ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 2 از 4 نخست 1234 آخرین
نمایش نتایج: از 16 به 30 از 58
  1. #1
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    New2 رمان زندگی عسلی | سما سعیدی نیا

    رمان زیبا و عاشقانه " زندگی عسلی"

    +++

    سـلـام بـر هـمـگـی

    این روزها همه در حالِ آماده شدن برای مهر ماه هستن و زیاد وقت ندارن ولی خب این رمان تازه تموم شده و تصمیم گرفتم براتون بزارمش ، این دومین رمانمِ و ممکنه گاف هایی داده باشم!ولی این حرفم مبنی بر این نیست که موضوعِ رمان جالب نباشه!

    این رمان رو من از اواسط عید ، توی بدترین شرایطِ روحیم شروع کردم و واقعا فکر نمی کردم اینجوری از آب در بیاد!

    بر خلافِ روحیه ای که در اون زمان داشتم،رمانِ "زندگی عسلی"میتونه گلِ لبخند رو ، روی لبهاتون بنشونه.
    شخصیت هایی که داخلی رمان هستن ، اخلاق ، رفتار ، شیطنت هاشونُ از اطرافیانم الگو گرفتم.
    حالا بعد از 6 ماه میتونم ثمره تلاش هام رو براتون بزارم ، ازتون میخوام همراهیم کنید و نظرتون رو بگید.


    +++

    رمانِ زندگی عسلی


    به قلم :سما سعیدی نیا (137179)

    تعداد صفحات:220(تقریبا!)

    شخصیت اصلی رمان:برنا راد

    +++

    2نکته:


    1.علامت (*****)رو که دیدین بدونین زمان تغییر میکنه و از حالتِ عادی جلوتر میره.
    2.شعرهای توی داستان رو "حتما"بخونین.چون بعضی حرفها توسطِ شعرها منتقل میشه.



    خلاصه هم نداره :)

    خب استارت اولیه رو میزنم ....

    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  2. 17
  3. #16
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض

    13مهر

    پست سوم


    ++++

    گندم ــ مشاغل مناسب متولد سال اژدها:معمار، پزشک، وکیل دعاوی، تبهکار، روحانی، مبلغ مذهبی، سفیر یا سفیر کبیر، سیاستمدار، مدیر عامل، رئیس جمهور و قهرمان ملی !
    ترمه با خنده گفت:تبهکار رو خوب اومدیا!
    گندم ــ این ویژگی کلی بود حالا در مورد متولدین دی ماه:اژدهایی دور اندیش! او زیاد جلب توجه نمی کند!
    بادی وزید و سرمایی رو با خودش آورد.ما انگار عقلمونو از دست دادیم که توی زمستون اومدیم بیرون.گفتم:بچه ها بیاین بریم تو خیلی هوا سرد شد.
    همگی به طرف ساختمون به راه افتادیم و گندم میخوند:رابطه دوستی،با موش یعنی ترمه: امکان پذیر است؛ این دو، قدر یک دیگر را می دانند و موش به آن فکر نمی کند که در پرتو درخشندگی اژدها خودنمایی کند.و اما با من که بز هستم: این رابطه برای بز به قدری مطلوب است که شروع به دلربایی می کند! و وقتی بز دلربایی کند ...
    ترمه ــ اوی اوی اوی!ناقلا میخوای دلربایی کنی؟اونوقت بعدش چی میشه؟
    گندم بی توجه به ترمه گفت:خب حالا موش. افرادی که تحت تاثیر این نشان طالع بینی به دنیا آمده اند ، از روحیه پرخاشگرانه و تهاجمی برخوردارند . آنها گاهی اوقات افرادی پر حرف و گزافه گو می شوند.
    ترمه ـــ خانم جمع کن بساطت رو تا زنگ زدم به پلیس بیان جمعت کنن!من کجا پرحرفم؟
    ــ همین که نمیتونی در مورد همه چیز نظر ندی یعنی حرافی!
    ترمه ــ من قبول ندارم.
    بعد سریع کتاب رو از دست گندم گرفت و گفت:بیاین بریم تو در حضور جمع بخونیم ببینیم کی میگه من حرافم جوجه کلاغ!
    وقتی رفتیم داخل مامان کلی غر زد که چرا توی این هوا رفتیم بیرون.بعد از شنیدن نصیحت های مامان نشستم کنار فرزام یعنی روبروی بردیا گندم کنار من و ترمه هم کنار بردیا نشست.بردیا گفت:چی شده همتون جمع شدین اینجا؟
    ترمه ــ بده میخوایم از این وضع فلاکت بار نجاتتون بدیم؟
    بردیا ــ دقیقا کدوم وضع فلاکت بار؟من که هیچی نمیبینم!
    ترمه ــ چشم بصیرت میخواد آقا بردیا!تو مو بینی و من پیچش مو!
    با لودگی گفتم:اوهوع!جناب ترمه شیرازی فعلا نطق نکن ببینیم کی میگه تو حراف نیستی!
    گندم کتاب رو که به زور از ترمه گرفته بود باز کرد و گفت:خب دیگه ساکت میخوام بخونم. موش فعالیت گروهی را دوست دارد، اهل معاشرت و اجتماعی است؛ اما چون اغلب اطرافیانش اهل هیاهو و یاوه گویی هستند، دوستان کمی دارد. او موجودی تودار است، عادت به خودخوری دارد؛ لذا به کسی اعتماد نمی کند.
    زیر لب گفتم:شکاک بدبخت!که باعث خنده اطرافیان شد.گندم مجال حرف زدن به ترمه نداد و ادامه داد: موش گاهی بی چشم و رو و پست؛*ولی در عین حال راستگوست.
    ترمه ــ دیگه داره بی احترامی میکنه!
    گندم در حالیکه میخندید گفت: چهره منفی و شیطانی موش به صورت یک شیّاد، مفت خور، نزول خوار و شاید هم صاحب بنگاه کار گشایی تصویر می شود.
    پقی زدم زیر خنده و گفتم:مفت خور رو خوب اومدی گندم!
    ترمه کوسنی رو که کنارش بود محکم پرت کرد طرفم که فرزام توی هوا گرفتش.لبخندی از سر تقدیر بهش انداختم که جوابمو با لبخند داد.ترمه با ناراحتی گفت:نگاه کن!کلی حرف بار آدم میکنه بعد لبخند ژکوند تحویل آدم میده.
    گندم ــ مشاغل مناسب متولد سال موش :مغازه دار، سمسار، فروشنده دوره گرد، حسابدار، کارمند رسمی ( عالی رتبه یا جزء )، مدیر تبلیغات، روزنامه نگار، تاجر ( یا شاید: )موسیقیدان، نقاش، نویسنده ( یا حتی: ) صاحب بنگاه کارگشایی، رباخوار،*کلاه بردار و منتقد.
    در حالی که از خنده افتاده بودم روی گندم گفتم:خاک بر سرت ترمه!با این عناوین شغلی ت!رباخوار!سمسار!کلاه بردار!
    فرزام هم در حالیکه میخندید دستمو گرفت و بلندم کرد و گفت:خب حالا خودت متولد چه سالی هستی؟
    ترمه که منتظر بود تا تلافی حرفم رو در بیاره سریع گفت:توی تمام این سالها مار تو آستین پرورش میدادین.
    بردیا با تعجب گفت:مار؟
    ترمه ــ نخیر!یه اژدهای خوش خط و خال!جوجه کلاغ!کسی که درخشش سطحیه!
    گندم ــ خب بسه دیگه بزارید واسه خودمو بخونم.
    کتابو از دستش گرفتم و گفتم:آ آ!خودت واسه خودتو که نمیخونی!بذار من واست بخونم.
    صدامو صاف کردم و خوندم: نماد بز بیش از همه نشانه زنانگی است. بزها شیک پوش، دلربا، عاشق طبیعت و هنرمندند و اگر دچار بدبینی، شک و نگرانی نشوند، اقبال همگانی را بر می انگیزند. بز هیچ گاه از بخت خود راضی نیست و به قول معروف همیشه فکر می کند که مرغ همسایه غاز است.
    وقتی میخوندم جالب بود که هیچکس حرف نمیزد شاید به خاطر این بود که چون گندم زیاد حرف نمیزد کسی با اخلاقیاتش آشنایی نداشت.مخصوصا بردیا پلکهاشو یه بار هم به هم نزد!
    ــ مردان و زنان متولد سال بز خوش قلب، مهربان، بلند نظر و دست و دلبازند و سخاوتمندانه به یاری نیازمندان می شتابند. بزها عاشق پیشه اند و ماجراهای عاشقانه در زندگی شان فراوان به چشم می خورد؛ اما چون طبیعت آرامی دارند دچار التهاب و نا آرامی عاطفی نمی شوند. مشاغل مناسب متولد سال بزصنعتگر یا کارگر فنی، کاردان فنی، باغبان، هنرپیشه، هنرمند ( بازیگر، عکاس، شاعر و نویسنده،موسیقی دان و غیره )بز متولد تیر: بز خوش نیت! چه بزغاله کوچک زیبایی!
    وقتی تموم شد از بردیا پرسیدم:راستی بردیا تو متولد چه سالی هستی؟
    بردیا با تعجب گفت:اسب.برای چی؟
    لبخند موذیانه ای زدم و گفتم:رابطه عاطفی بز با اسب: خوب است. آنها از بودن در کنار هم خسته نخواهند شد. عوامل متعددی پایداری اسب را در عشق تضمین می کند و خانم بز احساس امنیت خواهد کرد.
    وقتی به بردیا نگاه کردم تا عکس العملش رو ببینم از اون چهره خونسرد چیزی دستگیرم نشد.نگاهش مثل یخ روی گندم بود و بعد از چند دقیقه خیره نگاه کردنش رو به من گفت:حالا واسه منو بخون.
    ابروها مو بالا انداختم و گفتم:نچ!برای فرزام رو اول میخونم.
    فرزام با لبخند گفت:برنا من و بردیا هر دو متولد سال اسب هستیم.
    خودمو نباختم و گفتم:اِ؟چه بهتر!
    بعد از روی کتاب خوندم: اسب همیشه خود را آراسته و ستودنی می نماید . جاذبه جنسی او خیره کننده است و می داند چگونه لباس بپوشد. او به مکان های عمومی مانند: کنسرت، تئاتر، گردهمائی ها، مسابقات ورزشی ومهمانی ها علاقه خاصی دارد. وی اغلب خوش اندام و ورزشکار است.اسب بسیار خوش برخورد ، خوش صحبت، با نشاط، دلسوز،*شوخ، سرگرم کننده و در همه حال محبوب و دوست داشتنی است.
    ترمه ــ اوه اوه!چی بودین شما دوتا!
    خندیدم و ادامه دادم: او به خاطر عشق از همه چیز می گذرد و آنچنان مجذوب عشق می شود که همه چیز را از یاد می برد؛ به همین دلیل ، با آن همه استعداد های مثبتش ، زندگی اش رضایت بخش نیست و راضی اش نمی کند. اما اگر او بتواند بر این ضعف خود غلبه کند و اهداف خواسته هایش بر خشم و هیجانش غلبه کند، زندگی شاد و موفقی خواهد داشت. مشاغل مناسب متولد سال اسب:صنعتگر متخصص، کاردان فنی، راننده کامیون، سر کارگر، شیمی دان، جغرافی دان، فیزیک دان، زیست شناس، دندانپزشک، پزشک، مهندس،معمار، کارشناس امور مالی، نماینده سیاسی، سیاستمدار، نقاش، شاعر، ماجراجو، کاشف، فضانورد، آرایشگر.
    بعد خندیدم و گفتم:ترمه آرشاویر متولد سال اسب نیست؟آخه خیلی اِ وا خواهره!آرایشگر خوبی میشد!
    با حرف من بردیا پقی زد زیر خنده و ترمه با عصبانیت گفت:نه خیرم!اون متولد سال مار یا ببره!
    خندیدم و گفتم:پس یه لقمه ی چپت میکنه!هر کی اومد خواستگاریت باید بگی یا اهلی باش یا هیچی!تو با وحشی ها نمیسازی!
    ترمه ادای خندیدنم رو در آورد و گفت: هه هه هه!اصلا مظلوم جمعتون منم!شماها همتون گنده منده اید!این برنا هم که قربونش برم اژدهاست!
    ـــ ترمه میشه حرف نزنی؟
    ترمه ــ آقا اصلا من شکر خوردم و دیگه حرف نمیزنم.الانم زیر دهنمو میکشم.آ آ!
    بعد با یه حرکت مثلا زیپ دهنشو بست!گفتم:بردیا که متولد ماه آبانه اسب وحشی هست! او پر هیجان ترین و احساساتی ترین اسب هاست.و فرزام هم که متولد اسفنده اسب روشن فکر و غمگینه! او شاد و سر حال است؛ اما از خود رضایت ندارد. او فقط به کارهایی فکر می کند که می توانسته آنها را انجام دهد.
    نگاهی به فرزام انداختم و گفتم:دلم برات سوخت!
    فرزام در حالیکه میخندید گفت:اونوقت چرا؟!
    ــ چون غمگینی.
    لبخند از روی لب های فرزام محو شد و آروم گفت:آره غمگینم ولی با یه کلمه شادترین آدم دنیا میشم.
    گندم با موذی گری گفت:اونوقت اون یک کلمه رو باید از کی بشنوی؟
    فرزام لبخند محوی زد و گفت:از یه دختر لجباز.
    ــ حالا بیخیال اون دختر لجباز.
    ترمه افتاده بود روی زمین و داشت دنبال چیزی میگشت ازش پرسیدم دنیال چی میگردی که با اشاره گفت دنبال زیپ دهنش میگرده.با خنده گفتم:کم مسخره بازی در بیار ترمه!
    ترمه با خوشحالی چیزی از روی زمین برداشت و مثلا زیپ دهنشو باز کرد و گفت:آخیش!چه بده آدم حرف نزنه ها!
    بعد دستی به گوشه لبش کشید و گفت:ولی اصلا جنس زیپش خوب نیود!چاک دهنم داغون شد!
    همگی خندیدیم حتی این دفعه خود ترمه هم خنده اش گرفته بود.بعد از چند دقیقه از ترمه پرسیدم:راستی خوش غیرت چرا نیومد؟
    ترمه پشت چشمی واسم نازک کرد و گفت:خوش غیرت و زهرمار!اون بیچاره از همون شب رفت خونه داداشم.میگفت ممکنه تو کلاس برای یادگرفتن زبان جنتلمن ها پیدا نکنی!
    به دنبال حرفش خنده ای سر داد.دستشو کشیدم و از روی مبل بلندش کردم و گفتم:حرف اضافی نزن!بیا دنیالم.
    در حالیکه داشتیم به سمت آشپزخونه میرفتیم شنیدم مامان داره به فرنگیس خانوم میگه:به هر حال شرمنده.برنا هم از روی بچگی یه حرفی به آرشاویر خان گفته.
    فرنگیس خانوم خندید و گفت:شرمنده برای چی؟وقتی آرشاویر برای ما تعریف کرد اونقدر خندیدیم که حد نداشت!حتی خود آرشاویر هم خنده اش گرفته بود!آخه میدونی به خاطر قیافه و هیکل و پولش تا حالا هیچ دختری باهاش اینطوری حرف نزده بود.
    وقتی وارد آشپزخونه شدیم دیگه صحبتشون رو ادامه ندادن.به مامان گفتم:گیتی خانوم کاری نداری؟
    مامان از خدا خواسته ظرف کاهو رو گذاشت جلوم و گفت:چرا بیا این سالاد رو درست کن.
    فرنگیس خانوم ــ برنا جان غذاهم بلدی بپزی؟
    لبخندی زدم و گفتم:بله.
    مامان نگاه خریدارانه ای به من انداخت و گفت:ماشاالله دخترم یه پارچه خانومه.
    با خنده گفتم:حالا نمیشه یه قواره خانوم باشم؟
    مامان در حالیکه سعی میکرد نخنده گفت:تو هم همه چیزو به شوخی بگیر!
    وقتی میخواست با فرنگیس خانوم بره بیرون گفتم:فرنگیس خانوم میشه از طرف من از آرشاویر معذرت خواهی کنین؟
    فرنگیس خانوم لبخندی زد و گفت:بله عزیزم چرا نمیشه.فقط دیگه منو فرنگیس خانوم صدا نکن.همون فرنگیس جون بگو اینطوری فکر میکنم خیلی سنم زیاده!
    خندیدم و گفتم:اختیار دارید!خانوما که از 14 سال بالاتر نمیرن!
    لبخند ملیحی زد و بیرون رفت.واقعا خانوم باشخصیتی بود.خیلی هم شیک پوش ،وقتی برگشتم سمت ترمه که دیدم داره با عصبانیت نگاهم میکنه.با تعجب گفتم:چته چرا اینطوری نگاه میکنی؟
    ترمه ــ داداشم بس نبود؟میخوای مامانمم بخوری؟
    خندیدم و گفتم:دیوونه!
    ترمه کنار من نشست و آروم گفت:راستی قیافه گندم چه باحال شده بودا!
    درحین اینکه کاهو ها رو خورد میکردم گفتم:کدوم موقع؟
    ترمه پوفی کرد و گفت:اینو باش!خب معلومه همون موقعی که درباره رابطه عاطفی اسب و بز میگفتی دیگه.
    منم مشتاق شدم چون به خاطراینکه گندم کنارم نشسته بود قیافه اش رو ندیدم.مشتاقانه منتظر ادامه حرف ترمه بودم که گفت:وقتی تو اونو خوندی بیچاره تا بناگوش سرخ شد و سرشو انداخت پایین و لبشو گزید.
    بعد با لبخند گفت:بردیا در چه حالی بود؟
    ــ هیچی!با نگاه سرد خیره شده بود به گندم.
    ترمه با لب و دهن آویزون گفت:چه بی احساس!اگه من جای بردیا بودم همون موقع به گندم میگفتم دوستش دارم.آخه دختر به این گلی کجا پیدا میکنه؟
    ــ حالا از کجا معلوم گندم رو دوست داشته باشه؟
    ترمه دستی به چونه اش کشید و متفکرانه سرتکون داد و یکدفعه با صدای بلندی گفت:یافتم!
    از صدای ترمه پریدم بالا و گفتم:بمیری!حالا چی هست؟
    ترمه ــ تو دیگه کاریت نباشه.فقط برنا هرجا فهمیدی من دارم در مورد گندم یه حرف خاصی میزنم تو پیاز داغشو زیاد کن.اوکی؟
    لبخندی زدم و گفتم:اوکی!
    بعد از چیدن میز شام همه سر میز نشستیم.در حین خوردن غذا ترمه گفت:راستی برنا جمع اژدها چی میشه؟
    ای بابا این باز شروع کرد!لبخند تصنعی زدم و گفتم:نمیدونم.
    ولی ترمه ول کن نبود و از بابا پرسید:عمو شما چی میدونین؟
    بابا لبخندی زد و گفت:نه عموجان من از کجا بدونم؟
    ترمه ــ اژدهاها؟!اژدهایان؟اژدهایو ؟اژدهاات؟هوی شما چندتا اژدها؟!شما اژدها خوشگلا؟!
    با حرفهای ترمه همه به خنده افتادیم.بعد از خوردن شام و میوه عمو مسعود و پرویز بلند شدن که برن خونه.تا جلوی در همراهیشون کردم و بردیا هم با من اومد.جلوی در فقط ترمه و گندم موندن که ترمه به گندم گفت:راستی گندم جون از اون پسر خوشتیپه چه خبر؟
    گندم با تعجب پرسید:کدوم پسره؟
    ترمه ــ همون که میگفت دوستت داره و از این حرفها دیگه.
    گندم ــ آها!فعلا که گفتم صبر کنه تا من ارشدم رو بگیرم بعد.
    ترمه در حالیکه با گندم دست میداد گفت:آها!از من میشنوی جواب مثبت بهش بده بچه خوبی بود.
    گندم درمقابل حرف ترمه فقط لبخند زد.با رفتن آنها من و بردیا به داخل خونه برگشتیم.و بردیا بی توجه به اصرارهای بابا برای اینکه صبح با او به کارخونه برود سردرد رو بهونه کرد و گفت خونه میمونه.ومن هم سریع خوابیدم تا برای امتحان فردا آمادگی داشته باشم.
    **********
    ــ پیس پیس!هوی برنا!برنااااا!
    اطرافم رو نگاه کردم که ببینم کدوم احمقی سر جلسه امتحان شوخیش گرفته که با دیدن نیکی هاج و واج موندم.نیکی برای چی دیگه؟اون که خیلی خرخونه!با اشاره دست ازش پرسیدم چیه؟که گفت سوال پنج.خدا رو شکر چهارگزینه ای بود اومدم بهش بگم که خانم غلامی گفت:راد مشکلی برای گردنت پیش اومده؟
    با خوسردی برگشتم و گفتم:بله خانوم گردنم خشک شد از بس پایین نگهش داشتم.
    خانم غلامی ــ پس بیا بشین جلو که گردنت اذیت نشه.
    میدونستم اگه مخالفت کنم میفهمه میخواستم چکار کنم برای همین با اکراه بلند شدم و رفتم جلو نشستم.چهل و پنج دقیقه که از شروع امتحان گذشته بود تموم سوالا رو جواب دادم و اولین نفربرگه م رو دادم و رفتم توی حیاط.داشتم توی حیاط قدم میزدم که یک نفر گفت:ببخشید میدونید خانوم تهرانی کجاست؟
    برگشتم و با دیدن پسری که پشت سرم بود ماتم برد.این از کجا اومد؟سریع گفتم:شما از کجا اومدین؟
    خندید و گفت:از مریخ!
    با اخم گفتم:پس شرمنده من زبون مریخی ها رو بلند نیستم.
    با خنده گفت:ولی زبون جنتلمن ها رو که خوب بلدید.


    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  4. 2
  5. #17
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض

    13مهر

    پست چهارم

    +++


    با تعجب برگشتم که به نشانه تسلیم دستاشو برد بالا و گفت:ببخشید!آرشاویر بهم گفت.میشه بگیر ترمه کجاست؟
    تا اومدم جواب بدم ترمه از پشت سرم گفت:من اینجام.
    ترمه اومد نزدیک پسره و باهاش دست داد.بعد برگشت سمتم و گفت:چطور دادی؟
    نگاهم از پسر گرفتم و گفتم:عالی!
    با خوشحالی گفت:منم خوب دادم.
    بعد رفت کنار پسر ایستاد و گفت:داداشم بهم یاد داده.
    بی توجه به پسر گفتم:بره بمیره اون تیرداد!
    پسر چشماشو گشاد کرد و گفت:من؟من چرا برم بمیرم؟؟
    ای وای!گند زدی برنا!اینه داداشش؟سریع گفتم:همینجوری!
    ترمه در حالیکه میخندید گفت:تیرداد برنا تو رو با تیام اشتباه گرفته.
    تیرداد از سر آسودگی نفسی کشید و گفت:خوب شد!فکر کردم منم به سرنوشت آرشاویر دچار میشم!
    از حالتش خندم گرفت و زدم زیر خنده .
    ــ به به!چشمم روشن!
    سریع برگشتم و با دیدن ناظممون خانوم کندی اشهدمو خوندم!ولی با خونسردی که کاملا نمایشی بود گفتم:روز به خیر خانوم کندی،خسته نباشید.
    خانوم کندی با عصبانیت به تیرداد اشاره کرد و گفت:آقا کی باشن؟
    خودمم نمیدونستم کیه!برای همین ساکت موندم که تیرداد خودش گفت:ببخشید که خودم رو زودتر معرفی نکردم.من تیرداد تهرانی هستم،پسرعموی ترمه.
    خانوم کندی که از قضاوتش شرمنده شده بود گفت:باید ببخشیید آقای تهرانی.من مسئول هستم و باید اینطور رفتار کنم.
    تیرداد در حالیکه زیر چشمی به من نگاه میکرد و ریز میخندید گفت:بله کاملا درسته.
    خانوم کندی بعد از عذرخواهی رفت به دفتر.ترمه بعد از رفتن خانوم کندی سریع از تیرداد پرسید:راستی تیردادحال تیام چطوره؟
    از تشابه اسمشون خندم گرفت که آرتین پرسید:به چی میخندی؟
    ــ آرتین و آرتان و ترمه!چه جالب!
    آرتین لبخندی زد و گفت:ما سه تا مثل خواهر و برادریم.مگه نه ترمه؟
    ترمه لبخندی زد و گفت:آره.
    تیرداد ــ تیام که مطب بود و خوبه. منم دلم برای خواهرم تنگ شده بود اومدم ببینمش مشکلیه؟!
    ترمه خندید و گفت:نه!چه مشکلی؟
    تیرداد ــ پس بعد از مدرسه میام دنبالت که بریم بیرون.
    ترمه نگاهی به من انداخت و گفت:نمیشه یه روز دیگه بریم؟
    تیرداد ــ چرا؟
    ترمه ــ چون امروز قراره با برنا و چند تا از دوستامون بریم پاتوق.
    تیرداد با ناراحتی گفت:آخه من امشب پرواز دارم باید برگردم پاریس.
    به ترمه گفتم:ترمه جون حالا وقت زیاده امروز رو با تیرداد برو.این هم که آخرین امتحانمون بود و دیگه تموم شد.
    ترمه پرید و گونه ام رو محکم بوسید و گفت:عاشق همین سخاوت مندیتم برنا.
    لبخندی زدم و گفتم:شرمنده ام میکنی!
    اون روز وقتی از مدرسه تعطیل شدیم تیرداد منتظر ترمه بود،با اینکه خیلی اصرار کردن که باهاشون برم ولی قبول نکردم چون باید به خونه عمه نیلی میرفتیم.
    *******
    ــ برنا بیا بریم توی اتاق من.
    طرلان دستم رو گرفت و دنبال خودش به سمت اتاقش کشید و تقریبا پرتم کرد روی تختش!با عصبانیت گفتم:چته دیوونه؟دستمو کندی!
    خندید و گفت:نترس بادمجون بم آفت نداره!
    به مسخره گفتم:هه هه هه!چه ربطی داشت؟!
    ــ ربطشو بزرگ شدی میفهمی.
    ــ طناز کجاست؟چی شده دو قلوها بدون هم رفتن بیرون؟
    طرلان آهی کشید و گفت:بیچاره طناز.
    یکدفعه نگران شدم و پرسیدم:واسه چی؟مگه چی شده؟
    طرلان ــ عاشق شده!
    اگه بگم دهنم اندازه گاراژ باز موند دروغ نگفتم!طناز و عشق؟؟؟؟طرلان که قیافمو ندیده بود ادامه داد:عاشق سینا شده.ولی خودت که اخلاق سینا رو بهتر میدونی.خیلی غد و مزخرفه!
    ــ آره.عاشق بد کسی شده!حالا عاشق چی این سینا شده؟اون که همیشه با پسرا میپره.
    طرلان ــ طناز خر هم عاشق همین اخلاقش شده که به هیچکس روی خوش نشون نمیده.
    ــ خب نمیشه به زور کاری کرد که بیخیال سینا بشه که.ولی خودش عذاب میکشه چون سینا پسری نیست که بخواد عاشق بشه و محبت کنه.
    طرلان با ناراحتی سر تکون داد و گفت:آره میدونم.
    سکوتی که بینمون ایجاد شده خیلی مسخره بود!برای همین گفتم :حوصله داری برات شعر بخونم؟
    طرلان از اون حال بیرون آمد و با خوشحالی روی تخت روبروی من که متعلق به طناز بود نشست و گفت:وای که من عاشق شعرهایی ام که تو میخوی برنا!همشون معرکه ان!
    لبخندی از سر تقدیر زدم و خوندم:
    خسته ام می فهمید ؟!
    خسته از آمدن و رفتن و آوار شدن
    خسته از منحنی بودن و عشق
    خسته از حس غریبانه این تنهایی
    به خدا خسته ام از اینهمه تکرار سکوت
    به خدا خسته ام از اینهمه لبخند دروغ
    به خدا خسته ام از حادثه صاعقه بودن در باد
    همه ی عمر دروغ
    گفته ام من به همه
    گفته ام:
    عاشق پروانه شدم !
    واله و مست شدم از ضربان دل گل !
    شمع را می فهمم !
    کذب محض است
    دروغ است
    دروغ !
    من چه می دانم از حس پروانه شدن ؟!
    من چه می دانم گل ، عشق را می فهمد ؟
    یا فقط دلبری اش را بلد است ؟!
    من چه می دانم شمع
    واپسین لحظه ی مرگ
    حسرت زندگی اش پروانه است ؟
    یا هراسان شده از فاجعه نیست شدن ؟!
    به خدا من همه را لاف زدم !
    به خدا من همه عمر به عشاق حسادت کردم !
    باختم من همه عمر دلم را
    به سراب !
    باختم من همه عمر دلم را
    به شب مبهم و کابوس پریدن از بام !
    به خدا لاف زدم
    من نمی دانم عشق ، رنگ سرخ است ؟!
    آبی ست ؟!
    یا که مهتاب هر شب ، واقعاً مهتابی ست ؟!
    عشق را در طرف کودکی ام
    خواب دیدم یکبار !
    خواستم صادق و عاشق باشم !
    خواستم مست شقایق باشم !
    خواستم غرق شوم
    در شط مهر و وفا
    اما حیف
    حس من کوچک بود
    یا که شاید مغلوب
    پیش زیبایی ها !
    به خدا خسته شدم
    می شود قلب مرا عفو کنید ؟
    و رهایم بکنید
    تا تراویدن از پنجره را درک کنم !؟
    تا دلم باز شود ؟!
    خسته ام درک کنید
    می روم زندگی ام را بکنم
    می روم مثل شما،
    پی احساس غریبم تا باز
    شاید عاشق بشوم !
    وقتی شعر تموم شد به چهره طرلان که نگاه کردم دیدم داره آروم و بی صدا اشک میریزه.میدونستم چه حالی داره منم خودم با اینکه عاشق نبودم ولی هر وقت این شعر هارو میخوندم بی اختیار گریه م میگرفت.نشستم کنارش،در حالیکه سعی میکردم بغضی رو که توی گلومه رو مهار کنم گفتم:اوی دختره ی لوس چرا گریه میکنی؟
    گریه طرلان اوج گرفت که باعث تعجبم شد .در حالیکه شانه هایش را ماساژ میدادم گفتم:چی شد طرلان؟من حرفی زدم که باعث شد ناراحت بشی؟
    طرلان همونطور که گریه میکرد سرش رو روی شانه ام گذاشت و گفت:برنا ترو خدا کمکم کن!
    ــ دیگه داری کم کم منو میترسونی!دِ بگو چی شده نصفه جونم کردی.
    طرلان اشک هاشو پاک کرد و لبخند بی جونی زد و بریده بریده گفت:من...من...آرمان رو دوســـ ... دوست دارم...
    این دیگه آخرشه!من فکر میکردیم طرلان از بردیا خوشش میاد یا حتی طناز از فرزام!حالا طناز عاشق سینا و طرلان عاشق آرمان شده!با چشم هایی از حدقه در آمده نگاهش کردم که با دیدن حالتم خندید و گفت:اونطوری نگام نکن!خب دله دیگه دست خود آدم که نیست!
    حیران گفتم:آخه چطور ممکنه؟آرمان؟؟؟؟؟
    طرلان خندید و گفت:آره مگه چیه؟
    بعد جدی شد و گفت:بهش بی احترامی کردی نکردی ها!
    با تعجب نگاهش کردم که سرشو انداخت پایین و گفت:برنا به نظرت خیلی آقا نیست؟!هم شیطونه و روحیه اش به خودم میخوره هم سنگین و باوقاره.
    واقعا نمیدونستم چی بگم!عاشق نبودم که بتونم حالش رو درک کنم.و مطمئنم که هیچ وقت اجازه نمیدم کسی قلبم رو تصاحب کنه.تمام مدتی که کنار طرلان بودم همش از آرمان و کارهاش میگفت.آخه یکی میست بگه منم همونجا بودم!دیگه احتیاجی به تعریف کردن نداره که!وقتی داشتیم از خونه عمه نیلی بیرون می آمدیم به طناز برخوردیم.با دیدن ما گفت:اِ سلام خانوم دایی خوبین؟مامان لبخندی زد و گفت:به به طناز خانم گل!خوبی عزیزم؟
    طناز د حالیکه با مامان دست میداد گفت:بله ممنون.
    بعد اومد سمت من و بعد از احوال پرسی وقتی میخواستیم بریم آروم در گوشش گفتم:از سینا چه خبر؟
    با حرف من رنگش پرید!همه توی فامیل میدونستن که من رابطه خوبی با همه دارم و طناز هم فکر میکرد که من به سینا میگم.با دیدن صورتش سریع گفتم:نه نه!نگران نباش چیزی بهش نمیگم.
    نفس عمیقی کشید و گفت:ممنونم!راستی آخر هفته قراره بریم خونه عزیز تو هم حتما بیای ها!
    لبخندی زدم که یعنی خیالت تخت!
    ****
    بابا بوقی زد و مش رحمت در باغ رو باز کرد.خونه باغ آقابزرگ خیلی قشنگ بود و آدم توی این باغ احساس زنده بودن میکرد.با ورود مابه باغ آقابزرگ سریع اومد نزدیک ماشین.بلافاصله بعد از اینکه بابا ماشین رو نگه داشت پریدم پایین و خودمو انداختم بغل آقابزرگ و گفتم:آقاجوووون!دلم برات یه ذره شده بود!
    آقا بزرگ خندید و گفت:منم دلم برات تنگ شده بود وروجک.
    بردیا در حالیکه از ماشین پیاده می شد گفت:اِ اِ اِ!یه ذره هم واسه ما بذار.
    آقابزرگ بردیا رو هم بوسید و به همراه مامان و بابا به داخل ساختمون رفتن.بعد از اینکه پیش عزیز رفتیم اومدیم توی باغ و با بردیا قدم زدیم.از بردیا پرسیدم:بردیا نظرت درباره ی گندم چیه؟!
    بردیا ــ چرا این سوالومیپرسی؟
    شونه ها مو با بی تفاوتی بالا انداختم و گفتم:همینطوری.
    ولی خدا میدونست چه حالی داشتم؟یعنی بردیا هم کسیو دوست داره؟بردیا با لحنی سرد گفت:دختر خوبیه.
    با تعجب گفتم:دختر خوبیه؟همین؟!
    بردیا مشکوکانه نگاهم کرد و گفت:آره همین،ببینم تو میخوای چی از من بشنوی؟


    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  6. 2
  7. #18
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض

    13مهر

    پست پنجم

    +++


    سریع گفتم:هیچی.
    تا بردیا بخواد سوال دیگه بپرسه سینا از بین درختها بیرون اومد و گفت:اوهوع!شرمنده که خلوتتون رو بهم زدم!
    لبخندی زدم و گفتم:خب حالا که خودت فهمیدی زحمتو کم کن.
    سینا موذیانه خندید و گفت:نچ!نمیرم،حرفیه؟!
    بی رحمانه خندیدم و گفتم:آره.
    بعد سریع افتادم دنبالش سینا تا منو دید مثل تیر از جا کنده شد.نزدیک استخر که شدیم سینا لحظه ای برگشت تا منو مسخره کنه که مثلا به گرد پاش هم نمیرسم که حواسش به جلوش نبود و پرت شد توی استخر!پقی کردم و زدم زیر خنده.در همین لحظه طرلان و طناز و آرمان هم رسیدن که طناز با دیدن سینا رنگش پرید و گفت:چرا همینطوری وایسادین؟خب یه کاری بکنین.
    بردیا زودتر از همه سمت سینا رفت و دستشو دراز کرد تا دست سینا رو بگیره ولی سینا بی اهمیت به دستی که برای کمکش دراز شده بود شروع کرد به شنا کردن!با اینکه دومین ماه از سال بود ولی حتم دارم آب استخر خیلی سرده چون دندون های سینا بهم میخورد.از همونجایی که ایستاده بودم داد زدم:هوی سینا بیا بیرون کم بچه بازی در بیار.زن عمو مهدیه حوصله بچه داری نداره.
    با حرف من آرمان و بردیا زدن زیر خنده و هر کدوم متلکی بار سینا میکردن ولی سینا بی توجه به اون ها داشت دوچرخه می رفت.اینطوری نمیشه!من خودم باید دست به کار بشم!آستین بلیزم رو دادم بالا و رفتم لب استخر و دستمو به طرفش دراز کردم و در همون حال گفتم:بدو نره غول!دستتو بده من.
    سینا ابروهاشو با حالت بامزه ای بالا انداخت و بیشتر ازم دور شد،بیشتر خم شدم و تا اومدم دستشو بگیرم خودشو کشید کنار و پرت شدم توی استخر!وااااااای چه آب خنکی!جیگرم حال اومد!از یه طرف خنده های بردیا و آرمان داشت اعصابمو خط خطی میکرد از طرفی جیغ های بنفش طناز و طرلان.خوبه حالا با هم می رفتیم کلاس شنا!
    سینای بی نمک هم که آب میریخت روم.برگشتم سمتش و گفتم:نابغه!من الان کل هیکلم خیس شده تو با چه انگیزه ای داری منو خیس میکنی؟
    با این حرف من شلیک خنده به هوا رفت.وقتی نگاه کردم دیدم با جیغ های بنفش دو قلوها همه ریختن بیرون.فرزام با دیدن من سریع اومد طرف استخر و گفت:این چه وضعیه دیگه؟برنا زود بیا بیرون.
    بیام بیرون؟تازه دارم حال می کنم!نچی گفتم و شروع کردم به کرال پشت رفتن روی آب.خدا رو شکر روی لباسم سارافن پوشیده بودم و مشکلی نبود.بدتر از فرزام نیما بود که خون خونشو می خورد.جالب اینه که بردیا و بابا ایستاده بودن و نگاه می کردم و فقط نیما و فرزام داشتن خودشونو می کشتن!
    آقا بزرگ اومد نزدیک استخر و گفت:وروجک بیا بیرون تااین پسرا رو سکته ندادی!
    با خنده گفتم:به این پسرا چه ربطی داره آقاجون؟!
    آقا جون در حین اینکه می خندید گفت:بیا بیرون ذلیل مرده!واسه من نمک نریز.
    ــ چرا نمک نریزم؟اینجا هم میشه مثل دریاچه ارومیه.اون داره خشک میشه این جایگزیش میشه.بده دارم به ممکلتم خدمت میکنم؟!
    سینا خندید و گفت:خب بسه دیگه بیا بریم بیرون.
    ــ نمیام!اینجا رو میخوام درست کنم تا خیار ها رو توش بخوابونم زحمت نکشن نمک الکی بریزن!
    سینا دستمو گرفت و کشید.به زور از استخر اومدم بیرون و بلافاصله رفتم توی ساختمون تا لباسامو عوض کنم.وقتی دوباره برگشتم توی حیاط دیدم همه دخترا و پسرا دور هم جمع شدن،اول فکر کردم که پسرا طبق معمول دارن خالی میبندن و دخترا هم گوش میدن ولی قیافه داغون دخترا اینطور نشون نمیداد.
    بهشون نزدیک شدم که شنیدم نریمان میگه:بالاخره ما مجبوریم بریم،به زور هم راضیشون کردیم تا اجازه بدن .
    با صدای بلندی گفتم:به سلامتی کجا تشریف میبرین؟
    همه سرها به طرفم برگشت بیشتر دخترها پکر و گرفته بودن،مخصوصا طناز که دیگه له له بود!طناز با بغض گفت:برنا پسرا میخوان برن آلمان.
    با لبخند گفتم:خب به سلامتی،کی برمیگردین؟
    طناز ــ هیچوقت،برای همیشه میرن.
    وقتی اینو گفت سریع از جاش بلند شد و رفت بین درختا.برگشتم با تعجب به فرزام نگاه کردم و با جیغ گفتم:چـــــــــــــی؟؟؟؟؟
    از جیغ من بردیا سریع اومد طرفم و در حالی که منو روی زمین مینشوند گفت:آروم تر خواهر گلم!عالم و آدم فهمیدن اینا میخوان برن..
    با بغض گفتم:یعنی تو باهاشون نمیری؟
    بردیا با لبخند گفت:معلومه که نه،یه خواهر خل و چل اینجا دارم که باید مواظب رفتارش باشم چون هنوز بزرگ نشده.
    بین گریه خندیدم و با مشت ضربه ای به بازوش زدم و گفتم:من خل نیستم!
    نیماــ برنا نمی پرسی کیا میخوان برن؟
    ــ به غیر از فرزام و بردیا هر کی میخواد بره،بره!
    نیما تا بناگوش سرخ شد و هیچی نگفت.فرزام که دید اوضاع ناجوره گفت:بیشتر پسرا هم سن همن برای همین به غیر از سینا و آرمان و من و بردیا و نیما همه میرن برای ادامه تحصیل،خدا رو چه دیدی شاید همونجا تشکیل خانواده هم دادن!
    دستمو به هم کوبیدم و با ذوق گفتم:آخ جون!پس یه عروسی فرنگی هم افتادیم!
    خوشحالی من از عروسی نبود بلکه از نرفتن سینا و آرمان بود.ولی نمیدونم چرا طناز اونطوری کرد؛بلند شدم و نشستم کنار طرلان تا اومدم باهاش حرفی بزنم بین صحبت های بردیا و فرزام اسم پرهام به گوشم خورد.وقتی بیشتر دقت کردم دیدم دارن از نامردی پرهام حرف میزنن.
    برگشتم سمتشون و گفتم:وایسن ببینم،چی شد؟
    بردیا هول کرد و گفت:هیچی!
    خطاب به فرزام گفتم:تو بگو فرزام.
    فرزام نگاهی به بردیا انداخت،تا بردیا خواست مخالفت کنه که سریع گفتم:بخدا اگه نگین خودم از بابا می پرسم.
    بردیا به ناچار شروع به حرف زدن کرد:باشه میگم،ولی برنا ترو جون بابا به هیچکس نگو باشه؟
    دیگه داره نگرانم میکنه!کنارش نشستم و گفتم:به خداهیچی نمیگم فقط تو بگووووووو!
    فرزام ــ نگاه کن برنا،آدما مثل هم نیستن گاهی کسی تظاهر به آن چه که میکنه نیست در واقع ـــ
    مکثی کرد و سریع گفت:پرهام اصلا تو رودوست نداشت.
    بعد نفس عمیقی کشید و گفت:همین بود!


    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  8. 2
  9. #19
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض

    13مهر

    پست آخر


    +++


    تا چند لحظه فقط داشتم خیره به دهن فرزام نگاه میکردم که شاید به لبخندی آغشته بشه و بگه این یه شوخی مزخرفه ولی دیدم نه!بعد از چند دقیقه مغزم فرمان داد چی شده!با صدای بلندی گفتم:هـــــــــاااااااااا ؟؟؟؟؟؟
    بردیا با دست جلوی دهنم رو گرفت و گفت:آروووومممممم!
    با دست اشاره کردم که جیغ نمی زنم تا دستشو برداشت گفتم:یعنی چی؟پس اون حرفا،نامه ها،کادوها،اون دری وری ها درباره ی چشم بی صاحاب مونده من دروغ بود؟؟؟؟همش کشک بود؟؟
    فرزام با اخم گفت:بردیا تو اینا رو به من نگفته بودی.
    بردیا شانه ای بالا انداخت و بی تفاوت گفت:چیز مهمی نبوده،وقتی همه این کارا فقط به خاطر پول بابا بوده و هیچ علاقه ای به برنا نداشته تازه این در حالیه که خودش نامزد داره ـــ
    دیگه بقیه ش رو نمی شنیدم،دنیا دور سرم میچرخید.واقعا کسی هست که به این اندازه پست فطرت باشه؟با برنا برنا گفتن بردیا به خودم اومدم و دیدم بیشتر بچه ها بالای سرم ایستادن.فرزام وقتی دید چشمامو باز کردم گفت:تو که ما رو کشتی دختر جون!
    نیما که از عصبانیت رگ های گردنش بیرون زده بود گفت:وای به حالش!اگه امروز پیداش کنم زنده اش نمیذارم پسره ی ـــ
    حرفشو قطع کردم و گفتم:زحمت نکش نیما.اون الان خارج از کشوره.
    سرمو پایین انداختم و گفتم:برای اینه که من میگم تا زمانی که زنده ام عاشق نمیشم.حالا اگه من به پرهام علاقه داشتم چی؟وقتی میفهمیدم اون فقط به خاطر پول های بابا اون حرفها رو زده چی؟تازه نامزد هم داره!
    دخترا با شنیدن جمله آخرم هینی گفتم و هر کدوم اظهار نظری کردن.از جام بلند شدم و گفتم:از این به بعد هر کس به من گفت دوستم داره میخوابونم توی دهنش!جدی هم میگم!
    با حرف من نیما سرشو پایین انداخت و پکررفت پیش عمه شهین بانو.تا چند ساعت بعد،به خاطر دلقک بازی های طرلان و طناز حالم خوب شد.طناز وقتی فهمید سینانمیخواد بره با دمش گردومیشکست!بعد از شام سمت تپه ای از چوب خشک رفتم و بلند گفتم:کی میاد آتیش روشن کنیم؟
    فرزام زودتر از همه گفت:من پایه ام!
    سریع رفت سمت ماشینش و بنزین آورد وقتی روشنشون کردیم یک دفعه آتش زبانه کشید.همه دخترا جیغ کشیدن و پسرا هم با غرور به کاری که کردن نگاه می کردن!یکم بیشتر رفتم نزدیک آتش که فرزام گفت:این راهش نیست برنا!من خودم میرم نامزدشو میکشم!مطمئن باش اگه شده التماسش میکنم بیاد ترو بگیره!
    بردیا با ضبط یه آهنگ خز گذاشت و بی توجه به اصرارهای دخترا که آهنگ های ساسی مانکن رو درخواست میکردن زیادش کرد.
    اونی که براش میمیرُم یار یار یارُمه
    به عشق اون اسیرُم یار یار یارُمه
    برده صبر و قرارُم
    یار یار یارُمه
    واسش آروم ندارُم
    یار یار یارُمه
    بس که یارُم قشنگه دلُم براش چه تنگه
    یه عاشق دیوونه نشسته کنج خونه
    بگید بیاد سراغُم نور چشم و چراغُم بهار بیاد دوباره
    داشتم زیر لب آهنگو زمزمه میکردم و سر جا تکون میدادم که دیدم کسی نشست کنارم.با دیدن قیافه پکر و داغون نیما یکه خوردم و گفتم:نیما حالت خوبه؟
    نیما بی هیچ حرفی سرشو تکون داد دوباره سوالم رو تکرار کردم که با لحن تندی گفت:مگه برات فرقی هم میکنه؟
    از لحنش جا خوردم ولی با دیدن حالش حرفی بهش نزدم تا از این گرفته تر نشه به جاش لبخندی زدم و گفتم:آره خیلی.
    نیما ــ ترو خدا برنا. یکی کاری نکن رفتنم برام سخت بشه.
    ــ چی کار نکنم؟یجور حرف بزن تا بفهمم چی میگی،اصلا مگه تو هم میری؟
    نیشخندی زد و گفت:آره بعد از حرفی از یه نفر شنیدم دارم میرم،یعنی نمیدونی؟
    با تعجب نگاهش کردم ،نگاهم رو که دید گفت:بیخیال برنا،اون چیزی رو که باید میفهمیدم فهمیدم.
    لبخند تلخی زد و ادامه داد:بچه ها برای پس فردا بلیت دارن برای منم یکی جور کردن.
    بعد از این حرف بلند شد و رفت،به اطرافم که نگاه کردم دیدم بردیا و فرزام زل زدن به من!تا دیدن دارم نگاهشون میکنم سریع برگشتن و رفتن سمت نیما.واقعا چرا بعضی از آدم ها بخاطر پول تظاهر میکنن عاشق کسی هستن و بهش علاقه نشون میدن؟یعنی واقعا پول انقدر ارزش داره به خاطرش طرف مقابل رو گاگول فرض کنن؟
    ــ چی میگی برنا؟
    سرمو بلند کردم و دیدم طرلان و طناز بالای سرم ایستادن و منتظر نگاهم میکنن.گیج گفتم:چی؟
    طرلان پوفی کرد و گفت:ما رو باش با کی اومدیم سیزده بدر!نیم ساعت دارم بهت چی میگم پس؟؟!
    ــ خب حالا!ببخشید.
    طناز در حالیکه دستم رو میکشید گفت:میگیم بیا شعر بخون.
    یک ربع بعد همه دور آتیشی که کم کم داشت خاموش میشد نشسته بودیم.شعله های آتش نورهایی روی صورت همه انداخت بودکه قیافه ها رو خیلی جالبتر نشون میداد.بردیا گیتارش رو با خودش آورده بود.اون بالاخره بعد از چندسال تونست خودش آموزشگاهی بزنه و بشه استاد موسیقی!همه کسانی که می اومدن توی آموزشگاه ثبت نام میکردن بیشتر دختر بودن سر همین قضیه من و فرزام کلی سربه سرش میذاشتیم.
    بردیا بعد از اینکه آهنگی رو زد و خودش خوند رو به من گفت:حالا نوبت توئه.
    همه نگاه ها برگشت سمت من و بین تموم اینها نگاه غمگین نیما بیشتر از همه عذابم میداد با اون چشمای خاکستری رنگ زیباش چنان نگاهم میکرد که هر لحظه داغ تر میشدم نا خودآگاه شعری روی زبونم اومد و خوندم:
    عجيب بود نگاهش، شبيه باران بود
    فرشته ای كه دقيقاً شبيه انسان بود

    همان كه خانه آن ها پر از اقاقی هاست
    همان كه پنجره اش رو به سوی ايوان بود

    تمام خاطره هايش ميان يک گلدان‎
    هميشه چشم قشنگش به چشم گلدان بود

    سلام…! پنجره اما دوباره تعطيل است
    هراس پنجره ها از هجوم توفان بود

    هزار واژه مرموز در سكوتش ماند
    سكوت مسئله دارش شروع پايان بود

    شما كه اهل سكوتيد، ساده می فهميد
    كه غرق جذبه چشمش شدن چه آسان بود

    ولی چه فايده وقتی بهار دستانش
    برای من كه خزانم ، فقط زمستان بود .....
    وقتی شعر تموم شد همه دست زدن و خواستن که دوباره براشون بخونم،با صدای بلندی گفتم:دیگه بسه گلوم خشک شد.
    همه اعتراض کردن،بی توجه به اعتراض هاشون بلند شدم و رفتم توی ساختمون.عزیز با دیدنم گفت:قربونت بره مادر بیا بشین ببینم.
    کنار عزیز نشستم و دستمو انداختم دور گردنش،در حالیکه لپش رومحکم میبوسیدم گفتم:من قربونتون برم عزیــــــز.
    عزیز خندید و آروم در گوشم گفت:ورپریده چیکار کردی با این نیما؟!
    خودمو کنار کشیدم و گفتم:بیخیال عزیز،سوء تفاهم بود.
    عزی ــ چی چیو سوء تفاهم بود؟میدونی اون پسره وقتی فهمید تو دیگه نسبت به ابراز علاقه دیگران بدبین شدی چه حالی پیدا کرد؟
    گیج گفتم:این مسئله به نیما چه ربطی داره؟
    عزیز سرشو تکون داد و گفت:تا خودش نخواد بهت نمیگه.
    کمی فکر کردم و گفتم:عزیز میشه من امشب اینجا بمونم؟!
    عزیز با خوشحالی گفت:چرا نمیشه مادر جون،نیکی و پرسش؟
    سریع بلند شدم که به بابا بگم که عزیز گفت:ولی تنها نمون.
    با تعجب گفتم:چرا؟!
    عزیز ــ تو هر وقت میخوای اینجا بمونی،میری بالا و زانوی غم بغل میگری و توی خودت کز میکنی.
    با خنده گفتم:عزیزاصلا من تا حالا گریه کردم؟
    عزیز ــ نمیدونم والا!پس اون بالا چیکار میکنی؟
    ــ آهنگ گوش میدم و با دوستم حرف میزنم.
    قبل از اینکه عزیز سوال پیچم کنه سریع رفتم پیش گندم که دیدم کنار طناز و طرلان نشسته،با خوشحالی گفتم:حدس بزنین چی میخوام بگم؟
    هر سه برگشتن و با تعجب به من نگاه کردن.طناز گفت:میخوای بگی امشب اینجا میمونیم؟!
    ــ تو از کجا فهمیدی؟!
    طناز ــ خب وقتی عین اسب میتازونی و میای اینطرف یعنی خبرت اینه دیگه!
    زدم پشت گردنش و گفتم:خیلی بی ادبی!
    هر سه خندیدن و همراه هم رفتیم به سمت عمارت تا شاخ غول یعنی راضی کردن ماماناشونو بشکنیم.

    ******

    ــ اوی طناااااااااااااز!
    طناز خواب آلود پتو رو از سرش کنار کشید و به ما نگاه کرد و گفت:ای هاااااااااااااااااان!ولم کنید تا کپه مرگمو بذارم بابا!
    پتو رو از روش کشیدم و گفتم:عمرا!بشین تا بزارم بخوابی!
    طناز به اجبار نشست و در همون حال سرش پایین افتاد.عاجزانه به طرلان نگاه کردم که چشمکی زد و گفت:آها راستی برنا فهمیدی سینا درباره ی نیلو چی گفته؟
    تا طرلان اینو گفت طناز مثل برق از جا پرید و گفت:چی گفتی؟؟؟؟؟؟
    با دیدن حالت طناز نتونستم جلوی خندمو بگیرم و زدم زیر خنده.گندم هم همینطور که میخندید گفت:خداییش تو سینا رو دوست داری؟
    طناز با مِن مِن گفت:اِم...نه...نه بابا...سینا کیه؟
    بیرحمانه خندیدم و گفتم:یعنی اگه بگم سینا از نیلو خوشش میاد عین خیالت هم نیست دیگه،نه؟!
    طناز بالش رو محکم کوبید توی سرم و گفت:تو خیلی غلط میکنی از این حرفها بزنی!
    گندم با خنده گفت:خب خب!اینجا دو تا عاشق داریم.برنا تو چی؟
    با عصبانیت نگاهش کردم که گفت:خب بابا!جنابعالی تا آخر عمرتون عاشق نمیشین!
    طرلان که تا اون موقع ساکت بود گفت:ولی واقعا چرا تو اینطوری برنا؟اصلا همین فرزام،مگه چشه؟عاشق همین شو!
    پوزخندی زدم و گفتم:یعنی عشق اینقدر بی ارزشه که من فقط برای اینکه بگم آره منم عاشقم،بیام و الکی عاشق شم؟نه عزیزم!من مثل بعضی ها کثیف نیستم.
    طرلان ــ اوه!خب حالا!اونطوری نگام نکن!
    از گندم پرسیدم:راستی تو چی؟عاشق پاشق نیستی؟!
    گندم سرشو انداخت پایین و گفت:نه.
    چونشو توی دستم گرفتم و گفتم:دروغ گوی خوبی نیستی!میتونم از چشمات بخونم!
    گندم سریع دستی به چشمانش کشید و گفت:نه نه!کی گفته؟!
    طرلان ــ خب حالا گندم نمیخوایم بکشیمت که!مشاوره بهت میدیم!
    ــ تو خودت به مشاور احتیاج داری بابا!
    طرلان ــ نه،کی گفته؟!
    ــ من میگم.
    طرلان ــ تو خیلی ـــ
    طناز ــ اه!بسه دیگه!منو از خواب نازنینم بلند کردین که با هم یکی به دو کنین؟
    ــ نه،خب در مورد چی حرف بزنیم؟
    طرلان ــ در مورد گندم.
    گندم با تعجب گفت:من؟
    طرلان ــ خب آره.تو با اینکه دختر خالمی ولی خوب نمیشناسمت!از بس همش سرت توی کتاب بوده و از خونه بیرون نمیومدی.
    گندم ــ چی میخوای بدونی؟
    طرلان ــ هدفت از زندگی چیه؟
    ــ اه!این سوالا چیه دیگه؟اصلا خودت برای این سوال جواب داری؟
    طرلان بادی به غبغب انداخت و گفت:خب معلومه.
    خندم گرفته بود ولی جدی گفتم:خب بگو.
    طرلان ــ خب...چیزه...اصلا به توچه!
    هر چهارتاییمون خندیدیم و هر کس تیکه ای به طرلان مینداخت.بعد از کلی خندیدن گندم در حالیکه از خنده اشک توی چشماش جمع شده بود گفت:وای دلم درد گرفت!واقعا من نمیدونستم شما همچنین شخصیت هایی دارین.
    طناز ــ مثلا فکر میکردی چه شخصیتی داریم؟
    گندم کمی من من کرد که گفتم:راحت باش.
    گندم لبخندی زد و گفت:خب من همیشه فکر میکردم طرلان و طناز خیلی غد و یک دنده ان و به غیر از خودشون هیچکس رو قبول ندارن،یا حتی برنا فکر میکردم خیلی مغرور و لجبازی و خیلی هم دلسرد.ولی الان میبینم همتون دخترهایی مهربون و شوخی هستین.
    با خنده ادامه داد:ولی این لجبازی برنا هنوز هم پابرجاست!
    طرلان و طناز هم گفته ی آخر گندم رو تائید کردن و طناز گفت:اخخخ!آره خیلی هم سمجه!
    زدم به بازوش و گفتم:خفه بابا!
    اون شب با خنده و شوخی های ما چهارنفر سپری شد.صبح روز بعد چون جمعه بود دیرتر از همیشه از خواب بلند شدیم.وقتی رفتم پایین دیدم هنوز طناز بلند نشده.با تعجب پرسیدم:پس طناز کو؟
    طرلان در حالیکه داشت شیر توی لیوان میریخت خندید و گفت:یعنی انقدر مست خواب بودی که ندیدی هنوز خوابه؟
    خمیازه ای کشیدم و گفتم:نـــــه!
    طرلان ــ اووه!ببند دهنو بابا!
    خندم گرفت که نمیدونم قیافم چجوری شد که عزیز و گندم و طرلان زدن زیر خنده.همنوطور که میخندیدن طناز با چشمای پف کرده در حالیکه با اخم وارد آشپرخانه میشد با لحن طلبکارانه ای گفت:اه ه ه ه!طرلان اون گاراژ رو(اشاره به دهن طرلان کرد و ادامه داد)ببند لطفا!آدم یاد حرف زدن های انسان های اولیه میفته...هی حرف میزدن و هیچکس نمیفهمید چی میگن!
    طرلان لیوانی رو که دست طناز بود با عصبانیت ازش گرفت و گفت:دلتم بخواد...اگه هم نمیخواد تو گوشات پنبه بذار نشنوی!
    با خنده صبحانه رو خوردیم و داخل باغ رفتیم،آقابزرگ مشغول نرمش کردن بود که با دیدن ما تبسمی کرد و گفت:به به!نوه های خوشگلم،چه طورین بابا؟
    هرسه با لبخند جواب آقا بزرگ رو دادیم که ضربه ای به در باغ وارد شد،طناز تقریبا به طرف در شیرجه زد که این حرکتش باعث خنده من و گندم و طرلان و تعجب آقابزرگ شد.بعد از چند دقیقه سینا در حالیکه میخندید و طناز در حالیکه سرخ شده بود نزدیک ما شدن.آقا بزرگ با دیدن حالت هردوی شان گفت:چی شد؟
    طناز دستپاچه به سینا نگاه کرد که ریز ریز میخندید،سینا گفت:هیچی آقاجون.شما خوبین؟
    با علامت سر و دست از طنازپرسیدم چی شده که یه چیزی بی صدا گفت.به گندم نگاه کردم که گفت:میگه گند زدم!به هر بهانه ای بود طناز رو از کنار آقابزرگ کشیدم کنار خودم نشموندمش و زیر لب در حالیکه لبخند مسخره ای به سینا که درست روبروی ما قرار داشت میزدم پرسیدم:چه غلطی کردی؟!
    طناز سرشو بالا گرفت و به آسمون نگاه کرد تا حرف زدنش معلوم نباشه و در همون حال زیر لب گفت:فکر کنم فهمید.


    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  10. 3
  11. #20
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض

    دوستان سلام

    یه نکته رو باید به عرضتون برسونم ، اسمِ تیرداد قبل از ویرایشِ مجددِ داستان آرتین بوده و حالا عوض شده ؛بنابر این اگر اسمِ آرتین رو دیدید بدونید همون تیردادِ

    با اینکه من ویرایش کردم ولی بعضیاشون زیرآبی رفتنُ از چشمم دور موندن

    ++++
    پست جدید 15مهر

    با صدای بلندی گفتم:چـــــــــــی؟که باعث شد همه به ما نگاه کنن،با لبخندی قضیه رو جمع و جور کردم و دست طناز رو گرفتم و کشان کشان با خودم به سمت اسختر بردم،وقتی اطمینان پیدا کردم صدای ما بهشون نمیرسه پرسیدم:گفتم چیکار کردی که سینا انوطور بیرحمانه میخندید؟!
    طناز که درماندگی در چشمانش موج میزد گفت:برنا منِ احمق رفتم درو باز کنم که دیدم نیماست،آخه اون قضیه من و سینا رو میدونه.منم برگشتم عین منگلا بهش گفتم:پس سینا رو برای چی با خودت نیاوردی؟نمیگی این دل بدبخت من براش تنگ شده؟!
    دیدم که نیما سرخ شده و هی ابرو بالا میندازه منم فکر کردم داره سرزنشم میکنه واسه همین گفتم:میدونم که میگی همین دیشب دیدیش ولی دله دیگه!چه میشه کرد!
    بعد زیر لب یه بیت شعر عاشقانه در حد تیم در مورد فراق یار بلغور کردم که به قول خودت یکدفعه سینا با یه لبخند بیرحمانه از پشست سر نیما اومد بیرون.
    زدم پشت کله اش و گفتم:تو گفتی و منم باور کردم!توی این زمان کوتاه چطور این همه اتفاق افتاد؟!
    طناز با بی حوصلگی گفت:چه میدونم!از بس هول کرده بودم رگباری میگفتم.
    کمی فکر کردم و گفتم:پس نیما کجا رفت؟
    طناز که هنوز ناراحت بود گفت:تا گفتم تو هم هستی رفت!
    ین کارش چه معنی داشت؟؟؟!نکنه...نه بابا!نیما و عاشقی؟؟اونم عاشق من؟؟؟؟؟خخخخ!جک سال بودا!با صدای گندم از جا پرید و گفتم:چی؟
    گندم با موشکوفانه نگاهم کرد و گفت:گفتم نیما اومد،چرا نمیای؟
    سریع بلند شدم و بی توجه به تیکه های طناز درباره ی اینکه هول کردم تقریبا به سمت نیما پرواز کردم،میترسیدم به خاطر اینکه درکش نکردم و نتسوتم منظورشو بفهمم ازم رنجیده باشه ولی با لبخندی گرمی که به صورتم پاشید فهمیدم همه چیز اوکی!سینا با دیدن حالتم موذیانه لبخندی زد و گفت:چته برنا؟چرا سرخ شدی؟
    دستپاچه دستی به صورتم کشیدم ولی زود نقاب بی تفاوتی بر چهره ام زدم و گفتم:من؟چرا حرف الکی میزنی سینا؟حالت خوبه؟نکنه برای اینکه نمیخوای با نیما بری ناراحتی؟خب ناراحتی نداره تو هم برو!تو که میدونی بابا آشنا زیاد داره سریع برات یه بلیت جور میکنه میری!
    سینا با لحنی سرد گفت:باشه،اگه بخوای میرم.
    آخ که الان اگه طناز اینجا بود میکشتم!سریع ولی با چهره ای بی تفاوت گفتم:هرطور مایلی ولی اینو بدون مهدیه جون از رفتنت ناراحت میشه.
    سینا در حالیکه شیطنت در نگاهش موج میزد گفت:نچ!میخوام برم!
    بعد نگاهی به طرفی که دوقلوها و گندم ایستاده بودن انداخت و گفت:بهتره به دخترا هم بگم!
    و قبل از اینکه بتونم جلوش رو بگیرم داد زد:طناز،بچه ها بیاین اینجا.
    وقتی نگاهش کردم برق شیطنت رو در نگاهش دیدم. طناز که کنار من نشست به وضوح میلرزید تا بحال نشده بود سینا طناز رو صدا بزنه یا آدم حسابش بکنه!نه تنها طناز بلکه در مورد تمام دخترا ها اینطوری رفتار میکرد.سینا بی مقدمه گفت:منم میخوام با نیما برم!
    نیما که تا اون موقع ساکت نشسته بود با دیدن اوضاع داغون طناز گفت:ولی سینا بلیت ها تموم شده باید صبر کنی.
    سینا که تمام حرکات طناز رو زیر ذره بین گذاشته بود با دیدن حال وخیمش پیروزمندانه لبخندی زد و گفت:باشه ولی حتما برام بلیت گیر بیار نیما.
    طناز سریع از کنارم بلند شد و به سمت ساختمون دوید.میخواستم دنبالش برم که دیدم هر چه عادی تر رفتار کنیم بهتره،برای اینکه حال سینا رو بگیرم گفتم:از صبح تا حالا حالت تهوع داره و میلرزه و رنگش هم پریده!فکر کنم سردی اش شده!
    گندم منظورم رو گرفت و گفت:آره عزیز هم همینطور میگفت.
    سینا ــ آره دیگه هرکی خربزه میخوره باید پای لرزش هم بشینه.
    نتونستم تحمل کنم و از جام بلند و روبروی سینا ایستادم و در حالیکه صاف توی چشماش نگاه میکردم گفتم:تو مشکلت چیه؟
    سینا خیلی سرد گفت:من مشکلی ندارم.
    ــ اِ؟!ولی من فکر میکنم داری!کرم هم داری!اونم از اون ناجوراش!
    سریع برگشتم که به سمت ساختمون برم ولی لحظه ای برگشتم و گفتم:فقط مواظب باش که من میخوام این جا رو شخم بزنم،مواظب باش آخ نشی خرس گنده!
    سریع به داخل عمارت رفتم و از عزیز سراغ طناز رو گرفتم که گفت:مادرجون وقتی اومد با گریه سریع رفت طبقه بالا ترو خدا برو ببین چش شده.
    چشمی گفتم و به سمت پله ها رفتم که نظرم عوض شد و سریع برگشتم و به عزیز گفتم:عزیز اگه سینا یا نیما ازتون پرسیدن بگین طناز سردی اش شده اوکی؟
    عزیز چشمکی زد و گفت:خیالت تخت!
    با خیال راحت به سمت اتاقی که دیشب در اون خوابیده بودیم رفتم که صدای گریه طناز رو شنیدم،با تاسف از کاری که کردم سر تکون دادم و به داخل اتاق رفتم.طناز روی تخت مچاله شده بود و گریه میکرد.کنارش که نشستم بی آنکه سرش رو بلند کنه گفت:برنا من خیلی بدبختم که به پسری مثل سینا دل بستم نه؟
    شرمگینانه گفتم:منو ببخش طناز راستش من تحریکش کردم.
    فکر میکردم طناز الان بلند میشه و تا میخورم کتکم میزنه ولی همونطور سر جاش موند و گفت:بالا خره احساس واقعی اش رو نسبت به خودم فهمیدم.نا خود آگاه شعری به ذهنم رسید و خواندم:
    ای دل آن نا مهربان گر مهربان گردد به من
    از نشاط خاطری دنیا نمی ریزد بهم
    خاطر مجموع یاران را به بزم اهل دل
    نا سپاسی های آن بیگانه می ریزد بهم
    روی آسایش ندیدیم از ریاکاران دهر
    عیش ما را سبحه صد دانه می ریزد بهم
    نازک است از بس نکویی رشته آرامشم
    با نسیم بال یک پروانه می ریزد بهم
    با خوندن شعرم گریه طناز شدت گرفت به طوریکه نفسش بالا نمی آمد به خودم لعنت فرستادم که چرا بی آنکه فکر کنم معنی شعرم چیه خوندمش!سریع لیوان آبی رو به دستش دادم و پنجره اتاق رو باز گذاشتم.باید باهاش حرف میزدم،کنارش نشستم و منتظر موندم تا از شدت گریه اش کم بشه.وقتی کمی آروم گرفت گفتم:طناز دوست داشتن اجباری نیست،راستش من فکر کنم اون فقط قصد اذیت کردنت رو داشت نه اینکه بگم دوستت داره،نه!یعنی نمیدونم!ولی مطمئنم ازت متنفرم هم نیست!اگه از کسی بدت بیاد سر به سرش میذاری؟به نظرم اون میخواسته ببینه اون حرفهایی که به نیما زدی واقعیت داشته یا نه.
    طناز به نشانه مخالفت سرشو تکون و داد و گفت:نه!این عشق برای الان نیست!من خیلی وقته دل بسته اش شدم.بدون اینکه خودم بخوام از داشتنش افتخار میکردم.وقتی فقط با من بازی میکرد نمیدونی چه شادی بچه گانه ای وجودم رو فرا میگرفت.من...من فکر میکردم اون برای منه!
    پوزخندی زد و ادامه داد:من نمیخوام دوست داشتنو به کسی تحمیل کنم.
    کمی مکث کرد و ادامه داد:اون باید برای همیشه از قلب من بره بیرون.
    *****
    ــ آخه روانی!اون فقط داشت شوخی میکرد!
    طناز با بی تفاوتی که میدونستم کاملا ساختگیه شانه ای بالا انداخت و گفت:دیگه اهمیتی نداره.
    بعد خشمش فوران کرد و با صدای بلندی گفت:اصلا شوخیش بخوره تو سرش!
    از حالتش خنده ام گرفت ولی جرئت نکردم بخندم تا اینکه طرلان پقی کرد و زد زیر خنده،همینطور که میخندیدیم سینا از پایین صدام کرد.با شنیدن صدای سینا طناز ساکت شد و دیگه ادامه نداد،آهسته گفتم:بخندیدن زیااااااااااااد!بذارین بفهمه همچین تحفه ای هم نیست!
    همه تایید کردن و طرلان شروع کرد به مسخره بازی در آوردن در حالیکه میخندیدم از اتاق خارج شم که سینه به سینه سینا شدم.با اخم گفتم:گوش وایساده بودی؟
    سینا نگاه سردی به من انداخت و گفت:فکر نمیکنم حرفهای چهارتا دختر دبیرستانی اونقدر جذاب باشه که بخوام گوش کنم.دیدم نیامدی پایین گفتم شاید مردی بیام جنازه ت رو ببرم.
    پوزخندی زدم و گفتم:بادمجون بم آفت نداره پهلوون!حالا چیکارم داشتی؟
    سینا گوشی تلفن رو به سمتم گرفت و گفت:بردیاست با تو کار داره.
    گوشی رو ازش گرفتم تا اومدم سلام کنم بردیا با داد گفت:ای زهرمار!ای کوفت!برنا؟برنااااااااا؟؟؟!

    ویرایش توسط Sin-Sin 137179 : 2014.10.07 در ساعت 21:33

    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  12. 3
  13. #21
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض

    پست جدید 15 مهر

    ++


    سریع گفتم:بله بله؟!چته بردیا؟!
    بردیا ــ این دوست روانیت ترمه منو کشت!
    ــ برای چی؟
    بردیا ــ از دیشب تا حالا هزااااار دفعه زنگ زده!
    بعد از کمی مکث کردن گفت:تنهایی؟!
    ــ نه،دو قلوها و گندم هم هستن.
    بردیا ــ اوکی،الان برات گوشیت رو میارم اونجا.
    تا اومدم بگم نمیخواد بوق اشغال توی گوشم پیچید.جلل الخالق!بردیا میخواد واسه من گوشیمو بیاره؟به حق چیزهای ندیده!کمتر از یه ربع بعد بردیا روبروی من توی اتاق نشسته بود و به طناز نگاه میکرد.بردیا با کلافگی گفت:سینا از این اخلاق ها نداشت که!
    در همین موقع طرلان که تا اون موقع رفته بود پایین اومد تو و گفت:بچه ها سینا ـــ
    ولی با دیدن بردیا دیگه ادامه نداد و ساکت کنارم نشست که پرسیدم:چه غلطی میکردی نیم ساعته؟
    طرلان ــ به توچه!اختیار مثانه خودمم ندارم؟!
    هر پنج نفرمون خندیدیم که دیدم طرلان ناجور به بردیا نگاه میکنه که گفتم:وقتی بردیا رسید این خانم دوباره آبغوره گرفته بود برای همین واسش همه چیزو گفتیم!
    طرلان نفسی از سر آسودگی کشید و گفت:آخیش!خب میگفتی من اون همه آرتیست بازی در نمیاوردم همه کارا رو میدادیم بردیا.
    با تعجب پرسیدم:یعنی تو دستشویی نبودی؟
    طرلان ــ نه بابا!من از صبح تا حالا به خاطر آبغوره های این خانم چی خوردم که برم دفعشون کنم؟!
    زدم به بازوش و گفتم:اه اه!بسه حالمو بهم زدی!چرک!
    طرلان خندید و گفت:واقعیت تلخه عزیــــــــزممممم!
    بعد از کلی حرف زدن با بردیا یه نقشه کشیدیم و همه با هم خیلی ریلکس از اتاق اومدم بیرون.سینا و نیما روی کاناپه نشسته بودن و حرف میزدن که سینا با دیدن ما گفت:به به!دیگه فکر کردیم مزاحمیم داشتیم کم کم رفع زحمت میکردیم.
    با لبخند گفتم:الان هم اگه این نظرو دارین میتونین زحمتو کم کنین.
    ــ آخه اگه من برم که یه نفر از دوری من طاقت نمیاره.
    و نگاه معناداری به طناز انداخت.کارد میزدی خونم در نمیومد.بعد از نیم ساعت حرف چرت،بردیا به طناز گفت:راستی طناز اون دوستم که گفتم خیلی خوشتیپ و باشخصیته...
    طناز سری تکون داد که بردیا گفت:اون از تو خوشش اومده.
    آه آه آه!قیافه سینا دیدنی بوووووود!خون خونشو میخورد.طناز با خونسردی گفت:پسر خیلی خوبیه.
    سینا پوزخند صدا داری زد و گفت:هه!معلومه بدت نیومده طناز خانوم.
    طناز نگاه حقارت آمیزی به کل هیکل سینا انداخت و گفت:نه چرا بدم بیاد وقتی خودمم از طرف خوشم میومده؟!
    ایوول طناز!با این حرفش نیشم شل شد که با چشم غره ی گندم جمعش کردم.بردیا گفت:امروز بعدازظهر داریم با اکیپمون میریم بیرون،میای طناز؟
    با اخم گفتم:منم که برگ چغندر؟
    بردیا ــ خب بابا.شماهم بیاین.
    همه متفرق شدن و دوبه دو حرف میزدن که از این فرصت استفاده کردم و از بردیا پرسیدم:راستی بعضیا!چرا خودت برام گوشی رو آوردی؟
    بردیا با خونسردی گفت:ترمه داشت مخمو میخورد.برای همین برات آوردم.
    آخ ترمه!به کل یادم رفته بودا! عین یوزپلنگ از پله ها بالا رفتم و خومو انداختم توی اتاقی که توش خوابیده بودیم.با دیدن گوشیم که صفحه اش داشت روشن و خاموش میشد سریع برش داشتم و جواب دادم:الو؟
    صدای جیغ ترمه پرده های گوشمو پاره کرد:الو و زهرمااااااااااااااااار!بی عووووووور
    با فاصله ی زیادی از گوشم نگهش داشتم تا جیغاش تموم شهبعد از یک دقیقه با احتیاط به گوشم نزدیک کردم که دیدم داره نفس های عمیق میکشه.با صدایی که توش رگه های خنده داشت گفتم:سلام بر دوست خلم ترمه!خوبی؟
    ــ خوبم؟خیلی نامردی برنا.
    صداش بغض دار بود و اصلا باعث تعجبم نشد چون من و ترمه خیلی بهم وابسته بودیم و مثل دوتا خواهر بودیم برای هم.با مهربونی گفتم:قربونت برم من الان خونه ی آقابزرگم از دیشب تا الان اینجاییم و منم طبق عادتم گوشیمو نیاورده بودم.
    ترمه ــ عادتت بخوره تو سرت!نکبت!
    خندیدم و گفتم:خب حالا چی شده مثل کوه آتشفشان شدی؟
    ترمه ــ از دیشب تا حالا صدهزااااااار دفعه زنگ زدم به گوشیت وقتی دیدم خیال جواب دادن نداری زنگ زدم خونتون که دیدم نخیر،خانوم خونه نیستن!امروز هم از ساعت 9شروع به زنگ زدن کردم که اون داداش عنقت گوشیو برداشت و گفت گورتو گم کردی خونه عزیز خانومت.
    ــ خب حالا چی میخواستی بگی؟!
    ترمه ــ اوف!اعصاب واسه آدم نمیذاری که!میخواستم بگم امروز بیا خونه ما
    ــ ام...چیزه...آخه میدونی...
    ــ ام و زهرمار!هروقت اینحوری میگی میخوای یه بهونه بیاری...بنال
    خنده ام گرفت.گفتم:راستش بعدازظهر قراره با اکیپ بردیا بریم بیرون...
    ترمه پابرهنه دوید وسط حرفم و گفت:کجا کجا؟؟
    با خنده گفتم:منم هنوز نمیدونم.
    ترمه صداشو مظلوم کرد و گفت:میشه منم بیام بــُــری؟
    جاننننننننن؟؟؟بــُــــری؟ ؟؟؟؟؟سکوتمو که دید گفت:مردی؟
    همون لحظه بردیا در اتاق رو باز کرد و گفت:برنا برنامه افتاد جلو،برای ناهار میریم.بدو بپوش.
    یاد ترمه افتادم و قبل از اینکه بره بیرون با لحن کشداری گفتم:بردیـــــا جــــونـــــــممممم؟
    بردیا با خنده گفت:باشه به ترمه هم بگو.
    وا!این از کجا فهمید؟تعجبمو که دید با بی تفاوتی شونه هاشو بالا انداخت و گفت:از پشت در شنیدم.
    ترمه مجال بحث کردن رو نداد و گفت:داداش جیگرت چی میگه؟
    با خنده گفتم:دیووووونه!بپر حاضر شو میایم دنبالت.
    ترمه ــ نه،تو آدرسو بگو.با تیام میام،اشکالی که نداره؟
    تیام؟؟؟؟؟؟به بردیا گفتم که جواب داد اشکالی نداره.بعد از دادن آدرس که بیرون از شهر بود به تماس خاتمه دادم و عزا گرفتم.خدایا چی کار کنم؟چی بپوشم؟یهو یادم اومد اصلا من اینجا لباس ندارم که!
    با همون لباس دیشبی از اتاق اومدم بیرون و دیدم همه حاضرن و در کمال تعجب هیچکس لباسای دیشبش تنش نبود!طناز در حالی که براندازم میکرد به بینیش چین انداخت و گفت:این چه قیافه ایه؟بیا بریم یه چیز درست و حسابی بهت بدم.
    و بی توجه به قیافه متعجبم منو دنبال خودش کشید و برد توی اتاق.در حالیکه توی کمد رو زیر و رو میکرد گفت:این که به پوستت نمیخوره،امممم اینم که خودم میخوامش،اینم که...
    نذاشتم ادامه بده و از جلوی کمد کشیدمش کنار و گفتم:هیکلو بکش کنار،بذار خودم ببینم!
    بی توجه به انتخابای طناز که همشون واقعا چرت بودن و رنگای جیغی داشتن،تیپ سر تا پا مشکی زدم که باعث شد طناز تیکه هایی مثل خفاش شب و... بهم بندازه.اهمیتی ندادم و از اتاق اومدم بیرون که همه با دیدنم ساکت شدن!وا اینا چشون شد یهو؟!
    طرلان داشت با نگاهش منو میخورد!نگاهی به خودم انداختم،شلوار کتان مشکی،مانتوی جلو بسته ای که بلندیش تا بالای زانوم بود و آستین هاش هم تا وسط ساعدم بودن،دستبند مارک آدیداس و موهای مشکی م رو هم تا حدودی(!)زیر کلاه نقابدار مشکی آدیداسم قایم کرده بودم!
    گندم لبخندی زد و گفت:تیپت معرکه ست!
    لبخندی زدم و بی توجه به نگاه غم گرفته نیما سریع از پله ها پایین رفتم،بعد از کلی قربون صدقه شنیدن های آقابزرگ و عزیز که کلی خوش بحالم شد کتونی های آدیداسم رو پوشیدم و عین یوزپلنگ دویدم بیرون.نگاهی به ماشین ها انداختم.خب این که پورشه نیماست(الهی برنا فدای ماشین خوشگلش بشه!)،اینم که ماشین راننده آقابزرگه.پس ماشین بردیا کوش؟
    برگشتم عقب و از بردیا پرسیدم ماشینش کو که به سمت در باغ اشاره کرد و گفت بیرون گذاشتتش و به دنبالش لبخند معناداری زد.پی به افکار شومش بردم و سریع رفتم بیرون از باغ و دهنم وا موند!اووووووووووووف!ماشینو ووووووو!یه لندکروز مشکی داشت بهم چشمک میزد نافرم!بردیا قفل مرکزی ماشین رو زد و منم عین این ندید بدیدا نشستم توی ماشین.بردیا با خنده اومد سمتم و گفت:ابرومونو بردی دختر!این چه وضعه دویدنه!
    با اخم برگشتم سمتش و گفتم:پس ماشین قبلیه کوش؟
    بردیا در حالیکه با خنده لپمو میکشید گفت:فروختمش.
    با همون اخم گفتم:حالا نمیشد فراری بخری؟
    بردیا اخمی کرد و گفت:تو چه گیری دادی به فراری فسقل؟
    فسقل؟؟؟؟؟به این هیکل میگفت فسقل؟/؟؟یاد حرف ترمه افتادم و به بردیا گفتم:بردیا بـُـری مخفف اسم من میشه؟
    بردیا با ابروهایی بالا انداخته گفت:بـُـری؟؟؟؟؟؟
    از حالتش خندم گرفت و با خنده گفتم:اوهوم.
    بردیا ــ نه!اصلا برنا رو که نمیشه مخفف کرد...امم ولی برای مسخره کردن خوبه.
    بعد چشمک نازی زد و گفت:بـُـری!
    منم چشمک بردیا کشی زدم و گفتم:باشه بردی خانوم.
    بردیا اول با تعجب نگاهم کرد بعد که فهمید برایچی بهش گفتم بردی خانوم به بازوم فشار کمی وارد کرد و گفت:ضعیفه حالا من شدم بردی خانوم؟آره؟
    همونطور گه میخندیدم گفتم:آرههههههههه!
    با اومدن بقیه خودمو روی صندلی عقب انداختم.گندم و طرلان با ما اومدن و طناز و سینا با ماشین نیما.هرچقدر هم که گندم اصرار کرد جلو بشینم گوش ندادم و به زور فرستادمش ورِ دلِ بردیا!داشتم ریز ریز به طناز میخندیدم که الان چه حالی داره که البته از چشمای تیز بردیا دور نموند و گفت:به چی میخندی بــُــری؟
    گندم با تعجب نگاهش کرد،بیچاره اینم مونده بود بــُـــری چیه دیگه؟!بی توجه به حالت گندم به خنده ام شدت دادم و گفتم:به حال طناز!
    طرلان محکم زد پس گردنم و گفت:رو آب بخندی!خواهر بدبختم داره جون میده توی نفله داری غش غش میخندی؟خوبه والا!
    برگشتم از شیشه عقب نگاهی به پورشه نیما انداختم که دیدم قیافه اش حسابی درهمه.گوشیمو از جیب شلوارم بیرون آوردم و به طناز اس دادم:اوضاع چطوره؟
    کمتر از یک دقیقه جواب داد:وای برنا هیچی نگو!
    نگاهی که نگرانی توش موج میزد به طرلان انداختم که سریع گفت:چی شده؟
    با صدای نگران و نسبتا بلند طرلان ،گندم سریع برگشت سمتم و بردیا هم از آینه جلو نگاهی به من انداخت.گفتم:معلوم نیست این سینا دوباره چه غلطی کرده!
    طرلان ــ تو از کجا میدونی؟
    ــ برگشتم که ببینم عقبیا در چه حالن،قیافه نیما که داغون بود.از طناز هم که پرسیدم گفت "هیچی نگو برنا"!
    بردیا با خنده گفت:این که دلیل نمیشه!شاید طناز کار ضروری داره دستاش قدرت نداره جوابتو بده!
    بعد سریع دستشو سمت ضبط ماشین برد و آهنگ گذاشت.
    یکی را دوست دارم
    ولی افسوس او هرگز نمیداند
    نگاهش میکنم شاید
    بخواند از نگاه من
    که او را دوست میدارم
    ولی افسوس او هرگز نمیداند
    به برگ گل نوشتم من
    تو را دوست میدارم
    ولی افسوس او گل را
    به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند
    به مهتاب گفتم ای مهتاب
    سر راهت به کوی او
    سلام من رسان و گو
    تو را من دوست میدارم
    ولی افسوس چون مهتاب به روی بسترش لغزید
    یکی ابر سیه آمد که روی ماه تابان را بپوشانید
    صبا را دیدم و گفتم صبا دستم به دامانت
    بگو از من به دلدارم تو را من دوست میدارم
    ولی افسوس و صد افسوس
    ز ابر تیره برقی جست
    که قاصد را میان راه بسوزانید
    کنون وا مانده از هر جا
    دگر با خود کنم نجوا
    یکی را دوست میدارم
    ولی افسوس او هرگز نمیداند
    (یکی را دوست میدارم – هایده)
    دوباره آهنگ پلی شد.گندم با صدایی لرزان گفت:چه آهنگ قشنگی!
    بردیا صدای آهنگ رو کم کرد و با لحن سردی گفت:خیلی.
    متعجب از لحن بردیا به طرلان نگاه کردم که دیدم اونم عین من دهنش باز مونده!گندم راست میگفت آهنگ خیلی قشنگی بود،بردیا تقربیا همیشه اینو گوش میداد و بخاطر همین منم حفظ شده بودمش.
    بعد از نیم ساعت نشستن توی ماشین، رسیدیم به محل مورد نظر بردیا.روستایی بود پر درخت و با خونه های روستایی که دیوار های کاه گلی داشتن.اونقدر زیبا بود که نفس همه بند اومده بود.درخت ها اونقدر قدمت داشتن که برای هر کدوم پلاک نصب کرده بودن!
    از بردیا پرسیدم:مگه اینجا روستا نیست؟پس چرا ...


    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  14. 3
  15. #22
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض

    15 مهر

    +++


    حرفمو قطع کرد و گفت:چرا این همه بهش رسیدن ،آره؟
    سرمو به نشونه تایید تکون دادم که گفت:بعضی از خونه ها به همین شکل موندن ،جلوتر که بریم آپارتمان ها رو میبینین.
    همین هم شد!وقتی از خونه های روستایی گذشتیم رسیدیم به ساختمون های خودمون!ولی اینجا هیچ نشانی از آلودگی و ماشین نبود!همه یا پیاده بودن یا با دوچرخه.پسرها و دخترها گروهی با هم دوچرخه سواری میکردن و با خنده به راهشون ادامه میدادن.
    پرسیدم:اگه اینجا هیچ ماشینی نیست پس برای چی ما ماشین آوردیم؟
    بردیا خندید که این حرصمو در آورد و گفت:کی گفته اینجا ماشین نیست بچه؟
    از کلمه بچه متنفر بودم.ادامه داد:اینجا تقریبا همون آدمای شهری زندگی میکنن که برای تعطیلات میان اینجا،به غیر از اونا مردم ساده و مهربون روستایی هستن که از خونه های اونا مراقت میکنن تا هفته ی بعد که سروکله ی صاحبش پیدا بشه.
    بردیا روبروی یک دروازه چوبی ماشینو نگه داشت،همه پیاده شدیم و من سریع رفتم پیش طناز و خیلی سعی کردم تا جلوی سینا ازش چیزی نپرسم،قیافه طناز داغون بود!یعنی له له ها!با لبایی آویزون اومد طرفم و گفت:برو بزن تو دهن اون پسرعموی نکبتت!
    خندمو خوردم و گفتم:اوا!برای چی؟
    طناز یکهو مثل دینامیت منفجر شد و گفت:اون عوضی توی ماشین همش از برگشتن و رفتن به خارج کوفتی حرف میزد.سعی کردم اهمیت ندم ولی یکدفعه توی موبایلش دیدم...دیدم...
    به اینجای حرفش که رسید زد زیر گریه!سریع سرشو بغل کردم و گفتم:میخوای سینا بفهمه بخاطر اون گریه کردی؟
    تا اینو گفتم سریع سرشو از روی سینه ام برداشت و با پشت دست اشکاشو پاک کرد و ادامه داد:دیدم همش داره با گوشیش ور میره و بعضی موقعهاهم لبخند میزنه.منم که فضول!خودم کشیدم پشت صندلیش!که کاشکی جلوی این چشمای بی صاحاب موندم رو میگرفتم برنا!همش از واژه های گلکم و عزیزم و.. استفاده کرده بود!!!!داشت اشکم در میومد!کثافت نمیدونی چجوری جواب اون عوضی رو میداد که!آخرش هم بهش زنگ زد!میدونی اسمش چی بود؟؟؟اونم اسمش طناز بود!!!!
    فکم افتاد!!سینا و واژه های عشقولانه؟نهههههههههه!!سینا و دختر؟؟؟نههههههه!!سینا و طناز؟نههــ ای وای...بخشید این ربطی به طناز خودمون نداشت!:))با اینکه چند ثاینه بیشتر گریه نکرده بود ولی چشماش سرخ سرخ بود!بهش که گفتم زرد کرد!سریع گفت:برنا یکی بزن تو گوشم!
    با تعجب گفتم:چــــــــــــــی؟
    دستشو گذاشت روی دهنم و گفت:میگم یدونه بزن تو گوشم که بگم با تو دعوام شده.
    من؟بزنم تو گوش کسی که مثل خواهرمه؟عمرا!طناز که تردیدم رو دید دستشو آورد بالا فکر کردم میخواد خودش خودش بزنه!مگه سادیسم داره؟!ولی وقتی یه طرف صورتم سوخت فهمیدم زده تو گوشم!!!منم آپرم رفت بالا و دستمو آوردم که روی صورتش بلند کنم که کسی دستمو توی هوا گرفت.برگشتم ببینم کی توی چک و چک زنی ما دخالت کرده که با دیدن اون نفر کپ کردم!
    گفت:به چه حقی میخواستی دست روی طناز بلند کنی؟هان؟
    دستمو با شتاب از دستش بیرون کشیدم و مشغول مالش دادن مچم شدم که توی دستای قویش پرس شده بود و در عین حال گفتم:به تو چه!تو رو سنن؟!
    طناز داشت با رنگی پریده به سینا که رگ های گردنش زده بود بیرون نگاه میکرد.اووووووووووف!بابا غیرت!سینا دوباره به حالت عادی برگشت و با لحنی سرد گفت:اصلا به من ربطی نداره،ولی دلم نمیخواد با دعوای دوتا بچه امروزم رو خراب کنم.با هم دعوا نکنین نی نی ها!
    وقتی داشت دور میشد صدامو بردم بالا و تقریبا داد زدم:باشه آقا غوله!
    و زیر لب گفتم:ایشششش!نکبتِ خل!
    برشگتم سمت طناز و گفتم:بریم.
    با تحکمی که توی حرفم بود عین این بچه اردک ها پشت سرم راه افتاد.با دیدن فراری قرمزی که داشت دنده عقب میومد نفسم توی سینه حبس شد!به خودم نهیب زدم هر گردی که گردو نمیشه!با این فکر به راه افتادم که با صدای کسی که میگفت:اوی خوشتیپ.سرجام ایستادم.با لبخند برگشتم،صدای ترمه بود.با دیدنم لبخند گشادی زد و دوید طرفم قبل از اینکه حرفی بزنه گفتم:اولا اون پوزت رو ببند،سی و خورده ای دندوتو مشاهده کردیم!دوما عین شتر ندو ،یکم خانوم باش!خیر سرت 17 سالته!
    ترمه یکی محکم زد پس گردنم و گفت:اینش دیگه به تو ربطی نداره.
    روی صورتم دقیق شد و گقت:بری،چرا صورتت سرخه؟
    تا اومدم چیزی بگم با لبخند معناداری گفت:آها!هول شدی آجی خوشورو؟لپ گلی؟نترس ترس نداره که!
    منظورشو گرفتم و تا اومدم حرفی بزنم طناز گفت:اون رانندته؟
    قبل از اینکه ترمه جوابی بده نفس عمیقی کشیدم و راه افتادم سمت فراری.الان بهترین فرصت برای دیدن این عروسک قرمزه،نیگا نیگا چه برقی میزنه زیر آفتاب لامصب!اوووووووووف!پس داداشش کو؟داداششُ بیخیال،اینه رانندش؟!باشه از این راننده ها!هیکلش نافرم آشنا میزد!با یه لحن رئیس مابانه ای گفتم:میشه بری کنار،پسر جون؟
    سریع برگشت سمتم!وای خدا یکی منو بگیره!با لبخند دخترکشی گفت:چی؟
    اخمی کردم و گفتم:برو کنار!
    عینکشو کمی داد پایین و با اخم گفت:اونوقت چرا؟
    کناره ی بلیزش رو گرفتم و کشیدم تا بره کنار و در همون حال گفتم:هروقت اونوقت اومد بهت میگم.
    ولی مگه از جاش تکون میخورد!با صدای نسبتا بلندی گفتم:مگه توی دوره آموزشتیون(اصلا اینا دوره آموزشی داشتن؟الله اعلم!)بهتون یاد ندادن با یه خانوم چطور رفتار کنین؟
    اومد نزدیکم،با فاصله کمتر از یک سانتی متریم ایستاد طوری که نفس هاش پخش میشد توی صورتم و در همون حال گفت:جوجه،من راننده ترمه نیستم.
    اوهوع!چه غلطا!ترمه؟نه این دیگه خیلی پرروئه!با نوک انگشتم بردمش عقبتر و گفتم:اولا توی فاصله ی مجاز بایست،دوما ،ترمه؟هه!خانوم تهرانی خوشگله!
    خوشگله رو با پوزخند گفتم و قبل از اینکه حرفی بزنه برگشتم سمت ترمه و گفتم:این رانندت چه بی ادبه!
    بعد آروم رو به خودش گفتم:بی نزاکت!
    ولی اون هیچ واکنشی نشون نداد و فقط با پوزخند نگاهم کرد.ای بمیری!ترمه اومد سمتم و با رنگی پریده گفت:برنا این...این...
    حرفشو قطع کردم و گفتم:این..این...چیه دیگه؟چرا به رانندت یاد ندادی با یه خانوم چجوری باید حرف بزنه؟
    پسره زیر لب با پوزخند گفت:خانوم!
    تا اومدم چیزی بهش بگم ترمه سریع گفت:این تیامِ!


    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  16. 2
  17. #23
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض

    15 مهر

    +++


    چــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــی؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟ای خاااااااااااااک تو سرت برنا!خودمو نباختم و با لبخند مکش مرگ منی گفتم:اِ؟خب چرا زودتر نگفتی؟ولی از حق نگذریم این شغل خیلی بهش میخوره ها!
    نگاهی از بالا تا پایین هیکلش انداختم و گفتم:اصلا فیت خودته!
    تکیه اش رو داده بود به ماشین،پای چپش رو گذاشته بود جلوی پای راستش،بازو هاشو بغل کرده بود که عضله هاش ریخته بود بیرون!و با یه اخم غلیظ داشت نگاه میکرد.با جمله ی"به سلام داداش تیام"برگشتیم عقب و با دیدن بردیا حمله کردم سمتش و خودمو انداختم توی بغلش.بردیا دستشو دور کمرم حلقه کرد و آروم گفت:ابرومونو بردی برنا!
    با یه اخم کوچیک گفتم:چه ربطی داشت؟اصلا ولم کن باهات قهرم!
    فشار خفیفی به کمرم وارد کرد و گفت:خب حالا کوچولو!قهر نکن.
    در گوشش گفتم:بردی...
    که اخمی کرد ،با خنده ادامه دادم:میشه نگی تو داداشمی؟
    بردیا گفت:به کی؟
    با غیظ گفتم:به اون کوه غرور!
    بردیا خندید و گفت:ولی همون کوه غرور میدونه من یه خواهر شیطون دارم.
    ــ خب بدونه،قرار نیست بفهمه من همونم!
    بردیا اخمی کرد و گفت:پس قراره تو رو کی معرفی کنم؟
    چشمکی زدم و گفتم:صلاح کار خویش بردیا داند!هر گلی زدی به سری خودت زدی!
    بردیا ــ خیلی رو داری!
    با خنده به ترمه و داداش عنقش و طناز رسیدیم و بردیا رفت سمت تیام و باهاش دست داد.ترمه با خنده گفت:اووووووووه!ول کن بردیا رو!
    چشمامو تنگ کردم و گفتم:تو چی کار داری؟بردیای خودمه!
    بردیا خندید و سری تکون داد.زدم به بازوش و گفتم:سرتو تکون نده!این صدبار!
    همه میدونستن من از سر تکون دادن و پوزخند متنفرم و با همینا اذیتم میکردن!خودمو از بردیا جدا کردم و رفتم سمت همون دروزاه چوبی و با طناز و ترمه رفتیم داخل.میشد بگی اینجا بهشته!پر درخت و پرنده.صدای دارکوب ها و خش خش برگها که باد تکونشون میداد و باریکه ای از نور خورشید که دزدکی از بین برگا میتابید فضای رویایی رو ایجاد کرده بود.
    بردیا دستمو گرفت و گفت:قشنگه؟
    در حالیکه هوز به اطرافم نگاه میکردم گفتم:قشنگ برای یه دقیقشه!
    بعد با اخم گفتم:چرا منو تا حالا نیاورده بودی اینجا؟هان؟
    بردیا خندید و گفت:چون اکیپمون همه پسرن.
    با لبخند موذیانه ای گفتم:چه بهتر!
    میخواستم به راهم ادامه بدم که بردیا ایستاد و دستمو محکم نگه داشت و وادار به ایستادنم کرد و با اخمی که روی صورتش بود گفت:ببین برنا این دوستای من همشون پسرن.حتی یه دخترهم اینجا نیس.پس بهتره با طناز و بقیه باشی،فهمیدی؟
    لبخندی زدم و گفتم:آره باغیرت!
    بردیا لبخند محوی زد و به راهمون ادامه دادیم.سریع طرلان و بیقه رو پیدا کردی و راه افتادیم.بردیا و تیام و نیما و سینا جلوتر از ما میرفتن و ما دخترا عقب تر میومدیم.انقدر طرلان دلقک بازی در آورد که چند دقیقه ای یکبار شلیک خنده مون به هوا میرفت و هر بار کل پسرا برمیگشتن و با اخم نگاهمون میکردن،هر دفعه بقیه ساکت میشدن و من با دیدن اونا که همشون در یک زمان و سریع کله هاشونو برمیگردوندن خندم شدت میگرفت و یکی باید از روی زمین جمعم میکرد!
    دفعه آخر طرلان با خنده گفت:ای کوفت!
    با لحنش نتونستم خودمو کنترل کنم و نشستم روی زمین و دلم رو گرفتم،اشک از چشمام میومد!با دیدن وضعیت من دختراهم خندیدن.همونطور که نشسته بودم دستی جلوی صورتم قرار گرفت خندم قطع شد و بالای سرمو نگاه کردم،با دیدن پسری که داشت با لبخند نگاهم میکرد مثل فنر از جا پریدم و مانتوم رو تکوندم و با اخم به پسره که توی همون حالت خشکش زده بود گفتم:حیف که این طرفا باغ وحش نیست وگرنه خشک شده ات رو تحویلشون میدادیم میزاشتن توی گروه ماموت ها!
    آخه پسره از این هیکلی های خفن بود!با حرف من پسرایی که پشت سرش بودن خندیدن و دخترها هم ایشی گفتن و روشون رو برگردوندن!نگاه که کردم دیدم حدود 50 نفر آدم دورمون جمع شدن و دارن نگاهمون میکنن!ای بابا اینا واسه چی اینجا جمع شدن؟یه لحظه ترسیدم که بردیا رو بین جمعیت دیدم که داره میاد طرفمون.قبل از اینکه بردیا حرفی بزنه تیام با داد گفت:این چه ضعشه دیگه؟معرکه گرفتی؟
    با خونسردی که خودم میدونستم دروغیه گفتم: نه چون نگهبانمون رفته بود جلو،صبر کردم تا بیاد.
    دقیق داشتم به خودش اشاره میکردم،طرلان پقی کرد و زد زیر خنده و سریع از ما دور شد کم کم دخترا هم بهش پیوستن و از فاصله ی دومتری ما از زور خنده روی زمین پهن شدن!ترمه داشت میخندید!انگار نه انگار داداشش رو آباد کرده بودم!
    تیام عصبی اومد سمتم و گفت:اِ؟حالا من شدم سگ؟
    برو بابا!خودش ذهنش محنرفه!کم کم جمعیت متفرق شدن و موندن اون ماموت و ایل و تبارش.با اخم گفتم:خوش گلدین.(خوش اومدین)
    پسره با لبخند گفت:ما از دوستای بردیا هستیم برنا خانوم.اکیپمون اینه.
    برنا؟مگه این منو میشناسه؟تعجبمو که دید گفت:از چهره تون فهمیدم شما برنا هستین برای همین به خودم جرئت دادم تا کمکتون کنم.فکر میکردم شما هم منو میشناسین.بردیا خیلی ازتون تعریف کرده بود.
    پس اکیپشون اینه؟اینا که دخترهم هستن!دخترا داشتن تیام و بردیا و سینا و نیما رو میبلعیدن!با لودگی به بردیا گفتم:اکیپمون پسرن اکیپمون پسرن این بود؟داشتیم بردیا؟چش ننت روشنا!
    با این حرف من همه به خنده افتادم تنها کسی که نمیخندید تیام بود.ایششششششش!بعد از کلی راه رفتن که دیگه واقعا داشتم کم میاوردم به دو تا تخت چوبی که چسبیده به هم بود رسیدیم و بردیا نشست لب تخت.همه رو زدم کنار و خودمو انداختم رو تخت و دراز کشیدم وگفتم:اوفیــــــــش!
    بردیا خندید و بقیه هم اومدن نشستن.موهام روی صورتم ریخته بود و واقعا هیچیش زیر کلاه نمونده بود!با صدای خنده طرلان و گندم سرمو بلند کردم که دیدم ترمه داره با آب و تاب یه چیزی رو تعریف میکنه.میدونستم چی داره میگه برای همین با بی حالی سرمو گذاشتم روی تخت و به بالای سرم نگاه کردم.دو تا پرنده داشتن با اون نوک کوچیکشون تکه چوب هایی رو روی هم میچیدن تا بتونن لونه ای برای خودشون بسازن.
    نسیم ملایمی میوزید و صورتم رو نوازش میکرد.صدای آب و پرنده ها آرامش خاصی رو بهم میداد ولی یه صدایی مزاحمم شد:بلند شو،نه اینکه خیلی کوچیکی درازم کشیده واسه من.
    بی توجه به تیام به پهلو خوابیدم که بردیا گفت:برنا جان،بلند شو با هم بریم غذا بگیریم و بیایم.
    ــ ای توروخدا بیخیال من شو بردیا.اون از طرلان که از دیشب تا حالا هی تو گوشم وز وز میکنه و ترمه که داره میخنده و رو مخم یورتمه میره.اینم از تو.
    تیام ــ هی هی خانوم کوچولو به خواهرم بی احترامی نکن ها!
    سیخ نشستم و گفتم:آها!همینو میخواستم بشنوم!حرفات باهم تناقض داره تیا جون.
    آرتان با حالت بامزه ای ابروهاشو بالا انداخت و گفت:تیا جون؟!
    اوپس!من گفتم تیا جون؟با خونسردی گفتم:خواستم یه بار تحویلت بگیرم.
    یکی از ابروها مو بالا انداختم و گفتم:مشکلیه؟!
    تیام برای اینکه خندش نگیره لب هاشو برد توی دهنش و سرشو تکون داد که یعنی آره!با اخم گفتم:با خودت حلش کن.
    چقدر پررو بودم من!انگار نه انگار هزار سال ازم بزرگتر بود!اصلا چند سالش بود؟یادم باشه آمارش رو از ترمه بگیرم.نه نه!اصلا به من چه ربطی داشت؟سعی کردم قیافه اش رو به یاد بیارم.چشمای درشت و کشیده در عین حال خمار عسلی،پوست سفید،موهای قهوه ای تیره و بینی سربالا و لبای قلوه ای صورتی.
    از حق نگذریم بد تیکه ای بودا!ولی نه!برنا ... تو ... "نباید" ... از کسی خوشت بیاد.
    ــ واسه چی اونوقت؟
    میدوسنتم صدا نیماست با دستپاچگی گفتم:تو شنیدی؟
    نیما لبخندی زد و گفت:تقریبا داشتی داد میزدی!
    رنگ صورتمو که دید سریع گفت:شوخی کردم بابا!صدات خیلی آروم بود.
    زدم به بازوش و گفتم:دیگه از این شوخی ها نکنیا!
    بینی م رو بین دوتا انگشتاش گرفت و کشید،در عین حال گفت:اونوخت چی میشه؟
    با خنده دستشو پس زدم و گفتم:اونوخخخخخخت میبینی چی میشه.
    بعد از خوردن ناهار همه کنار رودخونه نشستیم،پایین شلوارمو زدم بالا و پامو گذاشتم توی آب و از یخ بودنش یه آه گفتم.پسرها قلیون میکشیدن و دخترا هم براشون مزه میریختن و لوس بازی در می آوردن.عــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــ ق!همینطور که داشتم با دستم روی پام آب میریختم شعری رو برای خودم خوندم:
    نمی دونی تو این روزا چقدر از زندگی سیرم
    دارم می میرم از اینکه تو رفتی و نمی میرم

    نمی دونی تو این روزا چقدر یاد تو می افتم
    ته دنیام نزدیکه نگاه کن کی بهت گفتم

    کجا باید برم بی تو، تویی که قدّ ِ دنیامی
    که هر جایی رو می بینم نبینم پیش چشمامی

    برم هر جای این دنیا شبم با بغض دمسازه
    آخه هر جا یه چیزی هست منُ یاد تو بندازه

    نمی دونم تو این برزخ کی از این درد می میرم
    نمی دونم چرا یک شب فراموشی نمی گیرم

    منُ اینجا بکُش وقتی قراره تازه رویا شی
    اگه تا آخر دنیا قراره تو دلم باشی....

    با صدای دست ها سرم رو بالا آوردم و دیدم همه دارن نگاهم میکنن و توی نگاه همشون برق تحسین رو به خوبی میشد ببینی به غیر از تیام و نیما!نیما مثل همیشه مغوم و گرفته و تیام با یه پوزخند!لامصب نگاهش هم پوزخند داره!بردیا گفت:برنا بیا بشین کنار من و یه شعر دیگه بخون.
    با این حرف بردیا ، تیام دوباره پوزخند زد.بی توجه بهش که کنار بردیا نشسته بود خودمو به زور کنارش جا دادم روبروم طناز با حالتی گرفته نشسته بود،بیچاره از دقیقه ای که وارد باغ شده بودیم کز کرده بود یه گوشه و اصلا توی جمع نبود،تصمیم گرفتم یه شعر برای اون دو تا بخونم.سینا سمت راست بردیا نشسته بود و طناز به اون نگاه میکرد.همون آهنگی رو خوندم که توی ماشین بردیا گذاشته بودیم.
    یکی را دوست دارم
    ولی افسوس او هرگز نمیداند
    نگاهش میکنم شاید
    بخواند از نگاه من
    که او را دوست میدارم
    ولی افسوس او هرگز نمیداند...
    گوشی سینا زنگ خورد و با یه ببخشید سریع از ما دور شد.شعر رو ادامه دادم ولی تمام حواسم روی سینا بود که داشت قربون صدقه کسی میرفت و با بیرحمی به طناز نگاه میکرد.به طناز که نکاه کردم دیدم زانوهاشو جمع کرده توی شکمش و سرشو گذاشته روی زانوش.
    بعد از تموم شدن شعرم سریع گفتم:
    پنداشتی كه چون ز تو بگسستم
    ديگر مرا خيال تو در سر نيست
    اما چه گويمت كه جز اين آتش
    بر جان من شراره ديگر نيست
    طناز سرشو آورد بالا و با لبخند تلخی نگاهم کرد.سریع از جا بلند شدم ، هیچی برام مهم نبود.فقط مهم بود حال اون سینای عوضی رو بگیرم.با طناز رفتم سمت همون ماموته که فهمیدم اسمش هیربد.با اون چشمای سورمه ای رنگش نگاه مهربونی به ما انداخت و گفت:سلام خانوما.افتخار دادین.
    لبخند خبیثی به سینا که داشت خیره نگاهمون میکرد زدم و گفتم:اوه!نه بابا این چه حرفیه.راستی هیربد تو این دختر خوشگلو دیدی؟
    بعد طناز رو انداختم جلو،طناز گونه هاش رنگ گرفته بود ولی اهمیتی ندادم بهترین راه برای چزوندن سینا هیربد بود از اول فهمیدم هیربد دلش با دیدن طناز لرزیده برای همین لبخند خجولی زد که واقعا به هیکلش نمیخورد و گفت:نه،کم سعادتی بوده که ایشون رو زیارت نکنم.
    گوشه ژیله سورمه ایش رو گرفتم و کشیدم دنبال خودم.طناز رو فرستادم پیش گندم و همه چی رو برای هیربد تعریف کردم که اگه یه وقتی واقعا به طناز علاقه پیدا کرد و فهمید من فقط برای چزوندن سینا این کارو کردم دلش نشکنه.بیچاره اخماش بدجور رفت تو هم و آخر حرفام دستشو محکم کوبید به درختی که کنارم بود و از بین دندون های بهم فرشده اش گفت:پسره ی بی لیاقت!به خدا ... به خدا... اگه من جای اون پسره احمق بودم و دختری به پاکی طناز عاشقم میشد نمیذاشتم آب توی دلش تکون بخوره.چه برسه به اینکه بخوام با کارام زجرش هم بدم.
    اوه!نه بابا!با صدای آرومی گفتم:حالا کمکم میکنی؟
    هیربد با چشمایی به خون نشسته نگاهم کرد و گفت:معلومه،من بخاطر اون دختر همه کاری میکنم.
    دیگه داشت شورشو در میاورد!نره غول!با این هیکلش خجالت نمیکشه؟اصلا چه ربطی به هیکلش داشت واقعا؟!با بی حوصلگی گفتم:خب حالا!
    نگاهی که بهم انداخت باعث شد خفه شم!برگشتیم پیش بچه ها و نگاهی به ساعت انداختم.ایول تازه ساعت 3 بود!دایره مانند نشستیم و همه دو به دو صحبت میکردن البته فقط دخترا!پسرا که مسخره بازی در میاوردن و گهگاهی هم تیکه ای حواله ما دخترا میکردن.فکری توی ذهنم جرقه زد و با ذوق گفتم:آقا یه بازی!
    یکی از پسرا با پوزخند گفت:خاله بازی کوچولو؟
    منم با پوزخند گفتم:نه غول بازی آقا گندهه!
    با این حرفم پسرا پوزخند زدن و دخترا دوبه دو به قول خودشون میزدن قدش!بردیا با چشم غره ای گفت:حالا چه بازی؟
    دوباره با ذوق گفتم:بیاین تا چند دقیقه دروغ بگیم!
    دخترا خوششون اومد ولی پسرا همش میگفتن بچه بازی و ... به جهنم!ایشششششش!خیلی ادعای بزرگیشون میشه!با دخترا جمع شدیم دور هم و هر کسی یه دروغ میگفت و ماهم میخندیدیم که نوبت رسید به ترمه و گفت:برنا اون روز عکس داداش منو نخورد!


    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  18. 1
  19. #24
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض

    15 مهر

    +++


    چنان این جمله رو بلند گفت که کل سرها چه پسر چه دختر برگشت سمت من!چی میشد اگه الان زمین دهن باز میکرد و منو میکشید توی خودش واقعا؟!با اینکه نوبت من نبود سریع گفتم:ترمه راست میگه.
    ترمه با لبخند موذیانه ای گفت:باختی بری!
    طلبکارانه ابروهامو بالا انداختم و گفتم:برای چی؟
    ترمه ــ چون راست گفتی.
    به طرلان که کنارش نشسته بود اشاره کردم که یه پس گردنی بهش بزنه،طرلان هم نامردی نکرد و یکی محکم خوابوند توی گردنش!جوری که آدامس ترمه جست گلوش.با این حرکتش همه به خنده افتادن وبعد از اینکه طرلان محکم،محکم نه ها محکـــــــــــــم زد پشت کمرش حالش بهتر شد دوباره بازی رو شروع کردیم.
    بین بازی بود که یکی از پسرها داد زد:من از دخترا خوشم میاد.
    و به دبنال این حرف بی مزه افتادن به خنده، تیام هم داشت با یه پوزخند به ما نگاه میکرد.از بردیا با اشاره پرسیدم اسم اون یارو چیه که بدون اینکه صدایی ازش در بیاد گفت:سامان.
    منم بلند گفتم:سامان عین چی داره راست میگه.
    دخترها به خنده افتادن و پسرا هم کم کم خودشونو به ما نزدیک کردن!قرار شد از من شروع بشه.رو به بردیا گفتم:بردیا عاشق نیست!
    با این حرفم همه چهارچشمی بردیا رو نگاه کردن که داشت با خونسردی به من نگاه میکرد.بردیا گفت:برنا دروغ میگه.
    با این حرفی که زد نه تنها من بلکه بقیه هم یه هین بلندی گفتن.گندم که داشت پس میفتاد!نوبت رسید به نیما:من کسی رو دوست ندارم.
    طناز:من حالم از یه نفر به هم نمیخوره.
    من و گندم و طرلان منظورشو گرفتیم و دیدیم سینا با یه پوزخند داره نگاهمون میکنه.سینا:من عاشق طناز نیستم!
    با این حرفش من و گندم با هم یه چـــــــــــــی گفتیم.طناز که داشت میمرد!ای خدایا شکرت!پسرها سریع پرسیدن که توی جمع ما طناز کیه که سینا گفت:این طنازو نمیگم که ...(نگاهی به چهره گرفته طناز انداخت و گفت) یکی دیگه رو میگم.عشق منه.
    خدا ازت نگذره سینا.ولی نه،دوست داشتن اجباری نیست.زور که نیست!دوستش نداره،ولی این باعث نمیشه هفت جد و آبادش رو نیارم جلوی چشای خاکستری بی صاحاب مونده اش!طناز سریع بلند شد و با بهانه کردن حالت تهوعی که نداشت از جمع دور شد.بلافاصله هیربد هم دنبالش بلند شد!بهع!حالا این هیربد رو کجای دلم بذارم؟!نگاهی به طرلان انداختم که با چشمای به خون نشسته داشت به سینا نگاه میکرد.
    برای اینکه از اون حالت درش بیارم گفتم:از آرمان چه خبر ناقلا؟
    طرلان پوزخندی زد و گفت:بره بمیره بابا!
    تعجب کردم،این همون بود که میگفت بد در مورد آرمان حرف نزنم؟تعجبمو که دید با خنده گفت:نه اینکه که چشات خیلی کوچیکه حالا اونجوری گشادشون هم میکنی!
    آهی کشید و ادامه داد:ما رو باش عاشق کیا شدیم!دو تا خواهر عاشق دوتا برادر!
    لبخندی زدم و گفتم:حالا مگه چی شده؟رامشون میکنین؟
    طرلان خنده ی تلخی کرد و گفت:نه نمیشه،آرمان که خیلی وحشیه.کثافت بهش میگم من دوست دارم ...
    بعضشو خورد و ادامه داد:آشغال برمیگرده با پوزخند میگه حالا من چیکار کنم؟عاشقمی؟خب خیلیا عاشقمن تو هم یکی از اونا...بهش میگم یعنی چی آرماان؟من واقعا دوستت دارم.نه مثل اون دخترا که چشمشون دنبال هیکل و قیافت یا پولتن،تو که میدونی من نیازی به پول ندارم...جواب میده گوش کن طرلان(با گریه ای که تا الان خیلی کنترلش کرده بود گفت)تو اصلا در حدی نیستی که بخوای با من نسبتی به غیر از دخترعمه ای و پسردایی با هم داشته باشین.راستش تو اصلا کسی نیستی که من میخوام.من...من..اصلا دوستت ندارم.
    وقتی حرفش تموم شد بلند زد زیر گریه که حواس همه به ما جمع شد،سینا با عصبانیت گفت:یه لحظه اون زبونتو نگه دار برنا که با نیشت اینقدر بیقه رو آزار ندی.
    آمپر سوزوندم و گفتم:هه!کی به کی داره میگه!تو برو به اون عفریته خانومت برس آقای مجنون.
    سینا از جاش بلند شد و گفت:حق نداری با طنازمن اینجوری حرف بزنی.
    طرلانُ تقریبا شوت کردم از بغلم بیرون و جلوی سینا ایستادم یه 10 سانتی ازم بلند تر بود ولی زل زدم توی چشماش و گفتم:من با هر خری هر جوری دلم بخواد حرف میزنم،مشکلیه؟
    قبل از سینا تیام برافروخته بلند شد و گفت:بسه دیگه برنا،هر چی نمیگم هی جری تر میشه.
    رفتم نزدیک تیام و سرتقانه تو چشماش نگاه کردم و گفتم:میتونم بپرسم به شما اصلا چه...ربطی...داره؟
    داشتم بخش بخش براش حرف میزدم که باعث شد پوزخندی گوشه لبش بشینه،گفت:جهت اطلاعاتت باید بگم سینا دوست صمیمی منه.
    به مسخره دستشو گرفتم توی دستم و فشار دادم و در حالیکه ادای گریه کردن رو در میاوردم گفتم:واقعا متاسفم،ولی امیدی به زندگی هست!همین الان باهاش کات کن و به زندگی عادیت برگرد.
    با حرص دستشو از توی دستم در آورد و با چشمایی که خون ازش میچکید نگاهم کرد.بردیا اومد نزدیکم و گفت:بسه دیگه برنا.
    لحظه ای که داشتم از کنار سینا رد میشدم غمی صورتش رو پوشونده بود.به درک!انقدر غم بخور تا بمیری!پسره ی سرتق وحشی.میدونم ربطی به وحشی نداره ولی خب اعصابم خورده دیگه:)خیلی خونسرد نشستم کنار طرلان و گندم که دیدم دهن هرجفتشون باز مونده!طرلان لبخندی زد و گفت:خسته نباشی پهلوون!
    زدم توی سرش و گفتم:الان موضع خودت حفظ کن...سگ باش!
    ریز ریز خندیدیم که دیدم ترمه خودشو کشید سمت من،انتظار هرگونه فحشی داشتم که برخلاف تصورم دستمو گرفت و گفت:شرمنده ام برنا، تیام خیلی اخلاقش تنده.
    لبخندی زدم و گفتم:من اگه این دوتا رو آدم نکنم برنا نیستم!
    چند دقیقه بعد طناز و هیربد در حالیکه میخندیدن به ما نزدیک شدن.سه نفری نگاه متعجبی بهم انداختیم و دوباره خیره شدیم به طناز که داشت از ته دل قهقهه میزد!بابا اینا قاطی دارن بخدا!طناز و هیربد با دیدن تعجب ما خندشون شدت گرفت و هیربد دست طنازو گرفت!طناز هم عین بچه ها دستشو تاب میداد و ورجه ورجه میکرد.
    طرلان با دهن باز داشت نگاهشون میکرد که گندم دستشو برد زیر فک طرلان و بستش.با این حرکت گندم هر چهار نفرمون به خنده افتادیم.ترمه گفت:چرا انقدر تعجب کردین؟
    مختصری از داستان طرلان و طناز رو براش تعریف کردم که یکدفعه قاطی کرد و گفت:غلط کردن اینجوری رفتار کردن!بی شعورا!نفهم های ...
    دیدم اگه ادامه بده حیثیتمونو به باد میده برای همین جلوی دهنشو گرفتم و گفتم:هیشششش!آبرومونو بردی!
    چند دقیقه بعد دوباره دور هم جمع شدیم و تیام هم برای کاری برگشت ایشششششش به درک!دخترا داشتن خودشونو میکشتن که هیربد براشون آهنگ بخونه.در همین حال سینا هم اومد و آروم نشست روبروی هیربد و طناز که جیک تو جیک هم نشسته بودن.من و طرلان و گندم و ترمه کنار نشسته بودیم و به همه نظارت داشتیم.هیربد همش میگفت نه و خلاصه کلی خودشو لوس میکرد!
    طناز گفت:اِ هیربد!بخون دیگه.
    هیربد نگاه عاشقانه ای به طناز انداخت و گفت:فقط بخاطر تو.
    اینجا خانواده نشسته هااااا!طناز گونه هاش گل گلی شدن و سرشو انداخت زیر.نمیدونستم سینا چه واکنشی نشون میده و اصلا هم دوست نداشتم بدونم.معلومه که طناز هم از هیربد خوشش اومده.پس مشکلی نیست!بره بمیره سینا با غرور خرکیش.
    هیربد در حالیکه تیو چشمای طناز نگاه میکرد خوند:
    غمخوار من ! به خانه ی غم ها خوش آمدی
    با من به جمع مردم تنها خوش آمـدی
    بین جماعتی که مرا سنگ می زنند
    می بینمت ، برای تماشا خوش آمدی
    راه نجات از شب گیسوی دوست نیست
    ای من ! به آخرین شب دنیا خوش آمدی ...
    پایان ماجرای دل و عشق روشن است
    ای قایق شکسته به دریا خوش آمدی
    با برف پیری ام سخنی بیش از این نبود
    منت گذاشتی به سر ما خوش آمدی
    ای عشق ، ای عزیز ترین میهمان عمـر
    دیر آمدی به دیدنم اما خوش آمدی ...
    اوه اوه!یکی بگیره این دو تا رو!عجب صدایی دارهههههههههه!دورگه و مردونه.سینا به بهانه زنگ زدن به طناز جونش از جمع خارج شد ولی طناز هنوز هم نگاهش به هیربد بود.نیما که کنار هیربد نشسته بود اهمی کرد که هر دو سرشونو انداختن زیر.نه دیگه نمیشه!برنا وارد میشود.بی توجه به کسایی که حرف میزدن منم عرض اندامی کردم:
    مردم دخترکی امروز حواستان را پرت نکرد؟/دختری از جنس زن در کوچه و پس کوچه های شهر بازیگوشی نکرد؟
    نمیگشت دنبال مردش در به در؟/تمام مردان را از دم نگاه نکرد؟
    میدانم دنبال معشوقه اش بود/آیا مردم شما را به خدا سر به راهتان نکرد؟
    دامن چین داروسفیدش خاکی بود/آیا کسی او را این حوال ها نگاه نکرد؟
    ای مردم شما را به خدا بگویید پیدا کرد معشوقه اش را/یا مثل هزاران بار قبل نیز او را پیدا نکرد
    چهره اش؟درست مانند خودم چشمانی گیرا و دلی روشت/آیا نگاه هایتان را سر به هوا نکرد؟
    اگر دیدیتش تو را به جان عزیزتان بگویید /او همین چند وقت پیش موهایش را کوتاه نکرد؟
    او به دنبال مردش ست و من به دنبال به او/آیا کسی را که میخواست پیدا نکرد
    به او بگویید که همه چیز تمام شدنمیه ی دیگرش جان داد/ای مردم آیا کسی هنوزم پیدایش نکرد؟
    مواظبش باشید کمی سر به هواست/به نظرتان در مورد مردش اشتباه نکرد؟
    ای مردم دختری گم کرده ام/آیا کسی او را زیر آوار خاطره ها پیدا نکرد؟

    [من نوشت]

    همه کفشون بریده بود.اینهههههههههههه!پس چی فکر کردین؟!داشتم عین خر ذوق میکردم که یکی از دخترا زد زیر گریه!ایناهم جوگیرنا!همه برام دست زدن و هر کس به کاری مشغول شد.با اصرار ،گندم و طرلان و طناز و صدالبته ترمه رو دنبال خودم کشیدم و بردم نزدیک ماشین بردیا.گندم هنوز دپرس بود و دلیلش هم مشخص نبود.
    در عقب ماشینو باز کردم و پلاستیک هایی که حاوی چیپس و پفک و اسنک و از این جور هله هوله ها رو در آوردم و به دست هر کس دوتا دادم.به طرلان گفتم:طرلان میشه اون پلاستیک ـــ
    هنوز حرفم تموم نشده بود که طرلان زد زیر خنده!وا!بین خنده هاش گفت:برنا بگو.سلام سارا سی و سه سالته؟
    چه معنی داشت؟ولی با این حال برای این که گاله رو ببنده سریع گفتم که این دفعه هر چهارنفرشون به خنده افتادن!زدم به بازوی طرلان و گفتم:بسه سرسام گرفتم از صدای خنده تون!
    طرلان لحظه ای نگاهم کرد و بعد دوباره خندید.اونقدر بلند میخندیدن که توجه چندتا پسر به ما جلب شد.با همون پلاستیکی که دستم بود زدم توی کله اش با این که پفکا خورد شده بودن ولی تو سر تک تکشون زدم که یکی ازپشت سرم گفت:تو سر بنده حقیر نمیزنین؟!
    برگشتم و با دیدن پسری که با نیش باز داشت نگاهم میکرد حالم بد شد!اخخخخ.این پسره یا دختر؟با لبخند مکش مرگ منی گفتم:نه عجیجم مدل موی قشنگت خلاب میشه.
    طرلان که افتاده بود روی زمین.ای مرض.پسره پشت چشمی نازک کرد و گفت:تو نگران مدل موی من نباش.
    کشدار و با ناز حرف میزد.به قیافه اش نگاه کردم که چندشم شد.یه بلیز آستین کوتاه نازک صورتی با یقه باااااااااز و یه شلوارلی آبی کم رنگ که انگار رنگِ بعضی جاهاش رفته بود!و یه گردنبند طلا سفید انداخته بود.ابروهاشم که نخ!دماغ عملی.اوووووووووق!نگاهمو که دید لبخند چندش آوری زد و با چشمک حال به هم زنی گفت: میپسندی؟
    دستمو زدم به چونه ام و متفکرانه نگاهش کردم و خیلی جدی گفتم:اممم...با یه ساپورت عالی میشی!
    بعد جدی به طرلان که مات و مبهوت مونده بود گفتم:اون ساپورت مشکیه که خیلی شفاف بود و گذاشته بودیش برای عروسی.بهش نمیخوره؟
    بعد رو به پسره گفتم:سایزت چنده خواهرم؟
    با این حرفم شلیک خنده تموم آدمای اطراف رفت هوا.هه.حقته پسره ی فلان فلان شده ی چشم دریده.پسره با عصبانیت اومد سمتم که یکی از قماش خودش گفت:سامی بیخیال دادا بیا بریم.
    اوهوع!دادا؟!با پوزخند نگاهش کردم و گفتم:عسیــــــسم!بهت گفت دادا،جوجو؟نمیدونه تو عزیز دل خاله ای؟
    کارد میزدی خون پسره در نمیومد.نگاه خشمگینی بمن انداخت و رفت.تا ساعت 7 همونجا موندیم و بعد برگشتیم سمت خونه.همه خوابمون برده بود توی ماشین.طرلان رفت توی ماشین نیما،سینا هم که حدودای ساعت5که دیگه اوج لوس بازیِ طناز برای هیربد بود بلند شد رفت سراغ طناز.من و گندم توی ماشین بردیا بودیم.داشت کم کم چشمام گرم میشد که با صدای بردیا حواسم شیش دونگ جمع شد!
    ــ خوب بود امروز؟
    زیر چشمی داشتم بهشون نگاه میکردم.گندم:بد نبود.
    بردیا پوزخند صداداری زد و گفت:البته نه برای شما.
    گندم ــ منظور؟
    بردیا ــ هیچی،نظرت در مورد امید چیه؟
    گندم ــ امید؟همون پسر بانمکه؟!
    بردیا دندون قروچه ای کرد و گفت:بعله.همون پسر با نمکه.
    جمله آخر رو با حرص گفت،دیگه آشکارا چشمامو باز کرده بودم و نگاهشون میکردم.حتی توی این تاریکی که به خاطر غروب بود میتونستم لبخند گندم رو از آینه بغل ببینم.
    گندم ــ خیلی پسر خوبیه.
    بردیا زیر لب گفت:هه!از این خوب ترهم میشه.
    گندم ــ چیزی گفتی؟!
    بردیا جوابی نداد و بقیه راه در سکوت سپری شد.نگاهی به ساعت گوشیم انداختم،ساعت 8 بود.با توقف ماشین سرمو بلند کردم و دیدم جلوی در ساختمونشون ایستادیم.گندم برگشت بیدارم کنه که با دیدن چشمای بازم لبخندی زد و گفت:بیداری؟
    گفتم:پـ نـ پـ خوابم خودمو زدم به بیداری.
    گندم با دستش زد توی سرمو و گفت:مزه نپرون.
    زبونمو براش در آوردم و گفتم:خب تو جاخالی بده مزه ام بهت نخوره.
    گندم سرشو تکون داد و پیاده شد.شیشه رو پایین دادم و گفتم:بردیا قدیما مردم چیزی میگفتن به اسم خداحافظ.تو چیزی نشنیدی در این مورد؟
    بردیا پوزخندی زد و گفت:چرا شنیدم ولی انگار بعضیا خوشی زده زیر دلشونو بعضی چیزا رو از یاد بردن.
    گندم برگشت و نگاهی به بردیا انداخت و همونطور که خیره توی چشماش نکاه میکرد گفت:خداحافظ برنا.
    و دوید سمت خونشون که طبقه دوم از یه برج بیست طبقه بود.بردیا پوفی کرد و گفت:بیا جلو.
    برای اینکه اونجور به گندم تیکه پرونده بود از دستش عصبانی بودن برای همین گفتم:نمیام.
    بردیا با عصباینت برگشت و جوری نگام کرد که به چیز خوردن افتادم ولی همونطور خونسرد زل زده بودم توی چشماش.من و بردیا حدود سه یا چهار دقیقه همونطور توی چشم همدیگه نگاه کردیم که آخرش گفت:بعضی وقتا دوست دارم سرمو از دستت بکوبونم توی دیوار.
    به سمت ساختمونی که گندم رفته بود توش اشاره کردم و گفتم:اوناهاش!اون دیواره.راه باز و جاده...
    نگاهی به فاصله ماشین با برج انداختم و گفتم:نه،فاصله اش زیاد نیست.پس جاده کوتاه!
    بردیا برگشت و با سکوت رانندگی کرد.به محض رسیدن به خونه عین اسب پریدم پایین و به قول طناز و طرلان تازوندم سمت خونه.بعد از دوشی که گرفتم حالم جا اومد و بدون خوردن شام رفتم تا بخسبم.
    ***
    ترمه تلپی خودشو انداخت روی نیمکت پارک و گفت:چه خوش گذشت.
    با تعجب نگاهش کدم و گفتم:چی؟!
    ترمه ــ چی چی؟!
    ــ اه!چی خوش گذشت؟
    ترمه با لبخند گفت:آها!آخه دوباره بلند بلند فکر کردم!داشتم به تولد پارسالت فکر میکردم.
    با یاد آودن جشن تولدم لبخندی زدم و گفتم:آره خیلی خوش گذشت.
    نوزدهم دی طبق هرسال جشن تولدی برام گرفته شد و همه ی عمه ها و عموها هم بودن.فرداش روزی بود که پسرها به آلمان میرفتن.میتونم بگم بدترین شب زندگیم بود!همه ی عمه ها و زن عموهام در حال شیون و زاری بودن و قرار بود سیناهم بره.مغرور تر از اون بود که بخواد حرفی که زده رو پس بگیره.طناز هم تا فهمید که سینا هنوز سر حرفش هست یه گوشه کز کرده بود تا بالاخره به زور کشوندیمش توی بازی جرات یا حقیقت.
    همه ی نگاه ها خبیث شده بود و برق شرارت توشون میدرخشید و حالا اینطرف هم من و طرلان و گندم و ترمه خودمونو خیس کرده بودیم.قبل از تولد ترمه رو دعوت کردم که با سر قبول کرد به قول خودش میخواست جیگرهای فامیل مارو زیارت کنه.وقتی این حرفو زد به شوخی گفتم:حالا با ضریح امامزاده ها اشتباهشون نگیری بیفتی روشون!
    که البته مصادف بود با جیغ های بلند ترمه از پشت تلفن.بطری سرش افتاد سمت طناز و تهش سمت سینا.چهارتامون مرده بودیم از خنده ولی توی دلمونا!من و طرلان که از زور خنده سرمونو بالا نمیاوردیم.ترمه که حال ما رو دید سریع یه جک مزخرف گفت تا به این بهانه آزادانه خودمونو تخلیه کنیم ، ما هم از فرصت استفاده کردیم و هرهر زدیم زیر خنده.طرلان افتاده بود روی من و دلشو گرفته بود.
    همه با تعجب داشتن نگاهمون میکردن گندم در حالیکه سرشو از روی تاسف تکون میداد زیر لب گفت:بلند شید تا شک نکردن.
    به هر بدبختی بود طرلانو جمع کردم ولی هنوز هم لبخندی روی لب چهارتامون بود که با کوچیکترین اشاره و گافی تبدیل به قهقهه میشد.سینا گفت:جرات یا حقیقت؟
    قلبم داشت میومد توی دهنم ،هردوتاش یه جوری بد بود!طناز همونطور که سرش پایین بود گفت:حقیقت.
    نفسمو از روی آسودگی بیرون دادم ،خب به هرحال حقیقت بهتر بود!سینا نفسشو بیرون داد و آروم گفت:منو دوست داری؟؟؟


    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  20. 1
  21. #25
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض

    دوستان من یه توضیحِ کوچولو دیگه بدم...

    تیرداد ، دوستِ بردارِ ترمه است ، یعنی دوستِ تیام ...

    +++


    15مهر

    با این حرفش رنگ از روی من و طرلان پرید.طرلان دستمو گرفت و فشار داد.دستاش یخ یخ بود فشار ملایمی به دستش دادم که آروم باشه.همه ی سرها به سمت طناز بود حتی مانی هم داشت به طناز نگاه میکرد!مانی اومد سمت طناز و دستشوزد به کمرش و زل زد به طناز.طناز با لبخند کجی گفت:چی شده وروجک؟!
    مانی ــ تو عمو سینا رو دوست داری؟
    طناز لبخند تلخی زد و گفت:چه فرقی میکنه؟
    مانی ــ آخه اگه تو دوستش داشته باشی آجی نازی من چیکار کنه؟
    طناز رنگش شد مثل گچ دیوار و با صدایی لرزون گفت:برای چی خاله؟
    مانی ــ چون آجی نازی عمو سینا رو دوست داره.
    طرلان زیر لب گفت:گل بود به سبزه نیز آراسته شد!
    ترمه ــ آقا چه عشق تو عشقی شد!
    طناز سریع از جاش بلند شد و وقتی که میخواست از کنار سینا که نزدیک در بود رد بشه،سینا سریع بلند شد و دستشو گرفت.طناز نگاه خشمگینی به دست سینا انداخت ولی سینا پررو تر از این حرفا بود که دستشو ول کنه.سینا سرشو انداخت زیر و گفت:جواب سوالمو ندیدی.
    طناز با لحنی توش تمسخر بیداد میکرد گفت:چه حالی به فرق تو داره؟
    نیلو پقی زد زیر خنده و گفت:میگه چه حالی به فرق تو داره!
    یکی که نمیدونم کی بود خفه اش کرد. طناز آروم چیزی در گوش سینا گفت که سینا آروم آروم دستشو رها کرد و عقب عقب رفت و دوید بیرون.طناز هم دوید سمت پله ها.بعد از رفتن اون دو تا سرها به جای اولشون برگشتن که معین گفت:ای آخیش!گردنم شکست!که با نگاه بقیه خفه شد.
    تا آخر مهمونی حال همه گرفته بود و فردای اون روز هم همگی به فرودگاه رفتیم تا پسرها رو بدرقه کنیم.طناز نیامده بود ولی نازنین که آب از سرش گذشته بود و با حرفهای مانی همه فهمیده بودن که سینا رو دوست داره همش دور سینا مپلکید که آخر خسته شدم و با انزجار رفتم سمت سینا و گفتم:سینا طنازو چیکار میکنی؟
    سینا آروم گفت:چیکارش باید بکنم؟
    وا!با تعجب گفتم:یعنی بهش نگفتی داری میری؟
    سینا ــ مگه دیشب نفهمید؟
    اوه!این تو چه فازی هست!گفتم:من منظورم اون طناز نبود که!
    سینا که انگار تازه فهمیده بود چی میگم چشماشو توی حدقه چرخوند و گفت:آها.هیچی.
    دیگه پاپیچش نشدم.تنها چیزی که آزارم میداد نگاه های غمگین نیما بود دیگه فهمیده بود دلیل نگاه هاش چین برای همین همون شب تولدم بهش گفتم که دیگه به من فکر نکنه و سعی کنه زندگی تازه ای رو برای خودش توی آلمان بسازه.
    ــ هووووووووووووی!
    با جیغ ترمه از جا پریدم و به اطرافم نگاه کردم که شاکی گفت:دوباره به چی فکر میگفتی روانی؟
    با عصبانیت برگشتم سمتش و گفتم:تو مرض داری اینطوری صدام میکنی؟
    ترمه ــ برو بابا!عین این خلا زل میزنه به زمین و منم هرچقدر به این حنجره مبارک فشار میارم حالیش نمیشه.بخدا اکه من بخاطر تو صدامو از دست بدم پدرتو در میارم!
    توجهی بهش نکردم.بعد از چند دقیقه سکوت گفتم:ترمه؟
    ترمه ــ هوم؟
    حرفی نزد که خودش فهمید و گفت:بلـــــــــــه؟
    خندیدم چون اخلاقمو به خوبی فهمیده بود و میدونست که دوست نداریم وقتی کسیو صدا میکنم چیزی جز بله بگه،حالا اگه جانم هم میگفت مشکلی نبود!گفتم:بنظرت اون شب طناز چی به سینا گفت که سیماش قاطی کرد؟
    ترمه شونه هاشو بالا انداخت و گفت:چه میدونم!
    بعد از چند دقیقه گفت:آخرین امتحان هم دادیما!
    با لبخند گفتم:آره!راستی ازتیرداد چه خبر؟
    ترمه پشت چشمی نازک کرد و گفت:انقدر درگیر درس نکبتیت شده بودی که نفهمید ی بچمم رفت آلمان!
    ــ اوهوع!بچم؟!
    ترمه میخواست حرفی بزنه که گوشیم زنگ خورد با دیدن مخاطبم با لبخند دایره سبز رنگو کشیدم سمت دایره قرمز که تماس برقرار شد، با لبخند گفتم:جانم؟
    ــ برنا خوبی؟
    ــ آره قربونت برم.
    ــ اممم...الان کجایی؟
    ــ با ترمه اومدم پارک،مگه بهت نگفته بودم؟
    ــ چرا چرا!ببخشید حواسم پاک بهم ریخته.
    منتظر موندم تا حرفشو بزنه ولی وقتی دیدم چیزی نمیگه اومدم بگم چی شده که صدای گریه زنی از پشت خط اومد.
    با نگرانی گفتم:اونجا چه خبره؟
    ــ کدوم پارک برنا؟تروخدا سریع بگو
    با نگرانی آدرسو دادم و با ترمه منتظر موندیم تا بیاد.وقتی جلوی پاهامون ایستاد سریع سوار شدم و گفتم:ترو خدا بگو چی شده،صدای گریه کی بود؟
    ــ هیچی آجی جونم.تو آروم باش،باشه؟
    ــ بردیا به جون بابا اگه ...
    تا اینو گفتم سریع مشتشو کوبید روی فرمون و گفت:گوش کن برنا الان میریم بیــ...بیمارستان.
    نگاهی به صورتم انداخت تا عکس العملم رو ببینه.چهره ام بیشتر متعجب بود.برای همین ادامه داد:بابا حالش خوب نیست...قلبش...
    با این حرفش انگار راه نفس کشیدم بسته شد.چنگ انداختم به گلوم،بردیا که برگشت تا حرفشو ادامه بده با دیدن چهره ام سریع گفت:یا امام زمان...برنا خوبی؟خوبی آجی؟
    نفس کشیدن برام سخت بود.سریع نگه داشت و اومد در سمت منو باز کرد و با یه حرکت منو کشید توی بغلش و همونطور که چونه اش میلرزید گفت:ترو خدا طاقت بیار برنا...عزیز دلم طاقت بیار...منه احمق منِ کودن منِ کثافت..و
    دستمو آوردم و گذاشتم روی دهنش که بیشتر از این به خودش بی احترامی نکنه،من دوست داشتم بردیا همیشه همون داداش غد و مغرور بمونه. کم کم داشت جلوش چشمام سیاه میشد که اسپری توی دهنم قرار گرفت مثل ماهی که تازه به آب رسیده نهایت استفاده رو بردم.دست بردیا رو از دهنم دور کردم.جمعیت زیادی دورم جمع شده بودن.روی صندلی های سرد بیمارستان دراز کشیده بودم.ترمه در حالیکه گریه میکرد بغلم کرد و گفت:برنا جونم حالت خوبه؟
    آروم گفتم:آره بابا!نترس با دمجون بم آفت نداره.
    بردیا ــ مگه نگفتم همیشه یه اسپری همراه خودت داشته باش؟
    بردیا دیگه ادامه نداد چون وضعیتم رو درک میکرد.دیدم کسی داره با عجله بهمون نزدیک میشه.روپوش سفید پوشیده بود و به قیافه اش میخورد دکتر باشه.من نمیدونم با این هیکل چجوری توی اونیفرم بیمارستان جاش شده!وقتی رسید به ما بردیا رو محکم بغل کرد و گفت:بردیا!داداش،اینجا چیکار میکنی؟!
    بردیا چند دقیقه به پسره نگاه کرد و اونم عین این وحشی ها محکم بغلش کرد و گفت:هیرااااااااااااد!پســـ ــــــــــر!کدوم گوری بودی؟!
    وا!انگار نه انگار من اینجا خوابیدما!نشستم روی صندلی و زل زدم به همون پسره که اسمش هیراد بود.هیراد کمی من من کرد و گفت:راستش...فعلا وقت این حرفها نیست...میدونی که.
    بردیا سری تکون داد و با هیراد از ما دور شدن،ترمه گفت:وای نگاه کن چه هیکلی داره لامصب!
    برگشت تا واکنش منو ببینه که سریع گفت:گریه میکنی برنا؟
    دستمو کشیدم به صورتم خیس اشک بود.من کی گریه کردم؟بابام...مشکل قلبش...گریه ام شدت گرفت و خودمو انداختم توی بغل ترمه.ترمه روی سرم رو نوازش کرد و گفت:گریه نداره که عزیزمن،انشاالله خوب میشه.توکه انقدر ضعیف نبودی!
    بعد از چند دقیقه شنیدن حرفهای ترمه که هیچ کمکی به حالم نکرد بردیا اومد سمتمون و با یه لبخند تصنعی گفت:خب همه چی ردیفه ،تو و ترم رو میرسونم خونه.ترمه خانم میتونین امروزو بمونین پیش برنا؟
    تا ترمه خواست حرفی بزنه سریع گفتم:لازم نکرده،من از جام تکون نمیخورم تا نگی بابا چش شده.
    بردیا ــ گفتم که چیزی نیست...
    از جام بلند شدم و دویدم سمت هیراد که داشت با قدم های بلند از ما دور میشد و گوشه ی روپوشش رو گرفتم و گفتم:صبر کن دکتر!
    هیراد برگشت و با لبخند گفت:چیزی شده خانوم راد؟
    ــ ترو خدا بگو بابام چی شده.
    هیراد نگاهی به بردیا که پشت سرم بود انداخت و گفت::هیچی.
    عصبانی شدم،اینا منو چی فرض کردن؟خر؟گاگول؟!با صدای بلندی گفتم:د بگو دیگه...
    که با دیدن مامانم که داشت از ته راهرو میومد حرفمو نصفه رها کردم و دویدم سمت مامان.خودشو انداخت توی بغلم و با گریه گفت:دیدی چقدر به فرخ گفتم که مواظب قلبت باش؟برنا حالا من چیکار کنم؟
    با ترس گفتم:مگه چی شده مامان.
    مامان با چشمایی سرخ نگاهم کرد گفت:التهاب عضله قلب...
    یه لحظه حس کردم دنیا آوار شد روی سرم.بابا فرخ.کسی که همیشه پشتیبانی منو میکرد.عشق زندگیم.بابام!لحظه ی آخر دستمو گذاشتم روی سرم تا از سرگیجه ناگهانی جلوگیری کنم و بعد تاریکی محض.
    ***
    ــ خانوم من که بهتون گفتم،چیزی نیست.فقط بخاطر فصل امتحانات ضعیف شده بود که با شنیدن این خبر فشارش افتاد و از حال رفت.
    صدای بردیا رو میشنیدم که میگفت:مامان جان شما برو خونه من خودم پیش برنا میمونم.ترمه هم که هست.
    مامان ــ نه بردیا.اون طفل معصوم رو میبری خونشون.پدر و مادرش نگران میشن.
    با بیحالی چشمامو باز کردم که نور چشممو زد.مامان طبق معمول داشت بحثو کش میداد که گفتم:هیسس!
    فکر کنم نشنیدن وگرنه الان موعضه و پند شروع میشد!مامان اومد سمتم و در حالیکه پیشونیمو میبوسید گفت:مامان قربونت بره.
    اخمی کردم و گفتم:خدا نکنه گیتی جون.
    بعد با حالته گرفته ای ادامه دادم:بابا...
    مامان منظورمو فهمید و سریع گفت:فرخ حالش خوبه عزیز دل مامان.
    یه قطره اشک از چشمای عسلی کشیده اش پایین چکید که سریع با گوشه روسریش پاکش کرد و لبخند تلخی زد.
    با هزار دوز و کلک مامانو فرستادم خونه و با بردیا موندم بیمارستان.حتی نمیدوسنتم بابا توی کدوم بخش هست،فقط سلامتیش مهم بود.توی راهرو نشسته بودم و صلوات می فرستادم که کسی بالای سرم گفت:اهم اهم.
    صدای یه پسر بود،توی بیمارستان هم آدمو ول نمیکنن!اهمیتی ندادم که دوباره گفت:اهم اهم.
    بلند گفتم:اگه چیزی توی گلوت گیر کرده کنار من یه بطری آب هست بردار بخور و روی اعصاب من یورتمه نرو.
    دیدم چیزی نمیگه لای چشم چپمو باز کردم و با دیدنش چشمام چهارتا شد!این اینجا چیکار میکنه؟!اوه اوه.چه تیپی هم زده بدمصب!یه شلوار جین خاکستری و یه پیرهن مردونه مشکی تنگ که آستیناش رو تا آرنج داده بود بالا و کالج های مشکی با یه ساعت از این صفحه بزرگا که من عاشقشونم با بندهای مشکی و صفحه سفید و خاسکتری.اوووووووووف!الان کل پرسنل بیمارستان میریزن سرش که!چرا فکر قلب مردمو نمیکنه؟
    ــ یه چیزی هم واسه بقیه بذار.
    به صورتش نگاه کردم که دیدم داره با یه پوزخند نگاهم میکنه.اخمی کردم و گفتم:منظور؟
    با همون پوزخندی که گوشه لبش بود گفت:تو که منه خوردی،میگم یه کم واسه بقیه هم بزرای بد نیست!بیچاره مردم هم دل دارن.
    ــ اوه!مرسی اعتماد به سقف!
    تیام در حالیکه با نگاهش اطراف رو کاوش میکرد گفت:چرا "سقف"؟میارمش پایین تر احساس غریبی نکنی.
    ــ نه ممنون!ما آنتن روی پشت بومیم در هر حال از شما بالاتریم!
    با این حرفم خم شد روم و دستاش رو گذاشت دو طرف شونه هام البته با فاصله ها!بعد با صدای آرومی در حالیکه با چشماش زل زده بود بهم گفت:ولی مواظب باش.این سقف خراب میشه و تو رو با خودش میکشه پایین.
    با لبخند گفتم:حتما ایزوگام ش خوب نیست!
    لبخند محوی زد . همین حال حس کردم کسی نزدیکمون میشه.با اینکه یکبار بیشتر ندیده بودمش ولی بوی عطرش رو میشناختم.دقیقا از همون عطری بود که بردیا استفاده میکرد.با صدای آرومی گفتم:دکتر چی شد؟
    تیام در همون حال سرش رو برگردوند که دیدیدم هیراد با یه اخم غلیظ داره به تیام نگاه میکنه. تیام بلند شد و گفت:حال آقای راد چطوره؟
    هم من هم هیراد از لحن خشن تیام تعجب کردیم ،هیراد که فهمید طرفش از اون بی اعصابای روزگاره گفت:باید منتقل بشه به خارج از کشور.
    ــ مگه اینجا نمیشه درمانش کرد؟
    هیراد ــ چرا،ولی من به پدرم بیشتر از خودم اطمینان دارم!
    ــ پدرتون؟
    هیراد که معلوم بود از سوالای من خسته شده گفت:بله.پدرم توی آلمان جراحه.
    بعد با لبخند ادامه داد:شما از کجا فهمیدید من اومدم؟!
    بی اختیار این شعر یادم اومد:
    در هنگامه آمدنت
    سکوت شیشه ها به رنگ آبی ترین بهشت زمینی
    زندگی را فریاد می زنند .
    حتی اگر با قدمهایی از جنس سکوت بیایی ...
    هیراد داشت با دهن باز نگاهم میکرد که فهمید چه غلطی کردم!با دستپاچگی گفتم:خب شما زندگی مردمو نجات میدید دیگه!
    چه حرف مزخرفی!داشتم از خجالت آب میشدم که فرشته نجاتم از راه رسید و خودشو با یه حرکت انداخت توی بغلم و با گریه گفت:برنـــــــــــــا بمیرم برات عزیزم.نگران نباشی ها.مطمئن باش بابات حالش خوب خوب میشه.
    گونه ترمه رو بوسیدم و گفتم:مرسی از اینکه نگرانمی.
    ترمه با خنده اشکاشو پاک کرد و گفت:چه نازک نارنجی هم هست!زرتی افتاد روی زمین!
    لبخندی زدم که بردیا هم به جمع ما ملحق شد و مشغول احوال پرسی با تیام شد.آروم در گوش ترمه گفتم:اینو برای چی با خودت راه انداختی آوردی؟
    ترمه لباشو با حالت بامزه ای جمع کرد و گفت:خب باید یه جوری میومدم دیگه!
    بعد با چشمایی که ازش شیطنت یبارید گفت:تو هم که بدت نمیاد!
    با خنده زدم به بازوش و گفتم:لال بمیر.
    ترمه خندید که دیدم داره با چشم و ابرو به جایی اشاره میکنه.مسیر نگاهشو دنبال کردم و با دیدن هدفش محکم زدم پس کله اش و گفتم:خجالت بکش!اون از بردیا هم بزرگته!
    ترمه که ریز ریز میخندید گفت:فدای سرم!مهم قیافشه!
    سرمو به نشانه تاسف تکون دادم و گفتم:بابای من قراره بره آلمان (البته حدس مزنم!)تا درمان شه اونوقت من و تو درباره هیکل پسر مردم حرف میزنیم.واقعا که!
    ترمه با ناراحتی گفت:باور کن فقط میخواستم از این حال و هوا بیارمت بیرون.
    دستشو گرفتم و لبخندی بهش زدم که با صدای بردیا برگشتم سمتش.
    ــ بله؟
    بردیا ــ برنا،قراره بابا برای عملش بره آلمان(اوه چه حدسی هم زده بودم!)منم باهاش میرم.تو و مامان قراره بمونین و ازت میخوام خیلی مراقب مامان باشی.
    با ناراحتی نگاهش کردم و چشامو مظلوم کردم و گفتم:ترو خدا منم ببر.
    بردیا کلافه دستی به موهاش کشید و گفت:برنا برنا صد دفعه گفتم منو اونطوری نگاه نکن!خودت که میدونی در برابرت تسلیم میشم!
    نیشم شل شد که با حرفش زد توی برجکم:ولی این دفعه نمیشه گربه کوچولو.
    با ناراحتی خودمو انداختم روی صندلی که ترمه گفت:برنا جان اینا مال بیت الماله.تلپی اون هیکلو ننداز روش!اینا بودجه مودجه ندارنا!
    اهمیتی به شوخی ترمه ندادم که بعد از چند دقیقه دستی زیر چونه ام قرار گرفت و صورتمو آورد بالا.زل زدم توی چشمای بردیا که نگرانی توش مخشص بود.بردیا گفت:مگه نیما هم بهت نگفته بود که دوست نداریم بغیر از برق شیطنت چیز توی چشمات ببینیم هان؟!
    خودمو انداختم توی بغل بردیا و گفتم:بردیا ترو خدا بهشون بگو بابا رو نجات بدن.بهشون بگو دخترش نمیتونه بدون باباش زندگی کنه.بگو اگه یه روز نخندونتش آروم نمیشه.بگو یه نفر هست که همیشه اذیتش کنه.بهشون بگو.ترو خدا بردیا بگو .بگووووووووووووو
    بردیا روی سرم رو بوسید و با صدای محکمی گفت:مطمئن باش بابا چیزیش نمیشه.
    منو از خودش جدا کرد تا بره چیزی برای خوردن بگیره. هیراد هم که رفت سراغ کارای خودش و من موندم و ترمه و برج زهرمار.
    روی صندلی های بیمارستان نشسته بودم و به زمین نگاه میکردم که سنگینی نگاه کسی رو حس کردم.سرمو آوردم بالا با اون چشمای عسلی خمار و کشیده اش داشت نگاهم میکردچقدر هم درشتن!اندازه چشمایه گاوووووووو.اهمیتی ندادم که دیدم باز داره نگاهم میکنه.با عصبانیت گفتم:چته خوشگل ندیدی؟
    آرتان ــ چرا اونو(انگشت اشاره اش رو به سمت خودش گرفت و گفت)که هر روز توی آیینه میبینم.ولی تا حالا یه آدم خوش خیال رو نیده بودم.
    یه تای ابرومو دادم بالا و گفتم:خوش خیال؟
    تیام ــ آره،تو فکر کردی من نفهمیدم بردیا برادرته؟
    بردیا...برداردم...مگه قرار بود نفهمه؟یه دفعه چراغی بالای سرم روشن شد!آهااااااا!ما توی گردش قبلی تظاهر کردیم که نسبتی باهم نداریم.ولی الان اصلا مهم نبود.داشتم خیره خیره نگاهش میکردم که چندتا پرستار از کنارمون رد شدن و داشتن تیامُ میخوردن.ولی اون انگار نه انگار!
    با پوزخند گفتم:فکر کنم خیلی خاطرخواه پیدا کردی.
    لبخند محوی زد و گفت:اوه چه جورم!
    بعد از جیبش مشتی کاغذ بیرون آورد و با پوزخند بهشون خیره شد.منتظر بودم ببینم چه عکس العملی نشون میده که در کمال تعجب ریختشون توی سطل آشغال!نگاه متعجمو که دید گفت:از هیچکدومشون خوشم نیومد.مالی نبودن.
    چه وقیح!پسره ی کثافت بیشعور.معلوم نیست چه غلط های دیگه ای هم میکنه.هه.ترمه آروم دستمو گرفت که دیدم دستاش یخه یخه.هر وقت اضطراب داشت یخ میکرد.الان هم حتما نگران واکنش من بود.حالش رو که دیدم مجبور شدم بیخیالش بشم.برای همین با عصبانیت به اون کوه غرور گفتم:یکی طلبت.
    و خنده های تیام فضای بیمارستان رو پر کرد .
    ***
    یکی را دوست دارم
    ولی افسوس او هرگز نمیداند
    نگاهش میکنم شاید
    بخواند از نگاه من
    که او را دوست میدارم
    .....
    از توی آینه نگاه متعجبمو دوختم بهش که سرشو تکون داد یعنی چیه.ایش!مگه زبون نداری تو؟چقدر عریضه!گفتم:این آهنگو از کجا آوردی؟
    آرتان ــ مگه از تو کش رفتم اینطوری جوش مزنی؟
    لب و لوچه ام آویزون شد.دوست نداشتم اینو بگه.نمیدونم چرا ولی میخواستم بگه چون تو خوندی گوشش میدم.هـــــــی!برنا این فکری بود الان؟تو خجالت نمیکشی؟؟؟؟؟؟؟یه دفعه ترمه پرید بالا و گفت:چی خجالت نمیکشی؟
    آخ.باز بلند بلند فکر کرده بودم.با نگرانی پرسیدم:از کجاشو شنیدی؟
    ترمه چشماشو توی حدقه چرخوند و گفت:از همین جمله.


    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  22. 2
  23. #26
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض

    پست آخرِ امشب

    تا الان 104 صفحه براتون گذاشتم

    +++


    نفسی از سر آسودگی کشیدم و به تیام که با پوزخند نگاهم میکرد اهمیتی ندادم و خیره شدم به مردمی که با عجله حرکت میکردن.عجله برای چی بود؟چرا انقدر غرق در کارهای روزانه شده بودیم؟چرا زندگی نمیکردیم؟عشق چه بلایی سرش اومده؟سر به نیستش کردن؟!یا تا این مردمو دید خودش بار و بلندیلش رو بست و رفت؟کجا؟عشق کجا رفت؟چرا دوستت دارم و عاشقتم شده بود تیکه زبونمون؟چطور پرهام اونطور رفتار کرد؟با توقف ماشین از افکارم بیرون اومدم و دیدم جلوی خونه ترمه اینا ایستادیم.
    وا!اینجا برای چی؟اصلا چرا بردیا منو به امون خدا رها کرد و رفت؟بدجنس نشو برنا.رفته سراغ کارای بابا.مامان چی؟اه چقدر خنگ شدم من!مگه بردیا نگفت که دوباره حالش بد شده و توی همون بیمارستان بستری شده؟بمیرم براش.هیچ وقت نتونسته بود دوری بابا رو تحمل کنه.با صدای ترمه به خودم اومدم:هوی چرا دوباره عین منگلا خیره شدی؟
    به ترمه گفتم:ترمه ترو خدا به این (آروم تر جوری که تیام نشنوه گفتم)نره غول بگو منو ببره بیمارستان میخوام پیش گیتی جون باشم.
    ترمه چون کنارم روی صندلی عقب نشسته بود صدای نجوامانند منو شنید و گفت:دیگه از این حرفا نزنیا.تو الان بری فقط مامانت رو بیشتر نگران میکنی.رنگتو ندیدی که.میتونی با دیوار استتار کنی خودتو.
    با حرص گفتم:اه کم چرت بگو ترمه.میخوام برم پیش مامانم.
    تیام با عصبانیت همونطور که نشسته بود برگشت عقب و گفت:انقدر لوس بازی در نیار.با این کارات و بهونه گرفتات حوصله همرو سر بردی.بابات هم حالش خوب میشه.
    ــ تو تضمین میکنی؟!
    تیام با بی حوصلگی گفت:آره پیاده شو.
    نمیدونم چرا ولی وقتی تیام این حرفو زد انگار کمی خیالم راحت شد.پیاده شدم و رفتم سمت در ورودی تا بردیا بالاخره بیاد و منو از نگرانی بیرون بیاره.
    ***
    طول اتاق ترمه هی مرفتم و دوباره می اومدم سرجای اولم که ترمه عصبانی شد و گفت:اه بسه دیگه برنا.سرم گیج رفت.
    از زور استرس دستامو محکم مشت کرده بودم و پوست لبمو میجویدم.که یکدفعه گوشیم زنگ خورد.شیرجه زدم سمت گوشی و اتصال برقرار شد.
    ــ الو برنا.خوبی؟
    صدای بردیا خیلی خسته بود.قربونش برم .سلام ملام هم که هیچی!بیخیال سلام شدم..با مهربونی گفتم:آره قربونت برم.خسته شدی؟
    بردیا ــ نه آجی کوچیکه.
    هر دومون سکوت کرده بودیم که آخر گفتم:بردیا زنگ زدی برام نفس بکشی؟
    بردیا خنده ی کوتاهی کرد و گفت:نه ،راستش زنگ زدم بگم کارای بابا درست شده و پس فردا قراره بریم آلمان.
    نفسی از سر آسودگی کشیدم و گفتم:آخیش!نمیدونی چقدر نگران بودم که یه وقت کارا درست پیش نره.
    بردیا ــ داداشت رو دست کم گرفتی؟!
    خندیدم و گفتم:نه بردیا جونم.
    دوباره سکوت کردیم که ایندفعه بردیا سکوتو شکست و گفت:فقط یه چیزی هست برنا ... فکر نکنم زیاد خوشحال بشی.
    ***
    آخه یعن چی؟اگه من این طنازو گیر بیارم نه اصلا همشونو میکشم.ترمه ریز ریز میخندید که با نگاه خشمگینی که بهش کردم خفه شد.با صدایی که سعی میکرد اثری از خنده توش نباشه گفت:چرا حالا خودتو ناراحت میکنی؟اینطوری بهتر هم هست اتفاقا!
    مثل بمب منفجر شدم و گفتم:بهتر؟!هه.چه بهتری؟واقعا که!
    و سریع از اتاق ترمه زدم بیرون.فرنگیس جون داشت میز رو جمع میکرد که دلم براش سوخت و رفتم کمکش.با لبخند نگاهم کرد و با مهربونی گفت:مرسی عزیزم.لازم نیست کمکم کنی خودم جمع میکنم.
    لبخندی زدم و گفتم:نه بابا.مامانم همیشه میگه دختر باید این کارا رو هم بلد باشه!
    یاد وقتی افتادم که مامان اومد توی اتاقم.اون موقع خیلی عصبانی بود.وقتی گاه متعجبمو دید گفت:برنا دیگه وقتشه بزرگ بشی.سن چیزو داری هنوز بلد نیستی ظرف بشوری؟
    ــ مامان!چرا چاخا...
    سریع حرفمو خوردم و گفتم:من خیلی هم خوب بلدم.بعدشم یه جوری میگین انگار من همین الاناست که بمیرم.هنوز وقت هست برای یادگرفتن این کارا.
    مامان ــ نخیرم.مال بد بیخ ریش صاحابشه.تو حالا حالا ها زنده ای!
    با به یاد آوردن حرفهای اون روزش لبخندی نشست کنج لبم.بعد از شستن ظرفها رفتم توی حیاط.البته کمی وستعش بیشتر از حیاط بود.خب خونه ویلایی بود دیگه.وقتی دیدم ماشین ظرفشویی ندارن تعجب کردم.آخه اصلا به فرنگیس جون نمیخورد بشین پای ظرفشویی و د ظرف بشور!که فرنگیس جون با دیدن قیافه ام کلی خندید.با به یاد آوردن طرز خندیدنش که فوق العاده شبیه مامان بود لبخندی زدم.
    دیدم تیام ایستاده و داره با گوشیش حرف میزنه.با صدای آرومی گفت:ولی آخه...گناه داره پسر...نه من نمیتونم...آره آره میدونم...اه لعنتی!
    بعد با عصبانیت گوشیش رو از گوشش دور کرد و نفسشو با عصبانیت داد بیرون.این چی میگفت؟از زور عصبانیت سینه اش بالا و پایین میرفت و دستشو محکم مشت کرده بود که رگهای بازوش زده بود بیرون.رفتم نزدیکش و گفتم:حالت خوبه؟
    نمیدونم چرا ولی یکدفعه اون حالت تهاجمی که همیشه نسبت بهش داشتم رو کنار گذاشتم.ولی اون حتی نگاهمم نکرد و دستشو تکون داد که یعی برو.بی لیاقت!بی شعور.لیاقت نداری من نگرانت بشم.عوضــــــــــــی.زیر لب گفتم:بی لیاقت.و سریع رفتم توی ساختمون.من چجور میخواستم ... اوووووووووف!خدا رحم کنه!خدا بگم چیکارت کنه بردیا.رفتم توی اتاق مهمان و خودمو انداختم روی تخت و اونقدر گریه کردم تا خوابم برد.

    +++

    حالا بمونید تو خماری


    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  24. 3
  25. #27
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض

    16 مهر

    +++


    ***
    ــ برنا ،مراقب خودت باش.تا ما برمیگردیم سر خودتو گرم کن.باشه؟
    صدای مامان میلرزید.آخه من هنوز هم نمیفهمیدم،منو چرا نمیبردن؟؟؟؟؟توی این دو روز حتی حوصله خودمم نداشتم.خیلی گوشه گیر و ساکت شده بودم.فردای اون شبی که با ترمه دعوام شد برگشتم خونه .مامان هم از بیمارستان مرخص شد.بردیا هم سرگرم درست کردن کارهای رفتنشون بود.ولی معلوم بود خیلی نگران حالمه اینو از نگاه هاش میفهمیدم.وقتی گفتن قراره مامان هم با بردیا و بابا بره نزدیک بود بزنم زیر گریه.
    تازه عمق فاجعه اینه که من باید خونه ی کی هم بمونم!!!!ترمه!!!حالا خل بازیای ترمه به کنار. تیام رو چیکارش کنم؟؟؟هر وقت منو میبینه چنان اخمی میکنه که میگم شاید من ارث باباشو خوردم و یه آبم روش و خودم خبر ندارم!برای آخرین بار مامانو محکم توی بغلم فشردم که صدا"آخ"ش بلند شد.بردیا با مهربونی نگاهم کرد و گونمو بوسید.توی این چند روز ریشش در اومده بود و ته ریش خیلی بهش میومد چهره اش رو مردونه تر نشون میداد و دیگه اون بردیا ی 24-25ساله نبود!
    بابا بی رمق روی ویلچر نشسته بود و لبخند محوی به لباش بود.با دیدنش اشکم در اومد و جلوش زانو زدم و دستای مرونه اش رو گرفتم و گفتم:قربونتون برم.ترو خدا زودتر خوب شین.باشه بابایی؟
    بابا چشمامو بوسید و گفت:دیگه هیچ وقت نمیخوام این آسمون شب بارونی بشه،فهمیدی برنا؟
    جمله ی آخرش رو با یه جدیت خاصی گفت.برای یه لحظه شد همون فرخ خانی که نمیشد روی حرفش نه بیاری!شد همون بابا فرخی که قلبش درد نمیکرد.گریم شدت گرفت.به هزار بدبختی بود گریه م رو قطع کردم و بابا و بقیه رفتن.به بردیا نگاه کردم که با کمک دو نفر دیگه داشتن بابا رو از روی ویلچر بلند میکردن تا از پله های برقی ببرن بالا.از این صحنه قلبم فشرده شد.
    ترمه دستمو گرفت و انگشاشو توی انگشتام قفل کرد و گفت:برنا.بریم؟
    برگشتم و با ترمه و برج زهرمار نشستیم توی ماشینش و به راه افتادیم.همون لحظه گوشیم زنگ خورد.عموکامران بود.کلی عذرخواهی کرد از اینکه این چندوقت نبوده.یعنی همشون نبودن.نمیدونم چطور یکدفعه همه ی فامیل هوس مسافرت دسته جمعی کرده بودن!و دقیقا شبی که میخواستن برگردن کوه های شمال ریزش میکنن و راه مسدود میشه!اینم از شانس خرکی ما!بخاطر همین مجبورم شدم بیام خونه فرنگیس جون.
    با همه حرف زدم میخواستم با طناز و طرلان حرف بزنم که عمو گفت از ویلا خارج شدن و بعدا بهم زنگ میزنن.آخر سر گوشی رو دادن به آرمان.میخواستم بزنم زیرگوشش!همه این آتیشا از گور خود بی شعورش بلند میشه!اگه هوس رفتن به ویلای شمال رو نمیکرد من الان مجبور نبودم برای یکی دو ماه این نره خرو تحمل کنم!!والا!
    ــ الو سلام برنا خانم خوش میگذره؟
    با جیغ گفتم:خفه شوووووووووو آرماننننن!خیلی بی شعووووووووری.
    صدای قهقهه آرمان اونقدر بلند بود که تیام از توی آینه چپ چپ نگاهم کرد.ها؟چیه؟به توچه اصلا!فهمیدم از این قضیه خوشش نیامده برای همین سعی کردم با آرمان مهربونتر باشم که لجش دراد!برای همین با صدای لوسی گفتم:اه!آرمانی!خوب منم الان تنهام دیگه!خیلی بدی.
    آرمان به لحن بچگانه ام خندید و گفت:خب خب!اصلا من شکر خوردم!
    ــ آرمان واقعا برای چی یه دفعه به سرت زد بری شمال؟یه کاسه ای زیر نیم کاسه ات هستش ها!
    آرمان با خنده گفت:خوبه که تیزی!
    بعد شنیدم داره از بقیه عذرخواهی میکنه.بعد از چند دقیقه گفت:برنا لطفا چند دقیقه جدی باش.
    سینمو با چندتا سرفه صاف کردم که آرمان با صدایی که خنده توش موج میزد گفت:من بی دلیل همرو با خودم نکشوندم بیارم اینجا.
    ــ اونو که خودم میدونم.بگو چه نقشه ای کشیدی مارموز!
    آرمان خندید و گفت:درمورد طرلانه.میخوام توی راه برگشت یه حرفهایی رو بهش بزنم.
    ماتم برد!طرلان؟!اوه اوه!نکنه یکی از طرلان خوشش اومده و به آرمان گفته که ... صدای آرمان مجال فکر کردن بهم نداد.
    ــ راستش ... امم...چیزه ... میشه یه لحظه فکر کنی جای طرلانی؟
    ــ یعنی چی؟
    ــ خب .. خب ... یه لحظه خودتو جای طرلان بذار من تموم این حرفها رو دوست دارم به اول به تو بگم تا بتونم واکنش طرلان رو پیش بینی کنم.هر چی باشه شما خیلی شبیه همید!
    لبخند مرموزی به تیام که خیلی سعی داشت خودشو بی تفاوت نشون بده انداختم و آروم گفتم:به دوشرط.یکی اینکه با صدای بلند حرف بزنی.دوم اینکه جای طرلان بگی برنا!
    آرمان خندید و گفت:من مطمئنم یه نقشه ی پلیدی داری.ولی باشه.
    اصلا هم باورم نمیشد که آرمان تا این حد نرم برخورد کنه!همیشه برخورداش خشک و رسمی بوده.الان چی میخواد بگه؟نکنه میخواد اظهار بی علاقگی کنه؟وای نه!آرمان به حرف اومد.با صدای بلندی هم حرف میزد!منم صدای گوشیمو زیاد کردم و بلـــــــــــه.هه!
    آرمان ــ ببین برنا ...
    نفس عمیقی کشید و ادامه داد:برنا خودت میدونی من از بچگی پسر خیلی غدی بودم و با هرکسی گرم نمیگرفتم.وقتی بچه بودم حتی به مهتاب که خواهر خودمه هم روی خوش نشون نمیدادم.اصلا نسبت به کسی هیچ حس خاصی نداشتم.ولی حس کردم روی تو یه حس مالکیت دارم!وقتی کسی بهت نزدیک میشد دوست داشتم تا میخورد بزنمش.اصلا خوشم نمیومد تو با پسرا گرم بگیری.حتی وقتی فرزام با تو شوخی میکرد ،با اینکه میدونستم اصلا توی این خط ها نیست ولی یه جوری میشدم.
    دوست داشتم زودتر از تو دورش کنم.دوست داشتم چشمات فقط ماله من باشه.وقتی روی کسی خیره میشدی خدا میدونه که چقدر خودمو کنترل میکردم تا سرت داد نکشم و بهت نگم "د لعنتی انقدر خیره نگاهش نکن!" وای نمیدونی نگاهت با آدم چیکار میکنه!وقتی توی چشمام زل میزنی حرفمو یادم میره!بگذریم.خودت میدونی که زیادی مغرورم و الان هم فقط بخاطر اینکه بعدا پشیمون نشم دارم حرف دلمو بهت میزنم.
    توی یونی خیلی ها سمتم میومدن.اما وقتی هر کدوم رو با تو مقایسه میکردم همشون از چشمم میفتادن.خودمم نمیدونستم چه مرگم شده!همیشه با خودم میگفتم آرمان نباید عاشق بشه!ولی عاشق شد!وقتی یاد شیطنت هات توی تولد گندم میفتادم از خنده دلم درد میگیره!ولی وقتی یاد این میفتیم که بقیه هم اون شیطنت ها رو دیدم و ممکنه از برنای من خوششون بیاد میمیرم از حسادت.
    کمی مکث کرد و ادامه داد:من میخوام شیطنت هات فقط برای من باشه.نگاهت.همه چیزت.اون موقعی که بهت گفتم من دوستت ندارم و اصلا به دختری هایی مثل تو فکر نمیکنم دری وری بود!راستش من هول شده بودم،برای همین یه چیزی پروندم.اون قضیه رو فراموش کن ... لطفا.
    از اول حرفهاش تا الان فکم افتاده بود کف ماشین و چشمام از تعجب گرد شده بود!!!یه لحظه به طرلان حسودیم شد!قرار شد این حرفها رو به طرلان هم بگه؟!خب منم دلم میخواد!به آینه جلو نگاه کردم.اووووووووووف!کارد میزدی خونش در نمیومد.ترمه هم بدتر از من فکش جر خورده بود!اون میدونست طرلان آرمانو دوست داره و الان فکر میکرد اون به من ابراز علاقه کرده!کیفور شدم!چه حالی میده سرکار گذاشتن مردم!
    فکر کردم الان طرلان چه عکس العملی نشون میده،خب مسلما اونم عین الان من دهنش وا مونده بود!با لبخند پهنی گفتم:خب من شکه شدم آرمان!
    بعد مثلا سرخ شدم و سرمو انداختم پایین!آخ که داشتم از خنده میمردم!قیافه جفتشون دیدنی بود!آرمان هم که دیگه واقعا باور کرده بود من طرلانم با ذوق گفت:قربون شکه شدنت برم من خانومی!


    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  26. 1
  27. #28
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض

    16 مهر

    +++


    اوه اوه!این دیگه داشت جو میگرفتتش!الان دیگه حرفای چیزی میزنه!برای همین آروم طوری که هیچ کس نفهمه گفتم:هووووی!آرمان من برنام ها!زیاد کیفور نشو!
    آرمان نفس عمیقی کشید و با یه تشکر زود قطع کرد.آرمان و تشکر؟؟؟اوه!بابا این دیگه مجنون شده!با نیش باز سرمو بلند کردم که با دیدن چهره قرمز تیام سریع نیشمو جمع کردم.
    ***
    ترمه چنان قهقهه میزد که کل ساختمون رو میلرزید!عین شتر داشت میخندید!با خنده گفتم:ای مررررررض!
    ترمه اشکی رو که از چشماش بخاطر خنده زیاد میومد رو پاک کرد و گفت:آخه من دیدم چه ریلکس نیشت وا شده!نگو همش الکیه!اصلا من تعجب کردم که یکی عاشق توء سگ اخلاق شده باشه!
    بالشت روی تختشو برداشتم که رفت سمت در،پرتش کردم که جاخالی داد و در باز شد و خورد توی صورت یکی!صداش بلند شد:چه خبرتونه بابا؟
    اوه اوه!اینکه تیامِ.بالشتو گرفت توی دستش و چپ چپ نگاهم کرد منم اصلا به روی مبارکم نیاوردم.اونم که دید من پررو تر از این حرفهام گفت:یه وقت عذرخواهی نکنی.
    ــ خب حالا ببخشید!
    تیام پوفی کرد و گفت:من اگه توی این مدت زبون تو رو کوتاه نکنم تیام نیستم!
    ترمه با ذوق گفت:شرط ببندیم؟
    ــ سرچی؟
    ترمه ــ شما دو تا باید روی همو کم کنین.در آخر هرکس کم آورد،هر کاری که طرف مقابل گفته رو انجام میده.
    لبخند شیطانی زدم و گفتم:اوکـــــــــــــــی!
    تیام پوزخندی زد و گفت:مال این حرفها نیستی جوجه!
    حرفی نزدم،در واقع حرفی نذاشتم که بزنم!فقط به یه پوزخند اکتفا کردم. تیام که دید جوابشو نمیدم،بحث رو عوض کرد و گفت:آرشاویر اومده ترمه نمیخوای ببینیش؟
    نگاهی به ترمه انداختم که گفت:نه،بعدا میام.
    تیام با گفتن باشه ای رفت بیرون.به ترمه گفتم:این آرشاویر کجا بوده مگه؟
    ترمه لبخندی زد و گفت:خیلی چله!یه مدت با دوستاش رفته بودن شمال.به آرتان هم گفت بره ولی اون بخاطر درسش و کارش نرفت.
    باع!چه بی نمک!من اگه بودم با سر میرفتم عشق و حال!وای چه فازی میده با دوستات بری!با ترمه رفتیم طبقه پایین تا به فرنگیس جون در درست کردن غذا کمک کنیم.
    ***
    با شنیدن صدای زنگ طبق عادتم عین یوزپلنگ دویدم سمت آیفون که همزمان با من آرتان هم رسید.با نگاهی متعجب گفت:تو چرا میخوای درو باز کنی؟
    کف دستمو کوبوندم روی پیشونیم و گفتم:آخ!به کل یادم رفته بود من اینجا مهمونم!
    آرتان در حالیکه سعی میکرد نخنده درو باز کرد که صدای چندنفر همزمان آمد!وااا!مگه فقط آرشاویر نیست؟!رفتم سمت ترمه که داشت با لبخند موذیانه ای نگاهم میکرد و گفتم:این مهموناتون کیا هستن؟!
    ترمه دست به سینه ایستاد و در گوشم گفت:عمو و خانواده اش و آرشاویر.
    کپ کردم!یعنی سلما هم هست؟ترمه خودش قبل از اینکه چیزی بپرسم جواب داد:سلما هم هست!فقط مواظب باش جلوش گاف ندی!تو هم مغزت عین مغز جلبکه!الان بگم چاردقیقه دیگه یادت میره!
    بعد با لبخند موذیانه ای گفت:تازه شکست عشقی هم که از پرهام خوردی و ...
    دیگه نذاشتم ادامه بده و عین ببر زخمی دویدم دنبالش که رفت سمت ورودی.چون به پشت سرش نگاه میکرد حواسش نبود که در باز شده و منم به روی خودم نیاوردم و در نتیجه ...
    اوپــــس!!برخورد دو بشکه!صدای ناله ترمه بلند شد:ای بمیری برنا که همیشه مایه دردسری خیر ندیده!
    همینجوری که بلند میشد یه دستش هم گذاشت روی کمرش و عین این پیرزن ها غر میزد!نگاه کردم ببینم اون بدبختی که خورده بهش کی بوده که دیدم تیام زیر بغل سلما رو گرفته و داره با ملایمت از روی زمین جمعش میکنه!!لبخندی زدم که از چشم تیام دور نموند و گفت:به جای اینکه بخندی یه کم بزرگ شو.
    زیر لب گفتم:همینکه تو بزرگ شدی بسه!نره غول!
    تیام ــ چیزی گفتی؟
    ــ نه.
    با سلما دست دادم که متوجه شدم خیلی دمقه.ولی خداییش خیلی ناز بود!میخواستم تحلیلش کنم که تیام بازوش رو گرفت و بردش دورترین نقطه .ایش!با عمو و زن عمو ترمه هم احوال پرسی کردم و نوبت رسید به آرشاویر.نفس عمیقی کشیدم و رفتم جلو و گفتم:سلام.
    نگاه گذرایی به من انداخت و گفت:علیک.
    زیر لب گفتم:اینم خوددرگیری داره ها!
    آرشاویر سریع برگشت سمتم و گفت:چیزی گفتی فسقل؟
    از ترسم رفتم عقب ، با هرقدمی که من به عقب میرفتم آرشاویر میومد جلو!چسبیدم به دیوار و صورت آرشاویر جلوی صورتم بود.با پوزخند گفت:دفعه قبل از پرروئیت هنگ کرده بودم برای همین جوابتو ندادم ولی ...
    انگشت اشاره به حالت تهدید آمیزی جلوی صورتم گرفت و گفت:فقط یکبار ، فقط یکبار دیگه اونطوری بامن حرف بزنی گور خودتو کندی.
    یه دفعه مغزم فرمان داد.آرشاویر در این فاصله کم...منوتهدید میکنه...تازه پوزخنــــــــــــد هم داره!نه!پوزخندو نمیتونم تحمل کنم.با جدیت گفتم:اولا نیشتو جمع کن.
    با اینحرفم سریع دهنشو بست.داشتم از خنده میمردم ولی لپمو از داخل گاز میگرفتم که غش غش نخندم.ادامه دادم:دوما خودت تهمت زدی،بمن چه!
    بعدم با شونه ام تنه ای بهش زدم و رفتم پیش ترمه که با رنگی پریده نگاهم میکرد.چقدر این بشر ترسو بود!لبخند کجی زدم و گفتم:سکته نکنی!
    ترمه با گامهای بلندی اومد سمتم و گفت:جان ترمه با آرشاویر در نیفت.
    نگاهی به آرشاویر کردم که تا بناگوش سرخ شده بود و داشت نگاهم میکرد.ولوم صدامو بردم بالا و انگشت اشاره ام رو گرفتم سمت آرشاویر و گفتم:این؟!هه!اصلا "این" در حدی هست که من باهاش در بیفتم؟!
    کارد میزدی خون آرشاویر در نمیومد!فقط نمیدونم این همه پرروئی و نترسی یه دفعه از کجا فوران کرد!الله اعلم!
    ...
    کنار ترمه نشسته بودم و درباره ی کنکور حرف میزدیم که بالاخره تیام رضایت داد و از سلما دل کند!البته دستای سلما توی دستای تیام بود و هنوز زیر گوشش وز وز میکرد!پوزخندی به این صحنه زدم و برگشتم سمت ترمه که داشت موشکوفانه نگاهم میکرد.
    گفتم:ها؟چته دوباره؟
    ترمه نچ نچی کرد و گفت:من نمیدونم اون پرهام خاک برسر عاشق چی تو شد!تنها چیز بدردبخور توی این هیکل ناقصت چشماته.
    اهمیتی به حرفهاش ندادم که صدای آهنگ پلنگ صورتی توی فضا پخش شد.همه ساکت شدن و دنبال این بودن که ببینن کدوم نخاله ای همچین آهنگ ضایعی رو انتخاب کرده که سریع دست کردم توی جیب شلوار کتانم و گوشیمو درآوردم.آرشاویر با دیدن گوشیم پقی کرد و زد زیر خنده.اینم خوددرگیره بخدا!
    با یه ببخشید بلند شدم و از جمع دور شدم و رفتم سمت راه پله.اتصال که برقرار شد صدای طرلان اومد:کجایی برنا خره؟
    این آدم از ادب چیزی سرش نمیشه! جواب دادم:به توچه طرلان بزه!
    قهقهه هایی از اونطرف گوشی بلند شد و طرلان گفت:زهرمار!
    مثل اینکه گوشی روی اسپیکر بوده.سریع از روی اسپیکر برش داشت و گفت:تو آدم نشدی هنوز؟گفتم میری ورِ دل اون جیگر دکتر و حالت خوب میشه.
    با خنده گفتم:خفه بابا.
    طرلان ــ حالا چرا انقدر شلوغه؟
    نگاهی به جمع انداختم و گفتم:مهمون دارن.
    بی اختیار پرسیدم:آرمان چطوره؟
    طرلان حرفی نزد که دوباره گفتم:الو؟صدا میاد؟میگم آرمان "عزیـــــــزدلمممم" چطوره؟
    سعی کردم نخندم تا حرصش دربیاد.
    ــ عزیزم؟
    خندیدم و گفتم:خاک تو سرت!تا حرف اون نفله شد عشقولانه رفتار کردی؟
    طرلان ــ چی میگی تو؟عشقولانه چیه؟
    ــ مگه تو نگفتی عزیزم؟
    طرلانبا خنده گفت: نچ!برو خودتو سیاه کن!معلوم نیست اونجا داره چه غلطی میکنه!برو برو گلم!برو به معشوقه ات برس!
    ــ برنا خانومی؟عزیزم؟


    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  28. 2
  29. #29
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض

    سلام دوستان

    یه نکته ای رو بهتون بگم؛هر داستان باید شخصیت های متفاوتی داشته باشه،تا خواننده احساس نکنه که یه نفر،با یه طرزِ فکر،اینُ نوشته

    یه جورایی باید آدمهای متفاوت با شخصیت های متفاوت وجود داشته باشن،تا خواننده از داستان زده نشه،مثلا تمامِ شخصیتها مغرور،شاد و.. نمیشه که!

    برای همین من شخصیتهایی مثلِ طناز و گندم رو به وجود آوردم ... طناز لوس و نازک نارنجی ، گندم قوی و عاقل ...

    حالا برید سراغِ این پست،سوالی هم داشتین بپرسین


    ++++



    اوهوع!با احتیاط برگشتم که فقط یه چیز مشکی دیدم!سرمو آروم آروم آوردم بالا که چشمام توی دوتا چشم عسلی جفت شد.لامصب چشماش سگ داره!آب دهنمو قورت دادم و با صدای ضعیفی گفتم:بامن بودی؟!!!
    لبخند دخترکشی زد و گفت:آره عزیزم،بیا شام.
    یکی منو بگیره!نکن برادرمن ... نکن تیام ... نکن پسر ... نکن بیشعور ... نکن کثافت!د نکن این قلب من با باتری کار میکنه لامذهب!
    با دستایی لرزون گوشی رو آوردم در گوشم و خداحافظی سرسری کردم و برگشتم پیش بقیه.اصلا شامی در کار نبود!تا چشمم به تیام افتاد دیم داره با پوزخند نگاهم میکرد!!!!!داغ کردم.یعنی تموم اون حرفها ... وایسا ببینم.آرمان ... عزیــــز دلم ... خنده ... وااای!این فکر کرده من با آرمان حرف میزدم!با این فکر پقی زدم زیر خنده که باعث شد تموم نگاه ها به سمتم بچرخه!16چشم خیره شده بود بهم!یه لحظه ترسیدم و خندمو خودم.ولی لبخند محوی روی لبم مونده بود.
    هه!پسره ی ازخودراضیِ احمق!چی پیش خودش فکر کرده؟فکر کرده با این حرفش من عاشقش میشم؟فکر کرده من دلم قنج میره؟مگه نرفت؟مگه نرم نشدم؟اه بسه دیگه برنا.تو ... نباااااااید ... عاشق بشی....اوکی؟ تیام اومد سمتم و سرشو آورد کنار گوشم گفت:زیاد خوشحال نشو.اون حرفهارو زدم که آرمان "جوووونت" زیادی بهش خوش نگذره.تو دست من امانتی اینو توی گوشهای کرت فرو کن برنا!
    جوووونت رو با غیظ گفت که باعث شد نیشم شل بشه.مرسی غیرت!حالا که فکر میکنه آرمان منو دوست داره بذار یکم لجشو در بیارم برای همین با لحن عاشقانه ای گفتم:آرمان جوووووونم با این حرفهای مزخرف تو بمن شک نمیکنه تیام خان.
    بعد نگاهی به سرتا پاش انداختم و گفتم:اصلا تو در حدی هستی که من از حرفهای مزخرفت خوشحال بشم؟
    برخلاف تصورم نه داغ کرد،نه داد زد،نه قرمز شد.فقط پوزخند زد!نشده تا حالا کسی در مقابل این جمله ی من مقاومت نشون بده!پوفی کردم و از کنارش گذشتم.
    اگر پوزخندهای تیام و دری وری های آرشاویر رو فاکتوربگیریم شب خوبی بود!بعد از اینکه همه رفتن از پله ها رفتم بالا و چپیدم توی اتاق مهمان که روبروی اتاق ترمه بود و کنار اتاق برج زهرمار.یه نقشه های شیطانی برای تیام کشیده بودم!به موقعش کرم میریزم.خودمو رها کردم روی تخت و باهمون لباسا خوابم برد.
    ***
    همه مات و مبهوت خیره شده بودیم به دهن عمو مسعود.بالاخره یکی از ما تونست واکنش نشون بده. تیام با صدای بلندی گفت:چــــــــــی؟؟؟؟؟؟
    با داد تیام ،فرنگیس جون پرید بالا و دستشو گذاشت روی قلبش و گفت: تیام ،مامان آرومتر!خب الان مامان بزرگت به ما احتیاج داره.
    تیام کلافه دستی توی موهاش کشید و گفت:من نمیفهمم یعنی عمو نمیتونست بره؟مگه نمیدونه ما مهمون داریم؟
    چه عجــــــــب!بالاخره فهمید منم اینجا هستم!پسره ی از خودراضی.فرنگیس جون با صدای آرومی که همه رو به دعوت به آرامش میکرد گفت:من چکار کنم تیام جان.من و پدرت باید یه مدت بریم شمال پیش مادربزرگت.خودت که از مشکل قلبش خبر داری.
    آرشاویر ــ خب عمه مگه اونجا شما چندنفر رو نگرفتین که ازشون مراقبت کنن؟
    خیلی مراقب بود تا بی احترامی به مادربزرگش نکنه،اینطور که ترمه میگفت همه از حساب میبردن.شیرزنی بود برای خودش!عمو سعید سری تکون داد و گفت:چرا ولی خانوم بزرگ رو که میشناسی بدش میاد از اینکه موقع مریضیش غریبه ها ازش مراقبت کنن.
    آرشاویر زیر لب گفت:چه اخلاق مزخرفی هم داره.
    تیام نگاه خشمگینی بهش انداخت که دهنشو بست.فرنگیس نگاهی به من انداخت و گفت:شرمنده برنا جان،میدونم الان توی شرایط بدی هستی و گیتی هم به ما اطمینان کرده ولی واقعا نمیتونم نرم!مسعود،برادر عمو سعید،هم که بخاطر سلما نمیتونه بره.
    وقتی چهره ی داغونم رو دید سریع گفت:من به تیام سفارش میکنم که بهتون بد نگذره،چطوره؟
    به زور لبخندی زدم و گفتم:من که مشکلی ندارم.
    با این حرفم تیام پوزخندی زد که گفتم:البته درسته که تحمل بعضیا سخته ولی خب مادرتون واجبتر هستن،سلام منم به ایشون برسونید!
    آخیــــــــــش!خودم از این ریلکس بودنم حال کردم.بسوزد ماتحت هرآنکه نتواند دید!والا!فرنگیس جون با شادی بلند شد،اول صورت منو بوسید و بعد رفت سمت راه پله تا وسایلش رو جمع کنه.عمو سعید هم نگاه مهربونی بهم انداخت و گفت:ممنون برنا جان.اگر اینطور رفتار نمیکردی مطمئنا فرنگیس حاضر نمیشد که بیاد.
    فقط لبخند زدم.مگه بیشتر از لبخند هم میشد؟؟؟آخه ما با این دوتا چیکار کنیم؟؟؟ای خداااااااااااا!خودت کمکم کن!
    ****
    فرنگیس جون برای آخرین بار مارو تبدیل به آب لمبو کرد و رفت سمت ماشین.ده دقیقه بعد من و ترمه و آرشاویر و برج زهرمار روی مبل ها نشسته بودیم.نگاه ها و لبخندهای موذیانه تیام و آرشاویر بهم بدجور ترسونده بودتم!آب دهنمو قورت دادم و نگاهی به ترمه انداختم که با آرامش زل زده بود به اون دوتا.برای اولین بار من ترسیده بودم و ترمه ریلکس بود!میگن منع نکن منع کسی اول خودت دوم کسی همینه هااا!
    میخواستم از جام بلند شم که تیام گفت:بودی حالا.
    بدون اینکه برگردم گفتم:هم نشینی با من لیاقت میخواد.
    تیام ــ خب بلــــــــه!ما هم لیاقتمون بیشتر از این هاست.ولی این دفعه برای اینکه دلت نشکنه میتونی اینجا بشینی.
    مطمئنم الان صورتم از خشم قرمز شده.تا حالا کسی اینطوری نتوپیده بود بهم.برگشتم و سرجام نشستم که تیام گفت:خب خب خب!
    خیرسرش میخواست مارو بترسونه!پقی کردم و زدم زیر خنده که همشون با تعجب بهم خیره شدن. تیام یکی از ابروهاشو بالا انداخت و گفت:چیِ حرف من خنده دار بود؟
    با خنده گفتم:الان ...فقط...میز بیلارد ...و سیگار برگ...و از این لامپا...که تکونشون میدن..کم داری.
    بعد دوباره زدم زیر خنده که ترمه هم همراهی م کرد.با اینکه زیاد حرفم خنده دار نبود ولی میخواستم لجوشونو در بیارم!موفق هم شدم!اینو از چهره قرمز آرشاویر و ابروهای گره خورده تیام میشد فهمید. تیام دوباره ریلکس شد و با لحن سرد و تهدی آمیزی گفت:نوبت خنده ی ماهم میرسه!
    کم کم خنده ام قطع شد و یه حس نامنی بهم دست داد.ترمه باخنده گفت:بیا بریم بالا برنا.بیا اینارو ولشون کن.
    سریع با ترمه رفتیم بالا بلافاصله بعد از این که در اتاقش رو بستم تکیه دادم به در و گفتم:ترمه.
    ترمه ــ ها؟
    ــ این تیام اذیتمون نکنه!
    ترمه ــ چی میگی برنا؟! تیام ؟نه بابا!
    ــ این کرمش گرفته شدید ها!
    ترمه ــ نگران نباش و بیا فعلا زنگ بزنیم حال نیکی رو بپرسیم.
    بعد از احوال پرسی کردن با نیکی قرار شد شب بیاد پیش ما.یجورایی خوشحال شدم.3به2!
    نیکی حدود ساعتای 8بود که آمد.کلی هروکر کردیم و خندیدیم.مختصری از اتفاقاتی که افتاده ود رو تعریف کردم که نیکی با هیجان گفت:من باید این داداش ترو ببینم!
    از موقعی که ناهاری که تیام خریده بود رو خوردیم.دوتاشون غیبشون زده بود!رفتیم پایین که همزمان با ورود ما در باز شد و تیام و آرشاویر با خنده اومدن تو.
    نیکی خیره شده بود به آرتان.زدم توی پهلوم شو گفتم:هووووووی غرق نشی.
    نیکی زیر لب گفت:
    دگران خوشگلِ یک عضو
    و تو سر تا پا خوب
    آنچه خوبان همه دارند
    تو یکجا داری ..
    خنده ام گرفته بود!اولین کسی نبود که محو زیبایی های تیام میشد.ولی اگه میفهمید که چه اخلاق گندی عمرا اگه یه نگاه هم بهش بندازه!هر سه باهم سلام کردیم که هر دوشون با سر جوابمونو دادن.نیکی چینی به بینیش انداخت و گفت:ایش!چه مغرور!
    خندیدم و گفتم:تازه اولشه.
    تیام جلیقه ی سورمه ای با شلوار کتان مشکی و تیشرت مشکی چسبون پوشیده بود.موهاشم با ژل داده بود بالا. آرشاویر هم که حتی لیاقت نگاه کردن هم نداشت.رفتیم توی آشپزخونه که دیدم ترمه داره کل کابیت ها رو زیر و رو میکنه.پرسیدم:چته ترمه؟دنبال چی میگردی؟
    ترمه با بی حوصلگی گفت:میخوام یه چزی درست کنم بریزیم توی خندق بلا.
    با خنده رفتم سمتش و گفتم:حالا چی میخوای درست کنی؟
    ترمه کمی فکر کرد که در همین هنگام تیام و آرشاویر اومدن توی آشپزخونه بی توجه به اون دو نفر دستامو زده بودم روی کمرم و خم شده بودم روی صورت ترمه که روی زمین نشسته بود.آرشاویر گفت:چی شده ترمه حالت بده؟
    ترمه بدون اینکه نگاهش کنه گفت:نچ.
    بلند شدم و گفتم:میخوایم غذا درست کنیم.
    آرشاویر با پوزخند گفت:عمرا اگه بتونید.
    چشمامو باریک کردم و گفتم:اگه تونستیم چی؟
    آرشاویرــ عمرا اگه بتونید..
    نیکی ــ خب حالا اینم انگار سوزنش گیر کرده!!
    نیکی خیلی زود با بقیه گرم یگرفت و کلا کاری به دختر یا پسر بودن طرفش نداشت!تیام گفت:اگه تونستید "فسنجون"درست کنید هرکاری شما بگید انجام میدیم.
    دستامو زدم بهم و گفتم:عالیــــه!
    تیام لبخندی زد ولی زود جمعش کرد و با اخم رفت بیرون و آرشاویر هم پشت سرش.ترمه رو از روی زمین بلند کردم و دست بکار شدیم.
    اول مرغ رو درست کردیم .مرغ ها رو تکه تکه کردم،نیکی هم که گردو ها رو ریز ریز میکرد.ترمه هم سالاد درست میکرد.بعد از 4-5 ساعت میز رو آماده کردیم که سروکله ی جولز و جولی هم پیدا شد!
    همگی نشستیم سر میز و شروع کردیم به خوردن که دیدم تیام و آرشاویر هروقت قاشق رو میبرن سمت دهنشون یه نگاه بهم میندازن و دوباره دستاشون میاد پایین!سعی کردم اهمیت ندم ولی دیدم اینا واقعا فکر میکنن ما یه چیزی توی غذاهاشون ریختیم!رفتم سمتشون و از خورشتشون کمی ریختم برای خودم و جلوی روشون ازش خوردم و گفتم:حالا راضی شدین؟
    دیدم بازم نمیخوردن که گفتم:میخواین برم بشر و وسایل دیگه رو بیارم آزمایششون کنیم؟!
    با این حرف من هر دو لبخند زدن و مشغول شدن تیام بین غذا میگفت:هیچی دست پخت فرنگیس جون نمیشه!
    بعد از یک ربع تموم ظرفا خال شده بود و ما سه تا توی همون ظرف اولی گیر کرده بودیم!نیکی با لبخند گفت:خوبه حالا فقط دست پخت مادرتون رو دوست داشتین!
    تیام با لبخند گفت:من از خودگذشتگی کردم که این غذا رو خوردم اونم برای اینکه اعتماد به نفستون بره بالا و فکر کنین چی پختین!
    آرشاویر زد زیر خنده ولی به ما کارد میزدی خونمون در نمیومد.زیر لب گفتم:پسره ی بی شعور!
    حالتو میگیرم!فقط صبرکن جناب تهرانی.بعد از شام سریع رفتیم بالا و سه نفری توی اتاق من خوابیدیم چون خیلی بزرگ بود و دو تا تخت یک نفره داشت.ولی روی زمین خوابیدیم و تا خود صبح حرف میزدیم و میخندیدیم.
    ***
    بالاخره موقع انتقام رسید!به نیکی و ترمه گفتم میخوام چیکار کنم و اوناهم با روی باز استقبال کردن!ترمه انگار نه انگار داریم علیه داداش و پسردایی ترمه نقشه میکشیم!اصلا اهمیت نمیداد و همراهی میکرد.
    شربت مخصوص مامانو درست کردم که حتی اسمش هم نمیدونستم!فقط میدیدم بعضــــــی وقتا درست میکنه و واقعا نمیشد ازش بگذری!میز رو چیدیم و تیام و آرشاویر هم اومدن.حین غذا خوردن آشاویر گفت:اون پارچ شربت رو بده بیاد.
    معلوم نبود طرف صحبتش کی هست ولی چون طرف من بود سریع شربت رو توی لیوان ریختم و دادم دستش و یه ضرب رفت بالا!برای تیام هم ریختم که اول با شک و تردید نگاهم کرد ولی اون هم ازم گرفت و رفت بالا!لبمو گاز میگرفتم که نخندم و در همین حال آرشاویر گفت:راستی جلسه امروز چیه؟
    تیام با دستمال دور دهنشو پاک کرد و کمی خودشو عقب کشید و گفت:جلسه خیلی مهمیه،طرف قراردادمون از پاریس میاد و اگه جور بشه کلی به نفعمون میشه.
    غذا پرید توی گلوم،ترمه و نیکی هم دست کمی از من نداشتن. تیام سریع برام شربت ریخت و گرفت جلوم!ای بابا حالا من چجوری بگم نمیخورم؟به ناچار گرفتم و کمی ازش خوردم.جالب اینجاست که به نیکی و ترمه شربت نداد!نکنه فهمیده؟وای خدا!
    به چهره نگران تیام نگاه کردم و گفتم:مرسی.
    آرتان لبخندی زد و گفت:تو که منو کشتی دختر!


    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  30. 2
  31. #30
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض

    16 مهر

    +++


    جااااااااااااان؟من؟برای چی؟با این حرفش لبخندی روی لبم نشست که سریع جمعش کردم و گفتم:اممم .. تیام نمیشه قرار امروزتو کنسل کنی؟
    تیام با لبخند گفت:نه خانوم سرآشپز!ممنون بابت غذا دست پختت عالیه!بابت دیروز هم واقعا عذرمیخوام،غذات عالی شده بود ولی خواستم سر به سرت بذارم.
    وای خدا!عجب گندی بالا آوردم!من که میخواستم تلافی دیروزُ سرش در بیارم حالا عذرخواهی میکنه!!بعد از جمع کردن میز سه تاییمون پریدیم توی آشپزخونه و با نگرانی زل زدیم به هم.اولین نفری که به صدا در اومد من بودم:حالا چه خاکی بر سرمون بریزیم؟
    نیکی ــ حالا نمیشد بجای قرص روون کنده دل چیز دیگه ای بریزی؟؟
    با این حرفش هرچقدر که سعی کردم نخندم نشد!و بالاخره خنده ام گرفت.بعد از چنددقیقه هر سه خنده هامون قطع شد که صدای در خونه آمد که بسته میشد.هرسه با هم گفتیم:رفتن!!!!
    **************
    نیکی و ترمه راه میرفتن و لبشونو میگزیدن که آخر با عصبانیت گفتم:بسه دیگه سرم گیج رفت!از ساعت 3 که اون دوتا رفتن همینجو دارین راه میرین!میدونین چندساعت گذشته؟5ساااااااعت!!!
    بالاخره رضایت دادن و نشستن ولی نیکی با پای راستش روی زمین ضرب گرفته بود.بعد از یک ساعت در باز شد و دو ببر زخمی اومدن داخل!!
    با شنیدن صدای در نیکی جیغ خفیف کشید و اومد کنار من نشست!مبل یه نفره بود ولی جامون میشد! تیام رسید به ما و با چشمهایی به خون نشسته گفت:شما دقیقا چه غلطی کردین؟؟
    با این حرفش نیکی رو پرت کردم اونطرف و دوید سمت راه پله ها و دیدم روی هوا معلقم! تیام گفت:هر چقدر هم تلاش کنی تا خودم نخوام نمیتونی بری.
    آروم گرفتم و با مظلومیت نگاهش کردم خیره شد توی چشمهام و چیزی نگفت.با صدای آرومی گفتم: تیام... من ..
    آرتان زیر لب زمزمه کرد:
    زبانم را نمیفهمی
    نگاهم را نمیبینی
    ز اشکم بیخبر ماندی و آهم را نمیبینی
    سخنها خفته در چشمم
    نگاهم صد زبان دارد
    سیه چشما !
    مگر طرز نگاهم را نمی بینی ؟
    سیه مژگان من !
    موی سپیدم را نگاهی کن
    سپید اندام من !
    روز سیاهم را نمی بینی
    با تعجب گفتم: تیام!چی میگی؟
    آرتان سریع منو گذاشت روی زمین و سریع از پله ها رفت بالا.برگشتم و دیدم همه خیره شدن به من!رنگ گرفتن گونه هامو به خوبی حس کردم.ترمه اومد سمتم و لپمو محکم بوسید و گفت:قربونت برم من که رنگ عوض میکنی.
    بعد آرومتر ادامه داد:بپر بریم بالا که الان آرشاویر داغه و البته هنوز تو شکه!
    با علامت دادن به نیکی سریع رفتیم بالا و همونجا موندیم.
    ***************
    ــ من گشنمـــــه!!
    نیکی پنچ دقیقه یکبار این جمله روتکرار میکرد،دیگه رفته بود رو مخم!بلند شدم و گفتم:ساعت 1 بیاین بریم پایین.مطمئنا تا الان دیگه خوابیدن.
    آروم درو باز کردم و دیدم کسی توی راهرو نیست با یک حرکت سریع درو تا آخر باز کردم که صدای جیر جیرش توی فضا نپیچه.اول من از اتاق بیرون آمدم و ترمه و نیکی هم پشت سرم.روی پنجه پا راه میرفتیم که صدایی ایجاد نشه.بمیری نیکی!از سر شب تا حالا انقدر از روح و جن حرف زده بود که داشتم خودمو خیس میکردم!
    ترمه و نیکی هم انگار مثل من ترسیده بودن چون ترمه گوشه لباس منو گرفته بود و نیکی هم بلیز ترمه رو!با احتیاط از پله ها پایین میومدیم که سنگینی نگاه کسی رو احساس کردم.برگشتم و پشت سرم رو دید زدم ولی چیزی نبود.اینم یه مرضه که توی تاریکی حس میکنی یه نفر نگاهت میکنه!لعنت به خونه های دوبلکس!اگه این راه پله نبود الان غذا خورده بودیم و داشتیم برمیگشتیم.نیکی با صدای آرومی گفت:حالا چرا چراغها رو روشن نمیکنین؟
    ـــ به همون دلیلی که تو داری با صدای آرومی حرف میزنی.
    یکدفعه نیکی سیخ ایستاد و با صدای بلند گفت:من آروم حرف میزدم؟؟؟
    ترمه پرید روش و با دستش جلوی دهن نیکی رو گرفت و گفت:لال بمیر!نکبت!اینا اگه بفهمن ما الان بیداریم میخوان ... میخوان ...
    برگشتم سمت ترمه ، نوری که ماه داخل خونه انداخته بود اونقدری بود که بتونم چشمهای گرد شده اش رو ببینم.گفتم:چی شد ترمه؟
    ترمه با صدای آرومی گفت:یه چیزی ... یه چیزی ... سرشونه امه...
    نگاه کردم به شونه اش و با دیدن دستی که رنگش به آبی کمرنگ میزد از ته دل جیغ زدم و گفتم:بدوووووووووووووئیـــ ــــــــن.
    با جیغ من، ترمه و نیکی که منتظر یه جرقه بودن شروع کردن به دویدن.پشت سرمو که نگاه کردم دیدم،یه آدم قد بلند که سرتاپا مشکی پوشیده داره آروم آروم میاد سمتمون.بی صدا اشک میریختم.به هر بدبختی بود در خروج رو پیدا کردم و پریدم توی حیاط.با دیدن دو تا هیکل روبروم دوباره جیغ زدم و بی توجه به اون دوتا دویدم.لامصبا چندنفری اومده بودن؟خدا مرخصی بهشون میداد؟!همونطور که میدویدم حس کردم زمین زیر پام نرم شده فهمیدم روی چمن ها میدوم.یکدفعه ایست کردم که نتونستم تعادلم رو حفظ کنم و افتادم روی زمین.
    سرم محکم به چیزی خورد که باعث شد ناله کنم و تنها چیزی که دیدم نزدیک شدن همون دونفر بود.هرچقدر هم که ناله کردم سمتم نیان گوش ندادن و بعد تاریکی.


    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  32. 2
صفحه 2 از 4 نخست 1234 آخرین
نمایش نتایج: از 16 به 30 از 58

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •