم هاي قرمز میره تا چارلی رو
    ببینه.من یه زالو نیستم،پس به نظر میاد چیزي رو از دست داده باشم،اما چارلی انتخاب عجیبی براي اولین وعده ي
    غذایش خواهد بود"
    ادوارد آهی کشید و گفت "اون می دونه که نمی تونه حداقل براي یک سال بهش نزدیک شه.فکر می کنه که می تونه
    با این قضیه کنار بیاد.به چارلی بگو که اون مجبوره یه یه بیمارستان در یه نقطه ي دیگه ي دنیا بره.و می تونن با تلفن
    با هم در تماس باشن..."
    "این احمقانه است"
    "آره"
    "چارلی احمق نیست.حتی اگه نکشتش،اون تفاوت رو متوجه میشه"
    "اون همه چیز رو حساب کرده"
    بهش خیره شدم و منتظر توضیحش موندم.
    "البته اون پیر نمیشه،بنابراین این یه محدودیت زمانی خواهد بود،حتی اگه چار لی همه ي توضیحات بلا راجع به
    تغییراتش رو بپذیره "
    لبخند ضعیفی زد و گفت "یادت میاد که میخ واستی بهش راجع به تغییرشکلت بهش بگی؟چه طور باعث شدي که
    حدس بزنه؟"
    دست هایم را مشت کردم.
    "قضیه رو بهت گفت؟"
    "آره.اون داشت...نظرش رو توضیح می داد.می بینی،اون نباید قضیه رو به چارلی بگه-این براي چارلی خطرناکه.اما اون
    مرد باهوشی هست.بلا فکر میک نه که اون توضیحات خودش رو داره.اون فرض کرده که چارلی اشتباه می کنه"
    ادوارد با صداي خرناس مانندي گفت "بعد از اینها،ما به قوانین خون آشام ها پایبند می مونیم.اون راجع به ما اشتباه فکر
    می کنه،درست همون طور که بلا راجع به ما فکر می کرد.ما باهاش کنار میایم.اون فکر می کنه که بتونه ببیندش...بعد
    از یه مدتی"
    تکرار کردم "احمقانست"
    دوباره موافقت کرد "آره"
    این ضعفش رو نشون می داد که اجازه داده بلا هرکاري میخواد در این زمینه بکنه،تا فقط خوشحال نگهش داره.این
    نتیجه ي خوبی نخواهد داشت.
    به این فکر افتادم که اون انتظار نداره که بلا زنده بمونه تا برنامش رو عملی کنه،با آروم نگه داشتنش باعث میشه که
    اون براي یه مدت کوتاه دیگه خوشحال بمونه.
    درست مثل چهار روز.
    زمزمه کرد "من با هرچیزي که پیش بیاد کنار میام"
    سرش رو پایین انداخته بود و من نتونستم انعکاس صورتش رو ببینم.
    "من نمیخ وام حالا باعث درد و رنجش بشم"
    پرسیدم "چهار روز؟"
    سرش رو بالا نیاورد "تقریبا"
    "خب بعدش چی؟"
    "دقیقا منظورت چیه؟"
    راجع به چیزي که بلا گفته بود فکر کردم.درست مثل اینکه چیز خوب و محکمی به چیز قوي اي تبدیل شود،درست
    مثل پوست خون آشام ها.پس چه طور کار می کنه؟بالاخره میخواد چه اتفاقی بیفته؟
    زمزمه کرد "ما با تحقیق کوچکی توانایی نجام این کار رو داشتیم،به نظر میرسه که این گونه موجودات باید از
    دندانشون براي جداسازي رحم شکم استفاده کنن.
    مجبور شدم براي فرودادن آب دهانم صبر کنم.
    با صداي ضعیفی گفتم "تحقیق؟"
    "به خاطر همین هست که تو جاسپر و امت رو این اطراف ندیدي .این کاري هست که کارلایل داره الان انجام
    میده.داره در داستان ها و افسانه هاي قدیمی دنبال حل این ماجرا میگرده.هرچی که بتونیم که اینجا انجام بدیم،و دنبال
    هرچیزي بگردیم به ما در پیشگویی اخلاق و رفتار اون موجود کمک می کنه"
    داستان ها.اگه اونها افسانه هستن پس...
    ادوارد سوالی رو که منتظر جوابش بودم پرسید "پس این اولین نوع از خودش نیست؟شاید.جزییات زیادي نداریم.ممکنه
    همه ي این افسانه ها ناشی از ترس و خیالات باشه.فکر کنم..."
    "افسانه هاي تو واقعی هستند.نیستن؟شاید اینها هم واقعیت داشته باشن.به نظر میرسه همه ي اینها به هم متصل و
    مربوط هستن..."
    "چه طور پیدا کردي...؟"
    "ما با یه زن در آمریکاي جنوبی برخورد کردیم.اون یه زندگی سنتی رو با مردمش داشت و راجع به این نوع موجودات
    هشدار دریافت کرده بود.داستان هاي قدیمی،که سینه به سینه گشته"
    زمزمه کردم "چه هشدارهایی؟"
    "که این موجودات باید به سرعت از بین برن.قبل از اینکه قدرت زیادي به دست بیارن"
    درست همون طور که سام می گفت.یعنی درست می گفت؟
    "البته،اونها راجع به ما چنین افسانه هایی دارن.که ما باید نابود شیم،و اینکه ما قاتل هاي بی روحی هستیم."
    دو براي دو
    ادوارد با دهان بسته خندید
    "این داستان ها راجع به...مادرها چی گفتن؟"
    روي صورتش غم و اندوهی پدیدار شد،همین که صورتم را از روي صورتش برگرداندم فهمیدم که به من جوابی نخواهد
    داد.شک داشتم که بتونه صحبت کنه.
    اما این رزالی بود که از وقتی بلا به خواب رفت ساکت بود و من فراموشش کرده بودم جواب داد.
    با صداي تمسخرآمیزي گفت "معلومه که هیچکی زنده نمی موند. به دنیا آوردن یه بچه وسط یه باطلاق پر از مرض و
    چرك با یه پزشک قبیله که گل می کوبه تو صورتت تا روح شیاطین رو بیرون کنه متود چندان بی خطري نیست. اون
    موقع حتی زایمان هاي معمولی هم خوب پیش نمی رفتن-هیچ کدوم از اونها چیزي رو که این بچه داره رو ندا شتن .
    مراقب ها با این نظر که بچه ها چی نیاز دارن دارن تلاش می کنن تا این نیازها رو بفهمن،پزشکی که اطلاعات کاملی
    در زمینه ي خون آشام ها داره.برنامه اي که باعث شه که تا بیشترین حد ممکن بچه سالم بمونه.سمی که همه چیز رو
    بازسازي می کنه خوب کار نکرد.بچه سالم می مونه.و بقیه ي مادرها هم که اگه این رو داشتن جون سالم به در می
    بردن.حتی اگه اونها در اولین جایی که بودن پیدا می شدن.بعضی مواقع من متقاعد نمیشم"
    با حالت تحقیرآمیزي آب بینی اش را بالا کشید.
    بچه ، بچه ، انگار تنها چیزي که ارزش داشت بچه بود. .زندگی براي اون یه چیز جزئی بود – که راحت بی خیالش
    بشی.
    صورت ادوارد مثل برف سفید شد. دست هایش به مشت تبدیل شدند. رزالی با حالت خودپرست و بی تفاوتی در صندلی
    اش نشست طوري که پشتش به سمت او بود.ادوارد به سمت جلو آمد و خواست تا خم شه.
    من پیشنهاد کردم: به من اجازه بده.
    کاسه را بی صدا از روي زمین برداشتم.و بعد با تمام قدرت دستم اون رو به سمت پشت سر بلوندي پرت کردم -یک
    بنگ گوش خراش- قبل اینکه در طول اتاق کمانه کنه صاف شد و به قسمت پایه نرده ي پله ها برخورد کرد.
    بلا تکان ناگهانیخ ورد اما بیدار نشد.
    زیر بل گفتم "بلوندي زبان بسته"
    رزالی سرش رو به آرامی چرخاند.چشمهایش همچون آتش می سوختند
    "تو.روي.سر.من.غذا.ریختی"
    بالاخره عمل کرد
    گیر افتادم.از بلا دور شدم تا بهش نخورم،و اونقدر خندیدم که اشک از چشم هام جاري شد.پشت تخت صداي خنده ي
    آلیس نیز به گوش رسید.
    تعجب کردم که چرا آلیس عکس العملی نشون نمیده.یه جورایی قبولش کردم.اما بعد متوجه شدم که خنده ام باعث
    بیدار دشن بلا شده،انگار که اون درست داخل سر و صداي واقعی خوابیده باشه.
    زیر لب گفت "چی خنده داره؟"
    در حالی که دوباره خنده ام گرفته بود گفتم "من داخل موهاش غذا ریختم"
    رزالی با صداي هیس هیس مانندي گفت "من این رو فراموش نمی کنم سگ"
    در جوابش گفتم "پاك کردن ذهن بلوند ها کار سختی نیست.کافیه داخل گوششون بدمی"
    "بهتره چند تا جک جدید یاد بگیري"
    "جیک لطفا رز رو تنها بذ..."
    جمله اش را نیمه تمام گذاشت و نفس عمیقی کشید.در همون لحظه ادوارد از جلوي من عبور کرد و پتو رو از روش
    کشید.به نظر می رسید دچار تشنج شده،بدنش روي مبل حالت کمانی داشت.
    نفس نفس زنان گفت "اون فقط،کشیده شده"
    لبهاش سفید شده بودند.و دندان هاش رو طوري به هم می فشرد که انگار میخ واست از خارج شدن یه فریاد جلوگیري
    کنه.
    ادوارد هر دو دستش رو در دو طرف صورتش گذاشت.
    با صداي آرامی گفت "کارلایل؟"
    من صداي اومدنش رو نشنیدم.دکتر گفت "همین جا هستم"
    بلا که هنوز سخت نفس می کشید و آب دهانش را قورت می داد گفت "باشه،فکر کنم دیگه تمومه .این بچه ي
    کوچک دیگه جا به اندازه ي کافی نداره.همش همینه،اون داره خیلی بزرگ میشه"
    پذیرفتن اینکه اون با این لحن زیبا راجع به موجودي که داشت اون رو از هم می درید صحبت می کرد خیلی سخت
    بود.بعد از سخن هاي بی عاطفه ي رزالی،باعث شد که بخوام چیزي رو هم به سمت بلا پرت کنم"
    در حالی که هنوز نفس نفس می زد با صداي تاثیر گذاري گفت "می دونی جیک،این من رو یاد تو میندازه"
    "من رو با اون چیز مقایسه نکن"
    "منظورم فقط سریع رشد کردنت بود"
    طوري به نظر می رسید که انگار احساساتش رو جریحه دار کردم.
    "تو هم درست همین طور بودي.من می تونم ببینم که هر دقیقه بلندتر میشی.اون هم همین طوره.خیلی سریع رشد
    می کنه"
    زبانم را براي جلوگیري از گفتن چیزي که می خواستم بگم گاز گرفتم-خیلی سخت بود که من خون رو در دهانم مزه
    کردم.بلا زود خوب میشه.چیزي که بلا نیاز داره اینه که مثل من قوي باشه،تا بتونه خوب بشه...
    نفس آرام تري کشید و به پشت مبل تکیه داد.
    کارلایل زمزمه کرد "همم" به چشم هاي من نگاه کرد.
    "چیه؟"
    سر ادوارد بعد از اینکه فهمید در ذهن کارلایل چه می گذرد چرخید.
    "می دونی که من راجع به ترکیب ژنتیک جنین در تعجبم.راجع به کروموزوم هاش"
    "چه چیزیش؟"
    "خب،شباهت هایی وجود داره که قابل ملاحظه هست..."
    با خشم گفتم "شباهت؟" جمع رو ارزیابی کردم.
    "رشد سریع،و اینکه آلیس مال تو رو هم نمی تونه ببینه"
    فکر کنم صورتم خالی از هر احساسی شد.اون یکی رو فراموش کرده بودم.
    "خب اینها باعث میشه که ما یه جواب داشته باشیم.اگر شباهت ها بخاطر ژنتی-خیلی عمیق باشن"
    ادوارد با صداي آرامی گفت "بیست و چهار جفت"
    "تو اون رو نمی دونی"
    کارلایل با صداي آرامش بخشی گفت "اما براي دونستن جالبه"
    "آره.فقط جالبه"
    خرخر ملایم بلا دوباره شروع شد، مرا به بازي گرفته بود.
    بعد اونها دور هم جمع شد و یه مکالمه راجع به ژنتیک داشتن که بعد کم کم من هیچ چیز به جز و و همین طور اسم
    شهرم رو نفهمیدم.آلیس هم با صداي پرنده و شاد گونه اش به آنها ملحق شد.
    حتی اگه اونها راجع به من صحبت می کردند،نمی خواستم بفهمم که چی میگن.من چیزهاي دیگه اي رو در ذهنم
    داشتم.چند حقیقت کوچک که باید آنها را با هم تطبیق می دادم.
    حقیقت اول،بلا گفته بود که این موجود به وسیله ي چیزي که به قدرتمندي پوست خون آشام ها هست محافظت می
    شود.چیزي که براي فراصوت ها محافظ بود و و خیلی سخت براي سوراخ شدن.
    حقیقت دو،رزالی گفته بود که اونها برنامه اي دارن تا بچه رو سالم به دنیا بیارن.
    حقیقت سه،ادوارد گفته بود –که در افسانه ها-که این گونه هیولاها براي خارج شدن از شکم مادر مجبورن راه خروجی
    رو بجون.
    احساس لرزشی بدنم رو فرا گرفت.
    و این باعث ناراحتی بود که تقریبا هیچ چیز نمی تونه پوست خون آشام ها رو پاره کنه.بر طبق افسانه ها این موجود
    نیمه دندون هاي قوي اي داره.دندون هاي من هم قوي هست.
    دندان هاي خون آشام ها هم به اندازه ي کافی قوي هست.
    خیلی سخته که واقعیت رو از دست بدي، اما امیدوار بودم که بتونم. اما مطمئنم که می دونم رزالی چه طور برنامه ریزي
    کرده تا اون موجود رو "سالم" خارج کنه .

    فصل شانزدهم:آژیر اطلاعات زیاده از حد

    زود برگشتم ، خیلی زودتر از بیرون اومدن خورشید . با تکیه دادن به کناره ي کاناپه کم و ناجور خوابیده بودم . وقتی
    صورت بلا ملتهب شده بود ادوارد منو بیدار کرد و خودش جاي منو گرفت تا اونو خنک کنه . کش و قوسی اومدم و به
    این نتیجه رسیدم که به اندازه کافی استراحت کردم تا بتونم کمی کار انجام بدم .
    « ممنونم . اگه مسیر خالی باشه امروز میرن » : ادوارد که نقشه هاي منو دیده بود به آرومی گفت
    « بهت خبر میدم »
    برگشتن به نفس حیوانی ام خیلی خوب بود . به خاطر یه جا بی حرکت نشستن بدنم لخت شده بود . سرعتم رو بیشتر
    کردم .
    « صبح بخیر جیکوب » : لیا سلام کرد
    « ؟ چه خوب که بیداري . سثْ از کی خوابیده »
    « ؟ هنوز نخوابیدم ، تقریباً بیدارم . چیزي لازم داري » : سثْ خواب آلود جواب داد
    « ؟ فکر می کنی به اندازه ي یه ساعت دیگه انرژي داشته باشی »
    « حتماً . مسئله اي نیست » : سثْ بلافاصله رو پاهاش واستاد و خودشو تکوند
    « بیاید گشت عمیق بزنیم . سثْ تو دور محیط بچرخ » : به لیا گفتم
    « گرفتم » : سثْ قدم زنان گفت
    « بازم یه ماموریت خون آشامی دیگه » : لیا غر زد
    « ؟ مشکلی هست »
    « ابداً . من عاشق اینم که اون زالوهاي نازنین رو ناز کنم »
    « خوبه . ببینم چقدر تند می تونیم بدویم »
    « این یکی رو حتماً هستم »
    لیا حوالی محیط غربی می چرخید . به جاي نزدیک شدن به خونه ي کالن ها ، براي رسیدن به من از روي محیط دایره
    حرکت می کرد . به سمت شرق جهیدم . می دونستم که با اعلام شروع ماموریت اگه یه لحظه دیر بجنبم بهم میرسه.
    « حواست به قدمهات باشه لیا . این که مسابقه نیست ، یه ماموریت شناساییه »
    « می تونم هر دوي این کارا رو انجام بدم و بازم ازت ببرم »
    « میدونم » : یکهو اعتراف کردم
    خندید .
    حرکت مارپیچی رو به سمت کوههاي شرقی شروع کردیم . مسیر آشنایی بود . وقتی یک سال پیش خون آشام ها از
    اینجا رفته بودن ما این مسیر رو طی کرده بودیم . چون می خواستیم براي مراقبت بیشتر از مردم شهر این مسیر رو
    توي راههاي تحت کنترل مون قرار بدیم . بعد وقتی کالن ها برگشتن ما عقب نشینی کردیم . اینجا محدوده ي
    قراردادي اونها بود .
    اما به احتمال زیاد این حقیقت الان براي سم اهمیتی نداشت . معاهده دیگه استوار نبود . سئوال این بود که اون حاظر
    بود چقدر از قدرت خودش مایه بذاره . آیا منتظر غفلت کالن ها بود تا بتونه به منطقه شون تهاجم کنه ؟ آیا جرید راست
    گفته بود یا از سکوت بین ما سو استفاده کرده بود ؟
    بدون یافتن اثري از گله بیشتر و بیشتر وارد جنگل شدیم . ردپاهاي در حال محو شدن خون آشام ها همه جا پر بود ،
    اما الان بوها آشنا بودن . من تمام روز این بوها رو تنفس می کردم .
    روي ردپاهاي خاصی تمرکز کردم. همه ي اونها به جز ردپاي ادوارد میومدن و میرفتن. انگار قبل از اینکه ادوراد همسر
    رو به مرگش رو برگردوند، اونها براي این رفت و آمدها دلیلی داشتن. دندونهامو فشردم. هرچی بود به من ربطی
    نداشت.
    لیا سعی نکرد ازم جلو بزنه، با اینکه الان می تونست. بیشتر از اینکه حواسم به مسابقه ي سرعت باشه، به دنبال کردن
    ردپاهاي تازه بود. اون سمت راستم حرکت می کرد و با من همقدم بود، ازم سبقت نمی گرفت.
    « داریم خیلی دور می شیم » : گفت
    « آره... اگه سم داشت دنبال راهگذر ها می گشت تا الان باید باهاش روبرو می شدیم »
    الان بیشتر منطقی به نظر میاد که بخواد نزدیک لاپوش بمونه. اون می دونه که ما داریم به خون آشام » : لیا فکر کرد
    « ها سه جفت چشم و پاي اضافه میدیم. نمی تونه سورپرایزشون کنه
    « این فقط یه محکم کاري بود . جدي می گم »
    « ما که نمی خوایم مکنده هاي عزیزمون با موقعیت هاي ناخوشایند روبرو بشن »
    « نه نمی خوایم » : بدون توجه به کنایه ي حرفش موافقت کردم
    « تو خیلی عوض شدي جیکوب. تو مایه هاي صد و هشتاد درجه »
    « تو هم دقیقا اون لیا اي که من میشناختم و دوست داشتم نیستی »
    « ؟ درسته. الان از پل کمتر آزاردهنده ام یا نه »
    « به طرز عجیبی کمتر »
    « آه ... موفقیت شیرین »
    « تبریکات »
    دوباره در سکوت دویدیم. احتمالا زمان برگشتن بود اما هیچ کدوممون نمی خواستیم برگردیم. اینجوري دویدن حس
    خوبی داشت. هردو براي مدت زیادي به یه ردپا خیره شده بودیم و آزاد کردن عضله ها و دویدن روي این زمین ناهموار
    خیلی خوب بود. عجله ي زیادي نداشتیم، واسه همین فکر کردم بهتر باشه تو راه برگشت شکار کنیم. لیا خیلی گرسنه
    بود.
    « چه خوشمزه » : به تلخی فکر کرد
    همش تو فکر توئه . گرگ ها اینجوري غذا می خورن . طبیعیه . مزه ي خوبی هم میده . اگر از جنبه ي » : بهش گفتم
    « ... انسانی بهش نگاه نکنی
    « نمیخواد مکالمه ي تشویقی داشته باشیم. شکار میکنم. لازم نیست خیلی ازش خوشم بیاد »
    اگه می خواست همه چیز رو براي خودش سخت تر کنه به من ربطی نداشت. « باشه باشه » : به سادگی قبول کردم
    براي چند دقیقه چیزي نگفت. به برگشتن فکر کردم.
    « ممنونم » : ناگهان لیا با لحن متفاوتی گفت
    « ؟ براي »
    « براي اینکه گذاشتی باشم. که گذاشتی بمونم. تو رفتارت خیلی بهتر از چیزي بود که حق انتظارشو داشتم جیکوب »
    « ام... خواهش میکنم. راستش جدي میگم. انقدرها که فکرشو می کردم با اینجا بودنت مشکل ندارم »
    « چه جواب درخشانی » : غرولند کرد ، اما صداش سرحال بود
    « زیاد بهش فکر نکن »
    به نظر من تو آلفاي (رئیس) خوبی هستی. نه به سبک » . مکث کرد « ... باشه اگه قول بدي تو زیاد به این فکر نکنی »
    « سم، اما به شیوه ي خودت. ارزش داري آدم ازت دستور بگیره
    ذهنم از تعجب بی صدا موند . یه لحظه طول کشید تا تمرکزم رو به دست بیارم و بتونم جواب بدم.
    « ؟ ام... مرسی. اما قول نمی دم زیاد بهش فکر نکنم . اینو دیگه از کجات آوردي »
    بلافاصله جواب نداد و من رشته ي افکارشو دنبال کردم . داشت به آینده فکر می کرد . به حرفی که اون روز صبح به
    جرید زده بودم . درمورد اینکه چه طور من گفته بودم فرصت به زودي تموم می شه و من به جنگلها برمیگردم و اینکه
    قول داده بودم وقتی کالن ها رفتن لیا و سثْ دوباره به گله برگردن...
    « من می خوام با تو بمونم » : بهم گفت
    شوك حرفش به پاهام اصابت کرد و مفصل هام قفل شدند . ازم گذشت و بعد ترمز گرفت ، برگشت تا به جایی که من
    رو پاهام یخ زده بودم برسه .
    اذیت نمی کنم . قول می دم . » : جلوي پام به سرعت جلو و عقب رفت و دم بلند و طوسی شو بی طاقت تکون داد
    دنبالت نمیام . می تونی هرجا می خواي بري و منم می رم هرجا که بخوام . فقط وقتهایی که هردو گرگ هستیم باید
    تحملم کنی . و از اونجاییکه من دارم سعی میکنم در اولین فرصت تمومش کنم ، فکر نکنم زیاد مجبور به تحملم
    « بشی
    نمی دونستم چی بگم .
    « الان که تو گله ي تو هستم خیلی شادترم . شادتر از چند سال گذشته »
    وقتی که داشت دور محیط دایره میدوید « منم می خوام بمونم . این گله رو دوست دارم » : سث به آرومی فکر کرد
    حس نکرده بودم که داره به حرفمون گوش میده.
    هی سثْ ، این گله مدت زیادي گله نخواهد موند . ما الان یه » : سعی کردم افکارم رو رو هم بذارم تا قانع کننده باشن
    هدف داریم . اما وقتی... وقتی که قضیه تموم بشه ، من فقط به شکل گرگ باقی میمونم . سثْ تو به یه هدف احتیاج
    داري . تو بچه ي خوبی هستی . از اون آدمهایی هستی که همیشه دنبال یه نهضت اند . و امکان نداره بذارم الان
    لاپوش رو ترك کنی. باید از دبیرستان فارغ التحصیل بشی و با زندگیت کاري کنی. باید از سو مراقبت کنی . مشکلات
    « من نباید آینده ي تورو خراب کنن
    « ... ولی »
    « جیکوب راست می گه » : لیا موافقت کرد
    « !؟ با من موافقت کردي »
    البته . اما چیزایی که گفتی در مورد من صدق نمی کنن . من به هرحال می خواستم بیام بیرون . دور از لاپوش جایی »
    یه کار پیدا می کنم . شاید یه دانشگاه دولتی برم . از یوگا و مدیتیشن کمک می گیرم تا رو اعصابم تسلط پیدا کنم . و
    جزئی از این گله میمونم تا وضعیت ذهنی خوبی داشته باشم . جیکوب تو می فهمی که چقدر اینها منطقی به نظر میان
    « مگه نه ؟ من باهات کاري نخواهم داشت و تو هم با من کاري نداشته باش . همه به چیزي که می خوان میرسن
    چرخیدم و به آرومی به سمت غرب شروع به حرکت کردم .
    « ؟ این مسئله فکر بیشتري میخواد ، بذار وقت بیشتري روش بذارم باشه »
    « حتما . هرچقدر که دوست داري »
    برگشتن مون بیشتر طول کشید . به سرعت فکر نمی کردم. سعی داشتم تمرکز کافی داشته باشم تا محکم نرم توي یه
    درخت . انتهاي مغزم سثْ داشت یه کم غرولند می کرد ، اما تونستم مهارش کنم . می دونست حق با منه . اون
    نمی تونست مادرشو تنها بذاره . اون باید به لاپوش برمیگشت و از قبیله مراقبت میکرد .
    اما نمیتونستم لیا رو در همون شرایط ببینم و این خیلی ترسناك بود .
    گله اي که فقط من و لیا توش باشیم ؟ صرف نظر از فاصله ي فیزیکی، نمی تونستم به صمیمیت قضیه فکر کنم . با
    خودم فکر کردم که آیا به همه چیزش فکر کرده ، یا فقط می خواد هرجوري شده رها بشه ؟
    وقتی داشتم بهش فکر می کردم لیا چیزي نگفت . انگار می خواست بهم ثابت کنه که اگه فقط ما دوتا باشیم قضیه
    چقدر آسونه .
    درست وقت بالا اومدن خورشید به یه گله گوزن دم سیاه رسیدیم . لیا از درون آهی کشید اما مکث نکرد . حمله اش
    منظم و بی نقص بود ، حتی باوقار . قبل از اینکه بزرگترین گوزن ، قوچ ، بفهمه چه خبر شده اون رو شکار کرد .
    براي اینکه کم نیاورده باشم ، دومین گوزن بزرگ رو زمین زدم و گردنش رو بین دو فک ام شکستم تا درد اضافه
    نکشه. می تونستم گرسنگی لیا که با حال به هم خوردگیش از اوضاع در تناقض بود ، حس کنم . براي اینکه حس
    بهتري پیدا کنه گذاشتم خوي حیوانیم به طور کامل دست به کار بشه . به اندازه ي کافی گرگ مونده بودم که بتونم
    مثل یه گرگ فکر کنم و ببینم . گذاشتم غرایز طبیعی کار خودشونو بکنن تا لیا هم همین احساسو داشته باشه . کمی
    تامل کرد ، ولی بعد سعی کرد مثل من فکر کنه . حس عجیبی داشت . مغزهامون بیشتر از قبل با هم در ارتباط بودن ،
    چون هردو سعی داشتیم مثل هم فکر کنیم .
    عجیب بود ولی کمکش کرد . دندونهاش از بین موهاي بدن شکارش رد شدن و قسمتی از گوشت شونه ي اون رو
    کندن . به جاي مشمئز شدن ، لیا به غرایزش عمل کرد . عمل کرخ کننده اي بود . عملی بی فکر . اجازه داد در آرامش
    غذا بخوره .
    براي من آسون بود . خوشحال بودم که این کار یادم نرفته بود ، به زودي قرار بود به همین زندگی برگردم.
    آیا لیا هم قرار بود قسمتی از اون زندگی باشه ؟ اگر الان یک هفته ي پیش بود فکر کردن به این مسئله برام چیزي
    فراتر از ترسناك بود . نمی تونستم تحملش کنم . اما الان اونو بهتر میشناختم . و بعد از رهایی از اون دردها ، اونم
    گرگ قبلی نبود . اون دختر قبلی نبود .
    با هم به خوردن ادامه دادیم تا سیر شدیم .
    ممنونم . به روش تو فکر کردن زیادم بد » : بعدتر وقتی مشغول پاك کردم پنجه ها و دهانش با علف خیس بود گفت
    « نبود
    من تلاشی براي نظافت نکردم . نم نم بارون شروع شده بود و ما باید دوباره از رودخونه رد می شدیم .
    « خواهش می کنم »
    وقتی به محیط محدوده مون رسیدیم سثْ داشت از حال می رفت . بهش گفتم کمی بخوابه ، من و لیا نگهبانی
    می دادیم . چند لحظه بعد افکار سثْ از هوش رفتند .
    « ؟ برمیگردي پیش خون مکنده ها » : لیا پرسید
    « شاید »
    « برات سخته که اونجا باشی ، اما دور موندن از اونجا هم سخته . میدونم چه حسی داره »
    می دونی چیه لیا ، بهتره کمی به آینده فکر کنی ، به اینکه واقعا می خواي چی کار کنی . من قرار نیست به شادترین »
    « مسائل فکر کنم و تو هم مجبور خواهی شد با من اذیت بشی
    ممکنه بد به نظر برسه ولی برام راحت تره که با مشکل تو اذیت بشم تا » : به اینکه چه طور بهم جواب بده فکر کرد
    « اینکه با مال خودم روبرو بشم
    « اینم حرفیه »
    می دونم که اوضاع چقدر براي تو بد می شه. درکت می کنم شاید بیشتر از چیزي که فکرشو بکنی. من از بلا خوشم »
    نمیاد، ولی اون براي تو مثل سم براي من میمونه. اون همه ي چیزیه که تو می خواي و تنها چیزیه که نمیتونی داشته
    « باشی
    نتونستم جواب بدم.
    می دونم که براي تو سخت تره . حداقل سم خوشحاله . حداقل اون زنده و سالمه . انقدر دوستش دارم که اینا رو »
    فقط نمیخوام اینجا بمونم و تماشا » . آهی کشید « براش آرزو کنم . دوست دارم چیزي رو داشته باشه که براش بهتره
    « کنم
    « ؟ مجبوریم راجع به این حرف بزنیم »
    فکر کنم هستیم . چون می خوام بدونی که من شرایط رو برات سخت تر نمی کنم . اصلا شاید کمک هم بکنم . من »
    « که یه حرومزاده ي بی احساس به دنیا نیومدم . قبلها تقریبا مهربون بودم
    « حافظه ي من که یاري نمی کنه »
    هردو خندیدیم.
    « متاسفم جیکوب . متاسفم که در عذابی . متاسفم که همه چی نه بهتر ، بلکه بدتر می شه »
    « ممنونم لیا »
    در حالی که ناموفق تلاش کردم توجهی نکنم ، لیا به چیزهایی فکر کرد که می تونستن بدتر باشن . به تصاویر تیره ي
    توي ذهنم . اون می تونست از فاصله و زاویه اي دیگه بهشون نگاه کنه و باید اعتراف کنم که این کمک کرد .
    می تونستم تصور کنم که در چند سال آینده منم از همین جنبه به قضیه نگاه خواهم کرد .
    اون به جنبه ي مضحک رویارویی روزانه با خون آشام ها فکر می کرد . از جر و بحث هام با روزالی خوشش اومد . تو
    فکرش خندید و به چند تا جوك در مورد موبلوند ها فکر کرد تا من بتونم ازشون استفاده کنم . اما بعد افکارش جدي
    شدن و به حالت عجیبی روي چهره ي روزالی معلق موندن که منو گیج کرد .
    « ؟ میدونی چی خیلی عجیبه » : پرسید
    « ؟ خب الان که تقریبا همه چی خیلی عجیبه ولی منظور تو چیه »
    « این خون آشام بلوندي که ازش این همه بدت میاد ، من به خوبی درکش می کنم »
    براي یک لحظه فکر کردم داره شوخی میکنه . که خیلی بی مزه بود . و بعد وقتی فهمیدم که جدي میگه ، خشمی که
    تو وجودم سرازیر شد غیر قابل کنترل بود . خوب بود که براي نگهبانی از هم فاصله می گرفتیم ، اگر لیا تو فاصله اي
    بود که می تونستم گازش بگیرم...
    « ! صبر کن ! بذار توضیح بدم »
    « نمی خوام بشنوم . من میرم »
    « ! صبر کن... صبرکن » : در حالی که داشتم سعی می کردم آروم بشم تا به شکل انسانی برگردم التماس کرد
    « لیا اگر می خواستی منو قانع کنی که در آینده باهم تنها باشیم ، راه خوبی رو انتخاب نکردي »
    « اه ! چه قدر عکس العمل بیخودي نشون میدي . تو حتی نمیدونی منظور من چیه »
    « ؟ خب منظورت چی هست »
    « منظورم گیر کردن تو یه بن بست ژنتیکیه جیکوب » : ناگهان به لیا ي سرسخت قدیمی تبدیل شد
    لبه ي تیز و بدذات حرفهاش منو رو هوا معلق نگه داشت. خیال نداشتم عصبانیت ام رو پنهان نگه دارم .
    « متوجه نمی شم »
    با لحن سخت و کنایه اي به کلمات فکر کرد : « ... اگه مثل بقیه نبودي متوجه می شدي . اگه مسائل زنانه من »
    « باعث نمی شدن تو هم مثل هر موجود نر دیگه اي بدوي و قایم بشی می تونستی واقعا بفهمی که منظورم چیه »
    « ! اوه »
    آره ، خب هیچ کدوم ما دوست نداشتیم کنار اون راجع به اینجور مسائل فکر کنیم . کی دوست داشت ؟ البته که من
    هول شدن لیا رو یک ماه بعد از پیوستن به گله یادم بود . و یادمه که مثل همه سعی می کرد ازش کناره بگیره . چون
    اون نمی تونست حامله بشه . مگه اینکه مسئله ي معصومیت خاص مذهبی در کار بود . اون با هیچ کس جز سم
    دوست نبود . و بعد وقتی هفته ها گذشتند و هیچ به هیچ تر تبدیل شد ، اون فهمید که بدنش دیگه از قوانین طبیعی
    اطاعت نمی کنه . ترس اینکه الان اون چی بود . آیا بدنش به خاطر تبدیل شدن به گرگینه تغییر کرده بود ؟ یا آیا به
    گرگینه تبدیل شده بود چون بدنش مشکلی داشت ؟ اون تنها گرگینه ي زن تاریخ بود . آیا دلیلش این بود که لیا به
    اندازه ي کافی زن نبود ؟
    هیچ کدوم از ما نخواسته بودیم با این تفکیک سر و کله بزنیم . خب ما که نمی تونستیم روش تاکید کنیم .
    « ؟ می دونی سم فکر می کنه دلیل نشانه گذاري ما چیه » : لیا که الان آرومتر بود فکر کرد
    « آره واسه اینکه راهو ادامه بدیم »
    آره . واسه اینکه یه مشت گرگینه ي جدید درست کنیم . بقاي نسل ها . برتري ژنتیکی . تو از همه بیشتر از سمت »
    « اون کسی جذب میشی که فکر میکنی بهتر از بقیه می تونه ژن گرگها رو به نسل بعد منتقل کنه
    صبر کردم تا بهم بگه منظورش از این حرفها چیه.
    « اگر من به درد این کار می خوردم ، سم به من جذب میشد

    رنجش توي حرفش به قدري بود که قدم هام از نظم دراومدند.
    اما من به دردش نمیخورم . مشکلی دارم . علی رغم سابقه ي خوب فامیلی توانایی انتقال ژنها رو ندارم . پس من »
    می شم یه چیز عجیب غریب . دختر گرگی که به هیچ دردي نمیخوره . من یه بن بست ژنتیکی ام و هردو میدونیم که
    « این حقیقته
    نمیدونیم . این فقط نظریه ي سمه . نشانه گذاري اتفاق میفته اما ما دلیلش رو نمیدونیم . بیلی به » : مخالفت کردم
    « چیز دیگه اي معتقده
    میدونم . میدونم . بیلی فکر میکنه ما نشانه گذاري میکنیم تا گرگ هاي قوي تري تولید کنیم . به خاطر اینکه تو و »
    سم دوتا غول بیابونی هستید ، بزرگتر از نسل قبلیتون . ولی به هر حال من بازم یه انتخاب نیستم . من یائسه هستم .
    « بیست سالمه و یائسه هستم
    تو که نمیدونی لیا . احتمالا مشکل همون موندن تو یک زمانه. » : اه . من واقعا دوست نداشتم این چیزا رو بشنوم
    « هروقت از گرگینگی بیرون بیاي و زندگی عادي رو ادامه بدي مطمئنم که همه چی... ام... به شکل طبیعی برمیگرده
    من ممکنه این فکرو بکنم، اما علی رغم شجره نامه ي بینظیرم کسی روي من نشانه گذاري » : متفکرانه ادامه داد
    « ... نمیکنه. میدونی. اگر تو نبودي، احتمالا سثْ بیشترین شانس رو براي آلفا شدن داشت. کسی منو در نظر نمیگرفت
    تو واقعا دوست داري نشانه گذاري کنی؟ یا دوست داري کسی روت نشانه گذاري کنه؟ یا هرکدوم که شد؟ » : پرسیدم
    مگه رفتن و عاشق شدن معمولی مثل همه آدم هاي دیگه چه اشکالی داره؟ لیا؟ نشانه گذاري فقط یه راه دیگه ست تا
    « اختیار و انتخاب ازت گرفته بشه
    « سم، پاول، جارید، کوئیل... به نظر نمیاد براشون مهم باشه »
    « هیچ کدوم اونها با مغز خودشون فکر نمیکنن »
    « ؟ تو دوست نداري نشانه گذاري کنی »
    « ! عمرا »
    اینو میگی چون الان عاشق بلا هستی. اگر نشانه گذاري کنی این عشق از بین میره، میدونستی؟ دیگه لازم نیست »
    « به خاطرش انقدر اذیت بشی
    « ؟ تو دوست داري احساسی رو که به سم داري فراموش کنی »
    « فکر کنم آره » : کمی صبر کرد
    آهی کشیدم. اون حالش از من بهتر بود.
    اما برگردیم به منظور اصلی من جیکوب ، من درك میکنم چرا اون خون آشام بلوند انقدر سرده . اون تمرکز میکنه. »
    « اون میخواد به هدفش برسه. چون آدم همیشه همون چیزي رو میخواد که نمیتونه داشته باشه
    اگه تو بودي مثل اون رفتار میکردي؟ کسی رو براي هدفت می کشتی؟ چون روزالی داره این کارو میکنه. داره از »
    « ؟ اینکه کسی مانع مرگ بلا نشه اطمینان حاصل میکنه. از کی تا به حال تو یه پرورش دهنده اي
    « جیکوب من فقط انتخابی رو میخوام که ندارم. شاید اگه من مشکلی نداشتم هیچ وقت فکرشم نمیکردم »
    « !؟ یعنی براي بدست آوردنش آدم میکشتی » : نذاشتم از سوالم فرار کنه، مصرانه پرسیدم
    این چیزي نیست که اون داره انجام میده. انگار داره تو کارش دقت میکنه. اگر بلا از من میخواست کمکش کنم، با »
    « اینکه زیاد ازش خوشم نمیاد، همین کاري رو میکردم که بلونده داره میکنه
    غرش بلندي کردم.
    « چون اگه قضیه برعکس بود، من دوست داشتم بلا این کارو براي من انجام بده. روزالی هم همینطور »
    « ! اه... تو هم به بدي اونها هستی »
    « نکته ي جالب در مورد اینکه بدونی نمی تونی چیزي رو بدست بیاري همینه. باعث میشه به هر کاري دست بزنی »
    « من بیشتر از این تحمل ندارم. این بحث رو تموم کن. همینجا »
    « باشه »
    برام کافی نبود که لیا موافقت کرده بود بحث رو تموم کنه. یه پایان قوي تر میخواستم .
    فقط یه مایل با جایی که لباسامو در آورده بودم فاصله داشتم. پس تغییر شکل دادم و قدم زدم. به مکالمه مون فکر
    نکردم. نه به خاطر اینکه چیزي براي فکر کردن وجود نداشت، به خاطر اینکه طاقت اش رو نداشتم. من به قضیه
    اونطور نگاه نمیکردم، اما الان که لیا اون تصاویر رو تو ذهنم گذاشته بود، کار کمی سخت شده بود.
    آره. وقتی این قضیه تموم میشد من با لیا هیچ جا نمیرفتم. اون می تونست تو لاپوش به بدبختیش برسه. قبل از رفتنم
    یه دستور آلفا بهش میدادم که حق نداره باهام بیاد. یه دستور که کسی رو نمیکشه.
    وقتی به خونه رسیدم خیلی زود بود . احتمالا بلا هنوز خواب بود . به فکرم رسید سري بکشم و بهشون خبر بدم که
    اومدم و اینکه میتونن به شکار برن . بعدشم تکه اي علف سبز پیدا کنم تا بتونم در شکل انسان روش بخوابم .
    نمی خواستم تا وقتی لیا بیداره تغییر شکل بدم.
    اما از توي خونه سر و صداي زیادي میومد . شاید بلا خواب نبود . بعد دوباره صداي دستگاه طبقه بالا رو شنیدم .
    دستگاه اشعه ي ایکس؟ چه عالی . انگار روز چهارم شمارش معکوس ما با یه انفجار شروع شده بود .
    قبل از اینکه خودم وارد شم آلیس در رو برام باز کرد .
    « سلام گرگ » : سرش رو تکون داد
    « ؟ سلام کوچولو. بالا چه خبره » : اتاق بزرگ خالی بود . همه ي زمزمه ها از طبقه بالا میومد
    سعی کرد کلماتش رو معمولی ادا کنه ، « احتمالا یه چیز دیگه شکسته » : شونه هاي کوچیک و تیزش رو بالا انداخت
    اما من شعله ي خشم پشت حرفش رو میدیدم . ادوارد و من تنها کسایی نبودیم که از این قضیه آتیش میگرفتیم .
    آلیس هم بلا رو دوست داشت .
    « ؟ بازم یه دنده دیگه » : خشن پرسیدم
    « نه . این بار استخون لگن »
    جالب بود که هر دفعه تعجب میکردم . انگار هر چیز جدیدي برام سورپرایز کننده بود . کی قرار بود دست از متعجب
    شدن بردارم ؟ هر اتفاقی که میفتاد یه جورهایی قابل پیش بینی بود .
    آلیس به دستام خیره شده بود . داشتن می لرزیدن . بعد به صداي روزالی از طبقه ي بالا گوش دادیم .
    « دیدي من گفتم صداي شکستن نیومد . تو باید گوشهاتو بدي معاینه ادوارد »
    جوابی نیومد .
    به نظرم آخر سر ادوارد روزالی رو تکه تکه میکنه . عجیبه که روزالی اینو نمیفهمه . یا شایدم » : آلیس شکلک درآورد
    « فکر میکنه که امت میتونه جلوي ادوارد رو بگیره
    « من حساب امت رو میرسم . تو می تونی به ادوارد کمک کنی تکه تکه اش کنه » : پیشنهاد دادم
    لبخند نیمه کاره اي زد.
    سپس صف جمعیت پایین اومدن . اینبار ادوارد بلا رو می آورد . بلا لیوان پر از خونش رو تو دستاش گرفته بود و
    صورتش سفید بود . می تونستم ببینم با اینکه ادوارد سعی داشت حرکات بدنش رو طوري تنظیم کنه که به بدن بلا
    فشار نیاد ، بلا باز هم اذیت میشد .
    و بین دردش لبخند زد. « ! جیک » : بلا زمزمه کرد
    بدون حرفی بهش خیره شدم .
    ادوارد بلا رو به دقت روي کاناپه گذاشت و خودش پاي مبل کنار سر بلا نشست . با خودم فکر کردم چرا نمیذارن بالا
    بمونه و بلافاصله به این نتیجه رسیدم که خود بلا اینو خواسته . اون می خواست همه چی عادي به نظر برسه و از
    تجهیزات بیمارستانی دوري کنه ، و اون پسربچه هم داشت به طور طبیعی مسخره اش میکرد .
    کارلایل آخر از همه پایین اومد . صورتش نگران بود . براي اولین بار صورتش به قدر دکتر بودن پیر به نظر میرسید.
    « کارلایل ، ما نصف راه تا سیاتل رو رفتیم . خبري از گله نیست . می تونید برید » : گفتم
    چشماش به سمت لیوانی چرخید که تو دست بلا « خیلی ممنونم جیکوب . خیلی چیزها هست که بهشون نیاز داریم »
    بود .
    « راستش ، من تقریبا مطمئنم که میتونید بیشتر از سه نفري هم برید . مطمئنم که سم روي لاپوش تمرکز کرده »
    اگر اینطور فکر میکنی، » : کارلایل سرش رو با موافقت تکون داد . برام عجیب بود که چه زود پیشنهاد منو قبول کرد
    « ... آلیس، جاسپر ، ازمه و من میریم . بعد آلیس میتونه امت و روزالی رو
    « امکان نداره . امت می تونه با شما بره » : روزالی گفت
    « تو باید بري شکار » : کارلایل به آرومی گفت
    و با غرش سرش رو به سمت « من وقتی می رم شکار که اون بره » : نرمش کارلایل لحن روزالی رو عوض نکرد
    ادوارد تکون داد و موهاشو عقب ریخت .
    کارلایل آه کشید .
    چاسپر و امت بلافاصله پایین اومدن و آلیس در یه چشم به هم زدن جلوي در شیشه اي عقبی بهشون ملحق شد . ازمه
    کنار آلیس واستاد .
    کارلایل دستش رو روي شونه ي من گذاشت . لمس یخی اش حس خوبی نداشت ، اما من نلرزیدم . بی حرکت ، نیمه
    متعجب و نیمه مردد بودم چون نمیخواستم احساساتش رو جریحه دار کنم .
    و با چهار نفر دیگه از اتاق بیرون رفت . رفتن شون از کنار چمنها و ناپدید شدن سریع شون « ممنونم » : دوباره گفت
    رو با چشمام دنبال کردم . نیازهاشون فوري تر از چیزي بود که تصور میکردم.
    براي دقیقه اي سکوت بود . حس میکردم نگاه کسی روي چشمامه و میدونستم کیه . دوست داشتم برم و کمی بخوابم،
    ولی فرصت خراب کردن صبح روزالی شیرین تر از خواب بود .
    پس جلو رفتم و جوري کنار بلا روي کاناپه نشستم که خودم نزدیک بلا باشم و پاهام نزدیک صورت روزالی .
    « اه... یکی این سگ رو ببره بیرون » : روي دماغش چین انداخت و زمزمه کرد
    « ؟ روانی ، این یکیو شنیدي ؟ می دونی سلول هاي مغز یه بلوند چه جوري میمیرن »
    جوابی نداد .
    « ؟ خب ؟ نکته شو میدونی یا نه » : پرسیدم
    به تلویزیون خیره شد و توجه نکرد.
    « ؟ اینو قبلا شنیده » : از ادوارد پرسیدم
    « نه » : هیچ طنزي تو چهره ي سخت ادوارد نبود . چشماش رو از بلا برنداشت اما گفت
    « چه عالی . پس خوشت میاد زالو . سلول هاي مغز یه بلوند تنها میمیرن »
    « غول چندش آور ، یادت باشه من صدها برابر بیشتر از تو آدم کشتم » : روزالی بهم نگاه نکرد
    « ملکه زیبایی ، یه روز از فقط تهدید کردن من خسته میشی . بی صبرانه منتظر اون روزم »
    « جیکوب بسه » : بلا گفت
    بهش نگاه کردم . اخم کرده بود . انگار حال خوب دیروز خیلی وقت بود از بین رفته بود .
    « ؟ می خواي برم » : خب دوست نداشتم بلا رو ناراحت کنم ، پیشنهاد دادم
    قبل از اینکه امیدوار بشم یا بترسم که بلاخره از دستم خسته شده ، پلک زد و اخمش از بین رفت . از نتیجه اي که من
    « نه! البته که نه » : گرفته بودم شکه شده بود
    آه کشیدم . و شنیدم که ادوارد هم خیلی آروم آهی کشید . میدونستم که اونم دوست داشت بلا منو فراموش کنه .
    خیلی بد بود که ادوارد هیچ وقت چیزي از بلا نمیخواست که باعث ناراحتیش بشه .
    « به نظر خسته میاي » : بلا گفت
    « دارم میمیرم » : اعتراف کردم
    « من دوست دارم بکشمت » : روزالی ، خیلی آرومتر ازچیزي که بلا بتونه بشنوه زمزمه کرد
    من بیشتر و راحت تر توي کاناپه فرو رفتم . پاهاي برهنه ام بیشتر به صورت روزالی نزدیک شدن و اون صورتشو جمع
    کرد . بلا از روزالی خواست براش یه لیوان دیگه بیاره . وقتی روزالی رد شد و رفت ، باد رو حس کردم و به این نتیجه
    رسیدم که یه چرت بزنم .
    چون هیچ کس حرفی نزده بود و چون شنوایی ادوارد به اندازه « ؟ چیزي گفتی » : و بعد ادوارد با لحن متعجبی گفت
    مال من خوب بود .
    به بلا خیره شده بود و بلا هم به اون و هردو گیج بودند .
    « من؟ من چیزي نگفتم » : بعد از لحظه اي بلا گفت
    ادوارد روي زانوهاش نشست و به سمت بلا خم شد . حالت صورتش به نوع دیگه اي سخت بود . چشماي سیاهش
    روي صورت بلا متمرکز شدن .
    « ؟ الان داري راجع به چی فکر میکنی »
    « ؟ به هیچی. چی شده » : بلا بی حالت به ادوارد زل زد
    « ؟ یه دقیقه پیش به چی فکر می کردي » : ادوارد پرسید
    « ... به... جزیره ي ازمه و پرها »
    به نظر من حرفهاش نامفهوم بودن ولی وقتی صورتش سرخ شد فهمیدم بهتره ندونم موضوع چیه .
    « ؟ یه چیز دیگه بگو » : ادوارد زمزمه کرد
    « ؟ مثلا چی ادوارد ؟ چه خبره »
    صورت ادوارد باز تغییر کرد و کاري انجام داد که باعث شد فک ام با صدا باز بمونه . صداي گرفته شدن نفسی رو
    شنیدم و فهمیدم که روزالی هم برگشته و به اندازه ي من گیج شده .
    ادوارد ، خیلی آروم هر دو دستش رو دور شکم بزرگ و گرد بلا گذاشت .
    « اون... بچه از صداي تو خوشش میاد » : کلمه رو قورت داد « ... نطف »
    یک لحظه ي کاملا ساکت گذشت . نمیتونستم یه عضله هم تکون بدم ، یا حتی پلک بزنم . بعد ...
    و بعد ناله کرد . « ! واي! تو میتونی صداشو بشنوي » : بلا جیغ کشید
    ادوراد دستش رو بالاي شکم بلا برد و به نرمی اون قسمتی که احتمالا بچه لگد زده بود نوازش کرد .
    « سسس...، ترسوندیش » : زمزمه کرد
    « ببخشید عزیزم » : چشماي بلا گشاد و پر و از تعجب شدند . کنار شکمش رو نوازش کرد
    « ادوارد سخت گوش میداد . سرش به سمت شکم بلا خم شده بود
    مکثی کرد و به چشماي بلا نگاه کرد . چشماي ادوارد هم مملو از یه حس شده بودن . اما « ... اون... دختر یا پسر »
    « اون خوشحاله » : حسی ملاحظه کار و کینه اي تر . ناباورانه گفت
    نفس بلا بند اومد . و غیر ممکن بود کسی برق عاشقانه توي چشماشو نبینه . ستایش و از خودگذشتگی . قطره هاي
    بزرگ اشک چشماشو پر کردند و از صورتش جاري شدن .
    همونطور که ادوارد بهش خیره شده بود ، چهره اش ترسیده یا عصبانی یا شعله ور یا هر چیز دیگري که تا امروز دیده
    بودم ، نبود. اون داشت با بلا لذت میبرد .
    البته که خوشحالی بچه ي نازنینم ، البته . وقتی » : بلا در حالی که شکمش رو نوازش میکرد و اشک میریخت گفت
    « گرم و امن هستی و من دوستت دارم چه طور می تونی خوشحال نباشی ؟ خیلی دوستت دارم ایی جی کوچولو
    « ؟ چی صداش کردي » : ادوارد کنجکاوانه پرسید
    « ... من یه جورایی براش اسم گذاشتم . فکر نمی کردم تو بخواي... می دونی »
    « ؟ ایی جی »
    « اسم پدر تو هم ادوارد بود »
    « همم » : مکثی کرد و گفت « ؟ آره بود . چی »
    « ؟ چیه »
    « اون از صداي منم خوشش میاد »
    معلومه که خوشش میاد . تو زیباترین صداي توي دنیا رو داري کی ممکنه خوشش » : لحن صداي بلا پرافتخار بود
    « ؟ نیاد
    « ؟ نقشه ي دومی هم داري؟ اگه دختر باشه چی » : روزالی که از پشت کاناپه خم شده بود گفت
    یه فکرایی کردم . با رِنه و ازمه بازي کردم و فکر کنم رِنزمه » : بلا با پشت دستهاي خیسش اشک هاشو پاك کرد
    « خوب باشه
    « ؟ رِنزمه »
    « ؟ رِنه ازمه . خیلی عجیبه »
    « نه من خوشم میاد . قشنگه . بی نظیره . پس بهش میاد » : روزالی اطمینان داد
    « هنوز من فکر میکنم که اون یه ادوارده »
    ادوارد به فضا خیره شده بود . نگاهش خالی از حالت بود .
    « ؟ چیه؟ به چی فکر میکنه » : بلا پرسید
    اول ادوارد جوابی نداد . و بعد دوباره جلوي نگاه هاي متعجب ما سه نفر خم شد و گوشش رو به شکم بلا چسبوند :
    « اون دوستت داره . عاشقته »
    در اون لحظه من فهمیدم که تنهام . تنهاي تنها .
    وقتی به این فکر کردم که چقدر روي اون خون آشام تنفر انگیز حساب کرده بودم دلم خواست خودمو بزنم . چه
    احمقانه . انگار میشد آدم به زالو اعتماد کنه . معلوم بود که در آخر بهم خیانت میکنه .
    من روي ادوارد حساب کرده بودم که طرف منو بگیره . روش حساب کرده بودم که بیشتر از اونی که من درد میکشم
    درد میکشه . و از همه مهم تر روش حساب کرده بودم تا از اون موجود حال به هم زنی که داشت بلا رو می کشت
    بیشتر از من منتفر باشه .
    من به ادوارد اعتماد کرده بودم .
    و حالا هر سه اونها دور هم جمع شده بودن و چشماي دوتاشون از خوشحالی برق میزد ، درست مثل یه خانواده
    خوشبخت .
    و من با تمام نفرت و دردي که داشت شکنجه ام میداد تنها بودم . انگار داشتند منو روي تخته اي تیغ می کشیدند.
    دردي بود که حاضر بودم بمیرم تا از شرش خلاص شم .
    گرما عضلات یخ زده ام رو باز کرد و من روي پاهام بلند شدم .
    هر سه به من خیره شدند و با خوندن فکرام ، رنج وجود من به چهره ي ادوارد منتقل شد .
    نفسش گرفت .
    همونجا واستادم ، نمیدونستم دارم چی کار میکنم . می لرزیدم و منتظر اولین راه فراري بودم که به ذهنم می رسید .
    ادوارد به سمت میزي جهید و چیزي رو از روش برداشت و به من پرتاب کرد ، ناخودآگاه تو هوا گرفتمش.
    حرفهاش ناراحت کننده نبودن . لحنش طوري بود که انگار داشت جون منو نجات « از اینجا برو جیکوب . دور شو »
    میداد . انگار میخواست کمک کنه اون فراري که دلم میخواست رو پیدا کنم .
    چیزي که توي مشتم گرفته بود م، یه سویچ ماشین بود

    فصل هفدهم:من شبیه چی هستم ؟ جادوگر شهر آز ؟ به مغز احتیاج داري؟به قلب ؟ بیا ، مال منو بگیر ، هرچی که دارم رو بگیر.

    وقتی به سمت پارکینگ کالن ها میدویدم تقریباً یه نقشه تو سرم داشتم . قسمت دوم نقشه ام داغون کردن ماشین اون
    خون مکنده سر راه برگشتم بود .
    پس وقتی دکمه ي روي دزدگیر رو زدم و ماشینی که چراغشو برام روشن کرد و صدا داد ولووي اون نبود ، یه کم نا
    امید شدم . اون ماشین خیلی خوشگل بود ، ماشینی که حتی تو صف بلند بالاي ماشین هاي بی نظیر کالن ها به چشم
    میومد .
    آیا ادوارد واقعاً از قصد سویچ ماشین آستون مارتین ونکوییش رو بهم داده بود یا اشتباه کرده بود ؟
    صبر نکردم که راجع به این سوال یا اینکه آیا این ماشین می تونست قسمت دوم نقشه ام رو خراب کنه فکر کنم . فقط
    خودمو روي صندلی پرت کردم و در حالی که زانوهام هنوز زیر فرمون خم شده بودن موتور رو روشن کردم . صداي نرم
    روشن شدن ماشین ، هر روز دیگه اي ممکن بود منو به وجد بیاره ، ولی الان فقط باید به اندازه کافی تمرکز میکردم تا
    بتونم ماشین رو تکون بدم .
    دستگیره ي صندلی رو پیدا کردم و همراه با فشردن پدال گاز خودمو روي صندلی عقب دادم . ماشین مثل یه هواپیما
    به حرکت دراومد .
    فقط چند ثانیه طول کشید تا از جاده ي باریک بگذرم . ماشین طوري به من جواب میداد که انگار به جاي دستهام ،
    افکارم داشتن اونو هدایت میکردن . وقتی از جاده ي سرسبز وارد بزرگراه شدم ، چهره ي طوسی رنگ لیا که از لاي
    چمنها سرك می کشید ، به چشمم خورد .
    براي یک لحظه به این فکر کردم که با خودش چه فکري میکنه و بعد متوجه شدم که برام مهم نیست .
    به سمت جنوب پیچیدم . چون حوصله ي هیچ جور ترافیک و چهارراه و کلا هرچیزي که به معناي برداشتن پام از روي
    پدال گاز بود ، نداشتم
    به طرز مسخره اي ، روز شانس من بود . اگر شانس به معنی این بود که بدون دیدن حتی یه ماشین گشت پلیس توي
    آزاد راه با سرعت صد و پنجاه گاز بدي . حتی توي شهري به این کوچیکی که حداکثر سرعتش 20 کلیومتر در ساعت
    بود .
    چه ناامیدکننده . به علاوه ي اینکه پلاك ماشین کاسه کوزه رو سر اون خون مکنده می شکست . البته بدون شک
    ادوارد راه خودشو با پول باز میکرد ، ولی بازم ممکن بود یه کم از آسایش اش کم کنه .
    تنها نشانه ي زندگی که به چشمم خورد رنگ قهوه اي میون درخت ها بود که تا چند مایل بیرون از فورکس موازي با
    من میدوید . به نظر میرسید کوئیل باشه . احتمالا اونم منو دیده بود ، چون بعد از یک دقیقه بدون روشن کردن آژیر
    غیبش زد . دوباره ، تقریبا فکر کردم که داستانش چی می تونه باشه ، و بعد یادم افتاد که برام مهم نبود .
    از بزرگراه به سمت بزرگترین شهري که در نزدیکی فورکس بود گذشتم . این قسمت اول نقشه ام بود .
    به نظر میرسید یه قرن طول کشیده باشه ، اما احتمالا به این خاطر بود که احساس راحتی نداشتم و حتی دو ساعت هم
    طول نکشید که به این منطقه ي نامعلومی که نصفش تاکوما و نصفش سیاتل بود برسم . سرعتم رو کم کردم ، دلم
    نمی خواست چند تا بی گناه رو اشتباهی بکشم .
    این نقشه ي مسخره اي بود . جواب نمیداد . اما وقتی داشتم دنبال هر راهی میگشتم تا از شر این درد خلاص بشم ،
    حرفهاي لیا به مغزم برگشتن :
    « اگر نشانه گذاري کنی این عشق از بین میره، میدونستی؟ دیگه لازم نیست به خاطرش انقدر اذیت بشی »
    به نظرم میرسید گرفته شدن حق انتخاب و اختیارم بدترین چیزي نبود که می تونست برام اتفاق بیفته . شاید این حسی
    که الان داشتم بدترین چیز بود .
    اما من همه ي دخترهاي توي لاپوش و ماکارز و فورکس رو دیده بودم . یه منطقه ي بزرگتري براي شکار لازم داشتم.
    خب ، آدم چه طوري توي یه جمعیت دنبال نیمه ي مشترك خودش میگرده ؟ خب ، اولا من به یه جمعیت احتیاج
    داشتم . براي همین کمی چرخیدم . از جلوي دو یا سه بازار خرید که جاي مناسبی براي پیدا کردن دخترهاي همسن
    خودم بود گذشتم ، اما نمی تونستم خودمو نگه دارم . آیا دلم می خواست روي دختري نشانه گذاري کنم که تمام روز
    رو توي بازارهاي خرید می چرخه ؟
    به شمال رفتم و جمعیت بیشتر و بیشتر می شدند . بلاخره یه پارك پیدا کردم پر از بچه ها و خانواده ها و اسکیت و
    دوچرخه و بادبادك و پیک نیک و هرچی که می خواستم . تا الان متوجه نشده بودم که روز خوبی بود . آفتابی و این
    چیزا . مردم اومده بودن بیرون تا آسمون آبی رو جشن بگیرن .
    ماشین رو تو قسمت "ناتوایان جسمی" پارك کردم ، دلم فقط یه جریمه می خواست ، و به جمعیت ملحق شدم .
    براي مدت زمانی که به نظر ساعت ها میومد پرسه زدم . انقدر طولانی بود که جاي خورشید تو آسمون عوض شد . به
    صورت هر دختري که از جلوم رد می شد زل می زدم . انقدر دقیق که متوجه بشم کدومشون خوشگل بود یا کدوم
    چشمهاي آبی داشت و کدوم شلوار پیش بندي بهش میومد و یا کدوم زیادي آرایش کرده بود . سعی میکردم توي هر
    چهره اي دنبال یه چیز جذاب بگردم تا به خودم ثابت کنم که به قدر کافی دقت کردم . چیزهایی مثل : این دماغ صافی
    داشت ، اون باید موهاشو از تو صورتش کنار میزد ، اگر بقیه ي قسمت هاي صورت این به اندازه ي لبهاش خوشگل
    بودن میتونست تو تبلیغات رژ لب شرکت کنه ...
    بعضی وقتها اونها هم متقابلا زل می زدند . بعضی وقتها به نظر ترسیده میومدن ، انگار فکر می کردن " این گنده ي
    ترسناك کیه دیگه به من زل زده؟ " بعضی وقتها حس می کردم علاقه مند شدن ، شایدم این توهم نفس هیجان
    زده ي من بود .
    در هر صورت ، هیچ خبري نشد . حتی وقتی تو چشمهاي دختري که بدون شک خوشگل ترین دختر پارك و احتمالا
    شهر بود خیره شدم و اون هم با چیزي که به نظرم علاقه مندي رسید بهم نگاه کرد ، هیچ حسی نداشتم . فقط یه چیز
    و اون هم همون حس بیتابی براي راحت شدن از این درد .
    همونطور که زمان میگذشت ، به چیزهاي نامربوط فکر میکردم . چیزهایی که مربوط به بلا بودن . این دختره موهاش
    همرنگ موهاي بلاست . چشمهاي اون یکی تقریبا شبیه مال بلا بودند . استخوان هاي گونه ي این یکی شبیه مال
    بلا شکل گرفته بودن . این یه خط شبیه مال بلا بین چشمهاش داشت که باعث شد به این فکر بیفتم که نگران چی
    بود ...
    اینجا بود که دست کشیدم . چون خیلی احمقانه بود که فقط چون خیلی ناامید بودم ، ممکن بود الان دقیقا در وقت
    مناسب سر جاي مناسب باشم تا با نیمه ي گمشده ام برخورد کنم .
    اصلا اینجا پیدا کردنش منطقی به نظر نمیرسید . اگر حق با سم بود ، نیمه ي دیگر ژنتیکی من تو لاپوش بود . و به
    وضوح کسی اونجا نبود که به دردم بخوره . اگر حق با بیلی بود ، کی می دونست که چه کسی میتونه گرگهاي قوي
    تري بسازه ؟
    به طرف ماشین قدم زدم و بعد به کاپوت تکیه دادم و با کلیدهام بازي کردم .
    شاید من همون چیزي بودم که لیا فکر میکرد هست . یه جور بن بست ژنتیکی که نباید به نسل دیگه اي منتقل میشد.
    یا شاید مسئله فقط این بود که زندگی من یه جوك بی رحمانه بزرگ بود که نمی شد از نکته ي اصلیش فرار کرد .
    « هی ، حالت خوبه ؟ سلام ؟! تو که اونجا واستادي ، با ماشین دزدي »
    ثانیه اي طول کشید تا بفهمم صدا با من حرف می زنه و یک ثانیه بیشتر تا سرم رو بلند کنم .
    دختري با چهره اي آشنا بهم خیره شده بود . طرز نگاهش نگران بود . میدونستم چرا چهره اش برام آشناست . قبلا اینو
    دسته بندي کرده بودم . موهاي قرمز- طلایی روشن ، پوست سفید ، چند تا کک و مک اینور و اونور صورتش و
    چشمایی به رنگ دارچین .
    « میتونی خودتو معرفی کنی » . لبخندي زد و چاله اي روي چونه اش افتاد « ... اگه انقدر از کش رفتن ماشین ناراحتی »
    صدام داغون بود . انگار گریه کرده باشم یا یه همچین چیزي . چه افتضاح . « قرض گرفتم . ندزدیدم »
    « حتما . تو دادگاه همه باورشون میشه »
    « ؟ چیزي می خواستی » : غریدم
    « نه . در مورد ماشین شوخی می کردم . تو ... خیلی ناراحت به نظر می رسی . اوه ، سلام ، من لیزي هستم »
    دستش رو جلو آورد .
    انقدر بهش نگاه کردم تا آوردش پایین .
    به « گفتم شاید بتونم کمکی کنم . به نظر میرسید دنبال کسی میگشتی » : با لحن موذبی گفت « ... به هر حال »
    پارك اشاره کرد و شونه هاشو بالا انداخت .
    « آره »
    منتظر موند .
    « به کمک احتیاج ندارم . اون اینجا نیست » : آه کشیدم
    « اوه... متاسفم »
    « منم همینطور » : زمزمه کردم
    دوباره به دختر نگاه کردم . لیزي خوش قیافه بود . انقدر خوش برخورد بود که به یه غریبه که به نظر دیوونه میرسید
    کمک کنه . چرا امکان نداشت این خودش باشه ؟ چرا همه چی باید انقدر پیچیده می بود ؟ دختر خوب ، خوشگل و یه
    جورایی بامزه ، چرا نه ؟
    ماشین خوشگلیه . خیلی بده که دیگه از اینها نمیسازن . منظورم اینه که بدنه ي مدل ونتیج نازه ولی مدل » : گفت
    « ... ونکوییش چه چیزي داره که
    دختر خوبی که از ماشین ها سر در میاره . واو ! به چهره اش دقیقتر شدم . اي کاش میدونستم چه طوري انجامش بدم.
    زودباش جیک ! نشانه گذاري کن دیگه !
    « ؟ چه طور میره » : پرسید
    « جوري که باورت نمیشه »
    لبخند زد . معلوم بود از اینکه یه جواب نیمه آدمیزادانه ازم بیرون کشیده خوشحاله . منم یه لبخند با اکراه بهش زدم .
    اما لبخند اون تاثیري روي تیغه هایی که تمام بدنم رو خراش میدادن نذاشت . هرچقدر هم که دلم میخواست ، زندگیم
    اینجوري درست نمیشد .
    من تو مسیر سالمی که لیا توش بود نبودم . قرار نبود مثل یه آدم عادي عاشق بشم . نه وقتی که داشتم به خاطر کس
    دیگه اي خون میریختم . شاید اگه ده سال بعد ، وقتی قلب بلا خیلی وقت بود که مرده بود و منم از مراحل عذاداري
    گذشته بودم و با قضیه کنار اومده بودم ، به لیزي تعارف می کردم توي یه ماشین پرسرعت دور بزنیم و راجع به
    اتومبیل ها صحبت کنیم و من میشناختمش و به عنوان یه انسان ازش خوشم میومد . اما الان این چیزها قرار نبود
    اتفاق بیفتن .
    جادو قرار نبود جون منو نجات بده . مجبور بودم مثل یه مرد شکنجه رو تحمل کنم .
    لیزي منتظر موند . شاید امیدوار بود اون تعارف رو بهش بکنم . شایدم نه.
    « بهتره این ماشین رو به صاحبش برگردونم » : زیر لب گفتم
    « خوشحالم که راه درست رو میري » : دوباره لبخند زد
    « آره. تو متقاعدم کردي »
    سوار شدنم رو نگاه کرد . هنوز نگران به نظر میرسید . احتمالا قیافه ام شبیه کسایی بود که میخوان خودشونو از دره
    پرت کنن پایین . که احتمالا من این کار رو میکردم اگر چنین چیزي روي یه گرگینه عمل میکرد . یک بار برام دست
    تکون داد . دور شدنم رو دنبال کرد .
    تو راه برگشت ، اول خیلی عاقلانه تر رانندگی کردم . عجله نداشتم . نمیخواستم به جایی که داشتم می رفتم برگردم .
    به اون جنگل . به اون دردي که ازش فرار کرده بودم . جایی که با اون درد تنها بودم .
    خب ، زیادي ناله کردم . کاملا هم که تنها نبودم. اما این چیز خوبی نبود . لیا و سثْ مجبور بودند درد منو بکشند .
    خوب بود که سثْ زیاد این درد رو تحمل نمیکرد . حقش نبود آرامش روحیش ازش گرفته بشه . حق لیا هم نبود . اما
    حداقل اون درك میکرد . این درد چیز جدید براي لیا نبود.
    وقتی به چیزي که لیا ازم می خواست فکر کردم آهی کشیدم . چون الان میدونستم که میخوام به حرفش گوش بدم .
    هنوز از دستش ناراحت بودم ، اما نمیتونستم اینو نادیده بگیرم که میتونستم زندگیشو راحت تر کنم . و الان که بهتر
    میشناختمش ، میدونستم اگه جامون عوض میشد ، اونم همین کارو برام میکرد .
    به شکار امروز فکر کردم . و به اینکه چقدر افکارمون به هم نزدیک بودند . چیز بدي نبود . متفاوت بود. یه کم
    ترسناك ، یه کم موذب . اما به طرز عجیبی خوب هم بود .
    لازم نبود من کاملا تنها باشم .
    و میدونستم که لیا به اندازه ي کافی قوي بود تا ماههایی که منتظر ما بودند رو با من بگذرونه . ماهها و سالها . فکر
    کردن بهش خسته ام می کرد . احساس میکردم روبروي یه اقیانوس واستادم و قبل از اینکه بتونم استراحت کنم باید
    ساحل به ساحلش رو شنا کنم .
    زمان طولانی اي منتظرم بود و تا شروع اون زمان ، مدت خیلی کمی باقی مونده بود . تا زمان پریدنم توي اون
    اقیانوس . سه روز و نیم دیگه . و من اینجا واستاده بودم و وقت کمی که داشتم رو تلف میکردم .
    سم و جرید رو دیدم . وقتی به سمت فورکس سرعت گرفتم ، هر کدومشون مثل سربازهاي نگهبان یک طرف جاده
    میدویدن . لاي شاخ و برگ ها پنهان بودن ، اما من انتظارشونو داشتم و میدونستم دنبال چی بگردم . از کنارشون که
    گذشتم یه بار سر تکون دادم ، بدون اینکه زحمت فکر کردن به خودم بدم که اونها درمورد سفر من چه فکري کرده
    بودن .
    وقتی به جاده ي خونه ي کالن ها رسیدم براي لیا و سثْ هم سر تکون دادم . هوا داشت تاریک می شد و ابرها تو
    آسمون زیاد بودن ، اما برق چشماشون رو زیر نور چراغ هاي ماشین دیدم . بعدا براشون توضیح میدادم . وقت براي این
    کار زیاد بود .
    در کمال تعجب ادوارد توي پارکینگ منتظرم بود . خیلی وقت بود که دور از بلا ندیده بودمش . از چهره اش معلوم بود
    که اتفاق بدي براي بلا نیفتاده . در واقع آرام تر از قبل به نظر میرسید . وقتی به دلیل این آرامش فکر کردم دلم به هم
    خورد .
    خیلی بد شد که با همه ي ظاهرسازي هام ، ماشین رو داغون نکردم . به هر حال فکر کنم دلم نمیومد که این ماشین
    رو خراب کنم . شاید ادوارد هم حدس اینو زده بود و واسه همینم ماشین رو بهم قرض داده بود .
    « چند چیز هست که باید بهت بگم جیکوب » : به محض اینکه موتور رو خاموش کردم گفت
    نفس عمیقی کشیدم و دقیقه اي نگه اش داشتم . بعد به آرامی از ماشین پیاده شدم و سویچ رو براش انداختم .
    « ؟ حالا چی میخواي » . احتمالا در عوضش چیزي میخواست « بابت قرضت ممنون » : به تلخی گفتم
    « ... اولا... میدونم که چقدر از استفاده از قدرتت به عنوان آلفا بدت میاد ، ولی »
    « ؟ چی » : با تعجب از اینکه حتی فکر کرده بود میتونه چنین چیزي ازم بخواد پلک زدم
    « ... اگه نمیتونی یا نمیخواي لیا رو کنترل کنی من مجبورم
    « ؟ چی شده » : حرفشو قطع کردم و از لاي دندون هام گفتم « ؟ لیا »
    اومد که بپرسه چرا انقدر ناگهانی رفتی . سعی کردم براش توضیح بدم . فکر کنم » : چهره ي ادوارد سخت بود
    « منظورمو درست نفهمید
    « ؟ چی کار کرد »
    « ... به شکل انسانی اش دراومد و بعد »
    دوباره حرفشو قطع کردم . این بار شوکه بودم . لیا دفاعش رو در مقابل دشمن پایین آورده بود ؟ « ؟ واقعا »
    « اون می خواست... با بلا حرف بزنه »
    « ؟ با بلا »
    من دیگه هیچ وقت نمیذارم بلا انقدر ناراحت بشه . برام مهم نیست لیا فکر میکنه تا چه حد » : بعد ادوارد عصبی شد
    حق با اونه . من کاري باهاش نداشتم . البته هیچ وقت بهش صدمه نمی زنم . ولی از خونه ام میندازمش بیرون . روي
    « رودخونه فرود میارمش
    « ؟ صبر کن. لیا چی گفت » : هیچ کدوم این حرفها منطقی نبودند
    لیا بدون لزوم خیلی تند برخورد کرد . من وانمود نخواهم کرد که متوجه هستم چرا بلا » : ادوارد نفس عمیقی کشید
    دست از تو برنمیداره . اما میدونم که دلیل رفتار بلا ناراحت کردن تو نیست . اون به خاطر وقتی از تو میخواد بمونی و
    « ... رنجی که تو و من می کشیم خیلی ناراحته . رفتار لیا غیرمنتظره بود . بلا مدام گریه میکنه
    « ؟ واستا ببینم . لیا به خاطر من سر بلا داد کشیده »
    « با حرارت تو رو به قهرمان بزرگی تبدیل کرد » : موافقت تندي کرد
    « من ازش نخواستم این کارو بکنه »
    « میدونم »
    چشمامو چرخوندم . البته که می دونست . اون همه چیزو میدونست .
    اما کی فکرشو میکرد لیا به صورت انسان وارد خونه ي مکنده ها بشه تا از طریقی که اونها با من رفتار میکردن شکایت
    کنه؟
    من قول نمیدم لیا رو کنترل کنم . این کارو نمیکنم . اما باهاش حرف میزنم . خب ؟ و فکر نمی کنم » : بهش گفتم
    « تکراري وجود داشته باشه . لیا عقب نمیشینه . احتمالا خودشو امروز تخلیه کنه
    « باید بگم آره »
    « به هر حال من با بلا حرف میزنم . لازم نیست ناراحت باشه . این یکی تقصیر منه »
    « من اینو بهش گفتم »
    « ؟ میدونم که گفتی . حالش چطوره »
    « الان خوابه . رز پیششه »
    دیگه خیلی از مرز رد شده بودند . « رز » حالا اسم اون روانی شده بود
    از خیلی جهات بهتره . اگر سخنرانی دراز لیا و احساس گناه » : افکارم رو نادیده گرفت و به سوالم جواب کاملتري داد
    « حاصل از اونو در نظر نگیریم
    بهتر بود . چون الان ادوارد صداي اون هیولا رو میشنید و همه چیز عالی پیش میرفت .
    قضیه کمی پیچیده تره . حالا که من میتونم صداي ذهن پسره رو بشنونم ، یعنی تا حدي رشد مغزي » : زمزمه کرد
    « پیدا کرده . میتونه تا حدودي ما رو درك کنه
    « ؟ داري شوخی میکنی » : دهنم باز موند
    نه . الان کمی متوجه می شه که چه چیزهایی بلا رو عذاب میده . سعی میکنه اون کارا رو نکنه . اون بلا رو خیلی »
    « دوست داره
    به ادوارد خیره شدم ، جوري که انگار چشمام داشتن از حدقه در میومدن . از زیر اون ناباوري می تونستم ببینم که
    عامل حیاتی این بود . این مسئله بود که ادوارد رو عوض کرده بود . اون هیولا ادوارد رو در مورد این دوست داشتن
    قانع کرده بود . ادوارد نمیتونست از چیزي که عاشق بلا بود بدش بیاد . احتمالا واسه همینم از من بدش نمیومد . اما یه
    فرقی وجود داشت . من در حال کشتن بلا نبودم .
    پیشرفت اون بیشتر از چیزیه که ما فکر » : ادوارد به صحبت ادامه داد ، انگار همه ي این افکارم رو نشنیده بود
    « ... میکردیم. وقتی کارلایل برگرده
    به سم و جرید فکر کردم که مواظب جاده بودن . ممکن بود کنجکاو « ؟ هنوز برنگشتن » : به تندي حرفشو بریدم
    بشن که چه اتفاقی داره رخ میده ؟
    آلیس و جاسپر برگشتن . کارلایل هرچقدر خون که تونسته بدست بیاره فرستاده . اما کافی نیست . با این رشدي که »
    تو اشتهاي بلا به وجود اومده تا یه روز دیگه تمام این منبع رو تموم می کنه . کارلایل مونده تا یه منبع دیگه پیدا کنه.
    « من فکر نمیکنم نیازي باشه ، اما اون میخواد واسه هرچیزي آماده باشه

    « ؟ چرا لازم نیست؟ مگه نمیگی اون بیشتر میخواد »
    میخوام کارلایل رو راضی کنم تا بلافاصله بعد از برگشتنش » : میدیدم که مراقب هر کلمه و تاثیرش روي من هست
    « بچه رو به دنیا بیاریم
    « ؟ چی »
    بچه داره سعی میکنه حرکات شدید نکنه . اما براش سخته . خیلی بزرگ شده . صبر کردن دیوونگیه . وقتی که »
    « بیشتر از حدس هاي کارلایل رشد کرده . بلا ضعیف تر از اینه که بتونه صبر کنه
    زیرپاهاي من مدام خالی میشدن . اول که در مورد ادوارد و تنفرش از اون چیز ، و حالا در مورد اون چهار روز باقی
    مونده که من خیلی روشون حساب کرده بودم .
    اقیانوس غصه که تا حالا صبر کرده بود جلوي روم باز شد .
    سعی کردم نفس بکشم .
    ادوارد صبر کرد . همونطور که بهش خیره شده بودم منتظر موندم تا حالم بهتر بشه. تغییر دیگه اي تو صورتش بود.
    « تو فکر میکنی که بلا زنده می مونه » : زمزمه کردم
    « آره . چیز دیگه اي که میخواستم در موردش باهات صحبت کنم این بود »
    نتونستم چیزي بگم . بعد دقیقه اي ، ادامه داد .
    آره . منتظر موندن براي تولد بچه ، یعنی کاري که ما انجام دادیم ، بی اندازه خطرناك بود . هر لحظه » : دوباره گفت
    ممکن بود خیلی دیر باشه . اما اگه زودتر عمل کنم ، اگه به موقع اقدام کنیم ، دلیلی نمیبینم که همه چیز خوب پیش
    نره . با در نظر داشتن اینکه ذهن بچه بی اندازه مفیده . خداروشکر که بلا و رز باهام موافقن . حالا که متقاعدشون
    « کردم عمل به برنامه من براي بچه امنه ، مانعی سر راهمون وجود نداره
    هنوز نفسم سر جاش نیومده بود. « ؟ کارلایل کی برمیگرده » : دوباره زمزمه کردم
    « تا فردا ظهر »
    زانوهام خم شدن. مجبور شدم از ماشین بگیرم تا خودمو سر پا نگه دارم . ادوارد دستاشو جلو آورد انگار میخواست کمک
    کنه ، اما بعد خودش فهمید که بهتره این کارو نکنه و دستاشو پایین انداخت .
    متاسفم . واقعا براي دردي که به این خاطر متحمل میشی متاسفم جیکوب . با اینکه تو از من متنفري ، » : زمزمه کرد
    باید اعتراف کنم من همچین حسی به تو ندارم . من در خیلی موارد به تو به عنوان یه ... برادر نگاه میکنم . حداقلش
    اینو که گفت صداش سخت بود . « همنورد . من بیشتر از چیزي که تو بفهمی از رنجش تو ناراحتم. اما بلا زنده میمونه
    « و من میدونم این چیزیه که واقعا برات اهمیت داره » . حتی خشن
    احتمالا حق با ادوارد بود . نمی دونم . سرم داشت گیج میرفت .
    و خیلی ناراحتم که باید الان این کارو بکنم ، وقتی تو مشکلات زیاد دیگه اي داري . اما ظاهرا ، وقت کمی داریم . »
    « من باید ازت چیزي بخوام . اگر لازم باشه التماست کنم
    « چیز دیگه اي ندارم » : با صداي خفه گفتم
    دستش رو بلند کرد . انگار میخواست بذاره رو شونه ام . اما مثل دفعه قبل انداخت و آهی کشید .
    میدونم چقدر از خودت مایه گذاشتی . اما این یکی چیزیه که تو داري . و فقط خود تو . دارم این رو از » : آروم گفت
    « آلفاي حقیقی میخوام جیکوب . از ولیعهد افرایم
    وضعیتم خیلی بدتر از چیزي بود که بتونم جوابی بدم .
    من ازت میخوام از معاهده مون با افرایم سرپیچی کنیم . میخوام در مورد ما استثنا قائل بشی . میخوام اجازه بدي که »
    جونشو نجات بدم . می دونی که من هرجوري هست این کارو میکنم . اما دوست ندارم معاهده رو زیر پا بذارم اگر این
    کار در توانم باشه . ما زیر حرفمون نمیزنیم. الانم این کارو نمیکنیم . من ازت میخوام درك کنی جیکوب . چون تو
    دقیقا می دونی ما چرا این کارو میکنیم . دلم میخواد وقتی این قضیه تموم شد ، دوستی بین خانواده هاي ما باقی
    « . بمونه
    « . تو می خواي سم رو راضی کنم » . سعی کردم هضمش کنم . به سم فکر کردم
    نه . مقام سم ساختگیه . در واقع به تو تعلق داره . هیچ وقت هم ازش نخواهی گرفت ولی هیچ کس جز تو نمیتونه »
    « با حق مسلم با چیزي که من ازت میخوام موافقت کنه
    « . این تصمیم من نیست »
    هست جیکوب . اینو خودتم میدونی . قول تو در این مورد میتونه مارو متهم یا بیگناه کنه . فقط تو میتونی اینو به من »
    « بدي
    « . نمیتونم فکر کنم. نمیدونم »
    « وقت زیادي نداریم » : به خونه نگاه کرد
    نه . وقت زیادي نداشتیم . چند روز من تبدیل به چند ساعت شده بودن .
    « ؟ نمیدونم . بذار فکر کنم . یه دقیقه بهم فرصت بده . خب »
    « باشه »
    به سمت خونه به راه افتادم و ادوارد دنبالم کرد . جالب بود که توي تاریکی کنار یه خون آشام راه رفتن برام چه آسون
    بود . نا امن یا ناراحت کننده به نظر نمیرسید . انگار کنار هر کس دیگه اي راه میرفتم . خب... هر کس دیگه اي که
    بوي بدي میداد .
    شاخ و برگ هاي کنار باغچه بزرگ تکون خوردن و سثْ به سمت ما بیرون پرید .
    « سلام بچه » : زیر لب گفتم
    سرش رو پایین آورد و گردنش رو مالیدم .
    « بعدا برات توضیح میدم. ببخشید اونطوري از اینجا رفتم » . دروغ گفتم « همه چیز مرتبه »
    خندید.
    « به خواهرت بگو بس کنه خب ؟ کافیه »
    یه بار سرشو تکون داد .
    « برگرد سر کارت. یه کم دیگه میام » : شونه شو فشردم
    سثْ به سمت من خم شد و بعد بین درخت ها جهید .
    اون یکی از خالص ترین ، روراست ترین و مهربون ترین ذهن هایی » : وقتی سثْ از دید خارج شد ادوارد زمزمه کرد
    « رو داره که تا به حال شنیدم . خوش شانسی که میتونی تو افکارش شریک باشی
    « میدونم » : غریدم
    به سمت خونه به راه افتادیم . وقتی صداي مکیدن چیزي از یه نی به گوش رسید هردومون سرمون رو بالا آوردیم.
    سپس ادوارد عجله کرد و غیبش زد .
    « بلا . عشقم . فکر کردم خوابیدي . ببخشید ، اگه میدونستم ترکت نمیکردم » : شنیدم که گفت
    نگران نباش . انقدر تشنه ام شد که از خواب پریدم . چه خوب که کارلایل داره خون بیشتري میاره . این بچه وقتی »
    « ازم بیرون بیاد قراره خیلی مصرف کنه
    « درسته »
    « ؟ به این فکر میکنم که چیز دیگه اي هم خواهد خورد » : بلا فکر کرد
    « فکر کنم که به زودي بفهمیم »
    وارد خونه شدم .
    و چشماي بلا به سمت من چرخیدند . اون لبخند دیوونه کننده و غیر قابل گریز براي « چه عجب » : آلیس گفت
    لحظه اي تو صورتش پیدا شد . و بعد از بین رفت . صورتش تغییر شکل داد و لبهاش قفل شدن ، انگار میخواست سعی
    کنه که گریه اش نگیره .
    دلم میخواست یه مشت بزنم تو دهن لیا .
    « ؟ سلام بلز. چه طوري » : سریع گفتم
    « خوبم » : گفت
    « امروز چه روز بزرگیه . کلی اتفاق جدید داره میفته »
    « لازم این کارو بکنی جیکوب »
    کنار کاناپه رفتم و نزدیک صورتش نشستم. ادوارد روي زمین بود . « نمیدونم منظورت چیه »
    « ... من خیلی متاس » : نگاه سرزنش آمیزي بهم کرد و گفت
    با انگشت شست و اشاره لبهاشو رو هم نگه داشتم .
    سعی کرد دستامو عقب بزنه . انقدر نیروش کم بود که به نظر نمیرسید واقعا در حال تلاش باشه . « ... جیک »
    « وقتی می تونی حرف بزنی که نخواي چرت و پرت بگی » : سرم رو تکون دادم
    « خیله خب. نمیگم » : زیر لب انگار گفت
    دستم رو برداشتم .
    و خندید. « متاسفم » : سریع ادامه داد
    وقتی به چشماش نگاه میکردم ، همه چیزي که توي پارك دنبالش بودم میدیدم.
    فردا اون قرار بود کس دیگه اي باشه . اما زنده ، این مهم ترین چیز بود ، نه ؟ با همون چشم ها نگاهم می کرد . تقریبا
    همون چشم ها . با همون لبها لبخند میزد . تقریبا همون لبها . هنوز از همه کسایی که به مغزم دسترسی کامل نداشتن
    بهتر منو میشناخت .
    لیا میتونست همراه خوبی باشه . شاید حتی یه دوست واقعی . کسی که از من حمایت میکرد . اما جوري که بلا بهترین
    دوست من بود ، لیا نمیتونست باشه . جدا از عشق غیر قابل وصفی که نسبت به بلا حس میکردم ، رابطه ي دیگه اي
    وجود داشت که تا عمق استخونام میرفت .
    فردا ، اون دشمن من خواهد بو د. یا حامی من . و انگار فرق این دو تا به تصمیم من بستگی داشت .
    آه کشیدم .
    کارتو بکن . » . با خودم فکر کردم و آخرین چیزي که داشتم از دست دادم . باعث شد حس پوچی کنم . « باشه »
    تجاتش بده . به عنوان ولیعهد افرایم بهت این اجازه رو میدم . قول میدم که این مسئله معاهده رو نخواهد شکست .
    « . بقیه میتونن تقصیر رو گردن من بندازن . حق با توئه . اونها نمیتونن حق منو در مورد این تصمیم انکار کنن
    ادوارد زمزمه کرد . آرومتر از حد شنوایی بلا . اما کلماتش انقدر از ته دل بودن که از گوشه چشم دیدم « ممنونم »
    خون آشام هاي دیگه به ما خیره شدن .
    « ؟ خب... روزت چه طور بود » : بلا در حالی که سعی میکرد خونسرد باشه پرسید
    « عالی . یه چرخی با ماشین زدم . کمی توي پارك گشتم »
    « به نظر خوب میرسه »
    « حتما...حتما »
    « ؟ رز » : ناگهان چهره اش تغییر کرد. گفت
    « ؟ دوباره » : صداي نیشخند بلونده رو شنیدم
    « فکر کنم تو یه ساعت گذشته دو گالن نوشیدم » : بلا توضیح داد
    من و ادوارد هردو از سر راه کنار رفتیم تا روزالی بلا رو بلند کنه و به دستشویی برسونه.
    « میشه راه برم ؟ پاهام خیلی بی حرکت موندن » : بلا پرسید
    « ؟ مطمئنی » : ادوارد پرسید
    « اگه پام لیز بخوره رز منو میگیره . که از اونجاییکه پاهامو نمیبینم فکر کنم احتمالش زیاده »
    روزالی با دقت بلا رو روي پاهاش گذاشت و دستاشو روي شونه هاي بلا نگه داشت . بلا دستاشو روبروي اون باز کرد
    و دردش گرفت .
    « حس خوبی داره . ولی اه چقدر گنده شدم » : آهی کشید
    واقعا بزرگ شده بود . شکمش به تنهایی یه بدن بود .
    « یه روز دیگه مونده » : شکمش رو ناز کرد و گفت
    نمیتونستم جلوي دردي که ناگهانی و آزاردهنده تو وجودم پیچید بگیرم . اما سعی کردم تو چهره ام نشونش ندم .
    میتونستم یه روز دیگه هم قایمش کنم . مگه نه؟
    « ... خب پس... آخ... واي »
    فنجونی که بلا روي کاناپه گذاشته بود به یه طرف خم شد و خون قرمز تیره داخلش روي مبل رنگ روشن خالی شد .
    ناخودآگاه ، با اینکه سه جفت دست دیگه پیش قدم شده بودن، بلا خم شد تا فنجون رو بگیره.
    از وسط بدنش ، عجیب ترین و خفه ترین صداي پارگی به گوش رسید .
    « ! اوه » : نفس بلا بند اومد
    و بعد کاملا روي زمین رها شد . روزالی همون لحظه بلا رو گرفت . قبل از اینکه به زمین بخوره . ادوارد هم اونجا بود .
    دستاشو دراز کرده بود . افتضاح روي مبل یادشون رفت .
    و بعد چشمهاش از تمرکز در اومدن و ترس تو تمام اعضاي صورتش سایه انداخت . « ؟ بلا » : ادوارد گفت
    نیم ثانیه بعد ، بلا جیغ کشید .
    فقط یه جیغ نبود . زجه ي خون آلودي از عذاب بود . صداي ترسناك جیغش تو گلو خفه شد و چشمهاي بلا به سمت
    سرش عقب رفتند . بدنش ، خمیده بین بازوان روزالی لرزید و بعد ، بلا یه فواره خون بالا آورد

    فصل هجدهم:هیچ لغتی برای توصیف این وجود نداره

    بدن بلا غرق در خون شروع به لرزیدن کرد ، طوري در دست هاي روزالی تکون می خورد که انگار اونو برق گرفته
    بود. در تمام مدت صورتش خالی بود- ناهشیار . حرکت وحشی منشانه اي تو مرکز بدنش بود که حرکتش می داد . در
    حال تشنج ، صداي شکستن و جیغ گاه و بی گاه بلا شنیده می شد .
    روزالی و ادوارد براي نیم ثانیه خشکشون زد و بعد ، به تکاپو افتادن . روزالی به سرعت بدن بلا رو روي بازوهاش بلند
    کرد . اون و ادوارد مثل تیر از پله ها ، به طبقه ي دوم رفتند.
    پشت سرشون دویدم.
    « ! مورفین » : ادوارد سر روزالی فریاد کشید
    « ! آلیس- زنگ بزن کارلایل » : روزالی با صداي جیغ مانندي گفت
    اتاقی که به دنبالشون واردش شده بودم ، مثل اتاق اورژانس وسط یک کتابخونه بود . چراغ ها پر نور و سفید بودند . بلا
    روي یه میز قرار داشت و پوستش زیر نورافکن ها روح مانند شده بود . مثل یک ماهی بیرون از آب ، به خودش
    می پیچید . وقتی ادوارد سرنگ رو تو دست بلا فرو می کرد ، روزالی محکم بلا رو نگه داشته بود و لباس هاشو که
    مانع کار بودند می شکافت .
    من چند بار بدن برهنه بلا رو تصور کرده بودم ؟ اما حالا نمی تونستم نگاش کنم . می ترسیدم این خاطراتو تو سرم
    داشته باشم .
    « ؟ داره چه اتفاقی میفته ، ادوارد »
    « ! بچه داره خفه می شه »
    « ! حتما جفت جدا شده »
    در همین بین ، بلا به هوش آمد . چنان در پاسخ به حرف هاي آنها جیغ کشید که پرده ي گوشم تیر کشی د.
    « ! بیارش بیرون ! اون نمی تونه نفس بکشه ! همین حالا این کارو بکن » : فریاد زد
    وقتی فریاد می کشید قطره هاي خون رو می دیدم که بیرون می پاشید انگار رگهاي چشم هاش پاره می شدند .
    « مورفین » . ادوارد غرید
    فواره اي دیگري از خون فریاد دلخراش اش رو خاموش کرد . ادوارد سرشو بلند کرد ، با « - نه ! همین حالا » : بلا
    نا امیدي سعی داشت دهن بلا رو خالی کنه تا بتونه دوباره نفس بکشه .
    آلیس وارد اتاق شد و هندزفري آبی رنگی رو زیر موهاي روزالی گذاشت . بعد برگشت ، چشم هاي طلائیش گشاد شده
    و می سوختند .
    در نور ، پوست بلا بیشتر شبیه بنفش و سیاه به نظر میرسید تا سفیدي که قبلاً بود . خون زیر پوست برآمدگی بزرگ و
    مرتعش شکم او پخش می شد . تیغ جراحی تو دست روزالی بالا اومد .
    « ! بذار مورفین تاثیر کنه » : ادوارد سر روزالی داد زد
    « ! وقت نیست، پسره داره می میره » : روزالی صداي هیس مانندي درآورد
    دستش روي شکم بلا پایین اومد ، از جایی که پوست رو شکافت ، خون براقی بیرون پاشید . مثل این بود که ظرف
    پري برعکس شده باشه ، یا اینکه شیر آب رو تا آخر باز کرده باشن . بلا تکانی ناگهانی خورد ، ولی فریاد نکشید . او
    همچنان در حال خفگی بود.
    و بعد روزالی تمرکزشو از دست داد . دیدم که حالت چهره اش تغییر کرد، دیدم که لبهاش عقب رفتند و دندون هاش
    عریان شدن و چشماش از عطش برق زد .
    ولی دست هاي ادوارد بند بودن ، سعی می کرد بلا رو راست نگه داره تا اون بتونه « ! نه، رز » : ادوارد نعره کشید
    تنفس کنه .
    بدون اینکه به خودم زحمت تبدیل شدن بدم ، از روي میز پریدم و به طرف روزالی راه افتادم . همون طور که بدن
    سنگیشو به طرف در پرت می کردم ، حس کردم چاقویی که تو دستش بود عمیقا تو بازوي چپم فرو رفت. کف دست
    راستم رو به صورتش کوبیدم ، آرواره اش رو قفل کردم و راه تنفس اش رو بستم .
    تا وقتی که اونو از در بیرون ننداخته بودم تا بتونم لگد محکمی به شکم حریصش بزنم ، صورتشو ول نکردم . اون به
    سمت در پرتاب شد و به یک طرفش برخورد کرد . بلندگوي کوچیکی که تو گوشش بود خورد شد . و بعد آلیس ظاهر
    شد ، گلوي روزالی رو گرفت و کشید تا اونو به تالار ببره
    اما باید اینو اعتراف کنم ، بلونده یک ذره هم از خودش دفاع نکرد . اون می خواست که ما برنده شیم . اجازه داد
    اونجوري لگدمالش کنم تا بلا نجات نجات پیدا کنه . خوب ، یا اینکه همون چیز نجات پیدا کنه .
    چاقوي جراحی رو از دستم بیرون کشیدم .
    آلیس ، اونو از اینجا ببر بیرون ! ببرش پیش جاسپر و همونجا نگهش دار ! جیکوب ، من به تو احتیاج » : ادوارد داد زد
    « ! دارم
    ندیدم آلیس کار رو تمام کنه . به سمت میز جراحی برگشتم جایی که بلا با چشم هاي گشاد و خیره ، داشت آبی رنگ
    میشد .
    « ؟ تنفس مصنوعی بلدي » : ادوارد با صداي خراشدار ، تند و ملتمسانه به من گفت
    « ! آره »
    دنبال علامتی میگشتم که نشون بده اونم مثل روزالی تعادلش رو از دست داده ، به تندي چهره شو از نظر گذروندم.
    هیچ چیز جز اراده اي وصف ناپذیرش توي چشماش ندیدم .
    « یه کاري کن نفس بکشه ! من باید اول بچه رو بکشم بیرون »
    صداي شکستگی دیگه اي از بدن بلا به گوش رسید ، از همه ي صداهاي قبلی بلندتر بود ، به قدري بلند بود که
    هردوي ما در حالی که منتظر فریاد بلا بودیم خشکمون زد . خبري نشد . پاهاي بلا که تا حالا از درد بالا جمع شده
    بودند ، حالا بی حس ، به طرز غیر طبیعی از بدنش آویزون بودن .
    « ! ستون فقراتش » : نفس ادوارد از وحشت بند اومد
    اونو ازش دربیار ! حالا که دیگه هیچی احساس » : در حالی که تیغ جراحی رو به سمتش پرت می کردم، عصبانی گفتم
    « ! نمی کنه
    و بعد روي سرش خم شدم . دهنش به نظر تمیز می آمد ، بنابراین لبهامو به لبهاي اون فشردم و دمیدم . منبسط شدن
    بدنش رو حس کردم ، پس چیزي راه گلوشو نبسته بود .
    لبهاش طعم خون می دادن .
    میتونستم صداي تپش بی نظم قلبش رو بشنوم . در حالی که بار دیگه هوا رو در بدنش می دمیدم ، تو فکرم گفتم :
    « ادامه بده . تو قول دادي . قلبت رو زنده نگه دار »
    صداي آروم تیغ روي شکم بلا رو شنیدم . خون بیشتري روي زمین چکید .
    صداي دیگه اي به طور ناگهانی و دلهره آوري منو تکون داد . یه چیزي مثل خورد شدن فلز . این صدا منو یاد جنگی
    که ماه ها پیش تو جنگل پیش اومده بود انداخت ، صداي تکه پاره شدن بدن تازه متولد شده ها . نگاهی به بالا انداختم
    و صورت ادوارد رو دیدم .
    همون طور که تو دهن بلا می دمیدم بدنم لرزید .
    بلا سرفه کرد ، پلک می زد و چشم هاش مثل کورها می چرخید .
    « ! با من بمون ، بلا ! صدامو می شنوي ؟ بمون ! حق نداري ترکم کنی . ضربان قلبتو نگه دار » : فریاد کشیدم
    چشماش به دنبال من، یا ادوارد گشتند ، ولی چیزي نمی دیدن .
    در هر حال به اونها خیره شدم و نگاهمو درونشون ثابت نگه داشتم .
    و بعد ناگهان بدنش زیر دست هاي من بی حرکت موند ، هرچند به سختی نفس می کشید و قلبش همچنان می زد .
    فهمیدم که معناي این بی حرکتی اینه که دیگه تموم شده است . ضربات درونی تموم شده بودن . اون چیز احتمالا از
    بلا بیرون اومده بود .
    « ! رِنزمه » : ادوارد زمزمه کرد
    پس بلا اشتباه می کرد . این ، اون پسري که بلا تصور می کرد نبود . چندان غافلگیر نشدم . بلا درمورد چه چیزي
    اشتباه نمیکرد؟
    نگاهمو از چشماي قرمز بلا نگرفتم ، اما حس کردم دست هاي ضعیفشو بالا آورد .
    « بذار... اونو بدش من » : با صداي خشک و شکسته اي زمزمه کرد
    حدس می زدم که ادوارد همیشه چیزي که بلا می خواست رو بهش میداد ، فرقی نداشت که خواسته ي بلا چقدر
    احمقانه باشه . ولی فکرشم نمیکردم که حالا به حرفش گوش بده . بنابراین فکر کردم که نباید جلوشو بگیرم.
    چیز گرمی با بازوم تماس پیدا کرد . قابل توجه بود . هیچ چیز تو اون خونه گرم نبود .
    ولی نمی تونستم نگاهمو از صورت بلا بگیرم . او پلک زد و به اون چیز خیره شد ، بالاخره چیزي می دید . ناله ي
    ضعیف و عجیبی کرد.
    « رنز...مه . خیلی... قشنگه »
    وقتی که نگاه کردم ، دیگه دیر بود . ادوارد اون چیز گرم و خونی رو از دستاي بی حس بلا قاپید. نگاهم روي پوست
    بلا لغزید . غرق در خون بود- خونی که از دهن بچه جاري شده بود ، و ، خون تازه از جاي گازي که درست بالاي
    سینه ي چپ بلا و به شکل دو هلال رو به روي هم بود بیرون می ریخت .
    انگار داشت به هیولا ادب یاد می داد . « نه، رنزمه » : ادوارد غرو لندکنان گفت
    به ادوارد یا اون بچه نگاهی ننداختم . فقط بلا رو دیدم که چشم هاش به پشت سرش برگشتن .
    قلبش آخرین ضربه رو زد ، مکثی کرد و خاموش شد .
    من دستم رو روي سینه اش گذاشتم و کمپرس قلبی رو انجام دادم . تعدادش رو تو فکرم می شمردم ، سعی داشتم
    ریتمشو منظم نگه دارم . یک . دو . سه . چهار .
    لحظه اي توقف کردم تا یه بار دیگه بهش تنفس بدم .
    دیگه نمی تونستم ببینم . چشم هام از اشک خیس بودن و تار میدیدن . ولی از صداهاي داخل اتاق کاملا باخبر بودم .
    صداي گلاگ - گلاگ قلب بی میل بلا زیر دستاي مصر من ، کوبش قلب خودم و ، ضربان دیگه اي که خیلی سریع و
    سبک بود . نمی تونستم جهت آن را تشخیص بدم.
    هواي بیشتري داخل ریه ي بلا کردم .
    یک ، دو ، سه ، چهار . « ؟ منتظر چی هستی » : با نفس هاي بریده ، در حالی که همچنان قلب او را می فشردم ، گفتم
    « بچه رو بگیر » : ادوارد با جدیت گفت
    یک. دو. سه. چهار. « پرتش کن از پنجره بیرون »
    « اونو بده به من » . صداي آهسته اي از در شنیده شد
    ادوارد و من در آن واحد دندان هایمان را به هم ساییدیم .
    یک. دو. سه. چهار.
    « ... من کنترلمو به دست آورد م. بچه رو بده به من ادوارد . ازش مراقبت می کنم تا وقتی بلا » : روزالی قول داد
    زمانی که تعویض صورت می گرفت در دهان بلا دمیدم . صداي تاپ تاپ دور شد .
    « دستاتو تکون بده ، جیکوب »
    در حالی که همچنان پمپاژ قلب را انجام می دادم ، نگاهم را از چشم هاي سفید بلا برگرفتم . سرنگی تمام نقره اي در
    دست ادوارد بود ، انگار آن را از آهن ساخته بودند .
    « ؟ اون چیه »
    دست سنگی او دست مرا کنار زد . صداي شکستن چیزي به گوش رسید ، ضربه ي او انگشت کوچکم را شکسته بود .
    در همان حال ، او سوزن سرنگ را مستقیم در قلب بلا فرو کرد .
    « سمِّ من » : در حالی که آن را پایین می فشرد جواب داد
    صداي تکان قلبش رو شنیدم ، انگار بهش شُک وارد کرده بودن .
    صداش مثل یخ بود ، مرده بود . تندخو و بی فکر . انگار یک ماشین بود . « حرکتش بده » : ادوارد دستور داد
    درد انگشت در حال ترمیمم را نادیده گرفتم و باز به پمپاژ قلب اون ادامه دادم . سخت تر بود ، انگار خون او در آنجا
    منجمد شده بود . در حالی که به کار ادوارد نگاه می کردم ، خون را به طرف رگ هاي او فرستادم .
    مثل این بود که اونو می بوسه ، لبش را روي گلوي او می گذاشت ، مچ دست هاش ، خمیدگی داخل بازوي او . ولی
    می تونستم صداي پاره شدن پوست بلا را زمانی که با دندان گازش می گرفت بشنوم . دوباره و دوباره ، راندن سم در
    سیستم او از هر جایی که می شد . زبان کم رنگ او را دیدم که روي بریدگی هاي خون آلود حرکت می کرد ، اما قبل
    از اینکه عصبانی بشم یا حالم بهم بخوره ، متوجه شدم چه کار می کنه . جایی که زبان او سم را روي پوست او
    می کشید ، محکم بسته می شد . زهر و خون را در بدن او نگه می داشت .
    بازهم در دهان او دمیدم ، ولی هیچ چیز آنجا نبود . فقط واکنش سینه ي بی جان او که بالا می آمد . زمانی که ادوارد
    دیوانه وار روي او کار می کرد و سعی داشت دوباره او را سرهم کند ، به پمپاژ قلب او ادامه دادم ، می شمردم .
    هیچ چیز آنجا نبود ، فقط من ، فقط ادوارد .
    در حال کار کردن روي یک جنازه .
    زیرا آن تمام چیزي بود که از دختري که که هردوي ما عاشقانه دوستش داشتیم باقی مانده بود . این جسد خون آلود از
    شکل افتاده . ما دیگر نمی توانستیم بلا را سرپا کنیم .
    می دونستم که خیلی دیر شده . می دونستم که او مرده . در این باره مطمئن بودم چون کشش از بین رفته بود . هیچ
    دلیلی براي اینجا ، در کنار او بودن حس نمی کردم . اون دیگه اینجا نبود . به همین خاطر این بدن دیگه جاذبه اي
    براي من نداشت . احتیاج بی معناي کنار او بودن ناپدید شده بود .
    یا شاید جابه جا شده بود کلمه ي مناسب تریه . انگار حالا کشش را از طرف دیگه اي حس می کردم . از پایین پله ها ،
    بیرون در . اشتیاق براي از اون دور شدن و هیچوقت برنگشتن .
    و دوباره دست من رو از سر راهش کنار زد ، این بار جاي مرا گرفت . به نظر « پس ، برو » : ادوارد با خشم گفت
    رسید ، سه انگشتم شکسته باشه .
    با بی حسی آنها را باز و بسته کردم ، درد اهمیتی نداشت .
    او قلب خاموش بلا را سریع تر از من فشار می داد .
    « اون نمرده، اون حالش خوب می شه » : با صداي خرناس مانندي گفت
    مطمئن نبودم هنوز با من حرف می زد یا نه.
    روي خودم رو برگردوندم و به طرف در رفتم ، او را با از دست رفته اش تنها گذاشتم . بسیار آهسته . نمی توانستم
    پاهایم را مجبور کنم سریع تر حرکت کنند .
    حالا که هدفم را از دست داده بودم ، دوباره احساس پوچی می کردم . خیلی وقت بود که براي نجات بلا می جنگیدم .
    و او با کمال میل خودش را فداي آن بچه هیولا کرده بود . همه چیز تمام شده بود .
    همان طور که به زحمت از پله ها پایین می رفتم با شنیدن صداي پشت سرم لرزه بر اندامم افتاد- صداي قلب مرده اي
    که وادار به تپیدن می شد .
    دلم می خواست به گونه اي در سرم مواد شیمیایی بریزم تا مغزم آتش بگیرد . تا تصاویر آخرین دقایق زندگی بلا را
    بسوزاند . اگر می شد از شر آن خلاص بشم آسیب مغزي را به جون می خریدم- فریاد کشیدن ها ، خون ریزي ها ،
    صداي غیر قابل تحمل خرد شدن استخوان زمانی که نوزاد هیولا از درون او را از هم می پاشید...
    می خواستم بیرون بپرم ، پله ها را ده تا یکی طی کنم و از در فرار کنم . ولی پاهایم به سنگینی آهن بودند و بدنم از
    همیشه خسته تر بود . مانند یک پیرمرد زمین گیر آهسته آهسته از پله ها پایین آمدم .
    روي پله ي آخر به استراحت نشستم ، تا توانم را براي بیرون رفتن از در بدست آورم .
    روزالی در طرف تمیز کاناپه در حالی که پشتش به من بود و براي چیزي که دورش پتو پیچیده شده و آن را در
    بازوهایش گرفته بود زمزمه می کرد . احتمالا صداي مرا شنیده بود که توقف کردم ، ولی مرا نادیده می گرفت ، سخت
    گرفتار لحظات دزدي مادري اش بود . شاید حالا دیگر شاد شده بود . روزالی چیزي را که می خواست داشت و بلا
    هرگز نمی آمد تا آن جانور را از او بگیرد . در این فکر بودم که نکند این همان چیزي بود که بلوند شرور در تمام این
    مدت انتظارش رو داشت .
    او شی تیره اي را در دستش نگه داشته بود و صداي مکیدن حریصانه ي قاتل کوچک در آغوش او به گوش می رسید .
    بوي خون در هوا پیچیده بود . خون انسان . روزالی داشت به آن غذا می داد . مسلما آن خون می خواست . چه غذاي
    دیگري می شد به هیولایی داد که وحشیانه مادر خودش را نابود کرده بود ؟ ممکن بود خون بلا را هم خورده باشد .
    شاید خورده بود .
    هنگامی که به صداي غذا خوردن جلاد کوچک گوش می دادم نیرویم را بازیافتم .
    قدرت و تنفر و گرما- خون داغ به سرم هجوم آورد . می سوخت ولی هیچ چیزي را پاك نمی کرد . تصاویر داخل سرم
    در اشتعال پذیر بودند ، جهنم به پا کرده بودند ولی از تخریب کردن امتناع می کردند . حس می کردم سر تا پایم به
    لرزه درآمده و سعی نکردم جلوي آن را بگیرم.
    روزالی کاملا محو تماشاي آن جانور شده بود و اصلا به من توجه نمی کرد . حواسش به حدي پرت بود که
    نمی توانست به اندازه ي کافی براي متوقف کردن من سریع باشه .
    سم درست می گفت . این یک خطا بود- وجود آن هیولا بر خلاف قوانین طبیعت بود . یک روح سیاه و پلید عاري از
    احساس . چیزي که حقی براي ماندن نداشت .
    چیزي که باید نابود می شد .
    در آخر به نظر می رسید که آن کشش مرا به سمت در هدایت نمی کند . حالا آن را احساس می کردم ، مرا تشویق
    می کرد ، به جلو می کشید . مرا هل می داد تا کارش را تمام کنم ، تا دنیا را از پلیدي آن دور پاك کنم .
    روزالی بعد از مرگ آن جانور سعی می کرد مرا بکشد و من هم متقابلا می جنگیدم . مطمئن نبودم که تا قبل از آمدن
    دیگران براي کمک وقت کافی براي کشتن او دارم یا نه . شاي د، شاید هم نه . چندان اهمیتی نمی دادم .
    مهم نبود اگر گرگ ها انتقام مرا می گرفتند و کالن ها را به سزاي عملشان می رساندند و عدالت را اجرا می کردند .
    هیچ کدام مهم نبود . به تنها چیزي که اهمیت می دادم دادستانی خودم بود . انتقام خودم . چیزي که بلا را کشته بود
    نمی توانست دقیقه اي بیشتر زندگی کند .
    اگر بلا زنده مانده بود ، به خاطر این از من متنفر می شد . احتمالا می خواست با دست هاي خودش مرا بکشد .
    ولی اهمیتی نمی دادم . او به کاري که با من کرد اهمیتی نداده بود - به خودش اجازه داد مثل یک حیوان کشته شود .
    چرا باید احساسات او را به حساب می آوردم ؟
    و سپس ادوارد بود . احتمالا الآن خیلی سرش بود - در تلاش براي حیات تازه بخشیدن به یک نعشه ، در انکار احمقانه
    اش به قدري فرو رفته بود که به نقشه هاي من گوش نمی داد .
    پس این شانس نصیبم نمی شد تا قولی که به او دادم را عملی کنم ، مگر اینکه - مبارزه را در برابر روزالی ، جاسپر و
    آلیس، سه تا به یک نفر پیروز می شدم . اما اگر هم می بردم ، فکر نمی کردم آن را در خود داشته باشم که ادوارد را
    بکشم .
    زیرا به قدر کافی دل رحم نبودم که آن کار را انجام دهم . چرا باید می گذاشتم از کاري که انجام داده بود فرار کند ؟
    آیا عادلانه تر - لذت بخش تر- نبود که اجازه دهم با هیچ و پوچ زندگی کند ؟
    تصور آن این باعث شد لبخند نصفه نیمه اي بزنم . بدون بلا . بدون وجود کسی که خودش را بکشد . و از دست دادن
    هر تعداد از خانواده اش که می شد با خود ببرم . به طور حتم ، از آنجایی که نمی توانستم آنها را بسوزانم ، احتمالا
    می توانست آنها را از نو سرهم کند . برخلاف بلا که دیگر هرگز باز نمی گشت .
    در این فکر بودم که آیا آن جانور هم می توانست سرهم شود ؟ شک داشتم . آن قسمتی از بلا هم بود- پس
    می بایست کمی از آسیب پذیري بلا به ارث برده باشد . می توانسم صداي ضربان کوبنده ي قلب کوچک آن را بشنوم.
    قلب آن می تپید . قلب او نه .
    فقط یک لحظه گذشت تا این تصمیم ها را بگیرم.
    لرزش سریع تر و شدیدتر می شد . چرخیدم ، آماده می شدم تا به طرف خون آشام بلوند بپرم و و با دندان هایم موجود
    مرگبار را از دست او بدرم .
    روزالی دوباره چیزي را با جانور زمزمه کرد ، بطري فلز مانند را کنار گذاشت و جانور در هوا بلند کرد تا صورتش را به
    گونه ي آن بمالد .
    عالی شد . این حالت براي یورش من بسیار عالی بود . به طرف جلو خم شدم و وقتی کشش به طرف قاتل بیشتر
    می شد ، حس کردم گرما در حال تغییر من بود - از آنچه پیش تا به حال حس کرده بودم قوي تر بود ، به قدري قوي
    که مرا به یاد فرمان آلفا انداخت ، انگار اگر از آن اطاعت نمی کردم مرا در هم می شکست .
    این بار می خواستما طاعت کنم .
    قاتل از پشت شانه ي روزالی به من چشم دوخت ، نگاه خیره اش از هر جانور نوزاد دیگري متمرکزتر بود .
    با چشم هاي گرم قهوه اي ، شکلاتی رنگ - دقیقا همان رنگی که بلا داشت .
    لرزشم ناگهان متوقف شد ؛ گرما در من به به جریان افتاد ، قوي تر از هر زمان دیگر ، ولی این نوع جدیدي از گرما بود
    - نمی سوزاند .
    داشت می درخشید .
    هنگامی که به صورت کوچک و ظریف کودك نصف خون آشام ، نصف انسان نگاه کردم همه چیز در درونم ویران شد.
    تمام خط هایی که مرا به زندگیم وصل می کرد به سرعت از هم جدا شده بودند ، مانند این بود که طناب هاي متصل
    به بالون را از آن کنده باشند . هرچیزي که مرا تبدیل به آنچه بودم می کرد - عشقم براي دختر مرده ي طبقه ي بالا،
    عشقم به پدرم ، وفاداریم به گروه جدیدم ، عشقم براي دیگر برادرانم ، تنفرم از دشمنانم ، خانه ام ، اسمم ، خودم - در
    همان ثانیه از من جدا شده بودند و به طرف فضا غوطه ور می شدند .
    جاذبه مرا رها نکرده بود . ریسمان جدیدي مرا در جایی که بودم نگه می داشت .
    نه یک ریسمان ، بلکه یک میلیونشان . ریسمان نه ، بلکه سیم هاي پولادین . میلیون ها سیم پولادین همگی مرا به
    یک چیز متصل می کردند - به مرکزي ترین نقطه ي دنیا .
    حالا آن را می دیدم - اینکه چطور دنیا به دور این یک نقطه می چرخید . پیش از این هیچ گاه تناسب جهان را نظاره
    نکرده بودم ، ولی حالا واضح شده بود .
    دیگر جاذبه ي زمین مرا در جایی که ایستاده بودم بند نمی کرد .
    این نوزاد دختر در بازوهاي خون آشام بلوند بود که مرا اینجا نگه می داشت .
    رنزمه.
    از بالاي پله ها ، صداي جدیدي به گوش می رسید . تنها صدایی که در این لحظه ي بی پایان می توانستم احساس
    کنم .
    ضربانی آشفته ، تپشی که شدت می یافت ...
    یک قلب در حال تغییر .


    پایان کتاب جیکوب

    آغاز کتاب سوم:بلا
    فصل نوزدهم:سوختن

    محبت شخصی نعمتی است که فقط وقتی تمام دشمنانت از بین رفته اند میتوانی داشته باشی. تا آن زمان، هرکسی که
    دوستش داري تنها گرویی است که جرئت ات را می مکد و قضاوت ات را خدشه دار میکند.
    اورسن اسکات کارد
    کتاب "امپراتوري"


    مقدمه
    این بار رویا نبود. صف تیره پوشان از میان مه اي که زیر قدم هاي آنها به وجود آمده بود به ما نزدیک میشدند.
    با دلهره اندیشیدم "ما می میریم.". براي ارزشمند ترین کسی که از او دفاع میکردم ناامیدانه در تلاش بودم، اما حتی
    اندیشیدن به این مسئله ضعفی در تمرکز بود که توان جبرانش را نداشتم.
    نزدیک تر شدند. شنل هاي تیره شان با حرکت آنها موج می خوردند. میدیدم که دستهایشان به مشت هاي استخوانی
    رنگ تبدیل میشدند. از هم جدا شدند تا از هر سو ما را محاصره کنند. از ما بیشتر بودند. اینجا پایان راه بود.
    و بعد، مانند انفجار نور از یک فلاش، تمام صحنه شروع به تغییر کرد. اما چیزي عوض نشده بود. ولتوري ها هنوز به
    سمت مان می آمدند. تشنه ي کشتن. تمام چیزي که تفاوت داشت جنبه ي نگاه من به قضیه بود. ناگهان، من تشنه
    اش بودم. من می خواستم که آنها حمله کنند. دلهره ام به تشنگی خون تبدیل شد، با لبخندي روي لبهایم و غرشی از
    میان دندان هاي عریان ام ، آماده حمله شدم.


    درد گیج کننده اي بود.
    دقیقا همین. من گیج شده بودم. نمیفهمیدم. نمی توانستم از آنچه در حال رخ دادن بود سر در آورم.
    بدنم سعی داشت درد را پس بزند، و من دوباره و دوباره در تاریکی اي فرو می رفتم که لحظه ها و دقایق تقلا را می
    شکافت و رسیدن به حقیقت را دشوارتر می ساخت.
    تلاش کردم حقیقت و رویا را از هم جدا کنم.
    قسمت غیر حقیقت تاریک بود. و درد چندانی نداشت.
    حقیقت قرمز رنگ بود، و احساس میکردم در آن واحد از وسط به دو نیم اره شده ام، با اتوبوسی برخورد کرده ام، از یک
    بوکسور مشت خورده ام، زیر پاهاي گاومیش ها له و در اسید غوطه ور شده ام.
    حقیقت باعث چرخش و پیچش بدنم بود، در حالی که من از درد نمی توانستم حرکت کنم.
    حقیقت، دانستن این بود که چیزي مهم تر از همه ي این شکنجه و رنج وجود دارد، اما به خاطر نمی آوردم که آن چیز
    چه بود.
    حقیقت خیلی سریع رسیده بود.
    لحظه اي، همه چیز آنطور بود که باید باشد، کسانی که دوستشان داشتم اطرافم بودند. لبخند می زدند. یه جورهایی، با
    اینکه خیلی بعید به نظر می رسید، انگار به آنچه می خواستم رسیده بودم.
    و بعد یک اشتباه کوچک و نامربوط رخ داده بود.
    دیدم که فنجانم قل خورد، خون قرمز تیره بیرون ریخت و سفیدي را پوشاند و من به سمت فنجان خم شدم. دستهاي
    سریع از خودم را دیدم اما بدنم به خم شدن ادامه داده بود.
    درون من، چیزي در جهت خلاف خم شدنم ضربه زده بود.
    پارگی . شکستن. درد.
    تاریکی پیشی گرفت و به موجی از عذاب تبدیل شد. نمی توانستم تنفس کنم. من یک بار قبلا غرق شده بودم، اما این
    فرق داشت. گلویم می سوخت.
    تکه هاي بدنم در حال شکستن بودند. در حال گسیختن، خرد شدن.
    تاریکی بیشتر.
    این بار با برگشتن درد، صداي فریادهایی را می شنیدم.
    "احتمالا جفت جدا شده!"
    چیزي تیزتر از چاقو تا اعماق وجودم را شکافت. کلمات. با وجود شکنجه معنی شان را درك می کردم. "جفت جدا
    شده." می دانستم این به چه معنی ست. به این معنی بود که بچه درون من در حال مردن بود.
    "بیارش بیرون!" سر ادوارد فریاد زدم. چرا این کار را نمی کرد؟ "داره میمیره. همین الان این کارو بکن."
    "مورفین..."
    او می خواست صبر کند. می خواست مسکن ها اثر کنند. درحالی که بچه من رو به مرگ بود؟!
    "نه همین حالا..." گلویم گرفت. نتوانستم حرفم را تمام کنم.
    در حالی که درد جدید سردي درون شکم ام پیچید، لکه هاي سیاه روشنی اتاق را پوشاندند. اشتباه به نظر میرسید.
    ناخودآگاه تلاش کردم از رحم ام محافظت کنم، از کودکم، از ادوارد جیکوب کوچکم. اما ضعیف بودم. ریه هایم
    دردناك بودند. اکسیژن گلویم را می سوزاند.
    با اینکه در فکرش بودم، درد دوباره از بین رفت. بچه ام... بچه ام... در خطر مرگ...
    چقدر گذشته بود؟ ثانیه ها یا دقایق؟ درد از بین رفته بود. بی حس بودم. نمی توانستم احساس کنم. هنوز نمی توانستم
    ببینم. اما می توانستم بشنوم. دوباره هوا در ریه هایم جریان داشت.
    "با من بمون بلا. صدامو می شنوي؟ بمون! نمی تونی ترکم کنی. ضربان قلبت رو نگه دار!"
    جیکوب؟ جیکوب، هنوز اینجا بود. هنوز سعی داشت نجاتم دهد.
    می خواستم به او بگوم البته. البته که ضربان قلبم را نگه می داشتم. مگر به هردویشان قول نداده بودم؟
    سعی کردم قلبم را حس کنم. سعی کردم پیدایش کنم. اما درون بدن خودم گم شده بودم. نمی توانستم چیزهایی را که
    باید، حس کنم. و همه چیز در جاي اشتباه به نظر می رسید. پلک زدم و چشمانم را پیدا کردم. می توانستم نور را ببینم.
    دنبال نور نبودم، اما از هیچ چیز بهتر بود.
    همانطور که چشمانم براي عادت به نور در تلاش بودند، ادوارد زمزمه کرد: "رنزمه."
    رنزمه؟
    به لبهایم دستور حرکت دادم. حباب هاي هوا را به نجواهاي روي لبم رساندم. دستان بی حسم را مجبور به حرکت
    کردم: "بذار... اونو بده به من."
    نور روي دستهاي کریستال ادوارد رقصید. شعشعه ها با قرمزي خونی که روي صورتش بود مخلوط شده بودند. دستانش
    قرمزتر بودند. ادوارد بدن گرمی را به بازوانم چسباند. تقریبا انگار در آغوش من بود. بدن بچه گرم بود. به گرمی بدن
    جیکوب.
    چشمانم تمرکز کردند. ناگهان همه چیز واضح بود.
    رنزمه گریه نکرد اما بریده بریده و به سرعت نفس نفس زد. چشمانش باز بودند. نگاهش چنان متعجب بود که به نظر
    خنده دار میرسید. سر کوچک و گرد بی نقص اش با لایه اي از طره موهاي خیس و خونین پوشیده شده بود. گردي
    هاي چشمانش آشنا و به رنگ قهوه اي بی نظیري بودند. زیر لایه خون، صورتش رنگ پریده به نظر میرسید. البته به
    جز گونه هایش که در سرخی می سوختند.
    چهره ي کوچکش چنان بدون نقص بود که متحیر ام می ساخت. او حتی از پدر خودش هم زیباتر بود. باور نکردنی.
    غیر ممکن.
    زمزمه کردم: "رنزمه... چه قدر زیباست."
    صورت بی همتایش لبخندي ناگهانی و از روي قصد زد. پشت لبهاي صورتی رنگش ردیف کاملی از دندان هاي سفید
    شیري وجود داشت.
    سرش را به سمت سینه ي من پایین آورد و در کنار گرماي تنم پنهان شد. پوستش گرم و لطیف بود اما نه به گرمی
    پوست من.
    و سپس دوباره درد برگشت. فقط یک لحظه دردي گرم درونم پیچید. نفسم بند آمد.
    و بعد او ناپدید شد. کودك فرشته مانندم نبود. نمیتوانستم او را حس کنم یا ببینم.
    نه! می خواستم فریاد بزنم. اونو بدید به من.
    اما زیاده از حد ضعیف بودم. براي یک لحظه حس کردم دستانم شلنگ هاي پلاستیکی هستند، و بعد، اصلا نمی
    توانستم دستانم را حس کنم. نمی توانستم خودم را حس کنم.
    تاریکی واضح تر از قبل چشمانم را پوشاند. مانند یک چشم بند زخیم، محکم و سریع. که نه تنها چشمانم را، بلکه
    وجودم را با وزن خرد کننده اي می پوشاند. مقاومت در برابرش خسته کننده بود. می دانستم تسلیم شدن آسان تر بود.
    که اجازه دهم تاریکی مرا پایین، پایین، پایین تر بکشد، به جایی که دیگر درد و خستگی و نگرانی و ترس وجود نداشت.
    اگر فقط پاي خودم در میان بود، نمیتوانستم انقدر مقاومت کنم. من فقط یک انسان بودم. با چیزي در حد نیروي
    انسانی. خیلی وقت بود براي هم توان شدن با ماوراي طبیعی ها تلاش میکردم. همانطور که جیکوب گفته بود.
    اما فقط پاي من در میان نبود.
    اگر انتخاب آسان را میکردم، اگر میگذاشتم تاریکی وجودم را پاك کند، آنها را می آزردم.
    ادوارد. ادوارد. زندگی من و ادوارد در یک نقطه به هم پیچیده بودند. اگر یکی قطع میشد، دیگري نیز از کار می افتاد.
    اگر او نبود، بدون او من نمیتوانستم زندگی کنم. و اگر من نبودم، او نیز نمیتوانست بدون من زندگی کند. و دنیایی بدون
    ادوارد به نظر کاملا بی هدف می رسید. ادوارد باید زندگی می کرد.
    جیکوب، که بارها و بارها از من خداحافظی کرده بود ولی زمانی که به او نیاز داشتم بازگشته بود. جیکوبی که آنقدر
    آزرده بودمش که باید مجرم محسوب میشدم. آیا می خواستم دوباره بیازارمش؟ آن هم از بدترین نوع؟ او علی رغم همه
    چیز براي من مانده بود. اکنون تمام خواسته اش این بود که من نیز براي او بمانم.
    اما اینجا آنقدر تاریک بود که چهره ي هیچ کدامشان را نمیدیدم.هیچ چیز واقعی به نظر نمیرسید. این مسئله تسلیم
    نشدن را سخت تر میکرد.
    به مقاومت در برابر تاریکی ادامه دادم. من سعی نمیکردم دورش کنم. فقط مقاومت میکردم. فقط نمیگذاشتم مرا کاملا
    از بین ببرد. من یک اطلس نبودم اما این درد به بزرگی یک سیاره بود. تمام کاري که از من برمی آمد این بود که به
    طور کامل از صحنه محو نشوم.
    این تقریبا الگوي زندگی من بود. من همیشه ضعیف تر از آن بودم که با عوامل خارج از کنترل ام روبرو شوم. به
    دشمنانم حمله کنم یا شکست شان دهم. که از درد دور باشم. همیشه انسان و همیشه ضعیف بودم. تنها کاري که
    همیشه موفق به انجامش شده بودم ادامه دادن بود. تحمل. زنده ماندن.
    میدانستم ادوارد هرکاري از او برمی آمد انجام میداد. هیچ گاه تسلیم نمیشد. من هم نمیشدم.
    تاریکی عدم وجود را چند سانتیمتر دور نگه داشته بودم.
    اما این دلیل کافی نبود. همانطور که زمان می گذشت و سانتی مترهاي من تغییر میکردند، به چیزي نیاز داشتم که
    نیروي بیشتري از آن دریافت کنم.
    حتی نمیتوانستم چهره ادوارد را به خاطر بیاورم. نه مال جیکوب و نه مال آلیس یا رزالی یا چارلی یا رنه یا کارلایل یا
    ازمه یا... هیچ. ترسناك بود. به این اندیشیدم که آیا خیلی دیر بود؟
    حس کردم در حال لغزش ام. چیزي نبود که به آن چنگ بزنم.
    نه! باید جان سالم به در میبردم. ادوارد به من بستگی داشت. جیکوب، چارلی، آلیس، رزالی، کارلایل، رنه، ازمه...
    رنزمه.
    و بعد، با اینکه چیزي نمیدیدم، ناگهان چیزي حس کردم. حس کردم دوباره میتوانم بازوانم را و درون بازوانم چیزي
    کوچک و مستحکم و خیلی خیلی گرم را حس کنم.
    کودکم. ضربه زننده کوچکم.
    من موفق شده بودم. به قدر کافی نیرومند مانده بودم تا رنزمه سالم بماند. توانسته بودم آنقدر از او مراقبت کنم تا زمانی
    برسد که بدون من بتواند زندگی کند.
    جاي گرما در بازوان خیالی ام خیلی واقعی به نظر میرسید. محکم تر فشردم. گرما دقیقا در نقطه قرار گرفتن قلبم بود. با
    یادآوري خاطره دخترم، میدانستم که میتوانم تا هرزمان که بخواهم زنده بمانم.
    گرماي کنار قلبم حقیقی تر و حقیقی تر شد. گرم و گرم تر. داغ تر. گرمایش چنان حقیقی بود که سخت بود باور کنم
    اینها را تصور میکنم.
    داغ تر.
    اکنون ناراحت کننده بود. زیادي داغ بود. خیلی خیلی زیادي.
    مانند گرفتن سمت اشتباه یک اتو بود. اولین عکس العمل ام انداختن آن چیز داغ درون بازوانم بود. اما درون بازوانم
    چیزي نبود. بازوان من روي سینه ام حلقه نشده بودند. آنها مانند دو چیز مرده در اطراف بدنم قرار داشتند. گرما درون
    من بود.
    گرما رشد کرد. اوج گرفت و دوباره رشد کرد تا جایی که تمام چیزهایی که حس می کردم را پوشاند.
    آرزو کردم که اي کاش وقتی فرصت اش را داشتم تاریکی را می پذیرفتم. دلم میخواست دستانم را بلند کنم و سینه ام
    را شکافته، قلبم را بیرون بکشم. هرکاري که بتوانم از شر این شکنجه خلاص شوم. اما دستانم را حس نمیکردم. یک
    انگشت هم تکان نمیخورد.
    جیمز که پایم را زیر پایش له کرد بود، هیچ بود. آن مانند آرمیدن در تختی از پر بود. اگر میشد اکنون آن را با آغوش باز
    قبول میکردم. صدبار. قبول میکردم و قدرش را میدانستم.
    آتش داغتر شد و من می خواستم فریاد بکشم. تا التماس کنم چیزي مرا هم اکنون بکشد، قبل از اینکه لحظه اي دیگر
    از این درد را زندگی کنم. اما نمیتوانستم لبهایم را تکان دهم. هنوز وزنش سنگینی میکرد.
    فهمیدم که این تاریکی نبود که مرا پایین نگه میداشت. بلکه جسمم بود. خیلی سنگین بود و داشت مرا میان شعله
    هایی که از قلبم بیرون می آمدند دفن میکرد. شعله هایی که با دردي عجیب میان شانه ها و دلم میپیچیدند و تا گلویم
    بالا آمده، صورتم را می شستند.
    چرا نمی توانستم حرکت کنم؟ چرا نمی توانستم جیغ بکشم؟ این قسمتی از داستان هایی که خوانده بودم نبود.
    ذهن من به طرز غیر قابل تحملی خالی بود. و به محض پرسیدن سوالم پاسخ را یافتم.
    مورفین.
    گویی صدها مرگ قبل از این بود که راجع به این قضیه بحث کرده بودیم. ادوارد، کارلایل و من. ادوارد و کارلایل
    امیدوار بودند که مقدار کافی مسکن کمک کند درد ناشی از زهر را تحمل کنم. کارلایل این را روي امت امتحان کرده
    بود ولی زهر زودتر از مسکن در خون امت پخش شده و رگ ها را بسته بود. فرصتی براي پخش شدن دارو نمانده بود.
    من چهره ام را خونسرد نشان داده و تشکر کرده بودم و از این مسئله که ادوارد نمی توانست مغز مرا بخواند قدر دان
    بودم.
    چرا که من یک بار قبل از این مورفین و زهر را با هم در خونم داشتم و حقیقت را میدانستم. می دانستم که بی حسی
    ناشی از مسکن، زمانی که زهر درون رگ هایم پخش شده بود، کاملا بی اثر بود. اما امکان نداشت چنین حقیقتی را
    بیان کنم. من حرفی نمی زدم که ادوارد را بیشتر از حالا مخالف تغییر من کند.
    وقتی نمی توانستم فریاد بکشم چه گونه باید به آنها می گفتم که مرا بکشند؟
    تمام چیزي که میخواستم مرگ بود. اینکه کاش هرگز به دنیا نمیامدم. تمام وجودم با این درد برابري نمیکرد. ارزش
    نداشت یک لحظه دیگر برایش زنده بمانم.
    بگذارید بمیرم. بگذاریم بمیرم. بگذارید بمیرم.
    و براي مدتی بی پایان تنها چیز موجود همین بود. شکنجه، و زجه هاي بی صداي من در حال التماس براي مرگ. چیز
    دیگري وجود نداشت. حتی زمان. و این باعث میشد وضعیت ابدي باشد. بدون شروع و پایان. یک لحظه ي بی پایان از
    رنج و درد.
    تنها تغییري که رخ داد این بود که ناگهان، به طور غیر ممکنی درد دوبرابر شد. قسمت پایینی بدنم که از زمان تزریق
    مورفین بی حس بود، ناگهان شعله ور شده بود.
    سوزش بی پایان سرکش شد.

    میتوانست ثانیه ها یا روزها گذشته باشد. هفته ها یا سالها، اما کم کم زمان معنا پیدا کرد.
    سه چیز با هم اتفاق افتادند، یا از هم نشئت گرفتند و من نفهمیدم کدام اول بود: زمان شروع شد، سنگینی مورفین از
    بین رفت، و من قوي تر شدم.
    میتوانستم حس کنم که کنترل بدنم با پشیرفت بازمیگردد و این پیشرفت اولین نشانه هاي من از گذشت زمان بود. می
    فهمیدم که کی انگشتان پایم را خم می کردم یا دستانم را مشت میکردم. می فهمیدم اما عکس العملی نشان ندادم.
    با اینکه از گرماي آتش یک ذره هم کم نشد، من موفق به یافتن ظرفیت جدیدي در خودم براي تحمل آن شدم.
    حساسیتی در من به وجود آمده بود که ارزش هر زبانه ي آتش درون رگ هایم را جداگانه می فهمیدم. به این نتیجه
    رسیدم که می توانستم فکر کنم.
    به خاطر آوردم که چرا نباید فریاد بکشم. دلیل اینکه به چنین درد غیر قابل تحملی دچار شده بودم را به یاد آوردم. به
    یاد آوردم هرچند اکنون، غیر ممکن به نظر میرسید چیزي ارزش چنین شکنجه اي را داشته باشد.
    این اتفاق هم زمان با وقتی افتاد که من قسمتی از بدنم را که سنگینی از آن برداشته شده بود حس کنم. براي کسانی
    که مرا می دیدند تفاوتی ایجاد نشده بود، اما براي من که فریاد ها و ناله ها را درون خودم ریخته بودم، تا کسی را
    نیازارند، انگار از گرفتار بودن در آتش گذشته و کنترل آتش را در دست گرفته بودم.
    فقط به قدر کافی نیرو داشتم تا آنجا دراز بکشم و بی حرکت منتظر زغال شدن خود بمانم.
    شنوایی ام واضح و واضح تر شد. و من می توانستم براي در دست داشتن زمان ضربان کوبنده و عصبانی قلبم را
    بشمارم.
    می توانستم نفس هاي بی عمقی که از لابلاي دندان هایم بیرون می آمد را بشمارم.
    می توانستم نفس هاي منظم و آرام کسی دیگر در نزدیکی را بشمارم. اینها آرامتر بودند، پس روي آنها تمرکز کردم.
    سرعت کم آنها به معنی گذشت بیشتر زمان بود. این نفس ها مرا به لحظات سوزان پایان نزدیک می کردند.
    افزایش نیروي من ادامه داشت. صداهاي جدیدي شنیده می شدند. من گوش دادم.
    صداي قدم هایی سبک و گردش هوا توسط باز و بسته شدن در به گوش رسید. قدم ها نزدیک شدند و من فشاري دور
    مچ دستانم حس کردم. سردي انگشتان را نمی فهمیدم. آتش درونم خاطره سرما را از بین می برد.
    "هنوز تغییري نکرده؟"
    "هیچی."
    نفس ضعیفی را روي پوستم حس کردم.
    "بوي مورفین باقی نمونده."
    "میدونم."
    "بلا، صدامو میشنوي؟"
    میدانستم اگر قفل دندانهایم را باز کنم، کنترلم را از دست خواهم داد. فریاد و داد و بیداد به راه خواهم انداخت. اگر
    چشمانم را باز می کردم، اگر کوچکترین کاري انجام میدادم، حتی یک انگشت را تکان میدادم، به معناي پایان کنترلم
    بود.
    "بلا؟ بلا. عشق؟ می تونی چشماتو باز کنی؟ می تونی دستم رو فشار بدي؟"
    جواب دادن به او با حالتی که در صدایش وجود داشت سخت بود. اما من فلج باقی ماندم. می دانستم که عذاب درون
    صدایش در مقایسه با آنچه می توانست باشد، چیزي نبود. الان او فقط می ترسید که نکند من در عذاب باشم.
    "شاید کارلایل... شاید من دیر انجامش داده باشم." صدایش خفه بود و روي کلمه دیر شکست.
    تصمیم ام براي لحظه اي متزلزل شد.
    "به صداي قلبش گوش بده ادوارد. از مال امت هم قوي تره. تا به حال چیزي به این حیاتی به گوشم نخورده. اون
    حالش خوب میشه."
    آره. من باید آرام می ماندم. کارلایل اطمینان لازم را به ادوارد میداد. لازم نبود او با من زجر بکشد.
    "و ... و ستون فقراتش؟"
    "صدمات بدنش بدتر از مال ازمه نبودن. زهر تمام زخم هاي ازمه رو خوب کرد."
    "اما اون خیلی بی حرکته. حتما جایی رو اشتباه کردم."
    "نه ادوارد. تو همه ي کارهاي منو انجام دادي و حتی بیشتر. من مطمئن نیستم که من چنین پافشاري اي که تو
    داشتی رو داشته باشم تا نجاتش بدم. انقدر خودتو سرزنش نکن. بلا حالش خوب میشه."
    یک زمزمه ي شکسته: "حتما در عذابه."
    زمزمه اي دیگر: "بلا. من دوستت دارم. متاسفم."
    چقدر دلم می خواست جوابش را بدهم. اما نمی خواستم دردش را بیشتر کنم. نه زمانی که قدرت کنترل خودم را داشتم.
    در خلال همه ي اینها، آتش به سوزاندن من ادامه داد. اما اکنون فضاي خالی درون ذهنم زیاد شده بود. جا براي تفکر
    در مورد مکالمه آنها وجود داشت. فضا براي یاد آوري آنچه رخ داده بود. فضا براي نگریستن به آینده. اما بیشترین فضا
    هنوز به عذاب کشیدن من اختصاص داشت.
    هم چنین فضا براي نگرانی.
    کودکم کجا بود؟ چرا کنار من نبود؟ چرا در مورد او با هم صحبت نمیکردند؟
    ادوارد به سوالی ناگفته پاسخ داد: "نه من اینجا میمونم. خودشون حل اش میکنند."
    کارلایل پاسخ داد: "موقعیت جالبیه. منو باش که فکر می کردم دیگه همه جورش رو دیدم!"
    "من بعدا در موردش فکر میکنم. ما بعدا در موردش فکر میکنیم." چیزي کف دستانم را فشرد.
    "مطمئنم که بین خودمون پنج نفر میتونیم از خونریزي جلوگیري کنیم."
    ادوارد آهی کشید: "نمی دونم طرف کیو بگیرم. دوست دارم هردو رو تنبیه کنم. ولش کن."
    کارلایل اندیشید: "به نظرت بلا طرف کدومو میگیره؟"
    یک خنده ي خفه و آرام: "مطمئنم که از عکس العملش سورپرایز میشم. همیشه همینطوره."
    قدم هاي کارلایل دوباره ناپدید شدند و من ناراحت بودم که توضیح بیشتري ندادند. آیا فقط براي آزار من این طور
    رمزي صحبت میکردند؟
    براي دانستن زمان به شمردن نفس هاي ادوارد برگشتم.
    ده هزار و نهصد و چهل و سه نفس بعد، قدم هاي جدید وارد اتاق شدند. سبک تر. موزون تر.
    جالب بود که می توانستم تفاوت زمانی بین قدم هاي مختلفی که تا به حال نشنیده بودم را حس کنم.
    ادوارد پرسید: "چقدر مونده؟"
    آلیس گفت: "زیاد طول نمیکشه. میبینی چقدر واضح شده؟ الان تو ذهنم خیلی بهتر میبینمش."
    "هنوز یه کم ناراحتی؟"
    آلیس غر زد: "آره. مرسی که یادم انداختی. تو هم اگه بودي اعصابت خورد میشد. اگه می فهمیدي که طبیعت خودت
    دست و پات رو بسته. من خون آشام ها رو خیلی خوب میبینم چون خودم خون آشامم. آدم ها رو میبینم چون یه زمانی
    آدم بودم. اما این موجودها با نژاد عجیب و غریب شون رو نمیبینم چون تجربه اش نکردم. اه."
    "آلیس تمرکز کن."
    سکوتی طولانی ایجاد شد. و بعد ادوارد آهی کشید. صداي جدیدي بود. خوشحال تر.
    ادوارد زمزمه کرد: "اون واقعا حالش خوب میشه."
    "معلومه که خوب میشه."
    "دو روز پیش انقدر مطمئن نبودي."
    "دو روز پیش نمی تونستم درست ببینمش. اما الان مثل آب خوردنه."
    "می تونی تمرکز کنی رو زمان؟ بهم یه حدس بدي؟"
    آلیس آهی کشید. "چقدر عجولی. یه لحظه صبر کن."
    نفس هاي آرام.
    صداي ادوارد روشن تر بود: "ممنونم آلیس."
    چه قدر دیگر؟ ممکن بود به خاطر من هم که شده بلند بگویند؟ آیا این خواسته زیادي بود؟ چند ثانیه دیگر من به
    سوختن ادامه میدادم؟ ده هزار؟ بیست؟ بیشتر از آن؟
    "اون خیلی زیبا میشه."
    ادوارد به آرامی غر زد: "همیشه زیبا بود."
    آلیس غرولند کرد: "میدونی منظورم چیه. نگاش کن!"
    ادوارد جوابی نداد اما حرف هاي آلیس باعث شد حس اینکه شبیه یک زغال شده بودم از بین برود. به نظرم تا کنون
    باید یک مشت استخوان سوخته از من باقی مانده باشد. تک تک سلول هایم به خاکستر رسیده بودند.
    وقتی آلیس بیرون رفت، صداي باد ملایم بیرون خانه را شنیدم. من می توانستم همه چیز را بشنوم.
    طبقه پایین کسی مشغول دیدن بازي فوتبال بود. تیم مارین دو امتیاز جلو بود.
    شنیدم رزالی سر کسی جیغ زد: "نوبت منه." و غرش کمی در جوابش شنید.
    امت اخطار داد: "آروم."
    کسی هیس کرد.
    بیشتر گوش فرا دادم. اما فقط صداي بازي فوتبال میامد. دوباره به شمردن نفس هاي ادوارد ادامه دادم.
    بیست و یک هزار و نهصد و هفده و نیم ثانیه بعد، نوع درد عوض شد.
    قسمت خوب این بود که از انگشتان دست و پایم شروع به خروج کرد. به آرامی. اما حداقل در حال انجام تغییري بود.
    همین بود. درد داشت از بین میرفت.
    قسمت بد این بود که آتش درون گلویم دیگر فقط گلویم را نمیسوزاند. اکنون گلویم خشک خشک بود. تشنه بودم.
    تشنگی سوزنده.
    همچنین یک قسمت بد دیگر: آتش درون قلبم شدید تر شده بود.
    چه طور چنین چیزي ممکن بود؟
    تپش قلبم نیز سریعتر شد. اوج گرفت و بعد ریتم جدیدي پیدا کرد.
    ادوارد با صداي آرام ولی واضحی صدا زد: "کارلایل." می دانستم کارلایل اگر درون یا نزدیک خانه باشد میشنود.
    آتش از کف دستهایم خارج شد و آنها را خنک و بی درد رها کرد. اما به قلبم نزدیک تر شد.
    ادوارد به آنها گفت: "گوش کنید."
    بلندترین صداي اتاق صداي قلب من بود که با ریتم آتش به سرعت می تپید.
    کارلایل گفت: "دیگه داره تموم میشه."
    احساس خوبی که با حرف کارلایل پیدا کرده بودم توسط درد سوزان قلبم از بین رفت.
    مچ دستانم و پاهایم کاملا بی درد بودند. آتش درونشان به کلی از بین رفته بود.
    آلیس با اشتیاق موافقت کرد: "نزدیکه. میرم به بقیه بگم. آیا باید به رزالی بگم که..."
    "آره. بچه رو دور نگه دارید"
    چی؟ نه. نه! منظورش چی بود که بچه منو دور نگه دارید؟ با خودش چه فکري می کرد؟
    دستی انگشتان سرکش مرا فشرد: "بلا؟ بلا، عشق؟"
    آیا می توانستم بدون فریاد پاسخش را بدهم؟ لحظه اي به آن فکر کردم. و بعد آتش داغ تر از قبل درون سینه ام خزید.
    از آرنج ها و زانوانم بیرون رفت. بهتر بود امتحان نکنم.
    آلیس بی قرار گفت: "میرم بقیه رو بیارم." با رفتنش صداي باد حرکتش را شنیدم.
    و بعد... اوه!
    ضربان قلبم شدت گرفت و مانند پره هاي هلیکوپتر به چرخش ادامه داد. به نظر میرسید می خواست قفسه سینه ام را
    بشکند. درد از اعضاي بدنم جمع شده بود و دردناك ترینش را درون قلبم ساخته بود. قدرتش براي میخکوب کردن من
    کافی بود. میتوانست تمرکز قدرتمند مرا از بین ببرد. پشتم تیر کشید. خم شد. گویی آتش مرا از قلبم گرفته بودم و بالا
    میکشید.
    درونم نزاعی به وجود آمده بود. قلبم در مقابل آتش مقاومت میکرد و هردو در حال باخت بودند. آتشی که تمام وجودم
    را به اختیار خود درآورد، در حال نابودي بود. قلبم دوبار تپید و بعد یک بار دیگر به آرامی زد.
    دیگر صدایی نبود. نفس کشیدن نبود. حتی من نیز نفس نمیکشیدم.
    براي لحظه اي، فقدان درد تنها چیزي بود که می توانستم بفهمم.
    و بعد من چشمانم را باز کردم و با تعجب به بالا خیره شدم

    پایان فصل 19

    فصل بیستم:تازه

    همه چیز بسیار شفاف بود
    واضح.مشخص.
    چراغ تابان بالاي سر همچنان به طرز کورکننده اي روشن بود , و با این حال من میتوانستم به سادگی رشته هاي
    درخشان فیبر داخل لامپ چراغ را بینم. من میتوانستم تک تک رنگهاي رنگین کمان را در نور سفید ببینم و درست در
    لبه ي طیف رنگ, رنگ هشتمی که هیچ نامی براي آن نداشتم.
    در پشت چراغ , میتوانستم تک تک خرده هاي چوب را در سقف چوبی تیره ي بالاي سر, تشخیص دهم.در جلوي آن
    میتوانستم گرده هاي خاك را در هوا ببینم , چه سمتهاي روشن شده با نور و چه سمت هاي تاریک و تیره, متفاوت و
    جدا از هم. آنها همچون سیاره هاي کوچک میچرخیدند , به دور هم در یک رقص آسمانی حرکت میکردند.
    غبار انقدر زیبا بود که نفسی به تعجب فرو بردم. هوا سوت کشان از گلویم پایین رفت و گرد ها را به چرخشی گردبادي
    واداشت. این عمل اشتباه و متفاوت به نظر میرسید. من متوجه این قضیه شدم و فهمیدم که مشکل از آنجاست که
    هیچ حس آسودگی اي به دنبال آن عمل نبود. من به هوا احتیاجی نداشتم. ریه هایم در انتظار آن نبودند. آنها در برابر
    این هجوم بی تفاوت بودند.
    به هوا احتیاجی نداشتم اما از آن خوشم می آمد. در آن, میتوانستم اتاق اطرافم را مزه کنم_ ذره هاي دوست داشتنی
    غبار و آمیزه ي هواي ساکن در حال آمیختن با جریان هواي کمی خنک تر فضاي باز را , بچشم. رایحه ي شاداب
    ابریشم را مزه کنم.مزه ي جز کوچکی از چیزي گرم و خواستنی را تجربه کنم, چیزي که باید نمناك میبود اما نبود... آن
    بو, با اینکه توسط ذره اي از کلر و بخار آمونیاك آلوده شده بود, گلوي من را به سوزش خشکی انداخت, اکوي ضعیفی
    از سوزش زهر. و بیشتر از همه, من میتوانستم بویی تقریبا شبیه به عسل, یاس بنفش و طعم خورشید گرفته اي بود را
    حس کنم که قوي ترین بود, نزدیک ترین به من.
    صداي دیگران را که دوباره با نفس کشیدن من نفس میکشیدند را شنیدم. نفس هاي آنان آمیخته بود با بویی از عسل,
    یاس بنفش, و نور آفتاب, که طعم هاي جدیدي میساختنند. دارچین, گل سنبل, گلابی, آب دریا, نان در حال پخت,
    صنوبر, وانیل, چرم, سیب, خزه, عطر سنبل, شکلات... یک جین تشبیهات متفاوتی را در ذهنم زیر و رو کردم اما هیچ
    کدام دقیقا مناسب نبودند. خیلی شیرین و دوست داشتنی.
    تلویزیون طبقه ي پایین بی صدا شده بود و من صداي جا بجایی وزن کسی را شاید رزالی , در طبقه ي اول شنیدم.
    من همچنین صداي ضعیف ریتم تاد تادي که کسی با عصبانیت موزون با بیت آن فریاد میزد را شنیدم.آهنگ رپ؟ من
    براي لحظه اي گیج شدم و سپس صدا محو شد مثل یک ماشین در حال گذر با پنجره هاي پایین کشیده.
    در یک لحظه, متوجه شدم که این میتواند دقیقا درست باشد. آیا میتوانستم تمام راه تا آزاد راه را بشنوم؟
    من متوجه نشدم که کسی دستم را نگه داشته است تا زمانی که هر کسی که بود با آرامی آن را فشرد. همانند قبل تا
    دردم را پنهان کند, بدنم دوباره با تعجب قفل شد. این لمسی نبود که انتظار آن را داشتم.آن پوست کاملا صاف بود اما
    با دمایی غلط. نه سرد.
    بعد از خشک زدن من از تعجب, بدنم به لمس نا آشنا به گونه اي جواب داد که مرا بیشتر شکه کرد.
    هوا با صداي هیسی از گلویم با آمد و از لاي دندانهاي به هم قفل شده ام با صداي ضعیف و تهدید کننده اي مثل گله
    اي زنبور بیرون زد. قبل از آنکه صدا بیرون بیاید عضلاتم منقبض و گرد شدند و از نا آشنا فاصله گرفتند.پشتم در
    چرخشی آنچنان سریع به حرکت افتاد که باید اتاق را تبدیل به لکه ي تیره ي نا مفهومی میکرد اما نکرد. من تمام ذره
    هاي غبار , همه ي تراشه هاي دیوار چوبی را میدیدم, همه ي ذره هاي جزیی میکروسکوپی نا معلوم را در حالی که
    چشمانم از آنها رد میشد میدیدم.
    بنابراین زمانی که خودم را در گوشه ي دیوار به حالت تدافعی قوز کرده یافتم ,در حدود یک شصتم ثانیه ي بعد, فهمیده
    بودم که چه چیزي مرا از جا پرانده بود و اینکه بیش از حد واکنش نشان داده بودم.
    آه. البته. ادوارد دیگر براي من سرد نبود. ما حالا دیگر یک دما بودیم.
    من حالتم را براي یک هشتم ثانیه ي دیگر نگه داشتم و به صحنه ي مقابلم عادت کردم.
    ادوارد بر روي میز عمل, که کوره ي آدم سوزي من بود, خم شده, تکیه کرده بود . دستش به طرف من دراز شده بود و
    حالتش نگران بود.
    صورت ادوارد مهمترین چیز بود, اما دید ثانویم محض اطمینان چیزهاي دیگر را هم در نظر میگرفت. غریضه اي براي
    دفاع به راه افتاده بود و من به طور اتوماتیک به دنبال هر گونه نشانه اي از خطر بودم.
    خانواده ي خون آشام من با امت و جاسپر در جلو , محتاطانه در کنار دیوار دورتر کنار در منتظر بودند. انگار که خطري
    بود. مجراي بینیم, در جستجوي تهدید به سوزش افتاد. من نمیتوانستم بوي چیز غیر عادي اي را بشنوم. بوي ضعیف
    چیزي خوشمزه اما با مواد شیمیایی تند آلوده شده, گلویم را دوباره به خارش انداخت, و آغاز به درد کردن و سوختن
    کرد.
    آلیس داشت دزدکی از دور آرنج جاسپر با لبخند وسیعی سرك میکشید. نور روي دندانهایش میدرخشید , یک رنگین
    کمان هشت رنگ دیگر.
    آن لبخند مرا مطمئن ساخت و سپس قطعات پازل در کنار هم قرار گرفتند. جاسپر و امت جلو بودند تا از دیگران
    همانگونه که من حدس زده بودم محافظت کنند. چیزي که من سریع نگرفته بودم این بود که خطر من بودم.
    همه ي اینها یک کار اضافه برسازمان بود. بخش اعظم ذهن و حسهایم هنوز بر روي صورت ادوارد متمرکز بود.
    من هرگز قبل از این ثانیه آن را ندیده بودم.
    چندین بار من به ادوارد خیره شده بودم و از زیباییش به حیرت افتاده بودم؟ چندین ساعت , روز , هفته از زندگیم را
    صرف رویا پردازي چیزي کرده بودم که من آن زمان آن را کمال میپنداشتم.من فکر میکردم که صورت او را بهتر از
    صورت خودم میشناختم. من فکر میکردم که این تنها چیز مطمئن فیزیکی ام در تمام دنیایم بود . بی عیب بودن چهره
    ي ادوارد.
    من میتوانستم به سادگی کور بوده باشم.
    براي اولین بار با برداشته شدن سایه هاي نیمه تاریک و ضعف محدود کننده ي بشریت , صورت او را دیدم. نفسی فرو
    بردم و سپس با کلمات, نا توان از پیدا کردن لغات درست, به تقلا افتادم. من به کلمات بهتري احتیاج داشتم.
    اینجا بود که, بخش دیگري از توجهم بر این متمرکز بود که اینجا هیچ خطر دیگري جداي از خودم نبود و به طرز
    اتوماتیکی قوزم را صاف کردم. تقریبا یک ثانیه از زمینی که روي میز بودم گذشته بود.
    من به طور لحظه اي با طریقه ي حرکت بدنم مشغول بودم. در وهله اي که صاف ایستادن را در نظر گرفته بودم پیش
    از این صاف شده بودم. هیچ لحظه اي از زمان طول نکشید تا این حرکت انجام شود. تغییر ناگهانی بود.تقریبا انگار که
    اصلا حرکتی نبود.
    من به زل زدن به صورت ادوارد ادامه دادم. دوباره بی حرکت.
    او به آرامی میز را دور زد. هر قدم نزدیک به نصف ثانیه زمان میبرد. هر قدم به طرز مواج گونه اي سرازیر میشد,
    همانند آب رودخانه اي که از روي سنگهاي صیقلی میگذشت. دستش همچنان دراز شده بود.
    من وقار پیشرفتنش را تماشا کردم. با چشمان جدیدم تمامش را جذب کردم.
    او با صداي آرام و آرامش دهنده اي گفت: بلا؟ اما نگرانی در صدایش اسمم رابا لایه اي از تنش در بر گرفت.
    من همانطور که در لایه هاي مختلف صداي مخملینش گم شده بودم, نمیتوانستم سریعا جواب دهم. آن والاترین
    سمفونی بود. سمفونی اي با یک ساز, سازي ژرف تر از هر ساز دیگري که توسط بشر ساختهشده.
    بلا؟ عشقم؟ من متاسفم. میدونم که گیج کننده است. اما تو حالت خوبه. همه چیز خوبه.
    همه چیز؟ ذهنم به گردش افتاد و اخرین ساعت بشر بودنم رسید. پیشاپیش این خاطره هم نیمه تاریک به نظر میرسید,
    مثل اینکه از میان یک حجاب کلفت تاریک نگاه میکردم. چون چشمان انسانیم نیمه کور بودند. همه چیز بسیار مه
    آلود بود.
    وقتی او گفت همه چیز خوب بود, آن شامل رنزمه هم میشد؟ او کجا بود؟ با رزالی؟ من سعی کردم که صورت او را به
    خاطر بیاورم. میدانستم که او زیبا بود. اما بسیار آزار دهنده بود که سعی کنم از میان خاطرات انسانیم ببینم. صورت او در
    زیر حجاب تاریکی قرار داشت. خیلی کم روشن شده بود...
    جیکوب چطور ؟ او خوب بود؟ آیا بهترین دوست من که مدت طولانی اي رنج کشیده بود الان از من متنفر بود؟ آیا او
    به گروه سم بازگشته بود؟ سث و لی هم همینطور؟
    آیا کالن ها در امان بودند یا تغییر فرم من آتش جنگ با گروه گرگینه ها را افروخته بود؟ آیا تضمین کلی ادواد همه ي
    آنها را شامل میشد؟ یا او فقط سعی در آرام کردن من داشت؟
    و چارلی؟ من الان باید به او چه میگفتم؟ او باید زمانی که من میسوختم تماس گرفته باشد. آنها به او چه گفته بودند؟
    او فکر میکرد چه بلایی سر من آمده است؟
    همانطور که من براي ثانیه اي مکث کردم تا تصمیم بگیرم کدام سوال را اول بپرسم, ادوارد به طور آزمایشی نزدیک
    شد و با نوك انگشتانش گونه هایم را لمس کرد. صاف چون ساتن. نرم چون پر. و حالا دقیقا هم دماي پوست من.
    انگار که لمس او سطح زیرین پوست من را نوازش میکرد. دقیقا در میان استخوانهاي صورتم.آن احساس مورمورانه و
    مثل برق گرفتگی بود , استخوانهایم را تکان میداد و ازستون فقراتم پاییم میرفت.و شکمم را به لرزه می انداخت.
    صبر کن! من باه این فکر افتادم در حالی که لرزش به کشش تبدیل میشد که آیا من نباید این را از دست میدادم؟ آیا از
    دست دادن این حس بخشی از معامله نبود؟
    من من یک خون آشام تازه متولد بودم. درد سوزناك خشک در گلویم اثباتی بر این امر بود. و من میدانستم که تازه
    متولد بودن چه چیزهایی را شامل میشود. احساسات انسانی و کشش ها و خواستن ها بعدا به شکلی به من باز خواهند
    گشت. ولی من قبول کرده بودم که من نمیتوانستم آنها را در آغاز حس کنم. فقط تشنگی. آن قرار و عهد ما بود. بهاي
    آن. که من پذیرفته بودم که بپردازم.
    اما همانطور که دست ادوارد به دور نقش صورن من چون فلز پوشیده با ساتن شکل میگرفت ,میل و آرزو در رگهاي
    خشکیده ي من شعله میکشید ,در حالی که از جمجمه تا سر انگشتان پایم به آواز درآمده بود.
    او یکی از ابروان بی نظیرش را بالا برد در حالی که منتظر من بود تا صحبت کنم.
    من بازوانم را به دور او انداختم.
    دوباره, انگار هیچ حرکتی در کار نبود. یک لحظه من صاف و ساکن چون یک مجسمه ایستادم و در همان وهله او در
    میان بازوان من بود.
    گرم, یا لااقل این احساس من بود. همراه با بوي شیرین خوشمزه که من هیچگاه قادر به واقعا در بر گرفتن آن با
    احساسات کند انسانیم نبودم, اما او 100 درصد ادوارد بود. من صورتم را به سینه ي صاف او چسباندم.
    و سپس او وزنش را به طرز ناخوشایندي جا به جا کرد. و از آغوش من خودش را عقب کشید. من به صورت اودر حالی
    که سردرگم و ترسیده از رد شدنم بودم, خیره شدم .
    امممممم......مراقب باش بلا...آي!
    من بازوانم را به سرعت عقب کشیدم و آنها را به همان سرعتی که فهمیدم, در پشتم بستم. من خیلی قوي بودم.
    گفتم:اوپس.......
    او لبخندي را زد که باعث میشد قبلم از حرکت بایستد اگر همچنان میتپید.
    نترس, عشقم . او این را در حالی گفت که دستش را بالا می آورد تا لبهایم را که از ترس نیمه باز شده بودند, لمس کند
    . تو فقط یه ذره از من قوي تري اونم زودگذره.
    سگرمه هایم در هم رفت. این را هم قبلا میدانستم. اما این بیش از بقیهی قسمتهاي این لحظه تا ابد مجازي, غیر
    واقعی به نظر میرسید. من قوي تر از ادوارد بودم. من باعث میشدم او آي بگوید.
    دست او دوباره صورت من را نوازش کرد و من تمام پریشانی ام را در حالی که موج دیگري از میل و آرزو بدن بی
    حرکتم را تکان میداد, فراموش کردم.
    این احساسات آن چنان قوي تر از آن چیزي بودند که من به آن عادت داشتم که بر خلاف فضاي اضافی در سرم,
    بسیار سخت بود تا رشته اي از افکارم را دنبال کنم . هر حس جدیدي من را غوطه ور میکرد.من یکی از گفته هاي
    ادوارد را, در حالی که صدایش در ذهنم در مقایسه با وضوح موسیقی روشنی که هم اکنون میشنیدم سایه ي ضعیفی
    بود, به یاد آودم که میگفت که نوع او , نوع ما , به راحتی حواسشان پرت میشد . من حالا میفهمیدم چرا.
    من تلاش متمرکزي کردم تا تمرکز کنم. چیزي بود که من نیاز به گفتن آن داشتم. مهم ترین چیز
    خیلی با احتیاط, آنقدر با احتیاط که حرکت واقعا قابل تشخیص بود, دست راستم را از پشتم بیرون آوردم و دستم را بالا
    بردم تا گونه هایش را لمس کنم.امتنا کردم از اینکه به خودم اجازه دهم تا با رنگ پریده ي دستم یا ابریشم نرم پوست
    او یا انرزي عظیمی که در نوك انگشتانم بود گیج شوم.
    به چشمان او خیره شدم و صداي خودم را باي اولین بار شنیدم.
    گفتم:دوست دارم. ولی بیشتر به آواز خواندن شبیه بود. صدایم زنگ میزد و موج دار بود, مثل یک زنگ.
    لبخند او در جواب مرا بیش از زمانی که انسان بودم خیره کرد. من میتوانستم آن را حالا واقعا ببینم.
    او به من گفت:همانطور که من تو رو دوست دارم.
    او صورت مرا بین دستانش گرفت و چهره اش را به من نزدیک کرد , به اندازه ي کافی آرام تا به من یادآوري کند که
    مراقب باشم. مرا بوسید,در آغاز مثل یک زمزمه , و سپس ناگهان قوي تر , محکم تر. من سعی کردم که به یاد آورم تا
    با او ملایم باشم اما واقعا کار سختی بود که چیزي را در هجوم شور و احساس به یاد آوري. آنقدر سخت که نمیتوانی
    هیچ فکرمنسجمی را شکل دهی.
    انگار که او هرگز مرا نبوسیده بود. انگار که این اولین بوسه ي ما بود. و حقیقتا, او هرگز مرا اینگونه نبوسیده بود.
    این تقریبا باعث شده بود که احساس گناه کنم. مطمئنا من در حال نقض عهد و قرارداد بودم. به من نباید اجازه داده
    میشد که این را هم داشته باشم.
    اگرچه من به اکسیژن احتیاج نداشتم اما نفسهایم بخه شماره افتادند. به اندازه ي همان زمانی که در آتش میسوختم تند
    میزدند. این نوع دیگري از آتش بود.
    کسی گلویش را صاف کرد. امت. من در آن واحد صداي عمیق او را که هم شوخی میکرد و هم اذیت شده بود را
    شناختم.
    فراموش کرده بودم که تنها نیستیم.و سپس متوجه شدم که طوري که من الان به دور ادوارد حلقه زده بودم براي
    حضور در جمع مودبانه نبود.
    خجالت زده, من دوباره در یک حرکت ناگهانی یک نیم قدم به عقب ورداشتم.
    ادوارد با دهان بسته خندید و با من قدم برداشت, در حالی که بازوانش را دور کمر من سفت نگه داشته بود. چهره اش
    میدرخشید, انگار که شعله اي سفید در پشت پوست الماسی اش می سوخت.
    من نفس غیر ضروري اي کشیدم تا خودم را جمع و جور کنم.
    چقدر این بوسه متفاوت بود! من حالت چهره اش را خواندم در حالی که خاطرات نامعلوم انسانیم را با این احساس واضح
    و قوي و شدید مقایسه میکردم. او کمی از خود راضی به نظر میرسید.
    من او را با صداي آوازگونه ام در حالی که چشمانم را کمی باریک میکردم , متهم کردم: تو خیلی چیزها رو رو نکرده
    بودي!
    او خندید. در حالی که از او آسودگی ساطع میشد که همه چیز تمام شده بود. ترس, درد, بلاتکلیفی ها, انتظار, همه ي
    اینها دیگر پشت سر ما بودند.
    او به من یادآوري کرد: اون موقع یه جورایی لازم بود. حالا نوبته توئه که منو نشکنی. او دوباره خندید.
    در حالی که به آن فکر میکردم اخم کردم. و سپس ادوارد تنها کسی نبود که میخندید.
    کارلایل از پشت امت بیرون آمد و به سرعت به سمت من آمد. چشمهایش تنها کمی محتاط بودند. اما جاسپر پشت او
    حرکت میکرد. من چهره ي کارلایل را هم هرگز قبلا ندیده بودم, نه واقعا. من نیاز سریع و عجیبی به پلک زدن داشتم.
    مثل اینکه به خورشید خیره شده بودم.
    کارلایل پرسید:چه حسی داري بلا؟
    من براي شصت چهارم ثانیه فکر کردم .
    غوطه ور و سردرگم. خیلی چیز هست... صدایم به آرامی محو شد در حالی که دوباره به تون زنگ مانند صدایم گوش
    میکردم.
    آره میتونه خیلی گیج کننده باشه.
    به علامت تایید سري به سرعت تکان دادم.
    اما یه جورایی مثل خودم حس میکنم. توقع اینو نداشتم.
    بازوان ادوارد به آرامی دور کمر من فشار آوردند. او زمزمه کرد: گفته بودم بهت که.
    کارلایل در فکر و شگفت بود: تو تقریبا کنترل شده اي. بیشتر از اون چیزي که من توقعش رو داشتم حتی با زمانی که
    صرف آماده کردن ذهنی خودت براي این کردي.
    من راجع به تغییرات ناگهانی و وحشیانه ي حالتم و سختی تمرکز کردن, فکر کردم و زمزمه کردم: زیاد راجع بهش
    مطمئن نیستم.
    او سرش را با جدیت به نشانه ي موافقت تکان داد و سپس چشمان جواهري اش با علاقه درخشیدند.
    به نظر میاد ما ایندفعه کار درستی با مورفین کردیم . بگو بهم ببینم, چی از پروسه ي تغییر شکل یادت میاد؟
    مکث کردم در حالی که شدیدا آگاه از نفسهاي ادوارد که گونه ام را نوازش میکرد در حالی که جریان هاي الکتریکی از
    طریق پوستم به من وارد میکرد, بودم .
    همه چی قبلا خیلی مه آلود بود . یادمه بچه نمیتونست نفس بکشه...
    من به ادوارد در حالی که براي لحظه اي با یادآوري آن خاطره نگران شده بودم, نگاه کردم.
    او در حالی که درخششی که هرگز قبلا در چشمانش ندیده بودم را داشت, قول داد:رنزمه سالم و سرحاله
    او اسمش را با اشتیاق کمتري گفت. یک حرمت. به طریقی که عابدان درباره ي خدایانشان حرف می زنند.
    بعد از اون چی یادته؟
    روي حالت بلافم تمرکز کردم. من هرگز دروغگوي خوبی نبودم.
    خیلی به یا آوردنش سخته. قبلا خیلی تاریک بود. و بعدشم من چشمامو باز کردم و میتونستم همه چیو ببینم.
    کارلایا نفسی کشید. چشمانش برقی زدند:فوق العاده ست.
    غم و غصه مرا در بر گرفت. انتظار داشتم هر لحظه گرما به گونه هایم هجوم آورد و رازم را برملا کند. و سپس به یا
    آوردم که من هرگز دوباره سرخ نمیشوم. من نمیخواستم به دروغ گفتن ادامه دهم . چون ممکن بود اشتباه کنم. و من
    نمیخواستم راجع به سوختن فکر کنم. بر خلاف خاطرات انسانیم, آن بخش کاملا واضح بود و فهمیدم که میتوانم آن را
    با دقت زیادي به یاد آورم.
    کارلایل سریعا معذرت خواهی کرد: من خیلی متاسفم بلا. البته که تشنگیت الان باید خیلی ناراحت کنده باشه. این
    بحث باشه براي بعد.
    تا زمانی که او ذکر نکرده بود تشنگی غیر قابل کنترل نبود. جاي خیلی زیادي در سرم بود. قسمت جدایی از مغزم
    حساب سوزش گلویم را داشت , تقریبا مثل یک واکنش. به طریقی که مغز قدیمی ام تنفس و پلک زدن را کنترل
    میکرد.
    اما فرض کارلایل سوزش را به جلوي ذهنم آورد. ناگهان, درد خشک تمام چیزي بود که میتوانستم راجع به آن فکر
    کنم. و هر چه بیشتر راجع به آن فکر میکردم بیشتر اذیت میکرد. دستم بالا رفت تا دور گلویم را بگیرد. انگار که
    میتوانستم شعله ها را از بیرون ملایم تر کنم. پوست گردنم در زیر انگشتانم عجیب به نظر میرسیدند. خیلی صاف و یک
    جورایی نرم. اگر چه به سختی سنگ هم بود.
    ادوارد بازوانش را انداخت و دست دیگرم را گرفت و با ملایمت کشید.
  7. #7
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    بیا بریم شکار بلا.
    چشمانم گرد شدند و درد خودش را عقب میکشید و جایش را به شکه اي میداد.
    من؟ شکار؟ با ادوارد؟ ولی چطور؟ نمیدونستم چی کار کنم.
    او هشدار را در حالیت چهره ام خواند و لبخند تشویق و ترغیب کننده اي به من زد.
    خیلی آسونه عشقم.غریزي. نگران نباش نشونت میدم.
    وقتی حرکت نکردم آن لبخند کجش را زد و ابروهایش را بالا برد.
    من فکر میکردم که تو همیشه میخواستی من رو در حال شکار ببینی
    من از شوخی او خندیدم ( بخشی از من با تعجب به صداي طنین زنگی متناوب گوش داد) در حالی که حرفش من را به
    یاد مکالمه هاي مه الود انسانی انداخت. و بعد یک ثانیه ي تمام طول کشید تا همه ي اولین روزهاي با ادوارد را ,
    شروع راستین زندگی ام را , در ذهنم مرور کنم تا هرگز آنها را فراموش نکنم. من هرگز انتظار نداشتم که آنقدر یادآوري
    اش ناراحت کننده باشد. انگار که تلاش میکردم با چشمان نیمه باز از لاي آبگل آلود ببینم. از تجربیات رزالی میدانستم
    که اگر درباره ي خاطرات انسانی ام به اندازه ي کافی فکر کنم در طول زمان آنها را از دست نمیدادم. من نمیخواستم
    دقیقه اي از زمانی را که با ادوارد گذرانده بودم را فراموش کنم, حتی حالا, هنگامی ابدیت در مقابل ما گشوده شده
    است. من باید مطمئن میشدم که ذهن خطا ناپذیر خون آشامی من با آن خاطرات انسانی میچسبد.
    ادوارد پرسید:بریم؟
    او جلوي آمد تا دستی را هنوز دور گردنم بود را بگیرد. انگشتانش گلویم را نرم کرد.
    با صداي ضعیفی اضافه کرد:نمیخوام که اذیت بشی. چیزي که من قبلا قادر به شنیدن آن نبودم.
    از روي عادت هاي انسانی به جا مونده گفتم: خوبم . اول صبر کن.
    خیلی چیزها بود. من هرگز به سوالاتم نرسیده بودم. چسزهاي مهم تري از درد وجود داشتند.
    حالا کارلایل بود که صحبت کرد: بله؟
    من میخوام ببینمش . رنزمه رو.
    به طرز عجیبی سخت بود تا اسمش را بگویم. دخترم. این کلمات حتی سخت تر بود تا بهشان فکر کنم. خیلی دور به
    نظر میرسید من سعی کردم که به یاد آورم که سه روز پیش چه حسی داشتم. و به طور اوتوماتیکی دستم از دستان
    ادوارد آزاد شدند و به سمت شکمم ر