ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 1 از 5 12345 آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 61
  1. #1
    admin
    "مدير كل سايت كوچولو"

     

    مدیر کل (سعید)
    تاریخ عضویت
    February 2007
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    23,802
    16,206
    20,361

    Feed Add ♋● انــجــمــن طـرفـداران خـاطـره نـویـسـی ●♋

    ين تاپيك ، يك دفتر خاطرات اختصاصي براي اعضاي سايت ميباشد كه به نوعي اشتراك خاطرات خوب يا بد اعضا و همچنين يك يادگاري و آرشيو خاطرات براي اشخاص و جمع ميباشد.

    شما ميتوانيد حداكثر روزي يكبار در اينجا پست بديد و يك خاطره از زندگي شخصي خود در سنين مختلف با ذكر سال و زمان دقيق و يا حدودي آن بيان كنيد

    اين خاطره ميتواند شيرين و يا تلخ باشد كه در هر صورت يك نوع تجربه براي ديگران ميشود.
    خاطره شما ميتواند مختصر و يا كامل و با جزييات دقيق باشد ولي بايد قابل فهم براي اكثريت باشد.

    خواهشمند هستم كه به روال كار توجه داشته باشيد و فقط خاطرات خود را بيان كنيد!!!!

    نكته مهم: اين تاپيك يك تاپيك شخصي محسوب ميشود و هيچ شخصي حق دخالت و اظهار نظر در خاطره شخص ديگر را به هيچ وجه ندارد (چه در اين تاپيك و چه در خارج اين تاپيك)
    و در صورت مشاهده اين رفتار ، با كاربر خاطي به سختي برخورد خواهد شد!!!


    اميدوارم كه با همكاري و استقبال اكثر اعضاي گل كوچولو، تاپيكي جالب و يادگاري اي ماندگار داشته باشيم

    ویرایش توسط MELINA : 2014.03.04 در ساعت 23:45
  2. 1
  3. #2
    admin
    "مدير كل سايت كوچولو"

     

    مدیر کل (سعید)
    تاریخ عضویت
    February 2007
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    23,802
    16,206
    20,361

    پیش فرض

    [SIZE=3:cb1b3f70e5]
    و اما اولين خاطره:

    .................

    اين خاطره دقيقا براي روز 3 اسفند 1386 هست!!!! :idea:

    از يك هفته پيش يكي از بچه هاي سايت به من هي ميگفت كه سعيد واسه جمعه كه 3 اسفند هست و روز تولدت لطفا برنامه اي نريز تا با هم بريم يه جاي توپ...
    خلاصه جمعه شد رفتم كه بريم :oops:

    توي راه تماس گرفت و گفت من فلان جا طرف ميدان تجريش هستم. بيا اينجا تا با هم بريم.
    وقتي رسيدم، گفت بيا پايين اين پاساژ من يه دقيقه كار دارم، انجام بدم و بريم.
    من از دنيا بي خبر هم باور كردم و رفتم پايين... :twisted:

    پايين كه رفتم رفتيم توي يه كافي شاپ كه تا چشم باز كردم...
    .
    .
    .
    [/SIZE]
    [SIZE=3:cb1b3f70e5]تولد ، تولد، تولدت مبارك :P
    [/SIZE]
    [SIZE=3:cb1b3f70e5]اون با چند تا از دوستاش و يكي دو تا از بچه هاي سايت تولد گرفته بودند واسم و بد جور من رو سورپرايز كردند.(البته 7-8 تا ديگه از بچه ها رو هم دعوت كرده بودند كه احتمالا فكر كردند سركاريه و نيومدند :oops: )

    خلاصه خيلي واسم جالب و غيرمنتظره بود!!
    يعني حتي فكرشم نميكردم :wink:

    اون سال اولين تولد من با كوچولو و كوچولوها بود كه الحق،*يكي از بهترين و خاطره انگيزترين و شايدم بهترين تولد كل زندگيم بود :P كه هيچ وقت يادم نميره و اين كار زيباي الي عزيز رو هيچ وقت فراموش نميكنم.
    :wink: :P
    [/SIZE]
  4. #3
    MehR
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    April 2008
    محل سکونت
    زیر سقف پر ستاره
    نوشته ها
    4,831
    133
    220

    پیش فرض

    [SIZE=3:9a428b34e5]سلام کوچولوها :P

    راستش تاپیک خیلی جالبی هست به نظرم ایده خوبی بوده :wink: تصمیم گرفتم یک سری از خاطرات که بیشتر جنبه شخصیش کمتره و تقریبا

    یک سری از کوچولوها هم در جریانش هستن رو تعریف کنم!گرچه هر خاطراتی بی شک جنبه خصوصی داره که اون قسمتاش به قولی cut میشه :oops:

    البته امیدوارم با گفتن این خاطرات در اینجا مثل گفتگو روزانه پشیمون نشم و نرم دیگه نیام :?

    فکر میکنم مقدمه چینی کافی باشه و برم سر اصل خاطره :D

    تاریخ:پنج شنبه 9 خرداد ماه سال 1387 ساعت 16:30 کافی شاپ هتل جهان!

    خوب تا اینجا دست یه سری کوچولوها اوم قضیه چیه!بله اولین میتینگی که شرکت کردم!خیلی طولانیه اما سعی میکنم خلاصش کنم!

    اول قرار بود میتینگ 2 خرداد برگزار شه(ماشالا حافظه.چه خوب یادمه :x )!گرچه قصد جدی برای شرکت کردن نداشتم اما سر یه کل کل حیثیتی :D

    (همون قرمز و آبی) نمیشد نرم!آخه قرار بود شیرینی قهرمانی بخوریم اونم قهرمانی پرسپولیس :o کلی چونه زده بودم برا شیرینی گرفتن و تازه نمی رفتم

    بد بود دیگه میگفتن استقلالی ها حسودن! :evil: البته اصرارهای مکرر لیلا برای رفتن هم بی تاثیر نبود 8)

    دو سه روز قبل از میتینگ من رفتم سفر البته با کلی غرغرهای لیلا اما بهش قول دادم که صبح پنج شنبه تهران باشم و بریم!

    راهی سفر شدم ولی 4شنبه عصر که میخواستیم برگردیم مشکلی پیش اومد که قرار شد جمعه برگردیم :? نمیدونید چی کشیدم تا اینو به لیلا گفتم

    اینقدر ...بهم گفت که نگو ولی دست منم نبود!خلاصه منم کلی ناراحت و اینا که شیرینی از دستم رفت :D تا اینکه بعد چند ساعت لیلا بهم زنگ زد و گفت

    بنابه دلایلی که هنوزم متوجه نشدم چی بوده میتینگ کنسل شده افتاده برای هفته آینده نمیدونید چقدر خوش حال شدم از اینکه آب ریخته شده به جوی بازگشت

    ( :arrow: در اینجا آب استعاره از شیرینی هست :D )!حالا همه ی اینا رو گفتم که بگم واسه چی تاریخا دقیق یادمه :x

    دیگه هفته دیگه سر رسید و طبق قرار گذاشته شده رفتم دنبال لیلا و راهی کافی شاپ شدیم!حالا از اتفاقاتی که تو راه افتاد واسمون که کلی خندیدیم فاکتور میگیرم

    چون هم زیاده و همون بحث cut کردنه!

    ما 30 دقیقه زود رسیدیم چه کنم از این همه خوش قولی!! :oops: گفتیم بریم یه دوری این اطراف بزنیم و برگردیم خیلی زودم که خوب نیست بریم!

    تا دیگه 4:15 رفتیم داخل کافی شاپ که دیدیم آقای مدیر و چندتا دیگه از دوستان هستن بعد سلام و ...نشستیم منتظر بقیه که ماشالا

    کلی با تاخیر اومدن حالا در این حین نباید از نگرانی های من بابت نبودن شیرینی گذشت همش فکر میکردم نکنه سرم کلاه بره شیرینی نباشه تو کار! :lol:

    خلاصه بعد مدتی جعبه شیرینی که اومد به افکار من پایان داده شد با خیال راحت نشستم صحبت کردن!(دیدی آقا سعید موقعی که با لیلا حرف میزدم

    بحث اینا بود شما همش میگفتی غیبت نکنید! 8) )

    دیگه بعدشم تو خاطرات میتینگا هست علاقه مندا برن ادامش رو اونجا بخونن! :x

    حالا دلیل گفتن این خاطره واسه این بود که یه سری کوچولوها اونجا بودن کاملا در جریانن هم اینکه اولین میتینگ من بود و دیگه اینکه کلی خاطره

    خوش دارم! :P آهان آخر سر اینم بگم که من دو تاشیرینی خوردم!جاتون خالی!! :oops:

    دیگه اگه زیاد شد ببخشید کلی سعی کردم جمع و جور بگم! :x
    [/SIZE]

    دوست داشتن
    نام دیگر رسیدن است
    کافیست
    واگن اَت را دُرست سوار شَوی...!

  5. 1
  6. #4
    Mahsa-Kocholo
    كوچولو رسمي
    کوچولوووو خیلی فعال

    تاریخ عضویت
    May 2008
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    3,349
    3
    63

    پیش فرض

    [SIZE=3:670afff951]
    حالا خاطره از کجا بیارم....

    این خاطره من برمیگرده به اوایل تابستون پارسال که فکر کنم ماه تیر بود..دسته جمعی(خانواده خودمون و خانواده عمه ام)مثل همیشه به سمت امام زاده هاشم حرکت کردیم..زیاد اونجا میریم بخاطر همین میگم مثل همیشه ....:wink:
    بعد از از گذشتن جاده و دیدن مناظر زیبا (البته تو راه هم کلی شیطونی و بزن برقص با دختر عمه ها و پسر عمه ....البته من نمیرقصیدما :oops: ...من فقط یکم ورزش های موزون میکردم ..واسه سلامتی خوبه..وگرنه میدونید که من بچه + هستم! :evil: )
    خلاصه رسیدم به امام زاده هاشم..رفتیم یه زیارت کردیم نماز ظهرمونو خوندیم...بعد حرکت کردیم به سمت یه باغی که درست بعد از امام زاده هستش...رفتیم اونجا ..بساط ناهارو پهن کردیم...جاتون خالی یه ناهار توپ زدیمو(فکر کنم جوجه داشتیم با الویه..البته جوجه به دستان توانگر پدر و شوهر عمه تهیه شد :oops: )
    و بعد از ناهار هم یه مراسم هندوانه خوری توپ..توی اون باغ یه آبشار بزرگ داشت که ادامه اون آبشار یه رودخونه بود..هندوانه ها رو هم گذاشته بودیم تو آب خنک شده بود..دیگه حسابی جاتون خالی...
    بعد از این مراسم....بزرگ تر ها یکم استراحت کردن..وما هم به همراه 2تا دختر عمه و 1 پسر عمه به سمت همون آبشار راهی شدیم...
    خلاصه طبق نقشه از پیش تعیین شده منو بنده خدا رو فرستادن زیر آبشار (آب یــــــــــــــــــــــــ ــــــــخ) موش آب کشیده که شدیم هیچ..کلیم کتک خوردیم..حالا اون کتک ها واسه چی بود خدا داند 8O ...ناگفته نماند که بعداحساب همشونو رسیدم :o .مگه من کم میارم :evil: !

    بعد از اون قضیه منم که لباس همراه نداشتم..2ساعت تو آفتاب وایسادم تا خشک شم :o ...در این مدت تا به من نگاه میکردن میزدن زیره خنده...نامردا 8O
    بعد از کلی اتفاق کوچولو وجالب دیگه برگشتیم خونه :twisted:
    این تقریبا جزو یکی از خاطرات ماندنی و جالب من بود! :roll:

    می خواستم عکس هاشو براتون بزارم ولی به علت سرعت پایین نت...و آپلود نشدن شرمنده!نشد! :idea:

    فقط بالای 50 سال مطلب زیر را بخوانند: :arrow:
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    سانسور های این خاطره:
    1.رقصیدن در کار بوده ولی به خاطر نرفتن آبروی اینجانب از گفتن خوداری شده است!
    2.مراسم قلیون کشی..که بدون شرح می باشد.....خود بخوانید شرح این قصه را! :oops:
    3.و اون پسره که گیر داده بود به دختر عمه ام 8) !
    4. و اون دختره که هی زنگ میزد به پسر عمه ام ...ما هم هی میرفتیم دنبالش (منظور پسر عمه محترمه هستش :oops: )ببینیم کیه...که بعد معلوم شد اون..خانم محترم که خیلیم بی ریخت بود(از روی حسودی)تشریف آوردن اونجا ...و پسر عمه خان هم هی مارو میپیچوند میرفت عشقو حال!! :D :evil:
    5. دیگه همین :roll: مگه 5 خط خاطره قراره چقدر سانسور داشته باشه!
    [/SIZE]
    با نا امیدی به هیج جا نخواهی رسید.
    فکر کن همین امشب هفت سال خشکسالی به پایان رسیده
    و از فردا...
    هفت سال برکت و شادی ات آغاز خواهد شد !!!

  7. #5
    trash
    معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    April 2008
    محل سکونت
    021
    نوشته ها
    2,759
    2,365
    5,609

    پیش فرض

    [SIZE=3:642d64a722]سلام به همه کوچولوهای عزیزی که دارن این خاطره رو میخونن :lol:

    من نگارشم زیاد خوب نیست شاید نتونم قشنگ جملاتم و بیان کنم اما دوست دارم این خاطره به اشتراک گذاشته بشه تا همه بخونن شاید برای شما جالب نباشه اما برای خودم که خیلی جالب و البته حیاتی هستتش :D :x

    این متن بر میگرده به سال 86 که زمستون خیلی بدی داشتیم اگه دوستان تهرانی یادشون باشه به خاطر برف و سرما چند روزی تعطیل شده بود

    خاطره منم بر میگرده به همون زمان :roll:

    روز پنج شنبه بود مثل همه زمستونا آماده شدیم با بچه ها بریم کوه شب جمعه ساعت 10 شب بود داشتیم با بچه های گروه برنامه حرکت فردا رو میچیندیم که قرار شد ساعت 3.5 حرکت کنیم بریم بالا

    از 6 نفر گروهمون 4 نفر اوکی دادن بیان بقیه بهونه های الکی آوردن که کار داردن و از این جور حرفا تا فردا رو بپیچونن و نیان :lol: حالا از ترس بود یا نه خدا میدونه

    چهار نفری که قرار شد بریم ساعت 11.30 یکی دیگه زنگ زد و برنامشو کنسل کرد البته بعد از اینکه اخبار رو گوش داده بود شرایط جوی فردا رو فهمیده بود :D

    ما هم که پرررو گفته بودیم میریم باید میرفتیم :lol: 8)

    صبح سر وقت بلند شدیم گوشی مون نیگا کردیم دیدیم یکی دیگه از رفیقامون هم اس ام اس داده که مادرم گفته اگه امروز بری کوه آغت میکنم :lol: خلاصه صبحه اول صبحی هم خندیدیم هم هم عصبانی که چرا اینم نیومد...

    بالاخره دو نفره حرکت کردیم رفتیم پای کوه 4.15 بود از پای کوه به سمت بالا حرکت کردیم از اون پایین کل مسیر یخ بود بطوری که با کرانپونی که بسته بودیم هم چند بار لیز خوردیم افتادیم :lol:

    به هر سختی بود رسیدیم به یال قله اونجا که رسیدیم مه خیلی زیاد بود همین جوری هم داشت زیاد میشد بعد از 15 دقیقه حرکت دیگه جلومونم اصلا نمیدیدم

    یه مقدار که رفتیم جلو دیدیم چند نفر یه جا وایسادن ما رو که دیدن پرسیدن که راه و بلدیم یا نه از قرار معلوم تو مه گم شده بودن برای همین دنبال ما راه افتادن همین جوری که میرفتیم به چند گروه دیگه هم رسیدیم که با اونا قاطی شدیم بخاطر شرایط جوی چون واقعا حرکت تنهایی اونم تو اون هوا واقعا خطرناک بود

    به هر زحمتی بود راه و پیدا کردیم رسیدیم به اولین ایستگاه اونجا موندیم تا صبحونه بخوریم و همین که یه مقدار هوا بهتر بشه که بعد از 2 ساعت استراحت دیدیم هوا بهتر که نمیشه هیچ دقیقه به دقیقه بدترم میشه

    خلاصه سرتون درد نیاره اون هوا خوف بدی گرفته بود مارو همین اینکه چون تو اون هوا اونجا بودم حس باحالی داشتم اما چون نمیخواستیم جلوی بقیه کم بیاریم بروی خدمون نمیوردیم

    دیدیم بیشتر نمیتونیم بمونیم برای همین حرکت کردیم میخواستیم بریم ایستگاه بعدی به سمت جان پناه امیری که مامورین امداد و هلال احمر اجازه ندادن گفتم شرایط بالا خیلی بده حالااز ما اصرار از اونا رد اصرار :lol: ما هم که دیدیم حالمون گرفتن از اونجا سمت ایستگاه 5 توچال حرکت کردیم از اونجا که ما بودیم حدود 3 ساعت فاصله داشتیم به دامنه که رسیدیم دیدیم هوا هم داره باز میشه ما هم که یخ داشتیم میزدیم دیگه با دیدن اولین تلالو خورشید انقد خوشحال شدیم که نگو

    از شانس بدمونم هم آبمون تموم شده بود هم دیگه هیچی از خوراکیامون نمونده بود ضعف بدیم گرفته بودیم دیگه داشتیم کم میوردیم اما نمیتونستیممم استراحت کنیم

    از بقیشم فاکتور میگیرم تا جایی که از دور استگاه دیده شد :lol: ما هم که میخواستیم دیگه تا اونجا بدوییم اما نمیشد
    تا اینکه رسیدیم به ایستگاه ساعت شده بود 2.20 ظهر تا نهار بخوریم و برگردیم ساعت شده بود 6 که دیگه دم ماشین بودیم تا بر گردیم دو تا عکسم براتون میزارم تا شما هم حداقل اون جوو ببینید البته عکسا مال هفته بعدش هست که دیگه هوا توپ بود ما هم همون مسیر و میرفتیم وگرنه هقته قبلش عکس نمیشد انداخت :lol: :oops:

    دیگه ببخشید زیاد شد واقعا برای من یه روز خاطره انگیزه که هیچ وقت یادم نمیره چون دیگه هیچ وقت نتونستیم حتی تو هوای خوب تا اونجا بریم بالا واقعا نمیدونم تو اون هوا چجور رفتیم اونجا

    راستی یه چیز دیگه دور روز بعد از اون جمعه قشنگ تلویزیون اعلام کرد چند تا کوهنوردی که از روز جمعه تو ار تفاعات توچال گیر کرده بودن رو تونستن پیدا کنن و نجات بدن درست همونجا که ما میخواستیم بریم مامورین عزیز نزاشتن بریم :lol: :!:

    اینم عکسا



    [/SIZE]
    .
    .
    .
    شاید خیلی ازخندههایی که در گذشته از سر پیروزی کرده ایم
    آغازی از همین بد بیاری ها بوده اند
    ما بیچاره گی خود را جشن گرفته بوده ایم.

  8. #6
    love-kh

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    .B.C
    نوشته ها
    6,445
    1,787
    1,294

    پیش فرض

    [SIZE=3:ba57bce6b7]برای اولین بار تصمیم گرفتم این جا پست بدم...تایپیک جالبیه و میتونه تبدیل به یکی از دفتر خاطرات های من بشه...
    اولین خاطره ی من مربوط به زمان دوری نمیشه..همین یک شنبه ی پیش رو در بر میگیره..امیدوارم بتونم جوری بنویسم که غلط املایی و دستوری نداشته باشه...موضوع خاطره رو نمی گم خودتون حدس بزنید(مشق شب جمعه)

    هفته ی قبل همین مهمون های ما از شهرستان اومدن و خونه مون جهنم شد...هفت تا بچه..ده یازده تا آدم بزرگ ..صبح ها یه سفره از این سر خونه مینداخیتم تا اون سر خونه.بعضی ها هم توی صف انتظار می ایستادند..(صف انتظار دستشویی که دیگر حکایتی داشت..)
    هرچی بود تایک شنبه صبر کردیم و یک شنبه روز موردنظر فرا رسید...از صبح واسه استرس دل درد داشتم..به قول یکی از مهمونامون مثل اونگ هی می رفتم بالا..می اومدم پایین...میوه کم نیست ؟ شیرینی ها مونده نیست..لباس من اتو شده..بچه ها لباس دارند...ماشین رو گل زدید..دسته گل بانوی کوه چی شد..(اخه طرف کوه نورده!)...وقت برای ارایشگاه واسه من گرفتید...ناهار قراره چی بخوریم..با ماشین کدوم عمو میریم سالن و..بچه ی هشت ماهه ی عمه ام هم فقط بغل من ساکت می شد..اینو هم داده بودند بهم...ماشاله اون روز هم سر کیف بود دوست داشت همش باهاش حرف بزنم بخنده...مراسم لاک زنون هم داشتم..لاک تموم عمه ها و زن عمو ها و بچه هاشونم با من بود..(شانس اوردم اقایون لاک نمی خواستند..) لاک خودمم دقیقه ی نود زده شد..عروسی مثلا قرار بود ساعت هفت و نیم توی باشگاه شرکت نفت(مجموعه ی دو..ستارخان-خیابان خسرو جنوبی) باشه تا ساعت 10...ما که مثلا مثلا میزبان و فامیل خیلی خیلی خیلی نزدیک محسوب می شدیم خودمونو کشتیم تا ساعت هفت اماده شدیم..نیم ساعت هم که از در باشگاه تا در تالار راه بود...مهمون ها هم تشریف مبارکشونو ساعت نه و نیم اینا اوردند..(خالا طبق قانون شام رو باید نه می کشیدند!) شام رو ساعت ده کشیدند و ما هم با کمال پر رویی و با اتکا به این که پدر بنده سابقه ی 14 سال کار مهندسی توی شرکت نفت دارد پدر بزرگ بنده توی افتاب داغ اهواز شرکت نفتی بوده و عمو های بنده در عسلویه و ماهشهر و غیره برای شرکت نفت عرق میریزند تا ساعت یازده و نیم تالار را اشغال نمودیم..شب خوبی بود..فقط اهنگ را خودشان گذاشتند که اول کسی رقصش نیامد اما یکم که گذشت همه شروع کردن به حرکات موزون..البته من داشتم فیلم میگرفتم فکر بعد نکنید ها..(منظور از فیلم گرفت این بود که دوربینم را لب میز گذاشته و خودم مشغول هدایت حرکات موزون بودم)..اون وسط بانوی کوه یه خواهر زاده ی ملوس 5 ساله داشتند به نام نسترن..آبروی عروس و داماد رو برد..نشسته بود سر میزشون و میگفت..((ااا.خاله کبابت کوچیک شد...ااا خاله کبابت کوچیک تر شد...عمو کباب تو هم داره کوچولو میشه..تا حالا پنج تا لقمه کباب خوردید.... و بعد به سمت منزل بانوی کوه نورد حرکت فرمودیم که من بالا نرفتم و همانند برج زهر عسل! در حیاط مجتمع توقف نمودم (واسه محکم کاری)تا عموی کوچیکه ام آمد و خودم را برایش لوس نمودم و رفتم در ماشینش نشستم تا همان پسر کوچولوهه که از صبح بغلم بود(پسر عمه ام) را بخوابانم.. ساعت دو و نیم..دو..یا یک و نیم شب همراه مهمان هایمان به خانه برگشتم و فردای آنروز یعنی دوشنبه بانوی کوه نورد و کارمند شرکت نفت بعد از نمیدونم چی چی سلام(چی چی تعبیر از موجودی به نام مادرزن دارد که سعی می کند به طور مرتب بنده را در اغوش بگیرد) به خانه ی خودشان امدند و مهمان هارا بدرقه کردند..البته بعد از دعوای سختی که من با دختر عمه ی هفت ساله ام سر این که با نوی کوه نورد را ....بنده صدا کرده بود داشتم این دعوا مقادیری گریه و اشک و لوس شدن برای عمه ها و عمو ها و محل نگذاشتن به همان مهندس شرکت نفت را در بر داشت که در اتاق من انجام شد و بانوی کوهنورد بویی نبرد...
    نکته ی قابل ذکر درباره ی این وروجک ملقب به نسترن این است که بانوی کوه تا اخر این هفته مرخصی از بانک داشتند(کارمند بانک هستند) و ما دیروز برای خرید چوب لباسی به پلاسکو رفته بودیم که نسترن و مادرش به طور اتفاقی جلوی ما سبز شدند و نسترن خانم بلند بلند وسط مغازه جلوی صاحب مغازه به بانو ی کوه گفت (( خاله یادته اون روز عروس شده بودی..لباست سفید بود کبابت هم هی کوچیک تر می شد؟!)) و باز هم آبرویی برو که صاحب مغازه گفت : مبارک باشد..به سلامتی...!!!!
    پی نوشت : من برای عروسی پدرم شیرینی نخواهم داد...خیال خود را راحت بفرمائید..
    پی پی نوشت : عکس کیک را گذاشتیم..یادم رفته بود کوچیکش کنم مجبور شدم برش دارم.
    [/SIZE]
    قرارمان فصل انگور
    شراب که شدم
    تو جام بیاور
    من جان...
    ________________________________
  9. #7
    admin
    "مدير كل سايت كوچولو"

     

    مدیر کل (سعید)
    تاریخ عضویت
    February 2007
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    23,802
    16,206
    20,361

    پیش فرض

    [SIZE=3:61de1b225e]خاطره بعدي كه ميخوام براتون بگم واسه آخرين تولدم هست!! :?:
    (اصولا تولد دوست دارم :oops: )

    فكر كنم 4 اسفند بود كه قرار بود به مناسبت تولد مدير سايت، توي كافي شاپ معروفمون (كريم خان زند) دوره هم جمع بشيم... :idea:
    (آخه جمعه بود و يك روز بعد از تولدم)

    حدود 20 نفر از بچه ها دعوت من رو پذيرفته بودند :wink: كه از نام بردن آنها معذوريم :oops:

    خلاصه سر ساعت مقرر و با تاخير هميشگي بچه ها دور يك ميز بسيار بزرگ كافي شاپ جمع شديم و من با يك كيك بزرگ اومده بودم :wink:
    (از همون كيك خوشمزه هاي تولد كوچولو - اونهايي كه خوردند ، ميدونند :oops: )

    بعد از صحبت هاي و دست و تبريك و كادو و اين حرفا و كلي شلوغ كردن، يك نوازنده معروف (معروفش الكيه ها!!!رهگذر) هم اومد اونجا و شروع كرد به خواندن:
    تولد سعيد جاااااااااان... :?:

    آهنگ غمگين ميزد و واسه تولد ميخواند :lol: :lol:

    ولي خدايي خيلي باحال بود . فضا رو رمانتيك كرد :wink:

    و بعد رسيديم به قسمت شيرين كادو باز كردن و اينا...
    خدايي چقدر كادو هاي خوب :oops:
    توي عمرم اين همه كادو يك جا نگرفته بودم :D

    بعد از مراسم تولد هم با بچه ها توي اون هواي باحال رفتيم پارك لاله و كمي قدم زديم و رفتيم خونه...
    به حق كه يك روز به ياد ماندني شد :idea:

    نكته جالب اينكه فقط 3 نفر كمك ميكردند كه كادو هام رو بزارم توي ماشين :oops:
    و اينكه خونه كه رفته بودم، خانواده محترم خشكشون زده بود و با چهارتا چشم من رو نگاه ميكرند!!!

    فكر كنيد من با 10-20 تا كادو توي دست و كولم وارد خونه شدم... :oops:

    (جاي دوستاني كه نبودن خالي و اونهايي هم كه بودند پر و ممنون :!: )
    [/SIZE]
  10. #8
    arafat
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    November 2008
    محل سکونت
    کویر بی نشان انتظار
    نوشته ها
    1,830
    0
    9

    پیش فرض

    [SIZE=3:e4f7287e3e]خوب خوب
    اول یه تشکر به ذوق و سلیقه اقا مدیر بخاطر این تایپک
    یادش بخیر
    سال دوم دبیرستان
    درس دین و زندگی سال 81
    نزدیکای امتحان پانترم
    اقا معلم مریض و تشریف بردند بیرون برای ...........
    بچه های شیطون سریعا رفتند سراغ وسایل اقا معلم
    بعد از کلی به هم ریختن کیف و پوشه آقا معلم سوالات پایانترمو دیدند
    حالا نوبت به تقسیم بندی وظایف میرسید
    دو نفر جلو در نگهبونی میدادند
    یه نفر خوش صدا سوالاتو خوند و ماهم نوشتیم
    روز امتحان فرا رسید بله طبق انتظار سوالات همونا هستند
    ما هم خوشحال شروع کردیم به نوشتن سوالات
    جالبه که هیچکدوم حتی 19 نشدیم
    چون خیلی سخت تصحیح میکرد

    یادش بخیر
    [/SIZE]
    خورشید
    جاودانه میدرخشد در مدار خویش
    ماییم که پا جای پای خود می نهیم
    و غروب میکنیم هر پسین



    سنگ نوشته قبر حسین پناهی
  11. #9
    IRAN
    کوچولو تازه فعال

    تاریخ عضویت
    April 2008
    محل سکونت
    تبعیدی غربت زمینم!
    نوشته ها
    974
    0
    28

    پیش فرض

    سلااااااااااام :P چه تاپیک جالبی! :wink: فیروزه خدا نکشتت که کلی خندیدم :D هر چند که یکسری تحریفات هم شامل حال خاطره ی حنابعالی میشد ها :lol: تازشم من که تو کف اصرار های مکرر خودم واسه رفتن به میتینگ موندم هنوز :? :o در هر حال با حال بود!همونطور که فیروزه خانم گفت از اون جایی که زود رسیبده بودیم واسه گذران وقت یکم اون دور و بر چرخیدیم.کمی هم جلو دکه روزنامه فروشی روبروی کافی شاپ معطل کردیم و مجبوری یه خبر ورزشی هم خریدیم.با عکس بزرگ فرهاد خان مجیدی و تیتر درشت[SIZE=3:2ec3dac299]((استقلال اگر تب نکند فولاد را میبرد)).[/SIZE]تا شده گذاشتمش تو کیفم .وقتی هم رفتم خونه انداختمش تو کشو.دیروز که داشتم بعد از بیش از یک سال :oops: کشو هامو مرتب میکردم دیدمش همونطوری تا خورده و دست نخورده .خاطرات اون روز یه بار دیگه اومد تو ذهنم.شوخی ها و خنده ها.واقعا که فراموش ناشدنیه.راستی کسی میدونه این دست دادن تو جمع که میگن یعنی چه؟ :lol: :lol: :lol:
    نمی دانم که می دانی که انسان بودن و ماندن چه دشوار است؟!!!چه رنجی میکشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است!!!
    شمع!!!
  12. #10
    MehR
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    April 2008
    محل سکونت
    زیر سقف پر ستاره
    نوشته ها
    4,831
    133
    220

    پیش فرض

    [SIZE=3:d47b16aa21]سلام کوچولوها :P

    خوب دوباره این خاطره مربوط میشه به جمع کوچولوها!گفتم که اینطوری بقیه هم در جریان باشن جالب تر هست حالا کوچولوهایی هم که نبودند با خوندن اینا

    ترغیب میشن که در میتینگ های بعدی شرکت کنند :oops:

    روز دقیق این خاطره رو دقیق مثل قبلی یادم نیست :x ولی یکی از جمعه های مرداد ماه سال گذشته بود!

    پارسال یه سری میتینگ کوه داشتیم که هر دو هفته یه بار برگزار میشد این سری میتینگا از تیر ماه شروع شده بود اما هر بار به دلیلی مثل اینکه یه بار من مسافرت بودم.یه بارش لیلا امتحان داشت و بار سومش هم که تمام مقدمات برای رفتن فراهم بود

    دقیقا پنج شنبه وقتی رفتم بیرون برای خرید تنقلات کوه برگشتنی مورد سرقت دو موتور سوار...قرار گرفتم کیفم رو دزدیدند :? که منو در سوگ از دست دادن موبایلم نشوندن! :o

    خلاصه اون روز با تمام بدیهاش رو گذروندیم به امید دو هفته بعد که حتما بریم!همیشه اطلاعیه کوه رو سه شنبه آقای مدیر میزاشت اما دو هفته بعد هرچی ما سر زدیم سه شنبه.4شنبه دیدیم خبری نیست که نیست! 8O

    آخرش من مستقیما از آقا سعید پرسیدم که گفت این هفته برنامه کوه نداریم و البته دلیل خاصی هم نداره!

    منم ناراحت و اینا که وقتی یکی از کوچولوها در مورد برنامه پرسید همینو گفتم اون کوچولو پیشنهاد داد با بقیه بچه ها هماهنگ کنیم و فردا بریم کوه!

    خوب منم موافقت خودم رو اعلام کردم قرار شد با لیلا هماهنگ کنم!(البته قبلش از بابت لیلا هم قول رفتن داده بودم :D ) برای هماهنگی ساعت قرار زنگ زدم به لیلا که ایشون تو جاده ی شمال در حال برگشت بودن

    بیچاره شدم تا تونستم جریان رو بگم همش قطع میشد و آنتن هم نمیداد گوشیش حالا به هر ترتیبی که بود وقتی ماجرا رو شنید گفت خارج از میتینگ عمومی نمیاد :lol: حالا منم از یه طرف قول دادم از یه طرفم کلی عصبانیم از دست لیلا خانم!)

    دیگه به هر ترتیبی بود بله اومدن رو گفت! 8) یعنی میخوام بگم هماهنگی یه کوه ساده چقدر از ما انرژی گرفت!

    خلاصه قرار بود ساعت 9 صبح تجریش جلوی کفش ملی! :oops: من و لیلا که طبق معمول گذشته زود رسیدیم نشسته بودیم تا بقیه بچه ها برسن که دیدیم

    یک نفر یهو بلند گفت سلام حالا ما هم حواسمون به خودمون بود یه دفعه پریدیم دیدیم آقای مدیر هست!(البته بگم آقا سعید با اینکه به قول خودشون شب گذشته ساعت 12 باهاشون هماهنگ کرده بودن زودتر از همه رسیده بودند!)

    دیگه وایسادیم تا نزدیکای 10 تا بقیه دوستان هم بیان!تقریبا همون کوچولوهایی که همیشه تو میتینگا بودن اومده بودند و شلوغ بود!

    دیگه بعد سلام و ... وایسادیم مشورت که کجا بریم دیدیم دیگه به جایی نمیرسیم گفتیم بریم دربند!

    که یه سری از کوچولوها زودتر رفتن ببینن جا هست یا نه که از شلوغی جای پارک نبود منصرف شدیم رفتیم داراباد! :)

    خلاصه اونجا هم وایسادیم تا بقیه ملحق شدن!یه نکته بگم کوله من و لیلا خیلی سنگین بود حالا لیلا زرنگی کرد کولش رو به قول اینکه کلی خوراکی خوشمزه داره

    داد به یکی از کوچولوها ولی من یک تنه کولم رو آوردم بالا ولی دیگه نا و نفس واسم نمونده بود!البته یه ذره هم لیلا کمک کرد! :wink:

    دیگه یه جایی واسه نشستن پیدا کردیم و زیر اندازها رو انداختیم و نشستیم صبحانه خوردن و آجیل و گفتگو! :oops:

    جامون خیلی خوب بود توی سایه بود و خنک و خوب اما همین که وقت ناهار رسید آفتاب عمودی یا زاویه 90 درجه مستقیم میخورد تو سرمون!وحشتناک گرم بود

    که چندتا از کوچولوها به قول خودشون البته هجوم بردن به سایه :lol: یکیشون هم همین لیلا خانم بودها!

    ولی من و با بقیه با کمال آرامش نشستیم تو همون آفتاب و ناهار خوردیم!بعد ناهارم دیگه همگی هجوم بردیم به سایه! :D بعدشم وسایل رو جمع کردیم و راهی شدیم!

    آخرشم خداحافظی و همه متفرق شدن :oops: من و لیلا هم که دیدیم زوده حالا بریم خونه رفتیم سینما فیلم انعکاس!بعدشم رفتیم خونه من که وقتی رسیدم به حالت بیهوش افتادم تا فردا صبح!

    ولی یکی از خاطره های خیلی خوب من بود خیلی خوش گذشت.روز خوبی بود!

    بازم ببخشید زیاد شد تا اونجایی که میشد کوتاه گفتم دیگه! :x
    [/SIZE]

    دوست داشتن
    نام دیگر رسیدن است
    کافیست
    واگن اَت را دُرست سوار شَوی...!

  13. #11
    love-kh

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    .B.C
    نوشته ها
    6,445
    1,787
    1,294

    پیش فرض



    [SIZE=3:93e1ebf96d]سلامی دوباره به کوچولو های گل !
    این خاطره ای که من میخوام بگم یکمی کوتاه هست و مربوط میشه به..اوه...زمانی که من هفت سالم بود و کلاس اول دبستان بودم..
    قبل از این که من برم کلاس اول..چون مادرم سرکار نمی رفت و خانه دار بود از مهد کودک! که می رسیدم..بیکار بودیم..واسه ی همین به من خوندن و نوشتن رو یاد میداد که وقتی رفتم کلاس اول زیاد اذیت نشم و یه جور آمادگی قبلی داشته باشم...
    خلاصه من رفتم کلاس اول و تقریبا بیشتر حرف ها رو بلد بودم و جمله های ساده و روزمره رو میتونستم بخونم و بنویسم.
    این نکته قابل ذکره که من اصلا خجالتی نبودم و بر عکس ! حدودا ده دوازده متری زبون داشتم !
    یک یا دو ماه از کلاس اول من گذشته بود که من توانایی های بالقوه ی! ی خودم رو نشون دادم...خطم توی نوشتن قشنگ بود و همیشه هم دور دفتر مشق رو گل و نمیدونم پروانه می کشیدم که خوشگل بشه و نقاشیمم خوب بود....
    .واسه ی همین معلم من که اسمش خانم شیشه گر بود و خدا رحمتش کنه تصمیم گرفت واسه من جایزه! بگیره که به اصطلاح تشویق بشم..
    اون موقع قاعدتا ما هنوز بلد نبودم که بخونیم..فقط حروف رو می نوشتیم...این معلم از همه جا بی خبر من اومد اخر دفتر مشقم خطاب به مادر پدرم نوشت که برای من یه هدیه ای که مطابق سلیقه ام باشه بگیرند و به مدرسه تحویل بدند تا به اسم مدرسه به من اهدا بشه.
    ..منم که خنگ نبودم! زنگ تفریح دفترمو برداشتم و نوشته اش رو خوندم و...لو رفت!..اما مثل بچه های معصوم دفترمو به مادرم نشون دادم و گفتم ببین معلمم واست یادداشت نوشته..
    من که بلد نیستم بخونم..فکر کنم کار بدی کردم...مادرم هم به من اطلاع نداد که چی نوشته بود (لازم هم نبود اطلاع بده!)..
    یک هفته ای گذشت و یه روز سر صف صبحگاهی با کلی تشویق و دست زدن و صلوات از من خواستند که برم بالا و جایزه ام رو بگیرم که مدرسه برای این که من بچه ی ! خوبی ! بودم واسم خریده.
    .منم نه گذاشتم و نه برداشتم از همون وسط صف بلند بلند گفتم که ( نه...چرا منو گول میزنید..خودم دیدم اخر دفتر نوشته بودید که پدر و مادرم بخرند و شما بگید که خودتون خریدید!))..صورت سرخ مدیر و معاون و معلم ها جلوی بچه هایی که دیگه فهمیده بودند هدیه های گاه و بیگاهی که به اسم مدرسه بهشون میدند از کجا میاد دیدنی بود..
    هنوز بعد از گذشت این همه سال هرموقع یادم به اون روز می افته خنده ام میگیره..یادش بخیر بعد که رفتم خونه مادرم گفت خوب..چه خبرا ؟ منم گفتم هدیه ای که برام خریده بودی رو بهم دادند !
    خلاصه آبروی همه رو بردم...! دیگه هم گول این مسخره بازی های مدارس رو نخوردم!
    [/SIZE]
    قرارمان فصل انگور
    شراب که شدم
    تو جام بیاور
    من جان...
    ________________________________
  14. #12
    BARAN-X
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    October 2007
    نوشته ها
    1,119
    0
    31

    پیش فرض


    سلام به همه و واقعا چه خاطرات خاطره انگیزی .

    اومدم یه خاطره بنویسم ولی نمی دونستم کدومو بنویسم خاطرات شماها رو که خوندم دیدم اکثرا یا

    کوهه یا شیطون بازیه یا تولد . منم که اصلا بچه ی شیطونی نیستم تصمیم گرفتم خاطره ی تولد یکی از

    دوستامو بگم که قرار بود نوک قله براش بگیریم اما چی قرار بود و چی شد .

    این خاطره تقریبا بر می گرده به چند ماه پیش که تولد یکی از دوستای صمیمیم بود و خوشبختانه افتاده

    بود جمعه و ما مجال جشن گرفتن داشتیم خلاصه با چند تا از بچه ها تصمیم گرفتیم که یه جورایی

    سوپرایزش کنیم .

    اول قرار شد دعوتش کنیم کافی شاپ ( مثل تولد سعید ) و عملیات غافلگیرانه ی تولدشو اونجا انجام

    بدیم . همه چی ok شد و 2 روز مونده بود به تولد تا اینکه ما یه جورایی پی بردیم که خانم سرش بره

    پاشو نمی ذاره توی کافی شاپ چون به نظرش محیط خانوادگی نیست در نتیجه مناسبم

    نیست .

    دیگه همه موندیم چی کار کنیم و کجا بریم و برای مشورت با 4 تا از بچه ها بعد از ظهر جمع شدیم خونه

    ی ما که فکرامونو بریزیم روی همدیگه اما هر چی فکر کردیم چیزی به خوبی و با حالی کافی شاپ پیدا

    نشد که جایگزینش کنیم تصمیم گرفتیم که بی خیال محیط غیر خانوادگی و سر پوشیده بشیم و بزنیم

    به دل طبیعت البته من به یه چیزی تو مایه های پارک و اینا فکر می کردم که یهو برادر عزیز و جگر بنده

    راست راست اومد نشست روبه روی ما و گفت خوب برید کوه هم هواش خوبه هم کلی صفا می کنید .

    نه شیرین؟!

    اومدم بگم نه ولی دوستای من که جو گیر بشن دیگه شدن و انقدر جیغ و جغ کردن ( اصطلاح جدیده ) که

    منم مجبور شدم بگه بله برادر عزیز حق با شماست.

    دیگه به هر زحمتی که بود خانواده ی دوستمو راضی کردیم و تقسیم کارم انجام شد و قرار شد کیک

    تولدو 3 تا از بچه ها بیارن البته با اصول محافظتی که وقتی رسیدیم به قله بشه روش شمع گذاشت . 2

    نفرم قرار شد زیر انداز و اینا بیارن منم که مظلوم قرار شد کادوهای همه رو بذارم تو کوله پشتیم

    به اضافه ی تمامی وسایلی که وقتی می رم کوه باید با خودم ببرم یعنی وقتی کوله پشتیمو بستم یه

    چیزی شد در حد یخچال . فکر کنید 6 تا کادو همه هم خرس از نژادهای گوناگون ؛ پاندا و خالخالی و

    سفید و قهوه ای و راه راه و اینا ...

    دوستمونم که تولدش بود قرار شد صبحانه رو بیاره . خلاصه برنامه رو ریختیمو قرار شد جمعه ساعت 4

    صبح همدیگرو اول جاده ببینیم البته شبش بابام گفت شیرین این دوستات نمیانا بذارش واسه

    ساعت 6 اونایی که من دیدم از خواب نازشون نمی زنن . منم موندم چی بگم گفتم اگه اومدن اومدن

    نیومدن خودم می رم و برمیگردم ( بابا جرئت ) البته تا اون موقع 3 بار تنهایی رفته بودم اما نه 4 صبح .

    خلاصه صبح شد و من ساعت 3 و 45 دقیقه راه افتادم و راس ساعت 4 رسیدم سر قرار و چه قدر از دیدن

    دوستام لذت بردم البته در رویا چون هیچ کدوم نیومده بودن و بر عکس همیشه که اونجا پر ورزشکاربود

    اونروز پشه پر نمی زد ( البته پرنده ) خلاصه انقدر صبر کردم که ساعت شد 4 و نیم

    و جالب اینه که گوشی همشونم خاموش بود .

    انقد عصبانی شده بودم که هر چی سنگ جلو پام بود شوت کردم هوا و راه افتادم سمت کوه

    خوشبختانه چاقو کمریم باهام بود و تنها دل خوشیم. یه کم رفتم دیدم کوله بارم خیلییییییییییییی

    سنگینه . آفتابم داشت طلوع می کرد یواش یواش دیگه تصمیم گرفتم بی خیال بشم چون اگه می

    خواستم برم بالاتر از این سمتی که اومدم همش صخره نوردی بود منم وسایلم کامل

    نبود کوله بارمم که خودتون حدس بزنید چی بود دیگه همونجا نشستم و یکم استراحت کردم و طلوع

    خورشیدم نگاه کردم و دلم واسه دوستام سوخت که این لحظه رو از دست دادن تنبلا.

    اینم طلوع






    ساعت تقریبا شده بود 5 و نیم که راه افتادم از کوه برم پایین حالا بالا رفتنش یه بدبختی بود پایین اومدنم

    دانس اصلی بود با اون کوله دیگه به هر بدبختی بود رسیدم پایین ولی خدایی خیلی بالا بودم یکم دیگه

    می رفتم میرسیدم نزدیک قله ولی هم کوله بارم سنگین بود ( برای هزارمین بار ) هم بالا غیرتا هوا

    خیلی سرد بود .

    حالا اصل جریان اینجاست رفتم رسیدم به جاده و رسیدم سر قرار دیدم به به ! رفیقام همه نشستن

    اونجا البته یکیشون تازه داشت میومد . خلاصه چشتون روز بد نبینه من سر اونا داد و هوار می کردم اونا

    سر من تا اینکه قبول کردن که دیر اومدن دیگه موندیم چی کار کنیم که تولد این بدبختم

    خراب نشه تصمیم گرفتیم بریم یه جای دیگه . کجا ؟ تفریگاه چغا (chogha )

    خلاصه یه ربعی پیاده روی کردیم و رسیدیم پیش دریاچه و چند تا عکس گرفتیم اما هر کاری کردم نشد

    دوستانو از عکسا محو کنم

    ولی این عکس دریاچه است




    بعد بردمشون یه جای باحال که روبه روی گلدشته یعنی اینجا :





    حالا وقت چی بود ؟ صبحانه دیگه !

    برگشتم یه نگا بهشون کردم گفتم بچه ها اینجا واسه صبحانه خیلی باصفاست بشینید همین جا

    بخوریم . دیدم همه دارن نگا هم دیگه می کنن گفتم چیه خوب نیست ؟ یکی از دوستام که از همه

    شکمو تره گفت چرا خیلی خوبه ولی ما دیدیم تو دیر اومدی صبحانه رو خوردیم .

    اون لحظه من احساس کردم چشام شد در حد توپ تنیس ... :cry:

    دیگه بگذریم از اینکه چقدر دنبال همدیگه دوئیدیم و کوبیدیم تو سر و کله ی هم تازه اون یکی دوستم که

    هماهنگ با من رسید تو خونه صبحانه خورده بود حالا من بدبخت با این همه انرژی موندم بین این 6 تا

    گرسنه ! خلاصه یکم با هم دعوا کردیم و کلی خندیدیم و جیغ و داد و هوار بعد که کل انرژیامونو خالی

    کردیم رفتیم سراغ کیک و کادو و چه حالی داد خدایی !

    بعدم رفتیم مثل کوچولو ها با وسایل بچه ها که تو پارک بود بازی و شادی و تفریح و تاب و سرسره و اینا .

    بعدم خسته و کوفته و من از همه بدتر برگشتیم سمت خونه هامون ولی چون واقعا خسته بودیم تصمیم

    گرفتیم همه بریم خونه ی ما که از همه نزدیک تره البته بابام وقتی فهمید تنهایی رفتم کلی عصبانی

    شد ولی بعدش بی خیال شد و شبم داداشم به خاطر پیشنهادی که داده بود مجبور شد همه رو

    دعوت کنه به صرف شام توی فضای آزاد البته با خانواده.

    دیگه تا اون باشه از این پیشنهادا نده :oops:
    shirin.baran.x
  15. #13
    admin
    "مدير كل سايت كوچولو"

     

    مدیر کل (سعید)
    تاریخ عضویت
    February 2007
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    23,802
    16,206
    20,361

    پیش فرض

    [SIZE=3:c1d23291cc]هر چي فكر كردم كه تاريخ اين خاطره كه ميخوام بگم كي بود چيزي جز اينكه،هوا گرم بود (اون هم چون كولر ماشين رو زده بوديم :oops: ) يادم نيومد!
    پس نتجيه ميگيريم،*پارسال همين موقع ها بود!!! :idea:

    من با يكي از دوستام بيرون بودم كه يكي ديگه تز دوستام (حسن ) تماس گرفت كه اونم با دو تا ديگه از بچه ها بيرونن!
    خلاصه هماهنگ كرديم كه بريم پيش هم و بعد بريم بيرون.

    خلاصه دور هم كه جمع شديم، تبديل شديم به 5 تا كوچولو از كوچولوهاي كوچولو :oops:

    و مسير انتخابي از همه جالب تر بود!!!
    :idea: بهشت الزهرا!!!!!! :idea:

    يكي از بچه ها كه توي عمرش نرفته بود.
    و از اونجايي كه پدر يكي از بچه ها شهيد بودند (خدا رفتگان شما رو هم بيامرزه :wink: ) و نزديك سالروز شهادتش بود، قرر شد بريم بهشت الزهرا و سر مزار پدر ايشون.

    واسه خودم خيلي جالب بود! و اون هم يك دفعه اي!
    البته خودم هم يكسالي ميشد نرفته بودم بهشت الزهرا!!(به قول معروف دلم تنگ شده بود)

    بعد از سر مزار پدر دوستمون، از اونجايي كه من مديرم و راننده هم من بودم، رفتيم سر مزار فك و فاميل ما :oops:
    پدر بزرگ و عمو و دايي...
    قابل به ذكر هست كه نيم ساعت دنبال قبر دايي ام ميگشتم و آخر هم پيدا نكردم :D
    (از بس مزار شهيد هاي بهشت الزهرا شبيه به هم هست :oops: )

    خلاصه يه جور ميتينگ مذهبي و اسلامي هم گذاشتيم و برگشتيم :wink:
    و اينكه، خدايي پهشت الزهرا دست جمعي ميچسبه :oops: (حالا هي بريد كافي شاپ و كافي چينو و اين حرفا :oops: ) :oops: [/SIZE]
  16. #14
    BARAN-X
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    October 2007
    نوشته ها
    1,119
    0
    31

    پیش فرض

    سلام اینم دومین خاطره که خیلی زیاده !

    این خاطره مال عید همین ساله و مربوط میشه به من و دختر عمه م که امسال کنکور داشت و چون از چیز خونی خسته شده بود تصمیم گرفت عید رو از کرج بیاد اینجا و پیش من بمونه که هی ببرمش کوه
    خلاصه عید شد و دختر عمه ام اومد خونه ی ما و از صبح تا شب کار ما دو تا شد پذیرایی از مهمونا .

    که البته پذیرایی کردن دامن همه ی اعضای جوون خانواده از جمله پسران غیور رو هم می گیره اما چون پسر غیور ما ترجیح داد عید رو با دوستاش بگذرونه و نتونست از مسافرت با دوستاش بگذره و این بدبختی فقط دامن گیر من و دختر عمه ام الهام شد .

    دیگه از صبح تا شب مشغول کار بودیم و شبم اوج تفریحمون شطرنج بود اونم بازی به شرط اینکه برنده بخوابه رو تخت که البته همیشه حرکات ناپلئونی بنده حال الهام خانم رو می گرفت :twisted: و حرکات مادر جان ناپلئونی مادر جانمم حال بنده رو که این مهمونه بذار رو تخت بخوابه تو بخواب پایین زشته :wink: .

    اکثر شبا بابا مامانم می رفتن عید دیدنی و ما با هم تنها بودیم ( چون بابام فقط شبا بی کاره اگه کشیک بهش نیوفته اونم on call ) به قول خودش وهمکاراش ! خلاصه اون شبم اینا پا شدن رفتن اراک واسه عید دیدنی و من و الهام تنها موندیم و حالا وقتی می خوان بر گردن ماشینمون رضایت نمی ده و روشن نمی شه !!

    دیگه ساعت 1 شب بابام زنگ زد و جریانو فهمیدم و گفت که شب نمیان و کلی هم توصیه ی ایمنی کرد که درارو قفل کن چراغ قوه بذار بالا سرت و اینا . حالا نگو در همین حین که من دارم با بابام حرف می زنم و تو فاصله ای که از سه طبقه اومدم پایین و دو کیلومتر راه رفتم که برم در حیاطو قفل کنم (آخه دو روز بود که واسه فرار از دست مهمونا اومده بودیم خونه صحرائیمون یا به قول با کلاساش ویلایی که کلا حیاطش خیلی بزرگه و خارج شهره اما خوب چون همه ی همسایه هامون بودن بابام راضی شد که کسی نیاد پیشمونو ما تنها بمونیم ) دختر عمه جانم داره فیلم ترسناک می بینه البته الهام واقعا شجاعه فقط سوسک ببینه می ره تو ملکوت خلاصه رفتم بالا و دیدم اینجوریه هی گفتم پاشو نگا نکن ولی قبول نکرد و فهمید بابا مامان نمیان تصمیم گرفت تا صبح بشینه فیلم ببینه ولی من زیاد به فیلم علاقه ای ندارم مگه واسه آموزش زبان :oops:

    دیگه پاشدم رفتم طبقه ی آخر که معروفه به تالاری به قول عموم و سرگرم شدم به نت نویسی آخه اونجا پیانو دارم بعد پاشدم رفتم تو تراس ببینم همسایه ها بیدارن یا نه دیدم فقط خونه بقلی چراغاش روشنه که خونه ی مهناز خانم دوست مادرم بود اونم تنها زندگی می کرد ولی خوب دلگرمی بود .

    تو همین فکرا بودم یهو دیدم یه صدایی اومد تو مایه های انفجار و برقا کلا رفت :cry: و خدارحم کرد موبایلم باهام بود وگرنه پرت می شدم پایین . دیگه سریع اومدم داخل و درو بستم دیدم شیشه ها دارن می لرزن نگو الهامه داره جیغ می زنه . اگه بگم باورتون نمیشه که من چه جوری پله ها رو رفتم پایین و خدایی چه دانسی بود .

    رسیدم پایین دیدم خیلی ریلکس نشسته رو زمین داره جیغ میزنه البته من که رسیدم نفس کم آورد ساکت شد .منم که ترسیده بودم خیلی هم هل کرده بودم همه ی عصبانیتمو خالی کردم سر بیچاره که هی بهت می گم فیلم ترسناک نبین دختر گوش نمیدی که :evil: .

    خلاصه بعد از کلی مشاجره تصمیم گرفتیم بریم بخوایم و دیگه با کلی تجهیزات و چراغ قوه و موبایلو چوب و چماق و اینا خیالمون واسه خواب راحت شد و خوابیدیم البته خوابیدم یعنی تازه چشام گرم شده بود دیدم الهام مثل اجل معلق وایساده بالا سرم نور موبایلشم که می خورد به صورتش واقعا ترسناکش کرده بود یعنی یه جن به تمام معنا .

    حالا نگو فیلم ترسناکه تازه داره اثر می کنه و خانم نمی تونه بخوابه دیگه تصمیم گرفتیم بریم تو تالاری بزنیم و بخونیم که روحیه ی جفتمون عوض بشه خلاصه رفتیم بالا و کلی سالنو رویایی کردیم با شمع و چراغ نفتی و اینا .
    دیگه حالا هی من بزن هی الهام بخون دیگه از فارسی و روسی گرفته تا آلمانی و هندی خوندیم .
    بعد زنگ زدیم تک تک دوستامونو از خواب پروندیم و کلی صفا کردیم .

    بعدم زنگ زدیم به دختر عموم حالا نگو دختر عمو هامو پسر عموهامم همه جمع شدن اونجا دارن از بی کاری چشمک بازی می کنن دیگه با همه حرف زدیم و کلی خندیدیم به وضعیت همدیگه آخراشم دیگه شده بود محفل آهنگ درخواستی من این طرف می زدم اونا اون طرف می خوندن خدایی خیلی باحال بود تا اینکه پسر عمو بزرگم گفت هتل کالیفرنیا رو براش بزنم آهنگ خیلی زیبایی بود مخصوصا اگه 4 صبح اجراش کنی :oops:

    وسطای آهنگ یهو دیدم الهام جیغش رفت هوا و داد می زنه دزد حالا من از این طرف دارم سکته می کنم اونا از اون طرف نگران شدن ؛ بگو خانم یه سایه دیده افتاده رو تراس :? .
    منم گفتم صددرصد مهناز خانمه و یکم آروم شد و خیال بچه ها هم راحت شد و تلفنو قطع کردیم بعد کلی خوشتیپ کردیم رفتیم تو تراس که مهناز خانمو ببینیم ولی کو مهناز خانم نگو برادرش با چند تا از دوستاش اومدن اینجا خوش گذرونی .

    چقدم جلف بودن و چه استعدادی در رقصیدن داشتن خدایی :oops: ! دیگه سه ساعت وایسادیم به اونا خندیدن که یهو متوجه شدن ما روتراسیم اومدن تو حیاط و دیگه سلام و احوالپرسی و اینا و بحث راجع به قطع برق و سایه و دزد و اینا که معلوم شد همه ی جیغ و جن گریا کار این دیوونه ها بوده و مهناز خانم خوابه و اصلا بیدار نشده !

    دیگه هوا روشن شده بود ما هم کلی خسته بودیم دیگه گرفتیم همونجا تو تالاری خوابیدیم .
    ده دقیقه نگذشته بود دیدم یکی داره صدام میکنه اول فکر کرد الهامه پاشدم دیدم مثل سنگ خوابیده بعد دیدم صدای مهناز خانمه خلاصه رفتم تو تراس ببینم چی میگه و بعد کلی سلام و احوالپرسی گفت دیشب مامانت زنگ زده گفته تنهایید به من گفت مواظبتون باشم حالا دیشب خوب خوابیدید ؟! :o

    اول فکر کردم داره شوخی می کنه ولی بعد فهمیدم نه بابا خوابش خیلی سنگینه بعدم گفت نهار بریم خونه ی اونا که با برادرشو دوستاش آشنا بشم چند دستم والیبال بازی کنیم (آخه عشق والیباله )
    منم تو دلم گفتم مگه اون جلفا والیبالم بلدن :wink: ؟ !
    که خوشبختانه بلد نبودن و من و الهام و مهناز خانم توی هر 10 دور بازی ازشون بردیم و کلی خندیدیم .
    shirin.baran.x
  17. #15
    selina
    كوچولو رسمي
    کوچولو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    گوشه ای از گیتی
    نوشته ها
    4,711
    0
    10

    پیش فرض

    [SIZE=3:427ecd75ad]
    اول از همه یه تبریک به مبدع این تاپیک که به نظرم یکی از بهترین تاپیکای این سایت می تونه باشه چرا که هنوز هیچی نشده خیلی تاپیک داغی شده و کوچولو ها با گذاشتن خاطراتشون تو این تاپیک بقیه رو هم تو بهترین لحظاتشون به بهترین شکل شریک می کنن.اول از سعید واسه ایجاد این تاپیک بعدم از کوچولو های گل واسه گذاشتن خاطره های زیباشون تشکر میکنم.خسته نباشید بچه ها.

    خوب نزدیک ترین خاطره ای که دارم مال همون نمایشگاه کتابه که توی اردیبشت ماه بود یا دقیق تر بگم 23 اردیبهشت ماه 88.سعی می کنم کوتاهش کنم. :evil:

    بعد از این که فهمیدیم دانشگاه حاضر نمی شه ما رو واسه ی اردوی نمایشگاه کتاب بیاره طی عملیاتی انتحاری و دلیرانه 8) با یه اکیپی از بچه های باحال و پایه ی دانشگاه تصمیم گرفتیم که خودمون به صورت خودسرانه و بدون اطلاع دانشگاه دست به این اقدام بزنیم البته فراموش نشه که با این تصمیم پی همه چیو به تنمون مالیدیم(منظورم از پی همون کمیته انظباطی و ستاره دار شدن و اخراج و این چیزاس دیگه :oops: ).تصمیم بر این شد که جوری حرکت کنیم که روز دوم اونجا باشیم.پس بچه ها 2 گروه شدن و قرار شد که یکی از پسرا که از همه زرنگ تر بود!!! :o لیدر گروه باشه.

    من و دو تا از دوستام قرار بود ساعت 11 شب از ترمینالی که نزدیک تر بود به دروازه تهران بهشون ملحق بشیم.اوخ اوخ اوخ چشمتون روز بد نبینه اون موقع شب تو یه همچین جایی 3 تا دختر ناسو مامانی 8) :x تک و تنها موندن رو صندلیای ترمینال تا بقیه تشریفشونو بیارن.که بعد خبر دادن اتوبوسی که قرار بوده باهاش بیایم از شانس ما خراب شده و نیم ساعته میاد(حالا نیم ساعته قرار بود درست بشه ها :o )خلاصه به هر دردسری ساعت 1 بامداد اومدن دنبالمون بماند که تو این فاصله یه دعوای درس حسابیم تو ترمینال شد و داشتیم مثل بید میلرزیدیم.(چاقو کشی و از این حرفا)آخیش بالاخره اگه خدا بخواد به هر مصیبتی سوار اتوبوس شدیم.

    گفته بودم یه سری بچه های پایه و باحال دانشگاه بودن.به همین دلیل تمامشون مثل بچه + ها تا خود تهران رو صندلیاشون نشستنو از جاشونم جم نخوردن!!! :evil: اصلا فکر بد نکنیدا!!!اصلا بزن و برقص و شلوغی نداشتیما!!!اصلا وسط راه پلیس نیومد تو ماشینمون گیر بده ها!!!(دیگه خودتون حساب کنین چه خبر بوده) :lol:

    حوالی ساعت 11 بود که رسیدیم نمایشگاه کتاب.حالا بماند که چون اتوبوس نمی تونست وارد شهر بشه و بعدم ممکن بود توی ترافیک گیر کنیم مجبور شدیم با مترو بیایم(خودتون حساب کنین 40 نفر دختر و پسر شیطون که مهار کردنشون کار حضرت فیله :evil: ) 8)

    خیر سرمون قرار بود مثلا بریم نمایشگاه کتاب!!!هزار تا برنامه واسه خودمون چیده بودیم تو همون یه روز!یه سری از بچه ها که اصلا داخل نمایشگاه نیومدن(ما مثلا خیلی مثبت و طالب علم و دانش :oops: بودیم گفتیم بریم یه خورده کتاب تغذیه کنیم)چه کتاب خریدنی هر جا می رفتیم غرفه رو به آشوب می کشوندیم. :idea:

    حالا اینم بگم که من گردن شکسته از قبل با چند تا از دوستام قرار داشتم چند تاام مثلا می خواستن منو غافلگیر کنن(هه هه هه :!: )این وسط خودشون غافلگیر شدن. :D آخه اون وسط شارژ گوشی من تمام شد و آنتن دهی اونجاام که خودتون می دونین.هیچی دیگه نتونستم باهاشون در ارتباط باشم 8O و به قول معروف پیچیده شدن(وای که پیچوندن چه حالی می ده)بی چاره ها فکر کردن من قالشون گذاشتم و اینم بماند که برنامه ای بود تا از دلشون در بیارم که هنوزم ترکشاش بهم می خوره(تا من باشم به صورت محترمانه کسیو نپیچونم :lol: )

    دیگه حول و حوش ساعت 3 و 4 بود که بچه ها گفتن پس درکه چی شد؟!آخه می دونین چیه؟قرار بود مثلا نهارمون با نهایت کلاس توی درکه سرو بشه بعد با نهایت بی کلاسی و بد بختی از دست این لیدر بی عرضه ی گروهمون توی چمنای نمایشگاه اونم زیر آفتاب داغ سرو شد. (سوژه خنده بودیم اساسی)درکه که مالیده شد.هر طور شد خودمونو سرگرم کردیم تا حوالی 7 شب!!!

    طبق برنامه(این که می گم طبق برنامه مال اینه که لیدر بی عرضه واسه این یه مورد زیر قولش نزد وگرنه دوست دخترش کلشو می کند :lol: :oops: )راه افتادیم به سمت پارک ارم.که تا ساعت 1 و 2ام اون جا بودیم.بر خلاف اون همه مصیبتی که از روز قبلش کشیدیم تو شهر بازی واقعا خوش گذشت البته یه چند تا طلفات نا چیزم از قبیل گیر کردن دست من بیچاره لای رنجر :? و ... داشتیم که همینشم باعث خنده ی بقیه شده بود و یه یادگاری اساسی موند واسه من(آخه تا یک ماه تمام دستم درد می کرد 8) :o )

    طرفای 2 بود که راه افتادیم به سمت شهرمون.(البته منظور از شهرمون اصفهانه ها)بچه هاام به دلیل این که خیلی خسته بودن و دیگه رمق نداشتن و بی هوش شده بودن از جاشون مثل بار اول جم نخوردن و سمم بک نشستن رو صندلیاشون :evil: :D (فقط این بار این ساکت بودنشون یه کمی از بار اول خفن تر بود.بچه ها از زور خستگی اصلا به خودشون فشار نیاوردنا!!!!!)

    دیگه اگه خدا بخواد 9 صبح رسیدیم اصفهان ولی تازه من بیچاره مجبور بودم یه مسیریم تا شهرکرد طی کنم(خداااا)دیگه وقتی رسیدم خونه بیهوش و بی رمق بودم تازه یه دعوای حسابیم توی خونه به خاطر این که گوشیم در دسترس نبوده و بعدم خاموش!!!نگرانم شده بودن و (بقیشم خودتون حساب کنین) 8)

    درسته یه کمی سختی کشیدیم و آخرشم... ولی در کل می تونم بگم یکی از بهترین و خاطره انگیز ترین مسافرتام بود(البته اون مبحث قال گذاشتنو اگه فاکتور بگیریم خیلی بهتره)

    نکات اخلاقی:
    1-مسافرت که می رید بزن و برقص و حرکات موزون و نا موزون و این چیزارو قاکتور بگیرین(البته این نکته ی اخلاقی بود شما نمی خواد فاکتور بگیرین حالش به همین چیزاس دیگه :lol: :wink: )

    2-به کسی قول ندین از قبل که میرین باهاش سر قرار(که بعد مجبور بشین بپیچونینش. 8) ولی من نپیچوندما خودشون پیچیدن!!)

    3-حواستون باشه توی مسافرتتون یه سر خر پیدا نکنین که بعد از اون از جاتون نتونین جم بخورین(آخه همش یکی می افته دنبالت حالت گرفته می شه دیگه )

    4-حواستونو به وسایل توی پارک جمع کنین(که بعد سوژه خنده ی بقیه نشین)

    5-وقتی گوشیتون خاموش می شه سعی کنین در اسرع وقت با خانواده ی گرامی تماسی هر چند کوتاه برقرار کنید.

    اینی که شنیدین یا دیدین خلاصه ترین نحو ممکنش بودا!!! :idea: [/SIZE]
    هیچکس حیرانی ام را حس نکرد
    وسعت پنهانی ام را حس نکرد

    در میان خنده های تلخ من
    دیده ی بارانی ام را حس نکرد
صفحه 1 از 5 12345 آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 61

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •