ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 2 از 5 نخست 12345 آخرین
نمایش نتایج: از 16 به 30 از 62
  1. #1
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض رمان دختري كه سيندرلا نبود _ سما سعيدي نيا










    چه روزها و شبهايي كه با شوق به اتمام رساندنش ، به مغز عزيزم فشار آوردم و زدم توي سرش كه "بجنب! يه ايده جديد بده!" ..
    اين رمان را دوستش دارم چون حس مي كنم متفاوت است يا شايد هم فقط .. حس مي كنم! خيلي سعي كردم ك وقايع .. محيط ها .. حرفها .. آدمها .. جديد باشند و نزديك به واقعيت نه فانتزي هاي دخترانه ..
    بعضي نصحيتها .. حرفها و رويدادها را حس كردم و با بغض نوشتم و شايد تو موقع خواندنش .. بخندي!
    تقديم به همه كساني كه تكليفشان با دلشان .. خودشان .. آدمهاي اطرافشان معلوم نيست و مدام با دلشان دعوا دارند ..
    و تقديم به عاشق هايي كه خر درونشان بيدار شده و مدام جفتك مي زند به عقل و منطق و هر كوفت ديگري كه باعث شود تو .. دِل بكني ..
    خلاصه كردن اين رمان جالب نيست .. مزه اش به كامل خواندنش است ولي .. مختصري مي گويم بلكه به دل مهربانتان بشيند:
    " رها باشي ولي رهايت نكند، رها باشي و گرفتار .. حس بدي ست! .. رها باشي و عشق، يقه ات را گرفته باشد و نگه ات دارد، حسِ عجيبي ست! .. رها باشي و تنها انگيزه ات يك مبل اشغال شده باشد كه لم داده در اتاق كوچك و صاحبِ جدي اش، كمي گنگ است .. مغرور بدانند ترا و در راه عشق بندگي كني، بعيد است! .. و رها فهميد كه جسم .. چيزي نيست كه طبق تعريف فيزيك، فضا را اشغال كند و از قضا، مبلي را! .. جسم، فراتر از اينهاست كه .. باعث مي شود رها باشي و .. رها نشوي از دست چشمانش كه معمولی ست ولي .. بي مروّت، بدجور يقه ات را گرفته .. و شايد جزء عجايب باشد كه زندگي ات را، مختصات رياضي عوض كند .. وجودت ات را يك صداي گرم بشكند و اسير چشم هاي به رنگ شب اش بشوي و .. رها نشوي! "
    شايد موضوع تكراري باشد .. ولي عشق .. همه جاهست .. حتي در اتاق كوچكِ استاد پاك نژاد ك عجيب كنجكاو شده تا بداند در ته چشم هاي مشكين ات .. در پسِ مقنعه ي بلند ات و زير پياز موهايت .. چه چيزي مي گذرد! .. كه بخواهد بداند، چرا انقدر .. بي قراري! دقيقا يك روز .. يك ساعت و يك هفته ي مشخص تبديل مي شوي به گنجشكهاي كنار پنجره مادربزرگ ك قلبشان از سينه بيرون مي زند و مي داني ك تمام قصه ها چرند است و تو در روز ، تبديل مي شوي و سيندرلا در شب .. اين تمام داستان را عوض مي كند! .. و ..
    دختري كه سيندرلا نبود ..
    ویرایش توسط mahta007 : 2015.10.09 در ساعت 21:57

    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  2. 15
  3. #16
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض

    قسمت پونزدهم:وقتي در اتاقم را باز كردم حس كردم از زور خستگي الان دستهايم از مفصل در مي آيند و خودشان را روي تخت مي اندازند و خُروپُف! .. خواستم به متين زنگي بزنم كه فكر كردم تنهايش بگزارم بهتر است! البته شايد هم خسته بودم و اين فقط بهانه بود!! روي تختم دراز كشيدم و نگاهم خورد به سقف اتاقم .. قسمتي كه هميشه قبل از خواب آنقدر نگاهش مي كردم كه در تعجبم چرا تا الان سوراخ نشده؟! .. تا علاوه بر حجم عظيم دلتنگي، سقف هم بر سرم آوار شود؟! .. همه ي آدمها يك خاطراتي با سقف اتاقشان دارند .. وقتي كه همه خواب اند يا فقط چشم هايشان را بسته اند كه زودتر بخوابند و همه چيز را براي چندساعت فراموش كنند .. آدمهايي هستند كه اولين قطره اشك از چشمشان فرو ميريزد و تمام غم دنيا روي سرشان آوار مي شود .. اگر دختر باشند با يك هندزفري در گوششان هم كه بدتر است!! خواننده هِي مي گويد "چرا رفتي چرا من بي قرارم ... " و مرواريدهايي ست كه فرو ميريزد و فحش هايي كه به جان طرف خيالشان مي بندند! همان شب با خودشان عهد مي كنند. سرد باشند .. مغرور باشند و بي اهميت .. دوستش نداشته باشند .. ولي حتي شنيدن يكي از تيكه كلام ها .. اسم مشابه اش .. حتي كساني هستند كه وقتي روحت را به تخت بسته اي تا از فكر و خيال تركش بدهي .. ماجرايي را تعريف كنند كه تمام برنامه هايت را بهم بريزد .. لبخندي به سقف اتاقم زدم .. به همان قسمتي كه هنوز جاي كاغذ رنگي متين مانده بود و شبها به آن خيره ماندم .. بايد تو جلوي همه شهادت بدهي .. كه چقدر دوستش داشتم!
    ــ رها بدو لباس بپوش الان خاله اينا ميان... اومديا! پشت درن.
    با صداي مامان نگاهم را از سقف گرفتم و از جايم بلند شدم .. انگار ظرف همين چندساعت وزن عضلاتم چند برابر شده بود و واقعا به دنبال خودم مي كشيدمشان! .. سريع لباسم را پوشيدم و بيرون رفتم .. وقتي ديدم كسي نيست داخل آشپزخانه شدم و به مامان كه بشقاب ها را از كابينت بيرون مي آورد گفتم: پس كوشن؟
    مامان ــ حالا كه زوده .. ميان!
    ــ پس چرا گفتين اومدن؟!!
    مامان ــ*خب اون موقع نميومدي!
    اه اي گفتم و روي صندلي نشستم .. زنگ در زده شد و به زور پلكهايم را از هم دور كردم و از جايم بلند شدم. كليد آيفون را زدم و در حياط باز شد. با فكر اينكه خاله اينا آمده باشند، شالم را مرتب كرده وكمي بعد در خانه را باز كردم .. با ديدن بابا لبخندي از روي شوق زدم و گفتم: سلام بابا! خسته نباشي!
    بابا پلاستيك هاي خريد را به دستم داد و گفت: سلام عزيز دل بابا، بيا اين پلاستيكها رو بگير بده به مامانت ببينم باهاشون چه ميكنه ها!
    با لبخند پلاستيكها را گرفتم و چشم اي گفتم .. به پسمت آشپزخانه رفتم و روي ميز گذاشتمشان .. خواستم خيلي بي سر و صدا بيروم بيايم كه مامان گفت: كجا رها؟! بيا اين كاهو ها رو خيس كن ببينم.
    سلانه سلانه سمت ميز رفتم و پلاستيك كاهو ها را برداشتم .. يك ظرف از مامان گرفتم و شيرآب را باز كردم و كاهو ها را برگ برگ داخل ظرف ريختم ..
    مامان ــ مي دوني من چندسالگي شوهر كردم؟
    نفس عميقي كشيدم و كلافه گفتم: بله مي دونم .. شونزده سالگي و قبل از اون اصلا بابا رو نديده بوديد و بعد از ازدواج مهرش به دلتون نشست .. منم خيلي بي عقلم كه با اين همه خواستگار هنوز ور دل شما نشستم .. امين هم خيلي پسرخوبيه.. آقاست .. مهربونه .. فاميله!! تازه .. آشنا هم هست .. شناخته شده است بهش اعتماد داريم .. ولي .. مامانِ من!! با تموم اين حرفها كه هميشه قبل از اومدن خاله اينا بمن ميگيد .. من از امين خوشم نمياد! به چند دليل .. بچه است!! بابا اون فقط 24 سالشه.. مهربونه ولي نميشه به عنوان يه مرد بهش نكيه كرد .. اون خودش به تيكه گاه نياز داره! .. ميخواد آب بخوره برميگرده خاله رو نگاه ميكنه كه اجازه ميده يا نه! تقصير خاله نيست آ! خودش لوسه! .. بعدشم از قيافه اش هم خوشم نمياد .. بوره .. من .. خُب .. من سبزه رو بيشتر مي پسندم!
    و چهره عليرضا جلوي چشمانم نقش بست .. صورت سبزه و كشيده .. چشم هاي درشت و مشكي و موهاي پركلاغي و ابروها مشكي پرپشتي كه صورتش را جدي تر جلوه ميداد .. با تكان دست مامان به خودم آمدم .. شيرآب را بست و گفت: حواست كجاست؟! دارن در ميزنن .. حتما فرانكِ .. حالا كه نمي خوايش خودت بهش حالي كن .. والا با اون همه شوخي كه با هم مي كرديد من گفتم تو سريع بله رو ميدي!
    با اعتراض گفتم: مامان! چه ربطي به شوخي هاي ما داره؟!
    ولي مامان رفته بود .. پشت سرش زا آشپزخانه بيرون آمدم كه ديدم بابا در را باز كرده و با محمود آقا –شوهر خاله فرانك- خوش و بش مي كند .. سلام دادم و جوابم را با خوشرويي داد كه خاله فرانك نزديكم شد و محكم بغلم گرفت.
    خاله ــ چطوري عزيز دل؟
    ــ خوبم خاله جون .. شما خوبي؟
    خاله گونه ام را كشيد و با گفتن "فروزان!!" به سمت مامان رفت .. هميشه همينطور بود .. انگار صدسال است يكديگر را نديده اند و هميشه هم وقتي سوال مي كني كه "خاله خوبي؟" مي گذارد و مي رود! .. سارافنم به سمن پايين كشيده شد .. با لبخند نگاهي به سينا انداختم و گفتم: به سلام مرد كوچك! چطوري؟
    سينا لبخندي زد و گفت: سلا م رها جون .. خوبم. تو خوبي؟
    ــ مرسي!
    جواب اغلب خوبي هاي اين روزهاي من شده مرسي! خوب نستم .. مرسي ام!! مرسي ام وقتي كه نمي دانم چه كاري درست است و چه كاري غلط! مرسي ام وقتي كه مي بيندم ولي اهميتي نمي دهد .. مرسي ام وقتي كه نگاه مامان نگران شده و مي گويم سرماخورده ام ..
    دست سينا را گرفتم وخواستم دنبال بقيه بروم كه صدايي از پشت سر گفت: سلام دخترخاله!
    برگشتم و با ديدن امين گفتم: سلام پسرخاله.
    لبخندي زد و نگاهم كرد .. سينا دستم را دبنال خودش كشيد و گفت: رها جون بيا بريم تو اتاقت من با كامپيوترت بازي كنم.
    ــ كامپيوترم خرابه سينا.
    امين كنارم ايستاد و گفت: چرا؟
    ــ الكي!
    امين ــ پر كار تايپ استادت رو چجوري انجام ميدي؟
    با ناراحتي نگاهي به مامان انداختم كه سريع خودش را مشغول صحبت با خاله كرد .. امين پوزخندي زد و گفت: چيه؟ ناراحت شدي كه من مي دونم؟
    ــ نه .. اهميتي نداره فقط واسه اين ناراحت شدم كه هر حرفي به مامان ميزنم .. حتي اگه بعدش بگم "مامان به هسچكي نگي آ!" بازم يكي در مورد همون موضوع چندوقت بعدش ازم سوال مي پرسه!
    امين ــ حالا چرا ما نبايد مي فهميديم؟
    جوابش را ندادم و روي مبل تك نفره اي نشستم و سينا را هم روي پايم نشاندم .. امين سريع يك صندلي آورد و كنارم نشست .. مثل هميشه! هروقت كنار من جايي براي نشستن نبود هم يك صندلي مي آورد!
    مامان ــ وقتي رها ازدواج كنه تو چيكار مي كني امين؟! شوهرش كه اجازه نميده تو كنارش بشيني!
    لبخندي به مامان زدم ..
    امين ــ من قبلا با شوهرش هماهنگ كردم.
    از دهنم پريد : ولي چيزي به من نگفته!
    همه خنديدند ولي امين طور بدي نگاهم ميكرد .. سرم را به بازي كردم با موهاي مشكي سينا گرم كردم .. نگاهي به محمود آقاي انداختم .. همه مي گفتند شباهت بي اندازه امين به او باعث مي شود ميانسالي شان هم مثل هم شود .. محمود آقا مرد خوش چهره اي بود و امين هم همينطور ولي ...
    سينا ــ رهاجون با موهام بازي نكن .. داره خوابم ميبره.
    خنديدم و روي موهايش را بوسيدم.
    ــ آخه موهات خيلي خوشگله.
    امين ــ*پس خوش بحال سينا!
    ــ نه! خوش بحال هركي موهاش مشكيه.
    حتي اگر ضريب هوشي اش صفر بود هم منظورم را مي فهميد! سينا را از روي پايم برداشتم و به سمت اتاقم رفتم .. جلوي آينه ايستادم و به اشك هايي خيره شدم كه كم كم توي چشم هايم جمع مي شدند .. دل نارك شده بودم .. اصلا ديگر دلي وجود نداشت كه نازك شود يا كلفت! همه اش را باد برده بود .. فقط گاهي در قفسه سينه ام چيزي مي طپيد .. آن، قلب كه نيست! هست؟! .. همان كلكسيون غمهاي دنيا؟! هماني كه وقتي محبي را مي بينم ضرباتش روي هزار مي رود و وقتي بي محلم مي كند ترك بر مي دارد؟
    به دختري زل زدم كه سمت چپ سينه اش قلب نيست! بلكه "موزه درد معاصر است"(احسان پرسا) .. دختري كه احساساتش در موهايش خلاصه مي شود و بَس .. دختري كه اگر بفهمد ، عليرضايش نمي خواهدش .. حس مي كند موهايش اضافه ترين تارهاي روي زمين هستند كه به دست عنكبوت هاي خيالش بافته شده اند .. اگر بنا به زيبايي باشد .. چرا عليرضا دوستم ندارد؟؟ .. قد بلندي دارم كه از تمامي زنهاي اطرافم متمايزم مي كند و مي توانم توي چشم هاي عليرضا زل بزنم بي آنكه بخواهم روي پنجه پايم بلند شوم و اين خودش يك حس قدرت است! .. صورت گردي كه چشم هاي درشت و نيمه خمار ام تزئينش كرده اند و ريسه هاي مشكي رنگِ كماني به اسم ابرو كه بالاي دو تيله درخشان مشكي آويخته شده اند ..
    ــ دنبال چي مي گردي؟
    بي آنكه بترسم با خونسردي گفتم: دنبال دختري كه بايد مقاومت كنه و به همه ثابت كنه بزرگ شده .. مي دوني امين؟ تنها چيزي كه باعث ميشه بعضي روزهارو تحمل كنم اينه كه با سختي هاش خانوم تر ميشم! ..
    امين لبخندي زد و گفت: بعضي وقتها پيش خودم ميگم چرا توي زندگي ما هم مثل جاده ها، استراحتگاه بين بدبختي نيست؟!
    ــ به جوابي هم رسيدي؟
    امين ــ نه!
    ــ چون براي سوالاي منطقي، هيچوقت جواب منطقي پيدا نمي كني! يا بايد سوالت احمقانه باشه كه جوابش منطقي ميشه! يا سوالت منطقي كه جوابش احمقانه ميشه ..
    امين آهي كشيد و چيزي نگفت.
    ــ مامان هميشه ميگه همه تو زندگياشون سختي دارن .. خاله فرانك هم ميگه امتحان الهيه و متين ميگه بالاخره يه روز خوب مياد .. ولي من ميگم مشكلات هميشه هستن .. فقط شكل و شمايلشون فرق ميكنه .. بچه كه بودم يه بار داشتم با بچه هاي فاميل بازي مي كردم كه يكيشون يه چيزي گفت و ناراحتم كرد .. دقيقا يادمه! اون اتاقي كه توش بازي مي كرديم طبقه دوم بود .. از اتاق بيرون زدم و خواستم از پله ها بيام پايين كه يكي از بچه ها جلوم بود .. با عصبانيت زدمش كنار كه از پله ها غلط خورد و افتاد پايين .. عموم اون موقع بچه رو تو هوا گرفت وگرنه معلوم نبود چي ميشه! .. ميدوني امين؟ هميشه تو زندگي كسايي هستن كه با رفتار و اعمالشون آدمو خورد ميكنن .. بي محلي ميكنن ..كوچيكت ميكنن .. اگه قرار باشه كه با هر حرفشون بخواي بريزي بهم و عجولانه كاري كني، ممكنه يكي ديگرو نابود كني .. مثل همون بچه .. با تصميم عجولانه من .. نزديك بود سرش بخوره به پله! .. هميشه هستن اينجور آدمها ...
    امين ــ اين آدمها رو تحمل مي كني؟
    ــ ازشون دور ميشم .. به حال خودشون رهاشون مي كنم ولي به يادشون هستم .. من وضعيت خوبي ندارم .. سر دوراهيم .. مي ترسم ..
    امين ــ چي شده رها؟ يه مدته خيلي درگيري .. اين ربطي به .. صاحب مقاله اي كه تايپش مي كني كه نداره؟ خاله ميگفت خيلي بهش اهميت ميدي.
    ــ دخترها بعضي وقتها احتياج دارن براي كسي حرف بزنن ولي نيست .. كسي نيست كه حرفهاشونو گوش كنه .. كاسه صبرشون لبريز ميشه تا بالاخره مثل همچين شبي، حرف ميزنن .. تو اينجور مواقع طرف مقابلشون نه بايد حرف بزنه و نه سوال كنه .. چون يه موقعيت خيلي عالي رو براي دروغ گفتن بوجود مياره! نزار دروغ بگم امين ..
    امين آهي كشيد و گفت: آخه من نمي دونم درد تو چيه!؟
    ــ* دختر نيستي كه بفهمي .. اگه دختر بودي .. ميديدي خيلي وقته لاك نميزنم .. خريد نميرم .. كيك نمي پزم .. و خيلي وقته كه شبها آهنگ گوش ميدم .. هميشه گوشيم شارژ برقي نداره .. ديگه به ست كردن لباسام اهميت نميدم .. و به اين فكر مي كنم كه موهامو كوتاه كنم بهتر نيست؟!
    امين ــ فكر كردي همه اينها ماله دخترهاست؟! فكر كردي مردها ناراحت نميشن به صرف اينكه مردن؟ نبايد گريه كنن چون تكيه گاهن؟ چون افت داره؟* درسته كه تنهايي و دلگير بودن مردها مثل زنها از گريه هاشون .. ناخن هاي لاك نخوردشون .. بالش خيسشون .. لباس گشاد پوشيدنشون .. معلوم نميشه .. مردها وقتي ناراحتن چشمهاشون از زور بي خوابي سرخه .. لباساشون اتو كرده نيست .. خط اتوي شلوارشون هندونه رو قاچ نميكنه .. جاسيگاري كنار تختشون پر از ته سيگاره .. حرفهاشون كوتاه و لبخندهاشون الكيه .. تصنعيه .. حال بد مردهارو ميتوني از روز بغضي بفهمي كه بخاطر غرورش نبايد شكسته بشه و سد گلوش شده و سيب گلوش كه بالا و پايين ميره .. راست ميگي رها .. دلتنگي مردها اصلا مثل زنها نيست!!
    برگشت سمت در اتاق و گفت: چند روز ديگه تولدمه .. خوشحال ميشم بياي ..
    زيرلب گفتم: نميدونم جشن تولد گرفتنت رو باور كنم يا حرفهاي قشنگتو؟ امين تو بزرگ شدي يا نه؟
    ولي امين رفته بود و صداي بلند خاله به گوشم رسيد ..
    خاله ــ فردا شب، شب قدره .. كجا ميريد؟

    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  4. 7
  5. #17
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض

    قسمت شانزدهم:ــ متين بيا همينجا بشينيم.
    متين نگاهي به خياباني كه پر از آدم هاي جور واجور بود نگاهي انداخت و گفت: آره ديگه جا گير نمياد .. الهام و دنيا كوشن؟
    گردن كشيدم و با ديدنشان دستي تكان دادم و گفتم: دارن ميان.
    متين چادر نماز رنگي اش روي سرش مرتب كرد و گفت: نميدوني وقتي به مامان گفتم ميخوام با شما سه تا بيام احيا، چقدر ذوق كرد!
    خنديدم و گفتم: آخه عادت ندارن!
    متين نگاهم كرد و دنيا و الهام روي زيراندازي كه پهن كرده بوديم نشستند ..
    الهام ــ*چرا نرفتيم توي مسجد؟
    ــ گرمه بنده ي خدا! .. اينجا اون صفحه ( اشاره به صفحه بزرگي كردم كه روبرويمان بود) رو گذاشتن تا مراسم هاي توي مسجد رو ببينيم.. خوبه ديگه.
    دنيا زير گوشم گفت: به الهام چيزي نگفتي؟ نگاه متعجبم را كه ديد ادامه داد: در مورد پرهام!
    من هم مثل خودش آرام گفتم: نه ... خودش چيزي نپرسيد منم فعلا نگفتم ..
    سري تكان داد .. كمي بعد سخنراني شروع شد و بعد از آن دعاي جوشن كبير را خوانديم .. نگاه تار شده خيس از اشكم روي آيه ها مي چرخيد و آخر هر آيه با دلي خون زيرلب ميگفتم " الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب .." .. اول همه دختر،پسرهايي كه آنجا بودند همه چيز را با شوخي و خنده رد كردند و حالا همه اشك ميريزند .. يكي چشمهايش را پشت دستمال كاغذي پنهان كرده و ديگري صورتش را ميان چادرش مي فشارد .. متين آرام خودش را مانند گهواره مي دهد و اشك مي ريزد .. دنيا زانوهايش داخل شكمش جمع كرده و با ديدن شانه هاي لرزانش مي شود حدس زد كه هق هق مي كند .. الهام درحاليكه صورتش از اشك خيس شده آيه هارا زيرلب زمزمه مي كند و من .. شايد وقتي همه سحر به خانه هايشان رفتند .. به يكديگر بگويند .. آن دختر را ديدي؟ فكر كنم قلبش از سنگ بود! نه گريه اي نه چيزي .. فقط زل زده بود به آيه هايي كه روي صفحه روبروش نمايان و چند ثانيه بعد محو مي شدند .. اون دختر چه مرگش بود؟!
    ****
    رها بلند شو!
    با صداي مامان به سختي از جايم كنده شدم .. درحاليكه چشم هايم به زور باز بود از اتاقم بيرون آمدم و بابا با محبت نگاهم كرد و گفت: سلام دختر بابا.
    خميازه اي كشيدم و دستم را روي دهانم گذاشتم ..
    ــ سلام بابا.
    قبل از اينكه داخل دستشويي شوم گفتم: مگه شما نبايد امروز ميرفتي مدرسه؟ دانش آموزهاتون دلتنگتون ميشن ها!
    بابا خنديد و گفت: امروز تعطيله پدرسوخته!
    خنديدم .. وقتي روي صندلي نشستم و حوله اي كه با آن دستهايم را خشك كرده بودم را روي صندلي كنارم انداختم .. مامان گفت: شب دوم احيا چطور بود؟
    نان بربري تازه را برداشتم و گفتم: حيف شد نيومدي مامان .. شب اول زياد شلوغ نبود ولي شب دوم! غلغله بود!
    مامان ــ اتفاقا امروز خانوم رحمتي رو ديدم ميگفت شب اول ترو ديده بود . ميگفت اصلا گريه نكردي ..
    ــ آره ..
    بابا ــ چرا دخترم؟ گريه كردن روح آدمو جلا ميده.
    كارد را روي نانم گذاشتم و گفتم: نميدونم .. به هيچ وجه گريه ام نميومد .. يعني .. بغض كرده بودم ولي دريغ از يه قطره اشك .. فقط داشتم فكر مي كردم ..
    مامان ــ به چي؟
    نگاهش كردم .. كاش نمي پرسيد!! دوست نداشتم صبحم را با درغ شروع كنم ..
    بابا نگاهي به من انداخت و گفت: خانوم جان، آدم ها بخاطر فكر كردن كه از هم اجازه نمي گيرن!
    مامان ــ مگه من گفتم بايد اجازه بگيرن؟
    بابا لبخندي زد و گفت: نه جانم .. آخه لحن شما يجوري بود انگار مي خواستي مچ رهارو بگيري .. فكر، تا وقتي كه فاسد نباشه كاري به كار آدم نداره .. از دختر من هم بعيده كه همچين فكرايي بكنه .. باقي اش ديگه حله!
    لبخندي زدم و گفتم: قربونتون برم بابا!
    بابا ــ دور از جونت .. راستي امشب مي خواي كجا بري؟
    مامان ــ همون مسجدي كه هر دفعه ميرن .. نزديكه .. زود برميگرده و واسه فردا بي حوصله نيست.
    ــ مگه فردا چخبره؟
    مامان ــ تولد امين .. بچه ام ديشب زنگ زد دعوتت كنه خواب بودي.
    پوزخندي زدم و چيزي نگفتم .. لحظه شماري مي كردم براي شب .. بالاخره ساعت يازده شد و بعد از پهن كردن زيرانداز نشستيم .. جاي قبلي مان توسط چندنفر ديگر اشغال شده بود و زياده به صفحه نمايش ديد نداشتيم.
    دنيا ــ الهام چرا نيومد؟
    متين ــ نميدونم! زنگ زدم گفت خونه ميمونه.
    حرفي نزدم و نگاهم به نگاه آشناي كسي خورد .. لبخند زدم ولي نگاهش به صورت من و حواسش جاي ديگري بود .. مثل دوشب قبل زيرانداز با خودش نياورده بود و اين دفعه به لاستيك ماشين اي تكيه داده بود .. دعاي جوشن كبير شروع شد كه با بغض چادرش را روي سرش كشيد و گريه سر داد .. چه خوب بود .. كسي پيله نمي كرد كه چرا گريه مي كني .. اينجا مي فهميدي فقط تو نيستي كه تنهايي .. مشكلي داري .. دلتنگي .. عاشقي!
    صداي دختر جوان جگرم را سوزاند وقتي كه ميگفت "خدايا خوشبخت بشه .. بهم نرسيديم بازهم با يكي ديگه خوشبخت بشه .. دوستش داشته باشه .. "بغضش تركيد و با گريه گفت "مثل من براش نگران بشه وقتي سرفه مي كنه .." .. صداي زن كنارم را شنيدم كه با سوز ميگفت : مگه من چي كم داشتم كه رفتي؟ مگه چي اون دختره از من بيشتر بود؟ كم احترامتو نگه داشتم؟ تو روت وايسادم؟ يه بار گفتم برام طلا بخر؟ مگه غير از اين بود كه هر چي گفتي گفتم چشم؟ چرا منو گذاشتي و رفتي؟ .. خدايا! چكار كنم... اي خدا ...
    بغض كرده بودم .. حس مي كردم كسي نگاهم مي كند ولي سرم را بالا نياوردم .. من واقعا مي توانم مثل آن دختر براي عليرضا آرزو كنم خوشبخت شود؟ بالاخره اشك گونه هايم را خيس كرد .. هق هق ام بلند شد و با بغض گفتم " الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب .." .. صداهاي مردانه بغض دار و صداهاي نازك زنها در هم مي پيچيد .. همه يك لحظه پيش چشمم ظاهر شدند .. متين .. رحماني .. مامان .. بابا .. امين و سينا .. خاله فرانك .. محمود آقا .. الهام .. دنيا .. پرهام .. مرضيه .. خاتون .. داريوش .. عليرضا! آخ .. عليرضا .. عليرضا ..

    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  6. 6
  7. #18
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض

    قسمت هفدهم:با يادآوري اش .. با اينكه هيچوقت هم نگفته بود دوستم ندارد .. با اينكه دليلي نداشت با من مهربان باشد .. با اينكه حق داشت از من خوشش نيايد .. با تمام اين مسائل .. دلم شكسته بود .. طوري كه اگر در راهروهاي زندگي ام پا مي گذاشتي .. تكه تكه اش داخل گوشتت فرو ميرفت و داد به هوا ... اشك ريختم براي تنهايي خودم .. اشك ريختم براي خانومي مامان .. اشك ريختم براي مهربوني بابا .. اشك ريختم براي عشق الهام .. اشك ريختم براي احساسات پنهاني متين .. اشك ريختم براي غم چشمهاي عليرضا .. اشك ريختم حتي براي گلهايي كه چون عليرضا حوصله اي برايم نگذاشته، آبشان نميدهم .. اشك ريختم براي بچه بازي هاي امين .. براي پاك بودن سينا كه هروقت مرا مي بيند ياد آوري مي كند كه برايم دعا كرده ..
    اشك ريختم و ريختم تا اينكه ديدم متين و دنيا در درياي اشكهايم غرق شدند و صورتشان خيس شده .. متين دستم را گرفت و با بغض گفت: رها .. آب دهانش را قورت داد و سعي كرد بغضش را فرو دهد .. رها قول بده براي هممون دعا كني ..
    پلكهايم را روي هم فشردم كه مشتي اشك گرم از چشمهايم فرو ريخت .. صداي مرد توي گوشم پيچيد : ميدونم بعضياتون دل شكسته ايد .. داغ ديده ايد .. دلتون گيره .. امشب واسه همه دعا كنيد ..
    همه بلند شدند و مرد با صداي گرفته اش گفت: ده مرتبه بگو بالحسين .. بالحسين .. بالحسين ..
    صداي هزاران نفر بلند شد . با قرآن هايي بر سرشان .. با قسم هايي كه به زبان مي آوردند و اميدي كه هنوز جوانه اش در دلشان خشك نشده بود .. خدايا به قرآنت .. نه اصلا .. خدايا! ترو خدا! كمكم كن .. ترو خدا ...
    يك لحظه چشم هايم را باز كردم و نگاهم با چشمهاي سرخ كسي گره خورد .. چشم هايم را بستم و از ته دل گفتم: بالحسن .. بالحسن .. بالحسن ..
    مراسم تمام شد و همه با بيني هاي نوك قرمز از گريه و چشمهاي سرخ به راه افتادند .. هنوز باورم نميشد كه عليرضا را ديده باشم .. وسايلمان را جمع كرديم و به راه افتاديم كه ديدمش .. دست دنيا را گرفتم و فشار دادم .. نگاهم كرد و وقتي ديد چيزي نمي گويم، نگاهم را دنبال كرد و رسيد به عليرضا .. جلو آمد .. دور مردمك مشكيِ غمگين اش هاله اي قرمز رنگ بود .. گريه كرده! .. نگاهم به ته ريش هايش خورد و سيب گلويش كه بالا و پايين ميشد .. دوست داشتم بپرسم چرا جلو آمده؟ ميتوانست از همان دور سرش را خم كند و برود به سلامت .. روبرويم ايستاد .. آب دهانش را قورت داد و چشمانش را بست .. با آرامش نگاهش مي كردم .. مي دانم كه دستانم يخ كرده ..
    چشمهايش را باز كرد و زيرلب گفت: سلام ..
    ــ سلام ..
    نگاهيبه چشمانم انداخت و گفت: گريه كردي؟
    ــ آره مثل شما ..
    دستي به چشمانش كشيد و برگشت .. سرش را كمي به طرفمان خم كرد و با صدايي كه غم اش تمام گلهاي دنيا را مي گرياند گفت: خداحافظ .. بريد به سلامت ..
    و ندانست كه به سلامت گفتنش مرا نجات داد .. خدا صدايش را شنيد و خودش را حافظ من كرد .. فقط بخاطر حرف عليرضا .. فقط بخاطر چشمهاي غمگينش .. فقط بخاطر .. وگرنه اگر دنيا مرا كه در هوا راه مي رفتم از جلوي ماشين كنار نمي كشيد .. الان اينجا نبودم!
    عليرضا! همین الان نزدیک بود بانویت را از دست بدهی! .. فکرش را بکن.. اگر ماشین مشکی رنگ همچنان نزدیکمان میشد و دنيا دستم را نمي كشيد؛ بانویت .. فکر کن ! به تو که ساعت خوش بخت چرم ات دور مچت به خواب رفته و آنرا پشت صندلی گذاشته ای که ابهت لعنتی ات را صد برابر می کند می گفتند بانویت دیگر نیست چه می کردی؟ .. فقط دوست دارم هر هفته که نه! اگر توانستی ماهی یکبار به دیدنم بیایی .. هیس! بگذار بگویم! بگذار از نبودنم .. نیست شدن خنده هایم .. بسته شدن چشم های به قول مامان خمار مشکین ام.. و کاغذهایی ک بعد از من دیگر اسم تو رویش نمی آید بگویم .. مقاله ات چه ميشد؟! و تویی که بعد از من نمی دانی برای که اخم کنی که هم حساب ببرد هم دلش ضعف کند .. هیس! یک لحظه دنیایت را بدون من تصور کن .. برایت راحت بود؟ .. نزدیک بود بانویت را از دست بدهی .. در آن لحظه فقط یک لحظه فکر کردم اگر يكبار ديگر بغض کند چي شکلی می شوي؟! و فقط بخاطر اينكه تو مرا به خدا سپردي طوريم نشد .. مطمئنم ..
    به خانه برگشتم و مستقيم داخل اتاقم رفتم .. دفتر خاطراتم را باز كردم و نوشتم ..
    امشب.. یک شب معمولی نبود!.. از آن شبهایی نبود که با چیپس و ماست فیلم ببینی و شب را با فکر به مرد روياهايت به صبح برسانی.. از آن شبهایی نبود که ساعت دوازده دستشویی بروی که نکند وسط شب از خواب بیدارت کند و امانت را ببرد! .. از آن شبهایی نبود که با خیال راحت سرت را بگذاری روی بالش و به آینده ات فکر کنی و گاهی گوش بدهی به جر و بحث تمام نشدنی همسايه .. امشب ساعت حدود یازده بود که رفتیم برای احیا .. جوشن کبیر را خواندیم و هنوز صدای بغض دار آن زنی که به لاستیک پژو تکیه داده بود توی گوشم است ... " الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب .. " و حتی بین خواندن سوره عنکبوت دوست داشتم کله ی آن پسربجه را که مثلا می خواست پایش را روی زیر انداز عزیز تر از جان من نگذارد و از روی سرم می پرید از جا بکنم..! ..
    و دلم سوخت عین سوسیس بندری هایی که دخترکناری ام یکهو هوس کرد و به خواهرش گفت! دلم سوخت برای آن زن که به ماشین تکیه داد و از ته دل اشک ریخت .. چند دقیقه بعدش مردی آمد که به گمانم مَرد اش بود ولی خیلی جدی تر! مرد من اگر مرا در حال گریه ببیند با من مهربانی می کند! دستی به سرم میکشد و بغض اش را فرو می دهد! البته گمان کنم! .. خلاصه او ب دستش یک بطری آب داد و رفت .. و بعد از یک مدت سرم که بالا اوردم یکی از زیراندازهای عزیزتر از جانم را که متين به او قرض داده بود گذاشته بود کنار ساک و رفته بود .. بی سر صدا! آخ که اصلا این بی سر و صدا رفتن ها خوب نیست! آدم حس می کند آن شخصی که بی صدا رفته اصلا وجود نداشته! خیالی بوده که رفتنش معلوم نشده و تازه وقتی کسی میگوید "زنه رو دیدی؟ بیچاره.." تازه میفهمی حقیقی بوده ..
    به قول سينا راستکیه راستکی.. پشت سرم یک زن و شوهر نشسته بودند ک فقط یکبار از زن شنیدم که با لحن پر حرصی میگفت "بِرارِش هم .." آخه عزیزه من! شب احیا تو با ب قول خودت "برار" مردم چکار داری؟.. و دیگر زنی را یادم می آید که بعد از کلی اشک ریختن نشست ب پفک چی توز خوردن! .. چنان ملچ و ملوچی می کرد که رویم سیاه! دل من را هم آب کرد! .. خب همه اینها یک طرف .. قرآن ب سرگرفتنش یک طرف! وقتی ک قرآن را روی صورتم گذاشتم و شروع کردم "یا علیُ یاعلیُ یاعلیُ ..." اشکهایی بود که از دو تیله ی مشکیه غمگینم فرو می ریخت و تمایل شدید فشار دادن صورتم ب صفحه قرآن و حل شدن اش در آن در من بیداد می کرد! .. اشکها آرام بود تا رسیدیم ب جایی ک مرد با گریه خواند "ده مرتبه بگو! یاحسینُ یاحسینُ یاحسین ..." .. هق هق ام شدت گرفت ..
    در آن لحظه جلوی چشم همه آمدند! .. مامان .. بابا.... حتی .. حتی او! .. برای او هم دعا کردم! .. ببین! شب احیا وسط تکرار دعاها در حالیکه قرآن روی سرم بود و خدا را به قرآنش قسم می دادم برایت دعا کردم متين بعد از اینکه دستش رو پایین آورد و الهی آمین گفت و بعدش صلوات سریع گفت جمع کن بریم.. اشکهایم را پاک کردم و سریع بند کتونی های مشکیم را بدون اینکه پروانه ای گره بزنم فرستادم توی کفشم و دِ برو! .. و آن موقع بود كه ديدمش .. چشم هاي سرخ .. گريه كرده بود .. چرا؟ .. خب، مستر! فکر می کنم من جزو دخترهایی بودم که امشب از ته دل برای محبوب اش دعا کرد! خوب بخوابی! ساعت چهار و نیمه! .. فردا کلی کار داری ..
    هيچكداممان، هيچوقت از آن شب حرفي نزديم ..

    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  8. 6
  9. #19
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض

    قسمت هجدهم:دنيا سعي داشت من و متين را منصرف كند ولي تلاشش بي نتيجه بود!
    دنيا ـ بابا آبروش رو مي بريد ..
    ــ نترس! خودم آخرش، درستش ميكنم.
    دنيا ــ شما دوتا ديوونه ايد! اصلا مگه پسرخاله ات من و متين رو دعوت كرده؟
    ــ نه، ولي غلط ميكنه حرفي بزنه.
    متين ــ سخت نگير دنيا ..
    دنيا چيزي نگفت و بوق اي براي ماشين جلويي زد كه كنار برود ..
    متين باريتم آهنگي خواند: وايسا دنيا، وايسا دنيا من ميخوام پياده شمً
    دنيا ــ حوصله چل بازياتُ ندارن متين .. هيس شو..
    متين ــ چِل ضمير سوم شخصتِ! دارم ميگم نگه دار اين بي صاحا ... اين .. ماشين عزيزو! رسيديم.
    دنيا خنده اش گرفت و گوشه اي پارك كرد .. پياده شديم و به كافي شاپ اي رسيديم كه امين آدرسش را داده بود .. دنيا با ديدن محيط رويايي اش گفت: اينجارو! بابا اين شوخي خركي ما اصلا مناسب اين ژيگولها نيست!
    ــ اتفاقا مزه اش به همينه!
    و با متين،دوتايي خنديدم و داخل شديم.بلافاصله امين را ديدم كه دستش را تكان ميداد .. نزديكشان شديم و بعد از معارفه كلي روي صندلي نشستيم .. مدتي گذشت و هركس مشغول بود و بيشتر دخترها در حال دلبري كردن از بقيه و خصوصا ... امين! امين مدام زيرچشمي نگاهم مي كرد كه "داري خاطرخواه هام رو؟!" ولي من فقط لبخند ميزدم وبس.. و گاهي اوقات به قول متين به ريش اين و اون مي خنديدم و دنيا حرص ميخورد.
    متين ــ فكل اين دختر رو!
    ــ انگار هرچي مو از بدو تولدش بلند شده رو سشوار كشيده بالا سرش!
    متين ــ شده عين كفتر!
    با اين حرفش من روي ميز پهن شدم و دنيا درحاليك سعي ميكرد نخندد مدام هيس ميگفت. گذشت تااينكه كيك را آوردند و امين شمع هايش را فوت كرد .. مثل بچه ها ذوق مي كرد! زيرلب گفتم: ببين منو ميخواستن بدن به كي!
    متين ــ تازه ادعای بزرگیش هم میشه!
    ــ واقعا همین یه مسئله اش حرصمو درمیاره!!
    بعد از تقسیم کیک یکی از دوستان امین گفت: حالا نوبت کادوهاست!
    متین با حرص چنگال را روی کیک زد و گفت: حالا اگه گذاشتن یه لقمه از گلومون پایین بره ها!
    خندیدم و بیشتر کادوها باز شد و متین برا هر کدام یک مسخره بازی در می آورد و کلی می خندیدیم .. با دیدن یک خرس صورتی رنگ متین خندید و گفت: آقا امین، شبها واسه این کوچولو لالایی بخون وباهاش بازی کن.
    دختری که خرس صورتی رنگ را هدیه داده بود بدش آمد و گفت: به این قشنگی!
    متین ــ آره اتفاقا پسرخاله من هم عاشق ایناست! هزار تا خرس رنگارنگ داره.
    دختر با ادا برگشت سمت امین و گفت: دیدید گفتم!
    متین سرفه ای مصلحتی کرد و گفت: البته لام به ذکره که پسرخاله من دو سالشه. این نکته خیلی مهمیه!
    از زور خنده نتوانستم سرم را بالا بیاورم .. مدتی گذشت تا نوبت به آخرین کادو یعنی مال من رسید! آخرین تلاش های دنیاهم بی نتیجه ماند و درحالیکه بسته کادوپیچ شده را به سمت امین می گرفتم، گفتم: ناقابله ولی توصیه می کنم الان بازش نکنی.
    می دانستم با این حرفم، حتی اگر خودش نخواهدهم دوستانش کادو را باز می کنند .. پسرها همیشه از چیزهای ممنوعه خوششان می آمده! .. همین هم شد و سریع تهدیدهایی از گوشه و کنار بلند شد! .. امین لبخندی به من زد و کادو اش را باز کرد .. وقتی شیء درون کادو را بالا گرفت صدای خنده همه بلند شد و متین که بی صبرانه منتظر همچین لحظه ای بود صدای خنده اش تا خانه هم میرفت!! .. درحالیکه سعی می کردم نخندم تا عصبانیت امین بیشتر نشود گفتم: من بهت گفتم باز نکن!
    با این حرفم انگار درجه بلندی صدای خنده ها بالا رفت .. گارسون نزدیکمان شد و با نهایت ادب تذکر داد .. امین با اخم سرش را تکان داد و با عصبانیت شلوار کردی قهوه ای رنگ و رکابی سفید رنگ را توی پلاستیک چپاند ..
    امین ــ ممنون از همگی.
    مشخص بود اصلا راضی نیست! از جایم بلند شدم و گفتم: خب ممنون از همتون! ما دیگه باید بریم.
    با این حرفم متین و دنیا هم بلند شدند و بقیه هم .. وقتی از کافی شاپ بیرون آمدیم متین و دنیا سمت ماشین رفتند و من هم به سمت جایی که امین با دوستانش ایستاده بود رفتم. یکی از دوستان امین با دیدنم به آرنج امین زد و او را متوجه من ساخت ..
    نزدیکش شدم و گفتم: شوخی جالبی نبود نه؟!
    امین ــ مهم نیست ..
    ــ اگه تو رو ناراحت کرده .. مهمه!
    امین ــ از این حرفها هم بلدی؟!
    اخمی کردم و گفتم: حرفم بدو هیچ نیت خاصی بود .. امین تو جزو آدمهایی هستی که هیچوقت نمیتونم داشته باشمشون ..
    امین ــ نمی تونی یا نمی خوای؟
    ــ نمی دونم! یعنی می دونم و تظاهر به ندونستن آرومم میکنه ..
    امین ــ همیشه اینطور نمیمونه ..
    ــ امین بیخیال شو .. من اگه فکر می کردم نزدیکی من به تو یا حتی شوخی هام میتونه باعث همچین حسی توی تو بشه هیچوقت همچین کاری نمی کردم ..
    امین ــ اینها همش حرفه .. کیه که ندونه دخترها دوست دارن یکی از ته دل بخوادشون؟ آرزوی داشتن شون رو داشته باشه؟ توی رویای هر دختری یه پسر هست که دیوانه وار دوستشون داره .. من توی رویای تو نبودم رها؟
    سرم را پایین انداختم و گفتم: اونایی که این چیزهارو میدونن ، بهت نگفتن اگه دختری کسی رو توی واقعیت بخواد، رویا براش مهم نیست؟
    امین نگاهش خشمگین شد ...
    امین ــ معنیش اینه که تو ...
    کادوی اصلی اش را به دستش دادم و گفتم: اینم کادوی اصلیت .. ببخش اگر ناراحت شدی .. و من اصلا به معنی حرفم دوست ندارم فکر کنم ..
    امین ــ ببخشم بخاطر کدومشون؟ حرفهات یا شوخیت؟
    ــ هر کدوم راحت تره ..
    امین ــ پس ... میبخشمت بخاطر شوخی!
    برگشتم و درحالیکه دستم را توی جیب سوئی شرتم می کردم گفتم: کاش به این خاطر نمی بخشیدیم .. هرچند موضوع دیگه تقصیر من نیست ..
    ــ امین باز کن اینو ببینیم چیه توش؟؟
    صدای کاغذِ کادو آمد و وقتی به ماشین دنیا که نزدیک تر آمده بود شدم صدای دوستش را شنیدم: پسر! عجب ساعتی!!
    در ماشین نشستم و گفتم: اگه دختری بجای اون پسر بود، بجای پاره کردن کاغذکادو حتما با احتیاط بازش می کرد و یادگاری نگه اش می داشت .. چقدر تفاوت وجود داره بین دنیای دخترها و پسرها! چقدر راحت می تونن نابود کنن .. رها کنن و از ثمره اش لذت ببرن ...
    متین ــ شاید اگه دختر هم بجای اون بود همچین کاری می کرد ..
    دنیا ــ آدمها تو چندتا وقعیت میتونن عاقلانه تصمیم نگیرن یا احساساتشون رو خفه کنن و فقط نابود کنن و جلو برن .. یکی تو اوج شادی .. یکی تو اوج ناراحتی .. اولی چون خر درونت داره می چَره و کاری به عقل نداره .. دومی چون خر درونت انقدر خریت کرده که خسته شده و هیچکس مسئولیت کارهاشو به عهده نمی گیره ...
    حرفت جالب بود دنیا .. خر درونم! خوبی؟!

    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  10. 6
  11. #20
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض

    قسمت نوزدهم:

    صبح روز یکشنبه به سمت خانه الهام رفتم و به محض باز شدن در خانه شان دستش را کشیدم و به سمت اتاقش رفتیم .. الهام درحالیکه موهایش را مرتب می کرد گفت: چته دختر؟! چرا همچین می کنی؟
    ــ الهام! بالاخره میتونم بهت ثابت کنم این محمد اون آدم صاف و ساده نیست .. بالاخره حس ششم کمکم کرد! فکر کنم داره یه تکونی به خودش میده!
    الهام ناامیدانه نگاهم کرد .. حق داشت .. هیچکس راضی به شندین حقایقی نیست که ممکن است تمام دنیایش را که در یک اسم خلاصه می شود ، نابود کند .. قبل از نشان دادن فیلمی که دنیا برایم بلوتوث کرده بود، کلی برایش مقدمه چینی کردم و حرف زدم .. بعد از گذشت یک ربع بالاخره فیلم را نشانش دادم و چهره الهام در تک تک لحظاتش تغییر می کرد .. شده بود مانند کار دستی های زمان بچگی .. همان هایی که اگر چهره فرد را در چند حالت مختلف رسم می کردی و بعد تند تند ورق می زدی، مانند یک فیلم کوتاه می شد .. و حال فیلم کوتاه الهام شده بود یک تراژدی به تمام معنا .. اول چشم هایی که منتظر است .. چشم هایی که عمق فاجعه را می بیند .. چشم هایی که باورش نمی شود و در آخر .. چشم هایی که میبارد .. بوم! تمام احساسات یک دختر منفجر شد .. از پناهگاهتان بیرون بیایید ..
    دستش را گرفتم و گفتم: الهام ...
    الهام با گریه گفت: من چکار کنم رها؟
    ــ راستش تموم حرفهایی که ممکنه بقیه بهت بزنن در مورد اینکه پرهام رو نگه داری و غیره .. همه ش بیخوده .. این حرفو منی بهت میگم که تابحال صدتا نصیحت شنیدم و بیشتر از صدبار خواستم بیخیال همه چیز بشم .. ولی الهام ... این نصیحتها ، حرفهای منطقی ای هست که بقیه از دور ماجرا رو میبینن و بهت میگن .. مثل خود من .. کی اشکهای آخر شب منو دیده؟ کی آهنگهای منو گوش کرده و حرف دلمو شنیده؟ کی پای حرفهام نشسته و برای یک لحظه هم که شده نخواسته ادای بزرگترهارو در بیاره و بگه خیلی میفهمه؟ .. حرفهایی که ممکنه بشنوی همه اش منطقیه دوست خوب من! و توی این جور مسائل متاسفانه ... منطق جایی نداره ... منطق یعنی من بهت بگم خطت رو عوض کنی .. منطق یعنی من بگم تو به خواستگار پر و پا قرصت بله بگی .. منطق یعنی افسرده نشی و زندگی کنی .. ولی تو گوش میدی؟! فوق فوقش اینه که واسه بستن دهن من، حرفهامو تائید میکنی.. ولی هرکی ندونه .. من که می دونم وقتی پامو از در این اتاق یرون بزارم تو .. نابود میشی .. غذا نمی خوری .. مدام گیر می کنی که بهش زنگ بزنی و بگی همه چیو می دونی یا اینکه به خیال خودت باگذشت باشی و ببخشیش!
    الهام ــ پس .. ؟
    ــ پس .. هرکاری می خوای رو انجام بده .. اگه تونستی عاقلانه تصمیم بگیری و منطقی باشی .. من و تموم خریتهایی که کردم برات دست میزنیم! ولی اگر کاری کردی که تموم خریتهای من به عنوان ادای احترام برای تو و تصمیمت ، خم شدن.. کاری از دستم ساخته نیست ..
    الهام ــ من .. من هنوز باورم نمیشه ..
    نفسم را محکم بیرون فرستادم و گفتم: نمی دونم چی بگم الهام .. اِم .. اگه من ترو پیش کسی ببرم که همه چیو میدونه و میتونه قانعت کنه چی؟
    الهام ــ باشه .. اگه اون بگه که همه اینا درسته .. منم کاری میکنم که برام دست بزنی .. اونقدر که کف دستت سرخ بشه!
    خندیدم و گفتم: پس سه شنبه توی دانشگاه میبینمت ..
    الهام ــ احمقانه است ولی .. از همین الان آرزو می کنم که حرفهات رو تکذیب کنه ..
    ــ چرا احمقانه؟ .. اتفاقا با عقل جور در میاد که دختری نخواد رویاهایی که بافته رو کسی رشته رشته کنه ..
    الهام ــ چه آشی بشه این آش ..
    زیرلب گفتم: امیدوارم انقدر داغ نباشه که علاوه بر دهنمون ، دلمون رو هم بسوزونه ..
    ****
    لپ تاپ را بستم و گفتم: خُب! داره کم کم تموم میشه.
    مرضیه با ناراحتی گفت: نمیشه یکم بیشتر طولش بدی؟ من تازه باهات آشنا شدم .. !
    لبخند محوی زدم و چزی نگفتم .. ادامه داد: راستش رو بخوای خاتون هم خیلی ازت خوشش اومده.
    ــ لطف دارن.
    مرضیه ــ پس حداقل شماره ات رو به من بده.
    شماره ام را روی تکه کاغذی نوشتم و به دستش دادم .. بلند شدم و باهم به طبقه پایین رفتیم که خاتون اصرار کرد کمی بنشینم .. روی مبل نزدیک مرضیه نشستم که مردی وارد شد و گفت: خاتون ...
    با دیدنش از جایم بلند شدم و سلام دادم.. اول نگاهش رنگ تعجب داشت و بعد با لبخند جوابم را داد .. مرضیه سریع معرفی کرد و فگت پدرش است .. با دقت به صورتش نگاه کردم .. علیرضا بی انداز شبیه پدرش بود! ..
    محبی ــ شما باید رها خانوم باشید.
    ــ درسته .. از دیدنتون خوشحالم ..
    محی ــ همچنین دخترم .. (رو به خاتون کرد و ادامه داد) خاتون الان علیرضا میاد خونه .. خواهر زاده ام هم قراره سر راهش بیاد اینجا تا همگی باهم بریم خونه خواهرم ..
    مرضیه ــ آخه برای چی آقاجون؟
    محبی ــ برای چی نداره .. می خوایم یه سری بهشون بزنیم ..
    مرضیه ــ اما ..
    محبی ــ اما بی اما ..
    وسط حرفهایشان زنگ زد زده شد .. حس می کردم اضافی ام .. کمی تعلل کردم و تا خواستم حرفی بزنم با شنیدن صدایش خشکم زد ..
    ــ این دختره نیامد؟
    خاتون در حالیکه همراه علیرضا وارد سالن میشد گفت: دختره؟
    علیرضا ــ همین که تایپ ...
    وقتی من را دید حرفش را قطع کرد .. زیرلب گفتم "دختره" و با چشمهای اشکی نگاهش کردم .. خاتون دلسوز نگاهم کرد .. دوست داشتم سرشان داد بزنم "اینجوری نگاهم نکنید!! بغضم دست خودم نیست .. به من میگه ... میگه ..."
    ــ دختره ..

    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  12. 5
  13. #21
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض

    قسمت بيستم:

    چشمهایم را بستم و بعد از چند ثانیه نگاهم را به صورتش دوختم و گفتم: این دختر دیگه نمیاد تایپ کنه جناب محبی ..
    برگشتم سمت پدرش و زیرلب گفتم: ببخشید!
    سریع به سمت در رفتم .. دوست داشتم کسی دنبالم بدود! بدود و با صدای بلند بگوید صبرکن رها! من عذرمی خوام! .. ولی کی ندوید .. کسی نگفت و همچنان می دویدم .. در را باز کردم و خواستم برای تاکسی دست تکان بدهم که کسی از آن طرف در را کشید و دوباره باز شد .. خواستم راه بی افتم که بند کیفم را کشید و به داخل پرت شدم .. گفت: صبر کن ببینم.
    قدرت دستش زیاد بود و مانع از حرکتم شد .. ایستادم و خواستم برگردم که به یاد تمام فیلمها افتادم .. برنگرد رها! کلاسش بیشتره!!
    علیرضا ــ اصلا از این اخلاق دخترها خوشم نمیاد .. زود قهر می کنید ..
    ــ شما مجبور نیستید انقدر با "دخترها" ارتباط داشته باشید که از این اخلاقشون بدتون بیاد جناب!! .. من هم مجبور نیستم مدام اینجا بیام و قیافه اخموی شما رو که مثل آینه دقِ نگاهم کنم!!
    انگار کسی یک بار سنگین را از دوشم برداشت!!! "رها! افرین دختر .. نشون دادی که برات مهم نیست" ..
    علیرضا ــ ببین دختر جون .. من از همون اول هم بهت گفتم که بهت احتیاج دارم .. الان هم اصلا حوصله جر و بحث رو ندارم .. زودتر هرچی مونده بیا تاپ کن تا مجبور به انجام کاری نشی!
    ــ من "لطفا" رو توی حرفهاتون نشنیدم!
    علیرضا بند کیفم را رها کرد و گفت: نگفتم که بخوای بشنوی ..
    دوست داشتم لج کنم ..
    ــ پس خوش باشی با مقاله ات..
    زیرلب گفت: یعنی خدا نکنه روزی کار من گیرِ یه زن باشه ..
    ــ اینا بمن ربطی نداره .. نشیندم!!
    علیرضا ــ خیلی خوب خیلی خوب .. لطفا بیا و بقیه اش رو تایپ کن ..
    ــ باشه .. چون خواهش می کنید .. سر فرصت میام و تایپ می کنم .
    با این حرف نزدیکم شد و در گوشم گفت: حیف که کارم بهت گیره .. حیف ..
    با عصبانیت دور شدم که گفت: در رو پشت سرت ببند ..
    با حرص در را بهم کوبیدم .. به متین زنگ زدم و خبر قراری که می خواستم با رحمانی داشته باشم را به او گفتم وتاکید کردم که باید متین هم باشد .. اول قبول نکرد ولی ... من زورم به عیلرضا نمیرسد، متین را که می توانم قانع کنم!
    دوباره یاد علیرضا افتادم در واقع یادش فقط کمرنگ یا پررنگ می شود! محو نمی شود .. آه احمق .. بیشعور .. لعنتی .. اخمو .. جدی .. علیرضا!! چرا با من اینطور رفتار می کنی؟ چرا نمی فهمی، درک نمی کنی که پشت این چهره لعنتی به ظاهر خونسردم آنقدر فریاد خوابیده که اگر نقاب مزخرم را بردارم، حتی گوشت را دو دستی هم بچسبی هم باز گوش عقلت را کر می کند! همه می دانند تو هم خوب می دانی که همه به کسی احتیاج دارند که دوستشان داشته باشد .. من از این نعمت بی بهره بودم .. امین را نمی دانم ، تو مهمی! که تو هم انگار نه انگار .. حالا که حسی به تو دارم .. می شود دهنت را ببندی و به من اعتماد کنی؟ قول می دهم دختر خوبی باشم!! قول دخترونه!
    ****
    لبخندی زدم و با افتخار زیرلب گفتم: بالاخره دارم یه چیزی از این اقتصاد می فهمم!!
    مامان ــ رها!؟ بیا تلفن ..
    از اتاقم بیرون رفتم و نگاهی به گوشی تلفن انداختم که مامان با دیدن من سریع روی میز تلفن گذاشت و رفت!
    ــ کیه مامان؟
    چیزی نگفت و فقط لبخند زد .. دوست داتم حدسم درست نباشد! .. گوشی را برداشتم و صدایی در گوشم پیچید ...
    ــ الو؟ الو خاله؟؟
    پایین گوشی را محکم گرفتم تا صدای نفس عمیقم از سوراخ های آن رد نشود .. چه خوب که امین چهره برزخی ام را نمی بیند ..
    ــ الو؟ سلام امین ..
    امین ــ به به .. سلام رها خانوم .. خوبی؟
    ــ اِی بد نیستم!
    شنیده بودم فقط به دو نفر میتوان حال واقعی ات را گفت! دوست واقعی ات و کسی که اهمیتی برایت ندارد! اولی چون سنگ صبور است و دومی چون هر حرفی هم بزند تره برایش خشک نمی کنی! اینکه بعضی ها قسم و آیه می خوردند و به محبوبشان می گویند حالشن خوبِ خوب است .. چرت است .. چون یچوقت نمی خواهند ذهن او را درگیر کنند .. هروقت کسی مدام خوب بود .. بدان خوب نیست!!
    امین ــ کجایی رها؟
    ــ ها؟ همینجام .. تو چی؟ خوبی؟
    امین ــ من که آره .. اون هم با اون هدیه ای که بهم دادی .. ساعت فوق العاده ای بود .. اینها به کنار! چرا خوب نیستی؟
    ــ قابلتو نداشت .. خوبه که خوبی!
    امین ــ جواب منو ندادی رها ..
    ــ سوالی که جواب واسش داشته باشم رو نشنیدم ..
    امین ــ می پیچونی؟
    ــ چرا پیچوندن؟ فکر کن نمی خوام ناراحتت کنم ..
    امین ــ پس چرا از اولش گفتی ناراحتی؟ اگه نمی خواستی ناراحتم کنی از همون اول می گفتی خوبم ..
    ــ دروغ رو خیلی دوست داری پسرخاله!
    امین ــ از حقیقت قشنگتره ..
    پوزخندی زدم و گفتم: چه دلیل قانع کننده ای!
    امین ــ زخم زبون نزن رها ..
    ــ راستی اون کادو از طرف همه بود! فقط من نخریده بودم ..
    امین ــ چه ربطی به موضوع داشت؟ دست همتون درد نکنه .. ولی مهم اینه که کادو رو تو به دستم دادی..
    چیزی نگفتم .. چه جوابی داشتم؟ یک لحظه فکر کردم جای امین، علیرضا بود چه میشد! این همه اشتیاق .. ذوق .. مهربونی .. ولی نه! علیرضا اگر این ویژگی ها را داشت ابدا این حس بوجود نمی آمد ...
    امین ــرها؟
    ــ علیـ .. امین!!
    امین ــ چیزی گفتی؟
    ــ نه نه .. ببین امین ... من کلی کار دارم .. به همه سلام برسون .. خداحافظ
    و بدون معطلی قطع کردم .. خوبی تلفن این بود که طرف مقابلت را هر وقت می خواستی، ساکت می کردی .. بی اعتراض .. بی داد .. بی دعوا .. و با آرامش می روی سرِ دوست داشتن کسی!

    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  14. 5
  15. #22
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض

    قسمت بيست و يكم:

    داریوش ــ خیلی عالیه خانوم ایزدی .. معلومه جبرانی ها کار خودش رو کرده ..
    با لبخندی ناشی از تعریفش گفتم: مرسی استاد ..
    وقتی سر جایم نشستم متین ادایم را گرفت و با دهنی کج گفت: مرسی استاد .. بعد عادی ادامه داد: بدبختِ ندید بَدید ..
    ــ چیه خب؟ کیه که از تعریف بدش نیاد؟
    داریوش ــ خب دوستان خسته نباشید .. بدرود.
    وقتی از کلاس بیرون رفت سریع وسایلم را که از قبل جمع کرده بود توی کیفم سرازیر کردم و گفتم: جناب رحمانی؟
    رحمانی مکثی کرد و به سمتم برگشت .. با اخم گفت: بله؟
    ــ اگه امکانش هست، یک لحظه صبر کنید .. کارتون دارم.
    رحمانی ــ من عجله دارم خانوم.
    ــ یک لحظه تغییری توی برنامه تون ایجاد نمی کنه! قول میدم.
    نگاهی به پشت سرم که متین و دنیا ایستاده بودند انداخت و گفت: باشه فقط سریعتر ..
    از کلاس خارج شدیم که گفت : کجا کجا؟
    متین خندید که با نگاهم ساکتش کردم ..
    ــ پارکینگ .. خواهش می کنم آقای رحمانی! مهمه ..
    مسافت بین دانشکده و پارکینگ به سکوت سپری شد .. وقتی الهام را از دور دیدم برایش دست تکان دادم و گفتم: اواناهاش!
    رحمانی ایستاد و با اخم گفت: خانوم من وقت این بچه بازی هارو ندارم ..
    باتعجب نگاهش کردم و گفتم: کدوم بچه بازی؟؟
    رحمانی ــ همینکه از اینجا میرید اونجا و پج پج کردن و حالا هم این خانوم که معلوم نیست کیه ..
    ــ درست صحبت کنید لطفا .. این دوست من نامزد همون پسریه که مزاحم خانوم رستمی شده بود ..
    رحمانی پوزخندی زد و گفت: مزاحم؟! حس نمی کنید ایشون برای خانوم رستمی مراحم بودن؟؟
    اخمی کردم و گفتم: این موضوع دیگه نه به من ربط داره نه به شما .. پس دخالت نکنید .. شما وظیفه تون رو بعنوان یه انسان انجام دادین .. حالا من این دختر رو اینجا آوردم تا شما توجیحش کنید که اون پسر، چجور آدمیه ..
    الهام که حالا نزدیکمان شده بود با احتیاط سلام ... تنها رحمانی جوابش را نداد که به متین خیره شده بود ..
    رحمانی ــ اما من چیز خاصی نمی دونم ..
    ــ چی؟
    رحمانی ــ من فقط از بچه های دانشگاه شنیده بودم که پرهام پسر درستی نیست .. همین..
    الهام ــ دیدی رها خانوم؟ این بود سند و مدرکت؟
    به رحمانی خیره شدم .. شوخی نمی کرد .. برگشتم سمت الهام و گفتم: الهام ولی باز هم این آقا میگن پرهام آدم نیست!!
    الهام ــ رها .. محمد ..
    با لحن تمسخرامیزی حرفش را اصلاح کردم: پرهام!
    الهام ــ حالا هر چی .. هرچی باشه برام مهم نیست .. مهم خودشه .. من بهش ایمان دارم ..
    ــ ایمان داری؟؟ دین درستی رو انتخاب نکردی الهام!! پرهام اون بتی نیست که تو خیالت ساختی .. خره .. من دوستتم .. می خوام کمکت کنم ..
    الهام دستی در هوا تکان داد و "برو بابا" ای گفت .. و رفت .. رحمانی نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: معنی "یک لحظه" رو هم فهمیدیم!
    چیزی نگفتم و او هم رفت ..
    در راه برگشت .. همه ساکت بودیم .. متین مغموم و ساکت سرش را به لبه صندلی من تکیه داده بود .. صدای خواننده محزون بود و فضا را حقیقی تر می کرد .. ملموس می کرد .. یاداوری می کرد که "نگاه کنید!! حقیقت اینه!!" ..
    ــ آن زنِ دیوانه که رفت .. آن مردک دیوانه چه شد؟

    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  16. 5
  17. #23
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض

    قسمت بيست و دوم:

    زنگ در خانه محبی را فشار دادم .. در باز شد .. در را هُل دادم و سعی کردم جای جای این خانه را به حافظه ام بسپارم و برای اولین بار دوست داشتم حافظه ام مانند ماهی ها نشود که همه چیز را فراموش کنم! .. جزو بدترین چیزها، بلاتکلیفی ست .. نمی دانی با خودت و احساست چند چندی .. یک به صفر جلویی یا عقب؟؟ .. و وقتی مثل من، به خودت می آیی، داور سوت پایان را زده .. به امید اینکه بازی به وقت اضافه بکشد ..
    در باز شد و مرضیه بیرون آمد .. لبخندی زدم و گفتم: سلام!
    مرضیه ــ سلام خانوم! رها اولین بار بود که می دیدم علیرضا از کسی خواهش میکنه!
    لبخند خجلی زدم که گفت: بیخیال بابا .. مهم نیست ..
    ــ راستی! تو از کجا فهمیدی؟
    مرضیه ــ خُب دیگه .. خوشبختانه یا متاسفانه، تنها همدم علیرضا .. منم!
    اوهومی گفتم و داخل شدم .. قبل از اینکه با صدای بلند به خاتون سلام کنم، مرضیه زیرگوشم گفت "شب بیست و سوم،احیا، دیدمت! علیرضا خودش اومد جلو و نذاشت باهاش بیام" ..
    ــ سلام خاتون!
    و منتظر به مرضیه نگاه کردم .. چرا زودتر نگفتی؟! .. خاتون جوابم را داد و اشاره کرد بنشینم ..
    ــ نه خاتون .. باید برم بالا، تایپ کنم ..
    خاتون ــ مرضیه! بدو اون لپ تاپ رو بیار پایین .. بزار امروز رو کامل کنارش باشم..
    لبخندی زدم و وقتی مرضیه لپ تاپ را مقابلم قرار داد بدون اینکه به خاتون نگاه کنم با خجالت گفتم: دلم براتون تنگ میشه!
    خاتون ــ ولی ما نه!
    به صورتش نگاه کردم .. هم جدی بود و هم .. "خُب رها دلشون تنگ نمیشه! زوری که نیست!" .. سر خودم فریاد زدم "چرا!! زوریه زوریه!"
    دلتنگ شدن درست مثل دوست داشتن کسی، زوری است! که گفته دوست داشتن زورکی نمی شود؟ خیلی هم می شود! یادم است خودم قبلا این حرف را به خیلی ها زده بودم و ای کاش لال بودم! دوست داشتن زورکی می شود! باید یقه آن بلوز مشکی آستین بلندت را که همیشه آستین اش را تا ارنج بالا می دهی، بگیرم و توی صورتت زل بزنم و داد بزنم که دوستم داشته باشی .. و خیلی احمقانه است اگر فکر کنم تو شرمنده می شوی و سرت را پایین می اندازی و مثل پسرهای خوب می گویی .. چشم! .. ولی تو .. پسر خوبی نیستی! .. مطمئنم بعد از این حرفم، اخم می کنی و با یک حالت تحقیرآمیز می گویی "دستت رو بنداز" و بعد که دست هایم با بی جانی کنار بدنم فرود آمد، با ژست خاص خودت یک سرفه مصلحتی می کنی و یقه ات را صاف می کنی ... گریه هایم دلت را نمی لرزاند! تو حتی ربع نگاهم به من نمی اندازی و می روی! .. و خوب می شود اگر مثل فیلمها، بی افتم روی زمین و هق هق کنم که دل مبلهای خانه تان را آب کند و ناگهان تو برگردی و دوستم داشته باشی! .. نه! آخر داستان من، دختری ست که بدترین ژست و حالت اش، قرار گفتن دستهایش با بیجانی است کنار بدنش که از آن خاطره خوشی ندارد .. درحالیکه زیرلب زمزمه می کند "کی گفته دوست داشتن زوری نمیشه؟!" .
    سرم را پایین انداخته بودم و با انگشتانم روی صفحه ضربه میزدم .. صدای مرضیه در گوشم پیچید و مثل اینکه قبل از آمدن من هم بحث داشتند ..
    مرضیه ــ آخرش که چی خاتون؟ باید این قضیه تموم بشه یا نه؟ اصلا باید بعضی چیزهارو از جلوی چشمش برداری تا .. همین! همین روان نویس ..
    خاتون فکری کرد و چیزی نگفت .. نگاهش کردم که یکدفعه سرش را بالا آورد و قبل از اینکه بتواند نگاه من را روی خودشببیند، سرم را پایین انداختم.. تمام مدت نگاه مرضیه و خاتون روی من ثابت بود .. نمی دانستم این از آن نگاه هایی ست که طرف مقابلت را آنالیز می کنی یا از آن هایی که نگاهت جایی و فکرت جای دیگری ست ..
    در بین تایپ ها و ضربه ها، خاتون کلی سوال در مورد خانواده و غیره پرسید .. بیشتر از اینکه حواسم به جواب دادن به سوالاتش باشد .. مواظب این بودم که یک وقت اشتباهی در تایپ کردن نکنم! خُب درست است که مادر علیرضا داشت حرف میزد ولی .. مقاله، مقاله ی علیرضا بود! خودِ خودش!
    یک ساعت گذشت و مقاله تمام شده بود! آخرین صفحه را هم تایپ کردم و آنقدر به صفحه نیمه سفید آچهار زل زدم که از خجالت آب شد .. یک کپی هم برای خودم توی فلش ریختم .. برای موقاع ضروری! من که شانس ندارم! شاید یک شهاب سنگی .. چیزی خورد به همین لپ تاپ و زحماتم به باد رفت ..
    لپ تاپ را در کاورش گذاشتم و از جایم بلند شدم .. مرضیه و خاتون با تعجب نگاهم کردند .. دلم برایتان تنگ می شود! برای سوالهای الکی تا بحث را بالاخره به علیرضا برسانم .. برای کیک های خانگی خاتون که به گفته خودش، علیرضا عاشقشان است .. برای لبخندهای گاه و بی گاه مرضیه .. برای دید زدن اتاق علیرضا و سریع جیم شدن ..
    ــ خُب.. مثل اینکه .. تموم شد!
    مرضیه ــ دوباره میای؟
    سوالش اذیتم نکرد .. یعنی بعدش یک چشم و ابرو نازک کردن یا اینکه سرت را به طرف دیگری بگردانی، نبود! .. بعدش یک نگاه گرم بود .. حداقل یکی از اهالی از خانه دلش برایم تنگ می شود!
    خاتون ــ آره چرا نیاد؟
    دوست داشتم بگویم "خاتون .. مواظب علیرضا باش!" .. این پسر .. این مرد .. زندگی من دگرگون کرد .. این آدم .. درست وقتی که فکر می کردم خیلی خاص هستم که تابحال عاشق نشدم، وارد زندگی ام شد و تمام فرضیات و احتمالات و همه و همه را بهم ریخت .. یک چشمم را اشک کرد و دیگری را دوربین!! تا مواظب باشد که علیرضا کِی از دروازه بهشت بیرون میاید؟! .. عیلرضا! .. شاید تو همان چوب خدا بودی که صدا نداشت .. مطمئنی از پوست و خون هستی؟! .. مطمئنی که خدا ترا صدا نکرده و نگفته پدر این دختر را در بیاور؟ .. حالی اش کن که یک مَن ماست .. اندازه کل عمرت کره و دلتنگی می دهد؟ .. کسی به تو نگفت این دختر دل نازک است؟ برای گلهای حیاط شان هم گریه می کند؟ اگر کسی یک گربه کوچک را "پیش" کند دلش می ریزد؟ .. علیرضا! یک نفر باید در این کره خاکی به تو گفته باشد که این دختر .. چقدر .. دل نازک است!! من کرگدن نیستم .. باور کن!
    با خاتون روبوسی کردم و در را باز کردم .. در مقابل تعارف هایشان، اصرار کردم که بیرون نیایند .. در قهوه ای رنگ را با لبخند بستم و وقتی که چهره هایان محو شد .. لبخند روی لبانم خشکید .. مثل یک برگ سبز شده، بی خبر از سوز پاییزی .. روی زمین افتاد و زیرکفش لِه شد .. برگ من جوان بود .. سبز بود .. زیبا بود! .. امان از این فصل های سرد تنهایی .. امان از این عابرهایی که دلت را مثل یک برگ سبز زیر پاهایشان له می کنند و وقتی می بینند "خرچ" نمی کند .. بدشان می آید! اصلا به کل حالشان گرفته می شود .. باید موقع شکستن، خوب صدایت شکستنت در اید .. خِرِچ خِرِچ .. ببین! شکستم..
    فصل زمستان بهتر است .. نه بخاطر اینکه تولدم می شود و کادو . ...! چون درختها عریان اند .. خودِ حقیقی شان هستند .. من جان! خودت باش .. عریان نه! قول می دهم یکی از دامنهای گل گلی دست دور مادربزرگ را برایت بگیرم با یکی از همان بلوزهای گشادِ نخی! .. فقط جان مادرت! من جان .. رها جان .. احمق .. دیوانه .. لعنتی!! خودت باش .. لبخند نزن .. زن باش و خودت باش!
    دستم را به طرف دستگیره در بردم و اخرین نگاهم را به حیاط بزگ خانه شان انداختم .. در باز شد .. چشم هایم را از زور ذوق بستم .. بوی عطرش در بینی ام پیچید ..
    ــ داری میری؟

    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  18. 5
  19. #24
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض

    قسمت بيست و سوم:
    بنظرت الان موقع یک "پَ نَ پَ" نیست؟! .. ولی ..! من نمی خواهم حتی یک لبخند به حرفی که قرار است از دهانم خارج شود بزنی یا حتی اخم کنی و بدت بیاید .. می خواهم آخرین تصویرت از من .. دختری باشد که چشم هایش ، غم را استفراغ می کرد و دهانش هر چیز میگفت جز، چیزی که نظرت را جلب کند!
    اصلا شاید دیگر بهم نرسیم! .. که گفته ادم به آدم میرسد؟ .. کوه ها بهم رسیدند که آدمها هنوز نه! .. اگر باور نمی کنی از آن زن چهل ساله ای بپرس که روزی شوهرش ترکش کرد و هر روز گلهای بالکن اش را آب می دهد و فقط به ته خیابان خیره می شود و هرچه مادرم می گوید این گلهایتان خاکش بیرون زده و توی کوچه میریزد .. گوش نمی دهد و هر دفعه مرا می بیند می پرسد "کسی سراغمو نگرفت؟" .. و هر دفعه دوست دارد بگویم چرا! یک مرد آمد .. انوقت است که گریه اش می گیرد .. فکر کنم برایش مهم نباشد .. یعنی برای هیچ زنی مهم نیست .. برای هیچ زن "عاشق" ای مهم نیست که مردش در باران بیاید یا از وسط کویر سر در بیاورد .. با نان بیاید یا دست خالی .. با اسب بیاید یا موتوری که دود اش به تنهایی درصد آلودگی هوا را بیشتر و بیشتر می کند! وقتی او آمده، آلودگی هوا مهم نیست! هست؟! .. حاضری او نیاید و در هوای پاکی زندگی کنی که یکی از کربن دی اکسیدهایش را محبوب ات از بازدم اش تولید نکرده؟ اصلا این کربن دی اکسید، لایق کشیده شدن به داخل بدن ای هست که تمام عضوهایش منتظر صدایی ست که فقط بگوید "آمد ...!" ؟ حواسم را جمع کسی کردم که به صورتم زل زده بود و گفتم: آره .. دارم میرم ..
    سری تکان داد وگفت: کپی اش رو که داری؟ اگه یه وقت نیاز شد ..
    ــ آره .. دارمش ..
    سکوت کرد .. بگو علیرضا .. خواهش می کنم ساکت نباش .. اصلا در مورد همین آلودگی هوا حرف بزن .. جزو بهترین حرفهای کلیشه ای شده! همان جمله تکراری .. "هوا چقدر آلوده شده!" .. حتی در مورد همین مقاله ای که جانم را نجات داد .. حتی در مورد همان شب قدر ای که حرفش برای من و متین ممنوع شده .. بگو .. جانِ .. جانِ کسی که دوستش داری .. و قبل از آن بگویم .. خوش به حالش!
    علیرضا ـ ممنون بابت کمکت .. فقط خیلی بد شد که دستمزدی نگرفتی ..
    ــ نه .. به اطلاعات خودم اضافه شد .. به صرف من هم شد!
    علیرضا سرش را پایین انداخت و گفت: خُب .. خداحافظ!
    ناامید شدم .. یعنی .. یعنی هیچی؟! هیچی به هیچی! این همه خودت را به در و دیوار بزن .. تا تن احساست کبود شود .. آنوقت .. هیچی؟!
    ــ خداحا .. خداحافظتون باشه آقای محبی ..
    به خدا سپردمت تا خودش در تمام لحظات مواظبت باشد .. شش دنگ حواسش به تو باشد و نگذارد خاری به پایت برود .. خدایا! همین یکی را .. فقط همین یکی را زودتر به حرفم گوش بده .. ممنون! جبران می کنم ..
    به راه افتادم .. هیچوقت فکر نمی کردم، صدای بسته شدن در تا این حد برایم غم انگیز باشد .. نمی دانم چه حکمتی دارد ولی روزهایی که کسی ترکت می کند، یا می دانی که برای همیشه او را از دست داده ای، بارانی ست .. انگار آسمان هم با دیدن بغض گلویم، دلش شکسته و در گلوی ابرهایش بغضی لانه کرده که حتی پرستوهای مهاجر هم وقتی لا به لای ابرها به پرواز در می آیند، حسش می کنند .. آسمان ابری بالای سرم زودتر از من بغضش شکست و اولین قطره اشکش روی صورت من افتاد .. البته فقط فکر می کنم که اولین قطره بوده! شاید اولین قطره روی صورت علیرضا ریخته باشد! شاید علیرضا هم دارد به داد و فریاد آسمان گوش می دهد .. شاید علیرضا هم بغض دارد .. شاید علیرضا هم دلش مثل من تنگ شده .. باید بدهم دست مادر .. خیاط خوبی ست .. باران؟ بنظرت خاتون خیاطی اش خوب است؟ .. آه ..
    *****
    متین دستم را گرفت و گفت: رها .. گریه نکن ..
    سرم را روی میز سلف گذاشتم تا بیشتر از این جلب توجه نکنم .. متین میگفت و میگفت و انگار یاسین می خواندی در گوشِ .. ! .. آخر قربان قد و بالایت! این حرفها را به کسی نگو که آب از سرش گذشته .. کسی که اگر شبی گریه نکند، خورشید برایش معنی ندارد .. کسی که انگار گریه و بغض شده جزو برنامه های روزانه اش .. که وقت ناهار، یک قاشق برنج و دو تا بغض می خورد! .. تا بحال گریه کسی را نکشته! .. منی که آب از سرم گذشته و تا بالای پیشانی ام رسیده، اگر ضجه هم بزنم نتیجه اش حباب هایی است که بچه ها برایش ذوق می کنند و حتی دنیا هم موقع دیدنشان ، کیفور می شود .. حالا فقط زیرآب، دختری ست که با چشم های سرخ مشکی اش به کسی زل زده که بیرون از آب به او خیرده مانده و اگر اشاره ای کند ، استخر لعنتی خالیِ خالی می شود! .. دختری که معلوم نیست قرمزی چشم هایش از چیست!؟ .. اشک؟ یا کلر آب زیاد است؟!
    متین به شانه ام زد و گفت: دنیا اومد ..
    بینی ام را بالا کشیدم و متین که نگاهم کرد با اخم گفتم "چیه؟ .." چیزی نگفت .. سگ درنم خفن فعال شده بود ..
    دنیا نزدیکمان شد و گفت: بچه ها اومد .. اِ رها! چی شده؟
    بلند شدم و کیفم را برداشتم ..
    ــ هیچی .. بریم ..
    به راه افتادم که صدای دنیا را شنیدم : چی شده متین؟
    متین ــ علیرضا ...
    باقی حرفش را نگفت و دیگر صدای دنیا را نشنیدم .. دیگر نیازی به توضیح نبود! این اسم شش حرفی، گویای تمام احوال من بود ...
    سلف خارج شدیم و نزدیک پرچین ها پرهام و دختری را دیدیم که این اواخر خیلی دور و برش می پلکید .. وقتی پرهام از او خداحافظی کرد . نزدیکش شدم و سلام کرد .. با تعجب جوابم را داد و منتظر شد حرف بزنم ...
    ــ ببخشید خانوم، شما با این آقایی که همین الان رفت نسبتی دارید؟
    دختر ــ به شما مربوطه؟
    ــ این پسر، نامزد دوست منه .. پس مروبطه ..
    دختر ــ ولی اون نامزد منه!
    ــ اِ؟! به تو هم قول داده خوشبختت میکنه؟ نه خانوم! گند میزنه تو زندیگت ..
    دختر ــ مودب باش ..
    متین ــ نباشم چه غلطی می کنی؟
    نگاهی به او انداختم که مثل خودم شاکی نگاهم کرد و گفت "چیه؟" .. خنده ام گرفت ..
    ــ ببین خانوم، همین که میگی این نردبون نامزدته، همینو بیا به دوست من بگو .. دیگه باهات کاری نداریم ..
    دختر سرش را پایین انداخت و گفت: من دنبال دردسر نیستم .. به اون دوستتون هم بگین اگه زندگیشو دوست داره، بیخیال این جونور بشه .. چون بد ادمیه .. خیلی بد!
    برگشت که برود ..
    ــ پس چرا .. چرا تو بیخیالش نشدی؟
    ــ دوستش داشتم ..
    رفت .. متین و دنیا ساکت بودند و من .. به جواب این دختر فکر می کردم .. لعنت به هرچی عشق و عاشقی ست! کی گفته عشق شیرین است؟ .. مثل زهر است لعنتی .. دوست داشتن سخت است! خیلی .. اینرا برای آدمهای خوش شناسی که طرف مقابل هم دوستشان دارد نمی گویم .. برای وقتی که توی کافه روبروی هم نشسته و عاشقاه یکدیگر را نگاه می کنند نمی گویم .. این حرف، اصلا به آدمهایی که به عشقشان می رسند ربطی ندارد .. این حرف، برای آدمهایی مثل من است که از عشق خیری ندیده اند .. جز آه و اشک و افسوس .. آدمهایی که شش دنگ حواسشان را زده اند به نام کسی که تره و جعفری هم برایشان خورد نمی کند چه برسد به سبزی آشی و خوردن و ...! آدمهایی که اول از همه باید یاد بگیرند که چجور برای کسی که دوستشان دارد، تره خورد کنند .. اهمیت بدهند .. اذیتش نکنند .. تا فهمیدند حسش نیست، پدرش را در نیاورند!! هر دقیقه یکبار یادآوری نکنند که "هِی! تو منو دوست داشتی ها!" .. لعنتی!خودش می داند که دوستت دارد .. می داند که اگر اخم کنی، دنیایش زیر و رو می شود و "بینگ بَنگ!" .. پس لطفا خفه شو و بگذار به درد خودش بمیرد .. عاشقی اصلا شیرین نیست .. اگر یک طرفه باشد و نوشته هایت انقدر احمق باشند که فقط در خیابان های یک طرفه راه بروند و یک خیابان دو طرفه به قلبش پیدا نکنند .. عشق، مثل زهر شیرین است! .. این را برای آدمهایی می گویم که نوشته ها و جمله های احمقی دارند! که هیچوقت معشوقشان نخوانده ..
    ــ الهام رو نمی تونی راضی کنی ..
    برگشتم و در چشم های کسی خیره شدم که بعد از میلیون ها آدم!! رذل ترین بود!.. لبخندی زد و گفت: الهام .. (به دور و برش تمسخرانه نگاه کرد و ارامتر ، درحالیکه به جلو خم شده بود ادامه داد) عاشقمه!

    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  20. 5
  21. #25
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض

    قسمت بيست و چهارم:و خندید .. زهرمار گفتن متین را از پشت سرم شنیدم و به او حق دادم ..
    ــ خفه شو .. خفه شو بیشعور .. این همه دختر دور و برت ریخته .. چرا بیخیال الهام نمیشی؟
    پرهام ــ اتفاقا چند وقت پیش دوست یکی از همین دخترها داشت این حرفو بهم میزد .. من اینو ول کنم برم سراغ بعدی، یکی هست که بازم این حرفو بهم بزنه .. فکر کردی فقط خودت نگران دوستتی؟!
    ــ اِ؟ پس این چیزا حالیت میشه؟
    پرهام لبش را گاز گرفت و با لحنی که تمسخر از آن میریخت گفت: اِ .. این حرفها از شما بعیده رها خانوم! .. معلومه که حالیم میشه .. (موهایش را ازروی پیشانی اش کنار زد و ادامه داد) .. الهام عاشق همین معلوماتم شده ..
    متین ــ این معلومات ترو یه خر هم داره ..
    پرهام ــ اِ! سلام دوست دختر قبلی خودم! خوبی؟ سلامتی؟
    متین ــ لال بمیر بابا .. دوست دختر کجا بود؟ مگه خرم؟
    پرهام خواست جوابش را بدهد که گفتم: کَل کَل ات رو بزار واسه اونایی که کشته مرده ات هستن ..
    پرهام ــ الهامو میگی دیگه؟ میدونی رها .. الهام اهل کل کل و کُری خوندن نیست .. خیلی مظلومه ..
    ــ پاتو از زندگیش بکش بیرون ..
    حالم از این حرف کلیشه ای بهم میخورد ..
    پرهام ــ تازه داره بهم خوش میگذره .. بگی نگی هم یکم دوستش دارم ..
    "پست فطرت" ای را که از دهانم خارج شد نشنید .. سرم را میان دستانم گرفتم ..
    ــ متین قرص سر درد داری؟
    ****
    انگشت اشاره ام میان دندانم بود و موهایم روی تخت پخش شده بود .. "به الهام چی بگم؟" .. تلفن زنگ خورد .. از جایم بلند شدم و در را باز کردم که دیدم مامان با دقت به حرفهای کسی که آن طرف خط بود گوش می دهد و تعارف تیکه پاره می کند .. با اشاره دست پرسیدم "کیه؟" که سرش را بالا انداخت یعنی "هیچکی!" ..
    داخل اتاقم آمدم و اطو را به برق زدم .. در اتاقم زده شد .. بله ای گفتم که بابا با کیس وارد شد ..
    ــ سلام!
    بابا کیس را سر جایش گذاشت و گفت:سلام دختر گلم .. خوبی بابا جان؟
    ــ خوبم!! .. این کیسِ .. همون قبلیه است؟؟
    بابا ــ آره .. دادم درستش کردن .. پسره کار بلد نبود این یکی در عرض دو سه روز درستش کرد ..
    قبل از خارج شدن از اتاق گفت: یه دستمالی بهش بکش .. کثیفه ..
    چشم ای گفتم و روی تخت نشستم ..
    ــ مرسی که خراب شدی ..
    با صدای بخار ای که از اطو بیرون میزد سریع سمتش رفتم ..
    وقتی ظرفهای شام را به اشپزخانه می بردم دیدم مامان و بابا با هم پچ پچ می کنند ..
    ــ چیزی شده؟
    مامان هول شد و سریع ظرفها را از دستم گرفت و گفت: نه! مگه باید چیزی شده باشه که ما با هم حرف بزنیم مادر؟
    ــ آخه من از این حرفهای یواشکی شما خاطره خوبی ندارم! همیشه بعدش خبر از یه خواستگاره ..
    مامان ــ خواستگار که خوبه مادر! چیش بده؟
    ــ هیچی مادر من! عالیه ..
    دلم گرفته بود .. سر جایم خشکم زده بود و به گلهای رو میزی خیره شده بودم ..
    مامان ــ تا آخر عمر که نمی تونی تنها بمونی ..
    گلهای زردش بیشتر از نارنجی هاست ..
    مامان ــ شتریه که در خونه همه می خوابه ..
    گلهای سفیدش هم قشنگه ..
    مامان ــ بالاخره که چی؟ یکی در خونه این خونه رو باید بزنه یا نه؟
    گلهای زردش انقدر ریزه که مثل شکوفه است ..
    بابا ــ درسته رها .. ماشالا دیگه بزرگ شدی ..
    اگه پس زمینه اش قهوه ای میشد، قشنگتر بود ..
    مامان ــ رها حواست به منه؟
    ــ چی؟
    مامان نگاهم کرد ..
    ــ میرم بخوابم ..
    روی تخت دراز کشیدم .. گلهای نارنجی اش قشنگ نبود!!
    ****
    متین ــ حرف حساب مامانت چیه؟!
    ــ میگه شتریه که در خونه همه میخوابه ..
    متین ــ پس چرا هیچی در خونه ما نیست؟!!
    ــ جدی باش متین .. من نمی دونم چرا این شترِ لعنتی، مخصوص مرگ و ازدواجه؟ نمیشد یه شتری هم باشه مخصوص دوست داشتن که در خونه همه بخوابه؟
    متین ــ فکر کنم وجود داره و جلوی در خونه شما که سهله! وسط اتاق تو خوابیده ..
    متین راست می گوید!! شتری هست از نوع دوست داشتن که جایش را دم درِ خانه ما پهن کرده و بلند هم نمی شود .. همین روزهاست که از شهرداری بیایند و بگویند که همسایه ها شکایت کرده اند از این شتر دو کوهانِ قهوه ای رنگ که به لگد که هیچ! با قربان صدقه هم بلند نمی شود .. بسط نشسته درِ خانه و با آن مژه های بلندش ذلبری می کند از شتری که هیچوقت در خانه او نخوابید .. هر چه التماسش کردم که بگذار یک شتر هم بخوابد در خانه تو نگذاشتی .. هر چه گفتم .. بابا! آب و علفش با من.. تو فقط بگذار این زبان بسته حالا نه درست روبروی خانه ات! کمی آن طرفتر .. به گوشت نرفت که نرفت .. حالا این شتر لعنتی نشسته وسط اتاقم و هر چه هم که آب و علفش ندهم از آن کوهان های لعنتی اش استفاده می کند .. تازه وقتی دلم میسوزد و کمی علف به او می دهم ،چنان ملچ ملوچ می کند که نمی شود نادیده اش نگرفت! به جان علیرضا .. نمی شود!
    دنیا ــ رها؟ باز رفتی تو هپروت؟
    متین ــ ولش کن این عروس خانوم رو!
    ــ متین! جوری می خوابونم توی دهنت که بجای داد زدن، شیهه بکشی .. پس خفه شو ..
    متین با صدای بلند خندید و گفت: باشه بابا ..
    دنیا ــ درد تو چیه؟
    ــ "درد اینجاست که درد را نمی شود به کسی حالی کرد .."
    متین ــ اوه! از کی بود این جمله خفن؟
    ــ یادم نیست .. بابا ایها الناس .. من نمی خوام ازدواج کنم ..
    متین ــ بابا ایتها رها! تو به امیدِ علیرضا نشستی؟ دیوونه .. اون .. خُب .. دوستت نداره .. زوره؟
    ــ آره زوره زوره زوره .. اصلا غلط کرده منو نمی خواد .. غلط کرده که دوستم نداره .. غلط کرده که اهمیتی براش ندارم .. گه خورده که تو چشمای من زل میزنه و با یه لحنی حرف میزنه که انگار یه یابو جلوش وایساده .. می فهمی متین؟ علیرضا غلط کرده ..
    دنیا ماشین را نگه داشت و نگران نگاهم کرد .. اشکهایم را پاک کردم و گفتم: چیزی نیست .. برو ..
    دوباره حرکت کردیم که متین برای تغییر جو گفت: رحمانی رو بگو! آشتی کرد باهام!
    منتظر ادامه حرفش شدیم که گفت: امروز اس ام اس داده اگه میری جبرانی، بگو منم بیام چون زیاد حوصله ندارم اگه تو نباشی!
    ــ متین ، مراقبش باش .. خیلی داره کرم میریزه ..
    متین ــ کرم چیه؟ پسر به این خوبی ..
    ــ نه ..همه کرم میریزن .. خودِ تو! وقتی اسمتو بهش گفتی یعنی کرم ریختی . این کرم ریختن یه چیزی بین اسگل کردن و دوست داشتنه .. معلوم نیست قصد طرف چیه ولی .. پدرتو در میاره ..
    چیزی نگفت و جلوی خانه نگه داشتند ..
    در را باز کردم و پیاده شدم .. متین سرش را از شیشه بیرون آورد و گفت: خُب مامان بزرگ! اگه دیدی پسره باب میلت نیست، عین شیر غرش کن و بگو من نمیخوامت!
    پوزخندی زدم و گفتم: اصلا شاید اون منو نپسنده ..
    و واقعا حس خیلی بدی است اگر کسی نخواهدت ..
    دنیا ــ بیخیال .. بی خبر نزاری مارو .. جوابتو بگو ..
    ــ از الان جوابم معلومه ..
    "نه!"

    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  22. 5
  23. #26
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض

    قسمت بيست و پنجم:مامان در اتاق را باز کرد و گفت: رها حاضر شو .. یه نیم ساعت دیگه میرسن ..
    قبل از اینکه در را ببند گفتم: باشه .. فقط، مامان!
    سرش را از لای در داخل آورد و گفتم: تا اون موقع منو صدا نکن..
    سرش را تکان داد و بیرون رفت .. دوست داشتم هر کسی که هست، خوب یا بد .. زشت یا زیبا .. من بگویم که نمی خواهمش نه او!! .. من باشم که او را رد کنم نه او .. دوست دارم برای اولین بار، توی چشمان کسی زل بزنم و بگویم نمی خواهمش یا با رفتار سردم به او نشان دهم .. ببینم چه حالی دارد .. ببینم مثل خودم می شود یا نه؟ ..
    لباس هایم را عوض کردم .. چند ضربه به در وارد شد .. به این زودی رسیدند؟!
    سمت در رفتم و سعی کردم چهره ام بینهایت سرد باشد .. در را باز کردم وبه سمت اتاق پذیرایی رفتم .. "سلام" در دهانم خشکید .. دهانم مثل ماهی ها، بی هدف باز شد و بعد .. بسته! .. از همانجا نگاهی به آشپزخانه انداختم .. گلهای نارنجی ! ..
    ــ سلام عروس قشنگم!
    سرم را پایین انداختم .. خدایا؟ با من شوخی می کنی؟ .. نزدیک بود از زور تعجب دستانم را جلوی دهانم بگیرم و داد بزنم "امکان نداره!" .. ولی داشت .. امکان داشت رها .. اشک توی چشمانم حلقه زده بود و صدایی از هیچکس در نمی آمد .. زن به طرفم آمد و دستم را گرفت و گفت: چی شد رها؟ انتظار نداشتی ما اون خانواده خوشخت باشیم که عروسی مثل تو نصیبش میشه؟
    با چشم های اشکی ، خندیدم .. خاتون گونه ام را بوسید و گفت: دیدی اون روز بهت گفتم دلم برات تنگه نمیشه؟ واسه اینکه قرار بود عروس خودم بشی!
    "امکان نداره!" .. خدایا! شوخیه دیگه؟!
    خاتون ــ بیا بشین رها جون..
    قبل از اینکه کنار خاتون بشینم با همه سلام واوال پرسی کردم و از همان فاصله برای علیرضا، سری تکان دادم که جوابم را همانطور داد .. مامان چشم و ابرو می آمد که "زشته!" .. ولی قدرت جلو رفتن را نداشتم .. می ترسیدم جو زده شوم و چیزی بگویم که آبرویم را ببرد! مثلا گوشه کت اش را بکشم و بگویم "واقعیه؟!" ..
    صحبتهای مختلف شروع شد و مرضیه هم مرا به حرف گرفت .. همه چیز برایم گنگ بود .. نامفهوم .. اصلا درک نمی کردم .. یعنی الان برای علیرضا اومدن خواستگاری من؟! .. کاش علیرضا از آن دسته پسرهایی نباشد که هرچه مادرشان انتخاب کرد قبول کند! چون اگر این مراسم به خواسته خاتون باشد نه علیرضا، خودم را ... نه! نمی کشم .. فقط فکر می کنم خیلی ناراحت می شوم ..
    بابا ـ هوا چقدر آلوده شده ..
    آقای محبی ــ آره .. اصلا می دونید آقای ایزدی ...
    کاش همینطور در مورد ترکیب اکسیژن و کربن دی اکسید حرف بزنند تا من ببینم اینجا چه خبر است!! .. بابا لفتش بده .. بگو! هوا .. خیلی آلوده است .. آنقدر که حس می کنم نمی توانم نفس بکشم ..
    مرضیه ـ خب دیگه چه خبر رها؟
    خبر؟ بیخیال شو مرضیه .. فقط ترو به خدا .. علیرضا خودش گفت .. خودش گفت که مرا می خواهد؟ .. با صدای بم خودش به زبان آورد که "بریم خواستگاری رها"؟ .. با آن غرورش ممکن است اینرا نگفته باشد .. ولی تو بگو مرضی! حداقل ممکن است در جواب خاتون که احتمال دارد گفته باشد "بریم خوساتگاری رها؟" .. یک باشه .. یک هووم.. آها .. آره .. گفته باشد؟ اصلا .. فقط یک سرفه کند؟ مرضی! بگو! علیرضا خودش تائید کرد؟؟
    ــ هیچی .. ! شما چه خبر؟
    وقتی به این قمت مکالمه رسید، باید حرف را قطع کرد .. باید با یک لبخند مضحک رویت را بگیری و درحالیکه پایت را از روی استرس مدام تکان می دهی، منتظر باشی که حرف از "اصل مطلب" شود!!! .. و خدا کند کسی نگوید "حالا قسمت چی باشه" اصلا از این جمله خوشم نمی آید .. جمله جالبی نیست .. حس می کنم مثل عهد دقیانوس، بر پایه قسمت راه افتاده اند و سر راهشان یک دسته گل و یک جعبه شیرینی گرفته اند و حتما خاتون گفته "حالا یه سر هم بریم خواستگاری"! .. با عقل خودتان آمده اید دیگر، نه؟! ..
    کم کم صحبتهای اصلی شروع شد و اینکه .. من چقدر خانومم .. آرومم .. مهربونم و شیطون ! .. و علیرضا چقدر سر به زیر است و نجیب .. ! پووف! خاتون کسی نداند، من یکی که دیگر می دانم! که این علیرضا خانِ شما چه زبانی دارد! عقرب های کویر لوت باید شاگردی اش را کنند و یک سوال! کویر لوت عقرب دارد؟!
    آقای محبی ــ بله دیگه تا قسمت چی باشه ..
    نگفتم!! نگفتم بالاخره حرف از این قسمت لعنتی وسط می آید! اگر دست قسمت باشد من هیچوقت خوشبخت نمی شوم!!
    خاتون ــ حالا آقای ایزدی، اگر شما اجازه بدید ، این دو تا جوون با هم صحبتهاشونو بکنن ..
    بابا نگاهی بمن کرد و گفت: راستش خانوم محبی، رها فعلا سنش کمه .. در واقع .. نمی دونم چجور بگم! .. اگر نظر خودش مثبت باشه که مشکلی نیست ولی در اون صورت..
    مامان ــ تا قسمت چی باشه ..
    "پوووف" ...
    بابا ــ رها جان، علیرضاخان رو راهنمایی کن ...
    بلند شدم و منتظر ایستادم .. علیرضا مثل سنگ از جایش کنده شد و دنبالم آمد .. "با اجازه" ای گفتم و سمت اتاقم رفتم .. در را باز کردم و منتظر شدم اول او داخل شود که برای اولین بار در طول شب، صدایش را شنیدم ..
    علیرضا ــ برو تو ..
    اخم هایم ناخودآگاه بهم رفت .." بداخلاق!" .. داخل شدم و روی تختم نشستم و او هم روی صندلی میز کامپیوتر .. یاد حرف متن افتادم "عین شیر غرش کن و بگو من نمی خوامت!" .. حالا نیستی که ببینی شیر قصه ات چه موشی شده!! .. شاید غرش هم کردم! با وجود این اخم ها .. نگاه سرد .. دزدیدن نگاهش .. ضرب پاهایش .. باید هم غرش کرد و گفت "کسی مجبورت کرده؟" .. غرش نکردم .. داد نزدم .. جرات نداشتم!! .. با لحن آرامی گفتم: شما شروع می کنی یا من بگم؟
    بد نگاهم کرد .. اننگار با یک اسگل طرف باشد! . از خودم بدم آمد .. باید دست پیش را می گرفتم که ... اصلا باید با اخم می گفتم "اینجا چکار می کنی؟" . نمی دانم! ولی باید یک چیزی می گفتم .. هر چیزی جز این ..
    نفسش را با شدت بیرون فرستاد و گفت: ببین دخترجون ... مثل این پسر بچه ها و تینیجرها و تازه به دوران رسیده ها نمیگم از ازدواج بدم میاد .. یا مثل دختر نوزده ساله ها بگم قصدم ادامه تحصیله .. یا مثل این تو سری خور ها بگم به اجبار خانواده ام الان جلوی تو نشستم .. نه! من یه مرد 27 به بالا ام که با اختیار خودم اومدم اینجا و ... پشیمونم .. نمی خوام باهات ازدواج کنم..
    مات و مبهوت بودم .. قسمت؟! .. کار خودت را کردی عوضی؟ ..هیچکس نمی فهمد اینکه کسی روبرویت بنشیند و حرف از پشیمان بودن بزند درحالیکهزندگی توست، یعنی چه!! .. اینکه جوری نگاهت کند انگار موجود اضافی هستی و مایه عذاب .. مگر من یقه این پیراهن سورمه ای تنگ ات را گرفتم که یک دسته گل بگیری دستت و بیایی اینجا؟ که بنشینی روبروی من و بگویی دوستم نداری؟ نمیخواهی ام؟ برایت مهم نیستم؟ ..

    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  24. 5
  25. #27
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض

    قسمت 26اُم :

    ــ من .. من واقعا نمی فهمم ! پس چرا الان اینجایی؟
    علیرضا ــ همین مسئله، اصل ماجراست .. من قبلا قرار بود با کس دیگه ای .. آه .. بیخیال .. بعد از اینکه قضیه ازدواج من منتفی شد، خاتون اصرار کرد که من ازدواج کنم و من همه رو رد کردم ولی تو ..
    ــ ولی من .. ولی من چی؟ این طرز حرف زدنت یعنی من یه امتیاز مثبت نسبت به بقیه داشتم؟ اون چیه؟ که هم باعث شده بیای اینجا و هم منو تحقیر کنی؟
    علیرضا ــ تند نرو دختر .. من تحقیرت نکردم .. واقعیتو گفتم .. من یه حسی بهت دارم .. ابدا عشق و علاقه نیست!! .. ولی به یک سری دلایل حاضر شدم بیام که الان ..
    ــ پشیمونی ..
    سرم را پایین انداختم .. برو بیرون! تبریک! قلبمو شکستی .. من که با نبودت کنار می آمدم .. من که به ندیدنت عادت می کردم .. پس .. چرا آمدی علیرضا؟ اصلا چرا پشیمونی؟
    ــ درست حرف بزن ببینم چی میگی ..
    لحنم تند شده بود .. و نفس هایم عمیق وعصبی ..
    علیرضا ــ من الان به امید اینکه جواب آزمایش هامون منفی باشه اینجام .. چون مطمئنم همه به نتایج مطلوبی رسیدن! .. اصلا حس نمی کردم نظرم برگرده ولی از اون لحظه ای که وارد اتاق شدم، دیدم .. نمی تونم .. الان هم وقتی بریم بیرون میگم موافقم چون دوست ندارم غرور خانواده ات شکسته بشه ..
    ــ و اگه من موافق نباشم؟
    علیرضا ــ هستی .. این رو از رفتارت، خیلی وقته که فهمیدم ..
    کلافه بودم .. کاش نمی دانست .. کاش انقدر با اطمینان حرف نمیزد و می توانستم با اعتماد کامل بگویم "موافق نیستم" .. ولی .. بودم!!
    از جایش بلند شد و سمت در رفت ...
    علیرضا ــ نمیای؟
    نگاهش کردم .. که گفت: برای تو تظاهر به عاشقی سخت نیست چون عاشقی .. اما برای من سخته چون ..
    "عاشق نیستی نیستی" .. اشکم در آمده بود ..
    بزار با گریه اینارم بگم خیلی دوست دارم
    اگه بازم پشیمونی به روت اصلا نمیارم
    ****
    بیدار شدن با صدای گنجشکها خیلی زیبا و رویایی ست ولی اگر شب قبل را درحالی بگذرانی که با روشن شدن هوا تازه نگاهی به ساعت بیندازی، رویایی نیست! .. خوب میشد اگر گنشجکها ساعتشان را کوک نمی کردند و به خودم می گفتند که بیدارشان کنم!
    به سمت سقف خوابیدم و دستم را زیر سرم گذاشتم .. با اینکه می دانستم احمقانه ترین کار در طول زندگی ام، این است که از جایم بلند شوم .. لباس بپوشم و منتظر علیرضا بمانم که با هم برای آزمایش برویم .. ولی .. از چایم بلند شدم .. لباس هایم را پوشیدم .. و منتظر علیرضا ماندم .. وقتی زنگ خانه زده شد، دست و پایم شروع به لرزیدن کرد و بابا گفت: هیولا که نیست رها! اگه خدا بخواد قراره شوهرت بشه ..
    خدایا! تو می خواهی؟ .. راضی هستی؟ .. خوشبخت می شوم؟؟ .. بگو!
    از جایم بلند شدم و بابا رفت تا همراه مامان، با علیرضا سلام و علیک کند .. نزدکیشان شدم که علیرضا سلام کوتاهی به من داد و از هردویشان خداحافظی کرد .. با شاره به من گفت که دنبالش بروم .. از بابا و مامان خداحافظی کردم و بعد از پوشیدن کتونی هایم سمت در رفتم .. شمعدونی؟ برایم دعا کن ..
    در را باز کردم .. "پس کوش؟" .. نگاهی به اطراف انداختم .. فقط یک ماشین مشکی زیبا جلوی در بود .. نمی دانستم برای علیرضاست یا نه .. اگر سوار می شدم و کس دیگری راننده بود!! .. خیلی بد میشد .. آه رها خانوم! فکر می کردی مثل مردهای جنتلمن منتظر می ایستد تا برایت در ماشین را باز کند و تو بنشینی؟! زهی خیال باطل!! ..
    شیشه جلوی ماشین مشکی رنگ پایین آمد .. "اینکه علیرضاست!!"
    ــ نمی خوای سوار شی؟
    نگاهی دقیق تر به ماشین اش انداختم .. اینکه خیلی آشناست .. وای!!
    در جلو را باز کردم و نشستم .. کز کردم گوشه صندلی نرم و زل زدم به خیابان ..
    علیرضا ــ ااون روز توی پارکینگ که خوب داد و بیداد می کردی! چی شد؟
    ــ من .. (نفس عمیقی کشیدم) .. من نمی دونستم تویی!! بعدش هم، تو می تونستی سر مبارکت رو بیرون بیاری و بگی من برم کنار نه اینکه پشت سر هم بوق بزنی!
    چیزی نگفت .. فضای ماشین خیلی خشک بود .. انگار از داخل حباب به علیرضا نگاه می کردم .. نه صدایی نه حرفی نه نگاهی! .. فکر کردم که بقیه زوج ها در اینجور مواقع چه می کنند؟! یکی قربان صدقه می رود و آن یکی کیفور می شود! فکرش را بکن رها .. اگر علیرضا جملات عاشقانه میگفت .. هه .. شوخی جالبی بود ..
    رسیدیم و به محض توقف ماشین، پیاده شدم و از ته دل نفس کشیدم .. حس می کردم تازه به اکسیژن رسیده ام و هوای داخل ماشین، کربن دی اکسید خالصِ دو آتیشه بود!! .. پشت سرش به راه افتادم .. نگاهش نمی کردم .. دوست نداشتم مچ ام را بگیرد و مدام تکرار کند "تو عاشقمی!" ..
    علیرضا با مسئول پذیرش حرف زد و برگشت سمت من .. همه صندلی ها پر بود بغیر از دو صندلی چسبیده به هم! .. نگاهی به من انداخت و برای یک لحظه حس کردم وبا دارم و خودم بی خبرم! ..
    بد بود .. حس خیلی بود وقتی به عنوان کسی نگاهم کرد که دوست داشت زودتر از دستش خلاص شود .. روی صندلی نشست .. سرپا ایستادم؛ دوست نداشتم مجبور به کاری شود که دوست ندارد .. دوست نداشتم سر بار باشم .. تحمیل شوم ولی حقیقت همین بود .. من .. اضافی بودم! پاهایم خسته شد و با بی میلی و اشتیاق! روی صندلی کنارش نشستم .. جذابیت علیرضا آنقدر زیاد بود که کسی از کنارمان رد شود و نتواند خیره نشود!! .. و من مثل کسی نگاهشان می کردم که انگار قله اورست را فتح کرده! کسی که رسیده به قله و تازه فهمیده کپسول اکسیژن اش خالی شده .. خوبی اش این بود که با افتخار ، احساساتم خفه میشد .. افتخار اینکه بر قله ای ایستاده بود که هیچ دختری این قله را حتی در رویایش هم نداشت! .. شاید اسمش را گذاشتم "قله ی آمدن با علیرضا به آزمایشگاه"! اسم چرت و مزخرفی بود ولی فقط کسی که این اسم را انتخاب کرده می تواند عمق معنی اش رابفهمد!
    یا حتی حسم مثل دانشمندی بود که دوست دارد اکتشاف جدیدش را به همه نشان دهد! .. دوست داشتم تمام خاندان ایزدی را در آزمایشگاه می دیدم و معرفی می کردم "علیرضا .. نامزدم" .. دوست داشتم آشنایی .. دوستی .. فامیلی مرا ببیند و بپرسد مرد کنارت کیست .. دوست داشتم فریاد بزنم "علیرضا عاشقمه" ولی حس می کنم خدا مجازاتم می کرد .. دروغ بزرگی بود .. خیلی بزرگ ..
    ویرایش توسط Sin-Sin 137179 : 2015.08.29 در ساعت 18:45

    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  26. 5
  27. #28
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض

    قسمت 27اُم:


    پسری آمد و کنار من ایستاد .. نگاهش نکردم تا اینکه حس کردم خیلی بمن نزدیک شده! .. زیرچشمی دیدم خودش را چسبانده به من .. "به عیلرضا بگم؟" .. وای فکر کن! بگویم و برایم دست به یقه شود!! .. قبل از اینکه طرفش برگردم و بگویم "علیرضا ..." زیر گوشم با عصبانیت گفت : نمی خوام داد و هوار راه بندازم.. واسه همین خودت رو نزدیک من کن تا این کثافت زودتر بره ..
    رها آن کوه آتشفشانی را یادت می آید؟ همانی که در برنامه مستند نشان داد و گدازه هایش سنگ را هم آب می کرد؟ انگار هزار تا از آن گدازه ها را زیر پوستم گذاشتند!! ذوب شدم .. صاف نشستم و شانه هایم را بالا دادم تا کوچیکترین تماس ای با پسر نداشته باشم ..
    علیرضا ــ انقدر شعور نداره که ببینه نامزدش کنارش نشسته و دست از این کثافت کاری ها برداره ..
    نگاهی به اطراف انداختم .. کی با نامزدش آمده بود که دیگری مزاحم اش شود؟ زیرگوشش گفتم: کی با نامزدش اومده؟ کسی مزاحمش شده؟
    جوری نگاهم کرد که انگار می خواست بگوید "اسگل!" ..
    علیرضا ــ تو رو میگم دیگه ..
    هوایی که با "دَم" داخل شُش هایم شد دیگر بازنگشت .. نفسم داخل سینه ام حبس شد .. نامزدش؟ .. یعنی علیرضا گفت که نامزد من است؟ .. وای خدای من!! کاش هدیه تولدم امسال صدای ضبط شده علیرضا را در این لحظه برایم می فرستادی .. می دانم که آمار تمام این حرفها را داری!! وای .. بی صبرانه منتظرم .. می فرستی؟!
    چند دقیقه گذشت که خبر دادند داخل اتاقی شویم .. زنی با سرنگ ایستاده بود و نگاهم می کرد .. آب دهانم را قورت دادم .. همیشه از امپول و سرنگ می ترسیدم .. وقتی تمام سرنگ را پر از خون کرد دوست داشتم سرش فریاد بزنم که "مگه ارث باباته ؟ چرا انقدر زیاد؟" ولی نای حرف زدن نداشتم و اشتباهم این بود که بلافاصله بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم .. دوست نداشتم علیرضا فکر کند نازک نارنجی هستم .. توی راهرو چشمانم سیاهی رفت که دستی بازویم را گرفت ..
    ــ علیرضا؟
    جوابم را نداد .. چشم هایم را باز کردم و با دیدن پسر اخم هایم در هم رفت .. خودم را کنار کشیدم و روی نزدیک ترین صندلی نشستم که صدایی گفت: شما چه کار کردی؟؟
    سرم را بالا آوردم و علیرضا را دیدم ، درحالیکه آستین اش را تا آرنج بالا زده بود با دست دیگر اش پنبه ای را روی دستش گرفته بود و با اخم پسر را نگاه می کرد .. اگر زشت نبود بلند میشدم از زن کناری ام گوشی ام را می گرفتم و می گفتم می شود از من و "نامزدم" عکس بگیرید؟!
    پسر ــ خانومتون داشت می افتاد منم گرفتمش ..
    علیرضا نگاه تند ای به سرتا پای پسر انداخت و گفت: بله!! بفرمایید ..
    پسر نگاهی به من انداخت و وقتی کمی دور شد علیرضا گفت: از این به بعد هم به کسی کمک نکن چون بد می بینی ..
    "یا ابوالفضل!" .. نزدیکم شد و از زن کنارم خواست روی صندلی دیگری که روبروی ما بود بنشیند و کنارم نشست .. انگار جرثقیل هایی با بارِ قند تو دلم می رفتند و می آمدند!! .. پس از چند دقیقه گفت: گرسنه ای؟
    انگار میگفت "هوا لازم داری؟" .. !
    ــ اوهوم ..
    سرش تکان داد و چند دقیقه بعد با پلاستیک ای برگشت .. به زن روبرو تعارف کرد و با اصرار زیاد یک کیک برداشت .. لبخندی زدم .. چقدر مهربان بود! .. کنارم نشست و پلاستیک را به دستم داد .. کیک ای باز کردم.. با دو آبمیوه و در حالیکه آبمیوه را به دستش میدادم گفتم: الان کیک هم بهت میدم ..
    علیرضا ــ خودم دست دارم ..
    ــ من عادت دارم ..
    علیرضا سریع نگاهم کرد و گفت: به چی عادت داری؟
    هول شده بودم .. با اینکه چیز بدی هم نمی خواستم بگویم، حس می کردم با شنیدن لحنش دست و پایم را گم کرده ام و کجا بودند خدا می داند!!
    به زور لب باز کردم: خُب .. وقتی توی ماشین کنار بابا می شینم و یه چیزی میخره ، عادت داره مثلا کیک رو باز کنی و بدی به دستش .. منم خُب . عادت کردم دیگه!
    علیرضا ــ هوووم ...
    کیک را از دستم گرفت ..
    ـ چرا نمیریم؟
    علیرضا ــ قراره زودتر جواب آزمایش رو بدن .. آشناست ..
    ــ جواب آزمایش؟!
    خندید .. خیلی کوتاه ولی چیزی مثل روح از تنم جدا شد .. فقط توانستم زیر لب بگویم "وای!" ..
    بعد از دقایقی مسئول پذیرش, علیرضا را صدا زد .. نگاهی کردم .. زن روبرو رفته بود .. یعنی چقدر گذشته که هنوز داشتم به صدای خنده اش گوش می کردم!؟ .. علیرضا برگشت... نگاهش نکردم و قبل از اینکه چیزی بگوید بلند شدم و گفتم: بریم تو ماشین ..
    دوست داشتم اگر جواب منفی بود داخل ماشین گریه کنم و اگر جواب مثبت بود .. باز هم داخل ماشین گریه کنم! حق بده علیرضا .. اگر مثبت باشد یا منفی به هرحال من گریه می کنم .. اگر مثبت باشد برای اینکه کنارت می مانم و دوستم نداری و اگر منفی باشد .. کنارت نمی مانم و دوستت دارم!
    وقتی توی ماشین نشستیم کولر ماشین را روشن کرد و دستش را روی فرمان گذاشت ..
    علیرضا ــ سخته؟
    ــ چی؟ چی سخته؟
    علیرضا نفس عمیقی کشید و آفتابگیر را پایین آورد ..
    علیرضا ــ اینکه بخوای تا آخر عمرت به عنوان یه همخونه با من زندگی کنی؟

    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  28. 5
  29. #29
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض

    قسمت 28 اُم:

    گریه ام گرفت؟ نمی دانم! فقط صورتم خیس شد .. اشک بود؟!
    ــ همخونه؟
    علیرضا ماشین را روشن کرد و به راه افتاد : باید حرف بزنیم بچه جون .. ماجرا رو مثل این فیلمها و داستانها نمی کنم .. داستان هایی که اولش قول میدن کاری به کار هم نداشته باشن و آخرش میشن لیلی و مجنون! نه من دیوونه ام نه تو در اون حدی که بخوای لیلی باشی .. انقدر هم فهم و شعور داری که بفهمی وقتی دو نفر بعنوان دوتا دوست کنرا هم زندگی میکنن چه وظایفی دارن .. به ساعتهای رفت و برگشتم گیر نمیدی و بقیه چیزهایی که تو رمانها می خونی! .. و همراه یک نکته اضافه "دوستم نداشته باش" .. جلوی بقیه هم نقش دوتا زوج خوشبخت رو بازی می کنیم چون نمی خوام حرف در بیارن که بعد از عمری زن گرفت و بدبخت شد!! و یه نکته دیگه .. راس ساعت هشت شب خونه ای ..
    ــ اینهارو خودم می دونستم ..
    علیرضا ــ تکرار بد نیست ..
    ــ شغلت .. ؟
    علیرضا ــ دندون پزشک .
    و بعد .. زندگی ام شد مثل داستانی که کلاغ اش مفقود الاثر شد و هیچوقت برنگشت ..
    ****
    در حالی انتخاب حلقه بودیم .. زیرچشمی به خاتون نگاه کردم که دیدم دارد با لبخند به ما نگاه می کند .. نگاهم به حلق های گران قیمت روبریم بود که تا جایی که می توانستند رویش جواهرات چسبانده بودند! .. نگاهم سمت رینگ ساده ای رفت که وسط آن یک الماس کوچک بود .. انتخابم را گفتم و نزدیک خاتون رفتم ..
    ــ خاتون؟
    خاتون ــ جونم؟
    ــ می خواستم در مورد یه مسئله ای با شما حرف بزنم ...
    چشم های خاتون نگران شد ..
    ****
    حتی اگر چوب خشک هم به جای پاهایم بود، مثل الان انقدر راه رفتن برایم سخت نبود .. نزیک صندلی شدم و رویش نشستم .. "چرا علیرضا باید میگفت که ما از قبل همو می شناختیم و باید بلافاصله بعد از مراسم عقد، عروسی باشه؟" .. کسی کنارم ایستاد .. نیازی به بلند کردن سرم نبود .. هیچکس وقتی کنار من می ایستد، به اندازه ی علیرضا نفس هایش عمیق و عصبی نیست! ..
    علیرضا ــ این چه مزخرفی بود که به خاتون گفتی؟
    ــ حقمه ..
    علیرضا ــ حقته؟ نه خانوم .. اصلا باید از قبل با من هماهنگ می کردی .. شاید من موافق نباشم..
    ــ اولا مهریه حق زنه .. ثانیاً من فکر نمی کنم چیزی که بعنوان مهریه انتخاب کردم انقدر جار و جنجال داشته باشه ..
    خاتون نزدیکمان شد : چی شده بچه ها؟
    علیرضا ــ خاتون .. مهریه ..
    خاتون حرف علیرضا را قطع کرد و گفت: علیرضا .. نزار فکر کنم که اون روان نویس برات مهمه ..
    علیرضا آرام گفت: نه ..
    چنددقیقه بعد متین ،دنیا و الهام را دیدم و سمتشان رفتم ..
    ــ سلام!
    متین ــ خفه شو من با تو کاری ندارم ..
    با شیطنت گفتم: پس چرا اومدی؟
    متین ــ واسه دله دوست بی شعورم به اسم رها ..
    خندیدم و گفتم: آدرسو درست اومدی .. اتفاقا این دله بی شعور دوستت رها خیلی برات تنگ شده بود ..
    متین ــ غلط کرد! پس چرا هیچ خبری ازش نبود؟
    ــ به جان متین از اون روزی که اومدن خواستگاری همه اش درگیر بودم ..
    دنیا ــ یعنی ما باید دقیقه آخر بفهمیم علیرضا میخواد شوهر تو بشه؟
    الهام با تعجب گفت: رها مگه نگفتی ازدواجتون صوریه؟
    متین و دنیا: ها؟
    ــ ترو خدا آرومتر .. یکی می شنوه ..
    متین ــ رها تو داری چه گهی می خوری؟
    دنیا اعتراض کرد: اِ! متین؟
    ــ بچه ها .. به خدا خودمم نمی دونم .. پاک خُل شدم ..
    الهام ــ اِ محمد اومد .. من میرم پیشش بچه ها ..
    و سریع رفت ..
    متین ــ کاش حداقل پرهام انقدر چرب زبون نبود .. اصلا ای کاش خارجی بود! چه می دونم عین اینایی که زبون فارسی بلد نیستن و به "اِته پِته" می افتن!
    ــ حتی اگه زبون مارو هم بلد نبود . الهام عاشق لهجه اش میشد .. که چجوری با زبون خارجی، کلمه های فارسی رو میگه ..
    دنیا ــ حالا که دیگه کار از کار گذشته ..
    ــ نه بابا ..
    دنیا حرفم را قطع کرد و گفت: تو که کلا درگیر بودی و گوشیتو جواب نمی دادی .. متین هم که مفقود شده بود! دیشب الهام به من زنگ زد که با پرهام نامزد کرده ..
    اینکه بقیه می گفتند "انگار یه سطل آب یخ رو روم خالی کردن" دروغ نبود! جوری یخ زدم که حتی صدای رها گفتن مامان رو هم نشنیدم ..
    قبل از نشستن روی صندلی برگه ها رو امضا کردم و کنار علیرضا روی صندلی نشستم .. یک بار دیگر مانده بود .. "دوشیزه ی..." .. به مامان نگاه کردم "رها دوستت نداره " .. بابا بغض کرده بود "رها نمی خوادت" .. متین نگران بود "رها! با توام" .. دنیا صورتش را برگردانده بود "رها بیدار شو! گفت پشیمونه" .. الهام سرش را پرهام گرم بود "رها خوشبخت نمیشی" ..علیرضا دستش را مشت کرده بود .. "رها .. خر نشو .." ..
    ــ با اجازه ی بزرگترهای مجلس و پدر و مادرم ..
    خاتون منتظر بود .. مرضیه آشفته .. "رها.. نگو ! دوستت نداره ..."
    ــ بله ..

    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  30. 5
  31. #30
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض

    قسمت 29 اُم:

    "بله" ی علیرضا محکم بود و با اطمینان .. برخلاف چیزی که فکر می کردم شد! .. اگر علیرضا میگفت "نه" .. اگر میرفت؟ .. مگر بچه بود که وسط سره عقد بگوید نه و بعد دلیلش را ادامه تحصیل عنوان کند؟
    همه به نوبت نزدکیمان شدند تا تبریک بگویند .. بابا نزدیکمان شد ..
    بابا ــ باران ..
    علیرضا جا خورد .. اهمیتی ندادم و دست بابا را بوسیدم و با بغض در گوشش گفتم: بابا ..
    با بغض گفت: جان بابا..
    ــ برام دعا کن .. دعا کن خوشبخت بشم ..
    بغضش ترکید و سریع کنار رفت .. مامان نزدیکم شد و گفت: الهی که خوشبخت بشی ..
    خوشبخت بشویم به حقِ ..؟ چرا نگفت به حق این روز عزیز؟ چرا نگفت به حق فلان و بهمان تا دلم قرص و محکم شود که خوشبخت می شویم؟ یکی بگوید! یکی مطمئنم کند که خریت نکردم ..
    خاتون آخرین نفر بود و صورتم را بوسید ..
    ــ مبارک باشه ..
    برگشتم .. با دیدن داریوش جا خوردم ..
    ــ سلام استاد .. ممنون ..
    داریوش ــ استاد چیه؟ از این به بعد خانوم رفیق مایی! بگو داریوش ... راحت باش ..
    نمی گویم علیرضا باید یکی می خواباند زیر گوشش و داد میزد "چرا باید با تو راحت باشه؟" .. ولی حداقل .. اخمی .. چشم غره ای .. چیزی! زیرچشمی نگاهش کردم که زل زده بود به کاشی ها ..
    داریوش ــ علیرضا! من از خانوم رستمی باید می شنیدم که قراره ازدواج کنی؟
    علیرضا ــ اگه مهم بود بهت می گفتم ..
    آخ که چقدر خوب میشد اگر دستم را بالا می اوردم و می زدم روی صورت صاف و جدی ات که پرت شود سمت دیگر و همان طور بمانی و نفهمی از کجا خورده ای! .. ولی من قوی نیستم .. انقدر جرات ندارم .. ته ته جرات من این است که انقدر ناراحت شوم تا گریه کنم .. لعنت ..
    خاتون نزدیکمان شد و با عجله گفت: بچه ها زود باشید .. باید بریم تالار ..
    دامنم را بالا گرفتم .. لباسم پف نداشت و ساده بود .. اینها مهم نبود .. مهم این بود که علیرضا انتخابش کرده بود! .. گونی هم اگر بود می پوشیدم!
    سوار ماشین شدم و تاج روی سرم را که از گل بود مرتب کردم ..
    علیرضا ــ دست بهش نزن خراب میشه ..
    ــ نه حواسم هست
    علیرضا ــ باران میگم خراب میشه ..
    با تعجب نگاهش کردم .. گفت: چیه؟ از پدرت شنیدم که اسم دیگه ات بارانِ .. از این به بعد باران صدات می کنم ..
    ـ ولی رها که قشنگتره .. من ..
    علیرضا ــ همین که گفتم .. باران!
    مخالفتی نکردم.. مادرم به من یاد داده بود که روی حرفهای شوهرم حرفی نزنم .. میگفت مادرش به او یاد داده که مرد "نه" شنیدن از زن حالی اش نمی شود! باید همیشه مطیع بود .. گوش به فرمان بود .. زن بود .. ولی یک چیزی مادرم به من نگفت .. اینکه اگر ترا دوست نداشته باشد، باز هم این چیزها صدق می کند یا نه؟ .. ولی من .. دختر بودم .. ربات که نبودم!
    وقتی رسیدیم از ماشین پیاده شدم و به سر و صدای بچه هایی که دوره مان کرده بودند گوش می دادم .. خوشحالی آنها به من هم سرایت کرد و لبخند زدم .. علیرضا با طعنه گفت: خوشحالی!
    جوابش را ندادم .. می دانی علیرضا؟ .. دیدی وقتی یک چیز شیرین و ترش را باهم قاطی می کنی چه مزه عجیب و غریبی دارد؟ طوریکه اگر کسی با زور در حلقت بریزد، صورتت را جمع می کنی و جد و آبادش را مستفیض؟! .. این حس دقیقا از همان غذاهای من در آوردی ست .. صورتم جمع شده .. نمی دانم مزه اش چیست و فحش هایی در دلم خوابیده که باید نثار جد و آباد عقلم کنم ولی از طرفی هم از انها ممنونم! .. چون .. کنار تو هستم .. کنار تو راه می روم .. غذا می خورم .. می خندم و .. گریه می کنم ..
    وقتی وارد سالن شدیم .. همه بودند .. هیچکس را از قلم نینداخته بودند و فقط فامیل علیرضا برایم غریبه بودند جز عمه اش! .. فقط جای شمعدانی ، حسن یوسف و کاکتوس تپلم خالی بود .. که بنشیند کنار جایگاه عروس و داماد و منی را که علیرضا به امان خدا رهایش کرده و رفته قسمت مردانه را سرگرم کنند .. بخنداند .. عروس ام ناسلامتی! .. باید شاد باشم .. بخندم .. به آینده ای فکر کنم که قرار است خودم تنهایی و با سردی های علیرضا بسازم، فکر کنم .. شمعدانی باید می بود تا عقلمان را روی هم بریزیم و فکر بکنیم ... شاید علیرضا را چیزخور کردیم! شاید هم با داد و فریاد از او خواستم آدم باشد و کنارم بماند .. یا شاید .. دور همی.. با شمعدونی و حسن یوسف و کاکتوس، گریه کردیم ..
    مامان نزدیکم شد .. بی آنکه بفهمم چه می گویم ، پرسیدم: مامان .. دستمال کاغذی برام خریدی؟
    مامان با تعجب نگاهم کرد و گفت: این وسط تو سراغ دستمال کاغذی رو از من می گیری؟ حالت خوبه رها؟
    فقط نگاهش کردم .. خاله صدایش کرد و رفت .. آره .. دستمال کاغذی! چیز عجیبی خواستم؟ وسط آن همه بغض و اشک ای که در راه دارم با گوشه بلیزم که نمی توانم صورتم را پاک کنم! دستمال کاغذی می خواهم .. اگر متین حرفهایم را می شنید میگفت: چقدر دیدت به زندگی مثبته!!
    سه نفرشان نزدیکم شدند و متین گفت: شرمنده تنهات گذاشتیم .. لباس عوض می کردیم ..
    دنیا ــ خوشگل شدی رها ..
    ــ مهم نیست ..
    متین دستش را آرام نزدیک صورتم تکان داد و گفت: آ آ آ! کاری نکن بزنم تو دهنت آ! .. چقدر منفی فکر می کنی .. مهم نیست چیه دیگه؟
    ــ بیخیال متین ..
    متین ــ درد و بیخیال ..
    ــ الهام .. مبارک باشه .. دنیا گفت نامزد کردی ..
    الهام جوابم را داد و متین زیرلب گفت "این یعنی متین خفه شو" ..
    متین ــ بابا! قطب شمال با اون همه سرد بودنش، نصف سال روزه نصف سال شب .. تو اندازه قطب شمال هم نباشی، ثلث اش که هستی .. ربع اش .. خمس اش .. یک ششم اش .. که هستی!! حالا توی زندگی آینده ات .. نصف سال پشت سرهم ، نه! حداقل سه روز در میون که روشنایی هست .. همه اش که سیاهی مطلق نیست ..
    دنیا ــ موافقم ..
    مرضیه همره دختری نزدیکمان شد .. لبخند زدم و از جایم بلند شدم که دستم را گرفت و گفت: بشین رها .. به دختر کنارش اشاره کرد و گفت: این هم از دخترعمه من ..
    لبخندی زدم و گفتم: از آشنایی تون خوشحال شدم ..
    لبخند زد .. لبخندش، نگاهش، صورتش برایم آشنا بود .. خیلی! ولی ..
    ــ اسم شما چیه؟
    دختر ــ اسمم ...
    با آمدن خاتون حرفش را قطع کرد .. خاتون به همه سلام داد و گفت: می بخشید ولی من میخوام با رها تنهایی صحبت کنم ..
    وقتی تنها شدیم دست من را گرفت و نشاند ..
    خاتون ــ رها .. توی این مدت از علیرضا راضی بودی؟
    ــ منظورتون رو نمی فهمم ..
    خاتون ــ مثلا .. حرفی .. رفتاری.. نمیگم حرف بد! مثلا یه حرفی که باعث بشه ازش برنجی .. تا حالا پیش نیومده؟
    پیش نیامده؟! اگر غیر از این باشد باعث تعجب می شود!!
    ــ خُب .. بی حوصلگی که برای همه پیش میاد .. ولی ..
    رها بگو .. به خاتون همه چیز را بگو .. مادرش است .. با علیرضا حرف میزند .. درست می شود .. خوشبخت می شوید!! .. "نه! خوشبختی که به اجبار بقیه باشه رو نمیخوام .."
    ــ ولی .. هیچی نبوده! علیرضا واقعا .. واقعا مهربونه ..
    نفس عمیقی کشیدم و نگاهم را از صورت نگرانش دزدیدم .. دروغ گفتن به فرد باهوشی مثل خاتون، عجیب سخت است! .. انگار با نگاهش تا ته مغزت می رود و چیزهایی که حتی خودت نمی دانی هم به تو می گوید .. خاتون ما خوشبختیم .. کنار هم خوبیم .. علیرضا .. محشر است .. فقط اگر گاهی کمی مرا دوست داشته باشد بهتر می شود! .. من طاقت پس زده شدن را ندارم .. طاقت اینکه سربار باشم را ندارم .. می دانم که وقتی "بله" از دهانم بیرون پرید خودم همه چیز را پذیرفتم .. ولی .. خاتون! دعا کن ..
    تا آخر مراسم، اتفاق خاصی نیفتاد! عروس باشی و مراسم عروسی ات برایت جالب نباشد، باید سرت را بگذاری و بمیری! .. عروس بودم و لباس مشکی بیشتر به من می آمد تا این تور سفید ای که همه چیز را روشن کرده جز بخت ام را .. موقع رقص که شد همه انگشت به دهان ماندند .. عروس رقص بلد نباشد؟! .. فقط وسط سالن دور خودش بچرخد و دستهایش بی هدف بالا و پایین برود؟! ..
    عليرضا .. من بلد نیستم دامن کوتاه برایت بپوشم و جلویت غمزه بریزم که "هِی! منو نگاه کن!" .. من بلد نیستم ماتیک رو طوری روی لبهای معمولی ام بکشم که خوشگلترش کند .. من بلد نیستم با ناز و ادا بنشینم کنارت و برات چشم و ابرو بیام و قاپتو بدزدم .. من بلد نیستم صدامو نازک کنم و دلتو ببرم .. من حتی بلد نیستم که به تو رك و راست بگويم ازت خوشم می ايد! .. من فقط بلدم با یه لباس معمولی بنشینم روی تختم و گوشیمو به دستم بگیرم و برايت بنویسم .. من بلدم شبها خوابت را ببینم و ازت گله کنم ..
    کسی که وقتی دخترا می بینندش به تکاپو می افتند و دوست دارند دیده شوند .. من بلد نیستم بیايم توي میدان و تو را از دست چندتا دختر بچه نجات بدهم که دارند با نگاهشان قورتت میدهند من فقط بلدم با حرص برگردم خانه و تمام شب را گریه کنم که "شما حق نداشتین اونجوری نگاهش کنین!" .. ولی من بلدم برايت کیک شکلاتی درست کنم! .. من بلدم طوری خونه داری کنم که مامانی بهم افتخار کند و بگويد " این دختر مثل نداره!" بلدم طوری دخترونگی کنم که مامانم زيرلب بخواند "یه دختر دارم شاه نداره!" .. من بلد نیستم توی عروسی ها برقصم و دلبری کنم و از زور فعالیت شُر و شُر عرق بریزم! من بلدم بنشینم پای فیلم های بچگی ام و رقص بچگانه ام را نگاه کنم که با دست های تپلم بشکن میزدم و "نا نای" می کردم! .. عليرضا! من بلدم شیطون باشم جوری که از زور حرص زیر لب بگويی "پدرصلواتی" .. یا انقدر سر به سرت بگذارم که هم خنده ات بگیره هم نتوانی اخم نکنی! .. من بلدم بنشینم پای حرفهات و دلداریت بدهم البته اگر اجازه بدهي .. من .. خیلی چیزها بلدم علیرضا! من قبل از زن بودن .. انسان هستم .. آدم! .. قبل از عشوه و حرکات ریز، خودم هستم .. خودِ لعنتیِ عاشقم .. اینرا بفهم ..
    مراسم تمام شد و مثل مابقی جشن ها با همراهی ماشینها به خانه رسیدیم و رویم سیاه، در اتوبان کلی جیغ زدم! .. نه از شادی .. نه از شوق و اینکه "علیرضا کنارم نشسته!" .. تهِ تهِ ته تمام جیغ هایم می رسی به یک "چرا" ی بزرگ .. خیلی خیلی بزرگ ..
    تنها سه نفر میفهمند این سکوت پر جیغ ..
    حسن یوسف .. شمعدونی و کاکتوس پر تیغ ..
    سمت پنجره اتاقم رفتم و دستی به برگهای شمعدونی کشیدم .. حسن یوسف! یک قصه بگو .. یک چیزی بخوان تا خوابم ببرد .. علیرضا که وقتی به خانه رسیدیم بعد از کلی تعارف و خنده های الکی داخل اتاقش رفت و "تـَق!" .. در را بهم کوبید .. یک چیزی بخوان .. مثلا ...
    دخترک اینجا نشسته .. گریه میکنه .. زاری میکنه .. اشک میریزه جیرینگ جیرینگ ..
    ویرایش توسط Sin-Sin 137179 : 2015.08.30 در ساعت 13:12

    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  32. 5
صفحه 2 از 5 نخست 12345 آخرین
نمایش نتایج: از 16 به 30 از 62

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •