ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 3 از 4 نخست 1234 آخرین
نمایش نتایج: از 31 به 45 از 58
  1. #1
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,488
    11,050
    21,644

    New2 رمان زندگی عسلی | سما سعیدی نیا

    رمان زیبا و عاشقانه " زندگی عسلی"

    +++

    سـلـام بـر هـمـگـی

    این روزها همه در حالِ آماده شدن برای مهر ماه هستن و زیاد وقت ندارن ولی خب این رمان تازه تموم شده و تصمیم گرفتم براتون بزارمش ، این دومین رمانمِ و ممکنه گاف هایی داده باشم!ولی این حرفم مبنی بر این نیست که موضوعِ رمان جالب نباشه!

    این رمان رو من از اواسط عید ، توی بدترین شرایطِ روحیم شروع کردم و واقعا فکر نمی کردم اینجوری از آب در بیاد!

    بر خلافِ روحیه ای که در اون زمان داشتم،رمانِ "زندگی عسلی"میتونه گلِ لبخند رو ، روی لبهاتون بنشونه.
    شخصیت هایی که داخلی رمان هستن ، اخلاق ، رفتار ، شیطنت هاشونُ از اطرافیانم الگو گرفتم.
    حالا بعد از 6 ماه میتونم ثمره تلاش هام رو براتون بزارم ، ازتون میخوام همراهیم کنید و نظرتون رو بگید.


    +++

    رمانِ زندگی عسلی


    به قلم :سما سعیدی نیا (137179)

    تعداد صفحات:220(تقریبا!)

    شخصیت اصلی رمان:برنا راد

    +++

    2نکته:


    1.علامت (*****)رو که دیدین بدونین زمان تغییر میکنه و از حالتِ عادی جلوتر میره.
    2.شعرهای توی داستان رو "حتما"بخونین.چون بعضی حرفها توسطِ شعرها منتقل میشه.



    خلاصه هم نداره :)

    خب استارت اولیه رو میزنم ....

    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  2. 17
  3. #31
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,488
    11,050
    21,644

    پیش فرض

    16 مهر

    ++++


    با حس سوزشی توی دستم چشمامو باز کردم که نور چشمامو زد.اوه حالا اینا لامپو آوردن تو تخم چشم آدم ها!بمیری ترمه!اول صبحی چجوری میخواد بیدارم کنه!میخواستم غلت بزنم که سوزش بیشتر شد و باعث شد جیغ کوتاهی بزنم که فقط صدایی شبیه قد قد مرغ دراومد!کسی بهم نزدیک شد،چندبار پلک هامو بهم زدم تا تصویرش واضح شد به محض دیدنش دستشو گرفتم و گفتم:ترمه و نیکی خوبن؟وای ندیدی اونا چجوری ریخته بودن روی سرمون.واقعا فکر نمیکردم روح وجود داشته باشه.ولی فکر کنم یکیشون مرده بود!چون دستش ...
    نگاهم به دستش افتاد.وا!این چرا این رنگیه؟!جرقه ای توی ذهنم خورد.شربت ... جلسه ... شب ... روح ... تیام!!!!با تعجب بهش نگاه کردم که سرشو انداخت زیر.با عصبانیت گفتم:تو بودی؟
    وقتی دیدم جواب نمیده بلندتر گفتم:کار شما بوووووود؟؟
    با داد من پرستاری اومد تو و همون جمله ی تکراری رو گفت:خانوم چه خبرتونه؟اینجا بیمارستانه.
    ــ نه بابا!فکر کردم خونه عممه.
    پرستار امی کرد و گفت:اشتباه فکر کردی.
    نگاهی به قیافه اش انداختم .اوووووووف!هر چی عمل بود این انجام داده بود!و تا جایی که قوانین بیمارستان بهش اجازه میداد آرایش کرده بود.با غیظ گفتم:بله درسته،اخه عمه من همچین موجودهایی رو تو خونشون نگه نمیدارن.
    پرستار ایشی گفت و رفت.آخیشش!حرصم تا حدودی خالی شد. تیام با نگرانی بازومو گرفت و گفت:نگاه کن چیکار کردی.سرمت در اومد.
    با نفرت دستمو از دستش بیرون کشیدم و گفتم:لازم نکرده تو نگران من بشی جناب.
    چند دقیقه گذشت و هر دو ساکت بودیم.یه سوالی بدجور قلقلکم میداد و نمیتونستم نپرسم.گفتم:شماکه دو نفر بیشتر نبودین.
    تیام ــ دوستام بودن.
    سریع سرمو برگردوندم که فکر مهره های گردنم جابجا شد!گفتم:تو لشکر جمع کرده بودی؟؟
    تیام ــ نه بابا لشکر چیه؟!برای پایان نامه اومده بودن پیش ما.
    آهانی گفتم و دوباره سرمو برگردوندم که باعث شد تیر بکشه.آخی گفتم و دستمو گذاشتم روی پیشونیم که جیغم بلند شد .تیام با خونسردی گفت:خوب میشه.
    نه تروخدا!میخواستی خوب نشه!وقتی سرمم تموم شد از بیمارستان بیرون اومدم که دو نفر جیغ جیغ کنون پریدن روی سرم!ترمه در حالیکه گریه میکرد گفت:بمیرم برات الهی،سرت درد میکنه؟
    چه سوال ابلهانه ای!ولی با خنده گفتم:آره بابا!
    بعد از کلی ماچ و بوسه سوار ماشین شدیم.آرشاویر جلو نشستو ماهم عقب.آرشاویر نگاه گذرایی از آیینه بهم انداخت و گفت:مطئنی سرت درد نمیکنه؟
    ــ آره یکم به روش خندیدم باهام راه اومد.
    آرشاویر خنده ی مصنوعی و مسخره ای کرد و گفت:هه هه هه!نمکدون!
    منم مثل خودش خندیدم و گفتم:خیار دیدم لازم دونستم نمک بپاشم.
    آخه آرشاویر تیپ سبز زده بود!تنها کلمه ای که به عنوان عذرخواهی از این دوتا شنیدم این بود:با اینکه چیزی نشده بود ولی خب،عذرمیخوایم.
    وقتی این حرفو زدن فک هرسه نفرمون افتاد.عجــــــب رویی دارن!

    تو اتاق ترمه نشسته بودیم و به حرفهای اون دو تا گوش میدادم.
    ترمه ــ وااای برنا اونموقع که یه دستی اومد رو شونه ام غزل خداحافظی رو خوندم!
    نیکی ــ اون که چیزی نبود!وقتی از در زدیم بیرون و اون دوتا غول تشن جلومون ظاهر شدن رو بگو!تو که عین گاووووو سرتو پایین انداختی و د برو که رفتیم!منِ بدبخت هم افتادم دنبالت که دیدم اون دوتا در حالیکه میخندیدن دارن میان سمت من!خنده هاشون عین خرناس خرس بود!!
    با این حرفش هرسه به خنده افتادیم و چرت و پرت گفتن شروع شد!
    ترمه ــ راستی برنا میای فردا بریم کافه؟
    با تعجب نگاهش کردم و گفتم:کافه؟!
    ترمه ــ آره جدیدا یه جایی رو پیداکردم،یه قسمتش خوراک ماست یه قسمت خوراک تو!
    نیکی ــ وای راست میگه!کافه کتابِ،ولی هیچکس کتاب نمیخونه!
    ترمه با خنده گفت:آره بخدا!این قناری ها میان اونجا و جیک جیک میکنن واسه هم!هرکاری میکنن جز کتاب خوندن!
    زدم توی سرش و گفتم:خاک تو سرت با این حرف زدنت!
    ترمه ــ بمن چه خودت منحرفی.
    خندیدم و چیزی نگفتم.داشتم فایل های توی لپ تاپ ترمه رو زیر و رو میکردم که یکدفعه یه نفر شروع کرد به جیغ کشیدن.صدای یه دختر بود،ولی نه ترمه بود نه نیکی و نه من!چنان از ته دل جیغ میزد که منم شروع کردم به جیغ کشیدن.ترمه سریع اومد سمتم و یکی از دکمه های روی صفحه رو زد و گفت:ای زهرمار!آخه تو که جنبه نداری برای چی این فایل های منو زیر و رو میکنی؟
    در حالیکه نفس نفس میزدم گفتم:اون ...اون صدا...از این لعنتی بود؟
    ترمه در حالیکه لپ تاپش رو از جلوم برمیداشت گفت:آره.
    لبخند شومی زدم و گفتم:حالیت میکنم آقا!
    *************
    بعد از جمع کردن میز شام،گفتم:نخود نخود هرکه رود ، خانه ی خود.
    آرشاویر:عمرا!میخوایم فیلم ببینیم!
    ــ عمرا!فکر کن 1 درصد!
    آرشاویر چشماشو ریز کرد و گفت:یعنی چی؟
    با بی تفاوتی شونه هامو بالا انداختم و گفتم:امروز دوشنبه است و زوجه.روزای زوج هم بر طبق میل ما سپری میشه.قرارمون که یادت نرفته؟
    آرشاویر آهانی گفت و با تیام رفتن تا بخوابن.ما بین خودمون یه قرار گذاشته بودیم که روزهای زوج برای دخترها و روزهای فرد برای پسرها باشه و جمعه هم کاری به کار هم نداشته باشم!اتاق مهمان که برای من بود و هرسه داخلش میخوابیدیم.ترمه که در اتاقش رو قفل کرده بود.اتاق پدر و مادر ترمه هم که هیچی،میموند یه اتاق که آرشاویر و تیام مجبور بودن همدیگرو تحمل کنن.
    توی راهرو ایستاده بودیم و حرف میزدیم.
    نیکی ــ وای شنیدید این خونه بغلی رو دزد زده؟
    ـــ جدی؟
    نیکی ــ آره،میگن فقط یه زن توی خونه بوده و اونا هم کشتنش.میگن روح زنه هنوز توی اون خونه ست.
    ترمه یکی زد پس کله نیکی و گفت:بمیری تو!فقط بلدی ته دل آدم رو خالی کنی!
    دقیقا جلوی در اتاق تیام ایستاده بودیم و حرف میزدیم که از توی اتاق صدایی شنیدیم:عین این پیرزنا نشستین غیبت میکنین؟ترو خدا بیخیال فردا کار دارم!
    صدای تیام بود.کرمم گرفت شدید.ولی الان نه!میدونستم فردا کاری نداره.از اون روزی که گند زدیم به جلسه اش برنامه اش رو حفظ کرده بودم.البته اون روز شانس آوردیم،چون ماشین تیام وسط راه خراب شد و مجبور شدن یکی دیگرو به جای خودشون بفرستن که البته اون هم کارشو خوب بلد بوده و همه چی درست شد. تیام هم فقط بخاطر اینکه وسط خیابون دستشویی داشته حرصش رو سرما خالی کرد!
    با یادآوری بلایی که سرش آوردیم لبخندی زدم.حالا باید مثل ما سکته کنی جناب تهرانی!آرشاویر از پشت سرما گفت:اینجا چیکار میکنین؟
    برگشتم سمتش،اوه!فکر میکردم الان توی اتاق باشه.چقدر توی دستشویی مونده!با لبخند گفتم:خوش گذشت؟!
    آرشاویر:جای شما خالی.
    ــ دوستان به جای ما.
    آرشاویر ــ کم نیاری.
    ــ نگرانی به دلت راه نده!خیالت از بابت من تختِ تخت باشه.
    آرشاویر که معلوم بود تمام نیروش توی دستشویی هدر رفته(!)رفت داخل اتاق و درو بست.ریز ریز خندیدیم و رفتیم داخل اتاق من.
    *****************
    بالکن اتاق تیام درست کنار اتاق من بود.فقط یکم از هم فاصله داشتن که اونم چیز خاصی نبود!رفتم لب بالکن که گچ کاری شده بود و با احتیاط دستامو از پشت گرفتم به فرو رفتگی هاش تا جوون مرگ نشم.نفس عمیقی کشدم و خودمو پرت کردم سمت بالکن تیام.سریع لبه ی سنگ رو گرفتم و نفس حبس شده ام رو فوت کردم بیرون.صدای ترمه رو میشنیدم که میگفت:چه انتقام گرفتن خرکی هم شد!نمیریم خوبه.
    سریع نشستم روی زمین.چه آرتیست بازی شد!رادیو رو به هر بدبختی بود از ترمه گرفتم و آروم رفتم سمت پنجره ی سرتاسری که دیوار اتاق تیام رو پوشانده بود.میشد بگی دیوار شیشه ای ،نه پنجره!!در کمی باز بود.رادیو رو گذاشتم توی جای خالی که در ِ باز ایجاد کرده بود و گفتم:خدایا خودت منو ببخش!ولی اونا سرمو پکوندن و قبض روحمون کردن!
    کمی فکر کردم و گفتم:اصلا حقشونه!
    به دخترها علامت دادم که برن تو.تو دلم گفتم:خدایا اینا سکته رو نزنن!
    سریع دستمو گذاشتم روی دکمه پخش و یه جوری خودمو رسوندم به میله های بالکن خودمون که دیدم داره یه آهنگ لایت پخش میکنه!!!!با چشمهایی گرد شده داشتم به رادیو نگاه میکردم که حس کردم الان میگه:هه ههه هه !فکر کردی!من طرف اینام!
    ترمه آروم سرشو از در آورد بیرون و گفت:این صدای چیه؟
    به رادیو اشاره کردم که گفت:خب منتظر چی هستی بدو برو عوضش کن.
    دوباره رفتم روی بالکن کناری و از چیزی که دیدم نزدیک بود منفجر بشم! تیام روی تخت خوابیده بود و بالشش رو بغل کرده بود!آرشاویر هم پایین تخت خرس ترمه رو که برای اذیت کردنش ازش گرفته بود رو محکم گرفته بود!قبل از اینکه آهنگ رو عوض کنم رفتم داخل!آروم رفتم سمت تخت تیام و از جفتشون از زاویه های مختلف عکس گرفتم.حالا خوبه من موبایلمو هرجا باشم بخاطر تماس های بردیا میبرم!آخه خط خونه رو داویرت کرده بودم رو گوشی خودم.
    تیام به قدری مظلوم شده بود که یک درصد هم احتمال نمیدادی که این همون پسری باشه که خون ترو توی شیشه میکنه!چقدر وقتی خوابه صورتش دلنشینه!به خودم گفتم:خفه دختره ی هیز!چشاتو جمع کن!
    سریع اومدم بیرون و گوشیمو گذاشتم توی جیب شلوارم و زیپش رو بستم.ترمه رفته بود داخل.قرار بود وانمود کنیم خوابیم تا کاری به کارمون نداشته باشن.منِ بدبخت هم قربانی شده بودم!
    آهنگ رو عوض کردم که یکدفعه زنه شروع کرد به جیغ کشیدن.اونقدر صداش بلند و دل خراش بود که ناخودآگاه ماتم برد.تصویری جلوی ذهنم اومد که اون در چه شرایطی میتونه اینطور جیغ زده باشه.عقب عقب میرفتم که دیدم سایه ای به طرف در آمد.نکنه میخوان همون کاری که با این زنه کردن با من هم بکنن؟نکنه منو شکنجه بدن؟آروم آروم عقب میرفتم که حس کردم رسیدم خوردم به جسم سنگی.سایه نزدیک تر میشد و من هم بی وقفه جیغ میزدم که به عقب خم شدم و نزدیک بودم بیفتم که ...
    که دستی دور بازوم حلقه شد و من رو به حالت عادی برگردوند.چهره اش زیر نور ماه معلوم بود.نالیدم: تیام
    تیام با ملایمت منو نشوند روی زمین و گفت:جانِ تیام.هیچی نیست گلم هیچی نیست خانومی.آروم باش عزیزم.
    آروم آروم اشک میریختم.آخه بگو دختره ی خیره سر تو که خودت عین چی میترسی چرا آرتیست بازی در میاری؟حالا که فهمیده بودم تیام عصبانی نیست گریه ام شدت گرفت که تیام دستم رو توی دستای گرمش گرفت و گفت:الان چرا گریه میکنی دختر خوب؟ببین!چیزی نیست که بخوای ازش بترسی.
    با چشمهای اشکی که مطمئن بودم به خاطر گریه از قبل هم درشت تر شدن نگاهش کردم که چندلحظه بهم خیره موند و بعد محکم دستش رو زد به حفاظ گچی که بهش تکیه داده بودم و زیر لب گفت:لعنتی!دیگه منو اونجوری نگاه نکن.فهمیدی؟
    چیزی نگفتم که تقریبا داد زد:فهیمدی؟
    ترسیدم و با سر تایید کردم که خودش فهمید تند رفته و با لحن آرومی گفت:دیگه هم گریه نکن.
    سرشو انداخت زیر و گفت:طاقت دیدن اشکاتو ندارم.
    کپ کردم.ترو خدا بگو.یکبار دیگه بگو .زیر لب گفتم:چی؟
    تیام بدون اینکه حرفی بزنه از روی زمین بلندم کرد و برد سمت اتاق.آرشاویر رویتخت نشسته بود و سرش رو بین دوتا دستاش گرفته بود.سرمو انداختم زیر و لبمو گزیدم که تیام گفت:ناراحت نباش،وقتی از خواب میپره سرش درد میگیره.انطوری هم حرص نخور!
    حرفی نزدم و دنبالش رفتم.بعد از وارد شدن به اتاق بعد از کلی قربون صدقه شنیدن خوابیدم.وای که چه شبی بود!به حرفهای تیام فکر کردم به من گفته بود عزیزم ... طاقت دیدن اشکامو نداشت...عصبانی نبود...گلم!وای من طاقت این همه هیجان رو ندارم!با هر بدبختی بود خوابم برد.


    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  4. 3
  5. #32
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,488
    11,050
    21,644

    پیش فرض

    پستِ آخـــــرِ امروز

    +++


    رفتار تیام خیلی عوض شده بود.اصلا دیگه باهام کل نمینداخت و هروقت آرشاویر به پر و پام میپیچید حسابی میتوپید بهش!هم من ، هم ترمه هنگ بودیم از رفتارهای تیام.فردای اون شب رویایی(!)نیکی رفت خونه ی خودشون و قرار شد چند روز بعد همدیگرو توی کافه ببینیم.و اون روز،امروز بود.
    برای هزارمین بار خودمو توی آینه نگاه کردم،چیکار کردی دختر!تیپم تیام کش بود!یه سارافن سبز لجنی که طرح های سنتی روش داشت،با شلوار سبز کتان ،شال مشکی . کیف مشکی رو روی شونه ام انداختم و رفتم از اتاق بیرون.سارافن یکم تنگ و کوتاه بود ولی بیخیال!
    داشتم از پله ها پایین میرفتم که صدای تیام رو شنیدم:من تموم سعیم رو میکنم،آره آره.نه مشکلی نیست،ولی من بازم میگم بیا و بیخیال شو!
    وقتی منو دید حرفشو ادامه نداد و با لبخند گفت:برنا ، بردیا پشت خطِ.
    با خوشحالی سه پله ی آخرو پریدم که باعث شد تیام سریع بیاد طرفم که منو روی هوا بگیره.بی توجه به حالتش که با یکی از زانوهاش روی زمین نشسته بود و دستاش روی هوا بود از کنارش گذشتم و گوشی رو برداشتم.
    ــ خدایا خودت کمکم کن.
    با تعجب گفتم:چی میگی بردیا؟!
    بردیا سریع گفت:اِ!برنا تویی؟من فدای اون صدات بشم خواهر.
    خندیدم و گفتم:داشتی از خدا کمک میخواستی که بتونی مخ دخترای اونور آبو بزنی ناقلا؟!
    بردیا خنده ی کوتاهی کرد و گفت:نه مثل اینکه تیام روت تاثیر گذاشته ،باهوش شدی!
    با حرص گفتم:کوفت!
    بعد از مکثی ادامه دادم:بابا چطوره بردیا؟
    بردیا ــ خوب ، دکترها میگن حداکثر تا دو ماه دیگه ایرانیم.
    با جیغ گفتم:دو مـــــــــــــــاه؟؟؟
    بردیا ــ جیغ جیغ نکن بابا!دو مـــــــــــاه نه!دو ماه!
    با بغض گفتم:بردیا من دیگه نمیتونم،این که من تو و مامان رو از توی اینترنت ببینم کافی نیست.چرا کسی نمیفهمه؟
    بردیا با صدای نسبتا بلندی گفت:بغض کردی برنا؟آرههههههههه؟
    با صدای دادش سریع صدامو صاف کردم و گفتم:نه داداشی.
    زیر لب گفتم:چرا رم میکنی!
    بردیا کمی در مورد بیماری بابا و نحوه درمانش توضیح داد که هیچی حالیم نشد!فقط برای من مهم به دستاوردن سلامتی اش بود که خدا رو شکر رو به بهبودیِ.هر چقدر اصرار کردم بردیا نذاشت با مامان حرف بزنم،میگفت این چند روز فشار زیادی روش بوده و استراحت میکنه.
    گوشی رو که قطع کردم تازه نگاهم به تیام افتاد که با عصبانیت داره نگاهم میکنه.برنا مهربون باش،مربون!با لبخند گفتم:چی شده؟
    با صدایی که سعی میکرد بالا نره گفت:این چیه پوشیدی؟
    ــ لباس!
    تیام ــ نه بابا!فکر کردم گونیه.
    ــ نه اشتباه فکر کردی،لباسه.
    نیگا کن خودش میخواد من سر به سرش بزارما!تیام بهم نزدیک شد و گفت:همین الان میری عوضش میکنی.
    سرتقانه زل زدم توی چشماش و گفتم:چرا اونقوت؟
    تیام به شالم اشاره کرد و گفت:این شاله یا یه تیکه پارچه؟هااااااان؟
    با صدای دادش داشتم خودمو خیس میکردم ولی از رو نرفتم و گفتم:اصلا به تو چه ربطی داره؟
    تیام در حالیکه دیگه اثری از عصبانیت در چهره اش نبود گفت:همه چیز تو بمن ربط داره.
    وای خدا یکی منو بگیره!داشتم توی دلم بندری میرفتم ولی خیلی سرد گفتم:ولی من اینطور فکر نمیکنم.
    تیام سرشو آورد کنار گوشم و گفت:بهتره که اینطور فکر کنی،چه بخوای چه نخوای فعلا مسئولیتت با منه،فرنگیس جون هم که گفت حال مادربزرگ خوب نیست و حالا حالاها نمیاد.بعدشم دوست ندارم چشم پسرا روت باشه،نمیخوامممم میفهمی؟
    با این حرفش توی دلم تن تن قند آب کردن،صداش آروم بود و نفس هاش که به صورتم میخورد قلقلکم میداد خیلی جلوی خودمو گرفتم که قاه قاه نزنم زیر خنده ولی آخرش کم آوردم و در حالیکه میخندیدم گفتم:ای برو عقب!
    تیام سرشو آورد عقب و با تعجب نگاهم کرد که گفتم:قلقلکم میومد خب!
    تیام لبخند محوی زد و زیر لب گفت:دیوونه!
    میخواستم بگم:داشی من دیوونه چشاتم،من روانیتم ،خلِ خلم! خوجلگه!
    ولی زبونمو گاز گرفتم که عین این لاتا حرف نزنم.مامان گیتی نبود،من که خودم فهمیده بودم باید خانوم وارانه رفتار کنم.ترمه از پله ها اومد پایین و گفت:بریم بُری؟
    با این حرفش تیام زد زیر خنده.هر هر هر!بی نمک!گل بگیرن دهنتو ترمه!با خشم نگاهش کردم که گفت:چیه؟
    ای روتو برم هی!چیزی نگفتم و خواستم برم که مچ دستمو گرفت.ای این چرا اینجور میکنه پروردگارا!خداوندگارا!تو به این بنده ت بگو نکنه این کارا روووو .به چشمهاش نگاه کردم ،میخواستم بهش بفهمونم که نفهم!دستتو بکش من جنبه ندارما!
    فکر کنم فهمید چون سریع دستشو کشید و دو تا دستشو بین موهای بلوطی رنگ پرپشتش فرو برد و بعد از کشیدن نفس عمیقی با صدای آرومی گفت:اول لباستو عوض کن.
    وا!این چش شد؟بیخال رفتم سمت راه پله .ترمه داشت با چشم هایی از حدقه در اومده نگام میکرد.خب جای تعجب هم داره!من،برنا راد،ببخوام به حرف کسی جز بابام گوش بدم بایدم تعجب کنن!میدونستم یه حسی به تیام دارم.اگه باهام مهربون نمیشد،اگه اون شب به جای اینکه باهام نرم برخورد کنه یکی میکوبوند توی دهنم،من الان دچار این حسِ خرکی نمیشدم!
    بعد از تعویض لباسم رفتم پایین و روبه روی تیام ایستادم و گفتم:میپسندی؟
    تیام با دیدنم لبخندی زد ولی زود جمعش کرد و گفت:نه،باید بیشتر سعی کنی.
    ــ اِ؟اینجوریاس؟باشه!منم الان میرم همون سارافن رو میپوشم!
    تیام با خنده کناره ی مانتوم رو گرفت و گفت:خب حالا!نمیخواد قهر کنی.برین ولی خودم میام سراغتون.
    هر چقدر من و ترمه گفتیم که نمیخواد بابا ما سن ننه بزرگتو داریم به کـَـتـِـش نرفت و آخرش ما هم به سنگ پا قزوین گفتیم بره بعدا صداش میکنیم.

    +++

    من هــِــی میخوام شما رو بزارم تو خماری ، شما هم هــِــی نمیزارین :|

    ویرایش توسط Sin-Sin 137179 : 2014.10.08 در ساعت 15:51

    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  6. 3
  7. #33
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,488
    11,050
    21,644

    پیش فرض

    17 مهر

    ++++


    ــ طرلــــــــــــان!
    بعد از کشیدن جیغ بنفشم خودمو پرت کردم طرفش که محکم منو گرفت تا نیفیتم روی زمین و کنار گوشم گفت:بی فرهنگ،اینجا مکان عمومیه،شعور داشته باش.
    با خنده گونشو محکم بوسیدم که سریع دستشو کشید جایی که بوسیدم و گفت:ایییی!تفیم کردی!
    با خنده گفتم:اگه یه نفر دیگه جای من بود هم اینو میگفتی؟
    طرلان با نیش باز گفت:نـــچ!
    نشستیم سر میزی که آرمان و طناز هم نشسته بودن.آرمان با لبخند به طرلان گفت:خانومی بیا اینجا بشین.
    و به صندلی که چسبیده بود به خودش اشاره کرد.ایشی گفتم و خودمو انداختم کنار طناز.و به ترمه گفتم:پس همه اش کلک بود؟
    ترمه ــ آره بابا،این خلا به من گفتن یه جوری بکشونمت اینجا که سورپرایز شی.
    به طرلان اشاره کردم که جاش رو ترمه عوض کنه.وقتی کنارم نشست آروم گفتم:اوی!چطوری پسرعموی ما رو تور کردی؟!
    طرلان با ناز خندید و گفت:گمشو!
    اینطور که طرلان میگفت توی راه برگشت از شمال،وقتی ماشین ها رو نگه میدارن تا استراحت کنن آرمان با یه ظرف میوه وشکلات میاد سمت طرلان.طرلان به اینجا که رسید با هیجان گفت:وای برنا،قلبم افتاده بود توی پاچه شلوارم!یه نگاهی بهم کرد که ناخودآگاه داغ شدم!نشست کنارم و یه شکلات داد دستم.میخواستم نخورمش که آرمان گفت همین الان بخورش!کپ کرده بودم!پیش خودم گفتم چه کاریه حالا بعدا هم میشه خورد فعلا بنال ببینم چی میخوای بگی عجقولیِ من!
    خندیدم ،با خنده ی من خندید و ادامه داد:ای تو روحش!منِ بدبخت شکلات رو میخواستم نصف کنم که خیر سرم از دهنم نزنه بیرون که دیدم خیلی سفته!گفتم نکنه از ایناست که سرِ قبرها میدن!بعد دیدم،اِ!اینکه یه پلاکـــــــه!با هول شکلات هاشو جدا کردم که دیدم روی پلاکِ نوشته "دوستت دارم".
    بعد سرخوشانه زد زیر خنده.زدم پسِ گردنش و گفتم:یکم حیا داشته باش!
    ــ سلام خانوما!
    برگشتم و اگه بگم فکم افتاد دروغ نگفتم!هاج و واج به طناز نگاه کردم که بلند شد و با لبخند گفت:سلام از ماست.بفرمائید.
    نشست بین من و طناز که گفتم:هیربـــــــــــــد؟!
    ولی با چشم غره ای که طناز بهم انداخت سریع گفتم:اممم ... یعنی آقا هیربد؟!
    هیربد مردانه خندید و گفت:بله برنا خانوم،پس انتظار دارین کی باشم؟
    نگاه گنگم رو به طرلان دوختم که سری از روی تاسف تکون داد و به آرمان که اخماش بدجوری توی هم رفته بود نگاه کرد.ترمه هم مثل من تعجب کرده بود،طناز و هیربد؟!مگه طناز از سینا خوشش نمیومد؟
    طرلان درگوشم گفت:نمیدونم این احمق برای چی اینکارو میکنه ،ولی خیلی با هیربد خوب شده.
    اینم سوال بود؟!خب معلومه از لجِ سینا!برادرش که حی و حاضر اینجاست میتونه گزارش بده.سریع بلند شدم و دست طناز رو کشیدم و گفتم:طناز جان از رنگ و روت معلومه دستشویی داری!بیا باهم بریم!
    هیربد با تعجب و آرمان با لبخند نگاهم کرد.بی توجه به هردوشون سریع رفتیم سمت سرویس بهداشتی.جلوی در ایستادم و گفتم:این اینجا چیکار میکنه؟
    طناز دستشو از توی دستم بیرون کشید و گفت:خب معلومه،من دعوتش کردم.
    ــ تو خیلی ــ
    ــ ببخشید خانوم!
    به پسری نگاه کردم که روبروم ایستاده بود،وقتی نگاهمو دید با خجالت گفت:جلوی در ایستادین،میخوام برم ...
    بعد به سرویس بعداشتی آقایان اشاره کرد!با ببخشیدی سریع خودمو کنار کشیدم و ادامه دادم:تو فکر میکنی اگه جلوی آرمان با هیربد خوب باشی اون میره زنگ میزنه به سینا میگه:داداش همون دختری که هم اسم عشقت بود،همونی که عاشت بود و تو دوستش نداشتی.حالا از یکی دیگه خوشش میاد.
    با این حرفم طناز بغض کرد و فقط نگاهم کرد.از حرفهایی که زدم پشیمون شدم ولی عینِ حقیقت بود.باید با این مسئله کنار میومد.دستشو گرفتم و گفتم:ببین طناز ــ
    ــ ببخشید خانوم!
    دوباره همون پسره بود!حاالا میخواست بیاد بیرون!رفتم کنار و ادامه دادم:ببین طناز تو عاشق کسی شدی که علاقه ای بهت نداره،اگه فقط بخاطر جلبازی با کسی که اصلا به این اهمیت نمیده که تو با کی هستی داری با هیربد راه میای باید بگم خیلی احمقی!تو که علاـــ
    ــ ببخشید خانوم!
    دوباره اون پسره!با یه سپر کوچیک اومده بود!رفتم کنار و ادامه دادم:تو که علاقه ای به هیربد نداری باید زودتر این مسئله رو براش روشن کنی.
    طنازــ اون میدونه.
    ـــ هاااااان؟!
    طناز ــ هیش!آرومتر!میگم بهش گفتم که من به سینا علاقه دارم و الان هم فقط بخاطر لج آرمان اینکارو میکنم،چون خیلی روی هیربد حساسه و همش میگه پایِ این پسر رو از زندیگت ببر.هیربد بیچاره هم میگه من تا آخرش کمکت میکنم،میدونم احمقانه است ولی داره کمکم میکنه!من ... من نمیتونم از فکر سینا بیرون بیام حتی اگه شخص دیگه ای رو دوست داشته باشه،من به پاش میمونم.
    ــ ببخشید خانوم!
    ای درد و خانوم،کوفت و خانوم!برگشتم سمتش و گفتم:با خانواده اومدین؟!احیانا مادربزرگ دستشویی ندارن؟
    پسره با اخم گفت:خانم شما جلوی راهو گرفتین.
    ــ بابا این چاهِ لامصب پر شد!بیا بروووووو!
    با خشم نگاهم کرد و رفت!آخیـــــش!اصلا انگار یه بار سنگینی از روی دوشم برداشه شد!با طناز برشگتیم سر میز و نشستیم.زوم کرده بودم روی رفتارهای هیربد.لامصب خیلی خوب بازی میکرد!اصن عاشقِ عاشق!چنان لبخندهای عشقولانه ای تحویل طناز میداد که منم کیف میکردم!
    بعد از کلی مسخره بازی در آوردن آرمان حرفی زد که تمام بدنم یخ کرد.
    آرمان ــ برنا حالا که همگی برگشتیم بهتره بیای خونه یکی از ما.به خانوم و آقای تهرانی خیلی زحمت دادی!
    بیخیال به تیکه ای که انداخت داشتم با التماس به ترمه نگاه میکردم که به دادم رسید:عمرا!فکرشم نکن!بردیا برنا رو تحویل ما داده از ما هم تحویل میگره.
    آرمان ــ باشه باشه!ولی یه چند روزی هم بیا خونه ما،ضرر نمیکنی.بابا خیلی دلش برات تنگ شده.
    قربون عموم برم من!با لبخند گل گشادی گفتم:حتما میام.
    آرمان ـــ فردا میام دنبالت.
    بدون حرف دیگه ای بلند شدیم،وقتی میخواستم از در بیرون برم آرمان بازومو کشید و گفت:برنا صبر کن،کارت دارم.
    بقیه هم که دیدن ما نمیایم خودشون بیرون رفتن و آرمان گفت:این هیربد بدجوری روی مخه
    حالا وقتش بود!گفتم:نه اتفاقا وقتی که هر دوشون از هم خوششون میاد،چه ایرادی داره؟!تازه دوست بردیا هم هست.
    آرمان کلافه دستی به گردنش کشید و گفت:نمیشه،نمیذارم اینجوری پیش بره.
    سعی کردم خودمو عصبانی نشون بدم :یعنی چی که نمیشه؟تو هیچ کاری نمیکنی آرمان،شیرفهم شدی؟وگرنه با آبجیت طرفی.
    مامان کجایی ببینی برنا دوباره لات شده!میخواستم بیرون برم که مچ دستمو گرفت تا اومدم بهش بتوپم صدایی از پشت سرم گفت:یا همین الان دستتو میکشی یا با من طرفی.
    آروم برگشتم و با دیدن تیام نیشم شل شد ولی اون بی توجه به حالتِ من با عصبانیت به آرمان گفت:دستتو بکش.
    آرمان طلبکارانه به تیام نگاه کرد و گفت:به توچه!دخترعمومه.
    زیر لبی گفتم:آرمان جان بی خی!
    تیام تا اسم آرمان رو شنید نگاهش رنگ بهت گرفت ،با لحنی سرد گفت:خوش باشید.
    داشتم با دهن باز به جای خالی تیام نگاه میکردم که آرمان دستشو گذاشت زیر چونه ام و دهنمو بست و گفت:پاره نشه!
    با عصبانیت برگشتم سمتش و گفتم:چرا اینجوری حرف زدی باهاش؟!
    آرمان با اخم گفت:هر جور دلم بخواد باهاش حرف میزنم.
    بعد سریع رفت بیرون و منم به دبنالش.
    ****
    ــ برنا بدو دیگه.
    اه چقدر این آرمان غر میزنه!ساک کوچیکمو گرفتم دستم و خرامان خرامان (آره جونِ خودت!)از پله ها پایین اومدم.طرلان و آرمان ایستاده بودن و منتظر من بودن.این طرلان هم که مطمئناً از این به بعد بیخِ ریشِ آرمانِ!بیچاره چه غلطی کرد که ابراز علاقه کرد.تیام دستاشو توی جیب شلوارش فرو کرده بود و با بیخیالی آرمان رو برانداز میکرد.ترمه هم داشت به حرفهای طرلان میخندید.
    سرفه ی مصلحتی کردم که آرمان گفت:چه عجـــــــــــب!تشریف آورید.
    الان من باید چجوری جواب بدم؟با ناز و کرشمه یا مثِ هاپو پاچه بگیرم؟گفتم:اوه!نه اینکه تو هم بدت میاد منتظر من بمونی.
    آرمان با لبحند گفت:بر منکرش لعنت!
    زیر چشمی به تیام نگاه کردم که اگه میتونست مطمئناً با دستاش آرمان رو خفه میکرد!حالت صورتش عادی بود ولی از چشم هاش آتیش میبارید.خرکیف شدم و رفتم کنار ترمه و بغلش کردم که گفت:اووووووه!تو فکر کردی من میزارم تنها بمونی؟!دم به دقیقه اونجا پلاسم.
    بعد خطاب به آرمان گفت:مگه نه آقا آرمان؟!
    آرمان با لبخند گفت:صد در صد ترمه جان.
    ترمه با لبخند موذیانه به طرلان که سرخ شده بود نگاه کرد و بعد دوتایی زدیم زیر خنده.آرمان هم میخندید.این وسط تیام هاج و واج به ما نگاه میکرد و طرلان هم تازه فهمیده بود سربه سرش مزاریم با مشت به بازوی ترمه زد و در گوشش چیزی گفت که باعث شد شلیک خنده ترمه دوباره به هوا بره.از تیام و ترمه خداحافظی کردم،آرشاویر هم که بیرون بود و اهمیتی نداشت.
    کنار ماشین آرمان ، ترمه ایستاده بود و تیام هم نیومد.بی فرهنگ!با لبخند گفتم:خب عزیزم ،من یه هفته ی دیگه برمیگردم.
    ترمه با اخم گفت:بیخود بیخود.سه روز اونم با ارفاق!
    ــ حرف رایگان(زر مفت)نزن دیگه!میخوام بمونم پیش آرمان جونم.
    با این حرفم دوتایی خندیدیم که ترمه گفت:راستی امشب ما خونه ی عمواینا دعوتیم.
    با این حرفش ابروهام ناخودآگاه گره خورد.تیام میره جایی که سلما هست.وای خدا.ترمه بی توجه به حال من ادامه داد:سلما کمی حالش بهتر شده وـــ
    ــ برنا بریم؟!
    با حرف آرمان ترمه حرفش رو ناتموم گذاشت و گفت:برو به سلامت .سه روز دیگه میایم سراغت اوکـــــی؟
    با خنده گفتم:اوکــــــی.
    نشستم توی ماشین که شنیدم گفت:غیر از این چیزی میگفتی چـَـک رو میخوردی!
    با خنده سرم رو تکون دادم و ماشین راه افتاد.

    ویرایش توسط Sin-Sin 137179 : 2014.10.09 در ساعت 16:04

    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  8. 3
  9. #34
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,488
    11,050
    21,644

    پیش فرض

    17 مهر

    +++


    طرلان با چشم هایی ریز شده نگاهم کرد و گفت:خیلی آشفته ای برنا،چی شده؟
    مهتاب ــ آره،خیلی آشفته ای.
    مهدیه چشمکی زد و گفت:ناقلا نکنه عاشق پاشق شدی؟!هان؟!
    از هر کی میخواستم قایم کنم از این مارموزا نمیشد!مختصر براشون توضیح دادم که طرلان با هیجان گفت:واااااااااای خدااااااااااااااااااااا باور نمیــــــــــــــشه!برنــ ـــا عــــــــــــــاشــــــــ ـــــــق شـــــدهههههههههههههه!
    داشت عربده میزد و اینا رو میگفت که خداروشگر به خاطر صدای کرکننده آهنگ صدامون پایین نمیرفت.با بالش یکی محکم کوبوندم توی سر طرلان و گفتم:زهرمااااااااااااار!فک ر کنم تنها کسی که نشنید مامانم بود!
    با یاد آوری مامان ناخودآگاه غم سرازیر شد توی دلم.مهتاب گونمو بوسید و گفت:ناراحت نشو آجی کوچیکه.
    لبخندی زدم و گفتم:کاش میشد میرفتم خونمون.
    طرلان ـــ عمررررررررا بتونی یک ثانیه هم دووم بیاری!
    نا خودآگاه یاد چیزی افتادم و باعث شد لبخند بزنم که از چشم های تیزبین طرلان دور نموند و گفت:سوسک بشی اگه نگی به چی فکر میکردی.
    بعد با لبخند اضافه کرد:بدون سانسور!
    خندیدم و گفتم:یه روز مامان و بابا باهم رفته بودن مشهد،برای کار بابا.من و بردیا هم خونه بودیم و روی مبل نشسته بودیم و بیکار!که دیدم بردیا زد زیر خنده.حالا مگه خنده اش قطع میشد؟!
    بهش گفتم چی شده که گفت به مامان اس ام اس داده: رفیق من سنگ صبور غم هام
    به دیدنم بیا که خیلی تنهام
    هیشکی نمیفهمه چه حالی دارم
    چه دنیای رو به زوالی دارم
    بعد مامان جواب داده: تنهای بی سنگ صبور خونه ی سرد و سوت و کور
    توی شبات ستاره نیست
    اگرچه هیچکس نیومد سری به تنهاییت نزد
    اما تو کوه درد باش طاقت بیار و مـــــرد باش
    چندتا شکلک خنده شیطانی و زبون در آوردنم گذاشته بود جلوش.
    همگی زدیم زیر خنده که مهتاب گفت:زن عمو خیلی ماهه!
    لبخندی زدم و گفتم:عاشقشم.
    گوشیمو از توی جیب سارافونم در آوردم و با دیدن عکس سه نفری مامان و بابا و بردیا لبخندی زدم که طرلان با صدایی که شیطنت توش موج میزد گفت:اوی اوی!عکس آقا تیام رو میبینی نیشت شل شده؟!
    جیغی زدم و گفتم:طرلـــــــــــان!
    طرلان خودشو کشید اونطرف تر و گفت:چیه؟!خب گفتم شاید همون عکسی باشه که اون شب ازشون انداختی.
    لبخندی زدم و گفتم:نه،عکس خانواده گرام بود!
    مهتاب و مهدیه با شنیدن این حرفِ طرلان ریختن سرم و خواستن عکس تیام رو ببینن.با کلی خواهش و تمنا راضی شدم و عکس رو بهشون نشون دادم که مهتاب چشماش داشت می افتاد بیرون.با اخم تصنعی گفتم:اووووووی!نیفته خانوم!
    مهتاب همونطوری که سرش توی گوشی من بود گفت:چی؟
    ــ چشمات!
    مهتاب گوشیو پرت کرد طرفم که توی هوا قاپش زدم.وای قلبم افتاد توی دهنم!از این شوخیا با من نکنین!مهتاب قری به گردنش داد و گفت:هزار تا از اینا منتظر یه اشاره منن تا هرکاری بگم بکنن.
    زدم توی سرش و گفتم:پس برو به همون جان نثارات برس!
    مهتاب قیافه معمولی داشت ولی ناز بود برای همین به دل مینشست.طرلان بلند شد تا به طناز زنگ بزنه،طناز تا همین چندساعت پیش اینجا بود ولی آرمان خیلی ناجور بهش نگاه میکرد برای همین رفت خونه خودشون.طرلان هم هزار دفعه زنگ زده که بیاد پیش ما ولی خانوم مرغش یه پا داره.
    به ساعت نگاه کردم.9بود.صد در صد الان تیام و ترمه خونه عموش بودن.وای خدا یه کاری کن تیام اصلا به سلما نگاه نکنه.آخه دختره ی روانی خودت که دختری میتونی بهش خیره نشی؟دختره به اون باقلوایی رو منم یه جا میدیدم یه لحظه هم چشم ازش بر نمیداشتم.نمیدونم چرا دلم شور میزد.گوشیمو برداشتم و با تردید به اسم نگاه کردم و با کلی صلوات انگشتم رو روی تماس گذاشتم.بـوق بـوق به سومین بوق نرسیده برداشت.این گوشیش رو توی حلقش گذاشته؟!
    صدای مردونه اش توی گوشم پیچید:الو؟
    ای وای!تازه فهمیدم چه غلطی کردم!
    خودمو نباختم،به هرحال شماره ام رو داشت!شاید هم نه!گفتم:سلام.
    ــ شما؟
    ــ اول سلام کن تیام خان
    تیام ــ گیریم که سلام ، شما؟؟؟؟؟؟
    ــ واقعا نشناختی؟
    تیام ــ باید بشناسم؟
    لعنتی!یعنی شمارمو نداشت.بزار منم کرم بریزم.گفتم:تیام تهرانی؟
    تیام ــ بله خودم هستم!
    توی دلم بهش خندیدم.هه هه هه میدونم خودتی!
    ــ پس درست گرفتم!آخه میدونی نه اینکه شمارت سیو نبود به هزار نفر زنگ زدم.
    این یعنی بهت اهمیت نمیدم و هزار تا شماره دارم!آره جون خودت!کلا 14 نفر بیشتر نمیشدن اونم همش عمه و عمو!
    تیام ــ هنوز نگفتین،شما؟
    ــ برنا.
    تیام ــ خب؟!
    چه بی ادب!با حرص گفتم:خب و کوفت!
    تیام ــ زنگ زدی فحش بدی؟اصلا مگه شماره ترمه رو نداشتی؟!
    حالا چی بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خودمو نباختم و گفتم:گوشیشو جواب نمیده.
    تیام ــ گوشیش دقیقا کنار این مبل،روی عسلیه تا حالا هم ندیدم زنگ بخوره.
    ــ خب حالا!
    تیام ــ حرص نخور بچه جون.
    ــ تیام میشه به من نگی بچه؟!
    اینقدر مظلوم گفتم که خودم دلم به حال خودم سوخت!
    تیام با لحن آرومی گفت:آره عزیزم چرا نمیشه خانومی.
    پتوی روی تخت رو چنگ زدم و لبمو گاز گرفتم که نعره نزم عاااااااااااشقتمممممممم پسرههههههههههه!!
    تیام ــ برنا جان حرفی نمیزنی؟
    ــ امممم ...
    چند لحظه فکر کردم،باید میفهمید دیگه!پنهان کاری بس بود.با صدای آرومی گفتم:سلما اونجاست؟
    تیام با صدایی که خنده توش موج میزد گفت:بله،دقیقا توی دهن بنده نشسته!
    با حرص گفتم:تیام همین الان میگی بره انطرف بشینه ها وگرنه ...
    ادامه ندادم،چی میگفتم؟!میگفتم وگرنه من میمیرم؟از حسادت دق میکنم؟نمیخوام کنارت باشه؟نمیخوام بهش نگاه کنی؟
    تیام ــ وگرنه چی؟!
    ــ وگرنه من ... من ... من دوست ندام نزدیکت بشه.
    تیام چندلحظه سکوت کرد و گفت:اومممم ... باشه،فقط به یه شرط.
    خوشحال شدم و گفتم:چه شرطی؟
    تیام ــ که اجازه ندی آرمان از یه فرسخی ت هم رد بشه.
    صداش خشن بود برای همین سرمو تکون دادم که گفت:شنیدی؟
    منِ احمق پشت گوشی سر تکون میدم!با خنده گفتم:آره!
    تیام آروم گفت:انجوری نخند دختر نخند.
    خنده ام شدت گرفت که تیام سریع گفت:حق نداری جلوی آرمان اینوطری بخندی فهمیدی؟
    ــ روش فکر میکنم.
    تیام ــ سرتق.
    الان وقتش بود.من:تیام چرا انقدر روی آرمان حساسی؟
    تیام ــ چون تو دست من امانتیُ ــــ
    ــ اینکه دلیل نمیشه.خب آرمان هم پسرعمومه.
    تیام چندلحظه سکوت کرد و بعد گفت:چون برام مهمی،خیلی.
    بعد بوق اشغال توی گوشم پیچید.

    +++++

    چه حالی میده اگه دیگه نزارم

    ولی دلم نیاد ،برو پستِ بعدی


    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  10. 3
  11. #35
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,488
    11,050
    21,644

    پیش فرض

    17 مهر

    +++

    امروز بالاخره برمیگردم پیش ترمه.شوق دیدن تیام باعث شد تا یک ساعت قبل از قراری که گذاشتیم آماده باشم.بالخره عقربه ها کمی دلشون به حالم سوخت و ساعت 6 بعدازظهر شد و صدای آیفون به گوشم رسید.وای چه وقت شناس!
    سریع از اتاق اومدم بیرون،تا الان که تیام گفته براش مهممم پس میتونم امیدوار باشم!بعد از روبوسی با زن عمو و مهتاب و مهدیه از خونه بیرون زدم که دیدم آرمان جلوی در ایستاده.با لبخند باهام دست داد و گفت:دوباره بیای ها!کل انداخن باهات خیلی حال میده!
    ــ کل انداختن بامن یا دیدن طرلان؟!
    از اون موقعی که من اومده بودم طرلان هم پیش من بود!!آرمان خودشو زد به کوچه ننه علی چپ و گفت:مواظب خودت باش و رو اعصابِ این تیام بدبخت راه نرو!
    ایشی گفتم و رفتم سمت ماشین تیام.حالا جلو یا عقب؟!میخواستم عقب بشینم که خودش از روی صندلیش خم شد و در جلو رو باز کرد.مرسی شعور!نشستم و با نیش باز سلام دادم ولی بر خلاف تصورم فقط سرشو تکون داد و حرکت کرد.خیلی آروم می روند این یعنی اصلا عین خیالش هم نیست که برنایی هست،نیست.اصلا اگه اون حرفا فقط بخاطر سلما باشه چی؟این هم خوبه!این یعنی علاقه ای به سلما نداره.
    زیر چشمی نگاهش کردم که دیدم شیشه رو داده پایین و آرنج دست چپش رو گذاشته روش.سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم که با صداش سیخ نشستم.
    تیام ــ چی بهت میگفت؟
    گنگ نگاهش کردم و گفتم:هان؟!
    تیام با صدای بلند تری گفت:میگم دمِ در چی بهت گفت؟
    اخمی کردم و گفتم:به تو ربطی نداره.
    میخواستم بگه همه چیز تو به من ربط داره میخواستم بگه تو برام مهمی.میخواستم ولی با حرفش تموم امیدهام از بین رفت.
    تیام ــ درسته،هیچ مسئله ای که درباره ی تو باشه به من ربطی نداره .
    زیر لب زمزمه کرد:هیچ چیز.
    تا رسیدن به خونه حرفی نزدم،بلافاصله بعد از اینکه از ماشین پیاده شدیم گازشو گرفت و رفت.با لب هایی آویزون به سمت خونه رفتم و بلافاصله بعد از باز شدن در توسط خودِ ترمه توی آغوشش فرو رفتم.بعد از اینکه به کلکسیون تف تبدیل شدم رفتیم داخل و وسایلم رو گذاشتم توی اتاقم.
    روی تخت نشسته بودم و با شالم بازی میکردم که گوشیم زنگ خورد.شیرجه زدم طرف میزکنار تخت و برش داشتم.بردیا بود!
    با هیجان گفتم: الو سلام بردیا،خوبی؟بی معرفت میدونی چند وقت گذشته؟!شما کجایین؟مامان خوبه؟نه نه!اول بابا رو بگو!کی میاین؟
    بردیا با خنده گفت:آروم تر خواهرِ من!بله خوبم،همگی خوبیم.برگشتمون هم ... امم... تا یه هفته ی دیگه میام.
    انگار دنیا رو بهم دادن جیغی زدم و شروع کردم به بالا و پایین پریدن روی تخت ،ولی بردیا چیزی نمیگفت و ساکت بود.سعی کردم بی اهمیت باشم برای همین گفتم:گوشی رو بده به مامان.
    بردیا ــ بیخیال برنا خیلی خسته ام،حوصله ام نمیاد برم مامانو بیدار کنم.
    با تعجب گفتم:مامان خیلی استراحت میکنه ها!حتی وقتی هم که از توی اینترنت میبینمتون مامان نمیاد.چیزی شده بردیا؟!
    بردیا ــ نه خواهر جون،تو خودتو نگران نکن،مامان ... مامان حالش خوبه.
    دیگه پاپیچش نشدم و بعد از پرسیدن حالِ فامیل و خانواده تهرانی قطع کرد.بلافاصله بعد از اینکه گفتم"بای"در باز شد و ترمه اومد داخل.
    آروم نشست روی تخت و با نگرانی گفت:چی شده؟
    ــ هیچی،قرار بود چی بشه؟!
    ترمه ــ تو جیغ زدی،بگو برنا.خودتو خالی کن.من میدونم که ...
    ـــ ترمه اینجایی؟
    تیام توی چارچوب در ایستاده بود و به ترمه نگاه میکرد،ازش دلخور بودم.دلخور بودم چون دوستم نداشت چون براش اهمیتی نداشتم چون منو نمی خواست.برنا خانوم خودت همیشه میگفتی دوست داشتن که اجباری نیست!حالا بخور!سرمو انداختم پایین و به ترمه گفتم:برای این جیغ زدم که بردیا گفت یه هفته ی دیگه برمیگردن.
    تیام با صدای بلندی گفت:چــــــی؟هفته ی دیگه؟
    ــ اوهوم.
    تیام بدون هیچ حرفی خارج شد و منو ترمه تنها موندیم.
    ***
    ــ تیام،بیا شام.
    تیام ــ الان.
    تلفنش رو قطع کرد و اومد سرِ میز.از بعدازظهر تا حالا مدام با گوشیش حرف میزنه و اعصابمو ریخته بهم!با غذام بازی میکردم ،ترمه هم همینطور ،چون یه هفته بیشتر کنار هم نبودیم. منم هرچقدر میگفتم بازم توی روز همو میبینم میگه بهم عادت کرده.ولی تیام با اشتها میخورد.
    نگاهی به ظرف غذای من انداخت و گفت:نمیخوری برنا؟
    ظرفو با دستم عقب دادم و گفتم:نه،اشتهایی ندارم.
    تیام لبخندی زد و گفت:پس لطفا میزو جمع کن و لباس هاتونو بپوشین.
    با تعجب بلند شدم و با کمک ترمه میزو جمع کردم و به سمت اتاق هامون رفتیم بعد از اینکه آماده شدم در اتاقمو باز کردم که با سر رفتم توی شکم یکی.تیام گفت:چی شد؟حالت خوبه؟
    با خنده گفتم:آره بابا.غول که نیستی.یکم عضله داری.
    تیام ــ اِ؟یه کم؟پس بیا ببین یه کم یعنی چی!
    بعد منو کنار زد و رفت داخل اتاق.بلیز آستین کوتاه سورمه ای پوشیده بود و عضله هاش داشتن آستینشو جر میدادن.رفت جلوی آینه و شروع کرد به فیگور گرفتن!!!دهنم اندازه گاراژ باز موند!سرمو انداختم پایین و گفتم:باشه قبول!تو هرکول!
    خندید و اومد سمتم ولی زود اخمی کرد و گفت:این چیه پوشیدی؟
    پوفی کردم و گفتم:تو هم گیر بده به من!این که دیگه مشکلی نداره.
    تیام با همون اخم گفت:خیلی قشنگه!
    جـــــــــــــــان؟!ادامه داد:خیلی بهت میاد برای همین لباس ساده تر بپوش نمیخوام چشم همه روت باشه.
    ــ برای چی؟
    میخواستم اذیتش کنم!سرشو آورد کنار گوشم و آروم گفت:چون تیامت میخواد برات یه شب رویایی بسازه.چون نمیخوام کسی جز من نگاهت کنه ،چون نمیخوام امشب رو خراب کنم.
    بعد لباس های رو برام انخاب کرد .قلبم افتاد تو پاچه شلوارم!این چی میگـــــــــه؟!"تیامم"؟تیا ِ من؟؟؟؟وای خدا یکی منو بگیره!لبخندی زد و درو آروم بست و رفت بیرون.با رفتنش نفس حبس شده ام رو آزاد کردم و با شادی مشغول پوشیدن لباس هایی که برام انتخاب کرده بود شدم.این لباس ها با لباسی که بهش گیر داده فرق چندانی نداشت!تنها فرقش رنگ سورمه ایش بود.لامپی بالای سرم روشن شد.دیررررررینگ!من با تیام ست شدممم!
    اون خودش خواسته با من ست کنه!همه اینها بهانه بوده!با خوشحالی شروع کردم به رقصیدن که در باز شد!در حالیکه کمرم به چپ خم شده بود و دستام هوا بود خشک شدم!تیام هم با دیدن من خشک شد .سریع به خودم اومدم و درست ایستادم و سرفه مصلحتی کردم که باعث شد صاف بایسته.منتظر نگاهش کردم که دیدم چیزی نمیگه.گفتم:چیزی میخواستی بگی؟
    با گیجی گفت:یادم رفت!
    سعی کردم لبخندمو پنهان کنم ولی نشد.با دیدن لبخند من خندید و گفت:خوشتیپ شدی!
    نمیدونم چرا ولی از تعریفش گونه هام رنگ گرفت و سرمو انداختم پایین که باعث شد بیاد جلوم بایسته. بهم خیره شده بود ولی من نگاهش نمیکردم نگاهم روی فرشینه روی زمین مونده بود.آروم گفت:به من نگاه کن!
    آروم آروم نگاهمو دوختم توی چشم های خمار عسلی اش.لبخند موحی روی لبش بود.میخواستم سوالی ازش بپرسم ولی زبمونمو گزیدم تا آبروریزی پیش نیاد!با لبخند گفت:بپرس!
    کفم برید!جیگرتو!چه باهوشه!گفتم:اممم ... راستش ... من چجور دختری ام؟؟!
    زیر لب ادامه دادم:از نظر تو.
    لبخند گرمی زد و گفت:خیلی خانومی!خیلی.
    فقط همین!خانومم؟یعنی چی؟ترو خدا بگو تیام منو تو خماری نزاااااااار!با چشم هام بهش التماس میکردم که با صدای آرومی گفت:هیچ وقت اینطوری به کسی نگاه نکن.قول بده.
    چیزی نگفتم که با صدای محکمی گفت:قول بده!!
    سریع باشه ای گفتم و ازش دور شدم.دیدم که کلافه دستی به گردنش کشید و در همون حال سرشو خم کرد و بهم نگاه کرد.وای چه ژست نازی!سریع گفتم:تیام تکون نخور!
    با تعجب نگاهم کرد ولی وقتی گوشی رو دستم دید با خده گفت:میخوای عکس بگیری؟!
    ــ آرههههه.
    ازش عکس گرفتم،خیلی زیاد ،از هر زاویه ای ،وزوم کردم روی چشم هاش،چشم هایی که با نیت به اون میشد اون ها رو با چای خورد!چشم هایی که زندگیم رو شیرین کرد.چشم هایی که ازشون تکه ای توی چای تلخ زندیگم انداختم و شد
    زندگی عسلی!


    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  12. 3
  13. #36
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,488
    11,050
    21,644

    پیش فرض

    17 مهر

    +++

    دست ترمه رو گرفته بودم و با خودم میکشیدم با این سنش از رِنجِر میترسه!جلوی دستگاه ایستادم و به تیام اشاره کردم که با آرشاویر برن بلیت بخرن به ترمه اشاره ای کرد که چشمکی زدم و آروم گفتم:خرش کردم!
    با خنده سر تکون داد و رفت.من و ترمه هم مردمی که سوار میشدن رو تماشا میکردیم.رنجر شبیه یه میله بود که انتهاش اتاقک نسبتا بزرگی داشت و افراد داخلش مینشستن و وقتی کمربندت رو بستی اشهدت رو هم بخون!
    پسرها و دخترهای زیادی،دوتایی یا اکیپی نشستن و دستگاه حرکت کرد.دخترای ریقو هم تا دیدن حرکت کرد شروع کردن به جیغ کشیدن!منم جیغ خفه ای کشیدم تا اینکه دستگاه رفت بالا و اتاقک به صورت معلق در اومد.دخترهایی که شال هاشون محکم نبود از سرشون افتاد و موهاشون توی هوا بود ولی انقدر ترسناک بود که همه فقط عربده میکشیدن!
    از هیجان بازوی ترمه رو چنگ زدم و گفتم:ای جاااااااااااانم!بپر بریم تـِـترون!
    ترمه با حرص گفت:تترون و زهر مااااااار!
    خندیدم و به راهم ادامه دادم.توی صف ایستاده بودیم که پسری به زور خودشو بین من و تیام جا داد و با لبخند گفت:نمی ترسی؟!
    با بی تفاوتی گفتم:نه!
    لبخند به اصطلاح دخترکشی زد که تیام گوشه آستینش که تا بازوش داده بود بالا رو کشید و با اخم گفت:برو جلوووو!
    بعد به من گفت:عزیزم بیا کنار من.
    با نیش باز کنارش ایستادم و بالاخره نوبت ما شد!
    من و ترمه کنار هم نشستیم و آرشاویر و تیام هم روبروی ما بودن.دستاش ترمه رو گرفتم یخِ یخ بود!عجب غلطی کردما!برای اینکه حواسشو پرت کنم گفتم:ترمه مامانتینا کی میان؟
    ترمه ــ دو روز دیگه.
    اوهومی گفتم و به صندلی های کنارمون نگاه کردم.پسر و دختری نشسته بودن و دخترِ رنگش سفید بود!به صندلی تکیه دادم .تا اینکه رنجر تکون خورد و ترمه جیغ بنفشی کشید که گوشم کر شد!دستمو محکم فشار میداد.آرشاویر سریع گفت:ترمه خوبی؟
    ترمه سرشو تکون دادم که نفهمیدم یعنی آره یا نه!در گوشش گفتم:اول آیه الکرسی بخون بعد به این فکر کن که حال این دو تا رو بگیریم.
    ترمه لبخندی زد و سرشو تکون داد و زیر لب مشغول خوندن شد.رنجر چند باری به هر دو طرف رفت تا خیز بگیره!و وقتی رسید بالا و معلق شدیم ترمه با جیغ گفت:لا اکراه فی الدین!
    با این حرفش همه ساکت شدن!حتی دختری که فکر کنم بخاطر جیغ هاش حنجره اش معیوب شد خفه خون گرفت و بعد همه یک صدا زدن زیر خنده!خودمم خنده ام گرفته بود ولی قیافه ترمه مچاله شده بود.چندلحظه بعد آرشاویر و تیام هم به خنده افتادن که من با خیالی راحت همراهی شون کردم.
    وقتی پیاده شدیم هر کس رد میشد و نگاهش به ترمه می افتاد میخندید و سری تکون میداد.ترمه هم تحمل میکرد ولی نتونست در مقابل پوزخند پسری مقاومت نشون بده و با داد گفت:نیشتو جمع کن واسه دندونات خواستگار پیدا میشه!خـُـنـُـک!
    و رد شد و رفت!منم دنبالش دویدم و شروع کردم به خندیدن با خنده ی من اخماش باز و لبخندی زد و فگت:برنا توی این مدت روم تاثیر گذاشتی هم بی اعصاب شدم هم به پوزخند حســــــــــاس!
    با خنده ضربه ای به بازوش زدم که تیام و آرشاویر بهمون رسیدن و تیام با اخم گفت:این چه طرز خندیدنه؟
    ــ وا!خندیدن جرمه؟!
    تیام ــ نه جرم نیست ولی با این صدا بلــــه.
    بله رو کشدار گفت برای همین با خنده گفتم:زیر لفظی ت رو نگرفتی که بله رو دادی!
    تیام سری تکون داد و ترمه و آرشاویر خندیدن.نشسته بودیم توی کافی شاپ و منتظر بودیم سفارش هامونو بیارن،اول تیام میخواست بریم جوجه ای چیزی بزنیم بر بدن ولی من هوس پیتزا کرده بودیم شدیــــــــد!همینطور که اطراف رو نگاه میکردم دیدم دختری داره چهارنعل میاد سمتِ ما!یادِ است رستم افتادم!با این طرز دویدنش با کفش 5 سانتی و تیپ سفیدش عین رخش شده بود!پوزخندی زدم و نگاهم رو گرفتم که رسید سر میز ما!!با صدای جیغی گفت:تیاااااااااااام!
    سریع به تیام نگاه کردم که دیدم با نگاه سردی به سرتاپای دختره نگاه میکنه،با لحن سردی گفت:بله؟
    دختره حالش گرفته شد ولی گفت:فکر نمیکردم اینجا ببینمت.
    تیام ــ حالا که دیدی،بعدش؟؟
    دختره ــ منو یادت نیست؟سپنتا!
    سریع گفتم:15تا!
    همه گیج به من نگاه کردن تا اینکه تیام با صدای بلندی شروع به خندیدن کرد با خنده گفتم:خب چیه؟!توی مدرسه عادت داشتم همیشه جوابا رو اولین نفر بدم!
    دختره کلی ناز و عشو خرکی اومد که تیام دمشو چید.آرشاویر با صدای زنگ گوشیش رفت بیرون ترمه هم دوباره حالت تهوع بهش دست داد و رفت!با سوء ظن داشتم نگاهش میکردم که گفت:اونطوری نگاهم نکن!از بچه های کلاسمونه!
    با اخم گفتم:توضیح لازم نیست.کارایی که میکنی به خودت مربوطه.
    تیام ــ آره کارام به خودم مربوطه ولی این حساسیت هات رو دوست دارم!این حسادت های دخترونه ت رو دوست دارم.
    ــ اوناهم ترو دوست دارن!
    تیام ــ صاحبشون چی؟
    سریع سرمو گرفتم بالا که فکر کنم چندتا از مهره های گردنم جابجا شد.توی چشم هاش نگاه کردم،تمسخر نبود،نمیخندیدن حتی عشق هم نبود!نـِـی نـِـیِ چشم های عسلی اش غم رو فریاد میزدن.زیر لب گفتم:من ... منم ...
    تیام حرفمو قطع کرد و گفت:توی زندگی آدم ها اتفاقاتی میفته که باعث میشه برداشت هایی برای خودشون بکنن،اونطوری که خودشون میخوان.شاید همون چیزی که میخوای فکر کنی وجود داره،وجود داشته باشه ولی سرنوشت این اجازه رو به هیچکس نمیده تا اونجور که میخوان زندگی کنن،برنا قول بده.قول بده که هیچ وقت ازم نرنجی.
    با التماس گفت:هیچ وقت ازم متنفر نباش!
    نمیدونم چرا ولی زبونم قفل شده بود.نمیفهمیدم،معنی این حرفها رو نمیفهمیدم.این همه حرف از جانب تیام ،حرفهایی که نمیتونستم درک کنم از روی عشق بود یا ترحم،تعصبی که روم داشت از نوع برادرانه بود یا عاشقانه؟نگاه های داغش اتفاقی بود یا از روی عمد،لبخندهاش که به شیرینی چشمانش بود از روی عادت بود یا فقط برای من؟!خدایا من نمیفهمم.برای اولین بار برنای عاقل فامیل نمیفهمه.کم آورده،جلوی دو چشم عسلی جلوی چشم هایی که به همون اندازه که زندگی ش رو شیرین کرده میتونه زهر کنه. تیام خودت کمکم کن.اگه دوستم نداری بگو
    ترو خدا بگو.
    نمیدونم چه مدت توی چشم هاش خیره شدم ولی با گرمی دستی روی دستم حواسم رو جمع کردم و دیدم ترمه داره با لبخند تلخی نگاهم میکنه.ترمه چرا؟!چرا تلخ؟!من از کجا فهمیدم تلخ؟بخاطر غم توی چشم هاش؟یا بخاطر خنده های مصنوعیش؟یا بخاطر گیج بودنش توی شهربازی؟کدوم؟
    پوفی کردم و به میز نگاه کردم.کی غذا آورده بودن؟!اشتهام کور شد ولی به زور کمی خوردم و به سمت خونه راه افتادیم.
    *****
    به پهلو غلتیدم،طاق باز خوابیدم نمیشد!خوابم نمیبرد.آروم از روی تخت پایین اومدم و رفتم سمت بالکن و درشو باز کردم و روی سنگ های سرد نشستم .داشتم به آسمون نگاه میکردم به خدا.گفتم:خدا جون من دوستش دارم،برنا برای اولین بار عاشق شده.عاشق اخم هاش،عاشق غر هاش،میدونی وقتی که در مورد لباسام بهم گیر میده لجم میگیره ولی یه حس شیرینی رو بهم میده،شیرین مثلِ چشم هاش.وقتی اون دختره توی کافی شاپ اومد سمتمون قلبم ریخت.با خودم گفتم نکنه این دختره معشوقه ی تیام باشه؟
    خندیدم ،یه خنده ی تلخ ،خنده ای تضاد داشت با چشم های تیام.ادامه دادم:وقتی گفت هم کلاسیمه دنیا رو بهم دادن.وقتی گفت براش مهمم ،وقتی به بهانه بد بودن لباسم منو با خودش ست کرد، وقتی دیدم روی آرمان حساسه،آرمانی که پسرعموم بود و عاشق طرلان!نمیدونی چه حالی میشدم!شاید این حرف خوبی نباشه ولی از بابا ممنونم،نه اینکه مریض شد!بخاطر اینکه باعث شد من مدت کنارش باشم،کنار مرد مغروری که ...
    با شنیدن صدایی سریع بلند شدم و دیدم که تیام از بالکن اتاقش داره نگاهم میکنه.رنگم پرید حرفی نزدم،لبخندی زد و گفت:اینجا چیکار میکنی؟
    سریع کفتم:از کی اینجایی؟
    تیام با بی تفاوتی گفت:همین الان.
    ــ از حرفهام چیو شنیدی؟
    تیام ــ مهمه؟
    ــ آره خیلــــــــــی!
    خودمم از صدای بلندم جا خوردم ولی لازم بود،نمیخواستم حتی اگه حرفهاموشنیده باور کنه،نمیخواستم بفهمه عاشقشم.الان وقتش نبود.با لبخند گفت:فقط "مغروری که"رو شنیدم.
    نفسی از روی آسودگی کشیدم و نشستم روی گچ بری ها تیام هم به تبعیت از من نشست،تیام گفت:خوابت نمیبره؟
    نفس عمیقی کشیدم و گفتم:نه.
    تیام ــ راستش در مورد امروز ... حرفام ...
    حرفشو قطع کردم و شروع کردم به خوندن شعری که در حقیقت برای تیام بود،برای تیام شب هایی که بیرون می نشست و به آسمون خیره میشد،علت بی خوابی هاشو نمیدنستم مهم هم نبود!مهم این بود که بدون اینکه بفهمه نگاهش میکردم گاهی تا خودِ صبح به جای خالیش خیره میشدم.خوندم برای تیام ،پسرِ مغرور.
    لالا لالا گل خشخاش
    چه نازی داره تو چشماش
    پر از نقاشیه خوابت
    تو تنها فکر اونا باش

    لالا لالا گل پونه
    گل خوش رنگ بابونه
    دیگه هیچکس تو این دنیا
    سر قولش نمیمونه

    لالا لالا شبه دیره
    بببین ماهو داره میره
    هزارتا قصه هم گفتم
    چرا خوابت نمیگیره ؟

    لالا لالا گل لاله
    نبینم رویاهات کاله
    فرشته مثل تو پاکه
    فقط فرقش دوتا باله

    لالا لالا گل رعنا
    میخواد بارون بیاد اینجا
    کی گفته تو ازم دوری ؟
    ببین نزدیکتم حالا

    لالا لالا گل پسته
    نشی از این روزا خسته
    چقد خوابی که میشینه
    تو چشمای تو خوشبخته

    لالا لالا گل مریم
    نشینه تو چشات شبنم
    یه عمره من فقط هرشب
    واسه تو آرزو کردم

    لالا لالا گل پونه
    کلاغ آخر رسید خونه
    یکی پیدا میشه یه شب
    سر هر قولی میمونه

    لالا لالا گل زردم
    چراغارم خاموش کردم
    بخواب که مثل پروانه
    خودم دور تو میگردم ..
    با تموم شدن شعر تیام مثل برق از جا بلند شد و رفت توی اتاقش و منو تنها گذاشت با صدای مهیب بسته شدن در،با یه دنیا علامت سوال،با عشقی که نمیتونستم یک طرفه است یانه!منو تنها گذاشت با خدایی که فقط خودش میتونست کمکم کنه.
    *****
    ــ برنا .... اممم ... از گندم چه خبر!؟
    با لبخند موذیانه ای گفتم:اتفاقا قبل از تو باهاش حرف زدم.
    بردیا ــ خب؟!
    ــ چی خب؟
    بردیا ــ حالش خوب بود؟
    ــ آها از اون لحاظ!آره خوب بود،بهترم میشه!
    بردیا ــ یعنی چی بهترم میشه؟
    ــ میخواد ازدواج کنه.
    با فریادی که زد گوشی رو از گوشم جدا کردم و چشمامو محکم بستم.بعد از چند دقیقه دوباره گذاشم در گوشم که فقط صدای نفس هایع عمیق و عصبی اش به گوش میرسید.بعد از چند دقیقه با صدای آرومی گفت:یعنی چی؟
    ـــ همین که شنیدی!
    بردیا ــ با کی؟
    ــ امید.
    بردیا ــ امیــــــــــد؟
    ــ آره،پسر خوبیه.شوخ و مهربون،دوست خودت هم که هست!
    بردیا با صدایی شبیه نجوا گفت:الان وقتش نیست،الان وقتش نیست.
    و بعد بوق اشغال پیچید توی گوشم.پوفی کردم و بیحال دراز کشیدم روی تخت.حتی نذاشت حال مامانو بپرسم،ولی تا سه روز دیگه میبینمشون.با این فکر هم خوشحال شدم هم ناراحت،خوشحال از دیدن خانواده ام و ناراحت از جدایی از ترمه و ... دروغ چرا!؟تیام!
    دوباره زنگ زدم به گندم که با صدایی گرفته گفت:سلام.
    ــ سلام عروس خانوم!شیری یا روباه؟
    گندم ــ شیر؟روباه؟برای چی؟
    ــ وا!خوب در مورد امید دیگه.
    گندم ــ آها!هیچی.
    با نگرانی گفتم:گندم چیزی شده؟
    گندم ــ باید ببینمت برنا،همین الان!



    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  14. 1
  15. #37
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,488
    11,050
    21,644

    پیش فرض

    17 مهر

    +++

    عصبی با پام روی زمین ضرب گرفته بودم و خیره شده بودم به گندم،ترمه هم حالش بهتر از من نبود این چند روز خیلی گرفته و دمغ بود.گندم قاشق رو توی بستنی میچرخوند و صداش روی مخم بود!با صدای عصبی ولی آرومی گفتم:گندم جانننن حرف نمیزنی عزیزمممم؟
    گندم سرشو آورد بالا که قطره اشکی از گوشه چشمش چکید.سریع از روی صندلی بلند شدم و رفتم طرفش و گفتم:گندم ترو جون فرزام بگو!
    گندم ــ من ... من ... امید رو دوست ندارم!
    چند لحظه هاج و واج نگاهش کردم و بعد پقی کردم و زدم زیر خنده!اینم مشکل بود؟!با خنده گفتم:خب دیوونه بگو نه!
    گندم ــ نمیتونم برنا ... من شخص دیگه ای رو دوست دارم ...
    قلبم ریخت!یعنی کی؟وای پس بردیا چی؟وقتی گفت امید رو دوست نداره نور امیدی توی دلم روشن شد که بردیا رو قبول میکنه ولی حالا...
    گندم ــ من اونو دوست دارم ولی اون منو دوست نداره!این ها رو بهت گفتم که بدونی ازدواج من با امید از روی اجباره.
    با عصبانیت گفتم:تو میخوای با کسی ازدواج کنی که ذره ای بهش علاقه نداری؟
    گندم گریه اش شدت گرفت و گفت:میدونم،میدونم برنا که این کار احمقانه ایه.ولی نمیتونم،نمیتونم بی تفاوتی های اون شخص رو به خودم ببینم و دم نزنم میدونی تازگی ها یه سفر رفته،حتی یه زنگ هم به من نزد!!!خیلی به خودم امیدواری دادم که منو دوست داره ولی نداشت برنا،نداشت و نداره!
    از روی صندلی بلند شد و دستشو محکم زیر چشماش کشید و گفت:دیگه حتی یه قطره اشک ها برای کسی که جایی توی قلبش ندارم نمیریزم،هیچ وقت.
    و بعد با سرعت از کافه بیرون رفت.
    ****
    دیشب فرنگیس جون و عمو مسعود برگشتن،به گفته ی فرنگیس جون حالِ خانوم بزرگ خوب شده ولی نه زیاد!همون شب هم عموی ترمه و خانواده اش اومدن دیدن برادرش و مسلما سلما هم باهاش اومده بود،خوشبختانه تیام اصلا توجهی به سلما نمیکرد و بیشتر با آرشاویر صحبت میکرد و بین حرفهاش زرت و زرت لبخند تحویلم میداد.نه اینکه منم بدم میاد!
    فردا مامان اینا برمیگردن و ترمه از الان عزا گرفته،آرشاویر هم امروز برمیگرده و تیام تنها میمونه.اینطور که تیام میگفت قراره مطبی رو راه اندازی کنه و من براش خیلی خوشحالم!نشسته بودم روی تاب داخل حیاط و خودم رو به جلو وعقب خم میکردم که یه دفعه تاب با شتاب زیادی رفت عقب و چندلحظه بعد توی هوا بود.ازته دل جیغ زدم که صدای خنده تیام بلند شد.با جیغ های بلندم بالاخره رضایت داد و تاب رو نگه داشت.دوست داشتم بکشمش!
    نگاه خسمانه ای بهش انداختم که دو دستاشو به نشانه تسلیم بالا برد و گفت:تسلیم!
    خندیدم و چیزی نگفتم.دوباره تاب رو به حرکت در آورد ولی این بار آرومتر.
    تیام ــ برنا؟
    ــ جانم؟
    چندلحظه چیزی نگفت،آخه دختره ی روانی اینم کلمه بود؟ادبت طغیان کرد؟همون "هاااااااا "میگی دیگه!
    تیام ــ جانت بی بلا،میشه یه شعر بخونی؟
    ــ چرا خودت نمیخونی؟!
    تیام آروم گفت:چون صدای تو بهش آرامش میده.
    لبخندی زدم و خوندم،شعری که عینِ حقیقت بود.
    یکی را دوست دارم
    ولی افسوس او هرگز نمیداند
    نگاهش میکنم شاید
    بخواند از نگاه من
    که او را دوست میدارم
    ولی افسوس او هرگز نمیداند
    به برگ گل نوشتم من
    تو را دوست میدارم
    ولی افسوس او گل را
    به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند
    به مهتاب گفتم ای مهتاب
    سر راهت به کوی او
    سلام من رسان و گو
    تو را من دوست میدارم
    ولی افسوس چون مهتاب به روی بسترش لغزید
    یکی ابر سیه آمد که روی ماه تابان را بپوشانید
    صبا را دیدم و گفتم صبا دستم به دامانت
    بگو از من به دلدارم تو را من دوست میدارم
    ولی افسوس و صد افسوس
    ز ابر تیره برقی جست
    که قاصد را میان راه بسوزانید
    کنون وا مانده از هر جا
    دگر با خود کنم نجوا
    یکی را دوست میدارم
    ولی افسوس او هرگز نمیداند
    دیدم تاب دیگه حرکت نمیکنه،تیام با قدم هایی آروم جلوم ایستاد و گفت:برنا توی این مدت بهت بد گذشته؟
    با تعجب گفتم:نه اصلا!
    تیام ــ میدونی میخوام یه چیزی بهت بگم.
    قلبم گرومپ گرومپ توی سینه ام میزد،چرا این تکه از بدنم انقدر نافرمانی میکنه؟!چرا مثلِ بچه ی آدم سرجاش نمیشینه؟چرا میخواد از توی حلقم بیرون بزنه؟آب دهنمو قورت دادم و بهش خیره شدم.
    تیام ــ برنا،میخوام بدونی که....
    کلافه دستی به گردنش کشید و گفت:من قول میدم،همیشه کنارت بمونم،همیشه.مثلِ یه ...
    ــ برنـــــــا!
    با جیغ ترمه حرفش رو ناتموم گذاشت و با حرص به ترمه نگاه کرد که داشت به سمت ما میدوید،ای که دوست داشتم اون موقع گردن ترمه رو بشکنم!ترمه نفس نفس زنان به ما رسید و گفت:آرمان اینجاست،بردیا برگشته!!



    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  16. 2
  17. #38
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,488
    11,050
    21,644

    پیش فرض

    17 مهر


    ++++++

    با بهت نگاهش میکردم که دستمو محکم کشید و با خودش برد سمت در حیاط.با خنده درو باز کردم و به افرادی که پشت در بودن خیره شدم .
    بردیا اومد سمتم و منو محکم در آغوش گرفت صورتش ته ریش داشت و زبر بود ولی من این زبری رو دوست داشتم.با چشم هایی که بخاطر اشک تار شده بودن نگاهش کردم و گفتم:بردیا!
    روی موهامو بوسید و گفت:جانِ بردیا!خیلی دلم برات تنگ شده بود خواهرکوچیکه!
    ــ بزار یه چیزی از هم به ما برسه!
    سریع از بردیا جدا شدم و با جیغ خودمو توی بغل بابا انداختم و بلند بلند گریه کردم.بابا هم چشم هاش پر اشک بود ولی اجازه باریدن رو بهشون نمیداد.بعد از کلی ماچ و بوسه و تف از بابا جدا شدم و به پشت سرش نگاه کردم.طرلان،طناز،آرمان و گندم.
    با نگرانی گفتم:مامان!مامان کوش؟!
    بردیا نگاهی به بابا انداخت که داشت خیره نگاهش میکرد.لبخندی زد و گفت:خونه ی عمه تهمینه است.
    با اخم گفتم:من همین الان میخوام برم اونجا.
    بردیا بازومو گرفت و گفت:برنا جان ما الان رسیدم،مامان هم خسته است بزار استراحت کنه خودم میبرمت اونجا.خوبه؟!
    انگار داشت وعده آب نبات چوبی میداد!سرمو تکون دادم و بازوی بابا رو گرفتم و رفتیم داخل.
    فرنگیس جون واقعا ناراحت بود که از اونجا میرفتم!ترمه هم با قیافه ای پکر یه گوشه نشست بود،آرشاویر هم درگیر بستن چمدون بود و قط یه نفر مونده بود.تیام!هر چقدر چشم چرخوندم داخل سالن،نبود .هم اون هم بردیا.
    رفتم سمت حیاط و دیدم کنار استخر ایستادن و باهم حرف میزنن.بهشون نزدیک شدم و لبخند زدم که فقط تیام جوابمو داد!بردیا انگار توی عالم دیگه ای سیر میکرد.با اخم تصنعی گفتم:آقاهه!
    بردیا با لبخند گفت:جانِ آقاهه!
    خندیدم و از گردنش آویزون شدم اون هم خندید ولی خنده اش غم داشت.از ته دل نبود.رهاش کردم و خیره شدم به چشم هاش،چشم های عسلی روشنش حالا تیره ی تیره بود.دستشو گرفتمو فشار دادم و برگشتم سمت تیام که دست به سینه مارو نگاه میکرد و آوم در گوشش گفتم:تیام قولت رو یادت نره!
    با لبخند یک بار چشم هاشو باز و بسته کرد و گفت:قول مردونه!
    بردیا دستمو کشید و گفت:برنا،من یه چیزی باید بهت بگم.
    تیام با نگرانی گفت:میخوای من برم؟؟؟؟؟
    بردیا سرشو به نشونه نه تکون داد و گفت:ببین برنا،طی عمل هایی که بابا انجام داد چندباری حالش بد شد،مامان هم خیلی ضربه دید چنددفعه هم...چند دفعه هم ... سکته کرد.
    هینی گفتم و با دست جلوی دهنمو گرفتم.بردیا ادامه داد:چندوقت پیش بابا خیلی حالش بد شد،طوری که دکترها میگفتن احتمالش خیلی زیاده که نتونه تحمل کنه ... مامان هم خیلی نگران بود ...
    سرشو انداخت پایین و زیر لب گفت:برنا مامان از پیش ما رفته.
    چشم هام سیاهی رفت و پرت شدم توی آب و به آبها اجازه دادم پرکنن توی ریه هامو،ریه هایی که قرار بود هوای خونه ای رو تنفس کنه که مامان گیتی توش نفس نمکشید.بزار خیس بشن لباس هایی که مامان با وسواس انتخاب میکرد،بزار بهم بخوره حالت موهایی که آخرین بار به دست مامان بافته شد.من این دنیا رو بدون مامانم نمیخوام.
    ****
    چشم هامو باز کردم و با دیدن دو جفت چشم عسلی نگران لبخندی زدم ولی زود لبخندم محو شد.مامانم!پس دلیل اون همه پنهان کاری برای این بود.برای همین بود که هیچ وقت مامانو نمیدیدم .برای همین بود که بردیا همیشه میگفت مامان خسته است.
    گریه ام گرفته بود ولی غرورم این اجازه رو نمیداد که گریه کنم.با صدای ضعیفی گفتم:بردیا بابا میدونه؟
    بردیا چشم هاشو محکم بست و گفت:آره.بابا خیلی داغون شد،خیلی.
    چشم هامو بستم و سرمو بین دست هام گرفتم.که دیدم گوشه ی مبل پایی آمد.ترمه با لبخند تلخی گفت:متاسفم برنا،واقعا متاسفم.
    چیزی نگفتم،چی میتونستم بگم؟تاسف مامانمو ،مامان گیتی م رو برمیگردوند؟نه!چیزی نگفتم و خیره نگاهش کردم که گفت:من میدونستم،هم من هم تیام.اینو گفتم که اگه بعدا میفهمیدی میکشتیم!
    لبخندی زد ولی من نه.لب هام باز نمیشد صدایی از گلوم بیرون نمیومد حتی یه ناله.فرنگیس جون با چشم هایی سرخ اومد نزدیکم و در آغوشم گرفت و درهمون حالت گفت:گریه کن برنا جان،گره کن دخترم.نزار توی دلت بمونه عزیزم.
    بردیا حرف میزد،ترمه حرف میزد،فرنگیس جون گریه میکرد.گندم و طرلان و طناز نبودن.همینطور آرمان.مهم نبود!مهم این دو چشم عسلی ان.مهم کسیه که تا الان فقط نگاهم کرده،حرف نزده حتی ابراز تاسف هم نکرده ولی بالاخره به حرف اومد.بردیا رفته بود پیش بابا،همه اتاقوترک کرده بودن به درخواست بردیا.
    فقط تیام بود ومن.بهش خیره شده بودم.با لبخند ضعیفی گفت:میدونی یک روز گذشته؟!
    یک روز؟!پس من چرا نخوابیدم؟!تا جایی که یادم میاد روی این راحتی مچاله شده بودم و سرمو گذاشته بودم روی زانوهام.ادامه داد:چیزی هم نخوردی.
    بازم سکوت کردم.یه دفعه آمد سمتم،هیچ حرکتی نکردم.توی چشم هاش اشک جمع شده بود و آماده باریدن.نه!من اجازه نمیدم تیام غرورشو بشکنه.تیام نباید گریه کنه.تموم قدرتمو جمع کردم و با صدای ضعیفی گفتم:گریه نکن.
    با بهت نگاهم کرد ولی بعدش اشک هاش روی گونه هاش لغزیدن.دوباره ولی با التماس گفتم:تیام گریه نکن!
    گره اش شدت گرفت سرشو گرفت بین دستاش و گفت:من نمیخوام حالت بدتر از این بشه برنا.
    سرشو آورد بالا و گفت:ترو خدا ازم نرنج.
    سرشو گذاشت کنارم روی مبل و گفت:ترو خدا ازم نرنج،ازم متنفر نبااااااااااااش!
    با صدای دادش یکه خوردم که سریع در باز شد و بردیا اومد داخل و گفت:تیام چی میگی؟چرا داد میکنی؟حالیت نیست برنا توی چه موقعیتیه؟
    تیام با داد گفت:تو خفه شووووووو!خفه شو بردیا همش تقصیر توئه.
    با صدای لرزونی گفتم:چی شده تیام؟چرا ازت متنفر نباشم؟چرا ازت نرنجم؟چرا میگی تقصر بردیاست؟چی تقصیر بردیات؟!
    قبل از اینکه تیام حرفی بزنه بردیا گفت:بعدا خودم همه چی رو برت تعریف میکنم،قول میدم برنا .قول مردونه.
    و بعد تیام رو از اتاق بیرون برد و من موندم بغضی در گلوم که میدونستم آخرش منو میکشه.
    ***
    دو روز پیش چهلم مامان بود.اشک نریختم،گریه نکردم.از اون روزی که بردیا قول داد همه چی رو تعریف کنه حرف نزدم.همه نگرانن .ولی من به نگرانی یه نفر بیشتر احتیاج ندارم!من چشم های عسلی رو میخوام که توش نگرانی موج بزنه.ولی نبود!آخرین باری که دیدمش فردای همون روزی بود کهبردیا بهم قول همه چیُ تعریف کنه که دوباره یه چیز گفت،چیزی که تا مدتها بعد معنیشو درک نکردم ولی وقتی فهمیدم دیگه برنای قبل نبودم.
    "منو ببخش و ازم متنفر نباش!"



    +++



    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  18. 1
  19. #39
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,488
    11,050
    21,644

    پیش فرض

    خب خب خب!فصلِ جدیدِ رمان از اینجا شروع میشه ، تا الان 138صفحه براتون گذاشتم




    ++

    دوسال گذشت،از اون روزی که مادرمواز دست دام دوسال گذشت.روحیه ام به مراتب بهتر شده بود ولی یه چیزی کم داشتم.تیام!درست چند روز بعد از اولین سالگرد مامان رفت!رفت پاریس ،چراش رو نمیدونم و مهم نبود.مهم اینه که رفته!مهم اینه که نیست.تقه ای به در اتاقم خورد و به دنبالش ترمه با خنده اومد داخل و گفت:سلاااااام بر دوست همیشه عنقم!
    با لبخند گفتم:سلام بر دوست سیریش ام!
    ترمه اخمی کرد و گفت:لیاقت نداری!
    دست خودم نبود!نمیتونستم مهربون باشم باهمه بد بودم ولی با بابا نه!با لبخند گفت:امروز چه روزی دوست اسگلم؟!
    خندیدم و گفتم:خودتی!
    ترمه ــ بی خی!امروز چندمه؟
    کمی فکر کردم و گفتم:19!
    ترمه ــ چه ماهی؟!
    ــ دی!
    ترمه ــ خب؟!
    ــ زهرمااااااااار!بنال دیگه!
    ترمه خندید و گفت:گمشو بیا پایین ،عین بختک روز و شب میچسبه به اون پنجره من نمیدونم اون چی داره!
    زیر لب گفتم:اون آسمون مشترک من و تیامه.
    ترمه اومد سمتم و بغلم کرد و گفت:ناراحت نباش دوستم!امروز روزِ تولدته ها!
    کپ کردم!امرووووووووووز؟!راست میگفت نوزدهم دی!با لبخند گفتم:یادم رفته بود!
    ترمه ــ تو چند روز دیگه خودتم یادت میره!
    با شیطنتی که توی این مدت کم ازم دیده شده بود گفتم:خب کادوم چیه؟!
    ترمه با توجه به لحنم لبخندی زد و گفت:یه چیز برات آوردم.مامان!
    با شنیدن"مامان"حالم گرفته شد ولی ترمه نذاشت توی اینحالت بمونم و گفت:انقدر گنده است!
    ــ سگه؟!
    ترمه با خنده گفت:میتونه ازت محافظت کنه!
    ــ بادیگارد؟
    ترمه ــ یه جورایی.
    ــ اممم ... راننده شخصی؟
    ترمه ــ یکی از القابشه!
    چیزی نگفتم و رفتیم پایین و دیدم یه ایل آدم ایستادن!همه تا دیدنم گفتم تولد مبارکــــــــــــ!دخترا جیغ مشکیدن پسرا هم میخندیدن!همه بودن،همه شاد بودن.مخصوصا عمه ها و عموها!خب حق دارن! بچه هاشون توی خارج سر و سامون گرفتن!چند وقت پیش همه ی پسرها اومدن ایران و با درخواست مامان ها ازدواج کردن چه عروسی بود!7-8تا عروس و داماد!تنها کسیایی که ازدواج نکرده بودن سینا ونیما بود!وقتی هم که همه برگشتن سینا باهاشون نرفت.
    با خنده رفتم سمتشون و با همه دست و البته دخترا تف مالیم کردن.کنار گندم ایستادم و گفتم:نومزدت کو؟!
    گندم با اخم گفت:خفه برنا!
    خندیدم و چیزی نگفتم.گندم نامزدیش رو با امید بهم زد چون واقعا تفاهم نداشتن!فقط من نمیدونم چرا گندم خودش سمت کسی که دوستش داره نمیره!
    مهمونی تا جایی پیش رفت که نوبت دادن کادو ها شد.با هیجان دستامو بهم زدم و گفتم:آخ جوووووووووون
    همه خندیدن و هدیه ها داده شد.شده بودم تندیسی از طلا!میخواستم بلند شم برای همه شربت بیارم که ترمه گفت:یعنی منو واقعا آدم حساب نمیکنی ها!
    با خنده گفتم:واسه چی؟
    ترمه پشت چشمی نازک کرد و گفت:منم کادو دارم خیرِ سرم!
    با هیجان نشستم کنارش که گفت:حالا اگه ببینیش چیکار میکنی!
    همه خندیدن و من نمیفهمیدم چرا!گفتم:پس کو کادوت؟
    بردیا گفت:دستشوئیه.
    انقدر جدی گفت که همینطوری نگاهش کردم هیچکس حتی نیم لبخندی هم زدم ولی من غش غش زدم زیر خنده و در حالیکه دلمو با دستم گرفته بودم گفتم:نکنه توالت فرنگیه؟!
    با این حرفم همه زدن زیر خنده که با صدای کسی که گفت"به نظرت من شبیه توالت فرنگیم؟!"ساکت شدن.نمیتونستم برگردم پاهام جون نداشت بلند شم.ولی به زور سرمو چرخوندم و به جفت چشم عسلی مقابلم خیره شدم و زیر لب گفتم:تیام!
    همه خودونو مشغول کردن حتی ترمه هم با گندم حرف میزد،تیام با لبخند اومد سمتم و گفت:سلام بر پیرزن!
    تنها چیزی که توسنتم بگم این بود:تیام!
    تیام به خنده گفت:سوزنت گیر کرده عزیزم؟!
    چشم هامو بستم.عزیزم ... عزیزم ... چه حس شیرینی!وقتی چشم هامو بستم با دیدن اخم غلیظ تیام یکه خوردم!اخمش درست مثل اولین روزی بود که دیدمش.من تو رو بخاطر همون اخمت دوست دارم آقا تیام!میخواستم حرفی بزنم که سریع جعبه ای رو بهم داد و رفت سمت پسرها.با شادی مضاعف رفتم سمت گندم که خیلی دمغ بود و گفتم:چرا لب و لوچه ات آویزونه؟!
    گندم:سر به سرم نزار برنا!
    نگاهی به جمعیت کردم و بردیا رو دیدم که داره گندم رو نگاه میکنه پشت چشمی براش نازک کردم و برگشتم سمتِ گندم که با صدای بردیا که میگفت:همه یه لحظه ساکت!برگشتم سمتش.
    همه به بردیا نگاه میکردیم که با تیپِ خردلی دختر کشش وسط ایستاده بود.بابا گفت:بردیا چی میخوای بگی؟
    بردیا با سرفه ای گلوش رو صاف کرد و گفت:در مورد همون موضوع!!!
    بابا آهانی گفت و رفت سمت عمه تهمینه!بردیا قدم قدم به من نزدیک شد میخواستم بگم چیکار میکنی که دیدم از منم رد شد!برگشتم و دیدم جلوی گندم ایستاده.گندم صورتش سفیدِ سفید بود.بردیا با لبخند جوری که فقط گندم بشنوه گفت:میدونم دوستم داری!
    گندم هم ناله ای کرد که بردیا ادامه داد:از اول میدونستم،ولی نفهمیدم چرا با امید نامزد کردی،نفهمیدم چرا از من دوری میکردی،نفهمیدم چرا زجرم میدادی.
    با هر جمله ای که میگفت به گندم نزدیک میشد و گندم میرفت عقب!بردیا خنده ی کوتاهی کرد و ادامه داد:ولی فهمیدم!به همون دلیلی که خودم ازت دوری میکردم،به همون دلیلی که ... منم دوستت دارم!خیلی!
    چند لحظه خیره به لبهای بردیا نگاه کردم و بعد برگشتم و رو به جمع گفتم:این گفت دوستت دارم؟؟؟؟؟!
    جمع یکصدا باهم گفتن:بــــــــــلــــــــ ـه!!
    دوباره برگشتم سمت گندم که دیدم آروم آروم داره اشک میریزه،گفت:از کجا میدونی منم دوست دارم؟؟؟؟؟؟
    با این جمله اش هلهلهه ها خوابید و همه به بردیا که با اطمینان به گندم زل زده بود خیره شدیم.بردیا گفت:از اشک هات،از غم تو نگاهت،از حساسیتی که اون روز توی باغ نسبت به طرلان و طناز نشون دادی!
    بهع!این داداش ما یاد و بیرِ کلاغ داره لامصب!گندم آروم گفت:منم دوستت دارم!
    جات خالی مامان!جات خالی که ببینی همون دختری که خیلی دوستش داشتی همونی که همیشه به من میگفتی"خرس گنده!خانومی رو از گندم یاد بگیر"حالا شده عروست!
    همه دست زدن این دفعه همه جیغ میکشیدن چه زن چه مرد چه دختر چه پسر!حالا میفهمم چرا انقدر اینجا مهمونا زیاده!این هم جشن تولد منه هم مراسم نامزدی بردیا داشتم جمعیت رو نگاه میکردم که چشمم افتاد به یه نگاه آشنا.الان وقتش بود،الان باید میگفتم.زمزمه کردم،میدونستم لب خونی بلده برای همین بی صدا گفتم:دوستت دارم!
    بر خلاف تصورم تیام سرشو برگردوند!تیام نگاهم نکرد!نگفت منم دوستت دارم،نیومد سمتم،نیومد توضیح بده این همه مدت کجا بوده.سرشو برگردوند و به شخص دیگه ای خیره شد که وقتی چشمم بهش افتاد دنیا آوار شد روی سرم.

    سلما!

    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  20. 3
  21. #40
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,488
    11,050
    21,644

    پیش فرض

    17 مهر

    ++


    ــ برنا جان،بابایی بیا اینجا.
    رفتم سمت بابا ولی تمام حواسم پیش تیام بود.بابا حلقه ای به دستم داد و گفت:اینو بکن دست عروسم.
    با تعجب گفتم:بابا!!
    بابا لبخندی زد و گفت:گیتی همیشه میخواستم حلقه ی خودشو برای نشون کردن بده به عروسش که نشد!تو خیلی شبیه مادرتی.تو حلقه رو بده به گندم.
    با لبخند حلقه رو از ش گرفتم و رفتم سمت مبل دو نفره ای که گندم و بردیا نشسته بودن و کنار گندم زانو زدم،میخواستم بلند شه که با دستم آروم دوباره نشوندمش و گفتم:گندم بردیا خیلی دوستت داره!اون روزی که برای تولدت اون همه خرید کرد میخواستم خودمو بکشم!
    همه خندیدن و ادامه دادم:اون موقع بود که فهمیدم بردیا دوستت داره وگرنه برای منم اینطوری خرج نمیکرد!
    خودم این دفعه خندیدم ولی جدی شدم و گفتم:اینو بدون،همتون بدونین که توی عشق غرور معنایی نداره!اگه دوستش داری باید بگی!"باید"بگی.
    حلقه رو کردم دستش و همه دست زدن.صورتشو بوسیدم و گفتم:همیشه دوستش داشته باش.
    صدام بغض دار بود برای همین باعث شد اونایی که اطرافم بودن سریع ساکت بشن دست خودم نبود ادامه دادم:ترو خدا دوستش داشته باش،بهش لبخند بزن.هیچ وقت نگاهتو ازش نگیر.
    بلند شدم سرپا و گفتم:ببخشید!
    بعد سریع رفتم سمت در و رفتم توی حیاط و به اشک هام اجازه دادن صورتمو بشورن.بعد از چند دقیقه کسی کنارم ایستاد لازم نبود بچرخم ببینم کیه.بوی عطرش رو میشناختم.تلخ و گس!برگشتم سمتش و گفتم:تیام من دوستت دارم!
    تیام خونسردانه نگاهم کرد و گفت:ولی من ندارم.
    یکه خوردم ولی با التماس گفتم:ترو خدا دوستم داشته باش.
    تیام ــ دوست داشتن اجباری نیست.
    به هق هق افتادم،زانوهام خم شد افتادم روی زمین و گفتم:پس چرا منو وابسته ی خودت کردی،چرا کاری کردی که نگاهت بهم آرامش بده؟چرا کاری کردی که وقتی کنارتم زمان برام معنی نداشته باشه؟ترو خدااااااا بگو دوستم داری!ترو خدااااااا تیام ترو خدااااااااا!
    تیام حتی به من که به پاش افتاده بودم هم نگاه نمیکرد.با لحن سردی گفت:من از اول هم دوستت نداشتم.
    ــ پس دلیل اون نگاه ها،تعصب ها چی بود؟لعنتی چی بوووووووود؟؟؟؟؟؟؟
    تیام ــ همش بخاطر خودت بود.
    زیر لب ادامه داد:بردیا مجبورم کرد.
    سریع بلند شدم و ایستادم و گفتم:چی میگی؟
    تیام ــ بردیا خودش بهت میگه من...
    حرفشو قطع کردم و با داد گفتم:بردیا نمیگه تو بگوووو.
    تیام کلافه دستی به گردنش کشید و از گوشه چشم نگاهم کرد،نکن تروخدا اینطوری نکن تیام!آروم گفت:وقتی پدرت رو بردن خارج روز اول بردیا بهم زنگ زد و گفت مواظبت باشم ولی بعد نگران تر میشد،لحنش تغییر کرده بود تا اینکه یه روز گفت گیتی خانوم سکته کرده.میگفت محبتم رو به تو بیشتر کنم چون تا وقتی که خانواده ات اینجا بودن بیشتر محبت رو ازبردیا و فرخ خان میگرفتی.منم بهت نزدیک شدم ،بهت محبت کردم ولی تو عاشقم شدی!من تموم حرفهات رو اون موقع توی بالکن شنیدم ولی ادعای بی خبری کردم تا نفهمی.نفهمی که ... دوستت ندارم!
    تک تک حرف هاش ،تک تک حروفش مثل پتک کوبیده میشد توی سرم،افکارم رو له میکرد،افکار دخترنه و فانتزی م رو،افکار یه دختر 17 ساله که الان 19 ساله شده بود!
    تیام ــ تا وقتی که مادرت فوت کرد بردیا خیلی نگرانت بود،خودمم خیلی ... دلم برات میسوخت برای همین محبت هامو بیشتر کردم.
    تموم عشقم از بین رفت و جاشو داد به تنفر،به کینه.اون حق نداشت این کارو با من بکنه.از ترحم بیزار بودم،ترحم به درک!چرا منو عاشق خودش کرد؟یه لحظه فکر کردم:عاشقش میکنم!اونو عاشق خودم میکنم!
    ولی با حرفش هم من تموم شدم هم امیدهام!
    تیام ــ من با سلما نامزد کردم.
    ****
    ترمه رو از بین جمعیت کشیدم بیرون و بردمش سمت اتاقم.به محض ورودمون دستمو آوردم بالا تا کشیده ای به صورتش بزنم ولی دستمو توی هوا مشت کردم و با بغض گفتم:خیلی نامردی ترمه،خیلی!
    ترمه با نگرانی گفت:چی شده برنا؟
    ــ کثافت تو میدونستی من تیام رو دوست دارم،تو خودت گفتی همه چیزو فهمیدی .خودت گفتی.گفتی تیام برمیگرده ،برگشت ولی با نامزدش!
    ترمه دستشو گذاشت روی دهنش و گفت:چی میگی؟!
    ــ اون با سلما نامزد کرده.
    ترمه ــ این امکان نداره!اگر چیزی بود فرنگیس جون بمن میگفت!
    چند لحظه فکر کرد و گفت:صبر کن الان میام.
    خواست تنهایی بره که خودمم باهاش رفتم سمت فرنگیس جون،با لبخند زورکی گفتم:فرنگیس جون شنیدم عروس دار شدین!
    فرنگیس جون لبخند تلخی زد و گفت:آره گلکم!سلما.
    ترمه با بهت گفت:مامان؟؟؟!یعنی چی؟پس من چرا نفهمیدم!؟
    فرنگیس جون ــ یهویی شد!خودمم تازه امشب فهمیدم که به سلما علاقه داره.
    علاقه ... تیام علاقه مند شده بود به سلما!ازت نمیگذرم تیام!حلالت نمیکنم!گوشه ای نشستم و به جمعیت خندان خیره شدم.مامان جات خالیه.خیلی هم خالیه.طناز با لبخند کنارم نشست و مشغول بازی با انگشتای دستش شد.داشتم نگاه میکرد که حس کردم سایه ای افتاد رومون سرمو آوردم بالا و با دیدن سینا اخمی کردم و گفتم:به!چه عجب!
    سینا فقط لبخندی زد و به طناز خیره شد،از طناز پرسیدم:از هیربد چه خبر؟؟!
    نگاهم کرد،جوابی نداشت بده!توی ای دوسال خیلی اتفاق ها افتاده بود،از جمله اینکه طناز آب پاکی رو روی دست هیربد ریخت و گفت بره دنبال زندگیش.اون بیچاره هم کلی التماس کرد و گفت که سینا لیقاتش رو نداره و از این حرفها ولی بالاخره راضی شد و الان هم عقد کرده.چشمک نامحسوسی به طناز زدم که باعث شد خنده اش بگیره.
    طناز ــ خوبه!عالیه!
    منم خندیدم و به چهره سرخ شده سینا خیره شدم.طناز رفت و سینا جاش رو گرفت و گفت:این هیربد هنوز دست از سر طناز بر نداشته؟
    ــ تو اصلا از کجا میدونی اینا رابطه ای داشتم که میگی"هنوز"؟!!!
    سینا هول کرد ولی تونست با لبخندی خودشو کنترل کنه و گفت:آرمان بهم یه چیزایی گفته بود!
    آهانی گفتم و خودمو مشغول کردم که بردیا و گندم با لبخند اومدن سمتمون.بردیا هی نگاه های عشقولانه پرت میکرد طرف گندم و گندم هم جواب میداد!پوزخندی زدم و نگاهم رو گرفتم.به چه قیمتی بردیا؟!به چه قیمتی حاضر شدی خواهرت عاشق کسی بشه که ذره بهش علاقه بهش نداره،به چه قیمتی حاضر شدی کاری کنی که خواهرت تا این حد ازت بیزار بشه؟
    ــ چطوری آبجی خانوم؟
    با صدای بردیا سرمو بلند کردم و خیره شدم بهش نمیدونم نفرت و بیزاری توی نگاهمو دید یا نه!فقط تکونی خورد و با نگرانی پرسید:چیزی شده؟!
    با پوزخند گفتم:نه اصلا!مگه قرار بود چیز بشه؟!
    نگاهی به سلما و تیام انداختم و گفتم:نمیخوای به اون یکی زوج خوشبخت هم تبریک بگی؟!
    بردیا رد نگاهمو دنبال کرد و گفت:من ... من توضیح میدم برنا!
    با بغض بلند شدم و با بغض گفتم:چیو توضیح میدی"داداش"؟
    داداش رو با غیظ گفتم که حساب کار دستش بیاد.گندم با ناراحتی گفت:مشکلی پیش اومده برنا؟
    نگاهش کردم با خشم،ولی اون چه گناهی داشت؟با مهربونی گفتم:قول بده هیچ وقت بهش دروغ نگی و دوستش داشته باشی.
    گندم با چشم هایی ریز شده نگاهم کرد و گفت:این چندمین دفعه است که اینو ازم میخوای!؟
    با لحن محکمی گفتم:فقط ... قول بده!
    گندم ــ قول میدم،قول مردونه!
    پوزخندی زدم و نگاهم رو بین تیام و بردیا چرخوندم و گفتم:من که از قول مردونه خیری نیدم قول زنونه بده!
    و بعد از مقابل چشم های بهت زده سینا و گندم و نگاه شرمگین بردیا گذشتم و رفتم کنار بابا.
    بابا لبخندغمگینی زد و دستشو به سمتم گرفت.دستشو گرفتم و کنارش ایستادم ،چیزی نمیگفت خیره شده بود به جمعیت میدونستم چرا حالش خرابه.با ناراحتی گفتم:منم دلم براش تنگ شده ... خیلی!
    بابا میخواست حرفی بزنه که بردیا سریع از کنارمون رد شد و در همون حال گفت:برنا بدو!
    سریع دنبالش رفتم که دیدم داره میره سمت تیام و ... نه!سلما!
    سلما بیهوش بین دستای تیام اسیر بود و تیام با نگرانی بهش نگاه کرده بود.به نگاهش اهمیتی ندادم،اهمیتی ندادم که این نگاه نگران روزی برای"من"بود.فقط سریع رفتم سمت تیام و سلما رو ازش جدا کردم نمیدونم برای این بود که تیام دستش درد نگیره یا اینکه نمیخواستم دستش بهه سلما بخوره.که البته فکر میکنم دومی!چون سلما اصلا وزنی نداشت!به اتاقی که طبقه پایین بود منتقلش کردیم،بابا بعد از فوت مامان وسایلش رو به این اتاق انتقال داد.تیام دستپاچه بالای سر سلما که روی تخت بود ایستاده بود و مدام به گردنش دست میکشید،با عصبانیت گفتم:چی کارش کردی؟
    میخواست چیزی بگه که نزاشتم و با پوزخند گفتم:نکنه به این هم قول داده بودی همیشه کنارش باشی و بعد گفتی همش نقشه بودی و از این دری وری ها ... هااااان؟؟؟؟
    تیام بدون اینکه حرفی بزنه خیره شده بود بهم.نگاهمو ازش گفرتم و گفتم:برو بیرون.
    چند دقیقه بعد صدای در اومد. زانوهام سست شد و کنار تخت افتادم و به زنی خیره شدم که "عشق"تیام بود.


    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  22. 3
  23. #41
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,488
    11,050
    21,644

    پیش فرض

    پستِ آخـــرِ امروز

    ++


    ـــ لالا لالا گل پونه
    گل خوش رنگ بابونه
    دیگه هیچکس تو این دنیا
    سر قولش نمیمونه
    درسته،دیگه هیچکس تو این دنیا سر قولش نمیمونه.تیام،یادته بهم قول دادی همیشه کنارم باشی؟!هیچ وقت نمیبخشمت،تازه الان میفهمم دلیل اون حرفهات که میگفتی "هیچ قوت ازم متنفرم نباش"چی بود.خودت هم فهمیدی چه گندی زدی.ولی نه،"هیچ وقت"نمیبخشمت.دختری که "اشک و گریه"براش واژه های غریبی بود،هر شب زیرِ پنجره اشک میریزه.
    موهای خوش رنگِ سلما رو از روی صورتش کنار زدم و ادامه دادم:همش تقصیره بردیاست.نه برنا این چه حرفیه؟!بردیا فقط میخواسته تو ناراحت نباشی.تقصیرِ تو و اون افکارِ دختارنه اته،اگر از رفتاهای اونجوری که"خودت" میخواستی برداشت نمیکردی الان اینجوری نمیشد.الان مجبور نبودی کنار "عشقش"زانو بزنی و براش لالایی بخونی!گریه کنی و فقط از تیامِ خیالی بپرسی چـــــــــراااااااا؟توی لعنتی میتونستی قبول نکنی.میتونستی یه داد بزنی سرِ بردیا و بگی با دلِ دختر مردم بازی کنم برای اینکه جایِ خالیِ خانواده اش رو حس نکنه؟!
    با صدای سرفه ای سریع برگشتم و با دیدن شخصی که به در تکیه داده بود سریع اشک هامو پاک کردم و بلند شدم.بی توجه به اون رفتم جلوی آینه و با دستمال اشک هامو پاک کردم و خیره شدم به چشمام.چشم هایی که سیاهی شون از همیشه بیشتر توی چشم میزد،برقِ اشک توی چشم هام بود.محکم دستمو زیر پلک هام و کشیدم و با سرفه ای سینه امو صاف کردم و رفتم سمت در.
    ــ برو کنار.
    همونطور خیره داشت نگاهم میکرد،ولی نگاه من به کفش هاش بود ،دستمو محکم بغل کردم که لرزششون رو حس نکنه.
    ــ گریه کردی.
    با ضعف به چشم هاش خیره شدم و گفتم:الان این سوالی بود یا خبری؟
    دوباره شدم همون برنای تخس فقط با یه تفاوت،توی قلبم یه جای خالیه،جای خالیِ مردی که "قرار بود"تمام زندگیم باشه و ... نشد!
    تیام ــ نمیدونم،شاید هم سوالی هم خبری!
    دوباره دستامو کشیدم زیر چشم هام تا اشک هایی رو که آماده باریدن بودن پس بزنم و با پوزخند گفتم:اون لحظه ای که بعد از یه گریه حسابی دستاشو محکم میکشه زیر چشماش یعنی میخواد تغییر کنه،میخواد فراموش کنه.توی این لحظه یه"زن"میتونه خیلی خطرناک باشه.
    تیام با دهن باز نگاهم میکرد،بی توجه به بهتش آستین لباسش رو گرفتم و از جلوی در کشیدمش کنار و سریع رفتم بیرون.تکیه امو دادم به در و گفتم:تموم شد،"باید"فراموشش کنم.عشقِ تو درس عبرت بود،یه عشقِ شیرین مثلِ زهر!
    ولی خودمم میدونستم که گفتن "باید فراموشش کنم"آسون تر ازعمل کردن به اونه.ممکنه مثل هزاران باز قبل که تصمیمی برای فراموش کردنش داشتم .با حس کردن بوی عطرش،با دیدن مردی که شبیه ش بود،با شنیدن صدای خنده اش پشت تلفن موقع صحبت با ترمه میتونه نابودت کنه و بفهمی برای فراموشش کردنش هیچ غلطی نکردی!
    ***
    ــ اون دختره رو دیدی،کنارِ آقای مشرفی؟!اخ که چقدر لوس بود.نکبت!
    به حرفهای ترمه لبخند میزنم و سعی میکنم اصلا نگاهم به پشت سرش نیفته.ترمه با جیغ گفت:برنـــــــا اصلا حواست هست؟؟؟
    پوفی کردم و گفتم:بلـــــه.هست.
    ترمه با عصبانیت نگاهم کرد و گفت:تو غلط کردی!نیم ساعته ازت میخوام حرفهامو تایید کنی،عین بز زل زده به من!
    فرنگیس جون ــ ترمه مادر انقدر جیغ جیغ نکن!
    لبخندی به فرنگیس جون زدم که یعنی گل گفتی.
    تیام ــ ترمه از بچگیش فقط بلد بود جیغ بزنه.
    اصلا نگاهش نکردم ولی اون انگار قصد داشت منو وادار کنه بهش خیره بشم چون گفت.
    تیام ــ برنا بیشتر باهاش رابطه داره،مگه نه برنا خانوم؟
    خودم زدم به بیخالی و با نیش باز گفتم:وقتی کنار ترمه میشینی باید مغزتو بوسی و بذاری کنار.
    باز هم قیافه تیام شبیه علامت سوال شد.از شب تولدم تا الان که سه ماهی میگذره همش جلوی تیام اظهار بیخیالی کردم و سعی کردم شاد باشم.بزار فکر کنه بهش اهمیت نمیدم،فکر کنه وقتی به سلما لبخند میزنه این لبخندِ من از هزار بار گریه کردن هم بدتره.
    ترمه ــ من که اصلا ازش خوشم نمیومد!
    ــ از کی؟
    ترمه ــ از مادربزرگم دیگه.همینکه دو ماه پیش مــُرد.
    با تعجب گفتم:ترمه چجوری میتونی در مورد مرگ یکی از عزیزانت اینطوری حرف بزنی؟
    ترمه خندید و گفت:آخه خیلی اخلاقش چیز مرغی بود!تنها کسی که دوستش داشت تیام بود که اون هم چندوقتی بود دیگه حالی از مادربزگ نمیپرسید.(با صدای آرومی ادامه داد)راستش رو بخوای دیگه مامان و بابا هم این اواخر ازش دل خوشی نداشتن.
    برای اینکه فکر کنه حرف مهمی زده فقط سرمو تکون دادم و بیخیال اطرافم رو نگاه کردم،امشب فرنگیس جون مارو به خونشون دعوت کرده بود و البته سلما هم بود و این اوج بدبختیِ!بردیا و گندم عقد کرده بودن و چد روز دیگه عروسیشون بود.از وضعیت تیام و سلما خبر نداشتم،بابا بعد از فهمیدن ماجرا خیلی بردیا رو سرزنش کرد و از اون موقع به بعد حرف زدن در مورد تیام و نامزدش توی خونه ما ممنوع شد.
    سرم پایین بود و به انگشتام نگاه میکردم و سعی میکردم به روبروم خیره نشم ،بابا که کمی اونطرف تر از من نشسته بود گفت:برنا جان میای یه دقیقه اینجا؟
    با لبخند سرمو تکون دادم و رفتم کنارش،دیگه حوصله ای برای شیطنت و سربه سر این و اون گذاشتن نداشتم.نشستم کنار بابا که فرنگیس جون گفت:فرخ خان قضیه اون سفر چی شد؟
    سفر؟کدوم سفر؟!بابا لبخندی زد و گفت:بچه ها قراره بیان ایران برای عروسی بردیا و قرار بر این شد که برای عوض شدن روحیه برنا با هم برن شمال.
    بچه ها؟؟؟بیان ایران؟؟؟؟با تعجب گفتم:ولی کسی به من چیزی نگفت.
    بردیا ــ آخه آجی خانوم قرار بود شما سورپرایز بشی.
    توجهی بهش نکردم ،سورپرایز بخوره تو سرم!طناز میخواد چیکار کنه؟نکنه سینا هم بیاد؟این چندوقته دوباره هوایی شده بود.چون نیما عکس هایی از خودش و بقیه رو برای آرمان ایمیل کرده بود و عکس سینا هم بینشون بود.چهره اش غمگین بود ولی خیلی جاافتاده تر شده بود ناسلامتی 27 سالش بود!طناز هم تا عکسشو دید دپرس شد!
    ــ نیما و سینا میان،بقیه درگیره زندگی شونن،خب حق هم دارن!همین دو نفرهم غنیمتن!
    با حرفی که بردیا زد داغون شدم.سینا و نیما؟!وای نه.بابا سرفه ای کرد و گفت:من میگم توی این سفر تیام و سلما هم همراهشون باشن،نظر تو چیه برنا؟
    دستام یخ کردن و دهنم خشک شد،بابا خیلی نامحسوس دستمو گرفت و فشار خفیفی بهش وارد کرد،به زحمت تونستم با یه لبخند تصنعی فقط بگم"عالیه".چی میگفتم؟!میگفتم نه من نمیتونم تیام رو کنار شخص دیگه ای ببینم؟اوه بیخیال دختر!
    سریع بلند شدم و دست ترمه رو گرفتم و رفتیم سمت در تا توی باغ باشیم.ترمه بی هیچ حرفی دنبالم میومد،میدونست .همه چی رو میدونست پیشش راحت بودم شده بود روانشناسم!از شیوه های درمانی تیام استفاده میکرد و به قول خودش مخیواست روانپزشک بشه.نشستم روی تاب و سرمو گرفتم بین دستام و ناله کردم.
    ترمه دستشو گذاشت روی شونه ام و گفت:برنا چیزی نشده که!
    تمام عصبانیتم رو سر ترمه خالی کردم و با خشم گفتم:چیزی نشده؟تو چی مفهمی ترمه؟چی میفهمی لعنتی؟منی که عاشق مامانم بودم از دستش دادم،تموم اون چهل روز رو به امید دیدن شخصی گذروندم که نفهمیدم بازیم داده،شاید باورت نشه ولی من بعد از فوت مادرم امیدم به تیام بود!تموم روز به خودم امید میدادم که میاد،بالاخره میاد و باعث آرامشم میشه.برای یه دختر،برای یه زن فراموش کردن خیلی سخته."خیلی"دو سال گذشت!نتونستم ترمه.برنای عاقل فامیل نتونست .کسی که بقیه رو بخاطر گریه کردن برای عشقش سرزنش میکرد شه چشمش اشکه یه چشمش خون.یه زن برای فراموش کردنِ عشقش باید زندگیشُ ببوسه و بزاره کنار.
    دستشو محکم گرفتم و ادامه دادم:ترمه تروخدا بگو اگه یه حرفی بزنم ازم دلگیر نمیشیول به،قول زنونه!
    تیره با چشم هایی گریون گفت:قول میدم خواهری قول زنونه ی زنونه.
    با شرمندگی سرمو پایین انداختم و گفتم:من هنوز به برگشت تیام امید دارم،شاید احمقانه باشه ولی ... نمیدونم ترمه،تو بگو چیکار کنم.
    ترمه ــ نمیخوام ازم دلگیر بشی ولی تیام ــ
    حرفشو قطع کردم و گفتم:قرار شد حرفی ازش نزنی،نه از خودش نه از وضعیتی که توش هست.می ترسم،بخدا می ترسم بگی ازدواج کرده باشه.نگو ترمه ترو جان مادرت نگو.
    ترمه دستاشو دور شونه هام حلق کرد و گفت:باشه خواهر جون نمیگم،فقط تو باید ... تو باید ...
    بعد از کشیدن نفس عمیقی ادامه داد:مگه بردیا نگفت که نیما هم میاد؟خب مگه .... مگه اون دوستت نداشت؟ ... منظوم اینه که ...
    ــ نه.من تا تیام رو فراموش نکنم به خودم این حقو نمیدم که به شخص دیگه ای فکر کنم.
    نذاشتم این بحث ادامه پیدا کنه و بعد از شستن صورتمون با خنده های دروغین رفتیم داخل؛اون شب سپری شد و هر روز سلما به تیام نزدیک تر میشد و من از اون دور.


    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  24. 4
  25. #42
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,488
    11,050
    21,644

    پیش فرض

    پست جدید

    ++



    ــ برنا اخماتو باز کن دیگه!اگه تو ناراحت باشی باور کن به هیچ کدوممون خوش نمیگذره.
    سرخوشانه خندیدم و گفتم:نیما به جان تو من اخم نکردم،این آفتاب یه جور میتابه انگار بهش فحش بد دادی!
    همه خندیدن و سینا صدای ضبط رو بیشتر کرد.
    با همیم اما این رسیدن نیست
    اون که دنامه عاشق من نیست
    با همیم اما پیش هم سردیم این یه تسکینه اینکه هم دردیم
    این یه تسکینه اینکه هم دردیم
    این حقم نیست این همه تنهایی
    وقتی تو اینجایی وقتی میبینی بریدم
    با شیطنت آرنجمو زدم توی پله طناز که کنارم نشسته بود و براش چشم و ابرو اومدم،طناز اخم کرد ولی نتونست جلوی باز شدن نیشش رو لحظه آخر بگیره.
    ــ سینا این چه آهنگیه گذاشتی؟
    سینا ــ مگه تو از صدای احسان خواجه امیری خوشت نمیومد؟
    ــ چرا ولی ...
    سینا ــ ولی نداره،این آهنگ مورد علاقه ی منه.
    نیما از آینه نگاهی به من انداخت و از حالت چشماش فهمیدم داره میخنده.دو روز پیش سینا و نیما و فرزام برگشتن،از اون موقع تا حالا فقط داریم هــِــر و کــِر میکنیم!رفتارم با نیما خیلی خیلی دوستانه تر از قبل شده،که البته بردیا هم در این موضوع شریک بوده.مثل الان که منو شوت کرد توی ماشین نیما.من و نیما و سینا و طناز توی یه ماشین. سلما و ترمه توی ماشین تیام.فرزام و گندم هم توی ماشین آرمان.
    سرمو بردم بین دو تا صندلی سینا و نیما و با دیدن چیزی جیغی زدم و گفتم:نیما وایســـــــــــــا!
    نیما سریع زد بغل و با وحشت برگشت عقب و گفت:چی شدبرنا حالت خوبه؟
    نخودی خندیدم و گفتم:آرههههههه.
    سینا ــ پس چی شده؟
    قیافمو مظلوم کردم و گفتم:نیمایی برام لواشک میخری؟
    طناز با حرص گفت:اون عربده ت برای همین بود؟
    با همون لحن و قیافه گفتم:اوهوم.
    چند لحظه همه به هم نگاه میکردن که یکدفعه ترکیدیم از خنده!فراری تیام با فاصله یک متر از ما زد ایستاد و پشت سرش آرمان.نیما با خنده پیاده شد و اشاره کرد که همراهش برم.طناز سریع گفت:منم میام!
    با شیطنت ابرو بالا انداختم و گفتم:نــُــچ!نمیشه.بشین تنگِ سینا تا من بیام.
    سینا نیششو باز کرد ولی طناز اخم کرد و دست به سینه تکیه داد به صندلی.شالم رو کشیدم جلو که دیدم نیما داره میخنده.
    ــ به چی میخندی؟!
    نیما اشاره به موهایی که از پشت بافته بودم و بیرون از شالم بود کرد و گفت:تو که موهات از عقب معلومه دیگه به اوم جلویی هاش چیکار داری؟!
    ــ نمیدونم!عادته که موهامو بکشم زیر شال.
    نیما ــ شالِ خیلی بهت میاد.
    لبخندی زدم و گفتم:همه میگن!رنگ سبز به پوستم خیلی میاد.
    بی تفاوت از کنار ماشین تیام گذشتم که گفت:برنا برای چی وایستادین؟
    به جای من نیما جواب داد:برنا لواشک میخواد،میخوام براش بگیرم.
    صدای تیام رو شنیدم که گفت:سلما جان میخوای منم برای تو بگیرم؟
    سلما ــ آره ممنون!
    لبخند تلخی زدم و رفتم سمت مغازه ای که روی بندی لواشک هاش رو آویزون کرده بود،فروشنده اش یه پیرمرد بود.با لبخند گفت:دخترم چی میخوای؟
    با نیش باز گفتم:لواشکِ تـــــــــرش!
    پیرمرد با لبخند سرشو تکون داد و چند تکه لواشک بهم داد تا امتحان کنم.برگشتم پشت سرم رو نگاه کردم و دیدم تیام و نیما دارن نگاهم میکنن.با لبخند!بی توجه به هر دوشون اولی رو توی دهنم گذاشتم.هوووم!بد نبود.دو تای بعدی هم به همون انداه ترش بودن چهارمی رو که توی دهنم گذاشتم قیافه ام جمع کرد!به قول ترمه نوچ شد!برگشتم سمت نیما و در حالی که بزاقم رو که از ترشی زیاد لواشک بود ترشح شده بود رو قورت میدادم گفتم:همین خوبه.
    نیما با دیدن قیافه م زد زیر خنده و تیام هم به دنبالش.با اخم گفتم:خب ترش بود!
    بعد از خندیدن کلی لواشک خریدیم که به تیام گفتم:آقای تهرانی برای "نامزدتون"لواشک نخریدین.
    تیام با لبخند گفت:"نامزدم"لواشک ترش دوست نداره.
    ــ وا!مگه لواش شیرین هم هست؟
    تیام تا اومد جواب بده ازش گذشتم و رفتم سمت ماشین نیما و نشستم کنار طناز و گفتم:خب خریدم!
    طناز جوابی نداد نگاهش که کردم دیدم صورتش سرخِ سرخ.سریع گفتم:چی شده؟
    سینا پوفی کرد وگفت:میخواستم براش توضیح بدم ولی اشتباه متوجه شد.من ــ
    طناز حرفشو قطع کرد و گفت:حرف نزن سینا.حرررف ... نــــــــزن.
    بعد سریع پیاده شد و رفت!نیما گفت:برنا برو دنبالش.
    منم پیاده شدم و دیدم رفت سوار ماشین تیام شد!دهـــــــه!حالا خر بیار و باقالی بار کن!میخواستم دیگه دنبالش نرم ولی با اشاره نیما با بی میلی رفتم سمت ماشین تیام و در عقب رو باز کردم.طناز روش به طرف ترمه بود و تا صدای در رو شنید گفت:ترمه به سینا بگو بره وگرنه حالیش میکنم!
    ترمه در حالیکه سعی میکرد خنده اش رو کنترل کنه گفت:سینا نیست برناست!
    با این حرفش تیام سریع برگشت جوری که مطمئناً مهره های گردنش جا به جا شد!یکی از ابروهاشو بالا انداخت و گفت:از این طرفها؟!
    بی توجه به تیام گفتم:طناز بیا پایین کم بی نمک بازی در بیار!
    طناز ــ عمرناش،من توی اون ماشین نمیام.
    ــ خب حداقل بیا بریم توی ماشین آرمان.
    طناز ــ توی ماشین داداشش؟!عمرناش!
    ــ زهرمار و عمرناش.الان چشم و امید اونا به منه.من چیکار کنم؟
    تیام ــ چشمِ امید به توئه؟؟؟
    ــ اه! نه بابا چشم و امیدشون به منه.
    طناز ــ تو هم بیا اینجا.
    ترمه ــ راست میگه.
    سلما ــ آره عزیزم تو هم بیا.
    ناراچا نشستم و حرکت کردیم.یک ربعی گذشت و حوصله ام واقعا سر رفته بود طناز که عین برج زهرمار نشسته بود وسط من و ترمه.سلما و تیام هم که باهم حرف میزدن(اوق).
    ــ میشه یه آهنگ بزاری؟؟؟
    تیام بدون اینکه منو نگاه کنه ضبط رو روشن کرد و چندتا آهنگُ رد کرد تا رسید به آهنگ "خوابم نمیبره – تتلو"
    تو خوبی همه بچه بازیا از من بود
    و حق داری نباید که ناراحت شم زود
    ولی خب هنوز که هنوزه
    فکر کردن به تو کارِ هر روزه
    تو راست میگفتی بعضی اخلاق هام بد بود
    یکمی گنگ بودم و رفتارام مرموز
    حالا نیستی حس میشه کمبودت
    میدونم که تقصیرِ من بوده
    من خوابم نمیبره خاموشی ولی میخوام بازم بگیرمت
    دلم میخواد بگم دوستم داری بازم بگی بله بازم ببینمتُ
    ******
    تیام ــ عزیزم گرسنه ت نیست؟
    سلما ــ نه ممنون.
    همین!تمام مکالمه این دو نفر در طول سفر فقط همین دو جمله بود!چه عشقی بینشون موج میزنه!بدجنس نشو برنا شاید جلوی شما اینطئر رفتار میکنن.دنبال یه بهانه بودم تا با سلما حرف بزنم و بیشتر با شخصیتش آشنا بشم برای همین گفتم:سلما؟
    با صدا کردن اسمش همه به من نگاه کردن اونم با لبخند!با تعجب گفتم:چیه؟
    ترمه ــ برنا تو "س"میزنه!
    ــ اِ؟نمیدونستم!
    طناز ــ وقتی سین رو تلفظ میکنی صدات خیلی قشنگ میشه.
    ناخودآگاه چشمم افتاد به تیام که دیدم فرمون رو محکم داره فشار میده،اعتنایی نکردم و ادامه دادم:سلما تو اهل شعر هستی؟
    سلما کمی برگشت عقب و گفت:آره،ولی فقط در حد علاقه مونده!چیزی نخوندم تا حالا.
    اوهومی گفتم که دوباره گفت:تو چی؟
    قبل از اینکه من جواب بدم ترمه با هیجان گفت:بیشتر شعرهای نو میخونه،تازه صداش هم معرکه است.
    طناز ــ میشه الان یه چیزی بخونی؟
    تیام ضبط رو خاموش کرد و نگاه کوتاهی از توی آینه به من انداخت.خوندم ولی ای کاش لال بودم ... ای کاش،که با همین شعر فهمید هنوز هم دوستش دارم.
    ـــ برای دوست داشتنت
    محتاج دیدنت نیستم...
    اگر چه نگاهت آرامم می کند
    محتاج سخن گفتن با تو نیستم...
    اگر چه صدایت دلم را می لرزاند
    محتاج شانه به شانه ات بودن نیستم...
    اگر چه برای تکیه کردن ،
    شانه ات محکم ترین و قابل اطمینان ترین است!
    دوست دارم ، نگاهت کنم ... صدایت را بشنوم...به تو تکیه کنم
    دوست دارم بدانی ،
    حتی اگر کنارم نباشی ...
    باز هم ،
    نگاهت می کنم ...
    صدایت را می شنوم ...
    به تو تکیه می کنم
    همیشه با منی ،
    و همیشه با تو هستم،
    هر جا که باشی!
    ترمه و طناز با غم نگاهم میکردن و سلما،که حالا که کاملا برگشته بود،با تحسین ولی تیام...نگاهش نکردم.خودمو لعنت میکنم که چرا الان باید این شعر روی زبونم بلغزه و جاری بشه روی لبهام؟چرا همیشه اون چیزی که توی دلمه توی شعرها میاد؟رویم رو برگردوندم به سمت پنجره و باقیِ راه به سکوت گذشت.
    ***
    نسیم ملایمی به صورتم میخورد و من محو زیبایی اطرافم بود و اگه این دستشویی روبروم نبود خیلی شاعرانه تر بود!زیر لب گفتم:مرده شور ببرتت طرلان با این شکمت که روزی هزار بار کار میکنه!
    سلما و طناز هم رفته بودن دست و صورتشون رو بشورن ولی من ترجیح دادم توی ماشین بمونم،در ماشین باز شد،بدون اینکه نگاهم رو برگردونم از بوی تلخی که اومد فهمیدم تیامِ.کمی روی صندلی ش جابجا شد،صدای کشیده شدن لباسش روی چرم صندلی رو مخم بود ولی حرفی نزدم.بعد از کلی این ور و اون ور رفتن بالاخره حرف زد:در موردِ شعرت ... اممم ... خیلی قشنگ بود ... فقط ... امیدوارم اینو با منظور نخونده باشی!
    جمله آخر رو به قدری سریع گفت که فکر کنم خودش هم نفهمید.ولی برای من که منتظرم فقط یک کلمه از دهنش خارج تا صدای بم و مردونه اش رو بشنوم تشخیص حرفش سخت نبود،اصلا.با اینکه با منظور بود ولی با بیخیالی گفتم:من همیشه هر چی به ذهنم برسه میخونم.اتفاقی بود،نگران نشو،میدونی یه جمله هست که میگه"از دل برود و از دیده نرود"این خیلی بدتر از حالت اولشه.
    تیام از خشم فکش منقبض شد ولی تا اومد حرفی بزنه در باز شد و طرلان خودشو پرت کرد کنار من.گفتم:اینجا چه غلطی میکنی؟اوف اوف!گمشو اونور طرلان حالم بهم خورد!
    طرلان با صدای آرومی گفت:خف بینم باو!پام ســِــر شده!صبر کن دوباره جون بگیرم بعد میرم.
    با خنده زدم توی سرش که دیدم تیام با لبخند مارو نگاه میکنه.با شیطنت گفتم:بیا!نگاه کن تیام هم عصبانیه که ماشینشو به گند کشیدی.
    طرلان ــ غلط کردی!من کارامو اون تو کردم،به ماشین تیام خان چیکار دارم؟بوهم اگر میدادم باد بهم خوده نصفِ بیشترش رو با خودش برده.
    با جیغ گفتم:طرلان خفه شو حالم بهم خوووووورد!
    تیام از ته دل چنان قهقهه ای زد که من و طرلان مات و مبهوت موندیم.تیام بعد از چند لحظه در حالی که هنوز میخندید گفت:خیلی باحالین!تا حالا ندیده بودم برنا انجوری حرص بخوره!
    ــ فقط حرصمو ندیدی؟توی اون دو سال کسی رو دیدی به اندازه ی من زجر بکشه؟
    طرلان فشار کمی به بازوم وارد کرد و من ساکت شدم.سلما و طناز و ترمه اومدن و طرلان رفت توی ماشین خودشون.کمی از راه رو که رفتیم سلما پرسید:برنا چه رشته ای میخوای بری؟
    ــ راستش هنوز نمیدنم!
    طناز با تعجب گفتم:18سالته و نمیدونی هنوز؟؟؟؟؟
    ــ نه!
    ترمه ــ ما هر جا بریم با همیم مگه نه برنا؟
    کمی مکث کردم و گفتم:راستش من فکر نکنم جایی که من میخوام برم تو بیای.
    الان دیگه همه توجهشون بمن بود،حتی تیام از آینه نگاهم میکرد.
    ترمه با عصبانیت گفت:این یعنی چی؟
    ــ خب ... امممم ... هروقت موقع اش رسید میگم.الان هم کسی سوالی نپرسه چون حال و حوصله ندارم.
    و برای اثبات حرفم سرم رو تکیه دادم به در ماشین و مثلا خواستم تیریپ خسته بردارم وای انقدر این جاده چاله چوله داشت که سیتوپلاسم های مغزم اومد تو حلقم!حالا ما یه بار خواستیم کلاس بزاریما.برای صبحانه یه جای دنج گیر آوردیم و پیاده شدیم.من تقریبا شیرجه زدم سمت تختِ چوبی که نزدیک آب بود و ولو شدم روش.طناز با خننده گفت:حالا خوبه تو همش نشسته بودی ها!
    طرلان هم خودشو انداخت کنار من و دستشو گذاشت روی کمرش و با آه و ناله گفت:وای کمرم،وای قسمت تحتانیم!وای ـــ
    زدم توی سرش و گفتم:خفه شو بابا!دوباره میخوای گاف بدی؟
    دوتایی خندیدیم که کم کم بقیه بچه هم اومدن.کلا روی دو تا تخت نشستیم و منتظر صبحانه شدیم وای که چقدر گرسنه ام.بالاخره صبحانه رو آوردن و همه حمله ور شدن.بعد از صبحانه سریع رفتم سمت ماشین آرمان و گفتم:آرمان بیا یه جوری این طناز رو خرش کن بیاریمش توی ماشینت.
    آرمان که از ماجرای من و تیام خبر نداشت گفت:اونجا راحت تره ،اینطور نیست؟
    اووووه.حالا اینم بهش برخورده.با اخم گفتم:بهت برخورد؟!
    آرمان ــ نخیر جاخالی دادم.حالا بیا تو بشین،به طناز چیکار داری؟
    بعد از کلی چک و چونه زدن بالاخره تونستم طناز رو بیارم توی ماشین آرمان.فلشم رو در آوردم و دادم به طرلان و گفتم:اینو بزارش.
    وقتی فلش رو وصل کرد آهنگ های غمگین شروع شد!هنوز اولین آهنگ تموم نده بود که طرلان فلشم رو کند و گفت:این چه آهنگیه؟"ای خدا دلگیرم ازت"واه واه واه!حالا هر کی ندونه فکر میکنه چی شـــدههههه!
    بعد بدون اینکه به اعتراض های من و طناز گوش بده فلش خودش رو گذاشت و تا 30 زیادش کرد!!!!!امیر تتلو شروع کرد به خوندن
    اومدم از رشت اومدم بی بر و برگشت اومدم ...
    هر چقدر که سعی کردم یورش ببرم سمت ضبط و کمش کنم این طرلان عین اختاپوس جلوم رو میگرفت.صدا به قدری زیاد بود که فکر کنم الاناست که از گوشم خون بیرون بزنه!
    آهای دختر رشتــــــــــــــــــــــ ـی ...


    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  26. 3
  27. #43
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,488
    11,050
    21,644

    پیش فرض

    پست جدید

    ++++


    بلافاصله بعد از اینکه ماشین وایستاد سریع درو بازکردم و خودمو پرت کردم بیرون و با دو دستم سرم رو گرفتم.این میگرن لعنتی دوباره گرفته بود.شالم رو باز کردم و گفتم:وااااااااای چقدر گرمــــــــــه.
    طناز هم به تبعیت از من شالش رو باز کرد و گفت:آره خیلی هم گرمه.
    جلوی یه رستوران بودیم،منکه اصلا گرسنه نبودم برای همین نشستم توی ماشین و شیشه رو دادم پایین.
    ــ مگه غذا نمیخوری؟
    بدون اینکه چشم هامو باز کنم گفتم:نه.
    تیام ــ چرا؟
    ــ برای غذا نخوردن باید از تو اجازه بگیرم؟
    حرفی نزد و منم هموطور بیخیال نشستم.چند دقیقه بعد در ماشین باز شد.
    ــ بیا این قرص رو بخور.
    با تعجب چشم هامو باز کردم و گفتم:چی؟!
    تیام ــ مگه سرت درد نمیکنه؟بیا این قرص رو بخورد خو میشی.
    دوباره چشم هامو بستم و گفتم:میگرنه نه سردرد معمولی.
    تیام با عصبانیت گفت:وقتی باهات حرف میزنم توی چشم هام نگاه کن.
    جوابی ندادم که درو محکم بست و رفت.به درک!بعد از نیم ساعت همه برگشتن و دوباره راه افتادیم.چند ساعتی بعد رسیدیم به ماسوله.طرلان با دیدن خونه های قدیمی و قشنگشون جیغی از سرِ شادی کشید و گفت:آخ جوووون!برنا سریع میریم عکس میگیرم ها!
    ــ عمرا.
    طرلان با لب و لوچه ای آویزون به آرمان نگاه کرد که آرمان با لبخند گفت:خودم ازت عکس میندازم.
    طرلان با نیش باز گفت:مرسی!
    جاده سربالایی بود برای همین قلبم افتاد تو پاچه شلوارم.از سربالایی تیزِ جاده ها همیشه میترسیدم.دست طناز رو محکم فشار میدادم و چشمامو محکم بسته بودم.حس کردم دیگه ماشین بالا نمیره آروم لای یکی از چشمامو باز کردم و دیدم رسیدیم.سریع پیاده شدم و طرلان و طناز به دنبال من.
    واقعا جای فوق العاده ای بود.خونه های قشنگ و قدیمی با گلدون های خوشگل و گل های شمعدانی.آرمان اینجا یه خونه اجاره کرده بود و مثل بقیه خونه ها فوق العاده بود.کلی توریست اونجا بود و طرلان مسخره بازی در میاورد!من و نیما و آرمان جلو میرفتیم و بقیه پشت سرِ ما.بعد از گذروندن یه عالمــــــه پله رسیدیم به خونه.تا آرمان در رو باز کردم رفتم تو و خودمو انداختم روی مبل و خوابم برد!
    ****
    آرمان ــ خب بچه ها خوش گذشت؟!
    همه با هم یه "بلــــــــــه"گفتیم و زدیم زیر خنده واقعا این یک هفته عالی بود.تیام و سلما زودتر برگشتن برای یه کاری نمیدونم چی بود و "نمی خواستم"که بفهمم.الان هم در حال سوار شدن ماشین ها بودیم.داریم از بندرانزلی برمیگردیم و این دفعه من و طناز رفتیم پیش سینا و نیما.البته سینا کلی خواهش و التماس کرد تا طناز راضی شد.
    در ماشین رو بستم و گفتم:وای که جقدر خوش گذشت!هیچ وقت این سفر رو فراموش نمی کنم.
    نیما لبخند زد ولی طناز و سینا زیر زیرکی بهم نگاه میکردن و حواسشون به ما نبود.وسط های راه که بودیم سینا گفت:خب الان بنظرم بهترین فرصته که هه چی روشن بشه.
    هیچ کس مخالفتی نکرد و حواسمون جمع سینا بود.
    سینا ــ 16 سالم بود که فهمیدم آرمان از طرلان خوشش میاد،هر دوی ما به یه اندازه مغرور بودیم و آرمان نمیخواست "فعلا"بروز بده.من به هیچ کدوم از اطرافیانم توجه نداشتم ،چیز عادی بود.اما فهمیدم منم کم کم دارم به طناز یه حسی پیدا میکنم درست مثل آرمان.دلم نمیخواست با کسی هم صحبت بشه،حتی با فرازم!فرزامی که میدونستم شخص دیگه ای رو دوست "داشته".تا همین 3 سال پیش هیچ چیزی نگفتم تا اینکه حس کردم طناز داره کم کم عقب میکشه.احتمال میدادم اون هم دوستم داره ولی این فقط در حد یه احتمال بود.
    از آینه به طناز نگاه کرد و گفت:برای همین سعی کردم از حسادتش استفاده کنم.تماس هایی که با "طناز"داشتم و جلوی شماها جواب میدادم.باید بگم کسی توی زندگی من نبوده،هیچ وقت.اون طنازی هم که من براش غش و ضعف میرفتم دوستم بود.امین!میدونست من چی میکشم و گفت اگه اینکارو بکنم خودت بطرفم میای ولی اینطور نشد!دلیل انتخاب اسم "طناز"برای اون دخترِ خیالی این بود که بیشتر حرفها یا اشتیاقی که برای حرف زدن باهاش نشون میدادم در اصل برای خودِ طنازبود.دخترداییم.من تموم اون حرفها رو در حقیقت برای طنازِ خودم میگفتم نه برای امین!
    برای نامزدی بردیا که برگشتم وقتی اسم هیربد رو شنیدم تنم گر گرفت.قبلا اسمش رو از آرمان شنیده بودم.در واقع اون تموم کارهات رو به من گزارش میداد!تو نمیدونی طناز،نمیدونی توی این 4 سال چی بمن گذشت!فکر اینکه ممکنه اون هیربد دلت رو بدست بیاره داشت دیوونه ام میکرد.اونروز توی باغ آقاجون که به نیما گفتی از دوری و دلتنگی من میمیری خیلی خوشحال شدم ولی بعد از رفتنم با گفته های آرمان فکر کردم برای همیشه از قلبت بیرون رفتم. یا اون موقع سر بازی جرات و حقیقت که ازت پرسیدم دوست داری یا نه،وقتی توی گوشم گفتی ازت متنفرم دنیا پیش روم تیره و تار شد.(لبخند غمیگنی زد و ادامه داد)تو چیکار کردی با من دختر؟!.آرمان عاقلانه تر از من عمل کرد و به طرلان گفت ولی منِ احمق ... این حرفها رو زدم تا دیگه ازمن کینه ای نداشته باشی.
    طناز از تعجب دهنش اندازه اسب آبی باز مونده بود.بعد از چند ثانیه خیره نگاه کردن به سینا یکدفعه زد زیر گریه و با جیغ گفت:سیــــنـــــــــا خیلی خــــــری!
    بعد صورتشو با دستاش پوشاند و شروع کرد به آبغور گرفتن.بقیه راه به حرفهای طناز و سینا گوش میکردم از اینکه چقدر همو دوست دارن و چه فکرهایی داشتن و چی شده!خیلی عجیب بود،سینا و طناز ،طرلان و آرمان،بردیا و گندم.هـِی!چشمامو روی هم گذاشتم و خوابیدم تا بیشتر از این فکر نکنم.
    ****
    دو روز از عروسی بردیا می گذشت،شبی که جای خالی مامان حس میشد.مامان جونم کجایی که ببینی برنای شلخته ت حالا تنها شده!با صدای آیفون سریع از روی مبل بلند شدم و رفتم سمتش به امید اینکه ترمه یا هر کس دیگه ای باشه که بتونه تنهاییم رو پر کنه ولی با دیدن تیام وسلما دستم خشک شد.دوباره زنگ زدن که با دستی لرزان دکمه رو فشار دادم و در با تیکی باز شد.
    لباسم مناسب بود برای همین رفتم بیرون و منتظر شدم تا دلیل آمدن این زوج رو بفهمم!
    ***
    بعد از بسته شدن در همونجایی که ایستاده بودم نشستم و با ناباوری به چندلحظه پیش فکر کردم.تیام ... سلما ... واااای نه.بی اختیار داد زدم:چــــــــــــــــرااا اا چـــــــــرااااا خدا چرااااااااااااا.
    باید به کسی زنگ میزدم،گوشی رو برداشتم و شماره ی طرلان رو گرفتم بعد از دو بوق جواب داد:بله؟
    با ناله گفتم:طرلان.
    طرلان که معلوم بود هل شده سریع گفت:جانِ طرلان،چی شده برنا؟
    از زور بغض،گلوم درد گرفته بود فقط گفتم"بیا اینجا"و قطع کردم.کمتر از نیم ساعت طرلان و طناز رسیدن.روی مبل تک نفره نشسته بودم و خیره بودم به انگشت های دستم،آخرِ سر طرلان عصبانی شد و گفت:حرف بزن دیگه برنا.جونم در اومد از بس عجله کردم تا رسیدم اینجا حالاخانوم برای من ماتش برده.
    با چشم هایی که از اشک تار شده بود نگاهش کردم و دستمو گرفتم سمتش.با تردید نگاهی به طناز انداخت و پاکت رو از دستم گرفت و با خوندنش هیــــــن بلندی گفت و کاغذ روی زمین افتاد.

    کارت عروسی ... "تیام و سلما"


    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  28. 3
  29. #44
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,488
    11,050
    21,644

    پیش فرض

    پست جدید

    +++++

    ــ حاضر شدی برنــــــا؟
    ایشی گفتم و بی حوصله شالو انداختم روی سرم و از در اتاقم رفتم بیرون،در حالیکه کیفم روی زمین کشیده میشد به سمت راه پله رفتم که طرلان سر رسید.
    با اخم گفت:این چیه پوشیدی؟
    ــ ترو جان جدت ولم کن طرلان.
    طرلان ــ من اصلا نمیشناسمش که قسمم میدی،بعدشم میخوای بری عروسی ها!اینطوری میخوای بیای؟سر تاپا مشکی؟؟؟
    سرمو پایین انداختم و چیزی نگفتم که گندم هم از پله ها آمد بالا و ما رو دید و گفت:شما که هنوز اینجایین.
    بازم سکوت کردم.طرلان پوفی کشید و دستمو محکم گرفت و منو به دنبال خودش به اتاقم برد.منو تقربیا شوت کرد روی تخت و عصبانی رفت سمت کمد لباس هام.همونطور که لباس ها رو زیر و رو میکرد غر میزد:هیمن بهش میگم اون لعنتی رو فراموش کن هی گوش نمیده.آخه دختر خوب اون یه غلطی کرد "نقش بازی کرد".تو دیگه چرا ول کن نیستی؟!من اگه به جای تو بودم یکی از باحال ترین لباس هامو میپوشیدم و میرفتم سالن اینکه هیچی!تازه انقدر میرقصیدم که پاهام تاول بزنه.حالا خانوم برای من لباس مشکی پوشیده انگار میخواد میره مجلس ختم.
    بالاخره رضایت داد و یکی از لباس ها رو گرفت جلوم و گفت:اینو بپوش.
    او مای گاد!با تعجب گفتم:اینـــــــــو؟!
    طرلان با بیخیالی گفت:آره مگه چشه؟
    ــ چش نیست و لباسه.بعدشم خودِ سلما اینطوری لباس نمیپوشه!خیلی بازه!
    بعد هم بی توجه به طرلان و لباسی که دستش بود رفتم سراغ کمدم و یه پیرهن مشکی – صورتی در آوردم،با ساپورت مشکی و گلِ سرِ ساده ی صورتی.بعد از پوشیدن لباسم موهای جلوی سرم رو با گلِ سر کج بستم و گفتم:خب!آماده شدم.
    طرلان در حالی که چانه اش رو میخاروند گفت:خوبه،ولی مدل موت خیلی مسخره است.
    ــ چی چیو مسخره است؟!مدل دخترونه است.من دوست دارم ساده باشم.
    طرلان دستمو گرفت و نشوندم روی صندلی مقابل میز توالت و گفت:الان خودم یه جوری درستش میکنم کف کنی!
    موهامو از فرق باز کرد و از پشت بافتشون و به صورت کج انداخت روی شونه راستم.خوب شد!خیلی ساده و دخترونه ولی شیک!طرلان عقب رفت و در حالیکه دستاشو به کمرش زده بود با رضایت نگاهم کرد و گفت:خیلی ماه شدی نکبت!
    لبخندی زدم و مانتو و شالمو پوشیدم.کفش های تخت ام رو پام کردم که طرلان گفت:پاشنه بلنداتو بپوش.
    یکی از ابروهامو بالا انداختم و گفتم:میخوای از تیام هم بلند تر بشم؟!
    طرلان ــ اوووووه!مثلا میخواد بگه قدم بلنده!
    ــ خب بلنده.مگه تو قدت چنده؟
    طرلان ــ 169.تو چی؟
    ــ 176.
    طرلان با جیغ گفت:چـــــــی؟نـــه!تو جای ننه منی پس!
    خندیدم و گفتم:پس زود راه بیفت تا از ننه ت کتک نخوردی.
    با خنده رفتیم پایین. دومین بار بود که بعد از دوسال از ته دل میخندیدم.دفعه اول مسافرتی بود که با نیما وسینا رفتیم اینم از دومین بار!بابا با تحسین نگاهم کرد و گفت:چه دختر قشنگی دارم من!
    نیشمو باز کردم که بردیا کنارم ایستاد و گفت:و چه پسر جذابی دارین شمـــا!
    خندیدم و نگاهش کردم.اوه اوه!چه تیپی!کت و شلوار مشکی پوشیده بود با کراواتِ طلایی رنگ کراواتش درست رنگِ چشم هاش بود.گندم هم تیپ مشکی و طلایی زده بود.همگی به سمت ماشین ها رفتیم .من و بابا و بردیا و گندم باهم.طرلان و طناز و آرمان هم باهم.وقتی توی ماشین نشستیم به جلو خم شدم و در گوش بابا آهسته گفتم:بابایی،از فردا کارهامو شروع می کنین؟
    بابا چند لحظه فکر کرد و گفت:تو مطمئنی برنا؟
    با اطمینان گفتم:بله.
    بابا نفس عمیقی کشید و گفت:هر طور تو بخوای.
    با خوشحالی گونه اش رو بوسیدم که بردیا گفت:اوه!چی شد یه دفعه محبتت غلید بیرون؟!
    زبومنو در آوردم و گفتم:یه اتفاق خیلی خوب قراره بیفته.
    بردیا و گندم هر چقدر سوال کردن جوابشونو ندادم.شاید تا چندماه دیگه همه بفهمن،بعضی ها خوشحال میشن و بعضی ناراحت.ولی من "باید"این کارو بکنم.
    باغی که گرفته بودن بیرون از شهر بود.برای همین مدت زیادی گذشت تا اینکه رسیدیم.بلافاصله بعد از اینکه پیاده شدیم طرلان گفت:آخیــــــش!حالا چی که مثلا توی باغ گرفتن؟!دورِ همی توی جیگرکی یه سیخ جیگر میزدیم بر بدن و خلاص!
    همگی خندیدیم و به راه افتادیم.باغ خیلی قشنگ و رویایی بود ولی من تموم حواسم به این بود که بازوی بابا رو رها نکنم!همگی سر میزی نشستیم و صحبت ها شروع شد.آرمان و طرلان سر به سر گندم و بردیا میذاشتن و طناز هم بخاطر نیومدن سینا دپرس بود.بابا هم که از ابتدای ورودمون رفت پیش هم سن و سالای خودش!به طناز گفتم:راستی چی شد که سینا نیومد؟
    طناز ــ عروسی پسرِ یکی از دوستای دایی بود اوناهم رفت اونجا.
    آه! راست میگفتا!اصلا حواسم نبود.در واقع عمه تهمینه و عمو کامران هم دعوت بودن ولی بخاطر همین عروسی اینجا نیومدن.مهتاب و مهدیه هم که بخاطر بعض مسائل(!!)ترجیح دادن توی اون یکی عروسی شرکت کنن.
    ــ نامرد اینجا تنهایی نشستی؟
    از روی صندلی بلند شدم و میخواستم با ترمه دست بدم که منو بغل کرد و محکم فشارم داد.زیر گوشم گفت:لباست معرکه است.
    با خنده گفتم:من که هنوز مانتو تنمه!
    ترمه ازم جدا شد و گفت:خب در بیار ببینم!
    مانتوم رو در آوردم ولی شالی رو که قبلا مامان برای این لباس گرفته بود رو روی شونه هام انداختم.ترمه با خوشحالی گفت:بیا بریم پیش فرنگیس جون.ببینتت خیلی ذوق میکنه!
    دودل بودم ولی ترمه اعتنایی نکرد و منو کشون کشون برد پیش فرنگیس جون و چندتا خانومی که کنارش ایستاده بودن.فرنگیس جون تا نگاهش به من افتاد چشماش برقی زدن و گفت:به به!دختر گلم!
    با لبخند دستش رو فشردم که منو بغل کرد!ای بابا امشب همه بغل کردنشون گرفته!وقتی از آغوشش بیرون اومدم نگاهم به دو زنی افتاد که خیره نگاهم میکردن.سلام کردم و آروم کنار ترمه ایستادم،ترمه رو کرد به من و گفت:راستی!در مورد رشته م با تیام حرف زدم ــ
    با شنیدن اسمش بازم یه حسی بهم دست داد ولی زود به خودم نهیب زدم"دیگه همه چـــــــیز تموم شد"حواسمو به ترمه جمع کردم.
    ترمه ــ میگفت پزشکی بخونم ... روانشپزشکی ... میدونی که خیلی دوستش دارم.
    لبخندی زدم که گفت:تو چرا در مورد رشته ت اصلا حرف نمیزنی؟!
    تا اومدم جواب بدم صدای دست ها بلند شد.ناخن هامو محکم توی دستم فشار دادم که اشکم در نیاد.طاقت بیار دختر.محکم باش.صدای تیام توی گوشم پیچید"من از اصلا دوستت نداشتم ... بردیا مجبورم کرد"همه جلو رفتن تا این زوج خوشبخت رو ببینن و تبریک بگن ولی من سرجام ایستادم و نگاهشون کردم.از اینجا فقط بالاتنه هردوشون دیده میشد.سلما توی اون لباس سفید مثل فرشته ها شده بود.لباسش خیلی ساده بود و موهای بلندش رو ساده اطرافش ریخته با یه تاج از گلِ رزِ سفید.
    ولی تیام.هر چقدر سعی کردم نتوسنتم جز چشم هاش به جایی نگاه کنم،یه جفت چشمِ عسلیِ تیره.چرند نگو برنا!از کجا مدونی تیره شده؟!شاید سایه افتاده.آره حتما همینه.به سمت جایگاهشون رفتن و نشستن،بیقه هم متفرق شدم تا ازشون فیلمبردارها بتونن کارشون رو بکنن.با تکون دستی به خودم اومدم و دیدم مدت هاست دارم به جایگاهشون نگاه میکنم ولی ... نبودن!
    ترمه ــ کجایی دختر؟!
    بی توجه به ترمه اطرافم رو نگاه کردم تا اینکه چشمم افتاد به زن و مردی که میرقصیدن.یک مرد با چشم های عسلی و یک زن با چشمانِ .... نمیدونم!شاید انقدر که توی صورت تیام دقیق شدم به سلما نگاه نکردم.آهنگ تموم شد که تیام دستِ سلما رو بوسید و همه دست زدن و من از پشتِ پرده ای از اشک نگاهشون کردم و با دستای یخ زده ام "براشون" کف زدم.نه!برای تیام کف زدم.برای تیامی که نقشش رو عالی بازی کرد.خیلی خوب،کف زدم برای بازیگرِ ماهرِ قلبم.
    ــ دختر دیگه هیچکس دست نمیزنه!
    بی توجه به طرلان دوباره دست زدم با تمام توانم.طرلان با نگرانی گفت:برنا.برنا میگم بس کن.
    دوباره و دوباره دست زدم.طرلان دستمو محکم گرفت که سریع از دستش بیرون کشیدم و با صدای بلندی گفتم:ولم لعنتی،ولم کن.بزار دست بزنم براش.بزار دست بزنم برای تیامم.برای تیامی که خودش بهم قول داد همیشه کنارم بمونه.همون لعنتی که گفت "تیامت"یعنی "تیامِ من"!بزار براش دست بزنم که کارش رو به نحو احسنت انجام داد.چرا بقیه دست نمیزنن؟
    بگو دست بزنن براش.برای این بازگیر لعنتی.دست بزنیـــــن دیگه.دست بزنین برای کسی که عاشقم کرد،برای کسی که برنای مغرور رو خورد کرد.کسی که همون لحظه ای که فکر میکردم بهترین لحظه ی زندگیمه،حظه ای که اونم بگه دوستت دارم،گفت اصلا دوستت ندارم،گفت بردیا مجبورم کرد.میفهمی؟
    من میگفتم و طرلان با گریه سع میکرد منو آروم کنه.طرلان با داد چیزی به طناز گفت و اونم رفت.با زانو افتادم روی زمین و صورتم با دو تا دستام پوشوندم و گفتم:تو میفهمی چه حسی داره که کسی که دوستش داری با معشوقه اش بیاد و خودش بهت کارت عروسیش رو بده؟تو نمیفهمی.بخدا نمیفهمی طرلان.
    سرمو بلند کردم و دیدم بردیا بالای سرم ایستاده و آروم آروم اشک میریزه.با ناله گفتم:بردیا.
    بردیا از روی زمین بلندم کرد و گفت:جانِ بردیا.برنا لعنت به من.لعنت به منِ عوضی که ترو به این روز در آوردم.
    طرلان از طناز که دور تر از ما با وحشت ایستاده بود پرسید:کسی صداشو شنید؟
    طناز با تته پته گفت:نـ ... نـ .. نه!
    چند دقیقه ای که نشستم گریه ام بند اومد ولی نفسم بالا از زور گریه بالا نمیومد و وقتی حرف میزدم مدام نفس کم میاوردم که این اشک بردیا رو در آورد.یکدفعه طرلان گفت:آخ آخ!
    قبل از اینکه چیزی بتونم بپرسم دیدم ترمه اومد سمتمون.نور این قسمت کم بود برای همین از دور صورت و چشم های پف کرده ام معلوم نبود.ولی ترمه به یک قدمی م که رسید گفت:هـــــــــی!چی شد؟!
    طرلان طوری نگاهش کرد که انگار فحش خیلی ناجوری ازش شنیده.ترمه با ناراحت گفت:بخدا من شرمنده ام برنا،به فرنگیس جون گفتم که ترو دعوت نکنه ... نه اینکه نخوایم بیای ها،بخاطر خودت.میدونی ...
    حرفشو قطع کردم و گفتم:نه،اتفاقا خوب شد.برای تصمیمم مصمم شدم.
    بلند شدم و باز جوابی به چشم های پرسانِ بقیه ندادم.فقط خدا میدونه که چجوری این چندساعت رو تحمل کردم و دیگه تموم شد.همراهِ بابا به سمتِ تیام و سلما رفتیم.دیگه نمی لرزیدم،جنگِ عقل و قلبم تموم شد.عقلم برنده شد و از این به بعد تیام فقط و فقط خاطره است.ولی بازهم خاطره درد کمی نیست!آخرین نفری بودیم که ازشون خداحافظی میکردیم.بازوی بابا رو رها کردم و کنار طناز ایستادم.بابا جلو رفت و ضمن تبریک براشون آرزوی خوشبختی هم کرد،بردیا و گندم و بقیه هم رفتن و فقط موندیم من و طناز.
    طناز که دید حرکتی نمی کنم جلو رفت و گفت:تبریک میگم سلما جون،تبریک میگم تیام خان.
    به چهره هر دوشون نگاهی انداخت و با پوزخند به تیام گفت:به سلما "قول"دادین که هیچ وقت ترکش نکنین؟!
    فکِ تیام منقبض شد ولی چیزی نگفت و فقط لبخند زد.طناز رفت کنار طرلان و آرمان.آروم آروم رفتم سمتِ سلما و دستِ چپش رو گرفتم و روی حلقه اش دستی کشیدم و گفتم:قشنگه!
    نگاهی به دستِ چپِ تیام انداختم،حلقه اش با سلما تفاوت داشت،جفت نبودن،یه رینگِ طلاییِ خیلی شیک بود که توی دست مردونه اش خودنمایی میکرد. نگاهی به بقیه انداختم ،بیشتر مهمون ها بیرون توی ماشین ها بودن تا سلما و تیام رو تا خونه شون همراهی کنن،فقط فرنگیس جون و عمو سعید و پدر و مادرِ ترمه و همراهان خودم بودن و همگی با نگرانی نگاهم میکردن حتی پدر و مادرِ ترمه!اهمیتی بهشون ندادم و دوباره به هر دوشون نگاه کردم.می خواستم حرفی بزنم ولی الان وقتش نبود،نباید شب عروسیشون رو خراب میکردم برای همین لبخندی زدم که تلخ بود،خیلی تلخ و گفتم:خوشبخت بشین.
    و بدون اینکه منتظر جوابشون باشم زودتر از بقیه از باغ بیرون آمدم.وقتی به ماشینِ بردیا رسیدم یادِ یه شعر افتادم،شعری که خیلی شبیه حالِ من بود.
    ـــ تو نمی خواهی عزیزت بشوم، زور که نیست
    یا نگاهم بکند چشم تو مجبور که نیست

    شده یک روز بیایی به دلم سر بزنی ؟
    با تو اَم! خانه ی تنهایی من دور که نیست

    آن که با دسته گلی حرف دلش را می زد
    پرِ درد است ولی مثل تو مغرور که نیست

    نازنین، عشق که نه، اخم شما قسمت ماست
    عاشقی های تو با این دل رنجور که نیست

    تو مرا دیدی و از دور به بیراهه زدی
    تو نگو نه، دل دیوانه ی من کور که نیست

    خواستم دل بکنم از تو ولی حیف نشد
    لعنتی غیرِ تو با هیچ کسی جور که نیست

    مشکل اینجاست نگفتی تو به من ، می دانم
    تو نمی خواهی عزیزت بشوم ، زور که نیست


    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  30. 2
  31. #45
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,488
    11,050
    21,644

    پیش فرض

    پست جدید

    +++


    طرلان ــ برنا برای آخرین بار التمـــــاست میکنم از خرِ شیطون بیا پایین.
    با خنده گفتم:خرِ شیطون داره مجانی بهم سواری میده چی چیو بیا پایین؟!
    طرلان با عصبانیت کیفشو پرت کرد طرفم و گفت:دقت کردی از شبِ عروسی چقدر جلف شدی؟
    از ته دل خندیدم،واقعا که طرلان مثلِ خواهرم بود.راست میگفت از شب عروسی تیام خیلی عوض شده بودم.خیلی.
    از روی تختم بلند شدم، محکم بغلش کردم و گفتم:خیلی دوستت دارم دختر عمه ی دیوووونه ی من!
    طرلان با بغض گفت:خره من بی تو چیکار کنم؟
    ــ تو آرمان رو داری.
    طرلان خودشو از بغلم بیرون کشید و گفت:آرمان که تحمل زر زدن های منو نداره!میگه طاقت اشکاتو ندارم ولی چرت میگه!حوصله موف و موف کردنِ بعدشو نداره!
    ــ موف و موف؟!
    طرلان ــ آره دیگه،همین که هی دماغتو میکشی بالا و ــ
    ـــ ای!خیلی پیسی طرلان!
    طرلان ــ یعنی تو میگی راه نداره؟
    دستشو گرفتم و گفتم:نه خواهری،من باید برم.
    طرلان ــ لعنت به هر کسی که باعث شد من و تو از هم جدا بشیم.
    ــ سرنوشتُ لعنت میکنی؟!
    طرلان با بیخیالی بینیشو بالا کشید و گفت:حالا هر خری!
    در باز شد و بردیا اومد داخل،یکسال گذشته بود.قیافه اش خیلی جاافتاده تر شده بود.29سالش بود،داشت پدر میشد،چه زود گذشت!با لبخند گفت:حاضری مسافر؟!
    ــ بلـــــه!
    همگی رفتیم پایین،همه ی عموها و عمه ها جمع شده بودن.بابا منتظرم ایستاده بود،لبخند میزد ولی خیلی غم داشت،خیلی ها سعی کردن منصرفم کنن ولی دوباره اون برنا برگشته بود.برنایی که باید حرفش رو به کرسی بنشونه.
    از همه خداحافظی کردم،مهتاب و مهدیه با نامزدشون اومده بودن ،پسرهای خوبی بودن،درکل!مانی رو محکم بغل کردم که صداش در اومد:آییی!له شدم.
    موهای فِـرِش رو بهم ریختم و گفتم:یادت نره شیطونی کنی ها!
    مانی نیشش رو باز کرد و گفت:باوشه!
    طناز و سینا کنار هم ایستاده بودن،چندوقت پیش عقدکنون این دوتا برادر با اون دو تا خواهر بود!با پسرها دست دادم و طناز رو بغل کردم.فرنگیس جون نگاهی بهم انداخت و محکم بغلم کرد و گفت:سرنوشت خیلی نامرده برنا!نشد که بشه.
    سر از حرفهاش در نیاوردم ولی لبخند زدم،رسیدم به دو خواهرام!طرلان و ترمه کنار هم ایستاده بودن.جفتشون انقدر گریه کرده بودن که چشم هاشون سرخِ سرخ بود.طرلان با بغض گفت:خیلی خیره سری!آخرش هم کارِ خودت رو کردی!
    خندیدم و محکم بغلش کردم،سرشو آورد کنار گوشم و گفت:اونور آبی ها خیلی جیگرنا!یکی شونو بتور!
    ازش جدا شدم و در حالیکه میزدم توی سرش گفتم:آخرش هم تو آدم نشدی!
    ترمه با دلخوری نگاهم کرد و گفت:قسم خوردیم همیشه با هم باشیم.
    محکم گونه اش رو بوسیدم و گفتم:تو همیشه اینجایی.
    و اشاره ای به قلبم کردم.بعد از اینکه از آغوشِ ترمه بیرون اومدم رو کردم به جمع و گفتم:همتون برام خیلی عزیزین،اینو خودتونم میدونین.دلم برای همتون تنگ میشه.تا فرودگاه بردیا منو میرسونه،نمیخواد زحمت بکشید.
    عمه تهمینه ــ از خانوم و آقاجون خداحافظی کردی برنا؟
    ــ بله.
    بعد از کلی سفارش بالاخره بیرون اومدم که دیدم بابا هم دنبالم اومد و گفت:بردیا سوئیچ رو بده من.
    بردیا ــ خودم میبرمش.
    بابا ــ تا لحظه آخر میخوام پیشش بمونم.
    با محبت نگاهش کردم و هرسه سوارِ ماشین شدیم.
    ــ من از گندم تلفنی خداحافظی کردم ولی تو از طرف من دوباره ازش خداحافظی کن.
    بردیا ــ چشمم!
    ــ بعدشم به بچه ت بگو توی کارایی که انجام گند نزنه که نخوام تقاصش رو من بدم!
    بردیا خندید و سری تکون داد که پرسیدم:چندماهه است؟
    بردیا ــ عمه خانوم تازه یادت افتاده؟!8ماه.
    ــ اوکی.
    دیگه حرفی نزدم تا رسیدن به فرودگاه به بابا نگاه میکردم به اون چهره مهربون و دوست داشتنی ش.نمفهمیدم چطوری رسیدیم فقط با حرف بردیا که گفت"رسیدیم"به خودم آمدم و از ماشین پیاده شدم.
    چمدونم رو بردیا با خودش آورد تموم مدت دست بابا رو گرفته بودم و فشار میدادم.رسدیم به ته خط!جایی که از عزیزانم جدا میشدم.بردیا کیفم رو به دستم داد و گفت:خیلی مراقب خودت باش آبجی کوچیکه.
    بعد دستاش رو باز کرد و منو در آغوش کشید.پیشونیم رو بوسید و گفت:هیچ وقت خودمو نمیبخشم برنا،هیچ وقت.
    ازش جدا شدم و خیلی جدی گفتم:ولی من بخشیدمت،دیگه هم این حرفو نزن.
    بردیا سرش رو پایین انداخت و گفت:من با زندگیت بازی کردم،چطور میتونی این حرفُ بزنی؟
    لبخندی زدم و گفتم:این شد یه درس عبرت.عشق اون یه عشقِ شیرین بودمثلِ زهر ولی خب .... برای مدتی هم زندگیمُ...
    زیر لب آروم ادامه دادم:زندگیمُ عسلی کرد!
    به سمت بابا رفتم و خودم رو توی آغوش مردانه اش گم کردم.کاش میشد همیشه پیشش باشم،کاش میشد تیامی وجود نداشته باشه،کاش میشد مامان باشه و برنای قبل!ولی حیف که "ای کاش"ها همون"ای کاش"میمونن.
    به سختی از بابا جدا شدم و موبایلم رو در آوردم،هر دو با تعجب نگاهم کردن.با لبخند شماره ای رو گرفتم.بعد از دو بوق صدای بم و گرمش توی گوشم پیچید:سلام
    حرفی نزدم که گفت:الو؟
    الان وقتی پس کشیدن نیست،آب دهنم رو به سختی قورت دادم و گفتم:سلام جناب تهرانی.
    حالا نوبت اون بود که سکوت کنه.
    ــ نمیخواد چیزی بگی،فقط میخواستم بگم که من دارم میرم و لازم نیست که بخاطر رفت و آمدِ من به خونتون به خانواده ت سر نزنی.
    با صدای ضعیفی گفت:کجا؟
    ــ این دیگه مهم نیست.
    حرفی نزد منم چیزی نگفتم گوش دادم به صدای نفس هاش،میدونستم عصبی شده،هر وقت عصبی بود تند تند نفس میکشید.آره آقا تیام،من حتی اینم میدونم!
    تیام ــ خداحافظ.
    بدون اینکه منتظر جوابی از طرف من باشه قطع کرد،چند لحظه به گوشیِ توی دستم نگاه کردم و بعد کیفمو برداشتم و رفتم سمتِ آینده ام.
    روی صندلی هواپیما نشستم،باید دور بشم از همه ی خاطراتم از تیامی که حتی منتظر شنیدن خداحافظی منم نشد!عکسِ تیام رو توی دستم گرفتم،عکسی از چشم هاش.اون روز که میرفتیم شهربازی ازش گرفتم.
    بهم گفتی خداحافظ منم گفتم خدا سعدی
    که روی غنچه ی لبهات بشینه طرحِ لبخندی

    بهم گفتی خداحافظ منم گفتم خدا عطار
    بدون جاوید میمونه یادِ تو و اولین دیدار

    بهم گفتی خداحافظ منم گفتم خدا سهراب
    خوشا آغوشِ داغِ تو خوشا آن لحظه های ناب

    بهم گفتی خداحافظ منم گفتم خدا جامی
    امیدوارم نشی هیچ وقت اسیرِ تیرِ فرجامی

    بهم گفتی خداحافظ منم گفتم خدا نیما
    "منم عاشق ترین عاشق بدون تو تک و تنها"


    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  32. 2
صفحه 3 از 4 نخست 1234 آخرین
نمایش نتایج: از 31 به 45 از 58

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •