ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





نمایش نتایج: از 1 به 4 از 4
  1. #1
    احمد کوچولو

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    January 2011
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    8,188
    2,991
    1,865

    Icon100 "♥ رمـان زیـبـای صـف ِ آرزوهــایـم ♥ "در حال تایپ توسط"احمد کوچولو"و "~sarir~"

    به نام خداوند لوح و قلم
    حقیقت نگار وجود و عدم

    صف آرزوهایم



    مقدمه:

    آرزوهایم صف کشیده اند

    یکی پس از دیگری

    حتی بعضی هایشان آنقدر عجولند که صف را بهم زده اند

    و من

    فرار میکنم

    از فکر کردن به آنها

    چون میدانم

    تا رسیدن به آنها راه دوریست...


    خلاصه داستان:

    داستان از زبون پسري كه توي زنگيش مشكلات زيادي رو تجربه كرده

    مشكلاتي كه باعث شده آرزوهاش يكي پس از ديگري پشت هم صف بكشن

    ولي اون اميدشو از دست نميده و از اول شروع ميكنه خودشو بالا ميكشه

    كه در اين ميان يك عشق ناخواسته رو هم تجربه ميكنه ...


    ژانر:


    اجتماعی.....عاشقانه



    نقش آفرینان اصلی :


    محمد معتمد

    ترلان یگانه

    شهناز شهسواری

    خسرو معتمد

    نویسندگان :
    سحــــــر
    سریـــــر
    احمــــــد

    ویرایش توسط MELINA : 2012.12.27 در ساعت 12:47
    WE ALL MAKE CHOICES IN LIFE
    BUT IN THE END, OUR CHOICES MAKE US
  2. 3
  3. #2
    احمد کوچولو

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    January 2011
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    8,188
    2,991
    1,865

    پیش فرض

    ((( احمد )))
    ------------


    ساعت حدود 11 ظهر
    یه روز خیلی گرم اونم اولای تیر ماه
    تازه اونم همراه با استرس شدید برای کنکور ، خیلی روز سختیه
    ولی هر جوری بود باید خونسردیمو حفظ میکردم
    کلی کلاس تست زنی و کنکور و این همه درس خوندنهای پشت سر هم... من میتونم
    حتی به خاطر مادرم که همیشه توصیه میکرد درسمو خوب بخونم
    با یاد کردن مادر مرحومم و حرفاش و امید دادناش کمی از استرسم کم شد.
    ای کاش جسمش هم مثل روحش پیشم بود و آرومم میکرد و بهم امیدواری میداد.
    آزمون شروع شد
    نفسم داشت بند میومد با این که خیلی خونده بودم و تست زده بودم اما ...
    دفترچه عمومی رو باز کردم
    مداد از فشار دستم داشت له میشد
    چند تا از سوالا رو برانداز کردم
    ترسم چند برابر شد
    ای خدا چرا آخه اینجوری شد من کلی تست زده بودم
    انگار فراموشی گرفته بودم
    خدایا خودت کمکم کن ...
    شروع کردم به پر کردن بیضی های بی شعاع پاسخ نامه
    سکوتی که اونجا بود عذابم میداد و استرسم رو بیشتر میکرد
    مراقب با هر یک از قدم هاش نه فقط توی سالن بلکه روی مغز من هم رژه میرفت.
    چند تا سوال که گذشت فهمیدم اوضاعم اون قدرا هم بد نیست.
    یه کم آروم تر شدم
    آخیش حالا دیگه سوالایی که بلدم دارن خودشونو نشون میدن.
    خدا رو شکر کردم و ادامه دادم از یه طرف زمان به سرعت میگذشت
    از یه طرف همش به فکر مادرم بودم از یه طرفم سوالای گوناگون تمام فکرمو درگیر خودشون کرده بودند.
    زمان گذشت و با گذشتنش تعداد بیضی های بی شعاعی که توسط مدادی نرم پر میشدند بیشتر و بیشتر میشد.
    دفترچه ی بعدی.
    تیک تاک ساعت روی اعصابم بود
    هم استرس داشتم هم خندم گرفته بود هم گریه !!!
    آخه یاد حرفای خنده دار مادر خدا بیامرزم افتادم ... وقتی میدید من دارم درس میخونم با تمسخر و شوخی بهم میگفت آقای مهندس !!!
    زود این فکرا رو دور کردم که از وقتم نهایت استفاده رو ببرم ...
    2 ساعت بعد
    کمی وقت کم آوردم... اما خدا رو شکر
    اکثر تستایی که زدم رو بهشون مطمئنم اونایی که شک داشتم هم با توکل به خدا زدم
    خیلی خسته بودم زود فقط میخواستم برگردم و استراحت کنم
    WE ALL MAKE CHOICES IN LIFE
    BUT IN THE END, OUR CHOICES MAKE US
  4. 3
  5. #3
    ~SariR~

    کوچولو ثبات یافته

    تاریخ عضویت
    December 2012
    محل سکونت
    پیش امام رضا
    نوشته ها
    44
    46
    38

    پیش فرض


    ((( سریر )))
    2

    ------------
    به ساندیس جلوی برگه ام که از عکس پرتقال روش معلوم بود با طعم پرتقاله نگاه کردم.
    با حرص سوراخش کردمو ساندیس پرتقالی که مزش به تلخی میزد رو نوشیدم.
    دوباره با مدادی که تقریبا از خیسی دستام خیس شده بود،شروع به پر کردن بیضی های بی شعاع شدم.
    باز هم گام های مراقب، تیک تیک ساعت و صدای باز کردم کیک توسط جلوییم....
    دستمو توی موهام بردم و سعی به آروم کردن خودم کردم
    زمان به سرعت میگذشت.
    شاید اگه هیچ محدودیتت زمانی ای نبود،بهتر میتونستم به همه ی سوالا پاسخ بدم.
    هنوز چند تا از تستا مونده بود که با صدای کلفت مراقب که گفت:وقت تمومه پاسخ نامه هارو بذارید روی زمین. سرمو بالا گرفتم.
    به ساعتم نگاه کردم...وقت تموم شده بود.
    پاسخ نامه رو روی زمین گذاشتم.
    سعی کردم دستای خیسمو با شلوارم خشک کنم.
    نگاهمو به مراقبی دوختم که داشت پاسخ نامه های ردیف منو جمع میکرد.
    حس کردم تا عمر دارم امکان نداره که کلمه ای بدتر از وقت تمومه بشنوم.
    و امکان نداره قیافه ای بد تر از قیافه مراقب هم ببینم
    چشمامو بستم و شقیقه هامو فشار دادم.
    مراقب بهم رسید...برگمو از روی زمین برداشت.
    نفس عمیقی کشیدم و از سالن خارج شدم.
    نگاهی به جایی که کنکور دادم انداختم.
    مطمئن بودم که هیچ وقت اینجا رو یادم نمیره.
    سیستم بدنم به حالت طبیعی برگشته بود.
    نه دستام خیس بود...نه قلبم محکم میزد...نه دلشوره داشتم.
    با این فکر که دیگه از کنکور و درس خوندنای سختشو کلاسای متعددش راحت شدم حس خوبی بهم دست داد.
    کنکورمو خوب داده بودم.
    فردا کنکور تجربی بود.
    دلم واسه همشون میسوخت.
    از اون ساختمون بیرون اومدم و به حیاطی که نگاه کردم که پر از زن و مرد بود.
    احتمالا همه ی پدر و مادرای کنکوری ها اومده بودن
    مطمئن بودم که مامان منم داشت از اون بالا نگام میکرد..
    به مقصد خونه تاکسی رفتم.
    تقریبا نزدیک خونه پیادم کرد.
    تصمیم گرفتم بقیه راه رو پیاده برم.
    احتمالا بعد از کنکور وقتم آزاد تر میشد.
    دیگه لازم نبود روزی چهارده ساعت درس بخونم
    با این فکرا به خونه رسیدم و با کلیدم که یک جا سوویچی ساده بهش وصل بود درو باز کردم.
    وارد حیاط بزرگ خونه شدم و درو بستم .
    بابام خونه نبود.احتمالا شهنازم نبود.
    به باغچه بزرگ حیاط که سمت چپ و راست حیاطو اشغال کرده بود نگاه کردم
    به استخر تقریبا بزرگ و خالی از آبی که وست باغچه بود و درختا دورشو گرفته بودن
    و در آخر هم میز چهار نفره ای که چهار تا صندلی دورشو گرفته بودن.
    وارد خونه شدم.
    به خونه سوت و کوری که خبر از نبودن اهل خونه میداد نگاه کردم.
    بعد از کمی گشتن توی طبقه اول و تکرار جمله ی کسی خونه نیست؟ به اتاقم رفتم و روی تختم دراز کشیدم.
    دیشب از استرس نخوابیده بودم واسه همین شدید خوابم میومد.
    چشمامو بستم و بدون هیچ فکر دیگه ای به خواب فرو رفتم
    وقتی نیستی چنان به تو فکر میکنم که مغزم به نبودنت پی نمیبرد
  6. 3
  7. #4
    احمد کوچولو

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    January 2011
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    8,188
    2,991
    1,865

    پیش فرض

    ((( سحـــر )))
    3
    ------------
    چشمامو باز کردم.به ساعت مچی م که رو ی میز عسلی کنار تختم افتاده بود نگاه کردم.ساعت هشت بود.
    ولی انگار تایم خوابیدن تا بیدار شدنم فقط به اندازه یه پلک زدن طول کشیده بود...
    ولی هرچی بود سبک شده بودم.
    از جام بلند شدم.هنوز همون لباسا تنم بود.
    همشون چروک شده بودن.
    .حولمو بداشتم و پریدم تو حموم اتاقم.
    صدای ریزش متداول آب بهم حس خوبی میداد.
    موقتا جز نگرانی برای رتبه کنکورم هیچ دلمشغولی دیگه ای نداشتم.
    بدون توجه به آب زلالی که همینطور بدونه وقفه روی زمین میریخت بازهم توی افکارم غوطه ور شدم.
    چقدر دلم تنگ شده بود برای اون موقع هایی که مامانو داشتم.
    کش وقوصی به بدنم دادم و از حموم خارج شدم.
    تشنه بودم.نگاهی به بطری های روی میزم انداختم...
    نوشابه ته کشیده بود آب معدنی هم خنک نبود.
    خواستم با حوله برم پایین که بایاد آوری حضور شهناز دوباره عقب گرد کردم سمت کمد لباسام.شلوار جین یخی و تی شرت سفیدمو تنم کردم.
    اتاقم طبق معمول مرتب بود.
    گوشیمو برداشتم و از اتاق زدم بیرون.
    آموزشای پارکوری که دیده بودم و تارسیدن به طبقه اول روی نرده پله ها خالی کردم.
    قبل از کنکور کلی برنامه برای بیکاریم چیده بودم که حالا هرچی به مغزم فشار میاوردم یه موردشم یادم نمیومد.
    بابا هنوز نیومده بود.شهنازم نشسته بود پای ماهواره.
    سلامی دادم که جواب داد ورفتم سمت آشپزخونه. بطری آب و از یخچال کشیدم بیرون و سرکشیدم
    از سالن دید داشت به آشپزخونه
    شهناز از این حرکت بدش میومد.یه کمی با حرص زیر چشمی نگاهم نگام کرد ولی چیزی نگفت و خودشو با ماهواره سرگرم کرد.
    کاری رو که عادتم بود انجام میداد و کاری به هیچکس نداشتم.
    بطری رو گذاشتم رو پیشخوان و بدون هیچ حرفی از خونه زدم بیرون.
    هوا هنوز تاریک نشده بود.
    دستمو توی جیبم فرو بردم و نگاهمو به آسمون دوختم.
    نمیدونم چقدر طول کشید که صدای اذان توی خیابون پیچید.
    چشمامو بستم...چقدر این صدارو دوست داشتم...
    هرچقدرم سهل انگاری میکردم تو نماز خوندن ولی این صدا برام آرامش بخش بود.
    نفس عمیق کشیدم...
    با این که میدونستم با یه نفس کلی گرد و غبار و آلودگی و میفرستم تو ریه هام اما بازم این کار آرومم میکرد.
    هرچند هوای محله ما که توی شمال شهر بود به مراتب تمیزتر از بقیه جاها بود.
    گوشیمو از جیبم بیرون آوردم که زنگ بزنم به امین...اونم امروز کنکور داشت.
    هنوزصدای دوتا بوق آزاد توی گوشم نپیچیده بود که پرشیای مشکی امین جلوی پام ترمز زد.
    دوست خوبی برام بود و از راهنمایی باهم بودیم...مخصوصا این چند وقته که عزادار بودم اگه اون نبود افسردگی میگرفتم.
    یه سال از من بزرگتر بود اما بخاطر نیمه دوم بودنش همکلاس بودیم.پسرخوب و سالمی بود.
    شیشه رو داد پایین.عینکشو از رو صورت گرد و سبزه ش برداشت.
    خم شدم سرمو دادم تو ماشین.
    باخنده گفت:
    - سلام داش ممد گل!کنکور چطور بود.
    - داشتم بهت زنگ میزدم
    - بپر بالا.
    سوار شدم.با لحن بامزه ای گفت:
    - احوالات برادر ممد؟
    - قربون تو!کنکور چطور بود.
    یه دفعه جدی شد:
    - خوب بود.تو چی؟
    نفسمو دادم بیرون و با اعتماد به نفس گفتم:
    - میشه گفت خوب بود.
    با نگرانی گفت:
    - یعنی محمد هر جفتمون دانشگاه تهران قبول میشیم؟
    شونه مو انداختم بالا:
    - خب نشیم؟!زندگیمونو که نمیگیرن.
    سری تکون داد و حواسشو داد به رانندگیش.بعد از مدتی گفتم:
    - امین به نکته هایی که گفته بودم توجه کردی؟
    با اطمینان گفت:
    - آره..اونایی که مطمئن بودم زدم.اونایی که شک داشتم و خالی گذاشتم.
    سرمو به علامت تایید تکون دادم.حالا یادم نرفته بود خودم چه استرسی گرفته بودم.
    - محمد برنامه ت چیه؟
    - برنامه خاصی ندارم!یعنی اصلا یادم نیست م چه برنامه هایی چیده بودم.
    - منم همینطور.الان بریم بیلیارد؟
    با بی تفاتی گفتم:
    - فرقی نمیکنه.
    امین مسیرو به سمت باشگاه بیلیارد تغییر داد.
    WE ALL MAKE CHOICES IN LIFE
    BUT IN THE END, OUR CHOICES MAKE US
  8. 4
نمایش نتایج: از 1 به 4 از 4

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •