ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 4 از 4 نخست 1234
نمایش نتایج: از 46 به 58 از 58
  1. #1
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    New2 رمان زندگی عسلی | سما سعیدی نیا

    رمان زیبا و عاشقانه " زندگی عسلی"

    +++

    سـلـام بـر هـمـگـی

    این روزها همه در حالِ آماده شدن برای مهر ماه هستن و زیاد وقت ندارن ولی خب این رمان تازه تموم شده و تصمیم گرفتم براتون بزارمش ، این دومین رمانمِ و ممکنه گاف هایی داده باشم!ولی این حرفم مبنی بر این نیست که موضوعِ رمان جالب نباشه!

    این رمان رو من از اواسط عید ، توی بدترین شرایطِ روحیم شروع کردم و واقعا فکر نمی کردم اینجوری از آب در بیاد!

    بر خلافِ روحیه ای که در اون زمان داشتم،رمانِ "زندگی عسلی"میتونه گلِ لبخند رو ، روی لبهاتون بنشونه.
    شخصیت هایی که داخلی رمان هستن ، اخلاق ، رفتار ، شیطنت هاشونُ از اطرافیانم الگو گرفتم.
    حالا بعد از 6 ماه میتونم ثمره تلاش هام رو براتون بزارم ، ازتون میخوام همراهیم کنید و نظرتون رو بگید.


    +++

    رمانِ زندگی عسلی


    به قلم :سما سعیدی نیا (137179)

    تعداد صفحات:220(تقریبا!)

    شخصیت اصلی رمان:برنا راد

    +++

    2نکته:


    1.علامت (*****)رو که دیدین بدونین زمان تغییر میکنه و از حالتِ عادی جلوتر میره.
    2.شعرهای توی داستان رو "حتما"بخونین.چون بعضی حرفها توسطِ شعرها منتقل میشه.



    خلاصه هم نداره :)

    خب استارت اولیه رو میزنم ....

    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  2. 17
  3. #46
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض

    پست های آخرِ دیگه :)

    +++


    قسمت های پایانی
    ریحانه ــ چی میگی تو؟؟؟؟؟
    قیافم رو مثل گربه شرک کردم و گفتم:ترو خدا گوشیتو بده اون گربه رو ببینم.
    ریحانه با خنده سرش رو تکون داد و گفت:بدبخت سرِ کلاس نشستیم ها!اون هم با اخلاقِ گندِ این استاده.
    رُز(Rose) ــ SHHH(هیـــــس!)
    ریحانه به فارسی گفت:تو لال بمیر!
    خندیدم ولی با نگاهِ خشمگینِ استاد خندمو خوردم.انگار نه انگار این خودش هم ایرانیه!بابا یه پارتی بازی بکن واسه ما!ریحانه گوشیش رو پرت کرد طرفم و زیر لب گفت:اگه منم عینِ تو مـُـخ بودم عینِ خیالمم نبود که سرِ کلاس هاپوکومار با گوشی بازی کنم!
    نخودی خندیدم و Tomرو باز کردم.یه لحظه کلاس ساکت شد و استاد گفت:Listen to me!
    گربه هم تکرار کرد!چند لحظه همه تو شوک بودنه که یکدفعه من و ریحانه ترکیدیم از خنده وبقیه هم به دبنالِ ما!مـَـسی جون(ریحانه همیشه استاد مسعود هیرسا رو مـَـسی هی یــِـر صدا(here )میکنه چون همه جا هست!بعضی وقتها به شوخی میگه مـَـسی جون اینجا مـَـسی جون اونجا مـَـسی جون همه جا!)چنان چشم غره ای رفت که رسما خفه شدم ولی لبخند کم رنگی روی لبم بود.
    بعد از کلاس تا اومدیم جیم بزنیم استاد هیرسا گفت:شما دو خانومِ جوان!صبر کنین!
    ریحانه زیر لب گفت:آدم یادِ این فیلم جنایی ها میفته!
    بعد برگشت و در حالیکه که دستاشو میزاشت روی سرش گفت:ما تسلیمیم!ما تسلیمیم!تیر بارونمون نکنین!
    استاد هیرسا مطلبُ نگرفت ولی من پوکیدم از خنده.هیرسا با جدیت گفت:خانوم ها میتونم بپرسم چطور شماهم شلوغ میکنین هم نمره هاتون هاتون بالاست؟!
    و یکی از ابروهاشو بالا انداخت.ریحانه زیر لب گفت:ابرو میندازی بالا بالا!
    با آرنج یکی محکم زدم به پهلوش و به هیرسا گفتم:به راحتی!
    هیرسا متفکرانه نگاهمون کرد و گفت:اصلا شما این همه حرف رو از کجا میارین؟
    ریحانه با لودگی گفت:استاد روایت داریم که دو تا زن باهم 20 سال توی زندون بودن،وقتی آزاد میشن جلوی در هم 2 ساعت با هم حرف میزنن!
    هیرسا لبخندی زد و گفت:حاضر جوابی و شوخ طبی،دلم هوای ایران رو کرد!
    ریحانه باز زیرِ لب گفت:من و هوای ایران یهویی!
    ــ لال میشی یا نه؟!
    بالاخره هیرسا رضایت داد و مرخص شدیم.ریحانه نگاهی به من انداخت و گفت:خداییش باورم نمیشه من و تو ســـه ســــال باهم دوست باشیم!چه شانسی دارن مردم!
    خندیدم و گفتم:تو مثلِ طرلانی.
    ریحانه با خنده گفت:ببینیم میتونیم یکی مثل آرمان جونشو گیر بیاریم یا نه!
    ریحانه از تمام زندگی من خبر داشت،قضیه تیام رو هم بهش گفتم ولی اسم هاشون رو نگفتم،دیگه هیچ وقت نمیخوام اسمشُ بشنوم.
    ریحانه ــ آخ که دلم هوای دستپختِ سیب رو کرده!
    ــ آخر من نفهمیدم این قضیه سیب چیه؟!
    ریحانه ــ دوستِ فابمه.میبینیش.الان هم دیگه فارسی نحرف اینا فکر میکنن داریم فحششون میدیم.
    سرِ راه خرید کردیم و با هم به سمتِ خونه مون رفتیم،ریحانه هم فقط برای ادامه تحصیل آمده بود و تا چندسال دیگه برمیگشت ایران.قفل در رو باز کردم که ریحانه منو کنار زو و با آرنجش دستگیره رو کشید و با پاش درو باز کرد!با عصبانیت گفتم:اوووی!طویله نیستا!
    ریحانه در حالیکه پاکت ها رو روی میز میذاشت گفت:هر جا تو باشی طویله است!
    ــ یعنی تو هم طویله ایِ منی؟
    ریحانه ــ نه من صاحابتم،مواظبم یه وقت رَم نکنی پاچه این و اون و بگیری!
    داخل خونه شدم و گفتم:اونی که پاچه میگیره سگه!سگ توی طویله میخوابه؟!
    ریحانه لباسش رو عوض کرد و اومد توی آشپزخونه در حالیکه سیبی رو گا میزد گفت:تو یه اعجوبه ای!نژادِ برتر بینِ هم اتاقی هات!پاچه میگیری،رم میکنی،پنجول میکشی،عین شتر میخندی!
    شیر آب رو باز کردم و یه مشت آب بهش پاشیدم که با خنده گفت:خب راست میگم دیگه!مگه تو به اون خواستگارِ بدبختت پنجول نکشیدی؟مگه هر کس باهات حرف میزنه رم نمیکنی؟مگه وقتی میگم از گذشته ت بگو تا خالی شی پاچه نمیگیری؟!
    ــ خب بابا!تسلیم.
    ریحانه لبخندی از سرِ رضایت زد و شروع به درست کردن غذا کرد.در حالیکه قهوه درست میکردم گفتم:خوبه تو باهام هستی وگرنه من باید هر روز غذا از بیرون میخوردم.
    ریحانه ــ عرضه نداری دیگه!
    تلفن زنگ زد،از ایران بود.با خوشحالی گفتم:الو؟
    ــ خانوم ببخشید اونجا یه دخترِ روانی ندارین؟
    این بردیا هم مسخره بازیش گل کرده!با خنده گفتم:نخیر،یه دختر معصوم داریم که یه داداش بی وفا داره.
    بردیا ــ من کجا بی وفام؟!
    ــ از سر زدنات معلومه.
    بردیا ــ خوبه که معلومه!نمیخوام جای هیچ شک و شبهه ای باقی بمونه!
    ــ ببینم پررویی دخترت هم به خودت برده؟!
    بردیا از ته دل خندید و گفت:اگر هم به من رفته باشه،گندم انکارش میکنه.
    ــ بله دیگه،عزیزِ دلِ مامانشه و اونم میخواد همه چیزش مثل خودش باشه.
    زیر لب گفتم:یکی از یکی خل تر!
    بردیا ــ اوی اوی خانومه!من شنیدما.
    صدای گندم رو شنیدم که گفت:بردیا بیخیال شوخی!بده ماهم حرف بزنیم.
    به نوبت با همه دخترعمه ها حرف زدم،به طرلان که رسید با جیغ گفت:خیلی عوضی تشریف داری!
    ــ rude!
    طرلان ــ اوی!خارجکی حرف نزنا!اگه فحش دادی بگو تا چندتا از اون فحش های اصیل ایرانی رو برات رو کنم!
    خندیدم و گفتم:از این فحش آبکی ها بود!یعنی بی ادب!
    طرلان ــ باع!من اگه جای تو بودم به یکی میرسیدم که انگلیسی بلد نباشه میبستمش به فحش!
    ــ از بس تو بیشعوری!
    طرلان ــ خفه!تو بیشعوری که واسه عروسی منو طناز نیومدی.
    ــ بخدا شرمنده ام.کوئیزهامون شروع شده بود نتونستم بیام.
    طرلان ــ تو از دست رفتی!کوئیز چیه؟!بگو امتحان بدبختِ وطن فروش!
    کلی با طرلان کل کل کردیم تا اینکه گوشی رو ترمه گرفت:الو برنا؟
    ــ سلام خواهر تـِـترون!
    ترمه با لحن غمگینی گفت:سلام گلم.
    ــ چیزی شده؟
    ترمه تا خواست حرفی بزنه صدای فرنگیس جون رو شنیدم که میگفت:ترمه زود باش فرخ خان هم صحبت داره.
    ترمه فقط گفت که ایمیل هامو چک کنم چون عکس های عروسی طرلان و طناز رو فرستاده و حرفهای عادی.بعد از صحبت با،بابا قطع کردم که ریحانه از آشپزخونه بیرون امد و گفت:مرسی فامیل!من جای تو دهنم کف کرد!
    ــ خب زیادیم دیگه!الانم حرف نزن شامو بده ضعیفه!
    ***
    ــ ریحانه دقت کردی الان تو حلق من نشستی؟
    ریحانه خندید و گفت:میبینم بو فاضلاب میاد!
    زدم توی سرش و گفتم:خفه!دندونای من عین مرواریدِ.
    ریحانه ــ آره ولی از اون قلابی هاش.
    ایمیل ترمه باز شد ،عکس های عروسی طناز و طرلان بود.با دیدن اون دوتا توی لباس عروس ناخودآگاه گریه ام گرفت.ریحانه:اوووه!چی شد دوباره؟!
    ــ دلم براشون تنگ شده!
    ریحانه با مهربونی دستمو گرفت وگفت:دندون رو جیگر بزاری تموم میشه و یه دندون پزشکِ توپ تحویلشون میدیم.
    میخواستم صفحه رو ببندم که ریحانه گفت:اون یکی ایمیلت رو باز نکردی.
    با اخم گفتم:اون عکس عروسی اون دونفره.
    ریحانه با ذوق گفت:میخوام ببینمش تروووووووو خدااااااا!
    محکم گفتم"نه"و لپ تاپ رو خاموش کردم.

    روی تختم دراز کشیده بودم و از این دنده به اون دنده میشدم.خوابم نمیبره!بلند شدم و لپ تاپ م رو از کنار تختم برداشتم و روشنش کردم.روی فایل عکس ها موس رو نگه داشتم.باز کنم،باز نکنم؟!دست آخر احساسم برنده شد و پوشه رو باز کردم.از دیدن اولین عکس خنده ام گرفت.این عکسُ موقعی ازش گرفته بودم که قرار بود با صدای جیغ توی شب اذیتشون کنیم.بالشتش رو بغل گرفته بود و خواب بود.عکس بعدی در حالیکه که یکی از دستاش رو توی موهاش فرو برده بود و برگشته بود، به عقب نگاه میکرد.وسوسه شدم عکس عروسی ش هم نگاه کنم.ایمیل طرلان رو که باز کردم پر بود از عکس های تیام!حتی یه دونه هم از شخص دیگه ای نبود!!عکس ها برای همون موقعی بود که تازه وارد باغ شده بودن و فقط بالاتنه اش پیدا بود.یه کتِ زرشکی،پیراهن مردانه مشکی و کراواتِ مشکی.موهاش رو هم داده بود بالا.بعد از دیدن این عکس سریع لپ تاپُ بستم و دراز کشیدم.
    ــ اکنون کجاست،چه میکند،کسی که فراموشش کرده ام؟
    ــ تو هنوز نتونستی با خودت کنار بیای؟
    به ریحانه نگاه کردم که در چارچوب در ایستاده بود.
    ــ تو نخوابیدی؟
    ریحانه ــ نه.میدونستم فضولی نمیذاره که عکسِ عروسیش رو نبینی و اینم میدونستم که بعدش دپرس میشی.
    نشستم و زانوهامو بغل کردم.
    ــ سخته ریحانه.
    ریحانه اومد طرفم و محکم زد پسِ کله م!با عصبانیت گفتم:چته وحشی؟
    ریحانه ــ اینو زدم تا عقلت بیاد سر جاش.اون مردک رفت!پــــــَــــــر!تو میمونی و یه مشت عکس.به چه دردت میخورن؟من اگه جای تو بودم ــ
    حرفشُ قطع کردم و گفتم:خدا رو شکر کن که جای من نیستی.
    ریحانه ــ Never mind.(بیخیال باش)
    ــ هه!نچایی با این طرز فکرت.
    ریحانه ــ میدونم سخته ــ
    یکدفعه بشکنی زد و گفت:گرفتم!باید بریم پیش یکی از دوستای من.
    ــ کدوم؟
    ریحانه ــ apple!


    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  4. 4
  5. #47
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض

    پست جدید 22 مهر

    ++++++


    ــ من هنوز از این دوستت چیزی نمیدونم ها.
    ریحانه ــ تو اگه اونو ببینی مشکلات خودتُ فراموش میکنی.خیلی خانومه،ولی یه بیماری داره که هم خودش هم همسرش رو سخت عذاب میده.
    کنجکاویم گل کرد.با موذی گری گفتم:خب؟!
    ریحانه ــ یکم شکاکه.Tom(همسرش)کارش بطوریه که در طولِ روز با مردم خیلی در ارتباطه،خب بین این مردم زن هم هست!این خانوم هم خیلی روی همسرش حساسه و همش فکر میکنه "تام"میخواد بهش خیانت کنه.
    تا گفت "تام"ناخودآگاه خنده ام گرفت،ریحانه گفت:به چی میخندی؟
    ــ حتما اسمِ زنش هم "جری"ِ آره؟!
    ریحانه با خنده گفت:مسخره!اسمشون رو به انگیلیسی برگردوندم!البته به اسم خودشون نمیخوره ها!ولی بهش نزدیکه.خلاصه،چند دفعه هم خیلی عصبی شد ولی تام تونست آرومش کنه،کارش همینه.روانشناسه.اما بیچاره اون هم داره خسته میشه ولی خیلی زنشُ دوست داره.
    بیخیال گفتم:خوش بحال زنش.
    ریحانه ــ silly!(بیشعور!)من این همه فک نزدم که جنابعالی اینو بگی،باید ببینیش.اتفاقا یه دخترعمو داره خیلی خـُـله!
    ــ باشه میریم،حالا اونو بیخیال.تا حالا پلِ عشق رو دیدی؟!
    ریحانه ــ نه،ولی همین دوستم با همسرش رفته اونجا.میدونی که برای چی؟
    ــ آره زوج هایی که خیلی بهم علاقه دارن و میخوان عشقشون جاودانه باشه میرن و یه قفل به کلکسیون اونجا اضافه میکنن.
    ریحانه ــ درسته،میگم من و تو که یکمی از این هم کلاسی های شیربرنجمون آلمانی یاد گرفتیم میای بریم یه سری به این پل بزنیم؟
    با خنده گفتم:یه جوری میگی "این پل" انگار سر کوچه است.
    قبل از اینکه حرفی بزنه دستمو برای یه تاکسی بلند کردم و گفتم:Taxi!
    تاکسی زرد رنگی ایستاد و ما سوار شدیم و رفتیم به سمت یونی.
    *********************
    وارد کلاس شدم و بعد از اینکه نشستیم،هیرسا وارد شد.اوه چه شانسی!
    ریحانه لبش رو یه وری کرد که معلوم نشه حرف میزنه و گفت:عجب شانسی آوردیم.اگه بعد از خودش میرسیدیم .نمره پــــــــر!
    هیرسا ــــ اونجا چه خبره؟
    اوه!لهجه ت تو حلقم برادر.چه قشنگ فارسی حرف میزنه.دیدم داره هنوز نگاهم میکنه.میدونستم الان جواب میخواد ولی سرتقانه زل زدم تو چشماش.اونم دید از رو نمیرم پوفی کرد و سرشُ برگردوند.
    کلاس که تموم شد، به حالت دو از کلاس زدیم بیرون.ریحانه دستشو مشت کرد و جلوی دهنش گرفت،در همون حالت گفت:اِ اِ اِ!خیلی خرت میره پیشِ مسی ها.
    چیزی نگفتم و به راهم ادامه دادم که چندتا از دانشجوهای ایرانی رو دیدم که دورِ پسری نشسته بودن.بی تفاوت از کنارشون گذشتم که ــــ
    ــــ تیام؟پسر بیا اینجا.
    پاهام سست شد و بخاطر همین زانوهام کمی خم شد و یکی از پاهام روی زمین کشیده شد.ریحانه حواسش به من نبود برای همین حالمُ ندید.سریع روی اولین سنگ نشستم و سرمو بین دستام گرفتم.گردنم قدرت چرخش نداشت.ریحانه دور و برش رو نگاه کردم تا منو پیدا کنه،وقتی منو دید سریع اومد سمتم و گفت:چی شد؟
    کف دستمو گرفتم که بالا که یعنی خوبم.ریحانه از توی کوله ش بطری آبی درآورد و به دستم داد.آب رو خوردم و کمی حالم بهتر شد.
    سرمُ گرفتم بالا و دیدم ریحانه با نگرانی نگاهم میکنه.لبخندی زدم و اون هم.بعد از مکثی گفت:خوبی الان؟؟
    ــ آره.
    ریحانه لبخندی زد و گفت:داشتم یکی از بچه های ولایت رو نگاه میکردم،تیام.
    حرفی نزدم که ادامه داد:یه پسرِ خوبیه که نگو.تازه نامزد کرده ــــ
    سریع پرسیدم:مگه زن نداره؟
    ریحانه با تعجب گفت:تیام طاهری؟!نه بابا ،اگه داشت که نامزد نمیکرد.
    تیام طاهری ... طاهری.... طاهری ... خدایا شکرت.نه برنا،چرا خدایا شکرت؟اون دیگه برای تو نیست.یه بازی بود،یه نمایش روی صفحه هستی که تموم شد.
    توی راه بازگشت به خونه،ریحانه با حالت مشکوکی نگاهم میکرد.
    ــــ سوال نپرسیده بی ارزش ترین چیز دنیاست.
    ریحانه ــــ جیگرتُ با این حس ششمت!
    مکثی کرد و ادامه داد:راستش تو....اون پسره رو...میشناختی؟؟؟؟؟
    خودمُ زدم به نفهمی و گفتم:کدوم پسره؟
    ریحانه ــــتیام دیگه.
    ـــ نه،چطور مگه؟
    ریحانه ــ آخه ـــ
    ـــ آخه ماخه نداریم.بیخیال شو لطفا.
    خدا رو شکر ریحانه دیگه تا آخر شب چیزی از تیام نپرسید.بعد از دیدن فیلم فوق العاده وحشتناک ریحانه رفتم توی اتاقم.با نشستنم روی تخت،صدای جیر جیرِ ضعیفی بلند شد.در حالیکه یکی از دستامو به طورِ قائم روی تشک گذاشته بودم و یکی از پاهام روی تخت و دیگری پایین بود سرِ جام متوقف شدم.بمیری ریحانه با این فیلم هات.سعی کردم با صدای خودم ترسم رو مهار کنم.
    ـــــ برنا خجالت بکش!تو یه دخترِ گنده ای!اینا همش فیلمه.یادته خانوم جون میگفت اینا همشون بعد فیلم شروع میکنن به خندیدن و مسرخ بازی درآوردــــــــــ
    ــــ hiiiiiiii borrrrrrrrrnaaaaaaaaa
    جیغ خفیفی کشیدم و دیدم همون شخصیتِ فیلم اَرّه روی ویلچر نشسته با همون ماسک.ترو خدا من نه.جیغی از ته دل زدم و ...خاموشی.


    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  6. 4
  7. #48
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض

    22 مهر

    ++++++++


    دستم رو بلند کردم که پتو رو روی خودم بکشم که ـــــ
    شــــَــــتــــَــــرَق!
    لای چشم هامو باز کردم و با دیدن قیافه روبروم جیغی خفیف کشیدم که ،اون شخص سریع ماسک رو از صورتش برداشت.ریحانه بود!با ناباوری نگاهش کردم که گفت:خوبی دختر؟تو که منو نصفِ عمر کردی.
    با ناباوری گفتم:تو ... تو ... تو بودی؟؟؟؟؟؟
    ریحانه ــ آره.
    تا اومدم یه فحش آبدار بهش بگم صدای آشنایی از پشت سرم گفت:میبینم که حالتون خوب شده.
    چشم هامو بستم،حالا اینُ کجای دلم بزارم؟!ریحانه آرنجشو کرد تو حلقم که باعث شد با ناله ای چشم هامو از کنم.هیرسا با لبخند جلوی تخت ایستاده بود.بعد از بررسی کاملِ من ،گفت:راستی جریان چی بود؟از دوستتون که پرسیدم چیزی نگفتن.
    آخه یکی بگه به توچه!با لبخندی تصنعی گفتم:یه شوخیِ خرکی.
    هیرسا قهقهه ای زد و به ما دوتا که با دهن باز ناگهش میکردیم گفت:آخ که دلم لک زده بود برای اینجور حرف زدن.
    از بس دیوونه ای!آخه کسی هم دلش واسه فحش خوردن تنگ میشه؟لبخند یه وری زدم و به ریحانه علامت دادم یه جوری بندازش بیرون.ریحانه با کلی تشکر ،طیِ یه حرکت محترمانه شوتش کرد از اتاق بیرون.
    وقتی هیرسا بیرون رفت با عصبانیت گفتم:ریحانه دوتا سوال دارم دو دقیقه وقت داری جواب بدی.یک:این چه شوخی گندی بود که کردی؟دو: هیرسا اینجا چیکار میکنه؟
    ریحانه ـــ همش دو دقیقه؟!من تا دماغمُ بکشم بالا که دو دقیقه تموم شده!اول ازهمه باید بشینم(نشست روی صندلی و ادامه داد)حالا تشنه م شده(آب میوه ی روی میز رو که معلوم بود هیرسا آورده خورد و ادامه داد)حالا باید فکر کنم(کمی فکر کرد و ادامه داد)حالا باید ببینم چجوری بگم که منو نکشی ـــــ
    ـــ ریحانه دوتا سوال کردم،دوتا هم جواب داره.نه این همه مرحله.
    ریحانه ـــ خب خب؛تو فقط آروم باش!خب من دیدم که تو یکمی از این فیلم اره میترسی،گفتم یکم سربه سرت بزارم شاد شی!و اما جواب سوال دومت ــــ
    ـــ چی؟شاد شم؟اصلا اگه من نخوام شاد شم باید کیو ببینم؟
    ریحانه ــ آخه تو که قیافه خودتو نمیبینی!من هر روز باید برج زهرمار رو مشاهده کنم.
    ـــ خب حالا،جواب سوال دومم چی؟
    ریحانه سرشو تکون داد و گفت:پاره شد.
    ـــ چی پاره شد؟
    ریحانه اشاره ای به سرش کرد و گفت:رشته افکارم.
    ــ خب؟!
    ریحانه ــ به جمالت!حالا صبرکن،تا ببینم کی عشقش میکشه دوباره وصل شه.
    میخواستم با پام یکی بزنم تو سرش که خودشو کشید کنار و گفت:این پرستار گفت واکسن ضدهاری هم زدم،برم بگم مامانش دعواش کنه چرت وپرت میگه.
    ــ یکی باید خود تو رو دعوا کنه.
    ریحانه چیزی نگفت ،چند لحظه گذشت که یکدفعه پرید هوا.
    ــ چی شد؟
    ریحانه ـــ وصل شد!وصل شد!
    ـــ چی؟؟
    ریحانه با خونسردی دوباره روی صندلی ش نشست و گفت:رشته افکارم دیگه!
    این دفعه میخواستم قید سـُـرُم رو بزنم که سریع از اتاق پرید بیرون.
    ******
    روی صندلی محوطه یونی نشستم و احساس کردم خون توی بدنم جریان پیدا کرده،یه آخیش گفتم و چشم هامو بستم.واقعا آدم بعد از کلاس این استاد خسته میشه!ریحانه کنار من نشست و گفت:اووووه!خوبه از اون موقع تا حالا سر کلاس داشتی گوش می کردی فقط!
    ـــ گوش؟!چیزی به نام گوش برای من نمونده!من موندم این همه که میگن صدای این اروپایی ها ظریفه،این چرا انقدر یـُـقُره؟!
    ریحانه ــ کجا گفتن صداشون ظریفه؟
    با بی حوصلگی گفتم:حالا!
    مدتی گذشت که دیدم حرفی نمیزنه،لای یه چشمم رو از کردم که دیدم داره فکر میکنه.
    ـــ به چی فکر میکنی؟
    ریحانه ــ به هیرسا.
    ــ مگه اون فکر کردن داره؟
    ریحانه ـــ یکم عجیبه این طرف!به نظر میاد خیلی تنها باشه،اینطور که معلومه عاشق شیطنتِ.چون وقتی تو خرابکاری میکنی هیچی نمیگه.
    ــ ذهنتُ درگیر نکن!
    ریحانه دستشو توی هوا تکون داد و گفت:اصلا بیخالش!دیشب که طناز زنگ زده بود چی میگفت؟
    با یادآوری دیشب لبخندی زدم و گفتم:دیشب با طناز حرف میزدم که صدای آهنگ بلند شد!حالا آهنگُ داشته باش:طنــــــاز چه قشنگه چشمــــــات ،طنــــــــــــــــــــاز چه میخنده لبهات ، حالا من این طرف خط هنگ بودم ،طناز داشت میخندید!گفتم چی شده.طناز گفت:این سینا آهنگِ طناز رو گذاشته داره مسخره بازی در میاره؛چند دقیقه بعد هم صدای دست و جیغ و سوت بلند شد،که معلوم شد دیشب تولد طناز بوده!
    ریحانه لبخند تلخی زد و گفت:چه خوبه همه هواتو داشته باشن و براشون مهم باشی.
    دستش رو گرفتم و گفتم:دیووووووونه!تو برای من مهمی.خیلی زیـــــــــــــــــــــــ ــــاد.باور کن تا حالا دختری به پاکی و خوش قلبی تو ندیدم.
    ریحانه لبخندی زد و گفت:خب واسه امروز بسمه!فردا دوباره بوگو.باشه؟!
    ــ باشه!
    **************
    ـــ تیام؟
    دوباره و صدباره قلبم از حرکت ایستاد،چشم هامو محکم بستم و دستمُ مشت کردم،پسری که اسمش تیام بود جوابی نداد و باعث شد چندنفر باهم صداش کنن.
    ـــ تیام
    ــ تیام
    ـــ تیام پسر؟؟
    اختیارمُ از دست دادم و رفتم سمتِ اکیپشون،همشون متوجه من شدن و بهم نگاه کردن.با حالتی عصبی گفتم:این تیام کیه؟
    تا پسری خواست حرفی بزنه،کسی از پشت سرم گفت:منم،کاری داشتین؟
    برگشتم و با خشم گفتم:شما مشکل شنوایی دارین؟
    پسرِ با تعجب نگاهم کرد و گفت:خیر!
    ــ پس بهتره از این به بعد که دوستانتون صداتون میزنن ،بارِ اول جواب بدین تا ـــــ
    تا چی برنا؟حرفتُ ادامه بده دختر.تا اعصابمُ بهم نریزی؟تا یادِ تیام تهرانی نیفتم؟تا یاد کسی نیفتم که بازیم داد؟پسرِ خودش متوجه شد که زیاد حالم خوب نیست،برای همین لبخندی زد و گفت:چشم.حتما!
    لبخندش آشنا بود،ولی هیچکس به زیبایی اون نمیتونست لبخند بزنه،هیچکس به خوبیِ اون نمیتونست دلمُ بلرزونه.هیچکس!
    ــ سینماست؟!
    برگشتم و با لبخند به ریحانه نگاه کردم،لبخندی زد و گفت:تو که دوباره به این تیام گیر دادی!بابا این چه گناهی کرده که گوشاش کمی مشکل داره؟
    حوصله جواب دادن نداشتم برای همین حرفی نزدم،ریحانه هم که دید حرفی نمیزنم گفت:راستی این هیرسا کلیک کرده بود روی جایِ خالیِ خانم راد!وسط کلاس میگه راستی خانم راد کجاست؟منم طبق چاخانی که قرار داشتیم واسش ببندیم گفتم مریضه.بدبخت انقدر نگرانت شد!!
    ـــ اوهوع!چه حرفا.
    کم کم از اکیپِ اعصاب خوردکن دور شدیم و گفتم:راستی هیرسا اون شب توی بیمارستان چیکار میکرد؟
    ریحانه کلاسورش رو به چانه اش تکیه داد و گفت:هیچی،گویا یکی از دوستاش اونجا دکترِ،وقتی میاد بهش سر بزنه منو میبینه،کثافت وقتی منو دید اهمیت نداد ولی وقتی چشمش به تو افتاد 32 تا دندون به اضافه لثه رو انداخت بیرون و اومد سمتم!ایـــــــــش!نمیدونم چرا انقدر روی تو حساسه!
    بعد با آرنجش به پهلوم زد و ابروهاشو بالا و پایین داد و گفت:ناقلا خبریه؟
    از فکرش خندیدم اونم برداشت دیگه ای کرد و گفت:خیلی خری!به منم بگو!
    همینطور که میخندیدم به سرعتم افزودم و ریحانه در حالیکه میگفت"درد پیس بگیری اگه بهم نگی"دنبالم میومد.


    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  8. 4
  9. #49
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض

    22 مهر

    ++++++++


    ـــ این گوشیِ بدبخت خودشُ جر داد ، خانومِ عریضُ تحتانیه!
    خندیدم و گوشی رو برداشتم.
    ـــ الو؟
    ـــ سلام عشقم.
    ـــ وووی!من ... عشق تو؟اووووق!ریحانه اون سطل آشغالُ بده.
    ریحانه سرش رو از مبل بالاتر آورد و گفت:سطل چرا؟توی اون تشت بالا بیار.
    و به لیوان دستم اشاره کرد،بخاطر بزرگ بودنش همیشه بهش میگفت تشت.تازه یه بارهم موقعی که شیرکاکائوش رو توی لیوانم میریختم گفت "امروز توی حموم توش چــِــرک کردما!"منم به غلط کردن افتادم!
    ـــ کجاییی؟
    ــ ببخشید ترمه،حواسم پرت شد.
    ریحانه ــ کوش؟پس چرا من ندیدمش؟
    ــ یه دیقه زبون به کام بگیر ریحانه(به ترمه گفتم)خوبی؟چخبر؟فرنگیس جون خوبه؟عمو سعید؟
    ترمه ــ همه خوبن گلم،منم خوبم.تو چی؟
    ــ بدنیستم!
    ریحانه ــ چی چیُ بد نیست؟؟؟عین خر از صب تا شب میشورم و میسابم و کلفتیش رو میکنم آخر میگه بد نیست،نمک نشناسِ بدبخت.
    ـــ چکار میکنی ترمه با دروس؟
    ترمه ـــ هیچی بابا!فعلا که ذهنم درگیر تیامِ.
    یخ کردم،ترجیح دادم حرفی نزنم،ولی ترمه انگار حالیش نبود و ادامه میداد:آره میگفتم،تیام ــــــــ
    فرنگیس جون از پشت خط گفت:ریحاااانه!!!!
    ریحانه ــ چشم چشم مامان جان،الان گوشیُ میدم!
    ریحانه سریع خداحافظی کرد و گوشی رو به فرنگیس جون داد ،بعد از مدتی که با او حرف زدم خداحافظی کردم و به فکر فرو رفتم.چرا آدمها نمیفهمند درباره ی کسی که "قرار است"فراموش بشه،کسی که من تلاش زیادی در پاکسازی خاطراتش دارم رو نباید یادآوری کنن؟نباید یادآوری کنن که کسی به این نام هست،تیامی هست که زندگی میکنه کنار زنش،عشقش!تیامی هست که روزی زندگیم بود،چرا گاهی اوقات آدمها انقدر بیرحم میشن؟چرا نمیفهمن که این مغز دخترانه من متظر یه تلنگره تا دوباره با خاطراتش بمیره و زنده بشه؟چرا نمیفهمید آدمها ،نباید عاشق را یادِ معشوقه اش بیندازید در حالیکه دیگر ... برای او نیست!این انتهای عذاب است برای اون فرد...
    *****************
    ــ خانوم راد؟
    ای بابا. این هیرسا هم از وقتی فهمیده ما ایرانی حالیمونه هی زرت و زرت فارسی میپرونه.ایستادم و گفتم:با من کاری داشتین استاد؟
    هیرسا لبخند برنا کشی زد و گفت:میشه چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟
    زود گفتم:اگه بخاطر مسئله داخل کلاس که من کاره ای نبودم!من فقط ـــ
    هیرسا ــ نه نه.مسئله اون نیست.اگه میشه با من بیاین. اینجا جای مناسبی نیست.
    باشه ای گفتم و به دنبالش رفتم توی دفترش.وقتی نشستم دیدم داره با لبخند نگاهم میکنه،لبخندی زدم و گفتم:خب؟
    هیرسا مثل اینکه تازه به خودش اومده باشه گفت:اوه،بله.من چیزی میخوام بهتون بگم ... خب ... راستش ممکنه توی ایران در مورد این مسائل خیلی مقدمه چینی کنن ولی اینجا ساده تره.
    داشتم عصبی میشدم،چی میخواد بگه؟؟؟
    هیرسا ــ میخواستم بگم که من از شما خوشم اومده.
    زیر لب گفتم:به من چه!
    هیرسا مثل اینکه صدامو نشنید چون گفت:من به رسم ایران ازتون خواستگاری میکنم ولی فعلا میخوام که شما در موردش فکر کنین.
    اینو من باید میگفتم!سرمو به نشونه تائید تکون دادم و با یه خداحافظی رفتم بیرون.ریحانه کمی اون طرفتر منتظرم بود،با دیدنم پرید سمتم و گفت:دعوات کرد؟
    ــ دیوونه!نه بابا دعوا چیه؟ازم خواستگاری کرد.
    ریحاه سر جاش ایستاد و نگاهم کرد،بعد با جیغ زد به بازوم و گفت:دیدم چرا وقتی آتیش میسوزونی چیزی بهت نمیگه!
    بازوم رو گرفتم و نصف ایرانی نصف انگلیسی گفتم :یکم فقط یکم purity(لطافت).
    ریحانه ــ گمشو.واسه من فینگیلیش حرف میزنه.
    دنبالش به بیرون از دانشکده رفتم که برگشت و گفت:راستی،امروز میریم خونه ی همون دوستم.
    ــ اسمش چیه؟
    ریحانه ــ Sam.
    اوهومی گفتم و به دبالش راه افتادم.
    ***
    پشتِ در آپارتمان "سم"ایتاده بودیم که به ریحانه گفتم:ناراحت نشه ما اینطوری اومدیم.
    ریحانه با بیخیالی گفت:نه بابا،در باز بود ماهم اومدیم تو،توی خونه اش که نرفتیم.تا توی ساختمون اومدیم.
    زنگ در رو زد که بعد از چند دقیقه در باز شد و "سم"گفت:صد دفعه گفتم اینطوری نیا بالا!مگه گوش ـــ
    با دیدن من حرفش رو قطع کرد،منم مات و مبهوت نگاهش میکردم.ریحانه که چیزی نمیدونست گفت:به!دوستم چطوری؟برات یه دختر خل وضع آوردم عین دخترعموت.
    زن چیزی نگفت و فقط از جلوی در رفت کنار،داخل شدیم و در همون حال از ریحانه پرسیدم:اسم واقعیش چیه؟
    خدا خدا میکردم که چیزی نگه،خدا کنه که فقط قیافه اش شبیه سلما باشه ولی ریحانه گفت:سلما.
    با پاهایی لرزون روی مبل نشستم که سلما رفت تا برامون قهوه درست کنه،جرئت نمیکردم به اطرافم نگاه کنم.میترسیدم عکسی از تیام ببینم.پس اون دو زوجِ عاشق تیام وسلما بودن!حرف ریحانه توی سرم پیچید"زنشُ خیلی دوست داه ... پلِ عشق ... تیام و سلما رفتن قفل عشقشون رو زدن ... به پل عشق"
    با فنجونی که جلوم گرفته شد سرم رو بالا آوردم و دیدم سلما با مهربونی نگاهم میکنه.ازش فنجون رو گرفتم ،کنارم نشست و گفت:اصلا فکر نمیکردم اون دوستی که ریحانه میگفت شبیه ترمه ست تو باشی برنا!خیلی تعجب کردم.
    بی توجه به موضوعی که پیش کشیده بود گفتم:شما کی اومدین؟
    سلما ــ درست یکسال بعد از اینکه تو اومدی،تیام خیلی اصرار داشت بیایم اینجا.
    ــ تیام؟
    سلما اخمی کرد و با لحن سردی گفت:آره تیام.
    فهمیدم ممکنه به تیام بدبخت شک کنه برای همین دیگه چیز زیادی نگفتم و به صحبت های ریحانه و سلما گوش دادم.بعد از نیم ساعت سلما گفت:تیام نمیاد؟
    سلما مثل ترقه از جا پرید و گفت:باید تا الان اومده باشه،نکنه یکی از اون زنها معطلش کرده؟
    ریحانه با آرامش گفت:نه عزیزم.نگران نباش.الان حتما پیداش میشه.
    با صدای زنگ در سلما پرید سمتش و با خوشحالی گفت:تیامِ.
    دوست داشتم بزنم توی دهنش و بگم"لعنتی به این راحتی اسمشُ نگو"ولی دیگه من هیچ حقی بر تیام نداشتم،ریحانه که متوجه حال گرفته شده بد گفت:چیزی شده؟از سلما خوشت نیومد؟
    آروم و با لحن غمگینی گفتم:تیام همون مردیِ که منو مجبور به فراموش کردنش میکنی.
    ریحانه دهنش از تعجب باز موند ولی حرفی نزد و با شنیدن"سلام ریحانه خانوم"بلند شدو به پشت سرش نگاه کرد و با لحن شوخی گفت:به داداش "تام"!چطوری پیشی؟
    تیام مردانه خندید،با شنیدن صدای خنده اش حس کردم چیزی توی قلبم فرو ریخت.این عشق نبود!اصلا عشق چیه؟اینکه هر روز به یادشم،اینکه عکس چشم هاش روی صفحه گوشیمه،این یعنی عشق؟!
    تیام مکثی کرد و گفت:اون خانوم کیه عزیزم؟
    سلما ــ اون ـــ
    بلند شدم و برگشتم سمتشون،اجازه ندادم سلما حرفی بزنه و گفتم:سلام جناب تهرانی.


    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  10. 4
  11. #50
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض

    22 مهر

    ++++++++


    تیام که سرش طرف سلما بود آروم آروم سرش رو برگردوند و با ناباوری بهم خیره شد.ریحانه برای عوض کردن جو گفت:خب ببینم تیام دست خالی که نیومدی خونه؟من به دلم صابون زدم امشب دلی از عزا در بیارم!
    تیام به زور نگاهش رو ازم گرفت و گفت:نه،دست خالی نیومدم.غذا گرفتم ولی نمیدونستم شماهم میاین الان سفارش میدم.
    ریحانه ــ تو که میدونی من همیشه چی میخورم.
    تیام لبخندی زد و رفت سمت تلفن و سفارش داد.سلما گفت:اِ تیام از برنا سوال نکردی!
    تیام نگاهی بهم کرد ولی زود نگاهشو دزدید و گفت:خودم میدونم برنا چی دوست داره.
    سلما نگاه مشکوکی به تیام انداخت که میرفت لباسش رو عوض کنه و ما رو دعوت به نشستن کرد،زیر لب به ریحانه گفتم:زود تمومش کن بریم.
    ریحانه گفت:چیو بریم؟من تازه کرمم گرفته.
    تیام به جمع ما ملحق شد که سلما پرسید:از مــَــسی جونِ برنا چه خبر؟
    به!این ریحانه هم که دهنش چاک ماک نداره.ریحانه با موذی گری گفت:سلامتی،خبرای خوب خوب!
    بحث سلما و ریحانه پیش میرفت و فقط من و تیام ساکت بودیم.گوشیم زنگ خورد،از ایران بود.
    ــ الو؟
    ــ الو سلام خاله.
    با خوشحالی گفتم:سلام عزیز دل،چطوری فسقل؟
    باران شیرین خندید که گفتم:مامانت قربونت خنده هات بشه!
    صدای گندم بلند شد:از خودت مایه بزار برنا!
    خندیدم و گفتم:اصلا تو دخترمنی،عشق منی به هیچکس هم نمیدمت.
    به شیرین زبونی های باران گوش میدادم که یه لحظه نگاهم به قیافه تیام افتاد،چهره ای خیلی غمگین بود.اعتنایی نکردم و بعد از قربون صدقه رفتن قطع کردم که تیام با صدای آرومی گفت:فکر میکردم ازدواج نکردی،ولی الان میبینم بچه هم داری!
    دهنم باز موند.این فکر میکرد باران دخترمه؟!ریحانه اومد حرفی بزنه که گفتم:من ازدواج نکردم!!
    تیام با لحن سردی گفت:اِ؟
    ریحانه ــ راستی سلما بهت گفتم هیرسا از برنا خوشش اومده؟
    سلما با ناباوری گفت:نــــــــه.
    ریحانه ــ آرههههه.
    بعد رو به من گفت:راستی جوابت چیه؟
    اگر قبل از آمدن به این خونه این سوالو میپرسید میگفتم نه،ولی الان با دیدن زندگی تیام احساس یه آدم احمق بهم دست داد.چرا اون باید الان خوشبخت باشه و من در این وضع؟!هیرسا از تمام جهات خوب بود،از لحاظ فرهنگ و علم اونقدر در سطح بالایی بود که یکی از اساتید دانشگاه خودمون بود،قیافه ش هم خوب بود.ولی ... همه چیز که قیافه و پول نیست!پس عشق چی برنا؟!
    عشق؟!هه!یه روزی عشق برام خلاصه میشد توی یه جفت چشم ولی الان فقط مهم رهایی از این وضع بود.ریحانه بشکنی جلوی چشمم زد و گفت:معلومه خیلی چشمتو گرفته که غرق فکری!
    ــ قبول میکنم.
    ریحانه ــ چیو؟
    ــ درخواست هیرسا رو.
    تا بعد از شام دیگه حرفی از هیرسا نشد،از روی رفتار سلما میدیدم که خیلی مراقب تیامِ.تیام به همون اندازه که منو دوست نداشت عاشق سلماست.
    بالاخره عزم رفتن کردیم،تیام ما رو رسوند وقتی از ماشین پیاده شدم گفت:خانوم راد؟
    با لحن سردی گفتم:بله؟
    تیام چند لحظه به چشم هام نگاه کرد و گفت:امیدوارم ... خوشبخت بشی.
    بعد به سرعت گاز داد و جیغِ لاستیک ها در آمد.از تیام توی خیابون فقط یه خط لاستیک روی آسفالت برجاموند و در قلب من یه خراش.
    ****
    با خیال راحت گوشی رو قطع کردم و فکر کردم عجب کار خوبی کردم که به پیشنهاد هیرسا جواب منفی دادم.هیچ حسی بین ما نبود.اون فقط برای فرار از تنهایی این درخواستُ داده بود که خداروشکر منم حسی بهش نداشتم و زود تر از اونچه فکرش رو میکردم تموم شد. توی همین افکار بودم که در خونه باز شد،رفتم سمت در و گفتم:وای ریحانه همونطور که خودت گفتی یه تصمیم عاقلانه گرفتم من ـــ
    با دیدن چشم های گریون ریحانه گفتم:ریحانه حالت خوبه؟
    ریحانه خودشو توی بغلم انداخت و گفت:برنا.
    و از هوش رفت!بدنش یخ یخ بود زنگ زدم به اورژانس.وقتی رسیدن سرمی به دستش وصل کردن و بعد از گفتن چند نکته رفتن.نگاهی به چهره آروم ریحانه انداختم،دختر فوق العاده ای بود.پدر و مادرش توی ایران بودن و خودش برای ادامه تحصیل آمده بود.تک و تنها درست مثل من.دلِ خوشی از پدر و مادرش نداشت،از اون اشراف زاده هایی بودن که همه چیز رو توی پول میدیدن.اینطور که ریحانه میگفت با رفتار و اخلاق ریحانه مشکل داشتن.اونها خشک بودن و رسمی،ریحانه شوخ بود و خون گرم.برای همین تنهایی آمد و با هم،هم خونه شدیم.روز اول جلوی در آپارتمانم دیدمش،طبقه ی بالای من خونه داشت ،اوایل فقط رابطمون در حد سلام و خداحافظ بود ولی کم کم باهم دوست شدیم و فهمیدم که هم رشته ای هستیم.
    آباژور کنار تختش رو روشن گذاشتم و بیرون اومدم.از تاریکی و تنهایی خیلی میترسید و همین موضوع باعث هم خونه بودن ما شد!

    وقتی ریحانه بیدار شد اول براش غذا آوردم.وقتی غذا میخورد نگاهش میکردم،نمیدونستم چی شده ولی اینو مدونستم هر چی بود چیز خوبی نبود.چون هروقت موقع غذاخوردن بهش خیره میشدم میگفت:بدبختِ خسیس داری لقمه هامو میشمری؟
    ولی این دفعه هیچی نگفت.چند عاشق که خورد عقب کشید و رفت سمت شومینه.دنبالش رفتم و کنارش نشستم.به چشم هام خیره شد و گفت:سلما دختر خوبی بود.
    تا خواستم شروع کنم که بگم آره و از این حرفها ... به فعل جمله اش دقت کردم"بود"؟؟؟؟


    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  12. 4
  13. #51
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض

    22مهر

    ++


    ریحانه ـــ سه سال پیش آمدم اینجا .تنها بودم،خیلی.وقتی توی ایران بودم سلما دوستم بود.از مشکلش خبر داشتم،درسته از من چندسالی بزگتره ولی زود باهم اخت گرفتیم.یکی از روانشناس هاش من بودم!،اون یکیش تیام.تیام خیلی بهش کمک میکرد تا بتونه درمان بشه،درمان قطعی نبود ولی خب میشد از شدتش کم کرد.سلما از همه چیزش گفت،از شوهرش و شک هایی که بهش داشت.فکر میکردم بعد از عماد،شوهر سابق سلما،دیگه امکان نداره بیماریش به شدت قبل بشه ولی شد.
    یه قظره اشک از چشمش چکید،خدای من.نگو که تیام رو ... نه نه.
    ریحانه ــ دوسال پیش وقتی سلما هم اومد اینجا خیلی خوشحال شدم،یکسال از ازدواجش میگذشت،میگفت تیام رو خیلی دوست داره و تیام هم براش میمیره.تا اینکه تیام شروع به کار کرد،مراجعه کننده هاش زن هم بودن برای همین سلما خیلی اذیت میشد.چند دفعه باهم تیام رو تعقیب کردیم و خیالش راحت شد که چیزی نیست.
    نفس عمیقی کشید و ادامه داد:ولی به طور اتفاقی شنید که دختری که قبلا تیام دوستش داشته هم توی این شهره،خودش میگفت بین مکالمه هایی که با فرنگیس داشته فهمیده.دوباره زوم کرد روی تیام،میگفت یکی از مراجعه کننده هاش یه دختر شرقی خیلی خوشگله.فکر میکرد همون دختریِ که فرنگیس میگفته.
    به افکار سلما پوزخند زدم،هه دختری که دوستش داشته؟مزخرفه.ریحانه به هق هق افتاد ولی هنوز میگفت:امروز زنگ زد به من و گفت میخواد بره مطب تیام،تا میخواستم بهش بگم صبر کن منم باهات میام قطع کرد.وقتی رسیدم اونجا .. وقتی رسیدم ... یه جنازه اونجا بود... صورتش ... صورتش پر خون بود... تقریبا له شده بود...
    به اینجا که رسید صورتشو با دو دستش پوشوند و گریه کرد و من هنوز توی شک بودم،جنازه؟کی؟بی توجه به حال ریحانه گفتم:جنازه کی بود؟
    جوابی نداد که داد زدم:لعنتی جنازه ی کی بود؟
    ریحانه سرشو بلند کرد و گفت:ایطنور که منشی تیام میگفت،تیام با همون دختره جلسه داشته،تیام همیشه اخلاقش اینطور بود که به عنوان دوست با مراجعه اش رفتار میکرد.وقتی سلما صدای خنده دختره رو شنیده سریع بیرون اومده و تیام هم به دنبالش...ولی وسط خیابون ... ماشین داشت با سرعت میومد ... تیام میخواست نجاتش بده ولی ...
    مکثی کرد و گفت:نتونست ... سلما مرده.
    ****
    جسد سلما به ایران منتقل شد،تیام هم برای چهل روز رفت ایران.ریحانه اصلا حالش خوب نبود برای همین تصمیم گرفت مدتی برگرده ایران کنار خانواده اش.درس من هم تقریبا تموم شده بود،دیروز نیما بهم زنگ زد و گفت که قبل از اینکه برم ایران،برم پیش اون آلمان.قبول کردم و صبح رفتم فرودگاه.

    بین جمعیت دنبال یه چهره آشنا میگشتم که دیدم مردی نزدیکم شد،خیلی تغییر کرده بود.جاافتاده تر شده بود.لبخندی زدم و گفتم:نیما.
    دستمو فشرد و گفت:سلام شیطون!
    خندیدم.نیما همش سوال میپرسید از وضعیت درسهام و غیره.تا اینکه گفت:"هلن"ترو ببینه خیلی خوشحال میشه.
    با تعجب گفتم:کی؟!
    نیما ــ خانومِ من دیگه."هلن"
    با خشوحالی گفتم:واااای!تو ازدواج کردی نیما!اما من فکر نمیکردم ...
    فهمیدم چرت گفتم.میخوستم چی بگم؟!بگم فکر نمیکردم بعد از من عاشق بشی؟چه حرفا!نیما با لبخند گفت:من هنوزم دوستت دارم،ولی برادرانه!
    لبخندی زدم و توی ماشینش نشستم.با ذوق گفتم:خوب این بدبخت هارو میچاپی ها!ببین چه شکلاتی خیرده!
    و زدم زیر خنده.
    نیما ــ gall and wormwood(زغنبوت!)
    ــ اِ؟آلمانی نمیحرفی؟
    نیما با خنده گفت:اونم به موقعش!
    تا رسیدن به خونه اش کلی حرف زدیم.اینطور که معلوم بود با خانواده اش در ارتباط بود و جندباری هم به ایران رفته بود.هلن دختر خیلی آروم و خوبی بود.خوشبختانه انگلیسی هم بلد بود و من مجبور نبودم عین منگلا نگاهش کنم.سر میز شام نشسته بودیم که هلن گفت:میخوای بریم پل عشق رو ببینی؟
    نیما با هیجان گفت:من و هلن هم روی اون دیواره پایین پل قفل زدیم مگه نه؟
    هلن با محبت بهش نگاه کرد و گفت:بله،عشق ما ابدیِ.
    ــ ولی اینا چرته!
    هلن خندید و گفت:هر کس اعتقادات خودش روداره.
    کمی مـِـن مـِـن کردم و گفتم:تو ... هلن ... مسلمونی؟
    هلن با لبخند گرمی گفت:بله.
    ایول!بعد از شام بخاطر خستگی راه،ازشون عذرخواهی کردم و رفتم تا بخوابم.

    توی این چند روز اخیر جاهای زیادی رفته بودم که البته بیشترشون برای خرید بود!طرلان و طناز کچلم کردن از بس گفتن براشون چی بگیرم چی نگیرم.دلم برای ریحانه تنگ شده بود برای همین تلفن رو برداشتم و بعد از کلی دنگ و فنگ بهش زنگ زدم:الو؟
    ــ الو سلام.
    صدامو کلفت کردم و گتم:الو سلام عشقم.
    ریحانه با هیجان گفت:تویی آرمین؟!
    خاک بر سرت ریحانه!نگاه کن فقط دو ماه پیشت نبودم ها!با همون صدا گفتم:آره خانومم،خوبی عسلکم؟
    اووووق!چه حرفا.ریحانه با ذوق گفت:آله خوفم.
    اه اه اه.این اینجوری حرف نمیزدم که!ببین چه بر سرش آوردن!
    صدامو کلفت تر کردم(مثلا به غیرتم رخورده!):اینجوری که جلوی بقیه حرف نمیزنی؟
    ریحانه ــ نه نه!
    ــ خوبه .
    ریحانه ــ پس کی میای ایران؟
    ای بابا حالا چی بگم؟!دیگه نمیشه نقش بازی کرد برای همین با جیغ گفتم:بیشعوووووووور آرمین کدوم خریه؟؟؟؟؟
    ریحانه که معلوم بود جا خورده اول سکوت کرد ولی بعد اونم مثل من جیغ زد و گفت:تویـــــــــی؟
    با صدای مسخره ای گفتم:نه عسلکم آرمینم.ایشششش.
    ریحانه خندید و گفت:خیلی دلم برات تنگ شده بود دیوونه.
    بعد از اینکه کلی به شیوه ی خودمون(!)قربون صدقه هم رفتیم گفتم:حالا آرمین کیه؟
    ریحانه ــ امیدوارم ناراحت نشی برنا،ولی من وقتی آدمدم ایران با یکی از پسرهای دوست بابا آشنا شدم اونم روحیه اش عین خودمه برای همین هم از هم خوشمون اومده.
    ــ حالا قضیه خارج رفتنش چی بود؟
    ریحانه با ذوق گفت:من یه لباس عروس دیدم رفته اونو برام بخره.
    ــ چه بیکار!
    ریحانه ــ بمیر!احساس نداری!
    عروسی ریحانه یکماه دیگه بود و منم که دعوت!قرار شد فردا با هلن بریم لباس بخریم.

    فارسی و انگلیسی رو قاطی کردم و گفتم:واااااای هلن جونِ "mom"ت!بس کن!stopبابا slow.
    هلن خندید و گفت:چی میگی تو؟مامان وایسه آروم؟!
    ــ هیچی اصلا مامانت تند!فقط ترو خدا دیگه بسه!
    هلن جلوی یکی از ویترین ها ایستاد و گفت:بیا بریم داخل.
    و دستمو کشید.او مای گاد!اینجا که پر از لباس عروسه!
    ــ هلن میخوای لباس عروس بخری؟
    هلن ــ این خیاط ایرانیه،یه لباس هست خیلی قشنگه گفتم تا اینجا که اومدیم تو اینو پرو کن.
    ــ وا!منکه عروس نیستم!
    هلن ــ مثل بچه ها میمونی!
    خانومی که اونجا بود برام یه لباس رو آورد که خیلــــــی قشنگ بود.ساده و شیک.دهنم باز موند.وقتی که پوشیدمش خودم از نگاه کردن به خودم سیر نمیشدم!وقتی لباس رو در آوردم گفتم:خب حالا که چی؟!
    هلن لبخندی زد و گفت:هیچی!
    و دوباره از اول!این زیر و رو کردن پاساژ رو حتما از مادر ایرانیش به ارث برده!خلاصه یه لباس خریدم و برگشتم خونه.هلن با آب و تاب برای نیما قضیه لباس عروس رو تعریف میکرد و نیما با موذی گری نگاهم میکرد.آخر طاقت نیاوردم و گفتم:شما چتونه؟!
    نیما شانه هاشو بالا انداخت و چیزی نگفت منم پاپی ش نشدم.
    هلن ــ فردا میریم پل عشق.
    با بی حوصلگی گفتم:اونجا چی داره حالا؟!
    نیما ــ برنا تو خیلی بی احساس شدی!
    پوزخندی زدم و گفتم:آدماش بی احساسم کردن.
    رفتم توی اتاقم.داشتم توی ساکم رو میگشتم که دستم خورد به شیء آهنی،بیرونش آوردم و با پوزخند نگاهش کردم.دوران نوجوونی و خیالات دخترونه!اون موقع که این قفل رو خریدم پیش خودم فکر کردم،یه روز با تیام میام آلمان و با هم این قفل رو برای ابدی موندن عشقمون به پل میزنیم.قفل رو کنار انداختم و خوابیدم.

    ــ آچـــــی.
    نیما نخودی خندید و نگاهم کرد،با حرص گفتم:بایرم بخنری،(بایدم بخندی)تو که سرما نخوری.(تو که سرما نخوردی)
    صدام تو دماغی شده بود و این رووو مخم بود.دوباره عطسه.
    ــ آ آ آ آآآآچـــــی.
    دستمال رو جلوی دهنم گرفتم تا غذاهای روی میز تفی نشن.هلن با ناراحتی گفت:امروز میخواستیم بریم پل!
    ــ بیخیال!اون نونو بده بــَــل!(اون نونو بده من)
    نیما نتونست خودشو کنترل کنه و قهقهه زد.جیغ زدم و محکم زدم به بازوش که باعث شد خنده اش شدت بگیره.
    از جام بلند شدم و رفتم سمت در،از کنار در پالتوم رو برداشتم و در حین پوشیدن چکمه هام گفتم:من میرم بیرون.
    هلن ــ نیما منظور بدی نداشت برنا!
    خندیدم و گفتم:میدونم!بخاطر نیما نیست.کپک زدم توی خونه.
    هر چقدر نیما اصرار کرد نه شال و کلاه پوشیدم نه چتر با خودم بردم که بعدش به غلط کردن افتادم.پام رو داخل برف فرو کرد و "کــِــرِپ"صدا داد!با رضایت دومین قدم رو برداشتم. وبعد ... کــِــرِپ کــِــرِپ کــِــرِپ!!
    با شادی شروع کردم به دویدن و رسیدم به پارکی که نزدیک خونه نیما بود،چندتا دختر و پسر در حال برف بازی بودن شروع کردم به دویدن که کسی از پشت گفت:برنا مراقب باش دختره ی دیوونه!
    ولی دیر بود!چون سکندری خوردم و از شیب زمین قل خوردم و رفتم پایین.چند نفر نگاهم کردن که با جیغ گفتم:یوهوووووووووو!چه فازی داد!
    ــ دیوونه!
    بلند شدم و برگشتم تا اون پسری که اینقدر ریلکس فحش بارونم میکرد رو ببینم،شالش رو تا زیر بینیش کشیده بود بالا برای همین تشخصی چهره اش مشکل بود موهاش بلوطی رنگ بود و چشم هاش ... عسلی.
    سر جام خشک شده بودم که شالش رو کشید پایین و گفت:سلام.
    فقط تونستم بگم:تیام!


    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  14. 4
  15. #52
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض

    22مهر

    +++++++++

    با لبخند اومد سمتم و گفت:جانم.
    جانم ... جانم... وای نه،تو میخوای منو زجر بدی.اینو میدونم.چیزی نگفتم که ادامه داد:دختر تو نمیگی بدون شال و کلاه میای بیرون سرما میخوری؟
    آروم گفتم:سرما خوردم.
    تیام خندید و گفت:میدونم خانومی،نیما گفت.
    مغزم فرمان داد،تیام همونیه که دوستت نداشت.تا اومدم جبهه بگیرم تیام گفت:اگه میشه بریم یه جای دیگه حرف بزنیم.
    ــ چی باعث شد که فکر کنی من باهات میام؟؟؟
    تیام ــ چون دوستم داری.
    خاااااک تو سرت برنا که انقدر ضایعی.با عصبانیت گفتم:این دفعه کی بهت گفت نقش آدمای خوب رو بازی کنی؟هلن؟نیما؟
    تیام با شرمندگی سرشو پایین انداخت و گفت:من توضیح میدم.
    گریه ام گرفته بود شدید ولی جلوی خودمو گرفتم و با صدای بغض داری گفتم:تو رفتی تیام،از زندگیم رفتی بریون.برای همیشــــــــــــه.آره آره،هنوز توی قلبم هستی ولی فقط در حد یه خاطره میمونی یه خاطره تلخ خیلی تلخ.حالا که عشقت مرده اومدی سراغ من؟!حالا که سلمایی نیست اومدی؟حالم ازت بهم میخوره.
    برگشتم و تا خواستم الین قدم رو بردارم دستمو از پشت گرفت و گفت:
    هنوز زوده واسه رفتن،یکم بیشتر تحمل کن
    دل از رفتن پشیمونه ، طناب دارمو شُل کن

    چقد دلگیر این ساعت تو اوج چوبه ی اعدام
    بیا برگردونم خونه حالا که تنهای تنهام

    نمی خوام بعد مرگ من بگی هیچکی مث من نیس
    نمی خوام تو خیالاتت بسازی از تنم تندیس

    من الان دستاتو می خوام که دارم می رم از دنیات
    چه سودی داره باز فردا ، بشینه گریه تو چشمات

    نشین باز ساکت و آروم بیا جرمم را حاشا کن
    بیا با دستای گرمت طناب دارمو وا کن

    هنوز دلتنگ چشماتم بیا برگردونم خونه
    طناب دارمو شُل کن،دل از رفتن پشیمونه
    ( علی حکمتی نژاد )
    چند لحظه مکث کرد،این امکان نداشت!این یکی از شعرهای دفترچه خاطرات خودم بود.
    تیام ــ من دفترچه ات رو خوندم،برنا حرف زیاده،خیلی!ترو خدا بهم فرصت بده.
    ـــ من اصلا نمیتونم این فرصتُ بهت بدم.
    تیام ــ به چشمام نگاه کن.
    وای نه،من که با دیدن چشماش خلعِ سلاح میشم!
    ــ نه!
    تیام ــ برای اینکه عاشقِ چشمامی؟؟
    لعنتی!دل و روده ی دفترچه خاطراتمُ ریخته بود بیرون.

    بخارِ مطبوعی از نجون قهوه به صورتم میخورد که باعث شد خوابم بگیره،به تیام نگاه کردم.مثل اینکه اصلا خیال نداره حرف بزنه!با عصبانیت بلند شدم که اون هم سریع بلند شد و گفت:کجا؟؟
    ــــــ تو که چیزی نمیگی،دارم میرم.
    تیام ـــ بشین برنا،خواهش میکنم.
    از خدا خواسته نشستم.مگه فوضولی میذاشت من برم؟!تازه همون موقع که بلند شدم که غلط کردن افتادم.تیام بی توجه به نیش باز من گفت:از ترمه شنیده بودم که یه دوستی داره که فوق العاده شیطونه،خب چیز عجیبی نبود.دوستهای ترمه هم مثل خودش بودن.ولی تو عجیب به دل ترمه نشسته بودی. یه شب از خواب بلند شدم تا آب بخورم که دیدم ترمه با یه نفر حرف میزنه،رفتم توی اتاقش و دیدم داره با تو حرف میزنه،مثل اینکه پشت تلفن مزه پروندی،چیز عادی بود کلا دخترا دوست دارن جلوی پسرها بانمک به نظر بیان.
    بیخیال دفاع از حقوق دخترا شدم و دوباره گوش دادم که میگفت:وقتی فرنگیس گفت که با پدر و مادرت قبلا دوست بوده ترمه خیلی خوشحال شد ولی برای من فرقی نمیکرد.یه روز ترمه بهم گفت که شما با اکیپتون میخواید برید بیرون و از منم خواست که همراهش برم،اولش قبول نکردم ولی خیلی کنجکاو شدم تا این دوستِ رویایی ترمه و دختری که فرنگیس عاشقش شده بود رو ببینم برای همین قبول کردم.وقتی رسیدیم به اون روستا ترمه اومد کنار تو و منم همینطور کنار ماشینم ایستادم که دیدم تو داری میای سمتم!نمیدونستم تو همون برنایی ولی وقتی غرور و پررویی ت رو که دیدم شک کردم.خیلی گستاخ بودی،اغلب دخترها با من اینطور رفتارنمیکردن!برای همین توجهم بهت جلب شد.اولش که نمیدونستم بردیا برادرته سعی کردم بیخیالت بشم ولی خب فهمیدم و نشد که بشه!
    مشتاقانه صندلیم رو جلوتر کشیدم،داشت قسمت های موردعلاقه ام میرسید!
    تیام ــــ وقتی قرار شد خونه ی ما بمونی یه حسِ خوبی بهم دست داد،فکر اینکه بخوای بری خونه ی عمه هات یا عموهات و یکی از پسرها دوستت داشته باشه و ....
    نفس عمیقی کشید و گفت:اینو بدون که اگه تو مثلا میرفتی خونه ای که توش آرمان هست من میمردم!خودمم اون موقع از دست خودم لجم گرفته بود.تو یه دختر بودی مثل بقیه،دو سه روز اول فهمیدم از اون که ترمه میگفت شیطون تری وقتی شرط بندی کردی،وقتی توی شربت اون دارو رو ریختی وقتی ترسیدی و سرت داغون شد ... وقتی میخواستی ما رو بترسونی و خودت از ترس داشتی میفتادی پایین ... با صدای جیغِ اون زن خیلی جا خوردم و وقتی دیدم کارِ توئه دوست داشتم خفه ت کنم ولی وقتی چهره رنگ پریده ت رو دیدم بنظرم یه دختر خیلی معصوم اومدی که دور از شیطنت هاش خیلی لطیف و شکننده ست.خودم داشتم کم کم به این نتیجه رسیدم که دارم یه حسی بهت پیدا میکنم.یه حسِ خوب!
    آهی کشید و چند لحظه نگاهم کرد،.
    ـــ خب؟!
    تیام خندید و گفت:خیلی مشتاقی!
    ـــ اگر تو میگی دوستم داشتی پس دلیل ازدواجت چی بود؟
    تیام ـــ گاماس گاماس.ولی وقتی بردیا بهم زنگ زد و گفت که بهت محبت کنم،یه لحظه صورت مهربونت اومد جلوی چشمم و دیدم نمیتونم آزارت بدم.ولی بعد از اصرارهای بردیا قبول کردم،کم کم به این فکر کردم که اگر "نقش"یه مرد عاشق رو بازی کنم،میتونم بعدا بهت بگم که این واقعیت داشته.که "واقعا"دوستت دارم.روت تعصب داشتم،برات غیرتی میشدم!چیزی که تا حالا توی وجودم نبوده.تا اینکه فرنگیس گفت خانوم بزرگ حالش زیاد خوب نیست،برام مهم بود.خیلی دوستش داشتم ولی باهاشون نرفتم و کنار شما موندم.همون روزی که پدرت و بردیا برگشتن،فرنگیس بمن گفت که خانوم بزرگ زیاد حالش خوب نیست.گفت که خواسته ای داره.
    چنگی به موهاش زد و ادامه داد:میگفت باید من و سلما با هم ازدواج کنیم.زیر بار نمیرفتم،نه بخاطر تو!به سلما کوچکترین علاقه ای نداتم.تو رو هم ... خب اون موقع"عاشقت"نبودم!فقط عذاب وجدان داشتم برای همین ازت میخواستم که منو ببخشی.چند روز بعد از رفتن تو به خونتون خانوم بزرگ گفت که من و بابا و عمو و سلما بریم دیدنش.اونجا که بودیم،سلما رو فرستاد بیرون از اتاق و به ما سه نفر گفت که"باید"من و سلما با هم ازدواج کنیم.مخالفت کردیم خیلی زیاد.ولی خانوم بزرگ گفت که اگر مخالفت کنیم ثروت عموم رو ازش میگیره،بیشتر ثروت عمو متعلق به خانوم بزرگ بود،ولی پدر من خودش به تنهایی تونست کاراشو درست کنه.از اول هم از عموم خوشم نمیومد فقط براش پول مهم بود،یه آدم خودخواه برای همین بابا رو تحت فشار گذاشت.
    چون عمو کوچیک تر بود بابا خیلی دوستش داشت،هر کاری میگفت انجام میداد ولی برای متقاعد کردن بابا یکم بیشتر باید تلاش میکرد.
    زهرخندی کرد و گفت:و موفق شد!بابا ناراحت بود ولی چاره ای نداشت،اگر قبول نمیکرد هم از برادرش هم از مادرش رونده میشد.به فرنگیس جون و ترمه چیزی نگفتیم،فرنگیس ترو عروس خودش میدونست.به سلما هم چیزی نگفتیم،به خاطر بیماریش برای همین من دوباره نقش یه عاشق رو بازی کردم ولی این دفعه از ته دل نبود!به دیدنت نمیومدم،وقتی خونه ی مابودی از خونه بیرون میزدم تا نبینمت.ولی باید یه روز میفهمیدی.اول به فرنگس گفتم همه چیز رو ولی ترمه تا شب نامزدی بردیا چیزی از نامزدی من و سلما نمیدونست.عقدمون خیلی سریع برگزار شد،فرنگیس سپرده بود تا به تو حرفی نزنن،با دیدنت دلم آتیش میگرفت اون شب که توی بالکن داشتی با خدا حرف میزدی صداتُ شنیدم و وقتی گفتی آرمان طرلانُ دوست داره انگار دنیارُ بهم دادن!شب نامزدی بردیا وقتی تو بی صدا گفتی دوستت دارم.خیلی دوست داشنم از بین جمعیت رد میشدم و منم میگفتم دوستت دارم!ولی بر خلاف میلم صورتم رو برگردوندم.توی باغ وقتی اون حرفها رو بهت زدم،برای خودمم خیلی سخت بود.وقتی گریه ت رو دیدم دیوونه شدم،خیلی بد بود برنا خیلی بد!توی اتاق وقتی برای سلما لالایی میخوندی وقتی گفتی"دیگه هیچکس تو این دنیا سر قولش نمیمونه"خیلی از خودم بدم اومد.ولی وقتی گفتی میخوای فراموش کنی،هم خیالم راحت شد که زندگیت آروم میشه،هم میخواستم هنوز هم دوستم داشته باشی.
    توی سفر شمال اصلا نمیتونستم ترو کنار نیما ببینم برای همین زودتر برگشتم،البته برای سلما بهانه آوردم که برای کارهای عروسی برمیگردیم.اون موقعی که کارت عروسی رو بهت دادم،اون لحظه گفتن نداره.چشم های تو دنیامو خراب کرد.شب عروسی هرچقد نگاه کردم بین جمعیت پیدات نکردم،ولی موقع خداحافظی وقتی گفتی خوشبخت بشید دوست داشتم از ته دل داد بزنم،برنا من مخواستم تو بزنی توی گوشم،سرم داد بزنی،ولی تو رفتی.خیلی آروم و سرد.توی فرودگاه که بهم زنگ زدی،وقتی دیدم لحنت چقدر سرده گفتم باید فراموشت کنم ولی نشد!بعد از یکسال سلما فهمید که دوست قدیمی ش خارجه.توی همون شهری در میخوند که تو بودی،به خودم میگفتم که فقط برای تنها نبودن سلما میام ولی اشتباه بود،برای دیدن تو میومدم.ولی ازت خبر نداشتم تا اینکه اون شب توی خونه ام دیدمت،معلوم بود توی هم شکه شدی وقتی شنیدم به بچه گفتی عزیز دل مامان دلم ریخت.گفتم تموم شد تیام!برنات بچه هم داره!بعدش که فهمیدم ازدواج نکردی خوشحال شدم ولی زیاد طول نکشید چون تو گفتی میخوای به هیرسا جوا مثبت بدی.
    وضعیتم خیلی ناجور بود،تو از یه طرف،سلما هم از یه طرف.خیلی بهم شک میکرد،انگار وقتی که با فرنگیس در مورد تو حرف میزدیم صدامونو شنیده بود و اون قضیه پیش اومد.برای سلما ناراحت بودم،ولی احساس نکردم که زنمو از دست دادم فقط یه هم خونه بود که حالا رفته بود،میدونم میخوای بگی چه آدم کثیفی هستم ولی برنا من واقعا هیچ حسی بهش نداشم.از طرلان پرسیدم که خیلی سعی کرد جوابمو نده،خیلی رو مخش راه رفتم هم من هم ترمه و بالاخره گفت رفتی پیش نیما،مهم نبود پیش اونی مهم این بود که ترومیخواستم برای خودم.
    امروز هم رسیدم و زنگ زدم به نیما که گفت آمدی بیرون،مثل اینکه طرلان بهش گفته بود من دنبالتم چون تعجب نکرد و فقط گفت بیام برات شال و کلاهت رو بیارم که سرماخوردگیت بدتر نشه!!
    تیام لبخند زد ولی کاملا هنگ بودم،یعنی فقط بخاطر خواسته یه پیرزن من نابود شدم؟تیام این همه سختی کشید؟سلما مرد؟فقط برای یه پیرزن خودخواه؟؟؟حالا میفهمم ترمه برای چی میگفت تیام و فرنگیس جون و عمو سعید دیگه ازش دل خوشی نداشتن.ولی اگر عمو سعید قبول نمیکرد هیچ کدوم از این اتفاقا نمیفتاد.
    تیام ــــ برنا،نیما ازدواج کرده؟
    تیام بد کرد،بخاطر پدرش منو نابود کرد.5سااااااااال!5 سال گریه،5سال دلتنگی.تمام این اتفاقات لعنتی مصادف بود با مرگ مادرم،خدایا این انصاف نیست.باور کن حقم نبود.یکدفعه حس تنفر توی قلبم بیدار شد،تیام میتونست قبول نکنه،میتونه سر سفره عقد یه کلام محکم بگه "نه".ولی نگفت،نه،نمیتونم ببخشمت تیام.نمیتونم.
    چیزی نگفتم که تیام جوابمو مثبت برداشت کرد و با حالتی عصبی گفت:همین امروز از اون خونه بیرون میای،من یه خونه برات میگیرم.فهمیدی؟؟؟؟
    بازم چیزی نگفتم و خیره نگاهش کردم،میخواستم بهش بگم که نمیبخشمش بخاطر همه چیز،ولی دیگه واقعا دل و دماغش رو نداشتم،برای همین آروم بلند شدم و گفتم:امیدوارم خوشبخت بشی،با هر کسی که میخوای.
    تیام اومد جلوم و دستاشو از هم باز کرد و گفت:نه،نمیذارم بری برنا!نه بعد از 7 سال سختی.اگر تو 5 سال سختی کشیدی برای من قبلش هم بوده!باور کن من بیشتر از تو اذیت شدم،ترو خدا برنا.نرو.
    یکم فکر کردم،من که تیام رو دوست داشتم پس چه مرضیه؟!بیام و بخاطر یه مسئله کوچیک ردش کنم؟نه!مسئله کوچیک نبود.آینده ام نابود شد.میبخشیدمش ولی حالا زود بود،باید طعم بدبختی،دوری،دلتنگی و ناامیدی رو بچشه.حالا که فکر میکنه نیما مجرده میتونه درکم کنه که چه حسی داره عشقت کنار کس دیگه اش زندگی کنه و تو هیچ کاری نتونی بکنی،چه حسی داره که عشقت ازت روش رو برگردونه،چه حسی داره طعم جدایی رو چشیدن.باید بفهمه.
    یکی از دستاش رو آروم کنار زدم ،وقتی میخواستم از کنارش رد بشم گفت:اینو بدون برنا.اگر برای من نشدی،که نمیذارم همچین اتفاقی بیفته،اجازه نمیدم نیما یا هر کس دیگه ای ترو برای خودش داشته باشه.چه بخوای چه نخوای "مــــــــــــــــالِ منــــــــــــــــــی".
    ته دلم غنج رفت ولی به روی خودم نیاوردم و سریع از کافه بیرون زدم،لعنتی!حتی شال و کلاهم رو هم نگرفتم!خوشگل بودن خوووو.وقتی به خونه رسیدم دوست داشتم نیما رو بکشم ولی از یه طرف از ازش متشکر بودم که گفته من پیشِ اونم. الان تیام فکرمیکنه نیما مجرده. بعد از برگشتنم به خونه نیما ،تیام اومد و شال و کلاهم رو داد و من قبل از اینکه هلن در رو باز کنه بهش گفتم که نگه زنِ نیماست،کلی سرم غر زد ولی آخر سر قبول کرد.
    روی تختم دراز کشیده بود و شالم رو بو میکردم،بوی دست های تیام رو گرفته بود.همینطور که شال دستم بود گوشی زنگ خورد.
    ـــــ الو؟
    طرلان ـــــ ای وای!آرمـــــــــــان،مگه من به تیمارستان زنگ زدم که این گوشی و برداشت؟!
    صدای خنده هایی از اونطرف بلند شد،خندیدم و گفتم:عجب شانسی دارن مردم!طرلان خانوم چجوری تونستی شماره بهشتُ گیر بیاری؟
    طرلان ــــ بمیری با اون نیم متر زبونت!
    خندیدم که گفت:اوی برنا،شنیدم ااونجا یه پل عشق هست.واسه ما هم قفل بزن!
    ـــ مگه الکیه؟!خودتون باید باشن.
    طرلان ــــ تو بزن به نیت ما!
    ــــ قفل ندارم که!
    طرلان ـــــ اون قفلِ قلاده ت جواب میده!ما به همون هم راضیم.
    کم نیاوردم و گفتم:عزیزم من نژادم با شما فرق میکنه،من از اون هاپو ملوسام که برای نگه داشتنشون باد از قفل های کوچیک استفاده کرد ولی تو از اون سگ مشکی گنده هایی که پاچه میگیرن.هر که قفلش Bigعشقش بیشتر!
    طرلان جیغی کشید و گوشی رو داد به آرمان.
    آرمان با خنده گفت:چی میگی به خانوم من؟
    ـــ ایشششششش،حالم به هم خووورد.
    طرلان از پشت گوشی داد زد:خودت نداری بدبخت دلت میسوزه!
    ــــ مفته چنگِ صاحابش!
    آرمان ـــ دست شما درد نکنه،انگار حیوونم.
    سعی کردم خرش کنم:آرمان جان شما و طرلان صاحب قلب های هم هستین دیگه.
    اووووق!بعد از قطع کردن گوشی رفتم توی آشپزخونه و دیدم هلن داره کلی آبمیوه و میوه و تنقلات جابجا میکنه،ابروهامو بالا اداختم و گفتم:نیما ولخرجی کرده؟!
    همون لحظه نیما اومد توی آشپزخونه و گفت:عجب!!من خرید نمیکنم؟!
    هلن با لبخند گفت:چرا عزیزم(بعد رو به من ادامه داد)اینا رو عاشق دلخسته ی تو آورده.
    ــــ تیام؟
    نیما ــــ نه آقام!
    بی توجه به حرف نیما گفتم:چرا گذاشتین بیاد اینجا؟
    هلن اخمی کرد و گفت:بهت لطف کرده برنا!
    ـــ من ترحم اون نامرد رو نمیخوام.
    نیما ــــ اتفاقا باید در همین مورد با هم صحبت کنیم،برنا تیام واقعا دوستت داره.پسر خیلی خوبی هم هست،طرلان ازش برام گفته،الان هم که پشیمونه بهش یه فرصت دیگه بده.
    ـــ درباره ش فکر میکنم.
    و از آشزخونه بیرون رفتم و شنیدم که نیما میگفت:پررو!

    بازم در زده شد ولی من بیرون نرفتم،صدای تیام رو از پشت در شنیدم:برنا خواهش میکنم بذار ببینمت،بی انصاف بعد از 5 سال تازه میتونم با خیال راحت ترو برای خودم داشته باشم،دخترخاله نیما(هلن رو میگفت!!)به بدبختی راهم داد.حالا تو نمیخوای ببینیم؟!
    چه رویی داره!چیزی نگفتم،حدود نیم ساعت پشت در حرف زد و التماس کرد و سکوت کردم.دست آخر بعد ازچند دقیقه سکوت با صدای غمیگینی گفت:اگه برات اهمیت دارم حداقل جوابمو بده.
    بازم سکوت.
    تیام ــــ برنا،این بار آخره،میدونی چندبار اومدم اینجا؟؟؟این بار اگه جوابم رو ندی میفهمم که از عشقت هیچی نمونده و ...(با صدای آرومتری ادامه داد)برای همیشه میرم.
    چندلحظه صبر کردم و فکر کردم،دیگه بس بود!درسته اندازه 5 سال زجر نکشیده ولی خب،بسشه!درو به آرومی باز کردم و...
    نبود!
    چشم چرخوندم و دیدم نیما با ناراحتی جلوی در خروجی ایستاده.با ناباوری نگاهش کردم که دادش در اومد:همینو میخواستی؟؟آره همینو میخواستی لعنتی؟اون بدبخت عاشقته،تو مرد نیستی نمیتونی این چیزا رو درک کنی،ولی غمی که توی چشم هاش موقع رفتن بود دل منو لرزوند.تو چه موجودی هستی؟
    هلن ـــ بس کن نیما،این زندگیه برناست و خود میدونه.
    نیما با عصبانیت از خونه بیرون زد و من خودمو انداختم روی مبل .یعنی رفت؟برای همیشه؟دوباره از دستش دادم؟وای نه.


    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  16. 4
  17. #53
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض

    پستِ آخرِ رمانِ زندگی عسلی

    +++++++


    سه روز گذشت و هیچی.نه پیغامی ،نه زنگی.هیچ چیز.چند دفعه هم بیرون رفتم به هوای اینکه ببینمش ولی نبود.دیگه باورم شد که تیام رفته،لعنت به سرنوشت و بازی هاش.لعنت به اونایی که نمیذارن دو نفر که همو دوس دارن بهم برسن.لعنت به همشون.
    امروز روز آخری بود که توی آلمان بودم،این دفعه خودم به هلن اصرار کردم که بریم پل عشق.نیما هنوز از دستم دلخور بود ولی بروز نمیداد.کلاهمو روی سرم مرتب کرد و رفتم سمت در که لحظه آخر چشمم به قفل مشکی روی تختم افتاد.عقب گرد کردم و برش داشتم و رفتم بیرون.
    هوا سرد بود،هنوز برف میومد و من یادم رفته بود دستکش هامو با خودم بیارم.فراموش کاری هم یکی از چیزهایی بود که تازگی ها به سراغم آمده بود.وقتی به پل رسیدیم فکم افتاد.یه دیوار آهنی بود که خیلی طولانی بود و روش پر بود از قفل .هلن از ما جدا شد و گفت که همین نزدیکی ها یه کاری داره.من و نیما رفتیم سمت پل .نیما بعد از کلی گشتن یه جای خالی روی دیوار پیدا کرد و گفت:قفلتو بزن!
    ــ چی؟
    نیما با لبخند گفت:میدونستم با خودت میاریش!
    با لبخند گفتم:اینو برای طرلان و آرمان آوردم،به قول طرلان به نیت اون و آرمان میزنم!
    نیما ـــ مگه الکیه؟!باید خودشون باشن.
    ـــ بیخیال!
    قفل رو گرفتم سمتش و گفتم:بیا خودت بزن،من توی خرابکاری کردن استادم،الان میبینی پل خراب شد!
    نیما با خنده سری تکون داد و قفل رو گرفت،تا خواست قفل رو بزنه دستش متوقف شد.با تعجب بهش نگاه کردم که دیدم با اخم داره به دستش نگاه میکنه،منم نگاهمو بردم سمت دست نیما.وا!این دست کیه؟!یه دست مردونه بود که محکم دست نیما رو گرفته بود.سرم رو برگردوندم و از تعجب خشکم زد.
    تیام از بین دندون های بهم فشرده اش گفت:بهت گفتم برنا،اگه سهم نشدی،نمیذارم دست هیچ کسی بهت برسه.
    دوست داشتم از ته دل قهقهه بزنم.حســود!تیام فکر کرد من و نیما میخوایم عشقمونو جاودانه کنیم!با چشم هایی که قهقهه میزد به نیما نگاه کردم ولی الان وقت خنده نبود.برنا تیام برگشته!قفل رو از دست نیما بیرون کشیدم که هلن اومد و با تعجب به تیام نگاه کرد و رو به نیما گفت:عزیزم تیام اینجا چیکار میکنه؟!
    تیام با ناباوری زمزمه کرد:عزیزم؟
    نیما ـــ خانومم،سوء تفاهم براشون پیش اومده.
    تیام دوباره به آرومی زمزمه کرد:خانومم؟؟
    بعد سریع سرشو بالا آورد و بمن گفت:نیما شوهر هلنِ؟؟
    چشمامو باز و بسته کردم که صورتش درخشید ولی دوباره پکر شد .دست نیما رو آروم پایین انداخت و آروم گفت:خب خداحافظ!
    برگشت که بره،تیامم داشت میرفت.نمیذارم،نیمذارم برای سومین بار از دستم بره.
    ــــ تیام؟!
    تیام ایستاد ولی برنگشت،با صدای آرومی گفت:جانِ دلم؟
    ــــ بر میگردی؟برای ... برای ... همیشه؟!
    تیام آروم آروم برگشت و به چشم هام خیره شد،چشم هاش از همیشه شفاف تر بود.با خوشحالی گفت:آره عزیزم،آره خانومم چرا برنگردم؟
    و به سمتم اومد و دستشو به طرفم دراز کرد و قفل رو گرفت و گفت:اینبار من و تو،هوم؟!
    با لبخند سر تکون دادم و قفل رو به مجموعه پل اضافه کردیم.عشق ما ابدی بود ولی ... برای محکم کاری!بعد از زدن قفل دست های یخ کرده ام رو بهم مالیدم که تیام دستامو گرفت و در حال که با چشم هاش به چشم هام خیره شده بود،دستامو گرفت جلوی دهنش و توی دستام "هـــــا"کرد و دستم گرم شد...هم دستم..هم دلم....عشقم هم دستمُ گرم کرد هم دلمُ!
    ****
    ریحانه ــ بدبختِ خسیس!نیگا چجوری خودشو شوت کرد وسط عروسیِ من ها!
    خندیدم و به جفتمون توی آینه نگاه کردم،دو دختر در لباس سپید عروس.ریحانه با حسرت گفت:لباست خیلی نازه.
    خندیدم و گفتم:کار هلنِ!توی آلمان منو یبار برد توی یه مغازه،مثلا میخواستم لباس برای عروسی تو بخرم که اون با موذی بازی گفت این لباسُ پرو کنم،نگو با طرلان نقشه ها داشتن!
    ریحانه ـــ حرومت شه با این فامیلات!
    خندیدم،از ته دل.چقدر دنیا قشنگه!از اون موقعی که با تیام و نیما و هلن برگشتیم.تیام همه جورِ درگیره کارهای عروسی بود و تونستیم خودمونو توی مراسم ریحانه جا کنیم!یه باغ بزگتر گرفتیم و عروس شد دو تا!
    ـــ "دامادها"اومدن!
    لبخندی زدم و با ریحانه رفتیم بریون.تیام و آرمین بیرون ایستاده بودن،آرمین پسر خوبی بود.شوخ و سرزنده،با قیافه معمولی ولی دلنشین.تیام با لبخند اومد سمتم و دستمو گرفت و روی حلقه رو بوسید.لبخندی بهش زدم و به حلقه نگاه کردم.یه رینگِ طلایی که وسطش یه الماس بود.تیام هم همینطور ولی برای اون ساده ی ساده بود ،همون حلقه ای بود که چندسال پیش دستش دیدم.حالا میفهمم برای چی حلقه اش با سلما ست نبود!به گفته خود تیام اون همیشه با من زندگی کرده.موقع زدن این حرف لبخند میزد.
    تیام ـــ من همیشه با "تو"زندگی کردم،با خیالت.با خودم شرط کرده بودم که تنها حلقه ای که توی تمام عمرم توی دستم میره حلقه ای باشه که جفتش برای توئه.من اینا رو خیلی وقت پیش خریده بودم و حالا خانوم من دوباره خانوم خودم شد!
    تیام ـــ خیلی دوستت دارم،خیلی.
    به چشم های تیام نگاه کردم برق میزدم،منم گفتم:منم خیلی دوستت دارم.




    یه مرد یه زن،یکی با چشم های مشکی و دیگری با چشم های عسلی.چشم هایی که زندگی دخترک رو تغییر داد ،شد یه زندگیِ عسلی .
    در راه خانه،دخترک سرش رو از شیشه ماشین بیرون آورد و فریاد زد: سلام بر زندگی عسلی!
    ویرایش توسط mahta007 : 2015.10.02 در ساعت 00:22

    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  18. 4
  19. #54
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض

    سلام بر همگی


    همینطور که شواهد نشون میده(!!)رمان به پایان رسیده


    شرمنده اگر اشکالاتی داخلش بود ، به هرحال کارِ دومم بود و ... بالاخره!


    می خواستم تشکر کنم از تمامِ دوستانی که این رمان رو میخوندن و همراهیم می کردن و همچنین از کسانی که حداقل پستِ اولُ خوندن! :|


    این رمان هم به پایان رسید ، امیدوارم تمومِ لحظه ها رو اونطور که باید حس کرده باشید ...


    +والبته ببخشید اگه توی انداختن پستهای جدیدِ رمان اعصابتونُ خورد کردم :|


    +++



    و امـــــــــا رمانِ بعدی :)



    حالا نگین چطور یکدفعه رفتی سراغِ بعدی!


    من از اواخر تابستون تو فکرِ این رمان بودم و بالاخره به نتیجه ی مطلوبی هم رسیدم.


    این رو بدونین که هیچ وقت دوست ندارم رمانِ در حالِ تایپ بزارم ... این رمانُ از اواسطش براتون میزارم که تکلیفم با خودم مشخص باشه در موردِ انتهای رمان و وقایعی که اتفاق میفته و ...


    اسمِ رمان رو نمیگم چون سروپرایزِ ... ولی اسمش جذابه و خواننده رو جذب میکنه


    خدا رو شکر توی انتخاب اسم مشکلی نداشتم و یک آن به ذهنم خطور کرد ... موضوعِ داستانش هم ممکنه تکراری باشه ولی خب منم دوست داشتم این موضوع رو امتحان کنم ببینم چی از آب درمیاد!


    دوپهلو حرف می زنم چون قانون داستان نویسی همینه ، باید طوری تعریف کرد که خواننده جذب بشه و دنبال ادامه باشه :)



    پس تا رمانی دیگر بدرود


    * قربانِ شما ... سما سعیدی نیا *




    ویرایش توسط Sin-Sin 137179 : 2014.10.14 در ساعت 20:01

    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  20. 4
  21. #55
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض



    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  22. 2
  23. #56
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض

    تصـــاویر شخصیــت های رمـان "زندگــی عســـلی"





    تـــیام








    گنـــدم









    بـــرنــا






    بــردیا





    ویرایش توسط Sin-Sin 137179 : 2014.11.06 در ساعت 14:23

    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  24. 2
  25. #57
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض

    تـــرمه







    مسعود هــیرسا







    نــیمـــا






    ریــحــانه





    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  26. 3
  27. #58
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض

    مصاحبه اي كه خيلي وقت پيش داشتم با يكي از مديران يكي از سايت ها !

    ترجيح دادم بزارمش تا كمي آشنا بشيد ..

    سما جان چند سالته و متولد چه ماهی هستی؟
    متولد 19 دی .... 14 سالمه

    - اولین کتابی که خوندی چی بود؟ چند سالگی؟
    رمان 12 جلدی"شهر اشباح"از دارن شان که اسم اولین جلدی که ازش خوندم"دستیار یک شبح"بود
    10 سالگی

    - چی شد که به سمت نویسندگی رفتی؟
    در زنگهای انشا همیشه انشاهایی که می نوشتم برتر بود و موردپسند بچه ها و معلم
    بعد دلنوشته هایی از خودم رو در سایتهای مختلف و وبلاگم منتشر کردم که مورد پسند دوستان مجازی قرار گرفت
    بعد شعر نوشتم و اولین رمانم رو شروع کردم به نام"نیاز"

    - از کی فهمیدی میتونی بنویسی؟
    کلاس اول راهنمایی بودم

    - فک میکنی همه میتونن نویسنده باشن؟
    این مسئله بستگی به شرایط روحی فرد و قوه تخیلش و محیطی که در اون زندگی می کنه داره
    نوشتن فقط به این نیست که قلم بدست بگیری و تراوشات ذهنت رو ،روی کاغذ بیاری...یک نویسنده خوب فکر میکنه در مورد داستان و عموما حوادثی که در رمان قراره رخ بده رو طبقه بندی می کنه و رمان رو طوری می نویسه که خواننده جذب بشه و ادامه رمان رو دنبال کنه و قوه تخیل هم بسیار مهمه تا نویسنده از موضوعاتی که قبلا در رمانهای مختلف خونده استفاده نکنه و خودش بتونه فضا،حوادث،شخصیت ها و ... جدیدی رو خلق کنه.

    - فقط رمان عاشقانه مینویسی ؟
    نه،رمان اولم(نیاز)عاشقانه نبود و میشه بگی یک معما بود!
    و این رمانی که فعلا روش کار می کنم هم ممکنه ژانرش اجتماعی بشه ... ممکنه،چون اطلاعات دقیقی در اون زمینه ندارم و اینکه بخوام اطلاعات دقیق،بدون نقص رو داخل رمان بیارم اون هم بطوری که ساده و روان باشه و برای خواننده قابل فهم یه خورده مشکله!

    - دوس داری اولین نفری که بعد تموم شدنه رمانات بخوندشون کی باشه؟ چرا؟
    خواهرم ،چون دیدِ وسیعی نسبت به نوشتن داره و از یک جنبه داستان رو نمیسنجه.

    - تا حالا چنتا رمان نوشتی؟
    فعلا دوتا ولی الان یک رمانِ در حال تایپ دارم که اگه بشه براتون میزارمش

    - به فکر چاپ رمانات هستی؟
    من که نه ولی مامانم و خواهرم چراهی من می گم بزار دستم پر شه،رمانام جذابتر شه میگن نه
    رمان اولم که ویراستاری شدزندگی عسلی رو هم ببینم می تونم بدم به یکیچاپ رمان رو هم میدونم که میتونم انجام بدم ولی هنوز کار دارم

    خوب بریم سراغ رمان زندگی عسلی و چنتا سوال درباره زندگی عسلی
    - زندگی عسلی توی یک جمله :
    دوستت دارم و می دانم که نباید

    - چی شد که فکر نوشتن این رمان افتادی ؟
    توی پست اول رمان هم گفتم،توی بدترین شرایط روحی بودم و واقعا احتیاج داشتم مغزم رو تخلیه کنم،حس میکردم وقتی نمیتونم احساساتم رو نسبت به کسی بروز بدم بهترین راه نوشتنِ

    - چرا زندگی عسلی ؟ (منظورم اسم رمانه) آیا واقعا زندگی عسلی در انتظار برنا و تیامه ؟
    چون برنا در ابتدا عاشق چشم های تیام شد ، و چشمهای تیام هم عسلی رنگ بود و برنا حس کرد هرچقدر هم زندگی بد باشه،میتونه با شیرینی چشمهای تیام زندگیش رو شیرین کنه ... یه زندگی عسلی!

    - فک میکنی 10 سال دیگه برنا و تیام کجان؟ وضعیت زندگیشون خوبه؟ یا کلی مشکل دارن تو زندگیشون و دارن از هم جدا میشن؟
    نه طبق آخرین خبری که ازشون دارم توی یکی از شهرهای شمال ساکنن،خودِ برنا چیزی نگفت ولی ریحانه گفت چون جفتشون خیلی مغرورن یه مشکلات و اختلاف نظراتی دارن ولی عشقی که به هم و زندگیشون دارن این اجازه رو نمیده که بخوان این زندگی عسلی رو خراب کنن.

    - زندگی عسلی میتونه واقعی باشه؟ توی ایران ؟
    خودم شرایط اجتماعی که دارم این اجازه رو بهم نمیده که همچین زندگی داشته باشم،در بعضی از موارد شاید ... ولی در کل،نه!
    حالا شرایط اجتماعی بقیه رو نمیدونم!

    - گفته بودی که "شخصیت هایی که داخلی رمان هستن ، اخلاق ، رفتار ، شیطنت هاشونُ از اطرافیانم الگو گرفتم."
    - کدوم شخصیت به خودت نزدیک تر بود ؟
    برنا و طرلان و گندم شخصیتهایی بودن از رفتار،افکار و گفتارِ من

    - کدومشون به خواهرت ؟
    بعضی از شیطنت های برنا رو از خواهرم الگو گرفتمو گندم رو میتونم بگم از خواهرم ... مغرور،عاقل،آروم ولی شیطنت خاصی داره

    ـ چرا خیلی شخصیت های رمانت ایده آل بودن؟ پسرا خیلی خوشتیپ و باحال و بانمک و . . . ! دخترا خوشگل و با کلی خاطر خواه ! ؟ (البته این نظر منه ها)
    می خواستم ایده آل های دخترها و پسرها رو بیان کنم که در جامعه کم پیدا میشه یا اگه هست نصیب ما نمیشه
    می خواستم دنیایی بسازم که شخصیتهاش ایده آلهای خودم باشن،پسرای مغرور و مردهایی به تمام معنا
    دخترایی شاد و حسود و سرزنده

    ولی رمان جدیدم فرق میکنه

    - فک میکنی روزی دنباله زندگی عسلی رو بنویسی؟ یعنی ادامه داستان این شخصیتا رو؟ یا حتی همین داستان از یه نگاه دیگه ؟
    به احتمال قوی بله ... شاید بعد از این رمانی که الان در دستِ تایپِ

    - سخن ت با بچه هاي سات ؟
    توی قفسه های کتابخونه ما پرِ از کتابهای خارجی و علمی و ...
    مغز انسان به تنفس نیاز داره .به این نیازه داره که علاوه بر فکر کردن روی مسائل ریاضی و فیزیک و ... در مورد مردمت،جامعه ت فکر کنی.گاهی با همین کتابها چیزهایی رو میفهمیم که شاید بعضی با شرایط اقتصادی و اجتماعی خاص اون ها رو درک نگرده باشیم و بهتره این دید متفاوت از زندگی رو هم ببینیم
    و برای همین توصیه می کنم رمان های بیشتری بخونین .. رمان هایی که ارزش اینکه وقتت رو بهشون اختصاص بدی رو داشته باشه،بعضی از رمانها فقط برای نوشتن عقده ها و عقاید غلط دختران و پسران هستن و بنظر من این رمانها باید جزو ادبیات زرد باشن.
    غذای روح انسان = کتاب


    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  28. 2
صفحه 4 از 4 نخست 1234
نمایش نتایج: از 46 به 58 از 58

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •