ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 1 از 11 123456 ... آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 161
  1. #1
    sana
    مدير و معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    November 2007
    محل سکونت
    دیار یار
    نوشته ها
    11,699
    94
    733

    Flower 23 32 業 حمید مصدق 業 +دفتر اشارات+

    [center:840304f0f2][/center:840304f0f2]
    [center:840304f0f2]

    حمید مُصَدِّق (زادهٔ ۹ بهمن ۱۳۱۸ شهرضا - درگذشتهٔ ۷ آذر ۱۳۷۷ تهران) شاعر و حقوقدان ایرانی بود.

    حمید مصدق بهمن ۱۳۱۸ در شهرضا متولد شد. چند سال بعد به همراه خانواده*اش به اصفهان رفت و تحصیلات خود را در آنجا ادامه داد. او در دوران دبیرستان با منوچهر بدیعی، هوشنگ گلشیری، محمد حقوقی و بهرام صادقی هم مدرسه بود و با آنان دوستی و آشنایی داشت.

    مصدق در ۱۳۳۹ وارد دانشکده حقوق شد و در رشته بازرگانی درس خواند. از سال ۱۳۴۳ در رشته حقوق قضایی تحصیل کرد و بعد هم مدرک کارشناسی ارشد اقتصاد گرفت. در ۱۳۵۰ در رشته فوق لیسانس حقوق اداری از دانشگاه ملی دانش*آموخته شد و در دانشکده علوم ارتباطات تهران و دانشگاه کرمان به تدریس پرداخت.

    وی پس ار دریافت پروانه وکالت از کانون وکلا در دوره*های بعدی زندگی همواره به وکالت اشتغال داشت و کار تدریس در دانشگاه*های اصفهان، بیرجند و بهشتی را پی می*گرفت.

    در ۱۳۴۵ برای ادامه تحصیل به انگلیس رفت و در زمینه روش تحقیق به تحصیل و تحقیق پرداخت. تا سال ۱۳۵۸ بیشتر به تدریس روش تحقیق اشتغال داشت و از ۱۳۶۰ تدریس حقوق خصوصی به خصوص حقوق تعاون . مصدق تا پایان عمر عضو هیات علمی دانشگاه علامه طباطبایی بود و مدتی نیز سردبیری مجله کانون وکلا را به عهده داشت.


    حمید مصدق در هشتم آذرماه ۱۳۷۷ بر اثر بیماری قلبی در تهران درگذشت.


    [/center:840304f0f2][center:840304f0f2]


    [/center:840304f0f2]
    ویرایش توسط MELINA : 2012.11.15 در ساعت 00:15



    ♥ وتو چون مصرع شعری زیبا ♥
    ♥ سطر برجسته ای از زندگی من هستی ♥

  2. #2
    sana
    مدير و معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    November 2007
    محل سکونت
    دیار یار
    نوشته ها
    11,699
    94
    733

    پیش فرض Re: 業 حمید مصدق 業

    [center:aa9bc4304d]

    :arrow:
    دوستان عزیز برای ارسال اشعار حمید مصدق به نکات زیر دقت کنید


    نام مجموعه های این شاعر :


    * درفش کاویان *

    * گیرم که آب رفته به جوی اید با آبروی رفته چه باید کرد ؟ *
    * با خویشتن نشستن در خود شکستن *
    * من با بطالت پدر هرگز بیعت نمیکنم *
    * ای کاش شوکران شهامت من کو ؟ *
    * از جدایی ها (دفتر نخست) *
    * از جدایی ها ( دفتر دوم) *
    * ایا چه کس تو را از مهربان شدن با من مایوس می کند *
    * اشارات *
    * سالهای صبوری *
    * در رهگذار باد *
    *آبی، خاکستری، سیاه *





    از اولین مجموعه این لیست شروع به نوشتن اشعار میکنیم و به ترتیب ادامه خواهیم داد

    اشعاری که علامت زده شده یک بار ارسال شده . لطفا اشعار بی علامت را به ترتیب از بالا ارسال کنید



    * درفش کاویان *



    1- پیش درآمد
    2- درآمد
    3- قسمت 1
    4- قسمت 2
    5- قسمت 3







    [/center:aa9bc4304d]



    ♥ وتو چون مصرع شعری زیبا ♥
    ♥ سطر برجسته ای از زندگی من هستی ♥

  3. #3
    sana
    مدير و معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    November 2007
    محل سکونت
    دیار یار
    نوشته ها
    11,699
    94
    733

    پیش فرض

    [center:e425cf7dd5]
    پیش درآمد

    و چیزها اندر این نامه بیابد



    و چیزها اندر این نامه بیابد
    که سهمگین نماید
    و این نیکوست
    چون مغز او بدانی
    تو رادرست گردد و دلپذیر اید
    چون ماران که از دوش ضحک برآمدند
    این همه درست اید به نزدیک دانایان و بخردان به معنی
    و آن که دشمن دانش بود این را زشت گرداند
    و اندر جهان شگفتتی است
    مقدمه شاهنامه ابومنصوری
    [/center:e425cf7dd5]



    ♥ وتو چون مصرع شعری زیبا ♥
    ♥ سطر برجسته ای از زندگی من هستی ♥

  4. #4
    sana
    مدير و معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    November 2007
    محل سکونت
    دیار یار
    نوشته ها
    11,699
    94
    733

    پیش فرض

    [center:30de5df299]

    ミ★ミ درآمد ミ★ミ




    شبی آرام چون دریا بی جنبش
    سکون ساکت سنگین سرد شب
    مرا در قعر این گرداب بی پایاب می گیرد
    دو چشم خسته ام را خواب می گیرد
    من اما دیگر از هر خواب بیزارم
    حرامم باد خواب و راحت و شادی
    حرامم باد آسایش
    من امشب باز بیدارم
    میان خواب و بیداری
    سمند خاطراتم پای می کوبد
    به سوی روزگارکودکی
    دوران شور و شادمانیها
    خوشا آن روزگار کامرانیها
    به چشمم نقش می بندد
    زمانی دور همچون هاله ابهام ناپیدا
    در آن رویا
    به چشم خویش دیدم کودکی آسوده در بستر
    منم آن کودک آرام
    تهی دل از غم ایام
    ز مهر افکنده سایه بر سر من مام
    در ان دوران
    نه دل پر کین
    نه من غمگین
    نه شهر این گونه دشمنکام
    دریغ از کودکی
    آن دوره آرامش و شادی
    دریغ از روزگار خوب آزادی
    سر آمد روزگار کودکی اینک دراین دوران دراین وادی
    نه دیگر مام
    نه شهر آرام
    دگر هر آشنا بیگانه شد با آشنای خویش
    و من بی مام تنها مانده در دشواری ایام
    تو اما مادر من مادرناکام
    دلت خرم روانت شاد
    که من دست نیازی سوی کس هرگز نخواهم برد
    و جز روح تو این روح ز بند آزاد
    مرادیگر پناهی نیست دیگر تکیه گاهی نیست
    نبودم این چنین تنها
    و ما در دل شبها
    برایم داستان می گفت
    برایم داستان از روزگار باستان می گفت
    و من خاموش
    سراپا گوش
    و با چشمان خواب آلود در پیکار
    نگه بیدار و گوش جان بر آن گفتار
    در آن شب مادر من داستان کاوه را می گفت
    در آن شب داستان کاوه آن آهنگر آزاده را می گفت
    [/center:30de5df299]



    ♥ وتو چون مصرع شعری زیبا ♥
    ♥ سطر برجسته ای از زندگی من هستی ♥

  5. #5
    sana
    مدير و معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    November 2007
    محل سکونت
    دیار یار
    نوشته ها
    11,699
    94
    733

    پیش فرض

    [center:df53788a23]

    ミ★ミ قسمت 1 ミ★ミ



    زمانی دور
    در ایرانشهر
    همه در بیم
    نفس در تنگنای سینه ها محبوس
    همه خاموش
    و هر فریاد در زنجیر
    و پای آرزو در بند
    هزار آهنگ و آوای خروشان بود و شب خاموش
    فضای سینه از فریاد ها پر بود و لب خاموش
    و باد سرد
    چونان کولی ولگرد
    به هر خانه به هر کاشانه سر می کرد
    وبا خشمی خروشان
    شعله روشنگر اندیشه را می کشت
    شب تاریک را تاریکتر می کرد
    نه کس بیدار
    نه کس را قدرت گفتار
    همه در خواب
    همه خاموش
    به کاخ اندر
    که گرداگرد آن را برج و بارو
    تا دل قیرگون دریای وارون بود
    نشسته اژدهک دیوخو
    بر روی تخت خویشتن هشیار
    مبادا کس شود بیدار
    لبانش تشنه خون بود
    نمانده دور
    ز چشم و گوش او پنهان ترین جنبش
    لبش را می فشرد آهسته با دندان
    غمین پژمان
    چنین با خویشتن نجوای گنگی داشت
    جز اینم آرزویی نیست
    که ریزم زیر تیغ خویش خون مردمان هفت کشور را
    ولیکن برنمی آورد هرگز آرزویش را
    اردویسور آناهیتا
    که نیک است او
    که پاک است او
    که در نفرت ز خوی اژدهک است او
    در آن دوران در ایرانشهر
    همه روزش چو شبها تار
    همه شبها ز غم سرشار
    نه در روزش امیدی بود
    نه شامش را سحرگاه سپیدی بود
    نه یک دل در تمام شهر شادان بود
    خورک صبح و ظهر و شام ماران دو کتف اژدهک پیر
    مدام از مغز سرهای جوانان این جوانمردان ایران بود
    جوانان را به سر شوری است توفانزا
    امید زندگی در دل
    ز بند بندگی بیزار
    و این را اژدهک پیر می دانست
    از اینرو بیشتر بیم و هراسش از جوانان بود
    [/center:df53788a23]



    ♥ وتو چون مصرع شعری زیبا ♥
    ♥ سطر برجسته ای از زندگی من هستی ♥

  6. #6
    sana
    مدير و معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    November 2007
    محل سکونت
    دیار یار
    نوشته ها
    11,699
    94
    733

    پیش فرض

    [center:5bac32e7f1]

    ミ★ミ قسمت 2 ミ★ミ



    کلاغان سیه

    ……………ـ این فوج پیش آهنگ شام تار

    فراز شهر با آواز ناهنجار

    رسیدند آن زمان چون ابر ظلمت بار

    ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

    زمین رخت عزای خویش می پوشید

    زمان

    …………….ـ ته مانده های نور را در جام خک خسته می نوشید

    فرو افتاده در طشت افق خورشید

    میان طشت خون خورشید می جوشید

    سیاهی برگ و پر بگشوده

    …………… پیچک وار

    ………………………… بر دیوار

    ……………………………………… می پیچید

    شبانگاهان به گلمیخ زمان

    …………… شولای شوم خویش می آویخت

    و بر رخسار گیتی رنگهای قیرگون می ریخت.

    در این تاریکی مرموز شهر بی تپش مدهوش

    چراغ کلبه ها خاموش

    در این خاموش شب اما ،

    درون کوره آهنگری یک شعله سوزان بود.

    ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

    لب هر در

    به روی کوچه ها آهسته وا می شد

    و از دهلیز قلب خانه ها با خوف

    سراپا واژه انسان رها می شد

    هزاران سایه کمرنگ

    ……………ـ در یک کوچه با هم آشنا می شد

    طنین می شد

    ……………ـ صدا می شد

    صدای بی صدایی بود و

    ……………ـ فرمان اهورایی

    ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

    درون کوره آهنگری آتش فروزان بود

    و بررخسار کاوه سایه های شعله می رقصید

    غبار راه سال و ماه

    نشسته در میان جنگل گیسوی مشگین فام

    خطوط چین پیشانیش

    نشان از کاروان رفته ایام

    نهاده پای بر سندان

    دژم پژمان

    پریشان بود

    ستمها بر تن و بر جان او رفته

    دلش چون آهنی در کوره بیداد ها تفته

    از آن رو کان سیه کردار

    گجسته اژدهک پیر دژ رفتار

    ……………ـ آن خونخوار

    هماره خون گلگون جوانان وطن می خورد

    روان کاوه زاین اندوه می آزرد

    اگرچه پیکرش را حسرتی جانکاه می کاهید

    درون سینه اش دل ؟

    ……………ـ نه

    ……………ـ که خورشید محبت گرم می تابید

    به قلبش گرچه اندوه فراوان بود

    هنوزش با شکست از گشت سال و ماه

    فروغ روشنی بخش امید و شوق

    ……………ـ در چشمش نمایان بود

    در آن میدان

    کنار کارگاه کاوه جنگجو جانباز

    فزونی می گرفت آن جمع را هر چند

    در آنجا کاوه بر آن جمع جانبازان جنگاور

    نگاهی مهربان افکند

    اگر چه بیمنک افکند

    اگر چه بیمنک از جان یاران بود

    همه یاران او بودند

    همه یاران با ایمان او بودند

    همه در انتظار لحظه فرمان او بودند

    و کاوه

    ……………ـ مرد آزاده ـ

    سکوت خویش را بشکست و اینسان گفت :

    ……………گذشته سالهای سال

    ……………که دلهامان تهی گشته است از آمال

    ……………اجاق آرزو ها کور

    ……………چراغ عمرمان بی نور

    ……………تن و جانمان اسیر بند

    ……………به رغم خویشتن تا چند

    ……………دهیم از بهر ماران دو کتف اژدهک پیر

    ……………سر فرزند

    ……………مرا جز قارَن

    …………………………ـ این دلبند

    ……………نمانده دیگرم فرزند

    ……………اگر در جنگ با دشمن

    ……………روان او رود از تن

    ……………از آن به تا سر او طعمه ماران دوشِ

    …………………………ـ اژدهک دیوخو گردد

    ……………شما را تا به چند آخر

    ……………نشستن روز و شب اندوه و غم خوردن

    ……………شما را تا به کی باید

    ……………در این ظلمت سرا عمری به سربردن

    ……………بپا خیزید !

    ……………کف دستانتان را قبضه شمشیر می باید

    ……………کماندارانتان را در کمانها تیر می باید

    ……………شما را عزمی کنون راسخ و پیگیر می باید

    ……………شما را این زمان باید

    ……………دلی آگاه

    ……………همه با همدگر همراه

    ……………نترسیدن ز جان خویش

    ……………روان گشتن به سوی دشمن بد کیش

    ……………نهادن رو به سوی این دژ دیوان جان آزار

    ……………شکستن شیشه نیرنگ

    ……………بریدن رشته تزویر

    ……………دریدن پرده پندار

    ……………اگر مردانه روی آرید و بردارید

    …………………………ـ از روی زمین از دمشنان آثار

    ……………شود بی شک

    ……………تن و جانتان ز بند بندگی آزاد

    …………………………ـ دلها شاد

    ……………تن از سستی رها سازید

    ……………روانها را به مهر اورمزدا آشنا سایزد

    ……………از آن ماست پیروزی

    ……………درنگی کاوه کرد

    …………………………ـ آنگاه با لبخند

    نگاهی گرم وگیرا بر گروه مردمان افکند

    لبش را پرسشی بشکفت

    به گرمی گفت با یاران :

    ……………دراینجا هست ایا کس

    ……………که با ما نیست هم پیمان ؟

    گروهی عزمشان راسخ :

    ……………که ، کنون جنگ باید کرد

    ……………به خون اهرمن شمشیر را گلرنگ باید کرد

    ……………و دامان شرف را پک از هر ننگ باید کرد

    گروهی

    ……………ـ گرچه اندک ـ

    ـ در نگهشان ترس و نومیدی هویدا بود

    و در رخسارشان اندیشه تردید پیدا بود

    زبانشان زهر می پاشید

    …………………………ـ زهر یاس و بدبینی

    بد اندیشی تهی از مهر میهن قلب ناپکش

    صدا سر داد :

    ……………ـ ای یاران

    ……………قضای آسما ست این

    ……………همانا نیست جز این سرنوشت ما در این کشور

    ……………چه خواهد کرد با گفتار خود کاوه

    ……………گروهی را به کشتن می دهد این مرد آهنگر

    ……………و تو ای کاوه ! ای بی دانش و تدبیر

    ……………نمی دانی مگر کادین اژدهک پیر

    ……………به جان پیمان یاری تا ابد با اهرمن دارد

    ……………نگیرد حلقه این بندگی از گوش

    …………………………ـ تا جان در بدن دارد

    ……………نمی دانی مگر کاو آرزومند است

    ……………زمین هفت کشور را

    ……………ز خون مردمان هفت کشور لعلگون سازد

    ……………روان در هفت کشور رود خون سازد

    ……………تو را که نیست غیر از انتقام خون فرزندان

    نه دردل آرزویی

    ……………ـ نی هوای دیگری درسر

    چه می گویی دگر

    ……………ـ اندیشه ات خام است

    تو راینک سزا لعن است و دشنام است

    من اینجا درمیان زیج غمها می نشینم در شبان تار

    که آخر دیر پاشام سیه را هم سرانجام است

    در این ماندن

    اگر ننگ است اگر نام است

    نمی پویم من این ره را

    ……………ـ که آرامش

    نه در رزم است

    ……………در بزم است و

    …………………………با جام است

    سخنها کار خود می کرد

    میان جمع موج افتاد

    شدند اندیشه ها سرگشته در گردابی از تردید

    سپاه یاس در کار تسلط بود

    ……………ـ بر امید

    چه باید کرد ؟

    گروهی گرم این نجوا

    ……………که کنون نیکتر مردن

    ……………از اینسان زندگی با ننگ و بدنامی به سربردن

    گروهی بر سر ایمان خود لرزان

    ……………که آری نیک می گوید

    ……………کنون این اژدها ی فتنه در خواب است

    ……………نشاید خوابش آشفتن

    گروهی که به کیش آیند و با فیشی روند

    ……………ـ آماده رفتن …

    که ناگه بانگ گردی از میان انجمن برخاست :

    ……………جبان خاموش شرمت باد!

    صدای گرم و گیرایش

    شکست اندیشه تردید

    کلامش دلپذیر افتاد

    سکونی و سکوتی جمع را بگرفت

    نفس در تنگنای سینه ها واماند

    که این آوای مردانه

    ……………ـ ز نو بر آسمان برخاست:

    جبان خاموش شرمت باد

    تو ای خو کرده با بیداد

    سحر با خود پیام صبح می آرد

    لبان یاوه گو بر بند

    که پیکان نفاق از چاه لبهات می بارد

    اگر صد لشکر از دیو و ددان اژدهک بد کنش

    ……………ـ با حیله و ترفند

    به قصد ما کمین سازند

    من و تو ما اگر گردند

    ……………ـ بنیادش براندازند

    هراسی در دل ما نیست

    ستمهایی که بر ما رفت

    از این افزون نخواهد شد

    دگر کی به شود کشور

    اگر کنون نخواهد شد

    اگر می ترسی از پیکار

    اگر می ترسی از دیوان جان آزار

    را بر جنگ دشمن نیست گر آهنگ

    تو واین راه تنهایی

    ……………ـ که آلوده ست با هر ننگ

    نوید ما

    ……………ـ امید ماست

    امید ماست

    که چون صبح بهاری دلکش و زیباست

    اگر پیمان

    ……………گجسته اژدهک دیوخو

    …………………………ـ با اهرمن دارد

    برای مردم آزاده گر بند و رسن دارد

    دلیران را از این دیوان کجا پرواست

    نگهدار دلیران وطن مزداست

    میان آن گروه خشمگین این گفتگو افتاد:

    ……………بلی مزداست

    ……………نگهدار دلیران وطن مزدای بی همتاست.

    نفاق افکن

    ز شرم و بیم رسوایی گریزان شد

    و در خیل سیاهی های شب

    ……………ـ از پیش چشم خشمگین خلق پنهان شد

    و مردم ، باز با ایمان راسختر

    ز جان و دل به هم پیوسته

    ……………ـ با هم یار می گشتند

    به جان آماده پیکار می گشتند

    کنار کوره آهنگری کاوه

    به سرانگشت خود بستر اشک شوق

    …………………………ـ آنگه گفت :

    فردی باد و همایون باد

    شما را عزم جزم

    …………………………ـ ای مردم آزاد

    به سوی مهر بازایید

    و از ایینه دلها

    غبار تیره تردید بزدایید

    روانها پک گردانید

    و از جانها نفوذ اهرمن رانید

    که می گوید

    قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد ؟

    قضای آسمانی نیست

    اگر مردانه برخیزید

    و با دیو ستم جانانه بستیزید

    ستمگر خوار و بی مقدار

    به پیش عزم مردان و دلیران چون نخواهد شد ؟

    نگاه کاوه آنگه چون عقابی بیکران دور را پیمود

    دل و جانش در آن دم با اهورا بود

    به سوی *آسمان دستان فرا آورد

    …………………………ـ یاران هم چنین کردند ـ

    نیایش با خدای عهد و پیمان میترا آورد

    خدای عهد و پیمان ، میترا ،

    …………………………ـ پشت و پناهم باش

    بر این عهد و براین میثاق

    گواهم باش

    در این تاریک پر خوف و خطر

    …………………………ـ خورشید راهم باش !

    خدای عهد و پیمان ، میترا ،

    …………………………ـ دیراست ، اما زود

    مگر سازیم بنیاد ستم نابود

    به نیروی خرد از جای برخیزیم

    و با دیو ستم آن سان در آویزیم و

    …………………………ـ بستیزیم

    که تا از بن ،

    بنای اژدهکی را براندازیم

    به دست دوستان از پیکر دشمن

    …………………………ـ سراندازیم

    و طرحی نو دراندازیم

    پس آنگه کاوه رویش را

    به سوی کوره آهنگری گرداند

    زمین با زانوانش آشنا شد

    ……………ـ کاوه با نجوا

    نیایش را دگر باره چنین برخواند:

    به دادار خردمندی

    که بی مثل است و بی مانند

    به نور این روشنی بخش دل و جان و جهان ، سوگند

    که می بندیم امشب از دل و از جان همه پیمان

    که چون مهر فروزان از گریبان افق سر بر کشد تابان

    جهانی را ز بند ظلم برهانیم

    ز لوث اژدهک پیر،

    زمین را پک گردانیم.

    سپس برخاست

    به نیزه پیش بند چرمی اش افراشت

    نگاه او فروغ و فر فرمان داشت

    کنون یاران به پا خیزید !

    و بر پیمان بسته ارج بگزارید

    عقاب آسا و بی پروا

    به سوی خصم روی آرید !

    به سوی فتح و پیروزی

    به سوی روز بهروزی

    زمین و آسمان لرزید

    و آن جمعیت انبوه

    ز جا جنبید ،

    ……………ـ چونان شیر خشم آگین

    به سان کوره آتشفشان از خشم

    ……………ـ جوشان شد

    چنان توفان بنیان کن

    ……………ـ خروشان شد

    روانشان شاد

    ز بند بندگی آزاد

    به سوی بارگاه اژدهاک پیر با فریاد

    غضبشان ، شیر

    به مشت اندر فشرده قبضه شمشیر

    و در دلشان شرار عقده های سالیان دیر

    و د ر بازویشان نیرو

    و در چشمانشان آتش

    همه بی تاب و بس سر کش

    روان گشتند

    به سوی فتح و آزادی

    به سوی روز بهروز ی

    و بر لبها سرود افتخار آمیز پیروزی

    به روی سنگفرش کوچه ، سیل خشم

    ……………ـ در قلب شب تاری

    چو تندآب بهاری پیش می لغزید

    و موج خشم برمی کند و از روی زمین می بُرد

    بنای اژدهکی را

    و می آورد

    طربناکی و پکی را

    ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

    در آن شب از دل و ازجان

    به فرمان سپهسالار کاوه مردم ایران

    ز دل راندند

    نفاق و بندگی و خسته جانی را

    و بنشاندند

    صفا و صلح و عیش وشادمانی را

    نوازش داد باد صبحدم بر قله البرز

    درفش کاویانی را
    [/center:5bac32e7f1]



    ♥ وتو چون مصرع شعری زیبا ♥
    ♥ سطر برجسته ای از زندگی من هستی ♥

  7. #7
    sana
    مدير و معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    November 2007
    محل سکونت
    دیار یار
    نوشته ها
    11,699
    94
    733

    پیش فرض

    [center:c7ffee1647]

    ミ★ミ قسمت 3 ミ★ミ





    گل خورشید وا می شد

    شعاع مهر از خاور

    نوید صبحدم می داد .

    شب تیره سفر می کرد

    جهان ازخواب بر می خاست

    و خورشید جهان افروز

    شکوهش می شکست آنگه

    ……………ـ خموشی شبانگاه دژم رفتار

    و می آراست

    عروس صبح رازیبا

    وی می پیراست

    جهان را از سیاهیهای زشت اهرمن رخسار

    زمین را بوسه زد لبهای مهر آسمان آرا

    و برق شادمانیها

    به هر بوم و بری رخشید

    جهان آن روز می خندید

    میان شعله های روشن خورشدی

    پیام فتح را با خود از آن ناورد

    نسیم صبح می آورد

    ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

    سمند خسته پای خاطراتم باز می گردید

    می دیدم در آن رویا و بیداری

    هنوز آرام

    کنار بستر من مام

    مگر چشم خرد بگشاید و چشم سرم بندد

    برایم داستان می گفت

    برایم دساتان از روزگار باستان می گفت

    ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

    سرکشی می فشانم من به یاد مادر نکام

    دریغی دارم از آن روزگاران خوش آغاز

    ……………ـ سیه فرجام

    هنوز اما

    مرا چشم خرد خفته است در خواب گرانباری

    دریغا صبح هشیاری

    دریغا روز بیداری
    [/center:c7ffee1647]



    ♥ وتو چون مصرع شعری زیبا ♥
    ♥ سطر برجسته ای از زندگی من هستی ♥

  8. #8
    sana
    مدير و معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    November 2007
    محل سکونت
    دیار یار
    نوشته ها
    11,699
    94
    733

    پیش فرض Re: 業 حمید مصدق 業

    [center:90448081e0]

    :arrow:
    دوستان عزیز برای ارسال اشعار حمید مصدق به نکات زیر دقت کنید


    نام مجموعه های این شاعر :


    ♥ درفش کاویان ♥

    * گیرم که آب رفته به جوی اید با آبروی رفته چه باید کرد ؟ *
    * با خویشتن نشستن در خود شکستن *
    * من با بطالت پدر هرگز بیعت نمیکنم *
    * ای کاش شوکران شهامت من کو ؟ *
    * از جدایی ها (دفتر نخست) *
    * از جدایی ها ( دفتر دوم) *
    * ایا چه کس تو را از مهربان شدن با من مایوس می کند *
    * اشارات *
    * سالهای صبوری *
    * در رهگذار باد *
    *آبی، خاکستری، سیاه *





    منظومه *درفش کاویان* به پایان رسید . اکنون از * گیرم که آب رفته به جوی اید با آبروی رفته چه باید کرد ؟ * ادامه خواهیم داد

    اشعاری که علامت زده شده یک بار ارسال شده . لطفا اشعار بی علامت را به ترتیب از بالا ارسال کنید



    * گیرم که آب رفته به جوی اید با آبروی رفته چه باید کرد ؟ *



    قسمت 1
    قسمت 2
    قسمت 3
    قسمت 4
    قسمت 5
    قسمت 6
    قسمت 7
    قسمت 8
    قسمت 9
    قسمت 10
    قسمت 11


    [/center:90448081e0]



    ♥ وتو چون مصرع شعری زیبا ♥
    ♥ سطر برجسته ای از زندگی من هستی ♥

  9. #9
    sana
    مدير و معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    November 2007
    محل سکونت
    دیار یار
    نوشته ها
    11,699
    94
    733

    پیش فرض

    [center:d9f325ee77]
    ¸¸.•` قسمت 1`•.¸¸

    ミ گیرم که آب رفته به جوی اید با آبروی رفته چه باید کرد ؟ ミ




    وقتی كه بامدادان
    مهر سپهر جلوه گری را
    آغاز می كند
    وقتی كه مهر پلك گرانبار خواب را
    با ناز و كرشمه ز هم باز می كند
    آنگه ستاره سحری
    در سپیده دم خاموش می شود
    آری
    من آن ستاره ام كه فراموش گشته ام
    و بی طلوع گرم تو در زندگانیم
    خاموش گشته ام
    [/center:d9f325ee77]



    ♥ وتو چون مصرع شعری زیبا ♥
    ♥ سطر برجسته ای از زندگی من هستی ♥

  10. #10
    sana
    مدير و معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    November 2007
    محل سکونت
    دیار یار
    نوشته ها
    11,699
    94
    733

    پیش فرض

    [center:cb97b2b446]

    ¸¸.•` قسمت 2 `•.¸¸

    ミ گیرم که آب رفته به جوی اید با آبروی رفته چه باید کرد ؟ ミ




    من مرغ آتشم
    می سوزم از شراره این عشق سرکشم
    چون سوخت پیکرم
    چون شعله های سرکش جانم فرو نشست
    آنگاه باز از دل خاکستر
    بار دگر تولد من
    آغاز می شود
    و من دوباره زندگیم را
    آغاز می کنم
    پر باز می کنم
    پرواز می کنم

    [/center:cb97b2b446]



    ♥ وتو چون مصرع شعری زیبا ♥
    ♥ سطر برجسته ای از زندگی من هستی ♥

  11. #11
    parisa_kocholo
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    September 2009
    محل سکونت
    دنیایی که بمب و موشک نمیسازه،موشک روی خواب کودک نمیندا
    نوشته ها
    12,011
    2,650
    4,025

    پیش فرض

    گفته می شود که حميد مصدق عاشق فروغ فرخزاد بوده است که به هم نرسیده بودندو یکی از اشعار آنها در وصف هم به قرار زیر است



    شعر زیبای حميد مصدق

    تو به من خنديدي و نمي دانستي

    من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم

    باغبان از پي من تند دويد

    سيب را دست تو ديد

    غضب آلود به من كرد نگاه

    سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

    و تو رفتي و هنوز،

    سالهاست كه در گوش من آرام آرام

    خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم

    و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

    كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت


    جواب زيباي فروغ فرخ زاد

    من به تو خنديدم

    چون كه مي دانستم

    تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي

    پدرم از پي تو تند دويد

    و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه

    پدر پير من است

    من به تو خنديدم

    تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

    بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و

    سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك

    دل من گفت: برو

    چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...

    و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

    حيرت و بغض تو تكرار كنان

    مي دهد آزارم

    و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

    كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

    چه تلخ است با بغض بنویسی....

    با خنده بخوانند!!!


  12. #12
    sana
    مدير و معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    November 2007
    محل سکونت
    دیار یار
    نوشته ها
    11,699
    94
    733

    پیش فرض

    [center:09d87b3fd7]

    ¸¸.•` قسمت 3 `•.¸¸

    ミ گیرم که آب رفته به جوی اید با آبروی رفته چه باید کرد ؟ ミ




    پنداشتی
    چونکوه کوه خاموش دمسردم ؟
    بی درد سنگ ساکت بی دردم ؟
    نی
    قله ام
    بلندترین قله غرور
    اینک درون سینه من التهابهاست
    هرگز گمان مبر
    شد خاطرات تلخ فراموشم
    هرچند
    نستوه کوه ساکت و سردم لیک
    آتشفشان مرده خاموشم

    [/center:09d87b3fd7]



    ♥ وتو چون مصرع شعری زیبا ♥
    ♥ سطر برجسته ای از زندگی من هستی ♥

  13. #13
    sana
    مدير و معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    November 2007
    محل سکونت
    دیار یار
    نوشته ها
    11,699
    94
    733

    پیش فرض

    [center:82c5a137fe]

    ¸¸.•` قسمت 4 `•.¸¸

    ミ گیرم که آب رفته به جوی اید با آبروی رفته چه باید کرد ؟ ミ




    چون دشت آب نور
    چون عطر پونه بودم
    در ژرفنای شب
    آمد نسیم و رایحه ام را برد
    تا ساحل سپیده صبح ستاره سوز
    تا آسمان روز
    چون راز سر به مهر نهان دارم
    وان شور بخش واژه نامت را
    من دره عمیق غمم در من
    پرواز ده طنین کلامت را
    من پرواز کرده ام
    از بامهای دنیا
    تا دامهای دنیا

    [/center:82c5a137fe]



    ♥ وتو چون مصرع شعری زیبا ♥
    ♥ سطر برجسته ای از زندگی من هستی ♥

  14. #14
    mahta007
    مدير بخشهای عاشقانه

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    January 2011
    محل سکونت
    تــبـریــز ♥
    نوشته ها
    25,227
    10,651
    26,319

    پیش فرض

    آن روز با تو بودم

    امروز بي توام


    ...
    آن روز كه با تو بودم

    - بي تو بودم

    امروز كه بي توام

    - با توام!!
    .
    .
    .
    حمید مصدق.




    همــه اش تمــــام دقیقــ ه های بــی دغدغـــ ه ام

    با تــــــو گـذشـت . . .


    أَلا بِــذِكــــرِ اللَّهِ تَطْمَئِــنُّ القُـلُــــوبُ





  15. #15
    MELINA
    مدير بخش شعر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2009
    محل سکونت
    * تـِـهــرآن *
    نوشته ها
    16,693
    4,507
    10,358

    پیش فرض

    من چه می دانستم،

    دلِ هر کس دل نیست

    قلبها ، ز آهن و سنگ

    قلب ها ، بی خبر از عاطفه اند
    هـر شـب کـه مـی خـواهـم بـخـوابـم

    مـی گـویـم :


    صـُــبـح کـه آمـدی بـا شـاخـه ای گـُـــل ســُـــرخ

    وانــمــود مــی کــنــم

    هــیــچ دلــتــنــگ نــبـــوده ام ...

    صـُــبـح کــه بــیــدار مــی شــوم

    مـی گـویـم :


    شـــب، بــا چــمــدانــی بـــُــزرگ مــی آیــد

    و دیــگــر نــمــی رود



    کیکاووس یاکیده

صفحه 1 از 11 123456 ... آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 161

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •