ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 3 از 5 نخست 12345 آخرین
نمایش نتایج: از 31 به 45 از 62
  1. #1
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,488
    11,050
    21,644

    پیش فرض رمان دختري كه سيندرلا نبود _ سما سعيدي نيا










    چه روزها و شبهايي كه با شوق به اتمام رساندنش ، به مغز عزيزم فشار آوردم و زدم توي سرش كه "بجنب! يه ايده جديد بده!" ..
    اين رمان را دوستش دارم چون حس مي كنم متفاوت است يا شايد هم فقط .. حس مي كنم! خيلي سعي كردم ك وقايع .. محيط ها .. حرفها .. آدمها .. جديد باشند و نزديك به واقعيت نه فانتزي هاي دخترانه ..
    بعضي نصحيتها .. حرفها و رويدادها را حس كردم و با بغض نوشتم و شايد تو موقع خواندنش .. بخندي!
    تقديم به همه كساني كه تكليفشان با دلشان .. خودشان .. آدمهاي اطرافشان معلوم نيست و مدام با دلشان دعوا دارند ..
    و تقديم به عاشق هايي كه خر درونشان بيدار شده و مدام جفتك مي زند به عقل و منطق و هر كوفت ديگري كه باعث شود تو .. دِل بكني ..
    خلاصه كردن اين رمان جالب نيست .. مزه اش به كامل خواندنش است ولي .. مختصري مي گويم بلكه به دل مهربانتان بشيند:
    " رها باشي ولي رهايت نكند، رها باشي و گرفتار .. حس بدي ست! .. رها باشي و عشق، يقه ات را گرفته باشد و نگه ات دارد، حسِ عجيبي ست! .. رها باشي و تنها انگيزه ات يك مبل اشغال شده باشد كه لم داده در اتاق كوچك و صاحبِ جدي اش، كمي گنگ است .. مغرور بدانند ترا و در راه عشق بندگي كني، بعيد است! .. و رها فهميد كه جسم .. چيزي نيست كه طبق تعريف فيزيك، فضا را اشغال كند و از قضا، مبلي را! .. جسم، فراتر از اينهاست كه .. باعث مي شود رها باشي و .. رها نشوي از دست چشمانش كه معمولی ست ولي .. بي مروّت، بدجور يقه ات را گرفته .. و شايد جزء عجايب باشد كه زندگي ات را، مختصات رياضي عوض كند .. وجودت ات را يك صداي گرم بشكند و اسير چشم هاي به رنگ شب اش بشوي و .. رها نشوي! "
    شايد موضوع تكراري باشد .. ولي عشق .. همه جاهست .. حتي در اتاق كوچكِ استاد پاك نژاد ك عجيب كنجكاو شده تا بداند در ته چشم هاي مشكين ات .. در پسِ مقنعه ي بلند ات و زير پياز موهايت .. چه چيزي مي گذرد! .. كه بخواهد بداند، چرا انقدر .. بي قراري! دقيقا يك روز .. يك ساعت و يك هفته ي مشخص تبديل مي شوي به گنجشكهاي كنار پنجره مادربزرگ ك قلبشان از سينه بيرون مي زند و مي داني ك تمام قصه ها چرند است و تو در روز ، تبديل مي شوي و سيندرلا در شب .. اين تمام داستان را عوض مي كند! .. و ..
    دختري كه سيندرلا نبود ..
    ویرایش توسط mahta007 : 2015.10.09 در ساعت 22:57

    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  2. 15
  3. #31
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,488
    11,050
    21,644

    پیش فرض

    قسمت 30 اُم:

    با صدای بسته شدن در مثل زندانی منتظر از رفتن نگهبان سلول اش، از اتاقم بیرون رفتم .. عقلم میگفت اول دستشویی! .. قلبم میگفت اتاق علیرضا و فضولی! .. شکمم میگفت آشپزخونه! و حتما می دانید که؟! من روی حرف شکمم حرف نمی زنم!
    داخل آشپزخانه شدم و بوی نان تازه به مشامم خورد .. کاش مثل کارتونها، پنجره ها را با دو دستم و یک ضربه باز می کردم و گنجشکها سر و صدا کنان داخل می آمدند و نسیم خنک می وزید و .. خوشبخت بودیم! .. ولی واقعیت است و می نشینم پشت صندلی و بجای نون و پنیر و گردو .. حسرت می خورم ..
    چای تلخ را سر کشیدم که صدای موبایلم در آمد .. سمت اتاقم رفتم و نگاهی به اطراف انداختم .. موبایلم روی عسلی کنار تخت بود .. بر داشتم و تماس برقرار شد ..
    ــ الو؟ متین!
    متین ــ بع! عروس خانوم ..
    یک صدایی میگفت "بهش بگو خفه شه" .. و یک صدای دیگر .. چیزی نمیگفت! سکوت کرده بود و کیف می کرد .. عروس علیرضا! .. فقط مثل کارتون عروس مردگان بود! با زهر داماد را مجبور به ازدواج کردیم ..
    ــ زهرمار .. عزادار بگی بهتره..
    متین ــ غلطیه که خودت کردی عزیزم! .. از دو روز پیش که رفتی خونه پیش شاهزاده رویاهات ، خبری ازت نیست .. خوش می گذره؟
    ــ فقط دو بار به مامان و خاتون زدنگ زدم .. تموم این دو روز رو داشتم فکر می کردم .. من چیکار کردم متین؟ چرا همیشه باید بعد از انجام یه کاری که حتی خودِ خر هم توش میمونه به این نتیجه برسم که "عجب گهی خوردم!" ..
    متین ــ چون قبلش همین خر ای که توی کارهای تو مونده داشته بهت تدریس میکرده اون هم بطور خصوصی!!
    حرفی نزدم .. ادامه داد: چه خبر از ناهار و شامتون؟!
    ــ مرض!! .. هیچی فعلا که انگار مغزم کار نمیکنه .. روز اول خودش غذاگرفت و دیشب هم یه املت درست کرد دورهمی خیلی خوش گذشت جون تو!
    متین چنان خندید که موبایل را از گوشم دور کردم ..
    متین ــ تو شوهر کردی یا زن گرفتی؟!
    ــ زن گرفتم عشقم .. تازه یه دستپختی داره ورپریده!
    متین ــ بمیر! پس راهکارهای زنونه و اینا چی شد پس؟ حداقل با دستپخت مزخرفت که جلو هاپو بزاری قهر میکنه رو بهش بده تا شاید نمک گیرت بشه .. فقط مواظب باش وقتی ظرف غذا رو جلوش میزاری .. قهر نکنه!
    خودش خندید .. کمی فکر کردم و وقتی فهمیدم به چه چیزی می خندد با عصبانیت گفتم: اون امیرِ بیریخت خودت سگه ..
    متین خنده اش را خورد: اِ!من کی همچین حرفی زدم؟ بیچاره امیر! نشسته کنج خونه و از گوشه و کنار دنبال پیامک عاشقانه می گرده واسه من بفرسته بنده خدا ..
    ــ چقدر هم که تو بدت میاد!!
    متین ــ اجباره دیگه .. چه کنیم؟! . راستی الهام هم قرار عقدش رو با پرهام گذاشت ..
    وقتی قطع کردم نگاهی به خانه انداختم .. دیروز دختر بابا .. امروز خانوم خونه! .. خندیدم و به خودم گفتم: از این به بعد باید مثل حلزون باشی! سمج! .. زندگیت رو بساز رها .. به امید علیرضا نباش .. زندگی کن.. عاشقی کن .. قوی باش .. دختر کوچولو!
    ****
    ظرف سالاد را روی میز گذاشتم و به این فکر کردم که میز شام اروپایی ها به این رویایی می شود؟! .. با شنیدن صدای در .. دستی به لباسم کشیدم و به سمتش رفتم ..
    ــ سلام!
    علیرضا کتش را روی مبل انداخت و کمی نگاهم کرد .. جوابم را داد و از کنارم گذشت ..
    ــ شام حاضره تا تو لباس هاتو ..
    علیرضا وسط حرفم پرید: نمی خورم ..
    ــ برای چی؟
    علیرضا بویی کشید و گفت: از قورمه سبزی خوشم نمیاد ..
    وا رفتم .. مثل پنیر پیتزا کش آمدم! : ولی همه مردها از خورش سبزی خوششون میاد ..
    علیرضا ــ همه مردها؟!
    ــ آره .. خُب بابا .. امین ..
    علیرضا برگشت و گفت: امین؟
    ــ آره . پسرخالم ..
    علیرضا ــ ندیدمش
    ــ عروسی نیومد ..
    تلفم زنگ خورد و گفت: جواب بده .. خاتونه .
    گوشی را برداشتم و وقتی قطع کرد قرار شده بود شام را با خاتون باشیم .. داخل آشپزخانه رفتم و با صدای بلند گفتم: کل ساختمون رو بوی غذای من برداشته! بیا یه قاشق بخور شاید فرجی شد و خوشت اومد ..
    علیرضا با لباس های جدید وارد شد و گفت: نمیخورم .. عصر حاضر باش آمدم ، میریم خونه خاتون
    ــ علیرضا ..
    ولی صدای در مجال حرف زدن را نداد .. غذا نخور! ولی .. حرف بزن .. زندگی مگر این نیست که سر یک میز غذا بخورید و از هر دری حرف بزنید؟ معنی زندگی چیست؟ آرامش ای که از لحظه ورودم نداشتم؟ .. "غذا نخورد .. گرسنه نمونه یه وقت .."
    دستگیره قابلمه را روی میز انداختم و داد زدم: به درک ..
    ولی پشت این به درک .. یک .. کاش میموند .. یک گرسنه نمونه .. یک الان چیکار میکنه .. پنهان بود .. گاهی به درک عاشقانه ترین جمله ی دنیاست ..

    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  4. 5
  5. #32
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,488
    11,050
    21,644

    پیش فرض

    قسمت 31 اُم:

    در آشپزخانه درحال خوردن كردن كاوهو ها بودم وبه اصرارهاي خاتون كه ميگفت "تو دست به چيزي نزني، مرضيه خودش انجام ميده" و به اخم هاي تصنعي مرضيه لبخند مي زدم .. گاهي اجبار، خوب است .. اينكه حتي از روي جبر به تو محبت كند درحاليكه دوست دارد وقتي كه دستت را گرفته و لبخند مي زند،يكدفعه ترا هل بدهد و فرار كند .. جبر خوب است با اينكه رياضي را دوست ندارم ولي قاطي اين درس شيرينِ شور شده ام! شده ام مثل فرمول هاي سرسام آور رياضي مرا دوست نمي دارري و مرا خط مي زني .. خط مي زني .. خط مي زني ..
    وقتي، قبل از اينكه داخل خانه شويم دست چپم را گرفت و حلقه را از انگشتم چرخاند .. لبخند زدم! اصلا به موقع متين، حال كردم .. حتي با وجود اخم بعدش .. با وجود حرف بعدش .. با وجود فشردن دستم كه ميخواست بگويد "نمي خواهمت ولي زن مني!" .. با وجود سردي ها و زيرچشمي نگاه كردن هايش .. "دوصتش" داشتم! يك مدل تازه .. يك مدل عجيب و غريب كه كسي را دوست داري ولي نداري اش! دوستش داري ولي ترا نمي خواهد .. زنش هستي ولي برايت برادري مي كند .. اخم مي كند ولي آنرا لبخند مي بيني .. حالت برايش مهم نيست و با يك "آخ" گفتنش از جاي مي پري .. حتي با وجود گفتن "اينكارها چيه؟" ..
    ــ مرضي؟ اون دختره كه اون شب نشونم داديش .. اسمش چي بود؟
    و كاهوي كوچك و سبزِ كم رنگ را توي دهانم گذاشتم .. شيرين بود و آبدار ..
    مرضيه برگشت سمتم و آرام گفت: رها يه خواهشي ازت دارم ..
    قبل از اينكه سرم را بالا بگيرم، مغز كاهو را تميز كردم و سه نصف اش كردم .. سرم را بالا بردم و در همان حال دستم را سمتش گرفتم و تا خواستم بگويم "بيا بخور" .. حالت نگاهش نگرانم كرد .. چشمهايش گشاد شده بود و دهانم به حالت "خور" مانده بود ..
    مرضيه ــ خواهشم اينه كه .. جيغ نزني ..
    و ليوان آب يخ را رويم خالي كرد .. شكه بودم .. نفسم بند رفت و وقتي آب از سر و رويم ميرخت، نفسم را بيرون فرستادم كه باعث شد قطره هاي آب داخل هوا پخش شود .. نزدكيش رفتم .. ترسيد! .. ليوان آب را برداشتم و زير شير آب گرفتم و با لحن ترسناكي گفتم: جرات داري وايسا!
    و خنده كنان دنبالش كردم .. جيغي كشيد و دويد .. مسير را سمت عليرضا تغيير دادم و خدا خدا مي كردم پشت او قايم شود! .. نمي دانم ولي .. واقعا از ته دل اينرا مي خواستم .. همين هم شد! مرضيه پشت سر عليرضا ايستاد و با صداي جيغ مانندي گفت: عليرضا نزار بياد جلو ..
    عليرضا با خنده گفت: رها!
    با شنيدن اسمم از دهانش .. مرضيه را فراموش كردم .. ليوان آب .. انتقام .. شيطنت .. جيغ هاي پرهيجان مرضي .. خنده هاي خاتون و پدرجون مثل هوا بود .. صدا نداشت و فقط لبهايشان حركت مي كرد.. مثل فيلمها!! تمام صداها شد "رها" گفتن عليرضا و چنان كِش آمد كه پنير پيتزاهاي خاله بايد شاگردي اش را مي كردند!
    مرضيه از اين فرصت استفاده كرد و خواست در برود كه هول شدم و ليوان آب را در هوا خالي كردم .. انگار حركات را روي دور كند گذاشته بودند .. ليوان آب بالا رفت و ذرات آب در هوا پخش شد .. عليرضا نگاهش به سمت بالا رفت .. قطره ها پايين آمد .. پايين تر و عليرضا چشمهايش را بست و نفسش را حبس كرد ! و .. خيس شد!! .. "عصباني نشه منو ضايع كنه!!" .. ولي واكنشش يك لبخند شيطنت آميز بود و گفتن جمله "منو خيس مي كني؟!"
    و دويد .. با جيغ كوتاهي دويدم و مي دانستم آخر سر مرا مي گيرد .. يعني چون همين را مي خواستم، مي دانستم!! .. از عمد خودم را به مبل و ميز و غيره زدم تا عليرضا به من رسيد و شانه هايم را گرفت .. از خاتون و بقيه دور شده بوديم .. خاتون مي خنديد و پدرجون اعتراض مي كرد و صداي "حقشه" گفتن هاي مرضيه مي آمد! .. ولي عليرضا .. سرش را كنار گوشم گذاشت و زمزمه كرد:از دست من در ميري باران خانوم؟؟ چي شد؟! فرار مي كردي!
    خنديدم .. گرماي نفسش گوشم را قلقلك مي داد .. گفتم: عليرضا نكن.. ولم كن عليرضا ..
    خاتون ــ* عليرضا؟ بچه شدي؟ ول كن رها رو..
    عليرضا زيرلب گفت: رها ...
    مرا رها كرد و گفت: ميرم موهامو خشك كنم تو برو ..
    تعجب كردم و بيش از آن .. ناراحت شدم .. رفت؟! ..
    برگشتم سمت مرضيه كه گفت: چي شد؟!
    تا خواستم حرفي بزنم با خنده گفت: همون قضيه معروف عشوه ديگه! خر كردي داداش مارو !
    و صداي اعتراض من بلند شد: اِ .. مرضي؟!
    خنديد .. عشوه؟! چيزي كه هميشه مرا هول و دستپاچه مي كرد .. وسط اش يكهو يادم مي آمد مانتويم را اطو نكردم يا سالاد آماده نيست .. عشوه به درد من نمي خورد .. براي اولين بار نمي خواهم به زور چيزي را بدست آورم ..
    بعد از شام مرضيه دستم را كشيد و همراه بقيه مشغول ديدن فيلم شديم .. نور لامپها را كم كرد و با چيپس و ماست موسير كنارم نشست .. نگاه عليرضا به ظرف روبرويش بود .. خاتون با خنده مرضيه را كه سرخ شده بود نگاه مي كرد و پدرجون هرجايي را نگاه مي كرد جز صفحه تلويزيون! و من ... پيكرم گوش شده بود براي شنيدن يك "آي لاو يو" .. يك "دوستت دارم" از طرف مرد ؛ زن .. غمگين بود ..
    كاش همين الان يك خارجي بودم! یه امریکایی اصیل .. اخم نکن! وقتی عاشقی، ایرانی بودن زیاد نمیچسبد! .. من یك امریکایی باشم و تو یك ایرانی اصیل .. از همان مردهای اخموی غیرتیِ چشم مشکی .. روزی توی یه کافه ببینمت و تو را به یك فنجان قهوه دعوت کنم و با لهجه ی امریکایی ام بگويم که از ملاقات با تو عزیزترین خوشحالم .. لهجه ام انقدر غليظ باشد که نفهمی چه میگويم .. که هیچ وقت "آی لاو یو" را نفهمی .. اخم کنی .. کلافه بشی و به فارسی بگويی .. خانوم من نمیفهمم! . ومن بخندم! تو هیچ وقت در مورد دوست داشتن چیزی نمی دانستی! .. وقتی گارسون قهوه را روی میز گذاشت .. به بهانه برداشتن فنجان دستم را جلو بیاورم و آرام بگذارم روی دستت .. اخم نکن! نگو چه بی حیا! اینجا امریکاست مردِ ایراني من! .. اینجا باید روشن فکر باشی! یك روشن فکریِ احمقانه.. و برايت شمرده شمرده بگم .. آی .. لاو .. یو! .. وقتی منظورم را میفهمی چشمانت گرد میشود و سریع بلند میشوی و دستت میرود سمتِ کتت که پشت صندلی گذاشتی .. و من هیچی نمیگويم .. عشق خارجی ها قشنگ است .. ولی حیف که بعد از گفتن آی لاو یو .. با لحن آرام درحالیکه توی صورتت نگاه می کنم یک بوسه ی گرم روی پیشانی را به دنبال نداشت! .. حتی یک "می توو" هم نداشت.. اصلا چیزی که منِ امریکایی را دلگرم کند نداشت .. اصلا هیچ چیز آرامش بخشی نداشت و بعدش بازهم باید امریکایی عمل کنم! .. یه پلِ بزرگ و مرتفع و یه دخترِ دل گنده که خودش را پرت کند .. تو ایرانی هستی و نمی دانی! ما دخترهای امریکاییِ خیالی بعد از عاشق شدن می میریم .. اگر طرف مقابلمان یك مرد ایرانیِ اخموی جدی باشد که از لحن غلیظ امریکایی خوشش نیايد!
    ویرایش توسط Sin-Sin 137179 : 2015.08.30 در ساعت 14:11

    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  6. 5
  7. #33
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,488
    11,050
    21,644

    پیش فرض

    قسمت 32 اُم:

    به خواب و تعبيرش اعتقادي نداشتم .. چون هر چيزي را كه به مادر بزرگم مي گفتم جواب مي داد "آب .. روشناييه .. مار .. دشمنه .. برف .. فلانه .. رعد و برق .. بهمانه .." .. و حالا اگر مي خواستم هم نميشد از مادربزرگ چيزي پرسيد .. عليرضا اگر در خوابم باشد، تعبيرش چه مي شود؟! .. اگر عليرضا با حال زار و لبهاي خشك نگاهم كند و دستش را به طرفم دراز كند و هرچه نزديكش شوم، دور تر برود .. تعبيرش چيست؟ .. فلسفه نباف جانِ رها .. راستش را بگو .. مي رود؟؟
    با صداي تقه اي كه به در وارد شد و شنيدن صداي عليرضا كه ميگفت "ساعت يازدهه" .. باعث شد كمي جابجا شوم .. لحظه اي فكر كردم و يكهو از جايم پريدم و در را باز كردم .. اخم داشتم .. عصبي بودم و ناراحت .. اصلا چرا بايد من همچين خوابي را ببينم؟ چرا عليرضا بايد از من دور شود؟ .. اصلا من چرا بايد ساعت يازده از خواب بيدار شوم درحاليكه هنوز ناهار درست نكرده ام و فكرم مشغول مهماني هفته پيش در خانه خاتون و فيلم امريكايي ست و مرد بازيگر كه جانش بالا آمد و يك دوستت دارم به زن نگفت! .. "حتما بخاطر خبر عقد الهام بهم ريختم كه اين خوابو ديدم .. آره همينه ."خواستم رد شوم كه به دست عليرضا خوردم .. بازويش را جلويم گرفت و با اخم يكوري نگاهم كرد و گفت: خوبي؟
    "مهمه؟" .. اين حرف تا نوك زبانم آمد و فقط "هه" را توانستم بگويم .. براي همين فكر كرد مسخره اش مي كنم و با اخم از من دور شد .. اخمم دو چندان شد طوريكه حس مي كردم الان است پيشاني ام شكاف بخورد .. دست و صورتم را شستم و در آينه به خودم خيره شدم .. چشمهاي پف كرده و نيمه باز كه اگر باكلاس اش را مي گفتي و ميخواستي كلاس بگذاري ميشد بگويي "خمار"!! و صورتي كه هميشه فقط صبحها كه از خواب بلند ميشدم سفيد بود و در مواقع ديگر سبزه .. و دلم را خوش كرده بودم به شعر هميشگي مادربزرگم "سفيد سفيد صدتومن .. سرخ و سفيد سيصد تومن .. حالا كه رسيد به سبزه هرچي بگي مي ارزه .." اين شعر را تا وقتي به ميز آشپزخانه رسيدم با خودم زمزمه كردم .. عليرضا همان لحظه از در خارج شد .. "ازش نپرسيدم!"
    سريع سمت در رفتم .. نگاهش به خودم انداختم .. لباس خواب بلند و سرهم اي كه شيك بود و ساده و موهايم كه نامرتب بود ولي .. جالب! در را باز كردم و درهانم در گفتن "عــَـ.." باز ماند و شده بودم مثل كروكوديلهايي در انتظار پرنده هاي كوچك! ولي عليرضا .. كوچك نبود!!
    عليرضا به محض ديدنم رو به مردي كه با او حرف ميزد كرد و دوباره نگاهم كرد .. به سمت در خيز گرفت و انگار كه از آن فاصله دستش به من ميرسد، دستانش را در هوا تكان داد و گفت: برو تو خودم ميام ..
    داخل شدم .. "عصباني نشه!" .. چرا انقدر از عصباني شدندش مي ترسيدم؟ دوست نداشتم وضع از ايني كه هست بدتر شود .. نامهرباني مي كرد ولي حداقل عصباني نبود!
    در باز شد و عليرضا با اخم جلويم ايستاد .. صدايش در گوشم پيچيد : اين چه وضع بيرون اومدنه؟
    ــ از قصد نبود ..
    اگر خودم جاي عليرضا بودم ميگفتم "عزيـــزم! اشكال نداره" از بس كه صدايم مظلوم بود! عليرضا هم براي يه لحظه .. فقط و فقط يك لحظه لبخند زد ولي باز اخم كردو گفت: براي چي اومدي بيرون؟
    ناراحتي ام را فراموش كردم و هيجان زده دهانم را باز كردم كه دستش را جلوي صورتم گرفت و تكان داد ..: صبركن! اول بگو ببينم .. امروز جبراني داري .. با .. با داريوش؟
    ــ*آره ..
    عليرضا ــ* باران! حلقه ات ياده نره ..
    "براش مهمه .."
    ــ حتما!
    عليرضا ــ حتما يادت ميره؟؟
    ــ نه! منظورم از حتما اين بود كه .. چشم!
    لبخند زد .. در مواقع ديگر مثل برج زهرمار بود كه كارگرانش با دق و غصه كلي عسل مي زدند به در و ديوارش و انگار نه انگار .. و حالا كه وقتي براي لبخندهاي رمانتيك نيست، تازه يادش افتاده من كي هستم!
    ــ خُب .. مي خواستم ازت بپرسم كه .. كه .. يادم رفت!
    با تعجب نگاهم كرد .. ترسيدم باز هم پشيمان شود كه چرا با من ازدواج كرده و چه دختر خنگي هستم!! .. براي همين زود گفتم : به خدا الان يادم بود .. اصلا واسه همين اومدم تو راه پله ولي الان يادم رفت ..
    عليرضا لبخند زد .. نكند پيش خودش بگويد "منو نگاه گير چه اسگلي افتادم" ..
    عليرضا ــ مهم نيست .. شب بهم بگو ..
    لبخندي زدم كه پشت در جا ماند .. اصلا هم براي عليرضا لبخند نزدم !! براي در بزرگ خانه بود! در جان! خوبي؟!
    خوب باش و اصلا اهميتي نده كه عليرضا زنگ زد و گفت براي ناهار نمي آيد و گوشي اش را ديگر جواب نداد ..

    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  8. 5
  9. #34
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,488
    11,050
    21,644

    پیش فرض

    قسمت 33 اُم:

    روي صندلي از خنده پهن شده بودم كه صداي خنده متين قطع شد و كمي اخم كرد .. نگاهش كردم كه زيرچشمي برايم ابرو آمد! .. سرم را بالا آوردم و با ديدن رحماني كه نگاهش مي كرد در حاليكه مقنعه ام را جلوتر مي كشيدم زير لب "آهان" اي گفتم ..
    رحماني جوري متين را نگاه مي كرد انگار به پديده قرن خيره شده .. خنده ام گرفت و كمي با حرص گفتم: ببند اون نيشت رو خيسمون كردي!
    متين با اين حرفم خنده اش گرفت و دوباره سر سه تايي مان پايين رفت ..
    داريوش ــ خانم ايزدي، مثل اينكه با ازدواجتون يه سري چيزهارو فراموش كرديد .. اينجا كلاسه ..
    ساكت شديم كه صدايي شنيدم: اصلا چه ربطي به ازدواج تو داشت؟ داره ميسوزه ها!
    نگاهي به متين انداختم كه چطور با زحمت، درحاليكه صاف نشسته بود و دستش جلوي دهانش بود حرف ميزد ..
    ــ داره ميسوزه؟!
    متين ــ چه جورم!
    و با صداي بلندي گفت: استاد ميشه در رو ببنيدم؟ سوووز مياد!
    باور كن كنترل كردن خنده اي كه تا مرز قهقهه پيش رفت .. خيلي سخت بود! .. براي همين مجبور شدم از كلاس بيرون بروم و به محض بسته شدن در صداي خنده ام بالا رفتو طوريكه چند دانشجو برگشتند و نگاهم كردند .. بعد از يك ربع به كلاس برگشتم .. در را باز كردم كه دست داريوش در هوا ماند و همانطور كه ميگفت "خُب ؟ خيلي عاليه .." به من خيره شد .. رحماني گفت بعدا مزاحمش مي شود و فلنگ را بست .. داريوش: ببخش اگه طرز صحبتم ناراحتت كرد ..
    ــ نه .. چه اذيتي؟ فقط استاد با تموم احترامي كه براي شما قائلم بايد بگم كه دوست ندارم منو به اسم كوچيك يا مفرد خطاب كنيد ..
    لبخند كجي زد و انگار ميخواست با مسخره بازي بگويد "نه بابا!" ..
    داريوش*ــ يعني مي خواي باور كنم كه تو تعهدي نسبت به عليرضا داري با وجود اينكه ازدواجتون صوريه؟
    ــ چي؟
    داريوش ــ من خر نيستم خانوم ايزدي .. از رفتارهاي عليرضا كاملا مشهوده كه چه خبره!
    آهي كشيدم و كنار رفتم تا رد شود .. دنيا خواست حرفي بزند .. دستم را بالا آوردم و گفتم: اگه چيزيه كه دروغه و ميتونه آرومم كنه .. بگو!
    دنيا نگاهي به متين انداخت و گفت: چرند ميگه .. رفتار عليرضا .. عاليه!
    دروغ خوبي بود .. آرامم كرد .. يك دنيا ممنون دنيا!
    ***
    چشم هايم متورم بود و پلك پاييني ام باد كرده بود .. هميشه كه آدم نبايد اطو كشيده و مرتب باشد .. گاهي هم بايد به واقعيت نزديك باشي .. مثل الان كه من در يك قدمي واقعيت ايستاده ام و با چشمهايي نيمه باز بر اثر اشكهاي ديشب ،با واقعيت عكس يادگاري مي گيريم ..
    ديشب عليرضا دير رسيد .. دعوايمان نشد فقط كمي دلم را شكست .. سرم داد زد و وقتي گفتم كلي به او زنگ زده ام و برنداشته تا خبر مهماني مامان را به او بدهم .. صدايش در گوشم پيچيد و انگار همين يك ثانيه پيش گفت "به تو ربطي نداره كه من كي ميرم و كي ميام رها .. تو فقط اينجا يه مهموني .. حد خودت رو بدون ..."
    ولي آخر .. من كه چيزي نگفتم .. گفتم شمعدوني؟ راست مي گويي كاكتوس .. عليرضا بيخود شلوغش كرد ..
    صداي چرخش كليد در قفل، حسي را درونم بيدار كرد .. انگار صدايش رفت كنارِ آن حسِ عزيز و با لگد به پهلويش زد و تشر زد كه چقدر مي خوابد .. عليرضا آمده و تو خوابي تنبل؟ .. هميشه دوست داشتم وقتي اين صدا را مي شنوم حسي كه دارم، شوق باشد و هيجان .. مثل وقت هايي كه بابا يا مامان از در مي آمدند و دلم برايشان پر مي كشيد و حالا اين هيجان با غم شكلاتي رنگِ تلخ اي آميخته شده بود .. مثل شير و شكلات .. تضادشان ، هارموني زيبايي را ايجاد مي كرد كه به درد عليرضا نمي خورد .. چون .. اهميت نمي داد ..
    همان دم موبايلم كه در دستم بود زنگ خورد و جواب دادم .. متين بود كه مي خواست بپرسد به عقد الهام ميروم يا نه .. داخل هال رفتم و سري براي عليرضا تكان دادم و همانطور جوابم را داد .. پانتوميم هم جالب هست! .. اينكه حرفت را با ادا و ايما و اشاره بگويي .. حتي حرف زدن سرخ پوستها هم جالب بوده .. اينكه من بروم روي پشت بام اين آپارتمان و برايت دود روشن كنم و به تو كه نشسته اي پشت ميز ات و كسي قصد دارد مخ ات را بزند، علامت دهم .. ولي تو انقدر حواست پرت است كه مطمئنا ميزان آلودگي هوا به دست من بالا مي رود و بايد كوله بارمان را جمع كنيم و برويم مريخ .. بنظرت آنجا، آدم هايش بلدند مُخ بزنند و عشق كس ديگر را بدزند؟ عليرضا! عاشق شدي؟ آن نيمچه حواست به من هست؟
    متين ــ رها؟ هستي؟ باز رفتي تو هپروت؟
    ــ هپروت زندگي منه ..
    متين ــ به سلامتي .. پس بيخيال اون محبي شدي؟
    ــ ابدا! دوستش دارم ..
    عليرضا نگاهش تيز شد .. حتما پيش خودش فكر كرده "هپروت اسم مرده؟! اصلا هپروت اسمه؟!"
    متين ــ پووف .. بيخيال .. مياي عقد الهام يا نه؟
    ــ نه اصلا .. من تحقيق كردم .. با چشم خودم ديدم .. خودت هم بودي متين .. من حاضر نيستم سر سفره ي عقد آدمي به كثيفي پرهام حاضر بشم .. خودت برو و شايد الهام سر عقل اومد..
    متين ــ خانوم رو! چي فكر كردي رها؟ اگه هيچكس هم نره خودش عين اين منگل ها ميشينه وسط سفره و واسه خودش دست ميزنه .. حالا ميگي رفتن تو يكي روش تاثير ميزاره؟
    عليرضا مشكوك نگاه مي كرد .. خسته شده بودم ..
    ــ تو هم سلام برسون متين ..
    متين ــ زهرمار .. اومد شاهزاده ات؟ امر كرد قطع كني؟ برو .. برو ظرفارو بشور زن زندگي!
    ــ خفه گلم! خداحافظ ..
    قطع كردم و دست به سينه به عليرضا كه بالاي سرم ايستاده بود نگاه كردم ..
    عليرضا ــ بعدازظهر وقتي اومدم ، ميريم خونه مادرجون ..
    مادرم را ميگفت .. داخل آشپزخانه شدم .. از همانجا گفت: ناهار حاضره؟
    ــ نه .. راستش .. وقت نكردم .. درست كنم ميخوري؟
    كاش عليرضا ميگفت چرا وقت نكردي .. كاش مثل مردهاي طلبكار ميشد و تا نمي گفتم دست از سرم بر نمي داشت و آخر سر با گفتن "گريه مي كردم" .. قال قضيه را مي كندم ..
    عليرضا ــ نه نميخورم ..
    عادت كرده بودم به حرفهايش .. نزديك اپن شدم و نگاهش كردم .. بعد از مكثي ادامه داد: هپروت .. قضيه اش چيه باران؟
    آخرش هم نتوانست مقاومت كند .. خنده ام گرفت .. "هپروت عشق منه .. نيمه گم شده امه!" ..
    درحاليكه دستم را روي گرد ادويه اي كه روي اپن ريخته بود مي كشيدم گفتم: هپروت يعني جايي توي خيال من كه كلي دليل و جمله واسه خودم جور ميكنم كه به يه نتيجه برسم ...
    عليرضا پشتش بمن بود و درهمان حال فقط نيم تنه بالايش را چرخاند و با ابروهايي بالا رفته گفت: چه نتيجه اي؟
    ــ همه چي درست ميشه ..
    عليرضا هوم اي كردم .. با من من پرسيدم: تو .. ادويه كاري دوست داري؟ يعني زياد ميخوري؟
    با تعجب و درحاليكه سمت در ميرفت گفت: نه . چطور؟
    چطور اش را نگفتم و براي اولين بار بي آنكه خداحافظي من را بشنود رفت .. مي دانستم عادت كرده با صداي بلند و پرشور از او خداحافظي كنم ولي .. چرا ادويه كاري دوست نداشت؟ چرا نبايد زياد از اين ادويه ميخورد تا توي غذايش خالي كنم تا "كاري" بكند؟! تا اين ادويه اثر كند و براي دل من و چشمهايش كه بعضي وقتها مهربان مي شود كاري بكند؟ عليرضا! مطمئني ادويه كاري دوست نداري؟

    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  10. 5
  11. #35
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,488
    11,050
    21,644

    پیش فرض

    قسمت 34 اُم:

    مطمئنم اگر فرش، زبان و دست داشت.. يكي مي بست توي گوشم و ميگفت "يا برو .. يا نرو!" .. قبل از اينكه فرش زير پايم عصباني شود .. براي هزارمين بار سمت اتاق عليرضا رفتم و گفتم: عليرضا؟ اون لباس هايي كه برات آماده كردم رو بپوش ..
    در ظاهر امري بود ولي مي ترسيدم قبول نكند براي همين آخر جمله ام كم كم به سمت خواهش رفت! ولي باشه اش بهم قدرت داد و حس كردم زن ام .. زن هستم و مي توانم ادامه دهم ..
    از اتاق كه بيرون آمد به سليقه خودم آفرين كرد .. تيپش معركه تر از معركه شده بود و به قول سينا "تَرتَرتَر" .. حالا عليرضا! تيپت معركه ترترتر از قبل شده! .. مثل بچه ها بخاطر ست بودن لباسمان ذوق مي كردم و مدام گام هاي بلند بر مي داشتم تا مانتويم كه خيلي بلند بود و شيك در هوا به رقص در آيد و چشمهاي مهربان عليرضا شادباش بدهد!
    داخل ماشين كه نشستيم .. آسمان سينه اش را صاف كرد و كمي ترسيدم .. صداي رعد و برق بلند بود و چنددقيقه بعد برف پاك كن ماشين با من "باي باي" مي كرد! .. دستم را برايش تكان دادم و لبخند محوي زدم .. ناراحتم عليرضا! خوب نيستم .. اصلا .. لنگ در هوا مانده ام .. كارم را يكسره كن .. دوست داشتن نصفه و نيمه كه نمي شود .. نگاهم كني و هِي "باران.. باران" كني و لبخند بزني .. چند لحظه بعد اخم كني و نگاهت را بگيري .. يا رومي روم يا زنگي زنگ .. بگو! يا دوستم داري يا نه .. البته من رومي را بيشتر دوست دارم .. همان دوست داشتن خودمان! .
    عليرضا ــ دو تا بارون كنار هم .. گرفته و دمغ .. چي شده باران؟
    لبخند زدم .. از اينكه عليرضا حس شاعرانه دارد سر ذوق آمدم .. ولي با اين حال گفتم: چيزي نيست .. بيخيال ..
    مردها هميشه انقدر حرف گوش كن هستند؟ كه تا بگويي بيخيال .. بگذرد و رد شود؟ .. اصلا شايد اين حرف معادل فارسي اش "سوال بپرس .." يا "حرف بزن .."باشد به زبان خانومها .. بانوهايي كه هم مي خواهند غرورشان را حفظ كند و هم دلشان مثل مانتوهاي زمان نوجواني ، تنگ مي شود! آنقدر تنگ كه از كرده ات پشيمان مي شوي و روي مي آوي به "بيخيال" گفتن ها ..
    عليرضا ــ از داريوش چخبر؟
    ــ فهميد ازدواجمون صوريه ..
    عليرضا*ــ آره .. مي دونم .. واقعا توي درس اقتصاد اشكال داري؟
    پوزخندي زدم و براي اولين بار تلخ شدم: نه! بخاطر روي گل داريوش جان ميرم ..
    عليرضا فرمان را محكمتر گرفت و نيم نگاهي حواله ام كرد: دوست ندارم اينجوري جوابمو بدي ..
    ــ مگه همه چيز بايد طبق ميل تو باشه؟
    عليرضاــ مثلا چي طبق ميل من بوده؟
    ــ همين ازدواج لعنتي .. همين بازي مزخرف .. همين اداهاي تو كه هيچكس باورشون نميكنه .. همين داداش بودن تو!
    عليرضا بيشتر گاز داد و گفت: مي دونم رها .. وقتي قبول كردم بيام خواستگاريت فقط به يه چيز اهميت مي دادم كه الان پشيمونم .. خيلي زياد .. چون مي بينم كه رنج مي كشي ..
    ــ پس رنجم نده ..!
    عليرضا بي توجه به حرفم گفت: ولي زودتر تمومش مي كنم ..
    قلبم پايين ريخت .. تمامش مي كني؟ .. نگو عليرضا .. با وجود تمام علاقه ام مي گويم.. خفه شو .. بس كن ..
    عليرضا ــ قول ميدم .. تموم ميشه رها ..
    قول نده! آرزو كردم قول مردانه نداده باشد و از اين قول الكي هاي خودمان باشد كه روزي صدبار بهم مي دهيم و يكديگر را خر مي كنيم .. عليرضا .. قول عادي .. .. خر كردني بده .. شير نشوي و به شرف و زمان و زمين قسم بخوري!؟
    جلوي در خانه ، ماشين امين را ديدم و بي اختيار گفتم: ماشين امين! امشب اينجاست ..
    عليرضا وقتي از ماشين پياده شديم دستم را محكم گرفت و گفت: پس لازم شد دستتو بدي به من باران خانوم ..
    در باز شد و امين به استقبالمان آمد .. لبخندي زدم كه عليرضا دستم را فشرد و زيرلب گفت: عزيزم!!
    و تازه وقتي روي مبل كنارش جاي گرفتم يادم آمد كه بگويم "كوفت!" ... همه با تعجب نگاهم كردند و لبخندي هول هولكي زدم و براي تغيير جو گفتم: امين؟ اين همون ساعتي نيست كه من برات گرفتم؟
    امين با ذوق دستش را بالا آورد طوريكه تقريبا جلوي پيشاني اش بود و با انگشت اشاره دست ديگرش روي صفحه اش را فشرد و گفت: چرا! .. قشنگه؟
    قيافه ام از زور خنده كج و كوله شد .. با خنده گفتم: من خودم واست خريدم اونوقت تو بمن ميگي قشنگه يا نه؟!
    امين لبخندي زد و گفت: با عليرضا خان بودم .. قشنگه؟! سليقه رهاست ..
    عليرضا نگاهي به من كرد كه نزديك بود به مامان قول دهم كه فردا مي آيم و خودم مبلها را برايش مي شويم!! و ساعت را از دست امين گرفت و گفت: بله .. قشنگه ..
    وقت شام شد و سفره را چيديم و دور هم نشستيم .. دست بردم سمت ديس برنج و جلوي عليرضا گرفتم .. با تعجب گفت: تو چرا؟ من بايد واست غذا بكشم ..
    ــ زمونه عوض شده .. من ديگه همه جا مهمونم ..
    عليرضا دندان قروچه اي كرد و بهم خيره ماند .. با سرفه امين نگاهش را از من گرفت و تند و تيز به امين دوخت .. نگاهش مثل آدمهايي بود كه وسط دعوا ميگفتند "فرمايش؟!" .. با لبخند غذايم را خوردم .. عليرضا! براي يكبار جاي من باش .. درگير شو و بجنگ .. !
    هرچقدر اصرار كردم كه ظرفها را بشورم مامان قبول نكرد و تقريبا پرتم كرد روي مبل كنار عليرضا .. بابا از وضعيت الهام پرسيد و جوابش را دادم كه امين گفت: از اين آدمهاي بي لياقت زياد پيدا ميشه ..
    طعنه اش را گرفتم و درحاليكه دست عليرضا را مي گرفتم و با رينگ ساده توي دستش بازي مي كردم گفتم: امين فعلا تو نمي خواد اظهار نظر كني .. هروقت قاطي مرغا شدي .. مجازي!
    عليرضا سرش را نزديك گوشم آورد و گفت: اگه اينو نمي گفتي فكشو خورد مي كردم ..
    ــ چه روحيه لطيفي ..
    خنديد و دستم را فشرد ..
    عليرضا ــ بعضي وقتها خيلي تخس ميشي باران ..
    مامان ــ رها براي عليرضا ميوه بزار ..
    عليرضا با اين حرف دستش را از روي دستم برداشت و لبخندش را جمع كرد .. بشقابش را پر از ميوه كردم به طوري كه سيب اي غلط خورد و روي زمين افتاد چون مي دانستم اگر كم بگذارم مامان ولم نمي كند! .. كم نيست كه! عليرضا .. دامادش شده ..

    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  12. 5
  13. #36
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,488
    11,050
    21,644

    پیش فرض

    قسمت 35 اُم:

    دور روز گذشت و قرار گذاشتيم كه به دانشگاه برويم تا دنيا جزوه درسي كه غايب بوده و جزو واحدهاي هيچكداممان نبوده را بگيرد ..
    دنيا ــ متين جون؟
    متين با خوشرويي گفت: جونم؟
    دنيا ــ مي دوني از كي ميخوام جزوه بگيرم؟
    متين ــ عمه بابات! چه مي دونم من ..
    دنيا با لحن كشداري گفت: از امير جون!
    متين ــ چي؟ پس چرا بمن نگفت؟
    دنيا ــ اين مردها تا به نفعشون نباشه چيزيو توضيح نميدن ..
    متين ــ كج خيال! (و به سمتي اشاره كرد و گفت) اونجاست ..
    نزديك رحماني شديم كه ديديم با يكي از دخترهاي هم ترمي ما درحال صحبت است .. وقتي به آنها رسيديم، دختر خداحافظي كرد و رفت .. متين حساس بود و قبل از اينكه من و دنيا در دلمان شماره معكوس را شروع كنيم گفت: اين كي بود امير؟
    رحماني ــ هيچكس متين جان! .. خب شما جزوه مي خواستيد؟
    رو به دنيا اين حرف را گفت و "بله"اي شنيد .. رحماني هم جزوه را داد و بعد از سفارشات لازم گفت وقتي كپي گرفتيد جزوه را به متين بدهيد .. و با لبخندي به متين تركمان كرد ..
    متين كيفور بود و از پيشنهادش معلوم شد: ناهار مهمون من!
    ساعت شش بعدازظهر بود كه در خانه باز شد .. روي كاناپه نشسته بودم و با بي حوصلگي كانالها را عوض مي كردم و به هر كانال و هر برنامه اي كه داشت فحش مي دادم كه چرا اصلا جذاب نيستند؟! .. سلام بلندي دادم كه آرام جوابم را داد و سرش را داخل آشپزخانه كرد و گفت: شام درست كردي!
    بي حوصله گفتم: نه بابا .. خوب شد گفتي ..
    عليرضا ــ حالا كه فهميدي ، به خودت افتخار كن ..
    سمت اتاقش رفت و برايش شكلكي در آوردم .. دلتنگ بودم و زبان را در آوردم .. غمگين بودم و چشمم را چپ كردم .. بي حوصله بودم و صورتم را كِش دادم .. تنها بودم و سرم را تكان دادم .. رها بودم و يكدفعه روي كاناپه ولو شدم .. رها بودم و اسير ..
    عليرضا با يك تيپ اسپرت مشكي – خاكستري از اتاقش بيرون آمد و گفت: ميرم بيرون .. احتمالا شب دير ميام .. در رو قفل كن و بخواب ..
    دلم گرفت .. ولي چيزي نگفتم .. باز هم منتظر جواب نشد اما خداحافظ بلندي گفتم .. دوست نداشتم ناراحت از در خانه بيرون برود .. عليرضا .. جاي بدي كه نمي رود! كار بدي كه نمي كند .. شايد با داريوش است شايد كوروش و اصلا كل سلسه شان! چه مي دانم ولي اينرا مي دانم كه عليرضا .. جز جايي كه دوستانِ پسراش هستند جاي ديگري نمي رود .. يعني حق ندارد كه برود ..
    چند دقيقه بعد برنامه من هم جور شد .. متين زنگ زد ..
    متين ــ سلام! رها وقت نيست سريع حرف ميزنم تو هم چيزي نگو ..
    چيزي نگفتم كه ديدم حرف نميزند .. بعد از چند لحظه گفت: مُردي؟
    ــ خودت گفتي چيزي نگم!
    متين ـ آفرين دختر حرف گوش كن .. من تنهام الان هم به دنيا زنگ زدم قرار شد بياد اينجا .. پسرعمه ام مهران با دوتا از دوستاش از شيراز اومده خونه ما و با مامان اينا رفتن بيرون و تا آخر شب نميان .. مياي؟
    ــ نيم ساعت ديگه اونجام ..
    متين ــ ايول ..
    چند لحظه بعد ..
    ــ الو؟ خسته نباشيد .. يه ماشين مي خواستم .. آدرس ..
    ****
    دنيا با جيغ گفت: شما دوتا ديوونه ايد!
    متين ــ يه چيزي بگو كه ندونيم!
    و نگاهي به سر و وضع سه نفرمان انداخت ..
    دنيا ــ من اصلا موتور سواري بلد نيستم ..
    صدامو كلفت كردم و گفتم: عيبي نداره همشيره .. ما هواتو داره .. داداش متين؟!
    متين هم صدايش را كلفت كرد و گفت: چاكريم داداش .. مرسي تقليد صدا!
    بعد با صداي خودش ادامه داد: آخه چرا متين بايد يه اسم اسپرت باشه كه هم به زن بخوره هم به مرد؟
    دنيا نگاهي به لباس هايمان انداخت و گفت: واقعا باور ميكنن ما زن نيستيم؟
    متين ــ با اينكه زن بودن باعث افتخاره .. ولي بايد بگم .. بله! متاسفانه فكر ميكنن ما زن نيستيم .. اون هم با اين شال هايي كه تو لباسمون گذاشتيم!
    خنديدم و گفتم: البته لباسهاشون بزرگ بود و گشاد .. چقدر اين پسرعمه ات و دوستات هيكلي ان؟!
    متين ــ استپ آبجي! نامزد دارن!
    ايش اي گفتم .: منم شوهر دارم! راستي عجب موتورهايي! شانس آورديم با اين موتورها از شيراز كوبيدن تا اينجا اومدن!
    متين ــ آره ديگه .. موتورهاشون خيلي براشون مهمه .. جان من مواظب باشيد .. اي خدا! عجب غلطي كردم !
    كل كل كرديم تا رسيديم به يك خيابان بزرگ .. دنيا موتور سواري اش خوب نبود و من از امين و متين از مهران ياد گرفته بود .. قرار شد دنيا كلاهش را سرش بگذارد تا معلوم نشود دختر است و من و متين تا آخر خيابان را برويم و برگرديم ..
    موتورها را روشن كرديم و براي به رخ كشيدن مهارتمان الكي گاز مي داديم .. "يك.. دو.. سه" با شنيدن سه از زبان دنيا تا جايي كه توانستم گاز دادم و موتور بخاطر سرعت ناگهاني به چپ و راست رفت .. هول شدم و فرمان را گرفتم و تعادم را حفظ كردم .. نگاهي به متين انداختم كه شانه به شانه ام مي آمد و با هم شروع به خنديدن كرديم ..
    متين ــ به اين ميگن آزادي يواشكي! نه اينكه دختره ميره تو بغل يارو .. عكس ميندازه ميگه يواشكي!!
    خنده ام بالا رفت و البته مواظب بوديم زياد بلند نباشد! به ته خيابان رسيديم كه صداي چند پسر به گوشمان خورد ..
    ــ چه ذوقي هم ميكنن!

    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  14. 5
  15. #37
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,488
    11,050
    21,644

    پیش فرض

    قسمت36 اُم:آرام آرام سمتشان برگشتم .. حدود شش – هفت پسر بودند كه با خنده اي مسخره نگاهمان مي كردند .. نگاهي به متين انداختم .. بخاطر نفسهاي هميق ام جلوي ديد ام تار شده بود .. عرق از صورتم راه گرفت .. "اگه بفهمن؟" .. و تا ده دقيقه بعد تمام استرس هايم رفع شد و همگي در يك صف ايستاده بوديم كه متين از موتور اش پياده شد و سمتم آمد .. آرام زمزمه كرد: مطمئني رها؟ ميخواي با اينها كورس بزاري؟
    ــ خُب آره .. چه اشكالي داره؟ .. فقط متين حواست باشه بهت چي گفتم ..
    متين ــ يادم ميمونه.. هر وقت علامت دادي ازشون جدا ميشيم. .
    يكي از پسرها به متين تشر زد كه سرجايش بايستد .. برايشان تفريح خوبي بود .. دو پسر قدبلند و لاغر اندام را گير آورده بودند كه خيلي ناشيانه موتور سواري مي كردند .. بساط خنده شان به راه بود .. دستهايم در دستكش عرق كرده بود و حس مي كردم دارم خفه مي شوم! .. چند ثانيه گذشت تا يكي از پسرها كنار اولين موتور ايستاد .. سه انگشت اش را بالا برد و شمرد .."سه" .. يك انگشتش پايين آمد .. "دو" .. يكي ديگر .. "يك"! .. و كنار رفت و همگي به راه افتاديم .. چهارنفر جلوي من و متين مي راندند كه خطري برايمان نداشتند .. يكي سمت راست و ديگري سمت چپم بود .. پايم را به زور و با هزار آيه و صلوات از موتور كندم و يك لحظه نزديك موتور سمت چپم كردم و خواستم فقط بترسانمش و نزديك موتورش كردم .. وقتي حركتم را ديد داد زد"چيكار مي كني كثافت؟
    و از مسير خارج شد .. نگاه كوتاهي به موتور سمت راستم انداختم و با صداي خودن گفتم: تو هم ميخواي جوجه؟
    كلاه نداشت و بهت صورتش به خوبي مشخص بود .. داد زد: هي! اين دختره!
    همگي سرعتشان را كم كردند و داد زدم: متين .. بپيچ چپ ..
    و همزمان با اين حرفم به چپ چرخيدم و وارد همان خياباني شديم كه دنيا در آن منتظرمان بود .. هنوز دنبالمان مي آمدند .. نزديك دنيا شديم و فرياد زدم: دنيا سوار شو .. دنبالمون بيا ..
    دنيا دست و پايش را گم كرده بود و دور خودش مي چرخيد .. از كنارش كه رد شدم صدايش را شنيدم: من بلد نيستم!
    اووف .. يك لحظه برگشتم تا نگاهش كنم كه ..
    متين ــ *رها مواظب باش ..
    به روبرويم نگاه كردم .. روشني چراغ هاي ماشين اي كه روبرويم بود باعث شد چشمانم را تنگ كنم .. فقط توانستم دست هايم را جلوي صورتم بگيرم و .. بوم .. محكم خوردم به كاپوت ماشين و درد بدي در شكمم پيچيد .. افتادم روي زمين .. متين را ديدم كه كلاهش را برداشت و به سمتم دويد .. صدايي آشنا اسمم را فرياد زد .. زمزمه كردم: عليرضا ..
    *****
    حس مي كردم يكي با مشت زده توي شكمم .. و پوست پيشاني ام جمع شده بود .. دست سالمم كه توي گچ نبود را بالا آوردم و روي پيشاني ام كشيدم .. باند پيچي شده بود .. به زور به پاهايم نگاه كردم .. يكي در گچ و ديگري تقريبا سالم! .. دهانم خشك بود و حس مي خوردم قيافه ام افتضاح شده .. اگر عليرضا مي آمد .. مرا اينطور ميديد؟ .. زشت شدم؟! .. پرستاري پرده را كنار زد و عصبي نگاهم كرد .. كي گفته همه ي پرستارها مهربانند؟! .. كم بود اين يكي مرا بخورد!
    پرستار ــ مسكن برات ميزنم دردت رو كم ميكنه ..
    "من فكر كردم درد رو زياد ميكنه!" .. نگاهش نكردم .. آمپول را زد و رفت .. چقدر دوست داشتم دستي قوي و مردانه پرده را كنار بزند و با هول و هراس نگاهم كند .. آنقدر نگرانم شود كه از چشمهايش بيرون بريزد .. نزديكم بيايد و با بهت به سرم و سر و وضعم نگاه كند .. برايش مهم باشم .. بود و نبودم .. خوب بودنم .. درد داشتنم برايش مهم باشد .. نمي خواهم بغض كند .. فقط صدايم كند تا دردهايم را بريزم از بيمارستان بيرون .. ولي بوي الكل در بيني ام مي پيچيد و صداي فحش و ناسزاي مرد به دكتر كه پايش را نپيچاند .. آخر با يك نعره پايش را جا انداخت .. دستي پرده را مچاله كرد .. چشم هايم را بستم .. متين؟ .. دنيا؟ .. مامان؟ .. بابا؟ يا .. عليرضا؟ ..
    ــ بميرم برات رها .. خوبي عزيزم؟
    به چشم هاي به بغض نشسته متين خيره شدم و چشم هاي باراني دنيا .. جوابش را دادم ولي صدايم ضعيف بود و خَش داشت ..
    ــ عالي ام!
    مكثي كردم و سينه ام را صاف كردم كه دردم گرفت .. صورتم را جمع كردم كه پيشاني ام درد گرفت .. خواستم دستم را بالا بياورم كه توي گچ بود! .. "تو روحت" زيرلبي گفتم .. هنوز جان اي براي فحش دادن داشتم و خوب بود!
    متين اخمي كردم و گفت: من شرمنده ام ..
    دنيا ــ نه همش تقصير من بود .. رها ..
    لبخند كم رنگي زدم .. "باران!" .. بالاخره آمد كسي كه بايد اولين نفر مرا مي ديد .. كسي كه از ته دل نگرانم ميشد .. اگر مي رفتم .. اگر اتفاقي مي افتاد .. عليرضا .. نگران ميشدي؟
    نزديكم شد .. دستم را گرفت و با سر انگشت اشاره اش روي آنژيكت كشيد .. دورش كمي كبود شده بود .. دستم سوخت .. چشمهايم را بستم .. بغض كردم .. دستم را بوسيد و توي چشمانم زل زد ..
    عليرضا ــ رها .. نگرانت شدم ..
    چشمهايم اشكي بود و تصويرش تار .. پلك زدم و ديدمش .. ناليدم: عليرضا ..
    نگاهم كرد .. يك "جانم" بگو .. اميدوارم كن .. بگذار فرض كنم جان ات هستم .. خيالات خام كسي را نكشته ..
    ــ اگه مي مردم .. زن .. زن مي گرفتي؟
    دلم براي صداي بغض دارم كباب شد .. انگار عقلم ايستاده بود سر منقل و مدام صداي بغض دارم با باد ميزد .. كاش مثل داستانها دستش را مي گرفت جلوي دهانم و ميگفت "هيش، حرف نزن" .. داستان نمي خواني؟ فيلم نمي بيني؟ اصلا بلدي كسي را دلداري دهي؟ اميد واهي به او بدهي كه "نه .. من ترو با دنيا عوض نمي كنم" من كه مي دانم .. عوض مي كني .. نه با اين دنياي خودمان! .. با دنياي ديگري كه در يك بانوي ديگر خلاصه مي شود .. كسي كه از من بهتر باشد .. ولي باز هم بايد بگويي .. من زود خر مي شوم .. حتي اگر روز باشد و تو بگويي "عزيزم! شب است" گوش ميدهم و ميزنم توي دهان هركس گفته روز است! .. من خيلي خر مي شوم عليرضا .. ولي تو خرم نكن .. خوب باش با من .. باشه؟
    خاتون داخل شد و با گريه سمتم آمد .. حرفهايش را نمي شنيدم يا مي شنيدم و از يك گوش داخل ميشد و از گوش ديگر شوت ميشد و گُل! .. يك امتياز به نفع خيال عليرضا .. خيال اي كه هنوز بي خيالم نمي شود .. كه وقتي خاتون با چنگال، تكه اي آناناس را در دهانم مي چپاند .. هنوز فكر مي كردم "چرا نگفت .. نه" .. و آناناس .. آبميوه .. سوپ .. همه باهم .. تلخ بودند .. اندازه نگاه عليرضا .. حرف بزن لعنتي .. يا بگو آره يا نه .. جان بكن عليرضا .. خلاصم كن تا به بدبختي ام برسم ..
    پلك هايم هِي روي هم مي افتادند و به زور چوب كبريت هاي فرضي باز نگهشان مي داشتم .. مگر نمي بينيد عليرضا نگاهم مي كند؟ آن هم با يك دريا غصه؟ دريايي كه تويش پر است از نهنگ هاي قاتل اي كه حقيقت ها را يدك مي كشند و توي چشم هاي خونبارشان .. بين دندان هاي تيزشان .. بين زبان بزرگشان .. حقيقت خوابيده .. تكه تكه ام ميكند .. مطمئنم ..
    پلكهايم براي آخرين بار روي هم افتاد .. متاسفم عليرضا .. جوابم را ندادي .. قهرم .. البته اگر برايت مهم باشد!

    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  16. 5
  17. #38
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,488
    11,050
    21,644

    پیش فرض

    قسمت 37 اُم:

    تنها كساني كه مي ديدم خانواده ام بودند .. خاتون و پدرجون و مرضيه .. متين و دنيا و مامان و بابا و خاله .. عليرضا را نگفتم؟ جزو خانواده ام بود؟ آخر خانواده ها يكيدگر را دوست دارند! دوستم داشت؟ .. درمانده ام .. سرگشته ام و بلاتكليف ... بعدش چه مي شود عليرضا؟ كبودي هايم كه خوب شد .. دست و پايم را كه از گچ در آوردند .. رنگ زرد صورتم كه رفت .. بعدش چه مي شود؟ دوباره ميروي و تا شب بر نمي گردي كه از زور تنهايي دنبال متين راه بي افتم و تصاف كنم و بعدش تو خرج موتور و خسارتهايم را بپردازي؟ .. بروي و ديگر پيدايت نشود؟ .. كه وقتي تنها شديم .. با درد سرجايم بنشينم و اسمت را صدا كنم .. برگردي در حاليكه پايين پيراهن سفيد ات از شلوارت بيرون زده و كربات ات شل شده .. و بگويي "يه مدت دور و برم آفتابي نشو" .. انصاف بود؟ من كه مي خواستم تشكر كنم .. عذرخواهي كنم .. شرمنده باشم بجاي تو! .. قدم را خم كنم تا بار عظيم شرمندگي را به من بدهي و بگذاري روي شانه هايم .. بعد تو گفتي .. آفتابي نشوم؟
    خاتون ليوان آب پرتقال را دستم داد و تا وقتي آخرين ذره اش را در حلقم نريخت .. نرفت! .. ياد حرفهاي متين راجع به رحماني افتادم .. توي كلاس جبراني نشسته بودند و متين از امير دلخور بوده .. امير دستش را بالا مي آورد همراه بك شاخه گل رز .. و به متين مي دهد .. چه ذوقي داشت موقع تعريف اين ماجرا و براي اولين بار به او حسادت كردم .. كم چيزي نبود .. اينكه جاده دوست داشتن دو طرفه باشد شانس مي خواهد كه من ندارم!
    در باز شد .. عليرضاست .. مطمئنم .. چشم هايم را بستم و او را تصور كردم .. مطمئنم كه "اول كت اش را روي مبل مي اندازد" .. و چندثانيه بعد صداي كت اش آمد كه روي مبل انداخت .. "حالا نفسش را بيرون مي دهد و دستش را سر كمرش مي زند و خانه را نگاه مي كند" .. صداي پووف گفتنش را شنيدم و بعد صداي خاتون :اِ عليرضا! بجاي اينكه دستتو به كمر بزني بيا پيش زنت بشين ..
    "مي دانم نمي آيد و زيرلبي سلام مي دهد". ..

    عليرضا ــ سلام ..
    لبخند زدم .. خوب شناختمت .. "حالا مي رود سمت اتاقش و قبل از اينكه داخل برود .. دستش را مي زند به در و نگاهم مي كند" .. زيرچشمي نگاهش كردم كه نگاهي بمن انداخت و داخل اتاقش شد .. بقيه اش به خلق و حال و احوالش بستگي دارد .. اگر خوب باشد .. كنارم مي شيند و برايم از علم و .. حرف ميزند و مغز اي كه هيچوقت جز مسائل رياضي كمكم نكرد و ژست آدمهاي فهميده را به خود مي گيرد .. من حالم خوب نيست .. چيزي در اينباره توي كتابهاي علمي نخوانده اي؟ .. كه عنوانش اين باشد "چگونه يك زن را كه دوست نداريم خوشحال كنيم؟" .. يك كتاب روانشاسي بگير عليرضا .. حتما داخل اش نوشته .. علم را بريز دور .. تو از عقلت استفاده نمي كني اگر مي كردي الان دوستم داشتي!
    بيرون آمد و با اخم داخل آشپزخانه شد .. اين يعني معمولـي است! اخم دارد و فكر مي كند .. بقيه اش مهم نيست ..
    صدايش را از داخل آشپزخانه شنيدم: ميخوام براي رها يه پرستار بگيرم تا شما و بقيه توي زحمت نيفتيد ..
    خاتون كلي حرف زد كه بهتراست او بماند و غريبه دلسوز نيست و فلان و بهمان ولي صداي عليرضا توي گوشم ماند :غريبه نيست ..
    اينكه تو بگويي دور و برت آفتابي نشوم خوب نيست .. حالا آفتابي نه! مهتابي كه مي توانم بشوم .. اين هم نه؟ . باز هم نمي توانم به خودم جرات دهم كه وقتي در جمع يكدفعه گفتي "آخ" .. به سويت بشتابم و گريه ام بگيرد؟ .. نمي توانم وقتي مي بينم خسته اي يك ليوان شربت خانگي به دستت بدهم تو اخم كني و بگويي "اين كارها چيه؟" .. من حتي نمي توانم فكر كنم كه براي تولدت مي توانم يك كيك درست كنم و رويش بنويسم "مرد من"؟ .. اون داد نكن! حداقل بنويسم "مردي كه گفته بانويش دور و بر اون آفتابي و حتي مهتابي نشود"؟ .. اينكه تو با اخم بگويي "دخترجان .. تا يك مدت دور و برم آفتابي نشو"مثل ياسين خواندن در گوش خر است .. ولي آنقدر گوش خر احساساتم دراز شده كه معلوم نيست صدا از كجا وارد و از كجا خارج مي شود .. من آنقدر خر شدم كه حتي آن پيرزن توي داستان سيندرلا هم نمي تواند كاري بكند ..

    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  18. 4
  19. #39
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,488
    11,050
    21,644

    پیش فرض

    قسمت 38 اُم:

    عليرضا ــ بله بله .. پس امروز بعدازظهر تشريف مياريد؟ .. لطف مي كنيد .. ممنونم پس من و خانومم منتظريم ..
    روي مبل نشست و نگاهم كرد ..
    عليرضا ــ *با پرستار حرف ميزدم قرار شد ..
    ــ خودم شنيدم ..
    با تعجب نگاهم كرد .. خوب بود؟ نوش جان كردي؟ حالت جا آمد؟ تا تو باشي كه ديگر با من بد حرف نزني! ..
    ــ نميري مطب؟
    عليرضا ــ نه ..
    ــ چرا؟
    عليرضا ــ ميخوام كنار باران باشم ..
    ــ خيس ميشي..
    عليرضا ــ با ليوان آب؟!
    ــ نه .. با همون قطره هاي اشكي كه هرشب ميريزم ..
    حرفي نزد .. حوصله ام سر رفته بود .. دوست داشتم كتاب بخوانم براي همين به عليرضا گفتم داخل اتاقم برود واز روي عسلي كنار تختم، رمان را بياورد .. بلند شد و رفت .. چنددقيقه گذشت كه ديدم نيامد .. چندبار صدايش كردم جواب نداد .. نگران شدم و با دستهايم روي مبل فشار آوردم تا بلند شوم كه از اتاق خارج شد ..
    ــ عليرضا؟
    گرفته بود .. بي آنكه نگاهم كند، گفت: نمي خواستم اينطوري بشه رها ..
    رمان را گم كرده بود؟ كاغذهايش را پاره كرده بود؟ اينكه ناراحتي ندارد! فداي يك تار مويت!
    عليرضا ــ از اول نبايد خودخواهي مي كردم ..
    ــ چي ميگي تو؟
    عليرضا ــ اون چيزايي كه توي دفترچه خاطراتت نوشته بودي ..
    آهي كشيدم .. يادم رفته بود بگذارمش داخل كشو و كنارم تختم مانده بود .. با اخم گفتم: نبايد مي خوندي ..
    عليرضا ــ به هرحال خوندم .. رها! نبايد اينطوري بشه ..
    ــ من بارانم .. باران! نگو رها ..
    با صداي بلند گفت: نه .. تو رهايي .. دختري كه برام مثل يه مهمونه .. دختري كه برام نبايد مهم باشه و نيست! .. مي فهمي؟
    ــ نه نمي تونم بفهمم .. چطور بايد دوستت نداشته باشم درحاليكه 6 ماه به بهانه سوال يا هر زهرمار ديگه مي اومدم دفتر پاك نژاد تا ببينمت .. شش ماه به اميد ديدن تو مي اومدم دانشگاه .. كار تايپ اون مقاله مسخره اتون براي اينكه قبول كردم كه كنارت باشم و تو حتي اسمم هم يادت نمونده بود .. بگو ميتونم؟ ميتونم بيخيال بشم؟ .. عليرضا تو خيلي بد كردي به من .. ولي بازم ..
    عليرضا اينبار فرياد زد و رگ پيشاني اش بيرون زده بود و صورتش به سرخي ميزد ..
    عليرضا ــ نه .. دوستم نداشته باش رها .. مي توني درك كني؟ دوستت ندارم ..
    مثل ماست شده بودم .. روي مبل پهن شدم و دوست داشتم از ته دل جيغ بزنم .. جيغ بزنم و مشت هاي بي جان ام را روي باازوهايش فرود بياورم .. مگر دست خودت است؟ مگر من اجازه مي دهم دوستم نداشته باشي؟ .. خيلي بي معرفتي عليرضا .. خيلي .. دوستم نداشت .. خاك بر سرت رها .. باختي ..
    زنگ در زده شد .. يك قطره اشك لا به لاي موهايم گم شد .. عليرضا گفت كه اشكهايم را پاك كنم .. از ته دل مي خواستم سرش فرياد بزنم "ساكت شو .. دوستم نداري پس بايد ساكت شي .."
    در را باز كرد و دختري داخل شد .. لبخندي زد و به عليرضا سلام كردم .. حس زنانه ام ميگفت "بلند شو!" ولي بلند نميشدم .. اصلا بگذار دستش را بگيرد .. به من چه؟! مهم نبود برايم و بلند شدم!!!
    دختر نزديكم شد و گفت: سلام! من سارا هستم ..
    لبخند زدم: سلام .. بارانم ..
    عليرضا ــ اسمشون رهاست!
    زيرلب گفتم: درسته رها .. براي هميشه؟
    عليرضا با خونسردي گفت: منظورت تا چند ماه ديگه است؟
    بغض كردم .. رويم را برگرداندم .. صداي عليرضا آمد: اينجا قابلمه هاست و اينجا هم ...
    تا چند ماه ديگر؟ ..
    ****
    دو هفته از آمدن سارا مي گذشت .. چند روز ديگر قرار بود گچ دست و پايم را باز كنم .. هفته گذشته امين به ديدنم آمد و عليرضا براي اولين بار بي تفاوت نبود! مردها هم مثل ما حس ششم دارند؟ مثلا حس هفتم مردانه؟! .. همان اي كه به عليرضا گفته بود"حواست به امين باشه .." ..؟
    با صداي سارا به خودم آمدم .. اطميناني به او نداشتم .. مي ترسيدم .. زن بود و عليرضا مرد .. و مهمتر اينكه .. دوستم نداشت! ولي عليرضا پاك بود .. مطمئنم .. آنقدر كه مي دانم الان دم غروب است و عليرضا هنوز نيامده!
    ــ جانم؟
    سارا ــ رها جون ميشه امروز خودت شام درست كني؟ البته من هم كمكت مي كنم ..
    ــ خسته شدي؟ ببخشيد ترو خدا ..
    سارا ــ نه اين چه حرفيه؟ آخه هروقت آقاي محبي ميرسن خونه از من مي پرسن غذا دست پخت خودمه يا نه .. وقتي ميگم خودم درست كردم .. نميخوره! ميگن سيرن .. مطمئنم به دست پخت شما عادت كردن ..
    باشه اي گفتم و ديگر حرف نزدم .. سارا گفت: عليرضا ...
    با صداي بلندي كه دست خودم نبود داد زدم: نگو عليرضا ..
    سارا شوكه نگاهم كرد كه گفتم: متاسفم .. ببخشيد .. دست خودم نبود ..
    و واقعا شرمنده شدم .. وقتي فهميدم چرا سارا براي عليرضا غريبه نبوده .. عليرضا در مخارج زندگي كمك اش مي كرد .. وقتي اين حرف را شنيدم اخم كردم كه سارا گفت .. "كمك براي جهيزه ام .. من عقد كردم.." .. خداراشكر! عليرضا..!
    ****
    صداي عليرضا به گوشم خورد كه به سارا سلام ميداد .. جواب سارا را چند لحظه بعد شنيدم و همين چندثانيه براي مردنم كافس بود .. نكند جمله اي را بكار ببرد كه جوابش كلمه ي محبت آميزي باشد؟ ولي نه! عليرضا "مانند برادر اوست" و اين جمله بنظرم چقدر مضحك مي آمد.
    سارا ــ سلام خوبم ممنون.
    عليرضا پرسيد رها كجاست كه سارا گفت داخل آشپزخانه. قلبم گرومپ گرومپ ميزد. مي دانستم امشب چون يك غريبه بينمان بود رفتارش با وقت هاي ديگر فرق ميكند.. خب، لااقل اميدوار بودم! .. عليرضا آمد ولي با اخم! خيلي بي رحمي! تصوراتم چه بود؟ پس اين حس ششم زن ها به چه درد مي خورد؟ من از حس ششم زنانه ام استفاده كردم و... درست از آب در نيامد!
    عليرضا ــ سلام. خوبي؟
    ــ سلام ممنون... تو خوبي؟
    و كاش مي فهميدي "ممنون" همان، اصلا خوب نيستم يا دارم از گريه منفجر مي شوم است از نوعِ زنانه اش. عليرضا سرش را به نشانه مثبت تكان داد و بعد از مكث كوتاهي گفت: من ميرم حمام.
    سكوت كردم. خب برو! فقط زمانكيه آبِ داغ با فشار رويت ميريزد اميدوارم قلبت را هم كمي گرم كند! خدا كند كه آب گرمكن نقشه اي نداشته باشد وگرنه قلبت كه هيچ! تمام وجودت يخ مي زدند.
    سارا داخل آشپزخانه شد و گفت: من يه كارِ ناتموم دارم، انجامش ميدم و مي رم.
    منتظر نگاهش كردم كه شروع به چيدن ميز كرد. شمع هاي زيبا كه با شعله اي كوچك بر سرشان مي سوختند، گل هاي رزي كه خودش برايم گرفته وقتي كارش تمام شد از ته دل گفتم: مرسي سارا. تو خيلي خوبي!
    سارا تشكري كرد و گفت بايد زودتر برود. نتوانستم همراهي اش كنم و بعد از نيم ساعت غذا آماده روي ميز و رها منتظر بود. عليرضا در حاليكه موهاي لختِ مشكي اش را با حوله خشك مي كرد وارد آشپزخانه شد. با ديدن ميز با ابرواني بالا رفته حوله را بر روي شانه اش انداخت و گفت: سارا كجاست؟
    ــ رفت. شام نمي خوري؟
    عليرضا "نه" اي گفت كه سريع گفتم: حتي يه قاشق؟؟
    برگشت و نگاهي به فضاي شاعرانه انداخت و با اكراه روي صندلي نشست. من هم از كابينت كنده شدم و سمت ميز رفتم كه مثل يك جنتلمن بلند شد و برايم صندلي را عقب كشيد. فكر نمي كني فقط يك پاينو كم داريم؟ يا تو بايد كت و شلواري رسمي مي پوشيدي و من به جاي اين وضع آشفته بايد دامني چين دار تن مي كردم؟
    عليرضا براي هردويمان غذا كشيد. كمي حرف بزن! ببين حتي شمع ها هم دارند آب مي شوند با اينكه در تيررس نگاهم نيستند! پارافين هايشان ذوب مي شود از داغيِ گونه هايم و تو بي خبري... عمقِ فاجعه اينجاست كه هيچ وقت نمي شود از تو دست كشيد و تو هيچ وقت به عمقِ فاجعه پي نمي بري!
    عليرضا سريع غذايش را تمام كرد و بلند شد: وقتي غذات رو خوردي بگو بيام ميز رو جمع كنم.
    و رفت! اين همه اشك ريختند اين شمع هاي نارنجي رنگ، اين همه عطر تراوش كردند از خودشان اين گل ها، اين همه نگاه ريختم توي صورتت آونوقت مي روي؟! كاش مانند فيلم ها، صحنه ي غذا خوردنت را روي دورِ آهسته مي گذاشتند، آنوقت تا فردا صبح هم كنارم بودي! چند دقيقه بعد شمع ها آب شدند. مي داني؟ از من خجالت مي كشند! خودشان لحظه ي آخر گفتند كه طاقت ديدن نگاهِ غمگينم را ندارند! فقط از جمعِ ما گل است كه سرِ پا مانده آن هم بخاطر حفظ ظاهر وگرنه تو نمي داني چه بغض هايي كه پشتِ گلبرگ هايش نخوابيده!
    با صداي بلند خطاب به عليرضا گفتم: عيلرضا تموم شد!
    وارد آشپزخانه شد و با تعجب پرسيد: چه زود سير شدي؟
    چيزي نگفتم كه ادامه داد ..
    عليرضا ــ مي خواهي كمكت كنم بري توي هال بشيني؟
    "نه" اي زير لبي گفتم كه پيشنهاد ديگري داد: مي خواهي برات رمان بيارم بخوني؟
    سرم را به نشانه تائيد تكان دادم كه رفت و چند لحظه بعد با كتابي برگشت. من كتاب مي خواندم و او ظرف ميشست! چند دقيقه اي گذشت كه باز آب ها راه گرفتند بر روي باغچه گونه هايم.چشمانم را بستم تا از آمدنشان جلوگيري كنم. مگر نمي دانيد تازگي ها به اين باغچه آب داده ام؟ آبِ زيادي هم خوب نيست! خاك شل مي شود. سست مي شود. درست مثل الان كه احساسم دارد نم مي كشد! بوي "نا" مي گيرد تنم.
    چشمانم را كه باز كردم قطره اشكي روي كلمه اي افتاده و فرو رفته بود. لبخند تلخي زدم. نگاهم به "دوستت ندارم"ِ خيس خورده ماند و هم چنان شلنگ توي باغچه افتاده بود. من كه مي دانم آخر پولِ آب زياد مي آيد!
    دلم به حالِ دخترك توي قصه سوخت. او هم مانند من عشقش يك طرف بود.
    عليرضا ــ رها؟ ببينم صورتت رو.. داري گريه مي كني؟
    اشك هايم بي وقفه مي باريد و هر بار كه با حرص پشتِ دستم را روي چشم هايم مي كشيدم فايده اي نداشت. صد باره دست روي چشم هاي سرخم كشيدم و گفتم: نه...نه!
    عليرضا يكي از زانوانش را روي زمين گذاشت و كنارم نشست: چي شده؟
    ویرایش توسط Sin-Sin 137179 : 2015.09.03 در ساعت 19:44

    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  20. 4
  21. #40
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,488
    11,050
    21,644

    پیش فرض

    قسمت 39 اُم:

    چه سوالِ مضحكي! ببخش كه اينطور با تو صحبت مي كنم ولي همه درد من را مي دانند و تو تازه مي پرسي چه شده؟ بس كن! اين سوالها زن را عذاب مي دهد! گريه ام شدت گرفت كه گفت: ميگم چي شده رها؟
    آنقدر فشار آب زياد بود كه نفسم رفت! بريده بريده گفتم: پسره... دوستش ... نداره...
    عليرضا لحظه اي به صورتِ خيسِ آبم نگاه كرد و سپس گفت: كي دوستش نداره؟
    ــ دختره... دوستش داره... بهش گفت... پسره گفت...گفت... دوستش نداره.
    گريه ام شدت گرفت. دوست داشتم بميرم. چرا توي قصه ها هم زجر مي ماند؟ خوشتان مي آيد از ديدن زجر كشيدن بقيه؟ نفسم واقعا بالا نمي آمد كه عليرضا يكي خواباند زير گوشم و داد زد: نفس بكش رها!
    با برخورد دستش با صورتم راه گلويم باز شد. آنقدر صورتم را نوازش نكرده كه آخر به زورِ سيلي گدايي اش كردم! نفس عميقي كشيدم كه عليرضا در آغوشم كشيد و گفت: آروم باش خانومي!
    ولي اين زبانِ نامرد نمي خواهد از كار بي افتد. بايد حتما يادآورد كند آن رنج را...
    ــ عليرضا، دوستش نداره...كثافت دوستش نداره... دختره التماس كرد.. دوستش نداره!!
    عليرضا كلاف شده بود. ببخش اگر اوقاتت را تلخ كردم. داشتن همچين همخونه اي جزو مشكلات به حساب مي آيد! شنيده اي كه مي گيوند اگر "م" مشكلات را برداري مي شود شكلات؟ چرند است! چرا اينطور نگاه مي كني؟ تو كه از اول دوستم نداشتي، برايت شيرين مي شوم؟ پس چرت است! شكلات..هه.
    بعد از چند دقيقه گريه ام به ناله هاي ضعيف تبديل شد. عليرضا مرا از خودش جدا كرد و لبخند زد ولي محو بود... خيلي!
    عليرضا ــ خوبي؟
    باز آن كلمه چهار حرفي كه جوابش هميشه بايد ممنون باشد... كاش جوابم واقعا برايت اهميت داشت تا مي گفتم خوب نيستم ... اصلا!
    چيزي نگفتم و فقط خيره نگاهش كردم. نگاهش رو از صورتم گرفت و به كتاب روي ميز دوخت. آنرا و برداشت و گفت: لازم نيست از اين كتابها بخوني. بعد از اينكه پات خوب شد از توي كتابخونه ي توي اتاقم به سليقه خودت چيزي انتخاب كن و بخون.
    خواست بلند شود كه گفتم: كتاب رو كجا مي بري؟
    نگاهي به كتاب توي دستش انداخت و گفت: نبايد بخونيش.
    ــ چرا؟
    عليرضا ــ چون هميشه از عمق مي ترسيدم. عمقِ دريا... عمقِ دره... عمقِ جنگل... عمقِ احساس! نزار به عمق برسه رها... نزار!
    و بدون حرف ديگه اي رفت. نمي داني كه مدتهاست به عمق رسيده.
    يك هفته از آن شب گذشت. فردايش گچ دست و پايم را باز كردم و مابقي كارهايش را انجام دادم. حس مي كردم دارد به پاهايم اكسيژن مي رسد! كاش ميشد مدتي مغز را عهم تويگچ بگذارند. از آن استفاده اي نشود. نشود فكر كرد به كاستي ها،نداشتن ها، احساس ها.
    آرام روي زمين گام برداشتم و سمت كاناپه رفتم. حوصله ام هم مانند مانندِ اجاقِ احساسم سر رفته بود. خواستم از جايم بلند شوم و به اتاق عليرضا بروم و از همان كتابهايي كه ميگفت بخوانم كه پشيمان شدم .
    در يك آن تصميم گرفتم سري به الهام بزنم براي همين زنگ زدم به متين و قرار را براي بعدازظهر گذاشتم. ساعت يك بود كه عليرضا از راه رسيد. سريع ميز را چيدم و پشت ميز منتظر نشستم كه بعد از چنددقيقه وارد آشپزخانه شد. لبخندي زدم و گفتم: سلام.
    لبخندي به روي لبهايش نشست و با مهرباني گفت: سلام باران خانــوم!
    ابروهايم از گرميِ ناگهاني كلامش بالا پريدند! دوباره شده بودم باران. پشت ميز نشست و بعد از اتمام غذايش از جايش بلند شد ، كمي كه از ميز دور شد عقبگرد كرد و خم شد پيشاني ام را بوسيد و با سرعت بيرون رفت. انگار آهن داغ روي پيشاني ام گذاشته بودند! تمام تنم ميسوخت و لبخندِ محجوبي صورتم را زينت بخشيده بود. چه لذتي دارد چشيدن محبت از كسي كه دوستش داري... حتي اگر براي تو نباشد... حتي اگر دوستت نداشته باشد!
    دخترها هنگاميكه اتفاق خاصي برايشان مي افتد، دوست دارند بنشينند گوشه اي و خيال ببافند. حتي اگر مدتِ آن اتفاق خوب كم باشد، ساعتما مي نشينند و فقط به همان چندثاينه فكر مي كنند. اول لبخند ميزنند و گونه هايشان رنگ مي گيرد و بعد در حاليكه با لبخند محوي لب خود را مي گزند از جايشان بلند ميشوند و به كارهايشان ميرسند و يادشان مي افتد كه دخترها بايد حجب و حيا داشته باشند!
    در ماشين نشسته بوديم و به سمت خانه الهام مي رفتيم. متين روي شانه ام زد و گفت: چيه دختر؟ از اون موقعي كه نشستي پشتِ سر هم لبخند ژكوند تحويل آينه ميدي؟!
    لبخند ژكوند؟! ژكوند اگر حالِ من را داشت بطورحتم بايد گونه هايش در آن تابلوي نقاشي مانند هندوانه قاچ خورده مادربزرگ سرخ مي بود! همه ما زن ها گاهي اوقات آنقدر بعضي لحظات برايمان شيرين اند كه حتي دوست نداريم براي كسي بازگويشان كنيم، تا كسي نفهمد در آن موقعيت قرار گرفتن چه حالي دارد... تا ديگران آن اتفاق هاي خوب را نگيرند! در مورد متين همچين فكري نمي كردم فقط حسِ زنانه ام اين اجازه را نمي داد كه چيزي بگويم!
    سعي كردم موضوع را عوض كنم: الهام مي دونه ما داريم مي ريم خونه اش؟
    متين ــ نه، سورپرايزه.
    باز آن كلمه كه همه موقع گفتنش حس مي كنند يك پا امريكاييِ اصيل اند!
    متين جلوي خانه اي نگه داشت و پياده شديم. زنگ خانه را زدم و از جلوي آيفون تصويري كنار رفتم. چند لحظه بعد صداي متين در گوشم پيچيد: كيه؟
    صدايم را كمي لوس كردم و گفتك: منم عشقم درو باز كن.
    الهام در را باز كرد و من با تعجب نگاهي به دنيا انداختم و گفتم: يعني فهميد منم كه در رو باز كرد؟
    هر دو شانه اي بالا انداختند. بعد از طي كردن طول حياط در خانه را باز كردم. هنوز دو قدم بيشتر برنداشته بودم كه صداي الهام آمد: پرهام هنوز نيومده... منم دارم ميرم بيرون...
    در حاليكه دگمه هاي مانتويش را ميبست به طرف در مي آمد. با تعجب گفتم: الهام؟!
    الهام سرش را بلند كرد و با ديدن ما رنگ از صورتش پريد. نگاهي به صورتش انداختم كه زير آن همه رنگ و روغن هنوز معصوميت خاصي داشت. نزديكش شدم و محكم در آغوشش كشيدم و او دستانش را دور كمرم حلقه كرد.
    ــ خيلي دلم برات تنگ شده بود.
    اين جمله را هر دختري، زني، مردي و هر پسري در دلش دارد و منتظر است براي كسي بازگوشي كند. براي خانواده اش، دوستش و يا كسي كه دوستش مي دارد و من براي اولين بار اين جمله را خطاب به عزيزترين دوستم گفتم.
    الهام ـــ منم همينطور.
    بعد از اينكه الهام با متين و دنيا احوال پرسي كرد روي مبل ها نشستيم و مشغول صحبت هاي معمولـي شديم. گاهي حتي همين آب و هوا كمكمان مي كند تا بشنويم صدايي را كه مدتها دلتنگش بوديم. ممنون آلودگيِ هوا!
    مدتي گذشتكه صداي زنگ در آمد. الهام كه انگار منتظر همين لحظه بود سريع بلند شد كه متين دستش را گرفت و گفت: تو بشين! بعد از يه مدت تازه گيرت آورديم، حالا مي خواي در بري؟!
    من و دنيا خنديدم به جمله اي كه زياد هم خنده دار نبود. خنده مان از روي اجبار بود و براي آرام كردن دلِ خودمان. براي اينكه خودمان را بزنيم به نفهمي، براي اينكه توي چشمان الهام نگراني، موج ميزد از آن موج هايي كه بچه ها را يتيم و زن ها را بيوه مي كند.
    چرخيدم سمت الهام و گفتم: پرهام سركاره؟
    الهام درحاليكه تمام تلاشش را بكار مي گرفت تا بتواند متين را ببيند گفت: نه ... يعني آره... مي دوني..
    در همين لحظه متين وارد شد. الهام سريع از جايش بلند شد و گفت: كي بود؟
    متين باز پيوند داد اين ابروهاي پهن اش را و باز مبارك بادي در راه نبود! تنها دو پيوند هست كه هيچكس از آن راضي نيست! يكي پيوندِ ميان ابروها و نزيدكي شان براي اخمي روي صورت و ديگري پيوند با كسي كه دوستت ندارد.
    متين ــ پرهام بود. فكر كرد تويي كه گوشي رو برداشتي شروع كرد به عربده كشيدن كه چرا نرفتي بيرون. بايد جايي مي رفتي الهام؟؟
    الهام مات و مبهوت به متين نگاه مي كرد كه در باز شد و پرهام داخل آمد ولي تنها نبود.. دختري هم همراهش بود... وقتي چشمانشان به ما افتاد شكه شدند.. پرهام اخمي كرد و رو به الهام گفت: نگفته بودي قراره دوستات بيان اينجا.

    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  22. 4
  23. #41
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,488
    11,050
    21,644

    پیش فرض

    قسمت 40 اُم:الهام فقط خيره به دختر نگاهش مي رد.. مردمك چشم هايش مي لرزيدند و لرزش هميشه شادي آفرين نيست! گريه ها هميشه از سر شوق نيست! هرآن ممكن بود غم از آن دوتيله زيبا غم فوران كند. كم كم ماجرا داشت دستم مي آمد و عذاب از جايي شروع شد كه پرهام زنش را، همدم اش را، عزيزترينش را بعنوان خواهرش معرفي كرد.
    با اين حرفش سرِ جايم خشكم زد مانند همان مجسمه هاي خشك شده داخل موزه.. سرماي اين حرفش ، سرديِ كلامش همه مان را يخي كرد! مانند آن مجسمه هايي كه يك پا در هوا يخ مي زنند. قلبم خواست خون پمپاژ كند كه يكدفعه ايستاد.خواهرش؟! چه مزحك! حتما داري شوخي مي كني پرهام! يكك شوخشِ مزخرفِ پسر پسندانه! قلبم، مغزش را بكار انداخت! همراه خون، عصبانيت با سرعت رگهايم را پر كرد.
    ــ خواهرت؟؟
    با گفتن همين كلمه همه توجهشان به من جلب شد... نگاه هايي با حس هاي متفاوت .. و در بين اين نگاه ها، چشمهاي غمناك الهام .. جگرم را كه سهل استى كل وجودم را سوزاند ..
    با صداي بلندي گفتم: بي عيرت تو زنت رو فعنوان خواهرت معرفي مي كني؟ جلوي روش دختر مياري خونه؟ پس چي شد اون حرفها؟ مگه نمي گفتي دوستش داري؟ تو اگه مي خواستي اين كثافت كاري هات رو ادامه بدي غلط كردي زن گرفتي ..
    پرهام غريد: خفه شو ..
    گفتم "غريد"؟! .. خب مانند گرگ هاي وشخصي شده بود كه دورش پر شده از شكار .. گرگي كه با طمع، تمام اين شكارها را مي خواتسو الهام مانند شكار كوچيك اي ، گريان به شكارچي اش نگاه مي كرد .. گلوله هاي سربي و سرد شكارچي اش را به جان خريد و با گريه دستم را گرفت و گفت: اينطوري نگو رها .. من دوستش دارم .. به خدا دوستش دارم ..
    با ناراحتي نگاهش كردم و به فرمان عقلم گوش دادم وگفتم: بريم ..
    دستش را كه در ميان انگشتانم قف شده بود كشيدم .. از خانه بيرون زديم .. داخل ماشين نشستيم و زودتر از آنكه فكرش را مي كردم صداي گريه الهام بلند شد ..
    نمي دانم چرا در اينجور مواقع حس مي كنم بايد داخل كافي شاپ حرفهايمان را بزنيم! شايد تاثير رمان هايي بود كه مي خواندم و يا ديدن دختر پسرهايي كه جيك تو جيك نشسته بودند و با هم لبخند ميزدند و دروغ هاي زيبا مي گفتند ..
    نيم ساعت بعد روي صندلي هايي نشسته بوديم كه معلوم نبود قبل از ما، چه كسي آنها را اشغال كرده بود و با چه نيتي؟ شايدپشت همين ميز .. كسي ترك شده و آب پاكي روي دستش ريخته اند .. يا شايد هم كسي به عشقش رسيده!
    ــ نمي خواي حرفي بزني؟
    الهام ــ طبق معمول همه ماجراها همه چيز خوب بود .. همه چيز عاشقانه بود .. شايد هم نه! مي دوني؟ مشكل ما دخترها اينه كه عشق رو ميتونن تصور كن .. با خيال اينكه حسشون دو طرفه است تا آخر عمر زندگي كنن و دم نزنن .. و من هم همينكارو كردم .. تا اينكه ..
    لبخند غمگيني زد و ادامه داد: هميشه از گفتن "تا اينكه" بدم مي اومد.. اين دو كلمه گند ميزنه به هر اتفاق يا حرف خوبي كه قبلش زدي .. (مكثي كرد و ادامه داد ) باور نمي كردم اسمش پرهام باشه نه محمد .. راستشو بگم، حرف ترو هم باور نمي كردم رها! .. و تازه قبل از بله گفتن همه چيز برام روشن شد .. عين روز! همون روز هايي كه آفتاب لعنتي ش چشمتو كور ميكنه .. يه روز با هم رفتيم خريد و براي اولين بار، حسي رو تجربه كردم كه بدتر از مرگ بود .. نمي دونيد .. هيچوقت نمي فهميد كه وقتي با شوهرت بيرون رفتي، يه زن جلو بياد و باهاش گرم بگيره يعني چي .. وقتي منو بعنوان خواهرش معرفي كنه .. يعني چي .. و بعد شروع شد .. زن هاي رنگ و وارنگي كه .. (بغض كرد) خودم .. با همين دستام .. ميوه گذاشتم جلوشون .. لبخند زدم براشون .. من .. من ..
    گريه اش گرفت .. بالاخره لبهايم را كه مانند كوير لوت خشك شده بود را گشودم و گفتم: تمومش كن الهام .. يك سره اش كن .. يه تصميم قطعي بگير..
    متين حرفم را تائيد كرد و دنيا فقط سر تكان داد .. الهام دوباره سرش را پايين انداخت و مشغول بازي با دستمال سر ميز شد .. مطمئنم كه الهام از دستمال هايي خوابيده توي جعبه اش، ممنون بود!
    ــ ولي من .. دوستش دارم ..
    دنيا پوفي كرد و دست به سينه به صندلي اش تكيه داد .. احساسش را درك مي كردم .. مي فهميدم معي حالش را .. همان دوراهي مزخرف عقل و احساس .. چرا الهام از همان جمله معروف زنها استفاده نمي كند؟ چرا يك "به درك" نمي چسباند ته حرفهايش و تمام؟ .. دستش را گرفتم و گفتم: مطمئني؟
    الهام ــ من .. دوسش دارم..
    دنيا ـــ چرا؟؟
    چه سوالي پرسيدي دنيا! مگر دليل دارد گفتن اين جمله؟ اگر مي خواهي دليل هايش عاشق چشم و ابرو شدن باشد، بهتر است ساكت بماند! .. عاشق است چون عاشق است .. دليل از اين محكمتر؟!
    الهام سعي كرد بحث را عوض كند: از امير چه خبر متين؟
    متين ــ بهم گفت دوستم داره
    همگي با هم جيغ آرامي كشيديم و گفتم: تو نبايد يه خبري بمن بدي؟
    متين ــ شما انقدر تو زندگي خوشتون غرق شديد كه آدم دلش نمياد از اون فضاي رمانتيك بيرونتون كنه!
    حرفش با اينكه شوخي بود به مزاجم خوش نيامد و باعث شد ابروان سياهم در هم بپيچند: خودم مي دونم زندگيم چطوريه .. اين رو يادت نره كه من خودم اين زندگي رو انتخاب كردم ..
    نگاهم را سُراندم روي پنجره .. نگاهم با سماجت خيره ماند به كودكي كه مي خواست گل هايش را بفروشد .. لباس ها كهنه و موهاي آشفته و چشمان منتظرش كه با نزديك شدن هر فرد رنگ اميد ميگرفت ، جگرم را سوزاند .. چندلحظه بعد صاحب مغازه اي كه پسرك نزديكش ايستاده بود بيرون آمد و با داد و هوار او را از آنجا دور كرد .. چشم هايش هنوز منتظر بود .. محتاج بود .. دلم گرفت ..
    ــ تا چند ماه ديگه همه چيز تموم ميشه ..
    همه كه مانند من به بيرون خيره شده بودند با اين حرفم سربرگرداندند و خيره نگاهم كردند .. عاقبت دنيا پرسيد: چي تموم ميشه؟
    ــ زندگي من ..
    حالا حواسشان بيشتر جمع شده بود و نگاهشان كنجكاو .. نگران!
    متين ــ چي ميگي تو؟ درست حرف بزن ببينم!
    ــ عليرضا غير مستقيم بهم گفت تا چندماه ديگه همه چيز تمومه ..
    واقعا غيرمستقيم گفته بود؟! اصلا حرف هايش را يادم نيست! حرفهايش را كه جمع مي كردي و ميشد فايل فشرده .. فقط يك معني ميداد "رها .. رفتنيه .."
    دنيا ــ بهتر! راحت ميشي!
    توضيح دادنِ اينكه كسي را دوست داري به آدم هايي كه تو را، احساساتت را نمي فهمند مثلِ فهماندن طرز پخت يك كيك است به رياضيدان! تو بگويي .. اول تخم مرغ را مي شكني .. سر تكان دهد .. خوشحال شوي كه فهميده و تا آخرش بروي .. و از او بپرسي فهميدي چي شد؟ از تو مي پرسد جذر فلان عدد چه مي شود!
    الهام دست هايم را كه مشغول بازي با دستمال كاغذي بود گرفت و گفت: من مي فهمتت! توي جهنمي گير افتادي كه ملكه عذابت رو مي پرستي!
    هنوز با اشتياق به دستمال كاغذي توي دستم نگاه مي كردم و فكر اينكه "تازه داشتم باهاش گل درست مي كردم" توي سرم چرخ مي خورد .. هروقت مي خواهم حرفي را بزنم كه مهم است .. لازم است .. تلخ است .. مربوط به عليرضاست! بايد خودم را مشغول كنم .. چون هيچوقت اين حرفها براي كسي مهم نيست و طاقت نگاهشان را ندارم! يادم باشد رسيدم خانه دكمه مانتويي كه وقت صحبت از عليرضا كنده شد را بدوزم ..
    حواسم را از بين حروف اسم عليرضا بيرون كشيدم و جمع كردم: به جرم كدوم گناه؟
    حرف مفت زدي دختر! مگر كسي جواب مي دهد؟ آخرش يك "نمي دونم والا" مي گويند و درِ دهانت را مي بدند .. يك "بيخيالش شو ارزشش رو نداره" و قائله را ختم مي كند ولي نمي دانند كه تازه .. اينجا قائله شروع مي شود!! .. بيخيال كي؟ بيخيال چي؟ كسي كه باعث شد تمام وقتم را در دفتري بگذرانم كه دوست داشتم روي مبل تك نفره اش دست بكشم و حتي يكبار نزديك بود به داريوش بگويم "اين مبلو مي فروشي؟!" .. بيخيال همان كسي كه باعث شد قبول كنم تمام عمر مثل خواهرش باشم ولي فقط .. باشم؟! .. فقط .. حسم كند .. يادش نزد كه رها ايزدي وجود داشت كه با بي رحمي از او خواست خواهرش بماند؟ .. تويي كه اين حرف را مي زني فقط جواب اين سوالم را بده .. مردها، خواهرشان را دوست دارند .. مگر نه؟ پس چرا عليرضا .. دوستم ندارد؟
    نيم ساعت بعد ، از همه بچه ها خداحافظي كرده و جلوي واحدي ايستاده بودم كه يكي از چهارخانه هاي بلوز عليرضا بود .. عليرضا خودش خانه بود .. پيرهنِ چهارخانه اش خانه بود .. آرامش بود .. زندگي بود .. وقتي اخم مي كرد ونمي توانست جلوي لبخند زدنش را بگيرد .. وارد خانه شدم .. تاريك بود .. با اخم گفتم: باز هم منو تنها گذاشتي بي مسئوليت!
    صداي كسي آمد كه گفت: من بي مسئوليتم؟
    نترسيدم .. عليرضا .. هيچوقت ترس نداشت .. برق هارا روشن كردم و پرسيدم: كي اومدي؟
    عليرضا ــ يك ساعتي ميشه ..
    مكثي كرد و درحاليكه با دقت به صورتم نگاه مي كرد پرسيد: نترسيدي؟
    ــ من فقط يكبار توي عمرم با عمق وجود ترسيدم اون هم وقتي كه منتظر بودم لولوخورخوره ي توي كمد منو با خودش ببره .. و حالا فكر مي كنم واقعا چرا اجازه ندادم؟ چرا هميشه جيغ زدم و مامانم رو صدا كردم؟ چرا بعدش توي اتاقم نرفتم و در كمد رو باز نكردم كه منو با خودش ببره و براي قلبم نگهبان بشه؟ چرا .. مي ترسيدم؟! نمي دونم!
    كلافه بود .. خسته بود .. كار كرده بود! مرد بود! حق داشت زنش را دوست نداشته باشد .. حق داشت خسته باشد و اخم كند .. حق داشت سرم فرياد بزند و بگويم نمي خواهدم .. حق داشت .. مَرد بود! .. و من زنم و حق دارم كه گريه كنم؟!
    عليرضا ــ نمي خواي بگي كجا بودي؟
    ــ نه ..
    عليرضا ــ و دليلش؟
    ــ دليلش ميتونه همون دليلي باشه كه منو تو خونه تنها ميزاري .. دليلش ميتوني هموني باشه كه سرم داد ميزني .. ميتونه هموني باشه كه اسممو صدا نمي كني و بهم ميگي "اين" .. ميتوني هموني باشه كه ..
    زيرلب ادامه دادم: دوستم نداري ..
    و به طرف اتاقم به راه افتادم .. موقع گريه كردن، يك زن را نبايد نگاه كرد .. چشمهاي خيس و سرخش .. چتري هاي نامنظم اي كه روي پيشاني عرق كرده اش پخش شده ... لبهايي كه با حالت غم انگيزي مي لرزد .. دندان هايي كه لب را مي گزد .. و چيزي كه زيرلب زمزمه مي كند! "مرد" مي خواهد شنيدنش! اغلب زنها، موقع گريه چيزي زيرلب مي گويند .. يا محبوبشان را صدا مي كنند .. يا خدايشان را و يا .. مثل من .. خدا را ..
    در را بستم كه صدايش مثل دريل مغزم را سوراخ كرد .. تا ته مغزم رفت انگار .. ميخ اش خيلي طويل باشد!!
    عليرضا ــ دوباره پات خوب شد راه افتادي تو خيابونها؟

    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  24. 4
  25. #42
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,488
    11,050
    21,644

    پیش فرض

    قسمت 41 اُم:

    دهانم كه داشت خدا را صدا ميزد، بسته شد .. بيني ام را بالا كشيدم وراه نفسم باز شد .. در را باز كردم و گفتم: چي گفتي؟
    داخل اتاقش رفت: شنيدي كه چي گفتم..
    دلم ميگفت "حالا يه حرفي زده، تو چرا بزرگش مي كني؟" ولي قربان عقلم بروم كه تو دهني محكمي به قلبم زد و راه افتادم سمت اتاقش .. ايستادم نزديك درب و گفتم: شنيدم ولي باز هم مي خواهم تكرار كني . من راه مي افتم تو خيابونا؟ واقعا كه خيلي ...
    ادامه ندادم .. ضربه بعدي را قلب زد .. يك كف گرگي به عقل زد .. آخر چطور مي توانستم به او بي احترامي كنم درحاليكه عزيزترينم بود؟
    نزديكم شد و گفت: چيه؟ چرا ادامه ندادي؟ بگو خانوم .. اجازه بده علاوه بر پسرهاي تو خيابون ما هم فيضي از كلامتون ببريم ..
    صداي جيغ قلبم، گوشهايم را كَر كرد .. عليرضا نشنيدي؟ .. شكست! فروريخت .. و دوباره لوله هاي آب تركيد و اشك هايش نشت كرد توي چشم هايم .. صدبار گفتم اين لوله ها پوسيده اند .. گوش نكردي حضرتِ آقا! .. حالا .. تماشا كن كه بانويت را سيل مي برد ..
    با بغض گفتم: بهم شك داري؟
    شانه اي بالا انداخت و گفت: ديگه مهم نيست..
    ــ چرا شك داري!
    سمت اتاقم رفتم .. بايد ثابت مي كردم كه من .. بد نيستم .. خراب نيستم .. ويلون نيستم .. من .. خانومم، عليرضا!! باورم نداري؟ من محجوبم .. شيطنت مي كنم ولي .. بي انصاف! .. گوشي ام را برداشتم و انگشتم اسم دنيا را لمس كرد .. با كلافگي داشتم به صفحه موبايل نگاه مي كردم .. "چرا برنمي داري؟"
    برگشتم و به عليرضا خيره شدم .. پوزخند زد و گفت: شايد الان وقتش پُره!
    دنيا ــ الو رها؟
    انقدر هول شدم كه نزديك بود موبايل از بين انگشتانم سُر بخورد .. زدم روي اسپكير: دنيا من الان كجا بودم؟
    معلوم بود تعجب كرده .. با تاخير گفت: چي ميگي؟
    با اينكه مي دانستم هركس ممكن است هنگاميكه هول مي شود، ضريب هوشي اش بطور چشم گيري پايين بيايد!! با عصبانيت گفتم: فقط بگو من از ساعت سه تا هفت كجا بودم؟
    دنيا ــ خب اول كه رفتيم خونه الهام و بعدش هم كافي شاپ .. و بعدش هم ترو رسونديم خونه .. راستي رها؟ دير نكرده بودي؟ آخه همش مي ترسيدي بعد شوهرت برسي و چراغهاي خونه رو خاموش ببينه و ...
    ــ دلش بگيره!
    قطع كردم .. پوزخند زدم و زير لب گفتم:شوهرم؟!!
    علیرضا ــ من شوهر تو نیستم؟
    ــ شوهر؟ .. نمی دونم .. حامی من هستی .. تکیه گاهم هستی .. مرد زندگیم هستی .. با اینکه غذاهامو نمی خوری .. با اینکه اهمیت نمیدی، مرد منی .. ولی .. شوهرم .. زن و شوهر بهم محبت میکنن .. جاده محبت ما یک طرفه است ..
    علیرضا ــ من گاهی بهت محبت می کنم ..
    خندیدم .. ولی .. بیشتر شبیه گریه بود: این مثل یه ماشینه با سرعت بالا تو همین جاده یک طرفه که داره از روبرو میاد .. مدام نور بالا میزنه و ویژ! از کنارت رد میشه .. محبت تو می گذره علیرضا .. جاده امون یک طرفه می مونه .. اگه مدام محبت می کردی، روی ماشینهایی که از روبرو می اومدن، حساب می کردم ولی من توی جاده ام، تنهام! و محبتهای ناگهانی تو، مثل همین ماشینن .. زود گذر .. و آدمو تکون میده! جا میخورم!! محبتت می گذره ولی همیشه توی ذهنم می مونه که اون روز .. توی جاده .. یه ماشین از جلو اومد و غافلگیرم کرد!
    علیرضا ــ قشنگ حرف میزنی، ولی به درد زندگی نمی خوره .. جواب من یه کلمه بود .. آره یا نه؟
    دردهایم برایش قشنگ بود!! جمله اخرش را با داندان های کلید شده اش گفت و دستش را مشت کرد ..
    ــ علیرضا ..
    علیرضا ــ این علیرضا گفتنت یعنی نه .. پس این حلقه توی دستت، اون شناسنامه ات .. چی میگن؟
    ــ اونها واسه خودشون میگن .. نسبت آدمها رو شناسنامه معلوم نمیکنه .. دلشون معلوم میکنه ... تو دلت با من نیست علیرضا .. دیگه رودروایسی که نداریم .. دوستم نداری .. داری؟
    علیرضا ــ رها ..
    ــ این رها گفتنت یعنی نه ..
    مثل خودش حرف زده بودم .. حرف خودش را به خودش تحویل دادم و اعتراضی نمی توانست بکند!! من زنش بودم و دوستش داشتم .. شوهرم بود و گاهی نبود و دوستم نداشت ..
    علیرضا ــ رها تو نباید منو دوست داشتی .. آخه چجوری حالیت کنم دختر؟
    ــ هیچجوری علیرضا .. ولم کن به حال خودم .. من دوستت دارم ..
    علیرضا ــ نه .. نباید اینجوری باشه .. من دوستت ندارم ..
    با اینکه خودم می دانستم، با اینکه گاهی به زبان و گاهی به رفتار بمن فهمانده بود، باز هم انتظارش را نداشتم .. شده بودم مانند جنگجویی که از جنگ برگشته .. با این حرفش انگار همه سپاه دلم فریاد می زدند شکست خوردیم .. سعی کردم صدایم عاری از بغض باشد ..
    ــ پس من چی؟ احساسم چی؟
    اخیتار از کف داده و فریاد زد: دلت بره به درک .. می فهمی؟ احساست بره به درک ..
    حواله ام کرد به سرزمین آتش .. میان شعله های سوزانی که حقم نبود .. مگر جرمم بجز عاشقی چه بود؟ اینکه شوهرت را دوست داشته باشی، گناه دارد؟ اینکه بخواهی زندگی ات را نگه داری تا از هم نپاشد، گناه دارد؟
    سپاه دلم، نیروی پشتیبانی خواست و سربازانی با نیزه های تیزشان از چشم هایم فرو ریختند .. چشم هایم از اشک می سوخت .. علیرضا خواست دهانش را باز کند .. متاسف بود؟ شرمنده بود؟ .. شرمندگی اش برای من، قلب میشد؟ این بی صاحب مانده دیگر قلب نمی شود .. ببرمش پیش شکسته بند، یکی می زند توی دهانم که چرا از آن مراقبت نکرده ام .. وسط فحش هایش، نمی گویم کار تو بوده علیرضا .. من آدم فروش نیستم ..
    ــ بیرون ..
    لحنم تند بود .. رها! گناه دارد .. نگو .. چشمهای درشتش را نگاه کن .. چقدر شفاف شده .. درمانده شده .. کلافه بود و مدام لبهایش را خیس می کرد .. و آخر سر با یک "متاسفم" ترکم کرد .. تاسفت .. هیچ غلطی برای من نمی کند .. بگویم که برقها را خاموش کردم؟ بگویم در را بستم و روی تخت خوابیدم؟ بگویم گریه کردم و با سقف اتاقم حرف زدم؟ بگویم هزار بار خدا را صدا کردم؟ بگویم .. حالم خیلی بد بود؟ یا لازم نیست؟
    *****
    صبح با صدای زنگ تلفن از خواب پریدم .. و تا در جایم نیم خیز شدم، صدایش قطع شد .. همینطور که در جایم نشسته بودم،چشم هایم گرم شد و رسیدم به انجاییکه علیرضا به سمتم آمد .. نگاهش می کردم که گفت "دوستت دارم" .. فضا برای پرواز کردن کافی نبود .. یکهو صدای تلفن آمد و سر هردویمان به اطراف چرخید و .. از خواب پریدم .. با اخم سر جایم نشستم و چشمهایم را بستم .. صدای تلفن اجازه نمیداد فکر کنم .. گوش هایم را گرفتم و کمی از صدایش کم شد .. "به علیرضا فکر کن رها .. به حرفهاش .. داشت میگفت دوستت داره" .. ولی .. دیگر رفته بود . تمام شده بود .. لعنت به صدای تلفن .. لعنت ..
    از جایم بلند شدم .. "چه پشتکاری هم داره" .. گوشی را برداشتم و صدای نگرانش در گوشم پیچید: رها؟
    نفس عمیقی کشیدم .. دوست داشتم بگویم که الان خوابش را می دیدم .. می گفتم که بمن گفته دوستم دارد .. بپرسم که خوابم راست بوده؟ .. بیا به فال نیک بگیریم ..
    ــ بله؟
    علیرضا ــ صددفعه زنگ زدم دختر .. کجا بودی؟
    ــ خواب بودم ..
    علیرضا ــ انقدر خوابت سنگینه؟!
    ـ خواب میدیدم ودوست نداشتم بیدار بشم ..
    علیرضا ــ چه خوابی؟
    ــ علیرضا .. زنگ زده بودی از من خوابمو بپرسی؟!
    لحنم گزنده بود .. دلم خنک شد .. دوستش داشتم ولی .. دلم خنک شد!! دلم خنک می شود وقتی می بیند دوستش دارم و کاری از دستم بر نمی آید .. وقتی می بیند تنها هستم و بیشتر از خانه بیرون می ماند .. وقتی می بیند وابسته اش شدم و بیشتر از قبل کاری می کند که دلم روی سرسره بنشیند و بِسُرد پایین! .. این وسط .. دلم خنک می شود وقتی با یک حرف کوچک ساکتش می کنم .. دلم خنک شد ولی .. دلم برایش سوخت!
    علیرضا مکث کرد و سپس ادامه داد .. با صدای خودش .. با لحن سردش .. بی احساسش .. بی نگرانی .. بی هیجان .. من به همین علیرضا خو کرده ام .. همینه! خوبه ..
    علیرضا ــ امشب مهمون داریم .. خاتون اینا ..
    ــ چرا زودتر نگفتی؟؟
    علیرضا ــ صبح خاتون زنگ زد بمن و گفت چرا زنگ میزنه خونه تو گوشی رو بر نمی داری، می پرسید کجا رفتی .. و من نمی تونستم بگم خبر ندارم زنم کجاست! برای همین بحثو عوض کردم و گفتم رفتی خرید برای مهمونی امشب و دعوتشون کردم ..
    تماس را که قطع کردم .. به خاتون زنگ زدم و کلی دروغ سر هم کردم که یکی اش "خوبم" یا "همه چی رو براهه" بود .. رو به راه است .. ولی .. رو به راهی که دو شاخه می شود! ته جاده یک طرفه ام .. باید دل بکنم .. باید بروم و رفتن برای من ای که دوستش داشتم سخت بود ..
    باید وقت رفتن، شال گردنی را که از خیال روزهای با علیرضا بودن، بافته بودم را دور گردنم بپیچم و تا زیر چشمانم بیاورم .. هیچکدام از خاطراتت نباید مرا بشناسند .. وگرنه دست از سرم بر نمی دارند!
    چند ساعت بعد خانه تمیز بود مثل یک دسته گل!! دسته گلی که رز غنچه اش من بودم و معلوم نبود، بشفکم چه می شوم! و علیرضا .. شهدش بود .. شیرین برای فهمیدن شیرین اش ولی باید زنبور می بودی .. و من .. نبودم!
    خرید کرده و بعد از چیدنشان مشغول آشپزی شدم .. یاد حرفهای مادرم افتادم و خندیدم ..
    ــ به چی می خندی؟
    بدون اینکه برگرم گفتم: مامانم همیشه میگه توی همه خونه ها مشکل هست، فقط شکل و شمایلش فرق میکنه .. و بالاخره یه روز مشکلات تموم میشه .. کم میشه .. خاله ام میگه امتحان الهیه و ولی من میگم .. مشکلات همیشه هستن .. هیچوقت تموم نمیشن .. فقط از یه شکلی به شکل دیگه در میان .. و از یه قانون پیروی میکنن .. قانون پایستگی بدبختی .. دوران دبیرستان، همیشه آرزوم این بود که قانون پایستگی همیشه سوال بیاد چون راحت بود ولی .. توی امتحان زندگی .. الان .. نمی دونم! کاش خدا انقدر امتحان نمیگرفت!
    کنارم ایستاد و گفت: تو که مشکلی نداری توی زندگیت ..
    چشمانم از حدقه بیرون زد! .. کاش میشد هر چ به دهنم می آمد نثارش می کردم ولی حیف .. حیف که دوستش دارم ..
    ــ می دونی علیرضا؟ .. خیلی سال پیش، یه شب خونه مادربزرگم بودیم و سه نفری،من ودوتا از بچه های فامیل، توی اتاق بازی می کردیم .. باهاشون دعوام شد .. از عکس العملشون .. حرفهاشون خوشم نیومد .. عصبانی شدم و خواستم از پله ها پایین برم که یه دختربچه جلوم اومد و نفهمیدم چیکار می کنم .. فقط یادمه کنار زدمش و ازپله ها پرت شد .. و اگه کسی نمی گرفتش، الان معلوم نبود چی میشد! .. سالها بعد، موقع فکر کردن به این ماجرا به یه نتیجه ای رسیدم .. اینکه همیشه هستن کسانی که با حرفهاشون صبانیت کنن و خنجر رو تا ته قلبت فرو کنن و بجای اینکه بیرون بکشنش .. خنجرو رو توی قلبت می چرخونن و زجر کش میشی .. حالا اگه نتونی خودت رو کنترل کنی .. مثل من عمل می کنی .. فقط بجای اون بچه .. احساساته .. قلبته .. غرورته .. کسیه که دوستش داری! اما من یاد گرفتم که باید بی تفاوت باشم .. رد بشم و اهمیت ندم .. پس ..
    برگشتم و توی چشمانش خیره شدم: هر زخم زبونی که بزنی .. هر اهانتی که بکنی .. من کاری نمی کنم .. از درون داغون میشم ولی با تو کاری ندارم .. زجرت نمیدم .. چون ..
    سر به زیر انداختم و زیرلب ادامه دادم: عزیزترین منی .
    سرم را بالا آوردم و به او خیره شدم .. به کسی که بخاطر دختر روزهای سخت شدم .. من که تشنه محبت بودم، صبر کردم و ماندم .. بخاطرش گریه کردم .. علیرضا؟ .. لیاقتش را داری؟
    چند دقیقه نگاهم کرد و بعد رفت .. حس دانشمندی را داشتم بعد از رونمایی از اختراعش .. کلی حرف بزن .. فلسفه بباف .. آسمان ریسمان بباف و آخرش تنها تماشاچی ات .. برود! .. به همان اندازه دلگیر بودم و درمانده .. از کلمه "بیخیال" متنفرم ولی .. بیخیال رها! شامت را بپز ..
    همه چیز آماده بود .. یاد حرفهای مادرم افتادم "دختر هرچقدر هم فیس و افاده ای باشه .. هرچقدر هم لوس .. وقتی میره توی زندگی .. وقتی میشه خانوم خونه، عوض میشه .. چه بخواد چه نخواد! .. وقتی جای اینکه تا لنگ ظهر بخوابی، صبح بلند و شروع به غذا درست کردن کنی، یعنی خانوم شدی! .. وقتی بجای غر زدن که چرا لباس هات اطو کرده نیست، لباس های شوهرت رو با یه دنیا عشق اطو کنی .. یعنی عاشق شدی! .. وقتی بجای خریدن طلا، بدلجیات بخری که به خرج خونه کمک کنی، رها اون موقع یعنی هم خانومی .. هم عاشقی .. هم دخترمن!" .. مادر! من هم یک جمله به دیالوگ ماندگارت اضافه می کنم .. که وقتی هر وعده چند مشت قرص اعصاب ریختی توی حلقت و از زور افسردگی نمی دانستی چه کنی .. یعنی عاشق شدی! آن هم عاشق کسی که دوستت ندارد ..
    لباسم را عوض کردم و همان لباس کرم رنگی را پوشیدم که علیرضا برای اولینبار بمن گفت که زیبا شده ام! .. چند دقیقه بعدخاتون و مرضیه و آقاجون هم رسیدند .. و مشغول تعریف از عروسشان شدند و اینکه لیات می خواهد داشتن همچین زنی! هندوانه هایی که زیربغلم می گذاشتند را برداشتم و داخل آشپزخانه بردم!!! و در جواب تمام حرهایشان می گفتم "مرسی!" .. با یک لبخند کج .. یک نگاه بی فروغ .. فقط همین یک کلمه را می گفتم که خیلی وقت است ورد زبانم شده .. قبلا هر تعریفی که می شندیم، متقابلاً شروع می کردم به تعریف و تمجید! قربان صدقه رفتن بخاطر همان یک جمله! .. ولی بعد فهمیدم .. کار جالبی نیست!! تعریف و تحسین برای کسانی خوب است که ذهنت را مشغول کرده باشند .. بخاطر رفتارشان .. حرفهایشان را هرچیز دیگر و فعلا .. فقط یم نفر ذهن مرا مشغول کرده .. شرمنده خاتون .. دوستت دارم ولی ذهنم را مشغول نکرده ای..
    سینی چای را که چرخاندم .. صدای زنگ در بلند شد .. در را که باز کردم .. با دیدن علیرضا لبخندی زدم ... محو من شده بود و نگاهش روی لباس و صورتم می چرخید .. لبخندی زدم و گفتم: بیا تو ..
    زیرلب زمزمه کرد: باران ..
    خندیدم و دستش را گرفتم .. داخل شد .. اعتراضی هم نکرد! .. به جمع سه نفره اضافه شدیم و آن شب هم گذشت .. و به دفترچه خاطراتم اضافه شد ..

    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  26. 4
  27. #43
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,488
    11,050
    21,644

    پیش فرض

    قسمت 42 اُم:صدای "تـَـق" پیچید و نگاهم را معطوف داریوش کردم که در ماژیک را میبست ..
    داریوش ــ امتحانها نزدیکه .. خوب بخونید ..
    متین که تنگاتنگ تن من نشسته بودی و به قول خودش "روی سرم جا داشت" .. گفت: بجان همین رها که مخش معیوبه .. اگه این نمیگفت، نمی خوندم واسه امتحان!
    لبخندی زدم و وسایلم را جمع کردم .. متین با اخم داشت رحمانی را که با گوشی اش کار می کرد و گاهی اخم کرد و گاهی لبخند میزد، نگاه می کرد و دنیا هم کنار صنئلی من ایستاده بود .. داریوش از کلاس بیرون رفت .. ضربه ای به پهلوی متین زدم و گفتم: چیه؟
    متین ـ چند روزیه بهم بی توجهی میکنه ..
    من که از همان ابتدا، نگاهش را به امیر دیده بودم .. فهمیدم منظورش اوست ولی دنیا فقط سر تکان داد .. شاید هم فهمیده بود!
    هر سه با هم از دانشکده خارج شدیم .. و تا آخرین لحظه نگاه متین با رحمانی بود و دریغ از یک پاسخ!
    نگاهی به دانه های لطف و نرم برف انداختم که در بچگی چه اصراری برای گرفتنشان در هوا داشتم و هروقت مچم را باز می کردم و چیزی در دستم نبود، شاکی عالم می شدم و بغض می کردم ..
    دنیا ــ اولین برف امسال مبارک!
    بعد از این حرف موبایلش را بیرون آورد و گفت: با یه عکس سه نفری چطورید؟
    ــ عالیه! فقط کی عکس بندازه؟
    متین سریع به حرکت افتاد و نگاهم لغزید روی داریوش که با متین به سمت ما می آمد .. زیرلب فحشی نثار متین کردم .. بما رسیدند و دنیا گوشی اش را به دست داریوش داد .. هر سه کنار درخت کاجی ایستادیم و قبل از اینکه شمارش به "سه" برسد دوباره همان حرکت تکراری و کلیشه ای را انجام دادم! .. شاخ گذاشتن برای دنیا و متین!
    داریوش عکس را که گرفت رفت . متین و دنیا هم بعد از رفتن داریوش .. نگاهی به یکدیگر انداختند و دنیا گفت: امروز چندمه؟
    ــ نوزدهم..
    متین سریع گفت: خب بچه ها من باید برم .. یکم خرید دارم واسه مامان ..
    دنیا ــ صبر کن منم باهات میام .. اشکالی نداره تنها بری رها؟
    ــ نه .. برید .. خوش بگذره ..
    در حقیقت .. دلم گرفت .. دوست نداشتم تنهایم بگذارند ولی می دانم که خواسته ام بیجا بود .. دربست گرفته و در خیابان بزرگی پر از مغازه پیاده شدم .. راه رفتم و به ویترین خها خیره شدم و به هر چیز زیبایی که می رسیدم به خود می گفتم که دوست داشتم این هدیه چه کسی باشد برای من! .. تمام مغازه ها را نگاه کردم .. ولی برای علیرضا چیزی پیدا نکردم .. در واقع، چیزی که هدیه علیرضا برای من باشد را پیدا نکردم! .. وارد سوپر مارکتی شدم و یک شکلات کوچک خریدم .. جلوی ساختمان ایستادم و قبل از اینکه در را باز کنم .. شکلات را در دهانم گذاشتم و دهانم شرین شد "اینم از شیرینی تولدت .. تولدت مبارک رها .."
    ***
    از آسانسور بیرون آمدم و به واحد روبرویی خیره شدم و انبوه کفش هایی که جلوی خانه شان چیده شده بود .. خندیدم و زیرلب برای صاحبخانه آرزوی موفقیت کردم! بیچاره چقدر مهمان داشت!!
    کلید را به در انداختم و حین باز کردن در گفتم: سلا م..
    سلامی که دادم بیجان بود . آرام بود .. و تاریکی خانه توی ذوقم خورد .. ادای حرف زدن علیرضا را در آوردم و زیرلب گفتم: سلام عزیزم ..
    ــ خوبی گلم!؟
    با صدای کلفت شده جواب خودم را دادم: مرسی خانومم .. شما خوـــ
    کلمه بعدی همزمان با روشن شدن چراغ ها و صدای دست و سوت و جیغ و دیدن برف شادی در گلویم خفه شد .. اگر بگویم اشک در چشمانم جمع شده بود شاید کمی لوس بازی باشد ولی واقعیت این است که شده بودم مانند پیرزن ها .. کسانیکه به مرور زمان ممکن است فراموش شوند و او را در خانه سالمندانی که برای من مثل همین واحد بزرگ بود بگذارننذ و خداحافظ شما! .. و یکدفعه سر و کله تمام قوم و خویست پیدا شود با کلاه بوقی های روی سرشان و برایت دست بزنند .. و تولدت باشد! درست در همان لحظه ای که حس می کردی .. خیلی تنهایی! .. من پیرزن بیست و یک ساله ای هستم با قلبی شکسته تر از تکه های ظروف جهیزی ام ..
    یکی یکی جلو آمدند و گونه خیسم را بوسیدند .. دوست داشتم ازشان برسم "برای من اینکارهارو کردید؟" .. ولی خیلی مضحک بود ..چون روز نوزده دی فقط تولد یک دختر است در فامیل .. آنهم رها .. رهای خوشبخت!!!
    نگاهی به دنیا انداخته و گونه مامان را بوسیدم وگفتم: یادتون بود؟
    دنیا ــ مگه میشه یادمون بره؟ تو عزیزترینه مایی!
    این کلمه برایم، یادآور کسی بود .. علیرضا کجاست؟ .. چشم چرخاندم ولی ندیدمش ..
    ــ چجوری اومدید تو؟
    و دوست داشتم جوابش "علیرضا در رو باز کرد" باشد . ولی گفت: با عرض معذرت .. طی یک عملیات، کلید یدکت رو کش رفتیم ..
    و کلید را کف دستم گذاشت ..
    ــ پس اون کفشهای شماست جلوی در واحد روبرویی؟
    متین ــ آره! بهش گفتیم جریان چیه و اونم گفت کفشهاشونو بزارید اینجا .. آخه نمی خواستیم فرشهای نوعروسمون خاکی بشه!!
    آن میزبان بیچاره ای که به حالش خندیدم خودم بودم! داخل اتاقم رفتم و لباسهایم را عوض کردم .. خواستم ار اتاق خارج شوم که مرضیه داخل اتاق آمد و گفت: رها .. علیرضا کجاست؟ .. هرچقدر موبایلش رو می گیرم ، در دسترس نیست ..
    لبخند تلخی زدم .. تازه شده ای مثل من مرضیه! .. می بینی؟ می چشی طعم گسِ بی خبر بودن را؟ .. دیگر از دروغ هایی که به خودم یا گاهی به بقیه تحویل می دادم، خسته شده بودم .. اینکه مدادم بگویم "زود برمیگرده .. جایی کار داشت .. یه توک پا رفت جایی .. گوشیش زنگ خورد کارش داشتن .. رفت خرید .. برمی گرده .." ..
    ــ نمی دونم کجاست مرضیه ..
    و از کنارش رد شدم .. و مهم نبود که چند دقیقه بعد مرضیه با چشمهای بغض دار بیرون آمد و از من پرسید که هرشب این وضع است یا نه .. و من که فقط لبخند زدم ..
    میان آن همه آدم، فقط دو مرد حضور داشت .. بابا و امین .. بقیه، فردا صبح و کارشان و جمع زنانه را بهانه کرده و نیامده بودند و به امین و بابا خیره شدم به"جمع زنانه ای" که گفته بودم خندیدم ..
    بعد از گذشت نیم ساعت .. دنیا کیک ساده و شکلاتی را آورد و به گفته متین .. صورتم از بین فشفه های روشن روی کیک، جذاب شده بود! .. علیرضا .. کجایی؟
    متین چاقویی بدستم داد و در گوشم گفت: اول .. ارزو کن ..
    نگاهی به چهره های مشتاقی انداختم که به صورتم خیره شده بودند .. خاله .. مامان .. متین .. دنیا .. خاتون .. و در آخر، نگاهم روی چهره امین ثابت ماند .. چشمانم را بستم و به الهام فکر کردم .. چاقو را روی کیک گذاشتم و با هر حرکت دستم که پایین تر می آمد و چاقو بیشتر در کیک فرو میرفت، چهره ها جلوی چشمم می چرخید .. دوست هایم .. کسانی که دل بسته بودند .. ذهنم رفت سمت دروازه بهشت .. داریوش .. دنیا .. متین .. الهام .. امین .. چاقو به کف ظرف رسید و صدای دست ها بلند و هنوز آرزو نکرده بودم .. زیرلب گفتم: خدایا .. به هممون کمک کن .. خواهش می کنم ..
    و شاید جزو معدود دخترانی بودم که برای شخص خودم و رسیدن به محبوبم دعا نکرده بودم .. ! متین و دنیا و مرضیه جمع را شلوغ کردند .. و موقع دادن هدیه ها شد .. یاد چیزهایی افتادم که قبل از آمدن به خانه در ویترین ها دیده بودم و خندیدم .. ذوق داشتم .. مثل بچه ها .. و خوب بود ..
    و یکی از باارزش ترین کادوهایم .. که بهتر از طلا بود .. کتاب لیلی و مجنون بود ..
    کادوها تمام شد که امین جلو آمد و گفت: دست شما درد نکنه دیگه! ما هم که چغندر!
    خندیدم و گفتم: خاله که کادو داد ..
    امین ــ کادوی خاله .. ماله خودش و بابا بود .. من کادوم جداست!
    رفت و از پشت یکی از مبلها، جسم کادوپیچ شده ای را بیرون آورد که از ابعادش فهمیدم تابلوی نقاشی ست .. امین در رنگ روغن خبره بود .. کاغذ دورش را پاره کرد . به طرفم گرفت .. با دهان باز به تصویر نگاه می کردم .. این تصویر را یادم است .. تنها دفعه ای که جلوی امین بی حجاب بودم و در حال خندیدن به شوخی های متین .. امین به خوبی از روی عکسی که در آن لحظه از من انداخته بود، کپی کرده بود ..
    موهای بلند و سیاهم دورم ریخته بودند .. و چشم هایم باطراوت و شاداب بود و پر از آرامش .. و زیباتر از همه چال کنار لبم که گود افتاده بود .. با لبخند گفتم: خیلی عالی شده امین .. ممنونتم ..
    امین ــ اصلا قابلتو نداره..
    و بعد به سمت دیواری رفت و قاب عکس موردعلاقه علیرضا را از روی دیوار برداشت و تابلوی خودش را که با قابی زیبا و شیک همراه بود، بجایش گذاشت .. کم کم مهمان ها رفتند و تا آخرین لحظه نگاه خاتون و مرضیه، گرفته بود .. ساعت 12 بود و برای فرار از فکر و خیال، ظرفها را جمع کرده و به آشپزخانه بردم .. و بعد از تمیز کردن خانه و جمع کردن کاغذرنگی ها و بادکنکها، شروع به شستن ظرفها کردم که صدای در آمد .. بی تفاوت به کارم ادامه دادم .. دلم گرفته بود .. ناراحت بودم .. عصبانی بودم و دوست داشتم ظرف کیک را به طرفش پرت می کردم .. صدایش از پشت سرم آمد: هنوز نخوابیدی؟
    ــ می بینی که ..
    علیرضا ــ این همه ظرف از جا اومده؟ مهمون داشتیم؟ .. این بادکنکها برای چیه؟
    ــ تولد بود ..
    برگشتم و به صورتش خیره شدم .. نگاهش را از من گرفت و درحالیکه از آشپزخانه بیرون میرفت گفت: تولد تو؟
    پشت سرش به راه افتادم .. روبروی تابلوی امین ایستاده بود . نگاهش می کرد .. از عصبانیت در حال انفجار بودم .. چرا نمی فهمید ناراحتم؟ همین؟ به همین ریلکسی گفت "تولد تو؟" ؟!!!!
    لحنم پر بود از ترکش های عصبانیت .. پناه بگیر علیرضا .. وضعیت قرمز است!!
    ــ با اجازه شما!!
    دستی روی ابلو کشید و گفت: خیلی قشنگه ..
    پس ا چندلحظه برگشت سمتم و گفت: تا حالا ندیده بودم اینطوری بخندی!
    ــ چون تا حالا اینجوری نخندیدم ..
    علیرضا ــ پس .. این نقاشی ..
    ــ برای قبله ..
    علیرضا حرفم را کامل کرد: قبل از اینکه بیای تو این خونه ..
    بعد از چندثانیه مکث ادامه داد: گفتی تولدت بوده .. پس چرا بمن چیزی نگفتی؟
    ــ اصولا کسی که تولدشه نمیره همه جا جار بزنه که اهای مردم! من تولدمه .. اگه برای بقیه مهم باشی .. یادشون میمونه ..
    خودم هم به زبان می گفتم که برایش مهم نیستم!
    علیرضا ــ متاسفم .. امشب بخاطر این دیر کردم که حال مادر سارا بد شده بود و باید می بردمش بیمارستان و کارهاش رو انجام می دادم ..
    ــ نمی تونستی قبلش یه خبری بدی؟ یه یادداشت بزاری؟ تولدم به درک .. نگرانت شده بودم علیرضا ... می تونی بفهمی؟ مثل هزار شب دیگه نگرانت شده بودم ..
    لبخند کم رنگی زد که دلم برایش سوخت و گفت: مرسی .. خیلی وقت بود کسی نگرانم نشده بود .. تولدت رو هم جبران می کنم .. چی دوست داری برات بگیرم؟
    زیرلب گفتم: اگه بگم مسخره ام نمی کنی؟
    علیرضا ــ نه ..
    ــ خودم برات یه ساعت میخرم .. فقط قول بده همیشه دستت باشه و یادت بمونه رها کی بود ..
    علیرضا ــ مثل همون ساعتی که برای "آقا امین" خریدی؟؟
    جالب بود .. هیچوقت به درد درون حرفهایم توجه نمی کرد .. به حرصی که می خوردم .. ناراحتی هایم توجهی نمی کرد .. همیشه حرف خودش را میزد ..
    با اخم گفتم: اون ماجرا برای قبل از ازدواجم بوده ..
    علیرضا ــ دوست ندارم کسی از تو که الان اسمت توی شناسنامه منه یادگاری داشته باشه ..
    جوابی ندادم که ادامه داد: فردا زودتر میام خونه تا بریم ساعت بخریم .. ولی من باید برای تو یه چیزی بگیرم .. باشه رها؟ بازم برای امشب متاسفم ..
    لبخند زدم .. بخشیدمش .. تمام شد! همه ی آن عصبانیت ها .. نقشه هایم برای اذیت کردنش .. دود شد رفت هوا .. باز به دردصد آلودگی هوا اضافه شد .. !!

    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  28. 3
  29. #44
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,488
    11,050
    21,644

    پیش فرض

    قسمت 43 اُم:دستپاچه شده بودم .. اولین بار بود که می خواستم با علیرضا بیرون بروم.. وقتی داخل آانسور شدیم .. دست هایش را روی سینه اش گره زد و بمن خیره شد .. با لبخند گفتم: چیه؟ خوشگل ندیدی؟
    علیرضا ــ چرا! دارم می بینم ..
    با این حرفش گونه هایم رنگ گرفت که گفت: نمیخواد سرخ و سفید بشی! داشتم توی آینه پشت سرت به خودم نگاه می کردم ..
    تازه به یادآوردم که چهار طرف این اتاقک، آینه است!! .. علیرضا سرش را کنار گوشم آورد و آرام زمزمه کرد: قیافه ات اونجوری نکن .. تو هم خیلی .. خوشگلی ..
    ذوب شدم یا تبخیر؟ نمی دانم .. انگار در رویا به سر می بردم .. دوست داشتم دوباره تکرار کند ولی بعد از نفس عمیقی که کنار گوشم کشید، عقب رفت و همان لحظه آسنانسور ایستاد ..
    سوار ماشین شدیم و نیم ساعت بعد در حال انتخاب کردن ساعت بودیم ..
    به ساعتی توی ویترین اشاره کردم و گفتم: اینو ببین! خوبه؟
    علیرضا ــ کدوم؟
    انگشتم را بیشتر روی شیشه فشار دادم طوریکه سفید شد: همون بند چرمِ ...
    علیرضا دستم را گرفت و نوک انشگتم را بوسید ..
    علیرضا ــ رها خانوم .. اگه انگشتت رو بیشتر فشار بدی که باعث نمیشه من ببینم! فقط انگشتت خسته میشه ..
    از دست خودم عصبانی شده بودم که مدام رنگ عوض می کردم .. نزدیک بود از سرخی به رنگ بنفش برسم و بجای گل رز در خانه، گل بنفشه داشته باشد که سریع گفتم: فهمیدی کدوم رو میگم؟
    فهمید .. علیرضا فهمید که گر گرفته ام .. که دستپاچه شده ام .. که خجالت می کشم .. که .. دوستش دارم .. فهمید و باز با شیطنت گفت: نه! با انگشت نشون بده ببینم ..
    لبخند زدم و ندید .. لبخندم زیر شال گردنم پنهان شد .. به صورتم نگاه کرد و گفت: می خندی؟
    نمی توانست صورتم را ببیند و خنده ام گرفت .. با انگشت اشاره اش شالم را پایین کشید و با دیدن خنده ام، لبخند زد و گفت: رهای شیطون!
    با خنده دستش را کشیدم و باهم داخل مغازه شدیم .. گفتم: آقا اون ساعته که بند چرمی داره رو میشه بیارید؟ .. ردیف سوم .. از سمت چپ ..
    مرد ــ بله .. حتما ..
    به دست علیرضا که روی میز شیشه ای روبرویمان بود نگاه کردم و با دیدن رینگ توی دستش، قلبم ایستاد .. چند بار پلک زدم .. نه! درست بود .. رینگ توی دستش بود .. زیرلب گفتم: علیرضا .. حلقه ات ..
    علیرضا سرش را به ستمت برگرداند و گفت: خب؟ عجیبه؟
    وقتی نگاهم را متعجب دید، لبخند زد و گفت: یادت رفته رها گُلی؟ من ازدواج کردم!
    ازدواج کرده؟ .. رنگم پرید .. با صدایی بغض دار گفتم: کِی؟ کی ازدواج کردی؟
    علیرضا مات و مبهوت نگاهم می کرد .. مرد ساعت را روبریمان گذاشت .. علیرضا هنوز نگاهم می کرد .. مرد تنهایمان گذاشت و به سمت دیگری رفت .. ولی .. ازدواج کرده بود؟ کی؟ چرا نفهمیدم؟ .. چرا انقدر حلقه اش شبیه حلقه عروسیمان بود؟ دختره کیه؟
    ــ زن دوم گرفتی؟
    اشکم در آمده بود .. قطره اشکی از چشمم چکید .. باورم نمیشد .. خدایا .. دوست داشتم بگویم غلط کردم علیرضا! نفهمیدم چه می گویم .. خدایا غلط کردم .. گه خوردم .. علیرضا .. بغض کرده بود .. اصلا آن دختره لعنتی را بیاور تا با ما زندگی کند ..
    جمله آخرم را بلند گفتم و ادامه دادم: علیرضا من میرم .. خودت گفتی دیگه ... من یه مدت دیگه میرم .. خوشبخت میشی با اون دختره؟
    اشک هایم بی مهابا میریخت .. علیرضا زن گرفته بود؟ .. عاقبت لبهایش تکان خورد .. در انتظار یک "آره زن گرفتم .." .. بودم ولی گفت: رها ..
    چشمانم را بستم .. جانم توی دهانم خشکید با شنیدن حرفش ..
    علیرضا ــ می فهمی چی میگی؟ .. من زن گرفته باشم؟ من ترو میگم دیوونه .. یادت رفته؟ تو زنه منی ..
    ــ زنِ تو ..
    آه! راست میگفت .. خندیدم .. بین اشک ، خندیدم وباز گریه ام گرفت .. حالم خوب نبود .. یک لحظه، حس کردم بعد از رفتنم، زن بگیرد چه می شود! .. اگه زن بگیره .. اگه فراموشم کنه ..
    برگشتم سمت مرد فروشنده و نگاهش کردم .. با بهت نگاهمان می کرد .. وقتی نگاهم را دید، سرش را پایین انداخت .. برگشتم سمت علیرضا .. ساعت را برداشت و روی مچ قوی اش گذاشت و گفت: برام می بندی؟
    هنوز اشکهایم میریخت .. اگه زن می گرفت ..
    دستم را به سمت بندهای ساعت بردم .. دستم می لرزید .. به چشم هایش خیره شدم .. علیرضا .. منو ببخش! .. چون بغض کرده ای .. منو ببخش .. چون .. زنت شده ام .. منو ببخش چون دوستم نداری و وارد خانه ات شدم ..
    آب دهانش را قورت داد و سیب گلویش بالا و پایین رفت .. بند ساعتش را بستم و نگاهی به دستش انداخت .. بغض داشت .. بغضت دارد دیوانه ام می کند علیرضا .. منو ببخش .. توی چشمهایش اشک جمع شده بود .. سرش را پایین انداخت وبه مچش خیره شد .. لبش را توی دهانش برد و سرش را یک تکان کوچک داد .. سرش را بلند کرد و توی چشمانم خیره شد .. لبخند زد .. دیگر بغض نداشت ..
    علیرضا ــ سیلقه ات هم مثل خودت ..
    "مزخرفه؟!"
    ادامه داد: معرکه است ..
    اشکهایم خشک شد و فقط صورتم خیس ماند .. یادم رفت تا چند دقیقه قبل برای ازدواج مجددش گریه می کردم .. گونه هایم سرخ شد و لبم را گزیدم .. خندید .. ولی .. حس کردم ناراحت است ..
    علیرضا ــ آقا همین خوبه ..
    مرد نزدیکمان شد و با تعجب نگاهی به علیرضا و سپس به من انداخت .. علیرضا اخم کرد .. سرم را بالا آوردم و دیدم پشت سر مرد، آینه بزرگی وجود دارد .. به چهره علیرضا که سرش پایین بود نگاه کردم .. بینی قلمی اش .. موهای پرپشت مشکی اش .. گونه هایش .. لبخند زدم .. سرش را بالا آوردم و نگاهم کرد .. نیم رخش زیبا بود .. عالی بود .. مَرد بود! .. دیگه بغض نکنی علیرضا ..
    در آینه نگاهم کرد .. لبخند زد .. نزدیکم شد .. در گوشم همانطور که نگاهش به آینه بود گفت: به هم میام ها!
    خندیدم .. صورتم خیس بود .. اشکی بود .. ولی خندیدم .. دستی روی گونه ام کشید .. مرد ساعت را در جعبه ای زیبا گذاشته و به دستمان داد .. اصرارم برای حساب کردن پول ساعت بی فایده بود و خودش پرداخت کرد .. وقتی قیمتش را شنیدم گوشم سوت کشید و از علیرضا ممنون شدم که به حرفم گوش نداد و خودش حساب کرد! موجودی کارتم، یک سوم مبلغ ساعت بود!
    به سمت در رفتیم و در را باز کرد و گفت که اول من خارج شوم .. وقتی بیرون آمدیم با لبخند گفت: همون قضیه لیدی ایز فِرست؟!
    علیرضا ــ لیدی نه! رها!
    سرم را پایین انداختم .. یاد جاده یک طرفه ام افتادم .. ماشینهایی که از روبرو می آمد زیاد شده بود!! تصادف می کنم علیرضا!! .. اگر دیگر ماشینی در کار نباشد .. ضایع می شوم! داخل ماشین نشستیم .. بی حرکت مانده بود و درحالیکه دستش روی فرمان بود، بیرون را نگاه می کرد ..
    علیرضا ــ سلیقه ات عالیه .. باید اقرار کنم که ساعتم از ساعت امین قشنگتره!
    حرفش را شنیدم ولی نمی خواستم بحثمان این باشد ..
    ــ علیرضا ..
    "بله" ای زیرلب گفت .. دل را به دریا زدم ..
    ــ حداقل اگه "جانم" نمیگی .. نگاهم کن ..
    به سمتم چرخید و به در تکیه داد .. با لحن مهربانی گفت: جانم؟
    ــ یه قول بده ..
    علیرضا ــ چه قولی؟
    ــ قول بده .. دیگه بغض نکنی ..
    چیزی نگفت .. فقط نگاهم می کرد ..
    با بغض گفتم و صدایم سنگین بود .. انگار از ته غاز شنیده میشد: دیگه بغض نکن .. چون نمی دونستم باید چیکار کنم .. انگار یکهو دنیا روی سرم خراب شد .. اعصابم بهم ریخت .. از خودم بدم اومد که باعث شدم بغض کنی ..
    یک لحظه فکر کردم که شاید برای حرفهای من بغض نکرده .. باز از خودم بدم آمد که هرچه فکر می کنم را به زبان می آورم که اینطور ضایع شوم!
    ــ اصلا .. بغضت بخاطر حرفهای من بود؟
    علیرضا ــ رها .. من آدم بدیم ..
    خواستم حرف بزنم که سرش را پاین انداخت و سریع گفت: می دونم که بدم .. می دونم که تنهات میزارم .. می دونم که سردم .. می دونم که آرامش نداری.. می دونم که انتظار داری محبت کنم .. می دونم .. امشب برای اولین بار از خودم بدم اومد ...که . انقدر بدم .. انقدر مرد نیستم که تو یادت بره زن منی! .. انقدر تکیه گاه نبودم .. که وقتی بگم ازدواج کردم .. فکرکنی زن دوم گرفتم ..
    نگاهم کرد و گفت: تو گفتی از خودت بدت اومد که باعث شدی من بغض کنم .. پس من چی بگم رها؟ .. من اشک ترو در آوردم .. من صدای ضجه های ترو شبها می شنوم .. چشم های سرخت رو می بینم ... آب شدنت رو می بینم .. محبتهای بی دریغ ترو می بینم .. ولی .. میخوام بدونی رها .. بغض امشب من .. برام از صدتا خنده بهتر بود .. چون باعث شد به خودم بیام .. من تا حالا بغض نکرده بودم!
    به جمله آخرش نه! به جمله یکی مانده به آخرش فکر کردم .. به خودش بیاید؟ .. خدایا! میخوساتم دوستم بدارد؟؟ .. با خوشی نگاهش کردم .. با عشق .. محبت .. خوشحالی .. بغض نگاهش کردم ..
    علیرضا ــ باعث شد به خودم بیام و یه کاری بکنم ..
    ادویه کاری جواب داد! می خواهد یک کاری بکند! مرسی ادویه!
    علیرضا ــ زودتر تمومش می کنیم ..
    "نه" توی گلویم شکست ..
    علیرضا ــ زودتر جفتمون رو راحت می کنم .. متاسفم بخاطر این مدتی که اذیت شدی ..
    لبهایم شروع به لرزیدن کرد .. صورتم را برگرداندم .. لبهایم منحنی شد .. خط صاف شد .. لرزید .. اشکهایم فرو ریخت .. لعنتی .. حالا که دوستم نداری اصلا هم جذاب نیستی! اصلا هم بخاطر بغضت ناراحت نیستم .. حقت است! علیرضا .. نامردی کردی .. بی معرفتی کردی .. تویی که با یک حرفت مرا به عرش می رسانی و از آنجا می توانم برای فرشته ها دست تکان بدهم، چرا با یک جمله چنان به زمین می زنی ام که هسته زمین، کنار خودش برایم جایی باز کند؟ .. بخاطر من نه! بخاطر بقای کره خاکی مان .. بخاطر تنگ نشدن جای هسته داغ زمین .. نگو ترکت کنم ..
    بقیه راه، به لبخندهای مزخرف من و چشم های دوباره سرد علیرضا سپری شد .. برایم یک پالتو خرید .. خودش مغازه را انتخاب کرد .. خودش با دست مرا داخل فرستاد .. خودش نگاه کرد .. خودش انتخاب کرد . خودش پسند کرد .. من فقط، پوشیدمش .. علیرضا شام خورد و من .. بغض .. تمام مدت یاد حرفهای زیبایش افتادم .. یاد ساعت فروشی که تا عمر دارم، وقتی از جلویش رد می شوم .. بغض می کنم ..
    یاد وقتی که قلبم میزد .. نه مثل پیرمردی که ساعتش را آورده بود تا باطری اش را عوض کنند .. نه مثل دختری که برای محبوبش ساعت خرید .. قلبم میزد ولی نه مثل تمام مردم دنیا .. قلب من با شدت بیشتری میزد .. آنقدر زیاد که الان برای لحظه ای می ایستد و از من می پرسدچگونه توانسته آن زمان انقدر تند بزند؟! اصلا چه شد که جو گرفتش؟ .. علیرضا چیزی گفت یا رویا بود؟ مطمئنم رویا بوده و این واقعیت است .. این که علیرضا با سکوت تا خانه را می راند .. اینکه با سکوت برف ها را نگاه می کنم .. اینکه دلم می خواهم تمام راه ها پیاده بروم .. اینکه جلوی خانه ایستاد و مرا پیاده کرد و خودش رفت ..
    این واقعیت است که حرفهای چندساعت پیش خودش را فراموش کرد .. یادش رفت که صدای گریه هایم را می شنیده .. حالا که فراموش کرده و باز تنهایم گذاشته .. بگذار دوباره گریه کنم .. خودم را روی تخت انداختم .. دیگر نمی گویم که چه شد .. شمعدونی؟ به کسی نگو دوباره گریه کردم ..

    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  30. 3
  31. #45
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,488
    11,050
    21,644

    پیش فرض

    قسمت 44 اُم:سه روز گذشت و همانطور که حدسش را میزدم .. علیرضا یادش رفته بود ..
    همراه متین و دنیا داخل کلاسی رفتیم که قرار بود در آن امتحان بدهیم .. بعد از امتحان بدون اینکه نگاهی به صورت داریوش بیندازم از کلاس بیرون رفتم و متین و دنیا هم به دنبالم .. یک ربعی میشد که جواب سوالها را داده بودم و فقط منتظر میتن و دنیا بودم که وقتی علامت دادند، بلند شدیم و بیرو آمدیم .. وقتی نزدیک پارکینگ دانشکده شدیم، امیر را دیدیم ..
    متین نزدیکش شد و با لحن خوشی گفتک سلام امیری!
    بیچاره متین! نمیدانست چطور باید محبوبش را لوس کند و هرکس که "امیری"اش را می شنید، فکر می کردم فامیلی کسی را صدا می کرده! لبخند زدم که .. نگاهی به دنیا انداختم .. بغض کرده بود .. نگاهم رفت سمت متین .. آبِ چشمانم خشک شده بود .. این واقعیت ندارد!! .. متین تازه آن چیزی که بخاطرش خشکمان زده بود را دید .. یک لحظه صدای ضربان قلبم کم شد .. انگار فهمیده بود که اوضاع خوب نیست .. متین با بهت .. ناراحتی .. و مثل همیشه .. با بغض به دست چپ امیر نگاه می کرد ..
    متین ــ امیر .. امیر .. این حلقه است تو دستت!
    متین جوری حرف میزد که انگار، امیر نمی داند توی دستش چیست.. متین را می فهمیدم، لحنش جوری بود که دوست داشت امیر بگوید "حلقه؟ نه بابا .. حلقه کجا بود؟!" .. ولی امیر فقط سرش را پایین انداخت .. حس کردم متین نمی تواند حرف بزند .. حس کردم به من احتیاج دارد که مثل همیشه برایش "دوست" باشم .. لب باز کردم که حرفی بزنم .. دختری نزدیکمان شد .. به طرف امیر رفت .. دستش را دور باوزی امیر حلقه کرد .. این دختر را دیده بودم .. از بچه های دانشکده خودمان بود .. می شناختمش .. می شناختمان ..
    سلام کرد و جوابی نشنید حتی از امیر .. نزدیک متین رفت .. انگر می دانست ضربه آخر را باید به چه کسی وارد کند . . دستش را داخل کیفش برد و پاکتی را بیرون آورد .. و آرزو می کردم چیزی که در ذهن من است نباشد ولی ..
    دختر ــ می خواستم به عروسیمون دعوتتون کنم .. بفرمایید ..
    و سه پاکت را به طرف متین گرفت .. متین نگاهش را از دست چپ امیر گرفته و به پاکتها داد .. نگاهم کرد .. نگاهش کردم .. دستم را دراز کردم و انگار منتظر بود .. از زمین کنده شد و به سمتم آمد ..
    دختر ــ این پاکتها ..
    امیر اسمش را صدا زد .. دختر ساکت شد .. اشاره کرد بروند و دوتایی از ما دور شدند .. متین دستم را رها کرد . شروع به راه رفتن کرد که روی زمین افتاد .. برگشتم . .رحمانی نگاهمان می کرد .. به سمت متین رفتم که صدای گریه اش بلند شد .. چشم هایش را بسته بود . پشت دستهایش را روی پایش گذاشته بود و هق هق می کرد .. دوست داشتم مرد باشم .. مرد باشم و وقتی عصبانی می شوم، داد بزنم و کسی نگوید "هیس .. صدات میره بیرون زشته" .. مرد باشم و آدم هایی که زجرم داده اند را بزنم .. حالی شان کنم که آزار دادن بقیه عواقب بدی دارد .. یقه شان را بگیرم و از بین دندان های کلید شده ام بگویم که از زندگی ام گم شوند بیرون .. نه اینکه بنشینم گوشه ای و درحالیکه زیرلبی فحش نثارشان می کنم گریه کنم ..مرد باشم و برای رسیدن به کسی که دوستش دارم مبارزه کنم .. مثل علیرضا که نه! علیرضا را نمی شود مثال زد .. مرد باشم و جلوی همه بایستم و بگویم مال من هستی .. چه بخواهی چه نخواهی .. مرد باشم و هرکس گلِ من را اذیت کرد بزنم توی دهانش .. نه که مانند حالا دنبالش بدوم و وقتی از زور گریه روی زمین افتاد ، با گریه از او بخواهم آرام باشد ..
    حالا بلند شو متین .. دوستت رها، مرد شده .. بلند شو که تکیه گاه داری .. به کمک دنیا، متین را بلند کردم که گفت: حلقه اش .. زنش .. اون دختره .. می شناختمش رها .. لعنت .. لعنت به اون که امیر رو می شناخت .. لعنت به اون که میدید من .. من ..
    دنیا ــ شاید قسمت این بوده ..
    قسمت؟ .. قسمت یکبار توی زندگی من آمد و این شد!! .. دوست ندارم توی زندگی متین هم اثر کند ..
    به هر مصیبتی بود متین را سوار ماشین کردیم .. هیچ حرف نمیزدم .. راهنمایی کردن .. اینکه بگویی چکار کند ، کار خوبی نبود .. چیزهای که ممکن بود بگویم، کارهایی بود که برای خودم موثر بود .. که خود می توانستم انجامش بدهم یا اصلا چیزهایی بود که دوست داشتم بگویم تا حرفی زده باشم .. نصیحت هایی که موقع عاشق شدن می شنویم، مفت ترین حرفهای دنیاست .. چون هیچکس سعی نمی کند به آن عمل کند ..
    متین را جلوی خانه شان پیاده کردیم و اصرار کردم که پیشش بمانم یا پیشم بیاید که قبول نکرد .. در را بست و ماشین به راه افتاد ..
    دنیا ــ دلم خیلی برای خودمون میسوزه ..
    ــ خودمون؟ .. چرا جمع می بندی دنیا؟ تو که مشکلی نداری ..
    دنیا دنده را عوض کرد و صدای ملایمی داد .. این صدا را دوست دارم .. جالب است!
    دنیا ــ اگه مشکل من بزرگتر از شما نباشه، کمتر از مشکل شما نیست ..
    روی صندلی جابجا شدم که صدای روکش هایش در آمد ..
    ــ از چی حرف میزنی؟
    دنیا ــ خودت رو بزار جای من رها ..
    "علیرضا را نداشتم!"
    دنیا ــ فکر کن علیرضا از همون اول دوستت داشت ..
    "چه خوشبخت میشدم!"
    دنیا ــ یه عامله رویا ببافی برای خودت که چه زندگی میسازی! صبحها صبحونه رو آماده کنی .. و عصرها منتظرش باشی که بیاد خونه ..
    " اگر می آمد .. چه خوب میشد!"
    دنیا ــ بعد .. درست وقتی که تمام رویاهات میخواد تبدیل به واقعیت بشه، مادرش زنگ بزنه و بگه نمیان خواستگاری و شرمنده باشه!
    "خاتون هیچوقت اینکارو نمیکنه .. چون .. من می میرم!"
    دنیا بغض کرده بود .. کاری تکراری .. حالم از بغض بهم می خورد ..
    دنیا ــ من ..کلی لباس عوض کرده بودم رها .. من جلوی آینه هزار بار چرخیدم که ببینم کدوم ژستم قشنگتره!! .. من .. منتظرش بودم .. دوستش داشتم .. ولی نیومد ..
    "دوست ندارم جای تو باشم دنیا .."
    دنیا ــ باباکه وضعیت منو دید .. همون موقع رفت دم خونشون .. وقتی برگشت .. گفت فقط دعا کنم و سعی کنم امیرعلی رو فراموش کنم .. رها! انگار میگفتن نفس نکش .. مگه می تونستم؟ مگه میشد؟ به هرکس بگی ، کسیو فراموش کنه ودیگه دوستش نداشته باشه .. اگه دیدی قبول کرد .. بدون فقط خواسته فرار کنه از نگاه های بقیه .. که راحت به دوست داشتنش برسه .. من هم همونطور بودم . نمی تونستم رها! .. برای همین صبحش رفتم جلوی خونشون .. بابام که بعدها فهمید، گفت کارم زشت بوده .. مایه ننگ بوده .. که دختر بره در خونه خواستگارش و ببینه چرا نیومدن ولی امیرعلی .. فقط خواستگار من نبود! امیرعلی فراتر از اینها بود .. اون دوستت دارم های منو .. حرفهای دخترونه ای که با تریعفش،حتی برای تو، گونه هام سرخ میشه رو شنیده .. امیرعلی مرد بود .. آقا بود ..
    با گریه میگفت و .. درکش می کردم ..
    دنیا گوشه خیابان نگه داشت .. وادامه داد: همسایه هاشون میگفتن چند روزیه که نیستن .. یه هفته بعد بالاخره وقتی زنگ خونشونو زدم درو باز کردن .. مامان امیرعلی اومد جلوی در .. با گریه ازش خواستم که امیرعلی رو ببینم .. دستشو از جلوی در برداشت و رفتم تو .. بی حرف .. بی سلام .. مادرشوهرم میشد!! ولی سلام نکردم .. فقط امیرعلی مهم بود .. رفتم تو .. نمی دونستم اتاقش کجاست .. اتفاقی در یکی از اتاقها که تا نیمه باز بود رو زدم و داخل شدم .. دیدم امیرعلی روی تخت دراز کشیده!! .. من .. من خیلی عصبانی شدم .. حتی یه زنگ هم بمن نزده بود .. توضیح نداده بود .. خبر نداده بود .. اونوقت خوابیده بود!!
    دستش را جلوی صورتش گرفت .. انگشتهای کشیده و استخوانی اش می لرزید ..
    دنیا ــ رفتم نزدیک تختش و صداش کردم .. چشمهاشو باز کرد ولی چیزی نگفت .. فقط نگاهم کرد .. نشستم کنار تختش .. شاید ناراحت بود .. شاید دلخور بود .. با اینکه کاری نکرده بودم .. با اینکه تقصیری نداشتم .. ولی دلم میخواست آرومش کنم .. دستشو گرفتم .. فکر کردم الان دستمو محکم میگیره ولی .. دستش از بین انگشتام لیز خورد و افتاد پایین ... اخم کردم .. فکر کردم بازیش گرفته .. بلند شدم و ..
    دست هایش را از روی صورت خیسش برداشت .. چشم هایش دو کاسه خون بود .. دنیا .. متاسفم ..
    دنیا ــ منه آشغال سرش داد زدم .. گفتم تمومش کنه .. از حسم گفتم وقتی که مادرش زنگ زد .. فکر می کردم الام مامانش میاد تو اتاق و پرتم میکنه بیرون! ولی نیومد .. وقتی کلی سرش داد زدم و عکس العملی نشون نداد .. دوباره کنارش رفتم .. دستشو گرفتم وگذاشتم روی گونه ام .. که .. دستش افتاد پایین .. چشمهام گرد شد .. توی اتاقشو نگاه کردم .. یه ویلچر کنار تختش بود .. امیرعلی من .. فلج شده بود رها ..
    گریه ام گرفته بود . با صدای بلند اشک می ریختم وسعی می کردم آرامش کنم .. ترو بخدا گریه نکن دنیا .. فدای چشمهای غمیگنت بشوم .. گریه نکن ..
    دنیا ــ امیرعلی من بدنش حس نداشت .. قبل از روز خواستگاری رفته بود مسافرت کاری و تصادف کرده بود .. بعد از اینکه بردنش بیمارستان و گفتن از گردن به پایین فلج شده .. از زور ترس، غم، فکر و خیال .. دیگه نمیتونه حرف بزنه .. رها .. وقتی توی چشمای مهربونش نگاه می کنم دوست دارم آب بشم .. وقتی می شنوم اطرافیانم بهش میگفت فلج .. دوست دارم بزنم توی دهنشون .. رها .. تروخدا .. تو بگو .. امیرعلی من فلج نیست .. هست؟ .. رها بخدا اون ورزشکار بود .. باشگاه میرفت. . امیرعلی یه روز می خندید .. حرف میزد .. امیرعلی یه روز با همون صدای قشنگش بمن گفت دوستم داره .. رها .. من "دوستت دارم" نمیخوام .. فقط یک کلمه بگه .. که این آدمهای عوضی به عزیز من نگن لاله ..
    داد میزد .. دنیا فریاد میزد و دوست داشت به همه ثابت کند که امیرعلی اش .. یک مرد است .. عزیز است .. محبوب است .. دنیا .. شرمنده ام .. که زودتر نفهمیدم ..
    دنیا مانند دستگاه های پخش ماشین، صدایش بالا و پایین میشد .. مثل همان دستگاه های گران قیمتی که توی گوشت "گومب گومب" می کنند .. حرفهایش گوشم را کر کرد .. دنیا؟ گفتم که شرمنده ام؟
    آدمها رد می شدند .. به دنیا نگاه می کردند که از بیرون ماشین، تصویرش مثل دختر دیوانه ای بود که فریاد میزد و گریه می کرد .. مردم چه فکر می کردند؟ چکار کرده که اینطور داد میزند؟ اینطور اشک می ریزد؟ .. مردم .. حرف مقت زیاد می زدند و دنیایی که من داخل ماشین می دیدم .. دختری بود که گله داشت .. از تمام مردمی که به محبوبش می گفتند .. فلج .. دنیا .. درد داشت .. زخم داشت .. و تا مغز استخوان رفته بود .. رسیده بود به عمق عصب .. دنیا .. دختر بود و حق داشت که گریه کند .. این دنیایی بود که من داخل ماشین می دیدم نه دختری که دیوانه بود و از بیرون مثل فراری ها بود ..
    نفمیدم کی ماشین را روشن کرد .. کی مرا رساند .. کی داخل خانه شدم .. و وقتی حواسم جمع شد که به در بسته تکیه داده بودم .. دنیا را آرام کردم؟ .. به او دلداری های مزخرف ای که هیچکس را آرام نمی کرد دادم؟ .. حرفهای صدتا یک غاز زدم؟ .. دری وری های فلسفی بافتم که آرام شود؟ .. یادم نیست و حالا .. روبروی مبلی ایستاده ام که مردی روی آن خوابش برده که بر اساس داستان فرضی ای که دنیا گفت بسازم و خود را جای او بگذارم، قرار بود دوستم داشته باشد ..
    پتویم را برداشتم و رفتم سمت مبل .. قبل از اینکه مثل فیلم ها، پتو را رویش بندازم و توی صورتش خیره شوم .. پتو را در دستم فشردم .. اگر جای دنیا بودم .. اگر علیرضا .. نه .. می زدم توی دهان مردمی که عزیز من را مورد تمسخر قرار دادند و گفتند ترکش کنم . . یا اگر نتوانستم .. برایش گریه می کنم و کنارش می مانم ..
    پتو را رویش انداختم .. نمی دانم کِی فیلم هندی شد .. نمی دانم کِی اشکم روی صورتش چکید .. کِی چشم هایش را باز کرد و با لحن خواب آلودش گفت: رها؟ گریه می کنی؟
    چقدر این دیالوگ را دوست داشتم .. چقدر آرامش میداد .. زیر چشم هایم دستی کشیدم .. و مثل احمقها گفتم: نه! گریه؟ نه!!
    علیرضا سرجایش نشست ..
    علیرضا ــ چی شده رها؟
    نگاهش نکردم .. سمت اتاقم رفتم .. داخل شدم . قبل از اینکه در را ببندم گفتم: بدون اگه داستانی که دنیا گفت توی ذهنم بسازم، واقعیت داشت .. هیچوقت ترکت نمی کردم .. چون دوستم داشتی .. شب خوش ..
    در را بستم و نگاه مات زده علیرضا پشت در ماند .. خوابیدم و نگاهش مدادم در میزد .. مدام میگفت در را باز کنم و بگویم چه شده .. که منظورم از این حرفها چه بوده .. که بگویم کدام داستان .. کدام وضعیت .. ولی .. دوستم نداشت .. پس تعریف نمی کنم .. شب خوش!!

    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  32. 3
صفحه 3 از 5 نخست 12345 آخرین
نمایش نتایج: از 31 به 45 از 62

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •