ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 2 از 3 نخست 123 آخرین
نمایش نتایج: از 16 به 30 از 38
  1. #1
    دختر شاه پریون
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    November 2011
    محل سکونت
    یه جای خوب
    نوشته ها
    7,460
    6,481
    6,508

    پیش فرض رمان زیبا و عاشقانه ی " روشنا " به قلم دختر شاه پریون

    سلام !

    این اولین رمانیه که من تو سایت میذارم .

    تجربه ی نوشتنِ رمان دارم اما احساس میکنم زیاد هم مهارت ندارم ،

    امیدوارم اگه مشکلی داشت به بزرگی خودتون ببخشین ؛

    و با نظرات قشنگتون من رو تو نوشتن این رمان همکاری کنین ...

    ×××


    و اما ماجرای رمان !

    راستش مضمونِ اصلی این رمان یک زندگیِ واقعیه ...

    یه زندگی فوق العاده تلخ .

    باید بگم شخصیت اصلی این داستان تا مدت ها مشکل اعصاب داشت ...

    ( فقط ممکنه برای جذابیت بیشتر یکم هم تخیل توش به کار ببرم ... )

    ×××

    روشنا ؛ یه دختر دبیرستانی ِ شیطون و پر شور ؛

    که زندگیى تلخ و پر از حسرتی داره ...

    اون دنبال راهی برای کم کردن احساس پوچی ش میگرده ... که عاشق میشه !

    عاشق کسی که فقط یک بار اون رو دیده ... عشق در نگاه اول ...

    و انگار که پسرِ داستان هم به اون بی میل نیست اما ...

    راز های زیادی در پس این عشق نهفته ...

    و در واقع این عشق

    یه « عشق ِ ممنوعه » َس ...


    خودم نوشت :

    هنوزم نمیدانم ! نمی فهمم !

    یعنی تو کسی را که به تو « تن » داده بود ،

    بیشتر از کسی که به تو « دل » داده بود ، دوست داشتی ... ؟


    + اکثرِ دکلمه ها مالِ خودمه ؛ اگر کپی بشن ذکر میکنم ...


    امیدوارم تا پایانِ این رمان من رو همراهی کنین ...

    .
    .
    .

    عاقل تر از آنیم
    که
    دیوانه نباشیم !

  2. 5
  3. #16
    دختر شاه پریون
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    November 2011
    محل سکونت
    یه جای خوب
    نوشته ها
    7,460
    6,481
    6,508

    پیش فرض 15

    تو همین لحظه بهاره با قیافه ی ناراحت پیش ما اومد و من فهمیدم تلاشش برای آوردن بردیا نا موفق بوده. وقتی به ما رسید لبخندی زد و گفت : خیلی منتظر موندین ؟
    مارال گفت : اشکالی نداره بابا ... بیا بریم که از لادن خانوم اینا عقب موندیم .
    گفتم : نه مارال . بذار تنها باشن . بالاخره اونا هم نامزدن و دوس دارن تو یه همچین جایی یکم با هم خلوت کنن.
    بهاره گاهی به من انداخت و گفت : آره ... حق با توئه ... بیاید ما هم برا خودمون قدم بزنیم ... و بعد درحالی که پشت سرش رو نگاه می کرد گفت : اممم پس اون دخترخانوم چی شد ... ؟ دختر دایی تون ...
    دست مارال رو گرفتم و بعد هم دست بهار و گفتم : عههه سگ سگ بدویید یدویید ... عهه ...
    طفلک ها از ترس سگٍ دایی م چنان می دوییدن که گرد و خاک بلند شده بود . وقتی ایستادم با تعحب من رو نگاه کردن و مارال گفت : پس اسکوب کو ؟
    با خنده گفتم : تو لونه ش !
    بهاره _ عه ! پس چرا گفتی بدوییم ؟
    _ آخه ترسیدم دریا ما رو پیدا کنه ...
    و تازه متوجه حرفی که زده بودم شدم . بهاره سرش رو تکون داد و گفت : آره خب شک کرده بودم که ازش خوشتون نمیاد .
    مارال سرش رو تکون داد و تند تند گفت : نه نه باور کن ما از اونجور آدما نیستیم که ...
    بهاره با لبخند گفت : میدونم ! اصلا فراموشش کن بیاید حرف بزنیم ...
    تا وقتی که هوا تاریک شد و مامان اینا ما رو صدا کنن از هر دری صحبت کردیم. بهاره از خودش برای ما گفت و بیشتر با اون آشنا شدیم. این طور که پیدا بود اونا چند سال قبل به آلمان رفته بودن اما عجیب بود که لهجه نداشتن. سه سالی می شد که برگشته بودن و بهاره سال ٍ اول رشته ی زبان انگلیسی بود و یک سالی از من بزرگتر بود. بهرام برادر بزرگشون بود و بیست و هفت سال داست و یه فروشگاه داشت و بردیا هم بیست و شش ساله ش بود و پزشکی خونده بود. بهاره از زندگی سرد و بی روحشون توی آلمان برام حرف زد و گفت که تازه از وفتی که بعد از مدت ها پاش به ایران رسیده تازه معنی ٍ شادی و خوشی رو فهمیده و ما هم حرفاش رو تایید کردیم و هر کدوم راجع به زندگی خودمون چیزی گفتیم و حرف مارال ذهنم رو مشغول کرده بود : غلط نکنم بهاره از راستین خوشش میاد ... ببین هی لپاش گل می ندازه ..
    .
    .
    .

    عاقل تر از آنیم
    که
    دیوانه نباشیم !

  4. 2
  5. #17
    دختر شاه پریون
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    November 2011
    محل سکونت
    یه جای خوب
    نوشته ها
    7,460
    6,481
    6,508

    پیش فرض 16

    بعد از حدود یه ساعت به ویلا برگشتیم و آقایون رو مشغول تماشای فوتبال و بعضی از خانوما رو مشغول تو آشپزخونه و بقیه رو هم در حال صحبت کردن دیدیم. اما اثری از راستین نبود. چند بار صداش کردم و از چند نفر سراغش رو کرفتم اما هیچکس ازش خبری نداشت. با نگرانی به آشپزخونه رفتم و مارال هم دنبالم اومد. صدا زدم : مامان ؟ مامانی ؟
    که با دیدن چشم های سرخ از گریه ی مامان حسابی جا خوردم. مامان نگاه غمگینی به من انداخت و با آرومی پرسید : چیه روشنا ؟
    با لکنت پرسیدم : م ... مامان ... تو ... گریه کردی ؟
    مامان لبخندی تصنعی زد و در حالی که داشت من رو از آشپزخونه بیرون می کرد گفت : برو بیرون ببینم داری این جا رو به هم می ریزی ...
    دستشو کشیدم و دوباره به آشپزخونه اومدیم و تقریبا فریاد زد : چی شده ؟ بگو !
    اول همه ی خونه ساکت شد و بعد صدای پچ پچ ها بلند شد. اما برام مهم نبود. من به این مسائل عادت داشتم.
    مامان در حالی که سعی داشت من رو آروم کنه گفت : هیسسس آروم باش روشنا ... چیزی نشده که ...
    با نگرانی گفتم : گفتم بگو چی شده . نگفتم دروغ بگو .
    مامان با ناراحتی و عصبانیت گفت : روشنا !
    _ نکنه برای راستین اتفاقی افتاده ...؟
    خاله مهریا که تازه سامیار رو خوابونده بود و به خاطر سر و صدای ما به آشپزخونه اومده بود گفت : هیسس چه خبرتونه ... همه دارن اینحا رو نگاه می کنن ... و بعد رو کرد به زن دایی نغمه و گغت : نغمه جان تو برو بیرون یکم حرف بزن باهاشون سرشون گرم شه من ببینم این دختر چشه ...
    زن دایی نغمه , مادر دریا که از کل خونوادشون متنفر بودم ؛ نگاهی سرزنش بار به من انداخت , با اکراه بلند شد و به سمت سالن رفت. در واقع فهمیده بود که فرستادنش دنبال نخود سیاه. چون همه میدونستن که بدش نمیاد از آب گل آلود ماهی بگیره ...
    با رفتنش خاله مهریا در رو بست و من دوباره داد زدم : چرا نمی گید چی شده ؟ شما ها چتون شده ؟ مگه نمی فهمید من چی می گم ؟
    از عصبانیت همه ی بدنم می لرزید و اعصابم حسابی خرد شده بود. حس می کردم همه ی اونا چیزی رو می دونن که من نمی دونم. خاله مهریا در حالی که سعی می کرد من رو بشونه گفت : بشین خاله جان ... بشین ... چرا انقد شلوغش میکنی ...
    اما یعو بغض دخترخالم نگار شکست و من رو محکم بغل کرد : روشنا ...
    .
    .
    .

    عاقل تر از آنیم
    که
    دیوانه نباشیم !

  6. 2
  7. #18
    دختر شاه پریون
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    November 2011
    محل سکونت
    یه جای خوب
    نوشته ها
    7,460
    6,481
    6,508

    پیش فرض 17

    و زد زیر گریه. ( نگار , دخترٍخاله مهرانگیز بود و اون رو مثل خواهرم رومینا دوست داشتم ) با تعجب به رفتار های بی سابقه اش نگاه کردم و در حای که سعی داشتم اونو از خودم جدا کنم گفتم : عه ... نگار ... چی ... چیه ؟ چی شده ؟
    اما گریه اش تمومی نداشت. ازم فاصله گرفت و من تونستم یکم نفس بکشم. انقدر نگران شده بود که به زور نفس می کشیدم . تو این لحظه خاله مهرانگیز در حالی که چشماش قرمز شده بود و معلوم بود بغضش گرفته گفت : مرده شور اون بابات رو ببره ...
    و رو رو برگردوند و شروع کرد به گریه کردن. مادر برزگم هم شروع کرد به گریه کردن. شنیدم که خاله مهریا پرسید : چرا ؟ مگه چی کار کرده ؟
    و بعد از کمی مکث گفت : نکنه باز ... ؟
    و سکوت کرد و بعدش فقط تکون خوردن لب های خاله مهرانگیز رو دیدم. نمی دونم چرا یهو اتاق برام کج شد. شاید هم خودم بودم که کج شدم. انگار کسی داشت تکونم می داد . روی صورتم یه چیز سرد ریخت. می دیدم که مامان هی به صورت خودش می کوبه. انگار داد می زد. خاله مهرانگیز زد تو گوشم. انگار برق گرفته بودتم , یهو از حام پریدم و دوباره افتادم. می خواستم صداشون کنم . اما دهنم باز نمی شد. تو همون حالت رو زمین افتاده بودم که حس کردم دستم گرم شد. خواستم نگاه کنم ببینم چی شده , اما نور ٍ لامپ توی چشمم خورد و فورا چشمام رو بسته م. یهو انگار از زمین بلند شدم. تو یه لحظه فکر کردم مردم. خیلی ناراحت شدم. اما حس می کردم یکی بغلم کرده ... با خودم گفتم : خدایا ... حتما عزراعیله ...
    و با همین افکار بیهوش شدم ...

    ***

    چشمام رو که باز کردم , نور سفید رنگ به حدی زیاد بود که آخ َم بلند شد و فورا بستمشون. صدای لرزون مامان تو گوشم پیچید : روشنا ؟ روشنا مادر ؟ خوبی ؟
    آروم چشمام رو باز کردم و خواستم حرف بزنم که دیدم نمی تونم. فقط صداهایی مثل افراد لال ازم در می اومد. ترسیدم که نکنه لال شده باشم . اما صدای راستین که داشت به طرفم می اومد بهم آرامش داد : احمق زبونتو جرا اون جوری گار گرفتی آخه ؟
    و بعد کنارم نشست و دستمو تو دستش گرفت : خوبی دیوونه ؟
    وقتی جدی بود هم باز خنده دار بود.لبخندی زدم و سرم رو به علامت تایید تکون دادم. راستین لحاف رو بالاتر کشید و گفت : یکم استراحت کن ... الآن می گم برات غذا بیارن ... هیچی نخوردی ...
    .
    .
    .

    عاقل تر از آنیم
    که
    دیوانه نباشیم !

  8. 2
  9. #19
    دختر شاه پریون
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    November 2011
    محل سکونت
    یه جای خوب
    نوشته ها
    7,460
    6,481
    6,508

    پیش فرض 18

    با صدای قدم هایی به در نگاه کردم. یه پسر جوون و خوشگل با یه روپوش سفید بود , بدون این که به من نگاه کنه پیش مامان رفت و باهاش حرف زد. مامان هم بایت زحمتاش ازش تشکر کرد که من اصلا نفهمیدم منظورش چیه ! فقط درگیر بودم که بفهمم این پسره رو کجا دیدم که با جمله ای که راستین گفت خیلی شوکه شدم : بازم ممنون بردیا ... خیلی بهت زحمت دادیم .
    وای ! بردیا بود ! حالم حسابی گرفته شد و با اخم به بالشم لم دادم و بعد از چند لحظه چشمامو بستم. بردیا و راستین با هم حرف زدن.انگار خیلی با هم صمیمی بودن. راستین گفت : خب دکتر جون این مریض ما رو هم یه نگاه ... و به طرف من اشاره کرد و گفت : عه ! خوابیدی روشنا ؟ ای موزمار ... پاشو ببینم ...
    و با دستش شروع کرد به تکون دادنم. به زور صداهایی به نشونه اعتراض از خودم درآوردم که واقعا باعث خجالت بود ! مامانم گفت : راستین بگیر بشین انقد این طفل معصوم رو اذیت نکن ... مگه حال و روزش رو نمی بینی ... ؟ نکن !
    _ این ؟ این ؟ پیش ... ! مادرِ ما رو باش ! بابا اینا همه فیلمشه ... شما چرا باور می کنید ... ! می خواد از آزمون جیم بزنه ... من می دونم ... به مرگِ خودش نقشه داره !
    مادرم یا عصبانیتی گفت : پسر جان زبونتو گاز بگیر !
    راستین با خنده گفت : چرا مگه دیوونه م خودم رو مثل این خنگول ناقص کنم ؟ حالا نکه همینجوری خواستگارا پاشنه ی درمون رو از جا درآورد بودن , مغزش که معیوب بود , لال هم که شده , رنگ و روش هم که شده عین زردچوبه ! دیگه باید برم یه ترشی فروشی و آستینامو بالا بزنم ...
    به قدری حرصم گرفته بود که اگه قدرتش رو داشتم همون لحظه بلایی به سرش می آوردم که تا عمر داره یادش نره. صدای قدم های مامانم رو شنیدم که اومد و انگار گوشِ راستین رو گرفت و با عذرخواهی از بردیا اون از اتاق بیرون برد.صدای آخ و اوخ ِ بردیا باعث شد بخندم . اصلا حواسم نبود که بردیا تو اتاقه. با صداش به خودم اومدم :
    _ مثل اینکه راستین راست می گفت ...
    با تعجب چشمام رو باز کردم که با دیدنش نزدیک بود دوباره غش کنم ! به زور آب دهنم رو قورت دادم و دهنم رو باز کردم که حرف بزنم که با دردی که توی زبونم پیچید داد زدم و دهنم رو بستم که بردیا بدون اینکه هیچ حالتی توی صورتش نمایان باشه گفت : نیازی نیست صحبت کنین ... فقط سوالایی رو که می پرسم با تکون دادن سرتون جواب بدین.
    از این که به من امر می کرد خیلی اعصابم داغون شده بود اما جاره ای نداشتم. چند تا سوال راجع به خودم ازم پرسید بعدش اومد و نبضم رو گرفت که از تماس دستش با دستم یه جوری شدم چون دستش خیلی گرم بود , یه گرمای آشنا داشت ... نمی دونم ! شاید هم دستای من زیادی سرد بودن . رو به روی تختم یه صندلی گذاست و نشست و گفت : می دونید که دکتر باید قبل از معالجه جسم ِ بیمارش اول روحش رو معالجه کنه. وگرنه جسمش هم معالجه نمی شه .
    برای اینکه یکم حالش رو بگیرم به زور به دردم غلبه کردم و گفتم : بَ ... لِ ... تو فیر ...ما ... جی یاد ... نچون ... می دَن .
    از درد چشمام رو محکم رو هم کوبیدم تا داد نزنم و بهش نگاه کردم. قیافه ی خیلی قشنگی داشت. قد بلند و خوش هیکل بود با چشم و ابرو های مشکی که خیلی کشیده بودن و زیباییش رو بیشتر می کردن. اما نمی دونم چرا همیشه اخمو بود. همونطوری بهش نگاه می کردم که گفت : آنالیز کزدنتون تموم شد ؟
    خیلی بهم برخورد ! با جدیت نگاهش کردم و با دست به پیشونیش اشاره کردم : یه پچه نچَ س ته بو ...
    معلوم بود با این که از حاضر جوابی م شوکه و شاید هم عصبانی شده اما خنده ش گرفته بود . سرفه ای برای مهارِ خنده ش کرد و گفت : آهان ... یعنی الآن شما اونجوری بهش خیره شدید رفت ؟
    لبخند قشنگی زدم و گفتم : بع لِ دیگه خِ جِ ل چُد و پَر !
    اول یکم به لبخندم خیره شد و باز اخماش رفت تو هم و دوباره جدی شد. فکر کردم شاید از لبخندم برداشت بدی کرده باشه و بازم حسابی بهم بر خورد ! بردیا با جدیت گفت : خب ! حالا توضیح میخوام که چرا غش کردید ؟ چون من هر چقد شما رو مداوا کردم هیچ مشکل بدنی نداشتید که یهو بی دلیل غش کنید و مادرتونم گفتن که ...
    و بعد از کمی مکث ادامه داد : که ... خیلی وقته ... که ... این جوری نشدین ...
    و دوباره لحن صداش مهربون شد. حس کردم بهم ترحم می کنه. اما به روی خودم نیاوردم. چون واقعا قبول داشتم که حال و روزم نیاز به ترحم کردن داره ! حرفی نزدم چون هیچ چیز از غش مردنم یادم نمی یومد و بردیا ادامه داد :
    _ فشارتون خیلی پایین بود . این برای دختری به سن ِ شما واقعا خطرناکه . مگه هنوز هم قرص خاصی مصرف می کنین ؟
    .
    .
    .

    عاقل تر از آنیم
    که
    دیوانه نباشیم !

  10. 2
  11. #20
    دختر شاه پریون
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    November 2011
    محل سکونت
    یه جای خوب
    نوشته ها
    7,460
    6,481
    6,508

    پیش فرض 19

    سرم رو پایین انداختم و سکوت کردم. اون هم سرش رو خم کرد و گفت : میدونم که از نصیحت بدت میاد . یعنی همه ی آدما تو این سن اینجوری ان. منتهی دارم بهت می گم که وضعت چندان جالب نیست. اعصابت فوق العاده ضعیفه و من می خوام دلیلش رو از خونوادت بپرسم . اونا باید در جریان باشن و درضمن اصلا دختری به سن تو نباید ...
    به سختی ِ وحشتناک و با عصبانیت گفتم : باید , باید , نباید ! شما نمی تونید برای من باید و نباید تعیین کنید . اصلا شما چی از زندگی من می دونید ؟
    و با اخم به سرامیکٍ کفٍ اتاق نگاه کردم و دوباره چشمامو رو برای جلوگیری از فریاد زدن محکم روی هم کوبیدم. مسلما حسابی جا خورده بود چون برای چند لحظه هیچ حرفی نزد. اما بعد از کمی مکث ادامه داد : م... من که اول ازتون عذرخواهی کرد...
    نذاشتم حرفش رو تموم کنه و با اخم بدون این که نگاهش کنم گفتم : مهم نیست ....
    بعد از جند لحظه حس کردم به من خیر شده. سنگینی نگاهش رو حس می کردم اما نمی دونستم درسته یا نه . آروم زیر چشمی بهش نگاه کردم. متوجه نشد. انگار توی یه دنیای دیگه ای بود و همونطور به من خیره بود. انگار داشت فکر می کرد. انگار تو صورتِ من دنبالِ یه چیزی می گشت. اول یکم ترسیدم چون جز من و اون کسی تو اتاق نبود. اما بعدش یاد اخم و تَخماش افتادم و دلم قرص شد. سرفه ای کردم که به خودش اومد سرش رو تند تکون داد و از جاش بلند شد. عذرخواهی کرد و خواست از اتاق بیرن بره که دوباره به طرفم برگشت و گفت : متاسفم ولی باید خونوادتون رو در جریان بذارم ... به هر حال اونا باید بدونن ...
    و زود روش رو برگردوند و در حالی که به در می رسید گفت ( با اجازه ) و بدون این که به من نگاهی بندازه از اتاق خارج شد. راستش از این که رفت هم خوشحال شدم و هم ناراحت. از این که بهم خیره شده بود ... یه حس عجیبی داشتم ... فکر می کردم از من خوشش می آد ... تو همین افکار بودم که مارال و مروا و فاطمه وارد اتاق شدن. از دیدنشون خیلی خوشحال شدم و روی تخت نشستم . اونا اومدن جلو و من تک تکشون رو بوسیدم و بعد هم روی صندلی نشستن که مروا در حالی که بو می کشید گفت : هوم ... اوممم بوی ... بوی عطر مردونه می آد ... فکر کنم گوچی ِ ... ! هوی شیطون ؟ کی اینجا بود ؟
    .
    .
    .

    عاقل تر از آنیم
    که
    دیوانه نباشیم !

  12. 2
  13. #21
    دختر شاه پریون
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    November 2011
    محل سکونت
    یه جای خوب
    نوشته ها
    7,460
    6,481
    6,508

    پیش فرض 20

    لبخندی به لب آوردم و به سختی گفتم : بابا بشین اول ! و فورا برای تسکین دردم دستم رو روی دهنم کذاشتم.
    مروا دست به کمر رو به فاطمه گفت : آهان احمق جون ! چقد بهت گفتم از دیشب بیایم اینجا ... ! بفرما ! آثار جرم هم پاک کردن ! نچ نج نگاه کن تو رو خدا ... زبونشم که بسته س ... نمی تونس زیاد سرو صدا کنه ... ای داد ِ بیداد ... خاک بر کله ی مبارکمان گردیده ! ال اَمان !
    فاطمه با دندون لبش رو گاز گرفت و گفت : هیسسس دیوانه چه خبرته آبروی ما رو بردی !
    مارال گفت : خدا مروا رو نکشه نذاشت یه احوالپرسی باهات بکنم ! حالت چطوره روشن ؟
    سرم رو به نشونه ی تایید تکون دادم و لبخندی زد که مروا گفت : بفرما ... نیش شَم که بازه و ... بعله ! بادا بادا ... حیف ... حیف که ما از قافله عقب بودیم ...
    مارال با تعحب گفت : بابا این بدبخت که فقط یه لبخند زد !
    مروا گفت : بعله دیگه ! کوفتی با همون لبخند شروع میشه تا به قهقه های مستانه کشیده می شه !
    فاطمه با اخم گفت : اه ای بابا اعصابمون رو خرد کردی یکم خفه شو ببینم بدبخت چه مرگشه ... مسخره باشی.
    با خنده در حالی که سعی داشتم به دردم غلبه کنم گفتم : ملیجک ِ ما را اذیت مکنید که انشاا... فرشتگان شما را تف باران کنند اگر که بکنید !
    فاطمه _ برو بابا بی چشم و رو !
    همه خندیدیم . زبون دردم داشت کمتر می شد . رو به مارال گفتم : مارال کی اینارو خبر کرد ؟
    مارال لبخند مضحکی زد و گفت : بندهههه ! که نبودم !
    _ بله مشخصه !
    مروا در حالی که می نشست گفت : آره بابا خودم خواب نما شدم ! جنابِ حافظ به خوابِ مبارکمان آمد و گفت بیاییم تو را حفظ کنیم ! بعله !
    _ بیشین بابا نمکدون!
    فاطمه در حالی که روسریش رو جلوتر می آورد گفت : روشنا خدا بد نده . چت شده ؟ چرا مریض شدی ؟
    سکوت کردم و با نگاهی گیج به آن ها خیره شدم. مروا درحالی که به من خیره بود صورتش رو به طرف اون برگردوند و گفت : نج نج ... طرف بدبختو هنگونده ...
    فاطمه _ اه مروا بس کن دیگه لوس... عیبه ...
    شانه ای بالا انداختم و گفتم : هیچی یادم نمی آد !
    مروا لبخندی زد و گفت : طیب طیب الله ! احسن باریکلا ! آفرین دخترِ خوب ! آفرین ! رو سفیدمون کردی !
    مارال گفت : وا ! یعنی هیچی یادت نمیاد ؟
    سرم رو به علامت منفی تکون دادم . مارال مشخص بود کمی هل شده اما دلیلش رو نمی دونستم. فاطمه پرسید : اممم مارال جون چیزی شده ؟
    مارال با کمی تپ تپه جواب داد : چ ... چی ؟ آ ... نه !
    مروا نگاهی مشکوک به مارال انداخت و گفت : مشکوکم مشکوکم به تو ! نمی تونم بمونم با ... نج منظورم اینه که نمیتونم اعتماد کنم به تو !
    مارال لبخندی به لب آورد و گفت : ای بابا چه شک و شوکی ! دیشب تو یهو تو آشپزخونه ولو شدی رو زمین. فکر کنم قند خونت افتاده بود . نمی دونم من که چیزی از حرفای این دکتره رو نگرفتم. اصلا آدم وقتی می بینتش اونقد محو صداش می شه دیگه چیزی از حرفاش نمی فهمه که !
    مروا چشمکی به فاطمه زد گفت : بفرما حاجیه خانوم ...! طرف دکترهم هس ! من به تو نگفتم که یقینا پای یک جنتلمن در میان است ؟ ... نگفتم ؟ دماغ سوخته خریداریم !
    فاطمه شکلکی براش در آورد و گفت : برو بابا دیوانه ... و بعد رو کرد به طرف مارال و گفت : دکتر کیه ؟
    مارال با حالت خاصی دستاشو زیر چونه ش گذاشت و گفت : اسمش بردیاس ... بردیا زند. بیست و شیش ساله و خیلی خوشگل و خوش تیپه . فقط یکم زیادی عصا قورت داده س ...
    فاطمه _ الآن این دکترشه و تو انقد آمار ازش داری ؟
    به زور لبخندی زدم و گفتم : نه بابا... پسرعموی مامانمونه ...
    مروا تو این لحظه محکم تو سرش کوبید : ای خاک تو سرِ من ِ بدبخت ! اینم فامیله ما داریم ؟ همه شون از دم یا پسراشون چلاغ و پیر پسرن یا دختر مُختَر دارن ... یه دو سه تا هم خوشگل مُشگل هم اون وسط باشه دیگه هزار تا صاحب داره ... این چه وضعشه بابا ...
    و بعد رو به من کرد و با صدای آروم تری گفت : نمی شه منو به فرزند خوندگی قبول کنین ؟
    فاطمه با دست محکم بر سرِ او کوبید : ای خاک بر سر. یعنی حقته الآن جوری بزنم تو گوشت که بری فضا و یه دور کامل شجره نامه خونوادگیتونو مرور کنی !
    مروا در حالی که بر سرش دست می کشید با حرص گفت : بله شما لطف می کنین !
    .
    .
    .

    عاقل تر از آنیم
    که
    دیوانه نباشیم !

  14. 1
  15. #22
    دختر شاه پریون
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    November 2011
    محل سکونت
    یه جای خوب
    نوشته ها
    7,460
    6,481
    6,508

    پیش فرض 21

    با خنده به طرف مارال برگشتم و گفتم : ساعت چنده مارال ؟ مامان اینا کجان ؟
    مارال نکاهی به صفحه موبایلش انداخت و گفت : ده و ربع. مامانت اینا هم به زورِ مادرِ بنده رفتن یکم خودشون رو برای شب آماده کنن .
    _شب ؟
    _ آره دیگه لامپک امشب عقدِ عرفان نیس مگه ؟
    با ناراحتی گفتم : واااااای دیدی چی شد ... ؟ حالا چه جوری برم ؟
    فاطمه شونه شو بالا انداخت و بی خیالی گفت : وِلِ لِ بابا ...
    مارال با خنده گفت : آهان بابا ... چیزی که فراوونه مردِ احمق !
    فاطمه با تعجب گفت : وا ! مرد احمق چه ربطی به الآن داشت ؟
    مارال با خنده گفت : چون فقط یه مرده احمقِ که پا می شه میاد تو این گرونی عروسی می کنه !
    اون ها داشتند میگفتن و می خندیدین که مروا متفکر گفت : نه همچین وِلِ لِ هم نیس آبجی ... غلط نکنم امشب اون جا خبراییه ...
    با نگرانی پرسیدم : چه خبرایی ؟
    _ اوممم ببین ... بابای عرفان و بابای آرش با هم فامیلن نه ؟
    درحالی که داشتم به حرفش فکر می کردم گفتم : اومم خب دقیقا با باباش فامیل نیس ... دوستن ... اما با خاله ش یه رابطه ی خونوادگیه جدی دارن ...
    و باقی حرفم رو خوردم و به مروا خیره شدم. مروا با شیطنت یکی از ابروهاش رو بالا انداخت و گفت : خب ؟
    فاطمه گفت : یعنی اونام امشب اونجان ؟
    با هیجانی وصف ناپذیر دستامو به هم کوبیدم : وای خدایا شکرت ... دلم خیلی براش تنگ شده ...
    مارال چپ چپ به من نگاهی کرد و گفت : نچ نچ این دختر آدم بشو نیس که نیس ...
    فاطمه با سر حرفش رو تایید کرد که باعث خنده مون شد. تو همین لحظه خانمی با یه میز چرخدار وارد اتاقم شد که روش انواع غذاهای مقوی بود. از خشکبارها گرفته تا چند نوع نوشیدنی. پرستار کنارم ایستاد و با لبخند گفت : ببخشید اگه دیر شد. باید برای مهمون عزیز و سفارشی ِ دکتر زند سنگ تموم می ذاشتیم دیگه ...
    و درحالی که غذاها رو روی میز مقابلم می چید گفت : اگه باهام کاری داشتی کافیه اون دکمه رو بزنی و با لبخند از اتاق خارج شد. من موندم یه میر پر از عذا و نگاه جیرت بار بچه ها ! فاطمه با تپ تپه گفت : مه ... م ... مون ... س ... سفا ... ر... شی ؟
    مارال گفت : وااای دختر تو باید مهره ی مار یا یه همچین چیزی ذاشته باشی. آشغال ازت متنفرم !
    مروا_ آفرین ! خوب داری درس هامو پس می دی ! اگه همین طور دانش آموز ِ خوبی باشی مطمئم آخر ماهه دیگه جنسیت بچه ت معلوم می شه !
    فاطمه _ بی شخصیت !
    مروا در حالی که برای خودش لقمه می گرفت گفت : والا !
    و من موندم صدای پرستار که تو گوشم می پیچید : سفارشی ... ؟ عزیز ... ؟

    ***
    .
    .
    .

    عاقل تر از آنیم
    که
    دیوانه نباشیم !

  16. 1
  17. #23
    دختر شاه پریون
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    November 2011
    محل سکونت
    یه جای خوب
    نوشته ها
    7,460
    6,481
    6,508

    پیش فرض 22

    دم دم های ظهر بود که مارال و فاطمه علی رغم میل باطنی شون از من خداحافظی کردن و راهی خونه شدن و من موندم و مارال. شماره راستین رو گرفتم که بعد از جند بوق صداش تو کوشم پیچید : بله ؟
    _ سلام راستین کجایی ؟
    _ به به ! سلام از ماس عاباس آقا !
    _ اه مسخره نباش ! مامان کجاس ؟
    _ایناهاش ... و بعد از کمی مکث یا لحن دلخوری ادامه داد : عه ... کجاس ... همین جا بود که ... ای دل غافل انگار جیبم سوراخ بوده ... افتاده ! شرمنده !
    _ واقعا که راستین !
    _واقعا , واقعا که !
    _ راستین !
    _ اوا جقد شما شبیه ماستین ... !
    _ بی شخصیت الآن قطع می کنم ...
    _ خب بابا ناز نازو ... بده می خوام یکم بهت روحیه بدم ؟ بی لیاقت ! رفته لباساتو از اتوشویی برات بگیره ...
    و بعد از کمی مکث ادامه داد : آخه من نمی فهمم تو با اون حال زارت کجا داری میای ؟ اصلا چه دلیلی داره تو پاشی بیای اونجا ؟ نیا دختر ...
    _ عه راستین نکن دیگه !
    _ والا خود دانی . ولی به خدا وسط مراسم اگه غش مَش کنی همونجوری به همون حالتی که روی زمینی موهاتو می کشم می کشونمت تا خونه ! آن دِرِس تَند ؟
    _ خیله خب بابا ... پدربزرگ ... زود بیاید دنبالما می خوام زودتر آماده شم ... فعلا
    و بدون این که متنظر حرفی از طرف اون بمونم گوشی رو قطع کردم و نگاهی به مارال انداختم که مشغول بحث با خودش بر سر انتخاب لباس بود. با خودم گفتم : خدایا منو چرا بین یه جماعت دیوونه انداختی آخه !
    یهو مارال گفت : باز باشه ؟ یا ببافم ؟ شینیون یا فر ؟ وااااای خدایا چی کار کنم ؟
    نچی کردم و گفتم : چمچاره کن دختر جان !
    _ شینیون کنم ؟
    _ فرفری بهت بیشتر میاد ... یه جوری بانمک می شی مث این نی نی کوچمولو ها ... !
    شکلکی برام درآورد وگفت : گی گی گی ! مسخره !
    _ اسم بابات اخصره !
    _ برو بابا منو ببین با کی دارم حرف می زنم ... تو چه می فهمی شیک بودن یعنی چی ؟
    با لخند گفتم : آره خواهر منم مث تو از مرحله پرتم !
    بلند شد که منو بزنه که بردیا همراه با یه خانومی که مث خودش عصا قورت داده بود اومد تو و بدون سلام کردن گفت : دیگه می تونید برید خونه . لباساتون تو اون کشوئه . هر وقت که اماده شدین خبر بدین تا بگم ببرنتون خونه ...
    بدون اینکه نگاش کنم گفتم : خیر . منتظر برادرم می مونم .
    حس کردم خواست چیزی بگه که منصرف شد و گفت : هر جور مایلید خانم .
    با پررویی گفتم : خانم ِ عبادی .
    مارال پقی زد زیر خنده و روش رو به طرف پنجره کرد. خانمی هم که همراه بردیا بود خنده ش گرفته بود . بردیا پوفی کرد و با جدیت گفت : زود تر آماده شین . ( و رو به پرستار کرد و گفت ) : خانم اسدی لطفا کار هارو انجام بدین.
    .
    .
    .

    عاقل تر از آنیم
    که
    دیوانه نباشیم !

  18. 1
  19. #24
    دختر شاه پریون
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    November 2011
    محل سکونت
    یه جای خوب
    نوشته ها
    7,460
    6,481
    6,508

    پیش فرض 23

    و به سرعت از در خارج شد. خانمی که همراهش بود نتونست جلوی خندش رو بگیره. بر خلاف قیافه ی عبوسش انگار خیلی هم خوش خنده و مهربون بود. گفت : آفرین دختر ... تو این مدتی که با آقای دکتر کار می کنم هیچوقت ندیدم کسی اینجوری اذیتش کنه و اون جواب نده ... دس مریزاد ...
    و بعد خم شد و با چشمک گفت : دعوای عشاقه ! نه ؟
    با تپ تپه گفتم : واای .. ن ... نه !
    خنده ای کرد و دستش رو تو هوا تکون داد : نترس بابا ... من به کسی نمی گم ...
    واقعا پس افتاده بودم ! گفتم : نه ... باور کنین ...
    _ می دونم می دونم ... وانمود می کنم چیزی نه دیدم و نه شنیدم ! خیالت تخت !
    و بعد دستم رو بر گرمی فشرد و گفت : من راحله م . تو چی ؟
    در حالی که واقعا از برداشتش نگران بودم گفتم : منم روشنام ... ولی خانوم ...
    _ بگو راحله بابا ... یه جوری می گی خانوم انگار من چقدر ازت بزرگترم !
    و بعد در حالی که بلندم می کرد گفت : دکترم خوش سلیقه بودا ما خبر نداشتیم ... !
    وااای داشتم از خجالت آب می شدم. مارال بی شعور فقط می خندید. رفت لباس ها رو از کشو در آورد و داد به راحله. راحله هم خواست تو پوشیدن کمکم کنه که گفتم : نه دستت درد نکنه ... خودم می تونم ... راستش اینطوری یکم راحت نیستم ...
    راحله لبخند زد و دستی به شونه م کشید و گفت : باشه گلم هرجور راحتی ... وقتی پوشیدی صدام کن ...
    و از در خارج شد. با عصبانیت یکی از لباس ها رو به طرف مارال پرت کردم : آشغالِ بی وجدان نیش ت رو ببند . تو که می دونی من و اون با هم خوب نیستیم !
    مارال بلوزم رو تو هوا قاپید و در حالی که از خنده چشماش خیس بود گفت : آخه من چی کار کنم بابا ! هی تو می گفتی هی اون برا خودش می برید و می دوخت ! خو خندم گرفت !
    _ رو آب بخندی . اه بی شعور .
    و مشغول پوشیدن لباس ها شدم و مارال هم به کمکم اومد . بعد از چند دقیقه دکمه ی قرمز کنار تختم رو فشار دادم و چند دقیقه بعد راحله پیداش شد : خب عزیزم آماده ای ؟
    لبخندی زدم و سرم رو به نشونه ی تایید تکون دادم. اومد دستم رو گرفت و با هم از راهرو گذشتیم و از پله ها پایین اومدیم و تو کل مسیر راحله همش از آشنایی با من ابراز خوشحالی می کرد. بهش نمی خورد شهرستانی باشه چون خیلی خوش سر و زبون بود. وقتی که داشتیم از هم جدا می شدیم شماره ش رو بهم داد و من هم قول دادم که باهاش تماس بگیرم.
    .
    .
    .

    عاقل تر از آنیم
    که
    دیوانه نباشیم !

  20. 1
  21. #25
    دختر شاه پریون
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    November 2011
    محل سکونت
    یه جای خوب
    نوشته ها
    7,460
    6,481
    6,508

    پیش فرض 24

    و یهو برای این که بحث رو عوض کنه گفت : راستی ... چرا به ما ناهار ندادن ؟
    با خنده به طرفش برگشتم و گفتم :شکم پرست جان ! من که حال غذا خوردن نداشتم . باید خودت می رفتی یکی می گرفتی !
    وقتی برگشتم محکم به یه نفر خوردم. عقب اومدم و از دیدن بردیا حسابی شوکه شدم و مارال همچنان حرف می زد و حواسش نبود : بالاخره ... به نیمرو که می شد به ما بدن ... این چه وضعشه آخه ... بعد اون زنه هی می گفت شما مهمون سفارشی دکتر هستی ... ای گور پدر تو و دکتر ... این چه طرز مهمون داریه آخه .
    لب پایینم رو گاز گرفتم با دست به کلیه ی مارال زدم.صورت بردیا یکم قرمز شده بود.نمی دونم از عصبانیت بود یا خجالت. چون سرش همچنان پایین بود.مارال با عصبانیت به طرف من برگشت و گفت : چته روانی چرا ...
    و با دیدن بردیا جیغ زد : عههه وای ! سلام آقای دکتر خوب هستیم ؟ ببخشید خوب هستین ؟
    و بعد با لبخندی تصنعی که از زجه بدتر بود به من نگریست وگفت : ماشالا هزار ماشالا چه حلال زاده هم هستن .... اتفاقا همین الآن ذکر و خیرتون بود .
    بردیا سرش رو بالا آورد و بدون این که من رو نگاه کنه به مارال خیره شد و گفت : بله در جریان هستم ... پدرم رو هم مورد عنایت قرار دادید.
    من پقی زدم زیر خنده به تلافی کارش تو اتاق .مارال با دست به گونه ش زد و گفت : وای نه تو رو خدا نزنید این حرفو ... خب یه لحظه از دهنم در رفت ...
    با خنده گفتم : عنایته یا باباش ؟
    مارال چشم غره ای به من زد و من به جای بردیا جواب دادم : خو ببند درِ اون بی صاحابُ خانوم !
    بردیا لبخندی زد و گفت : من که از شما گذشتم ... ایشون انگار طلبکار شدن !
    مارال به او لبخندی زد و گفت : شما لطف دارین ولی آدم یه دختر خاله ی اینجوری داشته باشه , دیگه تا آخرُالزمان دشمن نداشته باشه هم براش کفاف گوئه !
    _ ایششش از خداتم باشه ...
    _ عه ؟ عشاق خانوم ...
    فورا با دست جلوی دهنش رو گرفتم : عاقا من غلط کردم بیا آ آ ...
    و ماچش کردم و آروم تو گوشش گفتم : به جون آش خواستی چرت و پرت بگی جنازتو می فرستم خونه ها ...! گفته باشم ...
    و با خنده ای تصنعی ازش جدا شدم . چپ چپ نگاهی به من کرد و خواست چیزی بگه که بردیا گفت :
    _ فرمودید بهتون ناهار ندادن ؟
    مارال سرش رو پایین انداخت و من به جاش جواب دادم : بله دیگه ... حالا من به درک ...
    _ نفرمایید
    از تعجب نزدیک بود شاخ در بیارم ! اما به زور به حرفم ادامه دادم و گفتم : این دختر که مهمونِ مائه ... بالاخره یه چیزی باید براش می آوردن ... انقد تعریف این بیمارستانُ شنیدیم ...
    برای اولین بار به من نگاه کرد و گفت : من گفتم نیارن .
    با دهانی باز بهش خیره شدیم و مارال گفت : وا ! چرا آخه ؟
    لبخندی زد و گفت : چون یه هفته س آشپز عوض شده و غذاهاش خوشمزه نیست . اینکه چیزی نخورین خیلی بهتره تا اینکه یه چیزِ بدمزه بخورین .
    بعد به طرف دروازه بیمارستان اشاره کرد و گفت : من هم داشتم می رفتم رستوران تا چیزی بخورم چون امروز شیفت کاری م خیلی سنگینه ... شمام هم تشریف بیارید.
    گفتم : نه ... خیلی ممن ...
    که مارال با خوشحالی گفت : وای دستتون درد نکنه من که دارم از گرسنگی می میرم ...
    و بعد دستم رو کشید : بدو بیا
    با دست به دستش کوبیدم : عیبه خاکبرسر ...
    بردیا لبخندی زد و گفت : اشکالی نداره که ...
    با خجالت گفتم : دستتون درد نکنه ... اما مامان اینا خبر ندارن ممکنه عصبانی شن ..
    _ من به راستین می گم ... خواهش می کنم بفرمایید.
    و خوش جلوتر رفت و ما هم به اجبار به راه افتادیم. مارال سر از پاش نمی شناخت. نیشکونی ازش گرفتم که دادش بلند شد : عههه چیه دیوانه ؟
    _ احمق آبرو و شرافتمون رو بردی ...
    _ آووو آبرو شرافت شما با یه غذا خوردن با چنین مرد محترمی بر باد می ره ؟ تازه اصلا مردش مهم نیست داره می برتمون رستوران ... دیوونه ای مگه ؟ چرا ناز علکی می کنی ... اسب پیشکشی رو که دندون نمی شمرن !
    چشم غره ای بهش رفتم و در کمارش به راه افتادم . بردیا صندوق ماشین گرون قیمتش رو که داخل پارکینگ بود بالا زده بود و داشت وسایلش رو جا به جا می کرد. بعد درصندوق رو بست و درِ عقب رو باز کرد و کتش رو پوشید و دوباره به عقب نگاهی انداخت و با دیدن ما گفت : چرا نمی آید ؟
    مارال با لبخند گفت : اومدیم ...
    و رو به من گفت : وای این بشر چرا انقد با جذبه س.
    با اخمی تصنعی گفتم : هر چی باشه به پای آقای من نمی رسه ... الهی قربونش برم ...
    مارال ایستاد و چشم غره ای به من زد و گفت : ایششش برو بابا تو هم با اون آشِ بی خاصیتت . تو رو خدا تیپشو ببین ! چشاشُ ! ماشینشو ! صداشو ! وای خدایا این حتما فرشته ای چیزی بود اشتباهی آدم شده.
    چپ چپ نگاش کردم و گفتم : نه خیر مثل اینکه گرسنگی زیاد به مغزت فشار آورده. بیا بریم بدو .
    و سریع خودمون رو به ماشین رسوندیم. بردیا بدون گفتن هیچ حرفی سوار شد.
    .
    .
    .

    عاقل تر از آنیم
    که
    دیوانه نباشیم !

  22. 1
  23. #26
    دختر شاه پریون
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    November 2011
    محل سکونت
    یه جای خوب
    نوشته ها
    7,460
    6,481
    6,508

    پیش فرض 25

    مارال داشت سوار می شد که بازوش رو گرفتم : ماری ؟
    _ هان ؟
    _ کی باید جلو بشینه ؟
    مارال نگاهی به من انداخت و گفت : چی ؟ من برم ؟
    لبخندی زدم و گفتم : آره آره قربون دستت ... پاشو ...
    تو این لحظه بردیا درِ جلو رو باز کرد و گفت : خانوم عبادی نمی شینید ؟
    مارال خندید و چشمکی برام زد و آروم گفت : برو عشاق !
    زیر لب بهش چنتا بد و بیراه گفتم و آب دهنم رو قورت دادم . در حالی که عذرخواهی می کردم سوار شدم. انقدر خجالت کشیده بودم جرات نمی کردم سرم رو بلند کنم. بعد از چند لحظه که ماشین راه نیفتاد به سختی سرم رو بلند کردم و دیدم هی به من و هی به خیابون نگاه می کنه. آروم پرسیدم : اوممم چیزی شده آقای دکتر ؟
    از توی هم رفتن اخم هاش فهمیدم که انگار از اینکه دکتر صداش کردم چندان خوشش نیومد . خب چی باید صداش می کردم ! بدون اینکه نگام کنه گفت : کمربندت !
    مارال جلوتر اومد و آروم تو گوشم گفت : بله عشاق جون . کمربن ...
    و بعد از کمی مکث تقریبا فریاد زد : چی ؟
    از خجالت نزدیک بود آب شم . فکر کردم نکنه کمربندِ شلوارم باز شده. لب پایینم رو گاز گرفتم که یهو دیدم کمربند ِ ایمنی ش رو باز کرد و به طرفم چزخید و اومد جلوی صورتم. وای مثل این فیلمای خارجی فکر کردم الآنه که یه اتفاقه بد بیفته. زود پلک هامو محکم بستم. نفس هاش به صورتم می خورد اما هیچ اتفاقی نمی افتاد. آروم چشمام رو باز کردم و دیدم همینجوری بر و بر داره نگام می کنه. معلوم بود خنده ش گرفته اما تک سرفه ای کرد و خم شد و کمربندِ ایمنی م رو بست و دوباره روی صندلی ش نشست. نزدیک بود از حماقت خودم و مارال گریه م بگیره. من به چی فکر می کردم و اون منظورش چی بود ! چقدر منحرف بودم. خاک تو سرم. بردیا نگاهی گذرا به مارال و من انداخت و گفت : بریم ؟
    سرمون رو تکون دادیم و به راه افتاد. بردیا یه سی دی داخل دستگاه گذاشت و صدای آهنگ قشنگی تو ماشین پیچید :
    همه میگن که تو رفتی همه میگن گه تو نیستی همه میگن که دوباره دل تنگمو شکستی . دروغه ...
    چجوری دلت می اومد منو این جوری ببینی با ستاره ها چه نزدیک منو تو دوری ببینی
    همه گفتن که تو رفتی ولی گفتم که دروغه ...
    یه لحظه به بردیا نگاه کردم. انگار توی دنیای دیگه ای بود. آهنگ که به این تیکه رسید زود عوضش کرد. مارال گفت : عه ! روشنا چرا عوضش کردی ؟
    _ هیسسس من نبودم که . ساکت باش خودت گفتی اسب پیش کشی رو دندون نمی شمرن .
    مارال دوباره سر جاش نشست و آهنگ دیگه ای به گوشمون رسید :
    نرو خواهش می کنم فقط یه لحظه صبر کن
    که هنوز حرف نگفته واسه تو خیلی دارم
    از تو خواهش می کنم طاقت بیار یه ثانیه
    قول مردونه می دم دستاتو تنها نذارم
    نرو خواهش می کنم یکم به حرفم گوش کن
    من ندونسته عزیزم تو رو روندم از خودم
    آهنگ فوق العاده ای بود و من رو شدیدا متاثر کرده بود. یهو بردیا سی دی رو از دستگاه در آورد و در مقابل چشمای حیرت زده ی ما اون رو شکست و از ماشین بیرون انداخت و گفت : مرده شور ببرتت کامران با این آهنگ رایت کردنت .
    ماشین رو نگه داشته بود و انگار اصلا متوجه حضور ما نبود. یه لحظه جشمش به من افتاد و خیلی تعجب کرد. با دهنی باز من رو نگاه می کرد که مارال پرسید : آقا بردیا ... خوبین ؟
    دستی به صورتش کشید و در حالی که ماشین رو روشن می کرد گفت : من رو ببخشید . اصلا حواسم نبود.
    و به راه افتاد و تا رستوران هیچ حرف دیگه ای رد و بدل نشد. مشخص بود هم برای مارال و هم بردیا سکوت عذاب آوریه ؛ اما من فقط به یه چیز فکر می کردم : شکست عشقی خورده ؟
    به رستوران رسیدیم و بردیا گفت : رسیدیم. بفرمایید.
    و از ماشین پیاده شد.
    .
    .
    .

    عاقل تر از آنیم
    که
    دیوانه نباشیم !

  24. 1
  25. #27
    دختر شاه پریون
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    November 2011
    محل سکونت
    یه جای خوب
    نوشته ها
    7,460
    6,481
    6,508

    پیش فرض 26

    من و مارال هم از ماشین پیاده شدیم و اون در رو قفل کرد و با هم داخل شدیم. همه مارو یه جوری نگاه می کردن. هیکل مارال خیلی ریز میزه بود و من درشت. ترسیدم که نکنه فکر کنن من مادرشم و بردیا پدرش ! که یه پسری به سمت ما اومد : سامولیک آق بارِده ! اهلن و سهلن ؟
    برای اولین بار دیدم بردیا لبخندی واقعی زد ! و گفت : لوس نشو کامران ...
    و بعد به ما اشاره کرد و گفت : مهمون دارم ... بگو مایه بذارن . خودتم بیا , مهمون ِ من .
    کامران که پسر بذله گویی به نظر می اومد گفت : ایول لا داری به ولاه !
    _ چطور ؟
    _ نه به اون که با هیشکی نمیای نه به این که با دو تا دختر میای ! ضربه مربه ای به کلت نخورده ؟
    بردیا براش ابرو بالا انداخت به نشانه ی سکوت. اما کامران دستش رو به طرف ما دراز کرد و با هم دست دادیم و گفت :
    خیلی خوشوقتم خانوما . من کامرانم . کامران ِ جلیلی. دوستِ این بارِده.
    من با لبخند گفتم : ما هم همینطور . من روشنا هستم و ایشونم دخترخالم مارال. ما دخترِ عموزاده های آقای دکتر هستیم.
    مارال گفت : ببخشید بارده یعنی چی ؟
    کامران در حالی که ما رو به طرف میزی هدایت می کرد گفت : بردیا رو یکم چپ و راست کنی میشه بارید ! از بس این پسر گند دماغ و نجسب و سرده ! اسمشو گذاشتم بارده که بارد به معنای سردِ ! دیگه همونجوری معروف شد ... اما اصلا قدر نمی دونه ! دریغ از یه تشکر خشک و خالی !
    بردیا که روی صندلی نشسته بود تک سرفه ای کرد و گفت : اوهم ... کامران مث اینکه مشتری دارین ...
    کامران در حالی که روی صندلی می نشست گفت : مهم نیس بابا ... من خودم اینجا اومدم برای حذب مشتری نیومدم گارسونی یَت که ! بفرمایید خانوما
    و دو تا صندلی برامون بیرون کشید. خیلی خوش مشرب و در عین حال مودب بود. اصلا تناسبی بین اون و بردیا وجود نداشت ! چه از نظر قیافه و چه از نظر اخلاق ! به بردیا دقت کردم. بیشتر شبیه آدمای داغدار بود . بلوز مشکی و کت مشکی و شلوار مشکی ! سر تا پاش مشکی بود اما بازم شیک بود. کامران هم یه بلوز قهوه ای رنک با شلوار لی پوشیده بود که چشمای قهوه ای ش رو جذاب تو نشون می داد. مارال پرسید :
    ـ اینحا برای شماست ؟
    کامران درحالی که با لبخند روی صندلی کنار بردیا می نشست گفت : مال پدرمه اما خودمم گاهی توش فعالیت دارم.
    بردیا لبخند ِ خنده داری زد و گفت : بعله ... تو جذب مشتری های پسر کش البته !
    و چشم غره ای به کامران رفت و به منو خیره شد. من و مارال اول یه نگاه به هم انداختیم و بعد به کامران که ناگهان بردیا تازه فهمید جه حرفی زده تا خواست چیزی بگه ما زدیم زیر خنده. البته کامران نخندید ! نمی دونم چرا فقط به یه لبخند اکتفا کرد. انگار خودش به جای بردیا خجالت کشیده بود. ناهار رو که کوبیده ی خیلی خوشمزه ای بود با مزه پرونی های مارال و کامران و چشمای غمگین بردیا خوردم . نمی دونم چرا دلم براش می سوخت . بعد از ناهار علی رغم اصرار فراوونم بردیا خودش غذا رو حساب کرد و ما از کامران خداحافظی کردبم . من و ماال سوار ماشین شدیم و منتظر بردیا موندیم. علکی با گوشی مارال به مامان زنگ زدم تا باهاش حرف بزنم و ببینم کجاست که صدای نگرانش تو گوشم پیچید :
    ـ مارال !
    ـ منم مامان مارال کیه !
    ـ روشنا ! دختر تو نباید یه خبر به من بدی ؟ اون بی صاحاب که قده کله ته رو برای چی برات خریدیم پس ؟
    ـ مامان گوشیمو که خونه ی خانوم چون اینا جا گذاشتم !
    مامانم سکوت کردو گفت : آره مادر راست میگیا حواسم نبود...
    و با لحنی نگران ادامه دادم : مگه راستین به شما نگفت ما کجاییم ؟
    ـ نه ! مگه می دونس ؟ ! اصلا شما کجایید ؟
    صدام رو پایین تر آوردم : ما با آقای دکتریم ...
    ـ دکتر ؟ آهان بردیا جان رو میگی ؟
    ـ اوهوم ...
    ـ باشه مادر خیالم راحت شد و من دارم خونه رو یکم جمع و جور می کنم شاید عموت اینا شب بیان خونه ی ما برای خواب ...
    ـ وای نه مامان !
    ـ روشنا جان من چی کار کنم ! می بینی که شرایطمون رو ! حالا مگه من خوشم میاد ؟
    سکوت کردم و مامان ادامه داد : اینم زندگی ماست دیگه ! خدا بزرگه ...
    باز هم اون غم ِ عجیب تو صداش بود. پرسیدم : مامان ؟
    ـ جانم ؟
    بردیا سوار ماشین شد و من نتونستم حرف بزنم . باصدای ناراحتی گفتم : مراقب خودت باش ... ما چند دقیقه دیگه می رسیم خونه . کاری نداری ؟
    ـ نه مادر جان ... زود بیاید . به بردیا هم سلام برسون و ازش باز تشکر کن ...
    ـ چشم چشم ... خداحافظ
    و گوشی رو قطع کردم و دادم به مارال : مامان بهتون سلام رسوند.
    در حالی که راه میفتاد گفت : بزرگیشون رو می رسونن . شما هم سلام برسونین .
    و بعد به خیابان سمت چپ اشاره کرد : این وریه دیگه نه ؟
    سرم رو تکون دادم و به راه افتاد...
    .
    .
    .

    عاقل تر از آنیم
    که
    دیوانه نباشیم !

  26. 1
  27. #28
    دختر شاه پریون
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    November 2011
    محل سکونت
    یه جای خوب
    نوشته ها
    7,460
    6,481
    6,508

    پیش فرض 27

    ـ باز هم ممنون آقای دکتر
    مارال این رو گفت و از ماشین پیاده شد. در حالی که در رو باز می کردم گفتم : ممنون . بفرمایید بالا ...
    ـ نه مرسی... فقط ...
    و سکوت کرد. مشکوک بهش خیره شدم و گفتم :فقط ؟
    بعد از کمی مکث ِ عذاب آور گفت : شما ... با ... نسیم نسبتی دارید ؟
    ـ نسیم ؟
    با کلافگی گفت : نسیم عبادی .
    سری تکون دادم و گفتم : نه ... فکر نکنم ! چطور مگه ؟
    ـ آآآ چیز مهمی نیست ... می بخشید ...
    شانه ای بالا انداختم و از ماشین پیاده شدم و در حالی که در ر ومی بستم گفتم : کاش میومدید بالا .
    ـ نه ممنون . به زن عمو جان سلام برسونید ( به مامانم می گفت زن عمو ) و سری تکون داد و رفت.
    مارال به داخل خونه رفته بود و من خیره شده بودم به ماشینش تا لحظه ای که از نظرم غیب شد ...
    ×××
    ـ چطورم مامانی ؟
    مامانم در حالی که با مهربونی نگاهم می کرد گفت : خیلی خوشگل شدی روشنا ... فکر کنم با وجود شما دو تا امشب عروس بیجاره از چشم بیفته .
    و به مارال که مجذوب لباسی که به مناسبت تولدش بهش داده بودم شده بود ( البته از تاریخش خیلی وقت می گذشت ) چشمکی زدم . پیراهنی یاسی رنگ بود که با حریر و نگین روش کار شده بود و هزینه ی تقریبا سنگینی هم داشت. اما می خواستم حتما براش بخرم . به حرکات بچه گونه ی مارال لبخند زدم و دوباره توی آینه به خودم خیره شدم. لباس مشکی من رو بزرگتر از سن م نشون می داد. لباس قشنکی بود فقط چون یه آستین بیشتر نداشت ! مامان مدام سزنشم می کرد. اما جز این لباس جیز دیگه ای نمی خواستم ! خیلی قشنگ بود. روش نگین کاری شده بود و مخمل خوش دوختی توش استفاده شده بود. چرخی زدم ودامنش رو که مثل لباس عروس بود با دستم بالا آوردم : وای ... خیلی قشنگه نه ؟
    مارال در حالی که مشغول درست کردن آرایشش بود ژفت : انقد چرخ نزن دختر باز غش می کنیا ...
    ـ برو بابا بی ذوق .
    ـ بچه ها بدویید آژانس اومد.
    چشمم به ساعت بود که ساعت هشت رو نشون می داد . شنلم رو روی دوشم انداختم که یهو متوجه حرف مامان شدم : آ ... آژانس ؟ مگه ماشین خراب شده ؟
    مامان من و منی کرد و گفت : حالا بیاید بعدا بهتون می گم.
    مارال گفت ـ نکنه راستین ...؟
    نمی دونم چرا جمله ش من رو یاد جیزی انداخت که نمی دونستم چی بود. مامان کفت : آتیش پاره زبونت رو گاز بگیر. زود باشید ببینم سوار شید. راستین یکم کار داره گفت دیرتر میاد.
    چنین چیزی بی سابقه بود ! اما با این همه بدون شک کردن به چیزی ، فقط به امید دیدن آرش سوار شدم . به قول دوستان ! دلم نقاش شده بود ؛ پر می کشید برای دوباره دیدنش ... ! و با همین افکار از شیشه به بیرون خیره شدم ...

    ×××
    .
    .
    .

    عاقل تر از آنیم
    که
    دیوانه نباشیم !

  28. 1
  29. #29
    دختر شاه پریون
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    November 2011
    محل سکونت
    یه جای خوب
    نوشته ها
    7,460
    6,481
    6,508

    پیش فرض 28

    صدای ضرب ِ ناخودآگاه پاهام رو پارکت که هر لحظه سریعتر می شد از بقیه صداها برام واضح تر بود. در واقع اینطور به خودم تلقین میکردم. صدای فریادهای مامانم تمومی نداشت و به دنبالش داد و بیدادهای بابام.
    همه ی بدنم می لرزید و حسابی سردم شده بود. دستام رو تند تند روی بازوهای لختم می کشیدم تا بلکه یکم گرم شن. صدای مردونه راستین که از مامان دفاع میکرد حواسمو به خودش جلب کرد. می خواستم حرف هاشو گوش کنم اما جیغ های مامان نمیذاشت. داشتم سکته می کردم که نکنه رامین بیدار بشه. نمی تونستم باور کنم . نمی خواستم . بغضی که مدت ها بود داشت خفه م می کرد هر لحظه تند تر میشد و مهار کردنش هم سخت تر . به کارد تزئینی تیزی که روی میز آرایشم بود نگاه کردم برای یه لحظه فکر کردم برش دارم و ...
    صدای کوبیده شدن درِ خونه منو از افکارم بیرون کشید و توی جام پریدم. صدای نفرین های مامانم به گوشم می اومد. بلند شدم و دستمو پیش بردم که در اتاقم رو باز کنم که راستین یهو در رو باز کرد و توی چهارچوب در ظاهر شد.
    فقط نگاهش کردم. به نظرم حتی نگاهمم باهاش حرف می زد. یه نگاه غمگین بهم انداخت و سرش رو پایین انداخت.
    بازدمش رو با صدای بلندی بیرون داد و گفت : رامین چیزی نشنید ؟
    به رامین نگاه کردم و گفتم : نه ... خیلی خسته ست ...
    سری تکون داد و آروم گفت : باشــه ...
    برگشت که بره که صداش کردم : راستیــــن ؟؟؟
    برگشت و فقط نگاهم کرد که یعنی چیه ؟
    ــ تو این همه مدت می دونستی و به من نمی گفتی ؟
    سرش رو پایین انداخت و خواست به راهش ادامه بده که گفتم : راستین ! جواب بده !
    برگشت . می دیدم که هر لحظه به سرخی چشماش اضافه می شد . با لرزشی که توی صداش بود و سعی داشت پنهونش کنه گفت : چی بهت می گفتم روشنا ؟ هان ؟ چی بهت می گفتم ؟ دختر فکر کردی برای من آسون بودن فهمیدنش ؟ منی که بارها اینا رو دیدم و هنوز نتونستم هضمش کنم اون وقت به توی الف بچه میگفتم که باز از زندگیت بیفتی ... باز اون زهرماری هارو بخوری باز زرد و زار بشی .... ؟؟؟ من نمیخوام تو رو اونجوری ببینم روشنا دونستن یا ندونستن تو داشت کاری نمی کرد ...
    ــ یعنی چی راستین ؟ من که بالاخره می فهمیدم !
    ــ اره بالاخره فهمیدی ! منتهی باید بهت بگم من چند ماهه که میدونم و مطمئن باش که همه تلاشمو کردم که بیشتر هم مخفی نگهش دارم ولی دیروز دیگه شورشو در آورده بود لعنتی ...
    دیروز ؟
    با نگرانی پرسیدم : د ... د ... دیروز ؟ م ... ممم مگه چی ش شـــد ؟
    راستین پوفی کرد و گفت :بفرما « ب » ی بسم ا... ش شده لکنت زبونیت ...
    ــ راستین ت ... ت... تو رو خدا .... تو رو جون م.. م... مامان
    ــ قسم نخور
    ــ بگو ...
    خواست بره که وایساد . اومد تو اتاق و گفت :حالا که می خوای بدونی پس خوب گوشاتو باز کن روشن .
    هر قدمی که جلوتر می امد من عقب می رفتم.
    .
    .
    .

    عاقل تر از آنیم
    که
    دیوانه نباشیم !

  30. #30
    دختر شاه پریون
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    November 2011
    محل سکونت
    یه جای خوب
    نوشته ها
    7,460
    6,481
    6,508

    پیش فرض 29

    ــ این زندگی ماست. بابای ما کسیه که موقعی که زنش تو بیمارستان بود و داشت اولین بچه شو به دنیا می اورد پی هرزگی های خودش بود. کسیِ که توبه نکرد و بارها به خونوادش خیانت کرد. کسی ِ که باعث شد مضحکه دست این و اون بشیم. کسی که آدمه ولی بویی از ادمیت نبرده ! یه حیوونه بخدا ...
    ماتم برده بود و باز زبونم بود که گاز می گرفتمش تا فریاد نزنم. حرف راستین منو میخکوب کرد :
    ــ دیروز دانیال اون رو با اون زنیکه دیده بود .... می فهمی ...؟ میدونی چی کشیدم ؟؟
    همونجوری بهش خیره موندم. یعنی اونا هم میدونستن ؟ سرمو انداختم پایینو خندیدم. یه خنده ناخوذ آگاه بود. نمی تونستم جلوی خندمو بگیرم و همش می خندیدم. خنده م عصبی بود. داشت تبدیل به قهقه می شد. راستین دستمو گرفت با نگرانی گفت : چت شده تو روشنا ؟
    من رو روی تخت کنار رامین نشوند و در حالی که هی بازوهام رو تکون می داد مامانم رو صدا زد. ولی من از خنده حتی نمی تونستم حرف بزنم. مامان با نگرانی اومد تو اتاق که با دیدنش تو اون حال و روز با اون چشای قرمز و رنگ و روی پریده ... یهو قهقه م تبدیل به هق هق شد. مامان که تازه گریه ش بند اومده بود با دیدن من تو اون شرایط دوباره شروع به گریه کرد و به طرف اومد تا منو بغل کنه و من هم تا می تونستم تو بغلش گریه کردم ...
    ...
    از بس گریه کرده بودم سرم درد می کرد. بی حوصله گوشی رو برداشتم . وای خدایا پونزده تا میس کال و سی و دو پیام جدید ... ! اصلا حوصله هیچ کس رو نداشتم.
    مارال مطمئنا برای بار هزارم بود که زنگ می زد. جواب ندادم. خیلی ناراحت بودم اما نمیشد اونم ناراحت کنم. بیچاره کم به خاطر من حرص نمی خورد.
    خواستم بهش اس ام اس بدم که پیام فاطمه رو دیدم :
    ــ دختر چی شد ؟ ارش رو دیدی ؟
    هه ! ارش ؟ گور پدرِ همه مردا کرده . اصلا دلم نمیخواست یاد ِ دیشب بیفتم اما ...
    .
    .
    .

    عاقل تر از آنیم
    که
    دیوانه نباشیم !

صفحه 2 از 3 نخست 123 آخرین
نمایش نتایج: از 16 به 30 از 38

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. "♥ رمـان عاشــقـانـه و زیـبـای مـسـیـر زنـدگـی ♥ "در حال تایپ توسط"parinaz_jooon"
    توسط parinaz_jooon در انجمن رمان های نوشته شده کاربران کوچولو
    پاسخ: 3
    آخرين نوشته: 2013.03.04, 19:29
  2. "♥ رمـان زیـبـای صـف ِ آرزوهــایـم ♥ "در حال تایپ توسط"احمد کوچولو"و "~sarir~"
    توسط احمد کوچولو در انجمن رمان های نوشته شده کاربران کوچولو
    پاسخ: 3
    آخرين نوشته: 2013.01.07, 13:38
  3. آیــدا هستم "مدیــر بخش عكس"با نام کاربری "aida-star"
    توسط Aida-star در انجمن معرفی اعضای رسمی
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 2011.06.10, 14:08

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •