ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 2 از 5 نخست 12345 آخرین
نمایش نتایج: از 16 به 30 از 61
  1. #1
    admin
    "مدير كل سايت كوچولو"

     

    مدیر کل (سعید)
    تاریخ عضویت
    February 2007
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    23,802
    16,182
    20,361

    Feed Add ♋● انــجــمــن طـرفـداران خـاطـره نـویـسـی ●♋

    ين تاپيك ، يك دفتر خاطرات اختصاصي براي اعضاي سايت ميباشد كه به نوعي اشتراك خاطرات خوب يا بد اعضا و همچنين يك يادگاري و آرشيو خاطرات براي اشخاص و جمع ميباشد.

    شما ميتوانيد حداكثر روزي يكبار در اينجا پست بديد و يك خاطره از زندگي شخصي خود در سنين مختلف با ذكر سال و زمان دقيق و يا حدودي آن بيان كنيد

    اين خاطره ميتواند شيرين و يا تلخ باشد كه در هر صورت يك نوع تجربه براي ديگران ميشود.
    خاطره شما ميتواند مختصر و يا كامل و با جزييات دقيق باشد ولي بايد قابل فهم براي اكثريت باشد.

    خواهشمند هستم كه به روال كار توجه داشته باشيد و فقط خاطرات خود را بيان كنيد!!!!

    نكته مهم: اين تاپيك يك تاپيك شخصي محسوب ميشود و هيچ شخصي حق دخالت و اظهار نظر در خاطره شخص ديگر را به هيچ وجه ندارد (چه در اين تاپيك و چه در خارج اين تاپيك)
    و در صورت مشاهده اين رفتار ، با كاربر خاطي به سختي برخورد خواهد شد!!!


    اميدوارم كه با همكاري و استقبال اكثر اعضاي گل كوچولو، تاپيكي جالب و يادگاري اي ماندگار داشته باشيم

    ویرایش توسط MELINA : 2014.03.04 در ساعت 23:45
  2. 1
  3. #16
    Fereshte

     

    معاون کل کوچولو
    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    پایتخت
    نوشته ها
    14,732
    8,602
    7,441

    پیش فرض

    [SIZE=3:94f825386d]سلام به تک تک شما عزیزان

    راستش خاطره نوشتن از یاد آوری و بیان اون خیلی سختره. وگرنه من معتقدم هر لحظه میتونه خاطره ساز باشه ،

    و ذهن ما پر از خاطرات تلخ و شیرینی هستش که یاد آوری اونها یا باعث نمایان شدن خنده ای گوشه ی

    لبهامون می شه و یا نم اشکی در چشمهامون. و یا خاطرات شخصی ای که دوست تر داریمشون... :wink:


    حالا بریم سراغ اولین خاطره که مربوط میشه تقریبا به سال 80 که برای آموزش رانندگی کلاس می رفتم. اون روز صبح مسئول آموزشگاه گفت

    که مربی شما امروز نتونسته بیاد و شما با یک مربی دیگه برو. چاره ای جز قبول کردن نداشتم. خلاصه با دوستم رفتیم و همه چیز خوب پیش

    می رفت که در راه باز گشت جناب مربی بهم گفت برم دنده 3و بعد 4 و... :cry: من هم که از سرعت وحشت دارم. خلاصه رفتم ولی در پایان

    اتوبان ، ترافیک بود و من هم سرعتم رو کم کردم ولی ترمز نگرفت و چشمتون روز بد نبینه، زدم به دو تا ماشین و نمی دونم چرا ولی همین طور

    گریه می کردم. راننده های دیگه هم که از کنار ماشین رد می شدن ، یه چیزایی می گفتن و می رفتن . ( بد جنسا )

    خلاصه افسر اومد و ما مقصر بودیم ولی تایید کرد که ماشین نقص فنی داشته و ترمز بریده و تمام خسارت رو هم خود مربی تقبل کردن که یه

    جورایی حقش بود. :oops:

    روز بعد، از دیدن مربی قبلیم که با ماشینش تصادف کرده بودم کلی خجالت کشیدم ولی بهم گفت که می دونم تقصیر تو نبوده و خیالم راحت شد

    حالا بعد از اون اتفاق، از رانندگی می ترسم و بعضی اوقات که به اجبار پدرم توی خیابون های خلوت رانندگی می کنم ، سرعتم بیشتر از 30 یا

    40 نمی شه و در ضمن از اتوبان یادگار هم متنفرم.
    [/SIZE]
    عاشقانه هایت را نشانم بده!
    مگر یک زن چقدر می تواند حسرت ِ لمس ِ دستانتْ ميان ِ موهايش را ، در رمان ها بخواند ....!؟
  4. #17
    love-kh

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    .B.C
    نوشته ها
    6,445
    1,787
    1,294

    پیش فرض

    [SIZE=3:0dca33c20d]nسلام به کوچولو های عزیز !
    یک بار دیگه تصمیم گرفتم یکی دیگه از خاطراتمو این جا نقل کنم..
    فکر می کنم اردیبهشت امسال بود که تصمیم گرفتیم با خانواده( خانواده این جا نمادی از بیست و خورده ای نفر است!) بریم بیرون از شهر و یکمی بگردیم و غذایی بخوریم و احیانا شنا بکنیم! پس به پیشنهاد عموی من سد درودزن رو انتخاب کردیم..ما قبلا اونجا نرفته بودیم اما اون ها رفته بودند و خوب..اعتماد کردیم و گفتیم هرچه بادا باد ! وسایل رو بستیم و رفتیم..حدودا پنج تا ماشین بودیم..ما ..عمه ی کوچیکم..عمه ی بزرگتر از اون..عمه ی بزگتر از هردوی اون ها..یکی از عمو ها..یکی دیگه از عمو ها...و یکی دیگه از عمو ها.یکی دیگه از عمو ها..مامان بزرگم..و ما ! که اون موقع دو نفر بودیم ! خیلی ها لطف کردند و ماشین هاشونو نیاوردند وگرنه دیگه به نه یا ده تا ماشین می رسیدیم ! تعداد بچه ها هم اگر من خودمو بچه حساب نکنم 9 تا بودند..و اگر حساب کنم ده تا ! دیگه جمعیت رو تصور کنید..تمام غذا هارو هم مامان بزرگ من پخته بود..ما هم به عمو کوچیکه که پیشنهاد این سفر رو داده بود اعتماد کردیم و دنبالش راه افتادیم..نگو آقا وسطاش راهه رو گم کردند..حالا بنز بیار و باقالی بار کن..اولش به ما گفته بود یه رودخونه ی بزرگ..پر از ماهی...کلی درخت و جنگل و گل..و یه منظره ی رویایی رو وسامون به تصویر کشیده بود! حالا راه رو گم کرده و مارو برد به یه صحرای خشک و بی آب و علف! ادامه ی سد درود زن هم کنارش بود..اعصاب همه خورد..خانم ها که تا رسیدند گفتند بر می گردیم..منم که مسولیت هدایت همون 9 تا بچه رو داشتم..بچه ها هم به شوق آب بازی می گفتند همون جا بشینیم...به خدا مثل کویر بود..بیچاره عموم چقدر مورد خشم قرار گرفت.. :lol: ما تصمیم گرفتیم که بشینیم همون جا و غذا ور آماده کنیم..در واقع شکم های ما این تصمیم رو گرفتند چون همه از گرسنگی در حد مرگ بودند..از ساعت 9 صبح راه افتادیم و اون موقع سه بعد از ظهر ب.ود..(راه گم کرده بودیم دیگه!) خلاصه با بدبختی چادر ها رو برپا کردند و آقایون در کمال سخاوت قبول کردند که بیرون از چادرمسافرتی که ما کفش پتوی گلبافت انداخته بودیم بیرون روی یه زیلوی حصیری بنشینند و مسئولیت غذا درست کردن رو به عهده بگیرند..جوجه کباب های بیچاره ور در اوردند و زن عمو ها نشستند بیرون که به سیخ بکشندشون..چشمتون رزو بد نبینه..یه باد و خاکی راه افتاد..(از همونایی که تیو تهران اومده بود)..تموم جوجه کباب ها خاکی شدند..خاک ها هم دونه درشت بود.سفت چسبیده بود به غذاها..منم حرص می خوردم..همه مونده بودیم چی کار کینم..یکی می گفت بریزید دور همون برنج خالی می خوریم و اینا..یکی می گفت نه..بزارید بمونه..آخرش عموم اومد و نظر داد که : اصلا گرد و خاک چاشنی غذاست..همین جوری کباب می کنیم! سیخ ها رو گرفت که ببره ولی مگه زن عمو ها میزاشتند..تقریبا طناب کشی راه افتاده بود! بالاخره همه راضی شدند و به ای مختصری روی جوجه ها زدند و کبابشون کردند ! گرد و خاک هم راه افتاده بود..بازم روی جوجه ها گرد و خاک نشست...به هر بدبختی بود غذا رو آماده کردند و در کمال احترام برا ما توی چادر سرو کردند و اقایون محترم خودشون بیرون روی همون زیلو نشستند و میل کردند..به اون عمو کوچیکه هم برنج خالی دادیم تا یاد بگیره دفعه ی دیگه راه رو گم نکنه! هرچند که چندان جوجه هم دوست نداشت !
    بعدش اون یکی عموم یه تفنگ داشت..همه آقایون هوس تیر اندازی کردند...نشستند بیرون روی یه قوطی یه دایره کشیدند و شروع کردند..ناگفته نمونه که هیچ کی به جز عمه کوچیکه ام گلی خانم به مرکز هدف نزد ! افتخار می کنیم..
    توی چادر هم غیبت و همون نخود چی خرون برره ای بر پا بود..منم نه حوصله ی تیر اندازی نگاه کردن داشتم..و از غیبت هم متنفر بودم.بنابراین به همون وظیفه ی پرستار بچه بودنم رسیدم!..
    تفنگ بازیشون که تموم شد تصمیم گرفتیم بریم دیگه شیراز و یه غذای سالم بخوریم ..نه جوجه کباب خاکی ! را افتادیم به سمت شیراز که دوباره عموی من مسیر رو گم کرد..اما این بار بر عکس..از یه جای خوش آب و هوا سر در آوریدم به اسم دره ی کشکوک ! جاتون خالی..یه دره بود پر از گلای وحشی..خورشیدم یواش یواش داشت از بالای کوهی که ابشار ازش جاری بود میرفت پایین و همه مات و متحیر..دیگه این دفعه واقعا راه گم کردند به نفعمون بود...
    واقعا یکی از زیباترین مناظری بود که به عمرم دیده بودم..استان فارس هم کم خوشگل نیستا...خلاصه با این که دیروقت بودهمه دوباره نشستیم همون جا و کلی خوش گذشت..مناظر خیلی زیبایی بود..از کوه آبشار هم بالا رفتیم و کلی عکس گرفتیم..یاد یه ضرب المثل معروف افتادم که میگه شاهنامه آخرش خوش است..نیمدونم..یه همچین چیزی..و واقعا آخر سفر خیلی خوش گذشت..بعدش هم رفتیم به بابا برفی یکی از معروف ترین بستنی فروش های شیراز که تیو فلکه ی گاز هست و فالوده ی خوشمزه ی شیرازی نوش جان کردیم..
    یکی از بهترین سفر های خانوادگی بود که تاحالا رفته وبدم..واقعا آخرش خیلی خوش گذشت..جای همه خالی !

    این عکس مربوط به همون سد درود زن و بیابون بی آب و علفش میشه !

    [/SIZE]
    قرارمان فصل انگور
    شراب که شدم
    تو جام بیاور
    من جان...
    ________________________________
  5. #18
    admin
    "مدير كل سايت كوچولو"

     

    مدیر کل (سعید)
    تاریخ عضویت
    February 2007
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    23,802
    16,182
    20,361

    پیش فرض

    [SIZE=3:abc60e6882]خوب ميخوام يكي از قديمي ترين و دورترين، و شايد بشه گفت قديمي ترين خاطره اي كه توي عمرم داشتم و يادم هست رو بگم:
    :idea:
    سال -137 ، نميدونم چند ميشه! ولي اون موقع من 6-7 سالم بود!!!
    به همراه خانواده محترم رفته بوديم پارك جمشيديه (اون موقع ها پارك جمشيديه رو هر كسي بلد نبودا :lol: )

    خلاصه ...(واقعيتش اينه كه جزيياتش رو اصلا يادم نيست)

    فقط يادمه كه اين ور و اون ور رو نگاه كردم و ديدم كه پدر و مادر گرامي نيستند! و به اين نتيجه رسيدم كه يا من گم شدم و يا اونها گم شدند :idea: (البته اون موقع بيشتر فكر ميكردم كه اونها گم شدن)

    اومدم توي خيابوني كه ميخوره به پارك كه خيلي هم شلوغ بود (روز تعطيل بود)
    يكمي گشتم و يك آقا پليس مهربون ديدم!
    سريع رفتم پيشش و گفتم كه مامان بابام نيستند !!! نميدونم كجا رفتن :oops:
    نكته جالب اينه كه يك ذره هم ناراحت و يا مضطرب نبودم (يعني عين خيالم هم نبود كه گم شدم مثلا :oops: )
    خود پليسه تعجب كرده بود و بعد از يك ساعتي آقا پليس مهربون من رو به خانواده محترم رسوند!
    عالم و آدم نگران بودند به غير از من :D :oops:

    چرا مسخره ميكنيد؟ :o :evil:
    عالم بچگي هست و هزار درد و مرض و ... :oops: :D
    [/SIZE]
  6. #19
    Picker
    کوچولو رسمی
    کوچولو تازه فعال

    تاریخ عضویت
    March 2007
    محل سکونت
    کوچه پایینی ...
    نوشته ها
    756
    104
    152

    پیش فرض

    [SIZE=3:109676ff47]سلام به تمام دوستان عزیز سایت.

    امروز قصد دارم تا یکی از خاطرات دردناک و کوتاه رو واستون تعریف کنم.

    دقیقا سال 74 بود.

    در یک روز سرد زمستانی پدرم مشغول کار در بیرون از خانه بود و مادرم هم مشغول شست و شوی ظرف ها در آشپزخانه بود.
    دقیقا 2 سال داشتم.
    در آن روز سرد مشغول بازی با ماشین های اسباب بازیم بودم که ناگهان بسرم زد که بلند شم و یه کم راه برم.
    بدلیل این که سن کمی داشتم و نمی دانستم که بخاری چه وسیله ی خطر ناکی است,دو دستم را به بخاری چسباندم تا به عنوان کمک ازش استفاده کنم.
    متاسفانه کف دو دستم به شدت شدیدی سوخت.
    جالب ترین مطلب در این خاطره این است که:به دلیل این که نمی تونستم صحبت کنم نتونستم به مادرم بگم که کف دستم سوخته.
    مادرم هم تا مدت 10 دقیقه نمی دانست که واسه ی چی گریه می کنم
    خلاصه که خدا رحم کرد و دستام در طی این چند سال به شکل اولشون برگشت ولی دست چپم کمی از آسارش رو داره.

    البته لازم که بگم من اصلا یادم نمی یاد ... تمام این خاطره نقل قول از مادرم بود [/SIZE]



    خورشید سوزان است...سایه بانت جای دارد؟!!
  7. #20
    shadee
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    December 2008
    محل سکونت
    tehran
    نوشته ها
    1,229
    0
    2

    پیش فرض


    دو ساعته که تصمیم گرفتم این خاطره رو بنویسم مگه این همکارا میذارند 8)
    امان از این همکارای پرحرف :oops:

    خاطره ای که تصمیم گرفتم بنویسم مربوط به سال سوم دبیرستانه

    اوایل سال تحصیلی بود (همون روزایی که کلاس ها تق و لقه) ما هم معلم نداشتیم از اون جائیکه بچه ها تو اون سن و سال اروم و قرار ندارند و اصلا نمی تونند یکجا بشینند و مدرسه رو روسرشون نذارند - ما رو بردند توی نمازخونه و شروع کردند به حرف زدن و ..
    اون کسی هم که مسئول کلاس ما شده بود معلم پرورشی بود و تازه وارد و میخواست بین بچه ها -گلچین کنه
    ببینه کیا استعداد های مختلف دارند تا تو برنامه ها ازشون استفاده کنه
    خلاصه هر گزینه ای که میگفت کسی نبود که دستشو بالا ببره و اعلام همکاری کنه

    منم با دو تا دختر شیطون (فریبا و مریم) دوست بودم

    من سرم گرم شد به احوالپرسی با دوستام
    این دو تا شیطون رفته بودند پیش اون خانم معلم و گفته بودند که ما یه دوست داریم که سوره بقره رو حفظه ولی روش نمیشه بیاد به شما بگه
    خلاصه ادرس منو بهش داده بودند و اونهم باورش شد و اومد پیشم
    منم داشتم میگفتم و میخندیدم که دیدم داره منو صدا میکنه
    رفتم و وقتی فهمیدم که قضیه از چه قراره
    هرچی ایه و قسم می خوردم که من اون شادی نیستم قبول نمیکرد و می خواست منو بفرسته مسابقه قران


    امیدوارم که تونسته باشم خاطره خوبی تعریف کنم و خستتون نکرده باشم
    آسمانت همیشه آبی باد
    و نگاهت هماره زنگاری
    چمن آشناییت سرسبز
    باغ اندیشمندیت پر گل
    کوچه بی قراریت بن بست
    چشمه مهربانیت جاری
  8. #21
    BARAN-X
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    October 2007
    نوشته ها
    1,119
    0
    31

    پیش فرض

    این خاطره مال همین امشبه که داشتم از سر کار بر می گشتم .
    از یه طرف شدید خسته بودم از یه طرف تصمیم گرفتم تا خونه پیاده برم .
    یکمیم زیاد تو فکر بودم هم فکر حال جسمی و مریضی خودم هم مادر بزرگم .
    اما از صبح می خواستم زنگ بزنم به رضا نمی شد اول که خاموش بود بعدم که من سر کار بودم
    و چون کارآموزام تو خونه ی خودشونم مجبورن گوشیشونو خاموش کنن
    تا درسو شروع کنم خودمم گوشیمو سایلنت می کنم حالا نگو زنگ زده من نفهمیدم تا آخر کلاسا
    منم که آخر حافظه اصلا یادم رفت خلاصه از آخرین کلاس که تموم شد و اومدم سمت خونه
    همش فکر می کردم می خواستم یه کاری بکنم ولی یادم نیست دیگه اینم دانسی شده بود .
    تو همین فکرا بودم یهو دیدم چند نفر دارن داد می زن خانم پیریان خانم پیریان بر گشتم دیدم دوستامن دارن صدام می کنن
    نزدیک خونمون یه پارکه داشتم از اونجا رد می شدم دیگه دیدم بچه ها صدام کردن رفتم نشستم پیششون و خلاصه کلی
    جیغ و داد و شیطونی در کمال با شخصیت بازی چون یه مدت بود ندیده بودمشون ذوق زده بودیم .
    یهو گوشی دوستم زنگ زد تازه یادم افتاد که چی کار می خواستم بکنم
    خلاصه دیگه زنگ زدم و خوشبختانه روشن بود
    حالا دیگه از این طرف با بچه ها حرف می زدم از اون طرف مسایل فنی بیان می کردم
    از این طرف به اینا می گفتم سمبوسه نمی خورم معده ام درد می کنه از اون طرف بحث مادر بزرگ بود
    از این طرف بحث شلوغ بازی و اینا بود از اون طرف بحث ساز و مسافت
    در کل صحنه ی خاطره انگیزی بود
    اما غرض از بیان این خاطره معذرت خواهی از رضای عزیزم که پشت تلفن بود و نتونستم درست باهاش حرف بزنم
    :P
    shirin.baran.x
  9. #22
    BARAN-X
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    October 2007
    نوشته ها
    1,119
    0
    31

    پیش فرض

    :arrow: چرا کسی خاطره نمی نویسه ؟!

    نه خدایی چرا ؟

    خوب من یکی دیگه می گم :oops:

    تقریبا چند هفته ی پیش با بچه ها قرار گذاشتیم که بریم پیست اسکیت

    و به مناسبت آزادی و خلاصی از مدرسه یکم صفا کنیم . خلاصه دیگه با هم

    هماهنگ کردیم و ساعت 7 قرار گذاشتیم جلوی پیست و خوشبختانه همه

    اومدن.( برای اولین بار ! برای آخرین بار :) !)

    فکر می کنم 8 نفر بودیم و دیگه رفتیم داخل پیست دیدم ای بابا نه تایم

    دخترونست نه تایم پسرونه تایم مخطلط بود :D

    همون اولش یه چند نفری پشیمون شدیم ولی خوب به اصرار بقیه مجبور

    شدیم مذکرا رو حساب نکنیم و به چشم نیاریم :wink:

    خلاصه کفشامونو به پا کردیم و بسم ا.. حالا پیست بدون ما حدودا 20 نفری

    آدم داشت دیگه ما هم که رفتیم اصلا جا واسه ترقی نبود :lol:

    دیگه یکم چرخیدیم و چرخیدیم دیدیم نه خیلی بی حال شد :idea:

    اومدیم یه هیجانی ایجاد کنیم گفتیم ریلی بریم رو رمپ ! :o 8)

    فکر کنید 8 تا دختر با شخصیت کمر همدیگه رو بگیرن ریلی برن بالا رمپ :oops:
    :lol:

    خلاصه منم که مظلومممممممممممممممممممم :idea:

    نه بذار نه بردار دیدم همه اومدن پشت سر من کمر همو گرفتن منم شدم

    نفر اول که همیشه جون سالم به در نمی بره :wink:

    دیگه مجبوری راه افتادیم یه دو دور سرعتی دور زمین استارت زدیم واسه رمپ

    اونم رمپ قرمز که تقریبا دیوار راسته ! :twisted: :wink:

    هنوز نرفته بودیم روی رمپ سه تا از بچه ها کمر جلویی رو ول کردن نیومدن

    بالا ولی خوب ما رفتیم :?

    حالا این دوست عزیزی که کمر بنده رو گرفته بود ماشاءا.. از همه وارد تر بود

    یعنی یه چیزی در حد ریز آماتور من نمی دونم چه طوری جرئت کرد بیاد بالا

    دیگه چشمتون روز بد نبینه ما رفتیم بالا و یهو جیغ همه به ملکوت رسید :D

    بگم یه متر مونده بود که برسیم بالای رمپ من احساس کردم دیگه نمی رم

    بالا یعنی داشتم می رفتم پایین 8) یعنی همه داشتیم پرت می شدیم پایین

    دیگه به هر بد بختی که بود من حصار بالای رمپو گرفتم که به زندگی ادامه بدم

    ولی مگه می شد 5 نفرو نگه دارم ؟! ولی خوب نگه داشته بودیم :cry:

    و از شانس بد اون روز مانتو جدیدمو پوشیده بودم اونم دکمه هاش از ایناست

    که باد میاد باز می شه :lol: یعنی از این فلزیا که می رن تو هم یادم رفته

    اسمشون خلاصه هر چی! دیگه این بنده خدایی که کمر منو گرفته بود

    عزرائیل رو به چشم دید و اومد منو محکم بگیره مانتومو کشید تمام دکمه هام

    باز شد :lol:

    دیگه منم اون لحظه گفتم ما که داریم می میریم بذار لااقل بریم بهشت

    :oops:

    دیگه حصارو ول کن مانتو رو بچسب !! آخه گفتم پیست مخطلط بود مذکر

    جماعتم که سر به زیر :evil:

    دیگه خودتون حدس بزنید چی شد !

    از آسمون داره میاد یه دسته حوری ! همشون کاکل به سر گوگولی مگولی !

    :lol: :oops:

    خلاصه ما سقوط کردیم و همه افتادیم رو هم و چه خوش اقبالم من

    که نفر آخر نبودم :wink: :D

    دیگه همه جمع شدن دورمون ! ما هم که خیالی نیست همه داریم از خنده

    می میریم آخه چرخ اسکیت عقبی رفته بود تو جیب شلوار من ، عینک یکی

    هم رفته بود تو دهن عقبی 8) با این حال هنوز کمر همدیگه رو گرفته بودیم :oops:

    خلاصه با اینکه می خندیدیم تمام بدنمون درد می کرد ولی تا خود خونه

    نتونستیم نخندیم ! البته رفتیم خونه ی یکی از بچه ها که نزدیک تر بود

    خودمونو از شوخ و خاک تکوندیم :wink: 8)

    ولی بدن همه تا یه هفته درد می کرد.

    حالا نکات اخلاقی :

    واسه پیست رفتن مانتوی محکم بپوشید

    وقتی پیست مخطلطه نرید تو

    می رید تو ریلی نشید

    ریلی می شید رو رمپ نرید

    رو رمپ می رید رمپ قرمزو انتخاب نکنید

    انتخاب کردید نذارید یه آماتور کمرتونو بگیره

    گرفت دیگه فاتحه یادتون نره ! :lol: :oops:
    shirin.baran.x
  10. #23
    admin
    "مدير كل سايت كوچولو"

     

    مدیر کل (سعید)
    تاریخ عضویت
    February 2007
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    23,802
    16,182
    20,361

    پیش فرض خاطره

    [SIZE=3:640bc3356c]اين خاطره اي كه ميخوام بگم مربوط ميشه به جمعه دو هفته پيش يعني 2 مرداد88

    با چند تا از دوستان رفته بوديم(2 تا ماشين) در دل طبيعت و كنار رودخانه آهار اطراق كرده بوديم!!

    به حاشيه ها نميپردازيم، كه ديدم پيمان با يه پسر كه اونجا نشسته بودند هم مدرسه اي قديم در اومده!
    حالا پسر هم اين قدر تيتيش ماماني و سوسول بود كه نگو (غيبت نباشه) و ما قبلش همش داشتيم مسخره اش ميكرديم!

    خلاصه يه هو به خودمون اومديم ديديم پيمان با يارو پسرخاله شده و پيك نيك رو داده بهش كه زغال درست كنه!!
    حالا به كي؟! اون پسر سوسوله!

    ما سرگرم بوديم كه يك دفعه ديدم از بقيمون سر و صدا آتيش مياد!!!!
    آقاي سوسوليان، پيك نيك رو آتيش زده بود و از بالا و بقلش آتيش ميزد بيرون و نميتونست خاموشش كنه!
    ما رفتيم اونجا كه من بهش گفتم بندازش توي آب!
    اونم ، پيك نيك رو انداخت توي آب ولي اين آنداختن باعث بيشتر شدن آتيش شد و يكي دو متري آتيش ازش ميزد بيرون و كلي هم صدا ميكرد! و هر لحظه ممكن بود بتركه!
    من كه در رفتم!
    هر چي آدم هم اون اطراف بود در رفت! (صحنه جالبي بود)
    و در آخر شكر خدا نتركيد ولي داغون شد و كل گازش خالي شد!

    حالا پيك نيك واسه بنيامين بود و اون موقع رفته بود جايي، و وقتي اومد و بهش گفتيم پيك نيكت داغون شده ، بنده خدا باورش نميشد تا اينكه جنازه اش رو بهش نشون داديم!!!

    [/SIZE]
  11. #24
    Payiz
    كوچولو رسمي

    کوچولوووووو فعال

    تاریخ عضویت
    October 2008
    محل سکونت
    زیر سقف آسمون
    نوشته ها
    2,705
    238
    466

    پیش فرض

    خب خب سلام جای جالبی ایه اینجا و خاطره ها واقعا خوندنی!
    من از وقتی این جا رو افتتاح کردین هی می خوام بیام اما نمی شه هر بار یکی از راه می رسه و من مظلوم باید برم مهمون داری :lol:
    اما این خاطره ای که می خوام بگم مربوط می شه به 5یا 6سالگی من از اونجایی که خیلی دوره درست یادم نیست اما فقط به خاطر توطئه ی این پسرای... یه چیزایی یادم مونده :o

    قبلش بگم که عمو کوچیکه ی من و پسر خاله ی بابام هردو 2 سال ازم بزرگتره و اما

    اون موقه ها ما تو خونمون یه حوض داشتیم که وقتی خالی بود ما سه تا با دوستم اونجا بساط خاله بازی را مینداختیم و وقتی پر آب بود بساط کنار دریا و شنا :oops:
    اون روز که یه روز گرم تابستونی بود و از قضا از صبح حوض پر بود و حالا آب ولرم و دلچسبی داشت و ما سه تا(من و سهیل و علی) طبق معمول تصمیم به آب بازی گرفتیم و شروعش هم کار سهیل(پسرخاله)بود خلاصه همه حسابی سر گرم بازی بودیم که علی(جناب عمو خان) می یاد و به سهیل می گه بیا با شیلنگ آب سرد رو بگیریم رو پاییز :evil:
    از اونجایی که سهیل هم همیشه بچه مثبت بود مخالفت می کنه و می یاد تا به من خبر بده و این نقشه ی پلید رو نقش بر آب کنه اما غافل از اینکه اون علی نامرد تصمیم می گیره هردوی ما رو غافل گیر کنه تازه سهیل به لبه ی حوض رسیده بود که یهو بارون آب یخ از سرمون ریخت پایین حالا شما تصور کنین که چطوری آدم تو اون لحظه نفس نفس می زنه و می خواد از جلو آب فرار کنه
    بله من که می خواستم در برم از حوض پریدم بیرون و از قضا پام رفت رو قالب صابونی که اونجا جاسازی شده بود و با مخ خوردم رو موزاییک های کف حیاط

    حالا از اون موقع من هر وقت کنار دست علی ام امکان نداره به تلافی اون موقع یه لیوان آب یخ رو سرش خالی نکنم و سهیل بد بخت هم که از هر دوی ما می خوره از من به خاطر دیر جنبیدن و از علی به خاطر نارو زدن :lol: :D :oops:
    خدایا هق هق گریه هایم از گلویی برمیاد ک از رگ گردن به آن نزدیکتری...
  12. #25
    BARAN-X
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    October 2007
    نوشته ها
    1,119
    0
    31

    پیش فرض

    سلام . این تاپیک کلا طلسم شده ! :oops:

    این خاطره مال چند روز پیشه که من و دوستم قرار بود بریم آموزش رانندگی و

    اولین جلسه ی عملی رو بگذرونیم .

    رییس این آموزشگاهی که ما می ریم یه جورایی آشنای خانوادگی و با باباهای

    جفتمون دوسته وگر نه ما قصد نداشتیم بریم اون آموزشگاه چون مربیاش

    خیلی جلفن :oops:

    خلاصه اون روز ما راه افتادیم سمت آموزشگاه با کلی هیجان با اینکه قبلا زیاد

    پشت فرمون نشسته بودیم آخه خانواده هامون معتقدن رانندگی بلد بودن

    ضروریه ولی خوب ما فقط تو خیابونای خلوت رانندگی کرده بودیم !

    وقتی رسیدیم دیدم مربی خودمون نیومده در نتیجه باید با یه مربی دیگه

    می رفتیم چون طرف آشناست اگه ما بر گردیم خونه پدران عزیز ناراحت

    می شن :lol: !

    خلاصه دیگه ما رو برد تو حیاط و از شانس بد دید فقط یه ماشین هست

    که اونم خرابه و چند نفر دارن درستش می کنن دیگه نمی دونم این یارو

    پیش خودش فکر کرد خیلی ضایع می شه اگه امروز ما رو بفرسته خونه هامن

    برگشت به مربیه گفت تابلوها رو از ماشین خرابه برداره بذاره رو ماشین خودش

    تابلو های احتیاط و تحت تعلیم و اینا منظورمه !

    بعد ما رو صدا کرد که بیاد برید ماشین جلو دره !

    حالا رسیدیم جلوی در دیدیم فقط یه 206 اونجاست که دقیقا قرار بود با اون بریم

    من نمی دونم آخه کی 206 میندازه زیر پای آماتور ؟

    اونم کسی که اولین جلسه ی عملیشه !

    نمی دونم حالا اون وسط کی تصمیم گرفت من اول بشینم بعد دوستم

    خلاصه ما سوار شدیم و یه چند دقیقه ای تو ماشین منتظر شدیم تا مربی بیاد

    مربی که سوار شد من و دوستم جفتمون خیره شدیم بهش ببینیم چی میگه

    خوب اولین جلسه بود وارد نبودیم !

    یهو یارو گرفت چیه ؟ خیابون اونور :oops:

    منم با اینکه خیلی خنده ام گرفته بود ولی گفتم نخندم طرف ضایع شه

    بعد خیلی ریلکس تکیه شو داد و گفت راه بیفت ! :idea:

    از آیینه یه نگا به دوستم کردم دیدم داره می خنده دیگه با کلی احتیاط و

    استرس راه افتادم البته با 40 تا می رفتم :D

    بعد گفت اداره پستو بلدی ؟ برو سمت اون خیابون ؟!

    اومدم بپیچم واقعا اون لحظه احساس کردم که 206 واقعا تیزه ! :lol:

    فکر میکنم کنترل اون صحنه ی پیچیدنم با خدا بود :wink:

    هر چقدر من آروم می رفتم اون می گفت تند تر آخرش رسیدم به 70 کیلومتر

    دیدم واقعا تیزه :? خلاصه قلبم اومده بود تو حلقم ! :wink:

    رسیدیم جلو اداره پست طرف گفت نگه دار ! حالا کی اینو نگه داره :cry:

    رفتم دو متر اونور تر وایسادم :oops:

    یارو یه نگا خشن کرد پیاده شد .

    دیگه از یه طرف شکه بودیم از یه طرف خنده مون گرفته بود !

    از یه طرف به 206 فحش می دادیم از یه طرف به مربی :oops:

    دوستمم ترسیده بود گفت نمی شینه منم گفتم عاقلانه ترین کارو می کنه

    آخه اصولا اولین جلسه فقط می گن گاز و ترمز کجاست :oops: نه اینکه

    با 70 تا شاگردو ببرن تو شلوغی و خیابون باریک اونم با 206 :evil:

    دیگه یارو اومد سوار شد گفت برو اداره برق :o

    حالا اداره برق کجا اینجا کجا ؟!!!!!!!

    دیگه با همون وضعیت رفتیم تا اداره برق خدا می دونه چند بار نزدیک ماشینو

    بمالم اینور اونور :cry:

    بعد که کل کاراشو انجام داد رضایت داد که بر گردیم آموزشگاه .

    خلاصه وقتی از ماشین پیاده شدم نمی تونستم وایسم رو پاهام

    حالا وقت خداحافظی طرف فهمید من اولین جلسه ام بوده رنگش شد مثل گچ

    دیگه کلی هم معذرت خواهی و اینا که چرا نگفتی ؟!

    بعدشم کلی تعریف و تحسین و اینا از رانندگی پر استرس بنده :oops:

    خلاصه خدا می دونه چه حالی داشتم :lol: :oops:

    ولی از اون روز به بعد دیگه راحتم
    shirin.baran.x
  13. #26
    sama
    منتظر تائید توسط ایمیلش کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    April 2007
    محل سکونت
    تو اسمون نزدیک خدا
    نوشته ها
    7,526
    6
    38

    پیش فرض

    [size=12:096e6ab97e]سلام به همگی خوب یک بار امدم کلی خاطره نوشتم دستم خورد همش پاک شد منم لج کردم دیگه ننوشتم 8) اما الان وقت کردم که بیام بگم 88/4/22
    با اعضای خانواده پاشدیم رفتیم کوه ان موقع من هی میگفتم من پام درد میکنه شما برین من این حا میشینم نمیام که همه دعوام کردن لوس نشو بیا و این حرفا با کلی زحمت رفتیم و برگشتیم 88/4/24 ساعت 6 بود رفتیم مرکز خرید ولنجک اون جا دیدیم دیگه نمیتونم راه برم من نشستم تو ماشین تا مامانم اینا بیان بعد از اون جا رفتیم خانه ی مادر بزرگم دیدیم پای من بنفش شد و باد کرد خلاصه من و بردن بیمارستان و اون جا گفتن باید بستری بهشه من و بردن بخش مهر که یک پیرزن بقلم بود که خاطرات اون خودش کلی یکیش این که 6 تا بلیز میپوشید 4تا شلوار و پتو میکشید روش بعد در میبست کولر و پنجره هم میبست که من سردمه اتاق میشد سونا خشک :cry: خلاصه من و 13 روز بستری کردن و اجازه هیچ گونه حرکت به من داده نشد از تختم نباید میومدم پایین یا به راستو چپ میچرخیدم 4 بار بردنم انزیو گرافی و 1بار هم عمل شدم که دیگه میگفتم من و عمل کنین انزیو نکنید چون درد داشت بدجوری از پام میرفتم تا شکم میومدن با این چیزای شبیه سیمشون قشنگ احساسش میکردی :cry: :cry: بعد من و بردن ای سی یو اون جا ملاقاتی راه نمیدادن فوقش از دور واستن بپرسن خوبی بد برن اما ملاقاتی های من چون از همه کوچیک تر بودم بین بیماران همه بالای 60 بودن ملاقاتیام فرق داشت قشنگ هر وقت دوست داشتن میومدن 3-4 ساعت میشستن شبا هم بهم داروی خواب اور میزدن ولی من خوابم نمیبرد با پرستارا میشستیم حرف میزدیم طوری شده بود که من برگشتم بخش پرستارای اون جا میومدن بهم سر میزدن که رفتی دلمون برات تنگ شده و شمارم و یکیشون گرفت که میشه گفت الان یکی از بهترین دوستای نه با این که از من بزرگتره البته بگم خانم هستناااا 8) بعدشم که امدم خانه و در کنار شما بودم ولی تا ادم مریض نشه قدر سلاتیشو نمیدونه اون جا که بودم ارزو هایی داشتم که شاید الان بهتون بگم از سادگیش میخندین ولی اون موقع نمیشد مثلا تا پنجره برم بیرون ببینم یا بشینم یا دمر بخوابم یا تا دست شویی برم و خودم بتونم غذام را بدون کمک بخورم الانم خدامو روزی 10000 بار شکر میکنم چون گفتم همون کوهی که رفتی و ... ممکن بود لخته ها جابه جا میشدن و میمردم 8) خلاصه همین که الان زندم و دارم پست میدم خودش کلیه همتون دوست دارم چقدر خاطرم زیاد شد :D [/SIZE]
  14. #27
    BARAN-X
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    October 2007
    نوشته ها
    1,119
    0
    31

    پیش فرض

    این خاطره فکر می کنم مال سه سال پیش باشه

    ما دوره ی راهنمایی بودیم و درس مضخرفه اجتماعی ناباورانه اومد یه حالی به ما داد . :oops:

    رسیده بودیم به قسمتای مجلس و قوه ی قضایی و مجریه و مقننه و اینا که معلممون به مدیر گفت

    با مجلس شورای اسلامی هماهنگ کنه و ما رو ببرن که از نزدیک مجلسو ببینیم !!!

    خلاصه من کی باشم تو کی باشی این مدیر ما چه گفت با این مجلسیا که قبول کردن

    ما بریم مجلسو ببینیم اونم جلسه ی علنی رو !! :idea:

    دیگه ما هم که عقده ی اردو داریم سه سوته کوله بارو بستیم و عزم سفر کردیم

    و دو تا اتوبوس آدم با سقف و صندوق و اینا حساب کنید :D راه افتادیم سمت تهرون !

    از جلف گری های توی اتوبوس و این حرفا بگذریم ! :lol:

    البته زیادم جلف بازی درنیاوریم نامردا نذاشتن ساز بیاریم . :wink:

    دقیق یادم نیست کجاها رفتیم . ولی شب دوم تقریبا ساعت 9 و 10 شب بود که یه دسته از بچه ها

    جمع شدیم از خوابگاه رفتیم طرف امام زاده صالح البته با چند تا از مسئولای مدرسه که باهامون اومده

    بودن رفتیم .

    حالا رسیدیم اونجا بچه ها رفتن نذر و نیاز و دعا و اینا تازه تصمیمم گرفته بودیم مدیرمونو ببندیم به

    ضریح ولی نشد ! :oops: :D :oops:

    ولی خوب من زیاد مذهبی نبودم یعنی حالا نمی تونم واضح بگم نرفتم داخل همون بیرون نشستم !

    حالا بچه ها اومدن بیرون دیدم می رم طرف هر کدوم راشو کچ می کنه ! موندم چی شده ! :wink:

    اول فکر کردم شرایط روحانی روشون اثر کرده یا کسی چیزی گفته فکر می کنن باید

    دور باشن از من تا دعاشون برآورده بشه !

    دیدم اینجوریه کلافه شدم یه چند تا هم تو دلم بهشون گفتم !

    دیگه تقریبا ساعت 12 راه افتادیم سمت خوابگاه و منم آخر عبوس و اتو کرده . 8)

    خلاصه رسیدیم خوابگاه باید با آسانسور می رفتیم چون طبقات بالایی بودیم دیدم

    همه رفتن تو آسانسور تامن بیام خودمو جمع و جور کنم در آسانسور بسته شد و نامردا رفتن بالا ! :evil:

    اون موقع مطمئن شدم اینا به خاطر زرتشتی بودنم دارن اینکارا رو می کنن :idea:

    دیگه از غصه از پله ها رفتم بالا

    و چه کار احمقانه ای بود چون تو تمام طبقه های پایین ما برادران شرور ساکن بودن

    و من اصلا آمار طبقه ها از دستم در رفت :lol: 8) :roll:

    حالا به هر بدبختی بود رسیدم و رفتم طرف اتاق خودمون که با 6 تا از دوستام بودیم .

    دقیقا جفت اتاق مسئولا ! :wink:

    درو باز کردم دیدم جیغ بچه ها رفت هوا و هر چی بالش بود پرت کردن رو سرم . :)

    تمام بچه های کلاس ریخته بودن تو اون یه اتاق حال و هول . به چه مناسبت ؟!

    تولد من !

    اون کاراشونم به خاطر این بود که من نفهمم این عزیزا به جای امام زاده صالح

    رفتن کیک و کادو خریدن !

    یه لحظه بغضم گرفت واقعا دیدم دوستام معصوم تر از اینن که به حرفای یه دسته

    احمق گوش بدن و به خاطر دینم ازم دوری کنن !

    خلاصه ما جمع شدیم که جشن بگیریم و بزن و بکوب اصلا یادمون رفت اتاقمون جفت اتاق کیاست

    و تا اومدیم حال کنیم دیدیم مدیر و معاون و همه وایسادن جلو در ! 8) :o

    دیگه وقتی با خبر شدن اونا هم اومدن به جشن پیوستن و جشن شد کوفت با کمال احترام ! :D

    به قول مدیرمون : خانووووووووووووم رقص حرام است ! تکنو بزنید ! :D :lol:

    ولی خدارو شکر نفس بی خوابی نداشتن و فقط اومده بودن کیک بخورن

    البته قبل اینکه برن همه رو بیرون کردن که برید تو اتاقای خودتون و ما 6 نفر موندیم

    با کادوهای بچه ها که انداخته بودن زیر تختا که مسئولا نبینن :wink:

    تقریبا نیم ساعت بعد از اینکه مدیر و معاون و اینا رفتن خوابیدن یکی در اتاق ما رو زد

    وقتی باز کردیم یهو همه بچه ها ریختن تو .

    همه با لباسای خفن و ددر 8) :oops: و کلاه بوقی !

    از یه طرف ما 6 تا ترسیدیم از یه طرف خنده مون گرفته بود به قیافه هاشون

    دیگه به مناسبت تولدم برام جشن پتو گرفتن که البته به خاطر وضعیت قلبم رحمشون اومد

    دونه دونه افتادن رو پتو ! :D :?

    بعد کلی کیک خوردیم و زدیم تو سر هم و بزن و بکوب و جیغ و داد یهو در باز شد و کله ی

    معاونمون که بیشتر شبیه جن بوداده بود از لای در نمایان شد

    دیگه من نمی دونم در عرض اون چند ثانیه بچه ها چه جوری خودشونو انداختن زیر تختا

    و پشت پرده ی تختا فکر کنم رو هر تخت 10 نفری آدم بود . :cry:

    ولی خوب شانس آوردیم ناظم مون حال نکرده بود عینکشو بزن. :D

    من و نکیسا دوستم همین جوری وایساده بودیم روبه روی در داشتیم نگاش می کردیم

    برگشت گفت چه خبرتونه ؟!

    دیگه اومدیم جمعش کنیم گفتیم نکیسا سرش درد می کنه پاشده قرص بخوره :x

    یهو درو کامل باز کرد اومد تو من گفتم دیگه کارمون تمومه ! :wink:

    اومد جلوی من دست گذاشت رو پیشونی من گفت نه تب نداری نکیسا ! کجای سرت درد می کنه !

    می خوای ببرمت درمانگاه ! :idea: :o :cry:

    اون لحظه به حال خودم افسوس خوردم که چه ناظمی دارم ! :oops:

    حالا هی من و نکیسا می گفتیم چیزیم نیست ؛ شما برو بخواب اون هی دست می ذاشت رو پیشونی

    من هی بچه ها می خندیدن هی تختا می لرزید :lol:

    دیگه شما وضعیتو درک کنید که چی بود :?

    حالا به هر بدبختی طرفو انداختیم بیرون و درو قفل کردیم و یکی بیاد بچه ها رو که به هم گره خوردن

    از هم باز کنه! :D


    خلاصه دانسی بود و بعد که کادو هارو باز کردیم بچه ها دیگه یکی یکی رفتن تقریبا 14 نفر موندیم .

    یکی از کادوها که بچه ها 8 نفری خریده بودن یه ساعت بود با آرم دراگون و خیلی خشن :wink: :o

    بهشون گفتم این چه طرحیه بد سلیقه ها یه چیزی می گرفتید بتونم بندازم دستم و بحث شروع شد

    می گفتن تو سلیقه ات پسرونه است ما اینو خریدیم ، :o

    نمی دونم تو رفتارت خشکه مثل پسرایی واست دراگون خریدیم :o 8)

    و انقدر پسر پسر کردن که دل مدیر مجرد ما آب شد و فکر کرد ما داریم پسر قسمت می کنیم

    و پاشد اومد که سرش بی کلاه نمونه !

    حالا این دفعه دیگه غافلگیر شدیم ؛ گیر داده بود به نکیسا تو مگه سرت درد نمی کنه

    خانم فلانی گفت تب داری ؟ :wink:

    سرتون واسه پسر درد می کنه ؟ دهنت هنوز بو شیر می ده آخه این حرفا چیه می زنید ؟!

    به جای اینکه بشینید بحث علمی کنید !نماز شب بخونید ! از این حرفا می زنید !

    یهو یکی از بچه ها آروم گفت داریم زیست شناسی می خونیم دیگه خانوم!

    داشتیم مشورت می کردیم .

    (خوب ما چون تیزهوشانیم از اول دوره ی راهنمایی زیست و فیزیک و شیمی و اینا رو داشتیم و
    چه زیست شناسی آموزنده ای بود واقعا !)

    خلاصه اینو که گفت همه زدیم زیر خنده این مدیره عصبانی شد می خواست کله هامونو بکنه

    دیگه همه تهدید شدیم به مردودی در انضباط !!! :oops:

    ولی دید زورش بهمون نمی رسه گفت فردا به حسابتون می رسم گذاشت رفت .

    ما هم داریم از خنده می میریم یاد کلاسای زیست افتاده بودیم 8) دیگه عمرا خنده مون بند می اومد.

    خلاصه ساعت تقریبا شده بود 4 صبح و ما هنوز بیدار بودیم و بحث جن و غول و دیو و دراکولا و مدیر

    خشگل و اینا بود :idea:

    در نتیجه هیچ کس نتونست جمع صمیمی رو ول کنه بره بخوابه و جمع صمیمی تر شد و همه چسبیدیم

    به هم . :lol: :cry:

    حالا از پنجره ی اتاق ما برج میلاد تابلو بود البته اون موقع یکم ناقص بود ولی خوب به قول بچه ها به ملت

    چشمک می زد برید کنار هواپیما داره میاد ! ( فلسفه ی مهندسای ایرونی ) :lol: :D


    حالا نگو این انعکاس چشمک زدن میلاد میوفته رو عکسی که زدن رو دیوار ؛ حالا عکس چیه ؟

    از این خواهرای با حجاب که فقط یه چشمشون از چادر بیرونه و واسه هدایت دختران گرامی می زنن

    رو در و دیوار و مصنویت و محدودیت و اینا :roll: :wink:

    حالا چشم یکی از بچه ها افتاد بهش و سکته ناقص زد یعنی زدیم چون خیلی وحشتناک بود

    البته چون جرئت نداشتیم از جامون بلند بشیم همونجا میز گرد تشکیل دادیم که مشورت بکنیم ببینیم

    ایشون جن تشریف دارن یا از آشناهای مدیرن؟ :oops:

    یهو یکی از بچه ها که روبه روی پنجره نشسته بود بلند گفت دیوونه ها میلاده؟ :cry: :o :lol:

    اون یکی گفت : راست می گه میلاده داره چشمک میزنه ؛ بمیری میلاد سکته کردیم :wink: :oops:

    حالا حدس بزنید چی شد؟
    دراکولا وارد شد دیگه ! :wink: نه ببخشید منظورم اینه که معاون اول مدیر وارد شد !!!! :D

    تا درو باز کرد داد زد کیو صدا می کردید ؟ :evil:

    میلاد کیه ؟ خجالت نمی کشید ؟ کجا ست ؟ کجا در رفت ؟ کجا قایمش کردید ؟ پوستتونو می کنم !!!

    دیگه فکر کنید اون لحظه ما چه احساسی داشتیم با اون سابقه ی درخشان !

    حالا بیا خانمو روشن کن ! :wink:

    نگو این معاون عزیز پاشده واسه نماز رفته دونه دونه دم اتاقا که بچه ها رو بیدار کنه دیده ما داریم حرف

    می زنیم وایساده بود فیض بردن !! :evil:

    خلاصه هوا که روشن شد ما تازه فهمیدیم چقدر خسته ایم ولی چاره نبود باید می رفتیم گشت و گذار

    علمی البته سخت ترین قسمت داستان این بود که ما 14 نفر تا آخر اردو جلوی مدیر و ناظم و

    معاون پر نزنیم و سخت تر رفت و آمد ما 6 نفر بود که تو اتاق بقلی مسئولا بودیم .

    البته مراسم فیض همچنان برپا بود اما توی آخرین اتاق سالن که از همه هم بزرگتر بود .

    ولی خوب خداروشکر به خیر گذشت .
    [/b]

    اینممسببتمومدردسرایاونشب.ساعتطرحدراگونبنده!



    shirin.baran.x
  15. #28
    Fereshte

     

    معاون کل کوچولو
    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    پایتخت
    نوشته ها
    14,732
    8,602
    7,441

    پیش فرض

    [SIZE=3:0df77c8c07]سلام به همه ی کوچولوهای حاضر در بخش " دفتر خاطرات " :?:

    بعضی از این خاطرات رو اونقدر قشنگ می نویسین که من از خنده ، اشک توی چشام جمع میشه. دست تک تکتون درد نکنه :?:

    خاطره ی این دفعه ام مربوط میشه به روزهای دانشگاه که یکی از پر خاطره ترین بخش زندگی هر کسی می تونه باشه.

    تاریخ دقیقش یادم نیست فقط می دونم که یه روز سرد و برفی زمستون بود و کلاسمون هم که صبح اول صبح بود.

    من هم سردم بود و هم حالم خوب نبود و از استادمون اجازه گرفتم و رفتم کنار بخاری اون هم ته کلاس

    دوست عزیزم هم برای اینکه من تنها نباشم اومد کنارم نشست. خلاصه ته کلاس نشستن همانا و درس گوش نکردن و شیطنت همانا :evil:

    برای شروع از پاکن من استفاده کرد و پاکن بیچاره رو گذاشت روی بخاری. شعله ی بخاری هم که بالا بود و پاکن شروع کرد به آب شدن

    و در همون حال که شکل و رنگش داشت عوض میشد ، دود کرد و بوی پاکن سوخته توی کلاس پر شد.

    یه ذره طول کشید تا استاد از همه جا بی خبر بو رو استشمام کنه.

    ولی وقتی متوجه شد اومد ته کلاس من هم که به زور جلوی خنده ام رو گرفتم و سرم رو گذاشتم روی میز و استاد طفلک فکر کرد

    من چون حالم بده، دارم استراحت می کنم و اول از همه هم به من گفت برو بیرون تا حالت بدتر نشده :oops:

    حراست هم که همیشه به موقع سرو کله اش پیدا می شه :evil: .

    اومدن سر کلاس که تشخیص بدن چه اتفاقی افتاده ولی در کل به خیر گذشت 8)

    فقط موقع رد شدن از کنارشون شنیدیم که می گفتن : انگار چیزی انداختن توی بخاری.... :oops:

    خلاصه به نفع بچه ها شد چون استاد از ترس آتیش گرفتن بخاری و کلاس ، درس رو تعطیل کرد و زودتر رفتیم خونه.
    [/SIZE]
    عاشقانه هایت را نشانم بده!
    مگر یک زن چقدر می تواند حسرت ِ لمس ِ دستانتْ ميان ِ موهايش را ، در رمان ها بخواند ....!؟
  16. #29
    BARAN-X
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    October 2007
    نوشته ها
    1,119
    0
    31

    پیش فرض

    اين خاطره مال اواخر خرداد ماه همين ساله .

    امتحانا تموم شده بود و قصد استراحت داشتم و همين کارو مي کردم

    تا اينکه دو روز بعد از تموم شدن امتحانا دوست مامانم زنگ زد خونه ي ما و

    ديگه چي گفت و چي شد خلاصه ما دعوت شديم عروسي خواهرش ! :idea:

    حالا خودش کيه که خواهرش کي باشه ؟ ! خوب من هنوزم نفهميدم :D

    ديگه عزم سفر کرديم و رفتيم به سمت شمال و قرار شد دو شبي رو که

    اونجاييم خونه ي همين دوست مامانم باشيم !

    از قضا دوست منم با خانواده دعوت شده بود چون مامان اونم با اين خانم

    دوست بود . خلاصه توي مسير کلي استراحت کرديم و کلي ذغالي شديم

    تا اينکه بالاخره رسيديم و تلفني آدرس خونه ي طرفو گرفتيم و انقدر پيچونديم

    تا دقيقا وايساديم جلوي در خونه شون البته يه چيزي تو مايه هاي

    کاخ بود و من حدس زدم اينجا خونه ي طرف نيست اينو واسه جشن

    عروسي اجاره کردن ! ولي خوب مادرا مي گفتن اينجا مسکونيه :lol:

    خلاصه منم که مي دونيد هميشه مظلوم از بين دو تا ماشين آدم

    من بايد پياده شم زنگ بزنم :wink:

    حالا زنگ بالا يا پايين مامان ؟ چپ يا راست ؟

    اااااااااااااا يه آيفونم اون طرف دارن ! عجب ! :oops:

    اومديم دوباره زنگ بزنيم بهشون بگيم درو بازکنن يهو در دروازه باز شد

    ولي من هر چي سعي کردم کسي رو ببينم نتونستم !

    بابا اتوماتيک :D

    من کلا خيلي مشکوک بودم به اين فضا و تصميم گرفتم پياده نرم داخل

    و بر گردم سوار ماشين بشم :cry: :oops:

    ولي يهو باباي دوستم که من بهش مي گم عمو شوخيش گرفت و با

    ماشين افتاد دنبال من بدبخت !

    فکر کردم همه دست به يکي کردن منو بکشن :oops: :D

    خلاصه من که اهل ترس نيستم ولي ماشين وقتي شاسي بلند باشه

    بايد فرارو به قرار ترجيح داد :evil: :? :)

    ديگه من بدو تو حياط خونه عموم با ماشين دنبالم !

    بگذريم از کلي داد و فغان و التماس که عمو من آرزو دارم !

    عمو ترمز بريدي ؟ خوب چرا گاز مي دي ؟ :lol:

    حالا اون نامردا هم فقط مي خنديدن :evil:

    اين حياطتم مگه تمومي داشت ؟ جاده اي بين جنگل هاي آمازون بود

    داشتم عقب عقب مي دوئيد و به عموم مي گفتم

    عمو مي دوني ديه ي آدم چنده ؟ اصلا من روزه هم هستما دو برابر مي شه

    که يهو من نمي دونم پله از کجا پيدا شد و پاي من رفت روشو بلللللللللللله

    به پشت افتادم رو پله ها ! البته نشکست :lol:

    ديگه ديدم جام امنه همونجا نشستم البته امن هم نبود نمي تونستم پاشم

    حالا اونا همه از ماشين پياده شدن وايسادن خنديدن و هي مي گن ترسو !

    ترسو ! :oops: :evil:

    که در خونه باز شد و ميزبان اومد و ما رو تو اون حال ديد !

    گفتم الان مي گن اين بردشونه :lol: :D چمدونارو بيار تو :D :oops: :cry:

    حالا حدس بزنيد من کله به هوا رو پله ها و اونا پايين دارن از خنده مي ميرن

    يهو ديدم يه پسره اومد بالا سرم و با لبخند گفت پرنسس اميدوارم جنست

    چيني نباشه !

    منم وقتي عصبانيم کافي يه مذکر پر رو گير بيارم تا آروم بشم و سر اون خالي

    کنم :lol: :oops:

    اومدم بهش بگم به تو چه جنس من چيه پسره ي چيز ....!

    يهو ديدم خيلي آشناست ! گفتم ببخشيد شما سر کدوم چهار راه جنس

    مي فروشيد ؟ خيلي آشنائيد !

    ديدم بغضش گرفت ! تو دلم گفتم چقدر سوسله من هنوز اصليا رو بارش نکردم

    :D :lol:

    ديگه با کلي درد از جام بلند شدم و وايسادم روبه روش ببينم کيه

    عموم گفت : دختر مرض داري ؟ چي کار بچه ي مردم داري ؟

    منم خنده ام گرفته بود آخه عموم اينو با لهجه مي گفت

    ديگه مادر پسره اومد جلو گفت شيرين جون نشناختيش؟

    يه نگاهي کردم ديدم نه واقعا نمي شناسم ولي تازه فهميدم

    پسره عجب تيکه ايه :oops:

    تو دلم گفتم حيف يکم سوسولي وگر نه باهات دست ميدادم

    :lol: :oops: :wink:

    ولی خدایی دلم براش شووووووووووووووووووخت :oops:

    یه نگاه کرد گفت خاکی شدی !

    گفتم نه بابا ! :cry: چه کشف بزرگی

    :D

    بعد دستاشو گذاشت تو جیب شلوارش گفت : فکر می کردم منو بشناسی

    انقدر با غم گفت یه لحظه حالم یه جوری شد نزدیک بود اشکم دراد

    فکر کنم همه فهمیدن منقلب شدم :oops:

    بعد گفت یادم رفته بود تو که با چرخ فلک می ری بالا پیاده میای پایین

    چه جوری می خوای منو فراموش نکنی

    وایییییییییییییییییی خدا ! اصلا نمی تونم بگم چه حسی داشتم

    فقط یه نفر این تیکه رو به من مینداخت اونم ونداد دوست دوران مهد کودکم بود

    که بعد از فوت پدر بزرگم واقعا تنها کسی بود که باهاش راحت بودم

    اما آخرای مهد با خانواده رفتن کویت واسه زندگی و دیگه ازش خبری نداشتم

    حالا همه پرنده ها رو نگاه کنید چون من بعد 12 سال نمی تونم اینو بغل

    نکنم ! :oops: :D 8)

    ولی خوب چون زشت بود هیچ کدوم واسه این کار پیش قدم نشودیم

    :x :oops:

    ولی خدایی جفتمون نزدیک بود گریه بکنیم !

    موندم چی بگم گفتم تو چی که بر عکس از سرسره می ری بالا بعد از پله

    هاش میای پایین ! تو اگه منو می دیدی یادت میومد ؟ 8O :?

    اینو که گفتم بیچاره سرخ شد :D پوستشم بوره اصلا داد زد داره خجالت

    می کشه :evil: :oops: :lol:

    دیگه عموم اومد جمعش کنه گفت حالا نمی خواد ضایع بازیای بچه گیاتونو

    یاد هم بندازید :lol: :D

    مامانا هم بعد کلی ماچ و بوسه با رفیق قدیمشون گفتن ما می ریم تو شما

    برید چمدونارو بیارید . البته تنها نه ها ! فکر بد نکنید . :wink:

    برادر کوچیکه ی ونداد و دوست من باهامون اومدن . :oops:

    ولی هنوز باورم نمی شد ! خیلی سخت بود ! 8O

    فرداشم عروسی خواهر ونداد به پا شد و کلی صفا !

    ولی خوب ما به جای دو روز یه هفته موندیم و همش کنار ساحل بودیم

    و شب زنده داری جوونا و سیخ و کباب بزرگا کلی به همه حال داد

    ولی شب آخر واسه همه سخت بود خانواده ها به هم وابسته شده بودن

    شدید :oops:

    مامانا پا شدن با هم رفتن یه طرف ساحل

    باباها هم رفتن ماشین سواری مجردی :oops:

    دوست منم با آشنای جدیدش :oops: پاشد رفت سینما :cry:

    البته به من گفت می ره سینما ولی من حدس زدم می رن سیرک

    چون پسره خیلی دلقک بود .

    من و ونداد و برادر کوچیکش هامونم رفتیم کنار ساحل قدم زدن

    که بعد هامون خوابش گرفت برگشتیم خونه :wink:

    ولی بعد که خوابید دوباره دوتایی رفتیم که دیدیم عروس دامادم اونجان

    و ترجیح دادیم خلوتشونو به هم نزنیم و بریم یه جای دیگه

    خلاصه تا صبح کنار دریا بودیم و خیلی خوش گذشت

    تمام خاطرات بچگیم واسم زنده شد .

    در آخر لازم به ذکره که من اصلا اهل عشقبازی نیستم پس فکر بد نکنید

    ما فقط قدم و حرف زدیم :oops:
    shirin.baran.x
  17. #30
    BARAN-X
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    October 2007
    نوشته ها
    1,119
    0
    31

    پیش فرض


    این خاطره مال چند شب پیشه که تولد یکی از دوستام بود و دعوت کرده بود

    خونشون!

    خونشونم چند تا خیابون پایین تر از خونه ی ماست و زیاد دور نیست با این حال

    من تصمیم گرفتم با ماشین برم . البته ماشین بابام :) !

    خوب همین الان اعتراف کنم که من گواهی نامه ندارم . یعنی هنوز نرفتم

    واسه امتحانش وگرنه دست فرمونم خوبه !

    خلاصه چون اول شب بود و یه دو تا پلیس هنوز تو شهر بودن از فرعی رفتم و

    مستقیم رسیدم به کوچه ی اونا و پلیس به تورم نخورد !

    دیگه بعدشم بچه ها دونه دونه اومدن و بزن و بکوب و اینا و ساعت تقریبا شد 1

    که تازه اصل تولد بعد این ساعته ولی خوب والدین یکی یکی زنگ زدن که

    آماده شید بیایم دنبالتون !

    خدارو شکر هیچ کدوم نفهمیده بودن من ماشین آوردم وگرنه باید در حد

    یه عروسی با ماشین دور می زدیم ! !!!!!

    تا اینکه مامان دوستم اومد گفت تو چه جوری می ری خونه ؟ می خوای

    برسونمت؟

    منم چه می دونستم دوستام پشت سرمن گفتم نه من ماشین آوردم

    خودم می رم ! :? :o :D :D

    و خلاصه حدس بزنید چی شد !!!!!!!!!!

    اومدن والدین کنسل شد و قرار شد من ببرم برسونمشون !

    بابا آخه والدین عزیز من گاهی می شینم پشت فرمون شما دیگه چرا فکر

    می کنید من رانندم ؟!!! :wink:

    البته از لحاظ رانندگی تنها مشکلم اینه که هنوز وقت نکردم برم واسه امتحان

    گواهی نامه همین :lol: :cry: :oops: !

    خلاصه شال و کلاه کردیم و راه افتادیم 8 نفر ریختیم تو یه ماشین !!!

    3 نفر جلو 5 تا عقب :lol: :lol: !! شانس آوردم بیشتر نبودیم وگرنه یکیم

    مینداختن بغل من ! :? :oops:

    خلاصه قبل اینکه راه بیفتم سه ساعت با بابام تلفنی حرف زدم که :

    _ نرید خیابون گردیا !! پلیس می گیردت ها !!

    _ خوب باشه بابا ، دیگه کاری نداری ؟

    _ چرا !

    _ چی ؟

    _ ایربگ ( کیسه هوا ) جلویی رو روشن کن !!!!

    _ بابا !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! !!!!! :evil:

    _ خوب واسه احتیاط می گم !

    _ خوب خدافظ !

    _ یواش بیایا ! خدافظ


    خدارو شکر همه خونه هامون نزدیک به هم بود و 5 تا از بچه ها رو سریع

    رسوندم و اومدم تو خابون اصلی افتادم پشت چراغ قرمز !

    یهو یه مرد هیکلی از این پر محاصنا :oops: اومد زد رو کاپوت ماشین گفت بیا

    پایین !

    _ یا خدااااااااااااا این کیه دیگه بچه ها ؟

    _ می خواد بدزدمون ! نری پایین شیرین !!

    _ آخه هویج پخته ماشین زیر پای ماست . اون موتور داره ! با موتور می خواد

    ما سه تا رو بدزده !!

    یارو اومد زد به شیشه گفت می گم بیا پایین !

    با سرم گفتم نمیام ! واسه چی بیام !

    گفت پس شیشه رو بده پایین !

    _ شیرین شیشه رو نیاری پایین ! اسیدی چیزی می پاشه بهت !

    _ غلط کرده ! اسیدش کجا بود ؟

    حالا چراغ سه دوره داره سبز و قرمز می شه !

    خلاصه شیشه رو یکم آوردم پایین گفتم :

    _ بله ؟ چی میگی ؟

    _ این وقت شب تنها اینجا چی کار می کنید ؟

    _ اومدیم هوا خوری ! مشکلی داری ؟ اصلا شما کی هستی ؟ به تو چه ؟

    _ من فرمانده ی نمی دونم چی چی و چی چی و چی چیم !!!!

    _ آره؟؟؟؟ منم یه زمانی دست راست ارکستر سمفونی مغولستان

    می نشستم!!!!!!!!!! دلیل نمی شه که جلو راه دختر مردمو بگیری !!

    _ چی ! من جلو راتو گرفتم !! اون بند سبز چیه بستی به آینه ماشینت !!

    _ آها پس گیر سبز و قرمزه ؟ عقیدمه دوست دارم ببندم ! اصلا می خوام

    ماشینمو سبز کنم !

    _ یعنی چی ؟ می خوای نظم عمومی رو به هم بزنی ؟

    فهمیدم طرف هیچ کارست و داره لاف می زنه گفتم :

    _برو بابا ....

    رفت جلو ماشین یه نگاهی به پلاک کرد و اومد جلو شیشه گفت :

    _ پلاکتو حفظ کردم می دم ماشینتو داغون کنم !

    دیدم داره زیادی حرف می زنه گفتم :

    _ آفرین بلدی حفظ کنی ؟ خوب پلاک عقبم حفظ کنیا یادت نره ها !!!

    اینو گفتم پامو گذاشتم رو گاز و فرار !! :oops: :oops:

    خلاصه از خنده اشکمون درومده بود :lol: :lol: :lol:

    دوستم گفت الان میوفته دنبالمون

    گفتم آره الان میوفته دنبالمون پلاک عقبم حفظ کنه آخه موتور می تونه به این

    ماشین برسه ؟!! :lol: :lol: :D

    وای که چقدر خندیدیم !

    حالا والدینمون که فهمیدن اولش کلی عصبانی شدن و جیغ و داد

    بعد که آخر غصه رو گفتیم خندشون بند نمیومد !

    خلاصه اینم یه خاطره ی دیگه ای شد واسه عقیده ی سبز ما !

    البته اون بند سبزو مادر بزرگم داده بود بابام ببنده به ماشین واسه قضایای

    مذهبیش نه سیاسی !! :oops:
    shirin.baran.x
صفحه 2 از 5 نخست 12345 آخرین
نمایش نتایج: از 16 به 30 از 61

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •