ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 3 از 3 نخست 123
نمایش نتایج: از 31 به 38 از 38
  1. #1
    دختر شاه پریون
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    November 2011
    محل سکونت
    یه جای خوب
    نوشته ها
    7,460
    6,481
    6,508

    پیش فرض رمان زیبا و عاشقانه ی " روشنا " به قلم دختر شاه پریون

    سلام !

    این اولین رمانیه که من تو سایت میذارم .

    تجربه ی نوشتنِ رمان دارم اما احساس میکنم زیاد هم مهارت ندارم ،

    امیدوارم اگه مشکلی داشت به بزرگی خودتون ببخشین ؛

    و با نظرات قشنگتون من رو تو نوشتن این رمان همکاری کنین ...

    ×××


    و اما ماجرای رمان !

    راستش مضمونِ اصلی این رمان یک زندگیِ واقعیه ...

    یه زندگی فوق العاده تلخ .

    باید بگم شخصیت اصلی این داستان تا مدت ها مشکل اعصاب داشت ...

    ( فقط ممکنه برای جذابیت بیشتر یکم هم تخیل توش به کار ببرم ... )

    ×××

    روشنا ؛ یه دختر دبیرستانی ِ شیطون و پر شور ؛

    که زندگیى تلخ و پر از حسرتی داره ...

    اون دنبال راهی برای کم کردن احساس پوچی ش میگرده ... که عاشق میشه !

    عاشق کسی که فقط یک بار اون رو دیده ... عشق در نگاه اول ...

    و انگار که پسرِ داستان هم به اون بی میل نیست اما ...

    راز های زیادی در پس این عشق نهفته ...

    و در واقع این عشق

    یه « عشق ِ ممنوعه » َس ...


    خودم نوشت :

    هنوزم نمیدانم ! نمی فهمم !

    یعنی تو کسی را که به تو « تن » داده بود ،

    بیشتر از کسی که به تو « دل » داده بود ، دوست داشتی ... ؟


    + اکثرِ دکلمه ها مالِ خودمه ؛ اگر کپی بشن ذکر میکنم ...


    امیدوارم تا پایانِ این رمان من رو همراهی کنین ...

    .
    .
    .

    عاقل تر از آنیم
    که
    دیوانه نباشیم !

  2. 5
  3. #31
    دختر شاه پریون
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    November 2011
    محل سکونت
    یه جای خوب
    نوشته ها
    7,460
    6,481
    6,508

    پیش فرض 30

    " نمیدونم مسیر چطوری تا خونه عمه م گذشت. وارد باغ شدیم که واقغا خیلی قشنگ تزیین شده بود. مشغول تماشا کردن صندلی های مخمل بودم که مارال محکم به پهلوم زد و دادم بلند شد :
    ــ آخ چته ؟
    ــ روشن ... میگم من اینجا هیشکی رو نمیشناسم ... غریبما ! یه وقت منو ول نکنی بری با اون دختر عمه های فلان فلان شدت !
    با خنده گفتم : دیوونه ای بخدا ...
    ــ سلام زن دایی خیلی خوش اومدین
    به طرف صدا برگشتیم و پسرعمه م عادل رو دیدیم . مامانم جلوتر رفت و مشغول رو بوسی شدن ما هم پشت سرش رفتیم که گفتم :
    ــ سلـام عادل جان چطوری ؟ مبارکه
    ــ سلام روشنا خوبی ؟ ایشالا شیرینی بعدی مال خودته !
    مامان با خنده گفت : اره دیگه خدا بخواد شیرینی فارغ التحصیلیشه !
    خندیدیم و گفتم : عادل جان مارال دخترخاله م ... میشناسی دیگه ؟
    عادل خنده ای کرد و درحالی ک با مارال دست می داد گفت : مگه میشه نشناسم دختر ؟ انقدی بود وقتی که اومده بودید برای سالگرد مامان ...
    و یه ارتفاعی رو رو زمین نشون داد و لبخند تلخی زد. خب ما هم ساکت شدیم ! چی میتونستم بهش بگم ! ما رو به سمت صندلی ها هدایت کرد و نشستیم . مارال با ناراحتی گفت :
    ــ اخی ... مادرشون رو یادشونه ؟
    و بعد رو به مامانم پرسید : خاله چند سالشون بود ؟
    مامان در حالی که مانتوش رو در میاورد که روی صندلی بذاره گفت : مارال جون خدا هیچ بچه ای رو بی مادر نذاره ... بیچاره ها 7،8 ساله بودن که مادرشون مرد
    ــ دو قلو ان ؟
    من ـ اره ... ولی اصلا بهشون نمیخوره !
    مامان با ناراحتی گفت : خدابیامرزتش ... تازه یه بچه هم ...
    و سکوت کرد. میدونستم مامان رابطه چندان خوبی با عمه م نداشت اما چون خودش یه مادر بود خیلی ناراحت شده بود. صدای تمرین های خواننده ما رو از اون جو بیرون آورد و کم کم منتظر رسیدن بقیه مهمونا بودیم. یهو دیدم ماشین عمه م اینا اومدن. گفتم : مــامــان ؟
    ــ دیدم روشن ...
    مارال با خشم گفت : نگاشون کن تروخدا ...
    دستم رو به نشانه سکوت روی بینی م گذاشتم و گفتم : هیـــسس دیوونه ممکنه آشنایی کنارمون باشه .
    مارال به صندلی تکیه داد و گفت : اصلا مطمئنی مامانم اینا میان ؟ نکنه چاخان کردن ؟
    در حالی که شنل خودم رو کنار مانتوی مارال روی صندلی میذاشتم گفتم : نمیدونم والا ... راستش منم بعید میدونستم بیان !!
    مارال اهی کشید و گفت : نامردا ... !
    مامان که حرف های ما رو شنیده بود گفت : دختر پشت سر خواهر من حرف نزن !!
    پقی زدم زیر خنده گفتم : بفرما مارال خانوم به لطف زحماتت فقط از مامان خانوم نخورده بودیم که البته حاصل گردید !
    مارال پشت چشمی تصنعی نازک کرد و گفت : نچ نچ واقعا که مردم خاله دارن ما هم خاله داریم ! اصن همین پسر عمه هاتو ببین چه خاله های شیری دارن !
    صدای خندون خاله مهریا اومد : یا پیغمبر خدا دور کنه امثال اونا رو .... ! صلوات بدین !
    به طرف صدا برگشتیم : عه خاله ! سلام ! کی اومدین ؟
    .
    .
    .

    عاقل تر از آنیم
    که
    دیوانه نباشیم !

  4. 4
  5. #32
    دختر شاه پریون
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    November 2011
    محل سکونت
    یه جای خوب
    نوشته ها
    7,460
    6,481
    6,508

    پیش فرض 31

    خاله در حالی که با چشم دنبال پسرا بود گفت : تازه رسیدیم خاله جان ... سامیار ... بردیا بیاین این ور ...
    مارال خاله رو بغل کرد و داشت راجب لباسش نظر میداد. خاله با لبخند کنار مامان نشست. چشماش یه جوری بود که داد میزدن داره یه چیزی رو مخفی میکنه. دیدم مامان بالافاصله شروع به صحبت شد که صدای اهنگ حواسمون رو پرت کرد ...
    ــ عه روشنا ... اون رومیناس... ؟!
    با تعجب به طرفی که مارال نشون می داد نگاه کردم. چون رومینا ارایشش طولانی بود قرار بود دیرتر ازما بیاد. با دیدنش ماتم برد ! رومینا تو اون لباس سفید رنگ بی شک قشنگترین کسی بود که تو اون جشن دیده بودم . موهای فرش رو با یه حالت نازی بالای سرش جمع کرده بود و آرایش بی نقصی که داشت چشم های خمارش رو زیباتر کرده بود. با خوشحالی گفتم : مامان مامان رومینا !
    همه بلندشدیم و رومینا به طرف ما اومد و با همه احوالپرسی کرد. محکم بغلش کردم که دادش بلند شد :
    ــ اه ولم کن خرس گنده ... ! لباسمو داغون کردی !
    مارال با خنده گفت : رومینا عاشق اون احساسات ِ سوسکیتم !
    ازش جدا شدم که لپمو بوسید و بعد هم درحالی که مارال رو می بوسید گفت : خفه بینم بچه کوچول ... !
    خندیدم و گفتم : دلم برا این پررو بازیات تنگ شده بود !
    ما نشستیم و رومینا بعد از اینکه لباس هاشو درآورد با ناز رو صندلی نشست و با لحنی خنده دار گفت : عه تو دل َم داشتی ما بی بهره بودیم ؟ جل الخالق !!
    و با کمی مکث انگار چیزی یادش اومده باشه گفت : پررو هم عمه ته ! بچه کوچول !
    ــ نچ ب َ رَ بَ بَ !!
    رومینا مشغول حرف زدن با مامان اینا شد من هم مشغول معرفی کردن افراد حاضر به مارال شدم که کسی صدام کرد : روشنا ... ؟
    به طرف صدا برگشتیم و دخترعموم حدیث رو دیدم. با خوشحالی بغلش کردم و گفتم : سلام عزیزم خوبی ؟
    حدیث ، که تقریبا هم سن و سال مارال بود ، با خوشحالی منو بوسید و گفت : وای چقد خوشگل شدی مث فرشته ها ... !
    از این حرفش کلی کیف کردم و محکم ماچــش کردم ! حدیث و مارال مشغول احوالپرسی شدن و حدیث بعد از احوالپرسی با مامانم اینا جایی رو با دستش نشون داد که دیدم زن عمو سوزان اون جا نشسته و برای ما دست تکون می ده . بعد از چند لحظه به طرف ما اومد و بعد از روبوسی پیش مامان اینا نشست. حدیث هم یه صندلی پیش ما گذاشت و نشست. تو فامیلای پدرم تنها دختری بود که باهاش رابطه ی خوبی داشتم. از دختر عمه هام خیلی بدم می اومد. بعد از حرفای عادی یهو گفت :
    ــ راستی روشنا غزل رو دیدی ؟ اون چیه پوشیده !؟؟!؟!
    غزل رو دیده بودم ولی چون دور بود لباسشو خوب ندیده بودم. گفتم : نه ؟؟!! چی بود مگه ؟؟
    ــ لباس عروس !
    منو مارال با چشای گشاد شده تقریبا فریاد زدیم : چــــی ؟
    حدیث درحالی که با خنده به ما نگاه می کرد گفت : والا به خدا ! ارایشگاه هم رفته دیگه اوه له له !
    مارال چشم غره ای به طرفی که عمه م اینا نشسته بودن زد و در حالی که به دور و برش فوت می کرد می گفت : خدا دور کنه ... بلا به دور ... !
    .
    .
    .

    عاقل تر از آنیم
    که
    دیوانه نباشیم !

  6. 4
  7. #33
    دختر شاه پریون
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    November 2011
    محل سکونت
    یه جای خوب
    نوشته ها
    7,460
    6,481
    6,508

    پیش فرض 32

    مشغول خنده بودیم و هر لحظه تعداد مهمونا بیشتر می شد ، که گفتم : دخترا پاشید دست رقص !
    حدیث و مارال با خوشحالی بلند شدن و من هم با چشم و ابرو با رومینا برای اجازه ی رقص هماهنگ کردم و رفتیم جلوی باغ. حالا نرقص کی برقص ! چه غل غله ای بود ! مونده بودم باید با حدیث برقصم یا مارال که خدا غزل رو رسوند که با حدیث برقصه منم دست مارال رو کشیدم اومدم این ور. خیلی خوش می گذشت. تقریبا ! راستش جای خالی راستین بد توی ذوقم زده بود. ساعت نزدیکای نه بود که بعد از کلی رقص و گشت و گذار توی باغ رامین بدو بدو با سامیار به طرف ما که مشغول حرف زدن بودیم اومدن گفتن باید بریم خونه.
    من و مارال با تعجب به هم و بعد به حدیث نگاه کردیم. حدیث دستشو دور بازوم انداخت و گفت نه نه تو رو خدا یکم دیگه بمونید ...
    در حالی که همچنان دنبال آرش می گشتم گفتم : باشه حدیث بذا ببینم میتونم مامانو را ضی کنم ...
    و با ناراحتی بلند شدم که مارال و حدیث هم دنبالم اومدن. داشتم می رفتم طرف مامان که با یه صحنه غیرقابل پیش بینی مواجه شدم ... بابا رو دیدم که داشت با چشم ابرو به یه زنی که یه لبخند ژکوند رو لبش بود اشاره می داد. چنان حالم بهم خورد که نمی دونستم باید چی کار کنم. قیافه زنه رو کامل ندیدم. اما دلم می خواست برم و با موهاش خفه ش کنم. نمی دونستم باید چی کار کنم ! برم ؟ نرم ؟ این وری برم ؟ انگار من بد موقع اومده بودم و بابام برای خداحافطی باهاش اومده بود ! بدو بدو به سمت شیر آب پشت باغ رفتم که مارال و حدیث با نگرانی و سر و صدا دنبالم می اومدن. از سرو صدای اونا چند نفر طرف ما اومدن. پسر عمه م ندیم که داشت از پله های ویلا پایین میومد با دیدن چند نفری که دور حوض جمع شده بودن به سمت ما اومد در حالی که داشت اونا رو متفرق می کرد جلو می اومد که با دیدن من در حالی که هی عق می زدم با نگرانی گفت : وای روشنا چی شده ؟ خوبی ؟
    بعد به حدیث گفت که مهمونا رو بفرسته که دورم خلوت شه. ناخوداگاه اینجوری شده بودم. هی عق می زدم و سرم بد گیج می رفت. چیز خاصی نخورده بودم . با خودم میگفتم شاید جون زیاد رقصیدم یا راه رفتم این جوری شدم اما می دونستم دروغه . دیدن بابا تو اون وضع حالم رو خراب کرده بود و من حتی نمی دونستم باید چی کارکنم ... ! ندیم کنارم روی زمین چهارزانو نشست و در حالی که دستش رو روی کمرم می کشید تا آرومم کنه گفت : چیه دختر ؟ روشنا ؟
    میدونم این کارو کرد تا منو آروم کنه ! ولی چنان با این کارش حالت مشمئز کننده ای بهم دست داد که شروع کردم بالا آوردن آب ... چیزی نخورده بودم و معده م خالی بود حدس میزدم واسه شوکه ک اینجوری شدم. ندیم به نریمان داداش کوچیکترش گفت مامانو صدا کنه و خودش بازوهامو گرفته بود هی ماساژ می داد. می خواستم داد بزنم برو گمشو اون ور کثافط به من دست نزن ! حالم از نسل شما مردا به هم می خورده ! ولی نا نداشتم و حتی به زور و اجبار بود که عق می زدم ... ! دستمو به نشونه متوقف کردن نریمان تکون دادم که ندیم گفت : چیه چیه ؟
    ــ ب... بگو نره ...
    ندیم با عصبانیت موهامو کنار زد و گفت : یعنی چی ؟
    ــ چی ... زی نیست ... نمی ... نمیخوام ناراحتش کنم ... تو رو خ...
    و دوباره عق زدم. ندیم با شک سرشو تکون داد و گفت : امان از دست شما دخترا ... نریمان برو یه لیوان از داخل خونه بیار
    و بعد جلوتر اومد تا به صورتم آب بزنه. حدیث گفت : وای نکن آرایشـش پاک میشه !
    ندیم یه نگاه عاقل اندر سفیهی به حدیث و یه نگاه به من انداخت و آخر پوفی کرد و گفت : چته الآن ؟
    چطوری ؟
    به زور سرم رو تکون دادم و در حالی که با احتیاط با آب دور لبم رو پاک می کردم گفتم : خوب ... خوبم ...
    و دستم رو به طرفش دراز کردم : میشه ...
    نذاشت جمله م رو کامل کنم ؛ بلندشد و دستم رو کشید تا بلند شم. مارال دستای یخ زدمو گرفت با نگرانی پرسید : چی شدی آجی ؟
    لبخندی تصنعی زدم و گفتم خوبم والا خوبم مارال...
    .
    .
    .

    عاقل تر از آنیم
    که
    دیوانه نباشیم !

  8. 4
  9. #34
    دختر شاه پریون
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    November 2011
    محل سکونت
    یه جای خوب
    نوشته ها
    7,460
    6,481
    6,508

    پیش فرض 33


    نریمان با لیوان آب رسید. تشکر کردم و چند قلپ ازش خوردم و لیوان رو کنار حوض گذاشتم. آروم در حالی که مارال یه دستم و حدیث دست دیگه م رو گرفته بود قدم بر می داشتم.باهاشون هماهنگ کردم که جلوی مامان چیزی نگن. نزدیکای ماشین که رسیدم دستمو از تو دستشون در آوردم. حدیث با ناراحتی کنار ماشین وایساد و بعد از روبوسی با جفتشون سوار ماشین شدم. مارال با مامانش اینا میرفتن خونه ی مادربزرگم و احتمالا تا فردا نمی دیدیمش ...
    مامانم با اخم سوار ماشین شد و به دنبالش رومینا با رنگ و روی پریده در حالی که رامین رو سوار میکرد خودشم سوار شد. شک داشتم که اینا دیگه برای چی این ریختی شدن ؟ نکنه ...؟
    ولی بعد با خودم گفتم اونا که اون دور و بر نبودن ... حتما مسئله دیگه ایه ...
    با ناراحتی سرم رو به صندلی تکیه داده بودم از پنجره به مردمی که با خوشی روی صندلی ها نشسته بودن و حرف میزدن و می خندیدن خیره شدم ... هه ! خنده *! کاری که مدت ها بود به لب های من حروم شده بود ...
    بابا هنوز نیومده بود توی ماشین. نمیدونستم کجاس. رن عمو سرش رو کنار پنجره ی مامان اورد و مامان شیشه رو پایین کشید. داشت خیلی یواش چیزی در گوش مامان میگفت که مطمئن بودم مربوط به همین رنگ و روی پریده ی مامانمه ... "
    « خاک تو سرم ! خدایا خاک تو سرم که نفهمیدم چرا مامان انقد ناراحته ... »
    " خودمو به صندلی مامان نزدیکتر کردم تا بلکه بشنوم چه خبر شده و زن عمو داره چی به مامان میگه. اما انقد سرو صدا زیاد بود که هیچی نمی شد فهمید. به ناچار پوفی کردم و با حرص خودم رو به صندلی کوبوندم. خواستم از رومینا بپرسم چی شده. دیدم زل زده به جلوش و قیافه ی داغونی داره که کلا بیخیال شدم ! با کلافگی تو کیفم دنبال موبایلم می گشتم که دیدم زن عموم دور شد و بابام با ابروهای گره خورده سوار شد. منم که حسابی شوکه شده بودم که آقا عشقو حالشو کرده برای ما چرا قیافه میگیره !؟ خودمو یکم جمع و ور کردم و صاف نشستم تو جام. ماشین که راه افتاد هیچکس یه کلمه هم حرف نزد. آهنگی هن که مسملما کسی نگذاشت ! حتی وقتی رامین بابا رو صدا میکرد بابا یا جواب نمیداد یا میپیچوندش. به قطرات بارون که روی شیشه ی پنجره بودن خیره شدم و با خودم گفتم اینکه حرف نمیزنن بدتره چون خیلی واضحه که دارن تو دلشون به هم فحش میدن فقط می ترسیدم مامان هم چیزی رو که من دیده بودم دیده باشه ... و من حتی جرات پرسیدنش رو هم نداشتم ...
    ماشین با صدای گوش خراشی جلوی خونه متوفق شد و منو رامین با هم به جلو پرت شدیم. ولی باز هم کسی چیزی نگفت و من دیگه مطمئن شدم این آرامشه قبل از طوفانه ... در حالی که گردنم حسابی درد گرفته بود گفتم : رامین زود بیا پایین داداشی
    مامان یه نگاه گذرا تو کیفش انداخت . گفت : کلید ندارم ... کلید نداری ؟ ( رو به بابا )
    بابا دستشو دراز کرد از جلوی ماشین دو سه تا نون بربری برداشت گفت اینو بگیرید.
    مامانم دوباره جدی گفت : کلید نداری ؟
    ما هم دیگه پیاده شده بودیم و زیر بارون داشتیم یخ می زدیم. بارون این موقعه سال آخه ! به این سردی !
    بابا هم همونطور سرد گفت : نه ندارم
    مامانم پیاده شد و تو کیفش دنبال کلید میگشت که بابا قبل از اینکه مامان در رو ببنده نون ها رو پرت کرد تو کوچه و درحالی که خم شد در رو ببنده لاستیک ها با صدای قیژژژژ وحشتناکی از جاشون کنده شدن. رامین محکم خودش رو به من چسبوند و گفت : چی شد ؟
    صداش از بغض می لرزید. دلم گرفت. یاد همون وقتایی افتادم که مامان و بابا دعوا میکردن و من تنها تو اتاقم بودم. دستامو محکم روی گوشام فشار میدادم تا صداشونو نشنوم. یادمه ... همه شون یادمه ... هیچکس اندازه من رامین رو نمیفهمید ...
    قطره های اشکم بی اراده روی گونه م سرازیر شدن و بین قطره های بارون گم شدن. رامین رو به خودم فشردم و گفتم : چیزی نیس نفسم ... بابا دیرش شده بود.
    مامانم با حرص با رومینا حرف می زد. رومینا سعی داشت مامان رو اروم کنه و بعد از چند لحظه زنگ همسایه مون رو زد نمیدونم چی بهشون گفت که پسر همسایه مون با یه نرده بون اومد و از دیوار پرید و در خونه رو از اون طرف برامون باز کرد. ازش تشکر کردیم و رفتیم داخل ...
    ویرایش توسط دختر شاه پریون : 2014.03.28 در ساعت 02:32
    .
    .
    .

    عاقل تر از آنیم
    که
    دیوانه نباشیم !

  10. 4
  11. #35
    دختر شاه پریون
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    November 2011
    محل سکونت
    یه جای خوب
    نوشته ها
    7,460
    6,481
    6,508

    پیش فرض 34

    بيخيال گوشي رو پرت كردم و از جام بلند شدم و به طرف پنجره رفتم . پرده رو كنار كشيدم و به بيرون خيره شدم. با اين كه اواسط مرداد بود اما هوا خفه و دلگير بود. سرم رو به شيشه تكيه دادم و به كوچه نگاه كردم.خبري نبود. نبود ! تنها دلگرمي من تو زندگي هم غيبش زده بود ! لعنتي ...
    آهي كشيدم و به ساختمونشون خيره شدم. لامپ اتاقش روشن بود و همين قند تو دلم آب مي كرد. با خودم گفتم : خدايا !چي شد كه اينجوري شد ؟ چي شد كه عاشقش شدم ؟ خدايا ميشنوي ؟
    يه قطره اشك بي اختيار ازگونه ام سر خورد. نميدونستم بايد چي كار كنم. نميتونستم هم كاري بكنم . باالجبار پرده رو كشيدم و به سمت اتاقم راه افتادم. ميخواستم بقيه اشكامو با بالشم شريك شم ...

    ×××

    _ چي ؟ نديديش ؟
    در حالي كه سنگي كه جلوي پام افتاده بود رو پرت مي كردم ابرو هام رو بالا انداختم وگفتم : نچ ...
    مروا سر جاش صاف نشست و گفت : وا ! ميشه مگه ؟ خوب نگاه كردي ؟
    آهي كشيدم و سكوت كردم. ميخواستم بگم نه ! جرات نكردم ! ترسيدم باز بگردم و صحنه بدتري رو ببينم !
    فاطمه در حالي كه روسريش رو مرتب ميكرد گفت : اي بابا پس ركب خوردي ... بد جور... !
    مروا رو به مارال پرسيد : هوي دختره ! تو چي ؟ نديدي ؟
    مارال هم سرش رو به دو طرف تكون داد : نه ... فكر كنم اصلا نيومده بود ...
    و بعد چيزي يادش اومد : راستي راستي ... اون دختره رو ديدم ... اسمش چي بود ؟ دخترخالش ...
    مروا با تعجب گفت : حانيه ؟
    _ آره آره ... اون جلو نشسته بود ...
    فاطمه پرسيد : حالا مطمنيد اونا هم دعوت بودن ؟؟
    با ناراحتي گفتم : من چه بدونم اين الاغ گفت ديگه ! ( و به مروا اشاره كردم )
    مروا دست به سينه شد : برو گمشو پدر سگ اون موقع كه گفتم شايد بيان منو خورده بودي ... بي شرف ...
    فاطمه _ مروا چقد تو بي تربيتي !
    مروا _ خوب ميكنم ! بچه پررو !
    نگاهی به ساعتم انداختم و پاشدم : مارال پاشو ... دیگه باید بریم ...

    ×××
    .
    .
    .

    عاقل تر از آنیم
    که
    دیوانه نباشیم !

  12. 3
  13. #36
    دختر شاه پریون
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    November 2011
    محل سکونت
    یه جای خوب
    نوشته ها
    7,460
    6,481
    6,508

    پیش فرض

    - بچه ها چیزی میدونن ؟
    صدای مارال بود که منو به خودش آورد : نمیدونم ... فکرنکنم ...
    آهی کشیدم و به قدم زدنمون ادامه دادیم. مارال از رامین اینا خواست که شیطونی نکنن و من هم سرم به گوشیم بود.مارال برای اینکه بحثو عوض کنه گفت عجب هوای مشتیه به به
    و دستاش رو به دوطرف کشید و آخیش بلندی گفت که ناخودآگاه خمیازم گرفت.
    مارال پرسید : تنبل تو همچین هوایی چطور دلت میاد بخوابی !؟
    بی حال روی سبزه ها نشستم : دیشب نتونستم خوب بخوابم ... سرم ... چشمام همه درد می کردن ...
    و دستی به چشمام کشیدم ... نگاهی به علف ها انداختم ؛ خدا رو شکر تمیز بودن
    بیخیال روی سبزه دراز کشیدم و مارال هم باالجبار کنارم نشست
    بعد از مکثی طولانی و من من کردن اخر پرسید : شناختیش ؟
    بدون تأمل گفتم : کیو ؟
    مارال ساکت شد. سرم رو به طرفش چرخوندم و گفتم : کی مارال ؟!
    صداش اروم بود : زنه رو ...
    آها ! تازه فهمیدم کیو میگه !
    سرم رو به دو طرف تکون دادم و گفتم : نه
    و فورا سر جام نشستم : ولی میدونی ... راستش قیافش خیلی برام آشنا بود ..
    - خاله چیزی نگفت ؟ نگفت کیه !؟
    در حالی که چند تا علف رو میکندم و تکه تکه می کردم گفتم :
    بیچاره مامان چی بگه ! حتی اگه آشنا هم باشه چجوری به من بگه ! اصلا چی بگه ! آدم روش نمیشه والا مارال ... حتی الآن که دارم باهات راجبش حرف میزنم ...
    و ساکت شدم. این مسئله چیزی نبود که من بهش افتخار کنم ! ولی حالا همه فهمیده بودن و دیگه هم کاری از دست ما بر نمی یومد !

    .
    .
    .

    عاقل تر از آنیم
    که
    دیوانه نباشیم !

  14. 2
  15. #37
    دختر شاه پریون
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    November 2011
    محل سکونت
    یه جای خوب
    نوشته ها
    7,460
    6,481
    6,508

    پیش فرض

    دست مارال رو شونه م نشست . نمیتونستم سرم رو بلندکنم. باز بغضم گرفته بود.صدای ظریفش توی گوشم پیچید:


    - روشنا منو نگاه کن ببینم ...

    با مکث سرمو کمی بلا آوردم. گفت : نبینم این ریختی شی. تو چرا خجالت می کشی ؟ مگه تو خطایی کردی ؟


    نفسمو بیرون دادم و آهی کشیدم. گفتم : نه ولی

    - وی و اما و اگر نداره. تو این شرایط باید قوی تر ازقبل باشی. به آیندت فکرکن. به این که تو باید با زندگی خوبی که برای خودت میسازی به خاله مهرآوا دل گرمی بدی. شماهایید که دیگه همه زندگی اونید. اگه خودتو ببازی و تریپ افسردگی برداری ... بجای کس دیگه ...

    وساکت شد.ب کمی مکث گفت : مامانت تنهس. یاورش باشین ..

    تو چشمام اشک جمع شده بود. چطور این حرفا از دهن یه الف بچه در میومد !؟ راست میگفت ... واقعا راست میگفت...

    بهش نگاه کردم. لبخند زد.شونه مو فشارداد : میدونی که خواهر ندارم ! همیشه برام خواهری بودی که نداشتم . رو من حساب کن. نبینم اینجوری باشی روشنا...

    لبخند بی جونی زدم : میدونم . اخه بدبخت کدوم احمقی جز من میتونه تو رو تحمل کنه ؟

    صدای خنده ش بهم انرژی داد. با او یکی دستم روی دستش زدم و گفتم : راست میگی ! باید یه زندگی خوب برای خودمون بسازیم ...

    بلند شد و دستشو به طرفم دراز کرد. دستشو گرفتم و بلند شدم. تو اون هوا ی ابری که باد میزد موهام این ور و اون ور میشد . مارال با حرص گفت :

    خب حالا ... فکر کردی فقط موهای خودت بلنده ؟

    و موهاشو باز کرد. خندیدیم. گفتم : وایسا ...

    و بعد گوشیم در اوردم و گفتم :

    بگو بادمجووووون

    شاید انتظار داشت بگم سیب ! گفت: چی ؟

    اونجوری که اون پرسید زدم زیر خنده. خودشم خندید.موقع خنده دستم به صفحه گوشی خورد و عکس گرفت. دوتایی رفتیم تو صفحه ی گوشی. عکس معرکه ای شده بود. یه خنده ی واقعی و از ته دل.
    با خنده به راه افتادیم. از جلوی دروازه تا خونه ی مادرجون اینا راه درازی بود. کلی حرف زدیم و خندیدیم. و من فقط تو فکر یه چیز بودم: زندگی خوب ! آینده ی خوب ... با آرش ...؟ یعنی میشه خدایا ؟
    ویرایش توسط دختر شاه پریون : 2015.12.17 در ساعت 15:10
    .
    .
    .

    عاقل تر از آنیم
    که
    دیوانه نباشیم !

  16. #38
    دختر شاه پریون
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    November 2011
    محل سکونت
    یه جای خوب
    نوشته ها
    7,460
    6,481
    6,508

    پیش فرض

    کتابو بستم و کنار گذاشتم. خسته شده بودم. اخه آدم تابستون چجوری درس بخونه لامصباااا ؟

    از پشت میز بلندشدم و به طرف پنجره رفتم. اهی کشیدم و پرده رو کنار زدم. از دیدن منظره ی جلوی روم نزدیک بود شاخ در بیارم. ارش به حالت شلی به دوچرخش تکیه داده بود و به پنجره اتاق من زل زده بود. با دیدنم یهو برگشت که باعث شد دوچرخه و خودش هر دو واژگون بشن. خندیدم. حسام رو دیدم که بدو بدو به طرفش اومد : آرش ... آرش چی شد ؟

    و چون جوابی ازش نشنید رو به پیمان کرد. پیمان با سر به پنجره اتاق من اشاره کرد و م سریع پرده رو انداختم. باورم نمیشد. دنبال من بود. دنبال من ن ن !
    از خوشحالی میخواستم پرواز کنم. برگشتم و به دیوارتکیه دادم. قلبم داشت کنده میشد. چشمامو برای چند لحظه بستم که یهو در اتاق باز شد. مامانم رو دیدم که با دستهای از لباس های شسته شده و تا شده اومد تو اتاق که نگاهش رو من خیره موند : اونجا چیکار میکنی ؟ و به پنجره اشاره کرد.

    سری تکون دادم : هیچی وقته اسراحتمه.و روی تختم ولو شدم. مامان لباسارو روی میزم گذاشت و گفت : مامان جان ببین برات تا هم کردم ... یه زحمت بکش بذار تو کشوهات جانه روشنا نمیدونستم کجا باید بذارم خودم میذاشتم !

    از غرغرش خنده م گرفت. چششششمی گفتم و بلند شدم. چند روز بود اتش بس بود. آتش بس ب معنای واقعی. حداقل خوبیش این بود که سرو صدایی نبود.

    مامان به طرف در رفت و منم بلوزام رو برداشتم که مرتب کنم. همین که رفت لباس ها روی پاهام ولو شد. نفس راحتی شیدم و سریع پرتشون کردم توی کشوی لباس هام و به سرعت به طرف پنجره دویدم.پرده رو کنار زدم اما هیچ ! هیچ کس نبود. آهی کشدم و دوباره پشت میزم نشستم.از فکر و خیال مگه میتونستم درس بخونم؟! علکی کتاب ها رو ورق می زدم. هر صفحه رو که نگاه میکردم قیافش جلوی چشمم میومد. از حرص کتابو بستم و سرم رو روی میز گذاشتم. با خودم زمزمه کردم :

    خدایاااا ... چیکار کنم ... ای خدااا این دیگه از کجا پیداش شد خیر سرم داشتم درس میخو...
    هنوز حرفم تموم نشده بود که صدای ویبره گوشیم اومد. با کمی مکث سرمو بلند کردم و از دیدن اسم بهاره تعجب کردم. پیام رو باز کردم :
    - سلام روشنا خانوم گلم چطوری ؟ خبری نمیگیری بی وفا !
    ای خدا این بیچاره رو دیگه کلا فراموش کرده بودم. آخ لعنتی ! فوری نوشتم :
    - سلام بهاری خوبی ؟ شرمنده عزیزم تو که دیگه میدونی شرایطم چطور بود این چند روز حالم زیاد تعریفی نداشت.ببخشید.خوبی ؟

    و فرستادم و با دستم روی میز ضرب میرفتم. بعد از چند لحظه دوباره صداش بلند شد :
    - میدونم حالت خوب نبود. میخواستم بیام عیادت منتهی این بردیا منو دیوونه کرده میگه ببین چطوره ببین چطوره ؟! دیوونه کرده منو کله شق انقدم مغروره زورش میاد خودش یه خبر بگیره. الآن بهتری ؟
    با چشم هایی که از فرط تعجب اندازه ی کاسه باز شده بودن دوباره متنشو خوندم. " بردیا منو دیوونه کرده ببین چطوره ؟ " ... خدایا !طاقت اینو دیگه نداشتم !
    نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت. اصلا نمیدونستم بهاره از این حرفش منظوری داشت یا نه !؟ کمی مکث کردم. چی باید میگفتم.اووووف. یعنی از من خوشش اومده ؟! اه این مارال عوضی کجاست. چیکارکنم !؟ وای روشنا چی میگی پیش خودت خب دکترت بود نگران شده ...
    هه ! دکترم !؟ وای بخدا خل شدم ... اینا خارج بون اینا واسشون بی منظو..
    صدای زنگ گوشیم بلندشد. اسم بهاره افتاد. دلم ریخت... ! دستم روی دکمه سبز رنگ موند و بعد از چندثانیه اون رو به سمت راست کشیدم. صدام میلرزید : بله ؟
    صداش تو گوشم پیچید : دختررررر چرا جواب نمیدی نگرانت شدیمممم ... خوبی ؟
    آروم گفتم : اره بابا خوبمممم دختر چی فکر کردی ی ی ی ی ! من بچه رشتم ...
    و علکی خندیدم. صداشو شنیدم : بفرما بردیا خان دیدی داشتی منو دیوونه می کردی ؟ شنیدی که ؟ گوشات سالمن که انشاءالله !؟ ده برررررو دیگه ! اه !
    قلبم ریخت. چی می شنیدم.نمیخواستم فکرای بیخود کنم , ولی لامصب ارزوی هردختریه که کسی مثل بردیا تو زندگیش باشه ولی من ؟! آخ خدا کنه اشتباه کنم اشتبااااه ! من کجا بردیا کجا !؟

    صدای داد وبیداد بهاره که انگار سعی داشت بردیا رو از اتاق بیرون کنه حواسمو به خودش جلب کرد و بعد صدای بسته شدن در : آخیششششش راحت شدم . خوب روشنا کجا بودیم ؟ آها ... خونه هستین یه سر بهتون بزنیم ؟ مامان بدجور نگرانته ...
    حدس زدم بردیا بهش گفته که اسمشو نیاره و از این کشفه عظمیه ! خودم حسابی کیف کردم ! گفتم : آره عزیزم هستیم . قدمتون روی چشم. شام بیاید.
    - نه نه این چه حرفیه همینجوری زن عمو کلی کار داره ...
    - نه بابا این چه حرفیه دختر بیا کلی حرف باهات دارم. بابام امشب شیفته خونه نیست. به مامانم الان میگم خب ؟ میگم مارال هم بیاد ...
    - والاراست میگی ؟ من که از خدامه ههه
    و بعد متوجه حرفی ک زد شد : البته خب میدونی ...

    و خنده ی من باعث شد اونم بخنده . خوشحال بودم که شبا بابام نیست ! با خنده گفتم: قطع میکنم بهااار منتظریم....

    و با فشردن صفحه نمایشگر برای پایان تماس مامان رو صدا زدم :
    ماماااااااان زن عمو شبنم اینا دارن شب مبان اینجااا بگو خاله مهریا هم بیااااد ...
    و به طرف سالن رفتم .
    .
    .
    .

    عاقل تر از آنیم
    که
    دیوانه نباشیم !

صفحه 3 از 3 نخست 123
نمایش نتایج: از 31 به 38 از 38

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. "♥ رمـان عاشــقـانـه و زیـبـای مـسـیـر زنـدگـی ♥ "در حال تایپ توسط"parinaz_jooon"
    توسط parinaz_jooon در انجمن رمان های نوشته شده کاربران کوچولو
    پاسخ: 3
    آخرين نوشته: 2013.03.04, 19:29
  2. "♥ رمـان زیـبـای صـف ِ آرزوهــایـم ♥ "در حال تایپ توسط"احمد کوچولو"و "~sarir~"
    توسط احمد کوچولو در انجمن رمان های نوشته شده کاربران کوچولو
    پاسخ: 3
    آخرين نوشته: 2013.01.07, 13:38
  3. آیــدا هستم "مدیــر بخش عكس"با نام کاربری "aida-star"
    توسط Aida-star در انجمن معرفی اعضای رسمی
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 2011.06.10, 14:08

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •