ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 1 از 4 1234 آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 58
  1. #1
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    New2 رمان زندگی عسلی | سما سعیدی نیا

    رمان زیبا و عاشقانه " زندگی عسلی"

    +++

    سـلـام بـر هـمـگـی

    این روزها همه در حالِ آماده شدن برای مهر ماه هستن و زیاد وقت ندارن ولی خب این رمان تازه تموم شده و تصمیم گرفتم براتون بزارمش ، این دومین رمانمِ و ممکنه گاف هایی داده باشم!ولی این حرفم مبنی بر این نیست که موضوعِ رمان جالب نباشه!

    این رمان رو من از اواسط عید ، توی بدترین شرایطِ روحیم شروع کردم و واقعا فکر نمی کردم اینجوری از آب در بیاد!

    بر خلافِ روحیه ای که در اون زمان داشتم،رمانِ "زندگی عسلی"میتونه گلِ لبخند رو ، روی لبهاتون بنشونه.
    شخصیت هایی که داخلی رمان هستن ، اخلاق ، رفتار ، شیطنت هاشونُ از اطرافیانم الگو گرفتم.
    حالا بعد از 6 ماه میتونم ثمره تلاش هام رو براتون بزارم ، ازتون میخوام همراهیم کنید و نظرتون رو بگید.


    +++

    رمانِ زندگی عسلی


    به قلم :سما سعیدی نیا (137179)

    تعداد صفحات:220(تقریبا!)

    شخصیت اصلی رمان:برنا راد

    +++

    2نکته:


    1.علامت (*****)رو که دیدین بدونین زمان تغییر میکنه و از حالتِ عادی جلوتر میره.
    2.شعرهای توی داستان رو "حتما"بخونین.چون بعضی حرفها توسطِ شعرها منتقل میشه.



    خلاصه هم نداره :)

    خب استارت اولیه رو میزنم ....

    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  2. 17
  3. #2
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض



    بسم الله الرحمن الرحیم

    مقدمه:

    دلم خوش بود که با دستات میشه عشقو تجسم کرد
    میشه زخم های دنیا را میون چشم تو گم کرد
    دلم خوش بود که یه آغوش هنوزم روی من بازه
    یکی با عشق من داره همه دنیاشو میسازه

    دلم خوش بود یه گلدون هست که خاک اون گلش باشم
    برای رد شده از شب یکی هست که پلش باشم
    یک هست چون که من هستم اونم دنیا رو دوس داره
    دلم خوش بود که اون هستو منو تنها نمی ذاره

    دلم خوش بود تو بازی ها نه من گم میشدم نه اون
    تا تنها میشدیم با هم میشد مهمونمون بارون
    بازم تنها شدیم اما دیگه بارون نمی باره
    تو که نیستی خدا دیگه تو دنیا پا نمی ذاره

    تموم شاخه گل هایی که هدیه دادی اوردم
    بگم من دیگه من نیستم منم با رفتنت مردم
    تو ریشه بودی من ساقه حالا بی ریشه خشکیدم
    خدا می مردم و هیچوقت من این روز و نمی دیدم

    نمی تونم به جای تو ، تو آغوشم یه سنگ جا شه
    خدا به مردن من هم حواست جمعِ جمع باشه


    سجاد فرهادی
    کتاب / سلام بانو


    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  4. 10
  5. #3
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض

    با صدای بلنــــــــــــــد آلارم گوشیم از خواب بلند شدم و هزارتا بدوبیراه به کسی که این گوشی رو گذاشته بالای سرم گفتم یه لحظه که فکر کردم دیدم خودم بودما!از خودم عذرخواهی کردم و رفتم از اتاقم بیرون.واااااااای!نیگا کن!همه جا که تاریکه!دوباره عقبگرد کردم و نگاه به گوشیم انداختم و دیدم بعله!ساعت 3صبحه!من که میدونم همه این آتیشا از گور کی بلند میشه!با صدای بلندی گفتم:بردیــــــــــاااااا اا میکشمت!
    با جیغ فرا بنفش من سریع در اتاقم باز شد و مامانم پرید تو اتاق و چراغ رو روشن کرد.وویییی این مامان منه؟یاجدسادات!چرا این شکلی شده؟به سرتا پاش نگاه کردم اوووووف موهاشو!شده عین خورشید خانم!مامانم داد زد:دختره ی روانی نصفه شبی داد میزنی بعد که میام تا ببینم چت شده که صدای نکرتو انداختی تو سرت منو عین اسکنر از پایین به بالا و از بالا به پایین نگاه میکنی؟
    آخ آخ گاوم زایید!الان تا میخورم فحشم میده سریع گفتم:مامانی ببخشید دیگه این بردیا ساعت گوشی منو تغییر داده.
    ـ بردیا؟نه بچم وقتی اومد انقدر خسته بود که سریع رفت خوابید.
    ـ حالا بیخیال برو بخواب.
    مامانم اومد بالای سرم و انگشت اشاره اش جلوی صورتم به حالت تهدیدآمیزی تکون داد وگفت:یه بار دیگه فقط یه بار دیگه اون صدای نخراشیدت منو از خواب بیدار کنه حالتو بد جور میگیرم برنا فهمیدی؟
    و با جدیت تمام زل زد توی صورتم آب دهنم رو صدا دار قورت دادم وگفتم:غلط کردم مامان.
    لبخندی زد ولی زود جمعش کرد و ازم دور شد مامان من خیلی خوشش میاد همه ازش حساب ببرن درحالی که داشت میگفت:دختره ی روانی خل وچل....درو بست ورفت.اوفیش از بیخ گوشم رد شدا.خب حالا نوبت تلافیه بردیا خان!رفتم سمت اتاق مامانم و چندتا چیز به درد خور برداشتم و در اتاقمو آروم باز کردم.اتاق من و بردیا و مامانم و یه اتاق اضافه که البته برای دوست خل وضع من ترمه بود توی طبقه دوم بودن.همه چی آروم بود یه لبخند شیطانی زدم و راه افتادم سمت اتاق بردیا درو میخواستم باز کنم که دیدم اه!قفله!ای خدا آخه چه قدر من...نه وایسا برنا عجله نکن مغضتو به کار بنداز بچه.
    از پله ها رفتم پایین البته اگر افتادن من از سه پله ی آخر که دستم موند زیرم رو فاکتور بگیریم سالم رسیدم پایین سریع یه نگاه به بالا انداختم هیشکی نیس آخ جون!رفتم سمت کمدی که نزدیک دربود و کلید زاپاس اتاق بریا رو برداشتم.بردیا بعد از اتفاقی که براش افتاد همیشه در اتاقشو قفل میکرد مگر اینکه یادش بره ،همش هم تقصیر این ترمه بیشعوره!یه شب که اومده بود خونه ی ما آشنایی زیادی با خونمون نداشت روانی میخواست بیاد تو اتاق من که منو بترسونه ولی اشتباهی رفت توی اتاق روبروییم یعنی اتاق بردیا برادر گل بنده!
    خودش میگفت یه بادکنک پر آب کرده بوده و میخواسته بالای سر من بترکونه وقتی داشت اینو میگفت از خنده صورتش کبود شد وگفت:وای برنا وقتی به تخت نگاه کردم دیدم یه نره غول روش خوابه اصلاً یه لحظه هم این امکان رو ندادم که بردیا باشه ،آقا منم رفتم بالای سرش و یه جیغی زدم که به بنفش گفته بود برو کنار من هستم!و بادکنک رو بالای سرش ترکوندم کل هیکلش با آب شد یکی و سریع برگشت که دیدم این که بردیاست!
    به خدا اون موقع از خجالت آب شدم که یه دفعه بردیا گفت:دختره ی روانی مگه مریضی؟چه غلطی کردی تو؟و بعد من سریع از اتاقش زدم بیرون و اومم پیش تو.
    با یادآوری این خاطره یه لبخند خبیثانه زدم اون موقع بود که مزه ی اذیت کردن بردیا رفت زیر دندونم البته اونم زیاد منو اذیت میکنه ها با اینکه اون 25سالشه و 7سال ازم بزگتره ولی عین پسرای 17سالست در اتاقشو خیلی آروم با کلید باز کردم.آخی نازی!نگاه کن چقدر خوشگل خوابیده ولی حیف که این روح خبیث من اجازه نمیده کاری به کارت نداشته باشم پسره ی منگل اومده ساعت منو عقب انداخته حالا فردا که من سر کلاس خوابم برد کی جواب اون معلم خبیثمون رو میده؟هان؟
    به تختش نزدیک شدم و دیدم کنار تختش روی عسلی، یه لیوان آب بایه ورق قرص خوابه که دوتاشون با حالت وحشیانه ای از توی جاشون در اومدن وقتی دیدم با حالت وحشیانه باز شدن (که از روی اون ورق بدبخت فهمیدم که مچاله شده بود) دریافتم که بعله!آقا قرص خواب انداخته بالا یادم باشه آمار این کارشو به مامان بدم.آخ جون!همه چیز دست به دست هم دادن که من اینو امشب آدم کنم!روی صورتش دولا شدم و خوب نگاهش کردم.خاک تو سرت برنا خوبه حالا داداشته اینجوری زل زدی بهش!صورت کشیده سبزه،دماغ متوسط ولی مثل خودم سربالا،لبای کوچولو،چشماشم که الان باز نیست ولی عسلی ،موهای کوتاه که از بس ژل زده شده عین چی!رنگ موهاشم مشکیه لعنتی عین هلو میمونه با قد بلند و چهارشونه و قربونش برم باشگاهشم که ول نمیکنه .
    اول رژ سرخخخخخخ 24 ساعتُ در آوردم و خوشگل براش کشیدم ولی نه، دیدین این دختر منگولا که میخوان لباشونو بزرگتر نشون بدن نیم متر پایین تر و بالاتر لبشونو هم میکشن منم دقیقا همون کارو کردم خب حالا نوبت ریمله ضدآبه!یه ریمل خوشگل هم براش کشیدم وای پسر تو اگه دختر میشدی که هلوتر بودی!براش پنکک و خط چشم و رژگونه با سایه کشیدم و با گوشیمم یه عکش مامانی ازش انداختم خوبه ،حالا تو باشی که دیگه منو از خواب عزیزم نندازی ولی نه بسش نیست فوقش صبح بلند میشه میره پیش مامان براش پاک کنه دیگه آها!رفتم یه عکسیو از توی اتاقم آوردم بزرگ بود و من برای اذیت کردن و صد البته مسخره کردنش وقتی تازه از خواب بلند شده بود انداختم آوردم و زدم روی آیینه اش اینطوری وقتی بلند شه به جای صورت خوشگلش عکس تمیز خودشو میبینه!وای من چه قدر شیطانی شدم!
    خب مامان که زودتر از بردیا بلند میشه میره مدرسه باباهم که رفته یه قرار داد ببنده و تا یه هفته دیگه هم نمیاد منه بدبختم که ساعت 6صبح میرم مدرسه،خب همه چی اوکیه!خمیازه ای کشیدم که به اسب آبی گفته بود زِکّی!در اتاقشو قفل کردم و برای محکم کاری یه ورق برداشتم و روش نوشتم:مرگ من بیدارم نکنین!حالا از طرف جون خودش براش مایه گذاشتم!هه!

    ویرایش توسط Sin-Sin 137179 : 2014.10.02 در ساعت 15:06

    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  6. 9
  7. #4
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض

    صبح به زور از خواب بلند شدم و لباسامو پوشیدم و رفتم از اتاقم بیرون و دیدم هنوز اون یادداشته روی در اتاقشه خب این یعنی بیدار نشده اومدم برم که یکدفعه دستم جوری کشیده شد سمت کسی که تعجب کردم قطع نشد برگشتم و دیدم هیییی بردیا عین یه گرگ زخمی داره نگاهم میکنه داد زد:تو این کارو کردی؟
    منم از اونجایی که میدونم در این مواقع رعایت ادب لازمه و باعث میشه طرف دلش به حالت بسوزه گفتم:سلام خوبی داداش جون؟
    ـ سلام؟داداش جون؟نخیر حالا که دیدم مودب شدی فهمیدم حتما کار خودته!
    کیفمو از روی شونم انداخت و گفت:بیا اینا رو پاک کن برنا اعصاب ندارم.
    اومدم حرفی بزنم که داد زد:گفتم اعصاب ندارمممم.
    سعی کردم دیگه حرفی نزنم بردمش توی اتاقم همه چی پاک شد جز ریمل و رژه .ای خدا حالا چی جوری بهش بگم؟گفتم:اممم...داداشی...میگ ...اممم...
    بردیا اعصبانی گفت:چی شده؟
    ـ هیچی فقط...فقط...
    ازش دور شدم و گفتم:این ریملش ضدآبه و رژشم24ساعته اس.
    قبل از اینکه حرفی بزنه سریع عین بزکوهی پریدم بیرون و کیفمو از روی زمین برداشتم و رفتم از خونه بیرون داشتم در خونرو میبستم که بردیا از توی آیفون گفت:برنا فقط تو ظهر بیا خونه فقط بیا خونه.
    منم پرروییم گل کرد و گفتم:از بس خوشگل شدی زبونت گیر کرده بردی خانم؟خوشگل خانم؟
    بردیا جوری توی آیفون داد زد که گفتم الان زبون وا میکنه و چهارتا فحش آبدار بهش میده. از بین عربده هاش چندتا کلمه بیشتر نفهمیدم:برنــــاااااااااا اا،خیـــلی،فقط،مامان
    بیخیال بابا،نه نه صبر کن کلمه ی آخرش چی بود؟مامان؟نه!یا باب الحوائج!

    به هر بدبختی بود خودمو رسوندم مدرسه اونطور که شواهد نشون میداد همه ی کلاسا شروع شده بود رفتم پشت کلاسمون وایسادم که قبلاً اسمش لاله3بودولی من و بچه ها غلط گیریش کرده بودیم و نوشته بودیم:شیطونا.
    لبخندی زدم که از پشت سرم یه نفر گفت:خنده هم داره!
    وقتی برگشتم خانوم نوروزی رو دیدم که داره با لبخند نگاهم میکنه ولی بیشتر لبخندش عصبی بود!گفتم:اِ شمایین؟
    ـ نه روحمه.
    بعدم خودش بلندبلند خندید!وا!این چرا اینطوری میکنه؟در زدم و رفتم توی کلاس که همه گفتن:سلام شیطوووون!
    بعدم زدن زیر خنده!آخیش!این یعنی دبیرمون نیومده که بچه ها دارن اینطوری میکنن.بلند گفتم:آخیش،میمردین یه صدایی در میاوردین که من پشت در سکته رو نزنم؟
    همه خندیدن و رفتم سرجام نشستم و یه نگاه به ترمه انداختم که داره مثل بز نگاهم میکنه گفتم:وویی چته تو؟جن دیدی؟
    خندید وگفت:نه!ولی ملکه عذاب رو دارم میبینم!باز چه کار کردی که دیر اومدی؟
    خندیدم وگفتم:خوب میفهمی ها!
    بعدم همه ی ماجرا رو براش توضیح دادم که باعث شد از خنده سرفه اش بگیره و آب بریزم تو حلقش.بعد از یه ربع خنده گفت:روانیِ خل!
    دستمو کوبیدم به بازوش و گفتم:فحش نده بی ادب!
    تا ساعت 2:30به بدبختی دبیرا رو تحمل کردیم.رسیدم به در خونمون یه صلواتی فرستادم و درو باز کردم از حیاط که گذشتم و رسیدم پشت در شنیدم:مامان باید این دختر رو آدمش کنی.
    به به آقا بردیا در حال زیرآب زدن!مامانم گفت:تو هم کم اذیتش نمکنی ساعتش رو سر 3 تنظیم کردی که چی بشه؟
    بردیا آروم گفت:خب اونم توی خواب به ناخونام لاک قرمز زده بود.
    اینو که گفت مامانم زد زیر خنده خود بردیا هم خندید ،خودمم که هیچی افتاده بودم پشت در که یکدفعه در باز شدو بردیا اومد بیرون تا من رو دید گفت:بچه پررو سلامت کو؟
    در حالی از جام بلند میشدم گفتم:سلام.
    وقتی به صورتش نگاه کردم مردم از خنده هنوز لبش قرمز بود و مژه هاشم پرپشت!وقتی دید من دارم میخندم گفت:برنا از صبح تا حالا نشستم توی خونه و نرفتم شرکت به خاطر تو واقعاً که!
    بعدهم پشتش رو به من کرد که مثلا قهرم!پسره 25 سالشه خجالت نمیکشه!رفتم سمتش دستمو انداختم دور گردنش و گفتم:ببخشید دیگه آخه تو هم ساعت منو روی3تنظیم کرده بودی!واقعا اگه میرفتی بهتر بود چون چندتا خواستگار توپ پیدا میکردی که دیگه خونه رو بوی ترشی داره برمیداره!
    بردیا که معلوم بود خنده اش گرفته گفت:خیلی پررویی حقته نمیدونی وقتی سر زده اومد پیشم و ناخونامُ دید چقدر مسخره ام کرد!
    بعد هم دوتامون زدیم زیر خنده و رفتیم توی خونه.مامانم تا مارو دید گفت:آخیش نزدیک بود جنگ جهانی سوم شروع بشه!
    بعد هم نگاه به من کرد وگفت:برنا بدو لباساتو عوض کن بیا نهار بخور.
    رفتم بالا توی اتاقم موهامو که تا سر کمرم میرسید باز کردم و شونه اشون کردم و محکم بستم بالای سرم بعدهم یه شلوار مشکی با یه بلیز آستین بلند صورتی پوشیدم و رفتم پایین.همه نشسته بودن و منتظر من بودن وقتی رسیدم بردیاگفت:اووه!حالا انگار میخواد بره عروسی!کشتی خودتو بابا!
    بهش اهمیتی ندادم و نشستم کنار مامان و شروع کردیم وااااای که من چقدر گشنمه!صبح که بردیا عن دراکولا گذاشت دنبالم فرصت نکردم پول بردارم برای خودم چیزی بخرم البته جدا از اون سالاد الویه ای که ترمه آورده بود و بیشترشو من خوده بودم هنوزم گشنم بود.
    ولی بردیا درست برعکس من عین یه خانم متشخص و باوقار داشت غذاشو میخورد!ای وای گفتم خانم؟خوب البته با اون رژ و ریملشم میشد عین این خانوما!بعد از ناهار ظرف ها رو سپرم دست استادش یعنی سرکارخانم وظیفه شناس عزیز دلم ماشین ظرفشویی.خداییش اون بیشتر از من کار میکرد!رفتم بالا توی اتاقم و تا بعدازظهر درسامو خوندم در حالی که داشتم به بدنم کش و قوسی میدادم گفتم:اوفیش!بالاخره تموم شد!
    رفتم پایین که دیدم صدای یه مرد میاد وقتی دیدمش داد زدم:بابااااااااااااااااا
    و عین عنکبوت افتادم روش بابا در حالی که منو از خودش جدا میکرد گفت:دختر کشتی منو!
    بعد اخم کردم و گفتم:آقای راد واقعا که شما خجالت نمیکشین دخترتون رو به امون خدا توی یه خونه کنار اعجوبه ی قرن(بردیا)و مادر ترزا(مامان گیتی)ول کردین و رفتین؟
    بابا خندید خودمم خندیدم که یه دفعه مامانم اومد وگفت:هه هه هه!ورپریده به کی گفتی مادر ترزا؟
    ای بابااا!گوش های مامانمم چه قدر تیزه!اومدم از خودم دفاع کنم که بابام زحمتشو کشیدوگفت:منظوری نداشت گیتی،مگه نه برنا؟!
    بعد با چشم و ابرو اشاشره کرد که تاکید کن!چه بابای کلکی دارم من!به زوور خندمو جمع کردم و گفتم:اِم...چیزه!یعنی آره!گیتی خانم اصلا شما سیندرلایی مگه نه فرخ خان؟
    قبل از اینکه بابا جواب بده مامانم گفت:منو مسخره میکنی بچه؟
    ـ نه بابا!من غلط بکنم!بده گفتم سیندرلایی؟
    مامانم چشم غره ای بهم رفت که یعنی:خفه شو!
    به بابا گفتم:بابا سیندرلای 3 رو دیدی؟
    باباخندید و گفت:از دست تو!بلــــــه!توی وروجک منه بدبخت رو مجبور کردی بشینیم باهم ببینیم!
    با شیطنت گفتم:یادتونه سر سیندرلا چی اومد؟
    بابا هم انگار موضوع رو فهمید چون سرفه ای کرد وگفت:بسه دیگه بچه نمیبینی تازه رسیدم خسته شدم؟
    ولی مامانم نذاشت بابا موضوعو عوض کنه وگفت:نه... نه!وایسا ببینم،موضوعش چی بود؟
    بابا دوباره میخواست بپیچونه ولی من گفتم:آخه توی این قسمتش سیندرلا دوباره کنیز میشه و با اون مرده اسمش چی بود؟حالا بیخیال دیگه ازدواج نمیکنه!
    مامانم دمپاییشو درآورد و پرت کرد سمتم که منم جاخالی دادم و خرد وسط صورت بردیا!اوخی!درد داشت؟بیچاره بردیا صورتش شده بود قرمززززززز!
    مامانم سریع رفت سمتش و گفت:الهی بمیرم برات مادر!چیزیت که نشد قربونت برم؟
    بردیا الکی آخ و اوخ کرد و گفت:وای چشمم ناکار شد!
    با دلخوری گفتم:عجب بابا!حالا اگه اون دمپایی به جای صورت بردیا توی صورت من میخورد شما بعدش یه آخــــــــیش هم میذاشتی تنگش و میذاشتی میرفتی توی آشپزخونه حالا پسره به این گندگی رو ببین چه جوری تحویل میگیره!
    بعدش اومدم از کنار بردیا رد شدم که آوم بهم گفت:حسود بدبخت!
    منم گفتم:خودتی!
    ببین خودشو چه جوری لوس میکنه!ایششششششش!درحالی که داشتم از پله ها بالا میرفتم بابا گفت:برنا خانم رفتی؟حالا کی واسه من چایی بریزه؟
    با بی حوصلگی گفتم:همون پسره ی جلف!
    با این حرفم خنده ی مامانم و بابام رفت هوا!برگشتم که عکس العمل بردیا رو ببینم که یکدفعه از روی پله ها کنده شدم!گفتم:ای ای ای!چی خبرته؟
    بردیا گفت:من جلفم آره؟حالا چهار روز دیگه من از اینجا برم میخوای بدون من چیکار کنی؟
    با بدجنسی گفتم:خانوم!لباستون چروک میشه عزیــــــزم! اِوا!آرایشتم که پاک شده قربونت برم میخوای باز خوشگلت کنم ناز بشی؟
    بعد خبیانه خندیدم بردیا هم نامردی نکرد و منو از توی بغلش انداخت پایین!ای خانوم بی ادب!با عصبانیت گفت:اگه دسته گلتو به بابا بگم که دیگه اینجوری نمیخندی!
    گفتم:چرا همینجوری میخندم!
    آخه من و بابا باهم توی یه تیمیم و مامان و بردیا توی یه تیم!وقتی به بابا میگم چه بلاهایی سر بردیا میارم از خنده صورتش سرخ میشه!بابا گفت:ای بابا از دست شما دوتا!حالا وروجک بابا بیا اینجا ببین فرخ خان چی برات آورده!
    مامان با حساسیتی آشکار گفت:یعنی چی فرخ؟چرا اونوقت که بهت میگم بیا اینارو باز کن میگی بذار برای بعد هان؟!
    باباهم نامردی نکرد وگفت:چون برنا نبود!
    ای قربون بابای گلم برم من!رفتم تا نجاتش بدم!از روی زمین بلند شدم و رفتم کنار بابا روی مبل نشستم و گفتم:حالا بیخیل گیتی خانوم!بیا بیشین تنگ من ببین شووَّرِت چی آورده!
    مامان با صدای جیغ مانندی گفت:این چه طرز حرف زدنه؟یه خانوم باوقار اینجوری حرف نمیزنه که!
    ـ ای بابا مامان خانوم بیخیال شو دیگه همین که توی مهمونیا اونجوری حرف میزنم بسه!انقدر حوصلم سر میره که نگو!همش ادب!همش نزاکت!این چه وضعشه آخه؟اصلا آدم وقتی با دوستاش حرف میزنه فحش نده که حال نمیکنه!
    به دنبال این حرف من، باباوبردیا زدن زیر خنده!خوب راست میگم دیگه!
    بابا در حالی که میخندید چمدونش رو باز کرد؛واااااااااای چه لباسای نازیییییی!در حالی که داشتم یه لباسو روی خودم امتحان میکردم از بابا پرسیدم:راستی بابا چی شد که انقدر زود اومدی؟
    بابا هم لباسو ازم گرفت و گفت:اینوبده،واسه مامانته،بعدشم خیلی ناراحتی انقدر زود اومدم؟
    گفتم:نه بابا این چه حرفیه؟آخه راستشو بخوای مامان اجازه نمیداد برم خرید به خاطر همین خدا خدا میکردم زودتر برگردی!
    بابا با خنده گفت:پدر سوخته پس به خاطر همین دلت برای من تنگ شده بود؟
    خندیدم وگفتم:اِ فرخ خان از یه مرد متشخص مثل شما بعیده این حرفا رو بزنین!
    یعنی دقیقا داشتم به مامانم اشاره میکردم،مامانم که کنارمن نشسته بود آروم زد پس کله م وگفت:فقط بذار بابات اینا رو جمع کنه بعد حالیت میکنم!
    ـ وا!خوب همین الان چرا این کارو نمیکنین؟
    مامانم لبخندی زد و گفت:لباسا مهمترن!
    رو به بابا کردم و گفتم:بابا الان این لباسا توی عشق و علاقه ی مادری غرق میشنا!جمعشون کن!
    باباومامان خندیدن،به مامانم نگاه کردم و آهی کشیدم.بابا پرسید:چی شد؟
    با ناراحتی گفتم:هعی!خوش به حالت مامان!
    مامان با تعجب پرسید:وا!برای چی؟
    با نیش باز گفتم:به دو دلیل.یک اینکه بچه باحالی مثل من داری و دو اینکه وقتی میخندی دو تا چال خوشگل میفته روی لپت!
    مامان خندید و گفت:آره خیلی خوشگل میشم!
    اینم مامانه ما داریم؟خودش از خودش تعریف میکنه،بردیا هم به مامانم رفته.همیشه فکر میکردم که اگه چال روی لپ پسرا بیفته چه قدر زشت میشن ولی بردیا لامصب یه چیزی میشه که نگو!در حالی که داشتم کل لباسارو زیر و رو میکردم چشمم به یه کت اسپرت خوشگل افتاد.وای که چقدر این شیکه!حتما مال بردیاست ای از گلوت نره پایین!منم میخواستم پسر بشم البته فقط برای اینکه کت اسپرت بپوشم وای که چه جیگری میشدم ولی حیـــــــف!
    داشتم کت رو نگاه میکردم که بردیا از دستم کشید بیرون و گفت:عین همینو توی آلمان خریدم،راستی اینو شما از کجا آوردی بابا؟
    بابا که سرش توی چمدون بود و داشت دنبال چیزی می گشت گفت:پاریس!
    بعد دوباره یه کت دیگه در آورد وای که این یکی محشرتر از قبلیه بود!یه کت چرم!سریع از دست بابا گرفتم و به بردیا گفتم:بدو بپوشش بدو!
    بعد به بابا گفتم:منم همیشه دوست داشتم کت بپوشم ولی حیف!
    این چمدونه یا گاری؟ یه دفعه بابا یه کت و دامن گذاشت جلوم با تعجب به بابا نگاه کردم و گفتم:بابا مگه مردا دامن هم میپوشن؟
    بابا یه نگاهی به مامان انداخت و دوتاشون شروع کردن به خندیدن!وا اینا چشونه؟!بابا با خنده گفت:وروجک اینا ماله توئه!مگه این کت اندازه ی بردیا میشه؟
    راست میگفتا ماشالا بردیا عین هرکول بود!یه کت مشکی بود که لبه ی آستین و یقه اش با پارچه ی ساتن صورتی دوخته شده بودبا یه دامن که فکر کنم تا سر زانوم بود خیلی شیک و ساده!به بابا یه نگاه قدرشناسانه انداختم وگفتم:وای بابایی مرسی!
    بابا گفت:تموم نشده!
    بعد دوباره یه کراوات خاکستری در آورد ساده ی ساده بود وای این ماله منه؟ولی مامان که هیچ وقت نمیذاره من کراوات ببندم!باتعجب به بابا نگاه کردم که لبخندی زد و گفت:یه کفش هم براش آوردم با یه عطر.
    مامانم سریع گفت:من عمرا بذارم برنا کراوات ببنده!
    بابا گفت:خانوم چی کارش داری؟من اونجا خانوما رو میدیدم دیگه ،خیلی هم قشنگ میشه!
    اوه اوه الانه که مامانم جوش بیاره و این چند صدم ثانیه بیشتر طول نکشید که مامان جیغ زد :یعنی چی به خانومای اونجا قشنگ بود؟اصلا این دفعه که میری منم باهات میام فهمیدی فرخ؟
    میدونستم که بابا مامانو خیلی دوست داره خود مامان هم میدونستا ولی خوب همه زنا دوست دارن چند وقت یه بار اینو بشنون!کت و دامنو برداشتم و گفتم:بابا عطر و کفش رو کجا گذاشتی؟
    بابا با دستش به در ورودی اشاره کرد وگفت:گذاشتیم دم در.
    رفتم سمتم در ولی دیدم چیزی نیست با صدای بلند گفتم:بــــــــــابـــــــ ا!اینجا که چیزی نیست!
    بابا هم با صدای بلند گفت:بـــــــرنــــــــــا! بیرونه توی باغ نزدیک در!
    اوووووووووف!توی بــــــاغ؟آخه اصلا به من میاد بخوام برم توی باغ به خاطر یه جفت کفش و عطر؟ولی میرم به خاطر عطرهم که شده میرم فقط خدا کنه عطر تلخ آورده باشه با اینکه هر دفعه بهش میگم بازم نمیاره و میگه:دخترم عطر تلخ واسه ی مرداست!
    ولی من دوست دارم خب!درو باز کردم و رفتم توی باغ،از روی سنگ فرشها میرفتم و زیر لب یه آهنگو رو زمزمه میکردم:
    فقط چند لحظه کنارم بشین
    یه رویای کوتاه تنها همین
    ته آرزوهای من این شده ته آروزهای ما رو ببین
    فقط چند لحظه کنارم بشین
    فقط چند لحظه به من گوش کن
    هر احساسیو غیرمن تو جهان واسه چند لحظه فراموش کن
    برای همین چند لحظه یه عمر همه سهم دنیامو از من بگیر
    فقط این یه رویا رو بامن بساز همه آرزوهامو از من بگیر
    برای همین چند لحظه یه عمر همه سهم دنیامو از من بگیر
    فقط این یه رویا رو بامن بساز همه آرزوهامو از من بگیر
    نگاه کن فقط با نگاه کردنت منو تو چه رویایی انداختی
    من هرچی ندارم ازت راضیم تو این زندگی رو برام ساختی
    به من فرصت هم زبونی بده
    به من که یه عمره بهت باختم
    واسه چند لحظه خرابش نکن بتی رو که عمر ازت ساختم
    فقط چندلحظه به من فکر کن
    نگو لحظه چی رو عوض میکنه
    همین چند حلظه برای یه عمر همه زندگیمو عوض میکنه
    برای همین چند لحظه یه عمر همه سهم دنیامو از من بگیر
    فقط این یه رویا رو بامن بساز همه آرزوهامو از من بگیر
    برای همین چند لحظه یه عمر همه سهم دنیامو از من بگیر
    فقط این یه رویا رو بامن بساز همه آرزوهامو از من بگیـــــــــــر
    (لحظه-احسان خواجه امیری)
    تقریبا به آخرای باغ رسیده بودم که یکدفعه یه نفر گفت:خیلی عاشقیا!


    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  8. 6
  9. #5
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض

    سریع برگشتم چون هوا تاریک بود نمیتوستم چهره اش رو ببینم ولی میدونستم مرده چه هیکلی داره عین غول میمونه!گفتم:ببین درسته من کاراته بلد نیستم ولی در عوض خوب چنگول میگیرم و جیغ بنفش میزنما!
    تا اینو گفتم طرف خنده اش بلند شد،رو آب بخندی!وای چقدر صداش آشناس!یه دفعه همون مرده گفت:واقعا هم که خوب چنگول میکشی اسگل منم بردیا!
    اِ؟!بردیاست؟خوب میمردی زودتر میگفتی من قبض روح شدم!با عصبانیت گفتم:نخیر عاشق نشدم!
    بردیا با شیطنت گفت:ولی شواهد که اینطور نشون میده توی این هوا با این آهنگ توی باغ قدم میزنی یعنی عاشقی دیگه!
    گفتم:یعنی هرکی آهنگ گوش میده عاشقه؟پس تو هم شکست عشقی خوردی دیگه!
    با تعجب پرسید:برای چی؟
    لبخند گشادی زدم و گفتم:چون آهنگ مجید خراط ها رو گوش میدی!
    یه دفعه بردیا با عصبانیت گفت:معلومه که نه!یه بار دیگه این حرفو زدی نزدیا!فهمیدی برنا؟
    وا!این چرا انقدر عصبانی شد نکنه...ولی نه بابا بردیا و عشق و عاشقی اون غد تر از این حرفاست که بخواد عاشق بشه!پرسیدم:این چراغا چرا روشن نمیشن؟
    تا اینو گفتم سریع چرا ها روشن شدن لبخندی زدم و فگتم:جانم تلپاتی!
    بردیا با عصبانیت گفت:چرا اینجوری اومدی توی باغ هان؟!
    به خودم نگاهی انداختم،همون لباسایی بود که برای ظهر پوشیده بودم گفتم:مگه چشه؟
    ــ چش نیست و لباسه!مگه نمیدونی آقا هاشم اینجاست؟
    ــ وا معلومه که میدونم!
    با کلافگی سرشو تکون داد و گفت:برنا تو چند سالته؟
    با تعجب گفتم:17
    ــ خب باید بگم اندازه ی یه دختر 7ساله بیشتر حالیت نیست!وقتی میگم هاشم آقا توی باغه یعنی باید روسری بپوشی!
    ــ اوووه!اون بیچاره زنشو ببینه با دخترش اشتباه میگیره اونوقت توی هوا به این تاریکی بیاد منوببینه که مثلا روسری ندارم؟دلت خوشه ها!
    ــ اولا مثالت اصلا ربطی به موضوع نداشت!دوما توی هوا به این تاریکی؟خوبه همین چند لحظه پیش ذوق مرگ شدی که تا گفتی چراغا چرا روشن نمیشدن یهو روشن شدنا!
    ــ اصلا من غلط کردم حالا تو برای چی اومدی توی باغ؟
    دستشو کرد توی جیبش و از کنارم رد شد و گفت:اومدم اون عطریو ببینم که بابا برام آورده.
    مگه اون عطر مال من نیست؟رفتم سمت در باغ که دیدم یه چمدون زرشکی کنار دره. رفتم نزدیک و روی زمین زانو زدم بردیا هم بدتر از من نشست روی زمین!بعله دیگه اونقدر لباس میخره که دیگه عین خیالشم نیست!کنار دسته چمدون روی یه کارت نوشته بود:آقای راد.
    وای که من عاشق فامیلیمونم!ولی فامیلی تهرانی که ماله اون ترمه ی بیشعوره قشنگ تره!بعد از کلی گشتن یه عطر پیدا کردم که توی یه جعبه ی چوبی خیلی خوشگل بسته بندی شده بود وقتی بوش کردم عقل از سرم پرید وای که من چقدر بوی عطرای تلخو دوس دارم به بردیا نگا کردم که داشت یه عطر دیگه رو بو میکرد که توی یه جعبه ی صورتی با پاپیون بود!هه!بابا براش توی جعبه صورتی آورده!
    وقتی بوش کرد گفت:فکر کنم این برای ماله توئه
    ازش گرفتم و بو کردم وای اینم خیلی خوش بوئه.بوی شیرین خیلی خوبی داشت.بردیا عطر تلخ رو ازم گرفت وگفت:این ماله منه!
    با عصبانیت گفتم:ولی منم عطر تلخ میخوام!
    بردیا خندید و گفت:چیه؟از کی خاطره داری که انقدر عطر تلخ دوست داری؟ نکنه از اون پسره اسمش چی بود؟آهان، پرهام؟
    و بعد غش غش خندید!خیلی بی ادبی بردیا!میدونه من از اون ملخ بدم میاد بازم اسمشو جلوم میاره حالا ببین خودش کرم میریزه ها!با عصبانیت گفتم:از کی تا حالا ملخ ها هم عطر میزنن؟
    بردیا چند لحظه منو نگاه کرد و بعد دوباره زد زیر خنده منم داشتم با عصبانیت نگاهش میکردم هر وقت چشمش به صورتم می افتاد خندش شدید تر میشد!بالا خره رضایت داد اون فکشو ببنده.با عصبانیت گفتم:به چی میخندی؟
    بردیا گفت:وای نمیدونی برنا من چند شب فقط دنبال یه اسم قشنگ براش بودم حالا که گفتی ملخ دیدم خیلی بهش میاد!
    آخه پرهام قدش بلنده ولی خیلی لاغره و همیشه یه لبخند مضحک روی لبش داره که وقتی منو میبینه نیشش شل میشه که حتی آدم میتونه رگ های لثه اش رو هم ببینه!بردیا گفت:چند سالی میشه ندیدمش نریمان میگفت داره میره باشگاه.
    با نیش باز گفتم:باید مواظب باشن زیر دستگاه ها له نشه!
    و با هم دیگه زدیم زیر خنده وقتی داشتیم با هم به سمت عمارت میرفتیم از بردیا پرسیدم:بردیا تا حالا عاشق شدی؟
    چند لحظه فکر کرد وگفت:واسه چی میپرسی؟
    شونه هامو بالا انداختم و گفتم:همینطوری،آخه میدونی همه هم سن های من عاشقن!ولی من نیستم میخوام بدونم چه حسی داره.
    بردیا گفت:بعضی وقتا عاشقی و خودت نمیفهمی شاید تو هم از اون دسته باشی!راستی تو که میگی همه از دوستات عاشقن ترمه هم عاشقه؟
    ــ نه بابا!ترمه و عشق؟
    یه لحظه فکر کردم اخمای بردیا رفت توی هم ولی بعد که دقت کردم دیدم که اخم نمیکنه! من مطئنم که بردیا اشتباه میکنه من هیچ وقت عاشق نمی شم!مطمئنم.
    وقتی رفتیم توی خونه کلی با بابا حرف زدم و خبرهای جدید گرفتم و یکی از خبرهاش این بود که گفت:راستی برنا یه خبر خوب!
    با ذوق گفتم:میخوای ماشینو عوض کنی؟
    بابا گفت:نه!
    ــ آها پس حتما میخوای منو بفرستی برای تعلیم رانندگی.
    ــ نه!
    ــ پس میخوای دفعه بعد منو با خودت ببری؟
    بابا معلوم بود که حالش گرفته شده با بی حوصلگی گفت:نه بابا!میخواستم بگم فرداشب میخوایم بریم خونه ی مادربزرگت و کل عمه هات و عموت هم هستن!
    مطمئن بودم که بردیا مثل همیشه کار رو بهونه میکنه و نمیاد ولی در کمال تعجب گفت:جه عالی!خیلی وقته ندیدمشون!
    بعد از کمی مکث گفت:اِم...راستی بابا عمه تهمینه اینا هم میان؟
    بابا با ناراحتی گفت:نه بابا جان،آخه میدونی گندم امتحاناش شروع شده برای پس فردا هم امتحان داره.
    به جرئت میتونم بگم قیافه بردیا مثل میوه ای شد که از وسطش با دوچرخه رد شده باشی !در حالیکه سعی میکرد ناراحتیش رو پنهان کنه گفت:اِ؟خب پس من فکر کنم نریمان گفت که فردا یکی از بچه های شرکت مهمونی توی باغش داره که باید بریم پس من یکی شرمنده ام.
    چی شد؟این تا الان میگفت چه عالی و از این جور چیزا حالا یه دفعه چی شد؟با تعجب گفتم:بردیا مگه نگفتی خیلی وقته اونا رو ندیدی؟پس چی شد؟!
    بردیا در حالی داشت از روی مبل بلند میشد گفت:حالا هم میگم دوست دارم ببینمشون ولی دفعه قبل چون نرفته بودم باغ شروین خیلی ناراحت شده بود.
    شروین؟مگه با اون دعواش نشده بود؟ گفتم:شروین؟
    بردیا با بی حوصلگی گفت:آره شروین.
    ـ مگه دعواتون نشده بود؟
    ـ چرا ولی فعلا کارش به من گیره به خاطر همین خودش بیخیال شد.
    بابا که داشت به حرفامون گوش میداد گفت:این شروین همون دوستت نیست که باباش یکی از خریدارهای ماست؟
    بردیا که داشت از پله ها بالا میرفت گفت:چرا بابا همونه.
    بابا برگشت سمت من و گفت:تو میدونی برای چی با هم دعوا کردن؟
    ای وای!اگه بگم که بابا پدرمو در میاره!اومدم یه جوری بپیچونم که بردیای خبیث دوباره اومد پایین و گفت:من بهتون میگم.


    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  10. 6
  11. #6
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض

    ترو خدا مرگ برنا اون دهنو ببند!قول میدم دیگه اذیتت نکنم ترو خدااااااااا!ولی مگه این روح خبیثش میذاره عین بچه آدم سرشو بندازه پایین و بره پی کارش.اومد دقیقا نشست روبروی من و بابا و گفت:یه روز این برنا خانم اومد پیش من و با خیلی مظلومانه توی صورتم نگاه کرد وگفت:داداشی میه گوشیتو بدی یه زنگ بزنم به ترمه؟
    حالا این داشت حرف میزد و منم خون خونمو میخورد و هی با ابرو اشاره میکردم که نگوووووووو!ولی کو گوش شنوا بردیا ابروهاشو به حالت بامزه ای انداخت بالا و ادامه داد:منم که نمیدونستم چه آتیشی میخواد به پا کنه گوشیمو دادم بهش اصلا هم به ذهنم نرسید که برنا خودش گوشی داره یا اصلا از گوشی خونه میتونه استفاده کنه.
    به اینجای حرفش که رسید فهمیدم که بیشتر ادامه بده گندش در میاد واسه همین گفتم:خوب آخه تو هم منو اذیت کرده بودی!
    برنا قیافه حق به جانبی گرفت و گفت: اون کاری که من کردم در مقابل اون کاری که تو کردی هیچ بود!
    بخار از کلم بلند شد اون به ریختن مایع دستشویی توی شامپوی من میگه هیــــــــــچ؟!تا یه هفته هر روز فقط نرم کننده می زدم به موهام و مجبور بودم حرفهای بردیا رو از قبیل:بلند شو برو اونور بوی دستشویی رو میدی و... رو تحمل کنم!تا اومدم از خودم دفاع کنم بردیا گفت:بعد از چند دقیقه اومد گوشیمو بهم داد قبلش نریمان زنگ زده بود به من که شروین رفته یکی از قراردادهای ما رو با پاریس لغو کرده خیلی عصبانی شدم و میخواستم از دست شروین به نریمان شکایت کنم برای همین زنگ زدم به نریمان و قبل از اینکه حرفی بزنه هر چی از دهنم در اومد بار شروین کردم به امید اینکه نریمان پشت خطه ولی بگو این دختره ی شیطون برداشته اسم مخاطبای گوشیمو عوض کرده!
    وای راست میگه اون حرفایی که بردیا به شروین میگفت رو که شنیدم دود از کله ام بلند شد !تا حالا هیچ وقت ندیده بودم بردیا اینجوری حرف بزنه یا تا این حد عصبانی بشه.
    بعد بردیا با عصبانیت ادامه داد:اونم نامردی نکرد و هر چی من گفته بودم دو برابرش رو تحویل خودم داد و گفت که از این به بعد دیگه با ما کار نمیکنه.
    بابا در حالیکه داشت دستی به چونش میکشید گفت:عجب!پس دوباره آتیش سوزوندی برنا؟
    ای بابا!حالا بیا و درستش کن!قیافه مظلومی به خودم گرفتم و با لحن لوسی گفتم:بابایی قلبونت بلم خب منم دوش داشتم اذیتش بوکونم دیگه!مگه نه داداشی جوووونم؟
    اوق!خودم حالم به هم خورد!قیافه بابا و بردیا که اصلا دیدنی بود!قیافه شون مثل کسایی بود که نیم کیلو قره قروت رو یکجا خورده باشن!از قیافه هاشون خندم گرفت ولی اگه میخندم تاثیر کار حال به هم زنم از بین میرفت واسه همین زل زدم توی چشمای بابام!
    یه دفعه بردیا گفت:اخ اخ اخ!حالمو به هم زدی!این چه طرز حرف زدنه؟من که هیچی نفهمیدم!تو از اون دخترایی که لباشونو پروتز میکنن هم بدتر حرف میزنی!
    راست میگفتا این دخترا افتضاح حرف میزنن از بس لباشون بزرگه!اینو که گفت بابا ترکید از خنده و بین خنده هاش گفت:منم هیچی نفهمیدم!
    قیافمو جدی کردم و با جدیت گفتم:ترجمه!:بابایی قربونتون برم خب منم دوست داشتم اذیتش کنم مگه نه بردیا؟
    بردیا گفت:فکر کنم اون قسمت آخرش یه چیز دیگه بود!
    گفتم:اون واسه اون موقع بود که کارم بهت گیر بود الان که بابا کاری به کارم نداره عادی باهات میحرفم.
    بابا با تعجب گفت:عادی باهات چی کار میکنم؟
    ای بابا این بابای ماهم که از دنیا عقبه!یه سر بیاد توی اینترنت کل دانسته هاش بر باد میره من که خودم دوباره املای بعضی از کلمه ها رو شروع کردم به خودن!
    با کلافگی گفتم:میحرفم بابا جان یعنی حرف میزنم!یعنی شما حتی معنی گودزیلا رو هم نمیدونی؟
    قیافه بابا دیدنی بود بعد چند لحظه فکر کردن گفت:خب یعنی حرف میزنم گفتنش اینقدر زحمت داره که به جاش میگن میحرفم؟!
    بعد چند لحظه که انگار بیشتر به حرفام فکرده باشه گفت:گودزیلا؟
    بردیا گفت:آره بابا جون گودزیلا.
    ـ حالا یعنی چی بابا؟
    گفتم:به بچه های دهه هشتادی میگن و این موضوع برای مانی هم صدق میکنه.
    بابا گفت:جلل الخالق!چه چیزایی آدم از شما جوونا میشنوه!
    بعد دوباره گفت:بابا میمون به کی میگن؟
    اینو که گفت من و بردیا یه نگاهی به هم انداختیم و پوکیدیم از خنده!بابا همینجور داشت با تعجب ما رو نگاه میکرد که بعد از چند دقیقه که ما هنوز داشتیم میخندیدیم حوصلش سر رفت و گفت:اِی کوفت!شماها چرا عین بچه آدم جواب ما رو نمیدین؟
    با شیطنت گفتم:چون بابا جون ما بچه آدم نیستیم که ما بچه گیتی خانومیم!
    تا اینو گفتم مامان از آشپزخونه بیرون اومد و گفت:بوی توطئه میاد!چی میگفتی ورپریده پشت سر من؟
    بردیا گفت:هیچی مامان جان شما برو به کارت برس.
    مامان گفت:میرم حالا بگید برای شام چی درست کنم؟
    با ذوق گفتم:مامان میشه فسنجون درست کنی؟
    مامان گفت: الان ساعت 9 شبه بچه!
    بردیا گفت:لازانیا چی؟
    ـ نه حوصلشو ندارم!
    بابا گفت:مرغ چی خانم؟
    ـ وا!فرخ خوبی؟من همین الان به برنا گفتم نمیشه درست کرد بالاخره فسنجونم از مرغ درست میشه دیگه.
    ای بابا!ولی واقعا چقدر سخته انتخاب غذا!بعد از چند لحظه مامان گفت:اصلا بیخیال همین خورشت سبزی که دارم میپزم رو میخوریم!
    جان؟مگه مامان غذا درست کرده؟با تعجب گفتم:مامان مگه نگفتی هیچی درست نکردی؟
    مامان نگاهی به من انداخت و گفت:فقط میخواستم ببینید که من چقدر زحمت میکشم و هیچکدوم هم سلیقه خوبی ندارید و از طرفی شامه هیچ کدومتون قوی نیست و ماشالا کور هم که هستید البته فقط شما شما دوتا سگ و گربه (من و بردیا رو میفرمایند اصلا تعجب نکنید به این میگن عشق مادری!)که ندیدید که من نیم ساعت اینجا وایسادم و دارم نگاهتون میکنم و اصلا هم بوی غذا رو متوجه نشدین.
    گفتم:اِ؟من دیدم بوی برنج سوخته میاد!
    مامان با عصبانیت گفت:فقط یکم ته گرفته!
    و بعد رفت توی آشپزخونه.ای قربونت برم مامان گیتی جون با این قهر کردنات!بردیا با صدای آرومی گفت:زنا همیشه همنجورین،اگه یه وقت بسوزه میگن ته گرفته اونم به خاطر اینکه میدونستم تو عاشق ته دیگشی!اگه برنج شل بشه یه کم شیر میریزن روش میشه شیربرنج و میگن چون میدونستم دوست داری پختم!اگه سفت بشه یه چهارتا چیز دیگه قاطیش میکنن میگم کوفته پختم از کوفته ننه ت خوشمزه تر!
    اون میگفت و من و بابا میخندیدم بعد از سخنان گرانقدر بردیا بابا بهش گفت:بردیا جان شما که باشگاهت رو میری دیگه درسته؟
    گفتم:بله میره چون اگه نره میشه مثل بشکه و ما همش مجبوریم قلش بدیم!
    بردیا گفت:اصلا هم اینطور نیست من کجا زیاد میخورم؟
    ـ تو خونه!
    ـ هه هه هه!دخترا همیشه فکر میکنن گوله نمکن!
    ــ پسرا هم اگه قیافشون مثل ملخ باشه خدای غرورن!
    ـ فعلا دخترا که دنبال پسرای مغرورن.
    ـ فعلا هم که پسرا فرت و فرت غش میکنن واسه دخترای با نمک!
    الاناست که جنگ جهانی سوم شروع بشه ولی بابا گفت:خب دیگه به ادازه ی کافی کل کل شما دو تا رو شنیدم،برنا جان شما هم کم نیاری بابا!پا به پای بردیاکه 8 سال ازت بزرگته داری میگی.
    گفتم:بابا شما که میدونین من از چند تا چیز خیلی بدم میاد یک پوزخند،وای یعنی دوست دارم با تمام توانم سر طرف داد بزنم،دو اهانت به دخترا،سه اهانت به دخترا
    بابا گفت:اهانت به دخترا رو دوبار گفتیا!
    در حالیکه داشتم سمت میزغذاخوری میرفتم گفتم:چون خیلی روش تاکید دارم!
    اون شب هم شب خوبی بود و از اینکه بابا اومده بود خیلی خوشحال بودم و ازش اجازه گرفتم که فردا با ترمه و بروبچز برم بیرون.
    وقتی توی تختم دراز کشیده بودم ترمه اس ام اس داد:اوی دختره بیداری؟
    نوشتم:دختره داداشته!
    درسته که هیچ وقت داداشش رو ندیدم ولی بچه ها میگفتن خیلی نازه و از این حرفها!ترمه چند تا شکلک خنده گذاشته بود و بعدش نوشته بود:پس بیداری!راستی فردا قبل از اینکه بریم پاتوق من و تو و نیکی میریم یه سر خریدا فهمیدی؟
    نیکی یکی از بچه های کلاس بود. یه دختر آروم و متین.نوشتم:دوباره برای چی؟
    بعد چند لحظه که دیگه داشت خوابم میبرد ترمه جواب داد:دوباره؟عجب رویی داریا!خوبه دفعه قبل واسه جنابعالی رفته بودیم خریدا نمک نشناسِ بیشعور!بعد از سه ساعت چرخیدن توی پاساژا آخر هم میره از همون مغازه اولیه خرید میکنه وای که دوست داشتم اون پلاستیک لباستو بکوبونم توی دهنت.
    خندم گرفته بود در حد تیم جواب دادم:خیلی خب حالا چه خبره که میخوای لباس بخری؟میخوای بری خواستگاری واسه داداش عتیقه ات؟
    نوشت:عتیقه؟اگه عتیقه ست پس چرا همه ی دخترا کشته مردشن؟
    اوه حالا اینم چی میگه نصفه شب جواب دادم:زود بگو واسه چی میخوای بری خرید میخوام بکپم.
    نوشت:فردا شب مهمون داریم دخترخاله هام هم میان یه اعجوبه هایی ان که نگو میخوام حالشونو بگیرم اساسی!
    جواب دادم:ایول پایه ام خفن.
    منتظر جوابش بودم که دیدم گوشیم داره زنگ میخوره دیدم ترمه ست!دختره ی روانی ساعت2نصفه شب زنگ زده به من که چی؟برداشتم و گفتم:ها؟چته؟
    خندید و گفت:من حسرت به دلم موند یه بار عین آدم جوابمو بدی!
    خودمم خندیدم و گفتم:خب حالا چی میخوای بخری؟
    بعد از چند لظه مکث کردن گفت:یه سارافن و شلوار ساده!
    با تعجب گفتم:یعنی چی؟فقط با یه سارافن و شلوار میخوای حالشونو بگیری؟
    با ناراحتی گفت:خب پس میگی چی کار کنم؟
    با شیطنت گفتم:شکر خدا!
    جیغی زد که فکر کنم پرده گوشم پاره شد و گفت:کم چرت و پرت بگو برنااااااا
    خندیدم و گفتم:اووه!با اون نخراشیدت داد میزنی توی گوشم که چی بشه؟خواب از سرم پرید بیشعور!
    با لحنی که معلوم بود حرصش گرفته گفت:به جهنم بذار بپره،بگو من چه غلطی بکنمممم؟
    گفتم:اوناهم مثل بقیه دخترای فامیلتون از داداشت خوششون میاد؟
    با صدایی که توش لحن خنده داشت گفت:آره بابا.نمیدونی وقتی داداشم میاد چجوری دست و پاشونو گم میکنن!تازه یکیشون به عشق آرتان رفته رشته انسانی!دختره ی امل!
    کمی فکر کردم و گفتم:پس باید از طریق داداشت حرصشونو در بیاری.
    ــ چجوری؟
    ــ اه،من چه میدونم!خب یه دختری رو دعوت کن که خیلی خوشگل باشه و همش هم بفرستش طرف داداشِ بیریختت!
    ــ اوی اوی اوی!بیریخت تویی با اون هیکل ناقصت!
    میدونستم چرت و پرت میگه برای همین به دل نگرفتم و گفتم:حالا چیکار میکنی؟
    ترمه گفت:نمیدونم آها تــــ...
    ولی یه دفعه یه نفر وسط حرفش گفت:ترمه تو هنوز بیداری؟
    اوه اوه!صداروووو!یه صدای مردونه ولی گرفته معلوم بود از خواب بیدار شده،من جای ترمه فاتحه ام رو خوندم ترمه بیچاره هم دست کمی از من نداشت با تته پته گفت:آره داداش دارم مشاوره میگیرم!
    همون صدا گفت:ساعت2صبحه ها!بعدشم مشاوره چی؟!
    ــ برای چزوندن اون عجوزه هایی که فردا میان خونمون!
    پسره چنان خندید که من فکر کردم بمبی چیزی بود! به ترمه گفتم:اه بگو ببنده اون دهنو دیگه گوشم کر شد.
    ترمه هم خندید و فگت:اوی دختره با داداشم درست حرف بزنا!
    داداش ترمه گفت:کی داره منو مسخره میکنه؟
    ــ هیچکس داداش برو بخواب که فردا خواب نمونی.
    با صدای بسته شدن در فهمیدم داداشش رفته گفتم:اوه چه داداش گیری داری ها!
    ترمه خندید و گفت:نه خیلی مهربونه!راستی تو اسم داداش منو نمیدونی؟
    با بی حوصلگی گفتم:نع!
    ترمه مثل اینکه بخواد یه چیز خیلی مهم رو بگه با ذوق و شوق گفت:اسمش تیـــــــــ
    ولی وسط حرفش در اتاقم با شتاب باز شد و بردیا اومد تو، موهاش به هم ریخته و چشماشم پف کرده و قرمز بود،چون نور چشمش رو میزد چشماشو نیمه باز کرد و گفت:برنای دیوونه به فکر خودت نیستی حداقل به فکر من باش.
    با عصبانیت گفتم:به تو چه من خوابم یا بیدار.
    بردیا که معلوم بود تعجب کرده گفت:من چی کار به خوابیدن تو دارم؟!میگم با اون صدات نصفه شبی به این بلندی نخند،فکر کردم صدای ماشینی که شبا میاد آشغالارو میبره!
    بی ادب !دمپاییمو که کنار تخت بود برداشتم و پرت کردم طرفش که جا خالی داد وگفت:حالا کی هست؟عشقت؟
    با عصبانیت گفتم:چرا چرت و پرت میگی بردیا؟کدوم عشق؟یه آدم بدبخت حسود!
    ترمه با صدای جیغ مانندش گفت:خفه شو بیشعور حسود تویی!
    خندیدم و به بردیا گفتم:ترمه ست بابا!
    بردیا لبخندی زد و اومد گوشه ی تختم نشست و گفت:سلام برسون.
    اوه بابا شعور!به ترمه گفتم:بردیا سلام میرسونه
    ترمه ی بدبخت با ذوق گفت:سلامت باشن تو هم سلام برسون.
    به بردیا گفتم:ترمه هم سلام میرسونه.
    بردیا گفت:خب حالا بگیر بخواب که فردا باید زود بلند شی.
    با تعجب پرسیدم:چه خبره؟
    بردیا گفت:مگه باید خبری باشه که زود بلند شی؟همیشه که نباید عین خرس بخوابی!
    و بعد بلند شد و رفت بیرون،ترمه گفت:اوی! اونجایی؟
    اصلا ترمه رو یادم رفته بود!گفتم:آره نگفتی ،چیکار میکنی؟
    ــ آها میگم تو فرداشب بیا خونه ما هم مامانم خوشحال میشه هم اون دخترا وقتی یکی خوشگل تر از خودشونو میبینن دق میکنن،هم به داداشم معرفیت میکنم.
    گفتم:چی؟نه بابا من عمرا بیام با داداشت آشنا شم.
    ــ وا!دلتم بخواد!
    ــ نمیخواد. حالا گمشو که وقتمو گرفتی.
    دوباره ترمه جیغ زد اما این دفعه آرومتر و گفت:نکبت بیشعور بی لیاقت!گمشو بکپ!
    و بعد قطع کرد.خندیدم و گوشیمو گذاشتم کنار عسلی کنار تختم و تا سرمو روی بالش گذاشتم چشمام گرم شد و خوابم برد.


    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  12. 6
  13. #7
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض

    ــ نه نمیدونم والا دخترم هنوز بیدار نشده.
    صدای مامان بود که از پشت در اتاقم میومد فقط نمیدونستم به کی داشت میگفت ولی با صدای آشنای جیغ کوتاه فهمیدم ترمه ست!به من رحم کنید من دیشب ساعت3خوابم برده.به ساعت کنار تختم نگاهی انداختم یا خدا!ساعت یکه!تا حالا سابقه نداشته من دیرتر از 12 بلند شم!همینجوری داشتم با خودم فکر میکردم که در اتاقم با صدای ناجوری باز شد و ببر زخمی(ترمه!)وارد اتاق شد.
    اگه بگم از دیدنش وحشت کردم دروغ نگفتم با قیافه ای که اون داشت روح پدربزگ خدا بیامرزمو رویت کردم!تا دیدمش خودمو زدم بخواب تا منو دید گفت:برنای مارموز چشاتو دیدم که از این فاصله هم عین سگ پاچه میگیرن پاشو بیشعور که منو معطل کردی!
    به روی خودم نیاوردم که حداقل بذاره بره ولی بعد از چند لحظه انگار صورتم یخ زد.سریع از جام بلند شدم و دیدم ترمه با یه لبخند ژکوند با لیوان آب خالی توی دستش داره نگاهم میکنه.اون روم اومد بالا داد زدم:ترمه خودتو مرده بدون.
    و عین یوزپلنگ افتادم دنبالش حالا راهرو با صدای جیغ ترمه و تهدید های من پر شده بود همینجوری داشتم دنبالش میدویدم که یکدفعه وایساد و خودشو کشید کنار منم از همه جا بی خبر صاف رفتم توی شکم یه نفر.وای که این ماهیچه ست یا آهن؟مخم ترکید!همونطوری که رولی زمین افتاده بودم سرمو بلند کردم که ببینم به کی خوردم که با دو تا چشم درشت و کشیده عسلی روبرو شدم.
    دو حالت داره:یا بابامه یا بردیا.زمان 5ثانیه و0.75 نمره!با دادی که زد فهمیدم بردیاست با اون صدای پر ابهتش گفت:مگه کوری دختر؟
    از روی زمین بلند شدم و با پررویی تمام زل زدم توی صورتش و گفتم:اولا سلام!دوما نه مگه مشکلی پیش اومده که این فکرو کردی؟
    بردیا پوزخندی زد وگفت:نه بابا داره فرم پر میکنه میخواد ببینه دخترش کور هست یا نه!
    با خونسردی گفتم:پس بهش بگو کور نیست،ما که نباید اطلاعات غلط دست مملکت بدیم اصلا خدا رو خوش میاد ما بندگان خدا و برداران زحمتکشمون رو سرکار بذاریم؟اصلا این رواست؟!
    بعد رو به ترمه ادامه دادم:تو بگو دوست مغز فندقی من آیا این مردم آزاری نیست؟
    ترمه لبخندی زد که یعنی:خودم بعدا میکشمت!بعد خانوم وار اومد سمتم و گفت:چرا عزیزم چیزیت که نشد؟
    گفتم:نه،بردیا ترو خدا تو دم به دقیقه بیا پیش من که ما یه ذره خانومی هم از این ترمه ببینیم مردم از بس عین وحشی ها میفته به جونم.
    بردیا خندش رو خورد وگفت:بسه دیگه برنا بیا پایین صبحونت رو بخور و بعد باید با هم بریم خرید.
    با تعجب پرسیدم:خرید؟خرید برای چی؟
    بردیا گفت:واسه مهمونی امشب دیگه.
    ـ مگه بابا همین دیروز از پاریس برات لباس نیاورد؟
    بردیا که معلوم بود عصبانی شده گفت:خب معلومه منم نگفتم واسه من میخوایم بریم خرید که .امشب تولد گندمه و همه به همین خاطر خونه ی عزیز جون دعوتیم.
    ــ مگه بابا نگفت گندم نمیاد؟
    بردیا در حالی که داشت از پله ها پایین می رفت گفت:چه میدونم!
    برگشتم و به ترمه نگاه کردم دیدم داره با نیش باز به راه پله نگاه میکنه گفتم:اوی!غرق نشی خانم ما اینجا غریق نجات نداریما!داداشمو خوردی!
    ترمه که هنوز داشت به راه پله نگاه میکرد گفت:برنا میشه منم بیام؟
    آخ جون چی بهتر از این!با ذوق گفتم:معلومه دیوونه حالا تو برو پایین تا منم حاضر شم.
    به در اتاقم که رسیدم رو به راه پله داد زدم:واسه منم صبحونه بذارید.
    و بعد اضافه کردم:اوی بردیا چیزی پشت سرم گفتی نگفتیا!
    با اینکه صداشو نمیشنیدم میدونستم الان داره یه چیزی پشت سرم میگه!تا اینو گفتم خنده همشون بلند شد از بین خنده هاشون فهمیدم بابا خونه نیست چون یکی از صداها مردونه بود که مال بردیا بود یکی خیلی ملیح بود و ریز میخندید که مال مامان گیتی بود یکی هم جیغ مانند بود که مسلما ماله ترمه بود!با اینکه صدای ترمه در حالت عادی خیلی آرومه و به آدم آرامش میده ولی وای به حال کسی که موقع جیغ زدنش اون اطراف باشه ،باید گوششو ببوسه و بذاره کنار!
    شلوارلی دمپای مشکیمو با مانتوی ساده ی خاکستری و یه شال مشکی و کیف خاکستریم پوشیدم و رفتم پایین خداییش از تیپ خودم خیلی خوشم میومد ساده ولی شیک مامانمم همیشه به این موضوع افتخار میکرد که مثل بعضی دخترا بومِ نقاشی نمیشم.
    از پله ها که رفتم پایین دیدم طبق حدسی که زده بودم فقط مامان و بردیا و ترمه بودن از بابا خبری نبود.ترمه داشت به حرفهای مامانم گوش میداد بیچاره از این فاصله هم میفهمیدم که گیر افتاده از صورتش که با یه لبخند مضحک پوشیده شده بود کاملا معلوم بود!بردیا هم طبق معلوم روی یه مبل تک نفره نشسته بود و داشت کتاب میخوند.با اون عینکی که زده بود و اخمی که روی صورتش بود جذبه اش صد برابر شده بود.
    خداییش چه داداش خوشگلی دارما!قربونش برم!داشتم نگاهش میکردم که یکدفعه نگاهشو از کتاب گرفت و نگاهمو غافلگیر کرد.حالا من نمیخواستم بفهمه ها!لبخندی زد و گفت:میدونم،لازم نیست خجالت بکشی اونقدر خوشگلم که هیچکس از دیدنم سیر نمیشه راحت باش!منم نگاهت نمیکنم تا معذب نشی!
    وای خدای اعتماد به نفس که میگن الان روبروی من نشسته.پوزخندی زدم و گفتم:هه!خیلی از خودت مطمئنی آقا بردیا!
    دوباره نگاهم کرد ولی این دفعه مثل من پوزخندی زد وگقت:از خودم مطمئن و از تو نامطمئن!
    اوف!من تا صبحم وایسم مگه این از رو میره؟بیخیالش شدم و رفتم نزدیک مامان و ترمه؛مامان تا منو دید دست از سر ترمه برداشت و گفت:ظهرت به خیر دخترم!
    بردیا از همون جایی که نشسته بود گفت:منمیترسم برنا دچار کمبود خواب بشه!
    گفتم:شما لازم نیست نگران من باشی آقا!برو نگران اون بدبخت هایی باش که بشون ساز یاد میدی که از دست تو دارن پس میفتن!
    بردیا خندید و گفت:آره واقعا!مگه میشه کسی منو ببینه و پس نیفته؟
    رفتم توی آشپزخونه و یه چیزی خوردم و سریع اومدم بیرون و با ترمه و بردیا فیتم سمت بی ام و مشکی خوشگل بردیا.میخواستم بشینم جلو که یکدفعه بردیا گفت:نه برنا بشین عقب.
    باتعجب نگاهش کردم که گفت:قراره با یکی از دوستام بریم آخه یکی از فامیلاشون عطر فروشی داره قراره بریم پیش اون.
    پرسیدم:حالا این دوستت کی هست؟
    موذیانه لبخندی زد وگفت:میبینیش!
    از اون لبخند خبیثش معلومه که میخواد منو اذیت کنه ولی چه میشه کرد دیگه!عقب کنار ترمه و از خونه خارج شدیم.میخواستم به بردیا بگم که آهنگ بذاره که خودش سریع گذاشت جونم تلپاتی!
    ساعت مچیمو بر میدارم
    دوسه شاخه گل رز میگیرم
    همیشه روز قرار با تو لحظه ای هزار دفعه میمیرم
    من سلیقه ی تو رو میدونم
    پیرهنی که دوس داری پوشیدم
    ساعت و پیرهن و گل چیزی نیست
    جونمم پای نگاهت میدم
    آآآآی مهربونم آروم جونم
    تو به من زندگی دادی من به تو مدیونم
    آآآآی مهربونم دردت به جونم
    بابت این همه عاشقی ازت ممنونم
    بعضی وقتا اونقدر هول میشم
    که به رفتار خودم میخندم
    جلو آینه دست و پام میلرزه
    دگمه هامو جا به جا میبندم
    هنوزم روز قرارم با تو حس اولین قرارو دارم
    وقتی روبروی من میشینی مگه میشه از تو چشم بر دارم؟
    آآآآآی مهربونم آروم جونم
    تو به من زندگی دادی من به تو مدیونم
    آآآآآی مهربونم آروم جونم
    تو به من زندگی دادی من به تو مدیونم
    آآآآی مهربونم دردت به جونم
    بابت این همه عاشقی ازت ممنونم
    (اولین قرار- بهنام صفوی)
    چه آهنگ قشنگی بود!به بردیا گفتم:اینارو تو از کجا میاری؟
    بردیا صدای آهنگو کم کرد و گفت:خب معلومه از اینترنت دیگه!
    ترمه گفت:وای من از اون قسمتش که گفت: ساعت و پیرهن و گل چیزی نیست جونمم پای نگاهت میدم و وقتی روبروی من میشینی مگه میشه از تو چشم بر دارم؟ خیلی خوشم اومد
    پرسیدم:اووووه!تو حفظش کردی؟
    ترمه لبخند گشادی زد و گفت:انقدر به خودم فشار آوردم که یادم نره که فکر کنم باید تا چند روز از سلول های مغزم استفاده نکنم!
    منم مثل خودش لبخندی زدم و گفتم:آخه عزیزم تو کی استفاده کردی که بخوای بهشون استراحت بدی؟
    ترمه نیشگونی از بازوم گرفت وگفت:برنا کاری نکن یه کاری کنم که به غلط کردن بیفتیا!بعدشم اون بابای من بود که معدلش 19.80شد؟
    گفتم:نه اشتباه میکنی دختر بابای تو بود!
    ترمه و بردیا خندیدن و بردیا کم کم از سرعت ماشین کم کرد تا اینکه جلوی یه خونه ویلایی مثل خونه ما البته کمی کوچکتر نگه داشت و با موبایلش تک زنگ زد.به بردیا گفتم:تو هنوزم اونقدر گدایی که زنگ نمیزنی؟
    بردیا هم گفت:تو هم هنوز انقدر بچه ای که توی کارای من دخالت میکنی؟
    به معنای واقعی کلمه خفه خون گرفتم!داشتم با ترمه در مورد دانشگاه و از این جور چرت و پرت ها حرف میزدم که دیدم وسط حرفش یکدفعه ساکت شد و ماتش برد!همینجوری مونده بودم،این الان چش شد؟یه دفعه برگشت سمت شیشه و شروع کرد به خندیدن داشتم از کنجکاوی میمردم برگشتم ببینم داره به چی میخنده که

    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  14. 3
  15. #8
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض

    چشمم افتاد به 32 تا دندون!کل صورتشو اون نیش گندش گرفته بود جوری که 32تا دوندونش معلوم بود ولی چه هیکلی واسه خودش درست کرده ها!
    واقعا این همون نردبون چهل کیلوییه؟انقدر لبخندش وسیع بود که باعث شد منم لبخند بزنم بردیا شیشه منو داد پایین و گفت:اگه لبخند زدنت تموم شد بپر بالا که خیلی کار داریم.
    پرهام بی توجه به بردیا گفت:سلام برنا خانم حالتون خوبه؟
    خیلی سرد گفتم:علیک سلام،ممنون خوبم.
    در ماشینو باز کرد و نشست.بردیا حرکت کرد و بعد از چند لحظه ترمه گفت:این یارو کیه؟
    آروم در گوشش گفتم:پرهام .پسر دوست یکی از خریدارای بابامه،دوست بردیا هم هست.
    ترمه هم به تبعیت از من آروم گفت:بابا تو رو خورد از بس از توی آیینه نگاهت کرد!
    بیخیال گفتم:نگاه کنه تا چشش دراد!
    بالاخره پرهام استارت یورتمه رفتن روی اعصاب منو زد:ولی جسارت نباشه برنا خانوم به نظر حالتون زیاد هم خوب نیستا!
    با جدیت از توی آینه زل زدم بهش و گفتم:شما شغلت چیه؟
    بدبخت فکر کرد باهاش گرم گرفتم لبخندی زد و گفت:یکی از شرکت های بابامو اداره میکنم چه طور مگه؟
    میخوام بیام خواستگاریت!چه پررواِ!با همون حالت بهش گفتم:پس دکتر نیستی در این صورت به شما ربطی نداره!
    ترمه دوباره صورتشو برگردوند سمت شیشه و دستشو گذاشت جلوی دهنش تا صدای خندش بلند نشه بردیا هم دید اوضاع قمر در عقربه گفت:راستی پرهام این فامیلتون مغازه اش کجاست؟
    پرهام که حسابی حالش گرفته شده بود آدرسو داد و بعد از چند دقیقه که برای من اندازه چند سال گذشت رسیدیم به مغازه ی عطر فروشی.عجب مغازه ای بود دختر!نورش کم بود و قفسه هاش هم هم قهوه ای سوخته بود که توی همه شون نور نارنجی انداخته بودن و پر از شیشه ی عطرهای گرون قیمت و فرانسوی یه آهنگ لایت هم گذاشته بودن.اووووه مگه اینجا کافی شاپه؟چه رمانتیک!ترمه در گوشم گفت:فاز میده اینجا با عخشت بیای!
    خندیدم و گفتم:نه اینکه ما دو خیلی عخخخخخخخششش داریم!
    یه پسره حدودا 25-26ساله اونجا ایستاده بود و داشت به یه خانم و آقایی عطرا رو نشون میداد تا پرهام رو دید لبخندی زد و گفت:سلام داداش پرهام خوبی؟بی معرفت سری به ما نمی زنی!
    پرهام که هنوز حالش گرفته بود گفت:سلام بهزاد جان خوبی داداش؟
    همون پسره که اسمش بهزاد بود کمی سرشو خم کرد تا ما رو که پشت سر بردیا و پرهام ایستاده بودیم ببینه با دیدن ما لبخندی زد و گفت:خوش اومدید خانوم ها.
    من و ترمه تشکر کردیم و منتظر شدیم این بردیا میخواد چه غلطی بکنه!بردیا به بهزاد گفت:آقا بهزاد من یه عطر زنونه میخواستم با بوی شیرین میشه لطف کنید بهترینشو بیارین؟
    بهزاد که فهمید ما از اوناش نیستیم که فقط یه نگاهی بندازیم و بریم گفت:بله حتما!
    و رفت کمی اونطرفتر از ما توی قفسه ها مشغول گشتن شد.به بردیا گفتم:بردیا تو میخوای عطر بخری؟
    بریدا که داشت همون عطرایی رو که اون خانوم و آقا تا چند لحظه پیش بو میکردن رو تست میکرد گفت:آره چطور مگه؟
    با بی تفاوتی شونه هامو انداختم بالا و گفتم:هیچی!
    پسره بعد از چند دقیقه با چند تا عطر برگشت و با لبخند اونا رو گذاشت جلوی ما و گفت:بفرمائید اینا بهترین عطرای زنونه ما هستن.
    بردیا و پرهام و ترمه مشغول تست کردن شدن منم فرصتو غنیمت شمردم و گفتم:ببخشید شما عطر تلخ دارید؟
    پسره نگاهشو از بردیا گرفت وگفت:بله،برای چی؟
    گفتم:هیچی میخواستم بگم خوش به حالتون!
    تا اینو گفتم پسره و اون سه نفر برگشتن منو با تعجب نگاه کردن،رو به بهزاد ادامه دادم:چرا منو نگاه میکنی؟وقتی میپرسم عطر تلخ دارین یا نه میخوام بخرم دیگه.
    پسره که خیلی ضایع شده بود به زور لبخندی زد و گفت:ولی عطرای تلخ ما مردونه هستن.
    گفتم:اینو خودمم میدونم حالا میشه برام بیارین؟
    پسره دوباره رفت؛بردیا ازم پرسید:برنا عطر مردونه برای چی میخوای؟
    با نیش باز گفتم:میخوام بگیرم واسه ی عشقمممم!
    ترمه و بردیا که میدونستن من حرف مفت میزنم خندیدن ولی پرهام جوری نگاهم کرد که گفتم شاید من باباشو کشتم خودم خبر ندارم!وقتی بهزاد برگشت و مشغول تست کردن عطرا شدم واقعا به پسرا غبطه خوردم چه عطرایی چه بوهایی چه شیشه هایی!بمونه تو گلوتون!بالاخره بعد از کلی وسواس به خرج دادن یه عطرو انتخاب کردم که خیلی خوشبو بود و معرکه.حواسمو که جمع کردم دیدم اون سه تا انتخابشونو کردن و دارن به من نگاه میکنن،بردیا و ترمه با لبخند چون میدونستن عاشق عطرای تلخم ولی پرهام با پوزخند.ای چه حالی میده این آرنجمو بکوبونم وسط صورتت!
    به بردیا گفتم:انتخاب کردین؟
    بردیا با لبخند گفت:بله سه ساعته!
    رفتم طرفش و جعبه ای رو که خیلی ناز بسته بندی شده بود رو ازش گرفتم و گفتم:ولی من هنوز تایید نکردم!
    وقتی بوش کردم عقل از کلم پرید!چه بووووووووووییییییی دارهههههههه!حرومت شه گندم!غلط نکنم از اون گروناست!انقدر خوشبو بود که یه دفعه حسودیم شد درسته که بردیا هر سال واسه تولدم سنگ تموم میذاره ولی تا حالا نشده واسم عطر بخره.
    ولی بازم بوش به گرد پای عطرای خودمم نمیرسید!ولی نتوستم ازش بگذرم ،به بهزاد گفتم:از این عطر بازم دارین؟
    بهزاد گفت:بله میخواین؟
    اومدم دوباره حالشو بگیرم که انگار خودش فهمید و گفت:الان براتون میارم!
    بردیا گفت:برنا!
    برگشتم سمتش و به تبعیت از خودش گفتم:بردیا!
    بردیا در حالی که از چشماش آتیش میبارید گفت:این واسه گندمه!
    گفتم:اووووووه!انگار حالا ماله کی هست!یه ساقه علف که این همه سر و صدا نداره!
    ترمه و پرهام شروع کردن به خندیدن خودمم خندم گرفته بود ولی اگه میخندیدم ما امشب دوتا مراسم داشتیم:یکی تولد گندم،یکی تشییع جنازه من!برای همین لبخندمو جمع کردم،بردیا هم برگشت به اون دوتا طوری نگاه کرد که خفه خون گرفتن!بعد به من گفت:اون همه عطر داری حتما باید اونی رو بخری که میخوام واسه گندم بخرم؟
    با سرتقی زل زدم تو چشماش و گفتم:آره دقیقا همینو میخوام.
    بردیا سرشو تکون داد و گفت:فکر نمیکردم اینقدر بچه باشی.
    خندیدم ولی بیشتر عصبی بود و گفتم:هع!بچه!نه آقا شما خیلی ادعای بزرگیت میشه!اصلا لیاقتش همین عطرای گنده!
    و اومدم از کنارشون رد بشم که بردیا گفت:واقعا چه خوب میشد اگه جای تو و گندم رو عوض میکردن اون بیشتر لیاقت این همه محبت و توجه رو داره نه تو!
    داشت اشکم در میومد به من میگه لیاقت ندارم؟با چشمایی که توش اشک جمع شده بود بهش نگاه کردم و گفتم:محبت؟تو واقعا فکر میکنی این حرفا و رفتارای تو محبته؟اگه اینا محبتن میخوام صد سال سیاه هیچ محبتی از این بنی بشری نبینم فهمیدی؟
    اومد دوباره برم که پرهام گفتم:برنا ناراحت نشو.
    آها ایول!همین کافی بود تا بزنم یکی رو له و لورده کنم برگشتم و گفتم:تو یکی ..
    میخواستم بگم خفه ولی این در شان یه خانوم محترم نبود که اینطوری حرف بزنه برای همین ادامه دادم:لطفا ساکت باش.
    بیچاره جا خورد ولی نه الان جای خندیدن بود نه واقعا حال حوصله اش رو داشتم برگشتم و رفتم بیرون میخواستم همونجا وایسم که بیان که یه دفعه ماشین قفلش باز شد میدونستم کار بردیاست چون میدونست اگه زیر آفتاب توی این گرما بمونم میگرنم دوباره عود میکنه حتما به این میگه محبت!نخیرم اینا وظیفه ست.
    نشستم توی ماشین و با گوشیم آهنگ روی آخرین درجه اش گذاشتم و هندزفری رو گذاشتم توی گوشم.
    آهنگو داشتم با صدای بلند میخوندم که یکدفعه یه چیزی به دستم از ترس سریع چشمامو باز کردم و خودمو کشیدم کنار،دیدم ترمه در حالی که دستش سمت من دراز بود داره با تعجب به من نگاه میکنه؛بهش گفتم:نصفه عمرم کردی ترمه!
    ترمه لبخندی زد و گفت:حال دوست لوس من چطوره؟
    لوس؟هرکسی جای من بود و بردیا اون حرفارو بهش میزد مثل من عصبانی میشد همه ی اخلاقای گندو داشتم ولی لوس نبودم خداییش!اخمی کردم و رومو برگردوندم سمت شیشه و میخواستم دوباره آهنگو play کنم که ترمه گوشیمو از دستم کشید بیرون و گفت:بسه دیگه هر چی آهنگ گوش دادی پاشو بیا از بردیا معذرت خواه کن.
    چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟من؟معذرت خواهی؟همینجا این جمله رو به عنوان جوک سال اعلام میکنم.ترمه وقتی تعجب منو دید گفت:خب تو هم مقصر بودی دیگه!
    با عصبانیت گتم:من مقصر بودم؟من فقط گفتم منم از این عطر میخوام،این بردیا بود که گفت من لیاقت هیچی رو ندارم.
    داشت اشکم دوباره در میومد ولی نمی خواستم حتی جلوی ترمه هم ضعف نشون بدم ترمه با دیدن حال زارم گفت:عزیـــزم!خب واقعا هم حق داری،بردیا بدجوری بهت گفت.ولی اینو بدون نه من نه پرهام حرفاشو قبول نداریم تو همیشه لایق بهترینایی وهمیشه هم اینو ثابت کردی.
    همونطور منو بغل گرفته بود ، این اجازه رو به خودم نمیدادم که گریه کنم تا اینکه صدای بردیا رو شنیدم.اصلا یادم رفت از ترمه بپرسم کجا مونده ولی به جهنم ازت متنفرممممم.
    صداشو شنیدم که داشت میگفت:اصلا هم زیاده روی نکردم.اون خیلی لوس شده همیشه باید هر چیزی رو که میخواد به دست بیاره و این اصلا خوب نیست.
    من همیشه باید هر چیزی رو خواستم به دست بیارم؟اصلا گور بابای عطر،من ازت محبت میخوام بردیا این چیز زیادیه؟پرهام گفت:اینو میدونی که برنا دختر خیلی لایقیه و همیشه هم بهترینه این طرز حرف زدن با اون اصلا خوب نیست.خودت میدونی که دخترا خیلی حساسن و کمی هم حسود!خب تو وقتی میبینی اون حسادتش گل کرده که نباید پا رو دمش بذاری میدونی که وقتی عصبانی بشه هیچکس جلو دارش نیست!
    ترمه ریز خندید و گفت:به معنای دیگه همش پاچ این و اونو میگیری!
    با اون حالم خندیدم و گفتم:از شانس گند منم همه همیشه شلوار دمپا پوشیدن!
    اینو که گفتم دوتایی پوکیدیم از خنده وسط خنده هامون ترمه گفت:نیشتو ببند برنا ببر زخمی داره میاد!
    منظورش بردیا بود نیشمو جمع کردم و دوباره دپ شدم وقتی بردیا سوار شد درو چنان کوبید به هم که گفتم خورد شد!ترمه بیچاره پرید بالا ولی من اصلا به روی خودمم نیاوردم پرهام هم آروم سوار شد.همه مون از بردیا میترسیدیم خداییش وقتی عصبانی میشد از منم بدتر بود.
    ترمه به من گفت:راستی برنا اینو برات گرفتم. و بعد جعبه ی خیلی نازی رو بهم داد،با تعجب بهش نگاه کردم که جعبه رو بیشتر گرفت سمتم و گفت:بازش کن دیگه.
    ازش گرفتم و بازش کردم.آخ جووووووووون دمت جیز ترمه!رفته بود برام همون عطر تلخ رو گرفته بود.سریع از توی جعبه ش درش آوردم و بوش کردم وای که آدمو میبره به نا کجا آباد!همه ی حرفای مزخرف بردیا از یادم رفت لبخند گشادی زدم و گفتم:وای مرسی عزیــــــــــزممممم!
    ترمه هم لبخندی زد و گفت:اینو که من نخریدم!
    وای نکنه این پرهامه رفته خریده وای که حالم از این عطر به هم خورد!میخواستم برش گردونم به ترمه که زودتر گفت:اینو بردیا خان برات گرفته.
    اوهوع!بردیا!نه بابا!زیر چشمی از توی آینه به بردیا نگاه کردم و دیدم که اخماش در همه نافرم!کینه و همه چی رو گذاشتم کنار و گفتم:مرسی.
    بردیا بدون اینکه به من نگاه کنه گفت:خواهش.
    ایش!اینکه دست صد تا دخترو هم از پشت بسته!به اطرافم که نگاه کردم دیدم به سمت خونه نمیریم ازبردیا پرسیدم:دوباره داریم کجا میریم؟
    بردیا با همون حالت گفت:هدیه بگیریم.
    گفتم:ولی مامان خودش دوست داره برای کسی کادو بگیره بابا هم که به من گفت براش از پاریس یه لباس خوشگل آورده پس چی میخوای بخری؟
    بردیا با بی تفاوتی گفت:من هنوز کادوم تکمیل نشده.


    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  16. 5
  17. #9
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض

    چی؟این الان چی گفت؟سریع از ترمه پرسیدم:ترمه این عطره چند شد؟
    ترمه گفت:کدومو میگی؟
    وا!مگه اینا چندتا عطر خریدن؟گفتم:عطر گندم دیگه.
    ترمه لبخندی زد و گفت:آها!اونو میگی؟
    کمی فکر کرد و گفت:فکر کنم 300 هزار تومن.
    هااااااااااااان؟بردیا واسه دختر عمــــــــــه اش رفته300هزار تومن داده پول عطر؟!حالا این به درک تازه میگه هدیه هام هنوز کامل نشده؟بابا ایول داری پسر دایی!ین بردیا واسه من که خواهرشم اینجوری خرج نمیکنه.از بردیا پرسیدم:چی میخوای بخری حالا؟
    بردیا گفت:از عمه پرسیدم که سایز گندم چنده اونم گفت هیکلش کپی تواِ.
    با تعجب پرسیدم:مگه اون از من بزرگتر نیست؟
    بردیا:چرا.
    بیخیال شدم،بزار هر کاری میخواد بکنه.بعد از چند دقیقه بردیا جلوی یه پاساژ نگه داشت و همه پیاده شدیم،این پرهام کجا میاد دیگه؟نکنه اینم میخواد لباس بخره؟فکر کن اونم با این عضله ها لباسای به اون ظریفی رو بپوشه!چه هلویی میشه!از فکر خودم خندم گرفت که پرهام پرسید:به چی میخندی برنا خانم؟
    گفتم:من اختیار دهن خودمم ندارم؟
    قیافش شد عین میرقضب!خب توی کارای من دخالت نکن تا اینجوری لهت نکنم جوجه!ولی مگه این از رو میره دوباره گفت:راستی شما متولد چه ماهی هستی؟
    گفتم:دی.
    لبخندی زد و گفت:چندم دی؟
    ــ 19
    و بعدش رفتم سمت ترمه تا اختیارم از دستم در نرفته و نزدم لهش کنم!بردیا گفت:ترمه خانوم هر لباسی که به نظرتون قشنگ اومد بگید تا برنا بره امتحان کنه.
    خون خودمو میخورد.من برم لباس بپوشم تا این آقا پسند کنه برای اون یه تیکه علف؟!بعد از کلی چرخ زدن که دیگه حالم داشت از هر چی لباسه به هم میخورد چشمم افتاد به یه لباس خیلی ناز.قدش تقریبا تا سر زانو بود و طلایی که تا زیر سینه تنگ بود و از پایین سینه یه کمربند مشکی میخورد و مثل دامن میشدیه عالمه هم چین داشت وای که چقدر این لباس به اون کفش و کیف مشکیم میاد!
    ــ قشنگه!
    از روی صداش فهمیدم بردیاست برای همین برنگشتم.بردیا دستشو گذاشت روی کمرم و منو به سمت در هدایت کرد و گفت:برو بپوشش.
    اصلا حوصله کل کل رو نداشتم برای همین با هم رفتیم توی مغازه.فروشنده یه خانوم بود ولی مگه اینجا همه نباید روسری بپوشن؟چرا این روسری نداره؟بردیا گفت:سلام ببخشید میشه اون لباس طلایی توی ویترین رو بیارین؟
    فروشنده گفت:سلام خیلی خوش آمدید.بله چرا که نه.
    جلل الخالق!این پسره؟پسره لباس رو آورد و میخواست بده به من که بردیا سریع ازش گرفت.بابا غیرت،بابا داداش!رفتم توی اتاق پرو و لباسو پوشیدم چه لباسی!خودم چه هیکلی دارم قربون خودم برم!با ضربه ای که به در وارد شد باعث شد از آیینه دل بکنم. درو کمی باز کردم و دیدم ترمه و بردیاپشت در ایستادن ترمه با دیدن من گفت:پوشیدی؟
    گفتم:آره.
    و درو بیشتر باز کردم،ترمه تا منو دید گفت:بمیری برنا که انقدر خوش هیکلی بیشعوووووووور!
    خندیدم و به بردیا نگاه کردم بیچاره هنوز تو کف من بود بله دیگه خوشگلی و هزار دردسر!با طعنه گفتم:میپسندی داداشششش؟
    بردیا بی توجه به حرف من گفت:این به گندم مطمئنم که خیلی میاد!
    دوباره پرسیدم:میپسندی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    بردیا گفت:آره زود بپوش که بریم کفش و بقیه چیزاشم بگیریم.
    بعد از این حرف درو بست دوست داشتم این پیرهنو توی تنم جرررررر بدم.میخواد بقیه چیزاشم بگیره؟چرا حالیتون نیست؟بابا من دخترم و الان حسادت دخترانه ام آمپرو چسبونده به سقف!!!!سریع لباسو در آوردم و اومدم بیرون واقعا که خیلی خسته شدم بودم و اعصابمم خاش خاش! این سردرد لعنتی هم به خاطر سروصدای زیاد شروع شده بود،برای همین لباسو به بردیا دادم و گفتم:سوئیچ رو بده به من.
    با تعجب نگاهم کرد و گفت:میخوای بری توی ماشین بشینی؟
    با عصبانیت گفتم:نه میخوام برم واسه بقیه کلاس بزارم که آره داداش منم ماشین دارم.
    بردیا اصلا خوشش نیومد اینو میشد قشنگ از نگاهش فهمید میدونستم که اگه این همه آدم دور و برمون نبودن چنان دادی سرم میزد که کل پاساژ خراب شه. سوئیچ رو تقریبا پرت کرد طرفم و برگشت و شروع به حرف زدن با فروشنده کرد،به درک!
    رفتم از مغازه بیرون که دیدم پرهام داره با موبایلش حرف میزنه تا قیافه داغون منو دید گوشیشو قطع کرد و اومد سمتم و سریع پرسید:چی شده برنا؟
    چه زودم پسرخاله میشه!گفتم:سرم داره میترکه.
    پرهام سری تکون داد و گفت:همش به بردیا میگم سر به سرت نزاره ولی گوشش بدهکار نیست که نیست.
    بی توجه به پرهام رفتم و توی ماشین نشستم با اینکه ساعت1 از خواب بلند شده بودم ولی به خاطر سردردم باید میخوابیدم واسه همین رفتم صندلی جلو و کاملا خوابوندمش،پرهامم میتونه خودش ماشین بگیره و برگرده!

    با تکون دستی از خواب بیدار شدم و دیدم روی صندلی ماشین دراز کشیدم و ترمه هم زل زده به من.من اینجا چی کار میکنم؟بعد از یه ذره فکرکردن یادم اومد که چی شده.ترمه گفت:بمیری برنا که انقدر میخوابی معلوم نیست چت شده هر چقدرهم از بردیا میپرسم میگه.(راست نشست و اخماشو کرد تو هم و با صدای کلفت گفت)نمیدونم ترمه خانوم.
    خیر سرش مثلا داشت ادای بردیا رو در میاورد!ادامه داد:حالا بگو ببینم واسه چی دوباره کپه مرگتو گذاشتی؟بابا تو دیگه به خرس گفتی زکّی!
    زدم توی سرش و گفتم:خفه بابا!سرم داشت میترکید.
    ترمه لبخند شیطانی زد و گفت:بلــــه!آقا پرهام بعد از اینکه جنابعالی کپه مرگتونو گذاشتین با یه لیوان گنده آب انبه اومده پیش من و بردیا و میگه:برنا کجاست بردیا هر چی گشتم سراغش نبود!این داداش بردیا تو هم بیخیــــــال!گفت:رفته تو ماشین میگرنش دوباره عود کرده بود.
    گفتم:جدی؟نه بابا پس از این پرهام هم بخارایی داره بلند میشه!
    ترمه خندید و گفت:آره اونم با بوی انبه!
    بالاخره ساعت 4 بعد از خوردن ناهار برگشتیم خونه منم اصلا از بردیا نپرسیدم که چی خریدن!قرار من و ترمه و بروبچز هم افتاد برای یه روز دیگه.ترمه هم وقتی پرهام داشت برای گندم خرید میکرد برای خودش یه چیزایی خیرده بود ولی اصلا حوصلم نیومد ازش بپرسم که چی خریده.
    وای خاک تو سرم من که اصلا چیزی واسه گندم نخریدم!سریع رفتم پایین که دیدم بردیا داره میگه:مامان از طرف برنا هم چیزی خریدی؟
    مامان گفت:معلومه!اون دختره ی شیطون که اصلا یه دقیقه به حرف من گوش نمیده که ببینه من چی میگم همش میگه هر کاری دوست داری بکن،منم از طرفش یه گردنبد خوشگل برای گندم خریدم.
    آخیــــــــــش!خیالم راحت شد!راهمو اداه دادم و از مقابل مامان و بردیا گذشتم و در همون حال گفتم:سلام مامان.
    مامان گفت:چه عجب ما چشممون به جمال شما روشن شد برنا خانوم.
    بردیا گفت:برنا سلام نمیدی؟
    اینم وقت گیر آورده ها!با بی حوصلگی گفتم:سلاااااام.
    و از کنارشون رد شدم و رفتم توی آشپزخونه و از توی یخچال بطری خودمو در آوردم و آب خوردم.مامان اومد توی آشپزخونه و گفت:آخرشم من نتوستم به تو بفهمونم که این کارا زشته.
    با تعجب پرسیدم:کدوم کارا؟!
    مامان با اوقات تلخی بطری ازم گرفت و گفت:همین دیگه،همین که با بطری آب میخوری.
    گفتم:اه بیخیال مامان.
    بعد ادامه دادم:راستی کادویی که از طرف من برای گندم خریدی کوش؟
    مامان در حالی که داشت بطری رو میشست گفت:کنار بردیاست.
    رفتم جایی که بردیا نشسته بود و دیدم یه جعبه ی ساده ولی شیک کنارشه؛بدون اینکه به بردیا نگاه کنم جعبه رو برداشتم.دود از کله ام بلند شد.با صدای بلند به مامان گفتم:مامان این همون گردنبندی نیست که به شما گفتم بری واسم بخریش؟!
    مامان از توی آشپزخونه داد زد:چرا همونه دیدم تو زیاد از اینجور چیزا داری گرفتمش واسه گندم.
    بیا!اینم از مامان ما.میدونستم الان بردیا رفتارامو زیر ذره بین داره واسه همین با خونسردی تمام برش گردوندم توی جعبه اش و گفتم:مبارکش باشه.
    بعد دوباره به مامان گفتم:مامان امشب چند هزار سالش میشه؟!
    مامان سریع از آشپزخونه اومد بیرون و گفت:این چه حرفیه برنا؟بچم تازه میشه 21 سالش.
    با طعنه گفتم:خوبه پس حالاحالاها وقت داره.
    بردیا چشماشو ریز کرد و ازم پرسید:وقت برای چی؟
    لبخندی زدم و گفتم:هیچی.
    و قبل از اینکه سوال پیچم کنه سریع رفتم بالا،در حالی که داشتم از پله ها میرفتم بالا مامان گفت:برنا تا نیم ساعت دیگه باید آماده این پایین باشی فهمیدی؟
    باشه ای گفتم و پریدم توی اتاقم و همونطور که مامان گفت نیم ساعت بعد آماده شدم و با خانواده ی محترمه رفتیم خونه ی عزیز.
    ****
    ــ آره برنا نمیدونی چی شد واست گفتم؟؟؟
    ای خدااااا!آره به جون خودم گفتییییییی!!بسه دیگه نیلو!به زور لبخندی زدم و گفتم:آره عزیزم فکر کنم این بار رو که بگی(که عمرا بذارم بگی!)میشه دفعه پنجم!
    نیلو با تعجب گفت:ا؟ولی فکر کنم بهت نگفتما!
    به اطراف نگاه کردم ببینم کسی رو پیدا میکنم از دست نیلو نجاتم بده یا نه!همه توی باغ بودن،پسرا که داشتن والیبال بازی میکردن،عمه شهین بانو و مامان گیتی و عزیز و زن عمومریم و مهدیه و عمه تهمینه و نرگس عروس عمه شهین بانو نشستن طبق معمول برای بقیه صفحه گذاشتن!
    بابا و دو تا شوهرعمه ها و عمو کامبیز و کامران هم نشسته بودن و طبق معمول در مورد کار صحبت میکردن،نازی و مهتاب و الناز و طناز و طرلان هم طبق معمول در مورد پسرای فامیل نظر میدادن.عمه مژگان هم هنوز نیومده بود.
    این مانی هم معلوم نبود کدوم بدبختی رو خفت کرده باهاش بازی کنه فکر کنم با معین شوهر نرگس چون بیچاره اصلا پیداش نیست!
    ــ گوش میدی برنا؟
    ــ ها؟
    نیلوفر با عصبانیت نگاهی به من انداخت و گفت:گل که لگد نمیکردم برنا خانوم داشتم واست درد دل میکردم.
    منم با عصبانیت گفتم:توصیف کردن ریخت و قیافه اون پسره،اسمش چی بود؟
    یه ذره فکر کردم ولی یادم نیومد و گفتم:حالا هر چی نمیشه درد دل که. این میشه...قورت دادن پسرای فامیل!
    نیلوفر گفت:خب چی کار کنم برنا من دوستش دارم.
    بعد از این حرف بغض کرد.خاک تو سرت برنا که زدی برجک بیچاره رو آوردی پایین!گفتم:بیخیال نیلو!مگه نمیگی بیشتر دخترا ازش خوششون میاد.
    نیلو گفت:خب چرا.
    ــ پس مطمئن باش به تو نمیرسه،یه ماهی و این همه صیاد!
    نیلو:ــ ولی برنا من چیم از اون عجوزه ها کمتره؟
    خداییش راست میگفت!قدش بلند اندازه قد خودم نه لاغر نه چاق چشمهای کشیده عسلی پوست گندمی بینی قلمی گونه های برجسته.عجب چیزیه ها!با دلسوزی گفتم:واقعا هیچی!تازه ازشون هم سری!
    نیلو گفت:مرسی تو هم واقعا خیلی نازی برنا من خودم از بین دخترا میشنوم که چقدر بهت حسودی میکنن.
    نمیتونم توصیف کنم نیشم تا چه اندازه باز شد!در همین حال نازنین گفت:برنا بیا اینجا ببینم.
    با نیلوفر بلند شدیم رفتیم نزدیک تابی که نشسته بودن،نازی گفت:برنا چرا اونجان نشستی بابا بیا یکم اینا رو مسخره کنیم بخندیم.
    و به پسرا اشاره کرد،گفتم:نه بابا چرا مسخره کنیم؟
    طرلان گفت:پس بیا کل بندازیم.
    من که میدونم اینا فقط میخوان با پسرا حرف بزنن فقط منتظر یه فرصتن!گفتم:نه حالشو ندارم.
    و بعد رفتم سمت جایی که داشتن والیبال بازی میکردن و گفتم:صبر کنین یه لحظه!

    ویرایش توسط Sin-Sin 137179 : 2014.10.03 در ساعت 13:05

    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  18. 4
  19. #10
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض

    پست جدید

    +++


    همه دست نگه داشتن خب حالا ببینم کی هست کی نیست ؛ نیما و بردیا و آرمان و سینا و نریمان وکامیار.بردیا پرسید:چی میگی برنا؟
    بی توجه به بردیا گفتم:نیما بیا وسطی بازی کنیم هان؟
    همه تایید کردن و دخترا سریع پشت سر من جمع شدم با اینکه بزگتر از منم بود ولی همشون ازم حساب میبردن.گفتم:پسرا وسط بدوئین ببینم!
    همهشون مخالفت کردن،نیما گفت:برنا دخترا باید برن وسط.
    با ناراحتی گفتم:ولی من اصلا وسطیم خوب نیست.
    نریمان گفت:پس بابای منه که همه رو میندازه از زمین بیرون دیگه آره؟
    ــ منم نگفتم که نمیتونم بزنم،گفتم زود میخورم.
    سینا گفت:غمت نباشه برنا خودم هواتو دارم.
    اینو که گفت دخترا یکصدا گفتن:ایشششش!
    سینا و بقیه زدن زیر خنده وقتی خنده هاشون تموم شد گفتم:خب باشه ما میریم وسط ولی وای به حالی کسی که بخواد منو بزنه ها!
    بازی شروع شد و فقط من و نیلو مونده بودیم آروم گفتم:نگاه کن نیلو من خودمو میندازم جلو تو بمون آخر.
    نیلو گفت:نه بابا من همچین غلطی نمیکنم دستت مرسی خودت بمون آخر!
    ای بابا!من الان آبروی هر چی دختره رو میبرم!گفتم:نیلوـــ
    نیلو برگشت که ببینه من چی میگم در همین موقع بردیا با توپ زد به بازوی نیلو و فقط من موندم!لعنت به دهنی که بی موقع بازبشه!حالا چه غلطی بکنم؟؟؟؟؟؟بردیا لبخند موذیانه ای زد و گفت:خب خب خب برنا خانوم.
    ای بابا بردیا رفته تو خط انتقام!طرلان گفت:بردیا 7 تاییه!
    پسرا همه مخالفت کردن ولی با یه کم عشوه اومدن دخترا و چهارتا قربون و صدقه ی الکی راضی شدن!پنج تا ضربه ی اول رو جاخالی دادم فقط مونده دو تا برنا طاقت بیااااااار!طاقت بیار طاقت بیار تو این روزای انتظار طاقت بیار طاقت بیار!ضربه ی ششمی هم از بیخ گوشم گذشت مونده یه دونه دیگه که بردیا میخواست بزنه میدونستم بردیا با تمام توانش پرت میکنه حالا باختمون به درک بدنمو بگو که کبود میشه!هر جوری که هست باید جاخالی بدم.
    بردیا توپ رو گرفت بالای سرش و تمام توانش رو جمع کرد اینو میشد از بازوهاش که داشتن آستین بلوزشو جر میدادن فهمید!و پرت کرد اومدم جاخالی بدم که یه نفر گفت:پخخخخخخخخ!
    پریدم بالا و از شانس خوبم همین بالا پریدنم باعث شد توپ بهم نخوره!وای عاشق اونیم که منو ترسوند برگشتم دیدم فرزام داره با لبخند نگاهم میکنه.منم لبخندی زدم و گفتم:دستت مرسی فرزام باعث شدی نبازیم.
    فرزام گفت:قابلی نداشت خانوم.
    به پشت سرش نگاه کردم دیدم گندم وایساده و داره ما رو نگاه میکنه آخی ببین چه مظلومه!گفتم:سلام گندم جون خوبی گلم؟
    حالا به خونش تشنه بودما!گندم لبخندی زد وگفت:مرسی برنا تو خوبی؟
    از فرزام پرسیدم:چرا انقدر دپرسه؟
    فرزام آروم در گوشم گفت:فکر میکنه ما تولدشو یادمون رفته!
    آخخخخی!اجگال نداره!به فرزام گفتم:یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟
    با تعجب بهم نگاه و گفت:نه راحت باش،بگو.
    گفتم:به خاطر گندم با بردیا دعوام شد!
    فرزام با تعجب نگاهم کرد و گفت:چی؟؟؟؟؟؟؟
    سریع گفتم:آروم بابا!همه فهمیدن.
    فرزام صداشو آورد پایین و گفت:چی شده مگه؟!
    با هم نشستیم روی تاب و همه چی رو براش تعریف کردم بر خلاف بقیه فرزام از اون آدمایی نبود که بخواد برام دست بگیره و مسخره ام کنه همیشه منو درک میکرده بعد از گفتن حرفام ساکت شدم که فرزام گفت:واقعا بردیا اینو بهت گفت؟
    آهی کشیدم و با ناراحتی گفتم:اوهوم.
    فرزام لبخندی زد و گفت:به نظر من بردیا اون موقع عصبانی بوده خودتم میدونی که اون تو رو خیلی دوست داره برنا.
    لبخندی زدم و گفتم:آره میدونم.
    چشمای مشکیش به آدم آرامش خیلی خاصی میداد،داشتم هنوز تو چشمای فرزام نگاه میکردم که یکدفعه یه نفر گفت:بلند شید بیاید.
    نگاه که کردم دیدم نیما داره با چه اخم غلیظی به ما دو تا نگاه میکنه،یه دفعه ترسیدم نکنه کاری کردم؟پرسیدم:چی شده مگه نیما؟
    نیما با همون اخم گفت:اگه شما دو تا از هم دل بکنید میخوایم گندم رو سوپرایز کنیم.
    میخواستم از جام بلند شم که فرزام گوشه بلیزمو گرفت و گفت:این نیما چشه؟
    گفتم:نمیدونم والا!
    با فرزام رفتیم جایی که همه نشسته بودن و دیدم گندم نیست!گفتم:پس گندم کوش؟
    بردیا گفت:به طرلان گفتم گندم رو ببره توی خونه.
    اوهوع!چه برنامه ریزی هم میکنه! برف شادی رو برداشتم و رفتم سمت در ورودی خونه و دیدم که بله!همه کارا رو انجام دادن!عجب دیوونه هایی هستن این طرلان و طناز!دو قلوان و کارهاشونم عین همه!بیچاره گندم نمیدونه قراره چه بلایی سرش بیاد!لبخند شیطانی زدم و به فرزام علامت دادم که همه رو جلوی در ورودی جمع کنه.
    رفتم تو و دیدم صداشون از طبقه بالا میاد رفتم توی اتاق و دیدم گندم لباسشو عوض کردم لباس مشکی به پوست سفیدش خیلی می اومد چشمای سردش هم با خط چشمی که کشیده بود پاچه میگرفت!آخی دلم واسه ترمه تنگ شد!همیشه اون این حرفو بهم میزد!
    رفتم نزدیکشون و به طرلان و طناز چشمک زدم که یعنی آماده!و یه دفعه جیغ کشیدم(نه خیلی بنفش که همه بریزن توی ساختمون صورتی بود!)و گفتم:سوووووووووووووووووسک!
    با جیغ من طرلان و طناز هم جیغ زدن و دویدن از اتاق بیرون به گندم که همینجوری ماتش برده بود گفتم:چرا وایستادی؟برو بیروووووووون!
    گندم یه دفعه به خودش اومد و چنان جیغی زد که ازش بعید بود!چه حنجره ای دارههه!و عین خرگوش پرید از اتاق بیرون برف شادی رو پرت کردم طرف طرلان و اشاره کردم که بذارن اول گندم بره بیرون.طبق نقشه گندم رفت بیرون و نیما هم اون موجودات خوشگلو آزاد کرد و یه عالمه سوسک ناز ریختن توی سرش!
    من و طرلان و طناز رفتیم بیرون و دیدم گندم فقط داره جیغ میزنه و همه ی پسرا و دخترا هم دارن بهش میخندن البته به غیر از بردیا که داشت مثل میرغضب منو نگاه میکرد.چیه؟دوست دارم اذیتش کنم!بیچاره گندم نفهمیده هنوز که اونا پلاستیکین و داره هنوز دور باغ میچرخه!چه سرعتی داره!
    رفتم سمت گندم و همونطور که میخندیدم گفتم:گندم صبرکن بابا!
    چشماشو بسته بود برای همین منو ندید و با کله اومد توی صورتم دوتاییمون نقش بر زمین شدیم دیگه صدای خنده ها قطع شده بود و به یک ثانیه نکشیده بردیا و فرزام اومدن بالای سر ما دوتا .بردیا با نگرانی گفت:گندم خوبی؟
    باهاع!داداش ما رو داشته باش!خیر سرم من خواهرشم ها!گندم سریع از روی من بلند شد و گفت:آ...آره خوبم.
    بردیا لبخندی زد و با عصبانیت برگشت طرف من و گفت:این چه کاری بود که توکردی؟
    اومدم جوابشو بدم که فرزام با صدای بلندی گفت:بس کن بردیا معلوم هست چت شده؟
    بردیا با عصبانیت به فرزام نگاه کرد و گفت:بس کنم؟ندیدی چه طوری ترسوندنش؟
    گندم گفت:بیخیال بردیا من خوبم.
    واقعا شرمنده شدم،چه قدر این گندم دختر گلیه.از کاری که کردم واقعا خجالت کشیدم و اشک تو چشمام جمع شد و به بردیا نگاه کردم.بردیا تا نگاهمو دید کلافه دستی توی موهای پرپشتش کشید و گفت:برنا صد دفعه بهت گفتم منو اونطوری نگاه نکن.
    نمیتونستم ؛تموم شرمی رو که داشتم رو میخواستم با چشمام نشون بدم.وقتی یه بار جلوی ترمه اینکارو کردم بهم گفت:بیشعور چشات خیلی ناز میشه.میشی عین این گربه ملوسا!
    ولی این دفعه فرق داشت نه میخواستم با چشمام بگم که گوشیمو عوض کنه نه اینکه منو به کلاس طراحیم برسونه یا اینکه بعد از کلاس بیاد سراغم تا با ترمه برای دخترا دست بگیریم و بخندیم؛این دفعه فقط میخواستم همه منو ببخشن.
    فرزام صورتمو برگردوند سمت خودش و گفت:بذار ببینم چی توی چشماته که نمیتونه مستقیم بهشون ـــ
    وقتی مستقیم توی چشمام نگاه کرد نتونست بقیه حرفشو بزنه،ای بابا این چشمای من چه میکنه با بچه های مردم!نیما سریع اومد سمت و ما و گفت:بلند شوببینم برنا.
    و سریع از روی زمین بلندم کرد و دستمالی بهم داد و گفت:بیا این اشکاتو پاک کن که به غیر از برق خباثت نمیخوام هیچ چیزی توی چشمات ببینم ها!
    با این حرفش همه خندیدن حتی بردیا!داشتم به حرفهای بامزه نیما گوش میدادم که یکدفعه طرلان و طناز جیغی زدند و هجوم آوردن سمت گندم و برف شادی رو توی چشماش خالی کردن!خاک بر سرتون با این وحشی بازیاتون!سریع رفتم سمت گندم و گفتم:گندمی حالت خوبه؟
    گندم که داشت چشمام رو با پشت دستش پاک میکرد گفت:نه ، برنا چه طور انتظار داری خوب باشم؟!
    سریع دستشو گرفتم و کشیدمش سمت خونه و بردمش توی آشپزخونه تا صورتش رو بشوره.وقتی شستن صورتش تموم شد برگشت سمتم و یکی از اون لبخندهای پاکش رو تحویلم داد.وقتی دیدم داره به چه پاکی لبخند میزنه نه مثل اون اعجوبه ها از سر لجشون طاقت نیاوردم و شیرجه زدم توی بغلش و شروع کردم به گریه کردن.
    گندم که از تعجب دستاشو همونطوری دو طرف بدنش باز مونده بود سریع دور کمرم حلقه کرد و گفت:برنا چی شد عزیزم؟!
    با گریه گفتم:گندم ترو خدا منو ببخش بردیا همش میگفت تو دختر خوبی هستیا ولی منه احمق هنوز نشناخته بودمت منو ببخش.
    گندم گفت:واقعا بردیا اینو گفت؟
    با عصبانیتی که دست خودم نبود گفتم:چه فرقی میکنه حالا؟من دارم ازت طلب بخشش میکنم تو میگی بردیا چی گفته؟
    گندم از عصبانیت من دستپاچه شد و گفت:ببخشید برنا جون!نه بابا چرا من ببخشمت؟اتفاقا خودمم از خنده مرده بودم!
    سرمو از تو بغلش درآوردم و گفتم:مرگ من راست میگی؟
    گندم خندشو خورد و گفت:آره بابا!
    بعد ادامه داد:واقعا که هیچکس نباید وقتی تو گریه میکنی توی چشمات نگاه کنه،چشمات منو که دخترم دیوونه میکنه چه برسه به اون بنده های خدا!
    خندیدم و گفتم:بیخیال ،حالا بگو حال کردی از این تبریک تولدت؟!
    گندم با صدای بلند خندید و گفت:تا حالا هیچ کدوم از تولد هام تا این حد هیجان انگیز نبودن!
    با هم رفتیم بیرون و از شدت هیجان نفس توی سینه جفتمون حبس شد.هوا داشت تریک میشد و چراغ هایی با رنگهای مختلف روی درختها و دیوارها وصل کرده بودن و توی آلاچیقِ وسط باغ یه آتیش خوشگل درست کرده بودن و روی میز پر بود از میوه و شیرینی و تنقلات و با دسته ای از گل رز بالای آلاچیق نوشته بودن:21
    وای چه قدر رمانتیک!من بیشتر از گندم ذوق کردم!سریع دستشو کشیدم و دنبال خودم بردمش نزدیک آلایق وگفتم:کی این کارارو کرده؟
    بردیا اومد چیزی بگه که سریع سینا گفت:بردیا.
    بردیا؟همون پسره ی خشک؟ببخشید اصلاحش میکنم!همون برادر خشک من؟همون بردیا؟نه!بردیا طوریکه انگار از حرف سینا ناراحت شده باشه سریع گفت:خودتون از من خواستید منم به عهده گرفتم.
    نیما خندید و گفت:حالا چرا میزنی داداش؟
    بهشون اهمیتی ندادم و گندم رو بردم توی آلاچیق و دیدم همه توی آلاچیق نشستن،رفتم پیش عمه تهمینه که ندیده بودمش و باهاش سلام و احوال پرسی کردم و بعد نشستم کنار گندم وگفتم:گندمی حالا شمعاتو فوت کن.
    بعد آروم در گوشش گفتم:فقط قبلش آرزو کنیا!
    نریمان که نزدیک ما ایستاده بود گفت:فقط مواظب باش توی آروزهات کسی رو بدبخت نکنی!
    گندم لبخند تلخی زد و گفت:برای هزارمین بار فقط یه چیز رو آرزو میکنم.
    با تعجب نگاهش کردم که چشماش رو بست و زیر لب آرزو کرد.هزارمین بار؟ایول به این پشتکار!وقتی چشماشو باز کرد لبخندی زد و گفت:امیدوارم لیاقت این همه توجهتون رو داشته باشم!
    واقعا دلم گرفت!چه دختر ماهیه این گندم.حالا اگه من بودم!بعد از خوردن کیک نوبت کادوها شد همه چیزهای فوق العاده ای آورده بودن،لحظه ای که بردیا عطر رو به گندم داد به وضوح گونه های گندم رنگ گرفت!چه قدر خجالتیه این بشر!وقتی بردیا دوباره بهش یه باکس صورتی خوشگلو داد چشماش چهارتا شد و گفت:بردیا خان مگه دایی و زن دایی گیتی کادوشونو بهم ندادن؟!
    مامان و بابا زدن زیر خنده؛گندم با تعجب بهشون نگاه کرد که مامانم خنده اش رو قطع کرد و گفت:شرمنده گندم جان.
    بعد تک سرفه ای کرد تا دیگه خنده اش نگیره و گفت:اینا همه از طرف بردیاست به غیر از اون گردن بنده که از طرف برناست.
    بر رو به من ادامه داد:مگه نه عزیزم؟
    لبخندی زدم و گفتم:قابلشو نداره.
    گندم در باکس رو که باز کرد همون لباس طلایی بود با کفش پاشنه بلند مشکی و کیف دستی ورنی مشکی و طلایی.واقعا که معرکه بودن.گندم با دیدن این چیزا چشماش برقی زد و گفت:وای چه قدر خوشگلن!
    بعد برگشت سمت بردیا و گفت:واقعا ممنونم بردیا من لیاقت این همه چیز باارزش رو ندارم.
    بردیا طوری که مثلا خجالت کشیده سرشو انداخت پایین و گفت:نه بابا این حرفها چیه!ارزش شما بیشتر از این چیزاست.
    ای بابا!کم همدیگرو تحویل بگیرین!گندم هدیه منو باز کرد و کلی هم از اون خوشش اومد،هعی!من میخواستم اونو بردارم واسه خودم!ولی چه میشه کرد دیگه.
    موقع شام که رسید پسرا میز بزرگی رو از داخل خونه آرودن نزدیک عمارت تا هم نور باشه هم از طبیعت لذت ببریم!همه ی ظرفها و دیس ها رو هم چیدیم روی میز و بالاخره بعد از کلی این طرف و اون طرف رفتن همه نشستن برای خوردن شام.واقعا که عمو پرویز،شوهر عمه تهمینه،سنگ تموم گذاشته بود!
    همه شروع به خوردن کرده بودن ولی بردیا و فرزام هنوز نیامده بودن.عمه تهمینه به گندم که بغل دست من نشسته بود گفت:گندم پس فرزام کجاست؟
    قبل از اینکه گندم حرفی بزنه فرزام از پشت سر ما گفت:ما اینجاییم!.
    برگشتم و دیدم با بردیا درست پشت صندلی من و گندم ایستادن با تعجب پرسیدم:پس چرا نمیرید بشینید؟!
    فرزام با حالتی که سعی میکرد ناراحت به نظر بیاد گفت:تو به چه حقی کنار خواهر من نشستی؟
    خندیدم و در حالی که داشتم از روی صندلیم بلند میشدم گفتم:اووووووه!بیا بگیرش بابا ماله خودت!
    فرزام منو دوباره نشوند سر جام و بغل گوشم گفت:دختره ی لوس!
    منم آروم در گوشش گفتم:عمته!
    فرزام ـــ عمه ی من عمه تو هم سهتا!
    ـــ برای همین گفتم دیگه!که نه به نفعت بشه نه به ضررت خنثیِ خنثی!
    فرزام خندید و با بردیا صندلی بغل من و گندم نشستند ؛طرلان و طناز که رو به روی اون دو تا نشسته بودند لبخندی زدند و هر کدوم یه بشقاب گرفتن سمت بردیا و فرزام.طرلان بشقابی رو که سمت بردیا گرفته بود بیشتر جلو داد و با لبخند گفت:بفرمایید بردیا خان شما نبودید براتون کشیدم.
    بردیا هم لبخندی زد و گفت ولی من از کباب خوشم نمیاد!
    اِ اِ اِ!داره دروغ میگه بابا!این جونش برای کباب درمیاد!طرلان کنف شد حسابی!ولی کم نیاورد و گفت:حالا به خاطر من این دفعه رو امتحان کنید دیگه!پشیمون نمیشیدها!
    بردیا میخواست باز مخالفت کنه که فرزام زد روی شونه اش و در حالی که داشت با لبخند بشقاب رو از دست طناز میگرفت گفت:بیخیال بردیا یه شب که هزار شب نمیشه داداش!ببین این خانومای متشخص برامون برنج کشیدن!
    هه!انگار داره با بچه حرف میزنه!خوشمان آمد فرزام دمت گرم!به کارهای طرلان و طناز خندیدم و برگشتم سمت گندم که دیدم صورتش سرخ سرخ شده!با نگرانی گفتم:چی شدی گندم جون؟!
    گندم از بین دندون هایی که روی هم فشار میداد گفت:طرلان وطناز برای چی باید این کارا رو بکنن؟
    گفتم:بیخیل بابا!بذار خوش باشن!
    گندم دیگه حرفی نزد و تقریبا تا آخر شب ساکت بود،وقتی داشتیم ازشون خداحافظی میکردیم بهش گفتم:گندم یه دفعه چت شد؟
    گندم لبخند بی جونی زد و گفت:هیچی به قول خوت بیخیل بابا!
    لبخندی زدم و گفتم:آره بیخیال.
    تا آخر شب مانی داشت بازی میکرد و اصلا وقت نشد باهاش حرف بزنم،خداییش دلم براش یه ذره شده بود.وقتی هم که عموکامیز داشت میرفت دیدم که مانی بغل الناز خوابه.رفتم نزدیک الناز و لپ نرم و سفید مانی رو آروم بوسیدم و از همشون خداحافظی کردم.

    ویرایش توسط Sin-Sin 137179 : 2014.10.04 در ساعت 15:05

    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  20. 4
  21. #11
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض

    پست جدید

    ++++



    به خونه که رسیدیم مامان میخواست مهمونی امشب رو تجزیه و تحلیل بکنه که من اصلا حال وحوصله اش رو نداشتم واسه همین مامان ،بابا رو خفت کرد که براش تعریف کنه.وقتی داشتم از بغلشون رد میشدم نگاهی به بابا انداختم و دیدم داره با چشم هایی که به زور باز مونده به مامان نگاه میکنه!تا چشمش به من افتاد یه جورایی با چشماش التماس کرد که نجاتش بدم!
    دلم به حال بابا سوخت! میدونستم فردا باید صبح زود بره کارخونه، برای همین رفتم نزدیکشون و گفتم:مامانی این بابای منو بده که خودم کارش دارما!
    و بدون توجه به غرغرهای مامان، بابا رو تا بالا همراهی کردم.به بالای پله ها که رسیدیم بابا گفت:دستت درد نکنه برنا جان،بابا نجاتم دادی!
    با اخمی ساختگی گفتم:اِ بابا!این چه حرفیه!بد بود اخبار کل فامیل میومد دستت هان؟!
    بابا خندید و رفت که بخوابه.منم رفتم توی اتاقم گوشیمو که چک کردم دیدم 10تا پیام و 20تا زنگ!!!!!!!همشون هم از طرف ترمه بود!!پیام اولش نوشته بود:اوی دختره کجایی؟پیام دومش:راستی کادوی گندمو دیدی؟پیام سوم:مردی؟چهارم:کی بیام سر خاک؟پنجم:تو بمیری کل پسرای خونوادتونو خودم میدزدم!ششم:به خدا برنا اگه جواب ندی میکشمت!
    حوصلم سر رفت و آخرین پیامش رو باز کردم که نوشته بود:بیشعورِ مریضِ روانیِ تیمارستانیِ زنجیره ایِ مشنگِ خل!جواب بدهههههههه(اگه فحش جدیدی به ذهنت رسید از طرف من به خودت بگو)
    این دوسته ما هم دیوونه ست!انقدر خوابم میومد که اصلا حال نداشتم جوابشو بدم واسه همین زود خوابم برد.


    زمستون آمده بود و با خودش امتحانارو هم آورده بود؛برای درس خوندن بیشتر ترمه میومد خونه ی ما،چون اصلا حال و حوصله داداشش رو نداشتم.با اینکه اصلا اونو ندیده بودم و حتی نمیدوستم اسمش چیه!ولی از چیزایی که ترمه تعریف میکرد فهمیدم شخصیت به خصوصی داره.
    به هیچ دختری روی خوش نشون نمیده و تنها دلیلش برای زندگی کردن توی سه عبارت خلاصه شده:دانشگاه،کار،فقط هم خودش!.اینطور که ترمه میگفت تا سه سال دیگه دکتری روانشناسی ش رو میگیره.خیلی تعجب کردم و وقتی ازش پرسیدم که چطور با این سن کم داره دکتری میگیره گفت:اوه بابای کجای کاری!سه سال دیگه میشه 29 سالش ها!
    هر وقت هم که ترمه سه پیچ میشد بریم خونشون براش شرط میذاشتم که نباید برادرش خونه باشه.هر دفعه هم کلی سرم غر میزد که من چه پدر کشتگی با برادر اون دارم!ولی واقعا نمیتونستم باهاش رو در رو بشم،معلوم بود از اون آدمایی که میزنه برجک طرفو میاره پایین!درسته که منم کم نمیارم ولی خب در افتادن با کسی که ده سال از خودت بزرگتر باشه چندان کار خوبی نیست!اوهوع!من و این حرفا؟!البته طبیعتا من باید 17 سالم باشه ولی خب چون یک سال رو از ابتدایی جهشی خوندم،از بقیه هم کلاسی هام یک سال کوچکترم.ترمه هم این قضیه رو میدونه و همیشه میزنه تو سرم!
    توی اتاق ترمه نشسته بودیم و داشتیم روی یه مسئله فیزیک کار میکردیم،اونقدر درس خونده بودم که واقعا مغزم قفل شده بود!هر چقدر به مسئله نگاه میکردم اصلا نمیفهمیدم حتی معنای جمله هاش چیه!به ساعت که نگاه کردم مغزم سوت کشید،دقیق 4 ساعته من و ترمه توی اتاق خودمونو حبس کردیم و بکوب داریم فیزیک تمرین میکنیم.با اینکه مامان گیتی رشته اش علوم تجربیه ولی میگه حالشو نداره برامون مسئله ها رو توضیح بده،ولی خب با سمج بازیای من بعضی وقتا هم تسلیم میشه!
    به صندلی تکیه دادم و گفتم:وای ترمه ترو جون هر کی دوست داری بیخیال شو دیگه مخم قفل شده.
    ترمه آهی کشید و گفت:آره دیگه بسه واسه امروز.
    ترمه پرسید ساعت چنده .وقتی گفتم 9شب مثل برق از جاش پرید و گفت:وای خاک تو سرم شد برنا!
    با ترس از جام بلند شدم و گفتم:چی شده ترمه اتفاقی افتاده؟
    وقتی دیدم حرفی نمیزنه سرش داد زدم:بگو دیگه روانی چی شده؟
    ترمه همونطور که به سمت در اتاقش میرفت گفت:وای،فیلم رو ندیدم امشبم قسمت آخرش بود!
    جامدادیش رو که روی میز بود رو برداشتم و پرت کردم طرفش و گفتم:خیلی بیشعوری ترمه،حالا من گفتم چی شده!
    ترمه خندید و از اتاق رفت بیرون .منم بعد از اینکه کتاب هامو جمع کردم از اتاق رفتم بیرون و به ترمه گفتم:میشه از اینجا یه زنگ بزنم خونمون؟
    ترمه سرشو از توی آشپزخونه آورد بیرون و گفت:آره بابا این چه حرفیه.
    بعد از مکی مکث ادامه داد:حالا به کی میخوای زنگ بزنی؟
    لبخندی زدم و گفتم:مهمه؟!
    ترمه گفت:معلومه که مهمه،میخوام ببینم اگه میخوای به اون فامیلای جیگرتون زنگ بزنی که شمارشونو بر دارم!
    خندیدم و گفتم:ای بی حیا!چشاتو درویش کن خانومه!
    ترمه خندید و اومد روبروی من روی صندلی که کنار میز تلفن بود نشست و گفت:مرگ ترمه بگو به کی میخوای زنگ بزنی.
    به طعنه گفتم:میخوام زنگ بزنم داداشت ببینم چرا نمیاد،تا منو این همه معطل نکنه.دلم آب شد بابا!
    ترمه داشت با چشمای از حدقه در اومده منو نگاه میکرد که تا حالتش رو دیدم نتونستم جلوی خودمو بگریم و زدم زیر خنده.ترمه تا خنده ی منو دید نمی خیز شد تا بیفته دنبالم وقتی دیدم میخواد این کارو بکنه با جیغ از جام مثل تیر پریدم و دویدم سمت در ورودی. من میدویدم و ترمه هم به دنبالم میدوید و تا میخوردم فحشم میداد.بالاخره به در رسیدم و بازش کردم و خودمو پرت کردم توی حیاط و درو بستم.
    دستگیره درو محکم گرفته بودم و میخندیدم که ترمه از پشت در گفت:رو آب بخندی بیشعور!منو مسخره میکنی آره؟!
    بازم خندیدم و گفتم:تا چشت دراد!
    بعد از چند لحظه ترمه بیخیال شد و انگار رفت،دستمو آروم از دستگیره جدا کردم که ــ پخخخخخخخخخخخخخخ!باشنیدن این صدا جوری پریدم بالا که عضله های پام گرفت،نشستم روی زمین و همونوطور که پامو ماساژ میدادم گفتم:بمیری ترمه که زهره ام ترکید!
    بعد فکر کردم ترمه چجوری اومده پایین؟!سریع برگشتم و با دیدن پسری که روبرویم ایستاده بود جیغی از ته دل کشیدم و گفتم:ترمــــــــــــــــه ههههههههه!!!!!!!!!!
    با جیغی که من کشیدم پسر دستشو گذاشت روی گوشاش و گفت:اووووه!بابا حنجره!!!!
    با جیغ من ترمه سریع از خونه اومد بیرون و گفت:چی شده برنا جونم؟حالت خوبه؟
    تا نگاهش به پسر افتاد خشم جای نگرانیش رو گرفت و گفت:آرشاویر خل!معلوم هست چته؟!
    پسره که اسمش آرشاویر بود به ترمه نگاهی کرد و گفت:من چمه؟از این خانم بپرس که تا منو دید صدای ماشین های شهرداری رو درآورد!
    با گفتن این حرفش ترمه زد زیر خنده و منم با عصبانیت به پسره نگاه کردم.من؟من صدام مثل ماشینهای شهرداریه؟صدا به این نازکی و قشنگی!وقتی ترمه دید چپ چپ دارم آرشاویر رو نگاه میکنم اومد سمتم و از روی زمین بلندم کرد و پرسید:چرا نشسته بودی روی زمین؟
    گفتم:چون یه صدایی مثل بوق دوچرخه پشت سرم شنیدم که زهره ام ترکید و جوری بالا پریدم که عضله های پام گرفت.
    تا اینو گفتم آرشاویر با عصبانیت نگاهم کرد،هه!خوردی؟حالا هسته ش رو تف کن!ترمه دید که الاناست که خون به پا بشه سریع گفت:اِم...چیزه...این آرشاویر پسردایی منه تازه از خارج برگشته.اِ؟خارج؟تازه دقت کردم و دیدم کنار پای آرشاویر یه چمدون نسبتا بزرگ طوسی بود و چهره اش هم تقریبا خسته به نظر میرسید.
    آرشاویر با بی حوصلگی گفت:معارفه رو بذار برای بعد ترمه،داداشت کو؟
    لهجه اش اصلا فرقی با لهجه ما نداشت ولی بعضی از حرفها رو که دقت میکنم میبینم یکم ضایع تلفظ میکنه!ترمه گفت:امشب یکی از دوستاش مهمونی گرفته بود رفته اونجا.
    آخیش!این یعنی نمیاد.به وضوح میتونم بگم که نیشم شل شد،آرشاویر با تعجب به من نگاه کرد و با پوزخند گفت:چیه؟انگار خیلی خوشحال شدی!
    نیشمو جمع کردم و تا میخواستم جواب بدم ترمه گفت:آرشاویر باید خسته باشی بیا تو.
    و از جلوی در رفت و کنار و در همون حال چشم غره ای به من رفت.پشت سرشان به داخل خونه رفتم و به ترمه گفتم:ترمه جون میشه از خونتون یه زنگ بزنم به بردیا؟
    ترمه گفت:بردیا؟واسه چی؟
    اینم چه خنگه ها!با بی حوصلگی گفتم:خب معلومه دیگه میخوام بیاد منو ببره خونه.
    ترمه:واسه چی اون بیچاره رو توی زحمت میندازی؟عین بچه آدم تو شبو پیش من میمونی شیرفهم شد؟
    گفتم:نخیر نشد ــــ
    ــ اهههههههه!بسه دیگه سرمو بردین.
    آرشاویر با عصبانیت این رو خطاب به من و ترمه گفت و رو به من ادامه داد:تو اگه میخوای بمونی بمون دیگه این همه ناز و کرشمه اومدنت واسه چیه؟لوس!
    چی؟این به من گفت لوس؟ای خدا آخه من به کی بگم که من لوس نیستم!با عصبانیت گفتم:لوس؟مثل اینکه تو اومدی پشت سرم با اون صدای ناهنجارت گفتی پخ!
    و بعد با صدای افتضاحی اداشو در آوردم.ترمه سرشو انداخت پایین تا خنده اش معلوم نشه.آرشاویر نگاه تحقیرآمیزی از بالا تا پایین به من انداخت و گفت:آره واقعا تو رو با ترمه اشتباه گرفتم،ترمه هیچ وقت اینقدر بدهیکل نبوده .
    و بعد فاتحانه یکی از ابروهاش رو بالا انداخت.ای چه حالی میداد اگه با دستام موهای سرشو میکندم!سعی کردم با کشیدن نفس عمیق خودمو کنترل کنم که نزنم برجکشو بیارم پایین.آرشاویر در حالی که هنوز داشت به من نگاه میکرد گفت:یعنی اون پسره انقدر بیکاره که به خاطر تو بلند شه بیاد و ببرتت خونتون؟
    به ترمه نگاه کردم که ببینم منظور آرشاویر چی بوده که با چشم و ابرو اشاره کرد که حرفی نزنم.به هر بدبختی که شد به بردیا زنگ زدم و وقتی داشتم قربون صدقه اش میرفتم که راضی اش کنم بیاد سراغم آرشاویر تمام مدت داشت با پوزخند نگاهم میکرد.
    وقتی داخل حیاط خونه شون که مثل بهشت بود قدم میزدیم تا بردیا بیاد دنبالم ترمه گفت:برنا باید بابت رفتار آرشاویر ازت عذرخواهی کنم آخه میدونی بالاخره خسته بود دیگه میفهمی که چی میگم؟
    سرمو به نشانه تایید تکون دادم و گفتم:اره بابا بیخیال.
    و دستش رو گرفتم و به سمت در به دنبال خودم کشیدمش با اینکه زمستون شروع شده بود ولی برف چندانی نباریده بود ولی با این حال هوا خیلی سرد بود.ترمه در حالی که دستاش رو بهم میمالید گفت:خب دیوونه واسه چی اومدی بیرون؟همون تو صبر میکردی تا بردیا بیاد دیگه.
    در حالی که داشتم توی خیابون رو نگاه میکردم که ببینم بردیا اومده یا نه گفتم:که اون پسردایی خلت با پوزخند زل بزنه بهم؟عمراٌ!
    داشتیم در مورد امتحان فیزیک که روز شنبه یعنی دو روز دیگه بود با هم صحبت میکردیم که آرشاویر از توی آیفون گفت:ترمه دوستت هنوز نرفته؟
    ترمه گفت:نه.
    آرشاویر:خب یه زنگ دیگه به بردیا یا جونش بزن شاید دستش بند باشه تا صبح که نمیتونید جلوی در بایستید.
    خطاب به ترمه گفتم:این چه مشکلی با بردیا"جون"من داره؟
    از قصد جون رو خیلی غلیظ تلفظ کردم که ببینم عکس العملش چیه که دیدم داره قاه قاه میخنده!رفتم جلوی آیفون ایستادم و گفتم:اونطوری توی این بدبخت نخند فردا میان از نمایندگیش ازت شکایت میکنن که به خاطر خنده های جنابعالی دستگاه بدبخت هنوز دو روز نگذشته خراب شده!اونوقت میگن چرا گارانتی ها مدتش کمه!خب امثال شماها هستن که فکر این دستگاه بدبخت و گوش های طرف مقابل رو نمیکنن و نعره میزنن،اگه خیلی ادعای مرد بودنت میشه بیا بیرون و مواظب باش کسی نصفه شبی مزاحم دخترعمه ت نشه آقای خوش غیرت!تازه ادعای پسردایی بودنم میکنه بله دیگه آب و هوای اروپا بهت ساخته که یادت رفته مردای ایرانی غیرت رو توی چی میدونن آرشاویر خان!
    آخیش دلم خنک شد!ترمه داشت با دهن باز نگاهم میکرد که نتونستم جلوی خندمو بگیرم و زدم زیر خنده ، آرشاویر با عصبانیت گفت:الان میام بیرون نشونت میدم مرد ایرانی یعنی چی!
    ترمه یکدفعه راست ایستاد و با نگرانی به من نگاه کرد،گفتم:حتما الان شونه هاش رو داده بالا سرشم گرفته بالا و با ابروهای گره خورده میاد بیرون و میگه:ضعیفه برو تو خونه تا حالیت نکردم غیرت یعنی چی و رو به من ادامه میده رخصت آبجی!و بعد لُنگش رو تاب میده و یه دستی هم به سیبلاش میکشه!و اگه کسی مزاحم ما شد می خوابونه توی گوشش و میگه مزاحم ناموس مردم میشی بی غیرت؟!
    من میگفتم و ترمه میخندید،ادامه دادم:ولی زهی خیال باطل ترمه خانم!الان با اون بلیز صورتی خوش رنگش میاد بیرون و(با صدای لوسی ادامه دادم)اوا هانی چرا اینجا وایسادی خوشمل؟بیا بریم تو عزیزم بده اینجا وایسادی و بعد یه دستی به موهای ژل زده اش میکشه و میگه برو تو عزیزیم ببین مدل موهام داره خراب میشه خدا میدونه چقدر صبر کردم تا حالت بگیرن!تازه اگه کسی هم مزاحممون بشه میگه اوا بی حیا اینا چه حرفاییه که تو میزنی بیشعور؟بیا بریم تو عسلکم اینا خیلی بی شعورن!و توی راه هم برات از مدل ابرو و رنگ مو صحبت میکنه.
    داشتم ادای راه رفتنش هم میگرفتم که یکدفعه یه نفر جلوی روم سبز شد سرمو آوردم بالا دیدم آرشاویر با چشمای به خون نشسته داره نگاهم میکنه،یکدفعه با صدای بلند گفت:ببین خانوم درسته که من رفتم خارج درس خوندم ولی میدونم مردای ایرانی غیرت رو توی چی میبینن هدفمم از خارج رفتن فقط درس خوندن بوده و بس نه یاد گرفتن مدل ابرو و رنگ کردن مو!این ابروهای منم که میبین از بچگی همینطوری بوده میگی نه به ابروهای ترمه نگاه کن اون که تا حالا برنداشته،برداشته؟
    بعد با پزوخند رو به من اضافه کرد:شاید هم دوستای خراب بهش این پیشنهادو داشته باشن مگه نه برررررنا؟
    تحمل هر چیزی رو داشتم به غیر از تهمت زدن با عصبانیت بهش گفتم:اِ؟اینطوریه؟پس عمه ی منه که تا پاش میرسه انور آب هل میکنه و درس و هر چیزی که به خاطرش اونجا رفته رو فراموش میکنه دیگه آره؟اگه تو واقعا مرد ایرانی بودی اینم میدونستی که توی ایران به زن از گل نازکتر نمیگن برادر!زن توی ایران ارزشش خیلی بالاتره که بخوای صداتو روش ببری بالا واسه کسی صداتو بنداز تو کله ت که ندونسته باشه آدمایی مثل تو بخاری ازشون بلند نمیشه و البته انتظاری هم ازشون نمیره آدمای امثال تو جاشون توی امین آباد محفوظه!بعدش هم جنابعالی که نشسته بودی و هی فرت و فرت پوزخند میزدی باید اینو بهت بگم که بردیا داداش منه نه چیز دیگه ای فهمدی یا بیشتر توضیح بدم؟
    قشنگ دهن ترمه و آرشاویر اندازه دهانه غار باز مونده بود داشتم به عکس العملشون نگاه میکردم که کسی از پشت سرم با صدای مردونه ای گفت:برنا اینجا چه خبره؟

    ویرایش توسط Sin-Sin 137179 : 2014.10.04 در ساعت 15:09

    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  22. 4
  23. #12
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض

    پستهای جدید

    ++++


    برگشتم و با دیدن بردیا انگار دنیا رو بهم داده بودن. با لبخند گفتم:سلام بردیا خوبی داداشی؟
    بردیا هم لبخندی زد و گفت:سلام به روی ماه خواهر گلم تو خوبی برنا جان؟
    بعد با اخم به آرشاویر گفت:شما چی میخواستید که داشتید اینطوری سر خواهر من عربده میکشیدید؟
    آرشاویر با خونسردی اومد جلو و درحالی که دستش رو به سمت بردیا دراز کرده بود گفت:سلام من آرشاویر هستم پسردایی ترمه و شما هم فکر کنم برادر ایشون هستین درسته؟
    اوهوع!چه مودب!بردیا که خیالش تا حدودی راحت شده بود گفت:بله من برادرشم نگفتین، چی شده بود؟
    آرشاویر گفت:هیچی از پشت آیفون شنیدم یه گربه داد و بیداد راه انداخته اومدم ببینم چی شده که دیدم رفته.
    با تمسخر گفتم:آره اتفاقا به من گفت که این طرفا یه هاپو دیده اومده بود ببینه توی این خونه ست یا نه که گفتم آره!
    آرشاویر با همون لحن خونسرد گفت:چی شده که میتونی با گربه ها حرف بزنی؟
    گفتم:از وقتی که با موجود های اولیه حرف زدم اینو هم یاد گرفتم ،تازه فهمیدم برای حرف زدن با بعضیا باید زبون آدمای گستاخ و خوش غیرت رو هم یاد بگیرم.
    چهره آرشاویر از عصبانیت از سرخی هم گذشت و شد کبود!بردیا با تعجب گفت:چی شد آرشاویر خان انگار حالتون بده نه؟
    آرشاویر گفت:نه حالم خوبه فقط خواهرتون رو یه جای خوب ثبت نام کنین که از این به بعد آدمای جنتلمن زیاد به پستش میخورن مگر اینکه نخواد بیاد پیش ترمه هوم؟
    و بعد فاتحانه لبخند زد.منم لبخندی زدم و گفتم:اون "جنتملن"باید شعور داشته باشه که وقتایی که من میام پیش ترمه بره بیرون جایی که میره با خودش فقط جلوی چشمم نباشه که اخلاق خوبشو به رخش نکشم.
    البته داشتم مثل چی چاخان میکردم من دیگه غلط بکنم پامو خونه ترمه بذارم اون از داداشش اینم از پسرداییش!ترمه با رنگ پریده داشت به ما دو نفر نگاه میکرد؛بردیا با دیدن چهره ترمه گفت:حالتون خوبه خانم تهرانی؟صورتتون شده مثل گچ دیوار!
    ترمه به زور لبخندی زد و گفت:آره خوبم.
    و بعد به پشت سر من نگاهی انداخت و گفت:اِ!داداش اومد آرشاویر.
    آرشاویر نگاه خشمکناک ش رو از من گرفت و با دیدن صحنه پشت سرم لبخندی زد و گفت:آره بالاخره بعد بردیا یه آدم حسابی میبینم!
    گفتم:آره دیگه برو با آدمای عادی خوش باش که با فرشته هایی مثل ما پریدن سعادت میخواد که تو نداشتی خوش اومدی!
    و سریع رفتم توی بی ام و بردیا نشستم تا بیاد. دیدم یه فراری قرمز جلوی در خونه ترمه نگه داشت اوف چه قدر خوشگله!خب بردیا تو هم فراری میخریدی دیگه!آدم از نگاه کردن بهش سیر نمیشه اونقدر محو تماشای فراری برادر ترمه شدم که داداشش رو ندیدم و اگر بردیا دستش رو جلوی صورتم تکون نمیداد اصلا متوجه نمیشدم که اومده توی ماشین!
    بردیا گفت:کجا سیر میکنی شیطون؟
    بعد با شیطنت ادامه داد:داداشش خدا وکیلی خیلی آقاست نه؟!میشناسمش، با هم میریم باشگاه.
    منکه هنوز فکرم چیش فراری بود با بی حواسی گفتم:آره لامصب خیلی نازه!
    برگشتم سمت بردیا که نظرش رو در مورد فراری بپرسم که دیدم داره با اخم غلیظی نگاهم میکنه با تعجب گفتم:چرا انجوری نگام میکنی؟
    بردیا با صدای مردونه اش گفت:تو حیا نداری؟!من میگم آقاست تو باید بگی خیلی نازه؟ بابا خواهر هم خواهرهای قدیم،حداقل سرشونو مینداختن پایین و زیر لب یه تعریفی میکردن تو که از موقعی که اومدی توی ماشین زل زدی به اون بنده خدا!من جای تو خجالت کشیدم بیچاره تا دید زل زدی بهش سرشو انداخت پایین!
    این چی میگه دیگه!گفتم:بابا من داشتم ماشینشو میگفتم اصلا مگه از ماشین پیاده شد؟
    بردیا با تعجب گفت:آره بابا ندیدیش؟
    گفتم:نه به جان بردیا!از اون موقع تا حالا داشتم فراری رو نگاه میردم؛من چقدر گفتم فراری بخر گفتی این خوشگل تره حالا نگاه کن فراری قرمز با روکش صندلی های مشکی ش چی شده!
    بردیا در حالی که میخندید گفت:تو روکش صندلی هاش رو هم دیدی؟
    منم خندیدم و گفتم:در مواقع لازم من چشمام میشه مثل عقاب!
    توی راه برگشت به خونه بردیا گفت:راستی دوباره داشتی دعوا میکردی با پسرا؟
    خندیدم و گفتم:آره!من اصلا نمیدونم چرا به غیر از فرزام آبم با هیچکس توی یه جوی نمیره!
    بریدا گفت:حالا سر چی مثل گربه پریده بودی بهش؟
    بعد با اخم ادامه داد:تا اینو گفت میخواستم یه چیزی بهش بگم ولی میدونستم که تو آبادش کردی چون بدبخت از عصبانیت رگ گردنش زده بود بیرون!
    برای بردیا تعریف کردم و تموم راه داشت میخندید به خونه که رسیدیم با بی حوصلگی به سمت در ورودی راه افتادم و با اوقات تلخی گفتم:اه!چرا اینقدر طول میکشه برسیم؟
    بردیا در حالی که میخندید دستاشو دو شانه هام حلقه کرد و گفت:انقدر غر نزن البته حق هم داری اونقدری که تو بار اون آرشاویر بیچاره کردی منم بودم خسته میشدم!دختر تو این حرفها رو از کجا میاری؟
    خندیدم و گفتم:به جان بردیا خودش میاد!
    بعد از رفتن توی خونه هر چقدر که مامان گفت چیزی بخورم قبول نکردم و رفتم توی اتاقم که با شنیدن صدای خنده های بابا و غرهای مامان درباره اخلاق خوبم فهمیدم که بردیا داره ماجرای امشب رو تعریف میکنه اونقدر از تمرین های فیزیک خسته شده بود که سرم به بالش نرسیده خوابم برد.
    ****************
    با صدای آلارم گوشیم بیدار شدم و روی تخت نشستم تا لود بشم!همونطور که نشسته بودم گوشیمو از روی عسلی برداشتم و دیدم چندتا اس ام اس از طرف ترمه دارم توی چندتاش در مورد مسئله های فیزیک پرسیده بود و اولین پیامش این بود:برنای بیشعور می مردی صبر می کردی داداشمو میدیدی؟تا میخواستم بهت بگم این داداشمه دیدم خانوم گازشو گرفته و دِ برو که رفتیم!حرف آخر:خیلی بیشعوری نفهم!
    چه دل خوشی داره ترمه!چه اهمیتی داره که من داداششو ببینم یا نه؟!بلند شدم و فتم جلوی آیینه موهامو شونه زدم و رفتم پایین. بردیا با دوستاش رفته بود کوه و بابا هم رفته بود توی حیاط و داشت به آقا هاشم توی آب دادن به درختا کمک میکرد،کلا خانوادگی به گل و گیاه علاقه داشتیم!داشتم برای خودم چایی میریختم که مامان اومد توی آشپزخونه وگفت:کم پیدا شدی برنا خانوم!
    در حالیکه داشتم سر میز مینشستم گفتم:بیخیال مامان سر صبحی وقت گیر آوردیا!
    مامان با حالتی طلبکارانه دستاشو به کمرش زد و اومد جلوم ایستاد و گفت:برنا تو دختری.
    با دهن پر گفتم:خب!
    مامان با کلافگی دادمه داد:خب نداره دیگه!زشته با پسرا یکی به دو میکنی خیر سرت 17 سالته(کمی فکر کرد و ادامه داد)حالا 16!ولی دیگه خانومی شدی واسه خودت الان باید عین بچه آدم سرتو بندازی پایین و سرت به کار خودت باشه نه اینکه تا دونفر دارن دعوا میکنن بپری وسط و تو هم قاطیشون بشی.چرا نمیخوای بفهمی که این رفتارا در شأن تو نیست.
    یکمی از آب پرتقالم رو خوردم و گفتم:مامان جان طبیعت من اینجوریه دیگران میخوان بخوان نمیخوانم بقیه هستن!خوش اومدن!
    مامان با عصبانیت گفت:بیا اینم از جواب دادنت!تو نمیتونی عین بچه آدم بگی چشم؟حتما باید جواب بدی؟!
    گفتم:مامان جان اگه شما حق آزادی بیان رو از من بگیرین من عقده ای میشم ها!بعد میان میگن چرا بعضی از دخترا عقده ای هستن!خب مادرایی مثل شما هستن که نمیذارن قشنگ جواب بقیه رو بدیم که ما دخترا رو انقدر مسخره نکنن دیگه اصلا اگه یه جوجه خارجی بیاد دم از غیرت و مردونگی بزنه شما قاطی نمیکنی؟اِ اِ اِ!ندیدی چه ادعاهایی هم میکرد ژیگول!
    مامان انگشت اشاره ش رو به حالت تهدید آمیزی جلوی صورتم تکون داد و گفت:دیگه از این کلمات به کار نمیبری ها!ژیگول چیه؟
    میخواستم از خودم دفاع کنم که فرشته نجاتم آمد.بابا در حالیکه که میخندید گفت:گیتی جان شماهم زیادی سخت میگیری!همه برنا رو به خاطر این حاضرجوابی هاش دوست دارن دیگه مگه نه بابا جان؟
    لبخندی زدم و گفتم:آره دیگه مثلا گندم،دیدین چقدر مظلومه؟خب باید آدمایی مثل من باشن که حقشونو از بقیه بگیرن یا نه؟
    مامان حق به جانب گفت:فعلا که خود تو حقشو خوردی نکنه یادت رفته همین چند ماه پیش چه بلایی سر اون بیچاره آوردی؟
    دستامو روی سرم گذاشتم و گفتم:کنفرانس مطبوعاتی تون رو میشه بذارین برای بعد؟خیر سرم فردا امتحان فیزیک دارما!
    بابا گفت:مگه دیشب با ترمه تمرین نکردی؟
    در حالیکه داشتم برای بابا چایی میریختم گفتم:چرا سه ساعت تموم!
    وقتی چایی رو جلوی روش گذاشتم لبخندی زد و خطاب به مامان گفت:خانوم شما چجوری میتونین بگین دخترم بزرگ نشده؟دختر به این گلی کجا دیدی؟
    مامان گفت:من نگفتم بزرگ نشده اتفاقا گفتم به خاطر اینکه دیگه خانومی شده واسه خودش باید دست از بعضی از کاراش بکشه.
    دیگه داشتم کلافه میشدم.مامان همیشه با کارای من مخالف بوده و هست ولی بر خلاف اون بابا همیشه میگه که این کارا لازمه اصلا جوونی همینه دیگه!به مامان گفتم:مامان جان کدوم کارا؟همین که من واقعیت رو گفتم شدم آدم بد؟
    بابا گفت:برنا فعلا برو درستو بخون که واجب تره وقتی درست تموم شد در این باره با هم صحبت میکنیم.برو بابا جان .
    به سرعت به سمت اتاقم رفتم چون میدونستم ممکنه مامان دوباره گیرم بندازه!بعد از کلی تمرین کردن در حالیکه که داشت از سرم بخار بلند میشد دست از خوندن کشیدم و به صندلیم تکیه دادم.همون لحظه گوشیم زنگ خورد وقتی به صفحه ش نگاه کردم خیلی تعجب کردم و با همون حالت جواب دادم:الو؟
    کسی که اون طرف خط بود با شنیدن صدام جیغی زد و گفت:سلااااااااااام برنا جوووووون خوبی؟
    گوشیو از گوشم فاصله دادم که کر نشم و بعد از اینکه نیکی خودشو تخلیه کرد دوباره سمت گوشم آوردم و گفتم:تویی نیکی؟
    با ناراحتی جواب داد:معلومه پس میخواستی کی باشه؟اصلا تو یادی از من نمیکنی ها!حالا منه بدبخت واسه یه ماه اومدم شهر خودمون تو باید دوستت رو از یاد ببری؟
    خندیدم و گفتم:یک ما نه و دو ماه نیکی خانم!بعدشم میدونی چقدر به گوشیت زنگ زدم و خاموش بودی؟
    نیکنی خندید و گفت:آره!برای خر زدن خاموش کرده بودمش.
    بعد از کمی مکث کردن ادامه داد:اِممم... میشه یه سوالی ازت بپرسم؟
    ــ تو صدتا بپرس خانوم گل.
    نیکی:تولدت کیِ؟
    تولدم؟اوه آره توی همین ماه اصلا به کل فراموش کرده بودم!با ناراحتی گفتم:نوزدهم ولی میدونی که وسط امتحاناست و موکول میشه برای آخر امتحانا واسه چی میخواستی؟
    نیکی:دستت درد نکنه دیگه!خب معلومه میخواستم واست کادو بخرم دیوونه!
    نیکی دختر فوق العاده ای بود و به خاطر مهربون و صاف و ساده بودنش همه دوستش داشتن.لبخندی زدم و گفتم:دستت درد نکنه عزیزم لازم نیست زحمت بکشی.
    نیکی:اوووووه!بابا کلاس!واسه من دیگه کلاس نذار که میدونم چجور آدمی هستی.من دلم میخواد واسه تو کادو بخرم حرفیه؟
    خندیدم و گفتم:نه حرفی نیست.
    نیکی هم خندید و گفت:دیگه هم اینطوری لفظ قلم حرف نزن که فکر میکنم توی این سه ماه بین ما فاصله افتاده .
    ــ نه بابا چه فاصله ای!راستی کی برمیگردی؟
    نیکی:توی رشت رفتم به یه مدرسه ای و همینجا امتحانامو میدم و تا 25-26 برمیگردیم.
    ــ چه خوب!
    نیکی آهی کشید و گفت:آره خوبه بالاخره میبینمتون خدا میدونه که دلم چقدر واستون تنگیده!اینجا هم کلاسی هام از اون ماست های روزگارن!نه شیطنتی!نه اذیتی!هر چی معلم میگه میگن چشم!باورت میشه تا حالا حتی یه امتحانو هم لغو نکردیم!حالا من پیش خودم فکر میکنم داشتن دوستی مثل تو نعمته!با اون آتیشایی که میسوزوندی!با امتحانایی که لغو میکردی وای که چه فازی میداد!ولی حیف که امسال سال آخره و بعدش باید بخونیم واسه کنکور.
    ــ آره حیف!
    از پشت خط صدایی اومد مثل اینکه کسی داشت نیکی رو صدا میکرد که نیکی سریع گفت:برنا جان مامانم داره صدام میکنه فقط قول بده تا 26 تولد نگیری باشه؟میدونم الان میگی چه پررو ولی خب اگه امکانش هست بندازش کمی عقب تر هوم؟
    ــ حتما!چرا که نه اتفاقا اینوطوری بهترم هست.
    بعد از خداحافظی کردن با نیکی به زمانی که هنوز به رشت نرفته بود فکر کردم وای چه حالی میداد!با اینکه خیلی مهربون و ساده بود ولی در عین حال مثل من و ترمه شیطون بود.من و نیکدخت(نیکی) و آندیا(آنی) و ترمه پایه خلاف و شیطونی بودیم حتی سر یکی از کلاسا خانم مظفری از دست ما گریه ش گرفت و رفت از کلاس بیرون!
    اون روز امتحان ریاضی داشتیم و بیشتر بچه ها به غیر از من نخونده بودن با اینکه من شیطونم ولی همیشه درسامو خونده بودم.خانم مظفری برگه ها رو پخش کرد و و نشست روی صندلیش و مثل عقاب روی ما نظارت داشت!من رو به آنی که میز بقلی ما بود سری تکون دادم و شروع کرد به درآوردن صدای جارو برقی!خانوم مظری رو به آنی گفت:آندیا این چه صدایی از خودت در میاری؟
    آنی گفت:من؟نه بابا چه صدایی خانوم؟
    در عین حال که آنی داشت حرف میزد ترمه صدا رو در آورد دوباره خانم مظفری همین رو به ترمه گفت و وقتی اون جواب میداد نیکی صدا رو در آورد.بالاخره خانم خسته شد و گفت:یعنی چی این صدای چیه؟
    من که تا اون موقع سرم پایین بود گفتم:خانم فکر کنم خانم نوروزی داره نمازخونه رو جارو میکشه.
    خانم مظفری گفت:راد بیا اینجا وایسا و مواظب باش بچه ها دست از پا خطا نکنن تا من برم ببینم چه خبره!
    منم مسرور رفتم جای خانم ایستادم تا رفت بیرون و بعد از چند لحظه که مطمئن شدیم کاملا از کلاس فاصله گرفته همه به همدیگه نگاه کردیم و زدیم زیر خنده!تا آخر زنگ خانم مظفری دنبال جاروبرقی بود و آخر کلاس اومد و گفت :من که نفهمیدم آخر کی جاروبرقی روشن کرده بود!زانو هام درد گرفت از بس از پله ها بالا و پایین رفتم.
    یک لحظه عذاب وجدان اومد سراغم و همون موقع یکی از شیرین عسل های کلاس به نام محیا همه چی رو گفت.وقتی حرفاشو زد خانوم مظفری نگاهی به ما انداخت و سریع از کلاس رفت بیرون؛بعداً فهمیدم که خانم مظفری اون روز توی دفتر گریه کرده چون تا اون روز سابقه نداشته کسی زنی با اون ابهت رو دست بندازه و از اون موقع به بعد با من و ترمه و آنی و نیکی خیلی جور شد!
    با دستی که روی شونه ام خورد از دنیای خاطره ها بیرون کشیده شدم و دیدم بردیا با لبخندی که دندون های ردیف و سفیدش رو به نمایش میذاشت پشت سرم ایستاده.با همون لبخند که جذابیتش رو چند برابر میکرد گفت:دوباره کجا سیر میکردی؟
    دستمو ستون چانه ام کردم و گفتم:به گذشته.
    بعد از کمی مکث کردن ادامه دادم:حیفه این روزا بگذرن بردیا.دلم برای همه چیزش تنگ میشه.
    بردیا لبخندی زد و گفت:آره واقعا دوران خوبیه،ولی من مثل تو انقدر آتیش نمیسوزوندم!
    ــ کار بدی میکردی،باید از تمام لحظه های زندگیت استفاده کنی.
    بردیا ــ وقعا خوشحالم که همچین روحیه ای داری.بیخیال دنیا و عاشق سرگرمی و از توی عالم بچگی بیرون نمیای.ولی باید یه ذره رفتارت رو اصلاح کنی و دیگه کارای بچگونه نکنی.
    به حالت قهر رومو ازش برگردوندم و گفتم:من بچه نیستم.
    بردیا خندید و بوسه ای بر روی سرم زد و گفت:چرا برنا خانوم خیلی هم بچه ای.
    همونطور که با موهام بازی میکرد گفت:راستی برنا من یه معذرت خواهی بهت بدهکارم.
    بدون اینکه برگردم گفتم:میدونم برای چیه.
    با صدایی که تعجب توش موج میزدم گفت:میدونی؟از کجا؟
    با لبخند برگشتم سمتش و گفتم:از اونجایی که خودمم میخواستم به خاطر رفتار اون روزم توی عطرفروشی ازت معذرت خواهی کنم.
    بعد محکم گونه اش رو بوسیدم و خودمو از گردنش آویزون کردم و گفتم:ببخشید ببخشید ببخشید باشه؟!
    بردیا در حالیکه میخندید سعی داشت دستامو از گردنش آزاد کنه و گفت:باشه بابا!ولم دختر خفم کردی.
    دستامو برداشتم و گفتم:ایش!خوب شد تو دختر نشدی این همه ناز داری!
    بردیا با اخمی ساختگی گفت:من دختر بشم؟اونوقت تو هم باید پسر بشی که این قدر قلدری.
    با خنده و شوخی رفتیم پایین که با صحنه ای که دیدم به خودم لعنت فرستادم که چرا اومدم پایین.پرهام با لبخند از روی مبل بلند شد و اومد سمتم و گفت:به به!سلام برنا خانوم!


    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  24. 4
  25. #13
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض

    پست جدید

    +++


    آخه بگو تو مریضی برنا؟یه دفعه حس خانواده دوستیت گل کرد از اتاقت اومدی بیرون که چی؟؟؟؟؟به زور گوشه لبم رو دادم بالا و گفتم:اِ سلام داداش پرهامم خوبی داداش جون؟داشتم به بردیا میگفتم داداش پرهام چندوقتیه پیداش نیست آخه تو مثل داداشم میمونی، داداش پرهام.
    بعد پیروزمندانه نیشمو بازکردم اونقدر که من از کلمه داداش استفاده کردم اگه سنگ پا قزوین بود از رو میرفت ولی پرهام گفت:ولی من دوست ندارم خواهر داشته باشم!
    لبخندی عصبی زدم و گفتم:شما قزوینی هستین؟
    پرهام با تعجب گفت:نه،چطور مگه؟!
    با بی تفاوتی شونه هامو بالا انداختم و گفتم:هیچی فقط میخواستم ببینم جنس سنگ پاهاش خوبه یا نه که معلومه عالین!
    بردیا که متوجه منظورم شده بود سریع گفت:بیا بشین پرهام.
    و در حالیکه از من دور میشدن ادامه داد:راستی چرا امروز نیومدی کوه؟میدونی چقدر بچه ها سراغتو گرفتن؟
    حتما منظور از بچه ها دختراست دیگه!وگرنه کی از اخلاق این خوشش میاد .
    تا جایی که تونستم سعی کردم تا موقعی که پرهام توی خونه ست آفتابی نشم و بعد از خوردن ناهار به بهانه سردرد چپیدم توی اتاقم.بعد از دوره کردن فیزیک و مسئله هاش خوابیدم،دیگه واقعا سرم درد گرفته بود!پرده های اتاقمو کشیدم و زیر پتو خزیدم.
    با صدای ضربه های متوالی که به در میزدن از خواب پریدم ولی هر چقدر منتظر شدم کسی داخل نیامد دوباره سرم رو گذاشتم روی بالش داشت کم کم چشمام گرم میشد که این دفعه کسی محکم تر زد به در عصبانی شدم و با صدای بلندی گفتم:اهههههه!یا بیا تو یا اینقدر در نزن،یکم لطافت به خرج بده این چه طرز در زدنه؟ننه ت بهت یاد نداده وقتی کسی خوابه عین آل مزاحمش نشی؟
    در حالیکه داشتم غر غر میکردم در اتاق باز شد و مامان اومد تو.ای بابا قیافشو!من هی میگم اون شومینه رو کمترش کنین یا انقدر لباسای گرم نپوشین که بخواین عین لبو سرخ بشین!مامان اومد جلوم ایستاد و گفت:برنا من از دست تو چیکار کنم؟
    بعد نشست روی تخت و سرشو بین دستاش گرفت.یه لحظه ترسیدم و سریع راست نشستم و دستمو روی شانه مامان گذاشتم و گفتم:مامانی حالت خوبه؟
    مامان سرشو تکون داد که نفهمیدم این یعنی آره یانه!سریع از روی عسلی یه لیوان آب پر کردم و دادم دستش بعد از اینکه آبو خورد حالش جا اومد و رگباری شروع کرد به گفتن:همش به فرخ میگم،فرخ جان تو پدرشی یکم روی رفتارش نظارت داشته باش میگه رفتارش خوبه!چی چیو رفتارش خوبه؟!سن که حالیش نیست!با همه شوخی میکنه اونم شوخیای خرکی!آخه یکی نیست بگه تو دیگه بزرگ شدی خرس گنده!یه کم مبادی آداب باش!یکم احترام بذار.به گوشش نمیره که نمیره!اونم از عموت که انقدر لوست کرده بردیا هم هر چی میگی میگه چشم شده نوکر حلقه به گوش تو!اون از پسر عمو و پسر عمه هات که از گل نازکتر بهت نمیگن و همیشه هواتو دارن اونم از دختر عمه هات که با اینکه سن پدر منو دارن بازم از تو دستور میگیرن.اونم از توی مدرسه که همه از دستت به سطوح اومدن،درسته به خاطر درست که خوبه که البته اونم شانس آوردیم که خوبه،بهت چیزی نمگین ولی آدم قیافه اون بیچاره ها رو میبینه خستگی ازش میباره.اونم از بابابزرگت که تا اراده کنی همه چیز رو برات مهیا میکنه.فقط منم که به تربیتت اهمیت میدم که اونم فرخ میگه بذار تو حال خودش باشه که بعدا نگه نذاشتین جوونی بکنم.
    تنها چیزی که باعث تعجبم شده بود این نفس مامان بود که یکریز داشت میگفت.نمیدونم توی صورتم چی دید که گفت:چته چرا اونطوری نگام میکنی؟
    با تعجب گفتم:مامان چطوری این همه رو گفتی بدون اینکه نفست بگیره،آها بابا میگفت که خوب میتونی نفستو نگه داریا!
    مامان با عصبانیت نگاهم کرد و گفت:من یک ساعت واسه تو روضه میخوندم؟بیا!انگار داری یاسین تو گوش خر میخونی!
    .سعی کردم قیافمو مظلوم کنم و گفتم:حالا چی شده که بنده تیرباران شدم؟
    مامان نفس عمیقی کشید و گفت:پرهام بیچاره واسه تود تو کادو خریده بود و چون داشت میرفت مالزی نمیتونست روز تولدت بهت بده به خاطر همین امروز اومد اینجا ماهم چیزی بهت نگفتیم که خیر سرت سورپراز بشی که شستی بیچاره رو گذاشتی کنار!
    با تعجب گفتم:من؟اصلا من باهاش حرف زدم؟!
    مامان ــ خب همین که باهاش حرف نزدی و از اون داداش داداش گفتنای سر سفره ت. هی چپ میرفت راست میومد داداش پرهام اونو میدی داداش پرهام اینو میدی داداشی جونم اون ظرف رو بده.بدبخت دپرس شد!اینم از الان که اومد سراغ جنابعالی تا هم کادوت رو بده هم بگه بیای پایین کیکی رو که برات خریده بود زهرمار کنی که زدی تو برجکش و حرف از ادب رو پیش کشیدی.بیچاره دمغ شد و کادوت رو به من داد و رفت.
    بعد در حین اینکه از روی تخت بلند میشد گفت:بیچاره زحمت کشید چندتا کادو هم برات خرید نه دوتا نه سه تا پنچ تا!بازشون نکردم گفتم شاید ناراحت بشی.
    مامان با اینکه خیلی بهم گیر میداد ولی هیچوقت توی کارام دخالت نمیکرد .بعد از اینکه مامان از اتاق بیرون رفت هی با خودم کلنجار رفتم که کادو ها رو باز کنم یانه!آخر سر هم زنگ زدم به ترمه بعد از اینکه کلی فحش خوردم که چرا گوشیمو خاموش کردم براش گفتم چی شده وقتی حرفام تموم شد پقی زد زیر خنده.هر چقدر هم صبر میکردم خنده اش بند نمیومد که!آخرش هم عصبانی شدم و گفتم:من قطع میکنم هر وقت خنده هات قطع شد زنگ میزنم.
    ترمه میون خنده گفت:آخه تو از کجا میخوای بفهمی خنده ام تموم شده یانه؟!
    گفتم: هه هه هه!خب معلومه چون هر وقت تو میخندی صدای شیهه اسب میاد و همه با خبر میشن که ترمه تهرانی داره میخنده تازشم انقدر صات نازک و ملیحه که کلاغا هم راهیت میکنن!
    بعد زدم زیر خنده ترمه با داد گفت:بیشعور صدا به این نازکی و قشنگی تو کجا دیدی؟هر وقت توی حیاط آهنگ میخونم این پرنده ها هم با من میخونن!
    ــ آره اتفاقا میگن طرفای شما بعضی وقتا کلاغا سمفونی راه میندازن.نگو رهبرشون تویی!بابا باید این دفعه که دیدمت ازت امضا بگیرم چون ممکنه دیگه این فرصت های طلایی گیرم نیاد!
    ترمه با جیغ گفت:کثافت!الان میام حالیت میکنم رهبرشون کیه!
    و بعد گوشی رو قطع کرد.چون میدونستم از اون روانی همه چیز برمیاد رفتم پایین و به مامان گفتم ترمه قراره بیاد اینجا.مامان تا اینو شنید وا رفت!با ناراحتی گفت:آخه میخواستیم بریم خونه عمه تهمینه ت.
    در حالیکه داشتم سیبی رو گاز میزدم گفتم:خب بگو یه شب دیگه میایم بعدشم زنگ بزن به خانوم تهرانی و بگو ترمه شام میاد خونه ما.
    مامان آروم زیر لب زمزمه کرد:تهرانی تهرانی...
    بعد یه دفعه گفت:ببینم اسم پدرش مسعود نیست؟
    با بیخیالی گفتم:آره.
    بعد با هیجان ادامه دادم:میشناسیش؟
    مامان بی توجه به حرف من گفت:ببینم اسم مادرش فرنگیس نیست؟فرنگیس رادمان؟
    گفتم:چرا میشناسیش؟
    مامان با خوشحالی گفت:آره!من با فرنگیس دوست صمیمی بودیم از وقتی که ازدواج کرد و رفت باهمسرش هلند دیگه ارتباطمون قطع شد.
    ــ خیلی عالیه پس اینطور که معلومه من دیگه از این به بعد خونشون پلاسم!
    بعد از کمی فکر کردن ادامه دادم:راستی مامان چرا زودتر نشناختیشون یعنی منظورم اینه که...
    مامان حرفمو قطع کرد و گفت:میدونم منظورت چیه واسه همین الکی فسفرهای مغرت رو هدر نده!تو که با ترمه فقط بیرون قرار میذارید و بعضی وقتها هم اون میاد خونه ما.بعدشم بردیا که گفت داداش رو میشناسه خیالم راحت شد که با خانواده ی خوبی رفت و آمد میکنی،حتی یک درصد هم احتمال ندادم که این تهرانی همون شوهر دوست صمیمی من باشه.
    بعد از چند دقیقه سکوت که معلوم بود به گذشته ها فکر میکنه چون گل خنده روی صورتش نمایان شده بود گفت:برنا بدو شماره خونشون رو بده که واسه امشب دعوتشون کنم.
    شماره رو به مامان دادم و نگاهی به ساعت انداختم.ساعت 6 بعد ازظهر بود ،پس وقت داشتم کمی بخوابم.همینوطور که مامان داشت با آب و تاب برای فرنگیس خانوم تعریف میکرد گفتم:مامان من یه نیم ساعت میخوابم سر دردم هنوز خوب نشده.
    مامان کمی مکث کرد و با چشم غره گفت:بله فرنگیس جون برناست.سلام میرسونه.
    بی توجه به چشم غره های مامان به اتاقم رفتم و با خیال راحت خوابیدم ولی با برادر ترمه چیکار کنم؟با اینکه از پسرها هیچ ترس و واهمه ای نداشتم اما نمیدونم چرا هر وقت به اون فکر میکنم توی دلم رخت میشورن!با فکر و خیال خوابم برد که صدای ترمه بیدارم کرد:یاالله اسبه،برو برو،حیوون خوب!
    گفتم:ترمه اون هیکل گندتو بکش کنار له شدم!ماده غول!
    ترمه گفت:لطفا خفه اسب جون به حرکتت ادامه بده!
    با دست نشگونی از بازوش گرفتم که جیغ زد و از روم بلند شد.در حالیکه دستشو میمالید گفت:وحشی!یکمی مبادی آداب باش روانی!ناسلامتی فامیلی مثل من گیرت اومده ها!
    خندیدم و گفتم:اون موقعی که فامیلم نبودی بیست و چهار ساعته اینجا پلاس بودی وای به حال الان که فامیلمم شدی!
    ترمه ادای خندیدنم رو در آورد و گفت:هه هه هه!نکبت!دلتم بخواد من بهت افتخار بدم و بیام پیشت و اون قیافه کریهت رو تحمل کنم!
    خندیدم و در حالیکه بالشم رو به طرفش پرت میکردم گفتم:بمیر!
    ترمه بالشو روی هوا گرفت و گفت:اون تنه ی درختو از روی تخت جابه جا کن که مردم از فضولی!
    ــ فضولی برای چی؟
    ترمه درحالیکه داشت به طرف میز تحریرم میرفت گفت:به خاطر اینا.
    نگاه که کردم با دیدن کادوها دوباره احساس بدی بهم دست داد و گفتم:اونا کادوهای پرهامه.
    ترمه در حین اینکه یه جعبه رو بررسی میکرد گفت:میدونم بابا!از اون کارتهای جلفی که روی همشون زده ضایع ست!
    سریع بلند شدم که ترمه خودشو عقب کشید و گفت:یا امامزاده بیژن!چت شد؟!
    سعی کردم جدی باشم ولی با قیافه مضحکی که ترمه پیدا کرده بود نتوسنتم و زدم زیر خنده.ترمه با دست محکم به بازوم زد و گفت:بمیری!مردم!گفتم الان دوباره برنا رم کرده!
    بعد نگاهی به یکی از جعبه ها که قرمز رنگ بود انداخت و با لبخند موذیانه ای گفت:آها!پس قرمز این بلا رو سرت آروده!
    جعبه رو از دستش گرفتم و گفتم:خفه لطفا!
    بعد از اینکه جعبه ها رو از نظر گذروندم گفتم:به نظرت بازشون کنم؟
    ترمه با اشتیاق نشست روی صندلی نزدیک میز و گفت:آره بدو بازشون کن!ولی قبلش قول بده هر کدومو نخواستی بدی خودما!
    سرمو به نشانه تاسف تکون دادم و یکی از جعه ها که نسبتا کوچیک بود باز کردم و با دیدن چیزی که درونش بود از تعجب شاخ درآوردم!ترمه در حالیکه که سرشو چپ و راست میکرد تاببینه توی جعبه چیه گفت:بذار منم ببینم چیه که دهن اندازه تمساح وا مونده!
    وقتی عطری رو که توی جعبه بود دید گفت:اِ!اینو برات فرستاده؟فکر نمیکردم الان بخواد بهت بده!
    با تعجب گفتم:مگه تو میدونستی؟
    ترمه در حالیکه که عطر رو روی دستش امتحان میکرد گفت:آره بابا!اون موقعی که تو عین ببر زخمی پریدی از مغازه بیرون پرهام هم لنگه عطری رو که بردیا واسه گندم خریده بود رو واسه تو برداشت.
    شاید اون موقع از سر لج کردن با بردیا این عطرو انتخاب کرده بودم ولی حالا میبینم که بوی این عطر فوق العاده ست.ترمه راست میگفت روی تموم جعبه ها کارتهایی با موضوع تولدت مبارک بود که خیلی هم شیک بودن.جعبه ی بعدی رو ترمه باز کرد که نزدیک بود چشماش از حدقه بزنه بیرون!سریع گفتم:چته چرا اینطوری میکنی؟
    وقتی دیدم جواب نمیده گفتم:حرف بزن دیگه ،لال شدی؟؟
    گردنبندی رو جلوی صورتم گرفت، به قدری زیبا بود که نمیتوستم ازش چشم بردارم.یه زنجیر طلا که روش یه شاپرک بود و درون شاپرک با سنگ های قرمز و آبی کار شده بود.
    ترمه گفت:الهی بمونه تو گلوت!حرومت شه!کثافت!
    بعد با ناراحتی ادامه داد:کاشکی یکی هم منو تا این اندازه دوست داشت!
    جعبه ی بعدی رو که باز کردیم هم خیلی تعجب کردیم که پرهام این همه خرج کرده باشه!توی جعبه یه گردنبند طلای سفید بود که حرفbوpروش حک شده بود ترمه تا اینو دید لبخند مسخره ای زد و گفت:اوهوع!برات طناب دار هم آماده کرده!ببین شیطون توی قلب هم این دو تا حرفو گذاشته ناقلا!
    دو جعبه ی دیگر رو که اندازه های بزرگتری داشتن نذاشتم ترمه باز کنه چون میترسیدم این دفعه توش دستبند و ... باشه و تبدیل بشم به تندیسی از طلا!در حالیکه داشتم دو تا باکس رو بالای کمدم میذاشتم ترمه با اخم گفت:آخه یکی نیست به این بیشعور بگه حالا که یکی سرش به سنگ خورده و عاشقت شده دیگه این ناز و کرشمه اومدنات واسه چیه؟تازه دست گلم که به آب دادی!مامانت میگفت هی داداش داداش میکردی!حیف که داداش خودم نیست که باهاش حالتو بگیریم!
    تا این جمله رو شنیدم با خوشحالی گفتم:نیست؟نیومده؟راست میگی؟جون من؟
    ترمه گفت:اوووووووووه نفس بکش بابا میمیری!آره نیومده!بی لیاقت نمیدونی چه جیگری رو از دست دادی!
    خندیدم و گفتم:خدا تو رو واسه داداش جونت نگه داره که واسش پپسی باز میکنی!تازشم هر کس که تو ازش تعریف کنی معلومه دوزار نمیرزه!
    ترمه خرسی که بردیا واسه تولد 13 سالگیم خریده بود رو برداشت و پرت کرد طرفم و گفت:میگم بی لیاقتی نگونه!بیا توی گوشیم عکسشو دارم بهت نشون بدم فقط هیز بازی در نیاریا!
    زدم توی سرش و گفتم:بی ادب!اصلا نمیخوام!
    دستمو کشید و پرتم کرد روی تخت و خودشم نشست کنارم و گفت:من مثل پرهام نیستم که التماست کنما!بتمرگ و بنگر به این جیگر ما!
    از کاراش واقعا آدم خنده اش میگرفت.وقتی میخواست قفل گوشیشو باز کنه هنگ کردم!گفتم:اطلاعات امنیتی داری توش که این رمزو واسش گذاشتی؟هزار تا حرف داشت!
    بعد موذیانه لبخند زدم و ادامه دادم:ناقلا حالا اسم کی بود؟
    ترمه خندید و گفت:آقام!به تو چه ضعیفه!حالا بیا نگاش کن.
    بعد صفحه ی گوشی رو به سمتم گرفت از دیدن برادرش زبونم بند اومد.قد بلند و هیکلی.توی برف ایستاده بود و یه پالتوی چرم مشکی پوشیده بود که بلندیش تا روی زانوهاش میرسید با کلاه مشکی و سفیدی که به صورت کج گذاشته بود و شلوار کتان خاکستری .ولی صورتش زیاد مشخص نبود.
    ترمه زد روی شونه ام و گفت:اوی خانومه!یه ذره از داداشم واسه ماهم بذار!همشو خوردی!
    بی هواس بهش نگاه کردم و گفتم:هان؟
    زد پشت گردنم و گفت:جمع کن خودتو بابا!پک و پوزتو جمع کن که آب دهنت خیسم کرد!حالا خوبه نمیخواستی ببینیش اگه میخواستی حتما گوشیمم میخوردی!تو دیگه به من نزدیک نشو که خطرناکی!
    خنده ام گرفته بود.بعد از شنیدن تیکه های ترمه که عین اسب روی اعصابم یورتمه میرفت رفتیم پایین.ترمه راست میگفت داداشش نیومده بود.با ورود من و ترمه به سالن همه سرها به طرف ما برگشت ای بابا چرا انقدر کله ها زیادن؟ما که انقدر مهمون نداشتیم!دقت که کردم دیدم عمه تهمینه و گندم و فرزام و عمو پرویز هم اومدن ولی کسی بود که پشتش به من بود و تا فرزام گفت:اِ برنا اومدی؟!
    برگشت سمتم و دیدم که بلــــه آقا پرهامه!حقته اون گردنبندتو بکنم تو حلقت!با همه دست دادم و سلام و احوال پرسی کردم و به پرهام که رسیدم در حالیکه دستم رو میفشرد گفت:سلام برنا خانوم.ایندفعه دیگه مزاحم استراحتت نشدم!
    بعد با صدای آهسته تری ادامه داد:آخه ننه ام اینو بهم یاد داده!
    و بعد بلند زد زیر خنده که همه برگشتن و به ما نگاه کردن.فرزام گفت:به چی میخندی پرهام؟بگو ما هم بخندیم.
    پرهام ابروهاشو بالا انداخت و گفت:نع!نمیشه!خصوصی بود.
    میدونستم اینطوری میگه که همه فکر کنن چیز خاصی بین ما هست برای همین جریان امروز رو بی هیچ کم و کاستی تعریف کردم که عمو مسعود،پدر ترمه،گفت:چقدر تو شیرین زبونی برنا جان!
    خندیدم و گفتم:اون بلبل زبونه عمو جان!
    عمو خندید که مامان گفت:این چه طرز صحبت کردنه برنا؟
    بعد جوری نگاهم که چهارستون بدنم لرزید!اما عمو مسعود گفت:اشکالی نداره گیتی خانوم ترمه و برادرش هم همینطور بلبل زبونن ما عادت داریم مگه نه خانوم؟
    فرنگیس خانوم لبخند ملیحی زد و گفت:بله مسعود درست میگه.ولی پسر بیچاره ام از اون موقعی که روانشناس شده همه ی زندگیش شده کار.تازگی ها هم خونه شو جدا کرده و توی ملک یه خونه خریده و بیشتر وقت ها میره اونجا.الان هم که نیومده به خاطر اینه که یکی از بیماراش به درمان احتیاج داره برای همین هر جمعه باید براش جلسه بذاره بیچاره ضربه روحی بدی خورده.
    با موذی گری گفتم:مگه دکتر ها نباید اسرار بیمارهاشون رو حفظ کنن؟
    اشک توی چشمای فرنگیس خانوم حلقه زد و گفت:درسته ولی وقتی خواهرزاده ام باشه منم همه چیزو میفهمم دیگه مگه نه؟
    بعد گریه مجالش نداد و با یه ببخشید مجلس رو تک کرد مامان یکی از اون چشم غره های توپشو به من رفت و در حالیکه از روی صندلی لند میشد گفت:نمیشه اون زبونتو نگه داری؟
    خودمم خیلی ناراحت شدم و سرمو انداختم پایین که عمو مسعود گفت:برنا جان ناراحت نشو،فرنگیس علاقه زیادی به سلما داره.
    لبخندی زدم و ترمه سریع کنارم نشست و گفت:حالا عیبی نداره که!مامان من عادت داره همش گریه کنه!
    ولی خودش هم سرشو انداخت پایین که دستشو گرفتم و گفتم:ترمه نمخوای بگی چرا سلما اینطوری شده؟
    نگاهی بهم انداخت که سریع گفتم:به خدا قصد فضولی ندارم!فقط کنجکاو بودم!
    ترمه خندید و گفت:خب بابا!هرکی ندونه فکر میکنه من جانی ام و دست به کشتنم خوبه!
    آهی کشید و ادامه داد:سلما هفت سال از من بزگتره یعنی 24 سالشه و 21 سالگی با پسری به اسم عماد ازدواج کرد اینطور که من میدیدم و مامان تعریف میکرد خیلی همدیگر رو دوست داشتن تا اینکه سه ماه بعد از ازدواجشون پدر سلما که خیلی هم مرد خوبی بوده به رحمت ایزدی میپیونده!سلما خیلی به پدرش وابسته بود و با مردن اون سلما هم مرد.سلما دیگه اون سلمای قبل نبود همش توی جاهای تاریک مینشست و کز میکرد یه گوشه.اگه حرف میزد زن عموم قربونی میکرد،اگر میخندید که دیگه هیچی!بیچاره عماد خیلی سختی کشید. خیلی سعی میکرد که دوباره جو قدیم رو توی خونشون ایجاد کنه تا اینکه سلما به بیماری مبتلا شد.
    به اینجا که رسید چانه ترمه لرزید ولی با کشیدن نفس های عمیق بغش رو مهار کرد و ادامه داد:خیلی عجیب شده بود،یکسره از عماد میپرسید منو دوست داری؟من چقدر برات ارزش دارم؟اگه من بمیرم چی کار میکنی؟عماد اوایل با صبر و حوصله جواب سوال هاشو میداد ولی بعد از مدتی اونم طاقتش تمو شد و سرش داد کشید و گفت که ازش خسته شده،از کاراش،از حرفاش.و گفت که دیگه نمیتونه ادامه بده.بیچاره عماد بلافاصله بعد از این جروبحثشون اومد پیش زن عموم و گفت که این حرفارو از روی عصبانیت زده و سلما رو میپرسته.خداییش سلما هیچ چیز کم نداشت خیلی نازه و شیطون بود در حد تیم!ولی حیف.عماد مهندس ساختمان بود و یه شرکت مهندس ساختمانی هم داشت.برای یکی از پروژه هاش چون مبلغش زیاد بود میخواست شریک بگیره اول بابا گفت که حاضره هر چقدر پول کم داره بده ولی اون قبول نکرد و چون میدونست که بابا از این اخلاقا که قرض رو پس بگیرن نداره.
    بعد از مدتی عماد میگفت که شریکی پیدا کرده و خیلی هم باهم میسازن،عماد میگت اصلا کار نداره و میگه من بهت اعتماد دارم.یه روز من و مامان رفته بودیم خونه عمو که سلما هم اومد؛رنگ به چهره نداشت هر چقدر که گفتیم چی شده اصلا حرف نمیزد و خیره شده بود به یه نقطه خیلی ترسیدیم برای همین زنگ زدیم به عماد و تا فهمید خونه عمو ست خیالش راحت شد و گفت نذارین جایی بره تا بیادسراغش.وقتی عماد رسید همش فکر میکرد که سلما باهاش به خونه نیاد ولی در کمال تعجب سلما لبخندی زد و باهم به خونه رفتن.ماهم خوشحال از اینکه اینا چقدر مشکلاتشون زود حل میشه!
    پارسال بود که این اتفاق افتاد و اینطور که خود سلما میگفت وقتی رفتن خونه سعی کرده با عماد خوب باشه ولی شب وقتی عماد خواب بوده اونو میکشه.
    وقتی آخرین جمله از دهن ترمه خارج شد زد زیر گریه.بعد از اینکه لیوان آبی رو که به دستش داده بودم خورد کمی حالش بهتر شد گفتم:ترمه اگه اذیت میشی نمیخواد ادمه بدی .
    لبخند محوی زد و گفت:نه،اذیت که میشم ولی برات میگم.
    نفس عمیقی کشید و گفت:دچار یه اخلال روانی به نام پارانوئید شده بود که یکی از نشانه هاش بدبینی بوده.حالا تحت درمانه،بیماریش خوب میشه ولی احتمال برگشتنش هم هست متاسفانه.اگه عماد برای سلما توضیح میداد که شریکش کیه و اعتمادش رو جلب میکرد هیچ وقت همجین اتفاقی نمی افتاد.
    پرسیدم:مگه شریک عماد کی بود؟
    ترمه ــ عماد قبل از اینکه با سلما ازدواج کنه عاشق دخترخاله اش بوده ولی اون میذاره برای همیشه میره لندن؛برای همین عماد قیدشو میزنه و بعدش از سلما خوشش میاد.البته واقعا عاشقش بود.مثل اینکه سلما همون روز میره شرکت مهندسی عماد که پرستو،دخترخاله عماد،رو میبینه که دارن باهم خوش و بش میکنن،حالا اگه قبلش عماد که عصبانی شده بود نمیگفت که از دست سلما خسته شده و دیگه نمیتونه ادامه بده یه چیزی!ولی قبلشم اینطوری گند زده بوده!
    با ناراحتی گفتم:خب اون که یه نفرو کشته پس چطوری ـــ
    حرفم رو ادامه ندادم چون میترسیدم ترمه ناراحت بشه ولی بر خلاف تصورم لبخندی زد و گفت:شیرین که به این بیماری مبتلا شده حتی آدم هم که کشته زیاد بعید نبوده،خب دست خودش نبوده برای همین تحت درمانه.یه مدت میرفت پیش تیرداد که ـــ
    ــ ببخشید مزاحم که نشدم؟!
    برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم که دیدم پرهام با لبخند داره به من نگاه میکنه.به اجبار لبخندی زدم و گفتم:نمیدونم ترمه داشت حرف میزد باید از اون بپرسید.
    ترمه سریع گفت:نه بابا چه مزاحمتی؟
    پرهام کنار ما نشست و خطاب به من گفت:از کادوهاتون خوشتون اومد؟
    لبخندی زدم و گفتم:آه بله شرمنده که زودتر تشکر نکردم،حواسم گرم حرف زدن با ترمه شد.خیلی ممنون.
    پرهام لبخندی به پهنای صورتش زد و گفت:نظرتون درباره ی اون باکس مشکیه چیه؟!
    پیش خودم زمزمه کردم:باکس مشکی،باکس مشکی.بعد یادم اومد جزو همون دو تا باکسی بود که باز نکرده بودم برای همین گفتم:نظری ندارم.
    نمیدونم این جمله من چه مفهومی برای پرهام داشت که با حالتی گرفته گفت:یعنی چی نظری ندارین؟
    ترمه که اعصاب حرفهای پرهام رو نداشت با گوشیش شروع کرد با بازی کردن و من توی دلم آبادش کردم که چرا نجاتم نمیده.گفتم:چون اصلا بازش نکردم.
    پرهام نفسی از روی آسودگی کشید و گفت:آها!از اون لحاظ!پس میشه خواهش کنم تا آخر امشب بازش کنین و نظرتون رو بگین؟
    عجب آدم گیری هستش ها!از بین دندون های به هم فشرده ام گفتم:نخیر نمیشه.
    خواستم بلند شدم که پرهام گوشه ی لباسم رو گرفت و انداختم روی صندلی و گفت:خواهش میکنم برنا!من ساعت 3 پرواز دارم خواهش میکنم مسئله ی خیلی مهمیه!
    تا اینو گفت رادارهای ترمه به کار افتاد و مثل برق گرفته ها از جاش بلند شد و گفت:برنا من میرم بالا گوشیمو توی اتاقت جا گذاشتم.
    با بی تفاوتی شانه ای بالا انداختم و گفتم:باشه برو بردار.
    پرهام هم از این فرصت استفاده کرد و شروع کرد به وراجی کردن .چشم هامو گردوندم که با دیدن فرزام انگار دوباره خون توی رگهام جاری شد.ذل زدم به صورتش و با چشم و ابرو از خواستم بیاد اینجا.اولش نفهمید ولی وقتی با انگشت به پرهام اشاره کردم سریع بلند شد و اومد سمت ما.لبخندی به رویش زدم که جوابم رو با لبخند داد و در حالیکه دستم رو گرفته بود و میخواست از روی صندلی بلندم کنه گفت:ببخشید پرهام جان من یه عرضی با دختر داییم داشتم،شرمنده!
    وقتی از پرهام که اخم هاش در هم بود دور شدیم فرزام گفت:چی بهت میگفت؟
    فکر کردم داره مسخره بازی در میاره ولی وقتی برگشتم،با دیدن رگ های گردنش که زده بود بیرون فهمیدم خیلی عصبانیه!با مِن مِن گفتم:هیـــ هیچی به خدا.
    فرزام دید که اینطوری ترسیدم لبخندی زد و سرش رو انداخت پایین و گفت:ببخشید که اینطوری باهات حرف زدم،خودم میخواستم همون اول بیام تو رو بکشم کنار که گفتم شاید خودت دوست نداشته باشی.
    خندیدم و گفتم:اتفاقا اگه میفهمیدم تو این کارو میخوای بکنی همون اولش با چشم و ابرو ازت میخواستم.راستی چرا اولش نمیگرفتی چی میگم؟!
    فرزام ریز ریز خندید و گفت:آخه وقتی نگاهم کردی و چشاتو دیدم اصلا نفهمیدم چی میگی فقط میخواستم به چشمات نگاه کنم!
    خندیدم و گفتم:بابا این چشمهای من چی داره که همه محوش میشن؟
    فرزام نگاه عمیقی به چشمانم انداخت و گفت:واقعا مثل آسمون شب میمونه که توش ستاره میدرخشه برنا.آدم وقتی به چشمات نگاه میکنه آرامش خاصی پیدا میکنه.وقتی خوشحالی چشم هاتم میخندن ولی وقتی غمگینی چشم هات سرد و بی روح میشن.
    چونه ام رو با دستش گرفت و گفت:هیچ وقت نذار چشم هات بی فروغ بشن ، باشه خواهر کوچولو؟
    سرمو به نشانه مثبت تکون دادم که فرزام لبخندی زد و گفت:ترمه کجا رفت؟
    ــ رفت بالا گوشیش رو از اتاقم بیاره.
    فرزام با تعجب گفت:گوشیش؟مگه همین الان دستش نبود؟
    اِ!راست میگه ها!پس چرا رفت بالا؟وااااااای نکنه...؟سریع به سمت طبقه بالا دویدم و در اتاقم رو با شتاب باز کردم و دیدم ترمه در حالیکه میخنده جلوی کمد من نشسته.با ورود من سریع چیزی رو که توی دستش بود انداخت و دستش رو گذاشت روی قبلش و گقت:بمیری!این چه طرز در باز کردنه؟
    با عصبانیت رفتم جلو و گفتم:میشه بپرسم اینجا چه غلطی میکنی؟
    ترمه خندید و گفت:دارم نامه عاشق سینه چاک جنابعالی رو میخونم!
    ــ عاشق سینه چاک چه صیغه ایه دیگه مخت تاب برداشته ترمه جان،دوری تیرداد خان بهت فشار آورده؟
    ترمه ــ تیداد؟تیرداد دیگه کیه؟
    ای بابا این داداشش خودشو نمیشناسه؟با بی حوصلگی بازوش رو گفتم و در حالیکه از روی زمین بلندش میکردم گفتم:خودتو به خنگی نزن دیگه.
    ترمه بازوش رو از دستم بیرون کشید و با خنده گفت:بدبخت بیا بشین،ببینم پرهام چی نوشته برات!
    راستش خودمم خیلی نجکاو شدم برای همین کنار ترمه روی زمین نشستم و دیدم داخل باکس مشکی که پرهام در موردش حرف میزد یه تابلوی خیلی خوشگله که یه دختر ایستاده رو پسری هم جلوش زانو زده کنار این عکس هم شعری نوشته شده بود:


    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  26. 4
  27. #14
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض

    13مهر

    ++++

    به دیدارم بیا هر شب،
    در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند،
    دلم تنگ است...
    بیا ای روشن، ای روشن تر از لبخند
    شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها
    دلم تنگ است...
    وقتی شعر رو خوندم ترمه در حالیکه میخندید گفت:میینی چه عاشقولانه ست؟
    گیج شده بودم،به ترمه گفتم:اما این شعر چه ربطی داره آخه؟
    ترمه کاغذی رو که از دستش افتاده بود برداشت و گفت:اینو بخونی میفهمی.
    تا میخواستم از دستش بگیرم دستشو عقب کشید و گفت:آآ!نشد دیگه،اول باید ازم معذرت خواهی کنی.
    یه ببخشید گفتم و خودش شروع کرد به خوندن:
    شادم كه در شرار تو می سوزم
    شادم كه در خيال تو می گريم
    شادم كه بعد وصل تو باز اينسان
    در عشق بی زوال تو می گريم

    پنداشتی كه چون ز تو بگسستم
    ديگر مرا خيال تو در سر نيست
    اما چه گويمت كه جز اين آتش
    بر جان من شراره ديگر نيست

    شب ها چو در كناره نخلستان
    كارون ز رنج خود به خروش آيد
    فريادهای حسرت من گویی
    از موج های خسته به گوش آيد

    شب لحظه ای بساحل او بنشين
    تا رنج آشكار مرا بينی
    شب لحظه ای به سايه خود بنگر
    تا روح بی قرار مرا بينی

    من با لبان سرد نسيم صبح
    سر می كنم ترانه برای تو
    من آن ستاره ام كه درخشانم
    هر شب در آسمان سرای تو

    غم نيست گر كشيده حصاری سخت
    بين من و تو پيكر صحراها
    من آن كبوترم كه به تنهائی
    پر می كشم به پهنه درياها

    شادم كه همچو شاخه خشكی باز
    در شعله های قهر تو می سوزم
    گویی هنوز آن تن تبدارم
    كز آفتاب شهر تو می سوزم

    در دل چگونه ياد تو می ميرد؟!
    ياد تو ياد عشق نخستين است
    ياد تو آن خزان دل انگيزيست
    كاو را هزار جلوه رنگين است

    بگذار زاهدان سيه دامن
    رسوا ز كوی و انجمنم خوانند
    نام مرا به ننگ بيالايند
    اينان كه آفريده شيطانند

    اما من آن شكوفه اندوهم
    كز شاخه های ياد تو می رويم
    شب ها ترا بگوشه تنهایی
    در ياد آشنای تو می جويم...
    این شعر برای سنگدل ترین دختر دنیاست.درست فکر کردی من عاشقت شدم،شاید خودت از رفتار و گفته هام فهمیده باشی ولی دیدم نسبت به ابراز علاقه ی من واکنشی نشان نمیدهی خواستم اینگونه علاقه را افشا کنم.از اولین روزی که ترا دیدم اسیر چشمان سیاهت شدم دختری چهارده ساله بودی و بسیار گستاخ.وقتی با تو حرف میزدم با ترشروئی جوابم را میدادی و هرچه در طی زمان سعی میکردی از من دور شوی انگیزه ام برای به دست آوردنت بیشتر میشد.تو با تمام دخترهایی که اطرافم هستند فرق داری همه شان سعی دارند به من نزدیک شوند اما تو نه!تو دختر مغرو و گستاخ که با چشمانت این دل سرکش مرا رام کردی فقط و فقط به تومی اندیشد.آواره ی آن چشم سیاهت شده ام،دیوانه ی آن برق نگاهت شده ام،چرا باور نمیکنی که آن چشمانت مرا دیوانه کرده؟
    شاید از نظر تو پسری بی عرضه باشم!ولی واقعا عشق تو امید تازه ای را در دلم به وجود آورد.هر وقت نگاهت را از من گرفتی نابود شدم.نمیدانی وقتی با آن چشمان گستاخت نگاهم میکنی چه آشوبی در دل من به پا میشود.امیدوارم این گفته ها را پای بی شرمی من نگذاری بالاخره این حرفهایی بود که باید گفته میشد.وقتی که از سفر برگردم دوست دارم برای همیشه کنارم باشی پس بدرود بانوی زیبای من.

    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  28. 2
  29. #15
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض

    13مهر

    پست دوم

    ++++


    نامه تموم شده بود ولی من هنوز توی شک بودم.ترمه دستش رو جلوی صورتم تکون داد و گفت:اوی! کجایی؟
    یکدفعه به عمق فاجعه پی بردم و با جیغ گفتم:اون چه فکری پیش خودش کرده پسره ی احمق بیشعور روانی؟؟؟؟؟
    ترمه دستش رو جلوی دهنم گرفت و گت:آرومتر بابا!الان جد و آبادمون میریزن اینجا و بدبختمون میکنن!
    با علامت دست به ترمه گفتم که خوبم و دستش رو برداره.وقتی دستش رو از روی دهنم برداشت گفتم:همین الان میرم پایین با همین نامه جوری میخوابونم توی گوشش که عشق و عاشقی از یادش بره!احمق !اسیر چشم سیاهت شده ام!به درک!روانی!
    یکریز داشتم به پرهام بد و بیراه میگفتم که در باز شد.از ترس اینکه مبادا پرهام باشه سریع برگشتم و با دیدن گندم که در آستانه در ایستاده بود لبخندی از سر آسوگی زدم و گفتم:تویی؟
    گندم آمد روبه رویم نشست و با نگرانی گفت:حالت خوبه برنا؟رنگت مثل گچ دیوار سفید شده!
    دستی به صورتم کشیدم و با صدایی که از ته چاه در می آمد گفتم:آره.
    گندم ــ چی چیو آره؟!ترمه این چش شده؟
    یکدفعه بی اختیار زدم زیر گریه هرچقدر به خودم میگفتم چیزی نشده که تو به خاطرش گریه کنی ولی اصلا نمیتوستم جلوی اشک هامو بگیرم.گندم با دیدن اشک هام هول کرد و به ترمه گفت::ترمه بدو از پایین آب قند بیار فقط مواظب باش کسی نفهمه واسه چی میخوای.
    ترمه سریع بلند شد رفت.گندم در حالیکه شانه هایم را ماساژ میداد گفت:آخه تو یکدفعه چت شد؟پایین که داشتی با فرزام میگفتی و میخندیدی.
    میون گریه هام همه چیز رو براش تعریف کردم وقتی حرفهام تموم شد با گریه گفتم:بگو من چیکار کنم گندم؟؟؟؟
    گندم خنده ای از ته دل کرد که باعث شد دست از گریه بردارمو با تعجب نگاهش کنم.وقتی نگاه متعجبم رو دید به زور جلوی خنده اش رو گرفت و گفت:ببخشید برنا،ولی واقعا خنده داره!آخه مگه این اولین دفعه ست که کسی به تو ابراز علاقه میکنه؟
    اولین بار؟وقتی فکر کردم دیدم اولین بار هم نبوده!خیلی ها موقعی که دبیرستان بودیم سر راهمون سبز میشدن و ابراز علاقه میکردن به خاطر همین موضوع ترمه همیشه میگفت:کثافت مهره مار داره!
    با به یادآوردن حرف ترمه خندیدم که گندم هم به خنده من خندید و گفت:آها!حالا شد!یه ابراز علاقه که دیگه گریه کردن نداره!رک و راست بهش میگی نه!الان هم که دیگه با عمو فرخ کار نمیکنه که بخوای نگران کار بابات باشی.
    کمی فکر کردم و دیدم که حق با گندمه.اشک هامو پاک کردم و در همون لحظه ترمه اومد تو و گفت:ای بابا!بردیا من میگم چیزی نشده چرا گیر میدی؟
    بعد جلوی در ایستاد که کسی نیاد تو.و با دست اشاره کرد که سریع اشکامو پاک کنم.بردیا از پشت در گفت:پس برای گندم اتفاقی افتاده؟
    وقتی به گندم نگاه کردم دیدم داره لبخند میزنه با اشاره ازش پرسیدم به چی میخندی که سریع سرشو تکون داد که یعنی هیچی. ترمه بالاخره عصبانی شد و گفت:اصلا برو یقه اون پرهام بیشعور رو بگیر که باعث شد برنا گریه کنه.
    بردیا با صدای بلندی گفت:برنا؟؟؟؟؟برنا داره گریه میکنه؟؟؟
    بعد سریع اومد تو و با دیدن صورتم سریع مرا در آغوشش کشید و درحالیکه داشت موهامو نوازش میکرد گفت:برنا، جون بردیا بگو چی شده که داری گریه میکنی؟اگه پرهام حرفی زده بگو تا پدرشو در بیارم.
    خودمو کشیدم کنار و گفتم:نه چیزی نشده.
    ترمه گفت:اوووووه!حالا چهارتا چیکه اشک ریخته ها!
    بردیا با اخم گفت:این اولین باره که اشک های برنا رو میبینم.
    ترمه با چشمانی که از تعجب از حدقه در آمده بود گفت:اولین بار؟؟؟پس من فکر میکردم تو جلوی من گریه نمیکنی.
    بعد با عصبانیت رو به بردیا ادامه داد:پس ببین این ابراز علاقه چقدر ناراحتش کرده که برای اولین بار گریه ش گرفته هر وقت توی مدرسه همچین چیزی پیش میومد بیخیال لبخندی میزدو میگفت به جهنم بذار عاشق باشن!بعد چهار روز یادشون میره.
    بردیا با صدایی که از روی خشم دو رگه شده بود گفت:پرهام ابراز علاقه کرده؟اونم به خواهر عزیز من؟غلط کرده!
    اومد بلند شه بره که دستش رو گرفتم و با التماس گفتم:بیخیالش شو بردیا اگه الان بهش این حرفو بزنی فکر میکنه چه خبر هست!
    گندم هم حرف منو تایید کرد که بردیا نگاهی به گندم انداخت و گفت:همیشه دخترها موقع ابراز علاقه اینطوری میشن؟
    گندم سرشو پایین انداخت و گفت:نه من که اهمیتی نمیدم.
    وقتی که گندم این حرفو زد بردیا تا بناگوش قرمز شد و سریع از جاش بلند شد و گفت:برنا بیا بریم پایین،من به یه بهانه ای پرهام رو میشکم توی باغ تو هم همونجا بهش بگو.
    ترمه با هبجان گفت:آره منم اونجا آهنگ تایتانیک رو میذارم!
    هر چارنفرمون خندیدیم و رفتیم پایین که با دیدن پرهام تمام حس های بد دنیا توی وجودم جمع شد.پرهام با دیدنم لبخندی زد و به طرف ما اومد. در همین حین بردیا آروم به ما گفت:از این موضوع چیزی به فرزام نگین.
    با تعجب گفتم:واسه چی؟
    بردیا لبخندی زد و گفت:از اون غیرتی های دو آتیشه ست!
    بعد از کلی حرف زدن با گندم و ترمه بالاخره تصویب شد که با یه جمله ساده قال قضیه رو بکنم.توی حیاط داشتیم من و ترمه و گندم دست در دست هم راه میرفتیم که بردیا و پرهام به ما نزدیک شدن.با دیدنشون لبخندی زدم و گفتم:آقا پرهام من اون باکس مشکی رو دیدم.
    پرهام لبخند معنی داری زد و گفت:خب؟
    منم لبخندی زدم و گفتم:واقعا قاب عکس جالبی بود ممنون.
    پرهام با حیرت گفت:فقط قاب عکسو دیدی؟
    در حالیکه سعی میکردم نخندم گفتم:آره اگه چیز دیگه ای هم بوده اونقدر برام ارزش نداشته که حتی به زبون بیارمش.برای همین با خیال راحت به سفرتون بردید و وقتی هم برگشتید...
    پرهام با هیجان منتظر ادامه حرفم بود که گفتم:یکی از دخترعمه هام رو بهتون معرفی میکنم خیلی خانومه!امیدوارم خوشبخت بشید.
    با این حرفم پرهام صورتش سرخ شد و گفت:حرف آخرت بود؟
    با لحنی سرد گفتم:من از اولش حرفی باهاتون نداشتم که اولی یا آخریش باشه.ولی بله آخرین حرفیه که شما توی طول عمرتون از من شنیدین.
    پرهام نگاه غمگینی به چشمانم انداخت و آروم گفت:
    من عاشق آن دیده چشمان سیاهم / بیهوده چه گویم که پریشان نگاهم
    گر مستی چشمان سیاه تو گناه است / من طالب آن مستی و خواهان گناهم . . .
    بعد از شنیدن این دوبیت یه احساس غریبی به وجودم آمد،یه لحظه دلم به حالش سوخت.نمیدونم چرا ولی میخواستم از اون غم درش بیارم ولی حیف که من از اول کوچکترین احساسی نسبت بهش نداشتم.وقتی که به خودم اومدم پرهام رو ندیدم تا اومدم از ترمه بپرسم که کجا رفته خودش زودتر گفت:رفت برای پروازی که داشت استراحت کنه.
    بردیا زودتر از هر سه ما رفت داخل .میخواستم دنبالش برم که ترمه دستشمو کشید و گفت:کجا کجا خانوم!بیا بشین ور دل من ببینم دنیا دست کیه!
    همینطور که راه میرفتیم گندم هم از درس و دانشگاه و رشته اش صحبت میکرد که ترمه با ناراحتی گفت:یه امشبو بیخیال گندم جون!بابا اون ادیب ها رو ولشون کن به حال خودشون عشق و حال کنن!باور کن اینقدر که تو به ادبیات علاقه نشون میدی هیچکش علاقه نشون نداده!به فکر خودت نیستی به فکر اون حافظ و مولوی و خیام باش اون بیچاره ها هم باید یه زنگ تفریح داشته باشن یا نه!اصلا من با لغت نامه دهخدا مخالفم!
    با خنده گفتم:حالا برای چی مخالفی؟
    با حالت قهر سرشو برگردوند و گفت:نمی خوام!
    رفتم طرفش و گفتم:جون برنا بگو تا فیض ببریم!از این فرصت های طلایی کم گیر میاد به جان ترمه شیرازی!یه کم صحبت کن تا به بار علمی مون اضافه بشه.
    ترمه با همون حالت گفت:نمی خوام!نمی خوام!
    یه پس گردنی بهش زدم و گفتم:نمی خوای؟به درک که نمی خوای!فکر کردی منم مثل تیردادم که نازتو بکشم؟
    ترمه برگشت و گفت:چه گیری دادی به تیرداد بدبخت؟اصلا اون این وسط چه کاره است؟
    ــ حالا نگفتی برای چی با دهخدا مخالفی؟
    ترمه چشماشو گرد کرد و گفت:من؟من شکر خورده ام که باهاش مخالفت کنم!فقط یه چندتا کلمه باید به اون لغت نامه اش اضافه کنه.اصلا هر چی میگردی یه تیکه توش پیدا نمیکنی!بابا یه فحشی چیزی!
    سرمو به نشانه تاسف تکون دادم و گفتم:واقعا که!فحش؟تو لغت نامه دهخدا؟
    خواست جوابشمو بده که گندم گفت:بچه ها بیان اینجا تا ببینم چه سالی هستید و خصوصیاتتون چیه.
    به دستش که نگاه کردم با دیدن دفتری که دستش بود تعجب کردم که این کی رفت و برگشت!ترمه دفتر رو از دستش کش رفت و گفت:ها!بیا عزیز دلُم!بیا فالت بگیرُم!ها اینجا یه مرده دیلاق بی ریخته!عینهونه خودت هِستا!بی ریخت و بد شکل!کف دست هم که زیاد چال و چوله داره یعنی خیلی بدبختی!به همین پرهام رضایت بده که بختت سیا میشه ننه!
    دفترو از دستش بیرون کشیدم و گفتم:کم چرت بگو ترمه!
    ترمه جدی شد و گفت:از فال سنتی خوشت نمیاد؟خب باشه(صداشو صاف کرد و لحن زنونه ای ادامه داد)خب عزیزم،وای که چشمات مثل ماه میمونه بلابرده!دیدین این زنا چه پاچه خواری میکنن واست!(بعد دوباره جدی شد و گفت)توی فال قهوه ت ـــ
    پریدم وسط حرفش و گفتم:خب دیگه بسه!فیض بردیم.
    ترمه با کتاب کوبوند به بازوم و گفت:تو که قدر این قدرت خدادای رو نمیدونی غلط میکنی بگی واست فال بگیرم!
    ــ من کی گفتم فالمو بگیر؟
    ترمه ــ تو نگفتی ولی اون چشم های نحست همه چیزو لو میدن!
    گندم بین مشاجره ما اومد و گفت:ترمه اون کتابو بده ببینم!به اندازه کافی دعواتون رو دیدم.
    بعد از اینکه نگاهی به عنوان های کتاب انداخت گفت:خب!برنا متولد چه سالی هستی؟
    ــ اژدها.
    ترمه یکدفعه خودشو عقب کشید و گفت:یا امامزاده بیژن!نزدیکم نشو اون پوزت رو هم ببند لطفا!
    محکم زدم به بازوش و گفتم:خیلی بی ادبی!
    گندم ــ موجودی خوش خط و خال
    ترمه ــ آره خداییش!خوب اژدهای خوش خط و خالی هستیا!
    گندم ــ ترمه! اژدها غالباً خود را در بدترین شرایط و موقعیت ها قرار می دهد. او آرمان خواه و کمال گرا به معنی واقعی است، به همین علت همیشه طالب بهترین هاست. توقع او از خود و دیگران بیش از حد معقول است. وی از دیگران انتظار زیادی دارد وی در برابر، انتظارات دیگران را تا حد امکان بر آورده می کند.
    ترمه ــ آره بابا طالب بهترین هاست!به خاطر همینه که داشت داداش منو درسته قورت میداد!اژدهای چشم چرونِ بدبخت!
    گندم ــ داداش تو رو قورت میداد؟
    ترم ــ آره بابا.منه بدبخت به امید اینکه یه دوست سربه زیر و مثبت دارم عکس داداشمو بهش نشون دادم.داشت میبلعیدش!
    ــ خفه ترمه!
    ترمه ــ این کارتون مربی اژدها هست،تو مثل اون اژدها مشکیه میمونی!در ظاهر معصومی ولی در باطن یه اژدهای خوش خط و خالی!بشکنه این دست که نمک نداره!حالا بعد یه عمر دوستی که تازه فامیل هم از آب در اومدیم باید منو بخوره!
    دستشو با حالت مسخره ای کشید روی سرم و گفت:چی میخوری اژدها جونم؟الان باید شام بخوری؟شب کاری هم داری؟
    با خنده دستشو پس زدم که با دست و صورت شکلک های عجیبی از خودش در آورد.گندم با خنده پرسید:چی کار میکنی ترمه؟
    ترمه در حالیکه دستاشو دروش تکون میداد گفت:میخوام وقتی که میره شب کاری منم با خودش ببره.
    بعد با جدیت نگاهم کرد و گفت:تو وقتی تف میکنی هم آتیش میاد بیرون؟!
    من و گندم از خنده افتاده بودیم روی زمین و ترمه با جدیت به حرفش ادامه میداد.هرطوری بود ساکتش کردیم و گندم ادامه داد: اژدها بد خلق، سرکش، لجوج، سرسخت و حاضر جواب است و اغلب بی اندیشه سخن می گوید. اما به رغم این ویژگی ها، سخنان و پندهای او بسیار با ارزش است. مردم به گفته های او گوش فرا می دهند و در حقیقت نفودش بر آنان غیر قابل انکار است.
    ترمه ــ دست رو دلم نذار که نامحرمی!سرکش؟سرکش نگو بگو رم میکنه!حاضرجواب؟نبودی ببینی چطور آرشاویر رو شست گذاشت زیر آفتاب!اغلب بی اندیشه سخن میگه؟غلط کرد!این همیشه هر چی به دهنش میاد بار آدم میکنه!واقعا که نفوذ میکنه شدید!امان از دوست ناباب،همین بود که منو به کارهای خلاف کشوند دیگه.میدونی چند دفعه جلوی دفتر رفتم؟میدونی چند بار خفت و خواری رو تحمل کردم؟میدونی چه شارژهایی که منه خر واسه این نخریدم؟میدونی داداشمو خورد؟میدونی ننم بی بچه شد؟چشم و چراغ خونمونو برد!ای ایها الناس!داداشمو خورد پاره تنه بابامو خورد با اون چشمای هیزش!
    گندم کتاب رو گذاشته بود زمین و دلشو گرفته بود منم داشتم به چل بازی های ترمه میخندیدم که یکدفعه جدی شد و گفت:هر هر هر!زهرمار!چه میخنده واسه من.داداشمو یه لقمه چپ کرده داره واسه من غش و ریسه میره نکبت!اصلا تو اژدها نیستی که،از این کلاغ های تازه به دوران رسیده ای بدبخت!دیدی تازه از تخم درمیان چه خیسن؟اوق!انگار پرهاشونو با آب دهن به هم چسبوندی!
    بین خنده هام گفتم:مگه جوجه کلاغ ها وقتی از تخم در میان پر دارن؟
    ترمه نگاهی به من انداخت و گفت:آره از وقتی هیکل نحس تو روی زمین اومد همه چیز تغییر کرد!جوجه کلاغ!
    گندم ــ خب بسه بذار یه ذره بیشتر این دختره ی زبون درازو بشناسیم. اژدها محبوب خاص وعام است؛ اما خود کمتر به کسی دل می بندد. و هرگز در گیر ماجراهای عاشقانه نمی شود و طعم تلخ ناکامی را نمی چشد؛ بلکه اوست که همیشه دیگران را ناکام می گذارد؛ طوری که اغلب زنان متولد این سال خاطر خواه ها و خواستگاران زیادی دارند.
    ترمه نگاهی به من انداخت و گفت:این؟چه بی سلیقه!
    قری به سر و گردنم دادم و گفتم:چشم حسود کور!
    گندم ــ با این که برتری و غرور اژدها نسبت به اطرافیانش کاملا محسوس است، گاهی احساس می کند که دیگران درکش نکرده ؛ به گوهر وجودش پی نبرده اید حال آنکه دیگران همواره تحسینش می کنند.
    ترمه ــ گوهر درون؟حتما سنگ نمک رو با گوهر اشتباه گرفتن!از هیکل ناقص این که گوهر موهری مشخص نیس!
    ــ ترمه میشه خفه خون بگیری؟
    گندم ــ برای مردم خاور دور اژدها نشانه تندرستی، بزرگواری، نجابت،*هماهنگی و طول عمر است.
    ترمه آروم زیر لب گفت:ای بابا این یعنی تا حلوای منو نخوره نمیمیره؟
    با نگاهی که بهش کردم ساکت شد.گندم ادامه داد: او همیشه در اوج است و می درخشد ؛ اما درخشش او کاملا سطحی است. او خودش هم واقعا نمی داند چگونه چشم ها را خیره می کند و این نشان می دهد که قدرت او غیر واقعی است.
    ترمه ــ آها!بالاخره یه حرف درست زد!
    با اخم گفتم:اصلا هم درست نیست!کی گفته درخشش من سطحیه؟
    ترمه ــ آره لامصب معلوم نیس الکی با کدوم لامپ روشن نگهش داشته که اینطوری چشم آدمو میزنه.
    ــ تو هی مسخره کنا!اصلا بگو ببینم خودت متولد چه سالی هستی؟
    ترمه با لحن لوسی گفت:موش!


    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  30. 3
صفحه 1 از 4 1234 آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 58

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •