ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





نمایش نتایج: از 1 به 4 از 4
  1. #1
    parinaz_jooon
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    December 2011
    محل سکونت
    tehran
    نوشته ها
    1,430
    94
    220

    Tick "♥ رمـان عاشــقـانـه و زیـبـای مـسـیـر زنـدگـی ♥ "در حال تایپ توسط"parinaz_jooon"


    خوب و بدش رو ببخشید اولین رمان خودمه و بالاخره باید از یه جا شروع کرد.خییلی سعی در انتشارش کردم اما موفق

    نشدم حالا هم میگم چه جایی بهتر از اینجاا تا جایی که بتونم روزانه یک یا دو فصلش رو براتون مینویسم امیدوارم

    خوشتون بیاااد





    مسیر زندگی
    فصل اول


    مهر ماه بود و سال سوم دبیرستان را میگذراندم وتازه از فضای سوت و کور خانه نجات

    پیدا کرده بودم.تازه داشتم به جدایی از مادرم عادت می کردم.

    به خاطر اینکه پدر و مادرم 2سال پیش از هم جدا شده بودند.

    همیشه در این باره به خودم می گویم چطور ممکنه یک زن و مرد که با هم پیوند برقرار کرده وبه یک دیگر عشق

    ورزیده اند و از همه مهم تر فرزندی مشترک به دنیا آورده اندروزی از هم جدا شوند و هر کسی راه خودش را پیش

    بگیرد.
    *********************
    دوشنبه بود و من با بدبختی از پدرم اجازه گرفتم که با دوستم مژگان بیرون بروم.بالاخره راهی شدم و رفتم دنبال

    مژگان وقتی کمی گذشت احساس کردم او دارد موضوعی را از من پنهان می کند.به او گفتم

    -چیزی شده رفتارت یه جوریه مشکوک می زنی!!

    اما او انکار کرد. و گفت که چیزی نیست آخه اون میدونست که من سرموضوع جدایی از مادرم چه حالی داشتم.

    ولی مژگان دروغگوی خوبی نبود.

    بالاخره تونستم بفهمم مه که اون داره چی رو از من پنهان میکنه:مـــــــــــــــادر �

    مادرم روی یک نیمکت در پارک کمی دور تر از ما نشسته بود و معلوم بود که متوجه من نشده.

    من هم جلوی مژگان به روی خودم نیاوردم که متوجه حضور مادرم شدم.منتظر ماندم تا ببینم که مادرم منتظر چه

    کسی نشسته!

    خلاصه فهمیدم ،دوست صمیمی پدرم داشت به او خیانت می کرد.از همون اول باید می فهمیدم چون اون پدرم رو

    تحریک میکرد که از مادرم جدا بشه.هی توی گوشش خوند که زنای دیگه فلانن و بسارن و مادرم رو با زنای دیگه

    مقایسه می کرد.آخرشم موفق شد که مادرم رو به دست بیاره.همه ی عصبانیت خودم رو سر مژگان بیچاره خالی

    کردم و بهش گفتم که باید زود تر بهم می گفت که مادرم رو دیده.

    دوباره درد دلم تازه شد و سریع رفتم خونه مثل همیشه بابام نبود اون به خودی خود آدم خوش گذرونی بود.

    به ناگاه پشت پنجره رفتم و در آن هوای دلگیر پاییزی به دور دست خیره شدم چون دلم هم مانند آن دلگیر بود و به چیز

    های مختلفی فکر کردم که چرا توی این مدت پدرم یکبار هم بامن خوش نگذرانده بود فقط با دوستانش تفریح میکرد.

    بیشتر اوقات تا ساعت 10:30شب در خانه تنها بودم و تنهایی غذا میخوردم و به کارهای روزمره ی خود میرسیدم.

    اون روز خیلی بدی برای من بود از یکطرف جر و بحث با بابام سر بیرون رفتن با مژگان و از طرف دیگه مادرم و کامرانی

    دوست بابام.
    ویرایش توسط MELINA : 2012.11.15 در ساعت 01:49
  2. 1
  3. #2
    parinaz_jooon
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    December 2011
    محل سکونت
    tehran
    نوشته ها
    1,430
    94
    220

    پیش فرض

    [B]
    فصل دوم

    دیگه داشتم کلافه می شدم.سرم به شدت درد می کرد و

    پدر هم دیر کرده بود ومن مثل همیشه نگران بودم و خوابم نمی برد.

    حدود ساعت 12:30بود که صدای در رو شنیدم

    ،تازه پدرم سرو کله اش پیدا شده بود همیشه خوشی هاش رو می کردو

    عصبانیت شو سر من خالی می کرد.

    اون شب من زودتر دست به کار شدم و تا تونستم سرش غر زدم.

    فردا به هیچ وجه حوصله ی رفتن به مدرسه رو نداشتم.

    بابام هم عین خیالش نبود که من برم مدرسه یا نرم.

    اون روز نرفتم مدرسه و مثل همیشه کلافه بودم.

    به دیروز فکرمی کردم با خودم گفتم اگه بابا جریان کامرانی رو بفهمه چه جارو جنجالی راه می ندازه باید

    دهنم رو می بستم و لام تا کام حرف نمی زدم وگرنه زندگیم از اینکه هست جهنم تر می شد.

    دیگه حوصله ام سر رفته نمی دونستم چی کار کنم

    وقتی ساعت تعطیلی مدرسه شدو من مطمئن بودم مژگان به خونه رسیده

    بهش زنگ زدم و از او معذرت خواهی کردم.

    و با خواهش وتمنا

    ازش خواستم بیاد پیشم

    اونم دید حالم خییلی خوب نیست هی گفت بیا بریم خونه ما،مامانم هست می تونه ازت مراقبت کنه یه حال و هوایی هم عوض می کنی.

    اون لحظه خیلی خوشحال شدم از اینکه

    دوستی دارم که در موقع ناراحتی کنارم هست وبه فکر منه.

    ولی راستش من حوصله دردسر و جرو بحث با پدرم رو نداشتم.

    اون موقع دلم میخواست سرم رو روی شانه کسی بذارم و زار زار گریه کنم.

    اونروز خیلی با مژگان صحبت کردم و کم کم آروم شدم.


    اون شب بابا زودتر از همیشه به خونه اومد وتا در رو باز کرد سوال جواباش شروع شد.

    امروز کجا رفتی،چی کار کردی؟


    منم سعی کردم به آرامی بهش جواب بدم

    چون بهش حق میدادم از یک طرف سر مسئله ی طلاق اعصابش بهم ریخته بود

    و از یک طرف دیگه فکرش رو من مشغول کرده بودم.

    به پدر شب بخیر گفتم و به طرف اتاقم راه افتادم به بیرون نگاه کردم

    آن شب باران شدیدی می بارید.انگار آسمان هم به حال زار من می گریست به رخت خواب رفتم و همانطورکه فکر میکردم که حالا مامانم چی کار میکنه آیا اونم به فکر من هست یا نه به خواب فرو رفتم.
    [/b
    ویرایش توسط parinaz_jooon : 2012.09.10 در ساعت 15:26
  4. #3
    parinaz_jooon
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    December 2011
    محل سکونت
    tehran
    نوشته ها
    1,430
    94
    220

    پیش فرض

    [CENTER]
    فصل سوم

    صبح از خواب بیدار شدم تا برای رفتن به مدرسه آماده بشم.

    وقتی جلوی آینه ایستادم دیدم انگار چندین سال بزرگتر شده بودم و دیگه آثاری از بچگی در من دیده نمیشد.

    به طرف مدرسه به راه افتادم.

    در طول راه وقتی قدم به روی برگ های خزان شده می زدم انگار

    احساس می کردم صدای ناله ی برگ ها را می شنوم انگار آن ها بامن حرف می زدند و همدردی میکردند.

    باصدای مژگان به خودم آمدم.

    -سلـــــــام خانووم.

    -سلام خوبی؟

    -مرسی.تو خوبی

    -آره بد نیستم.

    بدترین دورغی که یه آدم میتونه بگه اینه که در حالی که خوب نیست بگه خوبم.
    -
    ولی بیشتر از اینکه خوب به نظر بیای بد به نظر میای که.تو هیچ وقت آدم نمیشی بس کن دیگه.سرنوشتت همینه دیگه بس کن.

    -چه سر نوشت مزخرفی.

    همین و گفتم و تا آخر راه با سکوت به مشکلاتم فکر کردم

    از من دلجویی می کرد و می خواست من رو سرحال بیاره.ولی او چه میدانست که چه دردی میکشم.

    چون او خانواده ی داشت که بسیار با هم صمیمی و شاد بودند و هر وقت من کنار آن ها قرار می گرفتم مشکلاتم را به فراموشی می سپردم و در رویای خود خانواده ی خود را چنین تصور می کردم.
    [/center
  5. #4
    parinaz_jooon
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    December 2011
    محل سکونت
    tehran
    نوشته ها
    1,430
    94
    220

    پیش فرض

    دوستان عزیزم با عرض پوزش از غیاب طولانی مدت وادامه ندادن این رمان
    اومدم بگم که تا چندروز دیگه دوباره ادامه داستان رو مینویسم براتوون
  6. 1
نمایش نتایج: از 1 به 4 از 4

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •