ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 5 از 5 نخست 12345
نمایش نتایج: از 61 به 62 از 62
  1. #1
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,487
    11,050
    21,638

    پیش فرض رمان دختري كه سيندرلا نبود _ سما سعيدي نيا










    چه روزها و شبهايي كه با شوق به اتمام رساندنش ، به مغز عزيزم فشار آوردم و زدم توي سرش كه "بجنب! يه ايده جديد بده!" ..
    اين رمان را دوستش دارم چون حس مي كنم متفاوت است يا شايد هم فقط .. حس مي كنم! خيلي سعي كردم ك وقايع .. محيط ها .. حرفها .. آدمها .. جديد باشند و نزديك به واقعيت نه فانتزي هاي دخترانه ..
    بعضي نصحيتها .. حرفها و رويدادها را حس كردم و با بغض نوشتم و شايد تو موقع خواندنش .. بخندي!
    تقديم به همه كساني كه تكليفشان با دلشان .. خودشان .. آدمهاي اطرافشان معلوم نيست و مدام با دلشان دعوا دارند ..
    و تقديم به عاشق هايي كه خر درونشان بيدار شده و مدام جفتك مي زند به عقل و منطق و هر كوفت ديگري كه باعث شود تو .. دِل بكني ..
    خلاصه كردن اين رمان جالب نيست .. مزه اش به كامل خواندنش است ولي .. مختصري مي گويم بلكه به دل مهربانتان بشيند:
    " رها باشي ولي رهايت نكند، رها باشي و گرفتار .. حس بدي ست! .. رها باشي و عشق، يقه ات را گرفته باشد و نگه ات دارد، حسِ عجيبي ست! .. رها باشي و تنها انگيزه ات يك مبل اشغال شده باشد كه لم داده در اتاق كوچك و صاحبِ جدي اش، كمي گنگ است .. مغرور بدانند ترا و در راه عشق بندگي كني، بعيد است! .. و رها فهميد كه جسم .. چيزي نيست كه طبق تعريف فيزيك، فضا را اشغال كند و از قضا، مبلي را! .. جسم، فراتر از اينهاست كه .. باعث مي شود رها باشي و .. رها نشوي از دست چشمانش كه معمولی ست ولي .. بي مروّت، بدجور يقه ات را گرفته .. و شايد جزء عجايب باشد كه زندگي ات را، مختصات رياضي عوض كند .. وجودت ات را يك صداي گرم بشكند و اسير چشم هاي به رنگ شب اش بشوي و .. رها نشوي! "
    شايد موضوع تكراري باشد .. ولي عشق .. همه جاهست .. حتي در اتاق كوچكِ استاد پاك نژاد ك عجيب كنجكاو شده تا بداند در ته چشم هاي مشكين ات .. در پسِ مقنعه ي بلند ات و زير پياز موهايت .. چه چيزي مي گذرد! .. كه بخواهد بداند، چرا انقدر .. بي قراري! دقيقا يك روز .. يك ساعت و يك هفته ي مشخص تبديل مي شوي به گنجشكهاي كنار پنجره مادربزرگ ك قلبشان از سينه بيرون مي زند و مي داني ك تمام قصه ها چرند است و تو در روز ، تبديل مي شوي و سيندرلا در شب .. اين تمام داستان را عوض مي كند! .. و ..
    دختري كه سيندرلا نبود ..
    ویرایش توسط mahta007 : 2015.10.09 در ساعت 22:57

    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  2. 15
  3. #61
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,487
    11,050
    21,638

    پیش فرض

    قسمت 60 اُم:


    نگاهم به عليرضا خورد .. دهانش باز شد و بي هيچ حرفي بسته .. يقه پليور اش را گرفت و از گردنش دور كرد .. سرش را به طرفين تكان داد و دوباره نگاهم كرد .. از اتاق بيرون رفت .. برگشتم كه ديدم از در خانه خارج شد و در را قفل كرد .. دلم شكست .. باز هم! چرا نگذاشت بگويم كه از خودم متنفرم كه در اين چند وقت سعي كردم فراموشش كنم و موفق نبودم؟ چرا نگذاشت بگويم عاشقش هستم و مي مانم؟ چرا نگذاشت كمي پيچيده حرف بزنم تا اعتراف كند كه دوستم دارد .. البته اگر .. دوستم داشته باشد!
    كاكتوس با دستهايش شمعدوني را ميزد و او سعي مي كرد آرامش كند .. دستمال به تيغ اش دادم و نشستم .. باز تنها شدم ..
    سه روز گذشت و من كليد نداشتم! به عليرضا زنگ زدم ولي جواب نداد .. با ترس و اندوه به خاتون زنگ زدم و برخلاف تصورم نه تنها سرزنشم نكرد بلكه گفت امروز با يك كليد ساز مي آيد .. خواستم بگويم نه .. بگويم كه هنوز دوستش دارم .. بگويم كه مي مانم ولي عليرضا چيزي نگفته بود كه دلم را خوش كنم .. مگر همان غيرتي شدنش كه اگر از خودش بپرسي مثل مردهاي مغرور مي گويد كه وظيفه انساني اش بوده! وظيفه انساني بخورد توي سر هركس كه احساسات حقيقي اش را نمي گويد! براي كه كلاس مي گذاري عليرضا؟ خير سرم زنت هستم!!
    چمدانم را به داخل هال بردم و روي مبل نشستم .. نگاهي به گلهايي كه روي آن بودند كردم .. تو حتي حال گلهاي رو مبلت را نمي فهمي! گلهاي مونثي كه گلبرگ هر كدامشان به اميد تو روئيده .. كه چشم انتظاز حضورت هستند تا سرشانه هاي پهن ات را با گلبرگ هايشان لمس كنند و خستگي از تنت بيرون برود .. تا موقع خوش خوشانت، برويند و برويند تا از جلد پارچه اي خودشان بيرون بيايند و بوسه اي به سرت بزنند .. تا وقتي كه بغض داري به گوشه ترين قسمت مبل بروند و برايت گريه كنند .. گلهاي پارچه اي دوستت دارند وقتي كه شبها خسته خودت را روي مبل مي اندازي و موهاي ژوليده ات ، كه ديگر اثري از آن حالت مرتب صبح ندراد، را نوازش مي كنند و در گوشت لالايي مي خوانند .. آن روز كه خواستم اين مبلها را بخرم .. كسي قبول نمي كرد .. حالا ببين چه راحت زندگي مي كني! بي من .. با گلهاي پارچه اي كه از طرف من مامور اند ترا خوشبخت كنند. .
    از جايم بلند شدم و پشت به در، مشغول مرتب كدن چمدانم شدم .. زيپ اش را بستم كه صداي چرخيدن كليد در آمد .. بدون اينكه برگردم گفتم: خاتون من وسايلم رو جمع كردم ولي .. بايد بگم كه ..
    برگشتم و "بر نمي گردم" در دهانم خشكيد .. لبخند زد و در را با پايش بست .. سرجايم ايستادم .. بغض كردم .. آمده بود تا خودش بيرونم كند؟
    عليرضا همانطور كه نزديكم ميشد گفت: ميدوني امروز چه روزيه؟
    "جدايي" .. بلند نگفتمش و فقط نگاه كردم ..
    عليرضا ــ يك سال پيش .. توي همچين روزي من با دختري ازدواج كردم كه به قول خودش .. بدل معشوقه ام بود ..
    دستهايم را مشت كردم .. خيلي بي انصافي ..
    عليرضا ــ فكر مي كردم زندگي بي باران معنايي نداره ولي .. من دوستت نداشتم رها ..
    "بي معرفت " ..
    عليرضا ــ اوايل با ديدن تو كه بعضي وقتها عجيب شبيه باران مي شدي، حس خوبي بهم دست مي داد
    "لعنتي " ..
    عليرضا ــ ولي بعد .. كلافه مي شدم .. دوست نداشتم تو باران باشي .. دوست داشتم تو رها باشي ..
    "چي ميگي؟ " ..
    عليرضا ــ خانومِ خودم ..
    بغضم تركيد ..
    عليرضا ــ من ازت متنفر نيستم رها .. من ترو ، باران نمي بينم .. تو خيلي گلي .. صبوري .. و همين ويژگي هات باعث شد كه من .. بگم .. خيلي دوستت دارم ..
    اشك صورتم را شست .. به پنجره خيره شدم ..
    ــ داره بارون مياد ..
    مهربان نگاهم كرد و گفت: مهم نيست ..
    صداي خنده بلندي پيچيد .. كاكتوس بود .. حالش بهتر شده .. خدا را شكر ..
    *****
    همراه عليرضا از ماشين پياده شدم .. خورشيد خانوم برايم دستي تكان داد و از باران خبري نبود! .. آرام قدم بر مي داشتم و به اسم روي سنگ قبرها نگاه مي كردم .. مكثي كردم .. خودش بود ..
    ــ بانو الهام حسيني ..
    روي زانوهايم نشستم و گلاب را باز كردم .. با صداي دنيا سرم را بالا آوردم و به متين و اميرعلي و دنيا لبخند زدم .. خم شدم روي سنگ قبر .. بوي گلاب در مشامم پيچيد .. زمزمه كردم: الهام .. عليرضا دوستم داره ..
    آه من هم زنم .. زني كه دلش
    در خيال تو مي زند پر و بال
    دوستت دارم اي خيال لطيف
    دوستت دارم اي اميد محال






    3 مهر 1394
    ساعت 14:50 ..
    144 صفحه a4 و 273 صفحه a5
    ویرایش توسط mahta007 : 2015.10.01 در ساعت 14:36

    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  4. 3
  5. #62
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    13,487
    11,050
    21,638

    پیش فرض

    لينك دانلود رمان دختري كه سيندرلا نبود

    كليك كنيد

    I just wish
    You could feel
    What you say

    ...
  6. 1
صفحه 5 از 5 نخست 12345
نمایش نتایج: از 61 به 62 از 62

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •