ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 4 از 5 نخست 12345 آخرین
نمایش نتایج: از 46 به 60 از 62
  1. #1
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,482
    11,045
    21,612

    پیش فرض رمان دختري كه سيندرلا نبود _ سما سعيدي نيا










    چه روزها و شبهايي كه با شوق به اتمام رساندنش ، به مغز عزيزم فشار آوردم و زدم توي سرش كه "بجنب! يه ايده جديد بده!" ..
    اين رمان را دوستش دارم چون حس مي كنم متفاوت است يا شايد هم فقط .. حس مي كنم! خيلي سعي كردم ك وقايع .. محيط ها .. حرفها .. آدمها .. جديد باشند و نزديك به واقعيت نه فانتزي هاي دخترانه ..
    بعضي نصحيتها .. حرفها و رويدادها را حس كردم و با بغض نوشتم و شايد تو موقع خواندنش .. بخندي!
    تقديم به همه كساني كه تكليفشان با دلشان .. خودشان .. آدمهاي اطرافشان معلوم نيست و مدام با دلشان دعوا دارند ..
    و تقديم به عاشق هايي كه خر درونشان بيدار شده و مدام جفتك مي زند به عقل و منطق و هر كوفت ديگري كه باعث شود تو .. دِل بكني ..
    خلاصه كردن اين رمان جالب نيست .. مزه اش به كامل خواندنش است ولي .. مختصري مي گويم بلكه به دل مهربانتان بشيند:
    " رها باشي ولي رهايت نكند، رها باشي و گرفتار .. حس بدي ست! .. رها باشي و عشق، يقه ات را گرفته باشد و نگه ات دارد، حسِ عجيبي ست! .. رها باشي و تنها انگيزه ات يك مبل اشغال شده باشد كه لم داده در اتاق كوچك و صاحبِ جدي اش، كمي گنگ است .. مغرور بدانند ترا و در راه عشق بندگي كني، بعيد است! .. و رها فهميد كه جسم .. چيزي نيست كه طبق تعريف فيزيك، فضا را اشغال كند و از قضا، مبلي را! .. جسم، فراتر از اينهاست كه .. باعث مي شود رها باشي و .. رها نشوي از دست چشمانش كه معمولی ست ولي .. بي مروّت، بدجور يقه ات را گرفته .. و شايد جزء عجايب باشد كه زندگي ات را، مختصات رياضي عوض كند .. وجودت ات را يك صداي گرم بشكند و اسير چشم هاي به رنگ شب اش بشوي و .. رها نشوي! "
    شايد موضوع تكراري باشد .. ولي عشق .. همه جاهست .. حتي در اتاق كوچكِ استاد پاك نژاد ك عجيب كنجكاو شده تا بداند در ته چشم هاي مشكين ات .. در پسِ مقنعه ي بلند ات و زير پياز موهايت .. چه چيزي مي گذرد! .. كه بخواهد بداند، چرا انقدر .. بي قراري! دقيقا يك روز .. يك ساعت و يك هفته ي مشخص تبديل مي شوي به گنجشكهاي كنار پنجره مادربزرگ ك قلبشان از سينه بيرون مي زند و مي داني ك تمام قصه ها چرند است و تو در روز ، تبديل مي شوي و سيندرلا در شب .. اين تمام داستان را عوض مي كند! .. و ..
    دختري كه سيندرلا نبود ..
    ویرایش توسط mahta007 : 2015.10.09 در ساعت 22:57

    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  2. 15
  3. #46
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,482
    11,045
    21,612

    پیش فرض

    قسمت 45 اُم:.امتحان هایمان تمام شده بوده و صبح روز از آخرین امتحان، خواب بودم که حس کردم کسی شانه هایم را تکان می دهد .. کار مامان بود! همیشه دوست داشت اینطوری بیدارم کند .. با صدای گرفته ام گفتم: مامان .. یه رُب!
    صدای خنده ای آمد .. عصبی شدم .. چرا مامان نمیگذاشت بخوابم؟ امروز که کلاس نداشتم .. داشتم؟ .. صدایم خواب آلود بود و سعی می کردم کمترین انرژی را صرف حرف زدنم کنم و دهانم را زیاد باز نکنم که خوابم بپرد ..
    ــ ما .. بزا .. بخوا.. اَم! .. فَقَـ .. یه رُب ..
    صدای خنده بلندتر شد .. برگشتم .. با چشم هایی که می دانستم از تار مو هم نازکتر شده .. با موهای ژولیده ام .. با صورت په کرده ام .. و اخم هایی که هیچجوره باز نمی شدند! .. که .. صورت علیرضا را دیدیم .. خوساتم بگویم او اینجا چکار می کند؟ .. امروز دوشنبه بود؟ علیرضا توی دفتر پاک نژاد .. هِی! تو شوهر منی! .. لبخندی عریضی زدم که دندان هایم معلوم شد .. یک لحظه فکر کردم توی خانه خودمان هستم .. روی تخت خودم .. بی دغدغه .. بی دلتنگی .. بی غصه .. بی علیرضا ..
    از جایم بلند شدم و به علیرضا که هنوز می خندید گفتم: چیه؟
    لحنم طلبکارانه بود .. یک زن بعد از اینکه کسی با زور بیدارش کند . درحالیکه از قیافه پف کرده خودش در عذاب است، نمی تواند مهربان باشد حتی اگر عشقش روبرویش نشسته باشد و به او لبخند بزند .. پس انتظارهای الکی نداشته باش علیرضا!
    علیرضا سعی کرد نخندد .. صورتش را جمع کرد و مثل ماهی ها شد ..
    علیرضا ــ موهاشو!
    جلوی آینه رفتم .. اخم داشتم .. مثل دختربچه های تخس که تا نصفه شب فیلم می دیده و امروز مادرش زود از خواب بیدارش کرده و .. به او خندیده!! قسمت آخرش واقعا زجر آور است!! حداقل برای دخترها!
    نزدیکم شد .. نگاهش کردم .. لبخند زد .. یک لبخند ملیح و مردانه .. دستش را کشید به روی موهایم .. خدا را شکر کردم که دستش را لای موهایم فرو نکرد وگرننه دیگر بیرون نمی آمد از بس که شب پیش به خود پیچیده وموهایم گره خورده بود!
    علیرضا ــ دخترکوچولوی بابا!
    چشمانم گرد شد .. گردنم جلو آمد و دوست داشتم بگویم "جانم؟!" .. ولی تعجبم، به لبخند تبدیل شد! چه بابای خوش تیپی!
    ــ بابایی؟
    علیرضا چشمانش گرد شد .. معمولی شد .. مهربان شد و خندید: جانم؟
    "مگه هم بابام باشی که از این حرفها بزنی!"
    ــ برام شکلات می خری؟
    خندید .. دیگر سعی نداشت قیافه جدی به خود بگیرد : بله که می خرم! ..
    لبخند زدم وبعد از شستن صورتم داخل آشپزخانه رفتم .. روی میز پر بود از لقمه های کوچک! .. از جایش بلند شد و با لبخند به شاهکارش نگاه کرد .. فکر کنم تابحال از این کارها نکرده بود که الان انقدر ذوق می کرد!! .. سمتم آمد و بینی ام را با دو انگشت، کشید .. ترکیب صورتم داشت بهم می خورد .. چشمانم گرد و دهانم باز بود ..
    علیرضا از آشپزخانه بیرون رفت . کتش را برداشت .. به خودم آمدم و سعی کردم عادی باشم .. رها! مهربان نباش!
    علیرضا در خانه را باز کرد: من رفتم ..
    ــ خب برو!
    مکثی کرد و صدای آرامش را شنیدم .. خیلی آرام بود ولی برای من .. نه!
    علیرضا ــ بهم نگفتی به سلامت!
    خندیدم .. نگاهم کرد . غافلگیر شده بود .. فکر می کردم صدایش را نمی شنوم .. کلافه شد .. دوشت نداشت صدایش را بشنوم .. دوباره خندیدم و گفتم: به سلامت و .. خداحافظ عزیزم!
    در آسمان مشکی چشمانش ستاره ای دنباله دار رد شد .. ستاره باران شد. .. شهاب سنگهای مهربانی درخشید .. که می گوید فلان سال نوری طول می شکد تا همچین اتفاقاتی روی بدهد؟ .. هر که گفته، من و علیرضا را نمیشناخته ..
    جوابم را داد .. از همان جوابهایی که سرجایت خشکت می زند .. از همان جواب هایی که با دستکشِ کف دار ظرفشویی روی زمین می نشینی و به دیوار خیره می شوی .. از همان هایی که باعث شد .. روی زمین سر بخورم .. به دیوار تکیه دهم و فکر کنم که لقمه های کوچک روی میز، خوشمزه ترین خوراکی دنیاست .. از آن جواب هایی که باعث شد فکر کنم توی بهشت هم خوراکی مثل این پیدانمی شود! .. و درست از همان جواب هایی که باعث شد گریه ام بگیرد .. وقتی کسی را دوست داری و او چیزی را بروز نمی دهد .. با یک حرفش، نگاهش .. چنان توی هپروت میروی که .. دیگر بیرون نمی آیی .. مثل همان سیاه چاله های فضایی که به ناکجاآباد ختم می ود .. که ترا درون خودش می کشد .. می چرخاند .. می چرخاند .. می چرخاند تا تمام انرژی های منفی و فکرهای منفی ات را بالا بیاوری ..
    انگار همین الان بود .. نه نیم ساعت پیش که علیرضا سرش را داخل خانه آورد و گفت: خداحافظ شما خانوم گلم!
    الان بود دیگر؟ .. نیم ساعت پیش نبود که! .. داخل اتاق علیرضا رفتم و نزدیک کتابخانه اش ایستادم .. اتاق جالبی داشت .. قبل از این،جرات نداشتم داخل اتاقش بیام .. همه اش فکر می کردم "اگه بفهمه .. ناراحت بشه .. از من بدش بیاد .." .. یک تخت که از یک نفره بزرگتر و از دو نفره کوچیکتر بود .. معلوم بود علیرضا هم توی خواب دور خودش می چرخد .. اتاقش سفید و مشکی بود .. در کل جالب بود و ساده ..
    دست بردم سمت کتابخانه اش .. کتابهایش بیشتر علمی بود و کتابهای قضایی .. کتابی را بیرون کشیدم که رمان بود .. مشغول خواندن شدم که صدای زنگ در را شنیدم .. به ساعت نگاهی انداختم .. 12 ظهر بود!! از جایم بلند شدم .. در را باز کردم .. امین بود ..
    ــ اِ! سلام!
    امین ــ سلام! داشتم کم کم نگرانت میشدم ..
    تعارف کردم داخل شود .. روی مبلی نشست و رفتم که برایش میوه بیاورم و شالم را روی بازوهایم کشیدم ..
    ــ داشتم رمان می خوندم .. از این طرفها؟
    امین ــ ناراحتی .. برم؟!
    ــ لوس ..
    پیش دستی را جلویش گذاشتم و ظرف میوه را هم کنارش .. کمی باهم حرف زده و شوخی کردیم .. درحالی خندیدن به یکی از شوخی هایش بودم که در باز شد .. خنده ام قطعشد .. سرفه ای کردم و بلند شدم .. شالم از سرم افتاده و موهای آشفته ام مشخص شده بود .. تازه متوجه این موضوع شدم و دست و پایم را گم کردم ..
    علیرضا با اخم داخل شد و به امین خیره شد ..
    امین ــ سلام! خوبی علیرضا؟
    علیرضا با اخم گفت ــ بله ولی انگار شما بهتری ..
    امین ــ بهتر هم میشیم!!
    علیرضا اخمش دوچندان شد .. طوریکه حس کردم ابرو برای اخم کردن کم آورده .. روبروی امین نشست و نگاهش به دیواری افتاد که امین تابلوی نقاشی اش را به آن وصل کرده بود .. تابلو را برداشته بودم .. دوست نداشتم جلوی چشم علیرضا باشد .. به دلایلی که خودم هم نمی دانستم ..
    علیرضا ــ پس اون تابلو کجاست؟
    ــ برش داشتم ..
    امین ــ راستی از کارم خوشت اومد علیرضا؟ چهره رها رو خیلی خوب در آورده بودم!
    علیرضا یکی از ابروهایش را بالا انداخت و گفت: کار تو بود؟
    امین تائید کرد و حالا می فهمم معنی "کار میزدی خونش در نمیومد" را!! .. علیرضا عصبانی بود .. گر گرفته بود و حس می کردم حجمش هم بیشتر شده! .. رگ گردنش باد کرده بود .. از جایم بلند شدم که علیرضا هم دنبالم آمد .. نزدیک اتاقم بودم که دستم را گرفت و گفت: همین الان میری، یه لباس آستین بلند می پوشی .. موهاتو هم می بندی .. اصلا چرا این شکلی اومدی جلوی این؟
    خنده ام گرفته بود .. به ایمن میگفت "این"! ..
    ــ خب نمی تونستم امینو تنها بزارم و لباس عوض کنم ..
    علیرضا نمی دانم به چه فکر کرد که با عصبانیت گفت: نباید هم لباس عوض می کردی .. نباید هم می گفتی که میری لباس عوض کنی .. اگه .. اصلا .. این از کجا پیداش شد؟ اگه من نمی خواستم واسه تو شکلات بیارم تو می خواستی با این تنها بمونی؟
    ــ حالا که اومدی .. بزار برم پیشش .. زشته علیرضا! تنهاست ..
    علیرضا ــ اول موهات ..
    ــ چرا؟ خوبه که .. معلوم نیست!
    علیرضا جوری نگاهم کرد که میگفت "آره! خیلی هم معلوم نیست!!"
    علیرضا ــ بدو رها ..
    ــ آخه واسه چی؟
    بگو علیرضا .. یک چیزی بگو که دلم را به آن خوش کنم ..
    علیرضا ــ چون فوق العاده شدی .. حالا فهمیدی؟
    از خودش حرصش گرفته بود .. که چرا این حرف را زده! .. لبخند زدم و بعد از رفتنش لباسم را عوض کردم و موهایم را با کِش جمع کردم .. خواستم بیرون بیایم که صدای امین را شنیدم: چه ساعت قشنگی! جدید خریدی؟
    سرم را بیرون بردم .. علیرضا با لبخند کجی گفت: رها برام خریده ..
    امین لبهایش را بهم فشرد و چیزی نگفت .. آرام خندیدم .. در را باز کردم و کنارشان رفتم .. امین زود خداحافظی کرد و رفت ..
    علیرضا ــ تا حالا چندبار امین موهاتو دیده؟
    ــ دو بار .. اولیش رو که به تصویر کشید و دومیش رو هم که الان بود ..
    داخل آشپزخانه شدم و صدایش را شنیدم:كاي ميشد حافظه آدمهارو پاك كرد ..

    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  4. 4
  5. #47
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,482
    11,045
    21,612

    پیش فرض

    همين الان نوشتم :|

    قسمت 46 اُم:

    لبخند زدم .. آروزهايمان تازه دارد شبيه هم مي شود عليرضا! .. كارهايم را انجام دادم.. داخل اتاقم رفتم و روي تخت نشستم .. دلم هواي گذشته را كرده بود .. وقت هايي كه سراسيمه با آن موهاي خرگوشي ، لباس صورتي و خرس قهوه اي كوچكم به سمت آشپزخانه مي دويدم و بوي پياز داغ به صورتم مي خورد .. وقت هايي كه از ترس هيولاي داخل كمد، به مادرم پناه مي بردم و سر روي دامنش مي گذاشتم و زيرچشمي حواسم به كمد بود كه مبادا هيولا مرا با خود ببرد! آن رمان هيچوقت نفهميدم، مادر هميشه بوي زندگي مي داده .. اينكه تن مادرت بوي پياز داغ بگيرد يعني زندگي جريان دارد .. اينكه پدرت شبها از فرط خستگي روي مبل نشسته و همانطور خوابش ببرد يعني زندگي جريان دارد ..
    يادم مي آيد قبلها روي ديوار خانه مان قابي قرار داشت كه در آن زني در حال جارو كردن خانه بود .. خيلي دوستش داشتم و هميشه فكر مي كردم كه آن عكس مادرم است ... هميشه وقتي با آن جاروهاي دسته بلند به جان خانه مي افتاد، او را در همان قاب عكس تصور مي كردم .. سالها بعد .. فقط صداي جاروبرقي در خانه مي پيچيد .. ولي مادرم هميشه همانطور عزيز و زيبا ماند ..
    خواستم دوباره شوم همان دختربچه با دنياي عروسكها و قهرهايي سره همرنگ بودن گيره هاي سرمان با بچه ها! .. موهايم را خرگوشي بستم .. و لباسهاي صورتي را كه فكر مي كردم بچه نشانم مي دهد به تن كردم و سمت كمدم رفتم .. درش را باز كردم و از جعبه كفشي، خرس قهوه اي رنگم را بيرون آوردم .. لباس آبي راه راهش كهنه شده بود ولي هنوز آن چشمهاي تيره اش سرجايشان بود كه انگار تمام گريه هايم را يادش مانده .. در آينه به خودم خيره شدم .. همان دختر كوچك با اختلاف سني دست كم 16 سال! .. فقط اينبار باز هم مي ترسيدم از هيولايي كه پشت درهاي بسته سرنوشت انتظارم را مي كشيد ..
    از اتاق بيرون رفتم .. داخل آشپزخانه شدم وعليرضا را ديدم كه داشت املت درست مي كرد .. پاك يادم رفته بود غذا را حاضر نكرده ام! .. از اينكارش خوشم آمد .. كه بجاي داد و فرياد و اخم، خودش چيزي سر هم مي كرد ..
    پشت سرش ايستادم و گفتم: خب شكلات من كوش؟ بابايي؟
    كلمه آخر .. غمناك بود .. شيطنت داشت .. تنهايي داشت .. و يادآوري مي كرد كه اين مرد هر چيزي مي تواند باشد جز شوهر تو! ..
    درحاليكه به سمتم برميگشت گفت: بالاخره نفهميدم باباتم .. داداشتم .. شوهرتم. ..
    چشمش كه بمن افتاد مكث كرد .. قاشق فلزي توي دستش به سمت زمين متمايل شد و داشت از دستش مي افتاد .. به حالش توجهي نكردم .. مگر حال من برايش مهم بود؟! ..
    دستم را به طرفش دراز كردم و گفتم: شكلاتم!
    عليرضا دستي به موهايم كشيد ك حس كردم يك لحظه همه شان سيخ در هوا ايستادند .. به يكديگر خيره شدند و دوباره خوابشان برد ..
    عليرضا ــ* شدي مثل بچه ها ..
    بالاخره شكلات را به دستم داد .. با ذوق به بسته زيبا و شيك اش نگاه مي كردم و در حال برنامه ريزي بود كه همه اش را يكجا بخورم يا قسط بندي اش كنم؟!
    ماهيتابه را از روي شعله گاز برداشت و با ابرواني بالا رفته گفت: نمي خوام از خودم تعريف كنم ولي شوهري مثل من كجا گيرت مي اومد؟!
    خنديدم .. چقدر از خودراضي بود !
    ــ تو چجوري زن خوبي مثل من پيدا كردي؟!
    با اين حرفم خنده اش قطع شد .. نگاهم كرد .. اخم كرد .. لبهايش را جمع كرد .. ماهيتابه را روي ميز گذاشت .. و نشست .. هر چه سعي كردم از آن حالت خارجش كنم نشد .. بعد از ناهار همينطور كه پشت ميز نشسته بود، شكلات را باز كردم و جلويش گرفتم: بفرمائين!
    بدون اينكه نگاهم كند گفت: مرسي .. نمي خورم ..
    دستم را پس كشيدم .. روي جعبه گران قيمتش را نگاه كردم .. شكلات تلخ 90 درصد .. به تلخي عليرضا كه نمي رسيد! ..
    ــ بخاطر حرفم ناراحت شدي؟
    عليرضا ــ تعارف شكلات كه ناراحتي نداره ..
    ــ خودت هم مي دوني كدوم حرفمو ميگم ..
    از جايش بلند شد .. همانطور كه دور ميز مي چرخيد تا به سمت ديگر ميز بيايد، انگشت اشاره اش را روي ميز مي كشيد ..
    عليرضا ــ مرسي كه موقعيتمون رو يادآوري كردي ..
    زيرلب گفتم: پس اي كاش ميشد حافظه ات رو پاك كرد!
    حرفي را زده بودم كه خودش چند دقيقه پيش گفت! با اين تفاوت كه عليرضا خودش را نگفته بود .. زمزمه اي شنيدم .. حس كردم مي گيود: واقعا اي كاش .. توهم زده بودم . وگرنه عليرضا و اين حرفها؟! .. نگاهم را از گوجه هاي سرخ شده و فلفل دلمه اي سبز رنگ گرفتم و سرم را بالا آوردم .. نگاهم مي كرد ولي .. چشم هايش .. عاشق نبود! .. غمگين بود .. نفسش را محكم بيرون فرستاد .. موهايم را از روي شانه ام كنار زد و بيرون رفت ..
    دست راستم را بالا آوردم و با انگشت اشاره و شستم پوست لبم را مي كندم .. بعد از چند دقيقه صدايش را شنيدم: من رفتم ..
    ــ خداحافظ عزيزم ..
    صدايي نيامد .. حتي يك "هووم" هم نگفت .. در به جايش پاسخ داد و محكم بسته شد ..
    *****
    با ديدن دانه هاي سفيد برف كه نگار به يكديگر تنه مي زدند كه زودتر برسند روي زمين .. جيغ بلندي از سر ذوق كشيدم و به سمت اتاق عليرضا رفتم .. در را كه باز كردم او را ديدم كه روي تخت دراز كشيده بود و دستش را حائل پيشاني اش كرده بود .. با هيجان گفتم: عليرضا بلند شو! ببين .. ببين داره برف مياد!!
    بدون اينكه تغييري در حالتش بوجود بيايد گفت: از جيغي كه كشيدي فهميدم داره برف مياد ..
    ــ بلند شو بريم برف بازي كنيم!
    عليرضا ــ من نميام ..
    با اخم گفتم: تنهايي ميرم آ!
    با شنيدن "برو" گفتنش .. ناراحت شدم .. بايد به حرفهايش عادت مي كردم .. عادي بود .. مثل ده هزاران بار قبل كه اهميتي نداده .. ولي نمي دانستم چرا باز هم دلم مي گرفت .. وقتي كه مي ديدم جواب اين چندماه محبت من، صداي خشك اش است كه با راحتي مي گفت "برو" ..
    تنهايي برف بازي كردن را دوست داشتي رها! پس چرا الان خوشحال نيستي؟ چرا آرام به سمت در مي روي و منتظري كه در همين لحظه هايي كه تو لفتش مي دهي، عليرضا شاد و قبراق بلند شود و با لبخند بگويد با تو مي آيد؟ .. رها؟! هنوز اميدواري خره؟ .. ديوونه اي بخدا .. بس كن ..
    برو برف بازي ات را بكن دختر! خيالاتي شدي! فكر كرده ا ي يخ هاي قلب عليرضا آب شده و رفته داخل سيم كشي هاي مغزش؟! فكر كردي الان اتصالي مي كند و همه چيز از اين رو به اون رو مي شود؟ فكر كردي الان مي گويد كه چقدر دوست داشته يك شب برفي با تو قدم بزند؟ .. و تو يكي از هزاران دختري هستي كه دوست داشته اند عليرضا مرد روياهايشان باشد و او برايشان تره هم خورد نمي كند؟!
    با بي ميلي و آهسته، پالتويي كه عليرضا براي تولدم گرفته بود را تن كردم و شلوار گرم كاموايي كه دوستش داشتم را پوشيدم .. خيلي زيبا بود! هميشه بلندي اش تا زير پاشنه پايم مي آمد و حس خوبي به من ميداد .. شال گردنم را تا روي بيني ام كشيدم و با اندوه از خانه بيرون زدم .. و چنددقيقه بعد نگاهم به آسماني بود كه قند مي سابيد بالاي سر من .. داماد كو؟!از عروس فرار كرده! تنهايش گذاشته و عروس دنبال گل است كه بچيند و بله اي به خوشبختي بگويد .. ولي .. وسط اين برف و گل؟! .. چرند نگو رها .. هيچوقت گل پيدا نمي كني ، بگذار آسمان قندش بسابد ..
    گلوله برفي درست كردم و تا جايي كه مي توانستم دور پرتش كردم .. شروع كردم به دويدن .. عصباني بودم .. گريه ام نمي آمد و فقط دوست داشتم فرياد بزنم .. پايم ليز خورد و محكم روي زمين افتادم .. در همان حالت فرياد زدم: بي غيرت..
    دستي روي بازويم قرار گرفت و بلندم كرد .. سريع برگشتم و با ديدنش چشمانم از تعجب گشاد شد .. عليرضا شروع كرد به تكاندن پالتويم و گفت: رها خانوم من بي غيرت نيستم .. مي خواستم ببين رو حرفي كه ميزني چقدر مي موني .. كه ..
    "ديدم" اش را با سري پايين افتاده و لحني مغموم گفت ..
    با عصبانيت گفتم: حقته با برف تير بارونت كنم!
    سرش را بالا آورد .. لبخند محوي زد كه فقط انتهاي لبهايش كمي به سمت بالا رفت و گفت: پس معطل چي هستي؟
    با شك گلوله اي درست كردم و به طرف صورتش پرتاب كردم .. برخلاف تصورم جاخالي نداد و گلوله با شدت تمام به صورتش خورد .. به طرفش رفتم و با عجله برف را از صورت سرخ و خيسش پاك كرده و گفتم: پس چرا سرتو ندزديدي؟
    لبخندي زد و گفت: من روي حرفي كه مي زنم مي مونم!
    چه بد .. پس كاشكي هيچوقت نمي گفتي كه زودتر اين ماجرا را فيصله مي دهي ..
    برگشتم و خواستم دور شوم كه گلوله اي به كمرم خورد .. شدتش زياد نبود ولي از تعجب و ناباوري كمرم را گود كردم و چشمانم گشاد شد .. برگشتم سمتش كه دستانش را بالا برد و گفت: تسليم!
    فكر كن اجازه دهم!! تو .. من .. اين هواي لعنتي زيبا .. مگر مي شود از آن گذشت؟! خنديدم و گفتم: عمرا!
    و بعد گلوله هايي بود كه پرت ميشد .. مهم نبود كه به تنش بخورد يا نه .. مهم خنده بلند و مردانه اش بود كه مانند صدايش بم و دورگه بود .. مهم جست و خيزش براي گلوله درست كردن بود و اينكه گاهي از قصد كمي معطل مي كرد تا او را با گلوله بزنم و دنبالم كند!
    كلاهم از سرم افتاده بود .. موهايم دورم پخش شده بود و چون كسي در آن اطراف نبود، اهميتي ندادم .. گلوله اي درست كردم و وقتي سرم را بلند كردم .. او را نديدم ..
    همانطور كه گلوله را توي دستم مي چرخاندم كه يخ نكنم .. پشت درختها رفتم و سرك مي كشيدم كه صدايي گفت: پخ!
    از ترس عقب پريدم كه پايم روي تكه يخي رفت كه بخاطر وجود آبخوري در همان نزديكي، ليز شده بود .. محكم روي زمين افتادم .. خواستم بلند شوم كه با ديدن آسمان زيباي برفي، منصرف شدم .. كمي غلت زدم تا روي برف هاي تميز قرار بگيرم .. در حال نگاه كردن به آسمان بودم كه صورت عليرضا جلوي صورتم آمد .. با اخم گفت: بد نگذره!
    " خيلي وقته كه نه بد مي گذره ، نه خوب! فقط منتظرم تا تموم بشه و ببينم آخر قصه رو .. كه اين كلاغ افسرده ي قصه به خونه ميرسه يا نه؟" كاش آخر داستاني كه عليرضا ساخته بود كسي ميگفت "بالا رفتيم ماست بود .. پايين اومديم دوغ بود .. قصه ي ما دروغ بود" .. و همه چيز دروغ باشد .. دروغ باشد كه ازدواج ما اجباري بود .. دروغ باشد كه دوستم نداري .. عليرضا كه ديد خيال ندارم نگاهم را از صورتش بگيرم و جوابش را بدهم .. صورتش را كنار برد .. و همان ارتباط چشم هاي دلتنگم با چشم هاي غمگينش را قطع كرد ..
    انگار در بالاي صخره ي دلم كسي ايستاده بود و مانند سرخ پوستها با سوزاندن آخرين ذخاير شادي، علامت ميداد كه .. از رها به عليرضا .. از رها به عليرضا .. مي شود هروقت چشمان شما رنگ غم گرفت من بميرم؟ .. دودهاي حاصل از پيام سرخ پوستي ام داخل چشمانم رفت .. آماده شد كه ببارد .. ولي اجازه ندادم .. حالا كه عليرضا غم داشت، تو چه مي گويي؟!
    عليرضا موهايم را روي برفها پخش كرد .. چند لحظه بعد صداي "تيك" اي آمد .. آرنجم را روي زمين گذاشتم و با كمك آن ، نشستم .. عليرضا با گوشي اش از من عكس گرفته بود! .. فكرهاي خوب به سرم هجوم آورد .. "الان عكست رو ميزاره پس زمينه موبايلش!" .. واي فكرش را بكن رها! چه عالي مي شود!
    آمد سمتم و دستش را به طرفم دراز كرد و گفت: بلند شو ..
    دستش را گرفتم و با كمكش بلند شدم .. مقابلش كه قرار گرفتم .. كلاهم را از روي زمين برداشت و اول موهايم را جمع كرد .. بعد كلاهم را روي سرم گذاشت .. ولي قبل از كلاه گذاشتن روي سرم آن اخم هايت كلاهي سر دلم گذاشتند كه عجيب دوست داشتني است! .. اين كلاه هايي را كه سره دلم مي گذاري را دوست دارم .. دست خودت نيست! بي آنكه خودت بداني هِي كلاه مي خري و مي گذاري روي سر دل بدبختم!
    در همين موقع صداي چند دختر و پسر را شنيديم كه به ما نزديك مي شدند .. عليرضا با ديدنشان، به سمت دختري رفت و چيزي به او گفت .. دختر با لبخند سري تكان داد .. هر دو به سمت من آمدند .. با اخم به عليرضا نگاه مي كردم كه موبايلش را بدست دختر داد و كنارم ايستاد .. زيرگوشم گفت: اينجوري اخم نكن! ازش خواستم ازمون عكس بگيره .. مي دوني كه .. خانومها خيلي بهتر از آقايون عكس مي گيرن ..
    اين جمله را بي غرض گفت ولي .. از كجاست مي دانست كه عكس انداختن دخترها بهتر است؟! سعي كردم ذهنم را منحرف كنم و قبل از اينكه دختر عكس بي اندازد گفتم: عليرضا بريم زير اون درخت كاجه عكس بندازيم؟
    نگاهي به درخت انداخت .. رويش پر بود از برف.. تميز و زيبا! .. موافقت كرد و به سمت آن درخت رفتيم .. پسري مي خواست آنجا عكس بگيرد كه با ديدن ما با لبخند كنار رفت و گفت: متاهل مقدم تر اند!
    لبخندي به رويش زدم كه همزمان شد با فشردن دستم توسط عليرضا .. ديگر مي شناختمش .. اين حركتش يعني "چرا لبخند زدي به اين پسره؟؟؟" .. كنار هم ايستاديم و دستش را گرفتم و لبخند زدم .. دختر گفت: تا سه مي شمرم .. يك ..
    يك دفعه صداي عليرضا را شنيدم كه گفت: آي!
    برگشتم سمتش و ديدم تمامي برفه هايي كه روي قسمت پاييني درخت بوده روي سرش ريخته .. با ديدن اين صحنه از ته دل خنديدم جوريكه عليرضا يك چشمي نگاهم كرد .. با ديدن حالتش دوباره زدم زير خنده و بقيه هم همراهي ام كردند .. ولي عليرضا فقط به من خيره شده بود .. حالا ديگر برف را از روي چشم راستش پاك كرده بود و به من نگاه مي كرد .. ولي همچنان سر و پالتويش سفيد بود ... ناخودآگاه برگشتم سمت دختري كه موبايل عليرضا دستش بود و خواستم چيزي بگويم كه ديدم پشت سر هم دارد عكس مي اندازد ..
    چند لحظه بعد صداي خنده ها فروكش كرد .. رفتم سمت دختر كه لبخند به لب داشت و گفتم: مرسي!
    آرام گفت: چقدر قشنگ مي خندي!
    از او تشكر كردم .. در همين حال پسري به عليرضا نزديك شد و گفت: آقا شرمنده! تقصير من بود كه برف ريخت روي صورتتون .. فكر كردم هنوز دوستم ميخواد عكس بندازه و براي همين يه گوله برفي زدم به بالاي درخت!
    عليرضا كه حالا برف ها را از سر و صورتش پاك كرده بود آرام زير گوشش چيزي گفت كه او با لبخند گفت: خوشحالم!
    از آنها جدا شديم و گوشي عليرضا را به دستش دادم و گفتم: چي به پسره گفتي؟
    عليرضا ــ گفتم كه باعث شد من خنده هاي آسموني ترو براي اولينبار ببينم..
    با دستش نگهم داشت و مانع از حركتم شد و گفت: رها من تابحال اين خنده هات رو نديده بودم .. اين از همون خنده هايي بود كه امين به تصوير كشيدش .. الان كه فكر مي كنم مي بينم كه مثل چند مورد ديگه دوست دارم حافظه اش رو پاك كنم كه تصوير به اون زيبايي از زن من توي ذهنش داره ..
    لبخند مرموزي زدم وگفتم: شنيده بودم مردها حسودن ..
    با مهرباني نگاهم كرد و گفت: اين، حسادت نيست ..
    گنگ نگاهش كردم كه دستم را گرفت و راه افتاديم .. اگر حسادت نبود .. پس چه بود؟ عشق؟! اوه .. باز مزخرف گفتي رها ..
    با غم گفتم: اين عكس العمل هارو واسه زنت نگه دار ..
    با عصبانيت .. براي بار هزارم در اين چندماه گفت: مگه تو زنم نيستي؟
    ــ جوابت رو قبلا گرفتي عليرضا ..
    توي چشم هايش نگاه كردم .. نگاهش خالي از هر گونه احساس بود .. بلد نيستم حس را از توي نگاه بفهمم ولي غم را چرا! ناسلامتي دوست قديمي ماست! بلد نيستيم بگويم نگاهش سوسوي اندوه داشت و هزار حرف ديگر .. نگاهش هر چه كه بود .. قيدش را زدم و تا خانه دويدم .. دبنالم نكرد چون راه نزديك بود .. به محض باز شدن در، رفتم توي اتاقم .. خدايا خيلي دعا كردم .. توي مسجد .. سر نماز .. توي سجده .. دم غروب .. زير بارون .. هنگام اذون .. وقت گريه .. بين هق هق و وقتي دلم شكست .. دعا كردم كه خودت مي دوني چي بوده .. شايد حالت از اين جمله بهم بخوره ولي .. همين جمله دلم رو شكست .. باز هم دعا مي كنم .. اين دفعه نه زير بارون .. نه با چادر نماز سفيد گلدار .. نه با لباس مشكي! .. با لباس معمولـي ام ، درحاليككه دستم را از پنجره بيرون برده ام و دانه هاي نرم برف روي دستم مي نشيند برف دعا مي كنم .. براي هزارمين بار .. رويم را زمين نينداز .. "بعد از من خوشبخت شود" .. خيلي سخت بود گفتن اين دعا براي كسي كه دوست داشتي حرفهايش، نگاهش ماله تو باشد .. سخت تر از همه ، در چشم بقيه زنش باشي و دعا كني خوشبخت شود خيلي احمقانه است .. يا خيلي .. عاشقانه ..

    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  6. 4
  7. #48
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,482
    11,045
    21,612

    پیش فرض

    قسمت 47 اُم:

    ناهار روز بعد، متین و دنیا کنارم بودند .. علیرضا هم که از قبل گفته بود نمی آید .. بعد از خوردن ناهار؛ من و دنیا توی آشپزخانه نشستیم و متین به اتاق من رفت .. بی حوصله بودم و بی هدف به لیوان چای مقابلم خیره شده بودم .. لیوان نوشابه نیمه پر دنیا را برداشتم و داخل لیوان چای نصفه خودم ریختم .. کمی هم از قندهای روی میز در آن حل کردم و چند قطره ای لیوان آب انار متین داخل ریختم وهم اش زدم .. دنیا با خنده گفت: چی درست کردی!!
    در همین حال متین وارد شد .. با اشاره به لیوانی که مقابلم بود گفت: این چیه؟
    خونسردانه گفتم: معجون!
    متین ــ پس ماله من ..
    بعد از این حرف، لیوان را برداشت و نصف محتویاتش را سر کشید .. صورتش جمع شد .. و انگار می خواست عق بزند .. قبل از اینکه دنیا هشدار بدهد، تمام محتویات دهانش را روی صورت ما خالی کرد ..
    چشمانم را باز کردم و به قیافه دنیا خیره شدم .. تفاله های چای .. نصفه قندی که حل نشده بود .. و کف هایی که حاصل از آب دهان متین بود .. جیغی زدم و گفتم: عوضیِ پیسِ بیشعور!
    و دنبالش دویدم .. بعد از خالی کردن پارچ آب داخل یخچال که به طرز خیلی مشکوکی، فوق العاده خنک بود!! رضایت داده و لباس هایم را عوض کردم .. وقتی از اتاقم بیرون آمدم گفتم: این بلیز و شلوار باید سوزونده بشه!
    متین ــ نه بیچاره! باید بزاریشون لای دفترچه خاطراتت! اینا چندسال دیگه میشه عتیقه .. همه میان موزه و اینارو بهشون نشون میدن و میگن اینا محتویات دهان و معده متینه از هزاران سال قبل!
    دنیا صورتش را جمع کرد و گفت: حالمو بهم زدی ..
    از جایم بلند شدم که متین با خنده فرار کرد .. و داخل اتاقم شد .. لباسش را عوض کرد و بعد از خداحافظی، رفت .. یک ربع بعد هم دنیا لباس پوشید و همانطور که دستش را داخل آستین مانتویش میبرد گفت: خیلی خوشحالم که متین بعد از اون اتفاق تونسته روحیه اش رو حفظ کنه ..
    ــ بعضی از آدمها فقط میتونن توی قلبمون بمونن نه تو زندگیمون .. منم باید یه روزی مثل متین اینو قبول کنم ..
    دنیا ــ پشیمونی؟
    ــ نه اصلا! جنبه مثبت قضیه اینه که حداقل من مدتی از عمرم رو کنار علیرضا سپری کردم ..
    دنیا ــ نیمه پره لیوان ..
    ــ آره .. نیمه پره لیوانی که پر از زهره ماره ..
    دنیا کمی فکر کرد .. سپس بلند شد و گفت: خب من میرم دیدن امیرعلی ..
    ــ دنیا؟ میشه منم باهات بیام؟
    دنیا ــ باشه ولی اینو یادت باشه که امیرعلی از ترحم بیزاره ..
    ــ حتما ..
    شب وقتی به خانه رسیدم .. مستقیم داخل اتاقم رفتم و به صدای آبی که از حمام می آمد توجهی نکردم .. بدون اینکه چراغ را روشن کنم با همان لباسها روی تختم خوابیدم .. و به امیرعلی فکر کردم .. به دنیا .. به صبرشان .. به مادرامیرعلی که وقتی دنیارا دید، بغض کرد و چنددقیقه که کنار ما نشست برای انجام کاری بیرون رفت ..
    بغض کردم .. امیرعلی با آن صورت مهربانش .. نمی توانست حرف بزند .. وقتی داخل اتاق شدیم و او را دیدم .. ماتم برد .. همانطور که نشسته بود هم می توانست فهمید که قد بلندی دارد .. با شانه های عضله ای که بخاطر کم خوراکی اش، کمی لاغر شده بود .. و صورتی مهربان که چشم هایش فقط دنیا را دنبال می کرد .. فقط دنیا را می دید و وقتی به او سلام کردم .. برای لحظه ای نگاهم کرد و چشم هایش را روی هم گذاشت که یعنی "سلام!" ..
    دنیا موقع حرف زدنش بغض داشت .. امیرعلی هم با چشمانی که روی مردمکش را هاله ای از رنگ صورتی که نشانه بغضش بود، نگاهش می کرد .. دوستش داشت .. عاشقش بود .. خوش به حالت دنیا ..
    *****
    چند روز گذشت .. بی هیچ هیجانی .. بی هیچ اتفاق خاصی .. حرف تازه ای و چیزی که بتواند امیدوارم کند! .. از جایم بلند شدم و موهایم را از روی گردنم کنار زدم .. که صدای تلفن در آمد .. سرم را به طرف پایین خم کردم و با سرعت بالا آوردم و موهایم در هوا پخش شد .. گوشی را برداشتم و به محض گفتن "الو؟" .. صدای گریه ای در گوشم پیچید .. هول کردم .. دست و پایم یخ زد .. نمی دانستم چه بگویم و پشت سر هم می گفتم "الو .. الو لو ؟؟؟" ..
    صدای گریان آشنایی در گوشم پیچید: رها ..
    بند دلم پاره شد .. جانه رها؟ .. رها فدای صدای بغض دارت شود ..
    آرام گفتم: جانه رها؟
    ــ بیام پیشت؟
    ــ بیا گلم .. منتظرم ..
    تماش قطع شد .. منتظر همین جمله بود .. از جایم بلند شدم .. اتاق 15 متری را 15 کلیومتر رفتم و آمدم .. تا اینکه زنگ در به صدا در آمد .. با عجله دویدم که پایم به لبه ی عسلی خورد و درد عجیبی در ساق پایم پیچید .. همانطور که ساق پایم را گرفته بودم، لنگ لنگان به سمت در رفتم و باز کردم .. تنها چیزی که توانستم بعد از دیدن صورت خیسش بگویم این بود: دنیا ..
    و همین کلمه کافی بود برای انداختن جسم بی طاقت و رنجورش در آغوشم و های های گریه سر دادنش .. ثل ابر بهار می بارید و گلهای قالی خانه ام، می شکفتند .. ولی به چه قیمتی؟
    در را بستم و گذاشتم همانطور سرش روی شانه ام بماند .. دستم را روی کمرش گذاشته بودم و بالا و پایین می بردم .. از آغوشم جدا شد .. لبهایش می لرزید .. صحنه ای تکراری! لرزیدن لبها و اینبار به جای گفتن اسم کسی .. دنیا اسم من را با ناله گفت ..
    ــ جانم؟ چی شده دنیا؟
    دنیا ــ امیرعلی گفت منونمی خواد ..
    ــ ولی .. ولی اون که نمی تونه حرف بزنه..
    دنیا روی مبل نشست و گفت: امروز دوباره رفتم خونشون .. مادرجون(مادر امیرعلی) سه تا بلیت بهم داد و گفت که برای مشهده .. واسه من و خودش و امیرعلی گرفته بود .. با بابا هم هماهنگ کرده بود و میگفت اجازه امو گرفته!! .. میخواست من این خبرو به امیرعلی بدم .. با یه ذوق عجیبی بیلت هارو ازش گرفتم و رفتم سمت اتاق امیرعلی ..
    اشکهایش رو گونه روان شد: من بدعادت شدم رها .. اگه امیرعلی یه نگاه سرد بهم بندازه دیوونه میشم .. ولی .. اون حتی نگاهم نکرد .. کنارش نشستم و براش توضیح دادم مادرجون چیکار کرده .. فکر کردم خوابه .. ولی نبود! از روی نفس های تندش می فهمیدم .. بغض کردم .. منه بیشعور کاری جز بغض کردن بلد نیستم .. منه خر بغض کردم که چشم هاشو باز کرد .. ولی با یه حالت بد .. خیلی بد .. انگار به نفرت انگیزترین آدم نگاه می کرد .. من .. من بازم ناراحت نشدم .. همون لحظه صدای همه اطرافیانم اومد توی ذهنم .. میگفتن که فلجه .. فلجه .. فلجه .. فلجه ..
    از موضوع اصلی منحرف شد .. می دانستم بخاطر حرفهای مفت دیگران اینطور گریه نمی کند .. شاید شنیدن این حرفها گریه داشت ولی .. همه ی درد دنیا نبود ..
    دنیا سرش را با دو دستش گرفت و گفت: دوست دارم بزنم توی دهنش همشون تا به شوهر من نگن فلج .. شوهر من سالمه .. رها بگو که سالمه .. بگو که خوب میشه .. به خداوندی خدا من دوستش دارم .. به همون خدایی که تا حالا ده هزار بار دعا کردم امیرعلی رو شفا بده، دوستش دارم .. از اون بیشتر .. براش احترام قائلم .. بگو به شوهر من نگن فلج رها .. به عزیز من نگن ناتوانه .. نگن اختیار کارهاشو نداره ..
    دنیا اختیار کارهایش را از دست داده بود .. وحشت کرده بودم .. بلایی سر خودش نیاورد!
    جلوی پایم زانو زد و بی توجه به اصرارهای من برای بلند شدنش گفت: اصلا خودم تموم کارهاشو انجام میدم .. زندگی خودمه .. بابا! زندگی منه .. چطور تا الان هیچکس عین خیالش هم نبود که ندگی من چجوریه؟ الان یه دفعه شدم عزیز؟
    کنارش نشستم .. دستانم را گرفت و درحالیکه از زور گریه به هق هق افتاده بود گفت: امیرعلی نگاهم نکرد .. رها .. امیرعلی چشماشو از من گرفت .. وقتی بلیت هارو جلوی صورتش گرفتم .. چشم هاشو بست .. مادرجون به من گفت که امیرعلی با کارهاش فهمونده که من نباید پاسوزش بشم .. من دوست دارم پاسوزش بشم! اصلا به اون چه؟ من دوست دارم جوونیمو .. زندگیمو به قول خودشون به باد بدم .. رها! زندگی من به باد نمیره .. من زندگیمو کنار امیرعلی دوست دارم ..
    و بعد از گفتن این حرفها، سکوت کرد .. کاش آدمها بدانند که سکوت .. چهار حرف ندارد .. خیلی حرف دارد ..
    از جایم بلند شدم و اشک هایم را با سر آستیم پاک کردم .. بعد از درست کردن شربت آب قندی پیش دنیا برگشتم و لیوان را به دستش دادم .. بعد از خوردن شربت، کم حالش بهتر شد ..
    ــ باید بری ..
    دنیا نگاه متعجبش را به صورتم دوخت و گفت: چی؟؟
    ــ باید باهاش بری مشهد ..
    دنیا ــ من از اون موقع تا حالا پس چی دارم میگم؟! .. با نفرت نگاهم کرد ..
    ــ تو نباید فقط ظاهر ماجرا رو ببینی .. مطمئن باش وقتی از اتاق بیرون رفتی، نگاهس خیلی با همونی که ترو رنجوند فرق می کرده .. دنیا .. باید توی عشق سمج باشی .. اینکه بخوای بگی"خودش گفت برم .. خودش خواست .. خودش مجبورم کرد" همه اش بیخوده .. اگه واقعا دوستش داری که مطمئنم و مطمئنی که داری .. باید باهاش بری .. دنیا .. نزار بدون تو زندگی کردن رو یاد بگیره ..
    نگاهش به چهره متفکرش انداختم و بلند شدم تا کمی فکر کند .. به آشپزخانه رفتم و تازه یادم افتاد که ناهار درست نکرده ام! .. کمی گوجه خورد کردم و خواستم املت درست کنم .. چون وقتی بی حوصله باشم، غذاهایم بی مزه می شود!! .. دنیا وارد آشپزخانه شد و گفت: من دارم میرم ..
    ــ ناهار رو بمون ..
    دنیا ــ نه .. واسه پس فردا باید وسیله هامو جمع کنم ..
    لبخندی زدم و گفتم: همین درسته! چه مدت می مونید؟
    دنیا ــ هنوز بلیت برگشت رو نگرفتیم .. به سمتش رفتم و محکم در آغوش گرفتمش و گفتم: واسه من هم دعا کن .. خیلی!
    بعد از رفتن دنیا .. دوباره من ماندم و تنهایی و غذایی که علیرضا نمی خورد .. و خانه ای که جای جای اش فریاد می زند که من رفتنی هستم .. صدای گوشی ام بلند شد .. سمتش رفتم .. پیامی از طرف متین بود .. لبخند زدم .. چقدر خوب حالم را می فهمید .. بیت ای که رستاده بود را زیرلب زمزمه کردم:
    "چشم و ابروی خشن از بس که می آید به تو/ گاهی آدم عاشق نامهربانی می شود"

    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  8. 4
  9. #49
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,482
    11,045
    21,612

    پیش فرض

    قسمت48 اُم:

    قصه عشقی که میگم / عشق لیلای مجنونه
    با یه روایت دیگه / لیلی جای مجنونه
    مجنون سره عقل اومده / شده آیای لین خونه
    تعصب و یه دندگیش / کرده لیلی رو دیوونه
    اما لیلی بی مجنونش / دق می کنه می میره
    با یه اخم کوچیک اون / دلش ماتم می گیره
    میگه باید بسازه اون / این مثل یه دستوره
    همین یه راه مونده واسش / چون عاشقه مجبوره
    زوره، عشق تو زوره / احساس همیشه کوره
    هر جا خودخواهی باشه / انصاف از اونجا دوره
    عاقبت این لیلی ما / مثل گلهای گلخونه
    تو قاب سرد شیشه ای / پژمرده و دلخونه
    حکایت عشق اونا / مثل برف زسمتونه
    اومدنش خیلی قشنگ / آب کردنش آسونه
    قلب تو خالی از عشق و / بی نور و سوت و کوره
    عاشقی مرامت / نگات سرده و مغروره
    عشقو ببین تو نگاش / از کینه ی تو دوره
    یه کاری کن تو هم براش / چرا عاشقیتم زوره
    ــ چه آهنگیه!
    آهنگ را قطع کردم و دوباره با سر آستینم اشکهایم را پاک کردم .. به رد خط چشم سیاهم روی آستین نگاه کردم و به این فکر کردم که مدتی ست همه چیز را ساده می گیرم! رد خط چشم به روی آستین .. یا به روی بالشت .. یا موهای ژولیده ام ..
    بر می گردم سمتش ..
    ــ چه آهنگ غمگینی .. چه واقعیت تلخی .. این ها رو بگو!
    علیرضا ــ شام خوردی؟
    فکر می کن به اینکه شام خورده ام یا نه؟ و بوی املت سوخته ظهر را به یاد می آورم .. "چه بد بحث را عوض می کنی علیرضا!"
    ــ نه نخوردم .. ناهار هم که نیومدی!
    علیرضا ــ درگیر بودم ..
    این دست و آن دست می کنم .. پیازی که خورد کرده ام را توی ماهیتابه می ریزم و زیرش را کم می کنم .. کلمه ها هجوم می آورند بر زبانم .. درست مثل بچه های دبستانی موقع شنیدن صدای زنگ .. یکدیگر را هول می دهند و دوست دارند زودتر خارج شوند ؛ "چرا" می خواست از دهانم بیرون بیاید که پایش گیر کرد به میز غرور و جا ماند!
    ــ علیرضا .. در موردِ .. اِم ..
    منتظر نگاهم می کند .. دوست دارم سرش فریاد بزنم "میشه نگاهم نکنی؟ میخوام حرف بزنم!" .. ولی با صدای ضعیفی می گویم: در مورد خودمون .. من و تو .. مدت زمانی که با هم هستیم ..
    علیرضا سریع رشته کلامم را پاره می کند و می گوید: من گرسنه ام .. میشه غذا رو بیاری؟
    چشم هایم را می بندم .. از حرص؟ خشم؟ علاقه؟ نمی دانم! .. هر چه که بود .. بسته شد این دریچه مشکین و پرده ی نمایش بالا رفت .. نمایش تمام شد! چه بود؟! رومئو و ژولیت؟! .. نه! علیرضا انقدرها هم لطیف نیست .. بنظرم حتی کمی خشن است! .. و این خوب است .. اصلا طرف را که دوست داشته باشی .. حتی عطسه کردن هایش هم جالب است .. و کافی ست که یکی بگوید دل نشین نیست! که بالای چشمش ابرو است .. اصلا چرا انقدر روی تو تعصب دارم علیرضا؟ .. مگر تعصب برای مردان نیست؟ چرا به هنگام شنیدن بدی هایت از دیگران، میل خفه کردن آن فرد انقدر در من زیاد است؟ نمی دانی؟ من هم نمی دانم ..
    تکیه ام را از کابینت گرفتم و گفتم: لباس هات رو عوض کن تا این پیاز هارو سرخ کنم و شام رو بیارم..
    سری تکان داد و به اتاقش رفت .. با قاشق چوبی درون دستم، پیازها را هم زدم .. رنگ طلایی گرفته بودند .. پیازهای دیگری را جایگزین شان کردم و زیر قابلمه را روشن کردم تا گرم شود ..
    رمانی که از اتاق علیرضا برداشته بودم را به دست می گیرم و دنبال چیزی هستم تا بین برگه هایی که خوانده ام بگذارم .. هیچوقت دوست نداشته ام برگه های کتابی را تا کنم! بگذریم که زمانه، دفتر زندگی ما را به کل نابود کرد! .. با دیدن روان نویسی که مهریه ام بود!!! آنرا برداشتم و لای ورقه ها گذاشتم .. دست هایم را شستم و دوباره آنرا برداشتم و انتهایش را به شقیقه ام چسباندم .. علیرضا وارد آشپزخانه شد .. و نگاهی به دستم و روان نویسی که در آن می چرخید افتاد .. حسی بمن میگفت که لبخندی احمقانه بزنم و روان نویس را نابود کنم! حسی بمن میگفت این روان نویس نباید جلوی چشم علیرضا باشد .. حس ششمم بود .. ولی حیف که دیر گفت چون ..
    علیرضا نگاهش را از روان نویس گرفت و گفت: می خوای زودتر تموم بشه؟
    پیازهای داخل ماهیتابه، بالا می پریدند و برایم دست تکان می دادند که همشان بزنم .. ولی .. حواس کو؟! پیش علیرضا!
    سعی کردم خودم را به نفهمی بزنم: چی؟!
    علیرضا ــ زندگی خوبمون!!
    بی انصافی نکن علیرضا .. اینکه صبحها بلند می شدم و برایت صبحانه حاضر می کردم و تو فهمیدی که با این کار ممکن به من زندیک شوی و میگفتی دیگر بیدار نشوم .. اینکه هر روز ظهر غذا درست می کردم و منتظرت می نشستم و نمی آمدی .. اینکه عصرها، کیک .. شیرینی .. بستنی درست می کردم به امید اینکه زودتر بیایی و خستگی در کنی و نمی آمدی .. اینکه شبها غذا درست می کردم با ماست و سالاد و ترشی هایی که ساخت خودم بود و تو اصلا یکبار نپرسیدی که این ترشی ها را کجا آمده .. اینکه به تو محبت می کردم و بی اهمیت بودی .. اینکه حتی گلهای توی خانه مان هم برایم گریه می کنند .. یعنی من سعی کردم زندگی خوبی برای تو درست کنم! خوشبختت کنم! اینها وظیفه مرد است!! وظیفه توست!!!!! ولی من ..
    نگاهم می کند و مطمئنا رد اشک را در نگاهم می بیندو همه چیز را می فهمد .. می فهمد که "برام مهم نیست"ای را که دیشب به او گفتم ، چرت بوده! آخر کدام احمقی بعد از گفتن مهم نیست، بغض می کند؟ اشک هایش چنان می بارد که می تواند آب مصرفی خانه خودشان را تامین کند؟ کدام احمقی می گوید مهم نیست و شب بعدش هنوز هم منتظر است؟ .. هنوز هم چشم به در دارد که علیرضا برگردد و او شام لعنتی اش را روی میز بچیند؟
    علیرضا با شدت نفسش را بیرون داد و گفت: نکن رها ..
    دوباره برویم به کوچه علی چپ؟!
    ــ چی؟
    علیرضا ــ رها تو داری روز به روز تحلیل میری .. من می خوام ترو همون رهایی ببینم که همه از شیطنت هایش تعریف می کردن ..
    سکوت کردم و لبهایم را بهم فشردم ..
    نگاهی به اطراف کرد و آخره سر روی میزی که پر بود از سبزی .. سالاد .. ماست و ترشی .. ثابت ماند وگفت: دلم برای دست پختت تنگ میشه ..
    ــ برای خودم چی؟
    این سه کلمه بی اجازه از دهانم بیرون پریدند .. شما سه کلمه آبروی آدمهای عاشق را می برید .. دوست داشتم مثل فیلم هندی ها "تو خودت خمه زندگی منی" بشنوم .. ولی فقط نگاه خیره علیرضا جوابم بود .. کرکه عقلم را پایین دادم و به قلب میدان دادم: ولی من دلم برای خودت تنگ میشه .. حتی برای تلخی هات .. برای بی جواب گذاشتن حرفهام .. برای دیر آمدن هات .. و تو .. میگی دلت واسه دست پختم تنگ میشه؟! .. این بی رحمی نیست؟
    علیرضا "ای خدا" ای زیرلب گفت و با صدای بلند ادامه داد: قرارمون از اول همین بود .. چرا نمی فهمی؟

    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  10. 4
  11. #50
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,482
    11,045
    21,612

    پیش فرض

    قسمت 49 اُم:
    نگاهش کردم .. شرمنده ام .. ولی .. باز هم بغض کردم .. از آشپزخانه بیرون رفت .. روی زمین نشستم و تکیه ام را به کابینت دادم و دستگیره اش توی گردونم رفت .. جایم ناراحت بود ولی .. بوی سوختنی توی بینی ام پیچید .. قابلمه من معنای سوختن را نمی فهمند .. برایشان عجیب است .. عادت کرده اند به غذاهای طلایی رنگ ای که لذیذ است و پخته! ولی باید بدانند که بدبیاری همیشه هست .. سوختن همیشه هست .. قابلمه و ماهتیابه یکدیگر را در آغوش گرفته بودند و گریه می کردند و اشکهایشان روی شعله های آب رنگ میریخت و شعله ورشان می کرد .. ببین علیرضا! قابلمه هایم موقع شنیدن حرفهایت .. سوختند! .. پس من چه بگویم؟
    از جایم بلند شدم و زیر جفتشان را خاموش کردم .. فردایش از بیمارستان قابلمه ها زنگ زدند .. برده بودنشان به بخش سوختگی ..
    ****
    گوشی را قطع کردم .. متین زنگ زده بود .. قرار شد با هم سری به دانگاه بزنیم برای انام دادن برخی از کارهایش .. وقتی که آنها را انجام داد .. از دانشکده بیرون آمدیم و ندیک پارکینگ رفتیم تا راهمان نزدیکتر باشد .. فکرم مشغول بود .. مشغول واکنش متین موقع دیدن رحمانی وقتی حلالیت طلبید و گفت که دارد انتقالی می گیرد و به شهر همسرش برود .. حرف متین ذهنم را مشغول کرد "سپردمت به خدا آقای رحمانی .."
    ضربه ای به دستم خورد .. نگاهی به متین انداختم که گفت: علیرضا!
    رد نگاهش را دنبال کردم و رسیده به دو چشم مشکی و کشیده .. لبخند بدون دعوت قبلی مهمان لبهایم شد .. باید بگویم چه بی ادب که بی دعوت می آید ولی .. دوستش دارم .. من این مهمان ناخوانده را که موقع دیدین علیرضا می آید را عجیب دوست دارم!
    علیرضا با سر سلام داد و اشاره کرد که با او بروم .. زیرلب گفتم: چشم لعنتیِ دوست داشتنی!
    متین می خندد: حالا چرا لعنتی؟!
    ــ چون لعنتی ها دوست داشتنی ان .. وقتی میگی لعنتی یعنی از جایی حرص داری .. یعنی کنار دوست داشتنی بودنش .. حرصی می کنه آدمو!
    از متین خداحافظی کردم و به سمت علیرضا رفتم ..
    ــ سلام ..
    علیرضا ــ سلام!
    سمت در ماشین می رود .. در را باز می کند و من همچنان ایستاده ام .. یک دستش را روی سقف ماشین می گذارد وبدون اینکه کامل برگردد ، فقط کمی سرش را خم می کند و می گوید: نمیای؟
    لبخند می زنم .. اجازه ورودت صادر شد لبخند جان! حالا که خواسته همراهش بروم مدام مهمانم باش! .. چای می خوری؟! ..
    مامان همیشه میگفت که با لبخند زیبا می شوم .. لبخندم عمیق ترشد .. سوار ماشین شدم .. حرکت می کند .. دستی برای متین تکان می دهم .. دوست دارم بدانم صورتم واقعا زیبا شده یا نه؟!دستم می رود سمت کیفم .. نه . بیخیال رها! برای کی؟ .. برای کسی که دوستت ندارد؟! .. بالاخره آینه را بیرون می آورم .. دستم را روی کیفم می گذارم جوریکه آینه درون دستم مشخص نباشد.. سرم را پایین می آورم و به تصویر دختری که در آینه است نگاه می کنم .. درحالیکه سعی می کنم نگاهم را از آینه نگیرم، سرم را به چپ و راست میبرم .. لبخند می زنم .. ای! بدک نیست!
    با صدای علیرضا هول می شوم و سریع اینه را داخل کیفم می برم ..
    علیرضا ــ خوبی بابا!
    اخم می کنم: می دونم!
    همین! مکالمه ی همه ی برادر خواهر ها همین است؟! .. دوست داشتم بعدش شوخی کند .. فیلم هندی اش کند .. اصلا جنایی اش کند! دستانم را به یغما ببرد و .. اوه! دختر تو که اهل فیلم های جنایی نبودی .. دوست دارم مثل فلیمهای تخیلی ، سرم را تکان دهم و تظاهر کنم که افکار را از ذهنم دور می کنم! .. ولی هستند .. هنوز خضعبلات عاشقانه هست .. هنوز حرفهای بی سر و ته رها هست ..
    نگاهم می خورد به بیرون شیشه .. روی شیشه را بخار گرفته .. توی فکرم که دستانم را از زیر کیفم بیرون بکشم یا نه؟ جایشان گرم است ولی با این حال دستم را بیرون می آورم و می برم سمت شیشه بخار گرفته..
    پشت چراغ قرمز می ایستیم .. نگاهم می خورد به عددهای قرمز رنگ .. 120 ثانیه! وثت هست برای خطاطی روی شیش! علیرضا کمرش را به در تکیه می دهد و من رانگاه می کند .. دستم شیشه را لمس می کند .. 50 ثانیه مانده .. 40 ثانیه .. بجنب رها بنویس! ثل دخترهای دبیرستانی دو قلب در هم طنیده را بکش که روی هر کدام حروف اول اسمتان است! .. زود باش رها .. علیرضا منتظر است! .. ده ثانیه .. دستم را می اندازم .. نقاشی تمام شد .. نگاه علیرضا مات مانده و با صدای بوق ماشینهای عقبی به خودش می آید .. انتظار پنج وارونه را داشتی ؟ نگاهت مات مانده بود به ضربدری که با حرص کشیدم؟! .. دوستت دارم ولی نمی دانم چرا دیگر میلی به ابراز علاقه نیست .
    مثل بچه ای که بستنی می خورد .. می خورد .. می خورد .. یکهو دست می کشد .. و تا مدتها سمتش نمی رود .. من هم آنقدر غصه خوردم .. خوردم .. خوردم .. که حالم بهم خورده! دل پیچه دارم .. دکترم وقت دارد ولی برای من نیست! باکی نیست .. دل پیچه هم آرام می گیرد و خر درونم هوس غم می کند ..
    ماشین ایستاده .. نگاهم می خورد به شیشه .. کناره های ضربدری که کشیده ام پایین آمده و بیرون معلوم است ..
    علیرضا ــ رسیدیم ها!
    لحنش شیطان است و شوخ! چه دلقک شده ای علیرضا .. من آن علیرضای سرد را بیشتر دوست دارم . این علیرضا کمی برایم نامفهوم است .. گنگ است .. علیرضا جدی باش .. سرد باش .. چون رها نمی تواند علیرضای به این خوبی را بشناسد و تحمل کند! .. خوب نباش جان رهایی که دوستش نداری ..
    دستم می رود سمت دستگیره در .. قبل از اینکه پیاده شوم آستیم مانتویم را به شیشه می کشم .. رها از ماشینت هم پاک شد .. به کارت برس لعنتی ..
    ــ خداحافظ ..
    علیرضا با مکث می گوید: رها؟
    بر می گردم .. دستم را روی سقف ماشین می گذارم و خم می شوم .. دستکش های کاموایی ام دارد خیس می شود .. هی رها! پرستیژت دارد خراب بهم می خورد! . نگاهش می کنم .. تا بحال گفته بودم چشمانش دریایی ست برای خودش؟ آبی نیست ولی شب هنگام، دریا تیره می شود .. دست نیافتنی می شود .. دریا ناپیدا می شود .. نمی توانی کشفش کنی .. ناخودآگاه لبخند زدم .. باز سر خود آمد مهمانی ..
    از ته دل می گویم: جانم؟
    علیرضا کمی این نگاه و آن نگاه می کند .. چرا نمی گویم این دست و آن دست؟! می شود گاهی جمله ها را .. مثل ها را .. تغییر داد .. به حال من می خورد .. فقط نگاهش ماله من است نه دست هایش! .. حق من نیست که حقم را کف دستم بگذارد ..
    علیرضا ــ امروز مثل همیشه نیستی!

    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  12. 4
  13. #51
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,482
    11,045
    21,612

    پیش فرض

    قسمت 50 اُم:لب باز می کنم .. مثل ماهی که حباب از دهانش آزاد می شود .. حیات ادامه پیدا می کند .. ولی نه! حرفی که می خواهم بزنم کربن دی اکسید خالص است .. حیات را می گیرد .. خطر دارد برای هردویمان! .. دوباره لب می گشایم ولی اینبار مثل آدم! مثل یک عاشق خوب: مثل همیشه ام .. تو هم زودتر بیا خونه که رها میخواد خورش سبزی درست کنه ..
    لبخند روی لبهای او هم می نشیند .. نمی دانم آن ها از علیرضا اجازه می گیرند یا مثل لبخندهای من بی دعوت می آیند؟! .. لبخند روی لبهای من که انگار قبل از مهمانی، رفته اند استخر شکلات تلخ!
    در ماشین را می بندم و می رود .. سمت ساختمان می روم .. در را باز می کنم .. سوا آسانسور می شوم .. دیگر حالم از آهنگش بهم می خورد! وقتی زن طبقه را اعلام می کند می گویم: من می دونم طبقه چندم هستم!
    انگار که او صدایم را می شنود!! .. بی حوصله داخل خانه می شوم .. چند روزیست که دنیا همراه امیرعلی و مادرجان اش به مشهدد رفته و خبری از او نیست .. من هم خبری از او نگرفته ام .. این کارها حوصله می خواهد که حوصله هم با رفتن علیرضا می رود .. نمی دانم که او حوصله، قلب و فکرم را کجا می گذارد و با خود می برد؟
    بنظرت توی جیب کت اش است با لابلای ته ریش اش؟ شاید هم زیر کراوات اش جاسازی شان کرده باشد .. خورشت را بار می گذارم .. برنج را هم درست کرده ام .. هوس کرده ام چای بخورم با کتری .. خسته از فناوری که باعث رنجم می شود .. موبایل هم فناوری ست مگر نه؟ .. پس چرا تابحال این فناوری لعنتی یکبار هم صدای گرم علیرضا را به خودش ندیده؟همیشه باید صدایش طلبکار باشد؟
    روی صندلی داخل آشپزخانه می نشینم .. دستم می شود ستون چانه ام .. انگشت هایم را کمی بالات می آورم و آنها را جای دمچ دستم می گذارم .. حالا این چهار انگشت ستون شده اند .. چهارستون!. .. تلفن زنگ می خورد .. هشت ستون دلم می لرزد .. یکی چهار ستون انگشتهایم و دیگری چهار ستون دلم .. از آشپزخانه بیرون می آیم .. صدای مزخرف گوشی بنظرم از همیشه بلندتر است .. از این صدا خاطره خوبی ندارم! .. بالاخره انگشتهایم، دکمه های پلاسیتکی گوشی را لمس می کند .. صدایم از بین چندین سوراخ رد می شود ..
    ــ الو؟
    مرضیه است که با سر و صدا سلام و احوال پرسی می کند .. برخلاف همیشه حوصله اش را ندارم .. زورکی می خندم و جوابش را می دهم .. گله دارد که چرا سری به آنها نمی زنم .. می خندم .. با شوخی های آبکی حواسش را پرت می کنم و در برابر تمام تعارفهایش ، "باشه" های مصلحتی می گویم و قطع می کنم ..
    آب درون کتری جیغ می زند .. سمت آشپزخانه می روم .. کتری را بر می دارم .. زیرلب غر می زنم : انقدر جیغ نزن! آمدم! .. یک ساعت بعد صدای جیغش خوابیده و از ظرف های خورش روی میز، بخار بلند می شود .. علیرضا با یک حوله کوچک روی سرش وارد آشپزخانه می شود ..
    علیرضا ــ زحمت کشیدی خانوم!
    ــ چه زحمتی؟ .. خوبی؟
    درحالیکه پشت میز می نشیند می گوید: بله .. شما خوبی؟
    لبخند آمد .. بی دعوت یا با دعوتش را بیخیال! فقط بدان که .. آمد!
    ــ مرسی!
    لقمه های برنج و خورشت بلعیده می شود .. هر قاشق برنج، یک قاشق چرت و پرت تحویل علیرضا می دهد! غذایمان که تمام شد علیرضا گفت: رها؟ .. حس می کنم .. سرحال نیستی .. مثل اون اوایل .. شیطون .. سرزنده ..
    خسته ام و دوباره می نشینم روی صندلی .. با اندوه می گویم: علیرضا؟ با هم حرف بزنیم؟
    و او مثل یک آدم تائید می کند .. زیرلب می گویم: خسته ام ..
    چیزی نمی گوید و از سکوتش شیر می شوم ..
    ــ خسته ام لعنتی! .. خسته ام از دیدن غم و اندوه و هزار چیز دیگه .. از اینکه حتی اندازه یه قاشق چایی خوری هم لیاقت چشیدن خوشبختی رو نداشتم .. خسته ام بخاطر اینکه خسته ام!! .. حرف زیاده علیرضا ولی آخرش به "به درک" یا "مگه من شوهر تو نیستم:" های و ختم میشه!!! ..
    بلند می شود و روی صندلی کنارم می نشیند .. با لبخند محوی می گوید: منم خسته ام همخونه ..
    همین کلمه آخر .. همین کلمه شش حرفی لعنتی .. بغضم را ترکاند .. مثل تیری که سیبی را .. مثل دست که ظرفی را .. مثل تو که بغضی را .. دلی را .. رهایی را! .. انگشتان لاک زده ام را جلوی دهانم گرفتم .. علیرضا سرم را روی شانه اش گذاشت و من باریدم .. مثل باران روی شانه های علیرضا ریختم و ریملم پاک شد .. خط چشمم پاک شد .. و شانه راست علیرضا هم! ..
    علیرضا با خنده ای تلخ گفت: جای فرشته خوبی هام رو کثیف کردی!
    خندیدم .. به او نه .. به حرفش نه . به بدبختی خندیدم که هنوز یاد نگرفته اول اجازه بگیرد و بعد داخل شود ..
    ****
    خورشید دست پر مهرش را بر روی صورتم می شکد و هشدار می دهد که وقت بیدار شدن است .. کش و قوسی به تنم می دهم و دوست دارم خستگی از نوک انگشتانم صاعقه بزند! .. از جایم بلند می شوم .. در یک لحظه تصمیم می گیرم .. امروز سری به الهام بزنم ..
    صدای یکی از همان فناوری های لعنتی بلند می شود .. موبایلم را می گویم! بی حوصله روی سرِ جایم می نشینم و درحالیکه با دست راستم موهایی که جلوی صورتم آمده را کنار می زنم، دست چپم را به طرف عسلی دراز می کنم .. جکی از طرف متین است .. شکلک خنده می فرستم .. خوشحالم که با لمس گوشی می توانی دروغ بگویی .. بی آنکه طرف مقابلت بفهمد .. برایش می نویسم که امروز بعدازهظر به دیدن الهام برویم و ساعتش را می نویسم ..شکلکی هم آخر جمله می گذارم .. از این فاصله دور .. برایش بوسه می فرستم .. وقتی از دکل مخابرات رد می شود و روی گونه های همیشه سرخ اش فرود می آید، می فهمد که دوستش دارم ..
    با خمیازه بلند بالایی از جایم بلند می شوم و گوشی را روی بالشتم پرت می کنم .. ولی می خورد به تاج درخت و روی زمین می افتد.. دل و روده اش پخش می شود روی پارکتها .. فقط پلک می زنم .. شانه ای بالا می اندازم .. و به راهم ادامه می دهم .. هر چیزی، هر کسی وقتی بفهمد دوستش نداری .. می شکند .. چه موبایلی که شکستنش به زور بود و چه رها! .. پاهایم را روی زمین می کشم .. و در اثر برخورد کف پایم با زمین صدای کِر کِر بلند می شود .. چشم هایم را می مالم و دست و صورتم را می شویم ..
    سرم را بلند می کنم و در آینه دستشوی به خودم نگاه می کنم .. آب از چانه ام راه می گیرد و زیر گلویم می رود .. یخ می زنم .. با همین یک قطره آب .. فکر می کنم به لحظه های بسیاری که علیرضا آب یخ زده پکی را روی دستم می ریخت و ماتم می برد .. یک قطره آب کجا و آن آبهایی که علیرضا روی دستم می ریخت کجا؟!
    سمت آشپزخانه می روم .. دوباره کارهای تکراری فقط با یک تفاوت! این تکه از وجودم که ضربان دارد، امروز خیلی نگران است .. برای خودم چای می ریزم و به نصفه لیوان که می رسد، حس می کنم دیگر میل ندارم و لبه لیوان را زیر چانه ام می گزارم و چانه ام داغ می شود .. گرم می شود .. لبخند می زنم ..
    شاید بی رحمانه باشد ولی حس می کنم دوست ندارم امروز علیرضا را ببینم .. اخم نکن قلب جان! .. دیگر حالم از سردی هایش بهم می خورد.. به من هم کمی حق بده .. حالم از بی تفاوتی هایش بهم می خورد ولی .. عاشق اخم هایش هستم! . دلم می لرزد از گره خوردن آن دو بند محکم و قطور مشکی .. لبخندی به تصویری که از صورت علیرضا جلوی چشمانم نقش بسته می زنم و از جایم بلند می شوم ..
    از پنجره نگاهی به بیرون انداختم .. پیوند درخت هلو و آلو را گرامی داشته اند و آسمان پارچه عقدشان را بالای سرشان گرفته و گلوله های برف می سابد .. مثل همان شب برفی که داماد فرار کرده بود .. می خندم .. نمیری رها با این توصیفاتت!!
    تا ساعت دو منتظر علیرضا می مانم و خبری نمی شود .. راضی ام از تنهایی که مادرانه به موهایم دست می کشد .. شعله های گاز را خاموش می کنم و از آشپزخانه بیرون می روم . با تلفن خانه زنگ می زنم به گوشی متین و یادآوری می کنم که ساعت شش جلوی خانه متین منتظرم باشد .. تلفن را از پریز می کشم و سمت اتاقم می روم .. دیگر از خوابیدن، خسته ام .. ولی این لعنتی، تنها مسکن ست که شیمیایی نیست .. در خواب یادت می رود که غمی داری .. ولی وای از زمانی که غم ها آدرس خواب هایت ر ا پیدا کنند! می خواهی از سردی های علیرضا فرار کنی، خوابش را می بینی!!
    می خوابم روی تخت و پتو را روی سرم می کشم .. زیر پتو یخ می زنم ولی بیرون نمی آیم .. من باید بخوابم .. باید برای یک ساعت هم که شده همه را فراموش کنم .. و بالاخره جدال به پایان می رسد و ضربان قلبم منظم می شود ..
    وقتی به طور خودکار از خواب بلند می شوم، ساعت پنج است .. و هوا بس ناجوانمردانه سرد است! .. آنقدر سرد که دستهایم حس ندارند که پتو را از روی سرم کنار بزنند .. بالاخره از تخت بیرون می آیم و با پنجه پایم راه می روم تا تمام کف پایم، سردی را حس نکند .. در سردی ها همیشه باید یک نفر خودش را فدا کند! و من مانده ام که چرا همیشه در برابر سردی های علیرضا، قلب مفلوکم باید قربانی شود و به تمامی اعضایم سرایت کند؟ .. چندوقت پیش دست چپم درد می کرد .. همه گفتند عصبی ست .. البته فقط کسانی که می دانستد من چه آدم خوشبختی هستم! مثل متین ..
    همانطور که لباس هایم را عوض می کنم .. به قلبم قول می دهم که یک روز از عقل، برایش مرخصی بگیرم .. تا حداقل برای یک دقیقه از سردی ها در امان باشد! .. تا این قول را به او می دهم .. سر و صدای بقیه هم بلند می شود! .. "پس ما چی؟" گفتنها از همه جا شنیده می شود .. آهی مشکم و نگاهم به باطری موبایلم می افتد که روی زمین افتاده .. حقت است! .. تا تو باشی که دیگر مرا زجر ندهی.. می دانم که تقصیر توست وگرنه علیرضا همیشه صدایش گرم است .. به کوری چشم تو همیشه مرا "عزیزم" خطاب می کند! .. حسودی که نمی توانی اینها را بشنوی و حرفهای علیرضا را با سانسور تحویل من می دهی!
    کیفم را بر می دارم .. و روی دوشم می اندازم .. سمت در می روم .. چنددقیقه بعد باز هم صدای مزخرف آسانسور توی گوشم می پیچد .. از ساختمان که خارج می شوم سر خیابان یک تاکسی می گیرم .. تنها فردی هستم که توی آن می نشیند و کمی می ترسم ولی .. متین منتظرم است .. به ترافیک می خورم و صدای مرد را می شنوم: خانوم ترافکیه .. از توی کوچه پس کوچه ها برم؟
    نگاهی به هوامی اندازم .. گرفته است .. راستش را بگویم؟ می ترسم!!
    ــ نه .. ترجیح میدم توی ترافیک بمونم ..
    اخم می کند .. بدش آمده! خب چرا؟ مادرم همیشه گفته این موقع و با این هوای گرفته و تقریبا تاریک، توی کوچه ها لولو دارد! .. من از بچگی از لولوخورخوره ها می ترسیدم .. از صدای خنده شان .. اصلا از نگاهشان! .. ترس از لولو، اخم دارد آقا؟! به حق چیزهای نشنیده! مردم از چه چیزهایی بدشان می آید!
    نیم ساعت بعد از قراری که با متین گذاشتم، به محل قرار رسیدم .. جلوی درخانه، متین درحالیکه بازوهایش را بغل کرده .. اخم می کند .. با شرمندگی می گویم: ببخشید! ترافیک بود ..
    متین با لبخند می گوید: خودم هم الان رسیدم ..
    با خنده ضربه ای به بازویش می زنم و می گویم: پس چرا ..
    حرفم نا تمام می ماند .. با شنیدن صدای جیغ زنی که از خانه الهام می آید ..

    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  14. 4
  15. #52
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,482
    11,045
    21,612

    پیش فرض

    قسمت 51 اُم:

    صدای جیغهایش می آید که التماس می کند مرد رهایش کند .. این فقط صدای یک زن نیست .. ساده نگذر از این صدا .. این صدای الهام است .. می دوم سمت در و زنگ می زنم .. کارساز نیست و با مشت می افتم به جانِ دره شیک و می زنمش .. داد می زنم: باز کن این دره لعنتی رو ..
    صدا نزدیکتر می شود .. الهام توی آن خانه باغ لعنتی می دود .. دل و روده ام در هم می پیجد .. به گریه افتاده ام .. باز کن کثافت .. صدای پرهام را می شنوم که داد می زند چرا الهام به آن دختر بی احترامی کرده .. چشم هایم گشاد می شود ..این روانی چه می گوید؟ .. همراه متین، مشت می کوبیم و نمی دانم رنگ در از اول سیاه بود یا بخاطر مشتهای ماست؟ .. کناره های در سرخ است .. می بینی متین؟ این در هم حتی از وقاحت پرهام سرخ شده .. ناگهان در باز می شود و مشتهایمان در هوا می ماند .. الهام بی روسری و با لباس خانه، بیرون می دود ..
    هراسان است .. مدام به پشت سرش نگاه می کند .. به خودم می آیم و دنبالش می دوم .. داد می زنم: الهام صبر کن ..
    بر نمی گردد .. فقط می دود .. اشکهایم وی هوا پخش می شود و باد سرد به صورتم می خورد و جای اشکهایم می سوزد .. حتما الان پیش خودش می گوید: رها خره کی باشه؟ فعلا از دست این حیوون در رو ..
    دادهیام بی نتیجه است .. مصدای متین را هم می شنوم .. این خیابان لعنتی چرا انقدر پهن شده؟ .. صدای بلند آهنگ رپ از دور شنیده می شود .. صدا نزدیکتر می شود .. صدا از ماشینی می آید که ماهیت راننده اش معلوم نیست ... الهام؟ ندو و به این سوالم جواب بده .. جوجه تیغی ها رانندگی بلدند؟
    سرجایم را ایستاده ام و مثل مسخ شده ها به ماشینی که نزدیک و نزدیکتر می شود نگاه می کنم ..بخاطر پرچین ها این قسمت خیابان را نمی بیند .. اشکهایم دوباره به راه افتاده .. پاهای عوضی ام یاری ام نمی کنند.. داد می زنم که الهام مواظب باشد .. متین از کنارم رد می شود و همچنان می دود .. شال میشکی اش از دور گردنش باز شده و افتاده .. موهای کوتاه اش معلوم می شود .. متین؟ کی موهایت را کوتاه کردی؟ رحمانی که موی بلند دوست داشت!! نگو که بخاطر او آنها را دار زدی ..
    با صدای جیغ، نگاهم را از موهای متین می گیرم .. ماشین جلو آمد و سپرش درست خورد وسط شکم الهام .. دستهایش از کنار بدنم باز شد .. مثل اینکه می خوهد عزیزی را در آغوش بگیرد .. داد می زنم .. گریه می کنم .. رها فدای مهربانیت الهام .. که را می خواهی در آغوش بگیری؟ .. می افتد روی زمین و زمین برایش فرش قرمز پهن می کند . فرشی که درست از زیر موهای سرش شروع می شود .. بعدها متین گفت که الهام آن موقع پرت شده ولی چرا الان انقدر آرامش دارد؟ .. پس چرا حس می کنم او بالاخره راحت شده؟
    پسر گازش را می گیرد و می رود و کسی هم دنبالش نمی رود .. اصلا هیچکس نگاهش را از الهام غرق خون نمی گیرد .. متین داد و هوار می کند و می گوید که کسی به اورژانس زنگ بزند .. پرهایم که موقیعتش را نمی دانم، با بهت داد می زند :الهام ..
    و من نگاهم به الهام است که مانند ماهی که دور از آب افتاده سینه اش آرام آرام بالا و پایین می رود .. خیلی آرام طوریکه مطمئن نیستم خطای دید بوده یا نه .. دوست ماهی من! بمیرم برایت ..
    اصلا نفهمیدم چطور شد .. کی آمبولانس رسید .. کی این ماهی زیبا را بردند و من کی روی صندلی های بیمارستان نشستم .. فقط یکدفعه نگاهی به اطرافم انداختم ومتین را دیدم که اشک میریخت و به جد و آباد پرهام فحش میداد .. چه کار بی فایده ای .. فحش های تو آن ماهی کوچولو دور افتاده از آب را به اقیانوس بیکران غمها بر می گرداند؟ .. به ما .. به این زندگی لعنتی بر می گرداند؟ .. نمی دانم .. فعلا که الهام را برده اند توی اتاقی که بقول متین .. کلی سیم به او وصل است ..
    بوی الکل توی هوا حالم را بهم می زد .. با سستی از جایم بلند شدم ..پرهام را می بینم که از ته راهرو می آید .. چاخان سرهم نمی کنم تا دلمان برایش بسوزد .. نه موهای کتار شقیقه اش سفید شده .. نه صورتش خسته است و چشمانش قرمز و نه شانه هایش افتاده! این عوضی هنوز هم به تیپ و قیافه اش می رسد و دلش برای ماهی کوچکمان نمی سوزد .. متین کنارم می آید: دیدی چی شد رها؟ بدبخت شدیم ..
    اه بس کن متین! .. این دیالوگ تکراری فیلمهای آبکی را نگو .. بدبخت شدیم یعنی چه؟ می خواستی از این خوشبخت تر بشویم؟! .. نیمه پره لیوان زهرمار را نگاه کن .. سرش کمی خالی ست ..
    ــ الهام کجاست؟
    متین ــ icu ..
    می افتم روی زمین .. نه اینکه بخواهم شلوغش کنم و داد و هوار راه بی اندازم .. فقط این استخوانی که عمودی ایستاده اند .. تحمل وزن غمم را ندارند .. نگاهم می خورد به پرهام .. با نفرت می گویم: تو دیگه چه جونوری هستی؟
    پرهام ــ بسه رها ..
    با صدای بلند می گویم: حق نداری اسم منو از توی اون دریچه کثافت بیرون بیاری ..
    متین مرا به آرامش دعوت می کند .. گفته بودم از مهمان های ناخوانده ،جیز لبخندم برای علیرضا، خوشم نمی آید؟! .. من سرزده به دیدار آرامش نمی روم متین!
    ــ چرا اذیتش کردی؟ چرا راحتش نمیذاشتی؟ مگه دوستت نداشت؟
    پرهام ــ دوستش نداشتم ..
    ــ پس غلط کردی عقدش کردی .. می فهمی؟ گه خوردی کثافت ..
    دوست داشتم بدوم طرفش و مشتی روی صورتش بکوبم که دستهای متین مانع شد .. متین اخطار داد که اینجا بیمارستان است .. آرامتر از دفعه قبل گفتم: گمشو .. نمی خوام حتی یه آمپول توی سرمش بره که تو پولشو داده باشی ..
    اخم می کند: من شوهرشم ..
    ــ نه .. تو نامردی .. تو پست فطرتی .. خیلی وقیحی که اسم شوهر رو روی خودت میزاری ..
    یک پرستار از ته سالن می آید .. حدس می زنم که چه می خواهد بگوید .. همان جمله کلیشه ای و مسخره که در جوابش فقط باید سر تکان داد .. آخر، آدم مکان را چه می فهمد وقتی عصبی ست؟ حالا تو هزار بار بگو اینجا بیمارستان است و من فکر می کنم چاله میدان است ..
    متین با پرهام حرف می زند .. آرام نه! ولی مثل من داد هم نمی کند .. خیلی محترمانه ردش می کند که برود .. زیاد مقاومت نمی کند .. هه! شوهرش است!! .. بمیرم برایت ماهی کوچولو که در اسارت نهنگ قاتلی مثل این بوده ای ..
    متین آنقدر هول است که کمکم نمی کند از روی زمین بلند شوم .. دستم را روی سرامیک های کف سالن می گذارم .. کمی خیس است! .. دستم گِلی می شود .. اهمیتی نداده و به زور خودم را به صندلی یخ زده می رسانم .. چه حضور موثری دارم من! حتی نمی دانم توی کدام اتاق است .. متین اسمش را گفت .. چه می دانم اتاقی که گفت، کجاست.. همان اتاقی که عزیزت را با هزار لوله و سرم می بینی؟ همان "من ترا می بینم" خودمان به زبان انگلیسی؟! ..
    از خمیازه های بقیه و بی حوصلگی و خستگی دکترها می فهمم که شب شده است .. متین گوشی اش را در می آورد .. حرف می زند .. صدایش را نمی شنوم .. کنارم ایستاده ولی صدا ندارد! خانوم! تصویر هست ولی صدا؟ .. نه! .. می خواهم لب خوانی کنم که نمی شود .. از بچگی بلد نبوده ام و گاهی همینطوری چیزی را سر هم می کردم و شانسکی درست از آب در می آمد! .. ولی الان .. حتی حدس هم نمی زنم .. متین کنارم نشسته .. حرف می زند و من باز هم افسوس می خورم چرا دوران دبیرستان برای تقلب کردن، لبخوانی را یاد نگرفتم .. چشم هایم را می بندم .. چون صدایت را ندارم! .. فقط کربن دی اکسید بیشتر تولید می کنی متین! نمی انم چقدر گذشت .. چشم هایم گرم شد و صدایی نمی آمد .. توی خانه بودیم؟ .. ناگهان کسی با شدت بازویم را می کشد و از جا بلندم م کند .. نگاهش می کنم .. علیرضاست

    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  16. 4
  17. #53
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,482
    11,045
    21,612

    پیش فرض

    قسمت 52 اُم:

    متین به او خبر داده؟ .. علیرضا داد می زند .. صدایش را نمی شنوم و فقط از روی دهانش که تا حد ممکن باز شده، می فهمم که صدایش را بلند کرده .. داها دارد واضح می شود .. می بینی علیرضا؟ حتی گوش هایم فقط دلشان برای صدای تو تنگ شده بود! ..
    دیگر داد نمی زند .. نگاهش نگران است .. صدایش واضح و واضح تر می شود: رها؟ رها صدامو می شنوی؟ چرا جواب نمیدی لعنتی؟
    دیدی؟ دیدی بمن گفت لعنتی؟ یعنی دوست داشتنی ام؟ خوب است .. به زمت لب می گشایم و انگار دهانم کویر لوت است: می شنوم علیرضا ..
    نفسی از سر آسودگی می شکد و نگاهم از شانه های پهن علیرضا می گذرد و به چشمهای گریان متین می رسد .. گریه نکن! ماهی کوچولو دلش می گیرد .. گریه نکن .. علیرضا عقب عقب می رود .. با چشم های بسته سرش را به دیوار تکیه می دهد و مشتش را روی پیشانی اش می گذارد .. ناراحت نباش لعنتی جان! .. این جمله را می گویم و بجای لعنتی جان .. اسمش را می گویم ..
    علیرضا ــ ناراحت ناراحت نیستم رها ..!! گوشیت که هیچی .. جنازه اشو زیر تختت پیدا کردم .. تلفن خونه رو هم که بر نمی داشتی .. من همه جارو دنبالت گشتم .. می دونی چه حالی شدم وقتی متین خانوم گفت اومدین بیمارستان؟ نه .. ناراحت نیستم .. دارم منفجر میشم از دلخوری و نگرانی..
    "تازه شدی عین خودم!" .. نمی گویم این جمله را ولی .. دلم می خواهد فریادش بزنم .. علیرضا می گوید به خانواده الهام خبر داده ایم یا نه و جوابش منفی ست .. علیرضا دنبال کارهایش را می گیرد .. چه خوبه که هستی ..
    ****
    یک هفته گذشته؟ شاید هم دو هفته ست .. اصلا سه هفته! .. شمردن روزها چه فایده ای دارد وقتی که هیچ چیز سرجایش نیست؟ .. مثلا چه اهمیتی دارد که من پنج ماه است با علیرضا زندگی می کنم یا شش ماه؟ وقتی حس نمی کنم که زندگی کرده ام؟ .. حالا اصلا تو بگو یک قرن! مهم است؟!
    بهتر نیست این روزها را بریزیم درون یک سطل زباله و بگذاریمش وسط کویر؟ تا حداقل بوی تعفن خاطرات بد اش به مشاممان نرسد؟ .. نمی دانم پند روز گذشته .. چند بار خورشید خانوم پایین رفته و بالا نیامده که نیامده! .. شبها وقت گریه کردن بود و مدتی ست .. همیشه شب است .. فقط می دانم خیلی با الهام حرف زده ام .. خیلی در گوشش خاطرات مان را تعریف کرده ام .. مادر الهام در راهروی بیمارستان قرآن می خواند .. متین تمام وقتش را در نمازخانه می گذارند و عبادت می کرد .. پدر الهام هم .. واقعا شکسته بود .. علیرضا هم تمام مدت کنارم بود .. شرمنده ام الهام جان ولی راستش را بخواهی، این قسمت ماجرا خوب بود .. سراسر دل گرمی بود .. راستی الهام! با موبایلم آشتی کردم! .. علیرضا واسطه شد .. رویش را زمین ننداختم .. موبایل هم قول داده از شنیدن صدای گرم علیرضا از پشت گوشی، حسودی نکند.. صدای گرم واقعی! .. می فهمی الهام؟ .. پدر الهام را می بینم که کنار همسرش می نشیند .. آرامش می کند .. لبخندهای زورکی مهمان لبهایشان می کنند و بغضی که لانه کرده در چشمانشان، مخفی کردنش بسی سخت است! .. می خواهم بروم دیدن الهام ..
    چند دقیقه بعد پشت شیشه اتاق آی سی یو ایستاده ام .. الهام قشنگم، ماهی معصومی ست که روی تخت خوابیده .. کبودی بزرگی روی گونه اش است .. سرم را می چسبانم به شیشه .. "ها"می کنم .. شیشه بخار می گیرد .. شکل قلب را روی بخار در می آورم . عکس الهام را قلبی در بر گرفته .. ببین الهام! حتی شیشه ها دوستت دارد .. ببین چقدر ماه ای! .. بخدا همه دوستت دارند .. من .. متین .. مادرت .. شیشه ها .. ماهی ها .. اقیانوس .. همگی دوستت داریم .. پرهام؟ نمی دانم! .. تو هم مثل منی .. نمی دانی شوهرت دوستت دارد یا نه! .. می دانی الهام؟ کاش من جای تو بودم تا علیرضا نگرانم شود .. آخه می دانی؟ پرهام نگرانت است! نیشت را ببند دختر! خوبیت ندارد بین دکترها.. حالا که این خبر خوب را به تو دادم .. قول می دهی برگردی دریا؟ .. دوباره بشوی همان الهام مهربان؟
    دستم را می کشم روی شیشه .. روی حروف پلاستیکی قرمز رنگی که روی آن چسبانده اند .. همزمان با حرکت دستم روی حروف زمزمه می کنم: آی .. سی .. یو .. آی سی یو!
    من ترا می بینم الهام .. می بینمت که از دست پرهام فرار می کنی .. می بینمت که خون ، فرشی شده زیر سرت .. مثل فرش های خانه مادربزرگ .. فرش های دستبافت قرمز .. می بینمت که کنار دستگاهی به خواب رفته ای که مدام می گوید: بیب .. بیب ..
    نگاهم می افتد به خطوطی که رادیکال می کشند و خط های شکسته .. الهام زیر رادیکال رفت با فرجه دو .. شرمنده ام ماهی جان .. عددت زوج نیست که ساده شوی .. عدد پنج است مثل جدایی .. نمی توانی از زیر رادیکال این خط های سبز بیرون بیایی .. اه چرت نگو رها! نگاه کن! .. رادیکال ها دارند محو می شوند .. نگاه کن که صدای بیب بیب گفتن دستگاه ها دارد تندتر می شود .. ببین پرستار ها وارد می شوند .. لعنتی! با تو ام! می گویم نگاه کن! دکترها سر یکدیگر داد می زنند .. پرستاری قصد دارد مرا از آنجا دور کند .. هنوز نگاهم به خطوط سبز است .. دیگر رادکیال نیست .. خط ها موازی اند و صاف .. خط های موازی بهم نمی رسند ولی .. قول می دهم روزی ترا ببینم .. الهام می توانی به راحتی بیرون بیایی .. صفحه مشکی شده .. جهان مشکی شده .. لباس ها مشکی شده .. نگاه آخرم را به حروف قرمز روی شیشه می اندازم .. بگو رها .. فریاد می زنم .. کلمه ها می جوشند .. غم فواره می زند .. اشک طغیان می کند .. من می بینمت الهام ..
    به خدا من می بینم اش .. نبرید اش نامردها .. پرستار مرا می برد پیش علیرضا و بقیه .. دیگر ما را شناخته! .. متین گوشی ام را می گیرد سمتم و نمی بیند اشکهای حلقه زده در چشمانم را .. هیچ تلاشی برای گوش دادن نمی کنم .. متین با اخم موبایل را سمتم می گیرد و خودش روی گوشم می گذارد .. صدایی در گوش راستم می پیچد .. به فال نیک بگیریم؟ از الهام حرف بزنیم کهکنارمان برگشته؟ دروغ بگوییم؟
    صدای دنیا توی گوشم می پیچد .. چقدر شاد است دوست جان مان! .. چقدر خوشحال است و به همان اندازه .. بی خبر! ..
    دنیا ــ سلام رها خوبی؟ اومدم حرم .. هرچی می خوای بگو من گوشی رو می گیرم سمت حرم ..
    اشکم روی گونه ام سر می خورد و داخل دهان نیمه بازم می رود .. "الهام ..." گفتن توی دهانم می خشکد .. صدای دنیا هیجان دار می شود .. جیغ می زند .. گریه می کند .. صدایش را می شنوم ..
    دینا ــ خدایا شکرت .. امیرعلی حرف زد .. جانم امیرعلی؟ بگو .. اسممو صدا کردی؟ یا امام رضا! رها انگشتشو تکون داد .. امیرعلی ..
    قطع شد .. خوش به حالت دنیا .. متین با تعجب نگاهم می کند .. گوشی را توی جیبم سر می دهم .. اشک .. صورتم را خیس کرده ..
    ــ متین .. الهام ..
    و شنیدن این اسم که تعداد حروفش با جدایی یکی بود .. کای بود برای ویران شدن .. برای ضجه زدن های مادرش .. خم زدن کمر پدرش .. هق هق متین و نگاه ناباور و بهت زده ی پرهام ..
    اقیانوس بی کران زندگی ماهی کوچک را بلعید .. خداحافظ ماهی جان ..
    ویرایش توسط Sin-Sin 137179 : 2015.09.12 در ساعت 14:58

    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  18. 4
  19. #54
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,482
    11,045
    21,612

    پیش فرض

    قسمت 53 اُم:

    از مراسم هاي ختم خوشم نمي آيد ..صداي ناله و گريه ها از همه طرف شنيده مي شود .. باور كنيد الهام هم راضين نيست ..
    سيني حلوا جلوي صورتم مي آيد ، بدون اينكه سر بلند كنم مي گويم ميل ندارم و چند لحظه بعد يه تكه حلوا جلوي دهانم گرفته شد .. سر بلند مي كنم و با ديدن عليرضا، لبخند مهمان لبهايم مي شود .. بي اجازه! سرش را كنار گوشم مي آورد: شيرينه . مي ترسم فشارت بي افته ..
    حلوا را از دستش مي گيرم .. زشت است اگر وسط مجلس ختم، مراسم عاشقانه راه بندازيم و حلوا در دهنم هم بگذاريم .. مي داني الهام؟ آدم وقتي غمگين است و در جمعي قرار دارد كه همه از او توقع دارند كه حالش خوب باشد، معذب مي شود .. باور كن سخت است .. همه از من انتظار دارند الهام .. نامردها انتظار دارند شاد باشم ولي من فقط به اين مي انديشم كه چرا وقتي نياز داري تنها باشي همه يادشان مي افتد كه رهايي هست .. دختر غمگيني هست كه نياز به همدم دارد ..
    شده تابحال به جايي خيره شوي و از اين حالتت لذت ببري؟ الان هم با وجود اينكه از خانه الهام برگشتيم، باز هم حرفي نمي زنم و روي مبل نشسته ام و زل زده ام به ميز روبروم .. عليرضا شلوغ و پلوغ اش مي كند كه "با هم حرف بزنيم ".. نگاهش مي زنم .. منتظر است .. خب مگر نمي خواستي حرف بزني؟ چرا نگاه مي كني؟ اگر شرايط فرق مي كرد .. اگر الهام زنده بود .. اگر غم مرا نبلعيده بود .. شايد زير نگاه خيره اش، خنده ام مي گرفت .. ناخودآگاه لب باز كردم: يادته بهم مي گفتي باران؟
    عليرضا اخم مي كند: آره و اين هم يادمه كه گفتم نمي خوام ديگه اين اسم رو بشنوم ..
    حوصله اعتراض ندارم ولي مي گويم: چرا؟ دليل داره؟
    عليرضا ــ قرار نيست دليل هر چيز مشخص باشه ..
    حوصله التماس كردن را ندارم .. فقط نگاهش مي كنم .. يك دقيقه .. دو دقيقه .. زمان با من همكاري مي كند و لفتش مي دهد .. عليرضا انگشتانش را محكم در موهاي مشكي اش فرو مي برد .. سرش را سمت سقف مي گيرد و اين چشم هاي من دست بر دار نيستند .. دست خودم نيست .. باز هم خيره شده ام به جايي .. هروقت مي آيم نگاهم را از او بگيرم، مثل آهنربايي نگاهم را جذب مي كند .. دست آخر عليرضا كلافه مي شود .. خيره نگاهم مي كند و مي گويد: ميشه خيره نگاهم نكني؟
    عليرضا كنارم مي نشيند و نگاهم خيره مانده به جاي قبلي اش .. با دست چانه ام را مي گيرد و صورتم را طرف خودش بر مي گرداند .. با ناراحتي مي گويد: رها بمن بگو چته .. جان هركسي كه دوست داري، بگو!
    "جان خودت را قسم نده .. "
    به زمين خيره مي شوم و انگشترم را در دست مي چرخانم: احتياج دارم اين روزها كسي دوستم داشته باشه .. ميشه دوستم داشته باشي؟ تا وقتي كه دوباره حالم خوب بشه؟
    نگاهش توصيف كردني نيست .. از همان نگاه هايي است كه دوست نداري براي كسي بگويي تا فقط خودت كيف كني .. دست هايش با سرعت عجيبي دور شانه هايم پيچيد و سرم را روي شانه اش گذاشت .. كنار گوشم مي گويد: رها ..
    ادامه نمي دهد .. نيازي هم نيست .. همين كه اسمم را براي اولين بار با مهرباني صدا كردي، كافي ست ..
    با حرفش ماتم برد: رها الان تو غمگيني .. اگه توي همين شرايط از هم جدا بشيم تحملش برات بهتره .. دليلي كه به خانواده هامون رو بگيم رو هم هنوز پيدا نكردم ولي اگه تو بخواي ..
    "تحملش برات بهتره" .. براي من؟ .. يعني براي تو مهم نيست عليرضا؟ انقدر بي احساسي؟ انقدر نامردي؟ .. ديگر حرفهايش را نمي شنيدم .. يك شيشه گذاشتند بين لبهاي او و گوش هاي من .. چقدر تو لطف داري بمن عليرضا .. چرا تابحال نفهميده بودم كه انقدر برايت مهم هستم؟! .. احمقم .. خودم مي دانم و قبولش دارم .. احمقم كه فكر مي كردم مي توانم درستش كنم .. "عشق بعد از ازدواج"؟ .. شوخي بود همه آن حرفهايي كه به خودم دلداري مي دادم؟ پس اين زوج هايي كه بدون شناخت از هم ازدواج مي كنند و عاشق مي شوند چه؟ فتوشاپ بود؟ .. تو از من شناخت داشتي عليرضا .. هر وقت كه به دفتر داريوش مي رفتي، من هم آنجا بودم! اين براي شناخت كافي نيست؟ .. چرا عاشقم نمي شوي؟ چرا دغدغه ام را دوست داشته شدن كرده اي؟ .. خسته ام عليرضا .. بفهم ..
    دوست دارم داد بزنم .. غربت گري در بياورم و به او بگويم كه نامرد است .. كه از او متنفرم .. كه .. كه دوستش ندارم .. دوست دارم تمام اين دروغها را بگويم و يك فصل تمام گريه كنم .. و آن فصل، ترجيحا پاييز باشد ..!
    برخلافه تمام افكارم .. خودم را از آغوشش بيرون مي كشم ..
    ــ منتظرم كه زودتر يه دليل براي بقيه پيدا كني همخونه ..
    كلمات خودشان جاري شدند .. انگار مثل سربازها در زمان قديم، يكي يكي بيرون مي آمدند و به دستشان يك نيزه مي داند تا شيشه بغضم را بشكنند ..
    داخل اتاقم مي روم .. نزديك ساعت رو ميزي مي شوم و آدامس خرسي را كه قبلا بين پيچ و مهره هايش گذاشته بودم را بر مي دارم .. دليلي براي كِش دادن لحظه ها نيست .. از آن روزهايي كه مي خنديدم .. سه آدامس خرسيِ جويده شده مي گذرد ..
    از روزي كه آن جمله را به زبان آوردم كه كلمه آخرش "همخونه" بود .. عليرضا را كمتر مي بينم .. جنبه مثبت قضيه اين است كه شده مثل داستانها! مي بيني رها؟ بالاخره داري نيمه پره ليواني را مي بيني كه فقط يك پنجم آن، خوشبختي است!
    نگاهم مي خورد به عقربه هاي ساعت .. با وجود اينكه ديگر آدامس اي در كار نيست .. باز هم لفت اش مي دهند .. مي داني چقدر تا برگتشن عليرضا مانده؟ يك عمر! يا بهتر است بگويم .. يك بسته صدتايي آدامس!
    مي روم به اتاق عليرضا .. بوي عطرش در اتاق پيچيده .. نه تلخ است .. نه خنك .. نه شيرين و نه هر اسم شيك ديگري كه روي عطرها مي گذارند .. عطرِ عليرضاست .. همين كافي ست كه بويش خاص باشد ..
    سمت قفسه كتابهايش مي روم .. رماني كه قبلا برداشته بودم را تمام كرده ام .. غم انگيز بود و بخاطر همين، واقعيت داشت! .. انگشت اشاره ام را روي جلد كتابها به حركت در مي آورم .. جنس همه شان يكي ست .. پلاستيكي روي جلدشان را گرفته كه باعث مي شود سطحي كه زير انگشتم است، ليز باشد ولي .. يكدفعه برانگشتم چيز جديدي را لمس مي كند .. كتاب را بيرون مي آورم و .. كتاب نيست! يك دفتر فانتزي است . با احتياط ورق اش مي زنم .. زياد به محوتايش توجه نمي كنم ولي با ديدن رنگهاي مختلف خودكارها و شكلك هايي كه كشيده شده، حتم پيدا مي كنم كه براي يك دختر است .. احتمالش قوي ست كه براي مرضيه باشد ..
    فضولي ام گل كرد .. شاخه شاخه شد .. برگ داد .. كه صداي تلفن مانع از كنجكاوي ام شد .. از اتاق بيرون مي آيم و تلفن را بر مي دارم .. خاتون است .. مشغول احئال پرسي مي شوم .. احوال جد و آباد يكديگر را مي پرسيم كه مي گويد هفته ديگر تولد عليرضاست .. از او تشكر مي كنم و مي گويم كه خودم حواسم بوده و اينكه دوست دارم روز تولدش به اينجا بيايند و خودش مي گويد كه كيك مي گيرد .. بحث به حاشيه ها كشيده مي شود و وقتي گوشي را قطع مي كنم حس مي كنم باد خنك به گوشم مي خورد با اينكه هواي خانه گرم است!! گوشم داغ كرده بود ..
    نزديك آمدن عليرضاست .. به سرعت وارد اتاقش مي شوم و دفتر را بر مي دارم .. صفحاتش را ورق مي زنم .. خاطرات مدرسه اي يك دختر دبيرستاني ست .. اسمي از خودش نبرده و .. ديگر مطمئن نيستم كه اين دفتر متعلق به مرضيه باشد .. صفحاتش پشت سر هم ورق مي خورد تا اينكه .. به صفحه قبل برگشتم .. نگاهم روي اسمش مات ماند .. اسم عليرضا اينجا چه مي كند؟ اسم خاتون .. خانه شان .. مرضيه .. و .. "دوستش دارم"؟!
    ویرایش توسط Sin-Sin 137179 : 2015.09.24 در ساعت 19:56

    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  20. 3
  21. #55
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,482
    11,045
    21,612

    پیش فرض

    قسمت 54 اُم:

    مسخره است! رها! چه مي گويد اين دختر؟ دوستش دارد؟ عليرضا را؟ اين لعنتي كيست؟؟ .. صداي باز و بسته شدن در آمد و به سرعت كتاب را ناشيانه سر جايش گذاشتم و روي تخت عليرضا دراز كشيدم .. صدايم كرد و جوابي ندادم .. چشم هايم را بستم .. نزديك اتاق آمد و به تخت رسيد .. روي موهايم بوسه زد .. لبخند خيلي محو و تلخي زدم .. رها است ديگر! نتوانسته دل عليرضا را بدست بياورد ..
    دقايق گذشتند و همچنان چشم هايم بسته بود .. عليرضا داخل اتاق شد .. صداي قدم هايش را مي شنيدم ..
    عليرضا ــ رها؟ بيدار نميشي؟
    كش و قوسي به بدنم دادم .. درحاليكه دستم را بالاي سرم مي كشيدم سلام دادم .. جوابم را داد و با گفتن "ميز رو چيدم" از اتاق خارج شد .. فكرم پر كشيد سمت آن دفتر .. رها! يك نفر دوستش داشته!
    پوفي كردم و خوشحال شدم از اينكه نپرسيد چرا روي تختش خوابيده ام .. ناهار را خورديم و درحال شستن ظرفها بودم و عليرضا روي كاناپه دراز كشيده بود كه گوشي ام زنگ خورد .. سريع دستكش ها را از دستم در آوردم تا قبل از بيدار شدن عليرضا، گوشي ام را جواب دهم .. از آشپزخانه بيرون شدم كه ديدم عليرضا در جايش نيم خيز شده و يه صفحه گوشي ام نگاه مي كند .. سمتش رفتم .. لبخند زد .. با تعجب گوشي را از دستش گرفتم .. دنيا بود .. اتصال را برقرار كردم كه با جيغ گفت چرا جواب تماس هايش را نمي دهم .. متقاعدش كردم كه سرم شلوغ بوده .. چون با متين قرار گذاشته بوديم تا بعد از ازدواج دنيا كه همين هفته بود، چيزي به او نگوييم .. با اينكه مي دانستيم ناراحت مي شود كه در مراسم ختم الهام شركت نكرده ..
    دنيا گفت كه بعدازظهر با اميرعلي مي آيد تا كارت هاي عروسي شان را بدهد .. با خوشحالي پذيرفتم و قطع كردم .. به عليرضا نگاه كردم كه ساعد اش را روي صورتش گذاشته بود ..
    ــ اين هفته عروسي دنياست .. مياي؟
    دستش را از روي پيشاني اش برداشت و كمي سرش را بلند كرد تا مرا ببيند .. در حال بازي با انگشتانم بودم كه صدايي را شنيدم: حتما خانومِ گل!
    نگاه كن رها! توهم زده اي .. با خجالت گفتم: عليرضا ببخش حواسم نبود .. ميشه دوباره بگي؟
    عليرضا لبخند زد : ميگم ميام عزيزم ..
    نه اين ديگر توهم نيست! لب خواني ام خوب نبود ولي .. فهميدم كه به من گفت ..
    ــ عزيزم ..
    نشنيد .. چون عكس العملي نشان نداد .. يعني من عزيزش بودم؟ مهم بودم؟ نكند عليرضا دارد دقايق بازي زجرم مي هد؟ آره! مي خواهي زجركُش ام كني وگرنه رها كِي عزيز عليرضا بوده كه اين بار دومش باشد؟! .. طعنه مي زد؟
    با بغض گفتم: مي دونم كه بايد زودتر از زندگيت بيرون برم .. لازم نيست با حرفهات خوردم كني ..
    با تعجب به من نگاه كرد و گفت: چرا همچين فكري مي كني؟
    ــ چون من هيچوقت عزيزت نبودم .. هيچوقت ..
    بي هيچ حرفي داخل اتاقم رفتم .. مي بيني كاكتوس؟ عليرضا هم خار دارد! عليرضا هم تيغ دارد ولي دست خودش نيست .. مادرزادي بوده ولي بدجور اذيتم مي كند ..
    در اتاقم نشسته و زانوهايم را در آغوش گرفته بودم .. كه صداي آيفون بلند شد .. مي دانستم دنياست .. لباسم مناسب بود براي همين از اتاق بيرون رفتم و .. عليرضا نرفته بود! با خونسردي در را باز كردم و منتظر شدم تا آسانسور بالا بيايد .. شالم را جلوتر كشيدم و منتظر شدم كه در آسانسور باز شد و اول دنيا بيرون آمد و بعد اميرعلي .. خوش قيافه بود .. دنيا حق داشت .. در چشمانش يك دريا مهرباني بود و لبخندي روي لبش ..
    تعارفشان كردم و داخل شدند .. كلي حرف زديم .. از اينكه در مشهد چه شد و بعدش و قبلش و وسط اش! .. مهم اين بود كه .. دو طرفه بود! .. فقط همين مهم بود .. موقع حرف زدن هاي اميرعلي، گريه ام گرفت .. در مورد دوست داشتن حرف ميزد .. در مورد زندگي من و عليرضا .. خوشبختي مان!! .. و حرف اميرعلي، چشمان مرا تَر و دست عليرضا را خشك كرد و ميوه به زمين افتاد ..
    اميرعلي ــ هركسي مي تونه عشق واقعي رو توي نگاه رها خانوم به شما ببينه .. واقعا تبريك ميگم ..
    عليرضا مات صورت من شد .. چشم هاي من خيس بود .. همين را مي خواستي؟ چرا اميرعلي از چشم هاي تو حرف نزد؟ مگر در چشم هاي لامذهب تو چيزي نيست؟ .. فقط من؟ .. خوب نگاه كن جناب! توي اين مردمك سياه رنگ .. چيز ديگر جز عشق هم هست .. خوب نگاه كن .. برق اشك را مي بيني؟
    عليرضا به خود آمد و خم شد .. با يك "ببخشيد" نارنگي را برداشت و در پيش دستي اش گذاشت .. آنرا پوست كند .. از هم جدايشان كرد و منظم در پيش دستي گذاشت ولي نخورد .. حواسم جمع بود! .. اميرعلي و دنيا كه كارتشان را داند بلند شدند و رفتند ..
    در كه بسته شد .. عليرضا مغموم و گرفته داخل اتاقش رفت .. عسلي ها را كه تيميز مي كردم .. نارنگي پوست كنده عليرضا را ديدم .. آن طروات را نداشت و كمي جمع شده بود .. ولي عطرش پيچيد .. عليرضا نارنگي نخورد .. حواسم جمع بود ..

    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  22. 3
  23. #56
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,482
    11,045
    21,612

    پیش فرض

    قسمت 55 اُم:

    عروسي دنيا هم مثل مابقيِ عروسي ها بود! صداي شِلِپ شِلِپ دستها و نيش باز دخترها و لبخند عروس و داماد .. فقط متين هنوز هم كمي غمگين بود .. مي گذرد .. مگر ديشب كه فكر مي كردم اندازه يك قرن طول مي كشد، نگذشت؟ اين هم مي گذرد ..
    نگاهم مي رود سمت صورت شاد دنا و اميرعلي .. صداي متين را مي شنوم: كِي بهش بگيم؟
    ــ بزار زندگيش رو بكنه ..
    متين ـ يعني چي؟ بالاخره كه بايد بفهمه يا نه؟
    چي را بفهمد متين؟ حالا كه تازه دارد با قاشق هاي كوچكِ چايي خوري، طعم خوشبختي را مي چشد؟ صداي آهنگ كر كننده بود ولي همگي مصرانه مي رقصيدند و از سر و رويشان عرق ميريخت .. كاش زمان به عقب برميگشت .. من هم آدمم! دخترم ..خسته مي شوم! .. دوست دارم بچه باشم و بدو بدو به سمت مردانه بروم و روي پاهاي بابا بنشينم و برايم ميوه پوست بگيرد .. حالا چي؟! يك دختر بيست و يك ساله كه نشسته در مجسلي كه در آن هيچكس را نمي شناسد و بشقابش را از غم پر كرده ..
    گرمم شده .. سرم درد گرفته .. چتري هايم عرق كرده و به شقيقه و پيشاني ام چسبيده .. موهايم از پشت ير به گردنم مي خورد و كلافه ام كرده .. همه چيز دست به دست هم داده اند تا مرا عصبي كنند حتي همين دختربچه اي كه نيم ساعت است با يك تكه شيريني دست و پنجه نرم مي كند و حتي يك مولكول از آنرا هم نخورده ..
    تك زنگي به عليرضا مي زنم .. خودش گفت وقتي خواستم برويم به او يك تك زنگ بزنم .. از همه خداحافظي كردم .. دنيا راحت شد ولي .. دارم مي ميرم! .. حالم را نمي فهمي دنيا .. از سالن خارج مي شوم و سوز سرمايي به صورتم مي خورد .. دستهايم را در پالتوي مشكي كه به روي كت و دامن كرمي رنگم پوشيده ام، فروم مي برم .. به عليرضا مي رسم كه كنار ماشين اش ايستاده .. نگاهم مي كند .. دكمه هاي پالتويم را نبسته ام و دامن كرمي رنگم پيداست .. با عصبانيت مي گويد: براي چي اينجوري اومدي بيرون؟
    ــ از اول همينطوري بودم ..
    چيزي نمي گويد و در را باز مي كند .. سوار مي شويم .. با سرعت زيادي از محل پارك بيرون مي آيد .. تند مي راند ولي مهم نيست .. فوق اش اين است كه .. مي ميريم! از لحظه هاي آخر و حرفهاي عاشقانه و خوني كه از دهانم ممكن است بيرون بزند چيزي نمي گويم! فقط .. مرگ هم خوب است .. اگر كنار عليرضا باشم ..
    جلوي ساختمان نگه داشت .. انگشت اشاره اش را به لبش نزديك كرد و آرنجش را روي در گذاشت ..
    گفتم: نمياي؟
    عليرضا ــ تو برو ..
    پياده شدم و از جيب پالتويم، كليد را بيرون آوردم .. و تا زماني كه لباسم را در كمد گذاشتم .. نگران بودم .. مشوش بود .. عصباني بود و گرفته .. خوابم نمي برد .. از اتاقم بيرون رفتم و داخل اتاق عليرضا شدم .. ياد دفتر آن دختر افتادم .. سمت كتابخانه اش رفتم و آنرا بيرون كشيدم ..
    روي تخت عليرضا نشستم .. بطور اتفاقي صفحه اي را باز كردم و .. "اتفاقي" ـه .. جالبي نبود! .. بغض كردم؟ دلم به حال خودم سوخت؟ دلم به حال آن دختر سوخت يا شده بودم پوآرو؟! .. اين دختر نوشته .. خودنويسي كه الان مهريه من است را به عليرضا هديه داده! .. گريه مي كردم؟ نمي دانم! فقط صورتم خيس بود .. بخاطر همين برايت ارزش داشت؟ .. نگاهم خورد به خط بعدش "بهش گفتم اول اسم هامونه .." .. اسم ها .. بي و اِي انگليسي .. چقدر آن اوايل متين مسخره ام كرد كه خودنويس خض اي را از عليرضا گرفته ام و حروف حك شده روي آن، بچه بازي ست! .. حالا .. متين .. همين بچه بازي، دمار از روزگار من كه بزرگ شده ام .. در آورده ..
    چشم هايم تار شده بود .. باز با سرآستين ام چشم هايم را پاك كردم و اينبار .. علاوه بر سياهي خط چشم ، رنگ كرمي سايه پشت چشمانم هم به روي آن بود .. وقتي كلمات را ديدم .. باورم نشد! اين ديگر كه بود؟! .. بعد از اين همه نوشتن درباره ي عليرضا .. شوهر من .. همخونه من .. حالا نوشته بود .. نمي خواهدش! .. ميگفته عشق و احساسات پوچ نوجواني بوده! و حالا .. معشوقه اش .. آرياست .. كه بود؟ مهم نيست ..
    صفحاتش را تند ورق مي زنم .. دعوايشان شده .. با مرضيه قهر كرده .. با مادرش دعوا كرده .. كه بود كه با تمام اينها آشنا بود؟ .. و زود جواب سوالم را گرفتم .. "فقط بعنوان پسردايي قبولش دارم" .. پس دخترعمه اي كه مرضيه از او بيزار بود .. امكان ندارد! اوه رها .. فيلمش نكن .. اين ديالوگ .. تكراري ست .. تكراري و دردناك ..
    با خواندن صفحه آخر .. نمي دانم چرا ولي .. با زانوي افتادم روي زمين .. كتاب افتاد روبرويم و اشكم چكيد روي صفحه .. اشكها صورتم را خيس كردند و دانه هايشان روي لبهايم سر مي خوردند .. با بغض نوشته آخر را خواندم .. عليرضا گفته بود .. اين حرف عليرضا بود .. اين دفتر توي كتابخانه عليرضا بود .. عليرضا! واي .. عليرضا ..
    ــ دوستت دارم باران ..
    آره، عليرضا دوستش داشت .. نه، عليرضا دوستش داشت ..

    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  24. 3
  25. #57
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,482
    11,045
    21,612

    پیش فرض

    قسمت 56 اُم:

    .. رها باراني شد .. سرم را مي گذارم روي زمين و از ته دل ضجه مي زنم .. ملحفه روي تخت را در دستم مشت مي كنم و آنرا مي شكم .. نگاهم مي خورد به بسته اي كه زير تخت است .. بيرون مي آورمش .. درش را باز مي كنم .. صدا در گلويم خفه مي شود .. يك لحظه همه چيز مي ايستد .. زمان .. اشك .. احساس .. ضجه .. و .. رها! دست دراز مي كنم و عكس را بيرون مي آورم .. اشك هايم مي چكد روي صورت شاد دخترك .. الان وقت اين فكرها نيست ولي "رها! عين فيلمها!" .. زهرمار و عين فيلم ها .. ديوانه! معشوقه اش شبيه توست! رهاي احمق .. اين دختري كه در اين عكس به بازوي عليرضا چسبيده و با هم مي خندند .. عجيب شبيه توست .. حتي .. همين كت و دامن كرمي رنگش .. حالا مي فهمم .. آن شب كه خانواده عليرضا مهمانمان بودند .. در را برايش باز كردم .. مات من شد .. و زيرلب گفت "باران" ..
    داد زدم: درد و باران .. كوفت و باران .. زهرمار و باران .. مرگ وباران .. ولم كن لعنتي! خفه شو دختر .. دوستت نداشت .. ديدي؟ ديدي همش توهم بود كثافت؟ حالت گرفته شد؟ خوبت شد؟ بالاخره اون ذهن معيوبت به اين نتيجه رسيد؟ رها بيدار شو دختر .. نگاش كن .. داره مي خنده ..
    اشك هايم .. آميزه ي فريادم شد ..
    ــ اسم لامذهبش باران بود .. عين خر ذوق مي كردي آره؟ دوست داشتي بهت بگه باران؟ ..
    به صورت عليرضا در عكس خيره شدم ..
    ــ چرا نگام مي كني لعنتي؟ الان كجا رفتي؟ چرا نيومدي بالا؟ مگه امشب هم شكل معشوقه ات نبودم؟ .. مگه .. مگه من .. بدلش نبودم؟ .. بس كن رها ..
    تلپي روي زمين افتادم .. عكس در دستم خيس شده بود از گريه .. زمزمه كردم: دوستت نداره ..
    عليرضا؟ دوستت داشتم .. پس .. چرا؟ .. چرا؟
    ****
    نگاهي به صورت سرد دختر توي آينه مي اندازم .. چشم هاي بي فروغ .. لب هاي خشكيده .. و گونه هاي فرو رفته .. همگي ويژگي هاي معمول دختري ست كه تازه به حقيقت هايي در مورد معشوقش پي مي برد .. و .. كت و دامن كرمي رنگ! پاهايم به حركت در مي آيد .. عليرضا در آشپزخانه است .. صداي قدم هايم را مي شنود ولي بر نمي گردد: ديشب ببخش كه تنهات گذاشتم .. راستي .. امشب خونه خاتون دعوتيم ..
    بر مي گردد .. هركس من را مي ديد ميگفت اين دختر ديوانه شده كه صبح و به محض بيدار شدنش ، كت و دامن پوشيده! ولي نه .. ديوانه نبودم اما حقيقت را مي دانستم ..
    با ديدنم اخم هاش در هم مي رود .. چرا ديگر باران خطابم نمي كند؟ چرا بجاي محبت، خشم درون چشمهايش نشسته؟
    قبل از اينكه حرفي بزند، خودنويس را روي ميز گذاشتم و گفتم: اين دست خودت باشه .. ديگه نمي خوامش ..
    عليرضا كه انگار موضوع خودنويس را مهمتر از كت و دامن ميديد گفت: اما اين براي توئه .. مهريته!
    ــ ديشب ياد عصبانيتت توي محضر افتادم .. دلم نيومد پيش خودم نگهش دارم .. اونقدري كه تو ناراحت بودي، حتما برات خيلي مهمه!
    سينه اش تند تند بالا و پايين ميرفت .. دستش را مشت كرده بود .. با صدايي كه بيش از قبل گرفته و دو رگه بود گفت: برو لباست رو عوض كن و اين خودنويس رو هم بردار ..
    مصرانه خودنويس را به طرفش ،كه آن ور ميز نشسته بود، هُل دادم و گفتم: نميرم ..
    عليرضا ــ ميگم برو ..
    باز هم فرياد زد .. اما رها عوض شده! با سردي گفتم: امشب من خودم ميرم خونه خاتون .. تو هم خودت بيا ..
    عليرضا ــ اول برو اين لباسو عوض كن تا بعد ..
    ــ* نميرم ..
    با عصبانيت كت اش را از ريو صندلي برداشت .. نزديكم شد .. روي صورتم خم شد و با حرص گفت: پس من ميرم ..
    ــ لعنتي
    *****
    از ماشين پياده شدم .. عليرضا هم كنارم ايستاد .. سمت در مي رويم و دستم را مي گيرد .. زنگ در را مي زند و به دقيقه نكشيده، در باز مي شود .. خيلي آرام راه مي رود .. امشب نگذاشت باران باشم! ..
    در خانه باز مي شود و مرضيه با لباني خندان بيرون مي آيد .. جوابش را با لبخند مي دهم و داخل سالن مي رويم .. خشكم مي زند .. عليرضا هم مي ايستد .. جلو مي آيند و دست ديگرم كه كنار بدنم افتاده را مي گيرد و آرام تكان مي دهد .. سلام مي كند .. زيرلب مي گويم: سلام ..
    و آرامتر: باران ..

    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  26. 3
  27. #58
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,482
    11,045
    21,612

    پیش فرض

    قسمت 57 اُم:

    با لبخند نگاهم مي كند و مي گويد: من باران هستم .. دخترعمه ي عليرضاخان ..
    دوست دارم بگويم دستم را رها كند ولي فقط لبخند مي زنم و مي گويم كه از ديدنش خوشحالم ولي نمي گويم كه .. دوست دارم گردنش را خورد كنم ..
    به عليرضا هم سلام كوتاهي مي دهد و دست مردي كه كنارش ايستاده را مي گيرد .. مرد لبخند مي زند: آريا هستم .. همسر باران ..
    "مي دونم" .. لبخند الكي و اينكه از ديدنش خوشوقتم .. با خاتون و پدرجان هم روبوسي مي كنم و مي نشينم .. مدتي بعد، جمعها زنانه مردانه شده و باران عكسهاي خودش را نشانمان مي دهد .. ناگهان به سرم مي زند و مي گويم: ميشه عكسهات رو برام بلوتوث كني؟
    با تعجب نگاهم مي كند .. انگار مي گويد "عكسهاي من رو ميخواي چيكار؟!" .. ولي با گفتن "بولتوثت رو روشن كن" لبخند مي زند و باز حرفهاي تكراريِ "نرام افزار فلان رو نداري؟" .. و نه گفتنهاي پي در پي من ..
    بالاخره بلوتوث ها خاموش مي شود و مرضيه به سرش مي زند كه بازي راه بي اندازد! دايره اي تشكيل مي دهيم ،بغير از خاتون و پدرجان، همه روي زمين مي نشينيم و هرشخص بايد به همه افرادي كه نشسته اند يك دروغ بگويد .. بازي بچگانه ولي خوبي ست .. سرم گرم مي شود و به اين فكر نمي كنم كه كنار معشوقه قديمي شوهرم نشسته ام و لبخند مي زنم ..
    هركس دروغي مي گويد .. به باران مي رسد و به هركس دروغي گفت و فقط ماند عليرضا و عماد .. به صورتش نگاه كرد و گفت "ماشينت خيلي بيريخته" .. چه دروغ مسخره اي! اصلا چه حرف مسخره اي .. تو حتي حق نداري در مورد ماشين عليرضا نظر بدهي .. دركم كني! دارم از حسادت خفه مي شوم ..
    باران رو كرد به عماد و با لحن زيبايي گفت: دوستت ندارم!
    زوم كردم به چهره عليرضا و .. لبخند زد؟! نه .. خطاي ديد بوده! وگرنه چه كسي حاضر است اين چنين ديگري را دوست داشته باشد و در مقابل ابراز علاقه اش به ديگري، لبخند بزند؟!
    نوبت به من رسيد و چرت و پرت هايي براي هركس سرهم كردم و رسيدم به عليرضا .. "اصلا ازت دلگير نيستم" .. دروغگوي خوبي هستم ولي نگفتم ..
    ــ امروز يه ظرف نشكستم ..
    بيخود بود ولي .. از شر نگاه هاي بقيه خلاص شدم .. عليرضا با لبخند گفت: فداي سرت ..
    نگاهم را با سردي از صورتش گرفتم و نفر آخر عليرضا بود .. توجهي نداشتم تا اينكه مرضيه به بازويم زد كه "داره به تو دروغ ميگه" .. حواسم جمع شد ..
    عليرضا ــ قول و قرارمون سر جاشه ..
    نمي فهمم .. عليرضا من آدم تيزي نيستم! حتي اگر طعنه باشد هم بايد قبلش بگويي كه "هِي رها! ميخوام بهت طعنه بزنم!" .. وگرنه ممكن است نفهمم! من تيز نيستم .. دير مي گيرم و حالا .. اصلا نمي گيرم منظورت را! .. از جايم بلند شدم .. بقيه هم به دنبال من ولي عليرضا همچنان نشسته بود و نگاهم مي كرد .. كاهو ها را شستم .. "منظورشو نفهميدم" ..
    وقتي برگشتيم .. خسته بودم .. به محض عوض كردن لباسهايم در را تا نيمه باز گذاشتم و به رطف تختم رفتم كه عليرضا نزديك در اتاقم ايستاد ..
    عليرضا ــ رها .. در مورد حرفم توي بازي
    بدون آنكه برگردم روي تخت دراز كشيدم و آباژور را خاموش كردم و گفتم: جدي نگرفتم .. نگران نباش ..
    نصف اتاق روشن شد و اين يعني هيكل چهارشانه اي از قاب در كنار رفته .. چشم هايم را بستم ... فردا كارهاي زيادي داشتم ..
    *****
    لباس هايم را عوض مي كنم ولازم نيست كه بگويم كت و دامن كرمي را مي پوشم .. لازم هست؟! .. مي روم سمت تابلوها .. با دستهاي يخ كرده ام، تك تكشان را به ديوارهاي خانه مي آويزم .. اشك هايم ريو گونه مي چكد .. سراغ سيستم پخش مي روم و روشنش مي كنم .. تصميم را گرفته ام .. بايد مي فهميد كه مي دانم ..
    در باز مي شود .. عليرضا داخل شد .. در را نبست و نگاهش خشك شد روي رهايي كه با لباس كرمي رنگش وسط هال اي ايستاده كه ديوراهايش پر است از قاب عكسهاي باران .. بارانِ حقيقي .. هماني كه آن شب عكسهايش را برايم فرستاد و همه شان را بزرگ كردم و حالا .. اينجا بودند .. درست جلوي چشمان عليرضا ..
    صداي خواننده مي پيچد ..
    ــ من به هرکسی رسیدم غم داشت / من همیشه عشق دوم بودم
    یه نفر قبل من اینجا بوده / که من از خاطره هاش ترسیدم
    این گناه من نبوده که تورو / یه كمی دیرتر از اون دیدم
    گريه ام گرفته و به اين فكر مي كنم "رها زياده روي نكردي؟" .. گردن عليرضا سرخ شده و رگ پيشاني اش بيرون زده .. بغضم مي تركد ...
    ــ توی عکسی که ازش جامونده / خیره می شم و دلم می لرزه
    چی تو این نگاه غمگین دیدی / که به خنده های من می ارزه
    با عصبانيت فرياد نه! هوار مي كشد: اين كارها يعني چي؟
    حرفي نمي زنم .. دوباره هوار مي كشد: رها با توام ..
    ــ رها؟!
    صدايم را كمي بالاتر مي برم: رها؟ چرا نميگي باران؟ مگه بخاطر همين باران، من رو عاشق نكردي؟ مگه من باران دومت نبودم؟ مگه بخاطر اين شباهت لعنتي باهام ازدواج نكردي؟ وابسته ام كردي .. عاشق ترم كردي .. بعد بهم گفتي مثل خواهرتم .. آخه كدوم خواهري عاشق برادرش ميشه؟ .. خودم رو بهت نزديك كردم .. بهت اطمينان دادم كه تركت نمي كنم .. كه باور كني ولي باز هم باران بودم .. منِ خر رو بگو كه وقتي بهم مي گفتي باران و يهو مهربون مي شدي، فكر مي كردم بخاطر خودمه!
    عليرضا نالان گفت: بس كن رها ..
    ــ بس كنم؟ كه راحت ترم زجرم بدي؟ مي دوني من چي كشيدم؟ تو منِ قبلي رو كشتي .. اين دختر افسرده چه شباهتي به اون تابلوي نقاشي خندون لعنتي زير تختم داره؟ عليرضا تو باهام بد كردي .. خيلي .. ولي بهم بگو .. فكر كن من بارانم .. مگه بهش نگفتي دوستش داري؟ خب بمن هم بگو! دِ بگو ديگه ..
    هق هقم اجازه حرف ديگري را نداد .. با صدايي از جا پريدم: عليرضا؟

    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  28. 3
  29. #59
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,482
    11,045
    21,612

    پیش فرض

    قسمت 58 اُم:

    برگشتم و با ديدن خاتون در آستانه در، خشكم زد .. مرضيه هم پشت سرش بود و اشك ميريخت .. و كيكي دستش بود .. آه! امروز تولد عليرضاست! خودم از خاتون خواستم تولدش را در خانه خودمان بگيريم .. خاتون نزديك شد :عليرضا، رها چي ميگه؟
    عليرضا جوابي نداد .. با فرياد خاتون از جا پريدم: با توام!
    با گريه گفتم: سرش داد نزنيد خاتون .. باور كن عليرضا منو بخاطر خودم دوست داره .. نه بخاطر شباهتم با باران .. اصلا به باران فكر نمي كنه .. عليرضا عاشق منه .. حتي .. حتي يكبار هم نشده باهام سردي كنه .. خاتون .. باور كن ..
    دستم را جلوي دهانم گرفتم تا صداي گريه ام از اين بلندتر نشود .. روي زمين افتادم كه مرضيه كيك را انداخت و سمتم آمد .. دستم را گرفت و شانه هايم را ماساژ داد .. به عليرضا نگاه كردم .. آنقدر سرش را بالا گرفته بود كه رگهاي گردنش بيرون زده بود .. تند تند آب دهانش را قورت ميداد و سيب گلويش بالا و پايين ميرفت .. تو هم بغض داري عليرضا؟ .. ما چشمان را مي بنديم و تو گريه كن .. چون .. بد كردي در حقم .. خيلي بد .. بغضت را بشكن تو كه دست به شكستنت خوب است! دل مي شكني .. قلب مي شكني .. بغض مرا مي شكني ..
    خاتون چيزي در گوش مرضيه گفت و او بلند شد و به سمت اتاق من رفت .. چنددقيقه بعد با لباسهايم برگشت .. بي حس بودم .. جاني براي اعتراض نداشتم و گذاشتم مانتو را تنم كنند و شال را روي سرم بي اندازند .. خاتون دستم را گرفت و بلندم كرد .. سمت در رفتيم و صداي گرفته عليرضا را شنيدم: كجا ميريد؟
    خاتون ــ حرف نزن عليرضا .. تو لياقت اين دختر رو نداري .. زجرش دادي .. ديگه بسه .. طلاقشو ازت مي گيرم .. به مادرش فعلا چيزي نگو ..
    زانوهاي عليرضا خم شد .. خاتون من بيرون برد و دستم را محكم گرفت ..
    صداي نعره عليرضا تنم را لرزاند و به گريه ام انداخت ..
    ــ خدا ...
    *****
    چند ماه گذشته؟ تعداد ماه هايش را نمي دانم فقط مي فهمم كه ماهي ست باراني .. شايد پاييز است .. نمي دانم! فقط چندوقت بعد از رفتنم .. عيد بود و من اي كه هيچوقت از اتاقش بيرون نيامد ..
    پشت شيشه مي روم .. چهار صبح است ولي نمي توانم بخوابم .. هيچ اتفاق خاصي نيفتاده .. به مامان گفته ايم كه عليرضا رفته ماموريت و مادر ساده من نمي داند كه شغل عليرضا اصلا ماموريت ندارد! .. كسي چيزي نمي پرسد .. حتي آقاجون .. به گمانم خاتون چيزهايي برايش گفته كه هر بار با غم نگاهم مي كند .. هيچكس به روي خودش نمي آورد چقدر از بين رفته ام .. هيچكس به روي خودش نمي آورد كه صداي گريه هايم هرشب مي پيچد و هيچكس به بسته هاي قرص اعصابم كاري ندارد ..
    عليرضا هم تابحال چندبار آمده كه خاتون با داد و فغان بيرونش كرده .. از پنجره نگاهش كردم .. كلافه بود .. پووف .. خودت خواستي .. تقصير من نيست .. بي انصاف حداقل بخاطر باران كمي بيشتر تلاش مي كردي .. انقدر سخت است مبارزه براي من؟ مگر عااشق باران نبودي؟ بخاطر بدلش بجنگ!
    وقتي به خودم مي آيم ساعت هشت صبح است و همه رفته اند دبنال كار خودشان و خاتون هم سري به خواهرش مي زند .. و خدمكتاري كه مواظب من است تا حالم بد نشود .. گريه نكنم .. غذا بخورم و .. نگذارد عليرضا وارد شود! .. تلفن زنگ مي خورد .. مثل هميشه راس ساعت 8:30! .. به گمانم از فاميلهاي زري خانوم است چون هميشه با صداي آرامي جوابش را مي دهد .. بي حوصله در اتاق را مي بندم و كنار پنجره مي نشينم .. هنوز هم باران مي بارد .. لبخندي مي نشنيد كنج لبم .. بي اجازه .. خوب شد دوباره آمدي لبخند جان! هرچند بي اجازه .. حضورت لازم بود و دلم داشت تارعنكبوت ميبست .. و يادت مثل حشره اي كوچك توي آن گير افتاده بود .. جارو برقي را بياوريد .. همه را يكجا پاك مي كنم ..
    ****
    صبح روز بعد باز هم تلفن زنگ خورد .. آرام از پله ها پايين رفتم .. زري خانوم در حياط بود و صدا را نمي شنيد .. دو دل بودم .. اصلا به من چه ربطي داشت؟! من كه بودم كه بخواهم تلفن خانه خاتون را جواب دهم؟ زن پسرشان كه نامرد بود؟ كه دمار از روزگارم در آورد؟ كه بيچاره ام كرد؟ كه .. عاشقم كرد و هنوز دوستش دارم؟؟
    عاقبت، تلفن را برداشتم و روي گوشم گذاشتمش .. نفسم در سينه حبس شد .. چانه ام لرزيد ..
    ــ الو زري خانوم؟
    جوابي ندادم .. خودِ لعنتي اش بود .. صداي بم و گرفته خودش بود .. رها!! خودش بود ديوانه! .. به قول مامان .. اشكم دم مشكم بود و حالا مشك، سرازير شده بود و تمام حجم صورتم را خيس مي كرد .. دهانم را باز كردم و قطره هاي اشك داخل دهانم رفتند .. با صداي ضعيفي گفتم: علـي .. رضا؟
    شوكه شد .. چندثانيه طول كشيد تا گيرنده هايش با مغز نازنين اش فرماند دهند كه "صداي رهاست!" ..
    عليرضا ــ رها تويي؟
    چيزي نگفتم و فقط هق هق كردم ..
    عليرضا ــ بي معرفت .. مي دوني چقدر ..
    گوش ندادم .. من بي معرفت ام؟ .. تلفن را سر جايش گذاشتم .. روي نزديكترين مبل نشستم و گريه سر دادم .. دستمال كاغذي مچاله شده در دستم، مرطوب بود .. تكه تكه بود و مرا عجيب به ياد قلب خودم مي انداخت .. با سماجت، سر هم اش كردم و به بيني ام كشيدم .. آخ اي گفتم .. زخم شده بود .. و باز .. سر آستين هايم به دادم رسيد!
    بعدازظهر، در اتاقم نشسته بودم و انگار كسي دل آسمان را هم شكسته بود كه انقدر گريه مي كرد .. آسمان عطسه زد و صداي مهيبي پيچيد .. دستمال مي خواهي؟!
    در اتاقم باز شد .. صداي مرضيه آمد: رها .. گوشيت رو ميخواي بهت بدم؟
    گوشي؟ همان فناوري كه با وساطت عليرضا با او دوست شدم؟ نه مرضيه! صد بار قبل هم كه اينرا گفتي .. جوابم يك كلام، نه بود .. ببر اين جسم كوچك و مزخرف را .. حالم ازش بهم مي خورد ..
    ــ نه ..
    مرضيه كنارم آمد .. روي تخت نشست و دستم را گرفت .. دستمال كاغذي را به دست ديگرم دادم و دستش را محكم گرفتم .. نگاهش كردم .. لبخند زد .. و گفت: من شرمنده ام رها ..
    گلويم درد گرفته بود .. چقدر بغض؟ چقدر گريه؟ خسته شدم!
    ــ اين حرف رو نزن مرضيه .. تقصير تو نبود ..
    مرضيه ــ من بايد به تو مي گفتم باران كيه ..
    ــ دوستش داشتم .. مي گفتي هم قبول نمي كردم!
    و ياد الهام افتادم و لبخند زدم ..
    مرضيه ــ "دوستش داشتي"؟؟ ..
    به مردمك هاي قهوه اي رنگش خيره شدم .. نگران بود .. حرفي نزدم و از جايم بلند شدم ..
    ــ من ميرم توي حياط ..
    مرضيه ــ *صبر كن منم ميام ..
    ژاكت را تنم مي كنم و آستين هاي بافت اش را مي كشم تا از سر انگشتانم بلندتر شود .. در را باز مي كنم .. هوا كمي سوز دارد ولي باران بند آمده .. دمپايي هايم را مي پوشم و از سه پله پايين مي روم .. باران براي من فقط قطره هاي باران نيست .. باران را با ابرهاي تيره درك مي كنم .. با گرفتگي آسمان .. وقتي كه بغض ابرها مي شكند و و قتي كه ابرها دستانشان را باز مي كنند تا يكديگر را در آغوش بگيرند ..
    آهي مي كشم كه بخار مي شود .. نگاهم مي رود كنج آسمان .. ابرها كم كم كنار مي روند .. ياد پيرمردي مي افتم كه هميشه صداي "نان خشكي" گفتن اش در محله مي پيچيد.. بايد كسي باشد .. كه وقتي دلتنگيم زنگ خانه را بزند .. گوني اش را باز كند و بگويد هر چه دلتنگي داريم درونش بريزيم .. و وقتي مينشيني روي صندلي .. صدايش را بشنوي كه دور مي شود "دلتنگي خريداريم" ..
    مدتي مي ايستم و بعد بر مي گردم داخل .. كنار پنجره قدي مي ايستم و به آسماني نگاه مي كنم كه رفته رفته تيره مي شود .. كسي كنارم مي ايستد .. نگاهش مي كنم و به صورت مهربان و غمگين اش لبخند مي زنم .. عليرضا وقتي سنش بالا برود، مطمئنا شكل پدرش مي شود .. به همين اندازه جذاب ..
    لب باز مي كنم كه چيزي بگويم ولي حرفي مي زند كه باعث مي شود سرم را روي شانه اش بگذارم و از ته دل گريه كنم .. ممنون پدر جان .. ممنون پدرِ مردي كه عاشقم كرد .. ممنون پدرِ آقايي كه بي وفا بود .. بهترين حرف را شنيدم .. با اينكه مي دانستم هيچوقت اين اتفاق نمي افتد ..
    پدرجان ــ مي دونم .. مي دونم چي مي كشي ..

    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  30. 3
  31. #60
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,482
    11,045
    21,612

    پیش فرض

    قسمت 59 اُم:

    حوصله ام از خانه ماندن سررفته .. خاتون را راضي كردم تا بيرون بروم و مرضيه را كه مي خواست هر طور كه شده با من بيايد را قال گذاشتم .. باراني مشكي ام پوشيدم .. شالم را جلوي صورتم بستم و تمام دهانم را گرفت .. بازدمم را خارج كردم كه نفس گرمم به صورت خودم خورد .. لبخند زدم .. از خانه خارج شدم و انگار غريب بودم بين مردمي كه براي رسيدن به مقصدشان به هم تنه مي زدند و رد مي شدند ..
    پسري از كنارم رد شد و خطاب به فردي كه آن طرف گوشي بود گفت "خفه شو عوضي" و چنان تنه اي به من زد كه برگتشم .. مات ماندم .. چرا انقدر عجله مي كني؟ مگر من كه عجله كردم چه شد؟ جز اينكه فهميدم همه اش بخاطر دختر ديگري بوده؟ كاش تفاهم نداشتيم .. كاش اصلا عليرضا دست بزن داشت .. كاش اخلاقش بد بود و حتي خرجي نمي داد! ولي .. از همه لحاظ خوبي و تنها دليل .. دختر ديگر است ..
    سوار تاكسي شدم .. منتظر بود تا دو نفر ديگه سوار شوند .. گفتم خودم كرايه را حساب مي كنم و او فقط برود .. ماشين را روشن كرد .. در را محكم بست .. ضبط روشن شد و زمزمه كردم
    بردی از یادم دادی بر بادم با یادت شادم
    دل به تو دادم در دام افتادم از غم آزادم

    دل به تو دادم فتادم ز بر ای گل بر اشک خونینم
    سوزم از سوز نگاهت هنوز چشم من باشد به راهم هنوز
    چه شد آن همه پیمان که از آن لب خندان
    بشنیدم و هرگز خبری نشد از آن
    کی آئی به برم ای شمع سحرم
    در بزمم نفسی بنشین تاج سرم تا از جان گذرم
    پا به سرم نه جان به تنم ده چون به سرآمد عمر بی ثمرم
    نشسته بر دل غبار غم زان که من در دیار غم
    گشته ام غمگسار غم
    امید اهل وفا توئی رفته راه خطا توئی آفت جان ما توئی
    بردی از یادم دادی بر بادم با یادت شادم
    دل به تو دادم در دام افتادم از غم آزادم
    دل به تو دادم ، فتادم به بند
    ای گل بر اشک خونینم نخند
    سوزم از سوز نگاهت هنوز
    چشم من باشد به راهت هنوز
    صداي آهنگ كم شد و مرد گفت: خانوم رسيديم ..
    مگر من آدرس داده بودم؟ يادم نيست .. نگاهي به خيابان انداختم .. اينجا چقدر شبيه گذشته است .. كرايه را حساب مي كنم و پيازه مي شوم .. درست مي گويي رها! اينجا خودِ گذشته است .. آن هم ماشين زمان بود .. تو برگشته اي به گذشته .. چند دهه پيش بود كه از همين ساختمان روبرويي بيرون زدي و خاتون به دنبالت ؟ چند دهه پيش بود كه صداي فرياد "خدا" گفتن عليرضا را شنيدي و دلت ريش شد؟ درست ايستاده اي روبروي قلعه ات .. قلعه اي كه تو شاهزاده خانوم اش نبودي .. باران باز شروع به باريدن مي كند .. شدت مي گيرد .. با قدرت روي سرم مي كند .. توي سرم مي كوبد .. باشه باران جان! نزن! اعتراف مي كنم كه تو هميشه يك پله از من بالاتر بوده اي ..
    خيابان خلوت است و من خيس آب شده ام .. صدايي را مي شنوم .. بعد از اين همه مدت، هنوز هم مزاحم ديگران مي شوند؟! .. اصرار مي كند سوار شوم .. نگاهش نمي كنم .. قدم هايم را تند مي كنم و او هم پا به پايم مي آيد كه ناگهان .. و امان از اين .. ناگهان!
    غيرتي نشو! برو .. برگرد داخل قلعه و امپراطورش باش .. شاد باش كه توانستي دلم را بشكني .. رها! نبايد از اول به اينجا مي آمدي .. مي دانستي كه اورا مي بيني .. هر روز اين موقع خانه مي آمد ..
    ــ دقيقا بخاطر همين اومدم ..
    چند مرد مي آيند و عليرضا را عقب مي برند و ماشين با سرعت زيادي از كنارم مي گذرد و پسر فرياد مي زند : بي لياقت ..
    اين هم مي دانست لياقت ندارم! .. اگر لياقت داشتم الان .. اينجا نبودم .. درست است .. لياقت هيچ چيز را ندارم حتي .. عليرضا ..
    كسي بازويم را مي گيرد .. زني بر مي گردد و نگاهمان مي كند .. بر مي گردم .. پالتوي كوتاه مشكي رنگش را تنش كرده .. لبخند زدم .. ست لباس هايش را مي دانستم و مطمئن بودم كه زير اين پالتو .. يك پيراهن سفيد بوده همراه يك پليور خاكستري .. نگاهش كردم .. ته ريش داشت .. نفس نفس مي زد و چشمانش سرخ بود .. آرام صدايم زد ..
    خواستم بروم كه دستم را كشيد .. رفتيم سمت ساختمان و چند ثانيه بعد در را بسته و به من خيره شده بود .. نگاهي به پاركينگ انداختم .. همه جا را نگاه كردم ولي به صورت او خيره نشدم .. نزديكم شد .. قلبم ريخت .. لبم را به دندان گرفتم .. رها .. نبايد مي آمدي ..
    عليرضا ــ خوبي؟
    مكثي كردم تا بغضم را فرو بدهم ..
    ــ نه ..
    عليرضا چانه ام را گرفت و به سمت صورت خودش برگرداند ..
    عليرضا ــ من هم!
    لبخند زد .. و گفت: خوشحالم كه اينجايي ..
    ــ من ..
    حرفم را قطع كرد و با گفتن "هيس" دستم را گرفت و به سمت آسانسور برد .. در را باز كرد و داخل شدم .. چرا نگذاشت بگويم كه بخاطر او به اينجا نيامده ام؟ كه ضمير ناخودآگاهم مسير را به راننده تاكسي گفت ، نه من!؟ .. از آسانسور خارج شدم .. دلم براي صداي لطيف زن اي كه شماره طبقه را اعلام مي كرد هم تنگ شده بود!
    در را باز كرد .. و منتظر ايستاد تا اول من بروم .. كتوني هايم را در آوردم و داخل شدم .. تعجب كردم؟ نه! ماتم برد .. قلبم ايستاد .. عكسهاي من روي ديوار چه مي كرد؟ .. تمام قاب عكسهاي باران برداشته شده بود و به جاي آن . من بودم! رها! ببين .. عكس ترا به ديوار زده .. آن شب برفي .. خنده هايم .. عكسهاي درون آلبومم .. همه اينجا هستند ..
    عليرضا داخل اتاقش شد .. برو رها .. خر نشو .. يادت نرفته كه با تو چكار كرد؟ .. برگشتم كه صداي متوقفم كرد: يه لحظه مياي اينجا؟
    سمت اتاقش رفتم .. اين يكي ديگر شاهكار بود! از اين عليرضا بعيد مي آيد اين كارها! تابلوي نقاشي كه امين برايم كشيده بود را روبروي تختش وصل كرده بود .. آب دهانم را قورت دادم .. چه رمانتيك شدي مرد اخمو!
    نگاهم كرد .. دور خودش چرخيد .. روي تخت نشست .. بلند شد .. پالتويش را در آورد .. دستي به صورتش كشيد .. و .. گفت: رها .. بمون ..
    ــ نمي تونم ..
    عليرضا ــ اگه بخواي مي توني ..
    نگاهم خورد به گلدان هايي كه قبلا در اتاقم بود و حالا كنار پنجره اتاق عليرضاست .. سلام كاكتوس! سلام شمعدوني ..
    ــ اگه بخوام؟ تو چي؟ تو خواستي؟ عليرضا .. اين انصاف نيست .. همه كارهارو من بايد انجام بدم!!
    لبخند محوي زد و گفت: فكر مي كردم شنيدن دوباره اسمم از زبونت، فقط يه آرزو باشه ..
    جدي شد و گفت: قبول ولي ..
    ــ ولي؟ عليرضا تو خيلي بد كردي .. تو اذيتم كردي .. روحمو داغون كردي .. منو پس زدي .. من برات چي بودم؟ نسخه دوم باران؟! .. اين يه زن رو نابود ميكنه كه بجاي كس ديگه دوست داشته بشه .. بخاطر كس ديگه .. كه قبلا توي زندگي شوهرش بوده ..من قبول كردم كه همخونه ات باشم ديگه چي مي خواستي؟ بس نبود اون همه تحقير و سردي و بي تفاوتي؟ عليرضا .. دلمو شكستي ..
    صداي ناله شعيفي به گوشم رسيد .. به پنجره اتاقش نگاه كردم و ديدم شمعدوني، كاكتوس پرتيغ را بغل كرده و با هم مي گريند .. كاكتوس از بالاي گلبرگ شمعدوني نگاهم كرد .. چشمهايش سرخ بود .. لبخند زدم ..
    ــ من حس حقارت رو توي اين روزها تجربه كردم .. حس پس زده شدن .. حس شكستن .. حس دوست نداشته شدن .. اما يه حسي بود كه با همه اينها فرق داشت ..
    شمعدوني با برگهايش صورت كاكتوس را نوازش مي كند .. از نوك تيغ هايش، قطره اشكي چكيد ..
    ــ حس تنفر ..

    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  32. 3
صفحه 4 از 5 نخست 12345 آخرین
نمایش نتایج: از 46 به 60 از 62

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •