ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 1 از 5 12345 آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 62
  1. #1
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض رمان دختري كه سيندرلا نبود _ سما سعيدي نيا










    چه روزها و شبهايي كه با شوق به اتمام رساندنش ، به مغز عزيزم فشار آوردم و زدم توي سرش كه "بجنب! يه ايده جديد بده!" ..
    اين رمان را دوستش دارم چون حس مي كنم متفاوت است يا شايد هم فقط .. حس مي كنم! خيلي سعي كردم ك وقايع .. محيط ها .. حرفها .. آدمها .. جديد باشند و نزديك به واقعيت نه فانتزي هاي دخترانه ..
    بعضي نصحيتها .. حرفها و رويدادها را حس كردم و با بغض نوشتم و شايد تو موقع خواندنش .. بخندي!
    تقديم به همه كساني كه تكليفشان با دلشان .. خودشان .. آدمهاي اطرافشان معلوم نيست و مدام با دلشان دعوا دارند ..
    و تقديم به عاشق هايي كه خر درونشان بيدار شده و مدام جفتك مي زند به عقل و منطق و هر كوفت ديگري كه باعث شود تو .. دِل بكني ..
    خلاصه كردن اين رمان جالب نيست .. مزه اش به كامل خواندنش است ولي .. مختصري مي گويم بلكه به دل مهربانتان بشيند:
    " رها باشي ولي رهايت نكند، رها باشي و گرفتار .. حس بدي ست! .. رها باشي و عشق، يقه ات را گرفته باشد و نگه ات دارد، حسِ عجيبي ست! .. رها باشي و تنها انگيزه ات يك مبل اشغال شده باشد كه لم داده در اتاق كوچك و صاحبِ جدي اش، كمي گنگ است .. مغرور بدانند ترا و در راه عشق بندگي كني، بعيد است! .. و رها فهميد كه جسم .. چيزي نيست كه طبق تعريف فيزيك، فضا را اشغال كند و از قضا، مبلي را! .. جسم، فراتر از اينهاست كه .. باعث مي شود رها باشي و .. رها نشوي از دست چشمانش كه معمولی ست ولي .. بي مروّت، بدجور يقه ات را گرفته .. و شايد جزء عجايب باشد كه زندگي ات را، مختصات رياضي عوض كند .. وجودت ات را يك صداي گرم بشكند و اسير چشم هاي به رنگ شب اش بشوي و .. رها نشوي! "
    شايد موضوع تكراري باشد .. ولي عشق .. همه جاهست .. حتي در اتاق كوچكِ استاد پاك نژاد ك عجيب كنجكاو شده تا بداند در ته چشم هاي مشكين ات .. در پسِ مقنعه ي بلند ات و زير پياز موهايت .. چه چيزي مي گذرد! .. كه بخواهد بداند، چرا انقدر .. بي قراري! دقيقا يك روز .. يك ساعت و يك هفته ي مشخص تبديل مي شوي به گنجشكهاي كنار پنجره مادربزرگ ك قلبشان از سينه بيرون مي زند و مي داني ك تمام قصه ها چرند است و تو در روز ، تبديل مي شوي و سيندرلا در شب .. اين تمام داستان را عوض مي كند! .. و ..
    دختري كه سيندرلا نبود ..
    ویرایش توسط mahta007 : 2015.10.09 در ساعت 21:57

    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  2. 15
  3. #2
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض

    قسمت اول :چشم دوخته بودم به درِ قهوه اي رنگ روبرو و به قول متين "دروازه بهشت" و نمي دانستم گنجشكها هم قلبشان به اندازه من تند مي ند، يا نه؟! نزديك در شدم و توجهي به نگاه هاي اطرافم نداشتم .. حس مي كردم همه مي دانند براي چه به اين اتاق مي روم! و الان است كه همه چپ چپ نگاهم كنند و نمي دانم اين خبر اگر "دَرز" كند چه مي شود؟؟
    حالم اصلا قابل توصيف نيست، شبيه همان حس و حالي كه اگر زن هاي فاميل بفهمند با اخم رو مي گيرند و مادربزرگ با چشم غره "استغفرالله" زير لب مي گويد و مادرم نگاهي دارد كه در پسِ آن يك "شوخي مي كني" خوابيده است.
    پشت در مي ايستم و لب پاييني ام را مي گزم؛ اين دفعه با ديدنم چه مي گويد؟! حتما فكر مي كند مانند بعضي ها تور برايش پهن كرده ام و شايد فكر كند اين دختر قاطي دارد كه سر و ته اش را بگيري، توي دفتر من پلاس است! چند ضربه به در زدم و با شنيدن "بفرمائيد" در را باز كردم و مثل همان بادكنكي كه موقع تولدم امين سوراخش كردم، خالي شدم و حس مي كنم بازهم مثل همان موقع دوست دارم بزنم زير گريه! همين جا .. جلوي همين مرد .. جلوي استاد پاك نژاد ..
    نگاهي به چشمان متحير و شوخ اش مي اندازم .. فكر نمي كردي باز هم من باشم، نه؟! حتما الان دارد فكر مي كند كه اشكالات درسي اين دختر كِي تمام مي شود، خدا عالم است! جلو رفتم و در را باز گذاشتم . نگاهي به مبل تك نفره اي انداختم كه قرار بود كسي ...
    ــ خانوم ايزدي؟
    سرم را به طرفش چرخاندم و آب دهانم را قورت دادم . سلامي از دهانم خارج شد كه اگر مادر بود، يك نيشگون از پهلويم ميگرفت كه يعنيك بلندتر! زشته!
    پاك نژاد وقتي ديد خيال ندارم چشم از آن مبل تك نفره ،كه خالي بودنش بدجور توي ذوقم ميزد، بگيرم گفت: كاري داشتيد خانم؟
    نفس عميقي كشيدم و سعي كردم لحنم عادي باشد: بله استاد.
    پاك نژاد ابرويش را بالا انداخت و ژستي به خود گرفت كه هركس جاي من بود غش مي كرد؛ ولي من .. رها ايزدي .. نه! .. چون ...
    ــ استاد راستش اشكالاتم توي درس شما، يعني اقتصاد زياده .. در واقع كلاس هم كه مطمئناً به زودي تموم ميشه ولي سطح علمي من و چندتا از دوستام .. رااستش .. حس نمي كنم براي امتحانات مناسب باشه .. مي خواستم ببينم اگر ميشه شما چند جلسه جبراني بزاريد.
    پك نژاد ــ مگه اينجا مدرسه است؟!
    نگاهش كردم كه با ديدن لبخند ناشي از شوخي بي مزه اش روي صورتش جاي گرفته بود، جاي متين را خالي ديدم كه با دهني كج بگويد "نمكدون!"
    ــ نه .. خب گفتم كه .. فقط من نيستم!
    چند دقيقه بعد، دستم را از روي دستگيره در برداشته و احساس رضايت كردم. ضمن اينكه نگذاشتم زيرزبانم را بكشد، جبراني را هم درست كردم! فقط ياد حرف آخرش كه مي افتم آن هم با آن ژست دختركُش اش كه دستش را به ميز تكيه داده بود و وزنش را روي آن انداخته بود و با لبخندي كج ميگفت: چه عجب اين دفعه مثل هزاران بار قبل اشكال درسي نداشتيد! كه البته قضيه جبراني هم تقريبا ميشه گفت اشكال درسيه! شما مطمئنيد فقط به همين دليل پيش من ميايد؟!!
    و جوابم چه مي توانست باشد جز لبخند و خداحافظي زيرلب؟ در حالي كه تمام سلولهاي بدنم يكصدا فرياد مي زدند "به توچه مربوطه؟!"
    برگشتم و با ديدن تيپي آشنا، به سمت آن فرد رفتم و بر سر شانه اش زدم. برگشت و با ديدنم گفت: جيگرتو رو تخت مرده شور خونه بشورم. كدوم گوري بودي باز؟
    با شنيدن صدايش كه سرشار از نشاط و شيطنت بود دريافتم غم جايي ندارد .. متين شايد تنها شخصي بود كه مي توانست حالِ بد هركسي را خوب كند. آن هم به شيوه خودش! جوابش را ندادم كه با چشم هاي گرد شده گفت: نه!
    ــ آره!
    متين ــ دختر تو ميدوني پشت سرت چي ميگن؟
    خودم مي دانستم و نياز به يادآوري نبود براي همين گفتم: به درك.
    متين ــ چي چيو به درك؟ انقدر كه تو ميري توي دفتر پاك نژاد ...
    حرفش را قطع كردم و گفتم: اصلا صبر كن ببنم! يعني توحاضر نيستي بياي جبرانيش؟ حتما نمياي ديگه! چون داري منو مواخذه ميكني كه چرا رفتم و دقيقا من به همين دليل رفته بودم.
    دلم تو گوشي به عقلم زد و گفت "تو غلط كردي!"
    متين ــ حرف تو حرف ننداز كه ..
    مكثي كرد و با من هم قدم شد و گفت: جبراني پاك نژاد؟
    ــ آره. اين دفعه رفتنم يه سودي براي تو داشت نه اينكه سره كلاسش خيلي گوش ميدي.
    خنديد و باهم به سمت بيرون دانشكده حركت كرديم و بالافاصله بعد اينكه از محوطه دانشگاه دورشديم ماشيني جلوي پايمان توقف كرد و راننده اش گفت: برسونمتون خانوما؟
    خنديدم و سرم را تكان دادم كه متين طبق معمول هميشه شروع كرد: برو عمو! برو! مگه خودت ناموس نداري؟ بدمت دست مسئولين عزيز حراست دهنت رو سِــرويـ.. يعني آسفالت كنن؟ اي عامل فساد جامعه .. اي ..
    براي اينكه بيشتر از اين توجه ديگران را جلب نكند دستش را كشيدم و ضمن باز كردن در عقب ماشين به داخل هُل اش دادم و خودم هم سوار شدم. ماشين به راه افتاد و تا چنددقيقه هيچكس چيزي نگفت تا اينكه يكدفعه هرسه با صداي بلند شروع به خنديدن كرديم.
    دنيا با خنده گفت: اين كولي بازي ها چي بود در مي آوردي متين؟! نميگي يه وقت يكي صداتو مي شنيد و فكر مي كرد من واقعا مزاحمم چي ميشد؟!
    غمها صف كشيدند و يكي يكي بوسيدمشان و به ترتيب گذاشتمشان كنار .. وقتي كنار اين دو هستم، غم جايي ندارد .. لااقل فعلا!
    با خنده گفتم: خب اي مزاحم خوشگل! مارو مهمون مي كني يانه؟!
    دنيا ــ دست كمش نوزده – بيست سالته و هنوز شكم پرستي!
    موقع شادي چه لذتي دارد كِش دادن موضوع .. مثل پيتزاهاي معروف خاله كه امين عاشقشان است!
    ــ چه ربطي به سنم داشت؟
    دنيا ــ هيچي فقط خواستم متذكر بشم كه كم كم خونتون داره بوي ترشي مي گيره .
    متين يكي از آرنج هايش را به صندلي من و ديگري را به صندلي دنيا تكيه داد و خودش را جلو كشيد و گفت: اين فسيل رو ولش كن! به اين فكر كن كه جبراني پاك نژاد رو افتاديم!
    دنيا با دهاني باز مانده از تعجب گفت: نه!
    متين ــ ببند اون غار تاريخي رو!
    كمي مكث كرد و ادامه داد: پايه هستين همين امشب بريم شهربازي؟
    عادت متين بود از موضوعي كه بحثش داغ است يكهو كوچ كند و برود!
    با تعجب گفتم: چه بي هوا!
    متين ــ من باخودم كپسول اكسيژن ميارم ميشه باهوا!
    چه دل نشين است خنده هاي هرسه ما هرچند براي من دروغين! و كم كم صداي نعره ي دلتنگي از تعبدگاه مغزم به گوش ميرسد و براي هزارمين بار اين فكر در سرم چرخ ميخورد "امروز توي دفتر پاك نژاد نبود"
    دنيا با دهاني بسته خنديد و ماشين را كنار خيابان پارك كرد . كاملا به سمت من برگشت و گفت: نه نميايم! اصلا باباي من به كنار. بابا و مامان رها ميزارن اين بياد؟ حالا اينارو بيخيال فعلا بگين چي ميخورين كه قرار شد مهمونتون كنم.
    متين قضيه شهربازي را به فراموشي سپرد و گفت: نگو كه ميخواي بياري تو ماشين بخوريم!
    دنيا با جديت گفت: دقيقا ميخوام همين كار رو بكنم. دفعه قبل كه آبرومون رو بردي كافي بود.
    متين نگاهي به هردوي ما انداخت و گفت: كه اينطور!
    بعد بدون اينكه مجال صحبت به ما بدهد در ماشين را باز كرد و لحظه آخر گفت: هر كي آخر برسه تخم مرغ گنديده است!
    من و دنيا بهم نگاه كرديم .. دوباره شروع شد!
    متين يكي از دست هايش را بالا برد و گفت: گارسون، هِي گارسوني!
    با حرص دستش را گرفتم و زيرلب گفتم: دهنت رو ببند گلم.
    متين دستش را "وحشي" گفتن از دستم بيرون كشيد و ادامه داد: دارم گارسون رو صدا ميزنم چته تو؟
    و من حس كردم چقدر اين مسخره بازي هايش را دوست دارم!
    متين نگاهي حسرت بار به سراسر كافي شاپ انداخت و گفت: اسم اينجارو بايد ميذاشتن باقلوا فروشي نه كافي شاپ!
    و باز پنهان كردن خنده ي صورتم در مقنعه ي مشكي و فرو رفتن صورت دنيا در گردنش و حرفهاي تمام نشدني متين در حاليكه اين فكر در سرم چرخ ميخورد "امروز توي دفتر پاك نژاد نبود"
    ساعتي بعد از هم جدا شده و هريك به سوي خانه خود رفتيم. كليد را به در حياط انداختم و داخل شدم. به محض ورودم بوي خاك نم خورده به مشامم خورد و من مدهوش شدم! حياط چندان بزرگي نداشتيم ولي با سليقه ي عالي بابا، چنان زيبا شده بود كه فقط جان ميداد براي بعدازظهرهاي جمعه، تا متوجه غروب دلگير اش نشوي.. مامان عاشق آبِ و هروقت حوصله اش سر مي رود يا عصباني است شلنگ را به دست مي گيرد و حياط را آب پاشي مي كند. گاهي انقدر غرق كار مي شود كه يادش مي رود عصباني بوده و شروع مي كند به قربان صدقه رفتن گلها!
    از بين گلها فقط شمعداني را مي شناسم و بس! همين كه حياط را زيبا مي كنند و مامان را خوشحال كافي ست و اسمشان هرچه ميخواهد باشد! به همه شان ميگويم "عزيز كرده هاي مامان" .. در را باز كردم و گفتم: سلام بر پدر و مادر عزيزم!
    و مي دانستم كه اگر بابا جلوي مامان را نگيرد خرخره را مي جود! مامان را دست به كمر ديدم و با خنده به سمتش رفتم و محكم بغلش كردم و بوييدمش .. هيچ وقت سير نمي شوم از عطرخوبش كه ناشي از هيچ ادكلني نيست .. هميشه كنار دامنش خيس است بخاطر خشك كردن دستهايش با آن و من مطمئنم زنان زيبا حتما بوي نيناليچي نمي دهند! موهايشان رنگ كرده و پوش داده شده و ناخن هايشان هميشه لاك زده نيست. زيباترين زن دنيا مادر است ، وقتي با بوي عطر تنش و چشمهاي نگران و موهايي كه بينشان تارهاي سفيد خودنمايي مي كند و دامني كه هميشه گوشه اش نم دارد مي پرسد: چرا دير كردي؟
    همين هم شد و درحاليكه به سختي مرا از خودش جدا مي كرد پرحرص گفت: تا الان كجا بودي؟ مردم و زنده شدم.
    اخمي كردم و گفتم: اولا دور از جون .. دوما فقط نيم ساعت دير كردم!
    و وقتي يادم افتاد براي چه بوده ... براي هزارمين بار .. "امروز توي دفتر پاك نژاد نبود"
    ــ عليك سلام!
    برگشتم و با ديدن بابا لبخندي زدم كه جوابم را داد. گفتم: سلام!
    بابا ــ سلام دختر گل بابا!
    نگاهي به دستش انداختم و چشم و ابرو آمدم كه دستش را بالا گرفت و به كنترل تلويزيون درون دستش اشاره كرد و گفت: اين نشانه مرد خونه است!
    خنديدم كه ادامه داد: آخه مامانت خانومت ديگه نشانه اي نزاشته!
    لبخند بر لب به سمت اتاقم رفتم و در را بستم تا لباس هايم را عوض كنم كه صداي مامان را شنيدم: جمشيد انقدر به روي اين بچه نخند، پررو ميشه.. دير كرده اونوقت تو باهاش شوخي ميكني؟
    بابا ــ سخت نگير فروزان. اين جوون ها دلشون به تاخيرهاي نيم ساعته خوشه، اون رو هم زهرشون كنيم؟!
    لبخندي از پشت در به صورت مهربان بابا زدم و درحاليكه از خستگي روي تخت مي افتادم براي هزارمين بار فكر كردم و فكر كردم و فكر كردم و كسي نبود جواب پرسش مرا بدهد. علت را توضيح بدهد. كسي نبود روبرويم بنشيند و دست هايش را ستون چانه اش كند و ليل بياورد كه .. بگويد كه .. اصلا چرا .. خدايا! براي هزارمين بار فكر كردم .. "چرا امروز توي دفتر پاك نژاد نبود؟!"

    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  4. 11
  5. #3
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض

    قسمت دوم:

    از تاكسي پياده شدم و پولش را حساب كردم. رفتم سمت دانشكده و از دور متين را ديدم كه با پسري راه مي رفت. نزديكشان زدم ولي من را نديدند و شنيده كه ..
    متين ــ نچايي برادر، ديگه چي؟!
    پسر دستش را مشت كردو معلوم شد عصباني است! لبخندي زدم . مگر مي شود كسي با متين حرف بزند و عصبي نشود؟! متين با غيظ گفت: روي صندلي من رو غلط گيري مي كني اونوقت انتظار داري ساعت جبراني "تميز" رو بگم؟
    نگاهي به مانتوي متين انداختم و با ديدن لكه سفيد بي اختيار گفتم: اوه!
    هر دو برگشتند. متين با لبخند گفت: سلام!
    جوابش را دادم و نگاهي به پسر كنارش انداختم و با ديدن چهره اش يكي از ابروهايم بالا رفت.
    ــ حالِ شما جناب رحماني؟
    متين ــ ايشون خيلي وقته ديگه تو هال نميخوابه! از مامانشون شنيدم بچه بدي شدن!
    رحماني نگاهي به متين انداخت كه در اعماقش يك "خفه شو" ناقابل بود! زيرلب "ممنون" اي نثارم كرد.
    متين ــ از دنيا چه خبر؟
    چشم و ابرويي آمدم و به رحماني اشاره كردم و گفتم: ميگم حالا برات.
    متين ـ آقاي رحماني نميخوايد زحمت رو كم كنيد؟
    رحماني ــ تا ساعت جبراني رو نگيد ... نه!
    متين پوفي كرد و گفت: ساعتش هنوز مشخص نيست؛ استاد خودش گفته خبر ميدهو
    رحماني معلوم بود كه هنوز مطمئن نيست ولي متين جايي براي بحث نگذاشت و به راه افتاد و من هم به دنبالش و در همان حال زيرلبي خداحافظي كردم. نگاهي به مانتوي متين انداختم و گفتم: حالا ميخواي اين لكه ننگ رو چجوري پاكش كني؟!
    متين سرش را به طرف چپ خم كرد تا بتواند بهتر پشت مانتويش را ببيند و در همان حال گفت: هيچي! ميگم يه پرنده اسهال گرفته بود و از قضا داشته يه وري پرواز ميكرده!
    با كيفم محكم بر سرش كوبيدم و در لحظه آخر نتوانستم لبخندم را پنهان كنم. متين با خنده گفت: عشقم اومد!
    مسير نگاهش را دنبال كردم و استاد نيك بخت را ديدم. پيرمردي خوشرو و دوست داشتني. دستي برايش تكان داديم كه با تكان دادن دستش جوابمان را داد . متين درحاليكه هنوز دستش را تكان ميداد گفت: جيگرت رو با اين روحيه ات! موش بخورتت!
    ــ خاك بر سرت! اين چه طرز حرف زدن با بزرگتره؟
    متين دستش را پايين انداخت و گفت: گفتن بزرگرت نه فسيل! اون فسيل دوست داشتنيِ منه!
    ــ تو آدم نمي شي.
    متين ابرويي بالا انداخت و گفت: خب ديگه، اين هم يكي از بدي هاي فرشته بودنه!
    ــ منظورت همون شيطانه ديگه، نه؟؟
    متين ــ حداقل من يه زماني فرشته بودم، توچي بدبخت؟ از اول خلقت يه مشت خاكِ كرم دار همراه با كود انساني بودي و بس.
    لبخند زدم به همين دري وري هايي كه مي تواند در روز خيلي موثر باشد براي فراموش كردم خيلي چيزها .. چيزهايي از قبيلِ ...
    ــ سلام!
    برگشتم و با ديدن دنيا لبخندي زدم و گفتم: به سلام خانوم وكيل!
    دنيا ــ وكيل كجابود؟! بزار ما 6 تا ترم بعد رو پاس كنيم، بعد وكيل ببند به ريشمون.
    خنديدم و با سرعت به سوي كلاس پيش رفتيم. نگاهم به تخته بود و فقط مي توانستم دو خط عمودي و افقي را تشخيص دهم! تا آخر عمر علاوه بر سوسك و خورشت بادمجان، از اقتصاد هم متنفرم! به خيال خودم حقوق مي خواندم و چندسال بعد ، از حقوق ديگران دفاع مي كردم. از حقوق زنان .. به خيال خودم وارد دادگاه ميشدم و همه به احترام من مي ايستادند و وقتي نطق مي كردم همه سرشان را به معناي تفهيم تكان مي دادند.. هميشه اينكه چيزي را بخواهي خيلي راحت تر است از اينكه قدمي براي بدست آوردنش برداري! مثل وقتي كه كودك بودم و دلم براي لبوهاي آن طرف خيابان ضعف مي رفت و وقتي يك قدم برداشتم .. بومب! تصادف ،زاري ، گريه ، بيمارستان و مادري كه هر لحظه خدا را شكر مي كرد..
    بالاخره كلاس به پايان رسيد و موقع خروج ، پاك نژاد ساعت كلاس جبراني را اعلام كرد و رحماني هم شنيد و مجبور به توضيح دادنِ دوباره نبوديم. تشكري كرده و از كلاس خارج شديم.
    به سمت پاركينگ رفتيم و من نزديك در ايستادم تا متين و دنيا همراه ماشين بيايند. پشت به فضاي بيرون از پاركينگ ايستاده بودم كه با صداي بوق ماشيني از جا پريدم. برگشتم و با عصبانيت به شيشه جلوي ماشين مشكي رنگ خيره شدم و بخاطر روشن بودن چراغ هاي جلوي ماشين، جز نوري كه چشمم را كور مي كرد چيزي نديدم. با عصبانيت گفتم: قلبم ريخت! چكار مي كني؟!!
    با خود به حرفي كه زدم فكر كردم .. قلبم ريخت؟! .. چه واژه آشنايي! قلب من احمقي است كه زمان غافلگير شدن نمي ريزد! قلب احمق من زماني پايين مي ريزد كه در اتاقي باز مي شود و مبل تك نفره داخل اتاق پاك نژاد خالي نباشد .. قلبم از ارتفاق زيادي مي افتد و كسي نيست او را از روي زمين بردارد .. و كسي نيست كه در آن لحظه، از آن نوارهاي زرد رنگ دورش بكشد و پليسها منتظر بمانند تا كسي كه هل اش داده پيدا شود و مي دانم كه هيچوقت اسمت را به آنها نمي گويم!
    با صداي بوق طولاني ديگري از جاي پريدم و اينبار قبم نريخت .. قلبم منتظر همچين چيزي بود .. احتمالش را ميداد و براي همين نريخت! نابود نشد! كُپ نكرد ولي .. آن مبل اشغال شده تك نفره بدجوري قلبم را غافلگير مي كند حتي وقتي كه آن احتمالش را مي دهد!
    با اخم خيره شدم به ماشين و هرچند نمي توانستم چهره راننده را ببينم ولي گفتم: خيلي عذرميخوام ولي شعورتون در همين حده؟ هِي بوق بوق؟! مگه عروسيه؟ مي تونيد بجاي اين كار كمي به دست مباركتون زحمت بديد و شيشه رو بكشيد پايين و محترمانه درخواست كنيد كه من برم كنار!
    عكس العملي نشان نداد و يكدفعه .. بوق! برگشتم و با ديدن ماشين دنيا گفتم: دنيا صبر كن! يكي اينجا هست كه اصلا شخصيت نداره ...
    متين سرش را بيرون آورد و حرفم را قطع كرد: صد دفعه گفتم عيبهاي خودت رو به زبون نيار!
    اخمي كردم كه كسي از پشت سر گفتم: اينجا چه خبره؟
    برگشتم و با ديدن استاد نيك بخت، انگار جَك اي زير ابروانم گذاشتند و هردويشان بالا رفتند! متين مقنعه اش را درست كرد و گفت: سلام استاد خوش بخت .. يعني نيك بخت!
    نيك بخت ــ بچه ها زودتر راه رو باز كنيد تا ايشون برن .. مي شناسمشون .. آشنان .. امروز اصلا حال و حوصله ندارن .. سر به سرشون نزاريد.
    از استاد خداحافظي كردم و داخل ماشين نشستم و دنيا ماشينش را كنار كشيد تا آن مرد،شايد هم زن، رد شود. برخلاف متين و دنيا، داخل ماشين را نگاه كردم كه دنيا گفت: اين همون يارو نبود؟
    متين ــ نمي دونم!
    و تصميم بر اين شد به سمت كتابخانه برويم براي فرو كردن اقتصاد در مغزهايمان.
    ویرایش توسط mahta007 : 2015.08.28 در ساعت 14:21

    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  6. 10
  7. #4
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض

    قسمت سوم:براي سومين بار پهلويم توسط دنيا سوراخ شد! عصباني شدم و گفتم: معلوم هست چه مرگته؟!
    با سر اشاره اي به روبرو كرد.. نگاهي به چند ميز آن طرف تر كردم و با ديدن رحماني چشمانم گرد شد . با پايم ضربه اي از زير ميز به پاي متين زدم. سرش را بالا آورد و آنقدر غرق كتاب شده بود كه تا چند لحظه گنگ نگاهم مي كرد و بعد بي توجه به اطراف و بلند گفت: هان؟
    قهقهه تا پشت لب آمد و آنرا سر جاي خودش برگرداندم. صداي نوچ كردن و هيس گفتن ها برخاست. متين مثل اينكه تازه موقعيت خودش را فهميده باشد، اخمي كرد و سرش را جلو آورد و گفت: چيه؟ واسه چي ميزني؟
    ــ رحماني اينجاست.
    چيزي در چشم هاي متين روشن شد. برق زد. برقي كه ولتاژ اش آنقدر مي توانست زياد باشد كه مغز را از كار بي اندازد و تمام امور بي افتد دست قلبِ نفهمان!
    متين ــ خب به من چه؟!
    لحنم را تغيير دادم و مثل اينكه بخواهم مچ اش را بگيرم گفتم: يعني برات مهم نيست؟
    متين با بي خيالي تصنعي شانه اي بالا انداخت و گفت: نه!
    ديگر پافشاري نكردم چون حسش را درك مي كردم .. كتمان يك عشق كه وجودت را بهم ريخته ، خيلي سخت است! و ناخودآگاه بر لبم جاري شد:
    گفته بودم که تو را دوست ندارم دیگر ... درد آنجا که عمیق است به حاشا برسد . (احسان پرسا)
    ****
    ــ رها بيا الهام كارت داره.
    با جستي از روي تخت پايين پريدم و نگاهي به برگه هايي كه بي هدف روي آن پخش شده بود انداختم و فكر كردم ، قسمت نيست درس بخوانم! ديروز وقتي به خانه برگشتم از زور خستگي و بي حوصلگي خوابم برد و اين هم از امروز! داخل حياط شدم و با ديدن الهام لبخندي زدم و گفتم: سلام بر الهام عزيزم!
    الهام ــ سلام!
    لحنش آنقدر گرفته بود كه باعث شد حتي شمعداني هاي لب باغچه هم نگران شوند.
    ــ چيزي شده؟
    جايي خواندم كه استفاده از اين كلمه باعث مي شود به فرد حس بدي دست دهد و به او القا شود كه واقعا "چيزي شده!" . ولي وقتي واقعا مسئله اي هست .. لحن گرفته اي هست .. چشم هاي به بغض نشسته اي هست .. ديگر كلمات مهم نيستند. مثل من كه حتي وسط آهنگ به اصطلاح شاد متين هم اشكم در مي آيد اگر يادم بي افتد "توي دفتر پاك نژاد ...."
    خواست لب باز كند كه گفتم: بريم توي اتاق من.
    وقتي الهام روي صندلي ميز كامپيوتر نشست و من هم روي تخت دو زانو نشستم، حرف زد.
    الهام ــ چندماه پيش بود، مي خواستم برم دانشگاه، بعد از دانشگاه هم قرار بود بريم عروسي چون من كلاس هام تا ديروقت بود مانتوم رو مجلسي انتخاب كردم تا وقتم تلف نشه و به موقع برسيم. براي همين مانتوم يكم مورد داشت! دمِ در دانشگاه حراست بهم گير داد. بدجوري پاپيچ ام شده بودن و كلاسم هم دير شده بود كه يكي از پشت سرم گفت "حاجي من ضمانت اين خانوم رو مي كنم كه ديگه تكرار نشه" سريع برگشتم و چشم هام با ديدن يكي از پسرهاي مثبت دانشكده از حدقه بيرون زد.
    لبخندي زد و ادامه داد: اصلا فكر نمي كردم همچين كاري كنه چون اون تاحالا توي صورت يه دختر هم نگاه نكرده بود، اون مرد هم يكم نصيحتم كرد و رفت. از بچه ها شنيده بودم اسمش محمده .. بدون هيچ حرفي رفتم چون ..
    لبخند از روي خجالت زد و گفت: گر گرفته بودم! اون روز گذشت تا اينكه ديدم خيلي دو و بر يكي از استادهاي زن ميپره براي همين يكبار توي كلاس وقتي من و خودش و چندنفر ديگه كه همين فكر رو مي كردن بوديم گفتم "بعضيا با خانوم شون كلاس برميدارن و نمره هاي بالا بالا مي گيرن" واقعا نمي دونم چرا همچين خبطي كردم! چون لحظه به لحظه پشيمون تر مي شدم و به خودم ميگفتم "خودتو ضايع كردي الهام!" از كلاس زدم بيرون كه صدام كرد .. نه به اسم! به يه "ببخشيد خانوم محترم" .. برگشتم و نگاهش كردم همونطور كه سرش پايين بود گفت "استاد يزداني فقط استاد بنده هستن و بَس! مي خواستم اينو بگم كه سوء تفاهم ها برطرف بشه" هنوز هم آروم نگرفته بود و گفتم "حتما دوست خانومتونه!" يه لبخند زد و زيرلب گفت "خانومم!" . بعد سرش رو بالا آورد و گفت "من مجردم خانومِ عزيز!" و بعد رفت..
    ــ رفت و دل ترو هم با خودش برد!؟
    دوست داشتم جواب اين حرفم يك "شوخي نكن!" يا "برو بمير" باشد ولي گفت: آره..
    لب هايم را با ناراحتي بهم فشردم .. از عشق تجربه خوبي نداشتم و حسم نسبت به محمدِ ماجرا خوب نبود..
    الهام ــ باز يه مشكل هست.
    ــ جي؟
    الهام ــ مامانم رو واسطه كردم و بهش گفتم به بابام بگه اگر يه نفر با اين شرايط بياد خواستگاري قبول ميكنه منو بهش ابده يا نه كه گفت ..
    با لحني مغموم كلمه اي را به زبان آورد كه وجود هر دختري را ميلرزاند : نه! چون من نشون كرده يه نفر ديگه ام .. اصلا من نمي دونم مگه آينده من نيست؟ اينكه از قبل يكي رو براي يكي ديگه نشون كنن يعني چي؟ مگه اين دو نفر ميدونن از هم خوششون مياد يانه؟ فقط بخاطر آبرو؟ براي آبرو بايد تا كجا پيش رفت؟ تباه شدن آينده؟ فقط بخاطر اينكه وقتي ديدنت در گوشم نگن "بخاطر عشقش بيخيال فلاني شد؟"..
    ــ خب .. الهام تو فعلا فقط خوبي هاي محمد رو مي بيني..
    الهام ــ محمد بدي نداره.
    ــ باشه! اصلا مگه خودش حرفي زده كه تو تا انتخاب لباس عروست هم داري ميري؟
    الهام ــ نه ولي ..
    ــ همين "ولي" خراب ميكنه همه چيز رو .. اگر اطمينان صد درصد داشتي ولي نمي آوردي الهام ...
    الهام ــ خيلي منفي به قضيه نگاه مي كني رها!
    ــ اگه با ديد مثبت بهش نگاه كنم يه روزنه اميد پيدا ميشه و از كجا معلوم كه يه پتروس فداكار بعدش نياد؟! اميد دادن به كسي توي اوج عاشقي مثل گفتن "خوب ميشي" به يه بيمار سرطانيه .. توي اينجور موقاع بايد از جنبه منفي ببيني .. تا اگر همون اتفاق بد افتاد آماده باشي و حالا اگر هم اتفاق خوبي افتاد بيشتر خوشحال بشي!
    الهام ــ بغير از اون ميشه چيكار كرد؟
    ــ هميشه اطلاع نداشتن از اتفاقي كه مي افته، پذيرفتن موضوع رو راحت تر ميكنه .. مثل يه بيمار سرطاني كه نبايد يادش بياد مريضيش رو .. حواست رو از دوست داشتنش پرت كن ..
    الهام ــ شيمي درماني چي؟ جواب نميده؟!
    بخند الهام ولي .. هميشه جمله مامان يادم مي ماند كه وقتي ميخواست صداي خنده مرا كه مزاحم حرفهايشان با خاله بود ببرد، ميگفت" آخرِ خنده گنده!" ..
    ****
    با بيحيالي كيفم را از شانه اي به شانه ديگر انداختم و با پايم روي زمين ضرب گرفتم، حس هيچ چيز نبود حتي جبراني پاك نژاد. با صداي متين سرم را بالا آوردم : كجايي رها؟!
    ــ همينجا.
    متين نفسش را با شدت بيرون فرستاد و بعد از نگاهي به اطراف گفت: بابا اصلا به درك كه ديروز هم توي دفتر پاك نژاد نيومد، چرا انقدر خودتُ اذيت مي كني؟؟
    سرم را برگرداندم و گفتم: دو هفته ست نديدمش.
    متين ــ جوري ميگي نديديش انگاربا هم قرار داشتين!
    داشت حوصله ام را سر مي برد و نزديك بود بوي اعصابِ سوخته ام حسِ بويايي اش را مختل كند! استاد پاك نژاد از جلويمان رد شد. ساكت ماندم و شنيدم: آخه پسر خوب تو كه هفته پيش هم نيومدي، اون هم از ديروزت! من نمي دونم الان بايد چي رو تايپ كنم، از طرفي هم وقتش رو ندارم كاش يكي بود كه اينكارو به اون ميداديم. آره آره .. جدي؟ .. اي بابا .. بيخيال مرد! .. باشه فقط تو عصباني نشو! .. امروز چي؟ ميتوني بياي؟ .. جبراني دارم .. نه خب بيا سر كلاس بشين .. باشه پس منتظرتم آ!
    چيز عجيبي زير پوستم در جريان بود .. خون نبود! مخلوطي از آن مايع سرخ و هزاران گلبول احساس! .. يك حس خوب، حسي ناشي از اينكه "حالش خوبه!" و باز فكرها امانم نداند "پس چرا نيومده بود؟!" .. ناخودآگاه گفتم: استاد؟

    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  8. 9
  9. #5
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض

    قسمت چهارم:

    متين با خشم نگاهم كرد و از من دور شد. پاك نژاد برگشت و با ديدنم گفت: سلام خانم ايزدي ، كاري داشتين؟
    ــ آه ببخشيد سلام! من نمي خواستم فضولي كنم آ! اتفاقي شنيدم كه به يه نفر براي تايپ احتياج دارين.
    استاد لبخندي زد و گفت: چه خوب كه اتفاقي شنيديد! شما كسي رو سراغ داريد كه كارتايپ رو به عهده بگيره؟
    ــ خودم.
    متين نزديكم شد و ضمن سلام دادن آرنجش را تا جايي كه مي توانست توي پهلويم فرو برد ولي من حرفم را عوض نمي كنم! وقتي امكان ديدن دوباره اش هست، وقتي امكان نزديك شدن به او هست، حرف اضافي مي تواند به اندازه تمام عمر پشيمانم كند. پاك نژاد با خوشحالي گفت: چه عالي! اتفاقا كسي كه من باهاش روي اين مقاله كار مي كنم هم امروز قراره بياد.
    پيش خودم گفتم "مي دونم" .. ادامه داد: اتفاقا خيلي هم مرد خوبيه.
    "اينم مي دونم و فقط بخاطر اونه كه اين كارو انجام ميدم" ..
    پاك نژاد ــ پس لطفا بعد از كلاس بمونيد كه با آقاي محبي هم حرف بزنيم
    ــ محبي؟
    پاك نژاد لبخندي زد و گفت: همون دوستم كه هر دفعه ميايد توي اتاقم مي بينيدش!!
    آدرس كوچه علي چپ را پرسيدم و پريدم داخلش: راستش من زياد دقت نمي كنم كي هست توي دفتر شما و كي نيست! ولي اگه شما مي فرماييد كه فرد قابل اعتماديه حتما همينطوره!
    پاك نژاد طوري نگاهم كرد كه يعني "خودتي!" و بعد گفت: تا نيم ساعت ديگه كلاس شروع ميشه.
    و بعد رفت. متين با حرص گفت: آخه احمق تو كه نمي توني به درس هاي خودت برسي واسه چي كار تايپ مقاله اينا رو قبول كردي؟
    ــ مگه نشنيدي؟ محبي هم هست.
    بعد با ذوق كودكانه اي ادامه دادم: واي متين، تا حالا فاميلي ش رو نمي دونستم! .. محبي .. محبي .. محبي ..
    متين سرش را به علامت تاسف تكان داد و گفت: اصلا اگه .. اگه متاهل باشه چي؟
    واقعا اگه متاهل باشد چي؟! تا حالا به قضيه اينطور نگاه نكرده بودم و لعنت به تو متين كه هميشه حقايق لعنتي را يادآوري مي كني.
    ــ حالا يه كاريش مي كنيم.
    متين ــ يعني چي؟ رها مي فهمي داري چيكار مي كني؟
    ــ حلقه نداشت!
    متين ــ عموي من هم هيچوقت حلقه اشو دستش نميكنه!
    صدايم بالا رفت: اون از زنش متنفره.
    متين ــ حالا هرچي .. رها .. واقع بين باش.
    اهميتي ندادم و به سمت كلاس رفتم .. فعلا تنها چيزي كه مي بينم درِ كلاسي ست كه ممكن است همه چيز را تغيير دهد. واقعيت كيلويي چند؟! وارد كلاس شديم و فكر كردم" اگر محبي بياد آخره كلاس ميشينه يا رديف جلو؟! خب اگر من باشم كه رديف آخر ميشينم ولي ضايع است با وجود اين همه صندلي خالي برم ته كلاس!" .. روي يك صندلي در رديف دوم نشستم و متين هم كنارم نشست. كيفم را روي صندلي سمت چپم گذاشنم و با متين از هر دري حرف زديم ، درهايي كه هيچكدامشان به موضوع هاي حقيقي باز نشود!
    بعد از چند دقيقه رحماني با اخم وارد كلاس شد و پشت سرش هم دنيا. لبخندي به رويش زده و گفتم: سلام دنيا! بيا بشين اينجا.
    به صندلي سمت چپم كه كيفم روي آن بود اشاره كردم. دنيا سلامي كرد و ضمن نشستن كيفم را به دستم داد.
    متين ــ دنيا تو يه چيزي به اين دختره رواني بگو!
    رواني .. آخ كه خيلي وقت است دلم لباس هايشان را مي خواهد تا يك دلِ سير با آستين هاي گره زده از دو طرف بدنم، خودم را بغل كنم و به حالم گريه!
    دنيا ــ چي شده مگه؟؟
    وقتي برايش همه چيز را تعريف كردم گفت: بنظر من متين راست ميگه، آخه تو كه اصلا اون رو نمي شناسي كه بخاطرش مي خواي كار تايپ رو قبول كني! بعدش هم مگه نميگي استاد گفته چرا دو هفته است كه نمياد؟ اگه بعد از اين هم نمياد چي؟
    ــ بميريد دوتا تون كه ضدحاليد.
    دنيا ــ حالا مگه نگفته بعد از كلاس صبركن؟ مامانت رو ميخواي چيكار كني؟ تا بخواي برسي خونه ميشه نه!
    ــ بابام خودش ميدونه جبراني دارم.
    با اومدن پاك نژا همگي ساكت شديم و ايستاديم. با لبخند اشاره كرد كه بنشينيم و بعد از سلام و احوال پرسي كلي درس را شروع كرد. وسط حرفها و تنِ صداي بلند پاك نژاد انگار اختاپوسي به مغزم چسبيده بود .. با فكرِ "چرا نمياد؟" و كلي از خودش ماده هاي تيره ترشح مي كرد و كل ذهنم را آشفته كرده بود ..
    يك ربع مانده به آخر كلاس بود كه كسي در زد. پاك نژاد هم انگار مثل من نااميد شده بود كه با شنيدن صداي در از جايش پريد! دست دنيا را فشار دادم و زير لب گفتم "بعد از دوهفته! دوهفته ..." .. دنيا فشار كمي به دستم وارد كرد. در باز شد و ..

    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  10. 10
  11. #6
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض

    قسمت پنجم:

    محو چشم هاي مشكي و سرد اش شدم .. از آخرين باري كه ديده بودمش فرق كرده بود.. ته ريشي داشت كه قيافه اش را سرسخت تر مي كرد و انگارغم درونشان فرياد مي زد .. كت چرم قهوه اي رنگش را روي دستش انداخته بود و در دست ديگرش كيف چرم قهوه اي رنگش با چيزي مانند خودكار كه در دستش مي چرخيد. با ضربه اي كه دنيا به پايم زد نگاهم را كندم ودوختم به پاك نژاد كه با اخم به من خيره شده بود. صداي بم اش كه در عينِ گرفتگي جذاب بود در گوشم پيچيد: مثل اينكه كلاست هنوز تموم نشده داريوش.
    پاك نژاد لبخندي زد و گفت: نه، ميشه لطف كني و منتظر بموني؟
    محبي در را پشت سرش بست و موجي از بوي عطرش در هوا پيچيد .. پاك نژاد سري به نشانه تفهيم تكان داد و گفت: پس همينجا كلاس رو به پايان مي رسونيم، خسته نباشيد.
    هر چهار نفرمان بلند شديم و به سمت در رفتيم. مغزم از كار افتاده بود و اگر پاك نژاد فاميلي ام را صدا نمي كرد، بيرون مي رفتم!
    برگشتم و گفتم: بله؟
    پاك نژاد ــ مثل اينكه فراموش كرديد! قرار بود باهم صحبت كنيم.
    ــ درسته.
    و به متين و دنيا اشاره كردم كه منتظر من نمانند و همانجا ايستادم. وقتي كلاس خالي شد ، پاك نژاد گفت: چطوري پسر؟ پكري!
    محبي با چشم هاي كشيده اش نگاهي به پاك نژاد انداخت و گفت: نه، خوبم.
    و جاي هر بحث ديگر را بست! .. پيش خودم گفتم"اوه دختر! اين چه قدر يخه!" .. و در ذهنم آمد كه همچين مردهايي از دخترهاي جدي خوششان مي آيد و آيا واقعا درست بود!؟ خدايا چكار كنم كه به نظرش بچه نيايم؟! ..
    پاك نژاد ــ خب تو بمن گفتي كه چندوقت كلا نمي توني تو كار مقاله كمكم كني ...
    زير لب ناليدم ــ نه!!!!
    پاك نژاد بي توجه به حالت گرفته من ادامه داد: من تصميم گرفتم اين خانوم كار تايپ مطالبي رو كه جمع آوري كرده بودي رو انجام بدن.
    از طرز حرف زدنش خوشم نيامد و گفتم: البته من خودم قبول كردم كه اين كار رو انجام بدم!
    و اين به قول متين يعني "ببندش!" .. محبي نمي نگاهي هم به من نينداخت! نكند حرفم بچه بازي بوده؟ اوه خداي من! كاش زودتر تمام شود ..
    محبي ــ خب حالا "من" چكار كنم!؟
    حتي يك احمق هم مي توانست بفهمد كه حرفش سراسر طعنه بوده!اين يعني"وقتم پره! يعني مزاحم نشو! يعني زودتر بگو! يعني تموم كن اين مسخره بازيو!" و من عرق مي ريختم..
    داريوش ــ مطالبي كه داري رو بده به خانوم ايزدي تا تايپ كنن.
    محبي ــ ولي من الان همراهم نيست.
    داريوش ــ خب، كِي مياي اين ورا كه بديمش دست اين خانوم؟
    محبي ــ امروز هم به زور اومدم.
    داريوش ــ*بخاطر اون موضوع ...
    محبي ــ من موضوعي رو به ياد ندارم داريوش.
    پاك نژاد سري تكان داد و گفت: منم كه مدتي نيستم پس .. (رو كرد به من و گفت) شما مي توني بري خونه آقاي محبي و ازش بگيري.
    ــ من؟!
    محبي براي اولين بار در تمام اين مدت من را مخاطب قرار داد و باز بدون نگاه به صورتم گفت: اگر برات ممكنه بيا.
    پاك نژاد وقتي ترديدم را ديد گفت: تموم مطالب رو بكجا بهت ميده.
    ــ باشه .. فقط آدرسش رو اگه ممكنه بهم بديد.
    خدايا خونه اش؟! خونه خودش؟ يعني .. يعني زن داره؟ سرش را تكان داد و اشاره كرد نزديكش شوم. كتش را با احتياط روي يكي از صندلي ها گذاشت و از داخل كيفش برگه اي را بيرون آورد و همان خودكاري كه الان معلوم شد يك روان نويس است در دستش چرخيد .. بي اخيتار نگاهم ميخ شد به حروف حك شده روي آن .. اِي و بي از حروف انگليسي .. آدرس را نوشت و صاف ايستاد و براي اولين بار در چشمانم خيره شد. چشم هايش براي چندثانيه گرد شد و دهانش باز ماند. نگاهي به داريوش انداختم كه ببينم قضيه از چه قرار است كه سريع گفت: ديرت ميشه ها!
    محبي نگاهش را سريع از صورتم گرفت و كاغذ را مقابلم قرار داد، آنرا از دستش بيرون كشيدم و گفتم: كِي بيام؟
    محبي چيزي نگفت و نگاهش به كاشي هاي كف كلاس بود، داريوش گفت: عليرضا! داداش خانوم ايزدي با شماست!
    چيزي در دلم لرزيد .. امروز اسمش را هم فهميدم! چه اكتشاف بزرگي! حالا بايد ديد اكتشاف من بهتر است يا آقاي كلومب؟! قطعا براي من ..
    عليرضا سرش را بالا آورد و بدون نگاه به من گفت: فردا.
    و تا من خواستم بگويم: ساعتِ ... ؟
    رفته بود! رفت و مثل الهام نيمه عاشقم را با خود برد .. حالا من ماندم و نيمه اي كه براي فردا ذوق كودكانه اي دارد و مدام به مادرش مي گويد "بريم؟!"

    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  12. 10
  13. #7
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض

    قسمت ششم:

    براي صدمين بار خود را در آينه نگاه كردم و كاش مي توانست حرفي بزند و مثل داستان هفت كتوله بگويد كه من زيبا هستم و خيالم را راحت كند! اما حيف كه اين آينه نه رنگش عوض ميشود كه عليرضا را در انتظار من نشان بدهد و نه حرفي ميزند .. فقط تصوير دختري را نشان ميدهد كه با عصبانيت شالش را از سرش مي كند و بلند داد ميزند!.. براي صدمين بار به خود گفتم"بهتر نبود لباس مي خريدم؟!"
    در اتاق باز شد و مامان داخل آمد. نگاهي به چهره سرخ شده اي عصبانتيم انداخت و گفت: تو هنوز نرفتي؟!
    نگذاشت جوابي بدهم و ادامه داد : چرا به استادت زنگ نزدي كه بپرسي چه ساعتي اونجا باشي كه الان اينجوري آلاخون والاخون نشي؟
    چه خيالات خوشي داري مامان. عليرضا مثل آدمهايي كه جذام داشته باشند از من دوري مي كند آنوقت تو سراغ شماره اش را ميگيري؟! عليرضا .. چه راحت اسمش روي زبانِ دلم روان ميشد انگار سالهاست او را مي شناسم! مي شناسمش از وقتي كه ...
    مامان ــ بدو دختر دير نرسي بگن چه بچه بي نزاكتي!
    ــ شما اگه منو بچه خطاب نكني بقيه چيزي نميگن.
    اين چند روز انقدر به واژه بچه حساس بودم كه خودم هم خنده ام گرفته بود .. دوست داشتم بزرگ باشم .. خانوم باشم .. باوقار باشم. لباس هايم را عوض كردم و به راه افتادم و نيم ساعت بعد جلوي در خانه اي ايستادم و زنگ زدم. صداي دخترانه اي در گوشم پيچيد: بله؟
    انگار دنيا و متين كه مدام در گوشم حقايق را زمزمه مي كردند ، در گلويم نشسته بودند و نه مي گذاشتند هوايي بيايد و نه برود! به زور گفتم: من ... قرار بود .. باعليرضا كار دارم.
    آخ! گند از اين بيشتر؟! چنان گفتم عليرضا انگار رفيق چندين و چندساله ام است! "حالا خوبه آدم حسابت نميكنه!" .. دختر با خنده گفت: بله بله .. بفرمائيد.
    و در با صداي "تيك" اي باز شد. در را آهسته هل دادم و سرم را بردم داخل. صدايي از جايي چندان نزديك گفت: بفرمائين داخل!
    به خودم گفتم"رها! قرار بود خانوم وار رفتار كني!" با اين حرف قدم هايم را محكم كردم و بعد از بستن در به راه افتادم و به سمت ساختمان روبرويم رفتم. وقتي در يك قدمي اش رسيدم گفتم: سلام، ببخشيد من با آقاي ...
    دختر حرفم را قطع كرد و گفت: سلام عزيزم! قراره مقاله رضا رو بگيري؟ درسته؟
    بدون اينكه منتظر جوابي از من باشد دستم را كشيد و برد داخل و در همان حال گفت: خاتون، چايي رو دم بنداز كه مهمون داريم.
    در حاليكه هول شده بودم گفتم: مزاحم نميشم! فقط اومدم مقاله هارو بگيرم.
    دختر چشمكي زد و گفت: مي دونم، ولي تنها چيزي كه نمي دونم اسمته. از عليرضا هم كه پرسيدم گفت نه اسمت رو ميدونه نه فاميليت رو . فقط گفت يه دختر قدبلند مياد .
    حرفش اعصابم را بهم ريخت و هر جزء اش را مثل جوراب ، لنگه به لنگه طرفي پرت كرد. "اون همهه داريوش خودش رو هلاك كرد و گفت خانوم ايزدي .. كه خودم حالم بهم خورد .. " حداقل يك فاميلي شبيه فاميلي من هم نگفته بود!! دختر كه اسمش را هم نمي دانستم مرا نشاند روي صندلي و گفت: صبركن الان ميام.
    كاش مي توانستم از جايم بلند شوم و بگويم "نه! ديگه نميخواد بياي فقط ترو خدا زودتر اون برگه هارو بده به من تا برم!!" .. معذب بودم و غريب .. همه اش در ذهنم مانند جرخ و فلك چرخ مي خورد "حتي فاميليت رو هم نميدونست" .. و هرچه مي خواستم به زور اين فكر لعنتي را از چرخ و فلكِ عقلم خالي كنم .. جيغ مي كشيد و گوشِ احساساتم را كَر مي كرد. مانند تيك عصبي پايم را تكان مي دادم و پوست لبم را مي جويدم كه صداي زني از خيالات بيرونم آورد .. دستي كه ميرفت يقه افكارم را از جايگاهش در چرخ و فلك پايين بياورد در هوا ماند.
    ــ سلام دخترم.
    قبل از اينكه مانند يك دختر خوب و نجيب از جايم بلند شوم و يك لبخند تحويل صاحب صدا زدم .. زير لب گفتم"اين يكي كيه!؟ .. فقط خداكنه مثل دختره دستپاچه ام نكنه!" .. طبق همانچه در ذهنم بود بعد از يك لبخند متين به زنِ مسن روبرويم گفتم: سلام مادرجان.
    زن اخم بانمكي كرد و گفت: من كه حالا حالها تصميم ندارم پيربشم! واسه همين اسممو صدا كن دختر! راستي سلام!
    لبخندي به صورت پرمهرش كه انگار فرياد ميزد*"من مهربونم" زدم و گفتم: چي صداتون كنم پس؟
    با لبخند گفت: خاتون.
    لبخندي از سر اشتياق زدم و دوست داشتم با ذوق مي گفتم "اتفاقا من عاشق اين مدل اسم هام!" ولي به لبخندي بسنده كردم .. چون خانواده عليرضا بودند!!
    خاتون ــ مثل اينكه مرضيه درست باهات حرف نزد .. اين دختر هميشه ي خدا در حال پرحرفي و شيطونيه ..
    مرضيه ــ اِ خاتون غيبت نداشتيما!
    خاتون خنديد و اشاره كرد بنشينم .. مرضيه هم آمد و كنار مادرش نشست .. به قيافه خاتون نمي خورد دو بچه داشته باشد!! ..
    ــ ببخشيد .. راستش نمي دونم چجوري بپرسم .. شما نسبتي با آقاي محبي دارين؟
    خاتون خنديد و گفت: پسرمه، خانومِ جوان! چطور مگه؟
    ــ آخه اصلا به چهره اتون نمياد صاحب فرزندي مثل آقاي محبي باشيد!
    خاتون تيز نگاهم كرد و گفت: عجب! نگفتي دخترم، اسمت چيه؟
    ــ رها .. رها ايزدي.
    خاتون عينكش را پايين تر آورد و چند دقيقه به صورتم خيره شد و بعد از چند ثانيه با تعجب به مرضيه نگاه كرد. "اين خانواده چرا اينجورين؟!" منتظر نشستم و سعي كردم طوري وانمود كنم كه انگار حواسم به نگاه هايشان نيست. تا خاتون گفت: ببخشيد رها جون! عليرضا اين روزها خيلي سرش شلوغه براي همين منتظر نشد تا بياي كه خودش مقاله رو به دستت بده.
    مرضيه طوري كه انگار اين موضوع ناراحتش مي كرد گفت ــ البته اگه كاري نداشته باشه هم باز شازده خودشو سرگرم ميكنه!!
    خاتون با لحن هشدار دهنده اي گفت: مرضيه!
    مرضيه ساكت شد. حس مي كردم وجودم اضافي ست .. عرق كرده بودم و انگار مبلهايشان مثل گلِ كاكتوس پر از تيغ بود! جايم راحت نبود و مدام دستم را به دسته ي مبل مي گرفتم و مي فشردمش. پش خودم فكر كردم بلند شوم و بگويم كه وقت رفتنم است .. نكند فكر كنند با كسي قرار دارم و بعد به عليرضا بگويند دختره هل هلكي رفت؟! .. واي! بالاخره بلند شدم و گفتم: ببخشيد، ميشه مقاله رو بدين؟ من بايد زودتر برگردم "خونه"!
    روي كلمه خانه تاكيد كردم كه فكر نكنند بعدش جاي خاصي مي روم! .. خُب .. بالاخره خانواده ي عليرضا بودند!! ..
    خاتون ــ حيف شد دوست دشاتم بيشتر باهم آشنا بشيم.
    توي دلم گفتم "من هم!" .. ولي به زبان نياوردم كه نكند فكر كنند چه زود خودماني شده و شايد قصد تور پهن كردن دارد! خُب .. بالاخره خانواده عليرضا بودند!! .. به صورتش كه در عين مهرباني نوعي سرسخت اي هم داشت نگاه كردم ، در لحظه ي اول مي توانستي به عنوان شخصي پرابهت رويش حساب كني. مرضيه در اين مدت زمان كوتاه كه به خاتون – كه حالا سرپا ايستاده بود – نگاه مي كردم ، برگه ها را آورده بود. دسته اي برگه آچهار به دستم داد و گفت: اميدوارم دوباره ببينمت رهاجون!
    توي دلم گفتم "من هم!*خُب بالاخره خانواده عليرضا..."
    ــ همچنين مرضيه جان!
    دست خاتون را به گرمي فشردم .. مي گويند تاثيرش بيشتر است و قبل از اينكه اين فكر به ذهنم بيايد تحت تاثير نگاه مهربانش قرار گرفتم و مثل دوست عزيزي دستش را فشردم و گفتم: ببخشيد مزاحمتون شدم.
    اخمي كرد و گفت: از اين حرفها نداريم! مزاحمت چيه دختر گل؟ خوشحالمون كردي.

    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  14. 10
  15. #8
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض

    قسمت هفتم:

    لبخندي زدم و بعد از خداحافظي بيرون آمدم و مرضيه را كه ميخواتس تا دمِ در همراهي ام كند به زور داخل فرستادم. انگار بار بزرگي از روي دوشم برداشته شد .. خُب بالاخره خانواده عليرضا ... ! و حرفش در لحظه آخر لبخندي به لبم آورد "خداحافظ نه! به اميد ديدار!" .. از من خوشش آمده بود! و واقعا كه خودش هم دختر خوب و مهرباني بود .. تصميم گرفتم پياده تا خانه برگردم و تمام راه را رويا ببافم .. زمستان نزديك بود .. بايد فكري براي شال گردن مي كردم! يك لحظه فكر كردم كه اگر روي همان مبلي كه من نشسته بودم، عليرضا هم بنشيند چه؟! واي فكرش را بكن ! چه حسِ خوبي! راه رفتن روي موزاييك هايي كه بر كفش هاي او بوسه زده اند! ..
    و ناگهان زنگ ميزند تلفن!! .. و بدترين صداي دنياست وقتي كه تازه داري با عليرضاي خيالي خوش و بِش مي كني! ..
    ــ جانم دنيا؟
    دنيا ــ متين .. متين . برداشت!!
    صداي متين را شنيدم و حتم دارم باز به تلفن چسبيده بود و تند تند حرف ميزد! :قبرش رو بكنم! بگو چرا اين لعنتي رو جواب نميداد؟!
    دنيا ــ مهم اينه كه حالا برداشته! الو رها؟ رفتي؟ چي شد؟ حالت خوبه؟ صدات خيلي ضعيفه!
    ــ خوبم دنيا!
    اینکه از پشت تلفن می توانی به راحتی دروغ بگویی، معرکه است! .. برای همه خوشایند است .. حتی برای آن پسری که جلوی درِ خانه ای ایستاده که تا چند دقیقه دیگر در آن مست می شود و از پشت تلفن می گوید "آره دیگه پیشِ دوستمم واسه درس" .. حتی برای آن دختری که روبروی مردِ روياهايش نشسته و با لبخند به مادرش می گوید "مهناز هم سلام می رسونه" .. حتی برای آن کسی که صدایش را صاف می کند و جلوی آینه می ایستد و به ردِ اشکِ روی صورتش خیره می شود و به کسی که آن ور خط است می گوید "عالی ام" .. حتی برای آن پدری که چنددقیقه پیش اخراج شد از کارش و به گوش های منتظرِ خبرخوشِ فرزندش می گوید " آره بابایی برات میخرم" .. و برای منی که قلبم دارد از شدت هیجان از لباسم بیرون میزند و با خونسردی میگویم"الو؟"
    زير لب گفتم ــ پس مرسي آقاي بِل!
    دنيا ــ چيزي گفتي رها؟ صدات ضعيفه .. اه برو كنار متين نفس هات داغه اعصابمو بهم ميريزه! .. الو الو رها تو الان كجايي؟
    آدرس را گفتم و قطع شد. چنددقيقه بعد روي صندلي عقب ماشين نشسته بودم و متين و دنيا هم جلو بودند.
    ــ سلام!
    متين ــ سلام و زهرمار! فكر كردي من هم يكي از عاشقاتم كه اگر رد دادي برم زانوي غم بغل بگيرم؟ نه بدبخت! به كوري چشم جنابعالي الان از دانشگاه ميايم.
    ــ بمير! دانشگاه واسه چي؟
    دنيا ــ اين پروفسور ( به متين اشاره كرد) .. از بس مثل تو ، توي جبراني حواسش به اومدن يا نيومدن محبي بود اصلا جزوه ننوشته، منم كه اون موقع هواي ترو داشتم كه پس نيفتي، خودت هم كه هيچي! واسه همين رفتيم دانشگاه از رحماني گرفتيم.
    ــ رحماني؟!
    متين ــ آره .. يه تيپي هم زده بود .. رهاكُش!
    دنيا دستش را از روي دنده برداشت و محكم كوبيد روي پاي متين و گفت: تو يكي خفه كه آبروم رو بردي.
    متين سريع جاي دست دنيا را فشار داد و گفت: وحشي! حالا خوبه اين همه دختر داشتن درسته قورتش ميدادن .. منم يكي از اون بندگان خدا! من چيم از اون دختره مامولك كمتره؟!
    چند لحظه به سكوت گذشت كه گفتم: محبي رو بگو كه اصلا فاميلي من رو هم نميدونست!
    هميشه همينطور بودم! قبل از ديدنشان با خودم عهد مي بستم كه حرفي از محبي نزنم تا حقيقتهارا كه عجيب سعي در فراموشي شان داشتم يادآوري نكنند و موقع ديدنشان پيش خودم فكر مي كردم كه بايد حتما به يك نفر بگويم وگرنه خفه ميشوم!!
    دنيا ــ رها ببخش كه اين حرف رو ميزنم ولي بايد واقع بين باشي، مگه نميگي اصلا تحويلت نميگيره؟ مگه نميگي تو هر دفعه براي ديدن اون مي رفتي اتاق پاك نژاد و يه نگاه هم حواله ات نمي كرده؟ خب خواهرِ من بيا و بيخيال شو.
    ــ نمي تونم .. هميشه به خودم ميگم گورباباي عشق و عاشقي! ولي بعدش كه ميبينمش .. ميفهمم هيچ غلطي واسه بي تفاوت بودن نسبت بهش نكردم!
    حرفي نزدند .. براي اينكه بحث را عوض كنم گفتم: خب حالا واكنش رحماني چي بود؟
    متين ــ اون ماست رو بيخيال .. خشكِ بي ذوق .. اگه من جاي اون بودم و وقتي دوتا دختر خوشگل نزديكم ميشدن دست و پامو گم مي كردم.. حالا اون چنان ژستي گرفته بود انگار كيه! نميدونه سوژه خنده ماست! پسره ي ماست!
    دنيا ــ نه اينكه تو هم "خيلــي" ازش بدت مياد!!
    متين حرفي نزد و جاي تعجب داشت!! من و دنيا با هم سوت بلندي كشيديم و گفتيم : اوهوع! متين رو!
    متين ــ زهرمار! متين رو! سرتون به كار خودتون باشه دختراي بي تربيت.
    خنديدم و دوباره .. بيخيال!
    ****
    با صورتي آويزان از اتاقم بيرون رفتم كه بابا با ديدنم خنديد و گفت: چيه؟ چرا باز لپ هات به توانِ دو رسيده؟!
    خنديدم و گفتم: بابا اين كامپيوتر بدبخت عمر خودشو كرده .. بيا و اين رو بندازش دور!
    بابا ــ باشه بابا جان، يه فكري براش ميكنم.
    مامان با سيني چاي وارد شد. با شرمندگي باز سر جايم نشستم .. فعلا حتي حسِ دختر خوب بودن هم نبود! فعلا تنها فكر و ذكرم شده بود .. عليرضا محبي .. انگار اسمش را روي يك تابلوي بزرگ زده بودند و سرِ هرپيچ ذهنم گذاشته بودند و فلش ها زير اسمش به سمت و سوهاي مختلف اشاره مي كردند .. درست مثل كارتون ها! عليرضا محبي .. محبي .. محبي .. كاش اينجا هم مثل سرزمين عجايب يك گربه ي سخنگو داشت تا راه را نشانم بدهد!
    مامان روي مبل نشست و ليوان چاي را در دستش گرفت و انگشتانش را دورش حلقه كرد و كمي آرام شد ..
    مامان ــ راستي رها .. اين مقاله اي كه داري تايپ مي كني براي دوست استادته؟
    ــ براي خودش نيست، با هم تحقيق ميكنن، منم چون ديدم دوتاشون سرشون شلوغه قبول كردم كه كمكشون كنم .. فقط بعضي از برگه هاش جابجا شده كه بايد امروز برم دانشكده.
    مامان ــ گفتي بابتش چيزي نميگيري؟ دستمزدي .. چيزي!
    ــ نه .. اتفاقا ديروز بااستاد پاك نژاد بحثم بود كه به هيچ وجه مبلغي دريافت نميكنم!
    مامان ــ هووم .. راستي مگه نگفتي فردا باهاش كلاس داري؟ چرا همين فردا نميدي بهش و امروز ميري دانشگاه؟
    ــ چرا فردا كه باهاش كلاس دارم ولي عليــ .. يعني آقاي محبي روزهاي دوشنبه ميايد دانشگاه.
    مامان با چشماني ريز شده پرسيد: تو از كجا ميدوني؟
    نمي دانم چرا قبل از اين، اينكه من از همه چيز باخبر باشم عيبي نداشته و حتي گاهي به درد خورده ولي دقيقا در مورد همين موضوعي كه وقتي ميخواهم در موردش حرف بزنم بايد قبلش هزار بار آب دهانم را قورت دهم، انقدر عجيب بنظر مي آيد!
    ــ خُب .. ميدونم ديگه!
    و اگر من جاي مامان بودم ميگفتم" چه جواب قانع كننده اي" ولي در كمال تعجب، براي اولين بار در طول زندگي ديگر موضوع را كِش نداد .. فكر كنم فهميد كه ممكن است مجبور به دروغ گفتن هم بشوم ..
    بعد از خوردن ناهار، سريع آماده شدم و به سمت دانشگاه رفتم .. توي راهرو متين و دنيا را ديدم كه در حال پچ پچ كردن بودند، نزديكشان شدم و گفتم: سوسك بشيد اگه داريد غيبت منو مي كنيد.
    متين ــ تو اصلا در حدي هستي كه بخوان پشت سرت غيبت كنن؟!
    حوصله كل كل نداشتم ولي وقتي ميديم متين حوصله دارد، كافي بود ..
    دنيا ــ رها، اين امير كرمش گرفته بدجور!
    ــ امير؟!
    متين ــ رحماني ديگه! امروز اومده ميگه "خانم رستمي جزوه من رو آوردين؟!" منم گفتم آره، دادم دستش كه گفت"از اين به بعد احتمال اينكه من بخوام از شما جزوه بگيرم زياده براي همين اگه ميشه شماره تون رو يادداشت كنم!"
    با دهاني باز از تعجب گفتم: نه!
    متين ــ ببند اون فاضلاب رو! آره، منم پيش خودم گفتم اگه بگم نه ميگه به خودت شك داري؟! براي همين هم شماره ام رو دادم كه گفت"اگه ميشه شما هم شماره منو يادداشت كنين" .. منم شماره اش رو وارد گوشيم كردم تا خواستم سيو كنم "رحماني" گفت "سيو كن امير! اسمم اميره"
    و بعد سرخوش زد زير خنده! دنيا ادامه حرفش را گرفت: من كه كلا هنگ بودم! تازه رحماني گفت "منم شماره شمارو به اسم كوچيكتون سيو ميكنم! اسمتون چي بود؟!" متين بدبخت هم كه داشت ميمرد! سريع اسمشو گفت و اون هم رفت.
    دستي روي سر متين كشيدم و گفتم: عيبي نداره .. به قول بعضيا دچار بيماري "خود معشوق پنداري" شدي! خوب ميشي!
    متين دستم را پس زد و گفت: تو فعلا حواست به دروازه بهشت باشه!
    سريع برگشتم و محبي را ديدم كه از دفتر پاك نژاد خارج شد ..

    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  16. 9
  17. #9
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض

    قسمت هشتم:

    خدايا شكرت! نخند خداجون! واقعا فكر نمي كردم بعد از آنكه دفعه قبل قاطعانه گفت اينطرفها پيدايش نمي شود، دوباره ببينمش! خيلي آرام سمتش رفتم و گفتم: ببخشيد آقاي محبي؟
    برگشت و با ديدنم يكي از ابروهايش بالا رفت و گفت: بله؟!
    صدايم را با سرفه اي صاف كردم تا زيباتر به نظر برسد و لحظه اي فكر كردم "اون موقع متين در مورد صدام چي ميگفت؟! ميگفت قشنگه؟!" .. حواسم را جمع كردم و سعي كردم شمرده شمرده حرف بزنم و آهنگ خاصي به صدايم بدهم: من مقاله اي رو كه از خواهرتون گرفته بودم رو دارم تايپ ميكنم ، فقط يه مشكلي هست!
    از قصد اسم مرضيه را نياوردم كه فكر نكند خبري است!
    محبي ــ چه مشكلي؟
    در حين حرف زدن به دستش و خودكاري كه آنرا مي چرخاند نگاه مي كردم و مي ديدم كه چقدر محكمش آنرا ميان انگشت هايش فشار مي دهد. همون روان نويس آشنا .. همون حروف حك شده ..
    ـــ بعضي از برگه ها جابجا شدن و بخاطر اينكه صفحه ها شماره ندارن، ازشون سر در نميارم. نمي تونم تايپ كنم.
    محبي دستي به گردن كشيد و طوري نگاهم كرد كه انگار مي خواست بگويد "تو ديگه از كجا پيدات شد؟" .
    محبي ــ الان كلي كار دارم و به اين زودي ها هم نمي تونم بيام دانشگاه، سه شنبه بيا همون خونه قبلي كه ازش مقاله رو گرفتي، تا بهت بگم.
    ــ ولي من سه شنبه ها با داريوــ يعني با استاد پاك نژاد كلاس دارم.
    وقتي اسم داريوش را نصفه و نيمه به زبان آوردم، محبي پوزخندي زد. بعد از كمي فكر كردن كه انگار برنامه هايش را مرور مي كرد، گفت: خب، چهارشنبه بيا.
    دوست داشتم يك حرفي بزنم، نه حرف عادي! يك چيزي كه ببينم برايش مهم هستم يا نه! براي همين گفتم: و اگه نتونم؟
    و دوست داشتم بگويد "چرا نتوني؟" تا يك مزخرفي بلغور كنم و مثلا به خيالِ خودم نگرانش كنم! بگويم خواستگار دارم يا يك احمقانه ديگر! بچگانه است ولي واقعا دوست داشتم بگويم و .. نشد!
    محبي اخمي كرد و گفت: مجبوري.
    نفس در سينه ام حبس شد. محبي از آن دسته مردهايي بود كه حرف، حرف خودشان است! يخ، سرد، مغرور، جدي و تمام ويژگي هايي كه ممكن است مرا ديوانه كند! ولي .. تحمل مي كنم. سرم را كه پايين انداخته بودم، بالا آوردم كه ديدم رفته. حتي صداي قدم هايش را هم نشنيدم! برگشتم سمت متين و دنيا، از دور ديدمشان كه صورتشان سرخ شده .. نزديكشان نشدم .. از همان فاصله خداحافظي كردم و به سمت در ورودي رفتم. احتياج داشتم تنها باشم . تنهاي تنهاي تا ببينم، چه غلطي كرده .. چه غلطي مي خواهم بكنم.
    ****
    خودكار را محكم روي كلاسور كوبيدم و غُر زدم: اَه! چي ميشد اگه پاك نژاد، استادِ درس اقتصاد نبود يا اصلا با محبي دوست نبود؟! اونوقت من به جاي اين كه سر كلاسش حواسم به گوشيش باشه كه كِي محبي زنگ ميزنه، حواسم جمع صحبتهاش بود كه ببينم چي .. حرف ميزنه!!
    خنده ام گرفت .. مي خواستم فحشي حواله اش كنم كه در لحظه آخر پشيمان شدم. من آشنايي با محبي را مديون همين درس نچسب اقتصاد و صحبتهاي پاك نژاد بودم. كلاسور را بستم. نزدكي به بيست صفحه را خوانده بودم بي آنكه چيزي بفهمم! موبايلم را برداشتم و به الهام زنگ زدم .. يك بوق .. دو بوق ..
    ــ الو؟
    با ترديد گفتم: الو! الهام؟!
    طوري گفتم كه انگار باور نداشتم صداي خودش باشد! خيلي گرفته بود ..
    الهام با بغض گفت ــ خودم ام رها .. خودم ام و خودم نيستم .. داغونم رها .. بابام اجازه نميده.
    ــ چيو اجازه نميده؟
    الهام ــ محمد اومد خواستگاريم – تازه بعد از التماسهاي من به بابا كه اجازه داد بيان – وقتي رفتن بابا گفت بايد برم تحقيق، مثل اينكه واقعا باورش شده بود كه من براي نشون كردن خوب نيستم! گناه من چيه كه ازش خوشم مياد؟ رها .. محمد ماهِ! ماه! .. ولي هيچكس قبول نميكنه .. بابا ميگفت وقتي رفته تحقيق، گفتن خانواده پسره خوبه ولي محمد از اون پسرهاي هفت خطِ روزگاره .. آخه اين درسته؟ اين انصافه كه در مورد محمد اينطوري ميگن؟
    ــ حالا اشتباهي تحيق نكرده؟ يعني شايد دوتا محمد تو محلشون دارن!
    و چه حرف مزخرفي بود براي تسكين دادن به الهام! زبانم نمي چرخيد كه بگويم "راستش منم حس خوبي بهش ندارم" .. الهام دوستش داشت .. اگر از من هم اين حرف را مي شنيد، خيلي بد ميشد ..
    الهام ــ فقط يه راه مونده.
    ــ چي؟
    الهام ــ خودمو خلاص كنم ..
    ــ چي ميگي تو؟ زده به سرت؟
    صداي بوق توي گوشم پيچيد .. لعنتي .. شارژم تمام شده بود .. سريع لباس هايم را پوشيدم و به خانه الهام رفتم . درِ خانه را مادرش باز كرد . سريع به اتاق الهام رفتم و در را باز كردم. وسط اتاق نشسته بود و گريه مي كرد. كنارش رفتم و بعد از چند دقيقه كه آروم شد زيرلب زمزمه كردم "دخترك اينجا نشسته .. گريه ميكنه .. اشك ميريزه .. جيرينگ .. جيرينگ .. " و چقدر لحنم مثل مادر بود! گرفته و محزون .. هر وقت گريه مي كردم بغلم ميگرفت و اين شعر را برايم زمزمه مي كرد .. وقتي اشكهايم ته مي كشيد، صورتم را در دستانش ميگرفت و ميگفت "ديگه نبينم اشكاتو بارانِ مادر! .. درسته كه وقتي بارون مياد همه چيز سرسبز ميشه ولي به خدا رها، وقتي تو گريه ميكنه غم عالم ميشينه تو دلم.. ديگه گريه نكن دختر گلم" .. و چقدر لذت مي بردم از اينكه باران خطابم مي كردند.
    الهام دستمالي كه توي دستش بود را مچاله كرد و گفت: چه صدات قشنگه رها ..
    لبخند محوي زدم و گفتم: به چه دردم ميخوره الهام؟!
    الهام ــ مطمئنم خدا براي اين صداي ترو انقدر خوشگل آفريده كه همچين روزي بشيني كنار من و برام شعر بخوني ..
    ــ چه تصوراتي!
    الهام آهي كشيد و گفت: همه اش چرت بود رها .. همه ي حرفها در مورد خلاص كردن خودم! مي خواستم يكي نگرانم بشه .. يكي در رو با يه ضرب باز كنه و با داد نگه باز چت شده .. نگه قسمت اين بوده .. نگه اين نشد يكي ديگه .. نگه فراموشش كن .. دوست داشتم حداقل يكي دلش برام بسوزه و بدون اينكه حرفي بزنه بزاره گريه كنم .. اين روزا خيلي تنها رها ..
    ــ هممون تنهاييم الهام .. الان داغيم و نمي فهميم، وقتي يكي بهتر از تو مياد مي فهمي تنهايي .. وقتي غمگيني مي فهمي تنهايي .. ما تنها از اون دنيا بلند شديم اومديم اينجا! منطقيه كه تنها باشيم .. تنها بمونيم .. من به، خدا كار ندارم .. هميشه هست .. قربونش برم از رگ گردن نزديكتره .. ولي بعضي وقتها بيشتر از رگ گردن بايد باشه! بايد بغلت كنه .. بايد تو بغل كسي كه ميدوني خلقت كرده اشك بريزي .. الهام .. از خدا فقط آرامش بخواه .. خدايي كه منو آفريد تا امروزي عاشق كسي بشم كه حتي نگاهم هم نميكنه! خدايي كه ترو آفريد تا امروزي عاشق كسي بشي كه كل عالم ميخوان سد راهت بشن هرچند عاقلانه ولي تو فعلا منطق حاليت نميشه ..
    الهام لبخندي زد و زيرلب زمزمه كرد "ألا بذکْر الله تطْمئن الْقلوب" ...

    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  18. 8
  19. #10
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض

    قسمت نهم:

    با شنيدنش هم آرام مي گرفتم و چقدر اين حس آرامش عالي بود!فكري كردم و گفتم: اصلا ميخواي من و دنيا و متين خودمون تحقيق كنيم؟
    الهام هم با متين و دنيا دوست بود و فقط بخاطر متفاوت بودن دانشكده ها، از ما دور بود و همه چيز را از وقتي كه براي اولين بار، محبي را در دفتر استاد پاك نژاد ديدم مي دانست.
    الهام لبخند خسته اي زد وگفت: باشه .. فقط فاميلي اش رو بهت ميگم كه بتوني بشناسيش.
    قبول كردم و كمي ديگر حرف زديم و برگشتم خانه و در اولين فرصت به دنيا زنگ زدم كه كمتر حرف ميزد!! و جريان را تعريف كردم و ناگهان به ياد قرارم با محبي افتادم. تصميم گرفتم مابقي نوشته هايش را وارد كامپيوتر كنم، با اينكه دوست داشتم هيچوقت تمام نشود. با همين فكر رفتم سمت كامپيوتر و دكمه كيس را فشار دادم .. و منتظر روي صندلي نشستم .. به ياد لحظه اي افتادم كه شروع به نوشتن پاك نويس هايش كردم! حدود يك ربعِ تمام به دست خطش زل زده بودم و به اين فكر مي كردم "چرا اسم رها نبايد يكجايي توي رشته حقوق تكرار بشه تاببينم اسممو چجوري مينويسه!" و از فكر خودم، خنده ام گرفته بود! از فكر و خيال در آمدم و نگاه به مانيتور اي كردم كه همچنان صفحه اش سياه بود .. با اخم خم شدم و ديدم اصلا كيس روشن نشده! دوباره دكمه اش را فشار دادم .. يك بار .. دو بار .. سه بار .. و دست آخر با مشت رويش كوبيدم! لعنتي! چرا روشن نميشه!؟ سريع فلشم را از داخل كيفم بيرون آوردم .. بايد مي ديدم نسخه تايپ شده اش را ريختم روي آن يانه! زنگ زدم به دنيا ..
    ــ الو دنيا؟!
    *****
    ــ من چه غلطي كنم؟
    دنيا ــ چيزي نشده كه! خدا رو شكر عقلت رسيده بوده و آخرين نوشته هاتو ريختي توي فلشت! .. راستي اين يارو تو كافي نتِ انگار ارث باباشو ميخواست!
    بي توجه به تيكه آخر حرفش گفتم: بقيه ش رو چكار كنم؟ اين كامپيوتر عوضي روشن نميشه!!
    دنيا ــ مي خواي بياي خونه ما تايپ كني؟
    ــ نه بابا، اگه سه - چهار صفحه بود يه چيزي ولي اين رو نگاه!
    و مقاله قطور محبي را كه با دست خط خودش نوشته شده بود را جلوي رويش سريع ورق زدم و باعث شد تار موهاي روي پيشاني اش بهم بريزد. نگاهم خيره ام به مقاله ماند.
    ــ من امروز يه كار مهم مي خواستم انجام بدم .. چي بود؟!
    دنيا در حالي كه با موهايش ور ميرفت و سعي مي كرد دوباره درستشان كند گفت: چه مي دونم! نگاه كن! گند زد تو موهام.
    بي توجه به اعتراض هايش دوباره نگاهي به مقاله انداختم و با يادآوري كار مهمم زيرلب ناليدم. نگاهي به ساعت ديجيتال ماشين دنيا كردم .. 8 شب بود .. حتي اگر الان هم مي خواستم بروم خانه خاتون، نميشد!
    دنيا ــ متين نميتونه كامپيوترش رو بهت قرض بده؟
    جوري نگاهش كردم كه گفت: خب بابا! بيا منو بخور!
    ــ نه آخه انگار داري در مورد يه شيء دو كيلويي حرف ميزني! كامپوتره هاا!!
    دنيا ــ خُب .. متين نميتونه برات تايپ كنه؟
    با لحن مسخره اي گفتم: متين؟! اون كارهاي خودش هم به زور انجام ميده!!
    دنيا ــ اه چه ميدونم! اصلا برو به پاك نژاد بگو نمي توني تايپ كني.
    ــ زشته دنيا، من خودم پيشنهاد تايپ رو بهش داده بودم.
    دنيا ــ تو كه كف دستت رو بود نكرده بودي كه كامپيوتر بي نمك بازي در مياره!
    ــ نمي دونم .. باشه .. بهش ميگم.
    دنيا جلوي در خانه مان نگه داشت و گفت: فردا كه پنج شنبه است و پس فردا هم جعه و تعطيل .. بهتره همون سه شنبه بهش بگي.
    ــ يعني دوشنبه نريم دانشگاه؟؟!!
    دنيا طوري نگاهم كرد كه انگار يك احمق روبروش ايستاده و گفت: نگو كه ميخواي بري محبي رو ببيني!
    جوابش را ندادم .. دوست داشتم بگويم "خب .. دوست دارم ببينمش"! ولي حسم ميگفت كه واكنش دنيا چيز خوبي نيست!!
    دنيا ــ مگه نمي بيني كه انقدر ضايعت ميكنه؟ رها! تو مغرور بودي! خيلي زياد .. طوري كه حالم بهم ميخورد! ولي حالا چرا انقدر بي نمك شدي؟!
    ــ من اصلا بهم برنخورد!
    دنيا ــ همين ديگه! اصل رو ول مي كني ميچسبي به فرع! من الان حرف حسابم غروره توئه كودنِ كه داره خورد ميشه.
    ــ مهم نيست ..
    دنيا ــ رها پس اصل هات توي زندگي چي شد؟ يادت رفته كه با چه قاطعيتي مي گفتي هيچوقت غرورت رو واسه هيچ پسري نميشكني؟
    ــ ولم كن دنيا! همه دخترا توي زندگيشون از اين دري وري ها زياد ميگن! من عاشق نميشم .. من غرورمو نميشكنم .. من محلش نميزارم .. همه واسه قبل از اينه كه دلت اسير بشه .. همه ش مزخرفه .. كوه غرور هم كه باشي جلوي كسي كه دوستش داري كم مياري .. من كم آوردم دنيا .. غرورم به درك .. من حتي دارم زندگي عادي ام رو از دست ميدم! تو ميگي غرور؟!
    دنيا ــ خوبه خودت هم داري ميگي كه داري زندگي عاديت رو از دست ميدي! پس چرا بيخيال نميشي؟
    لبخندي زدم و زيرلب گفتم: يه مازوخيسم دوست داشتني!
    دنيا سري به نشانه تاسف تكون داد و گفت: بيخيال .. قضيه محمد رو هم يه فكري براش كردم .. فردا خودم ميرم ببينم چه خبره!
    ــ يك دنيا ممنون دنيا!
    دنيا ــ كوفت! خداحافظ.
    دستي برايش تكان دادم و به سمت خانه رفتم. در خانه را كه باز كردم شمعداني با نگراني نگاهم مي كرد. چيزي نيست گل عزيزم! همه چيز خوب است .. حال همه ي ما هم خوب است!
    ****
    ــ عجب!
    متين ــ آره بابا! يه جونوريه كه دومي نداره! اسمش هم محمد نيست كه، پرهامه .. واسه اينكه تاثير مثبت بزاره اسشمو گفته محمد .. حيف از اين اسم مقدس واسه همچين آدمي .. آدم؟! حيوون!! .. يه پاتوق هم داره پر از دوست هاي اجتماعي و خواهر هاي محترمش!!

    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  20. 8
  21. #11
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض

    قسمت دهم:

    موبايلم را از دستي به دست ديگرم دادم و گفتم: عجب .. حيف از الهام .. بيچاره فكر مي كرد پرهام پسر پيغمبره..
    متين ــ حالا اگه اينكارهارو ميذاشت كنار يه چيزي .. ولي جلو چشم خودم و دنيا داشت دختره رو با نگاهش ميخورد!
    پوفي كردم كه متين گفت: امروز مياي با هم بريم دانشگاه؟
    جمله اش سوالي بود ولي لحنش دستوري! سعي كردم جلوي خنده ام را بگيرم: به جان متين نمي تونم بيام!
    متين*ــ جونِ محبي نچسب ات! جون من مگه الكيه؟!! رها بيا ديگه.
    ــ اولا كه جون خودت و .. رحماني! دوما مامانم ميخواد خونه تميز كني بهم احتياج داره.
    متين ــ آخه الان وقت خونه تميز كردنه؟
    ــ ديگه ديگه! چرا خودت تنها نميري؟ يا با دنيا؟
    متين ــ دنيا كه اصلا زبون مخ زدن استاد نيك بخت رو نداره! سه جلسه است سر كلاسش نرفتم!
    ــ اوف! صبر كن به مامانم بگم.
    متين ــ خب مياي ديگه! محبي قربونت بره! منتظرتم.
    " زهرمار" گفتن ام حوالي بوق پشت تلفن شد. از اتاقم بيرون آمدم و به سمت آشپزخانه رفتمو گفتم: مامان؟!
    مامان اين لحنم را به خوبي ميشناخت! در حاليكه آبِ دستمال شسته شده را ميگرفت گفت: برو .. فقط وقتي بر مي گردي لب و لوچه ات آويزون نباشه!
    چه حس خوبي ست وقتي همه كارها طبق ميل تو پيش ميرود!
    ــ عاشقتم مامان!
    مامان زير چشمي نگاهم كرد و گفت: چون كارت راه افتاد؟!
    ــ اِ مامان! اصلا نميرم!
    مامان ــ برو بچه! ميخواي منو سياه كني؟ برو فقط رها .. اگه برگردي و طبق معمول ناراحت باشي من ميدونم و تو!
    با اينكه چندان مطمئن نبودم گفتم: چشم.
    چهل و پنج دقيقه بعد در محوطه دانشگاه بودم كه با ديدن متين به سمتش رفتم.
    متين ــ الهي دورت بگردم!
    ــ نميخواد! وايسا سرجات! فقط متين زودتر كارهاتو زودتر انجام بده كه ديره.
    متين بي حرفي راه افتاد و من هم به دنبالش. در راهرو دانشكده، استاد نيك بخت را ديدم كه چند دانشجو دوره اش كرده بودندو متين به سمتش رفت و در جوابم حرفم كه گفتم "پس منو واسه چي آوردي؟!" گفت "حضورت بهم انگيزه ميده!" .. متين چنان به استادن نيك بخت التماس مي كرد كه نزديك بود از زور خنده روي زمين پهن شوم! .. همينطور كه ريزريز مي خنديدم از دور محبي را ديدم كه به سمت من مي آمد و لبخند روي لبانم خشكيد .. از ديدنش واهمه داشتم .. مي لرزيدم و اصلا نمي خواستم قولي كه به مامان داده بودم را بشكنم! .. نزديك متين شدم كه شنيدم به استاد ميگفت: پس استاد حله ديگه؟!
    ــ استاد خواهش مي كنم، رستمي حالا يه خبطي كرد. شما بگذرين!
    نيك بخت به نشانه موافقت جشمانش را باز و بسته كرد. متين با خوشحالي دستم را گرفت و بقول خودش شاخ غول را شكسته بود! با يك خداحافظي به سمت در ورودي رفتيم. حالا درِ شيشه اي مثل يك دروازه بهشت بود كه مي توانست از جهنم احتمالي كه محبي ميخواست برايم درست كند خلاصم كند! دستم سمت دستيگره رفت و خواستم بكشمش جلو كه دستي روي در قرار گرفت و با شتاب آنرا بست. بدون برگشتن هم مي توانستم حدس بزنم كيست!
    ــ دستتو بردار!
    ــ چرا چهارشنبه نيومدي؟؟
    ــ نتونستم.
    محبي ــ مگه من مسخره تواَم؟ من رو جلوي خونواده ام خورد كردي اونوقت با خونسردي ميگي نتونستي؟ وقتي باهات حرف ميزنم به من نگاه كن! ميگم به من نگاه كن!
    نگاهش كردم و گفتم: خب حالا چيكار كنم!؟
    محبي ــ كاري كه باعث بشه گردنت رو نشكنم!
    از ابتدا هم روحيه لطيفش مرا تحت تاثير قرار داده بود!! اخمي كردم و گفتم: اگه بهتر صحبت كنيد بهتون دليل اينكه نيومدم رو ميگم.
    محبي ــ من غرورم رو از سر راه نياوردم كه بخاطر تو سه ساعت جلوي خونواده ام معطل وايسم ، حالا تو ميگي در برابر يه دختربچه درست صحبت كنم؟
    دوست داشتم سرش فرياد بزنم "من بچه نيستم!" .. ولي چيزي نگفتم و پس از نگاه كوتاهي كه به اطراف و دانشجوهايي كه با تعجب نگاهمان مي كردند ، انداخت. گفت: بيا دفتر داريوش.
    رفت و متين انگار تازه جرات حرف زدن پيدا كرده بود: داريوش؟!
    ـ پاك نژاد.
    متين ــ عين اژدهاي دو سر ميمونه! تو از چي اين خوشت مياد؟
    ــ نمي دونم!

    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  22. 8
  23. #12
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض

    قسمت يازدهم:

    ــ احمقي كه دوستش داري!
    بعد از اینکه عزیزِ دل من شدی چه حرفهایی که نشنیده ام و چه حرفهایی که نشنیده ای ! نشنیدم چیزهایی را که برای هر دختری آرزوست که در طول عمرش یکبار کسی آن حرفها را با صداقت با او بگوید .کسی آن حرفها را بگویید و واقعا از ته دل بگوید با شاخه گل کوچک چیده شده از پارک سر خیابان ک بخاطر چمن های تازه اش کفش هایش گِلی شده باشد؛ فقط بخار تو! کسی باشد ک با تمام معمولی بودنت بگوید تو بهرتینی ؛ لااقل برای او. با همه عادی بودنت صدایت برایش آرامش بخش باشد. بگوید این حرفها را با همان کفش گلی و شاخه گل کوچک! و نشنیده ای حرفهایی ک برای هر مردی خوش آیند است. هیچ وقت مرا با دسته گلی از رزهای قرمز با دامن پرچین سفیدم همراه موهای لخت مشکنیم ندیدی .. یانه! مرا با همین مانتوی مشکین و شال سبزي كه روبرويت بودم و با خشم نگاهم كردي ندیده ای . و حتی در ملاقات هاي زوركي مان براي مقاله لعنتي ات هم به تو چه چیزهایی را که نگفتم !نگفتم که تو با وجود تمام حرف هايي كه به من زده اي، چقدر تکیه گاهی .. چقدر میتوان به وجودت ایمان داشت. و وقتی به بودنت فکر می کنم گونه هایم سرخ میشود مانند هندوانه های قاچ خورده مادربزرگ کله ی ظهر ! نشنیدی حرفهای دختری را که مدت هات منتظر حرف زدن است و با دیدن چشم های غمگين و سرد ات حرفهایش را که هیچ! خودش را هم از یاد می برد .. و دوباره سوال از نوشته هاي لعنتي ات را میکشد و بخاطر همین است که .. حرفهایی را نشنیده ام و حرفهایی را نشنیده ای!
    همراه متين به راه افتادم و به سمت دفتر پاك نژاد رفتم در زدم و داخل شدم. سلامي كردم كه داريوش با لبخند جوابم را داد و محبي بي آنكه حتي نگاهم كند با دست اشاره كرد در را ببندم. در رانبستم و روي اولين صندلي نشستم و خيره به متين نگاهم كردم كه انگار ميگفت "چرا در رو نبستي؟!" و اشاره كردم كه بنشيند. محبي نگاهم كرد و پوزخند زد .. "اميدوارم فكر كنه چون برام اهميتي نداره به حرفش گوش نكردم" .. دوست داشتم اينطور وانمود كنم .. دوست داشتم بپذيرم .. قبول كنم .. كه بعد از يك تاخير، يك قرار فسخ شده كه مشكلي برايم پيش آمده و نرفتم و واكنشش انقدر تند بود .. توانسته ام فراموشش كنم ..
    متين كنارم نشست ..
    محبي ــ اين در كه هنوز بازه.
    سعي كردم لحنم مثل خودش سرد باشد: مگه قرار بود بسته باشه؟
    با پوزخند گفت: مي ترسي اذيتت كنم؟
    ــ جراتشو نداري.
    با تعجب نگاهم كرد .. چيزي در درونم پيدا شده بود .. انگار كسي درونم فرياد ميزد "همينه رها! آفرين .. نشونش بده برات مهم نيست!" .. و اصلا به گريه هاي چند روز قبلم فكر نمي كردم و همچنان كسي فرياد ميزد "گريه هات اصلا ربطي به اون نداره! دوستش نداري .. نداري .. نداري .. و تموم اين بهانه هات فقط از روي خريته!" ..
    ــ استاد من سيستمم خرابه.
    پاك نژاد را مخاطب قرار دادم و ضربه نهايي را زدم چون صداي نفس هاي عصبي اش را مي شنيدم .. حاضر به ناديده گرفته شدن نبود! .. تصميم گرفتم در دلم مسخره اش كنم و به صداي ديگري كه مدام قربان صدقه اش ميرفت پشت كنم.
    داريوش ــ يعني ديگه نميتونيد كمكمون كنيد؟
    ــ من فكر مي كنم جمله ام همين معني رو داشته باشه ..
    آره رها .. سرد باش .. سردتر از بستني هاي توي فريزر كه برايشان جان مي دهي!
    پاك نژاد كنف شد و حرفي نزد، خواستم بلند شدم كه محبي گفت: بشين.
    اعتنايي نكردم كه با صداي بلندتري گفت: ميگم بشين.
    ترسيدم و نداهاي درونم خفه خون گرفتند!
    محبي ــ فكر نكن عاشق چشم و ابروتم، چون كس ديگه اي نيست اين حرف رو ميزنم .. ما بهت احتياج داريم و زودتر بايد اين مقاله رو تموم كنيم .. براي همين ميتوني از لپ تاپ من استفاده كني.
    لحظه اي چنان خوشحال شدم كه نزديك بود جيغ بزنم ولي يك لحظه تصوير لپ تاپ محبي كه خراب شوده بود جلوي چشمم آمد .. اگر چايي شيرين رويش ميريخت!! اگر چيزي ميشد .. نمي توانستم جبران كنم .. بابا نمي توانست .. دوست نداشتم بابا را تحت فشار قرارش دهم براي همين گفتم: نه ممنون .. شما الان كه چيزي نشده به خون تشنه ايد! اگه لپ تاپتون چيزي بشه كه ديگه واويلا!
    داريوش با تريد به محبي نگاه كرد .
    محبي ــ هر پيشنهادي داري بده داريوش.
    داريوش ــ مي توني بري خونه عليرضا تايپ كني؟ خاتون هم خونه هست و مشكلي نداري.
    محبي با تعجب به داريوش خيره شد و ته نگاهش داد ميزد "پيشنهادت به درد عمه جونت ميخوره!" .. داريوش ادامه داد: اونجا تايپ مي كني و شماره صفحه هاش هم كه درست ميشه .. يعني عليرضا بهت ميگه.
    محبي ــ مجبوريم ديگه.
    از اينكه به زور مي خواست تحملم كند بيزار بودم .. كاش به جاي داريوش، محبي اين پيشنهاد را ميداد .. هرچند با اخم .. هرچند با جديت نه مثل لبخندهاي داريوش! .. هرچند كه بعدش ممكن بود يك "فكر نكني خبريه" خوابيده باشد .. ولي خودش ميگفت! ناراحت شدم .. اين مجبور گفتنش به دلم بد آمد .. مثل يك غذاي بد مزه ، دلم آنرا پس زد و تهوع گرفت! عاشقانه هايش را پس داد و لحنم مثل طعم دهانم تلخ شد: اصلا هم مجبور نيستيد .. منم ميرم تا شما "مبجور" به انجام كاري نباشيد.
    از جايم بلند شدم و داريوش هم! سريع گفت: خانم ايزدي .. خانم ايزدي .. يه لحظه صبر كنيد .. رها صبر كن!!
    دستم روي دستيگره در خشك شد .. "رها؟!" .. برگشتم و تمام خشمم را در چشمانم ريختم .. حق نداشت جلوي عليرضا، با اسم كوچك خطابم كند! نه تنها من، بلكه متين – كه حالا كنارم ايستاده بود – و عليرضا هم متعجب نگاهش مي كرديم و مثل هميشه محبي با يك پوزخند. پاك نژاد بي اهميت به بهت و خشم من گفت: خواهش ميكنم قبول كن .. اگر شخص ديگه اي بخواد همچين كاري رو به عهده بگيره ممكنه مقاله رو بدزده .. ما خيلي براش زحمت كشيديم و مطالبش عالي و بي نقصه ..
    به متين نگاه كردم كه شانه هايش را بالا انداخت و نفهميدم منظورش چيست! .. بعد از مكثي گفتم: باشه ولي به شرط اينكه ساعت برام مشخص نكنيد .. آقاي محبي!
    محبي سرش را به نشانه موافقت تكان داد و چيزي نگفت.
    ــ كِي بيام؟
    خنده ام گرفت .. خيلي معلوم بود كه از اول هم دوست داشتم درخواستش را قبول كنم!
    محبي ــ فردا مي توني بياي؟
    با لبخندي ناشي از لحن نيمه مهربانش گفتم: يكشنبه .. ام .. بله خوبه.
    و بعد از خداحافظي بيرون آمديم .. مي توانستم براي يك عمر خيال ببافم و به لحن مهربانش فكر كنم و اينكه اگر يكبار اسمم را با همين لحن صدا كند .. چه حالي دارم!! ..

    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  24. 8
  25. #13
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض

    قسمت دوازدهم:در بوفه نشسته بوديم و به اين فكر مي كردم كه اگر يه عينك ته استكاني داشتم كه بخار قهوه روي آنه خانه كند .. چه تاثير مثبتي مي تواند روي كسي داشته باشد كه نگاهم مي كند و پيش خودش مي گويد "چه باكلاس!" .. ولي حيف كه فعلا نه عينكي بودم و نه قهوه اي در كار بود! مثل بچه ها با ذوق شيركاكائوام را مز مزه مي كردم و آرزو داشتم كه هيچوقت تمام نشود! .. به سرم زد كه نگاهي به پولهايم كنم و ببينم اگر يك كيك بخرم چجور است؟! كه با ديدن پرهام در گوشه اي از سالن به سرفه افتادم.
    متين محكم پشت گردنم زد وگفت: چقدر هولي! همه اش ماله خودته!
    مچ دستش را گرفتم و در حاليكه هنوز سرفه مي كردم گفتم: متين! پشت گردن كه نميزنن! .. نزديك بود خفه بشم.
    متين ــ بيا! اينم عوض تشكر كردنشه.
    ــ ممنون كه مي خواستي واسه هميشه راحتم كني!
    مكثي كرده و گفتم: پرهام اينجاست .. با ديدن اون و دختر كنارش ، اين پريد گلوم!
    و به ليواني اشاره كرده بودم كه حالا نصفش خالي شده بود! همانطور كه با اندوه ليوان سرخالي را نگاه مي كردم متين گفت: تو از كجا شناختيش؟
    ــ الهام هروقت منو ميبينه با ذوق از پرهام حرف ميزنه .. تا حالا صدبار عكساشو نشونم داده.
    متين ــ ولي عجب آدميه!
    ــ نمي دونم چكار كنم كه الهام باور كنه اين پسر اون فرشته اي كه نشون ميده نيست؟!
    متين ــ يكي بايد بره تو كارش! كه پته اش رو بريزه رو آب!
    ــ كي؟
    متين ــ چه مي دونم! به يه نفر احتياج داريم خوشگل و يكم موذي! كه دل نبنده و ...
    ــ ميتن جونم؟!!
    متين به صندلي اش تكيه داد و دست به سينه نشست و گفت: اصلا از اين نگاهت خوشم نمياد رها!
    خنديدم .. خيلي تيز بود!
    ****
    خودم را روي مبل تك نفره رها كردم و گفتم: واي مامان ترو جون يه دونه بچه ات بيخيال شو!
    مامان رضايت مند به اطراف خانه نگاه كرد و گفت: خوب شد .. دستت درد نكنه .. برو!
    قبل از اينكه نظرش تغييري كندسريع بلند شدم و به اتاقم رفتم .. با ديدن كامپيوتري كه فقط مانيتور و باندهايش سرجايش بود آهي كشيدم و ياد امروز افتادم كه قول دادم بروم خونه خاتون .. تقي به در خورد .. بله اي گفتن و بابا آمد داخل .. لبخندي زدم و گفتم: سلام بابا خوبي؟ چخبر از كامپيوتر ما؟
    بابا ــ كيس رو بردم .. پسره گفت درست بشو نيست!
    "خدا رو شكر كه درست نميشه!" .. با وجود اينكه خوشحال بودم گفتم: يعني نمي توني يكي ديگه برام بگيري؟
    بابا ــ راستش رها .. فعلا پولي براي خريدن كامپيوتر توي دستم نيست .. همينكه دارم جهيزيه ترو ميدم .. نميخوام منت بزارم سرت بابا جان .. پدرم .. وظيمه! ولي ..
    سمتش رفتم و دستش را بوسيدم .. شرمنده بودم و از كم عقلي خودم عصباني .. بابا لبخندي زد و گفت: تو اولين فرصت يكي خوبش رو برات ميخرم.
    ــ قربونتون برم من.
    نمي دانستم چطور مسئله رفتن به خانه خاتون را مطرح كنم كه بابا فكر كند محبي از آن دسته آدم هاي فرصت طلب است! اصلا دوست نداشتم چهره اش را پيش بابا خراب كنم .. دوست داشتم عليرضا در نگاه بابا همان مردي باشد كه خيلي شريف و مهربان است .. كسي كه دخترش اصلا دوستش ندارد .. يك لحظه ترسيدم كه بابا فكرم را بخواند .. نگاهش كردم كه گفت: چيزي شده باران؟
    لبخندي زدم و ياد زمان دبيرستانم افتادم كه چه علاقه اي به اين اسم داشتم و به تمام فاميل گفته بودم باران صدايم كنند! .. و بر خلاف تمام كساني كه به شوخي گرفته بودند، بابا و مامان هنوز هم گاهي وقتها باران صدايم مي زدند! .. بابا تنها كسي بود كه هيچوقت بچه فرضم نكرد! جدي ام گرفت و من هميشه ممنونش بودم.
    ــ راستش بابا .. اون استادم كه قرار بود براش تايپ كنم رو يادته؟
    بابا ــ آره.
    ــ خب الان كه كامپيوترم خراب شده ، دوست استادم گفت كه برم خونه اش تايپ كنم.
    نگاه بابا رنگ ديگري گرفت كه سريع گفتم: نه نه! فكر نكنين از اون بي جنبه هاست! خونه خودش نيست .. مامان و خواهرش تو خونه هستن . خودش نيست!
    بابا ــ من به تو اعتماد كامل دارم ولي به بقيه نه! برو رها ولي مواظب خودت باش..
    ــ چشم!
    بابا ــ چشمت بي بلا .. راستي اين مانتوت رو مگه نمي خواستي بشوري؟
    ــ چرا!
    بابا ــ مامانت لباسهارو انداخته تو ماشين .. پس چرا اين يكي جامونده؟!
    ــ خب چون مشكيه اگه بندازم رنگ ميگيرن بقيه شون!
    بابا سري تكان داد و رفت .. غروب هنگام اذان پشت پنجره اتاقم رفتم و با ديدن مانتوي خيسم روي بند لباسها بغض كردم .. چقدر خوب بود بابا .. چقدر مرد بود .. چقدر عزيز بود .. نگاهش كردم كه از جلوي اتاقم ميگذشت و آستين لباسش را بالا ميزد .. صداي اذان در گوشم پيچيد " حي الصلوة ..."
    زير لب زمزمه كردم : ألا بذکْر الله تطْمئن الْقلوب .. و چه شبهايي كه با بغض خوابم برد و در حال زمزمه كردن اين ذكر .. خدايا .. هنوز هم اميدوارم .. هستي؟

    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  26. 8
  27. #14
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض

    قسمت سيزدهم:

    در خانه خاتون باز شد و وارد محوطه بزرگ بيرون خانه شان شدم .. اگر مامان بود، تمام اين محوطه را پر از گلهاي شمعداني و حشن يوسف و كاكتوسهاي مختلف مي كرد! در ساختمان باز شد و مرضيه بيرون آمد .. با ديدنش لبخندي زدم و گفتم: سلامه مرضيه جون!
    مرضيه ــ سلام خانومِ رها! خوبي؟
    "مرسي" گفتم و دستش را به گرمي فشردم.. "مرسي" بهترين كلمه است وقتي نمي خواهي بقيه بفهمند حست چيست .. براي اينكه نگويي "دارم از استرس مي ميرم" يا "هيجان دارم!" .. يا حتي گفتن "مرضيه؟ عليرضا خونه هست؟؟" .. وارد خانه كه نزديك خاتون رفتم و در كمال تعجب، صورتم را بوسيد! فكر نمي كردم انقدر مهرم در دلشان افتاده باشد!
    خاتون ــ عليرضا خونه نيست رها جان .. راحت باش ..
    كاش مي دانستي خاتون كه الان بيشتر از هر وقت ديگري ناراحتم!!
    خاتون دادمه داد: مرضيه ترو ميبره بالا كه راحت تايپ كني ..
    ــ آخه شماره صفحه ها كه ..
    مرضيه حرفم را قطع كرد و گفت: عليرضا يه كپي از نسخه اي كه دست تو بود گرفته، روي همون شماره گزاري كرده ..
    ــ پس چرا كپي ش رو بمن نداده بودن؟!
    مرضيه ــ چون يه جاهاييش رو رنگي نوشته بود .. با خودكارهاي من!! آخه مگه دلش مياد از اون روان نويس استفاده كنه؟!
    خاتون ــ خب ديگه مرضيه پرچونگي نكن! رها جان ببخشيد ولي من نمي تونم بيام پيشتون، چون عمه مرضيه ميخواد بياد اينجا.
    مرضيه زير لب گفت: ايشالا دخترش تو راه بميره!!
    خاتون ــ مرضيه!!
    مرضيه دستم را گرفت و گفت: بيا بريم بالا كه اصلا دلم نميخواد اينجا بمونم!
    از پله ها بالا رفتيم .. خانه بسيار شيك اي داشتند كه نرده هايش جان ميداد براي سر خوردن! نمي دانم عليرضا هم تابحال به اين موضوع فكر كرده با نه!؟ .. در طبقه اول .. آشپزخانه بود با يك اُپن بسيار بزرگ كه از داخل آشپزخانه مي توانستي تمام خانه را زير نظر بگيري! و يك ست مبلهاي راحتي و ديگري سلطنتي كه با فاصله چيده شده بودند .. فرش هاي دست بافت زيبايي كه روي موزائيك هاي كرم رنگ پهن شده بودند .. كل خونه تركيبي از زنگهاي كرم و قهوه اي بود .. وقتي از پله ها بالا مي آمدي يك راهرو بود با دو اتاق روبروي هم و جلوتر كه مي رفتي، سمت چپ چند پله مي خورد و به سمت پشت بام ميرفت .. مرضيه اول تمام جاهارا نشانم داد و بعد به سمت اتاقي رفت و درش را باز كرد و گفت: بيا تو .. عليرضا لپ تاپش رو داد دست من كه بدمش به تو .. اينجا اتاق منه .. اتاق عليرضا روبروست .
    سري تكان دادم و روي تختش نشستم .. مرضيه از روي ميز تحريرش لپ تاپ مشكي رنگ اي را دستم داد و گفت: بفرما!
    از دست گرفتم و سريع روشنش كردم .. بعد از بالا آمدن صفحه سريع فلشم را زدم به لپ تاپ كه مرضيه گفت: اگه من حرف بزنم اشكالي نداره؟
    ــ نه! چه اشكالي؟!
    مرضيه ــ گفتم شايد تمركزت بهم بخوره.
    ــ نه راحت باش.
    فكر كردم الان است كه شروع كند به حرف زدن ولي همچنان ساكت ماند! تايپ را شروع كردم و انگشتان كشيده ام روي دكمه هاي كوتاه و نرم لپ تاپ مينشست .. سوالي ذهنم را مشغول كرده بود ..
    پرسيدم: راستش مرضيه يه سوال داشتم! چرا .. خُب .. شايد فضولي باشه! اگه نخواستي جواب نده .. چرا تو از عمه ات خوشت نمياد؟
    مرضيه ــ نه بابا چه فضولي؟! .. من خودمم خيلي كنجكاوم در كل! .. راستش من از عمه ام خوشم مياد ولي از دخترش نه!
    ــ مي تونم بپرسم چرا؟
    مرضيه ــ بيخيال .. نميخوام ترو هم ناراحت كنم!
    مي خواستم بگويم كه من ناراحت نميشوم! .. ولي ساكت ماندم و به مرضيه نگاه كردم كه دوباره ماتِ صورت من شده بود.
    ــ چي تو صورت منه كه اينجور خيره شدي؟!
    سعي كردم لحنم شوخ باشد ولي اصلا نتوانستم عصبي بودن لحنم را بگيرم! .. مرضيه نگاهش را دزديد و گفت: هيچي!! راستي تو چند سالته؟
    بيحوصله بودم .. دوست داشتم زودتر كار تايپ تمام شود و بروم خانه و زير پتويم بخزم و تا زيرچانه ام بالا بياورمش! .. قبل از اينكه بدانم عليرضا خانه نيست ،شوق عجيبي داشتم ولي حالا .. سنم را گفتم كه با لبخند گفت تقريبا هم سنيم! .. چيزي به من ميگفت "دختر! داري با خواهر عليرضا حرف ميزني!"


    خاتون ــ مرضيه جان؟!
    مرضيه با آه و ناله بلند شد و به طبقه پايين رفت .. مدتي گذشت و نگاهي به ساعت اانداختم .. 6 بعد از ظهر بود .. دست هايم را روي صورتم كشيدم و آخيش اي از ته دل گفتم .. بعد از سيو كردن فايل، كپي وُرد را روي فلشم ريختم و بعد از گذاشتنش روي ميز .. پايين رفتم. از پله ها كه پايين آمدم، زن مسن اي را كنار خاتون ديدم كه چهره اش خيلي گرفته بود .. تك تك وجودم ميگفت "اين زنِ مهميه!" .. ولي نمي دانم اين همان حس ششم زنانه اي بود ك هيچوقت به كارم نيامد يا زاده تخيل خودم؟! هر چه بود ناديده اش گرفتم و خيلي سلام كردم .. چند ثانيه ايستادم و گفتم: خُب من ديگه برم.
    خاتون از جايش بلند شد و گفت: شام رو مي موندي رها.
    لبخند زدم .. عليرضا بطور عادي مرا تحمل نمي كند چه برسد به اينكه شام هم مهمانتان باشم!!
    ــ نه ممنون .. بايد برم خونه.
    خاتون ديگر اصرار نكرد و بعد از خداحافظي همراه مرضيه تا دمِ در آمديم .. با شيطنت گفتم: چيه مرضي خانوم؟! كبكت خروس ميخونه!
    مرضيه درحاليكه بشكن ميزد، گردنش را چپ و راست و به قول متين "يه گردني اومد!" و گفت: دخترش نيومده .. دخترش نيومده .. هوهو!
    از ريتم خواندنش خنده ام گرفت .. بوسيدمش و بيرون آمدم .. تا نيمه هاي راه به تفاوت چشم گير عليرضا و مرضيه فكر مي كردم ... يكي شاد و شيطون و ديگري اخمو!! .. ياد نصيحت الهام افتادم "عاشقش كن!" .. همه اين حرفها كشك است!!
    خیلی بد است که محبوبت ترا نبیند! .. جلوی چشمش هستی و انگار نیستی .. هرچقدر سرفه کنی .. خودت را روی صندلی های اتاق پاك نژاد که هنوز پلاستیک اش را نکنده اند جابجا کنی.. هی بگویی خوب نیستم و ساکت باشی .. شیطنت نکنی.. متوجه نمی شود ک نمی شود! .. حتی توی جمع اگر حرف از تو .. مریضی تو.. بدحالی تو باشد سرش را توی یقه اش فرو می کند و انگار نه؟ انگار! .. انگار اصلا تو یک موجود بی خاصیت هستی که فقط کربن دی اکسید اضافی تولید می کند و بس! .. انگار ترا اصلا نمی بیند ، نمی خودهد ک ببیند .. گاهی از سرِ زور جوابت را می دهد هرچند با خوش رویی ولی .. عليرضا! کس دیگری را می خواهی؟ دوستش داری؟ جانه رها بگو! می خواهی اش؟؟ .. اوهم مثل من پایین و بالای لبش چال می افتد؟ به خوبی من برای بی محلی هایت گریه می کند؟.. وقتی ساکت می بیندات بند دلش پاره می شود و شب اتاقش را هزار بار از میز کامپیوتر تا تختش طی می کند که نگرانت باشد؟ .. من دختره منطقی هستم .. فقط اگر بگویی دوستش داری و تازه باهم رفیق هم هستید .. یکم دلم می گیرد .. یکم توی لاک خودم فرو می روم .. مثل لاک پشتها! و تا خطر رفع نشود بیرون نمی آیم ک نمی آیم .. من منطقی هستم یا لااقل سعی می کنم باشم! فقط تو بگو .. میخواهی اش؟!

    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  28. 7
  29. #15
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,871
    10,593
    20,680

    پیش فرض

    قسمت چهاردهم:

    متين ــ زود بگو! چي شد رفتي خونه محبي؟؟
    ــ متين جان!!! الان پاك نژاد مياد و ميگه شما كه سر كلاس اصلي من گوش نمديد حالا سره كلاس جبراني هم فك ميزنيد؟!
    متين ــ حالا بزار اون بياد .. با من!
    دنيا ادايش را گرفت و گفت"با من!" و ادامه داد: يجوري ميگه بامن، انگار پاك نژاد رو حرفش حساب ميكنه!
    متين با صداي خيلي نازكي گفت: پاك نژاد چيه بي كلاس؟! بگو داريـــــوش!
    دنيا دهنش را كج كرد و گفت: وويي! داريوش؟! چه غلطا! از كجا ميدوني؟
    ــ اي بابا! ميزاريد بگم يانه؟!
    متين زيرلب گفت: حالا خوبه نميخواست بگه! و وقتي نگاه مرا ديد لبخند گل و گشادي زد!
    بطور خلاصه برايشان تعريف كردم كه هيچ حرفي نزدند و واقعا ممنونشان بودم!
    متين ــ*پرهامُ بگو!
    روي صندلي ام جابجا شدم و صداي روكش اش درآمد ! : چي شد؟
    متين ــ خودم از لحن حرف زدنم داشت حالم هم ميخورد! ولي انقدر غمزه ريختم براش كه چراغ سبز رو نشون داد!
    ــ خب؟
    متين ــ هيچي ديگه، اومد گفت من يه مدته دارم شما رو ميبينم كه به اين كافي شاپ ميايد (پاتوق خودشو ميگفت) .. خيلي از متانتتون خوشم اومده! حالا با اون ادا و اصولهايي كه من در آوردم، متانت رو كه گفت نزديك بود بزنم رو شونش و با خنده بگم "جونِ داداش؟!" .. ولي عجب هفت خطيه! .. قبل اينكه منو ببينه داشت چشم همه خواهرهاي حاضر در اون مكان مقدس رو از جا در مي آورد، به من كه رسيد سرش رفت تو يقه اش!
    درحاليكه از خشم ناخن هايم را توي دستم فرو مي كردم گفتم: يه مدت كه گذشت و خرش كردي ، باهاش تو يه پاركي قرار بزار كه من الهام رو بيارم .. اگه همينطوري براش توضيح بدم باور نميكنه.
    متين ــ دردسر نشه برام رها .. خودت كه ميدوني تا حالا يه نفر هم منو با پسر نديده .. نشيم آش نخورده و دهن سوخته؟! خب پس حداقل اشكال نداره بگم برام شارژ بخره كه اگه كسي چيزي گفت حداقل تا اون سر دنيا نسوزم!؟
    با صداي سرفه اي سرم را بلند كردم و رحماني را ديدم ، از حالت نگاهش خوشم نمياد .. مثل كساني بود كه انگار چيزي را طلب داشت! با اخم گفتم: بله؟
    رحماني بي توجه به من و دنيا، رو به متين گفت: اين پسره كيه خانوم رستمي؟
    متين خواست با لحن شوخ اش از خشك بودن فضا كم كند: دقيقا كدوم پسره؟!
    رحماني پوزخندي زد و گفت: هه! پس چند نفري هستن! و در حاليكه دستش را روي كمربندش ميگذاشت اطرافش را نگاه كرد و بعد با چشماني باريك شده دوباره به متين خيره شد .. تحمل اين حرف براي متين كه هميشه خط قرمزها را رعايت كرده بود، خيلي سخت بود! براي همين قبل از اينكه بتوانم هشداري بدهم ، گفت: درست صحبت كن آقا .. قشنگ بگو كيو ميگي تا جوابتو بدم.
    رحماني ــ همين مرتكيه پرهام .. ميدوني چه جور آدميه؟ .. پسره ي ...
    با تك سرفه من حرفش را خورد و بي قرار دستي به چانه اش كشيد كه متين گفت: مسائل من به شما هيچ ربطي نداره!
    رحماني ــ مي بينيم!!
    و بعد از اين حرف رديف جلو روي يكي از صندلي ها نشست و متين وقتي دهانش را باز كرد كه چيزي بگويد، پاك نژاد وارد شد و همگي ساكت شديم .. در طول ساعت كلاس، متين يا با پايش روي زمين ضرب گرفته بود و به رحماني نگاه مي كرد .. يا با خودكار كاغذ زير دستش را خط خطي مي كرد و نگاهش مي كرد .. يا ناخن اش را مي جويد و ... باز هم رحماني را نگاه ميكرد!!
    بعد از تمام شدن كلاس محبي زودت ز از بقيه بيرون رفت .. به متين نگاهي انداختم .. چهره اش خيلي خونسرد بود .. خوش به حالش كه زود با شرايط كنار مي آمد! اگر من بودم!! .. درحاليكه وسايلم را داخل كيفم سرازير ميكردم پاك نژاد خطابم كرد و گفت: خانوم ايزدي .. منزل خاتون راحت هستين؟
    ـ بله مشكلي نيست .. راستي استاد .. آقاي محبي از اساتيد هستن يا وكيل؟
    داريوش ــ هيچكدوم.
    ــ پس چطوري ...
    داريوش ــ عليرضا دندون پزشكه .. مثل اغلب خانواده هاي مرفه به اجبار پدر! و چون به رشته حقوق علاقه داشت،در كنار رشته خودش مطالعه آزاد حقوق هم داشت و فعلا هم كه اطلاعاتش انقدر بالا رفته كه باهم تحقيق مي كنيم ..
    ــ پس بايد وضعيت مالي خيلي خوبي داشته باشن!
    داريوش ــ درسته ولي زياد اهل بريز و بپاش نيست! ولي اين مسئله در مورد ماشينش صدق نميكنه چون خيلي براش مهمه!
    ــ پس پولشون رو پس انداز ميكنن؟!
    داريوش ــ چرا برات مهمه؟
    راستش خودم هم نمي دانستم چرا سوزنم روي عليرضا گير كرده بود و انقدر كنجكاو شده بودم!
    ــ همينجوري پرسيدم.
    داريوش ــ منم همينجوري جوابتو نميدم!
    بعد از اين حرف دستش را به معناي خداحافظي تكون داد و رفت! متين با صورتي جمع شده گفت: ايش! اين چرا اصلا به استاد بودن نميخوره؟!
    دنيا ــ مگه استادها چجورين؟
    متين ــ آخه اين يكي خيلي بي شعوره!
    دنيا ــ اينم دل داره بنده خدا! دوست داره بيشعور باشه! مگه بيشعور بودن فقط حق توئه؟!
    خنديدم و از كلاس بيرون آمديم .. نزديك پاركينگ شديم كه صداي داد و بيداد به گوشمان خورد .. قدم هايم را تند كردم و درحاليكه سعي مي كردم خيلي خانوم وار سريع بدوم!! به سمت منشا صدا رفتيم و رحماني را ديديم كه با پرهام گلاويز شده بود. با پهلوي دنيا زدم و گفتم: دنيا تو كيفيت دوربين گوشيت از همه بهتره، بپر پشت يكي از ماشينا فيلمبرداري كن چون با اين چيزي كه من مي بينم متين ديگه نميتونه با اين پرهام قرار بزاره!
    دنيا سريع رفت و به متين گفتم: متين تو برو جلو و كلي غش و ضعف كن كه مثلا خيلي پرهامو مي شناسي .. الهام بايد بفهمه ..
    متين سريع رفت و قسمت آخر حرفم را نشنيد .. همان قسمت "اين چه عوضيه!" .. متين جلو رفت و گفت: واي خاك بر سرم! چيكار ميكني آقاي رحماني؟! پرهام خوبي؟ بلند شو.
    پرهام دستش را سمت متين گرفت و گفت: كمكم كن!
    متين جوري نگاهش كرد كه انگار ميگفت "جمع كن خودتو!" ..
    پرهام بلند شد و گفت: به اين كثافت بگو! منو فحش ميده فقط بخاطر اينكه از هم كلاسيش خوشم اومده.
    رحماني به سمتش خيز برداشت و گفت: خفه شو لجن!
    قبل از اينكه يقه اش را بگيرد، متين با جيغ گفت: نكن آقا، پرهام جون من بيخيال شو.
    پرهام ــ فقط بخاطر تو نرگس.
    متين درحاليكه خنده اش گرفته بود گفت: من نرگس نيستم!
    پرهام ــ اِ! خب شقايق!
    متين ــ من شقايق هم نيستم!
    رحماني با پوزخند گفت: سنگ كيو هم به سينه ميزنه.
    متين با اين حرف عصباني شد و تير خلاص را زد و به پرهام گفت: برو گمشو كه حالم ازت بهم ميخوره .. فكر مي كني من نمي دونم كه مخ چندتا دخترو زدي؟
    پرهام ــ با من درست حرف بزن ضعيفه! .. فكر مي كني من كم خاطرخواه دارم؟! .. يكي هست اسمش الهامه .. يه دخري مثل تو .. جونش برام در ميره .. هه فكر كردي!
    متين ــ عوضي.
    رحماني يقه پرهام را گرفت و گفت: يك بار ديگه .. فقط يك بار ديگه بياي سمت اين خانوم با من طرفي .. فهميدي؟
    پرهام پوزخندي زد. چيزي نگفت و رفت. متين بغض كرده بود و آسمان مشكي چشمانش آماده باريدن بود و ضربه آخر را رحماني با نگاه سردش به او وارد كرد .. متين اشكهايش فرو ريخت .. زيرگوشش گفتم: متين! اينكه برات دست به يقه شده يعني براش مهمي ..
    متين با بغض گفت : اگه اينم يكي از همون غيرتهاي خواهر برادري يا وظيفه انساني باشه چي؟
    آه امان از اينها كه تمام فرضيات را بهم مي ريزند! و تويي را كه غرق در خوشي شده اي با يك همشيره خواندن ، در عمق خفه مي كنند! ولي .. آه عليرضا! کاش تو هم روزی بخاطر من دعوا کنی! البته درست است که همیشه از دعوا و بزن بزن و بُکش بُکش بدم می آمده ولی .. حسِ خوبی است ک بفهمی کسی بخاطرت دست به یقه شده! تو برایم ارزش قائل باش .. اگر یقه لباست پاره شد خودم برایت یکی میخرم و قول میدهم وقتی با دندان های کلید شده ات توی صورت دیگری زمزمه میکنی "چه غلطی کردی؟" به جای اینکه قند توی دلم آب شود به حرفت ک میگویی "برو تو ماشین" گوش بدهم! مي گويي ديگر! يعني .. نمي گويي؟!

    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  30. 7
صفحه 1 از 5 12345 آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 62

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •