ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 1 از 3 123 آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 38
  1. #1
    دختر شاه پریون
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    November 2011
    محل سکونت
    یه جای خوب
    نوشته ها
    7,460
    6,481
    6,508

    پیش فرض رمان زیبا و عاشقانه ی " روشنا " به قلم دختر شاه پریون

    سلام !

    این اولین رمانیه که من تو سایت میذارم .

    تجربه ی نوشتنِ رمان دارم اما احساس میکنم زیاد هم مهارت ندارم ،

    امیدوارم اگه مشکلی داشت به بزرگی خودتون ببخشین ؛

    و با نظرات قشنگتون من رو تو نوشتن این رمان همکاری کنین ...

    ×××


    و اما ماجرای رمان !

    راستش مضمونِ اصلی این رمان یک زندگیِ واقعیه ...

    یه زندگی فوق العاده تلخ .

    باید بگم شخصیت اصلی این داستان تا مدت ها مشکل اعصاب داشت ...

    ( فقط ممکنه برای جذابیت بیشتر یکم هم تخیل توش به کار ببرم ... )

    ×××

    روشنا ؛ یه دختر دبیرستانی ِ شیطون و پر شور ؛

    که زندگیى تلخ و پر از حسرتی داره ...

    اون دنبال راهی برای کم کردن احساس پوچی ش میگرده ... که عاشق میشه !

    عاشق کسی که فقط یک بار اون رو دیده ... عشق در نگاه اول ...

    و انگار که پسرِ داستان هم به اون بی میل نیست اما ...

    راز های زیادی در پس این عشق نهفته ...

    و در واقع این عشق

    یه « عشق ِ ممنوعه » َس ...


    خودم نوشت :

    هنوزم نمیدانم ! نمی فهمم !

    یعنی تو کسی را که به تو « تن » داده بود ،

    بیشتر از کسی که به تو « دل » داده بود ، دوست داشتی ... ؟


    + اکثرِ دکلمه ها مالِ خودمه ؛ اگر کپی بشن ذکر میکنم ...


    امیدوارم تا پایانِ این رمان من رو همراهی کنین ...

    .
    .
    .

    عاقل تر از آنیم
    که
    دیوانه نباشیم !

  2. 5
  3. #2
    دختر شاه پریون
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    November 2011
    محل سکونت
    یه جای خوب
    نوشته ها
    7,460
    6,481
    6,508

    Award Star Gold 1 1

    برای چندمین بار متوالی به ساعت نگاه کردم ؛ اما انگار عقربه با من لج کرده بود و خیال تکون خوردن نداشت .
    ناامیدانه دوباره به تخته ی وایت برد کلاس خیره شدم و به حروفی که روی تخته نوشته میشد نگاه کردم . جسمم تو کلاس بود , اما روحم ... نه ! اینجا نبود . تو کوچه بود . کوچه ی خودمون ...
    حضورش رو حس میکردم ! دلم براش تنگ شده بود . فکر کردن بهش ضربان قلبم رو بالا برده بود . با تکون های دستی به خودم اومدم :
    _ روشنا ؟ روشنا کجایی ؟
    انگار که از خواب بیدار شده باشم ؛ رو به هلیا گفتم : ها ؟ هان چیه ؟
    _ چرا نشستی؟ خونه نمیری ؟
    با تعجب به نیمکت های خالی از دانش آموز و کلاس خالی نگاه کردم و با تعجب پرسیدم : وا ؟ کلاس تموم شد ؟
    هلیا در حالی کوله اش را روی دوشش جا به جا میکرد گفت : صبحت بخیر خانوم ! راه بیفت که دیر شد ...
    با گفتن این حرف مثل فنر از جا پریدم : وای هلیا ...
    و به سرعت مشغول جمع کردن وسایلم شدم . هلیا با تعجب به من نگاه میکرد که آخر طاقت نیاورد و پرسید : روشن ؟
    در حالی که مشغول جمع کردن بودم : هوم ؟
    _ چی شده ؟ نکنه آرش اومده ؟
    دست از جمع کردن وسایل کشیدم و بهش خیره شدم و با خوشحالی گفتم : اومده ! به جون خودم اومده ! قبل از اینکه بیام با حسام دیدمش ...
    زیپ کیف رو بستم و نفس راحتی کشیدم : آخیش تموم شد ...
    و دستش رو کشیدم : بدو بدو دیر شد ...
    هلیا سعی کرد دستش رو از دستم در بیاره : عه ! دختر ولم کن ... منو کجا داری می بری ؟
    _تو هم بیا دیگه ! مروا هم غروب رسید .
    _ عجب آدمی هستیا ! خب من بیام اونجا چی کار ؟
    _ بیا ساقدش من شو ! بیا دیگه حال میده ... زنگ بزن به مامانت بگو خونه ی مروا اینایی ... د راه بیاد دیگه !
    اونقدر سریع راه می رفتم که صدای هلیا بلند شد : عه دختر چته ؟ همه دارن ما رو نگاه میکنن !
    _ به جهنم بذا نگه کنن ! خوشگل ندیدن انگار !
    _ دیوونه رو نگا ... ! یواش تر پام درد گرفت ! عه روشنا ...
    _ یکم تند بیا دیگه الآن میرسیم ...
    بعد از چند دقیقه به خونه رسیدیم . زیر لب گفتم : آخیش ... رسیدیم ...
    _ هوی دختره ! هیچ معلوم هس کدوم گوری هستین ؟ چرا انقد دیر اومدین ؟
    به طرف صدا برگشتیم و مروا رو دیدیم که با قیافه ای تقریبا اخمو همراه فاطمه به سمت ما میومد. من و هلیا هم جلو رفتیم که هلیا گفت : علیک سلام مروا خانوم !
    _ کور نیستم که ! جفتتون رو می بینم !
    و رو به من کرد و گفت : خجالت نمیکشی دو تا خانم متشخص رو یه ساعت معطل کردی ؟
    با درماندگی گفتم : وای شرمندتم بخد هلیا میدونه یهو مرده گفت کلاس دیرتر تموم میشه !
    هلیا سر تکان داد : راس میگه به خدا !
    فاطمه برای اینکه بحث را تمام کنه اومد جلو و گفت : وااای روشنا آرش اینجاس بدو بریم ...
    هلیا : کو ؟ کجاس ؟ این تافته جدا بافته رو به من شون بدین ببینم , یکی بزنم تو سرش ! ببین چی به روز دختر مردم آورده !
    فاطمه مکثی کرد و گفت : روشن زود برو لباستو عوض کن بیا تا مامانت شک نکنه . بعدش میرم جلوی باغ میشینیم تشویقشون میکنیم . اکی ؟
    انقدر دلم میخواست ببینمش که به هیچ چیز فکر نمیکردم . سرمو تکون دادم و باعجله کلید رو توی در انداختم و در رو باز کردم ...
    .
    .
    .

    عاقل تر از آنیم
    که
    دیوانه نباشیم !

  4. 2
  5. #3
    دختر شاه پریون
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    November 2011
    محل سکونت
    یه جای خوب
    نوشته ها
    7,460
    6,481
    6,508

    پیش فرض 2

    در رو باز کردم و در حالی که سعی داشتم لرزش صدامو پنهون کنم با صدای بلند گفتم : سلام علیک
    هود روشن بود و مامان طبق معمول صدام رو نشنیده بودم . رفتم لباسم رو عوض کردم و جلوی آینه به خودم نگاه کردم . موهای خرمایی و پوست سفید و با لب های قرمز و کوچیک . ابروها و موی خیلی خوشگلی داشتم و به خاطرش همیشه توی جمع تحسین می شدم . توی دلم گفتم : مرد نیستی اگه منو ببینی و ازم خوشت نیاد !
    و به سمت در میرفتم که یادم اومد اگه مامان من رو نبینه مسلما وقتی بر گردم یه دعوای حسابی راه میندازه . به آشپزخونه رفتم و از پشت بغلش کردم که صدای جیغش بلند شد
    _ عه کیه ؟ راستین ؟ روشنا تویی ؟
    _ سلام مامانی جونم . خوبی ؟
    مامان در حالی که دستش رو روی قفسه سینش گذاشته بود گفت : خدا بگم چی کارت کنه دختر قلبم وایساد !
    _ الهی قربونت برم ...
    و از او فاصله گرفتم و گفتم : راستی ... رامین کجاس ؟
    در حالی که غذا را به هم می زد گفت : رفته خو ی امیر اینا .
    _ صداش کنم بیاد ؟
    _ نه مادر بذا بازیش رو بکنه ... راستی کلاس چطور بود ؟
    _ عالی ...! مامان ؟
    _ جانم ؟
    _ من میرم پیش فاطی اینا ... کاری نداری ؟
    مامان چند لحظه خیره نگام کرد و بعد گفت : روشنا !
    با شیرین زبونی گفتم : بله سلطانم ؟
    خنده کرد و گفت : تو این زبون رو نداشتی میخواستی چی کار کنی !
    و بعد از کمی مکث ادامه داد : زود بیایا ... دیگه نمونی نُه شب بر نگردی !
    _ چشم زود میام

    و گونه ش رو بوسیدم و به سرعت از در خارج شدم . پله ها رو یکی دو تا طی میکردم و چند بار نزدیک بود بیفتم !
    جلوی در رسیدم و در حالی که در رو می بستم رو به بچه ها گفتم : بریم ...
    و به راه افتادیم . خونه ی ما تقریبا اول کوچه و خونه ی فاطی اینا تقریبا انتهای کوچه بود و باغ خیلی بزرگی با داشتن معمولا جلوی باغ می نشستیم و مثلا حرف میزدیم ! اما در واقع فقط فوتبال پسر ها رو نگاه میکردیم ...
    هلیا با عجله در حالی که بازوی منو فشار میداد پرسید : کو ؟ کو ؟ کجاس ؟
    اما اون نبود ! با ناراحتی به مروا گفتم : عه ... مروا پس کجاست ؟
    که صدای حسام ما رو متوجه خودش کرد : آرش توپ اون جا نیس بیا بیرون پسر
    آرش از ساختمون نیمه کاره بیرون اومد و در حالی که خودش رو پاک می کرد گفت : اه لعنتی کجاست پس ؟
    و بعد رو به عماد گفت : تو مگه روزی چند ساعت سوباسا نگاه میکنی ؟ چه خبرت بود توپ رو چرا انقد محکم زدی آخه ؟
    اونقدر صداش و بم و بلند بود که به راحتی شنیده می شد . اما برای من صداش از هر خواننده ای قشگتر بود.
    مروا رو به حسام گفت : حسام آقا توپ اینجاس ...
    به زور آب دهنم رو قورت دادم و به طرف مروا برگشتم : دیوونه چرا دروغ میگی ؟
    آرش به طرف ما اومد : کجاس ؟
    مروا با دس پهلوی من شاره کرد و توپ رو تو چند قدمی خودم دیدم. برگشتم و به صورتش نگاه کردم . چشمهاش برق می زد. با حرص گفت گفت : بخشید خانم عبادی ! میشه توپ رو بدین ؟
    « خانم عبادی » ؟ آه انگار یادم رفته بود که خودم بهش گفتم خوشم نمیاد من رو به اسم کوچیک صدا کنه . اما همین هم برام قشنگ بود ... !
    نگاهی به بچه ها کردم و به طرف توپ رفتم و برایش پرت کردم : بفرمایید آقای احدی !
    حسام خندید . آرش هم لبخندی زد و خواست چیزی بگه که انگار پشیمون شد و به طرف زمین بازی برگشت. که یهو به طرف ما چرخید و با لبخند چشمکی به من زد و گفت : مرسی ... !

    مروا و فاطمه و هلیا با تعجب به و او سپس به من که از ترس پلک هم نمیتونستم بزنم نگاه کردن!
    .
    .
    .

    عاقل تر از آنیم
    که
    دیوانه نباشیم !

  6. 2
  7. #4
    دختر شاه پریون
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    November 2011
    محل سکونت
    یه جای خوب
    نوشته ها
    7,460
    6,481
    6,508

    پیش فرض 3

    آب دهنم رو قورت دادم و به هر سختی که بود سرم رو تکون دادم و فورا به طرف مروا برگشتم . از ذوق قدرت تکلمم رو از دست داده بودم . مروا سریع پیشم اومد و گفت : تبریک میگم میمون ! بالاخره خاکبرسری هات جواب داد !
    با اخمی تصنعی گفتم :وا ؟ خجالت بکش دیوونه خاکبرسری چیه ؟
    فاطمه با خنده گفت : من دو سالِ دارم برا علی پرپر میزنم اون وقت این خانوم دو ماه نکشید خودشو تو دل ِ طرف جا کرده !
    و بعد دستشو آورد جلوی صورتم ( مثل میکروفن ) و پرسید : خانم عبادی ؟ رمز موفقیتتون چیه ؟
    لب پایینم رو گاز گرفتم و گفتم : برای بچه مچه ها مناسب نیس ... !
    فاطی با حرص فریاد زد : خیلی آشغالی !
    فاطمه فقط دو ماه از من کوچیکتر بود و چون نیمه دومی بود یک سال از من و مروا عقب افتاده بود و چون روی سنش خیلی حساس بود میدونستم تنها نقطه ضعفش اینه ...!
    در حالی که دنبال من میدویید با سر و صدای عمدی ! از کنار پسرها رد شدیم تا به باغ ِ فاطی اینا رسیدیم .
    مروا در حالی که نفس نفس میزد گفت : میمون دیگه ... دیگه ... زیاده روی کردی ! حالا ... فکر کردی اون میمون میاد ... تو رو از دست این میمون نجات میده ؟

    هلیا گفت : اه بابا چرا زدی تو کار پرورش میمون ؟
    ـ قصدم فضول یابی بود که الحمدالله سربلند بیرون اومدم !
    ـ خفه !
    ـ شرمنده شنا بلدم خفه نمیشم !
    در حالی که روی آلاچیق می نشستم گفتم : ای بابا تمومش کنین بیاین بشینیم یکم حرف بزنیم به مامان گفتم زود بر میگردم .
    مروا در حالی که با اخم ساختگی روی آلاچیق می نشست گفت : گاهی فکر میکنم خونه شما باید پادگان نظامی ، یا یه همچین جایی باشه !
    ـ کوفت !
    ـ ای بابا شما چرا انقد بی هویت و بی شخصیت و بی شعور و بی فرهنگ و بی ادبین ! چرا انقد به من فحش میدین ؟
    هلیا درحالی که دهنش از تعجب باز مونده بود رو تکه سنگی نشست و گفت : وااای شما چجوری به مدت طولانی این دوانه رو تحمل میکنین ؟
    سری از روی تاسف تکون دادم و گفتم : به سختی !
    که همه حتی خودش هم خندید . هلیا گفت : خب ! میخوام بشنوم !
    فاطمه ـ خب بشنو ! خدا دو تا گوش به خر جماعت میده به این درازی ... ( و دست هاشو باز کرد )
    ـ هه هه هه ! نمکدون !
    من ـ حالا دعوا نگیرین ببینم چی شده ! چیه هِلی ؟
    هلیا دستش رو زیر چونه ش زد و پرسید : چجوری باهاش آشنا شدی کلک ؟
    لبخندی زدم و نیم نگاهی به آرش انداختم و گفتم : آها ...
    مروا بلند شد و دستاشو به هم کوبید : دختردایی ِ بابای گلم ! بذار من برات تعریف کنم !
    و صداش رو تغییر داد : روزگاری نه چندان دور ... یعنی همین خرداد ِ پیش ...
    هلیا ـ اه مسخره جدی باش دیگه !
    ـ به ولاهه جدی ام ! آقا بیا اصن ما بهمون جدی بودن نیومده ... دیگه هیچی نمیگم ...
    فاطمه ـ به جهنم نگو ! خود ِ طرف یه زبون داره به این درازی ! ( و دوباره دستاش رو باز کرد )
    مروا ـ اه بگیر اون ور دستاتو چشای خوشگلم کور شد ...!
    فاطمه ـ ای بختت کور شه دختر ...!
    من با خنده چشمکی به فاطی زدم و گفتم : شاید هم اجاق ِ شوهرت ... !
    و همه خندیدیم .
    ـ ببین دختره ! شوخی های ناموسی نداشتیما ! صد دفه گفتم با حسام شوخی موخی نداریم ! یـُخ ! گرفتی ؟
    هلیا از پشت شالش را کشید و او را کنار خود روی سنگی نشاند : خب با بگیر بتمرک بگو ... !

    مروا دستاشو به هم کوبید و گفت : خب داشتم میگفتم ...
    .
    .
    .

    عاقل تر از آنیم
    که
    دیوانه نباشیم !

  8. 3
  9. #5
    دختر شاه پریون
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    November 2011
    محل سکونت
    یه جای خوب
    نوشته ها
    7,460
    6,481
    6,508

    پیش فرض 4


    ـ اون روز من هرچقدر به این خانوم ( و به من اشاره کرد و چشم غرره رفت! ) گفتم جنازتو بیار بریم بیرون ، نمیومد که ! همین که صدای فوتبال ِ پسرا بلند شد جنازش اومد ! بعدش دو تایی رفتیم دنبال فاطی تا بریم دور دور ! عاقا ! ما که وارد باغ شدیم یهو محمد اومد تو . یکم با ما حرف زد یه پسری با صدای نکره (و دو باره منو نگاه کرد ! ) اونو صدا زد . ماهم برکشتیم یه نگا به طرف انداختیم دیدیم به به ! چه جوون ِ رعناییه ٌ! البته اول فکر کردم یا شیطان پرسته یا یه موجودی که محصول هم خوابی ِ انسان و جوجه تیغی ِ !
    من ـ اه مسخره خفه شو !
    فاطمه در حالی که از خنده صورتش سرخ شده بود گفت : دروغ نمیگه به خدا ... اون روز دیگه عینهو جوجه تیخی بود !
    هلیا دستاشو به نشونه ی سکوت ِ بچه ها به هم کوبید و گفت : خب حالا بگو بعدش چی شد ؟
    ـ هیچی دیگه اونم یه نگاه به ما کرد ...
    بعد یهو به طرف من برگشت و گفت : راستی روشنا ! چرا یه جوری تو رو نگاه کرد ؟ انگار شوکه شده بود !
    من ـ حتما خوشگلیم چشاشو گرفته بود ...
    مروا ادای اُق زدن در آورد و همه خندیدیم و ادامه دادم : شاید قبلا همدیگه رو دیده باشیم ...
    ـ حالا از ما گفتن ! بعدش من دیدم صدای این ( و به من اشاره کرد ) در نمیاد ، برگشتم دیدم مث بز واستاده داره بررُبرر اونو نیگا میکنه !
    هیچی دیگه یکی کوبوندم تو کلیه ی مبارک ِ شخص ِ شخیصِ روشنا ! که از درد چشاش زد بیرون !
    من ـ آشغال خیلی محکم زدیا ...
    ـ خوب کردم ! هر چقد صدات زدم جواب نمیدادی ! بعدش هم زودی دست و بالِ این دو تا رو گرفتم آوردمشون بیرون . این دختره با ما بودا ! ولی اصن با ما نبود ! هیچ تو باغ نبود ! تا اینکه اون روزی که پسرا داشتن والیبال بازی میکردن ...
    هلیا ـ ای بابا اینا چه آدمای بیکاری ان ! کار و زندگی ندارن انقد بازی میکنن ؟
    فاطمه ـ آخه رشته ی همشون جز علی ، فنی حرفه ایه ، بیکارن برا خودشون میان بازی ! بعدشم بدِ دل ِ یه ملت رو شاد میکنن ؟ ( و به من اشاره کرد )
    من خندیدم و مروا ادامه داد : آره دیگه ... خلاصه ما هم طبق معمول سنگای کوچه رو می شمردیم ! که یهو سنگ ، ببخشید توپ افتاد طرف ِ روشنا و آرش اومد گفت ... چی ؟ آها خانوم عبادی لطف میکنین توپ رو بدین ؟
    اینم مث نی نی ها با یه نیش ِ تا بنا گوش باز رفت داد ! عاقا انگار هر دفعه از عمد توپ رو مینداخت این ببره بده !
    فاطمه ـ اصن خر حمالی بهش میاد !
    من ـ گمشو بابا ! نکه اگه علی میگفت تو نمیدادی ؟
    فاطمه ـ علی انقد با حیا هس که منو صدا نکنه ...
    من ـ بله مشخصه ...! از آبجی گفتناش معلومه !
    فاطمه با ناراحتی پاشو به زمین کوبید : عه روشنا !
    مروا ـ اه خفه شدی دیگه داشتم حرف میزدم ... کجا بودم ؟آها ... بعد یه بار گفت روشنا خانم بعد گفت روشنا جان بعد گفت روشنا ! یادته روشنا ؟
    سرمو تکون دادم و لبخند زدم . رو به هلیا گفت : خاکبرسر انقد ضایع بازی در می آورد ! بعدشم همین دیگه ! از اون روز دیگه همه مون فکر میکنیم از روشنا خوشش میاد چون هر دفعه یه جور علامتی ازش میگیریم !
    من ـ مرض !
    مروا ـ تو دلت !
    فاطمه ـ حالا جالب اینه که پررو اومد به محمد گفت به دوستت بگو منو به اسم کوچیک صدا نکنه ، خوشم نمیاد ! بیچاره محمد چقد تو سرم زد هی گفت نگاه کن از دوستات یاد بگیر ! آشغال ِ بی وجدان !
    من ـ الآن با من بودی با محمد ؟
    ـ تو !
    من ـ شانس آوردی وگرنه بهش میگفتم !

    صدای رامین منو متوجه خودش کرد : آجـي ... آجی ...
    ـ جونم رامین ؟

    مامان میگه بیا خونه کارت داره ...
    با نگرانی بلند شدم و در دل گفتم وااای یعنی باز چی شده ؟
    از بچه ها معذرت خواهی کردم و به سمت خونه رفتم . قرار بود هلیا شب رو خونه ی مروا اینا بمونه و فردا باز قرار بذاریم . در حالی که دست کوچیک ِ رامین رو تو دستم فشار میدادم و بهش لبخند میزدم تو دلم خدا خدا میکردم باز اتفاق بدی نیفتاده باشه ...

    ***
    .
    .
    .

    عاقل تر از آنیم
    که
    دیوانه نباشیم !

  10. 2
  11. #6
    دختر شاه پریون
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    November 2011
    محل سکونت
    یه جای خوب
    نوشته ها
    7,460
    6,481
    6,508

    پیش فرض 5

    آروم در رو بستم و وارد خونه شدم. رامین که پشت سرم بود سریع ازم جلو زد و رفت تو خونه و درحالی که می دویید با صدای بلند برادرم رو صدا میزد : راستین ... راستین ؟
    راستین در حالی که دستش رو به نشونه ی سکوت روی بینی ش گذاشته بود از آشپزخونه بیرون اومد و رو به رامین گفت : هیسسس پسر چه خبرته ؟
    و با لبخندی که فهمیدن تصنعی بودنش برام مشکل نبود , خم شد و رامینو بغل کرد و از زمین بلندش کرد : آی ی ی رامین از دیشب تا حالا چقد سنگین تر شدی ! ( و رامین رو که می خنیدید روی زمین گذاشت ) و ادامه داد : داری کم کم مرد میشیا !
    مامان وارد سالن شد و گفتگوی اونا ناتموم موند . با کنجکاوی به چشمای سرخش نگاه کردم و فهمیدم گریه کرده. برخلاف میل رامین اونو بردم تو اتاقش و براش از پلی استیشن بازی گذاشتم و سریع برگشتم تو سالن : راستین ؟
    راستین به طرفم برگشت : علیک سلام خان آبجی !
    _ خب حالا ! سلام ! (و بعد از کمی مکث ادامه دادم ) با مامان ... دعوا کردی ؟
    راستین با تعجب گفت : کی ؟ من ؟ نه !
    دست هامو به کمرم زدم و گفتم : آره جون عمه ت ! بگو چی کارش کردی که اون طوری پس افتاده بود ؟
    تو همین لحظه مامان از دستشویی بیرون اومد که رو بهش ردم و گفتم : باز چی شده مامان ؟
    مامان اول به من و بعد نگاهی به راستین انداخت و تا خواست حرف بزنه راستین گفت : حال آقا بد شده ...
    انقدر سریع این رو گفت که برای چند لحظه مطمئن نبودم که چی شنیم . با دهنی باز به طرفش برگشتم و گفتم : چی ؟ ت ت ت ت .. تو ... چی ؟ حالش بد شده ؟
    و نفسم رو بیرون دادم و با ناراحتی گفتم : چرا آخه ؟
    _ باز هم بی احتیاطی ... ناپرهیزی ! نشسته برا من کله پاچه خورده ! انگار حرفای دکتر رو یادش رفته . هر چی که گفته نخور , می خوره ؛ هر چی گفته بخور , نمی خوره ! این چه وضعشه دیگه !
    مامان جلوتر اومد و با کمی شک به راستین نگاه کرد و با کمی مکث سرش رو یه علامت مثبت تکون داد و گفت : آره مادر ...
    و سرش رو به طرف من برگردوند : روشنا جان , مادر ... مراقب رامین باش . ما یه سر می ریم پیش آقاجون زود بر می گردیم ...
    .
    .
    .

    عاقل تر از آنیم
    که
    دیوانه نباشیم !

  12. 1
  13. #7
    دختر شاه پریون
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    November 2011
    محل سکونت
    یه جای خوب
    نوشته ها
    7,460
    6,481
    6,508

    پیش فرض 6

    _ منم میام .
    راستین گفت : نه روشن ... تو بمون مراقب رامین باش . بیاد آقا جون رو اونطوری ضعیف و زار ببینه بد میشه . خب ؟
    چشمامو ریز کردم و گفتم : مشکوکی راستین !
    راستین گونه م رو بوسید و گفت : قربون آجی کوچولوی شکاک خودم برم !
    و رفت تا لباسش رو عوض کنه و برن . منم با ناراحتی روی مبل نشستم و به کارهای اوانا نگاه میکردم . دلم حسابی شور میزد . سری تکون دادم و به آرومی خداحافظی کردم تا بفهمن دلخورم و رفتم به اتاق مشترک خودمو و رامین و روی تخت دراز کشیدم و به صدای حرف هاش موقع بازی گوش میکردم و می خندیدم ...


    رامین خوایده بود و پلک های منم کم کم داشت سنگین می شد , که یهو صدای آیفون بلند شد . با خستگی بلند شدم و بون این که بپرسم کیه باز میکردم چون به طرز آیفون زدن راستین آشنایی داشتم . بدون این که به خدوم زحمت ایستادن بدم دوباره به سمت اتاقم رفتم و روی تخت ولو شدم . صدای راستین رو میشنیدم که کسی رو تهدید می کرد و مادرم هم مرتبا چیزای مشابهی می گفت . با این که کلماتی که تو حرفاشون بود , مث اسم بابام داشت حسابی ذهنمو مشغول می کرد , غلتی زدم و بالشم رو بغل کردم تا افکار منفی رو از خودم دور کنم که کم کم به خواب رفتم ...

    ***

    می دویدم . نمیدونم کجا بود . انگار یه باغ بود . هی پشت سرمو نگاه می کردم . امگار یه چیزی پشت سرم بود ... شاید کسی دنبالم می کرد ... یه چیزی رو زمین حرکت می کرد . انگار یه مار بود ... همون طور که می دویدم به طرف جلو برگشتم و دیدم زیر پام خالی شده ... داشتم می افتادم که با جیغ بلندی از خواب پریدم . سر و صورتم خیس خیس بود . خیلی تشنه م بود . قلبم انقد تند می زد که فکر میکردم الآن وای میسته . اتاق ِ تاریک ترسم رو بیشتر کرده بود . نگاهی به رامین انداختم ...
    .
    .
    .

    عاقل تر از آنیم
    که
    دیوانه نباشیم !

  14. 2
  15. #8
    دختر شاه پریون
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    November 2011
    محل سکونت
    یه جای خوب
    نوشته ها
    7,460
    6,481
    6,508

    پیش فرض 7

    پتو تا گردنش بالا بود و حسابی عرق کرده بود. از ترس می لرزیدم اما به زور خودم رو کشوندم نزدیکش و پتو رو کشیدم پایین تر و پبشونی ش رو بوسیدم . سرم رو گذاشتم رو سرش و چند دقیقه به همون حالت موندم تا آروم تر شم. ضربان قلبم به قدری تند بود که جرات نفس کشیدن هم نداشتم. خواب بدی بود. می دونستم اتفاقی افتاده اما دلم نمی خواست باور کنم. دلم خیلی شور می زد. احساس تشنگی شدیدی می کردم اما حتی توان این که پاشم و یه لیوان آب بخورم رو هم نداشتم. اما ترسم بر تشنگی م غلبه کرده بود , چون دوباره روی رخت خوابم دراز کشیدم و به سقف خیره شدم . از ترس حتی جرات خوابیدن هم نداشتم , اما کم کم حس کردم پلک هام بسته می شن و ...

    ***

    چند روز گذشت و روز های من به همین منوال سپری می شد . برنامه کلاس ها و درس هامو جوری چیده بودم که هر جور شده بتونم روزی حداقل یه بار ببینمش . چهارشنبه که از کلاس شیمی برگشتم رامین زود اومد جلوی در و گفت : آجی آجی ... عرفان داره عروس می گیره !
    با گیجی نگاش کردم و در حالی که کیفم و وی زمین می گذاشتم گفتم : هوم ؟ و با کمی مکث ادامه دادم : سلام از ماست رامین خان !
    _ آخ ببخشید سلام سلام ! عرفان داره عروس میشه ...
    _ عروس می شه ؟
    رامین که فهمید دستش انداختم گفتم : اه روشنآ آ آ آ . واقها که . اصن بهت نمی گم .
    به سمتش رفتم و گونه ش رو بوسیدم و گفتم : الهی قربونت برم ناراحت نشو دیگه . شوخی کردم باهات. مامان کجاست ؟
    به حمام اشاره کرد : داره لباسمو می شوره .
    به اتاقم رفتم و بعد از عوض کردن لباس هام وارد حموم شدم : سلام مامانی
    مامانم بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت : به به روشنا خانوم . کجا بودی ؟
    _ کلاس بودم دیگه !
    _ اوا راس میگیا مادر یادم رفته بود. چه خبر ؟
    _ خبرا که دست شماس ! قضیه عرفان چیه ؟
    مامان با تعجب به من نگاه کرد : وا ؟ تو از کجا میدونی ؟
    با خنده گفتم : رامین آنلاین !
    _ای وروجک . آلو تو دهن این بچه خیس نمی مونه دیگه !
    چهار زانو کنارش نشستم : خب حالا چی شده ؟ خبریه ؟
    .
    .
    .

    عاقل تر از آنیم
    که
    دیوانه نباشیم !

  16. #9
    دختر شاه پریون
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    November 2011
    محل سکونت
    یه جای خوب
    نوشته ها
    7,460
    6,481
    6,508

    پیش فرض 8

    مامان در حالی که دستاشو می شست گفت : والا صبح صادق زنگ زد ( شوهر عمه م ) گفت پس فردا شب جشن عقد کنان عرفان . مثل اینکه بالاخره سگ دو های این دو تا جوون جواب داد ! آخ اگه اون مادربزرگت بذاره یه آب خوش از گلوی این بدبختا پایین بره !
    _ مبارکه ! و در ضمن انقد نفوس بد نزن خانوم ! خدا رو چه دیدی ؟ شاید آدم شد و دست از اذیت کردن مردم برداشت !
    درحالی که لباس ها رو روی بند داخل حموم آویزون می کرد گفت : خدا کنه ! ما که بخیل نیستیم !
    چشمکی به او زدم و گفتم : البته منم چشمم آب نمی خوره !
    _ بفرما ! اون وقت به من چی می گی تو ؟
    _ خو خواستم بهت روحیه بدم ! بد کردم ؟
    _ چقدم تو به من روحیه می دی ! آزمونت چندمه ؟
    آهی کشیدم و گفتم : ای بابا همش درس درس درس ! ول کن تو رو خدا !
    _ ول کنم ؟ ول کن چیه ؟ روشنا به خدا این آزمونت هم مثل بقیه بپیچونی و بزنی به بیخیالی ...
    دستام رو به نشونه تسلیم بالا بردم و آروم به سمت اتاقم رفتم و گفتم : چشم چشم بابا اه ...
    و زیر لب گفتم : اه خدایا گیری افتادما ... و با اخم وارد اتاق شدم .
    داشتم ميرفتم كه صداي مامانم بلند شد : راستي ... خاله اينا دارن ميان .
    تقريبا فرياد زدم : چي ؟ كي ؟
    و بهش خيره شدم .در حالي كه غذا رو مي چشيد گفت : مهريا زنگ زده بود گفت چون حال آقا جون خوب نيست مياد يه سري بهش بزنه ...
    _ مامان ؟
    _ جانم ؟
    _ خوب مي شه ؟
    مادرم آهي كشيد و نگاهي غمگين به من انداخت : چي بگم والا ...

    و هاله اي از اشك چشماي سبز رنگش رو پوشوند ...
    يه جورايي جواب خودم رو گرفته بودم . با نارحتي به اتاقم برگشتم مشغول عوض كرد لباس هام شدم . اما يه چيزي عجيب بود . انگار يه غمي بزرگ تر از بيماري آقا جون مامانم رو آزار مي داد ... غمي كه به زبون نمي آوزد اما ... از چشماش معلوم بود ! :|
    .
    .
    .

    عاقل تر از آنیم
    که
    دیوانه نباشیم !

  17. #10
    دختر شاه پریون
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    November 2011
    محل سکونت
    یه جای خوب
    نوشته ها
    7,460
    6,481
    6,508

    پیش فرض 9

    _ روشنا بدو دیگه چرا انقد لفتش میدی .
    _ اومدم مامان ... یکم وایسا ...
    و لباس ها رو بی هدف به دور و برم پرت میکردم.آخر از سر نا امیدی آهی کشیدم و گفتم : اه لعنتی هیچ معلوم هس ...
    فورا مثل برق گرفته ها از جا پریدم و به سمت کشوی لباس های خونگی م رفتم و از پیدا کردن ریمل م حسابی خوشحال شدم. جلوی آینه رفتم و تند تند خودم رو درست کردم و دوباره ریمل رو تو کشو گذاشتم . می دونستم مامان زیاد خوشش نمیاد که اونو ببینه یا اینکه خدایی نکرده تو اتاق من پیداش کنه ! با سرعت به سمت در ورودی دویدم و در حالی که سعی میکردم چشمم به مامان نیفته زیر لب گفتم : شرمنده ...
    انگار متوجه چشمام شد! ولی حرفی نزد ! منم که حسابی کیفم کوک شده بود به صورت دو از پله ها پایین می رفتم که روی آخرین پله راستین جلوم ایستاد . بهش نگاه کردم و گفتم : هوم ؟ چیه ؟
    راستین خواست چیزی بگه که وقتی چشمش به چشمام افتاد دهنش رو باز کرد ( به علامت تعجب ) سپس با خنده گفت : لعنت به اون زمانی که آب سر یالا بره !
    بعد زیر چشمی نگام کرد و ادامه داد : تا قورباغه پا نشه بیاد ابو عطا بخونه !
    چشم غره ای بهش زدم و گفتم : منظور ؟
    راستین قدمی به عقب برداشت و به دروازه اشاره کرد ( یعنی برم سوار ماشین بشم ) و گفت : جهت افزایش اطلاعات عومیت بگم که مزه هات به اندازه کافی دراز هستن ! ( ونیشش رو باز کرد ! )
    با دست به سینه اش کوبیدم و گفتم : نظراتو رو اون موش آزمایشگاهی بدبختی پیاده کن که قراره با توئه هیولا زندگی کنه !
    خنده ای کرد وگفت : نچ نچ هنوز خواهر شوهر نشدی و شروع کردی ! گفته باشم من خوش ندارم به خانومم بی احترامی ...
    با جدیتی که برای خودم تصنعی بود به طرفش برگشتم : چی گفتی ؟
    راستین آب دهنش رو قورت داد و لبخندی شیطنت بار زد و گفت : گفتم اگه کسی جرات کرد از گل نازک تر بهت بگه ... اصن کی جرات کرده بهت از گل نازک تر بگه ؟ آآآآآآی نفس کش ! مگه خودش ناموس نداره ؟
    از لحن گفتنش خنده ام گرفت و با خنده گفتم : آفرین پسر خوب ! حالا شد !
    و خنده کنان به سمت ماشین رفتم و کنار رامین نشستم . با چشمای خوش رنگش به من نگاه کرد و گفت : رومینا نمی آد ؟
    لبخندی بهش زدم و گفتم : نه جیگرم . کلاس داره.
    سرش را تکون داد و روی شیشه گذاشت . به نظرم رفتارش عجیب بود. نزدیک تر رفتم و گفتم : داداشی ... چیزی شده ؟
    ویرایش توسط دختر شاه پریون : 2013.09.17 در ساعت 17:47
    .
    .
    .

    عاقل تر از آنیم
    که
    دیوانه نباشیم !

  18. #11
    دختر شاه پریون
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    November 2011
    محل سکونت
    یه جای خوب
    نوشته ها
    7,460
    6,481
    6,508

    پیش فرض 10

    باعجله سرش رو بلند و کرد و شروع کرد به دو ظرف تکون دادن : نه نه ... !
    چشمامو باریک کردم : رامین ؟؟؟
    _ اوممم ... خب ... چیزه ... قرار بود برام بازی بخره ...
    _ رامین ؟؟؟
    _ عه ! همین دیگه.
    _ نمی گی ؟
    _ دیشب ...
    _ خب ؟
    _ بابا ...
    دیگه واقعا نگرانم کرده بود. با جدیت گفتم : می گی یا ...
    با حرفش انگار یه پارچ آب یخ روم ریختن : با هم دهوا کردن ...
    دیگه نمیتونستم چیزی بگم.حتی نمی تونستم ازش بپرسم کیا دعوا کردن ؟ اما وقتی خودم جوابم رو میدونستم چرا باید می پرسیدم ؟ فقط به چشمای غمگینش خیره شدم و به جای مامان و بابام خودم هزار بار ازش خجالت کشیدم . صداش من رو از افکارم بیرون آورد ...
    _ چرا ؟ چرا با مامان دعوا کرد ؟
    از لحن گفتنش دلم لرزید. نمیتونستم جوابشو بدم. با تپ تپه گفتم : ر... را ... رامی ..ن ..رامین , من ...
    و سکوت کردم. واقعا نمی دونستم که چی باید بهش بگم. با صدایی که انگار از چاه در می اومد گفتم : همه ی مامان و بابا ها گاهی باهم ...
    _ آخه چراااا ؟
    _ خب ... زندگیه دیگه ! پیش میاد داداشی ... مگه من و تو با هم دعوا نمی کنیم ؟
    _ آره خب اما ما که به هم فحش نمی دیم !
    وای خدای من چی ؟ داشتم چی می شنیدم ؟ بازم دعوا ؟ نه مثل اینکه اصلا زندگی نمیخواست یه روی خوش به ما نشون بده ! چند سالی بود که دیگه دعوایی در کار نبود ... پنج سالی می شد ... از موقعی که رامین بچه بود ... آخرین باری که بابام به مامانم خیانت کرده بود , قبل از تولد رامین بود. حتی تا بعدش هم ادامه داشت. حتی روزی که رامین به دنیا اومده بود...
    با فکرکردن به این جمله تمام بدنم به لرزه افتاد. رامین تند دستمو گرفت و در حالی بغض کرده بود پشت سر هم می گفت : آجی ... آجی جون چی شده ؟
    سعی داشتم به اعصاب خودم مسلط باشم اما دست خودم نبود خیلی وقت بود که تحت درمان بودم . دو سالی میشد و تازه چند ماهی بود که حالم خوب شده بود. اونم به خاطر عشقم به آرش بود که بهم امید زندگی داده بود اما حالا ...
    درخالی که سعی داشم از لرزش صدام کم کنم گفتم : خوب .. م ... خوبم داداشی ...
    و دستم رو به علامت سکوت روی بینی م گذاشتم و گفتم : هیس سسس مامان اینا می شنون. خوبم ...
    و لبخندی به روش زدم. اونم به خیال اینکه حالم بهتر شده دیگه حرفی نزد و خودش رو یا آتاری دستی ش مشغول کرد.مامان و راستین هم اومدن و سوار شدن و با هم به طرف خونه ی مادربزرگم رفتیم .خدا میدونه چه حالی داشتم اما چون خاله م اینا از کرج اومده بودن دل تو دلم نبود تا زودتر دخترخالم مارال رو ببینم و از آرش براش بگم. دورا دور از یه چیزایی با خبر بود و چون فقط یه سال ازم کوچیک تر بود تنها محرم اسرارم تو فامیل بود و واقعا هم برام خوب بود. مثل یه خواهر.
    .
    .
    .

    عاقل تر از آنیم
    که
    دیوانه نباشیم !

  19. #12
    دختر شاه پریون
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    November 2011
    محل سکونت
    یه جای خوب
    نوشته ها
    7,460
    6,481
    6,508

    پیش فرض 11

    وارد باغ که شدیم از دیدن اون همه ماشین به قدری تعجب کرده بودم که ماجرای دعوا به کل یادم رفت . ماشین هر دوتا خاله هام و دایی هام و و یه ماشین دیگه که نمی دونستم مال کیه ! یک عالمه کفش کنار راه پله ریخته بود و من حسابی تو ذوقم خورده بود ! چون اگه یه مهمونی شلوغ پلوغ بود باید تو کارها به مامان اینا کمک می کردیم و نمی تونستیم حرف بزنیم. با ناراحتی کفش های خودم و رامین رو در آوردم و وارد سالن شدیم. با ورود ما همه بلند شدن . با همه احوالپرسی کردم و محکم مارال رو بغل کردم. بین حضار یه زن و مرد مسن که زن و شوهر بودن و دو تا دختر وپسر جوون برام غریبه بودن اما به رسم آشنایی باهاشون دست دادم و احوالپرسی کردم و به سرعت پیش مارال نشستم.
    مارال چشم غره ای تصنعی به من زد و گفت : وای آشغال رو نگاه خودشو چه ریختی کرده.
    خندیدم و گفتم : بترکه چشم حسووووووود !
    مارال گفت : هه هه هه . چشمم در اومد از حدقه ! خوبی لامپک ؟
    همیشه برای اینکه منو مسخره کنه به من میگفت لامپک ( لامپ : روشنایی ! ) لبخندی زدم و گفت : به لطف شما حیوون خانوم !
    _ کوفت !
    _ تو حلقت بی شخصیت خجالت نمی کشی؟ مثلا من یه سال از توی جوجه بزرگترم !
    _ مثلا حرفای تو کاش می شد قند و عسل ! بشین سر جات بابا .
    _ وای پاک یادم رفته بود ... آقا جون چطوره مارال ؟
    مارال با نارحتی گفت : بیچاره حالش زیاد خوب نبود . بردنش تو اتاق یکم استراحت کنه. می دونستن شما بیاید رامین و سامیار این جا رو رو سرشون میذارن ... حالا جای شکرش باقیه سوگل خوابه ... فکر کنم الآن دیگه آقا جون هم خوابه ...
    و بعد انگار چیزی یادش اومده باشه به پاش زد : وااای روشنا بدو بدو بدو بگو ! چیه ؟ کیه ؟ چه شکلیه ؟ زود باش بگو 123 123 123 !
    من که حسابی دست و پای خودمو گم کرده بودم با تعجب نگاهش کردم : چی ؟
    _ لئوناردو داوینچی . احمق آش رو میگم.
    _ آش ؟
    نگاه عاقل اندرسفیهی بهم انداخت که متوجه منظورش شدم و در حالی که خندم گرفته بود گفتم : آها ! اون آش !
    مارال دست به سینه شد : بله ! همون آش !
    صدای دریا ما رو متوجه خود کرد : کدوم آش ؟
    با تعجب و نارحتی به طرفش برگشتیم. با وجود اون نمی تونستم راحت با مارال حرف بزنم. مارال آهی کشید و زیر لب گفت : هیچی .
    و نگاه غمگینش رو به من دوخت. اما خودش هم می دونست منم دست کمی از اون ندارم . با اینکه دریا واقعا دختر خوبی بود اما اصلا ازش خوشمون نمیومد چون به خاطر مشکلات خانوادگیش مدتی توی تیمارستان بستری بود و رفتار های عجیب و غریبی داشت. گاهی یهو به یه نقطه خیره می شد یا علکی می خندید یا دیگران رو مسخره می کرد. وای وقتی می خندید انگار با اره دارن مغزم رو می برن. لبخندی تصنعی زدم و رو بهش گفتم : عه دریا شما کی اومدین ؟
    در حالی که به تکیه , تکیه می داد گفت : ما عصر این جا بودیم. اما چون کسی نبود حوصله م سر رفت منم گفتم یکم بخوابم شب حال داشته باشم .
    تو دلم گفت : با امامٍ شب ! گاومون زاییده شیش قلو . چه خاکی به سرمون کنیم ؟ و دوباره خودم تو دلم جواب دادم : خاک رس تو حیاط ریخته برو بردار !
    ویرایش توسط دختر شاه پریون : 2013.09.17 در ساعت 19:29
    .
    .
    .

    عاقل تر از آنیم
    که
    دیوانه نباشیم !

  20. #13
    دختر شاه پریون
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    November 2011
    محل سکونت
    یه جای خوب
    نوشته ها
    7,460
    6,481
    6,508

    پیش فرض 12

    واقعا حالم گرفته شده بود و دنبال راهی می گشتم تا بتونم با مارال تنها بشم. در این لحظه صدای خانوم جون بلند شد :

    _ روشناجان ... مارال جان ...

    من و مارال هر دو گفتیم : بله خانوم جون ؟

    _ این خانوم و آقا رو می شناسین دیگه , نه ؟

    و به زن و مردی که کنارش نشسته بودن اشاره کرد و دو باره به ما خیره شد. من و مارال با تعجب به هم نگاه کردیم و مارال سکوت کرد و فقط به لبخندی اکتفا کرد اما من شونه هام رو بالا انداختم و گفتم : نه خانوم جون ! نمی شناسم !

    خانمی مسنی که کنار خانوم جون نشسته بود لبخندی زد و گفت : آره خب اگه می شناختن باید تعجب می کردیم !

    خانوم جون هم لبخندی زد و خواست چیزی بگه که مامان گفت : عه ! مادر ایشون زن عموی منه دیگه ! شبنم خانوم !

    دهنم از تعجب باز مونده بود ! چون مامان گفته بود که اونا خیلی وقته که از ایران رفتن. اصلا فکرش رو هم نمی کردم که اون باشه. اما از طرفی خیلی خوشحال بودم چون همه از خوش صحبتی و شخصیت و قیافه ی قشنگش صحبت می کردن و واقعا هم خانم محترمی به نظر می اومد. مامان ادامه داد :

    _ اون آقا هم که عمو کامبیزه . اون دختر خانوم و آقا پسری هم که اونجا نشستن دختر عمو و پسر عموی منن . بهاره و بردیا.

    ایشونم که عروسشون لادن و شازده پسرٍ عمو کامبیز , بهرام ...

    با صدایی آروم گفتم : لادن ؟

    و سکوت کردم و به چشماش دقیق تر شدم . با شناختن اون چشمای مشکی تازه فهمیدم اون کیه ! با خوشحالی گفتم : عه ! لادن ؟ لادنٍ راد ؟ ! خودتی ؟

    لادن لبخندی زد و گفت : وای به حالت اگه منو نمی شناختی! یعنی اونقدر تغییر کردم ؟

    من و لادن تو کلاس موسیقی با هم آشنا شده بودیم اما شنیده بودم که مدتی پیش به خاطر تصادف سختی که داشت جراحی پلاستیک کرده بود و قیافش تغییر کرده بود. دختر خیلی خوب و مهربونی بود . با اینکه خیلی تعجب کرده بودم با خوشحالی بلند شدم . مارال هم از خدا خواسته دنبالم اومد. نزدیکش رفتم و دستش رو به آرومی فشردم و گفتم : وای لادن جان من رو ببخش ... اصلا فکرش رو نمی کردم تو رو اینجا ببینم !

    لبخندی زد و گفت : بهت حق می دم . واقعا جای شکرش باقیه که تو منو شناختی ! چون تاحالا هیچکس انقدر زود منو نشناخته بود.

    کنارش نشستیم و اون با مارال هم صحبت کرد که من ازش پرسیدم : خب لادن خانوم ! چطور شد که با ما فامیل شدی ؟

    لادنن سرش رو پایین انداخت و با لبخن و گوه های سرخ شده گفت : چی بگم والا ...

    لبخندٍ خانوم جون به من فهموند که دوست داره با لادن گرم بگیرم. چشمکی به لادن زدم گفتم:از اون اولش بگو ... اولٍ اول !

    در حالی که سعی داشت صداش رو پایین بیاره تا زیاد توجه دیگران رو جلب نکنه گفت : خب... راستش بهرام بود که به من زد !

    با چشمای از حدقه بیرون زده پرسیدم : چی ؟

    بهرام که متوجه ی موضوع صحبت ما شده بود , نزدیکتر شد و آروم گفت : قبل از اینکه عاشقش شم هر روز می گفتم خدایا کاش پام می شکست و اون روز نمی رفتم مغازه ! اما بعدش گفت خدایا اگه جفت دست و پاهامو هم می شکوندی باز میخواستم برم !

    نتونستم جلوی خنده خودمو بگیرم و زدم زیر خنده. به دنبال من مارال و خودٍ بهرام هم خندیدن و لادن سر به زیر انداخت.

    از این که انقدر بی پروا از عشقش می گفت متعجب بودم و از طرفی خوشم هم اومده بود. رو به بهرام گفتم : خب ... ! بعدش ؟ تصادف کردین و ...؟

    انگار بهار که تا اون لحظه ساکت بود , مشتاق صحبت با ما بود چون زود بلند شد و کنار ما نشست و گفت : اگه مشکلی نداره من بگم جون این آقای عاشق پیشه روش نمی شه بگه انگار !
    .
    .
    .

    عاقل تر از آنیم
    که
    دیوانه نباشیم !

  21. #14
    دختر شاه پریون
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    November 2011
    محل سکونت
    یه جای خوب
    نوشته ها
    7,460
    6,481
    6,508

    پیش فرض 13

    سپس چشمکی به بهرام زد و ادامه داد : اون روز باید چکٍ ش رو تصفیه می کرد و آقا دقیقه ی نود یادش اومده بود که مدارک و پول هاش رو تو گاو صندوقٍ مغازه گذاشته , نه خونه . خلاصه منم چون می خواستم برم خونه ی خالم گفتم منو هم سر راه برسونه .
    و بعد دوباره رو به بهرام گفت : هٍی آقا ! یادته قبول نمی کردی منو با خودت ببری ؟ هیچ میدونی اگه من نبودم چی می شد ؟
    بهرام لبخندی زد و چیزی نگفت و بهار ادامه داد : بعله دیگه ما هم تو راه بودیم که تو آخرای مسیر یهو دیدم یه نفر جلوی ماشین سبز شد.
    و بعد در حالی که سرش رو به دو طرف تکون می داد گفت : وااای خدایا اصلا نمی خوام به یاد بیارم که چی شد ! وقتی بهرام ماشین رو نگه داشت اونقدر رنگ و روش پریده بود که به جای اون بنده خدا , نگرانٍ این آقا شدم.
    بعدٍ چند ثانیه از ماشین پیاده شدم و دیدم طفلک داره از درد به خودش می پیچه. اون احمق هم میگه : بغلش کن بذار تو ماشین بریم بیمارستان ! آخه برادر من نمیگی یهو یه بلایی سرش میاد یا خدایی نکرده می میره ؟ انقد این پسر ساده س ! خلاصه نذاشتم سوارش کنه زنگ زدیم آمبولانس بعد یه ربعی اومدن. شانس آودیم که دم ظهر بود و خیابونا زیاد شلوغ نبود.
    من _ با لادن حرف نزده بودین ؟
    _ نه والا ! نه جرات شو داشتم نه طاقت شو ! آخه هم می ترسیدم یهو پاشه فحشم بگیره و هم صورتش همه پرٍ خون بود ... ووییی
    و دوباره تندتند سرش رو رو تکون داد. لادن گفت : وای روشنا جان اونقدر درد داشتم که نفس نمی تونستم بکشم. وقتی منو رسوندن بیمارستان فقط دلم میخواست بیهوش شم یا بمیرم. خیلی بد بود ...
    بهاره به نشانه ی تایید سرش رو تکون داد و ادامه داد : آخ آخ آره بیچار انقد ناله می کرد دیگه من همه ماستامو کیسه کرده بودم. پلیس هم که بهرامو گرفته بود منٍ بدبخت تنها تنها با لادن اومدم بیمارستان. گرفتن بردنش تو تاق دو ساعتی ما رو منتظر گذاشتن و سکته دادن.
    _ شما رو ؟
    _ آره آخه تو این فاصله به خونواده ی خودم گفتم و از بیمارستان هم با موبایلٍ لادن به خواهرش خبر داده بودن. موقع ناهار بودا اما فحش بود که چپ و راست از خونواده ی بسی محترمٍ لادن جون نوش جان می نمودیم !
    لادن _ توقع نداشتی که بهتون اسکار بدن بابت شل و پل کردنٍ دخترٍ مردم !
    و همه خندیدیم . بهاره گفت : از خداشونم باشه بنده به این خوشگلی تو ماشینٍ بدبختی بودم که به تو زده ! حالا جالبش میدونی چی بود؟ این بهرام از بیمارستان بدش میومد خدا شاهده تا حالا نرفته بود ! از اون بار اولی که رفت و لادن رو دید هر روز با یه دسته گل یا یه جعبه شیرینی هٍلٍک و تٍلٍک پا می شد می رفت اون جا ! بعدشم که دیگه لادن خانوم داداش ما رو به دام انداخت و ... !
    مارال خواست یواش تو گوشم بگه اما همه شنیدن وقتی گفت : چنان می که به دام انداخت انگار شیره رفته بود برای شکار آهو !
    و همه خندیدن و مارال با گونه های قرمز سر به زیر انداخت. ازآشتایی با اون ها خیلی خوشحال شده بودم. اما هرچقدر بهاره و بهرام و لادن بیشتر با ما گرم می گرفتن , بردیا اصلا حرف نمی زذ و حتی یه نگاه به ما نمی انداخت ! و واقعا من رو متعجب کرده بود. اما من هم اصلا تمایلی برای صحبت باهاش نشون نمی دادم. از اون لحظه که اومده بودن سرش توی موبایل بود , شاید هم تبلت . به هر حال ! زیاد ازش خوشم نمیومد...
    ویرایش توسط دختر شاه پریون : 2013.09.18 در ساعت 19:21
    .
    .
    .

    عاقل تر از آنیم
    که
    دیوانه نباشیم !

  22. #15
    دختر شاه پریون
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    November 2011
    محل سکونت
    یه جای خوب
    نوشته ها
    7,460
    6,481
    6,508

    پیش فرض 14

    ساعت حدود هشت شب بود اما چون هوا روشن بود , به پیشنهاد مامان رفتیم توی باغ قدم بزنیم تا خونه یکم خلوت تر شه و آقا جون راحت استراحت کنه. ما هم از خدا خواسته بلند شدیم خواستیم بریم که بهاره گفت : بجه ها صبر کنین بردیا رو هم صدا کنم بیاد.
    بهرام نگاهی گذرا به بردیا که اخم هاش توی هم بود انداخت و آروم گفت : ولش کن بهار ... بذا راحت باشه .
    لادن نگاهی به بهرام و سپس به ما انداخت از سر ناچاری لبخندی زد . بهاره با ناراحتی گفت : نه خیرم . اینطوری بیشتر ناراحته . وایسا ببینم .
    و به طرف بردیا رفت و چیزی توی گوشش گفت. بهرام به طرف لادن برگشت و پوفی کرد و ادامه داد : اه لعنت به بخت ٍ این پسر ... و دست لادن رو گرفت و قدم زنان به طرف درٍ باغ رفتن. من و مارال به هم نگاه می کردیم و تو چشمای هر دو مون یه سوال بود و اون این بود : فهمیدی چی شد ؟
    دریا جلوتر اومد و گفت : ببی___ن ...
    و با سر به لادن و بهرام اشاره کرد : چجوری دست همو گرفتن راه می رن ... هه ... این چیه دیگه ... آخه پسره بیچاره برا چی اون دختره رو گرفته ... مث اردکه ...
    روم رو برگردوندم و تو دلم گفتم : هر چی هس از تو که بهتره . صدای مارال منو متوجه خودش کرد : ای بابا تو با اون دو تا بدبخت چی کار داری ... حالا خوب بود می اومد تو رو می گرفت ؟
    متوجه شدم اعصابش خیلی داغونه . دریا گفت : تو چی می گی بابا ...
    قبل از اینکه دعواشون جدی شه دست مارال رو کشیدم و از ویلا خارج شدیم و به طرف باغ بردمش و گفتم : آخیش مارال مرسی دلم خنک شد. من که روم نمی شه چیزی بهش بگم.
    مارال در حالی که کمی عصبی شده بود گفت : خوب کردم. دختره ی روانی. واقعا که . دیدی چی می گفت ؟ دلم می خواست چنان با پشتٍ دس بزنم تو دهنش دماغش خرد شه !
    پقی زذم زیر خنده که گفت : کوفت ! منظورم دندون بود !
    _ بله دندون و دماغ چقدر هم به هم ربط دارن !
    .
    .
    .

    عاقل تر از آنیم
    که
    دیوانه نباشیم !

صفحه 1 از 3 123 آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 38

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. "♥ رمـان عاشــقـانـه و زیـبـای مـسـیـر زنـدگـی ♥ "در حال تایپ توسط"parinaz_jooon"
    توسط parinaz_jooon در انجمن رمان های نوشته شده کاربران کوچولو
    پاسخ: 3
    آخرين نوشته: 2013.03.04, 19:29
  2. "♥ رمـان زیـبـای صـف ِ آرزوهــایـم ♥ "در حال تایپ توسط"احمد کوچولو"و "~sarir~"
    توسط احمد کوچولو در انجمن رمان های نوشته شده کاربران کوچولو
    پاسخ: 3
    آخرين نوشته: 2013.01.07, 13:38
  3. آیــدا هستم "مدیــر بخش عكس"با نام کاربری "aida-star"
    توسط Aida-star در انجمن معرفی اعضای رسمی
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 2011.06.10, 14:08

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •