ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 3 از 5 نخست 12345 آخرین
نمایش نتایج: از 31 به 45 از 61
  1. #1
    admin
    "مدير كل سايت كوچولو"

     

    مدیر کل (سعید)
    تاریخ عضویت
    February 2007
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    23,802
    16,182
    20,361

    Feed Add ♋● انــجــمــن طـرفـداران خـاطـره نـویـسـی ●♋

    ين تاپيك ، يك دفتر خاطرات اختصاصي براي اعضاي سايت ميباشد كه به نوعي اشتراك خاطرات خوب يا بد اعضا و همچنين يك يادگاري و آرشيو خاطرات براي اشخاص و جمع ميباشد.

    شما ميتوانيد حداكثر روزي يكبار در اينجا پست بديد و يك خاطره از زندگي شخصي خود در سنين مختلف با ذكر سال و زمان دقيق و يا حدودي آن بيان كنيد

    اين خاطره ميتواند شيرين و يا تلخ باشد كه در هر صورت يك نوع تجربه براي ديگران ميشود.
    خاطره شما ميتواند مختصر و يا كامل و با جزييات دقيق باشد ولي بايد قابل فهم براي اكثريت باشد.

    خواهشمند هستم كه به روال كار توجه داشته باشيد و فقط خاطرات خود را بيان كنيد!!!!

    نكته مهم: اين تاپيك يك تاپيك شخصي محسوب ميشود و هيچ شخصي حق دخالت و اظهار نظر در خاطره شخص ديگر را به هيچ وجه ندارد (چه در اين تاپيك و چه در خارج اين تاپيك)
    و در صورت مشاهده اين رفتار ، با كاربر خاطي به سختي برخورد خواهد شد!!!


    اميدوارم كه با همكاري و استقبال اكثر اعضاي گل كوچولو، تاپيكي جالب و يادگاري اي ماندگار داشته باشيم

    ویرایش توسط MELINA : 2014.03.04 در ساعت 23:45
  2. 1
  3. #31
    BARAN-X
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    October 2007
    نوشته ها
    1,119
    0
    31

    پیش فرض


    کلا این بخش طلسم شده !

    واقعا خاطره نویسی انقدر سخته ؟

    بابا شما ها هم چند تا خاطره بنویسید وگر نه منم دیگه نمی نویسم :o

    ضایع بازیه همش من بنویسم !!!

    این خاطره ی عروسیه یکی از دوستامه که چند شب پیش برگزار شد جاتون خالی.

    خوب چون تک فرزنده و کلا فامیل خیلی خشکی دارن هیشکی نبود واسه تدارک جشن کمک این خانواده کنه

    به جز دوستای عروس که یکیشونم منم!

    البته ما چند تا دوست انقدر با هم رفت و آمد داشتیم که خانواده هامون از فامیلم به هم نزدیک تر شدن .

    اکثرا از دوره ی مهد با هم بودیم تا الان که دیگه پیر شدیم :D !

    خلاصه ما از یه ماه قبل عروسی شروع کرده بودیم به کار و تکاپو !

    بهترین آرایشگر شهر کیه ؟

    لباس عروسو از کجا بخریم ؟

    کجا ماشین گل بزنیم ؟

    ماشین کیو گل بزنیم با کلاس تره ؟

    و از همه مهمتر و سخت تر پیدا کردن مکان جشن بود که خیلی سخت بود .

    چون اینجا اکثرا تو ویلاهای خارج از شهر عروسی می گیرن !

    دیگه فکر کنید ما 5 تا دختر می خواستیم بریم بازدید از ویلاها که بهترین رو انتخاب کنیم !

    البته چون من یه بار ماشینو با 4 تا چرخ بردم و 3 چرخه پس آوردم بابام دیگه بهم ماشین نمیده !

    می گه ماشینو داغون می کنم !

    ولی هیشکی مثل من ماشینو تمیز نگه نمی داره !

    فقط اون روز حال نداشتم چرخو عوض کنم دیگه با سه چرخ اومدم وقتی ماشین آدم می کشه چرا از فناوری استفاده نکنی :) :D ؟!

    خلاصه اینکه به همین خاطر برادر بیچاره ی من شده بود رانندمون!

    دیگه بعد از کلی جستجو همه چیز آماده و رزرو شد و روز عروسی رسید و 5 تامون پاشدیم با دوستمون رفتیم آرایشگاه !

    یکی می گفت ابروش کج شد ! یکی می گفت رنگ موهاش بد شد !

    خلاصه آرایشگاهو گرفته بودیم رو سرمون ناسلامتی بهترین دوستمون داشت عروس می شد !

    البته من تو آرایشگاه یه خوابیم کردم کلا مکان جذابی برام نیست !

    بعد که از خواب پا شدم دوستمو نشناختم انقدر تغییر کرده بود !

    از یه طرف خوشحال بودیم از یه طرف همه گرفته بودیم !

    آخه خیلی زود بود ازدواج کنه !

    تازه وقتی آماره دامادو درآوردیم بیشتر گرفته شدیم ولی خوب می گن عشق آدمو کور می کنه اینه دیگه !

    خلاصه عروس آماده شد و داماد 19 ساله اومد دنبالشو چه دانسی داشتیم با رانندگی کردن آقا !

    آخه بگو تو هنوز بلد نیستی رانندگی کنی زن واسه چیته :evil: !!!

    یعنی داماد فقط دو سه ثانیه واسه فیلم برداری نشست پشت فرمون بعدش دوباره برادر بیچاره ی من شد راننده ی عروس و داماد !!

    دیگه اینا رفتن آتلیه و فضای سبز که عکس و فیلم بگیرن حالا ما پنج نفر موندیم اونجا همه هم رفتن طرف ویلا !!!

    یعنی کسی نیست مارو ببره اونجا :cry: !!

    حالا فکر کنید ماشین برادر من اونجا بود ولی از بس این داداش من جیگر طلاست که سوییچو با خودش برده بود :evil: !!!

    حالا ما 5 تا دختر جیگر که همین الان از آرایشگاه دراومدن و می خوان برن عروسی چی کار باید بکنیم ؟

    خوب اول زنگ زدیم به والدین عزیز یکی از بچه ها که تو جشن بودن که بیان دنبالمون

    اوناهم نه گذاشتن نه برداشتن گفتن با آژانس بیاید :? !!!

    بابا من با این همه خشگل سوار آژانس نمی شم برم بیرون شهر ؛ خیلیییییییییی خطرناکه حسن :? :? !!

    بقیه هم بابا مامانامون رفته بودن شهر دیگه کنگره !!!

    دیگه چاره ای نبود مجبور شدیم آژانس گرفتیم !!

    دیگه بگذریم از اینکه چه عذابی کشیدیم که راننده آژانسه بفهمه مسیرمون کجاست !

    حالا ما که رسیدیم همه در حال بزن و بکوب بودن فکر کنید ما 5 تا چقدر ضایع بودیم !!

    یا باید لباسامونو بیرون عوض می کردیم می رفتیم تو یا با لباس بیرون از وسط جمعیت رد می شدیم :lol:

    دیگه راه دومو انتخاب کردیم و اومدیم یواشکی بریم تو ولی فکر کنم همه دیدنمون

    خلاصه به هر زحمتی بود ما لباسامونو عوض کردیم و به جمع پیوستیم و 5 تاییا برن سلام کنن !!!!

    دیگه تو فاصله ای که ما با بقیه ی مهمونا آشنا شدیم عروس و دامادم سر رسیدن و جشن بالا گرفت !

    ولی ما 5 نفر نتونستیم بریم جلو ؛ اصلا نمی تونستیم باور کنیم :x :? !!

    دو سه تا از بچه ها که همون لحظه اشکشون درومد :wink: ؛ خلاصه همون عقبا خودمونو گم و گور کردیم تا یکم جو سبک تر شد !!

    دیگه عروس داماد رفتن سره جاشون نشستن و بزن و بکوب دوباره شروع شد و ما 5 تا هم با برادرم نشسته بودیم دور یه میز!

    البته ما 5 تا کاملا بی حوصله بودیم ولی من اثرات موسیقی رو روی داداشم کاملا درک می کنم بنابر این پاسش کردم بره انرژی خالی کنه :lol: !!!

    خیلی جو بدی بود هیچ کدوم نمی تونستیم حرف بزنیم .

    خلاصه یه نیم ساعتی همینجوری گذشت که پدر عروس اومد پیش میز ما گفت:

    بیکار نشینید!

    مثلا عروسی دوستتنونه ! پاشید از مهمونا پذیرایی کنید !

    کی ؟ من ؟

    کی ؟ این ؟ :D

    اینجا خودشون پذیرایی می کنن عمو ما چرا ؟

    - نه خودم گفتم برن . لازم نیست غریبه بیاد تو جمع ما پذیرایی کنه !! پاشید !

    خوب بیچاره خیلی به مغزش فشار اومده بود و ما هم دیگه حرفی نزدیم :oops: :wink: !

    5 تاییا پاشید پذیرایی !

    آی خدا چقدر سخت بود ! یعنی چقدر زیاد بودن یکیمون شربت تعارف می کرد یکی بستنی می برد !

    یکی آب می داد این و اون یکی میوه !!

    خلاصه کچل شدیم و هر طور شده بود رفتیم چند تا خدمتکار زن گیر آوردیم و خودمونو خلاص کردیم و دوباره همه جمع شدیم دور هم

    البته این دفعه نشستیم رو زمین :wink: !!

    حالا از اول مهمونی دختر خاله ی عروس گیر داده بود به منه بدبخت که شنیدم شما موسیقی می خونید ؟

    شنیدم شما دو رگه اید ؟

    ببخشید مامانتون اهل کدوم کشورن ؟

    اونوقت کی اومدن ایران ؟

    شما روسی حرف می زنید ؟؟

    واقعا دو رگه اید ؟ اصلا لهجه نداریدا ؟!!!

    ای وایییییییییییییییییییییی به تو چه آخه ؟ :evil:

    حالا طرف یه دو هفته بود لندن زندگی می کرد یه جوری فارسی حرف می زد انگار به عمرش فارسی حرف نزده !

    حالا من خسته و کوفته نشستم رو زمین یهو می بینم یکی دست کرد تو موهام !!!!

    برگشتم می بینم همونه !!

    _ جانم ؟ چیزی تو موهامه ؟

    _ چی ؟ نه می خواستم بدونم ... ببخشید شما شماره ی رنگ موتون چنده ؟

    ( بابا یکی اینو جمع کنه ؟؟؟) :cry: :cry:

    _ گلم رنگ موم طبیعیه !!

    _ واقعا ؟؟؟ شوخی نکنید !! کدوم آرایشگاه براتون رنگ کرده ؟ به کسی نمی گم ؟

    _ ببین من از بچگی موهام رنگارنگ بوده خوب ؟ بی خیال دیگه

    _ آخیییییییییییییی !! واقعا !! چه بد !!

    تو دلم گفتم تا حالا دنبال شماره ی رنگ و آرایشگرم می گشت الان اینجوری می گه

    _ راستی برادرتون خیلی قشنگ می رقصنا !!

    چییییییییییییییییییی !!! نفس کش ! به برادر من نظر داری ! چشماتو در میارم :evil:

    البته اینارو تو دلم گفتم 8)

    _ بله فرهاد از بچگی خوب می رقصید .

    _ ولی من اصلا بلد نیستم ایرانی برقصم ! می دونید که من لندن زندگی می کنم

    _ بله می دونم . مشخصه !!

    _ راستی شما 5 نفر اصلا نرقصیدید!! شما هم بلد نیستید ؟؟ حالا من لندن بودم شماها که ایرانی هستید

    دیگه همه جوش آوردیم . برو بچه سوسول :evil: ! حالا خوبه یه ماه نشده رفتی لندن .

    من کلا قصد داشتم جوابشو ندم یهو دوستم نیلوفر برگشت گفت :

    _وا ! آدم بلد نباشه برقصه که امله !! ما ها از بچگی ماهر بودیم :lol: :lol: :lol:

    امشبم به سلامتی شما که از لندن اومدین و بلد نیستید ایرانی برقصید هیپ هاپ می رقصیم که رقصیدن شمارم ببینیم !

    چه طوره ؟

    هههههههه دمش گرم خیلی تیکه باحالی انداخت :oops: :oops: ولی گلم من با این قلبم چه جوری با تو هیپ هاپ برقصم

    تازه گروهمونم که تکمیل نیست یکیمون عروسه !! یکم فکر کن حرف بزن !!

    هنوز این حرفا از زبون من درنیومده بود که دوستانه فعالم پاشدن سر پا و من فهمیدم تصمیمشون واسه هیپ هاپ جدیه !! :o

    _ بابا نیلو بی خیالللللللللللللللل من نفس هیپ هاپ ندارم :? !!

    _ یعنی چی . می خوای جلوی این بچه سوسول کم بیاری ؟!

    _ نه !! رقص یه بار مرگ یه بار ؛ ولی فکر نمی کنم این بلد باشه :?

    _خوب بهتر روش کم میشه :oops:

    ای واییییییییییی !!

    _ وایسا ببینم بدون هانی ( عروس ) میتونید هماهنگ بشید؟ :wink: :o

    _ ها ؟؟؟؟ :x

    _ خوب اون که نمی تونه با اون 7 متر دنباله ی لباسش هیپ هاپ برقصه !!!

    _ چرا نمی تونه ؟ غلط کرده . مثلا عروسیه اونه ها !! اصلا اگه نیومد می گیم فرهاد جاش بیاد !!

    _ چییییییییییییییییی !! با داداش منی ؟ نفس کش !! الان می کشمت :evil: ! ولی داداش من هیپ هاپش در حد المپیکه بی خیاله فرهاد :lol: :oops: :wink:

    حالا نگو در همین حین که ما داشتیم بحث می کردیم دختر خانم لندنی فکر کردن دروغ می گیم رفتن به همه گفتن این 5 تا می خوان هیپ هاپ برقصن

    واسشون آهنگ ... بزارید

    :cry: :cry:

    فکر کنید ما هنوز در حال بحث بودیم یهو دیدیم عروس خانم اومده می گه بی معرفتا بدون من می خواید برقصید مگه من میذارم ؟؟

    خلاصه دیگه گروه تکمیل شد و تنها مشکل نفس کم آوردن منه بدبخت بود !!

    که اونم به قول بچه ها مشکلی نیست بابا برقصی خوب می شه :lol: :cry: !!!!

    دیگه 6 تاییا ... رقص !!!

    حالا خدارو شکر لباسامون اسپرت بود وگرنه دیگه هیچی !!

    حالا از یه طرف خجالت می کشیدیم و منه بیچاره چون همیشه اول وایمسم اینجا هم محکوم شدم به اول وایسادن :wink:

    خلاصه یکمم خندمون گرفته بود به مهمونا انگار تا حالا ندیده بودن چند نفر هیپ هاپ برقصن !!

    دیگه همه وایسادیم سر جامونو و خدا لعنتت کنه دی جی این چه آهنگیه یکم یواش کن الان سکته ی قلبی می زنم :wink:

    آه که چه رقص طاقت فرسایی بود ولی خیلی جالب شده بود منم واسه اینکه خرابش نکنم به هر بدبختی و بد حالی ای بود رقصیدم

    که دله هانی ( عروس ) نشکنه ! :?

    آخرای رقصم عروسو آوردم جلو دوتایی ترکوندیم !

    یعنی فکر کنم دختره کفش برید رفت خودشو یه جایی گم و گور کرد !!

    حالا بگذریم از سوت و جیغ و دادایی که واسه ما زدن یکی بیاد منو بگیره الان می میره !!

    دبگه تا آخره عروسی همه ولو شدیم رو زمین انقدر خسته شده بودیم !!

    بعدم که دیگه عروس داماد اومدن برن حالا کسی برادر منو ندیده ؟؟

    بابا داماد رانندگی بلد نیست چه جوری می خوان برن ؟؟؟

    خلاصه یهو دیدم مامان بابای عروس و داماد اومدن طرف من که برادرت کجا رفته ؟

    حدس زدم برادر فوق جیگر من بازم سوئیچو با خودش برده و حدسم درست بود :oops: :wink: !!

    دیگه زنگ زدم بهش که کجایی عزیز من ملت منتظرن :cry: !!

    حالا آقا رفته جلو آرایشگاه ماشینه خودشو بیاره دیگه یه نیم ساعتی همه رو لنگ خودش کرد تا رسید :oops:

    ولی دیگه نذاشتم ماشین اونا رو ببره چون دوباره ما 5 تا می موندیم رو زمین . :oops:

    دیگه همه ماشینا ریختن تو خیابونو

    بوق .. بوق ... بوق ... بوق ..

    و به شانس بد لعنت

    عروسیه که عروسیه

    جریمه .. جریمه ... جریمه !!!

    اینم شد منت داداش من رو سر ما 5 تاییا !!

    بابا آخه نصفه شبی بی کاری شما آقای پلیس ؟ برو بگیر بخواب بابا!! :cry: :oops:

    خلاصه اینم از عروسیه یکی از دوستای ما و 5 تایی شدن غم انگیزه ما 6 تاییا.. :wink:
    shirin.baran.x
  4. #32
    admin
    "مدير كل سايت كوچولو"

     

    مدیر کل (سعید)
    تاریخ عضویت
    February 2007
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    23,802
    16,182
    20,361

    پیش فرض

    آخ آخ! چرا اين تاپيك اينقدر سوت و كوره؟!
    يعني هيچ كس خاطره اي نداشته؟! :? :? :?

    .......
    :arrow: انشالله ميخوام به مرور زمان يه سري از خاطرات جالب و خنده دار سربازي بنويسم اينجا :wink:

    :idea: اولين خاطره كه كوتاه هم هست برميگرده به روزهاي آخر كه استاد عقيدتي پادگان كه يك روحاني بود از ما يك امتحان گرفته بود كه نمره بده و اين حرفا... :oops:

    حالا از بحث امتحان تستي و تقلب و اين حرفا كه بگذريم، يك روز اومد و گفت كه صحيح كرده و ميخواهد نمره ها رو بخوانه! :wink:

    شروع كرد به خواندن نمره ها: :idea:
    2 - 5 - 6 -4 -8 - ...
    كل كلاس 80 نفري زير 10 شده بودند از 20 نمره (20 تا تست يك نمره اي) به غير از يك نفر كه 12 شده بود :D :oops:

    چند تا از بچه + ها رفتند ببينند قضيه چيه كه به استاد گفتند ميشه كليد سوالاتتون رو ببينيم!
    و بعد از بررسي ها معلوم شد كه استاد اصلا كليد رو اشتباهي گذاشته و حتي بعد از اينكه ديده همه زير 10 هستند، به خودش زحمت چك كردن كليد رو هم نداده (فكر ميكرده همه نامسلون هاستند به كلي :lol: ) :lol:

    قسمت جالب ماجرا اينجاست: :idea:

    بعد تصحيح دوباره، اكثر كساني كه زير ده شده بودند، نمره هاي بالا گرفتند و اون پسري كه 12 شده بود، 4 شد :lol: :lol: :lol: :lol: :oops:


  5. #33
    AAABI
    کوچولو در حال تلاش فعال شدن

    تاریخ عضویت
    November 2009
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    210
    0
    4

    پیش فرض

    [JUSTIFY]چند روز پیش زنگ زدم به یکی از رفقا دیدم صداش گرفته بعد احوال پرسیو این حرفا گفتم چرا صدات گرفته گفت : سرما خورده بودمو ولی الان خیلی بهترم بعد براش کار پیش اومدو گفت من بعد بهت زنگ می زنم .گفتم باشه و تلفنو قطع کردم با خودم فکر کردم دیدم خیلی وقته دور هم جمع نشدیم رفتم پیش یکی دیگه از بچه ها و بهش گفتم یه موقع رو هماهنگ کنیم دور هم بجمعیم .گفت بهت خبر میدم .
    تا دیشب که زنگ زد و قرار گذاشتیم منم آجیل و اینارو خریدمو کار و زودتر از هرشب تعطیل کردمو رفتم دیدم بعله دوستم حالش خیلی بهتره و تقریبا خوب شده چون از پس گفتیموخندیدیماصلامعلومنشد کهمریضه .
    از همه جا صحبت کردیم از کار و از دوستو فامیلو آشنا و خلاصه حسابی تلافی روزای گذشته رو در اوردیم
    آخر شبم شامو خوردیمو واقعا خانواده دوستم که میزبان بودن سنگ تموم گذاشتن شام خاطره انگیزی شد.
    [/JUSTIFY]
    - -
    خاطرم نیست تو از بارانی یا كه از نسل نسیم. هر كه هستی گذرا نیست هوایت،* بویت.
  6. #34
    BARAN-X
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    October 2007
    نوشته ها
    1,119
    0
    31

    پیش فرض

    [center:7ea03ceb6a]كلا طلسم اينجا قابل شكستن نيست !!![/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]اين خاطره مال اواخر تابستون همين امساله كه من و چند تا از دوستام داشتيم كلاس ژنتيك مي رفتيم . [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]كلاسمون ساعت 7 صبح شروع مي شد تا 10 ! خيليم خسته كننده بود .[/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]حالا اون به كنار كي حال داره تابستون 7 صبح پاشه بره كلاس ؟ ![/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]خلاصه بگذريم از بدبختيه از خواب بيدار شدن و بار عالم و آدم كردن و اول صبح لباس اتو كردن و تو راه آموزشگاه [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]درس خوندن و ژنتيك توضيح دادن واسه هم كلاسيا ( آخه من مخ ژنتيكشونم ) و اينا[/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]البته ما كلا زياد درس نمي خونيم ولي اين كلاسمون مخطلطه واسه اينكه جلوي جنس شرور ضايع نشيم مجبوريم هر جلسه بخونيم[/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]ديگه رسيديم كلاس و بر طبق عادت نشستيم رديف اول در پناه ميز استاد از دست جنس شرور البته با اينكه استادمونم خيلي جوونه [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]ولي همه ازش حساب مي برن بقيه هم يواش يواش اومدن و[/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]آخرسرم استاد با چشاي سرخ و باد كرده وارد شد و بعد يه احوال پرسي شروع كرد درس دادن .[/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]حالا روز عادي در آرامش كامل براي اينكه ژنتيكو خوب درك كني بايد يه انرژي در حد پرتاب 3 تا شاتل بذاري حالا ما تو [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]اون وضعيت خواب آلودگي و هم كلاس شدن با انسان هاي شرور احتمالا بايد در حد 6 يا 7 تا شاتل انرژي مي ذاشتيم !![/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]خلاصه ديگه تا استاد مي رفت پا تابلو انواع و اقسام اسپري مو و جاي موبايل و كاغذ و خودكار و كفش بود كه [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]افراد شرور به تماميه جهات پرتاب مي كردن!!!!* حالا حضرت فيل بيا تمركز كن ! [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]البته ما چون جفت ميز استاد بوديم خدايي در امنيت به سر مي برديم [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]خلاصه درس تموم شد و چي شد فكر مي كنم كسي نفهميد و استاد طبق معمول رفت سراغ تست و طبق معمول اولي رو خودش حل كرد[/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]و مابقي مال ما بود و بازم طبق معمول موقع تست حل كردن اجناس شرور همه با هم به دستشويي نيازمند شدن و 5 تا 5 تا [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]اجازه مي گرفتن و مي رفتن بيرون .![/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]خلاصه تو كلاس موند ما 8 تا دختر و 4 تا شرور و تست هاي خيلي خواستني !!!![/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]استاد تست دومو نوشت و وقت داد ما حل كنيم !!!*[/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]اونم چه تستي !!!* اين چيه ديگه بچه ها ؟ بچه ها ؟ خوابيد ؟[/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]تست خيلي جالبي بود از ژنوتيپ ميمون داشت تا هاگ ماده !!!!* من اول فكر كردم استاد گذاشتمون سركار يكم بخنديم [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]آخه مي ديد بچه ها كسلن از اين كارا مي كرد يكم بخنديم . [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]دوباره نگا سوال كردم ديدم نه !!!* قابل حل نيست !![/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]ديگه گفتم صد در صد سركاريم . يه لحظه سرمو بلند كردم ببنم استاد نمي خنده از سانش سوخته ي من ديدم نه [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]خيلي ريلكس اونم داره نگا من مي كنه اومدم سرمو بندازم پايين !![/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]گفت : شيرين حل كردي ؟ بيا پا تابلو بنويس [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a][/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]كي؟ من ؟!!!!! عجب غلطي كردما ديگه نگات نمي كنم البته اينارو تو دلم گفتم [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]_نه آقا جواب آخر به دست نياوردم [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]گفت : عيب نداره بيا پا تابلو تا هر جا حل كردي بقيه ي سوالم با هم حل مي كنيم !!!![/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]_ نه آقا وايسيد شايد بقيه ي بچه ها به جواب آخر برسن [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]داشت قانع مي شد كه يكي از دوستاي نسبتا هويج پخته ي من مثلا اومد طرفداري منو كنه كه يه مثبت گيرم بياد [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]گفت : نه آقا ما همين اولشم نمي تونيم حل كنيم بذاريد شيرين حل كنه حالا كه بلده ![/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]( اي بميري تو من كي گفتم بلدم )[/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]استادم نه گذاشت نه برداشت گفت : واسه چي بلد نيستي همين الان درسش دادم [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]آخي دلم خنك شد تو دلم گفتم الان به خودش مي گه بيا پا تابلو حل كن تا ياد بگيري ديدم نه بازم از شانس سوخته ي من [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]گفت شيرين خواستي حل كني توضيح بده بقيه ياد بگيرن !!![/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a](آه كه چه روز نحسي لابد دوشنبه ست !! )[/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]_ آقا امروز دوشنبه است ؟[/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]_ چي كار داري چند شنبه ست بيا حل كن !!![/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]باور كنيد اون لحظه عصر يخ بندان سوم در وجود بنده به وقوع پيوست و خلاصه با كلي تكاپو يخاي تنمو شكستم و پا شدم كه برم پا تابلو [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]نمي دونم چي شد پاي من رفت تو پاچه شلوار بقل دستيم با مخ پرت شدم رو تخته ! خدا رحم كرد از اجناس شرور فقط بچه خر خوناشون بودن [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]وگر نه مي شد دانسي واسشون !! آه بازم شكر[/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]خدا بگم چي كار كنه اين دوست منو انقدر كه پاچه شلوارش گشاده ما مي خوايم سر به سرش بذاريم مي گيم شلوار خانواده پوشيدي ؟[/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]خلاصه استاد گفت مثل اينكه خيلي مشتاقي خوب حل كن ![/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a][/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]موندم چي كار كنم چند تا از فرمولاي كلي رو نوشتم كه توي همه ي مسائل به كار مي رن ديگه موندم [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]گفتم : آقا گفتيد كمك مي كنيد تو حلش ! كمك كنيد ديگه [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]يه نگاهي به تابلو كرد گفت : تو كه هنوز هيچي حل نكردي فقط فرمول نوشتي !!![/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]ديگه گفتم مرگ يه بار شيون يه بار !!!! [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]_ آقا .... من بلد نيستم حل كنم ببخشيد !!![/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]_ اين آسون ترين سوال امروزتونه ! بلد نيستي حل كني ؟ نا اميدم كردي ![/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]هيچ جمله اي مثل نا اميدم كردي از زبون استاد نمي تونه شاگردو خورد كنه واقعا [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]موندم چي بگم : گفتم آخه آقا نمي تونم رابطه پيدا كنم از ميمون به هاگ چه ؟!!* [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]يه جوري نگا كرد گفتم الان مي زنه تو سرم [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]_ يعني چي ؟ هاگ كجا بوده ؟ قرصاتو خوردي ؟[/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]( كلاس تركيد )[/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]_ آره آقا ولي مثل اينكه برعكس خوردمشون !!* خوب سوالو بخونيد اول سوال ميمونه آخر سوال هاگ !!!![/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]يه نگاهي به سوال كرد آنچنان زد زير خنده ضربان قلب من تركوند [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]گفت : خدا خفتون كنه پس سه ساعته چرا حرف نمي زنيد ؟[/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]( خدا خودتم خفه كرد مرده شور برده به من مي گي قرصاتو نخوردي )[/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]خلاصه معلوم شد آقا اول سوالو از روي يه سوال نوشته بقيه رو از رو سوال پاييني ! ديگه سوالو درست كرد و آسون شد و من چون[/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] پا تابلو بودم موندم كه حلش كنم ولي گفت اول بچه ها حل كنن به جواب كه رسيدن من حل كنم ![/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]خلاصه 10 دقيقه اي گذشت و استاد گفت كيا حل كردن ؟[/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]از دخترا فقط يه نفر دست بلند كرد و از اون 4 تا شرور هم 3 نفر !![/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]ديگه استاد توپيد به ما دخترا كه اينجوري پيش بريد پسرا تو كنكور ازتون مي زنن جلو ها از 8 تا دختر 2 نفر با شيرين كه اونم واسه المپياد[/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]مي خونه از 4 تا پسر 3 تا ؟ شما كه مي گيد ما پسرا رو آدمم حساب نمي كنيم تو كنكور ازتون بزنن جلو آبرو ريزي مي شه ها ! نه ؟[/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]گفتم : نه آقا شما كه خودتون گفتيد ما اينا رو آدم حساب نمي كنيم چه برسه به رقيب و دخترا و استاد زدن زير خنده و [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]اون 4 تا بيچاره هم دادشون رفت هوا [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]استاد گفت : چرا آدم حسابشون نمي كنيد شيرين ؟ [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]گفتم آقا نميشه بگم شما هم پسريد جوونم هستيد ! بگم مشكل چيه مي ريد رفعش مي كنيد[/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]ديگه دخترا مرده بودن [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]با خنده گفت : جونت دراد يعني منم آدم حساب نمي كني ؟[/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]داشتم مي مردم از خنده گفتم : نه آقا شما فرق مي كنيد ولي در هر صورت مذكريد بذاريد بعد بهتون مي گم چرا [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]خلاصه تو همين خنده ها سوالو حل كردم و استاد خوند و گفت درسته بچه ها بنويسيد [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]اومدم برم بشينم سر جام يهو يه صداي انفجار اومد و ديدم اون 5 نفر كه رفته بودن بيرون مثل يه تپه ي آدم شرور ريختن جلو پام [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]خدا رحم كرد قدم دومو بر نداشته بودم وگر نه واي !!!! اين چه دانسي مي شد !! آه خدايا شكر من عقب تر بودم شكر [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]اين ديوونه ها مثل مغولا پرت شده بودن رو در و در كلاس كوبيده شد به ديوار و صداي انفجار مال اون بود حالا من موندم اون وسط چي كار كنم [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]تصميم كاملا ابلهانه اي گرفتم و نمي دونم چي شد نشستم رو ميز استاد !! دست خودم نبود اصلا نمي دونم چي شد [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]خلاصه استاد همچين شست و گذاشتشون كنار ![/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]نگو اين اجناس شرور تا در كلاس مسابقه مي ذارن و جلو در همه مي كوبن به همه و بعد در تركيد و ريختن جلو پاي من و فكر كنم نفر زيريم تركيد احتمالا[/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]استاد داشت با اونا دعوا ميكرد منم كاملا ريلكس نشسته بودم رو ميز پاهامم آويزون كرده بودم حالا اونا پا شدن رفتن سر جاشون و استاد [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]اومد وايساد جلوي ميز ولي من هنوز گيج بودم و بالاي ميز اول جفتمون جدي زل زديم به هم بعد از چند ثانيه من يهو زدم زير خنده [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]از اون خنده با نمكا ! همه خندشون گرفت . دوستام كه اشكشون درومد چون يه دسته از خنده هام خيلي خنده دارن [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]ديگه استاد با خنده گفت به چي مي خندي ؟ چرا اينجوري مي خندي ؟[/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]گفتم آقا گفتيد چرا اينارو آدم حساب نمي كنيم ؛ واسه همين چيزا چه رقبايي داريم ما. تو كنكور مي تركونن منتها درو ![/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]ديگه ايندفعه كلاس منفجر شد و استاد از خنده نشست رو زمين منم همچنان رو ميز بودم جا به اون خوبي [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]ديگه اون چند تا كه بيرون بودن هي مي زدن به 4 تايي كه تو كلاس بودن كه چي شده به چي مي خنديد !![/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]خلاصه اون روز ژنتيك واسه ما شيرين شد![/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a]بعد از كلاسم استاد اومد به شوخي بهم گفت يادم بده مثل تو بخندم كه من و دوستام ياد يه خاطره افتاديم و دوباره زديم زير خنده و كلا همش خنده بود [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    [center:7ea03ceb6a] [/center:7ea03ceb6a]
    shirin.baran.x
  7. #35
    BARAN-X
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    October 2007
    نوشته ها
    1,119
    0
    31

    پیش فرض

    فکر کنم اسم این تاپیکو باید بزاریم خاطرات شیرین !!!

    امروز اولین خاطره ی تلخمو می نویسم اینجا که خیلیم دلمو سوزوند !

    یادش به خیر عروسیه دوستم هانی که تو همین صفحه خاطرشو نوشتم !!!

    فکرشو بکنید 9 ماه از عروسیش گذشته الان داره طلاق می گیره !!

    خیلی دلم پره ! خدا لعنت کنه هر چی مذکره بی انصافه

    دیشب هانی زنگ زد بهم گفت فردا می خواد بره خرید منم باهاش برم ، دیگه قرار گذاشتیم واسه امروز .

    ساعت 10 صبح پا شدم رفتم در خونش هر چی زنگ زدم گوشیش جواب نداد دیگه آخر رفتم زنگ خونشو زدم

    دیدم خواهر شوهر کوچیکش که 8 سالشه درو باز کرد و فرار ...

    منم موندم چی شده !! دیدم صدا جیغ و داد دوستم میاد و التماس می کنه نزنید !!

    اون لحظه از ترس مو به تنم سیخ شد ، انقدر حالم بد شد اصلا نفهمیدم چی شد

    فقط سریع رفتم طبقه بالا ببینم چه خبره بدون هیچ فکری !!

    الان که دارم یادش میوفتم دستام دارن می لرزن خیلی صحنه بدی بود فکر کنید دیدم دوستم افتاده زمین و

    شوهرشو پدر شوهره و مادر شوهره ریختن رو سرش دارن مثل وحشیا می زننش !! وای خدا خیلی صحنه ی دردناکی بود واسم

    منم اون لحظه اصلا عقلم پریده بود و شروع کردم داد و بیداد و فحش دادن که ولش کنید بی...

    یهو خواهر شوهر بزرگه تقریبا 30 سالشه از اتاق کناری اومد یه گلدون در حد یخچال عظمت !! پرت کرد رو من !!!

    حالا منم اصلا اونو ندیدم آنچنان گلدونه منو پرت کرد زمین که دستم در رفت اشکم داشت در میومد

    حالا خواهره و مادره افتاده بودن به جون من ؛ پدر و پسرم به جون دوستم !

    منم این وسط اصلا نمی دونم چی به چیه فقط تا جون داشتن ازم کتک خوردن یعنی لگد خوردن !!

    دماغ دختر رو هم شکستم البته دماغش عملی بود و به هیچی وصل نبود دیگه مادره دید دماغ دخترش ترکید منو ول کرد رفت پی اون .

    ولی من که از پس اون دو تا مرد بر نمیومدم با دست در رفته تازه اون لگدمم شانسی خورد به دماغش

    در نتیجه فقط فحش دادم و طرف عصبی شد اومد یکی بخوابونه تو گوشم که فرشته ی نجات بنده آنچنان گازی ازش گرفت

    که من گفتم مرد !!

    فرشته ی نجات منم کسی نیست به جز سایمون سگم فکر بد نکنید حالا !

    خلاصه نگو این طفلی سایمون دیده من دیر کردم از پله ها کشیده بود اومده بود بالا و خلاصه

    تیکه پارشون کرد و حدود 4 میلیون دیه ی سر و صورت گذاشت رو دست من و خانواده ولی دمش گرم

    اگه بهش stop نمی دادم که کشته بودشون !

    خلاصه اون 4 تا تیکه پاره دوست من خونی مالی و وضعش از اونا بدتر

    منم که دستم در رفته بود داشتم می مردم از درد هنوزم درد می کنه

    زنگ زدم بابام ، گفتم بابا هر جا هستی پاشو بیا خونه هانی اینا باباشم بیار

    طفلی بابام ترسیده بود ، نیم ساعت راه و 10 دقیقه ای اومدن و من نمی دونم کی بهشون گفته بود

    این مامانای جیغ جیغو رو با خودشون بیارن !!!

    دیگه چشتون روز بد نبینه این باباها که فهمیدن چی شده می خواستن طرفو تیکه تیکه کنن حالا سایرون انقدر

    وحشی گری کرده بود من گفتم اینا یکی دیگه بخورن مردن (نژادش ژرمن شیپرده ولی انقدر وحشیه


    همه بهش می گن گرگ بعضیا هم بهش می گن سفید دندان ولی موقع خطر وحشی می شه وگرنا خیلیم ملوسه )

    کاریشون نداشته باشید با این حال بابای هانی خون جلو چشاشو گرفته بود

    انقدر طرفو زد که سایرون کپ کرد

    دیگه زنگ زدیم پلیس و اورژانس و این بدبختیا !

    ولی خوب خدا رو شکر به خیر گذشت !!! چی چیو به خیر گذشت دست من در رفت اونم بین خودمون باشه

    وقتی پرت شدم رو زمین موند زیرم در رفت

    در حال حاضرم باباها دفتر وکیلن . هانی رو تخت من خوابه 4 تا از دنده هاشم شکستن طفلی.

    مامانا هم خوابن ، راستی یادم رفت واکنش مامانارو بگم اون لحظه که اونارو خونی دیدن جفتشون فشارشون افتاد

    این واسه اون آب قند درست می کرد اون واسه این ههههه

    الان جفتشون تو شکن گرفتن خوابیدن !

    خوانواده ی اون پسره هم تو بیمارستانن !

    منم که پای کامپیوترم دستمم آتل داره

    سایرونم نشسته پایین صندلی من جعبه ی بیسکوییت تشویقیاشم گذاشته جلوش داره همه رو می خوره

    نوش جونش تازه براش 3 پرس جوجه کباب سفارش دادم هنوز نرسیده

    اینم یه خاطره ی تلخ که خیلی رو دلم سنگینی می کرد . یادش به خیر چقدر بهش گفتم

    اینا آدم نیستن نکن این کارو گوش نکرد ، خر شده بود دیگه
    shirin.baran.x
  8. #36
    yalda72
    كوچولوي بد - اخراج شده
    تاریخ عضویت
    February 2011
    نوشته ها
    4,774
    989
    3,550

    پیش فرض

    واي واي حيف اين تاپيك نيست كه خلوته؟

    خب من تصميم گرفتم خاطرات كوتاهي رو تعريف كنم


    اميدورام بتونم:



    يروز با مسعود قرار بود بريم بيرون... دختر خالم و هم اوايل با خودم ميبردم ديه

    يه جايي هست كنار ساحل اونجا خلوته...پاتوق ما بود

    بعدش اونروز كار داشت ديرتر ميومد

    ما رفتيم اونجا بوديم...

    2 تا پسره كه اونجاها ويلا داشتن اومدن اونجا....

    بعدش اومدن پيش ما....

    دختر خالم 6 ماه ازم كوچيكتره....

    بعد پسره اومد سلام كرد جواب نداديم

    دوباره گفت سلام...من گفتم خفه شو برو گمشو....

    پسزا هم رو نگاه كردن و هنگ كردن

    (الان ميفهمم حق داشتن اخه من اونجا باهاشون نباس دعوا ميكردم...راحت ميتونستن ما رو بدزدن)

    بعد در كل دختر خالم ترسيده بود

    پسره به من گفت درست صحبت كن.بلند شدم گفتم چي ميگي تو؟

    كتك ميخواي؟ بد بخت ها ازم ترسيدن هي ميرفتنو دوباره ميومدن....

    بعد ديه كم كم ترس داشت ورم ميداشت....

    دختر خالم رفت دويد ببينه مسعودنيومد هنوز؟ ديديم مسعود اومد

    زودي بهش گفتم چي شد....

    پسرا كه اومدن اين گفت امري باشه؟ اونا گفتن ااا دخترا واس تو هستن؟

    اي جان مسعود خوابوند زير گوششون...

    خاك بر سرا ترسيدن هيچي نگفتن

    در كل بعدش رفتن...

    ولي خدايي خودم شهامت خودم و ميبينم ميگم ايول آزاده دمت گرم




    خب حالا بازم ميام....

    باباي فعلا
    ویرایش توسط yalda72 : 2011.08.17 در ساعت 13:33
  9. #37
    yalda72
    كوچولوي بد - اخراج شده
    تاریخ عضویت
    February 2011
    نوشته ها
    4,774
    989
    3,550

    پیش فرض

    خب خب خب

    بازم بگم....

    خلوتي هم خوبي هايي داره ها



    پارسال تابستون داداشم دانشگاه كه قبول شد بابام واسش ماشين گرفت....(داداشم يكسال ازم بزرگتره)

    يروز تصميم گرفتيم داداشم من و فاطمه (همون دختر خالم كه تو پست قبليم گفتم) رو ببره پارك....

    ما رفتيم و منم چون فاطمه تنها نباشه رفتم پشت نشستم و داداشم تنها جلو بود!

    تو پارك دور ميزديم با ماشين كه ديديم پليس گشت اومد ميگه بزنين بغل...حالا يجاي خلوت پارك هم بوديم

    دادام گفت چرا بزنم كنار؟ يكهو اينا اومدن جلو ما پيچيدن كه مثلا فرار نكنيم

    داداشم تا پياده شد افسرا اومدن يكي اسپره فلفل زد تو چشمش و يكي هم دستبند در اوورد

    من ديدم داداشم گفت آخ همون اول بخاطر اسپرهه زودي پياده شدم با مشت زدم تو سر يكيشون

    داداشم زود اون كه دستبند در اوورد و هولش داد اونور

    بعدش اومدن دست داداشم و بگيرن موبايلش و گرفتن و سوييچ ماشينم گرفتن ميخواستن ببرنش

    و ما دوتا دختر و اونجا با يه ماشينه بدون سوييچ ول كنن

    منم باهوش دوتا موبايل دارم زودي با اون يكي رفتم زنگيدم بابام گفتم بياين مارو بجرم خواهر برادري گرفتن

    خلاصه حالا اينور يه ماشين 4 تا خانوم تهراني مسافر بودن رسيدن پياده شدن ديدن ما بچه ايم اومدن هوار هوار و فحش به افسرا....

    اونا هم زنگ زدن 4 تا ماشين يگانه ويژه اومدن مارو محاصره كردن

    كلا فيلم پليسي شده بود...

    حالا بابام زنگيد 110 گفت پسرم و بگو اذيت نكنن من دارم ميرم

    اومدن ديه تا بيان من خودم كلي فحش بار پليسه كردم

    به خواهرش و اينا هم جسارت كردم آخه هي تهمت ميزد ميگفت بجرم نا محرم و ازين حرفا

    راسي موبايل افسره شكل موبايل داداشم بود ازش گرفتم گفتم واس داداش منه

    بيچاره موند تو هنگ .... موبايلش و نميدادم بهش

    خلاصـــــــه مامان بابام اومدن...خيلي ادم جمع شدن هااااا..........

    داداشم چشمش ميسوخت ديه....مامانم به يه مرد اونجا بود گفت فندك داري اتيش كنيم دود بدم چشم پسرم رو؟

    مرده اومد فندك در بياره...دوستش زد تو كنارش گفت بيخي بعدا ميگن ما معتاديم

    هيچي ديه ترســــــــوها ندادن...

    اون خانوما هم دمشون گرم تا پاسگاه هم با ما اومدن

    مارو بردن پاسگاه...بابام زنگ زد فرماندار گفت بيا روشون و كم كنه تا شكايت نكردم

    اومدن... واي من چقدر تيكه انداختم خدا ميدونه....

    افسره موبالش بعدا زنگ خورد من بهش گفتم بيا موبايلت دوس دخترت كارت داره ميخواد برين بيرون

    خلاصــــــــــــه ولمون كردن ديه ولي هروقت اون افسره و ميبينم با چشمام كلي فحش بارش ميكنم

    اينم ماجرا گردش با داداشم تو مملكت ما

    حالا خوبه كل ملت ميگن من و داداشم كپي همه شكلمون




    خب حالا بازم ميام....

    باباي فعلا
  10. #38
    Linda.sh
    کوچولو رسمی
    کوچولو تازه فعال

    تاریخ عضویت
    July 2011
    محل سکونت
    زیر گنبد کبود
    نوشته ها
    665
    60
    850

    پیش فرض

    كلاس اول دبيرستان كه بوديم اسم كلاس ما تو ليست سياه معاونين بود من و دوستام كه سه رديف آخر كلاس رو تشكيل ميداديم هميشه خدا پامون و كه ميذاشتيم داخل مدرسه مستقيم مي رفتيم داخل دفتر مدرسه...
    سر صف كه به ناخنا نگاه مي كردن من و دوستم شيوا كه هميشه به قول ناظممون ناخنامون قاشق بود از پنجره مي رفتيم كلاس
    چهار شنبه سوري كه اومدن كيفامون رو بگردن هر چي ترقه داشتيم تو كلاس داخل موهاي من خيلي بلند بود جا سازي كرديم و ناظم رو با دماغ سوخته راهي كرديم از كلاس...
  11. #39
    yalda72
    كوچولوي بد - اخراج شده
    تاریخ عضویت
    February 2011
    نوشته ها
    4,774
    989
    3,550

    پیش فرض

    ميبينم كه داره از خلوتي در مياد

    كاشكي در بياد

    دي جرثقيل نيارين....




    براي زيارت اماما عراق كه رفته بوديم گرسنم شده بود اونجا غذا گير نميومد خب

    كاروانمون هم خيلي بد بود...ما كه راضي نبوديم

    منم خيلي شكمو...همش باس بخورم ديه...

    وقتي شهر نجف رفتيم ديه نا نداشتم

    از گرسنگي خوابم نميبرد....هنوز شام آماده نبود اخه...

    بعدش اونجا تو هتل يه پسره بود كه مسئول آسانسور بود

    ما تو اتاق بوديم يكهو در زد رفتيم در و باز كرديم ديديم پسره

    واسم نون خريده بود ....

    مامانم بهش انعامي هم داد...اون نون رو خوردم ديه خوابيدم (مثل ني ني ها)

    مامانم بعدا بهم گفت آدم مهمون امام علي باشه و گرسنه بمونه؟

    راست گفت... انگار امام علي مسببش بود و بوسيله ي اون پسره ، ....




    خب خواستم امشب همچين خاطره اي بگم....

    فعلا باباي

  12. #40
    yalda72
    كوچولوي بد - اخراج شده
    تاریخ عضویت
    February 2011
    نوشته ها
    4,774
    989
    3,550

    پیش فرض


    بيامدم بازم بگم

    اصن من خاطره نگم ،،، كي بگـــه؟




    يروز با مسعود رفتيــم چالـــوس...

    خوبه حالا ما كلا همش ميرفتيم شهراي ديه نشناسن ديه

    من و بخاطر كار بابام همه ميشناسن

    رفتيم چالـــوس ساعت 1 رفتيم تو پارك نشستيم و بعدشم ساعت 3 رفتيم ناهار خورديم تا 4-5

    بعدشم رفتيـــم بازار باهم ديه...همه فكر كردن نامزدي چيزي باشيم

    هه هه

    كلا اونروز جيبشم خالي كردم بيچاره كلا خريد كردم واس خودم

    بعدش رفتيم سينما چالوس رديف دوم نشستيم....

    بعد ديدم دخترا اومدن تو طرف مسعود رفتم نشستن پررو ها

    منم خودم حســـــــــــــــــــــــ ــود

    اولش به رو خودم نيووردم...

    بهش دست چپ مسعود رو دسته صندلي خودش بود ديدم دختره جلو من دستش و گذاشت رو دستش

    مسعود نگاش كرد گفت دستت و بر دار

    دختره گفت بابا اون يكي و به ما 4 تا ترجيح ميدي؟

    يكهو ديدم مسعود با ارنجش زد تو چونه ي دختره و من و گرفت و بلند كرد رفتيم اخر نشستيم

    اتفاقا اخر هم خيلي بهتره

    ديه كلا خيلي خوشم اومد...دختره ي ايكبيري

    بعدشم ديه داشتيم ميومديم تو تاكسي يه زنه اومد سوار شد پيش مسعود نشست

    زنه شوهر داشت ها....

    بعدشم ديه مسعود و گفتم بيا به من جفت شو خانوم راحت بشينه

    بعد ديه زنه پررو به مسعود گفت پياده كه شديم ميشه من و ايستگاه محمود اباد و اينا ببري نشونم بدي؟

    اينم گفت چشم...خب زنه بزرگ بود..همسن مامان من بود

    ديه بردش ديه

    بعدش خونه اومديم ديدم ميزنگه گفت آزاده من اين خانوم و داشتم ميبردم

    تو راه بهم گفت دوس دخترت بود اون دختره؟

    منم گفتم نه دختر خالم بود...اونم گفت اره من دوسته خالتم

    بيچاره مسعود ترسيد گفت ااا خوبه

    بعدشم خانومه گفت دختر خالت كه اين نيس

    مسعود گفت نه يه دوست مامانم مثل خالمه اين دختر اونه

    خانومه گفت اينكه تو خيابون شماهه خونش

    اخر مسعود گفت اره خب اما جوريم

    زنه گفت از من ميشنوي ولش كن ... دختر خوب من سراغ دارم

    پــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــرررررررررر ررررررررررررووووووووووووو وووووووووووووووو




    ديه من اگه بودم قتل ميشد

    ديه كلا اون روز همه راه افتادن دنبال اون

    ولي الان ديه بمنچه؟

    كلا همينجوري گفتم كه خاطرم و نوشته باشم تاپيك خالي نمونه

    باباي

  13. #41
    Anderema
    کوچولو رسمی

    کوچولوووووو فعال

    تاریخ عضویت
    September 2010
    محل سکونت
    Dehkade del shekasteghan
    نوشته ها
    2,245
    1,659
    1,461

    پیش فرض

    ارديبهشت ماه همين امسال بود ما سال اخر بوديم كل بجه هاي كلاسمون 12نفر بوديم هميشه پاي همه كار بوديم روز اخر مدرسه بود قرار گذاشتيم بد مدرسه بريم كوه گردش گوشي وسايلا رو اورديم مديرمون گفته بود هركي فردا گوشي بياره هو فرم مدرسه نپوشه گوشيشو تا روز ديپلم بهشون نميدم تا اخر زنگم تو حياط بايد بمون
    ما كه اين حرفا حاليمون نميشود تا زنگ اخر در رفتيم كه يكي از دبيرامون مرد بود خيلي باهامون خوب بود قرار بود بياد اون روز باهامون كوه اومد گفت ميخوان بيان كلاستون و بگردن خودتون و جمع جور كنيد همه گوشي يارو زيز صندلي هامون چسب زديم وسايل هامونم گذاشتيم تو سطل اشغال ولي اول شستيمش اومدن گشتن ضايع شدن سر اخر بيرون مدرسه مارو ديدن گفتن اينا كجا بود ما نديديم ماهم گفتيم اين يه رازه بينه خودمون بد كلي به حالشون خنديديم كه خودشون و زرنگ ميدونستن
    No love

  14. #42
    پريسا77
    کوچولو تازه فعال

    تاریخ عضویت
    July 2011
    محل سکونت
    گيلان-ماسال
    نوشته ها
    607
    234
    225

    پیش فرض

    سلام بچه ها خوبين؟!؟!؟؟

    يه مدت نبودم دلم براتون تنگيده بود...

    نميدونم چرا اما انقدرواسه خاطره ي يلدا خنديدم وقت نشدبقيه رو بحونم شرمنده..!!!
    هفته ي قبل كلاس گيتاروكلاس رياضي ام تعطيل بود خيلي حال كرديم دعاكنين چهارشنبه عيدباشه كه كلاس زبان هم كنسل بشه..!!!

    داشتم تو اين مدت سزيال كره ايه تو زيبايي رو نگا ميكردم ميدونيد كه من عاشقه كره ام..!!!
    ميخوام برم زنه يه بازيگره كره اي شم اگه خدا خواست...!!!
    خب بگذريم فيلمش خيلي باحال بود فجيح خنده داربود و كلي حال كردم قراره پسران برتر از گل روهم بگيرم..!!!

    ازاينا بگذريم يه چيزي بدحور ذهنمو مشغول كرده....................
    ميخوايد بدونيد؟؟؟!؟!؟


    من خيلي فكو فاميل دارم اما هيچكدوم عروسي نميكنن نميدونم جرا اينجوري شد اما عروسيه شيماو فريبا تويه روزافتاده بود ازيه طرف مامانم ميگفت بريم عروسيه شيما كه ميشه دختردايش از يه طرف خاله مريم كه تو آمله گيرداده بريم عروسيه فريبا....!!!
    قربونه خداوكاراش برم زدو باباي پيام و پويان مرد و عروسيه شيما افتاده تو مهر!!!!
    حالاقراره بريم آمل عروسيه فريبا منو مهسا )دخترخالم) قراره بتركونيم برايه باره اول ميخوام كفشه تق تقيه 7 سانتي بگيرم خيلي جوگيرم!!!!!
    ميتونم از اينجا تا آمل باهاش بدوم اما خراب ميشه!!!!

    حالا عروسيه دايي مهيارهم شده قوزه بالا قوز!!!
    نميدونم جرا اينقد بدبختم آخه مگه چند دست لباس بايد بگيرم..؟!؟!!؟!؟

    عروسيه دخترخالم با اينكه زمستونه از الآن برنامه ريزي داريم آخه خيلي مهمه..!!!!
    تازه اشكان هم مياد....!!!!
    اما يه چيزي...
    داره زن ميگيره....

    نميدونم ناراحت باشم ياخوشحال....
    اسمش كه اومد بقيه خبرها يادم رفت...

    كاري نداريد؟!؟!؟!؟
    خوش باشيد...



    دعاكنين دايي مهيارو شهربانو وشيماو شوهرش و فريبا و ميثم و ازهمه مهمتر آرمين و نوشين و اشكانو مينا خوشبخت بشن.....
    ممنونم...
    خيلي دوستتون دارم....
    باي باي...

    راستي ساناز(دوسته صميميم) نذر دارن قراره فسنجون بدن جاتونو خالي ميكنم.....!!!!
    دوستتون دارم...!!!
    باي باي...


    :_(46)::_(46)::_(46)::_(46)::_(46):
  15. #43
    yalda72
    كوچولوي بد - اخراج شده
    تاریخ عضویت
    February 2011
    نوشته ها
    4,774
    989
    3,550

    پیش فرض


    ميسي پريــسا اما به جان خودش كه اشتباه اومدي راه رو

    تاپيك گفت و گو از اونوره....

    يكي بياد تابلو راهنما رانندگي نصب كنه ديه

    بگم حالا؟...اهم.... اهم...




    يروز با مسعود رفتيم پارك واسم ترشي خريد خيلي دوست دارم اخه...

    بعد ديه دلم و ترشيه زد گذاشتمش اونور...

    بعدش خواستيم بريم بگرديم ،،، پا شدم ديدم نميدونم چجوري مانتوم زيرش كاملا ترشي شده بود

    بعدش هيچي ديه كيفم شانس مثل كوله بود....مدل كج بود..يجور گذاشتم تابلو نباشه ....

    خلاصه ديه....

    واس همين خرابكاري ديه اومدم خونه اصنشم اعصاب مصاب واسم نمونده بود



    همين ديه فعلا اين اومد تو سرم....

    خاطره ي بعدي رو ميخوام آخرين خاطرم از اون رو بگم....

    و ديگر هيچ

    فعلا باباي
  16. #44
    yalda72
    كوچولوي بد - اخراج شده
    تاریخ عضویت
    February 2011
    نوشته ها
    4,774
    989
    3,550

    پیش فرض


    سلام....

    اومدم زودتــر بگم كه دير نشه دي:

    بگم؟ اهم...اهم...




    خب خب فروردين ماه بود ...

    كه دختر دايي مامانم كه اسمش عاطفه هست با دوست فابريك مسعود كه اسمش مقتدا هست نامزد كردن

    دوست بودن ديه تابلوهه ديه

    بعدشم كه دايي مامانم فوت شدش...

    بعدشم خيلي وقتا پيش دوستي پيدا كردوم كرجي بود

    اوووخـــــــــي خيلي رو اين دوستي من و مسعود حرص ميخوردطفلي

    بعدشم كه ديه آبجيه مسعود كردمش

    اونم يه دخملي رو كه از مسعود چند ماه بزرگتر بود رو گفت بياد دنبال اين...

    كلا من خودمم خوب خخبر ندارم چي به چيه

    خلاصه روزاي مراسم دايي مامانم ميديدم يه دخي مياد اتاق عاطفه و اينا و همش مسعود مسعود ميكنه

    مسعود تو دنيا زياده ديه دي

    خلاصه .... مسعود هم ارديبهشت رفته بود سربازي ها

    بعدشم ديدم هفت داييه مسعود اومد....

    شبشم كلي حرفيديم و اينا و اونا

    بعدشم بعد هفتش مامانم گفت پاشو بريم خونه عاطفينا يكي بشينيم تنهان

    عاطفه از من چند ماه بزرگتره ها

    رفتيم ديدم عاطي مهمون داره...دهــي نامرد من تو پذيرايي با خواهرش ميحرفيم ديدم در اتاقش وا شد

    همون دختره كه مسعود مسعود ميكرد...اسمش آلاله بودها

    دوتايي اومدن بيرون متوجه شدم تو اتاق هم دوتا پسره بودن

    بعد اينا اومدن غذا بردن تو اتاق بخورن...

    بعدشم كه داشتن ميرفتن تو ديدم مقتدا رو تخت روبه رويي نشسته بود &

    رو تخت بقلي دست يه پسر ديه معلوم بود...

    خلاصه رفتيم رو ايوون ديدم اخر ديه دير شده بود

    خيلي مونده بوديم بد بختا مجبور شدن بيان بيرون كه برن خونشون

    ديدم آلاله و عاطفه و مقتدا و....مسعودي كه با من دوس بود....

    سرم و ديه انداختم پايين هنگ كرده بودم بابا ....

    با مامان من همش خيلي جور بود دور مامانم مثل پروانه ميچرخيد اما اونروز مثلا خجالت كشيد

    با مامانم سلام مليك نكرد و رفت تو حياط...يواشكي نگاه كردم ديدم نگام ميكنه...

    هه هه

    هيچي ديه منم يه اس دادم فقط باي...

    آخريــن اس ام ايم بعد از 5-6 سال

    هـــــــــــــي ....

    چي بگم ديــه؟

    شايد با خنده تعريــف كرده باشم....اما ....




    هنــــــوز

    دروغ هایتـــ را در گنجــه دارم

    گاهـــی

    باورشــان میکنــم

    و

    بـاز عاشقتـــ می شـــوم...



    ویرایش توسط yalda72 : 2011.09.05 در ساعت 18:13
  17. #45
    mahta007
    مدير بخشهای عاشقانه

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    January 2011
    محل سکونت
    تــبـریــز ♥
    نوشته ها
    25,266
    10,681
    26,350

    پیش فرض

    خوبـــــ منم بیامـــــ یه خاطره ایـــــ بگمــــــ

    یلدا اون کتکـــ میخوای خیلی باحاله جالب بود


    از کجا شروع کنم من مثل یلدا بلد نیستم خوب تعریف کنم حالا میگم ببینین چه خاطره ای هست

    هیجانی و دزدی و این حرفاااااا فقط پلیس کمه حالا میگین چیه الان میگم خوب

    یه روزی منو 2تا دوستام داشتیم از دانشگاه برمیگشتیم

    مسیر دانشگاه ما یه جوریه که هم میشه پیاده اومد خونه هم با ماشین

    من به دوستام گفتم بیایین پیاده بریم اونا هم راضی نبودن گفتم بیایین باااااا لاغر میشین

    آخه یکی از دوستام به نظر خودش چاقه و در اصل نیست این نقطه ضعفه اشه اینو گفتم از من زودتر راه افتاد

    اون یکی دوستم هم گفت باشه دیگه داشتیم پیاده میمومدیم....

    که یه موتوری از پشت داشت ما رو تعقیب میکرد من به دوستام میگفتم

    بابا اینا چه مرگشونه راه افتادن دنبال ما دوستم گفت بیخی بهشون اهمیت ندین

    منم حساس گفت چی اهمیت ندین شاید دزد باشن دوستام خندیدن گفتن بااااااا تو خیابون

    تو روز روشن اونم بالای شهر ولیعصر چه دزدی گفتم کیفاتونو محکم نگه دارین خوبه که حرفمو گوش کردن

    یکمی رفتیم که خیابون خلوت شد دیدم یکیشون داره از پشت صدا میکنه وایستید

    ما هم از همه جا بی خبر ایستادیم همین که من سرمو برگردوندم دیدم یه چاقو دستش داره

    میاد طرف ما جالب اینجاس که یکی از دوستام چاقو رو ندیده بود همینجوری ایستاده بود داشت میگفت آقا

    چیزی میخوایین این دوسته منم ســــــــــاده

    من همین که دیدم پا به فرار گذاشتم گفتم بدویین بچه ها دوستم تازه متوجه شده بود اونم کفش پاشنه بلند

    پوشیده بود نمیتونست بدو نمیدونین که برعکس شده بود دزده راه افتاده بود پشت سر ما

    خدا رو شکر جلو که رفتیم دوتا مرد جلو بودن همین که به اونا رسیدیم اینا دیدن نمیتونن کاری کنن دیگه سوار

    موتور شدن یه حرفیم زدن گفتن بعدن حساب کفش سفیده میرسیم نگاه کردیم به کفشامون دیدم من فقط

    سفید پوشیدم موتوریا هم 3نفر بودن میتونستیم باهاشون بجنگیم ولی من چاقو رو دیدم ترسیدم

    این اتفاق تازه افتاده هنوز از یادم نمیره همین که میرم بیرون صدای موتوری میشنوم میترسم همیشه آیت و الکرسی میخونم خیالم راحته

    ولی واسم خیلی خاطره تلخ و هیجانی و باحالی بود همین

    زیاد حرف زدم

    فدای همتون

    علی یارتون




    همــه اش تمــــام دقیقــ ه های بــی دغدغـــ ه ام

    با تــــــو گـذشـت . . .


    أَلا بِــذِكــــرِ اللَّهِ تَطْمَئِــنُّ القُـلُــــوبُ





صفحه 3 از 5 نخست 12345 آخرین
نمایش نتایج: از 31 به 45 از 61

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •